Web Analytics
داستان های سکسی چند قسمتی - زیر پانزده قسمت - صفحه 3
صفحه 3 از 8 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 101 به 150 از 355

موضوع: داستان های سکسی چند قسمتی - زیر پانزده قسمت

  1. #101

    داستان سکسی ماه عسل در عسل 10 قسمت

    1

    سلام من زیبا هستم و می خوام قسمتی از خاطرات کمی عجیب خودمو تعریف کنم . من از دو نظر زیبام . هم اسمم زیباست و هم خوشگل هستم . ولی چه فایده خوشگلی که بخت و اقبال نشد . از هر انگشتم یه هنر می باره . خیاطی ,'گلدوزی,آشپزی تا یه حدی تخصص در نرم افزاری و کامپیوتر و گرفتن فال قهوه و رانندگی مثل آرتیستهای سینما ...دیگه چی بگم . همه اینارو به شور و شوق ازدواج با فیروز یاد گرفتم . راستی یادم رفت بگم اگه کون دادن هم جزو هنره اینو هم باید به هنرهام اضافه کنم . راستش تا قبل از عروسی کسی جز فیروز کونمو نکرده بود . من 16سالم بود و اونم 18سالش که با هم آشنا شدیم حتی وقتی رفت سربازی واسش صبر کردم . خونه مون تو شهید عراقی تهران بود . یه خونه ای با سه واحد آپارتمان که طبقه اولش ما بودیم و طبقه دومش خونواده آقا فیروز . پدر و مادرم هر دو کارمند بانک بودند و برادر بزرگم هم ازدواج کرده و از خونه رفته بود . فیروز هم یک برادر و یک خواهر کوچیکتر از خودش داشت و مادرش خانه دار و پدرش بازاری بود . وقتی من دیپلممو گرفته خونه نشین شدم صبحها خیلی راحت میومد آپارتمان ما کسی هم نمی فهمید . همه یعنی مادرش که سرش به کارهای خونه گرم بود و برادر وخواهرش اگه مدرسه بودند متوجه نمی شدند گاهی وقتا مجبور می شد بره بیرون دوباره بیاد . از بس حرفای عاشقونه به من میزد منو اسیر خودش کرد . ا ولش فقط صحبتای عاشقونه بود و بعد نوازش و بعد ماچ و بوسه و بعد هم سکس مجاز تا حدی که به حاملگی و پاره شدن بکارت منجر نشه . خدا پدرشو بیامرزه که لااقل اینجارو جوونمردی کرد و بکارتمو واسم باقی گذاشت تا به آکبند بودن خود افتخار کنم . از بس در گوشم خوند راضیم کرد که بهش کون بدم . کونم تو تموم اهل محل تک بود . حتی در میون همکلاسیام . همه پسرا دنبالش بودن . بر جسته و مثل یک سینی بزرگ البته برآمده که با صورت گرد و سفید و مظلوم نمایم و سینه های ورم کرده از پشت بلوز و حتی مانتوم ترکیب زیبا و هوس انگیزی درست کرده بود . کاش به توصیه دوست مومن و با نماز و محرم اسرارم گوش می دادم که می گفت سعی کن کار به جاهای باریک نکشه وگرنه از سکه میفتی و اون ارزش اولیه رو نداری . در هر حال من هم هوس داشته گول حرفای عاشقونه اشو خوردم . تماس با کیر لذت بخشیدن به او مکیده شدن کوسسسسسم توسط فیروز و ارضا شدن در اندازه های معمول انگیزه هایی بود که منو به هماغوشی بی خطر با اون مجاب می کرد . وقتی کارت عروسیش به دست خونواده ام رسید پدر و مادرم آقا مجید و مهین خانوم که به تازگی از ماجرای عشقی من و اون با خبر شده بودن یکه خوردن و من حال و روزی بدتر از اونا داشتم . مادرم همش از این می ترسید که من سرمایه و گوهر خودمو بر باد نداده باشم . وقتی خاطرش جمع شد خدارو شکر کرده و گفت شوهر زیاده غصه نخور .. غرور و شخصیت من خرد شده بود . بااحساسات من بازی کرده واسش اهمیتی نداشتم . منو واسه لاس زدن می خواست . در بیست سالگی دچار افسردگی شدم . پزشک معالجم فقط یه مدل قرص به من داده بود که خوابم نمی کرد . مجبورش کردم در کنارش یه مکمل خواب آورهم برام بنویسه .ا ولش قبول نمی کرد ولی با اصرار من و این که دچار بی خوابی ام فقط واسه چند روز موافقت کرد البته من صد تا صدتا از این قرصا تهیه کرده هر شب می خوردم . توصیه پزشک این بود که با افکار شیرین و عشقی تازه و با یک ازدواج تمام این رنجهارو ازخود دور کرده و نسبت به این شکست بیخیال شم واصلا این موضوع رو شکست ندونم چون دوری و جدایی از نامردی خیانت پیشه شکست تلقی نمیشه . با این حرفا بود که رام شده و به یکی از خواستگارام که جوونی 24 ساله یعنی 4 سال بزرگتر ازمن بود و سر کوچه ما سوپری بزرگی داشت و از ده سال قبل به این ور یعنی از همون موقع که بچه بودم عاشقم بود جواب مثبت دادم . ا ز شرایط من با خبربود . هر چند مثل قبل افسرده نبودم ولی شبا بدون قرص خوابم نمی گرفت وگاهی وقتا غمام تازه می شد . امین پسر خوب و زن دوستی بود . عیب بزرگش این بود که خیلی مشروب می خورد و اگه به مهمونی و مجلسی می رفت که مشروب یا عرقی وجود داشت خودکشی می کرد یعنی تا جا داشت می خورد . روز دوم عید بود که باهم ازدواج کردیم قرار شد که ماه عسل را به پابوس آقا امام رضا برویم . من هم پامو تو یه کفش کرده بودم که تا پام به مشهد نرسه دختریمو به زنونگی تبدیل نمی کنم امین هم قبول کرد . عروسی تموم شده نشده همون سوم عید با پرایدش رفتیم مشهد . مثل آواره ها از این هتل به اون هتل از این مسافرخونه به اون مسافرخونه آلاخون والاخون شده بودیم . هواهم رحم کرده خیلی معتدل و دلپذیر بود و مسافراهم فراوون . یادم میومد چهار پنج دفعه ای رو که عیدو با خونواده به مشهد اومده بودم هوا سرد و سوزناک و گاهی هم برفی بود و این اعتدال واقعا تعجب انگیز بود . خسته و مونده اطراف فلکه برق دنبال هتل بودیم که چند تا بچه رو دیدیم که خونه خالی خونه خالی می کنن . از روی اجبار دنبالشون راه افتاده و پس از دیدن چند خونه خالی که خوشمون نیومد یکی رو که بهتر بود و در حد خونه معمولی انتخاب کردیم . یک زن و شوهر با یه پسر بچه تو این خونه زندگی می کردن وگوشه حیاط دو تا اتاق اضافه و یه حموم و دستشویی مخصوص مستاجر وجود داشت مرد خونه آدم نیمه قوی هیکل و سبیل چخماقی بود و زنش بر عکس خودش لاغر و سبزه اما خوش زبون از نگاههای هیز مرده خوشم نیومد ولی با زنه خیلی زود دختر خاله شدم . و طوری که اصلا یادم رفت واسه چی اومدیم مشهد از سیر تا پیاز زندگی همو در عرض دو ساعت واسه همدیگه تعریف کردیم و ظاهرا اون طرف امین هم حسابی با آقا سلیمان جیک شده بود . وقتی که رقیه خانوم ار شرابخوری شوهرش گفت مو بر تنم سیخ شد خدایا مابرای زیارت و لذت بردن از ماه عسل اینجا اومدیم . آبرومونو حفظ کن . شب زفاف ما تو یه خونهای حول و حوش فلکه برق مشهد بود . هنوز خودمو نگرفته بودم و گاهگاهی به یاد نامردی فیروز می افتادم . چقدر دلم می خواست فیروز به جای امین بود . ولی دیگه نباید گناه می کردم . لباسامو غیر از شورت و سوتین در آوردم . شوهر عزیزمم با یه شورت کنارم ایستاده بود بازم جای شکرش باقی بود که یکی دو تا پتو و ملافه هم با خودمون آورده بودیم . وگرنه چندشم می شد که روی این تشکها دراز بکشم . خودمو مث یه مجسمه در اختیارش گذاشتم . بغلش زدم . دوست داشتم هر جور که دوست داره منو بکنه ولی حال و حوصله تحرک و بالا و پرید ن رو نداشتم . هر دو روبروی هم وسط اتاق ایستاده بودیم امین سرمو میون دستاش گرفت لبامو به لباش نزدیک کرد واسه یه لحظه فیروزو مجسم کردم اما خیلی زود از خواب خوش بیدار شدم . طعم لبای امین کمی فرق می کرد همان طور که زیر گردنمو می بوسید سوتینمو باز کرد . دست چپشو از بالای کمرم به پایین اون رسوند و از بعد از داخل شورت کونمو فشار گرفت وکف دستشو تا اونجایی که جا داشت پهن و باز کرد . مچ پاشو به زیر پام زد و با یه فن کشتی منو به صورت طاقباز انداخت رو تشک و خودشم رو من ولو شد . تازه تووسط کوس خودم احساس خیسی و هوس می کردم . لحظه به لحظه حشری تر می شدم . چونه و دهن امیر رو کوس و چوچوله هام قرار داشت . منم سرشو با دستام گرفته وهر وقت دوست داشتم به کوسسسم فشار می دادم تا لذت بیشتری ببرم وهر وقت هم از لذت زیاد به مرزجنون می رسیدم سرشو بافشار می فرستادم عقب نمیدونم از رو هوس بود یا واسه راضی کردن من که امین خیسی کوسمو با اشتها می خورد وکمتر پیش میومد که با دستمال کاغذی پاکش کنه . شورت منو که تا رون پا پایین اورده بود پایین تر کشید و شورت خودشم در آورد -عزیزم باور کن اگه چند بار خودتو ریلکس کنی و از سکست لذت ببری تمام دردها و ناراحتیهات برطرف میشه. ادامه دارد ..


    2

    دیگه لازم نیست این همه قرص اعصاب بخوری و یک جای دیگه از بدنتو از کار بندازی . شایدهم راست می گفت . باهمه حشری بودنم حس می کردم دو آتیشه نیستم و امین حسابی تحملم می کرد . دوست داشت درمونم کنه . دوست داشت لذت ببرم و به خودش اهمیت کمتری می داد . اندازه و ضخامت کیرش قابل قبول بود . بلندیش 16یا 17 سانتی می شد . کیر فیروز حداکثر به 20 سانت می رسید . قسمت این بود که با کیر امین از مرحله دختری بگذرم . نفسها تو سینه حبس شده بود . امین فکر می کرد که می خواد قله اورستو فتح کنه منم فکر می کردم بدون این که شنا بلد باشم باید از رو یه تخته شیرجه و ارتفاع زیاد بپرم تو استخر . چهار پنج سانتیمتر از کیر رفت تو کوسم خیلی هم راحت . یه فشار دیگه که به کوسم آورد سیستم به هم خورد و صدای ترکیدن اومد . واییییی چند قطره خون از کوسسسسم ریخت بیرون . بالاخره پاره شده بودم . مثل این که رفته باشم تو یه دنیایی دیگه . حس خاصی داشتم . خون که ایستاد از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم . چون بدجوری ترسیده بودم . امین کیرشو گرفت تو دسشو مثل فاتحان واترلو به من نگاه می کرد .پاکم کرد و به کارش ادامه داد کیرشو تا ته گذاشت تو کوسم . یه کمی سوزش داشتم ولی خیلی کیف می داد با این که اولین دفعه ام بود ولی خوب جادار بودم نمیدونم شاید بقیه هم تا بیست سانت جا داشته باشند . با این که خیلی لذت می بردم آبم ناز داشت که بیاد بیچاره امین خودشو کشت نیمساعت یکسره داشت منو می گایید . نمی دونم چرا آب اون نمیومد . یه لحظه تنم لرزید پاهام لرزید و یه آب گرمی ازم ریخت -آههههه امین بالاخره کارتو کردی . لعنتی نمی دونم اینجا هم چرا یاد فیروز افتادم اون موقعی که با میک زدن کوسم آبمو میاورد اونم تو یه مدتی خیلی کمتر از این . بیچاره امین از بس جلو گیری کرد تا آبش نیاد و بتونه با کیر شقش منو راضی تر کنه به اعصابش خیلی فشار اومد تا این که بهش گفتم آبشو بریزه تو کوسم . خیلی هم آب داشت . هم سیرابم کرد وهم یه مقدار زد بیرون . خیلی بیشتر از من حال کرد -جااااااااان کشته مرده کوسسسسستم خیلی ناز داره ناز نازه . کمرم سبک شد . عشق تماشای کون تک من هوش از سرش ربوده بود . بهش اجازه دادم هر جور دلش می خواد با گوشت و قاچ و لنبرهای کونم ور بره سوراخشو لیس بزنه با انگشت رو و داخلشو بماله کوسمو هم در حالی که کونمو به طرفش قمبل کرده بکنه ولی خواهش کردم که یک امشبو از گایدین کونم منصرف شه . نه واسه این که از ورود کیر می ترسیدم که شاید بیشتر از چهل دفعه به فیروز کون داده باشم اونم به کیری کلفت تر . ناراحتی ام از این بود که نمی خواستم خاطرات تلخ عشقی من زنده شه . این آمادگی رو تو شب زفاف نداشتم .ا مین صبورم قبول کرد که کونمو بذاره واسه سری بعد . واسه یه چند دقیقه ای تمام غم و غصه هامو فراموش کرده بودم تماس کون درشتم با وسط تن امین و گاییده شدن کوسسسم عجیب لذت بخش بود -همین جووووووررررررری همین جورررررری کوسسسسسم فقط مال توست . واسه یه دفعه دیگه هم سبکم کرد این دفعه بیشتر حال کردم وکمتر به یاد غصه هام افتادم . فوری آب منی خودشو فرستاد طرف کوسم مثل یه شیری که به یه شکاری رسیده باشه افتاد رو کونم دو تا دستاشو گذاشت روش و با لب و دهن و دندون و زبون همه جاشو می خورد -باورم نمی شه این کون مال من شده باشه -آره عزیزم همراه منه ولی صاحبش تویی . هردومون خندیدیم ازش عذر خواستم که نتونستم فعال باشم . بهش قول دادم که هر چه زودتر جبران کنم .-اتفاقا خیلی خوش گذشت . دیگه می خواستی چیکار کنی . این قرصا رو اگه یواش یواش ول کنی همه چی درست میشه -به شرطی که تو هم دست از عرق خوری ور داری . غسلمونو کردیم ورفتیم حرم زیارت . امینو دعا کرده و از خدا و امام هشتم خواستم کاری کنه که دیگه فکر فیروز آزارم نده درمون بشم و بتونم یه همسر خوبی واسه شوهرم باشم . یه خورده خسته بودم . غروب زودتر اومدم خونه ویه سرویس با امین جونم برنامه اجرا کرده و شاممونو خوردیم .ا حساس خستگی شدیدی می کردم . دعوت رقیه خانمو واسه رفتن به اتاقشون قبول نکردم گفتم که می خوام قرص بخورم بخوابم . این قرص منو هفت هشت ساعت یکسره به خواب می برد . شب زفاف این قرصو نخورده بودم به جاش یه کپسول دیگه ای رو نوش جون کرده بودم . امین هم رفت تا با آقا سلیمون یه پیکی بزنه -عزیزم انواع و اقسام مشروبات خارجی تو دست و بالشه -تو اومدی اینجا شراب بخوری یا زیارت کنی و از ماه عسلت لذت ببری ؟/؟هزینه به جای خود فکر سلامتی خودت چرا نیستی ؟/؟بالاخره رضایتمو جلب کرد و رفت تا با صاحبخونه مشروب بخوره منم قرص خوابمو خوردم . اما این دفعه نصف دوز همیشگی . چون واقعا تصمیم گرفته بودم که خودمودرمان کنم . نیمه های شب بود و من طبق عادت همیشگی رو شکم خوابیده بودم . حس کردم یک جسم اضافی بین درز کونم قرار گرفته و لحظاتی بعد اونو توی کوسم احساس کردم . امین بی ملاحظه حالا به کوس خشک منم رحم نمی کنه . هر چه خواستم کمی حرکت کرده تا یه متلکی بارش کنم سرگیجه اجازه نداد در حالتی بین خواب و بیداری حرکت کیرو توی کوسم احساس می کردم ظاهرا مشروب حسابی چربی خون امیرو کم کرده و کیرش سفت تر و شق تر به نظر می رسید . دیگه هیچی احساس نمی کردم جز این که دستهای امین که قدرتش بیشتر شده بود دو طرف کونمو به پهلوها فشار می داد تا راه کیرشو واسه ورود به کوسم باز تر کنه وچند دقیقه بعد هم تو حالت گیجی ریزش منی رو داخل شکم و بیرون کوس خودم حس کردم و این دفعه دیگه رفتم به خواب عمیق . صبح که از خواب پا شدم دیدم خبری از امین نیست . حتما رفته نون تازه بخره . هنوز کمی خمار بودم به محض دیدن شوهر جونم می خواستم بهش بگم دیشب خوب تک زدی که دیدم پس از یه ساعت هم ازش خبری نشد . چند دقیقه بعدش رقیه خانووم اومد پیشم و گفت اقا امین دیشب از بس زیاده روی کرده به اتفاق حاج سلیمون تو اتاق بغلی خوابشون می بره و تازه از خواب بیدار شده و کمی ناکوکه ... یعنی چه امین که نصفه شب پیشم بود . نکنه بعدا خوابید . وقتی شوهرمو دیدم ازش پرسیدم تا حالا به خودت نگفتی که زن دارم ؟/؟حتی نصفه شب هم می تونستی سری به من بزنی . عذر خواهی کرد و گفت دست خودش نبوده و همون سر شب خوابش برده .. تنم لرزید . یعنی من دیشب خواب می دیدم ؟/؟پس کی منو گاییده //؟اوه خدای من سلیمان که با امین بوده .یعنی یک جن با من طرف شده ؟/؟من به جن و این جور چیزا اعتقادی نداشتم تا این که سوره جنو خوندم وگفتم حتما یه چیزایی هست . یعنی تو این همه کون و کپل جن بیاد بیاد ور دل من ؟/؟اگه جن بوده پس توی جسم کی حلول کرده ؟/؟اینجا که پس مونده های آب آدمیزاد ریخته . نکنه همه اینا خواب و خیال بوده ؟/؟پس این لکه ها چیه که ملافه رو کثیف کرده ؟/؟پاک قاطی کرده بودم . یعنی یک غریبه منو کرده ؟/؟کوسم احساس درد و سوزش شدید می کرد پس حتما دیشب یه چیزی رفته توش ... ادامه دارد ..


    3

    هر جوری شده باید سر در بیارم که موضوع از چه قراره بر خلاف گذشته که با شرابخوری امین مخالفت می کردم این بار نازشو کشیده و گفتم میدونم تفریح وسفر همیشه پا نمیده و این آقا سلیمون هم شرابای دست اولی داره که از عرق سگی ما خیلی بهتره اگه سرحالم بیاری و سیستم عصبی منو قبل از خواب تنظیم کنی اجازه داری که امشب هم بری دوباره مشروب بخوری .. تصمیم داشتم که اصلا قرص خواب نخورده خودمو به خواب بزنم اما اگه جن باشه چی ؟/؟یعنی با یه بسم الله و با یه چاقو غیبش می زنه ؟/؟.. امین به اتاق صاحب خونه رفت و منم خودمو با تماشای تلویزیون سرگرم کرده سعی می کردم بر اعصاب خودم مسلط باشم . هر ساعت مثل یه سال واسم می گذشت . حدود ساعت دوازده شب بود که صدای تق تق دررو شنیدم . جواب ندادم خودمو به خواب زدم . لامپ اتاق خاموش بود . نیمساعت بعد در با شد ت بیشتری کوبیده شد . باز هم پاسخی ندادم . این بار پاک تر سیده بودم . ولی کنجکاوی باعث استقامتم شده بود . در اتاق آرام باز شد و به آرامی هم بسته شد من هم در تاریکی صورت خودمو به زمین فشرده نمی خواستم دزده متوجه شه که بیدارم با این حال یه لحظه تصمیم به فریاد زدن گرفتم که از گوشه چشم نیمه بازم و نوری که از لامپ حیاط قسمتی از فضای اتاقو روشن می کرد متوجه کارد بزرگی در دست طرف شدم . تر جیح دادم ساکت بمونم تا بلایی سرم نیاره . اومد و کنارم نشست . شونه هامو تکون داد . متوجه شد که به خوابی عمیق فرو رفته ام . دامنمو پایین کشید . مثل بید می لرزیدم . کاشکی فریاد می زدم . بلوزمو هم در آورد با آن که نور به اندازه کافی نبود و همه جارو تاریکی گرفته ولی من به شدت چشمامو به زمین فشار می دادم تا متوجه حرکت چشام نشه . هنوزمتوجه نشده بودم که کیه ولی غیر سلیمان کی راه اینجا رو میدونست ؟/؟احالا دیگه با یه شورت و سوتین و دراز کش و پشت به اون قرار داشتم . نمی دونم این لهجه مال کجا بود که به جای کون می گفت عجب کانی ..... بعله حدسم درست بود سلیمان خان بد شکم سبیل کلفت درشت اندام نیمه کچل بود . پس همو بود که دیشب منو گاییده . کف دستشو که یک برابر و نیم کف دست امین می شد وارد شورتم کرده لنبرهای کونمو بادست بالا و پایین کرده و از این کارش حسابی کیف می کرد منو به یاد خرید گوسفند مینداخت که پرو پاچه هاشو بالا و پایین می کنن که ببینن چقدر گوشت داره . کف دست دیگه اشم وارد معرکه کرد . دیگه مطمئن مطمئن شده بود که من خوابم . شورت منو هم از پام در آورد . پنج دقیقه تمام با سوتین کلنجار می رفت تا تونست بازش کنه . با خودم فکر می کردم این دیوونه حساب آبرو ریزی رو نمی کنه ؟/؟اگه صبح بیدار شده خودمو لخت ببینم ؟/؟امین هم که صد در صد مثل جنازه ها کپه مرگشو گذاشته . بی غیرت . ظاهرا خودشم لخت لخت کرد . یادش رفته بود در اتاقو قفل کنه که این کارو هم انجام داد . دایره کونمو مث عزیزی تو آغوشش گرفت و تند وتند بوسش می کرد . از بوسیدن که سیرشده بود کف دست پهنشو از پشت کونم به کوسم چسبونده به دو طرف و به صورت عمودی حرکتش می داد . با همون اشاره اول خیس خیس کرده و ترس و مرس از یادم رفته بود . آه و ناله و صدای هوسو تو خودم خفه می کردم . بعد زبونشو که چند برابر زبون آدمای عادی بود در آورده و روی کوسم کشید . بازم خدارو شکر می کردم که با این هیکل به این درشتی یه جوعقل تو کله اش نیست . فرق بین کوس خشک دیشبو با کوس خیس امشب متوجه نمی شد کار لیسیدن و مالیدنش که تموم شد پشت من سوار شده انگشتاشو فرو کرد تو کوسم و عقب و جلوش می کرد بعد با انگشت شست و سبابه دست چپش دو طرف کوسمو به کناره ها باز کرد و سر کیرشو به داخل فرستاد ترشح و خیسی کوسم اونقدر زیاد شده بود که خیلی راحت تر از اونچه که تصورشو می کرد بقیه کیرشو به کوسم فرو کرد . از ناله ها و فریاد زدناش کیف می کردم . فقط یکی دو کلمه رو همش تکرار می کرد جاااااااااااان جاااااااان اخخخخخخخخخ جاااان چه تانگه یک لحظه فکر کردم که کونمو به تانک تشبیه کرده ولی در تکرار و ناله بعدیش متوجه شدم که به کوسم میگه چه تنگه . خودمو محکم به تشک چسبونده بودم و از بس به اون چنگ می زدم چند تا از ناخنام شکست . دوست داشتم کیر کلفتش تا ته بره . خیلی اعصابمو آروم می کرد حرکات کیر کلفتش .. اووووووففففف کاش می تونستم فریاد بزنم خودمو خالی کنم . بگم اووووووفففففف بگم کییییییرررررر. یه لحظه حس کردم که تمام تنم لرزیده به زور بر خودم مسلط شدم . خودمو محکم به زمین می چسبوندم و سعی می کردم یه حرکت غیر عادی انجام ندادم . شانس آوردم که راضی شده به ار گاسم رسیدم وگرنه قید همه چی رو زده به گردنش می افتادم که بیشتر منو بکنه تا آبم بیاد . چه کیر و چه کمری داشت و یه خورده هم بوی تریاک می داد . واسه همین بود که تونست مدت زیادی جلو گیری کنه . ده دقیقه پس از این که کمرم سبک شده و یه خورده از آب کوسم روی کیر سلیمان بی شعور ریخت اونم حسابی به اندازه یک سرنگ 20سی سی و سرنگ وار پس از چند ضربه پی در پی ناگهانی و خیلی هم نرم و سبک و روون آب کیر و کمرشو ریخت تو کوس و شکمم . مثل صدای کسی که به کوهستان میره و فریاد می زنه به این صورت داد کشید آاااااااااااا. من هم با این که راضی بودم ولی از ته دلم یه کوفتی نثارش کردم . پس از عملیات کمی کله اش کار افتاده بود . به همون صورت که من دراز کش بودم تمام لباسامو تنم کرد . قبلشم دو رو بر کوس و کونمو تمیز کرده بود . پس بنازم به زرنگی خودم که تونستم معما رو حل کنم . وقتی که صبح از خواب بیدار شدم همه چی فوری یادم اومد . اما چیزی که بیشتر از همه خوشحالم می کرد این بود که پس از مدتها موفق شده بودم بدون قرص خواب بخوابم . معلوم نبود این سلینمان چه بلایی سر امین میاره که تا صبح بیدار نمیشه . از طرفی این زنش مشکوک نمیشه ؟/؟حتما زنش تو پر چونگیهاش به سلیمون گفته که زیبا با قرص خواب می خوابه و سلینمان هم سوءاستفاده کرده . باید کاری کرد که امین تا این حد لت و پار نشه وگرنه وقتی به تهرون برگردیم معلوم نیس چیزی از امین باقی میمونه یا نه چون روز اول که استفراغ می کرد و روز دوم در حال سنکوب کردن بود و روز سوم هم باید سراغ قبرستونو می گرفت . درسته که ضررنکردم ولی فکر فردا هم باید باشم . ساعت ده صبح سومین روزی بود که در مشهد بودیم . امین که حالش کمی بهتر شده بود به دیدن یکی از دو ستانش تودانشگاه فردوسی مشهد رفت . رقیه خانم و پسرش واسه عیادت از مادر بیمار سلیمون رفتن طرقبه . من و این لاشخور تو خونه تنها بودیم . حسابی حالشو گرفتم . یک شلوار لی کشی تنگ و چسبون تا سر زانو پام کردم.. ادامه دارد .


    4

    و یک بلوز زمستونی خیلی خوشگل به رنگ صورتی به تن کرده و پس از برگشت از توالت که ته حیاط بود کنار دستشویی بیرون از محوطه توالت شروع کردم به دست شستن . از توآینه مواظب بودم که حاجی سلیمان میخ من شده و دستشو گذاشته تو پیژامه اشو داره با کیرش بازی می کنه . و خیره شده به کونم که در این حالت مث یه دایره خوشگل و مامانی شده بود . بعد عمدا کنار شیر آب دیگه ای که کنار باغچه بود دولا شده و کون قشنگ دایره ایم رو به صورت بیضی در آوردم با خم کردن سر یه لحظه از لای پام به اون متجاوز نگاه کرده دیدم که سرعت حرکت دستشو زیاد کرده . نز دیک بود سر بخورم . موقع بر گشتن هم عمدا روسریمو شل کرده از سرم انداختم . من خودم چه فیلمی بودم خدا می دونه. از زانو به پایین لخت بودم . کمی هم سردم شده بود و مثلا از افتادن روسری معذب بودم . سلیمان خان با لحنی داش منشانه گفت آبجی شما جای دختر مایی ... من اگه میگم این یه چیزیش میشه و عقلش پارسنگ بر میداره حتما یه چیزی میدونم که میگم . آخه مرد حسابی آدم میشه واسه یه نفر هم آبجی باشه هم دختر ؟/؟من هم زیپ دهنمو کشیده و هر چه فریاد داشتم سرش کشیدم . حاجی نصفه شب که با کارد میای بالا سر من و شورتمو پایین می کشی و خاک بر سریتو فرو می کنی توش آبجیت نیستم ها ؟/؟حالا برات مث یه خواهر شدم ؟/؟فکر نکن خیلی زرنگی . فکر کردی سرمو کلاه گذاشتی ؟/؟در واقع کلاه هم گذاشته بود چون به مرا دش رسیده بود و منم الکی داشتم واسه خودم کر کری می خوندم .-ببخشید خانوم شیطون رفته بود تو جلدم دست خودم نبود آخه شما آدموبه هوس میارین . داشتم کارو خراب می کردم . هنوز طعم کیر دیشب لای دندونا و زیر زبونم مونده بود . راستی راستی این همونیه که من دیشب ازش می تر سیدم ؟/؟سلیمان بین 45 تا 50 ساله به نظر می رسید . حداقل دو برابر من سن داشت و در واقع جای پدرم بود . اما ورم کوس من این چیزا حالیش نبود . از موی خیس سرش می شد فهمید که تازه از حموم اومده بیرون . التماس می کرد که اونو ببخشم .-حاجی تو اگه جای من بودی می بخشیدی ؟/؟من تازه 2روزه عروسی کردم غنچه من تازه باز شده . اگه شوهرم بشنوه ؟/؟بد جوری زرد کرده بود . از روی چهار پایه بلند شد و بر روی زمین نشست . می دونستم با همه ترسش هنوز هم نیم نگاهی به من داشته و چشمش دنبال منه . کوسسسسم خیس خیس شده بود . پشت سدش پر آب بود و منتظر زبون سگی سلیمون بود تا از جاش حرکت کنه به دهن اون سگ تشنه بریزه . این بار من در اتاقشو قفل کرده پرده هارو کشیدم ازگوشه اتاق کاردی برداشته و به طرف سلیمان رفتم اولش یه خورده یکه خورد ولی میدونست که زورم بهش نمی رسه . می خواست ببینه من چیکار می کنم . کاردو تو دست راستم گرفته رو بروش نیم خیز شدم . بعد با دست چپم اون مقدار مو.یی رو که نرسیده به وسط سرش داشت کشیده سرشو به عقب خم کردم -حاجی حالا ببین چند مرده حلاجی اگه من بخوام همون بلا رو سرت بیارم و تلافی کنم چیکار می کنی ؟/؟فکر کردی من دست و پا چلفتی هستم . منو یه زن لچک به سر گیر آورده هر کاری دلت خواست باهام می کنی ؟/؟سلیمان با تعجب به من نگاه می کرد . گل از گلش شکفته بود . حتما فکر می کرد من دیگه چه جور کوس خلی هستم . بیچاره حق هم داشت . چون این همه کیر باکلاس واسم صف کشیده بودند و من مثل کف کرده ها به این کوس دزد نظر داشتم دست چپمو از رو سرش ور داشته وارد شلوار کردیش کردم . کیرش کلفت و دراز شده بود مخصوصا حالا که با شیوه انتقام گیری یا انتقام کیری من آشنا شده بود با کیرش بازی کرده و یکی دو سانت دیگه بلند ترش کردم -خانم کارد لازم نیست بندازینش دور هر کاری که میخواین انجام بدین هر جور دوس دارین تلافی کنین .-حرف نباشه . اومدی از پشت خنجر زدی و رفتی ؟/؟اگه مردی از جلو حمله کن .-شما رئیسین . دستور بدین روی چشام . شلوار لی امو که در قسمتهای زانو لوله تفنگی بود در آورده و پشت سر اون شورتمم از پام خارج کردم . واسه اولین بار کوسمو از روبرو می دید مثل پیر مردهای بی دندون که موقع خوردن نوشیدنی هورت می کشن اونم اوف اوفی کرد و یه هورتی کشید که فکر کردم توخیالش کوس منو با آبش درسته نوش جون کرده . کاردو که رو زمین قرار داشت دوباره برداشته این بار پشت به حاجی کونمو در معرض دیدش گذاشته کاردو به کوس و کونم هم مالیدم . براش نمایش استریپ تیز راه انداخته بلوز و سوتین خودمو هم یکی یکی به گوشه ای پرت کردم حاجی از هوس چشاشو باز و بسته می کرد . از ترس این که وقت کم بیارم از تعارف کم کرده به مبلغ اضافه کردم . کاردو رو زمین انداختم و وسط زیر شکم خودم یعنی کوسمو رو دهن سلیمون قرار داده و گفتم نشون بده که مردی و از این طرف هم می تونی . آخ از دست این سلیمون هوسی .آی کوس خورد ...آی کوس خورد ...آی کوس خورد ول کن معامله نبود منو دیوونه کرده بود. بی توجه به این که صدابیرون بره یا به گوش همسایه ها برسه فریاد می زدم تا یه جوری با هوس خودم کنار بیام .بازهم موقع کوس لیسی از اون هورتهای معروفشو می کشید و من از لذتش لذت می بردم .-واییییییی حاجی زبونت منو کشت . اووووووووففففففف .حاجی کوسسسسس من فدای زبونت . چقدر پهنه رسیده به روون پام . جووووووون حاجی کوسسسسمو بخوررررشششش . گوریل انگوری در جهت مخالف خو.دش منو گذاشت رو سرش . و رو هواهم همین جوری کوس منو می خورد . من شده بودم بینگلی اون . همون 5 دقیقه اول هنوز کیرش وارد عمل نشده داغ کرده جوش آورده بودم .-حاجی جون حاجی جون من کییییییررررررررمی خوام کییییییییرررررررر . سلیمان در همون راستا حدود یه متر پایین ترم آورد و به شکلی که دو تا پامو به پهلوهاش فشار داد و من هم یه نموره ای قفلش کرده بودم . اون دو تا دستشو گاهی میذاشت رو پهلوهام و گاهی هم رو شونه ها منو می گایید . باورم نمی شد کبر به این درازی رو تا ته وارد کوسم کرده باشه . کلفتی اون به من لذت بیشتری می داد . وقتی که دیگه هیچ فاصله ای بین ما نبود وتو حرکات رفت و برگشتی کیرش به آخر مقصد یعنی ته کوسسسسم می رسید از آب جوش هم داغ تر می شدم . عجب کمری !عجب قدرتی !واسه دومین بار تمام بدنم لرزید .-حاجی فدای کیررررررررررررت بشششششششم . جادو می کنه . آبتو بریز تو کوس این تازه عروس . این غنچه تازه رو تو هم ببوس و ببوش ... ادامه دارد .

  2. #102

    داستان سکسی ماه عسل در عسل 10 قسمت

    5

    سلیمون هم رو هوا به تناسب کیر و هیکلی که داشت آبشو ریخت به کوسم .. حیف شد . اسراف گناه بزرگیه . خیلی از این آب برگشت کرده ریخت زمین . هر حرفی که می زدم چه به عنوان شوخی چه جدی و چه برای مثال خود حاجی خودشو موظف می دونست که انجامش بده . وقتی که از بوسیدن و بوییدن غنچه گفتم اینجا کله اش کار کرد و متوجه شد که به کوس تازه خودم میگم . منو خوابوند رو زمین با انگشت شست و سبابه دست راست خودش کوس کوچولومو از حالت لوزی جمعش کرده به شکل دایره ای درش آورد اونو بوکرد و بعدشم بوسیدش . ومکید -حاججججججججی من باززززززم میخوام -کجاتو بگیرم ؟/؟-کونمو به طرفش قمبل کرده و می چرخوندم و حالی به حالی ترش می کردم . موقع چرخوندن کونم دستمو از زیر به کوسم رسونده و مالیدمش طوری که موهای سرم برگشت کرده به طرف زمین افشون شد . گفتم حاجججججججی جون تموم تنم میخخخخخخاره تند و تند به همه جام برس همه جاااااااا. آههههههه همه جام میخخخخخخخاره . همه جااااااام میخخخخواد . همه جامو بکن . کوسسسسسسسسم کوووووووووننننننم . کییییییییرررررررتو می خوام . سیییییییییننننننننه هام . مث یه ببر زخمی به طرفم یورش آورد . و اولین کاری که کرد کیرشو از همون پشت فرو کرد تو کوسسسسسم و دو طرف کونمو ماساژداد و کیرشو در آورد و به مالش عمومی بدنم مشغول شد . دیگه نقاط غیر حساسی تو تنم نبود . همه جا هاحساس شده ه بودند . از کوس بگیر تا موی سر . حتی انگشتای پای منو که تو دهنش گذاشته میک می زد حس می کردم جهشی زیر سینه هام ایجاد شده که نزدیکه یه دفعه دیگه منو به ار گاسم برسونه . زبون سگیش اونقدر درشت بود که نه تنها تمام سطح کوسمو می پوشوند کناره هاش کناره های کشاله رونمو نوازش می کرد . کارش حرف نداشت اگه خونه اش تهرون بود من یکی که همش مشتریش می شدم . فکر نمی کردم پس از باز شدن پلمبم این قدر فعال شم . قبل از این که برنامه امو با حاجی شروع کنم یادم رفت کوس و کونمو با صابون بشورم و به تن و لباس خودم ادکلن زده بودم . لب کلام و حسن ختام روی همون دو تا سوراخ پایین بود که من پس از گاییده شدن تو سط حاجی اونم دیشب و رفتن به دستشویی معطرش نکرده بودم . هر چند تا به حال سلیمون کونمو نگاییده بود اما با یه اشتهای خاصی دو تا دستاشو رو دو تا کپلهای کونم قرار داد و چاک کونمو باز کرده که مقعدم هوس کیرشو کرد و بعد با همان اشتها شایدم بیشتر زبونشو از ته کوس تا سر سوراخ کونم حرکت می داد و مثل سگ بو می کشید و لیس می زد که فکر می کردم داره چلو کباب معطر می خوره . اولش کمی سختم بود که داره سوراخ کونمو می خوره من که این قدر چپل نبودم . هر وقت فیروز می خواست کونمو بکنه یه ساعت قبلش مث عروس خوشبو و آماده بود . من هم یه خورده زیادی وسواس شده بودم . واسه این که مقداری از بدهی خودم به اونو بپردازم دست خودمو به کیرش رسوندم . کیرش شبیه به یه موش عروسکی چاق و تپل شده بود که به زور تو دهنم جا می شد . با این حال با میل فراوان دستمو دور ته کیرش حلقه کرده سرشو گذاشتم تو دهنم .حاجی مث یه زن از هوس دور خودش می پیچید . هیکل به اون گندگی و کیر به اون عظمت در مقابلم به زانو افتاده احساس غرور و پیروزی می کردم . خیلی هم به خودش فشار می آورد که آبشو تو دهنم نریزه واسه چند ثانیه لبامو آزاد کرده بهش گفتم حاجی خیالت نباشه بریزتو دهنم . اون لحظه ای که هوست رفت بالا و کیف بیشتری بهت میده همه رو خالی کن . بچه حرف گوش کنی بود . چقدم آب داشت .. یه مقدار که از طرف مری رفت تو معده ام واز بس سرعت و مقدارش زیاد بود نتونستم کنترل کنم چند تا از این جهش ها هم رفت رو نایم نشست و باعث شد سرفه شدیدی بکنم . کیرشو از دهنم بیرون کشیدم ومحکم از پایین به بالا چلوندمش و دو سه قطره دیگه از توش آب در آوردم و روی کف دست خودم پاشوندم بعد به طرف حاجی قمبل کرده اون چند قطره منی رو با کمی از مایعات هوس کوسم به سوراخ کونم مالیدمو تا حدودی شلش کردم . سرمو برگردوندم عقب کیر حاجی رو گرفتم تو دستم ومالوندمش به سوراخ کونم . چهره سلیمون نشون می داد که انگار تو آسمونا داره پرواز می کنه . موش عروسکی آروم آروم وارد لونه و سوراخش می شد .-حاجی تو رو خدا ولم نکن به کوووووووونننننم به کپپپپپپپپپپپپپپلم دست بکش . انگشتاتو بذار تو ی کوسسسسسسم . اگه آتیششششششت داد فوری بکششششششش بیرونننن دوباره بذذذذار . راضیم کن .-وایییییی وایییییی وایییییی . دستمو از زیر رسوندم به نصف کیرش که بیرون بود و باهاش بازی می کردم . کونننننننم فدای کییییییرررررررت کوسسسسمو بمال . غلام حلقه بگوش هر وقت ازم سوال می کرد می تونم تو کونت آب بریزم منم می گفتم نه حاجججججی جووووووون هنوز زوده . شاید نیمساعت تمام داشت با انگشتاش کوسسسسسمو می گایید .-آخخخخخخخخ سلیمون حاجی جون نزدیکه محکم تر سریعتر شور و هیجان فوق العاده ای تو تمام تنم به وجود اومده بود اووووووووووف تمام تنم به ارگاسم رسیده حسابی سیستم عصبی ام تنظیم شده بود و خوابو به چشام رسونده بود . فکر نمی کردم سلیمون با این سن و سال خودش این همه آب داشته باشه . انگاری اون نبود که یه ساعت پیش دهنمو گاییده و مث یه لیوان پر آبش کرده بود حالا نوبت کونم بود که آبیاریش کنه منم با همه حسم هر چند راضی شده بودم ولی حسابی کیف می کردم . بالاخره کارمون تموم شد و پس از ماچ و بوسه خداحافظی کردیم نه از امین خبری بود نه از رقیه. ماشاءالله از بس آب به کوس و کونم ریخته بود که تا چند بارهم که به دستشویی می رفتم پس می زد بیرون . باید حواسم می بود که پیش امین گندش در نیاد . تقریبا سابقه نداشت که پس از جدایی از فیروز بعد از ظهر ها رو بخوابم ولی همچین آرامشی به من دست داد که لذت اون جز با خواب تکمیل نمی شد . وقتی امین بر گشت من خوابیده بودم . پس از بیداری هم از این هراس داشتم که نکنه امین از من تقاضای عشقبازی داشته باشه و یک پس مونده آبی از آثار سلیمان خان از کوس و کونم بزنه بیرون . در هر حال تا موقع شب به او بده نبودم . قبل از خذاحافظی از سلیمون خواهش کردم که امشبه رو زیاد به پر و پای امین نپیچه که یه موقع ممکنه مجبور شم تنها به تهرون برگردم . اونم با جان و دل پذیرفت . از طرفی اینو هم لو داد که هنوز با رقیه ازدواج نکرده و پسری هم که ازش داره نامشروعه واین رقیه بوده که در مورد قرص خواب من و خواب عمیقم گزارش ها رو به او یعنی جناب سلیمان خان درشت اندام کیر درشت رسونده . در هر حال چند روز دیگه تو مشهد موندیم و تو این مدت یه دفعه دیگه کوس و کونمو در اختیار حاجی سلیمون گذاشتم . طوری که وقتی که بر گشتیم تهرون مطمئن بودم که دوره درمانی خودمو تکمیل کردم .. ادامه دارد ..


