سلام عزیزان دوست داشتنی..میخام خاطرات تلخ و شیرین خودم رو براتون بنویسم..شرمندتونم فقط چون خاطره هستش از اسامی مستعار استفاده میکنم..در ضمن محارم داره دوست نداری نخون.
میخوام از زمستون لعنتی۴۰۳واستون بگم که غروب چهلمین روز درگذشت مادر زنم بود.من و پسرم و عروسم و دخترم زودتر از تبریز برگشتیم تهران..دامادم و مادرش و خانوم من و بچه برادرش با هم برگشتند..آقا هر چی زنگ میزدیم و هر چی پیگیر شدیم اینها کجا موندن که نصف روز بیشتر شد.. آقا بدبختی شد،و تصادف کرده بودن و همه فوت شدند.دخترم باردار بود سقط کرد افتاد بیمارستان..آقا بلبشویی شد.خلاصه که نشد پیرهن مشکی رو در بیاریم و بدتر عزادار شدیم..کسی که از زمان دانشجویی دلبر و یار نازنین من بود از دست دادم..خودم حالم خیلی خراب بود.اما بخاطر حال بدتر دخترم خودم رو کنترل میکردم..پسرم و عروسم کارها رو انجام میدادند.. فک نکنید من کس و کار نداشتم یا ندارم ها…نه نه…دوستان امیر علی هستم و از روستاهای آباد اطراف بجنورد هستیم.تقریبا۲۵سال از خونه پدریم رونده شده بودم..اون هم به خاطر همین میترای عزیزم که توی دانشگاه عاشقش شدم.پدرم گفت حالا که نمیخوای با دختر عموت ازدواج کنی و می خوای با اون دختره ترک تبریزی ازدواج کنی..هیچوقت برنگرد چون دیگه نمیخوام ببینمت…همون زمان برادرم که از من فقط یک سال کوچیکتره با همون دختر عموم ازدواج کرد و اینو بگم که ما۷تا برادریم و از من بزرگتر ۳تا دیگه هستند.تا دلت بخواد خواهر و فامیل دارم..یک ایل و روستا همه با هم فامیل هستیم.بعد ازدواج با خانومم..همون سالها بود که دست زنم رو گرفتم و عید بود اومدم عید دیدنی خونه پدر مادرم و ایل و تبارم..زنم همین دخترم رو حامله بود.به چی و به کی قسم بخورم که حتی خونه راهم ندادن..فقط همین داداشم و همین دختر عموم که زن برادرم بود ما رو بردند خونه اشون و نگذاشتند شب برگردیم جاده..اینقدری از خانومم خجالت کشیدم که حد و مرز نداشت..ولی خدا بیامرز اینقدری مهربون بود هیچوقت به روی من نیاورد..ولی پشت دستمو داغ کردم که دیگه هیچ وقت برنگردم پیش کس و کارم..خلاصه با همت خودم و زنم و خانواده گل و مهربونش..سری توی سرا در آوردم و مال و منالی بهم زدم و زندگی الحمدالله بر وفق مراد بود..همه چی همه چی خوب که نه..عالی بود..پسرم پزشکی میخوند.واخرای تحصیلش بود.همسرش عروس ناز و گلم همکلاسش بود و هست که هر دو عالی هستند.داماد نازنینم که حیف شد..دیگه نمیخام ماجرا رو تراژدی درام کنمش..عید۴۰۴بدترین عید ما بود.مخصوصا واسه من که دلم میخواست الان خانواده ام کنارم باشند و دلداریم بدن.توی دو سه ماه از غم دوری همسرم موهام داشتند سفید میشدن..آدم هاتی مث من بی یار و غمخوار مونده بودم..دخترم بعد فوت شوهرش سقط جنین هم داشت بدتر افسرده شد.در ضمن ما خانومم و بقیه رو همون تبریز خاک کردیم.کنار مادرش..دخترم گفت بابا بیا۱۳بدر بریم تبریز دلم برای مامان و قاسم شوهرم تنگ شده.گفتم چشم بابا جان.پسرم و عروسم نیومدن..البته خونه من تهران اینقدر بزرگه که عروسم و پسرم توی خونه من با من زندگی میکنند.اونها با ما نیومدند..پسره و زنش هر دو بهونه کشیک بیمارستان گرفتند..من با دخترم شکوفه با هم رفتیم.البته اونها حق داشتند..چون تادهم عید خونه ما پر مهمون بود همه میومدن برای تسلیت و سرسلامتی دادن..ما۱۳بدر صبح رسیدیم اونجا.پدر زنم تنها بود بقیه پسرها و دخترها و نوه ها همه رفته بودن..باغ ویلای بیرون شهرشون..ما هم رفتیم و همه خوشحال شدن..دخترم خیلی ساکت بود.دختری که همیشه پر از شادی و نشاط بود.الان حتی حرف هم نمیزد.گاهی کلامی جمله ای چیزی..تا شب باغ بودیم و برگشتیم..شب خونه پدرزنم شلوغ بود.من رفتم توی اتاق بخوابم.گفتم ببخشید صبح باید راه بیفتم اگه استراحت نکنم نمیتونم رانندگی کنم..زود خوابم برد.وقتی بیدار شدم توی اتاق فقط نور شبخوابی روشن بود.بخاری هم دمای مناسبی به اتاق داده بود.وقتی دقت کردم به خودم اومدم دخترم کنارم روی تخت بغلم خوابیده بود.زیر پای ما توی اتاق داییش و بچه اش خواب بودن.اخه خونه پر مهمون بود.من با یک زیر شلواری نازک خونگی خوابیده بودم.دخترم کون ناز و تپلش رو چسبونده بود به من.تازه فهمیدم شقه شقم..آخه دست خودم که نبود توی خواب اونجوری شده بودم.لامصب با شلوارک تاپ خوابیده بود بغلم.بدبختی پتو هم کنار افتاده بود.معلوم بود کیرم دقایقی رو اون لای کون زیبا گذرونده بود.اخه شلوارک قشنگ رفته بود لای کونش گیر کرده بود.کیر کلفت و۱۸سانتی من هم عین عصای جادوگر ها تکون تکون میخورد و هار شده بود.اخه حق هم داشت کی بود کوس و کون به خودش ندیده بود.آخه نامرد ها توی خونه هم رعایت نمیکردن..عروسه بی حجاب و یله میگشت.. خوشگل و کردنی.دخترم بدتر از اون..من هم توی کف کامل.برگردیم سر داستان.شاش ماش نداشتم فقط بیدار شده بودم..اومدم خودمو جابجا کنم دیدم سر روی دستم گذاشته خوابه.تازه خودشو کمی عقبتر داد بخدا کونش دنبال کیر میگشت.دوباره
ارومی چرخیدم سمتش کیر کلفتم قشنگ مث شمشیری که میره توی غلافش قشنگ رفت از پشت توی کونش لای پاهاش..چقدر گرم و نرم بود کونش..تازه شلوارک پاش بود..خوابه خواب بود مطمئنم ولی دلش سکس میخواست یا بغل میخواست یا مرد میخواست رو نمیدونم..ولی اونم توی خواب حالی به حالی شده بود.من پای چپم رو انداختم روی رانش و قشنگ پهلو به پهلو در آغوشش کشیدم. کیرم درست لای پاهاش بود.تا من فشار آرومی دادم به کمرم اون بیشتر خودشو داد عقب..کیر رفت از جلوش سر در آورد..آه قشنگی کشید.بیدار شده بود.خواب نبود.من خودمو روش لش کرده بودم.فک کرده بود هنوز خوابم.دلش میخواست کیرم لای کونش تکون تکون بخوره..با دستش پامو از روی ران پاش برداشت و انداخت کنار.اروم کونو بیشتر داد عقب.داشتم میترکیدم.لامصب آروم آروم خودش رو عقب جلو میکرد..به جان مادرم یهو نفس عمیقی کشید و ثابت وایستاد.با وجودیکه خودم شلوار پیژامه پام بود و اون هم شلوارک داشت اما خیسه خیس شد و گرمای آبش رو روی کیرم درک کردم.چه ناله نازی زد.معلوم بود دخترم از خودم هات تره..سر از روی دستم برداشت و چرخید سمت من.من خودم رو به خواب کامل زده بودم..بوس خوشگلی منو کرد.بلند شد رفت توالت..من برگشتم و به پشت خوابیدم.کیرم مث میل پرچم راسته راست بود هر کی میومد توی اتاق صددرصد متوجه میشد.برادر زنم خوابه خواب بود.بچه اش هم همینجور.متوجه شدم شکوفه برگشت خودم رو به خواب زدم.مثلا خوابم..آرومی اومد کنارم دراز کشید..خوشگل خودش رو ول داد روی من.پاش روی پا و شیکمم بود.دوباره بوسم کرد.فک کنم میخواست بفهمه خوایم یا بیدار.دمشگرم آروم از روی شلوار کیرم رو گرفت دستش.وای چقدر ناز و آروم مالشش میداد.تا دستش خورد کلاهک قارچی سر کیرم..آبم مثل فواره بیرون میزد مگه تموم میشد.این هم ولش نمیکرد و اون کیر من هم بیشتر تراوش میکرد خالی خالی شدم.زرنگ بود زودی چرخید مثلا خوابه..وای مجبور شدم برم توالت توی شورتم پر آب کیر بود.خودم رو تمیزه تمیز کردم.شورتمم شستم.برگشتم همونجوری خیس گذاشتمش کف ساکم.ولی جلوی شلوارم کمی خیس بود..نتونستم دیگه شلوار عوض کنم.خوابیدم کنارش.اروم بغلش گرفتم. دستمو انداختم روش..محکم دستمو گرفت و خوابید..انگار صد سال بود نخوابیده بود.صبح که بیدار شدیم اکثرا رفته بودن نبودن..شکوفه هم نبود.از پدر بزرگش پرسیدم حاجی شکوفه کجاست..گفت رفته پایین خونه خالش دوش بگیره..آخه خاله اش مطلقه و خوشگل طبقه پایین بود.من هم زودی رفتم حموم و زودتر از شکوفه بیرون اومدم..باور کنید رومون نمیشد توی روی هم نگاه کنیم..بعد خوردن کمی صبحانه گفتم بدو دخترم راه بیفت بریم..گفت باشه بابا جون..توی بازار گفت بابا جون صبر کن..زودی رفت پایین و یک پیراهن سفید خوشگل واسم خرید..آخه بخاطر اون که هنوز مشکی تنش بود.من هم مشکی رو در نمیاوردم.گفتم تا تو شال و لباس مشکی رو در نیاری من هم در نمیارم.گفت باشه.من هم در میارم..خودم واسش خرید کردم و شیک و تمیز پوشید.گفتم حالا شد.باید دوباره برگردی به زندگیت..خدا رحمت کنه قاسم رو..باید دوباره ازدواج کنی و دوباره بچه دار بشی.گریه کرد.گفت خودت چرا زن نمیگیری،؟گفتم دیوونه من عمرم رو کردم بچه هامو سامون دادم.تو اول خطی..گفت ساکت بابا.چی چی رو عمرت رو کردی مگه چند سالته؟هنوز۴۵سالته،باید دوباره ازدواج کنی.من امروز صبح با خاله منصوره صحبت کردم.بهش گفتم اگه بابام راضی بشه خاله میخوام مامانم بشی..طفلی ساکت شد..بابا ببین خاله چقدر خوشگله..چه نازه..گفتم شکوفه خواهش میکنم ساکت باش.گفت بابا.بریم بگردیم.گفتم باشه.خلاصه وقتی رسیدیم تهران و رفتیم خونه ساعت۲نصف شب بود.ماشین رو گذاشتم توی خیابون و آروم رفتیم بالا.حتی لامپی اضافه روشن نکردیم..خونه دوبلکس و بزرگه..تموم اتاق خوابها طبقه بالا هستند.اروم از پله ها بالا میرفتیم که شهرام پسرم با سمیه خانومش بیدار نشن..ولی وقتی رسیدیم بالا.قشنگ صدای عروسم میومد.شهرام شهرام تو رو خدا اینقدر از پشت نکن.بزار جلو.پسرم گفت تو که گفتی مال من کوچیکه جلو برای جلو خوب نیست.دوستش نداری؟گفت خب چکار کنم مجبورم دیگه..آره آره پسر خوب بزارش جلوم.وای وای آخ.. لعنتی چرا ارضا شدی دلم هنوز میخواد.عه عه چقدر ضعیفی شهرام ازت بدم میاد بدم میاد..دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم..تازه فهمیدم اینها اول زندگی باهم خیلی مشکل دارند..دخترم به من نگاه کرد.من به اون.گفتم هیس.گفتم بیا اتاق خودم..بردمش اتاق خودم.گفتم چیزی نگی بهشون ها..ناراحت میشن..تا یک فکری واسه پسره بکنم.شکوفه گفت بابا من کم و بیش از مشکل شهرام خبر داشتم و دارم..قبلا هم سمیه بهم گفته بود..شهرام هم آلتش کوچیکه هم زود انزاله،،مامان هم میدونست..شهرام خجالت میکشه بره دکتر..گفتم خودش پزشکه اونوقت خجالت میکشه،،؟گفتم حالا امشب اینجا بخواب کم فضولی کن..خندید و رفت روی تختم خوابید..بخدا دیوونه فک کرده بود دوباره دلم میخواد بکنمش.من فقط میخواستم اون ۲تا بفهمند که ما از صحبت هاشون
چیزی شنیدیم و فهمیدیم..آروم در رو بستم.شکوفه سریع با تاپ و شلوارک اول رفت سرویس و بعدش رفت زیر پتو.من هم خیلی خسته بودم.اصلا نفهمیدم کی خوابم برده بود.صبح سحر با زنگ گوشیم بیدار شدم.وای چی بگم ذلیل شده دمرو خوابیده بود.کون گنده و نازش اینقدری وسوسه انگیز بود که حد نداشت.فهمیدم از صدای گوشی من اونم تقریبا بیدار شده بود.شاتالاق،،محکم زدم روی کونش.گفتم پاشو دختره بی ادب.قنبلش رو نگاه کن.چطوری انداخته بیرون.؟گفت وای بابا جون بخدا کبودش کردی.چقدر دردم اومد..اوخ..دستشو برد توی شلوارکش و آروم کشیدش پایین گفت ببینش بخدا میدونم جاش موند.راست میگفت قشنگ جای۵تا انگشت روی لپ تپل کونش بود.گفتم آخ آخ دختره ناز نازی خم شدم کون ناز و لختش رو بوسش کردم.برگشت گفت مرسی بابا جون.چه بوسی ازم کرد.گفتم پاشو بریم به زندگیمون برسیم دیگه هم غم و غصه تعطیله ها..گفت چشم.خلاصه تا قبل جنگ۱۲روزه هر طوری بود دختره رو از افسردگی بیرونش آوردم و سرحال شده بود و به زندگی برگشته بود..ولی پسره با زنش بدجور به هم زده بودند.تقریبا قهر بودن.پسره به خاطر اینکه کمتر خونه بیاد میگفت بیشتر کلاس دارم و بیشتر شیفت هستم..آقا توی این حین بلبشوی جنگ شروع شد..صداهای انفجار و پدافند ما رو هم مث همه ترسونده بود.خانواده سمیه عروسم همگی رفتند مشهد..کوچه خیابون خلوت شده بود..من هم در رو پیکر خونه رو محکم کردم و لباس و پول مدل و چیزهای قیمتی رو برداشتم و با دخترم و عروسم و پسرم بریم شمالی مشهدی جایی..پسره اینقدری از زنش ناراحت بود اول جاده پیاده شد گفت من نمیام میرم بیمارستان کمک..خیالتون راحت باشه اونها بیمارستان رو نمیزنند.. بابا نگران نباش.میدونم از زنش ناراحت بود.سمیه هم بدون خداحافظی ازش موند توی ماشین.رفتیم شمال.اونجا اومدم برم ویلای رفیقم اینقدری مهمون واسش اومده بود.پشیمون شدیم..گشتیم ویلا گیر بیاریم..نمیشد.دخترها هم از گرما و شلوغی کلافه بودن..گفتم بچه ها بریم مشهد.عروسیم تندی گفت آره بابا..بریم.خلاصه که ساعت۴ ناهار خورده نخورده انداختم توی جاده به سمت خراسان..تا شب چند جایی واسه چایی و بنزین و استراحت علاف شدم.ساعت۱۱شام خوردیم.خدا میدونه بعد۲۰و چند سال رسیدم نزدیک ولایت و زادگاه خودم بجنورد.دلم اونقدری گرفته بود داشتم سکته میکردم..در ضمن دوستان بعد اون دفعه اولی که با خانومم اومدیم بجنورد پدرم و خانواده طردمون کردند دیگه هیچوقت برنگشته بودم بجنورد اکه مشهد هم رفته بودیم با پرواز بود..و هیچوقته هیچوقت به پسر و دخترم نگفته بودم که اهل کجا هستم و چقدر فامیل و عمو عمه دارند..فک میکردند من بی کس و کارم..مهربون همسرم هم چون میدونست خانواده ام بخاطر اون دوستم ندارند به بچه هام هیچوقت چیزی نگفته بود..سرتون رو درد نیارم..اول ورودی فرعی روستامون رسیدم گاز رو شل کردم.ولی گفتم ولش کن برم مشهد..ولی دلم عین سیر و سرکه میجوشید..اینقدری دلم واسه روستامون والدینم..کس و کارم تنگ شده بود..دور زدم برگشتم سمت روستا..دخترم گفت بابا چرا برگشتی..گفتم یادم اومد من این روستا دوست خوبی دارم شب رو بمونیم خونه اش صبح بریم مشهد..گفت بابا ولشون کن ما خجالت میکشیم غریبه هستیم..گفتم نه اینها خیلی مهمون نواز هستند.کرمانج هستند و مهمون دوست..با خودم توی دلم گفتم خدایا فقط یکشبه خدا کنه منو خرابم نکنند..اوه اوه وارد روستا شدم چقدر بزرگ شده بود..چقدر پیشرفت کرده بود..دنبال خونه داداش بزرگم امیر عباس میگشتم.و چون میدونستم خونه اش کجاست سر نبش کوچه خونه پدریمون بود.چون خیلی قبل ازدواج من اون زن گرفت.رسیدم در خونه اش.نصف شب بود کوچه ها خلوت ولی لامپ تیر چراغ برق کوچه رو روشن کرده بود..چند باری زنگ زدم و در زدم.سگش بدجور پارس میکرد.کرمانجی بلند داد زد کیه اینوقت شب.مگه سر آوردی صبر کن آمدم دیگه..وقتی رسید در رو باز کرد دخترها توی ماشین بودن..ماشینم هایما بود..بزرگ مشکی.گفت ها بله امری بود..تا دیدمش چشمام پر اشک شد.اخه خیلی دوستش داشتم.امیر عباس قلدر بود هر وقت کسی منو اذیت میکرد به انیر عباس میگفتم..الان هم به امیر عباس پناه آورده بودم..کرمانجی گفتم داداش مهمون نمیخوای.غریبیم و بی جا مکان..از همه جا مونده و رونده ایم.یکشب پناه بدی خدا خیرت بده.هنوز حرفم تموم نشده بود یکی از پسراش نوجوان بود..اومد پیش باباش،،امیر عباس توی چشمان نگاه میکرد لاله لال شده بود.یکجوری اشک از چشماش میومد انگاری چشمه آب راه افتاده بود..تازه منو شناخت..یکجوری بغلم گرفته بود تمام سر و صورتم رو میبوسید که نگو.دخترها با پسر اون متعجب مونده بودند پرسید علی جان اینها کی هستند.؟گفتم این دخترمه و این هم عروس گلم..گفت ماشاالله ماشاالله..طفلی فک میکرد من به بچه ها گفتم اومدم کجا..رفت دست دخترم رو گرفت و چند تا بوس خوشگلش کرد.دخترم گفت وای ولم کن آقا خجالت بکش..من خندیدم.گفت بابا نخند بگو ولم کنه.داداشم گفت عمو جان قربونت بشم من عموتم محرمتم
غریبه نیستم که.دخترم مات مونده بود.پسرش دویید بغلم کرد.هی تو عمو امیرعلی منی ؟گفتم آره عزیزم بیا بغل عمو.طفلی لباسهاش بوی گوسفند می داد.دویید توی خونه مادرش و خواهرش و همه رو صدا زد.زنداداشم طوری از پله ها دویید اومد پایین میخواست بیفته زمین..چقدر گریه میکرد..رفتیم خونه بچه هام طفلی ها سردرگم بودند.زن عموشون و دخترانش هم همش تعارف میکردند.دخترم.گفت بابا جریان چیه.اینجا کجاست اینها کی هستند.ساکت بودم نمیدونستم اصلا چی بگم..داداشم گفت قربانت بشم عزیز جان.من عموی توام این زن عموته،اینها دختر عموها پسر عموت هستند.گفت آره بابا آره.. پس تا الان کجا بودند.پس چرا مامانم مرد شوهرم مرد..نیومدین، پیش بابام تنها و بی کس بود..عموم گفت ای وای ای وای..علی جان داداش کی این اتفاق افتاد..چرا خبر ندادی داداش جان..دخترم گریه میکرد و حرف میزد زن عموش هم بغلش گرفته بود..خلاصه کم و بیش جریان رو گفتم و ازش خواهش کردم به دیگران چیزی نگه تا صبح ما آروم بریم سمت مشهد.دخترم گفت دیگران کی هستند؟چیزی نگفتم..داداشم تا اومد بگه،گفتم عباس چیزی نگو خواهش میکنم.دخترم گفت بابا اگه بهمون نگی جریان چیه دیگه باهات قهر میشم..میدونی که تازه حالم بهتر شده.الان دارم بهم میریزم..گفتم عزیزم گفتنش چه فایده ای داره..وقتی تموم این روستای به این بزرگی کس و کارت هستند.اما تو بینشون غریبه ای چرا باید بگم کی هستم و از کدام ایل و تبار.. عزیزم اینها بغیر همین عموت..من و مادرت رو وقتی تو هنوز بدنیا نیومده بودی..از روستا بیرونم کردند..حتی شب توی زمستون نگذاشتند خونه کسی بمونم صبح برم تهران.زنم رو نخواستند بچه هامو نخواستند.الان هم فک کن اومدیم خونه رفیقم نه عمو و کس و کارم.ما۷تا برادر وقتا خواهر بودیم..نمیدونم زنده هستند نیستند..پدر مادرم هستند نیستند..من توی دانشگاه عاشق مادرت شدم..پدرم اصرار به ازدواج فامیلی داشت دید زیر بار نمیرم.از روستا بیرونم کرد..من و مادرت هم بعد ازدواج یک بار اومدیم پیششون،،ولی بازم بیرونم کردن..خلاصه با مادرت قرار گذاشتیم به شما ها نگیم و هیچوقت برنگردیم. اینجا..دخترم گریه کرد عروسم بدتر.گفت پس چرا الان اومدی؟؟که دوباره بیرونمون بندازند.پاشو بابا جون..میدونم خسته ای بخدا خودم تا مشهد میشینم بریم خونه فامیل سمیه اینها..داداشم گفت نه عمو جان نه قربانتان بشم..گذشته ها گذشته..الان اگه همه بفهمند امیرعلی برگشته روستا غوغا میشه..نه همه مث چی پشیمان هستند..خلاصه شب رو موندیم.من و دخترها..توی یک اتاق۳در۴قدیمی روی تشکهای قدیم دراز کشیدیم.عروسم گفت وای من همش فک میکردم این جور خونه ها فقط توی فیلمای قدیمیه، چقدر خوشگلن.. پنجره باز بود گرم بود.سگه پارس میکرد.شکوفه کلافه شده بود.گفت عه عه بابا چرا اومدیم اینجا.دلم داره میترکه.چقدر سگه زر میزنه..رفتم بیرون داداشم رو صداش زدم گفتم عباس جان میشه سگه رو بزاریش توی طویله پارس میکنه بچه ها میترسند.. طفلی هر چی میگفتم زودی انجام می داد.برگشتم پیششون.عروسم گفت شکوفه برو کنار بابا وسط بخوابه..من هم میترسم.گفتم از چی میترسید خب؟هر دو ساکت شدن.برگشتم و نوبتی بوسشون کردم.گفتم تو رو خدا بخوابین..خودم سیگاری برداشتم و رفتم روی ایوون خونه بیرون روشنش کردم..زن داداشم اومد پیشم.گفت علی داداش صبح نری ها..همه اگه بفهمند خوشحال میشن..نگاهش کردم گفتم نرگس مطمئنی..تازه اگر هم راست بگی.۲۵سال جوونیم که تنها بودم چی..تنها زن گرفتم..تنها بچه دار شدم.تنها کار کردم.عین یتیمها.همیشه از خانومم خجالت میکشیدم..فامیلش مث پسرشون باهام رفتار میکردن..فامیل من حتی اسم بچه هامو نمیدونند..ولشون کن نرگس جان.صبح به کسی چیزی نگو.بعد صبحانه زحمت رو کم میکنیم.گفت علی لج نکن.حق داری،ولی پدر مادرت پیر شدن و چشم انتظارت هستند.گفتم نرگس وقتی داماد خوبم و زنم هر دو جوون مرگ شدن..من هم چشم انتظار بودم..کسی از فامیلم بیاد دلداریم بده..گریه ام در اومد.دیدم دخترم روی سرم وایستاده.گفت بابا جون پاشو الان بریم..اینها ظالم هستند..چطوری دلشون اومد.این همه سال دنبالت نیان،پیدات نکنند..داداشم رسید گفت علی این دخترت اخلاقش عین خودمون هستش..لجباز و عصبانی،گفتم بقران عین آبجی فهیمه هستش..شکلش رو ببین..خندید.گفت ها بخدا.هی بگردم دخترمه..دوباره بغلش کرد بوسید.دخترم چیزی نگفت بهش.هر طوری بود چرتی زدیم و روستاییها،خیلی زود بیدار میشن..تا من بیدار شدم دخترها هم بیدار شدن.سمیه گفت باباجون بریم یا بمونیم.شکوفه گفت صددرصد میریم.همون موقع در زدن..داداشم در حیاط رو باز کرد.بقران بابام بود.پیر و فرتوت.شکسته و خمیده..گفت عباس هی عباس..این ماشین کیه در حیاطت، بگو بیاد برداره.امیر حسین مخاد تراکتور ره ببره باغ یکوقت گاو آهن گیر نکنه به ماشینش،دخترم گفت بخدا نگو باباته.گفتم آره خودشه.دید چشام پر اشکه.گفتم عزیزم میری ماشین رو تکون بدی.تراکتور ردشه،گفت بابا بهش سلام بدم.گفتم آره پس
چی؟پدر بزرگته ها..امیر عباس مونده بود چی بگه.من خودم رو قایم کردم.شکوفه رفت بیرون.محمد گفت دختر عمو میخای سوییچ بدی جابجاش کنم.شکوفه گفت مگه دنده اتومات بلدی،گفت نه…گفت پس بزار خودم بیام.دمپایی پاش کرد.سلام آرومی داد به.پدرم.اون هم مات نگاهش کرد.گفت سلام بابا جان،بیا ماشینت رو بردار تراکتور نخوره بهش..وقتی شکوفه رفت سراغ ماشین.پدرم پرسید محمداین کیه.بهش گفتی دختر عمو.چی اشناست، تا اومدم یکجوری بهش بگم لال بشه چیزی نگه،،گفت خب دختر عمو امیر علی هستش دیگه..دیشب بعد ۲۵سال از تهران آمدن روستا خانه ما.تا اینو گفت به جان مادرم..پدرم زانوهاش لق شد در جا افتاد زمین..من عباس رو که توی خونه بود و هنوز داشت با زنش دو دو تا چهار تا میکردن که به بابام بگن یا نه،،رو صدا زدم عباس بدو بابا افتاد..این محمد احمق گفت به بابا..رفتم توی حالت بین غش و سر خالی بود.تا من رو دید دستاش میلرزید و زبونش بند اومده بود.عروسم پرستار بود.صداش زدم سمیه بدو..بابابزرگ بیحاله..دویید اومد.گفت فشارش افتاده..دستگاه فشار رو آورد.و ما با خودمون کمکهای اولیه و چند قلمی دارو داشتیم..آمپولی زد بهش..همون وقت داداش دیگه ام رسید.هی چی شده چکار شده..داداش کوچیکم بود..آمده بود همه برن باغ میوه چینی،اصلا منو نشناخت.دخترم رسید گفت وای چی شده سمیه.گفت هیچچی بابا بزرگ تا فهمید ما اومدیم حالش بد شد.داداش کوچیکه گفت محمد اینها کی هستند.گفت عمو امیر علی دخترش عروسش.پیداشدن..آقا این کوسخول بدون اینکه لحظه ای صبر کنه دویید سمت خونه مادرم..بخدا یکربع نشد.بگم دویست نفر در خونه داداشم جمع بودند..مادرم که اصلا بی هوش شده بود.خواهرام پیر شده بودند.دخترم گیج شده بود.همه رفتیم توی اتاق پذیرایی بزرگ داداشم.ننه ام تندتند بوسم میکرد..خواهرام همینجور.چند دقیقه گذشت تازه دخترها رو دید.ای جانم ننه جان..قربونتون بشم..ای جان ننه، نوبتی بوسشون میکرد.همینجور خواهرام..تازه پرسید.علی زنت کو پس..چرا نیاوردیش؟من به دخترم نگاه کردم اون به من.هر دو گریه کردیم.داداشم بلند گفت فاتحه الاخلاص و صلوات..دخترم گفت بابا پاشو بریم..ننه دستشو گرفت گفت کجا ننه جان کجا بری؟گفت همونجا که ۲۵سال تنها بودیم.همونجا که مادرم رو شوهرم رو تنها خاک کردیم..پس تا الان همه تون کجا بودین.ها زود باشین بگین..بابام تنها بود..آقا این یک وجبی چکار کرد با ایل و تبار من..پدرم صدبار ازش عذر خواهی کرد..خواهر برادرهام صدبار بیشتر.مادرم ما رو برد خونه خودش.همه جمع بودن..پدرم به جای یک گوسفند ۳تا کشت.گفت عباس برای شب همه روستا رو بگو بیان مسجد قرآن خوندن..مجلس داریم.اخوند هم بگو..همه رو بگو.دخترم ساکت بود.فامیل میومدن و میرفتن..شب خیلی مراسم یادبود بزرگی برای داماد و خانومم برگزار شد..دخترم کم کم یخش باز شده بود.سمیه بیشتر با همه دوست شده بود.اخه همه تحویلشون میگرفتند.شب خسته کوفته توی اتاق قدیمی خودم خوابیدیم.دخترم گفت وای بابا چقدر زیادن،فک کنم بالای۱۰۰تا دختر عمو پسر عمو دارم.خندیدم.بابام بنده خدا اومد دم در گفت دخترای بابا خواستین برین دستشویی نترسین ها..منو بیدار کنید..سگ رو بستم اون سر حیاط..الکی وق وق مکنه..بگین خودم میام..این وسط توی هال خوابیدم..دخترم زرنگ بود.گفت آقا جون بیام پیش تو توی حال بخوابم.گفت ها که بیا..جانت رو بگردم.بیا قربونت بشم..من موندم و عروسم..گفت چقدر زرنگه این شکوفه..داره واسه آقا بزرگ دون میپاشه..خندیدم.گفتم دیوونه بابا بزرگشه ها.گفتم تو عشق منی عروس گل منی..مث دخترم بلکه بیشتر هم دوستت دارم.اینجا کسی بین تو و شکوفه فرقی نمیزاره..گفت میدونم باباجون..خیلی خوب و مهربونند..همه شون هم از کاری که با شما و مامان جون کردند پشیمون هستند.ولی خب گذشته ها گذشته و دیگه بر نمیگرده..گفتم پس تو چرا با شهرام تلخی میکنی؟تو که خوبی خانومی..دلت میاد اذیتش کنی،؟طفلی چرخید پشتش رو به من کرد و گریه اش گرفت.گفتم گریه نکن خدا بزرگه مشکلتون انشالله برطرف میشه..بلند شد رفت توالت دست و صورت شست برگشت..گفت آقا جون راحت لباس بپوشم گرممه،گفتم اره کسی نیست که بیاد همه فردا میان..خیلی ناز با یک نیم ست شب خواب اومد زیر شمد(پتوی نازک تابستونی)تشکش چفت تشک من بود.گفت شب بخیر بابا جون..گفتم شبت خوش عزیزم بوسش کردم.ساعت نزدیک۳صبح بود اذون میگفتن..خونه بابام کنار مسجد روستاست..پنجره باز بود.از صدای اذون بلند شدم.سمیه و شکوفه خواب بودن..بابام توی حیاط داشت وضو میگرفت.نگاهش کردم لبخند زد.گفت بیا وضو بگیر.مگه نماز نمیخونی؟گفتم الان میام..مادرم ناخوش احوال بود..بعد نماز نیمساعتی صحبت کردیم.شکوفه بلند شد رفت توالت ولی برگشتنی اومد توی اتاق خودم..گفت بابا بزرگ من خسته ام تو رو خدا۶صبح بیدارم نکنید ها..میخام تا۱۰صبح بخوابم..بابام خندید گفت هی تنبل..تا ۱۰صبح..گفتم ۱۰که خوبه بعضی وقتا صبحونه ناهارش یکی میشه..گفت بزار ده روز نگهش دارم اینجا ببرمش
سر باغ هلو بچینه آلبالو گیلاس بچینه اونوقت خودش هم سرشب ساعت۹از خستگی میخوابه..صبح۶بلند میشه..شکوفه گفت وای مگه شما اینجا باغ گیلاس و هلو دارین؟بابام گفت دارین نه داریم..هر چی هست مال همه هست..دخترم گفت نه بابا جون بالاخره ما غریبه ایم..کی اینجا ما رو میشناسه.ما نهایت دو روز دیگه برمیگردیم..داداشم تهرانه زیر بمباران.بابام گفت نخیرم..امشب منصور پسر بزرگه عمو عباس رو که رسیده تهران و مهندسه میخواست برگرده خونه،فرستادم رفته پیداش کرده فردا ظهر میرسن خونه..تو هم جایی نمیری.فردا میبرمت..باغ خودت و بابات رو نشونت میدم..چیدن میوه هاش پای خودته..توی اتاق شکوفه زودی رفت توی تشک من.گفتم های خانوم پس من کجا بخوابم.گفت بیا بغل خودم بخواب..بدو دیگه باباجونم..باز هم خودش رو ول داد توی تشکم. دیر خوابیده بودم و کم هم خوابیده بودم.زودی خوابم برد.بخدا نمیدونم ساعت چند بود که بلند شدم.ولی نور آفتاب که از لای پرده میزد توی اتاق شدید بود.خونه هم ساکته ساکت بود.این بیشعور دستش روی آلت من بود خوابیده بود.محکم کیرمو چسبیده بود..اونم شق و راست..خوب بود سمیه عروسم خواب بود..زودی خودم رو جمع و جور کردم..لباس خوب پوشیدم و آرومی هر دوتا رو بیدارشون کردم.توی حیاط دست و صورت میشستیم که.یا الله کنون داداشم و پسرش و شهرام اومدن داخل..پسرم محکم بغلم گرفت بابا اینها کی هستن چی میگن..راسته من عمو عمه دارم.راسته بابابزرگ و مامان بزرگ زنده اند..گفتم آره پسرم همه چی درسته.داداشم صبحونه ما رو برد خونه خودش.پسرش عجب قد و بالایی داشت عین داداشم بود.عسلویه سمت خوبی داشت.مجرد بود.از دختر من چند سالی بزرگتر بود.تولدش رو یادمه..سیه چرده گنده بک خوشتیپ.همش چشاش دنبال شکوفه بود.آخه این ذلیل شده هم خوشگل و خوش تیپه،بعد صبحانه خنده کنون سوار نیسان داداشم رفتیم سمت باغات،چقدر زیاد شده بودند.چی جمعیتی مشغول هلو و آلو چینی بودند.پدرم تا ما رو دید.گفت بد جور تنبل شدین ها..گفتم بابا شهرامه منه ها..گفت خوشخواب اون بچه از سر صبح پیش ماست..من نزاشتم بیدارتون کنه..شهرام با سمیه هنوز سر سنگین بودن..سمیه طفلی کنارش بود تکون نمیخورد ولی شهرام ساکته ساکت بود..منصور هم چفت و کون به کون سمیه بود و واسش شیرین زبونی میکرد.. اون روز کم کم یخ بچه های من هم با فامیلم باز شد و روز قشنگی شد.شب سمیه و شهرام توی اتاق دیگه خوابیدن..کمی با پسرم حرف زدم و آرومش کردم.کم و بیش با زنش میگفت و میخندید.بالاخره پزشک بود و غرور خودش رو داشت و پدرم خیلی بهش افتخار میکرد.البته اینو نگفتم دخترم ماما بود..چند ماهی بود که شوهرش فوت شده بود دیگه کار نمیکرد.شب من و شکوفه توی اتاق زیر کولر کنار هم بودیم.تشک ها جدا.گفت بابا در رو ببندم.گفتم نمیدونم خودت میدونی..در اتاق رو بست.گفت بیام بغلت.گفتم نه مگه تو کوچولویی که میترسی،گفت نمیترسم بابا جون..دلم میخواد تو رو بغلت کنم.تو هم منو بغلم کنی.الان تنها مرد من تویی.گفتم باشه بیا.لامصب با یک شلوارک نازک بود.چقدر تپلی کوسش بود خدا میدونه..ای دل غافل من بدبخت کی بود ارضا نشده بودم.چرخید دمر شد..بابا امروز چند تا جعبه بلند کردم بد خسته شدم.گودی کمرم درد میگیره.گفتم خب منظور؟خندید گفت خوب ماساژ لازمم دیگه،گفتم عوضی من پدرتم تو باید منو ماساژ بدی..اونوقت ماساژ هم میخوای،،گفت به نوبت اول خانومها..دمرو تمام سرشانه،بازوها،پشت و کتف رو ماساژ دادم تا رسیدم.به کمرش و دور کمر و دستامو می رساندم شکمش قلقلکش میومد میخندید.گفت بابا برو پایینتر بخدا باسنم دردش میاد بمالش خجالت نکش..من دوستت دارم..گفتم بی حیا شدی ها.گفت بابا جون.تو بمالی خوبه یا خدایی نکرده بیگانه،گفتم ساکت باش زشته..گفت بابا بخدا من هم مث تو هستم هاتم.داغم.دست خودم هم نیست.ارومی باسنش رو میمالیدم.اخ و اوف قشنگی گفت.بابا خوب شد شهرام اومد.سمیه تنها نیست..بلاخره شوهرشه..تازه من دلم میخاد همش پیش تو تنها باشم.گفتم حسودی و بی حیا..خندید.اینقدری از مالیدن کونش و رون و پشت پاهاش لذت میبردم کیرم اندازه مال خر شده بود.فقط معطل یک تلنگر بود..صورتش اون طرف بود منو نمیدید.برگشت به پشت خوابید گفت حالا از روبرو..گفتم پاشو برو سر جات..نوکر گیر اورده،،خندید گفت تو رو خدا باباجون..بخداقفسه سینه و سر بازوهام و جلوی رون و پاهام درد میگیرند..گفتم پس چشاتو ببند.چشمی گفت و ساکت شد..من از روی شونه ها شروع کردم.تاب نازکی تنش بود لعنتی سوتین نداشت.تا دست به سینه های گنده اش زدم.در ثانیه نوک سینه ها برجسته..شدن..آه قشنگی کشید.گفتم جانم عزیز دلم.گفت بمالشون بابا.محکم.گفتم باشه..هنوز حرفم تموم نشده بود.کیرمو گرفت.تا اومدم دستشو بردارم گفت.تو رو خدا بابا جون.ازم خجالت نکش.دوستت دارم.خودم فقط تورو میخوام..آروم گرفته بود دستش.خم شدم لباشو بوسیدم..وای که باور کنید روانی شد.کیرم رو ول کرد و محکم بغلم گرفت.لباشو محکم چسبونده بود به
لبم،می مکید.تا دستمو گذاشتم روی ناز تپلش..آه محکمی کشید.دوباره کیرمو گرفت.دستمو از لای شلوارکش رسوندم به کوس ناز و خیس و آبدارش که لزج شده بود..چه چوچوله ای هم داشت.گنده و گوشتی..چلوندمش..ناله میکرد.یکوری دراز کشیدم و رفتم سراغ کس تپلش تا لیس اول رو زدم.گفت آخ فداش شم باباجون.گفتم خدا نکنه عزیزم..خیلی دلت میخواست.گفت آره خیلی.خیلی زیاد..بخورش گازش بگیر.گفتم باشه راحت باش.شورتشو خودش کشید پایین..رفت لای پای من.کیرمو درش آورد.گفت آفرین بابای خوبم..چقدر کلفت و خوبه.ماشالله،همزمان با خوردن من اون هم شروع کرد به ساک زدن..به جان خودش در یک لحظه قشنگ با هم ارضا شدیم..چقدر قشنگ ابمو خورد.من هم چندبار تموم کوسشو لیسیدم.چنان آبم رو خورد ذرهای هدر نشد و لباسم خیس نشد.برگشتم سمتش.گفتم خوب بود.گفت عالی بودی.من چی،،گفتم بی نظیری،،بغلش کردم و دوباره لبهای هم رو بوسیدیم.گفتم بریم توالت گفت آره بریم..رفتیم و برگشتیم.ولی سمیه توی اتاق ما بود..پرسیدم چی شده عزیزم چرا اینجایی،گریه کرد آقاجون شهرام میگه دیگه دوستم نداره میخواد طلاقم بده.گفتم شهرام گوه خورده..تو اینجا باش تا من بیام..رفتم پیش پسرم،گفتم چته تو دیوونه شدی؟طفلی گریه کرد..آخه تو که هیچچی از زندگی من نمیدونی؟گفتم میدونم خوب هم میدونم..خلاصه دو ساعتی باهاش حرف زدم و گفتم رفتم چند تا دکتر براش صحبت کردم و چند تا ورزش و راهکار واسه افزایش طول آلت و کلفتیش پرسیدم.حتی داروی سنتی و گیاهی واست خریدم.خودت هم که پزشکی.میدونی تزریق ویتامینها و خوردن پروتئین باعث افزایش سایز میشه.ساکت بود.گفتم میرم میفرستمش پیشت..ازش عذرخواهی کن.بگو دوستش داری و اون حرفها رو از سر ناامیدی زدی..بگو جونت واسش در میاد.مگه دوستش نداری؟گفت بخدا بابا چون دوستش دارم میخام طلاقش بدم بره شوهر خوب بکنه، گفتم عزیزم تو بجای اینکه مسئله رو حل کنی داری صورت مسئله رو پاک میکنی..از پیشش رفتم و برگشتم پیش دخترها و سمیه رفت پیش پسرم.هنوز دراز نکشیده بودم..دیوونه زیر پتو لخت شد.گفتم لامصب الانه که دوباره سمیه برگرده.خندید گفت خب برگرده.پیش بابام لخت شدم مگه چیه؟خودش با باباش و داداشاش،لختی توی استخر شنا میکنند.. فیلمشون رو دیدم.گفتم والله چی بگم.گفت هیچچچی نگو فقط بغلم کن.نازم کن..لخت خودشو کشید روی من..گفت مرد من آقای من.چقدر تو خوشگلی.خندیدم گفتم چرت و پرت نگو دختره شهوتی،،خندید.گفت مث خودتم مگه نه..مامان خدابیامرز همیشه میگفت مث بابات دیوونه سکسی.آخه واسش تعریف میکردم با شوهرم چکار میکنم..میخندید.من زیر بودم اون روی من.دستامو گذاشتم روی کپلهای کونش.گفتم چقدر نرم و گنده اند.گفت سکس از پشت رو دوست داری مگه نه؟گفتم عاشقشم..گفت جانم بابایی خودم.داشتم دوباره شق میکردم..خودش رفت پایین درش آورد بیرون.گفت وای بابا چقدر کلفته..چی سایزی داری آخ میمیرم براش..گفتم مگه مال شوهرت چقدر بود.گفت بابا قدش خوب بود اما کلفتیش نه..ولی من مث سمیه نیستم..من فقط میگم باشه بزار اندازه سوسیس باشه..من میگم یک لب عاشقانه آدمو ارضا میکنه..حالا کلفت هم باشه که چی بهتر،ولی سمیه میگه باید کلفت باشه درد بکشی توش پر بشه..نفست بند بیاد که بفهمی سکس چیه،؟گفتم اوه اوه..چی وحشیه عروس من؟آروم چرخوندمش و رفت پایین شلوارمو در آوردم..کیرم شق و راست بود..آرومی تف زدم گذاشتم دم کوسش با یک فشار دادم داخلش و تا اومد آه بکشه لبشو گرفتم..ناله توی گلوش خفه شد..با فشار بعدی نصف دیگه کیرمو چپوندم توی کوس تنگ و تپلش.لبهامو برداشتم چشاش شهلای شهلا شده بود.گفت فقط بکن معطلش نکن..تلمبه بزن.عشقم محکم بکوب..حرفی نزدم فقط عمل کردم.خودش دستشو روی دهنش گذاشته بود و نق و نوقش آروم به گوش میرسید.چند تای دیگه زدم..گفت بسه بابا..شدم..گفتم چی زود..گفت آخه خیلی خوب بود.سمیه راست میگه وقتی کلفته خیلی حالش بیشتره..گفتم سمیه از کجا میدونه کلفتر باشه بهتره..؟؟ بابا فکر بد نکن سمیه دختر خوبیه.شهرام واسش دیلدو کلفت خریده.تلمبه زن رگ دار.اون هم میگه این مصنوعیه اینقدر خوبه ببین طبیعیش چه لذتی داره..گفتم خب حالا من چی پس؟گفت میچرخم بزارش توی اونجایی که دوست داری،؟وای جانمی جان..کون اون هم دختر جوون و کون تنگ و تپل..کمی کونش رو لیسیدم..بالش گذاشتم زیر شیکمش..کونش بیشتر قنبل شد.با یک نشانه گیری دقیق و ابدهن زیاد.با یک فشار خوب نصف کیر دویید رفت توی سوراخش.خودش میدونست درد داره..دهنش روی بالش بود.ولی جیغش ممتد بود و صدادار.ولی به حالت خفه.در گوشش گفتم.هنوزم کلفت دوست داری؟گفت نه نمیخام.میسوزه پاره شدم.گفتم ولی من تازه شروع کردم و باید جررت بدم..کشیدم تا دم سوراخش بیرون.دوباره سریع دادمش توش.جیغ آروم دیگه ای زد.گفتم شکوفه پنجره بازه ها،گفت آخه دردم میاد.گفتم خب عزیزم تحمل کن دیگه.گفت پس تو هم زود آبتو بیار دیگه.گفتم چشم،دیگه آروم آروم میگاییدمش.باز هم ۵یا۶دقیقه ای شد.آبم که اومد ریختم عمق کونش،وقتی کشیدم بیرون تازه گوزیدنش شروع شد.گفت وای بابا ببخشید.گفتم جانم اشکال نداره..بزار ناله کنه..قربون تنگیش برم من.داره عاروق میزنه..غذاشو خورده سیر شده.عاروقش اومده..چقدر خندید.زودی لباس پوشیدیم و خوابیدیم.صبح سرحال بدون غم و غصه پا شدیم و رفتیم نوبتی دوش گرفتیم برگشتیم سر زندگی توی روستا.تقریبا دو هفته ای اونجا بودیم..بابام یکروز همه بچه ها رو صدا زد.حتی شورای روستا رو هم صدا زد.گفت من برای امیر علی هیچکاری نکردم.نه زن گرفتم و نه عروسی و نه هیچچی..الان هم آفتاب لب بومم، با اجازه همه دو هکتار از باغ بزرگ میوه اش رو با مهر و امضای شورای روستا زد به نامم..باغ بزرگ و زیبایی بود کنار روستا..من هم یک حیاط خوشگل ولی تقریبا قدیمی از یک روستاییمون خریدم.و سپردم برادر دومیم تا واسم بازسازی کنه..که هر وقت اومدم روستا جا داشته باشم.تا آخر تابستون.بنده خدا طبق نظر من و بچه هاتمومش کرد.و حساب کتاب کردیم و خونه دار هم شدیم.منصور خاطرخواه دخترم شده بود.باباش آذرماه اومد خونه ما خواستگاری.و گفتم بزار سالگرد شوهرش تموم بشه باهاش صحبت میکنم چشم.کی بهتر از تو عموجان..البته شکوفه میدونم راضی بود.چون همش سرش توی گوشی بود..برگشته بود سر کار..دائم منصور منصور میکرد..میگفت بابا منصور میخاد بیاد تهران کار کنه دیگه نمیره عسلویه،من هم به شوخی گفتم گوه خورده..میاد تهران چکار کنه،؟که از فردا خونه ما پلاس پهن کنه،اخماش رفت توی هم.گفت بابا این تویی واقعا این حرفها رو زدی؟گفتم بله که منم، اون فک کرده من مفتی بهش دختر میدم.کور خونده،تو هم کور خوندی،خندید دویید توی اتاقش..گفتم خر خودتونید،بلند جیغ زد.پرسیدم دوستش داری؟گفت آره بابا خیلی گله..خیلی خوبه،گفتم باشه بزار سالگرد مامان و قاسم رو بدیم بعد..داد زد مرسی که هستی..توی این مدت گاه گداری رابطه های بیخودی الکی با هم داشتیم بیشتر مالیدن و ناز کردن بود.ولی من دلم سکس کامل میخواست ولی نمی شد که..چون دخترم بود خودم بشدت عذاب وجدان داشتم..ولی مشکل پسرم و عروسم سر جاش بود.توی مدت چند ماه..ما چندباری رفتیم روستا و فامیل من هم خیلی دیگه دوستمون داشتند.هر دفعه هم منصور باهامون بود.تا اینکه جریان اون مسائل سیاسی و اغتشاشات پیش اومد.و من عمدا کار رو تعطیل کردم بهونه خوبی بود اولش رفتیم خونه پدر زنم و سالگرد خانومم و دامادم رو برگزار کردیم و بعدش دست دخترم و پسرم و عروسم رو گرفتم و بردمشون روستای زادگاهم.پسرم غمگین بود.دلش شکسته بود.یک بار کشیدمش کنار باهاش حرف زدم انگار افسردگی گرفته بود..دلم واسش میسوخت.توی روستا وقتی پدرم فهمید ما سالگرد را برگزار کردیم..خودش توی روستا مجلس دیگه ای گرفت که مردم روستا بدونند یکسال تموم شده اخه رسم و رسومه دیگه،بعدش با داداشم اومدن خواستگاری دخترم و بدون چون و چرا دوباره دوماد دار شدم.یک جشن کوچولو هم گرفتیم..ولی جناب دکتر پسر عزیزم خیلی حالش خراب بود..درست چند روز قبل جنگ بزرگ قبل عید رفت اروپا واسه درمان زنش رو هم نبرد..بخدا ترسیدم بره برنگرده..جنگ که شد بلبشو شد.خونه ما هم بدجایی بود و از صدای انفجار و موج انفجار نمیدونستیم کجا فرار کنیم..دست عروسم رو گرفتم و بردمش روستا.دخترم خودش با شوهرش جلوتر رفتند..عروسم گفت آقاجون اگه بابا مامان من هم بیان اونجا شما ناراحت میشی،،گفتم نه عزیزم قدمشون سر چشمه..خیلی خوشحال شد و ما بار و بندیل بستیم و فقط خونه رو به امید خدا گذاشتیم و اومدیم روستا..سرد بود بدجور.ولی آرامش بود..شب اول دخترم با شوهرش رفتند خونه داداشم..من و عروسم شب که از مهمونی خونه پدرم برمیگشتیم تنها بودیم.پدرم گفت بمونید ولی گفتم نه بریم خونه رو مرتب و گرم کنیم چون ممکنه واسمون مهمون بیاد.شب به سمیه گفتم دخترم هر کدوم از اتاقها رو میخای بردار.راحت باشی..گفت بابا جون تنها میترسم بخوابم..بیام اتاق شما..گفتم هر جور دوست داری.بخاری رو بلند کردم اتاق گرم شد راحت با یک تاپ و شلوار خونگی چسب بدن خوابید کنارم..تشکش رو چسبوند به تشکم..هنوز تخت نخریده بودم..قرارمون بود فردا بریم بجنورد خرید کنیم.خیلی خوشگل موهاش رو ریخت روی بالش برگشت با اون چشای خوشگل و اشک آلودش گفت بابا جون..گفتم جونم..گفت فک کنم شهرام رفت دیگه برنمیگرده،،گفتم غلط خورده.هنوز مدرکش مونده نگرفته..گفت نه گرفته چند وقته..اون از من دلش شکست منه خر خوردش کردم..شوهرم ازم دلگیر شد.بعدشم زد زیر گریه.گفتم نگران نشو هر جا باشه میرم میارمش..دلتو آروم کن بگیر بخواب..اومد توی تشک من درست چسبید بهم.پرسیدم چی بهش گفتی مگه؟با گریه آروم گفت..بابا جون چون میدونم شکوفه بهت گفته مشکلمون چیه بهت میگم. آخه سایزش دیگه واسم مهم نیست..خیلی زود انزال شده.هنوز بسمالله نگفته..ختمش میکنه..خندیدم گفتم ذلیل شده واسه من فلسفی حرف میزنی.بالاخره خندید گفت آخرش خریت کردم بهش گفتم تو از مرد بودن فقط سیبیلشو داری،اونها رو هم بتراش برو یک مرد گیر بیار بیا دوتامون باهاش بخوابیم..گفتم وای سمیه دخترم چرا این حرف رو بهش زدی عزیزم.وای خدا..نترسیدی خودکشی کنه..گفت میخواست بکنه ولی بهش گفتم اگه اینکار رو بکنی من هم پشت سرت انجامش میدم..چون منو دوستم داره خودکشی نکرد.بخدا بخدا من هم دوستش دارم.ولی آخه توی تخت خیلی ضعیفه..آخه از خیلی کارها هم بدش میاد..گفتم از چی کاری؟گفت بابا جون بخدا نمیشه بگم.اخه خجالت میکشم..راستش با اکراه باهام سکس میکنه زیاد هم دوست نداره لیس بزنه.اقلا جبران کارهای دیگه اش بشه.پشتش رو کرد و گفت ببین من چقدر بدبختم.گفتم خدا نکنه..عجله نکن.میدونم چکار کنم..گفتم بیا سرت رو بزار روی دستم.غصه نخور.پیر میشی زود صورت قشنگت چروک میشه..چسبیدم بهش و خوابمون برد..بخدا نمیدونم ساعت چند بود..که حس قشنگی بهم دست داد.اروم چشامو باز کردم.پشتش بهم بود.ولی دستشو آورده بود عقب مال منو گرفته بود دستش و میمالوند.چقدر قشنگ میمالید.از تخمها تا سر آلتم.فهمیدم یک دستش توی تابش بود سینه هاشو میمالید.حق داشت.اروم دستمو گذاشتم روی دستش.ترسید اومد از بغلم فرار کنه گرفتمش.کیرمو چسبوندم لای کون بزرگ و نرمش..با دستم محکم سینه هاشو چلوندم. خواست برگرده..از بغل گوشش تا دم گردنش رو بوسیدم و لیسیدم.اه نازی کشید.صورتشو چرخوند طرف من برگردوندمش آروم لبمو گذاشتم روی لبش..تابشو دادم بالا.و سینه های ناز و نرم و بزرگش رو به دندون گرفتم.چنان آه و ناله ای میکرد که نگو ونپرس، میرفتم بالاتر و زیر گردنش رو مکیدم اومدم پایین تا نافش..لباسش رو در آوردم دستشو گذاشت روی نازش.اول دستشو بوسیدم و بعدش شروع کردم به خوردن اون میوه بهشتیش،جفت پاهای تپل و سفیدش رو دادم بالا.انگاری که میخوام بکنمش..ولی زبونم رو لوله کردم مث کیر و با زبون کوسشو میگاییدم..دیگه ناله نمیکرد بلند بلند
صحبت میکرد و خواهش میکرد.تا نوک جفت سینه هاشو دوباره گرفتم و چوچوله اش رو مکیدم..به روح همسرم قسم..طوری توی دهنم کمر زد و آب پاشید.اصلا باورم نمیشد این قناری این همه شهوت داشته باشه..چنان آروم شد حد نداشت.لخته لخت بود.تشک خیس شد.خندید.گفتم حق داری بچه چه خبرته.گفت وای بابا جون.شکوفه گفت کارت بیسته ولی فک نمیکردم اینقدر استاد باشی.خندیدم.بغلش گرفتم.خودشو توی بغلم کوچیک کرد.اینقدری زود خوابش برد کلا منو هم فراموش کرد..من هم در اوج شهوت و شق دردی بودم.به زور رفتم توالت و برگشتم بغلش گرفتم و خوابیدم.ساعت۹رد بود گوشیم زنگ خورد بابام بود.گفت کجایی پسر ظهر بیا خونه داداشت.گفتم بابا باید برم خرید فک نکنم ظهر بتونم بیام..رفتم سراغ سمیه بیدار شد و خندید بوسم کرد رفت توالت.دیدم برنگشت دیدم چپیده توی حموم..گیره های پشت در ها رو زدم برگشتم خونه زودی لخت شدم داد زدم نامرد تنها رفتی حموم..گفت در بازه بابا جون.تا رفتم داخل لخت کامل بود.من هم لخت شدم کیرم مث تنه درخت شده بود.گفت وای بابا..کاش مال شهرام اینقدر بود.خودش بغلم گرفت کیرمو مالید.گفتم میخوریش.لبخند زد نشست زیر پام.ذلیل شده ساکی زد که باورم نمیشد کار این جغله اینجوری باشه.یک قطره آب را هدر نداد..توی حموم دوباره واسش خوردم ده دقیقه نشد که دوباره شق کردم و افتادم به جونش..لخت و خیس بردمش بیرون دم بخاری پاهاشو زدم بالا طوری کیر کلفت و بلندم رو فشار دادم توی کوسش جیغی زد غیر قابل باور.گفتم ها چیه کلفت دوست داشتی.گفت باباجون فک کنم دوباره پاره شدم.گفتم اشکالی نداره کوس مال جر خوردنه..چه تلمبه ای بهش زدم..رگباری محکم..پاهاش سفت کرده بود دور کمرم من هم میگاییدمش.گفت باباجون ابتو بریز توش دوست دارم. قرص با خودم آوردم..چه لذتی داشت گاییدن این کوس جوون و گرم و نرم و تنگ..چه ناله ای میکرد.چه لبی میداد نمیتونم و نمیدونم چطوری براتون بگم.خوب و زیاد کردمش و آبمو ریختم توش..ساکته ساکت شد..بردمش حموم.شستیم و رفتیم خرید بجنورد..توی راه ساکته ساکت بود.کلی خرید کردیم.انگاری جهیزیه خریدیم آخه باید خونه تکمیل میشد دیگه.توی راه برگشت گفتم سمیه پشیمونی.نگاهم کرد.گفت نه بابا جون..بخدا دوستت دارم..خوب شد فقط با تو بودم میترسیدم پام بلغزه..بابا بخدا امروز تازه لذت سکس رو چشیدم.همون موقع گوشیش زنگ خورد..پدر مادرش و چند تا از فامیلهاش همه از ترس بمباران توی راه مشهد بودن که از ما خواستند امشب بیان پیش ما..من هم که از خدا میخواستم.رسیدیم خونه و به شکوفه گفتم و اون هم کمک کرد اسباب رو چیدیم و شب شام تدارک دیدیم.ولی مهمونها دیر وقت رسیدن.شکوفه رفت خونه پدر شوهرش..من و سمیه از پدر مادرش و فامیلش خوب پذیرایی کردیم و خوب جاگیر شدن.سمیه گفت مامان شماها راحت باشین.من شب توی اتاق باباجون میخوابم..اومد پیش من و زود پرید روی تخت.خندید گفت آخ جون تخت..دهن سرویس تا خوابیدم کنارش.اومد روی من.گفت چطوری شوهر خوشگل خودم.گفتم پدر شوهرت.گفت نه فعلا شوهرمی.بابا میدونی چیه..شهرام که برگرده هیچچی بهش نمیگم..هر وقت دلم زیاد خواست میام پیش خودت.بخدا از دیشب و از صبح انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشتند.خودشو لش کرد روی من.من هم باسن خوشگلشو میمالیدم.پرسید دوستش داری؟گفت آره.. راه میده.گفت تو جون بخواه.ولی فک کنم..از صبح تا الان نازم زخم شده..اخه اولش محکم کردی.درش پاره شده..گفتم پس بیا دمر بخواب.حرف گوش کن بود.لختش کردم و افتادم به جون کونش.گفتم همینجوری باش تا برگردم.رفتم از توی یخچال یک خیار متوسط آوردم و چربش کردم و آروم آروم شروع کردم به آماده سازی سوراخ کونش.سرش توی بالش بود و نق نق میکرد.خیاره رو از سر نازکش فرو کردم توی کونش و کم کم تا کلفتی تهش میدادم داخلش..ناله میکرد.. خودشو داگی کرد راست میگفت دم دهنه کوسش جر خوردگیش معلوم بود..وقتی خیار توش بود کوسشو لیسیدم..طوری ناله زد.کم مونده بود آبم بریزه..گفتم دیگه آماده شده..وقت گاییدنش شده.گفت وای بابا جون تو رو خدا آروم بکن.مال شما خیلی کلفته..گفتم باشه نترس..من روی عقب خیلی حساسم میدونم بد بکنم چند روزی درد میکشی..نترس فقط شله شل باش..آروم چربش کردم داگی لب تخت بود.سرپا بودم فشار دادم توی سوراخش.سرش جا افتاد توی کون تنگش..آخ بلندی گفت.گفتم هیسسس.چه خبرته؟گفت دردم میاد خب..آروم کشیدم بیرون از بالا تف ریختم مستقیم رفت توی سوراخش..گفت اوف خنک شد کونم..کیرمو خیس کردم و فرو کردم داخلش و آروم آروم تلمبه ریز میزدم.قشنگ دستاشو گذاشت زیر سینه هاش و سینه هاشو خوابوند روی تخت.من هم کمرشو گرفته بودم و تلمبه میزدم.و اون هم ناله و آخ و واخ میکرد.. خیلی خوب و زیاد گاییدمش.آروم کشیدم بیرون دهنه کوسش خیسه خیس بود.کیرو چپوندم توی کوس تنگش.اوف قشنگی گفت.برگشت لبخند زد.مرسی عزیزدلم.چقدر حال داد.حالا اگه دوست داری محکم و تند تند منو بکن..آبتو بریز توش..چقدر کوس ناز و با احساسی بهم داد.دو روز بعدش
خانواده اش رفتند مشهد و باز ما تنها شدیم دخترم هم با دامادم رفتند مشهد البته برای گردش..من چند باری به پسرم زنگ زدم ولی دیگه راهی برای برگشت نبود.فقط تماس تلفنی بود.همین حین توی تبریز هم بمباران زیاد بود.خواهر زنم و برادرش میدونستن جای امنی خونه روستایی دارم..خودم توی سالگرد همسرم بهشون گفته بودم.بهم زنگ زدن و دعوتشون کردم که بیان خونه ما.عروسم ترش کرد گفت آقاجون.. تو رو خدا چند روزی مهمون دعوت نکن..بزار تنها باشیم.گفتم نمیشه دخترم اینها فامیل هستند و توی این شرایط هم ترسیدند.کمک لازم دارند.بعدشم اگه دعوتشون نکنم خدایی نکرده فک میکنند با مرگ همسرم حتما من دیگه نمیخوام باهاشون ارتباط بگیرم.نترس تو همیشه پیش منی.گفت آخه شکوفه از خاله منصوره خواستگاری کرده و اونم جوابش مثبته فک کنم داره با دایی میاد که خودشو بهت بچسبونه.بابا جون خاله مثل مامان جون خدا رحمتی نیست ها..خیلی فیس و افاده ای هستش.اصلا فک نکنم یک ساعت بتونه توی این محیط روستایی سر کنه.انگاری از دماغ فیل افتاده.گفتم اینقدر غرغر نکن کو بزار بیاد باهاش حرف بزنم ببینم چی به چیه و کی به کیه..هنوز که نه به داره و نه به باره..فوقش اگه اینجوری که تو میگی بود.بهونه میگیرم که مادر پدرم کسی رو واسم در نظر گرفتن و با ازدواج دوباره من با شما مخالفند.گفت آهان این خوبه..اون شب با جون و دل کوس تنگ و ناز و کوچولوش رو دوباره بهم داد. انگاری همسرمه.بعد کلی حال و حول لنگاش تا آخر بالا بودن و توی کوسش پر کیر خوشگله من بود..خوب گاییدمش و لختی بغل هم خوابیدیم.۳روز بعد فامیل خانوم قبلیم رسیدند..چند تا ماشین بودن.و منصوره سر گل اونها بود..واقعا انگاری اونها رو بخاطر وجود این ما قبولشون کردیم..در صورتیکه همشون فامیل همسر خدارحمی من بودند و هستند..دخترم برگشته بود.و چند باری منو با خاله اش عمدا فرستاد بجنورد خرید مایحتاج خونه..توی راه اولش ساکت بودیم ولی بعدش.دیگه کم کم یخمون باز میشد.خانوم بدی نبود کلا کمی مغرور بود و هست.میلف زیبا و مطلقه.اصلا از موقعیت روستامون ناراحت که نبود خیلی هم خوشش اومده بود..مخصوصا از لهجه و مهمون نوازی طایفه ما.و مخصوصا از پدر مادرم و اونها هم از این خوششون اومده بود.پدرم برای آشنایی بیشتر و همین که بخاطر چندین سال دوری از فامیل عذرخواهی کرده باشه..مجلس بزرگی گرفت.و همه رو دعوت کرد.خونه بزرگ بابام شلوغ بود.من رفتم خونه کت شلوار تمیز تر ی بپوشم..
یکهو از پشت سرم صدای نازی اومد،امیرعلی جان من هم بیام میخوام از چمدونم چیزی بردارم؟برگشتم دیدم منصوره بود.گفتم آره بیا بریم.غروب رد شده بود و تاریک شده بود.توی مجلس همش میدیدم سمیه عروسم همش ما دوتا رو چک میکرد،توی خیابونهای روستامون کنار هم آروم آروم ب سمت خونه خودم حرکت میکردیم.خونه من از خونه بابام دورتر بود.البته نه زیاد..از توی کوچه باریکی که کمی هم تاریک بود رد میشدیم که زنی از توی خونه قدیمی در چوبی روستایی بیرون اومد و در خونه نیمه باز موند.منو دید و سلام و علیک گرمی کرد و تعارف زد بریم خونه اشون.همون لحظه از توی خونه اینها سگ گنده و زردی اومد بیرون.لعنتی اومد نیومد حمله وحشیانه و تندی به منصوره کرد.گازش نگرفت ها ولی خیلی حال منصوره بد شد.کم مونده بود از ترس غش کنه.از زنه عذرخواهی کردم و رفتیم سمت خونه..خیلی ترسیده بود حالش خیلی بد شده بود اجبارا دستشو گرفتم و بردمش خونه خودم.رنگش سفیده سفید شده بود.از ۳تا پله نمیتونست بیاد بالا.بخدا به خودم اجازه دادم.بغلش گرفتم و از پله ها بردمش بالا.گفتم عزیزم نترس دیگه.چیزی نشد که..اصلا دهانش خشک بود نمیتونست حرف بزنه..با اون چشای خوشگلش نگاهم کرد.اشک کوچیکی از چشاش ریخت.گفتم عه وا چرا گریه میکنی؟روی کاناپه درازش کردم و رفتم از توی یخچال واسش آبمیوه آوردم.برگشتم پیشش.کمی آبمیوه خورد گفت علی یککم بهم آب بده..دلم داره میترکه.قلبم و دست بزن داره میترکه اینقدر تندتند تالاپ تولوپ میکنه.اروم دست زدم روی قفسه سینه نرم و قشنگش..واقعا طپش قلب بدی داشت.دستشو بوسیدم گفتم آروم باش من کنارتم. بهش کمی آب دادم خورد.رنگ و روش باز شد.کنارش نشستم خودش رو چسبوند بهم.سرش رو گذاشت روی شونه هام.دلش نوازش و محبت میخواست.دوباره دست ناز و سفید و کوچولوش رو بوسیدم برگشت لب قشنگی بهم داد.لبخند نازی هم زد.علی دوستم داری؟نگاهش کردم گفتم..لعنتی مگه میشه دوستت نداشت..تو که اینقدر خوشگلی؟گفت فقط چون خوشگلم.؟گفتم مگه خود خوشگلی پوان کمیه،،خوشگلی خوبی خانومی مهربونی..نون زیر کبابی،،خانواده ات خوبه.میشناسمت.دیگه چی بگم؟گفت هیچچی،زیاد هم گفتی،،مرسی که هستی و دوستم داری بهم لطف داری..خودت هم عالی هستی،دستشو گرفتم کشیدمش توی بغلم قشنگ نشست روی پاهام.نرم و لطیف و خواستنی بود.دوباره هم رو بوسیدیم.بلند شد مانتوش رو در آورد.بخدا فکر کردم میخواد سکس کنه،بلند شدم.از پشت بغلش گرفتم جفت سینه هاشو گرفتم توی دستام.داد زد علی،ولم کن.هنوز زوده واسه این کارا؟گفتم عشقم خودت لباس در اوردی؟خندید گفت لخت که نشدم.از اولش هم میخواستم بیام که مانتو مجلسی بپوشم.هم خجالت کشیدم و هم خنده ام گرفت.گفتم ببخشید منصوره جون.برگشت اومد توی بغلم.گفت توقعی ازت ندارم ولی تا خونواده اینجا هستند عقدم کن.بزار رسمی بشیم.بعد که دیگه عشقمی هرچی و هر کاری خواستی در خدمتم،خندیدم.گفتم حالا فقط یک بوس دیگه.گفت باشه.گرفتمش توی بغلم.دستامو گذاشتم روی باسن نرم و تپلش،لبخند زد گفت امیر علی دیگه،گفتم چکار کنم.خوشگلی خب،آروم دستشو برد روی کیرم گذاشت.گفت چون پسر خوبی هستی و مهربونی..یککم حالتو خوبش میکنم تا بعدا.گفتم مرسی عشقم.نشست زیر پام.خودم تندی درش آوردم بیرون..به زور گنده بک رو کشیدم بیرون..تا نگاهش کرد گفت وای علی آقا چقدر گنده هستش،اوه.خدایا..گفتم بخورش عزیزم.آروم و ناز ساک میزد.کم کم بیشتر میداد توی دهنش.هر چند دفعه یکبار بوسش میکرد.طاقت نیاوردم.گفتم منصوره تو رو خدا بخدا فردا عقدت میکنم.بزار سکسمون کامل بشه دیگه طاقت ندارم.خندید.بلند شد شلوارشو در آورد.خودم شورتشو کشیدم پایین کوس بی نقصی داشت تپل کمی تیره ولی زیبا..چنان کوسی ازش لیسیدم..از من بیشتر ناله میکرد.سینه های گنده و نازش رو میخوردم و میمالیدم،گفت علی خب بکن منو دیگه،گفتم چشم عزیزم چشم..بلند شدم خوابوندمش روی کاناپه بزرگه..پاهاشو زدم بالا و کیر خیس شده امو تا تهش کردم توش..چنان آخی گفت کم مونده بود ارضا بشم..لبشو به دندون گزیدم..تلمبه میزدم شدید.داد زد علی علی بخدا دردم میاد..وای مامان جونم..گفتم خدا رحمتش کنه.چه دخترایی واسم زایید.چه کوسهایی دارین شما..خونوادگی کوسهای گرم و تپلی دارین.گفت پس آروم بکن مال خودتیم دیگه..دشمن که نیستیم زیر کیرت جون بدیم.وای چقدر کلفته،نفسم در نمیاد.چند تا تلمبه دیگه زدم خودش پاهاشو حلقه کرد دور کمرم.بخدا چشاش چنان شهلا شده بود که حد نداشت.توی اوج لذت بود کوسش خیسه خیس شده بود.لباشو که بوسیدم خودش با پاهاش محکم منو به کوسش فشار داد من هم همشو ریختم توی کوسش،گفت میدونم ازم بچه میخای،،ولی شرمندتم،من حامله نمیشم..گفتم خدا بخواد میشی،ناامید نباش.گفت واسه همین مشکلم جدا شدم دیگه،بوسیدمش.گفت برم دوش بگیرم.گفتم بریم دوش بگیریم،گفت وای نه علی یه وقت کسی میاد،گفتم هیچ کسی بغیر سمیه کلید نداره اون هم شبه میترسه نمیاد.گفت باشه.توی حموم ۵دقیقه نشد دوباره بخاطر مالیدن و دیدن بدن
زیبا و برهنه اش شق کردم..از پشت چنان کوس و کونش رو لیسیدم.گفت وای دیگه چند وقت بود لذت این کارها فراموشم شده بود.مرسی عزیزم مرسی..آخ چقدر خوب میخوری..زبونت هم مث کیرت بزرگه،آفرین.. جانم بخور جانم..برگردوندمش کوسشو گاز گرفتم خنده جالبی کرد..علی وحشی نشو دردم اومد.بلند شدم سرپا چنان محکم و مهربون بغلم کرد بوسم کرد.گفت دوستت دارم..گفتم من بیشتر.خودش با ساک زدن ارضام کرد.اومدیم بیرون.خودش لباس منو انتخاب کرد و گفت صبر کن لباس پوشید.از خونه اومدم بیرون.گفتم صبر کن منصوره.ماشینم اینجا چکار میکنه..دست شکوفه بود.برگشتم توی خونه..سمیه توی خونه بود داشت گریه میکرد. گفتم عزیزم تو اینجا چیکار میکنی؟تو ماشینو اردی،؟گفت آره..بابا جون اگه تو هم منو ولم کنی باید چکار کنم.شهرام هم که نیست.گفتم دیوونه مگه من تو رو ولت میکنم.بدو لباس شیک بپوش بریم مهمونی..بخدا اگه دیر برسیم آقا بزرگ پوستمون رو میکنه..بغلش گرفتم گریه میکرد.گفت تازه داشتم میفهمیدم زندگی چیه.؟شانس ندارم که..گفتم عه نشد دیگه،،نباید فکرای بد بکنی..بخدا باهم میریم دنبال شهرام برش میگردونیم..گفت بگو بخدا؟گفتم شک نکن..منصوره اومد داخل،گفت وای سمیه جون تو کی رسیدی..خندید گفت از موقع دوش گرفتنتون،،گفت وای خاک بر سرم.گفت خاله مبارکت باشه..باباعلی مرد خوبیه..مواظب هم باشید..روی هم رو بوسیدن..و شب من به پدرم گفتم.و منصوره رو واسم خواستگاری کرد و فرداش عقدش کردم..و پسرم شکر خدا خودش بعد چند وقتی برگشت..و الحمدالله زندگی ادامه داره
نوشته: غلامعلی
11 پاسخ به “تقدیر من و خانواده ام”
احمد شاه کجایی پس؟
داداش اگه مارو نمیکنی یه کامنت بزاریم
حماسه ای نوین خدا رحمتی از تبریز تا بجنورد
داستان تو از دیالوگای فیلم گیم آف ترونزم بیشتر بود.. داداش چیکارر میکنی.. من نمیدونم ادمین شهوانی چرا همچین داستانهای طولانی ای میزاره.. داداش این داستان تو خودش یه سریاله پرام ریخت.. اینجا شهوانیه تو چرا همه چیزو تعریف کردی
تا اونجا خوندم که گفتی ۷ تا برادرید و اندازه یه گله بزرگ فک و فامیل داری از کی تا حالا تعداد نفرات خانواده و فامیل امتیاز بحساب میاد؟ سگ هم زاییدنی ۷ تا ۸ تا میزاد مهم فهم درک شعوره که طبق گفته خودت پدرت نداشته وگرنه بخاطر ازدواج نکردن با دختر عموت از خونه ترد نمیشدی امثال تو به چیزایی مینازین که از نظر اجتماعی هیچ ارزشی ندارن و از نظر شخصیتی به مال و اموالت مینازی پز خونه بزرگت میدی در حالیکه نه مدرک آکادمیک و نه میزان بالای درآمد دلیلی بر داشتن درک شعور شخصیت نیست از شق کردنت واسه دخترت و تعریف کردنت چنان چندشم شد که نتونستم ادامه بدم دیسلایک
نمیدونم دخترت مواقع دیگه موقع خواب چی میپوشه که براش راست نکنی ولی خوبه بدونی بیشتر دخترا موقع خواب تاپ شلوار پارچهای میپوشن گویا دخترت در مواقع عادی لباس شوالیه تن میکرده و چون بخاطر افسردگی فراموش کرده زره کلاه خود تن کنه تو احمق فکر کردی پس باید براش راست کنی بکنیش بیلاااااااخ حتمن یه تست دی ان ای بده چون احتمالن دلیل ترد شدن از سمت پدرت موضوع دیگهای بوده خداروشکر عشقت میترا جون مرد ندید تا چه حد رذل کثیف لجنی لطفن دیگه ننویس برای همیشه برو به درک مردک روانی
دمت گرم مثل همیشه احساسی و روان نوشتی من همیه نوشته هاتو میخونم و از خوندنش لذت میبرم ادامه بده
خدارحمیکیرش کلفته و پولدار
محارم نوشتی!؟ خاک بر سرت!… حلال حلال داستانات کجا این کجا…
خداراحمی باز داستان نوشتی عقده ای پسر پزشک پولدار اخه تواگه پول داشتی تداین سایت گوه کیو میخوای
مثل همیشه عالی و درجه یک . اصلاً مهم نیست داستان واقعی باشه همینکه روون و همه فهم و تحریک کننده باشه کافیه. ممنون که اینهمه وقت میزاری و درجه یک مینویسی . لطفاً از پیام بعضی دوستان دلسرد نشو و ما رو با داستانهای زیبات مفتخر کن . اونها اگر بلد هستند بیان و بهتر بنویسند . صدتا لایک