داستان زندگی (۲)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

تشکر از حمایت شما عزیزان

این داستان ادامه داستان زندگی ثریا هست

ادامه ماجرا:
ثریا توی دفترش بود ، روز آخر‌ پریودیش بود و داشت با خودش فکر می‌کرد که توی شبهای پیش رو چه مدلی به ماهان حال بده؟! …
کاش میتونستم بدون هیچ ترسی لُخته لُخت تو بغل بگیرمش ، کیرشو تو دست بگیرم و براش بخورم ، حتی بهش اجازه میدادم آبشو تو دهنم بریزه…آخخخخ دلم میخواست میتونستم بشینم رو کیرشو بالا پایین کنم ، لبهاشو بخورم ، نوک سینه هامو تو دهنش بزارم و ازش بخوام کسمو لیس بزنه ، بشینم رو دهنش و….واااای چقدر دلم میخوادش….چقدر دوسش دارم…دلم میخ ادت ماهانم ، مردِ من…
ماهان بعد از سکسی که با مهتاب داشت دیگه نیازی نمی‌دید به خاطر شهوت سمت مامانش بره اما لوندی اندام مامان ثریا طوری بود که ناخودآگاه باز چشمش دنبالش بود…هرجا ثریا خم میشد ماهان نگاهش به کس و کون مامانش خیره میشد و ثریا اینو کامل متوجه میشد. دو شب از پایان پریودی ثریا گذشت اما خبری از ماهان نبود، ثریا با خودش گفت: خب شاید خسته بوده خوابش برده…
شب سوم مامان ثریا به ماهان و مهتاب گفت: فردا صبح با مژده خانوم میریم بازار تهران برای خرید پارچه ولی تا شب هم برمیگردیم…چشم‌های مهتاب از شادی برق زد…اون شب هم ثریا چشم براه ماهان بود اما ماهان نیومد. ساعت شش صبح که برای رفتن بسمت تهران بیدار شد نگاهی به اتاق ماهان و مهتاب کرد. هردو خواب بودند. ثریا نفسشو فوت کرد بیرون و رفت برای آماده شدن…قبل از رفتن بسمت تخت مهتاب رفت و با نفس صدا زد: مهتاب جان مادر ، من دارم میرم ، خواب نمونی از مدرسه؟! خدا نگهدار عزیزم تا شب برمیگردیم…
مهتاب صبح بعد از رفتن مامان ثریا حدودای هفت زنگ زد به یاسمن و با صدایی شبیه مریض ها گفت: یاسمن جان من بدجوری سرما خوردم ، نمیتونم بیام مدرسه میشه به خانوم مدیر بگی؟! …مهتاب از دانش آموزان خوب مدرسه بود و تا حالا نشده بود مدرسه رو بپیچونه و مطمئن بود که خانوم مدیر قبول میکنه…یاسمن گفت: میخوای بعد از مدرسه بیام پیشت؟! مهتاب گفت: نه یاسی جون مامانم هست ، میترسم تو هم مریض بشی…مهتاب وقتی خیالش از مدرسه راحت شد رفت تو آشپزخونه، سماور رو روشن کرد و بساط صبحونه رو آماده کرد. بعد آروم رفت توی اتاقش طوری که ماهان بیدار نشه ، یه شورت و سوتین مشکی ست برداشت و اومد تو اتاق مامان ثریا، شورت و سوتین رو تنش کرد و از توی کمد لباساش یه دامن شیری رنگ کوتاه که تا بالای زانوش می‌رسید به همراه یه نیم تنه سفید تنش کرد. کمی رژ لب قرمز روی لبهاش مالید. توی آینه خودشو نگاه کرد و چشمکی به خودش زد… رفت توی آشپزخونه چایی رو دم کرد و اومد تو اتاق ، ماهانو صدا زد و گفت: صبحونه حاضره عزیزم. ماهان چشمهاشو مالید ، کش و قوسی به بدنش داد و نشست لب تخت، سرشو که بلند کرد مهتاب رو دید…نگاهی به سر تا پای مهتاب انداخت…آنقدر مهتاب خوشگل و خوش اندام به نظرم رسید که کیرش تو شلوارک تکونی خورد. ابروشو بالا انداخت و گفت: چه خبره؟! خوشگل مشگل کردی ؟! مهتاب گفت: صبحونه حاضره بیا…ماهان رفت دستشویی و برگشت و گفت: مگه تو نباید الان مدرسه باشی؟! مهتاب با عشوه گفت: بخاطر داداش جونم امروز مرخصی گرفتم…ماهان با اخم گفت: پیچوندی؟! مهتاب به ماهان نزدیک شد. انگشت اشاره شو روی لبهای ماهان گذاشت و گفت: هیشششش صبحونه تو بخور که جون داشته باشی ،کلی باهات کار دارم…و دستشو به کیر ماهان رسوند و گفت: این جیگر هم باید کم کم بیدار شه…ماهان کیرش تکونی خورد و دستشو دور کمر مهتاب قلاب کرد و گفت: دلت میخواد چجوری بکنمت آبجی؟!…مهتاب با چشمانی خمار گفت: تو دلت میخواد چجوری منو بکنی؟! لب هاشون بهم چسبید…و دستاشون روی تن هم…ماهان دستشو روی کس مهتاب گذاشت: مهتاب بوسه ای از گونه ی برادرش گرفت و گفت: اول صبحونه…
مهتاب صندلی رو عقب کشید و گفت: آقامون اینجا بشینه …ماهان با خنده نگاه کردو گفت: خانوم کجا میشینن؟! مهتاب گفت: خانوم اول یه چای لب سوز و لب دوز برای آقاشون و خودش میریزه بعد خودش میشینه روبروش…چایی رو ریخت و روبروی ماهان نشست…صبحونه رو که خوردن مهتاب سریع میزو جمع کرد و گفت: بشین رو کاناپه اومدم. ماهان خودشو به اتاق رسوند و اسپری برداشت و همونجا دوتا پیس رو کیرو تخمش زد و برگشت…مهتاب یه آهنگ شاد گذاشت و شروع کرد به رقصیدن…
دست ماهانو گرفتو گفت: با هم…ماهان هم کمی به خودش تکون داد ولی بیشتر به پیچ و تاب بدن مهتاب نگاه می‌کرد. مهتاب کونشو میچرخوند و بسمت ماهان میومد و قبل از تماس کونش با کیر ماهان باز دور میشد. دوباره رقصان به ماهان نزدیک میشد و جلوی چشم‌های ماهان سینه هاشو میلرزوند و باز عقب میرفت…هربار مهتاب می‌چرخید دامنش بالا می‌رفت و کون خوش فرمش مشخص می‌شد.ماهان با کیر راست شده فقط به حرکات و بدن مهتاب خیره شده بود.آهنگ تموم شدو ماهان نشست روی کاناپه، مهتاب آهنگ بعدی رو پلی کرد و به رقصش ادامه داد…اومد جلوی ماهان و خم شد طوری که ماهان کامل کونشو ببینه اما تا ماهان میخواست بهش دست بزنه ازش فاصله می‌گرفت…ماهان هر لحظه بیشتر تشنه ی لمس بدن خواهرش میشد و مهتاب هم همینو می‌خواست…مهتاب با یه چرخش باز کونشو به ماهان نشون داد و نزدیکش شد و درست وقتی که میخواست فاصله بگیره ماهان با یک شیرجه دستشو دور کمر مهتاب حلقه کرد و ب سمت خودش کشوندش…مهتاب در حالی که نفس نفس می‌زد افتاد روی ماهان…ماهان لباشو به گردن مهتاب رسوند ، مهتاب سعی کرد ازش جدا بشه اما ماهان زورش بیشتر بود…مهتاب ماهانو کنار می‌زد و ماهان مثل یک ببر گرسنه هر جایی از تن خواهرشو که میتونست لیس میزد…مهتاب داشت لذت می‌برد…ماهان مهتاب رو روی کاناپه خوابوند و دستشو با قدرت از هم باز کرد و لبهاشو به لبهای مهتاب چسبوند ، مهتاب لب پایینی ماهان رو توی دهن کشید و محکم لبشو گاز گرفت و ول کرد. ماهان گفت: آی آی کَندی لبمو … وقتی لبخند شیطنت آمیز مهتابو دید گفت: لبِ منو گاز میگیری؟! الان جِرِت میدم…مهتاب با صدایی دو رگه گفت: آخ منم همینو میخوام ، جِرَم بده داداشششش… ماهان دستاشو انداخت تو نیم تنه ی مهتاب و از دو طرف کشید…صدای جر خوردن لباسِ مهتاب با جیغش قاطی شد…ماهان وحشیانه حمله کرد به گردن و بالای سینه های مهتاب… مهتاب گاهی سر ماهان رو پس می‌زد و گاهی به خودش فشار میداد و از شدت شهوت به خودش می‌پیچید…ماهان دامن مهتاب رو محکم پایین کشید و از پاش در آورد و بقیه لباسشو پاره کرد و کنار انداخت…بعضی جاهای پوست سفید مهتاب سرخ شده بود. ماهان سوتین مهتاب رو با خشونت بالا داد و به محض رویت نوک پستونهاش محکم چلوندشون و جیغ مهتابو درآورد…نوک یکی از سینه هاشو تو دهن گرفت و محکم میک زد و بعد اون یکی…هر دو نفس نفس میزدن…ماهان پاهای مهتاب رو بالا برد ، مهتاب مقاومت کرد…ماهان پاهاشو بالاتر برد و دست انداخت رو کشِ شورت مهتاب و تا زانوی مهتاب درش آورد…مهتاب دستشو روی کسش گذاشت و پاهاشو محکم به هم چسبوند. ماهان پاهای مهتاب رو از زانو گرفت و از هم باز کرد و سرشو برد لای پای مهتاب و مثل یک پلنگ گرسنه چوچول و کسِ مهتاب رو تو دهن گرفت و زبون کشید. مهتاب با پاهاش به سر ماهان فشار می‌آورد…ماهان لیسهاشو عمیق تر کرد و زبونشو به سوراخ کون مهتاب رسوند…مهتاب نفس نفس زنان رو کاناپه لَش کرد و سر ماهانو نوازش کرد…ماهان همچنان وحشیانه کسو کون خواهرشو می‌خورد و مهتاب ناله می‌کرد…کم کم ناله هاش تبدیل به آه های بلندتر شد و سر ماهانو به کسش فشرد و ارضا شد….دستهاشو کنارش گذاشت و گفت: آه….جووووون….وااااای…..اوفففففف…مرسی داداش…خیلی حال داد…خییییییلییییی….ماهان وسط پاهای مهتاب نشست شلوارک و شورتشو پایین کشید و کیر شق شده شو کوبید رو چوچول مهتاب و گفت: حالا نوبت این کوچولوعه…مهتاب از گوشه چشم نگاهی به کیر داداشش انداخت و گفت: همچین کوچولو هم نیستااااا باید یه همچین چیزی تو کونت بره تا دیگه بهش نگی کوچولو…مهتاب روی کاناپه به شکم خوابید و به ماهان گفت: بیارش جلو میخام ببوسمش…ماهان کیرشو آورد جلوی دهن مهتاب…مهتاب لبهاشو روی کلاهک کیر ماهان گذاشت و نفس عمیقی کشیدو گفت: اوممممم چه بوی خوبی داره. دهنشو باز کرد و کلاهک کیر ماهانو تو دهنش کرد…لبهای کوچیک و غنچه ایش آنقدر باز نمیشد که بقیه کیر ماهان تو دهنش بره…ماهان کیرشو از دهن خواهرش بیرون کشید و چندبار کوبید روی لبهاش و گفت: آماده ای؟! مهتاب بلند شد لبهای برادرشو بوسید و گفت یه دستشویی برم و بیام…وقتی مهتاب از دستشویی برگشت ماهان نگاه به بدنش کرد…انگار خدا بدن خواهرشو تراش داده بود…ناخودآگاه یاد مامان ثریا افتاد ، بدن مهتاب ورژن جوانتر و جمع و جور ترِ بدنِ ثریا بود…بی اختیار با خودش گفت: کاش یروز مامان ثریا همینجوری لخت بیاد سمتم…مهتاب نگاه به ماهان کرد و گفت: کجایی داداش؟! ماهان گفت: محو بدنت شدم خیلی خواستنی هستی…مهتاب گفت:بریم رو تخت؟! ماهان گفت: بریم رو تخت مامان ثریا بزرگتره…
ماهان روی تخت دراز کشید، مهتاب گفت سرتو بیار لب تخت ، ماهان اطاعت کرد. مهتاب پشتشو به ماهان کرد و در حالی که قر میداد ، کونشو به سر ماهان نزدیک کرد و یواش یواش لبهای ماهان به کس مهتاب چسبید، مهتاب نفس نفس زنان گفت: زبونتو بیار بیرون داداش ، ماهان اطاعت کرد، مهتاب کسو کونشو میمالید به زبون ماهان، سرشو به عقب پرت کرد و نشست کامل روی صورت ماهان و جیغ بلندی زد و باز تو دهن داداشش ارضا شد…مهتاب نشست لبه ی تخت و خودشو رها کرد…ماهان گفت، داشتی خفم میکردی دختر شهوتی…
مهتاب لبخندی زد و به شکم روی تخت مامان ثریا خوابید و گفت: حالا بیا تلافی کن… ماهان کیرشو فرستاد لای پاهاش…مهتاب کونشو داد بالاتر و دستشو برد زیر، کلاهک کیر ماهانو از زیر لمس کرد و به کسش فشارش داد و گفت: کاش میشد بزنی توش راحتم کنی، چیه این پرده؟! ماهان دراز کشید روی مهتاب و در گوشش گفت: وجدانا این یکیو اگر خواستی انجامش بدی به آقای خیار نگو…مهتاب زد زیر خنده و گفت: نه داداش شوخی کردم ، میترسم…این یکی تقدیم به آقای شوهر…ماهان روی رونهای مهتاب نشست و انگشتشو به سوراخ کون خواهرش فشار داد…خم شد در کون خواهرشو لیسی زد و دوباره انگشتشو فشار داد و بعد از چند حرکت دو انگشتی کرد و بعد نوک کیرشو گذاشت روی شیارهای سوراخ کون آبجیش و کمی فشار داد. لبه های کون مهتاب از هم باز شد و کلاهک کیر ماهانو درون خودش جای داد…مهتاب آهی کشید ، ماهان کمی کیرشو بیشتر فشار داد و تا نصفه کیرش داخل رفت. دوست داشت نگاه کنه وقتی کیرش داخل کون خواهرش غیب میشه…ماهان روی مهتاب دراز کشید و آروم آروم تا خایه هاشو جا کرد و بعد از چند بار بوسیدن گردن مهتاب تلمبه هاشو شروع کرد…مهتاب آروم آروم ناله می‌کرد و کسشو میمالید…ماهان به مهتاب گفت : اذیت نمیشی؟! مهتاب گفت: داداش وقتی منو میکنی بی رحم باش من میمیرم واسه جر خوردن…سرعت تلمبه های ماهان بیشتر شدو داد زد گفت: خوبه جنده خانوم؟! الان حال اومدی؟! مهتاب با جیغ: آرررره همین ههههه…بزن تا ته…..اوووووووه…..ماهان خیس عرق به مهتاب گفت:به بغل بخوابه لبه ی تخت کونشو بده عقب…مهتاب لبه تخت کونشو قنبل کرد. در واقع ماهان داشت مهتابو مثل ثریا می‌کرد…توی دلش گفت: چرا با اینکه مهتاب جوونتره من همش یاد بدن مامان میفتم؟! مهتاب با یک دستش با سینه هاش بازی می‌کرد و با دست دیگه ش چوچولشو میمالید و در همین حالت باز ارضا شد، حساب ارضا شدناش از دستش در رفته بود……ماهان شدت تلمبه هاشو بیشتر کرد…مهتاب گفت: داره آبت میاد؟! ماهان خیس عرق گفت: آره نزدیکم…مهتاب گفت: بریز رو سینه هام دوست دارم پاشیدن آبتو ببینم…مهتاب هم شدت مالیدن چوچولش رو بیشتر کرد ، ماهان چند تا اسپنک به کون مهتاب زد و تلمبه هاشو محکم تر کرد طوری که صدای برخورد بدن ها توی اتاق مامان پیچیده بود…مهتاب هم خیس عرق بود…ماهان بعد از چند ناله و ضربه های شدید کیرشو از کون مهتاب بیرون کشید و نشست جلوی مهتاب … عرق ریزان نعره زد و چندین بار کیرشو مالید و آبش با فشار پاشید روی سینه ها ، گردن و صورت خواهرش…مهتاب با هیجان هربار که آب ماهان می‌پوشید جیغ میزد…تا دیگه آب از کیر ماهان بیرون نپاشید…مهتاب در حالی که چشمهاشو بسته بود با غیض گفت: ماهان چیکار کردی؟! پاشید تو چشمم و دهنم، یه دستمال کاغذی بده…ماهان با دیدن سرو صورت خواهرش زد زیر خنده و گفت: خب خودت گفتی و دوباره خندید…مهتاب گفت: زهر مار یه دستمال کاغذی بده…ماهان دستمال کاغذی به دست نزدیک مهتاب شد و گفت: آنقدر جیغ نزن خودم پاکش میکنم…ماهان قطرات آب کیرشو از روی چشمها ، مژه ها ، و صورت خواهرش پاک کرد. مهتاب گفت: تو دهنم هم رفت…ماهان گفت: وااااای مهتاب حامله نشی آب کیرمو خوردی؟! مهتاب به تصور جدی حرف زدن ماهان اول ساکت شد ولی وقتی قهقهه ماهان رو دید بسمت ماهان یورش برد و گفت: به من میخندی؟! حالا درستت میکنم…ماهان رو بغل کرد و آب منی های روی سینه هاشو مالید به ماهان، انگشتشو مالید به آب کیر ماهان و گذاشت روی لبهای برادرش…ماهان هنوز میخندیدو میگفت: نکن خره میریزه رو تخت مامان یهو میفهمه…
مهتاب و ماهان باهم رفتن حمام و توی حمام هم کلی با هم حال کردن و مهتاب داخل حمام دوباره ارضا شد و آب ماهانم آورد…هردو با هم تخت مامان ثریا رو مرتب کردند. یکی دو قطره از منی ماهان ریخته بود روی روتختی ، فرصت برای شستن نبود و فقط تمیزش کردن…ساعت یازده بود. ماهان لباس پوشید و رفت بیرون و به مهتاب گفت: تا دوازده میام که برم سمت مدرسه…میدونست مهتاب پیتزا خیلی دوست داره…اول به موبایل مامان ثریا زنگ زد…مامان ثریا گفت: تا بیان شب شده…ماهان دوتا پیتزا پپرونی گرفت و ب سمت خونه رفت…
ثریا وقتی برگشت خونه مهتاب رو دید که تو اتاقش خوابیده ، یک راست رفت تو حمام و وقتی برگشت آنقدر خسته بود که نتونست سری به مزون بزنه و روی تخت دراز کشید…خیلی زود خوابش گرفت و با کمی جابجا شدن چشماشو بست…بوی وایتکس گونه ی آب منی ماهان به مشام ثریا رسید…دست کشید به رو تختی و متوجه داستان شد…ابروهاش کمی بهم گره خورد و به فکر فرو رفت…از جا بلند شد و رفت سر کشوی لباس هایش…به نظر لباس هاش دست نخورده میومد…با خودش گفت: حتما صبح که مهتاب رفته مدرسه ماهان اومده رو تختم و خود ارضایی کرده…ثریا به هیچ وجه چیز دیگه ای به ذهنش خطور نکرد…لبخندی زد و دراز کشید اما دلش شور می‌زد…افکاری توی سرش رخنه کرده بود که نمیگذاشت بخوابه…

ماهان و مهتاب با هم قرار گذاشتن فقط در زمانهایی که مامان خونه نیست سکس کنن و شبها کاری به همدیگر نداشته باشن. این پیشنهاد مهتاب بود ، و ماهان هم وقتی مهتاب گفت: داداش فقط یک درصد فکرشو بکن که مامان ثریا سر صحنه برسه ، ببین چه جهنمی میشه زندگیمون… پذیرفت …
شب جمعه ثریا بدجوری دلش هوای ماهان رو کرده بود… از بعدازظهر پنجشنبه حمامشو رفته بود حسابی بدنشو برق انداخته بود و کِرِم به پوستش زده بود…وقتی رفته بود تهران به عشق ماهان یه دست لباس زیر سکسی خریده بود…لباس زیر سکسیشو تنش کرد و روی اون شلوار اسلش جذب پوشید و یه تیشرت تنگ ، موقع شام مهتاب با دیدن مامان تو اون لباس سوتی زدو گفت: هیکلو برم مامان جون…ثریا خجالت کشید و گفت: عههه مهتاب؟! و با چشم و ابرو به ماهان اشاره کرد. ثریا بیخیال گفت: مامان پسرته غریبه که نیست ، بهت مَحرَمه…ماهان ولی اون لحظه سرشو بلند نکرد…شامو که خوردن موقع جمع کردن میز ناهارخوری ماهان زیرچشمی مامان ثریا رو برانداز کرد، واقعا کونش خواستنی بود ، فرم راه رفتن مامان ثریا مثل مانکن های فَشیون شده بود و سینه های سربالا و شقش … واااای مامان تو خیلی خواستنی هستی…تو رو خدا منو درک کن ، من نمیتونم بیخیالت بشم ، حتی الان که شبیه ترین آدم به تو رو دارم میکنم…ماهان در جمع کردن میز ناهارخوری و ظرفها کمک کرد.وقتی تو آشپزخونه از پشت مامان ثریا رد میشد عمدا دستشو به کون مامانش کشید.ثریا پذیرایی را نگاه کرد تا مراقب مهتاب باشه. خوشبختانه مهتاب رفته بود مسواک بزنه، ماهان موقع برگشتن از انتهای آشپزخونه طوری رد شد که کیرش در امتداد کون مامانش قرار بگیره ، این بار ثریا به عمد قدمی به عقب برداشت و کونش چسبید به کیر نیم خیز پسرش در همین لحظه با دمپایی روفرشی انگشت ماهانو لگد کرد.ثریا با ناراحتی گفت : ای وای ماهان جان رفتم رو انگشتهای پات؟! ماهان گفت: نه عزیزم چیزی نشد. ثریا خم شد جلوی ماهان که مثلا انگشت پای ماهانو ببینه و لبهاش در چند سانتیمتری کیر پسرش قرار گرفت. ماهان تو دلش گفت: آخ چی میشد تو همین وضعیت کیرم میرفت داخل دهن مامان؟!…ثریا با لبخندی مرموز مشغول شستن ظرفها شد. ماهان کنار اُپن آشپزخانه ایستاده بود و چشمش به کون خوش فرم ثریا بود. مهتاب از دستشویی بیرون اومد و گفت: مامان بذار من ظرفارو میشورم…و موقع رد شدن دستی به کیر ماهان کشید و متوجه نیم خیز بودن کیرش شد، امتداد نگاه ماهان را دنبال کرد و به کون برجسته ی مامان ثریا رسید.چشماشو ریز کرد و چپ چپ به ماهان نگاه کرد. ثریا بدون اینکه بسمت مهتاب برگرده گفت: نه دخترم خودم میشورم ، توت فرنگی خریده بودم خوردی؟! مهتاب گفت: آره مامان چندتا خوردم خیلی خوشمزه بود. مامان گفت: باشه دخترم نوش جونت ، برو بخواب شب بخیر عزیزم ، مهتاب از پشت مامانو بغل کرد و گونه ی برجسته ی ثریا رو بوسید و گفت: شب بخیر بهترین مامانِ دنیا…ماهان کنترل تلویزیون رو دست گرفت و شروع کرد به کانال عوَض کردن… چند دقیقه بعد ثریا در حالی که یه بشقاب توت فرنگی دستش بود کنار ماهان نشست. پاهاشو دراز کرد و بشقاب توت فرنگی را روی ران پاش گذاشت و گفت: بخور جون بگیری ورزش میکنی ، ماهان تشکر کرد و یه توت فرنگی برداشت، نگاهش به مثلث انتهای رانهای مامان ثریا افتاد…ثریا گفت: ماهان بزن یه فیلم ببینیم…ماهان گفت: همه شبکه ها آخوند نشون میده ، ماهان از بغل به مامانش چسبید ، یه توت فرنگی دیگه برداشت و گفت: میگم مامان نظرت چیه ماهواره نصب کنیم؟! ثریا کمی فکر کرد و گفت: میگن کانالهای چرت و پرت زیاد داره…ماهان به بهونه توت فرنگی برداشتن اینبار آرنجشو به شکم مامان ثریا چسبوند و گفت: مامان اونجور کانالها قفله بعد هم ما مگه میخوایم اونجور چیزا رو ببینیم؟! ثریا که متوجه حرکات ماهان بود گفت: نه مامان امسال کنکور داری میترسم به درست لطمه بخوره…ماهان گفت: چشم مامان جونم، هرچی شما بگید…ثریا چپ چپ به ماهان نگاه کرد و زد زیر خنده و گفت: خیلی زرنگی ماهان میدونی که وقتی اینجوری بگی من موافقت میکنم میگی چشم آره پدر سوخته؟! ماهان خندید و لحظه ای بعد تو فکر فرو رفت.این بار ثریا دستشو از زیر دست ماهان رد کرد و روی پای ماهان گذاشتو با دست دیگه ش یه توت فرنگی تو دهن ماهان گذاشت…ماهان در حال جویدن توت فرنگی سرشو سمت صورت مامان ثریا گردوند و گفت: مامان؟! ، بابا چجور آدمی بود؟! ثریا نگاهشو به دوردست ها دوخت و گفت: آدم خوب و زحمت کشی بود ولی از زندگیش چیزی نفهمید طفلک…ماهان سرشو به صورت مامان نزدیک تر کرد و آهسته گفت: دوستش داشتی؟! ثریا تقریبا با نفس گفت: خب معلومه که دوسش داشتم! صداشو کمی صاف کرد و ادامه داد: دوسال بدون کمک هیچ کدوم از فامیلاش ازش مراقبت کردم ، بابات از گردن به پایین فلج بود و هیچ کاری نمیتونست بکنه…فقط پدربزرگ هوامونو داشت…ثریا شروع کرد به گفتن بخشی از خاطراتش و یک لحظه متوجه شد که ماهان دستش وسط رونهاش قرار گرفته ، بی اختیار کسش شروع به ترشح کرد. ماهان سرشو روی شونه مامان گذاشت و گفت: بازم بگو مامان طنین صدات خیلی آرام بخشه…ثریا به گفتن خاطراتش ادامه داد و دقایقی بعد متوجه شد که ماهان همونطور که نشسته خوابش برده…با محبت و از گوشه ی چشمش به چهره ی پسر نگاه کرد. متکا را برداشت و خیلی آروم سر ماهان را روی متکا قرار داد…نزدیکش شد و کنار لبشو بوسید. کمی مکث کرد و این بار چند ثانیه لباشو مستقیم روی لبهای ماهان گذاشت…نمیدونست امشب به مرادش میرسه یا نه؟! ولی جز انتظار کاری از دستش برنمیومد. قبل از اینکه به اتاقش برد یک بار دیگه به سمته ماهان اومد ، شونه ی مردانه ی پسر رو تکون داد و صداش زد و گفت: ماهان جان عزیزدلم گردنت درد میگیره ، من میرم بخوابم خیلی خسته م ، امروز خیلی کار کردم و فکر نکنم تا صبح چیزی بفهمم تو هم اگر می خوای بخوابی تلویزیونو خاموش کن برو تو اتاقت…ثریا به ماهان نخ داد ولی نمیدونست ماهان گرفته یا نه؟! ترجیح داد فکرشو نکنه و بره تو اتاقش.
ماهان بیدار شد و نگاهی به اطرافش انداخت.
ثریا لباسهاشو درآورد و با لباس زیر سکسیش دراز کشید و پتویی نازک روی خودش کشید. چراغ خواب را روشن کرد و چشماشو بست…صدای تلویزیون قطع شد…لامپ های پذیرایی خاموش شد…از لای در سایه ی ماهان رو دید که بسمت اتاقش رفت…نفسی کشید و تو دلش گفت: هی…مردِ من رفت که بخوابه…منم بخوابم…چشمام گرم شد و خوابش برد…
ماهان اما خواب از سرش پریده بود. نگاهی به مهتاب کرد و با خودش گفت : برم سراغ مهتاب؟! نه قرارمون وقتهایی هست که مامان خونه نیست…پس میخوابم… ولی دلش پیش مامان ثریا بود…کون مامان ثریا امشب توی اون شلوار خیلی زیباتر از همیشه شده بود…بیشتر از نیم ساعت این شونه اون شونه شد و نهایتا روی تختش نشست. مهتاب دمر خوابیده بود و موهاش روی صورتش بود… ماهان تصمیمش گرفت و بلند شد…اسپریو به کیرش زد و از کنار مهتاب گذشت و ب سمت اتاق مامان ثریا رفت…درو به آرومی باز کرد. مامان زیر پتو بود . ماهان در اتاقو آروم بست و بسمت تخت رفت…مامان ثریا به بغل دراز کشیده بود. ماهان دستشو روی شونه ی مامانش گذاشت . آروم تکونش داد و با نفس گفت: مامان؟!
مامان در اون لحظه واقعا خواب بود. ماهان این بار دست مامانشو تو دست خودش گرفت و کمی فشرد و باز گفت: مامان جان؟! ثریا پاهاشو صاف کرد و کونشو عقب داد . لبخند روی لبهای ثریا نشست…ثریا دیگه بیدار بود. ماهان با تکون خوردن مامانش بسمت در خیز برداشت ولی وقتی دید مامان تکون نمیخوره نفسی به راحتی کشید و باز به تخت نزدیک شد… ترجیح داد برای محکم کاری یکبار دیگه مامانشو صدا بزنه…این بار دستشو روی کون نرم مامانش گذاشت و گفت : مامان جان بیداری؟! ماهان تو دلش گفت: اگر مامان بیدار بشه و بگه بله چیزی میخوای من چی بگم؟! آها میگم دلم درد میکنه…مامان ثریا ولی جوابی نداد. ماهان آروم کون مامانشو از روی پتو مالید…واااای این کون حتی از روی پتو هم نرم ترین کون دنیاست…ماهان آروم آروم و از پایین پتو رو کنار زد…پاهای لخت و سفید مامان پیدا شد…ماهان نشست پایین تخت و خم شد از کف پاهای مامان شروع کرد به بوسیدن و همراه با کنار زدن پتو لبهاشو روی بدن لخت مادر میگذاشت…ثریا با هر بوسه ی ماهان روی پاهاش توی دلش قربون صدقه ی ماهان می‌رفت…لبهای ماهان روی رونهای ثریا که نشست قشنگ کس ثریا خیس شده بود و آماده ی پذیرایی از کیر پسرش بود…ولی دلش می‌خواست واکنش ماهان رو بعد از دیدن لباس زیر های سکسیش ببینه…ماهان پتو رو از روی کون مامان کنار زد…با دیدن لمبرهای لخت مامان ناخودآگاه با نفس گفت: واااای مامان قربون کونت برم که شبیهش تو دنیا نیست…ماهان تصور کرد مامان شورت پاش نیست ولی وقتی لای کون مامانشو باز کرد دید بندی چرمی و مشکی از لای شیار کون مامان رد شده ، ماهان با تعجب به سمت کس مامان نگاه کرد و مثلث کوچکی رو جلوی کس مامان دید ، چنان تنگ که لبه های کس مامان از شورت بیرون زده بود…ماهان بی اختیار پتو رو کامل از روی مامان برداشت و با تعجب دید که سوتین مامان هم همون طرح هست ، بندهایی چرمی که پشت کمر مامان گره شده بود و دو مثلث کوچیک که نوک پستونهای مامان رو پوشونده بود…ثریا کامل متوجه شد که ماهان محو لباس زیر سکسیش شده و تو دلش به خودش آفرین گفت. ماهان با دیدن لباس زیر مامان ناخودآگاه گفت: وااااای مامان چه کُسی شدی اوففففف…ثریا از شنیدن ابراز احساسات پسرش خندش گرفته بود و به سختی خودشو کنترل کرد که نخنده…دلش می‌خواست به ماهان بگه که من این لباسو بخاطر تو پوشیدم عزیزدلم…ماهان سرشو ب سمت رونهای مامان برد و شروع به بوسیدن کرد…ثریا با تماس لبهای پسرش بدنش مور مور میشد و لذت توی تنش می‌پیچید ماهان سرشو روی کون خوش تراش مامانش گذاشت و با دست لای کونشو باز کرد. لبهاش به بند چرمی لای کون مامان رسید. با سرانگشتانش بند چرمیو روی لمبر کون مامان آورد و زبونشو مستقیم روی سوراخ کون مامان قرارداد…ثریا در حالی که غرق در لذت بود با خودش گفت: تو چی از جونِ کونِ مامان میخوای آخه پسر؟!…ماهان سرشو بیرون اورد و انگشتشو روی سوراخ کون ثریا گذاشت و گفت: بالاخره یه روز این سوراختو هم فتح میکنم ثریا خانوممممم…
ثریا با خودش گفت: پسره ی پررو میخواد کون مامانش بزاره؟! مگه کسم چشه که دنبال کونم هستی پسر جان؟!…ماهان آروم پاهای مامانشو جابجا کرد و به پشت خوابوندش…ثریا به آرومی از لای انبوه مژگان نگاهی به ماهان کرد. ماهان بالاتنه ش لخت بود و فقط شلوارک تنش بود…ماهان مثلث های سوتین سکسی مامانو برد زیر سینه هاش و کمی به پستونهای شق و خوش حالت مامانش نگاه کرد…شورت مامان ثریا از دو طرف گره داشت ، گره های شورت را باز کرد و آروم از زیر مامان بیرون کشید. پاهای مامانشو با احتیاط از زانو خم کرد و بازشون کرد. شورت و شلوارشو درآورد و با کیر شق شده نشست بین پاهای مامان…آروم آروم خم شد روی مامان ثریا تا جایی که کامل بدنش چسبید به بدن مامانش…ثریا هر لحظه ضربان قلبش شدت می‌گرفت. ماهان کم کم وزنشو روی مامانش انداخت. کیرشو لای کس مامانش کشید و سرشو توی گردن ثریا برد…لباشو به گردن مادرش کشید ، نفسهای گرم ماهان وقتی روی پوست نازک گردن ثریا می‌خورد تا سر حد جنون شهوت ثریا رو بالا می‌برد…ماهان لبهاشو روی لبهای مامان گذاشت…گه گدار کیرشو لای شیار کس ثریا بالا و پایین می‌برد…ثریا بی اختیار دست هاشو روی کمر ماهان گذاشت…ماهان غافلگیر شد و حرکتی نکرد…چند لحظه بعد لبهاشو به آرومی روی لبهای ثریا گذاشت. دستشو برد بسمت کیرش…با دست چندین بار کیرشو لای کس مامان مالید و بالاخره کلاهک کیرشو گذاشت ورودی کس ثریا…لب پایینی مامانشو تو دهن گرفت و کمرشو تکون داد…حرارت و خیسی داخل کس ثریا روی بدنه ی کیر ماهان حس میشد…ماهان با یک حرکت کیرشو تا آخر کرد تو کس مامانش…ثریا ناخودآگاه آهی کشید…ماهان باز بی حرکت موند…ثریا دیگه طاقت نیاورد و لبهای ماهانو تو دهن گرفت و دستشو دور بدن پسرش حلقه کرد و شروع کرد به تکون دادن کمرش…ماهان توی شوک بود و قدرت تصمیم گیری نداشت…ثریا در گوش ماهان گفت: ادامه بده مردِ من…ادامه بده…ماهان به یکباره به خودش اومد و شروع کرد به کمر زدن و لب گرفتن از مامان…ثریا دستهاشو لای موهای پسرش برد و گاهی لبها ، گاهی گونه ها و گاهی گردن پسرشو می‌خورد، میبوسید و لیس می‌زد و آه آه می‌کرد…ماهان دستهاشو به سینه های مادر رسوند و شروع به مالیدن کرد…ثریا کمی به بغل چرخید و ماهان را هم با خودش چرخوند و با یک حرکت ماهان به پشت خوابید و ثریا روی کیر پسرش قرار گرفت…ثریا بدنشو عمود کرد و شروع کرد به بالا و پایین کردن…ماهان وقتی سینه های مادرشو دید که در حال تکون خوردن هستن نیم خیز شد و با لبهاش به تعقیب سینه ها پرداخت…میون تکون های ثریا ماهان گاهی موفق به شکار نوک برجسته ی سینه های مامانش میشد…ثریا خم شد روی ماهان و ضرباتشو شدید تر کرد و شدید تر و …لرزید…بدنش پیچ و تاب خورد…چشمهاش سفید شد خمار شد….با دهان نیمه باز و لبهای آویزون سرشو به عقب پرت کرد و سینه هاشو تو دست گرفت و ناله ای کش دار سرداد: آآآآآآآآآآخخخخخیییییشششششش….آه…آه….اوممممم….جوووووووووننننمممم….
و آروم گرفت و روی ماهان دراز کشید…با نفس گفت: مرسی پسرم…ممنونم مردِ من…ماهان روی نگاه کردن به چشم‌های مادر را نداشت…ثریا بوسه ای بر گونه ی پسرش گذاشت و گفت: میدونم تو ذهنت الان پر از سواله ولی میخوام هرچی که هست بزاری برای بعد و بیای پشتم…ثریا داگی شد و ماهان پشت سرش قرار گرفت…ثریا دستشو از لای پاهاش رد کرد و به کیر پسرش رسوند. کمی سر کیر ماهانو مالید لای کسش و درب کسش نگهداشت و با کمی عقب رفتن کیر پسرشو کرد داخل کسش…سرشو به بغل چرخوند و آروم گفت: چیزی ازش بیرون نمونه هاااااا…بزن تا آخر…ماهان با این حرف مامانش دستشو روی برجستگی کون مامانش گرفت و تا آخر کیرشو کرد تو کس مامانش…کون ثریا موجی زیبا برمیداشت…ماهان دستهاشو از زیر به پستونهای مامانش رسوند و چلوندشون…آه که چقدر این سینه های مامان ثریا خوش حالت و خوب هستن…ماهان خم شد روی ثریا و اولین جمله شو گفت: دوست داری مامان؟! اذیت نمیشی؟! ثریا سرشو به عقب برد و گفت: فقط منو بکن مردِ من…آه جوووونم از این کیرت پسسسسسرررررر….
ماهان دستهاشو روی شونه های مامان گذاشت و با تمام توان کیرشو توی کس مامان ثریا فرو کرد…با هر ضربه که ماهان می‌زد ثریا جونِ کش داری میگفت…ثریا باز هم لرزید و ارضا شد…ماهان گفت مامان میشه وایسی کنار تخت؟!
ثریا ایستاد. ماهان لای کون مامان رو باز کرد. ثریا هم کمکش کرد و کیرشو به سوراخ کون مامان فشار داد. ثریا خودشو جلو کشید و گفت: تا اینو تو کون مامان نکنی انگار ولم نمیکنی نه؟! بکن جلوم ماهان کیرشو تو کس مامانش کرد. ثریا کمی به سمت دیوار خم شد و کونشو قنبل کرد تا کیر ماهان بیشتر تو کسش بره…ماهان بعد از چند دقیقه مامانو برگردوند و روبروش قرار گرفت یه پای مامانو بلند کرد. ثریا برای حفظ تعادل دستهاشو روی شونه های ماهان گذاشت…ماهان کیرشو به در کس مامان مالید و کرد توش…همزمان لبهای مامان ثریارو می‌خورد و سینه هاشو میمالید…ماهان خیسِ عرق نفس نفس زنان گفت: مامان داره آبم میاد، ثریا با لبخندی معنی دار گفت: چه عجب؟! نریز تو کسم عزیزم بکش بیرون…ماهان ضربات آخر رو زد و آه آه کنان کیرشو کشید بیرون…ثریا جلوش زانو زد و نوک کیر پسرشو تو دهن گرفت…ماهان آخ آخ کنان ارضا شد…تمام آب کیرش ریخت توی دهن مامان ، با هر پاشش ، کیر ماهان توی دهن ثریا بزرگ و کوچیک میشد …تا ماهان آروم گرفت…ثریا دلش می‌خواست تمام آب کیر پسرشو قورت بده ولی وقتی ماهان چند دستمال کاغذی بهش داد مقداری از آب کیر پسرشو ریخت توی دستمال کاغذی و مقداریشو با کمال میل نوش جان کرد…ماهان گفت: ببخشید مامان…ثریا با لبخند گفت: برای چی عزیزم؟! ماهان گفت: شما آنقدر خوشگل و خوش اندام هستی که نتونستم جلوی خودمو بگیرم…ثریا گفت: امشبو میگی یا هر سه شبی که اومدی سر وقتمو؟! ماهان با تعجب به مامان خیره شدو گفت: همشو بیدار بودین؟! ثریا دستی به کیر نیمه خوابیده ی پسرش کشید و گفت : مگه میشه این خوشگله بره تو آدم و بیدار نشه؟!…ماهان در حالی که هنوز خجالت می کشید گفت: حتما از دستم خیلی ناراحتی؟! ثریا لبخندی زدو گفت: وقت برای این حرفها هست بعدا باید مفصل صحبت کنیم ،فعلا لباستو تنت کن برو تا مهتاب چیزی نفهمیده …ماهان شلوارک و شورتشو پوشید بسمت در اتاق مامان رفت. هنوز ته دلش نگران واکنش مامان بود و حرفی که زد: بعدا باید مفصل صحبت کنیم…، قبل از اینکه درو باز کنه برگشت بسمت مامان ، ثریا لباس زیر های سکسیشو توی دست گرفته بود و همچنان لخت بود. به ماهان نگاه کرد و نزدیکش شد و گفت: از لباس زیرم خوشت اومد؟! ماهان حیرت زده به چهره ی مامان دقیق شد، ثریا سرشو آورد جلو و در گوش ماهان گفت: بخاطر تو پوشیده بودمشون…و برگشت بسمت تخت…ماهان قند تو دلش آب شد…نگاهی به کون مامان کرد که موقع راه رفتن لمبراش به زیبایی هرچه تمامتر تکون می‌خورد…ثریا دوباره به ماهان نگاه کرد و گفت: برو دیگه!!! ماهان بسمت مامانش خیز برداشت و ثریارو بغل کرد…لبهاشو روی لبهای ثریا قفل کرد و گفت: مامان عاشقتممممم….مامان کار به این ندارم که مادرمی…من عاشقتم…میفهمی مامان؟! عاشقت هستم و عاشقت میمونم….ثریا که از این حرکات ماهان حسابی ذوق کرده بود خودشو به آغوش ماهان فشرد و گفت: عزیزدلم…پسرم…عمرم…مردِ من…منم عاشقتم…ولی…آه ماهان بزار بعد صحبت کنیم…نمی خوام الان ، این حس خوب رو خرابش کنم…برو عزیزم…جات همیشه تو قلب مامان باقی خواهد بود….ماهان گفت: من قلبِ ثریا رو هم میخوام…فقط قلب مامانمو نمیخوام…ثریا کوتاه کوتاه لبهای ماهانو بوسید و آروم زمزمه کرد: ثریا هم عاشقته…حالا برو…

ادامه دارد…

نوشته: الف، ز

ادامه…

بازدید 13,419

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

14 پاسخ به “داستان زندگی (۲)”

  1. خوب بود داستانتو خوندم فکر کنم پیغامت رسید به اونیکی باید میرسید فهمیدیم که مجبور بودی که بهش بدی شوهر نداشتی

  2. میگم اسپره تاخیری مشکی رو که خودت میزدی به کیرش جوری ساک میزدی ادم حشری میشد هر شب فیلمتو نگاه میکنم

  3. میگم اسپره تاخیری مشکی رو که خودت میزدی به کیرش جوری ساک میزدی ادم حشری میشد هر شب فیلمتو نگاه میکنم خوب اشکالی نداره بیا دوتایی بکنیمت چه شود چه حالی کنیم

  4. ببین تو فیلم که اسپره تاخیری رو خودت میزدی عجب براش ساک میزدی ادم حشری میشه میگم از این به بعد دوتایی بکنیمت چطوره من مشکلی ندارم

  5. وقتی اسپره تاخیری خودت میزدی تو فیلم خیلی ادم حشری میشد وقتی ساک میزدی ببین بیا دوتایی بکنیمت چه حالی میده

  6. خیلی خوب داری ادامه میدی،روند پیشرفت داستانت عالیه. همینجوری ادامه بده، دمت گرم. منتظر ادامه ش هستم

  7. مثل هميشه عالی بود، اول لایک کردم بعد خوندم جای داستان‌ها و نویسندگانی چون شما تو این سایته نه لاطائلاتی که هرشب فله‌ای منتشر میکنن لطفاً ادامشو سریعتر بذار و به کارت ادامه بده، ممنون❤️‍

  8. خب همه میدونیم صرفا داستانه، ولی منم تصدیق میکنم که نوشتنت خوبه و کشش داره داستانات، من خیلی وقت بود ارضا نشده بودم موقع داستان خوندن ولی تو این قسمت داستانت… 😉 البته چون از اولین قسمت داستانت منتظر این لحظه بودم برا همین حتما.

  9. افرین دقیقا تو از کون خوشت نمیومد من فهمیدم که چرا اینطوری شد میدونی زمانی به کص دادنت شک کردم که بوی دهنت عوض میشد ولی به نظرم خیلی بدبختی زندگیتو به گاییدن دادی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.