Web Analytics
داستان سکسی خواهر... مادر یا زن داداش ها؟ (60 قسمت)
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 50 از 60

موضوع: داستان سکسی خواهر... مادر یا زن داداش ها؟ (60 قسمت)

  1. #1

    داستان سکسی خواهر... مادر یا زن داداش ها؟ (60 قسمت)

    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱

    قبل از شروع داستان یا در آغاز یه توضیح و معرفی مختصری هم در مورد شخصیتهای اصلی داستان داشته باشیم بد نیست . خانواده شش نفره: پرویزسرپرست خانواده 50 ساله .. پروین همسر پرویز 46 ساله ..دارای سه پسر به نامهای پیام , پویا وپارسا و یک دختر به اسم پریسا هستند که به ترتیب 28 , 26 و 22و24 سالشونه . پارسا دانشجوی رشته کامپیوتر بوده ..برادراش پیش باباشون کار می کنند و پریسای 24 ساله هم که واحدشو به یک آرایشگاه زنانه تبدیل کرده بود می گفت که حالا حالا ها قصد ازدواج نداره . علاوه بر این شش نفر تلکا همسر پیام ..24 سالشه یکساله که ازدواج کرده هنوز فرزندی نداره ..صحنه یا ماجرا و داستان از شب عروسی پویا و توسکا ی 22 ساله شروع میشه ..پرویز خان عمده فروشی و نمایندگی فرش داره و در کار صادرات فرش هم دستش قویه . پروین ودو تا عروساش تلکا و توسکا خانه دارن ..پویا و پیام هم پیش پدرشون کار می کنن .. پدر خونواده یه پنج واحده پنج طبقه با یک نقشه و زیر بنایی یکسان ساخته که طبقه اولو خودش و زنش درش زندگی می کنند و بقیه رو به ترتیب به پارسا و پریسا و پویا وپیام واگذار کرده ..پرویز این امکاناتو داشت که عروسی پویا و توسکا رو در تالار بر گزار کنه . ولی از اون جایی که زیر پارکینگ بسیار بزرگ و شیکی داشته و همسایه ها هم هواشو داشتند و بعد این که دوست و آشنا هم زیاد داشت واسه بر پایی یک مجلس پر هیاهو و لوکس اونم داخل شهر به مشکل نمی خورد . واسه همین ترجیح داد که با همه سرمایه اش پول الکی خرج نکنه .... این دومین فرزند خونواده بود که ازدواج می کرد . پرویز خان مرد ی بود که پوست صورتش ترکیبی از سبزه و روشن بوده و جذاب بود.. اما همسرش پروین علاوه بر زیبایی فوق العاده و پوست سفیدی که داشت چشای سبز روشنی هم داشت که به صورت توپر و کشیده اش خیلی میومد . تنها پارسا.. ته تغاری خونواده به مادرش رفته بود .. هر چند بقیه بچه ها هم تیپ درستی داشتند . پرویز و پروین گاه با هم شوخی می کردند و پروین می گفت اون سه تا بچه مال توست و این پارسا مال منه ... با این که مادر نمی خواست بین بچه هاش فرق بذاره ولی نمی دونست چرا همش دوست داره توجه خاصی به پارسا داشته باشه . وبا این که پریسا فرزند سومش تنها دخترش بود .. اونا خونواده ای بودند که احساس آرامش و خوشبختی می کردند . توسکا و تلکا عروس خونواده هر دو شون هم از خونواده های سر شناس شهر بودند ... پارسا در میان دخترا طرفدار زیاد داشت .. و اتفاقا با خیلی هاشونم دوست بود ... ولی جز یکی دو مورد با هیشکدومشون رابطه جنسی نداشت . اون تا حدودی از خونواده مخصوصا مادرش حساب می برد که مادر سخت مراقب کاراش بود . خواهرش پریسا هم با این که انتظار داشت به عنوان تنها دختر خونواده توجه خاصی به اون بشه این داداششو خیلی دوست داشت . به خصوص این که می دید حالا دو تا داداشاش از دواج کردند و اون رفیق مجردیشه دلبستگی بیشتری به اون پیدا کرده و از طرفی داداشش هم خیلی خوش تیپ بود .. صورتی پر داشت ..چشایی سبز روشن که تمام دخترا رو در همون نگاه اول به سمت خودش می کشید و زنایی هم که میومدن آرایشگاه همش سراغ اونو می گرفتند و مدام از این می پرسیدن که نمی خوای واسه داداشت زن بگیری ؟ هیشکی به اون نمی گفت که چرا خودت ازدواج نمی کنی و گرایش بقیه سبب می شد که خود پریسا از این که کنار پارسا باشه احساس غرور کنه و این بهونه رو هم داشت که خواهر بزرگترشه مثلا می خواست در کاراش دخالت کنه . . .. .میریم به عروسی پویای 26 و توسکای 22 ساله ..که توسکا هم سن پارسا بود ... پارسا خیلی شیک کرده بود .. یک کت و شلوار مشکی ورنی و براق با کراواتی قرمز خیلی بهش میومد و اونو جذاب تر از قبل کرده بود . تلکا از روزی که با پیام ازدواج کرده بود یه احساس خاصی نسبت به پارسا داشت . دوست داشت باهاش صمیمی باشه .. بیشتر سلام کردناش با دست دادن بود . یکی دو بار هم به بهانه ای صورتشو بوسیده بود . این حس خاص رو از همون شب اول ازدواج و مراسم عروسی و حتی وقتی که اومدن به خواستگاریش داشت . دوست داشت از این احساس فرار کنه . اون از خودش خجالت می کشید .. . حتی از بقیه . بار ها و بار ها تصمیم گرفته بود که دیگه به چهره پارسا خیره نشه . ولی همین که صداشو می شنید تمام بدنش به لرزه میفتاد ... هر کاری می کرد با این احساسش مبارزه کنه نمی تونست . تلکا هم دختر زیبا و خوش اندامی بود . قدی متوسط داشت .. پوستی سفید و صورتی گرد و درشت ..موهایی به رنگ مشکی و بلند که به خاطر زیبایی و طبیعی بودن حالت و رنگش اصلا اونا رو رنگ نمی زد . به خصوص این که یک بار پار سا از موهاش و حالت طبیعی بودن اون تعریف کرده و اونو زیبا ترین مویی دونسته بود که تا حالا دیده بود و می گفت حیفه که این موهای بلند زیاده از حد کوتاه شه .. توسکا کمی لاغر تر بود ولی اونم جذابیت و نمک خاصی داشت . در لباس عروس عین پرنسس ها شده بود . اونم یه حس عجیبی به پارسا پیدا کرده بود . دوست داشت اونوبیشتر دور و بر خودش ببینه . اون عکس تلکا جسارتش بیشتر بود ... دست پارسا رو می گرفت و بغلش می زد .. اونو می بوسید .. و واسه این که بقیه نگن دختره چرا زیاده از حد گرم گرفته می گفت خودم یه دختر خوشگل مثل خودم واست جور می کنم و پارسا فقط می خندید ...
    پارسا : زن داداش این همه دختر خوشگل همه زن من ... من زن می خوام چیکار ... توسکا : ای شیطون اینا که همه شون مجرد نیستن ..
    پارسا توجه چندانی به حرفای توسکا نداشت . چهار تا چشم دیگه نگران پارسا بودند . تلکا که حرص می خورد از این که جاری اون هم توجه خاصی به پارسا داره . پریسا هم که سعی داشت مراقب داداشش باشه که خودشو زیاد قاطی دخترا نکنه و گول اونا رو نخوره . پروین مادرش هم یه دلش پیش مجلس بود و یه دلش هم پیش ته تغاری خوشگلش که تورش نزنن . .... ادامه دارد ...

  2. #2
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۲

    توسکا هم انگار دوست نداشت که برادر شوهرش بره و با دخترای دیگه بپلکه ... ولی پار سا هر جوری بود خودشو از دست دخترا و زنای فامیل خلاص کرد رفت سمت چند تا دختر .. دخترا تا اونو دیدن فوری او نو از چپ و راست سوال پیچ می کردند ... یکی از اونا هم یه مدتی دوست دخترش بود ... پارسا به خودش می گفت بابا بابا کاش این عروسی رو توی تالار می گرفتی .. من اگه الان بخوام با یکی از اینا حال کنم اونو کجا ببرم . حالا دیگه حس می کرد که چهار تا زن و هشت تا چشم اونو می پان . دو تا زن داداش .. و خواهر و مادرش ... آخه به اونا چه ربطی داره که من چیکار می کنم . انگاری که مادر شوهرم باشن .
    -دخترا خفه ام کردین .. بذارین برم ..
    دخترا داشتن خودشونو می کشتن که به نحوی جلب توجه کنن . ولی پارسا هیشکدوم از اونا رو برای از دواج مناسب نمی دونست . حداقل به این مسئله فکر نمی کرد . عروس خانومو دید که داره میاد سمت اون ... توسکا در همین مدت کوتاه طوری صمیمیت خودشو نشون داده بود که پارسا به خودش اجازه می داد که تا حدود زیادی با هاش احساس صمیمیت کنه ..
    توسکا : بیا با هم برقصیم ..
    -زن داداش .. تو شوهر نداری ؟ مثلا امروز روز عروسی توئه ..
    توسکا : خب باشه . آقا دو ماد اصلا معلوم نیست کجاست . فکر کنم رفته طرف دخترای دیگه .. من چی بگم بهش .
    اون حس عجیب و هیجان توسکا بازم اومده بود به سراغش .. از این افکار و احساس خود می ترسید .. اونا از امشب باید در طبقه چهارم این خونه زندگی می کردند . توسکا یه دستشو گذاشت دور کمر پارسا و پارسا هم همین کارو با هاش کرد ... تلکا یه گوشه ای نشسته بود و با چشایی نگرون اونا رو می پائید .. فکر نمی کردم جاری من این قدر پر رو باشه .. کمی نزدیک تر شد ... اون حالا به خوبی متوجه برق چشای توسکا بود که چه جوری با اون نگاهش داره برادر شوهرشو می خوره .. و دستش با چه حرارتی دور کمر پارسا حلقه شده ... کاش منم مثل تو پر رو بودم دختر . ولی نمی ذارم به هدفت برسی ..
    پروین : عزیزم تلکا کجایی . درسته که پذیرایی کننده و کار گر زیاد داریم ولی مثلا تو هم صاحب مجلسی ها .. عروس خوشگله من ... ولی به توسکا چیزی نگی ها ..من یه حس دیگه ای به تو دارم . نمی دونم اونم دختر خوبیه ولی متانت خاصی در تو هست که امید وارم بعدا اونو در توسکا هم بتونم بیشتر ببینم .
    تلکا : مامان آقا دوماد کجاست ...
    - فکر کنم رفته بالا با مردا مشروب بخوره . من نمی دونم الان چه بر نامه ای راه انداختن این مردا . پیام و پرویز هم نیستن . پارسا هم که این جا همش دور و بر دخترا می پلکه . باز خوبه که توسکا داره با هاش می رقصه تا یه خورده دم دخترای دیگه رو قیچی کنه .. دخترای بدی نیستن . بیشترشونم که فامیل منن . دهن باز کردن تا پسرمو تور کنن . خوشگل نیست که هست .. دانشجو نیست که هست .. خونه از خودش نداره که داره .. کار هم که براش ردیفه .. تازه نه اهل شرابه و نه سیگار و هیچ چیز دیگه .. فقط نمی دونم یه خورده دخترا بهش روی خوش نشون میدن ازشون دوری نمی کنه .
    تلکا : خب مامان این خصلت غریزیه دیگه . جوانان در این سن یه شور و حال خاصی دارند ... در همین لحظه پویا اومد پایین ... پارسا خودشو از توسکا دور کرد تا داداش دومادش بره سراغ زنش توسکا یعنی به سراغ عروس خانوم ...
    پارسا هم دست تلکا رو گرفت و گفت زن داداش بیا برقصیم دیگه . چرا امشب این قدر گرفته ای .
    تلکا حس می کرد که یک رقیب براش پیدا شده . اولش از این که دیگه تنها عروس خونواده نیست کمی حسادت می کرد ولی حالا دیگه اینا واسش مهم نبود . اون همه این چیزا رو در رابطه با پارسا حس می کرد .
    -زن داداش خیلی خوشگل شدی ...
    تلکا : دخترای دیگه خوشگل نیستن ؟
    پارسا : چرا حالا چشای من دوست داره تو رو ببینه ...
    تلکا می خواست بگه پس دلت چی ؟ دلت دوست نداره ؟ گونه هاش سرخ شده بود .. قلبش به شدت می تپید .. چرا توسکا می تونه این قدر راحت با پارسا بر خورد کنه ولی اون نمی تونه ؟
    وقتی تلکا دست پارسا رو دور کمرش حس می کرد به زور سعی کرد که چشاش بسته نشه .. اون به چهره پارسا و هیکلش خیره شده بود .. لعنت بر شیطون .. نه این نمی تونه یک عشق باشه .. این یک هوسه ..نه .. من نمی تونم . من نمی تونم اهل گناه باشم .. ولی حس می کرد که خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کنه می تونه تسلیم برادر شوهرش پارسا شه .... ادامه دارد ...

  3. #3
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۳

    پارسا : خیلی شیک شدی .. چقدر این پیرهن یکسره جیگری به صورت سفیدت میاد ... ساده ولی خیلی شیکه ..
    تلکا : انگار فقط اومدی اینا رو بهم بگی ..
    پارسا : اگه دوست نداری دیگه چیزی نگم .
    تلکا : حالا دیگه نوبت توست ..
    پارسا : خواهرم پریسا رو یادت رفته . من که نمی خوام زن بگیرم زن داداش .
    تلکا : چرا ..مگه زن چشه ..
    پارسا : خب دیگه از زندگی داداشامون پند گرفتیم که اگه مجرد بمونیم خیلی بهتره و زن گرفتن اشتباهه .
    تلکا : یعنی واقعا این طور فکر می کنی ؟
    برای لحظاتی به تلکا بر خورده بود ولی بعد که خوب فکر کرد متوجه شد که اصلا دوست نداره که پارسا از دواج کنه .. نه به این خاطر که یه جاری دیگه به اونا اضافه میشه بلکه واسه این که یه حس عجیبی به اون پیدا کرده بود . حسی همراه با عشق و شاید هم هوس . تلکا دو سال از پارسا بزرگتر بود . صورتش داغ شده بود .
    -زن داداش حواست این جاست ؟
    -چی شده مگه ...
    -هیچی تلکا جون یه لحظه فکر کردم یه گوشه ای خیره شدی و مات موندی . .. نکنه عاشقی ..
    تلکا اخمی بهش کرد که پارسا اونو مخلوطی از شوخی و جدی دانست .
    پارسا : تلی جون .. منظورم داداشم بود . تو عاشق داداشمی دیگه . فکر کردی من به تلی خوشگله جسارت می کنم .
    تلکا یه بار دیگه لرزشو در تمام بدنش احساس می کرد .. دستای پارسا دور کمرش حلقه شده و هر چند لحظه در میون یه بر خوردی با سوتینش داشت . البته سوتین زیر لباس . .. توسکا واسه لحظاتی پارسا و تلکا رو با هم دید . اونم از پار سا خوشش اومده بود ... از اون دخترایی بود که قبل از از دواج اهل کامپیوتر و فیسبوک و فضای مجازی و اینترنتی بوده و دوستان پسر و دختر زیادی داشت ... ولی در دنیای حقیقی به پسرا رو نمی داد . اما حالا حس می کرد که خیلی دوست داره رابطه اش با برادر شوهر خوش تیپش بیشتر باشه .... توسکا بازم اومد سمت اونا ...
    توسکا : ببینم شما دو تا چی دارین به هم میگین . خوب خلوت کردین ...
    تلکا : چی داری میگی عروس خانوم . من نمی دونم چرا امروز همه قاطی کردن ... توسکا قبل از از دواج فانتزی های سکسی زیادی داشت . بیشترین و مهم ترین فانتزی ها که بیش از بقیه به اون فکر می کرد حالت سکس با برادر شوهرش بود .. حالا که پار سا رو می دید بیشتر به فکر اون دوران می افتاد . و شب خواستگاری هم یکی از دلایلی که باعث شد بیشتر مدارا کنه وجود پارسا بود . اون از اون دور حالت تلکا رو که دید متوجه شد که اونم با یه دید خاصی پارسا رو نگاه می کنه . برای همین حس کرد که اسیر رقیب شده . توسکا می دونست که حالا که شب عروسیشه نباید جز پویا همسرش به چیز دیگه ای فکر کنه و حس خاصی اونو به هیجان بیاره . ولی با خودش فکر می کرد که اگه پارسا جای پویا بود چی می شد ؟! یک بار دیگه پارسا رفت به سمت عروس خانوم . برادر شوهر بین دو تا زن داداشش پاس به پاس می شد .... توسکا و پارسا شونه به شونه هم می رقصیدند . توسکا بی حس شده بود . یه لحظه صورتشو به صورت برادر شوهرش پارسا نزدیک کرد . دوست داشت اون لبا رو می بوسید . ولی از اون جایی که حس کرد جمعیت زیادی اونا رو می پان خودشو کنار کشید . پارسا هم متوجه این قضیه شده بود . اینو به حساب تصادف و محبت خالص توسکا گذاشته بود .. دخترا و پسرا سنگ تموم گذاشته بودند . پریسا هم متوجه شد که دو تا عروساش یعنی زن برادراش بیشتر از دخترای مجلس به داداش پارسای مجرد اون توجه دارن ... دست داداشو کشید و اونو برد به سمتی ...
    پارسا : این چه کاری بود که انجام دادی ..
    پریسا : مگه چیکار کردم ..
    پارسا : آخه فکر نمی کنی که این رفتارت اشتباه باشه ..
    -عزیزم این همه دختر خوشگل این جا منتظرتن و تو همش پیله کردی به زن داداشات -چیکار کنم اونا این جور دوست دارن . میگم چی شد که دلسوز من شدی ؟ تو که همش منو از دخترا دور نگه می داری .
    پارسا گیج شده بود . نمی دونست که اینا دارن چیکار می کنن . کاش اونم همراه بزرگترا و پیر مردای مجلس می رفت یه گوشه ای و سرشو با یه چیزی گرم می کرد . توسکا از این حرکت خواهر شوهرش خشمناک شده بود . حال همه تونو می گیرم . فکر کردین می تونین منو دور بزنین . اگه توسکا ساربونه می دونه که پار سا رو کجا بخوابونه ...
    پارسا : من رفتم وسط دخترا . تا تو خواهر خوشگله من ازم راضی باشی ... چیه این جوری نگام می کنی . نکنه دوست داری اونی رو که تو واسم انتخاب می کنی قبول کنم . من خودم می تونم .
    پریسا : شما مردا همه تون چشتون به ظاهره ...
    -من بهت چی بگم پریسا . بهتر نبود یه خورده جمع و جور تر می پوشیدی ؟
    -اونو دیگه هر وقت شوهر کردم اون باید به من بگه نه داداش کوچیکترم .
    پارسا : تو که خوب می دونی من هر کاری که بخوام در مورد تو یکی می تونم انجام بدم ..
    پریسا : جون من راست میگی ؟ داداش غیرتی .. .. ادامه دارد ...

  4. #4
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۴

    پارسا : نمی دونم به تو چی بگم پریسا با این طرز لباس پوشیدنت .. اندامت رو انگار ..... پریسا بهش بر خورد . از این که برادره ازش انتقاد می کنه .
    -چیه اولا که چش چرونی موقوف . من خواهرت هستم . بعد این که خوب شد حرفتو ادامه ندادی بی غیرت ..
    -یعنی غریبه ها می تونن تو رو دیدت بزنن . حق داری بی غیرتم که می ذارم این جوری خودت رو نشون بدی ..
    پریسا : من دارم ازدستت دیوونه میشم . اصلا معلوم هست که تو داری چی میگی .؟ می فهمی ؟تو از کی تا حالا جرات کردی به خواهرت که بزرگتره دهن جوابی کنی ؟ پارسا می خواست بگه نفهم خودتی که جلو دهنشو گرفت ..
    پریسا : چیه خودت دخترای دیگه رو دید می زنی و مدام میری این طرف و اون طرف مهم نیست ؟ ..
    پارسا می دونست که وقتی پریسا جوش بیاره هیچی جلو دارش نیست .
    -اصلا کی به تو گفته توی کارای من دخالت کنی ؟ من و زن داداش خودمون در حال رقصیدن بودیم و کاری هم به کارت نداشتیم . شدی عین مادر شوهر .. البته خواهر شوهر هم که هستی . شوهرش پویا حرفی نداشت اون وقت تو خواهر شوهر کاسه داغ تر از آش شدی ..که چی بشه ؟
    پریسا سرشو انداخت پایین و می خواست با یه بغض خاصی از اون جا دور شه که پارسا دستشو کشید به سمت خودش ..
    -ول کن بذار برم ...
    -اوخخخخخ دختر بچه رو ...
    اشک از چشاش راه افتاده ...
    - یواش تر که الان ریملت خراب میشه . من بگم باز میگی چرا گفتی . چه خبر بود ا ون صورت طبیعی و خوشگلت رو این جور مالوندی . شبیه به شیاطین شدی ...
    -بس کن . دق آوردی منو با این متلک هات .
    -میگم یه چند تا از مشتریات این جان . نمی خوای منو با اونا آشنا کنی ؟
    -چش چرون ! من نگفته تو خودت با همه اونا آشنایی . فقط همینش مونده که راه بیفتی بری خونه اونا .
    -اتفاقا بد فکری نیست یه چند تا از اون مجرد اشو بهم معرفی کنی .
    -داداش باز بهم میگی پر رو ؟
    -من غلط کرده باشم به آبجی بزرگ تر از خودم تو هین کرده باشم . چی می شد یه آبجی کوچیک تر از خودمم می داشتم تا یه حرف می زدم اون جا می رفت .
    -فکر می کنی من جا نرفتم ؟
    -فعلا که تو منو تسلیم کردی .. حالا بیا پریسا .. نا سلامتی من و تو همسایه ایم .. البته رو هم دیگه .. فقط وسط روز این مشتریا خیلی سر و صدا می کنن . یه عده ای رو که در اتاق انتظارن می تونی بفرستی واحد من ... از مطب دکتر هم شلوغ تره ....
    پریسا برای لحظاتی سکوت کرد تا برادرش موضوع صحبتو عوض کنه . وقتی که دستای پارسا رو شونه هاش قرار گرفت لرزش خاصی رو در تمام بدنش احساس کرد . اونا با هر آهنگی می رقصیدند . پریسا احساس خستگی نمی کرد . انگار فراموش کرده بود که اصلا در چه فضایی قرار داره .... در همین لحظه پروین مادر اونا سر و کله اش پیدا شد ...
    -دختر تو این جا چیکار می کنی . مثلا تنها خواهر دامادی ....
    پارسا : چی شده مامان .. خواهر و برادر دارن با هم می رقصن دیگه ...
    پارسا یه چند دقیقه ای رو هم با مادرش رقصید و رفت به سمت دخترا . می دونست نمی تونه از مجلس این شب یه نصیبی ببره . آخه دست هر کی رو می گرفت و می خواست ببره به یه گوشه ای یکی از بر و بچه های خونه رو رو بروش می دید .پار سا فقط تونست با دخترای زیادی حرف بزنه و چند تا از اونا هم بهش شماره داده بودن . که می دونست حوصله شو نداره وقت بذاره واسه چند تا از اونا زنگ بزنه ... .. شب عروسی توسکا بود و عروس خانوم هم مدام سعی داشت خودشو برسونه به جایی که بتونه برادرشوهر ته تغاری شو زیر نظر داشته باشه . اونا هم سن بودن .. پارسا هنوز معنای نگاههای تو سکا رو به درستی نمی دونست . فقط حرکات اونو دال بر صمیمیت می دونست و این که عروس خانوم دوست داره که به برادر شوهرش خوش بگذره ... انگار تنها چیزی رو که توسکا بهش فکر نمی کرد این بود که خودشو در اختیار شوهرش پویا حس کنه ... تمام فکر و حواسش رفته بود پیش پار سا .. هر بار که حس می کرد یکی از دخترا داره خودشو به سمت اون می کشونه فوری خودشو دخالت می داد . بالاخره این مجلس هم مثل هر مجلس عروسی دیگه ای به پایان رسید و عروس خانوم به خونه بخت رفت ... اون به نظر خودش حس کرده بود که می تونه رو پارسا نفوذ داشته باشه . خلاف خیلی از دخترا که برای از دست دادن بکارتشون یه استرس خاصی دارند چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی , توسکا دوست داشت زود تر از شراین مزاحم خلاص شه ... حس کرد که خیلی گستاخ شده ... پرده بکارت رو فاصله ای می دونست بین خودش و پارسا .. ..... ادامه دارد ...

  5. #5
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۵

    بالاخره لحظات زفاف و آمیزش توسکا و پویا رسیده بود .. پویا که چهار سال از توسکای 22 ساله بزرگتر بود هیجان خاصی داشت .. لباس عروسو از تنش در آورد .. ست لیمویی متمایل به طلایی توسکا رو پوست سفید بدنش می درخشید .. چشمان هوسباز پویا رو تن توسکا خیره شده بود . اما توسکا که رو تخت و طاقباز دراز کشیده بود به برادر شوهرش پار سا فکر می کرد به این که چطور می تونه کاری کنه که با اون باشه . از فکر این که خودشو بسپره به دست اون تمام تنش از لذت و هوس مور مور شده بود . پویا خودشو به همسرش نزدیک کرد ... البته اونم تیپ بدی نداشت . ولی حالا توسکا فقط به برادر شوهرش فکر می کرد و این که چه جوری می تونه خودشو به اون بچسبونه و اتصال بده ..
    -عزیزم .. عزیزم . به چی فکر می کنی ... بگو .. بگو به چی فکر می کنی .. تو سکای قشنگم .. نترس .. نترس عشق من .. استرس داری ؟ نهههههه ..نههههههه
    دستای پویا رفته بود رو تن توسکا ... تمام بدن پویا می لرزید . توسکا بر جستگی کیر شوهرشو داخل شورت دیده بود .... همش می خواست این تصور رو داشته باشه که این پارساست که داره با اون ور میره .. چشاشو خمار کرده بود ...
    پویا : عشق من نترس . من کاری می کنم که دردت نگیره ...
    توسکا بازم به این فکر می کرد که حالا در آغوش برادر شوهرش قرار داره و می خواد با فانتزی اون خودشو در اختیار شوهرش قرار بده .. این که پار سا نگرانه که اون دختره اگه بخواد دختریشو بگیره پویا متوجه میشه .. ولی حالا می خواد این سد رو بشکنه تا راحت خودشو در اختیار پارسا قرار بده .. اون دوست داشت زود تر از این مرحله عبور کنه ..
    پویا : عزیزم من همیشه دوستت دارم . چه ساعتی دیگه که زن بشی چه حالا که اسم دختر روی توست .. عاشقتم .. آروم لباشو گذاشت رو صورت زنش .. توسکا سرشو برد به سمت عقب .. آخخخخخخخ نهههههه نههههههه .. عزیزم ... نزدیک بود از زبونش اسم پا رسا بپره بیرون که در آخرین لحظه متوجه شد که داره چه سوتی میده فوری جلو شو گرفت . پویا دستاشو به کمر توسکا رسوند و سوتینشو باز کرد .. لباشو گذاشت رو نوک تیز سینه همسرش ... توسکا به آرومی چشاشو باز و بسته می کرد ... نگاهشو به سقف اتاق دوخته بود . حالا اون داره چیکار می کنه . برادر شوهرش داره چیکار می کنه . از این که مهمونی و مجلس عروسی تموم شده بود خیلی خوشحال به نظر می رسید . حساسیت زیادی داشت از این که دخترای دیگه دور و بر پار سا باشن . حتی نمی تونست تحمل کنه که جاری اون تلکا هم دور و بر پار سا بپلکه . ولی شرایطش طوری بود که نمی تونست همون اول حس و حساسیت خودشو نشون بده ... تلکا .. تلکا .. اون جاری واسش شده بود یک رقیب . می تونست نگاههای اونو حس کنه . نباید بذارم تلکا اونو ازم بگیره ... یعنی من اشتباه می کنم ؟ امکان نداره . من خودم یک زن هستم . می تونم نگاه زوم شده یک زن روی یک مرد رو متوجه شم .. شاید از اون نگاههایی نبوده باشه که حتما بخواد خودشو در اون لحظه بندازه به آغوش پار سا ولی اگه یه اقدامی هم از طرف اون صورت می گرفت و پارسا ازش تقاضای سکس می کرد تلکا دست رد به سینه اش نمی زد . یعنی ممکنه پارسا همچین چیزی بخواد ؟ تا عشوه گری نبینه .؟ تازه اون زن داداششه . از کجا بخواد اون احساسی رو که من از تلکا متوجهش شدم , متوجهش شه ... توسکا غرق در اندیشه های خود بود که حس کرد پویا شورت و کسشو دو تایی با هم گذاشته توی دهنش ... . دستای توسکا رفته بود رو سر شوهرش و به آرومی موهاشو می کشید . حالا صورت پار سا رو تصور می کرد که لای پاش قرار داره .. وقتی که پویا شورت زنشو پایین کشید و این بار چونه شو به کس همسرش مالوند توسکا دیگه کاملا از خود بی خود شده بود و به زور جلوی جیغ زدنشو می گرفت
    -آههههههههه پویا .. پویا تو چقدر حریصی !یعنی همه مردا مثل تو حریصن ؟!
    پویا : چی میگی عزیزم تو به همه مردا چیکار داری ؟
    توسکا بازم حس کرد که یه نیمچه سوتی داده . چرا من این جوری شدم . مدتها بود که آرزوی همچه شبی رو داشتم . حالا که بهش رسیدم حالا که می دونم دارم خانوم خونه پویا میشم هنوز هیچی نشده می خوام برم به دنبال دل خودم ؟ آخخخخخخخ نهههههههههه .... راست میگه پویا من چیکار به کارمردای دیگه دارم . حالا اونه توی بستر من ..
    -هیچی عزیزم تو کارت رو بکن . من فقط می خواستم یه حرفی واسه گفتن داشه باشم . .... ادامه دارد ....

  6. #6
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یا زن داداش هــــــــــا ۶

    توسکا : زود باش کارت رو بکن .. پویا .. فشار بده .. بذارش تو .من می خوام حسش کنم . من می خوام کلفتی اونو حس کنم . داغی اونو احساس کنم . جووووووووون .. اوووووووههههههه ..
    نزدیک بود از زبونش اسم پارسا بپره بیرون . هنوز هم خودش به درستی نمی دونست که تا چه حد ممکنه به وقت عمل خودشو در اختیار برادر شوهرش قرار بده .ولی اگه بخواد این کارو انجام بده . اگه پارسا به اون چراغ سبز نشون بده حتما خودشو تسلیم اون می کنه ..
    پویا پا های توسکار و به دو طرف بازشون کرد .
    پویا : خیلی بی حالی عشقم . ..
    -نه من بی حال نیستم .. می خوام محکم تر با فشار زیاد کارتو بکنی .. جیغمو در آری .
    توسکا همش سعی داشت با تصور این که پار سا جای پویا قرار داره با پویا سکس کنه ... دستاشو دور گردن شوهرش آویخت و ولش نمی کرد ... اون شب تا ساعتها از این رو به اون رو کرده و هر گز با این تصور که داره با شوهرش سکس می کنه خودشو در اختیار پویا قرار نداد . بعد از تموم شدن بر نامه ها وقتی که آروم گرفت یک بار دیگه به یاد این افتاد که خیلی صمیمانه با پا رسا رقصیده . دستاشو لمس کرده . اون تا چه حد می تونه این آمادگی رو داشته باشه که با زن داداشش باشه . چطور می تونه خودشو قانع کنه که این کارو انجام بده . یعنی میشه ؟ میشه این کار انجام شه ؟ .. از اون روز به بعد توسکا سعی داشت وقتی که پویا خونه نیست و پارسا هست با پوشیدن لباسای تحریک آمیز و اندام نما بتونه رو برادر شوهرش اثر بذاره
    تلکا کاملا متوجه جریان و حالت های توسکا شده بود .. اما چیزی رو که به درستی متوجه نمی شد این بود که اون تا چه حد خودشو به پار سا نزدیک حس می کنه خیلی دوست داشت که در یک عرصه رقابتی بتونه از رقیبش جلو بزنه . اون در زیبایی دست کمی از توسکا نداشت ولی از اون جایی که توسکا بیشتر به خودش می رسید و آرایش خاصی می کرد بیشتر توی چش بود . چند روز بعد پروین و پریسا مادر و خواهر شوهر تلکا و توسکا رفتن ترکیه تا چند روزی رو بگردن .. توسکا اینو فرصت خوبی می دونست برای خودش که بتونه پارسا رو به طرف خودش بکشونه .. و اما خوشحالی اون زمانی به اوجش رسید که پویا و پیام هم از ظرف نمایندگی فرش رفتن به کشور امارات و دبی .. .. توسکا حس می کرد که داره با دمش گردو می شکنه . اون حالا خیلی راحت و بی درد سر می تونست کارشو پیش ببره . هر چند در روز عروسی یه چشمه هایی از تلکا رو دیده بود ولی اونو در حدی نمی دید که براش مشکلی درست کنه .
    پدر شوهرش پرویز خان هم مونده بود ولی اون تا از سر کار بر می گشت معمولا ساعت از یازده شب هم گذشته بود و با توجه به این که پویا و پیام هم نبودن اون بیشتر کار داشت .. شامشو می خورد و می خوابید ... یعنی میشه ؟ میشه که پارسا رو بکشونه سمت خودش ؟ جلوی آینه تمام قد ایستاده بود .. با بدنش ور می رفت . شلوار ها و دامن های مختلف روهمراه با ست های مختلف رو بدنش آز مایش کرد . می خواست بفهمه کدومشون اندامشو قشنگ تر و در عین حال هوس انگیز تر نشون میده ...
    همون روز اول پارسا متوجه تغییر حرکات و رفتار های توسکا شده بود . با این حال اونو به حساب صمیمیت بیش از اندازه گذاشته بود .. یه دامن کوتاه چسبون چرمی مشکی و از اون چر مای براق با یه بلوز تنگ آستین حلقه ای به رنگ جیگری تنش کرد و با آرایشی ملایم و رژلب و گونه های قرمز حسابی خودشو فانتزی و تو دل برو کرده بود . پار سا توی واحد خودش بود و سر گرم درس خوندن که توسکا در زد .. پسر به محض دیدن اون دهنش از تعجب وا موند ..
    -چی شده زن داداش ..
    -وااااااااا چند بار باید بهت بگم منو زن داداش صدام نکن ..من اسم دارم ..
    -باشه زن داداش ..
    -خیلی اذیتم می کنی . اگه گوشتو بکشم دیگه این رفتارو با من نداری .
    -مگه من چه رفتاری با هات دارن توسکا جون .
    -میگم امروز ناهارو بیا پیش من .. یادت نره ها .. بابا که تا شب خونه نمیاد ..
    -من درس دارم ..
    -مگه تو موقع غذا خوردن هم درس می خونی ؟ اگه دوست داری من خودم همین جا می مونم و برات غذا درست می کنم .
    -اینم بد فکری نیست زن داداش. اوه ببخشید توسکا جون ...
    پار سا با تعجب محو اندام فانتزی توسکا شده بود که بر جستگی ها و خط درز باسنشو به خوبی از رو دامن می تونست ببینه .. لباشو گاز گرفت و با خودش گفت بر شیطان لعنت درسته که این داداشا م کمی حسودن ولی هر چی باشه زناشون در حکم خواهر منن .. با این حال از این که زن داداش توسکاشو تا این حد جذاب و تو دل برو می دید لذت می برد .... ادامه دارد ...

  7. #7
    خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ ۷

    توسکا : چیه این جوری نگام می کنی ؟ به نظرت خیلی عجیب و غریب شدم ؟
    پارسا : نه .. دارم فکر می کنم که حالا خیلی خوشگل تر از شب عروسی به نظر میای .. چهره ات خیلی ناز و ملوس شده .. می بخشی این قدر راحت صحبت می کنم . آخه با هات احساس صمیمیت می کنم .
    توسکا نتونست لبخند خودشو پنهون کنه .. ولی سعی می کرد هر چند لحظه در میون سرشو پایین بندازه یا مسیر صورتشو تغییر بده تا پارسا متوجه گر گرفتگی صورتش نشه . البته رژگونه , التهاب صورتشو پوشش می داد ولی با همه اینها تشویش عجیبی داشت .
    پارسا : من اگه بخوام از دواج کنم دوست دارم زنم به خوشگلی تو باشه ..
    توسکا : ای چش چرون .. ولی از من می شنوی خودت رو گرفتار نکن .
    -چیه ؟ یعنی تو که زن داداشم شدی کار اشتباهی کردی ؟
    -من که اشتباه نکردم . اون اشتباه کرده .. چون دوستت دارم دارم اینا رو به تو میگم .. پارسا بازم یه حالت های خاصی رو در توسکا دید که در شب عروسی دیده بود . اگه اون زن برادرش نمی بود شاید فکر می کرد که اون زن یه گرایش خاصی نسبت بهش داره ولی نمی خواست اینو باور کنه . می خواست بهش بگه پس تو پویا رو دوست نداری که فوری جلو دهنشو گرفت . نخواست کشش بده .. اما توسکا که دوست نداشت پارسا حرف از از دواج بزنه گفت .
    -برای خودت می خوای درد سر درست کنی ؟ من هنوز هیچی نشده اگه بدونی چقدر نق می زنم به داداشت .. هر روز یه بهونه می گیرم ..
    -خوشم میاد که می دونی داری چیکار می کنی ..
    -چی دوست داری واست درست کنم ؟
    -مگه تو هم آشپزی می دونی ؟
    -مگه من چمه ؟
    -آخه تیپت به دخترای سوسول می خوره ؟
    -خوشم میاد با من خیلی رک و صمیمانه حرف می زنی . مگه دخترای سوسول دست و پا چلفتی ان ؟ تازه کجای من به سوسولا می خوره ؟
    -همه جات ؟ ..
    پارسا این حرفو همین جوری و بی منظور بر زبون آورد . ولی وقتی بیانش کرد حس کرد که بیان سنگینی بوده ..
    توسکا واسه چند لحظه ای مکث کرد و به فکر فرو رفت که منظور پارسا چی می تونست باشه ؟ ولی واسه این که اونو به شک نندازه خیلی زود به حالت طبیعی بر گشت ...
    -ظاهرا تو اهل آشپزی نیستی . داخل یخچال تو هم فکر نکنم چیز خاصی پیدا شه ..
    -اتفاقا توی فریزرم همه چی هست . نه این که من آشپزی کنم . مامان از بس می چپونه توی فریزر خودش اضافه ها رو میاره این بالا ..
    -خوب شد ... تو برو به درسات برس ..منم یه چیزی درست می کنیم با هم می خوریم -این که نمیشه .. حوصله ات سر میاد ..
    -من توی خونه خودمم اگه بودم همین بود دیگه ...
    واسه چند لحظه ای پارسا یه حرارت خاصی رو در بدنش حس کرد این که دوست داره توسکا رو به همون شکل و شمایل واسه دقایقی نگاش کنه .. سرشو بر گردوند . اون از این حسش می ترسید .. نه .. اون زن برادرمه . با این که هر دو تا داداشام یه حسادت خاصی رو نسبت به من دارن ولی من نباید به ناموس اونا نظر داشته باشم . لعنت بر من چرا این جوری شدم . این چه حسیه که من دارم ؟! نه .. نمی خوام .. اصلا چرا بهش اجازه دادم که بیاد این جا . شاید صمیمیت اون باعثه که من این جور تو هم زده شدم . اون خودش بی غل و غشه . اصلا ما مردا این مرضو داریم که هر زنی که میاد سمت ما و یه لبخندی می زنه حس می کنیم که نظر خاصی بهمون داره . چه برسه به این که این جور خودمونی رفتار کنه . همش تقصیر خودمه . اگه دختر بازی هامو بیشتر کنم با دو تا لبخند این جوری این قدر زیر و رو نمیشم . پارسا رفت به اتاق خودش ولی مدام فکرش بود پیش توسکا که اون داره چیکار می کنه . به این هم فکر می کرد که اون تنهایی حوصله اش سر میاد . این ممکنه بی ادبی باشه که اونو به حال خودش بذاره ..
    و توسکا هم در این فکر بود که چیکار می تونه بکنه که پار سا رو بیشتر تحریک کنه ؟ حالا خیلی راحت تر و بیشتر به این عبارت پارسا فکر می کرد که به اون گفته بود همه جات سوسوله .. یه دستی به سینه ها و بر جستگی باسنش کشید و در حالی که چشاشو به آرومی می بست به خودش گفت یعنی ممکنه منظورش اینا هم بوده باشه ؟ به سمت اتاق پارسا رفت
    -اگه چیزی لازم داری بهم بگو ...
    تخت دو نفره پارسا حسادتشو تحریک کرد .. ادامه دارد ...

  8. #8
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۸

    توسکا : به به می بینم تخت دو نفره هم داری .. بهت بد نمی گذره ...
    توسکا از روی حرص این حرفو زده بود . می دونست نباید بیانش می کرد . ولی چاره ای نداشت . دلش طاقت نمی گرفت ...
    پارسا با این که هنوز فکرش به جاهای خاص کشیده نشده بود ولی از این جور بازیهای زن داداشش لذت می برد و اونو حمل بر نوعی دلسوزی هم می دونست گفت توسکا جون دلیل نمیشه .. من دوست دارم زنمو بیارم همین خونه . از الان فکر اون جا شو هم کردم . تازه به وقت خواب می خوام راحت و آزاد باشم و به هر طرف بغلتم ..
    -وااااااااا این جوری که تو میگی باید یه تحت چهار نفره می گرفتی تا پدر زنتو در نیاری . تازه کو تا اون موقع . گوش کن چی میگم تا به میانسالی نرسیدی زن نگیر . بذار از تفریح زیاد خسته شی و اون وقت زن بگیر ...
    پارسا : من نمی دونم تو امروز چه پیله ای کردی به این زن گرفتن ما .. آخ اگه بدونی من چقدر فسنجون با مرغ دوست دارم . اونم اگه خیلی شیرین باشه ...
    توسکا : یه جوری درست می کنم که انگشتا تو بخوری ..
    و پار سا هم همین جوری بی منظور و واسه این که چیزی گفته باشه گفت شایدم انگشتای تو رو خوردم .. ..
    توسکا یه لحظه سرشو بالا گرفت و یه نگاهی تو چشای پارسا انداخت .. و با خود گفت اگه این من هستم که کاری می کنم که تو همه جا مو بخوری . خودت بیای سراغم .. واسم آه بکشی .. همون کاری که من دارم حالا انجام میدم ... ولی زن به خوبی می دونست که اگه کار به اون جا بکشه از اینی هم که هست بد تر و حشری تر میشه .. آخه در ابتدای کار این مردان هستند که واسه زنان دون می پاشن ..دام پهن می کنن تشنه و حریص نشون میدن ... وقتی که زن به دامشون افتاد اون وقت یواش یواش همه چی عادی میشه واسشون ....
    دوست داشت هم دست پختشو به برادر شوهرش نشون بده و هم این که زود تر آشپزی شو تموم کنه و یه جورایی خودشو به پار سا تحمیل کنه . می دونست از چه راهی وارد شه . کلماتشو خوب ردیف کرده بود .
    پارسا : ولی عجب چیزی درست کردی .. غلظت و شیرینی اون کاملا اندازه هست ....
    -پس حالا انگشتای منو می خوری ؟
    توسکا خواست این حرفو در پاسخ جمله پار سا که گفته بود شاید انگشتای تو رو بخورم بر زبون آورده باشه ولی پارسا حواسش جای دیگه ای بود و به این که زن داداشش این حرفو به خاطر اون حرفش زده باشه فکر نمی کرد ... توسکا متوجه حالتش شد ..
    -آخه خودت گفتی اگه غذا خوشمزه باشه انگشتای منو می خوری ..
    -می خورما ..
    -خب بیا من که حرفی ندارم ..
    یه لحظه چشای پارسا به قسمتی از سینه های توسکا که بیرون زده افتاده بود . چشاشو واسه ثانیه ای بست و باز کرد . لباشو گاز گرفت تا فکرش به جایی دیگه بره . اما دستای توسکا رو دید که به سمت اون دراز شده ..
    پارسا : دونه دونه بخورمش یا چند تا چند تا ..
    توسکا : هر جور که اشتها داری ..
    پارسا : من که فکر کنم دونه به دونه بیشتر بچسبه ..
    انگشتای سفید توسکا و اون پشت و کف دست قشنگش وسوسه اش کرده بود . انگشت اشاره توسکا رو تا به انتها گذاشت توی دهش و به آرومی میکش زد .توسکا چشاشو می بست و باز می کرد ... پارسا وسوسه شده بود .. حس کرد که تمام تنش دچار رعشه خاصی شده . همین حسو توسکا هم داشت . بعد از اون انگشت وسطی تو سکا رو گذاشت توی دهنش و با تمام حس و هوس میکش زد ...
    توسکا : این خوشمزه تره یا اون مرغی که خوردی ..
    -این مال یه جوجه تازه هست .. حالا توسکا جون شستن ظرفا با من ..
    -اصلا حرفشم نزن ... تو برو استراحتتو بکن .. می دونم عادت داری بعد از نا هار اگه خونه باشی حتما یه ساعتی رو باید بخوابی .
    -فوری که نمی خوابم . با این شکم سنگین یه نیم ساعتی رو صبر می کنم .
    - منم به خواب بعد از ظهر عادت دارم . خیلی می چسبه آدم چشاش سنگین میشه .. یک ساعت خوبه آدم بخوابه ... ولی من مث تو نیم ساعت صبر نمی کنم . یک ربع خوبه ..
    -هر جور راحتی توسکا جون تو بگیر بخواب ... میگم توی خونه خودت کاری نداری ؟
    -چیه دلت نمی خواد این جا باشم . حوصله ات رو سر می برم ؟ از درس خوندن میفتی ؟ یا نکنه منتظر کسی هستی پارسا : امان از زن داداش دلسوز . نکنه تو هم واسه همین اومدی این جا که بخوای به بقیه خبر بدی ..
    توسکا : به نظر تو من همچین آدمی هستم که تو رو ولت کنم و بچسبم به بقیه ؟!
    توسکا ظرفا رو شست از اون جایی که لباس خونگی با خودش نیاورده بود همون جوری خودشو به دمر انداخت رو تخت . هر چند هدفش خوابیدن نبود . اون به خوبی می دونست که پارسا عادت داره که در این ساعت روی تخت بخوابه .... ادامه دارد ...

  9. #9
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ۹

    قلب توسکا به شدت می تپید . با خود فکر می کرد که الان دیگه پار سا باید بیاد و اونو در این شرایط ببینه . می دونست که مردا خیلی به باسن بر جسته زنا حساسن و دوست دارن که اون قسمت از بدنشون بیفته توی دید . .. به شدت خودشو به روی تشک تخت می مالوند ولی خیلی آروم طوری که حرکاتش مشخص نباشه ... یه حس لذت شدید داشت که حتی اگه در اون لحظات شوهرش پویا میومد اون جا نمی تونست تسکینش بده . اون دوست داشت که پارسا بیاد سراغش . می دونست که مردا خیلی حساسن . خیلی راحت و زود تسلیم میشن . می دونست که می تونه به سادگی روشون اثر بذاره .
    ولی برادر شوهرش با بقیه مردا فرق داشت . اون فکر می کرد که پارسا باید خیلی دوست دختر داشته باشه و با همه شون به اندازه کافی حال کرده باشه . ولی با این حال این امید واری رو داشت که با حرفاش رو نقطه حساسش انگشت بذاره و بتونه اونو به سمت خودش بکشونه .
    با این که پایین دامنش کمی تنگ می نمود اونو کمی بالاتر داد تا رون پاش بیشتر توی دید بیفته . پارسا اومد تا بخوابه .. ولی اونو در اون شرایط دید ... توسکا هم که حواسش به اون بود بوی عطرش و حرکت اونو که حس کرد قلبش به شدت بیستری تپیدن گرفته و فوری گفت
    -ببینم جاتو تنگ کردم ؟ .. باید منو ببخشی ... اصلا من باید می رفتم اتاق خودم.. خونه خودم . ...
    پارسا برای ثانیه هایی رو باسن و اندام توسکا زوم کرده بود . حس کرد که خیلی خوشش اومده . هر کاری می خواست بکنه حواسشو ببره جای دیگه نمی شد . توسکا هم واسه این که بی ادبی نشه روشو بر گردوند .. خودشو کشید گوشه تخت ..
    -پارسا جون تو هم می تونی بیای این جا بخوابی . این تختی که تو انتخاب کردی اصلا یه تخت سه نفره هست . هر چی هم من بهت میگم باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه قبول نمی کنی ..
    پارسا خندید و گفت خب اگه نخوام قبول کنم قبول نمی کنم دیگه . مگه آدم همه چی رو باید تعریف کنه ؟
    توسکا بازم حرصش گرفته بود . با این که می دونست در اون لحظات پارسا داره سر به سرش می ذاره ولی دوست نداشت که اون صحبت رو به جا هایی بکشونه که این تر دید درش به وجود بیاد که اون دخترای دیگه رو میاره روی این تخت و با هاشون ارتباط جنسی بر قرار می کنه .. لعنت بر خودم باد که صحبتو به این چیزا نکشونم .
    پارسا هم دید که با این حرفش زن داداششو دلگیر کرده ... ولی توسکا دیگه به این چیزا فکر نمی کرد .. یه لحظه نگاهش افتاد به ورم کیر داخل شلوار پارسا .. فوری مسیر نگاهشو تغییر داد .نمی خواست پارسا بفهمه که اون متوجه شده ... می دونست که مردا در این گونه موارد کمی سختشونه و خجالت می کشن . هر چند حساب پر رو ها جدا بود ولی می دونست که برادر شوهرش حجب و حیای خاصی داره . همین که متوجه شده بود که اون دارای یه حس و انگیزه خاصیه از همه اینا واسش مهم تر بود .
    پارسا : این که درست نیست من بیام کنارت بخوابم ..
    توسکا : حالا ناز نکن بیا . مگه می خوای منو بخوری ؟ تازه ناهار خوردی .. ..
    پارسا و توسکا هر دو به پهلوی راست و در گوشه ای از تخت دراز کشیدند . توسکا مخصوصا این حالتو به خودش گرفت که پشت به برادر شوهرش باشه و بتونه دلبری کنه . پارسا چشاشو درست به اون گردی باسن بر جسته توسکا دوخته بود ... دستشو گذاشته بود داخل پیژامه و آروم با کیرش بازی می کرد .. نه .. من چرا حالا این جا هستم . هوس اینو کرده بود که با یه دختر باشه .. ولی این توسکا بود که در اون لحظات دلشو برده و تحریکش کرده بود .. حس کرد که داره از درون منفجر میشه .. بدنش گر گرفته بود .. نمی خواست باور کنه که یه حس خاصی نسبت به زن داداشش پیدا کرده .
    توسکا صدای نفس زدنهای پار سا رو می شنید . اونم لحظه به لحظه هیجانش بیشتر می شد . خودشو کمی به سمت راست و به سوی پار سا کشید . فاصله رو آروم آروم کم کرد . دوست داشت یه جای کار به اون بچسبه . بالاخره باید یکی فتیله رو روشن می کرد . اون جوری هم نبود که اون بخواد بیش از اندازه گستاخ باشه . اگه پار سا اونو به بی ادبی و خیانت محکوم می کرد چی ؟! حاضر بود به دست و پاش بیفته .. ولی اگه اون نمی خواست که با هاش باشه ... پس اون کیر شق شده چی ؟ ! باید نیاز و عطش و شهوت اون به حدی برسه که دیگه همه تا بو ها رو به راتحتی بشکنه .. بازم خودشو جفت تر کرد .. طوری که حالا نفسهای پار سا رو هم حسش می کرد و می دونست که با حرکت بعدی به اون می چسبه .... ادامه دارد ...

  10. #10
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۰

    پارسا لحظه به لحظه حس می کرد که نا خواسته وارد یه جریانی شده که از اون بوی خوشی به مشام نمی رسه ولی انگار این بوی نا خوش می تونست براش خوشبخت ترین بو ها باشه .. می تونست سخت ترین و بد ترین گناهان باشه ولی اون احساس می کرد که شیرینی این گناه رو می خواد ..
    توسکا بازم خودشو به اون چسبوند ... کیر پارسا استحکام بیشتری پیدا کرده و حالت ایستایی اون طوری شده بود که درست به وسط دامن توسکا فشار می آورد و لذت خاصی رو به اون زن می داد ..
    توسکا با چشایی بسته نمی تونست جلو لبخند خودشو بگیره ولی سعی کرد که خوشحالی خودشو نشون نده . می دونست مردا که به این نقطه می رسن کاملا بی حس و از خود بی خود میشن . پویا که هر موقع کیرش شق می شد هیچ فکر و احساس دیگه ای نداشت جز این که با هاش سکس کنه ... حالا توسکا پارسا رو به این صورت به دام کشیده بود .. به خوبی به همه چی فکر می کرد . می دونست اون حس و حال زنونه رو .. از تمام شیطنت هاش و چم و خم کار مطلع بود .. حتی اون می دونست که اگه یه موقع پارسا با هاش حرف بزنه و در مورد اون لحظات با هم حرف بزنن ممکنه اون از این بگه که تو زن داداشمی و من نمی خوام پیش پویا شر مند شم ... و اگه این طور می شد این توسکا بود که می تونست با عشوه های زنونه همه چی رو جورش کنه .. با یه حرکت دیگه کاملا به پار سا چسبید . عطر مو ها و تن زن داداش , برادر شوهرو بیش از پیش دیوونه اش کرده بود . با کف دستش با مو های توسکا یازی می کرد . بینی خودشو لای مو های اون زن فرو کرده و به آرومی نفس می کشید ... ضربان قلب توسکا شدت یافته بود ...زن از درون فریاد بود و در خیال خود با پارسا حرف می زد ..
    زود باش .. زود باش پارسا داری چیکار می کنی . حرارت تن تو داره منومی سوزونه . مگه گرمی تن منو حس نمی کنی ؟ مگه نمی بینی چه جوری دارم آتیش می گیرم ؟ درش بیار دیوونه . درش بیار و بمالون به بدنم . ببین که چقدر می سوزونه .. یه تیکه آتیشه .. آتیش .. اوووووووووفففففف نهههههههه ... کمکم کن ... زود باش .. زود باش ..
    پارسا فشار دستش رو موهای توسکا رو زیاد تر کرده بود . کاملا بی حس شده و به این فکر نمی کرد که اون ممکنه بیدار شه .. یه نگاهی از کناره ها به چاک سینه زن داداشش انداخت . خیلی دلش می خواست کف دو تا دستاشو می ذاشت رو اون سینه ها .. با هاشون بازی می کرد و اونو در همون حالت از سوتین می کشید بیرون و آروم آروم میکشون می زد و اون قدر حشریش می کرد که خود توسکا ازش می خواست که لختش کنه .. هر کاری دوست داره با هاش انجام بده ... یعنی واقعا اون می خواد ؟! دیگه واسش اهمیتی نداشت که اون زن کیه ؟ خیلی زود این فکر که اون زن برادرشه از مخیله اش محو شده بود . اون حالا فقط تمنای یک چیزو داشت و این که بتونه در آغوشش بکشه . لختش کنه .. و سر تا پا شو بلیسه ... فقط اینو می دونست که تو سکا وقتی که می خوابید خوابش سنگین می شد .پارسا پشت به دیوار بود و توسکا هم از کناره تخت اومده بود عقب تر و کاملا به پار سا چسبیده بود .. حالا پارسا دستاشو خیلی نرم گذاشته بود رو سینه های توسکا ... زن چشاش باز و بسته می شد . تمام بدنش کاملا شل شده بود . فرصت برای تصمیم گیری خیلی کم بود ... چی میشه ؟ ! چی نمیشه ؟! اگه اون بخواد مقاومت کنه و بگه نه .. ولی اگرم من نخوام کاری انجام بدم چی اون وقت ؟ اگه الان دستشو از رو سینه هام ور داره دیگه من نمی تونم کاری انجام بدم . حالا همه چی به نفع منه . اون نمی تونه بزنه زیرش و بگه به من که تمایلی نداره .. باید سریع دستامو بیارم بالا و بذارم رو دستش . اگه اون متوجه حرکتم شه ممکنه بترسه و واسه رعایت حال من خودشو کنار بکشه . من باید خیلی مراقب باشم . دیگه نتونست بیشتر صبر کنه ...
    پارسا که اصلا مونده بود چیکار کنه ... زن داداش دستاشو سریع آورد جلو .. کف دو تا دستاشو گذاشت پشت دست پار سا و اونو به سینه اش فشرد ... پارسا یه لحظه مثل آدمای گیج و منگ شده بود .. نمی دونست چیکار کنه ... حس فرار یا موندن , نه می تونست دستشو عقب بکشه و درش بیاره و نه اونو به سمت جلو حرکت بده ... فشار دست توسکا روی دست پارسا زیاد شده بود و با حرکات اون دو تا دست رو سینه ها می گشت . حالا دیگه پارسا کاملا متوجه شده بود که توسکا هم دیوونه وار تشنه بودن با اونه ... وقتی کمی دستای زن داداششو شل شده دید با حر کات دستای خودش روی سینه اون سکان کارو توی دست خودش گرفت ... ادامه دارد ...

  11. #11
    خــــــــــواهــــر.. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۱

    توسکا آروم آروم دستای خودشو کنار کشید .. دوست داشت حس کنه حس پاسا رو که با چه شوق و تمنایی نیاز خودشو از راه لمس سینه هاش به تمام بدنش انتقال میده . نه پارسا جرات اونو داشت که سکوتو بشکنه و نه تو سکا . هر دو پر از نیاز بودند . اما نمی دونستند که با کدوم کلام می تونن این حس نزدیکی رو داغ و داغ ترش کنن . با چه واژه ای میشه به هم نزدیک ترشد . و هر دوی اونا حس می کردند که گاه سکوت بهترین راه نزدیکی آدما به همه . وقتی که واژه ها در یه زمانی ممکنه باعث فرار آدما از هم شه گرمای عشق و هوسه که می تونه کلمات رو به هم و به آدما نزدیک کنه تا در نقطه ای که دیگه فاصله ها شکسته شد تابو ها شکسته شد فقط و فقط این هیجان باشه که بتونه نقش اصلی رو بازی کنه و تصمیم گیرنده باشه .
    پارسا لباشو گذاشته بود پس گردن توسکا و اونو به آرومی می بوسید .. و زیر گلو شو صورت و گونه هاشو ... و حتی لباشو .. با یه نرمش خاصی تمام این کارا رو انجام می داد . کف یه دستشو به کمی پایین تر از سینه اش رسوند .
    ضربان قلب توسکا به حدی رسیده بود که انگار کف دست پارسا رو قلقلک می داد . پسر وسط بدنشو با شدت بیشتری به دامن زن داداشش می مالوند ...
    تنها صدای نفس زدنها و آه کشیدن های اونا بود که این سکوت رو می شکست . ناله هایی که بیشتر از طرف توسکا بوده و دوست داشت که پارسا زود تر بر هنه اش کنه . هیشکدوم از اونا دوست نداشتند که چیزی به نام آشنایی و رابطه فامیلی مانع این حرکت اونا شه . اونا فقط می خواستند در رود خانه هوس حرکتی رو به جلو داشته باشند تا به انتهای آن برسند . برای اونا میوه ممنوعه ای وجود نداشت .. پارسا می دونست که اون زن دیگه کاملا آماده شکار شدنه .. تسلیمه . کاملا تسلیم ..
    آخرین دگمه بلوز توسکا رو که بین شکاف سینه هاش قرار داشت بازش کرد تا بتونه راحت تر لمسش کنه .. شونه های لخت و سفید زن اونو به حد جنون وسوسه اش کرده بود . و اون حالا با لباش اون شونه ها و بازو ها رو غرق بوسه اش کرده بود .
    توسکا با چشایی بسته در دنیای آرامش و سکوت سیر می کرد .. فقط هر چند لحظه در میون چشاشو باز می کرد تا دستای برادر شوهرشو ببینه که همچنان رو سینه هاش قرار داره . داشت به این فکر می کرد که سوتینشو پایین بکشه که دستای پارسا کاملا به سینه های بر هنه اش بچسبه که دید خود پار سا این کارو انجام داده . منتظر بود که اون دستا بره رو سینه هاش .. ولی پارسا دست راستشو رو سینه راست توسکا قرار داد و جفت لباشو گذاشت رو نوک سینه چپش .. نوک سینه توسکا قلنبه و تیز شده بود و پارسا با هوس و خیلی نرم اونو می کشید طوری که توسکا بی اختیار صدای ناله هاشو بالاتر برده بود .
    بلوز و سوتین توسکا حرکتی رو به پایین داشت و تا به کمرش رسیده بود . حالا او از نیمتنه لخت شده بود. چیزی به نام گناه واسه اونا مفهومی نداشت . همه چیز در آتش هوس خلاصه می شد . آتشی که هر دو شون می خواستن درش بسوزن و خاکسترشن . هر دوشون چند بار تا مرز شکست سکوت پیش رفتند ولی ترجیح دادند که حرفاشونو بذارن پس از شکست کامل طلسمی به نام هوس ..
    پارسا زن داداشو به سمت خودش بر گردوند و روبروش قرار گرفت . اونو طاقبازش کرده بود . دستاشو به دو سمت باز کرده و دامنشو به آرومی پایین کشید . و بلوز و سوتینشو هم به آرومی از سمت پاهاش در آورد . توسکا کمرش رو تشک بود و پارسا روش قرار گرفته بود در حالی که تنها تن پوش اونا یک شورت بود . توسکا حالا دوست داشت چشاشو باز کنه و چهره جذاب برادر شوهرشو ببینه . و پارسا برای لحظاتی مونده بود حرکت بعدیش چی می تونه باشه ..
    التهاب و داغی هوس, بدن سپید توسکا رو سرخ و سپیدش کرده بود .
    پارسا دستاشو دور کمر زن داداش حلقه کرد و لباشو رو لبای توسکا گذاشت .. و به شکلی خودشو بالا کشید که وسط بدنشون به هم بچسبه .
    توسکا لاپاشو باز کرد و پارسا با بر جستگی کیر داخل شورتش به کس توسکا فشار می آورد و در یه حالت چرخشی این فشارو ادامه می داد .
    شورت توسکا کاملا خیس شده بود ..
    زن چشاشو باز کرده ملتمسانه به پارسا نگاه می کرد . خیلی آروم سرشو تکون می داد و با نگاهش ازش می خواست که شورت اونو پایین بکشه .
    پارسا می دونست انتهای خطو . می دونست راهی که قدم درش گذاشته یه راهیه که نمیشه به عقب رفت . باید به مقصد می رسید .
    لبای توسکا باز شده و با سکوت لباش التماس می کرد .
    پارسا دوست داشت بازم اونو بیشتر و بیشتر بسوزونه هر چند خودشم غرق آتیش بود . دستاشو رو شورت توسکا قرار داد و اونو به آرومی سمت پایین کشید .. چه کس ناز و سپبد و کوچولویی داشت !.... ادامه دارد ...

  12. #12
    خــــــــــواهـــــر.. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۱۲

    واسه یه لحظه نگاه آن دو تلاقی کرد . بازم هر دو شون ترجیح دادن که چیزی نگن .. فقط این بار با نگاهشون شروع به حرف زدن کردن .. تنها همینو حس می کردن که هیشکدوم دوست ندارن به عقب بر گردن .. دوست دارن در همین مسیر حرکت کنند و تا اون جایی که میشه تابو و تابو ها رو بشکنن .
    پارسا سرشو تکون داد ..
    و توسکا هم این اجازه رو به برادر شوهرش داد که لبخندشو ببینه . اونم به آرومی سرشو تکون داد ...
    پارسا سرشو گذاشت لای پای توسکا .. جفت لباشو غنچه کرد و اونو رو کس غنچه ای توسکا قرار داد و به آرومی شروع کرد به میک زدن اون .. دستاشو هم به سمت جلو برد و اونا رو به سینه های توسکا رسوند . سینه های تقریبا درشت و سفیدی که نوک تیز و قلنبه شون بیرون زده بود . لبای پارسا روی کس کوچولو و سفید توسکا قرار گرفته بود ...
    اون لحظه فقط به هیجان و لذت فکر می کرد به این که از لحظاتش نهایت استفاده رو بکنه .
    زبونشو یه دور, دور لبه های کس توسکا می گردوند و بعد یه دفعه اونو وارد دهنش می کرد ... آروم آروم سرعت میک زدنشو زیاد کرد .. زن خودشو کمی بالا کشید و دو تا دستاشو رو سر پارسا قرار داد و شروع کرد به کشیدن موهاش ... همین پسرو حشری تر می کرد به شکلی که فشارشو زیاد تر کنه . لذت می برد از این که می دید داره به زن داداشش حال میده ... خیسی کسشو میک می زد و اونو می خورد ... ولی هر لحظه حس می کرد که اون زن بیش از پیش داره حشری میشه و کنترلشو از دست میده ...
    توسکا پاهاشو مرتب به این طرف و اون طرف پرت می کرد و پارسا حس می کرد که باید فشارو زیاد ترش کنه و کارو یکسره کنه . توسکا حس می کرد که در همین حالت هم در یک قدمی ار گاسم قرار گرفته . فقط به لذت فکر می کرد .. به آغوش برهنه برادر شوهرش , به شیرینی گناه .
    پارسا شورتشو از پاش در آورده بود .. توسکا یه لحظه پای چپشو جمع کرد و اونو به وسط بدن پارسا رسوند ... دوست داشت با کیرش بازی کنه .. دوست داشت آبشو بیاره و حرکت اونو رو پا ها و بدنش حس کنه . چقدر از داغی کیر خوشش میومد ! به کف پا ی سردش حرارت و لذت خاصی می داد .
    پارسا یه کف دستشو گذاشته بود روی کس باد کرده زن داداشش و طوری بهش چنگ انداخت بود که صدای ناله های توسکا رو بالا برده بود .. حالا دیگه لباشو از روی کس بر داشته و دو تا انگشتشو کرده بود توش ...
    یک بار دیگه صورتشون روبه روی هم قرار گرفت و نگاهشون به نگاه هم افتاد . لبای پر عطش پارسا و توسکا باز شد و روی هم قرار گرفت . پسر خودشو بالا کشید . اما انگشتاشو توی کس زن داداشش به حرکت در آورده و به سرعت اونو می ذاشت داخل و می کشید بیرون . توسکا لباشو گاز می گرفت و سعی داشت صداش در نیاد . اما نمی تونست جلوی آه و ناله هاشو بگیره ... تمام تنش سست شده بود . حس کرد که کل بدنش در حال انفجاره ... یه حس گرمی رو توی اطراف کسش حس می کرد . سرعت حرکت انگشتان پارسا توی کسش لحظه به لحظه زیاد تر می شد . زن حس کرد که داغ داغ شده
    توسکا : آخخخخخخخخ .. وووووووویییییی نهههههههههه ....
    بالاخره سکوت رو شکسته بود . پارسا سرعت انگشتای توی کسو زیاد تر کرد .. حالت و گردش چشای توسکا به گونه ای بود که پار سا رو به خوبی متوجه این موضوع کرده بود که اون نزدیکه که ار گاسم شه . پسر به خوبی می دونست که چیکار کنه که زن حشری در همون حالت و روبه اوج قرار بگیره ....
    شروع کرد به بوسیدن زیر گلوش ... شونه هاشو غرق بوسه کرده بود . توسکا حس می کرد که داره ار گاسم میشه .... صدای ناله هاش بیشتر به گوش می رسید و طولانی تر شده بود . حس می کرد که یه آب گرمی داره ازش خارج میشه .پارسا خودشو بالاتر کشید . اون تصور کس کوچولوی توسکا با لبه های بر جسته اشو داشت و سر کیرشو به آرومی به کس توسکا فشار داد ... و زن حرکت نرم کیرو توی کسش به خوبی حس می کرد ...
    یک بار دیگه پارسا لبای زن داداششو قفل کرد .. و این بار سرعت حرکت کبرشو زیاد تر کرد .. غرق گناه و لذت اونا فقط به لحظه های بعد فکر می کردند . به این که چطور لذت بدن و به اوج لذت برسن . هر دو باور کرده بودن که این واقعیته که در آغوش هم قرار داشته دارن با هم عشقبازی می کنن .... ادامه دارد ...

  13. #13
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۳

    توسکا گرمای هوسو در عمق وجودش احساس می کرد . دستاشو دور کمر پارسا گذاشته پا هاشو دور پا ها و باسن پسر قفل کرده بود تا بیشتر بهش بچسبه .. برای لحظاتی پارسا حرکتش در کس توسکا رو آروم تر کرده بود ...خودشو رو تن زن داداشش می کشید .. شیرینی و سوزش لذت اونوبه یه عالم بی وزنی رسونده بود ... همراه با التهاب و طوفانی که در وجودش بود حس آرومی داشت . حسی که دوست داشت همچنان ادامه داشته باشه و اون همچنان در عالم بی خبری بمونه . بمونه و به همون لحظاتی که در اون قرار داره فکر کنه .. پارسا گردنشو خم کرد لباشو رو چونه توسکا قرار داد .. زن سرشو به آرومی بالا برد از این حرکت خیلی خوشش میومد . دوست داشت همچنان اسیر دستان و حرکت پار سا باشه .. پا هاشو باز کرد .. و دستاشو هم به شکل اون در آورد . حس می کرد که بعضی از این حرکات تکراری شده ولی می خواست غرق در این تکرار ها همچنان بمونه و بسوزه ..
    پار سا چشاشو باز کرده به صورت قشنگ توسکا نگاه می کرد . نگاه زن پر از التماس بود . التماس و التهاب لحظاتی که اونو آروم آروم به سمت ار گاسم می کشوند . ولی دوست نداشت که اون لحظات به همین زودی ها به پایان برسه . تداوم لحظه های شیرین هوسو می خواست . حس وجود گداخته ای رو داشت که در حال ذوب شدنه .این حال و حالتو به خوبی می دونست .. نتونست جلوی ار گاسم خودشو بگیره .. پنجه هاشو به بدن پار سا فشرد .. فقط به اون فکر می کرد .. به کیری که توی کسش حرکت می کرد و به سینه های برادر شوهری که به اون چنگ انداخته بود . حس ذوب و آب شدن در اون وجود داشت ...
    حرکت داغ رو لای پاش به خوبی حس می کرد .. لباشو به شدت گاز می گرفت .. دوست داشت با آخرین توانش به پارسا چنگ مینداخت ولی از این بیم داشت که نکنه اونم با این حس که توسکا ار ضا شده بخواد سریع تر کارو تموم کنه . می دونست که مردا وقتی که آبشون بیاد تا حدود زیادی آروم میشن ولی خیلی از زنا اونایی که عاشقونه خودشونو تسلیم می کنن با احساس خاصی بازم نوازش می خوان و در ادامه دوست دارن که یک بار دیگه هم بدن بر هنه شونو در اختیار کسی قرار بدن که با تمام وجود دوستشون دارن . ولی دستاش بی اختیار رفته بود رو شونه های پارسا .. پسر از این چنگ انداختن های زن داداش لذت می برد . به خوبی حس کرده بود که اون داره به نهایت هیجان می رسه . با فشار هر چه بیشتر انگشتای زن داداش , پار سا هم سرعت کیرشو زیاد تر کرده بود و اونو به سمت بیرون کس فشار می داد .. توسکا در یکی ازاین فشار ها بود که حس کرد داره ار گاسم میشه .. حس سوختن و ذوب شدن بیش از هر لحظه دیگه ای به سراغش اومده بود . دیگه به هیچی فکر نمی کرد جز به این که بتونه به آرامش برسه و با تمام وجودش از لحظاتی که روز ها براش صبر کرده و به اون فکر کرده بود لذت ببره .. به لحظاتی که از شب بله برون فکرشو به خود مشغول داشته و اونو یک رویا می دید . حالا این رویا براش شده بود یک واقعیت ...توسکا مدام سرشو از این طرف به اون طرف حرکت می داد ... بی اراده شده بود . آبش آروم آروم از نقطه ای که خودشم نمی دونست کجاست حرکتشو به طرف خروجی کس شروع کرده بود و مثل یک موج لذتشو به سمت اوج می کشوند .. و بعد اون موج با ار تعاش و التهاب آرومی به سمت پایین اومد . اون حالا جای آبی که ریخته بود آب پار سا رو می خواست ..
    این بار دستاشو دور کمر برادر شوهرش قفل کرد و نذاشت که اون حرکتی بکنه .. حالا دیگه به این هم فکر نمی کرد که آیا اون می خواد ادامه بده یا نه . فقط دوست داشت به اوج هیجان در این فاز از سکسش برسه ..
    اون گرما و داغی منی پارسا رو می خواست . می خواست که اونو در وجودش حس کنه ...
    و پسر هم دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره . زن لباشو گرد کرده بود .. و با هر جهش کیر پارسا چشاشو می بست و باز می کرد ... و پسر لبای زنو به آرومی میون لباش می جوید . چشاشو بسته بود و به پرشهای کیری فکر می کرد که می دونست هم خودشو به آتیش کشیده و هم زن داداش حشری خودشو ....
    و توسکا لذت می برد از این که اسیر پرشهای پی در پی کیر پارسا شده و خیلی هم ادامه داره .
    وقتی پارسا کیرشو بیرون کشید توسکا سرشو به سمت لاپاش خم کرد تا بتونه منی برگشتی از کسو ببینه . دستشو لای پاش قرار داد و با انگشتاش قسمتی از آب کیر پارسا رو جمع کرد و به طرف دهنش برد ... ادامه دارد ...

  14. #14
    خــــــــــواهـــــر.. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۴

    پارسا نگاهشو به زن داداشش دوخته بود و از این که اون چه جوری داره آب کیرشو با لذت می خوره و یه ملچ ملوچ حسابی راه انداخته بود لذت می برد . دوست داشت یه دنیا حرف عاشقونه سرشار از لذت و هوس تحویلش می داد ولی نمی دونست که از کجا شروع کنه ..
    توسکا هم همین حسو داشت . اون تازه حس می کرد معنای سکس و عشقبازی رو . هر گز تا به این حد از هوس و تمتع نرسیده بود ..
    و برای لحظاتی نگاهشونو به هم دوختند . نگاهی سر شار از عشق و دنیایی از حرف نگفته ... بازم نمی دونستن که به چه کلامی شروع کنن .
    پارسا لباشو گاز می گرفت وتوسکا نگاهش می کرد ..
    توسکا : پشیمونی ؟
    -توچی خانومی ؟
    توسکا لبخندی به لبانش آورد و گفت اگه می خواستم پشیمون بشم که این کارو نمی کردم . هر کسی مسئول کاریه که می کنه و حتما تشخیصش این بوده که بازم می تونه انجام بده ..
    پارسا : یعنی اگه بخوام بازم می تونم این کارو انجام بدم ؟
    توسکا : تا هر وقت که بخوای و اراده کنی . به هیچی دیگه نباید فکر کنی و فکر کن به خودمون . این که من کی هستم و تو کی هستی و چه نسبتی با هم داریم نباید مانع پیوندمون بشه . دوستت دارم پارسا . دلم می خواد صاحب اون چشای قشنگ فقط به من توجه کنه منو بخواد از من لذت ببره و منم بهش لذت بدم .. هر چی رو که می خواد من واسش تامین کنم ...
    توسکا با عشوه گری چشاشو خمار کرده لباشو گرد می کرد و خودشو به پارسا نزدیک می کرد و با این کاراش دل پسر رو برده بود ..
    -جاااااااااان عزیزم عشقم .. با این کارات نمی دونی چه آتیشی به خر من من می زنی ؟!
    -هنوز کجاشو دیدی ؟! این تازه اولشه . تو اگه با توسکا باشی معجزه ها ازش می بینی .
    زن کاملا سست شده بو .. وپارسا هم که کیرشو تازه سبک کرده بود حس می کرد که یک بار دیگه سرشار از هوس و نیاز و خواهشه ... این نیاز وقتی به اوجش رسید که توسکا سرشو روی کیر خم کرد و دهنشو به آرومی باز کرده جفت لباشو گذاشت رو کیر برادرشوهرش .... به خودش می گفت بالاخره شکارت کردم به هدفم رسیدم و نتونستی از دستم در ری . این همون چیزی بود که من می خواستم این نهایت خواسته و آرزوی من بود . جوووووووووون ... حالا تا می تونم حال می کنم . تلکا هم نمی تونه و نباید که تو رو از من بگیره و نه هیچ دختر دیگه ای ...تو فقط مال منی .. عشق منی عزیز منی .. دوستت دارم . دوستت دارم ....
    کیر پارسا توی دهن توسکا لحظه به لحظه دراز و کلفت تر می شد تا این که به نهایتش رسید ..
    -آخخخخخخخخ توسکا ... عشقم .. دوستت دارم ...
    و زن از شنیدن این جملات نهایت لذتو می برد ... پسر کیرشو آروم آروم از دهن زن داداش بیرون کشید ... توسکا لباشو باز کرد .. همچنان چشاش خمار بود و با حرکاتش نشون می داد که یه بوسه لب به لب و عاشقانه می خواد . پا هاشو به دوسمت باز کرد و لباشون رو لبای هم قرار گرفت و پارسا کیرشو باز هم گذاشت لاپای توسکا .. و دو تایی شون حریصانه لباشونو رو لبای هم می گردوندن .
    -توسکا تو مال منی فقط مال منی .. ناز منی .. دوستت دارم . همه چیزت مال منه . با تمام وجودم دوستت دارم و می خوامت .. می خوام همه جای بدنتو بخورم بلیسم ..
    -بخورش .. بلیس فقط مال توست عشقم .. عاشقتم .... باورم نمیشه .. باورم نمیشه که تو بغل تو باشم . فشارم بگیر . گازم بگیر . کبودم کن . بذار .. بذار پویا ببینه .. بذار بدونه .. وووووووییییییی خوشم میاد .... محکم بزن ... چقدر دوست داشتم چند دقیقه قبل حرف می زدم . جیغ می کشیدم می گفتم که من اسیر توام شکار توام . هر کاری دوست داری با من انجام بده . حالا دیگه خیلی راحت می تونم با هات حرف بزنم .. حالا می تونم همه اینا رو بگم ... می تونم .
    -آره بگو بگو عشقم .. می دونی که چقدر دوستت دارم .
    -چقدر خوشم میاد که تو این کلمه رو تکرار می کنی .. خودت رو بهم بچسبون پسر .. بغلم بزن ... بذار بسوزم . خاکسترم کن ....
    -بازش کن .. بازش کن توسکا .. می خوام خیلی آروم بکنمش تو ...
    -بیا عزیزم .. همش مال تو ...
    زن پا هاشو کاملا باز کرده بود و دستاشو هم دور کمر برادر شوهرش گذاشت . پارسا یک بار دیگه کیرشو تا انتها گذاشت توی کس توسکا .. پارسا حس کرد که حس تعلق خاصی به زن داداشش پیدا کرده و اینو هم می خواد که توسکا فقط برای اون باشه .. اما می دونست که این امکان نداره و پویا هم زنشو می خواد .... ادامه دارد ...

  15. #15
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۱۵

    پارسا ناله های توسکا رو که می شنید هیجانش بیشتر می شد ... و توسکا هم کاملا حس می کرد که آماده هست که یک بار دیگه ار گاسم شه ... کسش تشنه آب کیر پارسا بود و می دونست که اگه بار ها و بار ها از آب پارسا پر شه بازم جا داره .. بازم جا داره که اون آبو نوشش کنه ...
    پارسا : خیلی چشات خوشگله ...
    -ولی نه به خوشگلی چشای تو که هوسمو زیاد می کنه ...
    -دوستت دارم عشقم ..
    -جووووووون بگو .. بازم واسم حرفای قشنگ بزن . بگو توسکا رو دوستش داری . بگو که فقط مال منی عشق منی و منو می خوای ..
    -فقط تو .. فقط تو رو می خوام .. تو نازمنی .. نیاز منی .. همه چیز منی .. عشقمی ....
    -بازم بگو .. حس می کنم دارم اوج می گیرم . پر واز می کنم . دیگه همه چی برام حکم یه رویا رو داره ... یک رویای قشنگ و واقعی .. آخخخخخخخخخخ پارسا منو ببوس .. ببوس گازم بگیر ...
    کیر پارسا توی کس زن داداش گاه طوفانی و گاه آروم عمل می کرد . اون یه انگشتشو گذاشته بود رو سرسوراخ کونش و باهاش بازی می کرد ..
    -اوووووووووهههههه نهههههههه .. وقتی داری این کارو باهام می کنی دلم می خواد یه کیر دیگه هم می داشتی و می کردی توش ...
    -تو فقط رضایت بده ... به اون جا هم بعدا می رسم .
    -همه جای تنم مال تو . تو که می دونی هر کاری که دوست داری می تونی با هام انجام بدی .
    -ولی توسکا .. عزیزم خیلی تنگه ..
    -اون لحظه که میخوای بکنی توش برات گشادش می کنم . می ذارم لذت ببری . کیف کنی ...
    -می دونم خیلی تنگه و درد می کشی .. ولی حالا حس می کنم کست چقدر خیسه .
    -آخخخخخخخخخ گفتیا .. حس می کنم دوباره دارم ار گاسم میشم . با روش بازی کن ... همه جاشو بمال .. می خوام خیلی راحت حست کنم . جووووووووون .. چه حس خوبی به آدم میدی .. منو ببوس . ببوس .. لمسم کن .
    و پارسا این بار کف دستاشو گذاشت روئ سینه های نوسکا و با نوک سینه هاش بازی می کرد ... و کیرشو که این بار از پشت کرده بود توی کسش آروم آروم و بعد با سرعت می کرد توی کس و می کشید بیرون ..
    توسکا : آهههههههه نهههههههه .. ادامه بده ... باهاش بازی کن . دستتو بمالون روش .. هنوزم حس می کنم که دارم خواب می بینم . باورم نمیشه که تونسته باشم شکارت کنم ...
    پارسا : شکارم کردی یا شکار شدی ؟
    -شکار کردن تو خیلی سخته . کار هر کسی نیست . هنر می خواد .
    -خیلی بلایی زن داداش ...
    -تو که بازم داری اذیتم می کنی ... من حالا اسیر توام . معشوقه توام . عشق توام . هر کاری که دوست داری می تونی با من انجام بدی . هر جوری که دوست داری می تونی ازم لذت ببری . جوووووووون . به من بگو چرا این جوری شدم پارسا ؟! چرا هرچی بیشتر باهام ور میری بیشتر می خوام و بیشتر لذت می برم ..
    پارسا : نمی دونم . من که فرقی با سایرین ندارم . توسکا : وا یه حرفی می زنی که انگار من با مردای زیادی بودم -حالا به دل نگیر ممکنه طرز حرف زدن من این طوری بوده .
    پارسا یه پای توسکارو انداخت رو شونه هاش . در این حالت کس توسکا باز تر نشون می داد ولی پارسا که یه قسمت از تن زن داداششو رو دوشش حس می کرد خودشو جلو کشید تا با سرعت و هیجان بیشتری کیرشو توی کس توسکا بکنه و بکشه بیرون ...
    -پارسا جونم دارم آتیش می گیرم . هلاکتم .. محکم تر .. بکوبون .. هر وقت ازت خواستم که خالیش کنی داخل این کارو انجام بدی
    -اگه این کارو نکنم چی ؟
    -خب اون وقت دیگه باهات قهر می کنم ...
    توسکا : قهر می کنی و میری دنبال یکی دیگه ؟
    -این چه حرفیه که تومی زنی عشقم -شما مردا ؟!
    پارسا : شما زنا از این حرفای تحریک کننده به سمت بقیه می زنین که ما مردا رو می کشونین سمت زنای دیگه .. توسکا متوجه شد که کمی زیاده روی کرده . با این که حسادتش گل کرده کمی هم عصبی نشون می داد .......دوست داشت پارسا فقط فانتزی سکس با اونو توی فکرش داشته باشه و در واقعیت هم اون تنها دوست دخترش باشه ..
    -داره میاد عشقم داره میاد .. اوخ چه کیفی داره . ولم نکن ... می خوام حال کنم . چقدر تو حریصی . تموم شدم .. تموم کردم ... وااااااایییییی کسسسسسسم ... خیلی آب می خواد .. دوست دارم با عشق خالی کنی توش .. منتظرم ... می خوام کونمو جرش بدی ... کس و کونم هر دو تا رو خونینش کنی ...
    -بگیر که اومد ..
    -چه عجب نگفتی زن داداش
    -اتفاقا داشتم می گفتم جلوشو گرفتم ..
    -دارم خالی میشم .. تو هم خودت رو خالی کن ..... ادامه دارد ...

  16. #16
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۶

    پارسا دستاشو دور کمر توسکا قفل کرد و کیرشو در انتهای کس نگه داشت .. سر هریک رو گردن طرف قرار داشت توسکا هم دستاشو دور کمر برادر شوهرش حلقه زده و پس از این که ار گاسم شد پارسا بازم به نرمی آبشو توی کس زن داداش خالی کرد ... لحظاتی بعد توسکا به آرومی چشاشو باز کرد و خودشو از پارسا جدا کرد .. دستاشو گذاشت دو طرف کونش و اونا رو به دو سمت بازشون کرد ...
    -هر کاری دوست داری با هاش بکن ..
    سوراخ ریز کون زن داداش توجه پارسا رو به خودش جلب کرده بود . ..
    -یعنی منظورت اینه که ....
    -آره بذار تو کونم . دلم می خواد درد بکشم . جیغمو در بیاری . حست کنم . دوستت دارم ... بکن کونمو ...
    پارسا تا می تونست سوراخ کون توسکا رو کرم مالی کرد طوری که اون قسمت دیگه دیده نمی شد ...
    زن در حالی که بالشی رو گذاشته بود بین دندوناش و پنجه هاشو به هم می فشرد حس کرد که تحمل درد براش خیلی سخته و دلش داره از جاش در میاد . نفسش بند اومده بود .. نزدیک بود پشیمون شه از این که به پار سا گفته بود کونشو بکنه ولی نمی تونست دیگه ضعف خودشو نشون بده ..
    پارسا هم می دونست که با این که خیلی داره مدارا می کنه ولی شکستن پلمب کون توسکا خیلی درد آور و سخته .. وقتی کمی بعد سر کیرشو فرستاد توی کون زن داداش و دیگه تثبیتش کرد آروم گرفت . حرکتی نکرد تا توسکا طعم کیرو توی کون خودش به خوبی احساس کنه و خودشم از این که داره یک کون تنگو می کنه لذت ببره پارسا زیر گوش توسکا به آرومی گفت
    -می دونم خیلی درد کشیدی باید منو ببخشی ...
    و توسکا هم در حالی که نفسش بند اومده گفت تو هم باید منو ببخشی اگه به تو خوش نگذشته . سعی می کنم دفعه دیگه جبران کنم . اگه می تونی هر چند لحظه یه تکونی به کیرت بدی بد نیست .. دوست دارم این درد شیرین رو بچشم .. جوووووون .. فقط مال توست . فقط به تو کون میدم ... لباتو می خوام . منو ببوس ...
    توسکا سرشو بر گردوند و پارسا لباشو رو لبای اون قرار داد . برای دقایقی بعد حرکت کیر توی کون کمی روون تر شده بود .. پارسا با این که فوق العاده از کردن کون توسکا لذت می برد ولی این بار توی کون بیش از چند قطره نتونست خالی کنه اما در واحدی دیگه قلب دیگه ای به خاطر پارسا می تپید .. دلی که مضطرب بود و این نگرانی و نیاز رو با نوعی حجب و حیا آمیخته بود .. همین حیایی که مانعش می شد که بخواد حرکاتشو مشخص تر کنه .. و با گامهای سریع تری بره به سمتی که می خواد و آرزوشه ... نمی دونست باید چیکار کنه ... از این می ترسید که توسکا هم همین افکارو داشته باشه . وقتی به خود اومد که متوجه شد ساعتها در فضای آپارتمانش راه رفته و فکر کرده بدون این که به نتیجه ای برسه ... تلکابار ها تصمیم گرفته بود که به توسکا یا پارسا زنگ بزنه .. اما هر بار یه عاملی مانعش شده بود ... اگه توسکا بفهمه ... اگه پارسا حس منو بفهمه .... برادرشوهرش حالا داره چیکار می کنه ... بهتره برم یه سری به توسکا بزنم که اون خیال بد به سرش نزنه . اون اگه بخواد بره پیش پارسا اون وقت دیگه کاری ازم بر نمیاد ....
    تلکا خودشو رسوند به واحدی که توسکا و شوهرش پویا درآن زندگی می کردند .... هرچی زنگ در آپارتمانو زد جوابی نشنید .. نگران شد ... از چند طبقه پایین ترصدایی به گوشش رسید ... صدای باز شدن در و به آرومی بسته شدن ..دلش هری ریخت پایین .. انگار یه چیزی بهش می گفت که توسکا از اون خونه اومده بیرون ... حس حسادت زنانه اش تحریک شده بود ... من باید اون قدر همین جا وایسم تا بر گشتن اونو ببینم . یعنی ممکنه همین الان رفته و بر گشته باشه ؟ خودشو کشید سمت در ... ممکنه اشتباه کرده باشم ؟ نه ... پس کی می تونسته باشه ... شایدم پارسا همین جوری درو باز کرده باشه ... یه لحظه متوجه حرکت آسانسور شده بود که از طبقه دوم میومد ..خیلی آروم چند تا پله بالاتر رفت و سعی کرد در جایی قرار بگیره که جاریش اونو نبینه ...
    در آسانسور باز شد ..تلکا خودشو کنار کشید ..واااااااییییییی خدای من ... این چه جوری خودشو ساخته .... لعنت بر تو زن ... و لعنت بر من که دارم چوب خجالتمو می خورم . کاش می تونستم چهره توسکا رو به خوبی ببینم .. می تونستم متوجه شم که در چه شرایطی بوده .. توسکا بر گشت خونه شون .. خودشو انداخت رو تخت .. از پارسا خواسته بود که شبو بیاد پیشش بخوابه و پارسا هم پذیرفته بود .. خودشو به دمر رو تخت انداخته وسط بدنشو رو تشک می کشید و به یاد دقابقی پیش و تصور چند ساعت بعد لذت می برد . دیگه از یاد تلکا غافل مونده بود .. . و تلکا زنی که مدتها قبل از اومدن توسکا در اندیشه این بود که چه جوری می تونه با برادر شوهرش جور شه و شرم خاصش نمی ذاشت که اقدامی بکنه خیلی آروم راه واحدشو در پیش گرفت ... شاید هیچی نشده باشه ... شاید هیچ اتفاقی نیفتاده باشه ... پارسا این جوری نیست .. ولی اون زن یک شیطانه ... خب منم می خوام باشم ... زندگی یعنی رقابت اگه نجنبی می جنبن .. اگه شکارش نکنی شکارش می کنن ... من برم به پارسا چی بگم ؟!.. از چه راهی وارد شم ... باید بر خودم مسلط باشم ... اولش با بی خیالی وارد میشم .. می دونم چیکار کنم .. ولی ادامه اش چی ؟! خیلی سخته .. اما خواستن توانستن است .... ادامه دارد ...

  17. #17
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۷

    تلکا اعصابش خرد بود .. داشت با خودش فکر می کرد که چه جوری می تونه متوجه شه که توسکا چه مدت زمانی رو بوده پیش پارسا .. یعنی احتمالش هست که اونا با هم کاری کرده باشن ؟ یعنی ممکنه ؟ حال و حوصله اینو که بره جلو آینه رو نداشت ... ولی واسه این که از جاری خودش عقب نمونه مجبور بود که یه دستی به سر و صورتش بکشه .
    حالا چه جوری برم پیش اون .. چی بهش بگم ..... چه جوری می خوام بفهمم که اونا با هم کاری کردن یا نه ... نه نمیشه نمیشه ...چه جوری می تونم اونو بکشونم به سمت خودم . اگه بخواد یه کاری با هام بکنه من چه واکنشی نشون بدم ... این که بخوام در تصورات خودم پار سا رو واسه خودم داشته باشم با این که بخوام اونو در واقعیت داشته باشم و اون تصورات یه شکل واقعی به خودش بگیره از زمین تا آسمون تفاوت داره و من نمی تونم هضمش کنم ... اگه اون یه فکر دیگه ای بکنه ؟. اگه اون با توسکا نبوده باشه ؟.. اما اگه بوده باشه؟ ... حالا من چی رو بخوام ؟!... اگه اون با زن داداشش سر کرده باشه پس می تونه منو هم بخواد .. ولی من دوست ندارم که اونا با هم کاری کرده باشن .. اگه هم کاری نکرده باشه پس ممکنه با منم نتونه کاری انجام بده ...
    صورتش کاملا سرخ شده بود ... نمی تونست بر اعصابش مسلط شه .. تلکا!.. دیوونه دیگه فرصت بهتر از این گیرت نمیاد .. باید یه کاری کنی که بتونی همین امشب قال قضیه رو بکنی ... آخخخخخخخ نهههههههه ..نهههههههه من نمی تونم ..نمی تونم .... همین الان میرم در خونه شونو می زنم ...
    برای یه لحظه تصمیم گرفته بود که بره به سمت خونه پویا و توسکا ..ولی بازم به یادش اومد که اگه این کارو بکنه تمام نقشه هاش نقش بر آب میشه .. اون وقت ممکنه به گوش پار سا برسه و اون هم نخواد که ببیندش .
    بهتره مستقیما برم سمت پارسا ... می تونم این بهونه رو داشته باشم که چیزی لازم داره یا نه ...
    به سمت واحدش رفت .. وقتی دستشو رو زنگ گذاشت قلبش به شدت می تپید ... . وارد خونه شد ...
    پارسا از دیدنش اونم با این شکل و شمایل تعجب کرده بود . اون خودشو درست به شکلی آراسته بود که انگار می خواست بره به مهمونی .. شایدم رفته بود و اون نمی دونست ...
    -زن داداش بفر مایید ...
    تلکا هم بدون این که جمله دیگه ای رد و بدل کنه روی کاناپه نشست ...
    -خواستم ببینم حالا که تنهایی اگه چیزی لازم داری من هستما ... سعی کن غذای آماده نخوری ..می دونم درس داری و دیگه نمی رسی آشپزی کنی ...
    یه لبخندی گوشه لبای پارسا نقش بست .. واسه لحظاتی فکرش رفت پیش توسکا ... اما رو این زن داداشش حساب دیگه ای باز کرده بود ... ولی ترکیب زیبایی و متانت خاصی که داشت اونو دست نیافتنی نشون می داد . پارسا داشت به این فکر می کرد که اگه اون بدونه که اون و توسکا با هم رابطه داشتن چی میشه اون وقت .. .. یه لحظه شم زنانه تلکا اونو به این فکر انداخت که واکنش پارسا رو ببینه وقنی که از توسکا حرف می زنه ... دودل بود که حرفشو چه جوری شروع کنه ...
    تلکا : راستی من داشتم میومدم این جا توسکا رو دیدم ...
    پارسا دیگه اینو می دونست که توسکا امکان نداره در مورد خودشون چیزی گفته باشه ... اما از یه چیزی تعجب کرده بود .. اون که حدود یک ربع پیش رفته بود ولی تلکا گفت وقتی که داشته میومده اونو دیده .. یعنی اونا داشتن در مورد چی با هم حرف می زدن؟! .. اگه توسکا می دونسته که تلکا داره میاد اون جا چرا حساسیت نشون نداده .. چرا یه تماسی با اون نگرفته وقتی که داشته با تلکا خداحافظی می کرده ... نه امکان نداره حرفی زده باشه ... تلکا متوجه تغییر حالت پارسا شده بود ...
    -مانتوتو در می آوردی .. چای می خوری یا نسکافه ؟.
    -با چای موافقم ... ولی باشه من خودم ردیف می کنم ..
    -زن داداش اول مانتوتو در آر راحت باشی .من خودم برات میارم ... تلکا از جاش پا شد و رفت مانتوشو به جالباسی گوشه پذیرایی آویزون کنه که یهو چشمش به اتاق خواب افتاد ... یه نگاهی به به دور و بر تخت پارسا انداخت ... به ناگهان یه چیزی نظرشو جلب کرد ... یک سوتین بود ..انگار فکرش از کار افتاده بود .. یعنی مال کی می تونه باشه ؟ مال دوست دخترشه ؟ خواهرشوهرش پریسا جا گذاشته ؟اصلا چه معنی داره ؟! یا مال توسکاست؟ ...
    سریع اونو بر داشت و گذاشت توی جیب مانتوش .... حالا من چه جوری بفهمم که این جا چه خبر بوده؟! ... پارسا چه عکس العملی نشون میده اگه بفهمه که من همه چی رو می دونم ؟! یعنی اونا با هم عشقبازی کردن ؟ نباید این قدر بد بین باشم . ..
    پارسا هم به این فکر می کرد که اگه تلکا بخواد در مورد توسکا بپرسه چی بهش بگه ... یعنی اون به جاری خودش چیزی گفته ؟!.. امکان نداره .. اولا اونا هنوز تا اون حد صمیمی نیستند و تازه اگرم بودن این مسئله کوچیکی نبود که بخواد عنوانش کنه . پای آبروی خانوادگی و حیثیت و زندگی خودش در میون بود ... ..
    پارسا با چای و شیرینی بر گشت ...
    تلکا : نگران نشون میدی پارسا جون ... ببینم ناهار خوردی ؟
    -هنوز ناهار ؟!
    تلکا در حالی که لباشو می جوید و با خونسردی به گوشه ای خیره شده بود گفت خودت درست کردی ؟ آخه می دونم تو خیلی کم حوصله ای ...
    -زن داداش توسکا واسم ردیف کرد ... ادامه دارد ...

  18. #18
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۸

    تلکا : دستش درد نکنه .. نمی دونم اون آشپزیش خوبه یا نه ولی اگه کار داشتی از این به بعد به خود من بگو ...
    پارسا : مثل این که عجله داری و می خوای بری ... خیلی سخت می گیری تلکا جون تلکا : خوبه حالا تو داری صمیمی تر میشی منم مانتو مو در میارم ..
    -متوجه نمیشم ...
    -چه می دونم ! آخه یه جوری میگی زن داداش که آدم فکر می کنه که بین ما کلی فاصله هست ...
    تلکا وقتی این حرفو بر زبون آورد صورتش از خجالت سرخ شد . از یک طرف به خاطر موضوع سوتین عصبی بود و از طرفی هم واسه بی پروایی خودش شرم داشت .. پارسا اضطراب خاصی رو در چهره تلکا می دید . حس می کرد که می خواد یه چیزی بگه ولی از گفتن اون خجالت می کشه یا تر دید داره .. و تلکا می خواست یه حرفایی بزنه که ریسک بود .. اگه اشتباه کرده باشه و اون سوتین مال کس دیگه ای باشه و اونم بی خود و بی جهت توسکا رو متهم کرده باشه چی ؟ اون وقت دستش رو میشه ... بذار بشه .. بذار اون بفهمه که من چه احساسی نسبت بهش دارم . ولی باید از خجالت آب شم . چه جوری می خواد به من ثابت کنه که اون سوتین مال توسکا نیست . اگه من و جاری منو رو در روی هم قرار بده و من نتونم چیزی رو ثابت کنم چی ؟ مجبورم ریسک کنم ... پنجاه پنجاه ... جنایت و مکافات از داستایوسکی ... اون جا کارآگاه یه جورایی قضیه واسش روشن بود ...
    پارسا : حالت خوب نیست ؟ اگه می خوای می تونی همین جا رو تختم استراحت کنی -همون جایی که توسکا خوابیده بود؟ ..
    تلکا وقتی این حرفو زرد عرق سردی رو پیشونیش نشست .. حس کرد که رنگش تغییر کرده ..یه لحظه نگاهشو به پارسا دوخت و متوجه شد که اونم در یه نگرانی و تشویش خاصی به سر می بره ...
    پار سا با صدایی لرزان گفت چی شده مگه توسکا چیزی گفته ؟ من سر در نمیارم ... تلکا حس کرد که باید بازی رو ادامه بده .. شم زنانه اون متوجه این نکته شده بود که داره می زنه توی خال ... اگه ول می کرد دیگه نمی تونست موفق شه . دستش رو می شد و اون وقت باید عقب نشینی کرده برای همیشه دور پار سا رو قلم می گرفت ..
    -گفته به من که اگه داری میری پیش پارسا یه چیزی اون جا جا گذاشتم براش ببرم .. پار سا بیشتر تر سیده بود ..
    -اون که چیزی جا نذاشته . برم ببینم کیفش کجاست ..
    سریع خودشو از تیر رس تلکا دور کرد ... حتی به این حرف اون توجهی نکرد که می گفت نمی خوای بشنوی چی جا گذاشته ؟ ..
    لعنتی .. یعنی همه چی رو رفته به تلکا گفته ؟ خواسته کلاس بذاره ؟ دیگه نمی دونه که این جوری آبروی من میره ؟ بی شخصیت میشم ؟ خودش چی ؟! یعنی اونا این قدر با هم صمیمی ان ؟
    تلکا از جاش پا شد . تقریبا می تونست حدس بزنه که جریان چیه . اون رفته برای توسکا زنگ بزنه ببینه که چی گفته ...
    به دنبال پارسا رفت ...
    -پارسا جون از خود من بپرس . چرا می خوای واسه زن داداشت زنگ بزنی . چرا این قدر نگرانی ؟
    رسیده بود به سخت ترین قسمت کار ..
    سوتینو از جیبش در آورد و گفت اینو جا گذاشته بود ... ما با هم خیلی صمیمی هستیم پارسا نفسش در نمیومد . قدرت فکر کردن نداشت ..
    -خب که چی ؟! چه ربطی به من داره ..
    -ببین من و اون با هم خیلی صمیمی هستیم .. اون بهم گفته که از این جریان چیزی به تو نگم ..
    -امکان نداره ..
    تلکا لحظه به لحظه به سمت باوری نزدیک می شد که برادر شوهر و جاریش با هم بودند . گفت امکان نداره .. پس یه چیزی بوده ...
    پارسا : اگه این طوره که میگه .. اگه این افکار شومی که در سرت داری درست باشه پس تو چرا این حرفا رو داری بهم می زنی ؟ پس واسه چی داری به توسکایی که بهت اعتماد کرده نارو می زنی ..
    -ببین پارسا من دلم می سوزه .. نمی خوام که یه مشکلی پیش بیاد صمیمیت و رابطه گرم خانوادگی ما از بین بره .
    -اون می تونست واسه خود من زنگ بزنه ...
    -حالا قسمت این طور بود .. حتما فکر کرده بود که منم مث اونم و این جوری خواسته بود منو از میدون به در کنه ..
    -شما که با هم خیلی صمیمی هستین .
    -تو یک زنو نمی شناسی ..
    -یعنی زنا در رفاقت هم به هم خیانت می کنن ؟
    -اون فکری که تو می کنی اشتباهه ..
    -ازت انتظار نداشتم ..
    -اومدی اینا رو بهم بگی ؟ یا مثلا می خواستی بهم کمک کنی ؟ تلکا ازت خواهش می کنم در این مورد به کسی چیزی نگی ..
    -اتفاقا منم می خواستم این خواهشو ازت بکنم .. نمی خوام توسکا بفهمه که من در این مورد با تو حرفی زدم .. ولی واقعا متاسفم ..
    پارسا مات مونده بود .. گیج شده بود .. سر در نمیارم چرا .. چرا توسکا از تلکا خواسته سوتینو واسش بگیره ... اون فکرشو نکرده که من متوجه شم ؟ یعنی به تلکا حسادت می کرده ؟ چه حسادتی ؟! ممکنه فکر می کرده که تلکا هم ممکنه نظر خاصی بهم داشته باشه ؟ ممکنه ؟ سر در نمیارم . اصلا متوجه نمیشم . ... ادامه دارد ...

  19. #19
    خــــــــــواهـــــر.. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱۹

    پارسا : اون جوری که تو فکر می کنی نیست .باور کن تلکا .. نمی دونم توسکا بهت چی گفته . حتما داشته واست کلاس می ذاشته . خواسته میونه من و تو رو با هم بد کنه .. -همه چی رو واسم تعریف کرد ..
    تلکا مونده بود که چیکار کنه .. خشم و حسادت سبب شده بود که نذاره تصمیم بگیره ... خشم از این که پارسا با توسکا بوده و حسادت از این که اون دوست نداشت که اون زن تازه وارد بیاد و رودستش بلند شه . نمی دونست چیکار کنه ... چه جوری پارسا رو متوجهش کنه که اونم مثل توسکا تمایل داره ...
    پارسا دست تلکا رو گرفت و اونو به زور روی کاناپه نشوند ...
    -بشین الان میام چایت سرد شد .. یکی داغشو میارم ...
    وقتی بر گشت زن داداششو با یه چهره جدید دید ... یه روژ و سایه چش و کمی دستکاری رو صورت و حالت مو هاش اونو جذاب ترش کرده بود .. پارسا خودشو زده بود به بی خیالی ....
    یعنی اونم اومده تا پا جای پای توسکا بذاره ؟ هرچه به مغزش فشار می آورد کمتر به نتیجه می رسید ..
    -میگم تو به جای این کارا چرا دوست دختر نمی گیری ؟
    یه لحظه نگاه پسر با نگاه زن داداشش تلاقی کرد و برای ثانیه هایی چش تو چش هم دوختند ..
    -ببینم چیزی گفتی ..
    -گفتم چرا دوست دختر نمی گیری ؟
    -ببینم تو از طرف مادرم تعقیبم می کنی ؟
    به تلکا بر خورد . بغض کرد ... سرشو انداخت پایین ... هر چی خواست یه چیزی بگه نتونست .
    زن خیلی آروم گفت
    -می دونی اگه پویا بفهمه چی میشه ؟ ! و بقیه خونواده ....
    پارسا با خودش گفت ..
    تو هم خیلی خوشگل و ناز و خوش اندام و خواستنی هستی .. با یه میکاپ ساده فوق العاده زیبا تر میشی ... فقط موندم چه جوری قاپ تو رو هم بدزدم ... هم این که باهام جور میشی و هم این که یه جورایی هم ازتوطئه احتمالی تو خلاص میشم . باید تلاشمو بکنم ...
    پارسا یه وجه اشتراکی رو بین اون و توسکا حس می کرد . یه خواسته ای که لحن گفتار و حرکات اونا رو به شکل خاصی در آورده بود .اما اون شیطنتی که در توسکا وجود داشت پارسا رو دلیر تر کرده بود و از طرفی توسکا هم یکی دو چشمه اومده بود .. یه حسی به پارسا می گفت که تلکا منتظر اشاره اونه .... الان بهترین وقتیه که میشه یه کاری کرد . اگه فضا عوض شه صحنه تغییر کنه دیگه مشکل بشه کاری کرد ... و تلکا هم به این فکر می کرد که چه جوری ادامه بده ؟! آیا ممکنه پارسا به نحوی از اون دلجویی کنه که کارو بکشونه به همون فضایی که پارسا و توسکا در آن قرار داشتن ؟ انگشتای پارسا رو , رو موهای سرش حس می کرد و بعد وقتی اون انگشتا با پوست سرش تماس گرفتند حس کرد که برق لذت تمام وجودشو گرفته ... یه حس عجیبی پیدا کرده بود ... یه شور و اشتیاقی دور سینه هاش .. زیر نافش و دور و بر واژن و ناحیه کسش ...
    -تلکا ..من دوستت دارم . باور کن اصلا نمی خواستم ناراحتت کنم .. اصلا قصد آزردنت رو نداشتم . تو که می دونی خاطرت چقدر واسم عزیزه . من و تو باید به مشکلات هم برسیم ... اگه تو کار هم یه ایرادی هست به هم تذکر بدیم . هوای همو داشته باشیم ..
    آروم آروم سر تلکا رو به طرف شونه اش کشوند .. کاری کرد که اون راه فراری نداشته باشه جز این که سرشو رو شونه پارسا قرار بده صورت راست تلکا رو شونه چپ پارسا قرار داشت و پسر با دست چپش مو های سر زن داداششو نوازش کرده و دست راستشو به آرومی رو صورت چپش قرار داده بود ...
    برای دقایقی سکوت کرده بودند . تلکا می ترسید نگران بود که نکنه پار سا تپش شدید قلبشو بشنوه .
    و پارسا هم این نگرانی رو داشت که نکنه یه جای کار تلکا از آغوشش فرار کنه ..
    پارسا: ببینم هنوزم ازم دلخوری ؟
    -نمی دونم . ازت انتظار نداشتم ..
    -آخه منم ازت انتظار نداشتم که تو این جور بخوای ...
    -ادامه نده . تقصیر من چیه جاری من از سیر تا پیاز همه چی رو واسه من تعریف کرده . من که گناهی ندارم . من که بهش نگفتم برام تعریف کن ...
    پارسا می خواست یه سوالی ازش بکنه ولی نمی دونست درسته یا نه .. احتمال داشت تلکا دستشو بخونه .. شایدم دوست داشت که پارسا همچین کاری بکنه ....
    -پارسا چیزی می خوای بگی ؟
    -راستش می خواستم یه چیزی بپرسم گفتم شاید ناراحت شی ..
    -نه بزن حرفتو ...
    - البته جسارت نشه . این فقط یک پرسشه . می خواستم بگم تو اگه جای توسکا بودی اینا رو واسه جاری خودت تعریف می کردی ؟
    یک لحظه تمام بدن تلکا لرزید ...
    پارسا متوجه این تغییر حالتش شد .. تلکا سرشو از رو شونه پارسا برداشت .. پسر یه لحظه ترسید .. زن داداش تو چشای پارسا نگاه کرد ... یه دقیقه ای تو چشای هم نگاه می کردند . انگاری فکر همو می خوندند .. یک آن لباشون به سمت لبای طرف حرکت کرد .... ادامه دارد ...

  20. #20
    خــــــــــواهر .. مـــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۰

    و این شروع یک رابطه تازه بین اونا بود .هردو شون سعی داشتن با تمام وجود عشقشونو در بوسه نشون بدن . پارسا هم هیجان رابطه با زن داداششو داشت و هم این که می خواست کاری کنه که اون واسش درد سر درست نکنه ولی حالا به تنها چیزی که فکر می کرد بر هنه کردن تلکا بود . دستشو قرار داده بود پشت گردن تلکا و انگشتاشو به آرومی روی کمر زن داداشش می کشید . بلوزشو در آورد و سوتینشو هم باز کرد ....
    تلکا خودشو کاملا تسلیم اون کرده بود . دیگه به غرور و متاهل بودن خودش فکر نمی کرد ... فقط به هوس فکر می کرد به هماغوشی با پارسا که تا قبل از اومدن توسکا اونو در حد یه فانتزی می دونست اما از وقتی که دیگه تنها عروس خونواده نبود حس کرد که در این راه واسش یه رقیب پیدا شده ... رقیبی که بالاخره تلکا رو شکست داده پیشدستی کرده بود ..
    زن با خودش می گفت حالا این منم که باید سنگ تموم بذارم و نشون بدم که خیلی بهتر از اون عفریته ام ... فکر کرده می تونه با میمون بازی به مرادش برسه . پارسا حق منه ...
    حس می کرد که پرده شرم بین اون و برادر شوهرش تا حدود زیادی کنار رفته . لبای پارسا از کناره های گردن تلکا به شونه هاش رسید و از اون جا اومد رو سینه اش .... نوک تیز سینه های تلکا اونو به وجد آورده بود ... تعجب می کرد که چطور شده که کارشون به این جا رسیده ولی حالا دیگه زمان فکر کردن به این چیزا نبود . باید عمل می کرد . دیگه به اینم فکر نمی کرد که اون زن برادرشه . پدر کشتگی خاصی با پیام و پویا نداشت ولی می دونست که داداشاش بهش حسادت می کنن و زیرکانه و ظریفانه واسش مایه میان . اما اون جوری نیست که بهش ضربه بزنن . با این حال از رفتار اونا خوشش نمیومد . مدام سعی داشتند که ثابت کنند که برای خونواده مفید ترن .. پارسا ذهنشو از این افکار پاک کرد . چون نوک سینه های تلکا توی دهنش قرار داشت و باید نشون می داد که داره با تمام وجود از مکیدن سینه های اون که مثل یه لیمو تازه و آبدار بود لذت می بره و لذت هم می برد .
    تلکا تصورشو می کرد که پارسا با اون لبای خوشگلش چه جوری داره سینه شو میک می زنه .
    -آهههههههههه ... پسر .. تو چقدر داغی ..
    -به خاطر آتیش وجود توست .. تو عشق منی تلکا ... ناز منی .می خوامت . تو فقط برای منی ...
    -آخخخخخخخ بخور بخور .. اون طرفشو هم بخور .. من مال توام . اسیر توام . می خوام فقط از تو لذت ببرم . تو هم فقط مال من باشی .
    و پارسا شروع کرد به خوردن اون یکی سینه زن داداشش ...
    و تلکا حس می کرد که کسش داره منفجر میشه ... باید لمس می شد .. حالا با دست یا لب و یا کیر پارسا .. بالاخره بدن پارسا رو حسش می کرد . پارسا اونو رو دستاش بلند کرد و گذاشت رو تخت .. شلوارشو از پاش در آورد . حالا فقط یه شورت فانتزی براق و صورتی رو بدن سفید تلکا خود نمایی می کرد .
    پار سا هم تا اون جایی که پاش فقط یه شورت بود بر هنه شد .
    زن پا هاشو به دو طرف باز کرد و پسر هم وسط بدنشو به لای پای تلکا فشرد ..
    -نههههههههه این جوری آتیشم نزن ... نههههههههه ... من خودشو می خوام .
    تلکا از این بی پروایی و گستاخی خود تعجب می کرد . حالاا دیگه این فاصله و تابو شکسته شده بود . کف دست پارسا روی شورت تلکا فرار داشت ...
    زن دوست داشت زود تر کیرو توی کسش احساس کنه و باورش شه که اون چیزایی رو که حالا داره می بینه توی خواب نیست . وقتی که پارسا به آرومی شورتو از پاهای تلکا در آورد اونم سر و نیمتنه شو آورد بالا تر و شورت پارسا رو پایین کشید . دلش واسه دیدن کیر برادرشوهرش یه ذره شده بود . تا پازسا بیاد سرشو بندازه لاپاش این تلکا بود که ساک زدنو شروع کرد . حرکت و بزرگتر شدن کیر پارسا رو توی دهنش حس می کرد .. پسر چشاشو بسته بود و با مو های سر زن داداشش بازی می کرد . تلکا از این مدل نوازش خیلی خوشش میومد ... با لذت کیرو ساک می زد و قسمت سرشو به نرمی توی دهنش می گردوند .
    آیییییییییی تلکا .. آخخخخخخخخ .. کیف می کنم ...
    زن با زبون و جفت لباش آتیش به خرمن هوس پسر انداخته بود .. دستشو گذاشته بود زیر بیضه های اون و طوری با هاش بازی می کرد که پارسا کاملا سست و شل شده بود ....
    تلکا علاوه بر لذتی که از این کار می برد می خواست کاری کنه که پارسا اونو خیلی بهتر و سکسی تر از توسکا حس کنه .
    لحظاتی بعد پارسا کیرشو از دهن تلکا در آورد و این بار اون شروع کرد به مکیدن کس تلکا .... ادامه دارد ....

  21. #21
    ــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۱

    تلکا حس می کرد که از زبون پارسا داره آتیش می باره روی کسش . وقتی قسمت چوچوله شو گذاشت میون لباش و اونو کش می آو.رد و ولش می کرد دوست داشت جیغ بکشه طوری که صداش به گوش توسکا برسه ولی به زحمت جلو فریادشو می گرفت ..
    -اوووووویییییی سوختم سوختم . آتیش گرفتم ..
    وپارسا که می دید زن داداششو به شد ت حشری کرده و اونم داره فوق العاده لذت می بره سرعتشو زیاد کرد ... انگشتای تلکا ول کن بدن پار سا نبود . به شدت فشارش می گرفت تا هوسشو کنترل کنه .
    پارسا حرکت آب رقیقی رو رو لباش حس می کرد ... حس کرد که زن داداشش خیلی راحت داره ار گاسم میشه . حدسشم درست بود . تلکا برای لحظاتی ساکت شده بود ... پارسا در حالی که کف دستشو رو کس اون قرار داده بود به آرومی خودشو بالا کشید و لباشو به لباش نزدیک کرد و گفت حالا دیگه بسه ؟ خوشت اومد تمومش کنیم .. -ببینم اون یکی رو هم همین جوری ول کردی ؟
    -بین ما اصلا هیچی نبود . چه وقت زدن این حرفاست ..
    -باشه منو ببخش ..
    -داشتم شوخی می کردم ..
    -می دونم عشقم . من می خوام .. زود باش . تازه هوسم اومده رو کار . تو رو می خواد . تن تو رو می خواد ..
    و پارسا کیر سفید و تپلی خودشو یک بار دیگه به تلکا نشون داد .. و بعد رفت پایین تر ..
    زن چشاشو به چشای پارسا دو خته بود و در همون حالت پارسا سر کیرشو گذاشت روی کس تلکا .. زن قسمت کسشو حرکت داده روی کیر جا به جا می کرد دوست داشت که اونم در این تماس و ورود نقشی داشته باشه ... پارسا : آخخخخخخخخ رفت .. رفت ... رفت تا آخرش رفت ..
    -وااااااییییییی چقدر داغه .. این از همه بیشتر آتیش میده . داره منو می سوزونه .. خاکسترم کردی ..
    سینه های سفید و تقریبا درشت و صورت زیبای تلکا که گاه گرد و گاه کشیده به نظر می رسید پارسا رو بیش از پیش حشری می کرد .. لباشو گذاشت رو بینی قلمی اون و بعد رفت زیر گوش اون ...
    -آهههههههه .. عشقم .. زن داداش خوشگلم .... دوستت دارم .. دلم می خواد هرچی آب توی کمرمه خالیش کنم توی تنت ... هوسم زیاده .. ..
    کف دستای لطیف تلکا به آرومی پشت پارسا رو نوازش می کرد .. باورش نمی شد که بالاخره تونسته شکارش کرده باشه . با این که خشم شدیدی رو نسبت به توسکا در خود احساس می کرد اما این واقعیت رو هم فراموش نکرده بود که اگه اون نبود نمی تونست کاری انجام بده و جسارتش زیاد شه .. با این حال این دلیل نمی شد که نظر مثبتی راجع به توسکا داشته باشه . اون پار سا رو برای خودش می خواست ...
    اون فقط باید مال من باشه مال خودم ...
    دستاشو به پهلو های عشقش می مالید و همراه با حرکت پارسا حرکت می کرد ... حس کرد که بازم داره ار گاسم میشه فاصله بین ار ضاء شدنها خیلی کوتاه بود .. همه اینا رو در اثر آرامش و اوج لذت می دونست ...
    تلکا : هر وقت گفتم آبتو خالی می کنی . کاریت نباشه نگران هیچی نباش .. من آبتو می خوام .. داغی هوستو می خوام ... آهههههه ..آهههههه ... داره میاد ... دوباره ... چه خوب و قشنگ داری کارت رو می کنی ...
    تلکا چشاشو بست و فقط به حرکت آتشین کیر پارسا فکر می کرد ...
    -اوووووووووخخخخخخخ ... ووووووووووییییییی .... حالا .. حالا ... هر وقت که دوست داشتی خالیش کن ... آبتو می خوام .. زود باش .. زود باش .... می خوام .. یه خیلی ...
    پارسا با این که به اندازه کافی با توسکا حال کرده و تونسته بود خودشو ارضا ء کنه اما یه حس تازه و یه بدن داغ , شور و حالی درش به وجود آورده بود که حس کرد بیش از حد سنگین شده ... دیگه جلو گیری نکرد .. با پرشهایی بلند اما خیلی نرم آب کیرشو توی کس تلکا خالی کرد ..
    -منو ببوس ..منو ببوس .. لباتو بذار رو لبام .. ..
    پارسا دستاشو دور کمر تلکا حلقه زد و در حالی که لباشو رو لباش قفل کرده بود کیرشو به همون حالت و تا انتهای کس نگه داشته دیگه حرکتی نمی کرد .. یه حس آرومی اونا رو به هم پیوند می داد . حس آروم همراه با عطش سکس ..
    در همین لحظه گوشی موبایل پارسا که بالا سر تلکا قرار داشت زنگ خورد و چشای زن که به شماره افتاد حرصش گرفت . توسکا بود ...
    -چرا گوشی رو نمی گیری ..
    -ولش کن .. کاری به کارش ندارم .
    -چطور قبل از این که من بیام کاری به کارش داشتی ..
    -من الان چی بهش بگم ...
    تلکا متوجه شد که حق با پار ساست . چون اگه یه حرفایی بین اونا رد و بدل می شد که حساس ترش می کرد به ضرر خودش بود ... ادامه دارد ...

  22. #22
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۲۲

    با این حال پارسا گوشی رو گرفت . چون حس کرده بود که بعضی چیزا رو باید در عمل نشون تلکا بده تا در آینده اونو واسه هر چیزی گیر نده ....
    توسکا : چه طوری عشقم . چرا این قدر گوشی رو دیر می گیری .. مثل این که خیلی بهت بد گذشته این بار جبران می کنم ....
    پارسا از این که گوشی رو بر داشته جواب داده بود خیلی ناراحت شده بود . چون توسکا به ناگهان خودشو وارد یه حرفایی کرده بود که پارسا سختش بود حالا که تلکا رو بر هنه در آغوش داره اونا رو منتقل کنه به اون ...
    -توسکا جان من الان با یکی از دوستام هستم . زیاد نمی تونم حرف بزنم . داریم درسامونو مرور می کنیم ..
    -ای نا قلا ! پسره یا دختر ؟
    -تو که منو می شناسی .. من اهل دختر بازی نیستم .
    -آره تو گفتی و منم باور کردم .
    تلکا زیر لب گفت زنیکه پر رو ..
    توسکا : می تونم شبو بیام پیشت بخوابم .؟ اگه مزاحم درسات نمیشم .
    -دوستم شب این جا می مونه .. حالا اگه ایرادی نداره من برم دیگه ..
    -باشه ولی این رسمش نیست که حالا که خرت از پل گذشت با من این جور بر خورد کنی ؟ به هم می رسیم ..
    توسکا با عصبانیت گوشی رو قطع کرد . تلکا هم خیلی خشمگین بود ....
    تلکا : همش تقصیر توست که به اون رو میدی و نمی تونی حریف اون شی . حالا بیا جمعش کن .
    -تلکا .. تو خیلی خوب و منطقی و مهربونی . آخه من نمی خواستم این طور شه . اون بد جوری وسوسه ام کرده بود . ولی نمی دونستم تو هم این قدر خونگرم و دوست داشتنی هستی ...
    لحظاتی بعد تلکا با این که از کون دادن بیم داشت و تا حالا نذاشته بود که پیام کونشو بکنه شروع کرد به کرم مالی کردن کونش و ازش خواست که کیرشو بکنه توی کون اون ... یه نگاه به قالب کون , هوس پارسا رو زیاد تر کرده بود .. سر کیرشو گذاشت روی سوراخ کون زن داداش ...
    تلکا : اگه جیغ کشیدم جلوی دهن منو داشته باش . محکم فشارش بده .. کیرت رو بذار که بره و جاشو محکم کنه . آروم داخل کونم حرکت بده تا روون تر شه . می خوام حست کنم . می خوام حس کنم که از این به بعد تو لذتت رو از من می بری .
    پارسا همه این کارا رو انجام داد .. دو تا دستاش رو سینه های زن داداش کار می کرد . لباشو می ذاشت رو نوک سینه ها و آروم میکشون می زد .
    -قول بده دیگه با توسکا نباشی . فقط مال من باشی ...
    -من فقط مال توام . بهت قول میدم . تو عشق منی . ناز منی . جون منی . دوستت دارم -اگه دوست داری می تونی آبتو خالی کنی .. کیر پارسا خیلی آروم رفت توی کون تلکا جا گرفت.. زن از درد به خود می پیچید .. پارسا دستشو گذاشته بود جلو دهن زن داداشش و خیلی نرم و در نهایت هوس و لذت آبشو توی کون تلکا خالی کرد .... توسکا خیلی عصبی شده بود . اون حس می کرد که پارسا دوست دخترشو آورده خونه . برای همین تصمیم گرفت که هر جوری که شده کاری کنه که بفهمه اون کیه که توی خونه پارساست ... تلکا رفته بود حموم و پارسا هم لباساشو پوشیده بود .. صدای زنگ در اومد ... از دوربین نگاه کرد ..
    -لعنتی . خروس بی محل اون این جا چیکار می کنه ... بهتره درو باز نکنم ... فوری لباسای تلکا و هر چی رو که مر بوط به اون می شد جمع کرد و ریخت توی جا رختخوابی .. رفت سمت حموم .. در باز بود
    -تلکا ! توسکا در می زنه .. شیر آبو ببند ..
    -درو باز نکنی ها ..
    -چیکار کنم ..
    -چیه ..می خوای اونو بیاری داخل و با هاش حال کنی ؟ درو وا نمی کنی ..
    -آخه اون می دونه من خونه ام . .
    -موبایلتو بذار رو سکوت .. هر کاری می کنی بکن . حق نداری درو باز کنی ..از اون طرف صدای توسکا میومد
    -درو وا کن من می دونم خونه ای . باور کن به بابا میگم که تو داری چیکار می کنی تلکا خطاب به پارسا و خیلی آروم گفت
    -حرف نزن ... هیس ... زنیکه پررو . فکر کرده همه کاره این جاست . خجالت نمی کشه عوضی .. دیوونه ..
    پارسا صداش در نیومد ..
    توسکا به شدت عصبی بود ..
    من اگه شده تا صبح هم همین جا بشینم باید بفهمم که چه کسی وارد این جا شده . خودشو از اون فضا دور کرد . تصمیم داشت بر گرده . اما این بار بی سر و صدا با کفش اسپورت ....
    تلکا از حموم در اومد و خودشو خشک کرد ..
    -میگم تلکا فکر کنم اون رفته خونه اش . اگه تو هم در بری بهترین وقتیه که ما بتونیم از شرش خلاص شیم
    -من نمی خوام اون بیاد پیش تو ..
    -بابا منم نمی خوام . الان قضیه خیلی مهم تر از این حرفاست .. .. راستی اصلا واسه چی جوش می زنیم .. مگه تو زن داداش من نیستی ؟ درو باز می کنیم .. میگیم رفته بودیم بیرون یه وسیله ای بگیریم . دوست منم رفت خونه ..
    -این قدر زود ؟ اون که می خواست بمونه ... اگه به من شک کرد چی ؟
    -فقط یک شکه ... میون بد و بد تر باید به بد چسبید . خیلی عادی مثل همیشه با هم حرف می زنیم ...
    -باشه فقط این دور و بر رو بگردیم که سوتی و سوتینی ندیم ..
    -چی ؟! تلکا : هیچی بابا . همین جوری یه چیزی گفتم ..... ادامه دارد ...

  23. #23
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۳

    پارسا : به نظرت این جوری مشکوک نمیشه که دوستم که می خواست تا صبح بمونه به این سرعت رفت ؟
    -خب میگی حال باباش بد شد ...
    پارسا ته دلش لذت می برد از این که این دو تا زن یا همون زن داداش بر سر اون کشمکش دارن . این جوری خیلی بهش حال می داد . حس کرد بهتره یه خورده هم مخ تلکا رو به کار بگیره ... تا حدودی هم بی خیال نشون می داد از این که توسکا هم بفهمه که اون با تلکا بوده . چون می دونست که هبیشکدوم از اونا حاضر نمیشن که آبروشون بره . حتی اگه یکی دیگه رو لو بدن از این می ترسن که طرف با هاش مقابله به مثل کنه .....
    -سریع خودت رو مرتب کن بیا تلکا .. من نمی دونم اون شیطون کجاست ... اصلا بیرون نمیریم .... اون جوری باید بیشتر سین جیم بشیم .... ..
    توسکا یه سری به خونه شون زده یه عطری به خودش زد که حس می کرد خیلی هوس انگیز تره این کارو خیلی به سرعت انجام داد ...
    پارسا : از پله ها خیلی آروم میریم بالا . اون اگه بخواد بیاد از آسانسور میاد .... میگیم بودیم بیرون و هوس دیدن تو رو کردیم ...
    تلکا : مشکوک میشه ها ..
    -بیخود می کنه مشکوک شه . چه حقی داره ! این قدر بهش رو نده . تازه اگرم بخواد بفهمه مساوی میشین . شاید این جوری این قدر به پر و پای من نپیچه و من بتونم بیشتر با تو باشم .
    این جور حرف زدنهای پارسا تلکا رو به فکر فرو برد که بد حرفی هم نمی زنه ها . پارسا و تلکا رفتن به طبقه چهارم .. درست در لحظه ای که تلکا می خواست زنگ بزنه توسکا درو باز کرد ....
    -واااااااااووووو شما کجا این جا کجا ؟!
    تلکا : دلم برای دیدن جاریم تنگ شده بود اومدم یه سری بهش بزنم .
    -شما دو تا از کجا همدیگه رو پیدا کردین ..
    -از توی دل آسمونا .. سوالای عجیب و غریبی می کنی ها . اصلا سر در نمیارم . خب من این آقا رو با دوستش دم در دیدم که با هم خدا حافظی می کردند ... انگار پار سا جون رفته بود بد رقه اش .. منم یه کاری داشتم رفتم بیرون به وقت بر گشتن اونو دیدم ... گفت می خواد یه سری به زن داداش مهربونش بزنه منم همراهش اومدم . بد کاری کردم ؟
    توسکا که حرفای تلکا باورش شده بود توی دلش گفت کار خیلی بدی هم کردی . کاش اصلا این کارو انجام نمی دادی . ولی یه آرایش خاصی رو در چهره تلکا می دید که حتی شب عروسی خودش و پویا هم به این شکل ندیده بودش ... حواسشو جفت حرکات تلکا کرد . یکی دوبار اون و پارسا رو دید که لبخندای معنی داری به هم زدند . تا حدود زیادی بهشون مشکوک شد . تلکا یه نگاهی به پارسا انداخت و در حالی که توسکا به طرف داخل خونه چند متری از اونا فاصله گرفت تلکا خیلی آروم به پارسا گفت که مبادا راجع به این که تمام جریانو مو به مو از سیر تا پیاز واسه من تعریف کرده به روی توسکا بیاری ها ؟
    تلکا : مگه دیوونه ام ..
    توسکا در حالی که حرص می خورد گفت
    -خیلی دوست دارم شامو در خد مت شما باشم ... پارسا جون تو قدت بلند تره ببینم از کابینت بالا می تونی این سینی استیلو به من بدی ؟ با این حرفش پسرو سمت خودش کشوند ...
    -ببینم این دوست دختر جدیدته ؟
    -توسکا جون این چه حرفیه ؟! زن داداش منه .. تو که خودت می دونی .. اون که اهل چیزی نیست ..
    -ولی من از تو می ترسم ..
    -در عشق من شک داری ؟ ..
    پارسا هم کمی لجش گرفته بود . از این که حس می کرد خود توسکا موضوع رو تعریف کرده و حالا میاد به این صورت داره مغلطه بازی در میاره و ازش می خواد که به تلکا توجهی نداشته باشه .
    وقتی پارسا برگشت به نزد زن داداش بزرگه .. حالا اون اینو ول نمی کرد ..
    -ببینم چی داشتین به هم می گفتین ؟ داشتین قرار ملاقات بعدی رو می ذاشتین ؟
    -آخخخخخخخخخ من دیگه از دست هر دو تاتون خسته شدم . کاری می کنین که هر دو تا زن داداشو طلاق بدما ..
    -چه حرفا ! به نظرم اگه اونو طلاق بدی خیلی بهتر باشه .
    -من که فکر می کنم اگه هر دو تا تونو طلاق بدم خیلی بهتر باشه . اگه هوسه یه بار بسه ..
    -به همین خیال باش .. که بری سمت اون ؟
    توسکا در حال حرص خوردن بود ... حس می کرد که اونا خیلی با هم صمیمی تر از قبل نشون میدن . من باید هر طوری که شده بفهمم که چه رابطه ای بین اونا وجود داره . اگه تلکا و پارسا با هم صمیمی بودن همیشه یه تابوی خاص و کوچولویی هم که شده بین اونا وجود داشت . اما من حالا این تابو رو نمی بینم . چه اتفاقی ممکنه بین اونا افتاده باشه ؟! یعنی در عرض یک روز همه چی تغییر کرده ؟! چرا بلوز تلکا به حالتیه که قسمت عمده ای از سینه هاش مشخصه ... نه ... اشتباه می کنم ... توسکا به شدت عصبی بود ..... ادامه دارد ...

  24. #24
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۴

    سه تایی دور هم نشستند و دو زن در حال حرص خوردن بودند ... توسکا هنوز از رابطه پارسا و تلکا خبر نداشت ...
    توسکا : میگم خیلی راحت و ریلکس شدی .
    تلکا که منظور توسکا رو فهمیده بود گفت مگه چی شده ؟! تو که خیلی جسور تر از من بودی ؟ تازه این جا که غریبه نیست . پارسا جون از خودمونه .
    -بله می بینم که دو تایی با هم میرین گردش و خرید ...
    -از نظر شما مانعی داره ؟
    پارسا که می دید این دو نفر هنوز هیچی نشده و چیزی رو به رو هم نیاوردن شروع کردن به کل کل کردن , حس کرد که باید یه کاری کنه که اعصابش از این بابت خرد نشه ...
    -ببینم شما دو تا خانوما چه تونه ؟ مثل این که داداشام باید شما رو با خودشون می بردن سفر . ولی انگاری هیشکدومتون دوست نداشتین با هاشون برین . از طرفی مامان پروین و آبجی پریسای من که با هم رفتن ..
    توسکا : خب اون وقت کی می موند واسه آقایون غذا درست می کرد ؟
    پارسا : ما که از گشنگی نمی مردیم . یه چیزی می خوردیم .. واقعا شما دو نفر چه خانومای مهربونی هستید که هم برای پدر شوهر و هم برای برادر شوهرتون دلسوزی می کنین ... به ! توسکا جان دستت درد نکنه چه چای خوش عطر و خوش رنگی ... واقعا که هنر مندی ..
    -ولی به هنر مندی تلکا جان نمی رسم ...
    پارسا : هر گلی یه بویی داره .
    در همین لحظه تلکا با آرنج به پهلوی پارسا زد و اونو متوجه کرد که نباید تا این حد از جاری اون تعریف کنه . پارسا اون دو زنو با هم تنها گذاشت . اگه همون جوری که حدس زده بود جرقه این دو زن حسود تبدیل به آتیش می شد اون می تونست از این آب گل آلود ماهی بگیره طوری که لذت زیادی هم ببره . اون نقشه هایی توی سرش بود . از اونا فاصله گرفت . به بهونه دستشویی گوشه ای پنهون شد ....
    توسکا : موضوع چیه تلکا .. می بینم جلوی پارسا داری موس موس می کنی ..
    تلکا : منظورت چیه . خجالت بکش . حرف دهنتو بفهم . اون برادر شوهرمه ..
    توسکا : یعنی اگه کس دیگه ای بود اشکال نداشت ؟! -من مثل تو نیستم که به بهونه آشپزی برم خونه پارسا و اونو از راه به در کنم .
    توسکا ماتش برده بود ... یعنی پارسا همه چی رو گفته ؟ نه . امکان نداره بین اون و تلکا از این حرفا رد و بدل شده باشه . دو جاری نا خود آگاه بدون این که سوتیی بدن که پارسا متوجه شه کار تلکا نقشه بوده و در واقع یه دستی زده تا همه چی رو از پارسا در آورده , به مسیری رفتند که پارسا متوجه نشد که تلکا دروغ گفته .که توسکا همه چی رو واسش تعریف کرده و از طرفی توسکا هم فکر می کرد که پارسا جریان اونا رو واسه تلکا گفته ... پارسا دید که ممکنه دست به یقه شن .. فوری پرید وسط اونا .
    - چی شده . نبینم که با هم نسازین .. این کارا چیه ..
    توسکا : بیا بریم اتاق من با هات کار خصوصی دارم .
    در میان بهت و حیرت تلکا , توسکا دست پارسا رو کشید و اونو آروم به سمت اتاق خواب برد . تلکا ترسید .. از این که دستش رو شه . هر چند واقعیت رو نمی شد عوض کرد که توسکا و پارسا با هم بودن .. تلکا به شدت عصبی شده بود . قاب عکس کوچکی رو که رو دیوار بود بر داشت و جای اون سوتین توسکا رو که زیر تخت پارسا پیدا کرده بود آویزون کرد .. پارسا و توسکا در حال جر و بحث بودن که تالکا مجبور شد خودشو بندازه وسط ...
    -حالا دیگه نوبت شماست ؟ اصلا پارسا بیا من و تو از این جا بریم به کار خودمون برسیم . با اخلاق این نمیشه ساخت ...
    پارسا و تلکا رفتن به هال و پذیرایی تا از در اون جا خارج شن . توسکا هم به دنبال اونا به راه افتاد .در همین لحظه سه تایی شون چشمشون افتاد به سوتین آویزون شده رو دیوار ....
    تلکا : توسکا جون این همون سند جنایت توست هر چند همه چی از نظر تو روشنه توسکا : بس کن ...
    این بار پارسا رفت وسطشون ...
    -قرار نشد که با هم نسازین . پس اگه اجازه میدی من یک واقعیتی رو برای شما تعریف کنم . البته تلکا جان به نحوی که فکر کنم از سمت توسکا بوده جریانو فهمیده .. یعنی رابطه خاص بین من و زن داداش توسکا رو . اما این پایان کار نبوده . حس می کنم که توسکا هم از رابطه من و تلکا با خبره . این گونه روابط نمی تونه از نظر اخلافی درست باشه ....
    توسکا : چی گفتی ؟! من نفهمیدم ...
    پارسا : قهر نکن . مثل دختر بچه ها لوس نشو ... من هر دو تا تونو دوست دارم . هر دو تا تونو با هم می خوام . عاشق هر دوتونم .
    توسکا : با اونم آره ؟! .. نههههه تو باید فقط مال من باشی .... ادامه دارد ...

  25. #25
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۲۵

    تلکا به شدت خشمگین شده بود . دوست داشت از جاش پا شه بره موهای سر توسکا رو بکشه .. اون از خجالت یه جوری شده بود از این که توسکا این حسو داشته که اون و پارسا با هم رابطه داشته باشن . ولی توسکا می خواست پیش اون کلاس بذاره از این که با برادر شوهرش رابطه داره و این انتظارو داشت که تلکا به نفع اون عقب نشینی کنه ..
    توسکا : باورم نمیشه .
    تلکا : چی روباورت نمیشه . که کلنگ این کار رو تو زدی ؟ در حالی که ..
    توسکا : چی می خوای بگی می خوای بگی حق تقدم با تو بوده ؟ حتما عرضه و لیاقتشو نداشتی ..
    پارسا : توسکا . معلوم هست چی داری میگی ؟ یه حرفی رو که می خوای بزنی اول روش فکر کن بعدا بر زبون بیار .. از دست تو من دارم دیوونه میشم .
    توسکا : ببینم به خاطر اونه که داری این جور با من تند حرف می زنی ؟ امروز صبح این جوری نبودی . زبونت خیلی درست تر کار می کرد . داشت به همه جام انرژی می داد ..
    تالکا : گوش کن به حرفای پارسا . من هر چی ساکتم و چیزی نمیگم تو همش داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی . اصلا به شخصیت تو نمیاد که عروس این خونواده باشی ..
    پارسا : تلکا .. تو هم ؟! تو که خیلی خوش سخن بودی . دوست ندارم تو رو این قدر تند ببینم ..
    توسکا : آقا رو باش . ببین چه مودبانه به این خانوم تذکر میده ؟ حالا وقتی که از من دلخوره سبک و لحن حرف زدنش طور دیگه ایه ؟ واسه چی من دلم نگیره ؟! دیگه همه چی رو فهمیدم ...
    تلکا : منم می خواستم که خانوم چیز فهم این چیزا رو به خوبی بفهمه و حسابی یاد بگیره . حالا که همه چی رو فهمیدی که پارسا عاشق منه و دوست داره با من باشه پس در همین عالم فهم و کمال و در آپارتمان خودت باش من و پارسا میریم به واحد من و برای بار دوم پیش هم می خوابیم ...
    توسکا اومد به سمت تلکا و از روی خشم می خواست به اون سیلی بزنه که تلکا دستشو رو هوا گرفت .. پارسا داشت به این فکر می کرد که چیکار کنه از دست هیاهو و رقابت و حسادت این دو زن خلاص شه . اون نمی تونست با این شرایط از هر دوی اونا لذت ببره . اون به آرامش نیاز داشت . ولی این جوری که این دو زن پیش می رفتند پیش بینی می کرد که خیلی زود باعث لو رفتن و سوتی دادن میشن .
    تلکا : من دارم میرم .. پارسا جون بیا با هم بریم ..
    پارسا : من نمیام ..
    تلکا : متاسفم .. چون اون یه خورده گوشتی تره نمی خوای دست از سرش بر داری ؟
    پارسا : من دارم میرم رو تخت استراحت کنم . تلکا تو هم جایی نمیری . اگه رفتی دیگه همه چی بین ما تموم میشه . زنا هیشکدومشون سر در نمی آوردن که پارسا چی داره میگه .. ولی دو دقیقه بعد برادر شوهر , زن داداشاشو صدا زد ..
    -هر دو با هم بیاین ..
    وقتی وارد شدن پارسا رو دیدن که با بدنی لخت فقط با یه شورت فانتزی و طاقباز دراز کشیده . هر کدوم از زنا ناز کردنو شروع کرده و مدام قصد داشتن با محکوم کردن دیگری از خودشون دفاع کنن .
    -خانوما من اومدم رو این تخت .. البته این جا خونه توسکا جون و داداش منه . خونه تلکای عزیز خودمم میرم . یه وقتی فکر نکنه من اهمیت بیشتری به توسکا دادم .. بگذریم . من الان می خوام از شما لذت ببرم .. دوست دارم اگه منو دوست دارین و حال کردن به شما حال میده دو تایی تون بیاین کنار من که من خیلی راحت حریف شما دو تا خوشگل میشم .
    زنا داشتن گیج می شدن . رسیده بودن به جایی که می خواستن با هم همفکری کنن . پارسا متوجه تردید اونا شده بود -حالا کی دوست داره زود تر بیاد پیش من این کارو بکنه .. خجالت نکشین . من دیگه از دست دو تایی تون خسته شدم . یا هر دو تا یا هیشکدوم . من هر دو تونو می خوام و دوست دارم و ازشما دو تا لذت می برم . هم از نطر جنسی و هم از نظر احساسی ...
    پارسا خودش از این طرز صحبتش خنده اش می گرفت . چون این اصلا با دوست داشتن و شیوه اون در ار تباط نبود .. تا توسکا رفت لب باز کنه پارسا گفت ..
    -می دونم چی می خوای بگی ولی فراموش نکن که شوهر داری . و من با این شرایط کنار اومدم . بنا براین همون جوری که در زندگی شما دو تا مرد وجود داره منم دوست دارم که در زندگی من هم دو تا زن وجود داشته باشه . همین جور که توسکا و پارسا سرگرم بحث بودند تلکا لباساشو در آورد و فقط یه شورت وسوتین به تن روی تخت و کنار پارسا دراز کشید . توسکا با این که از تلکا گستاخ تر بود اما از اون جایی که دوست داشت تنها معشوقه پار سا باشه مثل تلکا عمل نکرد .... ادامه دارد ..

  26. #26
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۶

    پیام بی توجه به توسکا , تلکا رو سخت در آغوش کشید و زن هم خیالش نبود از این که کنار جاری خودش به برادر شوهرش بچسبه .
    تلکا : منو ببوس .. ببوس ... حالا فقط منم و تو .. این جوری بیشتر خوش می گذره ... منو ببوس .. لباتو به لبام بچسبون ...
    توسکا خونش به جوش اومده بود ... نمی خواست که از رقیبش عقب بمونه و قافیه رو ببازه و از قافله عقب بمونه ... اون دیگه به ناگهان خودشو بر هنه کرد . تلکا زیر چشمی شاهد این صحنه بود و از این که توسکا بدن تپلشو کاملا بر هنه کرده خیلی ناراحت بود . به کس گوشتی و سپید و تپلی و غنچه ای توسکا نگاه می کرد و حرص می خورد از این که ممکنه توجه پارسا رو به خودش جلب کنه و کاری کنه که حواس اون پرت شه . پارسا هم از این که توسکا داره لجبازی و رقابت خاصی رو پیاده می کنه و متوجه حالت تلکا شده بود سوتینشو به آرومی باز کرد و دو تا دستاشو گذاشت داخل شورتش و باسنشو به آرومی چنگ می گرفت .
    -تو مال خودمی .. حس خودمی ... نازو نیاز خودمی ... چه سینه های تازه ای داری !
    توسکا هم خودشو از سمت چپ پارسا به بدنش می مالوند . توسکا شورت پارسا رو به آرومی پایین کشید ... کیر مثل چله کمون صدا کرد و به بدن خود پارسا خورد ..
    توسکا : اوووووفففففف چه کیفی داره ! فقط من می تونم بهت حال بدم ..
    پارسا : آخخخخخخخخ آههههههههه کیرم کیرم ...
    و این جا بود که نلکا حرص خودشو نشون داد .
    تلکا : ببینم نمی شد یهو نخود توی آش نشی ؟
    توسکا : فعلا نخود توی آش و خروس بی محل که تو هستی ...
    -خانوما متوجه باشین که چی دارین میگین .
    تلکا : زیر گوش پارسا گفت من اصلا خوشم نمیاد از این که این بیاد ..
    پارسا : عزیزم قرار مون از اول سکس سه نفره بود . حالا داره میاد بذار بیاد . می خوام که با هم تفاهم داشته باشین . این جوری به نفع هر سه مونه ..
    توسکا : بلند تر بگین که ما هم بشنویم . اینو هم یادت باشه تلکا جون که من زود تر پارسا رو شکارش کردم ... پارسا : تند نرو خانومی . این من بودم که شما دو تا رو شکارش کردم ..
    تلکا : منم لذت می برم که پارسا جون باشه شکارچی من ..
    حالا هر سه بدن کاملا بر هنه بوده و توسکا با هیجان و لذت و اشتیاق سرگرم ساک زدن کیر پارسا بود . تلکا لباشو از حرص گاز می گرفت ... پارسا چهار انگشت دست راستشو فرو کرد توی کس تلکا ... و به آرومی زیر گوشش گفت عزیزم قرار ما از اول همین بود این قدر حرص و جوش نزن ..
    دستشو گذاشت رو سر توسکا و اونو محکم به سمت کیرش فشار داد . نفس توسکا بند اومده چشاش داشت از حدقه در میومد . این جوری که پارسا داشت با دو تایی شون ور می رفت کمی براش سخت بود و بدنش درد گرفته بود .. پارسا : حالا دو تایی بیاین دو طرف من .. هر سه تا مون در یه خط و کنار هم قرار بگیریم . طوری که من کاملا وسط هر دو تاتون باشم ..
    لباشو گذاشت رو لبای تلکا و به آرومی کمر توسکا رو می مالوند ... تلکا هم با هوس و هیجان لبای پارسا رو می مکید . می خواست طوری با بوسه هاش به اون هیجان بده که دیگه به فکر لب گرفتن از توسکا نباشه ولی پارسا این طور فکر نمی کرد . دوست داشت در اون لحظات به هر دو شون فکر کنه و به هر دوشون لذت بده و از هر دوشون لذت ببره .. لبای توسکا رو به لباش چسبوند و با دست راستش به آرومی با تلکا ور می رفت . .. توسکا داشت به این فکر می کرد که چرا پارسا باید در هر کاری اول توسکا رو در نظر داشته باشه . فقط به این خاطر که کمی بزرگتره ؟
    -حالا شما دو تا خانومای خوشگل قمبل می کنین و من با هر دو تون ور میرم و با هم حال می کنیم ...
    در این جا همزمان با کف دستش به کس هر دوشون می مالید . حسابی که خیسشون کردهمون طوری که هر دو زن حدس می زدند کیرشو به سمت کس تلکا هدف گرفت ... و توسکا هم خودشو کمی به اونا نزدیک تر کرده تا بتونه خیلی آروم لباشو بذاره رو لبای پارسا ...
    تلکا : آخخخخخخخخخ چه خوب زدی به هدف ... تا منو ارضام نکردی نباید بکشیش بیرون . یه کارو تموم کن برو رو یه کار دیگه . می دونم توسکا جونم همینو میگه .
    پارسا دیگه حرفی نزد . تا حدودی به تلکا حق می داد ... ولی اون می خواست یه جورایی حال کنه و از هر دو شون لذت ببره و بعد یکسره رو یکی کار کنه . واسه این که سیاستشو نشون بده کیرشواز کس تلکا بیرون کشید و اونو در همون حالت قمبلی وارد کس توسکا کرد ... توسکا خوشش اومد از این که پارسا تلکا رو خیطش کرده .... ادامه دارد ..

  27. #27
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۷

    تلکا خونش به جوش اومده بود . هم از این نظر که در اوج لذت و هوس , پارسا کیرشو بیرون کشیده بود و هم این که حس می کرد پیش توسکا بورشده و نمی تونه سرشو بالا بگیره ...
    پارسا غرق هوس دیگه یادش رفته بود که بعد از دو دقیقه همین کارو هم برای توسکا انجام بده ...
    تلکا یه دستی به شونه پارسا زد و اونم متوجه شد که جریان از چه قراره . به خوبی می دونست که خیلی سخته این دو رو به هم نزدیک کردن ولی چاره ای نداشت . اصولا کمتر دو زنی پیدا میشن که در همچین شرایطی با هم کنار بیان و به خوبی می دونست که اونایی که در فیلمها می بینه همون در حد فیلمه و مسائل تجاری و مالی درش نقش داره . این بار دیگه تصمیم گرفته بود که تلکا رو تا اون جایی بکنه که ار ضاء شه . دیگه به حرفای توسکا توجهی نداشت . پارسا تلکا رو که هنوز دلخور بود غرق بوسه هاش کرده بود . می دونست که حالا سکان در دست خودشه و می تونه مدیریت کنه . حالا که به این جای کار رسیده بود همون جوری که تلکا می خواست عمل کرد ..
    -آخخخخخخخ پارسا .. پار سا عشق من .. ولم نکن ولم نکن ... زود باش ...
    -نمی تونم .. آبم داره میاد .. خیلی تنگه کست .. بد جوری به کیرم چسبیده قفلش کرده .. داره آبشو از همون بالا از همون سر چشمه می کشه
    -جووووووووون فدای اون آبت بشه تلکا .. منو ببوس .. ولم نکن . غرق بوسه هات کن . بذار تو آتیش هوست بسوزم ..
    توسکا : نمی خوای ولش کنی ؟
    -حواسمو پرت نکن توسکا . نوبت تو هم که شد تا آخرش با هاتم ...
    توسکا : وقتی که دیگه نه جونی واست بمونه نه آبی ؟
    پارسا : بهت نشون میدم که وقتی که به تو برسم هم واسم جون می مونه هم آب . توسکا به اون دو نفر نگاه می کرد .. به این که پارسا چه جوری داره با لذت انگشتای دست تلکا رو می مکه ... دیوونه . می خواد که من دست دوم شده اونو بگیرم . لعنتی ... ولی وقتی که نوبت من شد جونشو می گیرم . بهش نشون میدم که توسکا بیشتر حال میده یا تلکا ...
    انگاری که یه حسی به تلکا می گفت که توسکا در چه فکریه . واسه همین از جاش پا شد روی پارسا قرار گرفت . با کف دستش شروع کرد به مالش سینه های پارسا .. پسر از این حرکت لذت می برد ..
    پارسا : عزیز دلم خسته میشی ؟
    -نه عشقم تو خوشت بیاد اینا واسه من مهم نیست . خستگی واسه من مفهومی نداره .. توسکا حرص می خورد از این عشوه گری و ناز و کرشمه اومدن تلکا ... وقتی تلکا کونشو انداخت سر کیر پارسا و کیر تا آخرش رفت توی کسش شروع کرد به حرکت روی بدن پارسا ..
    توسکا دلشو نداشت این صحنه رو ببینه .. کیر کلفت و دراز پارسا ..کون خوشدست و کس تنگ تلکا لجشو در آورده بود و از حرص خوردن نمی دونست چیکار کنه .. پارسا : توسکا جون اگه سختته این جا باشی می تونی واسه خودت بگردی شاید تا یک ربع دیگه کارمون تموم شه و نوبت توشد ...
    توسکا : من تر جیح میدم همین جا کنار عشقم بمونم و لذت بر دن اونو ببینم . کسی که کسی رو دوست داره خوشی و لذت و تفریح اونو هم می خواد .
    تلکا : خدا از دلت بشنوه ...
    توسکا : حالا می بینیم صبر و تحمل بعضی ها ر و .
    جنگ و دعوای زرگری دو جاری ادامه داشت .
    -خیلی با حالی تلکا ...
    -کاش فقط مال تو بودم . و تو هم فقط مال من بودی ...
    و تلکا دیگه به این توجهی نداشت که رقیبش کنار اونه . خیلی راحت حر فاشو می زد . از این که تونسته بود شرم و حیا ی خاص خودشو زیر پا بذاره تعجب می کرد . ولی می دونست که اگه از این کارا نکنه از توسکا عقب می مونه . توسکایی که لباشو گذاشته بود رو لبای پارسا و اونو به آرومی می بوسید و تلکا حق اعتراض هم نداشت . چون پارسا گفته بود که فضا برای یک لذت سه نفره تر کیبی آماده شده و از اون جایی که خانوما هنوز به اون آمادگی مطلوب نرسیدند که پذیرای چنین شرایطی باشن پس به همین سبک فعلی عمل شه .
    جیغ زدنهای تلکا اوج گرفته بود و می دونست که تا ثانیه هایی دیگه ار گاسم میشه .. -وووووویییییی وووووویییییی سوختم .. سوختم بکشش بیرون ..
    پارسا کیرشو کشید بیرون و قسمتی از آب هوس تلکا ریخت بیرون ... این بار پارسا تلکا رو خوابوند و از روبرو کرد توی کسش ...
    -یه بار دیگه داره میاد ..ولم نکن .. ولم نکن .. بذار حال کنم .. جوووووووون .. بازم خالی شد ... کس من آب کیرت رو می خواد .. تشنه تشنشه ... آب بده .. زود باش ... توسکا داشت دیوونه می شد ...
    توسکا : اون دیگه چیزی واسش نمونده . به اندازه کافی ضعیف شده ..
    پارسا : نگران نباش توسکا جون . برای تلکا دارم .. شاید به تو برسم کم بیارم که تو هم چون دلت واسه من می سوزه می دونم کوتاه میای و رضایت میدی که توی تنت خالی نکنم ولی تا دلت بخواد تو رو به ار گاسم می رسونم ...
    پارسا با این حرفاش داشت توسکا رو اذیت می کرد و مثلا می خواست حالشو بگیره .... ادامه دارد ...

  28. #28
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۸

    پارسا به چشای تلکا نگریست و در اون لحظات که می خواست آبشو خالی کنه خودشو غرق این حس کرد که اون تنها عشق زندگیشه و زن دیگه ای به نام توسکا این جا نیست . آروم آروم کیرشو توی کس تلکا حرکت می داد تا سرانجام تلکا منی داغ رو با یه حس آروم , عاشقونه توی کسش حس کرد .
    پارسا به خوبی تونسته بود احساسی همراه با عشق و هوس رو به تلکا منتقل کنه . طوری که اونم فکر می کرد زنی به نام توسکا و یک رقیب سرسخت کنارش قرار نداره ...
    پارسا بدون این که کیرشو بیرون بکشه چشاشو بسته بود و در یه حالت خماری قرار گرفت و تلکا به خواب رفته بود ...
    توسکا : ببینم شما دو تا طوری رفتار می کنین که انگاری عاشق و معشوقین . تمومش کنین دیگه .. حالا که تموم شده ..
    دستشو گذاشت دور کمر پارسا و اونو کمی به سمت عقب کشید کیر پارسا که از کس تلکا بیرون کشیده شد منی های خالی شده توی کس با سرعت زیادی به عقب بر گشتند -نمی دونم باید چیکار کنم که تو فقط مال من باشی ...
    - فعلا که فکرم کار نمی کنه و باید فقط این لحظات رو در نظر داشته باشم ...
    پارسا که هنوز طعم شیرین سکس با تلکا رو در زیر کیرش حس می کرد می خواست اونو ببوسه و آروم آروم نوازشش کنه که توسکا اجازه این کارو بهش نداد و اونو به سمت خودش کشید . توسکا حتی دیگه به این مسئله توجهی نداشت که این کیر قبلا وارد کس رقیبش شده ... اونو فرو کرد توی دهنش .. کیر بوی کس تلکا رو می داد ولی توسکا طوری اونو با اشتها میکش می زد که بتونه پار سا رو سر حالش کنه و یک بار دیگه هوس رو بیاره به سراغش ..
    -میای بریم رو کاناپه ؟
    پارسا : این جا مگه چشه ؟!
    توسکا : دوست دارم تنها باشیم . فقط من و تو . خیلی حرفا واسه گفتن دارم . ..
    -باشه بریم .. بریم .
    دو تایی رفتن به هال ..
    توسکا : ببینم من خوب سیرت نکردم ؟ اون چیزی رو که می خواستی بهت ندادم ؟! چرا رفتی دنبال تلکا ؟
    -اونم مثل تو زن داداشمه . اونم احساس داره . تمایل داره . من که نباید بین شما تفاوت قائل شم .
    -چه تفاوتی ! مگه ما خواستیم دو نفری به مهمونی بیاییم که تو بین ما تبعیض قائل نشی ؟ دریچه قلب و وجود من به روی تو باز شده بود ...
    پارسا : تو خودت هم مقصری که رفتی همه چی رو به تلکا گفتی ..
    -چی ؟! متوجه نمیشم .. یک بار دیگه بگو .
    تلکا که خودشو به اون جا رسونده بود این جملات آخر رد و بدل شده بین اونا رو به خوبی شنید و متوجه شد که هوا پسه ... تر جیح داد موضوع رو عوض کنه و خیلی هم شلوغش کنه ..
    -ببینم بد نگذره توسکا خانوم . من که داشتم با پار سا جونم سکس می کردم جنابعالی تشریف نبردین و ما رو به حال خودمون نذاشتین . حالا چه راحت دو تایی تون میاین این طرف .. پارسا جونم دست شما هم درد نکنه ..
    پارسا : چی شده عزیزم ..
    -هیچی به کارتون برسین ..
    تلکا با این که دوست نداشت شاهد سکس پارسا و توسکا باشه ولی ترجیح داد همون جا بمونه که اگه موضوع رو به جاهای حساس کشوندن فوری بپره وسط ... اون اصلا دوست نداشت که پارسا متوجه شه که یکدستی خورده و توسکا اصلا از سکس اولش با پارسا چیزی به اون نگفته ..
    پارسا و توسکا رفته بودن رو کاناپه یک نفره .. توسکا پاهاشو دو طرف قرار داده و به طرف بالا گرفته و پارسا هم از روبرو کیرشو فرو کرد تا انتهای کس توسکا .. چشمان تلکا که به کیر پارسا افتاد حرصش گرفت . حس می کرد که این کیر حالا جون دار تر شده و با شور و اشتیاق بیشتری داره توسکا رو می کنه .. سرشو به سمت دیگه ای بر گردوند . حالا فقط صدا ها رو می شنید ..
    توسکا : خیلی حریصی .. خوشم میاد که وقتی توسکای خودت رو می بینی با شور و حال بیشتری می تونی عشقبازی کنی .. بیا جلو تر تا بخورمت .. بیا بغلت بزنم . سر تا پاتو بلیسم ...
    سرشو در همون حالت آورد جلو تر لباشو گذاشت رو سینه های پارسا و موهاشو به آرومی توی دهنش می جوید . توسکا با این کاراش پار سا رو سست سستش کرده بود توسکا : یادت باشه که منم آبت رو می خوام . فراوون .. خیلی زیاد .. بیشتر از اون مقداری که توی کس تلکا ریختی ..
    پارسا خودشو بیشتر و بیشتر به توسکا چسبوند ..
    -آهههههههههههه آخخخخخخخخخ کسسسسسسسم کسسسسسسسم آتیشم زدی ..نهههههههه مههههههههه دارم می میرم ... سوختم .. سوختم .. آتیش گرفتم ...
    تلکا : بس کنین دیگه ..چه خبره !
    توسکا : حواس عشقمو پرتش نکن بذار کارشو بکنه ..... ادامه دارد ...

  29. #29
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۲۹

    هر دو شون داغ داغ شده بودند . پارسا چون چند بار انزال شده بود خیلی راحت می تونست جلو گیری کنه و تا اون جایی که توان بدنی اون که زیاد هم بود , اجازه می دادتوسکا رو بکنه و بهش لذت بده ..
    -ولم نکن ولم نکن . من می خوام .. می خوام ادامه بده ..
    برای لحظاتی توسکا دیگه ساکت شده بود و فقط ناله های آرومش فضای اون جا رو پر کرده بود . پار سا هم چشاشو بسته بود تا از سکس و هماغوشی با زن داداشش نهایت لذتو ببره . و چیزی که هیشکدومشون بهش فکر نمی کردن این بود که دو تا زن شوهر دار دارن با برادر شوهرشون عشقبازی می کنن .. پارسا که سکوت و آرامش و نهایت لذتو دید دونست که باید آبشو توی کس توسکا بریزه تا لذتشو تکمیل کنه . همون حرفی رو که توسکا می خواست بر زبون بیاره ولی از بس غرق در لذت و آرامش بود دوست نداشت که لباشو باز کنه و حرفی بزنه ... ولی پرشهای قبل از انزال کیر پارسا رو که حسش کرد دیگه دونست که پسر درکش کرده . دستاشو محکم دور کمر پارسا فشار داد ودر حالی که چشاشو آروم باز و بسته می کرد به منی های داغی می اندیشید که به کس داغ و تشنه اش می رسیدند .
    پارسا با هر جهش آب کیر حس می کرد که کمرش سبک تر شده و سر انجام دو تایی شون رو همون کاناپه دست دور کمر و در آغوش هم چشاشونو بستن . مدت زمان عشقبازی اونا کمتر از مدتی بود که تلکا و پار سا با هم بودند .
    پارسا : خیلی زود ار گاسم شدی ..
    -به خاطر عشقیه که به تو دارم . آغوش گرمت ضربات برق آسای کیرت خیلی زود در من اثر کرد . من با تمام وجودم خودمو تسلیم تو کرده بودم . آدم به وقت عشقبازی نباید حواسش پرت باشه .
    تلکا : من تونستم بیشتر حال کنم نه این که مثل توی بی حال خیلی زود ار گاسم شم ... کل کل کردنای اون دو نفر ادامه داشت .. پارسا دیگه خسته شده بود . اما زن داداش ها دست از سرش بر نمی داشتند . حتی وقتی که پسر به حمام رفت زنا هم با هاش رفتند -خانوما حالا نوبت شماست که با یه ماساژ و مشت و مال حسابی حالمو جا بیارین . این قدر هم دیگه در سکس زیاده روی نکنین که وقتی آقاتون بر گشت کار میدین دستتون ..
    توسکا : طوری حرف می زنی که انگار ما می خوایم بریم پشت کوه قاف .. تو که همین جایی و ما هم همین جا
    پارسا : فراموش نکنید که مادر و خواهرم وقتی بیان به این سادگی ها نمی تونیم با هم خلوت کنیم . حالا یه دو سه ساعتی رو توی بغل هم می خوابیم تا بابا بر گرده .. خیلی خسته ام . فراموش نکنید خانوم خوشگلا که چند روز دیگه هم می تونیم با هم خوش باشیم ...
    تلکا : من دوست دارم با هات تنهایی سکس کنم ...
    -حالا اگه بخوام عدالتو رعایت کنم باید از توسکا شروع کنم که پیشش بمونم .. امشبو پیش اون می مونم فرداشبو پیش تلکا .. درضمن زن داداش بزرگه نمی خواد قهر کنی که من اصلا از این اخلاقا خوشم نمیاد ...
    توسکا : راست میگه تلی جون .. تا فرداشب این پارسا جون حسابی سر حال و با نشاط میشه و میاد سراغ تو ..
    -البته اگه تو بهش این اجازه رو بدی .. دیگه چیزی برای من نمی مونه .
    پارسا : شما دو تا زن همش به فکر خودتون و سهمیه خودتون هستین . اصلا به من فکر کردین که چه جوری باید حریف شما دو نفر بشم ؟!
    -ما به تو اطمینان داریم تو خیلی خوب از پس هر دو نفر ما بر میای ..
    تلکا : چون حالا نفر اول شدی داری این حرفو می زنی ؟ ..
    پارسا : شایدم حق با تلکا باشه و من نباید به این صورت تصمیم گیری می کردم . مثلا باید قرعه کشی می کردم .. واسه این که حق کسی تضییع نشه پس از این که فرداشب با تلکا جونم بودم برای شبای باقیمونده قرعه کشی می کنیم ...
    پارسا خیلی خسته شده بود ولی زن داداشا دست از سرش بر نمی داشتند . به نوبت واسش ساک می زدند . می بوسیدنش و خلاصه می خواستن کاری کنن که پارسا بیشتر خوشش بیاد ..
    تلکا : اون که امشب با توست .. پس بذار من بیشتر حال کنم و ما رو به حال خودمون بذار ..
    -که دیگه حالشو بگیری نذاری امشب هوامو داشته باشه ؟
    تلکا : مگه الان داریم چیکار می کنیم ؟! ..
    وقتی پرویز خان اومد و اونا برای ساعاتی دور هم بودند لحظات استراحت و آرامش پارسا بود ..
    پرویز : پسرم خیلی خسته به نظر میای . این قدر زیاد درس نخون . چشات قرمز شده . صورتت پاف کرده . کمی هم بخوابی بد نیست . سلامتی تو مهم تر از درس خوندنته -چشم بابا !
    پرویز : عروسای گلم ! دخترای نازنینم !شما مگه هوای پارسا جونو ندارین ..
    تلکا : چرا بابا مگه میشه اونو فراموش کنیم ؟
    توسکا : هر کم و کسری که داشته باشه خودم در خد متشم ..... ادامه دارد ...

  30. #30
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۰

    چند روز به همین منوال گذشت .. مسافران از سفر بر گشتند و شرایط برای برادر شوهر و زن داداش ها کمی سخت تر شد ..
    اونا دیگه مثل سابق نمی تونستن شب تا صبحو در آغوش معشوق سپری کنن . از طرفی پریسا و مادرش یعنی خواهر و مادر پارسا تعجب می کردند که چرا پارسا در مدت چند روز تا این حد لاغر شده ...
    پریسا وقتی تلکا رو تنها گیر آورد ازش پرسید
    -ببینم داداش من هم مثل داداش شما .. توی این مدت هوای اونو نداشتین ؟
    -منظورت چیه ..
    -یعنی گذاشتین غذای حاضری بخوره ..
    تلکا : نه به جون خودم و به جون پیام .. من همیشه بهش سر می زدم و اگه چیزی می خواست واسش آماده می کردم . هر غذایی هم که درست می کردم واسش می بردم . هواشو داشتم . حالا من چه می دونم اون چرا لاغر شده ..
    -من به این مامانم گفتم دلم نمی کشه بریم سفر .. پارسا نباید تنها بمونه . اونم تا حدود زیادی به من حق می داد و می گفت تو درست میگی ولی دیگه موقعیت پیش نمیاد ... ببینم ندیدی دختری , زنی بره توی اتاقش ؟
    -راستش من تا اون جایی که حواسم بود صدای زنگ اضافه ای رو نشنیدم . تازه من که همیشه حواسم به خروجی خونه که نیست . چه می دونم همه چی امکان داره . البته این پارسا جون همش سرش به درسش گرم بود و خیلی استرس داره بابت این که بتونه موفق شه و آخر ترم کم نیاره . احساس مسئولیت می کنه . مثل خیلی از دانشجویای شب امتحانی نیست . واسش اهمیت داره که از همون اول درساشو انباشته نکنه ...
    -در هر حال تلکا جون اگه چیزی ازش دیدی حتما بهم بگو ..
    -یعنی تو برای داداشت این قدر نگرانی ؟ اون که دیگه بچه نیست ..
    -اتفاقا از هر بچه ای بچه تره . توی عروسی توسکا و پویا کلی دختر دورش کرده بودند و اون با همه شون گرم گرفته بود . از اون جایی که خیلی خوش تیپ و خوش اندامه و چشای خوشگلی هم داره میون دخترا طرفدار زیاد داره و اونم حداقل کار این که لبخند همه شونو با لبخند جواب میده و فکر می کنه تموم شد رفت ولی بقیه چی فکر می کنن ؟ ادامه میدن .. اولش می خوان عشقش باشن .. و بعد یواش یواش عقب نشینی کرده یه جوری ازش کام می گیرند و اگرم شکمشون بالا بیاد که واویلا میشه . حالا خر بیار و باقلی بار کن .
    -این قدر حرص نخور پریسا جون .. نگران نباش . من و توسکا حسابی هواشو داشتیم . حتما می خوای از توسکا هم در مورد اون بپرسی ؟
    -نمی دونم .. نه .. اونو مامان رفته سراغش و می خواد چند تا سوال ازش بکنه .. پروین هم خیلی ناراحت بود .. براش جای تعجب داشت که چرا پارسا در این چند روزه تا به این حد آب رفته ... پروین هم همون سوالاتی رو کرد که پریسا از توسکا کرده بود ...
    مادر و دختر که تنها شدند از نگرانی هاشون در مورد پارسا گفتند .. هر دو یه حس و گرایش خاصی به پارسا داشتند .. گرایشی که واسه خودشونم قابل قبول نبود و سعی داشتند این علاقه رو به نوعی توجیه کنند و علاقه طرف رو به نوی محبت خونی نسبت بدن ..
    پریسا خیلی ناراحت بود .. همش به این فکر می کرد که نکنه پارسا با یکی از زنای مطلقه و یا حتی متاهلی که میان به آرایشگاهش رابطه داشته باشه . اونا خیلی راحت و پوست کنده بهش می گفتند که خیلی دوست داریم با داداشت دوست شیم و حال کنیم . اگه یه کاری کنی که با هم جور شیم هواتو داریم و پریسا اکثرا خشمشو از شنیدن این حرفا پنهون می کرد . ..
    پریسا چاره ای ندید جز این که با خود پارسا حرف بزنه ...
    -داداش چه طوری ؟!
    -چی شده پریسا از دیروز تا حالا خیلی خبر ما رو می گیری و هوای ما رو داری . ببینم بازم کاری پیش اومده که باید انجامش بدم ؟ آخرش تو هوای منو نداشتی .. بفرست چند تا از اون دوستای خوشگلت رو سمت ما ..
    -چند بار باید بگم از این حرفا با هام نزن .
    - از نگات معلومه که می خوای یه چیزی بهم بگی ..
    -من اون دفعه هم بهت گفتم حواست به دخترا و زنای این دوره و زمونه باشه که این روزا پدر سوخته بازی زیاد شده و خیلی از اونا هم بیمارن . میرن تفریحشونو می کنن و خودشونو کشته و مرده اونی نشون میدن که صاحب یه خونه و زندگی و کس و کاری هست ..
    -اینایی که داری میگی چه ربطی به من داره ؟!
    -هیچی فقط خواستم بگم که این چند روزه خیلی لاغر شدی .. تا اون جایی که می دونم وضع تغذیه ات هم که مرتب بود ..
    -پریسا جون از کارات عقب نمونی ؟ حالا به نظر تو اگه من بهت بگم داری بیش از حد تپل میشی و این اصلا بهت نمیاد اون وقت تو حرف منو گوش میدی و کاری می کنی که لاغر تر شی ؟ اصلا می دونی چرا داری تپل میشی ؟ حالا من از کجا بدونم لاغر شدم . حتما درس خوندن زیادیه.. ادامه دارد ..

  31. #31
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۱

    پارسا : میگم تو هم خیلی تپل شدی ها . بزنم به تخته همه جات رشد کرده ...
    پارسا خودشم حس می کرد که خیلی هیز شده . چون یه لحظه چشم از ساپورت مشکی و بسیار چسبون پریسا بر نمی داشت و همش منتظر بود تا یه دور برگرده و بتونه یه دیدی به کونش بندازه . سکس با دو تا زن داداشاش اونو بی پروا کرده بود ...
    -خواهرم خیلی خوشگل شدی ها ...
    پارسا هر چی رو که می دید و حسش می کرد بر زبون می آورد . پریسا هم دوست داشت که تمام این حرفای داداشش از ته دل باشه وهم اون و هم پارسا لذت ببره و هم از شنیدنش خوشش بیاد ولی حس می کرد که شاید در نبودن اون دسته گلی به آب داده شده که داداشش این جوری داره به نوعی پاچه خواری می کنه تا ذهن پریسا رو از اون فضا دور کنه .
    پریسا : ببینم آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو امروز همش داری از خواهرت تعریف می کنی ؟ ..
    پارسا بد جوری کیرش شق شده بود .. حالت چشای خواهرش که درشت تر از همیشه به نظر می رسید .. عطر خوشبو و وسوسه انگیزش ..همه و همه اونو برای پار سا خواستنی کرده بود .. چرا این قدر گستاخ شدم من . اون خواهرمه نباید این حسو داشته باشم . اون باید از دواج کنه ... یعنی بعد از از دواجش همون جوری که با تلکا و توسکا بودم با اونم می تونم باشم ؟
    کمی به سمت جلو حرکت کرد تا بتونه بر جستگی های باسن خواهرشو ببینه ... خط درز کونش کاملا مشخص بود ... پریسا متوجه حالت برادرش شده بود .. اونم یه هیجان خاصی بهش دست داده بود . نمی تونست باور کنه که پارسا یه نظر خاصی بهش داره . پریسا در فانتزی های خودش می دید که لخت توی آغوش برادر برهنه اش قرار داره و ازش می خواد که هر کاری که دوست داره با هاش انجام بده توچشای خوشگلش نگاه می کنه و اونم کارشو انجام میده ... با این افکار و کلمات ذهنشو مشغول کرده بود . داداش تو فقط بگو آره . بگو آره ..من اصلا شوهر نمی خوام . تو باش شوهر من .. ولی حس می کنم با یکی از زنای آرایشگاه باید رابطه داشته باشی ... پریسا بدون این که چیزی دستگیرش شه رفت و پسر هم مدام به کون خواهرش فکر می کرد .... خیلی هوس اینو کرده بود که کیرشو فرو کنه توی سوراخ کون ... اول انگشتشو فرو کنه توی کون و حسابی اون جا رو باز و آماده اش کنه .. با یه کرم مالی حسابی کیرشو نرم نرم فرو کنه توی سوراخ کون ... خیلی هم کیف داره که صدای جیغ و ناله های هوس خواهرشو بشنوه .. اما نباید به کسش کاری داشته باشه ... در همین افکار بود که دید توسکا اومد خونه اش ... پشت سرشم تلکا اومد ..
    تلکا : بذار من بگم ..
    توسکا : من زود تر اومدم من میگم ...
    پارسا : چه خبر شده که این جور با هم کورس گذاشتین . ؟ با هم بگین ..
    دو تایی با هم گفتن که شوهراشون بازم برای دو سه روز رفتن ماموریت ...
    پارسا : چه عالی ! ولی مامان پروین و آبجی پریسا رو چیکارش کنیم ..
    تلکا : من اینا رو نمی دونم . می خوام امشب بیام پیشت ..
    توسکا : منم میام ..
    پارسا یه دستشو گذاشت دور کمر تلکا و دست دیگه شو هم دور کمر توسکا قرار داد و گفت هر دو تاتون بیاین که من کشته مرده دو تایی تونم .
    از اون جایی که حواسش بود پیش کون خواهرش .. ساپورت دو تایی شونو پایین کشید و انگشت وسطیشو به سمت سوراخ کونشون گرفت ...
    تلکا : اوخ جون چه کیفی داره . کاش جای انگشتت کیرت رو می کردی توش ... پارسا : امشب ترتیبشو میدم .
    توسکا : نکن .. دردم میاد ...
    -مگه خون تو از خون تلکا رنگین تره ؟
    پارسا کف دستشو طوری باز کرد که به دو طرف کون توسکا چنگ انداخت و گفت سوراخ این کون تپل کردن داره ...
    -سخته .. درد داره ...
    تلکا یه چشمکی به پارسا زد بدون این که توسکا که روش به سمت دیگه ای بود متوجه شه آروم زیر گوش پارسا گفت درستش می کنیم .. نگران نباش .
    اون واسه این که خودشو تو دل پارسا بیشتر جا کنه هر کاری می کرد ...
    تلکا : عزیزم اگه بخوای همین حالا هم تقدیم توست ..
    -نه .. حالا نه من از این خواهرم می ترسم . اون خیلی آب زیر کاهه . زاغ سیاه منو چوب می زنه . معلوم نیست داره چیکار می کنه . هر لحظه امکان داره ما رو توی تله بندازه . ولی خیلی دلم می خواد این من بشم که اونو به دام میندام ...
    توسکا : چه خبرته ! ما دو تا سیرت نمی کنیم ؟ تازه همون یکی من برات کافیه ...
    -آره دیدیم .. از کون دادن می ترسی ...
    اینو که گفت توسکا واسه این که از دل پار سا در بیاره شاوار برادر شوهرشو پایین کشید و شروع کرد به ساک زدن کیرش .... ادامه دارد ...

  32. #32
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۲

    تلکا : حالا دیگه بسه . خوبه دیگه .. بقیه رو بذاریم برای شب .. اینو گفت و توسکا رو از پارسا جدا کرد . ..از اون طرف پریسا با مادرش پروین خلوت کرده بود و هر جوری بود با یه تر فند هایی فهمید که باباش کلید های زاپاس خونه ها رو داره ... برای دقایقی که پروین رفت دوش بگیره اون با دلهره و ترس و لرز رفت و کشو ها و سوراخ سنبه های خونه رو گشت و اتفاقا کلید های یدکوپیداشون کرد . زحمت زیادی هم نکشید تا متوجه شه کدومش کلید اتاق پارساست . چون همه شون شماره گذاری شده بود .
    از این زرنگی خودش خوشحال شده بود..
    منو ببخشید یکی از روش درست می کنم و می ذارم سر جاش . تازه فکر نکنم به این زودی ها کسی بره سراغ کلید ها ... حالا بهترین کار اینه که کشیک بکشم .. نه اصلا کشیک هم لازم نیست . میرم می خوابم و هر وقت دلم خواست میرم می بینم چه خبره . حالا اگه داداش و دوست دخترش نخوان سر و صدا کنن چی . خدا کنه خبری نباشه و تمام این ها یک توهم باشه . من نمی دونم چی به چیه ؟ اصلا نمی دونم .
    شب هنگام توسکا و تلکا که قبلا به مادر و خواهر شوهر خودشون گفته بودن دارن میرن خونه پدر و مادرشون خیلی آروم و بی صدا رفتن به واحد پارسا .. پسر هم به خونواده اش گفته بود که فردا رو امتحان میان ترم داره و سخت مشغول درس خوندنه و اگه سری به اونا نزده نگران نباشن ..
    پریسا حال و حوصله کشیک وایسادن رو نداشت . ولی از این که برادرش گفت که فردا رو امتحان داره و شاید نتونه بیاد و بهشون سر بزنه تعجب کرد . چون براش سابقه نداشت که اون از این حرفا بزنه . حتما یه موضوعی براش اهمیت داشته که تاکید کرده ...
    و در سمتی دیگه پارسا و توسکا و تلکا سه تایی شون کاملا بر هنه شده بودند ... پارسا اون وسط و دو تا جاری هم دو طرفش دو تایی کف دستشونو دور یه قسمتی از آلتش قفل کرده بودند ..
    -جووووووووون .. چقدر کیف داره که آدم در آن واحد با دو تا مه پری مه پیکر که با هم رقابت دارن کیف کنه و لذت ببره ...
    توسکا : هیچم این جوری کیف نداره خود خواه . ببینم تو باشی راضی میشی که دو تا مرد یهویی بیان سراغ من ؟
    پارسا : ما مردا فرق می کنیم دیگه .. می تونیم در یک زمان به دو تا زن حال بدیم و با هر دو تا شون حال کنیم ... حالا این قدر اخم نکن ....
    پارسا به هر شکلی که بود دوست داشت کیرشو بکنه توی سوراخ کون توسکا ... یه چشمکی به تلکا زد و اونم آروم دستاشو دور کمر توسکا حلقه زد و با یه حرکت لز لباشو گذاشت رو لبای اون ....
    توسکا هم خیلی خوشش اومده بود . با این که دوست داشت زود تر به کیر پار سا برسه می دونست تا صبح وقت زیادی دارن که هر کدومشون به اندازه کافی به شکلهای مختلف حال کنن ..
    لبای تلکا رو به آرومی می مکید .
    -جووووووووون خانوما . من که شما رو این جوری می بینم بد جوری به هوس میفتم تلکا : زورت رو نگه داشته باش که باید دو تایی مونو تا صبح سر حال سر حال کنی پارسا: پس خواب چی ؟
    تلکا: دو سه ساعت آخرو می خوابیم . اصلا صبح می گیریم می خوابیم ... چقدر کسم می خاره ...
    توسکا : فکر خارش منم باشین ..
    تلکا : من خودم ردیفش می کنم .
    پارسا از این فرصت استفاده کرد و به کون برجسته توسکا چنگ انداخت .. دو تا قاچاشو به دو طرف باز می کرد و جفت سوراخاش به خوبی مشخص می شد . ولی در اون لحظات توجهش فقط به سوراخ کون بود .. خیلی ریز و تنگ و سوزنی نشون می داد . تصورشو می کرد که کیرشو خیلی آروم داره فشار میده به سوراخ کون و با یه لیز خوردن میره توی کون ... عضلات تنگ و چسبناک مقعد توسکا کیر کلفتشو حسابی حبسش می کنه .. داغ داغش می کنه .. اون اگه آبشو توی کون خالی کنه بازم کیرش اون قدر کلفته که اون ایستادگی و شقی رو برای لذت بردن و لذت دادن و حرکت توی کون داشته باشه .. ولی از جیغ و داد های توسکا کمی می ترسید .. انگشتشو خیلی آروم کرد توی کون توسکا .. هنوز یه بندشو فرو نکرده بود که توسکا یه حرکت رو به جلویی کرد ولی فایده ای نداشت ..
    پارسا تنگی سوراخ کون زن داداششو به خوبی حس می کرد . انگار این سوراخ دستاشو گاز گرفته بود .
    -آخخخخخخخخ .. چقدر تنگه ...
    هنوز توسکا متوجه نشده بود که چی در انتظارشه ...
    پارسا تیوب کرم رو برداشت و به آرومی روی سوراخ کون و سر مقعد توسکا مالوند .. زن تازه دوزاریش افتاد و می خواست خودشو خلاص کنه ولی تلکا که زورش زیاد بود اونو محکم نگه داشت که در نره .... ادامه دارد ...

  33. #33
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۳

    توسکا : نههههههه کونم .. کونم درد گرفته .. ولم کن .. این قدر فشار نیار ..
    تلکا : این قدر جیغ و داد نکش همه اینا همون اولشه . وقتی که بره و اون داخل جاشو پیدا کنه چند بار که عقب جلو شه یه کیفی بهت میده که خودت میگی همیشه می خوای و دوست داری که کیر بره توی کونت و اون وقت حتی کس دادن هم بیشتر بهت حال میده .
    -نه من نمی ذارم .
    پارسا : اووووووووههههههه حالا خانومی چقدر واسه ما ناز می کنه . این سوراخت چقدر تنگه ...
    پارسا سر کیرشو می زد به سر سوراخ کون توسکا .. سوراخ کونش عین دهن ماهی کوچولو شده بود که با اشاره کیر باز و بسته می شد ...
    -آخخخخخخخخ . نههههههه .. بذار من در برم . تلکا حالت رو می گیرم . حالا شما دو تا دست به یکی کردین دارین حال منو می گیرین ؟ نوبت منم میشه که خد متت برسم تلکا : اوههههههههه کی میره این هنمه راه رو ؟ برادر شوهر نازم خودش به خد مت من می رسه . تو هم الان بی خودی زحمت منو زیاد کردی . در واقع خودت باید به این عشقمون حال می دادی ..
    توسکا فشار زیادی به خودش می آورد . کف دستای پارسا رو دو تا برش کون توسکا قرار داشت .
    -اگه مقاومت کنی همین جور بهش فشار میاد و اون وقت مقعدت شکاف بر می داره . می سوزه و نمی تونی جواب داداش پویای منو بدی . البته تو که اهل کون دادن نیستی باید بهونه بیاری حالا به یه علت دیگه ای این جوری شدی .
    -خیلی بد جنسی ...
    -هرچی تو مقاومت کنی این کیر بیشتر بهت فشار میاره .... دلم می خواد یه چراغ قوه ای می داشتم که تا ته اون سوراختو می دیدم .. همون راهی رو که کیر من طی می کنه .. می رسه به روده ات ...
    -نههههههه .. ولم کن .. خسته شدم ..
    تلکا : توسکا ! حالا داری مثل گربه پنجول میندازی ؟ پارسا جونم ! انتقام منو بگیر ... پارسا : چشم ! یه لب بده تلکا جونم .
    تلکا در حالی که همچنان محکم توسکا رو به سمت خودش فشار می داد که در نره لباشو رو لبای پارسا گذاشت و پارسا هم کیرشو محکم به سمت جلو فشار داد تا بیشتر و بهتر توی کون جا بگیره .
    -هرچی بیشتر تقلا می کنی و دست و پا می زنی خواستنی تر میشی . بیشتر حال می کنم . به من مزه میده . کیف داره . نگاهم که به قاچای بر جسته ات میفته بیشتر هوس می کنم که کیرمو بکنم توی کونت . این قدر تکون نخور .. اون وقت جر می خوری و بد جوری هم جر می خوری . تا چند ماه ازکار میفتی و من فقط باید تلکا رو بکنم ... تلکا : جووووووووون . حالا که این جور شد جرش بوده .. جر بده جورش با من . من کمبود توسکا رو برات جبران می کنم .
    توسکا : هر دو تا تون خیلی بد جنسین . دارم براتون . نمی دونم دیگه به شما چی جواب بدم . با هاتون چیکار کنم ..
    پارسا : هیچکار نکن فقط بذار کونتو بکنم ..
    -به همین خیال باش .
    توسکا دو تا قاچ کونشو با فشاری که به عضلات کون و کپلش می آورد به هم چسبوند ولی این بار پارسا با فشار شدید دست , دو تا قاچو باز کرد و کیرشو با فشار شدید و بیرحمانه به سوراخ کون توسکا چسبوند و گذاشت که بره . تلکا هم محکم دستشو گذاشته بود جلو دهن جاریش و نمی ذاشت که جیغش درآد .
    پارسا : رفت رفت ببین سر کیر رفت .. یه خورده صبر کن . دندون رو جیگر بذار . چقدر می چسبه .. سر کیر که بره تو دیگه تنه هم میره .. ووووووووویییییی چه تنگ و چسبناکه ! چه لذت بخشه ! دیدی ؟ حالا داره روون تر میره ..
    تلکا : دست شما لفظ شما درد نکنه پارسا جون . حالا دیگه کون تلکا واست مهم نیست و کیف نمیده بهت ؟
    پارسا : هر گلی یه بویی داره . حالا مگه چی شده که فکر می کنی باید از من دلخور باشی ؟!
    تلکا : چیزی که نگفتی با یه هیجان خاصی حرف زدی ..
    پارسا : چیزی که با زحمت خاص به دست بیاد آدمو به هیجان میاره ..
    تلکا : یعنی میگی از اون جایی که من راحت بهت کون دادم این کار برات لطف چندانی نداشت ؟
    پارسا : بس کن . بذار من حالمو بکنم . داری کاری می کنی که اصلا قید هر دو نفرتونو بزنما ...
    توسکا هم علاوه بر تلکا دیگه ساکت موند ... کیر چند سانت دیگه رفت توی کون ... چشای پارسا به کون توسکا خیره مونده بود . اون بر جستگی و حالت گردو وبرشهای قاچو به خوبی داشت دید می زد و حالت کیرشو توی کون می دید .
    پارسا : اگه بدونی اون کون گرد و وسوسه انگیزو خوبواگه بگردونی چه هیجانی داره !
    تلکا : این قدر به کمرم چنگ ننداز توسکا .. اون وقت نمی دونم جواب پیامو چی بدم . پارسا : جااااااااان .. کیرم همین جور میلی به میلی داره میره توی کونت . ... ادامه دارد ...

  34. #34
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۴

    پارسا : اگه بدونی کونت چه شکلی پیدا کرده . دو طرف سوراخش عین یه ماری شده که یه موشی رو قورت داده باشه ..
    توسکا : آخخخخخخخخخ تو داری جرم میدی ...
    پارسا : نگو خوشت نمیاد . دارم از حالت نگات می فهمم ..
    تلکا : ولی اون جوری که از کردن کون من لذت می بری توسکا بهت حال نمیده ... توسکا : پس حالا داره چیکار می کنه . تلکا : تو داری با اکراه بهش میدی .
    پارسا : بس کنین دخترا . من که دارم با هر دو تاتون داوطلبانه حال می کنم ...
    پارسا از قسمت وسط به بالای کیرشو هم کرم مالی کرد تا وقتی که اونو بازم رو به جلو حرکتش میده با یه نرمی خاصی بره توی کون توسکا ..
    از طرفی پریسا که کلید یدکی آپارتمان داداش پارساشو کش رفته بود اونو معلوم نبود کجا گذاشته و داشت دنبالش می گشت . چند دقیقه ای گشت و دلش طاقت نگرفت . رفت به سمت واحد پارسا ... به نظرش اومد که یه صداهای در هم و بر همی رو می شنوه . انگاری برادرش تنها نبود . صدای رادیو و تلویزیون هم نباید بوده باشه . یعنی صدای یه زن میاد ؟ یه صدایی شبیه به ناله کردنه . داداش دختر آورده خونه اش ؟ خدای من . برم به مامان بگم ؟ نه این درست نیست . دو تا زن داداشام هم که خونه نیستند یه جورایی با اونا مشورت کنم . نههههههه من نمی تونم تحمل کنم . کی ممکنه با اون رابطه داشته باشه . ممکنه اونو بیمارش کنن . پریسا از حسادت به خود می لرزید . به شدت حرص می خورد . دوست داشت با مشت و لگد درو بشکنه وارد شه . ولی هنوز اطمینان نداشت و از طرفی می دونست اگه این کار رو انجام بده شاید اون تحقیر شه و پارسا بهش بگه چه ربطی به تو داشته ...
    بر گشت به خونه اش . دوست داشت کلید رو پیدا کنه و بره توی خونه و یه گوشه ای مخفی شه . اون حدس زده بود که صدا از اتاق خواب میاد . ..
    حالا توسکا که یواش یواش خودشو به کون دادن عادت داده بود به تلکا گفت می تونی دیگه این قدر به من فشار نیاری ؟ منم می خوام راحت تر حال کنم ..
    تلکا : دو کلمه از مادر حوا ... من که اولشم بهت گفته بودم این کیر بر هر کونی که وارد شه در مان و شفاست .
    توسکا حالا دیگه از عقب کونشو به طرف بدن پارسا پرت می کرد و. با حرکات آروم چرخشی کیر رو توی کونش می گردوند . کف دست پارسا رفته بود روی کس توسکا -اووووووووهههههه کسسسسسم کسسسسسسسم ... سوخخخخخخختم بمالوووووون ... وووووووووییییییییی ..
    تلکا از این که می دید توسکا بالاخره تسلیم شده و داره لذت می بره کمی حسادتش شد . ولی می دونست پارسا طوری آتیشش تنده که از هر دو شون لذت می بره و امکان نداره یکی از اونا رو فراموش کنه .
    پارسا کف دو تا دستاشو روی دو تا برش کون بر جسته توسکا گذاشته بود و اونا رو طوری می گردوند که در حرکتی رو به بالا تمام کیر و قسمتای بالایی اونو پوشش بده و داغش کنه .. و در همون حال کیرشو هم به طرف داخل کون حرکتش داده و می کشید عقب ...
    -وااااااییییییییی کیییییییرررررم آتیش گرفتم .. آبم داره میاد ..
    توسکا : نهههههههه الان زوده زوده ... کونم تازه به کیر تو عادت کرده .. هوس داره .. می خوام کونمو بکنی .. چاکم بدی .. پاره پاره ام کنی .. آخخخخخخخخ فشارش بده .. کاش این قدر بلند بود که نافمو پاره می کرد و از دهنم در میومد .. بکن بکن ..منم داره آبم میاد ...
    پارسا سرشو خم کرد تا نوک سینه های توسکا رو میکش بزنه و تلکا هم با لب و دهنش افناد به جون کس توسکا ...
    هر سه تایی شون غرق لذت بودند و با کاراشون حال می کردند و تلکا هم از این لذت می برد که تونسته به اون دو تا حال بده و می دونست بعد از جریان کون دادن توسکا نوبت حال کردن اونه . تلکا حس کرد که کس توسکا کمی رقیق تر به نظر میاد
    تلکا : جوووووووون خالیش کن رو سر و صورتم ..
    توسکا هم احساس آرامش می کرد .. آبشو خالی کرده بود . و از این که کیر قلنبه برادر شوهرشو توی کونش حس می کرد لذت می برد .
    -بکن ..منو بکن ..من کیر می خوام . می خوام . می خوام روده امو بترکونی ... بزنه از سوراخ کونم بیرون .... جونم ..جون ... حالا کونم آبتو می خواد .. آبتو می خواد ... آخخخخخخخخخ ...
    پارسا دیگه تاب نیاورد و توی کون توسکا خالی کرد .. کیرشو که کشید بیرون دو تا زن داداشا افتادن به جون کیرش و یه کیر قاپونی حسابی به راه انداختند ..
    اون طرف هم پریسا که کلیدو پیدا کرده وارد خونه پارسا شده بود بدون این که توجه به کفشا بکنه رفت به سمت اتاق خواب .. شوکه شد ..خودشو کنار کشید .. برای ثانیه هایی همه جا رو تیره و تار می دید . خشکش زده بود . هنوز نمی تونست باور کنه که تلکا و توسکا رفته باشن زیر کیر برادر شوهرشون یعنی زیر کیر داداشش ... ادامه دارد ...

  35. #35
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۵

    پریسا ماتش برده بود ... خیلی چیزا بود که در اون لحظات فکرشو مشغول کرده بود . نمی دونست به کدومش فکر کنه . این که اون دو تا زن چه جوری راضی شده بودن در آن واحد با هم جور شن و بیان سراغ برادر شوهرشون .. پارسا چه جوری حاضر شده با زن داداشاش رابطه سکسی بر قرار کنه ... اونم که تا حالا جز فانتزی هیج هیجان دیگه ای رو در این زمینه تجربه نکرده بود دچار خشم و هوس خاصی شده بود . دوست نداشت داداشش با اون دو زن باشه . این که زن داداشاش دارن به داداشاش خیانت می کنن براش مهم نبود . بری اون این مهم بود که پارسا با بی توجهی به اون که یک دختر مجرد بود رفته به سمت زنای متاهل .. یعنی به تلکا و توسکا بیشتر اهمیت داده تا به اون . از یک نظر خودشو هم مقصر می دونست . به یاد شب عروسی توسکا افتاد .. و این که چه جوری این دو جاری خودشونو به پارسا می چسبوندن . انگار که عروسی توسکا نبود . عروس به جای این که دور و پر شوهرش پویا بپلکه همش سعی داشت خودشو به پارسا بچسبونه . نههههههه ..من اجازه نمیدم داداشمو خشکش کنن .
    شلوارشو پایین کشید و دستشو فرو برد لاش و به آرومی با کسش بازی می کرد .. آهههههههه پارسا .. دیوونه .. اگه بدونی چقدر می خاره . فکر نکن خواهرت دختر پر روییه .. چرا رفتی با اونا . اونا که دست خورده داداشات بودن . مگه یه چیز آک و تر و تمیز نمی خواستی ؟ یه چیز تازه که فقط مال خودت باشه ... نههههههه .. اون دو تا زن نباید کاری کنن که من داداشمو از دست بدم . پارسا که این جور راحت می تونه با اون دو نفر باشه پس باید بتونه با منم باشه ..
    می خواست خودشو بندازه وسط اونا ولی حس کرد که هنوز اون تسلط لازمو نداره . نگاهش به کیر سپید و تپلی داداش پارساش افتاد ... از نظر اون , اون دو تا زن با وقاحت و بی شرمی هر چه تمام تر خودشونو در اختیار پارسا قرار داده بودند . خشم و حسادت و هوس ... حالا باید به کدومشون توجه می کرد . اگه می خواست فقط خشمگین بشه فایده ای براش نداشت . حسادت هم دردی رو دوا نمی کرد . ولی وجودش سراسر آتیش بود ....
    تلکا و توسکا و پارسا سه تایی شون به اندازه کافی لذت برده بودند و می خندیدند . دو جاری به کس و کون هم دست می زدند و انگشتاشونو می گرفتن طرف دهن پارسا .. پارسا هم اون انگشتا رو دونه به دونه می ذاشت تو دهنش و می لیسید . و پریسا بیشتر حرصش می گرفت . از این که چرا پارسا تا این حد باید خودشو کوچیک کنه .. با یه حرکت آروم بلوزشو داد پایین تر با دو تا دستاش یه طرف سینه شو آورد بالا و لباشو گذاشت روش و به آرومی نوکشو می مکید حالا اون کیر پارسا رو واضح تر ازلحظات قبل می دید . یه لحظه پا هاش سست شد ... زود بلوزشو داد بالا ...
    پارسا : ببینم خوشگلا شما یه صدایی نشنیدین ؟
    تلکا : نمی دونم . این توسکا تازه کونش گرم افتاده . جاری من تازه به کون دادن عادت کرده . خواهر جان ! این کیر یه خورده باید به منم برسه .
    پریسا می خواست یه چیزی بگه زبون ودهنش قفل کرده بود .. پارسا از تخت اومد پایین .. یه لحظه خواهرش متوجه شد که اون داره به سمت خروجی میره . می خواست خودشو پنهون کنه ولی دیگه دیر شده بود . حالا این پارسا بود که ماتش برده بود و نمی دونست چیکار کنه .. پرید سمت دو تا زن داداشاش ..
    -بخوابین رو تخت .. زود باشین ..
    یه ملافه انداخت رو اونا ..
    تلکا : چی شده ؟
    پارسا : هیچی بد بخت شدیم . دیگه همه چی لو رفت . همش تقصیر شماست .. پریسا این جا ست ... پریسا این جاست ..
    سریع و سه سوته لباساشو پوشید و به سمت خروجی رفت . پریسا رفته بود بیرون ... از راه پله خودشو رسوند به ورودی آپارتمانش .. مکثی که پریسا بابت پیدا کردن کلید داشت سبب شده بود که پارسا بهش نزدیک شه .. پسر خودشو نشون نداد گوشه راه پله پنهون شد تا خواهره درو باز کرد سریع خودشورسوند کنار در وارد آپارتمان شد ...
    پریسا : نهههههههه ولم کن .. ولم کن ... نمی خوام .. من نمی خوام .. کثافت .. خجالت بکش . نمی خوام اون دست کثیف و آلوده ات رو به من بزنی .
    -تو که خوشت میومد داداشت نازت کنه . تو خواهر یکی یه دونه منی . حالا این قدر با هام لج نکن .. ببین تو که چیزی ندیدی ..
    پریسا : حتما تو هم منو ندیدی . شما مردا همه تون همینین . فقط به یه چیز فکر می کنین ..
    پارسا : خواهر ناز چشم و گوش بسته من اینا رو از کجا می دونه ؟ تا اون جایی که می دونم تو تا حالا با هیچ مردی رابطه ای نداشتی ...... ادامه دارد ...

  36. #36
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۶

    پارسا : ببین پریسا ازت خواهش می کنم که در مورد این مسئله با کسی حرف نزنی . آبروی خانوادگی ما در خطره . زندگی ما از هم می پاشه . دو تا داداشام با زناشون به هم می زنن . رابطه من با اونا خراب میشه و با خونواده .. و از طرفی منم دیگه به دید سابق به تو نگاه نمی کنم ..
    -خب نگاه نکن مگه سابق چیکار می کردی ..
    -من چیکار کنم که تو کاری به کارم نداشته باشی ؟ ..
    پریسا رفت تواتاقشو و درو از داخل قفل کرد ... البته اون بیشتر به خاطر این درو بست که یه کمی به ظاهرش برسه . اون به خوبی حس کرده بود کسی که با زن داداشاش بوده راحت هم می تونه با خواهرش باشه . حالا سبک پیوند و استارت کار ممکنه تفاوتهایی با هم داشته باشه . با این که خیلی از دست پارسا عصبانی بود و دوست داشت اونو با مشت و لگد بکوبه ولی ازتصور این که اون با دو تا زن داداشاش بوده و به اون توجهی نکرده مو بر تنش سیخ می شد . اگه تا حالا عامل باز دارنده ای بود که سبب می شد که به سکس با داداشش فکر نکنه و یه جورایی این تابوبراش باقی بمونه حالا بهانه خوبی داشت که خودشو برای شکستن این تابو قانع کنه . پارسا مرتب به در می کوبید .. بالاخره پریسا درو باز کرد ... پارسا تعجب کرد از تغییراتی که پریسا در چهره اش به وجود آورده بود . حتی تاپشو عوض کرده یه کوتاه تر بالای شلواری که قسمتی از شکمشو بر هنه نشون می داد و بر جستگی های باسنشو انداخته بود توی دید تنش کرد . پارسا برای لحظاتی فراموش کرد که چی می خواسته بگه ...پکر بود و شگفت زده .
    -چه خوشگل شدی پریسا !
    -چیه نکنه فکر کردی منم مثل تلکا و توسکا هستم ....
    و اون طرف جاری ها به شدت نگران بودند ...
    تلکا : حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم .. دیگه بد بخت شدیم ..
    توسکا : واسه چی ناراحتی ؟! یعنی فکر می کنی پریسا این قدر دیوونه هست که جریانو به شوهرامون بگه ؟ مارو قربونی کنه پارسا رو چیکارش کنه ؟
    تلکا : منظورت چیه؟
    توسکا : مگه ندیدی که خواهره چه جوری داشت برادره رو نگاه می کرد ؟! همون جوری که من و تو نگاش می کردیم و داشتیم با چشامون می خوردیمش . همون شب عروسی من , کاملا متوجه بودم که اون یه حس عجیبی به برادرش داره . اصلا نمی ذاشت دخترای دیگه بیان سمتش . در حالی که یه خواهر روی برادرش تا این حد تعصب نداره . حداقل با یه مدل دختر هم خطه . اونو از همه شون محروم نمی کنه . تازه به خواهر چه ربطی داره که واسه داداشش تصمیم گیرنده باشه ؟
    تلکا : با این حرفایی که می زنی دلگرمم می کنی . امید وارم همین طوری باشه که میگی .. ولی ضد حال عجیبی خوردیم .
    توسکا : راست میگی تا اون وقت خیلی هم حال کرده بودیم . ولی ایرادی نداره . می تونیم خودمون دست به کار شیم .. برو ببین یه چیز دراز و با حال گیر میاری ؟ خیار , موز , هویج هرچی که باشه ایرادی نداره . ....
    و درسویی دیگه پارسا طوری به خواهرش زل زده بود که بی اختیار لبخندی رو لبای پریسا نقش بست که فوری خودشو کنترل کرد ...
    -خیلی ناز شدی پریسا جونم .. راستش اصلا دلشو ندارم شوهر کنی ...
    پریسا : چرا این جوری نگام می کنی ؟ فکر می کنی می تونی یه جوری رنگم کنی تا من جریانو به بقیه نگم ؟ نترس ..من این قدر دیوونه نیستم که بخوام زندگی چند تا خونواده رو بهم بپاشونم . برام مهم نیست اون هرزه های عوضی چیکار می کنن . ولی از تو این انتظارو نداشتم ...
    -یعنی ازم می ترسی ؟ .. دیگه دوستم نداری ؟
    پارسا با چشاش تو چشای خواهرش زل زده بود . نگاهی که تمام وجود دختر رو لرزوند .
    -این جوری نگام نکن ..
    پارسا خودشو لحظه به لحظه به خواهرش نزدیک تر می کرد ..
    -جلو تر نیا ...
    -چی شده پریسا مگه می خوام بخورمت ؟ چرا با من مثل غریبه ها رفتار می کنی ..
    -تو از حالا از یه ساعت پیش برام یه غریبه ای ..
    -این حرفا رو نزن دلم می گیره ؟ تو دلشو داری این حرفو می زنی ؟ مگه من همین یه خواهرو بیشتر دارم ؟ پریسا حس کرد که داغ شده .. برادر نقطه ضعف خواهرشو فهمیده بود . می دونست که اونم به شدت حشری شده ولی اون گستاخی تلکا و توسکا رو نداره ..
    -می تونی منو ببخشی خواهر ؟ من و تو هم خونیم . ما که نباید از هم گله ای داشته باشیم .
    نفس تو سینه دختر حبس شده بود . با این که پریسا با زنا و دخترای زیادی بر خورده بود و مهارت زیادی در آرایشگری داشت ولی در رابطه با پسرا و روابط با اونا در حد صفر و خجالتی بود . خودشم اینو حس می کرد ... سرشو انداخته بود پایین ولی یه لحظه متوجه شد که نمی تونه چشاشو باز کنه وقتی که لبای پارسا رو لباش فرود اومد و دستای داداشش دور کمرش حلقه شد . .... ادامه دارد ...

  37. #37
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۷

    پریسا همچنان چشاشو بسته بود ... بین دو شکاف کس و زیر ناف و نوک و دور سینه هاش حرکاتی رو حس می کرد که تا به حال تا به این حد سابقه نداشته بود . در اون لحظات فراموش کرده بود اون ماجرایی رو که ساعتی پیش شاهد اون بود .
    پارسا آروم آروم خواهرشو به سمت اتاق خواب برد .. یه لحظه نگاهش به تخت خواب خواهرش افتاد .. تخت اونم یه حالت چند نفره رو داشت ... حالا تر تیب تو رو هم میدم پریسا .. ولی نمی تونم کاری کنم که دیگه دختر نباشی ... فقط هر طوری شده باید کاری کنم که تو واسه من مایه نیای ..
    پارسا متوجه شده بود که خواهرش با تمام وجودش تمنای اونو داره و به طرز عجیبی حشری شده . حالتی که دیگه نمی تونه به فکر کار دیگه ای باشه ... وقتی دستای خواهرشو گرفت و اونو به سمت تخت برد پریسا مثل آدمای مسخ شده همراهش اومد اعتراضی نکرد . فقط به تنها چیزی که فکر می کرد حرکت بعدی پارسا بود و این که اون از حرکاتش پشیمون نشه . وقتی پارسا تاپ خواهرشو از تنش در آورد و پریسا رو با بدن داغ و ملتهبش دید دستاشو دور کمر اون قرار داد و به آرومی سوتینشو باز کرد ... محو سینه هاش شده بود . سینه هایی تازه و دست نخورده ... لباشو به آرومی رو نوک تیز یکی از سینه ها گذاشت ..
    -آهههههههه نههههههه ...
    با هر آه کشیدن پریسا , پارسا با هیجان و حرارت بیشتری سینه های خواهرشو می مکید .
    -جوووووووون .. جوووووووون دلم ...خواهر خوشگلم .
    کف دست پسر رفته بود لای پای خواهرش ... پریسا دستاشو به دو طرف باز کرده کاملا تسلیم شده بوئد . و پارسا به خوبی می دونست که تونسته اونو کاملا تسلیمش کنه .. دستشو به سمت زیپ شلوار پریسا برد و به آرومی بازش کرد ... شلوارشو یواش یواش پایین کشید ... یه دور پریسا رو بر گردوند تا بتونه کون خوشگلشو ببینه .. دختر حس کرد که از هوس داره به خودش می لرزه ... اولش کمی خجالت می کشید ولی وقتی که حس کرد با تمام وجودش تمنای هماغوشی با برادرشو داره و اونم با تمام وجودش داره بهش حال میده کاملا بی خیال شده بود . فقط می خواست که پارسا هر چه زود تر اونو به اوج هوس برسونه . به التهابی که دیگه ازاون بالاتر چیزی نخواد . پریسا کمی به خود اومد ...
    -چرا ؟!!!! چرا داری با هام این کارو می کنی ؟! چرا داری آتیشم می زنی ؟! واسه این که واست مایه نیام ؟ آره ؟... راستشو بگو .
    پارسا منظورشو گرفته بود . می دونست که عشق و هوس آتیش به خرمن وجودش زده ... و حالا بهترین وقتیه که همراه با سوزوندن اون در آتش هوس می تونه با نثار کلماتی عاشقونه و محبت آمیز اونو کاملا به سمت خودش بکشونه و نذاره که واسش مایه بیاد ..
    -پریسا من عاشق توام .. فکر نکن حالا که غرق هوسم دارم این حرفا رو می زنم . دوست داشتن من خیلی بالاتر از عشقیه که یک خواهر به برادرش داره . اون به جای خود . همیشه می خواستم بغلت کنم .. ببوسمت .. عشقمو بهت نشون بدم .. بهت بگم تو رو از همه و از همه دنیا بیشتر دوست دارم .. ولی حس کردم که تو نمی تونی اون جوری که من دوستت دارم و می خوامت دوستم داشته باشی ..
    لرزش وجود پریسا با این حرفای پارسا بیشتر می شد . می خواست بهش بگه که منم دوستت دارم . منم دیوونه وار در التهاب و تمنای تن تو می سوختم .. منم هوس تو رو داشتم و دارم .. ولی ناگهان به یادش اومد که تلکا و توسکایی هم هستند که به نوعی پارسا رو از چنگش ربودند و در هر حال پیشدستی کردند .
    -پارسا پس اونا چی ؟! من دیگه نمی خوام با اون دو نفر باشی .. دیگه نمی خوام . اگه می خوای که مال من باشی نباید مال اونا باشی . حالا که می دونی منم دوستت دارم . منم می خوامت ...
    پارسا : ولی تو آخه ...
    پریسا دستاشو دور کمر داداشش حلقه زد و در حالی که لباشو رو صورت پسر قرار داده بود گفت هر چی که خودت بخوای من بهت میدم . نمی ذارم هیچی کم و کسری داشته باشی . من تا حالا با هیچ مرد و پسری نبودم .. نههههههه .. چرا .. آخخخخخخخخ باورم نمیشه . انگاری دارم خواب می بینم .. دیگه از تلکا و توسکا با من حرف نزن . برام مهم نیست که اونا به پیام و پویا خیانت کردند . برای من این مهمه که اونا به من خیانت کردند و من از دست اونا به خاطر خودم ناراحتم ...
    پارسا در حالی که پریسا رو آروم می کرد و بهش می گفت باشه هر چی تو بگی ولی با خودش زمزمه می کرد ای خواهر تا این جاشو اومدم از این به بعدشو هم خودم ردیف می کنم .. ... ادامه دارد ...

  38. #38
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۸

    پریسا فقط به این فکر می کرد که تا لحظاتی دیگه بین اون و برادرش چه اتفاقی میفته و اون تا چه حد می تونه در هماغوشی با اون پیشرفت داشته باشه ... دوست داشت مثل یک زن در اختیار پارسا قرار بگیره ... خودشو به سمت اون بر گردونده بود .. دستاشو به سمت لباس زیر برادرش برد .. دوست داشت خودش اونو بر هنه کنه .. لحظاتی بعد پارسا و پریسا فقط با یه شورت کنار هم قرار داشتند و پریسا انگشتاشو به آرومی لای موهای بدن پارسا فرو برده آروم آروم موهاشو می کشید ... خودشو سفت و سخت به بدن داداشش می فشرد ..
    -بگو ! بگو فقط منو دوست داری .. بگو فقط از من لذت می بری ..
    -من فقط از تو لذت می خوام . به تو لذت میدم ..
    این بار وقتی که دستای برادر رو شورت فانتزی خواهر قرار گرفت و اونو به آرومی پایین می کشید پریسا از احساس تماس انگشتا روی باسن خود لرزش و برق گرفتگی خاصی رو در تمام تنش تجربه می کرد ...
    انگشتای پارسا روی کس خواهرش قرار گرفته بود .. مو ریزه های کسشو که غرق خیسی هوس شده بود به خوبی حس می کرد .. چشای پریسا خمار و چرخون شده بو د .زانوشو در تماس با شورت پارسا قرار داده بود تا کیرشو حس کنه . می خواست به برادرش بگه که آمادگی لمس کیرشو داره . خیلی دلش می خواست کیرشو واسش ساک بزنه . اون بار ها و بار ها به دیدن فیلمای سکسی حشری شده بود و تا حدودی فوت و فن سکسو از این فیلمها یاد گرفته بود هر چند تا حالا تجربه آمیزش و عشقبازی رو نداشت .
    -پارسا من دارم می میرم ..من سوختم ... کمکم کن .ولم نکن .. دارم می سوزم ... پسر اومد پایین و پایین تر .. نگاهشو به کس خواهرش دوخت .. اون هیکل ناب و قد کشیده و رعنای پریسا و باسن بر جسته با این کس غنچه ای و نقلی و نازش حسابی اونو حشری کرده بود . طوری که اصلا نمی تونست باور کنه که ساعتی پیش زن داداشاش اونو حسابی ارضا کرده باشن . انگار هنوز سیر نشده بود . دهنشو گذاشت رو کس پریسا .. در همون حال به این فکر می کرد که چیکار کنه تا یه جورایی پریسا رو با توسکا و تلکا کنار هم قرار بده ....پارسا لباشو گذاشت روی کس پریسا . نوک زبونشو به آرومی روی لبه های کس می کشید و اونو وسط شکاف قرار می داد.. پریسا که تا به حال تجربه این حرکات رو نداشت از تماس گوشت داغ با حفره کسش بی اندازه حشری شده و به شدت موهای سر برادرشو می کشید . برای لحظاتی پسر به این فکرافتاد که باید حالا با سوراخ کون خواهرش ور بره و اونوآماده کنه واسه فرو کردن کیرش . از اون جایی که می دونست اون دختره.. نمی خواست اونو به اندازه ای حشری کنه که بیفته به جونش و ازش بخواد که فرو کنه توی کسش . اون نمی خواست آینده خواهرشو خراب کنه ...دوباره پریسا رو به شکل دمرو قرار داد . شورت خودشو هم در آورد . پریسا هم متوجه شد که حالا اگه سرشو بر گردونه کیر داداششو می بینه .. دستشو گذاشته بود روی کسش و با اون بازی می کرد . ولی پارسا سرشو روی کون خواهرش قرار داد و در حالی که نگاهشوبه سوراخ کون پریسا دوخته بود انگشتشو آغشته به کرم کرد و آروم آروم به سمت داخل کون فرستاد ... پریسا : آخخخخخخخخ نهههههههه دردم میاد ...
    -عزیزم تحمل کن ... باید یه چیز کلفت ترو هم تحمل کنی ...
    -نهههههههه .. سخته ... حالا چرا می خوای بکنی توی کونم .. نکنه دوست داری بذارم توی کست و تو رو از هستی ساقط کنم ..
    -اووووووووفففففففف گل گفتی ..گل گفتی این همون چیزیه که من می خوام . اگه این کارو بکنی که به من هستی میدی و این همون چیزیه که من می خوام و آرزوشو دارم -پریسا ! نه ...
    پریسا : من نمی دونم اگه منو دوست داری باید هر کاری رو که من دوست دارم انجام بدی ..
    -واااااییییییی نههههههههه پریسا باورم نمیشه این حرفا رو تو داری می زنی ؟
    -حالا تو هر کاری رو که دوست داری می تونی با یه دونه خواهرت ا نجام بدی ولی آخرش باید همون چیزی بشه که من می خوام .
    پارسا بوی خوشی رو حس می کرد .. طوری به وجد اومده بود که نوک زبونشو گذاشته بود روی سوراخ کون پریسا و اونم کف دست پارسا رو گرفته و اونو به سمت جلو و روی کسش هدایت کرد ..
    -اووووووووههههههه پارسا با کونم ور برو کسمو هم فراموش نکن ....
    پریسا تعجب می کرد که چطور شده این قدر زود تونسته خودشو با فضای سکس هماهنگ کنه . حس می کرد به خاطر صحنه هایی بوده که از سکس داداشش با زن داداشاش در ذهنش نقش بسته . .... ادامه دارد ...

  39. #39
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۳۹

    ماچ و بوسه های پارسا بر کون پریسا زیاد شده بود ... دختر همچنان کف دستشو پشت کف دست داداشش فشار می داد تا پارسا بیشتر کسشو لمس کنه ... به این فکر می کرد که حتما برادرش به این فکر می کنه که چون اون دختره باید حواسش باشه . ولی این چیزی نبود گه پریسا می خواست . اون دوست داشت از زندگیش لذت ببره . زندگی رو از آن لحظه می دونست .. نههههههه من نمی تونم صبر کنم و منتظر باشم که کی ازدواج می کنم . که چی بشه ؟! زندگی این نیست که خودمو تا آخر عمر اسیر مردی کنم و بهش وابسته باشم . حوصله بچه داری رو هم ندارم . تازه خیلی راحت هم میشه دوباره دختر شد ... نههههههه من باید هر طوری شده پارسا رو راضی کنم که کیرشو تا انتهای کسم بذاره ... من اینو می خوام ...
    -هر کاری دوست داری انجام بده . من تصمیم خودمو گرفتم .. تو باید منو بکنی .. کامل ..
    -یعنی می خوای بگی نمی خوای دختر باشی ؟
    -من می خوام مثل تلکا و توسکا باشم ..
    -ولی اونا شوهر دارن ..
    -چه به دردشون می خوره وقتی که دارن با تو حال می کنن ! وقتی که دزدکی با هات سکس می کنن سکس با پویا و پیام چه لذتی می تونه واسشون داشته باشه
    -بالاخره زندگی اونا یه ثباتی داره . من که تا آخر عمر با ها شون نیستم ..
    -نباش اونا که تنوع طلب شدن وقتی که تو نباشی میرن سراغ یکی دیگه ..
    -پریسا من جور دیگه ای ارضات می کنم . کستو می خورم . با هات ور میرم ...
    -ووووووییییییی داداشششش نگو من چقدر پررو شدم ... من دلم می خواد . می خوام کیرت رو بکنی توی کسم .. مگه تو خوشت نمیاد ؟ ببین چقدر ناز و کوچلو و غنچه ایه ؟ لباشو واسه تو باز کرده .. کیرت باید اونو ببوسه و یواش یواش راهشو باز کنه و بره تا به آخر . توی غلاف خودش . توی خونه خودش .
    -اصلا نمی فهمم چی داری میگی ؟ زده به سرت .
    -من از تو دو سال بزرگترم .. این جوری با هام حرف می زنی ؟
    پارسا می خواست بگه حالا که این جا زیر کیر من خوابیدی بزرگی و کوچیکی رو کیر تعیین می کنه که پشیمون شد .. خلاصه توجهی به حرفای پریسا نکرد .. تا می تونست سوراخ کون خواهرشو با کرم چرب کرد و انگشت کوچیکه شو یواش یواش فرو کرد توش .
    لحظاتی بعد پریسا کیر پارسا رو سر سوراخ کونش حس کرد .. وقتی برادر سرشو به سمت سینه خواهرش برد تا نوکشو میک بزنه صدای ضربان قلبشو می شنید . سراسر بدن پریسا هوس بود و التهاب ..
    -لای پامو چنگش بگیر .. آخخخخخخخخ یواش تر .. دردم میاد .. می خوام جیغ بکشم .نههههههه اووووووففففففف وووووویییییی ..
    پارسا دستشو رو دهن خواهرش قرار داد و محکم فشارش می داد ... در حال مکیدن نوک سینه اش کیرشو هم خیلی آروم توی کون خواهرش فرو کرد ... پریسا از درد به خود می پیچید .. سر کیر و قسمتی از ته شو توی کونش حس می کرد .. حالا پارسا که می دونست باید چیکار کنه سعی داشت برای لحظاتی کیرو توی کون ثابت داشته باشه و بعد خیلی آروم به حرکاتش ادامه بده تا سوراخ کون خواهرش کمی جا باز کنه . , وپریسا داشت به صحنه هایی که در فیلمهای سکسی دیده بود فکر می کرد . اون می دونست که کون دادن خیلی درد داره . تا مغز استخون آدم تیر می کشه . چون طوری حشری می شد که به یاد فیلمها با موز و خیار به جون کونش می افتاد . ولی نمی تونست اون جوری که توی فیلمها دیده بود کیر توی کون جا می گیره به خودش حال بده . چون لذت حقیقی سکس رو در به اوج رسیدن لذت کس می دونست .. حالا هم اشک کسش در اومده بود با این حال از تماس کیر با کونش لذت می برد و ادامه و کامل شدن این لذت رو به این می دونست که داداش روشو زمین نندازه و بکنه توی کسش ..
    تصور صدایی رو توی کونش کرد و حس کرد که سر و قسمتی از تنه کیر پارسا رفته توی کونش و جا خوش کرده ...
    پارسا هم با لذت به کون خواهرش نگاه می کرد . به حلقه کون خواهرش و چین های دور اون حلقه .. کون پریسا و حتی اون حلقه رو خیلی سفید می دید . حتی چینهای دور حلقه کون , کبودی خیلی کم و ریزی داشتند ... پارسا دلش می خواست کیرشو بیشتر بکنه توی کون خواهرش ولی نمی شد . می دونست قلب پریسا داره از جاش در میاد . انگاری که داشت شمشیر می خورد .
    پسر یواش یواش کیرشو توی کون خواهرش حرکت می داد .. حرکات اولیه اش به این صورت بود که کیرش با پوست و سوراخ کون پریسا حرکت می کرد و یواش یواش تبدیل به حرکت اصلی کیر توی کون و عضلات مقعد شد .... ادامه دارد ...

  40. #40
    خــــــــــواهـــــر.. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۰

    پریسا با کف دستش محکم به روی کس و بالاش می کوبید ... ورم خاصی رو روی کسش حس می کرد . دوست داشت اون کیری که توی کونش حرکت می کنه و درد رو با لذت توی تمام تنش پخش می کنه وارد کسش شه . براش مهم نبود که خون بکارتشو ببینه . اون می خواست از لحظه هاش لذت ببره . همون جوری که تلکا و توسکا با وجود داشتن شوهرلذت می بردند . با این حال از حس کلفتی کیر توی کونش کیف می کرد .
    پارسا هم با کف دستش با قسمت جلوی بدن خواهرش ور می رفت .
    پریسا : بخارونش .. بکنش ...
    پارسا می دونست که خواهرش چی می خواد اما نمی خواست که پریسا به این موضوع فکر کنه . اون دوست نداشت پرده خواهرشو بزنه ... دستاشو گذاشت رو دو تا برشای کون پریسا وقسمت بیرونی کیرشو لای اون دو تیکه طوری چسبوند که مکمل داغی و حرارت قسمتی از کیرشد که توی کون خواهرش بود ..
    پرش های داغ و ریزش منی توی کون پریسا شروع شده بود .
    پارسا : آخخخخخخخ پریسا .. عاشق کونت شدم ..
    پریسا : چه کیفی داره داداش این جوری داره از آبجیش لذت می بره !
    یه حرکتی به کونش داد و کیر پارسا اومد بیرون . پریسا کیر پارسا رو گذاشت توی دهش .. با این که بوی کونشوروی کیر حس می کرد ولی با لذت ساک می زد. این کارو هم با اشتهای هر چه تمام تر انجام می داد و اون چیزایی رو که توی فیلمهای سکسی دیده بود به نحو احسن پیاده می کرد ....
    پارسا : خیلی واردی ها ...
    پریسا اول از این حرف داداشش خوشش اومد ولی لحظاتی بعد که خوب فکرکرد بهش بر خورد .. یه لحظه دهنشو از رو کیر بر داشت و گفت نخوردیم نون گندم ولی دیدیم که دست مردم ... یعنی فیلمشو هم نمی دیدم ؟ ..
    برای دقایقی به ساک زدن ادامه داد و بعدش پارسا خواست کس لیسی کنه که خواهره گفت .
    -من یه چیز دیگه می خوام . همونی که قولشو دادی
    -من که قولی ندادم ..
    -حالا میدی
    -نه امکان نداره
    -دوست داری همه چی رو اعتراف کنم ؟
    پارسا : داری تهدیدم می کنی ؟
    پریسا : اگه این کارو نکنی خودم پاره اش می کنم . تا تو بی خیال تر شی ..
    -نمی بخشمت پریسا ..
    -بخشیدن یا نبخشیدن تو چه دردی رو دوا می کنه ؟! داداش نترس .. من که دارم می بینم چقدر هوس منو داری .. دارم می سوزم .. توی کسم آتیشه .. بریز ون خون منو . آتیشم بده .. دارم می سوزم ..
    پارسا که کیرش یه بار دیگه شق شده بود و هیجان پاره کردن بکارت خواهرش .. داشت اونو دیوونه می کرد هنوز دلش نمی کشید که این کارو انجام بده .
    پریسا رفت سر یخچال و با به هویج سفت و دراز و کلفت بر گشت ... در حالی که یه دستشو دور کیر پارسا لول کرده بود گفت خیلی دلم می خواد اینو آغشته به خون کنم . داغه .. خیلی می چسبه .. ولی این جور که معلومه تو دلت نمی خواد ...
    پریسا دستشو از رو کیر بر داشت و در حالی که سر هویجو گذاشته بود روی کسش , پارسا با کف دستش مچ دست خواهرشو گرفت و هویجو به گوشه ای پرت کرد و قبل از این که لباشو بذاره رو لبای خواهرش و دو تایی به هم بچسبن گفت
    -خجالت بکش دختر ..
    پریسا : کاری کن که خجالت نکشم ..
    پارسا تصمیمشو گرفته بود . می خواست همون کاری رو انجام بده که خواهرش می خواست و پریسا هم اینو کاملا فهمیده بود . حرکات پارسا اینو به خوبی نشون می داد . کیر داغ به کس داغ چسبیده بود ..
    -آههههههههه نههههههههه دارم می سوزم . پارسا سوختم .. سوختم .. دارم خاکستر میشم .. بذارش .. بکن توش .. بذارش توش .. وووووووویییییییی .. دارم می سوزم .. آخخخخخخخخخ کسسسسسسسم .. جوووووووووون .. داغه داغه ..
    پارسا دلش واسه پریسا می سوخت که تا این سن اومده و هنوز سکسی نداشته . لذت دنیا رو نچشیده ...
    -دوستت دارم پریسا .. خودم نوکرتم .. می خوامت . جووووووووووون ...
    -آخخخخخخخخخخ .. فرستادیش تو ...
    -آره عشقم .. سرکیرم توی کسته .. هنوز از خون خبری نیست ..
    -معطل چی هستی داداش . زود باش این کارو انجام بده . نکنه فکر می کنی پشیمون شم و واسه همینه که داری معطل می کنی .
    -اصلا این طور نیست ..
    -من تو رو می شناسم ..
    دستای پریسا رو باسن پارسا قرار گرفت .. و همزمان با فشار روی کون پارسا خودشو هم به سمت بالا کشید تا کیر داداشش حرکت رو به جلوی بیشتری داشته باشه و بیشتر وارد غلاف کس شه
    -آهههههههه پارسا حرکت کن .. شاید حالا پاره شده باشه .. من هنوز درد و سوزشی حس نمی کنم . زود باش .. من منتظرم ..
    پارسا حس کرد که کیرش توی کس تنگ و قشنگ وداغ خواهرش گیر کرده داره آتیش می گیره .. حالا نصف کیرشو کرده بود توی کس پریسا
    -آخخخخخخ سوختم .. فکر کنم موفق شدی پارسا .... ادامه دارد ...

  41. #41
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۱

    نگاه پارسا به سینه های درشت خواهرش بود . خیلی دلش می خواست در اون لحظه کیرشو بکشه بیرون و یه نگاهی بهش بندازه و ببینه که شرایط کس و پرده خواهرش به چه صورته . یه حسی می گفت که زده اونو پاره کرده و خواهرش دیگه یه دختر نیست . عیبی نداره حالا که اون تاسف نمی خوره من چرا ناراحت باشم .
    -عزیزم اگه دردت میاد و می سوزه بکشمش بیرون
    -نهههههههه چی داری میگی .. اگرم بسوزه می خوام که همون داخل باشه ... چقدر داغ و گرمه .. چقدر به آدم می چسبه ...
    پارسا : عزیزم اگه بکشمش بیرون بازم درجا می کنمش تو .. فقط می خوام ببینم که چه جوری شده ! تونستم موفق شم یا نه ...
    پارسا کیرشو کشید بیرون . همون جوری که حدس می زد و پریسا هم همین حسو داشت کیر کاملا از خون کس ناشی از پارگی پرده پریسا خیس شده بود .. پریسا با این که سوزش خاصی رو توی کسش حس می کرد همچنان منتظر حرکت بعدی کیر و فرو رفتن توی کسش بود تا حس کنه داره آروم و التیام می گیره و غرق هوس به اوج لذت می رسه .. واسه همین بی اختیار خودشو بالا کشید و کیر کلفت و تپلی پارسا رو گذاشت توی دهنش .. طعم خون کسش مانع ساک زدنش نشد و پارسا هم هر کاری کرد نتونست جلوی این کارشو بگیره .. پسر با خودش گفت نوش جونش بذار ساک بزنه خودش که دوست داره و دلش می خواد من چرا جلو شوق و ذوقشو بگیرم .
    -بیا بیا پریسا .. بیا توی بغلم ... بیا که من نشون بدم چه جوری می تونم تو رو سر حال سر حالت کنم .
    این بار پاهای پریسا رو به دو سمت باز کرد و کس ناز و کوچولوشو گذاشت توی دهنش ... خیلی راحت می تونست تمام اون کسو توی دهنش جا بده ...
    و زن حالا حس می کرد که دوست داره از یه سمتی در بره ولی بازم اسیر دست و دهن و حرکات برادرش باشه .. فرار و موندن و لذت بردن .. این بود اون حسی که در اون لحظات داشت . یه حس قشنگ و موندگار . حسی که می دونست وقتی که فوران کنه اونو به آرامشی می رسونه که برای قرار گرفتن در فضای دیگه ای از سکس لحظه شماری می کنه .. پریسا لبای پارسا رو به خوبی روی کسش حس می کرد و عطش و هیجان داداششو که چه جوری داره با اون لبا دور و بر کس و لبه ها و تمام زوایاشو می مکه . و نهایت هیجانش وقتی بود که پارسا کسو درسته می ذاشت توی دهنش و بدون گاز گرفتن اونو با فشار و مکش خاصی توی دهنش می گردوند .. طوری که پریسا حس می کرد زیر ناف و مغز کسش از لذت جوش آورده و هر لحظه می خواد که بپاشه و بپاشونه ... و پارسا هم که متوجه این تحرک و حشر بیش از اندازه خواهرش شده بود سرعت میک زدن کسو با همون روال زیاد کرد ..
    -آهههههههه نهههههههه پارسا .. نهههههههه ... این جوری نههههههه .. بذار من در برم .. جلومو نگیر .. داداش من سوختم .. آتیش گرفتم .. و پسر حس می کرد حرارت و ریزش آب داغ هوس خواهرش رو , روی چونه ها و لبها و صورتش ... و تمام آب و خیسی کس خواهرشو می مکید ...
    و پریسا همچنان در اوج لذت بود . یه چیزی حدود دو دقیقه این اوج گیری ادامه داشت و زن هنوز آروم نشده بود . یواش یواش حس می کرد که در یک سرازیری قرار داره و داره به یه آرامش می رسه . دیگه حس فرار نداشت . فقط می خواست که در آغوش برادرش باشه و غرق بوسه شه و برای لحظاتی چشاشو بذاره رو هم و بخوابه .
    و پارسا با سینه های خواهرش ور رفت .. لباشو گذاشت رو لبای پریسا .. و خیلی آروم اونو می بوسید . پریسا حس کرد که برادرش فکرشو می خونه و همه اون چیزی رو که در این لحظات بهش نیاز داره خیلی راحت می تونه بر آورده کنه ... برادرخیلی آروم به چشای بسته خواهرش زل زده بود و منتظر باز شدن پلکاش بود ... وقتی پریسا چشاشو باز کردپارسا کف دستشو گذاشت روی کس خواهرش . کس کاملا خیس و آماده بود ... کیر کاملا درشت و قلنبه شده بود .. طوری که خود پارسا از این حالتش تعجب می کرد و به این فکر می کرد که نکنه این بار پریسا رو اذیتش کنه .
    چشای زن کاملا باز و خیره مونده بود . پریسا پلک نمی زد و به برادرش نگاه می کرد ...
    -آماده ای عشقم ؟
    -من سالهاست که آماده ام ...
    -نمی دونستم خواهر ناز من سالهاست که همچین حسی رو داره
    -برای تو آره . فقط برای تو آره ..
    پارسا این بار با آسودگی بیشتری نسبت به دفعه قبل سر کیرشو به شکاف کس پریسا چسبوند و بازم به این فکر می کرد که هر طوری که شده بدون این که خواهرش متوجه شه تلکا و توسکا رو بکشونه به این سمت . این بهترین راهی بود که می تونست همه رو به یه تفاهم و همزیستی مسالمت آمیز برسونه . و در این میانه اون که بیش از همه سود می برد خود اون بود .... ادامه دارد ..

  42. #42
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یـــــا زن داداش هـــــا ؟ ۴۲

    پریسا می دونست که چه داغی و لذتی در انتظارشه ! پارسا دو تا پا هاشو به هم جفت کرد و در یک آن کیرشو به انتهای کس خواهرش فرستاد ... پریسا این جوری کیپی و داغی بیشتری رو حس می کرد ... سعی داشت خودشو با حرکت به سمت بالا غرق لذت بیشتری کنه ولی پسر راه حرکتو به روش بسته بود . دیگه تقلایی نکرد و فقط به درشتی کیری که توی کسش حرکت می کرد فکر می کرد . و پارسا به این فکر می کرد که حالا سه تا کس در اختیارشه یکی از یکی تنگ تر ... یه نگاه به بدن ناز و تازه خواهرش اونو به این فکر فرو برد که این بدن ناز و تازه فقط در اختیار اونه . از همون لحظه حس کرد که باید یه کاری کنه که پریسا فقط متعلق به اون باشه ...
    -عزیزم عشق من تو فقط مال منی . مال خودمی .. عشق منی ...
    -آخخخخخخخخ داداش اینو که من از همون اول گفتم . من فقط مال توام . فقط تو می تونی به من دست بزنی . هیشکی دیگه نمی تونه با من عشقبازی کنه . من فقط مال توام . پارسا حرکات داغشو روی کس خواهرش شروع کرده بود . کف دستشو گذاشته بود روش و کیرشو اون داخل حرکت می داد .
    -نههههههه چقدر داغه .. اووووووفففففف سوختم ... کاش می تونستی اون داخلو یه جوری خنکش می کردی .. پارسا : ولی من دوست دارم بیشتر آتیش بگیریم . این جوری حالش بیشتره و بیشتر لذت میده .. آخخخخخخخخ جوووووونم عشقم .. این جوری خیلی کیف میده . بهم می چسبه . منو روشن روشنم می کنه . کاش می شد آبتو می ریختی توی کسم ...
    یه لحظه می خواست بگه همون جوری که توی کس تلکا و توسکا می ریختی .. ولی حس کرد که نباید این چیزا رو به داداشش یاد آوری کنه و این نوعی تشویق میشه برای اون و یاد آوری این مسئله به نفعش نیست .. یواش یواش پارسا خودشو بالاتر کشید و کیرشو حسابی توی کس قفل کرد .. لباشو گذاشت رو نوک سینه های پریسا و از اون جا به سمت بالا رفت و شروع کرد به مکیدن شونه های خواهرش ..
    -آههههههههه عشقم .. جونم .. هر جوری که دوست داری بخورش کبودش کن . فقط مال توست .. مال تو عزیزم ... یه کاری کن که فقط خوشم بیاد .. مثل حالا .. از اول تا آخرش .
    -عزیز دلم .. عشقم ..نازم .. جوووووووونم .. خواهر خوشگلم تو فقط مال منی .. باید فقط مال من باشی . این جوری بیشتر بهم می چسبه .
    از هر لحاظ پارسا اعتماد به نفس خاصی رو حس می کرد . اون دیگه این تصورو نداشت که دو سال از خواهرش کوچیک تره ... اون حس می کرد که داره با کیرش سلطنت می کنه . پریسا دو تا کف دستاشو روی سینه های پر موی برادرش قرار داده و اونو پس می زد . حس کرد که دیگه تحمل این همه لذتو نداره و بازم داره ار گاسم میشه ... پاهاشو به تخت می کوبید و یه لحظه آروم گرفت ... پارسا اونو به حال خودش گذاشت ... زن برای دقایقی چشاشو بسته بود . اون آروم گرفته بود . ولی بازم دلش می خواست که پار سا با هاش ور بره .
    -داداش ! دلم می خواد آبتو ببینم . ببینم که چه جوری داری لذت می بری و حال می کنی . خوشم میاد از تماشای رنگ سفیدش ... ببینم ریخته رو سینه هام .. یه خورده شم خالی کنی توی دهنم ... کیف داره ...
    پارسا کیرشو بین سینه های خواهرش قرار داد ..
    -خیلی داغه ... چه حرارتی !
    پارسا فقط برای چند ثانیه تونست کیرشو بین سینه های خواهرش حرکت بده . نتونست طاقت بیاره .. دستای پریسا هم رو دستای پارسا قرار گرفته و سینه ها رو بیشتر و محکم تر به کیر می چسبوند ... حالا دختر دهنشو باز کرده و پارسا کیر آغشته به منی رو وارد دهن خواهرش کرد ...
    -آخخخخخخخخ .. خواهر خوشگله من .. اووووووففففففف کیرم .. کیرم جوری ساکش می زنی که بازم داری آبشو خالی می کنی ..
    و پریسا ی هیجان زده از حرفا و حرکات داداشش سرعت ساک زدن و میک زدن کیر داداششو زیاد کرده بود و از این همه اشتیاق پارسا لذت می برد ... حالا پارسا به این فکر می کرد که چه جوری برای لحظاتی از دست پریسا خلاص شه ... با ماچ و بوسه و خوردن کسش اونو خواب آلودش کرد و گفت
    -عشق من برم دستشویی بر می گردم ...
    با دلهره و ترس و لرز تماسی با توسکا گرفت و دستوراتی رو بهش داد که اون و تلکا باید پیاده اش می کردند ... در آپارتمانو هم باز گذاشت ... و در حالی که لبخندی رو لباش بود خودشو به پریسا رسوند و کنارش قرار گرفت ... حالا باید کاری می کرد که تا رسیدن اون دو تا این از جاش تکون نخوره و متوجه باز شدن در نشه .. البته کار دشواری نبود .... ادامه دارد ...

  43. #43
    خــــــــــواهـــــر ..مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۳

    توسکا پس از این که صحبت تلفنیش با پارسا تموم شد رو کرد به تلکا و گفت پاشو بریم .. فقط یه خورده ترگل ورگل شو که می خوایم بریم پیش خواهر شوهر عزیزمون که داره زیر پای برادر شوهر عزیزمون دست و پا می زنه . حالا رو حرف من اومدی ؟ بهت چی گفتم ؟ این پارسا از اون هفت خط هاست .. تا ته کیرشو فرو کرده توی کس خواهرش ... فکر کنم کونشم یه جای آبادی نداشته باشه داداشه زده آش و لاشش کرده ...
    تلکا با تعجب چشم به دهان جاریش دوخته بود و از این که اون داره لاتی صحبت می کنه تعجب می کرد .
    تلکا : باورم نمیشه که خواهره این جور تسلیم شده باشه ..
    -بهت چی گفتم ؟ از نگاهش و طرز زار زدنش معلوم بود . با این که دوست ندارم برادر شوهرمو با کسی قسمت کنم ولی چاره چیه اولش که تو سر و کله ات پیدا شد و حالا هم که مجبوریم با این نسناس کنار بیاییم . اصلا ازاولش ازش خوشم نمیومد ..
    -باید چیکار کنیم ؟
    -هیچی فقط تو به کارای من نگاه کن .. اول که رفتیم داخل حواست باشه فوری آفتابی نشیم . پارسا در یه زاویه ای با پریسا حال می کنه که ما بتونیم یه عکس درست و حسابی و یه فیلم تمیز بندازیم و از طرفی هم اونم فیلم بازی می کنه و پیش خواهرش بهمون التماس می کنه ... ما دو تا باید نقشمونو طبیعی بازی کنیم .
    تلکا : این کار چه ضرورتی داره !
    -ضرورتش رو نمی دونم . فقط می دونم خواسته پارساست و ما چون اونو دوست داریم باید به این خواسته اش احترام بذاریم . چیکار کنیم می خواد هوای خواهرشو داشته باشه .. ولی در هر حال ما هم باید یه گرویی ازش داشته باشینم تا این دختر هر وقت که عشقش کشید ما رو. تهدیدنکنه ...
    خلاصه دو تایی شون راه افتادن طرف خونه پریسا ...
    توسکا ماهرانه از گوشه در طوری ازشون عکس و فیلم گرفت و صداشونو ضبط کرد که صداش در نیومد .. البته پارسا اونا رو دیده بود و در این شرایط خواهرشو طوری در آغوش می کشید که سرش اصلا به سمت زن داداشاش نباشه .... تلکا و توسکا کاملا بر هنه شده بودند ...
    توسکا : تکون نمی خوری تا من این فیلمی رو که گرفتم تست کنم و موبایلو هم یه گوشه ای قایم کنم و بر گردم ...
    توسکا وقتی که مطمئن شد کارش درست بوده و مولای درزش نرفته یه اشاره به تلکا زد و دو تایی شون شروع کردن به کف زدن ..
    پارسا و پریسا از جاشون پریدند . راه فرار نداشتند . پارسا که داشت فیلم بازی می کرد ولی پریسا به شدت دستپاچه شده رنگ به چهره نداشت .
    توسکا : حالا دیگه ما نا محرم شدیم آقا پارسا با محارم می پلکه ... نو که آمد به بازار کهنه شده دل آزار .. می بینم که ملافه پریسا خانوم هم خونیه این خون از اون خونای روشنه . فکر کنم اگه غلط نکنم تو شدی زن داداشت . یعنی هم خواهر شوهر مایی , هم جاری ما ...
    پریسا به شدت می لرزید .. صورتش عین گچ سفید شده بود . انگار خون درش جریان نداشت . پارسا هم رفته بود توی خط فیلم .
    -کی راهتون داد این جا ؟ چه جوری اومدین ؟
    توسکا : این دیگه محرمانه هست . وقتی پریسا جون می تونه وارد خونه تو بشه .. حتما ما هم می تونیم وارد خونه اش شیم .
    پارسا : از این بابت چیزی به کسی نمیگین ..
    تلکا : اتفاقا ما خوشمون میاد که وقتی پریسا جون داره داستان ما رو واسه خونواده تعریف می کنه ما هم داستان اونو همزمان بگیم . راستی به نظر تو پارسا جون کدوم داستان اول تعریف شه بهتره ؟
    توسکا : فرقی هم نمی کنه ... ولی خیلی با حال میشه .عزیزم تلکا جون بریم رو تخت ... بی موقع مزاحم شدیم یه ضد حال به پارسا جون زدیم و حواس پریسا جونو پرتش کردیم حالا بهتره بریم جبران کنیم .
    توسکا کیر پارسا رو توی دستش گرفت ... تلکا هم از پشت دستاشو دور کمر پارسا حلقه کرد ..
    پریسا : شما خیلی کثیفین ..
    توسکا : اوااااااااااا .. کی میره این همه راه رو ؟ کی به کی میگه کثیف .. تو اول برو دور و بر کس خونی خودت رو خوب بشور که پارسا جونمو میکربی نکنی . ما نانکور نیستیم . بی مرام نیستیم . دوست نداریم تنهایی بخوریم . یه لقمه ای که به گیرمون افتاد یه سفره پهن می کنیم دسته جمعی حالشو می بریم .. الان پریسا جون بفرما تو هم بیا و شریک ما شو ...
    پارسا خنده اش گرفته بود و به زور جلو خنده شو می گرفت . می خواست حرفی هم بزنه می ترسید سوتی بده . پارسا یه نگاهی به خواهرش انداخت و با سکوت بهش گفت که سعی کنه با اونا هماهنگ شه ... پریسا خونش به جوش اومده بود ولی چاره ای نداشت ..... ادامه دارد ..

  44. #44
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۴

    پریسا داشت به این فکر می کرد که این دو تا زن دیگه طوری پارسا رو به محاصره خودشون در آوردن که دیگه جایی واسه اون نمونده بود که ناخنک بزنه . تلکا از پهلو واز پشت لباشو گذاشت رو لبای پارسا و توسکا هم کیرشو گذاشت توی دهنش .. پریسا با خشم اونا رو نگاه می کرد و به این فکر می کرد که دو سه ساعت پیش این دو تا جاری با چه التماسی نگاش می کردند و انتظار بخششو داشتند . حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که اونو انداخته بودند پشت خط . پریسا هم با چه حسرت و عصبانیتی داشت اونا رو وراندازمی کرد
    . پارسا به سختی و زیر چشمی و در حالی که لباش رو لبای تلکا بود یه نگاهی به خواهرش انداخت و کف دستشو گذاشت لای پاش و چنگی به کسش انداخت . لباشو از رو لبای تلکا بر داشت و زیر گوش خواهرش گفت عیبی نداره باید ساخت ..
    خواهر با خشم برادرشو نگاه می کرد و توی دلش گفت آره جون خودت قبل از منم داشتی با اونا می ساختی حالا که دیگه بد تر, خوب بهونه ای دستت افتاد .
    پارسا کیف می کرد از این که در آن واحد داره با سه تا زن حال می کنه . خواهر و دو تا زن داداشاش . لذت می برد از این که هر سه تا شونو در اختیار داشت و می تونست هر کاری که دلش می خواست با اونا انجام بده ... دیگه یواش یواش حس کرد که باید بر این زنا مسلط شه و به اصطلاح عنان اختیارو در دست بگیره . دستور داد سه تایی شون قمبل کرد یه استیل سگی به خودشون بگیرن ...
    -این جوری خیلی حال میده . یکی از یکی خوش کون تر ...
    ولی از استیل کون خواهرش که تازه تر با برجستگی تو دل برو تری نشون می داد خیلی خوشش میومد . کف دستشو از پشت و به نوبت می ذاشت لای پای یکی از اونا . -می بینم که هر سه تا کس کاملا خیس خیسه ... انتخاب این که کیرمو اول توی کدومشون فرو کنم کمی سخته .ولی اگه شما دو تا خانوم خوب اجازه میدین اول بکنم توی حفره کوچولوی پریسا جونم ....
    توسکا : هرچی آقامون بگه دیگه گاهی باید گذشت داشته باشیم . همین یه دونه خواهر شوهرو داریم .
    پارسا دستاشو گذاشت رو دو طرف کون خواهرش و اونو بازش کرد ...
    تلکا : من که به اندام پریسا جون حسادت می کنم
    توسکا : خوشا به حال شوهرش ...
    پریسا که دیگه واقعا جوش آورده بود گفت ..
    -من مثل شما نیستم که اگه شوهرکردم به شوهرم خیانت کنم . من ترجیح میدم شرایطم به همین صورت بمونه ..
    تلکا : در عوض شوهرت بهت خیانت می کنه . یعنی همین داداش پارسات اون وقت میشه شوهرت . دیگه چی می خوای ؟
    پارسا خنده اش گرفته بود . ولی از این که اونا داشتن کل کل می کردند و هر لحظه امکان داشت پریسا از کوره در ره فوری دخالت کرد و گفت حالا خانوما بس کنین بذارین وقتی کیرم به سراغ کس و کون شما میاد یه حس و حالی داشته باشه ...
    توسکا : پارسا جون اگه اذیت میشی و کمک می خوای ما هستیما تعارف نکن .. پارسا دستاشو از رو کون خواهرش برداشت و یه چشمکی به توسکا زد و اونم دو تا کف دستاشو گذاشت رو قاچای کون خواهر شوهرش و اونو به دو سمت بازشون کرد . تلکا : ووووووووییییییی چه کاری کردی توسکا ! چه سوراخ کون خوشگل و تنگ و تاریکی داره . من که همین حالا دلم می خواد یه چیزی بگیرم و فرو کنم داخلش .. پارسا تو رو جون من ..جون شوهرامون , جون بابا مامانت و جون همین پریسا خوشگله .. من و توسکا دوست داریم ببینیم اون صحنه ای رو که کیر تو رفته توی کون خواهرت و داره حسابی بازش می کنه و یه ورزش درست و حسابی هم به عضلات مقعدش میده .
    توسکا : حالا به اونشم می رسیم . نگاه کن که کیر پارسا جون چقدر با حال شق شده و میره تا ته کس پریسا جون ...
    زبونشو در آورد و درست در محل حرکت کیر پارسا به کس پریسا قرار داد ...
    -زن داداش داری چیکار می کنی ..الان آبم خالی میشه توی کس خواهر خوشگلم ..
    -خب بذار بشه .. آخ که چه بچه خوشگلی به دنیا میاد .. وای چه کس نازی داری پریسا جون ... تازه و شکیل .خیلی هم آبداره . جون میده که همین جور یه ضرب لیسش بزنم .. خیلی نازه . با این که کیر کلفت پارسا جون میره تا ته و بر می گرده ولی شکافش خیلی کوچولو نشون میده .
    پریسا : داداش تو کاریت نباشه به کارت ادامه بده .. شما دو تا چقدر حرف می زنین ... تلکا : عیبی نداره نوبت ما که شد تو هم می تونی زیاد حرف بزنی . این جوری دسته جمعی حال کردن خیلی حال میده ... ادامه دارد ...

  45. #45
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۵

    پارسا : حالا بچه ها بذارین من کارمو خوب انجام بدم یه وقتی کار دست خواهر نازم میدم . فدای اون هیکل تپلش بشم .
    پریسا هیچوقت فکرشو نمی کرد که به همچین مشکلی بخوره و دو تا شریک براش پیدا شه .
    توسکا : طوری به کون خواهرت ضربه می زنی و کسشو تا ته می کنی که آدمو به هوس میندازی ...
    پارسا : نیست که شما دو تا رو به اندازه کافی نکردم ؟! یه کمی هم باید هوای پریسا جونو داشت ..
    پریسا خودشو از عقب به برادرش می مالوند و حسرت اینو می خورد که چرا پارسا نمی تونه توی کسش خیس کنه و به این فکر می کرد که از پریود بعدی شروع کنه به خوردن قرصای ضد بار داری تا بتونه شیره داداششو توی تنش حس کنه . پارسا به این فکر می کرد که شرایطش داره خطر ناک تر می شه از این که ممکنه به ناگهان آبشو توی کس خواهرش خالی کنه . انگشتشو فرو کرد توی کون پریسا .
    -آخخخخخخخخ داداششششش یواش تر دردم می گیره ..
    تلکا : اوووووووففففففف ووووووویییییی چقدر واسه داداشش ناز می کنه ! پارسا جون اگه دوست داری فرو کن توی کون من ...
    پریسا : شما گشادا دیگه این قدر حرف نزنین . هرچی باشه من و پارسا به هم خیلی نزدیک تریم تا شما ها با اون . من و اون یک رابطه خونی داریم ...
    توسکا : یک رابطه کونی هم دارین ...
    تلکا و توسکا دو تایی شون پیچیدن به هم .. پارسا هم کیرشو از توی کس خواهرش بیرون کشید و اونو به کون خواهرش مالوند .. یه نگاهی به کون و کپل بر جسته خواهرش انداخت تا اشتهاش بیشتر شه . پارسا با خود می گفت کاش می تونستم سیر سیر به قالب کون خواهرم نگاه کنم و اونو بهتر بکنم . ولی از دست اون دو زن امون نداشت . خودشم می دونست که اگه پای اونا رو به این جا باز کرده فقط به این خاطر بوده که سه تایی رو کنار هم قرار بده تا زبون همه شون بسته شده هیشکدومشون نتونن واسه یکی دیگه مایه بیان ..
    -آییییییییی پارسا کونم . کونم درد گرفت . یواش تر دارم می سوزم . اوووووووهههههههه .. خواهش می کنم .
    توسکا : خواهر شوهر ما کون گنده ای داره ولی سوراخش با کیر پارسا جون چه ترکیب هوس انگیزی درست کرده !
    تلکا : من که هوس کون دادن به سرم افتاده ...
    توسکا : تو که تا حالا واسه این کارا ناز داشتی .
    تلکا : ولی یه بار که مزه شو گرفتم فهمیدم که خیلی حال میده و به این که بخوای دردشو تحمل کنی خیلی می ارزه ..
    پریسا : شما دو تا که داشتین با هم حال می کردین . چی شد که تغییر جهت دادین ؟
    توسکا : آخ اگه بدونی چه تن و بدنی داری خواهر شوهر گلم .
    پارسا لباشو رو صورت خواهرش گذاشت وبا صدایی آروم زیر گوشش گفت این قدر خودت رو ناراحت نکن . من که دارم تو رو می کنم به خوبی می دونم که تن و بدن تو از همه اونا با حال تره .
    پریسا اولش از این خرف پارسا خوشش اومد ولی بعد لجش گرفت از این که اون به تلکا و توسکا هم توجه داره ....
    توسکا : این قدر معطل نکن دیگه چه خبرته ....
    توسکا دیگه خسته شده بود و دوست داشت زود تر با پارسا حال کنه ....
    پریسا گرمای آب کیرداداششو به خوبی توی کونش حس می کرد ...
    توسکا : وااااااایییییییی پاااااارسا رو .. قیافه اش چقدر با حال شده . چقدر من از این چهره خمارش خوشم میاد . خیلی خوش تیپ میشی وقتی این جوری داری ارضا میشی . خیلی کیف داره آبتو این جوری خالی می کنی نه ؟ رو منم که داری ارضا میشی باید همین حالتو به خودت بگیری ...
    تلکا : خب همه مردا وقتی دارن آبشونو خالی می کنن همین شکلی میشن دیگه .. مگه پویا رو تا حالا این مدلی ندیدی ؟
    توسکا : راستش از بس توجهم به پارسا جونم بود و این که چه جوری می تونم به اون برسم دیگه از حواس افتادم که یه شوهری دارم و باید هواشو داشته باشم ..
    در همین لحظه پریسا که هنوز در کیف خیس خوردن کونش بود و از حرکات کیر انزال شده داداشش توی کونش لذت می برد گفت ..
    - دست ننه ام درد نکنه با این عروس آوردنش .
    توسکا : به جای این کارا یه تکونی به خودت بده . انگار دل نداری کون از کیر داداشت بر داری ...
    پارسا کیرشو از توی کون خواهرش کشید بیرون و در حالی که اونو به دهن توسکا نزدیک می کرد گفت
    -حالا مثل یک خانوم خوب , کیر وارد شده به کون خواهر شوهرت رو ساک می زنی .. توسکا اول چندشش می شد از این که کیری رو که رفته توی کون رقیبش اونم خواهر شوهرش ساک بزنه .. ولی قاطعیت پارسا رو که دید چاره ای جز اطاعت نداشت .... ادامه دارد ...

  46. #46
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۶

    توسکا دهنشو با اکراه باز کرد .. پریسا از این که کیر داداششو توی دهن توسکا ببینه حرصش گرفته بود ولی با این حس که کیر رفته به کونش داره توی دهن توسکا میره خودشو آروم کرد . پارسا کف دو تا دستاشو پشت سر توسکا قرار داد و اونو به طرف دهش فشار داد طوری که کیرش به سر حلق زن داداشش رسد و اونو به سرفه انداخت -خیلی خوب و با حال ساکش می زنی . دیگه اون داخل چیزی نمونه ... خوب پاکش کن ...
    تلکا که می دید کیر پارسا رفته توی دهن توسکا وتمیز شده یه اشاره ای به برادر شوهرش کرد و گفت اگه توسکا جون سختشه من واست میکش بزنم ؟
    -نه عزیز دلم واسه چی سختش باشه . اون باید افتخار کنه که کیر آغشته به کون خواهر شوهرو خواهر معشوقشو ساک بزنه . باید بهش احترام بذاره ... البته پریسا جونم باید احترام شما دو نفرو نگه داشته باشه
    پارسا یه چشمکی هم به خواهرش زد و اون متوجه شد که داداشش از رو سیاست داره این حرفا رو می زنه . لحظاتی بعد پارسا , توسکا و تلکا رو کنار هم و در یه استیل سگی قرار داد و کیرشو فرو می کرد توی کس یکی بیرون می کشید و می ذاشت توی کس یکی دیگه ..
    تلکا : این که نشد پارسا جون تو داری واسه خواهرت پارتی بازی می کنی ..
    پارسا : خانوما من نمی دونم شما دیگه واسه چی دارین اعتراض می کنین ؟ شما دو تا شوهر دارین اگه کمک بیارین می تونین تامین بشین . خواهرم فقط رو همین یه کیر سواره ..
    توسکا و تلکا یه چشمکی به هم زده و پار سا رو روی تخت خوابوندند . توسکا که هنوز به خاطر رفتاری که پارسا در مورد ساک زدن کیرش داشت از دستش دلخور بود خودشو انداخت روی کیر وتلکا هم کسشو گذاشت روی سر و دهن پارسا ..
    پریسا : شما که داداش منو هلاکش کردین ..
    توسکا : تو یکی دیگه ازش دفاع نکن . اگه خیلی دلت می سوخت وفتی که داشت باهات حال می کرد بهش استراحت می دادی . ..
    دیگه شب شده بود و در طبقه پایین این واحد مسکونی پروین مادر پارسا و پریسا و شوهرش هم توی رختخواب و کنار هم بودند ...
    -خیلی بی حالی مرد . یه خورده با هام ور برو .. تنمو بمال .. طبعت خیلی سرده ها . پرویز خان حال و حوصله چندانی نداشت . احساس خستگی می کرد .
    -زود باش .. زود باش با من ور برو .
    -من خسته ام .. پسرا نبودن سر کار و امروز هم من تنهایی فشار زیادی بهم اومد .
    -اوووووووففففف مرد حالا تو هم بهم فشار بیار .... زود باش دیگه . خیلی بی حال شدی ها . از اول نباید به تو این طور عادت می دادم . کار به جای خود و زن و زندگی به جای خود . ...
    -باشه عزیزم هر وقت صبح زود از خواب پا شدم اون موقع با هم حال می کنیم . .. پروین : باشه .. حالا که حال و حوصله ای نداری پس بیا با هم یه چند دقیقه ای در مورد بچه ها حرف بزنیم ..
    -زن تو حوصله داری ها . بچه ها که همه تکلیفشون مشخصه . دو تا شون که از دواج کردند ... پارسا هم که دانشجوست و پریسا هم که سرش به آرایشگری گرمه .. بذار بخوابم . اونم اگه ازدواج کرد می تونه از شوهرش بخواد که دوماد سر خونه شه ..
    چطوره ؟!
    -ولی اون میگه که من قصد از دواج ندارم . خب نداشته باشه . کسی رو که نمیشه به زور شوهر داد . حالا بذار بخوابم ...
    -واسه این پسره دلواپسم ...
    -میگم عزیزم تو که این قدر دلواپسی برو یه سری بزن .. اگرم خواستی پیشش بخواب ... وقتی پرویز این حرفو زد برای لحظاتی پروین رو به تصورات خاصی برد که در درون با خود زمزمه می کرد راست میگی عزیزم خیلی خوب می شد اگه پیش پسرم می خوابیدم . اونم از اون خوابیدنها!.. من که آرزومه پیش اون بخوابم و اون هر کاری که دوست داره با من انجام بده . راستم میگه این شوهر زوار در رفته ام . بهتره یه سری به این پارسا بزنم و ببینم چیکار می کنه . هر چند اگه برم غصه اش میشه از این که درس داره و من مزاحمش میشم ... وییییییی وقتی با لباس زیر و شلوارک می گرده چقدر خوش تیپ تر و خوش اندام تر نشون میده .همیشه هم خوشبوست . چقدر می چسبه همون موقع بغلش بزنم . جوووووووووون چه حالی میده ... بد حرفی هم نزده این شوهرمون که برم یه سری به این پسره بزنم . چی می شد اگه از پارسا یه خیری بهم می رسید .. ولی نه , امکان نداره بتونم به این خواسته ام برسه . اصلا امکانش نیست ... بس کن پروین ... اصلا اینا رو یه فانتزی حساب کن که با اون به هیجان بیای و بتونی در سکس با شوهرت ازش استفاده کنی ...
    -پرویز ! من دارم میرم یه سری به پارسا بزنم . فقط خوب بخواب که صبح با هات کار دارم .
    کف دست پروین رفته بود رو کسش . فانتزی سکس با پسرش پارسا کسشو خیس و چرب و لغزنده کرده بود ... ادامه دارد ...

  47. #47
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۷

    پروین اول راه خونه پارسا رو پیش گرفت . یه طبقه بالاتر بود ... می دونست که پسرش درس داره ولی مطمئن بود که تمام وقت سرش به درسش گرم نیست . هرچه در زد پارسا درو باز نکرد . نگران شد .. نمی دونم شاید رفته باشه پیش خواهرش .. تازگی ها که رابطه اش با زن داداشاش خیلی گرم شده ... یه شوخی هایی هم با هاش می کنن که من مادرش هستم روم نمیشه از این شوخی ها با هاش بکنم . اصلا چه معنی داره عروسام با پسرم همچین کاری بکنن . باز خوبه که خودشون دو تا شوهر سر به زیر و عاقل دارن .
    پروین به خوبی می دونست که نه دلش به حال دو تا پسراش پویا و پیام می سوزه و نه به حال زناشون توسکا و تلکا . اون تمام توجهشو به پسر خوش قیافه و چشم سبزش که شباهت فوق العاده ای به خود اون داشته معطوف کرده بود .. حس کرد که لحظه به لحظه شیطان بیشتر میره توی جلدش . من باید بدونم چرا این پسره درو باز نمی کنه . .. نکنه رفته باشه پیش پریسا .... بازم حرکتشو از پله ادامه داد و خودشو به طبقه سوم رسوند . همون جایی که یک مرد وسه زن در حال عشقبازی بودند . پسر و دختر و دو تا عروساش و اون خبری نداشت ...
    صدای زنگ در همه شونو تر سوند ...
    -پریسا درو باز کن منم . مهمون داری ؟
    آخه زمزمه های اونا رو هر چند غیر واضح شنیده بود . ولی نمی دونست کی اون جاست یا مهمون احتمالی کیه ؟
    پارسا : بچه ها مامانه ... الان چی بهش بگیم ؟
    پریسا : چی داریم بهش بگیم .. همه مون لباسامونو می پوشیم و انگار نه انگار .. تازه یواش یواش داشتیم جا می افتادیم ..
    تلکا: چه عجب ! خواهر شوهر ما رو که یواش یواش داره متوجه میشه چه عروسای گلی داره که هواشو دارن .. ولی به نظرت چی بگیم به مامان پروین ؟
    توسکا : هیچی به اونم میگیم بیاد به جمع ما .. جمع ما جمعه .. جای او کمه . چه ایرادی داره اونم می تونه لخت شه و بیاد پیش ما . تن و بدن خوشگلی داره .. سپید برفی .. و سینه هاش مثل هلو .. باسنش اندازه یه هندونه خیلی گنده و تنظیم شده .. نگاه کن دهن پسرش آب افتاد ...
    پارسا : از این حرفا نزن که دیدی یه وقتی آبمون توی یه جوب نرفت ها ..
    توسکا : نیازی نیست که آبمون بره توی یه جوب . همون که آب تو بره توی جوی من کافیه . تازه من از نگاههای مادرت هم یه چیزای خاصی رو خوندم و از طرفی کسی که خواهرشو می کنه و با هاش حال می کنه مطمئن باش که آمادگی اونو داره که مامانشو هم بکنه .
    -نه اصلا این طور نیست . من یه حس عاطفی خاصی به مادرم دارم .
    توسکا : یعنی میگی حالا که داری پریسا رو می کنی اون حس عاطفی رو نداری یا من و تلکا رو دوست نداری ؟
    پارسا : ولی عشق به مادر فرق می کنه ..
    تلکا : اگه مامانت خودش بخواد چی ؟
    پریسا : بس کنین این حرفا رو یه وقتی دیدی مامان مشکوک شدا .. به جای این کارا و حرفا و وقت تلف کردنا من یه پیشنهاد دارم سریع لباسامونو بپوشیم و در اتاق خوابو قفل می کنیم .. میریم توی هال ...
    توسکا : پس به مامان بگیم وایسه تا کارمون تموشه ؟
    پریسا : حالا خواهر شوهرتو دست میندازی ؟
    خلاصه سریع خودشونو مرتب کرده پارسا هم خودشو رسوند به حموم و رفت زیر دوش ... چون حس می کرد که ممکنه چهره و رنگ پوستش تغییراتی کرده باشه که مادرش مشکوک شه . اون تا حدود زیادی از مادرش حساب می برد . حتی در نخستین سالهای پس از بلوغ پروین طوری اونو زیر نظر داشت که می خواست از تغییر حالت و روحیه اون بفهمه که اون کی جق می زنه ؟ آیا این کارو انجام داده یا نه ؟ وقتی که توسکا از این گفت که مادر شوهرش پروین هم بیاد توی جمع اونا و زیر کیر پسرش باشه واسه لحظاتی بدن پارسا لرزید و خشمگین شد ولی وقتی موضوع بعدی رو گفت و این که کسی که خواهرشو می کنه می تونه مادرشو بکنه این بار بیشتر رفت توی فکر ... یعنی این می تونه واقعیت داشته باشه ؟ خب من و پریسا هم از یه خونیم . نههههههه .. اصلا فکرش آدمو می کشه .. و از طرفی مامان هر گز تن به همچین کاری نمیده ...
    پارسا رفت حموم و بقیه هم خودشونو مرتب کردند . پروین هم اومد داخل .. اون سه تا زنو کنار هم دید ..
    -به ! چه عجب می بینم دخترم با عروسام کنار همن . این منو خوشحالم می کنه . راستی پریسا از پارسا خبری نداری ؟
    -چرا اون پیش پای شما رفت یه دوش بگیره ..
    -مگه خودش خونه اش حموم نداره ؟
    -مادر تو چرا این قدر گیری ؟ میگه دوش خونه تو با فشار بهتری آب میده .... ادامه دارد ..

  48. #48
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۸

    پروین : ببینم دخترم حواست به داداشت هست ؟ این روزا با این کمبود شوهری که هست دخترا همین جور دندون تیزکرده آماده باشن تا یه لقمه درست و حسابی و چرب و چیلی به تورشون بخوره و یه ضرب ببلعنش؟ ..
    پریسا : واااااااا مااااااامااااااان چی داری میگی ؟ مگه شهر شهر هرته اون که دیگه بچه نیست ..
    -نمی دونم عزیزم . از روزی که اون به دنیا اومده یه حس دیگه ای راجع بهش دارم . نمی دونم چرا اون عکس داداشای دیگه ات خیلی مظلومه ..
    پریسا : مامان این جورا هم که میگی نیست . شاید واسه اینه که ته تغاریه .. و تو میون بچه هات هم از همه مون خوشگل تره و به تو شباهت داره ..
    پروین : عزیز دلم من همه بچه هامو دوست دارم . تازه تو دختر یکی یه دونه من هستی . عزیزمی گل منی ... -مامان من که حسودیم نمیشه . اتفاقا خودمم داداشمو دوست دارم ...
    پروین : بد نیست من برم داخل ببینم اگه کمکی می خواد کاری از دستم بر میاد انجام بدم .
    -مامان اون بچه نیست . سختشه . تازه تو که چند ساله اونو به حال خودش ول کردی ... شاید سختش باشه . اگه دوست داری من این کارو بکنم .
    -اتفاقا یه پسر با مامانش خیلی راحت تره .
    -خلاصه به هر کلکی بود پروین با لباس زیرش رفت داخل .. لباس زیرش هم که تقریبا شبیه لباس خوابی بود که تا بالای زانوش می رسید .
    -مامان این کارا چیه . پیش دخترا آبرومون رفت .
    -عزیز دلم پسر که از مامانش خجالت نمی کشه . من دوست دارم تو تمیز و مرتب باشی وهمیشه خوشبو و با طراوت .
    -مگه من الان نیستم . خب هستم دیگه . اون وقت دوست داری یه جوری باشم که بقیه دخترا خوششون بیاد و لذت ببرن ؟
    -در اون مورد هم با تو کلی حرف دارم . به موقعش ...
    پارسا که قبل از اومدن مادرش کاملا بر هنه بود حالا مجبور شده بود که شورت فانتزی شو پاش کنه .. و اون قسمت مربوط به کیرش یه ورم خاصی کرده بود که پروین خیره به اون قسمت نگاه می کرد ...
    پارسا پشت به مادرش رو زمین نشسته پروین با یه دستش پشت پارسا رو لیف می زد و با دست دیگه اش با کسش بازی می کرد ..
    -مامان حالت خوبه ؟ چرا نفس نفس می زنی ..
    پروین سریع دستشو از رو کسش بر داشت تا سوتی نداده باشه ...
    اون طرف توسکا یه چشمکی به تلکا زد که یعنی باهاش همراهی کنه می خواد حال پریسا رو بگیره .
    توسکا : میگم اصلا چه معنی داره که پسر به این بزرگی , مادرش اونو لیف بزنه و همراهیش کنه .. من جات بودم پریسا جون یه سری می زدم اون داخل ببینم چه خبره . اصلا لخت می شدم می رفتم داخل . تو که محرمشی . اون می تونه همه جاتو دید بزنه .
    تلکا : این قدر بد بین نباش جاری خوشگلم ... به نظرت اونا الان دارن چیکار می کنن ؟
    توسکا : تا اون جایی که می دونم پارسا عاشق کون گنده هست و مادر شوهرحشری منم از کیر کلفت خوشش میاد . اون الان خودشو انداخته رو کیر پارسا . کیر تا ته رفته توی کس مامان پروینش . آخ که چه صحنه با حالی شده ووووووووییییییییی فکرش داره منو حالی به حالی می کنه . دلم می خواد این صحنه رو ببینم .. بعد پارسا کیرشو از توی کس مامانش در بیاره یکی یکی فرو کنه توی کس و کون ما ... هر کی دوست نداره می تونه اعلام کنه من به تنهایی جور اون دو نفر رو بکشم .
    تلکا : من دلشو ندارم تو خسته شی توسکا جون من تازه به تو عادت کردم .
    پریسا : احترام خودتونو نگه داشته باشین . این جور راجع به مادر من حرف نزنین . نا سلامتی اون مادر شوهر شماست جای مادرتون ...
    توسکا : اینو که راست گفتی . با این حساب پارسا جونم که برادر شوهرمونه جای شوهرمون حساب میشه ..
    توسکا و تلکا شروع کردن به خندیدن و پریسا فقط حرص می خورد . از بس اون دو نفر در این مورد که مادرش با پارسا رابطه داره حرف زده بودند که یواش یواش داشتند پریسا رو هم به شک مینداختن ..
    و در حمام مادر ول کن پسر نبود . واسه لحظاتی از پشت دستاشو دور کمر و شکم پارسا حلقه کرد و با مو های خیس سینه پسرش بازی می کرد . لباشو هم گذاشته بود رو شونه های اون ... پارسا یواش یواش داشت حس می کرد که کیرش که در شرایطی عادی بوده داره یه حرکت رو به جلویی می کنه و هر لحظه شق و شق تر میشه .... نهههههههه بر شیطون لعنت ... حالا نه .. این جا نه ... اصلا نه ... اون نه .. نه .. هیچ عذری پذیرفته نیست من باید فکر اونو از سر بیرون کنم . پروین هم متوجه شده بود که کیر پسرش حرکتی رو به جلو داشته ورم داخل شورت حجیم تر نشون میده . ولی می دونست امکات تسلیم شدن در این جا نیست . و از طرفی باید ذهن پارسا رو هم آماده می کرد .... ادامه دارد ...

  49. #49
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۴۹

    پروین واسه این که پارسا رو بیشتر معطل کنه تا بیشتر و بهتر کیر پسرشو توی همون شورت بر رسی کنه و دید بزنه صحبتو کشوند به مسائل متفرقه ..
    -عزیزم هر وقت می خوام بیام یه سری بهت بزنم فکر اینو می کنم که تو سرت به کتابت گرمه و درس داری ولی حالا پاشدی اومدی میون سه تا زن . اون وقت از خواهرت که می پرسم چی شده پارسا اومده این جا حموم و مگه خونه خودش حموم نداره بر می گرده بهم میگه دوش این جا بهتره و بهتر آب میده ..
    پار سا خنده اش گرفته بود . متوجه کلک خواهرش شده بود ..
    -البته مامان جون بهتر و بیشتر . راست گفته بنده خدا . باید دوشو عوضش کنم . .. برای لحظاتی سکوت بینشون حکمفر ما شد . پروین حس کرد که کاملا بی حس شده و بی اختیار . و پارسا هم یک بار دیگه حس عجیبی بهش دست داده بود . این که مادرش خودشو بیشتر به اون بچسبونه . مثل لحظاتی پیش که لباشو گذاشته بود رو شونه ها و حاشیه گردن پسرش ... یک بار دیگه این حس بهش دست داد و به محض این که به فکر تماس لبهای مادرش با بدن و گردن و شونه ها ش افتاد اونو حسش کرد ... پروین یه لحظه به خود اومد و متوجه شد که کمی زیاده روی کرده و برای این که واسه پارسا تعجب آور نباشه گفت خیلی خوشبو شدی پسرم
    -به خاطر دستای لطیف توست مادر که خیلی خوب لیف می زنی ..
    این بار پروین لباشو گذاشت رو صورت پارسا ..
    پروین : خوشم میاد از این بوی خوش ...
    سرش و چشاشو مستقیما به سمت شورت پسرش گرفته بود .. پارسا اینو به خوبی حس می کرد . کمی بی پرواشده و دوست داشت کیرشو در اون حالت شقی نگه داشته باشه . می دونست مادرش داره کیف می کنه از تماشای کیر شق شده و حبس شده داخل شورتش . گذاشت اونو ببوسه .. واسه این که خودشو زود کنار نکشه گفت مامان تو هم خیلی خوشبو شدی . چقدر خوشم میاد این جوری منو می بوسی مثل بچگی ها ... و مثل تا همین چند سال پیش ...
    -مثل این که یادت رفته ها من همیشه می بوسمت .. حالا این روزا کمتر شده واسه این که تو فراری شدی . طوری رفتار می کنی که انگار دوست دخترت باشم ...
    یه بار دیگه نگاه مادر به ورم و شقی کیر پسرش دوخته شد و آهی کشید .. پارسا با این حرکت و حالت و نگاه و نیاز آشنایی داشت . به اندازه کافی این حرکات رو در زن داداشا و خواهرش دیده بود . می خواست به خودش بگه که اشتباه می کنه نباید این قدر زود قضاوت کنه ... ولی با خودش گفت مامان تو مادر همون دختر هم هستی ... می دونم بابا خوب بهت نمی رسه می دونم این کیر تو رو حشری کرده ولی سخته وسختمه بخوام یه حرکت خاصی رو , روی تو انجام بدم . تازه اگه اشتباه فکر کرده باشم چی ؟! تا آخر عمر خودمو نمی بخشم و باید خجالت زده باشم .
    اون سه زن توی اتاق گرم صحبت بودن ...
    توسکا : میگم پریسا به نظر تو مامان پروین زیاد توی حموم نمونده ؟
    تلکا : نکنه دارن واست خواهر درست می کنن ؟
    پریسا : بس کنین .. شما همش دارین رو اعصاب آدم راه میرین . مگه میشه یه مادری با پسرش از این کارا که شما میگین بکنه ؟ از طرفی مادرم شوهر داره ...
    توسکا و تلکا بازم شروع کردن به خندیدن .. توسکا با کف دستش زد به لاپاش و گفت -خب شوهر داشته باشه مگه کوس آدم بخواد ورم کنه و آدم بخواد ورمشو بخوابونه حتما باید شوهر آدم کنار آدم باشه ؟
    تلکا : مگه ما شوهر نداریم که پارسا جونو هم به عنوان زاپاس نگه داشتیم ؟
    پریسا : نگین زاپاس .. در واقع شوهرای شما زاپاس شما هستند ... محض اطلاع به شما بگم مامان که میره حموم خیلی وسواسه .. بچه که بودم همراهش می رفتم حموم یک ساعت تمام منو می شست خیلی به نظافت اهمیت میده ... حالا هم پارسا رو گیر آورده دیگه . حتما نشسته اون جا داره با هاش از دوست دختر و مراقب بودن و حواس جفت حرف می زنه .
    تلکا : ولی میگم به خیر گذشت که همه چی رو تونستیم ماسمالی کنیم ...
    پریسا : این از خوش فکری من بود ..
    توسکا : دلم واسه رفتن به رختخواب و لخت شدن و چسبیدن به تن پارسا تنگ شده ... پریسا تو خوب حالتوکردی ها ..
    پریسا : نیست که شما بعدش حال نکردین ؟
    تلکا : ولی پارسا اون جوری که به تو حال داد به ما نداد . دیگه واسه خواهرش پارتی بازی کرد . سنگ تموم گذاشت .
    توسکا : نکو سنگ تموم .. بگو کیر تموم .
    این بار سه تایی شون با هم خندیدند . ...
    پروین در حالی که صورتشو به صورت پارسا چسبونده بود کف دستشو هم رو سینه و شکم اون گذاشته و در یه حالت نوازش و مالش نرم دستشو رو تن پسرش حرکت می داد ...
    یه لحظه قسمت پنجه هاشو رو به پایین گرفت . کمی زیر ناف رفته بود . نوک انگشتای بلندش واسه یه لحظه با بر جستگی کیر پارسا تماس گرفت ... دستشو کنار کشید در حالی که با تمام وجودش می خواست شورت پارسا رو بکشه پایین و کیرشو واسش ساک بزنه ... هرچی فکر می کرد که چرا تا این حد گستاخ شده عقلش به جایی قد نمی داد ..... ادامه دارد ...

  50. #50
    خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش هــــــــــا ؟ ۵۰

    انگار هر دو تاشونو برق گرفته بود و نمی دونستن چیکار کنن . پارسا می دونست که اگه بخواد دست از پا خطا کنه یک ریسکه . با این که دگرگونی رو در حالت مادرش می دید ولی می دونست شرایط به گونه ای نیست که بخواد با اون باشه . تازه اون سه تا زن رو چیکار می کرد؟! هر چند می دونست که اگه اون سه نفر اونو در حال سکس با مادر پروین ببینن حرفی نمی زنن ولی پروین در شرایطی نبود که بخواد با اونا روبرو شه . حداقل باید یک دور لذت سکس رو می چشید و بعد دستش رو می شد . رو این حساب سعی کرد مادرشو تشنه تر کنه . یه لحظه خودشو از پشت به مادرش چسبوند .. حس کرد که سینه های درشتش از توی سوتین فانتزی و لباس خواب فانتزی ترش بیرون زده . سینه پروین به پشت پارسا چسبیده بود زن حس می کرد که خیلی خوشش میاد و در اوج لذته . نوک سینه هاش که تیز شده بود ار سوتینش بیرون زده از پشت لباس خواب نازک با بدن پارسا تماس داشت
    برای لحظاتی کاملا ساکت و بی حرکت شده بودند .
    پارسا به یاد حرکتی افتاده بود که در ابتدای نوجوانی روی دختری پیاده کرده بود . منتها هر دو شون خجالت می کشیدن و اون به این صورت بود که دو تایی شون در یه مجلس عروسی که رفته بودن به سلف سرویس واسه گرفتن غذا اون توی صف کباب سهوا به پشت دختری هم سن خودش می جسبه کیرش کاملا شق می کنه و اون دختر هم که از این حرکت اون خوشش اومده تکون نمی خورده ... این سکوت و لذت اونو به یاد ماجراش با اون دختر مینداخت با این تفاوت که این بار اون جلوی سوژه قرار داشت و کیرش در تماس با بدن مادرش نبود .
    پارسا حس کرد بهترین کار اینه که رو عاطفه و احساسات مادرش انگشت بذاره . خودشو کمی بر گردوند و یه پهلو مادرشو نگاه کرد .. اشتباه نمی کرد . همون حالت التماس زنانه در نگاه و صورت پروین موج می زد و پارسا این حالت رو به خوبی در چهره اون سه زن دیده بود . وقتی که زنی حشری میشه و از مردی خوشش میاد تا اونو به دست نیاره آروم نمی شینه .قسمتی از لباس نازک مادرش خیس شده و سینه هاش کاملا مشخص بود مخصوصا نوک تیزشون .. حالا با توجه به تجربیاتی که از بودن با خواهر و دو تا زن داداشش پیدا کرده بود می دونست که این ویروس حال کردن به این صورت به مادرش هم سرایت کرده . واسه این که بیشتر مخ زنی کرده باشه نگاهشو از نگاه مامان پروینش بر نداشت ...
    -مامان اگه بدونی چی دلم می خواد ..
    پروین قلبش لرزید از این که نکنه پارسا می خواد در مورد سکس بگه ... حالا یا با اون یا با یکی دیگه . ولی طاقت اینو نداشت که پارسا از دختر دیگه ای حرف بزنه . بیش از دلسوزی حسادت می کرد .
    -چی دلت می خواد پسرم .. هرچی می خوای از من بخواه ..
    حالا این قلب پارسا بود که می لرزید و نمی دونست که منظور مادرش چیه ...
    پروین هم در نگاه پسرش یه چیزایی خونده بود . نمی دونست دقیقا نمی دونست که تا چه حد می تونه واقعیت داشته باشه . پرویز خان پدرش هر وقت که کیفش کوک بود و استراحتشو کرده هوس سکس داشت این جوری نگاش می کرد .
    -دلم می خواد دوست دخترم یا زنم مثل تو باشه مامان . خوشگل و مهربون و تو دل برو ...
    صورت پروین کاملا سرخ شده بود . اون لحظه آرزو می کرد که این سه تا زن برن از خونه بیرون یا کاش این جا نباشن ...
    -ببین پارسا فردا صبح کلاس نداری اگه تونستی یه سری بهم بزن تا در مورد همین مسائل باهات حرف بزم . یه چیزایی هست که تو تجربه شو نداری . این روزا دخترا خیلی حقه باز شدن .. می دونی کدوم پسر رو کی و چه جوری شکارش کنن .. پارسا و پروین حالا روبروی هم قرار داشتند .. صورتشون خیلی به هم نزدیک شده بود ...پارسا با لحن آرومی گفت حالا لازمه که صبح من بیام اون جا ؟
    -خودت می دونی . از چشات دارم می خونم که میای . ولی از دست بابات هم خیلی دلخورم .
    پارسا می دونست که تازگی ها پدرش طبع سردی پیدا کرده و علتش هم خستگی ناشی از کار زیاده . توی تصوراتش صحنه ای رو مجسم می کرد که کمر مادرشو گرفته از پشت کرده توی کسش و اونم جیغ می کشه محکم تر .. بزن .. بکوبون تا ته بکن . اگه این کارو بکنه هم خیال مادرش از دوست دختر بازیهای احتمالی اون خلاص میشه هم دیگه از کارای پرویز خان حرص نمی خوره ...
    -مامان همه چی یه راه حلی داره .. میشه با یه حرکت مشکل من و تو و با با حل شه ... پروین یه لحظه با خودش فکر کرد یعنی پسرش منظور خاصی داره که روش نمیشه بگه ؟
    -حالا مامان این جا نمیشه زیاد حرف زد ...و اون طرف هم توسکا داشت می گفت خانوما من یکی که دلم برای فضولی لک زده دلم می خواد برم ببینم چه خبر شده .. اونا رو طوری غافلگیر کنم که به هم چسبیده ان و البته ببینم حرکت کیر پارسا رو توی سوراخ مادرت یا بهتره بگم مادرش و مادر شوهر خودمون . چه حالی میده !
    پریسا : بس کن . تو همش کج خیالی ..
    توسکا : نیست که همه مون کارای کج کج نمی کنیم !
    پریسا : حریف زبون تو یکی نمیشم ..
    توسکا پشت در حموم گوش وایساده بود .. در همین لحظه در به آرومی باز شد و اونم خودشو سریع از اون فضا دور کرد . پروین اومد بیرون .. توسکا سریع رفت توی حموم ..
    پارسا : زود باش برو تو این جا چیکار می کنی ..
    -ببینم داشتی باهاش حال می کردی ؟
    -زشته توسکا . اصلا با فر هنگت نمی خونه که این جور خاله زنک باشی .
    -دلم برای فضولی و یه هیجان تازه لک زده .. وااااااییییییی کیرت شق شده ... آپولو هوا کردی ؟
    -آب خورده خیس شده ورم کرده ... برو بیرون توسکا ...
    به هر کلکی بود زن داداششو فرستاد بیرون ...
    توسکا رفته بود توی بحر مادر شوهرش . حس می کرد که شرایط عادی نداره ... پارسا هم اومد بیرون .. و دقایقی بعد اون و مادرش از واحد پریسا اومدن بیرون و رفتن خونه هاشون . در حالی که دو تایی به صبح فردا فکر می کردند که بین اونا چه اتفاقی ممکنه بیفته . پارسا هر اتفاقی رو محتمل می دونست ولی مادرش پروین از هیجان و التهاب و دلهره نمی دونست چیکار کنه . ..... ادامه دارد ...

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •