Web Analytics
داستان های سکسی تک قسمتی - صفحه 3
صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 101 به 150 از 288

موضوع: داستان های سکسی تک قسمتی

  1. #101
    اولین سکس با نامزدم تو دوران دوستی

    سلام من یاسمنم 20سالمه. دانشجوی معماری ام. نامزدم دانیال 26 سالشه و هم دانشگاهی هستیم. قبل نامزدیمون یه مدت با هم دوست بودیم. زیاد وارد جزییان نمیشم. فقط در این حد بگم که نامزدم عاشق اندام باربیه...! منم قدم 167 وزنم 47. پوستم سفید موهام بور و چشام قهوه ایه ولی خداوکیلی اندامم رو فرمه. نامزدمم یکم شکم داره ولی درکل خوش تیپ و خوش اندامه.
    ما یه مدت با هم بودیم دانیال کم کم بحث سکسو مطرح کرد من اوایل خیلی مقاومت میکردم حتی شبا که اس های سکسی میداد رسمی جوابشو میدادم راستش هنوز تجربه ای تو سکس نداشتم. اینم بگم من دختر سرسختی بودم قبل اینکه با دانیال دوست شم خیلی پیشنهاد ازدواج و دوستی داشتم ولی همشونو ندیده رد میکردم... خب بگذریم.
    من خوابگاهی بودم و دانیال خونه دانشجویی داشت. یه روز نزدیکای عصر بود خواب بودم گوشیم زنگ خورد دیدم دانیاله گوشیو برداشتم صداش خماره خمار بود.
    الو جانم دانیال؟
    یاسی...
    بله؟...
    یاسمن خواهشمو رد نکن حالم خوب نیست بهت نیاز دارم...
    چی شده؟...
    فقط یه ساعت میایی اینجا؟..
    آخه...
    آخه نداره یاسمن جان ازت خواهش کردم کاری به کارت ندارم...
    .
    خلاصه بعد کلی مقاومت کردن و ناز کردن بلند شدم رفتم. بدنم تمیز تمیز بود... هیچ جای بدنم مو نداشت کوسمم همیشه تمیز و تراشیده ست...
    یکم آرایش کردم ادکلن زدم و رفتم.
    درو برام باز گذاشته بود. رفتم داخل خواستم آروم صداش کنم یهو جلوم ظاهر شد گفت هیسسسسس!! بذار برم درو ببندم الان میام. رفت درو بست و اومد طرفم کیرش داشت شلوارشو جر میداد... منو چسبوند به دیوار و ازم لب گرفت مثل دیوونه ها لبامو میخورد انگار تشنه بود کیرش حسابی سیخ شده بود...همونطور که لب میگرفت سینه هامو از رو مانتوم ماساژ میداد شالمو درآورد مانتومو کند موهامو باز کرد صورتمو لای دو تا دستاش گرفت و آروم تو گوشم گفت یاسمن خیلی دوستت دارم تو عشق منی... صدای نفس ها بیشتر شهوتی ام میکرد اروم گوشامو میک میزد گردمو بو میکشیدلبامو گاز های ریز میگرفت و میکشید سمت خودش داشتم دیوونه میشدم به نفس نفس افتاده بودم لبامو گوشمو و گردنمو میخوردو میک میزد. منو بلند کرد برد تو اتاق خوابش...
    تاپمو درآورد شلورمو هم درآورد و گفت رو تخت دراز بکشم و دراز کشیدم. اونم لباساشو... کیرش داشت شورتشو جر میداد... آروم اومد روم دراز کشید کلی ازم لب گرفت چونمو داد بالا و زیر چونمو میک میزد و بو میکشید گردنمو هم همینطور. وقتی رسید به سینه هام گفت جووووووووووووونم یاسمن این بدنت مال منه و آروم زبونشو کشید رو چاک سینه ام داشتم دیوونه میشدم... آه آه آخ دانیال بخورش... جونم بخورش دارم میمیرم دانیال سوتینمو باز کن...آرامش دانیال داش منو دیوونه میکرد بلندم کرد نشست و سوتینمو باز کرد وقتی درآوردمش هنوز برنگشته بودم سمتش که از پشت آروم سینه هامو گرفت تو مشتش و ماساژ داد خیلی حرفه ای اینکارو میکرد ...آه آه دانیالللللل اوففف... بخورش دانیال... کوسم خیس خیس شده بود....منو خوابوند سینه مو طوری میخورد که انگار تو عمرش سینه ندیده بود... یکیشو میک میزد و میخورد اون یکیشو آروم ولی با فشار ماساژ میداد... بعد اینکه نیم ساعت با سینه هام ور رفت و من تو حال خودم نبودم...دانیال...جووووونم؟ دانیال شورتمو بکن زود باش.... دانیال هم رفت لای پاهام شورتمو درآورد...... جووووووووونم یاسمن آخ یاسمن چه کس تمیزی داری فقط باید نگاش کرد..کوسم خیس خیس بود.. آروم لبه های کسمو داد کنار و با انگشتش کوسمو میمالید...آخخخ دانیال بکن توش خواهش میکنم...آه آه واییی.. یکم با انگشتاش کسمو مالوند و افتاد به جون کوسم اوففففففففف دانیال آره بخورش بخور میک بزن دانیال بخورش آه آه آییییی اوففففففف آخ... بدجوری میک میزد زبونشو کرده بود تو سوراخ کوسم و میچرخوند و تلمبه میزن چوچولمو با لباش آروم گاز میگرفت و میکشید سمت خودش بعدش محکم میک میزد پاهامو دور گردنش حلقه کرده بودمو و آه میگفتم... دانیال توروخدا کیرتو بکن تو دارم میمیرم دیگه تحمل ندارم... سرشو محکم فشار میدادم تو کوسم اونم حریص تر میخوردش تند تند با زبونش تلمبه میزد و میک میزد... من کاملا بی حال شده بودم نزدیک بود غش کنم گفتم دانیال جان بسه دارم میمیرم...آخ آی بسه دانی آه آی آخ اوففففففف... ولی دانیال ول کن نبودانگشتشو کرد تو کوسم و تلمبه میزد... عزیزم نمیخوام پرده تو بزنم ولی ارضات میکنم... انگشتشو تا ته کرد تو کوسم و تلمبه میزد...آآآآآآآی بسه دانیال شورتو دربیار من کیر میخوام دانیال آخخخخخخخخخ کیر میخوام جرم بده منو بکن اوففففف من کیر میخوامممم دانیال انگشتشو محکم میلرزوند تو کوسم بدجوری حال میداد از طرفی هم محکم سینه هامو میک میزد اونقدر لرزوند که ... آآآآآآآآی آآآآآآآآآخ کییییییییییییر میخواااااااااام کیر بده جرم بده پارم کن ... لرزیدم و ارضا شدم. بی حال رو تخت افتاده بودم و یه نگاه کردم دانیال دلم براش سوخت اون هننوز شورتشم درنیاورده بود حالا نوبت من بود ارضاش کنم. عین وحشی ها پریدم و شورتشو با دندون درآردوم کیرش بزرگ و تمیز بود سیخ سیخ بود رگ هاش زده بود بیرون داغ داغ بود... دانیال ایستاد و من زانو زدم جلوش رون هاشو آروم ماساژ میدادم و صورتمو میمالیم به کیرش... اخخخخ یاسمن جان بخورشششش بخور مال توئه... آروم سرشو گذاشتم تو دهنم و میک زدم ...آخخخخخخخخخ همینه بخورش... تخم هاشو با یه دستم ماساژ میدادم... بعد آروم از زیر تخم هاش زبون کشیدم تا سر کیرش. این کار دیوونه اش میکرد. بعد شروع کردم به میک زدن تخم هاش دونهه دونه براش میک میزدم...آخخخخخ اوفففففف یاسمن کیرمو بخور.کیرشو تا ته کردم تو دهنم و تلمبه زدم تخم هاشم با دستم ماساژ میدادم دیگه نتونست دووم بیاره ...آخخخخ یاسمن رو تخت دراز بکش. دراز کشیدم پاهامو داد بالا کوسم خیس خیس بود آروم سر کیرشو هل داد تو کوسم... آخخخخ دانیال درد داره...جووووووونم بلنننننننند بگو درد داره داد بزن....آآآآی دانیال جان درد دارم اوفففففف....بکن توش جرم بده پردمو پاره کن منو بکن دانیال اوفففف...دانیال بسم الله گفت و محکم کوبید تو کوسم یه جیغ بلند کشیدم و گریه کردم تخت خونی شد دانیال کیرشو کشید بیرون کوسمو با دستمال کاغذی تمیز کرد و کیرشو داد تو کوسم اول آروم آروم تلمبه میزد پاهامو داده بود بالا یواش یواش تندتر کرد سرعتشو تا حدی که من گریه میکردم دانیالللل مردم..صدای برخورد بدن هامون کل اتاق رو پر کرده بود و با هر تلمبه ای که میزد من شدیدا تکون میخوردم...دانیال جان من دارم غش میکنم بسه تورو خدا.... اوففف... کیرشو کشید بیرون و آبشو خالی کرد رو شکمم... من بی حال افتاده بودم و نفس نفس میزدم اونم افتاد بغلم و آروم سینه هامو میک زد و گفت یاسمن تو مال منی...
    .
    الان چند ماهه با هم عقدیم. این اولین و لذت بخش ترین خاطره سکسم بود امیدوارم خوشتون اومده باشه.
    مرسی از اینکه حوصله گذاشتین و خوندینش. ممنون.
    موفق باشین

  2. #102
    اولین کیر زندگیم

    اسمم نیما هست ۲۷ سالمه خیلی وقت بود تو مخم رفته بود بدم همیشه با خیار با خودم ور می رفت و انواع پوزینارو باهاش تست می کردم تو سایت شهوانی هم زیاد می یومدم و دنبال بکن می گشتم ولی آدم درست و حسابی که واقعا پایه باشه نبود تا دیروز که با یکی قرار گذاشتم ۳۳ ساله ولی تا نزدیک خونش شدم جا زد و گفت که زنش داره می یاد
    منم برگشتمو نشستم تو پارک دانشجو مسنجرم رو رو گوشی باز کردم و داشتم باهاش ور میرفتم که یکی از دوستام که با اونم تو شهوانی آشنا شدم پی ام داد ندیده بودمش ولی میگفت ۲۵ ساله است و ۶۱ وزنشه
    واسه شب باهاش قرار گذاشتم ولی دل تو دلم نبود چون تا حالا اصلاکیر کسی رو از نزدیک ندیده بودم چه برسه باهاش سکس کنم خلاصه رسیدیم سره قرار قیافه خوبی داشت و اندامش هم استخونی بود رفتیم خونش که تنها بود.
    نشستیم رو مبل ازش خواستم لباساشو در بیاره اونم در آورپد فقط شرتش موند
    وای خیلی هیجان زده بودم موهای بدنش رو زده بود
    رو زانو نشستم رو بروش و یواش شرتش رو کشیدم پایین وای که چه کیری داشت ۱۷ سانت می شد و سرش هم خیلی کلفت بود
    شرو کردم به خوردنش تو فیلم سکسی ها اونقدر به نوع ساک زدن توجه می کردم که خوب یاد گرفته بودم
    حسابی واسش ساک زدم تا نزدیک بود آبش بیاد که گفت بسه منم نشستم تا کاندوم میزد با انگشتام کونمو باز کردم
    آروم گذاشت سرشو تو سوراخم یکمی که فشار آورد رفت تو کونم داشت می سووخت ولی به رو خودم نیاوردم گفتم بکشه بیرون تا کمی واسش خیسش کنم و دوباره کرد تو مدل سکس وایساده بودم و شرو کرد به تلنبه زدن
    کاندومش تاخیری بود و چند دقیقه ای تلنبه زد بعدش نشست رو مبل و من پشت بهش نشستم رو کیرش دوباره شرو گرد به تلنبه زدن که حسابی کونم حال اومده بود و قشنگ کرمای کیرش رو حس می کردم کشید بیرون و کاندوم رو در آورد دوباره شرو کردم براش ساک زدن ولی چون کاندم تاخیری بود کمی لبو لوچم کرخت شد تا اینکه آبش اومد و ریخت رو سینه هام بعدش تا کیرش می خابید کردمش تو دهنم و واسش خوردم

  3. #103
    من یه آدم طرد شده ام

    سلام. اسم من گلیه 27 سالمه واهل یکی از شهر های پر رفت وآمد ایرانم. من تو19 سالگی پدرمو از دست دادم و مادرم هم ازدواج کرده. به همین دلیل وبه خاطر مشکلات مالی و وجود شرایط خاصی که اگه بگم طولانی میشه از همون اول رو آوردم به سکس پولی( به صورت عام جنده) اما نه از نوع در پیتش بعد از گذشت چندین سال الان به صورت غیر رسمی دفتر و منشی دارم. اسم منشیم ساراس سارا یه دختر پاکه خیلی پاک که شرایط بدی مثل من داره اما وارد کارای کثیف من نشده. کار ما اینه که؛سارا تو یه دفتر فروش بلیت کار میکنه و پیشنهاد منو به مردایی باشرایط خاص میده( همشهریم نباشن، شکم گنده نباشن،کوتاه قد وزشت وبو گندو هم نباشن) خلاصه شیک باشن، سارا سلیقه منو میدونه و از وقتی منشیم شده من سکس بد نداشتم و روزی بیشتر از دو نفر باکسی نخوابیدم بقیه روزم تو سایت شهوانیم.
    حدود 3هفته پیش سارا تماس گرفتو گفت به یه نفر آدرس دادم الان میاد آماده باش مثل همیشه تر وتمیز بودم و آماده ولی رفتم لباسامو عوض کردم یه ست زیر سبز فسفری پوشیدمو یه دامن کوتاه مشکی چون میدونستم روال عادی چیه تاپ یا بلوز نپوشیدم نشستم پای ماهواره pmc نگاه کردم که تو خونه ساکت نباشه و صدای آهنگ بیاد.زنگ درو زدن از چشمی نگاه کردم گفتم کیه؟ طبق سفارشم به سارا گفت پسر داییم . منم درو باز کردم اووووف چه پسری بود خوشکل و خوش تیپ بوی اودکلنش کل مردایی که باشون بودمو میارزید.تعارفش کردم نشست پیشش نشستم گفتم واسه چند ساعت اینجایی؟ گفت 2 ساعت حوصله ی وراجی زیاد با مشتریا رو ندارم فقط
    گفتم اهل کجایی؟ که یه شهری رو گفت منم الکی گفتم وای من عاشق اون شهرم و لبامو چسبوندم به لباش کلی لب و گردنشو لیس میزدم حسابی حشری شده بود وبلند بلند نمیزد پیراهنشو دراوردمو شروع کردم به خوردن سینه هاش دور نافشو وقتی لیس میزدم موهامو چنگ میزد ومیگفت آخ جون. کم کم شلوارشو کندمو تخماشو به دندون کشیدم تقریبا همه مردا دوس دارن با دندون پوست تخمشونو بکشی. بعد بدون کمک دستم کیرشو با یه م یک دادم تو دهنم چشماش داشت درمیومد از شدت حشر فقط موهامو میکشید .باصدابرید0بسه دیگه الان آبم میاد یه نیشگون از سر کیرش گرفتمو دورشدم با سینه وبدن خودم ور میرفتم که بیاد نزدیکمو لختم کنه اونم پاشدو اول سوتینمو باز کرد شروع کرد به خوردن وحشیانه دهنش خیلی داغ بود مثل همه.بعد سریع دامنمو در آورد و منو برگردونود از پشت بم چسبید کیرشو رو کونم حس میردم گوشامو میخوردو گردنمو لیس میزد منم دستامو بردم پشتو کیرشو مالیدم طاقت نیاورد منو خوابوندو یه کاندوم کشید سر کیرشو شروع کرد به کشیدن کیرش رو کسم معلوم بود چندشش میشه کسمو بخوره مثل خیلیای دیگه که حق دارن. بعد کیرشو کردتو کسم که همیشه آبدارو خیس بود خیلی تلنبه زد بش گفتم اگه میخوای از کون بکن که گفت هرجایی واسه کاری آفریده شده این حرفش واسم عجیب بود معمولا کسی از پولش نمیگذشتو همه کس وکونو باهم میخوان!!خلاصه آبش اومد وخودش رفت. من یه آدم طرد شده ام اگه خودمم بخوام کاری نیست جز این برام شما تنها کسایی هستین که بعد از سالها باتون راجع به کارم صحبت کردم دوستون دارم.

  4. #104
    پسر کرد، دختر لر

    سلام خاطره ای روکه براتون تعریف میکنم برمیگرده به دوماه پیش.
    اسمم محمد ونحوه آشنایی من با لیلا اینطور بود که توخیابون دیدمش و چون هم قدخودم بود ۱۷۰ دنبالش افتادم کمی باهاش حرفیدم خیلی خجالتی بود بالاخره شماره رو رد کردیموبعدچندروز به این بهانه که دلم برات سوخته باهام تماس گرفت
    دانشجوی کرمانشاه بود وبچه لرستان ..
    خلاصه بعد یه ماه حرفای عاشقانه وشوخی های سکسی یکم جدی ترشدیم راجع به مسائل سکسی ومنم مث همه پسرا بعدازاین نوع صحبتا بهش پیشنهاد سکس دادم و اونم چون خیلی باهام راحت بود میگفت از درد و آبرو...میترسم.
    بعداون تصمیم گرفتم هرشب باهاش سکس تلفنی کنم..واز لذتا و حرفه ای بودنم توسکس براش بگم...چون اینجاخیلی سکس سنتی رایجه
    ازنوع حرف زدنم ودردودلام باهاش بالاخره قبول کرد یه سکس بدون درد و کوتاه برای بار اول داشته باشیم.
    چندروزبعدباهم قرارگذاشت وبردمش خونه
    بهم گفت واقعاکیرت کلفتو درازه؟گفتم مگه میشه کیر پسرکرد دراز وکلفت نباشه؟؟
    پرید بغلمولبامو خورد دستامو دورکمرش گرفتم محکم سینه هاشو به خودم میمالیدم لباساشو در آوردم و کوسشو لیس زدم...وای خوردن کوس دانشجوی ترم اولی چه حالی بهم داد...آهش بلند شد و مدام میگفت جرم بده.. نوک سینه های سفیدشو خوردم انگشتم تو دهنش بود وگفت کونم کونم،منم طبق قولی که بهش داده بودم کیرموگذاشتم لای کونش...چندبار جلوعقب کردم که نفس زنان گفت بکن تو،سرشوکردم توآهی کشیدوگفت خیلی درد داره کونم میسوزه منم رفتم سراغ کوسشوخواستم یکم بهش حال بدم مدام کونشو باانگشت خیسم میمالیدم وخیلی لذت میبرد گفتم نوبت جناب منه ها ،بابی میلی کیرمو خورد انگار فقط میخواست بکنمش،حوصلم سر رفتو از پشت به حالت سگی کیرموگذاشتم توکون خیسش و دستم رو سینه هاش بود ومیمالیدم ،یکم جیغ زد و دراون لحظه کیرم تاته تو کونش بود به سختی جلوعقب میکردم واقعاکون داغو تنگش کیرموسرخ کرده بود رفتم گوشیمو آوردم و تمام حالت هایی که تو سکس پوزیشن بود رو کونش انجام دادم کونشوچندبارسیلی زدم وگفتم بشینه رو صورتم تا کوسشوبخورم زبونموبه حالت گربه ها چندبار داخل کوسش کردم و در نهایت لذت بود آبش ریخت رو صورتم وخواست خودشودیگه جمع کنه که نذاشتم ورفتم یه خیار آوردم تا بعد از ارضا شدنش یکم سکسمون شبیه زوری بشه خیارگنده ای بود وبزور رفت توکونش داد میزد بسه محمد نمیخوام تورو خدا درد داره دارم جر میخورم از درد کشیدنش و سرخ شدنش بیشتر لذت میبردم ..برای آخرین بار تف زدم توسوراخ کونش تا کیرم بالذت خاصی بره تو..واقعا کونشوبدجور جر دادم آبم نمیومد ومجبور شدکیرمو رو نافش بذارم سینه های نازشو بخورم وگردنشو زبون بکشم ،کیرمو گذاشتم رو لباشو گفتم تا ته ببر تو حلقت و هیچکاری انجام نده فقط محکم بگیرش..لذت خاصی داشت ..مجبورش کردم از کوس وکون خواهرمادرش بگم تا درحین کردنش بیشتر هات شم چون فکروخیال هم خیلی آدمو شهوتی میکنه چنددقیقه بغلش خوابیدمو وبه حرفاش فکرکردم ویهو آبم اومد وریخت روشکمش وچندقطره شو خورد وگفت پس مزه اش خوبه.خودشو تمیز کرد و ازم خواست یکم پمادی کرمی براش بزنم توکونش وسوراخش..بلندشدو دید یه اسپری گوشه لباساس...خیلی بهم فحش داد وگفت اگه اینونمیزدی انقدجرنمیخوردم..بعداز اون روزلیلا غیبش زد وفقط شورتش که کیرموباهاش پاک کرده بودم برام مونده...هنوزم بوی کوسش میاد ازشورت..

  5. #105
    مفقوده (طنز)

    آقو داشتیم تو خیابون قصر و دشت شیراز راه میرفتیم دیدم یه بوگاتی جلو پام زد ترمز گفتم یا امام زاده بیژن سرمون رو گرفتن،دیدم پنجره اومد پاین یه دختر خوشگل پشتش پیدا شد گفت بیا بالا آشنا بشیم،گفتم برو خجالت بکش مگه خودت خواهر مادر نداری ، آقو خیابون همت رو همینطور پشت سرم میومد بوق بوق میکرد،گفتم پدرومه در. آوردم الان سوار میشم،خلاصه سوار شدمو یه ماچ خوشگلیم کرد و یه آهنگی از مرلین منسون گذاشت گفتم عامو ای چی چیه یه جنگ جنگ ساز میاد و از بالوی شیراز میاد بذار، یه نگاهیم کرد گفتم گوه خوردم ،گفت بریم یی حالی بکنیم،گفتم بریم، گفتم حالو اسمت چیه پری چهره گفت مریم،گفتم وووی بشمت
    خلاصه رسیدم خونشون،عامو خونه نداشتن کاخ بود ، توالد فرنگیشونه میفرختن برابری میکرد با زندگی ما، خلاصه بغلمون کرد و یه لب توپی ازمون گرفت و شلوارمو در آورد و کیرمو گرفت تو دستش و یه کم مالید و منم مانتوشو در آوردم سینه هاش رو ماچ کردم و مکش زدم،گفت بریم رو تخت . آقو رفتیم لبه تخت خوابیدم یه ساک توپی زد و زبونش رو زیر کیرم تکون میداد ، گفت حالا نوبت توه ، فرتی از زیرش در اومدم و باهاشو از هم باز کردم تا میشد کسشو خوردم،بعد چندی گفت بکن توش کشتیم،منم گفتم خو عامو ،، کیرومه کردم توش یه اهی کشید منم تند تلمبه میزدم،هی کیرومه در میوردم هی میکردم توش دوباره ، بعد نیم ساعت لرزید و ارضاء شد بعد چند دقه منم ارضاء شدمو پهن شدم روش،بعد از ربع ساعت پاشدم لباسمو پوشیدم گفتم خوب ما رفع زحمت کنیم ، گفت. بیا تا برسونمت گفت کاکو ای چه حرفیه،آقو سوار ماشینو شدیم و در خونمون پیادم کرد ، یه کادویی داد گفت اینم یادگاری شب بیاد موندنیمون،گفتم عامو دست درد نکنه،گفت خواهچ،
    آقو رفتم خونه کادو رو باز کردم دیدم یه جعبه توشه جعبهو رو باز کردم یکی دیگه توشه ، همین جوری رفتم جلو ، رسیدم به یه جعبه قد فندوق،گفتم تو روحت دادی دستمون،بازش کردم دیدم یه کاغذ توشه نوشته به جمع ایدزیا خوش اومدی،گفتم تو روح خودم ، الانم که اینو براتون مینویسم دو ماهه دکترا جوابم کردن،یه قبر خریدم توش خوابیدم،فقط اگه اومدین شیراز یه بوگاتی جلو پاتون ترمز کرد دیدین توش یه دختره،بهش بگین یه شرت سبز زیر تختت جامونده،او شرتو مال منه.

  6. #106

    سکس با دخترخاله در فصل برداشت برنج

    با سلام خدمت تموم شهوتیای گل امید وارم که کیرتون چاق و کستون با حال .
    من اسی هستم و21 سال دارم و در یکی از شهرهای مازندران زندگی میکنم این خاطره رو که واسه سال 86 هست واستون مینویسم که امیدوارم حال کنید.
    اول داستان یه مقدمه کوتاه که من در اون زمان تو فامیل که هم سن خودم باشن فقط یه دختر خاله رو داشتم و که 2 سال از من کوچیکتر بود وبقیه 2یا3 ساله بودن.
    القصه من در اون زمون 15 سال داشتم که تا بحال با کسی سکس نکرده بودم وهمین طور دختر خاله بنده قصه از اینجا شروع شد که موقع برداشت محصول برنج بود و همه اقوام دوست اشنا به روستا اومده بودن که برنجاشونو درو کنن .
    درو کنندها رفتن سر مزرعه و منو خاله خواهرمو با مرضیه(دختر خاله) موندیم خونه تا ناهار واسه درو کنندها درست کنیم ببریم سرزمین موقع ناهار که شد بردیمو ناهارو سر زمین خوردیم کلی هم حال داد یکمی تو رود خونه که نزدیکی زمین بود تنی به آب زدیم اومدیم خونه تا رسیدم خونه ساعت شد 2:30 بعد قرار شد من ساعت 4 کلمن آب ببرم سر زمین که هوا بی نهایت گرم ونامرد بود بعد که ساعت نزدیک 4 شد من از آماده شدم آب ببرم سر زمین که دست بر قضا دختر خاله هم مثل بچه 2 ساله لج کرد که با من بیاد منم که از خدا خواسته ولی به سختی خاله رو راضی کردیم بالاخره راه افتادیم تو راه که میرفتیم من یکم کون تپل مرضیه رو دید میزدم که اون متوجه شد گفت هوی کجارو نگاه میکنی؟؟ که من بی اختیار بهش گفتم هیچی فقط نیگاه میکردم دختر خاله هم خندش گرفت گفت خیلی پررویی منم گفتم مگه من دل ندارم گفت بیشتر از دل دم داری واسه همین حرفش منم آبو گذاشتم زمین اینو تو خیابون دنبال کردم گوشه گیرش اوردم گفتم حالا من دم دارم بهت نشون میدم انگشت مبارکو از رو لباس کردم تو کونش اونم داد زد گفت نکن منم از ترس ریختن آبرو تو خیابون ولش کردم آبو گرفتم راه افتادیم واسش از چنتا فیلم سوپری که دیده بودم واسش تعریف کردم اون گفت تو هم میتونی انجام بدی؟ گفتم با تو چرا که نه! بعد گفتم حالا آبو ببریم برگشت یه کاری میکنیم .
    آبو بردیم موقع برگشت دستم هی میزدم به کونش در میرفتم میخندیدیم گفتم واستا یکم فکر کردم که دیدم اینو ببرم تو باغ مرکبات پدر بزرگم بهش گفتم که بریم باغ بابازرگ اونم گفت با تردید گفت باشه ! تا رسیدن به باغ هم دلم شور میزد هم تو کونم عروسی بود تا رسیدیم به باغ رفتیم توش بعد رفتیم پشت یه درخت کته کلفت که دیده نشیم اول ممن تو فاز لب گرفتن اینا نبودم اول از رو لباس خودشو بهم میمالوند هم من شق درد شدم هم اون حالی به حولی شد گفتم ببینم این زیر چی داری دستم کردم تو شلوارش که یهو صورتمو گرفت لبشو محکم گرفت نمیدونم اینارو از کجا یاد گرفته بود خودم در تعجب بودم که شورت شلوارشو تا زانو کشیدم پایین وای تا حالا کس دختر 13 ساله از نزدیک ندیده بودم خیلی تمیز که حتی یه لک نداشت بعد کیرمو در اوردم اونم از دیدن کیرم یکم ترسید گفتم نترس لا پایی میزارم اول از جلو .کیرمو یه تف کوچولو زدم گذاشتم لاپاش بعد از تلمبه زدن با مه مه های تازه داشتن از تو پیله بیرون میومدن بازی کردم چه حالی میداد که بعد از 2یا 3 دقیقه دیدم ابم اومد واسه اولین بار بود که ابمو میدیدم اون هی ایش ایش میکرد من گفتم قربونت برم تو منمو مرد کردی جون هی ماچ مالی میکردم اون از بازی کردن انگشتم تو کسش ارضا شد بعد از اون چن بار دیگه هم سک داشتیم اگه دوست داشتین واستون تعریف کنم

  7. #107
    دختر خاله عزیزم

    سلام من 19 سالمه این خاطره ای که می خوام تعریف کنم ماله پارسال تابستونه یعنی ماله 18ساله گی. خونه واده ی من و خالم اینا با هم خیلی صمیمی ان . البته قبلا سر یه ماجرا 3 سال رابطه نداشتیم . بعد اون سه سال که پارسال ما تو اوج صمیمیت بودیم واسه اولین بار بعد 3 سال دختر خالمو میدیدم تر کونده بود نمی خوام مثل سایر داستانا تعریف کنم ولی هیکلش درشته پوستش یه چیزی ما بین سفت و نرم منظورم از سفتی اینه که چروک نداره خوش فرمو سر حال .21 سالشه واز من 2 سال بزرگه . یادمه وقتی بچه بودم تو خونه ی مادر بزرگم تو حموم حیاتشون که بلا استفاده شده بود یه کارایی با دودولم کرده بود همیشه هم وقتی مهمون میان دوستا ودرو همسایه بهم می گن شمارشو بده خالصه کلام خیلی توپه به خدا. یه روز وقتی از باشگاه برگشتم خونه دیدم خالم اینا واسه ناهار طبق معمول مهمونا یه سلامی کردمو عین اوم موتادا رفتم تو اتاق تاریکم که بشینم سر کامپیوترم یادم افتاد واسه شهریور امتحان زبان دارمو نشستم بخونم که مامانم امد دید نشستم دارم زبان می خونم گفت برو دختر خالت بهت یاد بده صداش کرد که بیا یادم بده(فامیل ما دختر زیاد داره زیادم میان خونه ما نا گفته نماند مامانم زنه خوبیه همه دوسش دارن ) منم چشمم شور نیست که دخترای فامیلو چک کنم وهمینم همه تو فامیل میدونن واسه همینم دخترا جولم راحتن هر کیم میاد خونه ما میاد اتاق من میشین کنارم هی میگه برو اون سات این سایت اینو دان کن اونو اد کن خلاصه بگذریم خلاصه دختر خاله ما اود که زبانو یاد بده دیدم بابا داره کوس میگه بلد نیست گفتم مهسا بی خیال خودم لغتا رو خفظ می کنم خودشم فهمید که داره کوس میگه رفت بیرون منم نشستم سر درسو مشق که دیدم مهسا درو زد امدتو گفترضا بیا داریم نهار می خوریم رفتم ناهارو خوردم بهد ناهارم حوصله درسو مشق نداشتم خوابیدم رو مبل بابامو شوهر خالمم یه چایی خورنو رفتن سر کارشون . همینطور چشمم داشت گرم میشد که تلفن زنگ زد دیدم مامانم یکم ناراحت شد که پسر عمش تصادف کرده مرده خالمو مامانم پاشدن که یه تاکسی بگیرن برن عزا. خالم به دختر خالم گفت که یکم دیگه به رضا می گی که با موتورش ببرتت خونه . منم که رو مبل سه نفری دراز کشیده بودم اصن به رو خودم نیوردم که خواب نیستم ....راستیتش خیلی وقت بود که تو کفش بودم فک کردم که امروز بتونم کاری بکنم مخصوصا مهسا بهم بایه حشر خاص نگا میکنه تو این فک بودم که دیدم مهسا بهم گفت پاتو جم کنمنم بشینم رو مبل منم که خودمو به خواب زده بودم گف میدونم خواب نیستی خر خودتی پاتو جم کن منم خندم گرفت پامو جم کردم اونم خندش گرفت گفت رضا دوست دختر داری گفتم اره گفت اسمش چیه گفتم ندا گفت فامیلیشم می گی گفتم چی کار داری(شهر ما کوچیکه همه هم دی گرو میشناسن)گف سن اللاه بگو خلاصه گفتم شناخت گف رضا حیف نی با اونی گفتم مگه چشه گفت تو به این خوش تیپی و خوش قیافه گی ولش کن گفتم کی از تو نظر خواست خلاصه به روش نیوردو گفت رضا میشه پسورد کامپیوترتو بدی گفتم چی کار داری گفت اون سری چند تا کلیپ دیدم خوشم اومد می خوام بندازه تو فلشم گفتم کی با کامپیوتر من کار کری(اخه کامم پر سوپر به هیچ کس نمیدم باهاش بازی کنه وعکس دوست دخترا)گفت اون سری رو حالت اسلیپ بود شانسی دستم خورد ماوس روشن شد .افتاد که بله خانم کونش می خواره گفتم بیا واست روشنش کنم روشن کردم دادم دستش ماوسو رفت چند تا کلیپ وا کرد بعد رفت سراغ سوپرا یه جوری رفتار می کرد که اتفاقی رفت تو اون فولدر منم به روم نیوردم وبازشون کرد بعد مثل بازیگرا عین برق پرید گفتم چته گف اینا چیه گفتم خوب فیلمه مگه کوری یه نگاهی بهم کرد قرمز شدم دستشوگرفتمگفتم بشین گف خجالت نمی کشی گفتم چرا ولی دیگه طاقت ندارم دستمو کشیدم رو باسنش که دستو پرت کرد گفتم مهسا تو بدت میاد یه بار با من باشی هرفی نزد همون طور که سوپر باز بود از پشت گردنشو لیس میزدم گوششو می خوردم دیدیدم یواش یواش نفساش تن تن شد داشتم از شق درد می مردم. گفتم مهسا تو رو خدا هیچ کس نمی فهمه دفعه اولو اخر. هیچ چی نگفت فهمیدم که بله رفتن سراغ بدنش اون سینه هاش که مثل کره بودن من از سایز سینه سر در نمیارم ولی تو مشتم جا میشد بعد رفتم سراغ پاش از سر انگشت پاش شروع به بوسیدنو خوردنو بوسدن کردم صداش در اومد. گفتم اجازه هست شلوارتو بکشم .سرشو تکون داد منم منتظر نموندم کشیدم پایین وای می دونستم چیز خوبیه ولی تو این حد نه شروع کردم باسنشو خورم بعد چند دقیقه دیدم لرزیدو لرزیدو شرتشو خیس کرد پا شدم گفتم لختم کن اخه دوست دارم تو سکس دختر لختم کنه لختم کرد رفتم سراغ شرتش در اوردم کس خوشگل و بی مو وتمیزی داشت یه بوسی کردم از کوسش که خیلی خوشش اومد گفت رضا چند تا دیگه بوس می کنی منم که دیدم خوشش اومده کلی بوس کردم بعد کیرمو گرفت دستش بازی کنه که آبم ریخت نتونستم خودمو کنترل کنم چند دقیقه خوابیدم باهام بازی کنه که من حشرم برگرده پاشدم وازلین آوردم ودسمال کاغذی گفت این واسه چین گفتم واسه حال کردنمون سوراخشو یکم بوس کردم بعد وازلینو زدمو مالوندم با انگشتم وازلینو تو کردم بهد یکمم به کیرم زدمو گذاشتم دم سوراخت یهو گفت رضا جون هر کی دوس داری گفتم در بیار در بیاریا گفتم چشم سر کیرمو بردم تو البته به زرو گف رضااااااااااااااااااااااا اااااااا درش بیار درشاوردمو بازم آروم آروم کردم تو این دفه زیاد اذیت نشد ولی منمی خواستم همه ی کیرمو بکنم تو آروم آروم تا نصفه کردم تو یه جیغی کشدی منم دیدم دردش گرفت کشیدم بیرون به نیت این که این بار تا ته بکنم تو یواش یواش عقب جلو کردم که دیدم تا ته توشه یه حالی میداد که توزندگی تجربش نکرده بودم یه کون خوش فرمو بزرگ جلوم کیرمم توش داشت بهش حال میداد خودش عقب جلو می کرد منم خم شدم تا از پشت لباشو بخورم خلاصه خیلی حال کردیم بعد اون سکس 2بار تا الان سکس داشتیم وهر از گاهی که میاد خونمون یا می رم خونشون واسم کف دستی میکشه ساک میزنه منم کوسشو میخورم واسه چند ثانیه بعضا وقتا هم از روی شلوار.یا به هم لب میدیم واسه چند ثانیه ....
    اومید وارم از این خاطرم خوشتون بیاد و بدونین که کلمه ای دروغ نگفتم

  8. #108
    یونس و ستاره

    سلام دوستان ، اسم من یونس هست و این یک داستان واقعی هست
    حدود 10 سال پیش با یک دختری به نام ستاره(20 ساله ) تو چت اشنا شدم ، یه 1 سالی با هم چت می کردیم و دوستان خوبی بودیم .یه جورایی عاشقش شده بودم .اما هر کاری می کردم نه شماره می داد نه می اومد سر قرار(البته مطمئن بودم که دختر هست ) اون زمان من سرباز بودم و تو مغازه ای که داشتیم کار می کردم ...ما هر روز با هم چت می کردیم و....یه چند وقت شد که دیگه تو چت نبود ..هر چی پیام گذاشتم ..
    خبری نبود تا اینکه 2 سال گذشت..یه شب خونه داییم بودم..دیدم ان لاین شد ...باورم نمی شد ...براش پیغام زدم و جواب دادم..کلی ازش گلایه کردم و...............اون گفت که خواهرش به مادرش گفته بوده که دوست پسر داره و.............با کلی التماس ازش شماره موبایلشو گرفتم و زنگ زدم ..وقتی برای اولین بار صداشو شنیدم ..زانوهام شل شد..دلم لرزید...واقعا صدای زیبا و متینی داشت..یه چند ماهی با هم تلفنی حرف می زدیم ومن یک روزخواستم ببینمش..با کلی التماس و خواهش ..اون هم قبول کرد اما با شرط اینکه یکی از دوستانشم بیاد .. روز موعود فرا رسید ..رفتم ارایشگاه و کلی تیپ زدم ..اخه اولین دوست دخترم بود و تا به حال با هیچ دختری قرار نداشتم...اژانس گرفتم و رفتم کافی شاپی که قرار داشتیم..دل تو دلم نبود ..ثانیه ها به سختی می گذشت..هر 2 تا دختری که وارد کاف شاپ می شدن ، دلم می ریخت ...همینطور تو فکر بودم که ستاره چه شکلی ...دیدم یکی داره صدام می زنه ..سرم بالا بردم دیدم یه دختر بسیار زیبا و ناز جلوم ایستاده ، بلند شدم و سلام کردم ، تنها بود ..گفتم ستاره خانم گفت بله و پرسیدم دوستت کو ..گفت داره ماشینو پارک می کنه(قابل توجه دوستان :من قبلا عکسمو برا ش فرستاده بودم )دستشو دراز کرد و من هم دست دادم و نشستیم ..تو پوست خودم نمی گنجیدم ..نمی دونستم باید چی بگم ...اینقدر زیبا و جذاب بود که مات مونده بودم ...خیس عرق شده بودم ..منوی کافی شاپو دادم بهش و گفتم انتخاب کنه ...یه کافه گلاسه انتخاب کرد...یه چند دقیقه ای در سکوت گذشت ..سراغه دوستشو گرفتم ..با ناراحتی جواب داد به خاطر من اومدی یا دوستم..کمی صداش می لرزید ..کافه گلاسرو که اوردن ..سر حرفو باز کردم ...از اون 2 سالی که غیبش زدم گفتم و .....یه نیم ساعتی گذشت (تو دلم گفتم پس دوستش کو) یه کم به شک افتادم ، بعضی از سوالهامو سر بالا جواب می داد و یا اصلا جواب نمی داد ...لحن و تن صداش با پشت تلفن فرق می کرد ..دلمو زدم به دریا و گفتم که اونی که پشت تلفن حرف می زد صداش فرق می کرد ...خنده ای کرد و گفت که درسته ...و دراصل اونی که ماشن پارک می کرد ستاره بوده ..خیلی عصبی بودم .. موبایلمو برداشتم و تا اومدم بزنگم ..ستاره زنگ زد ....با لحنی عصبی شاکی شدم و گفتم که دیگه نمی خواهم ببینمش و کافی شاپو ترک کردم و دیگه بهش زنگ نزدم ....چند روز درگیر بودم با خودم ...و به کلی فراموشش کردم .از اون قضیه 7 سال گذشت و من ازدواج کردم ...پارسال یه روز یه تو فیس بوک داشتم دنبال دوستام بودم ...به یادش افتادم ...اسمشو جستجو کردم ..یه چند تایی هم نامش پیدا کردم (فامیلیش خاص بود)سه تاشون با مشخصاتی که داشتم ، مطابقت داشت..اما هر سه تاشون ازدواج کرده بودند ..برای هر سه تاشون درخواست دوستی فرستادم و براشون پیام گذاشتم که با من تماس بگیرین ...
    .یه 4 ماهی گذشت ..یه روز سر کاربودم ..دیدم موبایلم زنگ خورد ..یکمی شمارش اشنا بود ..جواب دادم ..دیدم یه خانمی پشته خته...ستاره بود ....داش گریه می کرد ...منم گریم افتاد و کلی صحبت کردیم و خواست که منو ببینه ..من گفتم که ازدواج کردم و ....گفت ارزوش که یکبار همدیگرو ببینیم...چند روز بعد با هم قرارگذاشتیم ....پس از 10 سال .........باورم نمی شد ...اون یک فرشته به تمام عیار بود ...خیلی زیبا جذاب خوش اندام و خیلی هم سفید ...با تمام وجودم بقلش کردم و...کلی با هم گریه کردیم ....اون از زندگیش گفت و زیاد از همسرش راضی نبود ....بعد ااز اون روز ارتباطمون بیشتر شد و هفته ای 3 بار همدیگرو می دیدیم ...جالبتر اینکه خونشون هم تقریبا نزدیک خونه ما بود ....یه روز صبح که داشتم می رغپفتم سر کار دیدم زنگ زد ...جواب دادم ..دعوت کرد که برم خونشون..گفت که همسرش رفته ماموریت و تا فردا شب نمی یاد ..یکم دو دول بودم ....دعوتشو قبول کردم و زنک زذم شرکت و مرخصی گرفتم ...رفتم خونشون ...همین که در را باز کرد...زانوهام شل شد.زیباترین بدنی که تو عمرم دیده بودم جلوم بود..با لباس خواب به استقبالم اومد ... محکم بقلم کرد و من هم شروع کردم لباشو بوسیدنم ...نمی دونستم دارم چکار می مکنم.. منو برد تو تختواب ولباسهامو در اورد ...کیرم سیخ کرده بود ..کیرمو شرو کرد به ساک زدن ...حرفه ای ....من هم شروع کردم به مالوندن کسش و سینه هاش و کسشو لیسیدم ....ازم خواست که کیرمو بکونم تو کسش ..نمی دونستم چکار کم ...نمی شد از اون کس به راحتی گذشت...اروم کیرمو گذاشتم روی کسش..داشت دیونه می شد ..داد زد بکن تو دیگه ..من هم ارو ارو کردم تو کسش..خیلی داغ و تنگ ...یه 15 دقیقه ای همینطوری کرم تو کسش ..یه چند باری استایل عوض کردیم ...وقتی رم نشست بود با دستام کونشو لمس کردم..خیلی با حال بودن...ازش خواستم که از کون بکنم.. با چشمای نازش قبول کرد و برگش به حالت سگی ...نمی دونید چه صحنه ای دیدم ..یه کون سفید گرد و بی مو ..سوراخش کونش ادمو دیونه می کرد .. یه کم تف زدم سر کیرم و گذاشتم سر سوراخش ....یه اهه سکسی کشید ...من هم تا دسته کردم و کونش ...از کون بیشتر حال می کرد...2 بار ارضا شدم ..دیگه جونی نداشتم...خواستم دوش بگیرم...اینقدر بیحال بودم ..خوابم برد...یه 2 ساعتی خواب بودم ..او زودتر بیدارشده بود..2 تا لیوان شراب اورده بود..رفتیم تو حموم ..شراب زدیم و با هم تا عصر ت, حموم لببازی کردیم..1 بار هم ارضا شدم...بعد از حموم لباسهامو پوشیدم و رفتم خونه..از سال پیش تا الان هر روز صبح می رم خونشون با هم سکس می کنیم و بعد می رم سر کار....

