بازی دبیرستانیا

آرایشگاه کوچک بود و درست روبه‌روی پیاده‌روی شلوغ خیابان اصلی قرار داشت. شیشه‌ی بزرگ جلو، صندلی‌های مشکی، بوی همیشگی افترشیو و تونیک مو. امیر ۲۲ ساله بود، قد ۱۷۵، وزن ۷۵. هیکلش معمولی اما مرتب بود. موهای سرش کوتاه و تمیز، صورت تراشیده، و به‌خاطر باشگاه و وسواس نظافت، تمام موهای پا، ران و باسنش را هفته‌ای یک‌بار کامل می‌زد. پوست بدنش صاف و روشن بود. باسنش کمی گردتر و نرم‌تر از حد معمول پسرها بود و خودش هم این را می‌دانست، هرچند هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورد.
هر روز ساعت حدود چهار و نیم، چهار دختر از جلوی آرایشگاه رد می‌شدند. سال آخر دبیرستان بودند و هر چهارتاشون ۱۸ یا ۱۹ ساله. نازنین، هستی، یلدا و سارا. نازنین موهای بلند قهوه‌ای داشت و همیشه یک لبخند کج و نیمه‌مسخره‌کننده گوشه‌ی لبش بود. هستی کوتاه‌قدتر و پرانرژی، یلدا آروم‌تر اما با نگاه‌های تیز، و سارا بلندقدتر و کمی ساکت‌تر از بقیه.
اول فقط نگاه بود. امیر گاهی از پشت شیشه می‌دیدشان که می‌خندند و سرشان را نزدیک هم می‌کردند. یک‌بار نازنین مستقیم تو چشم‌های او نگاه کرد و بعد آرام سرش را برگرداند. هستی یک‌بار دست تکان داد. امیر فقط سرش را کمی خم کرد.
کم‌کم ایستادن‌هایشان جلوی مغازه بیشتر شد. گاهی یکی‌شان می‌آمد داخل به بهانه‌ی آب یا شارژ موبایل. حرف‌ها کوتاه بود، اما نگاه‌ها ماندگارتر می‌شد.
روز اول بازی وقتی شروع شد که نازنین تنها آمد داخل و گفت موهایش را کمی کوتاه کند. روی صندلی نشست و از تو آینه به امیر نگاه کرد.
• دستات خیلی نرمه…
امیر چیزی نگفت و فقط کارش را کرد. وقتی تمام شد، نازنین پول را گذاشت و قبل از رفتن گفت:
• رفیقام می‌گن تو خیلی تمیزی. درسته همه‌ی بدنت رو می‌زنی؟
امیر فقط شانه بالا انداخت. نازنین خندید و رفت.
فردای آن روز هر چهار نفر با هم آمدند. مشتری نبود. نازنین آمد جلو پیشخوان و مستقیم گفت:
• یه شرط می‌بندیم؟
امیر اخم کرد.
• چه شرطی؟
هستی جواب داد:
• ما هر روز از این‌جا رد می‌شیم. اگه بتونی یک هفته کامل بدون اینکه سرخ بشی با ما حرف بزنی، دیگه اذیتت نمی‌کنیم. اگه سرخ بشی… یه کار کوچیک باید بکنی.
امیر خندید. فکر کرد شوخی است. قبول کرد.
روز اول فقط سلام و چند جمله‌ی معمولی رد و بدل شد. امیر سرخ نشد.
روز دوم نازنین آمد نزدیک‌تر و با صدای آرام گفت:
• پوست پات خیلی صافه. از نزدیک دیده بودم؟
امیر کمی مکث کرد. حس کرد گوش‌هایش داغ شده. سعی کرد عادی جواب بدهد:
• باشگاه می‌رم… نظافت.
نازنین لبخند زد. هستی از پشت شیشه چیزی به بقیه گفت و هر سه خندیدند. امیر این‌بار واضح‌تر سرخ شد.
نازنین آروم گفت:
• باختی روز دوم.
بعد بدون حرف دیگری رفت بیرون پیش بقیه.
از آن روز رفتارشان عوض شد. دیگر فقط رد نمی‌شدند. هر روز یکی‌شان بهانه‌ای پیدا می‌کرد تا بیاید داخل. گاهی فقط می‌نشستند روی صندلی انتظار و نگاه می‌کردند. امیر هر بار که مستقیم نگاهشان می‌کرد، حس می‌کرد چیزی از کنترلش خارج شده.

روز چهارم نازنین و هستی باهم اومدن. مشتری نبود. نازنین رفت پشت پیشخوان و ایستاد خیلی نزدیک به امیر. بوی عطر شیرین و تندش می‌اومد.
• امیر… راستی، رفیقام یه چیزی می‌گن.
امیر مشغول جمع کردن ابزار بود و بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
• چی می‌گن؟
هستی جواب داد:
• می‌گن کونت گرده. از پشت شلوار جین معلومه.
امیر دستش ایستاد. قیچی رو گذاشت روی پیشخوان. این‌بار نه فقط گوش، کل صورتش داغ شد. سعی کرد بخنده، ولی خنده‌ش مصنوعی از آب دراومد.
• جدی؟… نمی‌دونم.
نازنین خم شد کمی جلوتر. هم‌زمان که حرف می‌زد، دستش رو آورد و کف دستش رو آروم گذاشت روی شلوار جین، درست روی باسن راست امیر. انگشت‌ها کمی فشار آوردن و نرمی گوشت رو از رو پارچه حس کردن.
• ما می‌خوایم ببینیم… ولی فعلاً همین‌جا.
امیر به محض لمس، بدنش کمی جمع شد. سرش رو پایین‌تر انداخت و گوش‌هاش کامل قرمز شدن. سعی کرد یه قدم کوچیک عقب بره، ولی پیشخوان پشتش بود و جایی برای فرار نداشت.
نازنین دستش رو برنداشت. فقط آروم‌تر فشار داد و با صدای آهسته گفت:
• واقعاً نرمه… و گرد. بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.
امیر با صدای گرفته و کوتاه گفت:
• نازنین… دستتو…
نازنین لبخند کجش رو زد و بالاخره دستش رو کشید کنار.
• ببین چقدر زود سرخ شدی. هنوز روز چهارمه.
هستی از بغل خندید. یلدا و سارا هم از نزدیک‌تر نگاه می‌کردن.
نازنین با نگاهش به بچه ها فهموند برن عقب و فاصله بگیرن بعدش جوری که فقط امیر بشنوه گفت:
• تا امروز دو بار باختی و سرخ شدی. پس باید یه جریمه بشی.
امیر اخم کرد.
• چه جریمه‌ای؟
• جریمه‌ش اینه که امروز به حرف من گوش بدی. فقط امروز.
امیر سرش را تکان داد.
• نه. دیگه نمی‌خوام ادامه بدم.
نازنین عصبانی نشد. فقط یک قدم نزدیک‌تر آمد و با صدای آرام حرف زد:
• خودت شرط رو قبول کردی. روز اول خندیدی و گفتی باشه. حالا که باختی می‌خوای بگی نه؟ اون‌وقت من می‌رم بیرون و به بقیه می‌گم امیر ترسید و زد زیر حرفش. می‌خوای این‌جوری تموم بشه؟
امیر سکوت کرد. فکش سفت شده بود. بعد از چند ثانیه با صدای گرفته گفت:
• فقط امروز… بعدش تمومه.
نازنین سرش را تکان داد.
• باشه. فقط امروز.
بعد گفت:
• شلوارت را تا نصف ران پایین بکش.
امیر این‌بار مقاومت کرد و یک قدم عقب رفت.
• نه. این زیادیه.
نازنین باز هم آروم ادامه داد:
• داری دوباره می‌ترسی. همین ترسه که هر بار صورتت قرمز می‌شه. من فقط می‌خوام ببینم. اگه الان نه بگی، می‌رم بیرون و می‌گم با یه جمله‌ی ساده جا زدی. بعدش خودت باید با این فکر کنار بیای.
امیر چند لحظه‌ی طولانی سکوت کرد، بعد آرام گفت:
• فقط تا نصف ران… بیشتر نه.
نازنین فقط اون لبخند کجش رو زد و خودش ریموت رو از رو پیشخوان برداشت و کرکره سالن رو کشید پایین
مغازه ساکت شد. فقط صدای ساعت دیواری می‌اومد.
هستی اومد پشت سر امیر و آروم گفت:
•منتظر چی هستی فقط میخوایم ببینیم راست میگن یا نه
امیر نفس عمیقی کشید. انگشتاش رفت سمت دکمه‌ی شلوار جین. باز کرد. زیپ رو پایین کشید. شلوار رو آروم کشید پایین تا بالای ران. زیرش یه شورت قرمز لنگه کوتاه تنگ بود که کامل به پوست چسبیده بود.
نازنین اومد کامل پشت سرش. نگاه کرد و چیزی نگفت. فقط دستش رو برد و کف دستش رو گذاشت روی پارچه‌ی شورت، درست روی باسن راست امیر.
• نرمه… واقعا نرمه…
بعد دستش رو کشید سمت باسن چپ و کمی فشار داد.
• گرد هم هست. بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.
هستی از بغل اومد و با دو انگشت شورت رو کمی کنار زد، فقط لبه‌ش رو، تا پوست صاف و بدون موی باسن مشخص بشه.
• چقدر تمیزه گل پسرمون
با این حرف هستی، بچه ها خندشون گرفت
امیر با حرف و خنده بچه ها از خجالت احساس لرز کرد دستش رو گذاشته بود روی پیشخوان و سرش رو پایین انداخته بود. حس می‌کرد قلبش داره از گلو می‌زنه بیرون. پوست باسنش زیر دست نازنین گرم شده بود.

نازنین متوجه این حال امیر شد با همون لبخند همیشگیش آروم زد رو کون امیر
• برای امروز کافیه، شلوارتو بکش بالا
امیر سریع شلوار رو بالا کشید و دکمه رو بست. دستش کمی می‌لرزید.
بعد هر چهار تا بدون اینکه دیگه چیزی بگن، رفتن بیرون. کرکره رو که بالا دادن ، نور خیابان اومد تو مغازه. امیر هنوز پشت پیشخوان ایستاده بود و به دستش که چند لحظه پیش روی باسنش بود فکر می‌کرد.
به حسی که سراغش اومد، به این فک میکرد چجوری اینکه ۴ تا دختری که حداقل سه سال ازش کوچیکتر ن مثل یه بچه باهاش رفتار میکنن
اون حرف هستی (گل پسرمون..)
امیر گیج و عجیب بود نمیدونست باید چیکار کنه
ولی خب چیزی که مشخصه. اینه که

ادامه دارد…

نوشته: قلم شرم

بازدید 12,558

6 پاسخ به “بازی دبیرستانیا”

  1. کیرم تو کون تو و امیر و یلدا و ارایشگاه و باشگاه بعد من کص خل به اون نویسنده خدارحمی گیر میدادم ده صفحه تایپ میکرد قصیه تو یه قسمت جمع میشد الان تو فرهاد اصغری گوز کدوم کونی سه خط نوشتی فکر کردی جذابه نصفه ولش کنی پایان باز دوسداری بیا تا پایانتو باز کنم

  2. کسخل مسخلی چیزی هستی عایا ؟ داستان رو از طرف نفر سوم روایت نکنید بینهایت چندش هست .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...