مرگِ شهوت در ۱۴ سالگی

ما پول کمی نبود. از طرفی ما نه کارت بانکی داشتیم، نه همراه بانک، و نه هیچ حساب متصلی. آواره خیابان‌های اطراف مسکن مهر شدیم. موتور رو می‌روندیم و شهر به شهر دنبال عابر بانکی می‌گشتیم که پول بده یا کسی که برامون پول نقد کنه. بعضی عابربانک‌ها خالی بودند، بعضی‌ها شلوغ.

در تمام این دو ساعت، زن مدام زنگ می‌زد: «چی شد؟ کجایید؟ مسخره کردید؟»
قلبم توی دهنم می‌زد. می‌ترسیدم فکر کنه فیک هستیم، زنگ بزنه و گوشیش رو خاموش کنه و تمام این خریدهای مضحک رو دستمون بمونه. با هزار مکافات و التماس به یه مغازه‌دار، بالاخره پول نقد رو جور کردیم.

به مسکن مهر برگشتیم. آدرسی که داده بود، تهِ تهِ مسکن مهر بود. آخرین بلوکِ نیمه‌کاره و خاکستری که اون طرفش دیگه هیچ ساختمونی نبود؛ فقط بیابان بود و برهوت و بادی که لای آجرها می‌پیچید.

درِ آپارتمان رو زدیم. در باز شد و ما با کیسه برنج، جعبه شیرینی و پول نقد وارد شدیم. اما درست از همان لحظه ورود، تمام رویای شیرین من تبدیل به یه برزخ واقعی شد.

اولین چیزی که دیدم، یه پسر بچه بود… تقریباً هم‌سن‌وسال خودِ ما. توی همان خانه زندگی می‌کرد. پسری با چشمان بی‌تفاوت و غمگین که نگاهش رو از ما دزدید. دیدن او مثل یه خنجر توی قلبم فرو رفت. حس ترحم، خجالت و عذاب وجدانی کشنده تمام وجودم رو گرفت. در دل خدا رو شکر می‌کردم که جای اون پسر نیستم، اما از این‌که خودم یکی از دلایل این وضعیت بودم، از خودم متنفر شدم.

فضای خانه تاریک و کثیف بود. لای درِ اتاق دیگر باز بود و دیدم یه مرد گنده و سبیل‌کلفت گوشه اتاق نشسته و با خیال راحت داره تریاک می‌کشه. بوی تند و خفه‌کننده تریاک فضای خانه رو گرفته بود. رفیق «این‌کاره»ی من، تا مرد رو دید، خیلی راحت رفت کنارش نشست و شروع کرد باهاش تریاک کشیدن و حرف زدن!
من مبهوت و یخ‌زده وسط خانه ایستاده بودم. من توی خانواده ای بزرگ شده بودم که بابام با ۵۰ سال سن، حتی یک نخ سیگار هم نکشیده بود؛ حتی با کسی که سیگاری بود هم رفت‌وآمد نمی‌کرد. حالا منِ ۱۴ ساله، وسط یه شیره‌کش‌خانه، تهِ یه بیابان، ایستاده بودم و دود تریاک به حلقم می‌رفت. دست و پام رسماً شل شده بود.

بعد از نیم ساعت معطلی و عذاب‌، زن با سر به من اشاره کرد: «برو تو اتاق.»

وارد اتاق شدم. یه تخت کهنه‌ی فنری گوشه اتاق بود. از شدت ترس و غریبی، حتی لباس‌هام رو در نیاورده بودم. دست‌هام مثل سیر و سرکه می‌جوشید و لرزشش متوقف نمی‌شد. زن اومد داخل. نگاهی به من کرد و گفت: «لباساتو در بیار دیگه!»
تا لباس‌هام رو درآوردم، رفت و با کاندوم‌هایی که خريده‌بوديم برگشت. اما کاندوم رو پرت کرد اون‌طرف و گفت: «اینا چیه خریدی؟ اینا تاخیریه، دیر آبت میاد، من وقت ندارم!»انگاری رییس پنتاگون بود که وقت نداشت.

نمی‌گذاشت کاندوم بگذارم. من رو به حالت داگی قرار داد و گفت: «بذار توش زود باش.»
تلاش‌های من برای شروع، یه کمدیِ دردناک و ناشیانه بود. من اصلاً نمی‌دانستم باید چه کار کنم. دستم می‌لرزید، پاهام سر می‌خورد، و زن مدام غر می‌زد و فحش می‌داد. با هزار بدبختی و عرق ریختن، بالاخره انجام شد…

اما درست همان لحظه‌ای که وارد شد، تمام رویاهای سکسی که در تمام دوران زندگی‌ام ساخته بودم، به فنا رفت.
تمام اون فیلم‌ها، تمام فانتزی‌های رنگی، تمام اون سال‌ها انتظار و خیال‌پردازی، به یک‌باره نابود شد. آیا این همان چیزی بود که این‌همه مشتاقش بودم؟ یه فضا کثیف، یه زن خسته و عصبی، بوی تریاک، و حسی پر از تهوع و بی‌ارزشی؟

زن که حوصله‌اش سر رفته بود، مدام داد می‌زد: «چی شد پس؟ زود باش دیگه! چقدر طولش می‌دی؟»
لحن تحقیر آمیز و فحش‌هایش اصلاً تمام نمی‌شد. غافل از این‌که داشت با یه بچه ۱۴ ساله سوسول و ترسیده حرف می‌زد که از شدت شوک، کلاً قفل کرده بود. پوزیشن رو عوض کردیم و با هزار بدبختی و فشار روانی، آبم اومد. زن چند تا فحش ناموسی دیگر هم داد و من سریع لباس‌هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون زدم.

وقتی آمدم بیرون، نوبت رفیقم شد. رفیقم رفت داخل اتاق، اما چون زن نمی‌گذاشت او هم کاندوم بگذاره، بین‌شون بحث شدیدی بالا گرفت. رفیقم برای این‌که پیش من کم نیاره و ژست «آدم حرفه‌ای»اش خراب نشه، قبول نکرد بدون کاندوم بکنه، فحش داد، آمد بیرون و داد زد: «ارزش نداره!» و زدیم بیرون.

سوار موتور شدیم. باد سردی به صورتم می‌خورد. توی مسیر برگشت، رفیقم با حیرت و تعجب نگام می‌کرد و می‌گفت: «دمت گرم حاجی… خدایی چطوری اونو کردی؟! من که نتونستم!»
او فکر می‌کرد من یه کار بزرگ کرده‌ام، اما نمی‌دانست من درون خودم تمام شده‌ام.

دعوا با اون زن، دیدن اون پسر بچه بی‌گناه، بوی تریاک، تحقیر شدن توی اون اتاق کثیف و فرو ریختن ناگهانی تمام تصوراتم، باعث شد که شهوت و معصومیتم همون جا سر بریده بشن. این اولین تجربه سکس من بود؛ تجربه‌ای که چنان زخمی روی روانم گذاشت که حالا که ۲۴ سال دارم و سال‌ها از اون روز گذشته، هنوز که هنوزه دلم با سکس صاف نشده و هیچ‌گاه نتونستم اون حس پوچی و کثیفیِ اون بعدازظهر تلخ رو از یاد ببرم.

نوشته: محمد مهدی

بازدید 9,459

7 پاسخ به “مرگِ شهوت در ۱۴ سالگی”

  1. ممد مهدی سوسول نشو ما به اینا میخندیم. باورت میشه؟ تجربه شخمی بوده مرگ شهوت نمنه کس بازی در نیار مردک گنده

  2. متاسفم برای هممون که در تاریخ و جغرافیایی متولد شدیم که رنجهاش برامون خیلی زیاد بود و هست ، و بدتر از همه برای اون پسر ۱۴ ساله … خودت هم خدا را شکر کن که مریضی جنسی نگرفتی ، دلت را صاف کن و یه دوست دختر خوب بگیر و اینو بدون اگر دردمند نمیشدی باید مریض میشدی، تو یک مرد واقعی هستی پس در سکس هم نشونش بده

  3. وقتی هیچ چیز سر جاش نیست ؛ حتی تو که با ۱۴ سال سن به جای درس و پیشرفت فکرت کجا بوده و تو تا کجا کشونده ؛ متاسفم ؛ موفق باشی

  4. کاملا درکت میکنم.. منم تو سن نوجوانی توی یکی از جنده خونه ها با تقریبا همین تم … به مراتب بدتر… رفته بودم و واقعا دیگه از هر چی امکنه و خونه تیمی متنفر شدم…

  5. واقعاً برای داستانای سوپر کوسشری که جقیا اینجا مینویسن خیلی با ارزش بود. تجربه اول من مشابه این بود که با یه دختر جوون قرار گذاشتم رفتم توی مکان. مکان جای واقعا دل زننده‌ای بود. کثیف نبود ولی مشخص بود فقط یه سقفیه که آدما بیان سکس کنن برن. دختره هم اتفاقاً وسط سکس ول کرد میخواست برام جق بزنه آبم بیادکه پافشاری کردم نذاشتم. ولی یادمه تا چند هفته یا حتی ماه از تصوراتی که ۱۵ سال تو ذهنم ساخته بودم ناامید شده بودم. البته فکر کنم سکس چیزیه که دفعه اولش واقعا کم لذت ترینشه. ولی هر چی بد تر باشه هم تاثیرش موندگارتر میشه. با خودت آشتی کن حاجی. همین که از دیدن این بدیا ناراحت میشی یعنی آدم بودن. چیزیه که تقریبا داره منقرض میشه این دوران.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.