  9. #109
    سکس بیاد موندنی

    سلام به همه دوستان. امیدوارم بتونم داستانم رو به شکل خوبی براتون تعریف کنم جون اولین بار دارم می نویسم ، چون واقعا" سطح توقع و سواد دوستانی که نظر میدن بالاست. من 38 سالمه و این داستان برمی گرده به ده سال پیش و زمان دانشجویی . من در یکی از شهرهای جنوبی کشور زندگی می کنم و در یکی شهرهای نزدیک خودمون دانشگاه ازاد قبول شده بودم و همونجا هم با دو نفر از دوستان دیگه خونه گرفته بودیم . بعد از دو سال زندگی خلاصه چم و خم این شهر نسبتا" کوچک دستمون اومد.و دوستانی (پسر)ازبچه های اون شهر هم برای خودمون پیدا کرده بودیم ، که رابطه ای نستا" خوبی با همون داشتند. علت اینکه این دوستان رابطه صمیمی پیدا کرده بودیم ، اونا یه طورایی از مکان ما برای قرارهاشون و گاه گاهی بساط منقل و وافوری استفاده می کردن و ما هم یه طوریی از امکانات اونا تو اون شهر استفاده میکردیم مثلا" از ماشین یا امکانات اونا داشتن یا همان استفاده هایی که اونا از مکان ما میکردن خیری هم به ما میرسید. این دوستان ناباب که تعداشون دو نفر بود همیشه و تقریبا" ماهی یه باری یه کس می اوردن ما معمولا به کس های تاپ و درجه یکی که می اوردن بنا به نیاز جنسی حالی میدادیم.بچه های هم خونه من هم کس ندیده نبودن یکیشون دوست دختر داشت من و دوست دیگه مون هم با دوتا زن دوست شده بودیم که مورد من بیوه بود ومورد دوستم شوهر داشت و بنا شرایط اونا دیر به دیر حالی بهشون میدادیم.اما داستان من برمی گرده به یکی ازاین دوستان ناباب(یونس) که کس هایی می اوردن . یه شب ساعت 10 یونس (یکی از ان دو نفر ) بهم زنگ زد و گفت یه دختر فراری پیدا کرده (یا ازبچه های دیگه گرفته یادم نیست )و امشب می خواد بیارش خونه ما، من هم اوکی رو دادم ، من از دو نفر هموخونه ام بزرگتر بودم و بیشتر با من صلاح ومشورت میکردن .اتفاقا" یکی ازدوستان همخونه رفته بود شهر خودش و دوست دیگه ام میخواست بره پیش دوست زنش و خودش گفت که امشب با دوست زنش سکس کنه و صبح زود میاد ومن تو خونه تنها بودم.
    وقتی یونس اومد چشمام چهارتا شد ، اولین بار بود که دختر به این زیبایی از نزدیک می دیدم با اینکه دانشگاه خوشگل زیاد داشت ولی انگشت کوچیکه اون نمی شدن یه چیزی می گم یه چیز می شنوید.اسمش سارا بود و از شهر دیگه (نمی گم که به کسی بر نخوره)واقعا" خداوند با دقت تمام و حوصله صبر و به قول بچه در نئشگی کامل این دختر رو افریده بود.من کپ کرده بودم و خود یونس هم قبلا" از شکوک خارج شده بود هی پشت صحنه ازش تعریف میکرد. به جرات می تونم بگم یه چیزی در سطح ایشواریای هندی... قد ، مو ،چشماش ، و از همه مهتر استیل بدن که هر مردی را گوز پیچ میکرد. سارا بی نهایت زیبا بود و جذبه شهوتی نداشت و تنها چیزی که بعد از عادی شدن حالت می گفتی این بود که حیف از این ختر که خراب شده.... یونس طبق معمول واسه سکس هاش بساط منقل و وافور و بعضی موقعه ها حشیش هم می اورد که این مورد اخر رو سارا ازش خواسته بود جور کنه . ما سه نفر ی تو اتاق خودم نشسته بودیم که سارا هم دیگه احساس امنیت کرده بود و یه ذره راحتر و بیشتر حرف میزد. و باعث شده بود لباس هاش رو هم عوض کنه که یه شلوار راحتی و یه تاپ حلقه ای تنش کرده بودکه اصلا حالت سکسی نداشتند. و بعد از کشیدن سه سیگاری با هم و گوز شدن همانا به چرت و پرت گفتن مشغول شدیم.یونس یه طورایی از بابت موندن سارا پیش ما خیالش راحت شده بود و گفت که باید بره خونه و باباش یه ذره حالش خوب نیست و مادرش دائما، زنگ میزند و گیر میداد که حتما" باید خونه باشی و با اینکه بچه چشم ودل پری بود حیفش می اومد سارا رو تنها بزاره و من هم اصراری به موندنش نکردم چون می دونستم بعدش چه افتخاری میخواد نصیبم بشه. بعد از رفتن یونس من موندم و سارا خانم از خودش گفت و اینکه چه جوریی فرار کرده و چند روز تو این شهره و میخواد چیکار بکنه .و این خوشگلی هم دردسر بزرگشه .اینایی که بنگ کشیدین و حالش رو بردم می دونن برعکس تریاک و مواد دیگه ادم رو حشری و یه طورایی جذاب میکنه البته تو گفتار و حرکات، و این زمینه فراهم شده بود. من یواش یواش نقشه سارا رو می کشیدیم و ساعت از نیمه شب گذشته بود. و می دونستم این سارا نهایتا" تو شلوغی فردا واسم من دیگه حسی نداره چون یه مشت لاشخور می خوان بزنن(یونس و دوستش و هم خونه من) .یه طورایی بهش گفتم که دوست دارم خودشو در اختیارم بزاره و اون شب با احساس باشه . البته بعدا" به گفته خودش از نوع رفتار و برخورد من خوشش اومده بود.وقتی به سینه های سارا دست زدم انگار ممه های حوری های بهشتی رو میگرفتم و چشم و ابرو سارا را شهوت گرفته بود و کاملا معلوم بود بدش نمیاد و حاضره منو همراهی کنه و من مسرور از فتح این شاه کس .. من بعداز خوردن سینه ها و لیس زدن کس سارا نمی دونستم که سارا واقعا" دختره یا زنه که مونده بودم چیکار کنم ...و خودش اینو فهمیده بود که بهش گفتم کدوم وری میخوابی البته واسه زدن که دیدیم سارا با اشاره کس خوشگل اش رو اشاره کرد. سارا قبلا خودش تمیز و خوش بو بود و نیازی به حمام رفتن نداشت ،من هم با کیر نسبتا" بزرگم این افتخار رو نصیب شاه کسمون کردم . تا حالا که کس هایی خوبی رو کردم چه پولی و چه دوستم بودن ولی هیچکدوم به پای سارا نمی رسن این بهترین ها همیشه تو ذهن همه ما هستن چه برا پسر و چه دخترا .اولا به قدری کس این دختر خوش فرم بود که فقط دوست داشتی نگاهش کنی در ثانی ، تنگ و به اندازه بود بعد وقتی موهای پریشون و چشمای عسلی و خمار و پوست بدن سبزه گون سارا را موقعه زدن میدیدی شهوت داشت منفجرم میکرد بعد از کلی حال کردن و اومدن حال سارا بنده یه کاندونم گذاشتم سر کیرمو و خودم رو تخلیه کردم .حالی که با سارا بیشتر از هر کسی دیگه ای بهم چشبید علاوه بر قافیه و زیبایی اون همراهی در کشیدن حشیش و سیگار بود که کسایی که این تجربه رو دارن میدونن واقعا" با زیدوشون خلاف کردن یه طورایی شهوت انگیزه و حال میده . خلاصه این نزدیکی خیلی بهمون چشبید و سارا نیز گفت ازم راضی بوده . واز من یه طورایی خوشش اومده و کاشکی بتونه شرایط موندنش رو چند روز اونجا جور کنم . سارا چند روز دیگه پیش ما موندکه ، اتفاقات جالبی افتاد که در وقت مناسب بازگو می کنم.به امید اینکه سایت شهوانی پر از داستانهای واقعی و اتفاقات خوب باشه و بتونبم همدیگه رو سر حال بیاریم.قربون محبت همه

  10. #110
    عشق نه چندان ممنوع

    یکی بود یکی نبود یه دختری بود که توی دبیرستان درس میخوند و سه چهار ماهم بود که بایه پسره دوست شده بود اونم اولین دوست پسرش بود و....
    نه خیلی تکراریه. راستش تعریف کردن این داستان از طرف خودم کمی برام سخته. اما باید تعریفش کنم شاید اینجوری یکم قلبم آروم بگیره. این داستان سکسی نیست هر کس منتظر چنین چیزیه از همینجا کنار بکشه. حتمامیگین پس چرا دارم وقتتون رو میگیرم. من وقتی اومدم مطالب بچه های این سایتو خوندم از آزادی عقیده ای که اینجا هست خوشم اومد برای همین تصمیم گرفتم بیام واین قصه رو براتون تعریف کنم قصه ای که مثل یه راز با خودم تا حالا نگهداشتم و بخاطر جوی که در ایران هست نشده واسه کسی بگم(مگریک یا دونفر). نظرات شما برام مهمه اما بیشتر دنبال یه راه حل عملی از طرف شما هستم...
    دوم دبیرستان مردود شدم. خیلی روزهای سختی بود و تحملش برام سخت بود توی خونه باهام سرد شده بودن شاید برای همین به پسری که یکی دو ماه تابستون بود دنبالم بود لبیک گفتم و باهم دوست شدیم.یه پسر خیلی هیکلی و درستش اینه که بگیم گنده. اون موقع خیلی بی تجربه بودم. پسره هم میگفت دورادور بابامو می شناسه. بهش می گفتم خوب پس چرا با دخترش دوستی کردی می گفت خیلی دل و جرات دارم اینم بگم اونم فقط یکسال از من بزرگتر بود. یکبار که باهاش رفتم بیرون ( توی باغ بود) فقط آلت نمایی کرد. اما من با اینکه به میل خودم رفته بودم هیچ تحریک نشدم شاید دفعه اولم بود شاید دیر بالغ بودم. شایدم او علی رقم هیکل گندش بچه بود. کل کشش من به او یه حالت احساسی دوربود. اصلا آشنایی ما تازه داشت شکل می گرفت همیشه تو راه مدرسه ما بود خونشون تو مسیر من بود از جلوی خونشون رد میشدم و بهم لبخند میزدیم و من رد میشدم. گاهیم یه بوسه و بغل و تمام. بوسه هایی خام که در تب وتاب رسیده شدن بودند اما از طرف من خبری نبود گاهی اون صدای اعتراضش بلند میشد که تو چه سردی و من سوالم این بود که یعنی چی؟ سردی و گرمی چه معنایی داره. معلوم بود که با دخترای حرفه ای هم سروکارداره البته اینو بعد ها فهمیدم هم از خودش ( که شاید می خواست حسادتم را دستکاری کنه) هم از دو تا دخترای کار بلد توی مدرسه. اما چرا برام فرقی نداشت. لا اقل باید در حد یه دوستی ساده کمی برام فرق میکرد....
    خلاصه اینکه تا مدرسه ها شروع نشده بود یکبار همونطور که گفتم تو باغ همو دیدیم وبقیش هم جلوی در خونه موقع رد شدن من که یه دیدار کوتاه بود. کشش ندم. وقتی مدرسه شروع شد یعنی پاییز دوباره باید دوم دبیرستان را شروع می کردم. چه روزای گندی بود. بچه های جدید با ما ردی ها نمی ساختن و هزار تا مشکلات دیگه... اما همه اون گرفتاریها یکطرف... یک روز طبق معمول که ته صف صبحگاه ایستاده بودم و تو خیالات خودم بودم یه صدایی از پشت سر گفت: تنهاییم عالمیه. برگشتم دیدم یه دختر خوش خنده مثلا داره متلک بهم میگه فقط نگاش کردم و هیچی نگفتم. اینجوری که شد سلام کرد. جوابشو دادم. بعدم همینطوری گذشت تا رفتیم سرکلاس. از اونروز به بعد بخاطر برخوردش سر صف بیشتر به چشمم میومد. نگاه سنگینش رو متوجه میشدم. سرشو میذاشت رو میزو دقیقه ها بهم خیره میشد یه نگاه خیس و داغ و عمیق. این نگاه بازیاش دیگه داشت کلافم میکرد کم محلیش میکردم. شاید نمی دونستم چی ازم میخواد شاید در گیر دوست پسرآبکیم بودم. اما خستم کرده بود شایدم چون خودشو خوارم میکرد در نظرم حقیر بود. تا اینکه یبار بهش تیکه انداختم که بعضیا ول کن ما نیستن و خیلی تحقیر آمیز ردش کردم که حوصله رفاقت با شاگردای جدید را ندارم. اینجا معلوم میشه که چقد آدم متکبری هم بودم.( حالا تقریبا یک ماه یک ماه و نیم از اول مدرسه ها میگذشت)
    اما یادمه فرداش دوباره تو صف مدرسه پشت سرم ایستاده بود و یه کتاب بهم دادو گفت لاشو نگاه کنم. اینو بگم تنها تو صف صبحگاه بود که می تونست منو یجا گیر بیاره که نشه از جات جم بخوری یه مشت رفیق گیر فضول هم داشت که اونجا ته صف خبری از اونها نبود بقول خودش ته صف واسه آدمای تنها وگوشه گیری مثل من بود که دست او به من میرسید. خلاصه کتاب رو باز کردم دیدم یه کارت پستال عاشقانست که معمول بود تو مدرسه بچه ها بهم میدادن بعد پشت ش را نگاه کردم دیدم خیلی درشت نوشته بود«باقلب من بازی نکن». چی بگم که نمی دونم چرا وقتی اینو خوندم چشمام سیاهی رفت. توی قلبم تیر کشید و یهو داغ شدم. با این حال عجیب ناشناخته چند دقیقه یا ثانیه سر کردم و چون خود دار بودم خودمو جمع کردم و بی تفاوت کتاب رو بهش دادم. وقتی دوباره عقب برگشتم دیدم رفته لب باقچه که سه متری از صف ها فاصله داشت نشسته و سرشو بین دستاش گرفته و زمین رو نگاه میکنه. یکی دو دقیقه بعد یکی زد روشونم یکی از بچه ها بود دوباره همون کتاب را بهم داد گفت شهرزاد داده. گرفتم دیدم یه چیز بزرگتر بینشه. یه نامه بود که با خودکار مشکی نوشته بود اولشم اینجوری شروع شده بود
    «در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست»
    هرکلمه که می خوندم انگار یه گلوله آتش بود که به سینه سنگی من می خورد. یخم همینطور آب میشد و یه حالت تهوع دلچسب اومده بود سراغم. از عمق عشقش به من نوشته بود از اینکه چقدر به من فکر میکنه از اینکه از یکسال پیش شیفته ی من شده و فکرشو نمیکرده یروز همکلاسی بشیم. نوشته بود که بی تفاوتی من هم عشقشو زیاد کرده هم آتیشش زده. از تبی که وقتی نگاهم میکنه بهش دست میده. نوشته بود شیدا چشمات و اون طرز نگاهت آوارم کرده اینقدر بامن بدتا نکن ...
    نامش چهار صفحه بود وقتی تموم شد جونی توی زانوهام نبود یه موج بیقراری از توی سرم تا کف پاهام می رفت و برمیگشت. اونروز گذشت و چند روز دیگه. بازم زیاد بهشپا ندادم گفتم این آدم به نظر خیالباف میرسه. راستش حوصله رفیق بازی نداشتم نمی خواستم فضول داشته باشم چون مجبور می شدم قضیه ی دوستی خودم با پسره رو بهش بگم. می خواستم سرم تو لاک خودم باشه. هر وقتم سرکلاس سرشو میذاشت رو میز که ازاون سرکلاس منو دید بزنه خودم میزدم به یه در دیگه. از قضا شد نماینده ی کلاس. یک روز که بچه ها خیلی شلوغ می کردن رو تخته نوشت بد ها و خوبها و قسم خورد که اسم هر کی رو نوشت میده به دفتر. اینقد از این نماینده های عقده ای بدم میومد. زیرخوبها منو نوشت یکم نگام کرد وزیر بدها هم اسم منو نوشت. اعتراض کردم. اما توجه نکرد دلخور شدم. یکم گذشت کلاس ساکت نمیشد. من نیمکت اول نشسته بودم اونم رو سکوی جلوی کلاس روبروی من هنوز اون روز جلوی چشممه. یک آن نگاهمون بهم گره خورد همون نگاه خیس و چسبناک و عمیقش. اولش فقط خواستم کم نیارم که یعنی روتو کم کن اما همین باعث شد کارم ساخته بشه. بدنم هم یخ زده بود هم داغ شده بود میلرزیدم،این چه حالی بود داشتم. همون حالت تهوع اومد سراغم. غم عجیبی تو نگاهش بود. چشماش که تقریبا ازون چشمای ریز بود اما خوش حالت و جذاب منو میخواست بخوره و لبهای خوش فرمش نیمه باز مونده بود و دندونای صدفیش از بینش برق میزد. ابروش را میدیدم که از شدت هیجان میلرزید و یکم نم که توی چشماش نشست و در همین حین بود که نگاهش رو دزدید آه پر التهابی کشید و از جلو چشمم کنار رفت. سرمو انداختم پایین حال و هوایی داشتم که وصف شدنی نیست. از اون به بعد ذره ذره رابطمون بیشتر شد. اولین لمس ما دست دادن موقع خدافظی و سلام بود که از خاطرم نمی رفت و کم کم دستای هم دیگه رو میگرفتیم و با لمس دست قلبمون رو تسکین می دادیم. دستاش بهم نیروی زندگی می داد وقتی دست منو فشار میداد انگاریه صدای خشک لولای روغن نخورده ی در از بندبند دستم می شنیدم. حالا بیشتر ساعتای مدرسه باهم بودیم. یکی دوساعت هم بیشتر می موندیم ودرد دل می کردیم. واما دوست پسر بیچاره رو بگو که صداش بلند شده بود که چرا منو دیگه نمی بینه. منم توضیحی نداشتم که بهش بدم. از همون موقع ها شد که فکر کنم رفت بابقیه با یک نفر هم نه...
    اماعشق تازه ی من یا بهتر بگم اولین عشق من.. اون دیگه آتیش به جونم انداخته بود همه جوره براش می مردم اما بازم عشقم خام بود. شهرزاد یکم از من پخته تر میزد. یه تجربه عاشق شدن با پسر عموشو داشت که دورادور دوسش داشتو بهم نرسیده بودن. بماند.
    یادمه که یروز با یه چند تارفیق دیگه پشت مدرسه نشستیم هوایکم زمستونی بود اما نزدیک ظهر بود و خورشید آدمو گرم میکرد من و شهرزاد کف مدرسه نشسته بودیم و بچه های عشق والیبال یکم دورتر بازی می کردن مدامم داد میزدن شهرزاد بدو اما اون گوش نمیداد گفت من نمیام و بی مهابا سرشو گذاشت رو پای من و صورتشو بی دریغ داد به نور خورشید و بعد ازاینکه کمی بهم خیره شدیم چشماشو بست و گفت سردمه. دستش رو گرفتم. سرم داغ کرد. بعد از اینکه چند دقیقه خوب تماشاش کردم بی اراده دست بردم تو صورتش و گونش رو نوازش کردم باسر انگشت گونه ها پیشونی و لبهاش رو نوازش میکردم. می دیدم که لبهاش می لرزه و حالش دست خودش نیست منم از حضور معشوق لوندم و نوازشش سر مست بودم تا اینکه رفقای شلوغ از راه رسیدن و عشق بازی ما تمام شد. فرداش خیلی از روی سادگی اعتراف کرد که صورتمو نوازش کردی یجوری شدم. می خواستم بهش بگم کاش یجایی داشتیم که یکم با هم تنها باشیم اما نمی دونم چرا نگفتم. همون غرور مسخره نگذاشت. یه مدت گذشت سر کلاس همش دستمون تو دست هم بود امید همدیگه بودیم. واقعا به یه دختر دل باخته بودم. اما هنوز پی به عمق فاجعه نبرده بودم. اما باز یروز دیگه فرا رسید که آغاز یک رابطه تازه بود یادمه سر زنگ آخر که طبق معمول بخاطر سررسیدن لحظه ی جدایی داغون بودیم وبه روی خود نمی آوردیم. او شروع کرد با مداد تو کتاب من خط خطی کردن انگار می خواست یه چیزی بهم بفهمونه منم فکر میکردم شاید مثل همیشه داره می نویسه که دیوونمه دوباره حالش اونجوری بود که انگار مایلها با من فاصله داشت. گاهی می خندید وگاهی انگار نمی اشک تو چشمش می نشست. کلاس تموم شد بچه ها یا شتاب کلاس رو ترک می کردن اما او تکونی نمی خورد شروع کردم کتابای او و خودمو گذاشتم توی کیفامون. پشتشو کرد به من ولم داد روی من. بچه های طبقه کلا همه رفتند. وصداها خوابید. گفتم پاشو الان یکی میاد میبینه ما نرفتیم ها. با همون خونسردی ذاتیش بلند شد چرخی زد سرش را خم کرد بسمت من صورتش به صورتم نزدیک شد فکر کردم می خواد روبوسی کنه (تااونموقع اینکارو نکرده بودیم. چون معمول نبود) هول شدم اما تا بخودم بجنبم لب منو بوسیده بود. وبوسه ی منم تو هوا موند اونقدر دستپاچه شدم که نگرفتم چی شد.اونم کیف و چادرش را برداشت وبا عجله از کلاس زد بیرون و از مدرسه هم خارج شد. دیدم بهش نمیرسم سلانه سلانه به راهم ادامه دادم. اما چی براتون بگم که اون شب چی به من گذشت. تبی داشتم و لرزی وصف ناشدنی... اونروزا میگذشتن. درس بود وامتحان و همه ی اینها تا رسیدیم به عید تا اون موقع هر وقت تنها می شدیم از هم لب می گرفتیم و مست هم دیگه می شدیم. اما از بس می ترسیدیم یک لب و بعد فاصله که یکوقت کسی نبینه. وضعیت دردناکی بود عاشق باشی و جرات نکنی بامعشوقت خلوت کنی. نزدیک عید بود که پسره یکم به من فشار آورد که باید ببینمت. ازبس زنگ میزد دیگه بابام شاکی شده بود میترسیدم آش نخورده ودهن سوخته بشم. بهش گفتم باشه میام. شاید دس از سرم برداره. یه روز بارونیه ابری بود تو مدرسه تعطیل بودیم با شهرزاد عین دو تا پرنده اسیر قفس توی کلاس نشسته بودیم و غصه دار تعطیلات که داره میرسه و باید دوری بکشیم بودیم. یادم افتاد به پسره که قول دادم ببینمش. به شهرزادکه گفتم التماس آمیز نگام کرد که نرو گفتم بیخ ریشمه بذار برم شاید ولم کنه. الان که دارم اینا رو می نویسم میگم چطوری جرات کردم برم خونه خالی با پسری که اینقد از دستم عصبانی بود. بی کله یا بچه بودم نمی دونم اما الان می دونم که او چون پدرم را می شناخت به من دست نزد.یا از ترس یا معرفت زیادی. اول بغلم کرد منو می بوسید اما حسی نداشتم امتناع میکردم و می خواستم که ولم کنه اونم هی میگفت دوستم داره. اما چی میگفت راه من از اون جدا بود. اونقد از حس بین یه دختر و پسر دور بودم که برام فرقی نداشت چی می خواد ازم اونقد بی تفاوت بودم که حتا ازم نخواست به آلتش دست بذارم اونم یه غروری داشت. یکم منو بوسید و یا موهام بازی کرد وخودشو تحریک کرد بعد التش رو از تو شلوار آزاد کرد وخودش شروع کرد ور رفتن در دم ارضاشد وآبشو ریخت زیر فرش. اونروز روز آخری بود که بایه پسر قرار گذاشتم چون برای من سودی نداشت، لذتی نداشت، اصلا کششی نداشتم. بعد با اصرار ازش جدا شدم به بهانه ی اینکه باید برم خونه اما همه ی فکر وذهنم پیش شهرزاد یود پشیمون بودم که اونو رها کردم رفتم جای دیگه. اونروز هم جایی رو پیدا نکردم تا یکم باهاش تنها باشم. کاش پسر بودم اونوقت اینکار برام راحت میشد. باهاش خدافظی کردم در حالی که آتش عشقش هنوز توی قلبم توی وجودم بود. اونم حال خوبی نداشت.
    روزها و ماههایی که بعد از اون فرارسیدن جز رنج و درد عشق و دوری چیزی نداشتن با اندکی تنها عصاره خوشی بخاطر بوس و کنارهای دزدکی.
    کم کم ندا اومد که خواستگار داره. چه روزایی بر من میگذشت. شاید خنده دار هم باشه، غیرت خودمو میگم. وقتی فهمیدم به مرز جنون رسیدم. چنان گریه کردم که از حال رفتم. بعدش که به خودم اومدم گفت ردش میکنه. یکم آروم گرفتم. اما فرداش که اومد خیلی ناراحت بود گفت: ببین شیدا من رفتم زدم زیر همه چیز چطوری بدون تو باشم. بعد مکث عمیقی کرد و گفت بابام گریه کرد و گفت تو آخه چته ازین پسر بهتر کیو می خوای نکنه چیز دیگه ای در بینه. پای کسی در میونه.دلم برا بابام سوخت. اینا رو که گفت من یهو ول شدم اینقدر خوب حس دلسوزی واسه باباشو درک کردم که اعتراضی نکردم و سکوت کردم که دیگه چاره ای نیست بعد دستشو گرفتم و با اندوهی عمیق همو نگاه کردیم. که مثلا کی به ما کار داره عشق ما باقی می مونه. چه ساده بودیم و چه ساده بودم. معلومه که اگه بخوام زیاد وارد جزییات بشم دیگه میشه رمان.
    بطور خلاصه بگم که دیگه این شرایط را پذیرفته بودیم اوهم هنوز نامزد نکرده بود درخواستمون واسه هم بودن بیشتر بود زمان بوسه هامون بیشتر شده بود التهابمون وصف ناشدنی بود حالا دیگه با دیدن اندامش که تنگ می افتاد توی مانتوش دیوونه میشدم اصلا باهاش راحت نبودم دیگه اینکه اون چه حسی داشت برام مهم نبود. اما یادمه فقط یروزموقع جدایی توی آبخوری مدرسه به بهانه ی آبخوردن رفتیم که همو ببوسیم. من درو بستم و توی اون چنددقیقه که وقت داشتیم برای اولین و آخرین بار تا تونستم لبشو خوردم و مزه ی دهنش رو چشیدم. وای که چه روزی بود وحال بعد ازاونم که چقدخراب بودم.
    اما بد نیست آخرین دیدار عاشقانه رو هم تعریف کنم گرچه اونم یه ضد حال بیشتر نیست. تابستون شروع شده بود و خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم. یروز همینطوری به بهانه ی کارنامه پاشدم که برم مدرسه. باور کنید وقتی وارد مدرسه شدم بیجهت قلبم اونقدر شدید به تپیدن کرد که داشتم بالامی آوردم. هر چی جلو می رفتم زانوهام بیشتر میلرزید این دقیقا حسی بود که او به من منتقل میکرد چون وقتی به از حیاط گذشتم وچشمم به در سالن رسید اورا دیدم که بطرفم میاد تا دیدمش بند بند وجودم قفل شد بهم که رسید دستشو درازکرد دستشو گرفتم و همینطوری خیره بهم موندیم نه سلامی نه علیکی. روبوسی که جای خود داره اونم تو جمع. دست همو رها کردیم و هرکدوم خلاف جهت تلو تلو خوران از هم دور شدیم. واسه اینکه پاهام جون بگیره یکم لب باغچه نشستم. بعد بلند شدم و بی اراده رفتم پشت مدرسه. از دور دیدم او زودتر ازمن اومده یکی دوتا ماشین اونجا پارک بود همونطورایستاده سرشو گذاشته بود رو کاپوت یکیشون خودمو بهش رسوندم تا کسی نیمده یه کامی بگیرم اما او بی مهابا خودشو انداخت تو بغلم چنان به من چسبیده بود انگار جزیی ازمن بود سینه هاش که از مال من بزرگتربود را روی سینم حس میکردم. کلا او ازمن درشتتر بود ووزنش روی جثه ی ریز من سنگینی میکرد سنگینی دلچسب. از خود بیخود بودم. مقنعش کنارفته بود و انبود موهاش صورتمو نوازش میکرد بوی تنش با ادکلنی که زده بود داشت دیوونم میکردواو که انگار قفل شده بود اما من قرار نداشتم لبهامو به گردنش می ساییدم و گوشش و بناگوششو می بوسیدم. نمی دونم چقدر گذشت تا صدای عده ای بگوشم رسید به زحمت از خودم کندمش و دور تر ایستادم او بازم سرشو گذاشت رو ماشین. چنان آه میکشید که دل سنگ آب می شد. بعدش حسابس لبشو بوسیدم ودور شدم. اونطرف مدرسه همو دیدیم تازه دهنمون باز شد که حرف بزنیم فقط چند کلمه دیوونتم و دلم برات تنگ میشه و اینها و انگار چیزی رو دلش سنگینی میکرد و من احمق نفهمیدم. یه نامه هامونو رد وبدل کردیم جداشدیم.
    ای وای از دل من، سرتونو در آوردم. سال تحصیلی که شروع شد دیگه هیچی مثل سابق پیش نرفت یه دبیر اسگول داشتیم که پی به رابطه ی خاص ما برد تو بچه ها هم دشمن داشتیم. یروز که از دفتر مدرسه خواستنش با صورتی پر از غم اومد و با کلی اصرار من فقط یه چیز گفت اگه دوسم داری دورمو خط بکش. ازم جداشد. بعد فهمیدم که تهدیدش کردن که اخراجش میکنن چون نمراتش هم خراب بود اما تهدید کرده بودن که با والدین من حرف میزنن و منو هم اخراج میکنن. جیزی نگذشت که دیگه دووم نیاورد وترک تحصیل کرد. هنوز یکسال ونیم نشده بود که ما همکلاس بودیم. چرا این بلا سرمون اومد بعد از عید دیگه نیومد. تازه فهمیدم که تابستونی که گذشته بود او عقد کرده بود و نتونسته بود به من بگه.این که چه روزای گندی را گذروندم بماند شب وروز به عشق شهرزاد یواشکی گریه میکردم و تو خودم می سوختم دردی بود که نمی شد به کسی بگی. تک وتوکی که تو کلاس که فقط می دونستن دوستی عمیقی بین ماست مسخرم میکردن. دیپلم را گرفتم وآماده کنکور میشدم. یه مدت ازش متنفر بودم فکر میکردم او باعث شد که من دیگه نتونم کسی رو دوست داشته باشم اما خودش رفته سر زندگیش. وقتی رفتم دانشگاه آخرای ترم دو رفتم خونش(یادم رفت بگم که او از یه شهری دیگه میومد تو شهر ما درس میخوند). یه پسر چهارساله داشت. دلیل رفتنم این بود که یکم پخته شده بودم و فهمیدم که چرا اونجوری ازم جداشد او فهمیده بود که این رابطه نابودمون می کنه مجبوریم تن به اجبارهای جامعه بدیم و مثل همه باید زندگی کنیم. وقتی ازش پرسیدم گفت که مدیر مدرسه چطوری اونو تو تنگنا گذاشته بود وترسیدم واست دردسر بشه چون خودمم عقد کرده بودم و رابطه ی ما به هیچ کجا نمی رسید.داداشام هم نامه هاتو دیده بودن ومفصل کتکم زده بودن وتهدیدم کرده بودن. اما من باشوهرم راجع به تو صحبت کردم او اینجوری برخورد نکرد...
    اما بعدش سکوت کرد منم نذاشتم پیشنهادی بده یا در خواستی بکنه به سردی بهش گفتم منم بایه پسره دوست شدم و بهش علاقمند شدم خواستم بگم راجع به من دیگه عذاب وجدان نداشته باش. اونم لبخندی زد و باورش شد و کلی سفارش کرد که مواظب خودم باشم.
    هرچی فحش دنیاهم بارم کنن کمه که چرا اونروز اینکارو کردم اما بازم نمی شد امکان داشت زندگیشو نابود کنم اونم تو اون شهر کوچیک که او زندگی میکرد. بعدش تو دانشگاه یه استاد دلسوز داشتیم که پی افسردگی من برد وقتی فهمید من تمایلات همجنسگرایانه دارم شدم کیسش اما خیلی کمکم کرد و بعد چندین جلسه صحبت یروز بهم گفت واست مژده دارم شیدا گرایشای تو صرفا همجسگرایانه نیست. اگه یه چند تا مشاوره بشی کمکت میکنه که زندگیتو نجات بدی. به کمک او بود که متوجه شدم دوجنسگراهستم. زندگیم بدک نیست. اما حسرتی تو دلم هست وصف ناشدنی. اگه آزاد باشم...
    بماند. اینم قصه ی من بود که جز تلخی چیزی نداره. الان نزدیک هفده سال از اون روزها که عاشق شهرزاد شدم میگذره هنوزم تو حسرتش میسوزم. عشقی که تو اوج رسیدن و به بار نشستن به انتها رسید.یکی دوتای دیگه هم پیداشد که مشابه من بودن اما جرقه ای بینمون پیش نیومد که خوشحالم کنه تازه به کی میشه اعتماد کرد.حسابی افسرده ام. ازدواجم کردم این یکی روزگارم بد نیست.اما آتیش زیر خاکسترم. چطوری بگم.....
    کارشناسای محترمی اینجا نظر میدن با اون بیان شیوا بفرمایید من با اون یکی گرایش جنسی که درد بیدرمونم شده چکارکنم؟ دل به دریا بزنم برم با یک دختر حرف بزنم یا همینجوری تحمل کنم...

  11. #111
    لب خاطره انگیز مربی

    سلام به همه ی دوستان ممنون که داستان احساسی من رو کلیک کردید منتظرتون نمیزارم بریم برای مقدمه داستان : تابستان بی معنایی داشتم میخواستم برم کلاس شنا خلاصه ترم اول بود با مربی شنا که اسمش پریا است آشنا شدم در اولین نگاه یه جوری خاص به دلم افتاد یعنی معشوقش شدم یه عاشق واقعی اسم من نازنینه 16سالمه . بعد از دیدنش یک لحظه هم از خاطرم بیرون نمیرفت شب و روز نداشتم دیوونش شده بودم تا اینکه بعد دوهفته بهش پیام دادم من عاشقت شدم کمکم کن دارم دیوانه میشم خلاصه فهمیدم عشقمون دو طرفس اونم میگفت روز اول مجذوبت شدم فقط به خاطر غرورم نمیتونستم بهت چیزی بگم (بین خودمون باشه یکم شهوتیه ) شبا که ببه هم پیام میدادیم بهم میگفت میخوام وجودت حست روحت همش مال خودم باشه میگفت کاش پیشم بدی نوازشم میکردی بغلم میکردی از لبات بوسه میچیدم و از این جور حرفا دیگه من وابستش شده بودم هم اوم هم من تعریف از خود نباشه یکم تو دل برو ام . روز سه شنبه بود رفتم کلاس اصلا حال نداشتم بهش گفتم نمیتونم چیزی یاد بگیرم گفت باشه بمونه برای جلسه بعد خلاصه به من گفت بیا بریم سوناب رفتیم سرشو گذاشت رو پاهام منم از خود بی خود شدم نوازشش کردم دستاشو با احساس فشردم بعد رفتیم سونای بخار وارد لحظه جذابش شدیم نشسته بودم به من گفت بلند شو منو چسبوند به دیوار یه حسی بهم دست داد ضربان قلبم تندتر میزد بدون هیچ عکس العملی لباشو چسبوند به لبام چقدر با احساس مک زد منم همراهیش کردم رسید به گردنم چه لحظه نابی بود انگار دنیا برای لحظه ای متوقف شد بعد از خورن گردنم تمومش کرد ترسید کسی بیاد بعد از لحظه ای فکر کردم چقدر پر جراته که تو استخر ازم لب گرفت یه لحظه فکرشو کنید اصلا غیر ممکنه این بود داستان منو دنیای من . اینم بگم خیلی دوستش دارم اگه موقعیت پیش بیاد شب پیشش میخوابم نوازشش میکنم حتما نظر بدید این داستان کاملا واقعی بود روز خوبی داشته باشید

  12. #112
    فاطمه دختر پاک و شاسی بلند

    سلام
    من امیر هستم و از این که وقت میزارید داستان من رو میخونید ممنونم
    داستان به خاطرات دوستیه من و عشقم فاطمه که ازش جدا شدم مربوط میشه که با تموم وجودم دوسش داشتم دختر خوبی بود و تو زندگیش جز من با کسی نبود حاظرم قسم بخورم
    بگزریم من نمیخام مسه همه بگم عشق من شاسی بلند بود موهای بلوند داشت سینه هاش سایز 80 بود باسنش قلمبه بود نه اون یه دختر عادی بود با قد160تقریبا موهای مشکی و بدن خوش فرم چون لاغر و ترکه ای بود با سینه های کوچیک چون سایزشون واقعا کوچیک بود
    زیاد مقدمه چینی کردم بریم سر اصل مطلب
    منو فاطمه خیلی همدیگرو دوس داشتیم اون دختری بود که از سکس خوشش نمیومد ولی من دوس داشتم اولین سکسمو باهاش تجربه کنم من خیلی باهاش حرف میزدم در این مورد که یخورده خودتو در قید و بند نگه ندار ازاد باش ولی اصلا گوش نیداد
    منچن ماهی تو مخش بودم تا تونستم تازه راضیش کنم باهام تله سگس داشته باشه ینی بهم زنگ میزدیم و حرفای سگسی میزدیم خلاصه یه چن وقتی کارما شده بود این و منم دست خودم نبود از پشت تلفن جق میزدم اخه صدای نازک و دلنشینی داشت و من خوشم میومد ماها گذشت و من تو نخ این دختر بودم اما قسم خوردن نداره من واسش میمردم چون دختر واقعا پاکی بود و من مجبور به این کار کردمش وباعث شد تن به این کار بده
    بگزریم تا این که یک روز من با فاطمه قرار گذاشتم تو قرار هامون به جز گرفتن دستش نمیزاشت کاری کنماما همون دستش هم که میگرفتم اون دست گرمشو که میگرفتم انگار دنیا رو به من دادن داشتم از قرارمون میگفتم خلاصه یه روز تابستنی بود با هم رفتیم بیرون ناهارخوردیم باهم حرفای عاشقانه میزدیم اون روز از صبح تا شب با من بود فکر بد نکنید من از مادرش اجازه گرفتم چون مادرشم میدونست دوسش دارم اما نمیدونست میخام باهاش چیکار کنم
    اونروز جرقه سگس من شروع شداون یه غذایی رو انتخاب کرده بودمن یه غذای دیگرو اون با خوردن
    غذاش مصموم شده بود و حالش بد شده بود خلاصه دل درد داشت نزدیکای غروب شده بود گفتم میخای ببرمت دکتر گفت نه منو برسون خونه خونه ما با هم یک چهاراه فاصله داشت رفتیم دم خونشون اما همسایشون گفت عمت خالش بد شده فاطمه مادرت اینا رفتن خونه عمت اینا من گفتم فاطمه ما که نمیتونیم جلو در باشیم بیا بریم خونه ما قبول کرد و اصلا به فکرش نرسید من چه نقشه شومی دارمخلاصه رفتیم خونه ما خونه ما سه طبقس و طبقه اخر خالیه که من میرم اونجا من فاطمه رو بردم اونجا هنوز دل درد داشتبراش چایی نبات درست کردم اما خوب نشد گفت امیر نگ بزن ببین مادرم اینا کی میان من الکی گفتم زنگ زدم گفتن دیر میان خلاصه فاظمه رو تخت خوابیده بود من گفتم میخای شکمت رو ماساژ بدم گفت نه بیخود گفتم باشه من لباسام رو در اوردم تو یه اتاق دیگه و لباس راحتیوشیدم گفت پس چه جوری منو میرسونی با این لباسا گفتم اخر شبهکسی نیست تو خیابون
    من بدنم نرماله نه ورزشی نه لاغر فقط یکم قد بلندمچون تکواندو کار کردم خلاصه فاطمه با دیدن بدنم از روی لباس جذبم گفت عجب استیلی داریو من نمیدونستم گفتم قابلی نداشت خودت ازش قافل بودی منم رفتم کنارش خوابیدم گفتم بهتری یه خنده ملیح امیزی کرد و گفت اره اما اصلا تو فکر سگس نبود
    که من دیگه صبرم تموم شد پریدم تو بغلش و گفتم چه قدر تله سگس داشته باشیم گفت بیشعور ول کن من دوست ندارم من کیرم با خوردن به بدن نازش سیخ کرده بودکمیسماجت کرد دادا و بیداد کرد بعد متوجه کیرم شد گفت اون پایین چه خبره گفتم خبرای خوب فهمید کیرم بلند شده یه خورده اروم شد گفت امــــــــیر عزیزم تروخدا من دوس ندارم از این کارا
    گفتم خوب یکم بهم توجه کن من نیاز دارم گفت خوب من چیکار کنم برات گفتم هیچی دو ساعت با من عشق بازی کن با کمی تامل و با بی میلی رضایت داد رفتم تو کار لبش لبای نازی داشت رژ صورتی میزد انقد خوردم که کل رژ لبش پاک شد رفتم گردنش رو لیسیدم دیدم داره اه اه اه وناله های ریزی میشه گفتم چه حسی داری گفت خوبه خوشم اومد لباساشو اروم اروم در اوردم رسیدم به سوتینش ک.چکتریت سایز سوتین بود خلاصه سوتین رو باز کردم و شروع کردم به خوردن اولین سگسم بود ناوارد بودم اما یه چیزایی بلد بودم بعد شلوارشو در اوردم دیدم یه شورت زرد به شکل هفتی پاشه گفتم به به یه دس کشیدم روش که کسشو لمس کنم واییییییییی چه حسه خوبی بود برای اولین بار کس لمس کردم اما دختر تمیزی بود همهی پشماشو از بالا تا پایین زده بود خلاصه شرتشو کشیدم پایین و رفتم سراغ خوردن کسش زیاد مهارت نداشتم اما اون انگار خوشش میومد دیدم داره میگه بیشتر بخور فهمیدم حشری شده و به نفس نفس افتاده بعد از 2 دقیقه دیدم ابش اومد ریخت رو صورتم بدم نیمد اما خوشم هم نیمد صورتم رو پاک کردم گفت امیر گفتم جونم گفت پس چرا تو لخت نمیشی گفتم ای به چشم لباسام رو با هم در اوردیم رسیدیم به شرطم که دیدم وایساد گفتم در بیار گفت میترسم خودت در بیار گفتم باشه شورتم رو کشیدم پایین تا کیرم رو دید گفت خدایا این دیگه چیه انگار بنده خدا تا حالا کیر ندیده بود گفتم الت ما مرداس گفت وایییییی چه بزرگه گفتم ماله ما اینجوریه دیگه گفت حالا میخای چیکار کنی گفتم میخام بهت حال بدم خوابوندمش رو تخت گفتم عزیزم دل دردت خوب شد گفت عالیم چای نباته خوب بود بعد به پلو خوابید منم به پهلو خوابیدم دیدگذاشتم لا پاش عقب جلو میکردم دیدم حال نمیده بهش گفتم بیا کیرمو بخور گفت ایی بدم میاد گفتم بیا بخور خوبه بد نیست خلاصه راضی نشد منم بهش زور نکردم به پشت خوابوندمش و ویکم کرم برداشتم مالیدم دم سوراخش گفت میخای چیکار کنی میترسم گفتم چیزی نیست یکم درد داره خلاصه بنده خدا بار اولش بود درد زیادی کشید کیرمونمنم کردم تو جیغ میکشید داد میزد بعد از 15 دقیقه تلمبه دیدم ابم داره میاد ریختم تو کونش خیلی بهم حال داد خسته بودم کنارش خوابیدم بعد از 20 دقیقه بیدار شدم لباساشو پوشید منم لباس پوشیدم بردمش برسونمش خونشون تو راه چن بار ازش لب گرفتم از اون موقع بع بعد باهام نمنم سرد شد تا این که از هم جدا شدیم و الان هم با کسی نیست اگه بشه میرم خواستگاریش ممنون که وقتتون رو واسم گذاشتید و داستان من رو خونددید اینم از داستان واقعی من نظر بدید

  13. #113
    سکس اول قبل از ازدواج

    یاد اولین روز دوستیم با شایان افتاده بودم،چشمایی که بهش دوخته بودم از شدت استرس گرد شد! پرسیدم: دکتر! راه دیگه ای ندارم؟
    با حرکات مخصوص به خودش خودکارو نزدیک لباش برد و با خنده گفت خانوم برنا ایندفعه حتماً باید این آمپولو بزنید،اگر راه دیگه ای داشت این دفعه ی سوم نبود که باز برای همین حساسیت تشریف میارید.
    وای ته دلم لرزید با خودم گفتم نکنه فهمیده باشه یه جورایی ازش خوشم اومده! باز به خودم طعنه زدم که نه بابا اصلاً کی گفته من دوسش دارم! شایان فقط دکتر منِ همین!
    تو همین فکرا بودم که دیدم نسخه شو نوشته و جلوم گرفته! ازش تشکر کردم و خواستم از در مطب برم بیرون که پشت سرم گفت،از داروخانه ی پایین مطب این آمپولا رو تهیه کنین،تشریف بیارین براتون تزریق کنم.
    فقط گفتم،چشم! درو پشت سرم بستم،از یه طرف داشتم از استرس آمپول میمردم از یه ور از اضطراب اینکه این یارو باید اینا رو بزنه،چرا نگفت برو پیش آمپول زن؟!! با تمام افکارم یهو با صدای منشی دکتر به خودم اومدم...خانوم برنا! خانوم مارال برنا! نوبت شماست بفرمایین! درو که باز کردم باز چشمم به صورت گندمی و چشمای روشنش افتاد! زیر روپوش سفید تمیزش که نیمه باز گذاشته بود پیرهن اتو کشیده ی سرمه ای و شلوار جین تنش بود لبخند جذابش منو میکشت...اشاره کرد که دراز بکشید روی تخت...اینقد هول کرده بودم که حتی لباسمو در نیووردم و دراز کشیدم.اومد بالا سرم و با خنده گفت دکمه ی شلوارتونو میتونین باز کنین؟ از خجالت مردم،گفتم بله بله ببخشید.دکمه ی شلوار جینمو باز کردم،خودش مانتومو زد بالا و شلوار و شرتمو یه کم کشید پایین. ملافه ی رو تختو چنگ زده بودم،دکتر گفت هنوز که چیزی نشده خانوم برنا اینقد ترسیدین،سکوت کرده بودم،سردی پنبه رو روی کونم حس کردم اولین سرنگو که زد طاقت نیاوردم و با صدای ضعیفی گفتم آآآآآآی..شایان گفت ای جان آخی الان تموم میشه! صدام تو گلو خفه شد! باورم نمیشد باهام اینطوری حرف میزنه...آمپول دومو که زد با اینکه دردش بیشتر بود سکوت کردم.......اومدم از رو تخت پاشم که گفت،5 دیقه دراز بکشین بعد!!یه کم خوابیدم که برام یه سال گذشت،از جام پاشدم و رفتم طرفش که خدافظی کنم،بهم گفت،خانوم برنا این شماره ی منِ اینجا مینویسم داشته باشین اگر مشکلی پیش اومد تماس بگیرین هر موقع از روز یا شب! یه لحظه تو چشماش نگاه کردم نمیتونستم چشم ازش بردارم،شماره رو گرفتم و فقط گفتم چشم ممنون.
    اون شب خیلی سعی کردم بهش فکر نکنم اما طاقت نیووردم و اس ام اس دادم سلام آقای دکتر،یه مشکلی دارم،جای آمپولا بد جوری درد میکنه! مارال
    وقتی که دیدم سند شد زدم تو سرم که احمق این چه کاری بود کردی.. داشتم خودمو فحش میدادم که جواب داد:اگر فردا ببینمتون قول میدم که خوب شه..
    واااای داشتم بال در میوردم،خلاصه قرار شد فردای اون روز تو پارک ساعی ببینمش...مانتوی مشکی پوشیدم و یه شال سبز رنگ چشمام انداختم...سعی میکردم خیلی خوب باشم...شایان اون روز بهم گفت که دوسم داره،فقط برای اینکه باهاش حس راحتی کنم دلش میخواد هر روز همو ببینیم حتی پنج دیقه...اون روزا اصلا تو حال خودم نبودم بعضی وقتا که خیلی کار داشت بازم شبا نمیومد دم در خونه و همو چند دیقه میدیدم...
    یه روز که داشت منو میرسوند سر کار بهم گفت مارال! چشمات حالمو خوب میکنه....بوسش کردم و گفتم عاشقتم...خندید و گفت من بیشتر! چند وقته یه دل سیر نگات نکردم،دلم میخواد باهم چند روزی بریم شمال،تو میتونی مرخصی بگیری؟
    من تو یه دفتر مهندسی کار میکردم که رئیس سخت گیری داشتیم،اما با خواهش تمنا 2 روز مرخصی گرفتم که رو پنج شنبه جمعه بشه 4 روز....تصمیم گرفتم به مامان اینا بگم که با دوست صمیمیم نگار قراره بریم چند روز ویلاشون کلاردشت.
    یه روز بارونی بود که با شایان دوتایی راه افتادیم و زدیم به جاده....همه چیز عالی بود،منو عشقم و آهنگ شادمهر و جاده و بارون...نزدیکای شب رسیدیم ویلا...یه ویلای خوشگل و درست حسابی ولی نه چندان بزرگ...تو راه کلی لب گرفته بودیم و تا میشد سینه هامو ول نمیکرد...سینه هام خیلی بزرگ و سفید بود سایز 80.
    سوییچ ماشینو انداخت رو میز و منو انداخت رو مبل...با ولع لبامو میخورد و میگفت وای یه دل سیر لب نگرفتم از عشقم...همینطوری داشت مانتو و شلوار و شالمو در میاورد،روم که بود کیرشو حس میکردم سفت سفت شده بود و همه ش بهم میخورد.تا حالا بهش نگفته بودم که دخترم...تمام تنه مو لیس میزد منو دلو زده بودم به دریا و لختش میکردم و سینه و بازوهاشو میمالیدم. نک سینه هامو گرفته بود تو دهنش و میکشید و گازای کوچولو میزد،جیغم رفته بود هواااا....کیرشو گرفته بودم تو دستم و هی بالا پایین میکردم...کیرش خیلی دراز نبود اما کلفت بود...شایان یهو بلند شد و گفت عشقم پاشو بریم تو اتاق...بارونم به شدت میزد به شیشه های ویلا،یه جورایی طوفان بود...شایان پشت سرم اومد تو اتاق و گفت بخواب عشقم...اتاق تقریبا بزرگ بود با پرده های حریر و دیوار و کف چوبی ...با یه تخت دو نفره که رو تختی ش مثل مال عروسا سفید و توری بود...نشستم رو تخت شایان همینطوری پاهامو باز کرد و شروع کرد به خوردن کُسم...باز آه و ناله م درومد...آروم در گوشم گفت میخوام ایندفه یه آمپول کلفت بزنم بهت...همون روزی که کونتو دیدم دلم واسه ش ضعف رفت..گفتم از پشت؟؟ گفت هر دو! گفتم شایان...بغض کرده بودم! دستمو گرفت گفت عززززیزم چیه؟ نکنه میترسی؟ گفتم نه..آخه...من...دخترم! یهو حس کردم یه طوری شد...گفت خب اگه تا حالا نگه ش داشتی حتما میخوای شوهرت بزنه،من کاریش ندارم عزیزم.دلم شکست،یه طوری خودشو ازم جدا کرد،گفتم ینی شوهرم قرار نیست بشی؟ نفس عمیقی کشید و گفت بهم اعتماد میکنی؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم...دوباره افتاد رو لبام و گفت میخوام زنم شی مارالم...آهوی من...
    کیرشو براش ساک زدم...با هر رفت و برگشت یه جون بلند میگفت و موهامو میکشید،اومد روم و سر کیرشو گذاشت رو سوراخ کسم...داشتم از استرس میمردم...گفتم شایان آروم بکنیا تو رو خدا...گفت مواظبتم عشق من..کیرشو فشار داد سرش با زحمت رفت تو،یه جیغ بلند کشیدم....که گفت جانم جانم الان درش میارم ،کیرشو هر در میاورد دوباره میذاشت...منم آروم شده بودم که یهو کرد تو...خیلی درد داشت،شایانو محکم تو بغلم فشار داده بودم... لباشو قفل کرده بود رو لبام اما بازم میخواستم جیغ بزنم...گفت عشقم خیلی اذیت شدی؟؟؟ گفتم نه....درش نیار تو رو خدااا...بیشتر درد میگیره...سرمو بلند کردم کیرش خونی شده بود،یه لبخند شیطون زد و گفت کس دست نخورده ی عشقم مال خودم شد،سر کیرشو کس منو با دسمال پاک کرد و دوباره کیرشو کرد تو،دردش کمتر بود ولی بازم زیاد...کم کم داشت حال میداد،تند تند تلمبه میزد یه کم درمیاورد دوباره میکرد و سر کیرشو میزد رو کسم....حس کردم یه چیزی خالی شد توم ،تنم میلرزید،شایان فهمید ارضا شدم،شروع کرد تندتر کردنِ ضربه هاش و یه آخ بلند گفت.......آب گرمشو خالی کرد رو سینه هام و ول شد تو بغلم........فردای اون روز و شبای بعدشم کلی باهم سکس کردیم...
    این داستان 2 سال پیش بود،یه دستکاریایی شده بود ولی خود داستان واقعی بود...
    اگه دوست داشتین داستان های سکس بعد از ازدواجمونو مینویسم.

  14. #114
    آسیه زن محجبه و مذهبی

    یک سال بود که از شرکت به خاطر شکایت برخی از نسوان اخراج شده بودم .متاسفانه در اوایل کار ناشی بودم و به هر زن و دختر خوشگل پیشنهاد سکس می دادم .این شد که نسوان دست به دست هم دادن و زیرآب مارو زدن و ازشرکت اخراج شدم .یکی دوماهی بیکاربودم تا به پیشنهاد یکی از دوستان زدیم توی کار لوازم ارایشی و شدیم سرخاب و ماتیک فرو ش!! ولی شغل خوبی بود .اگرچه زیاد اوایل کار سودی نداشت ولی در عوض از صبح تا شب با زن و دخترای کونی و خوشگل سر و کار داشتیم .تقریبا یک ماه بعداز شروع کار بهروز دوستم اولین کوس رو تور کرد و دو روز بعد هم برد خونه ی یکی از بچه ها و کرد...البته بهروز وارد بود و چن تا کاندوم بیشتر از من پاره کرده بود! یه روز توی مغازه تنها بودم دیدم یه خانوم محجبه با چادر عربی وارد شد.اول فکر کردم اشتباه اومده ولی درست بود .کلی اسم های خارجکی بلغور کرد که مارک های معروف لوازم ارایشی بود .نمی دونم چی شد که همون شروع کاررفتم توی کفش که یه جوری باهاش ارتباط داشته باشم ...این شد که سر حرف رو باز کردم که اصلا به قیافه تون نمی یاد این اسامی رو به خوبی بلد باشین ..اون هم گفت به خاطر شغل شوهرش مجبوره این تیپی بگرده و در دلش باز شد و کلی از کشور و شوهرش و نظام بد وبیراه گفت !! من که حسابی دنبال فرصت می گشتم گفتم : ببخشین مگه شوهرتون چی کاره ن ؟ و ایشون گفت : مدیر شرکت ..... که برق از کونم پرید .وای این حاج خانوم زن رییس خودمون اقای مهندس ...بود !! زیر لب گفتم کوس کش چه کوسی می کنه و چشم دیدن ما رو نداره !با اون خانوم گرم صحبت شدم و گفتم من هم توی یه شرکتی کار می کردم که به خاطر ارتباط با یه زن اخراج شدم . اون خانوم پرسید : برای چی ؟ گفتم نمی دونم یه رییس بد اخلاق داشت که حسابی گیر می داد .اخه خانوم شما قضاوت کنین ما جوونا واقعا باید چه خاکی به سرمون کنیم ؟ پول که نداریم زن بگیریم .با یه خانوم هم که صحبت می کنیم بهمون بدبین می شن .ولی من واقعا زن ها رو دوس دارم و از مصاحبت با اون ها لذت می برم نه به خاطر سکس بلکه بیشتر به خاطر عشق و کلی شعر و کوس شعر هم بلغور کردم ....خانومه که حسابی رفته بود تو کف حرفای من گفت : معلومه جوون سر به راه و اهل حالی هستی .و حیف از تو که این قدر تو مضیقه ای ....و گفت سعی می کنم با هم بیشتر دراین مورد صحبت کنیم ..کارت مغازه رو گرفت و خداحافظی کرد و رفت .
    یکی دوهفته گذشت و تقریبا فکر خانومه از سرم رفته بود بیرون.یه روز نزدیک ساعت 10 صبح بود که تلفن زنگ زد .یه موبایل بود .گفت سلام کارمند خانم باز اخراجی !! من گفتم ببخشین شما ؟ گفت : منو به این زودی فراموش کردی ؟ گفتم : اوه ببخشین ..اخه نه اسمتونو بلدم نه فامیلتونو ..گفت : منو آسیه صدا کن .الته این اسم واقعی من نیست .گفتم چشم ..آسیه ادامه داد من نزدیک مغازه ت ایستادم ..جای پارک گیرم نیومد ..بیا نزدیک ماشین من یه لیست بهت بدم ...من هم مغازه رو دادم دست بهروز و رفتم به سوی آسیه ....سوار یه ماشین بنز الگانس بود ..پیش خودم گفتم ..ای رییس خار کوسده با ظاهر سازی به اینجاها رسیده ..ببین این بنز رو اخه با ماهی 500 تومن می شه خرید؟؟ . و فهمیدم اقای مهندس از اون دزد های حرفه ایه ...دررو باز کردم و رفتم توی ماشین .آسیه خانوم با همون ظاهر محجبه پشت فرمون بود ولی یه نمه آرایش کرده بود و حسابی خوش بو و عطر شده بود ...سلام کردم ..جواب سلام منو داد و گفت راستی اسمت چیه ؟ گفتم کوچیک شما مسعود .گفت اقا مسعود چن سالته ؟ گفتم : 28 سال .آسیه گفت : اگه دهنت قرص باشه می خوام ببرمت یه جایی ..گفتم ببخشین کجا ؟ گفت : یه جای خوب که بهت خوش بگذره فقط دهنت قرص باشه و جایی هم نگو منو دیدی یا می شناسی ...من هم گفتم چشم هر چی شما بگین .. یه دنده کرد تو کون ماشی و راه افتاد ...توی راه گفت : شوهر من به خاطر موقعیت شغلیش اصلا به من می رسه و تازگی ها فهمیدم با یه زن رابطه داره و من از این موضوع خیلی ناراحتم ...نمی دونم چی کار کنم .من بلافاصله وقت رو غنیمت دونستم و گفتم : اخه کسی که زن به این خوشگلی و خوش اندامی و باحالی داره می ره با یه زن دیگه ؟ واقعا که چه ادمای پستی پیدا می شن ...آسیه گفت : من واقعا خوشگلم ؟ من گفتم : من روزی صد تا زن و دختر می یان توی مغازه م ..همه شون به زور ارایش خوشگلن ولی شما ذاتا زن زیبا و جذابی هستی ...آسیه که حسابی از این حرفا خوش حال به نظر می رسید گفت : مسعود با من دوست می شی ؟ من هم گفتم : چرا که نه ..ولی شما که شوهر دارین..تازه با این موقعیت شغلی ایشون که اصلا نمی شه ...آسیه گفت : اره چه فایده ..من هم از یه را های دیگه توی مضیقه هستم ....گرم صحبت بودیم که پیچید توی یه کوچه و ایستاد و گفت : توی کوچه پشتی یه خونه دو طبقه هست که رنگ درش زرشکیه و پلاکش هم ..... برو اونجا و بی این که به جایی توجه کنی برو طبقه بالا ..من هم از خدا خواسته بی این که فکر کنم کجا می رم رفتم و چن دقیقه بعد توی همون اپارتمان بودم .آسیه از در حیاط وارد شده بود و در اپارتمان رو باز کرده بود ..رفتم تو ...دررو بستم و نشستم روی مبل .خونه رییس از نظر لوازم لوکس و شیک هیچی کم نداشت ...من نمی دونم این همه پول رو از کجا اورده بود ؟ آسیه رفت توی اتاق خواب و با یه تیپ نیه سکسی وارد شد و درحالی که دوتا لیوان شربت البالو توی دستش بود نشست کنارمن ...و گفت ..بخور خنک شی ..راستش یه کم ترسیده بودم ..فوری خوردم و گفت : می دونم که اهل حالی پس پاشو و ست منو گرفت و برد توی اتاق خواب و انداخت روی تخت و افتادروی من و شروع کرد لب بگیره من که حسابی قاطی کرده بودم کم کم کیرم شروع کرد بلند شه .عطر فرانسوی آسیه بسیار تحریک کنند بود ..فکر کنم اون داشت منو می کرد !! پیرهن منو دراورد و شروح کرد به مالیدن و خوردن سینه های پشمین من !! بعد هم رفت سراغ شلوارم و بی مقدمه کیرم رو در اورد و شروع کرد بماله و گذاشت دهنش و شروع کرد ساک بزنه ..من که داشتم می مردم ...التماس می کردم که اروم باش آسیه خانوم ....آسیه با ولع خاصی کیر می خورد و می گفت : می ری زن می گیری هان ..من هم می رم کوس می دم !! نشونت می دم ! تازه فهمیدم که داره انتقام اقا ی مهندس رو می گیره ..من هم که دل خوشی از مهندس نداشتم تصمیم گرفت حسابی زنش رو بکنم تا انتقام دو طرفه بشه و لذت بخش ....کیرم رو از توی دهن آسیه در اوردم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش حسابی برجسته و نرم بودن ...و لباس آسیه رو دراوردم ....حالا آسیه لخت لخت توی بغل من بود ..شروع کردم لب بگیرم و بدن نرم و معطر این لعبت اسمونی رو ببوسم ....فکر می کردم خواب می بینم ...من کجا و گاییدن زن رییس کجا ؟ اروم رفتم سراغ چوچوله ی آسیه و شروع کردم به لیسیدن اون گل زنبق خوش بو ....پول دارها کوس هاشون هم خوش بو تر از ما بدبختاس !! و اروم با انگشت سبابه م کردم تو کوسش ..جیغ آسیه رفت هوا و گفت زود باش بکن توش مردم ..گفتم چه خبره عجله داری ؟ گفت اره : سه ماهه کیر نخوردم ....من هم گفتم چشم فقط من خیلی محکم و سریع تلمبه می زنم ..گفت : من هم همینو می خوام .... زود باش ...اروم سر کیرم رو گذاشتم در کوس آسیه و محکم تا ته فشار دادم ..یه کم صبر کردم تا ماهیچه های کوسش در گیر بشن و شروع کردم به تلمبه زدن اون قدر ماهرانه می زدم که فکر نمی کنم مهندس به اون خوب یمی تونست کوس بکنه ..آسیه داشت جیغ می کشید و خودش رو این طرف و اون طرف می انداخت ....یه دفه احساس کردم منو محکم گرفت و باسن هامو فشار داد ... و فهمیدم ارضا شده ..ولی من تاز اول کارم بود ..کیر رو در اوردم ..و گفتم زود باش قمبل کن .آسیه قنبل کرد و اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم ..ولی کون تنگی داشت و توش نمی رفت به وزر نصفش رو فرستادم تو ..داشت از درد می مرد و جیغ می زد که تمومش کن مردم ...من که بهترین فرصت برای گفتن حقیقت گیرم اومده بود ..گفتم : می دونی شوهرت رییس من بود و دو تا باسن های آسیه رو گرفتن و شروع به کون کردن کردم ... حیف این کون نرم و درجه یک که مدت ها بود کیر نخورده بود ..آسیه گه حسابی گیج شده بود گفت : پس از اینه که عقده داری ؟ پس با فشار بزن و بریز توی کونم ..بکن کیرت توی کوسم ...بکن قربون ابت برم ..بکن ...بکن ...بکن ....بکن ...اینقدر گفت بکن که تموم اب منی ها رو با فشار ریختم توی کونش و کیرم رو اروم در اوردم و بی حال افتادم روی تخت ....آسیه از این که از شوهرش انتقام گرفته بود احساس پیروزی می کرد .. ومن هم از این که زن رییسم رو کرده بودم احساس غرور

  15. #115
    کاش نمی شد

    باعرض سلام خدمت تمامی دوستان خوبم این داستانی که مینویسم افتخار نیست بلکه ذلت بنده ست امیدوارم خوشتون بیاد اگر هم خواستید فحش بدید نظر لطفتونه چه فحس بدید چه ندید دوستون دارم ادم که از خواهر برادرای دینی خودش که بدش نمیاد بازم ممنون که ادامه میدید و میخونید این خاطره برای یک ماه پیشه
    من مهران 22 سالمه از خودم بگم که سفید و خوشتیپ هستم و چون بدنسازی میرم و زیادی کراتین و پروتین میخورم هیکلی سکسی دارم حتی بخوام برم اشغال خونمونو بذارم سر کوچمون تیپ میزنم.من به قول بعضی ها خیلی خوشتیپم من ادمی مغرورهستم به همین دلیل هم زیاد به دخترای دور و برم اهمیعت نمیدم.شاید یه اخلاق بدیه ولی اینجوریم ولی یه مدت بود که از دختر خالم که دو سال از خودم کوچیکتره خوشم اومده بود ولی بازم به خاطر مغرور بودنم جدی نگرفته بودم ولی نگو که اونم بدجور دنبال نوازش من و اهمیعت منه یه مدت همینجوری میرفتیم خونشون و بهم نگاه میکردیم و حرف های الکی که با کی دوستی چکارا میکنی ؟دانشگاه چطوره؟منم جوابشو میدادم.
    بعد از مدتی که من زیاد میرفتم با دوستام بیرون یک بار منو دید و بدجوری خودشو چسبوند به من و بهم دست داد و گفت مهران تو اینجا چکار میکنی؟کلی جلوی دوستاش کلاس گذاشت و میگفت میبینید چه پسر خاله ی خوشگلی دارم منم زیاد اهمیعت ندادم چون خجالت میکشیدم مثل بچه ها دربارم صحبت میکرد جلوی دوستام ابروم رفت و سریع قیچیش کردم و رفتم بعد از اونروز خیلی خودشو به من نزدیک میکرد
    تا اینکه یک روز زنگ زد به گوشیم و
    گفت: سلام مهران خوبی کجای؟
    منم سلام دادم و گفتم :خونه ام ولی الان میخوام برم بیرون
    گفت:نرو میخوام عکس های دوربینمون را بریزم رو سی دی من بلد نیستم گفتم نه حال ندارم و ببر اتلیه ها
    گفت:نه عکس لخت دارم نمیخوام
    با التماس قبول کردم اومد خونمون
    در زد قلبم ریخت گفتم خدا بخیر کنه کی حال و حوصله ی سوال های اینو داره؟
    اومد بالا خونه ی ما دو طبقه ست و من تو یکی از اتاقای بالا اتاق دارم اومد بالا و تو اتاقم سلام داد و بوسم کرد تعجب کردم گفتم عادیه .یکم گذشت عکساشو بدون توجه کردن رد کردم ریختم رو سی دی
    گیر داد گفت امید بذار این عکسمو ببین دربارش نظر بده الکی گفتم من نظرهام به درد نمیخوره و گفت لوس نشو اقای مغرور اینو گفت بهم بر خورد گفتم باشه خودش اوردو گذاشت جلوم وای یه تاپ سفید با ساق مشکی و شورتک مجلسی سفید اون موقع انگار دنیا را بهم داده بودن بهم ای که چقدر سکسی شده بود کیرم راست شده بود .وقتی کیرمو سیخ شده دید خودشو چسبوند بهم و عکس های دیگش را نشون یکی از یکی زیبا تر تا اینکه نمیدونم چیشد وقتی به خودم اومدم دیدم لبمون بهم گره خورده و رو تخت خوابیدیم وای تو فضا بودم بدن خوش فرمی داشت هیکلی قد بلند کلا سکس بود.در همون حال بودیم که یک دفعه صدای در اومد دیدم داداشمه سریع خودمو جمع کردم گفت چیه؟گفت کلید ماشینتو میخوام گفتم اخه کپک مگر خودت گاری نداری ؟
    گفت :دست دوستمه گفت بده یک ساعته میام گفتم: واس به دختر خالم گفتم برو تو کمد داداشم شک میکنه ابرومون را میبره کلیدو دادم بهش رفت واقعا که ضد حال موقع حال کردن خیلی بده وقتی رفت دیگه اون حالو نداشتم نشستم پشت سیستم که دیدم یه نفر داره بازوم را لیس میزنه دیدم دختر خالمه گفتم نکن اما وقتی بازوم را لیس میزد حشری تر میشدم بعد دوباره از هم لب گرفتیم اونموقع به خودم میگفتم مهران پس غرورت کو؟ولی اون حال و هوا غرور را له کرده بود لباسامو در اورد برام ساک نزد میگفت بدم میاد گفتم یکم ولی اصلا قبول نکرد ناچار شدم گفتم اگر نخوری میرم به زور قبول کرد و یه خورده خورد که کاش نمیخورد رید به هیکل کیرمون بلند ش کردم و بلوزش را درراور دوتا هلو زیر تاپش بود به حالت وحشیانه دراوردم و خوردم هی اه میکشید وای که سینه خوردن خیلی حال میده اگر تجربه داشته باشید میدونید بعد یواش یواش گردنش و پایین تر شورت ابیش را که خیس شده بود در اورده بود منم امان ندادم و شروع به خوردنش کردم وای خیلی حال داد بعدش کرم زدم دیگه طاقت نداشتم گفتم دمر بخواب و خوابید هر کاری کردیم نمیرفت تو تا حالا به کسی نداده بود مونده بودم چکار کنم اعصاب خورد حشر بالا دیونه شده بودم گفت با انگشتت بازش کن به زور انگشت کوچیکرو کردم توش یه خرده ول دادم توش یه خرده گشاد شده بود سرشو دادم تو یه جیغی زد که شاشیدم به خودم التماس میکرد دربیارمش گفتم بیخیال به زور کردم هر جور بود تلمبه زدم یواش یواش دیگه براش عادی شد و لذت میبرد حسابی کردمش صدا اه و ناله ی سکسیش بلند شد خیلی حال میکرد دیدم داره ابم میاد گفت نریزی تو کونم منم که اصلا حس نمیمونه برام وقتی ابم میادکه بگم کجا بریزم ؟و کجا نریزم؟وقتی داشت میمومد خودمو ولو کردم و ریختم تو کونش گفت :چکار کردی کثیف شدم.بعد از اون ماجرا بلند شد و رفت دستشویی و منم رفتم حمام و غسل کردم وقتی برگشتم نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم بهش هم گفتم دیگه نمیخوام تنها باشیم اونم گفت :چرا و ... دیگه کشش ندادم و از اتاق زدم بیرون.
    بعد از اون ماجرا اون سلامی که به هم میدادیم هم نمیدادیم دیگه نمیتونم تو صورتش نگاه کنم از کل خانوادم خجالت میکشم که برای هوس خودم دختر خالم را کردم وسیله ی خودم واقعا عذاب وجدان بدیه درسته حال داد ولی برعکس بعضی ها وقتی یادش میافتم خودمو سرزنش میکنم بچه ها ارزش خودتون را برای همسر ایندتون بذارید مخصوصا با فامیل این کارو نکنید که جز افسوس و پشیمونی چیزی نداره.این لذت نیس خفت هست.هم خودتو بدنام میکنی هم اون دنیات را خراب میکنی برای 10 دقیقه حال کردن. بیخودی .واقعا که ارزش نداره اون دنیای خودتونو خراب نکنید
    ببخشید اگر زیادی روانشناسی کردم چون خودم دانشجوی روانشناسی ام و نوشتن این داستان به جرات رشتم بودم.موفق باشید امیدوارم با این فیلم و ها و عکس ها هم کار هایی:از قبیل خودراضایی و زنا نکنید چون اونم صورت خوشی نداره و عواقب بدی داره وقت کردید یک سری به عوارض خودارضایی بکنید با اراده ی قوی این حس از بین میره دوستون دارم ممنون که داستانمو خومدید بوس بوس در پناه حق .
    مهران خاک زیر پای همتون

  16. #116
    شب سراب

    مثل تمام شب های این دو سالی که گذشت با بی میلی و ناراحتی در خونه رو باز کردم. اما این بار از هر روز ناراحت تر بودم آخه شب سالگرد فوت بهنام (همسرم) بود که بعد از سه سال زندگی مشترک توی یه تصادف از پیشم رفته بود. داشتم فکر می کردم که فردا صبح زود برم سر خاکش مرخصی هم گرفته بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت واسه همین ترجیح دادم برم بخوابم. دراز کشیدم... وای که چقدر جاش خالی بود. اشک توی چشام جمع شد و بغضم ترکید انقدر گریه کردم تا خوابم برد، یه دفعه با صدای چرخش کلید داخل قفل در ورودی از خواب پریدم. توی خواب و بیداری رفتم سمت در هنوز اشکام خشک نشده بود. وقتی جلوی در رسیدم خشکم زد... مات مونده بودم، مگه می شد؟ بهنام بود که مثل همیشه خندان اومد توی خونه. وقتی من رو با اون چشای پف کرده و مبهوت دید، تعجب کرد و پرسید چرا گریه کردی خوشگل من؟ بهش خیره شده بودم و جواب نمی دادم، دوباره گفت: مگه جن دیدی؟ گفتم: آخه تو دو ساله از پیش من رفتی، مگه می شه الان اینجا باشی، من قرار بود فردا بیام سر خاکت... خندید و گفت: چرا مزخرف می گی خواب دیدی باز؟ گفتم: چی؟ خواب؟ یعنی همش یه کابوس احمقانه بود؟ وای خدایا!! و بعد پریدم تو بغلش و شروع کردم به گریه کردن این بار اشک شوق روی گونه هام سرازیر بود. بهنام که دید این قدر هیجان زده ام منو از زمین بلند کرد و بوسید و به اتاق خواب برد و روی تخت خوابوند. خودش هم کنارم دراز کشید و گفت : دیگه گریه نکن عسلم، بسه تموم شد. ولی من هنوز نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم. بهش گفتم: آروم میشم عزیزم، الان آروم میشم. بهنام شروع کرد به بوسیدن گونه هام و سعی کرد آرومم کنه کم کم داشتم سرحال می شدم و دیدم بهنام داره با لباش اشکام رو پاک می کنه سرم رو چرخوندم و لبم رو روی لبش گذاشتم، حالم بهتر شده بود و می تونستم پیش بینی کنم که یه سکس عالی و رمانتیک در انتظارمونه. سریع لباسام رو درآوردم و با کمک بهنام لباسای اون رو هم درآوردم و شروع کردم به خوردن لب هاش. بعد گردنش رو لیسیدم و گوشاشو. دیگه هر دومون حسابی حشری شده بودیم. سینه اش رو می بوسیدم و می مکیدم که بهنام با لحن شهوتناکش گفت: برام ساک بزن، می خوام عمرم . منم که می خواستم بیشتر حشری بشه به جای خوردن آلتش نافش رو می لیسیدم و رون هاشو می خوردم وقتی دیدم حسابی آماده شده رفتم روش طوری که الت من بالای سرش باشه و آلت اون زیر صورت من و شروع کردم به خوردن و اونم مال منو می خورد، نفسام به شماره افتاده بود... آلتش رو تا جایی که می تونستم توی دهانم می کردم، راستش نمی دونم طولش چقدره چون هیچ وقت خط کش نذاشتم اندازه بگیرم اما می دونم نه بزرگه و نه کوچک... دیگه هر دو حسابی از خود بی خود بودیم که بلندم کرد و منو خوابوند روی تخت و آلتش رو بایه فشار کوچیک فرو کرد داخل واژنم یه آه از سر لذت کشیدم و بهنام شوع کرد به تلنبه زدن... دیگه صدام در اومده بود و داشتم ارضا می شدم... یه دفعه از خواب پریدم و دیدم روتختی رو بغل کردم و دارم به خودم فشار میدم. هیچ کس توی اتاق نبود، من بودم و تنهایی خودم...

  17. #117
    قهر از خونه

    سلام .
    تابستون پارسال برام یه اتفاقی افتاد که میخوام براتون تعریف کنم . من آرش هستم و تو یکی از شهرستانهای شمالی کشور زندگی میکنم . یه پسر سرخ و سفیدم با یه قد متوسط ، چشمای زاغ و یه کون تپل و جذاب .
    واسه این اکثر اوقات پیرهنم رو میندازم رو شلوارم . چون مردم هی نیگام میکنن و اگه فرصتی بشه – مثلا اشتباهی – دست میزنن به کونم . یه بار هم تو بیمه یه مردیکه به هوای اینکه یه برگه بده به کارمند اونجا خودش رو چسبوند به من و فشارم داد که حالی به حالی شدم .
    بارها هم تو اتوبوس بهم چسبوندن ، یا به کونم دست زدن . تو دبیرستان هم خیلی ها دنبالم بودن اما از ترس آبروم پا نمیدادم تا بلاخره بیخیالم شدن . یکی از دوستام به اسم وحید خیلی چشش دنبالمه و گاه و بیگاه به بهانه های مختلف به کونم دست میزنه مثلا یه کم که آهسته راه میرم ، با کف دستش محکم میزنه به کونم و میگه : راه بیا دیگه تنبل !!! اما مواظبه شورش رو در نیاره چون من شاکی میشم . وقتی دماغم رو عمل کردم یه روز که سرحال بودم 3 بار زد به کونم و گفت : چه جیگری شدی ، حالا وقتشه یه شوهر خوب برات پیدا کنم . خوشگله .
    اینم بگم که با خودم ور میرفتم . اما جرات نمیکردم به کسی بدم .
    ماجرای از اونجا شروع شد که یه روز بدون اجازه ، ماشین بابام رو برداشتم و رفتم بیرون . یه کمی با بچه ها تو شهر تاب خوردیم و از شانس گند من زدیم به یه موتوری . چیزیش نشده بود اما کولی بازی درآورد و دعوامون شد . آخرش هم کارکشید به پلیس و مجبور شدم زنگ بزنم به بابام . گواهینامه دارم اما مدارک ماشین و بیمه و زهرمار دست بابام بود . خلاصه بابام اومد و همه چی حل شد و با هم رفتیم خونه . تو خونه باهام بحث کرد و منم که عصبانی بودم جواب دادم . اونم صداش رو برد بالا و آخرکار زد زیر گوشم . منم دادکشیدم چرا میزنی و در اطاقم رو کوبیدم به هم و خواستم از خونه بیام بیرون که مامانم جلوم رو گرفت . اما نتونست جلومو بگیره . بابام هم گفت ولش کن ، بره گم شه ، گوساله . از خونه زدم بیرون هوا داشت کم کم تاریک میشد یه چرخی تو شهرزدم . گوشی ام دائم زنگ میخورد . مامانم مدام زنگ میزد . یکی دو بار هم دوستام زنگ زدن . آخرش گوشی رو خاموش کردم تا کسی مزاحمم نشه . شام رفتم یه ساندویچ خوردم و دوباره تو شهر تاب میخوردم . کم کم خیابونها داشت خلوت میشد و من مونده بودم شب کجا برم ؟ یه کم فکر کردم و پیش خودم گفتم برم پیش وحید ، یا سامان ؟ بعد گفتم نه مامانم آمارم رو از مادراشون میگیره و خیال خونه راحت میشه بذار ندونن کجام تا اذیت بشن . بازم فکر کردم اما به نتیجه نرسیدم تو پارک ، ممکن بود پلیس بهم گیر بده و برم گردونه خونه . اونجوری خیلی خیط میشدم . یهو یه فکری به ذهنم رسید . تو شهر ما یه رودخونه از وسط شهر رد میشه . تو دل شهر کنار رودخونه هم یه پارکه که ساعت 12 شب تعطیل میشه . اطراف اونجا جای دنج زیاد پیدا میشه + اینکه یه جاهایی زمین چمنه و میشه راحت خوابید . تصمیم گرفتم برم اونجا و شب اونجا بمونم . از بس راه رفته بودم دوباره گشنم شده بود .
    کلی گشتم تا یه سوپر مارکت پیدا کردم و یه بطری آب با سالاد الویه و نون خریدم و رفتم اونجا . یه جای دنج پیدا کردم و تکیه دادم به درخت و با صدای رودخونه یه چند لقمه خوردم .
    هوا شرجی بود و پشه ها هم مزاحم بودن اما چاره ای نبود . با خودم گفتم یه شبه دیگه ، میگذره . بعد تکیه دادم به درخت و چشمام رو بستم . کم کم خوابم گرفت . اما یهو با یه صدای خش خش از خواب پریدم ، که دیدم یه سگ از فاصله 10 متری ام داره رد میشه . دوست داشتم زودتر صبح بشه و برم . تنهایی ترسیده بودم . فکر کنم ساعت 2 شب بود . هر بار که خوابم میگرفت با کوچکترن صدایی بیدار میشدم . چشام دوباره گرم شده بود که احساس کردم صدای پا میاد . چشامو وا کردم دیدم یکی داره میاد سمت من . نفسم بالا نمیومد سر جام خشک شده بودم و حسابی ترسیده بودم . یه مرد با لباسهای کهنه و کثیف اومد و بالا سرم وایساد . من همینطور نگاش میکردم که یهو داد کشید و گفت : تو زمین بابای من چه گوهی میخوری ؟ اومدی دزدی ؟ اصلا اونجا یه جای جنگل مانند بود و چیزی واسه دزدی نداشت . من و من کردم و گفتم دزدی چیه ؟ دیدم اومد جلو و حرومزاده با لگد کوبید تو بیضه هام . چشام سیاهی رفت و خوابیدم رو زمین . اومد کنارم نشت و پرسید رفیقات کجان ؟ و شروع کرد به مادرم فحش دادن . من از درد زبونم بند اومده بود اما اون هی داد میکشید و سوال میکرد . بعد که دید من جواب نمیدم دو سه بار زد تو سرم . بی پدر دست سنگینی داشت . حالم که بهتر شد گفتم من تنهام ، کسی باهام نیست . اینو که گفتم جلوتر اومد و دست انداخت و کمربندمو وا کرد . سریع دست بردم که مانع اش بشم که مشت اش رو آورد و خواست بکوبه تو صورتم از ترس که نزنه تو دماغم دستمام از کمربند جدا شد و اومد جلوی صورتم . اون آشغال هم از این فرصت استفاده کرد و شلوار و شورتم رو کشید پایین و بلند شد تا کامل از پام درشون بیاره . اما شلوارم گیرکرد به کتونی هام و خیلی با زحمت دراومد حالا من لخت افتاده بودم رو زمین و اون عوضی داشت نیگام میکرد . من دستم رو گذاشتم رو دودولم و اونو پوشوندم . نشست کنارم و هر دو دستم رو گرفت و آورد بالای سرم . با یه دست هردوشون رو گرفت و با دست دیگه دست می کشید به دودولم . دستهاش کثیف بود و خودشم بوی بدی میداد . یه کم که دست کشید بی اختیار دودولم راست شد . من سعی میکردم نذارم اون عوضی منو تحریک کنه اما دست خودم نبود . یه کم بعد گفت : برگرد . من مقاومت کردم و اون عوضی یه چاقو دراورد و تهدیدم کرد که برگرد . خیلی ترسیده بودم و خیس عرق شدم . نشست و دستش رو برد زیر باسنم و با فشار منو برگردوند . از بس ترسیده بودم مقاومتی نکردم و دمر خوابیدم . حالا کون تپل و خوشگل من رو به اون بود . این اولین باری بود که یه مرد داشت به کونم نیگا میکرد . میدونستم اون واسه کردن من تردیدی نداره . مگه یه اتفاقی می افتاد . کاش کسی رد میشد و نجاتم میداد . اما اون حالا داشت به کونم دست میکشید و انگشتاش رو میبرد لای شیار کونم . خیلی ترسیده بودم . یه حسی همیشه دارم که وقتی خیلی میترسم ، یا تو بازی عقب می افتم دوست دارم کسی با سوراخ کونم ور بره و اون عوضی بدون اینکه بدونه داشت این حس منو ارضا میکرد . بعد یه چند بار تف انداخت در کونم و سعی میکرد انگشتش رو بکنه تو ، که موفق هم شد . زانو هاش رو گذاشت دور پاهام و کیرش رو تو چند سانتی سوراخ کونم احساس کردم . نفهمیدم کی لخت شده بود اما حالا فشار سر کیرش رو ، روی سوراخم احساس میکردم . انگار همه توانش رو انداخته بود رو کیرش و داشت فشارم میداد و دائم به مادرم فحش میداد و میگفت شل کن . حرومزاده با فشار سر کیرش رو کرد تو سوراخ کونم . یه لحظه احساس کردم سوراخ کونم پاره شد . درد خیلی شدیدی داشت . اصلا واسش مهم نبود من دارم چه دردی میکشم . مثل حیوووون تلمبه میزد . من که دیگه نمیتونستم تحمل کنم شروع کردم به داد کشیدن ، که با دست کثیفش دهنم رو گرفت و محکم تلمبه میزد . من از درد با صدای خفه التماس میکردم شاید دلش بسوزه و یواش تر بکنه . اما مثل یه کفتار که بیفته رو شکارش ، ولکن نبود و اونقد تلمبه زد تا آبش اومد و اونو خالی کرد تو بدن من . یه چند دقیقه بعد هم از روم پاشد و شلوارش رو پوشید و رفت . انگار حیات وحش بود . وقتی رفت بی اختیار زدم زیر گریه و همینطور که اشک می ریختم لباس هامو کردم تنم و تکیه دادم به درخت ، سرمو گذاشتم لای پاهام و گریه میکردم . خیلی ناراحت بودم که یه ولگرد بی سرو پا بیاد و اینجوری بهم تجاوز کنه و منم نتونم کاری بکنم . انگار یه حیون رو میکرد . بعد گذاشت و رفت . حرص میخوردم و با خودم میگفتم اگه ببینمش با چاقو میزنمش . هنوز باورم نمیشد که تو نیم ساعت یکی اینجوری منو بکنه و من نتونم حتی کمک بخوام . اونقد روحا و جسما خسته شده بودم که خوابم برد و وقتی بیدار شدم ، که آفتاب دراومده بود نزدیکای ظهر رفتم خونه ، مادرم جلوی در کوچه وایساده بود . منو که دید بغلم کرد و آوردم تو خونه و زد زیر گریه . منم که از اتفاقات دیشب دلم پر بود و بغض کرده بودم هق هق ام دراومد . اومدم و یه راست رفتم تو اطاقم .
    چند ماه از اون ماجرا میگذشت و من هر روز بهش فکر میکردم . دلم میخواست اونو پیدا کنم و خفه اش کنم ، اما میدونستم که نمیتونم . هربار که به ماجرای اون شب فکر میکردم با خودم میگفتم کاش اون منو آروم میکرد و منم لذت میبردم . حالا من کم کم وقتی به موضوع فکر میکردم تحریک میشدم و دیگه اونقدر از اون ولگرد بدم نمی اومد و خیلی دوست داشتم یه بار دیگه کون بدم تو دو ماه آخر بارها می رفتم تو حموم و با یه کدو می افتادم به جون کون تپل ام . بعد کم کم به این فکر افتادم که می تونم با وحید – که می دونستم تو کف کونمه – سکس داشته باشم . با این فکرها می رفتم تو حموم و سیر خودمو میکردم . وقتی آبم می اومد ، با خودم میگفتم دیونه نشی و به وحید ندی ، آبروت میره . اما دیگه سکس با کدو ارضام نمی کرد و دوست داشتم یکی دست بکشه رو کونم . هی به وحید فکر میکردم و حشری میشدم . بلاخره تصمیم گرفتم برم و بهش بدم . اونها یه مستاجر داشتن که تازه پا شده بود و وحید واسه درس خوندن می رفت اونجا . یه بار هم با بچه ها جمع شده بودیم و تا صبح ورق بازی کرده بودیم . یه روز بعد از ظهر بهش زنگ زدم و گفتم وحید امشت بیکاری ؟ گفت : آره . گفتم پس امشب میام پیشت . گفت : پس بچه ها رو هم خبر میکنم . گفتم نه کارت دارم . قبلش رفتم حموم و کون و رونهام رو حسابی تمیز کردم . شام خورده بودم و اونم همینطور. وقتی رسیدم یه کم که گذشت رفتم حموم و کونم رو واسه دادن حسابی آماده کردم .
    از حموم که اومدم اون تو بالکن داشت سیگار می کشید . وقتی اومد تو گفت : آرش چیزی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ گفتم وحید یه چیزی بگم بین خودمون میمونه ؟ به شوخی گفت: نه . من میرم همه جا جار میزنم . لبخند زدم و گفتم : تو رو خدا جدی باش ، قضیه مهمه . گفت : چی یه عاشق شدی ؟ گفتم : نه . اون شب که تصادف کردیم و من از خونه قهر کردم رو یادته ؟ گفت : آره . گفتم : یادته بهت گفتم اون شب رفتم مسافرخونه ی .... ؟ گفت : آره یادمه . گفتم : راستش رو بخوای من اون شب مسافرخونه نبودم و شروع کردم همه ماجرای اون شب رو براش تعریف کردن . وقتی ماجرا رو تعریف میکردم هم حشری شدم و هم بغض کرده بودم . حالا هر دو ساکت بودیم تا اینکه بلاخره اون گفت : راست میگی ؟ گفتم : دروغم چیه ؟ گفت : دیدم چند وقت تو لک بودی پس بگووو چی شده . من ساکت بودم و به زمین نیگا میکردم . که اون گفت : کاش به من میگفتی اون شب بیام باهات . اصلا چرا نیومدی خونه ما ؟ منم دلیل ام رو گفتم . کمی بعد گفت : چرا اینقدر دیر به من گفتی ؟ گفتم : روم نمیشد . گفت : دکتر رفتی ؟ گفتم دکتر واسه چی ؟ گفت : ازش مریض نشده باشی . مگه نمیگی کثیف بود ؟ گفتم نه ، دکتر نرفتم . گفت دیونه اگه کونت عفونت کرده باشه چی ؟ گفتم فکرنمی کنم . گفت به خونواده ات هم لابد چیزی نگفتی ؟ گفتم نه. گفت باید بری دکتر و خودتو نشون بدی . گفتم : روم نمیشه وحید . گفت : دیونه سلامتی ته . بعد گفت بیا بخواب ببینمت. چراچرت و پرت میگی ؟ بخواب ببینم کونت عفونت کرده یا نه ؟ یه کم من و من کردم و گفتم خب باشه فردا میرم دکتر . گفت : اگه میخواستی بری تا حالا رفته بودی . اصلا فکر کن من دکترم و بلند شد و دشک رو از گوشه اطاق آورد و پهن کرد و دوباره گفت : بخواب بینم ، انگار دختره . منم از خدا خواسته اما مثلا با اکراه رفتم و دمر خوابیدم رو دشک . اومد و نشست پشت کونم و شلوارک و شورتم رو با هم داد پایین یه چند ثانیه به کون تپلم نیگا کرد و گفت : شوخی شوخی یه چیزی بگم جنبه اش رو داری . گفتم چی یه ؟ گفت این کون خوش فرم رو جلو هر کی بذاری ازش نمیگذره . اون ولگرد تا آخر عمرش هم دیگه یه همچین کونی گیرش نمیاد - فهمیدم تحریک شده – بهش گفتم بی ادب خیال های ناجور به سرت نزنه . خندید و گفت : نه ، خیالت راحت باشه . کمی بعد بی هوا یه سیلی محکم زد رو کونم که آخم بلند شد . شاکی شدم و گفتم : چرا میزنی ؟ دوباره یکی دیگه به همون محکمی زد و تا اومدم چیزی بگم سومی هم نوش جون کردم . وحید همینطور که سیلی میزد ازم پرسید ، الان باید بیای و به من بگی ؟ هان ؟ الان باید بگی؟ و مثلا ازم دلخور شده بود . هی سوال میکرد و من جواب میدادم که روم نشد و اونم یه سیلی دیگه میزد رو باسنم . فهمیدم میخواد کم کم آماده ام کنه . سیلی هاش که تموم شد دست انداخت و با هر دو شصت اش ، لپ های کونم رو که حالا گل انداخته بود رو از هم باز کرد و گفت : تکون نخور بذار ببینم چی کارت کرده . بعد دستش رو عقب میکشید و دوباره این کار رو تکرار میکرد . دفعه آخر حسابی کونم رو بازکرد و آهسته فوت کرد درست رو سوراخ کونم که دیونه ام میکرد . سرش رو آورد جلو و زبونش رو مالید به سوراخ کونم . وای چشمامو بستم و لذت میبردم . آروم آروم سوراخ کونم رو میلیسید . با صدای آهسته که ازش حشر می بارید گفتم : داری چی کار میکنی وحید ؟ گفت : مگه نمیدونی بذاق دهن خاصیت ضد عفونی داره . باید حسابی ضد عفونی اش کنم . دکتر که نمیری . پس حرف نباشه . بی اختیار کونم رو دادم بالا و اونم دستش رو آورد و با دودولم ور میرفت . بعد بلند شد و رفت و گشت دنبال چیزی که پیداشم نکرد . فوری رفت از تو یخچال یه قالب کره آورد و با انگشت می مالید رو سوراخ کونم . من چشامو بسته بودم و لذت میبردم . که فشار انگشتش رو ، روی سوراخ کونم حس کردم . خیلی نرم فشار میداد و میکردش تو و شروع کرد به عقب جلو کردن انگشتش تو کونم . چشامو باز کردم و گفتم : داری چی کار میکنی ؟ گفت : باید مطمئن بشم توش زخم نشده باشه و دوباره به کارش ادامه داد . کمی بعد انگشت وسطی دست چپش رو هم کرد تو کونم و هر دو انگشت رو خلاف هم ، رو به بیرون فشار داد تا سوراخ کونم حسابی باز بشه . من داشتم درد میکشیدم و سرم رو برگردوندم طرفش و گفتم : وحید یواش تر،چی کار میکنی ؟ کمی که گذشت شورتش رو درآورد و با دست خوب چربش کرد و اومد طرف من . با لباش پشت گردنم رو میخورد و با صدای آهسته میگفت : امشب خانوم خوشگله خودمی . وقتی گردنم رو میخورد دیونه میشدم ، مخصوصا که با دست حسابی با دودولم ور میرفت . و هی میگفت : خانوم خوشگله 4 ساله منتظر امشبم . احساس میکردم کونم حسابی سکسی شده و آماده است تا سیر گائیده بشه . وحید سر کیرش رو گذاشت در سوراخ کونم و فشار داد و من ناله میکردم . میگفت : یه کم دیگه تحمل کن ، سرش رفته تو . بعد کمی شروع کرد به تلمبه زدن . من تو ناله ها و آخ و اوفم هی میگفتم : وحید ، خیلی دوستت دارم . اون اونقد باهام ور رفت تا خودم رو زیرش خیس کردم . سوراخ کونم جمع شد و به کیرش فشار میاورد و خیلی بهش حال میداد از فشار تلمبه هاش دیگه نمیتونستم کونم رو بالا نگه دارم و کاملا چسبیده بودم به دشک . هی میپرسید : اون بهتر کونت رو گائید یا من ؟ منم میگفتم تو عزیزم . بعد میگفت : تو از الان زن منی و نباید دیگه بی اجازه من بری اونجا ، باشه ؟ منم میگفتم چشم عزیزم . اونم حشری تر میشد و سعی میکرد کیرش رو تا ته بکنه تو که صدای من در میومد . آخر سر هم آبش رو ریخت تو بدنم وبه شوخی میگفت : همه اش ویتامینه . از اون شب به بعد بارها و بارها با هم سکس داشتیم .

  18. #118
    پرده زهره

    خو اینم یک خاطره هست مثل بقیه تقریبا سکسی اما بگم کثافت کاری نداره اگه نمی خوای نخون کسی زورت نکرده ک بعدش هرچی از اون دهنت درمیاد و بگی......
    ارتباطات زیادی با پسرا داشتم تا قبل 18سالگیم اما هیچ کدمو نمیزاشتم ب جاهای حساس کشیده بشه ...دختر شوخی بودم پسرا اکثرا ازم خوششون میومد قیافمم خوبه ....تازه کنکورم تموم شده بود از نت با یک پسری اشنا شدم که خیلی جذبم کرد من به هرکسی محل نمیدادم خیلی سر سخت بودم تا طرف می خواست بهم نزدیک شه جبهه می گرفتم ....بگذریم یک ماه باهاش بودم بیشتر اوقاتو باهم میگذروندیم کم کم احساس کردم حسی متفاوتی نسبت بهش دارم خوب امیدم هم خوش تیپ بود هم پول دار هیچی کم نداشت و از همه مهمتر بلد بود چجوری با احساساتت بازی کنه اینکاره بود...
    امید 24 ساله بود خانواده خیلی رله ای داشتن چند بار منو خونشون برده بود وقتی مامانشو دیدیم شک زده شدم با وضعی راه میرفت ....چندبارم باهاش پارتی رفتم دوستاش خیلی هیز بودن چند بار غیر مستقیم بهم پیشنهادرابطه داده بودن اما من قبول نکردم ب امیدم که گفتم عکس العمل خاصی نداشت ....وابستگیم ب امید خیلی زیاد شده بود و اونم فقط دنبال داشتن یک رابطه با من بود ....چند بار پیشنهادشو داد اما با مخالفت من رو به رو شد
    یکی از دوستام اسمش مینا بود هروقت 3تایی بیرون میرفتیم چشاشو هواسش ب امید بود فهمیده بودم بهش علاقه منده ارتباطمو باهاش کم کردم
    سخت گیری های منو خواستم امید ب جایی رسید که امید می خواست ترکم کنه ....من کسی بودم که عاشق نمیشدم ولی وقتی به کسی دل میبستم دیگه نمیتونستم ترکش کنم ....
    دقیقا یادم اخرین مهمونی که باهم رفتیم ....جشن تولد دوستش بود خونه ویلایی بود دو طبقه داشت ...
    از اول مهمونی امید شروع کرد ب حرف های عاشقونه در گوش من خوندنو خوردن مشروب ب منم میداد ....منم دیگه دست خودم نبود گرم شده بودم اما میفهمیدم اوضاعو ....
    باهم رفتیم برقصیم دستشو گذاشت رو کمرو منو بخودش چسبوند هنگام دقصم اروم پشتمو نوازش می کرد احساس هخوبی پیداکرده بودم ....صدای بلند موزیک گرمای تن دوتاییمون خوردن نفسای داغش روی گردنم ......واییییییی خیلی رمانتیک بود نمیدونم چرا من سکسو نمی خواستم همین نوازشارو می خواستم ....نمیدونم شایدمم چون تجربش نکرده بودم یک جور ترس دخترونه توم بود .......
    چراغارو خاموش کردن وسط رقص فضا دیونه کننده بود دیگه دستای امید همه جای بدنمو لمس میکرد .....منم لذت میبردم ...
    انگار تازه مشروب داشت روم اثر میکرد گرمم شده بود نفهمیدم چی شد که دیدم تو بغل امیدمو داره از پله ها بالا میرفت منم خودمو بهش بیشتر چسبوندمو بوسه ی کوچیکی به گردنش زدم کارام دست خودم نبود ...... رفت سمت یک اتاق ذروشو باز کرد رفتیم داخل منو اهسته گذاشت روی تخت خودش برگشتو درو قفل کرددوباره اومد سمتم سرشو اورد نزدیک صورتم نفسای گرمش دیونه ترم میکردم دستامو دوذ گردنش حلقه کردم ازم بوسه گرفت من چون لبای قلوه ای داشتم همیشه عاشق بوسیدنم بود میگفت دلم می خواد اون لباتو فقط گاز بگیرم ...
    اون شب لباس تنگ دکلته قرمزی پوشیده بودم که با سفیدی پوستم تضاد قشنگی پیدا کرده بود .....وهمینطور شهوت امیدم بیشتر کرده بود بقول امید مثل هلو شده بودم ...!!!!
    یواش یواش دکمهای لباسشو باز کردم اونم بایک حرکت لباسشو ازتنش کند
    روم خوابیده بود ازیت میشدم برعکسش کردم نشستم روی شکمشو دوباره بوسیدمش اونم دستشو برد پشتمو زیپ لباسمو ارم کشید پایین لباسم چون دکلته بود سوتین نداشتم لباس تا نیم تنم افتاد روش خم شدمو ذوی لباشو صورتشو با دستام ارم نوازش میکردم تحملش طاق شدو دوباره روم خوابیدو از گردنم شروع کرد به بوسیدن بعد گردنم و لاله گوشم عاشق این کارش بودمبعد ارم اروم رفت سمت سینه هام دور نوکشو ارم میلیسید ناله های منم دراومده بود که اونو حشری تر کرد بادستاشم میمالیدشون یواش یواش رفت سمت شکمو بوسه هاشو ادامه داد لباسمو کامل از تنم در اورد فقط شرتم تنم بود
    بوسه های داغش روی شکمم تحملمو طاق کرده بود شرتمو از پام در اورد خودشم فقط شرتش پاش بود....همینطور پاییت تر رفت تا ب کسم رسید وقتی میلیسدشون دوونه میشدم و فقط میگفتم ....اههههههه امید ..امیدم با عزیزم و جان وجون گفتناش احساسمو بیشتر میکردحرکت زبونش توی کسم بازی کردن زبونش باعث شد کم کم ابم بیاد .....اونم سرشو فرو کرده بودو محکم داشت میلسیدو بعضی وقتام گاز کوچیک می گرفت که چیغ منو در میورد ک اونم لزت تئصیف ناشدنی داشت بعد که کارش تموم شد اومد رومو دوباره لبلای همون بوسیدیم زبونشو میکشید تو دهنم اروم تو گوشم گفت نمی خوای یکم ساک بزنی برام هلو....
    ب پشت خوابید رفتم سمت کیرش سیخ شده بود اروم کردم تو دهنمو میلیسیدمش هی عقب جلو میکردم تو دهنم ناله امیدم در اومده بود بعد انگار که دیگه طاقت نداشته باشه منو کشید بالاو روم خوابید گفت حاضری عزیزم .....
    من فقط داشتم لذت میبردم چی میتونستم بگم باسر تایید کردم هم احساس ترس داشتم هم لذت سر کیرشو حس کردم که داشت اروم میکردش تو کسم داشت دردم میومد امیدم هی در گوشم میگفت الان تموم میشه ارم ....اروم دختر.....
    تا با یک حرکت داد داخلش و با جیغ من همراه بود کم کم شروع کرد به جلو عقب بردنش(از بردن اسم تلمبه بدم میاد)اولش درد زیادی داشتم اما بعد داشتم حال میکردم جیغو ناله های من عرق بدنمون گرماش حس و حالمونو بیشتر میکرد هردو داشتیم ارضا میشدیم ....
    امید داشت زیاده روی میکرد خیای با فشارو تند تند میکردم.....دیگه داشت دردم میومد بلاخره ولم کرد......
    من دلم نمی خواست از پشت سکس داشته باشم اما امید ول کن نبود مجبورم کرد ب پشت بخوابم داشت میکرد تو خیلی دردم اومد گفتم ...نه امید خیلی تنگه نکن دردم میاد ....گوش نمیکرد دیونه شده بود با یک حرکت وحشیانه کرد تو و شروع کرد به عقب جلو کردن منم کم کم خوشم اومد اما درد داشتم خیلی .....جیغای من اونو وحشی ترش میکرد.....
    وقتی تموم شد افتاد رو تخت بعد برگشتو پیشانیمو بوسیدو گفت .... سکس با تو خیلی خوب بود و......
    دیگه باهم رابطه ای نداشتیم یک هفته بعدش فقط یک هفته بعد بی دلیل گفت می خواد ترکم کنه ....بله پرده من پاره شده بود وحشناک بود تا یک ماه بعدش افسرده شده بودمو هیچکی نمیدونست چرا .....بگذریم از منتایی که از امید کشیدم که ترکم نکنه ....
    بعدا فهمیدم که رفته با مینا دوستم ....چیکا میتونستم بکنم ...... هیچ تاسف ....!
    الان 23 سالمه ازدواجم نکردم ....ولی درسمو ادامه دادم همه چیزو سعی کردم به فراموشی بسپرم ....ولی دختریمو نشد هر کاری که کردم ......بازم زندگی به نکبت کشیدم ادامه داره تو پست بعدی یعریف کنم اشنایمو با خانمی ب اسم زهره که....
    نمیدونم خوشت اومد یا نه ولی گفتن خاطره مینویسن اینجا منم نوشتم ....داستان تخیلی ننوشتم که بخواد خوشت بیاد یا نیاد پس لطف کن بی احترامی نکن !!در ضمن این خاطره از زبون یکی از دوستان صمیمی من بود !!!!با اطلاع خودش نوشتم اینجام عضو نی . ممون از اینکه خوندید.

