…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
سلامی دوباره به همه عزیزان.
از افرادی که نظر دادند ممنونم ، چه نظر مثبت داده باشند چه نظر منفی . بهرحال سلیقه ها متفاوته و اینو درک میکنم.
از دوستانی که گفته بودند غلط املایی داری هم خیلی ممنونم که به نکته خوبی اشاره کرده بودند. حقیقتا بعضی از کلمات بصورت خودکار توی گوشی تغییر میکنه و من حواسم نبوده وگرنه خودم از غلط املایی بدم میاد . بعدشم وقت تنگ بود موقعی که قسمت اول رو نوشتم. سعی میکنم جبران کنم . بریم سراغ ادامه داستانِ منیژه زندگی من …
اون شب توی اتاقک اجاره ای بودیم که همگی خوابیده بودند ، من حشری شدم و شیطون اومد سراغم . یواشکی از جام بلند شدم یکم شرایط رو چک کردم که خیالم راحت باشه همه خوابند . لامپ اتاق خاموش بود ولی از بیرون نورهایی وجود داشت که تا حدودی از پشت پرده اتاق به داخل هم می تابید و باعث میشد کمی دید داشته باشیم . یکمی بدن منیژه رو توی همان نور کم برانداز کردم ، حقیقتا چه لعبتی دراز بود . باسن قلمبه واااای چقدر جذاب بود ، سینه هاش هم به چشمم میومد ، چرا من قبلاً اینها رو اینقدر دقیق ندیده بودم . شیطون میگفت برو پشتش دراز بکش ولی منطق میگفت کار رو خراب نکن وایستا اگه پا بده باشه وقتش میرسه . از یکطرف دیگه هم عذاب وجدان لعنتی ولم نمیکرد ، باز از طرفی با خودم فکر میکردم این دوتا خانم من هستند و من باید وسط شون بخوابم …
القصه تصمیم خودم را گرفتم ، گفتم میرم پشتش می خوابم اگه بیدار شد میگم اینجا هوای بهتری داره .
همینکه خم شدم که برم پشت منیژه جونم ، واااااای دلم ریخت . یهو گوشی خانمم هشدار داد واسه نماز صبح . حقیقتا پشمام ریخت . شاید باور نکنید ولی اون لحظه قلبم روی هزار تا میزد ، بدنم نیم خیز شده بود هنوز دراز نکشیده بودم و همونطوری خم موندم . به گوه خوردن افتادم. گفتم الانه که بیدار بشن من اینطوری چی بگم . کیرمم مثل سنگ راست شده بود و سفت !
اونقدر هر سه خسته بودند که مثل مرده افتاده بودند. سریع رفتم گوشی مژگان رو قطع کردم (همه اینها حدود 10 ثانیه هم نمیشد ولی واسه من خیلی سخت گذشت).
به شانسم و شیطون و خودم لعنت فرستادم ، رفتم سرویس بهداشتی و برگشتم و خوابیدم.
صبح و روز بعد اتفاق خاصی نیفتاد ، به خودم گفتم اون اذان گوشی که پخش شد یک نشانه الهی بوده که توی نفهم از این افکار کثیف بیای بیرون . قطعا خیلیا درگیر این نشانه های الهی شده اید و منو درک میکنید . حس بدی داشتم و از خودم بیزار شدم که واسه منیژه راست میکردم. شاید خیلی از دوستان جقی باور نکنند ولی این حرفام عین حقیقت است و داستان منیژه من همگی راست راست هستند بجز اسامی که تغییر دادم چون شهر کوچیکه و …
خلاصه بگذریم . اون تفریح دو روزه گذشت و برگشتیم . من خیلی تحت تأثیر جریان عذاب وجدان و نشانه الهی قرار گرفته بودم سعی میکردم خودم رو به کار سرگرم کنم و سمت خونه پدرزنمم نمیرفتم که منیژه رو نبینم ، تاااا اینکه یکروز شیطون گولم زد وارد سایت شهوانی و چند تا سایت مشابهش شدم ، دیدم اوووه اوووه چه خبره ، ملت واسه ناموس خودشون راست میکنند . بعدش کتابها و متن هایی خواندم که باعث شد یکم از عذاب وجدانم کم بشه . دیدم فقط خودم تنها اینطوری نیستم .
یک روز که سرکار بودم منیژه رنگ زد ، معمولا وقتی کار واجب داشت تماس میگرفت ،این بار متفاوت بود :
- سلام کامران جان .کجایی از ما سر نمیزنی، نمیگی دلمون برای یک دونه داماد تنگ میشه ؟
- سلام خاله جان ، سرم شلوغه وگرنه منم دلتنگ شما هستم.
- خب اگه دلت تنگ میشه شب بیایید پیش ما ، فقط بگو شام برات چی درست کنم؟
- قربون دستت خاله ، شام سبک باشه بهتره چون شب بد خواب میشیم (با خنده)
از اینکه منیژه عزیز بهم زنگ زده بود مسرور بودم ، انگاری یه چراغ سبز بهم نشون داده باشه خخخخخ. موقع رفتن فرا رسید.لباس های نسبتا فاخری پوشیدم و با مژگان رفتیم سمت خونه دلبر .
وقتی رسیدیم پدرزنم طبقه معمول خواب بود ولی بیدارش کردن ، شب معمولی ای بود تا اینکه آخر شب ماهان پیشنهاد داد دوباره گول یا پوچ بازی کنیم و دوباره من و منیژه تیم شدیم . پدرزنم هم نشست پای منقلش و تلویزیون . ما توی اتاق خواب بودیم . البته اتاق خواب اونها تخت مخت نداشت و کاملا ساده بود . اونجا هم تا تونستم خودمو به منیژه مالیدم و دستهاش رو لمس کردم. یکبار پاچه شلوارش رو داد بالا که مچش را بخارونه ، واااای چقدر پاهای این زن سفید و بلورین بود. انگار یک تار مو هم نداشت. فکرم دوباره رفت سمت جاهای دیگه بدنش ، گفتم این پاهاش اینقدر سفیده وای بحال بقیه جاهاش. چون یک میز کوچک بین دو تیم بود پس مژگان و داداشش اینطرف رو نمی دیدند و متوجه نشدند که من چی دیدم .اون شب هم گذشت . بعد چند هفته تصمیم گرفتیم بریم شهربازی مشهد ، شهر ما کوچیکه و خیلی مکان تفریحی نداره . به خانمم گفتم میخوای با خواهر یا برادرم بریم ، گفت نه راحت نیستم. به پیشنهاد من مادرش و ماهان هم اومدن که ماهان خیلی ذوق زده شد.
تا اینجای کار جز دید زدن چیزی نصیبم نشده بود، ولی اون شب توی شهربازی پارک مشهد اتفاقی افتاد که دیگه از خودم مطمئن شدم باید این منیژه رو رام کنم ، ولی از منیژه مطمئن نبودم . آیا اون هم راضی میشه یا هرچی بوده سوء تفاهمی بیش نیست و منو مثل پسرش میدونه …
منیژه و خانمم چادری بودند ، رفتیم توی صف وسایل بازی مثل ترن هوایی و غیره . خیلی شلوغ بود. خانمم جلوم بود منیژه پشت سرم و ماهان پشت سر مامانش بود ، چند تا پسر جوان اومدن توی صف و سیگار میکشیدن ، مادرزنم بهمن گفت کامران جان تو بیا عقب ، چون اینها لات و لوت هستند و خوشم نمیاد . منم فردین بازیم گل کرد رفتم پشت سر منیژه ، به اون چند تا جوان هم گفتم اینجا سیگار نکشید که دوتاشون نوبت رو نگه داشتند و دوتایی دیگه رفتند بیرون صف سیگار بزنند. ماهان هم فرستادیم جلوتر از مژگان که خیلی ذوق وسایل داشت زودتر سوار بشیم.
اینجا بود که فشار صف باعث شد بچسبم به منیژه ، وای چه کون نرمی داشت ، باور نمیشد واسه اولین بار اینقدر محکم چسبیده بودم بهش . صف که شلوغ بود ولی منم عمدی خودمو فشار میدادم بهش . دیدم اعتراض نکرد جرات بیشتری بهم دست داد ، اونقدر بهش چسبیدم که برگشت منو نگاه کرد ولی چیزی نگفت.هی داشت با دخترش هم حرف میزد .قشنگ کون قلمبه شو حس میکردم . حتی دستام رو کنار نرده ها اهرم کرده بودم که مثلاً نمیخوام فشار بیارم ولی از پشت سر خیلی هول میدن . حتی چند نفری فریاد میزدند که آقا هول نده صف بهم میخوره و اینطور چیزها …
به ناگاه از جلو هم جمعیت فشرده شد و باعث شد منیژه جون بیاد عقب تر ، قشنگ افتاد توی بغلم. حتی مژگان هم افتاد بغل منیژه و باهم خندیدیم. من واسه اینکه تعادل حفظ بشه کمر منیژه رو گرفتم ، (هیچوقت اون لحظات یادم نمیره چون بارها و بارها بیاد می آوردم و موقع سکس تجسمش میکردم، هرچند از نظر بعضیا خنده دار باشه ولی واسه من خیلی جذاب بود. بدن سفید و توپول منیژه بدجور مغزم رو گاییده بود. )
خلاصه کمرش رو گرفتم ، ولی خب مگه میشه توی جمعیت اینقدر تابلو بازی در بیارم مخصوصا کیر کلفتم از زیر شلوار خودنمایی میکرد و دلش میخواست همونجا جرش بدم .
یواش دستم رو بردم سمت سینه های منیژه که مثلاً اتفاقی بوده ، یهو دوباره از پشت سر جمعیت فشرده شد و دستم محکم رفت روی سینه هاش و ناخودآگاه سینه شو گرفتم ولی از روی لباس . فکر کنم منیژه هم متوجه تغییر حالات کیرم شده بود ولی به روی خودش نیاورد .
اونقدر کیرم راست شد که خدا خدا میکردم سریع برسیم اول صف و سوار بشیم چون میترسیدم زنم ببینه و شک کنه .
ولی برام جالب بود منیژه هربار برمیگشت و لبخند ملیحی میزد ، نمیدانم آیا خنده هایش از سر ناچاری بود یا واقعا خوشش میاد در آغوش داماد عزیزش قرار گرفته. همش دچار تردید میشدم .
یکی دو تا وسیله دیگه هم سوار شدیم ولی صف اونها شلوغ نبود و بهونه ای واسه مالش منیژه نداشتم. شب دیروقت برمیگشتیم ، مژگان گفت مامان کمرم درد میکنه میشه بیای جلو بشینی ، که خودش بره عقب راحت بخوابه . داداشش هم از فرط خستگی خوابیده بود. تا شهر ما حدود یک ساعتی راه هست. توی ذهنم داشتم معشوقه هایم رو در آغوش میگرفتم و از اینجور فکرها که این دوتا زن من هستند و نوبتی میان جلو مینشینند.
منیژه گفت چای میخوری ، که منم گفتم نیکی و پرسش . واسه خودش هم ریخت ، من عمدی بهونه گرفتم مثلاً جاده شلوغه و نمیتونم قند بردارم ، واسه همین منیژه قند گذاشت دهنم و این اولین بار بود که انگشتاش رو سمت دهنم میآورد . دقیقا مثل زن و شوهرها شده بودیم ، مژگان و ماهان که عین خیالشون نبود خواب بودند. هربار منیژه چای و میوه میذاشت دهنم و منم مسرور از اینکه در جدیدی بروی معشوقه ام فتح کرده باشم. یکی دوبار با شوخی انگشتش هم گاز گرفتم ببینم واکنشش چیه . خدا رو شکر خندید. توی راه همش ازم تشکر میکرد که حواسم به زندگیم هست و از شوهرش می نالید که عرضه هیچ کار و تفریحی نداره .
بعد اون شب هر وقت منیژه رو میدیدم بهش دست میدادم حتی اگه تازه همو دیده باشیم ، درحالیکه قبلاً اینطوری نبودیم. طوری شده بود که خودش دستش رو دراز میکرد و بهم دست میداد براش عادت درست کردم. گاهی وقتا دستای نرمش رو توی دستای سیاهم میگرفتم و فشار کوچیکی از سر مهر میدادم . قشنگ فشارش رو حس میکرد و میفهمید که با شوق دستش رو میگیرم. اما همه اینها دلیل نبود که باهام بخوابه یا لذت ببره .
شاید اون از روی دوست داشتن من همچون پسرش بود ، ولی مگه گیر من بیخیال میشد . حتی اونقدری جنون به سرم زد که وسط سکس با خانمم ، تازگی ها بهش فحش مادر میدادم مثل : مادر جنده ، مادر کونی و مادر کوصی…
اوایل اصلا از این فانتزی ها نداشتیم ولی من رد داده بودم و همین چندتا فحش هم برایم لذت بخش بود ولی برای خانمم عجیب بود .
یکشب خانمم خانواده ش رو دعوت کرد شام اومدن، به مناسبت ترفیع پست من . لابلای حرفها فهمیدیم مادرزنم چند تیکه زمین مرغوب داره که چندساله دست داداشش هست و هیچ سهمی به این بنده خدا نمیده . زمینش از زمینهای من دور نبود .بهش گفتم میدونی اگه داخلش زعفرون یا حبوبات بکاری چقدر سود میکنی و دیگه لازم نیست اونقدر منت شوهرت رو بکشی واسه پول و کارش .
ترغیب شد و سهم خودش را بعد 10-20 روز گرفت البته کمی داداشش دلخور هم شده بود ، مادر زنم اومد خونه ما ، ولی داخل نیامد . توی حیاط بود. گفت بریم زمینها رو ببینیم و بهت تحویل بدم . گفتم چرا من ؟
-
چون توی این دنیا خیلی بهت اعتماد دارم و تو خیلی پرتلاش هستی ، روی زمینها هرچی فکر میکنی خوبه بکار . درآمدش نصف نصف . شوهرم که عرضه این کارها نداره .
-
خاله جان اگه داداشت بفهمه من زمین رو برداشتم شاید از من دلخور بشه بالاخره فامیل هستیم و خوبیت نداره .
-
ببین کامران جان اگه به این چیزها فکر کنی که اصلا نباید هیچ کاری کرد ، داداشم سالها روی این زمین محصول برداشته و هیچی بهمون نمیداد. حالا میخواهم حقم رو از زمین بگیرم. کمکم میکنی یا برم زمین رو اجاره بدم به غریبه ؟
-
من مگه میتونم بهت بگم نه؟ تا تهش پشتت هستم مثل کوه .خیالت جمع خاله جان.
-
مرسی عزیزم، فقط مثل اون شب توی شهر بازی خیلی پشتم نباش چون اذیت میشم خخخخخ( آخرش یک خنده ریزی کرد.)
یهو انگار شیلنگ آب سرد روی من باز شد ، سرفه م گرفت و گفتم کدوم شب ؟ آهان اونجا که صف بود خب شلوغ بود کاری از دستم بر نیومد .
ـ اشکال نداره من که از اول گفتم مثل پسر خودمی ! اون شب هم شلوغ بود بهت یکم حق میدم . ولی دیگه تکرار نشه . وقتی جمله آخر رو گفت یه نیشگون ریزی از بازوم گرفت . حقیقتا گرخیده بودم . در همین حین مژگان از توی خونه اومد بیرون و ناجی ام شد ، چون شرمنده شده بودم.
سه تایی راه افتادیم سمت روستامون ، در حین رفت و برگشت همش از توی آینه به منیژه جونم نگاه میکردم ببینم ازم دلخواه یا نه . دیدم خیلی طبیعی رفتار میکنه انگار نه انگار . حقیقتا پشمام ریخته بود که منیژه اونشبِ شهربازی کیر باد کرده منو پشتش حس کرده ولی چیزی نگفته ، خب شاید بخاطر زندگی دخترش …
چند روزی گذشت و من هماهنگ کردم تراکتوری رفت زمینها رو شخم زد و من بذر پاشیدم و منتظر مرحله بعدی شدیم. واسه مادرزنم نخود و لوبیا کاشتم واسه خودم چیزهای دیگه .
یهو خانمم باردار شد ، بعد یکی دو ماه باید علف های هرز زمین مادرزنم را از خاک میکشیدیم بیرون تا محصول خوبی بعمل بیاد .
به مادرزنم گفتم کارگر بگیرم بیان واسه جمع کردن علف های هرز، گفت هزینش زیاد میشه . خودمون بریم .
خب مژگان که باردار بود ، ماهان هم بچه بود و هم اینکه درس و مشق داشت . پدرش هم مفنگی و گشاد . می موند من و منیژه عزیزممممم . وای که چقدر من این زن رو دوست دارم . نه فقط بخاطر سکس ، بلکه بخاطر همه چی. کلا مهر و محبت ما بهم گره خورده بود .
قرار شد ظهرها که از سرکار میام بریم سمت زمینها ، وقت کافی داشتیم. من ذوق زده بودم چون قرار بود برم دنبال عشقم و بریم سمت زمینها.
مادرزن عزیزم ناهار درست کرده بود من لباس کار قبلاً برداشته بودم . خانمم بخاطر اینکه خیلی حالت تهوع داشت خونه بابام می موند که اگه حالش بد شد یکی بدادش برسه . روز اول فرا رسید . دل توی دلم نبود .
رفتم دنبالش. راه افتادیم . توی راه بهم چای و تنقلات میداد. دوباره خاطرات اون شب شهربازی یادآوری شد . منتهی ایندفعه هیچکی عقب ماشین نبود . من بودم و منیژه زندگیم …
باید برم وگرنه کامل مینوشتم. لطفاً نظر بدین .
ادامه دارد
نوشته: کامران