سلام دوستان. من سارا هستم ۳۳ سالمه. اتفاقی که دوماه پیش تا الان برام افتاد میخوام براتون تعریف کنم. اول از خودم بگم که قدم ۱۶۹ و زنم ۵۷ هست. سایز سینه هام ۸۰ و رنگ پوستم هم سفیده. همیشه باشگاه رو میرفتم و تحت هر شرایطی ترکش نکردم برای همین اندامم روی فرمه. چندتا دوسپسر از ۲۳ سالگی داشتم و دومی پرده منم زد ولی چون خیلی لوس بودم اکثرا اذیتشون میکردم و به نوعی از دستم فرار میکردن. چند وقتی بود که سینگل بودم و ندا دوستم اصرار میکرد با یکی وارد رابطه بشم که هم ازش بکنم هم لذت ببرم. من واقعا کیس هایی که معرفی میکرد رو دوست نداشتم و برای همین همچنان سینگل تشریف داشتم و دوشحموم تنها مرهم درد حشری شدن هام بود. ندا دوستم یه دختر تقریبا تپل بود که توی دانشگاه باهم آشنا شدیم. خیلی پولدار بود برعکس من و همیشه همه چی براش فراهم بود. هر هفته هم یه دوست پسر عوض میکرد و به همشون هم میداد در کنارش ساپورت مالی هم میکرد ولی چون خیلی خوشگل و خوش تیپ نبود به من حسادت میکرد و خیلی وقت ها میگفت اگه من قیافه و اندام تورو داشتم یا جنده میشدم یا فقط با بهترین پسر شهر ازدواج میکردم. همین دوستان پیش بود که یهویی ازدواج کرد با یه پسر خیلی خوشتیپ و سرشناس به اسم سعید. سعید خیلی خوش هیکل و خوشگل بود و همش فکر میکردم با دعایی چیزی تونسته تورش کنه. سعید ما من همیشه مهربونم بود و گاهی حس میکردم یه جورایی بهم نظر داره. یبار که سه تایی رفته بودیم شمال نصفه شب با صدای سکسشون بیدار شدم. یواشکی رفتم پشت در اتاق شوم دیدم سعید داره پاکی ندا رو می کنه و داشت میگفت خب چی میشه سارا هم راضی کنه بهم بده. چشمام گرد شده بود. ندا در حین اع کشیدن میگفت هرگز نمیشه سعید تو فقط مال منی و کثرت فقط مال کنه اون دختره هیچی نداری بدرد تو نمیخوره. خیلی عصبی و ناراحت شدم ولی گذاشتم به پای تعصبی که روی شوهرش داره.یه بار که خیلی غمگین بود توی درد دل بهم گفت به شوهرش خیانت کرده و با یه پسر به اسم پیمان توی رابطه بوده و برای اینکه ازدواجش خراب نشه کلی به پیمان باج داده ولی کلی از سکسش با پیمان تعریف کرد و از کیر خیلی کلفتش و هنوزم تشنشه گفت. بعد از یه مدت وقتی در حال دور زدم بودیم توی یه نقطه خوب شهر یه ساختمون نشونم داد و گفت طبقه ۵ یه واحد ۸۰ متری برای پیمان خریدم تا بیخیال من بشه. هیچوقت نگفت چجوری با پیمان آشنا شده فقط میگفت توی همون بار اول جوری ندا رو کرده که نتوانسته بیخیالش بشه و به زور پول نگهش داشته تا مرتب کصشو سیراب کنه. چندباری بهم پیشنهاد داد با پیمان باشم ولی با توجه به تعریف هاش مخالفت کردم. درسته پولدار نبودم ولی گشتن با بچه پولدارهایی مثل ندا بهم اعتماد به نفس داده بود و دنبال یه کیس خیلی پولدار بودم. گذشت و گذشت تا دو ماه قبل که ندا بهم گفت دعوت شده به یه پارتی با سعید و منم باهاشون برم. اول مخالفت کردم ولی وقتی یه کیس جدید رو کرد راغب شدم که برم. دوست سعید به اسم پارسا که یه پسر خیلی پولدار قد بلند و شیک که چند وقتی بود از یه پلنگ جدا شده بود و سعید هم آمار منو بهش داده بود که توی پارتی باهم آشنا بشیم.روز پنج شنبه شد و از اول صبح توی جوش و خروش بودم که یه پسر های لول قراره که مخ منوبزنه.البته منم از خدامه و فقط قراره خیلی کم ناز کنم. ندا توی حرفاش گفت سعید گفته پارسا همون قرار اول معمولا دختره رو می کنه و اگه بهش خوب حال بدی نگهت میداره و حسابی خرجت می کنه اما اهل لاو و ازدواج نیست.هرچی با خودم حساب کتاب کردم دیدم مشکلی با یه رابطه که تامین بشم ولی توش احساس نباشه ندارم. خودمم اهل لاو نبودم هیچوقت. خلاصه اون روز به خودم حسابی رسیدم و بعد از حموم لباس مهمونیم رو برداشتم و رفتم آرایشگاه.ندا هم اونجا بود و قرار شد سعید بیاد دنبال ما با هم بریم. لباسی که شب میخواستم بپوشم مشکی بود با کلی مروارید دوزی. وقتی اونجا بعد آرایش پوشیدم ندا کلی اذیتم کرد که لامصب منم دوسدارم بکنمت چه برسه پارسا. آماده که شدیم بریم ندا یه کاندوم از کیفش درآورد و گفت محض احتیاط که اگه پارسا مست بود کار دست خودتون ندین. خندیدیم و رفتیم سوار شدیم با سعید بریم ویلای بیرون شهر. مهمونی شلوغی نبود و میزبان که اسمش محمد بود با دوست دخترش لاله که تولدش بود خیلی تدارک دیده بودن و خیلی هم خوش برخورد بودن. فکر کنم سرجمع ۳۰ نفر بودیم توی اون ویلا. یکم که گذشت و مشروب خوردیم و گرم شدیم پارسا رسید و سعید مارو به هم معرفی کرد .کم کم یخ بینمون آب شد و رقصیدیم کلی. پارسا با همه دخترا خوش و بش میکرد و فکر می کنم با ۵ تا رقصید. یکیشون به اسم نازی خیلی روی اعصابم بود چون هر وقت با پارسا میرقصید خیلی خودشو بهش میمالید. بماند لباسش هم شدیداً لختی بود. اندامش هم خیلی مسخره و شبیه نی قلیون بود. منم سعی کردم اهمیت ندم و فاصله بگیرم تا خودش دوباره دعوتم کنه به رقص یا بیاد حرف بزنه باهام. همینجوری مشروب ریختم و خوردم. دیگه ساعتای ۱ بود که تقریبا اکثر مهمونا رفته بودن و نزدیک ۱۰ هنوز مونده بودن ولی همه مست و پاره بودن. رفتم یه دستشویی و برگشتم دیدم ندا روی پای سعید خوابش برده و سعید هم داره سقفو نگاه می کنه. باهاش حرف زدم دیدم پاره اس هیچی نمیفهمه.رفتمتوی حیاط سیگار بکشم دیدم روی تاب حیاط پارسا با اون جنده نازی دارن لب میگیرن. به قدری کفری شدم که میخواستم هردو رو جر بدم. رفتم اونور تر سرمو گرفته بودم و هی میگفتم سارا سارا چقدر احمقی اینجنده بازه پاشو خودتو جمع کن. اشکم در اومد و نتونستم خودمو کنترل کنم. چند دقیقه اشک ریختم و بعدش اومدم داخل ندا رو بیدار کردم بیا بریم خونه.نه اون نه سعید اصلا نمیفهمیدن چی میگم. دیگه طاقت موندن نداشتم. سریعا یه اسنپ درخواست دادم و با همون لباس مهمونی اومدم برم بیرون دیدم روی تاب پارسا کیرشو داده دهن نازی و خودش سرشو داده عقب و داره اه میکشه. کفری شدم و سریع زدم بیرون از خونه. یه ون جلوی ویلا بود با شیشه های دودی. درش رو باز کردم و نشستم و زدم زیر گریه.دیدم یه دستی دستمال بهم تعارف کرد و گفت بفرمایین.یه تشکر کردم و گفتم ممنون.اشکامو پاک کردم و خیره شدم به بیرون. راننده رو اصلا ندیده بودم. کمکم صحبت کرد و گفت همه از مهمونی با خنده میان بیرون شما ناراحتی چرا. منم انگار که تنها فردی که بهم اهمیت داده باشه این بنده خداست بهش گفتم قرار چیز دیگه بود. گفت چه قراری؟ گفتم بماند ولی هیچکس حتی منو رسوند خونه.همه مشغول کثافت کاری خودشون بودن. پسره یه لبخند زد و برگشت نگاهم کرد. حدودا ۳۰ میزد شایدم کمتر. یه ته ریش داشت و قیافه خیلی معمولی داشت. ادامه داد گفت یعنی شما هم قرار بود کثافت کاری کنی و نشد ناراحتی یا چون کثافت کاری شد و بدت اومد ناراحتی؟ خندم گرفت گفتم مگه فرقی می کنه؟ گفت آره اگه بدت میومد بهتر که اومدی بیرون ولی اگه نشد همیشه وقت هست براش. از حاضر جوابش حرصی شده بودم. گفتم اونی که باید باهاش کاری میکردم بنز داشت اسنپ کارنمیکرد. پسره هم یه لبخند زد و هیچی نگفت. گفتم چی شد چرا هیچی نمیگی. گفت آخه… گفتم خب آخه چی. گفت آخه به ماشین نیست. برای کثافت کاری به قول شما سوار چیز دیگه باید بشین. چشام گرد شد گفتم وای تو خیلی بی حیا و بی شخصیتی بیشعور. معذرت خواهی کرد گفت برای همین نمیخواستم بگم شما خودت اصرار کردی. بعد از دو سه دقیقه سکوت گفتم راس گفتی ولی و هردو خندیدیم. وارد ورودی شهر که شدیم از یه فرعی رفت و کنار یه پارک وایسادم. گفتم چرا وایسادی؟ گفت برای کثافت کاری. ماتم برد گفتم شوخی می کنی؟ راه بیفتم ببینم. از ماشین پیاده شد و اومد صندلی عقب کنارم نشست. ترسیدم و خودمو عقب کشیدم. کمربندشو باز کرد و شرتشو کشید پایین و یه کیر واقعا کلفت زد بیرون. پر از رگ بود. خیلی بلند نبود ولی واقعا کلفت بود. سعی میکردم بهش نگاه نکنم و همش بهش بد و بیراه میگفتم. بعد از داد و بیداد من گفت خب حرفاتو زدی؟ زود باش بخورش. تا اومدم دوباره داد و بیداد کنم سرمو گرفت برد جلوی کیرش گفت اینجا مهمونی پولدارا نیست. از این کیر کلفت که نصیبت شده استفاده کن. سرشو گذاشتم دهنم. کل دهنم رو پر میکرد.ولی از ترس و استرس حتی نفس نداشتم. فقط با دست میمالیدم و خاطرات امشب توی ذهنم میچرخید.موهامو از پشت گرفت سرمو بلند کردم.گفت دهنتو باز کن. وقت باز کردم تف کرد توی دهنم و دوباره سرمو داد پایین. این حرکتش با همه چندش بودن کوره منو روشن کرد. شروع کردم از بالا تا پایین کیرش رو حسابی لیس زدم. سرشو تا جایی که میشد توی دهنم میکردم و میک میزدم. بهش گفتم کمرشو بده بالا تا کامل شلوار و شورتش رو دربیارم. پاهاشو دادم بالا و سوراخ کونش تا تخم هاشو میلیسیدم. از لذت داد میزد. گفت بسه آبمو نیار میخوام بکنمت. منم حرصی شده بودم گفتم اگه کصمو پاره نکنی خودم پارت میکنم. لباسمو داد بالا شورت توری مشکیم رو که با ذوق برای پارسا پوشیده بودم و الان پر از آبم بود درآورد و انداخت یه کنار و افتاد به جون کصم. فکر میکنم هیچوقت توی زندگیم اینقدر بلند ناله نکرده بودم. زبونشو رو روی چوچولم میچرخوند و بعدش میآورد پایین و توی کصم میکرد. احساس میکردم از داخل کصم میخواد آتیش بیرون بریزه.بی پدر خیلی خوب بلد بود. با انگشت شست شروع کرد مالیدن چوچولم با زبونش سوراخ کصمو میلیسید و با انگشت دست دیگه اش با سوراخکونم بازی میکرد. چند دقیقه ای نشد و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و اصلا نمیفهمیدم و کجام فقط داد میزدم. چشمام رو بسته بودم و مدام میلرزیم. چند ثانیه یکبار دوباره همه جونم میلرزید. کم کم چشامو باز کردم و گفتم لعنتی. گفت پاشو که باید بدی. لباسمو کامل درآورد و منو داگی نشوند و باز یه لیس به کصم زد و کیرشو یه ضرب هل داد توی کصم. احساس میکردم کیرش چسب کصم شده.نفسم حبس و وقتی با شدت شروع کرد به تلمبه زدن دادم رفت هوا. کمکم موهامو توی دستاش جمع کرد و سرمو به عقب میکشید و محکم تلمبه میزد. هم درد شدیدی توی کصم حس میکردم و هم پشت هم داشتم ارضا میشدم و کیرشودراورد و آبش رو روی کونم و لای کونم ریخت. آبش از چاک کونم سرازیر شد و روی کسم ریخته بود. یه دستمال برداشت و منو و بعد خودشو پاک کرد و کنارم نشست. دوباره زدم زیر گریه. نمیدونم چرا ولی دلم میخواست گریه کنم. بهم گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم قرار نبود اینجوری باشه. من شانس ندارم. گفت شانس یا قسمت؟ گفتم چی برای خودت میبافی. دوستم منو برای پسر پولداری که توی مهمونی بود لقمه گرفته بود ولی اون نازی جنده بی ریخت ازم دزدیدش. پسره یه خنده بلند کرد و گفت نازی؟ با اون هیکل لاغر و کون استخونی؟ فقط ساک زدنش خیلی معرکه است. با ساک خودشو به همه میندازه. همه وجودم علامت سوال شد. گفت میدونم تعجب کردی ولی بزار برات توضیح بدم تا بفهمی چی شده. این آقا پسر همون پیمان بود که بکن ندا خانم بود و توی همین مهمونی ها یه شب با ماشینش ندا رو میرسونه و همون شب کس ندا رو فتح می کنه. من همش سوالام بیشتر میشد و عصبانی تر میشدم. بهم گفت تو اولی نیستی. ندا از هر کسی کینه داره یا حسادت می کنه توی این مهمونی ها میاره و من آخر شب با اولین درخواست اسنپ قبول می کنم و میام می کنمش و معمولا فیلم یا وویس میگیرم و به ندا میدم تا اونارو عذاب بده. در عوضش ندا منو مالی ساپورت می کنه ولی چند وقت بود که هرچی بهش گفتم پول لازم دارم میگفت ندارم و امشب بهم گفت تورو بکنم و مدرک ببرم براش تا تو رو تحقیر کنه. راستش منم خسته شدم و وقتی گریه هات رو دیدم فهمیدم تو هم قربانی ندا هستی. گفتم امکان نداره ندا رفیق سالهای دور منه با من همچین کاری نمی کنه. گفت توی مهمونی چند نفر رو میشناختی؟ گفتم جز ندا هیشکی. گفت خب بزار بهت بگم نازی لاغر خوب ساکمیزد و توی همین ماشین گاییدمش و وویس گرفتم و باهاش ندا نازی رو تحقیر کرد ندا. لاله رو میشناسی؟ گفتم آره تولدش بود. گفت دوماه پیش توی همین ماشین آبمو توی کصش ریختم و بعدش ول کن من نبود و آخرش وقتی وویسش رو ندا براش فرستاد افسرده شد و به ندا التماس کرد به دوست پسرش چیزی نگه.دوستت یه روانیه. گفتم دروغ میگی.گفت اگه بهت ثابت کردم چی؟ گفتم هرچی تو بگی.از توی گوشیش چند دقیقه وویس های لاله و نازی رو پخش کرد که به نازی میگفت ساکبزن که با کونت کار دارم. نازی هم میگفت کون نه کس. از لحنش مطمئن شدم نازیه اما بازم گفتم دلیل نمیشه حرفت رو قبول کنم. گفت اگه الان به ندا پیام دادم و فهمیدی درست میگم باید بیای همون خونه ای که برام خریده تا صبح بدی بهم. قبول کردم و همونجا عقب ماشین به ندا پیام داد. شمارش رو چک کردم دیدم درسته. گفتم جواب نمیده اون مسته. پیمان خندید گفت اداش بود تا تو تنها بیای. بهش پیام داد ندا ماموریت انجام شد. برام اون پولی که قول داده بودی هم بریز. چند لحظه بعد ندا پیام داد میدونستم هیشکی به اون کیرت نه نمیگه. پیام بعدی نوشته بود پیمان ممنونم برای همه چی ولی من دیگه باید به زندگیم و شوهرم برسم و دیگه خبری از پول مفت نیست. خودت کار کن پول دربیار. خونه که بهت دادم. ون هم خریدم برات از شر اون پراید راحت شی. دیگه بسته.ولی چند روز دیگه یه جا ردیف کن برای بار آخر حسابی حال کصمو جا بیار. پیمان گوشی رو پرت کرد و نفس نفس میزد. من از پیمان عصبانی تر بودم. بعد از چند لحظه به پیمان گفتم من سر قولم هستم ولی به یک شرط. گفت چه شرطی؟ گفتم میریم خونه حسابی منو می کنی و عکس و فیلم میگیری. گفت مگه دیوونه ای دست دوست عقده ایت مدرک بدی؟ گفتم نه من نقشه دارم براش. فعلا روشن کن بریم خونه تا صبح باید منو بکنی.
نوشته: سارا
3 پاسخ به “تاوان رفیق بد”
اوم بنویسش زودتر مرسی
پسر جان عالی نوشتی . مهم نیست داستان واقعی باشه همینکه روون و همه فهم و تحریک آمیز باشه کافیه . وقتی بجای دختر مینویسی نباید از اصطلاحات پسرونه استفاده کنی . مثلاً مست و پاره بودند . دخترها نمیگن مست و پاره . عالی نوشتی . ادامه اش رو قویتر بنویس . لایک
اول داستان بگو جنده ام صعری کبری چیدن نداره