  19. #119
    سکس با مهناز در سوله

    من امیر هستم 30سالمه این خاطر که میخوام براتون مینویسم برای سن17 سالگی مه.
    اگه خوشتون اومد از داستانم بگید تا جریان های بعدشم بگم.
    اون زمان بابام تو یه شهرک صنعتی سوله میساخت و قستمی که ما بودیم به غیر از سوله ما یه سوله تکمیل شده هم بود که
    صاحبش هنوز کارخونشو راه ننداخته بود.و فقط یه پیر مرد و زن اونجا سرایدار بودن.منم هر روز تا ساعت 8اونجا میموندم که برای فردا که کارگرای ساختمانی میان آب ذخیره کنم.خلاصه تنهایی اونجا خیلی بود چون از ساعت 5 که کارگرا میرفتن تا 8 تنها بودم.خیلی سخت میگذشت.
    تا اینکه بعد چند وقت یه دختری اومد اونجا که نوه ی اون سرایداره بود.دختره اسمش مهناز بود.هم سن منم بود.چهره خیلی بانمکی داشت.خلاصه ما باهم دوست شدیم.دختره باحال و شیطونی بود.کارمون این شده بود که هر روز کارگرا میرفتن مینشستیم جلو در سوله ما و تا شب حرف میزدیم.اوایل حرفامون حرف عادی بود تا اینکه پیشه خودم گفتم بزار سر حرفو باز کنم.
    از حرفای سکسی شروع کردم دیدم بدش نمیاد.وانگار مشتاقه.پیشه خودم گفتم همین امروز میکنمش.ولی نشد.یه چند وقتی کارمون شده بود حرفای سکسی.ولی انگار همش در حد حرف بود.منم هر روز که میومدم اونجا پیشه خودم میگفتم امروز دیگه میکنمش.ولی باز با حسرت مثله اوسگولا برمیگشتم خونه.هر شب قبله خواب تصویر ذهنی اینکه فردا چه جوری میکنمش تو ذهنم میچرخید.ولی انگار طلسم شده بود.
    سر این جریان دیونه شده بودم.ولی تسلیم نمیشدم.هر روز با یه فکر جدید میرفتم ولی همش دسته خالی برمیگشتم.
    تا اینکه یه پنجشبه شب بود که مامانم بهم گفت امیر شب زود بیا عروسی دعوتیم.ساعت 6 بود که با مهناز دم در سوله نشسته بودیم.اون روز مهناز بهم گفت همین الان از حموم در اومدم و کلی خودمو تمیز کردم.کیرم راست شده بود.یهو یه فکری رسید به ذهنم.گفتم مهناز برام اب میاری.گفت باشه.
    منم خیلی سریع رفتم تو ساختمونه سولمون سریع لخت شدم رفتم تو حموم کیرم حسابی شق شده بود.بهترین موقعیت بود برام.شروع کردم ور رفتن به کیرم متوجه شدم صدای مهناز داره میاد ولی به رویه خودم نیاوردم.کم کم صداش نزدیک شد که داشت امیر ،امیر میگفت.حمومه اونجا در نداشت و تو یه حالت تو در تو بود .حواسم بود دیدم یواشکی داره نگام میکنه.ولی بازم به رویه خودم نیاوردم.این نگاه کردنش کیرمو بیشتر شق میکرد.یکم باهاش ور رفتم گفتم بزار حشری بشه،خودش میاد جلو.
    یهو دیدم که انگار نیست یه لحظه هنگ کردم.پیشه خودم گفتم بازم گند زدم.همون جوری لخت از حموم زدم بیرون که ببینم چی شد. اومدم جلو تر دیدم مهناز تو اتاق استراحت منه رو تخت نشسته داره با خودش ور میره.نمیدونستم چیکار باید بکنم.همون جوری وایساده بودم مثله خنگا داشتم جق میزدم.یهو متوجه من شد.تا اومد خودشو جمع و جور کنه رفتم جلو نزدیکش شدم یه چند لحظه ای دوتایمون هنگ کرده بودیم.گفتم مهناز برام اب اوردی.دیدم صداش در نمیاد.پته پته افتاده بود.دیدم همه ی حواسش به کیرمه.منم پرو پرو شروع به دست مالی کیره خودم کردم.ابه دهنشو قورت داد اومد سمته من.با دستش کیرمو گرفت.داشتم منفجر میشدم.نشت رو زمین و کیرمو گذاشت تو دهنش ،اب از کنار لباش داشت میریخت حسابی برام خوردش.
    بلندش کردم مثله دیونه ها لباسو در اوردم . وای چی میدیدم دوتا سینه گردو قلمبه که نوکشون صورتی بود سریع شور در آورد سینه هاشو یکی یکی لیس میزدم.وگاز میگرفتم.حسابی حشری شده بود.دستمو مالیدم به کوسش دیدم اب داره چیکه میکنه.خوابوندمش رو تخت پاهاشو دادم بالا اول کناره کوسش براش لیس زدم داشت زمین و زمونو گاز میگرفت. یه خورده کونشو براش لیس زدم گفتم بزار خوب دیونه بشه.همین زبونمو زدم به کوسش جیغش بلند شد وحشتناک صداش بلند شده بود.تمامه موهای منو میکشید.فکر کنم موهام کند.میگفت امیر دارم از حرارت اتیش میگیرم.حرفاش بیشتر منو حشری تر میکرد.یه کم حالت69 شدیم دیدم بابا این خیلی حشریه ،خایه هامو داشت میکند.کیرو خایم خیس اب شده بود.البته کوسو کونشم چشمه اب شده بود.بلند شدم کیرمو گذاشتم لایه پاهاش یه کم تلمبه زدم.دیدم حال نمیده.گفتم مهناز بزارم کونت.میگفت دوستام میگن درد داره.ولی اهمیتی به حرفش ندادم. پاهاشو دادم بالا یه کم از ابه کوسش زدم به کونش حسابی نرم شد.انگشتمو کردم تو کونش یه اخ کوچیکی کشید یه خورده انگشتمو عقب جلو کردم دیدم داره حال میکنه،دوباره سرو صداش در اومده بود کیرمو اروم اروم کردم تو کونش نفسش بند اومده بود.گفت امیر دارم پاره میشم ولی بازم اهمیتی ندادم.یه خورده کیرمو عقب جلو کردم دیدم داره حال میکنه.کیرمو در آوردم گفتم یه مدله دیگه بکنمش دیدمش کیرم خونیه . دلم نیمومد ادامه بدم.بهش گفتم مهناز خون اومده.نمیخواستم از دستش بدم که اولین تجربش خراب بشه و بشتر از اینکه نکنه دیگه نده.
    بردمش حموم کیرمو کوسو کونشو شستم یه کم درد داشت ولی بازم حشری بود.از حموم اومدیم بیرون خشک کردیم همدیگرو دوباره شروع کردیم به بخور بخوروحالتون69 بود. فکر کنم دو ،سه باری ارضا شد.گفتم بهناز ابم داره میاد گفت بریز رو سینه ها.اینقدر حشری بودم خودم که وقتی اودم بریزم روسینه هاش پاشید رو سرو سورتش.سرو صورتشو تمیز کردمو خوابیدم کنارش.اوله کار اینقدر حشری بودیم که اصلا لبای همو نخورده بودیم.یکم لب تو لب شدیم.بعدش بلند شدیم رفتیم حموم.دیگه از اون روز به بعد تقریبا هر روز میکردمش.

  20. #120
    لز من و اون

    سلام من دریا هستم 16 سالمه ما با خوانوادش رفت وامد زیاد داشتیم فامیل دورمون بود از من 2 سال کوچیکتر بود خیلی باهم صمیمی شده بودیم هر روز یا من میرفتم خونشون یا اون میومد . هیکل توپلی داشت و قدش متوسط بود با موهای بلند مشکی خیلی ناز بود منم لاغرو قد بلند یه روز که اومد خونمون من میخواستم برم حموم دیدیم تنها میمونه گفتم عطیه میای بامن بریم حموم اول یه کم نگام کرد و بعدش گف پایه ای اب بازی منم گفتم بزن بریم جلو در حموم لباساشو دراورد فقط موند لباس زیرش منم لباسامو در اوردمو با لباس زیر رفتیم تو حموم یکم زیر دوش بودیم بعدش وان بزرگ حمومو پر کردمو بهش گفتم بره توش اونم پرید تو اب یکم که گذشت نشستم لبه وان که بهم گف تو هم بیا تو وان منم رفتم کنارش لم دادم تو اب یکم خوب نگاش کردم دیدم سرشو تکیه داده به لبه وان و چشماشو بسته لباشم قلوه ای دماغ کوچولو و یه صورت گرد داشتم نگاش میکردم که چشاشو وا کرد اروم سرشو اورد جلو خیلی نزدیک شد و منم یهو لبامو گذاشتم رو لباشو شروع کردم لب گرفتن ازش یهو سرشو کشید عقب و خوب نگام کرد گفت منتظر این لحضه بودم منم دوباره رفتم سمتشو بوسیدمش اونم باهام همکاری میکرد یه 10 دیقه ای سر گرم بودیم که دستمو گرفت تو دستشو برد سمت پاهاشو دستمو گذاشت رو کسش وای خیلی داغ بود بهش گفتم بدو خودتو بشور اونم سریع خودشو شست و از حموم اومدیم بیرون سریع خودمو خشک کردمو اونم خودشو خشک کرد نشست لبه ی تخت جفتمون لخت بودیم در اتاقمو بسته بودمو قفلش کرده بودم نشستم کنارشو دست کشیدم رو موهاش اونم برگشت سمتمو دوباره همو بوسیدیم ایندفعه خودم دستمو گذاشتم رو کسش وای خیلی داغ بود کم کم داشتم با انگشتم میمالیدمش انگشتم رو کسش بودو تکونش میدادم کم کم صداش در اومد اه و ناله میکرد و گاهی دستمو به کسش فشار میداد یهو اومد جلو و دستشو گذاشت رو کس من و شروع کرد به تکرار کار من انگشتشو میکشید رو کسمو تکونش میداد وااااااااااای خیلی حال میداد من با ارگاسم رسیدم و اونم ابش اومد .... . ما لز های دیگه هم داشتیم حتی تو ماشین وقت کردم براتون مینویسم.

  21. #121
    از سکس چت شروع شد

    سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان سایت...این خاطررو وقتی مینویسم که هنوز بوی تازگی میده_______چند وقتی بود با یه خانوم متاهلی تو یکی از سایتای اجتماعی آشنا شدم....لیسانس روانپزشکی داشت صاحبه یه فرزند 4ساله بود و شوهرشم تو شرکت خصوصی کار میکرد...خیلی با هم جور شده بودیم.اوایل من و سمیرا(اسم طرف)سکس چت میکردیم گاهی اوقات وب کیرمو میگرفت اما هیچوقت وب سکسی به من نمیداد دیگه آخرش سکس تل بود.به قدری بهش عادت کردم که صبحا ساعت9 بیدار میشدم تا ساعت12 که آماده میشد بره بچشو از مهد کودک ورداره باهاش سکس چت میکردم.ازش خیلی پرسیدم تو که شوهر به این جوونی داری چرا سکس چت میکنی آخه و اونم جواب سربالا میداد هنوزم نمیفهمم...خلاصه یه روز بهم گفت ما5ماهه تو ادلیسته همیم یه بار منو دعوت نمیکنی ناهاری بریم بیرون؟منم گفتم شنبه بریم دربند اونم قبول کرد...خلاصه من که خونم غرب تهرانه با آژانس دربست رفتم دمه پارک محله اینا که تو هروی بود (شرق تهران) تا سوار شد گفت میترسم تو دربند یه آشنا مارو ببینه میشه بریم خونتون؟منم که تا6عصر خونمون خالیه گفتم باشه...سرتونو درد نیارم رسیدیم خونه ناهارو زنگ زدیم آوردو خوردیم.اومد نزدیکم گفت تو سیر شدی؟گفتم آره والا ترکیدم...گفت ولی من نه و یهو لباشو چسبوند به لبم جوری زبونشو کرد تو دهنم که هنوز یادش میوفتم داغ میکنم.سمیرا لاغر بود همه جاش سینشم بدک نبود.لباسشم معمولی بود یه تیشرت پسرونه با شلوار جین تیشرتو دراورد شلوارشم دراورد شرتو کرستش سفید بود همونجوری نشست روم و دستشو کرد تو شرتم همین جوری که میمالوند اومد دمه گوشم گفت چرا آرومی تو چت که منو جر میدادی منم لال موندم شوکه بودم اولین بارم بود این حسو تجربه میکردم .....لاله ی گوشم تو دهنش بود که کیرمو با زانوش از شلوارم میمالوند هووف بالاخره شلوارمو کند با زبون رو سرش میکشید من که چشامو بستتم باورم نمیشد اصلا شروع کرد میک زدن دندوناش اذیت میکرد اما هیچی نگفتم ترسیدم ناراحت شه کرستشو باز کرد کیرمو مالوند به سینه هاش که دیگه تحمل نکردم و آبم ریخت...بعد گفت من ارضا نشدم و مجبورم کرد کوس و سینشو بخورم انقد باهاش ور رففتم تا ارضا شد...هنوز نکردمش اما قراره هفته دیگه بده اگه داد واستون تعریف میکنم...

  22. #122
    سکس ساعت 10 صبح

    سلام دوستان،من پریسام18سالمه میخوام سکس با بی افم رو واستون بگم،فقط بچه ها لطفا فوش ندین من بیشتره این داستانا رو خوندم شاید بعضیا تخمی تخیلین ولی من واقعا حقیقته،من تو نیمباز با پسری دوش شدم به اسم سعید،حدود ۳ماه از دوستیمون میگذشت من عاشقش بودم ،یه روز گفت بیا خونمون منم صبح ساعت 9 رفتم،،اول تو حیاط بوسش کردم بعد رفتیم تو پذیرایی نشستم رو مبل شیر کاکاؤ اورد خوردیم حدود ۱ساعت باهم حرف زدیم،بهش گفتم من خوابم میاد گفت برو تو اطاقم بخواب،با هم رفتیم بهش گفتم توام بخواب پیشم ،اون خوابید رو تخت منم خوابیدم پیشش سرم رو گذاشتم رو دستش شاید باورتون نشه حاضرم بمیرم واسش،بعد داشتیم راجبه بکس نیمباز حرف می زدیم،بی اختیار شدم لباشو بوسیدم اونم همراهیم کرد،من لمانتو شلوار تنم بود حتی شالم سرم بود،سعید گفت درشون بیار اذیت نشی با زور راضیم کرد درشون اوردم،بچه ها بخدا باورتون نمیشه سعید انقد داغ شده بود که لباشو میخوردم فک میکردم الان اتیش میگیره،خلاصه دستشو کرد تو شلوارم اینم بگم من عاشق سکسم،خلاصه کسمو مالید منم کیرشو گرفتم حدود نیم ساعت مالیدیم ولی سعید ارضا نشد،من پردم ارتجاعیه واسه مسابقاته دو که دکتر معاینم کردبهم گفت،به سعید گفتم بویا از کوس منو بکن ،اول ترسید واسه همین انگشتشو تا اخرین حد کرد تو کوسم،براش ساک زدم رفت کاندوم اورد کسیدیم رو کیرش اروم کیرشو کرد تو کوسم درد داشت بازو سعیدو چنگ انداختم انقد تلمبه زد تا ارضا شدیم،دوباره انقذ همو بوسیدیم نگا ساعت کردم ساعت ۱۲بود مامانم زنگ زد گفت هرجایی زود بیا خونه،خواستم لباس بپوشم که سعید گفت یه بار دیگه بزارم کوست؟بدم نمی اومد،خلاصه دوباره یه کاندوم دیگه گذاشت رفتم نشستم رو کیرش،بعد دمر خوابیدم گذاشت کوسم،سینه هامو می مالید کیرشو در اورد اومد نشست رو شکمم،سعید عاشقه سینه بود،انقد نوکه سینه هامو خورد تا ارضا شدم،دوباره کیرشو کرد تو کوسم انقد تلمبه زد تا ارضا شدبوسیدمش ،لباس پوشیدم که برم دوس نداشتم برم از پیشش،گریم کرفت ،واسم اژانس گرفت اومدم خونه،الان ۳ماوه از اون روز گذشته دیگه فرصت سکس نداشتیم،ولی سعید از ۵سالگی مهره ها کمرش فاصله داشتن الانف تهران بستریه برا عمل،اونایی که عاشقن واسه عشقم دعا کنن مرسی که واسم وقت گذاشتین،خدا شاهده همش حقیقته فقط واس اینکه واسه سعید دعا کنید حاضر به نوشتن شدم،

  23. #123
    سکس قبل از سمبوسه

    ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺷﺪﯾﺪﯼ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺟﺎﻕ ﮔﺎﺯ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﻤﺒﻮﺳﻪ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﻏﺬﺍﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ! ﺷﻌﻠﻪ ﺍﺟﺎﻕ ﮔﺎﺯﻭ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ، ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ)ﻫﻤﺴﺮﻡ(ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ!ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﻧﮕﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩ ﺳﻤﺒﻮﺳﻪ ﻫﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ!ﻫﻤﺮﻭ ﺳﺮﺥ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﻇﺮﻑ ﭼﯿﺪﻡ ﭼﺘﺮﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﮔﻞ ﺭﺯ ﭼﯿﺪﻡ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺰﻭ ﭼﯿﺪﻡ، ﺷﻤﻊ ﻭ ﮔﻞ ﻭ ﻋﻄﺮ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻓﻀﺎﯼ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺭﻭ ﺩﺭﺱ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ!ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺷﯿﮏ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﺍﯾﻨﺎﻫﺎﺵ! ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺧﺮﯾﺪ!ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺸﮑﯽ ﺑﺮﺍﻕ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺷﻮﻧﺶ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﯼ ﮐﻤﺮﺵ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﻧﻘﺮﻩ ﻇﺮﯾﻒ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﺳﺎﺩﻩ ﺩﺭﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩ!ﻋﻄﺮ ﺯﺩﻡ ﮐﻔﺸﻤﻮ ﭘﻮﺷﯿﺪﻣﻮ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﯿﺎﺩ-ﻣﺎﻧﺪﺍﻧﺎ؟ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟-ﺑﯿﺎ ﺗﻮﻭﻭ ﺍﺗﺎﺍﺍﻕ ﻋﺸﻘﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎﻡ ﺟﻠﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﯼ ﺳﻮﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺯﺩﻭ ﮔﻔﺖ -ﺟﻮﻭﻭﻭﻥ ﮐﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻫﻮﻭﻭ! ﺑﺎﺧﻨﺪﻩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺟﻠﻮﺵ ﮐﺘﺸﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﺍﺯﺗﻨﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﻣﻮ ﺑﺎﺷﯿﻄﻨﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﺟﻮﻭﻭﻭﻧﻢ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻝ ﺑﺮﻭ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﺑﮕﯿﺮﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎ ﺑﻌﺪ ﻟﭙﺸﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺩﻭﺭ ﮐﻤﺮﻡ ﺣﻠﻘﻪ ﮐﺮﺩﻭ ﺩﺭﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﺯﻭﺩ ﻣﯿﺎﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﻌﺪ ﻻﻟﻪ ﮔﻮﺷﻤﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺘﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﺷﻮﻧﻤﻮ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ-ﺍﻭﻭﻭﻭﯼ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻭﺩﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺷﯿﻄﻮﻧﯿﺎﺍﺍ! ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﺣﻤﻮﻡ ﻭ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﻣﻼﯾﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎﺣﻮﻟﻪ ﺗﻦ ﭘﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺣﺎﻟﻮ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻮﻫﺎﺷﻮ ﺧﺸﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻭ ﺁﻫﻨﮕﻮ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻣﯿﺒﺮﻡ ﺭﻭ ﺳﺮﺷﻮ ﻣﻮﻫﺎﺷﻮ ﺧﺸﮏ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻃﺮﻓﻤﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺩﻭﺭ ﮐﻤﺮﻡ ﺣﻠﻘﻪ ﮐﺮﺩ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﻧﮕﺎ ﮐﺮﺩﻭ ﻟﺒﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺷﻢ ﺷﻮﻧﻤﻮ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ-ﺷﯿﻄﻮﻥ ﻧﺸﻮ ﻓﻌﻼ، ﮐﻠﯽ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ-ﺑﺮﻧﺎﻣﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﻢ ﺑﺰﻧﯽ؟ ﻣﻨﻢ ﻭﺍﺳﺖ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻔﺘﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﻮﺷﻢ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺷﻞ ﺷﺪ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﺶ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻮﯼ ﺷﺎﻣﭙﻮﺵ ﺩﯾﻮﻭﻧﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺧﯿﺴﺶ ﺩﺍﺷﺖ ﻗﻠﻘﻠﮑﻢ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺮﺩ ﺭﻭ ﮐﻤﺮﻣﻮ ﮔﻮﺷﻤﻮ ﻣﯿﻤﮑﯿﺪ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﻬﺶ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻣﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﻫﻠﺶ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺳﻤﺖ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﺭﻭ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﻧﺸﻮﻧﺪﻣﺸﻮ ﻣﻨﻢ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺩﻭﺭ ﮐﻤﺮﺵ ﺑﻮﺩ، ﺳﻔﺘﯽ ﺍﻭﻧﺠﺎﺷﻮ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﻭﻧﻢ ﺩﺱ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻭ ﮔﻠﻮﻣﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺭﻭ ﺳﯿﻨﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﺵ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﺶ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺣﺲ ﮐﻨﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺒﻤﻮ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻤﺎﺍﺍﻥ- ﺟﻮﻭﻭﻭﻧﻢ ﻋﺸﺸﺸﺸﻘﻢ؟-ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣﺖ-ﻣﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﻔﺴﻢ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻔﺘﻮ ﻟﺒﺎﺳﻤﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻭ ﻣﻨﻮ ﺭﻭ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭﻡ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﺩﻭﺭ ﮐﻤﺮﺵ ﭘﯿﭽﯿﺪﻣﻮ ﻟﺒﺸﻮ ﺭﻭ ﻟﺒﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺷﺮﻭ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﻣﯿﻤﮑﯿﺪﻭ ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﺑﻪ ﺯﺑﻮﻧﺶ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﻡ ﺑﺎﺩﺳﺘﺶ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺳﻮﺗﯿﻦ ﻣﯿﻤﺎﻟﻮﻧﺪ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺣﺸﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺳﻮﺗﯿﻨﻤﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻭ ﻟﺒﺸﻮ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺍﺯ ﻟﺒﻢ ﮔﻔﺖ-ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﭘﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﻨﻮ ﺧﻞ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ-ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻨﺎ ﺧﻠﺖ ﮐﺮﺩﻥ؟ ﺍﻧﮕﺸﺘﺸﻮ ﻭﺳﻂ ﮐﺴﻢ ﮐﺸﯿﺪﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻟﺤﻦ ﺣﺸﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﻧﻬﻬﻬﻬﻪ ﯾﻪ ﺁﻫﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺸﯿﺪﻣﻮ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﺍﯾﻤﺎﻧﻢ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﻧﻮﮐﺸﻮﻧﻮ ﻣﯿﻤﮑﯿﺪﻭ ﮔﺎﺯﺍﯼ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻮ ﻣﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺯﺑﻮﻧﺸﻮ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺳﯿﻨﻢ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﺎﻓﻢ ﮐﺸﯿﺪﻭ ﻣﻦ ﺁﻩ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺷﺮﺗﻤﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﮐﺴﻤﻮ ﻟﯿﺴﯿﺪ ﺗﺎ ﺳﯿﻨﻢ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺟﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﻭﻭﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﺯﺑﻮﻧﺸﻮ ﺭﻭ ﺷﮑﻢ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻭ ﻧﺎﻧﻤﻮ ﻣﮏ ﻣﯿﺰﺩ ﺩﺳﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻮﺩﻭ ﻧﻮﺍﺯﺷﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﻧﮕﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻭ ﺍﺯ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﻡ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮ ﺑﺎ ﺯﺑﻮﻧﺶ ﻻﯼ ﮐﺴﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻭ ﻋﯿﻦ ﻭﺣﺸﯿﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﺵ ﭼﻮﭼﻮﻟﻤﻮ ﻣﯿﻤﮑﯿﺪﻭ ﻟﺐ ﮐﺴﻤﻮ ﮔﺎﺯ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﻤﻮ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻭ ﺑﺎ ﺯﺑﻮﻥ ﻗﻠﻘﻠﮑﺶ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺧﯿﺲ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻭﻭﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﺳﺮﺷﻮ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﺎﻻﻭ ﮔﻔﺖ ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻥ ﺟﯿﮕﺮﻡ ﻭﻭﻝ ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺨﻮﺭﻣﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﻭﻭﻟﻪ ﺧﻮﺩﻣﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﺍﻧﮕﺸﺘﻤﻮ ﺑﺨﻮﺭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﺷﺎﺭﺵ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﺑﻮﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻣﺶ ﺍﻭﻧﻢ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﮐﺴﻤﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪﻡ ﺣﻮﻟﻪ ﺗﻦ ﭘﻮﺵ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﺁﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻧﺶ ﺑﺪﻡ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪﻣﺶ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪﻣﻮ ﯾﮑﻢ ﻣﺎﻟﻮﻧﺪﻡ ﺗﺨﻤﺎﺷﻮ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﻧﺪﺍﻧﺎ ﺑﺨﻮﺭﺵ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﭼﺸﺎﺵ ﺧﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﻟﻢ ﻧﯿﻤﺪ ﺩﻟﺸﻮ ﺑﺸﮑﻨﻢ ﻟﺒﻤﻮ ﺳﺮ ﮐﯿﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻧﺎﺷﯿﺎﻧﻪ ﺳﺎﮎ ﺯﺩﻣﻮ ﺍﻭﻥ ﺁﻩ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺸﯿﺪﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺳﯽ ﻋﺸﻘﻢ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ!ﺭﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ، ﯾﮑﻢ ﺍﺯ ﺳﻨﮕﯿﻨﯿﺶ ﺭﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﻟﺒﻤﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻭﺟﻪ ﻟﺬﺗﻪ، ﺣﺎﻻ ﺣﺎﺿﺮﯼ؟ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩﻣﻮ ﺳﺮ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﻡ ﺳﻮﺭﺍﺧﻢ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻟﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﻫﻤﺸﻮ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩ ﻟﺒﺸﻮ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﺩﺭﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺸﻮ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻭ ﮔﻔﺖ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻋﺸﻘﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﺍﯾﻤﺎﻧﻢ ﺧﻮﺑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻟﺒﺎﻣﻮﻥ ﻗﻔﻞ ﺷﺪﻭ ﺍﻭﻥ ﺁﺭﻭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﮐﻤﺮ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺗﻨﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻟﺒﺸﻮ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻭ ﮔﺮﺩﻧﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻭ ﺳﯿﻨﻤﻮ ﻣﯿﻤﺎﻟﻮﻧﺪ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﮐﻤﺮﻭ ﺑﺎﺯﻭﺵ ﺑﻮﺩﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﺎﺯﻭﺷﻮ ﭘﺎﻫﺎﻣﻢ ﺩﻭﺭ ﮐﻤﺮﺵ ﺑﻮﺩﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﭽﺴﺒﻮﻧﺪﻣﺶ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺁﻫﻬﻬﻬﻬﻪ ﺍﯾﻤﺎﺍﺃﻧﻤﻤﻤﻢ ﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﯼ ﺍﻫﻬﻬﻬﻪ ﺍﻫﻬﻬﻬﻪ ﺍﯾﻤﺎﺍﺍﺍﻧﻨﻨﻦ ﺍﻫﻬﻬﻬﻪ ﻫﻤﯿﻨﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺮ ﺑﺒﺮﺵ ﻓﺮﻭﻭﻭ ﺑﺒﺮﺵ ﻓﺮﻭﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﻫﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﻋﺸﻘﻤﯽ ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﺍﻩ ﺑﮑﺶ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﺟﻮﻭﻭﻭﻥ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﻮﺩﻣﯽ ﺯﻥ ﻣﻨﯽ ﮐﻤﺮ ﻣﯿﺰﺩﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﺨﻤﺎﺵ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺣﺸﺮﯼ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﯾﻬﻮ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﻧﻮﮎ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻭ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﭘﺎﻣﯿﺸﯽ ﺭﻭﻡ ﺑﺸﯿﻨﯽ؟ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻧﺸﻮﻧﺪﻣﺶ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﺩﻡ ﮐﺴﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻮ ﺑﺎ ﮐﯿﺮﺵ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﻪ ﮐﺴﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﻮﻭﻭﻭﻧﺘﻢ ﻣﺎﻧﺪﺍﻧﺎﯼ ﻣﻦ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﺴﻤﻮ ﺗﺎ ﺗﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﺮﻓﺘﻤﻮ ﺁﻩ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺭﻓﺘﻨﻤﻮ ﺗﻨﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﯾﻬﻮ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻭ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪ ﺭﻭ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﮐﻤﺮ ﻣﯿﺰﺩ ﺗﻮ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﻋﯿﻦ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻫﺎ ﺁﻩ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻣﻮ ﮐﻤﺮﺷﻮ ﭼﻨﮓ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺍﻭﻧﻢ ﮐﻤﺮ ﻣﯿﺰﺩﻭ ﮔﺮﺩﻧﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻬﻮ ﮔﻔﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ، ﮐﺠﺎ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻢ ﮐﻢ

  24. #124
    چهل گردو یا چهل بار گاییدن مادر زن

    مادر زن من از اون پیر زن های هات وداغ که هنوز کسش می خاره بدن توپ وسر حالی داره سفید وبدون مو یه بدن سکسی و گنده کونش کیر منو سیخ می کنه چه برسه به غریبه منم اتفاقا تو سکس خیلی هاتم از قرص ویاگرا واسپری استفاده می کنم کیرم گنده وکلفته طوری که زنم تحمل بیشتر از دو سه دقیقه سکس رو نداره واگه بیشتر بشه گریه اش در می اد پنج شنبه تابستان امسال بود برا شب برنامه چینی می کردم قرص واسپریم تموم شده بود اونا رو تهیه کردم ورفتم خونه ولی تو ماشینم جا موند رفتم خونه زنم گفت امشب می ریم خونه مامان جون خورد تو ذوقم ولی چاره ای نبود به خاطر زنم قبول کردم شب رفتیم خونه مادر زنم می خواستیم اونجا بمونیم مادر زنم با یه بلوز شلوار نخی خونگی بود وقتی دولا راست می شد بلوز می رفت بالا کمرش معلوم می شد بد جور سیخ کرده بودم موقع شام سفره رو زمین پهن کردند شمسی رو برو من نشسته بود یه لحظه چشمم وسط پاش افتاد یه چیز مشکی دیدم یواشکی یه بار دیگه دقت کردم بله شورتش بود با یه کم ازرونش معلوم بود چند بار نگاه کردم نگو خودشم میدونه ولی بی خیاله هی جابجا می شد وبیشتر از لا پاش رو معلوم می کرد البته طوری که دخترش نبینه خیلی حشری شده بودم تصمیم گرفتم زنم رو بگام شب شمسی تو هال خوابید من وزنم تو اتاق قبل خواب رفتم تو حیاط یه قرصی خوردم کیرمو اسپری کاری کردم امدم تو اتاق از بو اسپری زنم فهمید گفت امشب هیچی نیست بزار باشه خونه خودمون منم که حشری بودم کو گوش شنوا زنم گفت لااقل بزار مامان بخوابه یه کم لب بازی ومالش لنگاشو دادم بالا شروع کردم به خوردن کوسش تا اوردمش تو خط خودش لنگاشو نگه داشت گفت بزن توش تا ته کردم تو کوسش یه جیغی زد که مطمئن بودم شمسی فهمیده شروع کردم تلمبه زدن زنم دو باری ارضا شد کو تا اب من بیاد شالاب شلوب می زدم تو کوس کونش افتاده بود به التماس بسه دیگه جر خوردم رحم کن منم حدس می زدم که شمسی بیداره بلند حرف می زدم گفتم یا چهل بارمی دی تا میرم مامانتو چهل بار می کنم یا چهل نفر از طایفت میاری من می کنم زنم به خاطر اینکه زود خلاص بشه قبول کرد گفت باشه هرچی تو بگی توررو خدا فقط تمومش کن دو سه تا ضربه زدم خالی کردم تو کونش کشیدم بیرون تر تر ازپشتش می زد وابم می ریخت بیرون همش فحش می داد منم بی حال یه چرتی زدم چشمامو باز کردم دیدم زنم خوابیده بلند شدم برم دست شویی در باز کردم احساس کردم یکی رفت اون طرف نگو شمسی بوده دیدم رو شکمش خوابیده فرصت نکرده پتو بندازه رو خودش به خاطر تاریکی لامپ تراس رو روشن گذاشته بود وهال قشنگ رو روشن بود پاره گی خشتکش از پشتش قشنگ معلوم بود باز کیرم سیخ شد رفتم دستشویی برگشتی دیدم پاهاشو حالت هفت باز کرده وخشتکشم بیشتر پاره شده شورتم نداره کوسش قشنگ معلومه حدس زدم که بیداره منم راحت نگاش می کردم کیرم سیخ سیخ بود دمر شد و یه پاشو جمع کرد زیر شکمش قمبگی کونش زد بیرون منم با کیرم بازی می کردم اوف اوف می کردم از پشت یکی زد منو بیشتر حشری کرد نمی شد کاری بکنم رفتم خوابیدم صبح زودتر از ما بیدار شده بود داشت حیاط جارو می کرد سلام صبح بخیر گرمی کردیم صورتمو شستم رفتیم برا صبحونه با همون شلوار پاره بود داشت برام چایی می ریخت شورتشم در اورده بود کوسش قشنگ معلوم بود همش با لبخند وشوخی با من حرف می زد گفت اشکان جون حموم داغه بعد صبحونه برو سرحال بشی امروز باید حسابی کمکم کنی بی خیال چشمم لا پاش بود گفتم چشم مامان جون اونم بی خیال بود زنم بیدار شد اومد اشپز خونه شمسی خودشو جمع کرد گفت دخترم چته انگار سرحال نیستی خوب نخوابیدی گفت نه مامان جون گفت پس خواهرت دست تنها می مونه زنم گفت برا چی شمسی گفت به من سپرده بودهرموقع امدی اینجا بری کمکش فرش بشورین زنم گفت خوب می رم کمکش زنم رفت حیاط صورتشو بشوره شمسی به من گفت چهل بار گفتم شبا خوب بخواب روتو باز نکن من از حرف چهل خندم گرفت گفتم مامان جون صدبار یا چهل باراونم خندش گرفته بود گفت به زبون من چهل بار راحت می چرخه داشت دو پهلو به من حالی می کرد که حرفاتونو شنیدم زنم اومد تو من رفتم تو هال ماهواره شو روشن کردم رو کانال رقص بود شمسی بلند گفت خیر ببینی اشکان ببین چشه بعضی موقع قطع می کنه منم فکر کرد م راست میگه ولی اصلا قطع نشد داشتم با کانال هاش ور می رفتم اکثر کانالهای سکسیش باز بود رو یه کانال خاموش کردم زنم گفت مامان من برم خونه پری به من هم گفت نمی ای گفتم نه می خوام جمعه رو استراحت کنم خونه پری نزدیک بود اون رفت بعد کمی شمسی اومد تو هال گفت چرا خاموش کردی گفتم زیاد جالب نبود یه چایی برام اورد نشست کنارم گفت اشکان پروانه چشه حاملس؟ گفتم فکر نکنم دیشب بد خوابیده گفت نمی دونم جایش درد می کرد همش ناله می کرد گفتم نه مامان من که نفهمیدم این دفعه جدی گفت زیاد اذیتش نکن اون اولشه خودمو زدم به اون راه گفتم چی چی اولشه به شوخی گفت ای پدر سوخته کی می تونه چهل بار تحمل کنه با این حرف تیر شو زده بود با دستم دستشو گرفتم گفت اشکان تو زورت به دخترم رسیده یعنی تو چهل بار می تونی؟ یه کم رومان به هم وا شده بود گفتم مامان جون زن که چهل بار نتونه چه فایده گفت مگه مرد می تونه؟ گفتم پس چی من که می تونم حسابی حشری شده بود گفت حتما می تونی دیگه؟ گفتم امتحانش سادش گفت پسر اینقدر پر رو نشو رستو می کشما دست بردم لاپاش زد رو دستم گفت لازم نکرده چه زود پسر خاله می شی گفتم تو می خوای خارش گرفتی گفت من خارش گرفتم تو چرا هیزی می کنی گفتم خوب کسی که خارش داره باید چنان بکنی که هوس خارش نکنه گفت راستی بد جنس تو دخترمو می کنی چرا از من مایه می زاری گفتم کی؟ گفت دیشب می گفتی مامانتو چهل بار می کنم گفتم اون دیشب بود گفت پس جا زدی گفتم نخیرا نمی خوام اذیت بکشی طاقت گرز منو نداری گفت دیشب گرزتو دیدم ولی واسه من هیچه درحالی که گرفته بودم از کوسش گفتم شاید یکی دو بار بتونی ولی بار سوم میشه دروازه می افتی به التماس گفت اشکان نگو عوض دخترمو ازت در میارما تا دیگه حتی یه بارم هوس نکنی بلندشدم برم بیرون گفتم بزار برم بیرون تا بیام ببینیم تعریف کنیم رفتم از تو ماشین باز یه قرص خوردم واسپری زدم یه کم مالیدم تا خوب اثر کنه امدم تو شمسی گفت گفتم نکنه ترسیدی فرار کردی ماهواره رو روشن کردم رو همون کانال سکسی دو تاد مرد سیاه داشتن یه پیر زنو می کردن گفتم مامان تو هم از این کانالا نگاه می مکنی گفت مگه من چمه چهل تا مثل تو تورو می ندازم باز کرکری یمون شروع شد تا رسید به شرط بندی گفت اشکان مردو قولش نه تو می زنی زیرش نه من به شوخی گفتم من می زنم زیرش گفت نه جدی حرف زدی باید رو حرفت بمونی گفتم چشم گفت من می خوابم زیرت تا چهل بار اگه کردی من چهل تا زن فامیلمو جور می کنم ولی اگه نکردی حق نداری بیشتر از یه دقیقه به دخترم دست بزنی جدیم می گم سینه های گندشو گرفتم گفتم چشم ولی هر جور که بخوام کوس کن دهنی اونم قبول کرد قول دادیم مردونه رو حرف خودمون باشیم وشروع کردیم رفتیم تو اتاق لازم به بازی و مالش نبود کیر من سیخ سیخ و کوس اونم پراب لنگاشو دادم هوا و کیرمو چسبوندم به کوسش با یه فشار نا ته زدم تو کوسش بدون اخی همشو کشید تو دل خودم گفتم بدبخت شدم کو تا این سیر بشه محکم ضربه می زدم همش اخخخخ جوووون می گفت سینه هاش وبدنش تکان می خورد ولی کو ابش بالشو گذاشتم زیرش چنان کردم تو کوسش که انگار کیرم جایی گیر کرد خودشم همراهی می کرد افتاد التماس اشکان تو رو خدا بکوب بکوب اومد اومد مثل مار وول می خورد یه بار ارضا شد من همچنان می کوبیدم بی حال گفت اشکان یه کم صبر کن گفتم جا زدی گفت نخیر بزار حالم جا بیاد وگرنه ابت بیاد نمی زارم وایسی قبول کردم کشیدم بیرون چه ابی زد بیرون کسش فرت فرت صدا می داد چرخوندمش رو شکم خوابیدم روش دیدم شروع کرد به قر دادن کونشو باز کردم لازم به هیچ چی نبود اب کوسش ریخته بود رو سوراخ کونش سر کیرمو گذاشتم روش با یه فشار راحت رفت تو به خودم گفتم این دیگه کیه قاچ کونشو بیشتر باز کرد گفت فشار بده با فشار من ته کیرم چسبید به کونش صدای کونش پیچید تو اتاق با این کار ابم ریخت تو کونش از کونش در نیاوردم کیرم شل شد با یه تکون در امد بیرون گفت شروع کن بی حال بودم گرفتم از سینش گفت ها جا زدی بلند شدم نشستم رو سینش کیرمو بردم سمت دهنش رو باز کرد شروع کرد خوردن باور نمی کردم بتونه ساک بزنه با دوسه ساک کیرمو سیخ کرد دوباره شروع کردم به گاییدنش قمبل کرد یکی می زدم تو کونش یکی تو کوسش کارمون بی وقفه ادمه داشت بار هفت هشتم ارضای اون بود بار چهارم اب ریختن من که زنگ درو زدن هول بلند شدیم لباس پوشیدیم رفت جلودر زن همسایش بود دکش کرد رفت امد تو پرسیدم چی می گفت گفت امده بود ور زدن گفتم دامادم خوابیده اونم رفت با دستش کیرمو گرفت وباز شروع کردیم واقعا کم اورده بودم دو بار دیگه اب ریختم اون بار دهمش بود با خودم گفتم کو تا چهل بار خدا پدرش رو بیامرزه با یه بار من اون سه بار ارضا میشه نقشه کشیدم که چیکار کنم یاد داستان دختر پادشاه افتادم که یه پسره با پدرش توی جنگل می رفتن تا رسیدن رود خونه پسره پدرش رو کول کرد تا از اب ردش کنه وسط اب از پدرش پرسید ننه مو شبا چند بار می کنی پدره ناراحت شد پسره گفت یا می گی یا میندازمت تو اب پدره مجبور شد بگه هر سری یه بار پسره گفت من جای تو بودم چهل بار می کردمش دختر پادشاه اینو شنید پسره رو برد گوشه ای باهاش شرط کرد اگه چهل بار اونو بکنه زنش میشه وگر نه می کشتش پسره قبول تا سی ونه بار کردش وبار چهلم نتونست دختره خواست سرش رو ببره گفت صبر من حرفمو بزنم بعد گفت رفتی بازار چهل تا گردو گرفتی حداقل یکیش پوک در می اد یا نه دختر گفت خوب اره پسره گفت اینم مثل اونه حالا یکیش پوک درامده دختره قبول کرد وپسررو ولش کرد بعد اینکه ابمو ریختم واستراحت می کردیم این داستان رو واسه شمسی تعریف کردم اونم گفت یعنی اینکه دیگه نمی تونی تازه اون سی ونه بار کرده تو اب ریختن منم که حساب کنی شده دوازده بار با خنده گفتم اون گردوهای قدیم بوده از چهل تا یکی پوک در می اومده از گردو های امروزی فقط پنج شش تا سالم در می اد تازه من دوبرا برشم کردم اونم خندش گرفت گفت شما مردا شیطون رو درس می دین وبا هم خندیدیم بقیه کار رو گذاشتیم برا بعد .هر سری پیش هممیم دو سه باری ابش رو در می ارم

  25. #125
    تجربه کون دادن حسین

    من شهررى زندگى ميكردم و بگم كه پسرى چاق و بدنى سفيد و بى مو دارم و قدى متوسطه و چهره اى معمولى، وقتى كه پانزده سالم بود براى مهمانى به اتفاق خانواده به خانه اى يكى از اقوام دور رفتيم. آن شب را با تعارف هاى زياد ميزبان مجبور شديم بمانيم . من هم قرار شد تو اتاق پسرشان أمير بخوابم. امير ٢١ سال داشت . خيلى شوخ بود ، با حرفهايش مجلس را گرم ميكرد ، من هم ازش خوشم آمده بود. پسر مؤدبى هم بود. هر دو هنگام خواب بدون هيچ حرفى به خواب رفتيم.نميدونم ساعت چند بود كه بيدار شدم آن هم به خاطر اينكه يك نفر دستم را گرفته بود. چشمهايم بسته بود. حتما أمير بود. در آن لحظه براى أولين بار در زندگيم چيزى را تجربه كردم كه آبستن اتفاق هاى سال هاى بعد بود. كير أمير در دستم قرار داشت و او سعى ميكرد دستم دور كيرش حلقه شود. بزرگ شدن كيرش را در دستم احساس ميكردم. واقعا نميدانستم بايد چه كار كنم. من به پشت خوابيدم بودم. متوجه شدم او پتو را كاملا كنار كشيد و ميخواست شلوار خوابم را پايين بكشد. اين كار را خيلى آرام انجام ميداد اگر چه من حدس ميزدم كه الآن متوجه شده من بيدارم و وقتى بدن و سينه هايم را نوازش كرد بدنم بى اختيار كمى لرزيد و از بيدار بودن من كاملا مطمئن شد.در آن لحظه گويى خاطر جمع شد كه من مخالفتى با اين كارش ندارم . اين را از اينكه مرا به آرامى به پهلو جابه جا ميكرد فهميدم. دستم از كيرش جدا شد. حالا پشت من طرف او بود. شلوارم را به همراه شورت به پايين ميكشيد. هنوز آن اتفاق برايم قابل درك نبود من تا به آن روز فكر سكس با دختر را نميكردم چه رسد با پسر. ترس و دلهره فكرم را از كار انداخته بود . إحساس عجيبى داشتم. تقريبا كونم لخت در مقابلش بود كه من با دستم شلوارم را بالا كشيدم. ترس از آبرو ريزى بود كه مرا به خود آورد. نميدانستم الآن او چه احساسى دارد اما هر چه بود خوشايند نبود. در گوشم زمزمه كنان گفت نترس ميخوايم كمى خوش بگذرانيم.انگار ته دلم را خوانده باشد ، ادامه داد قول ميدم كسى چيزى نفهمه. اما فاصله ام را از او بيشتر كردم. او كه كير شق كرده اش هنوز نخوابيده بود سعى ميكرد با نوازش دلم را به دست آورد . من كه از خجالت چشمهايم هنوز بسته بود ، با همان حالت دنبال پتو گشتم و با پيدا كردن آن، خودم را زيرش پنهان كردم و با اينكار به اين ماجرا خاتمه دادم.
    فردا وقتى بيدار شدم كسى در اتاق نبود. نميخاستم باهاش رودررو بشم. اما اجتناب ناپذير بود. او طورى برخورد ميكرد كه گويى اتفاقى نيافتاده. مشخص بود اين كارها را بارها تجربه كرده . با خودم گفتم معلوم نيست چند تا از پسرهاى فاميل را از زير كيرش رد كرده. به هر ترتيبى بود از آن خانه خراب شده به خانه خودم برگشتم.
    بعداظهر همان روز وقتى ميخواستم پول سانديچى كه آن لحظه خوردم را حساب كنم متوجه يك كاغذ شدم كه با دست خط بدى رويش شماره ايرانسل و يك پيغام نوشته شده بود. لذت زيادى را از دست دادى. فكر ميكنم تو هم از اينكار خوشت آمده اما نميدانم چرا آن كار را كردى. اين تل من هست هر وقت پشيمان شدى زنگ بزن. أمير.
    بدون توجه آن را پاره و دور انداختم. روزها از پى هم ميگذشت و من هر روز بيشتر به فكر آن شب ميافتادم. گاهى با خودم ميگفتم كه كاش ميگذاشتم آن شب كارش را انجام ميداد و بعد از لحظاتى اين فكر را از خود دور ميكردم. هفته ها ميگذشت و من در بعضى اوقات و در تنهاى به فكر سكس با همجنس خودم بودم و اين اشتياق بيشتر بيشتر ميشد. من در بين فأميل و دوستانم احترام و شأن داشتم و به يك پسر خوب و مثبت شناخته ميشدم و به اين خاطر ترس از آبرو با وجود علاقه شديدى كه به كون دادن پيدا كرده بودم، باعث شده بود من شخص مورد نظرم را پيدا نكنم . أصلا نميدانستم اين اشخاص را چطورى بايد يافت. شايد باورتان نشود كه اين كشمكش درونى سه سال طول كشيد تا بالاخره من با دنياى ياهو و چت آشنا شدم. يك روز كه در سايت آنلى چت بودم قبل از اينكه فيلتر بشه . يك نفر پيغام داد كه من كون ميخوام . من بهش پيغام دادم كه أهل كجاست او گفت تهران ميدان آزادى ، براى من به اندازه كافى دور بود. من خودم را معرفى كردم و او از من وب خواست . اما من ندادم و تنها به توصيفات از خودم بسنده كردم. من هجده ساله. با چهره معمولى، چاق، قدى متوسط، بدنى كاملا سفيد و بي مو . اين را هم أضافه ميكردم كه سينه هاى كمى بزرگ . كه براى يك پسر در سن و سال من كمى بزرگتر بود. او از اين تعريف ها خيلى خوشش آمد و خواست براى فردا قرار بزارم. من به شرطى قبول كردم كه مكانش امن و راحت بأشد و او هم قول داد.
    فردا ظهر در ميدان آزادى منتظرش بودم . در آن لحظات گاهى از اينكه آمده بودم پشيمان ميشدم. اما به هر جهت منتظر ماندم تا او با پرايدش سر رسيد. با مشخصاتى كه از خود داده بوديم همديگر را چون دو دوست صميمى بلافاصله شناختيم. او تقريبا سي سال داشت و كاملا خوش برخورد و مؤدب بود ، در همان ابتدا متوجه خجالتى بودن من شد و از اينكه فهميد براى اولين بار است كه كون ميدهم تعجب كرد و البته خوش حال هم شد. سعى ميكرد با حرف هاى حشري كننده مرا از خجالت بيروت بكشد. اما من واقعا شرم داشتم.
    خانه اش در يك آپارتمان معمولى قرار داشت. بلافاصله با تعارف او روى كاناپه روبروى تلويزيون نشستم. دو ليوان آب ميوه آورد و هر دو خورديم. كنارم نشست و گفت أهل مشروب هستى، گفتم نه. بعد دكمه هاى پيراهنم را باز كرد. سينه هايم را چنگ ميزد. نفس هايم به شمارش افتاده بود، از اين كارش لذت ميبردم. پيراهنم را كه در آوردم. با ديدن بدنى سفيد و بدون مويم، كاملا حشرى شد و گفت اى جون اى جون. با زبانش به جون سينه هام افتاد، چنان ميمكيد و با گاز زدن هاى ريز، مرا كاملا مست و در بند خودش كرده بود. منى كه تا آن لحظه شرم داشتم آن لحظات مثل جنده ها آه و اوه ميكردم. لحظاتى بعد ايستاد و گفت كه شلوارش را باز كنم ، اين كار را كردم و آن را پايين كشيدم.خودش آن را كاملا بيرون آورد. كير بزرگ و شق كرده اش كاملا زير شورتش باد كرده بود گفت منتظره تو هست، من شورتش را پايين كشيدم و يك كير خوشتراش را در مقابل خود ديدم. بي اختيار آن را در دست گرفتم و باهاش ور ميرفتم كه ميثم گفت خوب منتظر چى هستى بخورش. اما من از اين كار خوشم نمى آمد. امتناع كردم. او گفت تميزه ، اما من قبول نكردم و ديگه إصرار نكرد.
    حالا نوبت من بود كه لخت بشم ، ميثم خودش اين كار را كرد. خجالت ميكشيدم اما نه مثل سابق. حالا در آن لحظه من لخت لخت بودم او كمى ديگه با سينه هايم ور رفت. بعد مرا به اتاقش برد و گفت بخواب و به طرفم قمبل كن، همان كار را كردم ، به حالت زانو روى رانهايم نشست، شروع كرد با آب دهن سوراخ كونم را ماليدن از اين كارش هم خوشم ميامد، اما كمى ترس داشتم كه كير به آن بزرگى چطور ميخواد داخل سوراخ فابريك من بره. كيرش خيسش را كه به اطراف سوراخم ميخورد را كاملا إحساس ميكردم. كم كم فشار شروع شد. اما هر چه فشار مياورد فايده نداشت من هم دائم ميگفتم يواش، او هم ميگفت خودت را شل كن، من سعى ميكردم شل كنم. بالاخره كلاهك كيرش كمى راه باز كرد كه از اين فرصت استفاده كرد يك فشار ديگر وارد كرد كه در آن لحظه من مثل موشك از جايم كرده شدم و سعى ميكردم از زير ميثم در برم و ناله أم از درد همه جا را پر كرد. ميثم اول نمي خواست بيرون بكشه اما بى تابى مرا كه ديد ، كيرش را بيرون كشيد. خيلي درد داشتم. در آن لحظه سخت پشيمان شدم. ميثم گفت مثل اينكه واقعا أولين بارته. كمى طاقت مياوردى بعدش خوب ميشد. من گفتم خيلي درد داره. ديگه نميخوام. او هم چيزى نگفت و اين ماجراى اولين سكسم بود. بعد از آن فيلم سوپرهاى زيادى را ديدم و وجود آن تجربه بد ميخواستم ادامه بدم و دردش را تحمل كنم. چون در داستانهاى سكسى ميخواندم كه اولش درد داره و بعد تبديل به لذت ميشه و من ميخواستم اين لذت را تجربه كنم. وقتى فيلم سكسى ميديدم خيلى حشرى ميشدم از اين كه طرف چطور با ولع ساك ميزنه و كون ميده. بعد از يك ماه اين بار خودش تماس گرفت و من هم سريع دعوتش را قبول كردم. اين بار ميخواستم ساك هم بزنم. دوباره ميثم در همان جاى قبلى دنبالم آمد. قول داد كه اين بار كاملا آرام عمل كنه. ماجرا مثل قبل اتفاق افتاد و بعد از خوردن و ماليدن سينه هام، از اينكه فهيد ميخوام براش ساك بزن خوش حال شد. بهم گفت سعى كن دندانت بهش نخوره. من هم كير بزرگش را در دست گرفتم و كلاهكش را ليس زدم و كم كم داخل دهانم كردم و سعى كردم مثل فيلم هاى سكسى عقب جلو كنم. ميثم روى كاناپه نشست و من هم چهار دست و پا روى كاناپه براش ساك ميزدم او هم با كونم بازى ميكرد و با آب دهن و انگشتانش سوراخم را باز ميكرد. من ساك ميزدم و در عين حال او با يك انگشت تلنبه ميزد. البته بگم كير من هم سريع شق ميشد. در آن زمان كير خود را نيز ميماليدم. دقايقى بعد با هم به اتاقش رفتيم و دوباره من را به همان حالت خواباند. اين بار با انگشت و دو انگشت سوراخم را باز كرد. إحساس لذت بود. وقتى با كير افتاد به جونم تا سر كلاهك رفت دردى إحساس نكردم اما بعد از آرام آرام فشار ميداد كه درد زيادى داشت و من سعى ميكردم آن را تحمل كنم. ميثم دائماً جونم جونم ميگفت. كيرش را كمى بيرون مياورد و دوباره بيشتر فرو ميكرد تا اينكه تمام كيرش در كونم جا گرفت. و تلنبه زدن شروع شد. إحساس درد و لذت با هم به سراغم آمده بود. دقايقى بعد ديگر از درد خبرى نبود و من آه آه ميكردم و لذت ميبردم. بعد از آن مرا به پشت خواباند و متكاى زير كونم قرار داد و پاهايم روى شانه هايش، اين بار به يك باره كيرش تا ته به درونم رفت كه يك لحظه درد كمى را احساس كردم اما برايم مهم نبود. اينبار با شدت بيشتر تلنبه ميزد كه صدايش فضاى اتاق را گرفته بود. درونم آتش گرفته بود فكرش را نميكردم كه اين قدر لذت داشته باشه و به دخترها حسودى ميكردم. وقتى آب ميثم آمده آن را روى سينه هايم خالى كرد و كنارم دراز كشيد . گفت دوباره ميخواى. گفتم آره. لبخندى زد و گفت سرى قبلى را يادته. من هم خنديدم و گفتم دفعه اول بود ديگه. شروع كرد با كيرم ور رفتن ، براى او خيلى بزرگتر از من بود. لحظاتى بعد من هم كيرش را نوازش ميكردم كه كم كم داشت دوباره براى كونم اعلام آماده گى ميكرد. من خيلي زود آبم آمد و ميثم سريع با دستمال همه جايم را تميز كرد. او گفت دوست دارى اين بار آبم را بخوري. گفتم خوشم نمياد و او إصرارى نكرد. اين بار سينه هايم را خيلى بيشتر خورد تا جايى كه كاملا ورم كرده و سرخ شده بود. من در آن لحظات در أوج لذت بودم. من هم براى تلافى سعى ميكردم خوب ساك بزنم. كيرش مزه خاصى نداشت. اما نميدانم چرا خوشم آمده بود. هر از گاهى ليس ميزدم و گاهى مثل جنده ها ميخواستم تا آخر در دهانم فرو كنم. اين مرا كنار تخت به حالت چهار زانو قرار داد و خودش ايستاده كيرش را داخل كونم فرو كرد. و ابتدأ آرام تلنبه ميزد كه هر لحظه سرعت ميگرفت . من كه ديگر آن پسر خجالتى روز اول نبودم ، با تمام وجود آه و اوه ميكردم. اين بار خيلى طولانى شد و من را به حالت هاى قبلى هم كرد، اما آبش نمى آمد. خودش هم كاملا خسته شده بود اما من رضايت داشتم. در حالت به پشت بودم و بالشتى زير كونم، پاهايم روى شانه هايش كه با سرعت زياد تلنبه ميزد و من از اينكه آن كير كلفت در آن زمان به ساده گى درون كونم حركت ميكرد تعجب زده بودم. ميثم اين آن قدر تلنبه زد تا بالاخره آبش آمد و آن باز روى بدنم خالى كرد، داغى آن را به خوبى حس ميكردم. ده دقيقه بعد هر دو زير دوش با رضايت همديگر را ميشستيم. ميثم از من خواست كه براى هميشه براى او باشم. من هم قبول كردم. اما بعد از آن خيلى دير به دير پيشش ميرفتم و او شاكى بود و من كار و درس را بهانه ميكردم. خودم هم دوست داشتم كه زود به زود برم اما در مقاومت ميكردم چون نميخواستم كاملا درگير بشم چون از اينكه دوستان و اطرافيانم متوجه شوند ترس داشتم و از طرفى نميخواستم به گى عادت كنم. چون به جنس مخالف هم علاقه داشتم.

