…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
مانی چشمهاش رو یه لحظه بست.
توی سرش داشت یک کلمه رو مرور میکرد – «مانی رستمی» فامیلی جعلی که برای خودش درست کرده بود و تقریبا همه پس اندازش رو خرج کرده بود تا هیچ رَدی ازش نمونه. اسمش رو عوض نکرده بود چون خانواده پدریاش حتی اسمشون رو هم نمیدونستن.
دستش رو مشت کرد، * آروم باش مانی، فقط یه راننده سادهای.*
اما وقتی به همون در آهنی مشکی خیره شد، همون دری که ده سال پیش مادرش زیر سیلی سارا خم شد، چیزی توی قفسهی سینهاش فشرده شد.
صدای پدرش توی گوشش پیچید: «نذار اونا بچههامونو خرد کنن.»
ده سال گذشته بود، و مانی هنوز صدای اون جمله رو مو به مو حفظ بود. سارا، همون نگاه سرد، همون پوزخند. «این پسرته؟ حیف این چشما نیست که به یه بابای بیعرضه رفته؟»
در باز شد. سارا از خونه بیرون اومد –
کت مشکی تکدکمهاش با برش دقیق روی بدنش نشسته بود و انحنای باسن بزرگ و گردش رو از پشت کاملاً مشخص کرده بود. با هر قدم، پارچهی کت روی گوشت سفت کونش کش میاومد.
زیر کت، بلوز ابریشمی سفید یقه هفت تنش بود؛ یقه آنقدر باز بود که خط عمیق بین سینههای بزرگ و سفتش معلوم بود. پارچهی نازک ابریشم با هر نفسش روی نوک سینههاش کشیده میشد و شکل گرد و بزرگشون رو لو میداد.
شلوار پارچهای مشکی راسته با خط اتو تمیز روی رانهای عضلانی و خوشفرمش نشسته و فرم باسنش را از پشت برجسته کرده بود.
شلوار پارچهای مشکی راسته با خط اتو تمیز، روی رانهای عضلانی و خوشفرمش چسبیده بود. از پشت، فرم کون گرد و بالاش کاملاً مشخص بود.
مانی محو نگاه کردن به بدن سارا بود
اوففففففف پسر، از اون چیزی که فکر میکردم سکسیتره لعنتی…
کفشهای پاشنهبلند مشکی قدمهایش را محکم کرده بود.
یه قدم، دو قدم، بدون اینکه حتی سرش رو به سمت مانی بچرخونه.
«ماشین رو بیار جلو.»
همین. نه سلامم، نه نگاه. انگار مانی یه وسیله بود، نه آدم.
مانی سرش رو خم کرد. «چشم خانم.»
صدایش صاف بود، بیهیچ لرزشی، اما توی سرش داشت فریاد میزد:
نگاش کن. حتی نگات نمیکنه. اما اشکالی نداره عمه جون، دارم کون گردت رو میبینم که با هر قدم تکون میخوره. دارم سینههای سفتت رو میبینم که زیر اون بلوز سفید دارن نفس میکشن. یه روز این کون رو با دست خودم میگیرم. یه روز این سینهها رو میذارم توی دهنم. یه روز تو باید زانو بزنی.
سارا عقب نشست. حتی صبر نکرد مانی در رو براش باز کنه؛ خودش در رو محکم به هم کوبید، طوری که صدای برخوردش توی کوچه پیچید.
مانی سوار شد و از توی آینه نگاهش کرد – سارا داشت با گوشیش ور میرفت، اخمهاش توی هم بود، انگار از دنیا طلبکار بود.
بلوز ابریشمی با حرکت دستهاش کمی جابهجا شد و پوست روشن بالای سینهاش بیشتر معلوم شد. مانی احساس کرد کیرش توی شلوار شروع به بزرگ شدن کرده.
مانی دنده رو جا زد. ماشین آروم حرکت کرد. توی سکوتِ صبح، فقط صدای موتور ماشین بود و تیکتاک راهنما.
صدای سارا از پشت سر بلند شد، تیز و بیمقدمه:
«رانندگیت داره اعصابمو خرد میکنه.»
«چرا اینقدر آروم میری؟ من عجله دارم.»
مانی سرعتش رو کمی زیاد کرد. «چشم خانم، ببخشید.»
افکار مانی توی سرش میپیچید:
خیلی دوست دارم بفهمم زیر اون شلوار مشکی چی قایم کرده این زنیکه جنده
از توی آینه، یه لحظه چشمهای سارا رو دید – سرد، بیتفاوت، خیره به گوشیش.
گوشیِ سارا زنگ خورد. جواب داد، صداش فوراً تیز و عصبی شد.
«نمیدونم بعد از این همه سال، وقتی همهی کارای شرکت و دوندگیهاش برای منه، چرا باید تصمیمهای مهم رو بابا بگیره؟ چرا اینکارو میکنه با من؟»
مکث کرد، صدای اونطرف خط چیزی گفت. «نه، الان وقتش نیست. باشه، باشه، بعداً حرف میزنیم.»
تماس رو قطع کرد و گوشی رو با خشم روی صندلی کنارش پرت کرد. نفسش رو با حرص بیرون داد. سینههای بزرگش زیر بلوز ابریشمی بالا و پایین رفتند.
مانی از پشت فرمون، بیآنکه سرش رو بچرخونه، لبخندی محو گوشهی لبش نشست – لبخندی که هیچ ربطی به خوشحالی نداشت.
بذار عصبانی باشی. بذار بابات هم اذیتت کنه. من کاری با تو ندارم، سارا خانم… من فقط منتظرم. منتظر روزی که این غرور لعنتیت رو له کنم و ببینم وقتی کیرم توی کصت باشه، هنوز میتونی اینجوری داد بزنی یا نه.
آدرسی که سارا داده بود به سمت مرکز شهر کشیده شد. خیابونها شلوغتر شدن، ساختمونهای بلند جای خونههای حیاطدار رو گرفتن.
ساختمونی قدیمی، نمای سیمانی خاکستری، تابلوی محو و کوچیکی کنار در که بهزور روش خونده میشد.
«همینجا نگه دار.»
مانی سرش رو تکون داد. «چشم خانم.»
سارا پیاده شد، بدون نگاه.
مانی پیاده شد و دنبال سارا حرکت کرد.
از پلهها بالا رفتن، طبقهی سوم، یک واحد اداری.
سارا بدون اینکه سرش رو برگردونه گفت: «همین جا منتظر باش تا بیام.»
«چشم خانم.»
سارا وارد واحد شد و مانی کنار در واحد ایستاد، و پشتش رو به دیوار چسبوند.
در واحد نیمه باز بود مانی گوشش رو نزدیکتر برد.
قلبش تند میزد، اما نه از ترس – از یه چیزی شبیه هیجان، شبیه شکار.
صدای سارا از پشت در میاومد – صدای کاغذ که ورق میخورد، صدای مردی که باهاش حرف میزد.
«…این ماه هم باید همون رقم باشه. بیشتر از این ریسک نمیکنیم.»
«…دفترای دوم رو چک کردی؟ بابات اگه بفهمه…»
«…بابام هیچوقت نمیفهمه، اون فقط باید امضا کنه، بقیهاش با من.»
مانی یه لبخند آروم، اینبار واقعیتر، روی لبش نشست.
چیزی که شنیده بود، همهچیز را عوض میکرد.
پس این بود. سارا حالا داشت از پول پدر خودش میدزدید. سالها بود، معلوم بود از لحن حرفهاشون. سالها فریب داده بود همه رو.
توی ذهنش یادداشت کرد: تاریخ، ساعت، آدرس، صداها. یه تکه از یه پازل که داشت شکل میگرفت.
اگر حسن میفهمید که دخترش داره از جیب خودش میزنه چه حالی میشه؟ چی سر سارا میاد؟؟
حالا یه چیزی توی دستش داشت.
بیرون که برگشت، زیر لب با خودش زمزمه کرد:
هر بلایی که سرمون آوردی، عمه جونم، یه روز با دستای خودم سرت میارم.
در آسانسور، مانی به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد. خستگی زیر چشمهاش نشسته بود، اما هنوز چیزی توی نگاهش زنده بود – همون چیزی که هر شب، بعد از یه روز پر از «چشم خانم» گفتن و تحقیر شنیدن، دوباره جونش میداد بهش: فردا، یه قدم نزدیکتر.
در آپارتمان رو با کلیدی که نیکا خودش بهش داده بود باز کرد. بوی قهوهی تازه توی خونه پیچیده بود. نیکا با یک تاپ سفید نازک و شورتک کوتاه خاکستری روی مبل نشسته بود، پاهاش رو جمع کرده بود توی شکمش، گوشیش دستش بود.
با دیدن مانی، لبخند زد – همون لبخندی که مانی هنوز مطمئن نبود چقدرش واقعیه و چقدرش فقط یه واکنش سادهست.
«بالاخره اومدی. فکر کردم امشب هم دیر میای.»
مانی کت چرمیاش رو درآورد، انداخت روی صندلی. «سارا امروز حسابی سرحال بود.» پوزخندی زد، اما نه از ته دل. «یعنی حسابی از خجالتم در اومد.»
نیکا خندید، بلند شد و رفت سمت آشپزخونهی کوچیک.
«بازم داد و بیداد کرد سرت؟»
«همیشگیه دیگه.»
مانی نشست روی مبل، سرش رو به پشتی تکیه داد. چشمهاش رو بست یه لحظه. توی سرش، تصویر واحد اداری اومد جلوی چشمش – صدای کاغذها، صدای «بابام هیچوقت نمیفهمه». چیزی توی سینهاش سنگین شد.
اگه نیکا بفهمه چیا دارم جمع میکنم، چی میشه؟
این فکر هر شب میاومد سراغش. نیکا هیچی نمیدونست – نه اینکه مانی کیه، نه اینکه فامیلیش جعلیه، نه اینکه هر لحظهای که کنارش نشسته، داره از اطلاعاتی که نیکا بیخبر بهش داده استفاده میکنه. نیکا فقط منشیِ سارا بود، دختری که چند ماه پیش، وقتی مانی تازه فهمیده بود کی توی دفتر سارا کار میکنه، باهاش طرح دوستی ریخته بود. یه سلام ساده جلوی ساختمون شرکت، یه فنجون قهوه، چند تا پیام… و حالا نیکا فکر میکرد عاشق شده.
مانی هم گاهی خودش مطمئن نبود دیگه کجای این بازی واقعیه و کجاش نقشه.
نیکا با دو فنجون قهوه برگشت، یکیش رو گذاشت جلوی مانی. «چیزی خوردی؟ گشنته؟»
«نه، خوبم.» مانی فنجون رو برداشت، اما نخورد. فقط بین انگشتهاش چرخوندش. «نیکا…»
«هوم؟»
«ممنونم. برای همه چی. برای اینکه… جا دارم بمونم.»
نیکا کنارش نشست، سرش رو گذاشت روی شونهش. «چرا اینجوری حرف میزنی؟ من که چیزی نمیخوام ازت. فقط…» یه لحظه مکث کرد. «فقط گاهی حس میکنم یه چیزی هست که بهم نمیگی.»
قلب مانی یه لحظه تند زد. صورتش رو کنترل کرد، هیچ تغییری توش نذاشت. «چی مثلاً؟»
«نمیدونم. یه جاهایی انگار توی فکری، یه جاهایی وقتی از سارا حرف میزنی، یه چیزی توی چشمات هست که… نمیدونم، ترسناکه.»
مانی نفسش رو آروم بیرون داد. توی سرش، تند تند داشت دنبال جواب میگشت. باید مراقب باشی. نیکا تنها راهته به داخل شرکت. نباید بفهمه.
دستش رو دور شونهی نیکا حلقه کرد، کشیدش نزدیکتر. «فقط خستهام، نیکا. کار سختیه، سارا خانم هم که میدونی چجوریه. همین.»
نیکا نگاهش کرد، انگار میخواست حرفش رو باور کنه، اما یه چیزی توی نگاهش هنوز مردد بود. بعد از چند ثانیه، لبخند زد و سرش را دوباره روی شانهی پهن مانی گذاشته بود و انگشتهایش را آرام روی سینهی او میکشید.
«خب… اگه یه روز خواستی حرف بزنی، من هستم.»
«میدونم.»
مانی چشمانش را بسته بود، اما ذهنش پر از تصویر سارا بود. آن بلوز ابریشمی سفید که امروز صبح یقه هفتاش را باز گذاشته بود و سینههای بزرگ و سفتش با هر نفس بالا و پایین میرفتند. آن شلوار مشکی که روی کون گرد و سفتش کش میآمد. بوی عطر گرانقیمتش که توی ماشین پیچیده بود و هنوز انگار توی بینی مانی مانده بود.
دست مانی ناخودآگاه روی ران برهنهی نیکا لغزید. پوستش نرم و گرم بود، کمی عرق کرده از گرمای آپارتمان.
انگشتهایش زیر لبهی شورتک رفت و گوشت ران نیکا را فشرد.
نیکا نفسش را بیرون داد و بدنش را بیشتر به مانی چسباند. شانهی مانی سفت و گرم بود و بوی مردانهی خستهاش بعد از یک روز کار، مستقیم میرفت توی سرش.
میدانست مانی امروز حالش عجیب است؛ آن نگاه سنگین و گرفتهاش را دیده بود. اما بدنش از قبل تسلیم بود. فقط میخواست مانی لمسش کند.
مانی دست رو از بالای شرتک داخل برد. شورت نداشت، نوک انگشتش به لبه های کس نیکا خورد و فشار داد. رطوبت را حس کرد. نیکا از قبل خیس شده بود.
«از صبح منتظر بودی؟» صدای مانی گرفته و پایین بود.
نیکا فقط ناله کرد و پاهایش را کمی بازتر کرد. مانی شورتک را تا روی زانوهای نیکا پایین کشید.
لبهای نازک و مرتب کص نیکا را دید؛ صورتی روشن، کمی متورم، و از وسطش رطوبت شفاف بیرون زده بود. بوی تند و شیرین کص نیکا بلند شد.
مانی دو انگشت را بین لبها کشید و آنها را از هم باز کرد. داخلش صورتی روشن و براق بود، تنگ و گرم.
انگشت وسطش را آروم داخل کرد. نیکا کمرش را قوس داد و نفسش برید.
انگشت دوم را هم داخل کرد و خم کرد. صدای خیس و چسبناک انگشتها توی سکوت اتاق پیچید.
نیکا پاهایش را بیشتر باز کرد و دستش را گذاشت روی دست مانی، نه برای متوقف کردن، فقط برای حس کردن.
مانی تاپ سفید نازک نیکا را از پایین گرفت و یکباره پاره کرد. صدای پارگی پارچه تیز بود.
سینههای متوسط و گرد نیکا بیرون زدند، نوکهای صورتی روشن سفت شده بودند. مانی سرش را پایین برد و یکی را توی دهن گرفت. زبانش را دور نوک چرخاند، مکید، بعد دندانهایش را آروم فشار داد.
نیکا نالهی بلندی کشید و انگشتهایش را توی موهای مشکی مانی فرو کرد.
بوی پوست گرم نیکا، مخلوط با عطر ملایم و کمی عرق، مانی را بیشتر تحریک کرد.
شلوار خودش را با عجله باز کرد. کیر بلند و کلفتش بیرون پرید؛ رگهای روی تنهاش برجسته بودند، سر پهن و تیرهاش براق از پیشآب.
بیضههای سنگینش آویزان بودند و با حرکت دستش کمی تکان میخوردند.
مانی شورتک نیکا را هم کامل از پاش درآورد.
حالا نیکا کاملاً برهنه روی مبل بود. مانی او را چرخاند و از پشت به لبهی مبل فشار داد.
یک دست را توی موهای قهوهای تیره اش فرو کرد و محکم گرفت.
دست دیگر را آورد پایین و روی کون سفت نیکا گذاشت.
کس صورتی روشن و تنگش از بین رانهای باریکش معلوم بود؛ رطوبت از لبهای نازکش بیرون زده و کصاش را براق کرده بود. بوی تند و شیرین آب کصش بلند شده بود.
مانی سر کیر پهنش را گذاشت بین لبهای کص نیکا و فقط مالید. بالا و پایین.
رطوبت گرم روی سر کیرش پخش شد. نیکا کمرش را عقب داد و ناله کرد.
«آهههههه مانی…. بکن تو کصم…»
مانی موهایش را محکمتر کشید و یکباره کیرش را تا ته هل داد داخل. صدای خیس و عمیق دخول توی اتاق پیچید. کص نیکا تنگ بود، گرم و لغزنده، دیوارههایش دور کیر کلفت مانی جمع شدند.
مانی چند ثانیه همانطور عمیق ماند، نفس سنگین میکشید.
شروع کرد به حرکت. عمیق و محکم. هر ضربه باسن نیکا را به لبهی مبل میکوبید. صدای برخورد پوست به پوست، شلپشلپ خیس، با نالههای نیکا قاطی میشد.
مانی یک دست را از موهای نیکا جدا کرد و محکم زد روی کونش. صدای اسپنک بلندی پیچید. پوست سفید کون نیکا فوراً قرمز شد. دوباره زد. و دوباره.
نیکا جیغ کوتاهی کشید اما کمرش را بیشتر عقب داد. «محکمتر بکنممممم…»
مانی موهایش را کشید تا سرش عقب برود و از گردنش گاز گرفت. پوست نرم و گرم را بین دندانهاش فشرد تا جای دندان ماند.
بعد پایینتر آمد، روی شانه، و باز گاز گرفت. همزمان کیرش را کامل بیرون کشید و دوباره تا ته کوبید داخل کصش.
نیکا حس خوبی داشت.
درد ملایم گاز و کشیده شدن مو با لذت پرشدن کصش قاطی شده بود.
کیر کلفت و بلند مانی دیوارههای تنگ کصش را میکشید و هر بار که تا ته میرفت، نفسی از سینهاش بیرون میزد.
دستهای مانی روی بدنش خشن بودند، اما بدنش از اول تسلیم بود. فقط بیشتر میخواست.
مانی او را از مبل بلند کرد، چرخاند و روی فرش انداخت. پاهای نیکا را باز کرد و دوباره کیرش رو تو کوصش فرو کرد.
این بار از جلو.
سینههای متوسط و گرد نیکا زیر دستهایش بودند. مانی آنها را محکم گرفت، فشرد، نوک صورتی را بین انگشتها چرخاند و همزمان عمیق میکوبید.
توی سر مانی هنوز عمه سارا بود.
اگه الان سارا زیرت بود، اون سینههای بزرگ رو چطور میگرفتی تو دستت. نوکش رو چطور میمکیدی.
کون بزرگش رو چطور باز میکردی و نگاه میکردی چطور کیرت داره میره تو اون کصش.
نیکا پاهای باریکش را دور کمر مانی حلقه کرد. ناخنهایش را توی پشت مانی کشید.
نالههایش ترکیبی بود از آخ و بیشتر و یه سری فحشهای شکستهشکسته. بدنش عرق کرده بود. پوست خیلی روشن و سفیدش زیر دستهای مانی میدرخشید. بوی زنانه و تند کصش با بوی عرق ملایم بدنش قاطی شده بود.
مانی پاهای نیکا را روی شانههای خودش گذاشت و عمودی و عمیق کیرش رو فرو میکرد. کس تنگ نیکا دور کیر کلفتش میلرزید و با هر حرکت صدای خیس و چسبناکی میداد.
مانی پوزیشن رو عوض کرد. نیکا رو به حالت داگی درآورد، موهای کوتاهش را گرفت و محکم توی کصش میکرد. هر ضربه با صدای شلپشلپ پوست به پوست همراه بود.
کف دستش چند بار محکم خورد روی کون سفید نیکا و جای قرمز انگشتهایش ماند.
نیکا با شدت ارگاسم شد.
بدنش منقبض شد، دیوارههای کصش دور کیر مانی جمع شدند، پاهایش لرزید و صدای بلندی از گلویش بیرون آمد.
«آههههههههههههه»
مانی ادامه داد. عمیقتر.
بالاخره کیرش را بیرون کشید.
نیکا هنوز روی دست و زانو بود، کون سفت و گردش بشدت قرمز از ضربهها، کص صورتی روشن و متورمش باز و خیس و میلرزید.
مانی کیر براق و رگدارش را روی شکاف کون نیکا گذاشت و با چند حرکت دست، آبش را پاشید روی پوست سفید و نرم باسنش.
آب مانی روی کون نیکا نشست و کمکم سر خورد به سمت رانها.
هر دو افتادند روی فرش.
نیکا نفسنفس میزد. بدنش شل و راضی بود. یک دستش را آورد و آرام روی سینهی مانی کشید. هیچ حرفی نزد. فقط نزدیکتر شد و سرش را گذاشت روی شانهی او.
مانی به سقف خیره مانده بود. بدنش خالی شده بود. شهوتش کمی کمتر شده بود، اما تصویر سارا هنوز پشت چشمانش بود؛ پیراهن مشکی باز، رانهای لرزان، نگاه شکسته.
دستش را آرام روی موهای نیکا کشید. هیچی نگفت.
فقط نفس میکشید.
چند هفته بعد – بعد از ظهر جمعه
مانی روی مبل دراز کشیده بود که گوشی لرزید.
پیام از سارا:
«ساعت ۶ عصر در خونه باش.»
مانی به پیام خیره موند. توی دلش یه حسی بود، یه چیزی که نمیتونست اسمش رو بذاره – نه نگرانی، بیشتر شبیه کنجکاوی.
کجا میخواد بره؟
مانی ساعت ۶ جلوی در بود.
سارا پیراهن به رنگ مشکی پوشیده بود که یقه آن خیلی بازتر از حد معمول بود و خط گردن و بالای سینههای بزرگ و سفتش را با ظرافت نشان میداد. و یک دامن نسبتا تنگ طوری که هر قدم، فرم عضلانی رانهایش را زیر پارچه نرم مشخص میکند.
موهای موجدارش را باز ریخته بود و آرایش سنگینی کرده بود. شباهتی به زن سرد و محکم دفتر نداشت.
سوار شد و بدون مقدمه گفت: «آدرس رو برات میفرستم. برو.»
آدرس به یکی از گرانقیمتترین رستورانهای شهر ختم شد؛ نمای شیشهای بزرگ، نورهای طلایی، ماشینهای مدل بالا جلوی درش پارک شده بودن. سارا پیاده شد، مانتوش رو صاف کرد، و بدون اینکه برگرده گفت:
«میتونی بری. خودم برمیگردم.»
«چشم خانم.»
مانی ماشین رو دور زد، داشت میرفت که توی سرش یه تصمیم دیگه شکل گرفته بود.
اینجا کیه که سارا با این وضعیت اومده دیدنش؟
یه کوچهی کناری پیدا کرد، ماشین رو پارک کرد، و پیاده شد. پشت یه دیوار کوتاه، جایی که دید خوبی به در رستوران داشت، ایستاد و منتظر موند.
چند ساعتی گذشت.
مانی چند بار به ساعتش نگاه کرد، سیگاری روشن کرد.
نزدیک نیمهشب بود که بالاخره در رستوران باز شد.
سارا بیرون اومد. کنارش مردی حدوداً ۴۵ ساله –
قدی متوسط، موهای جوگندمی کمپشت، با کت و شلوار گرونقیمت. رفتارش جنتلمنانه بود؛ دستش رو جلو آورد، در شاگرد ماشینش رو باز کرد، سارا نشست.
مانی از پشت دیوار بیرون اومد، سریع دوید سمت ماشینش. یه فاصلهی امن گرفت و دنبالشون افتاد.
توی ماشین سارا گفت: «جناب کیانمنش خودم میرفتم خونه، لازم نبود زحمت بکشید».
«تا باشه از این زحمت ها سارا جان، تو رو هم میرسونمت، اما قبلش باید یه چیزی رو هم بهت نشون بدم… »
سارا با تعجب گفت: «چیو؟ »
« عجله نکن میرسیم چند دقیقه دیگه.»
مسیر عوض شد. به جای برگشتن به سمت خونهی سارا، ماشین به سمت خروجی شهر پیچید.
مانی اخم کرد. چرا این مسیر رو میرن؟ دستش رو محکمتر دور فرمون گرفت. یه حس بد داشت.
خیابونهای اصلی جاشون رو به جادههای خلوت دادن. چراغها کم شدن، بعد تموم شدن. فقط نور چراغهای ماشین کیانمنش جلوتر، و مانی، بدون چراغ، پشت سرشون، سعی میکرد فاصله رو حفظ کنه بدون اینکه دیده بشه.
جاده خاکی شد. مانی سرعتش رو کم کرد.
از دور، ماشین کیان منش به سمت یهجور گاراژ متروکه وسط ناکجا آباد، پیچید.
مردی در گاراژ رو باز کرد و ماشین داخل رفت.
در گاراژ پشت سرشون بسته شد.
مانی ماشین رو همونجا، چند صد متر عقبتر، خاموش کرد و پیاده شد.
قلبش تند میزد – اینبار از ترس، نه از هیجان. یه چیزی اینجا درست نبود.
سارا گفت: «این جا کجاست منو آوردی؟»
همون لحظه صدای قفل شدن درب های ماشین شنیده شد.
«کیانمنش… در رو باز کن. چرا در رو قفل کردی؟»
گفت: «سارا جون واقعاً نمیدونی چرا آوردمت اینجا؟ با این لباسا و این هیکل سکسیت فکر نکردی ممکنه کنترلم رو از دست بدم؟ این همه مدت جلوی من راه میرفتی و من با چه ولعی به این کون و این سینهها نگاه میکردم…»
کیانمنش، مردی که ساعتی پیش با چنان ادب و ملایمتی در ماشین را برای سارا باز کرده بود، حالا چهرهی دیگری از خودش را نشان میداد – و سارا، زنی که تا امروز هیچکس جرات نکرده بود صدایش را بالا ببرد جلویش، حالا فقط یک قربانی درمانده بود.
«تو اتاق نگهبانی دوست داری بکنمت یا همینجا توی ماشین؟»
منتظر جواب نماند و گوشیاش را روی داشبورد گذاشت، دوربین را روشن کرد و گفت:
«روشن کردم. همه چیزو فیلم میگیرم میخوام وقتایی که نیستی با این فیلم جق بزنم سارا جووون. راضیای دیگه؟»
سارا نفسش کمی تند شد و لرز همه وجودش را گرفت.
کیانمنش دستش را مستقیم روی ران سارا گذاشت و محکم فشار داد.
پارچه دامن زیر انگشتانش جمع شد. سارا دستش را گرفت تا عقب بزند، ولی کیانمنش محکمتر فشرد.
«دستتو بردار. مقاومت نکن. میدونی چند ساله میخوام برسم به این کس و کون؟؟؟ چطوری دلت میاد آخه»
دستش را بالاتر برد، زیر دامن رفت و مستقیم روی شورت نازک سارا گذاشت.
انگشتانش لبهای گوشتی و برجسته کسش را از روی پارچه فشار دادند. رطوبت کصش از قبل آنجا جمع شده بود.
«اینقدر خیس شدی؟ تازه دست زدم.»
سارا دندانهایش را روی هم فشار داد و سعی کرد پاهایش را ببندد، ولی کیانمنش زانویش را بین رانهایش گذاشت و باز نگه داشت.
سارا هیچ راه فراری نداشت و مجبور بود تسلیم خواسته کیانمنش بشه.
کیانمنش انگشتش را زیر شورت سارا برد و مستقیم روی لبهای کصش کشید.
«ببین چقدر لیزه… بوی خوبی میده کصت خوشگلم.»
با دو انگشت لبهای گوشتی را باز کرد و انگشت وسط را داخلش کرد، فقط تا بند اول.
سارا نفسش را حبس کرد و شانههایش جمع شد.
کیانمنش انگشتش را بیرون کشید و جلوی صورت سارا آورد.
«نمیخوای آب خودتو بو کنی؟»
سارا سرش را برگرداند، ولی کیانمنش با دست دیگر موهای قهوهای اش را گرفت و سرش را برگرداند.
«بوش کن گفتم.»
سارا بینیاش را نزدیک کرد. بوی تند و گرم رطوبت خودش با عرق خفیف بدنش قاطی شده بود.
کیانمنش خندید.
«آهههههه سارا خیلی خوبهههه»
دستش را دوباره پایین برد و اینبار دو انگشت را داخل کصش کرد.
صدای خیس و چسبناک انگشتها داخل کس پر و گوشتی سارا واضح شنیده میشد.
همزمان دست دیگرش را داخل یقه باز پیراهن برد و سینه بزرگ سارا را کامل در مشت گرفت.
نوک سینه صورتی تیره سارا کاملا سفت شده بود.
آن را بین انگشت شست و اشاره فشار داد و چرخاند.
سارا ناله کوتاهی کرد و کمرش را کمی جلو آورد.
«آها… حالا دیگه مقاومت نمیکنی؟»
کیانمنش انگشتهایش را سریعتر داخل و خارج میکرد. صدای خیس هر بار بلندتر میشد. شورت سارا کاملاً خیس شده بود و به رانهایش چسبیده بود.
عرق از بین سینههای بزرگش سرازیر میشد و روی پوست روشن بدنش برق میزد.
بعد از چند دقیقه کیانمنش انگشتهاش را بیرون کشید، شورت سارا رو کامل کنار زد و دامن را بالا زد تا باسن گرد و بزرگ سارا روی صندلی مشخص بشه.
کیانمنش گفت: «رو به من بنشین عزیزم. زانو بزن.»
سارا ابتدا کمی مقاومت کرد، ولی وقتی کیانمنش موهایش را گرفت و پایین کشید، زانو زد بین پاهای او.
کیانمنش زیپ شلوارش را پایین کشید. کیر کوتاه و کلفتش بیرون پرید، کاملاً راست، سر پهن و براق از پیشآب. بیضههای جمع و سفتش زیر آن مشخص بودند.
«بگیرش تو دهنت.»
سارا لبهای گوشتیاش را باز کرد. کیانمنش سر پهن را روی زبانش گذاشت و بدون معطلی جلو رفت.
«بیشتر… تا ته بکن تو دهنت…»
سارا سعی کرد عقب بکشد، ولی دست کیانمنش پشت سرش بود و موهایش را محکم گرفته بود.
کیر کلفت داخل دهان گرم و مرطوبش فرو رفت. صدای خیس مکیدن و نفسی که از بینی سارا بیرون میزد توی ماشین میپیچید.
کیانمنش شروع کرد به حرکت دادن سر سارا.
«ببین چقدر راحت کیرمو میخوری… اولش مقاومت میکردی، حالا داری مثل جندهها ساک میزنی برام.»
سارا نالهاش شنیده میشد.
آب دهانش از گوشههای لبهای پرش سرازیر شده بود و روی بیضههای سفت کیانمنش میچکید. بوی تند کیر و عرق پایینتنه مرد با بوی کس خیس سارا فضای داخل ماشین را پر کرده بود.
کیانمنش با دست آزادش دوباره دو انگشتش را داخل کس سارا فرو کرد و همزمان سر او را محکمتر به سمت خودش میکشید.
«بیشتر بخور… میخوام بکنمش توحلقت.»
سارا چشمهای کشیدهاش را بسته بود، اشک از گوشه چشمش سرازیر شده بود، ولی دهانش را باز نگه داشته بود.
صدای غرغره و خیس هر بار که کیر تا ته میرفت بلندتر میشد.
کیانمنش ناگهان سرعتش را بالا برد.
«الان میریزم تو دهنت… همهشو قورت بده.»
چند ضربه آخر را محکم زد و بعد بدنش سفت شد. کیر کلفتش داخل دهان سارا تکان خورد و آب غلیظ و گرمش را مستقیم داخل حلق سارا خالی کرد.
سارا سعی کرد عقب بکشد، ولی کیانمنش سرش را نگه داشت تا آخرین قطره هم داخل دهنش بره.
«قورت بده.»
سارا با چشمهای نیمهباز قورت داد. مقداری از آب کیر از گوشه لبش بیرون زد و روی چانهاش ریخت.
کیانمنش انگشتش را روی لبهای گوشتی سارا کشید و باقیمانده را داخل دهانش هل داد.
«خوب خوردی ها.»
بعد انگشتهای خیس از کس سارا را روی صورت او کشید و لبهایش را به هم مالید.
سارا هنوز زانو زده بود، نفسنفس میزد، پیراهن مشکیاش از شانه افتاده بود و سینههای بزرگ و سفت با نوکهای صورتی تیره کاملاً بیرون بودند.
دامنش بالا بود، شورتش کنار رفته بود و کس گوشتی و خیسش باز و براق مانده بود. بوی تند عرق، آب کیر و رطوبت فضای ماشین را سنگین کرده بود.
کیانمنش شلوارش را تا زانو پایین کشید و رو به سارا گفت:
«تا حالا از کون گاییدنت سارا جون؟»
مانی آروم، بیصدا، از میون سنگریزهها و علفهای خشک نزدیک شد. گاراژ فلزی و زنگزده بود، درزهای دیوارههاش نور کم رنگی از داخل بیرون میداد. صدایی از داخل شنید – صدای سارا، اینبار نه با اون لحن سرد همیشگی، بلکه صدایی لرزون، ترسیده.
مانی نفسش توی سینهاش حبس شد. دستش رو به دیوارهی فلزی گاراژ کشید، دنبال یه راه ورود گشت. یه در کوچیک کناری پیدا کرد، قفلش زده بود اما لولاهاش زنگ زده و شل بودن.
از داخل، صدای مکالمه شنید – صدای کیانمنش، آروم اما تهدیدآمیز، و صدای سارا که داشت التماس میکرد. مانی محکمتر به در فشار آورد.
در همان لحظه که در شل شد و مانی خودش را به داخل رساند، چیزی در وجودش از کنترل خارج شد. دیگر فکر انتقام، فکر مدرک، فکر نقشهای که ماهها برایش زحمت کشیده بود – همه محو شدند. فقط یک چیز مانده بود: خشم
این زن مال منه که خردش کنم. مال من که بگام. مال من که انتقام بگیرم. نه مال این مادر جنده.
کیانمنش حتی فرصت نکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده. مشت اول او را نقش زمین کرد.
یک لحظه نگهبان رو دیدی که چند متر اون ور تر روی زمین افتاده.
مانی روی او خم شد، و بعدش دیگر چیزی جلودارش نبود – مشت پشت مشت، بیوقفه، بیکلمه، تا وقتی که کیان منش دیگر تکان نمیخورد و صورتش زیر نور کمجان گاراژ خونی بود.
نفسنفسزنان برگشت.
سارا گوشهی گاراژ نشسته بود. زانوها را بغل کرده بود. پیراهن مشکیاش کمی بالا زده بود و رانهای عضلانیاش معلوم بود. تنش میلرزید. سینههای بزرگش با نفسهای تند بالا و پایین میرفتند. موهای موجدارش روی صورتش ریخته بود.
«خانم…» صدای مانی گرفته بود.
«بلند شید. میرسونمتون خونه.»
سارا نگاهش نکرد. فقط آروم، لرزان، بلند شد. مانی دستش رو جلو نبرد – نمیدونست اگه لمسش کنه، سارا چه واکنشی نشون میده – فقط جلوتر از او راه افتاد.
توی مسیر برگشت، سکوت مطلق حکمفرما بود.
سارا به شیشه تکیه داده بود، نگاهش به جایی دور و نامعلوم دوخته شده بود. دستهاش توی بغلش جمع بود، انگار داشت از سرما میلرزید، با اینکه هوا سرد نبود.
مانی از توی آینه گاهی نگاهش میکرد. این زن، همونی که ده سال پیش با یه پوزخند در رو به روی مادرش بسته بود، همونی که هر روز صداش رو بالا میبرد و تحقیرش میکرد، حالا هیچ چیزی از اون قدرت و سردی همیشگی توش نمونده بود. فقط یه زن ترسیده بود که گوشهی صندلی جمع شده.
پوست روشن بالای سینهاش زیر نور کم ماشین میدرخشید. دامن تنگ روی رانهایش چروک شده بود.
توی سرمای جنگ بود.
باید خوشحال باشی. این همون زنیه که آرزو داشتی یه روز بشکنه. الان شکسته. الان ضعیفه. الان میتونی هر کاری بخوای باهاش بکنی.
اما یه حس دیگه، ناخواسته و سنگین، داشت جای اون خوشحالی رو میگرفت – یه چیزی شبیه دلسوزی، هرچند مانی سعی میکرد باور نکنه که واقعاً داره حسش میکنه.
هیچکدومشون حرفی نزدن. فقط صدای موتور ماشین بود و جادهای که زیر نور چراغها میگذشت.
جلوی خونه که رسیدن، سارا در رو باز کرد، پیاده شد. چند قدم رفت، بعد ایستاد. برنگشت، فقط سرش رو کمی به سمت ماشین چرخوند.
«هیچکس از اتفاقهای امشب خبردار نشه.»
صدایش خشک بود، دستوری، بدون هیچ کلمهی اضافهای – انگار داشت آخرین ذرهی قدرتش رو جمع میکرد تا همون یک جمله رو بگه.
در بسته شد. مانی مدتی همونجا، پشت فرمون، بیحرکت نشست. به خونهی تاریک خیره شد، به سایهای که پشت پنجرهی طبقهی بالا برای یه لحظه رد شد و بعد ناپدید شد.
توی ذهنش تکرار کرد:
این باید بهترین فرصتت باشه. حالا ضعیفه. حالا وقتشه که شروع کنی به خرد کردنش.
و وقتی خردش کردی… کونش مال توئه. سینههاش مال توئه. کصش مال توئه.
اما یه صدای دیگه، آرامتر، از یه گوشهی دیگهی ذهنش، یه سوال رو زمزمه کرد که جوابش رو نمیدونست:
مگه نمیخواستی ازش انتقام بگیری مانی؟
مگهنمیخواستی خوردش کنی؟ پس چرا الان که باید فقط انتقام رو حس کنی، اینقدر دلت براش میسوزه؟
صبح، طبق روال همیشگی، مانی جلوی خونهی حسن پارک کرد. ساعتش رو نگاه کرد – دقیقاً سر وقت، همونطور که همیشه بود. دستش رو روی فرمون کشید، به شیشهی جلو خیره شد، و منتظر موند.
یه ماشین دیگه، مشکی و براق، از سر کوچه پیچید و درست جلوتر از ماشین مانی ایستاد. مردی جوان، با کتوشلوار مرتب و موهای ژلزده، پیاده شد و رفت سمت در ورودی.
مانی اخم کرد، دستش رو از فرمون برداشت و از ماشین پیاده شد
این کیه؟ چرا اومده جلوی خونه؟
در خونه باز شد. سارا بیرون اومد – همون حالت همیشگی، سرد و مطمئن، عینک آفتابی روی چشم، انگار هیچ اتفاقی دیشب نیفتاده بود.
اما اینبار بهجای ماشین مانی، مستقیم به سمت رانندهی جدید رفت، بدون یه لحظه مکث.
مانی دهنش رو باز کرد، خواست چیزی بگه اما نتونست و فقط نگاه کرد.
سارا، بدون اینکه حتی نیمنگاهی به مانی بندازه، درست قبل از سوار شدن، بلند و محکم گفت:
«اخراجی. بیا شرکت برای تسویهحساب و تحویل ماشین.»
در ماشین بسته شد. حرکت کرد. رفت.
مانی همونجا، پشت فرمون، بیحرکت موند. توی سرش هیچی نبود جز یه صدای خالی، مثل سکوت بعد از یه انفجار. اخراج؟ همینجوری؟ بعد از اتفاق دیشب؟
بعد، یهو، خشم مثل سیل ریخت روش. دستش رو محکم به فرمون کوبید، یه بار، دو بار.
«لعنتی…» زیر لب غرید، صداش میلرزید از خشم.
«فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی من کیام؟ یه دستمال کاغذی که وقتی کارت باهاش تموم شد پرتش میکنی دور؟»
توی راه، تمام مسیر رو با خودش حرف زد، فحش داد، مشتش رو چند بار به فرمون کوبید. عصبانیتی که ماهها زیر لایههای «چشم خانم» و سکوت پنهان کرده بود، حالا داشت از هر روزنهای بیرون میزد.
همهی این نقشهها، همهی این تحملها، همهی اون شب کوفتی که جونشو گذاشت وسط، برای این؟ برای اینکه مثل یه زباله پرتش کنه بیرون، بدون یه کلمه تشکر، بدون یه توضیح؟
جلوی کارخونه رسید. با قدمهای تند و فک قفلشده، بدون توجه به نگاه نگهبانها، رفت سمت ساختمون اداری، طبقهی بالا، دفتر سارا.
نیکا پشت میزش نشسته بود. با دیدن مانی، لبخندش خشک شد و از جا نیمخیز شد. صورت مانی – رگهای گردنش، فک منقبضشدهاش، چشمهای سرخ از خشم – همهچیز رو داد میزد.
«مانی؟ چی شده؟ حالت خوبه؟»
مانی جوابی نداد. فقط سرش رو تکون داد، به علامت اینکه بعداً حرف میزنن، و مستقیم رفت سمت در دفتر سارا، بیاجازه بازش کرد.
سارا پشت میزش نشسته بود، خیلی خونسرد، انگار منتظرش بود.
یه برگه رو امضا کرد، بدون اینکه سرش رو بلند کنه، و برگه رو گرفت سمت مانی.
«حکم اخراجته. ببرش حسابداری برای تسویهحساب.»
مانی برگه رو نگرفت. فقط ایستاد وسط اتاق، دستهاش رو کنارش مشت کرد، بعد آروم شل کرد. توی سرش، تمام برنامههایی که ماهها روش کار کرده بود توی ذهنش میچرخید.
باید آروم باشی مانی. اگه الان بترکی، همهچیز از دست میره. نقش بازی کن.
نفس عمیقی کشید، شونههاش رو کمی خم کرد، صداش رو پایین آورد، لحنی مظلومانه و شکسته به خودش گرفت.
«خانم… میشه بگین چرا اینکارو با من میکنین؟ من چه اشتباهی کردم؟»
سارا بالاخره سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد. عینکش رو برداشته بود؛ نگاهش سرد بود، بدون هیچ ذرهای ترحم، همون نگاهی که مانی سالها بود توی خوابهاش میدید.
«من اصلاً تو رو نمیشناسم. بیخودی بهت اعتماد کرده بودم.»
یه مکث کوتاه، نگاهش ریزتر شد.
«مگه بهت نگفتم دیروز برو، خودم میام؟ چطور از اونجا سر درآوردی؟ داشتی تعقیبم میکردی؟»
قلب مانی یه لحظه ایستاد. پس فهمیده بود، یا حداقل بو برده بود. باید خیلی مراقب باشه.
«خانم، به خدا من فقط نگرانتون بودم. دیر کرده بودین، تنها بودین، فکر کردم شاید مشکلی پیش اومده، نمیخواستم فضولی کنم…»
«کافیه.»
سارا دستش رو بالا آورد «حرفات برام مهم نیست. برو بیرون.»
مانی سرش رو پایین انداخت، شکستهتر از چیزی که واقعاً بود، برگشت سمت در.
اما درست همون لحظه که دستش به دستگیره رسید، صدای سارا از پشت سرش بلند شد.
«صبر کن.»
مانی برگشت.
سارا از پشت میز بلند نشد، فقط خیره نگاهش کرد، انگار داشت با ترازو وزنش میکرد. چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
«یه شرط دارم. نه اینکه مدیونت باشم، نه اینکه دلم برات سوخته باشه. میخوام یه فرصت دیگه بهت بدم.»
مکث کرد، انگشتش رو روی میز کوبید.
«باید بهم سفته بدی. یه مبلغ خیلی گنده، که مطمئن باشم دیگه پاتو کج نمیذاری، که خیالم ازت راحت باشه.»
مانی توی دلش پوزخند تلخی زد. سفته؟ همین؟ راحتترین چیزی بود که ممکن بود ازش بخواد؛ یه امضا روی کاغذ، در برابر چیزی که مانی داشت جمع میکرد.
«باشه خانم. هر چی شما بگین، قبول میکنم.»
«بشین. تا بیام.»
سارا از پشت میز بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
مانی تنها موند. سریع، بدون معطلی، دستش رو توی جیبش برد.
یه میکروفون کوچیک، به اندازهی یه سکه، ماهها بود همراهش داشت، منتظر لحظهی مناسب.
خم شد، زیر لبهی میز سارا، جایی که هیچکس دید نداشت، محکم چسبوندش.
چند لحظه بعد، سارا با یه دسته سفته برگشت.
کارهای امضا و مهر، بدون حرف اضافه، انجام شد.
مانی برگهها رو گرفت، دوباره بلند شد که بره.
اما صدای سارا دوباره بلند شد، اینبار تیزتر و برندهتر.
«بهت گفتم اجازه داری گورتو گم کنی؟»
مانی سرجاش میخکوب شد.
«این آخرین فرصتته.»
سارا از پشت میز بلند شد، یه قدم جلو اومد، دست به سینه ایستاد.
«اگه پاتو کج بذاری، دمار از روزگارت در میارم، مطمئن باش. حالا گورتو گم کن.»
مانی سرش رو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت.
نیکا با دیدنش، هزار تا سوال توی چشماش موج میزد، اما دست نگه داشت. فقط دستش رو آروم روی بازوی مانی گذاشت.
«برو خونه استراحت کن عزیزم. میام، با هم صحبت میکنیم.»
مانی سری تکون داد، بدون حرف، و از در بیرون رفت.
جلوی در کارخونه، داشت سوار ماشینش میشد که چشمش به یه صحنه افتاد و یه لحظه خشکش زد.
همون بود.
با صورتی کبود و متورم، آثار واضح کتکهای شب قبل روی چهرهاش، داشت با قدمهایی لرزون وارد محوطهی کارخونه میشد.
دست مانی ناخودآگاه مشت شد. یه قدم برداشت، خون توی رگهاش جوشید، اما بعد خودش رو کنترل کرد.
نه، الان نه. اینجا نه. صبر کن.
سریع سوار ماشین شد، درش رو بست، نفس عمیقی کشید تا خودش رو آروم کنه.
گوشیش رو درآورد و به اپلیکیشنی که به میکروفون جاسازیشده وصل بود زد. صدای واضح، از پشت میز سارا، توی گوشیش پیچید.
سارا تلفن دفتر رو برداشت. «بگو بیاد داخل.»
چند لحظه بعد، صدای در، و بعد صدای قدمهای کیانمنش که وارد میشد.
«بشین.»
سکوت کوتاهی، بعد صدای نشستن روی صندلی.
سارا بدون هیچ مقدمهای، یک پرونده رو جلوی کیانمنش پرت کرد.
«نگاه بنداز بهش.»
صدای ورقخوردن. مکث. نفسهای کیانمنش که کمکم تندتر میشد.
«اینها اسناد و مدارکیه که نشون میده این همه سال چه غلطهایی توی اون شرکت کردی، چه کلاهبرداریهایی که راه انداختی.»
صدای سارا سرد و بیرحم بود، بدون کوچکترین لرزش.
«اگه حتی یه ورق از این پرونده جایی پخش بشه، باید بری آب خنک بخوری.»
کیانمنش گفت: «اما ما خیلی از همکاری هامون با شما بوده! برای شما فاکتور جعلی صادر می کردیم، پول بیشتر میگرفتیماز کارخانه پدرتون و اختلافش رو به حساب شما میزدیم»
سارا گفت: «فعلا که همه مدارک بر علیه توئه، و لازمه بدونی اولین نفری که شکایت میکنه ازت خود منم. چون چندین ساله داری از کارخانه ماکلاهبرداری میکنی.»
مانی، پشت فرمون، بیحرکت نشسته بود، گوشی رو محکم به گوشش چسبونده بود. چشمهاش داشت برق میزد. هر کلمهای که سارا میگفت، هر اعترافی که داشت از دهنش بیرون میاومد، مثل میخی بود که مانی داشت توی تابوت سارا میکوبید.
- همینه. این دیگه فقط یه شایعه نیست، یه حرف پشت در نیست – اعتراف خودشه، با صدای خودش، توی دفتر خودش. اگه این صدا یه روز جایی پخش بشه، سارا خانم، دیگه نه کارخونهای میمونه برات، نه آبرویی، نه پدری که ازت دفاع کنه.*
قلبش تند میزد، اما اینبار نه از ترس، از یه چیزی شبیه پیروزی – سردتر و عمیقتر از هر هیجانی که تا حالا تجربه کرده بود. انگار بعد از ده سال، بالاخره یه سلاح واقعی توی دستش بود.
صدای سارا ادامه داد. «پس بهتره از امروز کارت رو مثل سابق انجام بدی. من چیزی که دیشب کردی رو فراموش نمیکنم، اما یه فرصت دیگه بهت میدم. از امروز دیگه خبری از پورسانت نیست. کارت رو مثل قبل انجام میدی، وگرنه…» مکث کرد. «خودت میدونی چی میشه.»
سکوت. بعد صدای لرزون کیانمنش. «باشه… باشه، هرچی شما بگین.»
صدای بلند شدن از صندلی.
«راستی، یه لحظه گوشیت رو چک کن.»
مکثی طولانی، بعد صدای نفس بریدهی کیانمنش. «سارا خانم، تو رو خدا… این کارو نکن، من زن دارم، بچه دارم، خواهش میکنم…»
«دیشب غلط اضافه کردی، و من بهت گفتم که یادم نمیره. دومین تنبیهت اینه که این عکسایی که همین الان روی گوشیت دیدی، همین الان برای همسرت فرستاده شده. به هر حال حق زنته بفهمه شبا با کی میخوابی مگهنه؟»
التماسهای نامفهوم کیانمنش، بعد صدای در که باز و بسته شد.
مانی هدفون رو از گوشش درآورد، به صندلی تکیه داد، و برای اولین بار از صبح، یه لبخند – اینبار نه از خشم، بلکه از یه رضایت سرد و حسابشده – گوشهی لبش نشست.
فکر کردی با اخراج کردن من راحت میشی، سارا خانم؟ الان تازه فهمیدم چطور باید نابودت کنم. این نوار، همین یه نوار، کافیه که همهچیزتو ازت بگیره – شرکت، آبرو، حتی پدری که هنوز فکر میکنه دخترش یه فرشتهست.
گوشیش رو با احتیاط توی جیبش گذاشت، انگار داشت گرونبهاترین چیز دنیا رو نگه میداشت. ماشین رو روشن کرد.
نوشته: آرکا
8 پاسخ به “لذت یا انتقام؟ (۲)”
چ قشنگ
عالی دمت گرم
خیلی باحال بود دم نکیسنده گرم زودتر ادامه بده
ادامه بده داستانتو طولانی تر بنویس مجبور نشیم زیاد منتظر بمونیم
منتظر قسمت بعدم خیلی زیبا بود
خیلی جالب بود دمت گرم منتظر ادامش
یه داستان انتقامی و در عین سکسی که اگه همینجور ادامه پیدا کنه میشه یه سری داستانی موندگار ساخت زودتر ادامه بده
عالیییییییی.