…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
سال قبل – دفتر رییس هیئت مدیره شرکت
محمدرضا: پس بابا من و علی دوشنبه میریم استانبول پیشقرارداد رو ارائه میدیم و بعدش از اونجا یه راست میریم دوحه.
محمودخان(پدر محمدرضا، رئیس هیئت مدیره و سهامدار اصلی شرکت): فقط تمام تلاشتون رو بکنید که این قرارداد رو ببندیم، اگه موفق بشید، واقعا سرفصل جدیدی از تجارت رو تجربه میکنید
علی: جناب ثابتی به لطف خدا این قرارداد رو هم میبندیم.
محمودخان: انشالله پسرم، الان برید و خودتون رو برای سفر آماده کنید.
محمدرضا: پس با اجازه پدر جان
یک ماه بعد، ویلای محمود خان
محمودخان با لبخند رضایتی که روی لباش نقش بسته بود به محمدرضا و علی اشاره کرد و به سمت جمع گفت: آفرین به شما کارتون حرف نداشت، دیگه یعنی بعید میدونم کاری وجود داشته باشه که شما دوتا از پس انجامش برنیاید.
الان هرچی دوست دارید بخواید ازم چون واقعا ارزشتون رو برای همه ما ثابت کردید و صددرصد لایقش هستید.
علی جواب داد: جناب ثابتی ما کار خاصی نکردیم، فقط وظیفمون رو انجام دادیم وجودِ سلامت شما برای ما بهترین پاداش هست.
محمدرضا با دستمالکاغذی عرق پیشونیش رو گرفت و با چند لحظه مکث گفت: ولی من ازتون یه چیزی میخوام پدرجان…
محمودخان: بفرما پسرم، فقط کافیه لب تر کنی از شیرمرغ تا جون آدمیزاد.
محمدرضا صداشو صاف کرد: پدر من ازتون میخوام با ازدواج من و سارا موافقت کنید…
به آنی رنگ از رُخ محمودِ ثابتی بزرگ پرید. تنها پسرش توی بدشرایطی گیرش انداخته بود.
محمودخان مقابل چشمهای کل خاندانش و اعضای شرکت که اکثرا با خانواده بودند به اونا قول داد تا در مقابل موفقیت در امضای قرارداد با یک شرکت مهم بین المللی که حاصلش سود هنگفتی بود، به عنوان پاداش هر چه دوست دارند از او طلب کنند.
علی که مثل همیشه خودشیرینی کرد ولی پسرش اونو توی بد موقعیتی قرار داد. با تاخیر محمودخان برای جواب، سکوت مطلقِ بعد از درخواست محمدرضا به پچپچ و همهمهی مهمانها۰۰ تبدیل شد.
محمودخان به معنای واقعی کلمه آچمَز شده بود و چارهای جز موافقت با ازدواج پسرش با منشی دفترش یعنی سارا رو جلوی راهش نمیدید.
سارا یه دختر تحصیلکرده، با کمالات و مودب بود ولی هیچ کدوم از این خصوصیات برای محمودخان اهمیتی نداشت. بلکه او یه دختر یا با اصل و نَسَب و خانوادهدار برای تنها پسرش لایق میدونست اما سارا بچه پرورشگاهی بود و خانوادهای نداشت. تنها کس و کارش سمانه بود. دختری که چهار سال ازش کوچکتر بود. تو دوران پرورشگاه جوری از هم مراقبت میکردند و هوای هم رو داشتن که خیلی ها فکر میکردند این دوتا خواهرِ تنیاند. وقتی سمانه فقط یازده سالش بود، سرپرستیاش به زن و شوهری که فرزندی نداشتند واگذار شد. با این حال این دو هیچوقت از هم جدا شدند. سارا که هجده ساله شد و از پرورشگاه بیرون اومد بلافاصله دانشگاه قبول شد، همزمان پدرخوانده سمانه هم فوت کرد و شهلا یعنی مادرخوندهاش پذیرفت که سارا هم بیاد و کنار اکنا زندگی کنه. اما سارا همیشه سمانه رو از همهی دوستا و همکاراش مخفی نگه میداشت.
حالا دیگه کار از کار گذشته بود و محمودخان نمیتونست برابر اون همه آدم، زیرِ قولی که داده بزنه.
محمودخان که پشت چشماش از شدت خشم داغ شده بود کلماتی به زبون آورد که تو مخیلاتش هم نمیگنجید.
- باشه پسرم، اگه تو فکر میکنی که اینجوری به نفعت هست من هیچ حرفی ندارم، اگه که دختر گُلم راضی باشه، مبارکه.
صدای دست زدن و جیغ و داد جمعیت حاضر بلند شد. سارا که گوشهای ایستاده بود لبخندی روی لباش اومد. گوشیشو درآورد و به سمانه پیام داد: سمانه محمدرضا حل شد.
۶ سال بعد از ازدواج محمدرضا و سارا
محمدرضا: علی داداش یعنی مطمئنی؟
علی: از چی؟
- از اینکه به قدری دوسِش داری که باهاش ازدواج کنی؟
- محمد اگه مطمئن نبودم که پیشنهاد نمیدادم، سمانه دختر بی نظیریه و اونم منو دوستم داره.
محمدرضا دستی به شونهی رفیقی که جای برادرِ نداشتش بود کشید و گفت: امیدوارم خوشبخت بشید داداش.
سه ماه گذشت و روزِ عروسی سمانه و علی فرا رسید. سارا تو اتاقِ رختکن تالار که با سمانه تنها شد، صورت لطیفش رو لمس کرد و گفت: دیدی بهت گفتم میشه؟
سمانه لبخندی زد و جواب داد: بله خواهرِ عزیزم تو هیچوقت اشتباه نمیکنی، حالا دیگه هر دو تو مشتمون هستند.
زمان حال
روی کاناپه نشسته بودم و با گوشی ور میرفتم. محمد و مرجان تو اتاق مشغول سکس بودن و از نالههای مرجان معلوم بود محمد داره بیرحمانه تو سوراخاش تلمبه میزنه . صداشون رو مُخم رفت و بلند داد زدم: چه خبرتونه خونه رو گذاشتین روی سرتون؟؟
چند لحظه صداشون کامل قطع شد و دوباره آروم تر شروع کردند. حدود یه ربع بعد نگاهم به سمت چارچوبِ در اتاق خواب برگشت. اول مرجان و پشتِ سرش محمدرضا لخت مادرزاد از اتاق بیرون اومدند. محمد از پشت سر چنان اسپنکِ محکمی روی لُپ باسن مرجان زد که بیچاره از درد بالا پایین میپرید. خندهم گرفت و سری تکون دادم و نگاهمو ازشون گرفتم. محمد به مرجان گفت: بدو برو حموم.
مرجان که داشت جای اسپنک محمد رو با دستش میمالید با صدایی توام با ناله جواب داد: باشه تو نمیای؟
محمد قدمهاشو به سمت من برداشت و گفت: تو برو الان میام.
مرجان به سمت حمومِ طبقه بالا رفت و محمد اومد کنارم و روی کاناپه لش کرد. سیگاری روشن کرد و یه کام عمیق گرفت.
همونطوری که نگاهم به صفحه گوشی بود گفتم: چقدر بهت بگم اینهمه به این دختره رو نده، فردا نمیتونی جمعش کنی.
محمدرضا: عزیزم اولا که تو پریود نباشی من سمت این نمیرم دوما نگران نباش مرجان مثل یه اسب رام میمونه و افسارش دست خودمه.
سری تکون دادم و جواب ندادم. یک هفته از سکسم با علی میگذشت ولی هنوز کُسم میسوخت و نمیتونستم سکس کنم. الکی نوار بهداشتی گذاشتم و به محمدرضا گفتم پریودم، محمدرضا هم مرجان رو آورده بود خونه، مرجان منشیاش بود البته منشیِ الکی، چون فقط برای سرویس دادن به خودش استخدامش کرده بود. مرجان واقعا خوشگل بود و اندام خوبی داشت و برای خودش داف نابی حساب میشد.
محمدرضا سیگارشو تو جاسیگاری خاموش کرد و به سمت حموم رفت. دو دقیقه بعد از طرف سمانه به گوشیم پیام اومد: سارا من با زینب حرف زدم پایه هست… تو کارهای سفر رو انجام بده…
دو هفته بعد
کلاق
دیگه کلافه شدم و گفتم: محمد چرا نیومدن اینا؟
- بابا میان دیگه چه عجلیه؟
- نمیخوام بخوریم به تاریکی، راه جنگلی به اون زیبایی رو از دست میدیم. تو یه زنگ بزن دوباره…
محمد گوشیشو از جیبش بیرون آورد که به علی زنگ بزنه اما درست همون لحظه ماشینشون رو پشت ماشین ما پارک کردن و پیاده شدن.
بدون اینکه سلام کنم گفتم: یدفعه میموندین شب میاومدین.
سمانه با لبخند جواب داد: غر نزن سارا ببخشید ترافیک سنگین بود
گفتم: باشه دیگه بشینید حرکت کنیم به اندازه کافی دیر کردیم. همش سه چهار روز این آقایون رو از شرکتشون جدا کردیم.
بعد از این حرفم محمد دستاشو به علامت تسلیم برد بالا و گفت: منو فاکتور بگیرید من که پایه همه چی هستم، حرف دارین به این آقا بزنید.
علی که تا اون لحظه ساکت بود رو به محمد گفت: خیلی زرنگی تو…
خلاصه نشستیم تو ماشین و به سمت رامسر حرکت کردیم. با اینکه پدر محمد تو شمال ویلا داشت اما برای اینکه یکی از خواهراش سرزده بهمون ملحق نشد یه ویلا تو رامسر کرایه کرده بود.
حدود یک ساعت تا مقصد مونده بود، علی که دقیقا جلوی ماشین ما حرکت میکرد، کنار زد و جلوی چندتا رستوران ایستاد. محمد هم پشت اونا پارک کرد و به من گفت: حتما اینا گشنشون شده.
با خنده گفتم: اینااا؟ یعنی ما گشنمون نیست؟
محمد با یه حالت متعجبی نگاهم کرد و جواب داد: من چه بدونم، دوساعته داری کیرمو میمالی میگم بخور برام نمیخوری حواس گذاشتی برام بمونه…
ایندفعه شدت خنده ام بیشتر شد و گفتم: عجله نکن حالا وقت زیاده… برات سوپرایز دارم.
تا اینو گفتم چشمای محمد تنگ شد و نگاهش برق زد. خوب میدونست من هیچوقت الکی حرف نمیزنم.
بدون اینکه چیزی بگم درو باز کردم و پیاده شدم. سمانه در حالیکه با قدمای کوتاه نزدیک ما میشد گفت: بیاید یه چیزی بخوریم یه ساعت بیشتر مونده تا برسیم.
به نشانه تایید سری تکون دادم. یه رستوران که از بقیه شیکتر به نظر میرسید رو انتخاب کردیم. داخل شدیم و بعد از شستن دستها و تجدید آرایش دور یه میز نشستیم.
منو رو آوردن و هر کسی طبق سلیقه خودش غذاشو انتخاب کرد. بعدِ سفارشمون گارسون گفت: پیشغذاهامون سلف سرویس هست لطفاً از خودتون پذیرایی کنید. من که حوصله بلند شدن نداشتم به محمد گفتم: برا منم سوپ و کمی سالاد بیار، لیموترش هم بیار اگه باشه.
حدود پنج دقیقه طول کشید تا هر کدوم با یه سینی تو دستشون به سر جاشون برگشتند. آخرین نفری که اومد علی بود، تا سینیاش رو روی میز گذاشت همه بهش نگاه کردیم و خندمون گرفت.
داخل سینی سوپ و سالاد و چند نوع دسر بود و تمام ظرفهای داخل سینی رو پُر کرده بود.
علی بدون توجه به خندههای ما نشست و مشغول خوردن شد.
سمانه که خودش داشت سعی میکرد جلوی خندههاشو بگیره گفت: زهرمار چرا میخندین به شوهرِ من؟ مرد با این هیکل گنده بایدم اینجوری بخوره… بخور عزیزم نوش جونت…
درست بعد این حرفِ سمانه، زینب که قاشق سوپ تو دستش رو فوت میکرد یهو گفت: آره سمانه راست میگه خیلی بزرگه!
یه غذا پرید تو گلوی علی و زینب بعد از چند لحظه متوجه شد چی گفته. علی همچنان سرفه میکرد و هرکدوم از ما به سختی جلوی خندهمون رو گرفته بودیم. سرفههای علی قطع نمی شد و صورتش سرخ شده بود. آخرش من گفتم: بابا یه لیوان آب بدید دست این بیچاره داره خفه میشه…
تقریبا دَم غروب به ویلای ساحلی که محمد کرایه کرده بود رسیدیم. ماشینهارو داخل حیاط پارک کردیم و به سمت ساحل دویدیم تا غروب بی نظیر خورشید رو از دست ندیم. بعد از غروب به ویلا برگشتیم. علی و محمد هرچی وسیله داشتیم آوردن داخل ویلا و من و سمانه همراه زینب داخل ویلا رو کشف میکردیم. ساختمانِ ویلا دوبلکس بود، کاملا شیک و لوکس بود، دکوراسیون و نظافتش هم حرف نداشت.
با دیدن دوتا استخر، یکی داخل ساختمان و یکی تو محوطه حیاط هیجان زده شدم.
طبقه دوم ویلا دو تا اتاق داشت. به محمد گفتم: اینجا چرا دو تا اتاق داره؟
محمد جواب داد: ببخشید ولی باید چند تا اتاق داشت؟
- اینجوری باید قُرعه بندازیم ببینیم که زینب با کی هماتاق میشه…
سمانه بلافاصله جواب داد: قرعه لازم نیست زینب میاد اتاق ما.
علی گفت: چطوره نظرِ خود زینب رو هم بپرسید…
همگی به زینب نگاه کردیم، با چند لحظه مکث جواب داد: باشه مشکلی نیست من شب رو اتاق سمانهجون و علی میخوابم، البته میتونم پایین تو سالن روی کاناپه هم بخوابم
سمانه گفت: تعارف تیکه پاره نکن برای ما… و بعدش دستِ زینب رو گرفت و با خودش به یکی از اتاق ها برد علی هم پشت سرشون رفت. من و محمد هم وسایلمون رو تو اتاق خودمون گذاشتیم. لباس عوض کردیم و رفتیم پایین و روی یه کاناپه نشستیم. من طبق قرارمون با سمانه و زینب لباسِ باز انتخاب کردم و یه شومیزِ یقهگشادِ بالای ناف و یه شلوارک جین تا زانو پوشیدم.
محمد یه چشمک بهم زد و گفت: خبریه سارا؟؟
یه لبخند براش زدم و هیچی نگفتم. از پلهها پایین رفتیم و وارد سالنِ طبقه همکف شدیم. یه آن از دیدن سمانه هنگ کردم. یه نیمتنه مشکی با یه شورتکِ سِت نیمتنه تنش بود که به سختی تا نصفِ رونهای تُپل و سفیدش میرسید. زینب هم یه سرهمی رکابی تا زانوش پوشیده بود که رنگ فیروزهایاش خیلی بهش میاومد.
علی و محمد از طرز لباس پوشیدنِ ما تعجب کرده بودند ولی هردو سعی داشتن عادی رفتار کنند که چندان هم موفق نبودند. چون خط نگاهشون اکثرا سمتِ پَر و پاچه و سینههای ما بود تا جاهای دیگه.
حدود یه ساعت گپ زدیم. دستی به شکمم کشیدم و گفتم: بچهها احیانا شما گشنتون نیست؟
همه حرفم رو تایید کردند.
علی گفت: خوب حاضر بشید بریم بیرون شام بخوریم.
سریع گفتم: وای نه ما خستهایم. تو با محمد برید یه چیزی بگیرید، فردا باهم میریم بیرون.
اونا که برای شام گرفتن بیرون رفتند. ما هم نقشهمون رو برای بار آخر بررسی کردیم.
شام رو خوردیم و بعد از اون دور هم نشستیم و کلی حرف زدیم، شوخی کردیم و خندیدیم. ساعت دو نصف شب رو نشون میداد که دیگه اومدیم بخوابیم.
همین که با محمد وارد اتاقِ خودمون شدیم. هُلش دادم و به دیوار چسبوندمش. موهامو با کش بستم و جلوش دو زانو نشستم. شلوار و شورتش رو باهم کشیدم پایین و کیرشو تو دستم گرفتم. بعد سر کیرشو با دهنم خیس کردم و دوباره دستمو دورش مشت کردم و شروع کردم به بالا پایین کردنِ دستم یا به اصطلاح جق زدن. کیرش که به سفتترین حالتش رسید. زبونم رو از پایین تخماش تا نوک کیرش کشیدم و زبونم رو تو سر کیرش میچرخوندم و به سوراخ کیرش فشار میدادم.
محمد حسابی داشت لذت میبرد. موهامو چنگ میزد و آه میکشید. چند دقیقه که براش ساک زدم سرمو سفت چسبید. چندتا تلمبه زد و آبش با فشار اومد تو دهنم. اولین باری بود که محمد باهام همچین کاری کرد و آبش رو توی دهنم ریخت. شک نداشتم با دیدن سمانه و زینب با اون سر و وضع حسابی حَشَری شده و نتونست بیشتر از این مقاومت کنه. رفتم داخل سرویس دهنم رو شستم و برگشتم روی تخت دراز کشیدم. از خستگی چشمام سنگین شد و خوابم برد.
صبح از خواب بیدار شدم. ساعت ده دقیقه به هفت صبح بود. محمد هنوز خواب بود. بعد از شستن دست و صورتم به اتاق اونا سر زدم و سوپرایز شدم. صحنه خیلی جالبی بود.
هر سهتاشون روی تخت خواب بودند ولی چیزی که جالب بود لباس خوابِ زینب و سمانه بود. یه لباس خوابِ توری و بلندِ مشکی تن زینب بود که شورت و سوتینِ سفیدش به وضوح از اون زیر پیدا بود و سمانه هم یه روبدوشامبرِ کوتاه و زرشکی بدون سوتین تنش کرده بود که پاهای لخت و شورت لامبادای زرشکی رنگش از لای پاهاش چشمک میزد. جالبتر از لباسهای زینب و سمانه این بود که زینب وسط اون دوتا خوابیده بود. باورم نمیشد همین شب اول کارو تموم کرده باشند ولی حداقل وضعیتشون که این رو نشون میداد.
به اتاق خودمون برگشتم و محمد رو بیدار کردم. چندتا پلک زد و با صدای گرفته گفت: سارا چه خبرته سر صبح؟
آهسته گفتم: لحظه باهام بیا…
- ولم کن بزار بخوابم توروخدا
- فقط یه دقیقه بیا
با بی میلی از جاش بلند شد. دستش رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتیم. جلوی در اتاق اونا ایستادم. در اتاقشون رو کمی هل دادم که محمد این صحنه رو واضحتر ببینه…
محمد یه نگاه به من کرد و دوباره سرش سمتِ تخت اونا برگشت. با دستاش چشماش رو مالید تا مطمئن بشه درست میبینه. دوباره بهم نگاه کرد و لب زد: چخبره اینجا؟
شونهای بالا انداختم منم لب زدم: من چه بدونم… بیا بریم…
به اتاق خودمون برگشتیم. محمد آهسته گفت: سارا یعنی تریسام زدن اینا؟ - فعلا هیچ فکری ندارم ولی بیدار که شدن میتونم بفهمم.
- باشه بخواب حالا زوده
- من خوابم نمیاد تو بخواب
محمد گفت باشه و ملافه رو دور خودش پیچید.
تو دلم گفتم آخه اومدی سفر که بخوابی؟
حدود نیم ساعت طول کشید تا حاضر بشم. دوش گرفتم آرایش کردم و لباس پوشیدم. به اتاق اونها برگشتم. سمانه بیدار شده بود اما همچنان روی تخت بود. به محض اینکه منو دید سلام کرد و نگاهش به سمت زینب برگشت و لبخندی روی لبهاش نشست. خیلی آهسته گفتم: چخبر؟ حل شد؟
سمانه سرشو به نشانه منفی تکون داد.
دوباره آروم گفتم: پس چیه این سر و وضعتون؟
سمانه جواب داد: من و علی سکس کردیم ولی علی نزاشت زینب هم باهامون همراه بشه. زینب فقط نگاهمون کرد و خودشو ارضا کرد.
- گفتم اینم خوبه حالا…
به سر و صدامون زینب هم چشماشو باز کرد. سلام کردم و گفتم: پاشید حاضر بشید بریم بیرون صبحانه بخوریم برای این تنبلا هم بیاریم.
هر دو حاضر شدند. سوییچ ماشینمون رو برداشتم و سهتایی زدیم بیرون. یه جایی پیدا کردیم و صبحانه خوردیم و برگشتیم. علی و محمد بیدار شده بودند. محمد حموم بود و علی تو آشپزخونه دنبال یه چیزی برای خوردن می گشت. این بشر همیشه خدا گشنش بود. صبحانهای که گرفته بودیم رو بهش دادیم. همزمان محمد از حموم بیرون اومد و با همون حوله به علی ملحق شد تا علی غذارو تموم نکنه.
بعدِ صبحانه آقایون هم حاضر شدند از ویلا بیرون زدیم. کلی گشتیم و خرید کردیم، ناهار رو هم بیرون خوردیم و عصر خسته و کوفته به ویلا برگشتیم. هرکدوم روی یه مبل ولو شدیم.
زینب گفت: وای خیلی خسته شدم.
سمانه هم گفت: اگه گفتید الان چی میچسبه؟
محمد جواب داد: یه دوش آب گرم، خستگیمون رو درمیاره
به سمت محمدرضا گفتم: اینجا جکوزی داره بعد تو میگی حموم؟
بعد این حرفم زینب و سمانه جیغ زدن و گفتن: وای آره سارا راست میگه، آقایون روشنش کنید بریم تو آب…
علی با اخم به محمد گفت: تو میمردی حرف نمیزدی؟ حالا خودت پاشو حلش کن…
محمد تو جوابش گفت: موقع غذا اندازه همه ما میخوری، عُر نزن پاشو بیا حلش کنیم.
بعد از چند دقیقه استخر و جکوزی راه افتاد. رفتم تو اتاقمون و مایو دو تیکه مشکیام رو پوشیدم و حولهام رو برداشتم.
از اتاق که بیرون اومدم سمانه و زینب هم مایوهاشونو پوشیده بودند. از پله ها پایین اومدیم و وارد فضای استخر و جکوزی شدیم. با دیدن ما خشکشون زد. چشمهاشون گشاد شد و فَکشون افتاد پایین.
سمانه نتونست جلوی خندشو بگیره و بلند خندید. من و زینب هم خندیدیم.
سمانه گفت: چتونه؟ برید مایو بپوشید بیاید.
محمد گفت: علییی پسر خبر داری مُردیم؟
علی گفت: چطور مگه؟
- اومدیم بهشت دیگه، حوری ها رو نمیبینی؟
- دارم میبینم داداش ولی این حوری ها آشنا هستن.
علی حقیقت رو میگفت هر سه ما برای علی آشنا بودیم و کیرش تو کُسمون رفته بود.
علی و محمد که داشتن میرفتن لباس عوض کنند دست محمد رو گرفتم و آروم در گوشش گفتم بساط مشروب رو بیار اینجا بچینیم.
چشمی گفت و رفت. همراه سمانه و زینب وارد جکوزی شدم و سرمو به بالشتک چرمِ لبهی جکوزی تکیه دادم و چشامو بستم.
بعد از چند دقیقه محمد و علی با دوتا سینی برگشتن. با دیدن مشروب چشامون برق زد. یه جوری انگار همه میدونستیم قراره چه اتفاقی می افتد.
سینی هارو کنار جکوزی گذاشتند و اومدند داخل آب. محمد شاتهامون رو پُر میکرد و میخوردیم. چندتا که خوردیم هممون داغ کردیم و از جکوزی بیرون اومدیم.
دو شات دیگه خوردیم، دیگه سرم سنگین شده بود و مست بودم. داشتیم چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم که یهو وسط خندههامون سمانه دست زینب رو گرفت و پریدن داخل استخر، من هم علی رو هُل دادم و بعدش خودم پریدم. بلافاصله محمد هم پرید داخل آب و همه مشغول آب بازی و شوخی شدیم. وسط شوخی هامون محمد قشنگ زینب رو دستمالی میکرد ولی با سمانه کاری نداشت. شاید از علی خجالت میکشید. یه جا که من و سمانه به صورت محمد با سرعت آب پاشیدیم، مثلا زینب رو سپر خودش کرد رفت از پشت سر چسبید بهش و سینه و پهلوهای زینب رو چنگ میزد. من و سمانه هم چندباری عمدا به کیر علی دست زدیم و باهاش ور رفتیم، شاید چون مست بود مقاومت نمیکرد و حتی کیرش تکون خورده بود. وسط بازی بودیم که سمانه یه جیغ کوتاه زد و با دستش به یه سمت اشاره کرد. سرمو به اون طرف چرخوندم. محمد و زینب لباشون روی هم قفل شده بود. محمد دستاش هم بیکار نبود و روی کون و کمر زینب حرکت میکرد. به علی نگاه کردم با تعجب اونارو تماشا میکرد ولی تهِ نگاهش میشد شهوت رو احساس کرد. به سمانه اشاره کردم. از پشت سر به زینب نزدیک شد و بغلش کرد. سرشو تو گردنِ زینب فرو کرد و مشغول خوردن گردن و گوش زینب شد. چشمای علی گشادتر شد. اما همچنان فقط نگاه میکرد. محمد از زینب جدا شد و دست زینب و سمانه رو گرفت و از استخر خارج شدند و لبه استخر نشستند. محمد وسط نشست و دوطرفش زینب و سمانه نشستند. محمد با دستاش از یه دست زینب و سمانه گرفت و روی کیرش گذاشت. اونا هم شروع یه مالیدن. آروم نزدیک علی شدم و دستمو روی سینهاش کشیدم. چند لحظه نگاهم کرد و دوباره سرشو سمت اونا چرخوند. با این کارش تقریبا اوکی رو بهم داد. سرمو نزدیک گوشش بردم و چند بار لالهی گوشش رو بین لبهام گرفتم. بعد جوریکه نفسم روی گوش و گردنش پخش بشه آروم گفتم: علی از آب بریم بیرون… بدون اینکه منتظر جوابش بمونم دستش رو گرفتم چند قدم به سمت نردبان استخر رفتم و از آب خارج شدم. تقریبا روبهروی محمد و سمانه و زینب بودیم خواستم به سمتشون برم که علی از پشت سرم دستمو گرفت و مانع شد.
نوشته: سهزار
همسر
5 پاسخ به “حلقه لذت (۳)”
سلام کاربران عزیز اول قسمت ۹سال قبل هست… نمیدونم چرا از قلم افتاده توسط سایت ♂️ ♂️
دوستان عزیز خواهشا اگه داستان تا اینجا مورد پسندتون واقع شده لایک بزنید تا من هم کمی روحیه بگیرم برای ادامه دادن…
داستانت تا قبل از سکانس جکوزی و استخر قشنگ بود ولی از اونجا یکم سریع وارد صحنه های پورن شدی
یاد سریال جواد عزتی افتادم با این داستانت اما یکم تغییر و تحول قسمتای سکسیش
عالی عالی. دوبار ارضا شدم. سوراخ کونم دل دل میزنه برای کییییر علی