  26. #126
    اولین سکس با الناز

    من امیرم 22 سالمه.چیزی که واستون تعریف می کنم ماجرای اولین سکسِ من با دوست دخترِ سابقمه ، وقتی که 17 سالم بود.
    فروردینِ سالِ 89 بود که از یکی از دوستام شماره النازُ گرفتم.درواقع بیشتر دنبالِ دوست دختر بودم .با اس ام اس شروع کردم و کم کم مُخشو زدم و با هم آشنا شدیم.خیلی زود و بعد از چند روز بحثِ سایزِ سینه و ... رو پیش کشیدم که ببینم در مورد مسائل سکسی چه عکس العملی داره.اولش مثلا یه کم بهش برخورد اما بعددیگه ok شد ! همون شبی که صبحش راجع به سایزسینه گفته بودم،بحث جلوتر رفت و به کیر و کُس و ...کشید.بهش گفتم که تاحالا سکس نداشتم.نزدیک به 2سال بود که جق می زدم.اونم گفت قبلاً تجربه کرده و سکس داشته.احساس کردم زوده که بخوام راجع به پرده ازش سوال کنم. انقدر درمورد این چیزا صحبت کردیم که دیگه واسه سکس آماده بودیم.شبا حرفای سکسی می زدیم .می گفت خیلی کیر میخوام امیر. بعد از یکی دو هفته قرار گذاشتیم.قیافش خیلی توپ نبود اما خوب بود.سینه و کونش هم کوچیک بود.اما اصلا واسم مهم نبود فقط سکس می خواستم.اون هم ازمن خوشش اومد و دوست شدیم.یه جوری ازش در مورد پرده سوال کردم که گفت نداره.اولین باررفتیم سینما.ساعت 3-4 بود و خلوت بود.یه خورده که گذشت دستمو بردم سمت سینه هاش.دو بار زد رو دستم.دوباره دستمواز یقه مانتو کردم تو و سینه هاشو مالوندم.گاهی هم با ترس لب می گرفتیم.دستمو درآوردم و بردم سمتِ شُرتش خودش دکمه هاشو بازکرد.دستمو کردم تو کُسش رو مالیدم.می ترسیدم انگُشت کنم توی کُسش.گفتم پرده نداری دیگه ؟؟ گفت نه نترس.انگشتمو کردم تو یه خورده که باز شد دو انگشتی میکردم توی کُسش.اون روز گذشت ، خوب بود اما چون اونجا نمی شد سکسِ کامل کنیم سخت بود.اومدم خونه و جق زدم.بعداز اون دنبالِ مکان بودیم اما هیجارو نداشتم.به چند نفر سپردم اما نشد.تا اینکه یه شب ساعت 10شب داشتم فیلم میدیدم که الناز sms داد گفت مامانش اینا دارن میرن میهمونی تا 12-1 هم نمیان! منم ازچند هفته پیش یه کاندوم توی کیف پولم داشتم.سریع را افتادم سمتِ خونشنون.رسیدم نزدیکه در زنگ زدم گفت هنوز نرفتن.سرٍ کوچه واستادم و دیدم که از پارکینگ اومدن بیرون و رفتن.منم رفتم تو.خیلی استرس داشتم .رسیدم دم در واحد،دیدم با یه تاپ و شلوارکِ صورتی واستاده میگه بیا آروم درو ببند.بغلش کردم و لباشو بوسیدم.بلندش کردم بردمش توی اتاق.خیلی ترسیده بودم که نکنه زود برگردن.وقت زیاد نبود..لباشو که می خوردم سینه هاشم میمالیدم.چشاشو بسته بود.دست کشیدم روی بدنش و رفتم روی کُسشُ ازروی لباس مالوندمش و جفتِ سینه هاشو گرفتم تو دستم وحسابی خوردم.می خواستم زودتر برم سراغِ کُس که وقت کم نیاد.همه لباساشو درآوردم و دست کشیدم روی بدنش.توی حالت ِ نشسته شورتشو درآوردم.کُسش قشنگ نبود.لایه هاش شُل و ول بود رنگش هم تیره بود.شروع کردم به خوردنِ کُسش و انگشتامو کم کم کردم تو.سرشو برده بود عقب و نفس نفس می زد.شلوارمو درآوردمو دراز کشیدم.شروع کرد به ساک زدن.خیلی خوب ساک می زد و می دونست کجاهارو زبون بزنه.تخمامو لیس زد و گفتم بسه دیگه نمی تونستم صبر کنم.کاندومو کشیدم روی کیرم و خوابوندمش روی زمین.یه بالش هم گذاشتم زیرِ کونش.پاهاشو باز کردم و افتادم بینِ پاهاش.حالا کیرم سوراخو پیدا نمی کرد.هُل دادم گفتم رفت تو ؟گفت تو فکر کن رفت !! گیر کرده بود به لبه کُس.خیلی ضایع شدم! کاندومه هم از این خنک کننده ها بود اصلا کیرمو شُل کرده بود.اومدم عقب نگاه کردم و کیرمو گذاشتم لبه سوراخِ کُسش.دوباره افتادم روش و تا ته هُل دادم تو و شروع کردم به تلمبه زدن.بعد از 2سال جق زدن و بدون اسپری نمی تونستم طولانی تلمبه بزنم.نشومدمش روی صندلیِ کامپیوتر و پاهاشو آوردم بالا گذاشتم روی شونه هام.چند بار زدم روی کُسش و کیرمو کردم تو.سوراخش تنگ شده بود با اینکه چند ثانیه پیش کیرم تا دسته توش بود.آروم آروم هُل دادم تا دوباره بازشد و تلمبه زدم.مجبور بودم کیرمو بکشم بیرون و دوباره بکنم که زود ارضا نشم.توی همون پوزیشنی که گفتم لبامو گذشتم روی لباش و تند تند تلمبه زدم.دیگه داشتم می ترکیدم.پاهاشو آوردم پایین و چند تا تلمبه محکم زدم و تا دسته کیرمو کردم تو بعد هم درآوردم و آبمو ریختم روی کُسش.آب کیرم خیلی پرید.بی سابقه بود.آبم هم نسبت به جق خیلی زیاد بود.آخرش هم کیرمو ساک زد.منم پیشونی و لباشو بوسیدم.بعد هم سریع جمع و جور کردیمو منم رفتم خونه.

  27. #127
    از خدا و باباش می ترسید

    سلام به همه...من دفعه اولمه که دارم برای شما کاربرای عزیز شهوانی داستان آپلود میکنم..خیلی نظرات رو خوندم تا از نکته ها و البته نقاط ضعف بقیه کاربران عبرت بگیرم...تا شاید بتونم برای شما یه داستان خوب بنویسم...لطفا اگر هم فحش میدید بهم به خودم فحش بدید نه به خانوادم یا کس دیگه ای....من دفعه اولمه دارم داستان مینویسم....اینم بگم که این یه داستان نیست و و واقعیته...واقعا برام اتفاق افتاده...و البته یه ذره سکسیه نه کامل........
    هوا سرد بود...و البته من خودمم سردم بود...داشتم به 9 ماه از عمرم فکر میکردم که پای اون ریختم..من تو اون 9 ماه خیلی افت داشتم...افت درسی و مالی و روحی...بگذریم....
    من سورنا(مستعار)9 ماه پیش با دختری به اسم نسترن(مستعار)دوست شدم...خیلی اتفاقی بود...شمارشو یکی از دوستام بهم داد..منم بعد یه مدت بهش زنگ زدم..خلاصه نمیدونم چی شد دیدم بعد یه ماه با هم خیلی صمیمی شدیم..کم کم داشتم حس میکردم داره برام مهم میشه....اینم بگم ما تو ماه محرم الحرام بود که با هم رفیق شدیم..سال 91..
    مثل بقیه رابطه ها..کم کم نیاز به س.ک.س در من ایجاد شد...اینو بگم من تا قبل از این به هی عنوان سکس نداشتم...ولی از من درخواست و از اون دختره رد کردن..منم یه مدت بیخیالش شدم..گفتم من اونو دوست دارم نباید بهش آسیب برسونم..نباید به زور ازش چیزی بخوام...هر وقت خودش خواست منم آماده میشم برای..
    تا اینکه رسید به ایام عید...سال 92 شروع شد...روز سیزده بدر بود...هوا خیلی سرد بود..اطراف خونه ما اینطوری بود....باران میومد...
    زمین گلی شده بود..آدم دلش میخواست بره بیرون و دیگه برنگرده خونه..چون خیلی طبیعتش زیبا شده ...طبیعته اون محل زندگیمو میگم دوستان....
    روز سیزده بدر اس داد که دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت...منم که از خدا خواسته گفتم بزار محل و زمانش رو بهت میگم..
    یکی از دوستام خونه خریده بود و منم که یه ذره از نقاشی ساختمان و خانه سر در میارم قبول کردم که کمکش خونشو رنگ کنم...کلید اون خونه دست من بود..فکری به سرم زد که ببرمش اونجا.....
    فردای سیزده بدر قرار شد بریم اونجا...من قصد سکس داشتم..ولی نه زیاد یعنی مطمئن نبودم که سکس پیش میاد یا نه..اما آماده بودم...
    ساعت 7 شب رفتیم داخل اون خونه...همینطوری ساکت داشتیم فقط به هم نگاه میکردیم...اون خیلی هیکل سکسی داشت...سینه هاش اندازه دو تا سیب ترش کوچولو بودن....لباش که دیگه محشر بود....کونش هم آدمو مرده رو زنده میکرد...
    همینطوری داشت نگام میکرد که رفتم جلو صورتش..بهش گفتم نسترن من خیل یدوست دارم...میشه همیشه پیشم بمونی؟گفت باشه عزیزم...
    و لبشو آورد نزدیک لبم اما من سرمو کشیدم عقب...گفت خیلی بدی سورنا......بعدش من خودم لبم رو قفل کردم رو لبش و شروع کردم به لب گرفتن....کم کم راست کردم....شهوتم داشت میزد بالا...آروم خوابوندمش رو زمین...رفتم روش دراز کشیدم و دستمو انداختم تو مانتوش تا سینه اشو بگیرم اما نمیزاشت..لبامو بیشتر قفل لباش کردم و کم کم شل شد...سینه شو گرفتم تو دهنم...داشت بیهوش میشد...منم که دیگه انگار ور فضا بودم..چون دفعه اولم بود.....ندید بدید بودم دیگه.....کم کم دستمو بردم تو شورتش که کسش رو بمالم...بعد کلی کشمکش لخت شدیبم.....واقعا با اون سیس و فیس عین پری شده بود....خیلی خوشگل شده بود مخصوصا با ساپورتی که پوشیده بود...خواستم برم نزدیکش که شروع کنم اما دیدم زد زیر گریه..گفت سورنا تو رو خدا....تو رو خدا نه...بهم دست نزن....گفتم یعنی چی نسترن؟مگه من مسخره ام؟پس برای چی اومدی اینجا؟اومدی که فقط منو عذاب بدی؟یا فقط دو تا لب بدی بری؟
    گفت سورنا من میترسم..از خدا..از بابام....تو رو خدا نه...اشک تو چشماش جمع شده بود...به خدا دلم براش سوخت..گفتم باشه...لباستو بپوش بریم...اما یادت بمونه چی کا رکردی....
    ما رفتیم تو اون خونه...تو موقعیت 100 در 100 سکس هم قرار گرفتیم....ولی چون گریش گرفت و تو چشماش التماس رو خوندم...شهوتم فروکش کرد....دلم سوخت براش...
    حالا شما بگید...من کار بدی کردم که با نسترن سکس نکردم؟یا باید ترتیبشو میدادم؟
    ممنونم......لطفا نظر بدید تا منم تبدیل شم به یه داستان نویس...ممنونم از شما......

  28. #128
    اولین سکس ضربدری ما

    این خاطره که میخوام براتون تعریف کنم کاملا واقعیه و مال سال 1388 برامون اتفاق افتاده
    من بهرام 28 ساله و زنم مرجان 25 سالشه که الان 7 ساله باهم ازدواج کردیم از مازندران
    یه روز من و زنم مرجان با ماشین شخصی خودم داشتیم از عروسی یکی از بستگانم برمیگشتیم هوا باران شدیدی داشت می بارید که نزدیک های خونمون یه پراید و یه زن و شوهر بیرون واستاده بودن و داشتند ماشین خودشون رو بررسی می کردند زنم از سر دلسوزی گفت برم کمکشون من هم واستادم و ماشینشون رو بکسل کردم و به خونه خودمون اوردم این زن و شوهر اهل تهران بودند که علی 31 ساله و سمیرا 27 سالشون بود من هم سر دلسوزی اوردمشون خونمون و صبح هم رفتم مکانیک اوردم و ماشینشون رو درست کرد و تا 3 روز مهمان ما تو آمل بودند این موضوع باعث شد ارتباط ما با اون ها بیشتر بشه و هر 2 هفته یکبار یا اونها بهمون زنگ می زدند و یا ما بهشون تماس می گرفتیم این رفت و امد تا 6 ماه ادامه پیدا کرد تو این 6 ماه 1 بار ما و 1 بار اونها خونه همدیگه می رفتیم سمیرا زن علی زن بسیار خوش هیکلی بود و هیکلش تقریبا هم هیکل مرجان زنم بود و این باعث شد هر موقع نیم نگاهی به هیکلش بندازم اخه انصافا اون سینه و کوناش بدجوری دلم رو می برد و هر مردی با این وضع می دیدش جذب هیکلش می شد با اینکه 2 سال از زنم بزرگتر بود ولی خیلی کم سن وسال نشون میداد و هر موقع اونها خونه ما می اومدند و یا ما می رفتیم همیشه با تاپ وشلوارک پیشمون مینشست و مرجان هم زنی بود اهل راحتی پیش غریبه ها نبود ماجرا از اون روزی شروع شد که در 15 شهر یور اتفاق افتاد علی و سمیرا اومدند خونه ما اینبار سمیرا با وضع بدتری با وضع بدتری پیش من بود و گاهی هم می اومد پیشم می نشست و خیلی جوک های سکسی تعریف می کرد با این حال زنم مرجان هم که به من اعتماد داشت چیزی نمی گفت تا اینکه زن ها بعد از ناهار مشغول شستن ظرف شدند که رو به علی کردم و گفتم : علی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی علی گفت بگو گفتم وقتی سمیرا جوک های سکسی تعریف می کنه تو ناراحت نمیشی علی گفت :نه بعد هم صحبت کشیده شد به سکس و تنوع سکسی که علی تو اخرحرفش روشو به من کرد و گفت: نظرت درباره سکس ضربدری چیه با حرف علی یه کم جا خوردم چون می دونستم منظورش سکس های است که زن های همدیگه رو با هم عوض می کنند علی وقتی دید من حرفی نمی زنم بهم گفت: من وقتی می بینم زنم با یه کس دیگه معاشقه و شوخی سکسی میکنه حشری میشم تو دوست نداری با زنم ور بری با گفتن حرف علی بهم ور خورد و بدجوری رفتم تو فکر و خودم رو تو سکس با سمیرا طی می کردم تا اینکه با ادامه حرف علی به خودم آومدم ،علی گفت: کاری نداره می تونی امتحان کنی تو با زنم و من هم با زن تو با گفتن حرف علی بدجوری حشرم زده بود بالا من هم به علی گفتم : تا حالا با مرجان در این موضوع صحبت نکردم که علی گفت: من قبلا یکبار سکس ضربدری با یه زوج داشتیم راضی کردن مرجان هم با من
    تقریبا ساعت 5 بعد از ظهر بود یه قمقمه چای و وسایل عصرونه هم همراه خودمون بردیم تو دریا تو شهرستان محمود اباد که علی بهم گفت می تونی با سمیرا بری یه دوری کنار دریا بزنید تا من هم با مرجان در این مورد صحبت کنم مرجان زنم داشت بساط عصرونه رو پهن می کرد از اونجا فهمیدم که خود سمیرا هم کمی با مرجان صحبت هایی داشته حدود 30 دقیقه کنار ساحل داشتیم من و سمیرا قدم می زدیم و سمیرا هم از سکس هاف بازیهایسکسی و حتی قبلا یکبار با یه زوج ضربدری داشتند و چطور راضی به اینکار شدند حرف می زد تا اینکه علی صدامون کرد که بیایم تو همین فاصله که داشتیم می اومدیم دلم هزار جور اشوب بود و فکرم مشغول بود که مرجان چه عکس العملی نشون میده هنگام خوردن عصرونه حواس ام بهش بود معلوم بود اون هم راضیه ولی مطمئن نبودم و همش نگاهش به من و علی بود تا برسیم خونه هزار فکر وخیال کردم ساعت 10 شب بود که علی با سمیرا پچ پچ می کرد دیدم که مرجان هم با یه تاپ بو یه شلوار نخی که میشد راحت کوس و کونش معلوم بود پوشید .تازه نفس راحت کشیدم آخه راستش رو بخوان من هم بدم نیومد یه سکس خوب با سمیرا داشته باشم بعد علی رفت بیرون و بعد از چند دقیقه 2 تا شیشه ویسکی خیلی تعجب کرده بودم که چطوری و این ویسکی ها از کجا اومده بود که علی بهم گفت که از تهران خریدم و تا الان تو ماشینم داشتم
    بلاغره اولین خاطره مون به حقیقت پیوست و ما مشغول خوردن ویسکس شدیم اول زنم مرجان کمی ناز می کرد و ویسکس رو نمی خورد تا علی خودش براش ریختو کم کم اومد رو خوردن ویسکی اما برخلاف سمیرا تو خوردنش حرفه ای بود و مثل عرق خور های حرفه ای می خورد تا نسبه دوم شیشه ویسکی بودیم که کم کم نمی دونم چه طور شد فضا سکسی شد و مرجان هم تو حال مستی اومد پیشم گفت تو راضی هستی جای من و سمیرا عوض بشه که من هم سرم رو به علامت رضایت پایین دادم و انگار که مرجان منتظر حرف من بود رفت پیش علی تشست و سمیرا هم اومد پیش من سمیرا حالش بدتر از زنم مرجان بود و خیلی حشرش زده بود بالا و معلوم بود خیلی با مخ زنم مرجان کار کردند حسابی هر 4 تایمون مست مست بودیم که دیدم زنم مرجان دست اش رو گذاتشت رو کیر علی و شروع کرد شلوار علی رو در اوردن و علی هم با کمک زنم مرجان لتخت لخت شده بود و حسابی کیرش تر و تمیز بود و از شب قبلی که حمام رفت معلوم بود حسابی به کیر اش صفا داده بود مرجان هم معطل نکرد و رفت سراغ کیرش انگار که صد سال کیر ندیده باشه داشت برای علی ساک می زد با دیدن سکس زنم با علی حسابی حشری شده بودم تمام حواسم به زنم مرجان بود که داشت برای علی ساک می زد آخه هیچ وقت مرجان برام ساک نمی زد که یه دفعه صدای سمیرا منو به خودش جلب کرد دیدم سمیرا هم یه کرست گلدار ابی و یه شرت ابی آسمونی روشن تنش جلو چشم ظاهر شد لامعصب تنش مثل برف بود معلوم بود حسابی به خمودش می رسه البته مرجان هم کمی از اون نداشت دیدم سمیرا اومده سراغ کیرم و همجور که کیرم دستش بود بهم گفت اگر الان داری با هام سکس می کنی مدیون من هستی تو این چند روزی که خونتون هستیم حسابی رو مخ زن ات کار کردم
    بعد رفتم سرغاغش و ازش حسابی لب گرفتم اون ور هم مرجان و علی که دیدند ما مشغولیم حسابی حشری شده بودند و صدای اه و اوه هردوشون بلند شده بود و علی هم رفت سر مرجان که تو حال ساک زدن بود بلند کرد و با زنم مرجان رفت سراغ لب های همدیگه من هم بیکار نبودم رفتم پشت سمیرا و لاله گوشش رو می خوردم با اینکارم صدای سمیرا هم بلند شد معلوم بود داره لذت می بره از لاله گوشش اومدم پایی تا به شکمش رسیدم و شروع کردم خوردن سینه ها و دور کمرش صدای سمیرا هر لحظه بیشتر می شد و حشرش بدجوری زده بود بالا سینه های سمیرا انصافا مثل هلو بود و از سینهخ های زنم سر تر بود. با صدای اه و اوه سمیرا حسابی حشری شده بودم و کیرم داشت منفجر می شد و رو کردم به علی و گفتم اتاق پذیرایی جای مناسبی نیست بریم تو اتاق خواب که همه موافقت کردند من تو اون حال سمیرا رو روی دستم بغل کردم و رو تخت چهار نفری داشتتیم حال می کردیم من هم رفتم سراغ کوس سمیرا شورت شو در اوردم خدای من چه می دیدم مثل هلویی که تازه پخته بود و اون هم شلوار و پیراهنم رو از تنم در اورد من عاشق اینم که کسی که باهاش سکس میکنم خودش شلوارم رو در بیاره که زنم مرجان اینکار رو نمی کرد با در اوردن شلوارم از تنم و با دیدن کیر شق شده ام سمیرا یکه خورده بود چون کیرم بزرگتر از علی بود و سمیرا بهم گفت خوبه از این کیرها خیلی دوست دارنم من هم پاهاشو زدم بالا و رفتم سراغ کوس اش با خوردن کس اش حسابی تو حال دیگه ای بود و اون هم هر دقیقه ای صداش بلند تر از قبل می شد و علی و زنم مرجان بر عکس روی هم خوابیده بودن علی داشت کوس زنم مرجان رو می خورد و زنم مرجان داشت کیر علی رو ساک می زد با خوردن کوس سمیرا که حسابی با اب دهنم خیس شده بود بدجوری حشری شده بود سمیرات گفت بیا پیشم کوس ام رو فتح کن پاره ام کن،جرم بده بیا من جنده رو بکن من هم نامردی نکردم کیرم را تا ته گذاشتم تو کوس سمیرا با رفتن کیرم تو کوس اش کیرم حسابی داغ شد وای که عجب کوس خوبی بود و همینجور داشتم تلمبه می زدم که علی هم فرصت رو از دست نداد و کیرش رو تو کوس زنم تا ته فرو کرد و تلمبه زدنش رو بیشتر کرد و همجور دیدم زنم هم دردش گرفت و هم معلوم بود داره لذت می بره
    با دیدن این صحنه حشری تر شدم و سرع تلمبه زدن تو کوس میترا رو بیشتر کردم صدای شلاب شلوب کبر من و علی فضای اتاق رو پر کرده بود بعد از 5 دقیقه تلمبه زدن تو کوس سمیرا فهمیدم سمیرا ارضا شده بود و گفتم با ارضا شدن اون دیگه حالی نداره تا آب من بیاره که خودش چند لحظه مکث کرد و دیدم پش کرد و به من گفت می خوام جلو شوهرم کونم رو پاره کنی من هم رفتم از کیف آرایش زنم کرم برداشتم .از کون سمیرا فهمیدم تا حالا به علی کون نداده و برعکس مرجان که بهم کون میداده تنگ بود حسابی کونشو کرمی کردم و سمیرا این موقعیت رو دید که کونش می خواد جر بخوره محکم لحاف رو بغل کرده بود و با دندونش ملافه رو گاز گرفته بود اون ور هم علی زنم مرجان رو برعکس کره بود مثل اینکه اون هم می خواست از پشت کون زنم رو بکنه علی هم یه تفی به کیرش زد و اول از انگشت رو تو کون زنم مرجان کرد و مطمئن شد که میتونه کیرش رو تا ته کرد تو کون زنم تو این موقعیت سمیرا هم بیکار نبود از زیر پاهای علی رفت سراغ کوس زنم مرجان و کوس اش رو می خورد من هم از انگشت ام برای گشاد کردن کون سمیرا استفاده کردم با اضافه کردن انگشتم که تو کون سمیرا جا میدادم فهمیدم که داره گشاد میشه علی هم مشغول تلمبه زدن تو کون زنم مرجان بود با داد و فریاد علی فهمیدم داره آبش میاد یه کمی رو تو کون مرجان خالی کرد و سر کیرش رو گرفت و بقیه آبشو تو دهن زنم مرجان خالی کرد و سمیرا هم از لب مرجان استفاده کرد و تو اون موقعیت آب کیر علی رو می خوردند من هم مشغول گشاد کردن کون سمیرا بودم و بلند شدم رفتم سراغ کیرم و کیرم رو یواش تو کون سمیرا جادادم سمیرا یکم به خودش لرزید ولی من توجه ای به این موضوع نداشتم و کمکم سرعت خودم رو بیشتر کردم سمیرا هم کوس های مرجان رو می خورد تا اینکه مرجان هم ارضا شد 10 دقیقه ای رو تلمبه زدم علی هم گوشه ای افتاده بود و داشت می خوابید من هم حسابی به اوج رسیده بودم که یکدفعه دیدم آب ام داره می آد سمیرا هم متوجه شده بود گفت آب کیر خوشگل ات رو بذار تو دهن من و من هم همه آب کیرم رو تو دهن سمیرا خالی کردم و یه بوس رو پیشونی اش دادم و ازش بابت سکس خوب تشکر کردم بعد از اون سکس 3 الی 4 باریبا هم سکس داشتیم و اخرین سکس که من و سمیرا و عی داشتیم 2 ماه پیش بود که آخرش سمیرا ارضا نشد من و علی مجبور شدیم 2 تایی علی از جلو و من از کون حسابی کردیمش

  29. #129
    رابطه من با نسیم و مادرش

    اسم من سهیله 27 سالمه اهل آبادان و به خاطر کارم توی یه شهر دیگه و دور ازخانوادم زندگی میکنم.تا سن 26 سالگی باهیچکس سکس نداشتم .با اینکه تقریبا خوشتیپبودم و توی دانشگاه دختر های زیادی دور و ورم بودند ولی من همش سرم توی درس بود وازطرفی هیچ وقت موقعیت های اینجوری برام پیش نمی اومد ..خاطره ای که می خوام براتونتعریف کنم کاملا حقیقت داره ومربوط میشه به یک سال پیش .یک روز خیلی اتفاقی توی چت با یک دختر ازاهواز آشنا شدم مثل همه چت ها یک ساعتی با هم گپ زدیم و با هم آشنا شدیم متوجه شدم 24 سالشه دانشجوئه و یک خواهرو یک برادر داره باباش هم کارمند شرکت نفت بود بعدعکسامونو ردو بدل کردیم من احساس کردم که با دیدن عکسم رفتارش تغییر کرد وسعی کردبا من صمیمی تر بشه من هم وقتی عکسشو دیدم خیلی منقلب شدم چهره ای زیبا و جذابیداشت و مثل بیشتر دختر های خوزستانی چشمانی درشت و کشیده داشت لبای گوشتی و گونههای برآمده و یکم هم سبزه بود خلاصه اون روز شمارشو بهم داد ولی قول گرفت که فعلابهش زنگ نزنم من هم ازش قول گرفتم که دفعه بعد حتما وب کمش را برای من روشن کنه .فردای اون روز دوباره با هم چت کردیم و این دفعه بهم وب دادیم نسیم یک تاپ تنش بودکه تقریبا تا خط سینه هاش معلوم بود خیلی بانمک بود و من از صحبت با اون خسته نمیشدم این ارتباط ما دو هفته ادامه داشت گاهی وقتها با هم صحبت های سکسی میکردیمو حتی چند بار فایل های سکسی مثل کلیپ یا عکس مبادله می کردیم خیلی دختر احساسی ای بود و زود با دیدن عکس ها تحریک میشد.
    تا اینکه یک بار مامانش را هم از طریق وب کم دیدماختلاف سنیش با مامانش 18 سال بود وبه قول خودش خیلی به روز بود و کاملا در جریان ارتباط ما بود. .چند بار مامانشو پشت وبکم دیدم خیلی گرم و با محبت برخورد میکرد یک بار نسیم گفت با مامانم چت کن تا من برم بیرون و بر گردم .و از اونجا ارتباط منو مامان نسیم بیشتر شد اسمش مریم بود بهم آی دیشو داد و خواست که از این به بعدبدون اینکه نسیم بفهمه با هم ارتباط داشته باشیم .مامان نسیم خیلی امروزی بودولی اختلاف سنیش با پدر نسیم 13 سال بود و من که عکس پدر نسیم رو دیده بودم متوجه عدم شباهتهای اون و مادر نسیم شده بودم اصلا هیچ تناسبی با هم نداشتند پدر نسیمخیلی پیر وشکسته شده بود .سرتون درد نیارم ارتباط من و مادر نسیم دور از چشم اونادامه داشت حتی شبها تا دیر وقت و از توی اتاق خوابش با من چت میکرد چون پدر نسیمتوی ملی حفاری کار میکرد و کارشون اقماری بود دو هفته کار بودند و د.و هفتهاستراحت.خیلی به هم نزدیک شده بودیم و من بد جوری توی کف سینه های اون بودم همیشهپشت وبکم لباسهای باز و سکسی می پوشید و حرفهای سکس میزد تااینکه بعد از یک ماه ازمن خواست بیام اهواز .گفت خواهر و برادر نسیم رفتند مسافرت و فقط من ونسیم هستیم و دعوت کرد که فردا ناهار برم خونشون من هم که از خدا می خواستم بهشگفتم می خوام با تو تنها باشم گفت باشه فکر اونجاشم کردم نسیم ظهر کلاس داره میره وما تنها میشیم .خلاصه من هم فردا اول صبح ماشین رو روشن کردم و به سمت اهواز حرکت کردم ساعت 10صبح رسیدم در خونه نسیم .خودش در رو باز کرد بعد از یک ماه این اولین باری بود کهنسیم رو از نزدیک میدیدم دختری زیبا و بانمک .اندامی خیلی ظریف و لاغری داشت یکپیرهن جلو باز پوشیده بود و یک شلوار تنگ .خیلی به گرمی استقبال کرد با هم دستدادیم ومنو به داخل خونشون تعارف کرد مادر نسیم هم دم در هال به استقبالم اومد بادیدن مریم چشمهام بیشتر گرد شد.بر خلاف نسیم مریم قدی بلند پاهایی کشیده و رونهایی درشت داشت حتی لباسی که پوشیده بود از لباس های نسیم باز تر بود.یک تاپ پوشیدهبود که از جلو کاملا باز بود و از زیر سینه هاش و روی شکم کاملا چسبون می شدوسینهاشو کاملا بر آمده میکردو یک شلوار ساپورت مشکی خیلی تنگ پوشیده بود که فقطکمی تا زیر زانو هاش رسیده بود ساقهای درشت و براق مریم خیلی برام جذاب وتحریککننده بود ولی چیزی که بیشتر از همه توجهم جلب کرد برجستگی های کون مریم بود فوق العاده زیبا وتراشیده شده بود و موقع راه رفتن تکان های شهوت انگیزی میخورد .نسیم آرایشی خیلی کمرنگ و جزئی داشت ولی مادرش آرایشی بسیار شدید ودرعین حال قشنگی کرده بود که خیلی بهش میومد.خلاصه با هم دست دادیم و وارد پذیرایی شدیم نسیم هم رفتوسایل پذیرایی را آماده کنه .مریم روی مبل روبروم نشسته بود و پا رو پا انداخته بود و رونهای درشتش خیلی توجهمو جلب کرد گاهی وقتها که به سمت جلو خم میشد برق زیر گردن و خط سینه هاش چشمامو گرد میکرد معلوم بود پوست بدنش سفید تر از پوست صورتشه وقتی به مریم نگاه کردم به اختیار کیرم شروع بهبزرگ شدن کرد اونم متوجه این موضوع شده بودو سعی کرد با نحوه صحبت کردن و تکان دادناندامش منو بیشتر تحریک کنه تا اینکه نسیم وارد شده .اون بیچاره خیلی سعی میکردتوجه منو جلب کنه ولی من که خیلی وقت بود بد طوری توی کف مریم بودم و الان هم بادیدنش کفم بیشتر شده بود تمام هوش وهواسم پیش اون بود و توی فکر بعد ازناهار بودمکه نسیم می رفت دانشگاه .خلاصه نیم ساعتی با هم صحبت کردیم و پذیرایی خیلی مفصل یهم ترتیب داده بودند .نسیم هم کنار من نشسته بود وبه بهانه های مختلف خودشو به منمی چسبوند یک بار هم که مامانش از اتاق رفت بیرون افتاد توی بغلم و لبامو گاز گرفتمن هم که نمی خواستم از نسیم هم ناکام باشم بهش گفت بریم یک جا با هم تنهاباشیم اونم به بهانه نشون دادن اتاقش منو برد تو اتاق خودش .خیلی دختر حشری بودوقتی رفتیم توی اتاق در رو بست و پرید توی بغلم و من فقط گاز های نسیم رو رویلباهم احساس کردم واقعا برام لذت بخش بود از هیچ جای من نمی گذشت با همه جام حالمیکرد در حالیکه من داشتم لباهشو می خوردم و دستام دور کمرش حلقه زدو بود محکم کیرمنو گرفته بود .بعد زیپ شلوارمو باز کرد کیرمو در اورد و با ولع خاصی توی دهانشگذاشت خیلی با هوس ساک میزد ومن تیزی دندانهاشو روی کیرم احساس میکرد تقریبا 10دقیقه برام ساک زد من که نمی خواستم الان کاملاارضا بشم روی تختش هولش دادم دکمههای پیرهنشو باز کردم یک سوتین سفید پوشیده بود که از جلو هم باز میشد سوتینشوهم باز کردم سینه های سفید و ریزی داشت که خیلی برام جالب بود وبا ولع شروع کردم بهخوردن سینه هاش اونم که کاملا از حال رفته بود دستمو گرفت وبه سمت کسش برد من هممتوجه منظورش شدم و از زیر شرتش شروع به مالیدن کسش کردم کاملا خیس بودو گرمای مطبوعی داشت اونم بادستش کیرمو میمالید بوی عطر سینه های نسیم منو بیشتر تحریک میکرد و دستای نرموظریفش که کیرمو می مالید خیلی برام لذت بخش بود من هم نوک سینه هاشو گاز میگرفتماونم از درد و شهوت آهسته اه می کشید .بعدازچند دقیقه من کاملا شلوار و شرتشو در اوردم اونم در حالیکه از پشت به روی تخت افتاده بود پاهاش کاملا از تخت آویزون بود من پاهاشو باز کردم وکس زیبا و دست نخورده نسیم شهوت منو صد چندان کرد کاملا تمیز و خوشبو بود و خیسی اطراف کسش برق خاصی به اون داده بود زبونمو نزدیک کسش کردم نوک زبونم به آرامی وارد سوراخس کوسش کردم به آرامی آه قشنگی کشید رونهای نسیم توی دستام بود وسرم کاملا بین پاهاش بود تصمیم گرفتم پیش غذا رو از شکلات کس نسیم میل کنم و کاملا دهنمو به کسش چسبوند زبونم تا اونجائیکه می تونستم وارد سوراخش میکردم بعضی وقتها هم زبونمو بیرون می آوردم و بازبونم کسشو لیس می زدم مشخص بود که خیلی تحریک شده چون صدای اه و ناله اش قطعنمی شد و محکم با دستاش سر منو به سمت کسش فشار میداد صورتم کاملا از آب کسش خیسشده بود ولرزش پاهاش هم کاملا محسوس بود به هیچ وجه هردومون راضی نبودیم این لذت قطع بشه من از نرمی و خوشمزگی کس نسیم لذت میبردم و اونم از لیسها و زبون زدن های من. توی اوج لذت بودیم که مادر نسیم ما روبرای ناهار صدا زد نسیم که دیگه نای حرکت نداشت به سختی خودشو جمع و جور کرد و پاشد نشست بهم گفت تو برو من یکم بعد میام من هم زیپ شلوارمو بستم ولباسام مرتب کردمو رفت توی هال خونشون که میز غذا خوری اونجا بود البته مطمئن بودم مادر نسیم میدونه من و نسیم حتما بیکار نبودیم ولی به روی خودش نمی یاره مادر نسیم هم که دید دخترش نیست و چشمش به کیر من که از پشت شلوار هم برآمدگیش معلوم بود افتاد از فرصت استفاده کرد و آرام به من نزدیک شد دهانش را نزدیک گوشم برد و به آرامی نرمۀ گوشمو با دهانش مکید وقتی گرمای نفسش به گوشم خورد کاملا از خود بی خود شدم ولی چون میدونستم الان نمیشه کاری را از پیش برد سعی کردم خودم کنترل کنم.بوی عطر مریم و نرمی ولطافت پوستش برام خیلی جذاب بود توی گوشم گفت برای من هم چیزی موند یا همشو به دخترم دادی .لبخندی زدم لبامو رو لباش که رژ قرمزش زیبایی خاصی به اونها داده بود گذاشتم و بهش گفتم هیچی بهش ندادم همشو برای تو گذاشتم دستامو دورکمرش حلقه زدم تا بیشتر به هم بچسبیم اونم هم که خیلی بیشتر از من شهوتی شده بود دستاشو دور گردن انداخت زبونشو توی دهان گذاشت مزه اش برام جدید بود الان کاملا به هم چسبیده بودیم دستام از پشت روی باسن مریم بود و برجستگی های باسن مریم رو محکم با دستام فشار می دادم اونم که سفتی کیرم را از پشت شلوار کاملا روی بدنش احساس میکرد زبانش رو هم توی دهنم می چرخوند .شهوت سر تاپای وجودشو گرفته بود در حالیکه مریم کاملا توی آغوشم بود چشمم به در اتاق نسیم افتادمتوجه شدم از بین در داره ما رو نگاه میکنه وسینه هاشو می ماله برای اینکه بیشتر تحریک بشه و لذت بیشتری ببره شروع کردم با اندام مریم ور رفتن دستامو زیر لباسش کردم و مهره کمروشو از پشت لمس میکردم حتی دستام تا روی باسنش رفت می خواستم سوراخ کونش رو هم لمس کنم که خودشو کشید کنار باتعجب نگاش کردم روی صندلی کنار میز غذا خوری نشست خیلی حالش بد بود پلک های چشماش به زور باز میشدند لباساشو مرتب کرد و تعارف کرد بیام سر میز بشینم .جو سکسی و شهوت انگیزی سراسر خونه را در بر گرفته بود واقعا کیرم دیگه داشت میترکید. من هم رفتم سر میز نشستم بعد از چند لحظه نسیم هم اومد همه ساکت بودیم و مشغول غذا خوردن .نسیم که خیلی از کارهای من تحریک شده بود به سختی خودشو کنترل کرده بود خلاصه من هم برای اینکه جو سکوت رو بشکنم شروع کردم از دست پخت مریم تعریف کردن که واقعا هم خوشمزه غدا پخته بود نسیم هم کم کم آروم شد و با من همصحبت شد گاهی وقتها از زیر میز هم پاهاشو به پاهای من میزد پاهای استخوانی و لطیفی داشت خلاصه ناهار رو میل کردیم حدود ساعت 2 بود که نسیم گفت من باید برم دانشگاه کلاس دارم خونشون نزدیک دانشگاه بود و زمان کمی طول میکشید که به دانشگاه برسه سریع آماده شد بعد اومد jوی اتاق پذیرایی با من خداحافظی کنه به من دست داد ودر حضور مادرش لبامو بوسید خیلی برام عجیب و در عین حال شهوت انگیز بود که دختری در حضورمامانش با من حال کنه بعد هم به آرامی بغلم کرد و گفت نرو تا من برگردم و از اتاق زد بیرون .به محض رفتن نسیم من و مریم که منتظر این لحظه بودیم نگاهی به هم انداختیم با دست بهش اشاره کردم که بیا پیشم اونم با ناز و کرشمه خاصی به من نزدیک شدمن هم خودمو جمع و جور کردم اومد روی پاهام نشست ولی صورتش رو به صورت من بود بوی عطرو نرمی رونهای مریم که الان دیگه کاملاً روی پاهام حس میشد بیشتر منو تحریک میکرد دستاشو توی موهام انداخت من هم از دستامو دور کمرش و از زیر پیرهنش حلقه زدم لبامو روی لباش گذاشتم ودر همون حالت بهش گفتم می خوام مال من باشی این حرفم انگار انرژی مریم را صد چندان کرد بیشتر به من چسبید ودر همن حال که لبامون روی هم بود با یک صدای آرام و هوس آلودی گفت من مال توام آرومم کن سهیل و خودشو کاملا توی آغوشم رها کرد من هم که دیگه کاملاً از خود بیخود شده بودم شروع به خوردم لبها و گردن مریم کردم حتی یک لحظه هم توقف نکردم اول خوب لباشو خوردم زبونمو توی دهانش میکردم اون مک میزد بعد من زبونش توی دهانم میکرد م ومی مکیدم توی همون حالت بهش گفت اب دهانتو بریز توی دهنم اونم اب دهانشو به طرز خیلی قشنگی اورد بیرون و من خوردمش خیلی این حرکت هردومونو تحریک کرد من هم که نرمی و برق گردن و سینه مریم رو خیلی دوست داشتم شروع به مکیدن زیر گردنش کردم اونم با خنده های ریز و آرامش نشان میداد که خیلی داره لذت میبره بعد از چند دقیقه دیدم داره میره به سمت پایین مبل فهمیدم میخواد برام ساک بزنه پاهامو کامل باز کردم ودستامو از دوطرف روی پشتی مبل انداختم اونم تند تند کمربندمو باز کرد و شلوارمو کشید پایین وقتی چشمش به کیرم افتاد لبخند قشنگی زد کیرمو توی دستش گرفت نوکشو چند بار بوسید زبون زد بعد هم زبونشو از پایین تخمتم تا نوک کیرم کشید تا کیرم کاملا از آب دهانش خیس شدبعد کامل وبه آرامی کیرمو تا آنجا که دهانش جا داشت وارد دهانش کرد و چند لحظه نگه داشت و توی چشمام نگاه کرد واقعا این پوزیشنو خیلی دوست داشتم تو به راحتی روی مبل لم میدی و یکی دیگه برات ساک میزنه خیلی لذت بخشه .خلاصه شروع کرد تند تند کیرمو ساک میزداز هیچ جای کیرم نمی گذشت گاهی وقتها زیر تخمامو هم میخورد خیلی حرکاتش دیوانه کننده بود من هم که می خواستم کاملا چشمای شهوتیشو ببینم موهاشو از روی صورتش جمع میکردم اونم ول کنه کیرم نبود که نبود آب دهانش حتی موهای اطراف کیرمو هم خیس کرده بود گاهی وقتها فقط نوک کیرمو میزاشت بین لباش و مک میزد معلوم بود کارشو خوب بلده نمی دونم چقدر طول کشید فقط اینو می دونم اگه اینطوری ادامه میداد کیرم می ترکید در نتیجه با دو تا دستام سرشو از روی کیرم ورداشتم و توی چشماش نگاه کرد موهای پریشون و چشمای هوس آلود ونفس نفس زدنش نشون میداد خیلی سعی کرد هردومون از این صحنه لذت ببریم .الان دیگه نوبت من بود دستاشو گرفتم بلندش کردم هردومون ایستادیم بغلش کردم توی همون حالت که بودیم ارام ارام بردمش سمت اتاق خوابشون کاملا از حال رفته بود وخودشو تسلیم من کرد بود وهی آهسته آه میکشید دکمه های پیرهنشو کاملا باز کردم پیرهنشو در آوردم سوتین هم نپوشیده بود سینه های درشت و خوش فرمی داشت فرم سینه هاش به سمت بیرون بود وفاصله دو تا سینه اش زیاد بود بعد هم شلوار وشرتشو با هم دیگه از پاش دراوردم
    خودم هم که دیگه فقط یه پیرهن تنم بود سریع پیرهنمو کندم سفیدی اندامش خیلی قشنگ بود روی تخت هلش دادم و روش افتادم تمام قد روش خوابیدم از سینه هاش شروع کردم یکی از سینه هاشو با دستم میمالوندم ویکی دیگه رو توی دهانم کردم نوکشونو میکشیدم مریم هم با اینکارم آه میکشید بعضی وقتها مک میزدم تااینکه مریم بلند گفت سهیل جونم بخورشوووون من هم تند تند و به طرز وحشتناکی شروع به خوردن سینه هاش کردم انصافاً خیلی خوش مزه بودند مریم خیلی بلند بلند آه میشکید واین منو بیشتر تحریک میکرد وبیشتر سینه هاشو گاز میزدم کیرمو هم روی کسش میمالوندم تااینکه تصمیم گرفتم ساک زدن مریمو جبران کنم پاهاشو کاملا باز کردم و با دستام با کسش بازی کردم خیلی به ارامی بعد کم کم سرعت مالوندن کسشوبیشتر کردم خیلی داشت لذت میبرد انگشتام توی کسش فرو میکردم ومیچرخونم بعد هم که خوب خیس شد دهنمو به کسش نزدیک کردم وشروع به خوردن کسش کردم همزمان هم انگشتمو وارد سوراخ کونش کردم گاهی وقتها صورتم می مالونم به کسش خیلی براش لذت داشت کس مریم پر از آب شده بود وصورت منو هم خیس کرده بود اونم هی آه میکشد و میگفت بخورششش بخورشششش آی آی سوراخ کونش هنوز تنگ بود و معلوم بود خیلی مورد توجه پدر نسیم قرار نگرفته ولی من با انگشتام سعی میکردم سوراخشو باز کنم وچون همزمان با خوردن کسش بود خیلی متوجه دردش نبود زبونمو توی کس مریم کردم تا انحاییکه جا داشت جیغ نازی کشید ومحکم سرمو به داخل کسش فشار داد وهی میگفت بخورششششش سهیل جونمممم بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم کیرمو وارد کسش بکنم کیرمو که دیگه الان خیلی بزرگ شده بود با دستم گرفتم ولی اروم نزدیک کس مریم کردم و واردش کردم جیغ کشید ولی بعد از چندبار تلمبه زدن آروم شده بعد منو به سمت خودش کشید و فشارم داد کاملا روش خوابیده بودم و کیرم داشت توی کسش حرکت میکرد اونم منو فشار میداد و اه میکشید نرمی و تنگی کسش به کیرم بیشتر حال میداد اونم هی میگفت بیشتر بیتشرمن هم سرعت کیرمو بیشتر کردم پاهش کاملا باز بود و تند تند تلمبه میزدم بعد از چند دقیقه گفت سهیل توی کونم هم بکن .کیرمو اوردم بیرون به روی شکم خوابوندمش بالشت خواب پدر نسیم رو زیرش گذاشتم تا سوراخ کونش معلوم بشه کرم را از روی میز ارایشش ور داشتم و با انگشتم به سوراخ کونش مالیدم اول یکی از انگشتاموداخل کردم بعد هم انگشت دوم بعد هم کیرمو گرفتم توی دستم وروی سوراخ کونش گذاشتم مریم به آرامی و باترس گفت ترو خدا فقط آروم بکن تو نازش کردم و گفت نگران نباش. کیرمو آروم آروم هل دادم اولش خیلی جیغ کشید ولی نه اون و نه من ول کن نبودیم بعد از مدتی آروم شد و دیگه کیرم کاملا توی کونش رفته بود لذت کونش کمتر از کسش نبود با دستام چند باز به کونش ضربه زدم و شروع به تلمبه زدن کردم بعد دوباره کیرمو در آوردم و توی سوراخ کسش گداشتم و دوباره کیرمو در آوردم و توی سوراخ کونش قرار دادم این کار هم برای من و هم اون لذت بخش بود .بعد تصمیم گرفتم پوزیشنمونمو عوض کنم خودم اومدم پایین تخت ایستادم مریم رو هم کشیدم روی لبه تخت پاهاشو از دوطرف خودم باز کردم و اوردم بالا کیرمو محکم کردم توی کسش و تند تند شروع به تلمبه زدن این خیلی به مریم چسبید چون پس از مدتی شروع کرد به لزریدن وبلند آه کشید من هم سرعت تلمبه ها زیاد کردم دیگه هردومون داشتیم کاملا ارضا میشدیم من هم تصمیم گرفتم آبمو توی کس مریم خالی کنم همین کارو هم کردم و همه آبمو توی کسش ریختم خیلی بد ارضا شدم و لرزش عجیبی توی همه اندامم بود دیگه نای ایستادن نداشتم توی همون حالت روی مریم افتادم ولی مریم معلوم بود تازه بعد از ارضا شدنش بیشتر شارژ شده منو نوازش میکردم و لبامومیبوسید و هی میگفت مرسی سهیل جونم .بعد از چند دقیقه که حالم بهتر شده بغلش کردم هردومون خیلی لذت برده بودیم مریم گفت سهیل جان بعد از ماه ها این اولین بار بود که از سکس لذت می برد و به هم قول دادیم که حالا حالا شریک جنسی هم دیگه باشیم .دیگه نزذیک اومدن نسیم بود رفتیم با همدیگه سریع دوش گرفیتم و لباسامونو پوشیدیم .مریم هم که اومد با هم رفیتم بیرون و شام با هم بیرون خوردیم توی ماشین دوباره کسشو خوردم اونم برام ساک زد .اون شب تا دیر وقت با هم بودیم بعد من رسوندمش خونه و خودم اومدم ابادان.ارتباط ما تا الان هم ادامه داره نسیم هم میدونه من با مادرش رابطه سکسی دارم ولی به روی خودش نمیاره .

  30. #130
    سکس با عشقم مریم

    سلام دوستان خاطره من تقريبا به يک سال و نيم بر ميگرده که با مریم يعنی دختر خاله سولماز (زن پسر عموم) بود دوست شدم اولين باری که من مریم رو ديدم زمان نامزدی پسر عموم بود که مارو هم واسه مهمونی دعوت کرده بودن روز مهمونی اومد ماکه اهل تبريز بوديم صبح زود زديم راه مشگين شهر و ساعت تقريبا ١١:٣٠رسيديم رفتيم خونه سولماز اينا ديديم طايفه ای اونجا هستند خلاصه نيم ساعتی نشستيم تو خونه گفتند پاشين بريم واسه نهار گردش خلاصه رفتيم يه جای سر سبزی ديديم يه خانواده ديگه به ما ملحق شد گويی خاله سولماز بودند ٤ نفر بودند از ماشين پياده شدند ديدم از دور يه دختر با يه شال سفيد برق ميزنه خلاصه با جاهای ديگه اش کار ندارم نشسته بوديم حوصله مون سر رفت من يه گيتار برقی بم دارم يا به اصطلاح اصلی گيتار آذری که هرجا برم با خودم دارم اوردم زدم من صدام بسيار زيباست شروع کردم به خوندن(سيگاه) همه دور من جمع شده بودن مریم و سیمین که خواهر سولماز بود نشسته بودند واسه من فاز ميدادن اين مریم دلم رو گرفت وهی واسم چش مينداخت ازدست من کاری بر نميومد همه نگاه ميکردند بد ميشد خلاصه مهمونی تموم شد و قرار شد هفته بعد اونا تبريز بيان تا يک هفته فکر اون از سرم بيرون نميرفت خلاصه يک سال تو اون يک هفته پيرترشدم اين مریم خانم هم خيلی چهره زيبا واندام... داشت نهار رو خورديم همه يک طرف لم داده حاج اسماعيل که بابا بزرگ سولماز ميشه به من گفت پسر جون برو گيتارت رو بيار و بنواز من چيزی نگفتم خلاصه پس از خوندن حاج اسماعيل من و پسر عموم رو صدا کرد و قسمش داد که هر وقت مياد مشکين من و گيتار يادت نره ميخواستن برن رفتم ايستادم جلو در مریم اومد شماره رو دادم بهش اونم گرفت خلاصه هروقت پسر عمو رسول مشگين ميرفت من هم باهاش ميرفتم من مریم رو خيلی دوست داشتم ودارم اون هم همين طور خودش هم بزرگ شده مسکو و پدرش هم اهل اونجاست من ميرفتم خونشون و بهم خيلی محبت ميکردند خلاصه رابطه ما کم کم صميمی شد من اون موقع دروازه بان تيم جوانان تراکتور بودم خلاصه از تيم جدا شدم و با جوانان مس سونگون ورزقان قرار داد بستم تو يکی از بازی های دوستانه با تيم انصار مشگين مسابقه داشتيم پس ازبازی به خونه مریم اينا رفتم من قبلا با مریم لب داشتم چسبيدن داشتم ولی کارمون به اونجا ها نکشيده بود ديدم تو خونه تنهاست اومدم تو ديدم داره کامپيوتر بازی ميکنه خسته بودم دراز کشيدم خدا اجرش بده يه شربت آورد خوردم سرم رو گذاشتم زمين ديدم اوم بغلم دراز کشيد دستش رو گذاشت رو سينم کسش رو چسبوند به رنونم يه شلوار تنگ پوشيده بود من هم چرخيدم روبه رو شديم لبم رو چسبوندم لبش ديدم داره پام رو باپاهاش فشار ميده دستش رو حلقه کرد دور گردنم نميدونيد چه حالی ميده کمی لب هامون رو خورديم ديدم پاشد و پيراهن زردش رو در آورد سوتين آبی از اون بيکينی ها بود وای دارم چي ميبينم بدن سفيدی داشت عين مرواريدسوتينش رو در آورد سينه هايی شاخی داشت وسر قهوه ای سينه هاش رو ميخوردم دستش رو انداخت شلوارم رو در آورد کيرم سيخ سيخ بود کمی واسم ساک زد اولين بارم بود ظرفيت نداشتم ديدم داره آبم مياد گفتم بسه شلوارش روکشيدم پاين شرتش با سوتينش ست بود کسش رو ليس زدم ديدم کيرم بيقراره اونم ديگه دختره پرده داره ازکون هم دردش ميگيره غيرتم قبول نکرد از کون بکنم به پهلو خوابوندمش واز پشت پاهاش رو با پاهام بغل کرده بودم و به هم فشار ميدادم وکيرم رو انداخته بودم لاپايی ميذاشتم آبم اومد وکيرم اونجا نگه داشتم از جلو فرش رو هم نجس کرديم ديدم سير نشده ام فرش رو با دستمال کاغذی تميزکردم وباز شروع کرديم از جلو لاپا ميذاشتم و لب ميرفتيم و از پشت با دستم کونش رو ميماليدم خوابيديم زمين پاهاش رو باز کرد افتاد روم طوريکه کسش رو کيرم بود واز بالا لب هامون رو ميخورديم واز پاين کسش روکيرم ميماليد آه اوه ميکرد آبم داشت می اومد ديدم داره ميلرزه تو اون بوه بوهه کيرم رو تو دستش گرفت واسم کفدستی زد وريخت رو شکم شانس آوردم خيلی کم بود والا نميتونستم تميز کنم کمی تو آغوش هم بوديم اون روز توخاطراتم حک شد وما بارها باهم سکس داشتيم و هيچ کدوم بار اول نميشه و کمر من اون روز خالی شد وفرداش تو تمرين نای ايستدن نداشتم اميدوارم خوشتان بيايد واين متن واقعيت دارد ميخواهيد باور کنيد ميخواهيد نکنيد درضمن يادم رفت من هادی هستم متولد سال 1374

  31. #131
    شدم زن سرگروهبان

    با سلام به همه بچه های شهوانی این خاطره که دارین میخونین کاملا واقعی وتمام اتفاقات این داستان به سرم اومده من یک بسر 19 ساله هستم که تو رشته شنا مقام قهرمانی دارم و تمام شناگرای هم سن خودم بم حسادت میکنن اسم من اردلان قد من 175 وزنم 70 و بدن ورزیدهای دارم و این به ورزش مداوم من هست خوب بریم سر اصل مطلب از اونجایی که من برای بیشرفت تو رشته ورزشیم شنا مجبور بودم هوای مربیمونو داشته باشم و خودمم بدم نمیومد چند باری از رو شرت یا بعضی وقتا که گیرم مینداخت تو استخر تنهایی من رو میبرد تو سونا و حسابی 1 حلی به کونم میداد ولی من اجازه نمیدادم که ببره تو برای ارضا کردنش از ساک زدن استفاده میکردم ابشو میوردم راحت میشدم تا اینکه گذشت وقت خدمت سربازیم شد تقسیم شدیم من افتادم ایلام من که تا اون موقش هز خونه دور نشده بودمو توی همچین محیطی قرار نگرفته بودم هم ترسیده بودم هم احساس غربت میکردم من تو کل سربازا که توی یگان ما بودن خوشکل تر بودم و همه چشمشون دنبال من بود تصمیم گرفتم به 1نفر بناه ببرم که از من در برابر این لاشخورا محافظت کنه و تصمیم گرفتم به سر گروهبانمون که به نظر از بقیه بهتر میومد کمک بخام امان از اینکه نمیدونستم این سر گروهبان سر دسته اون لاشخورا بوده خودمو سبردم دستشو از فرداش دیگه کسی با من کاری نداشت خودمم تعجب کردم این باعث شد که بیشتر بش اعتماد کنمو هر کای بخات واسش انجام بدم تا اینکه 1روز فرماندمون مرخصی بود همه کاره یگان شده بود اون بعد از صبگاه به من گفت بیا تو دفتر منم رفتم بعد دیدم نشسته رو صندلی داره کیرش ور میره منم گفتم بله با من کاری داشتین که 1دفه دیدم دستم گرفت منو نشوند بیش خودش گفت اگه میخوایی همیشه در امان باشی کسی بات کاری نداشته باشه هر کاری مگم انجام بده منم که ترسیده بودم گفتم چشم 1دفه دیدم کیرشو در اورد گفت بخور وایی عجب کیر کلفتو سفتی بود سرش مثل گرز بود تا اومدم من من کنم همه کیرشو چبوند تو دهنم که دیگه داشتم خفه میشدمتخماش چه بوی گندی میداد بعد از چند دقیقه تمام ابشو تو دهنم خالی کرد منو مجبور کرد تا قطره اخرشو بخورم داستان از اینجا که دیگه من شدم زن سر گروهبان هر هفته به هر بهونهای میومد منو حسابی میکرد

  32. #132
    رفیقی که متجاوز از آب در اومد

    سلام.سامانم 17 سالمه اهل تهرانم .خاطره ای که میخوام براتون بگم بر می گرده به دوسال پیش من بچه ای بودم خوشگل طوری که هرکی من رو می دید دوست داشت باهام رابطه برقرار کنه ,من اول دبیرستان دیگه بودم که بعد از دوماه از اون جا بنا به هر دلایلی ترک مکان کردم.روز اولی که وارد مدرسه شدم بایکی از بچه رفیق شدم به اسم احمد رضا در ضاهر بچه ی خوبی به نظر میومد و خوشگل هم بود روز اول من پیش اون نشستم و باهم صحبت هایی کردیم که حرفاش خیلی قشنگ منطقی و دلنشین بود اون بعد از یک هفته به من پیشنهاد داد تا بریم قلیونی رفتیم قلیونی و اونجا سیر دو سیب کشیدیم (جاتون خالی)بعد از حدودا یک ماه من اون رفتیم گیمنت و با هم فوتبال کردیم وبردمش.زورش اومد و گفت فرداش برم خونشون اونجا بازی کنیم منم قبول کردم من از هیچی بی خبر رفتم خونشون و سلام احوال پرسی کردیم و رفتیم تو اتاقش وشروع کردیم به بازی کردن دیدم دو گل خورد و از بازی در اومد وگفت بزار برات فیلم بزارم منم قبول کردم .یک فیلم گی گذاشت و بعد مشغول دیدن فیلم بودیم که یک هو شلوارش رو دراورد و کیرش رو دیدم گفت تو هم کیرت رو درار منم اولش مقاومت کردم اما دراوردم کیرم در برار اون مثل یک ابنبات چوبی بود کیرش خیلی بزرگ و کلفت بود یکدفعه دیدم داره بهم نزدیک میشه منم خودم رو کشیدم کنار که بهم گفت بیا با هم سکس کنیم منم باورم نمیشد که احمد رضا اینو بهم بگه شوکه شده بودم و فقط خودم رو میکشیدم عقب اون منو محکم بغل کرد و فشار داد اما من دست از مقاومت بر نمیداشتم که یهو یک سیلی زد بیخ گوشم و شروع کردم به گریه و التماس اما انگار نه انگار بعد دستاموبا یک طناب بست و شلوار از پام دراورد و وشروع کرد به مالش دادن کونم بعد رفت یک کرم ضد افتاب اورد و زد به کیرش و دمه سوراخ من و یکدفه سر کیرش رو تو کونم قرار داد و زدم زیر گریه خیلی درد داشت شروع کرد به تلمبه زدن با هر تلمبه ی او اه از نهادم برنمیومد داشتم سکته میکردم یهو کیرش رو تا ته کرد تو کونم بعد کیرش رو با اون همه پشم اورد جلوم به منظور (ساک زدن) اولش ماومت کردم دیدم دوباره یه سیلی دیگه زد بیخ گوشم با گریه براش ساک زدم اه ونالش زیاد شد و یک دفعه اب داغی رو تو دهنم احساس کردم که خیلی بد مزه بود خواستم بیارمش بالا که دهنم رو بست و وادارم کرد که بخورمش ومنم مجبور شدم بخورمش و اون رفت شلوارش رو بپوشه یه بوس ازم کرد و ازم تشکر کرد ومن همش بهش فحش میدادم و گریه میکردم نمیتونستم راه برم به زور پا شدم رفتم شلوارم رو پوشیدم و رفتم و بعد ازاون دیگه باهاش حرف نزدم و همه ی بچه تعجب کرده بودن که چرا باهم قهر شده بودیم

  33. #133
    دختر خاله متاهل و سکسی دوس دخترم

    سمم امید هست .الان 29 سالمه. خاطره بر میگرده به سه سال پیش ، یه دوست دختر به اسم مریم داشتم ، اهل حال بود ولی زیاد خوشکل و خوش هیکل نبود . چندباری تو ماشین واسم ساک زده بود ساک زدنش عالی بود یه جوری کیرمو میخورد که آدم احساس میکرد وقتی آبش میاد داره جونشم از کیرش در میاد. همیشه اصرار می کرد که بریم خونه و بهم از پشت حال بده ولی من با اینکه موقعیت داشتم رغبت آنچنانی برا کردن کونش نداشتم . یه روز بهش گفتم یکی رو واسم جور کن که اوپن باشه و اهل حال تا دوتاتون رو باهم بکنم . اولش قبول نمیکرد ولی چون تشنه سکس بود قبول کرد . بعد یه هفته یکی زنگ زد و خودش و معرفی نکرد و خواست باهام حرف بزنه که من محلش ندادم . بعدش اس داد که من دختر خاله ی مریمم . تازه دوزاریم افتاد و بهش زنگ زدم . بعد کمی حرف زدن فهمیدم دو سال ازم بزرگتر هستش و اسمش لیلاست و شوهر داره . فکرنمی کردم تو همون جلسه ی اول بحثمون به سکس بکشه ولی خوب از صداش و حرفاش معلوم بود که زن حشری هستش و به خاطر مشکلش با شوهرش چند وقتی هست که از کیر بی نصیب مونده . قرار شد تو اولین فرصت ببینمش و با هم برنامه داشته باشیم روز موعود فرارسید و شبش با هم هماهنگ شدیم ولی ازم خواست به مریم نگم . منم قبول کردم . شب رفتم حموم و بدنمو سه تیغ کردم و آماده ی سکس . صبح ساعت 10 سر یه خیابون نزدیک خونه باهاش قرار گذاشتم . قرار بود باهم بریم آپارتمان داداشم که خالیه . رسیدم سرقرار دیدم یه خانوم با عینک دودی و یه هیکل خوب وایساده سر خیابون . یه گلم دستش . سریع سوارش کردم و بعد از کمی صحبت گفت که سریع بریم خونه منم گازشو گرفتم رسیدم سر کوچه من جلوتر رفتم و اونم با کمی تاخیر پشت سرم اومد . با ترس ولرز رفتیم تو خونه همون دم در خودشو چسبوند بهم و خودش رو انداخت تو بغلم منم بغلش کردم شروع به نوازش بدنش کردم روسری و مانتوشو از تنش درآوردم . آروم لبامو گذاشتم رو گردنش و کمی لاله ی گوشش رو خوردم لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم به خوردن دیدم اونم بیکار نیست و داره از رو شلوار کیرمو میماله منم دیدم دیگه جای وقت تلف کردن نیست هدایتش کردم به سمت اطاق و انداختمش رو تخت . یه تاپ تنش بود درش آوردم و کمی سینه هاشو از رو سوتین مالیدم .دیدم اینجوری حال نمیده سوتینشم باز کردم دو تا سینه خوش فرم سایز 80 افتاد بیرون افتادم روش و شروع کردم به خوردن و مالیدن سینه هاش دستمم بردم لای پاهاشو از رو شلوار کوسش رو مالیدم . خودش شروع کرد به باز کردن زیپ شلوارش و منم کمکش کردم تا درش بیاره حالا با یه شورت بود ولی من هنوز لباس تنم بود سریع پاشدم و همه لباسامو کندم . کیرم مثل فنر پرید بیرون . افتادم روش و شروع کردم به خوردن و مالیدن . سینه هاش بزرگ و خوش فرم بود بدن سفیدی داشت بارونای توپول . سفید مثل برف . نه میشد از سینه هاش گذشت نه میشد بیخیال روناش شد با لبام از سینه هاش رفتم پایین تا رسیدم به کوسش ازرو شورت کوسشو گرفتم به دهنم که صداش دراومد و گفت زود باش دارم میمیرم داشت لباشو گاز میگرفت دل زدمو به دریا شورت رو کشیدم پایین واییییییییی چی میدیدم یه کوس سفید و بی مو با لبای پف کرده ، سرمو کردی لای پاهاش . پاهاشو آوردم بالا چسبوندم به سینشو زبونمو گذاشتم رو کوسش شروع کردم به لیس زدن و خوردن اونم داشت صداش میرفت هوا التماس میکرد که بسه بزار توش ولی نمیشد از خوردن کوسش گذشت، نه بوی بدی داشت نه مزه بدی دیدم داره تخت روچنگ میزنه منم نشستم بین پاهاشوشروع کرد به مالیدن کیرم در کوسش خودشو تکون میداد تا بره تو ولی من میخواستم دیوونه تر بشه سر کیرم میکردم تو درش میاوردم . دیگه خودمم طاقت نداشتم و یه جا همه ی کیرمو کردم تو کوسش ، توش خیس خیس بود با اینکه چند سال از ازدواجش میگذشت ولی هنوز تنگ بود وقتی همه ی کیرمو فرستادم تو کوسش دادش درواومد که یواش ، شروع کردم آروم به تلمبه زدن ، چند دقیقه به همون حالت تلمبه زدم بعد چرخوندمش به پهلو و نشستم پشتش از پشت کردم تو کوسش کمی هم تو این حالت کردمش ، دوس داشتم چند پوزیشن دیگه رو هم امتحان کنم آخه کوس مفت بود و اسپری هم کار خودشو کرده بود . به شکم خوابوندمش و افتادم روش و کردم تو کوسش . وقتی تلمبه میزدم صدای شالاپ شولوپ اطاق رو برداشته بود همین صدا آدمو ترغیب میکرد که محکمتر تلمبه بزنه ، دیگه دوتامون خسته شده بودیم و نا نداشتیم ، پاشدم کشیدمش لب تخت و پاهاش دادم بالا گذاشتم رو شونم . سرپا بین پاهاش بودم بهترین حالتی هست که توسکس دوس دارم . دلم میخواد همیشه اینطوری ارضا شم. گذاشتم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن با دستمم سینه های توپولشو میمالیدم لیلا هم داشت تخت رو چنگ میزد . یه ربعی همینجوری تلمبه زدم نزدیک اومدنم بود یه کاندوم کشیدم رو کیرمو با بیشترین شدتی که میتونستم تلمبه میزدم من داشتم میومدم ولی اون انگار تازه جون گرفته بود صداش بیشتر شده بود گفتم دارم میام که گفت بیا منم دارم میام آخرش آبم اومد ولی با یه سوزش ، اونم ارضا شده بود افتادم بی حال روش و کمی بغلش کردم وبوسش کردم ازش تشکر کردم به خاطر سکس خوبی که داشتیم اونم لذت برده بود مثل من ولی انقدر تلمبه زده بودم دل درد گرفته بود. پاشدیم دوش گرفتیم تو حمومم نشست جلو پامو کیرمو کرد تو دهنش حسابی خورد تا آبمو آورد . الان سه سال میگذره از اون روز و من ولیلا هنوز باهمیم .همیشه مریم رو به خاطر اینکه مارو باهم آشنا کرد دعا میکنم.

  34. #134
    احساس گناه از کردن پسر کونی

    با سلام اسم من شاهین (مستعار)هستش اهل غرب کشور این داستانی که میخوام تعریف کنم مال سال پیش هستش ولی هنوز که یادش می افتم از خدا شرم دارم واسه گناهم
    بریم به سراغ ماجرا تابستونا از شهر می اومدیم روستای پدریم باغ داریم.
    پایین باغ ما یه باغ دیگه وجود داره که پسر صاحبش دو سال از من کوچیکتر گاهی در مورد این پسر خبرای از دوستام میشنیدم در مورد کونی بودنش ولی باور نداشتم همیشه که با هم حرف میزدیم هیچ عملی بر این نشانه نداشت منم میگفتم روستاست دیگه حرف در میارن اینم بگم من قبل این ماجرا من گاهی تو سایتا داستان سکسی میخوندم نه این که سوسول باشم بلکه همیشه یه شرمی از خدا داشتم نمازمم اول وقت میخوندم بگذریم یه روز نزدیکای ظهر بود این پسره سامان واسه یه کاری اومد پیشم منم حواسم بود این پسره رفتارش یه جوری شده کنار هم راه میرفتیم دستش کنار بدنم تو رفت و برگشت گاهی به التم میخوره منم به شوخی به هش گفتم میخاری برو اون ور سامان هم گفت اره حرفیه خندیدم فکر کردم شوخی میکنه منم مسخره اش کردم این تو اینم کیرم سامان هم بدون شرمی زیپ شلوارم رو کشید پایین کیرم رو گذاشت دهنش اول شوکه شدم بعد کم کم داشتم لذت میبردم این 5 دقیقه ساک زد بعد برگشت شلوارش کشید پایین یه باسن سفید بی مو تعجب داشت توی 18 سالگی این جوری باشه اول من مثل منگولا واستاده بودم نگاش میکردم پاهاش رو با وقاحت تمام باز کرد گفت بکن تو,من هم همین جور واستاده بودم نگاش میکردم خودش کیرم به طرف کونش هدایت کرد واقعا گشاد بود اتوبان اخه شنیده بودم کون تنگ میشه ولی این گشاد در هر صورت ده دقیقه ای تلنبه زدم ابم اومد منم کیفم کوک شلوارامونو کشیدیم بالا هر کس به یه طرف ...
    غروب وقتی میخواستم وضو بگیرم یادم افتاد چه غلتی کردم اون شب واقعا زار زدم از ترس و شرم خودش اون بالا شاهده توبه کردم ولی ازشرم دیگه نتونستم نماز بخونم ((خرمن یک ساله ام یک شبه اتش زدند)) حال منه با یه گناه هر چی عبادتم بر فنا شد . روزگارتون خوش

  35. #135
    سکس با دخترعموی آرایشگرم

    سلام دوستان.امیدوارم که حالتون خوب باشه.این داستان که دارم واستون تعریف میکنم داستان نیست بلکه یه خاطره هستش.اسم من مهران هستش و 27 سالمه و اسم دختر عموم نغمه هستش که الان 22 یا 23 سالشه.این قضیه که بین ما اتفاق افتاد واسه سه سال پیشه.خونه ما با خونه عموم اینا کنار همه.نغمه اون موقع توی آرایشگاه کار میکرد و حدود چهار ماه میشد که نامزد کرده بود.منم اون موقع یه پراید داشتم و توی آژانس کار میکردم.بیشتر صبح ها وقتی میخواستم برم آژانس نغمه هم همزمان از در خونه شون میومد بیرون و میخواست بره آرایشگاه و منم تعارف میکردم و میرسوندمش تا محل کارش.
    یه روز صبح تابستون اومدم برم آژانس که دیدم نغمه هم اومد بیرون از خونشون و میخواست بره آرایشگاه.منم گفتم بیا برسونمت و اونم اومدو رسوندمش دم آرایشگاه.نغمه بهم گفت که قراره واسه لوازم آرایشگاه بعد از ظهر بره شهر خرید کنه.ازم پرسید میتونم برسونمش یا نه.آخه شهر ما کوچیکه و با مرکز استان 30 کیلومتر فاصله داره.گفتم باشه فقط نیم ساعت قبلش بهم زنگ بزن تا اگه سرویس بیرون شهر خورد نرم.گفت باشه.منم تو شهر یه دوست صمیمی داشتم به اسم مصطفی که مدتی بود از زنش جدا شده بود و تنها زندگی میکرد و من خیلی زیاد میرفتم خونش.مصطفی مغازه داشت و خلافش فقط سیگاری کشیدن بود.با اینکه هنوز اتفاقی نیفتاده بود اما زنگ زدم به مصطفی و بهش گفتم کلید خونشو میخوام واسه بعد از ظهر.گفتم میتونی بهم بدی کلید رو؟مصطفی گفت آره من اون موقع مغازه هستم اومدی بیا ازم بگیر.گفتم باشه.ساعت سه و نیم اینا بود که نغمه زنگ زد گفت که ساعت 4 برم دنبالش دم آرایشگاه.ساعت 4 رفتم دم آرایشگاه بوق زدم دیدم اومد نشست عقب ماشین.منو نغمه کلا با هم خیلی راحت بودیم ولی بازم همیشه عقب مینشست.حرکت کردیم و حدود 40-45 دقیقه بعد رسیدم اونجایی که میخواست خرید کنه.وقتی داشت پیاده میشد گفتم نغمه اینجا کارت خیلی طول میکشه؟گفت حدود یه ربع.گفتم پس من میرم بنزین میزنم و میام.گفت باشه برو اومدی تک بزن.به بهانه بنزین زدن رفتم پیش داش مصطفی کلید رو ازش گرفتم و برگشتم.تک زدم به نغمه و 3-4 دقیقه بعد نغمه اومدو گفت کارم تموم شده و همه خریدهامو کردم.میتونیم برگردیم.گفتم نغمه حالا که تا شهر اومدیم میخوای یه دوری توی شهر بزنیم.نغمه چند ثانیه مکث کرد و گفت باشه.گفتم پس بیا جلو بشین.تا اومد جلو نشست منم سریع تابلوی آژانس رو برداشتم و انداختمش توی صندوق عقب.
    همش توی این فکر بودم که چه جوری و با چه بهونه ای ببرمش خونه مصطفی.یه دفعه بهش گفتم میخوام دوتا ساندویچ بخرم و با هم بخوریم.نغمه گفت نه آخه من تازه دوساعت نمیشه که ناهار خوردم.گفتم ای بابا آدم اگه سیرم باشه میتونه ساندویچ بخوره.اینو الکی گفته بودم چون خودمم سیر بودم و نمیتونستم بخورم ولی باید یه بهونه جور میکردم.دم یه ساندویچی وایستادمو رفتم دوتا ساندویچ خوراک سوسیس و دو تا نوشابه خریدم و اومدم.
    گفتم نغمه کجا دوست داری بریم بخوریم توی ماشین که نمیشه.گفتم بریم پارک که گفت نه ممکنه یکی از آشناها شهر باشه و مارو ببینه و. فکر بد کنه.پارک رو الکی گفته بودم میدونستم قبول نمیکنه اگه هم قبول میکرد باز خودم میگفتم نه ممکنه کسی مارو ببینه.گفتم نغمه یه دوست دارم که تنها زندگی میکنه و الانم تهرانه .بریم خونش.کلیدش همیشه دست منه.گفت کلیدش دست تو چیکار میکنه.گفتم خیلی باهاش صمیمی هستم یه کلید بهم داد .بیشتر وقتها میام پیشش و حتی شبها سرویس میخوره شهر میام پیشش تا صبح هستم .گفت اگه بیاد خونه چی؟گفتم نه واسه یه کاری رفت دو سه روز دیگه میاد.یکم من و من کرد و گفت چه میدونم.منم دیگه به روی خودم نیاوردمو سریع مسیرمون رو عوض کردم سمت خونه.وقتی خواستیم بریم توی خونه ماشینو یکم بالاتر پارک کردمو حدود 50 متر پیاده رفتیم.خدا خدا میکردم وقتی میخوایم بریم توی خونه کسی مارو نبینه که خدا رو شکر هیچ کس ما رو ندید.
    خونه مصطفی خیلی شیک نبود البته بد هم نبود چون وقتی از زنش جدا شد همه اون چیزایی که زنش آورده بود رو جمع کردن و بردن.ولی بازم مصطفی خیلی وسیله واسه خونش خریده بود اما خبری از مبل و این حرفها نبود.
    رفتیم توی خونه منم کفشهارو از جلوی در آوردم توی اتاق.نغمه رفت یه گوشه تکیه کرد به پشتی و منم رفتم روبروش نشستم و ساندویچ هارو آوردم که بخوریم.من به بهونه یخ رفتم سر یخچال و یخ که نبود ولی من اینبار رفتم نزدیکتر بهش نشستم.پنکه هم روشن کردم باعث شد خیلی گرم نباشه و قابل تحمل بود.کلا اون روز از روزهای دیگه هوا بهتر بود یعنی یه خورده خنکتر بود.
    چند دقیقه گذشت اومدم سر صحبت رو باز کنم ولی نمیتونستم.یه دفعه دل رو زدم به دریا و گفتم نغمه مجردی بهتره یا متاهلی؟
    دیدم داره میخنده و گفت ای بابا هرکدوم یه خوبی و یه بدی داره.منم تا اینو شنیدم سریع سوء استفاده کردمو گفتم حتما خوبی متاهلی به شبهای پنجشنبه هستش.اینو که گفتم یه خورده خجالت کشیدم اما چاره ای نداشتم.نغمه ایندفعه کلا خندش گرفت و گفت تو این چیزارو از کجا میدونی.گفتم بابا الان دیگه این چیزارو بچه کلاس اول هم میدونه.
    دیگه کمکم خیلی بهش نزدیک شده بودم هنوز دوتاییمون یک سوم ساندویچ رو نخورده بودیم که صورتمو بردم جلو آروم لپشو بوس کردم.نغمه هیچی نگفت اصلا بهم نگاه هم نکرد و فهمیدم بدش نیومده فقط روش نمیشه.
    گفتم ارزو خیلی دوست داشتم کنارت تنها بشینم و باهات حرف بزنم.همینطور که حرف میزدم رفتم کنارش و دستمو انداختم دور گردنش و آروم آروم باهاش صحبت میکردم .اونم فقط گوش میداد و هر چند لحظه تو چشام واسه یه لحظه نگاه میکرد.
    همینطور که دستم دور گردنش بود گفتم نغمه... تا منو نگاه کرد آروم لبمو بردم جلو لبشو و از لبش یه بوس گرفتم و شروع کردم خیلی آروم لبشو خوردن.اون فقط بی تحرک نشسته بود و من لبشو میخوردم حتی واسه لب گرفتن همکاری هم نمیکرد.
    دو سه دقیقه که لبشو خوردم گفتم ارزو خیلی دوستت دارم اجازه میدی که...
    سرشو آروم تکون داد به نشانه نمیدونم.یعنی آره با خجالت.اینبار بغلش کردمو لبشو بوس کردمو رفتم توی اتاق خواب یه پتو و بالش آوردم پهن کردم جلو پنکه.دستشو گرفتمو آوردمش رو پتو خوابوندمش.مانتو و تاپشو در آوردمو سوتینشو باز کردم.اون فقط نگاه میکرد حتی حرف هم نمیزد و ازش سوال میپرسیدم هم با سرش جواب میداد.نوک سینه هاش خیلی کوچولو بود به رنگ قهوه ای روشن و سینه هاش هم اندازه یه پرتقال درشت بود.نه خیلی سفت و نه شل.یه خورده مالیدمشون و نوکشون رو خوردم و زبون زدم.حسی بهش دست نمیداد یا حشری نمیشد.هنوز روش باز نشده بود پیش من.بعد از چند دقیقه اومدم دکمه شلوار لی که پاش بود رو باز کنم که گفت اونجام نه.گفتم نغمه بدون اونجا که حال نمیده.من کاری ندارم فقط میخوام ببینم و بمالمش.
    خلاصه راضی شد.شلوارشو باز کردم و کشیدم پایین دیدم شورت پاش نیست باورم نمیشد که داشتم کس نازشو میدیدم.یه کس کوچولو و سفید که فقط یه خط بین دو طرف کسش بود.صاف صاف و تمیز.یکم با کسش ور رفتم و برگردوندمش و یکم آب دهن به کیرم زدم و کیرم و انداختم لای پاهاش.یکی دو دقیقه که لاپایی کردم دوباره سر کیرمو خیس کردمو رو سوراخ کونش آب دهن ریختم.سر کیرم رو انداختم رو سوراخ کونش و تا فشار دادم دیدم تکون خورد و نرفت توش. دوباره خیس کردم و ایندفعه تا فشار دادم آخ گفت و بازم تکون خورد و گفت خیلی درد داره.گفتم اولشه بره تو دردش کم میشه.گفت مهران میخوام چیزی بهت بگم.گفتم چی.گفت نامزدم همون هفته اول از جلو کرد.گفتم یعنی الان جلوت بازه.با سرش گفت آره.خیلی ذوق کردم توی دلم و گفتم وای الان کیرم میره داخل این کس تنگ.کسشو یکم خیس کردم و آروم کیرم رو دادم رفت توی کسش.اولش خیلی داغ بود ولی کم کم عادی شد.راستش خیلی هم تنگ نبود یعنی اونجور که ظاهر کسش نشون میداد که کوچولو بود ولی تنگ نبود.7-8 دقیقه که تلمبه زدم دیدم داره ابم میاد و کیرم رو در آوردم و آبم رو ریختم رو شکمش.بلند شدم دستمال آوردم و پاکش کردم .نغمه گفت تموم شدی.گفتم نغمه میخوام یه بار دیگه... گفت باشه.رفتم دستشویی خودمو شستم و اومدم کنارش نشستم و با سینه و کسش چند دقیقه ور رفتم تا دوباره کیرم راست شد و بهش گفتم به شکم بخواب و از پشت انداختم توی کسش.همینجور که میکردم با یکی از دستهام سینه شو میمالیدم.بعد چند دقیقه دیدم سرش برگردوندو آورد بالا ازم لب میخواد.کم کم داشت خوشش میومد و از هم لب میگرفتیم و کلا دفعه دوم 15-16 دقیقه طول کشید که دیدم آبم میخواد بیاد.نشستم رو زانوهامو آبم که اومد ریختم روی کمرش و لای دوتا قمبل کونش. بازم پاکش کردمو اول اون و بعدش من رفتیم دستشویی خودمونو تمیز کردیم.
    آماده شدیم که بریم .من رفتم دم ماشین و تابلوی آژانس رو گذاشتم رو ماشینو آوردمش نزدیک خونه و دیدم کسی توی کوچه نیست زنگ زدم گفتم سریع بیا پایین.نغمه اومد توی ماشینو رفت عقب نشست حرکت کردیم.گفتم یه چیزی میخوام برم بخرم میشه یه دقیقه برم یه مسیر دیگه.گفت باشه .رفتم سمت مغازه مصطفی .نزدیک مغازه مصطفی که رسیدم وایستادمو و به این بهانه کلید خونشو بهش دادم و اومدم و گفتم یارو نداشت اون چیزی که میخواستم.توی راه برگشت همش از سکس با نامزدش حرف میزد که چه قد حشری و چیکارا که نمیکنه موقع سکس.دیگه روش باز شده بود خجالت نمیکشید.ساعت حدود ساعت هفت و نیم رسیدیم دم آرایشگاه و خواست پیاده بشه گفتم نغمه ممنونم.خیلی بهم خوش گذشت و یادم نمیره که یه چشمک زدو گفت همچنین.از اون به بعد دیگه با هم سکس نداشتیم یعنی دیگه واسه خودمون موقعیت نساختیم و حس میکنم نغمه دلش میخواد که بازم با هم سکس داشته باشیم.چون پارسال قبل از اینکه از آژانس بیام بیرون یه شب که داشتم میرسوندمش خونه پدر شوهرش داشت بچشو شیر میداد که صدام کرد و وقتی برگشتم دیدم داره سینه هاشو بهم نشون میده و میخنده توی ماشینم.الان بچه اش حدود دوسالشه.
    امیدوارم از خاطره من لذت برده باشین فقط اینو بگم چه خوشتون اومده باشه چه نه من همه رو راست نوشتم شاید چیزی یا لحظه ای از قلم افتاده باشه اما سر سوزن الکی اضافه نکردم دوستان
    ممنونم که خوندین.

  36. #136
    لاپایی با دوست پسرم

    سلام من من کیانا هستم (اسم مستعار) و میخوام یک خاطره از سکس با دوست پسرم براتون تعریف کنم . من 18 سالمه و تهران زندگی میکنم ..... بریم سر اصل مطلب من یه دوست پسر دارم که خیلی زیاد دوسش دارم و اونم همچین احساسی به من داره . ممناون گهگاهی با هم سکس میکنیم البته سکس لاپایی نه از کس و کون خلاصه یروز باش تو خونشون قرار گذاشت که همدیگه رو ببینیم و منم رفتم اول کمی با هم صحبت کردیم بعدش اون ولو شد روی تختش و بم گفت که بیا بغلم منم که منتظر همچین لحظه ای بودم فوری رفتم بغلش و اونم شروع کرد به خوردن لبام بعد موقعی خواست که لباسامو دربیاره بش گفتم اول برو چراغو خاموش کن اونم رفت خاموش کرد و دوباره افتاد روم و همونطور که داشت گردنمو میخورد لباسام رو هم ازتنم در میاورد منم بش گفتم که حق نداری چشم چرونی کنی اخه من خجالت میکشم که اون سینه هام یا کسمو ببینه درسته که چراغ خاموش بود ولی اگه خیلی دقت میکرد میتونست ببینه خلاصه بگذریم اون خیلی خیلی رمانتیکه و موقع انجام سکس حرفای عاشقونه زیادی بم میزنه از قبیل عاشقتم ، تو مال منی ، نفسم و ..... بعد از اینکه گردنمو حسابی خورد رفت سراغ گوشام و تا تونست میلیسیدشون و منم لذت میبردم که دیدم یدفه گفت کیانا ؟ گفتم جونم ؟ گفت می می میخوام گفتم نمیدم گفت فقط بذاریکم بخورم گفتم باش عزیزم و پیرهنمو داد بالا و شروع کرد به مکیدن نوکشون و تا میتونست خوردشون بعدش گفت که میخوام شلوارتو دربیارم و جوجوتو ناز کنم اجازه هست ؟ بش گفتم باشه ولی بشرطی که نگی کیرمو بمال اونم گفت من خوشم میاد خو آخه من از ساک زدن بدم میاد اونم چون میدونه فقط میگه برام بمالش خلاصه شلوارمو در اورد و شرو کرد به ناز کردنه کسم خیلی اونم همش میگفت وای عزیزم چقد جوجوت نرمه راستشم بخواید خیلی نرمه واقعا بعدش بم گفت که برام شلوارمو در بیار و بمالونش منم اول یکم اخ و اوخ کردم ولی بعدش براش انجام دادم وقتی ک براش مالوندم گفت حالا ب پشت بخواب منم خوابیدمو اونم کیرشو گذاشت لای پاهام و شروع کرد بهعقب و جلو کردن خیلی حال نمیده ولی چون من از رابطه جنسی که بخوان از کس و کون بکنن میترسم و بدم میاد فقط بش اجازه میدم لاپایی انجام بدیم بعدش اونم وقتی ک آبش ادمد ریختش تو دستمال و از روم بلند شد و منو یه بوس آبدار کردو لباساشو پوشید شاید سکس ما یه سکس کامل نباشه اما همینطوریشم ب منو اون ب اندازه کافی خوش میگذره ببخشید اگه بد بود آخه من تاحالا 6 بار بیشتر باش انجام ندادمتو این یکسال و نیمی که باهاش دوستم

  37. #137
    تزاژدی لب کارون

    سلام دوستان، ساسان هستم ۲۰ ساله از اهواز
    این داستان مربوط میشه به دو سال پیش و کاملا واقعی هست
    من پسری هستم با قد متوسط و قیافه ی عادی ، تو فامیل همه منو بعنوان بچه مثبت میشناسن، یه دخترعمو دارم به اسم لیلا که از بچگی عاشقش بودم ولی جرأت نداشتم بهش بگم آخه میترسیدم منو رد کنه و دیگه نتونم تو چشماش نگاه کنم، عید نوروز سال۹۰ بود که پدر لیلا(عموم) ی برنامه چید که شب باهم بریم جاده ساحلی (لب کارون) پدر من و پدر لیلا خیلی با هم صمیمی بودن ولی عقاید سیاسی برعکسی داشتن و همیشه باهم بحث میکردن اون شب هم همینطور ، من هم که فرصت رو غنیمت شمردم و ب لیلا و خواهرش و داداشش و خواهرم گفتم بریم قدم بزنیم تا اینا راحت دعواشون رو بکنن و بچه ها با کمال میل قبول کردن، داشتیم قدم میزدیم که دخترا گفتن بریم دستشویی، داداش لیلا گفت من خستم شماها برید من برمیگردم پیش خانواده، خواهرم و خواهر لیلا رفتن دستشویی ولی لیلا موند پیشم و منتظر دخترا بودیم، خیلی دوسش داشتم هر وقت که میدیدمش بخاطره اینکه جرأت نداشتم بهش حرف دلم رو بگم بغض میکردم، لیلا متوجه بغضم شد و بهم گفت چیشده؟ منم دیگه تو حال خودم نبودم ی لحظه اشکم اومد پایین و بهش گفتم : دوست دارم لعنتی میفهمی؟
    ی لحظه دیدم لیلا خشکش زد، من ادامه دادم و گفتم : بخدا شبا از فکرت خواب به چشمام نمیاد، از جونم بیشتر میخامت، لیلا گفت: چرا دوسم داری؟ بهش گفتم دوست داشتن دل میخاد دلیل نمیخاد، شانس اوردم صف دستشویی شلوغ بود و میشد چند دقیقه راحت با لیلا حرف بزنم، اشکام رو پاک کردم و گفتم : لیلا من قلبتو از خدا میخام بعد لیلا حرفم رو قطع کرد و گفت: نامرد میدونی چقد منتظر بود تا این حرفو بهم بزنی؟ من قلبم خیلی وقته که مال توئه.
    داشتم بال در می اوردم خیلی خوشحال بودم، واقعا عاشقش بودم، اون شب همش به هم نگاه میکردم و ی حس خوشحالی همراه با اضطراب داشتم، خواهر لیلا بهم گفت بیا ما دخترا رو سوار قایق موتوری بکن منم قبول کردم، چهارتایی به همراه راننده ی قایق سوار شدیم و با سرعت حرکت کرد، اینقد سرمست بودم که حواسم نبود قایق جلیقه نجات نداره دخترا هم بیخیال بودن، از زیر پل هفتم گذشتم که قایق با سرعت خورد به ی سنگ و چپ شد، از شانس بدم واسه عید آب سد رو باز میکنن و کارون عمیق میشه، نیرو های نجات زود رسیدن و خواهرم و خواهر لیلا رو کشیدن بیرون ، من و لیلا و راننده قایق تو آب دست و پا میزدیم ولی من اصلا نگران خودم نبودم و فقط نگران لیلا بودم، من رو کشیدن بیرون ولی وقتی اومدم ب خودم دیدم لیلا نیست و همه دارن میکوبن تو سر خودشون ، آره لیلا و راننده غرق شده بودن و با آمبولانس بردنشون و من اون همه وقت تقریبا بیهوش شده بودم، وقتی متوجه شدم که لیلا رو زود از دست دادم بدجور زجه میزدم و میکوبیدم رو سر خودم اینقد حالم خراب بود که همه فهمیدن عاشق لیلا هستم، اون شب بهترین و بدترین شب عمرم بود، دو سال از اون ماجرا گذشت ولی من هر روز افسرده تر میشم، دوبار سعی کردم خودکشی کنم ولی نامردا نجاتم دادن، لیلا تنها دلیل نفس کشیدنم بود، از هفت روز هفته ۴ روز میرم بهشت آباد سر خاکش و باهاش درد دل میکنم، ی جوان بیست ساله هستم که نصف موهاش سفید شدن و هنوز هم فکر خودکشی هستم، دوستان شرمنده که مزاحم وقتتون شدم و خبری از سکس نبود، فقط میخاستم دردمو بگم.
    اگه میشه واسه عشقم فاتحه بفرستید، امیدوارم هر کسی عاشقه ب عشقش برسه و باهاش خوشبخت بشه موفق باشید،

  38. #138
    اولین سکس با زن عمو

    سلام . اسم من شهابه و 22 سالمه.. امیدوارم از خاطره ی من خوشتون بیاد. این سکس برمی گرده به 20 روز پیش . این اولین سکس من بود .
    من یه زن عمو دارم که 16 سال از من بزرگ تره. اسمش نازنینه . وقتی که بچه بودم ، منو خیلی دوست داشت. مثلا وقتی تازه با عموم ازدواج کرده بود و بچه هم نداشتن منو با خودشون به گردش میبردن . از همون موقع هم همیشه جلوی من بدون روسری بود و با تاپ و شلوارک توی خونه میگشت. الان هم همینجوری با من راحته. تقریبا 16-17 سالم بود که به خاطر اختلاف مالی بابام وعموم چند سالی همو نمیدیدیم و کلا رفت و آمد نداشتیم . تا 2 سال پیش که به خاطر فوت مامان بزرگم دوباره رفت و آمد ها شروع شد . اون موقع من 20 سالم شده بود و کلی به قول معروف از آب وگل دراومده بودم و بدن خوش استیلی پیدا کرده بودم . در طول این مدت رفت و آمدمون فهمیدم که زن عموم خیلی از من خوشش میاد و دوست داره یه حالی با هم کنیم. مثلاهی جلوی من خم میشد که آشغالای روی فرشو برداره یا مثلا وقتی عطر میزدم ، میگفت چه بوی خوبی میدی و سرشو میذاشت رو سینمو و گردنمو بو میکرد . و خیلی چیزای دیگه که نمیخوام سرتونو درد بیارم . این زن عموی ما بلد بود آمپول بزنه و من از بچگی وقتی مریض بودم و آمپول داشتم ، اون زحمت آمپولو میکشد . تقریبا 20-22 روز پیش بود که یه شب شام خونمون بودن . بابام و عموم هم نبودن. و قرار بود آخر شب ، من زن عمو و بچه ها رو با ماشین ببرم خونشون. مثل همیشه موقع سفره پهن کردن ، همه با هم کمک کردیم تا وسایل سفره رو بیاریم ؛ و اونم مثل همیشه که پیش من راحت بود، اون شب هم یه تاپ صورتی و یه ساپورت سفید پوشیده بود و وقتی خم میشد که وسایل سفره رو ، روی سفره بچینه ، دیدن اون کون تپلش منو دیوونه میکرد و حسابی کیرم راست شده بود و داشت شورت وشلوارمو پاره میکرد . البته از روی شلوار معلوم نبود که راست شده و هیچ کس جز خودم نفهمید . تا این که گفتم دلمو بزنم به دریا و یه کاری کنم . داشتیم توی هال سفره رو پهن میکردیم چون که تلویزیون برنامه داشت . همین که برای چند لحظه ای تو هال تنها شدیم من به بهونه ای که ندیدم اون خم شده و دارم راه خودمو میرم از پشت خودمو چسبوندم بهش ؛ طوری که کاملا کیرم حس کرد . 2-3 ثانیه ای بهش چسبیده بودم که آروم برگشت و یه لبخند زد و رفت تو آشپزخونه که کمک کنه . دیگه مطمئن بودم که اونم میخواد با هم حال کنیم . راستی یادم رفت بگم که عموم به یه ماموریت کاری رفته بود و تا یک هفته برنمیگشت . بعد از این که شام خوردیم ، آخرشب ، من زن عمو و بچه هاشو بردم خونشون .
    تو مسیر برگشت یه ترفند به ذهنم رسید که چه جوری برم خونشون و کارو یه سره کنم .
    فردای همون روز یه آمپول تقویتی گرفتم و رفتم خونشون دیدم بچه ها رفتن کلاس زبان و اون توی خونه تنهاست . اصلا به روی خودم نیاوردم که دیشب چی شده و خیلی عادی برخورد کردم . بعد از این که آمپول رو واسم زد . بهم گفت که بشین تا چای بیارم . من توی اتاق رو تخت دو نفره شون دراز کشیده بودم . دیدم رفت و با 2 تا استکان چای برگشت . یه موسیقی آروم هم گذاشت که خیلی حشریش میکرد . بعد از کمی صحبت و درددل که با هم کردیم اون به من گفت که با عموم مشکل داره چند بار هم از عموم کتک خورده و شروع کرد به گریه کردن . من هم یواش بغلش کردم و موهاشو نوازش کردم . اونم سرشو گذاشت رو سینم . آخه خیلی جسه ی کوچیکی داشت . وقتی که آروم تر شد به هم نگاه کردیم و من یه لب کوچیک ازش گرفتم و آروم گفتم ببخشد . بعد اون یهو لبشو گذاشت رو لبم و به شدت و حشر خاصی لبامو می خورد . دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن ولیسیدن گردن و لاله ی گوشش. دیگه آه وناله اش بلند شد . بعد آروم تاپ صورتی و ساپورت سفیدشو درآوردم و رفتم سراغ سینه هاش . وای !!!!! دو تا هلو زعفرانی زیر سوتین قرمزش قایم کرده بود . شروع کردم به خوردن سینه ها از روی سوتین . بعد اون شلوار و شورتمو درآورد و من کیرم از زیر بند پایینی سوتینش کردم لای سینه هاش. بعد قفل سوتینشو باز کردم . و حسابی سینه هاشو مالیدم و خوردم که قرمز شد . بعد رفتم پایین تر ؛ شروع کردم به بوسیدن و لیس زدن شکمش و زیر نافش. داشت دیوونه میشد . در همین حال کس سفید نازشم میمالیدم . بعدش شروع به خوردن کسش کردم .بعد از 10 دقیقه خوردن جوجولش دیدم بدنش به شدت لرزید و آبش پاشید تو صورتم . دیگه چشاش باز نمیشد . بعد باهاشو باز کردم و کیرمو کردم تو کسش . خیلی داغ بود . شروع کردم به تلمبه زدن . وای چه حالی داشتم . بهش میگفتم دوست دارم و لباش و سینه هاشو می مکیدم و گاز میگرفتم . بعد کیرمو از تو کسش درآوردم و کردم تو کون ناز و سفیدش . حالا نکن کی بکن . کیرم چنان داغ شده بود که بی حس شده بود . بعد دیدم آبم داره میاد میخواستم درش بیارم که نذاشت . گفت بریزش توش . منم کامل آبمو خالی کردم تو کونش .
    بعد چند دقیقه خوابیدیم پیش هم تا جون گرفتیم . دیگه نزدیک ظهر بود و دیگه نزدیک بود که بچه ها از کلاس زبان بیان . بلند شدم و لباسامو پوشیدم و از خونه شون زدم بیرون . از اون روز 20 روز بیش تر نگذشته و هر دومون در تدارک یه فرصت مناسب دیگه برای خلوت هستیم .

  39. #139
    سکس رویایی با علی

    سلام.من ساغرم. 17 سالمه. این خاطره ی واقعی، راجب سکس با پسر عمم، علیه که 22 سالشه.فقط ببخشید که یه ذره طولانی هستش این خاطره چون از اولش میخوام تعریف کنم. همینطور منتظر نظرها، پیشنهادات، انتقادات، و البته فحش های سازنده ی شما دوستان عزیز هستم. :d
    این خاطره مال زمستون پارساله که من و چنتا از دوستام رفتیم پارک ارم. با اینکه هوا سرد بود و داشتیم یخ میزدیم ولی همه ی وسیله های باحال شهر بازیو سوار شدیم. هر جاییم که میرفتیم علی میومد کنار من میشست.منم هر وخ جیغ میزدم اون خندش میگرف. آدم خیلی شوخ طبعیه و دلقک بازی زیاد در میاره. بعد از اینکه وسیله ها تموم میشدن علی همش ادای منو در میاورد که جیغ میزدم و به عالم و آدم فوش میدادم.بعد از اینکه همه وسیله های باحالو سوار شدیم یه هات چاکلت گرفتیم دستمونو رفتیم سوار چرخ و فلک شدیم. طبق معمول من و علی کنار هم نشستیم و جلومونم ژینوس و دوس پسرش بودن. ما با اونا راحت بودیم از این حرفا نداشتیم.پس تا چرخ و فلک رف بالا من خودمو چسبوندم به علی. فک کردم بازم میخواد دلقک بازی در بیاره ولی اصن اخلاقش یه جور دیگه شد. تا حالا اونجوری رومانتیک ندیده بودمش. اومد لپمو بوس کرد و گفت: تو ام دوسم داری ساغر؟ چشام یه لحظه سیاهی رف وختی اینو شنیدم. آروم و یه ذره با خجالت بهش گفتم آره علی من خیلی دوست دارم. عاشقتم. ژینوس کلشو انداخته بود پایین و داش میخندید. امیرم(دوس پسر ژینوس) اصن کلشو اونور کرده بود و داش نمای تهرونو میدید.تو همین حال بودیم که چرخ و فلک اومد چرخید و رسید پایین. من یه ذره خودمو جم و جور کردم و از تو بغل علی اومدم بیرون.وختی دوباره چرخ و فلک رف بالا دیدم علی سریع دکمه ی شلوارشو وا کرد و دست منو کرد تو شلوارش. واقعا باورم نمیشد. علی و از این کارا؟! انگار که دنیارو بهم داده باشن. کیرشو واسش میمالوندم و اونم چشاشو بسته بود و تکیه داده بود به در کابین.انقد از این کار لذت میبردم که اصن توجه نمیکردم کی چرخ و فلک بالاس و کی پایینه. فقط واسش میمالوندمش. ولی نمیتونستم کیرشو ببینم. فقط دستم تو شلوارش بود. داشتم بهش حال میدادم که بلند داد زد: دیوونتم! عاشقتم!... ژینوس با امیر قهر کرده بود چون امیر همش به دخترای دیگه توی پارک تیکه مینداخت و هر وخ ژینوس دستشو میگرف امیر انگار بدش میومد و دستاشو میکشید اونور.دیدم امیر داره به من نگا میکنه. اونم تو همون حالش از ژینوس معذرت خواهی کرد.
    بعد از اینکه چرخ و فلک وایساد و پیاده شدیم، جول و پلاسمون و جم کردیم تا بریم خونه. سوار ماشین شدیم. علی داش میروند. منم صندلی سرنشین نشسته بودم و بقیه بچه هام به زور خودشونو تو صندلیای عقب جا داده بودن.
    بعد از اینکه اونارو روسوند، اومد در خونه ی ما.ساعت 1 نصفه شب بود.بهش گفتم بیا بالا کسی خونمون نیس. اونم بدون هیچ تعارفی سریع ماشینشو پارک کرد و گفت باشه میام. در خونرو واز کردم. سریع دویدم تو اتاقم و خواستم چراغو روشن کنم. اه لعنتی! برق چرا رفته؟! از اتاقم اومدم بیرونو دیدم علی داره شومینرو روشن میکنه.خیلی سرماییه.منم رفتم لامپ اضطراریو آوردم روشنش کردم.به علی گفتم دستت درد نکنه داری شومینرو روشن میکنی خیلی زحمت کشیدی.بعدش دوباره رفتم تو اتاقم لامپم با خودم بردم.احتمال میدادم اونشب سکس کنیم. واس همین یه ست شورت و سوتین صورتی جیغ براق پوشیدم.روشم یه دامن لی کوتاه با یه جوراب کلفت تا بالای زانو همرنگ ست شورت و سوتینم پوشیدم.با یه تاپ بالای ناف سفید و یه سویشرت مشکیم انداختم روش.موهامم واز کردم و انداختم دور شونه هام.اومدم بیرون دیدم کار علی تموم شده و داره آتیش شومینرو نیگا میکنه.رفتم کنارش نشستم. خواب تو چشاش موج میزد.سرشو کرد طرف من. معلوم نبود خوابه یا بیداره.ولی یه دفعه انگار خوابش پرید.تندی سرمو گرف تو دستاش و ازم یه لب طولانی گرف.اولین باری بود که بهش لب میدادم و به نظرم خیلی خوشمزه بود.تو همین حال مست لباش بودم که دیدم داره زیپ سویشرتمو واز میکنه.بعد آروم سویشرتمو در آورد و دستامو ناز کرد.منم آروم لبامو از لای لباش در آوردم و ژاکتشو از بالای سرش کشیدم بیرون.زیرش یه بولیز نازک داشت.اونم در آوردم چون دیگه تحمل نداشتم.خیلی ناز بود.موهاش خیلی کم بود و اصن بدم نمیومد.تا حالا انقد از نزدیک بدنشو ندیده بودم.بعد آروم با کف دستم پشتشو ماساژ دادم.اونم تاپ منو در آورد و تا سینه هامو از روی سوتین دید از خودش بیخود شد. با یه حالت خاصی میگف بزار این هلو ها رو بخورممم. جااااااانم قربونت برمممممم. بعد لباشو گذاش لای سینه هامو بوسش کرد. انگار سوتینم کلافش کرده بود و میخواس پارش کنه. محکم با دستش میکشیدش تا نوک سینه هامو بتونه راحت ببنه.بعد با همون حالت خاص گفت درش بیار این لعنتیو.... پشت سوتینم از این دکمه قابلمه ایا داشت و راحت خودم بازش کردم. وختی که سوتینمو کامل در آوردم با ولع شروع کرد به خوردن. منم آه و نالم بدجوری به را بود. آخه بی شرف خوب بلد بود چجوری بخوره که کمتر دردم بیاد و بیشتر لذت ببرم. میخواستم سینه هامو از دهنش بکشم بیرون ولی ول نمیکرد و همش داش میخورد. نوک سینه هامم کم کم داش درد میگرف.تو چشای علی نیگا کردم و گفتم: علیییییی.... دلت میاد من دردم بیاد؟ اونم دیگه فهمید نباید سینه هامو بخوره وگرنه سکسمون خراب میشه.بعد من شلوارش و شورتشو در آوردم.وختی کیرشو دیدم اولش فک میکردم از اون بلند تر باشه. شاید 15 یا 16 سانت بود ولی خیلی خوشگل بود لامصب. یدونه مو ام نداش.دلم نیومد براش نخورمش. چون تا اونجا واس من سنگ تموم گذاشته بود. پس شروع کردم به ساک زدن. هرچی جون داشتم براش ساک میزدم.بعد از چن دیقه دیگه خودم جون ساک زدن نداشتم و کیرشو کشیدم بیرون.دیدم آبش اومد. تا اونجا 1 بار ارضا شده بود ولی من میخواستم بیشتر از 1 بار ارضا شه و براش یه خاطره ی خیلی خوب بشه.
    بی معطلی دامنمو در آورد و جورابامو یه ذره کشید پایین.بعد شروع کرد به لیس زدن کسم. از روی شورت لیس میزد ولی با این حال خوشم میومد.گف:ساغر من دیگه تحمل ندارم. میشه شرتتو در بیارم؟ منم توی یه حال دیگه ای بودم و فقط سرمو تکون دادم به معنی آره!تندی شرتمو کشید پایین. تا کسمو دید گفت واااااااای تو اون زیر جواهر قایم کرده بودی و من نمیدونستمــــــــــ . چون پریروزش رفته بودم اپیلاسیون کل بدنم واس همین خداییش خیلی تر و تمیز بود و هست وضعم.خب از اینکه بگذریم... کسمو کشید و چوچولمو با دستش تحریک کرد و ماساژ داد.منم در حد مرگ حشری شده بودم و تا اون لحظه تو سکسمون ارضا نشده بودم. با حالت آه و ناله ای که داشتم بهش گفتم: بخورش ترو خدااااااا.اونم سریع لباشو چسبوند به کسم و هی لیس میزد. هرچی بلند تر آه میگفتم اونم محکم تر لیس میزد.بعدش که یه مرحله به ارضام نزدیک تر شدم نفسام تند تر شد.اونم به جای کسم افتاد به جون چوچولم. خیلی محکم میمکیدش. عاشق این حرکتش شده بودم. سرشو فشار میدادم تو کسم و اونم فقط داشت با ولع میمکید.تو اون حال بلخره ارضا شدم ولی بازم دلم میخواست.
    یه کاری کردم که هروخ بهش فک میکنم جیگرم برا علی کباب میشه.کنارمون یه شمع بود. سریع فوتش کردم و هرچی پارافین داش ریختم رو کیر علی.یه داد خیلی بلند زد: آآآآآآآیییی کیرم! چن ثانیه واسادم که پارافین خشک بشه. خیلی زود تر از اون یکه فک میکردم پارافین خشک شد و ملس خور علی تازه تر شد.جوری که زیاد تحریک نشه کیرشو گذاشتم لای سینه هامو فشار دادم تا پارافین بریزه. وختی که همش ریخت، علی گف ساغر من تحمل ندارم بزار پردتو وردارم. منم خیلی میترسیدم.گفتم نه علی ترو خدا خواهش میکنم من تحملشو ندارم... گف چرا داری تو عشق خودمی. بلخره با این حرفا راضیم کرد. منم چشامو بستم و لبامو گذاشتم رو لباش.منو خوابوند رو زمین و تو همون حالت آروم کیرشو نوک کیرشو کرد تو کسم.هنوز زیاد درد نگرفته بود. ولی وختی یه ذره فشار داد از درد بدجوری به خودم پیچیدم.یه ذره دیگه فشار داد و اشکام سرازیر شد.لبشو از رو لبم برداشت و بازم کیرشو تو کسم فشار داد.یه جیغ بنفش کشیدم. گفت:هیســـــــــــ . تموم شد عشقم.بیارمش بیرون؟ ولی من تو همون حالت درد وحشتناکم دلم میخواس یه بار دیگه ارضا شم و گفتم نه ترو خدا نکشش بیرون.تا آخر بکنش تو.علی ام انگار از خداش بود. این دفعه برعکس دفعه ی قبل خیلی تند و با فشار زیاد تا دسته کردش تو کسم.اشکام همشون رو زمین پخش شده بودن. ولی در عین حال خیلی از سکسمون لذت میبردم.کیرشو عقب جلو میکرد. حدودا ده دیقه کرد که حس کردم بازم ارضا شدم. علی گفت فقط یه ذره دیگه تحمل کن عشقم فقط یه دیقه وایسا.کیرشو تند تر عقب جلو کرد. همونجوری که گفته بود بعد از چن دیقه گف: خب عزیزم قرص خوردی؟منم سرمو تکون دادم.بعد با فشار خیلی زیاد منی ش رو ریخت تو کسم.اون بهترین لحظه ی زندگیم بود.ولی بعد از اون احساس کردم کسم داره بدجور درد میکنه واس همین به علی گفتم بکشش بیرون جون مادرت مردم باو.بعد از چن مین یهویی به خودم اومدم گفتم ااااااا علی واقعا امشب چه شریک جنسی خوبی برای من بوده ها!پریدم و بغلش کردم و بهش گفتم دوست دارم علی.....
    بعدش احساس کردم دارم از گشنگی میمیرم.خداروشکر تو یخچال چن تا تیکه پیتزا داشتیم با علی خوردیم دلی از عذا در آوردیم.شبشم با هم دیگه خوابیدیم و اونجام چن تا شیطونی کوچولو کردیم با هم. فرداش رفتیم دکتر و پردمم دوختم.بعد از اونم چن بار با هم دیگه حال کردیم ولی نذاشتم کیرش را در کس بکند دوباره...
    هنوزم با همدیگه حال میکنیم.حالا علی تبدیل شده به مهم ترین آدم تو زندگی من...
    ببخشید سرتونو درد آوردم شمام لطفا نظر بدین تا در آینده بتونم بهتر احساساتمو بهتر بیان کنم.مرسی...

  40. #140
    خیانت جذاب با زید داداشم

    سلام من اسمم امينه و توي کرج زندگي ميکنم اين داستان و تمام اتفاقاي توش کاملا واقعيه.من اينجا يعني تو اين سايت زياد اومدم و همه نوشتن واقعيه ولي نبوده اما مال من کاملا واقعيه.
    خيله خب داستان من از اونجايي شروع شد که من 5سال با يه دختر اصفهاني دوست بودم و عشق واقعا کم يابي بين ما بود من ميرفتم مي ديدمش و بعد از 2 سال واقعا سختي کشيدن خانوادم راضي شدن بياد ببينمش و راستي من23 سالمه الان.هر کاري کردم واسه بهم رسيدنمون اما انگار اصلا خدا نمي خواست ما بهم برسيم و خلاصه کار بجايي رسيد که طرفم گفت اصلا نميخواد ما با هم ميمونيم تا آخر عمر و از اين دروغايي که همه پسراي شکست خورده از عشقاشون ميشنون.1/3يعني يک خرداد همين امسال واسش خواستگار اومد بهم گفت . منم حسابي ناراحت شدم.ميگفت تو اصلا غصه نخور.من مال توام و از اين حرفها.يواش يواش لحن حرف زدنش عوض شدو اين پيره مرده يعني خواستگارش کاري کرد تو2هفته که اين عشق ما 5 سال دوست داشتنو يادش رفت خلاصه منو ترکم کرد رفت.
    من موندمو يه عالمه تنهايي و روز هايي که بايد بي اون سر ميکردم.گذشتو گذشت بعد 1 ماه زنگ زد هرچي فحش بلد بودم بارش کردم.خلاصه فاز تنهايي تا 2هفته بيش که امیر داداشم ضيدشو آورده بود خونه آخه مامانم اينا رفته بودن بروجرد.اسم ضيد امیر مريم بود و اسم خواهر مريم پرند امیر داداشم 3 سال ازم بزرگتره .اين پرند خانوم واقعا دختر زيبايي بود جان امين خ خوشکل بود.منم يواش يواش ميخواستم عشقمو فراموش کنم دوغ نگم سري اول که ديدمش رفت يکم بهش فکر کردم ولي هيچ کاري نکردم که مخشو بزنم فلان اما گوشه ذهنم داشتمش خلاصه سري بعد که اومدن.اينو بگم من بفک چرخي چيتوزو واقعا دوست دارم با قليون و چايي ميچسبه.سري بعد که اومدن رفتم بايين که بفک و تنباکو اينچيزا بگيرم اومدم بالا ديدم امیر بهش گفته ک امين ترو دوستداره و از اين حرفها.تا من رسيدم تو خونه خبر نداشتم اصلا فکرشو نميکردم اينطوري بشه ديدم مخ زده شده و اصلا خود دختره هم بعدا تو حرفهاش بهم گفت منتظر بوده من نور بالا بدم خلاصه من غافل از عشق و احساساته شکست خوردم قرق در بوسيدن از گردن ديدن چشا و صورت خوشکل اين يارو شدم.يادش گرامي عجب چيزي بود.اون سري که ديدمش با بوس و بغل خالي تموم شد و رفتن.چند روز زنگ نزد بعد از چند روز زنگيد گريه ميکرد که من ترو دوستدارم و بايد يه چيزي بهت بگم که بعد از کلي اصرار گفت که دختر نيست و برده نداره من خوشحال بودم و طوري رفتار کردم که مثلا ناراحتم فاز ازدواج گرفته بود ميخواست بيوفته گردنم و آخر همون تماسش کار بجايي رسيد که من گفتم بايد ببينمت و خلاصه با کلي مکافات اومدن.اين سري من ديگه خيلي حالم بد شده بود.لامصب عين اين کس ايتالياييا بود.سفيد کمر باريک سينه هاي کوچيک بدن گوشتي ولي بوست سينه هاش انقدر لطيف بود که نگو.تو اطاقم بوديم امیر و مريمم تو اون يکي اطاق بوس و بغلش کردم فاز لاو که بعدش گفتم من چشمم هرز ميبره جديدا و همين ترفنداي بسرونه براي مخ زني. نذاشت کار بجايي رسيد که مريم رفت امیر رو برسونه مغازه من و پرند خونه بوديم تو اين فاصله من خيلي خب حشري شده بودم کيليد کرده کردم روش.پرند واقعا به عنوان يه کس فوق العاده بود.انگار بهشت سوراخ شده بود اين از بهشت فرار کرده بود.کس خوار هوري بهشتي.خواهرش رسيد بايين تند تند زنگ ميزد منم بيش خودم گفتم جون امين اين بره من تو کف ا ش میمونم منم کليد کردم. زوري نشد بهش ميگفتم بهت نياز دارم درکم کن و اونم اصرار که خواهرم بايينه و مريمم بايين تو ماشين از بشت گوشي داد و بيداد ميکرد.راضي شد نيازمو براورده کنه.
    رفتيم رو تخت تند تندم گوشيش زنگ ميخورد.لب و گردنشو خوردم و بعدم اروم سينه هاشو اينارو تو اطاق خودم ديده بودم عادي بود.خ حرفه اي واسش خوردم آه و اوه ميکرد.واي شلوارشو دراوردم بچه ها باورتون نميشه 2تا کلوچه بهم چسبيده لاي باش بود.اصلا از اين گوشت حال بهم زناي اضافه لاي کسش نبود..واقعا دختر تميزي بود.نزاشت بخورمش و نخورد واسم ميگفت سري بعد.
    باهاشو باز کردم کيره کلفتمو گذاشتم دره کس سفيدش آروم فشار دادم تو ميگفت آي و راستم ميگفت واقعا تنگ بود.واقعا کسش سفت کيرمو گرفته بود.نگاه به هيکلش ميکردم باورم نميشد کس به اين نازي رو دارم ميکنم.يکم کردمش شهوتم به اوج رسيدنزديک بود بياد کشيدم بيرون و باهاشو چسبوندم بهم دادم بالا کسش قلومبه زد بيرون واي رواني شدم کيرمو با فشار و محکم يهو تا ته دادم تو گفت امينم چته دوسش داري؟ گفتم حرف نزن نميتونم جوابتو بدم يهو بهت چرت و برت ميگم.يه فکر کنم 40 تا تلمبه زدم گفت امين ديرمه زود باش.حالت overam دستو با4 هميشه هست و خواهد بود.4 دست و باش کردم بلد بودم کردم توش تا ته نگه داشتمو دولا شدم سينه هاشو ميماليدم آخه ميخواستم نهايت لذت وببرم اينم استرسي شده بود هي خواهرش از بايين زنگ ميزد اما من اصلا متوجه نبودم.خلاصه با فشار محکم کردمش نگاه به سوراخ کونش افتاد فهميدم از کونم قبلا داده دراوردم گذاشتم در کونش اصلا نذاشت منم کردم تو کسش دوباره و يه 2 دقيقه کردم که آبمو با تمام فشار ريختم رو کمر سفيد و باريکش.با دستمال تميزش کردم بلند شد گفت نامرد حموم لازمم کردي گفتم خوبت شد خوشکلم.بعد از بوس و بغل با استرسي که داشت خ سريع آماده شد و رفت.تو راه زنگ زدم بهش کلي خواهرش باهاش دعوا کرده بود.گفت در خونه ام عزيزم قطع کن تا حساب اينو برسم خبر شو بهت ميدم الن 10 روزه که نزنگيده.منم سعي کردم بهش زنگ نزنم اگه ام رفته با يکي ديگه که به تخمم.
    بچه ها جون هرچي مرده واقعي بود.اميدوارم خوشتون اومده باشه.
    شخصيت داشته باشد فحش دادن معني نداره.نديدن و نداشتن سکس فکر ميکنن همه مثل خودشون دروغ گو هستن.اينم داستان داش امين

  41. #141
    خجالت رو گذاشتم کنار

    زیاد نمیترسیدم چون اولین بارم نبود ک با مهدی سکس میکنم امااا هیچوقت به اندازه اونروز خواهان این نبود ک دیگه خجالتو بزارم کنار
    خیلی خوب درکم میکرد یعنی اینجوری تظاهر میکرد.همیشه اون پیش دستی میکرد.وقتی لخت میشدیم از اینکه حتی سعی نمیکردم ک تکونی ب خودم بدم ناراحت میشد
    خوب سخت بود واسم.مهدی دومین دوس پسرم بود.با اولیه در حد لاپاییم سکس نداشتم.
    بدنم زیاد وقت نمیبرد تمیز کردنش.موهای فرفریمو:d مثله همیشه بستم بالا سرمو یکم ب خودم رسیدم که زیاد لاغر شدنم به چشم نخوره ک باز بخوام غرغراشو بشنوم
    این دومین مرخصیش بود تو دوران خدمتشوخیلی دلم واسش تنگ شده بود .دوس نداشتم مثله دفعه پیش با ناراحتی از هم جدا شیم
    اماده شدم وبا تاکسی رفتم سمته خونشون
    اولین باری نبود ک میرفتم اونجا.زن باباش منو میشناخت همینجور داداشش.مشکلی واسه رفتن ب اونجا نبود
    وقتی در و باز کرد خندم گرفت همیشه اینجوری میشد.هر وقت ک میخواستم حرکتی نکنم اماا زرتی خندم میگرفت
    نگام میکرد :"> واسش زبون در میاوردم.گفت میرم قلیون میزارم و میام
    متنفر بودم از این همههه قلیون کشیدنش
    پا کامپیوترش نشسته بودم ک امد تو اتاق .یه دستشو گذاشت زیر پامو اون یکی دستشو گذاشت دوره کمرم
    بلندم کرد رو دستاشو تو چشام نگا میکرد
    وااای چقدر دلم میخواست ک اون لحظه لباشو بزاره رو لبام
    اماااااا اینکارو نکرد:dبدجنس بود.میدونست ک چی میخوام
    برعکس مهدی من خیلی سفیدم .خیلیم هاتتتتتتتتت.سکس و دوس داشتم مخصوصن با اون
    نشوندم رو پاشو حرف میزد
    دوتامون داغ بودیم.دیگه واقعا داشتم غلبه میکردم رو خجالتم
    صورتمو نزدیک تر کردم ب صورتش
    فهمید منظورمو...لباشو گذاشت رو لبام
    هر بار ک زبونشو میچرخوند تو دهنم ته دلم خالیی میشد
    حس خوبی داشتم..عاشق لبه پاینش بودم.اااااااااف
    اگه ی عمرم این کارو میکرد من سیر نمیشدم
    بلند شد و رفت چراغارو خاموش کرد
    مانتو و شالمو وقتی امده بودم داخل اتاق در اورده بودم
    افتاد رومو دستامو برد بالااا سرم و محکم گرفتشون
    چشام دیگه باز نمیشد
    دااااغ کرده بودم
    امد سمت گوشموو شرو کرد ب لیس زدنش
    میدونس خیلی حساسم
    ساااراا
    جووونم مهدی
    ااااااوف چته عزیزم؟
    اااای یلا دیگه
    یلااا دیگه چی؟ بگو من ک غریبه نیستم
    اااااه مهدی یلا دیگه خودت میدونی چی میگم
    باشه عشقم
    گردنمو لیس میزد.
    در حد کبودی میخوردشون
    پیشرفت کرده بودم
    منم گردنشو لیس میزدم .تو گوشش اه و نالهه میکردم
    دیگه وحشی شده بودد.خودش خوابید زیر و من امدم روش
    تاپمو در اوردم . اون ک فقط ی شلوار پاش بود
    لبامو گذاشتم رو لباشوووو میخوردمشون
    میدونستم قدمه بعدیم چیه
    اماا دو دل بودم
    کش موهامو باز کرد
    با سینهام بازی میکرد
    دیگه وقتش بود.امدم پایین پاش و شلوارشو در اوردم
    از رو شورتم پیدا بود ک شهوتش زده بالاااا
    شورتشو در اوردم و پاهاشو واا کرد
    تا حالا بهش دس نزده بودم
    اما اینبار دل و زدم ب دریا
    گرفتمش تو دستونگام سمته مهدی بود .لبامو گذاشتم رو سرشو بوسیدمش
    چشاشو بست و اه کشید
    ب کمرم قوس دادم طوری ک باسنم تو دیدش باشه
    زبونموو میکشیدم روش.خودمم خوشم امده بود.زیاد فیلم دیده بودم میدونستم باید چ کنم
    خیلی بزرگ شده بود...نمیتونستم کامل بکنم تو دهنم .تا جایی ک جا میشد تو دهنم گذاشتمشو لبامو فشار میدادم روش
    با زبونم روشو لیس میزدم وو میخوردمش واسش
    صدا خودمم در امده بود
    کشیدم بالا و لبامو بوس کرد.خوشحال بود ک این کارو کردم واسش
    شلوارمو در اورد
    رو بدنم دس میکشید و بوسم میکرد ..
    ساراااا
    هااا چیه:d
    وقتشه؟!
    ارههههه.زودتر مهدی
    جونننننن باشهه عزیزم
    سوتینمو در اورد و شورتمم همینطور
    اینقدر هول بودیم ک فقط لیسش زد واسم
    زیاد خوشم نمیومد از اینکه بخورش واسم
    رو شکم خوابیدم و از پشت گذاشتش جلو
    واااااااای خیلی تنگ شده بود.خیسیشو با دستش پاک کرده بود.خشکه خشک بووووووود
    این بار دومی بود ک میذاشتش جلو.باره اول ک این کارو کردیم دیدیم خون نیومد و فهمیدیم ارتجاعیه
    وااایی مهدی فشار میداد و من ناله میکردم
    ته دلم میلرزید وقتی عقب و جلو میکرد
    سرعتش بیشتر شده بود.خیلی تند تند این کارو میکرد
    دیگه کامل خوابیده بود روم .سرمو برگردوندم عقب و لبامو گذاشتم رو لباش
    واااااای داشتم میمردم
    گریم گرفته بود خیلییی حال میداد
    هنوز داشتیم همون مدلی سکس میکردیم.باسنمو اوردم بالاترر
    دیگه داشت جیغم در می امد
    میزد رو باسنم و محکم عقب و جلو میکرد
    هنوز ابم نیومده بود.ولی خیسه خیس شده بوود
    درش اورد و این بار رو کمر خوابوندم..یکم رو چوچولم مالیدش بعد ی دفعه کردش داخخخل
    ااااااااااااااخخ جرم دادی مهههههدیی
    گوش نمیکرد
    دیگه داشتم جر میخوردم
    ابم داشت میومد
    ماله اونم همینطور
    سرعتش بیشتر ه قبل شده بود
    سفت بغلم کرده بود
    وااایی داشتم خفه میشدم
    بدنم شل شد
    ابم امد
    2ثانیه بعدشم ماله مهدی امد
    کشیدش بیرون و ریختش رو شکمم
    تا رو سینمم اب ریخته بوود
    دیگه جون نداشتیم
    لبامو بوس کرد و گرفتم تو بغل

  42. #142
    لیلا زن همسایه

    این خاطره مال همین چند وقت پیشه . اولش عذر خواهی میکنم که طولانیه.( لیـــلا زن همسایه )
    دو سال پیش در همسایگی ما یک زن و شوهری خونه ساختند و آمدند نشستند.
    شوهره کارگر شهرداری بود و زنه خانه دار اسمش هم لیلاست. خانمه خیلی خوش هیکل بود و کون و سینه ی خوش فرمی داشت . سینه ی 75 یا 80 بود.صورت گرد و سفید و جذابی داشت.بعضی وقتا با مانتو میره بیرون که کونش و سینه هاش خیلی دیدنی میشن. خلاصه من رفتم تو کفش ولی فکرشم نمیکردم که اهل حال باشه.مدتی گذشت و من متوجه اوضاعش نبودم.اونم هی ردمیشد و با من سلام میکرد.
    یه روز یک میهمان داشت که ماشین داشت و اونم ماشینشو گرفت که تمرین رانندگی کنه. تا منو دید بهم لبخند زد ولی هول شد و آمد روی تپه ی شنی که کنار خونه ی ما بود گیر کرد. بعد کمکش کردم و ماشینو در آوردم و تشکر کرد رفت.
    ازون روز بیشتر ازش خوشم اومد . تا اینکه یک روز یکی از همسایه ها گفت شنیدی که فلانی ها همیشه میان خونه ی لیلا میکنن و میرن.گفتم نه بابا اون اینجوری نیست ولی اون گفت خیلی هم هست ولی با هر کس نه.
    خلاصه رفتم تو نخش تا متوجه شدم سه نفر ثابت اکثر اوقات میان پیشش و میرن . منم گفتم باید اونو بکنم.هروقت میدیدمش باهاش احوالپرسی گرم میکردم .
    تا اینکه یک روز بعد ازظهر خانم و بچه هام رفتند خونه مادرش که شب هم اونجا باشن منم هر وقت خونه تنها میشم لخت مادرزاد میشم و دراز میکشم . داشتم فیلم سوپر میدیدم که آیفون صدا کرد.نگاه کردم دیدم لیلا خانمه.....
    من: بفرمایید لیلا: ببخشید خانمتون هستند؟ من: نه خیر،امری دارید در خدمتم
    لیلا با کمی مکث : یه لحظه تشریف میارید دم در. منم خوشحال شدم و پریدم یک رکابی و شلوارک پوشید م و رفتم دم در دیدم یک چادر رنگی رو سرشه و روسری هم نداره . گفتم بفرمایید در خدمتم.
    لیلا: ببخشید آقای .... میتونم یک تلفن او خونتون بزنم؟ من : بفرمایید خواهش میکنم
    لیلا خانم اومد داخل تا منو با شلوارک دید یه جوری شد ولی سریع تعارفش کردم و راهنماییش کردم اومد تو خونه و بردمش تو اتاق تلفنو نشونش دادم و رفتم تو هال . با خودم گفتم امروز خودش با پای خودش اومده، باید بکنمش. فورأ کیرم انگار شنیده باشه بلند شد.
    دو تا چای ریختم و رفتم طرف اتاق دیدم هی شماره میگیره و فورأ شاسی رو فشار میده منم فهمیدم داره فیلم بازی میکنه.
    تو کونم عروسی راه افتاد. انگار متوجه شد دارم نگاش میکنم سریع برگشت و چادر از روی سرش سر خورد افتاد روی شونه هاش ، دیدم تاپ پوشیده ، خشکم زد.
    لیلا: نمیدونم چرا گوشیشوُ جواب نمیده! من: خوب لیلا خانم بیا بشین یک چایی بخور بعد دوباره زنگ بزن
    سریع چادرشو درست کرد که منم دیدم لیلا خانم با تاپ و شلوار پارچه ایه . تعارفش کردم اومد تو هال نشست یکم آجیل هم جلوش گذاشتم و چایی هم گذاشتم و رفتم روی مبل روبروییش نشستم .اولش تعارف کرد ولی بعد کمی آجیل خورد و چاییشو برداشت که بخوره دید داغه گذاشت پایین .
    لیلا: آقای .... خانم بچه ها کجا رفتند . منم با این سوالش فهمیدم که میخواد آمار بگیره.
    من: رفتن خونه مادرش . لیلا:کی میان؟ من: شب
    منم که مطمئن شدم میخاره . سریع سر صحبت ره باز کردم از شوهرش پرسیدم و یکم حرف زدیم و حرفا کشید به زندگی خصوصی و بالاخره خودش گفت : من خیلی وقته که یه جورایی عاشقت شدم . منم گفتم : چطور مگه لیلا خانم ، شما که شوهر دارید و منم زن و بچه دارم.
    لیلا: آخه شوهرم بی عرضه هست نمیتونه راضیم کنه . تو خیلی جذابی و سرحال . دوست دارم باهات باشم موافقی؟
    منم سریع رفتم کنارش دستمو گذاشتم دور گردنش و بوسش کردم که یهو شل شد و افتاد تو بغلم . چادرشو برداشتم و شروع کردیم لب گرفتن و خوردن لب همدیگه.خیلی وارد بود و مست.چند دقیقه لباشو خوردم و با یک دستم شروع کردم مالیدن سینه هاش . لیلا هم سریع دستشو برد از رو شلوارک کیرمو مالید. کم کم تاپشو در آوردم سوتین مشکیش هم در آوردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم . لیلا هم کیرمو در آورد و میمالید . همینطور سینه هاشو خوردم و اومدم دیدم جاش بده . یک پتو پهن کردم درازش کردم رو زمین شلوارشو درآوردم دیدم شورت نداره و کسش صاف صافه. بلند شدم رکابی و شلوارکمو در آوردم سریع کیرمو گرفت تو دستش. بلندش کردم گرفتمش بغلم( حدودأ 60 کیلو وزن داشت) بردمش تو حموم آبو باز کردم قشنگ کسسشو داخل کسشو و کونشو شستم کیر خودمم شستم . بردمش رو تختم دراز کشید شروع کردم به خوردن کسش خیلی خوشبو بود . یه ربع خوردم که لرزید و راضی شد .بعداز چند دقیقه بلند شد سریع کیرمو گرفت دهنش و شروع کرد به ساک زدن خیلی قشنگ ساک میزد . چنددقیقه بعد دراز کشید گفت بکن تو عزیزم . دارم منفجر میشم.کیرمو با آب کسش خیس کردم گذاشتم در کسش با یه حول رفت داخل . تنگ بود ولی نه اونقدری که باید تنگ باشه. بچه هم نداشت. حدود ده دقیقه تلمبه زدم . برگردوندمش سگی و گذاشتم تو کسش . تو این حالت بیشتر حال میکرد و میگفت :
    آخ بکن عزیزم بکنننن . تا بحال اینقدر حال نکرده بودم . آه ه ه ه اوممممممم خیلی تلمبه زدم اونم دادو بیداد میکرد باز دوباره طاق بازش کردم گذاشتم تو کسش . حدود ده دقیقه بعد خیلی لرزید و ارضا شد. چشاش بدجور خمار شد که باعث شد منم آبم بیاد سریع در آوردم و یکمش ریخت روی کسش بقیشم ریختم روی شکمش باکیرم آبمو پخش کردم روی شکمش و روش خوابیدم . ساعت سه و نیم بود که خوابمون برد.
    بیدار شدم دیدم ساعت پنجه . بیدارش کردم یک کم ازش لب گرفتم بردمش تو حموم زیر دوش . داشت خودشو آب میکشید منم رفتم پشتش زیر آب کیرم بیدار شده بود که خورد به چاک کونش یهو برگشت و بغلم کرد و لبمو خورد . دوباره شهوتی شد . آبو بستم شروع به مالیدن کردم چنددقیقه بعد دراز کشید گفت بازم بکن/ گفتم لیلا جون کون میخوام . گفت نه عزیزم تا بحال ندادم میترسم از جلو بکن .خلاصه با التماس راضیش کردم گفتم آروم آروم میکنم دردت نیاد . گفت باشه پس بریم رو تخت . خشکش کردم بردمش رو تخت یه کم که مالیدمش وازلینو برداشتم مالیدم به کونش خیلی مالیدم و انگشتش میکردم و دادش به هوا رفت . بعد کیرمو حسابی لیزش کردم و با فشار نرم سرشو فرو کردم که جیغ کشید. یه کم نگه داشتم بعد نرم نرم حولش دادم تو تا ته رفت بعد که آروم شد شروع به تلمبه زدن کردم و اونم آه اوه میکرد و میگفت از کون چه حالی داره و من نمیدونستم . وای بکن عشقم بکنننننن .خلاصه بعد ده پانزده دقیقه تلمبه همزمان باهم ارضا شدیم آبمو ریختم تو کونش . چنددقیقه استراحت کردیم رفتیم حموم خودمونو شستتیم اومدیم بیرون .
    همینطور لخت نشستیم یه کم آجیل و چای خوردیم و فیلم سوپر نگاه کردیم و حرف زدیم.که دوباره حوسش کرد و گفت بازم میخوام
    منم باز شروع کردم و یک ساعتی طول کشید هم از کون هم از کس کردم و گفت آبمو بریزم داخل کسش. منم ریختم تو کسش اونم ارضا شده بود. خلاصه حسابی حال کرده بود . ساعت هفت و نیم بود که لباس پوشید و بهم قول داد که دیگه فقط به من بده و حال کنه. چون خیلی خوش گذشته. قرار شد فرداشب برم خونه اش چون شوهرش شیفت بود.
    خداحافظی کرد و لب گرفتیم و رفت .
    واقعأ منو ببخشید که خیلی طولانی شد ولی واقعی بود خواهشأ فحش ندید. دوست نداشتید باور نکنید. بای

  43. #143
    اشنایی در فیس ایرانی

    سلام دوستان نیما هستم از جنوب اولین واخرین خاطره سکسی منه
    داستان از جای شروع میشه که من تو سایت های اجتماعی زیادی عضو هستم.یه شب که بی خوابی زده بود به سرم رفتم سراغ فیس و شروع کردیم به چرخ زدن از جای که عضو فعلا چندین و مدیر چندین گروه مهم بودم و به حضرات و سایر عضو های دیگه پیام همکاری و دعوت میدادم
    به پست یه خانمی خوردم به نام مرجان تا صبح بهاش حرف میزدیم
    وقبول کرد تو گروه ما مدیر بشه .خلاصه ماهم با کلی حرف زدن وخواهش کردن ازش خواهش کردیم تا میلشو به ما بده و همو اد کردیم
    از جای که من قیافه تقریبا با نمکی ولی سبزه ای دارم ازم خوشش اومد و درخواست وب کردم
    اول درخواست عکس کرد منم چندی عکس ازم براش فرستادم وقتی عکسای منو دید باور نمیکرد که من به یه خانم میان سال پیام بدو وازش دخواست دوستی کنم خلاصه بعد مدتی وب داد وقتی ما حاجی رودیدیم سر جای خودمون خشکمون زد اخه با یه لباس توری خواب وب داد منمکه درجا کیرم بلند شده بود ازش خواهش کردم که بره عقب و خوب تماشاش کنم
    اونم با بعد مدتی خواهش قبول کرد وقتی رفت عقب دیذم فقط یه شورت وهمون لباس خواب تنشه بعد کمی اسرار ازش خواهش کردم لباسود دریاره و بدن سکسیشو ببینم اونم قبول کرد
    از جای که بچه نداشت و به گفته خودش دهانه رحمش تگ بود بچه دار نمیشد که دهنم اب افتاد و درخواست اشنایی بیشتر وبهتر دادم
    جوری شد که هر روز به هم وب میدادیم و با هم تلفنی حرف میزدیم
    از جای که من کارم به پایتخت خورد همون روز صبح زود تماس گرفتم بهاش خلاصه سوار مترو که بودیم و میرفتیم کیرم داشت الارم میزد
    که نکنه کس نکرده ودهن گایئده شده بر گردیم شهرمون چند ایستگاه بعد پیاده شدم
    خودش تماس گرفت ادرس دقیق رو بهم داد البته خواست بیاد دنبالم خودم قبل نکردم گفتمش بمون خونه خودتو اماده کن تا برسم وقتی رسیدم توکوچشون دل تو دلم نبود تماس گرفتم گفت بیادر پلاک 18 درباز شد اخه مچتمع بزرگی بود فکر نمیکردم با من باشه نگو که نامرد منو تو دوربین ایفون دیده بود در باز شد یهو از لای در اومد بیرون گفت همونجا کفشاتو دربیار تا همسایه بغلی که یه خانم فضوله نفهمه
    و ماهم انجام دادیم
    رفتیم داخل خونه وقتی عزیز دل رو دیدم در جا کیرم بلند شو گفت نامرد این چیه با خودت اوردی منم زدم به پرویی گفتم این همرامه بخت برگشته به احترام شما بلند شده ناراحتی میزنمش وکلی خندیدیم
    بهاش دست دادم و یه لب داغی ازم گرفت و منو راهنمای کرد تو سالن پذیرایی و رفت برام شربت و جای اورد اومد نشست کنارم و پاشو گذاشت رو پام چون با یه دامن کوتاه مخملی و یه تاپ ناز باز قرمز که صد چندان به زیاییش اضافه میکرد و ناگفته نماند قد میانه ولی هیکل خوبی داره یه جفت سینه ناز از زیر لباس خود نمایی میکردن چند باری سینشو بوس کردم بغلم کرد شروع به بوسدن کر اومد بازمو بوس کنه
    رنگ رژش و جای لبش موند رو لبسم خودش خیلی خجالت کشید ورفت شامپو فرش رو با یه حوله اورد و شروع به تمیز کردن کرد بعد مدتی رفت یه فیلم سکس خفن از ماهواره گذاشت ولی من توجهی به فیلم نمیکردم رفتم کنار لبتاپش شروع کردیم به خوردن هم گفت بزار برم عکسای خودمو شوهرمو بیارم ببین منم گفتم بزار بعد و اون گوش نکرد رفت داخل اتاق خواب منم بعدچند دیقه رفتم سراغش رو تخت دراز کشیدم گفتم بیا به قولی که دادی عمل کن با خنده گفت چشم عزیزم دارم میام خودشو پرت کرد روم نامرد سنگین بود و شروع کرد به عشق بازی رفت رو کیرم نشست و کسشو داشت از درد دوری اروم میکرد گفت عزیزم اجازه میدی درشبیارم گفتم مال خودته نفسم دست برد برا شلئارم یه دفعه بدنم لرزید شکه شد گفت چیه گفتم اولین بار این رو هم داره یواش در اورد به رسم ادب بویش کرد تو دهن گذاشت حدود یه ربع تو دهنش بود و داشت همینجور میخورد ابم ریخت تو دهنش و باقیش ریخت رو شلوارم بخت برگشته بار دیگه با خجالت رفت حوله رو اورد و شروع به تمیز کاری شلوارم کرد از جای که کیرمن نمیخوابید لباسامو در اورد و منم اون رو لخت کردم ولی ان کمی ترس داشت که کسی بیاد خونه با هم دراز کشیدیم رو تخت و شروع به خوردن کر د69 شدیم مال همو خوب خوردیم بلند شد یه کاندم اورد کشید روش و شروع کردیم نمیدونم چقدر طول کشید دیگه هر دوتامون خسته شدیم و هیچ کدوم ارضا نمیشدیم گفت عزیزم اجازه میدی برات بخورم و کاندوم رو در اورد وشروع به خوردن کرد حدود 10 دیقه داشت ور میرفت اب من هم نمیمود گفت میشه یه کار ابتکاری جدیدی کنیم
    گفتم چیکار گفت صبر کن تا بیام نمامرد رفت یه خامه ازیخچال اورد و اومد سرشو کند وبا قاشق دوقاشق از خامه دیخت رو کیر ما وشروع به مالش کرد بعد از چندیقه بوی خامه کلا اتاق رو ورداشت وهمینجور که میخندیدیم شروع به خوردن کرد و بعد ار چند دیقه ابم اومد و تا ته کلشو خورد وبعد با هم رفتیم حمام باحالی کردیم خودمونو خشک کردیم رفتیتم سراغ نوشیدنی هاااااااااااااا و میل کردیم تو مبحث خداحافظی که همینجور همو میخوردیم گفتم یه بار دیگه میخوری که پرید رو و شلوارمو که تازه پوشیده بودم باز کرد و دوباره شروع به خوردن کرد و قبل از اینکه ابم میخواست بیاد گفتمش بسه برای روز های بهد هم باید بزاریم اونم قبول کرد و برای خدا حافظی باز لب همخوردیم واز هم جدا شدیم وتاامروز باهم دوستیم و کنار هم هم گل میگیم وگل میخندیم
    دوستان بار اولم بود به بزرگی خودتون ببخشید

  44. #144
    چگونه شد که مفعول شدم

    بگذارید بدون مقدمه وارد اصل مسئله شوم
    سوم راهنمائی را که تمام کردم منو توی شهر در اول دبیرستان ثبت نام کردند پسرعمم صمد سه سال قبل اینکار را کرده بود و الان سال سوم دبیرستان بود یه منزل اجاره کرده بودو قرار شد من هم برم پیش اون
    مهر و آبان را باهم بودیم و شب بعد از مطالعه جانانه میگرفتیم و میخوابیدیم و صبح می رفتیم مدرسه اما دهم آذرماه من موقع برداشتن کپسول گاز کمرم چائید و بسختی درد گرفت و این کمردرد موجب مفعول شدنم شد میگین چطور پس گوش کنید
    من که کمرم درد گرفت همونجا دراز کشیدم و داشتم درد میکشیدم که صمد آمد بعد از پرس و جو قرار شد کمرم را مالش دهد شاید خوب شه و او اینکار رو کرد مالش صمد موجب تسکین دردم میشد و ازش خواهش کردم که ادامه دهد صمد در عین مالش کمرم شلوارم را کمی پائینتر کشد و اون قسمت رو هم مالید واقعا مالش همراه با روغن کمر دردم را تسکین داد شب رو نزدیک من خوابید و بعد از درا کشیدن باز هم کمرم را مالش داد این دفعه اطاق تاریک بود و من به رو شکم خوابیده بودم صمد گفت درد کمرت به پاهات هم زده بود گفتم اره گفت الان که کمرت رو مالیدم ممکنه همه درد بره رو پاهات و مشکلت زیاد بشه بزار پاهات هم بمالم تا درد رو هدایت کنم بره پائینتر و بره بیرون من هم قبول کردم
    صمد از بالای کمرم شروع کرد و درحالی که من به رو شکم خوابیده بودم و او پشت من نشسته بودمالش را رو به پائین ادامه داد وقتی به باسنم رسید شلوارم را کشید پائین و کونم کاملا افتاد بیرون اما اطاق تاریک بود من فکر میکردم که او کونم را نخواهد دید صمد کارش را دامه میداد به زیر زانو هام رسید دوباره برگشت به طرف بالا تا دوباره به پشتم رسید در این حالت من احساس کرد مثل اینکه بدن صمد یعنی گوشت بدنش به باسنم تماس دارد و التش را احساس میکردم که لای پاهامه من چیزی نگفتم یعنی از چیزی مطمئن نبودم که صمد داشت منو می مالید او کمی خودش رو کشید بالاتر و کیرش به قاچ کونم رسید گفتم صمد گفت بفرما گفتم یعنی چه گفت ناراحت نشو کمرت که خوب شد میزارم تو هم منو بمالی و از این حرفا
    صمد اینقدر حرفای شیطونی تو گوشم خوند که من راضی شدم اینجا بود که دیگه صمدئ کمرم را رها کرد و چسبید به کونم
    با تفی که به سوراخم و سر کیرش زد و با ارامی لازم کله کیرش را وارد سوراخ کونم نمود من که دردم اومده بود خواستم خودمو بکشم جلو و کیرش بیفته بیرون صمد با دستاش شانه های منو گرفت و سخت به خودش فشرد و کیرش را به طرف جلو فشار داد کیر صمد تا نصفه وارد کونم شد من احساس میکردم کونم پاره شده اما صمد ول کن نبود من به سختی فحش میدادم و هرچه از دهانم بیرون می آمد بهش گفتم اما او را با آن حرفها کاری نبود با فشار داد به شانه ها من و کیر خودش هرچه میتوانست کیرش را داخل کونم نمود در میان داد و فریاد و فحش های من با چند با عقب و جلو نمودن خودش ابش را داخل کونم خالی نمود و در حالی که هنوز منو به خودش فشار میداد کیرش در داخل کون من شروع به خوابیدن کرد این عمل او یعنی خوابیدن کیرش در داخل کون من برام خوشایند بود یعنی دردم با خوبیدن کیرش کم میشد و به همین دلیل من دیگه اعتراضی نکردم و به نظرم رسید اگر کیرش همونجا بخوابد و آرام بیرون شود من دردم تمام خواهد شد به همین خاطر خودم را در اختیار صمد قراردادم که او بر پشتم سوار باشد و کیر خودش بیرون بیاد اما
    با گذشتن زمان کیری که داشت میخوابید شروع کرد به بلند شدن دوباره و با بلند شدن تدریجی کیرش او هم به ارامی عقب و جلو میکرد ولی ایندفعه برام خوشایند بود من اعتراضی نکردم و صمد هم و.حشی گری را کنار گذاشت و برای بار دوم منو گائید
    و اینگونه شد که تا سال قبل من برای صمد مفعول شده بودم

  45. #145
    اولین و آخرین سکس با خانم واحد روبرویی

    با سلام خدمت دوستان این خاطره ای که براتون می نویسم واقعاٌ برام اتفاق افتاد. این اتفاق از روزی شروع شد که یک همسایه جدید اومد واحد روبروییمون و خانم من با هاش خیلی صمیمی شد و ما با هم رابطه خانوادگی پیدا کردیم و خیلی با هم صمیمی شدیم و خاطره جون واقعا خانم خوشگل و مانکنی بود خوش استیل با سینه های رو فرم و قد 170 و خیلی عالی ما همیشه پنج شنبه ها دور هم جمع می شدیم و ورق بازی می کردیم و مشروب می خوردیم البته شوهرش نمی خورد . خلاصه داستان از اونجایی شروع شد که خاطره یه اس ام اس اشتباهی به من زد که چه خبرا عزیزم و من هم فکر کردم واقعا با منه و کلی کل کل بحث رو کشوندم به حرفهای سکسی و بعد فهمیدم اشتباهی به من اس داده می خواسته به خانمم اس بده و من هم کلی ازش معذرت خواهی کردم و قضیه تموم شد از اون روز دیگه روم نمی شد تا بهش نگاه کنم تا اینکه خواهر خانمم تو شهرستان بچه اش به دونیا اومد و خانمم رفت و منم به خاطر شرایط شغلیم نتونستم برم و یک هفته مکان داشتم و خاطره ام این موضوع رو می دونست و من شب خاطره رو با شوهرش تو راه پله ها دیدم و به من گفت داداش مکان داری گفتم نه بابا خانمم به خاطره سپرده آمار من و داشته باشه و خاطره با شیطنت خاصی خندید .
    روز بعد غروب از سر کار اومدم خونه و یه دوش گرفتم و داشتم فیلم می دیدم البته ناگفته نمونه شوهر خاطره کاسب بود و اون موقع مغازه بود . در همین حین من که باحوله حموم دراز کشیده بودم زنگ در آپارتمان خورد و من از تو چشمی دیدم خاطره پشت دره و درو باز کردم و خودم رو کمی کنار دادم بعد از سلام و احوال پرسی گفت آقا پیمان اگه میشه یه سی دی فیلم بهم بدین و من که چندتایی داشتم بهش دادم و اون بعد از تشکر رفت . منم که حوصلم سر رفته بود با خودم گفتم یه مشروبی بزنم و بعد برم بیرون بساط رو واسه خودم چیدم و پیک اول رو زدم که زنگ خورد بازم دیدم خاطره پشت دره در رو باز کردم و گفتم فیلم ها رو به این زودی دیدی گفت نه اومدم شارژر موبایل ازتون بگیرم مال خودم نیست پیداش نکردم گوشیمم شارژ نداره و من رفتم شارژر بیارم چشمم خورد به بساط بهم گفت تنهایی می خوری منم گفتم آره چیکارکنم حوصلم سر رفته کسی هم نبود بهم گفت اتفاقا منم حوصلم سر رفته اگه مشکلی نیست بد جور هوس کردم یه چند پیکی بزنم منم از خدا گفتم بیا از تنهایی در میام و اومد داخل گفتم شوهرت نیاد گفت نه ساعت 10 شب میاد خلاصه یه چند پیکی زدیم حرف رو کشوندم به اس ام اس های اون روز و گفت معلومه خیلی اهل سکس هستی گفتم آره تو چطور اونم گفت خوب آره و بعد بهم گفت می تونم بهت اعتماد کنم گفتم آره بعد یه لی ازم گرفت و منم شوکه شدم جا خوردم ولی خوب دیگه منم شروع کردم بعد از کمی لب خوردن ئستم رو بردم تو سینه هاش و مالیدم عجب سینه هایه توپی داشت دیدم دراز کشید و منم از گوشش شروع کردم و همینجوری می خوردمش تا رسیدم به کسش و لیسیدم یه پنج دقیقه ای مشغول بودم و اونم صداش داشت منو حشری تر می کرد که ارضا شد بهش گفتم چه قد زود چیزی نگفت و فقط گفت تورو خدا بکن طاقت ندارم گفتم خوبه حالا شوهر داری با این عجله گفت بکن حرف نزن و منم گذاشتم تو کسش بعد از یه هفت تا هشت دقیقه کم کم داشتم ارضا می شدم گفتم کجات بریزم گفت رو سینه هام و منم ریختم رو سینه هاش بعد از یه نیم ساعتی بلند شدم بهم گفت خیلی وقته از کس نداده بودم گفتم چطور گفت شوهرم همش منو از کون می کنه ، بهش گفتم نامرد به منم می دادی گفت نمی دونم چطور شد بهت دادم من از اوناش نیستم ولی نتونستم تحمل کنم و بعد گفت فقط بین خودمون باشه گفتم حله راحت باش و رفت و رفتن همانا و دیگه سکس نکردن من هم باهاش همان . ببخشید اگه طولانی شد . امید وارم بازم بتونم به کنمش

  46. #146
    عشق ساده و دوس داشتنی

    داستان از اونجا شروع شد که من تو رستوران عاشق یه پسر شدم
    دیدم همش نگاهش دنبال منه سر میز متوجه نگاهش بودم منم از ش خوشم اومد به هر طریقی بود شمارش را پیدا کردم بهش زنگ زدم و خودما معرفی کرد هنوز منا یادش بود گفت چند بار خواستم بیام بهت شماره بدم ولی ترسدم . گفت میخوام ببینمت ادرس دادم اومد و همدیگه را دیدیم.هر روز بهم زنگ میزدیم من خیلی دوسش داشتم یه روز گفتش میخوام بیام خونتون
    گفتم تنها شدم بهت اس میدم بیا.تنها بودم بهش اس دادم گفت ببین کوچتون خلوته رفتم دم در کسی تو کوچه نبود تا اینکه اومد زنگ ایفون را زد در وا کردم اومد تو خونه در اتاق را باز کردم سلام کرد و دست داد اولین بار به یه مرد دست میدادم رو مبل نشست منم اون ور مبل نشستم گفت چرا اون ور نشستی بیا پیشم بشین منم رفتم بغلش دستشا انداخت دور گردنم باهم که حرف میزدیم همش تو صورتم نگاه میکرد منم خجالت میکشیدم تا اینکه ازم اجازه خواست تا منا ببوسه گفتم نه
    .گفتش یه بوس از لپت .قبول کردم منا بوسید.موقع خداحافظی یه بوس دیگه کرد و رفتش
    این شروع دوستی ما شد بازم دعوتش کردم به خونمون اونم میومدش دفعه بعدی که اومد موقع رفتن بهم گفت تو هیچ وقت منا بوس نکردی موقع خداحافظی دستم را بردم طرف صورتش لبما بردم جلو و از لپش یه بوس کردم اون که با این کار من حشری شده بود منا به دیوار چسبوند یه لب ازم گرفت لب تو لب دستش را سینم
    یه حالی شدم دلم ریخت پایین
    خودشا بهم مالید منم بی حس انگاری میخواستم چیزی نگفتم
    رفتش وقتی از خونمون بیرون رفت بهم زنگ زد من گفتم نباید اینکار را میکردی بهم میخندید میگفت دوست دارم.مثل ادمای معتاد بهش وابسته شده بودم
    یه روز صداش را نمیشنیدم دیونه میشدم اعصابم بهم میریخت .همش میخواستم که بیاد خونمون.ولی اون میترسید میگفت
    جفتمون تابلو میشیم اگه ما را همسایه هاتون ببینن بد میشه.یه پنجشنبه تنها بودم ازش خواستم که بیاد اومد
    این دفعه با همیشه فرق داشت خیلی داغ بود رو مبل افتاد روم شروع کرد به مالیدن سینهام
    و خوردن گردن و گوشم منم هی تند تند نفس میزدم
    منا خوابوند اومد روم اینقد مستم کرد که حال خودما نمیفهمیدم تا اینکه اومد که شورتما بکشه پایین نذاشتم هی التماسم میکرد مهسا کاریت ندارم گفتم نه دستام را محکم نگه داشته بود داشت مچ دستم داشت میشکست گفتم عشقم محمد دستما ول کن دردم گرفت گفت به شرطی که اجازه بدی گفتم باشه
    دستما ول کرد شلوار و شورتم را در اورد اون کیرش را به کوس من میکشید منم شهوتی شده بودم هی اخ اخ میکردم. گفت از پشت چهار دست و پاشو منم چهار دست و پاشدم گفتم نکن گفت چشات را ببند منم چشام را بستم. به کیرش تف زد و اروم اروم کرد تو کونم اینقد درد داشتم هی التماس میکردم که درش بیار ولی اون داغ بود
    از بس اخ اخ کردم در اورد و ابش را ریخت رو کمرم.وقتی ابش را میرخت یه اخ بلند کشید رفت دستشویی .خودشا تمیز کرد و اومد رو مبل نشست هی ازم لب میگرفت
    موقع رفتن لبما بوسید و خداحافظی کرد الان چهارسال دوستیم همه جوری حال میکنیم .این دفعه که اومد ازم خواست که براش بخورم
    من یه لباس سکسی پوشیدم براش و یه شورتک قرمز تا اومد از در اتاق لب گرفت رو مبل کنار هم نشستیم و شروع کردیم لب گرفتن من این دفعه دستما بردم و کمربندش را باز کردم و کیرش را میمالیدم گفت سرقولت که هستی گفتم اره عزیزم با هم رفتیم تو اتاق خواب من لبه تخت نشستم و کیرش در اوردم و مالوندم بعد از کمی مالیدن گذاشتم دهنم اول اوقم گرفت ولی کم کم به یه لذتی میخوردم اونم صداش در اومده بود اخ اخ میکرد منا خوابوند افتاد روم دستش رو سینم گوش و گردنم را میخوردش و با کیرش به کوسم میمالید من نفس نفس تا اینکه ابم ریخت بعد اروم اروم کیرش را گرفت جلو سوراخ کوسم و به ارومی تا ته داد رفت تو منم شل رو تخت ولو شده بودم گفت تکون نخور ابم میاد کمی خوابید روم بعد اروم اروم تلمبه میزد منم کمرشا گرفته بودم تا اینکه شروع کرد تلمبه زدن بعد اورد بیرون ابش را ریخت رو شکمم .یه حس خوبی داشتم تو بغلش بودم لخت لخت
    چه حالی کردیم.وقتی ارضا شدیم دوباره شروع کردیم از لب. دوباره کیرشا گرفتم تو دستم و شروع کردم به مالیدن و خوردن اونم با این کار من حال میکرد گفتم کیرت خوابید گفت با دیدن کوس تو بلند میشه اینقد خوردم تا بلند شد دوباره شروع شد دوباره سکس کردیم همه جوری سکس کردیم خیلی حال داد .ما الان چهارساله رفیقیم همه جوره باهم بودیم و حال کردیم اگه خوشتون اومد بگید تا دوباره براتون بنویسم.شرمنده اولین داستانی بود که مینوشتم

  47. #147
    سکس با مامان بهنام

    اسم من علی.25سالمه از سنندج.ترم آخری بود که توی دانشگاه آزاد همدان درس میخوندم.
    حدودای ساعت چهار بود که کلاسمون تموم شد.با بهنام که خودش همدان ساکن بود و همچنین از بهترین دوستام بود از محیط دانشگاه خارج شدیم.بهنام 21سالشه.از زندگی شخصیش زیاد نمیگفت ولی اونطور که شنیدم پدر و مادرش از هم جدا شده بود.و حالا داشت با پدرش و مامان جدیدیش زهره زندگی میکرد.همیشه تو کف مامانش بودم.بهنام غیرتی رو زهره نداشت و راحت برام ازش حرف میزد.دره دانشگاه منتظر شده بود که مامانش بیاد دنبالش و برن خونه.مامانش رسید دره دانشگامون.از ماشین پیاده شد.قده بلند بود.38سالی داشت.موهای بور و بدن گوشتی که زیر مانتوش بدجور داشت چشمامو جذب. خودش میکرد.سینه های سکسیش هر لحظه ممکن بود مانتوشو پاره کنه از بس که تپول بودن.یه مانتو سفید تنش بود و از زیرش میشد رنگ بدنشو فهمید.بهم با یه لحن نعشه و سکسی تعارف زد که شب پیش ما بیا.بهنامم استمرار کرد و منم که بدم نمیومد شب یکم دیدش بزنم قبول کردم.رسیدیم خونشون.سکوت خونه رو پر کرده بود.مامانش رفت لباساشو عوض کرد .منو بهنامم عوض کردیم و اومدیم توی پذیرایی. مامانش یه تاپ زرد و یه دامن چسبون مشکی پوشیده بود.نوک سینش از زیر تاب معلوم بود.حتی میشد رنگ نوک سینشم حدس زد.دامنه تنگش حجم کونشو چند برابر میکرد.توی پذیرایی با بهنام کسشعر میگفتیم و منم هر از گاهی یا طنز میپروندم یا غیر مستقیم از خودم تعریف میکردم که مامانش خوشش بیاد.توی آشپزخونه کار میکرد و با صدای بلند میخندید و جوابمونو میداد.بابای بهنام اونشب نیومد خونه.اینطور منم راحت تر بودم.رفتیم سره میز شام.من رو به روی بهنام نشستم و مامانشم کناره بهنام.صورت خوشگلش سرخ شد بود از کار کردن گرمش شده بود و عرق کرده بود.بوی عرقه ملسی داشت که با بوی عطر لباسش قاطی شده بود.عرقش لای سینشو خیس کرده بود و از روی تاپش لای سینش نمناک شده بذ.وسط شام هی زیر چشمی نگاش میکردم و اونم نگام میکرد و بی مورد میخندید.شامو خوردیم.چند ساعت بعد چراغا رو خاموش کردیم و رفتیم واسه ی خواب.من تو اتاق بهنام خوابیدم.یکم بعد که بهنام خوابش برد بلند شدم به بهونه توالت رفتن از در اتاقش رد شدم.هنوز نخوابیده بود.از لای در دیدم داره تاپشو در میاره.موهاش باز شده بود و سینهای تپول و گردش بالا پایین میشد.نوک سینش قهوه ای روشن بود.شرته سفیدشم در آورد.کوسش یکم مو داشت .برعکس شد لباساشو برداره که کونش رو به من شد.یه کون تپول که میلرزید با هر حرکتی.خم شد.چین چین کونش که قهوه ای تیره بود و لبای تپول کسش باعث شد کیرم تا سرحده مرگ تیز شه.چشمامو یه لحظه بستم و کیرمو از تو شلوار مالوندم.داغ شده بودم و نفس نفس میزدم.یهو چشمای بسته ام متوجه یه نوری شده.به خودم اومد دیدم ذل زده به من .پتوش رو دوره خودش پیچونده بود.بنظر شاکی شده بود.هر لحظه منتظر بودم شلیته بازی کنه ولی گفت علی جان چیکار میکنی دره اتاقم؟گفتم دنبال دستشویی میگشتم.گفت خب اونجاست:-).
    عرق سردی تنمو خیس کرد.از خجالی بود و اضطراب.چراغو خاموش کرد.برگشتم اومده بود با همون پتی دورشو توی آشپزخونه.گفت دنبال قرص سردرد میگردم نیس.کله اشو با یه پارچه ی قرمز بسته بود.کونش رو از زیر پتو دید میزدم.لوپای کونش مثل طاقچه بیرون زده بود.سینه هاش کاملا معلوم بودن.طوری ذل زده بودم که حتی سوراخ رو سینشم میدیدم.بیناییم سه برابر شده بود.سینه هاش80بودن تقریبا.بوی عرقش از لای سینش فضا رو شهوت انگیز کرده بود.کمدا رو میگشت و از هر دری برام حرف میزد.بهم گفت علی جان میشه از اون قفسه بالای سرم سبد قرص هارو بهم بدی.جلو رفتم.بی حوا داشت میگشت.منم چسبیدم به کونش.کون داغ نرمش که مثه پنبه لای کیرم تکون خورد.کیرمو جلوتر بردم و خودمو جلو کشیدم. تا به این بهونه سبد قرصها رو در بیارم و قفسه رو باز کردم.کیرم راست شده بود.چسبوندمش لای پاهاشو از قفسه قرص رو بیرون آوردم.خیلی قرمز شده بود.نگاه چشمام کرد گفت وا علی!!یه نگاه به کیرم انداخت.ماتش برد از اندازه کیرم دهنش وا موند.پتو از دستش افتاد.چراغو خاموش کرد و گفت ماشالا به دودول.مگه تا حالا ممه ندیده بودی،یه خنده ی خشک کرد و نزدیکم شد.نگاه چشمام کرد.نفسه داغش به لبام خورد و زبونشو داد توی دهنم و زبونمو لیسید..هیکلم توی دانشگاه آس بود.قده بلند د هیکلی بودم.با یه قیافه معمولی ولی جذاب.بغلم کرد.سینه های تپول داغشو چسبوند به سینم.بوی عرق لای سینش مستم کرد.بهم گفت بیا توی اتاقم.اروم رفتیم تو اتاق.یه سیگار روشن کرد.با یه قیافه ی حشری و خسته مات کیرم شده بود.سایه ی چشماش و ارایش تو صورتش پخش شده بود.مهو پاهاش شده بودم.تپول و کشیده.لبای تپول کسش بنظر خیس و از هم باز شده میومد.چچولش بزرگتر شده بود و نک سینه هاش تیز.بی پروا و یهو پرسید تا حالا سکس داشتی.منم با صدای لرزون که از ته گلوم که خشک شده بود گفتم نه.گفت بیا کنارم بشین.نشستم پیشش.خودمو یکم چسبوندم به تنش.دستشو انداخت دور گردنم و گفت حالم خوب نیسعلی جان.بوی بدنش مستم کرد.خودمو چسبوندم به پاهاش و پاشو انداخت روی یه پام.سینشم نزدیک صورتم کرد و با دستشزکه دور گردنم بود کله امو چسبوند روش.نوکشو مک زدم آروم.کلمو بیشتر کشید سمتش.جوییدم نوک سینشو با لبام.نکشو میکشیدم.یکم جراعت گرفته بودم.بوی لای سینش یه بوی تکرار نشدنی بود.عرق لای پستوناشو لیس زدم.یه شکم یه کوچولو تپول داشت.شلوارمو درآورد و پاشو انداخت کاملا دور پاام و لبمو مک زد.اومد روم نشست و کس داغش رو گذاشت رو شرتم که کیرم جرش داده بود.سینشو مک میزدم اونم موهامو چنگ میزد.چشماشو بسته بود و لباشو میخورد از حرص.شرتمو در آوردم.کسه تپولشو میمالوند رو کیرم با.کیرم رو اول میمالوند رو چچولش و لبای خیس و لغزنده ی کسش.پرتش کردم رو تخت و کلش سمته کیرم شد.خیلی حرفه ای ساک میزد.نک زبونشو میداد روی کیرم و اروم میدادش تو دهنش و با زبونش کیرمو مک میزد.کونش سمته صورتم بود.کشوندمش سمته خودم.بوی شاش میداد کسش.کونشو یه ماچ کردم و زبونو دادم تو چین چین تنگ کونش.تا ته کردم تو کونش زبونمو.از ساک زدن دست برداشت و نشست روی صورتم.لوپای تپول و گوشتی کونشو میلرزوند تو صورتم منم زبون میکردم لای کونش.کونش یکم باز شده بود و سوراخش قرمز شد.آروم برام جق میزد و منم کسشو زبون میاوردم.با لبم موی کسشو لیس زدم.زبری و نرمی قاطی شده بود.بوی چچولش کردم.زبون دادم زیر چچولشو لیس زدم و اونم آه میکشید و حال میکرد.انگشتمو تا ته کردم تو کسشو عقب جلو کردم.انگشتم لیز میخورد توش.لیس زدم کسشو.شور بود و یکم گس.مک زدم آبه کسشو.خم شد رو تخت.کونشو نگاه کردم که خ هات شده بود.کیرمو آروم تنظیم کردم تو کونش.گفت داری چکار میکو...جملش تموم نشد و تبدیل به یه جیغ کوتاه صد.منم کیرمو تا ته کردم توی کون داغش.ثابت نگه اش داشتم.انگشتمو گذاشتم لای کسش و دو انگشتی کسشو مالوندم و کونشو آروم اروم کردم.خ نرم بود داخلش.سریعرتر کردمش.دوست نداشت خواست خودشو رها کنه ولی نزاشتم.با حرص کونشک میکردم.یکم کیرم خونی شد از کونش.داشت گریه میکرد و میگفت بکن.کیرمو در آوردم گذاشتم تو کوسش.کس داغشو کردم.بعده 5دقیقه آبم اومد و آبمو روی کونش ریختم.بوس میکردم کونشو.دلم سوخت ولی خالی شدم.کونشو مک زدم و اروم مالوندم که دردش پخش شه.بغلش کردم و بوسیدمش.اشکاش توی صورتش جا انداخته بود و ارایششو بهم ریخت.گفت خیلی بدی.شکمه نازشو میمالوندم به کیرم.نافش میخورد بهش و باز یکم راست شد.سینه های تپولش سفت شده بود روی سینم.انگشتم هی لای کونش بود و داشتم میمالوندمش کونشو.انگشتمو آوردم پایین تر رو سوراخ کسش.دیدم خودشو سفت کرد رو انگشتم.انگشتمو مالوندم روش و باز شل کررفتم پشته کونس کسشو لیس زدم.تپول و سکسی بود مثه پسته.لیس زدم کسشو اروم.توشو مک زدم.کیرمو گذاشتم روش.اینبار دیر تر آبم اومد.ولی قبلش اون آبشو تو صورتم خالی کرد و من چسبناک شدم.باز خنده ی مخصوصشو کرد و لم داد روی تخت.

  48. #148
    سکس دلچسب بعدازظهری

    سلام خدمت دوستان خوب
    من افسانه هستم 19 سالمه ما توی یکی از شهرستان ها استان فارس زندگی می کنیم
    داستان که براتون میگم مربوط به اولین حال کردن من با پسر داییم میشه
    خونه داییم اینا با خونه ما خیلی دور نیست واسه همین ما با هم زیاد رفت و آمد داریم این داییم یه دختره داره یه پسر دختر داییم نزدیک سالی میشه که ازدواج کرده رفته سر خونه زندگیش پسر داییم هم 3 سالی از من بزرگتره منم یه داداش دارم که از خودم بزرگتره (که اون موقع تو خدمت بود) داستان از اونجا شروع شد که این پسر داییم یه چند وقتی بود که رفته بود تو نخ من همش نگاش به من بود بعضی وقتا که زیر چشمی داشتمش متوجه رفتارش شده بودم بعضی وقت ها هم نگامون به هم دوخته میشد و با یه لبخند تموم میشد
    یه چند وقت بود که این رفتار بیشتر شده بود گاهی وقتا هم رضا به بهونه مختلف خودش رو بهم می چسبند
    این گذشت تو تا اینکه یه روز جمعه داییم اینا واسه نهار مهمونمون بودن موقع نهار که شد سفره رو انداختیم نهار رو خوردیم سر سفره باز نگاه کردن ها رضا شروع شد این دفعه بیشتر از گذشته موقع جمع کردن سفره رضا هم بلند شد کمک کردن تو حین جمع کردن سفره همش نزدیک من میشد
    سفره که جمع شد دیگه ظرف ها رو گذاشتم تو آشپزخانه زن داییم آمد کمک که ظرف ها رو بشوره اما مامانم اجازه نداد 2 تا شون رفتن تو حال نشستن داییم با بابام هم بعد نهار خوابشون گرفت رفتن تو اتاق خواب که بخوابند مامانم با زن داییم تو حال مشغول صحبت بودن رضا هم پا تلوزیون نشسته بود منم که مشغول شستن ظرفا بودم که دیدم رضا به بهونه آب خوردن اومد توی آشپزخانه، اومدو پشت سر من وایساد من امدم یه کم خودمو کنار بکشیم تا آب برداره اما اون پیش دستی کرد و خودش کنار وایساد اما باز کم کم خودشو کشید پشت سرم لیوان آب خورد دوباره خواست لیوانش پر کنه گفتم آب تو یخچال هست گفت نه همین خوبه با گفتن این خوبه دیدم خودش رو بهم نزدیک تر کرد به طوری که پاهاش چسبیده بود به پاهام منم نمی دونم چرا با این کارش مخالفت نکردم هر چی میگذشت هی بیشتر بهم می چسبند طوری بود که کامل از پشت بهم چسبیده بود دیگه داشتم بزرگ شدن کیرش رو با باسنم حس می کردم یه لحظه به خودم اومدم برگشتم سمتش تا برگشتم منو یه کم فشار داد سمت کابینت و دستاش گذاشت رو سینه هامو شروع کرد به بوس کردن و لب گرفتن ازم منم که مثل برق گرفته ها شده بودم با دستام مانع می شدم هی میگفتم نکن رضا زشته الان یکی میاد اما رضا به حرف من که گوش نمی داد که هیچ بیشتر خودشو بهم فشار میداد و سینه هامو محکم تر می مالوند راستش منم بدم نمیومد یه جورای هم حال میکردم مخصوصا اونجای که کیرش رو کسم بود و هی می مالوند اما خیلی می ترسیدم که کسی بیاد داخل واسه همین با یه کم حول دادن خودمو از رضا جدا کردم و رفتم سمت حال(این چیزی که گفتم 2.3 دقیقه بیشتر طول نکشید) رفتم سمت مامانم گفتم چای بیارم گفت اگه آمادس بیار یه کم این پا و اون پا کردم تا رضا از آشپزخانه بیاد بیرون. رضا اومد بیرون من از ترس رضا که برگرده سریع رفتم چای ریختم و اومدم نشستم پیش مامانم اینا به رضا هم تعارف چای کردیم اما گفت نه نمی خورم
    من نشسته بودم پیش مامانم اینا اما همه فکرم مشغول صحنه چند دقیقه پیش بود، رضا همش نگاش به من بود منم تا که وقتی نگاش می کردمو اونم هی اشاره می کرد که بریم تو پارکینگ منم با اشاره ابرو می گفتم نه
    خونه ما 2 طبقه هست با یه نیم طبقه که هم به عنوان پارکینگ استفاده می کنیم هم یه قسمتی رو عنوان انباری یه چند دقیقه رو اینجور گذروندم که مامانم به رضا گفت تو هم اگه خسته ای بلند شو برو یه کم بخواب گفت نه عمه خسته نیستم می خوام برم تو پارکینگ رو دری ماشین خرابه اونو درست کنم اینو گفت و رفت سمت پارکینگ توی رفتن باز بهم اشاره کرد که بیام منم سرم. رو انداختم پایین چیزی نگفتم رضا که رفت
    منم بلند شدم رفتم آشپزخانه که با خیال راحت بقیه ظرف ها رو بشورم اما همه فکرم درگیر این اتفاقات بود، گفتم که منم دوس داشتم و بهم حال داده بود اما خوب ترس داشتم،
    شستن ظرف ها تموم شد و اومدم تو حال که دیدم زن داییم و مامانم همون جا خوابیدن
    وقتی دیدم همه خوابن یه لحظه شیطون رفت تو جلدم و یه چیزی درونم رو قلقلک داد رفتم تو اتاقم هی با خودم کلنجار رفتم یه دفع به خودم میگفتم برم یه بار میگفتم نه خلاصه دیگه دل زدم دریا بلند شدم شلوارم رو دروردم و یه دامن با همون تونیک که تنم بود رو پوشیدم و رفتم آشپزخانه به بهونه اینکه میخوام ترشی ها رو بذارم تو انبار رفتم سمت پارکینگ تو راه تنم داغ شده بود تو دلم آشوب شده بود هی خودمو لعنت می کردم که چرا دارم این کارو می کنم تو این فکرا بودم که خودمو تو پارکینگ دیدم رضا جلوم وایساده بود رضا یه لبخندی زد منم خودمو نباختم رفتم سمت انبار که دبه ترشی رو بذارم دیدم رضا اومد پشت سرم گفت کمک نمی خوای منم با یه لحن عصبانی گفتم نه برو کنار ظرف ترشی رو گذاشتم و اومدم که برم بالا دیدم رضا از پشت دستم رو گرفت یه لحظه فکر کردم قلبم وایساد محکم کشیدم برگشتم که بهش چند تا فحش بدم ولی تا اومدم چیزی بگم رضا یه چهره مظلوم به خودش گرفته بود و گفت می دونم می خوای بد و بیراه بگی اما منم دوست دارم افسانه با این حرفاش دهنم انگاری قفل شده دیگه نمی تونستم چیزی بگم و فقط گوش می دادم اونم دستشو گذاشته بود رو شونم سر شونه رو ماساژ می داد از اینکه دوستم داره از این حرف ها می زد منم که انگار که خشکم زده بود رضا 2 تا دستاشو گذاشت رو شونم منو کشید سمت خودشو محکم بغلم کرد منم بی اختیار همین کارو کردم محکم همو تو بغل گرفته بودیم دیگه اختیارم دست خودم نبود با هر واکنش رضا منم همون کار رو انجام میدادم رضا کشیدم سمت ماشین دست هامو مثل صلیب باز کرد لب هاش رو گذاشت رو لب هام اولین بار بود که داشتم لب میگرفتم حس می کردم مو ها تنم داره کنده میشه تا حالا هیچ وقت تو زندگیم همچین حسی نداشتم یه حال عجیبی داشتم رضا هم مثل دیونه ها لب هامو میک میزده هی قربون صدقم میرفت منم به طب همین کارو می کردم رضا سینه ها مو تو دستش گرفته بودو با یه ولع خاصی می مالوند کیرش کامل رو کسم بود و وقتی تکون می خورد یه حس خوبی بهم دست میداد که منو بیشتر حشری می کرد و باعث میشد که منم واکنشم بیشتر بشه رضا هم اینقدر سینه هامو بازی کرد که یه لحظه دلم ضعف رفت رضا در ماشین رو باز کرد منو خوابوند رو صندلی عقب خودشم رو زانو نشست جلو در دامن رو زد بالا از همون مچ پام شروع کرد به لیس زدن با هر زبونی که میکشید منم یه آه کوچیک می کشیدم یه حسیه که قابل توصیف نیست آنقدر از خود بیخود شده بودم دیگه فکر این نبودم که ممکنه کسی بیاد رضا وقتی رسید به نزدیک کسم دیونه شده بودم دوس داشتم کسم رو لیس بزنه هی کمرم رو بالا پایین می کردم خودم دستمو بردم شرتم رو پایین کشیدم رضا تا کسم رو دید گفت ووووواااااااای همون جوریه که فکر می کردم بعد با دستاش کمی مالشش داد شروع کرد به خوردن منم با سر رضا رو تو دستام گرفته بودم و هی فشارش میدادم سمت کسم گفتم رضا بلند شو بخواب روم. گفت چشم عزیزم بلند شدو شلوارش رو تا نصفه کشید پایین و خوابید روم کیرش رو گذاشت لای پاهام چسبنده به کسم دستاش رو سینه هام لباش رو لبام دیگه اوج لذتی بود که داشتم سنگینی وزنش بهم یه آرامش خاصی میداد هی خودمو تکون تکون میدادم این کارم باعث میشد کیر رضا بیشتر رو کسم بلغزه خیلی دوس داشتم کیرش رو تو کسم احساس کنم اما خوب نمی شد چون دختر بودم ولی همین خیلی بهم حال میداد اینقدر که دیگه داشتم ارضا میشدم با همه وجودم رضا رو محکم تو بغلم فشار دادم تا ارضا شدم بی حال افتادم رضا گفت آخ عزیزم چی شد حال داد گفتم آره بد نبود(نمی خواستم بگم خیلی حال کردم این جوری رضا سوء استفاده می کرد) گفت پس من چی من هنوز ارضا نشدم این حرف رو که زد تازه یادم مامانم اینا افتادم گفتم نکنه بیدار شده باشن بازم یه دلشوره عجیب سراغم اومد گفتم رضا دیگه بسه الان بابام اینا بیدار شدن بهتره بریم بالا رضا با یه لحن ناراحت گفت نه ه ه ه ه یه کم دیگه بمونیم گفت نه دیگه من که رفتم تا خواستم پا شم رضا شروع کرد به لب گرفتن بازی مالش دادن سینه هام منم با دستم هی دست رضا رو پس میزدم، نکن رضا بسه دیگه اما رضا ول کن نبود این قدر باهام ور رفت که باز شهوتیم کرد گفت باشه فقط زود باش تا کسی نیومده گفت باشه افسانه گفتم چیه گفت میشه از پشت باهات حال کنم یه مکثی کردم و گفتم هر کاری می خوای بکنی فقط زود تر اونم معطل نکرد و گفت به پشت برگرد منم همین کارو کردم و کونم رو قمبل کردم سمت رضا
    رضا هم کیرش رو گذاشت لای کونم کمی عقب و جلو کردو با دستاش کونم رو باز کرد و گفت یه خورده بیشتر قمبلش کن منم همین کارو کردم رضا با آب دهنش کیر خودش رو خیس کرد و سوراخ کونم رو آرم آروم کیرش رو گذاشت در سوراخ کونم کم کم فشار میداد که بره داخل منم چون دردم گرفته بود هی خودمو جمع میکردم می گفتم الان درد تموم میشه الان تموم میشه اما دیدم نه هرچی بیشتر داره میگذره درد بیشتر میشه گفتم رضا خیلی درد داره گفت من که هنوز داخل نکردم که میگی درد داره به خدا خیلی درد داره گفت طبیعه اینقدر دردش زیاد بود که شهوت از سرم پرید خودم رو کشیدم گفت نمیشه رضا ، رضا باز اخمشو تو هم کرد گفتم خوب درد داره بیا باز بخوابیم رو هم گفت نه بارم ساک بزن
    ساک!؟
    آره ساک کیرم رو بزار توی دهنت
    (توی این فیلم های سکسی دیده بودم اما تا اون روز نمی دونستم ساک زدنه اسمشه اما از این صحنه میشه بدم میومد) گفتم رضا نه حالم بد میشه از رضا اسرار از من انکار خلاصه دید وقتی راضی نمیشم گفت حالا یه بار امتحان کن اگه دوس نداشتی نخور منم با یه دل آشوب کیرش رو تو دستم گرفتم یه کم باهاش بازى کردم همین که خواستم تو دهنم بذارم حالت تهوع گرفتم رضا تا حالم رو دید دیگه چیزی نگفت بلندم کردو مثل برخورد اول شروع کرد به لب گرفتن مالش دادن تو این حال و هوا دوباره منو به پشت برگردوند یه نگاه پیش کردم گفت نترس میخوام بذارم لای پاهات یه لبخندی زدم دامن رو یه خورده پایین کشیدم تونیکم رو بالا کشیدم رضا هم از پشت دست شو گذاشت رو سینه هام کیرش هم گذاشت بین پام و شروع کرد(به قول خودش) تلمبه زدن هر چی میگذشت سرعت تلمبه زدنش بیشتر میشد هی میگفت پاهاتو بهم بچسبون منم همین کارو می کردم. سرعت تلمبه زدنش دیگه به اوج رسید بود یه لحظه محکم منو فشار داد می دونستم می خواد ارضا بشه واسه همین منم باهاش همکاری کردم خودمو در اختیارش گذاشتم بدن رضا شل شد یه آب داغ ریخت رو پاهام رضا هم آروم نشت رو صندلی ماشین فقط گفت مرسی عزیزم خیلی دوست دارم منم بهش همین رو گفتم و خودمو یه کم مرتب کردم و رفتم سمت بالا تو راه خدا خدا می کردم که مامان هنوز خواب باشن رسیدم تو خونه دیدم هنوز خواب بودن منو رفتم تو اتاقم دامن رو در آوردم باز همون شلوارم رو پوشیدم خواستم برم بیرون اما خیلی خسته بودم همونجا دراز کشیدم خوابم برد یه موقع بیدار شدم که دیگه نزدیک غروب بود از اتاق اومدم بیرون مامان توی حال بود گفتم پس دایی اینا کو گفت ساعت خواب داییت اینا یه ساعتی میشه که رفتن چند بارم صدات زدم اما انگار خیلی خسته بودی که بیدار نشدی
    این ماجرا شاید نیم ساعت طول نکشید بود اما جز بهترین لحظه های زندگیم بود موقعی که از خواب بیدار شده بودم انگار همه این اتفاقات مثل یه رویای شیرین بود

  49. #149
    اولین سکس من با دخترخاله متاهل

    سلام. من اشکان هستم 24 سالمه، این داستان که میخوام واستون تعریف کنم کاملا واقعیه و برمیگرده به 6 سال پیش وقتی که من 18 سالم بود. من یه دختر خاله دارم به اسم ناهید که حدود 15 سال از خودم بزرگتره، یه شوهر بداخلاق و بددل هم داره که اونو از همه ی فامیل جدا کرده و تنها جایی که اجازه رفت و آمد بهش میده خونه ما و خونه ی مادرش بود
    ناهید چهارتا بچه داره که 3 تا بچه ی اولش دختر و بچه ی آخریش که بعد از سکس با من بدنیا اومد پسره (اشتباه نکنید بچش از من نیست هااا)
    ناهید چهره ی معمولی داره قد کوتاهی هم داره ولی با اینکه 3 تا بچه بدنیا اورده بود ولی هیکل خوبی داشت و همین باعث شده بود توجه منی که اون زمان تو کف سکس بودم رو به خودش جلب کنه. از اونجایی که ناهید اجازه رفتن به خونه ی فامیل رو نداشت و جایی رو نداشت که بره یه روز از هفته رو با 3 تا دخترش میومد خونه ی ما و از صبح تا بعد از ظهر اونجا میموند، برای همین رفت آمد ها بود که با ما خیلی راحت شده بودن و جلوی من و برادر بزرگ تره من روسری سرش نمیکرد و ما هم اونو با اسم کوچیک صدا میکردیم. من بدجوری رفته بودم تو کفش و منتظر یه فرصت بودم تا نهایت استفاده رو ازش بکنم، اینم بگم که طرف یکم سر و گوشش میجنبید و همش یه جورایی میخواست ما رو از این موضوع مطلع کنه برای مثال شبکه 3 یه برنامه داشت که در مورد ازدواج بود و ما هم نشسته بودیم و داشتیم نگاه میکردیم که آخونده گفت مرد میتونه علاوه بر زنش یه زن رو به صیغه ی خودش در بیاره و حتی صیغه رو هم خودش میتونه بخونه و از این حرفا که یدفعه ناهید برگشت گفت که چرا زن ها نمیتونن این کارو بکنن، چه اشکالی داره یه زن هم بتونه یکی رو صیغه ی خودش کنه و بعدشم شروع کرد به خندیدن که یعنی دارم شوخی میکنم، این حرفا باعث شده بود من دل رو به دریا بزنم و یه جوری از کاری که میخوام بکنم مطلعش کنم، یکی از روزایی که خونه ی ما اومده بود و دخترهاش همراهش نبودن من با کلی ترس در حالی که یه برگه دستم بود و داشتم خط خطیش میکردم یه گوشه از برگه نوشتم که میخوام یه چیزی بهت بگم، بعد از کمی مکث گفت به من، منم اروم گفتم اره، گفت خوب بگو گوش میکنم، قلبم داشت از دهنم میزد بیرون، گفتم هیچی، گفت خوب بگو گوش میکنم منم که خیلی ترسیده بودم بلند شدم رفتم تو اتاقم و بهش گفتم که بعدا بهت میگم، وقتی رسیدم تو اتاقم همش به این فکر بودم که نکنه اتفاق بدی بیفته که دوباره دل رو زدم به دریا و رفتم پیشش و بهش گفتم کی خودت خونه تنهایی که زنگ بزنم و بهت بگم چی میخوام بگم، اونم گفت اوکی هر وقت تنها بودم خبرت میکنم، چند روزی گذشت که زنگ زد و به مامانم گفت با من کار داره، وقتی گوشی رو گرفتم دستم گفت من تنهام گوشی رو قطع میکنم چند دقیقه دیگه زنگ بزن و کارت رو بهم بگو، به مامانت هم بگو یه کار کامپیوتری داشتم گفتم اوکی و گوشی رو قطع کردم، بعد از چند دقیقه تلفن سیار رو بردم تو اتاق خودم و زنگ زدم خونشون، سلام کرد و پرسید چی میخواستی بگی اون روز که نگفتی حالا بگو، عرق از پیشونیم پایین میومد، کلی کس شعر سر هم کردم و گفتم میخوام یه چیزی بهت بگم ولی میترسم، گفت نترس بگو، بهش گفتم اوکی میگم ولی شرط داره شرطشم اینه بعد از اینکه حرفم رو زدم گوشی رو قطع میکنم و بعد از یه دقیقه زنگ میزنم اگه از حرف من خوشت نیومد بود که کلا بیخیال بشو و بین خودمون بمونه اگه هم که خوشت اومد که در موردش صحبت کنیم (کاملا معلوم بود که میدونست من چی میخوام بگم و خودش هم بعدن بهم گفت که میدونسته) گفت اوکی قبوله بگو، منم گفتم من دیوونه سکس با دختر خالم شدم و گوشی رو قطع کردم، واسه یه لحظه ترسیده بودم، توی اون یه دقیقه که وقت داشتم تا زنگ زدن به همه ی اتفاق های بد فکر کردم و گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم منتظر اولین عکس العملش بودم، گفتم خوب خندید و گفت میدونستم میخوای اینو بگی، گفتم خوب، گفت باید فکر کنم و بعدش بهت خبر میدم، گوشی رو قطع کرد بعد از 10 دقیقه زنگ زد و گفت باشه قبوله ولی به شرطی که این موضوع بین خودمو خودت بمونه و به هیچکس نگی، منم که هنوز تو شوک قبول کردنش بودم سریع گفتم خیالت راحت باشه، بعدشم گفت روز های زوج میتونی بیای مثلا فردا دختر کوچک ها مدرسه هستن دختر بزرگه هم میره باشگاه، منم گفتم باشه فردا میام، اونم گفت باشه ساعت 4 منتظرت هستم، تا فردا توی مخم تمام حرکات سکسی رو که توی فیلم های پورن یاد گفته بودم رو مرور کردم و همون روز هم رفتم خیابون و با کلی خجالت کشیدن یه اسپری تاخیری خریدم، روز موعود رسید یعنی فردای اون روزی که باهاش تلفنی صحبت کردم، رفتم حمام و همه ی بدنم رو تیغ کشیدم و بعد از حمام منتظر موندم تا ساعت 3:30 که کیرم رو اسپری بزنم، رفتم تو اتاقم و یکم اسپری زدم، بعدش گفتم نه کمه یکم دیگه زدم بازم فکر میکردم کمه همینجوری پیش رفتم تا اینکه نصفش رو خالی کردم رو کیرم، راه افتادم سمت خونشون، تو راه هنوز باورم نمیشد که دارم میرم که ناهید رو بکنم، که رسیدم در خونشون زنگ رو زدم و در رو باز کرد و منم رفتم تو، یکم رفتم تو دیدم نیستن ولی در حال باز بود که یه دفعه صدا کرد بیا تو من بالام، خونشون ویلایی بود، چند تا پله میخورد تا بری بالا و یه زیر زمین هم داشت. رسیدم بالا تو حال که دیدم دختر خالم با یه تاپ تنگ و یه شلوار لی تنگ که همه ی بدنش از زیر لباسا معلوم بود با یه لبخند اومد به استقبالم و باهام دست داد و با حالتی شیطنت آمیز گفت : که دیوونه سکس با دختر خالت شدی ؟؟ منم خجالت میکشیدم و چیزی نگفتم، گفت کجا راحت تری اینجا یا اتاق بچه ها یا زیرزمین منم از ترس اینکه یه وقت سر و کله ی کسی پیدا نشه و اگه هم پیدا شد من از توی زیر زمین در برم گفتم زیرزمین، اونم گفت باشه، رفتیم زیرزمین یه جای خیلی مرتب و شیک بود اصلا شبیه زیرزمین ها نبود راحت میشد اونجا زندگی کرد و یه اتاق هم داشت منو برد تو اتاق و یه رخت خواب توی اون اتاق پهن کرد و اومد سمتم، منم که مثل این بچه خنگ ها هنوز خجالت میکشیدم گفتم میشه چراغ رو خاموش کنی گفت اینم از چراغ و اومد سمتم و شروع کردیم به لب گرفتن، وای خیلی حرفه ای لب میگرفت و منم داشتم حسابی حال میکردم و شروع کردم به در آوردن لباس هاش، اونم لباس های منو در آورد، بعد از اینکه لباس هاشو در آوردم خوابوندمش رو زمین و شروع کردم به ور رفتن با سینه هاش و اونم که حسابی حشری شده بود و از این بی تجربگی من لذت نمیبرد اومد روی من و شروع کرد به لیس زدن بدن من و بعدش گفت میخوای واست چی کار کنم که منم گفتم هر کاری که بلدی رو واسه من انجام بده که اونم با یه خنده گفت باشه، رفت پایین و کیرمو گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن من خنگ هم نمیدونستم که باید بهش بگم که اسپری زدم و بعد از کمی خوردن با یه حالت بهت زده گفت اسپری زدی گفتم اره که دیدم اومد بالا و گفت که لبام سر شده، پیش خودم گفتم باید کاری کنم که حسابی لذت ببره و یه سکس خوب رو تجربه کنه و خوابوندمش و شروع کردم به لیس زدن بدنش اول گردنشو خوردم بعدش یکم با زبونم با گوشش بازی کردم و بعدش رفتم سمت سینه هاش و حسابی خوردمشون که دیدم دوباره حشری شده و داره لذت میبره که کیرمو گرفت جلوی کسش و با یه فشار فرستادمش تو، واااااااااااااااااااای حسابی داغ بود داخل کسش، معلوم بود خیلی حشری شده و شروع کردم به تلمبه زدن، یواش یواش صداش در اومد و معلوم بود تو فاز خودشه و داره حال میکنه، منم بعد از کمی تلمبه زدن هی کیرمو میکشیدم بیرون و دوباره میکردم تا ته داخل که اونم با هر بار حرکت من یه آههههههی میکشید، یه 10 دقیقه ای تلمبه زدم و بعد برشگردوندم و حالت سگی خوابید و دوباره کیرم و کردم تو کسش و دوباره تلمبه زدم این روال به خاطر اسپریه ای که زده بودم 40 دقیقه طول کشید تا اینکه میخواست آبم بیاد و ازش پرسیدم آبم رو چی کار کنم اونم گفت قرص میخورم بریزش توم و منم با فشار همه ی آبم رو توی کسش خالی کردم.
    بعد از اینکه هم من هم اون خودمون رو شستیم من ازش تشکر کردم و بهش گفتم که خیالت راحت باشه که این رابطه بین خودمون میمونه، و اومدم خونه.
    بعد از اون داستان طبق اتفاق هایی که افتاد و اینکه اون برادرش رو توی یه سانحه از دست داد و عزا دار شد و سر همین موضوع رابطه ی شوهرش با فامیل بهتر شد به من گفت که دیگه نمیخواد با من رابطه داشته باشه و از رابطمون هم پشیمون بود. بعد از دو سال هم حامله شد و بچه ی چهارمش رو بدنیا آورد. و من هم این راز روی توی دل خودم نگه داشتم و تا به امروز به کسی نگفتم و الان هم رابطه ی فامیلیه خوبی باهاشون داریم و انگار که اتفاقی نیفتاده

  50. #150
    این کس ها رو نباید بذاریم بپره

    اوایل زمستان بود تازه رفته بودم سر کار از صبح میرفتم تا شب اصلا تو فکر سکس نبودم تا یه روز یکی از همکارام که بعدا باهم دوست شدیم صدام زد گفت دیشب با یه دختر خوابیدم که 17 سالش بوده تا اینا گفت دلم خواست داشت زنگ میزد که باهاش حرف بزنه مریم گوشیا برداشت واییییی چه صدای نازی داشت همون موقع تصمیم گرفتم که بکنمش این قضایا ادامه داشت تا وقتی که گوشیم افتاد تویه آب و سوخت مهدی دوستم یه گوشی داد بهم شب داشتم به گوشی ور میرفتم که شماره مریما دیدم مهدی گفته بود باهاش تموم کرده فردا صبحش شروع کردم اس ام اس دادن تا بعد از ظهر تقریبا با هم دوست شده بودیم آخره هفته بود دلم میخواست بکنمش اما مجبور بودم چند روزی برم تهران به یه عالمه قر قر کردن رفتم رابطمون هر روز بهتر داشت میشد و من حشری تر از قبل واسه کردنش وقتی برگشتم اصفهان باهاش قرار گذاشتم اما خونه خودمون نمیشد مجبور شدم به مهدی بگم قضیه چیه اونم با کمال میل استقبال کرد و گفت ایول این کوسا نباید بذاریم بپره مهدی زن داشت هر وقت میخواست کاری بکنه زنشا میفرستاد خونه باباش از بخت و اقباله من اون شب زنش خونه باباش بود کلیدا داد به من و یه سری سفارشم کرد که به گا نریم از خونه ما تا خونه مریم اینا فاصله زیادی بود با 133 رفتم دنبالش یکم منتظر موندم دیدم یه دختر مامان داره میاد از کوچه بیرون وقتی اومد سمته ماشین هنگ کردم عجب کوسه حقی نشست پیشم و رفتیم به سمت خونه مهدی دم در که رسیدیم پیاده شدیم راننده تاکسی گفت عجب چیزیه مشتی بکنش یهو دلم ریخت آخه کوس کش این حرف بود زدی رفتیم تو مهدی همیشه اسپری بیحسی را میذاشت زیر دست شویی مریم مانتوشا در آورد با یه تیشرته صورتی و شلوار جین واساده بود جلوم وای قلبم داشت وا میساد.بهش گفتم برو رو تخت من برم دستشویی و بیام رفتم یکم اسپری زدم از دست شویی که اومدم بیرون دیدم تمامه لباساشا در آورده و رفته زیر پتو رفتم کنار تخت نشستم لباساما درآوردم و رفتم زیر پتو کنارش بدن نرم و ژله ای داشت شروع کردم به خوردن سینه هاش وای که چه خوشمزه بود سایزش تقریبا 80 بود حسابی که سینه هاشا خوردم خودشا کشید بیرون از زیرم و اومد سمته کیرم با ولع خاصی کذاشتش تویه دهنش عالی ساک میزد حرفه ای حرفه ای بعد از چند دقیقه دیدم داره آبم میاد کشیدم بیرون از دهنش 69 شدیم چه چوچولای خوشمزه ای داشت انقد همدیگرا خورده بودیم که نای بلند شدن از رو هم دیگرا نداشتیم بلند شدیم یکم از هم لب گرفتیم دیگه وقته کردنش بود کیرما آروم گذاشتم روبروی سوراخ کوسش خیلی تنگ بود چند بار اول فقط سرش میرفت تو اما با یه فشار یه لحظه احساس کردم کیرم داره کنده میشه دیواره های کسش داشت کیرما با قدرت زیا فشار میداد عالی بود شروع کردم طلمبه زدن چند تا استایلم عوض کردیم تا بعد از 1 ساعت هر دو ارضا شدیم مریم 2 بار ارضا شده بود انقد خسته بودیم که همون جا یک ساعت خوابیدیم بعدم زدیم بیرون از خونه رابطه ما ادامه داشت تا 1 سال پیش که عمویه مهدی صیغش کرد و بردش کرج.
    ببخشید اگه بده من اولین باره مینویسم اما همش حقیقته.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •