سلام عزیزان شیرین هستم 34 ساله از ایرانشهر و داستان های واقعی زندگیمو به صورت سریالی براتون میزارم اگه قسمت های قبلی رو نخوندید قصه های شیرین رو سرچ کنید چون اینجوری داستان براتون بیمعنی میشه
خوب بریم سر وقت داستان
بعد مدتها تصمیم گرفتم که برم ایرانشهر به خانواده خصوصا پسرم سر بزنم شوهرم که خیلی وقت بود که سر گرم شادی و فاطی بود و به من کم محلی میکرد خدیجه هم که دیگه سنش رفته بود بالا رابطه نمیخواست چند روزی که بودم مادر شوهرم متاسفانه بعلت کهولت سن درگذشت خیلی غم بزرگی برای هممون بود با این که زیاد بهمون محبت نمیکرد ولی بزرگ خونمون بود بعد از نبود اون دیگه کسی نبود که اختلافات رو بین زنا تو خونه حل کنه برا همین منم زیاد نمیرفتم ایرانشهر حوصله دعوا کردن نداشتم تا این که یه روز شوهرم زنگ زد که هر وقت کلاسات کم تر بود بیای ایرانشهر منم تو اولین فرصت رفتم برای کمتر شدن دعوا تصمیم گرفته بود که برای هر دوتا زن یه خونه بگیره چون شادی خیلی کم سن بود و خدیج پیر شده بود اون دوتا تو همون خونه موندن منو فاطی هم که کلا دشمن هم بودیم برامون یه خونه دیگه تو بلوار بلوچ گرفته بود که منطقیم بود چون من ایرانشهر نبودم و وقتاییم که میرفتم سیع میکردیم باهم کنار بیایم اکثر وقتا فاطی و بچه هایش تو خونه تنها بودن همچی داشت عادی پیش میرفت تا این که یه بار که سر زده رفتم ایرانشهر در حیات رو که باز کردم دیدم یه ماشین تو حیاطه رفتم داخل در خونه از داخل قفل بود هر چی در زدم جواب نداد بعد تقریبا ده دقیقه فاطی اومد درو وا کرد گفت خواب بودم گفتم خوب چرا درو قلف میکنی گفت ببخشید بچه ها خونه نبودن تنها بودم ترسیدم خیلی مضطرب بود منم گفتم اوکی رفتم تو خونه گفت وسیله هاتو بزار تو اتاق من گفتم خودم اتاق دارم نیازی نیست گفت نه اونجا بهم ریختس مهمان داشتم تو اتاق تو مونده خواهرم اینا اومده بودن تمیزش میکنم بعد میرم منم وسیله هامو گزاشتم تو اتاقش خواستم لباس عوض کنم نزاشت گفت میخوام برم خرید تو رانندگی بلدی منو برسون خیلی تعجب کردم آخه فاطی سایمو به هفت تیر میزد کسی بود که اصلا باهام حرف نمیزد چه برسه بریم خرید سریع آماده شد و گفت بریم که دیر میشه گفتم من خستم تازه رسیدم اصرار کرد که یالا بریم ترو خدا من تنهام رانندگی بلد نیستم و فلان گفتم خو ماشین مال کیه تو حیاط گفت مال همسایه کلیداشو گذاشته جا پارک نداشت اینجا میزاره بریم بیایم تا نیومده منم تازه گواهینامه گرفته بودم وقتی میخواستم بیام بیرون خورد به در گلگیرش جمع شد در حالت عادی فاطی با کوچیک ترین اشتباهم میخواست سرمو ببره ولی برگشت گفت اشکال نداره فداسرت خودم گفتم بر دار خودم پولشو میدم دیگه واقعا داشتم شک میکردم به رفتارش رفتیم خرید و برگشتیم گفت ماشینو بزار بیرون خودش با سویچ یدک میاد میبره همه چی اوکی بود رفتم تو اتاق خودم دوباره اون اخلاق سرد و گند فاطمه خانوم شروع شد ای تو غذا بپزم مگه من نوکر توامو… منم واقعا حوصله دعوا نداشتم شب موقع خواب گوشیمو زدم تو شارژ گزاشتم بالا سرم از بین فاصله تخت و دیوار افتاد پایین دستمو کردم زیر تخت برش دارم یه پارچه باهاش اومد بیرون نگاه کردم دیدم یه شرت مردانس گفتم پس دلیل مهربونی امروز این بود رفتم تو اتاقش دراز کشیده بود داشت پیام میداد شرتو انداختم رو صورتش جا خورد گفت این چیه گفتم این سوالیه که من از تو دارم این چیه تو اتاق من چیکار میکنه وقتی نبودم کی اینجا بوده اولش زد زیرش گفت من نمیدونم چرتو پرت نگو خدا میدونه مال کیه آوردی بندازی گردن من گفتم اوکی به شوهرمون عبدالمالک زنگ میزنم بیاد مشخص کنه مال کیه یه دفعه شل شد با رنگ پریده و صدا لرزون گفت مال شوهر خواهر مه وقتی اومدن تو اون اتاق خوابیدن گفتم کوصشعر نگو از کی تا حالا مردای بلوچ شرت و لباس زیر میپوشند گفتم اگه نمیگی زنگ بزنم بگم بهش بیاد گفته نه میگم چند تا بهونه آورد که ها دوست فارس دارم با شوهراشون اومدنو اینا قبول نکردم گفتم باید بگی جریانو با بغض شروع کرد به حرف زدن گفت چند وقت پیش خانوادم پول لازم بودن مجبور شدم از پولادی گاو صندوق بر دارم بهشون بدم چون پول زیادی بود مجبور شدم برم وام بر دارم با این که وام حرام بود ( دوستان تو سنت ما بلوچها وامی که با بهره باشه ربا حساب میشه و حرامه برا همین هیچ وامی حتی وام ازدواجموونو نمیگیریم ) رفتم بانک یه مرد مسئول وام بود رفتم و شرایط رو پرسیدم ضامن میخواست و کلی دوندگی نمیتونستم ردیفش کنم ازش خواهش کردم کمکم کنه اونم گفت من این پولو بهت میدم ولی …. کمی سکوت کرد و زد زیر گریه و من از این صحنه داشتم لذت می برم گفتم ولی چی توضیح بده ولی ازم خواست که یه شب با اون باشم منم اولش قبول نکردم ولی بعد که فک کردم چاره ای نداشتم دفعه اولی که رفتم خونش خانومش سر کار بود موقع رابطه ازم فیلم و عکس گرفته بود بعد رابطه رفتم پیشش برا وام چند باری ازم سو استفاده کرد و در آخر هیچ وامی بهم نداد و در عوض در خواست پولم کرد اونجا بود که فهمیدم ازم فیلم داره اگه بهش پول ندم پخش میکنه از اون به بعد هر کاری می خواست باهام میکرد خیلی گریه کرد دلم براش سوخت (دوستان نباید مشخصات اصلی این مردی که رو بگم ولی از بس لجنه مشخصات واقعی شو میگم )
تحقیق کردم یه مرد 35 ساله بیرجندی بود کارمند بانک سپه یه کچل لجن بیخاصیت تقریبا قد بلند چشم سبز سفید پوست از تمام زنان به بهانه وام سو استفاده میکرد و چون از رسم ما بلوچا میدونست که نمیتونیم به کسی حرفی بزنیم هر کار دوست داشت میکرد فامیلش موسوی بود برا پول هر کاری میکرد حتی میدونست زنش با پولدارهای ایرانشهر رابطه داره چیزی نمیگفت نه غیرت رو زنش داشت نه دختر نه خواهر نه مادر که بتونیم با گرفتن ناموسش فیلما رو پس بگیریم زن پتیارشم آرایشگاه داشت تو ایرانشهر و کیس های پولدار برا شوهرش جور میکرد فاطی رو هم همون فرستاده بود که وام بگیره برای گرفتن فیلما نیاز به یه نقشه دقیق داشتیم گفتم فردا بریم بانک منو معرفی کن بگو همون هوو همخونه میخواد سرمایه گذاری کنه وام لازمه فرداش رفتیم بانک و گفتیم که وام میخوایم یکم با سیستم ور رفت و گفت خوب ضامن نیاز داری دوتا کارمند منم که قضیه رو میدونستم با عشوه گفتم آخه من که ضامن ندارم گفت شمارمو بگیر بعد از ظهر تماس بگیر ببینم میتونم برات کاری بکنم یا نه بعد از ظهر براش زنگ زدم با عشوه و ناز باهاش صحبت کردم تا راحت بتونه پیشنهاد شو بده با پرویی تمام گفت بدون ضامن برات جور میکنم ولی باید یه روز بیای خونم تا با هم خوش بگذرونیم داشتم از عصبانیت میترکیدم دوس داشتم فش کشش کنم انقد با زنای مختلف اینکارو کرده بود که خیلی براش راحت بود گفتنش خودمو جمو جور کردمو با ارومی گفتم چرا باید همچین کاری کنم درسته مرد خوش قیافه ای هستی ولی این دلیل نمیشه خیانت کنم گفت اگه پول میخوای این کارو بکن مشخصه تو باهوش تر از هووتی بیا با من باش هم عشقو حال کن هم وام بگیر خندیدم گفتم آدم شناسی ولی نمیام من که پول لازم نیستم برا سرمایه گذاری میخوام و ازش محترمانه خدافظی کردم.
تنهایی از پسش بر نمیومدم نقشه این بود که دوتامونو بخواد چند ساعت بعد دوباره بهم زنگ زد و پیشنهاد بهتر داد دوباره رد کردم چند روز بود پیگیری شده بود مشخص بود بد رفته تو کف من منم همینو میخواستم تا بصورت قاطع گفتم نه چون فاطی میفهمه شروع کرد ها فاطی خودش چند وقته با منه و فلان گفتم دروغ میگی و قطع کردم و بلک لیست زدنش چند دقیقه بعد دیدم به فاطی زنگ زد با عصبانیت گفت این هووی جندتو باید بیاری بکنم وگرنه تمام فیلماتو پخش میکنم فاطی هم شروع کرد گریه نقش بازی کردن که ها من چیکار کنم و فلان و اینا من نمیتونم بش گفتم من نمیدونم خودت یکاری بکن بعد چند دقیقه قطع کرد گفتم فردا بش زنگ بزن بگو مخشو زدم به خاطر من حاضر شده باهات باشه ولی نه تو خونهی تو توی خونه ی ما فرداش زنگ زد و همینو بهش گفت منم از لیست سیاه خارج کردمش پشت بندش بهم زنگ زد گفت میبینم که دختر عاقلی هستی تو خونه من نیومدی که مثل فاطی ازت فیلم بگیرم ولی ارزش اینو داری که یه بار تستت کنم گفتم به خاطر آبرو شوهرم (عبدالمالک) و فامیل حاضم اینکارو بکنم ولی بشرطی این که فاطمه هم باشه تا حضمش برام راحت تر باشه گفت من که از خدامه جفتتونو باهم داشته باشم گفتم پس فردا بیا.
نقشمون گرفت به فاطمه گفتم هر کاری بگم دقیق انجام میدی بدون اعتراض وگرنه من میکشم کنار از طرفی داشتم بهش کمک میکردم از طرفیم دوست داشتم عقده های چند سال اخیر و سرش در بیارم فرداش قبل اومدن اون مردک نجس نحس کس کش جاکش . یه پارچ برداشتم گفتم باید از این حرومی انتقام تمام دخترا و زنای بلوچی که کرده رو بگیرم شاشیدم تو پارچ چند تا تف انداختم و با گلاب و زعفران قاطی کردم و پر شکر کردم تا یه شربت درس بشه توشم بعدم کلی قرص خواب پودر کردم ریختم توش گذاشتم تو یخچال تا قشنگ سرد بشه کلی آرایش کردیم و خودمونو خوشگل کردیم. براش قلیون میوه ای گزاشتم اومد نشست و منو نگا میکرد براش از شربت پر شاشی که درس کرده بودم ریختم با لبخند دادم دستش گفتم بخور این شربت مخصوص منه فقط من این دستورالعمل رو دارم برای تو دست کردم خورد و لبخند میزد گفت خو شما هم بخورید گفتم من اینو با عشق براتو درس کردم یکی دو لیوان دیگه هم بهش دادم شروع کرد به قلیون کشیدن به آهنگ عربی گزاشتم فاطمه رو گفتم برو کنارش بشین و با کیرش ور برو تا قرصا اثر کنه رفت کنارش نشست و دستشو انداخت تو شرتش با کیرش از زیر شلوار بازی میکرد منم میرقصیدم و بعد چند تا دور که میزدم یه لیوان دیگه شربت بهش میدادم برای این که بیشتر تحریک بشه سینه هامو در آوردم تا ببینه و شروع کردم به رقصیدن به فاطمه هم گفتم هم خودتو لخت کن هم اونو یه کیر سرخ متوسط داشت که کاملا سیخ شده بود و بدن سفید با کمی مو چند باری بهم گفت خودت بیا دیگه نمیتونم تحمل کنم گفتم صبر کن منم میام یه لیوان دیگه براش ریختم گفت دیگه جا ندارم گفتم یعنی دست منو رد میکنی خندید و سر کشید ایوانو به فاطمه گفتم شروع کن براش ساک بزن چون اونم میخواستم اذیت کنم شروع کرد به خوردن هم زمان که فاطمه داشت براش ساک میزد اون چشمش به سینه ها و رقص من بود گفت تو کجا بودی تاحالا انگار تو منو میخواستی نه من تورو تو عمرم انقد حال نکردم بیا دیگه گفتم تا فاطی داره برات ساک میزنه تو آخرین لیوان بخور گفت دارم میترکم گفتم به خاطر من دیگه لیوانو زد کنار پارچو گرفت و تا ته سر کشید بعد چند دقیقه دیدم کم کم چشماش داره رو هم میره همزمان با این که تو دهن فاطی ارضا شد چشمام رفت رو هم چند دقیقه وایستادم خوابش سنگین بشه بعد شروع کردیم به بستن دستو پاش با طناب محکم بستیمش و لباسامونو تنمون کردیم اینم لخت دستو پا بسته و انداختیم وسط خونه کمر بلندشو از رو شلوارش در آوردم و شروع کردم به شلاق زردنش قرصا بد گیچش کرده بود هوشیاری زیادی نداشت یه آه میگفت چشاشو میبست با ذغال قلیون سر کیرشو و زیر خایشو داغ کردم فریاد میزد زنیکه چیکار میکنی ولی حال نداشت کفشای پاشنه بلند مو پوشیدم و با پاشنه نوک تیز روی بدنش راه رفتم سرشو لگد میدادم روش تف میکردم و تحقیرش میکردم یه قلاده از سگ قبلیمون بود آوردم دور گردنش بستم دستو پا بسته کشوندمش تو حموم روش شاشیدم و پی پی کردن فاطی هم داشت از همش فیلم میگرفت دوشو گفتم روش تا تمیز بشه دوباره کشونمدش تو خونه بهم گفت زنیکه جنده میکشمت منم فوش ناموس میدادمش و بهش گفتم این انتقام از طرف تمام زنای بلوچه و مجبورش کردم مادر و خواهر و زنو دخترشو خودش فوش بده یه سیگار روشن کردم اولین بار بود سیگار میکشیدم با پک اول چند تا سرفه بهم داد روی سوراخ کونش خاموشش کردم فریاد میزد از درد و فقط تحدید میکرد که اگه باز بشم فلان میکنم رفتم هویه رو زدم به برق یه تیغ آوردم پشمای زیر ناف تا جای کیرشو زدم فاطی میگفت بسه دیگه ادب شد گفتم تو ساکت شو جنده فقط فیلم بگیر و از گوهای من کمتر بخور ازم ترسید هیچی نگفت یه ماژیک آوردم با خط خوش نستعلیق خیلی دشت بالای کیرش زیر شکمش نوشتم هنر دست زنان بلوچ بعدم با هویه داغ رو شو سوزوندم تا رد این نوشته مثل تتو رو بدنش بمونه چون خط درشت بود موقع زخم بستن متن خراب نمیشد بعدم چرخوندمش داگی بستمش ذغالا رو ریختم شلنگ و تنگ و سری قلیون در آوردم تنشو گزاشتم رو سوراخ کونش و فشار دادم نمیرفت تو فاطی رو گفتم برو روغن بیار جنده خانوم رفت آورد چوبو پر روغن کردم گفتم نگه دار رو سوراخش گفت نکن گفتم خفه شو جنده نگه داشت رفتم عقب دویدم سمتش با سرعت و قدرت یه لگد زدن ته تنه زدم یه مقدارش رفت تو کونش چون طرح دار بود خیلی درد داشت براش وقتی کشیدم بیرون صدا در نوشابه داد یاد روزی که سهراب بهم تجاوز کرد و کنمو باز کرد افتادم بعدم رفتم رو مبل نشستم و فاطی رو گفتم جنده خانوم بیا طفلی کارایی که با اون کرده بودم دیده بود خیلی ازم میترسید منم خیلی ازش عقده داشتم دوربین و ازش گرفتم سمت پاهام گفتم زانو بزن حروم زاده زانو زد گفتم پاهامو بلیس نگام کرد با پام زدم تو صورتش گفتم بلیس شروع کرد خوردن پاهام همزمان فیلم میگرفتم گفتم به خاطر تو جنده خانوم که رفتی به این مردک هول کوص دادی مجبور شدم همچین کاری کنم بعدم فیلم و قطع کردم این مردیکه رو دستور پا بسته انداختیم تو همون ماشین که گلگیرشو من زده بوده ماشین خودش بود زنگ زدیم زن پتیاره جندش بیاد اینو جمع کنه ببره تا یه هفته نمیتونست سر کار بره نه میتونست بشاشه چون با ذغال سر کیرشو سوزوندم نه میتونست پی پی کنه چون با سیگار سوراخشو سوزوندم کلا اذیت بود بش گفتم حالا ما ازت فیلم داریم فیلم از هر کسی داری بر دار بیار با هرچی پول از این فاطی کوص مغز فلج مغزی گرفتی و یه مقدار پول که بتونه جایگزین پولی که بر داشته بکنه اونم همین کارو کرد تو فیلما چند تا از زنایی که گاییده بودشون آشناهای ما بودن که اونو سپردم به فاطی گفتم هر جور مایلی ازشون اخاذی کن بمن چه بعد اونم دیگه فاطی و اذیت نکردم اونم همیشه مطیع من بود چون هم فیلم سکسشو هم اون فیلمی که خودمون گرفتیم داشتم بعدشم مشکلات کون با هم حل شد و رابطمون خوب شد دیگه با هم مشکلی نداشتیم تا مدت ها هم به این مردک خبیث پیام میدادم عکس نوشتم بالای کیرتو بفرست کامل رو بدنش حک شده بود گفتم این رو بدنت یادگاری باشه تا هر وقت بخوای زن مردمو مسخره کنی اینو ببینی یاد اون روز بیفتی بعد چند ماهم موسوی خودشو انتقال کرد سمت شمال و دیگه خبری ازش نشد منم بعد چند سال فیلما رو پاک کردم .
دوستان برای دیدن قسمت های قبلی و بعدی قصه های شیرین رو سرچ کنید
نوشته: شیرین
BDSM
3 پاسخ به “(قصه های شیرین) کمک به دشمنم با روش بی.دی.اس.ام”
شیرین تو چرا اینچنین خوب چرایییییی؟ ااااخ قلمت بینظیر بانو جان. و از اون مهم تر تجاوز و بی دی اس ام خوب به تصویر میکشی. عالی لایک اول ♥️ برم ادامهاش هم بخونم
وا اوره شیرزن
خیلی خالی بندی داشت و زیاد اغراق داشت مخصوصا جای که دویدی و با لگذ زدی به قلیون که بره تو کونش