Web Analytics
داستان سکسی پسران طلایی (قسمت یک تا آخر) - 210 قسمت
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 50 از 211

موضوع: داستان سکسی پسران طلایی (قسمت یک تا آخر) - 210 قسمت

  1. #1

    داستان سکسی پسران طلایی (قسمت یک تا آخر) - 210 قسمت

    با مدرک فوق لیسانس نرم افزاری یا همون کامپیوتر رفته بود خدمت . . یک درجه ستوانی بهش داده بودند و با احترام باهاش بر خورد می کردند . . اوایل وقتی که به خدمت رفته بود خداخدا می کرد که زود تر از شر خدمت خلاص شه و بیاد خونه وردل مامانش یا این که زود تر جایی مشغول کار شه .وقتی که تازه رفته بود دبیرستان استعدادش در فراگیری کارهای مربوط به نرم افزار و سخت افزار کامپیوتر خیلی زیاد بود . حتی در دوران دبیرستان و زمانی که خیلی ها با کامپیوتر مبارزه می کردند که اونو وارد پیشرفتهای علمی فرهنگی و اقتصادی و زمینه های دیگه نکنند اون خیلی راحت می تونست بر نامه نویسی کنه . وبه زیر و بم خیلی از کارایی که از دست دیگران بر نمیومد آشنایی داشت . سینا با این که درساشم خوب بود ولی هم در دوران دبیرستان و هم در دوران دانشگاه دست از دختر بازی و حتی زن بازی هم بر نمی داشت . اون با بیشتر دخترا یا زنایی که گرم می گرفت رابطه جنسی بر قرار می کرد . اون به لذت سکس عادت کرده بود ولی حالا که از خدمت بر گشته بود نمی دونست چیکار کنه . پدرش کارمند مخابرات بود و مادرش هم خانه دار . همین یه خونه ویلایی رو هم که در بالای شهر داشتند از پدربزرگش بهشون رسیده بود وغیر اون پدر سینا سرمایه خاصی هم نداشت که بخواد واسه تنها پسرش مایه بذاره . از طرفی سینا هم از کار بازاری خوشش نمیومد . خواهرش ساناز هم که تازه در همون رشته اون در دانشگاه سراسری پذیرفته شده بود وپدرش سیاوش خان اهل حال و عیش و تفریح هم بود و اگه گاهی هم پولی دستش میومد بیشتر واسه خودش خرج می کرد . هرچند هوای زنش سارا رو هم داشت ولی تازگیها از نظر عاطفی و مسائل زناشویی توجه کمتری بهش می کرد . سارا 45 سالش یود و پنج سالی رو از شوهرش که سه چهار سالی مونده بود تا باز نشسته شه جوونتر بود . خلاصه سینا که از خدمت اومد یه چند روزی رو خونه نشین شد حوصله اش سر اومده بود . پدرش از نظر مالی هواشو داشت ولی اون خودش سختش بود . دوست داشت مستقل باشه یا این که از نظر مالی دستش بیشتر به جیبش برسه . هر چند بیشتر زنا یا دخترا یی که باهاشون رابطه داشت از نظر مالی واسش مایه میذاشتن ولی اونم بازم سختش بود که همیشه اونا دست به جیب کنن . زرنگ بازی در می آورد اما گاهی اوقات حس می کرد که زیر بار منت اوناست و به خاطر همین از دختری که زود سیر شده نمی تونه دل بکنه وبه خاطر همین مسائل مالی و این که کمی براش خرج کرده مجبوره مدتی دیگه رو با هاش سر کنه .البته الان که از خدمت اومده بود با هیشکی جور نبود . واسه کار هر قدر این طرف و اون طرف می رفت فایده ای نداشت . دیگه الان یه بچه دبیرستانی و کسی که تازه با کامپیوتر آشنا شده بود می تونست راحت بره توی عمق بر نامه ها . با این حال تلاششو کرد که بتونه یه کار خوب گیر بیاره . . ماهی دویست سیصد هزار تومن اونم با مدرک فوق لیسانس ارضاش نمی کرد . یه جا یه شرکتی پیدا شده بود که از اول صبح تا چند ساعت اول شبو باید اونجا سگ دو می زد واین هم اونو راضیش نمی کرد . دوست داشت یک کاری پیدا کنه که حداقل بعد از ظهر ها رو متعلق به خودش باشه .. ساناز خواهرش که احترام زیادی برای سینا قائل بود و عشق و علاقه خاصی نسبت به اون داشت و همیشه هم می خواست پیشش جلب توجه کنه از این که اونو این روزا ناراحت می دید خیلی ناراحت بود -داداش اگه کاری ازم بر میاد بهم بگو . پول کم داری من پس انداز زیاد دارم . مگه یه داداش بیشتر دارم . -ولم کن ساناز .. چیکار به کار من داری . سینا طوری سر خواهرش داد کشید که اون از ناراحتی رفت اتاق و درو به روش بست و اشک می ریخت . حس می کرد که یه علاقه خاصی به سینا داره . داداشش خیلی خوش تیپ بود با هیکلی که توجه بیشتر دخترا رو به خودش جلب می کرد . خیلی از دخترا اومده بودن پیشش و ازش می خواستند که داداششو واسشون جور کنه .اون هیچوقت این کارو نکرد . حس می کرد که به اون دخترایی که با سینا دوستند حسادت می کنه . چند روز بعد سینا که از کوچه بغلی شون رد می شد چشش افتاد به زنی که با یه یه میکاپ غلیظ و فتنه گری خاصی داشت از کنارش رد می شد . چهره این زن براش خیلی آشنا بود . هر چی فکر می کرد نمی تونست به یاد بیاره که اونو کجا دیده ...در همین لحظه زن وارد خونه ای شد بزرگ و شیک و ویلایی . ناگهان به یادش اومد که این زن همسرهمون جناب سردار بازنشسته ایه که بیست سال از شوهرش کوچیک تره . شوهره از اون ساواکی های زمان شاه بود که در سال 57 وقتی به فر مان امریکا کودتای 22 بهمن انجام شد اون تغییر ماهیت داد و رفت جزو اطلاعات امنیت رژیم جدید شد و دیگه خایه مالی ها رو گذاشت واسه این دستگاه .. خیلی هم خرش می رفت و به یه پول و پله ای رسیده بود . یه دختر هم داشت که درامریکا زندگی می کرد ولی اون روزی که اون یعنی سینا رفته بود خونه این زن باهاش حال کنه درست چند روز قبل از خدمت , دخترش که اون زمان ایران بود و رفته بود کرج خونه یکی از فامیلاش ..خیلی زود تر به خونه بر می گرده و سینا و این خانوم که اسمش بود شیرین در همون مرحله مقدماتی کارشون گیر می کنه و سینا در حالی که یک جعبه ابزار لوله کشی و وسایل مربوط به اون دستش بود از خونه میاد بیرون که مثلا بگه ما لوله کشیم . .. دو دل بود که دوباره زنگ خونه شیرین رو بزنه یا نه . اون خیلی خوش اندام و خوشگل و خوش پوست بود . شوهرش بالای هفتاد داشت ولی اون اصلا نشون نمی داد که بین 50 تا 60 باشه . اون موقع می گفت که شوهرش خیلی کارا از دستش بر میاد . زن خیلی حشری بود . سینا خیلی سریع هم تونست باهاش رو هم بریزه . .. با تردید زیاد زنگ در خونه شونو زد .. آیفون تصویری داشتند ولی انگار شیرین پشت در ایستاده بود یا این که وارد ساختمون نشده بود . چون خودش اومد درو براش باز کرد .. . یه نگاهی بهش انداخت .. لبخندی زد و گفت .. -به به ! انگاری می شناسمت . رفتی که رفتی .. بیا داخل درو ببند بینم .. سینا تعجب می کرد . بعد از یک سال و نیم این قدر راحت داره باهاش بر خورد می کنه .. -بی معرفت رسم دوست داشتن اینه ؟/؟ -باور کنین من اون روز ترسیده بودم . گفتم شاید دختر خانومتون اگه بفهمه بین من و تو سر و سری هست براتون زشت شه -نمی خواد این قدر رسمی با هام حرف بزنی . . اون دقیقا نمی دونست سینا کجا زندگی می کنه ..-حالا چی شد دوباره هوس ما رو کردی -از خدمت بر گشتم ..-آها کس گیر نیاوردی ما رو کس گیر آوردی .. بیا بریم بالا -ببینم آقای میهن دوست هنوز خرش میره ؟/؟ اصلا از بیکاری خوشم نمیاد . حالا بیا بریم بالا تا من نفهمم معرفتت در چه عیاری قرار داره امکان نداره کمکت کنم و قدمی برات بردارم -چه جوری باید نشون بدم ؟/؟ -اینجا که نمی تونم بگم . بریم بالا . -دخترتون که اینجا نیست -نه بیچاره دو ماه موند و بر گشت امریکا ...

  2. #2
    سینا یه نگاهی به دم و دستگاه و تشکیلات اونجا انداخت . عجب خونه شیک و بزرگی بود . از بیرون نشون نمی داد که درونش تا این حد جا دار و بزرگ و شیک باشه -ببینم سینا جان موافقی ؟/؟ ..پسر نگاهی بهش انداخت و گفت نمی دونم چی بگم . راستش الان که خیلی گرسنه و تشنه امه . -تو فقط باید قبول کنی که هر وقت من خواستم و گفتم تشنه و گرسنه باشی . -اگه یه وقت نگفتی و نخواستی و اون وقت من خواستم چی ؟/؟ -اون که آرزومه هر جا بخوای در خد متتم . سینا با این که زنا و دخترای جوون زیادی گاییده بود و نمی خواست خودشو به کردن زنای مسن عادت بده با این حال اون لحظه هم حشری بود و هم این که می خواست بدونه اون با نفوذی که روی شوهرش داره چه کاری از دستش بر میاد تا براش انجام بده . -لختم می کنی یا لخت شم . . فکر کنم حدود دو سالی می گذره . تا چند شب خوابم نگرفت . همش تو رو می دیدم . انگاری آب شدی و رفتی زمین . ولی دیگه ولت نمی کنم . حتی اگه دخترم هم پیداش شه ولت نمی کنم . -ببینم این کاری که آقات برام گیر میاره طوری هست که بشه خیلی زود زن گرفت . راستش سینا با این که خیلی زن باز و دختر باز بود ولی دوست داشت سر و سامونی بگیره و فرم زندگی خودشو یه تغییری بده حالا در این حین اگه گاهی یه ناخنک هایی هم به زنای نیاز مند بزنه بدک نباشه . شیرین یه نگاهی حاکی از تعجب به سینا انداخت و گفت . -حیفه با این هیکل و جوونی بخوای زن بگیری . فکر کنم با این کاری که برات جور میشه تو دیگه اهمیتی ندی که بخوای از دواج کنی -منظورت اینه که میرم یه شرکتی که کلی زن و دختر درش هستن ؟/؟ -پسر اول بیا فکر این کارت باش . گفتی که تازه از سربازی بر گشتی . حالا برو سر بازی با این بازی کن . بیا شیرین منتظرته . نگاه نکن سنی ازم گذشته . زن هم همون زنای قدیم . حالا همه شون مصنوعی کار می کنن . می خوان حال بدن باید کلی بهشون لفظی بدی . چهار تا فیلم الکی و مصنوعی از اینترنت و ماهواره می بینن فکر می کنن هر چی هست و نیست فقط همیناست . دیگه جونم چی به عرضت برسونه . همین دیگه . سینا دیگه سست و بی اراده شده بود . شیرین که دید پسر حرکتی نمی کنه رفت به سمتش .دستشو گذاشت رو شلوارش . -اوووووخخخخخخ یعنی این کیرت واسه من این جوری شده ؟/؟ فداشم . این جوری ازم حاجت می خواد چرا که نیازشو بر آورده نکنم . خیلی بهش ظلم می کنی . هر کاری کرد که دستشو از لای شلوار به شورت و کیر سینا برسونه نتونست . آخرش کمر بندشو باز کرد و شلوار پسررو پایین کشید .. . وقتی نگاش به کیر اون افتاد چشاش داشت از کاسه در میومد . . قبل از این که کیرو از بالا بذاره توی دهنش و یه حال مشتی به پسر بده زبونشو گذاشت زیر بیضه های اون و تخماشو گذاشت توی دهنش و پوست بیضه هاشو آروم آروم توی دهنش می کشید و به سبکی میکش می زد که سینا حس کرد کیرش می خواد پوست بترکونه . شیرین زبونشو از بیضه ها به آلت سینا رسوند . پسر حس کرد که باید قدرت خوشو نشون بده . زنا در این سن و سال نمی تونن خود نگه دار باشن از این نظر که اگه هوس به سراغشون بیاد بسیاری از پرده های شرم رو هم پاره کرده و توجهی به این ندارن که چه کسان دیگه ای دور و برشن . سینا زنو رو دستای خودش بلند کرد . شیرین اونو راهنمایی کرد . وقتی سینا اونو انداخت رو تخت سریع پاشد رفت کنار میز آرایش و دستی به سر و صورتش کشید . یه لحظه که روشو بر گردوند پسررو کاملا بر هنه پشت سر خودش دید . . شیرین در رابطه با هر کی که برای اولین بار باهاش سکس داشت حس می کرد که هیجانی بالاتر از این وجود نداره ولی هیجان سینا رو فوق العاده و استثنایی می دونست . . هیجان از این که این جوون تازه نفس و خوش اندامو در آغوش داشته باشه . سینا دستاشو گذاشته بود رو شونه های زن . آروم بلوزشو در آورد . با کف دستاش با صورت و گردن شیرین بازی کرد . دستاشو با هوس به پشت سوتین شیرین رسونده اونو هم درش آورد و لحظاتی بعد اونو رو تخت خوابوند و سرشو لای پای زن قرار داد . زن نیاز به لذت و لذت هوس رو هیچوقت تا به این حد در خودش احساس نکرده بود . آروم با موهای سر پسر بازی می کرد . . -خیلی با حالی سینا .. یا تو با حالی یا این که من خیلی خیلی هوس دارم . هوس تو رو دارم . می خوام کیرت رو بخورم . آبشو می خوام بخورم . ولی سینا که هم هوس داشت و هم می خواست خودشو نشون بده که زن براش کاری رو دست و پا کنه سرشو لای پای زن به شدت حرکت می داد . -وووووووووییییییی اووووووفففففففف ..سینا بیشتر از بیست دقیقه داشت کس شیرینو میک می زد ولی اون هنوز ار گاسم نشده بود . خود شیرین هم تعجب می کرد . شاید حشر و هوس زیاد گاهی اوقات اثر عکس داره و تمرکز آدمو بهم می زنه . چون اون همش داشت به این فکر می کرد که از کدوم حرکت سینا می تونه لذت بیشتری ببره . پسر دهنشو بر داشت و کیرشو به کس شیرین نزدیک کرد چند بار اونو به کس چسبوند و برش داشت -نکن ..نکن چرا این جوری داری دلمو می بری .. یه لحظه شیرین حس کرد که که با ضربه ای به طرف عقب رفته کیر سینا رو توی کسش حس می کرد ...

  3. #3
    سینا ..سینا سینا .. قلبم قلبم -داره از حرکت می ایسته ؟/؟ -نه حالا که داره به خاطر تو می زنه . انگاری آتیش هوسو داری همه جا پخشش می کنی . از کس تا نوک سرم همش داره آتیش می گیره . سینا سرا پای زنو غرق بوسه اش کرده بود . البته تا نقطه ای که مجبور نشه کیرشو از توی کس بیرون بکشه . شیرین احساس می کرد که تا به حال همچین کیر شیرینی رو در طول زندگیش نچشیده . شایدم چون داشت سنش می رفت بالا تر قدر سکس رو بیشتر می دونست وقتی سینا کیرشو می کرد توی کسش و بیرون می کشید اونم با فشاری که از طرف کس بر کیر وارد می کرد سطح و فشار تماس رو زیاد می کرد تا از هر نظر حال داده باشه . طعم بوسه های داغ سینا اونو به آینده امید وار کرده بود . دستاشو دور جوون خوش تیپ و خوس اندام حلقه زده بود . -سینا دوستت دارم دوستت دارم منو ببوس ببوس .. محکم تر فرو کن این کیرت رو توی کس من .. حس کرد که لذتی که سینا به اون میده با لذتی که بقیه به اون دادن فرق می کنه . شاید بعد از سینا بازم بودند کیر های دیگه ای که اونو بکنند ولی با این که بیشتر از دو برابر سینا سن داشت یه علاقه خاصی رو نسبت به اون در خودش احساس می کرد .. نه دیوونه شدم . نه .. نه .. این یک هوسه . نمیشه بهش گفت عشق . تازه اون منو می خواد چیکار . اون که نمیاد منو دوست داشته باشه و دخترای جوونی رو که دور و برشن ول کنه . . واقعا چیکار می تونست براش بکنه .. . دستای سینا رو از زیر پشت رونهای پا احساس می کرد . سینا طوری چنگشون می گرفت که اون حس می کرد که انتهای رگهای عصبی حاصل از مالش سینا می رسه به کسش و اونو بیشتر خیس می کنه . شیرین دستاشو گذاشته بود رو سینه اش و باهاش ور می رفت . ولی بیشترین تمر کز اون به کیری بود که داخل کسش داشت مانور می داد .سینا تا می تونست انرژی خودشو روی این زن مسن یا میانسال گذاشته بود که به خوبی بتونه خودشو در دل اون جا کنه .-خیلی خوش بدنی شیرین . شیرین تنی .. -حالا سر زده گیرت آوردم . دفعه بعد برات معرکه میشم . .. زن با خودش فکر می کرد که سینا با این هیکلی که داره می تونه دل هر زنی رو ببره . این زن می تونه هم شوهر دار باشه و هم بی شوهر . که میشه هم دختر باشه و هم بیوه .. اون چطور می تونه سینا رو با یکی دیگه قسمت کنه . اصلا دلشو نداره . ولی باید این کارو بکنه . -سینا هر وقت خواستی بکنی توی کونم حرفی ندارم . من به هیشکی کون نمیدم فقط به اونی که باهاش عشق می کنم میدم -ببینم با خیلی ها عشق می کنی ؟/؟-حالا دیگه نه . حالا حس می کنم که فقط می تونم با تو عشق کنم . -پس باید به من کمک کنی . من از بیکاری و بی پولی خوشم نمیاد .-اگه پول می خوای من کمکت می کنم -تا کی ؟/؟ -تا اون حدی که بتونم و تازمانی که تو بخوای .. -تو خیلی خوبی شیرین .. .. شیرین حس کرد که باید یه تماسی در رابطه با سینا بگیره تا سکس بهش مزه بده .. از پسر عذر خواست و یه تلفنی زد و بر گشت . هنوز وضعیت کاری سینا رو مشخص نکرده بود ولی روند اقداماتش مثبت بود . حالا باید به سکس فکر می کرد و بعدش به خود سینا . می دونست که می تونه پسر رو خیلی خوشحال کنه . .تمام حواس خودشو رو این مسئله گذاشته بود که از سکس لذت ببره .سینا دمرش کرد وقاچای کونشو گرفت تو دستاش و دستاشو رو به بالا و به طرف کمر و شونه های شیرین به حرکت انداخت و از همون پشت به گاییدن شیرین شیرین ادامه داد . -اووووفففففف سینا خوبه ..خوبه .. .. همین خوبه .. دستای سینا از رو شونه های شیرین به زیر سینه هاش قرار گرفت و اون سینه های درشت رو در چنگش گرفت . زن حس کرد که آبش داره می ریزه .سالها بود که چنین حسی بهش دست نداده بود .. حس کرد که یکی از بهترین روز ها و لحظات زندگیشو سپری می کنه .. -سینا آب می خوام . کیرت رو بکش بیرون من خودمو بر گردونم . پسر این کارو انجام داد . از روبرو کیرشو کرد توی کس زن . . داغ شده بود .. حس کرد که آب تمام کیسه آبش در حال خالی شدن به کس شیرینه . شیرین هم اینو حس کرده بود . بدنش به این آب نیاز داشت . تشنه بود و نیاز به تقویت داشت و پسر این کارو براش انجام داده بود . -سینا می خوام در مورد کارت صحبت کنم ..فعلا چند روز باید آزمایشی بری و ببینیم که شرایط به چه صورته . کاریه که باید ارباب رجوع و استقبال کننده زیاد داشته باشیم تا بتونیم خدمات خودمونو بیشتر ارائه بدیم .-در آمدش خوبه ؟/؟ -اگه این کار جون بگیره در آمدش خیلی عالیه . -میشه از دواج کرد ؟/؟ شیرین نگاهی به سینا انداخت و گفت ..این کاریه که اگه سرت رو بهش گرم کنی و لیاقت خودت رو نشون بدی شاید اصلا دوست نداشته باشی از دواج کنی . سینا من این حرفی رو که دارم می زنم ناراحت نشو . هر شغلی واسه خودش ارزشمنده . حالا در جامعه ما به صورت یک ضد ارزش شاید بررسی شه -قاچاق ؟/؟ -نه من با سر نوشت آدما بازی نمی کنم . -ببینم تو تا حالا با یک زن اون کاره طرف شدی ؟/؟ -کم . یکی دو بار .-فکر نمی کنی اگه مردای اون کاره ای هم پیدا شن چقدر می تونن خانومای محترم و متشخص و پولداررو به طرف خودشون بکشونن ؟/؟ زنایی که چند سال ازشون بزرگ تر باشن ولی هر پولی رو حاضرن واسه تفریح خودشون خرج بکنند بی دردسر . حتی ما می تونیم اگه خودشون هم جا نداشته باشن واسه این کارشون تر تیب یک محیط امن رو بدیم . . شیرین علنا داشت به سینا می گفت که یک جنده مرد بشه ...

  4. #4
    سینا گیج شده بود . نمی دونست شیرین داره از چی صحبت می کنه . اون بخواد با زنا رابطه داشته باشه ؟/؟ زنای شوهر دار و بی شوهر؟/؟ زنای متشخص ؟/؟ خیلی کار خطر ناکی بود . ولی خطر اجتماعی و خانوادگی به جای خود اگه این زنا بیمار بودند چی می شد ؟/؟ -به چی فکر می کنی . حتما فکر می کنی که نکنه این زنا بیمار باشن .. نه ما تا اونجایی که بتونیم احتیاط می کنیم . تازه این زنا خودشون از اونایی که می خوان باهاش تماس داشته باشن هراس دارند . میشه از کاندوم استفاده کرد . میشه یه جورایی با هم توافق کرد .. در هر حال کارمون بگیره من بر نامه ها دارم . تا بهداشت و ایمنی کاملا رعایت شه . ما که نمی خوایم شهر نو راه بندازیم . سینا تحت تاثیر حرفای شیرین قرار گرفته بود . طوری که وقتی شیرین به طرفش قمبل کرد تا سینا بکنه توی کونش پسر کیر به دست نمی دونست باید چیکار کنه . فکرش مشغول بود . عشقبازی مفت و مجانی و پول و در آمد خوب داشتن . این رویای هر جوانی بود . اما اگه این زنا ایدز داشته باشن چی . نه ..نباید اون جورا هم باشه . در هر حال زندگی ریسکه . هر کاری درد سرای خودشو داره . -سینا داری چیکار می کنی . نباید الان به تو می گفتم . پاک حواست پرت شده رفته به جای دیگه . . -نهههههه شیرین . کون شیرین تو گاییدن داره .. -پس چرا کیرت این قدر شل شده -آخه هر چی داشته ریخته توی کست . -اوووووففففف زود باش بهش بگو بلند و شق شه وگرنه در امتحان استخدامی رفوزه اش می کنم . سینا هر جوری بود فکرشو آزاد کرد و با لذت به کون گرد و بر جسته شیرین نگاه کرد و کیرشو به صورت قدی گذاشت روی چاک کون زن و با چند حرکت مماسی از بالا به پایین کیرش کاملا شق و سفت شد -شیرین جون همین الان داره آبم میاد .. -پسر مقاومت داشته باش . به خودت فشار بیار . این زنایی که پول میدن و می خوان تو رو داشته باشن حریصن . این جور بخوای شل شی مجبور میشم یه مقدار از پولشونو پس بدم . -بعد از فروش پس گرفته نمی شود -من که دارم کرایه میدم . دو تایی شون خندیدند . -حالا کارت رو بکن پسر . سینا کیرشو به سوراخ کون شیرین چسبوند . هنوز کونش اون طراوت و تازگی جوونی رو داشت . خیلی راحت کیر سینا رو قبول کرد . هر چند کمی سفت می کشید و درد داشت -اوخ اوخخخخخخ دردم میاد دردم میاد .. -ناز نکن شیرین جون -نازدارم حتما ناز می کنم دیگه . سینا هر جور خوشته بکن توی کونم . می خوام جر بخورم . کونمو بدوزن . بازم فکر سینا رفت به جا های دیگه . چه جوری می تونم از دست خونه در برم . اگه زنا بخوان شبا با من باشن چیکار کنم . نمی دونم . با این حال دستاشو گذاشته بود روی کون شیرین و به سرعت برق و باد زن کون گشادو می گایید . این زن هم هرچی کونش گشاد باشه و کار کرد زیاد داشته باشه بازم به وقت کون دادن درد می کشه . مگر این که خیلی نرم و با حالت مزه گرفتنی کون بده . -سینا سینا .. اگه می تونستم تو رو برای خودمم می گرفتم . -شیرین جون هر وقت بخوای همین جوری در خد متم . سینا فکرشو متمرکز کرد تا زود تر توی کون شیرین خالی کنه .. -شیرین جون بازم آبم داره میاد -خیلی زوده -قبولم نمی کنی ؟/؟ -چرا . تو که می دونی اگه یه فدایی داشته باشی اونم منم . -مثل مردای لات حرف می زنی -من یه لوتی لات هستم . آبتو خالی کن پسر خیلی حرفا باهات دارم . اگه بدونی کونم چقدر هوس کیرت رو داره . می خواد آتیش بگیره ولی باشه دفعه دیگه .. امروز هم نباید به این زودی از پیشم بری . هنوز می خوام باهات حال کنم . ازت لذت ببرم . بغلت بزنم و ببوسمت . کیر سینا مثل یک آتشبار می رفت توی کون گشاد شیرین و بر می گشت . شیرین هم همراه با کیر سینا کونشو می گردوند -سوختم سوختم سوختم سینا این چی بود توی کونم ریختی -آب هوسم . آب هوسم .. .. کیرت رو بکش بیرون می خوام آبشو بخورم .. شیرین شروع کرد به ساک زدن و تا قطره آخر آبی رو که توی کیر سینا قرار داشت همه رو خورد . همون لبارو گذاشت رو لبای سینا و سینا هم دیگه حرفی واسه گفتن نداشت هماغوش با زن خودشو غرق در هوس و بازی جوانی شیرین کرده بود .. -عزیزم به من بگو دلواپس چی هستی . من باید دلواپس خودم باشم که تو رو می خوام بدم به دست این و اون واسه این که راضی باشی . .-من نمی دونم چه جوری از خونه جیم بزنم .- ببینم تو گواهینامه داری ؟/؟ -آره -اگه بتونم مشکل تو رو حل کنم چی بهم شیرینی میدی . -یه بار دیگه می کنمت -فدای تو . همین الان میگم . شوهرم مسئول آژانسه . یه سمند داشتیم که دادیم دست راننده . چند روزه رفته . می دمش دست تو باشه ولی چون باهاش کاسبی می کردیم یه مقدار خیلی کمی هم باید هوامو داشته باشی خیلی کم . -من که باهاش کار نمی کنم . تازه شوهرت نمیگه این ماشین خودمونو که کرایه دادم چرا نمیاد سر کار ؟/؟ -ببین این ماشین مال منه . یه سمند صفر کیلومتره .. یعنی مدل امساله . به شوهرم و بر و بچه های اونجا هم می سپرم که تو جزو همونایی هر وقت هم که احیانا از خونه تماس گرفتن بگن رفتی سرویس . تازه خونواده ات اگه بخوان با موبایل تماس می گیرن وبه موبایلت زنگ می زنن . هر وقت کار نداشتی و دست و بالت زنی نبود می تونی بری خونه .گاهی هم واسه خالی نبودن عریضه می تونی بری همون آژانس بشینی . هر وقت هم با کسی بودی یعنی رفتی سرویس .. و بازم هروقتی یه زنی خواست تو رو چند روز داشته باشه در واقع رفتی سرویس راه دور یا دربست در اختیار یکی هستی و مثلا رانندگی اونو می کنی . وقتی در آمدت هم خوب باشه دیگه بهتر از این چی می تونه باشه . و اما من بابت هر زنی که می خواستم برات ردیف کنم سی درصدشو می خواستم خودم بگیرم . باور کن اگه پسرای دیگه ای رو بخوام استخدام کنم چهل کمتر نمی گیرم . این ماشین خب میشه ازش کاسبی کرد و منم در بست در اختیارت گذاشتم . اصلا شایدهم یه هفته کارسکس نباشه .. گفتم پنجاه پنجاه رقم خوبیه . به نفعته . یعنی اکه زنی تو رو با خودش برد و روزی دویست تومن بهت داد صد تومن تو صد تومن من ....

  5. #5

    قسمت پنج

    فکر این کار هیجان زده اش کرده بود ولی با این آبی که توی کون شیرین ریخته بود احساس آرامش خاصی می کرد . . اون اگه یه ماشین از خودش می داشت می تونستم خیلی کارا انجام بده. یعنی حالا هفتاد درصد از سهمیه رو می تونست نصیب خودش کنه . .سینا از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه . دیگه پی همه چی رو به تنش مالیده بود . اون فقط می خواست خودشو یه جایی مشغول کنه و شیرین هم گفته بود که اینایی که میان شاید اوایل نه ولی رفته رفته می خواد سیستم رو به صورتی در بیاره که چند روز قبل از آمیزش یه آزمایش خونی هم داده باشن .. از قرار معلوم دلش می خواست چند تا همکار دیگه هم به جمع سینا و خودش اضافه کنه. در عین این که کار ساده ای بود ولی خیلی خطر ناک هم بود . ولی تا اونجایی که می شد باید احتیاط کرد . یک لحظه غفلت می تونست تمام معادلاتو از بین ببره . سیناهمون طوری که بهش قول داده بوداونو یک بار دیگه از جای اصلی که یک زنو به هوس میاره گاییدش . یعنی از کوس و این بار طوری بهش حال داد که براش جای حسرت و پشیمونی بمونه که چرا اونو داره می فرسته توی بغل این و اون . خود شیرین هم بد چیزی نبود .شیرین رو ارضاش کرده بود . -پسر سمند رو ببر خونه . آرم آژانس هم داره . میری و با مادرت خواهرت پدرت با هر کی که دوست داری حرف می زنی میگی کار گیر آوردی و برای یکی دو روز داری میری سرویس . خیلی هم خوشحال میشن که سینا جون خیلی زود کار گیر آورده . می تونی همون اول یا چند روز که گذشت یه هدایایی هم برای بر و بچه های خونه بخری و خوشحالشون کنی که باور کنن تو کار گیر آوردی و در آژآنس کار می کنی . دروغ هم که نیست . کار گیر آوردی دیگه -جنده بازی رو میگی ؟/؟ -چیه قبولش نداری سینا ؟/؟ این جوری که حرف می زنی من حس می کنم تو خوشحال نیستی . من ناراحت میشم اگه حس کنم تو همچین حسی داری . -نه خواستم یه حرفی زده باشم ..-سینا تو تا یک ساعت دیگه بر می گردی همین جا . اولین مشتری همون موقع میاد اینجا . سعی کن زود بیایی . بعد تو احتمالا دو روز در اختیار اونی . حواست باشه . هر کاری که اون ازت خواست انجام میدی . البته در حد معقول . کاری به زندگی خصوصی دیگران هم نداری . اگه طرف خواست تعریف کنه که خب می کنه . اما اگه نخواست حرفی بزنه کاری به کارش نداشته باش . لبخند بزن خوش مشرب باش . طوری که لذت ببره از این که تو رو انتخاب کرده و همیشه طالب این باشه که تو رو با خودش ببره .شاید تو رو به سایرین هم معرفی کنه . اینو هم در نظر داشته باش وقتی که چند تا همکار دیگه هم پیدا کنی اون وقته که متوجه میشی خوش اخلاق بودن و سازش و تعامل با دیگران داشتن تا چه حد می تونه برات مفید و موثر واقع شه . .شیرین دستای سینا رو تو دستای خودش گرفت و گفت پسر حواست باشه که داری چیکار می کنی . اون زن با یک پرادو میاد دنبالت . تو سمند رو میاری و میذاری همین جا . به خونه ات میگی داری میری یک سرویس حداقل دوروزه . . دیگه سفارش نکنم . فقط باید قلق طرفت رو بگیری و بدونی که اون از چه چیزایی بیشتر خوشش میاد . اما اینو هم در نظر داشته باش که باید همیشه تابع خواسته های طرفت باشی . حالا من چون شناخت خاصی از این زن دارم راهنمایی ات می کنم که تا حدودی بدونی که باید چیکار کنی . این خانوم اسمش هست ملیسا . مثل اسمش خیلی نازه . شوهر داره . بچه نداره . شوهرش هم مدام این طرف و اون طرف میره .نمی دونم واقعا انگیزه اش از این کار چیه . چی رو می خواد ثابت کنه . اون که این همه راحتی داره . خودشم زن خیلی خوشگل و تو دل بروییه . شوهرشم خوش تیپ و خیلی باحاله . هفته ای دو سه روزم پیششه . شاید سه چهار سالی رو این ملیسا ازت بزرگ تر باشه -ببینم حتما شوهره خیانت می کنه و زنه می خواد تلافی کنه . -راستش من کنجکاو شده بودم . غیر مستقیم موضوع رو پیش کشیدم ولی جوابمو نداد . -خب اون ازت چی خواست چی بهت گفت -هیچی فقط گفت می خوام یه دوست پسر داشته باشم .. ..-حالا از کجا می دونی منو قبول داره .. اندامتو واسش تو ضیح دادم بعد گفتم شبیه کدوم هنر پیشه ای .. راستش سینا هم دیگه چیزی از شیرین نپرسید ..فقط همینو بهش گفت که سعی کنه که زنه فریبش نده و همون اول پولو ازش بگیره . -ملیسا این جوری نیست . اگه بهت بگم شوهره روزی دو میلیون در آمد نقدیشه که نصف بیشترش میره تو جیب زنش باورت نمیشه حالا خرید و فروش ملک به یک طرف . .. تازه شاید زنه با اون یعنی شیرین حساب کنه . در هر حال پسر رفت خونه اش . سیاوش خان رو ندید . ولی خواهرش ساناز و مادرش سارا خونه بودند . مادره از این که پسرش کار گرفته خوشحال بود . ولی خواهرش یه جوری شده بود . -داداش اصلا این کار با خون تو می خونه ؟/؟ اگه یه وقتی گیر زنا و دخترای بد بیفتی واست پاپوش درست کنن چی ؟/؟ ..

  6. #6
    ساناز خواهر عزیزم تو چیکار به این کارا داری من خودم مراقب این مسائل هستم . اولا من یک جوون هستم و مجرد . در ثانی تو مگه دوست دختر من هستی که داری این جور با هام بر خورد می کنی ؟/؟ ساناز دو باره لب ور چید . انتظار نداشت که داداشش جواب دلسوزی اونو این جوری بده . اشک از چشاش در اومده بود . سارا : ببین سینا این روزا اخلاقت خیلی عوض شده و ساناز همش ازت شکایت داره -آخه به اون چه مر بوطه تو هر کار من دخالت می کنه . -پسرم اون که بهت حرف بدی نزده گفته مراقب خودت باش در این راه گرگ زیادن . زنای زیادی هستند که هزار جور کثافت کاری می کنند و اگه یه پسر ساده و تازه به دوران رسیده و چشم و گوش بسته ای رو گیر بیارن می خوان هر جوری شده خودشونو بهش بچسبون و حتی باهاش از دواج کنن . باز م میگیم خب حالا این مصیبت رو قبول کنی و با هاشون راه بیای و بشن زنت . اونا مگه می تونن وفا دار بمونن . همش تیغی کار می کنن . مهریه رو می گیرن و بد بختت می کنن . در زندگی اونا عشق مفهومی نداره .-مامان تو هم که داری بد تر از ساناز میشی . با این حال سینا رفت طرف خواهرش تا از دلش در بیاره . ساناز خیلی ناراحت بود . حس می کرد علاقه ای که به داداشش داره فراتر از یک علاقه معمولی خواهر و برادریه . نمی دونست چرا و چشه . اصلا خوشش نمیومد دوست پسر بگیره . وقتی سینا صورتشو بوسید یه احساس خاصی بهش دست داد . با این حال برای داداشش ناز می کرد . سینا دست خواهرشو گرفت و اونو به اتاقی دیگه برد . -خواهر تو چته -تو چته سینا . دوست نداری نگرانت باشم ؟/؟ ببینم اگه یکی دنبال من راه بیفته و به من متلک بگه نظر بد داشته باشه تو ناراحت نمیشی ؟/؟ انتظار داشت از داداشش بشنوه که چنین می کنم و چنان می کنم .. تا لذت ببره و سینا هم همینا رو گفت . دوست داشت داداشش حسادت کنه از این که یه پسر دیگه دنبالش راه میفته همون جوری که اون به یه دختر دیگه حسادت می کرد . کمی آروم گرفته بود . از این که سینا در همین حد و اندازه هم که شده به اون اهمیت میده . سرشو بالا گرفت . با چشایی سرخ شده و خیس از اشک به چشای داداشش نگاه کرد .-ساناز کسی اذیتت کرده . بگو کدوم پسر اذیتت کرده . من نباید همچین حرفی به تو بزنم . نکنه عاشق شده باشی . گول حرفای پسرای بد رو نخور . من خودم یک پسر هستم . جنس خراب اونا رو می شناسم . می دونم چه تخسی هستند . از دخترا بیشتر انتظار دارن که طعمه هوسشون شن . -داداش تو که این جوری نیستی . نه من عاشق کسی نیستم . وقتی داداش مهربونی دارم که مراقب کارامه و حواسش به منه چرا بخوام خودمو بندازم تو تله ای که ندونم چه جوری ازش در بیام . حالا می خوای دو روز بری سرویس ؟/؟ این چه کاریه پیدا کردی . -همیشه که به همین صورت نمی مونه .میشه به خیلی جاها رسید . بعد یه چند وقتی که شد می تونم شغلمو عوض کنم -ولی من می ترسم . زنا و دخترا از اون بلا ها هستن .-ببینم نکنه با عروس خودت هم می خوای این رفتار رو داشته باشی . -داداش تو که دختر نیستی بخوای زود از دواج کنی چرا می خوای این قدر خودت رو زود علاف زن و زندگی کنی و اسیر شی . سینا سر خواهرشو گذاشت رو سینه اش و با محبت نوازشش کرد . با عشقی برادرانه . اما ساناز با این نوازشها به نوعی دیگه احساس لذت می کرد . دوست داشت در آغوش داداشش بخوابه . با همه اینا نمی دونست بیشتر از این در مورد این حسش که اونو به وحشت انداخته بود چی فکر کنه . سینا به خونه شیرین بر گشت . شیرین و ملیسا منتظرش بودند . ملیسا خیلی زیبا تر و فانتزی تر از اونی بود که تصورشو می کرد . با این که شیرین از زیباییهای این زن گفته بود ولی با این حال فکر می کرد که همه اینا برای نوعی بازار گرمی باشه . که این از اون زنایی باشه که ریخت و قیافه ای نداشته و با پولشون می خوان حال کنند . ولی ملیسا یه لحظه لبخندی زد و ساکت شد . خیلی خونسرد و جدی باهاش بر خورد می کرد . سینا با خودش گفت چیکار به این کارا دارم . شیرین سینا رو به گوشه ای کشید و دویست و پنجاه هزار تومن بهش داد . -بیا پسر این برای دو روزه . .. -یعنی همین قدر هم به تو رسیده ؟/؟ -ببین تو می خواستی اونو از کجا گیرش بیاری . تازه من یه ماشین هم در اختیارت گذاشتم . که یک بهونه ای باشه برای تو که از دست خونواده ات خلاص باشی . فقط حواست باشه . فکر کنم ازت خوشش اومده . در هر حال یادت باشه بهت چی گفتم . فقط هر کاری کرد حرفی نزن ولی اونجایی رو که مربوط به ابزار کارته حواست باشه که لطمه نخوری . مثلا اگه خواست کیرت رو گاز بگیره باید به این فکر کنی که برای کار بعدیت نمی تونی توان داشته باشی . خودت دیگه قلق کار رو می گیری . سینا به هنگام دست دادن با ملیسا دستای ظریفشوبامکث لمس کرده بود . زن یه مانتو وسوسه انگیز به رنگ قرمز تنش کرده بود . بیشتر موهای سرشو ریخته بود بیرون . صورت گرد و سفید و موهای شرابی و هیکلی که نشون می داد بیشتر از 60 کیلو نباید داشته باشه سینا رو به خودش جذب کرده بود . ولی لذت این رابطه واسه سینا زمانی به اوجش می رسید که به این فکر کنه که واسه دوروز کس کردن و خوابیدن در آغوش یک زن با حال دویست و پنجاه تومن هم گیرش میاد ... ادامه دارد ..

  7. #7
    سینا فقط محو زیبایی ملیسا شده بود . یه دستش به جیبش بود و یه نگاهش به چهره زیبا و هوس انگیز و فانتزی این دختر که دل و دینشو ربوده بود . داشت به این فکر می کرد که این یکی باید بهداشتی باشه .هم این که خودش بهداشتی بود و هم این که به این ملیسا جونش نمیومد که این کاره باشه . نه به هیچ وجه کاندوم نمیذارم ولی اگه خودش بخواد چی . دلم می خواد کیرم بدون هیچ فاصله ای بره توی کسش . مجبورم هر جوری که اون می خواد عمل کنم . اون که دوست دختر من نیست . ملیسا خیلی خشک و ساکت نشون می داد . یه چیزی فکرشو مشغول کرده بود . ولی سینا اونو به حساب این گذاشته بود که داره فکر می کنه چه جوری حال شوهرشو بگیره تا دیگه هست به دنبال زنای دیگه نباشه . .. با خودش گفت تا باشه از این مردا که مشتریای ما زیاد شه . اونا یه یک ساعتی رو تو راه بودند . معلوم نبود دارن کجا میرن . به نظر میومد یه جایی باشه نزدیک تجریش . رفتن به یه کوچه ای که مگس هم پر نمی زد . .. سینا با خودش حساب کرد که دیگه این طرفا خیلی عالیه . با خونه شون در مرکز شهر هم فاصله داره و خونواده اش دیگه این چند روزه این طرفا نمیان که اونو ببینن . خودش لحظاتی بعد از این فکرش خنده اش گرفت . چون که قرار نبود که اون و ملیسا رو موقع عشقبازی گیرش بندازن . به خونه که رسیدن ملیسا درو با کنترل از راه دور باز کرد و وارد شدن . پسر به این فکر می کرد که زن چه جوری در این خونه ویلایی بزرگ که شاید دو سه هزار متر هم می شد گاه تنهایی زندگی می کنه . در همین افکار بود که دید چند تا سگ از هر مدل هیکلی به طرفش حمله ور شدند . سینا فوری چسبید به دامن ملیسا .. -نترس کاریت ندارند . پسرای خوبی هستند . تا من با تو هستم کاریت ندارند . جو به عمو سینا سلام کن .. سگ نره خر که قیافه زشتی هم داشت راس راسی دستشو داشت می آورد جلو تا با سینا دست بده . پاپی هم که پا کوتاه بود و یک سگ دیگه که سینا بهش توجهی نکرد . این سگا زبون ملیسا رو باز کرده بودند .. سینا احساس گرسنگی می کرد . نمی دونست کارش از همین حالا شروع میشه یا یه چیزی می خورن . وارد تالاری شده بودند که پسرو به یاد قصر پادشاهان بزرگ مینداخت . نصف اونو در یه گوشه ای انواع و اقسام میز و صندلی ها و کاناپه پر کرده بود و در بقیه قسمتها هم تابلو های نفیسی به چشم می خورد مربوط به دوران قاجاریه و قبلش . مانتوشو که در آورد و روسری رو هم از سرش گرفت دیگه حس کرد اگه تا حالا حوری بهشتی بوده از این به بعد شده ملکه حوری بهشتی . یه پیراهن یه سره چرمی به صورت یا طرح بلوزدامن چسبیده به رنگ جیگری براق اون زیر تنش کرده بود و نصف سینه هاشم که انداخته بود بیرون و دل سینا رو به شدت برده بود .. با خودش گفت حتی اگه ناهار هم نخورم در گشنگی هم میشه اینو گایید . می خواست بره طرف ملیسا و عشقبازی با اونو شروع کنه ولی بازم یه چیزی مانع از این کارش می شد . منتظر بود که خود ملیسا پیش قدم شه . بعد از ظهر شده بود . دست به آشپزیش خوب بود . هر چند غذار رو آماده کرده بود ولی یه چیزی آورد و خوردند . یعنی غذای آماده رو گرم کرد . سینا حس کرد که دیگه خیلی سنگین شده و نمی تونه جلو کیرشو بگیره . بعد از غذا ملیسا همچنان بی خیال بود و عکس العملی نشون نمی داد . سینا متوجه گذشت زمان نبود . یعنی زمان براش خیلی سریع می گذشت . در حالی که یکی که داره کاسبی می کنه زمان واسش سخت می گذره .. پس این داره چیکار می کنه . چرا خودشو تسلیم من نمی کنه ..در طبقه اول و طبقه دوم بعد از خروج از تالار هم کلی اتاق در حاشیه ای دیگه وجود داشت که نشون می داد این خونه نباید ساختش جدید باشه ولی کاملا امروزی به نظر می رسید . هر چند طرحش زیبا و مال سالها پیش بود . ملیسا اومد طبقه اول . خیلی راحت لباساشو در آورد . حتی شورت و سوتین نازک و فانتزی اونم به رنگ قرمز براق بود . سینا هم دیگه دست به کار شده بود . اونم لباساشو در آورد و تا مرز شورت پیش رفت . ملیسا رفت حموم تا یه تنی به آب بزنه . اون قبل و بعد خواب عادت داشت که دوش بگیره .. سینا داشت آتیش می گرفت . کون قلمبه ملیسا رو فقط یه شورت نازک پوشش داده بود .. چرا این قدر معطل می کنه . من که تا حالاش صبر کردم از این به بعدش هم صبر می کنم . اون رفته حموم . پس من میرم به همون اتاقی که واسه خواب آماده کرده منتظرش میشم . کاش بهم می گفت که باهاش می رفتم . کارای ملیسا واسش عجیب به نظر می رسید . عطر ملایمی به بدنش زد و قبلش هم کیرشو توی دستشویی شست که طعم و بوی بد نده . . سختش بود به این زن صاحب کار بگه حموم کجاست یعنی حموم دیگه ای که یه آبی به خودش بزنه . آخه اون خیلی خشک بود و در چند مورد بر خوردی تند داشت که سینا بی خیال شد . ولی با این تیپی که ملیسا زده بود می دونست که تا لحظاتی دیگه سکسشون شروع میشه . با کیرش مشغول ور رفتن بود که حس کرد ملیسا داره بر می گرده . شورتشو بالا کشید .. -ببینم تو چرا این جا دراز کشیدی ؟/؟ این جا جای منه . می تونی بری در هر اتاق دیگه ای که دلت می خواد استراحت کنی .... ادامه دارد ...

  8. #8
    ببخشید مگه ما قرار نبود با هم بخوابیم . من کنار شما باشم ؟/؟ من مگه برای همین اینجا نیومدم ؟/؟ سینا دیگه صبرش سر اومده بود . اگه مسئله پول و استخدام و کرایه ای بودنش نبود همین الان می افتاد سر ملیسا و یه کام دل ازش می گرفت چون اونو بی اندازه حشری کرده بود و دیگه امانشو بریده بود .. ملیسا لحظاتی سکوت کرد و نگاه معنی داری به سینا انداخت و گفت اتفاقا شما رو برای همین آوردم اینجا که کنار من نخوابی . دیگه خواهش می کنم سوال اضافه نکن ... سینا ساکت موند و از جاش پا شد و رفت و پاشو گذاشت به اولین اتاقی که دم دستش بود . از کارای ملیسا سر در نمی آورد برای لحظاتی حس کرد که اون دیوونه هست . زنگ در خونه به صدا در اومد . سینا تر سید . نمی دونست خودشو کجا مخفی کنه . ترس برش داشته بود . یاد بعضی از فیلمها و اصلا واقعیتها افتاده بود که زن و مرد دست به یکی می کنند و از مرد بد بختی که به عنوان معشوق وارد خونه کرده اخاذی می کنند . حالا سینا می ترسید که به سر نوشت یکی از این فلاکت زده ها دچار شه که به خاطر کس یا پول کس کردن باید سرشو به باد بده . وارد گنجه شد و از داخل دستگیره رو نگه داشت که به ظاهر بسته بیاد . قلبش به شدت می تپید . کی می تونست باشه . درست در اتاق روبرویی ملیسا قرار داشت . به نظرش اومد که دو نفر دارن با هم حرف می زنن . هر چه دقت کرد ببینه صدای زنه یا مرد .. یا این که با چه لحنی با هم حرف می زنند متوجه نمی شد . خیلی آروم درو باز کرد .. ووووووووی درست در اتاق روبرویی یه زن دیگه ای رو دید که اونم در زیبایی دست کمی از ملیسا نداشت . خودشو کنار کشید تا متوجهش نشن . چند بار اسم مهشید رو شنید . پس اون زن اسمش مهشیده . یه شورت سبز براق و سوتین سبز هم اندامشو زینت داده بود . دو تا کس دو تا هلو .. با یک جفت لیموی آبدار .. دو تا توت فرنگی .. داشتند بهش چشمک می زدند و اون نمی تونست اونا رو بخوره .. -سینا .. سینا کجایی ؟/؟ .. صدای ملیسا بود . پسر ذوق زده شد . .. پس بی خود نبوده که تا حالا لفتش داده . می خواسته دوستش بیاد و دو نفری باهاش حال کنند . این ملیسا هم خیلی با معرفته . پس چرا چیزی به اون نگفت . حتما صبر کرده بود تا مهشید برسه و براش سور پرایز شه . وقتی سینا رفت پیش اون دو نفر مهشید با نگاه خریدارانه ای وراندازش کرد که سینا حتی حاضر بود از خیر ملیسا هم بگذره و با مهشید خوش باشه . نگاه مهشید می گفت که اونم طالب اینه که باهاش سکس کنه ولی یه چیزی مانعش میشه ..یعنی حالا بهم میگن که برم باهاشون بر نامه سکس یک به دو داشته باشم ؟/؟ این جوری برای من بد نیست . ولی خود اونا خسته میشن . تا برن حال کنند و ار گاسم شن یکی دیگه داد و فریاد می کنه میگه زود باش زود باش منو بکن منو بکن . پس از خوش و بش های اولیه مهشید که در حرف زدن مسلط تر بود و بی رو در واسی حرفاشو می زد خطاب به ملیسا گفت -دختر عجب تیکه ای رو تورش کردی . واسه چی داری وقت تلف می کنی -مهشید قول و قرارمون چی بود ؟/؟ ما بیشتر از بیست و دو ساله که با هم دور یه سفره بودیم تا این که از دواج کردیم و اینجا هر کدوم یه سیستم خاصی رو انتخاب کردیم .. در اینجا دیگه ادامه نداد .. -ملیسا تو هر سیستمی که داشته باشی من دوستت دارم . همیشه رفیقتم . درکت می کنم ولی باور کن این جوری که تو میگی نیست . خیلی راحت تر از اونیه که فکرشو می کردی . تو داری به خودت سخت می گیری -آخه من دوست ندارم . مهشید تو همیشه خواستی حرف خودت رو به کرسی بنشونی . همیشه هم حق با تو بوده . بذار یه بار هم که شده حق با من باشه . -ولی نیست . اگه حق با تو بود منم از همون مسیری که تو رفتی می رفتم و می تونستم احساس خوشبختی کنم . سینا پاک گیج شده بود .. دیگه فهمیده بود از این دو تا زن خیری به اون نمی رسه . پس چرا مهشید هم مثل ملیسا خودشو لب دریایی کرده . حتما اینم مثل اون جنون داره . شایدم این دو نفر می خوان لز کنن . یکی از یکی کس خل تر . باز این ملیسا کس خل تره . واسه این که پونصد هزار تومن داده که یه روزشم نزدیکه تموم شه .. سینا داشت فکر می کرد که یه جایی وایسه و هر وقت که اونا لز با همو شروع کردند جلق بزنه . وقتی سینا ازشون دور شد و رفت به همون اتاق روبرویی اون دو نفر همچنان در حال بحث کردن بودند . -مهشید این دفعه رو من پیروزم . -ملیسا ما سی و خوردی سالمون بود که بعد ار بیست سال عشق و حال بهترین شوهرا نصیبمون شد کسمونو که جر خورده بود قبل از عروسی دوباره ردیفش کردیم . جفت شوهرای کس خلمون عین موم توی دستای مونن . بهت قول میدم اگه ما رو زیر کیر یکی دیگه هم ببینن بازم دست به سینه جلومون وای می ایستن . همون کاری که من دارم می کنم . -اشتباه می کنی ...

  9. #9
    سینا بیشتر حرفاشونو شنید . -ملیسا تو اگه تونستی اونو در کنار خودت داشته باشی و بازم نتونستی و نخواستی کاری انجام بدی می تونی بگی که به همسرت وفاداری . به زندگیت پایبندی . ولی حالا به هیچ وجه نمی تونی خودت رو قانع کنی که به همسر و زندگیت وفاداری .. سینا حس کرد که اونا ظاهرا دارن برای هم کری می خونن و هر کدوم می خوان بگن که حق با منه . یکی تزش این بود که باید در زندگی تفریح کرد و زن نمی تونه تابع خونه و زندگیش باشه و اون یکی می گفت این طور نیست . برای دو تایی شون هم اهمیت داشت که حرف خودشونو به کرسی بنشونن . این وسط سینای بیچاره گیر کرده بود که دو تا کس آبدار نزدیکشه و هیشکدوم از اونا رو نمی تونه بخوره . فقط سی و شش ساعت دیگه وقت داشت . حاضر بود بیشتر و مجانی هم همونجا باشه تا یه ناخنکی به یکی از اونا بزنه که بیشتر دوست داشت با ملیسا باشه و بر تری خودشو به اون اثبات کنه . سینا دستشو گذاشت رو کیرش و در حالی که باهاش ور می رفت خنده اش گرفته بود . به خودش می گفت همه جور دیوانه دیده بودم جز این مدلشو . ولی منم دست کمی از اون دیوونه ها ندارم . این از کاسبی من که حوصله ام از بیکاری سر رفته و اینم از جر و بحث دو تا دوست قدیمی که این میگه من درست میگم و اون میگه حرف حرف منه . سینا به بستر رفت و سعی کرد که بخوابه . دیگه سر و صدایی نشنید . یه چند دقیقه ای گذشت .. دید یکی داره به در می زنه . قبل از این که بفهمه چی شده ملیسا رو دید که سریع اومد پیشش . -سینا امشب پیش من می خوابی . این رفیق ما واسه ما شر شده . میگه که یک زن هوسبازه . می تونه در هر شرایطی به شوهرش خیانت کنه . باید حال کنه کیف کنه . من همسرمو دوست دارم . ولی اون میگه زنا فرقی با مردا ندارن اگه آب ببینن شناگرای ماهری میشن . من می خوام بهم کمک کنی . اون رفته دوش بگیره . من اومدم اینجا .. چون در اتاق ما از چند طرف دستگاه و دوربین کار گذاشته و یه هارد هم تمام اتفاقا رو ضبط می کنه . فقط می خوام امشب خیلی طبیعی باشی . کاری نکنی که مهشید بفهمه من و تو با هم همدست شدیم . اگه بتونم ثابت کنم که حق با منه یه پاداش خوب پیشم محل داری .. -ملیسا جان اگه بخواهیم خیلی طبیعی نقش بازی کنیم نمی تونیم که مثل دو تا مجسمه کنار هم دراز بکشیم . البته من بیشتر حرفا رو می زنم یه حرکاتی انجام می دم که تو مخالفت خودت رو نشون میدی و این اشتیاق از سوی من باید باشه . حتی اگرم شده باید به بدن تو دست بزنم و تو هم باید همه اینها رو تحمل کنی . همش خودت رو کنار بکشی . ازم فاصله بگیری . باید به طور مصنوعی هم همو ببوسیم اون وقت کار دیگه ای نکنیم .. -اتفاقا مهشید هم خیلی از حرفاش شبیه توست . میگه اگه تمام زمینه چینی ها صورت گرفت و اون وقت کار به فینال نکشید و عمل آخر انجام نشد تو برنده ای . میگه من این اجازه رو به خودم میدم که برای سرکشی هر وقت که دلم خواست بیام بهت سر بزنم و تازه قرارمون هم بر این شده که دو تا شش ساعته باشه این امتحان . یکی از الان و یکی هم احتمالا فر داشب . ولی به من گفت که به تو چیزی نگم بابت امتحان . چون مردا که حریص میشن هیچی جلو دارشون نیست و سینا به طور طبیعی باید شوق و اشتیاقشو برای به دست آوردن تو نشون بده . . فقط حواست باشه سینا دست از پا خطا نکنی که میذارم زیر گوشت . و مهشید هم خودش متوجه میشه که از روی اجبار بوده . با این که بهترین دوستمه ولی همش میگه حرف حرف منه . سینا دیگه قاطی کرده بود . عجب بچه بازی راه انداخته بودند اونا . ملیسا حالا سوتینشو هم درآورده بود و اون شورت نازک نخ نمای صورتیش کونشو یک ضرب انداحته بود بیرون و کوسشو ورم کرده از طرف کونش به خوبی نشون می داد . سینا حس کرد که رگهای مغزش در حال ترکیدنه . از این که نمی تونه این زن بهشتی نما رو بگاد حسرت می خورد . تازه باید نقش هم بازی کنه و طوری هم به بدنش دست نزنه که مهشید جریانو بفهمه .-ببین سینا من دارم میرم . هر وقت مهشید بر گشت میام سراغت . یه چیز دیگه . وقتی که نصفه شبی با همیم اگه خواستی یه چیزی بهم برسونی خیلی کوتاه دو سه کلمه ای و خیلی هم آروم همو بغل می زنیم و زیر گوش هم می گیم یا تو اونو با کلمات عاشقونه قاطی می کنی . پسر داشت به این فکر می کرد که حالا که ملیسا دوست داشت که از یک هنر پیشه مردبی هوس استفاده بشه چه لزومی داشت یه جوان کیر کلفت هوس دارو با خودش بیاره . اینم از کس خلی ملیسا خانوم . شاید می خواست پیش مهشید کلاس بذاره و افه بیاد . دقایقی بعد مهشید از حموم بر گشته و ملیسا اومدن سراغ سینا . انگاری که داشتند داماد رو می بردند به حجله گاه . سینا داشت فکر می کرد که اگه این چیزا رو واسه شیرین یا یکی دیگه که مثلا بعدا همکارش شد تعریف کنه باورش نمیشه و فکر می کنه از خودش ساخته . حس می کرد که در کشور های خارج که سر مایه داراش از بیکاری کس خل بازیهای عجیبی دارن این مدلشو ندارن . مهشید روی صندلی و در فاصله چند متری اونا نشست . -مهشید جان اگه نیاز به بیان مطلبی هست می تونی به سینا جان اعلام کنی .. -نمی دونم گفتنش درسته یا نه . ولی فعلا بی خیالش . شاید بعدا گفتم . خب شما مثل دو تا عاشق و معشوق با هم سکس کنین . البته سینا جان اینو هم در نظر داشته باشد که ملیسای ما خیلی عاشق شوهرشه بدون اجازه اون آب نمی خوره . میگه اگه بخوام برم زیر کیر یکی دیگه شوهرم باید اجازه کتبی بده .. سینا از بوی خوش ملیسا مست شده بود . مقاومتش در حال در هم شکسته شدن بود . هر چند می تونست به اطراف سر کشی کنه و حتی تا سر مرز هم بره ولی اجازه رفتن به آن سوی مرزها رو نداشت .... ادامه دارد ....

  10. #10

    قسمت ده

    مهشید واسه این که سینا رو بیشتر تحریک کنه روی راحتی چرمی که نزدیک تخت بود ولو شد و پاهاشو به دو طرف دراز کرد و خیلی آروم شورتشو کشید پایین و دستشو میذاشت لای شورتش . ادای زنای هوسبازو در می آورد و مثل مار هم با حرکات نیش زبونی می خواست سینا رو بیشتر به آتیش بکشه هر چند خودشم واقعا هوس داشت . -خب بچه ها مشغول شین .می خوام ببینم مقاومت ملیسا جان تا کجاست اراده اش تا کجا اونو کمک می کنه .. -سینا جان باید قول بدی تا اونجایی که هوست تو رو می کشونه تلاش خودت رو اونم جوانمردونه انجام بدی . .. سینا داشت به این فکر می کرد که این دو تا دیوونه افعی دارن اونو زجر کش می کنن . یعنی من اومدم اینجا واسه جق زدن دارم پول می گیرم ؟/؟ خدا کنه مشتریای دیگه مثل اینا نباشن . آدم از بیکاری حوصله اش سر میره . ولی همچین بیکار بیکار هم نبود . چون می بایستی با ملیسا ور می رفت . مهشید که بی اندازه خیس کرده بود و دلش می خواست جای ملیسا تو رختخواب باشه و سینا با تن داغش ور بره . ملیسا با شکم رو تخت افتاده بود و منتظر بود که سینا مالوندن اونو شروع کنه . مهشید از جاش پا شد . -سینا جون ! اگه روت میشه اون شورتت رو در آر . خیلی از این مدل شورتا ی فانتزی مردونه خوشم میاد .اندازه واقعی کیر رو نشون میده . خیلی درشته . حالا قدشو نمی دونم . کمرش شکسته رفته اون داخل به هم پیچیده . طفلک باید بیاریش بیرون هوا بخوره . از جاش پاشد و با نگاههایی التماس آلود به سمت سینا رفت . -این یه تیکه رو من کمکت می کنم ولی در آوردن شورتای ملیسا جون پای خودت . خیلی آروم و با طنازی شورت سینا رو از پاش در آورد . ملیسا داشت به این فکر می کرد که مهشید هر قدر از این کارا بکنه گذشت زمان به نفع خودشه . اون می تونه وفاداری خودشو به شوهرش جمشید نشون بده . من باید ثابت کنم که وقتی پای عشق در میونه خیانت مفهومی نداره . درسته که ما قبل از از دواج و اونم بدون این که عاشق کسی شیم خیلی کارا کردیم ولی دلیل نمیشه اون کارا رو همین حالا انجام بدیم . مهشید وقتی چشش به کیر سینا افتاد لبخندی رو لباش نقش بست .. به خودش گفت چه من پیروز شم چه تو ملیسا در هر دو حال برد با منه . ولی شایدم دلم می خواد که تو پیروز شی تا این کیر کلفت و صاحبشو در چنگ خودم داشته با شم . مهشید کیر سینا رو به دست گرفت .. بد جوری هوسشو کرده بود ولی شرایط طوری بود که نمی تونست باهاش سکس کامل داشته باشه . در اون لحظات نباید پیش ملیسا نقطه ضعف نشون می داد چون اون وقت ملیسا حس می کرد که این بازی برای مهشید اهمیتی نداره . در نتیجه اونم بی تفاوت تر نسبت به این مسئله بر خورد می کرد . لباشو گذاشت رو سر کیر سینا .. چشای سینا باز و بسته می شد . حالا که وضعیتش به این صورت بود خیلی دلش می خواست که با مهشید بتونه حال کنه . ولی اینجا تصمیم گیرنده اون نبود . اسیر دو تا زنی شده بود که معلوم نبود اونو می خوان به کجا بکشونن . مهشید بیضه های سینا رو میک زده از اونجا زبونشو رو تنه کیر کشید و به سمت سر کیر سینا رفت .-جااااااان ملیسا اگه بدونی چه مزه ای داره . من یادم نمیاد تو دست و بالمون همچین کیری داشته بودیم . ملیسا : مهشید خواهش می کنم اونو تحریکش نکن . .. مهشید : ملیسا جون تحریک شدن اون چه ربطی به تو داره .تو خودت اراده داشته باش . این آقا سینای ما هم از اون بچه خوشگلای با اراده هست . تا وقتی که تو نخوای که اراده تو رو نمی شکنه . درسته آقا سینا ؟/؟ آخ که مهشید فدای اون کیرت بشه . ملی جون ناراحت نباش . بهت کمکم می کنم .. می پرسی چه جوری .. حالا بهت نشون میدم . البته نمی تونی ببینی .. ولی رو تو بر گردون تا ببینی دارم چیکار می کنم . . مهشید یه دستش روی کسش بود و یه دستش روی کیر سینا . کیررو فرو برد توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن طوری که در همون دقیقه اول سینا چاه ای نداشت جز این که هر چی آب توی کیرش جمع شده رو خالی کنه توی دهن مهشید ..-آخخخخخخخ مهشید خانوم داره داره میاد داره میاد تقصیر من نیست ..اوووووفففففف .. داره میاد .. مهشید جلو چشای ملیسا کیر سینا رو همین جور میکش می زد تا کاملا پاکش کنه . سینا ازحال رفته بود . ملیسا عصبی شده بود . با این که بحث اون و مهشید سر چیز دیگه ای بود ولی انتظار این حرکتو ازش نداشت .. دهنش رو از رو کیر سینا بر داشت و گفت چرا این جوری بهم نگاه می کنی . تازه این یه کمکی شده به حالت که سینا جان با هوس کمتری میاد سراغت . اینو هم به حساب وقت تو میذارم که ضرر نکرده باشی . -اگه بخوای می تونی بری -نه یه چند دقیقه ای می تونم وایسم . ببینم که این آقا پسر ما شل نگیره . هر چند که حالا خودش شل شده . مهشید به شدت حشری شده بود ولی حس می کرد که باید اونا رو به حال خودشون بذاره . دوباره روی مبل نشست . ملیسا به دیدن کیر سینا بدنش لرزیده بود . ولی می دونست که در مقابل این دختر پررو نباید کم بیاره . سینا دستاشو گذاشت رو شونه های ملیسا مالش آرومو شروع کرد . می دونست تا چند دقیقه ای رو به خاطر انزالی که داشته کمی سبک تره و راحت تر می تونه با ملیسا ور بره .... ادامه دارد ..

  11. #11
    سه بر هنه در یک اتاق بدون این که سکس به نهایتش برسه . سینا با این که به ملیسا گفته بود می خواد باهاش همکاری کنه ولی می دونست که یک زن وقتی به یه درجه ای از نیاز برسه دیگه کنترل فکرش از دستش خارج میشه از این که بخواد نیاز هاشو بسپره به کسی که ازش دوره . مگر آن که ایمان و اراده اش فوق العاده قوی باشه . اون اینو در ملیسا نمی دید ولی دیگه خیلی بی تاب و کم حوصله شد . حس می کرد که باید بجنبه . کف دستاشو رو شونه های ملیسا می گردوند . ملیسا با نوازش دستای سینا حس می کرد که گرمای خاصی به تمام تنش نفوذ کرده . یه هیجانی که نمی تونست تحملش کنه . هنوز حرکات سینا به اوجش نرسیده بود .. نه من باید تصور کنم که جمشید همسرم داره این کارو باهام می کنه .من باید مهشید رو از رو ببرم . دستای سینا رسیده بود پایین تر . حالا رو کونش قرار گرفته بود . مهشید هم با چشایی خمار در حالی که دستاش رو کسش بود به صحنه نگاه می کرد . کیر سینا از نظر اندازه بر گشته بود به حالتی که در دهن مهشید بود و واسش ساک می زد . یواش یواش با کون ملیسا ور می رفت . با این که از فشار دستش کم کرده بود ولی ملیسا از تماس دستای سینا حشری شده بود . به مغزش فشار می آورد .. به خودش تلقین می کرد که اهل خیانت نیست . مدام این جمله رو در ذهنش تکرار می کرد من بهش وفا دارم . فکرشو می برد به اون دور دورا . به زمانی که با شوهرش درددل می کرده .. من و اون با همیم . اون بر می گرده منو به اوج می رسونه . روی مهشیدو کم می کنم . همش میگه حرف حرف منه .. -ملیسا خوابت که نبرد .. . ملیسا صدای مهشید رو به خوبی می شنید .. هم خواب داشت و هم هوس .. چند ثانیه ای کشید تا بتونه بر خودش مسلط شه و طوری جواب دوستشو بده که متوجه بی حالیش نشه . -مهشید خوابم گرفته خسته ام . من اگه بخوابم ایرادی که نداره . -اگه خوابت می گیره بخواب . ولی من جات بودم زیر این کیر می خوابیدم . نمی دونی چه صفایی داره . تا چند روز دیگه خوابت نمی گیره . به اون خوابایی میری که انگار والیوم 10 خورده باشی .. بی اختیار می خندید -مهشید مسخره نکن تو که خمار تری .-من خودمم دارم میگم . من که ادعایی ندارم تو مدعی هستی هوس نداری -خب ندارم دیگه می بینی که بی خیالم .. سینا دیگه جوش آورده بود . به زحمت بر خودش مسلط بود . به خودش می گفت ای شیرین کجایی ؟/؟ به همون تو قانعیم . این کیر من فقط دلش می خواد بره به یه سوراخی . هر چند کیرش به دهن مهشید رفته بود ولی دوست داشت این سوراخ وسط بدن ملیسا یا مهشید باشه . دوست داشت بالاخره ملیسا رو شکستش بده . مهشید : آقا سینا ما گفتیم مجازی کیرت رو وارد کس دوستمون نکنی . دیگه نگفتیم که خیلی راحت باهاش راه بیای . تو الان داری کار ناظر جلسه امتحانو می کنی که اجازه میده بچه ها راحت تقلب کنن . این بی عدالتی در حق منه . سینا جان از تو این انتظار رو ندارم . به نظرمیاد خیلی عادل باشی . چیه اون هوات رو داشته می خوای جبران کنی ؟/؟ ..ملیسا : مهشید ساکت باش ..برام شکست و پیروزی معنا نداره .تو داری این قدر به این مسئله اهمیت میدی . واسه من فرقی نداره . من اگه به هوس بیام خودم از سینا جون می خوام کیرشو فرو کنه توی کسم .. مهشید از جاش بلند شد و کف دست سینا رو گرفت و اونو به چاک کون دوستش رسوند . خوب کف دست پسر رو منطبق بر کس کرد .. - حالا مثل پسرای خوب کسشو می مالی . همین جوری بمال . ملیسا چون نمی تونست لباشو بجوه و از هوس به خودش فشار بیاره از داخل با دندوناش زبونشو گاز می گرفت . انگشتای سینا به صورت خوابیده و طولی روی کس در حرکت بودند و گاهی بین دو لبه کس و از راه شکاف یه سانتی رو به کس نفوذ می کردند .. -مهشید جان مجوز گاییدن با کیر رو ملیسا جان باید به من بده ؟/؟ در مورد فرو کردن انگشت به کس هم ایشون باید دستور بدن ؟/؟ ..سینا عمدا اینو از مهشید پرسیده بود . می دونست که اگه این کارو کنه ملیسا حشری تر میشه و می خواست توپ رو بندازه توی زمین مهشید . مهشید هم که کرم کار بود و کیر بر افراشته سینا رو که دید حس کرد که می تونه به برد خودش امید وار باشه و حس کرد که سینا ته دلش می خواد دوستشو به آتیش بکشه گفت ..-اتفاقا من می خواستم الان بهت بگم . فقط در مورد فرو کردن کیرت به کس باید از این خانوم مجوز بگیری و من ازت می خوام که همین الان انگشتاتم توی کس ملیسا جون فرو کنی تا دیگه جای گله ای واسه من باقی نمونه و اعتراضی نداشته باشم .-مهشید به چه حقی به این آقا دستور میدی که چیکار بکنه چیکار نکنه . شاید اون نخواد از این تاکتیک استفاده کنه -چیه جا زدی ؟/؟ می خوای لالایی بخونم براش بگیره بخوابه ؟/؟ سینا سه تا از انگشتاشو کرد توی کس ملیسا . ملیسا داشت دیوونه می شد . نمی خواست شکستو قبول کنه .. من باید صبر داشته باشم . فردا رو که از دستم نگرفتن . من نباید بنده کس خودم باشم . این هوسه یا عذاب نمی دونم . -مهشید تو از این جا برو چقدر دخالت می کنی .. .... ادامه دارد ...

  12. #12
    سینا دیگه کاری به دعوای اونا نداشت . سه تا از انگشتاشو کرد توی کس ملیسا . تا بتونه این جوری حالی کرده باشه و حالی داده باشه . ملیسا همچنان لذت و عذاب هوسو داشت تحمل می کرد . از هوس به خود می پیچیتد . کسشو به زمین می فشرد . خودشو بی خیال نشون می داد . می خواست ثابت کنه که حرف حرف اونه . اون هنوزم خودشو متعلق به شوهرش می دونست . وابسته به همون راه و زندگی که انتخابش کرده بود . -مهشید تو هم باید بیای رو حرف من . باید بدونی که عشق و وابستگی و علاقه از هوس بالاتره . تو اگه اراده کنی می تونی بر هوست غلبه کنی . اون این حرفا رو به تندی بر زبون آورد و دیگه ادامه نداد . نمی تونست . چون نفسش نمیومد . هم خوشش میومد و لذت می برد و هم عصبانی شده بود . از این که حس می کرد قرار او با سینا این نبوده .اون نباید این جوری اونو آتیش می زد . نهههههه نهههههه ملیسا تو نباید به کیر دیگه ای جز کیر شوهرت دل ببندی . فقط باید به اون فکر کنی . این گناهه .. کاش این بازی و کری مسخره رو با مهشید به راه نمینداخت . هنوز یک ساعت هم نشده بود . اون چطور می تونست تحمل کنه . سینا دستاشو روی کون ملیسا قرار داده بود و با اون ور می رفت . پشت پاهاشو با نوک انگشتاش می مالید . مهشید : ملیسا یادت هست با این تلنگر ها چقدر آتیش می گرفتیم ؟/؟ من هنوز هم همون آدمم و همون حالت رو دارم . بشر از نظر شهوت و هوس هیچ تغییری نمی کنه . همون حالت و احساس رو داره . پس فکر نکن که می تونی خودت رو از این مخمصه نجات بدی . سینا خودشو روی ملیسای زیبا خم کرده بود . -فقط کبودم نکن . مهشید : سینا جان ملیسا راست میگه . یه کاری نکن که کبود شه و اون وقت پیش شوهرش خجالت زده بشه . چون اون وقت نمی دونه باید چیکار کنه و آبروی این زن باوفا به خطر میفته . ملیسا از این که این جوری مسخره اش کنن عذاب می کشید و نمی دونست که چیکار کنه . با این حال بدنشو محکم به زمین می فشرد . هر لحظه یه قسمت از بدنش با دستای سینا لمس می شد . آتیش به مغز سرش رسیده بود . .. خود پسر هم از این که این بازی بخواد به همین صورت یکنواخت تا ساعتها ادامه داشته باشه اعصابش خرد بود .. حالا می فهمم که این پولی هم که کاسبی کردم همچین حرام حرام هم نبود . واقعا باید سخت کار کرد . کون ملیسا رو از وسط بازش کرد و نوک زبونشو اول روی سوراخ کون خوشبو و نازش کشید و اونو لیسش زد . ملیسا حس کرد به یه شوک شهوتی عجیبی داره می رسه . تازه زبون سینا هنوز روی سوراخ کونش قرار داشت . از اونجا کمی اومد پایین تر و رفت به روی کس .همین جور داشت آتیشش می داد . کس ملیسا لحظه به لحظه خیس تر می شد . . مهشید به خوبی تمام این جریانات رو می دید . اوبه اندازه کافی با روحیه ملیسا آشنایی داشت . می دونست که داره لذت می بره لی غرورش اجازه نمی ده که بخواد پیشروی داشته باشه و یا این که بخواد بگه شکست خوردم . شاید هم تا حدودی دلش می خواست که به شوهرش هم وفا دار بمونه و این تابو رو نشکنه . مهشید رو کرد به سینا و گفت اگه دوست داشته باشی می تونی حرفای سکسی هم بزنی . خلاف نیست . سینا با خودش فکر کرد که حالا که داره در عمل ملیسا رو آتیش می زنه پس بهتر اینه که کمی هم وانمود کنه که هوای ملیسا رو داره .. -خوبه همین جوری خوبه . نمی خوام آرامش و حس ملیسا جونو بر هم بزنم -اتفاقا ملیسا این جوری بیشتر لذت می بره از این که حس کنه اونی که باهاش داره حال می کنه فوق العاده کیف می کنه . ملیسا اگه بدونی چه گناهی می کنی . کیر تیز و کلفت سینا رو ببین . حیفه که داری اسراف می کنی . اگه من جای تو بودم نمیذاشتم که حتی واسه یه لحظه هم وقت تلف شه . از این لحظه ها استفاده می کنم . عشق می کنم . مهشید رفت و رو صندلی نشست . .. چشاش رفت رو هم . حس کرد خوابش گرفته . خیلی دلش می خواست با سینا حال می کرد . از این بازی دیگه حالش داشت به هم می خورد . می دونست یه احساسی می گفت که حق با اونه ولی دوستش نمی خواست این مسئله رو قبول کنه . سینا سرشو بر گردوند و دید که مهشید خوابیده . با این که می دونست از این عملیات داره فیلمبرداری میشه دوست داشت یه جورایی با ملیسا هماهنگی کنه که چیکار کنه که اون ازش راضی تر باشه .با صدایی آروم گفت -عزیزم بگو چیکار کنم . -هیچی انگشتتو فرو کن توی کسم .. -سینا هم بی هوا این کارو کرد .. -اووووففففف داری چیکار می کنی . داشتم مسخره می کردم . این جوری می خواستی هوای منو داشته باشی ؟/؟ -ملی جون تو باید اراده داشته باشی . چیکار کنم مهشید گفت . -باشه حالا .. ولی یواشتر حرف بزن . بیدار که بشه فیلمو باز بینی کنه به همینشم گیر میده ... ادامه دارد ...

  13. #13
    یعنی ما تا چند ساعت دیگه باید به همین صورت عمل کنیم ؟/؟ -نمی دونم نمی دونم . هر کاری که میشه باید این دوست من در جریان باشه تا من روشو کم کنم . سینا داشت حسرت هر دو تا کس رو می خورد . هر چند می دونست که می تونه مهشید رو خیلی راحت تر در اختیار داشته باشه . سینا چشاشو باز کرد حس کرد که از خواب سیر شده . کنار ملیسا قرار داشت . اونم به خواب رفته بود . غرق در لذت و شهوت و مقاومت برای این که بتونه خودشو حفظ کنه از حال رفته بود . یه نگاه به مهشید که داشت نگاش می کرد انداخت . اونم تازه چشاشو باز کرده بود . -مهشید جون ما تازه خوابمون برد . همین جور داشتیم فعالیت می کردیم یه نگاهی به پسرانداخت و گفت حالا نمی خوای ازش حمایت کنی . من برای این نیمه گیرش نمیدم . با اشاره انگشت به سینا گفت بیا .. پسراز تخت اومد پایین . -بیا بریم جایی که ما رو نبینه . باهات کار دارم . -خب به نظر تو اون در چه شرایطیه . می تونی همچین کنی که دیگه نتونه حرفی واسه گفتن داشته باشه ؟/؟ تو اگه با کیرت کوسشو تسلیم کنی سرش پیش من پایینه . البته من دوست ندارم این جوری باشه من دوستش دارم ولی اون مغروره میگه حرف حرف منه . یه عمریه داشتیم عشق و حال می کردیم حالا تازگیها جون خودش شوهر دوست شده . من صورت و حالت ورم سینه ها و روی کوسشو که می بینم همش داره کیر کیر میگه . پوست کونش داره می ترکه . سر مقعدش ورم کرده و اون غنچه سوراخ کونش در حال شکفتنه . اون وقت میاد به من میگه من کیر غریبه نمی خوام . ببینم سینا خودت چه طوری . می بینم پسر خیلی با حالی هستی . میگن پسرا اگه حشری شن خیلی وحشی میشن . میفتن رو زنا و دخترا و حالشونو می گیرن . تو که از این دسته نیستی . اگرم باشی من خوشم میاد . همه جور حرفه دیده بودم جز این کاری که تو حالا داری می کنی . اصلا به پسرا نمیاد که این کاره باشن . ببینم موافقی که یه حالی با هم بکنیم . -مهشید خانوم من که دارم آتیش می گیرم . اینجا رو نگاه کن . پوست کیرمو می بینی ؟/؟ -آره فدا فداش شم . طفلک گناه داره . این ملیسا چقدر بهش زور میگه . بمیرم براش . خودم درستش می کنم . -مهشید جون بر نامه رقابتی شما و ملیسا به یک طرف ولی من حالا مثلا در اختیار اونم اگه بیدار شه و ببینه که من و تو در حال سکسیم ممکنه خیلی ناراحت شه و بهش بر بخوره . -اونش با من . اون حالا تمام فکر و ذهنش مشغول اینه که بگه من اهل خیانت و این حرفا نیستم . داره شر میگه . الان کس من ورم داره . یه چیزی باید بهش مالیده شه . عزیز دلم شوهر خوشگلم رفته سفر نیست . من باید چیکار کنم . تا کی باید دست به سینه بشینم تا این آقا از سفر بر گرده . مگه چقدر می خوایم عمر کنیم . زندگی ارزش این حرفا رو نداره . مهشید گوشه چشمی نازک کرد و سینا هم با قدرت بازو و اندام محکم و ورزشکاری خود اونو رو دستاش بلند کرد . مهشید از این حرکت سینا خیلی لذت برده بود . در آغوشش احساس آرامش می کرد . یادش رفته بود که واسه چی اومده اینجا . رفته بودند به یکی دیگه از اتاقهای این خونه کاخ نما .. -چه حالی میده پسر .کاش حالا فقط من بودم و تو و این ملیسا اینجا نبود . لباشو گذاشت رو سینه های سینا . از سینه های درشت پسر خوشش اومده بود . سینا از این که یک دختر به سینه هاش دست بزنه با موهاش بازی کنه مث هر پسر دیگه ای لذت می برد -اووووخخخخخ مهشید مهشید .. -چیه خوشت نمیاد ؟/؟ -فوق العاده هس مثل خودت .. پسر دستشو گذاشت رو موهای زنی که سالها ازش بزرگ تر بود ولی طوری به خودش می رسید که این فاصله های سنی اصلا احساس نمی شد . انگاری مهشید سالهای اول جوونی خودشو می گذروند . مهشید خودشو بالاتر کشید تا سینا اونو ببوسه . وقتی همدیگه رو بغل زدند سینه های مهشید و سینا در تماس با هم آتیش هوسو در هر دو شعله ور کردند . سینا حس کرد که دیگه نمی تونه بیش از این صبر کنه . پاهای مهشیدو به دو طرف بازکرد و لباشو گذاشت روی کسش . -اووووخخخخخ نههههههه نهههههه .. چقدر از میک زدنت خوشم میاد . ولم نکنی ها . مهشید کوسشو می کوبوند به دهن سینا . -بخورش بخورش . فدای اون لب و دهنت شه مهشید . بخورش که اگه تو نخوری کی بخوره . این دفعه خودم میام سراغت . هرچی برات خرج کنم کم کردم . هنوز هیچی نشده واسه سینا مشتری گیر اومده بود . -مهشید جون تو خودت یه دنیا می ارزی این حرفا چیه . من فدات میشم . دوستت دارم . سینا سینه های مهشید رو که می دید این طور خوش فرم مونده و دست مردان روز گار اونو شل و ولش نکرده تعجب می کرد .. -اگه موافق باشی زود تر برم سر اصل مطلب می ترسم ملیسا بیدار شه و نذاره من و تو با هم حال کنیم . -سینا هر کاری که حس می کنی درسته انجام بده من دیگه تحملشو ندارم .. سینا که کیرش دیگه حالت سرخ و سفیدی پیدا کرده و مویرگهاش در حال ترکیدن بودند اونو به کس مهشید چسبوند . و در حالی که با هوس به چشای زن خیره شده بود یه حرکتی به کیرش داد و اونو به کس مهشید فرستاد ... ادامه دارد ...

  14. #14
    پس ز ساعتها ریاضت کشی سینا حس کرد که تازه به بهشت سکس رسیده . مهشید هیجان رو تازه داشت به خوبی احساس می کرد .-سینا لذت ببر لذت ببر . می دونم این دوستم به تو خیلی عذاب و سختی داده . مهشید همون جوری که تصور می کرد کیر سینا داشت آتیشش می داد .. اون حالا به تنها چیزی که فکر نمی کرد کری خوندن با ملیسا و کل کل کردن با اون بود . -پسر پسر تو معرکه ای . دلم می خواد با تو باشم .ملیسا دیوونه هست . -اگه بدونی منم دیوونه کرده . -می دونم عشقم عزیزم عمرم .. جونم نفسم .. همه چیزم . از نگات از کیری که داره می ترکه معلومه . من عطش کیر رو می شناسم . تشنگی اونو می شناسم . حالتهای مختلف کیر و انواع و اقسام اونا رو .. سینا داشت به این فکر می کرد این جوری که مهشید داره بیان می کنه حتما باید یک جنده حرفه ای باشه . هر چند این جور زنا اهل حال و تفریح هستند ولی به اینا میگن جنده های با کلاس . فرق خاصی با جنده های معمولی ندارند . اما چرا یک تفاوت اساسی دارن که جنده ها معمولا از سکسشون لذت نمی برن ولی اونا معمولا از سکس لذت می برن . سینا به صورت دختر خیره شده بود و می خواست مقایسه کنه که اون قشنگ تره یا ملیسا . بینی ملیسا خوشگل تر و ظزیف تر بود ولی بینی مهشید هم به صورتش میومد و اونو هوس انگیز تر نشون می داد . از اون فابریک های نوک بالا بود . اون جراحی هم نکرده بود . صورت کشیده و گوشتی مهشید هم هوسشو زیاد تر کرده بود . لباشو گذاشت کناره های گردنش . آروم آروم زیر گوشش و غرق بوسه کرده و واسش از دوست داشتن می گفت - مهشید از وقتی که تو رو دیدم همین جور دلم می خواد با تو باشم .. - آره ولی اگه ملیسا بهت راه می داد دیگه سراغ من نمیومدی -نزن این حرفو . هر گلی یه بویی داره . تو خیلی دوست داشتنی هستی . وقتی که سیاست میری خواستنی تر میشی . بهت میاد ناظم مدرسه باشی . -یعنی من این قدر خشن هستم . نگو این حرفو من خیلی احساساتی هستم . اهل عشق و حالم . زود رنجم . -ببینم کیر رو داری ؟/؟ حال می کنی . -مگه نمی بینی از چشام ؟/؟ وقتی چشام رو به زور باز نگه می دارم با نگام ازت می خوام که بکوبونی به ته کسم یعنی دارم حال می کنم . بگو بگو سینا از هوست بگو .. - خیلی هوس کست رو دارم . راستشو بگو این کست رو به هم دوختی با این که دور و برش تپله و یه حالتی داره که منو به یاد انبه کوچولو میندازه ولی مغزش و سوراخش تنگه . مسیر باریکی هم داره تا بخوام به ته کست برسم . -برس برس هر جوری که می خوای برس . نه کوس من دست کاری شده نیست . اصل اصل و اورجیناله . سینا از این بیم داشت که ملیسا بیدار شه و بیا د اونا رو گیر بندازه . البته مهشید که خیالش نبود و سینا قاعدتا نباید زیا د ناراحت می شداگه ملیسا اونو گیر مینداخت ولی از اونجایی که به سینا پول داده بود پسر حس می کردنسبت به اون کار بدی رو انجام داده. ولی اگه ملیسا هوس اونونداشت حسادت هم نمی کرد نمی بایستی ناراحت می شد و ازش انتقاد می کرد .. -آخخخخخخ سینا به چی داری فکر می کنی . تند تر کارتو انجام بده -دارم به تو فکر می کنم . -ای کلک چشات میگه که به ملیسا هم فکر می کنی . راستش تا حالا دوست داشتم که ملیسا بره زیر کیرت ولی حالا نمی دونم چرا دوست دارم که تو فقط مال من باشی . هر چند با هم کیر های اشتراکی زیادی خوردیم . اون لیاقت تو رو نداره . از بس کون ملیسا رو دیده بودو در حسرتش سوخته بود دوست داشت که کونشو در چنگ خودش داشته با شه . اونو به دمر انداخت . کون مهشید درخشش خاصی داشت . سینا دستاشو گذاشته بود رو قاچای کون مهشیذ کیرشو از طرف چاک کونش فرو کرده بود توی کس خیس و حشری دختر . با هر ضربه ای که از پشت به کس مهشید می زد و کیرشو تا ته می فرستاد اون قسمت گوشتی کونش به قسمت بالای کیرش می خورد و بیش از اندازه داغش می کرد . سینه های دختر رو گرفت توی دستاش . حالا از این که در این خونه کاخ مانند داره حال می کنه نهایت لذت رو می برد . -سینا محکم تر منو بکن . من تازگیها وقتی کیر دراز و کلفت می بینم که این جوری جون داره دست و پامو گم می کنم ولی راستشو بخوای خیلی وقته که دست و پامو گم نکردم . کیر ها دیگه اون جوری که باید و شاید به آدم حال نمیده و ملیسا هم که خب با اون فلسفه خیالی خودش هم خودشو داغون کرده هم ما رو . حداقل نمیگه که عقب نشینی کذدم ... منو ببوس .. زبونتو بکش به هر نقطه از بدنم که بهش رسیدی . اووووووهههههه چقدر با حال و هوس انگیز باهام ور میری . .... ادامه دارد ..

  15. #15
    جوووووووووون چقدر عالی شد که ملیسا گرفته خوابیده .. تازگیها اخلاقش یه جوری شده نه خود خورم نه کس دهم گنده کنم به سگ دهم . سینا خنده اش گرفته بود از این که مهشیداونو تشبیه کرده بود به اینکه ملیسا اونو گندش میاره میندازه جلوی سگ . تازه داشت لذت این دوسه روز اومدن به این دور و برا رو درک می کرد . مهشید کونشو با یه چرخش سریع به دور کیر سینا از این سمت به اون سمت می گردوند.خیلی دلش می خواست قبل از این که ملیسا بیدار شه به اندازه کافی از سینا لذت ببره . -بیا عزیزم . بیا فدات شم می دونم ملیسا خیلی اذیتت کرده خیلی زجرت داده . اون اصلا به این فکر نکرده که تو هم باید حال کنی تو هم جوونی و نیاز داری . . زن که به هیجان اومده بود فریادمی زد ببین کوسم از هوس داره می ترکه. ورم اومده. تشنه کیرته . داغ داغ و در انتظارته . کیر تو هم حتما همینه بگو بگو کسمو می خواد . سینا به دیدن این حرکات مهشید حسابی به هیجان اومده بود. حس می کرد که انرژی بیشتری واسه گاییدن مهشید پیدا کرده . یه لحظه پسر احساس کرد که آب کیرش می خواد توی کوس مهشید خالی شه . واسه همین به خودش فشار آورد که جلو گیری کنه .اما مهشید از پشت دستشو در یه حالت حلقه ای به پشت پای سینا رسوند و اونو به پاهای خودش جفت کرد تا کیرش به سختی بیاد عقب -اوه نه مهشید -آاررررررره آرررررره سینا جون بریز آبتوتوی کسم وادامه بده.. سینا که از جق زدن حسته شده بود حس کرد که این همون چیزیه که این چندروزه به اون نیاز داشته . تا بیاد تصمیم بگیره که چند تا ضربه ای رو به کس مهشید وارد کنه و توی کسش خالی کنه آب کیرش راه افتاده بود . اون که حال و روز مهشید رو با اون وضع حشر آلود خودش دیده بود دست از ضربات شدید کیری و کاری خودش بر نداشته بود . مهشید حس کرد نوک یه بلندی قرار داره و هر لحظه می خواد سقوط کنه . این حالت اون در واقع نشون دهنده این بود که ار ضا شدنش نزدیکه . سرشو بر گردوند تا سینا اونو ببوسه و یه لذت عجیبی رو در خودش حس می کرد . دستشو گذاشت روی کسش و با اون ور می رفت . چشاشو بسته بود . حس می کرد که آبش داره خالی میشه .. احسا س سبکی و نشاط می کرد . لحظه به لحظه این حس بیشتر درش اوج می گرفت . یه لحظه سرعت چرخش کون دور کیر سینا رو زیاد کرد . سینا به شونه های مهشید چنگ انداخت و با همون کیر سر مست از گاییدن و انزال خودش فریاد های هوس مهشید رو در آورده بود. -باید بکنی . بازم باید منو بکنی . سینا من سیر نشدم . بازم کیر می خوام . سهمیه ملیسا رو هم باید بدی به من . از اون طرف ملیسا پس از ساعتی خواب چشاشو باز کرد و اثری از سینا ندید و تعجب کرده بود . فکر کرد پسر به خاطر کمک به اون از جاش بلند شده .. ولی اگه این طور باشه این قسمت از فیلمبر داری نشون میده که اون تنها خوابیده . حوصله بهانه جویی های مهشید رو نداشت . به نظرش اومد که از یه جایی صدای آه و ناله سکسی میاد . .. نگاهی به تلویزیون روبروش انداخت . دید که خاموشه . یعنی چه من که در اتاق دیگه ای ویدیویی روشن نکردم . هنوز خواب آلود بود و نمی تونست حس کنه که جریان از چه قراره .. فریاد های بکن بکن منو بکن زنی توجهشو جلب کرده بود . چشاشومالید . از این که صدای فیلم سوپر ایرانی میاد ولی برای ثانیه هایی بعد صدای مهشید رو که زیر کیر سینا بی خیال شده بود شناخت .ملیسا که غرق در شهوت و حشر زیاد بود و از هوس زیاد نمی دونست چیکار کنه خونش به جوش اومده بود . یعنی مهشید دوست پسر منو از چنگم به در آورده ؟/؟اون حق نداشته این کارو بکنه .من و اون که دعوا و بحثمون راجع به موضوع دیگه ای بود . حس می کرد که کسش نیاز داره . کیر می خوادولی عاشق شوهرش بود .شوهرش خیلی نازشومی خرید و می کشید و بهش احترام میذاشت ولی کس دیگه براش فرقی نمی کرد که مهمون می خواد واردش شه یا صاحب خونه . وقتی وارد اتاق عملیاتی سینا و مهشید شد سینا لنگای مهشید رو انداخته بود رو شونه هاش و از روبرو با یه دور تند کس اونوبسته بود به رگبار. ملیسا تا اونا رو دیدچند بار دستاشو زد به هم . مثلاواسه اونا کف زد و بهشون آفرین گفت -مهشید خانوم بد که نمی گذره . خوب بهونه امتحان و آزمایشومی کنی و دوست پسر آدمو از چنگش در میاری .اون قدیما که این جوری نبودی و -ببینم ملیسا تو چرا لجت گرفته. تو که همش به فکربرنده شدن خودتی -عصبی ام نکن . من اصلا نمیدونم حالیم نیست تو چیکار داری می کنی -می خوای به سینا جون بگم که نشونت بده که من دارم چیکار می کنم؟/؟ -خانوما به خاطر من دوستی چند دهه خودتون رو به خطر نندازین . ملیسا : سینا از تو یکی انتظار نداشتم . واقعا آتش بیار معرکه ای -من خودم یکپای این آتیشم ..... ادامه دارد ..

  16. #16
    اگه کارد به ملیسا می زدی خونش در نمیومد . خیلی عصبی شده بود -چت شده دختر مگه من چیکار کردم . این جوری که تو عصبی نشون میدی و رفتار می کنی انگاری که من شوهر تو رو از چنگت به در آورده باشم . خب تو هدفت این بود که نشون بدی که اصلا کس دیگه ای رو غیر شوهرت نمی خوای . حالا چی شده که یک موضوع دیگه ای رو پیش کشیدی . نکنه که گلوت پیش این آقا سینا گیر کرده . خواست در مورد مسئله پول حرف بزنه و از اونجایی که برای سینا شخصیت خاصی قائل شده بود نمی خواست که پسر احساس حقارت بکنه .. خیلی آروم دست ملیسا رو کشید و اونو به گوشه ای برد -چیه خانوم خانوما اگه دلت واسه پولی که دادی می سوزه من هر چی که به این پسره دادی رو بهت میدم . حالا کاری ندارم که بابت دلالی چقدر پول دادی . -حواست باشه چی داری میگی . تو می خواستی مقاومت منو در نظر بگیری و حالا خودت هم از ادامه راه سر باز زدی . -ملیسا حس می کنم که گلوت پیش این پسره گیر کرده . -اون شور و علاقه بیشتری نسبت به من داشته . می دونم تو به زور خودت رو به اون تحمیل کردی -ولی اون با عشق اومده سراغ من .از دست تو خیلی هم عصبی بوده و گله داشته .. -جدی میگی مهشید ؟/؟ .. مهشید چون دید که ممکنه برای سینا بد شه واسه همین دیگه ادامه نداد . ملیسا دست سینا رو کشید و اونو با خودش برد . -مهشید من دارم میرم بقیه امتحانمو پس بدم . دیگه هم به فکر سوءاستفاده کردن از فرصتها نباش . سینا اصلا فکرشو نمی کردم تو همچین کاری بکنی . پسر لذت می برد از این که می دید ملیسا تا این حد به خاطر اون حسادت کرده . حسادت رو در چهره و حرکات اون می دید . یه خورده رفت در خط مخ زنی و چاخان . -ملیسا جان من از اونجایی که دیدم خیلی خسته شدی و باز هم کلی وقت باید تلف کنی تا به مهشید ثابت کنی که پیروز واقعی تویی و این که چند ساعت دیگه هم وقت تلف شه رفتم سراغ مهشید . -اون اومد سراغ تو -کاملا درسته . اون اومد سراغ من ولی به توافق هم کار رو شروع کردیم . به این خاطر که من دوستت داشتم . می خواستم در این امتحان موفق شی . می خواستم تو برنده شی و برای همین دوست داشتم که اگه تو خوابیدی کارت نداشته باشم . معطلش کنم . کاری کنم که لذت ببره و همش ازم بخواد که در آغوش هم باشیم . اخه اگه زمان امتحان می گذشت بازم برنده واقعی تو بودی . اون منو درچنگ خودش داشت و بنا براین با گذشت زمان همه چی به نفع تو تموم می شد . ملیسا ته دلش می دونست که همه این حرفا فقط واسه اینه که سینا دوست نداره که باغث دلخوری شه وگرنه می دونست که چه جوری تونسته پسر رو آتیشش بزنه . از حرکات سینا مشخص بود که چقدر حشری شده و همچنین خودش . از این که سینا تشنه اون بوده ولی به وسیله مهشید تونسته خودشو سیراب کنه لجش می گرفت . اعصابش خرد شده بود . دوست داشت همچنان نیاز سینا باشه . حرف اولو واسش بزنه .. سینا هم در این فکر بود که آیا می تونه بالاخره از ملیسا به نوایی برسه یا نه .از اونجایی که سینا مهشید رو گاییده بود و احساس سبکی خاصی می کرد می تونست در مقابل عرض اندام ملیسا مقاوم باشه . از اون طرف که مهشید از حرکت ملیسا عصبی شده بود و اونو واسه خودش افتی می دونست با خودش گفت حالتو می گیرم ملیسا اگه گیج خواب باشم همین جور بیدار می مونم تا شش ساعت دیگه هم مراقبت باشم . کاری کنم که شکست بخوری به غیر از شوهرت بری زیر کیر یه نفر دیگه . اون وقت حرف حرف من میشه . دوباره بر گشتند به وضعیت چند ساعت قبل . مهشید خودشو به اونا رسونده بود . -سینا این بار دیگه نباید به ملیسا ارفاق کرد . در ضمن اگه برنده شدی و از این امتحان سر بلند بیرون اومدی من سینا رو با خودم می برم . چون تو که قصد سکس و حال کردن با اونو نداری . ملیسا سرش سوت می کشید از پر حرفیای مهشید. هنوز یه حرفش تموم نشده یه حرف دیگه ای رو شروع می کرد . سینا حس کرد که این کون تپل و گنده نیاز به دستکاری شدن داره . وقتشه که حداکثر لذت رو از این زن پولدار ببره . دستاشو گذاشت روی کون ملیسا . به سبکی کون ژله ای شو می لرزوند و می گردوند که در یه حالت خاصی سوراخ کون و کوس ملیسا مشخص می شد . مهشید به دقت اونا رو به خصوص ملیسا رو زیر نظرش داشت . -سینا جون ! هر چند دلم نمی خواد کیرت رو نزدیک کس و کون ملیسا بکنی ولی این بار دیگه کاری به قول و قرار ها ندارم . ملیسا باید قوی باشه . کیرت رو بمال به قسمت بیرونی و چاک کوس و کونش . .. ملیسا قلبش به شدت می تپید . کیر سینا رو حالا روی درز وسط و چاک کونش احساس می کرد .... ادامه دارد

  17. #17
    ملیسا شکست رو خیلی نزدیک احساس می کرد . شکستی که می تونست براش نوعی پیروزی باشه . حس کرد بیش از هر زمان دیگه ای به این کیر نیاز داره . به این نیاز داره که حس کنه کیر دیگه ای اول چاک کسشو می شکافه راه رو باز می کنه و تمام مسیر کس رو تا به آخر طی می کنه . باتمام وجودش هوس داشت . بعد از از دواج اولین باری بود که این حالت درش به وجود میومد . شاید حق با مهشید بود . نمی دونست که آیا باید به شکست اعتراف کنه یا نه .. خب اگه بخوام این کارو بکنم اگه با سینا باشم جمشید که چیزی نمی دونه . ولی بعدا چه جوری باهاش زندگی کنم . بعدا چه جوری باهاش احساس خوشبختی کنم . چه جوری خودمو متعلق به اون بدونم در حالی که رفتم زیر کیر یه غریبه . سینا چهره سرخ شده ملیسا رومی دید و می دونست که می تونه به راحتی باهاش سکس کنه . می دونست که مقاومت این زن در هم شکسته شده . -مهشید خیلی خسته ای اگه خوابت میاد برو بخواب . برو من که حرفی ندارم . برو . خانومی تو که از این بابت مشکلی نداری . فیلم تمام کار هامون یکسره داره ضبط میشه . مهشید رفت که بخوابه . ملیسا دل تو دلش نبود . خیلی سختش بود که بخواد تمام عقاید و فلسفه خودشو زیر پا بذاره . حتی پیش سینا . می دونست که سینا هر گز مثل یه شکست خورده باهاش رفتار نمی کنه . -دلم می خواد پنجره ها رو باز کنم و از هوای سالم اینجا استفاده کنم . از نور طبیعی . دوست دارم روشنی طبیعت و سر سبزی فضای بیرونو ببینم . لامپا رو خاموش کرد . -سینا عزیزم الان میرم بیرون و بر می گردم . میرم دستشویی و میام . سینا متوجه استرس ملیسا شده بود . با این حال به روی خودش نیاورد . اینو به حساب اون گذاشت که زن هوس داره و نمی دونه که طور و با چه زبونی اینو حالیش کنه . چه جوری بگه که دلش می خواد . وقتی ملیسا بر گشت عطر هوس انگیز و ملایمش غلیظ تر از دقایقی قبل به نظر می رسید . -سینا چه جوری دوست داری . بگو بگو به من .. به همون صورت قبل و لحظاتی قبل که مهشید اونجا بود و می دید خودشو دمر انداحت روی تخت . سینا دستاشو گذاشت رو شونه هاش و آروم نوازشش کرد . -ببین ملیسا من هنوزم باهات همراهم . می خوام کاری کنم که برنده شی . باور کن دلم نمی خواست برم و با مهشید باشم . ملیسا دستشو از پشت به کیر سینا رسوند . کونشو کمی از رو تشک بلند تر کرد و از لاپای خودش بود که کیر سینا رو لمس کرد . -پسر این که خیلی کلفته . یعنی میگی این دوست نداره که بره توی کسم . این نمی خواد ؟/؟ - ملیسا می دونی که سینا و کیر اون چقدر شیفته تن و بدن توست . ولی این کیر همونی رو می خواد که کس خوشگل و ناز و نقلی تو می خواد . نمی خواد که به زور برت تحمیل شه . -با من بازی کن ور برو به تن و بدنم دست بکش . زود تر زود تر . خواهش می کنم . ملیسا در اتاقو از داخل قفل کرده بود . اون دوست نداشت که مهشید بیاد داخل . سینا از این کارش تعجب کرده بود . یعنی اون می خواد خودشو تسلیم من کنه ؟/؟ پس این فیلمبرداری با هارد و دستگاه چه معنایی می تونه داشته باشه . -ملیسا جون وقتی این جوری به کیرم دست می کشی حس می کنم وارد یه دنیای رویایی شدم که واقعیت به من چسبیده ولی فر سنگها ازش دورم . -اگه من تو رو به واقعیت برسونم اون وقت چی می گی ؟/؟ -احساس خودت و احساس مهشید رو چی میگی ؟/؟ من میون دو احساس گیر کردم . تکلیف خودمو نمی دونم . من تا فر دا صبح در اختیارتم . اون وقت شیرین می تونه منو بفرسته دنبال یکی دیگه . یا یکی دیگه رو بفرسته سراغ من . این همون راه و زندگیه که من انتخاب کردم . -هر کسی در زندگی یه راهی داره . بعضی راهها بسته و بعضی راهها بازه . حالا راه من برات بازه .. نازم کن . کیرت رو بیشتر بهم بچسبون نترس . سینا پشت پاها و کمر ملیسا رو می مالید . دستشو رسونده بود به سینه هاش . با نوک سینه ها بازی می کرد . ملیسا غرق در لذتی شده بود که حس می کرد داره از مرز بی نهایت می گذره . حس می کرد که همونی که دستش گرفته می تونه در جاده هوسش قرار بگیره و با رسیدن به مقصد اونو هم به مقصد برسونه .. -سینا سیناااااااااااا -بگو چی می خوای ملیسا -تو رو .. کیرتو .. هوستو .. -ببینم اینا همه داره ضبط میشه ؟/؟ -بی خیالش .. من از همه اینا مهم ترم . می خوام مثل یه مرد من زنو توی چنگت داشته باشی . می خوام اسیر تو باشم . -ملیسا اگر چند لحظه دیگه کیرم توی دستای تو باشه آبم خالی میشه -نگو نههههه نگو .. تو این کیر رو اگه توی کس من فرو کنی می خوای چقدر مقاومت داشته باشی .. -ملیسا اگرم توی کست فرو کنم اون قدر کلفتی و بلندی داره که وقتی هوسم خالی شه بتونم همچنان اونو توی کست داشته باشم . ملیسا دستشو باز کرد . -من حالا مال توام . همون جوری که از دیروز تا حالا بودم و نمی خواستم که قبولش کنم . باورش نداشتم . سینا حالا دیگه کیرش از دستای ملیسا آزاد شده بود . اون دیگه حس کرده بود که به اون چیزی که می خواست رسیده . دیگه براش در گیری های مهشید و ملیسا اهمیتی نداشت . دستاشو گذاشت روی کون بر جسته ملیسا . با لذت نگاش کرد اونو از وسط بازش کرد . کیرشو یک بار دیگه گذاشت رو سر کسش ولی این بار این لذتو داشت که می دونست کیر می تونه این درو باز کنه و وارد خونه کس ملیسا بشه . ملیسا داغی کیر سینا رو احساس می کرد . کیر حرکتشو شروع کرده بود . -آخخخخخخخ سینا بالاخره این دیوار شکست .... ادامه دارد ...

  18. #18
    اووووووووخخخخخخخخخ جوووووووون جوووووووووون تمومش کردی من همینو می خواستم از اولش هم همینو می خواستم . صداشو آورد پایین تر . انگاری دلش نمی خواست اگه مهشید بیدار شده صداشو بشنوه . روی دستگیره در یه شلواری رو قرار داد که جلو دید از راه روزنه کلید گرفته شه . سینا اصلا نمی فهمید که این کارا برای چیه . چون از نظر اون مهشید می تونست متوجه شه که اونا با هم سکس کردن و در واقع ملیسا اعلام شکست کرده بود . اون که نمی تونست زیر کیر سینا خوابیدنو تکذیب یا کتمان کنه . با این حال کاری به این کارا نداشت . اون به آرزوش رسیده بود . با این که مهشید رو گاییده بود و به اندازه کافی از اون کام دل گرفته بود ولی حس می کرد ملیسا چیز دیگه ایه . هر چند شاید یه خورده از مهشید زیبا تر بود و تا حدودی خوش بدن تر ولی از اونجایی که اونو بیش از حد گذاشته بود توی خماری ملیسا رو واسه خودش یه سدی می دید که شکستنش برای اون خیلی دشواره . حالا به اون چه که می خواست رسیده بود . -آههههههههه سینا سینا عزیزم می دونم خیلی اذیتت کردم . من حالا دیگه به هیچی جز تو فکر نمی کنم . این لحظات حس می کنم که مجردم . این منم که باید خودمو قانع کنم که در هر لحظه از زندگیم فکر کردن به چه چیزی برام لازمه و مهم تره . حالا من ففط دارم به این فکر می کنم به همون چیزی که با لذت و حرارت داره میره توی کسم و بر می گرده . محکم محکم تر سریع تر . دستتو بذار جلو دهنم نمی خوام جیغ بکشم نمی خوام فریاد بزنم . وووووویییییی نههههههه نههههههههه -آره عزیزم آره عشق من . ملیسا به دمر روی تخت افتاده بود . سینا به استیل کونش نگاه می کرد . کونی خوش نقش و بر جسته . دوطرفش ا نگار حتی یک میل هم نمی زد .به نظر پسر با این همه شیطنتی که اون و مهشید قبل از از دواج داشتند حفظ این بدن اونم به این صورت جای تعجب داشت . سینا اصلا دوست نداشت به این زودیها ملیسا رو به سمت خودش بر گردونه . چون تماشای کون خوش نقش و شکیل او و گاییدن کسش در همین مسیر براش یه آرزو شده بود . دستاشو رو قاچای کون زن حشری که حالا خودشو یه دختر مجرد می دونست گذاشته بود تمام هیکل کیرشو می آورد بیرون و یکسره اونو فرو می کرد توی کس ملیسا . زن یه بالش نرم گذاشته بود دهنش و با دندوناش سخت گازش می گرفت . دلش نمی خواست صدای فریادشو مهشید بشنوه . من باید اونو شکست بدم . حالشو می گیرم .. ولی بذار حالا زیر کیر سینا حال کنم . .. یه لحظه به فکر شوهرش افتاد . یه نهیبی به خودش زد و گفت مگه تو قرار نبود به جمشید فکر نکنی ؟/؟ وقتی سینا از این جا رفت دوباره میشی یک زن متاهل .. شوهر دار .اون وقت جز به جمشید به مرد دیگه ای فکر نمی کنی . کسی هم نمی تونه بهت ایرادی بگیره . با این که دیگه ته دلش حق رو به مهشید می داد ولی دوست نداشت اون احساس پیروزی بکنه . مخصوصا این که ملیسا به خاطر این که مهشید سینا رو از چنگش در آوره و باهاش سکس کرده بود از دستش به شدت عصبی بود .سینا از مالش پشت بدن و پاها و کون ملیسا هنوز خسته نشده بود . ملیسا هم هنوز دوست داشت که در همین حالت سینا به کردنش ادامه بده . وقتی تمامی کیر سینا رو در کسش حس می کرد و این احساس وقتی که کیر در حال حرکت بود اونو بی اندازه حشری می کرد دلش می خواست در اتاقو باز کنه خودشو به مهشید برسونه فریاد بزنه سینا مال منه من و اون .. بیشتر داریم حال می کنیم . اون از وجود من بیشتر لذت برده تا از وجود تو . ولی از بس شاخ و شونه کشیدنها و کری خوندنها ی سر بر تری عقیده رو بزرگش کرده بود تردید داشت که چه رفتاری رو در پیش بگیره . واقعا نمی دونست گیج شده بود . سینا کیرشو کشید بیرون . سرشو گذاشت لای کون ملیسا . از خود بی خود شده بود . با صورت و چونه و لب و زبون و دندون افتاد به جون کس و کون ملیسا .. -نههههههه .نهههههه سینا .. حریص .. پسر بد .. چیکار داری می کنی ؟/؟ چرا این جوری داری آتیشم می زنی . من سوختم سوختم سوختم . .. اووووووفففففف نههههههه سیناااااا سینااااا خواهش می کنم . سینا دستاشو گذاشت جلو دهن زن . حالا اون به جای بالش دست سینا رو گاز می گرفت . سینا از گاز گرفتن ملیسا لذت می برد . یه پای ملیسا رو داد هوا تا راحت تر بتونه کسشو میک بزنه . زن داشت دیوونه می شد . جفت پاهاشو از دو طرف به سر پسر فشار می داد . مونده بود که چیکار کنه تا لذت و هوس خودشو کنترل کنه . سینا انگشتای دستشو فرو کرده بود توی کون ملیسا . -آهههههههه داری منو می کشی منو می کشی . ملیسا خودشو طاقباز کرده بود . دوست داشت پسر اونو از روبرو بکنه . دوست داشت صورت زیبای اونو بدن مردونه و کیرشو ببینه . عطش و تشنگی اونو ببینه .... ادامه دارد ...

  19. #19
    وقتی ملیسا خودشو یه دور بر گردوند تا طاقباز شه و چهره سینا رو به وقت سکس ببینه پسر از این کارش هیجان زده شده و کیرشو گرفت جلوی صورت ملیسا و می خواست به اون نشون بده که چه چیزی در غلاف داشته . ملیسا به دیدن این کیر به خوبی متوجه شده بود که تا حالا چه چیزی رو از دست داده . هر چند وقتی این کیر رفته بود توی کسش اینو با تمام وجودش حس کرده بود وقتی تمام بدنش به یه ارتعاش و برق گرفتگی خاصی رسیده بود . سینا سعی کرد که با نگاهش روی ملیسا نفوذ خاصی داشته باشه . ملیسا یه لحظه حس کرد که این شوهرشه که داره با یه محبت خاصی به اون نگاه می کنه . وقتی کف دست سینا رو روی کس خودش احساس کرد اون وقت بیشتر دلش می خواست که پسر, اونو درآغوش بگیره . سینا به خوبی فهمیده بود که ملیسا دیگه افکار مزاحمی نداره که بخواد مانع سکسش بشه . دستاشو روسینه های زن قرار داده بود . سر کیرشو هم به کس چسبوند و با چشای خمارش نشون داد که در اوج هوس به سر می بره . حالا که خودشو قانع کرده بود که تسلیم پسر شه با لذت و حشر خاصی به ادامه سکسش فکر می کرد . سینا لباشو غنچه می کرد و ملیسا بهش چشمک می زد . اون طرف مهشید هنوز خواب بود . می دونست که وقتی بیدار شه می تونه فیلم عملیات رو ببینه که پیشرفت اون در چه حدی بوده . لذتی رو که از چشیدن کیر سینا و هماغوشی با اون نصیبش شده بود اونو در یه حالت ریلکس و سبکی خاصی قرار داده بود که دوست داشت ساعتها بخوابه هر چند که بازم نیاز به این داشت که زیر کیر سینا باشه و سر رسیدن ملیسا مثل یک خروس بی محل حالشو گرفته بود . لحظه به لحظه بدنهای دو تن به هم نزدیک تر می شد . سینا سر کیرشو کرده بود توی کس ملیسا . لبای ناز ملیسا رو که با روژ بر جسته تر نشون میداد به لباش چسبوند . زن حشری زبونشو در آورد اونو در تماس با زبون در حرکت سینا قرار داد . ملیسا چشاشو بسته بود و به حرکت کیر سینا در کسش فکر می کرد و تماس سینه های پسر که خیلی نرم همراه با حرکاتی وسوسه انگیز حرکت می کرد . دستاشو دور کمر سینا حلقه کرد اونو محکم به خودش فشرد تا به سینه هاش فشار بیاد و به کسش . -جوووووووون .. هر چی خوشگلی و هوسه و تازگیه در تو یکی جمع شده ملیسا .. سینا داشت با خودش فکر می کرد که همیشه از این شانسا گیرش نمیاد که یه کس با حال و ناز رو بکنه و تازه دویست و پنجاه تومن هم گیرش بیاد . شاید به جای ملیسا یه زن هفتاد ساله میومد و حتما هم از این مشتریا به گیرش میفتاد . سینا خودشو آورد بالا تر دستاشو رو کناره های سینه قرار داده اونو به طرف بالا و طرفین حرکت می داد . و همراه با اون سرعت گاییدن ملیسا رو زیاد تر کرده بود . زن اصلا به این فکر نمی کرد که مهشید ممکنه از راه برسه .. -سینا نمی تونم سر جام بند شم . نمی تونم .. اگه بدونی چقدر خوشم میاد . دلم می خواد همه کاری باهام انجام بدی .. منو ببوس .. یه بار دیگه بغلم کن . حرفای قشنگ بزن .. -ملیسا چی بگم بگم تو خوشگل ترین و سکسی ترین زنی هستی که تا حالا دیدم ؟/؟ -اینو از ته دلت میگی ؟/؟ -آره عشق من .. ملیسا با شنیدن این حرفش یه لحظه به یاد جمشید افتاد . آخه اونم از این عبارت زیاد استفاده می کرد . دیگه به شوهرش فکر نمی کرد . حتی شنیدن حرفای عاشقونه از زبون سینا هم هوسشو زیاد می کرد . -منو ببوس . گازم بگیر . نشگونم بگیر . بزن اون کیر کلفتو به آخر کسسسسسم .. چیکار می کنی زود باش پسر . سوختم سوختم .. سینا کناره های کف دستشو به دندونای ملیسا سپرد تا اونو با هوس گازش بگیره و خودشو کنترل کنه . در عوض امونش نداد . سرعتشو به همون صورت که ملیسا می خواست زیاد کرد . زن حس می کرد که لحظه به لحظه بدنش بیشتر داره می سوزه .. حتی توان حرف زدن نداشت و این که به سینا بگه به همین صورت و سرعت ادامه بده . در این لحظات سکوت بهش آرامش می داد و لذت بخش بود . حالتی که دوست داشت تا ساعتها ادامه داشته باشه . با این که عاشق شوهرش بود و از سکس با اون لذت می برد ولی سینا خیلی زود تر و سریعتر از جمشید اونو به این حالت رسونده بود .. یه دستشو رسونده بود به پس گردن سینا و محکم فشارش می گرفت . سینا با این که سوزش و درد خاصی رو در پس گردنش حس می کرد ولی به همون تندی کیرشو می کوبوند به کس ملیسا . تازه با دندوناش همچنان در حال گاز گرفتن دست سینا یود . ثانیه هایی بعد وقتی که آروم شد سینای بی طاقت گذاشت که کیرش ثابت در کس ملیسا باقی بمونه . وقتی با اولین جهش کیر قطرات منی رو روانه کس ملیسا کرد بقیه آبش هم طی حرکتی نرم وارد کس ملیسا شد . .... ادامه دارد ..

  20. #20
    -نهههههههه .. نهههههههههه .. لبهای ملیسا خیلی آروم حرکت می کردند . سینا حس می کرد که با خالی کردن لذت خود در کس ملیسا دنیایی از لذت آرامشو به جسم و جانش منتقل کرده . احساس قدرت می کرد . حس می کرد که پادشاه این قصر و مالک ملیساست و ملیسا هم خودشو تسلیم اون احساس می نمود . سینا دستشو از زیر کس زن رسونده بود به قاچای بر جسته کونش و با سر انگشتاش با سوراخ کون ملیسا بازی می کرد .. در همین لحظه صدای دستگیره در قفل شده اومد . ملیسا دستپاچه شد . -ببین سینا در مورد سکسمون به مهشید چیزی نمیگی . -پس فیلمی که از عملیات بر داشته شده چی ؟/؟ -ولش کن تو فقط انکار کن . چیزی ضبط نشده . وقتی برق این قسمت رفته باشه دیگه دستگاه کار نمی کنه .. -ملیسا درو باز کن . مگه داری چیکار می کنی در رو بستی .. زن خیلی سریع دور و بر کسشو پاک کرد ولی با این حال ملافه رو کشید روش و به سینا گفت که بره در رو باز کنه .. مهشید وارد شد . -ببینم مگه داشتین چیکار می کردین که درو از داخل قفل کردین ؟/؟-ببین مهشید تا جوابتو نگرفتی این جور سر و صدا نکن . ما پنجره رو باز کرده بودیم تا از هوای بیرون و طبیعت لذت ببریم و اکسیژن تازه وارد اتاق کنیم . در اتاق هم طوری بود که وقتی اونو می بستیم در اثر سر و صدا و جابه جایی هوا و باد اعصابمونو به هم ریخت . مجبور شدیم از داخل قفلش کنیم . حالا هم که در زدی در رو باز کردیم -خب دو کبوتر عاشق این چند ساعته رو چیکار می کردن ؟/؟ -هیچی دعا به جون شما . چیکار داشتیم بکنیم . یکی دو ساعت دیگه هم که این جریان تموم شد به خوبی متوجه میشی که من یک زن متعهد و پای بند به زندگی زناشویی خودم هستم و می تونم اراده ای قوی داشته باشم -بر منکرش لعنت . ولی من الان که می شناسمت یه حالت بعد از گاییده شدن کامل و ار گاسم رو در وجودت می بینم . -خب مهشید جون برای ارضا شدن لازم نیست که حتما کیر فرو بره توی کس و اون جوری آدم ارضا شه . -ولی من حالت صورتتو می شناسم . اون لذتی رو که از خالی شدن آب کیر در بدنت در کست می بردی رو می تونم بفهمم . -همچین میگی که انگاری توی کس تو آب ریخته باشن .. -ببین ملیسا من نمی دونم تو چته من که با تو جنگ ندارم . یادت رفت که چه جوری با هم خوب تا می کردیم ؟/؟ از دو تا دوست بالا تر بودیم . از خواهر بالا تر بودیم . خیلی جا ها برای هم ایثار گری می کردیم چی شد که به این جا رسیدیم . چرا فکر می کنی که من می خوام کاری کنم که بهت نشون بدم ازت بالا ترم . شایدم این طور باشه . ولی چرا . چراکار رو به جایی رسوندی که فقط همین باید بین ما داوری کنه . رفت سراغ هارد و دستگاه .. متوجه شد که دستگاه خاموشه . -ببینم این چرا خاموشه -من چه می دونم که چرا برقش از کار افتاده ؟/؟ مهشید کلید برقو زد .. -لامپ هم روشن نمیشه -من که مقصر نیستم این قسمت برقش نکشیده پریده . -ببینم شما چه فشار قوی در این ناحیه داشتین که یهو دچار برق رفتگی شدین . ملیسا در حالی که لبخندی از پیروزی رو لباش نقش بسته بود گفت حتما یه برق گرفتگی خاصی داشتیم که باعث برق رفتگی شد .. سینا هم خنده اش گرفته بود . -مهشید جون این قدر بد بین نباش . حالا چه اصراری داری که بخوای ثابت کنی زن همیشه به دنبال تنوع طلبیه و اگه پاش بیاد می تونه خیلی کارای بالا تر از خطر هم انجام بده .-سینا جان تو یکی دیگه به من دروغ نگو . می دونم کیرتو خالی و سبک کردی ولی هنوز نمی دونم کجا آبتو خالی کردی . مهشید رفت بیرون و یه نگاهی به اطراف انداخت . بعضی اتاقها برق داشت . کنتور هم کار می کرد .. رفت به طرف جعبه تقسیم .. فیوز مربوط به ناحیه ای که اتاق عملیات مهشید و سینا درش قرار داشت برقش پریده بود .. با خودش فکر کرد که ملیسا از کجا این حرفو زده که برق اون قسمت رفته ولی این نمی تونه دلیل خوبی برای خلافکاری اونا باشه . هر چند مهشید زرنگ تر از این حرفا بود و یه آسی داشت که تا آخرین لحظه نمی خواست ازش استفاده کنه ..با این حال نمی دونست که آیا با اون آسش می تونه پیروز شه یا نه . بسته به شرایط محیط داشت .. به اتاق اونا بر گشت . -این هارد که این دو سه ساعتی چیزی رو پر نکرده . -حتما از وقتی که دراز کشیدیم برق رفته .. مهشید به به سوی میز توالتی رفت که تقریبا روبروی تخت قرار داشت . -ای بابا موبایلم اینجا بود من جاش گذاشتم . ای که هی .. ملیسا جون تو هم یکی از این گوشی موبایلا داری . حرف نداره . خیلی راحت فیلمبرداری می کنه بدون این که طرف خبر داشته باشه . من فکر کنم حواسم نبود همین جور داشت فیلم می گرفت ..-با اجازه ببینم چه خبره .. مهشید اون چه را که ضبط شده بود کنترل کرد .ظاهرا یه جایی هنگ کرده بود .. لعنتی این که همش سیاهه .. جااااااااان پیدا کردم . یه چند دقیقه ای رو ضبط کرده -ملیسا لو رفتی . مشت نمونه خروار است . زیاد واضح نیست . ولی صداش خیلی شفافه و واضح . حالا معلوم شد . -ببینم غیر از شما که این دو ساعتی کسی رو این تخت نخوابیده ؟/؟ ملیسا رنگ به چهره نداشت . اون نه تنها در مورد وفای زن شکست خورده بود بلکه در زرنگی هم از مهشید عقب افتاده بود . اون شرطو باخته بود .... ادامه دارد ...

  21. #21
    ملیسا کاملا در هم ریخته به نظر می رسید . بد جوری حالش گرفته شده بود .اونی که با این نقشه می خواست به خواسته هاش برسه و هم منو داشته باشه هم پیروزی خودش بر مهشید رو وحالا غرورش رو هم خرد شده حس می کرد . رنگ به چهره نداشت . -چیه بازم باختی ؟/؟ چرا حس می کنی که شکست خوردی . عزیزم هنوز چیزی عوض نشده . منم یه احساسی مثل تو رو دارم . من از اول ادعایی نکردم . عشق من ناز من اگه من بگم که تو رو بیشتر از شوهرم دوست دارم شاید باور نکنی . بازم حرف خودت رو می زنی . چون من حدود بیست و پنج ساله با توام . تو رو حست می کنم درکت می کنم . تو از یه خواهر هم برام بالاتری . تو دوست داشتنی هستی . تو خیلی خوبی . تو مهربونی . قلب پاکی داری ولی کمی مغروری . من در این بازی پیروز شدم . ولی حس می کنم که شکست خوردم .می دونی چرا ؟/؟ من نمی خوام تو رو از دست بدم . من نمی خوام بر تو پیروز باشم ولی می خوام شکست نخورم . زمانی برنده ام که بتونم تو رو داشته باشم همراهی تو رو داشته باشم . مثل اون وقتا تن لخت ما در تماس با هم باشن . خواسته های اون یکی برای ما ارزش زیادی داشته باشه .نیاز هامونو فدای نیاز های یکی دیگه کنیم . نه این که وقتی ببینیم طرف دوست پسرمونو دزدیده مثل یک زن حسود باهاش بر خورد کنیم .. مثل اون وقتا که کسی رو که می خواهیم باهاش باشیم گاهی اول بفرستیم سراغ دوستمون . این ایثار گری های زیبا رو یک بار دیگه ببینیم . اون روزا برات هیچ ارزشی نداره . ولی این دوستی و این عشقبازی کردن های با تو لز کردنهای ما با هم برام یه خاطره ای شده .تو اونا رو از یاد بردی ولی همه اینا برای من خاطره ای قشنگ شده . خاطره ای که همیشه شیرین ترین جزءزندگی من باقی می مونه . خیلی بی انصافی ملیسا اگه منو دشمن خودت فرض کنی .. مهشید طوری حرف می زد که سینا دلش می خواست بغلش کنه واونو ببوسه .. دلش می خواست سر ملیسا داد بکشه و بهش بگه که دوستشو در آغوش بکشه . ازش معذرت بخواد .اونو به خاطر احساسات پاک و دوستانه اش ستایش کنه . ولی نمی تونست چیزی بگه . چون اون دیگه فردا ش اینجا نبود . باید می رفت دنبال کار وزندگی ام تا ببینه دفعه بعد چه کسی میاد سراغش. تا ببینه که اسیر دام داغ چه کسی میشه . شاید یک پیر زن هشتاد ساله .. شاید دیگه این جور از حرفه خودش احساس لذت نکنه . دلش می خواست به ملیسا بگه تو چقدر بی احساسی . چقدر سنگدلی . چون همین جور وایساده بود .. مات و مبهوت .. حتما هنوز در شوک شکست بود .. -ملیسا نمیگم منم دلم می خواست برنده شم . نمیگم که خیلی برای این برد تلاش نکردم . ولی کی منو به اینجا کشوند کی خواست که من اینجوری باشم . ولی همه اینا برام هیچ ارزشی نداره . تا تو خوشحال نباشی تا تو آروم نباشی هیچ واسم مهم نیست . موبایلشو گرفت طرف ملیسا . می تونی به زمین بزنیش . بگی چیزی وجود نداشته . مثل حالا که هنوز چیزی نگفتی . می تونی بگی که من دروغ گفتم . اما فقط نگو که فراموشم کردی . نگو که حدود 25 سال دوستی ما و با هم خوش بودن ما باد هوا بوده .. سینا نمی تونست باور کنه که ملیسای سنگدل اشکش در اومده . نمی تونست باور کنه که مثل ابر بهار داره اشک می ریزه . مهشیدآغوششو باز کرده بود ملیسا هم همین طور به صورت هر دو شون نگاه می کرد . داشت به این فکر می کرد که دو تا زن هم می تونن تا این حد عاشق هم باشن ؟/؟ پس چرا تا حالا مثل کارد و پنیر بودن ؟/؟ ولی اگه مهشید نبود این محبت یک بار دیگه گرما و حرارت خودشو نشون نمی داد . حس کرد که باید اونا رو به حال خودشون بذاره تا نا گفتنی ها رو به هم بگن . تا با هم لز کنن . کمی استراحت رو هم برای خودش ضروری می دونست . چون از کیر و کمرش باید خیلی کار می کشید . سینا ندید که اون دو نفر در موردش با هم حرفی بزنن . فقط داشتن از هم عذر خواهی می کردند . روشو بر گردوند تا از در خارج شه . ملیسا : کجا داری میری سینا . تازه کارت شروع شده . این چند ساعتو دیگه باید کاری کنی که من رو سفید از آب در بیام . شرمنده عزیز ترین عزیز زندگیم نشم .. اون همه دشمنی ها ناگهان به دوستی و ایثار گری و جانفشانی تبدیل شده بود .یک زن وقتی در این ناحیه در این مرحله گذشت داشته باشه یعنی از همه چیزش گذشته .. حسادتها رو زیر پا گذاشته ارزشها رو به صورتی می بینه که خود خواهی ها رو زیر پاهاش و در وجودش له کرده . مهشید : ملی جون دلم می خواد سه تایی مون با هم باشیم . هیچ چیز پوشیده ای بین ما نمونه . وقتی هم که سینا جون رفت دو تایی مون با هم خوش می گذرونیم تا شوهرامون بیان -فدات شم مهشید که چقدر خوبی و من قدر تو رو نمی دونستم . سه تایی شون روی تخت سکس قرار گرفتند . مهشید یه پهلو کرده بود . سینا کمرشو گرفت . و یه ضرب کیرشو از پشت فرو کرد توی کس مهشید . ملیسا هم پشت سینا قرار گرقته و با سینه های سینا بازی می کرد . .... ادامه دارد ...

  22. #22
    مهشید احساس آرامش می کرد . همین حس رو ملیسا هم داشت اون از این که می دید این پسره سینا باعث استحکام دوباره پیوند پاک اون و مهشید شده احساس خوشحالی می کرد . اون حالا می تونست بعد از رفتن سینا دلشو به این خوش کنه که می تونه لحظات خوشی رو در کنار سینا حس کنه . مهشید درست می گفت در این دنیای نامردمیها چیزی مهم تر از دوستی و رفاقت ها نمی تونه وجود داشته باشه . این که یک زن شهوت خودشو فدای دوستی و محبت بکنه و یا این که دوستی رو بر نیاز های جنسی خودش اولویت بده می تونه طعم شیرین زندگی رو بیشتر بهش بچشونه . سینا حالا با لذت کیرشو می کرد توی کس مهشید و اونو می کشید بیرون . وقتی دست ملیسا رو روی سینه هاش حس می کرد لذتش خیلی بیشتر می شد . ملیسا کسشو به شدت روی کون سینا می کشید تا یه جوری خودشو گرم نگه داشته باشه تا پسر بعد از تموم کردن کار مهشید یه بار دیگه بیاد سراغ اون . با دستاش شونه های سینا رو می مالوند . پسر با این کارای ملیسا انرژی بیشتر ی برای گاییدن مهشید پیدا کرده بود . -سینا می تونی حرفای قشنگت رو به مهشید هم بزنی . اون از این که موقع سکس این حرفای زیبا بهش گفته شه خیلی خوشحال میشه . بیشتر لذت می بره . سینا سرشو بر گردوند و خیلی آروم بهش گفت که کدوم زنه که از شنیدن حرفای عاشقونه و سکسی خوشش نیاد .. مهشید : ملیسا جون چی داری میگی چرا این قدر داری لوسم می کنی . باور کن اگه دوست داری می تونی سینا رو همین الان ببری پیش خودت .. -فدات شم من که چیزی نگفتم تو دلخورشدی . -من کی گفتم ازت دلخورم . سینا : اگه من این وسط زیادی هستم پاشم تا شما دو تا عاشق و معشوق قشنگ حرفاتونو بزنین . ملیسا : به نظر تو ما کدوممون عاشقیم و کدوم معشوق ؟/؟ -هر دو تا تون هم عاشقین هم معشوق .. سینا چون دید باید یه شوکی وارد کنه تا هر دو تا شون ساکت شن با سرعت زیاد ترو فشار بیشتری کیرشو می کرد توی کس مهشید و از طرفی کف دستشو از پشت روی کس ملیسا قرار داده با اونم ور می رفت تا دیگه فکرشو از راز و نیاز کردن با زنی که تا لحظاتی پیش باهاش کل کل داشت به این طرف بکشونه .. -ملیسا خیلی هوس داری . من که الان ردیفت کردم . -سینا سینا .. اگه بدونی چقدر داغم . عطش دارم .. از این که دوباره به عشقم به محبوبه ام رسیدم احساس لذت و آرامش می کنم و همین هوس منو زیاد می کنه . دو تا دوست ایثار گر شده بودند . دستای ملیسا حالا رفته بود روی کمر سینا و یواش یواش دوباره به سینه هاش رسیده بود . تا حدودی جلو ضربه های کیر سینا به کس مهشید گرفته شده بود ولی مهشید هر لحظه حس می کرد که از لذت حشر داره به خواب عمیقی میره . ملیسا حالا دلش می خواست که با بدن دوستش ور بره تا اون زود تر حال کنه . از جاش پا شد خودشو به سمت مهشید کشوند . هر چند قسمت جلو بدن سینا به پشت تن مهشید چسبیده بود ملیسا دستاشو رسوند به کون دوستش . دو طرفشو به کناره ها باز کرد تا دوستش از تماس کیر با لبه های کس لذت بیشتری ببره . مهشید : شما دو تا دارین چیکار می کنین . من خوابم گرفته .. -اوووووخخخخخخ دلم واست تنگ شده مهشید . دلم واسه خوابیدن توی بغلت تنگ شده .-ملیسا دیگه نمی ذارم فراموشم کنی . واسه همین بیشتر باید همو بغل بزنیم . سینا بازم گازشو زیاد تر کرد تا راز و نیاز های عا شقونه این دو تا زن کار دستش نده . دوست داشت هر دو تا شونو تا اونجایی که بالا بیاره بکنه . این بار ملیسا رفت و روبروی مهشید قرار گرفت . حالا فضا ی بیشتری واسه سینا وجود داشت و دیگه اون احساس خفگی و تنگی جای لحظاتی پیش رو نداشت . دستاشو از کنار ها و پهلو های مهشید به سینه های درشتش رسونده بود و اونا رو خیلی آروم فشار می داد و ولشون می کرد . با این که مهشید رو چند ساعت پیش گاییده بود و این دو مین باری بود که با هاش سکس می کرد ولی از این نظر که این بار بدون استرس سر رسیدن ملیسا داره اونو میگاد طعم و لذ ت بیشتری براش داشت . -عزیزم مهشید پاتو بستی . خوابی ؟/؟ من لب می خوام . لب لب گرمتو .. می دونم خوشت میاد . لذت ببر از کیر سینا لذت ببر . خیلی اذیتت کردم .. ملیسا لباشو رو لبای مهشید گذاشته بود اونم رفته بود به عالم خواب هوس .. حالتی که دوست داشت هم بخوابه و هم بیدار باشه . هم به اوج برسه و هم در اون حالت بمونه . خوشی و لذتی که به هر روندی اونو غرق دریا و دنیای آرامش کرده بود . فقط دلش نمی خواست این لحظات به انتها برسه . لبان آشنایی روروی لبان خود احساس می نمود . لبایی که براش شیرین ترین لبان دنیا بودند . شیرین ترین بوسه رو از این لبان چشیده بود . شاید این همون چیزی بود که پس از ازدواج احساس می کرد که کم داره . این همون گم شده ای بود که می بایست اونو به اوج می رسوند . لبای ملیسا رو لباش حرکت می کرد . کیر سینا همچنان اونو به فرو رفتن در خوابی عمیق نزدیک تر می کرد . ... ادامه دارد ...

  23. #23
    سینا یک ریز در حال گاییدن مهشید بود .. زن از یک طرف تصور لب ملیسا و از طرف دیگه هم با خیال کیر سینا که هر دو براش جنبه ای واقعی داشتند در حال حال کردن بود . مهشید کاملا قفل کرده بود .هیچ حرکتی نمی تونست از خودش انجام بده . فقط حرکاتی مثل بالا و پایین رفتن از روی موج رو در قسمت بالای کسش حس می کرد . دلش می خواست فقط ار ضا شه و چشاشو ببنده . لحظاتی که براش رسیدن به قله هوس بود . اون حرکتشو به سوی اون قله می دید . دوست داشت وقتی که به نوک موج رسید ازش سر بخوره و با فشار آبش خالی شه . سینا که حس کرده بود حال و روز مهشید رو به کیرش فشار آورد تا بتونه اونو زود تر به خواسته اش برسونه . تازه با ملیسا هم کار داشت . یه نگاه ملیسا به کون مهشید بود که چطور در حال لرزشه . لذت می برد از این که این صحنه ها رو می دید . حالت و حرکات مهشید نشون می داد که داره به نقطه پایان می رسه . لبای مهشید دیگه حرکتی نداشت . سینا هم حس کرد که دیگه اون کونشو رو به عقب حرکت نمیده تا به کسش فشار بیاره که از تماس با کیر لذت بیشتری ببره . دیگه به آخر خط رسیده بود . ملیسا لباشو از رو لبای دوستش بر داشت . سینا هم یه حرکتی به کیرش داد و می خواست اونو از کس مهشید بیرون بکشه که ملیسا نذاشت و اتفاقا دستشو گذاشت رو کیر سینا و اونو دوباره فرستاد طرف کس دوستش با اشاره دست بهش فهموند که در کسش خالی کنه . اون دوست داشت که دوستش لذت ببره . سینا هم با اشاره متوجهش کرد که من آبمو واسه تو کنار گذاشتم . این جوری مثلا می خواست دل ملیسا رو بیشتر به دست بیاره . در حالی که ساعتی پیش به اندازه کافی ملیسا رو سیراب کرده بود . خلاصه اون دو تا زن نسبت به هم ایثار گر شده و هوای همو داشتند و دلشون می خواست که به نوعی نشون بدن که رفیق واقعی همند . سینا مهشید رو خالص تر و منطقی تر یافته بود . کسی که نخواست پس از پیروزی بر ملیسا خردش کنه اونو در هم بشکنه . خودشو نگه داشت . مغرور نشد . به دوستی با دوستش اهمیت بیشتری داد . مغرور نشد . حس کرد که باید از اخلاق مهشید درس بگیره . دستاشو گذاشت روی کون مهشید . پنجه هاشو در برشهای بر جسته کون مهشید فرو برد وبا چند حرکت رو به جلو و عقب دیگه کیرشو بیشتر تحریک کرده آبشو ریخت به کس اون . احساس سبکی می کرد . لبخندی از رضایت بر لبان ملیسا نقش بسته بود . حس کرد که حالا تونسته خودشو روحشو از هر چی حسادته پاک کنه . از این که هر چی برای خودش می خواد برای دوستش هم بخواد و هر چی رو که برای خودش بد می دونه برای اونم بد بدونه . ملیسا سرشو گذاشته بود رو سینه سینا و براش حرف می زد . -خیلی دوستت دارم . کار درستی کردی که انرژی زیادی روی مهشید گذاشتی .. می تونی استراحت کنی .من یکی دو ساعتی رو بهت مرخصی میدم . -ولی من آمادگی اونو دارم که هم با تو حال کنم هم با مهشید . -مثل این که مهشید جونو که گاییدی اشتهات خیلی باز شده -راستشو بخوای عشق و علاقه و تفاهم شما رو که می بینم لذت می برم اشتهام زیاد میشه . -پس یه چشمه از این اشتهات رو نشونم بده ببینم چه جوری منو می خوری . -ببینم من اشتهام زیاد شده یا تو . من که یه ساعت پیش تو رو خورده بودم -پسر اشتهای تو زیاد تره . تو داری دو نفرو می خوری -خیلی کلکی دختر . من که هر چی بخورمت سیر نمیشم . -نمی خوام بیشتر از این خسته ات کنم . پس تو دراز بکش من بیام روت . چون من استراحت کردم . مهشید هنوز در حالت خماری بعد از سکس مونده بود . ملیسا خودشو انداخت روی کیر سینا . یه نگاهش به چهره دوستش مهشید بود . این سکس به اون آرامش خاصی می داد از این نظر که فکرشو نمی کرد به یک شرایط آرمانی برسه که دیگه به این فکر نکنه که وفا داره یا بی وفاست . دیگه این مسائل براش مهم نبود .مهم اون زمان حالی بود که درش زندگی می کرد . زمان حال اون متعلق به سینا بود و شاید در زمانی که شوهرش بر می گشت و خودشو در آغوش اون حس می کرد می تونست به خودش بقبولونه که در اون لحظه باید اونو تنها مرد زندگی خودش بدونه . در واقع اون عشق را نسبی فرض کرده بود . خیانت رو که دیگه توجیه می کرد . کیر سینا اون سفتی اصل خودشو موقتا از دست داده بود . چون یک ریز فعالیت داشت و چند بار هم خودشو خالی کرده بود . دیگه نه جونی واسش مونده بود و نه آبی . واسه این که قدرت خودشو نشون بده رو غیرتش سعی داشت تلاش کنه و نشون بده که همه کاره هست . مهشید یواش یواش چشاشو باز کرد . حالا اون بود که حس می کرد باید یک حال اساسی به دوستش بده ... ادامه دارد ...

  24. #24
    مهشید آروم آروم خودشو به اونا رسوند . اون حس کرد که سینا نیاز به یک شور و التهاب تازه ای داره .. دستاشو گذاشت رو سینه های سینا بعد هم مث یه مردی که سینه های یه زنو می مکه سینه های سینا رو می مکید .. با این کارش سینا حس کرد که کیرش لحظه به لحظه در کس ملیسا ایستادگی بیشتری پیدا می کنه .. -آخخخخ دختر دختر .. تو دیوونه ای .. -سینا عزیزم من دختر نیستم من زنم . -ولی از یه دختر آتیشی تری مهشید . تو خوب می دونی که دوای درد یه مرد در هر لحظه چیه .. -ملی جون ناراحت که نیستی من اینجام -فدای تو خواهر گلم . دیگه نمی تونم یه لحظه بدون تو باشم . بدون تو نفس کشیدن محاله .. سینا با این دو تا کس حسابی حال می کرد . با این که نمی تونست محل گاییده شدن ملیسا رو ببینه ولی کف دستاشو گذاشته بود روی کون ملیسا و پی در پی از پایین به بالا کیرشو فرو می کرد توی کس و اونو می کشید بیرون . ملیسا اسیر هیجان تازه ای شده بود . هنوز دو ساعت نمی شد که به ار گاسم رسیده بود . این دوروزه جز سکس و تصویر کیر و کون و کس و بدنهایی که در تماس با هم بودند هیچ تصور دیگه ای از زندگی نداشت . ملیسا : سینا جون اگه تو خسته ای من خودم کونمو روی کیرت حرکت میدم . از اون لحظه ملیسا سکان عملیات رو در دست گرفت . اون می خواست که به طریقی که می تونه ارضا شه کسشو به کیر فشار بده . ملیسا نیرو و جون خاصی پیدا کرده بود . مهشید از اونا فاصله گرفت تا ملیسا به خوبی بتونه کارشو پیش ببره . ملی حس کرد که خیلی سریع تر از اونی که تصورشو می کرده تونسته موفق شه .. اون رسیده بود به نقطه ای که می دونست تا دو دقیقه دیگه می تونه ارضا شه اگه رو همین خط حرکت کنه .. سینا هم که حس کرده بود تا یه ساعتی هم کیرش برای مانور جا داره و آبش نمیاد چشاشو بسته بود و گذاشت ملیسا هر کاری که دوست داره با هاش انجام بده . گاهی چشاشو باز می کرد و به اندام ملیسا می نگریست . تا چند ساعت دیگه باید این محیطو ترک می کرد . نفر بعدی کی می تونست باشه . چه جوری می تونست به اون حال بده و حال کنه .. دلش می خواست استراحت کنه . . حسابی سیراب شده بود . جون گرفته بود . وای که چه کاسبی با حالی بود اگه این زنا بیمار نمی بودند . اگه همه شون با یه آزمایش خون میومدند نزدش که نشون دهنده سلامتی اونا باشه . در غیر این صورت یا باید از کاندوم استفاده می کردند یا ریسک رو به جون می خریدند . صدای جیغ و داد ها و فریاد های ملیسا نشون می داد که دیگه داره به مرحله ار گاسم میرسه . این بار مهشید خودشو به دوستش نزدیک کرد . لباشو با لباش یکی کرد و دستشو گذاشت روی کس و بعدش سینه های ملیسا .. ملیسا هم حس کرد که لذت همین جور داره ازش می ریزه . در حرکت بعدی دوباره سه تایی شون روی تخت قرار گرفتند . حرکات آزادی رو روی هم پیاده می کردند . سینا در اختیار این دو دختر بود . دیگه کاری به کارشون نداشت . اون دو تا گاهی هم دست از سر سینا بر داشته لز می کردند . ولی بازم میومدن سراغ سینا . چون حس کرده بودند که می تونن وقتی که تنها شدن با هم حال کنن . خوب که خسته شدن شروع کردن به در ددل کردن با هم . سینا از خودش گفت از درس و مدرکش و از بیکاری .. مهشید : خوب کاری گیر آوردی . اصلا در ایران ما به این صورت نداشتیم یه پسری که نقشی شبیه به نقش یه همه کاره زن رو داشته باشه . سینا ازطرز صحبت و فر هنگ و ادب مهشید خیلی خوشش اومد . اون به جای واژه همه کاره در واقع می بایست از واژه جنده یا هرزه و هر جایی استفاده می کرد . یعنی سینا این نقش رو داشت .. ملیسا نگاهی عاطفانه به سینا انداخت و گفت من دلم برات تنگ میشه ولی در این مورد خاص مجبورم سنت شکنی کنم . -سنت شکنی چیه دیگه . ..مهشید : با اجازه ملیسا جون من جواب میدم . ملیسا : خواهش می کنم اجازه ما دست شماست . -راستش من و این عزیز تر از جونم بالا تر از خواهر هیچوقت عادت نداشتیم هر جا که حال می کنیم و برای دومین بار به اونجا بریم راحت تر بگم از این شوهری که داریم بگذریم هیچ کیری نبوده که در دو زمان مختلف ما رو بگاد . هر کیری برای یک سرویس یا یک پالس اومده سراغ ما . حالا ممکنه مثلا یکی دو روز ما رو نگه داشته و بعدا ول کرده باشن ولی همون یک بار بوده . ... ادامه دارد ...

  25. #25
    یعنی این که سینا جان ما به تو علاقه مند شدیم و می تونیم بازم ازت دعوت کنیم که بیای و در خدمتت باشیم -شما در خدمت من باشید یا من در خدمت شما باشم . -فرقی نمی کنه هر دو طرف در خدمت هم هستیم . من ازت دعوت خواهم کرد . فقط حواست باشه که این خانومایی که باهاشون طرف میشی بیمار نباشن . -نه شیرین حواسش هست . برگ گواهی پزشک یا آزمایشگاه رو باید بیارن .. مهشید و ملیسا از خنده روده بر شده بودند . -ببینم مگه می خوای زن بگیری ؟/؟ سه تایی شون تا آخرین لحظات از فرصت استفاده کردند . مهشید یک بار دیگه خودشو طوری در اختیار سینا قرار داده بود که هردو شون احساس می کردند که عاشق و معشوقی هستند که با تمام وجودشون در آغوش همند . سینا تازگی و التهاب و هیجان خاصی رو در بدن مهشید احساس می کرد .. لحظات مثل برق و باد می گذشت . لحظه وداع لحظه سختی بود . - خانوما دیگه باید رفت . ملیسا : خیلی باید ببخشی که ما اذیتت کردیم . در واقع حقش بود که شب گذشته رو چند ساعتی باید میذاشتیم که بخوابی تا با آرامش بیشتر و خستگی کمتری برگردی . -بودن با دو تا خانوم خوشگل و ناز و سکسی دیگه خستگی واسه آدم نمیذاره . ملیسا : فدای تو .. نفری یه پاکت به عنوان پاداش به سینا دادند -این چه کاریه که می کنین . قبلا به اندازه کافی شر منده شم . باهاتون حال کردم . این از انصاف به دوره -ببین چیزی ازمون کم نمیشه . در عوضش تو اگه یه روز بیکار بمونی برات جبران میشه . -خانوما قرار نشد که من هر روز برم سر کار . .. سینا با یه بوسه طولانی که از لبای هر دوشون بر داشت به بر نامه اون روزش خاتمه داد . .....اون قبل از رفتن به خونه باید یه سری به شیرین می زد . تا ببینه که بر نامه کاریش چیه . خسته و خواب آلود بود . اون نیاز به استراحت داشت . دیگه جونی نداشت . وقتی در زد و دربه روش باز شد سریع خودشو به هال و محوطه پذیرایی رسوند . به اتاق خواب که رسید دید که یه پسری که کیرش حالت شل و آویزون پیدا کرده داره شورت و شلوارشو با هم می کشه بالا . شیرین هم داره شورت و سوتینشو تنش می کنه .. سینا تعجب کرد .. این دیگه کیه و اینجا چیکار می کنه . پسر به نظرش آشنا میومد . انگاری که اونو قبلا یه جایی دیده بود با این حال زیاد به مغزش فشار نیاورد . .. پسر یه با اجازه ای گفت و از اونجا دور شد . -فرزاد بعدا خبرشو بهت میدم .. سینا با چشایی خسته به شیرین نگاه می کرد -ببخشید من فکر نمی کردم مهمون داشته باشین . وگرنه بی موقع مزاحم نمی شدم . -سینا ناراحت شدی ؟/؟ کجا بودی ؟/؟ دلم برات یه ذره شده بود . می دونی که چقدر دوستت دارم و فقط کیر توست که ارضام می کنه و آغوش توست که به من آرامش میده . باور کن من از این فرزاد لذت نمی بردم . این یک تست کاری بود .. منو ببخش مجبور بودم . شیرین طوری ترسیده بود و احساس خجالت می کرد که انگاری شوهرش اونو حین ار تکاب سکس با مرد دیگری گیر انداخته . دلش نمی خواست سینا اونو در این شرایط ببینه . ظاهرا شوهرش در رو باز کرده بود . چون سینا رو می شناخت ..می دونست که همکارشونه . ولی حساب اینو نمی کرد که زنش ممکنه یه دلبستگی خاصی به این جوون پیدا کرده باشه که نخواد اونو در این شرایط ببینه . -من خیلی خسته ام . می خوام برم خونه بخوابم . واسه امروز دیگه کاری برام در نظر نگیر . هر دو روز حداقل یه روز باید به من استراحت بدی . من خیلی خسته ام . شیرین که فکر می کرد سینا از دستش خیلی دلخور شده خودشو به پسر نزدیک کرد و گفت می دونم ازم دلخور شدی . فکر نمی کردی منو این جوری ببینی . باور کن من دوستت دارم . اصلا اگه دوست داری سهمت رو زیاد تر می کنم . به بقیه کمتر میدم . نگاه کن الان فرزاد از خودش ماشین داره . من بهش زیاد نمیدم . تازه کیرش هم مثل کیر تونیست . فقط یه چند لحظه گذاشت تو و درش آورد . اصلا لذت نبردم . سینا حال و حوصله گوش کردن به حرفای شیرین رو نداشت . اون در دنیای دیگه ای بود و اون زن در دنیای دیگه ای . نمی دونست دیگه باید چیکار کنه تا از شر این زن خلاص شه .-می تونم برم ؟/؟ -اول باید نشون بدی که از من دلخور نیستی . بیا تا بهت نشون بدم که چقدر هوس دارم و هوس تو رو دارم . تشنه تو هستم . تا از دلت در نیاوردم نمیذارم که بری .... ادامه دارد ..

  26. #26
    شیرین واسه سینا ناز و عشوه می کرد ازش می خواست که بیاد و باهاش حال کنه . می خواست از دل پسر در بیاره ولی سینا فقط به رفتن فکر می کرد .. به هر حال اون نمی تونست به شیرین اخم کنه بهش نیاز داشت . وقتی به خودش اومد که شیرین بدن لختشو در آغوش کشیده در حال ساک زدن کیرش بود . با توجه به این که سینا دو تا دختر خوشگلو گاییده بود دیگه هیچ تمایلی واسه کردن شیرین نداشت .. خسته بود . دلش واسه خونواده اش تنگ شده بود . حس کرد هیچ راه فراری نداره جز اینکه زود تر این زنو ارضاش کنه . سرش هم درد می کرد ولی چاره ای نداشت . . کیرشو از دهن شیرین بیرون کشید و اونو درجا فرو کرد توی کسش . سعی کرد ملیسا و مهشید رو به یادش نیاره تا از گاییدن شیرین لذت بیشتری ببره . و تلاش کرد که با اشتها و هیجان اونو بکنه . چون شیرین خیلی زرنگ بود و سینا نمی خواست کاری کنه که اون متوجه شه که حال نمی کنه . هر چند خیسی کس زن تا حدودی سینا رو داغش کرده بود و به اون لذت می داد -پسر ! دیدی بهت گفتم .. کیرت واسه شیرینت چقدر کلفت شده .. -جنس خوب دیده دوباره کلفت شده .. -دلم می خواد فقط مال من باشی -شیرین جون حواست باشه که خودت به من گفتی که در این کار نباید عاشق شد . تازه تو شوهرهم داری -راست میگی نباید عاشق شد ولی حسود که میشه بود . خوشم اومد وقتی اومدی و حسادت کردی .. -خیلی بد جنسی شیرین جون که از سوختن من لذت می بری -فدای تو .. فقط با کیرتو حال می کنم . فرزاد هم پسر بدی نیست . الان اون جوری که مشتریای ما زیاد میشه ما نیاز به پرسنل زیادی داریم . این که نمیشه تمام بار ها و کار ها روی دوش تو باشه . اگه می کشی همه رو بسپرم به تو .. شیرین همچنان می خندید .. -نه .. شاعر میگه کم بکش همیشه بکش .. -فقط یادت باشه سینا جون یه جای خالی همیشه واسه من داشته باشی .. عاشقتم پسر .. - اگه بدونی سردار چقدر ازت خوشش میاد . -شوهرت از من خوشش میاد ؟/؟ -آره میگه باید یه بر نامه ای بچینیم که من و سینا تو رو بکنیم . -یعنی سردار تا این حد راضیه ؟/؟ -آره عزیزم ولی من واسه این که تو ناراحت نشی و کیر دیگه ای رو نزدیک من نبینی قبول نمی کنم .. سینا که برای رفتن به خونه عجله داشت دستاشو رو سینه های زن قرار داد و اونو که در یک حالت قمبلی گذاشته به شدت مورد ضربات و حملات کیرش قرار داد . کس شیرین همچنان آبدار بود و کیر کلفت سینا رو به خوبی تحمل می کرد . -جوووووووووون عجب کس و کونی داری شیرین -جدی میگی سینا .. تو که ملیسا رو با همه تر و تازگی خودش گاییدی دیگه ما چه به دردت می خوریم .. -اوخ نگو .. تو با عشق و با یه احساس خاصی زیر کیر من و در آغوش من هستی و همین خیلی به آدم حال میده . یک احساس طبیعیه . این جور سکس ها خیلی می چسبه -پس بچسبون . خودت رو به من بچسبون . تا خوب بچسبه .. -حالا هم چسبیده شیرین جون .. شیرین حس می کرد که در حال ارضا شدنه .. -سینا عزیزم شل نگیر .. محکم .. همین جوری مردونه منو بکن .. -فدات شم .. ای به روی چشم و به زیر کیر .. پس بیا بگیر .. وقتی شیرین ارگاسم شد سینا هم چند قطره از آب کیرشو روونه کس شیرین کرد تا زن فکر نکنه که نسبت به اون بی حال و بی خیاله . زن دست بردار نبود .. -سینا جون اگه سیر نشدی بازم می تونی منو بخوری - مگه آدم از شیرین و چیز شیرین خوردن سیر میشه ؟/؟ولی حس می کنم که فردا هم باید یه کار جدید داشته باشم یه سری هم باید به خونه مون بزنم .. سینا با ماشین مثلا آژانس که در اختیارش بود و مثلا داشت کار می کرد رفت خونه شون .. خیلی خسته بود ..پدرش سر کار بود . ساناز و مادرش سارا خونه بودند .. -مامان چرا بازم چشات قرمزه ..مگه بابا بازم رفته دختر بازی ؟/؟ پدرشو در میارم .. رفت اتاق ساناز .. صورت خواهرشو بوسید .. خواهرش هم خیلی عبوس و اخمو نشون می داد . -آبجی کوچولوم واسه چی ناراحته ؟/؟ -داداش من کوچولو نیستم . من واسه خودم خانومی شدم . میرم دانشگاه .. -آخرش واسه ما یه دختر تر و تمیز ردیف نکردی . به تو هم میگن خواهر ؟/؟ خیلی خسته ام . به طرف ساناز رفت و صورتشو بوسید . -خواهر کوچولو خیلی خسته ام دو روز یکسره داشتم دنده می زدم و کلاج ترمز می گرفتم . سینا خودش خنده اش گرفته بود . به یاد حرکات کیرش افتاده بود که می شد گفت همون دنده زدنه . .... ادامه دارد ...

  27. #27
    تو اصلا توجهی به من نداری داداش . همش به فکر خودتی . زشته .. همش میگی واست یه دختر جور کنم . خوب نیست . پیش من از این حرفا می زنی . اصلا خوب نیست . من ازت دلخورم . -پاشو یه چیزی درست کن بخوریم دست و پا چلفتی . این قدر دردونه بازی در نیار . مامان خیلی لوست کرده .. ساناز سکوت کرده بود . لجش گرفته بود . -چرا با من این جوری حرف می زنی . تو که هر کاری که دلت بخواد انجام میدی و کاری به کارم نداری . همه داداش دارن ما هم داریم -خب اونا چیکار می کنن که ما نمی کنیم ؟/؟ همه رو نمیگما .. داداشای دیگه رو میگم .. -هوای خواهراشونو دارن . مراقبن که کسی بهشون متلک نگه .. -ببینم می خوای هر وقت داری راه میفتی طرف دانشگاه بهم بگی که همرات راه بیفتم اگه کسی بهت جسارت کرد خرخره شو بگیرم .. تو هم یه چیزیت میشه ساناز .. سینا چشاشو به زحمت باز نگه داشته بود . تا خواهره رفت یه چیزی بیاره اون همونجا دراز شد و خوابید .. ساناز روی داداشه خم شد تا اونو بیدارش کنه . بوی عطر زنونه سینا مشکوکش کرده بود . آخه عادت نداشت از این عطرا به خودش بزنه . حتما یکی دو تا از اون مسافرای بد به تورش خورده . بابا که دنبال عیاشی خودشه مامان هم که همش غصه می خوره ..منم که ازم کاری بر نمیاد پس چه کسی مراقب کارای سینا باشه .. -داداش چیزی نمی خوری ؟/؟ -ساناز بعد از ظهر که کلاس نداری -نه چی بود داداش .. -به مامان گفتم که تو و اونو با هم ببرم بازار با اولین در آمدم یه پیراهنی یه هدیه کوچیکی براتون بگیرم . مامان تشکر کرد و گفت که نه .. فعلا چیزی نیاز نداره .. حالا می خوام تو رو ببرم . -نه داداش منم چیزی نمی خوام .. -چیه فکر می کنی داداشت خسیسه ؟/؟ ما هر قدر خسیس بودیم واسه تو یکی که نبودیم . دوست نداری باهام بیای ؟/؟ -میام به خاطر این که فقط با تو باشم . یعنی خوشم میاد باهات قدم بزنم فقط چند تا شرط داره -بگو آبجی . حالا واسه ما شرط تعیین می کنی .. واسه خودت دیگه خانومی شدی . اولا من نمی خوام زیاد خرج بندازم گردنت بعدش این که پیش من که هستی هی چش چرونی نکنی به این دختر و اون دختر نگاه نکنی .. -ببینم این جوری که معلومه من تا آخر عمرم باید عزب بگردم . -نمی دونم . به موقعش من و مامان برات ردیف می کنیم . -پس این وسط بابا چیکاره هست . -ما دخترا و زنا هم جنسای خودمونو بهتر و بیشتر می شناسیم . -اگه دست تو یکی باشه میگی که اصلا زن نگیرم .. سینا ناهارشو خورد و خوابید . بعد از این که بیدار شد یه دوشی گرفت و اون و خواهرش رفتن بیرون . بیشتر از چهار صد تومن همراهش بود .. وقتی به خواهرش گفت می تونه فلان عطر و فلان لباسو بگیره که حدود سیصد تومنی می شد ساناز گفت داداش ببینم تو دو روزه این قدر کاسب شدی ؟/؟ نکنه داری قاچاق می کنی ؟/؟ -زبونتو گاز بگیر ساناز . اصلا به داداشت میاد که خانمان بر افکن باشه ؟/؟ فدات شم .. -من هیچی نمی خوام .. بیشتر از صد تومن هم نباس واسم هزینه کنی . همینشم واسه اینه که نگی خواهرت خودشو می گیره . -ببینم همه چی ردیفه ؟/؟ خواهرم یه زن داداش خوب نداره که امید وارم یکی مثل خودش خوب به تور ش بخوره -داداش باز شروع کردی ؟/؟ -چته ساناز . اومدیم فردا پس فردا یه خواستگار خوب برات پیداشد هر چند من نباید از این حرفا با تو بزنم . چون مردی گفتن زنی گفتن .. ولی خب چون دوستت دارم میگم .. فرض می کنیم خواستگار بیاد اون وقت من بهت بگم ساناز من از این پسره یا اصلا از هر کی که میاد خواستگاریت خوشم نمیاد اصلا دوست ندارم حالا حالا ها بری خونه بخت .. به نظر تو این کار من درسته ؟/؟ -اگه تو با تمام وجودت با عشق و علاقه و محبت ازم بخوای من قبول می کنم . میگم هر چی داداش جونم بگه -دختر تو دیگه کی هستی منو که از رو بردی . ساناز از این که داداش این جور باهاش حرف می زنه و بهش اهمیت میده و توجه خاصی داره خوشحال بود . دلش می خواست سینا نسبت به اون و احیانا پسرایی که تمایل به دوستی با اونو دارن غیرتی باشه . ..یکی دو ساعت بعد : -ساناز ! تو چرا اون مانتویی رو که سی تومن گرون تر بود نخریدی .. -داداش جنسا همون بود یه بوتیک گرون تر می داد یکی ارزون تر . من چرا بخوام به ضرر داداش جونم کار کنم . .... ادامه دارد ...

  28. #28
    سینا و ساناز اومدن طرف خونه .. -خب میریم یه چیزی بخوریم -دوست دارم یه بستنی بخورم . اونا دور یه میزی نشستند .. -به ساناز اینجا که همه با هم راندوو دارن . چه خبره . همه با دوست دختراشون اومدن .. -سینا بس کن . فرض کن منم دوست دخترت هستم . تو که نمی خوای کلاس بذاری و به بقیه بگی که دوست دختر داری بقیه خودشون می فهمن . ساناز حس کرد که حالا بهترین موقعیتیه که بخواد یه کاری بکنه که به دو کار بیارزه . دستشو گذاشت رو دست داداشش . -چی شده ساناز .. -کاریت نباشه . دارم این کارو می کنم که بقیه فکر کنن من دوست دخترت هستم . دارم کلاس می ذارم دیگه .. وقتی هم که از جامون بلند شدیم دستامونو به همه حلقه می کنیم . -ببینم هر دو تا دستو .. چهار دستی .. - داداش .. حالا چند سال ازم بزرگتری دلیل نمیشه که مسخره بازی در بیاری و.. در همین لحظه موبایل سینا زنگ خورد . شیرین بود . صداش از بس بلند بود که ساناز هم متوجه شده بود که یک زن داره با برادرش حرف می زنه .. -بله بفرمایید . من امروز نمی تونم .. ببخشید ماشینم خرابه .. -ببین سینا یه مشتری خوب گیرم افتاده .. -فردا در خدمت شما هستم . ماشینم اشکال داره . الان من و خواهرم با همیم .. ماشینو هم دادم تعمیر گاه وسیله ندارم .. -متوجه شدم پسر .. باشه یه جوری تا فردا مشغولش می کنم .. -داداش چرا رنگ و روت پریده -چیزی نیست . زنه دیوونه داشت جیغ می کشید . عادت کرده به من . میگه تو پسر خوب و فهمیده ای هستی . من به تو اعتماد دارم . راحت ترم که با تو از این طرف به اون طرف برم . اصلا هیز و بد چشم نیستی .-چه عجب ! سینا جون همین دوروزه پی به همه اینا برده ؟/؟ من که یه عمره پیش داداشم زندگی می کنم هنوز خوب اونو نشناختم -چیکار کنم ساناز جون . همه که مثل تو نیستن چشاشونو به رو واقعیت ببندن . مردم آدم شناسن .. -مشکوک می زنی . -چیه اون دوست دخترم بود می خواستم بهت دروغ بگم ؟/؟ من اگه بخوام با کسی دوست شم که از تو خجالت نمی کشم . مگه خودم بهت نگفتم منو با یکی آشنا کن .. ساناز بهش بر خورده بود . ولی برای دقایقی رو تحمل کرد . از در که بیرون رفتند گفت سینا من از اولشم گفتم که ازت چیزی نمی خوام اومدیم بگردیم که منو اذیت کنی ؟/؟ -ساناز من اگه خواهر کوچولومو دوست نمی داشتم و بهش اهمیت نمی دادم که باهاش بیرون نمیومدم . واسه خوشحالی اون قدم بر نمی داشتم . حالا تو باهام قهر می کنی ؟/؟ -به یه شرط باهات آشتی می کنم -چه شرطی ؟/.؟ دست همو بگیریم . قدم بزنیم .. بریم پارک با هم حرف بزنیم . گلهای قشنگ پاییزی و برگ ریزانو ببینیم . -چقدر تو رمانتیک هستی . خوش به حال اون کسی که یه روزی عاشقش شی .-سینا تو چه جور آدمی هستی . خیلی کم پیدا میشه برادری که با خواهرش از این حرفا بزنه -منو هم جزو اون خیلی کم ها حساب کن . سینا حس کرد که تماسهای دست خواهرش غیر عادی به نظر می رسه . اون با این گونه لمس کردنها آشنایی داشت . نوعی نیاز ..عشق ..احساسی لطیف .. نه نه ..حتما اشتباه فکر می کنم . شاید واسه اینه که خواهرم تا حالا با هیچ پسری دوست نبوده .. باید خیلی حواسم به اون باشه . ولی من که همش باید برم سر کار . اون اگه بدونه من چیکار می کنم هر گز منو نمی بخشه و از من نمی گذره . اوخ اگه بفهمه باید خودمو بکشم . فکر سینا از این که خواهرش اونو عاشقانه لمس می کنه به این معطوف شده بود که اون بابت جریان کاریش چیزی نفهمه . وقتی که رسیدند خونه مامان سارا منتظرشون بود . -مادر جون این یه بسته شکلات مخصوصو که می دونم دوستش داری برای تو گرفتم . یک کراوات هم برای پدر جونم .. -واسه اون نباس چیزی می گرفتی . ولی عیبی نداره . شخصیت خودت رو نشون دادی . -مادر نگران نباش . بابا هم یه روزی متوجه میشه که تمام این کاراش اشتباهه و وقتی که زن خوب و با محبتی مثل تو داره نباید بره دنبال زنای دیگه . -نمی دونم میگن مردا هر چه پا به سن تر میشن عاقل تر میشن -اینو هم میگن که بعضی هاشون یه بحران میانسالی هم دارن . چون اونا به یه سنی می رسند که پشتش جوونی بوده با دنیایی از حسرت چرا این کارو کردم ها و اون کارو تکردم ها .. جلو روشون هم دنیای پیری هست که دنیای ناتوانی اگه بهش نگیم می تونیم بگیم دنیای ضعف جسمانی و ناتوانی های جنسی . برای همین مردا سعی می کنند با فشار و سرعت هر چه بیشتر از روز های میانسالی خودشون استفاده کنند که فردا دیگه این حسرتو نداشته باشن که سرشون بی کلاه مونده . -اووووووههههههه پسرم تو این همه تجربه رو از کجا به دست آوردی . طوری حرف می زنی که انگاری خودت یک پیر شصت ساله باشی .... ادامه دارد ...

  29. #29
    -خب خواهر کوچولوی ما دیگه چطوره ..-چند بار بهت بگم داداش که من بزرگ شدم و دیگه اون آدم کوچولو نیستم -برای من هستی هستی هستی .. سینا خوشش میومد سانازو اذیت کنه . دوستش داشت سر به سرش بذاره . آخه اون که برادر نداشت و همین یه خواهرو داشت که همدم تنهایی ها و سنگ صبورش باشه . -مثلا بگم تو بزرگد شدی چی به ما می رسه . تو که نمیری واسه ما یکی رو جور نمی کنی . ببینم یه همکلاس خوشگل و خوش اخلاق و درس خون که گیر آوردی اونو به من معرفی کن البته از اون قرتی ها که با هر کی می پلکن نباشه -چند تا می خوای داداش -تو علی الحساب یکی رو واسه ما جور کن چند تا رو پیشکش .. -صبر کن به مادر یکی از بچه ها سفارش بدم که این دفعه داره بچه درست می کنه این مدلی بیاره .. -حالا چرا عصبی میشی . تو که می دونی من خواهر گلمو چقدر دوست دارم و بدون اجازه اون آب نمی خورم . -سینا تازه از خدمت اومدی و نیومده هم معلوم نیست کجا رفتی و داری چیکار می کنی . اصلا بهت نمیاد که دوروز رانندگی کرده باشی -کی گفته من دوروز رانندگی کردم . من میگم هیچی مگه اون مسافر بد بخت طاقتشو داشت که همش توی ماشین بشینه و چرت بزنه .. سینا صورت سانازو بوسید .. ساناز حس می کرد که خیلی داغ شده بازم یه حس خوبی بهش دست داده بود . وقتی که خیلی کوچیک تر بود داداش همش اونو می بوسید . اون وقتا یه جور دیگه ای خوشش میومد . نمی دونست چرا این جوری شده . وقتی سینا از دختر دیگه ای حرف می زد بدنش می لرزید . نمی دونست واقعا نمی دونست اسم این احساس رو چی بذاره . در حالی که خیلی از دوستاش واسه داداشاشون دوست دختر ردیف کرده بودند وبعضی ها شون هم به نوعی به داداشه باج داده همراهیشون کردند که اگه خودشونم یه کارایی کردند برادره به اونا گیر نده و همراهشون باشه ولی ساناز به دوست پسر فکر نمی کرد فقط دوست داشت مراقب کار های برادرش باشه . در کنار سینا احساس امنیت و آرامش می کرد . شاید این احساسش با اون احساسی که به معنای نوعی انحراف باشه تفاوت می کرد . .. پدر سینا هم وقتی که به خونه بر گشت دوباره همون سر و صدا و دعوای همیشگی با مادرش پیاده شد .. ساناز هم که همچنان به برادرش فکر می کرد و این که چقدر دوست داره هنوزم مثل سالهای قبل هواشو داشته باشه . لذت می برد از این که اون همراش باشه . هوای کاراشو داشته باشه و نگرانش باشه .. سالهای اول دبیرستان اون وقتایی که سینا کلاس نداشت میومد سر در مدرسه دخترونه منتظر خواهرش می شد تا با هم بر گردن خونه . ساناز از این حرکت سینا خیلی لذت می برد . پیش بقیه دخترا احساس غرور می کرد ولی حسود هم بود که نکنه یکی سینا رو تور کنه .. اما با خودش فکر می کرد بالاخره یه روزی که باید از این خونه بره .. با یه دختر .. ولی نه بهتره حالا حالا ها به این موضوع فکر نکنم . فردای اون روز سینا رفت پیش شیرین . مشتری منتظر بود . زنی در هم و خسته و افسرده منتظرش بود . -معرفی می کنم سینا پسر گل و دوست داشتنی ..-اینم مونا جان که از دیروز تا حالا منتظر شمان .. -ببینم اینجا که منتظر نبودن .. مونا خیلی ناراحت و عصبی به نظر می رسید ..-ممنونم که زود تشریف آوردین .. سینا از این متلک مونا عصبی شد . ولی به روی خودش نیاورد . اون باید اینا رو تحمل می کرد و منتظر بد تر از ایناش هم می بود . -شیرین خانوم اگه بخواین این جوری با مشتریا تا کنین خیلی زود باید در اینجا رو تخته کنین .. سینا هوس کرده بود که با مشت بکوبه به کله مونا ولی بازم بر خودش مسلط شد . - مونا خانوم من دیروز کاری داشتم . مشکلی داشتم .. وقتی رفتم خونه ماشینم خراب شد بردمش تعمیر گاه . سعی کنین منطقی باشین -مگه شما مردا منطقی هستین که ما زنا منطقی باشیم . همه تون سر و ته یک کرباسین .. خود خواه ..مغرور و تجاوز گر . فقط می خواین آب کمرتونو خالی کنین سبک شین و یه تفی بندازین توی صورت ماا زنا و یه کون لقتون کرده بگین و برین .. -اگه این جوره پس واسه چی می خواین که با شما باشم .. شیرین خانوم ما یکی نیستیم . پسر سرشو انداخت پایین و قصد خروجو داشت که مونا صداش زد .. -بیا آقا کوچولو قهر نکن . خیلی دوست دارم ناز مردای ناز نازو رو بکشم و ببینم که چه حالی پیدا می کنند وقتی به پست یه گردن کلفت تر از خودشون می خورن ... ادامه دارد ...

  30. #30
    -مونا خانوم با اجازه یه نکته ای هست که باید با سینا در میون بذارم -خواهش می کنم بفر مایید .. شیرین منو به اتاقی برد و گفت عزیزم باید باهاش بسازی اون خیلی سختی کشیده .. شایدم چند حرکت عجیب و غریب هم از اون ببینی ولی مردا خیلی در حقش نامردی کردند . -ببینم این مثل اون قبلیه شوهر داره ؟/؟ -نمی دونم .. فکر نکنم . نتونستم در این مورد زیاد بفهمم . نمیشه از مشتریا هم انتظار داشت که واسه یه روز حال کردن کل اسرار خانوادگی خودشونو بریزن رو دایره -سالم هست ؟/؟ -اونش مشکلی نداره ..ولی سینا فدای اون شکل ماهت شه شیرین بر خودت مسلط باش . -کاری به این کارا ندارم . فعلا که اون کار فر ماست . حالا یه روز می بینی کار فر ما مهربون تره یه روز خشن تر باید با هر دو دسته ساخت . چاره چیه . -قربونت سینا جون . جبران می کنم . این بار سینا سوار ماشین مونا شد . تقریبا سی ساله به نظر می رسید . غمی پنهان همراه با خشم در چهره اش موج می زد . سکوت کشنده ای بین اونا حکمفر ما بود . برای سینا زیاد فرقی نمی کرد . اون باید یک شب مهمون این زن می بود . دم و دستگاه و وضع زندگی این زن مثل زندگی ملیسا نبود ولی یه خونه ویلایی بزرگ داشت که می گفت از باباش بهش رسیده .. دیگه بیشتر از این توضیح نداد و سینا هم چیزی نپرسید . پسر از ماجرای ملیسا آموخته بود که نباید به خود سکس اونم در ابتدای کار زیاد فکر کنه . باید به این فکر کنه که اومده اینجا عملگی کنه .. بیل بزنه .. زمین شخم بزنه .. رفت روی تخت اتاق حواب دراز کشید . مونا گوشه ای روی صندلی نشسته بود . سیگاری رو به لب گذاشت دودشو حلقه می کرد و خیلی آروم به فضا می فرستاد . خوشش میومد از این که از این دود حلقه ها درست کنه اونو به طرف سقف بفرسته . لذت می برد . هر سیگارشو با سیگار بعدی روشن می کرد . سینا احساس خفگی می کرد .. -چیه پسر از بوی دود بدت میاد ؟/؟ این قدر سوسول بازی در نیار . شما مردا که باید زیاد اهل دود و دم باشین . بهت نمیاد این قدر ناز نازو باشی .. داری واسه ما فیلم میای و کلاس میای ؟/؟ می خوای برات کف بزنم و هورا بکشم که از دود بدت میاد آقای با کلاس ؟/؟ -مونا خانوم این روزا این زنا و دخترا هستند که با قلیون کشیدن و گاهی هم سیگار می خوان کلاس بیان و بگن ما مرد شدیم .. . چشای مونا داشت از حدقه در میومد . -ای تف به هرچی نامرده . -دوست داشتی مرد باشی ؟/؟ -از این نامردایی که عین مور و ملخ ریختن به جون دخترای مردم نه .. ما آدما اگه جون به جونمون کنن همون پستی که بودیم هستیم . سینا هر چه سعی می کرد ساکت بمونه نمی تونست .. -خودت خوبی ؟/؟ فکر می کنی تو پست نیستی ؟/؟ اگه احساس خوبی نسبت به خودت داری پس چرا سعی می کنی خودت رو بد نشون بدی ؟/؟ -تو از کجا اینو حس می کنی -آخه بهت نمیاد بد باشی . -اتفاقاخیلی هم بهم میاد . نمی دونم شایدم حق با تو باشه . می خوام بدونم بد بودن چه لذتی داره . چقدر به آدم حال میده . حال آدمو جا میاره . زندگی آدمو روشن می کنه . سراسر عشق و حال و خوشی .. مونا سیگاری رو که دستش بود خاموش کرد و به طرف سینا رفت .. -می بینم که شازده پسر رفته رو تخت دراز کشیده منتظر معشوقه شه .. ببینم هوس جنده رو کردی .. ؟/؟ حالا ما می خوایم یه بارم که شده واسه خودمون پادشاهی کنیم . وقتی که یه مرد با بوی گند عرق و سیگارش میاد رو تنت و به زور می خواد لختت کنه و این کارو می کنه تو چه احساسی داری . وقتی از خونه ات فرار می کنی و جایی رو نداری که بری ..بوی سیگارو عرق تن آدمایی که دو سه برابرت سن دارن و میفتن روت دیگه چه حالی برات میذاره .. خودم خنده ام می گیره از اون وقتی که با ته مونده بوی سیگار اونایی که تنمو می خواستن به سرفه می افتادم .دستاشو رو پیراهن سینا قرار داد .. -پسر تو که هنوز دگمه هاتو باز نکردی . نترس نمی کشمت . فقط می خوام لختت کنم . تو حالا راضی هستی که من باهات باشم . ولی اون روز من دوست نداشتم که با اون باشم . فکر می کنی جایی رو نداشتم ؟/؟ همین خونه ای همین جایی رو که الان باهاتم سه نفر درش زندگی می کردن .. لختت می کنم .. دگمه های پیراهن سینا رو یکی یکی و به خشونت باز می کرد . یکیشون سفت بود به زور اونو کشید و کنده شد . حس کرد که نمی تونه خشن باشه . سینا اینو به خوبی فهمیده بود . واسه همینم کاری به کارش نداشت . .... ادامه دارد ...

  31. #31
    مونا به زور و با نرمش سینا رو کاملا برهنه اش کرد . خودشم کاملا لخت شد . -آقا پسر می بینم که خیلی خوش بو وخوش تیپی .. مردا خیلی دوست داشتند که منم یه همچین حال و روزی می داشتم .دستشو گذاشت رو موهای سر سینا و اونو به شدت کشید . با این که پیراهن مونا بوی عطر هوس انگیزی می داد اما بدنش خوشبو نبود . نمی دونست چرا ولی حس کرد شاید اینم به خاطر عقده ای بودنشه . نمی دونست چرا شیرین اصلا در این مورد باهاش حرفی نزده . در دستور کارشون این هم جزو موارد پیش بینی نشده بود . البته اگر هم با شیرین موضوع رو در میون میذاشت می گفت که باید تا اونجایی که میشه با مشتری راه اومد و حتما راه حل دیگری به نظرش نمی رسید . و اینو که می گفت که یک گل بی خار نمیشه پیدا کرد . هنوز حرکات مونا به حدی نرسید که غیر قابل تحمل باشه انگاری پوست تن مونا همراه با عرقی بد و مشمئز کننده تر کیب شده بود . زن تمام نقاط بدنشو به بدن مرد می مالید -پسر زبونش بزن . لیسش بزن .. ناراحت نشو من سه چهار روزیه دوش نگرفتم . خواستم تازه تازه و دست نخورده باقی بمونم . تا وقتی پیش تو میام کاملا خالص باشم و تو ازم لذت ببری . ببین فابریک فابریکم .. جنده خوشگله من خیلی دوستت دارم . خیلی .. در میان حرفای آروم و مثلا منطقی گونه خود گاهی هم حرصشو نشون می داد . دلم می خواد تیکه تیکه ات کنم ..روی دهن سینا نشست . کس زن مزه ترشیدگی و بوی عرقو می داد . سینا که این چند روزه کس های خوشمزه و خوش طعمو چشیده و میک زده بود چندشش شد . نمی تونست این شرایطو تحمل کنه . سختش بود .. اون به خوبی فهمیده بود که مونا خودشو یک مردی تصور کرده که داره به مونای خبالی که سینا باشه تجاوز می کنه یا این که می خواد به نوعی دیگه سکس خودشو تحمیل کنه . نمی دونست واقعا باید چیکار کنه . آیا همگام با اون کار کنه . ؟/؟ ازش فرار کنه ؟/؟ یا خلاف جهت اون کاری بکنه که اون حساب کار دستش بیاد . برای لحظاتی دلش به حال اون زن سوخت .. -زمونه خیلی بی رحمه مرد . می دونی در این خونه کی زندگی می کرد .. پدر و مادر و داداشم .. هر سه تاشون توی تصادف مردند . می دونی چرا ؟/؟ دنبال من می گشتند . در به در از این طرف به اون طرف تا ببینن این دختر فراری کجاست . اونی که با یه توپ و تشر و به خاطر غرور و خود خواهی خودش از خونه گذاشته رفته کجاست . من سر خورده بودم . من در هم شکسته بودم . دوست داشتم بزرگ باشم . حالا دیگه اونا رو نمی بینم .هر سه تاشون توی تصادف ماشین کشته شدند . اینجا رسید به من .. واسه اینجا قیمت سنگینی دادم .. پسر به نظرت مرده ها زنده ان ؟/؟ اگه اونا دارن می بینن که من و تو دارم چیکار می کنیم خیلی ناراحت میشن . ولی دیگه کاری از دستشون بر نمیاد دیگه نمی تونن منو از این خونه بیرون کنن . اینجا مال منه .. اسمت چی بود پسر .. سینا ! ببین سینا من نمی خواستم اونابمیرن .. پدر خیلی دوستم داشت مادرم داداشمو بیشتر دوست داشت . منو هم دوست داشت ولی اون مومن بود . صبحها صدام می زد که نمازمو بخونم .. اوووووخخخخخخ پسر .. چه با اشتها کسمو می خوری .. چرا سگر مه هات توی هم نمیره . لعنتی چرا نشون نمیدی که بدت نمیاد . چرا .. نشون بده که حالت داره بد میشه . -من خوشم میاد .. لذت می برم -نه تو داری دروغ میگی اصلا خوشت نمیاد .. تو حالت داره بهم می خوره چندشت میشه .. تو می دونی که اگه بر گردی خونه پدرت باید هزار جور بد بختی بکشی مجبوری این بوی گند رو تحمل کنی ..سینا زن رو خوابوند و رفت روش قرار گرفت . لاپاشو باز کرد و دهنشو گذاشت روی کس اون .. این بار با تسلط بیشتری شروع کرد به میک زدن کسش..-نهههههه نههههههه این جوری نبود .. تو که این جوری نبودی .. من می دونم تو دوستم نداری .. تو بدت میاد تو باید بدت بیاد .. باید حالت گرفته شه .. ولی سینا دهنشو از رو کس مونا به طرف قسمت بالای بدنش حرکت داد . دوست داشت اونو تا سر حد جنون حشریش کنه و برای مشکل روحی اونم یه فکری بکنه .... ادامه دارد ...

  32. #32
    سینا یه لحظه رهاش نمی کرد .. -کی میگه من ازت بدم میاد . من دوستت دارم . دوستت دارم . تو خیلی دوست داشتنی و خواستنی هستی .-نه ..نه .. من آوردمت این جا که تو از من بدت بیاد . تو نباید دوستم داشته باشی . من نمی خوام که تو منو بخوای . -حالا که می خوام . این همون چیزیه که من می خوام . سینا حالا زبونشو از رو کس مونا بر داشته سرشو گذاشته بود روی کس با فشار اونو روی کس مونا حرکت می داد -نهههههه نهههههههه پسسسسسر بهت میگم نه .. من تو رو خریدم . هر چی من میگم باید گوش کنی .. -نههههههه من حرفاتو گوش نمی کنم . تو باید بدونی چی می خوای و چی نمی خوای . مونا می خواست که خودشو جای مردایی جا بزنه که می خواستند اونو در اختیار داشته باشند . خواه به زور و خواه این که اونو یک هرزه به حساب آورده رفتاری غیر انسانی رو با هاش در پیش گرفته باشند . در عوض سینا رو می خواست جای خودش تصور کنه . دختری که از آمیزش اجباری و نا خواسته بدش میاد .می خواست این صحنه ها رو واسه خودش تصور کنه . لذت ببره . قدرت خودشو نشون بده . اون حالا نیازی به این نداشت که هرزگی کنه . اون وارث تاج و تخت پدرش شده بود . احساس می کرد که خیلی تنهاست . تنها تر از اون لحظاتی که از خونه گذاشته رفته بود . -نهههههه نههههههه پسر خواهش می کنم .. نکن .. تو مگه نمی دونی من خوشم میاد ؟/؟ .. ولی در مونا یه حس تازه ای در حال شکل گیری بود . حسی که به اون هم نمی شد همچین تازه تازه گفت . حسی بود در جهت باز گشت به گذشته ها . اون زمان که تازه رفته بود دوست پسر بگیره . با طعم شیرین بوسه های جنس مخالف آشنا شه .. با آرامشی که وقتی سرشو رو سینه های دوست پسرش میذاشت و احساسش می کرد .. حس کرد که داره به همون لحظاتی می رسه که دلش پاک بود و اثری از کینه و نفرت نداشت . لحظاتی که همه چی رو و آینده رو زیبا می دید . وقتی که دوست پسرش دستشو رسونده بود به سینه هاش حس می کرد که داره آتیش می گیره.. وقتی که کف دست پسر رو روی کسش حس می کرد پاهاشو به دو طرف دستش فشار می داد تا لذت بیشتری از اون تماس حس کنه .. به اون زمانی فکر می کرد که خاطره هاشو در قلب خود دفن کرده بود . حس می کرد چیزی به نام بدی وجود نداره . با اولین پسری که دوست شده بود فکر می کرد که تا ابد براش می مونه و اونم تنهاش نمی ذاره . اون روز با مادرش بخثش شده بود . اون همه چی رو فهمیده بود . مادر بهش گفته بود هرزه .. تو مایه ننگ و آبرو ریزی هستی .. و اون ساده لوحانه رفت پیش دوست پسرش .. ولی اونم وابسته به خونواده اش بود . ازش خواست که بر گرده پیش خونواده اش .. ولی اون دیگه اونا رو ندید . رفت و رفت و رفت تا به امروز .. -دختر تو چته .. مگه تو پول ندادی که ازم لذت ببری .. سینا از بوی عرق تن مونا که با عطر در هم آمیخته شده خفه شده بود ولی تقریبا یه چیزایی دستگیرش شده بود که اون داره رنج می بره . می دونست که باید ابرها و این غبار درد و رنج رو از صفحه دلش محو کنه . می دونست که باید کاری کنه که اون از سکس لذت ببره . فقط هنوز از بعضی چیزا سر در نمی آورد . آروم آروم رفت بالاتر . لباشو رو لبای دختر گذاشت .. شاید اونم در گذشته کسی رو دوست داشته . دخترا وقتی عاشق میشن تا وقتی که محبتی ببینن از اونی که دوستش دارن روگردون نمیشن مگر این که حرکت خلافی ببینن و همون رو دلشون می شینه شاید تا آخر زندگی شاید تا زمانی که خلافش ثابت شه خلاف این عقیده که اگه بدی در این دنیا وجود داشته باشه دلیل بر مرگ خوبی ها نیست . سینا دوست داشت نقش یک عاشقو بازی کنه . با عشق و هوس مونا رو می بوسید . مونا می خواست از این احساس فرار کنه . ازاحساسی که خودشو خالصانه در اختیار یکی دیگه قرار بده . اون حالا عاشق نفرت بود . این که دیگه چیزی رو باور نداشته باشه . از همه چی فرار کنه . دستاشو چند بار روی سر سینا قرار داد . می خواست اونو به زور از خودش دور کنه . ولی پسر نمی خواست اون حس کرد که خیلی راحت می تونه به قلب و جسم این دختر نفوذ کنه.. با خودش حساب کرده بود من که باید تا فردا اینجا بمونم چرا بی جهت فقط مثل یک مجسمه در اختیارش باشم . حداقل این جوری با آدما و چهره های مختلفشون آشنا میشم . ..... ادامه دارد ...

  33. #33
    ولم نکن من نمی خوام . نمی خوام که این جوری منو در اختیارت بگیری . من نمی خوام تسلیم شم . -پس می خوای چیکارت کنم دختر . این قدر سیگار نکش -چیه بدت میاد . شما مردا که همه تون عاشق سیگارین . همه تون که از بوی بد عرق تنتون لذت می برین . دلتون می خواد طرفتون خیلی خوب و خوشبو و خوشگل باشه ولی خودتون اصلا به خودتون نرسین .. -ببینم تو هم می خوای جای اون مردای خشن باشی .اصلا بهت نمیاد . دلم می خواد تو رو گازت بزنم و بخورم -دست از سرم بر دار .. -تو پس واسه چی منو آوردی اینجا آوردی که دست از سرم بر داری .. -ببین دختر من با کسی شوخی ندارم . من حاضرم اون پولی رو که سهم من شده بهت بر گردونم ولی تو رو که می تونی خوشحال باشی خوشحالت ببینم . -اووووووهههههه قهرمان من . شاهزاده رو یا های من .. مرد محبوب من دست از سر من بر دار . من چه جوری بگم که هیچ علاقه ای بهت ندارم و دوستت ندارم .. -مگه منو آوردی اینجا که دوستم داشته باشی و عاشقم باشی ؟/؟ منم دوستت ندارم . منم بهت علاقه ندارم . منم هوس تو رو دارم . تن خوشگل تو رو می خوام .. -بوی بد من باید آزارت بده .. بیا این تن عرقی من مال تو .. حالت باید بهم بخوره .باید چندشت بشه . باید بدت بیاد من لذت ببرم .. -اووووفففففف خیلی بدم میاد چندشم میشه . حالم بهم می خوره -بسه دیگه مسخره بازی بسه . دست از سرم بر دار . من نمی خوام .. ولی سینا زبونشو گذاشته بود رو بدن عرقی مونا کسشو لیس می زد . سینه هاشو میک می زد . دستشو گذاشته بود رو موهای مونا . با موهاش بازی می کرد . -دختر چقدر خوش طعم و خوش طراوتی .. بوی بد لاپا و کس مونا سینا رو خفه کرده بود با این حال اونو تحمل می کرد . اعتماد به نفس خاصی داشت از این که می تونست اونو به ار گاسم برسونه .و طوری سر حالش کنه که روحیه اش عوض شه . مونا حس می کرد که لحظه به لحظه داره به اوج هوس نزدیک میشه . اون نمی خواست که در مقابل سینا این قدر سست نشون بده ولی حس کرد که تمام جسم و تنش سست شده نمی تونست خودشو کنترل کنه . تنها کاری که از دستش بر میومد این بود که به سینا نگاه کنه که چطور سرشو گذاشته لاپاش .. اون هیچوقت اون جوری که باید از سکس لذت نبرده بود ولی حس می کرد که در اون لحظات می تونه به اوج لذت برسه .. هر بار که می رفت دستشو بذاره رو سر سینا از این کار منصرف می شد . حس می کرد که خیلی اذیتش کرده .. . داشت به این فکر می کرد که احساسات نو جوونی اون داره زنده میشه . .. احساسی که دیگه فراموشش کرده بود و هر گز نمی خواست به دورانی بر گرده که جز رنج و عذاب براش ار مغان دیگه ای به همراه نداشته . لباشو گاز می گرفت . دوست نداشت سینا صداشو بشنوه . غرورشو نمی خواست شکسته ببینه . اون نمی خواست کم بیاره . می خواست کاری کنه که بگه حرف حرف منه ولی خودشو کاملا تسلیم شده حس می کرد .. -پسر خیلی رو داری .. -دختر وقتی بدن به این خوشگلی مثل پری دریایی رو آدم می بینه خب معلومه که روش باز میشه . چیکار میشه کرد . اگه دلت می خواد با من به خشونت رفتار کنی این کارو بکن . من حاضرم .. مونا همچین قصدی رو داشت . ولی نمی تونست این کارو انجام بده . -ببینم اگه تو دلت می خواد منو بزن . با من بد رفتار کن .. -مونا مثل این که تو عادت کردی که یکی با تو این کارو انجام بده . دختر تو خودت رو دست کم گرفتی . تو الان می تونی بهترین زندگی رو داشته باشی . -من تباه شدم .. -نه تو تباه نشدی . تو چند سال از زندگیت به هدر رفته . گذشته رو نگاه نکن . بر گذشته خط بطلان بکش . به آینده نگاه کن . آینده پیش روی توست . .. سینا داشت مونا رو نصیحت می کرد . در حالی که خودش داشت به این فکر می کرد که چی شد که تن به خود فروشی داد . از نظر اون هرزه می تونست هرزه باشه چه زن چه مرد فرقی نمی کرد . دقایقی بود که سینا فقط به مونا نگاه می کرد و کف دستشو گذاشته بود رو کس مونا و باهاش بازی می کرد .. مونا چشاشو می بست و باز می کرد . پسر لباشو رو لبای مونا قرار داد . خیلی آروم اونو بوسید .. دختر حس کرد که کاملا تسلیم شده .. حالا بیش از هر وقت دیگه ای دوست داشت که بره حموم و خودشو تمیز و خوشبو کنه . از این که لجبازی کرده متاثر بود . .... ادامه دارد ...

  34. #34
    تا مونا رفت به این فکر کنه که از سینا بخواد که بره یه دوشی بگیره پسر کیرشو با یه فشار کم فرو کرد توی کس مونا . -آههههههههه نههههههههه پسر ببینم تو اجازه گرفتی ؟/؟ هر کاری که دلت خواست انجام میدی . من بهت چی بگم .. چه جوری تنبیهت کنم ؟ جریمه ات کنم .. سینا نذاشت که دختر به حرف زدنش ادامه بده . فقط جفت پاهای مونا رو با دو تا دستاش گرفت و اونا رو به دو طرف بازشون کرد . تا سرعت گاییدنو زیاد ترش کنه . آخه اون جوری حس می کرد که کیرش لاپای مونا چسبیده . وقتی لباشو رو لبای مونا قرار داد این بار حرارت و شیرینی بیشتری رو از اون لبها حس می کرد . مونا خودشو با رضایت بیشتری در اختیار اون قرار داده بود . حالا اون خودش پاهاشو به دو طرف باز ترش می کرد تا سینا راحت تر اونو بکنه . پسر با یه دستش موهای دخترو افشونش کرد و خیلی آروم اونو بوش می کرد . بوی سیگار و شامپودر هم آمیخته شده نفسشو گرفته بود ولی حالا دیگه تا حدودی با این بو عادت کرده بود . اون قدر ها هم تند نبود ولی پسر از این که تونسته دختر رو تا حدودی سر حالش کنه خوشحال بود . از این که تونسته تا حدودی اونو به زندگی بر گردونه .مونا هم این تغییر رو در خودش به خوبی احساس می کرد . فکرشو نمی کرد که به این راحتی روحیه اش بر گرده به سالهای خیلی دور و اون احساسی رو که در آغاز جوانی داشته بیاد سراغش . هر چند هنوز سالهای زیادی از آن دوران نگذشته بود . یه حس خوبی بهش دست داده بود . حرکات کیر پسر در کس او هیجان و شور زندگی رو به اون بر گردونده بود .. می دونست هستند عده ای که با پناه بردن به مواد مخدر و سایر روان گردان ها سعی در آرامش خیالی خودشون دارند ولی اون حس می کرد که این سکس داره این آرامشو بهش بر می گردونه . حتی برای اون لحظات فراموش کرده بود که برادر و پدر و مادری هم داشته . می دونست تنهاست ولی احساس تنهایی نمی کرد . سینا هم کاملا متوجه بود که دختر دیگه اراده خودشو داده به دست اون و اونم تا می تونست از این فرصتها استفاده می کرد .احساس می کرد که سینا خیلی خوب داره بهش حال میده . شاید جز یکی دوبار ..هر گز به این حالتی نرسیده بود که بتونه خودشو غرق در سکس بدونه و ببینه ولی حالا این شرایط رو داشت . دوست نداشت این لحظه ها به انتها برسه . ناحیه کس و زیر سینه ها ش گردش هوس خاصی پیدا کرده بود . حس کرد نمی تونه بر خودش مسلط شه . دوست داشت به یه جایی چنگ بندازه فشارش بگیره تا بتونه هوس خودشو کنترل کنه .. فکر می کرد پوستش در حال تر کیدنه و می خواد از جاش در آد . حس می کرد که یه چیزی درروی کسش و زیر نافش در حال از هم پاشیدنه . مثل غده ای از آب که باید بریزه و اون آروم شه . انگاری که فشارقوی تری می خواد همراه با ادامه کار و سرعتی بیشتر . -سینا ولم نکن . محکم تر بزن .. سینا هم همینو حس کرده بود که می تونه دختر رو برسونه به جایی که دیگه زندگی رو زیبا تر و آروم تر و خواستنی تر ببینه . قشنگی هاشو ببینه . به گذشته غمبارش فکر نکنه . واقعیتها رو بپذیره . اون دیگه اون عصیان اولیه رو نداشت . راستش پسر فکر نمی کرد که این قدر راحت بتونه اونو در چنگ خودش بگیره و کاری کنه که اونو به آرامش برسونه و مونا بی اراده لباشو داد به کناری تا فریاد های هوسشو به گوش فلک برسونه . فریاد های هوسی که آرومش می کرد تا لحظات قبل از ار گاسم و رسیدن به تمتع نهایی رو براش شیرین تر و تحمل پذیر تر کنه . سینا هم از این که تونسته به اون لذت بده خودشم دچار سر خوشی و کیف خاصی شده بود . می دونست همان طوری که ملیسا و مهشید رو فراموش کرده باید که اونو هم فرا موش کنه . در دنیایی که برای خودبر گزیده بود دلبستگی یا به نوعی وابستگی نمی تونست مفهومی داشته باشه . با این حال می تونست این آرامش وجدان رو داشته باشه که در این دنیای آلوده که این حرفه آلوده رو برای خود بر گزیده تونسته تا حدود زیادی همراه و کمک روحی باشه برای اونایی که اونو برای سکس و آمیزش انتخاب کردند .. حدس اون کاملا درست بود از این که مونا در آغاز اونو برای این انتخاب کرده بود که بتونه سرپوشی بر عقده ها و شکست های گذشته اش باشه .. مونا حس کرد که داره ارضا میشه .. -سینا ولم نکن .. داره میاد .. بی اراده جیغ می کشید و می خندید . گویی که هرگز تصور این لحظه ها رو نمی کرد ....

  35. #35
    -نهههههههه سینا عزیزم . عشق من . داره میاد . حالا داره میاد .. خیلی خوشم میاد چقدر این حسش قشنگه . چقدر خوشم میاد . لذت می برم . نههههه سینا خواهش می کنم .. مونا ازش خواست که حس گرم و نرمشو خالی کنه توی کسش .سینا هم دیگه صبر نکرد که این حرف مونا تموم شه .. اونو با تمام حسش بغل کرد وتا اون قطره ای رو که می شد توی کس این زن خالی کنه بی نصیبش نذاشت . -سینا همینه همینه . عشق وحال واقعی همینه . همینه که یک عمری من منتظرش بودم و می خواستمش و ازش دور بودم . -ولی یادت باشه مونا من نمی تونم همیشه پیشت باشم . -اوووووووههههههه بد جنس نشو .. -ببین بذار در مان امروزت به خوبی پیش بره . اگه یادت باشه تو ازاولش منو یه مدل دیگه می خواستی و قبولم نداشتی . ناز داشتی و نمی خواستی . -حالا می خوام . تا هر جایی که دلت بخواد من می خوام بیشتر می خوام .. . سینا کیرشو کشید بیرون . منی از کس مونا فوران کرده بود . -پسر چقدر زیاد ریختی توش .. جوووووون چه حالی میده . با انگشتاش قطره هایی از منی رو جمع کرد و اونا رو فرو برد توی دهنش . -خیلی حال میدی . خیلی .. -فعلا مونا جون تو که داری به من حال میدی این جوری که داری انگشتاتو لیس می زنی آدمو به هوس میاری . دیگه من چی بگم . -هیچی نگو . فعلا من دارم میرم حموم . دارم جبران اشتباهمو می کنم .. سینا همراه مونا به راه افتاد . دو تایی شون رفتن به حمام . هر کدومشون اون یکی رو لیف می زدند . مونا آب کف درست کرده رفته بود داخل وام و سینا هم پشت سرش به راه افتاد . -خانومی اجازه می فر مایند که همراه ایشان وارد شم ؟/؟ -اجازه ما دست شماست .. سینا دیگه اون بوی بد رو احساس نمی کرد . حالا دیگه متوجه شده بود که گر صبر کنه زغوره حلوا می سازه . هر چند غوره بوی بدی نداره .. مونا سرشو به لبه وان تکیه داده بود و سینا هم لباشو رو لبای اون قرار داده بود . لباشو یواش یواش می مکید . دست زن به طرف کیر رفته بود . لاپاشو باز کرد . هنوز هم هوس داشت . دلش می خواست تا ساعتها عشقبازی کنه . حس کرد که به دنیای آرامش خود سالهاست که بدهکاره . سر کیر سینا رو به کسش چسبوند و کمی باهاش بازی کرد . داغ شده بود . دوباره حس می کرد که دور و بر کسش به هیجان اومده وتنها دوای دردش کیر سیناست که باید ضربتی بیاد کمکش .. چشاشو بسته بود . ثانیه هایی بعد کیر راهشو پیدا کرد .سوراخ کس مونا رو شکافت و تا انتها رفت . زن از هوس به خود می لرزید . تشنه بود و حریص . در هر حالت به یاد سینا می آورد که هنوز کارشون تموم نشده و در مر حله بعدی باید چیکار کنه . -همین جوری خوبه ؟/؟ ..سینا خیلی آروم داشت مونا رو می کرد و اونم با همین شرایط کنار اومده بود . حالا داشت به این فکر می کرد که یک بار دیگه باید برن روی تخت .. پشت به اون کرد تا سینا بکنه توی کونش . مونا به اندازه کافی کون داده بود . مردایی بودند که به زور می کردند توی کونش . به فریاد های اون کاری نداشتند . خیلی ها شون از فریاد های اون لذت می بردند . انگاری که سادیسم داشتند .حس کرد که دور سوراخ کونش یه خشکی خاصی داره و شاید این جوری دردش بگیره که کیر فرو بره توی کونش . از آب هم که می خواست بیاد بیرون و کونشو با یه چیزی چرب کنه زورش میومد . راستش می خواست به همین حالت لذت ببره . به خودش فشار آورد . دندوناشو به هم فشار می داد تا تونست حرکت آروم کیر رو اونم چند سانتی توی کونش تحمل کنه . کیر سینا به حدی کلفت بود که هر قدر هم کون اون کارد کرد داشته بازم به سختی راهشو پیدا می کرد .. مونا حالا از کون دادن به این پسر هم کیف می کرد هر چند که درد رو به زحمت تحمل می کرد . -مونا اگه دردت میاد بگو کیرمو بکشم بیرون -نهههههه آقا خوشگله . کیرت دوای درد های منه .شاید حالا کمی درد داشته باشه ولی اون در مان درد هامه .اون همه چیز منه . حلال مشکلات منه . بکن .. بزن .. سینا بازم فکرش رفت پیش این که تا کجا می تونه این توانو داشته باشه که به همین سرعت و صورت بتونه فعالیت کنه . اون تا جوونه باید بارشو بار کنه که شاید فردا نتونه به این صورت فعالیت داشته باشه . سرشو به سر مونا نزدیک کرد و از پهلو شروع کرد به بوسیدن گونه ها و لبهای مونا . مونا احساس آرامش و لذت می کرد . از کلفتی کیر و حس یه چیز اضافه ای در کونش بی اندازه لذت می برد ... ادامه دارد ..

  36. #36
    زن لحظه به لحظه احساس لذت و آرامش بیشتری می کرد . -چقدر تو ماهی پسر فکر نمی کردم این قدر خوشم بیاد . این قدر از لحظه هام لذت ببرم . جوووووووون پسر عاشقتم . عاشقتم . همین جور کونم فدای اون کیرت بشه .. دلم می خواد غرق خونش کنه . طوری جرم بدی که دیگه اصلا نتونم اونو بدم دست یه کیر دیگه .. چقدر همه چی عالیه .. رفته رفته حس می کرد که سوراخ کونش گرم تر هم شده و داره بیشتر به این شرایط عادت می کنه .. حس کرد که می تونه گذشته تلخشو فراموش کنه . ولی با تنهایی های خودش چیکار می کرد . نه اون نمی تونست به همین زودی ها اون لحظاتو فراموش کنه ولی می دونست که دیگه اون درد و عذابو نداره . می دونست که می تونه خودشو یه جورایی با شرایط جدید وفق بده . زندگی اون دیگه از این رو به اون رو شده بود . حس کرد که حالا می تونه خورشید رو ببینه و از گرمای اون لذت ببره . می تونه به شبای مهتابی نگاه کنه .. یعنی فقط با یک سکس و این که کسی بهش اهمیت بده تونسته بود این قدر تغییر کنه ؟/؟ -سینا -جوووووون یه چیزی ازت بپرسم ؟/؟ -بپرس .. -اگه شرایط ما این نبود می تونستی دوستم داشته باشی . ؟/؟ می تونستی به خاطر خودم بیای سراغم ؟/؟ -من همین حالا شم به خاطر خودت اومدم پیشت . فکر نکن چون من و شیرین شریکیم و داریم کاسبی می کنیم عاملی بوده که باعث شده بیام پیش تو که البته اینم دلیلشه . ولی خود منم می خوام از زندگیم لذت ببرم . من می تونستم خیلی راحت و بدون دردسر و این که وقت و انرژی زیادی صرف کنم هر چی رو که از همون اول می خواستی پیاده کنم و این همه درد سر نکشم . سینا یه مشت حرفای احساسی با صدایی آروم و شاعرانه برای مونا بر زبون آورد که اونو فرو برد به عالم رویا .. کون کفی زن هوس پسر رو بیشتر و بیشتر می کرد -خوشگله چیکار کنم -چقدر کیرت داغه .. داره کون منو می سوزونه . -اجازه میدی با آب خودم بسوزونمش .. -اجازه ما دست عشقمونه .. فدات شم آقا پسر .. هر چی دارم مال تو .. تمام جون و هستی و هوسم .. مونا حس کرد می تونه تنها نباشه . می تونه زندگی خودشو از نو بسازه . هر چند پولدار شدن و صاحب خونه و استقلال شدن در این امر بی تاثیر نبود ولی می دونست که باید از لحظه های زندگی استفاده کنه . پسر کیرشو تا نصفه بیرون می کشید و از نو اونو می کردش توی کون مونا . سینا دستشو گذاشت رو صورت زن و اونو به طرف خودش بر گردوند . لباشو گذاشت رو لباش و با حرکات آروم کیر داخل کون خیلی با ملایمت و نهایت هوس آبشو توی سوراخ کون مونا کرد .. -خیلی هم خالی کرد ..-اوووووففففففف پسر چقدر کم چقدر کم ! هنوز تشنمه .. -چی داری میگی خوشگله . این چه نوع آب خوردنیه ؟! هنوز سیر نشدی ؟/؟ -بکش بیرون کیرت رو بذار توی دهنم .. بذار .. من می خوام نجات دهنده خودمو ببینم و بلیسمش .. -ببینم من نجات دهنده تو هستم یا این کیرم -هر دو تا .. هر دو تا .. فدای سینا کیری خودم بشم .. پسر می دونست که مونا داره با هاش شوخی می کنه .. کیرشو توی دهن مونا فرو کرد تا یک بار دیگه پاکسازی شه .. بعد از اون در آغوش هم لحظاتی رو به چیزی فکر نکردند . سینا خسته شده بود و دختر هم دوست نداشت به این زودیها از عالم عشق و هوس بیاد بیرون . دو سه ساعتی رو در کنار هم بودند و از زمین و زمان و این در و اون در با هم حرف زدند . مونا با این که دوست نداشت لحظات تلخ زندگیشو به یاد بیاره ولی از روز های بد زندگی خودش گفت . از لحظاتی که جز مرگ آرزوی دیگه ای نداشته . -مونا من فردا نیستما .. این قدر خودت رو غرق رویا ها نکن .. -من دارم واقعیتو می بینم . واقعیت امروز رو . لحظه ای که درش قرار دارم . و با این واقعیت به استقبال فردا میرم . تازه می تونم خودمو با زندگی هماهنگ کنم . -دیگه از خونه فرار نمی کنی ؟/؟ خونه ای که مال خودمه ؟/؟ نه .. این خونه هست که باید از دست من فرار کنه .. منو ببوس پسر منو ببوس دلم می خواد از این ثانیه ها استفاده کنم . مونا حس کرد که هنوز هیچی نشده خیلی داره وابسته میشه . با احساس وابستگی بیگانه نبود . دلبستگی رو شاید ازش دل خوشی ندیده بود . دلبستگی به کسی که حس می کنی دوستش داری واونم دوستت داره ولی وابستگی ممکنه نسبت به هر چیزی باشه . اون شب مونا فضای شاعرانه ای رو تر تیب داده بود .... ادامه دارد ...

  37. #37
    این فضای شاعرانه و روحانی عطر آگین شده بود . بدنش در اثر رفتن به حمام لطافت خاصی پیدا کرده بود . برای یکی دو ساعتی سرمونا روی سینه های سینا قرار داشت و فقط داشت براش درد دل می کرد و با موهای سینه پسر بازی می کرد . سینا هم بیکار ننشسته و خیلی آروم با پوست بدنش ورمی رفت . آروم و با متانت . انگشتشو خیلی آروم فرو می کرد توی کس موناو اونو بیرون می کشید .. دختر گاه با ناله حرفاشو ادامه می داد . -چقدر شیرینه عشق در کنار هوس . می دونم به تو نباید دل بست . همون جوری که یک مرد به یک زن هرزه دل نمی بنده . -مونا تو دیگه هرزه نیستی . این منم که یک پسر هرزه هستم . سرنوشت آدما تغییر می کنه . کی گفته که یک آدم وقتی یه کاری کرد و به همون کار شناخته شد تا آخر عمرش باید به همون فعالیت شناخته شه ؟/؟ . راحت تر بگم کی می تونه و حقشو داره که امروز بگه تو یک زن بد کاره هستی ؟/؟ دیگه نیازی نداری که این طور باشی . حالا من یک پسر بد هستم . پسری که هیچ دختری نباید اونو دوست داشته باشه . حرفایی رو که سینا می زد فقط واسه این بود که هم خودشو احساساتی و کلاس بالا نشون بده و هم این که بر روی مونا بازم تاثیر خاصی بذاره که در روحیه اون تاثیر داشته باشه . همین طور هم شد . مونا هر لحظه بیشتر از لحظه قبل حس می کرد که وابستگی خاصی نسبت به سینا داره پیدا می کنه . .. هر بار که این حس به اون دست می داد سعی می کرد فکرشو مشغول جای دیگه کنه تا این فکر آزارش نده .. بازم با خودش در کلنجار بود ..مونا بسه بسه دیگه دختر مگه تو تنبیه نشدی ؟/؟ بس نیست یک بار فریب عشقو خوردی ؟/؟ سینا که فقط مال تو نیست . به یاد حرف یک پسری افتاده بود که به خاطر پول خودشو تسلیم اون کرده بود . خیلی راحت بهش گفته بود جنده ها تفاله هایی هستند که در اثر ناچاری میشه یه میکی به اونا زد و انداختشون دور .. اون روز مونا از شنیدن این حرف اون پسر بی اندازه خجالت کشید و احساس حقارت می کرد . ولی از اونجایی که پول گرفته بود و باید که تمکین می کرد ترجیح داد که حرفی نزنه . ولی حس کرده بود که شخصیتش خیلی خرد شده . خیلی کوچیک شده . از خودش بدش اومده بود . از این که چرا یک آدم باید این قدر بدبخت باشه که نتونه از خودش دفاع کنه . ولی حالا داشت به خود باوری می رسید . با همه اینا پول , یک وسیله بود . وسیله ای که اونو به دیگران مرتبط می کرد .-سینا می تونم یه چیزی بهت بگم ؟/؟ -بگو مونا .. این دوازده سیزده ساعتی رو که تا حالا باهم هستیم نود درصدشو سکس با حرف داشتیم . لحظه ها یی فراموش نشدنی . ولی نمیس دونم بازم حرف نگفته ای مونده ؟/؟ مونا در حالی که دستشو به طرف کیر سینا دراز کرده بود و آروم نوازشش می کرد گفت .. یکی از عواملی که در من اثر مثبت گذاشته این بوده که قبلا که با یکی بودم دلم می خواست اون مرد زود تر کارشو تموم کنه تا من از شرش خلاص شم . اگه یه مردی روم می افتاد حس می کردم که یک کامیون افتاده روم . ولی حالا حس می کنم همچنان دوست دارم که تو بازم منو بکنی . بکنی و بکنی تا اونجا که زخمم کنی . جیغمو دربیاری .. بهت بگم بسه سینا . من پاره شدم و جر خوردم . دلم می خواد درکم کنی . بدونی که من چی دارم میگم . --مونا حس می کنم که اگه یکی دیگه هم جای من می بود همین حسو نسبت به اون داشتی -من این طور فکر نمی کنم پسر . آدم داریم تا آدم .من که فکر نمی کنم اگه مرد دیگه ای جای تو بود می تونستم با هاش خوب تا کنم . .. بیا جلوتر بیا پسر من عاشقتم . بذار پس از سالها واسه یه روز هم که شده طعم شیرین عشقو بچشم . لذت زندگی رو درک کنم . -مونا اصلا بدنت نشون نمیده که از مردای زیادی پذیرایی کرده باشه . -نمی دونم شاید همین طور باشه که تو داری میگی . ولی فکر نمی کنی داری هندونه زیر بغلم میذاری ؟/؟ .. سینا لباشو گذاشت زیر بغل مونا .. -اوههههه قلقلکم میاد ولی یواش یواش عادت کرد . -نهههههه چقدر خوشم میاد از این که داری این جور به من حس و هوس میدی -مونا من خودمم حس دارم . هوس تو رو دارم . تو رو می خوام . کف دست سینا رفته بود روی کس مونا .. -این که هر وقت روش دست می کشی تو رو نا امید نمی کنه . . -اگه گفتی واسه چی -نمی دونم تو جوابشو بگو -واسه این که چشمه امیدش تویی . توهمه چیز اونی . بهش حال میدی و اونو به آینده امید وار می کنی . .... ادامه دارد ....

  38. #38
    زیر بغل مونا زیر زبون سینا قرار داشت . پسر همچنان با یه دست دیگه اش با کس مونا ور می رفت پس از این که یک بار دیگه اونو ارضاش کرداین بار حس کرد که نوبت کونشه . دست بردار نبود . دختر حس کرد که کونش سنگین شده . -عزیزم عشق من کیرت رو می خواد . تو رو می خواد . می خواد حست کنه . ولم نکن . فراموشم نکن . بگو دوستم داری . بگو منو می خوای . -آره عزیز دلم . من تو رو می خوام . -چه سوراخ کون نازی داری . چه کون تپل و برجسته ای ! آدم که نگاش می کنه انگاری یه دنیا جون می گیره . کلی عشق و حال میاد و دور و برشو می گیره .. -اون وقت چیکارت می کنه . -میگه تا می تونی باید که از این لحظه ها استفاده کنی . کار امروز رو به فردا ننداز -اون وقت تو چیکار می کنی ؟/؟ -خب نمیندازم ولی یه چیز دیگه رو توی یک چیز دیگه میندازم . مونا دستاشو گذاشت رو دو تا قاچای کونش و اونا رو به دو طرف باز کرد و به سینا گفت پس بنداز . بنداز همون جوری که دوست دارم و دوست داری بنداز . بیا .. بیا ..من کیرت رو می خوام . کونم کیرت رو می خواد . سینا با کیر کلفتش افتاد به جون کون مونا . .. این سومین زنی بود که در این شرایط اونو می گایید . زنانی با روحیات مختلف .. نشون می داد که اگه در جامعه ما این آزادی واسه زنان هم وجود داشته باشه که اونا هم حال کنن در این زمینه هیچ تفاوتی با مردا ندارن .شاید حریص تر و تشنه تر هم باشن .. و از طرفی تازه خیلی ها شون خبر ندارن که همچین شرایطی وجود داره و مردا یی هستند که نقش ژوکر رو بازی می کنند . سینا از این که به خودش گفته بود ژوکر خنده اش گرفته بود . حس می کرد اصطلاح جنده یا هرزه بیشتر برازنده اونه . نباید که حتما زن هر جایی باشی که بهت بگن جنده . یک مرد هرزه هم می تونه جنده باشه . سینا با سرعتی متوسط کون مونا رو می گایید . دختر حسابی خودشو تسلیم اون کرده بود . -بزن بزن سینا .. دردم میاد ولی دارم حال می کنم . هر جوری دوست داری منو بکن بی وفا .. تو بعد از من میری و با کلی زن هستی ولی من جز تو با هیشکی دیگه حال نمی کنم . تا حالا هر کی حال منو گرفته دیگه بسه . نمی خوام دیگه کسی حال منو بگیره .. -چقدر قشنگ حرف می زنی . -تو هم چقدر قشنگ کیر قشنگتو می فرستی توی کون من . سینا حس کرد که بازم آب کیرشو سنگین کرده .. پس از چند ضربه دیگه منی خودشو ریخت توی کون مونا .. -اوووووففففففف تمام تنم درسته داره میره تا وارد سوراخ کونت شه . همه جا داغه و پر تنش و پر عطش .. -عطش چی رو داری سینا -تو رو . می خوام بخورمت -این جوری که تو میگی گرسنه می . این که نمیشه تشنگی .. -فرقی نمی کنه من می خوام بخورمت -بخور بخور .. هر چی دوست داری بخور . هر جوری دوست داری بخور .. -فدای تو . سینه ها تو بده همه جا تو بده .. لبای سینا رفت روی سینه های مونا .. -بخور بخور پسر من اصلا سیر نمیشم -مونا پس فردا و فردا های فر دا چیه .. -یعنی می خوای بری و پشت سر خودتم نگاه نکنی ؟/؟ این قدر وقتت پر میشه که یه نگاه به زیر پاتم نمی کنی؟/؟ تو که می دونی من خاک زیر پاتم پسر -تاج سر مایی دختر .. -بیا بیا بذار ببوسمت سینا که حریف زبون تو یکی فقط خودتی .. -خودمم حریف خودم نمی شم .. دو تایی شون توی بغل هم مدتی خودشونو با این حرفا سر گرم کردند تا این که پس از چند سکس کوتاه و بلند و ساعتی خواب وارد صبح دیگه ای شدند .. سینا از اونجا رفت در حالی که روز و شب گذشته واسه مونا یک خاطره فراموش نشدنی شده بود .. لحظاتی که اونو به زندگی بر گردونده بود و به اون نشون داده بود که این می تونه آغاز یک زندگی نوین واسه اون باشه . با همه اینا دلش نمی خواست خودشو بده به دست مرد دیگه ای . حس کرد که خیلی سینا رو دوست داره ولی این پسر نمی تونست خودشو وابسته به یک دختر کنه . وقتی داشت از اون جدا می شد برای لحظاتی به این فکر می کرد که چگونه می تونه این شرایط رو تحمل کنه که سینا با دخترای دیگه رابطه داشته باشه . با این که به طور خیلی جدی به این پسر اظهار عشق نکرده بود ولی می تونست حسادت رو با تمام وجودش احساس کنه . از همین حالا درش ریشه دوانده بود . سینا به خونه بر گشت .. حوصله به شیرین سر زدنو نداشت . معمولا پس از هر فعالیت های این چنینی می تونست حداقل یک صبح تا غروب رو استراحت داشته باشه . وقتی رسید خونه طبق معمول خواهرش ساناز رو دید که منتظرشه .... ادامه دارد ...

  39. #39
    ساناز بازم حس کرد که داداشش خیلی خسته و گرفته نشون میده ..یه احساسی بهش می گفت که اون نباید تا این حد از رانندگی خسته شده باشه .. می خواست یه چیزی بگه ترسید داداش ناراحت شه .. ولی با این حال بازم دلش طاقت نگرفت و گفت سینا تو راستی راستی داشتی رانندگی می کردی ؟/؟ -آره بی خوابی خسته ام کرده . -فدات شم داداش هر وقت خوابت میاد نباید ماشین برونی .. رفت طرف سینا و بغلش زد .. بوی عطر زنانه سانازو مست و عصبی کرده بود .. سینا با موهای خواهرش بازی می کرد ولی ساناز از این که داداشش دوست دختر گرفته باشه به شدت عصبی بود .. می خواست بهش بگه به روش بیاره ولی نمی دونست با چه بهونه ای شروع کنه . -داداش عجب عطرایی به خودت می زنی . خیلی ملایم و هوس انگیزه . ببینم از مسافرا می گیری ؟/؟ سینا که دوزاریش افتاده بود گفت از کجا حدس زدی . یه دختر خانومی داشت و من ازش گرفتم و دو تا پاف به خودم زدم .-چه عالی ؟!چه زود دختر خاله پسر خاله شدین . بهت سفارش نکرد که گول دخترا رو نخوری ؟/؟ -ببینم دختر تو همین جور می خوای سر به سرم بذاری ؟/؟ من خیلی خسته ام . اعصابمو به هم نریز . بازم داری تو کارای من دخالت می کنی . -یعنی تو دوست دختر داری و داری این جوری با من می پیچی و سر به سر من میذاری ؟/؟ لعنتی .. -به من میگی ؟/؟ -نه به این حالت .. -ساناز بیا یه خورده مشت و مالم بده .. تو دیگه چه جور خواهری هستی .. ساناز خیلی عصبی بود ولی به خاطر این که سینا بازم از دخترای دیگه حرفی نزنه حرفشو گوش کرد .. داداش راستشو بگو خیلی خوشگله -نه به خوشگلی تو -بد جنس ..دیوونه حقه باز ..-ساناز چند بار بهت بگم طوری با من رفتار می کنی که انگاری من دوست پسرت باشم -دلم برات می سوزه . از جنسای دخترا ی این روزا خبر دارم خیلی خرده شیشه دارن . -ببینم تو خودت چی ؟/؟ اهل فریب و تقلب و کلک هستی ؟/؟ بقیه رو که نمیشه به همون چشم نگاه کنی . انسانیتی گفتند . منطقی گفتند . قضاوتی گفتند . ساناز لحظه به لحظه بیشتر حرص می خورد .. سینا هم داشت اذیتش می کرد .. -عزیزدلم من عاشق کسی نشدم -تفریحی چی .. -به صورت تفریحی هم به کسی دل نبستم . صد بار بهت گفتم و میگم یکی از دوستای خوشگل و با محبت و تر گل ورگلتو واسمون جور کن . کو گوش شنوا . باید سعی کنی نسبت به من با محبت باشی . لطف داشته باشی . تو تنها آبجی منی و منم تنها داداش تو هستم . اگه ما هوای همو نداشته باشیم دیگه نمیشه -اوووووففففففف داداش سرمونو بردی ..اصلا غلط کردم خوب شد ؟/؟-تو همش غلط می کنی -وووووویییییی حرصمو در میاری سینا . پسر خیلی خسته بود و حوصله کل کل کردن با خواهرشو نداشت . ساناز لباسایی فانتزی به تن کرده بود -ببینم خواهر تو که داری خونه این جوری می گردی نکنه یه وقتی بیرون بد جوری بگردی و خودت رو پیش همه خوشگل نشون بدی . -مگه نیستم ؟/؟ بعضی ها دور و بر خودشونو نمی بینن . چشم بزرگون تنگه دیگه . -ببینم منظورت منم ؟/؟- پ نه پ.. خب تویی دیگه .. -ببین حوصله کل کل کردن با تو یکی رو ندارم . -حتی دوست نداری تو رو به شام بیرون دعوت کنم ؟/؟ -به چه مناسبت ؟/؟ -مگه باید حتما مناسبتی وجود داشته باشه ؟/؟ اون دفعه داداش آبجی رو دعوت کرد و حالا ما می خوایم داداش خودمونو دعوت کنیم .-عصرونه رو باهات میام همون جای شام ... در همین لحظه بازم شیرین واسه سینا زنگ زد . -آقا خوشگله خسته نباشی . باور کن اگه دست خودم بود تو رو این همه خسته نمی کردم . همش می گفتم متعلق به من و در کنار من باش .. سینا با خودش گفت همون بهتر که این کارو نمی کنی وگرنه باید از این یکنواختی حالم به هم می خورد . -سعی کن صبح زود تر بیای یه مشتری سن بالا داری . خیلی هم خجالتیه . حواست باشه ادا اصول زیاد داره و از دستش عصبی نشی . -ببینم شیرین تا حالا مشتری غیر ادا اصول دار هم واسم گیر آوردی ؟/؟ همه شون واسه خودشون یه ناز های مخصوصی داشتن -سینا فکر کردی همه مث من میشن ؟/؟ -او.ه بر منکرش لعنت ... ساناز باز هم به شدت عصبی شده بود .. -ببینم این چه رمزیه که هر وقت که میای یه استراحتی بکنی بازم در مورد کار حرف می زنی ؟/؟ داداش از تو انتظار نداشتم . مشتری ها ناز های مخصوص داشتن یعنی چه ؟/؟ اصلا چه معنا داره که یک زن از ناز یک زن دیگه حرف بزنه ؟/؟ -اصلا چه معنی داره که یک خواهر در کار های برادرش فضولی کنه ؟/؟ حالا قهر نکن .. ببینم از دعوت من به بیرون که پشیمون نشدی .من دلشو ندارم همه پولتو پرداخت کنی .. ساناز خیلی به خودش فشارآورد تا اشکش در نیاد . .. ادامه دارد ...

  40. #40
    -ببین ساناز کشتی هات غرق نباشه .. من این یکی دوروزه رو که نبودم همش داشتم دنده کلاج می زدم تا کلی کاسبی کردم . دلم می خواد قبل از این که خواهر خوشگله و ناز و دانشجوی ما , ما رو دعوت به شام کنه منم وظیفه برادری خودمو انجام بدم پول توجیبی زیادی نیست . بیا اینم پنجاه تومن مال تو .. ساناز بغضشو فرو برد و گفت فکر کردی من ندارم ؟/؟ پول تو رو نخواستم داداش .. -پس چی می خوای .. رفت جلو و خواهره رو بغلش زد . -تو که می دونی من آبجی کوچولوی خودمو چقدر دوست دارم . واسش هر کاری می کنم .-اولا من کوچولو نیستم و بزرگ شدم و میرم دانشگاه .. در ثانی تو اصلا رعایت احترام دیگرانو نمی کنی ...-خواهر ناز من ..اصلا حوصله بحثو ندارم . من اومدم استراحت کنم . اگرم پشیمون شدی که باهات بیام بیرون من حرفی ندارم . پس دست از سرم بر دار .. من هنوز عرقم خشک نشده -باشه داداش هر چی تو بگی .. سینا خیلی خسته بود . با این حال دوشی گرفت و یه سلامی هم به مادرش کرد و گونه هاشو بوسید ..-مادر بازم گرفته ای ؟/؟ چته اخماتو باز کن . درست میشه . بابا اخلاقش همینه . یادم میاد از وقتی که بچه بودم همش سر همین موضوع با هم درگیر بودین . اون باید خیلی خوشحال و خوش شانس باشه که زنی مث شما به گیرش افتاده .. -عزیزم کاسه صبرم لبریز شده بیشتر از بیست و پنج ساله که دارم این اخلاق گندشو تحمل می کنم . از وقتی که دستش به دهنش رسیده هر غلطی که دلش می خواد داره انجام میده . به قول قدیمی ها مرد که شلوارش دو تا شد دیگه هیشکی جلو دارش نیست .. سینا یه لحظه واسه این که یه حرفی واسه گفتن داشته باشه گفت ولی مامان وای به اون روزی که زن دامنش دو تا بشه .. سارا یه نگاهی به پسرش انداخت و گفت آره وای به اون روزی که زن بخواد اون روی خودشو نشون بده و دیگه شیطان هم حریفش نمیشه . طوری به خشم اومده بود که سینا ترسید و خودشو لعنت کرد که چرا پیش مادرش از این حرفا زده ..خیانت پدر رو می تونست تحمل کنه ولی خیانت مادر رو نمی تونست . بازم همون بر نامه تکراری دفعه قبل .. اومده بود تا یه استراحتی کنه و این جوری شده بود .. داشت به این فکر می افتاد که یک خونه مجردی برای خودش ردیف کنه و هر وقت که بهش یه استراحتی می خوره بره اونجا و کمتر بیاد خونه واگرم میاد واسه یکی دو ساعتی بیاد و بره و این بهونه رو بیاره که سرویس داره .. می ترسید این فکر رو با خواهر و مادرش در میون بذاره . اصلا نیازی هم نبود که به اونا بگه می تونست با همین شرایط و در همین وضعیت این کارو انجام بده .. -ساناز تو که هر وقت باهام میای بیرون انگاری که می خوای باهام بیای به یه مهمونی مجلل و لوکس . من که دوست پسرت نیستم .. فوری از این حرفش پشیمون شد .. حس کرد که این خستگی ها باعث هنگ کردن اون شده . و همین جوری حرفا بدون فکر از دهنش در میان .. -شایدم باشی داداش . چه اشکالی داره دوست پسرم باشی . مگه خودت نمی گی که دوست منم هستی و هر مشکلی که دارم باهات در میون بذارم .. -بریم بیرون ساناز من خیلی خسته ام . .. وقتی که از بیرون بر گشتند تازه سر شب بود ... چند ساعتی رو بیرون بودند و سینا حالشو نداشت که شب شه و رویایی تر . اون باید روز بعدشو هم می رفت سر کار .. پس از برگشتن به خونه شاهد اون بود که چطور ساناز بازم با لباسایی فانتزی و چسبون پیشش می گرده .. می خواست چند تا فریاد سرش بکشه و داد بزنه که دید تاثیری نداره جز این که خودش مجبور شه ناز خواهرشو بکشه .. -داداش امروز زیاد حوصله حرف زدنو نداشتی .. -تو درس نداری ؟/؟ -من مثل تو نیستم که به خودم فشار بیارم و هر قسمتی رو باید چند دور بخونم تا یاد بگیرم من استعدادم خیلی زیاده . -حالا بیا و این قدر واسه ما کلاس نذار . هر چقدر می خوای واسه ما درددل کن . -ببینم داداش به نظر تو من بچه ام هنوز . -نه من که این طور فکر نمی کنم . تو خیلی خانوم شدی و هستی . اگه بهت بگم بین پسرا هوا خواه زیادی دارم چیکار می کنی .. -ساناز خیلی پررو شدی . تو خجالت نمی کشی پیش داداشت از این حرفا می زنی . من بهت چی بگم دختر . -توچطور به خودت اجازه میدی از دخترای دیگه میگی .. دختر یه حس عجیبی داشت . دلش می خواست سینا از تماشای اندامش لذت ببره . اونو بیشتر از دخترای دیگه و بیشتر از غریبه ها دوست داشته باشه و بهش اهمیت بده .. دلش می خواست با غیرتی کردن اون به خودش ثابت کنه که واسش اهمیت داره . .... ادامه دارد ...

  41. #41
    اگه بدونی چقدر به من متلک میگن این پسرای پررو -ساناز جوابشونو نده . هر چی به این پسرای پر رو جواب بدی اونا فکر می کنن کی باشن . خودشونو می گیرن . و همون حرف زدن تو باعث میشه که فکر کنن تو هم دلت می خواد . -داداش کهبی توجه به آبجی سرش تو لاک خودش باشه و معلوم نیست چیکار داره می کنه همینه دیگه .. -یا خودم خدمتشون می رسم و اگرم نشد باید به اولین خواستگار خوبی که برات رسید پاسخ مثبت داد . -داداش من نمی خوام شوهر کنم . من می خوام درس بخونم . -حالا کجا بود واسه تو یکی خواستگار بیاد .. سینا شوخی کرده بود و ساناز بهش بر خورده بود .. -بیا خواهر بغلت کنم و ببوسمت که خیلی خوش بو شدی .. خواهر حس می کرد که هر وقت که برادرش خونه نیست انگاری یه چیزی رو گم کرده داره و تا اون بخواد بر گرده دل تو دلش نیست و گاهی با عقربه ها هم خونی داره و حرکتی که بی شباهت به حرکت عقربه ها در دایره زمان نیست . صبح روز بعد سینا رفت خونه شیرین تا ببینه سرویس بعدی کیه .. -عزیزم حواست باشه که اقدس خانوم ازاون زنای سنتی بوده که چند سالی میشه واسه شوهرش 15 سال زندان بریدن . به جرم کلاه برداری و اختلاس و فروش مواد . خودشم هنوز هفتاد نشده ولی حدود شصت ساله نشون میده . اون خیلی خجالتیه . بچه هاش همه از دواج کرده رفتن . تنها زندگی می کنه . عاشق تنهاییه . یک زن سنتی و به اصطلاح کلاسیک بوده از وقتی که ماهواره گذاشته یواش یواش ایمانش رفت زیر سوال و تماشای فیلمهای سکسی هم روش اثر گذاشت . ولی تنها حالتی رو که حفظ کرده همون حجب و حیای گذشته هاشه . اون خیلی سختشه از این که دست یه مرد دیگه ای بهش بر خوره . خواسته که تو اونو بکنی . ولی بعید می دونم که خودشو تسلیم کنه . ما چیکار داریم پول خودمونو می گیریم . شاید اون فقط بخواد تو رو تماشات کنه و لذت ببره . عکس شما سه چهار نفر پسرای کار مند منو دید و تو رو قبول کرد . می گفت هم خوش تیپ تر و خوش اندام تری و هم این که کیر کلفت تر و دراز تری داری . خلاصه سینا جان من خودم خوب می تونم چه جوری می تونی با هر مشتری خوب و با توجه به فرهنگ و شخصیت و روحیه اون راه بیای . تو حتی می تونی چه جوری با من راه بیای که همیشه منو تشنه خودت نگه داشته باشی .راستش اگه دست خودم بود همش تو رو واسه خودم نگه می داشتم . شایدم یه روزی این کارو انجام دادم . شاید اگه شوهر نداشتم تو می تونستی واسه همیشه مال خودم باشی . -حالا هم با وجود داشتن شوهر بازم هیج مانعی رو بر سر راه خودت احساس نمی کنی . -خیلی خوب منو شناختی . از همینش خیلی خوشم میاد و لذت می برم . می تونم تو رو خیلی خوب و خیلی بهتر از همه احساس کنم . حیف که حالا باید بری .. فقط یادت باشه این زن یه خورده با بقیه اونایی که دیدی فرق می کنه . اون ممکنه اون تازگی و طراوتو نداشته باشه . اون پوست چروکیده و چین دارش امید وارم توی ذوقت نزنه . -شیرین جون همه که مثل شیرین , شیرین نمیشن -فدای تو سینا .. اگه دو تا دیگه از این حرفا بزنی خودم شکارت می کنم و نمیذارم که بری توی بغل اقدس خانوم .. فقط خیلی باید حواست به کار خودت باشه .. -اون که لو لو خور خوره نیست . -آره می دونم ولی با این تعریفایی که از این چند تا دختری که کردیشون کردی و همه شون یه جور دیوونگی داشتن اونو هم باید جزو دیوونه ها حساب کنی . دنیایی که همه شون و همه ما در اون به نوعی دیوونگی داریم . ولی اینو هم نباید فراموش کرد که دیوونه ها هم به نوعی هوس دارند . دیوونه ها هم می خوان از زندگی لذت ببرن. خودشون این حسو دارن . ما شاید نتونیم احساسات اونا رو درک کنیم . اگه می تونستیم دیگه خدا واسه اونا استثنا قائل نمی شد . دهن سینا از تعجب وا مونده بود که چرا و چطور شیرین داره از این حرفای گنده منده بلغور می کنه .. خلاصه شیرین اونو رسوند به خونه اقدس خانوم . پیر زن عین دختر چهار ده ساله ناز می کرد . سرشو انداخته بود زمین و به گوشه ای خیره شده یود .. سینا با خودش گفت کون لقت پولتو دادی یه امروز رو دست از سرم بر داری که من بتونم یه نفسی تازه کنم خیلی عالی میشه . از این عالی تر نمیشه . اون وقت , فر دا رو هم می تونم برم سر کار .. جاااااااااان تا میشه باید از این مشتریای کس خل باشه . پسر تکلیف خودشو نمی دونست . اقدس خانوم خیلی خوشگل بود . با این که گرد پیری رو چهره اش نشسته بود ولی زنی بود که تا حالا به شوهرش خیانت نکرده بود . خلاف شوهرش که با زنای زیادی رابطه داشت و معلوم نبود از چه راههایی کسب در آمد کرده ... ادامه دارد ...

  42. #42
    اقدس می خواست کاری کنه که به نحوی خجالتش بریزه . با این که می دونست این پسر رو شکارش کرده و می تونه با این پولی که بابتش داده هر کاری رو با اون انجام بده ولی حس می کرد که اون دوست پسرشه . واسش حکم یک معشوقه رو داره . شوهرش بود زندان . اون خیلی نامردی ها در حقش کرده بود .. اما یک زن که نباید به شوهرش خیانت کنه .. فکرش خیلی مشغول بود .. -ببینم سینا جان ناهار چی میل داری -فرقی نمی کنه . راضی به زحمت شما نیستم . اگه دستتون بنده کاری دارین یه چیز حاضری بی درد سری هم بخوریم بد نیست . -من عاشق آشپزی های سختم چون برام سختی در آشپزی معنا نداره . اون قدیم دخترا وقتی میومدن خودشونو بشناسن باید می رفتن به آشپز خونه با تمام پخت و پز ها آشنا می شدن و این اولین کاری بود که باید برای ورود به خونه شوهر وارد می بودند .. -من که حرفاتونو قبول دارم چرا این قدر خودتونو خسته می کنین .. سینا رفت طرف اقدس خواست مانتو رو از تنش در بیاره و بدنشو لمسی کرذه باشه .. زیبایی خاصی رو در سیمای زن می دید . هر چند چند تا چروک هم داشت . ولی خلاف اون چه که سینا اول می خواست بهش اهمیت نده حس کرد می تونه تیکه خوب و لذت بخشی باشه . حالا واسش پنجاه پنجاه شده بود . اقدس حس کرد که دست بیگانه و سردی رو شونه هاش قرار گرفته یه لحظه خودشو کنار کشید -نهههههه .. این کارو نکن -اقدس خانوم مگه من دارم چیکار می کنم . .. زن حس کرد که کمی تند رفته . وقتی که یک پسری رو واسه یک روز می خره خب معلومه که اون پسر باید در موردش چی فکر کنه . اجازه داد که سینا مانتوشو در آره .. یه بلوز به سبک مردونه به رنگ جیگری و یه دامن کوتاه چرم مشکی تنش بود .. -شما خیلی زیبا هستید . به طراوت زنی که بین سی تا چهل سال سن داره . اجازه هست تا گره این روسری رو وا کنم ؟/؟ یه لحظه نگاه زن به نگاه پسر دوخته شد . شاید چهل سالی رو از اون بزرگتر بود . به نظرش خیلی خوش تیپ و خوش اندام اومد . با این که فیلم سکسی دیده بود و در فانتزی های سکسی حس می کرد که مردا همه شون با میل و هیجان اومدن طرفش و دارن باهاش حال می کنند و در بسیاری از صحنه ها خودشو سوار بر کیر آنها می دید ولی حس کرد که نمی تونه .. نمی تونه دست یه غریبه رو رو تنش حس کنه .. سینا اینو به خوبی حس کرده بود . و متوجه شده بود که خیلی سخته که بتونه اونو به طرف خودش بکشونه . مگر این که شوکی قوی برش وارد کنه . برای وارد کردن شوک فراهم آوردن زمینه هایی قوی لازم بود . و این زمینه بسترش بیشتر در بستر فراهم می شد .. ولی مسئله اینجا بود که شاید با این شرایط اقدس قبول نمی کرد که با هم برن توی رختخواب . پسر دیگه صبر نکرد تا زن چیزی بگه . اون در رابطه با دخترا متوجه شده بود که گاهی وقتا باید خلاف میل اونا کار کرد اگه منتظر باشی که اونا چی میگن اونا چی می خوان شاید سرت بی کلاه بمونه . شاید نتونی به اونچه که می خوای برسی . ولی یک گستاخی و بی پروایی اگه در حد معمول و متعارف باشه می تونه تو رو یک قدم به اون چه که هدفته نزدیک کنه و همین تو رو پیش میندازه .. سینا گره روسری زن رو باز کرد . اقدس مثل دخترای تازه به دوران رسیده ناز می کرد . می دونست از نظر تیپ و اندام در حد و اندازه هایی نیست که یک پسر خودشو به خاطرش به آب و آتیش بندازه . دوست داشت دست سینا رو پس بزنه . حدود پنجاه سال جز شوهرش به هیچ مرد دیگه ای بله نگفته بود . اصلا در زندگیش جز شوهرش هیچ مرد دیگه ای که نامحرم باشه لمسش نکرده بود .. وقتی به خودش اومد که روسری از سرش افتاده بود . سینا حس کرد که تا همین جا کمی بسه . حالا باید ازش تعریف کنه . تعریف هم داشت . -چه موهای سیاه لختی . به صورت سفید و تپل شما خیلی میاد . خیلی زیبا ترتون می کنه . میگم نیمی از زیبایی زن به موهاشه .. ولی شما خیلی خوشگلید اقدس خانوم . چقدر دلم می خواد این موها رو شونه کنم . حالا با دستام این کارو انجام میدم . سینا دستاشو رو سر زن می کشید .. اقدس عصبی به نظر می رسید . هنوز به خودش اعتماد نداشت . از این نظر که آیا واقعا می خواد ؟/؟ واقعا می تونه که یک پسر بیگانه رو در کنار خودش ببینه . با اون سکس کنه و بتونه با قیمونده عمرشو لذت ببره ؟/؟.... ادامه دارد ..

  43. #43
    حیلی آروم موهای زن رو نوازش می کرد . اقدس حس می کرد که خیلی سست شده .. ولی هنوز نمی تونست خودشو قانع کنه . با اون فیلمایی که دیده بود با اون رفتاری که شوهرش داشت و عذابی که بهش داده بود تونسته بود تا حدودی خودشوقانع کنه که می تونه خودشودر اختیار یکی دیگه بذاره ولی حالا که به مرحله عمل رسیده بود حس میکرد که خیلی سست تر از اونی شده که فکرشو می کرده . سست تر از این که در تصمیمی که گرفته ثابت قدم نبوده . سینا دستاشو گذاشته بود پشت اقدس . آروم اونو رسوند رو دامنش و با بر جستگی باسنش بازی می کرد اقدس حس کرد کسش داغ کرده . یه احساسی بهش دست داده بود که حس می کرد شب اول ازدواجشه . همون پنجاه سال پیش که می خواست بره به خونه بخت . همون شور و نشاطو در خودش حس می کرد . اما مرد اون یکی دیگه هست و خودش دیگه مثل اون روزا جوون نیست . یه لحظه به خودش اومد . نمی خواست خودشو به دام گناه بندازه و از طرفی هم نمی خواست از دام هوس خلاص شه . پنجاه سال آبرو داری کردم . گناه کردم و فیلمای سکسی دیدم .. کار دیگه ای که نکردم . شاید لقمه حرامی که اون لعنتی به من داده و پول خلافی که آورده به خونه سبب شده باشه که این جور فکر من منحرف شه . اقدس خودشو ول کرد و از سینا فاصله گرفت .. -آقا سینا اگه می خوای بخوابی بخواب .. اون طرف اتاق بغلی همه چی فراهمه -پس شما چی . دوست نداری با هم گپی بزنیم ؟/؟ -من می ترسم -از چی-از همونی که شما رو به خاطرش آوردم این جا .. -سینا در حالی که زیر گلوی اقدسو می بوسید گفت باشه هرچی شما بفر مایید ولی اگه ناراحت نمیشین من عادت دارم خیلی راحت توی خونه می کردم . عادت دارم با یه شورت باشم .. -با من که کاری ندارین .. -نه با شما کاری ندارم . میرم تو اتاق خودم .. سینا حس می کرد که اقدس مشکل روحی و روانی داره . اون خودشو اسیر فیلم و هوسهای پشت پرده کرده بود . حالا که رسیده بود به اینجا کم آورده بود . می دونست رو این افراد می تونه خیلی راحت نفوذ کنه و به خواسته اش برسه . خواسته ای که خواسته اقدس هم بود . چیزی که اونو بیشتر تشنه این زن می کرد فقط این بود که می خواست به خودش ثابت کنه که می تونه ..اگه اراده کنه می تونه هر زنی رو شکار کنه به خصوص اونایی که در اصل تسلیم شده بودند ولی غرور و افکار دیگه شون جلوی این کارشونو گرفته بود . اون دوست داشت به خودش ثابت کنه که می تونه این غرورو بشکنه . اقدسو شیفته خودش کنه . این که یک زن ایمان خودشو به حدی برسونه که مسائل مذهبی اونم در این سن بخواد مانعش شه اونم در شرایطی که همه چیز براش مهیاست و خودش زمینه اونو فراهم کرده براش جای تعجب داشت . سینا در کمال بی پروایی همونجا لباساشو منهای شورت کند . اقدس وقتی نگاهش به شورت فانتزی سینا افتاد آهی کشید و سرشو بر گردوند .. سینا رفت به اتاق خودش . یاد ملیسا و دیوونه بازیهای اون افتاده بود . ولی اونجا وضع فرق می کرد . ملیسا خیلی زیبا وجوون بود . شاید رام کردن این زن با این فرهنگ و این که حدود پنجاه سال با وفاداری زندگی کرده خیلی سخت بود . پسر می دونست که کار به همین جا ختم نمیشه . براش مثل روز روشن بود که اقدسو می تونه زیر کیر خودش داشته باشه و هر کاری که دلش خواست با اون انجام بده ولی نمی دونست به درستی نمی دونست که چه زمانی موفق به انجام این کار میشه . خیلی آروم بدون این که اقدس بفهمه کلید رو از روی قفل در بر داشت . این جوری یا اقدس نمی تونست در رو قفل کنه یا اگه یه کلید دیگه داشت می تونست از اون استفاده کنه . شاید همین وقفه که بگرده دنبال کلید اونو منصرف می کرد . سینا می خواست ببینه که این زن چیکار می کنه . .. یه نیم ساعتی گذشت .. انگاری هر دوشون شکم رو فراموش کرده بودند و این که باید یه چیزی بخورن . اقدس خیلی حشری شده بود . وقتی شورت سینا رو دید که چه جوری ورم کیرشو به رخ اون کشیده دلش رفته بود . حال و روز خودشو می دونست . می دونست که اگه ایمان و اراده پنجاه ساله خودشو ببره زیر سوال بعدا دچار عذاب وجدان و افسردگی میشه . واسه همین سعی کرد دیگه به این مسئله فکر نکنه . بعد از نیم ساعت سینا خودشو به حاشیه در اتاق اقدس رسوند . از سوراخ کلید یه نگاهی به فضای اتاق انداخت .... ادامه دارد ...

  44. #44
    قالب بدن زن کاملا در دید سینا قرار داشت . کاملا لخت شده بود . نمی تونست دست خودش نبود . انگاری سرشو به طرف تلویزیون گرفته داشت یه فیلمی رو می دید . گیرنده مشخص نبود .. ولی بدن سفید و کون بر جسته اقدس کیر سینا رو شق کرده بود . می خواست بره داخل ترسید که زن رو عصبی کنه . شاید فرهنگ و فلسفه و سیستم اون زن به صورتی بود که با همین وضعیت خوگرفته و نمی تونست خودشو با شرایط دیگه ای هماهنگ کنه . وضعیتش به این صورت بود که کونشو به صورت دورانی و در چند جهت به گردش در آورده کسشو می مالوند به تشک . خیلی هم آروم ناله می کرد تا سینا صداشو نشنوه . سینا به همون اندازه که ملیسا اونو به هیجان آورده بود هیجان زده شده بود . شاید به خاطر سرکش و مغرور بودن این زن بود . نمی خواست اونو به این آسونی از دست بده . از یک نظر هم اراده و ایمان این زن رو تحسین می کرد . زنی که حاضر بود به خودش سختی بده و خودشو با این فانتزی ها سر گرم کنه ولی زیر کیر نا محرم نخوابه . .. رفته رفته صداش می رفت بالا تر .. سرشو بالا گرفت .. از جاش بلند شد . طاقباز کرد . لاپا شو باز کرد . هر چند کسش به خوبی مشخص نبود ولی سینا قالبشو می دید که خیلی درشته . ظاهرا دیگه باید به اندازه کافی گشاد بوده باشه . .. پدرت رو در میارم تا می تونم می کنمت .. اقدس از جاش بلند شد و یه ربدوشامبر زنونه ای انداخت رو دوشش و خودشو خوب پوشوند .. سینا فرار رو بر قرار تر جیح داد . البته با گامهایی آروم . حدس زد که می خواد بیاد سراغ اون . شورتشو در آورد . در اتاقشو هم باز گذاشت یه پهلو پشت به در دراز کشیده بود . طوری هم خودشو مایل کرده بود که سرش پشت به دیوار باشه ولی حالت کیرش از کناره ها طوری باشه که اگه اقدس اومد اونو ببینه . حس می کرد که زن اونجا ایستاده خیره به اون نگاه می کنه . سینا مخصوصا دستشو گذاشت زیر بیضه هاش کیر رو به سمت جلو یه حرکتی بهش داد و طوری کرد که کیر شق و کلفت و دراز تر نشون داده بشه . هر چند کاملا شق شده و برای ورود به سوراخهای اقدس و سنت شکنی بی تابی می کرد . اقدس به صحنه نگاه می کرد . کیر سینا رو می دید . خودشو کمی کنار کشید . حالت لباسش طوری بود که یا باید گره رو از وسط باز می کرد که اگه سینا متوجهش می شد جمع و جور کردنش سخت بود یا این که از زیر دستشو می رسوند به کس . که همین راه دومو انتخاب کرد . کسش سر شار از هوس و خیسی و لغزندگی بود . انگشتاشو فرو کرد توی کس .. با این تصور که کیر سینا رفته توی کسش . اومده بود که از سینا بپرسه که واسه ناهار چی دوست داره بخوره . خودشو جمع و جور کرد و با پشت دست به در زد .. چند تا سر فه هم کرد . سینا هم مثلا از همه جا بی خبر شورتشو پاش کرد و به سمت او رفت . نگاش کرد . اقدس هوس اینو داشت که به کیر ورم کرده از طرف شورت نگاه کنه ولی روش نمی شد . اون خودشو غرق دنیای فانتزی کرده بود و از اصل وا مونده بود . -سینا جان غذا چی میل داری .. پسر خودشو به اون نزدیک کزد . دستاشو رو شونه های زن قرارداد . اقدس دوباره زانوهاش سست شد .کاملا شل شده بود . نمی تونست حرکت کنه . انگاری داشت میفتاد . ولی سینا نذاشت کار به اونجا بکشه .. بغلش کرد . لباشو گذاشت رو لبای پیر زن . پیرزنی که واقعا جوون شده بود و بیشتر از بیست سال کمتر از سنش نشون می داد . خیلی به خودش رسیده بوداقدس از بوسه پسر جوان لذت می برد . لحظه به لحظه بدنش داغ تر می شد .. واسه یه لحظه لباشو از سینا دور کرد . اومده بودم بهت بگم غذا چی میل داری .. -اقدس جون اینو که پرسیده بودی .. -تو جواب منو ندادی .. -تو رو .. من می خوام تو رو بخورم . اشتهای تو رو دارم . -اگه نخوام بهت بدم چی . -مهمون حبیب خداست . نمیشه که اونوگشنگی نگه داشت . سینا حس کرد که اقدس کمی ملایم تر شده و حاضر شده که به دروازه جهنم سلام کنه . گره و بند لباسشو از وسط باز کرد . طوری این کارو انجام داد که لباس یکسره اومد پایین . با این که بدن زن مثل یک زن جوون نبود ولی سینا طوری ازش تعریف کرد که اقدس بی اختیار چشاشو باز و بسته می کرد . -نههههههههه من نمی خوام . این کارو نکن . خواهش می کنم . نکن .. .. ادامه دارد ...

  45. #45
    اقدس .. اقدس جون من تو رو می خوام . اگه به من نرسی هم در حق خودت ظلم کردی و هم در حق من گناه می کنی . .. سینا خیلی آروم شورتشو داد به کناری و اونو تا به اندازه ای پایین کشید که در تماس با بدن اقدس قرار بگیره .. -نهههههه نهههههه سینا . منو مجبور به گناه نکن -پس واسه چی منو آوردی این جا . نیاوردی که با هم بازی کنیم -نهههههه نهههههه ولی فکر نمی کردم کار به این جا برسه .. آدم وقتی حس می کنه قدرت به دست آوردن چیزی رو داره انگاری به اون رسیده . -تو حالا فکر می کنی به من رسیدی .. سینا کیرشو به وسط بدن زن و روی کسش می مالید . هنوز شورتش که تا نزدیک زانوش پایین کشیده شده سدی بود که اذیتش می کرد . سریع شورتشو تا انتها پایین کشید و تا اقدس بیاد حرف دیگه ای بزنه لباشو به لباش مماس کرد و اونو بوسید . این بار خیلی راحت تر و سریع تر کیرشو روی کس به حرکت در آورده بود . اقدس احساس چهل و هفت هشت سال پیش بهش دست داده بود .همون زمانی که دوران سکسشو شروع کرده بود . یک کیر تازه و کلفت که بهش نشاط می داد . پسر خیلی خوب می دونست که این زنو چه جوری آتیشش بزنه . دستاشو به سرعت دور سینه هاش می گردوند . اول با سرعت این کارو انجام داد و بعد از این سرعتو کم کرد طوری که اقدس همش طالب این بود که سینا کارشو سریع تر انجام بده . سینا زانوی پای چپشو خم کرد و اونو گذاشت وسط بدن اقدس . جایی که کس و شکاف کس قرار داشت . می خواست شرایط و حالت کس رو بسنجه . زانوش در تماس با کس زن قرار داشت . -خیلی چرب و خیسه اقدس جون .. نوچ نوچ نوچ نوچ . عجب ظلمی بر خودت روا داشتی . به این میگن ستم . تو از نظر شرعی گناه نمی کنی که میری زیر کیر یک نفر دیگه . ما کلا شرایط رو هم باید در نظر بگیریم که اگه مرد مدتی به زن خودش نرسه اون زن تحت شرایطی می تونه با مرد دیگه ای هم بستری کنه . اقدس سر در نمی آورد که سینا چی داره میگه . فقط تمام بدنش به لرزه افتاده بود . رعشه های خاصی رو در ناحیه شکم و سینه و کسش احساس می کرد . به شدت داغ کرده بود . سینا واسه این که این طلسم رو شکسته و یک دست گرمی هم به این زن نشون داده باشه اونو به یاد خاطرات گذشته اش بندازه دست به کار شد . پاها شو همون ایستاده به دو طرف باز کرد . -آخخخخخخخخ نکننننننن نهههههه .. دیگه قلبش یه جوری شده بود . این همه هیجان و بالا رفتن فشار خون واسش مناسب نبود . با این حال سینا گذاشت که حسابی اون غرق در آتیش هوسش باشه بعد اونو بکنه .. پسر دستشو گذاشت ته بیضه هاش تا آلتشو دراز ترش کنه و با یه گارد و هدف گیری بهتری بتونه کس زن رو بشکافه ... -اقدس نترس . کیر کلفت خوراک خودته . خیلی قشنگ می تونی هضمش کنی . حتما در خودت چیزی دیده بودی که قبولش کردی و در کیر من که شیرین جون عکس اونو بهت نشون داده .. زن با التماس نگاش می کرد . کف دست سینا رفته بود روی کس اقدس .. نگاه اقدس پر التماس شده بود . انگاری با زار و خواهش از پسر می خواست که کار رو تموم کنه ولی اون گوشش به این حرفا بدهکار نبود و می خواست به تدریج کارشو پیش ببره . سینا خودشو به اقدس چسبونده بود . دستاشو رو کونش قرار داد و اونو به رو طرف بازش کرد و کیرشو از زیر فرستاد داخل کس . دستاشو هم روی کون زن به این طرف و اون طرف می کرد .. -نههههههه نهههههههه خجالت می کشم .. نهههههههه -اقدس جون تو این جور لخت و بر هنه کنار من قرار گرفتی همه بر نامه ها رو طوری تنظیم کردی که با هم باشیم دیگه صحبت بی وفایی رو نکن . یعنی تو دلت نمی خواد -چرا ؟/؟ من می خوام . دلم می خواد ولی نمی خوام پشیمون شم . نمی خوام بعدا پیش خودم بگم که چرا از این کارا کردم . نه . من این طور دوست ندارم . ضربان قلب اقدس شدت پیدا کرده بود .. سینا کمرشو گرفت و اونو هوایی و ایستاده می گایید .. در همون حالت اونو برد به طرف اتاق خواب رو همون تختی که شوهر زندانیش اونو می گایید قرار داده معطل نکرد . قبل از این که بازم صحبت بی وفایی رو بکنه افتاد به جونش . این بار اونو که انداخته بود روی تخت لنگاشو گرفت به طرف هوا . زن یکی دو دست و پای دیگه هم زد و می خواست به این طریق به سینا بگه که مثلا من دلم نمی خواد .. -این قدر دیگه مقاومت نکن اقدس خانوم سینا کف دستشو رو کس اقدس فرار داده و خیسی اونو نشونش داد و گفت اینا هاش اینا همه دارن داد می زنن که هر چه زود تر بر نامه تو رو ردیف کنم ....ادامه دارد ...

  46. #46
    حالا باید خیلی راحت بهم برسی . می دونی اقدس جون . تو خیلی با تجربه ای می تونی با این همه فن و تجربه ای که داری منو ضربه فنی کنی . دیگه این همه ناز کردن نداره . نگاه کن حال و روز خودت رو نگاه کن . این فشار خونت هم چیزی نیست . واسه چند لحظه میره بالا دوباره میاد پایین . یه اشاره به کیرم کرده گفتم نگاه کن این خودش می بره بالا و خودش میاره پایین . جای هیچ نگرانی نیست . می تونی روش حساب کنی . دنیای زنان رو این می گرده . اگه این نباشه دیگه زندگی واسه شما خانوما لذتی نداره . پس برای چی میگن دخترا ی باکره یا اونایی که در با کرگی بمیرن میرن بهشت . هر چند به نظر من این نمی تونه ریشه درستی داشته باشه . اومدیم یک دختر با کره باشه و به سن بلوغ هم رسیده باشه بره هزار جور جنایت کنه . دیوار مردمو بگیره بره بالا اون وقت بگه چون باکره ام میرم بهشت ؟/؟ نه اقدس جون . فقط خواستن اهمیت این کیر رو برسونن . زن داشت کلافه می شد . می خواست به سینا بگه زود باش زود باش کارت رو تموم کن . حس کرد که کیر به کسش فشار آورده داره میره . داره به انتها ی کسش میره .. لباشو گاز می گرفت . چه کیر کلفتی . شاید یه شباهتی در این داشت که به کسش یه قلقلک خاصی می داد و رو به جلو حرکت می کرد و دو تا لبه رو شکافته راهشو خیلی راحت پیدا می کرد . اما کیر سیناهمون اول یه حس عجیبی رو درش به وجود آورده بود . این حس که دوست نداشت ازش جدا شه و بر گرده عقب . سینا به چشای اقدس نگاه می کرد . زن به عالم دیگه ای رفته بود . دوست داشت فریاد بزنه ولی زبونش قفل کرده بود . با چشاش می خندید و با نگاش می خواست به پسر بگه که بالاخره تسلیم شده . رفته زیر کیرا ون و ماهیت زن بودن خودشو نشون داده . سینا هم پیشونی و صورت و پشت چشای اقدس رو بوسید و سرعت کیرشو در کس اون زیاد کرد . در اینجا بود که اقدس نتونست خودشو نگه داشته باشه . پنجه هاشو گذاشت رو صورتش جیغ می کشید .. -یواش تر یواش تر . سینا جون .. کسسسسسم کسسسسسسم دلم .. دلم .. سینا رنگ پریدگی و التهاب زنو که ناشی از لذت زیادش بود دید .. از سرعت گایش کیرش که خیلی زیاد شده بود کم کرد تا به زن فرصت ریکاوری بده . -بگو چی دوست داری . هر جوری که دوست داری بگو بکنمت . اقدس حس می کرد که رشته های سالها زحمت و دین داری او پنبه شده . حالا که این طور شده باید از لحظه هاش لذت ببره . باید حس کنه که زندگی همچنان ادامه داره و این پسر بتونه طوری بهش حال بده که احساس نشاط و جوونی و تازگی کنه . دستشو گذاشت دو طرف کسش و اونو باز ترش کرد تا از حرکت کیر سینا لذت بیشتری ببره . حس کرد دلش می خواد کشش بیشتری به سوی اون لذتی داشته باشه که چند دقیقه پیش برده . چند بار دهنشو باز کرد که یه چیزی بگه ولی روش نمی شد . هنوز تا حدودی احساس شرم می کرد . فکر کرد پسر پیش خودش حساب می کنه زن با این سن بالاش چطور می تونه هوسباز باشه . در حالی که پس از چهل و هفت و خوردی سال زندگی مشترک این اولین باری بود که مرد دیگه ای غیر از شوهرش با اون هم بستری می کرد و قبل از از دواجش هم با مرد دیگه ای رابطه نداشت . -یه کمی تند تر .. -خوشت میاد ؟/؟ سینا یواش یواش سرعت رو زیاد ترش کرد تا این جوری زن بتونه خود رو هماهنگ تر کنه و لذت بیشتری ببره و با افزایش فشار خون هم بیشتر هماهنگ شه .. پاهای اقدس رو صافش کرد و خودشم رفت رو اون قرار گرفت . کاملا چسبیده و منطبق بر اون . شروع کرد به حرفای هوس انگیزی رو بر زبون آوردن .. -اقدس جون تن و بدن ندیدم مثل تو اکشن و نرمال باشه و بتونه با التهاب خودش مردا رو سر ذوق بیاره . اقدس می دونست نرمال به چی میگن ولی اکشنو حالیش نمی شد . با این حال فقط از این که کیر پسر رفته تا انتهای کس و داره بهش حال میده نهایت لذتو می برد . انگار سالهاست که با این کار آشنایی داره . دواش همین بود . لذتو با تمام بدنش حس می کرد . از نوک انگشتان تا فرق سرش داشت داد می زد که بدن سینا و کیرشو می خواد . به هیچی دیگه هم نمی تونست فکر کنه جز این که آخر این ماجرا چی میشه و تا چه حد بهش لذت و انرژی میده . کیر سینا که در حال حرکت بود و به صورت رفت و برگشتی کارشو می کرد بیشتر آتیشش می داد .... ادامه دارد ...

  47. #47
    سینا می دونست در این حالت بهترین کار اینه که از سرعت گاییدنش کم نکنه . شنیده بود که پیر زنا از کیر کلفت هراسی ندارن و اونو با جان و دل قبول می کنن . هر چند جووناش هم همین طورن ولی اونایی که سنی ازشون گذشته باشه چون حس می کنن دیگه مردی به اونا توجه نداره و دوران گذشته واسشون رویایی طلایی میشه همین که متوجه میشن کیری هست که وارد تن و بدنشون شه و مثل اون سالها بهشون حال بده احساس شادی و نشاط خاصی می کنن . دستای سینا رو سینه های زن کار می کرد ولی به خوبی می دونست که اثر کیر خیلی بیشتره . زن چشاشو بسته بود . رفته بود به عالمی که دیگه نمی خواست به هیچی فکر کنه . نه به گناه نه به پاکی 55 سال بعد از بلوغ که این اولین خلاف جنسی اون بعد ازاین مدتی بود که به سن عبادت رسیده بود . . حالا فقط می تونست به این حسرت بخوره که چرا زود تر از اینا اقدام نکرده . چرا زود تر خودشو در اختیار دیگراان نذاشته . حالا که زده همه چی رو خرابش کرده .. کاش زود تر خودشو به آغوش ویرانه های لذت می سپرد . دستاشو دور کمر سینا حلقه کرده بود و خودشو کمی بالا کشید . سینا لحظاتی می شد که یه شیبی به بدنش داده بود تا بتونه اونو با سرعت بیشتری بکنه . حالادستای اقدس شل شده بود .. نمی تونست درست فکر کنه .. می خواست جیغ بکشه .. تشکو پاره کنه .. دستشو می ذاشت جلو دهنش .. انفجار ی رو در قسمت زیر شکمش حس می کرد .. یه لحظه حس کرد که یه بمبی ترکیده و کسش رسیده به اوج .. سینا هم ولش نمی کرد . دو تا دستاشو گذاشت پشت گردنش سرشو از زمین بالاتر آورد تا بتونه اونو ببوسه .. بوسه داغ سینا واسه اقدس طعم شیرین هوسو داشت . هوسی که اون و اندیشه هاشو به چالش کشیده بود . احساس و نیازی که اونو در گرداب گناه رها کرده بود و می خواتست که همچنان غرق شه . سینا اونو به ار گاسم رسونده بود ولی دست بر دار نبود . احساس آرامش و لذت می کرد . از این که تونسته یک زنو با این همه ایمان و عبادت شکست بده . ولی پایه های ایمان این زن سست بود . وگرنه به همین سادگی ها نباید فریب می خورد . حالا دیگه وقتش بود که برای دقایقی استراحت کنن . پسر شروع کرد به نوازش زن .. اقدس از این کار لذت می برد . چند بار فکرش رفته بود به زشتی این کار .. حالا که سبک شده بود تازه به یاد وجدان و عذاب و آرامش اون افتاده بود .. ولی نوازش های سینا و این که لباشو رو سینه هاش قرارداده بود و اونا رو میک می زد سبب شد که افکار پریشانو از سرش دور کنه .. یک بار دیگه هوسش بر گشته بود .. سینا از نگاهش متوجه شد که اون بازم هوس سکسو داره -می خوای اقدس جون ؟/؟ اقدس مثل دختر بچه ای ای که در مقابل آب نبات چوبی نمی تونه مقاومتی داشته باشه سرشو به شدت تکون می داد . -جوووووووون چه هیکلی ! هر چی می خورمش و می کنمش سیر نمی شم . این بار اقدس حس کرد که نیرویی تازه پیدا کرده . هوس اینو کرده بود که خودش بیاد و رو کیر سینا قرار بگیره . انرژی تازه ای پیدا کرده بود . کیر سینا به اون جون داده بود .نفس داده بود . اومد رو کیرش نشست . حالا دیگه خیلی راحت با اون کیر بازی می کرد و اونو به طرف مغز کسش تنظیم کرد . حرکات باسن رو شرو ع کرد . پسر هم دستاشو گذاشته بود رو جفت برشهای کون زن .. اقدس دوباره حشری شده بود . هر چی بیشتر کسشو تقدیم سینا می کرد حس می کرد که هوسش شیرین تر میشه . لذتش یه جهت خاصی پیدا می کنه . دستاشو گذاشته بود رو شونه های سینا و با فشار بیشتری خودشو رو ش حرکت می داد . -اقدس جون چی می خوای بگی هر چی می خوای بگی بگو. . حرف زدن موقع سکس اصلا جزیی از سکسه . لذت سکسه . تو که خودت الان پنجاه ساله تجربه سکس و شوهر داری داری و اینا رو به خوبی می دونی . یه لحظه اقدس به یاد شوهر زندانی خودش افتاد و لی سینا هم از پایین به طرف بالا چند بارخودشو حرکت می داد تا این زن مست بیش از حد خسته نشه . انگشتشو فرو کرد توی کون اقدس . حس کرد که کیرش می تونه یه حال درست و حسابی با این کون بکنه از بس با کون زن بازی کرد که خود اقدس حس کرد حالا باید به این پسر هم اون جوری که اون دوست داره حالی بده . واسه همین یه تکونی به خودش داد و این بار سوراخ کونشو گذاشت روی سر کیر . .... ادامه دارد ...

  48. #48
    سینا حس کرد که باید یه فشاری به کیرش بده تا بتونه این کون ناب و دست اولو آتیشش کنه .. وقتی کیر سینا وارد کون اقدس شد سرشو کمی به پهلو بر گردوند تا از آینه بزرگی که پشت سر اقدس قرار داشت بتونه کونش و حالت کیرشو ببینه . از تماشای کون اقدس لذت می برد . به قالب کون زن نگاه می کرد . یک حس دیگه . جذبه ای دیگه . کیری که وارد کون دیگه ای شده . تمام کونهای دنیا در واقع از دو برش یا دو قاچ تشکیل می شن که وسطشون یه سوراخ داره و در زنان دو سوراخ که البته اونو سوراخ کس به دو طرف می خوره .. ولی سینا اون لحظه به تنوع کونها فکر می کرد . این که اگه صد کون دیگه هم بگاد همه اینها با هم تفاوت دارند و هر کدوم یه هیجان خاصی رو درش به وجود میارن . سینا با هیجان اون قالبو برای لحظاتی از توی آینه نگاه کرد و به سرعت به عمل گایش خودش ادامه داد .. -اووووووففففففف اقدس جون چه کون چسبنده ای داری .. خیلی توپه .. -باور می کنی من به شوهرم خیلی کم اجازه می دادم که از این راه بره -چرا که باور نکنم . آخه این راه گمراهیه . دو تایی شون خندیدند .اقدس رو سینا خم شد . دوست داشت که لباشو ببوسه و اونم این کارو براش انجام داد . کیر سفت پسر توی کون اقدس یه منظره قشنگی درست کرده بود سینا یک بار دیگه به این فکر می کرد که این زن واقعا با این سنش چه اندام توپی داره . .. -اووووووووفففففففففف نهههههههههه .. سینا جون .. کف دستشو گذاشته بود رو کسش و اونو می مالوند .. دستشو گذاشت روی دستش و خیلی آروم دستشو کنار داده ور رفتن با اونو شروع کرد . یواش یواش بالای کسشو مالش می داد. اقدس همینو می خواست .. چشاشو بسته بود . با کون دادن خیلی حال می کرد . شاید به خاطر حسی بود که این کیر کلفت به اون می داد . وقتی که یک زن با تمام وجود خودشو تسلیم یک مرد می کنه و حالا یا عاشقشه و یا از سکس با اون لذت می بره می تونه با آنال سکس و گاییده شدن مقعدش هم حال کنه و گاهی هم به خاطر لذت بردن مردشه که اوج می گیره .. این زنایی که این چند روزه از خجالتشون در اومده بود همه شون کون های دست اولی داشتند و بی اندازه ناب و تپل بودند .. ولی خب ملیسا یه حس دیگه ای رو در سینا به وجود آورده بود .. داشت به این فکر می کرد حالا که زنا در این زمینه می تونن کارایی بکنن چه توجیهات عجیب و غریبی برای این تا بو شکنی های خود دارند . این بار پسر شروع کرد به نوشیدن شهد لبهای اقدس .. -خیلی نازی .. همه جات توپ و آبداره .. خیلی آروم از گوشه لبای اقدس با حرف زدنهای خود اونو حشری تر می کرد .. از اونجایی که سینا حس می کرد ممکنه این زن کمرش درد گرفته خسته شده باشه کمرشو گرفت و در همون حال اونو بر گردوند و به صورت طاقباز رو تخت نشوندش . در این حرکت و تغییر جهت کیر سینا از کون اقدس بیرون اومد .. زن در حالی که زیر چشمی به سینا چشم دوخته بود دستشو به طرف کیر سینا دراز کرد تا از همون سمت پایین یک بار دیگه کیر پسرو در کون خودش جا بده .... بوسیدن و میک زدن سینه های اقدس توسط پسر شروع شده بود . سینا به اقدس مجال فکر کردن نمی داد . فکر این که اون زن حس کنه که کار اشتبا هی کرده اسیر رنج و ناراحتی و عذاب وجدان شه .. یک ساعت دیگه هم مشغول بودند . دو تایی شون برای دقایقی رو خواستن که استراحت کنند . یواش یواش داشت به ذهن اقدس میفتاد که به یک نا محرم و غریبه راه داده . خودشو گذاشته در اختیار اون . آبروی 50 ساله خودشو حد اقل پیش خودش و خدای خودش برده .. این چه کاری بود .. سینا این تغییر چهره شو متوجه شده بود . زن ناگهان زد زیر گریه .. سینا می خواست بهش بگه کستو دادی حالتو کردی حالا داری به کاری که کردی فکر می کنی .؟/؟ دید که نه حرف زشتیه .. اشکای اقدسو پاک کرد . چته چرا ناراحتی . چه کار اشتباهی کردی ..مگه کجای حرکتت بد بود . کف دستشو گذاشت روی کس اقدس . خیلی آروم با اون بازی می کرد با هر چند حرکت نرم یه بار به کسش چنگ مینداخت.. اقدس آروم آروم حس کرد که آروم تر شده . کسش بازم یه لغزندگی خاصی پیدا کرده بود -ببینم حالت بهتر شد -آره خوبم . سیناانگشتاشو کردتوی کسش و گفت بازم می خوای ؟/؟ اقدس خندید و گفت آره بهش نیاز دارم . فکر کنم تنها چیزی که آرومم می کنه در حال حاضر همینه . همینه که به من میگه غصه نخورم و سر نوشت من این بوده که باید کارم به اینجا می کشیده -چه سر نوشت شیرین و لذ ت بخشی . همه قصه ها آخرش همین جور خوش باشه خوبه . ...

  49. #49
    وقتی سینا اقدسو از پشت به خودش فشرد و کیرشو بدون این که نشونه ای بگیره از همون مسیر به سمت کس زن فرستاد حس کرد که درست رسیده به هدف . اقدس دیگه نتونست به اشکهای لحظات پیش خودش فکر کنه . زندگی رو خیلی جذاب تر از اونی می دید که تا حالا حس می کرد . خیلی دلش می خواست کیر سینا رو در اون لحظاتی که میره توی کسش ببینه . ببینه و حال کنه . ببینه و حس کنه که داره مثل یک دختر جوون از زندگی خودش لذت می بره . حالا که نمی تونست صلاح دونست که چشاشو ببنده و کیری رو که وارد کسش میشه تصور کنه . نه من خیلی گشاد نیستم . اون داره حال می کنه . داره لذت می بره . به من کیف میده . مزه داره داره حال می کنه . جوووووووووون . از این با مزه تر نمیشه . -اقدس جون . چی می خوای چته . مگه خوشت نمیاد ؟/؟ حال نمی کنی //؟بگو سینا چه جوری تو رو بکنه . کجاتو بکنه که سر حال بیای . اقدس دوست داشت غرق در سکوت خودش و تا حد نهایت لذت ببره . از این که خودشو اسیر حرفای اون بکنه لذت می برد ولی حالا به سکوت نیاز داشت سکوتی که لذت اونوتکمیل کنه و به اون نشون بده که می تونه باور کنه . می تونه باور کنه که داره عشق می کنه . داره زندگی می کنه . دیگه از این ناراحت نیست که چرا شوهر عیاش و تبهکار اون در زندانه . -سینا جون محکم بکن منو می خوام این بار خودم بهت حال بدم تا نشون بدم که منم می تونم جون دارم و می تونم یه پسر جوندار رو سر حالش کنم . دنیارو چه دیدی شاید این بار تو اومدی سراغم . -با کمال میل البته اگه خانومای دیگه بدترن که من این کارو انجام بدم . -پدر همه شونو در میارم . اقدس اومد . اون حس کرد که این چند مین باریه که در این روز رو کیر پسر می شینه ولی این بار می خواست که توانایی های خودشو به اون نشون بده .

  50. #50
    شون بده که اونم می تونه . سینا رو خوابوند و رو کیرش نشیست .وقتی روی کیر می گشت بازم حس کرد که خیلی راحت می تونه مانور بده و این معنایی جز این نداره که گشاد شده . با خودش زمزمه می کرد سینا سینا دفعه دیگه اگه بخوام بیارمت تو رو با یه کس تنگ شده روبرو می کنم .مگه من چه چیزم از یک آدم جوون کمتره . اون خوشش میاد . اون کیرش به خاطر من سفت کرده . هر چی هم خالی می کنه بازم می خواد و می تونه . برای چند ساعتی رو کنار هم دراز کشیدند . اقدس متوجه شد که پس از سالها اولین روزیه که می تونه یه خواب راحتی داشته باشه . کاش یه روز دیگه هم این پسر رو نز د خودش نگه می داشت . اون نمی دونست تا این حد می تونه از لحظاتی که با اون داره لذت ببره . نمی دونست ولی باید می برد . اقدس زود تر ازسینای خسته از خواب بیدار شد . وقتی پسر از خواب پا شد واسه یه لحظه حس کرد که مامانش اون وقتی که حال روز بهتری داشت کنارشه و داره ازش پذیرایی می کنه . چون انواع و اقسام خوردنی و نوشیدنی رو کنارش می دید . -اقدس جون چیکار کردی .. در اصل باید بگم که چیکار نکردی . زحمت کشیدی . من یه خورده می خورم که سنگین نشم و بتونم راحت تر کار کنم . اون شب سینا تا می تونست به این زن حال داد و کاری کرد که دیگه خیلی راحت بتونه غمهاشو فراموش کنه وقتی هم که از پیشش می رفت اقدس بهش یه دویست هزار تومن دیگه به عنوان انعام داد . سینا با دمش گردو می شکست .شیرین هم بهش گفته بود که انعامی ها مال خودته .. باورش نمی شد که در این مدت کم تا این حد تونسته باشه کاسبی کنه . بی اندازه لذت می برد . حالا می تونم برای مامانم همه چی بگیرم برای ساناز هم همین طور .. بازم طبق معمول خسته و کوفته بر گشت خونه . شانس آورد که خواهرش نبود . یه سلامی به مادرش کرد و سریع رفت دراز کشید . فوری هم خوابش برد . وقتی که بیدار شد دید مامانش خونه نیست .تعجب می کرد که این وقت روز اون کجا رفته . آخه سالها بود که در این ساعات آشپزی خودشو ول نمی کرد . می خواست فکر کنه به این که بازم رفته تعقیب پدرش ولی اون مدتها بود که دست از این کار برداشته بی خیال باباش شده بود . ساناز که بر گشت این بار اونو خسته و خمار ندید -مامان کوش ساناز ؟/؟ -من چه می دونم من تازه از راه رسیدم تو ازم می پرسی ؟/؟ مگه وقتی اومدی نبود ؟/؟ - چرا -تازگیها مامان کاراش عجیب و غریب شده دوست داره همش با خودش تنها باشه . همش ازاین می ترسم که نکنه به افسردگی دچار شه . -من و تو باید خیلی مراقبش باشیم . -آره سینا مخصوصا تو . نمی دونم چرا این روزا طوری میری سر کار که بعد از دوروز بر می گردی و همش میگی سرویس راه دور بودی و دربست بودی و از این حرفا . انگاری که فقط تو تنها راننده اون آژانس باشی .-ساناز دوباره شروع نکن . من از دست همه خلاص شم از دست تو یکی نمی دونم چیکار کنم . نمی دونم . انگاری تو واسه من یک نگهبان مخصوصی منو دیوونه می کنی . -خوشم میاد . حرص می خوری . تو منو حرص میدی ؟-من مگه چیکارت کردم. تو خودت ازمن دلخوری و دلت نمی خواد موفقیت های داداشتو ببینی . ببینم آبجی کوچولوی ما دوست داره واسش چی بخرم . -ممنونم من خودم همه چی دارم . فقط می خوام با من رو راست باشی . به من بگی اون دختری که خودشو شیفته تو نشون میده ولی هدفش چاپیدن توست کیه . این دوره زمونه دخترا در آن واحد چند تا دوست پسر دارن وهدف همه شون کلاه بر داریه . من با خیلی ها شون هستم . -نکنه خودت هم یکی از اونایی . -در من می بینی ؟/؟ من هر کی باشم و هر چی باشم سر داداش خودم کلاه نمی ذارم . -یعنی میگی من بیام دوست پسر خواهرم شم ؟/؟ ساناز برای لحظاتی نگاشو رو صورت سینا متمر کز کرد . چشاشو بهش دوخت . ته دلش از این حرف برادر لذت برده بود .چون حس می کرد یه حس خاصی نسبت به اون داره . حسی که نمی دونست اونو به چه حسی نسبت بده . این عشقی نبود که بتونه اونو با علاقه یک خواهر به برادرش بسنجه ...-کجا داری میری سینا ..اصلا چقدر حرفای عجیبی می زنی .معلوم هست چی داری میگی ؟/؟ مگه میشه یک جفت خواهر و برادر دوست پسر و دوست دختر هم باشن ؟/؟ ساناز دوست داشت که برادرش حرفای اونو ادامه بده واونم با لذت و احساس قوی خودش یه چیز دیگه ای بگه . صورتش اول سرخ شده بود ولی حالا تپش قلب گرفته بود . اما سینا دیگه ادامه نداد .. رفت که دوباره بخوابه که دوستش فرزاد واسش زنگ زد . -پسر کجایی . تو چقدر زود وا میری . یه شب تا صبح کس کردن که این جور وا رفتن نداره . -مشتریای سختو همه میدن به جمع من . همه شون هم مشکل تر . -خب دیگه عزیز دل شیرین بودن همین دردسرا رو هم داره دیگه . اون تو رو از همه بر و بچه های اینجا بیشتر دوست داره . -ببینم فرزاد مگه چند تا جنده دیگه مثل ما جمع کرده .. -فعلا چند تایی میشیم . در اینجا فرزاد که کبکش خروس می خوند گفت قراره یک ماموریت دبی هم داشته باشی کیرت رو به رخ مردا و زناتی عرب بکشی .. -بس کن فرزاد تو هم امروز نفست از جای گرم بلند میشه . اگه دوست داری بیا با هم یه دوری بزنیم . - سینا جون من یک ساعت دیگه یه مشتری دارم و می تونم دو ساعت دیگه با هم بریم گردش .. بریم دختر بازی . خسته شدم از بس بالای بیستو گاییدم . هوس زیر بیستو کردم -ببینم نکنه وا بری -نه این از اون مشتریهای کس خله . یا باید کسشو ساک بزنم یا صحیح تربگم میک بزنم یا این که کیر منو ساک بزنه . فقط دستمالی کردن رو هم میشه بهش اضافه کرد و خوردن سینه ها .. تازه دو تایی مون نقاب میذاریم که همو نبینیم .. خیلی رعایت می کنه .. مثلا داره مخفی کاری می کنه . -ببینم فقط این کیرت اضافه هست ؟/؟ من جات بودم کاری می کردم که اون خودشو راحت تسلیم کنه . -ببینم تو الان در کدوم ساختمونی . شیرین اگه اونجا نباشه من میام -پسر اون که خیلی دوستت داره . چپ میره سینا .. راست میره سینا . زیر کیر شوهرشه سینا ..من تا ته فرو می کنم تو کسش میگه سینا .. اون یه چیز دیگه ایه . خیلی عاشق توست . -من که حال و حوصله شو ندارم . اون قدر از این شیرین عسلها خودم دارم که پاک خسته شدم . نمی دونم چیکار کنم . دیگه جا واسه این شیرین ندارم -سینا راستشو بگو اگه این شیرین به یاد تو و از روی اجبار بیاد زیر کیر من حسادت می کنی ؟/؟ -حاضرم از در آمد خودم یه چیزی بهت دستی هم بدم که منو از شرش خلاص کنی .در همین لحظه ساناز به سینا نزدیک شد . می خواست بفهمه داداشه چی میگه .. سینا متوجه حرکت ساناز شده بود -فرزاد من الان دارم میام اونجا . ساناز از این حرکت برادرش خوشش نیومد .ولی اون رفته بود دم در یکی از این ساختمونایی که گاهی شیرین مشتریاشو به اون جا می برد . بعضی وقتا هم زنا خودشون پسرا رو با خودشون می بردن به جایی که دوست داشتند که تا به حال از این مشتریا به تور سینا خورده بود . سینا به نزدیکی ساختمون رسیده بود . فرزاد رو دید که داره میاد سراغش .. .. یک لحظه سرشو به اون سمت خیابون بر گردوند . یک آن مادرشو دید که داره میره طرف ساختمون فوری پشت یکی از ماشینا پنهون شد .. فرزادمتوجهش شد و اومد بالا سرش .. -چی شده پسر لولو خورخوره دیدی ؟/؟ اون زنی که خواستی تو رو نبینه همون مشتریه که واسم ساک می زنه چشاشو می پوشونه ..جون عمه اش خیلی نجیبه و کس نمیده ..ولی یه روزی اونو می کنم . حتی اگه مجانی باشه و بهم پول نده . سینا باورش نمی شد .... ادامه دارد ...

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •