…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
سلام خوشحالم که از داستان خوشتون اومده، سعی میکنم حتما زود به زود قسمتای جدید رو براتون بفرستم
ادامه…
دوباره رفتم سمت پنجره،گوشی رو تو همون حالت رسوندم به پنجره ی حموم دوباره شروع کردم به فیلم گرفتن از خاله نرگس و رضا، اما از ذوق چیزی که دیده بودم، دستو پاهام داشت می لرزید، همین لرزش باعث شد من یهو از رو آجر ها بیفتم پایین و ناخودآگاه بگم آخ، آجر ها هم افتادن روی زمین و صدای بلندی ایجاد کردن، حس کردم صدای افتادن من تا داخل حموم رفته باشه بخاطر همین از ترس فقط دویدم سمت در خروجی، لباسی که آورده بودم هم از رو پله ها برداشتم و به دوییدنم ادامه دادم، حس میکردم هر لحظه یا خاله نرگس یا رضا میان بیرون ببینن کی بیرونه، از ترسم حتی وقت نکردم اون آجر هارو از کنار پنجره ی حموم بردارم و فقط می دویدم تا رسیدم خونه، یه خورده وایسادم نفسم اوکی شه و رفتم بالا، رفتم پیش مادرم و لباس رو دادم به خودش مادرم گفت:
چی شد پس چرا لباس رو برگردوندی؟؟
گفتم: فکر کنم کسی خونشون نبود چون هر چی زنگ میزدم کسی جواب نمیداد فقط صدای پمپ شون میومد گفتم شاید حموم باشن باز خوده خاله نرگس میاد اینجا لباس و میگیره دیگه…
مادرم گفت خب مگه کلیدشون همرات نبود خب میرفتی داخل لباسو میزاشتی داخل خونشون میومدی من بهش زنگ میزدم میگفتم لباس و علی اورد برات دیگه، گفتم اصلا حواسم نبود کلید همرامه، ببخشید.مادرم گفت اصلا حواس نداری تو، معلوم نیست صبح تا شب توی اون گوشی هستی حواست کجاست…
و من واقعا حواسم به محتویات داخل اون گوشی بود،فقط میخواستم این مکالمه تموم شه و زود تر برم دوباره اون فیلمی که گرفتمو ببینم، مادرم گفت الان به خاله زنگ میزنم ببینم کجاس منم گفتم باشه من میرم تو اتاقم، مادرم مشغول زنگ زدن شد اما خاله جواب نمیداد، خیالم راحت شده بود احتمالا هنوز تو حمومن و متوجه حضور من نشده بودن، منم رفتم تو اتاقم فیلمو پلی کردم و واقعا تموم بدنم داشت میلرزید، تو فیلم دومی که گرفته بودم خاله کماکان نشسته بود و داشت کیر رضا رو ساک میزد ولی این سری با سرعت بالاتر تا ته حلقش میبرد و در میاورد، رضا هم انگار توی یه دنیا دیگه بود ک یهو من از رو آجرا افتادم و نتونستم بقیشو فیلم بگیرم، اومدم از تو اتاقم بیرون دیدم مادرم میگه خاله نرگس خودش زنگ زد دو دقیقه بعدش گفت باشه خودم الان میام اونجا…
وای چه استرسی عجیبی یهو گرفتم
حس میکردم خاله نرگس رو نباید ببینم
شاید منو دیده باشه
خواستم برم لباس عوض کنم که از خونه بزنم بیرون که صدای ایفونمون اومد
خاله نرگس بود،دیگه راهی نداشتم باید باهاش روبرو میشدم، اصلا مگه من کار بدی کرده بودم که نگران بودم؟
خاله داشت برای پسر خودش ساک میزد
واای الان یادم اومد خاله چرا انقد همیشه هوای پسرشو داشت
یا چرا اون شبی که خونشون بودم شوخی دستی رضا با مادرش فراتر از یک شوخیه ساده بود، خاله از پله ها داشت میومد بالا و من قلبم تند تند داشت میزد، من رفتم تو اتاقم اما در رو باز گذاشتم که صدای خاله رو بشنوم، در باز شدو خاله اومد داخل با صدای گرم خودش گفت سلام آبجی حالت چطوره؟ علی چطوره؟
بعد شنیدن این حرفا از خاله نرگس خیالم یخورده راحت شد که خاله متوجه حضور من نشده من از اتاقم اومدم بیرون و باهاش سلام علیک کردم و اونم مثل همیشه باهام سلام کردنو دست داد
مادرم گفت نرگس تو کجا بودی جواب نمیدادی؟
گفت خونه بودم ابجی، امروز یه خورده خسته بودم دیر از خواب بیدار شدم، مادرم گفت من علی رو فرستادم دم در خونتون که لباسو برات بیاره میگه هرچی زنگ زدم کسی جواب نمیداد، وای اون لحظه منو داری یک لحظه با خاله چشم تو چشم شدم هر دو سکوت کردیم ، فقط دلم میخواست به مادرم بگم هیچی نگه
مادرم داشت ادامه میداد که علی میگه هر چی زنگ زد کسی جواب نمیداد ولی صدای پمپ ابتون میومد گفت شاید یه موقع خاله حموم باشه دیگه نرفتم داخل، حواسشم نبود کلید خونه ی شما همراهشه حداقل این همه راه الکی نمیومد لباسو میزاشت خونتون، البته بدم نشد الان تو اومدی خونمون یه خورده میشینیم صحبت میکنیم.
وای مادرم انگار مو به مو داشت همه چیو میگفت و کاملا منو لو داد، خاله دوباره یه نگاهی به من کرد و چشم تو چشم شدیم سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت، میدونستم خاله متوجه شده اون صدایی که تو حموم شنیدن پس الکی نبوده ، وای اون آجر هارو هم که وقت نکردم جمع کنم، هر کی از حموم بیاد بیرون شک میکرد به این که چرا چند تا آجر اونجا افتاده، منم تنها کسی بودم که اون تایم رفته بودم خونشون و کلید هم داشتم خاله مطمئن شده بود که من بودم داشتم دید میزدمشون
مادرم دسته خالمو گرفت و برد توی آشپزخونه منم سریع رفتم تو اتاقم و داشتم فکر میکردم که اگه خاله بیاد باید چی بگم؟
عذرخواهی کنم یا حق به جانب برخورد کنم
میدونستم آدمی نیستم که بگم ازت فیلم دارم و تهدیدش کنم ک باید بهم بدی، اینجور کارا به نظرم برا تو فیلماس یا داستانای تخیلی، من جراتشو نداشتم ولی اینو میدونستم اگه بخواد منو بگا بده خودشو پسرشم بگا میرن، تو همین حد فاصله که داشتم فکر میکردم تقریبا یک ربع گذشته بود و مادرم به خالم گفت من یک لحظه برم سرویس الان برمیگردم، صداشونو می شنیدم چون در اتاق باز بود، مادرم از جلوی در اتاق رد شد
تقریبا ۲۰ ثانیه زمان می خواست تا خاله رو جلوی در اتاق ببینم، بهتون گفته بودم خاله خیلی ساده بود و مهربون، میدونستم که خاله تهدیدم نمیکنه اما خب ترسو ته وجودم داشتم،
خاله صدام کرد علی؟
+جانم خاله نرگس!
-میشه به کسی چیزی نگی؟
+فقط تو چشاش نگاه کردم بعد چند ثانیه سکوت… گفتم خاله با رضا اخه؟؟
-علی بزرگش نکن، مگه چیکار کردم، فقط با هم رفتیم حموم
(بهتون اول داستانم گفته بودم، خاله حتی موقعی که رضا اشتباه هم می کرد پشتش در میومد و هواشو داشت پس قرار نبود اینجا قانع بشه که اشتباه کرده)
- خاله حموم خالی که نبود(یواش گفتم) کل کار دیگه هم کردین
-ای بابا این رضای کثافت گفت بیا حموم پشت منو کیسه بکش منم رفتم خیر نبینه این رضا که…
یهو سرو کله ی مادرم پیدا شد، گفت آبجی چی شده باز چرا داری رضا رو نفرین میکنی، خواهرزاده ی گلمو.
مادره مارو ببین طرف کیو داشت میگرفت، میخواستم بگم خواهر زادت کیرشو گذاشته دهن مادرشو ، خواهر شما هم جوری براش خورده که پورن استارا نمیخورن حالا تو طرف خواهر زاده ی گلتو میگیری؟
تو ذهنم گفتم رضا هم مادر داره ما هم مادر داریم
بعد چند ثانیه به خودم گفتم احمق این چی بود گفتییی خاک تو سرت.
خالم به مادرم گفت هیچی بابا رضا دختر بازی میکنه همش معلوم نیست با دختره کجا میره کجا میاد، همیشه بیرونه، مادرمم گفت از دست این رضا بیا بریم تو آشپزخونه ابجی من غذام رو گازه میسوزه اونجا صحبت میکنیم، خاله هم گفت نه دیگه منم برم خونه غذا آماده کنم برای ناهار، اومده بودم لباسو بگیرم،البته اگه لازم داری بمونه ها…
مادرم گفت نه بابا ابجی دستت درد نکنه ببخشید دیر شد باشه جان برو منم برم آشپز خونه که غذام داره میسوزه و خداحافظی کردو بدو بدو رفت سمت آشپزخونه
خاله دوباره اومد پیش منو گفت علی جان بعد ناهار رضا احتمالا میره بیرون با دوست دخترش، خودش بهم گفت، اگه میشه بیا خونه ی ما من برات توضیح میدم به کسی چیزی نگو لطفا، ممنون، هیچی نگفتم و خاله رفت…
نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته ولی دوست داشتم زودتر برم خونه ی خاله ببینم چی میخواد بگه تقریبا دو ساعت بعد ناهارمو خوردم به مادرم گفتم من دارم میرم بیرون یه خورده کار دارم میام باز، فعلا.
از خونه زدم بیرون و زنگ زدم به رضا، اصولاً رضا کنار دوست دخترش باشه جواب نمیده، دوبار بهش زنگ زدم جواب نداد، خیالم راحت شد که خونه نیست، رفتم سمت خونه خاله اینا رنگشونو زدم، درو برام باز کرد و رفتم بالا…
+سلام خاله نرگس
-سلام علی جون خوبی خاله؟
مرسی خاله جون، گفتی بیا اینجا اومدم پیشت، جانم
بزار دوتا چایی بریزم الان میام پیشت
باشه خاله
بفرما علی جون اینم چایی
مرسی
مستقیم رفت سره اصل مطلب
علی ببین، من کاره بدی نکردم، رضا پسرمه، تمام وجودمه، هرکاری از دستم برمیاد برا پسرم انجام میدم،میدونم این کارم اشتباهه ولی خب رضا رو که میشناسی خیلی شرو شیطونه همیشه میترسم اگه کمکش نکنم بلایی سره خودش یا یکی دیگه بیاره
+یعنی چی خاله
- ببین تو خودت میدونی رضا چقدر باهام راحته
- اره میدونم همه کار جلوی شما میکنه حتی مثل کار امروز
(خاله یه لحظه سرخ شد)
-اره خاله همه کار میکنه و هر حرفی رو هم میزنه، ببین خاله تو که غریبه نیستی هم منو میشناسی هم رضا رو ، سارا دخترم هر موقع که میاد اینجا و چند روز میمونه…
( چون شوهر سارا مال یه استان دیگه اس خونه ی ساراشون هم توی همون استانه و هر چند ماه یک بار میان و چند روز میمونن)
رضا خیلی اذیتش میکنه… این اذیت ها، اذیت عادی هم نبود، چند بار با چشمای خودم دیدم وقتی سارا خواب بود رضا دستشو میزاشت رو باسن سارا و باسنشو میمالید…
علی جان خاله اگه یه موقع شوهر سارا بفهمه که داداشش داره همچین کاری رو میکنه نمیگی ابرو ریزی میشه؟؟ - خاله چی میگی؟؟؟ (میخواستم بگم رضا همچین ادمی نیست که یادم افتاد امروز چطور کیرش دهن مادرش بود)
گفتم خاله اینا چه ربطی داره به کار امروزتون؟؟ مگه کسی این کاره شمارو بفهمه ابرو ریزی نمیشه؟؟؟
- علی جان رضا بچس و تو سن شهوت الان هرکاری از دستش برمیاد
(یاد خودم افتادم که چه کارا نکردم تا از خاله فیلم بگیرم موقع دیدن کیرم)
+خب
ـ میترسیدم رضا کار دسته خودشو ابجیش بده پس یکبار که تنها بودیم نشستم باهاش صحبت کردم، بهش گفتم رضا من دیدم چند بار این کارو کردی با سارا نکن لطفا آبرومون به خطر میفته ، اگه چیزی نیاز داری به خودم بگو… فکر کردم کاره خوبی کردم اینجوری باهاش صحبت کردم اما اشتباه کردم رضا انگار همین یه چیزی هم بود که خط قرمز بود بین مادرو پسرو حذف کرد، دیگه از اون روز به بعد که دید من دعواش نکردم سره کارش با خواهرش و فقط باهاش صحبت کردم و گفتم نکن و به من بگو اگه چیزی نیاز داری انگار خط قرمزمون از بین رفته بود، راحت جلوی من نظر میداد راجب زنای فامیل، از من نظر میگرفت، اوایل زیاد پیش نمی رفت اما میدید که من چیزی نمیگم بد تر میشد حتی راجب منم نظر میداد ، مثلا میگفت مامان به نظرت زندایی هیکل خوبی داره نه؟؟
یا میگفت مامان به تو اون سوتین قرمزه خیلی بیشتر میاد، سینه هاتو به هم میچسبونه، اونو بپوش برای بابا
حس میکردم اگه همراهیش نکنم تهدیدی برای ابروی خودمو سارا، میترسیدم اگه جوابشو ندم دوباره کاراشو با سارا شروع کنه و باعث آبروریزی بشه…
پس سعی کردم بیشتر باهاش صمیمی شم
سعی کردم دوستانه باهاش رفتار کنم
حتی این سوالاتی که میپرسید رو هم جواب میدادم
ببخشید اینو دارم بهت میگم ولی
این اواخر میپرسید مامان به نظرت زن دایی برای دایی ساک هم میزنه؟ میگفتم نمیدونم پسرم زشته این حرفا
نه تنها این سوالات رو میپرسید،بلکه مجبورم میکرد برم با زن داییش صحبت کنم راجب این موضوع و یواشکی بیام به رضا جواب واقعیشو بگم
(باورم نمیشد خاله داره چی میگه)
+یعنی چی خاله؟ یعنی میرفتی از زندایی میپرسیدی رضا گفته برا شوهرت ساک میزنی یا نه؟؟ - نه علی جان، ما زنا اصولاً راحت تر از شما مرداییم و موقع هایی که تنهاییم راجب رابطه هامون با هم زیاد صحبت میکنیم
- خب بعدش
- مثلا پیش زندایی صحبت رابطه که میشد میگفتم برای داداشم خوردنم میخوری یا نه؟؟
زندایی هم میگفت اگه نخورم که داداشت منو دو روزه طلاق داده دو تا زن دیگه برده که هر کدوم یکی از تخماشو دارن میخورن
منم میومدم اینارو به رضا میگفتم رضا هم لذت میبرد از شنیدن این حرفا
مثلا میگفت مامان به سارا بگو انقدر سینه هاشو نده شوهرش بخوره بابا چه خبره اینقدر بزرگ شده، منم میخندیدم که ناراحت نشه
- خاله واقعا باورم نمیشه چی داری میگی
- باور کن علی جان میدونی من کجا تن دادم به خواسته های رضا؟
+کجا خاله؟ - ازت خواهش میکنم ناراحت نشو، میشه قسم بخوری ناراحت نمیشی؟
+بگو خاله قول میدم ناراحت نشم - ببخشید علی جان تو رو خدا رضا بچس کم عقله ناراحت نشو ،چند بار پیش اومد راجب سحر نظر میداد…
(سحر اسم مادر من بود)
- مادره من؟؟؟ خاله چی میگی؟؟؟
- علی جان قول دادی لطفا ناراحت نشو
- خاله مگه میشه ناراحت نشم؟ الان من بیام به شما نظر داشته باشم رضا خوشحال میشه؟؟
(یادم افتاد که واقعا نظر داشتم بهش و خیلی کارا هم کردم اتفاقا)
- اتفاقا خاله جون رضا میدونی چی میگه؟
- چی میگه این پسر هرزت؟؟
- اینجوری نگو خالههه ، میگه یه بار دست این علی خواهرزادتو بگیر خیلی تو کفته منم بهش گفتم زشته رضا علی خواهرزادمه عزیزدلمه…
(من اون لحظه آب شدم وقتی اینو از خاله شنیدم)
- خاله این چه حرفیه
- میدونم خاله تو همچین نظری نداری ولی رضاست دیگه ذهنش مریضه
- گفتم خب خاله داشتی میگفتی راجب مادرم چی گفته این پسره دیوونت؟؟؟
- راجب بیشترین کسی که نظر میده مادره توئه
همیشه میگه خوش بحال این اکبر آقا (اسم پدرم اکبر)
که زنش خالس
یا میگه مامان به نظرت خاله از کون به اکبر آقا میده انقدر کونش گندس؟؟ ( مادرم از این زنایی که قد کوتاهی داره و کون و ممه ی بزرگ و تو چشم)
+خالهههه چی میگییییی
ـ ببخشید خالههه ولی مجبورم بهت بگم تا درکم کنی…
بهش گفتم نمیدونم رضا نزن این حرفارو ،میگه مامان میشه از خاله سحر بپرسی؟؟؟
(نمیدونم چرا تا اینو شنیدم وسط صحبت های خاله کیرم یه تکونی خورد و گفتم)
- پرسیدی ازش؟؟
- از مادرت؟
+اره - میخوای بدونی؟
- نه منظورم اینه ازش پرسیدی به رضا جواب دادی یا نه؟
- من با مادرت خیلی صمیمی ام، راحت میتونم یه همچین سوالی رو ازش بپرسم…
از مادرت پرسیدم، سحر تو به اکبر از کون هم میدی یا فقط جلو؟؟
+خبببب
-گفت کجای کاری خواهر، اکبر از جلو هم خیلی وقته نمیکنه چه برسه از پشت
+اینو گفتی به رضا؟؟ - اره گفتم ولی ای کاش نمیگفتم، وقتی اینو شنید انگار دیوونه شده باشه هر چی از دهنش در اومد به پدرت گفت،
گفت واقعا لیاقت خاله سحر و نداره
رضا راجب این و اون زیاد ازم سوال میکرد ولی مادر تو رو یه جوره دیگه ای دوست داشت بکنه، مادرتو می پرستید…
اینو که گفت با اخم نگاهش کردم و خود خاله متوجه شد اشتباه کرده گفت ببخشید علی جان - رضا بعد این ماجرا همیشه ازم راجب مادرت سوال میکرد
راجب سایز سینه هاش
راجب رنگ لباس زیراش
راجب هیکلش
راجب همه چی…
اما یک روز چیزی گفت که دوباره مثل قضیه سارا ترسیدم
+چی گفت؟ - گفت مامان میشه یه کاری کنی من با خاله اوکی بشم؟؟
گفتم یعنی چی پسرم؟
گفت آروزمه یک بارم شده کیرمو بزارم دهن خاله سحر ببینم گرمای اون لبای بهشتی چجوریه؟!
گفتم رضا نگو تو رو خدا این چه حرفیه، میدونی علی بفهمه راجع به مادرش اینجوری میگی چی میشه؟ گفت خب اونم بزاره دهن مادرم و خندید…
(خاله با خجالت این حرفو زد و منم سرم فقط پایین بود) - خیلی از رضا میترسیدم که کار دستمون بده به پاش افتادم رضا تورو خدا همچین حرفی نزن، اما رضا مثل بچه ها ازم خواهش میکرد که مادرتو براش اوکی کنم…
انگار منو جادو کرده باشن یه بار تا مرز گفتن این حرف به مادرت رفتم اما نگفتم!
+یعنی چی؟ - یعنی یک بار اومدم خونتون و با مادرت شروع کردم راجب رابطه و اینا صحبت کردن و وسطش گفتم سحر خوشبحال زن رضا!
مادرت گفت چرا؟!
گفتم رضا واقعا کیرش بزرگه
پسرمه بار ها پیش اومده از حموم اومده بیرون با حوله و کیرشو دیدم
مادرت گفت یعنی چقدر بزرگ؟
گفتم خیلی بزرررگ و کلفت، اندازه ای هست که دهن تو رو پر کنه اینو با خنده گفتممم
و سحرم با خنده گفت کثافطططط راجب خواهر زادم داری میگیااااا
تو دهن خودت بررره
تویی که از الان داری به زن پسرت حسودی میکنی پس خودت بگیر واسش بخور زن نگیررره
سحرم داشت با خنده این حرفا رو میزد
ولی جرقه ای تو ذهن من خورد که شاید اگه خودم دست بکار بشم و کاری بکنم رضا از خر شیطون بیاد و پایینو دست از سره مادرت برداره
پس دیگه چیزی به مادرت نگفتم برگشتم خونه…
رضا با ذوق اومد پیشم گفت چی شد تونستی راضیش کنی؟؟؟
اشک از چشمام داشت میومد گفتم رضا این کارو برای تو نمیکنم
برای زندگیه خواهرم میکنم که خرابش نکنی ولی لطفا از این به بعد راجب بقیه هیچ حرفی نزن منم قول میدم واست این کارو انجام بدم…
گفت چی میگی مامان چیکار انجام بدی؟
دستمو گذاشتم رو شلوارش و کشیدمش پایین و هی گریه میکردم…
ادامه دارد…
نوشته: علی
22 پاسخ به “به این میگن خاله/مادر (۲)”
قسمت اولش خیلی باهال بود ولی الان رفتی سمت کسشعر پرو مکس
قشنگ نوشتی طولانی تر بنویس
ناموصا داستانو تو خماری تموم نکن یه پارت کامل یه موضوع رو تموم کن پارت بعد یه موضوع جدید باز کن
یاد اهنگ تتلیس افتادم. اونجا که میگه اوسسسس نننتتتت اوووووووس نننننتتتتت
عالی بود فقط زود قسمت بعدی یا بعدیا رو بزار طولش نده
عالی و آب اور
با اینکه سکسی توش نبود ولی خودمو جان گذاشتم .حیجانو این ویرایش عالی بود.
باحال بودش ادامه بده حتما
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کسشعر حقی نوشتی حیف داستان اولت
ادامه
ادامه بده
عالییی
ننویس جق مغز خان
این شاهکارهههه ادامه بده لطفا
زوتر بنویس ادامه رو
بی صبرانه منتظرم بعدش چی میشه کمی هم طولانیشدن کن
خوب بود ادامه بده
ادامه بده
بی نظیر بود لطفاً ادامه بده این شاهکار رو
ادامه شووووو بذار
شما به غایت فردی کم هوش و کم سواد رحوزه مساعل جنسی تشریف دارید ؟ این قبیل امورات یکی از مبانی اختلال شخصیت وبیماری های روانی وروحی بوده و ازین بابت است که حضرت استاد زیگموند فروید صراحتا میفرمایند درمسیر اوهام سکس؟تابو و کراش بروی افراد تابو و خانواده :و اکتساب سکس با این کت گوری ساختار مغز در جهت مسیر صحیح گفتارو ترغیب رفتاری شیفت نموده که رسیدن به هدف تابو همان و فعلیت اجرا گزدد واز مصادیق ان به فرموده حضرتعالی استناد میکنم که بیل بیلکتون تکون خورد خاله جان در خصوص خودشان و…درشرایطی عادی اگر همسایه مدنظر بود تکون نمیخورد پس این خزعبلاتی که در مقام شارع مقدس و احمقانه بیان فرمودین هیچ نمودی در واقعیت ندارد