    6

    وقتی که به تهرون بر گشتیم همه از این که خیلی زود به حاجت خود رسیدم خوشحال بودن . مامان نذرشو اداکرد و سفره ابوالفضل گذاشت و رو ضه گرفت . همه راضی و خشنود بودند و من با دنیایی از خاطرات شیرین هماغوشی با سلیمان در آغوش امین شبو به صبح می رسوندم . دری به تخته خورد و یه ماه بعد فهمیدم که حامله ام . حالا بیا و درستش کن . به درستی نمی دونستم که پدر بچه کیه . اولین آبو امین به کوسم ریخته بود و بیشترینشو سلیمان . هیچ دلیل نمی شد که این اول ریخته یا اون بیشتر ریخته پدر بچه اون باشه . فقط یه قطره اونم تو زمان مناسبش کافی بود . پدر و مادرم که هردو باهم باز نشسته شده بودند و فقط یه کوچه با ما فاصله داشتند . عاشق نوه به دنیا نیومده شون بوده و می گفتن چه دختر و چه پسر بیشتر وقتا اونو می بریم پیش خودمون و ازش نگهداری می کنیم . منو امین هم تو خونه ای که به کمک پدرش خریده بودیم و اتفاقا اونم یه سه واحده حیاط دار بود زندگی می کردیم . جالب اینجا بود که تواین سه واحد فقط 5 نفر زندگی می کردند و با کوچولوی داخل شکمم می شد 6نفر . طبقه دوم یک مادر و پسر بودند که پسره فکر کنم تازه از سربازی برگشته و بیکار بود و مادره هم شوهرش مرده بود . منتهی از بس واسشون ارث گذاشته بود مفت می خوردند و می خوابیدند و این پسره هم جز چشم چرونی در مورد من کار دیگه ای نداشت . هنوز با این مادره و پسره بر نخورده بودیم و این اطلاعاتو بنگاهی در اختیار ما گذاشته بود طبقه سوم هم مال حسابدار یه شرکت بود که تمام یا بیشتر کارهای مربوط به شرکتو توی خونه انجام می داد و اکثرا مث زنای زایمان کرده خونه نشین بود . اسمشو نمی دونستم . ولی فامیلیش آقای رحمانی بود . اسم اون پسره طبقه دوم هم کیومرث بود که اونم به خاطر صدا زدنای مادرش متوجه شده بودم . در هر حال کار سوپری امین گرفته بود و شبا تا دیر وقت مشغول بود . وقتی هم که بر می گشت اونجور که باید و شاید کوسمو راضی نمی کرد . هر چی بهش می گفتم شاگرد بگیر می گفت آدم تو این دوره و زمونه به چشاش هم نمی تونه اعتماد کنه چه برسه به غریبه ها . من هم اکثرا کمرم سنگین بود . تازگی ها هم بعضی از دوستان و فامیلا منو تر سونده و به جای دلداری دادن به من مدام منو وحشت زده کرده از افسردگی بعد از زایمان می گفتند -باید خیلی مراقب باشی مخصوصا تو که سابقه داری . سلیمون هم که در دسترس نبود ردیفم کنه . وسوسه ای شیطونی به سراغم اومد .با خودم گفتم آب در چشمه و ما تشنه لبان می گردیم ؟/؟کیر بالا سر ماست گرد جهان می گردیم ؟/؟نمی دونستم آیا این یه الف بچه حریفم میشه یا نه . قد و قواره ریزی داشت . چه میدونم شاید کیرش کاری بود . چه طور باید توجهشو جلب می کردم خدا می دونست . هر چند می دونستم مث سگ واسم له له می زنه اما نمی خواستم رو شو زیاد کنم . شاید مجبور بودم یه چراغ سبزی نشون بدم . در هر حال باید یه حرکتی می کردم تا یه برکتی نصیبم شه . مشکل اساسی فقط مادرش بود یکی از روزا که مادرش از خونه زد بیرون و برام فرقی نمی کرد که چند دقیقه دیگه میاد و کجا رفته سریع اتصال سیم آنتن به تلویزیون و یکی دو جای دیگه رو دستکاری کرده و قبلشم نگاه کردم ببینم تلویزیون چی داره پخش می کنه ظاهرا فوتبال منچستر یونایتد و چلسی بود . بعدش زنگ در آپارتمان طبقه دوم را به صدا در آورده .. -سلام آقا کیومرث حالتون چطوره ؟/؟ببخشید بی موقع مزاحم میشم مادر جان منزل تشریف دارن ؟/؟-نه همین الان رفتن بیرون . امری داشتین بفرمایین -عذر میخوام داشتم فوتبال می دیدم یهو تلویزیون قطع شد . مال شما هم قطعه ؟/؟می خوام ببینم اشکال از پشت بوم نباشه . داشتم فوتبال منچسترو می دیدم . حالم گرفته شد -پس شما هم عاشق فوتبالین . منم از منچستر خوشم میاد . اتفاقا همین الان یه گل زد . من هم فوری سوتی داده گفتم کی زد . بکهام زد ؟/؟جز اون کس دیگه ای رو تو این تیم نمی شناختم . خندید و گفت ببخشید دیوید بکهام چند سالی میشه که از منچستر رفته -اوه راست میگی اصلا حواسم نبود . برخلاف چشم چرونیهاش که دم در هم از تماشای سینه باز من چشم بر نمی داشت جوان مودبی به نظر می رسید . خوش قیافه و کم سن تر از اون چه بود که نشون می داد قرار شد که بیاد به آپارتمان ما و یه دیدی به تلویزیون ما بندازه . با هم از پله ها پایین رفتیم و من مخصوصا چند قدم جلوتر از اون با ناز و کرشمه و چرخوندن کون به چپ و راست به سمت پایین می رفتم . بسیار سریعتر از اون چه که فکرشو می کردم متوجه ایراد تلویزیون شد و درستش کرد . نمی دونستم با چه کلکی نگهش دارم و اونم نمی دونست که با چه ترفندی بمونه . خیلی از مادرش حساب می برد . از اونایی نشون می داد که از ترس مامان جرات ندارن دنبال دختر بازی باشن -دست شما درد نکنه اقا کیومرث اجازه بدین یه شربت درست کنم براتون بیارم . آرایشمو غلیظ تر کرده سینه هامواز سوتین بالا تر آورده و عطر ملایم و مرد کشی هم به خودم زدم و با یه سینی و دو لیوان شربت برگشتم . معلوم نبود داره شربت می خوره یا منو. خودمو به نادونی زده و گفتم آقا کیومرث خانومتون کجاست .؟/؟-من زن ندارم دلم میخواد ولی مامان لیلا میگه این قدر زود خودتو بدبخت نکن تو که همه چیزت آماده هس کلی هم که سپرده و پس انداز داریم و هر ماه سودشو می گیریم و تازه زیاد هم هست خودتو گرفتار نکن .-مامانت راست میگه دیگه من مگه زن نیستم کاری کردم که شوهر بدبختم از صبح تا 11 شب تو مغازه داره کار می کنه تازه بیشتر موقعها ناهارو من می برم سر کارش .-یه مسائلیه که نمی تونم بگم . روم نمیشه -دوست داری که بهت نشون بدم که حق با مامانته .-چه طوری ..... -زیبا اسمم زیباست -اسم شما هم مثل خودتون قشنگه -چشای قشنگت خوشگل می بینه عزیزم . صورتمو به صورتش نزدیک کرده رویاشو به واقعیت تبدیل کردم . ثانیه هایی بعد لبامونوبه هم قرض دادیم و مثل لیلی و مجنون رفتیم تو بغل هم . قلبش مث یه پرنده اسیر می تپید .-راستشو بگو تا حالا با چند تا دختر یا زن بودی ؟/؟-هیچی فقط یه بار 11ساله بودم که داشتم با دختر همسایه دودول بازی و کون بازی می کردم و اونم شلوارشو پایین کشیده بود که مامان سر رسید و گوشمو کشید و با خودش برد حالا هم که شبا خوابیده خلوتی فیلم سکسی از کانالای کارتی ماهواره نگاه می کنم و جلق می زنم . بازم جای شکرش باقیه که هیچی از ماهواره سر در نمیاره -دیگه از این به بعد لازم نیست که جلق بزنی . استادانه روی کاناپه دراز کشم کرد . زیر گلومو با ملایمت می بوسید و در گوشم نجوا می کرد که دوستت دارم . حرفی از روی هوس بود اما این سخنان فریبانه رو دوست داشتم . خیلی زود لختم کرد -عجله نکن اینجا امن امنه . شوهرم تا 5 ساعت دیگه هم نمیاد و مادرت هم اگه بیاد بالاخره این کوس ارزششو داره که یه بهونه ای بتراشی . آروم گرفت ولی حریصانه تر به جون اندام هوسی و خواهشگرم افتاد دلم واسه تماشا و بررسی و استفاده از یه کیر جدید لک زده بود . تو همون حال که لخت لختم کرده سرشو گذاشت لاپامو از کوسم مزه می گرفت . منم کنجکاوی امونم نداد و شلوارشو پایین کشیدم .اوووووووففففففف انگار که این کیومرث خان فرزند سلیمان خان بود چه کیییییییییررررررررررری قرررررررربو نشششششششش برررررررررم . جون می داد واسه گاییدن کوسسسسسم از اون قرصهایی قوی بود که افسردگیهای سطح بالا رو هم درمون می کرد . مثل این که خوب ختنه نشده بود . کیرش پوست اضافه هم زیاد داشت . هیکل به این ریزی میزی و کیر به این درشتی ؟/؟هیجان اولین سکس و پوست اضافه کیرش باعث شد که با همون سه چهار بار مالش کیرش از سوی من و قبل از این که بذارمش تو دهنم فوران کرد ومنم واسه این که بیش از این حیف و میل نشه کیرشو گذاشتم تو دهنم و بقیه فورانشو قورت دادم .... ادامه دارد ..


    7

    تو آبمو خوردی ؟/؟-چه اشکالی داره ؟/؟برروی کاناپه دراز کشیده پاهامو به دو طرف باز کردم . کیومرث جون لب تشنه اشو رو کوسم قرار داد و عاشقونه و حریصونه می نوشید . منم سرشو به طرف کوسم فشار داده تا لذت بیشتری ببرم . موهاشو نوازش می کردم -آه کیو مرررررررث کییییییییو جون من کیییییییرررررررمی خوام . فوری کونمو پشت به کیرش قرار داده رو کاناپه دراز دراز کشیدم . دیدم دیدن کون درشتم واسش یه فرمان حمله بود . همون حالتی رو داشتم که دو شب اول سلیمون مثلا منو مخفیانه کرده بود . ولی اینجا کیومرث پشتم دراز کشیده و ما مث دو صفحه منطبق بر هم شده بودیم که کیر کلفت اون مث یه لوله ای وارد حفره کوسم شده بود و رفت و بر گشت می کرد -آیییییی آیییییی بکن بکن ادامه بده . داره میاد داره میاد . کون و کپل درشتم مثل ژله می لرزید و این ور و اونور می رفت . صدام گرفته بود از بس جیغ کشیده بودم . -واییییییی اووووووووفففففف کیومرث کییییییییررررررت منو کشت . منو بگیر اگه میخوام در بررررررم نذار . نذار از چنگت در برم . اگه ول شم ارگاسمم میره عقب سریعتر . ولم نکن واییییی نمیدونی چه حالی دارم . جووون جووووون می بینی تمام تنم داره تکون می خوره . اومد اومد آبم اومد واسه چند دقیقه چشامو بستم و آروم گرفتم . این کیومرث هم مثل این که فکر می کرد که اولین و آخرین بارشه همین جور تند تند منو می گایید منم از بس لذت می بردم کاریش نداشتم و میذاشتم به کارش ادامه بده . آخرش یک خورده دلم براش سوخت و از ترس این که کمر درد بگیره ودیگه فعال و کاری نباشه گفتم عزیزم خالی کن -نکنه باردارشی ؟/؟-نه اولا افتخار می کردم که کیرت منو باردار کنه ولی خودم چند ماهه که حامله ام یواش یواش باید شکمم بالا بیاد اینو که گفتم برای اولین بار تو زندگیش آب کیرشو به یه کوس حریص و تشنه و هوس باز و حشری هدیه کرد .-زیبا زیبا جون نمیدونی چه حالی داره.یه تیکه آتیش . یه گلوله داغ منو سوزوند -کیو این کیر مث یه تیر عمل کرد و منو سوزوند . بعدش هردومون رو زمین نشسته روبروی هم قرار گرفتیم و از ناحیه وسط بدن به هم چسبیدیم . کیرش رفته بود تو کوسم . همدیگه روباهوس بوسیده زبون همو به نوبت میک می زدیم . تو این حالت نمی شد با شدت و سرعت ضربه زد . گاییدن من به آرامی و عاشقونه صورت می گرفت . زور زیادی داشت . منو رو هوا نگه داشته دست چپشو دور کمرم حلقه کرده دست راستشو رو سینه چپم قرار داده آروم بهش چنگ مینداخت . و کوسمو با ضربه های از پایین به بالای کیرش می گایید . دلم واسش می سوخت . خیس عرق شده بود . اون قدر به این کارش ادامه داد تا یه دفعه دیگه راضیم کرد و کمر خودشم سبک کرد پس از این که از سه کاف دست کشیدیم چند دقیقه ای لخت در آغوش هم مث دو تا عاشق و معشوق باهم راز و نیاز کردیم .-بگو ببینم حالا هم زن میخوای ؟/؟-تا موقعی که شما اینجا بمونین و مامان هم نخواد از این جا بلند شه زن می خوام چیکار . فکر نکنم هیچ زنی مث شما لذت بده ولی مامان ممکنه هوس کنه خونه رو بفروشه و بره .. من از فرداش همچین با لیلا خانم که دو برابر من سن داشت دختر خاله شدم که یک لحظه بدون من نمی تونست باشه . بیچاره تنها بود و کمبود محبت داشت . خدا دو تا پسر بهش داده بود که یکیشون توهندوستان داشت درس پزشکی می خوند و یکی هم همین کیومرث خان خودمون بود . چند روز هم مونده بود به پایان خدمت کیومرث که شوهرش در اثر سکته قلبی مرد . برای دوساعت بودن با کیومرث درروز مجبور بودم دو برابرشو با مادرش باشم .. لیلا خانم مخالف زن گرفتن کیومرث بود و من هم حسابی تاییدش کرده گفتم عجله چیه بذار راحت دنیارو بکنه و نزدیکای چهل که شد حدود بیست سال دیگه براش زن بگیر کیه که بهش زن نده . از ازدواج مردای 60 ساله با دخترای 20 ساله گفتم . حسابی مخشو کار گرفتم . خودشم تعجب کرده بود . از این که از روزی که من با او یعنی لیلا خانوم دوست شدم به علت سبک بودن پاقدمم کیومرث از زن گرفتن منصرف شده بیچاره نمی دونست به خاطر سبک بودن کوسم بوده نه پاقدمم . زنیکه دیوونه !لیلا خانوم !حالا فرض می کنیم زیبا وجود نمی داشت یه جوون 20 یا 21 ساله که دستش به دهنش می رسه و از دست مامان نمی تونه دوست دختر بگیره و دنبال جنده بازی بره کوس نمی خواد ؟/؟کون نمی خواد ؟/؟خودش بیست سی سال لنگشو هوا داد تموم شد رفت ؟/؟همین ؟/؟در هر صورت کار ما به جایی رسیده بود که اگه عمر نوح هم پیدا می کردیم توی همین آپارتمان 180 متری خودمون می موندیم .... چهار ماهه حامله بودم که تصمیم گرفتم خودمو به یه دکتر زنان و زایمان نشون بدم یعنی در اصل هدفم این بود که کوس و کون خودمو نشون بدم . بد جوری هوس کیر تازه کرده بودم بازهم جای شکرش باقی بود که این تنوع طلبی و کیر جدید خواهی هر چند ماه در میون یه بار به سراغم میومد و اونم به خاطر پیشگیری از افسردگی بود . یه هفته گذشت تا تونستم یک دکتر مرد جوون خوش تیپ مجرد گیر بیارم . به مجرب بودنش کاری نداشتم . برای یکی از روزا نوبت گرفتم به منشی گفتم که نوبت آخرو به من بده . در حالی که می تونستم چند ساعت زودتر و اولین نوبتو بگیرم ناسلامتی با چند تا زیر آبی رفتن آدم برای یه خورده هم که شده شنا یاد می گیره بهونه آوردم که شوهرم اون موقع یعنی حدود ده شب کارشو تعطیل کرده میاد دنبالم راحت تر به خونه بر می گردم از هیجان دو ساعت زودتر اومدم نشستم . هر چه مطب خلوت تر می شد من بیشتر کیف می کردم . ساعت نه و نیم شب بود که من به عنوان آخرین نفر رفتم داخل . قربون ابلیس عزیزم برم که کمک بزرگی به من کرد منشی که دید همه مریضا رفتن و کار خاصی هم نداشت ویکی مث منو دکتر هم می تونست بگردونه اجازه گرفت و رفت . حالا من و دکتر داخل اتاق معاینه بودیم . دیگه عطر و ادکلنی نمونده بود که به کوس و کون و تن و پیرهنم نزده باشم . روی تخت معاینه دراز کشیدم . دکتر پرسید مشکلت چیه ؟/؟-چهار ماهه باردارم . و به ده سانت بالای کوسم اشاره کرده گفتم داخلش می سوزه . دامنی کوتاه پوشیده بودم که دکتر سختش نباشه دامنو به طرف شکم بالا زده و شورتو به طرف زانو پایین کشیده بودم معلوم نبود این دیگه چه مدل دکتریه که هم مثل معدن چیا رو کله اش چراغ قوه بود وهم تو دستش . بالاخره با یکیشون راحت تر می تونست داخل کوسمو ببینه . دستکش گذاشت تو دستش و انگشت وسطشو فرو کرد توی کوسم . از روی هوس آهی بلند کشیده دکتر فکر کرد محل درد رو پیدا کرده .-باید ببینم تبدیل به جوش یا غده نشده باشه . با عشوه و ناز گفتم دکتر جون برای بچه خطرناکه ؟/؟-فکر نکنم . اول باید ببینم چیه .-میشه دوباره معاینه اش کنین ؟/؟-همون یک بار کافیه ولی به خاطر شما باشه . یه بار دیگه انگشت درازشو تا ته کوسم فرو برد .-فکرنکنم مشکل خاصی باشه . بذارید واسه بارداریتون یه معاینه اساسی بکنم دوباره میرم سر وقتش . ضربان قلب و نبض و فشار خون و از این جور چیزارو چک کرد و پیرهنمو بالا داد و دستشو به سینه هام رسوند چشامو بسته بودم و آروم ناله می کردم -درد دارید ؟/؟-با عشوه گفتم نه دکتر جون دردم از جای دیگه هس -ببینم کسی قراره بیاد دنبالتون ؟/؟-بازم با هوس وکرشمه گفتم نه خودم ماشین دارم . آخه امین جونم یه پژو 206 فیروزه ای واسم خریده بود .-من مشکل شمارو فهمیدم شما حاضرید درمان بشید ؟/؟حالا به هر صورت ممکنه ؟/؟-آره دکتر جون هر کاری می کنی هر طوری می کنی بکن این جمله رو مخصوصا و بایه لحنی اداکردم که یه خورده از تردیدش کم شه .. ادامه دارد ..

  3. #103

    داستان سکسی ماه عسل در عسل 10 قسمت

    8

    در ورودی مطبو باز کرد نگاهی به سالن انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نیست در مطب و اتاقی رو که درش بودیم قفل کرد . متوجه شدم که به بیماری من پی برده و قصد درمونمو داره . دستکش هاشو در آورد و با دست کوسمو مالش داد -خیلی چربی پس میده . ببین خیلی وقته آمیزش نداشتی ؟/؟-بله آقای دکتر از موقعی که بار دار شدم شوهرم یا می ترسه یا چندشش میشه بیاد طرف من -اصلا این خوب نیست . یک لوله شیشه ای نازک با خودش آورد و حدود پانزده سانتیمترو تو کوسم فرو کرد . الکی آخی کرده و گفتم درد دارم -حدسم درسته اگه درمان فوری میخواهین من امشب راهشو بلدم به شرطی که سوءتعبیر نشه -هر چه شما صلاح بدونین آقای دکتر . شما دکترا حکم محرم مارو دارین و ما بیمارا همه به شما اعتماد داریم . با متلک اشاره ای به کیر داخل شلوارش کرده و دستی بر کون خود کشیده و گفتم این گوی و این میدان . کاری کنین که با افتخار مشتری شما بشم میدونم کارتون خوبه ولی با این حال میخوام در عمل ببینم -پس صبر کن یک تست بگیرم لبای زیباشو که تشنه مکیدن و بوسیدنش بودم غنچه کرده گذاشت رو کوسم و با زبون و دندون و گردش لبهاش مشغول مکیدن و لیسیدن شد بعد از چند لحظه سرشو بالا آورد و گفت کمی از حد طبیعی غلیظ تره باید داخلشو با یک ساکشن قوی خالی کنم یعنی این ترشحاتو کم کنم -آقای دکتر شما از همه مریضاتون این طور تست می گیرین ؟/؟-شما استثناهستین . بعد تعارف را کنار گذاشت . بار دیگه عذر خواهی کرد و شلوار سفید کارشو پایین کشید و کیر شق شده اشو نشونم داد . کلفت و کاری به نظر می رسید وقت و حوصله مقایسه با سایر کیر هایی رو که از دروازه کوس و کونم رد شده بودند رو نداشتم . سر کیرشو دور کوسم چرخوند و بعد آروم آروم دست به کار شد -هر جا به نقطه درد برخورد کرد به من بگو . نرم نرم کیر گرم رو تا آخر فرستاد من دو دستمو گذاشته بودم رو قفسه های سینه امو فشارش می دادم تا صدای ضربان قلبمو که شدت یافته بود نشنوه . -آقای دکتر معجزه شد انگار دردم کنار رفت واقعا که شما نمونه اید .-صبر کنید تازه معالجه شروع شده. کیرشو بیرون کشید به لکه های سفید هوس مر بوط به کوس که روش نشسته بود اشاره کرد و گفت امشب حداقل باید نیمساعت طول درمان داشته باشی . این جوری که میگی شرایط تو و شوهرت طوریه که اون از پس این روغن سوزیها بر نمیاد . دست کم باید هفته ای یک بار بیای پیشم تا درمان کامل بشی ولی تا یادم نرفته این شماره موبایل منه به کسی نمیدی . برام زنگ بزن من یک نوبت اختصاصی خارج از این نوبت هایی که در مطب میدم برات در نظر می گیرم . تا داخل خونه حسابی در مونت کنم .-اونجا وسیله اشو دارین ؟/؟-بله همه چی تکمیله . حتی تکمیل تر از اینجا .. هنوز هیچی نشده حس حسادتم گل کرده بود .-مثل من خیلی ها از این نوبتا دارن ؟/؟-شما اولین نفری هستین که من به این صورت بهش نوبت میدم وسعی می کنم که این درمان سفارشی رو فقط روی شما پیاده کنم .-پس بفرمایید ؟/؟لباساشو در آورد تا راحت تر درمانگری کنه . منو هم لخت لخت کرده بود -داد بزن هوست خالی شه . روی شکمم دست کشید و گفت دادبزن جیغ بکش تا هر چی ترشح و خیسی این زیر هست خالی شه . هوستو خالی کن . نیازی به گفتنش نبود . اتومات فریاد می زدم . کوسم یک پزشک متخصصو فریفته بود . پزشکی که هر روز دهها کوس می دید . سرعتو زیاد کرد سینه هامو به این طرف و اون طرف می گردوند . بالاخره دکتر بود و تجربه داشت . متوجه دردم شده بود حتی سی ثانیه قبل از این که آبم از جاش حرکت کنه متوجه شده بود .-اوووووووووفففففف دکتر جون حس می کنم خیلی خیلی شادم دارم پرواز می کنم خیلی بیشتر از درمان درمان شدم دکتر ولم نکن محکم منو داشته باش یه موقع درمان عقب نره اون وقت مریضی بر می گرده و باید از نو شروع کنی . واییییییییی حال کردم حس می کنم واسه امروز حس گرفتم . -حالا زیباجون این پماد و محلول ضد جوشو بگیر که توی کوسسسسست فوران می کنه . بذار خوب حل شه تا بیشتر اثر کنه . خودشو خالی کرد و من از تماشای قیافه اش موقعی که داشت خودشو راضی می کرد و کوسمو سیراب خیلی لذت می بردم . بد جوری کوسم تشنه آب کیرش بود . فکر کردم دیگه کار تموم شده . منو برگردوند تا پشت من تو ی دیدش باشه . مثل این که کون برجسته من چشای اونم گرفته بود -بذار یه معاینه هم از این طرف بکنم معلوم نبود این چه جور معاینه ایه که سرو صورتشو یک پهلو روی کونم قرار داده داشت لیس می زد و گاز می گرفت . از طرفی هم انگشتشو تو سوراخ کونم کرده بود و داشت بررسی می کرد . خداکنه متوجه نشده باشه که شصت هفتاد دفعه کار کرد داره و خوشش بیاد و افتخار بده که کیر سفید و یک دستشو وارد سوراخ کونم بکنه . هر دستشو رو قاچی از کونم گذاشت و قبل از اون محلولی رو روی سوراخ کونم ریخت و کمی ماساژش داد و گفت کمی گشاد کننده است . سوزش خفیفی داشت . الان این کیرمو میذارم توش . در واقع یک واکسن ضد بواسیر دارم بهت تز ریق می کنم . هر چند در تخصص من نیست ولی تا این حد روبرات انجام میدم چون یه بیمار قابل احترام و دوست داشتنی هستی دارم این کارو انجام میدم . تو دلم گفتم اگه خبر داشته باشی تا حالا چند تا از این واکسنا خوردم .؟/؟من دیگه حسابی واکسینه واکسینه شدم ولی این یکی ورژن جدیده و حتما باید چند بار بخورمش . دکتر واکسن زدنشو شروع کرده سرنگ گوشتیشو داخل مقعدم فرو کرد -واااااااای چه کییییییییفففففف داره کوووووننننمو فشششششششارششش بگگیر . بکن .. دکتر مث یک کیسه کش و ماساژور تمام عیار از کون و کپلم گرفته تا شونه ها و گردن و سینه و حتی زیر بغلهای منو مالیده فشار کوسم هم بالا رفته بود .اصلا فکرشو نمی کردم با این شیوه یعنی کوس بدون تماس با کیر بدنم بتونه سریع به ارگاسم برسه و آب داغ کوسم بریزه رو تخت معاینه . پزشک بعد از این که یه کیف درست و حسابی با کون و کپلم کرد و با وجود این که می دونستم از گاییدن کون من سیر نشده ولی به خاطر کمبود وقت و یا داغی بیش از حد کیرش بود که بار دیگه آب پاشی کرده و یه حال دیگه ای داد کیرشو که کشید بیرون حیفم اومد که ساکش نزنم -جووووووون دکتر جون عاشق کییییییییییررررررتم . مثل صورت دکتر سفید و دوست داشتنی یکدست تراشیده و هوس انگیز بود . گذاشتم تو دهنم یه دستمو رو بیضه هاش قرار داده با تخمهاش بازی می کردم نصف کیرو تو دهنم جا داده به صورت چرخشی میکش می زدم و با دست دیگه ام به نیمه دوم کیر چنگ انداخته و سه موتوره پروانه دکترو به چرخش در آوردم . کیر دکتر سیروس دوباره سفت و تیز شده بود . آن قدر صمیمی شده بودیم که همو به اسم کوچیک صدا می زدیم -زییییییبا همین جووووووررررریییییی بخخخخخخخخورششششش .. آخ آخ آخ . اومد .. اومد .. اومد ... ادامه دارد .


    9

    وقتی مزه اولین پرش منی رو تو دهنم احساس کردم و با زبونم چشیدمش به حرکات نرمشی هجومی خودم ادامه داده تا لذت دکترو به حد اکثر برسونم و حتی نذارم یه قطره از آبشم بره عقب .-زیبا جونم سکستم مث خودت زیباست . دیدی سیروس جون بالاخره گولت زدم ؟/؟تو که می گفتی تو یه وعده عشقبازی بیشتر از دو دفعه آب ریختن ضرر داره . و این کاروو نمی کنی چی شد ؟/؟-از اینا بپرس -از کدوما سیروس جون ؟/؟لبارو گذاست رو لبام . سینه هاشو به سینه هام چشبوند . یک دستشو گذاشت رو کوسم و دست دیگه رو رو کونم کشید . بعد از بوسه لبانه زیر گلو شونه ها موهای سر و سرمو بوسید طوری که دوباره دراز کشیدم و یه دفعه دیگه هم به عنوان حسن ختام منو گایید .-حالا جوابتو گرفتی ؟/؟-آره عزیزم .....چند ماه گذشت پیش دکتر سیروس سزارین کردم . بالاخره امید من به دنیا اومد هنوزم به یقین نمی تونم بگم پدرش کیه . فقط پیشونی بلندش منو به یاد سلیمون میندازه . وگرنه شباهتی به امین نداره . اوایل زمستون به دنیا اومد . چند ماه بعد دیگه اصلا شیر منو نمی خورد .خیلی زود عاشق غذا خوردن شده و با شیر خشک و دستی و غذا سیرمی شد و بیشتر وقتا نزد پدر بزرگ و مادر بزرگش یعنی پدر و مادر من بود . از ریخت و قیافه خودم تو اون روزا بگم که کونم تقریبا همون کون بود شکمم مقدار کمی چربی گرفته که با کمر بند لاغری ردیفش کردم . مقدار کمی سینه هام شل شده که دوباره داشت به حالت سابق بر می گشت . چون امید دیگه شیر منو نمی خورد . حداقل هفته ای 3 سری با همسایه مون کیومرث 2 سری با شوهرم امین و یک سرویس هم با دکتر سیروس سکس داشتم . خیلی تنوع طلب شده بودم . ولی خب هر جوری بود خودمو با این 3 کیر قانع می کردم . به مهمونیها مجالس عروسی و سایر دعوتیها که میرفتم هر مردی که با نگاه خریداری وراندازم می کرد دوست داشتم لخت شم و بپرم تو بغلش و کوس و کونمو واسش هوا کنم تا یه کیر جدید و تازه ببینم که از وجود من لذت می بره و به من لذت میده . این کیومرث هم گاهی کارهای خیلی با مزه ای می کرد . یادم میاد یکی دو ماه پس از زایمان که گاییدنم آزاد شده بود یک طرف سینه امو امید جون داشت می خورد و طرف دیگه اشو کیومرث .اون مث بچه نوک سینه منو میک می زد و همین جور شیرمو می خورد .انگاری که داشتم به دو تا بچه شیر می دادم . مدتی قرص ضد بار داری می خوردم ولی اواخر بهار ولش کردم و دل به دریا زدم . بعد از پریود اولین نفری که منو گایید شوهرم بود . نفر بعد کیومرث بود که خیلی هول هولکی و چون چند روز به اتفاق مادرش می خواست بره کرمانشاه خونه دایی اش ازم وقت گرفت و سه چهار ساعتی باهام مشغول بود . فردای روزی که کیومرث سر حالم آورد نوبت دکتر سیروس بود که قصد داشت چند روزی رو به تعطیلات تا بستونی به ویلای کنار دریاش تو شمال بره . از من خواست که قبل از رفتن شارژش کنم حتم دارم که اگه به جای یه باطری دو تا باطری تو وسط شلوارش داشت هر دو تاش شارژ می شدند . چون تا می تونستم بهش حال دادم . به همون اندازه که اون منو گایید منم گاییدمش . بگذریم از این که به نوعی می شد گفت که من کیرشو دشارژ کردم .. در هر حال دو تا از کیرهای صفا بخش من رفته بودن مر خصی کیر خسته امین هم اون حالی رو که بایست نمی داد . من دوست داشتم سیر سیر کیر بخورم . طوری که وقتی بعدش می خوابم فکر کنم که داخل هر 3 تا سوراخم یعنی کوس و کون و دهن کیر وجود داره و هنوزم در حال گاییده شدنم . ولی امین بیحال همچه حسی رو در من به وجود نمی آورد تا این که دو سه روز گذشت و دیدم نمی تونم به این وضعیت ادامه بدم ودر خونه تنها بودم اوایل تیر ماه بود و امید 6 ماهه من هم از اول صبح همدم با بابا بزرگ مامان بزرگش شده بود . من هم ناهار شوهرمو برده بودم سر مغازه و برگشته بودم . تا لتگ ظهر خوابیده بودم و خوابم نمی برد . تازه شیطون هم بد جوری قلقلکم می داد . مالش کوس و فرو کردن کلفت ترین هویج هم به داخلش دردی رو دوا نکرد . دم در خونه ایستاده منتظر فرشته نجات بودم . کوچه هم شده بود عین شبای قبرستون و نیمساعتی که من وایساده بودم فقط دو نفر رد شدن . یک بچه دو چرخه سوار و یک پسر جوان ظاهرا دبیرستانی کتاب به دست . که خیلی دوست داشتم به این دومی اشاره بزنم و بیارمش داخل ولی نمی دونستم چه بهونه ای بیارم . اگه از داغ درونم خبر داشت ؟/؟شایدم از خداش بود که بیاد و سوارم شه و یه کوس مفت بزنه . ناگهان فکری مثل برق از سرم گذشت . بر خودم لعنت فرستادم که چرا صبح تا به حال به ذهنم خطور نکرده بود و گرنه مجبور نبودم از الان نقشه چیده وقت تلف کنم . آره یار در حجله و ما گرد جهان می گشتیم . فوری مخ ابلیسیمو به کار انداختم . زود به آپارتمانم رفته یه آرایش درست و حسابی کرده و پس از آن که خودمو خوشبو کردم لباسمو در آورده و با یه شورت و سوتین صورتی براق و دلبرانه که هیکلمو هوس انگیز تر نشون می داد به طرف حیاط رفتم هر چه کنتور برق تو خونه داشتیم همه کنار هم و اول راه پله بود کلیدشو بالا زده خاموش کردم . تمام وسایل برقی همه از حرکت و فعالیت ایستادند و سر و صدای کولر طبقه اول و سوم هم قطع شده بود و من هم با همون اندام لب دریایی خود به وسط حیاط رفته و مثل آدمای از گرما به ستوه اومده و مثلا از همه جا بی خبر شلنگ آبو در دست گرفته از گردن به پایین خودمو خیس کردم که یعنی دارم خنک میشم . بر روی دیوار مشترک ما با همسایه بغلی سایبان بلندی قرار داشت که همسایه های اون ساختمون منو نمی دیدند سمت غرب و جنوب خونه مون که مشرف به کوچه بود . حالا من بودم و این تن پر هوس و طبقه دوم و سوم خونه ما که از این طبقات اگه کسی کنار پنجره میومد منو با کوس و کون آماده می دید . طبقه دومی ها که مسافرت بودند و طبقه سوم هم که اقای رحمانی تنها بود . یک ساعت پیش دیده بودمش که وسیله ای خریده به خونه بر گشته بود . بعدشم دیگه بیرون نرفته بود . فقط خدا خدا می کردم که خواب نرفته باشه . ولی با خاموشی کولر باید بیدار می شد . دو سه دقیقه ای گذشت و خبری نداشت . منم داشت حرصم می گرفت . شلنگ آبو که بلند بود کشیده و فاصله خودمو با زیر پنجره کم کرده بعد فشار آبو زیاد کرده نوک شلنگو با انگشت شست و سبابه دست راست فشار داده آبو به صورت تیز و در یک خط مستقیم به طرف پنجره طبقه سوم نشانه گرفتم بعدش سریع خودمو رسوندم جای اولم . واسه یه لحظه به پنجره بالا تگاه کردم پرده کنار رفته بود . رحمانی به محض دیدن من خودشو کنار کشید . بر فتنه گری خودم افزودم . می دونستم که دیگه تو این زمونه یوسفی وجود نداره که به زلیخا نه بگه . سوتینمو در آورده و بعد رقص کون و کمرو شروع کردم . شورتمو تا سر زانو پایین کشیدم شلنگ آبو از وسط پاهام به درز بین دو قاچ کونم مالیده و روی کوس و سوراخ کونم می کشیدم . چند لحظه بیشتر نگذشته بود که صدای پیچیدن پا در پله هارو شنیده و متعاقب اون سر و کله رحمانی پیدا شد انتظار داشتم یه ببخشیدی بگه از این که به اصطلاح سر زده وارد حیاط شده و منو این جوری دیده . اما نه تنها این جور رفتار نکرد بلکه سکسی تر از من لخت لخت خودشو به حیاط رسوند تا اونو دیدم .. -ببخشید نمی دونستم منزل تشریف دارید هوا گرم بود اومدم خنک شم در حالی که خودمو یه گوشه ای پنهون کرده بودم که نصف بیشتر تنم معلوم بود .دستمم به عنوان شرم و حیا روی عورت خودم گذاشته بودم و با این که اونو لخت مادرزاد دیده بودم خودمو به کوچه علی چپ زده گفتم می بخشید می تونید سرتونو اون طرف کنین تا من برم اتاقم ؟/؟-شما اگه می خواستین برین همون موقع که منو پشت پنجره دیدین می رفتین نه حالا . بعد به طرفم اومد و شورتمو که تا نیمه پایین کشیده شده بود به طور کامل در آورد و من هم که شورت وقتی به مچ پام رسید پامو بلند کرده تا شورتم کاملا از پام خارج شه .. ادامه دارد ..


    10

    سکوت و همکاری من این یک درصد شک رحمانی را بر طرف کرده و همانجا از پشت منو گرفت . سینه هامو فشار داد کیر ورم کرده و سفتش محکم به کونم چسبیده بود -میدونی چند وقته کوس نکردم ؟/؟دوساله . خسته شدم از بس جلق زدم . به جنده هام که دیگه نمیشه اعتماد کرد یا میگن کاندوم بذار که اصلا خوشم نمیاد یا این که زیادی مریضن و بوی گند میدن . -بهت نمیاد اول کار از این حرفا بزنی .- من احساس خودمو گفتم رک و پوست کنده اهل دروغ هم نیستم . ببخش منو از بس ذوق زده شدم احساس خودمو گفتم . نمیدونم چرا بیشترا دوست دارن منو به شکم دراز کرده و رو کونم بخوابن و از پشت بذارن تو کوسم . رحمانی هم با من همین کار رو کرد شیر آب رو بستم دیگه دمای محیط و موزاییکو احساس نمی کردم . فقط دمای بدن رحمانی بود شکار دیگری رو هم به دام انداخته بودم . سرمو به طرف گل و گیاه باغچه گرفته بودم تا لذت بیشتری ببرم . اسم کوچیکش کیانوش بود . منم اسممو بهش گفتم .-کیییییییییا بیییییییییا ببین چقدبرات خیسسسسسس کردم . کیییییییررررررت دیگه نباس این همه محرومیت بکشه تا من هستم تضمینی. دیگه نشنوم بگی خیلی وقته کوسسسسسسسس نکردم ها . از این به بعد کووووووووون مننننننم ماللللل توووووووو.-اوخ جوووووون فدای کوسسسسس و کوننننت بشه کیا . کوسسسسس تو بسسسسسمه کووووونننن تو بسسسسسمه دیگه از هیشکی جز تو نمیخوام به من بدددده .-بگو همین طور بگو حرف بزن کیا بزن منو . بکن منو . بی توجه به در و همسایه های بغلی ناله و فریاد راه انداخته بودم که کیای قشنگم دهنمو محکم نگه داشت -اووووووووففففف اووووووووففففف وقتی که آبم داشت میومد نتونستم جیغ بزنم تا بیشتر بهم مزه بده حرکت کیرش زیر آفتاب و روی سایه و در محیطی باز و سر مستی من از پیروزی دیگر سر شار از هوسم کرده بود .-کیا بریزش تو نگران نباش . با این که دیگه قرص نمی خوردم بی خیال بی خیال هم بودم . کیا با این که دوسال بود که فقط جلق می زد اما اون قدر خالی کرد و آب ریخت تو کوسم که فکر کردم نصف ذخیره کمرشو خالی کرده باشه .-با شلنگ آبای منی ریخته شده کف حیاطو به طرف آب چاه هدایتش کردم هر چند شوهر جونم شب می رسید و اگه قطره ای هم از دست و چشمونمون در می رفت نمی تونست تو تاریکی ببینه ولی احتیاط لازم بود . -کیا جووووون -جووووون دل زیبای زیبایم بگو چی میخوای ؟/؟-تورووووووو. میای بریم بالا ؟/؟-هر چی تو بگی عزیزم . میخوای راحت تر داد و فریاد بکشی ؟/؟نه ؟/؟-آره کیا خوشگلم . کیرشو بوسیده و گفتم آره این چاقالو حسابی دادمو در میاره . منو رو دستاش گذاشت و سه طبقه پله ها رو بالا رفت . گویی که داره یه چمدون سبکو حمل می کنه . قبلشم کنتورو ردیف کریم . کیا منو برد آپارتمان خودش و روی تخت یه نفره انداخت گفت امروزه رو تحمل کن فردا اول وقت یه تخت دو نفره شیک سفارش میدم . سرشو وسط کوسم گذاشت و دوباره داغش کرد .موهای سرش کوسمو قلقلک می داد . بعد با زبون و انگشتاش دست به کار شد .-آخخخخخخخخخ انگشتت مث کیر شده . اوووووفففففف هووووووفففففف سوختم چقد مزه میده . اگه بدونی کوس دادن چقد کیف داره دوست داشتی زن باشی .-تو هم میدونی که کوسسسسس کردن چقد کیف داره ؟/؟-نمیدونم بیشتر زنا چه طوری فقط با یه کیر سر می کنن .//؟-میدونی زیبا جونم همشون دنبال چند تا کیرن . کدوم کوسسسسه که از کیف کردن بدش بیاد ؟/؟کدوم کوسسسسسه که چند تا کیر نخواد -من الان فقط کیرررررررتو رو می خوام . این بار از روبرو شروع به گاییدنم کرد -از سیننننه هام خوشت نمیاد ؟/؟-چرا مگه ندیدی اول به اون چسبیده بودم ؟/؟دوباره سینه هامو تو دستاش گرفت و بعدشم با لباش به جونشون افتاد . در ادامه سرشو به طرف لبام حرکت داد بوسیدمش . اون همین جور داشت منومی گایید و لباشم رو لبام بود . محکم بهش چسبیده بودم راحت جیغ می کشیدم . نمی دونستم صدای کولر تا چه اندازه می تونست از بیرون رفتن صدای من جلو گیری کنه . ولی برام اهمیتی نداشت . حداقل تو حیاط نبودیم . وقتی گرمی و ریزش مایع هوسمو احساس کردم یه دستمو دور گردن کیا نگه داشته تا بین لبامون فاصله نیفته و دست دیگه امو رو باسن کیانوش گذاشتم ومحکم فشارش دادم تا وقتی کیرش میره ته کوسم دیگه به عقب بر نگرده و این فشار من باعث شه آبشو خالی کنه -آههههههه آههههههه زیبا زیبا زیبا منو زیبا سوزوندی واییییییی سوختم سوختم زیبا چه حالی !به اندازه دفعاتی که آبشو پرتاب کرد آه کشید . فکر کنم سیزده یا چهار ده تا بود . یه مدل جدید هم منو گایید . البته در این سبک کونمو کرد . سرمو لاپام گذاشت و با دو تا دستش مچ دو تا پامو نگه داشت تا حرکت اضافه ای انجام ندم . کیانوش هم رو من سوار شده و از بالا در جهت مخالف من کیرشو وارد مقعدم کرد . چقدر کیف داشت اگه بقیه زنا بدونن این قدر مومن بازی در نمیارن . هر طوری شده میرن دنبال حال کردن . وقتی کیرشو میذاشت توی سوراخ کونم بیضه هاشم می خورد به کوسم و باسنشم به کشاله های رونم .-آهههههههه بیضه هاتم بفرست تو کوسسسسسمم . منو راضی کن . آتیششششششش گرفتم تو اینارو از کجا یاد گرفتی . با دستاش رو بیضه هاش فشار می آورد و اونا رو به کوسم می چسبوند این دفعه آب کیرشو ریخت تو سوراخ کونم . حس داغی عجیبی داشتم . خیلی کیف کردم . کیرشو که یه کمی بوی کونمو گرفته بود ساک زده و ته استکانی ها رو هم نوش جون کردم ... 9 ماه گذشت در سیزده بدر سال بعد بود که من به آرزوم رسیدم . بله درست حدس زدید فرزند دوم من دختر بود . اسمشو آرزو گذاشتم . مونده بودم که بین این چهار نفر یعنی شوهرم امین ,همسایه طبقه دوم کیومرث, طبقه سوم کیانوش و دکتر زنانگی ام سیروس کدوم یکیشون پدر آرزوس ؟/؟پدر هوس بسوزه که نمیذاره من در یه مدت معین فقط با یکی طرف شم . با احتساب روز تولدش نطفه آرزو همون روزایی بند شد که من در حیاط خونه اون بساطو راه انداخته بودم همون روزایی که چهار نفر در چند روز با فاصله زمانی کوتاه منو گاییده و آبشونو ریخته بودن به کوسم .. فعلا چند ماه از تولد بچه دومم می گذره . در حال حاضر دونفر به تعداد بکن های من اضافه شدن . یکی پسر همسایه روبرویی ما جمشیده . یکی دیگه مامو برقه که اونو هم تو دامم انداختم و حداقل هر دو هفته در میون یه بار کنتور منو کنترل می کنه . خدا کنه متوجه کار کرد زیادم نشه . توعروسی دختر همسایه بغلیمون 2 نفر دیگه هم رفتن تو نخم . شماره موبایلشونو بهم دادن برای وقت تنگ به درد می خوره . ولی می دونم تا دو هفته دیگه شایدم خیلی زودتر هر دو تا شونو تست می کنم . دیگه باید قرصای ضد بار داریمو ول کنم . وقتی بچه هامو پدر و مادرم نگه می دارن کوسم نمی خواد مثل درخت بید و چنار باشه . کوسسسسم می خواد میوه بیاره . میخوام همین طور لذت ببرم و لذت بدم . این جوری که پیش میرم فکر می کنم پدر بچه سوم من یکی از این هشت نفر باشه ... آره یکی از این هشت نفر .. پایان

  4. #104

    داستان سکسی ماه عسل در نیویورک - 13 قسمت

    1

    دیگه خسته شده بودم از بس با زن و دختر رقم به رقم و مدل به مدل حال کرده بودم .. بیست و هفت هشت سالم بود . کار درست و حسابی هم نداشتم .. دیگه گاهی یه کارای موقتی واسه خودم دست و پا می کردم و همین که چندر غاز پول جمع می کردم می رفتم دنبال تفریح .. خونواده از دست من خسته شده بودن .. هرروز خونواده بهم می گفتن آرش توکی می خوای آدم شی ؟ کی می خوای زن بگیری .. منم جوابی نداشتم بدم . آخه زن گرفتن خرج داره . مامانم که خونه دار بود و بابام هم که باز نشسته ارتش بود .. دو تا دختر بزرگتر از منو شوهر داده ضربه شده بود .. اون روز در به در به دنبال کار می گشتم . رئیس شرکت یه خانوم تپلی بود که بعدا فهمیدم سی و دو سالشه .. یعنی چهار سالی رو ازم بزرگ تر بود . وضع مالیشون توپ بود .. یه خواهرش هم با شوهرش رفته بود امریکا و در نیویورک زندگی می کرد . اونا هم در اون جا یه دستی در تجارت داشتن .. خیلی خسته شده بودم . تصمیم گرفتم دیگه آدم بشم و همین جا سرمو به کارم گرم کنم . دیگه دنبال یللی تللی نرم . ولی مگه می شد ؟ اما بد جوری خودمو بسته بودم به فحش که باید حتما این کارو انجام بدم وگرنه بچه بابا ننه ام نیستم .. از قضا کارم همین جا جور شد .. وقتی که فهمیدم خانوم مدیر تپل و خوش بدن که خوشگل نبود عاشق من شده مونده بودم که چیکار کنم .. چطور شده که اون با این همه دم و دستگاه از من کار مند زیر دستش خوشش اومده .. چرا تا حالا از دواج نکرده ... خسته شده بودم . می دونستم اگه بخوام هر جای دیگه زن بگیرم باید نق و نوق های اون زنو گوش کنم و آخرش معلوم نیست که کارم به کجا می کشه . آتوسا دختر بدی هم نبود . از روزی که فهمیدم اون منو می خواد دیگه به چشم یک رئیس نگاش نمی کردم . خوشگل نبود .. زیادی تپل و گوشتی بود . راستش اصلا بهم نمیومد ولی عمری رو مفت خورده و خوابیده بودم .. بهش هم گفتم که اگه بخوام باهاش ازدواج کنم همچین حال و حوصله کار کردن رو ندارم . منو گرفت کرد معاون خودش .. معاون بیکاره که در واقع رئیس اون بودم .. با کلی زن و دختر اون جا هم یه نگاههایی رو زیر چشمی رد و بدل می کردیم . ولی زود بود که بخوام دست به کار شم . دختر به اون سر مایه داری رو چهارده سکه طلا مهریه اش کردم تازه همونشم زور داشت و داشتم فکر می کردم که اگه یه وقتی بخوام طلاقش بدم این چهارده سکه رو از کجا ردیفش کنم . خلاصه اون شده بود کشته مرده من . فکر کنم بیش از اون که هلاک من باشه از بی شوهری به تنگ اومده بود و می خواست هر چه زود تر اسم یه مرد بره روش .. چه پزی هم می داد با یکی از دواج کره بود که چهار سال از خودش کوچیک تر بود و خیلی هم خوش تیپ .... خوش تیپ خودمو دارم میگما .. خواهرش شبنم نتونست خودشو واسه عروسی برسونه ایران .. در عوض آتوسا بهم گفت که ماه عسلو میریم به نیویورک .. هم یه دوری در امریکا می زنیم و هم این که یه دیدنی از خواهرش می کنه .. .. چه حالی میده پول زن پولدارو خرج کردن . از این با حال تر نمی شد . وقتی به شب زفاف رسیدیم منی که هفته ای حداقل سه تا سکس داشتم سه ماهی می شد که با هیچ زنی طرف نشده بودم . طوری با اشتها زنمو کردم و دختریشو گرفتم که اونو کشته مرده خودم کرده بودم . ولی خب از اون جایی که با چند بار کردن یه نفر همه چیز اون واسم عادی می شه سعی کردم با دیدن فیلمهای سکسی کمی هیجان خودمو بیشترش کنم . آتوسا هم گاهی باهام می نشست و فیلم می دید ولی زیاد در بندش نبود .. هر چند گاهی هم به هیجان میومد .. وقتی که چشش به صحنه های سکسی میفتاد دست که رو کسش می ذاشتم یه دنیا آب بود . خلاصه یک هفته پس از از دواج بار و بندیل ها رو بسته و به سمت نیویورک پرواز کردیم . البته این آتوسا هم از اون زرنگ ها بود .. علاوه بر پول و پله ای که باباش بهش می داد و هواشو داشت جدا واسه خودش دستی هم در خرید و فروش املاک داشت و از یه زاویه ای هوای منو داشت که خونواده اش ندونن و فکر کنن که داماد داره خرج می کنه وگرنه باباش خیلی ادعاش می شد . اونا همین دوتا خواهر بودند و برادرم نداشتن . هیجان زیادی داشتم . اولین بارم بود که می خواستم برم به یه کشور خارجی . اونم کشوری که مثلا باهاش بد بودیم ولی از سال 32 به بعد بهترین دوست دولت ایران در هر شرایط و هر زمانی بود و کلا هر حکومت و دولتی در این شصت ساله اخیر بر نامه ها و سیستم خودشو بر مبنای خواسته های امریکا تنظیم کرده .. حتی شعار مرگ بر امریکا هم ازخود همین دولت امریکا بر خاسته .. ولی خب یه مشت هالو و پخمه هستن که فکر می کنن ما داریم با امریکا مبارزه می کنیم .. سرم داشت گیج می رفت ... از تماشای این همه آسمان خراش و ساختمانهای بلند ... نیویورک در شرق امریکا بود . خیلی دلم می خواست می رفتیم به غرب امریکا .. آتوسای تپل من بهم قول داد که یه سفر منو به کالیفر نیا هم می بره .. جلو یه آسمان خراش وایسادیم .. سرمو که بالا گرفتم نوکشو نمی دیدم ..
    -ببخشید آبجی خانوم طبقه چندم تشریف دارند ؟
    -چیزی نیست عزیزم طبقه بیستم ..
    به یاد فیلمهایی افتاده بودم که از این شهر دیدم .. هر طبقه ای هم چند واحد داشت .. .. -آرش جان دیدی به وعده ام عمل کردم ..
    یه بوسه از لباش بر داشتم و گفتم فدات شم .
    -ببینم اصلا متوجه تغییر حالتم نشدی ؟ راستش از بس توی خیابون چشام به دنبال زن و دختر نیمه بر هنه بود که اصلا حالیم نشده بود آتوسای من کی روسریشو در آورده ... ادامه دارد ..


    2

    بالاخره رسیدیم و چشمم به جمال خواهر زن و با جناقم روشن شد . البته از روی عکس با قیافه شون آشنایی داشتم .. شبنم خیلی ناز و خوشگل بود .. فقط قالب صورتش شباهت زیادی با خواهرش آتوسا داشت . شروین هم بدک نبود ولی من خیلی خوش قیافه تر و سر حال تر از اون بودم . حقش بود که شبنم می شد زن من .. ولی چقدر هم سکسی و شیک شده بودن .. شروین که خیلی راحت با شلوارک و یه تی شرت شیک اومده بود جلو و شبنم هم مینی پیراهن خیلی کوتاه و فانتزی و چسبون پاش کرده بود که دوست داشتم فقط نگاش کنم . خسته شده بودم این چند روزه همش یه مدل غذا خورده بودم و فقط با یکی حال می کردم ولی بهتر بود همون اول پدر سوخته بازی خودمونشون ندم .. اگه می شد دم این با جناقه رو می دیدم و متوجه می شدم که جاهای با حال شهر که بشه با چند تا از این زنای با حال و سالم حال کرد کجاست خیلی خوب می شد . ولی می دونستم که هنوز زوده که بخوام صحبت رو به این جور مسائل بکشونم . خلاصه کلی نشستیم و گپ زدیم و ما مردا هم یه یه گیلاسی زدیم و حسابی گرم افتادیم .. این شروین هم پسر بدی نبود . اون و زنم هم سن بودند .. درست مثل من و شبنم که سنمون یکی بود .. خوب که گرم گرفتیم یه نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم ببینم شروین جون زیر آبی میر آبی هم میری ؟
    -راستش من از شنا خوشم نمیاد ولی اگه گاهی موقعیتش بشه میرم ..
    -نه بابا چی داری میگی .. منظورم تیکه میکه .. زنی منی چیزی ..
    -ای بابا توی شهر به این شلوغی و کار زیاد و این کاری که خواهر زن سر مایه دارت با این دم و دستگاه واسه من تراشیده دیگه فرصت این کارا رو ندارم . ولی کلا از اون نظر که میگی یه جورایی تامین هستم ولی این که بخوام خلاف کنم و دنبال زنای دیگه باشم بی مرام نیستم و از این جور مردا هم خوشم نمیاد ..
    آب پاکی رو ریخت رو دستم . منم از ترس دیگه چیزی نگفتم .. که یه وقتی نره و به زنش نگه .. خلاصه چه خونه شیکی داشت . فکر نمی کردم آپارتمان اونم در این آسمان خراش این قدر شیک و بزرگ باشه .. وای چه اتاق خوابی .. یه تخت شش نفره درش قرار داشت .. دو نفر آدم و این تخت ؟! چند بار نزدیک بود فضولی ام گل کنه و در مورد تخت بپرسم روم نشد ...البته آتوسا از خواهرش پرسید و اونم در جواب گفت که باشه بعدا بهت میگم ...منم سر در نیاوردم منظورش چیه .. اینو به حساب این گذاشتم که حتما شوهرش به وقت سکس ورجه وورجه زیاد می کنه .. چه دکور هایی .. آکواریوم ماهی .. تابلوهای نفیس ...وضع خونواده پدری شروین هم عالی بود .. این شبنم بد جوری فکر منو به خودش مشغول کرده بود ... یکی دو ساعت بعد از این که اومدیم شبنم ازم عذر خواهی کرد و گفت که از جیمی و جولیا هم دعوت کرده که شامو دور هم باشیم .. جیمی و جولیا همسایه های روبروی اونا بودن و همکاران اونا در شرکتی بودن که شبنم سهامدارش بود وظاهرا اون زن و شوهر هم سهمی درش داشتن .. من غصه ام شده بود ولی خب همچین بدکم نبود آشنایی با دو غیر هم وطن .. ازبس ما رو از امریکا و امریکایی ترسونده بودن گفتیم که مثلا اونا چه آدم خورایی باشن در حالی که همینا خودشون از بزرگ ترین دوستان و رفقای همین امریکایی ها هستند و عمری رو دارن خالی بندی می کنن و این مزخرفاتو تحویل مردم میدن .. جیمی و جولیا هم اومدن .. اونا هم تقریبا هم سن ما بودن ... وای جولیا چقدر خوشگل و ناز بود .. اندامش شبیه اندام شبنم بود .. صورتش برق می زد ... موهاش بلوند بود .. چشاش روشن بود .. خیلی دوست داشتم رنگشو بفهمم ولی آبی نبود .. کاش قبل از این که از ایران حرکت کنیم یه دو سه تا زیر آبی می رفتم و چشم و دلم سیر بود . تا حالا سابقه نداشت یه زنو چهارده پونزده بار گاییده باشم .. ولی همسرم آتوسا دیگه شیره منو کشیده بود .. موقع سلام و احوالپرسی , ما و اون دو تا خارجی با هم دست دادیم ولی اونا با شبنم و شروین یه روبوسی داشتن .. یعنی جیمی یه ماچ از صورت شبنم برداشت و شروین هم واسه یه ثانیه ای لبشو گذاشت رو صورت جولیا .. خیلی معمولی .. اینو هم گذاشتم به حساب صمیمیت . دیگه چیکار می کردم . به من می گفتن مهمون . اومده بودم یه ده بیست روزی رو دور از وطن حال کنم ... فکر کنم اگه یک سال هم در این شهر می موندم و هر روز می رفتم تا جا های دیدنی اونو ببینم بازم نمی رسیدم . اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودیم .. اون دو تا به زبان انگلیسی یه چیزایی بلغور می کردند و ما هم یه چیزایی می گفتیم .. که بیشتر شبنم و شوهرش میومدن کمک ما .. ازمون برای پس فرداشب دعوت کردم که واسه شام بریم اون جا . وقت خواب شد... من و زنم هر دو مون عادت داشتیم که روی تخت بخوابیم ..اونا هم همین عادتو داشتن ... وقتی شبنم گفت که اگه ایرادی نداره امشب چهار تایی مون روی تخت بخوابیم .. منتظر بودم که صدای شروین و آتوسا در بیاد و اعتراض کنن .. آخه آتوسا می گفت اگه آسمون بیاد زمین من و تو باید تنها ی تنها در یه اتاق بخوابیم .. اصلا چه لزومی داشت اونا این پیشنهاد رو بدن . من به همون زنم هم قانع شدم ولی نشد دیگه ..
    آتوسا بهم یه چشمکی زد و گفت حله ..
    یعنی نگران نباشم می تونم اونو بکنم .. می خواستم بگم چی رو حله من جلو دو نفر دیگه تو رو بکنم ؟ درسته قالتاقم ولی آبرو ی من چی ؟ ..... ادامه دارد ....


    3

    شبنم چه راحت کنار من لباسشو عوض کرد و با یه لباس خواب خیلی فانتزی رفت کنارشوهرش دراز کشید دو تایی رفتن زیر یه ملافه .. دل منو برده بود و کیرم شق شده بود .. شروین سرش بود به سمت دیگه ... زن منم لباس خوابشو تنش کرد که البته همون تی شرت بود و دامنشو فقط در آورد که دستام راحت تر به باسنش برسه ما هم رفتیم زیر یه ملافه دیگه . وضعیت قرار گیری ما روی تخت به این صورت بود که دو تا زن در کناره ها بودن و من و شروین وسط قرار گرفته بودیم .. چقدر دلم می خواست اندام شبنمو می دیدم . ووووووووویییییی چی می شد .. هوس اونو کرده بودم . خواهر زن ناز خودمو . فکر نمی کردم این قدر راحت با هم توافق کنیم که چهار تایی مون رویه تخت بخوابیم .. آتوسا که همون اول کارشو شروع کرد .. امونم نداد .. زیر گوشش گفتم صبر کن بخوابن ولی گوشش به این حرفا بدهکار نبود . هی با دستش کیرمو می مالوند به خودم فشار می آوردم .. ولی بالاخره لاپاشو باز کرد و کیرم تا ته کسش رفت .. نمی تونستیم خودمونوتکون بدیم خیلی تابلو می شد .. با این حال سینه هاشو خوردم و کمی انگولکش کردم .. جلوآبمو هم نتونستم بگیرم و همون جا توی کسش خالی کردم .. بهش گفتم پشت به من قرار بگیره .. حالا که آبم خالی شده بود بهترین موقع برای فرو کردن توی کونش بود .. دستمو گذاشتم جلوی دهنش و کیرمو هم سر سوراخ کونش قرار دادم .. ولی دیدم داره دستمو گاز می گیره و آب کیر منم داره از کسش می زنه بیرون . مجبور شدم ول کنم و آب کیرا رو روی دستم جمع کرده و با دستمال تمیزش کردم . چه بد بختی شده بود . مثلا خیر سرمون آمده بودیم ماه عسل .. تازه داشت حالیم می شد که کمی خسته ام و باید بخوابم . نیمه های شب بود که دیدم دستی دور گردنم حلقه شده و یه دست دیگه داره کیرمو می مالونه ولی تپل نبود .. لاغر تر از دست زنم بود .. یعنی چه ممکنه شبنم باشه ؟ خیلی خوابم میومد . چشام باز نمی شدن .. اوه مای گاد .. اون شروین بود ..
    -جولیا ..جولیا ...
    مرتب جولیا رو صداش می زد .. عوضی اون که می گفت اهل هیچی نیست گلوش پیش اون گیر مرده .. بهترین موقع بود برای دید زدن زنش .. وای عجب تیکه ای بود .. ملافه رفته بود کنار .لباس خواب لیمویی رنگش تا بالای کونش رفته بود .. یعنی قالب کونش رو می شد کاملا دید .. دوست داشتم بیفتم روش ولی حریف این سه نفر نمی شدم . این کس خل عوضی هم که هوس زن رفیقشو کرده بود . دهنم آب افتاده بود .. ولی بهتر بود بی خیالش شم من این سه نفرو چیکارش می کردم . اگه توی ایران خودمون می بودم حالا می تونستم راحت با خیلی ها حال کنم .. دیگه نفهمیدم کی خوابم برد .. فقط یه وقتی بیدار شدم که اون سه نفر دور و برم نبودن .. ظاهرا اول صبحی قرار بود که شروین یه سری به شرکت بزنه و بر گرده .. ما رو ببره یه دوری توی شهر بزنیم .. از جام پا شدم یه چیزی تنم کردم و خواستم برم به هال که صدای حرفای زن و خواهر زنم از اون سمت به گوشم رسید .. کنجکاو شدم که ببینم در مورد چی دارن حرف می زنن ..
    آتوسا : شبنم باورم نمیشه ...
    شبنم : خب ما با این زندگی کنار اومدیم .. اتفاقا اعصابمون راحت تره .. روز به روز علاقه من و شروین به هم بیشتر میشه ..
    آتوسا : پس حالا می فهمم چرا تخت به این بزرگی رو گذاشتی توی اتاق خوابت ..
    شبنم : آره یکی به همین اندازه هم توی خونه اوناست .. به این میگن سکس ضربدری .. خیلی حال میده .. وقتی توی بغل جیمی هستم .. به این فکر می کنم که می تونم از سکس با شوهرم لذت ببرم .. وقتی هم با شروین هستم به لذت بودن با جیمی فکر می کنم . اونم همین طور ..
    آتوسا : وااااااایییییی .. اون وقت چه جوری تو و شوهرت تو روی همدیگه نگاه می کنین ..
    شبنم : ولی خیلی هیجان داره .. خیلی دلم می خواد تو و آرش هم بیایین تو جمع ما . لذت بخشه .
    آتوسا : آره خیلی لذت میده . ولی عجیبه . نمی دونم چیکار کنم . آرش موافقت نمی کنه . خودمنم اصلا به این مسئله فکر نکردم . نمی دونم ... اگرم بخوام کاری بکنم آرش هم باید در جریان باشه اونم باید بیاد ..
    شبنم : ببینم جنبه شو داری که ببینی اون با یکی دیگه هست ؟
    آتوسا : نمی دونم شبنم . وسوسه ام نکن .. اصلا تو چرا باید توی این خط ها باشی که منو تحریک کنی .. آرش منو می کشه ..
    شبنم : من رگ خواب مردا رو می دونم . اون یه جور خاصی نگام می کرد ..
    آتوسا : نه آرش من این جوری نیست . اون تا قبل ازآشنایی با من شاید شیطون بوده باشه ولی وقتی پاشو گذاشت توی زندگی من دور همه اینا قلم کشید ..
    شبنم : دوست داری حال کنی یا نه ؟
    آتوسا : نمی دونم چه نقشه ای داری ..
    شبنم : فقط شوهرت رو یه چند ساعتی بذار به حال خودش و منم سعی می کنم یه جورایی وسوسه اش کنم ..
    آتوسا : شبنم جون یه جوری باشه که متوجه نشه .. آبروی خودت هم نره
    شبنم : نه تا یه حدی پیش میرم که بدونم دارم چیکار می کنم . اگه چراغ سبزی ازش ندیدم همون اول وای می ایستم
    آتوسا : فدای تو خواهر گلم ...
    سریع برگشتم سر جام و دراز کشیدم . راستش ترسیدم که درو باز کرده بیان سمت من. .. چی می شنیدم ؟! پس شروین و شبنم و جیمی و جولیا چهار تایی با هم می خوابن . بی خود نبود دیشب شروین منو بغلم زد و با جولیا اشتباه گرفت . .... ادامه دارد ..


    4

    خودمو زدم به خواب و رفتم زیر ملافه .. دو تا خواهر وارد شدن .. شبنم خیلی آروم گفت مثل این که خوابه ..
    آتوسا : من همین دور و برامی مونم بگو رفتم حموم ..
    یعد صداشونو آوردن پایین تر که من متوجه نشدم چی داشتن می گفتن .. چند دقیقه بعد صدای پایی رو شنیدم .. شبنم خیلی آروم صدام کرد ..
    -آرش خان بیداری ؟ صبحونه می خوری ؟ ..
    سرمو بر گردوندم .. وااااااااییییییی با همون ترکیب قبل از خواب دیشب بود همون لبای خواب لیمویی که تا نیمه های کونش می رسید . چقدر راحت ! خب وقتی که چهار نفری رو یه تخت می خوابن همینه دیگه . لعنتی کیر ایرانی قحطش اومده رفته با این جیمی ؟ ولی معامله پا یا پای کردن .. منم از اون جایی که دیدم اون با این وضعیت روبروم قرار گرفته با همون شورتم و بدون خجالت پا شدم .. کیر همچنان در راه حرکت به جلو بود .. داشت رسوام می کرد ولی از اون جا که دستشوخونده بودم خیالم نبود ... آرش خان گفتنش تبدیل شده بود به آرش جون
    -آرش جون من به این شروین هم گفتم واقعا جای تعجب داشت که چه طور شد قبول کردی با آتوسا از دواج کنی .. -ببینم هوای منو داری یا خواهرت رو ؟
    شبنم : فرقی نمی کنه من می خوام اون خوشبخت باشه ...
    -منم برای خوشبختی اون دارم تلاش می کنم ..
    شبنم : ولی از نگات چنین بر میاد که خیلی شیطون باشی .
    -یعنی اگه آب ببینم شناگر خوبی ام؟
    شبنم : اوووووفففففف چه جورم .
    -می تونی یه آب نشونم بدی ؟
    شبنم : اگه یه آبی نشونت بدم که آتیش هم باشه چی ؟
    -کجاست
    شبنم : روبروته ؟
    -نهههههه نههههههه .. شبنم جون شوخی نکن .. من یه چیزی گفتم . من زنمو دوست دارم . راستی اون کجاست ؟ شبنم : رفته دوش بگیره .. آرش می دونم تو اهلشی ... دیشب با شروین در مورد چی حرف می زدی ؟
    ای آدم فروش .. رفته بود به زنش گفته بود .
    -خب من می خواستم ببینم که اون در این محیط اهل این حرفا هست یانه .. تعجب کرده بودم که چرا شما و جیمی و جولیا این قدر صمیمی هستین . و یه سری حرکاتی انجام میدین که نمی دونم چی بگم
    شبنم : نه حرف دلت رو بزن ..
    -آدم فکر می کنه شما با هم یک رابطه خاص دارین ..
    من دراین جا یه کلک خاصی زده بودم که حس کردم می گیره . چون من سوالو در مورد زیر آبی رفتن زمانی از با جناقم کرده بودم که هنوز جیمی و جولیا نیومده بودن ولی اون فکرش نرسید و می دونستم بعدا هم به ذهنش نمی رسه که در این مورد مانور بده .
    شبنم : یعنی باورم بشه تو با همین یه زن می خوای سر کنی ؟
    -من به اون وفادار می مونم .
    شبنم : اینو می دونی که خیلی از زوج ها در این جا یه راه حلی رو برای تنوع بخشیدن به روابط جنسی خودشون انتخاب کردن که اونا رو اززندگی زده نکنه ؟
    -خب اون چیه
    شبنم : یه سکسیه که بهش میگن سکس ضربدری .. زوجها همسران خودشونو به اشتراک می ذارن .
    -حتی پیش چشم هم شبنم جون ؟
    شبنم : آره حتی پیش هم ..
    -شما اینو تایید می کنین ؟
    شبنم : اگه باعث شور و حال بخشیدن به زندگی زوجی بشه و راحت تر با هم کنار بیان اعصابی آروم داشته باشن چه اشکالی داره ! دیگه به فکر فریب دادن هم نیستن .
    -ولی شبنم جون اون جوری ممکنه همش به فکر اون طرف باشن ..
    شبنم : این جوری ها هم نیست . وقتی که بدونن هر وقت که اراده کنن می تونن خودشونو در آغوش طرفشون ببینن و همسرشون هم با این مسئله کنار میاد دیگه خودشونو زیاد غرق نمی کنن . من خیلی از خونواده های این جوری رو می شناسم که پیوند زناشویی اونا بسیار محکم شده .. زن و شوهر کف پای همو می بوسن .. ببینم حالا دوست نداری این آب آتشین بیاد سراغ تو ؟
    -شبنم عزیز .. من نون و نمک شما رو خوردم .. ناموس آقا شروین نا موس ماست ..
    ولی توی دلم می گفتم که ازاون بی ناموساست کثافت آدم فروش .. آتوسا ظاهرا از این گفتگوی من با شروین چیزی نمی دونست وگرنه همون دیشب خد متم رسیده بود .
    شبنم : مثل این که خیلی وسوسه شدی ..
    -من کاری رو بدون مشورت با زنم انجام نمیدم .. من به اون وفادارم .
    شبنم : اگه اونو به سکس ضربدری راضیش کنم چی ؟
    وای عجب سوالی کرده بود و عجب موقعی .. من خیلی صریح باهاش حرف زده بودم و علتش همون فالگوش وایسادنم بود و اونم خیلی صریح و بی پرده باهام حرف زد چون من خیلی رک باهاش بر خورد کردم برای همین این جور مکالمه ما واسه من یکی جای تعجب نداشت . خودم گیر کرده بودم .. زنمو بدم به دست احتمالا دو تا مرد و در عوض با دو زن دیگه باشم ؟ زنم هیکلی گوشتی تر داره .. تپله ولی خوشگل نیست .. دماغش کمی گوشتیه .. تا چند وقت دیگه شکمش هم از فرم خارج میشه .. یعنی اونا پیش خودشون بگن که ما زنشو گاییدیم ؟ ولی من که واسه پولش باهاش از دواج کردم .. ولی اون چه جوری راضی شده که با یکی غیر از من باشه یا می خواد راضی شه ؟ حتما شبنم یه چیزی می دونه که داره میگه .....


    5

    تصمیم گیری خیلی سخت بود .. باید چند تا جوابو در نظر می گرفتم و اونی رو که کمتر باعث آزارم میشد . اگه من می گفتم نمی خوام شاید بعدا خودم پشیمون می شدم . حسرتشو می خوردم . این زن ول کنم نبود .. اگه می گفتم راضیم شاید اون بهم می گفت بی غیرت .. تازه از طرفی شبنم مثلا اومده بود سمت من خودشوتوی دل من جا کنه و بگه که هوای منو داره . در حالی که من خودم می دونستم اون جا سوس دو جانبه هست .. دامنه لباس کوتاهشو با دستش برد بالا .. اوووووووفففففف قسمت بیشتری از کون قشنگشو دیدم ..
    -من در صورتی می پذیرم که زنم آتوسا با این قضیه موافق باشه . فقط به خاطر آرامش و راحتی و نیاز و خوشبختی اون .. چون دوستش دارم . اگرم نخواست حرفی ندارم ..
    یه نگاهی به کیر شق شده من انداخت و گفت آره کا ملا معلومه ..
    دل تو دلم نبود .. از وقتی وارد زندگی متاهلی شده و عیال شده بود همه کاره اقتصادی من دیگه پاک یادم رفته بود زندگی مجردی و حال کردن ها رو .. ولی خیلی درد داره که جلوی چش آدم بخوان زن آدمو بکنن . من و آتوسا چه جوری تو روی هم نگاه می کردیم .. اون الان کجاست ؟ شایدم از پشت در داشت حرفای ما رو می شنید .. چون شبنم بلند حرف می زد . منم صدامو برده بودم بالا که زنم متوجه باشه که من بهش وفادارم . دیگه نمی دونست که من اگه لحظه ای اونو دور از خودم حس کنم یکی دیگه رو روهوا می زنم . شروین بر گشت و ناهارو که با هم خوردیم ما شش نفرمون رفتیم بیرون یه دوری بزنیم . یعنی جیمی و جولیا هم به ما اضافه شدن . فکرم فقط پیش این موضوع بود که شبنم چه فکری تو سرشه . ما باید چیکار کنیم .. جیمی و جولیا ما رو بردن به جایی در همون منطقه مانهاتان که پارک مرکزی شهر در همون قسمت قرار داشت . وای عجب پارکی .. این جا واسه خودش یه کشور بود .. داخل پارک هم پارک های دیگه ای قرار داشت .. چقدر زیبا و رویایی بود .. من که از تماشای اون سیر نمی شدم . یه باغ بهشت بود .. اصلا نمی دونستم کجاشو ببینم .. رفتیم باغ وحش ... کلی از همون حیوونایی رو که توی باغ وحش خودمون در ایران می دیدیم اون جا هم دیدیم با یه گونه هایی از حیوونای دیگه که انگاری برای اولین بار بود که می دیدم .. طوری که به نظرم اومد حیوانات خارجی هم یه تفاوت هایی با حیوانات داخل کشور دارند .. در این باغ وحش گاو و بز هایی هم نگه داری می کردند که مشخص بود خارجیه .. شبنم و شروین با هم قدم می زدند و من جولیا کنار هم بودیم و خبر از آتوسا نداشتم .. یه لحظه که سرمو بر گردوندم دیدم آتوسا و جیمی کنار قفس شیر و کنار یه جمعیتی وایسادن و جیمی دستشو دور کمر زنم حلقه زده اونم صداش در نمیاد و خیلی راحت داره با هاش می خنده . خیلی ناراحت شدم .. اون چی فکر کرده .. خونم به جوش اومده بود .. جولیا متوجه شده بود .. دستمو گرفت وتو چشام نگاه کرد .. انگار یه آبی برآتیش ریخته باشن .. خنک شدم ولی داغ کرده بودم چون اون با چشای آتشینش منو سوزونده بود .. بازم خیره به چشاش نگاه کردم .. تا خواستم بفهمم چه رنگیه سرشو انداخت پایین . وقتی از اون جا رفتیم بیرون و در فضای سبز قدم زدیم اون جا هم یه همچین شرایطی رو دیدم .. یعنی زنم داره این کارا رو می کنه که خودشو آماده کرده باشه .؟ بدون مشورت با من ؟ نه اون حق نداره .. ولی جولیا آرومم می کرد .. شامو بیرون خوردیم .. بر گشتیم خونه .. شبنم و شروین رفته بودن به یه اتاق دیگه ..
    آتوسا : آرش چته چرا گرفته ای ؟
    -غروبی خوب با جیمی گرم گرفته بودی .. دستشو گذاشته بود دور کمرت ..
    آتوسا : تو به کی میگی که با جولیا رفته بودی به جایی که شما رو نبینم .. جیمی این کارو کرد .. من چیکار می کردم . از ادب به دور بود که دستشو رد می کردم . ولی از جلو چشات دور نشدم .. اما تو جولیا رو کجا بردی ؟ بدون این که من بدونم .
    -فکر نمی کردم برای قدم زدن باید از سر کار خانوم اجازه بگیرم . ...
    شبنم و شروین وارد شدند ..
    شبنم : چه خبرتونه شما زن و شوهر با هم دعوا دارین . اومدین این جا ماه عسلتونو بگذرونین حال کنین . خوش باشین ..
    آتوسا : تقصیر من نیست خواهر .. این مرد میگه من هر کاری بکنم ولی زنم اگه رودربایستی گیر کرد باید بیاد از من اجازه بگیره ..
    شبنم و شروین با همون وضع شب قبل قصد خوابیدن داشتن .
    شبنم : قهر کردن کار بچه هاست . اصلا من میگم امشبو پیش هم نخوابین که قدر همو بهتر و بیشتر بدونین . شروین تو رو هم باید تنبیه کنم . من و آتوسا وسط می خوابیم .. درددل خواهرانه می کنیم . آرش جون میاد کنار من و تو هم میری کنار خواهر زنت می خوابی .. این جوری یه خورده از هم دور باشیم بهتر متوجه میشین که یه من ماست چقدر روغن داره ..
    شروین : من که حرفی ندارم . هر چی تو گفتی ..
    من داشتم گیج می شدم .. خودشون می بریدن و خودشون می دوختن .. التهاب و رنگ پریدگی در چهره زنمو به خوبی می دیدم و می خوندم .. نه اون نباید چیزی رو ازم مخفی کنه .. شبنم یه چشمکی بهم زد که حدس زدم می خواد همه چی رو جور کنه . احتمالا شروین هم در جریان بود .. آتوسا هم باید در جریان بوده باشه . ولی شاید تا میدون عمل نمی خواستن روی ما رو به هم باز کنن . اما من هنوز مطمئن نبودم که بتونم تحمل کنم کیر یه مرد دیگه رو توی کس زنم ببینم . یه لحظه فکرم رفت پیش این موضوع که الان دو تا ملافه این جاست یعنی هر کی با زن اون بره زیر یه ملافه ؟ قاطی کرده بودم .. .... ادامه دارد ...

  5. #105

    داستان سکسی ماه عسل در نیویورک - 13 قسمت

    6

    آتوسا هم مثل شب قبل با یه تی شرت خوابید که یه کمی بلند بود و روی شورتشو پوشش می داد . اما شبنم در همون نگاه اول قسمتای پایین کونش مشخص بود . هر چند اندام آتوسا تپل تر بود . چهار تایی مون دراز کشیدیم . در یک شب معتدل و مرطوب تابستانی که پنجره رو باز کردن هوا خیلی خنک تر به نظر می رسید.
    شبنم : هر کی دوست داره می تونه یه چیزی تنش بکشه ..
    شبنم یه پهلو کرده بود تا با خواهرش حرف بزنه . من سمت راست تخت قرار داشتم و باجناقم سمت چپ . چشام داشت از جاش در میومد .. دو دل بودم که دستمو بذارم رو پای شبنم یا نه .. دو تا خواهر داشتن حرفای الکی می زدن .. شبنم چین پایین لباس فانتزیشو داد بالا .. اووووووههههههه شورت نداشت . قاچای کون سفیدش زده بود بیرون .. من فقط یه شورت پام بود .. هیجان زده شده بودم . به نظرم اومد که زنم هم یه پهلو شده . اگه منم می خواستم یه حالتی مث حالت اونو بگیرم اون متوجه می شد . فقط در یه حالت دمرقرار داشتم .. خواهر زنم دستشو دراز کرد و به دست من رسوند و در حال صحبت با من اون دستمورسوند به کونش . در همین لحظات با زنم شروع کرد به صحبت کردن در مورد سکس ضربدری . اصلا ما که با هم اختلافی نداشتیم اون داشت به این صورت حرف می زد . اون نمی دونست که من حرفاشونو شنیدم . واسه همین مثلا می خواست حالیم کنه که داره قلق زنمو می گیره .. از اون طرف آتوسا هم که می دونست رضایت من بستگی به رضایت اون داره داشت کمی قر و قمیش میومد و می خواست مثلا ناز کرده باشه و یه جوری توپو بندازه توی زمین من .. احتمالا شبنم هم با حشری کردن من می خواست کاری کنه که من حرفایی مث غیرت ایرانی و از این جور چیزا رو به رخ نکشم . راستش من هم بیشتر سعیم بر این بود که کاری کنم که خودم راضی تر باشم ..
    شبنم : شما که این قدر با هم بحث دارین و زود از هم دلخور میشین چرا با یه زوج سکسی رفیق نمیشین ..
    آتوسا : متوجه نمیشم . منظورتو نگرفتم ..
    شبنم : یعنی یک زن و شوهری که با هم رفت و آمد داشته باشین گاهی شما برین خونه شون گاهی هم اونا بیان پیش شما و چهار تایی تون با هم سکس کنین . تو با شوهر خودت و بعد با شوهر اون .. جا عوض کنین . به این میگن سکس ضربدری .. خیلی جا افتاده .. من خیلی از دوستام در ایران از این سبک استفاده می کنن ..
    آتوسا: چی داری میگی خواهر جان . آدم تن و بدنشو بده به دست یه مرد دیگه ؟ آخخخخخ اصلا حرفشو هم نزن ..
    معلوم نبود اون دو نفر چرا این قدر داشتن لفتش می دادن . من هیجان زده شده بودم . انگشتم توی کس شبنم قرار گرفته بود . داشتم با هاش حال می کردم . اوخ جون . چه کس تنگی داشت . درسته کونش گنده نبود ولی کس تنگش هم حرف نداشت .. دلم می خواست انگشتو تند و تند فرو می کردم توی کسش و صدای شلپ شلیپ آبش همه جا رو بگیره ولی ملاحظه زنمو می کردم . کیرم داغ شده بود . اونو به تشک فشار می دادم . یعنی واقعا زنم نمی دونه که من همین الان انگشتم توی کس خواهرش قرار داره و دارم از تماشای منظره کونش کلی حال می کنم ؟ آخخخخخخخخ چه کون مشتی داره این زن . سینه هاش هم زیاد درشت به نظر نمی رسید . آخه لباسایی به تن می کرد که نصف سینه هاشو مینداخت بیرون . ولی کاملا می دونستم چه مدل سینه ای داره . یه سینه شکیل . مثل سینه هایی که تازه دست خورده رشد کرده باشه . یعنی این امریکایی تا حالا نتونسته سینه شبنمو شل کنه ؟ ولی تا اون جایی که می دونستم این طایفه عاشق آنال سکس هستند . احتمالا باید راه کون شبنم کمی باز تر باشه . یه چکابی هم باید می کردم تا ببینم شرایط مقعدش چه طوره ... به نظرم اومد گشاد تر از کسش باشه . هرچند این دیگه اغراقه .. حدسم درست بود. راحت و نرم می شد انگشتو توش حرکت داد . یعنی جیمی تا می تونسته کونشو کرده ؟ اگه این طوره که منم خیلی راحت می تونم کیرمو توی کون خواهر زنم فرو کنم . ....
    آتوسا : شبنم جون من نمی دونم نمی خوام زندگیمو با این افکار تباه کنم . من شوهرمو دوست دارم . هر چند گاهی با من نمی سازه ..
    شبنم : این حرفا چیه عزیز دلم . آرش مرد خیلی آقاییه . دوستت داره . اگه اون تمایل داشته باشه که باید با استفاده از این بر نامه زندگی شما از روال یکنواختی در بیاد نظر تو چیه ؟
    آتوسا : من برای رفاه و آسایش اون هر کاری می کنم ...
    واقعا معلوم نبود شبنم چه کس شراتی رو داره تحویل خواهرش میده . آخه ما دو سه هفته هم نمی شد عقد کرده بودیم یکنواختی زندگی چیه ؟ هر چند من تنوع می خواستم ولی معلوم نبود چی داره میگه . خودمو زده بودم به موش مردگی .. حالت دراز کش بودن من طوری بود که نمی تونستم دو تا انگشتو با هم وارد کس و کونش کنم .
    شبنم : خب آتوسا چی میگی
    آتوسا : راستش گفتم برام سخته که خودمو در اختیار مرد دیگه ای بذارم . ولی اگه یه وقتی شوهرم بخواد با این که اون هوای منو نداره ولی من حرفی ندارم . حتی حاضرم خودمو در اختیار یکی دیگه بذارم تا زن اون در اختیار شوهرم قرار بگیره . تا واسش یه تنوعی داشته باشه .. ولی برام سخته که یه زن دیگه ای رو توی بغل شوهرم ببینم .. شبنم : حالا باید نظر شوهرت رو هم بپرسیم
    اتوسا : فکر کنم اون خواب باشه ..
    شروین : من فکر نکنم .. احتمال داره شبنم خوابو از سرش پرونده باشه ..
    اینو گفت و خندید ..
    شروین : با جناق بیداری ! نظرت چیه ؟
    -نمی دونم چی بگم . دنیای شما با دنیای ما فرق می کنه . ما اومدیم این جا ماه عسلمونو خوش بگذرونیم .... ادامه دارد ..


    7

    شروین : من که نمیگم خوش نگذرونیم . این کار هم یه نوع عسل خوردن دیگه ایه که خیلی حال میده . یه عسلی که باعث میشه اون عسل اصلی دلت رو نزنه . اووووووخخخخخخ اگه بدونی وقتی جولیا رو بغلش می کنم چه حالی بهم دست میده ..
    -ببینم تو خجالت نمی کشی پیش شبنم این حرفا رو می زنی .؟
    شبنم : چه خجالتی !وقتی که اون جولیا رو بغل می زنه به یاد من میفته . حس می کنه وقتی رو که جولیا هم وادارمی کنه شوهرشو که بیاد توی بغل من , پیش خودم . با این حال هر جا که باشیم بازم به هم می رسیم . بازم با هم عشق می کنیم .. وقتی هم که جیمی داره با من سکس می کنه طوری سر حال میشم که دلم می خواد واسه شوهر جونم که این قدر فرهنگش بالاست که رضایت داده این بر نامه رو داشته باشیم بهترین باشم .. ...
    من دیگه بی طاقت شده بودم .. این شورتم طوری بود که یه حفره ای مخصوص کیر داشت که نیازی به پایین کشیدن نداشت ..اون دایره کوچولو رو بازش کرده کیرمو در آوردم . دیگه تصمیم داشتم اونو به کس شبنم بمالونم . باید همین کارومی کردم . به کیر تیز شده خودم نگاه کردم .. واااااایییییی طوری داغ کرده بودم که فکر می کردم تازه به سن تکلیف رسیدم . اونا با این حرفاشون دیگه مخ منو هم داغ کرده بودن . ولی خوب هم پیش می رفتن . چون من دلم می خواست تمام زنهای نامحرم دنیا رو می گاییدم ولی هیشکی زن منو نگاد . ولی دیگه اون تعصب اولیه رو نداشتم .هنوز کیرمو به کس خواهر زنم نرسونده بودم .
    شروین : آرش جان عروس پشت پرده شدی ؟ خودت رو بالا بکش ما یکی تو رو ببینیم .
    -نمی دونم شروین شما یه حرفایی می زنین که من چند ماه پیش اونا رو در فیلمهای سکسی می دیدم و خودتم می دونی که اونا فیلمه . یه سری داستان هم در این مورد خوندم .
    شروین : ولی از اینا خیلی تو ایران خودمون داریم . بالاخره باید دامنگیر بشه . باعث تحکیم روابط خانوادگیه .. توی دلم گفتم با این زنی که من دارم شاید بهترین کار همین باشه که برم توی خط سکس ضربدری اونم چه جایی بهتر از این جا .. که بخوام استارتشو بزنم . در مملکت غریب که کسی به کسی نیست . ولی برگشتم به ایران باید چیکار کنم ؟! منم دیگه باید می رفتم به کمک اونا .. کیرمو چسبوندم به سر کس شبنم .. چقدر خیس و چرب وداغ بود .. شبنم با نگاهی از هوس یه لحظه سرشو به سمت من بر گردوند . نمی دونم معنی نگاهش چی بود . به من فرصت زوم کردن و تمرکز نداده بود . ولی حس کردم حشری شده .. یه حرکت به سمت عقب به کونش داد .. فکر کنم می خواست کاری کنه که کیرم بره توی کسش .. ولی ظاهر کیرم منحرف شد . منم ترس که چی بگم خجالت برم داشت و گفتم بهتره صبر کنم ..
    شروین : نظرت چیه آرش . چیکار کنیم .
    -نمی دونم .. فرض می کنیم من و زنم قبول کردیم . الان این جا با کی باشیم .؟ جولیا و جیمی که زوج شمان ..
    شروین : اونا تعهد ندادن که فقط مال یک زوج باشن . همین جور هم که ما تعهد ندادیم فقط با اونا باشیم . ما که قرار داد نبستیم یا با اونا از دواج مجدد نکردیم که تازه در اون صورت بازم می شد مثل حالا قانونو دور زد .. البته این دور زدن قانونی نیست . ولی میشه گفت نوعی قانون زندگیه .. این به نوعی عصیان بر علیه زنجیر ها و قید و بند هاییه که مانع لذت و تفریح ما میشه ...
    -جواب منو ندادی شروین .. ما اون زوجو از کجا می تونیم پیدا کنیم ..
    شروین : دوست آن است که گیرد دست دوست . در پریشانحالی و درماندگی .. مگه من و خواهر زنت مرده ایم ؟ شما میهمان ما هستین .. نه اصلا چی دارم میگم صاحب خونه این . تاج سر مایین . ما باید کاری کنیم که به شما خوش بگذره . با یک خاطره خوش از این جا برین .
    به یادم اومد که وقتی تهرون بودیم آتوسا همش از این می گفت که دامادش شروین همش به شبنم میگه که تپل تر شو و اندامت رو شبیه اندام آتوسا درش بیار ... ظاهرا اون کشته و مرده تن و بدن زنم شده بود و واسه رسیدن به اون هر کاری می کرد . یاد معامله کالا به کالا در عصر قدیم افتاده بودم . حالا سکس ضربدری هم شده بود یه چیزی در مایه های آن ..
    شروین : چی میگی پسر . آرش جان خیلی خوش می گذره و حال میده از این بهتر نمیشه . ما چهار تا .. اوووووووفففففف اگه بدونی چیه .. اون وقت دوست داری کار و زندگیت رو ول کنی همش به دنبال این بر نامه ها باشی . الان من و شبنم اون قدر با جیمی و جولیا عادت کردیم که در محل کارمون هم با همیم . طاقت دوری همو نداریم . اصلا فکر نمی کنیم با یک غریبه سر و کار داریم .
    -اون جا هم سکس می کنین ؟
    شروین : نه .. حالا گفتن این جا آزادی هست . ولی نه این جوری که حرمت بعضی اماکن رو نگه نداشته باشیم ..
    -من حرفی ندارم شروین جان به خاطر این که شاید روحیه و اخلاق زنم و حتی شاید من تا حدی تغییر کنه که بهتر هموتحمل کنیم ..
    شروین : آرش جان من هیچ عجله ای ندارم .. تو می تونی هر کاری دوست داری انجام بدی .. اگه خوشت اومد راضی بودی دیگه ... معلوم بود چی می خواد بگه . داشت تعارف می کرد این که اگه از کردن زنم راضی نبودی و دلت نخواست منم به زن تو آتوسا کار ندارم ولی می دونستم اینم از اون حرفاست . خواهره تا دلش شوهر نخواد به برادره نمیگه که واست زن درست کنیم . .... ادامه دارد ..


    8

    شبنم : آتوسا چی میگی ؟ راضی هستی ؟ به یک بار امتحان کردنش می ارزه . راستش من خودم بار اول که شروین جون این پیشنهادو بهم داد گفتم مرده شور بردنت مرتیکه بی غیرت ولی خب یک زن هم دارای هوس و هیجانه . این جوری نیست که خوشش نیاد ..
    شروین : عزیزم واسه این که ثابت شه ما حسن نیت داریم می تونی از همین حالا حال دادن به آرش جونو شروع کنی .. البته با اجازه آتوسا جون .
    آتوسا : خواهش می کنم . این زن برای شماست .
    شروین : ولی باید حساب اینو هم کرد که اون طرف قضیه شوهر شما قرار داره اجازه اون هم شرطه ..
    این شروین پیش زنم خوب داشت چرب زبونی می کرد . ولی چاره ای نبود ..شبنم فضا رو به فضای سکسی تبدیل کرده بود . دیگه براش فرقی نمی کرد که چی بگه . حتی بعضی حرکاتش صد و هشتاد درجه با اونی که نشون می داد فرق می کرد . مثلا دیگه براش فرقی نمی کرد که پیش آتوسا به من بگه هیز ..
    شبنم : آههههههه آرش . زود باش . زود باش دیگه .. نگات نشون میده که چقدر هیزی . چقدر هوس داری منو بکنی .. من کیرت رو می خوام .. کیرت رو می خوام . به من حال بده . بذار توی کسم . منو فشارم بگیر . توی بغل خودت فشارم بگیر . من یه عشق تازه می خوام یه هوس تازه ..
    شروین دستش رفته بود رو شورتش . اومده بود سمت ما ..
    شبنم : آههههههه آرش بی احساس یه چیزی بگو ..
    کیرم از سوراخ شورتم زده بود بیرون . زنم نگاش می کرد .. یه جوری شده بود . ولی با جناقم لذت می برد از این که زنش داره با من حال می کنه ..
    شبنم : آخخخخخخخ آرش درش بیار شورتتو بکش پایین اون جوری استیلت قشنگ تره ..
    شروین : می بینی شبنم ؟ چه کیر درشت و کلفتی داره ؟ دیگه جیمی نمی تونه قیافه بگیره و به خودش بنازه .. فدایی داری داداش . روی هرچی ایرونی رو سفید کردی .. دست هر چی امریکایی رو از پشت بستی . ولی این جیمی بچه با مرامیه . خودت می بینیش و متوجه میشی که هر چی من گفتم درسته . ..
    یعنی چه اون هنوز هیچی نشده می خواست جیمی رو هم وارد معرکه کنه ؟ ولی جولیا .. آخ جولیا .. جون میده واسه این که حسابی یه مانور حسابی توی کونش بدم و بگم مرگ بر امریکا دیگه شعار ما نیست .. امریکا کس داد امریکا کون داد .. ولی خب آتوسا رو هم باید می بخشیدم ..
    شروین : معطل نکن .. ببین من اخلاق شبنمو می دونم . الان زنم با تمام وجودش رفته توی حس .. من و شبنم کاملا بر هنه و روی تخت شش نفره قرار داشتیم . دستشو گذاشت زیر بیضه ام . کیرمو آروم آروم فرو کرد توی دهنش .. -آخخخخخخخ ..اوووووووفففففففف .. آتوسا فقط داشت لباشو گاز می گرفت . سعی داشتم نگام به نگاش نیفته . می خواستم بهش بگم نوبت شوکه شدن منم میشه .. ولی چیزی نگفتم ..
    شروین : آرش خوش به حالت .. من تا حالا ندیدم شبنم این جور با احساس ساک بزنه ...
    دستامو فرو برده بودم لای موهای شبنم و آروم باهاش بازی می کردم .. بعد یه خورده تنه مو کشیدم عقب تا قالب کامل سینه ها شو ببینم . همونی بود که انتظارشو داشتم . دستامو از کناره ها رسوندم به سینه هاش .. چشای خوشگلشو آروم باز و بسته می کرد . مژگان بلند و ابرو های کشیده اش چهره شو بیش از حد زیبا کرده بود . لبای غنچه ای با اون روژ براق قرمز وقتی از از انتهای کیرم تا به ابتداش می رسید .. اووووووفففففففف چه حالی می شدم .. به خودم فشار می آوردم که توی دهنش خالی نکنم . یه سرویس آبو واسه کونش کنار گذاشته بودم . وای شروین هم کاملا برهنه شده بود .. کیرشو گرفته بود توی دستش و به دیدن صحنه حال کردن من و زنش داشت جق می زد . به اوج هیجان رسیده بود ... شبنم که کیرم توی دهنش بود رو کرد به زنم و با ایما و اشاره بهش گفت که لخت شو .. ولی آتوسا سختش بود .. شبنم کیرمو ول نمی کرد . دستاشو گذاشت زیر تی شرت آتوسا اونو از سرش در آورد .. سینه های درشت زنم افتاده بود بیرون .. .. یه شورت خیلی فانتزی به شکل نخ روی کون زنم خود نمایی می کرد . دستاشو گذاشت جلو سینه هاش... ولی شبنم زد به پشت دستش .. کیرمو از دهن شبنم در آورده افتادم روش.. لبامو گذاشتم رو سینه هاش
    شبنم : آخخخخخخ نهههههههه آرش تو چقدر حشری هستی . بخورش بخورش .. در همون حال کف دستمو هم گذاشته بودم روی کس شبنم .. .. شروین رفت کنار زنم یا همون خواهر زنش نشست .. دستشو آروم گداشت دور کمر ش ..
    شروین : می بینی خواهر زن عزیزم . ؟ چه جوری دارن با هم حال می کنن ؟ هر دو تا شون هیجان دارن ..
    یه لحظه نگاهمو به نگاه زنم دوختم .. شاید نگاهش به من از روی حسادت و هوس بود .. شروین دستشو گذاشته بود زیر گردن زنم . می دونستم از اون جا می خواد بیاد پایین تر .. واسه لحظاتی یه جوری شدم . شاید همون حسی که به آتوسا دست داده بود می رفت که به من دست بده . نمی تونستم شاهد این صحنه باشم .. شاید اگه خیلی زود تر کارشو تموم می کرد من می تونستم به خودم بگم مرگ یک بار شیون یک بار ..
    شبنم : من کیر می خوام . من کیر می خوام .. کیرت رو بده .. ووووووویییییی راست میگی شروین .. کیر آرش از کیر هر دو تا تون با حال تره . توی دهنم که بودراه نفسمو بند آورده بود ..
    شروین : زن خوشگل من خوب حال کن که اگه کیر با جناق من بره توی کس و کونت دیگه چی میشه ؟!! ادامه دارد ...


    9

    شروین دیگه بیش از حد حالی به حالی شده بود . نمی دونستم زن من باعثش شده یا زن خودش .. شایدم هر دو تا اونو تحریک کرده باشن . ولی من که داشتم حرص می خوردم . نمی تونستم اون صحنه رو ببینم و تحمل کنم . دو تا کف پهن دستشو گذاشته بود رو سینه های آتوسا و با یه چرخش به هر طرف اونو وسوسه اش کرده بود . طوری که زنم سر و گردنشو مرتب به طرف بالا و پایین حرکت می داد ..
    شبنم : آرش حواست کجاست . نگاهت به من باشه . از دهن میفته .. .. تو که داشتی کسمو می خوردی . اونا رو بذار به حال خودشون ..
    پیش خودم گفتم پس چی بود این شروین می گفت که من کاری نمی کنم تا این که تو رضایت خودت رو اعلام کنی .همین جور رفت پایین و پایین تر .. کارو به جایی رسوند که زنمو به دمر خوابوند .. اووووووفففففف حالا که اندامشو می دیدم اون کون قمبلیشو و شورت نخ نما رو که کونشو چقدر درشت نشون می داد حس کردم که واقعا این که میگن مرغ همسایه غازه درسته . بقیه زن منو به همین دید نگاه می کنن . و اندامش حرف نداشت این آتوسا .. آتوسا سرش به سمت من بود و شروین داشت از شونه هاش می مالوند و میومد به طرف پایین . نرمش و رضایتو در حالت زنم می دیدم . دیگه باورش شده بود که من و خواهرش داریم سکس می کنیم و اگه اون نجنبه سرش بی کلاه می مونه . وقتی دیدم چشاشو می بنده و باز می کنه حس کردم که دیگه خوشش اومده و داره لذت می بره .. اون از ماساژ خیلی خوشش میومد . هر وقت پنج دقیقه می مالوندمش زود می رفتم رو جا ها و کارای دیگه .. حالا دامادش داشت یک شکم سیر ماسازش می داد و اونو به هوس می آورد . شورت نازکشو از پاش در آورد . چرا من باید این قدر حساس شده باشم . من که می دونم با کیر با حال تر خودم بهتر می تونم به این زنا حال بدم .. ولی اعصابم داشت خرد می شد .. نه نههههه آرش نباید از هوس بیفتی . این زن مال خودته . بازم این آتوسا تپلی به تو می رسه . باشه وقتی پام رسید به ایران تلافیشو در میارم . به اندازه موهای سر آتوسا زن و دختر می کنم . حتی جنده می کنم . اون باید حالیش باشه . یه حالت لجبازی بیجا بهم دست داده بود .. ولی بازم خودمو تسکین می دادم . به این صورت که به خودم می گفتم قربون دل شبنم و شروین برم که همیشه شاهد این صحنه ها هستند . شاید واسه اونا برای بار اول هم همین بوده باشه .. این قدر کم ظرفیت نباش . ببین شروین زن خوشگلشو چه جوری تقدیم تو کرده ؟ تازه آتوسا فقط کون و کپل و سینه هاش درشت و درسته .. دماغشو که باید عمل کنه و از ترسش تا حالا این کارو نکرده . لبامو گذاشتم رو لبای خواهر زنم و سینه هامو رو سینه هاش می غلتوندم .. کیرمو رسونده بودم به لاپاش . پاهاشو باز تر کرد . اون می خواست که من زود تر بکنمش .. کیرمو با دستم جا به جا کردم ..کیرم رفت توی کس .. آخخخخخخ که این کس تنگ تر از خیلی از کس هایی بود که تا حالا کرده بودم .. چه مزه ای می داد بهم ..دهنمو که از رو لباش بر داشتم .. صدای هوسش اون محوطه رو گرفت ..
    شبنم : بزن .. بزن .. تند تر .. اووووووههههههه بگو .. بگو .. یا زبون شیرین فارسی بگو که کس شبنم تو شیرینه . مثل عسل مثل ماه عسل .. آخخخخخخخ ..
    -شیرینه شبنم .. نازتو بخورم .. فدات شم ..
    از اون طرف شروین کون گنده زنمو بازش کرده بود طوری که به خوبی شکاف کسش مشخص بود . خوب که نگاه کردم خیسی های کسشو می دیدم که زده بیرون و از بین دو شکاف مشخصه .. یه حرکتایی هم به کونش می داد که از این می گفت که دوست داره شروین بیشتر به اون حال بده با هاش ور بره ..اون این جور مواقع با بوسه هایی آروم کاملا حشری می شد به التماس می افتاد .. نگاه من به اونا باعث شده بود که حواسم بره جای دیگه و این در دیر انزالی کمک بزرگی بود بهم . شروین بوسه های ملایمشو از پشت گردن زنم شروع کرده بود .. از شونه ها و کمر .. بعد رفت رو کف پاش .. دونه دونه انگشتاشو لیسید .. خیلی استاندارد کار می کرد .. زنمو داغ داغش کرده بود ..
    شروین : آرش جون با اجازه .. من دیدم که آتوسا جون بد جوری رفته توی نخ تو .. عادت نداره . گفتم بهتره حواسشو ازتوجه به شوهر و خواهرش پرت کنم ..
    -خواهش می کنم داداش .. صاحب اختیاری .
    حالا که همه کارا رو کرده بود داشت این جوری با من حرف می زد . من چی بهش می گفتم . حق هم داشت .. در حال کردن زنش بودم .. با کف دستم محکم می زدم به کس شبنم و اون همین جور داشت حال می کرد .. محکم و محکم و محکم تر .. البته روی کس و قسمت بالاشو می زدم .. دستاشو گذاشته بود رو سینه ام ..
    شبنم : برو کنار .. برو دارم آتیش می گیرم ..
    یه لحظه کیرمو کشیدم بیرون .. وسط بدن و کسشو به طرف سقف حرکت می داد . آب کسش زده بود بیرون ... اونم با فشار و رو به هوا .. .. ادامه دارد ...

  6. #106

    داستان سکسی ماه عسل در نیویورک - 13 قسمت

    10

    هم شروین و هم زنم هر دو شاهد این صحنه بودن .. شروین به مدت دو دقیقه تمام داشت کف می زد . اومد منو بوسید .
    شروین : فدات شم فدات شم . اگه بهت بگم کاری کردی کارستون .. در کتاب گینس باید ثبت شه میگی نه .. کاش جیمی این جا بود و می دید که از کیر ایرانی چه کارا که بر نمیاد . دوست دارم یه حالی به این جولیا بدی که این قدر به کیر شوهرش ننازه .. اووووووفففففف جووووووووون .. ولی بچه ها من دور بین رو گذاشتم رو اتومات ... از تمام این صحنه ها فیلم گرفته ...
    آتوسا به حرف اومد و گفت
    -یه کاری نکنی که فردا فیلم ما بره اینترنت
    شروین : عزیز دلم آتی جون این فقط برای خودمونه . من حوصله درد سر ندارم . ما داریم عشق و حالمونو می کنیم . دمت گرم داداش .. خیلی حال دادی .. حالا ما هم تلافی می می کنیم . کاری می کنیم که این زن داش ما سر حال بیاد و دیگه زیاد بهت گیر نده ..
    آتوسای به دمر افتاده سرشو بر گردوند عقب و زبونشو در آورد . اونا بوسه لب به لب و زبون به زبونو شروع کرده بودن .
    شبنم : آتوسا جون اگه می تونی داگی استیل کار کنی ما می تونیم به خوبی ببینیم و حال کنیم .. ببینم شوهرم چه جوری از پس خواهر زنش بر میاد ..
    قلبم به شدت می تپید . تا این جاشو تونسته بودم یه جورایی تحمل کنم . شبنم از این که شوهرش کیرشو بکنه توی کس زنم لذت می برد . تازه می گفت زنم زانو بزنه قمبل کنه در یه حالت تقربیا سگی و از پشت طوری به شوهرش کس بده که زوایای کیر و کس و حلقه و پوسته بیرونی کس زنم مشخص باشه .. .. منم از شبنم خواستم که قمبل کنه تا بکنم توی کونش ..
    شبنم : درد داره .. درد داره ...
    شروین : آرش جون !داره برات ناز می کنه .. اون به اندازه موهای سرش به جیمی کون داده .. به من هم داده خب ولی جیمی عین کون ندیده ها .. خیلی با کون حال می کنه . عاشق آنال سکسه .. میگم مرد بذار زنت حال کنه لذت ببره سکس که فقط از راه کون نیست .. جولیا بیچاره از دستش امون نداره .
    شبنم : این جوری هم نیست که کسشو نکنه
    شروین : ولی بیشتر کون می کنه . جولیا تا میاد خونمون و میفتیم رو تخت اول کسشو میندازه رو کیرم ..
    چقدر قالب کون زنم هوس انگیز شده بود . داشتم حرص می خوردم . دلم می خواست من کیرمو فرو می کردم توی اون کس .. ولی دیگه نامردی بود . باید می ذاشتم دو تایی شون حال کنن . از اون جایی که کون زنم برجسته بود باید دو طرفشو باز می کردی کیرت رو با هاش تنظیم می کردی و اونو می کردی توش .. اوووووویییییی شروین هم همین کارو انجام داد . کف دستشو چند بار مالوند به کس .. سر کیرشو چند بار در تماس با سوراخ کس قرار داد .. معلوم نبود داره چیکار می کنه .. انگار می خواست تفنگ شلیک کنه یا موشک هوا کنه . چند بار سر کیرشو به کس زنم زد و اونو کشید عقب در یکی از این دفعات کیرشو فرو کرد و تا انتها رفت توی کس آتوسا آتوسا : آهههههههههه آههههههههه .. ..
    این آه آگفتن اون نشون دهنده این بود که خیلی خوشش میاد ..
    شروین : داداش چه کس تنگی داره این خیلی به آدم حال میده .. توپه ..
    شبنم : مثل این که هنوز یک ماه هم از از دواجش نگذشته ها ..
    منم واسه این که حرفی واسه گفتن داشته باشم و کس زنشو به رخ بکشم گفتم داداش کس زن داداش شبنم هم خیلی تنگ نشون میده ...
    شروین : قابل شما رو نداره ..
    شبنم زیر گوش من گفت از کیسه خلیفه می بخشه منم زیر گوش شبنم گفتم خود خلیفه می بخشه ؟
    شبنم : فدات شم مال خودته .. من که صاحب کس نیستم .
    شبنمو هم به حالتی که آتوسا قرار داشت در آوردم .. زانو زاده .. قمبل کرده .. یه حالتی مشابه حالت سگی ..
    شبنم : یادت باشه توی کسم آب نریختی ها ...
    -وقت وسیعه ..
    شبنم : آره به شروین میگم بر نامه ها رو ردیف کنه که ما هم با شما یه چند روزی رو در لس آنجلس بگردیم . صدای گاییده شدن زنمو به خوبی می شنیدم .. آتوسا مرتب لبشو گاز می گرفت .. منم دستمو گذاشته بودم رو سینه های شبنم و کیرمو به ملایمت روی سوراخ کون شبنم بازی می دادم .. حلقه کونش و اون لبه هاش یه خورده بیرون زدگی داشت . یعنی این سابیدگی از فعالیت زیادش بوده ؟ امید وار بودم که این حالت باعث شه که وقتی کیرم میره توی کونش زیاد دردش نگیره بتونه حال بده . این نشون می داد که گندگی کون یا معمولی بودنش ربطی به گشادی و تنگی سوراخ اون نداره و اون بستگی به فعالیت اون شخص داره . دور حلقه کونش التهاب خاصی داشت . هم قرمز بود و هم قهوه ای .. چین های دور کونش زخیم تر از چینهای دور سوراخ کون زنم آتوسا بود .. همه اینا واسه اینه که کیر در اون فضا ایجاد اصطکاک می کنه .. البته این چیزیه که میگن .. حلقه کون زنم تقریبا فابریک بود .. یعنی همون دو باری که گذاشتم توی کونش طوری فریاد می کشید که من ولش کردم . البته بار دوم دو دقیقه کردمش و آبمو توی کونش خالی کردم .. چهار پنج سانت از کیرم رفت توی کون شبنم .. سخت نبود ..... ادامه دارد ...


    11

    آتوسا خیلی حال می کرد . چشاش باز نمی شد .. لبامو گاز می گرفتم . ولی دیگه عادت کرده بودم . مثل اول حرص نمی خوردم ..
    شبنم : آرش جون یه خورده بیشتر به این آبجی ما حال بده از بس شوهرم اون اول جوونی جق زده که دچار زود انزالی شده .. ولی تو خیلی با حالی ها . نشون میده که دوست دختر زیاد داشتی و خیلی حال کردی که می تونی خود نگه دار باشی ..
    -نه .. شانسیه .....
    کیرمو توی کون شبنم عقب و جلو می کردم . خیلی کیف داشت . پس از مدتها داشتم یک کون سیر می کردم . آتوسا نا امیدم کرده بود .. .. شروین دیگه خیلی حالی به حالی شده بود ..
    شروین : من نمی دونم چرا شبنم خودشو تپل نمی کنه میگه همین جوری خوبه می ترسم چاق شم . من یه بدن توپ که می بینم یه جوری میشم ..
    شبنم : آهای دیگه از این سوتی ها ندی ها .. می دونم زن چاق و چله دوست داری ولی باید با همینا بسازی ..
    شروین : آتوسا جون می تونم توی کست خیس کنم ؟
    می دونستم آتوسا هنوز ارگاسم نشده ... سکوت کرده بود ..
    شروین : داداش آرش می شه توی کس زنت خیس کرد ؟
    از این نظر که غصه بار داری اونو می خورد گفته بود . انتظارشو نداشتم که آتوسا سوتی بده
    -بفرمایید خواهش می کنم. من قرص می خورم ..
    منم دیدم این جوریه .. کیرمو چند بار دیگه توی کون شبنم حرکت داده و با تمام لذتم آبمو خالی کردم توی کونش .
    شبنم : آخخخخخخخخ جااااااااان .. دریاست . دریاست .. خالی کن .. هر چی داری خالی کن ...
    -اووووووففففف می میرم واسه کون با صفا .. فدای شبنم با وفا ..
    اون طرف هم دیگه شروین عنان اختیاراز دستش در رفته بود .. دستاشو گذاشته بود جلوی رون تپل زنم و دوست داشت کونشو بیاره بالا و بالاتر و قالبشو خوب دید بزنه و در اوج لذت حداکثر آبشو خالی کنه ..
    آتوسا : ووووووووییییی ووووووویییییی کاش دیر تر بریزی .. وووووووییییی کسسسسسم کسسسسسم .. می خارررره .. کسسسسم .. اووووووففففففف .. شروین چند ناله ای کرد
    -آخخخخخخخخ اوووووووخخخخخخ نمی تونم دیگه نمی تونم .. داغه کون و کپلت اون آبگاه منو داغ کرده هر چی دارمو داره خالی می کنه .. داره خالی می کنه .. لحطاتی بعد باجناقم کیرشو از توی کس زنم کشید بیرون .. منم همزمان با اون این کارو کردم .. آب از کس زنم راه افتاد و دور و بر پاشو سفید کرد . این حالت روی شبنم هم بود ... شبنم آب کیرمو توی دستاش جمع کرد و خورد ولی آتوسا این کارو نکرد .. شبنم زیر گوش من گفت برو یه دو سه دقیقه آتوسا رو بکن .. من یه چیزی می دونم دارم بهت میگم .. این جوری سر حال تر میشه . راستش آب کیر یک مرد غریبه توی کس زنم بود و چندشم می شد ولی من که نمی تونستم اینو به شبنم بگم .. شایدم این یه حکمتی بود که من کیر خودمو به رخ زنم هم می کشیدم . اون چه ار گاسم شده باشه و چه نشده باشه با کیر شروین حال کرده بود و جز این هم نمی تونست باشه . وقتی یک مرد با زن دیگه ای حال می کنه و لذت می بره و اون رابطه همبستگی با همسرشو در اون لحظات فراموش می کنه حتما یه زن دیگه هم همین حسو در مورد مردی به غیر از همسرش داره .. گذاشتم زنم در همون حالت قمبلی بمونه . دور کسشو با دستمال تمیز کردم و تا می تونستم اون فضا رو از منی پاک کردم . هر چند می دونستم اگه کیرمو فرو کنم توی کسش بازم آب کیر میاد بیرون .. کیرمو که یه نموره ای شل شده بود فرو کردم توی کس آتوسا زن عزیزم .. .. با چند ضربه و حس این که اونو مرد دیگه ای گاییده و من باید بهش لذت بدم با فشار و سرعت زیادی اونو می کردم ..
    آتوسا: آییییییی فدات .. فدات شم .. عزیزم عزیز دلم .. منو ببخش .. سرشبی تند بودم -حالا عوضش من تند هستم ..
    اتوسا : اوووووووههههههه دوستت دارم . دوستت دارم آرش .. عاشقتم . منو بکن منو بکن . فدات شم .. اجازه دادی که این جوری با هم باشیم .
    -منم دوستت دارم . تو حال کن انگاری من حال می کنم .
    آتوسا : بزن .. بزن .. می خوام حس کنم که این کیرت مال منه . تو شوهرمی . مال منی بگو دوستم داری از پیشم نمیری ...
    شونه هاشو داشتم ووسط بدنمو می زدم به کونش و با این کارم کیرم به ته کس می رسید . من نمی دونم شروین چرا نخود توی آش شده بود .. همون کیر نشسته اش رو برد سمت دهن زنم .. طبق معمول گفت با اجازه داداش... کیرشو می خواست بکنه توی دهن زنم از من اجازه می گرفت . اون که هر کاری که دلش می خواست کرده بود . آتوسا هم کیر شروینو توی دهنش جا داد و ساک زدنو شروع کرد .. ولی ظاهرا ساک زدن زنم بهش نچسبید کیرشو بیرون کشید ..
    شبنم : عزیزم ولش کن بذارآرش زنشو سر حال کنه ..
    شروین : من که سر حالش کرده بودم ..
    یه لحظه تمام بدن آتوسا لرزید و رو زمین ولو شد .. بازم کف زدنهای شروین شروع شد
    شروین : خوب دو تا خواهرو سر حالشون کردی ..... ادامه دارد ...


    12

    کمی خسته شده بودم ... شروین صدام کرد و منو برد به یه گوشه ای ..
    شروین : داداش بیا این یه قرصو بخور .. حسابی توپت می کنه .. هم واسه جلوگیری خوبه و هم واسه شق نگه داشتن کیر ..
    -ببینم تو همین قرصو خوردی که اون جور در برابر کس زنم مقاومت داشتی ؟ شکمشو داشت و از خنده نمی دونست چیکار کنه ..
    -داداش کیر ایرونی طوریه که بدون قرص سفت و توپه ..
    شروین : قراره مهمون واسه مون برسه ..
    من که دیگه آب بندی شده بودم می دونستم چی رو داره میگه ..
    -برسه شروین جان بالای کیر ..
    این بار دیگه شروین طوری خندید که آتوسا و شبنم سراسیمه اومدن ببینن چه خبره .. لحظاتی بعد دسته جمعی رفتیم حموم
    -عجب حموم بزرگی داره این جا .. آدمو یاد حموم عمومی های خودمون میندازه .. اصلا فکرشو نمی کردم آپار تمان های این جا همچین حالتی داشته باشه ..
    شبنم : فکر کردی ما این جا رو بساز و بفروشی خریدیم ؟
    شروین : صدای در خونه ما بود یا همسایه ..
    شبنم : مگه شرشر آب می ذاره که ما صدای اون طرفو بشنویم . اوخ جون بچه ها جیمی و جولیا اومدن .. من همین چند دقیقه پیش واسشون زنگ زدم ازشون دعوت کردم به یک حموم داغ .. آرش جان این جیمی هم خیلی تپل پسنده . هر وقت هم یه فیلمی می بینه که داره زنای تپلو نشون میده فوری از هوش و حواس میفته .. فقط یه وقتی عصبی نشو ..
    آتوسا یه بوسه از لبام بر داشت و گفت فدای شوهر غیرتی خودم بشم ..
    نمی دونستم داره ازم تعریف می کنه یا مسخره ام می کنه .. جیمی و جولیا اومدن داخل ... اولین چیزی رو که بهش دقت کردم کیر اون مرد امریکایی بود . حق با شروین بود .. مال خودمو سر حال تر و قلچماق تر می دیدم .. یه سلام و علیکی کردیم ... انگاری واسه مراسمی اومده باشیم . شروین زنش شبنمو خوابوند رو زمین و مرتب کیرشو می کرد توی کسش و می کشید بیرون .. جیمی هم کیرشو در آورد و اونو فرو کرد توی دهن شبنم .. ولی یه لحظه چشش افتاد به آتوسا که یه پهلو کرده بود .. چند قطره آبی که روی کون تقریبا خشک شده اش باقی مونده بود یه استیل زیبا و هوس انگیزی رو به کونش بخشیده بود . رفت به سمت آتوسا .. نمی دونم چرا حس کردم که زنم هم خودش دلش می خواد .. نگاهمو به جولیا دوختم . زنی با پوستی کاملا سفید و براق و تو دل برو . پوستش لک نداشت . جیمی لیفو گرفت و صابون مالی کرد .. زنم انگار تسلیمش شده بود . خودشو به دیوار چسبوند . جیمی کون و تمام پشت زنمو لیف زد .. آتوسا لاپاشو باز کرد . جیمی کف دستشوبا لیف مالید روی کس و کون زنم ..آتوسا از پشت خم شده و از هوس ناله می کرد . زنم یه نگاهش به من بود و یه نگاهش به جیمی ..
    شروین : شبنم نگاه کن به خواهرت کیر می خواد .. کیر .. هوس داره از سر و روش می باره ..
    شبنم : کیر دامادم بهتره ..
    شروین : آره ولی هر گلی یه بویی داره ..
    جیمی از بالا تا پایین بدن زنمو یک بار دیگه صابون مالی کرد .. رو همون بدن صابونی زبون می زد .. بدن بر هنه آتوسا رو لیسش می زد .. جولیا خیلی زیبا تر از زن من بود .. از شبنم هم خوشگل تر بود . اومد به سمت من و خیلی آروم و بی صدا یه پهلو طوری که هم شوهرشو ببینه و هم کارشو انجام بده کیرمو گذاشت توی دهنش . منم دستامو گذاشتم رو سرش و خیلی آروم نوازشش کردم . داشتم به زن و وفای اون فکر می کردم که فقط در یک کیر خلاصه میشه . حالا جیمی داشت با آتوسای من حال می کرد . برای من که فرقی نمی کرد . غروبی شروین اونو گاییده بود حالا هم جیمی می خواست اونو بکنه و ازش لذت ببره . مهم اینه که اون با کدوم کیر بیشتر حال می کنه . اگه من قبول نمی کردم نه از شبنم خبری بود نه از جولیا ..
    شروین : آرش جان مثل این که گرفته ای ..
    شبنم : نه برای چی گرفته باشه .. اون داره با جولیا حال می کنه و اون بهش مزه میده . چرا بی خود تو دهنش حرف میندازی ..
    یه نگاهی به شبنم انداختم و اون درست در لحظه ای بود که به شوهرش اخم کرد که دیگه این حرفا رو به میون نکشه ولی خود شبنم هم از اون زرنگا بود . نگرانی من بیشتر به این خاطر بود که نمی خواستم بیشتر از اون حدی که من به زنم حال میدم مرد دیگه ای به اون حال بده . شبنم اومد طرف من .. لباشو به لبام سپرد .. خیلی آروم به من گفت ..دیگه همه چی برات عادی میشه و تو معتاد این کار میشی .. اگه بدونی چه عشقی می کنیم من و شوهرم . همین یکی دو بار اولش سخته . نگاه کن چه خوشگلایی دور و برت رو گرفته ولت نمی کنن . جیمی دست از زن چسبیده به دیوارم که پشتش به ما بود بر نمی داشت . مثل ندید بدیدا بود .. رو زمین نشست . کون زنمو از وسط بازش کرد . زبونشو روی کس و کونش می کشید .. لحظاتی بعد ایستاد و رفت پشتش .. نگاهم به کیرش بود که ببینم چیکار میکنه .. صابونو حسابی به کس و کون آتوسا مالوند .. ..... ادامه دارد ..


    13

    شروین : شبنم .. این جیمی کون پرسته .. من همش از این می ترسم که نکنه که همون اول خواهر زن ما رو جرش بده . یادت رفت بار اول تا دو هفته از درد کون نمی تونستی بشینی .. اصلا هوش از سرش می پره . مخصوصا وقتی که از این مدل کونا به گیرش میفته .. کون و باسن تپل و بر جسته با یه سوراخ ریز .. اون کون شناس خوبیه .. می دونه این کار کرد نداره ..
    شبنم : چیه حسودیت میشه تو خودت نتونستی کونشو بکنی ؟
    شروین : وقت هست ..
    شبنم : این قدر ترس توی دل ما ننداز مرد . تو چرا این قدر نفوس بد می زنی .. نیمرخ زنم نشون می داد که اون منتظر کیر جیمیه .. ولی استرس هم داشت .. جیمی تا می تونست کون و کپل زنمو آروم آروم گازش گرفته مزه گرفته بود ..
    شروین : اون الان می خواد حمله کنه . گارد گرفته ..
    شبنم : داری غیب میگی ها . خب معلومه دیگه ..
    از جام پا شده و خواستم ببینم چه خبره و به زنم بگم من هستم و مراقبتم که حالیش کنم تکیه گاهتم .. انگشتمو گذاشتم سر کونش گفتم درد داره ؟ گفت نه .. دو سانت پایین تر انگشتم رسید به کسش .. چقدر چرب و خیس بود ... با کسش بازی بازی کردم . لذت می برد ..
    -هوس داری خوشت میاد ؟
    آتوسا : اگه بگم نه دروغ گفتم ..
    جولیا دستمو کشید و دوباره در وضعیت قبل قرار گرفتیم . جیمی کیرشو گرفته بود توی دستش .. آتوسا پاهاشو باز کرده بود .. جیمی یه ضرب کیرشو زد به کس زنم .. دیگه چیزی رو نمی دیدم فقط از گوشه و کنارا بیضه های جیمی مشخص بود .. که اونم با کف دستش بیضه ها رو می چسبوند به کپل زنم تا حال بیشتری بکنه . چند بار کیرشو عقب و جلو کرد و بعد اونو در آورد و فشارش داد به سوراخ کون آتوسا ..
    آتوسا : آییییییییییییی آییییییییی ..
    ولی جیمی ول کن نبود .. یه چیزی به زنش گفت .. جولیا سریع رفت بیرون یه مایعی رو آورد و ریخت روی سوراخ کون آتوسا مالشش داد ولی شاید کمی دیر شده بود و یا کمی هم باید صبر می کردن .. جیمی هیجان زده رضایت نمی داد دست از کون زنم بر داره . دلواپس شده بودم . اگه اون جر می خورد چی ؟ جیمی بد کیر نبود . زن من بد کون بود .. جولیا که نگرانی منو دید منو رو زمین درازم کرد و اومد رو من نشست .. آتوسا فریاد می کشید ولی جیمی ول کنش نبود ..
    آتوسا : وای من مردم . دیگه نمی تونم .. بگین بکنه توی کسم .. کسم .... کونم پاره شد .. همون سرش رفت تو دیگه بسه . به این اجنبی بگین دیگه کیرشو حرکت نده ..
    جیمی بد جوری کیفور شده بود .. ولی من دیگه حالا به جولیا فکر می کردم . جولیا با چشای خمارش بهم نگاه می کرد .. حالا می تونستم بفهم که چشاش به چه رنگیه نه سبز و نه آبی و نه قهوه ای و نه مشکی و نه عسلی .. یه حالت نقره ای داشت . خیلی زیبا بود .. موهای بلوند و صورت سفیدش .. اوخ که این کس گاییدن داشت .. شبنم به زبون انگلیسی یه چیزایی به جولیا گفت .. طوری که اون خودشو به سرعت روی کیر من حرکت می داد ..
    -شبنم جون می تونم حدس بزنم تو به این جولیا چی گفتی ولی دوست دارم که از زبون خودت بشنوم
    شبنم : هیچی من بهش گفتم که فکر نکنم هیچ مردی در دنیا وجود داشته باشه که به سرعت اون یعنی تو یک زنو ارگاسم کنه ..
    اینو که گفت تحرک خودمو بیشتر کردم . کس جولیا نه تنگ بود و نه گشاد . می دونستم با این کس ها باید چه جوری کنار بیام . لبه های کسو به طرف تنه کیر فشار داده و سرعت کیر رو زیاد تر کرده تا حرارت بیشتری رو ایجاد کنن ..
    جولیا : اوووووووهههه فک می .. فک می ... فک می ..
    اون طرف دیگه نمی دونستم چه خبره .. فقط یه لحظه چشامو باز کردم و دیدم که جیمی کیرشو کشیده بیرون و آب کیرش راه افتاده رو پا های آتوسا و خودشم چه جور با لذت نشسته و داره به زنش نگاه می کنه .. اومد سمت زنش .. کیرشو به سوراخ کون جولیا رسوند . چون من زیر بودم جولیا رو من .. اون رفت پشتش تا بکنه توی کونش و این کارو هم کرد ولی جولیا جیغ کشید .. و طوری هم سرش داد زد که پس از یک دقیقه کردن کون زنش اون رفت عقب ...
    شروین : داداش فدات شم معلومه طوری به این زن حال دادی که من ندیدم تا حالا این جوری سر شوهرش داد بکشه .. جون من ما رو امشب رو سفید کن . ایرونی جماعت رو رو سفید کن که همش نگن دنیا داره به ما کیر می زنه . یه بارم ما به این دنیا کیر بزنیم مگه چی میشه ؟
    البته برای لحظاتی دو نفره جولیا رو گاییده بودیم که داد و بیداد زن شوهره رو فراری داد ..
    جیمی : وااااااوووو اوکی اکی ...
    ظاهرا داشت کیف می کرد ...
    شبنم : آرش خان اونو از روبرو بکن خیلی بهش حال میده ..
    همین کارو هم کردم . جولیا رو رو زمین خوابونده و از روبرو گذاشتم توی کسش .. همه شون داشتن صحنه رو می دیدن . جیمی هیجان زده شده بود .. جولیا مرتب جیغ می زد و با تکون دادن سرش از این سمت به اون سمت موهای بلوندش افشون می شد .. منم که دیگه کیرم توپ و مقاوم بود تا ته کیرمو می فرستادم که بره توی کسش و اونو با فشار می کشیدم بیرون .. انگشتمو هم از زیر می کردم توی سوراخ کونش .. چشاش به شک عجیبی در حدقه اش می گشت .. جولیا رو برده بودم به یه دنیای دیگه ای . به دنیای عشق و حال و هوس .
    شبنم : اونو هم داری به حالت من درش میاری . سابقه نداشت آب کسم بریزه .. جیمی داره فیلم می گیره .. آرش آرش دو حرکت دیگه .. حالا کیرتو بکش بیرون ..
    کیرمو کشیدم بیرون .. جولیا جیغ می کشید و با کف دستش می زد به کسش .. آب کسش دوبار با فشار اومد بالا و خالی شد .. البته بار دوم کمتر ولی اون همچنان به کسش ضربه می زد .. و قطرات آب کس همچنان ازش خارج می شد . دهنمو گذاشتم روی کس جولیا با لذت اونو لیسش می زدم . این آرامش بهم دست داده بود که تونستم لیاقت خودمو ثابت کنم . شبنم : یادت باشه آب کس منو لیس نزدی ..
    -دفعه یعد ..
    کیرمو فرو کردم توی کس جولیا .. اون بازم می خواست ولی می دونستم این بار آب منو می خواد .. فوق العاده حشری شده بودم ..
    -جولیا .. عزیزم داره می ریزه توی کست .. منو بغلم کرد . لباشو گذاشت رو لبام . چه بوسه شیرینی .. حس کردم که یه دریا آبو خالیش کردم به یه دنیا لذت .. توی بغل جولیا داشت خوابم می برد . اون چهار نفر داشتن با هم حال می کردند .. جیمی و شروین رفته بودن روی آتوسا و کس و کون و سینه ها شو لیس می زدند .. دقایقی بعد آتوسا با این که کونش از ضربات اولیه کیر کمی درد می کرد, به خاطر محلول , کمی راحت تر کون می داد . جیمی اونو از کون و شروین از کس می کرد که جا بجا شدند .. خود منم رفتم کمکشون .. بعد رفتیم سراغ شبنم و یه حال دسته جمعی هم به جولیا دادیم .. وقتی که از حموم اومدیم بیرون شامو خوردیم و قرار گذاشتیم که شبو همین جا شش تایی کنار هم بخوابیم . آتوسا هم از جیمی قول گرفت که وقتی جیمی کیرشو می خواد بکنه توی کونش با اجازه و هدایت اون باشه .. همه با هم کاملا صمیمی شده بودیم .. شب بعدش که بودیم خونه جیمی .. بعدش هم شش نفری با هم یه دوری در شهر های امریکا زدیم .. اصلا دوست نداشتیم بر گردیم ولی ازشون دعوت کردیم که بیان ایران ... به وقت برگشتن به ایران در هواپیما آتوسا سرشو رو سینه هام قرار داده و بی خیال بقیه در حال درددل کردن بود ..
    آتوسا : ببینم ماه عسل خوش گذشت آرش ؟
    -آره عزیزم .. به توچی
    اتوسا : فراوون فقط حس می کنم برای این که از دستت ندم باید یه همچین بر نامه هایی رو هم وقتی که رسیدیم به ایران ردیفش کنیم .. نظرت چیه آرش !
    -عالیه .. بهتر از این نمیشه آتوسا ..
    آتوسا : آره عشق من این یعنی اوج عشق و صمیمیت و تفاهم ..
    -واوج اعتماد و وفاداری ... پایان

  7. #107

    داستان سکسی مثلث عشق - 15 قسمت

    1

    اینهم تلخ و عاشقانه با الهام از یک داستان واقعی .... هر دو در آغوش هم اشک می ریختند . دیوانه وار یکدیگر را دوست می داشتند . این آخرین دیدارشان بود . بازی سر نوشت رای به جدایی آنان داده بود -کمال عزیزم فکر نمی کردم که یه روز کارمون به اینجا بکشه -همش تقصیر منه زینب همش تقصیر من . هیچوقت خودمو نمی بخشم که باعث عذابت شدم این من بودم که نمی تونستم ازت دل بکنم . من بودم که هر جا می رفتی دنبالت میومدم . من بودم که با تمام وجودم دوستت داشتم .-وحالا منم خیلی وقته که دوستت دارم . عاشقتم دیوونتم . بدون تو می میرم . تو خیلی خوبی کمال لیاقت بهترین ها رو داری . حتی حالا هم در بد ترین شرایط به من و زندگی من فکر می کنی؟-چون واقعا دوستت دارم . ولی این دیگه آخر خطه بهتره که دیگه همدیگه رو نبینیم -نه کمال من بدون تو می میرم .-فکر کردی من بدون تو زنده می مونم ؟شاید نفس بکشم . شاید چشام دنیا رو ببینه . ولی مثل آدمای کورم . دنیایی که تو درش نباشی دیدن نداره . وقتی تو پیشم نباشی دیگه هیچی واسم ارزشی نداره . چطور می تونم وقتی که صبحا از خواب پا میشم تو رو با لبخند با لا سرم نبینم که سینی صبحونه به دست کنارم وایسادی و بهم میگی که پاشم برم سر کار دیرم شده . چه طور می تونم فراموش کنم که هنوزم پس از چند سال وقتی که با خونواده می ریم پیک نیک بازم مث عاشق و معشوقای تازه با هم آشنا شده دست همو می گیریم و میریم یه گوشه خلوت تا با هم از عشق بگیم ؟چه طور می تونم این همه روزای خوبو فراموش کنم ؟/؟-دنیا خیلی بیرحمه کمال . وقتی آدم چیزی رو ازش میخواد به آدم نمیده . وقتی آدم به حق خودش قانعه بازم طور دیگه ای اذیت می کنه . عزیزم بیا واسه آخرین بار بریم تو رختخواب -زینب یعنی تو واقعا حالشو داری چه طور می تونی این حرفو بزنی ؟/؟این درست نیست زندگی و این دنیا واسم ارزشی نداره -نه عزیزم من به خاطر تو اینو گفتم -میدونم جای منو تو دلت یکی دیگه پر می کنه به اون میگی که دو ستش داری دیگه به اون میگی که واسش می میری .به اون میگی که همه چیزته من لیاقتشو نداشتم که ازم بچه دار شی . ولی به اون میگی که یه بچه دیگه بهت بده . اون پیشت میمونه .-خب تو هم میری ازدواج می کنی یه زن دیگه جای منو تو دلت می گیره .تو هم به اون میگی دوستش داری -نه امکان نداره ولی من به هیچ کس دیگه ای نمیگم که عاشقشم دیگه نمیگم همه چیز منه .-شما مردا همتون همین جورین -برات چه فرقی می کنه تو که به خواسته ات می رسی . مگه همینو نمی خواستی ؟/؟-ولی نه به این قیمت نه حالا .نه در این شرایط . من دوستت دارم کمال عاشقتم -نه تو هیچوقت عاشقم نبودی . شاید بهم احترام میذاشتی ولی عاشقم نبودی -این قدر بیرحم و بی عاطفه نباش ... تو این دو سالی که باهم بودند هیچگاه تا به این اندازه و در این حد بحث تند نداشتند . هر چند این جرو بحثشان هم نوعی مناظره عاشقانه بود . دوباره همدیگه رو بغل کردند . هیچ راه دیگه ای وجود نداشت . زن عشق اول مرد بود و مرد عشق دوم زن . وقتی که کمال برای اولین با رزینب را دیده بود او تازه بیوه شده بود . یه دختر کوچولوی ناز هم داشت همه جا سر راه زینب سبز می شد . زینب بهش اخم می کرد . یه بار هم از پلیس کمک خواست . وقتی ثابت کرد براش ایجاد مزاحمت نکرده ولش کردن . اما کمال دست بردار نبود . زینب شوهرشو خیلی دوست داشت . عاشقش بود . قبل از ازدواج 5 سال همدیگه رو دوست داشتند . یه عشق پاک و بی ریا عشقی که این روزا خیلی کم پیدا میشه . اون روز سال حسن شده بود . زینب 23 ساله سر خاک شوهرش اشک می ریخت . لباس سیاه رو هنوز از تنش خارج نکرده بود . فاطمه کوچولوی سه ساله اشو داد دست مادرش و خودش به تنهایی سوار پیکانی که از شوهرش به او رسیده بود شد و رفت تا یه دوری بزنه و آروم بگیره . رفت و رفت و رفت کیلومتر ها رفت تا به ساحل دریا رسید . به ساحلی که بارها و بارها میعاد گاه اون و حسن بود . به موجای دریا نگاه می کرد . دنیا براش جز سیاهی چیزی نبود . دنیایی سیاه به رنگ همین لباسی که تنش کرده بود . می خواستند یه عالمه بچه داشته باشند . حسن حتی یه تو هم بهش نگفته بود . عاشقش بود . اونم دوستش داشت . حاضر بودن واسه هم بمیرن . هرگز فراموش نمی کرد اون لحظه ای رو که در همین نقطه کنار همین دریا حسن بهش گفت اگه من یه روز تو جوونیهام بمیرم تو چند روز صبر می کنی ؟یه هفته ؟/؟یه ماه ؟/؟یه سال ؟/؟-دیوونه مگه ما مث شما مرداییم در جا بریم زن بگیریم ؟/؟وفای زنا شهره خاص و عامه . من کاری به بقیه ندارم .خدا نکنه من بی حسن بشم . منم با تو می میرم . منو هم باید کنار تو دفن کنن . اصلا فکر این که دست مرد دیگه ای غیر تو بهم بخوره منو می کشه . تو رو خدا از این حرفای بد بد نزن . مور مورم میشه . حس می کرد خوشبخت ترین زن دنیاست . توی فامیل همه جا اونا رو مثال می زدن که تو ی این دوره و زمونه که عشق یا عاشق و معشوق واقعی کم پیدا میشن اونا با عشق پاکشون به همه ثابت کردن که میشه هنوزم عشق و ارزشهای اونو زنده تگه داشت . خیلی ها که در عشق شکست خورده بودند به اونا حسادت می کردند شاید همین حسادتها و چش زدنها بود که جدایی هیچ چاره دیگه ای نداشت تا با دست مرگ بین اونا فاصله بندازه . حالا اون تنها کنار ساحل نشسته بود . بدون عشقش .بدون حسن مهربونش . بدون اولین عشق و آخرین عشقی که حس می کرد هیچ کس و هیچ چیز دیگه ای نمی تونه جای اونو تو قلبش بگیره . به غروب خورشید نگاه می کرد و گریه می کرد حس می کرد که عشق رفته تو دل خورشید و داره واسش اشک می ریزه اون اشک عشقو می دید . اشک زیبای عشقو که از چشای اون وچشای خورشید جاری بود . اشک عشق خورشید به دل دریا رفت و اشک عشق زینب به دل شنها . عشق همچنان اشک می ریخت . عاشقا و معشوقایی بودن که از کنارش رد می شدند و با تعجب بهش نگاه می کردند ولی اون هیچ توجهی به اونا نداشت . حسن خیلی غروب خورشیدو دوست داشت . همش به زینب می گفت حس می کنم من و تو تو دل این غروب گم میشیم . با خورشید میریم اون ور دریا . به اون دنیا . تو دل آسمونا . جایی که هیشکی جز خدا منو تو رو نبینه . صورت زینب خیس اشک بود . خیلی آروم زیر لب می گفت حسن واسه چی رفتی ؟/؟چرا تنها رفتی تودل غروب خورشید ؟/؟چرا منو با خودت نبردی ؟/؟بیوفا مگه نگفتی که ما با هم میریم ؟/؟یهو به نظرش رسید که چهره غمگین شوهرشو توی دل خورشید می بینه که داره بهش می گه اگه تو رو هم با خودم می بردم پس فاطمه مامانو چیکار می کردم . آخه اونا به دخترکوچولوشون می گفتن مامان . اسمشو گذاشته بودن فاطمه . فاطمه هم اسم مادر حسن بود هم مادر زینب . اسم فاطمه و خود فاطمه براشون مقدس بود . به خاطر این همه شکوه و تقدسی که در این اسم بود فاطمه کوچولوشونو صدا می زدن فاطمه مامان یا مامان -خب میذاشتی من برم خودت می موندی پیشش . مگه نمی دونستی که من بدون تو زنده نمی مونم ... به هر طرف نگاه می کرد خاطره بود شنهای ساحل .. صدفها ... یک لحظه سرشو بالا گرفت کنار خودش همون مزاحم همیشگی رو دید که چند ماه بود دست از سرش ور نمی داشت نای حرف زدن و توپیدن به اونو نداشت .-ببخشید آقا بازم که مزاحم شدین . زبون خوش سرتون نمیشه ؟/؟بازم بگم کمیته بیاد ببردت ؟/؟هر لحظه که می گذشت بیشتر جوش می آورد .-مثل این که حرف حساب سرت نمیشه . مرد ساکت بود و حرف نمی زد . منتظر بود تا زینب یه جایی ترمز بزنه .. ادامه دارد ..


    2

    خانوم به حرفام گوش کنین . من قصد مزاحمت ندارم . منطقی باشین . من چه جوری بگم که ناراحت نشین . خدا به شما صبر بده . این رسم روزگاره که آدما یه روز بیان و یه روز برن . می دونم براتون خیلی سخته که زود همه چی رو فراموش کنین . منم همچه انتظاری از شما ندارم . آدم پر رویی نیستم . شما باید زندگی کنین . سایه یه پدر بالا سر بچه تون بشه . نمی تونین منو مجبور کنین که بهتون علاقمند نباشم . از هر کی میخواین در مورد من تحقیق کنین بکنین . تا حالا آزارم به یه مورچه هم نرسیده . دختر شما رو هم مث دختر خودم میدونم . یه زندگی معمولی دارم . مال حرام نخوردم . تو دبیرستان تدریس می کنم . یه بنگاه معاملات ملکی هم دارم که هر وقت بیکارم درشو باز می کنم . کارم اونجا خیلی زیاده خیلی مشتری دارم و در آمدم از اونجا خیلی کمه چون دروغ نمیگم مشتریم زیاده و درآمدم کم . از قدیم قبل از این که ازدواج کنین دوستتون داشتم . حالا هم برام مهم نیست که یه بچه دارین و یه بار ازدواج کردین .. -حضرت آقا اگه روضه خونی تموم شد برین کنار میخوام رد شم . زینب زد تو ذوق کمال و برگشت به شهرشون که نزدیک دریا بود . کمالو از قدیم می شناخت . خیلی دنبالشو می گرفت ولی اون دلشو داده بود به حسن . حالا که شوهرش مرده بود دوباره سر و کله اش پیدا شده بود . زینب خیلی عصبی بود حس می کرد که به او تو هین شده . مرتیکه عوضی بی شعور فکر کرده شوهر هم مث پیر هن می مونه زود به زود عوض شه . حسن پیرهنیه که همش به تنم چسبیده فکرش خاطره اش داره دیونه ام می کنه . اون وقت این احمق میاد میگه باهام از دواج کن . با همه غم و غصه ای که داشت یه لحظه بی اختیار خندید .. هفته ها گذشت هراز گاهی سر و کله کمال به بهانه های مختلف پیدا می شد . پاتوقش دو ر و بر خونه پدریش بود . انگار کشیکشو می کشید . همسایه روبروشونم بود . یه مقدار پول تو دست زینب بود . زیاد نبود . می خواست یه زمین کوچیک بخره و بفروشه و سود کنه . اون و پدرش رفتن به بنگاه محل .. وایییییی کمال این جا چیکار می کرد می خواست بر گرده ولی پدرش نذاشت . پدرش علی آقا از موضوع با خبر بود -صبر کن زینب من به هیچ بنگاه دیگه اعتماد ندارم کمال پسر خوبیه حالا تو ازش خوشت نمیاد حق داری ولی اون که گناهی نکرده .. کمال اونا رو راهنمایی کرد منطقه ای رو که زمیناش تو بورس بودن بهشون معرفی کرد . یه مقدار پول داشت و با پول زینب قاطی کرد پول کمال خیلی بیشتر از پول زینب بود او اینو بهش نگفت و حتی قیمت خرید زمینو خیلی کمتر عنوان کرد ولی به اندازه باهاش شریک شد .چند وقت بعد زمینای اون منطقه به چند برابر قیمت فروخته شدند . کمال زمینو فروخت و پولو به طور مساوی بین خودشو زینب تقسیم کرد . پی در پی زمین می خریدند و می فروختند و تا یکی دوسال این کارو انجام دادند یه روزی کمال به زینب و پدرش گفت فعلا هر چی سود کردین کافیه بازار زمین دیگه داره راکد میشه . علی آقا خیلی خوشحال بود . می گفت من سی ساله کارمندی کردم به اندازه این دو سال کاسب نبودم . مدتها بود که کمال از عشق و علاقه اش به زینب چیزی نمی گفت . نمی خواست ناراحتش کنه . فقط یه نامه نوشته بود که چند ماه تو جیبش مونده بود و می ترسید بده به زینب . پاکتش داشت فرسوده می شد . یه روز که توی بنگاه تنها نشسته بود دید که زینب وارد شد و یه پاکت تودستش بود -تو که گفتی هیچوقت دروغ نمیگی همه کارهات از رو صداقته -چی شده زینب خانوم .-حالا فریبم میدی ؟/؟بیا اینو بگیر بازش کن . کمال پاکتو باز کرد . ششصد هزار تومن پول بود . -میدونی این چیه ؟/؟زیر بنای پولیه که تو از همون اول گذاشتی رو پولم تا من امروز صاحب این همه زمین و سر مایه بشم -درسته که بهت نگفتم . به خاطر خودت بود . می دونستم اگه بگم قبولش نمی کنی . حالا تو از کجا فهمیدی ؟/؟-چند روز پیش فروشنده رو دیدم . خیلی تصادفی متوجه شدم که همونه که بار اول ازش زمین خریدیم . دوست قدیمی بابا بود . اون روز که نذاشتی ببینمش . بگو بقیه بدهیم چند میشه . چقدر دیگه باید بدم راضی بشی وباشی .-هیچی ازت نمیخوام جز یه چیز . حالا که میخوای بری و دیگه نمی بینمت یه خواهش ازت دارم . پاکت نامه رو از جیبش در آورد و به زینب داد -این دیگه چیه ؟/؟صورت بدهیمه ؟/؟-خواهش می کنم بخونش . این شیشصد تومنم ببرش هدیه من به فاطمه باشه -آقا کمال بدهی من به شما خیلی بیشتر از ایناست . به هر جون کندنی بود کمال پولو بهش پس داد و نامه عاشقونه رو هم تحویلش داد . راستش زینب از این جوانمردی و مخفی کاری کمال خیلی خوشش اومده بود کاری کرده بود که اون با یه مقدار پول صاحب یه آپارتمان و دو قواره زمین بشه . کمال نخواست به روش بیاره . اون خیلی شانسی متوجه این جریان شده بود . ولی دوست نداشت که کمال بازم از عشق و علاقه و ازدواج بگه . هنوز عاشق حسن بود مردی که دیگه هیچوقت پیشش بر نمی گشت . هنوزم هر شب جمعه می رفت سر خاکش .. ادامه دارد ..


    3

    زینب رفت خونه . خونه ای که از شوهرش بهش رسیده بود . و معمولا زیاد اونجا نمی موند چون واسش خاطره های زیادی رو زنده می کرد . شبا اکثرا خونه باباش می موند . دو تا داداش کوچیکتر از خودش داشت که هر دو شون دبیرستانی بودند . مامان فاطمه اش هم خونه دار بود . فاطمه مامان پیش مامان فاطمه بود و اونم نامه رو باز کرد تا ببینه که این مزاحم که خیلی بهش مدیون بود چی توش نوشته ... سلام به اونی که از جونم واسم عزیزتره و از همه دنیا بیشتر دوستش دارم . سلام به اونی که میخوام فقط شادی و خوشحالیشو ببینم . با خنده هاش می خندم و با نور نگاش دنیا رو روشن می بینم . من هیچوقت نتونستم مطلبی رو خوب بنویسم ولی عشق تو وادارم کرده که با تمام احساسم فکر کنم و بنویسم . نمی دونم تو حالا داری نامه امو می خونی یا پارش کردی . راستش بیشتر از این می ترسم که پارش کرده باشی . من از کجا بفهمم . دوست دارم بخونیش و احساس منو درک کنی . تو این زمونه بیشتر آدما وقتی به عشقشون میگن دوستت دارم در واقع خودشونو دوس د ارن . ولی زینب باور کن من تو رو به خاطر خودت دوستت دارم . تمام خوبیهای دنیا رو واسه تو میخوام . نمیخوام رنج و ناراحتی تو رو ببینم . با شادی تو شاد میشم و با آرامش تو آروم می گیرم . عاشقتم و واسه این عاشق بودن هیچ قاضی و هیچ دادگاهی نمی تونه محکومم کنه. یه زمانی می رسه که بفهمی اشتباه می کنی . شاید هیچوقت نتونی دلتو به من بدی چون هنوز عشق اولتو دوس داری همونی که الان پیش خداست و می دونم هنوز دلت واسش پر می کشه ولی یه روزی به خودت میای و میگی کاش یه مردی بالا سرت بود و یکی که واسه دخترت نقش پدرو داشته باشه . چون پدر واقعیش دیگه هیچوقت بر نمی گرده . تو خیلی جوونی خیلی . من درکت می کنم زینب . همیشه دوستت داشته و خواهم داشت . هیچ توقعی ازت ندارم . می دونم بازم دلمو می شکنی . می دونم نمیتونی دوستم داشته باشی . ولی اینم می دونم حس می کنم به خاطر دخترتم شده به خاطر این که یه پشتیبان داشته باشی شاید یه روزی بخوای که ازدواج کنی . من هیچ تقاضایی ازت ندارم . فقط می خوام اون روز به یاد بیاری که یکی هست که تو رو فقط واسه خودت میخواد یکی که به خاطر روح و روانت تو رو می خواد به خاطر سادگی و مهربونیهات . به خاطر قلب پاکت و به جسمت هم تا زمانی که خودت نخوای دست نمی زنه ... آره زینب من بهت دست نمی زنم ازت بچه نمی خوام فقط می خوام بدونی که من خالصانه و بی ریا دوستت دارم . هزگز نمی تونم و انتظار ندارم مث پدر فاطمه ات باشم ولی هیچوقت نمیخوام پدر و شوهر بدی باشم . من فقط اینو ازت میخوام که خودتو اسیر آدمایی نکنی که درکت نمی کنن . من تا آخرین لحظه زندگیم منتظرت می مونم یا تو یا هیچکس دیگه .... زینب چند بار نامه رو خوند به شدت تحت تاثیر قرارگرفته بود ولی هنوز اون آمادگی رو نداشت که در این مورد تصمیم بگیره . چند روز بعد سر کوچه پدرش کمالو دید .-زینب خانوم نامه رو خوندی ؟/؟-کدوم نامه ؟/؟باید بگردم ببینم کجا گذاشتمش . چهره درهم کمال نشون می داد که از این بی توجهی زینب خیلی ناراحت شده . همچین لباشو گاز گرفت وورچید که زینب دلش سوخت .-چی شده آقا کمال ؟/؟کمال که خیلی احساساتی شده بود و نمی خواست زینب متوجه بغضش بشه سرشو یه تکونی به طرف بالا داد که یعنی هیچی نشده و سریع رفت طرف بنگاه . زینب از این حرکت خودش خیلی ناراحت شده بود . غرورش بهش اجازه نمی داد که از کمال دلجویی کنه . هفته ها و ماهها گذشت . فاطمه کوچولو مدتها بود که چهار سالو هم رد کرده بود تازگیها خبر پدرشو از مادرش می گرفت و همش هم این جوابو می شنید که بابا رفته پیش خدا -مامان خدا چقدر بد جنسه که بابا رو بر نمی گردونه من دوست دارم ببینمش من بابامو میخوام . به خدا بگو بابامو پسش بده . بگو فاطمه میگه . حرف تو رو گوش نمی کنه . مگه تو خودت نگفتی خدا فاطمه ها رو دوس داره . پس چرا منو دوس نداره ؟/؟-عزیزم خدا خیلی مهربونه هر کاری که می کنه درسته . بابات هوای مارو داره .-خدا اونو زندونی کرده ؟/؟مثل عمو تقی که اون دفعه آقاهه رو با ماشین زد رفت زندون دوباره اومد .؟/؟بابام چرا نمیاد -بس کن فاطمه دیوونه ام کردی .سرش داد زده بود ... با اشکهای فاطمه زینب هم می گریست . دل یتیمو شکسته بود ... خدایا هر بابایی که واست بابا نمیشه . منم که نمی تونم و نمیخوام که شوهر کنم . روز به روز فاطمه بهانه گیر تر می شد . تا این که یه روز که اون و مادرش و فاطمه تو خونه پدریش بودن صدای در شنیدن . دو تا زن چادری بودن . برای اولین بار بود که می دیدنشون -خانوم ببخشین ما اومدیم تحقیق در مورد همسایه روبرویی اتون آقای کمال ..از دخترم خواستگاری کرده خواستیم ببینیم چه جور آدمیه معتاد بعتاد نباشه اهل کارای خلاف و دنبال ناموس مردم نباشه .. اونا با فاطمه خانم صحبت می کردند و زینب سرش گیج می رفت . با این که به کمال توجهی نداشت ولی حس می کرد غرورش در هم شکسته شده . متوجه شده بود که دوست داره کمال دوستش داشته باشه ولی خودش توجهی بهش نکنه . خیلی عصبانی و خشمگین شده بود . به زور بر خودش مسلط شد . زنا رفتند و مادرش گفت زینب جون مژده بده که داری از شر کمال خلاص میشی . دیگه این پسره نمی تونه اعصابتو بهم بریزه . حالیش نیس که نمی خوای شوهر کنی . ولی نمی دونم چرا بابات همش هواشو داره از بس فکر پوله . چرا رنگت پریده ؟/؟-هیچی مامان برم خونه الان میام یه کاری دارم مواظب فاطمه مامان باش . تمام راه رو مثل دیوونه ها می دوید . دوست داشت سر کمالو از تنش جدا کنه . مسخره تو که می خواستی به همین زودی ازدواج کنی اینا چی بود توی نامه ات نوشتی . نامه کمالو که یه گوشه ای قایم کرده بود برداشت و با عجله رفت بنگاه . سلام هم نکرد . فقط داشت حرص می خورد اون پنج دقیقه ای که کمال داشت با یه مشتری صحبت می کرد به اندازه پنج سال واسش گذشت . وقتی که اون و کمال تنها شدند نامه اشو در آورد و محکم زد رومیزش . معنی حرفاتم فهمیدم . اینه یاتو یا هیچکس دیگه ؟/؟.. ادامه دارد ..


    4

    چی شده زینب خانوم ؟/؟-خودتو نزن به اون راه یعنی میخوای بگی نمیدونی چی شده ؟/؟-نکنه واسه تحقیقات اومدن خونه شما ؟/؟تعریف بد نکردین که .-خیلی پررویی -چرا ؟/؟مگه چه خلافی کردم ؟/؟مگه خواستگاری رفتن جرمه ؟/؟-پس اینا چی بود که تو این نامه نوشته بودی ؟/؟-یه چیزی رو به من بگو زینب -درست صحبت کن خانومو جا انداختی -راستشو بگو زینب خانوم واسه چی ناراحت شدی ؟/؟-خب این تو هین به شخصیت منه . یعنی من اصلا هیچ ارزشی ندارم. تو مسخره ام کردی . دستم انداختی .-خب این چه نفعی واسه من داره حالا یا دستت بندازم یا نندازم -شما مردا ؟/؟می دونستم از اول گول تو رو نخوردم شما مردا به زور با دخترا ازدواج می کنین چه برسه به زنایی که یه بچه داشته باشن -زینب خانوم خوشحال میشم اگه عروسی من تشریف بیارین بازم اگه امری هست در خدمتتون هستم . زینب رفت که بره . کمال صداش زد . زینب ایستاد -می تونم یه خواهشی ازتون بکنم یعنی یه سوالی دارم -خیلی پررویی تف به هر چی نامرده . بگو میخوام برم تا دیگه ریخت نحس تورو نبینم -زینب خانوم با من ازدواج می کنی ؟/؟برای چند لحظه پاهای زینب که هیچ تمام بدنش سست شد . دخترش پدر می خواست ولی اون شوهر نمی خواست . لحظه سختی بود تصمیم گیری هم دشوار . کمال به خوبی فهمیده بود که موفقیت نزدیک است . فقط دعا می کرد که مشتری نیاد -با اجازه و به خاطر دخترم باشه . حالا دیگه نوبت کمال بود که تن و بدنش سست بشه می خواست حرف بزنه ولی نمی تونست . پس از چند لحظه در حالی که صداش می لرزید و به تته پته افتاده بود گفت زینب خانوم باور کنین پشیمون نمیشین -از این به بعد خانوم مانومو خط می زنی و این قدرم کتابی با من صحبت نمی کنی -می تونم یه چیزی بهت بگم زینب بگو -قول دادی که باهام ازدواج می کنی ها -باشه من حرفی رو که زدم روش وای می ایستم -یه چیزی میگم ناراحت نشی ها . رنگ از چهره زینب پریده بود -با یکی دیگه رابطه داری ؟/؟اینو تحمل نمی کنم . -نه من وقتی بهت گفتم یا تو یا هیچکس دیگه رو حرفم هستم . وقتی بهت گفتم تو اولین و آخرین عشقمی بازم رو حرفم هستم -آره امروز اومدن دم در خونه امون بهمون گفتن -مسخره ام می کنی ؟/؟-حقیقت تلخه ؟/؟-زینب همه اینا یعنی جریان خواستگاری شوخی بود . فیلم بود می خواستم ببینم تو در چه جایگاهی هستی . واسه من یه حرکت محبت آمیز تو به اندازه یه دنیا ارزش داشت .چه برسه به این که یه معجزه بزرگ بشه و تو به من جواب مثبت بدی -حالا منو دست میندازی حالا واسه من فبلم بازی می کنی ؟/؟به من کلک می زنی ؟/؟-نه نرو زینب . نرو من دوستت دارم . خواهش می کنم نرو . زینب رفت و کمال سرشو گذاشت رو میز و با خودش می گفت خاک تو سرت که سخت درست کردی و راحت خراب . مرض داشتی ؟/؟می خواستی بگی من خیلی خوبم ؟/؟کار تموم شده رو خرابش کردی . مگه این زینب از خر شیطون پیاده میشه ؟/؟یهو صدای باز شدن درو شنید . زینب برگشته بود . عصبانی و خشن . یهودید اون عصبانیت و قهر تبدیل به تبسم شد .-آقا کمال خیلی آقایی ... یه عروسی ساده و خیلی هم ساده گرفتند که همین سه چار تا خانواده از همین اصلیها بودند . پدر و مادر حسن هم واسه زینب آرزوی خوشبختی کردند . هر چند ته دلشون یه غمی نهفته بود . جای خالی پسرشونو می دیدند و عذاب می کشیدند . کمال یه خونه دیگه دست و پا کرد که زینب به این فکر نکنه که تو همون خونه ای که با حسن بوده باید با کمال هم سر کنه . کمال خیلی خوشحال بود . خیلی خوشحال تر از زینب . رویای بزرگ زندگیشو تحقق یافته می دید . حس می کرد که دیگه هیچ آرزویی تو دنیا نداره . اون به بزرگترین آرزوی زندگیش رسیده بود . مال و ثروت و حتی اگه یه وقتی هم زینب راضی می شد که یه بچه ای هم از اون داشته باشه خوشحالیش به اندازه ازدواج با زینب نبود . زینب بیشتر به خاطر فاطمه خوشحال بود . باورش نمی شد که دوباره داره ازدواج می کنه . همش حسنو به جای کمال می دید . کمال صبرش زیاد بود حس می کرد که با نشون دادن محبت و صداقت می تونه دل زینبو به دست بیاره . خدارو شکر می کرد . سالها منتظر یه همچه روزی بود . اگه زینب ده تا بچه هم می داشت بازم با آغوش باز اونو قبول می کرد . فاطمه کوچولو هم خیلی خوشحال بود . هنوز خیلی زود بود که حقایقو راجع به ناپدری خودش بدونه یعنی آگاه بشه که اون پدر واقعیش نیست . همش فکر می کرد که خدا اونو پس فرستاده . کمال خیلی با همسرش مدارا می کرد . شب اولی بود که اون و همسر و دخترش زیر یه سقف می خوابیدند . سه نفری رفتن رو تخت و فاطمه وسطشون قرار داشت . کمال به جای این که از همسرش چیزی بخواد با فاطمه بازی می کرد . حتی واسه اون شب مادر زنش می خواست فاطمه رو ببره خونه شون که کمال نذاشت و گفت مگه یک شب دوشبه ؟/؟کمال بچه دوست و فاطمه بابا دوست با هم گرم گرفته بودند . طوری که نیمه شبی صدای زینب در اومد چه خبرتونه این قدر سر و صدا نکنین میخوام بخوابم . .ادامه دارد ..


    5

    این کمال خان ما به جای این که صاحب یه زن بشه صاحب یه بچه خوشگل و ناز و شیرین زبون شده بود . حتی فاطمه غروبا از مادرش می خواست که اونو ببره بنگاه تا بابا شو ببینه . می گفت مامانی من اگه پیش بابایی باشم خدایی خجالت می کشه دیگه اونو نمی بره پیش خودش . خدا ما بچه ها رو دوس داره مگه نه ؟/؟-آره دخترم حالا تو از کجا متوجه شدی که خدا دوستت داره -اگه دوسم نمی داشت بابای مهربونمو پسم نمی داد . می ترسم دوباره اونو ازم بگیره . زینب می دونست که رفتارش نسبت به کمال مث رفتار یک همسر نیست دوماه از ازدواجشون گذشته بود . حتی یه شب پیشش نخوابیده بود . هر چند وقت در میون بوسه کمالو بر پیشونیش احساس می کرد که اونم با ترس و لرز بود .. تا این که یک روز حادثه ای اتفاق افتاد که زینبو بیش از پیش به کمال نزدیک کرد . اوایل بعد از ظهر بود کمال واسه ناهار اومد خونه . مثل همیشه که فاطمه میومد استقبالش این بار خبری ازش نبود -زینب فاطمه کوش ؟/؟-من چه میدونم حتما اومد تو کوچه منتظرت بوده -نه من که ندیدمش . هر چی تو خونه گشتن پیداش نکردن . نگران شدند . ناگهان سر و صدای جیغ و گریه بچه رو شنیدند که از تو کوچه میومد . کمال به سرعت خودشو به کوچه رسوند . دو تا موتور سوار دو رو بر فاطمه بودند که یکیشون داشت النگو های طلای دست اونو به زور از دستش در می آورد -در نمیاد ولش خودشو می بریم جای دیگه تر تیبشو می دیم . خواستند بدزدنش . کمال خودشو رسوند به اونا و باهاشون گلاویز شد . فاطمه رو از چنگشون نجات داد ولی خودش دیگه تسلطی بر اونا نداشت . با این که اونم دزدارو می زد ولی بیشتر کتک می خورد . ضربات مشت و لگد موتور سوارا داغونش کرده بود . زینب جیغ می کشید و کمک می خواست . حتی با یه بیل اومد کمک شوهرش . تو همین گیر و دار بود که همسایه ها سر رسیدند و دزدارو دستگیر کردند . کمال کبود و نالان و زخمی ولی خوشحال از این که بازم تونسته به زن و بچه اش نشون بده که چقدر دوستشون داره . اون بعد از ظهر و دیگه سر کار نرفت . زینب شده بود پرستارش -اگه بدونم همیشه این جور هوامو داری هرروز میرم از این کتکا می خورم . -بد جنس من هواتو ندارم ؟/؟-کمال نگاه معنی داری به زینب کرد و حرفی نزد . زینب تا ته قضیه رو گرفت . تنها کسی که می دونست اون هنوز با شوهرش همبستر نشده مامانش بود . اون روز فهمید که چقدر کمالو دوست داره ووابسته به اونه . اگه کمال نبود شاید فاطمه رو هم از دست می داد . بیش از گذشته فهمیده بود که می تونه به همسرش تکیه کنه . با این حال از خودش دل خون بود که چرا در مقابل خوبیهای این مرد هنوز نتونسته خودشو قانع کنه که از نظر جنسی تامینش کنه . احساس گناه می کرد . یکی دو شب گذشت . یه خورده سر و صورت کمال وضعیت بهتری پیدا کرد ولی همون کبودی رو داشت . کمال که شب از بنگاه بر گشت فاطمه رو ندید . در عوض زینبو دید که خودشو خیلی خوشگل کرده . یه لباسایی هم تنش کرده که تا حالا واسش نمی پوشید -فاطمه کوش -مامان اومد بردتش خونه شون گفت پدر بزرگه یه خورده واسش دلتنگی می کنه -ما که دو روز پیش اونجا بودیم .. کمال از بس محرومیت کشیده بود و به این وضع عادت کرده بود هنوز دو زاریش نیفتاده بود -کمال !می تونم یه سوالی ازت بکنم ؟/؟-خب بکن -تو این مدت چند ماهه که از ازدواج من و تو می گذره من اصلا بهت توجهی نداشتم . تو اصلااعتراضی نکردی چرا ؟/؟کمال سرشو انداخت پایین . چند لحظه سکوت کرد و گفت اگه عاشقم بودی متوجه می شدی چرا . تو هنوز یکی دیگه رو دوس داری . فکر کن ببین اون اگه جای من بود حالا واسش چیکار می کردی . اونو از درون درکش می کردی . خواسته های اون برات ارزش داشت . لذت می بردی از این که کاری کنی که عشقت لذت ببره . خوشی اون خوشی تو بود . خواسته هاش خواسته های تو بود . حالا منم عاشقتم منم دوستت دارم . تو وقتی که فکر و روحت مال من نیست چطور می تونم ازت انتظار داشته باشم که جسمتو در اختیار من بذاری . اگه ازت همچین انتظاری داشته باشم چطور می تونم اسم خودمو بذارم یه مرد . یه مرد عاشق . من الان روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم از این که تو در کنارمی . از اون وقتی که پشت لبم سبز شد دوستت داشتم . می خواستم بهت بگم روم نمی شد . قسمت این بود که تو مال یکی دیگه و عاشق یکی دیگه بشی که حالا حتی پس از مرگشم دوست نداری یکی دیگه رو جاش بذاری . تو رو حتی به خاطر همین کارات هم دوستت دارم . واسه چی سرزنشت کنم ؟/؟-یعنی تو هیچ نیازی خواسته ای نداری ؟/؟-آدم وقتی به بزرگترین آرزوش می رسه خواسته های دیگه در واقع زیر مجموعه اون خواسته اصلین . من تو رو دارم . یه دختر خوشگل دارم . نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم . ببینم که خودتو با شکنجه تسلیم من کردی . و لذت نمی بری . وقتی چیزی تو رو خوشحال نکنه چطور می تونه منو خوشحال کنه . چطور می تونم مدعی باشم دوستت دارم ... اشک تو چشای زینب و کمال هردو حلقه زده بود .-کمال !-جون کمال -آقا کمال !-بازم جون -خیلی آقایی . تن وسوسه انگیزشو در آغوش شوهرش انداخت و سر و صورتشو غرق بوسه کرد -عزیزم منو ببخش به خاطر این همه ظلمی که در حقت کردم . به خاطر این که تا این حد عذابت دادم منو ببخش .من خیلی خودخواه بودم . فقط خودمو می دیدم . منو ببخش . دوستت دارم عزیزم . سر نوشت من این بوده . من نباید تا این حد خودمو با خاطرات کسی که دیگه پیش ما نیست ولی یادش همیشه زنده و عزیزه عذاب بدم . نباید زنده ها رو فراموش کنم . من کور بودم نمی دیدمت . خوبیهاتو می دیدم ولی درد قلب پاک و مهربونتو حس نمی کردم . کمال فکر می کرد داره خواب می بینه . تن گرم و خوشبوی زینب به بدن مشتاق و تشنه هماغوشی او چسبیده بود . باورش نمی شد . گیج شده بود. با این حال اجازه پیشروی به خودش نمی داد . زینب خودشو در اختیارش گذاشته بود . حس می کرد که دیگه می تونه با تمام وجود تسلیمش بشه . دوستش داشت . شایدم کمالو خدا واسش فرستاده بود که یه خوب جای یه خوب دیگه رو بگیره . دوستش داشت دیگه از این که جسمشو در اختیار شوهرش قرار بده متاسف نبود . می تونست لذت ببره ولی می دونست که عشق اولش حسن یه جایگاهی داشته که هنوز زوده و یا شایدم هیچوقت کمال نتونه به اون جایگاه برسه . اون شب زینب همش پیشقدم می شد تا کمال در عشقبازی پیشروی کنه . چون هنوز باور نداشت این لحظه های خوشو . هنوز باور نداشت که زینب خودش با رضایت خودش به طرف اون بیاد . زینبو با تمام وجودش در آغوش کشیده بود . برای یک لحظه زن حس کرد که در آغوش حسنه . فوری فکرشو جای دیگه ای مشغول کرد . کمال هنوز غرق در ناباوری بود . قبل از این که ادامه بده رفت حمام و چون حس کرد که یه مایعی ازش خارج شده و غسل برش واجب غسلی کرد و دو رکعت نماز شکرانه خوند و دوباره اومد کنار همسرش -زینب -جان زینب -پشیمون که نشدی ؟/؟-تو منو این جوری شناختی ؟/؟-زینب -جان زینب -خیلی خانمی .. ادامه دارد ..

  8. #108

    داستان سکسی مثلث عشق - 15 قسمت

    6

    کمال و زینب می رفتند تا به اوج خوشبختی در زندگی مشترکشون برسن . بعد از مدتی کمال شبا دیر میومد خونه و هر وقت هم که زینب ازش سوال می کرد جواب می شنید که بعد از تعطیلی بنگاه سری به همکاراش می زنه و یه سری هماهنگیهایی با اونا انجام میده . زینب مشکوک شده بود . خداقل هفته ای 5 شب همین بر نامه بود . تصمیم گرفت تعقیبش کنه . شب اول که گمش کرد شب دوم دید که کمال رفت در یه خونه ای رو زد و رفت داخل . حرصش گرفته بود .. عوضی حالا که هواتو دارم حالا که خودمو در اختیارت گذاشتم میری دنبال یکی دیگه ؟/؟نامرد پست تصمیم گرفت بره داخل خونه که یهو در باز شد و کمال خارج شد . به جای این که بیاد طرف خونه خودشون رفت به یه مسیر دیگه و وارد یه خونه دیگه شد . لعنتی چند تا .. چند تا .. دروغگوی عوضی اینا بود اون دوستت دارم ها . نفله ات می کنم . این بار زود از خونه اومد بیرون . یه پیر زن و یه مرد جوون فلج که رو ویلچر نشسیته بود همراه کمال از خونه اومد بیرون . کمال اونو از روی ویلچر بلندش کرد و گذاشتش داخل ماشین من باید تعقیبشون کنم ببینم چه خبره . یکساعت تمام تو خیابونای شهر دور زدند . کمال دو تا جعبه شیرینی خرید و چند تا بستنی . از اون پیرزن ساده پوش و اون جوان فلج حسابی پذیرایی کرد . زینب از این کارش زیاد سر در نیاورد فقط حس کرد که شاید فامیلای زن جدیدش باشن . اونا رو رسوند خونه و حس کرد که مسیر بعدی باید خونه خودش باشه . قبل از شوهرش خودشو رسوند خونه . کمال با جعبه شیرینی و بستنی از زینب پذیرایی کرد زینب از بس حواسش پرت بود یادش رفته بود فاطمه رو از خونه مامانش بیاره . جعبه شیرینی رو از دست کمال گرفت و با بستنی انداختش زمین . میرم فاطمه رو بیارم و بعد تکلیفمو باهات یه سره می کنم .-چی شده ؟/؟-.اسه چی دیر کردی ؟/؟-جلسه داشتیم -واسه چی دروغ میگی ؟/؟از یه جایی شنیدم که تو یه معامله کلی سود کردی پس پولاش کو . واسه کی خرج می کنی ؟/؟-من خلاف نمی کنم . باور کن خلاف نمی کنم -خفه شو برو گمشو . دیگه نمی خوام ریختتو ببینم . میرم خونه مادرم تا تکلیفم روشن شه دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم از خونه رفت بیرون و کمال رو هاج و واج به حال خودش گذاشت . من باید عقده امو خالی کنم . حساب معشوقه اشو میذارم کف دستش .. رفت در خونه اولو زد . یه پیر مردی درو باز کرد . بوی گندش زینبو خفه کرده بود -کجاست . دخترت کو . کجا قایمش کردی ؟/؟چرا با زندگی من بازی می کنین ؟/؟-خانوم شما حالتون خوبه ؟/؟اشتباهی در نزدین ؟/؟این جا کسی سراغی ازم نمی گیره . من تنهام خانوم . همه ولم کردن و رفتن . بچه هام همه رفتن تهرون . زنم باهاشون رفته . توقعشون زیاده شما با کی کار دارین ؟/؟-پیر مرد راستشو بگو کمال این جا چیکار داره . من زنشم بگو چیکارداره ... از این به بعد دیگه تنها نیستی . اونو انداختمش از خونه بیرون . دیگه میاد وردل تو -خانوم تو رو خدا نه اون که کار بدی نکرده . اون فقط میاد این جا بهم کمک می کنه واسم غذا میاره بهم پول میده لباسامو می بره یه جایی می شوره و میاره . هیشکی به فکر من نیست . جز اون . اون اگه نباشه من دق می کنم . اون حتی نذاشت این سگدونی رو که من توش زندگی می کنم و از آوارگی و خونه بدوشی بهتره بفروشمش ..... صب کن خانوم کجا میری حرفام تموم نشده . زینب به همون اندازه که احساس خوشحالی و آرامش می کرد ناراحت و شرمنده بود . رفت خونه دومی خلاصه این که رد پای یه کار خیر دیگه رو هم اونجا دید . پیرزن ناراحتی قلبی داشت و پسرش هم در اثر تصادف رانندگی فلج شده بود . کمال هوای اونا رو هم داشت . دوساعت پیش اومده بود که اونا رو تو شهر بگردونه که این پسر و مادر ناتوان دلشون باز شه و یه هوایی بخورن . زینب نمی دونست چه طوری خودشو به خونه رسوند حتی فاطمه رو هم از خونه مادرش نیاورده بود . خدا کنه کمال خونه باشه . خودمو میندازم تو بغلش ازش عذر میخوام ازش میخوام منو ببخشه به دست و پاش میفتم . نه اون نباید تنهام بذاره بهش گفتم بره گمشه . حتما رفته رفته رفته .. خدای من . حدسش درست بود . کمال خونه رو ترک کرده بود رو جعبه شیرینی دو تا دفترچه پس انداز افتاده بود . اونا رو بر داشت . دفترچه پس انداز اون و فاطمه بود . موجودیشو دید . هرکدومشون ده برابر شده بود .. یه تیکه کاغذ هم کنار این دفتر چه ها افتاده بود . اینم اون پولی که می گفتی چی شده ؟/؟من خوشبختی و رفاه تو رو میخوام نمیخوام تن و بدنت روح و روانت فکر و خیالت از زندگی با من بلرزه . تو هیچوقت دوستم نداشته و نخواهی داشت . منو ببخش خداهم منو ببخشه که خودمو بهت تحمیل کردم . از زندگیت میرم بیرون ولی فاطمه واسم همیشه حکم یه دخترو داره . اگه ناراحت نمیشی دوست دارم تا زنده هستم مراقبش باشم . هر وقت دوست داشته باشی حاضرم طلاقت بدم . دل شکسته خیلی درد داره . تو هم عشقتو از دست دادی و دلت شکسته . منم تورو از دست دادم ولی تو منو دوست نداشتی زینب دیگه نتونست بقیه نامه رو بخونه . نمی تونست رانندگی کنه . می دونست کجا میتونه کمالو پیدا کنه . از خونه اونا تا خونه مادری کمال که روبرو خونه مجردی خودش بود پیاده ده دقیقه راه بود مسیری هم بود که نمی شد تاکسی گرفت . قلبش به شدت می تپید -مامان کمال این جاست ؟/؟-آره مگه چی شده دخترم . رفته تو اتاقش بیرون نمیاد اتفاقی افتاده ؟/؟دعوای زن و شوهری ؟/؟من دخالتی نمی کنم برو تو . نمک زندگیه . کمال یه گوشه اتاق سرشو میون دستاش گرفته به پشتی تکیه داده بود . کمال .. کمال .. کمال دیگه جوابمو نمیدی ؟/؟دیگه بهم نمیگی جون کمال ؟/؟حالا مث بچه ها قهر می کنی ؟/؟-دستاتو از جلو صورتت وردار بذار ببینمت -کمال با صدایی لرزان و گریان گفت مگه تو خودت نگفتی که دیگه نمی خوای ریختمو ببینی . حالا که پولها رو تو دفترچه دیدی خاطرت جمع شد ؟/؟من تا موقعی که زنده ام به حساب تو و فاطمه پول می ریزم . درسته که تو دوستم نداری . من که دوستت دارم .. ادامه دارد ..


    7

    فکر کردی که من دوستت ندارم ؟/؟فکر کردی که من تو رو به خاطر پول و ثروت میخوام ؟/؟-زینب خانوم شما هیچوقت دوستم نداشتین . منو به حال خودم بذارین .-این جوری کتابی باهام حرف می زنی که لجمو در بیاری ؟/؟که بگی دیگه ارزششو ندارم که باهام صمیمی باشی ؟/؟بس کن دیگه زینب . تو داری مسخره ام می کنی ؟/؟اصلا حالت خوشه ؟/؟یادت رفت یه ساعت پیش چی بهم می گفتی ؟/؟-کمال دوست داری از زندگیت برم بیرون ؟/؟این حرف دلته ؟/؟باشه میرم -این خواسته خودته -تو هم میخوای ؟/؟-آره هر چی که تو بخوای منم میخوام چون که خواسته تو برام اهمیت داره -باشه تا جواب یه سوالمو ندادی پامو از این در بیرون نمیذارم . این قدرم مث بچه ها ناز نکن . اگه منو از خودت برونی دیگه بر نمی گردم پیشت -زینب تو با این حرکاتت دو چیزو داری ثابت می کنی . اولا داری منو مسخره می کنی و بازیم میدی . ثانیا خیلی خود خواهی . چطور خودت با یه رونده شدن می خوای بری و دیگه پیدات نشه ولی ازم انتظار داری که وقتی بهم گفتی دیگه نمی خوای ریختمو ببینی من برگردم . حتی نفرتتو محترمانه ابراز نکردی ولی من با احترام بهت میگم سوالتو بکن و برو . چون دیگه نمی خوام ببینمت .-چرا شبا دیر میای خونه ؟/؟کجا میری ؟/؟کمال دستاشو از جلو صورتش بر داشت -بذار واسه آخرین بار خوب ببینمت -کمال طفره نرو جوابمو بده -چی دوست داری بشنوی ؟/؟جلسه کاری داشتم -تو چشام نگاه کن . تو که اهل دروغ نبودی . حتی تو کار بنگاه یک قرون قیمتا رو بالا پایین نمی کنی . حالا به زنت دروغ میگی ؟/؟-چی میخوای بشنوی ؟/؟حقیقتو بهت میگم . من یه زن صیغه ای دارم . یه زن راضیم نمی کنه . راضی شدی ؟/؟همینو می خواستی بشنوی ؟/؟-به چشام نگاه کن کمال . هنوز به نقطه ای نرسیدیم که به دست و پات بیفتم اگه دوستم داری راستشو به من بگو .-اون یه چیزیه بین من و خدای خودم همون خدارو گواه می گیرم که سر سوزنی بهت خیانت نکردم .-می دونم ولی حقیقتو هم نگفتی .-همون خدا بهت نمیگه که زنتو تو تردید و دو دلی نباس نگه داشته باشی .؟/؟من از همه چی باخبرم . بازم ممنون که تا اینجاشو به من گفتی . ولی چرا چرا تا همین اندازه رو قبلا هم بهم نگفتی ؟/؟اون کسی که درراه خدا کار می کنه از بنده های خدا نباید وحشت داشته باشه . خدا خداییشو داره و بنده هم بندگیشو . فکر کردی اگه من بفهمم ریا میشه ؟/؟میذاشتی من می فهمیدم . شاید شریکت می شدم -شایدم می گفتی این قدر پولمو الکی خرج نکنم .-کمال پس این تویی که هنوز منو نشناختی چه تو این دنیا و چه برای اون دنیا خدا کار خیرو بی جواب نمیذاره . زندگی از یه پلک به هم زدن هم سریعتر تموم میشه . کمال تو خیلی خوبی . ساده ای .پاکی بی ریایی . سعی کن در مقابل من شجاع باشی . -دیگه نمیخوام و نمیتونم با تو باشم زینب . حس می کنم از رو عادت و یه اجبار خاص و بدون علاقه با منی برو دیگه این قدر آتیشم نزن داشتم به نبودنت عادت می کردم . زینب چشاش پر اشک شده بود -دستتو می بوسم به پات می افتم تنهام نذار . مگه خودت نگفتی دوست نداری غممو ببینی -بعضی وقتا آدم نمی دونه چی واسش خوبه . من اگه کنارت نباشم واست بهتره -بهت التماس می کنم منو ببخشی . من بدون تو می میرم . فاطمه بدون پدرش می میره . این قدر سنگدل نباش .-چیه اگه من برم دیگه کسی نیست که به ریشش بخندی و بازیش بدی ؟-من زنتم . این طور باهام حرف نزن -تازه یه چند وقتی بود که حس می کردم زن دارم . زینب نمی تونست خودشو ببخشه . حس کرد که در حق شوهرش خیلی بی انصافی کرده . خودخواهی کرده ولی اونم بهش نگفته که داره کار خیر می کنه . حس کرد کمالو خیلی بیشتر از اون چه فکرشو می کرده و می کنه دوستش داره . طوری که با هیچ قیمتی حاضر به از دست دادنش نیست . حس کرد به عشق و محبتش بیش از گذشته نیاز داره . دلش می خواست داد بزنه به همه دنیا بگه اونی که همه دوستش دارن شوهرشه . اونی که همه عاشقشن عاشق اونه . به کمال با کمال خودش افتخار می کرد -عزیزم منو ببخش . این قدر از یه کاه کوه نساز مگه خودت یادت رفته چقدر دنبالم میومدی ؟/؟مگه یادت رفته یه لبخند من چقدر واست ارزش داشت ؟/؟مگه یادت رفته که می گفتی خوشبختی و راحتی من بزرگترین آرزوته ؟/؟مرده و قولش . پس نامرد نباش . کمال بد جوری به خودش فشار می آورد که جلو احساسات خودشو بگیره . رفتن زینب براش مساوی بود با مرگ ولی حس می کرد این طوری اون راحت تر زندگی می کنه . کمال به شدت می گریست . ودر میان هق هق گریه هایش می گفت زینب من تا به حال به طور جدی هیچی ازت نخواستم هر وقتم خواستم زمانی بوده که حس کردم خودت میتونی و میخوای خواسته امو بر آورده کنی ولی حالا برای اولین و آخرین بار محترمانه ازت میخوام که بری دیگه . بهت نمیگم گمشو نمیخوام ریختتو ببینم . شاید یه گوشه ای پنهون شدم و هر وقت از یه جایی رد میشی دزدکی نگات کنم . برو دیگه نمیخوام ریختمو ببینی . این جوری بهتره حرف دلتو زدم . حس عجیبی در زینب به وجود آمده بود . حسی که حاضر بود بمیره ولی شوهرشو از دست نده . حسی که وادارش کرد حرفایی رو بزنه که فکر نمی کرد تا آخر عمرش اونا رو بر زبون بیاره . حرفاش حرف دلش بود . حرف اندیشه اش بود و احساسش .-اگه یه ماشین منو بزنه فلج شم و رو یه صندلی چرخدار بشینم اون وقت هر شب میای به دیدنم منو بگردونی تا دلم نگیره ؟/؟سنگدل تنهام نذار . دوستت دارم . به خدا دوستت دارم . عاشقتم . عاشقتم . می فهمی ؟/؟عاشقتم . به چشام نگاه کن . ببین چشای زینبت بهت چی میگه . مگه نمی خواستی یه روزی همینو بشنوی ؟/؟حالا از ته دلم دارم داد می زنم که عاشقتم عاشقتم عاشقتم .. ادامه دارد ..


    8

    کمال برای چند لحظه حس کرد که روح از بدنش جدا شده . این بزرگترین آرزوش بود که قبل از مرگش این جمله رو از زینب بشنوه . باور کردنش سخت بود -تو عاشقمی زینب ؟/؟-آره نگاه کن تو چشام ببین . تو نگام بخون .-عزیزم تو به چشام نگاه کن اشک نمیذاره جایی رو ببینم تار شده -پس بیا دستامو بگیر تو دستات . زینبت بهت دروغ نمیگه . زینبت عاشقته دیوونته . دوستت داره . بیا بگیرش . به خدا بهت دروغ نمیگم . واسه دلخوشیت نمیگم . چرا عاشق کسی نباشم و نشم که خدا دوستش داره . اون محبت و عشق تو رو تو دلم انداخته . همونی که عشق اصلی مال اونه . منو عاشق تو کرده . باورم کن کمال . همان طور که من باورت کردم . خودشو انداخت تو بغلش وعاشقونه آشتی کردند .-دیوونه حالا تنهایی میخوای بری بهشت ؟/؟دوست نداری باهات بیام ؟/؟بدجنس یعنی این قدر نقطه ضعف داری که می ترسی کارای خوبتو به دیگرون نشون بدی -بس کن زینب حالا این قدر نگو . زن حس می کرد که خیلی آروم شده . احساس خوشبختی می کرد . خدارو شکر کرد از این که یه شوهر خوب نصیبش کرده . اون شب به خونه بر گشتند . این قدر صبر کردند تا فاطمه کوچولو خوابش برد و زینب یه بار دیگه خودشو در اختیار شوهر مهربون و صبورش گذاشت . چند وقت گذشت تابستون بود و دوماه دیگه فاطمه باید می رفت کلاس اول . تصمیم گرفتن که با هم یه سفر مشهد برن و از خدا و امام رضا به خاطر همه نعمتهایی که به اونا داده تشکر کنن .خیلی بهشون خوش گذشت یه سفر زیارتی تفریحی بود . فاطمه روزا از بس خسته می شد شبا زود خوابش می برد یه بار سه تایی شون رفته بودن کوهستان پارک وکیل آباد یه شهر بازی نمونه تودل کوه .که از بلندیهاش میشه کل مشهدو دید .خیلی بهشون خوش گذشت مخصوصا به فاطمه کوچولو که شجاعانه هر وسیله ای رو که می دید می گفت سوارشم .. هم کمال هم زینب از شبای حرم خیلی خوششون میومد . صدای اذان .. کبوترای روی گنبد .. حالت روحانی حتی در میان این همه سر و صدا . شفای بیماران و حمله زائرین برای تیکه کردن لباسای بیمار شفا گرفته .. همه و همه اونا رو هیجان زده کرده بود .-زینب جون فقط خدا کنه گوشتای تنشو تیکه تیکه نکنن -نه مواظبن چیکار میشه کرد اعتقاده دیگه . هردو احساس می کردند که به تمامی اون چه که می خواستند رسیده اند و جز یه زندگی سالم و کم لغزش و کم گناه چیز دیگه ای از خدا نمی خواستند . حس می کردند که خوشبخت ترین آدمای دنیان -کمال تو از خدا و امام پاک و مهربونش چی می خوای ؟/؟-من دیگه هیچی نمیخوام . بهترین های دنیا رو دارم . یه زن خوب یکی که از اول جوونی عاشقش بودم و بهش رسیدم . یه بچه ناز و شیرین زبون و سالم . از خدا میخوام که زندگی من رو همین روال پیش بره . حق مردمو نخورم بتونم اون قدر سالم و سر حال باشم که وظیفه بندگی خودمو انجام بدم . تو چی زینب تو از خدا و امام مهربونش چی میخوای ؟/؟-فقط تو رو تو رو تو اگه باشی همه چی هست . سایه تو اگه رو سرم باشه دیگه هیچ آتیشی نمیتونه منو بسوزونه . وقتی سوار کشتی تو باشم با هیچ موج و طوفانی غرق نمیشم . وقتی که خدا تو رو بیمه کرده منم که با توام بیمه ام . داشت یادم می رفت کمال ! یه چیز دیگه از خدا میخوام . فقط قبلش بهت بگم تو مثل این که اصلا دوست نداری یه بچه ازم داشته باشی . خیلی بی احساس و بی معرفتی . عین خیالت نیست . دلت نمیخواد ؟/؟ما الان چند ساله با هم ازدواج کردیم . عشق ما نباید یه میوه مشترک داشته باشه ؟/؟کمال هاج و واج به زینب نگاه می کرد . باورش نمی شد که این زینبه که داره این حرفا رو بهش می زنه . چون تا به حال این کمال بود که ملاحظه حال همسرشو می کرد و ازش چیزی نمی خواست -عزیزم تو شوخی می کنی یا جدی میگی من تو زندگیم تو دلم خواسته های زیادی داشتم . بهت نگفتم ولی فقط از خدای خودم ممنونم که یکی یکی آرزو هامو بر آورده کرده و مهر منو تو دلت انداخته تا خودت دونه دونه آرزوهامو که تحققش برام مث تحقق یه رویا بوده بر آورده کنی . وقتی خدا تو رو بهم رسوند شکر کردم وقتی که تو خودتو در اختیارم گذاشتی بازم شکرش کردم . آدم از کسی که دوستش داره چیزی رو به زور نمیخواد . همه چی باید با عشق باشه با صمیمیت با محبت . آدم نباید چیزی رو به اجبار بخواد . اشک مثل بارون بهار از ابر چشای کمال در حال باریدن بود و زینب سرشو گذاشت رو دل شوهرش و شریک گریه هاش شد -خدایا منو ببخش چقدر خود خواه و کور بودم . چقدر گناه کردم از حالا به بعد دیگه قرص نمی خورم . حق با توست . این من بودم که توجهی به تو و خواسته هات نداشتم . حالا که حس می کنم با تمام هستی و وجودم عاشقتم فکر می کنم که اول راهم در حالی که سالها گذشته -زینب من گریه نکن . دل ندارم اشکاتو ببینم . آرومتر. دیگه گریه نکن. فاطمه کوچولو یه تکونی خورد و اونا هم از ترس بیدار شدنش همدیگه رو بغل زده و آروم گرفتن .کمال و زینب تا می تونستند همدیگه رو بوسیدند و نوازش کردند . اونا به آرامش بی نهایت رسیده بودند . پروازی لذت بخش و روح نواز در آسمان زیبای عشق . صبح وقتی که از خواب پاشدن اگه ازشون می پرسیدی کدومتون دیر تر خوابیدین نمی دونستن چی جواب بدن . فقط خودشو نو لعنت کردن از این که چرا واسه نماز صبح نتونستن بیدار شن .. ادامه دارد ..


    9

    نمودار خوشی و خوشبختی کمال به اوج خود رسیده بود . دوماهی می شد که قصد بچه دار شدن داشتن ولی زینب بار دار نمی شد . آزمایش هم می گفت که هردو شون سالمن . توکل کردن به خدا . شاید حکمت الهی هنوز اقتضا نکرده که بار داری صورت بگیره . نزدیک مدرسه رفتن فاطمه شده بود . وقتش رسیده بود که فاطمه حقیقتو در مورد پدرش بدونه .این که اون شهید شده و جونشو در راه دفاع از دین و کشورش داده . قرار بود بره دبستان شاهد . فاطمه کوچولو خیلی راحت واقعیاتو پذیرفت . براش فرقی نمی کرد . اون از روزی که یادش میومد بابا کمالو دیده بود . اول که بابا نداشت ولی اون تنها بابایی بود که داشت . با عشق اون و نفسهای گرمش بود که بزرگ شده بود . با قصه های اون بود که به خواب می رفت . حتی کمالو خیلی بیشتر از مامان زینبش دوست داشت .-مامان این چیزا رو که گفتی بابام رفته پیش خدا خدا منو دوس داشته که بابا کمالو فرستاده پس من چرا اون یکی بابامو ندیدم . مامان این بابا که نمیره پیش خدا .-دخترم همه ما یه روزی میریم پیش خدا ولی این بابا حالا حالا ها پیش ما هست .-خدا اینو دیگه عوضش نمی کنه ؟/؟-نه دخترم حالا دیگه این قدر از این فکرا نکن . این قدرکه بابا کمالتو دوست داری یه خورده مامان زینبتو هم دوست داشته باش . اگه مامانتو دوست نداشته باشی همش بخوای به بابات بچسبی کاری می کنم که خدا این بابا تو هم عوض کنه ها . فاطمه که تر سیده بود رفت صورت و زیر گلوی مادرشو با بوسه های پی در پی خیسش کرد -مامان فدای لبای کوچولو و غنچه ایت بشه . این قدر باباتو دوست داری که داری بهم باج میدی ؟/؟. نمیذارم هیچ چیز اونو ازت جدا کنه . فاطمه واسه رفتن به مدرسه شوق و ذوق عجیبی داشت ...... جنگ ایران و عراق تمام شده بود . چند ماهی هم گذشته بود . آتش بس اعلام شده بود . اسرا که ازشون به عنوان آزاده یاد می شد به وطن بر می گشتند . بسیاری از خانواده ها عزیزانشونو پس از سالها اسارت می دیدند . شور و ولوله عجیبی در سراسر کشور به پا شده بود . اکثر خانواده ها به نحوی با یکی از این اسرا ارتباط داشتند . یه روز صدای زنگهای پی در پی خانه زینبو عصبی کرده بود . تا دم در رفت و درو باز کرد . خواهر شوهر قبلیش حدیثه بود . به تته پته افتاده بود . اومد داخل و درو بست . نمی تونست حرف بزنه . ح..حح..سسسن زززززنننن.. دددده هههسسسسس شوهررررت نمرده بااااابای فافافا طمه داررره میاد -چی داری میگی -خدایا شکرت . حدیثه خودشو به زمین انداخته بود . به موهاش چنگ انداخته فریاد می زد اشک می ریخت . حالش که جا اومد تعریف کرد که یکی دوساعت پیش یه ارگانی براشون پیغوم آورده که داداش حسنش زنده هست و اسیر بوده و چون فرماندهی عملیاتی رو داشته و عراقیها دنبالش بودن مجبور شده پلاکشو بندازه گردن یه جسد متلاشی شده .. و بقیه ماجرا . در اون عملیات حسن زخمی شده واسیر . چند تا شاهد دیدن که اون زخمی شده و وسیله نقلیه اش هم به آتیش کشیده شده ولی اسارت اونو کسی ندیده بود . بازی سر نوشت کارو به اینجا کشونده بود . پدر و مادر حسن از خوشحالی و تعجب حالشون بد میشه و اونا رو می برن بیمارستان -نمیدونی زینب چقدر خوشحالم . هیشکی حال منو نمی فهمه هیشکی نمیدونی تو خونه ما الان چه خبره . عروسیه عروسیه عروسی . داداش جونم زنده هس زنده هس . زینب دلایل زیادی واسه غم و شادی داشت . نمی دونست با کدومشون خودشو عادت بده . از این که عشق اولش بر گشته بود خیلی خوشحال بود . شبیه به یک معجزه بود . سرنوشت واسش یه چیز دیگه رقم زده بود . حتی یه هنر پیشه سینما وقتی که داره یه نقشی رو بازی می کنه در آن واحد خیلی هنر کنه دو تا نقش بازی کنه تازه اون دو تا نقشو جدا فیلمبرداری می کنن و بهش فشار نمیاد ولی زینب از درون داشت خرد می شد . اون خودشو به عشق کمال و زندگی با کمال و مرگ حسن وفق داده بود . حالا با بر گشتن حسن ازدواج دومش باطل می شد . اون دوباره باید به حسن رجوع می کرد . اینو می تونست به حساب جنبه خوب قضیه گذاشت . اگر تنها همین و همین می بود . به یاد حرفای اون روزاش با حسن افتاده بود که اگه بمیره زینب چیکار می کنه و زینب هم گفته بود هیچ مرد دیگه ای تو زندگی جای تو رو تو قلبم نمی گیره تحت هیچ شرایطی . ولی این طور شده بود . حتما حسن به استناد اون حرف حالا میاد پیش زنش . میاد . با یه دنیایی از عشق و امید . میاد به سمت عشق پاکش . به سمت امید و آرزوش و می بینه که زنش در این مدت متعلق به یکی دیگه بوده . از اون طرف کمال هم که تازه روی خوش زندگی و طعم کامل عشقو چشیده باید زجر بکشه .. اونم باید عشق کمالو فراموش کنه . مثل یه اسباب بازی از دلش خارج کنه . فکر کنه که این یه بازی پلی استیشن بوده که تا حالا داشته فوتبال بازی می کرده و الان بره یه بازی جنگی بکنه . فاطمه رو چیکار کنه از کدومشون رضایت بگیره . زینب حس می کرد که تحت هر شرایطی بازنده هست . با خدای خودش راز و نیاز کرد . خدا من ازت خواسته بودم آرومم کنی . این جوری ؟/؟خوشحالم از این که دل خونواده هارو شاد کردی ؟/؟عزیزمو بر گردوندی . ولی چرا باید یه دلهایی هم این جور شکسته شه . خدایا من غم کی رو بخورم ؟/؟ دارم از پا میفتم . خدایا من آرزوی مرگ نمی کنم . زندگی هدیه ایه که تو به من دادی . پس بذار از هدیه ای که به من دادی اون لذتی رو که حق منه ببرم .. ادامه دارد ..


    10

    حسن به همراه بسیاری از آزادگان چند روزی را باید در قرنطینه های سر مرز به سر می برد تا پس از تایید صحت و سلامت کامل از سوی پزشکان به نزد عزیزان و زاد گاهش بر گردد . شور و حال عجیبی داشت . حال و هوای قرنطینه هر چند ازنظر حبس بودن در آن احساسی چون احساس در زندان بعثیون بودن را در او ایجاد کرده بود اما میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمونه . اینجا همه با عزت و احترام با اونا بر خورد می کردند . اونا حکم فرشته های نجات ملتو داشتن . هر چند شهید نشده بودند . بالاخره آزاد شده بودند . خدایا چه روزها و شبهایی رو که به یاد خانواده مخصوصا زن و دختر کوچکش اشک نریخته بود . حتی به نمایند ه های سازمان ملل هم اسم و آدرس درستی نداده بود . بعد از چند سال به ایران عزیزش بر گشته بود . دختر چند ماهه اش حتما بزرگ شده . واسه دیدن هر یک از اعضای خونواده اش یه هیجان خاصی داشت . ولی میدونست اون هیجانی رو که از دیدن زینب بهش دست میده قابل مقایسه با هیچ هیجان دیگه ای نیست . کاش اولین باری که همسرشو می بینه اون تنها باشه بتونه در آغوشش بکشه و بگه این ماهها و سالهای در حبسو به یاد و امید او زنده بوده . به امید او بوده که با یه تکه نون خشک شبو به صبح می رسونده . به امید او بوده که بد ترین غذا ها رو در کمترین حجم تحمل می کرده . به خاطر اون بوده که در فضایی می خوابیده که گاه مجبور بوده همونجا ادرار کنه و در تعفن همون ادرار به یاد اون چشاشو رو هم میذاشته . بیچاره هنوز نمی دونست به عنوان یه مرده ای که زنده شده داره بر می گرده اون باید یه هفته رو اونجا سر می کرد و تا بره خونه شون هشت ده روزی طول می کشید یه نامه ای نوشت و به دست یکی از همشهریهاش که داشت از قرنطینه ترخیص می شد رسوند که برسونه به دست همسرش . یکی هم برای خونواده پدریش نوشت . دیگه طاقتش طاق شده بود . واسه زینب این طور نوشته بود .... همسر باوفایم سلام !بالاخره سالهای دور از خانه و جدایی به سر رسید ه پرنده عاشقت به آشیانه باز می گردد تا با جفت ابدی خود آرام گیرد . من این نامه را با اشک درونم می نویسم . اشکهای غم و شادی . روزهای بدون تو . می دانستم که چشم به راهم می مانی . می دانستم که روزهای خوش باهم بودن را فراموش نمی کنی . می دانستم که پیمان بسته شده من و تو در دل آسمانها از هم گسسته نخواهد شد . چون آن عقدی را که خدا عاقدش باشد هیچ بنده ای قادر به از هم گسستنش نخواهد بود دلم برای در آغوش گرفتن و بوسیدنت تنگ شده . برای بوییدنت . نوازش کردنت . برای آن که بگویم دوستت دارم . عاشقتم . می دانم که این ایام بر تو سخت گذشته می دانم که فاطمه کوچکم را بی پدر بزرگ کرده ای . می دانم که بی خبری از من نگرانت کرده . اما دل یک عاشق هرگز اشتباه نمی کند . می دانستم که می دانی بالاخره یک بار دیگر به هم خواهیم رسید . خدایا تو را سپاس به خاطر نعمت آزادی .. سپاس تو را که شایسته سپاسی سپاس تو را که مرا به کشورم به خانواده و زینب و فاطمه عزیزم رسانده ای ... شکنجه ها راسختیها را گرسنگیها و تشنگیها را رنج دوریها را شلاق دژخمیان را دوزخ دنیا را به خاطر رسیدن به بهشت عشق تو تحمل می کرده ام . تا شاید که روزنه امیدم چشمه نور گرددو من امروز آن چشمه را با چشمان عاشق خود می بینم . کاش سوار بر آن چشمه به نزد تو می آمدم همچنان می گفتم که دوستت دارم و دیوانه وار دیوانه توام . زینب من می دانم که سختیها کشیده ای . می دانم که در انتظار من بوده ای . نگران بوده ای . ولی بدان که یک اسیر ناتوان است . درمانده است . او فقط خدا را دارد و من هم خدا را داشتم و از او می خواستم که تو را برایم حفظ کند تا یک بار دیگر عاشقانه در کنار هم و در آشیان عشقمان بال و پری دیگر گرفته و پرواز به سوی آسمان عشق و محبت را از سر گیریم .. دلم تنگ شده .. دلم تنگ دیدن چشمان زیبای توست تا یک بار دیگر راز عشق و صداقت و وفا را در آن بخوانم . تا یک بار دیگر احساس کنم که گرانبها ترین جواهر زمین از آن منست . تا همچنان احساس کنم که خوشبخت ترینم . خوشحال ترینم .خداوندا !تو اگر غم را نمی آفریدی هرگز نمی دانستم که شادی چه لذتی دارد !اگر هجران نمی بود هرگز قدر وصل را نمی دانستم . تو را با عشق شناختم و عشق را با تو . دلم برای دیدن تو و فاطمه عزیزم یک ذره شده . به من گفته اند که عزیزانم همه زنده و سلامتند . خدای بزرگ را شاکرم که میوه شیرین صبر را به من چشانده است . با دنیایی از امید و آرزو به سوی تو می آیم تا یک بار دیگر به تو بگویم که دوستت دارم . دوستت دارم . دوستت دارم . عشق اول و آخر تو حسن ... ادامه دارد ..

  9. #109

    داستان سکسی مثلث عشق - 15 قسمت

    11

    پس از یک هفته حسن و تعداد بسیاری از آزادگان را با سلام و صلوات و همراهی با شکوه رهسپار خانه هایشان کردند . حس می کرد که لقب آزاده به راستی برازنده اش می باشد . او حالا قدر عشق و آزادی را بیشتر از گذشته می دانست . قدر نعمتهایی را که خداوند به او داده بود . عده ای از بستگان بین راه به دیدنش آمده بودند . پدر و مادر بی طاقتش را هم که هر دو از شوک خارج شده بودند قبل از رسیدن به مقصد دیده بود ولی هنوز از زینب و فاطمه خبری نبود . از هر کس در در مورد زینب می پرسید جواب می شنید که از خوشحالی و شوق زیاد هنوز نتونسته خودشو بگیره .-راستشو بگین بلایی سرشون نیومده ؟/؟راستشو بگو پدر !فاطمه زنده هست ؟/؟زینب طوریش شده ؟/؟-پسرم به همون مکه ای که من رفتم هر دو تا شون زنده و سالمن و منتظر توان . حسن دلش آروم گرفت وقتی پس از چند سال پدر و مادر و فرزند یکدیگر را در آغوش کشیدند سیل اشک بی اختیار بر گونه هایشان جاری شده هق هق گریه های آنان تا چند دقیقه ای قدرت حرف زدن را از آنها گرفته بود . آن سه به هم چسبیده بودند . ریشهای پیر مرد خیس اشک شده بود . مادر از خوشحالی به سینه اش می کوفت . هنوز جرات نداشتند به او بگویند که فکر می کردند شهید شده جنازه سوخته و خاکشیر شده دیگری را با پلاک او دفن کرده اند . هنوز جرات نداشتند که به او بگویند که زینب او از دواج کرده و فاطمه هیچ احساس و علاقه ای برای دیدن او ندارد . نمی خواستند توی ذوق عزیزی بزنند که پس از سالها پای بر خاک میهن عزیزش نهاده و سر مست از بوی آزادی چون پرنده ای آزاد برای آشیانه اش بی تابی می کند . حسن با یک دست پدر و با دست دیگر مادرش را به سینه می فشرد . بوی گرم تنشان صدای نفسهایشان عشقشان محبتشان نگاهشان همه و همه از خوشبختی و آرامش می گفت . با خود حساب می کرد وقتی که به شهرشان برسد فاطمه و زینب را هم به همین صورت در آغوش خواهد کشید . پس فاطمه میخواد بره مدرسه . قربون دخترم برم . دختر ناز و خوشگل و شیرین زبون و مهربون بابا . خدایا به من صبر بده من چند سال صبر کردم نمیدونم چرااین چند ساعت این قدر واسم سخت شده .؟/؟! چرا دیگه تحملشو ندارم . بین راه مشتی از خاک وطن را بر داشت . و بر صورت خود مالید سر مرز هم این کارو کرده بود ولی این خاک نزدیک ولایت یه حس و بوی دیگه ای داشت . بوی عزیزانشو احساس می کرد . خیلی حساس شده بود . بی اختیار اشک می ریخت . هنوز باور نداشت که آزاد شده . چه روزها و شبهایی که اونا رو تهدید به مرگ نمی کردند !روزها و شبهایی که در حسرت گذشته و ناامیدی از آینده لحظاتو می کشتند . تنها چیزی که براش وقت داشتن فکر کردن بود .افکاری بی نتیجه . فکر به این که در گذشته چه کارهایی که می تونستن بکنن و نکردن . به ثانیه ها می اندیشیدند و او همانند هر آزاده دیگر به روزهای تلخ و شیرین زندگیش می اندیشید . حتی تلخیها هم برایش شیرین شده بود . می خواست آزاد باشد در هوای آزاد تنفس کند از این نعمت خدادادی لذت ببرد . خاک میهن عزیز,خاک ایران عزیزی را که در میان دو دستش گرفته بود از اشک چشمهایش خیس شده بود . به احترام آزاده حسن ایستاده بودند . اجازه دادند که بگرید و خود را خالی کند . نسیم ملایم و روحنوازی که بوی عشق و آزادی را با خود به ارمغان می آورد . چه ساعتهایی را که در کنار همین جویها و در پای همین کوهها که با زینب سپری نکرده بود . در دل همین جنگلها با او از عشق و وفا گفته بود . از این که تا ابد در کنار هم باشند و یکدیگر را از یاد نبرند . هیچ کس نمی دانست که او چقدر شاد است . خداوند نعمتهایش را یکی پس از دیگری و در فاصله ای نزدیک برایش می فرستاد . نمی دانست با این همه لذت و خوشی چه باید بکند اما هنوز گل سرسبد و اوج لذت و خوشی را در آغوش نکشیده بود . هنوز زینب عزیزش را ندیده بود . هنوز باورش نمی شد . ایران من ایران عزیز من ایرانی که برایت جنگیده ام ایرانی که به خاطر تو اسارت کشیده ام . ایرانی که حاضر بوده و هستم که حتی جانم را برایت بدهم . ایران من ایران عزیز و سربلند من !فرشته من !فرشته پاک و مقدس من !همیشه برای تو و به خاطر تو خواهم جنگید باز هم خواهم جنگید . خونم را جانم را نفسم را هستیم را برای آزادی و آزاد ماندنت خواهم داد . حتی اگر گرگ میوه چین با دندانهای تیزش در انتظار باشد بازهم تو را به بیگانگان نخواهم داد که من به خاطر ایران جنگیده ام . به خاطر خاک مقدس وطنم جنگیده ام . به خاطر ملتم جنگیده ام به خاطر باز مانده ای از میراث کوروش داریوش و خشایار کبیر جنگیده ام .... ادامه دارد ..


    12

    از آن طرف زینب نامه حسن را خوانده بود . کمال پاک گیج شده بود . از خوشحالی خانواده ها خوشحال بود و از سرنوشت تلخی که برایش رقم خورده بود متاثر بود . همسرش را باید تحویل می داد . عشقش را باید به دیگری می سپرد -می بینی کار خدا رو می بینی اون دنیا تو جهنم هم باید بمیریم و زنده بشیم این دنیا هم همین طور . خوشحالم که یه عزیزی برگشته سر خونه زندگیش . خوشحالم که تو به عشق حقیقی زندگیت رسیدی . تو امانتی بودی از طرف خدا که تونستم حفظش کنم . دیگه نتونست ادامه بده . زینب واسش ادامه داد .. وناراحتی واسه این که اونی رو که دوستش داری باید تحویل یکی دیگه بدی . اونی رو که دوستش داری باید در کنار یکی دیگه ببینی . از اونی که دوستش داری باید دل بکنی . کمال با همان لحن گریانش گفت تو خوشحالی نه ؟یه دلیلی واسه خوشحالی خودت داری .-خیلی بی معرفتی کدوم زنیه که از سر نوشت نفرین شده خودش خوشحال باشه. من باید جواب کی رو بدم جواب چی رو بدم . باید به تو جواب بدم . به اونی که فکر می کردم دیگه زنده نیس باس جواب بدم به فاطمه باید جواب بدم .باید به دل خودم جواب بدم .-زینب تو خیلی خوبی . تو خیلی خانومی خیلی مهربونی . گاهی عجولی ولی خیلی خوبی پاک و نجیبی وفاداری با ایمانی . هیشکی نمی تونه ازت ایراد بگیره . هیشکی حق نداره محکومت کنه . تو خلاف نکردی . تازه فکر می کردی اون مرده حاضرم برم پیشش بهش بگم در این مدت به امانتی تو دست نزدم -نه کمال دروغ فایده ای نداره . جنگ اول به از صلح آخر . بذار همه چیز بر پایه صداقت باشه . من فکر نمی کنم دیگه بتونم زندگی کنم . ادامه این زندگی واسم فایده ای نداره . اگه هم بخوام زندگی کنم مث یه مرده متحرکم .-زینب وقتی که خدا ازت ایرادی نمی گیره بنده های خدا چه حقی دارن ازت ایرادی بگیرن . اون بنده های خوب و بهشتی خودشو آزمایش می کنه -تو رو هم آزمایش می کنه -من که عددی نیستم . می دونی درد جدایی از تو داره منو می کشه ولی اون دردی که بیشتر عذابم میده اینه که مسبب و مقصر این بلاهایی که امروز داره سرت میاد منم . من اگه کنه نمی شدم . اگه عشقمو بهت نشون نمی دادم ..... حالا واسه تو غصه می خورم واسه تویی که بهترین ها رو واست میخوام . واسه تویی که دلم نمیومد یه لحظه ناراحتی تو رو ببینم من فقط میخوام تو خوشحال باشی . لبخند قشنگ تو رو ببینم . ببینم که آروم شدی . ببینم که از بر گشتن عشق اولت خوشحالی . ببینم که با اون زندگی که با تمام وجود دنبالش بودی داری آشتی می کنی . می بینی به تو ثابت میشه به تو ثابت می کنم یا تو یا هیچکس دیگه . بعد از تو هیچکس دیگه .-کمال من چیکار کنم -نگو که دوستش نداری . نگو که با بر گشتش خاطره ها واست زنده نشده . من نمیخوام زندگیتو به خاطر دلسوزی نسبت به من خراب کنی . هر چند می دونم هیچوقت همچین کاری رو نمی کنی . منم بهت این اجازه رو نمیدم . تو حق اونی زن اونی . این چند روزه هم که پیشتم گناه کردم . شوهرت تا چند ساعت دیگه بر می گرده . هنوز تلفنی هم باهاش صحبت نکردی . می دونم از این که بشنوه که دو سه ساله ازدواج کردی داغون میشه . حق داره حالشو می فهمم . درکش می کنم . انتظارشو نداشت . کاش می تونستم به هر دوتون کمک کنم . در همین لحظه فاطمه هم وارد شد .. حس کرد بابا کمال و مامان زینبش با هم دعوا افتادن -بابا تو میخوای بری ؟/؟مامان گفته برو ؟/؟من یه بابا دیگه نمیخوام . تو بابامی . من میخوام تو واسم قصه بگی تو منو ببری پارک . تو دستمو بگیری ببری مدرسه . تو منو از مدرسه بیاری . شبا تو بغل تو بخوابم . مگه بابا هم باید همش عوض بشه . فاطمه اشک می ریخت و مامان زینبشو صدا می زد -مامان مامانی مامان زینب من تو رو خیلی دوست دارم گفتی اگه تو رو دوست نداشته باشم بابا مو ازم می گیری من یادمه . مامانی نذار بابام بره . همه دارن میگن بابام میخواد عوض شه . من بابا کمالمو میخوام . بابای ناز و خوشگل خودمو میخوام . مامان تو رو خدا من اسمم فاطمه هس . خودت به من گفتی خدا فاطمه رو دوس داره . مامانی قول میدم از امشب سرمو بذارم رو دل تو بخوابم . تو برام قصه بگی . پیش تو بخوابم . دید که سر مادرش اون طرفه . انگشتشو گذاشت رو بینی اش به طرف کمال و با دندوناش یه گازی به لبش انداخت که یعنی این حرفا رو واسه خام کردن مامانش داره می زنه . بیچاره فاطمه کوچولو خبر نداشت که دنیای آدم بزرگا چقدر بیرحمه و این بیرحمی دنیای کوچولو ها رو هم به آتیش می کشونه . دامن مادرشو می کشید و التماس می کرد زینب عصبی شده بود . فاطمه رو پرتش کرد به گوشه ای . فاطمه به آغوش کمال پناه برد .-چیه زینب دیگه دلت واسه این بچه نمی سوزه ؟/؟حالا هدیه الهی رو از خودت دور می کنی ؟/؟دیگه یتیم نیست بهش اهمیت نمیدی ؟/؟اشکهای فاطمه رو پاک کرد و گفت دخترم تو خیلی بیشتر از سنت می فهمی تو بزرگ شدی من بابای واقعی تو نیستم همه فکر می کردن بابات مرده . یه جسد سوخته که نشونه ها و کارت و پلاک شناسایی بابات همراش بود به جای بابات دفن شد . حالا که برگشته من باید برم . اون خیلی خوب و مهربونه خیلی بهتر از منه . تو باید قول بدی که باهاش مهربون باشی . اون واست قصه میگه . پیشت می خوابه . اون خیلی دلش واست تنگ شده . توخواب همش خوابتو می بینه . منم میرم یه جای دیگه . یه روزی تو هم بزرگ میشی -نه نه بابا کمال من فقط تو رو میخوام اون اگه منو دوست داشت میومد واسم قصه می گفت پیشم می خوابید -دخترم عزیزم اون اسیر بود زندونی بود . دشمن نمیذاشت بیاد . حالا خدا خواست که آزاد بشه -چرا خدا نمیخواد که تو پیشم بمونی .-واسه این که باباته اون . . زینب من دیگه باید برم منو ببخش به خاطر همه دردسرایی که واست درست کردم . زینب نگاهشو به نگاه کمال دوخته بود. کمال سرشو انداخت پایین دیگه تحمل عذاب بیش از اینو نداشت -برات آرزوی خوشبختی می کنم زینب . همیشه شاد و تندرست باشی -منم از خدا میخوام یه زن خوب نصیبت بشه . هر کی با تو ازدواج کنه خوشبخت میشه . کمال در حالی که از در خارج می شد با هق هق گریه پاسخ داد مثل این که یادت رفته یا تو یا هیچ کس دیگه .. ادامه دارد ..


    13

    حسن با کت و شلوار و شیک و پیک کرده به شهرش نزدیک می شد . بوی ولایت سرمستش کرده بود . هر لحظه بیشتر از لحظه قبل هیجان زده می شد . برادران مکتبی و تنی چند از فک و فامیلها با او بودند . چند آزاده دیگر هم در کنارش بودند . او در زندان تکریت بود . جایی که می گفتند ولایت صدام حسین است . هیچکدام از آزاده های همراهش را نمی شناخت . فقط همین را می دانست که با همه آنها دردی مشترک دارد و شادی مشترک .. به آنها گفتند که وقتی به زاد گاهشان رسیدند برای جمعیت مشتاقی که ساعتها در انتظارشان اجتماع کرده اند نفری 5 دقیقه هم که شده باید سخنرانی کنند . حسن گفت چی بگیم ما که تا الان سخنرانی نکردیم -هیچی همینو بگین که به خاطر دفاع از آرمان انقلاب و دین و امام و امت و حفظ اسلام جنگیدیم -پس ایران عزیزمون چی -وقتی که میگی اسلام یعنی کل دنیا . اسلام یه دین جهانیه . مرزنمی شناسه . حالا اگه می خوای اون گوشه کنار یه اسم ایران رو هم بیار . حسن به شدت خشمگین شده بود از مشتی میوه چین پشت جبهه که از جنگ فراری بودند و شاید بسیاری از آنها دست چپ و راستشان را هم نمی شناختند وادعای فضل هم می کردند . به مقصد رسیدند . جمعیت چند هزار نفری در مرکز شهر جمع شده بودند .آزادگان را به بالای ساختمان بلند مشرف به جمعیت متمرکز در میدان بردند . حسن اولین سخنران بود . به نام خدا و ایران عزیز و دفاع از خاک وطن سخنانش را آغاز کرد . از اسارت گفت . ازملت گفت . از آزادی و عشق به وطن گفت . از سالهای دور از خانه . هیچ اشاره ای به مسئولین یا واژه ای به نام امت نکرد . فقط واسه خالی نبودن عریضه یکی دوبار به کلمه دین اشاره کرد . قیافه برادران مکتبی نشون می داد که اگه بهشون کارد بزنی خونشون در نمیاد . حسن پیش وجدانش شرمنده نبود . از نظر اون چیزی به نام حفظ دین در این جنگ معنا نداشت . وقتی دوگروه از مسلمین به جان هم افتاده و یکدیگر را لت و پار می کنن کجای آن حفظ دین و اسلام می شود . آینده نشان داد که جنگ بزگترین منافع را برای کفار و میوه چینان دو کشور به خصوص ایران داشته است . حسن آن روز همه اینها را به خوبی می دانست منتها آینده این مسئله را بهتر ثابت نمود . در همان جبهه بودند افرادی که ادعای دینداری و مکتبی بودن می کردند ولی تحمل شنیدن صدای گلوله را هم نداشتند . می گفتند ما حافظان رسالتیم و از نظر آموزشی وظیفه خطیری بر دوش ماست . خودشونو خیلی باسواد می دونستن . حسن این حرف اونا رو تو هین به کسانی می دونست که در راه خدا و میهن جونشونو از دست می دادند و شهید می شدند . پس با این حساب اونایی که عاشقانه میرن شهید میشن از دیدگاه اونا یعنی مدعیان فضل باید افراد بیسوادی باشن که وجهه آموزشی ندارن . حسن از پایین جمعیت را می دید که برایش دست تکان می دهند . اونم دستشو واسه اونا تکون می داد . خدایا چرا هنوز از زینب من خبری نشده ؟/؟من که دلم یه ذره شده . واسه یه لحظه چشمش به مسیر زنا افتاد . دید که یکی از این زنا چه جور خودشو بالا پایین میندازه وواسش دست تکون میده . چهره رو ریز می دید . ولی قد و قواره زینبو داشت . یه دختر کوچیک هم پیشش وایستاده بود . اون اصلا تکون نمیخورد . زنه خیلی شبیه به زینب بود . تپش قلبش زیاد شد . هنوز هیشکی بهش نگفته بود که زینب ازدواج کرده . هنوز کسی بهش نگفته بود که جزو مردگان زنده شده هست . هیشکی جرات اعتراض به حسنو نداشت که چرا باب میل آنان سخنرانی نکرده . وقتی به حوالی خونه رسید این گوسفند بود که پشت گوسفند قربانی می شد .. پرچم در کنار پرچم بود و بازار ماچ و بوسه داغ . حسن جمعیتو کنار می زد . می خواست زینب و فاطمه رو ببینه . دیگه تماشای هیچیک از فک و فامیلا مثل عمه و خاله و دایی واسش هیجانی نداشت . هیشکی بهش جواب درست و حسابی نمی داد . می خواست فرارکنه . از این همه شلوغی خسته شده بود . زینب و فاطمه اشو می خواست . دلشوره اش وقتی بیشترشد که از هر کی در مورد اونا سوال می کرد یه جوری جوابشو می دادند-پدر !زن و بچه ام کجان . چرا هیشکی بهم حرف راستو نمی زنه . جواب بدین . مرده ان ؟/؟به نظرم زینبو یه ساعت پیش تو میدونی دیدم . چرا باهام روبرو نمیشه -حسن بیا از این در پشتی بریم .تو رو ببرم پیش زینب -فلج شده بابا ؟/؟-عجله نکن حالش خوبه تا چند دقیقه دیگه همه چی رو می فهمی . پدر کلید خونه ای رو که حسن و زینب درش زندگی می کردند و پس از روی کار اومدن کمال اون خونه متروکه مونده بود به حسن داد و گفت زینب و فاطمه اونجان . من دیگه باهات نمیام . حسن با نگرانی خودرا به مقصد رساند . درو باز کرد خودشو رسوند به فضای پذیرایی . خونه بوی خوبی نمی داد . بوی نا و رطوبتی که نشون می داد مدتها استفاده نشده .. فاطمه و زینبو دید . زینب احساس شرم و گناه می کرد . در میان حس شادمانی و معجزه دیدن دوباره حسن احساس پوچی می کرد دوست داشت خودشو بندازه تو بغل حسن . ازش طلب بخشش کنه . خدا یا یه زن چقدر می تونه بار این همه مصیبتو به دوش بکشه . اشک از چشاش جاری شده بود .-فاطمه این بابا ته همون بابای اصلی تو . برو بغلش کن بهش بگو چقدر واسش دلتنگی کردی . بهش بگو چقدر دوستش داری . ازش بخواه شبا پیشت بخوابه .واست قصه بگه . فاطمه نگاهی به مادر و پدرش انداخت و لجبازی رو شروع کرد . نه من بابای خودمو میخوام . بابا کمالو میخوام میخوام اون پیشم بخوابه من اینو نمیخوام . بابا کمالمو میخوام . حسن تازه فهمید که موضوع از چه قراره . این تازه اول درد بود . دنیا جلو چشاش تیره و تار شده بود . دست و پاش سست شد . نمی تونست چیزی بگه . نمی دونست چی بگه . زانوهاش خم شدند . کمرشم همین طور یه چیزی رو دلش سنگینی می کرد . رو زمین زانو زده بود و سرشو انداخته بود پایین .. ادامه دارد ..


    14

    پس از چند لحظه سکوت به حرف اومد و گفت تبریک میگم خانوم خانوما . پس واسه همین بود که از برگشتنم خوشحال نشدی و این چند روزه یه تماسم با من نداشتی ؟/؟ راستی یه ساعت پیش تو بودی که واسم دست تکون می دادی ؟/؟داشتی مسخره ام می کردی ؟/؟بهم اطلاع می دادی با یه جعبه شیرینی یا دسته گلی میومدم دیدنت بهت تبریک می گفتم . یادم رفت چی می گفتی . من اگه بمیرم امکان نداره بری با یکی دیگه باشی . چی شد ؟/؟حالا که زنده ام رفتی با یکی دیگه ؟/؟صبر نکردی ببینی تکلیف این اسیر اسرا چی میشه ؟/؟تو اصلا می فهمی که من به امید کی زنده بودم ؟/؟به امید کی شبو صبح و صبحو شب می کردم ؟/؟اصلا حالیته که من چقدر خدا رو صدا می زدم که واسه یه روزم که شده منو به تو برسونه و بتونم یه بار دیگه ببینمت . می دونی به خاطر کی این همه بد بختیها رو تحمل کردم ؟/؟چه شبایی رو که خواب تو رو نمی دیدم . با خواب و خیالت خوش بودم . هر شب که می خواستم سرمو بذارم زمین نمی دونستم که فرداش زنده ام یانه . یه سگ از من زندگی بهتری داشت . شاید سگه می رفت بیرون ادرار می کرد و تو جای خودش بوی گندو احساس نمی کرد . ما که همش نمی تونستیم بریم بیرون بوی تعفن خفه امون می کرد . دریغ از یه غذای سیر . ما رو می بردن بیگاری . توالت تمیز می کردیم . گاهی وقتا کاری می کردیم که عمدا مریض شیم . توی تب بسوزیم . این موقعها یه خورده رحم می کردن و ما رو می بردن بهداری . یه خورده غذاش بهتر بود . دیگه دور و بر خودمون ادرار نمی کردیم . ولی بازم بر می گشتیم به سگدونی خودمون . به تنمون شپش افتاده بود . بیشترا از خدا آرزوی مرگ می کردند . خیلی ها مردند . خدا اونا رو به آرزشون رسوند . خدا اسیرا رو خیلی دوس داره . کاش منم آرزو می کردم که بمیرم و این روزو نبینم . بیوفایی تو رو نبینم . این قدر بنده و اسیر هوس بودی که باید شوهر می کردی ؟/؟دیگه نمی تونم تو این شهر و دیار بمونم . تو یه جلادی زینب . جلادتر از بعثی ها . اونا حداقل با دشمنشون می جنگیدند ولی توی مثلا عاشق سینه چاک با وفا مثل یه جلاد خنجر بیوفایی رو فرو کردی تو دلم و از اون ور درش آوردی . تف به تو و عشق تو زینب . تف بر تو . لعنت به تو . جواب خدا رو چی می خوای بدی ؟/؟چیه ازدواجت باطل شد ؟/؟دماغت سوخت ؟/؟ببینم لباس عروس هم تنت کردی ؟/؟حتما به اونم گفتی که با کفن میخوای از خونه اش بری بیرون . ناراحت نباش تو هم دیگه واسم باطل شدی . برو گمشو . فقط بهت حق نمیدم دخترمو با خودت ببری و مثل خودت بارش بیاری . بهت اجازه نمیدم نه فاطمه مال منه . زینب به دست و پای حسن افتاده بود . ازش می خواست که اونو ببخشه . قسم می خورد که عاشقشه و اونو دوست داره . بهش گفت که شرایط به این صورت شده ... حسن دل چرکین بود .نمیتونست بر خشمش غلبه کنه . فقط داشت به این فکر می کرد که زینب و کمال تو رختخوابن و دارن با هم عشقبازی می کنن .همین تصویر و تصور سبب می شد که نتونه بفهمه زینب چی داره میگه -حسن تو رو به همون حسین کربلا قسمت میدم همرام تا قبرستون بیای می خوام یه چیزی رو بهت بگم و نشون بدم بعد برو طلاقم بده . هر کاری دوست داشتی انجام میدم . ولی به خدا قسم اگه بری و ولم کنی دنبال هیچ مرد دیگه ای نمیرم و به هیشکی بله نمیگم .-مسخره برو هیکل خودتو بکن . هوسباز . باشه باهات میام ببینم حرف حسابت چیه . فاطمه رو تحویل بابا بزرگش دادند و خودشون رفتن قبرستون .. زینب حسنو برد سر قبرش .-بخون ببین چی نوشته ؟/؟-این که هم اسم منه .-یه خورده بیشتر دقت کن تاریخ تولدشو بخون -همسن منم هست -اول غروبه داره تاریک میشه میدونم ناراحت و دل شکسته ای حق داری منم جات بودم همچه حسی داشتم . حالا سرتو بالا بگیر یه نگاهی هم به این عکس بنداز .-این که عکس منه -آره حسن این قبر توست ولی اون جنازه ای که دفنه مال تو نیست . پلاکت با اون بود . در ب و داغون بود یه سری شهادت دادن که تو زخمی شدی و ترکش خوردی و دیگه عمق فاجعه رو نمی دونستن منم تا دوسالی ازدواج نکردم نمی خواستم این کارو بکنم . فقط به خاطر فاطمه بود . حسن گیج شده بود . حس می کرد که نباید تا این حد انتظار ایثار گری زینبو می داشت ولی بازم نمی تونست تصور بکنه که زینب تو بغل یکی دیگه خوابیده -بمیرم برات زینب چقدر سختی کشیدی که به خاطر فاطمه رفتی تو بغل یه مرد دیگه حال کنی . فکر نکن من اون آدامس جویده شده رو که یه مرد دیگه انداخته زمین بر می دارم و می جوم . اون دیگه کثیف و میکربیه . زینب از درد نگاهی به حسن انداخت و چیزی نگفت . در دل به او حق می داد . در دنیای پر از نیرنگ و فریب دو مرد دیوانه وار دوستش داشتند دو مردی که فقط با او بودند . حسن درد شدیدی در ناحیه معده اش احساس نمود -چی شده ؟/؟-از برکات غذاهای اسارته تو نمیخوای واسم دل بسوزونی . حس کرد گرمش شده . یه حالت تهوع بهش دست داد . عرق شدیدی بر پیشونیش نشست . همین طور که زینبو تو بغل یکی دیگه احساس می کرد حس کرد زیرقفسه سینه و یه خورده بالاترش درد گرفته . بیحال شد و افتاد زمین .. ادامه دارد ...


    15

    چی شده حسن . بلند شو . حسن رو قبرش ولو شده بود . نتونست این عذابو تحمل کنه .-کمک کمک یکی بیاد کمک کنه . چند نفر از اطراف اومدن کمکش .-خانوم من میرم از مغازه روبرویی تماس می گیرم آمبولانس بیاد اگه خودمون تکونش بدیم خطرناکه . حالتش به سکته زده ها می خورد .-زینب سرشو به میله های قبر می زد و از دستش کاری ساخته نبود . حسنو طاقبازش کرده بودند و جوونای محل هر کی یه کاری می کرد .یکی بهش نفس می داد . یکی قفسه سینه اشو فشار می داد . بالاخره آمبولانس اومد و اونو بردن بیمارستان . چند روزی رو توی سی سی یو و آی سی یو بود و بعدشم بردنش بخش . حالش که بهتر شد خودش موضوع زینبو پیش کشید . همه از خانمی زنش می گفتند از بیگناهیش . از این که او نا خواسته تن به همچه کاری داده . از این که او سزاوار این همه ظلم و شکنجه نیست ولی حسن نمی تونست تحمل کنه . زینب از شهر و دیارش بدش اومده بود دوست داشت از اونجا بره . نمی دونست به کجا . منتظر بود حسن حالش خوب شه و طلاقشو بگیره . اون حس می کرد نفرین شده هست . با این که دلش واسه کمال می سوخت ولی خودشو به خاطر بلایی که سر حسن اومده بود مقصر می دونست . چند وقت دیگه می تونست بچه رو واسه همیشه ازش بگیره شایدم طی ماه چند روزی رو بهش حق ملاقات می دادن ... آدم عمری رو با پاکی و صداقت زندگی کنه و اونوقت اولین عشق زندگیش بیاد بهش بگه تو مث آدامس جویده و دست دومی ؟/؟کاش در یکی از همون قبرای آماده فرو می رفت و همون موقع چال می شد . زینب روز به روز لاغر تر می شد . فاطمه رو برای ملاقات پدرش بردن بیمارستان . این بار نسبت به پدرش رفتار مهربانانه تری داشت . همه رفتن بیرون و پدر و دخترو تنها گذاشتن .-خوشگل من چطوری ؟/؟فاطمه لبای کوچولوشو گذاشت رو صورت باباش و گفت بابایی گریه می کنی ؟/؟من حالا میرم مدرسه . مامانی منو می بره میاره . هر وقت خوب شدی تو باهام میای ؟/؟-پس بابا کمالت چی میشه ؟/؟-نمیدونم چی شده . مامانی گفته خدا تو رو پس داده اونم رفت . بابا کمال گفته تو بابامی . همه میگن تو بابامی . باباجونم تو قصه بلدی ؟/؟..حسن با این که بلد نبود گفت آره --پس هر موقع خوب شدی باید واسم قصه بگی بابایی . بابا کمال مامانو خیلی دوس داشت . تو مامانو دوس نداری ؟/؟مامان میگه تو اونو دوس نداری و میخوای منو ازش بگیری .-کی این حرفو زده من هر دو تاتوتو دوست دارم . ابن مامانته که دوستم نداره و منو نمی خواد . اگه دوستم داشت به جای من یه بابا دیگه واست نمی آورد .. چند روز بعد حسن حالش خوب شد . برای دیدن فاطمه رفت خونه زینب . فاطمه مدرسه بود -واسه دیدن فاطمه اومدی ؟/؟-آره فکر کردی واسه دیدن مادرش اومدم ؟/؟-هر وقت دوست داشته باشی واسه طلاق حاضرم . هر چه زودتر از زندگیت برم بیرون بهتره . دیگه نمی خوام از دیدن آدامس جویده ای که رو زمین افتاده بلرزی .-کور خوندی زینب فکر کردی به همین سادگی دست از سرت بر می دارم تا یکی دیگه تو رو بجوه ؟/؟-تو مسلمونی ؟/؟خدارو که قبول داری . با رفتن تو دیگه هیچ مردی توی زندگیم نمیاد . اینو بهت ثابت می کنم حسن دوباره جمله و کلام قبلیشو بر زبون آورد کور خوندی زینب فکر کردی به همین سادگی دست از سرت ور می دارم ؟/؟اون مرده من بود که بهت اجازه داد دست از سرم ورداری . زنده من بهت همچین اجازه ای نمیده . دستاشو به طرفین باز کرد . با عشق و محبت به زینب نگاه می کرد . زینب باورش نمی شد . چند متری با حسن فاصله داشت . دیگه در نگاه عشقش از کینه و نفرت اثری نبود . فقط عشقو می دید . حسن شده بود همون حسن سابق -حسن تو منو بخشیدی ؟/؟-این تویی که باید حسن خود خواهتو ببخشی . تویی !می تونی فراموش کنی ؟/؟-تو چی . می تونی این قضیه رو فراموش کنی و گذشت داشته باشی ؟/؟-یه شرط داره -چه شرطی!-ببین دستام به دو طرف بازه . خسته شده . بپر تو بغلم . میخوام دور کمرت حلقه اش کنم . زینب خودشو انداخت تو بغل اولین و آخرین عشقش . همدیگه رو غرق بوسه و نوازش کردند . همان بوسه های گرم و روزهای داغ عشق . زینب داشت با خودش فکر می کرد که آیا روزهای تلخ زندگیش تموم شده ؟/؟هرچند ته دلش واسه کمال خیلی ناراحت بود ولی حالا که حسن زنده بود باید فکر کمالو از سرش بیرون می کرد . مثل یه آدمی که عزیزی رو از دست داده و خودشو باید به نبودنش عادت بده اونم محکوم بود که کمالو واسه همیشه فراموش کنه . سر نوشت عجیبی بود . دو عشق و سه عاشق و سرانجام یک عشق و دوعاشق . حسن دوست داشت زودتر برن تورختخواب و به حسرت چند ساله اش خاتمه بده . خیلی هوس داشت . زینب از نگاهش همه چی رو فهمید . قصد داشت همراهیش کنه -منم بیام بغلتون ؟/؟عاشق و معشوق یک آن سرشونو بر گردوندن طرف صدا -فاطمه تو اینجا چیکار می کنی ؟/؟خیلی بد شد حسن . اومارو این جوری دیده -بچه هس یادش میره تو هم بیا بغلمون دخترم . تو هم بیا . حالا سه نفری همدیگه رو بغل زده بودن . زینب وقتی فکر کرد در اوج خوشبختیه به فکر کمال و عذابش میفتاد . هر چند که کمال می گفت من با خوشبختی تو خوشبختم و با شادی تو شاد ولی می دونست که خیلی رنج می کشه . پدر و مادر و دختر تو بغل هم بودند . راستی آیا رسم روزگار اینه که به همون اندازه که یکی شاده یکی باید غمگین باشه ؟/؟............کمال با کوله باری از غم ودرد عشق به دیاری دیگررفت . حسن و زینب به زندگی مشترک خود ادامه دادند . الان مدتیه که از هیچکدومشون خبری ندارم اوایل جوونیم بود که این اتفاق افتاد . دیگه نمی دونم ادامه این سریال به کچا رسید . فقط همینو می دونم که سال 87درست بیست سال پس از این جریان وقتی که داداش کمالو خیلی تصادفی توخیابون دیدم و ازش راجع به این عاشق دلسوخته پرسیدم جواب شنیدم که هنوز ازدواج نکرده . راستی باورتون میشه که هنوزهمچین عشق و عاشقایی هم وجود داشته باشن ؟/؟پایان

  10. #110

    داستان سکسی مرگ و شادی - 6 قسمت

    1

    هرچی بهش می گفتم مامان وایسا ما این جا حقمونو بگیریم تورو خدا شوهر نکن واسه من آقا بالا سر نیار . خودم درسامو ول می کنم میرم سرکار . فایده ای نداشت که نداشت . می تو نست قرص و استوار از حقش دفاع کنه . حداقل یه پنجم از سرمایه بابا بزرگ و قسمتی از دارایی مامان بزرگ مال اون بود . داستان از این قراره . مامان تازه چند ماهی بود که دوازده سالگی رو پشت سر گذاشته که گول یه پسری رو می خوره و شکمش بالامیاد از ترسش چیزی نمیگه اون پسره هم که بابام باشه غیبش می زنه . مامان وقتی زبون باز می کنه که نیازی هم به زبون باز کردنشم نبود چون شکمش داشت همه چی رو می گفت . پدر بزرگ مرد مومن و مهربونی بود . تنها دخترشم خیلی دوست داشت قبول کرد که بچه رو که من باشم بزرگش کنن . حالا من صابر 17سالم شده بود . مامان گوهرم 30 سال داشت و زندگی من و مامان نسبت به چند سال پیش زیر و رو شده بود . تا وقتی که بابا بزرگ و حتی مامان بزرگ زنده بودند دایی هام جرات نداشتن به مامانم بگن بالای چشت ابروست . دوتا دایی داشتم . خدا رجمت کنه علی آقا بابابزرگمو اول اون مرد بعدشم فاطمه مامان بزرگم. دایی های بزرگتر از مامانم اجازه ندادن که حتی واسه تقسیم ارث و دریافت حق مامان پا پیش بذاره . مامانو جنده خطاب می کردن ازش می خواستن که حقشو ببخشه .-پسرم تحمل دیدن اینارو ندارم . بالاخره یه روزی گیر میفتن . من نمی تونم بدون هماهنگی اونا اقدام کنم . اونا هم همین طور . بابا بزرگتم با همه دین و ایمونش ظاهرا گذاشته که تقسیم ارث روال خودشو طی کنه . فعلا اعصابم خورده . نمی تونم به هیچی فکر کنم . تو هم با استعدادی که در رشته ریاضی داری درس می خونی باید به فکر آینده تو کارتو همسرتو و بقیه نیازات باشم . فعلا حوصله در گیری با داداشای بزرگو اون عروسای گرگو ندارم سر فرصت خدمت یکی یکیشون می رسم . دوسال پیش وقتی که بیست و هشت ساله بود خودشو از چاله انداخت تو چاه . رفت زن یه آدم خرپول شد که تقریبا دو برابر خودش سن داشت و تا به حال ازدواج هم نکرده بود . مامان دلش خوش بود که آقا جلیل این خونه بزرگی رو که توش زندگی می کنیم به اضافه مغازه بزرگ لوارم یدکی ماشینو وکالتا به اسم من کرده و سندشم داده دست مامان . یعنی هر وقت جلیل می مرد این دو تا ملک به من می رسید ومثل این واسه خودش دنگ و فنگی داشت که مامان هم همه کاره من بود . جالب که چه عرض کنم تاسف انگیز تر این بود که از بس ذوق زده بود این مامان خانوم من و از بخشش جلیل خوشش اومده بود که مهریه اشو یک جلد کلام الله مجید وبه الهام از چهارده معصوم 14 سکه بهار آزادی تعیین کرده بود . هیشکی راهنماییمون نکرده بود ولی بعدها فهمیدم که جلیل هر وقت که بخواد می تونه وکالتشو لغو کنه ویه مورد دیگه این که قبل از 18سالگی هم مامان قیم منه وکلی قاطی کرده بودم . اون می تونه مامانمو یه جوری طلاقش بده وفقط همون سکه رو یا پولشو با نرخ روز تحویل مامان بده .ا ی زرشک !صدرحمت به داییهام . خونه و مغازه هردوتاش تو نزدیکیهای میدون بهارستون تهرون بودند . این تازه یک دهم املاک جلیل هم نبود . واسه کی جمع می کنه ؟/؟از قبل که زن و بچه ای نداشت . پدر و مادرش که مرده بودن . یه خواهر داشت که اونم اون ور تهرون طرفای شهرک غرب زندگی می کرد . اوایلش باهامون خوب بود ولی بعدش بنای ناسازگاری رو گذاشت . بددل بود حسادت می کرد . مامان باید خودشو مثل زنای دوران قاجاریه می پوشوند وحتی تازگیها ناپدری به من هم حسادت می کرد . وازمادرم می خواست که پیش من روسری سرش بذاره . چند بار می خواست طلاق بگیره برگرده خونه داداشاش یا از طریق قانون واسه ارثش اقدام کنه ولی حوصله دردسر و پول وکیلو نداشت . به خاطر من دندون رو جیگر گذاشت و تحمل کرد . تازگیها جلیل دست به زدنم پیدا کرده بود . دلم واسه مامان می سوخت . یه بار تو زندگیش اشتباه کرده و 16 سال دست مردی بهش نرسیده بود . می دونم صرف نظر از من نیاز جنسی هم داشت . رفت یه مردی رو چسبید که هم منو تامین کنه هم خودشو ولی فکر کنم کیر یه آدمی که حدود 60 سالش بود دیگه شق بشو نبود . رفتار مامان عجیب شده بود . تازگیها وقتی که سر شوهرشو دور دیده بود خودشو ردیف می کرد و تو مغازه های اطراف خونه مون واسه خودش مانور می داد . خونه مونم که تو جمهوری و نزدیکای بهارستان بود . دلم نمی خواست مامانو تو بغل مردای غریبه ببینم . تازگیها به دین و ایمون و همه چی شک کرده بود . فقط صبحها اونم واسه این که پیش جلیل تظاهر کنه عبادت می کرد . دوست نداشتم مامانو زیر کیر غریبه ها ببینم . یه روز که بی هوا اومده بودم خونه اونو لخت با یه شورت و سوتین دیدم که از حموم در اومده و رفته طرف میز توالت تا آرایش کنه . راستش اولش ترسیده بودم که نکنه معشوقه ای گرفته و تو خونه قایم کرده باشه . برای اولین بار بود که وقتی من اونو این جوری می دیدم خودشو کنار نمی کشید و منم برای اولین بار بود که وقتی مامانو به این صورت دیدم شق کردم . کیرم مثل یک کله قند شده بود و پارچه شلوارمو داده بود جلو . مامان از تو آینه داشت کیرمو یعنی همون لاپامو نگاه می کرد . یه لبخندی زد که خودم خجالت کشیدم و چرخشی زدم که دیگه کیر معلوم نباشه . یعنی مامان به غریبه ها کوس میده که این قدر روش باز شده ؟/؟نه مامان خوب و نازم این طور نیست . حتما من اشتباه می کنم . این ناپدری خنگ و کند ذهن ما یه گاو صندوق تو مغازه و یکی هم تو خونه داشت . مامان می گفت یه چند صد میلیونی چک و پول نقدوچک تضمینی داخلشه . منتهی رمزشو خودش داشت هر کاری هم که می کردم به رمز و کلیداش نمی تونستم دسترسی داشته باشم . یه روز که به حرکاتش مشکوک شدم اونو زیر نظر گرفتم . دیدم رفت داخل انباری . موقع بر گشتن یه چیزی رو زیر یکی از موزاییکهای تراس قایم کرد . وقتی که رفت جستجو رو شروع کردم طوری این موزاییکها را آب بندی کرده بود که اصلا نشون نمی داد یکیشون شل باشه . یک ساعت کشید تا یه کلید کوچیک پیدا کردم . می دونستم باید مال یه چیز مهمی باشه . سریع از روش یکی ساختم و اصلی رو گذاشتم سر جاش . خداکنه موزاییک حالت سابقشو حفظ کرده باشه . رفتم انباری گشتم و گشتم تا داخل آشغالایی که موش هم بدش میومد طرفش بره یه صندوقچه پیداکردم . خدای من از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم . وقتی درشو باز کردم کلید گاو صندوق و دوتا رمز یادداشت شده رو دیدم . این کلید فکر کنم مال گاو صندوق خونه بود . یکی دو روز بعد وقتی که مامان خونه نبود کلید و رمزارو چک کردم گاو صندوق خونه خیلی راحت باز شد . چند دسته تراول چک کلی چکهای سررسید شده و نشده . خدای من اگه به خاطر مامان نبود همه رو می گرفتم و فرار می کردم. همه چی رو مثل اول مرتب کردم . مدتی بعد بازم جلیل و مامان دعوا افتادن . جلیل و خواهرش یه مبلغ گزافی داده و و به جای دو نفر دیگه می خواستن خارج از نوبت برن حج عمره مامان به جلیل گفت مگه من زنت نیستم ؟/؟یعنی این قدر ارزش ندارم که منو هم با خودت می بردی ؟/؟درست چند ساعت قبل از پرواز بود . ناپدری مادرو گرفت زیر مشت و لگد وبعدشم بی صدااز اتاق رفت . به سرو صدای مادر توجهی نکرده و بالاخره عقده هامو خالی کردم . بزرگی و کوچیکی سن رو هم ندید گرفتم . دیگه نمی تو نستم این وضع رو تحمل کنم . با جلیل دست به یقه شدم . جوون بودم و هیکل مند با یه مشت گوشه چشمشو کبود کرده و انداختمش زمین که مامان خودشو انداخت وسط -صبر کن برگردم خدمت هردوتاتون می رسم . ملکامو ار تو پسره نمک نشناس پس می گیرم و تو زنیکه جنده رو هم طلاق میدم که در اینجا مادر سیلی محکمی به گوش شوهرش نواخت . شانس آوردیم که خبر مرگش رفت مکه وگرنه اگه یه روز سفرش عقب میفتاد سرنوشت روی دیگه اشو به من نشون می داد . من و مادر تنها موندیم .غصه می خورد که اگه برگرده و تهدیدات خودشو ادامه بده و اجراکنه چیکار کنیم .؟/؟من تصمیم داشتم چکهای تضمینی رو سرقتش کنم .هر دوتا گاو صندوقو خالیش کرده با مادر از یه مرزی دررم . مادر به صورت قانونی نمی تونست باهام بیاد چون رضایت شوهر لازم بود تازه منم 18سال نشده بود پس هیچی . جلیل رفته بود و مادر دوباره داشت نیمه لخت می گشت . بعضی از قسمتهای تنش کبود شده بود -صابر پسرم من تنم می سوزه . اگه این جوری می گردم منو ببخش درکم کن . کیرم دوباره شق و بلند شده بود هر کاری کردم نتونستم یه بهونه ای بیارم و از جلو چش مامان گوهر دورشم . مامان خیلی خوشگل بود تنی سفید صورتی گرد قدی متوسط چشایی مشکی و موهایی بلند به رنگ چشاش داشت بینی قلمی اش هم از بس کوچیک و خوشگل بود منو به یاد بینی گربه می انداخت . مامان روی تخت دراز کشید و یه پماد داد دستمو بهم گفت پسرم یه خورده اون جاهایی رو که حس می کنی واجب تره بمال شانس آوردم که دیگه چشاش روبروی کیرم نبود تا ببینه که چقدر هوس گاییدنشو دارم . اووووووفففففففف به روی شکم رو تخت دراز کشیده بود تا من روغن مالیش کنم .-صابر جون جلوی بدنمم یه خورده کبوده که بعد از این که این طرف کارش تموم شد اون طرفم برام بمال .-مامان وقتی که دوارو واست زدم یه نیمساعتی باید همین جوری هوا بخوره تا بعد . کارمو شروع کردم . شورت آبی و براقش از بس فانتزی بود بر جستگیهای کونشو انداخته بود بیرون . واسه این که ضعف نشون ندم از پشت پنجه پا ماساز وروغن مالی رو شروع کردم . مامان به جای این که تنش بسوزه و درد بکشه چشاشو بسته بود و کیف می کرد تمامی پوست صورتش در حال تبسم بود . به بالای رونش که رسیدم رفتم روی کمر اونجارو که چربش کردم دوباره از بالای روون به طرف کون شروع کردم . بین ما سکوت بود و سکوت .-مامان !-جان مامان -یه خورده هم پوست باسنت قرمز شده شکال نداره اینجارو هم بمالم ؟/؟-نه پسرم چه بدی داره . تو پسرمی . محرممی . مگه باسن چه فرقی با کمر و پا داره ؟/؟تو دلم گفتم فرق که زیاد داره اینو باید از کیرم پرسید . کف دست راستمو روی قاچ کون سمت راست و دست چپمم گذاشتم روی قاچ سمت چپش . آروم آروم می مالیدم . واییییییی خیلی باحال بود . دیگه فکر نمی کردم زنی که زیر کیر قایم شده من افتاده مادرم باشه . دوست داشتم کووووونششششششو پاررررررش کنم . بیفتم روششششش گازششششششش بگیرم . اگه راهی داشت حاضر بودم عقدش کنم . تا به حال نه کون کرده بودم نه کوس . فقط فیلمشو دیده بودم . می دونستم اگه بخوام برای اولین بار یکی رو بکنم کیر خودش راهشو پیدا می کنه . یواش یواش دستم بالاتر رفت . به جاهایی رسید که هنوز پماد مالیش نکرده بودم . ولی خیس خیس بود . شنیده بودم که زنا وقتی که هوسشون زیاد میشه کوسشون خیس می کنه و ترشحش زیاد میشه . یعنی هورمون هوس مامان فعال شده ؟/؟-صابر جون شورتمو در بیار راحت تر دوا بمالی . جووووووون وقتی که دستور مامانو اطاعت کردم و اون تیکه مخفی کونشم زد بیرون برای چند لحظه یه دستی مامانو ماساژمی دادم و با دست دیگه ام کیرمو از پشت شلوار می مالیدم و در عرض کمتر از پونزده ثانیه آب خودمو تو شلوارم خالی کردم . شلوار کمی لک شده بود . دوباره دو دستی مامانو ماسازمی دادم . فقط کونشو چسبیده بودم و ول نمی کردم .-صابر جون این کناره ها رو بمال خیلی می سوزه . گوشه های کوسشو می گفت . مامان بد نیست ؟/؟!اگه دستم سر بخوره چی ؟/؟همین طور هم شد . یه خورده عمدی و یه خورده هم غیر عمدی موقع مالش دوطرف و لبه های کوسش چند تا انگشتم رفت توی کوسش . مامان به جای این که سرم داد بکشه از هوس ناله می کرد -آههههههه..صابر بماللللل پسسسسسرم بماللللل اون داخلشم می سوززززززه اونجارو هم بماللللل -مامان اون جارو هنوز دوا نزده خودش چربه -آره فدات شم می دونم تو فقط بمال این قسمت پادتن ترشح می کنه . دوا نمی خواد .بماللللل شفااااااام بده ..ادامه دارد ..


    2

    پسرم !اون ضربه ای که جلیل بهم زده اونقدر اینجامو می سوزونه که فکر نکنم با انگشتات بتونی راحت این ضد سوزشو همه جا اون داخلو میگم پخشش کنی . کرمشو فهمیده بودم . کوسش می خارید . هیجان فوق العاده ای بهم دست داده بود . داشتم به بزرگترین آرزوی زندگیم که گاییدن مامان گوهر بود می رسیدم مگه من و اون چند سال تفاوت سنی داشتیم ؟/؟هرکی من و اونوباهم می دید فکر می کرد خواهر بزرگمه . بدون این که سرشو برگردونه دستشو به طرف شلوارکم دراز کرد و سرکیرمو با دستش گرفت -صابر شلوارت خیلی خیس شده می تونم بپرسم چرا ؟/؟...با این که می دونستم داره تسلیم میشه ولی نمی خواستم کوچیکش کنم -مامان عرق زده چیزی نیست .-شلوارتو درش بیار کارت دارم . صورتم مثل لبو سرخ شده بود . داغ شده بودم . حالا دیگه دستشو به کیر لختم رسونده بود .-ماشاءالله از مال بابای نامردت که معلوم نیست کدوم قبرستونیه خیلی کلفت تره . سرشو برگردند . -دراز ترم که هست -دیگه شلوار پام نبود . -پسرم تو باید با این آلت دوا و این چسبندگی رو تا اونجایی که جا داره پخشش کنی . این پیرهنتم در بیار می خوره به شومبولت اون وقت اونو از حالت استریل خارج می کنه . ممکنه داخل بدنم میکروبی بشه. البته این کوس شررومی گفت واسه این که دوست داشت لخت شم تا بیشتر صفاکنه . معلوم نبود کی سوتینشو در آورد که اصلا متوجه نشدم . منم خواستم یه خورده حشری ترش کنم .-مامان !شومبول همون کیییییییررررره دیگه .باید بذارم توی کوسسسسسسستتتتت تا این مرهم کارشو بکنه ؟/؟-قربون پسر باهوشم برم . یه موقع خیال بد نکنی ها دوست ندارم برم دکتر یه مرد اجنبی با یه لوله ای این کارو واسم انجام بده .-مامان پشیمون نشیها ؟/؟-صابر !کیه که از سلامتی بدش بیاد ؟/؟-مامان مطمئنی ؟/؟-آره پسرم بذارش تو .انگشت وسطی دست چپمو گذاشتم توی کوسش که یه بار دیگه سوراخشو با نگاه و کیرم تنظیم کنم چون اولین تجربه سکسیم بود .-عزیزم دستاتو بچسبون به سینه هام !باهاشون بازی کن !ترشح دوا زیاد میشه . اثر بخشی بیشتری داره .سینه های درشت مامانو از زیر گرفتم توی دستام . کیرمو هم از وسط درزکونش به دور و بر کوسش رسوندم . سوراخو گم کرده بودم . مامان یه تکونی به خودش داد و کیرم رفت توی کوسش . می رفتم تا اولین سکس خودمو تجربه کنم . دیگه جای تعارف و این حرفا نبود . مامان !این کاری رو که من دارم انجام میدم بهش میگم گاییدن ؟/؟من دارم تو رو میگام ؟/؟-بهش میگن گایش درمانی . کییییییییررررتوفروکن . بیشتر بیشششتر بیششششششششششتر بذاررررررتا ته کوسسسسسسسم برررررره وایییییی صابر این کیییییییییرررررررره یا فلفله -مامان دوای زیادی اذیتت نکنه ؟/؟-نه نه مگه من تو عمرم چند دفعه از این دواها خوردم .؟/؟جلیل نیست . خواهرش نیست . هیچ مزاحمی نیست . صابر !من و توییم . فقط کاش جلیل به جای عمره می رفت تمتع -مامان اون که وقتش حالا نیست .-من چه میدونم .خل شدم . هوسسسسسسسسس دارم . کییییییییرررررررتو می خوام یه عمره سبک نشدم . کون و کمر مامانو بالا آورده و یه حالت سگی بهش دادم دو تا دستامو گذاشتم رو شونه هاش و به همون سبک قبلی گاییدن مامانو ادامه دادم . محکم و با سرعت خودمو عقب و جلو می کردم وبا هر ضربه تمام تنشو پرت می کردم طرف جلو . از این حرکت وحشیانه ام خیلی خوشش میومد .-صابر تو چقدر محشری ؟/؟میدونی چه طوری حالمو جا بیاری . راستشو بگو تا حالا چند تا کوس کردی ؟/؟-مامان به روح پدر بزرگ قسم تو اولیشی .-مامان حالا تو راستشو بگو این چند وقته که خودتو خوشگل تر می کردی ومی رفتی بیرون .....-چیه ادامه بده -به کسی هم چراغ سبز نشون دادی ؟/؟-پسرم چند بار بهت بگم حالا دیگه حرف مادرتو باور نداری ؟/؟به جای این حرفا حال بده . حاللللللل بکن . بچسب به دو تا رون پام . کوووووووووونموووووووبه طرف کیییییییییرررررررت بکششششششش بچسسسسسسبونششششششش طررررررف تنت . محکم فرو کن توی کوسسسسسسسسسم -مامان چقدر درون و بیرون کوسسسسسست خیسسسسسه ؟/؟دیگه نمی تونم جلومو بگیرم -نه پسسسسسسررررررگلللللللم یه خورده استقامت داشته باش . هنوز هوسسسسسسم زیاده هنوزززززززز می خوام زوده . اگه خالیششش کنی حالا وارفته میشی . وکوسسسسسسسسمممممم باید تو هوسسسسسس کییییرررررت بسسسسوززززه -ماااااااامااااااان -جووووووووون ماااااامااااااان -مامان فدای کیر یکی یدونه پسر یکی یدونه اش . با دستان با کووووووووننننننم بازی کن . زودباش با همه جام ور برو.ببینم چیکار می کنی .-قربون پسر نجیب و سر بزیرم برم که تا حالا با هیشکی سکس نداشته و با مامانش افتتاح کرده .-ماااااااامااااااان خیلی حال میده . تماشای کوووووووووون آتیشششششششپاررررررررت کوسسسسسسسس داغ وخیسسسسسسم کییییییررررررکلفت که میرررررره توش و میاد بیرون ...پس کی راضی میشی ؟/؟به دندونا و تموم تن و اعصابم فشار آوردم که آبم توی کوسسسسسس مامان نریزه تا این که اون به ارگاسم برسه بعد . این طور جلو گیری رو موقع جلق زدن تجربه کردم . هرچند بعضی وقتا از دستم در می رفت وحالم گرفته می شد .چون اون وقت نه از خود جق کیف می کردم نه از خالی کردن آب . واسه این که نیمی از اونچه که پشت خط بود و می بایست تخلیه می شد می ریخت بیرون ..ادامه دادم کمر مامانو گرفتم . چشامو بستم . تا تماشای تن و بدن لختش کمتر تحریکم کنه به اعصاب و دندونام فشار آوردم و با ضربات شدید تری گوهر خوشگله رو می کردم .-صابر خوبه ..خوبه تحمل ندارم تندتر بذار بیاد من من سبک شم . دلم داره از جاش در میاد . اووووووفففففففف کیییییررررررررتو محکم تر بززززززززن خلاصم کن . دارررررررره میاد آب کوسسسسسسسم داره میاد آخخخخخخخخخخخخخ آخخخخخخخخخخخخ جاااااااااااان همین دمه یه نوک سوزززززززززن فاصله دارررررررره اویییییییییی جوووووووووون اومد اومد آههههههههه....-صابر !خیر ببینی . حالا هر کاری دوست داری بکن . چشامو باز کرده خودمو از زیر فشار عصبی خلاص کرده تا به اوج لذت و هوس برسم و کوسسسسسس مامانوآبش بدم .چه لذتی می داد وقتی که کیرم مثل شلیک یه هفت تیرجهش می کرد و تو هر جهش کلی آبو توی کوس مامان می فرستاد .-مامان بگیر که اومدم -خیلی وقته که دارمش -به سلامتی آقا جلیل . هیچ وقت کمرم تا به این اندازه سبک نشده بود . وافعا گاییدن یه نعمتیه که آدم باید قدرشو بدونه . جلق زدن در مقابلش صفره .-مامان خیلی دوستت دارم . می دونستم که مامان به خاطر این که جلیل بچه نمی خواد قرص می خوره . واسه همین بود که خیلی راحت و بی پرسش کوسشششششو آبیاری کردم . یه تکونی به کونش داد وکیرمو که هنوزدور و برش از منی من خیس بود گذاشت توی دهنش .-مامان نکن . من سختمه .بده کثیفه . خجالت می کشم . حالا خودم از خدام بود و داشتم تعارف می کردم .-چی میگی صابر ؟/؟مال پسرمه . تاج سرمه . کاکل کاکل زریمه . اگه کثیف بود چرا ریختیش تو کوسسسسسس مامانت ؟/؟بچه که بودی شیر سینه هامو می خوردی اونم سفید بود از داخل همین تن و وجودم در میومد . منم دوست دارم آب سفید کیرتو بخورم اونم ویتامین داره و مقویه . بابا این که تموم شد و چیزی نمونده . چرا این قدر حرفم می گیری ؟/؟کیرمو گذاشت تو دهنش . تمام درد و غمای دنیا از یادم رفته بود . وقتی که اون با هوس کیرمو ازته بیضه تا سر آلت با یه لذت و چرخش خاصی ساک می زد. دیگه هیچی از این دنیا نمی خواستم .ا ین خوشی و اوج لذت کاشکی بیشتر ادامه داشت . بازم مامان آ بمو کشید .این بار آب کیرمو سیر سیر تا قطره آخر خورد . پسرم من که با کیرت یه دنیا حال کردم تو هم حالتو بکن . من فقط واسه تو زنده ام صابر . به عشق تو و حالا به کیر تو . مامان می دونست که ساک زدن بهم خیلی حال میده چون دو بار پشت سرهم تخلیه کرده بودم . این بار کیرم مقاومت بیشتری داشت وغرق لذت شده بود . بدون این که تخلیه ای صورت بگیره . پس از چند دقیقه دوباره که چی بگم سه باره داشت آبم میومد که این بار مامانی ساک زدنو ول کرد و گفت بسه دیگه یه دونه پسرم ضعیف میشه . درحال استراحت سرمو گذاشتم رو دل مامان و سینه هاشو هم گذاشتم تو دهنم که از فرصت نهایت استفاده رو ببرم . نوک سینه های مامان سیخ شده بود . ولی قصد داشتیم یه خورده استراحت کنیم . روزای دیگه رو از دستمون نگرفته بودند . خیلی باهم حرف زدیم و درددل کردیم . هردومون غصه می خوردیم از این که تا چند وقت دیگه با بر گشتن جلیل این خونه رویایی ما خراب میشه ...ادامه دارد ..


    3

    من و مامان شده بودیم دو قلوهای به هم چسبیده . از سکس و لذت سکس خسته نمی شدیم . تعطیلات تا بستون بود و مدرسه هم نداشتیم تا نصفه شب می گاییدمش و دم صبح می خوابیدیم . ظهر هم که بیدار می شدیم هر جا می رفت باهاش می رفتم . فقط موقع رفتن به توالت بود که دست از سرش بر می داشتم . یکی از این روزا که مامان گوهر خوشگلمو به اوج هوس رسونده پرچم کیرمو بر افراشته بوده و می خواستم تو سر زمین پر ناز و نعمتش فرو کنم دیدم مامان با دستاش کوسشو می ماله و انگشتاشو می گیره جلو چشاش -نه باورم نمی شه چرا وضعیت قرمز شده ؟/؟من که قرص می خورم . خورده بود توی ذوق ما . همین موقع تلفن زنگ خورد . از مکه بود . یک لحظه رنگش پرید .-چی ؟/؟صبح خواهر بعداز ظهر برادر ؟/؟نه نه نه آقا کریم امکان نداره ..شادی عجیبی را در چهره مادر خواندم . چشاش از خوشحالی برق می زد . نمی دونم چی شد که اون شادی و نشاط مامان تبدیل به ضجه و شیون شد . واییییییی اقا کریم (شوهر خواهر جلیل )بیچاره شدم . حالا چیکار کنم . بچه مون یتیم شد . بیچاره جلیل 9ماه دیگه می خواست بابا شه . وای بچه ام بی بابا شد . مرد این چه وقتش بود ؟/؟حالا من و این بچه ای که تو شکممه چیکار کنیم . چه طور فراموشش کنم ؟/؟خدا خانوم مهربونتم رحمت کنه . چه زن خوبی بود . (چشم دیدنشو نداشت )صحبتای تلفنی مامان که تموم شد من که دلم مثل سیر و سرکه می جوشید از مامان سوال کردم چی شده ؟/؟نصفه جونم کردی . مادر بی اختیار می خندید . حالا من خوشبخت ترین زن روی زمینم . اتوبوس زوار تو مکه تصادف کرد چند نفر مردند جلیل و خواهرشم مردند . حالا حداقل این که این خونه مال ماست . مغازه فکر کنم با اجناسش مال ماست .-مامان !مامان گاوصندوقهایی رو که جریانشو واست تعریف کردم با مخلفاتش اونم مال ما میشه .-میدونی صابر من به این چیزا قانع نمیشم . درهای خوشبختی و آسایش داره یکی یکی به روم باز میشه .من یه دروغی به آقا کریم گفتم که خدا کنه راست در بیاد . کریم دوست داره چند روزی رو بیشتر تو مکه بمونه تا با یه خورده ولخرجی جسد زن و برادر زنشو همنجا دفن کنن . پول خیلی زیادی میخواد . شاید وقت زیادی هم بخواد . وای نمیدونی چقدر خوشحالم .-موضوع بچه چیه مامان ؟/؟-اگه جلیل یه بچه داشت علاوه بر مهریه و سهم الارث مختصر من بیشتر ملک و املاک و سرمایه جلیل به بچه می رسید . ومنم که قیمش بودم . نمی دونی چه حالی میده !-مامان تو که بار دار نیستی . نمیشه حقه بازی کرد و از جایی دیگه بچه آورد . مگه میخوای چند ماه تو شکمت بالش قایم کنی ؟/؟-صابر جووووووووووون این روزا کییییییییرررررررت خیلی تو کوسسسسسسسسم آب ریخت و ویتامین تن و بدنت کم شده . شاید این یه حکمتی بوده که قرصهای ضد بار داری یهو بی اثر شدن . خوب به خودت برس که هر وقت پاک شدم باید تا می تونی منو بکنی بکنی و بکنی و آب کییییییییییررررررررررخوشگ ل و کلفتو تند و تند و تندبریزی توکوسسسسسم . حالا که دیگه همه چی مهیا شده من باید از تو بچه دارشم . یه بچه مال من و تو . یه نعمتی که مارو به همه چی می رسونه . نمیدونی چقدر خوشحالم . تو آسمونا دارم پرواز می کنم . کاش یه هفته پیش بود . کاش الان ازت بار دار بودم صابر خیلی استرس دارم . خیلی خیلی نگرانم .-درست میشه مامان پسر دوست داری یا دختر .-فرقی نمیکنه صابر جون . من هردوتا شودوست دارم . دختردار اگه بشم دستم جور میشه . چه لذت وهیجانی !مامان !اینقدر می گامت وکییییییییییررررررررممو می کنم تو کوسسسسسسستو وآبمو توش خالی می کنم که بالاخره یکی از این تیرهام به هدف بخوره .-فدات شم فدات شم فدای اون کییییییررررررت شم که حلال مشکلات منه . شادم می کنه باصفاست . باحاله دوستت دارم . دوستت دارم پسرم .-منم عاشقتم مامان تاآخر عمر کنارت می مونم و فقط باتو حال می کنم . فقط باتو ومی دونم که می تونم حامله ات کنم . فقط خدا کنه خودت آمادگیشو داشته باشی . یعنی بدنت آماده باشه -آماده اش می کنم به هر قیمتی که شده باید حامله شم . جوووووووون کیییییییففففف میده .حالا عزیزم بیا به میمنت این لحظه های خوش جشن بگیریم . حال کنیم .-صابر پسرم کونم کووووونننننم میخخخخخارررررره -چی میخواد مامان ؟/؟کیییییییییییررررررررتتتت تتو باید منننو بکنی .خارششششششششو بگیری . فقط کییییییررررررته که می تونه اونو بخخخاررررونه . کوسش که از گاییده شدن معاف بود چون پریود شده یود . یه لب جانانه از هم گرفتیم . گوهر خودمو بغل کرده و خودمو به سینه هاش چسبوندم . نوار بهداشتی رو از رو کوسشششششش برداشته بود . می خواستم هوسشو زیاد کنم و بازم به خودم ببالم که می تونم مامانمو حشریش کنم . دستمو گذاشتم وسط کوسش . پر از خون شده بود .-چیکار می کنی صابر ؟/؟کثیفه .تازه کمرمم سنگین می شه.یه وقتی هوسسسسس کیرتو می کنم اون وقت دیگه از خودم می ترسم و یه بچه ناقص دنیا میاد .-از این حرفا نزن مامان . پس قمبل کن . کونتو خوب بیار بالا که می خوام باهاش حال کنم . فقط من و توییم من برای تو . تو برای من . تا ابد دیگه هیشکی جلو دار ما نیست . همه چی برای من و توست .-مامان میری شوهر می کنی ؟/؟-اصلا این حرفونزن تاتو کیر تو هست من شوهر میخوام چیکار . مگه من کوسم خله . دارم حالمو می کنم . تو بغلت به اوج آسمونها می رسم . یه دنیا خوشی و لذت تو تنم ایجاد میشه بیام برم خودمو به یه غریبه بچسبونم ؟/؟-خیالم راحت شد مامان .-حالا تو اگه زن بگیری چی ؟/؟من چیکار کنم . همش باید تو اتیش کیر تو بسوزم .-مامان من تا موقعی که تو رو دارم و این کوس و کون هست هیچ کوس و کون دیگه ای رو نمیگام . سرمو گذاشتم لای کون مامانی وحشی شده بودم . بوسش می کردم . زبونمو میذاشتم روی سوراخ کونش . لیسش می زدم -نه ..نه ..صابر این قدر هوسمو زیاد نکن . بوی خون میده . سختمه -مامان داریم جشن می گیریم . بذار بوی خون بده . من خون تو رو خون هوس تو رو هم می خورم .-نه نه عزیزم چیکار می کنی ؟/؟زبونمو از روی سوراخ کونش به سمت کوسش کشیدم . طعم و بوی خونو به خوبی احساس می کردم و لذت می بردم . کیرم داشت می ترکید . خودمو سوار مامان کردم . سوراخ کونشو با روغنی که از قبل آماده کرده چربش کردم . کیرمو به سوراخ کونش فشار داده تا واسه خودش راه باز کنه . کشاله های رونشو می دیدم که از درد داره جمع میشه . کردن کون مامانی هم یه حال دیگه ای می داد . خیلی داغ و خیلی چسبنده بود . وخیلی هم بهم می چسیبد . تمام قسمتهای کونشو ماساژمی دادم . سینه هاشم همین طور .-مامان خوشگلم امشبو باید جشن بگیریم .واقعا رفتن جلیل به مکه یه نعمتی بوده .هم خودشو روونه بهشت کرده و مااز شرش خلاص شدیم هم واسه ما بهشت درست کرده . حالادیگه من و مامان کارمون میشه کردن و خوردن و خوابیدن . زندگی ما از این رو به اون رو شده بود .-پسرم کووووووونم چه طوره ؟/؟-مامان این چه حرفیه ؟/؟خوش استیل خوش استیل .-کییییییییررررررت راضضضضضضییییه ؟/؟-آررررره مامانی ناززززم . -پس چرا سرعت و فششششششاررررو زیاد نمی کنی ؟/؟تو که می دونی من با کون دادن هم خیلی حال می کنم .-آره خوشگلم ولی معمولا این جوری ارگاسم نمیشی . مااااااامااااان خیلی چسبیده .دارم میام جاااااااان جااااااان جاااااااان کووووووون مااااامااااان کوووووون ماااااااماااااان -بزززززززن کیییییییررررررتو بزززززن سیررررررررنمیشم سییییییییررررررنمیشم از بودن باتو پیررررررررنمی شم پیرررررررنمی شم -مامان جون شاعر هم که شدی . دیگه نتونستم حرف بزنم . نیاز به سکوت و آرامش داشتم تا با تمام وجود سرعت جهش و میزان آب کیرمو تنظیم کنم . کون مامان گوهرو پراز آب کیر خودم کردم . خجالتم داد و کیرمو گذاشت تو دهنش و ساک زد . پس از چند دقیقه که دوباره رو فرمم آورد طاقباز خوابوندمش کف دستمو گذاشتم روی کوس خونینش و چنگش می گرفتم . ناله می کرد و چشاش باز نمی شد . دستشو دراز کرد و کیرمو چسبید . بددددده بدددددده کییییییرررررتو بده من اینو می خوام . من که خودم می خواستم با احتیاط و جلو گیری کیرمو فرو کنم توی کوسش این حرکتش باعث شد که زودتر این کارو انجام بدم . کیرو فرستادم تو کوسش .-نهههههه...نههههههه...مواظب باش ..جووووووون کییییییییرررررر بازم رفت تو کوسسسسسسسم اون پر یود ه حالیش نیست کیییییییرررررتو کوسسسسسسس منم باید جشن بگیرن . کیرمو کشیدم بیرون . دوباره کوس لیسی روشروع کردم . مامان سرو بدنشو از هوس به این طرف و اون طرف می گردوند . درست شده بود شبیه یه رقص عربی .-عالیه .. عالیه . عالیه جای کیرت خالیه ولی عالیه . به چوچوله هاش که اصلا استراحت نمی دادم .آ ن قدر تو لذت و هوس فوق العده غرق شده بود که حالیش نبود چیکار می کنه . به سینه هام چنگ انداخت وول نمی کرد . صدا و ناله هاش که شبیه به یک آژیربود قطع شدودستاش هم ول شد فهمیدم که ارگاسم شده . منم کیرمو گذاشتم لای دو تا سینه اش . بیضه هام بالای نافش قرار داشت که یه خورده بالاترش کشیدم اونم باعشق و حرارت بادوتا دستاش سینه هاشو که کیرمو اسیر خودش کرده بودند فشار می داد تا پرتاب منی شروع شد . وقتی داغ کردم دیگه جلو خودمو نگرفتم. مامان کم تجربه ولی اوسا کار من تا یه دقیقه بعد از تخلیه من با سینه هاش بازی می کرد که مبادا یه خورده از آب من پشت خط بمونه .دوستت دارم -منم دوستت دارم . تنمو به تنش چسبونده ودر ترکیبی از بوی خون و عرق وادکلن لبمو گذاشتم رولب مامان و با یه بوسه طولانی و عاشقونه توی بغل هم قرار گرفتیم .. ادامه دارد ..


    4

    وقتی مامان بعد از پنج روز یعنی دو روز زودتر از شر پریود خلاص شد از خوشحالی پر گرفته بود و صبر نکرد تا من یه تکونی به خودم بدم و یه شیپور اماده باش بزنم . فوری هر چی تنش بود در آورد وجفت لنگاشو به دو طرف باز کرد و ازم خواست که آبمو خالی کنم داخل . یه خورده کوسشو میک می زدم تا اون داخل و بیرون خیس تر و چسبنده تر شه . درسته که تجربه سکسی نداشتم ولی شنیده بودم که اگه زن ارضا نشه و سریع بخواد منی مردو توی کوسش جا بده احتمال پسر بودن بچه زیاد تره . و منم بیشتر دوست داشتم که بچه دختر با شه . روزی چهار بار و حداکثر هم پنج بارآب کیرمو می ریختم توی کوسش .ا نگیزه بچه دار شدن تا حدود زیادی سکس ما رو تحت تاثیر قرار داده بود . هر چی چک تضمینی توی دو تا گاوصندوق بود ترتیبشو دادم .ا ز چکهای سررسید شده اونایی رو که محلشون پربود ردیف کردم . البته بامامان رفتم بانک که به سن قانونی رسیده بود . مونده بود چند تا چک بی محل و سر رسید نشده که بعدا باید ترتیب اونارو هم می دادم و تقریبا همه چکها هم در وجه حامل کشیده شده بود . جلیل وخواهرشو همون مکه دفنشون کردند . کریم با دنیایی از غم و غصه به ایران برگشت . برای این دو عزیز از دست رفته مراسم عزایی در مسجد محل تر تیب دادیم . هنوز وضعیت بار دار بودن یا نبودن مامان مشخص نبود . ولی گوهر نازنین من آنچنان ضجه ای در مسجد به راه انداخته بود که دل سنگ واسش کباب می شد .-وایییییییی بیچاره شدم به این بچه داخل شکمم چی بگم ؟/؟بگم که بی بابا شدی !آههههههه جلیل مهربونم کجا رفتی ؟/؟کاش منم با خودت می بردی !کاش منم با تو می مردم !کاش می مردم و جدایی از تورا نمی دیدم !آخ جلیل اگه سر سوزن به من بدی می کردی شاید دلم نمی سوخت . خدا کنه بچه ات پسر باشه جلیل تا من اسمتو وجودتو زنده کنم . وایییییی جلیل تو یه چیز دیگه ای بودی . من مال تو رو نمی خوام . من تو رو می خوام . تو نباشی مال به چه دردم می خوره .. اشک از چشای گوهر مامان سرازیر شده بود . آدم ندیده بودم تا به این حد فیلم بازی کنه . مجلس که تموم شد من و اون تو حموم یه دوشی گرفتیم و رفتیم توی رختخواب . دوباره همون اش و همون کاسه روزهای اخیر .ا سترس داشت مادرو دیوونه می کرد .-مامان اگه یه موقع حامله نشی چی ؟/؟اگه اصلا نشی چی ؟/؟-خانه پرش بگیم بچه رد شد دیگه . به روزایی رسیدیم که باید پریود می شد ولی نشد . یه روز دو روز ده روز و دو هفته هم گذشت . مامان بار دار شده بود . از خوشحالی دیگه نمی دونستیم چیکار کنیم . کیر من کارشو کرده بود . نطفه کارشو کرده بود . حساب سرمایه نقدی ما از دو سه میلیارد هم رد شده بود . مامان می ترسید که نکنه لو بره . هر کاری می کرد تا یه موقع گندش در نیاد . پونصد هزار تومن پول بی زبونو به یکی از کار کنای ازمایشگاه داد تا تاریخ تست بارداری رو ببرن به یه ماه قبل که البته به درد هم نخورد . یه خورده از کریم می تر سید که نکنه اون و دو تا دختراش یه مانعی واسش باشن . کریم هم سکته زد و طرف راست بدنش فلج شد . یه هفته این دخترش اونو نگه می داشت و یه هفته هم دختر دیگه اش . دیگه فکرش دنبال چیزای دیگه نبود . یکی از روزا یه شناسنامه ای رو تو ی کشوی مامان پیدا کردم به اسم زبیده . از مامان تو ضیح خواستم گفت که مر بوط به یکی از دوستای زمان بچگیش بوده که بچه رودبار بوده وقتی اونا واسه زندگی بر می گردن به شهرشون معلوم نیست چه طور میشه که این شناسنامه جا می مونه و زبیده چند وقت بعد تو زلزله رودبار می میره و اونم شناسنامه رو یادگار نگه می داره . فکری مثل برق از سرم گذشت که اگه عملی می شد یه دنیا حال و صفا توش بود -مامان !این شناسنامه فکر کنم نیاز به تعویض نداشته باشه . حالا هم اگه بخواد عوض شه مسئله ای نیست . عکس دارشم باید بکنی .می تونی شناسنامه زبیده رو واسه خودت بگیری به همین اسم زنم بشی . آخ نمیدونی چه کیفی داره -که چی بشه ؟/؟من و تو خودمون همین حالاشم داریم با هم عشق و حال می کنیم . تازه این ملک و املاک و داراییهایی که مال منو تو و این بچه تو شکممه چیکار کنیم ؟/؟-مامان اینارو می فروشیم یا نگه می داریم . مغازه رو هم میدیم دست یکی . خودمون میریم خارج این ور و اون ور .-اینم واسم یه رویاست که زنت بشم -آره مامان ما که اینجا کس و کاری نداریم . اصلا میریم یه شهر دیگه با هم عروسی می کنیم . می تونیم یه عالمه از هم بچه داشته باشیم .-پسرم !اولا تا موقعی که این طفل تو شکمم دنیا نیاد نمیشه کاریش کرد . چون باید تکلیف ارث میراث وقیمومیت مشخص شه . از طرفی کاری که تو میگی خیلی هم خطرناکه اگه استعلام بگیرن یا ..-مامان تو این دوره زمونه اگه پول بدی و آدم بخری ازدواج مرد با مردرو حلال اعلام می کنن چه برسه به صدور یا تعویض راحت و بی دردسر یه شناسنامه . شاهد هم اگه بخوان خیابون ریخته . با یه مقدار پول یا یکی دو مثقال تریاک کلی شاهد دورت می ریزه . مثل این که از این پیشنهاد من خوشحال نشدی ؟/؟توهم زنم میشی هم مادرم . بچه هام هم برام برادر یا خواهر میشن . کلی پول داریم و هر کاری که بخواهیم می تونیم انجام بدیم . نمیدونی چه لذتی داره وقتی که دارم مادرمو میگام حس کنم که زنمه و بر عکس . خیلی بی احساسی مامان !بهش بر خورد و اشک تو چشاش جمع شد .-فکر کردی من دوست ندارم تو رو واسه همیشه براخودم داشته باشم ؟/؟فکر کردی دوست ندارم کیرت اختصاصی واسه من باشه ؟/؟..ادامه دارد .


    5

    فکر کردی که من دوست ندارم شوهر خطابت کنم ؟/؟ببشتر از اون که تو پسرم باشی معشوقه امی . ولی باید همه کارها روی اصول پیش بره . منطقی باشه .ا ول تکلیف این ملک و املاک و قیم نامه و این چیزا مشخص بشه یه کاریش می کنیم . اگه زن و شوهر شیم و بچه دار شیم که دیگه نمی تونیم اینجا زندگی کنیم . بر فرض خیلی ها فکر کنن ما پسر و مادریم داریم با هم زندگی می کنیم اگه بچه دارشیم بچه هامون که نمی تونن شریک نقشه های ما شن . به اونا و به غریبه ها که نمی تونیم بگیم من و تو با هم مادر و فرزندیم وزن و شوهر هم هستیم . لو میریم . در هر حال از الان وقت داری که فکر کنی . بریم یا تو همین تهرون بمونیم .-مامان تو چی دوست داری ؟/؟-تو چی فکر می کنی ؟/؟تو چشام نگاه کن بگو . به چشای گوهر خوشگلم نگاه کردم . پر از هوس بود پر از عشق پر از امید به آینده و فرداهایی بهتر در کنارهم .-مامان چشات بهم میگه تو به همین یه بچه ای که ازم داری قانع نیستی . تو یه عالمه بچه ازم میخوای .-خوب حدس زدی ولی دوست دارم این خونه رو داشته باشم ...شکم مامان روز به روز بالاتر میومد . اونو با شکم بر آمده هم می کردم .-مواظب بچه ات هستی ؟/؟-آره بهش فشار نمیارم . مامان جون سزارین می کنی دیگه .-آره عزیز دلم غصه کوسسسسسسمو نخور نمیذارم گشاد شه و کیر بی حیات ولگردی کنه و بره دنبال کوسای دیگه . اگه بخواد شیطونی کنه خودم از ریشه قطعش می کنم . شکمش جلو اومده و به پهلوهاش فشار می آورد . کوسش از لندازه معمول گشادتر شده بود ولی برای کیر کلفت و آماده من همون خوراک همیشگی بود . از ماه ششم هفتم به بعد دیگه نمی ذاشتم قمبل کنه و به حالت سگی نمی کردمش . به بچه فشار میومد و خطرناک بود . کونشم به حالت طاقباز می گاییدم یه خورده سخت بود ولی چاره ای نداشتم . یه سری از فک و فامیلای جلیل می گفتن اگه بچه پسره اسمشو بذاریم جلیل ولی سونو گرافی می گفت بچه دختره . همونی که من دوست داشتم . دوست نداشتم در نامگذاری تابع دستورات یا سفارشهای کسی باشم ولی خوشبختانه اسم خواهر اقا جلیل گلی بود و با اسم مامانم یعنی همون مامان دخترم گوهر جور در میومد . گلی خوشگله نازم بالاخره به دنیا اومد . اون باید یه روزی بفهمه که پدر واقعیش منم . ولی هرگز نباید بفهمه که من و گوهرپسر و مادریم . اولی چاره داره ولی دومی رو نمیشه هیچ جوری حل و فصلش کرد . همه چیز همان طوری شد که ما می خواستیم . مامان بالاخره شناسنامه دوم خودشو ردیف کرد . حالا اون دو تا هویت داشت . با یه شناسنامه مادرم بود و بایکیشون همسرم . ولی جسم و روح اون هر دو یکی بود . هم زنم بود و هم مادرم . رفتیم دورترین نقطه شهر . یه دفتر خونه ای که هیشکی مارو نشناسه . گلی کو چولو رو هم سپرده بودیم مهد کودک . زده بود به سرمون . همسرم یه لباس عروس ناز که خیلی خوشگلترش کرده بود به تن کرده و منم یه کت و شلوار مشکی با یه کراوات قرمز که خیلی بهم میومد تنم کردم . انگشتر عقدو تو همون دفتر خونه به انگشتش کردم و اونم بهم انگشتر زد . خیلی زیبا شده بود . یه عروس واقعی و به تمام معنا . ریمل داخل چشاش . روژروی لبا و گونه هاش . ابروهای کشیده اش . کاش می تونستم پیش عاقد لباشو ببوسم و بهش بگم دوستت دارم . فقط چند دفعه سوتی دادم و مامان صداش کردم که خوشبختانه کسی حواسش نبود . همه تو یه تالار یا یه هتل عروسی می گیرن و کلی هزینه می کنن من و مامان عقدومونو خیلی بی صدا برگزار کرده و در عوض بعدش رفتیم یکی از اون هتلهای پر ستاره و تو یکی از بهترین اتاقهاش مستقر شدیم . پدر پول بسوزه که همه کار می کنه .-مامان امشب شب زفاف من و توست . می خوام تا صبح داشته باشمت . -پس گلی رو چیکارش کنیم .-با یه تلفن همه چی حله .با پول حتی میشه مهد کودک شبونه هم راه انداخت .-می تونی کمتر مامان صدام کنی ؟/؟-باشه مامان ..خندیدیم .-گوهر من !زن قشنگم نمی دونم از بی نهایت خوشگل تر هم داریم یا نه ؟/؟ولی چقدر این لباس عروس بهت میاد !زیباتر از بی نهایت شدی . دوست داشتنی ناز خوردنی بوییدنی و بوسیدنی .. دوستت دارم . از چشات . لبات گونه هات از همه جات هوس می باره . هوس همراه با عشق .-شوهر عزیزم مردمن نمی دونی چقدر در آرزوی لحظه ای بودم که عروس بشم و یه لباش خوشگل با تورهای سفیدو حاشیه های قشنگ بپوشم . پدر نامردت که اونجوری گذاشت و رفت . جلیل هم که با یه چادر سفید گلدار قال قضیه رو کند . همسر خوبم تو منو به ارزوم به رویام رسوندی . یه کاسه آب آوردم و به سنت دینی پای همسرمو از مچ تا یه خورده بالاترشو شستم . از این کار من خیلی خوشش اومده بود . ا ین مسئله که مادر من زنم شده و تونستم عقدش کنم خیلی هیجان زده ام کرده و منو به نهایت هوس رسونده بود . با این فکر که می تونم بچه های زیادی ازش داشته باشم خیلی ذوق زده شده بودم . مثل دست و پا چلفتی ها از در آوردن لباس عروس عاجز بودم که همسرم خودش اومد به کمک من و قسمتهای اصلیشو در آورد و یه خورده از تورهاش و قسمتهای زیرش باقی موند . منم خودمو لخت کردم خیلی عجول شده بودم . کیرم در حال انفجار بود . چشام خمار شده و با یه التماس خاصی به زنم نگاه می کردم . شورت خودمم در آورده و مامان هم بقیه تور عروسشو از تنش کند . یه شورت و سوتین جیگری رنگ ولباس خوابی که کون برجسته و سینه های درشت و شکم لاغرشو هوس انگیز تر نشون می داد منو بیش از دقایق قبل حشری تر کرده بود . فضا فضای عروسی و زفاف بود . زفاف و پیوند یک پسر و مادر که حالا شده بودند عروس و دوماد . زن و شوهر و جالب تر این که این زوج قبل از عروسی یه دختر ناز و خوشگل و تو دل برو هم داشتن به اسم گلی . کی باورش میشه ؟/؟ما که هنوز خودمون باورمون نشده بود .صورتمون به هم نزدیک شده بود . نگاه خمار من به چشای کشیده اش بود . نفسهای گرم و آروم ما با هم قاطی شده بود . باید روز خوشگل مامانو پاک می کردم . ولی لبای مامان روژنزذه به رنگ گیلاسهای اصل مشهد بود خوشرنگ و هوس انگیز . شیرین و سیر نکننده . آنقدر باید این لبا و این گیلاسارو می مکیدم و می خوردم تا از ترس تموم نشدنشون ولش می کردم . لبامو گذاشتم رو لبای گوهرم . همون گرونترین جواهر زندگیم . همسرم اشک می ریخت و منم بی اختیار با گریه های او می گریستم .-صابر این اشک شوقه هنوز باورم نمیشه که این همه نعمت نصیبم شده باشه . هنوز این خوشبختی رو باورندارم .-باورش کن گوهر . باورکن . در حالیکه کیر کلفتم را به نافش فشار می دادم گفتم اگه باورت نمیشه با این کیرم کاری می کنم که باورت شه . زنم دوست داشت به گلی شیر بده ولی نمی دونم چرا دخترم از شیر مادر خوشش نمیومد . شایدم این یه حکمتی بوده که هم فرم سینه های زنم حفظ شه و هم نطفه بعدی زودتر بند شه . حالا من یه دختر داشتم و یه خواهر . گلی هم خواهرم بود و هم دخترم . در عوض گلی هم دختر زنم یا مادرم بود هم نوه اش . بگذریم بریم سر زفاف خودمون ...ادامه دارد ...


    6

    مامانو با همون لباس خواب نازک و توری بدن نماش بغلش کرده و با همون ماساژش داده و با هاش حال کردم . کاسه صبرم لبریز شده بود . لباس خوابشو هم در آوردم .زبونمو از بس به شورت و سوتینش مالوندم نزدیک بود زخم شه . درست یه سال بود که باهاش حال می کردم . ولی هنوزم حریصانه مثل روز اول شایدم بیشتر چشام به دنبالش بود . اول سوتینشو بعدشم شورتشو در آوردم . لبامو گذاشتم رو چوچوله هاش . من و زنم لخت لخت بودیم . شب عروسی ما بود . به هر جای تنش که می چسبیدم یه طعم خاصی می داد -مامان ..همسر خوشگلم به این کوس و چوچوله ها چی مالیدی یه خوشمزگی خاصی پیدا کرده . مزه کره پاستوریزه میده . تو که میدونی من عاشقشم . وسط بدنشو بالا داد و کوس برق انداخته اشو بیشتر به لبام چسبوند و گفت هر چی عشقته بخورش که تمومی نداره . چقدر دلم میخواد امشب ازت بچه دارشم .-دوست دارم بچه امشبمون پسر شه .-آهههههههه صابررررررررررشوهررررررررم همسر قشنگم . نصف صورتم از خیسی کوس زنم یعنی مامان جونم خیس شده بود . جری شده بودم .ی ه حالتی پیدا کرده بودم که دوست داشتم کیرمو زودتر فرو کنم تو کوسش . لب از روی کوسش ورداشتم و دوتا لنگشو گرفته به طرف خودم کشیدم . با یه آپرکات کیرمو تا انتها مشت کردم تو کوسش -آهههههه نه چه هیجان انگیز و مردونه می کنی . بکن بزن . پاهاشو رو شونه هام قرار داده و کیر اتیش گرفته امو می زدم به پیکره کوس مامان . مامانی که با شناسنامه زبیده به عقدم در اومده بود . مامان ,زبیده .گوهر ,همسرم بگیر این کییییییییییرررررو.-صابر منو کشتی صابر بغلم کن تنمو بیار بالا بچسبون به خودت . من لب لب لباتو می خوام . سینه هامو بچسبون به سینه های خودتو بغلم کن منو بیار بالاتر . درهمون حالت بلندش کرده و به خودم چسبوندمش . کیرمو دیگه از کوسش بیرون نکشیدم . باید به حرف مامانی توجه می کردم .آخه اون به گردن ما حق داره . احترام به مادر خیلی توصیه شده . چه هیجانی و چه عشق و حالی !لب روی لب سینه روی سینه و کیر توی کوس . از این بهتر چی می شد ؟/؟!گوهر پهلوهامو چسبیده بود و خودشو در بست در اختیار من گذاشته بود . یه صحنه داغ کرده بود و دست و پا می زد تا خودشو از دست من نجات بده می دونم که به اوج شهوت و هوس رسیده بود و راه فراری نداشت جز این که زودتر ارگاسم شه . نمی ذاشتم در ره صابر کییییییییرررررررررت به آتیشششششششم کشید -گوهر من جواهر من چرا از کوسسسسسسست نمی گی ؟/؟بیحس شده بود نمی تونست جواب منو بده . دستاش رو پهلوهای من شل شده بودند .ا ونو به همون وضعیت طوری که کیفشو خراب نکنم رو زمین قرار دادم و تمام فکرمو گذاشتم روخالی کردن آب تو کوس زنم . چند تا ضربه محکم و پی در پی به کوسش زدم و آبوول کردم -گوهر تو دیگه کی هستی که از کردن و گاییدنت خسته نمیشم مخصوصا الان که هم مادرمی هم زنم .-خداکنه همیشه واست همین تازگی رو داشته باشم .-دوستت دارم عشق من مامان من زن من . دوتا عشق در کنار هم باور کردنش خیلی سخته .-برامنم همین طور . حالا بهترین موقعیته که کونتو بگام . تازه کیرم سبک شده راحت تر تو کونت دوام میاره -من که حرفی ندارم . در اختیارتم . تسلیمتم . تنظیمش کرده و کیرمو از پشت گذاشتم تو سوراخ کون قمبل شده اش . خیلی با صفا بود . دید زدن کون مامان خودش دنیایی حال و کردن بود . هیچوقت این جوری کونشو نکرده بودم . وقتی کیرمو می دیدم که تا ابتدای سرش بیرون کشیده میشه و دوباره میره تو سوراخ مامان جونم بهش یعنی به کیرم می نازیدم و افتخار می کردم . حالا دیگه کون مامان در بست مال خودم بود . کوس و سینه ها و تمام تن و بدن و جانشم همین طور .بعد از بیست دقیقه گاییدن کونش دیدم مامان ناله می کنه . چی می خواییییییی عروس ناز و خوشگلم ؟/؟-کیییییییییرررررررتو رو داماد مهربونم . چقدر خوبه که آدم با یه حرکت به چند تا آرزوش برسه . من هم دامادی پسرمو دیدم و هم عروسی خودمو با یه حرکت صاحب همه چی شدیم . کونم تشنشه -فدای لب تشنه کونت بشه کیر صابر . تو جونشو بخواه -پیشمرگت بشه گوهر که خونه جسم و جونشو خونه دلشو هرگز بدون تو نبینه ..حرفای عاشقونه مامان و حرکات کیر منم طوری با هم هماهنگ بودند که قبل از این که تصمیم بگیرم سوراخ مامانو پرش کنم آب کیرم دیگه بی اجازه خودش رفت و خالی شد تو کون مامانی . خیلی متواضع و بعدشم که با یه ساکیدن جانانه خستگیمو در کرد . شب زفاف ما خیلی طولانی تر و پر ماجراتر از اینها بود . و اما از فردا و فرداهای آن روز . نخستین فرزند رسمی ما که به شناسنامه من و شناسنامه جدید مامان واسش سجل گرفتیم اسمشو گذاشتیم بهادر . بعدی رو هم گذاشتیم سیاوش و بعدشم نوبت لیلا بود که از شکم مادر درآد .ا سما اصلا باهم ست نبودند . اسمای بچه هارو خردر چمنی یا به اصطلاح جدید ترش شیر تو شیری و یا بازم به عنوانی بی ادبانه کیر تو کیری انتخاب می کردیم . می خواستیم زودتر قال قضیه رو بکنیم و بریم به خودمون برسیم . چون هر فرصتی که گیر می آوردیم می رفتیم رو تن و بدن همدیگه و لخت روی هم قرار می گرفتیم . ملک و املاک تهرونو یا اجاره اش دادیم و یا به حال خود رهاش کردیم . حالا ده سال از این ماجرا میگذره . تا این گلی مدرسه ای نشده بود سالی چند بار می رفتیم خارج . حالا فقط تابستونا میریم . تو لس انجلس و پاریس و آمستردام هم یه خونه واسه خودمون دست و پا کردیم . همسرمو به خیلی از جاهای دیدنی دنیا بردم . دیگه تو تهرون زندگی نمی کنیم . اگه یکی مارو بشناسه و این بچه ها من و گوهر رو مامان بابا صداکنن چی میشه !گلی رو خیلی فهمیده و امروزی بارش آوردیم . تصمیم گرفتیم که در آینده همه چی رو باهاش درمیون بذاریم . می دونم خیلی خوشحال میشه که پدر واقعی خودشو بشناسه . هرچی هست و نیست بهش میگیم . بهادر و سیاوش هم داداشش میشن هم داییش میشن وهم عموش . لیلا هم خواهر گلی میشه هم خاله و هم عمه اش . خدایا مخم سوت کشید . بچه های اونا اون وقت چه نسبتی باهم پیدا می کنن ؟/؟داشتم قاطی می کردم . صد رحمت به صفحه و مهره های شطرنج . داستان من و زندگی من از بازی شطرنج هم بدتر شده بود . شیراز شده بود خونه پاییزی و زمستونی و بهاری ما و تابستونا هم بیشترشو تو تبریز بودیم و جاهای ییلاقی . میون صدتا آدم تو هر محفل و مجلسی که بود شبو دیگه من و گوهر جونم باید کنار هم دو نفری می خوابیدیم و به هم حال می دادیم . ما ثابت کرده بودیم که یکنواختی در سکس و عشق معنایی نداره و این فرهنگ آدماست که با تفاهمی اخلاقی جسم و جان آدما رو به هم نزدیک می کنه ومن و زنم یعنی مامانم چون همدیگه رو درک می کردیم و می کنیم به خوشبختی واقعی رسیدیم .تازگیها سر لوله رحمشو هم بسته چون دیگه همین چهار تا بچه دیگه بسه . البته مامانی یعنی همسرم با احتساب من 5 تا بچه داشت . یکی از این شبا بعد از سکس بهش گفتم عزیزم کدوم بچه اتو بیشتر دوست داری . درجا جواب داد اونی رو که شوهرمه زندگیمه عشقمه هوسمه دین و دنیامه هستیمه ...وای خدا من کم آورده بودم -آره همسرم !ما با دو قدرت عشق کنار همیم ولی جاذبه پیوند زناشویی ما خیلی قویتره . دوستت دارم دوستت دارم . درحالی که با چشمانی خمار و نگاهی هوس آلوده لبانش را به لبانم نزدیک می کرد گفت منم دوستت دارم با تمام وجودم دوستت دارم ..پایان

  11. #111

    داستان سکسی من بچه ميخوام - 7 قسمت

    1

    اینم داستان درخوستی من بچه میخوام....يك سال و نيم بود كه با جواد ازدواج كرده بودم. اولش كه آمد خواستگاري من خيلي دوستش نداشتم فقط واسه اينكه بتونم يك زندگي مستقل داشته باشم و از خونه كنده بشم قبول كردم زنش بشم ولي خيلي زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصيتي بود خيلي منو دوست داشت اگه يك موقع مريض مي شدم همه كاراشو مي گذاشت كنار و آروم و قرارش بهم مي خورد و به من مي رسيد. ديگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهميده بودن و ورد زبون فاميل شده بوديم. همه مي گفتن مينا و جواد تو فاميل از نظر خوشبختي لنگه ندارند و من و جواد هم از اين حرفها لذت مي برديم و بيشتر با هم گرم مي شديم. وقتي كه ظهر بخاطر اضافه كاري دير تر مي يومد خونه ، حتي اگه مهمون هم داشتيم تا برنمي گشت خونه سفره نهار رو پهن نمي كردم. فاميل هم اين رو فهميده بود و صداشون در نمي يومد. با آنكه مرتب جواد به من مي گفت وقتي مهمون داريم مهمونها رو گرسنه نگه ندار حداقل براي اونها نهار بزار به خرجم نميرفت.تازگي حس مي كنم همه يك جورايي پشت سر ما حرف مي زنند. بعد يك سال همه دوست داشتن شكم بالا اومده منو ببينن مخصوصا مادر و خواهر هاي جواد كه بهر بهانه اي پاي بچه رو مي كشيدن وسط و گاهي هم نيش زبوناشون آزارم مي داد. چند بار با جواد موضوع رو در ميون گذاشتم ولي اون مي خنديد و مي گفت : اهميتي به حرف مردم نده. حالا يك خورده ديرتر بچه دار بشيم مگه چطور ميشه.يك روز مادر جواد به بهانه خبر گيري اومد خونه ما و من داشتم سبزي پاك مي كردم واسه نهار ظهر. كنارم نشست و ضمن كمك به من سر حرف رو باز كرد و طبق معمول و عادتش آنقدر حرفاشو كش داد تا باز به موضوع بچه دار شدن من رسيد. خيلي جدي گفت : اينجوري كه نمي شه مينا جون دست رو دست بزاري با يه بهونه اي دست جواد بگير ببرش آزمايش ، آخرش معلوم مي شه عيب از كدوم تونه.بعد خيلي نيش دار ادامه داد : البته جواد جون خيلي مرد قوي و سالميه و من بعيد مي دونم مشكل از اون باشه. حالا عزيزم يك آزمايش بدين بد نيست.اخم مامو كشيدم به هم و گفتم : مادر جون اين چي حرفيه مي زنيد من و جواد خوشبختيم الان هم كه هيچ كدوم ميلي به بچه نداريم.اخمي كرد و گفت : اين حرف نزن ، يعني چي يعني من نبايد نوه مو ببينم جواد هم بچه دوست داره ولي واسه اين كه تو ناراحت نشي به روت نمي ياره.با ناراحتي گفتم : اين چي حرفيه شما مي زنيد ، از كجا معلوم تقصير من باشه. جواد اگه از من دل گير باشه خودش بهم مي گه ، شما جوش جواد رو نزنيد.بلند شد و با عصبانيت گفت : وا چقدر بي تربيت شدي تو مينا ؟ نمي شه دو كلام باهات حرف زد ، هنوز كه چيزي از ازدواجتون نگذشته خوب اگه يك موقع مشكل از تو باشه ، جواد مي تونه يك زن ديگه بگيره تا آخر عمر كه نبايد به پاي تو بسوزه.خونسردي مو از دست دادم و زدم زير گريه.به مادر جواد هر چي اصرار كردم واسه نهار نموند و تا موقع رفتن مرتب حرفهاي نيش دارشو تكرار كرد.ظهر موقع نهار موضوع رو با جواد در ميون گذاشتم. خيلي از دست مادرش دلخور شد و گفت : به حرفاش اهميت نده ، و خودتو ناراحت نكن. حالا براي اينكه زبونش كوتاه بشه فردا نمي رم اداره و با هم مي ريم آزمايش از سه حال خارج نيست يا هردومون سالميم و گيري تو كار نيست و يا من اشكال دارم كه در اون صورت اگه تو دوست داشته باشي ازت جدا مي شم چون ابدا دوست ندارم تا آخر عمر به پاي من بسوزي و يا عيب از تويه كه براي من هيچ اهميتي نداره. من بدون بچه كنار تو به اندازه كافي خوشبخت هستم.با ناراحتي گفتم : اگه عيب از تو باشه ، نمي زارم منو طلاق بدي. بابا من اصلا از بچه متنفرم.و زدم زير گريه ، جواد منو بغل كرد و گفت : گريه نكن فردا معلوم ميشه.خودتو ناراحت نكن.اصلا شب خوابم نبرد حتي وقتي جواد كير شو تو كسم مي كرد حواسم بهش نبود و مثل هميشه و ناله و آه نمي كشيدم وقتي آبشو ريخت تو كسم و كمي بعدشم خوابش برد من هنوز تو فكر فردا و آزمايش بودم.وقتي آزمايش داديم ، يك برگه دادن دست جواد و قرار شد فردا صبح ساعت ده نتيجه آزمايش رو بگيريم.بيرون از آزمايشگاه جواد برگه رو داد دستم و گفت : من ديگه فردا نمي تونم مرخصي بگيرم تو خودت زحمت شو بكش.صبح فرداش كه رفتم جواب آزمايش رو بگيرم همه بدنم از هيجان مي لرزيد خيس عرق بودم مي ترسيدم جواب رو بگيرم ، جواب آزمايش رو گرفتم.رفتم تو پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود و نشستم رو نيمكت و جواب رو خوندم فهميدم عيب از جواده ، گويا كشت نمونه ها نشون مي داد اسپرم جواد بخاطر ضعف زيادي قادر نيست تخمك هاي منو بارور كنه اين رو زير برگه آزمايش نوشته بود و آزمايش هم يك سري عدد ورقم داشت كه از نظر علمي نتيجه رو نشون مي داد.نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از يه طرف خوشحال بودم كه مي تونستم نتيجه رو بزارم جلو مادر جواد و بهش بگم بفرما خانم ديدي عيب از من نبود و از طرفي دلم واسه جواد مي سوخت. دلم نمي خواست تا آخر عذاب وجدان داشته باشه و گوشه كنايه فاميل رو سرش باشه.مونده بودم چكار كنم. پاك در مونده بودم ، نمي دونستم كه ظهر كه جواد مي ياد پيشم چه طوري بهش بگم عيب داره.در اين فكر بودم كه يك مرد كنارم نشست و آهسته گفت : خونه خالي دارم مي ياي ده هزار ميدم ؟رو مو برگردوندم طرفش و داد زدم : برو گمشو كثافت عوضي.بيچاره يه نگاه به دور وبرش كرد و بلند شد سريع دور شد.دستي به پيشونيم كشيدم و با خودم گفتم : اين كثافت هم چشمش به زن....... تنها افتاده كيرش بلند شده و....يك دفعه يك فكر بد اومد تو نظرم بد هم نيست اگه يكي رو گير بيارم كه بشه منو بچه دار كنه همه چي حل مي شه از اين فكرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم حالا گيريم كه بچه دارم كردن ، خاك بر سرت مي خواي بچه كي رو بزرگ كني.با خودم گفتم ولي چه اهميتي داره مثل تو فيلم ها ست ديگه بچه كه از شكمم بياد بيرون مهر مادري خودش بقيه كار ها رو درست مي كنه.با سرعت برگشتم آزمايشگاه و رو كردم به متصدي آزمايشگاه كه يه خانم جوان بود و گفتم : خانم من شوهرم رو خيلي دوست دارم ما ديروز واسه آزمايش اومديم اينجا حالا هم نتيجه رو گرفتم.و بعد آزمايش رو دادم دستش و ادامه دادم : شوهرم گفته اگه عيب از اون باشه واسه اين كه منو بقول خودش تا آخر عمر عذاب نده منو طلاق مي ده تا من بتونم با كس ديگه اي ازدواج كنم و بچه دار شم. من نمي تونم بدون اون زندگي كنم بيا و خانمي كن و يك كاغذي چيزي بنويس كه نشون بده عيب از هيچكوم مون نيست و هر دومون سالميم.با همه التماس و درخواستي كه كردم قبول نكرد و مي گفت : نميشه خانم برامون مسؤوليت داره.سرم رو گذاشتم رو ميزش و به گريه افتادم سعي كرد منو آروم كنه ولي من گريه ام بيشتر شده بود در اين موقع يكي از دكترهاي آزمايشگاه آمد طرفمون و پرسيد : چي شده ؟متصدي آزمايشگاه هم موضوع در خواست منو بهش گفت من رو كردم بهش و با گريه گفتم : تو رو خدا آقاي دكتر كاري برام بكن نزار شو هر مو از دست بدم. دكتر نگاهي به آزمايش انداخت و انگاري دلش به رحم اومد گفت : من مي تونم بنويسم كه آزمايش ها نشون نمي ده عيبي از زن و يا شوهر باشه و براي اطمينان بيشتر بايد آزمايش هاي بيشتري به عمل بياد.اين رو دوست داريد ؟ بنويسم.من گريه كنان گفتم : بله آقاي دكتر ، باز اين خيلي بهتره.راه افتاد طرف دفترش و من رفتم دنبالش. يك برگه برداشت و نگاهي به من كرد و من لبخندي بهش زدم. سريع چند قسمت برگه جديد آزمايش رو پر كرد و زير برگه نوشت آزمايشات نشون نمي ده كه عيب از طرف زن و يا شوهر....بتندي گفتم : آقاي دكتر شما كه آقايي كرديد تو رو خدا آزمايش هاي بيشتر شو ننويسيد بخدا تا اين رو نشون همه بدم ، پارش مي كنم مي اندازمش دور بخدا راست ميگم.خودكار شو زمين گذاشت و يه نگاه به من انداخت. دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم : تو رو خدا كمكم كن.دستشو گرفت به بازوم و كمي بازو مو ماليد و در همون حال با خنده معني داري.گفت : ديگه قرار نشد كلك بزنيد خانم.گرم شده بودم بدنم داشت مي لرزيد. دستشو از بازوم جدا كرد و كشيد به پشتم و آورد رو باسنم. خودم رو عقب كشيدم و اخمي كردم و گفتم : تو رو خدا بنويسيد برم يه موقع شوهرم پيداش نشه.لبخندي زد و برگه رو تموم كرد و گذاشتش تو پاكت و داد دستم. با خوشحالي تشكر كردم و رفتم سمت در اتاق كه صدام كرد : خانم.برگشتم و نگاهش كردم و پرسيدم : بله.آمد جلو و يك كارت كوچك داد دستم و گفت : اگه يه موقع كاري از دستم بر بياد خوشحال مي شم بتونم براتون كاري انجام بدم.حرفاش بوي خوبي نمي داد خيلي بهم برخورد ، ولي براي اينكه بهش بر نخوره كارت رو گذاشتم تو كيفم و به تندي زدم بيرون ، حرفاش مدام تو گوشم بود اگه كاري از دستم بر اومد.... خداي من كاش واقعا هردومون سالم بوديم و من اين حرفها رو نمي شنيدم.برگشتم تو پارك و روي يه نيمكت لم دادم و برگه آزمايش رو از تو پاكت در آوردم. نگاهي بهش انداختم و دو سه بار خوندمش انگار دلم مي خواست اون نتيجه رو واقعي تر حس كنم. بعد نتيجه آزمايش قبلي رو پاره كردم. بلند شدم راه افتادم سمت خونه و تو راه تيكه پاره هاي آزمايش قبلي رو ريختم تو سطل زباله كنار پارك.نزديك خونه يك جعبه شيريني گرفتم و رفتم خونه يك غذاي خوشمزه كه جواد دوست داشت درست كردم.ظهر كه جواد اومد خونه خيلي پكر بود همون دم در ازم پرسيد : جواب آزمايش رو گرفتي ؟با خنده دويدم تو خونه اون هم دنبالم دويد جعبه شيريني رو گرفتم جلوش و با ناز گفتم : بايد يه خورده خودمون رو تقويت كنيم ، همين و بس ما هر دومون سالميم. بعد نتيجه آزمايش رو دادم دستش. وقتي اون رو ديد با خنده گفت : پس چرا بچه دار نمي شيم ؟سرمو انداختم پايين و چيزي نگفتم. جواد بازو مو گرفت و گفت : چيزي شده ؟همونطور كه سرم پايين بود گفتم : تقصير منه ؟خنديد و گفت : چرند نگو عزيزم مگه خودت نتيجه رو نخوندي ؟لبخندي زدم و گفتم : چرا ولي.به تندي گفت : ولي چي ؟گفتم : از دستم عصباني نميشي بهت بگم.اخماشو هم كشيد و گفت : نه ، بگو ببينم چي مي خواي بگي ؟گفتم : من مرتب قرص مي خوردم ، كه بچه دار نشيم ، آخه اول زندگي خوشم نمي ياد جيغ و وق بچه رو بشنوم ، با خودم گفتم بزار دو سه سالي تنهايي خوش باشيم.خنديد ، آنقدر خنديد كه نگرانش شدم و پرسيدم : جواد حالت خوبه ؟منو بغل زد و لباشو گذاشت رو لبام باسنم رو تو چنگش گرفت و محكم فشار داد طوري كه دادم در اومد جواد خيلي اين كار رو دوست داشت.بعد كه از بغلم آمد بيرون با خنده گفت : آخه ديوانه ، تو كه قرص مي خوردي ، چرا منو مجبور كردي بريم آزمايش ؟ واقعا كه خولي مينا.من هم خنديدم و جواب دادم : واسه اينكه زبون مامانت كوتاه بشه و دست از سرمون برداره.لبخندي زد و گفت : اين كه بدتر ، حالا مي پرسه پس چرا اگه هر دو تون سالميد بچه دار نمي شيد ؟ چي بهش مي گي؟ ها ؟خنديدم و گفتم : تو بهش بگو من روم نمي شه ، با اون نوه ، نوه اي كه مي كنه بفهمه قرص مي خوردم كله مو مي كنه.دوباره خنديد و گفت : قرار نشد هر چه كار سخته به من بدي ها ، باشه من يه جوري حاليش مي كنم حالا بدو نهار رو بيار اون قرص هاي مسخره رو هم بندازش دور امشب دو بار آب كاريت مي كنم ، امشب ديگه بايد جونه بچه رو تو رحمت سبز كنم. آنقده هر روز آبش مي دم كه خيلي زودتر از نه ماه رشد كنه و بياد بيرون.با خنده و ناز گفتم : نه ، آخه زود بياد مي زارنش تو دستگاه من اينجوري شو دوست ندارمبعد رفتم تا سفره نهار رو پهن كنم.ضربه اي به باسن زد و گفت : ديگه از اين شيطوني ها نكني.دستي به باسنم كشيدم و اخمي كردم و با ناز گفتم : دردم اومد ، ديونه.خنديد و گفت : بزار شب بشه درد و نشونت ميدم.شب كلي به خودش فشار آورد تا موفق شد دوبار آب شو تو كسم خالي كنه.به خيال خودش مي خواست همون شب با آبش تو كوير خشك من بذر بچه بكاره ، غافل از اين بود كه بذر بود ولي آب اون نمي تونست اين بذر رو جون بده.چند روز بعد همه فاميل پر شده بود كه ما سالميم و من تمام مدت قرص مي خوردم. هر كس مي يومد خونه با شوق برگه آزمايش رو نشونش مي دادم. در اين بين مادر جواد خيلي از دستم عصباني بود.يه هفته بعد ديگه موضوع عادي شد و همه آروم گرفته بودن ولي من مرتب خود خوري مي كردم. بايد يك كاري مي كردم. اين شكمم بايد بالا مي يومد و گرنه اگه تا چند ماه ديگه خبري نمي شد باز همه كنجكاو مي شدناصلا دلم نمي خواست از فاميل ها باشه ، يعني اصلا روم نمي شد هيچ جوري با فاميل باشم باز غريبه خيلي بهتر بود مي رفت پي كارشو دردسر هاي بعديش كمتر بود.تو همه مردهايي كه ديده بودم ميوه و سبزي فروش محل چيز خوبي بود.تيپ قشنگي داشت صورتش هم خيلي جذاب بود. سريع مانتو مو پوشيدم و از خونه زدم بيرون با خودم گفتم : مي رم يه خورده ميوه مي خرم و به اين بهونه به چشم خريداري خوب برسي مي كنم ، ببينم چطور ميشه.طبق معمول داشت با چند خانم ديگه كه واسه خريد اومده بودن صحبت مي كرد ، خوب مي دونستم داره به بهانه هاي مختلف زن ها رو به صحبت مي كشه. عادتش بود. يه پلاستيك برداشتم و مشغول ميوه برداشتن شدم. يهو برگشت و گفت : خانم ببخشيد ، چيدني نيست بزاريد بيام خودم براتون ميريزم.بعد اومد طرفم و منو كه شناخت گفت : ببخشيد خانم ، زردالو ها در همه.لبخندي زدم و گفتم : واسه منم در همه ؟لبخندي بهش زدم و نگاش كردم ، يه خورده هول كرده بود تا حالا اينطوري باهاش حرف نزده بودم هميشه وقتي باهاش حرف ميزدم اخمام تو هم بود.بغلم ايستاده بود و داشت تو پلاستيكي كه جلوش گرفته بودم زردالو مي ريخت. بهش نزديكتر شدم و دور وبرم رو نگاه كردم وقتي ديدم كسي حواسش به ما نيست همون طور كه بغل دستش ايستاده بودم كمي خودمو بهش چسبوندم. زير چشمي يه نگاه به من كرد و بعد آهسته گفت : باشه خودت سوا كن.بعد دست شو آورد جلو و در حالي كه مي خواست پلاستيك رو از دستم بگيره دستشو گذاشت رو دستم و يه فشار كو چو لو بهش داد.پلاستيك ميوه رو از من گرفت و زردالو ها رو خالي كرد و پلاستيك خالي.رو داد دستم. بعد رفت سمت مشتري هاي ديگه.يه لرزش كوچولو تو دست و پام افتاده بود. عرق كرده بودم تا حالا از اين غلط ها نكرده بودم ، روزگار عجيبيه بعضي وقتها آدم مجبور مي شه دست به چه كارهايي بزنه ، معمولا رو شدن يه رابطه خيانت آميز باعث گسستن زندگي ها مي شه يه موقع هم بايد يه جورايي از اين رابطه براي حفظ زندگي استفاده كرد.يه خورده عمدا طولش دادم تامشتري ها شو جواب بده. وقتي تنها شديم.گفت : خانم ، تو پستو هم ميوه هاي بهتر از اون دارم. مي خواي از اونها سوا كن.دستام به لرزش افتاد. مي خواست منو بكشه تو پستوي پشت مغازه اش.كه به جاي در با يك پرده زخيم از مغازه جدا مي شد. در شرايط معمولي امكان نداشت پا مو بزارم اونجا ولي حالا شرايط يه جور ديگه بود. دلم رو زدم به دريا و يه نگاه بهش انداختم و با خنده گفتم : خوب اگه بهترش رو داريد چرا رو نمي كنيد ؟لبخند مسخره و توهين آميزي بهم زد و اشاره كرد به در ورودي پستو.گفت : بفرماييد ، مغازه مطعلق به خودتونه.يه نگاه به بيرون مغازه كردم كسي متوجه مغازه نبود بعد با قدم هاي لرزان رفتم سمت پستو و داخل شدم. بر خلاف اسمش بيشتر به يك اتاق بزرگ شبيه بود جعبه هاي ميوه خالي يه گوشه اش رو هم تلمبار شده بود و يك سمت ديگه جعبه هاي پر ميوه قرار داشت و ته اتاق يك تخت با رو تختي كثيف و چرك مول شده ديده مي شد يه گاز كوچولو و يه ميز كه روش چند استكان كثيف و خورده هاي نون روش بود ، هم بغل تخت به چشم مي خورد. يه جعبه زردآلو كشيد جلو و با خنده گفت : بفرماييد ، از تو اين جعبه سوا كن خانم.در اين موقع پرده رفت كنار و يه بچه ده دوازده ساله آمد تو. قبلا اونو اينجا ديده بودم شاگرد ميوه فروش بود. تو دستش دو تا نون و روش هم يه مقدار پنير قرار داشت و رو كرد به جوان مغازه دار و گفت : كاظم آقا بفرماييد گرفتم. نون و پنير رو از دست بچه گرفت و گفت : برو جلو مغازه بشين تا من صبحونه مو بخورم كسي آمد بگو نيم ساعت ديگه بياد ، بگو كاظم آقا رفته بازار. فهميدي چي گفتم ؟پسر بچه گفت باشه و از پستو رفت بيرون.كاظم آقا نون و پنير رو گذاشت رو ميز و آمد طرف من و مشغول جابجا كردن جعبه ها شد. ومن همچنان آروم داشتم زردآلو تو پلاستيك مي زاشتم. يك دفعه كاظم آقا با خنده گفت : خانم خيار خوب هم داريم ها اگه لازم داريد ؟نگاش كردم يه دونه خيار كلفت از تو جعبه خيار جلو پاش گرفته بود دستش و نشونم ميداد.بزور لبخندي زدم و گفتم : نه ، ممنون.آمد سمت من و پشت من ايستاد و با خنده گفت : بزاريد كمك تون كنم و خودشو به پشتم چسبوند و دستاشو از دو طرف پهلو هام آورد جلو و مشغول گذاشتن زردالو تو پلاستيك دستم شد. وقتي كه ديد با عكس العمل تندي مواجه نشد گستاخ تر شد و بيشتر خودشو به من مي ماليد تماس جلو شو حتي از رو شلوارش رو باسنم كاملا حس مي كردم. يه خورده كه خودشو بهم مالوند دستاشو رو سينه هام گذاشت و مشغول ماليدن شون شد. نفس ، نفس مي زدم ، ترس برم داشت.حس مي كردم همه بدنم داغ شده و از گرماش دارم بي طاقت مي شم. بعد مانتو مو داد بالا و همون طور كه پشت من بود دگمه كمر شلوارمو باز كرد و بعد زيپ شلوارمو پايين كشيد و به تندي شلوار و شرتم رو با هم تا روي رونم پايين كشيد و دست انداخت رو شكمم و منو به طرف خودش كشيد و با هيجان زياد گفت : دستاتو بزار رو جعبه ها خوشگل.كمي خم شدم و دستامو رو جعبه ميوه ها تكيه دادم. نشست جلو پام و با يه دست مانتو مو رو كمرم بالا نگه داشت و سرشو برد سمت كسم و در حالي كه دماغش رو سوراخ كونم حركت مي كرد كسم رو گرفت به دهنش ، من فقط مي لرزيدم. و با تماس لب و زبونش تو كسم كم كم زانو هام شول شد. بلند شد و يه دستشو زير زانوهام گرفت و دست ديگر شو به كمرم و تا آمدم به خودم بجنبم منو بلند كرد تو دستاش و برد سمت تخت.و تقريبا منو انداخت رو تخت و حريصانه خودشو انداخت تو بغلم. همش نگام به در پستو بود مي ترسيدم كسي اون پرده رو بده كنار وبياد تو.كاظم به تندي دگمه هاي مانتو ما باز كرد و بلوزم رو داد بالا و زير گلوم جمع كرد و سوتينم رو از رو سينه هام كنار زد ووحشيانه نوك سينه مو به دهنش فرو كرد و ميك مي زد. من همچنان مضطرب و آشفته نگاهم به در پستو بود و حتي وقتي كسم رو تو دهان گرفت و زبونشو كرده بود تو و با دستاش محكم سينه ها مو فشار مي داد ، لذتي برام نداشت دوست نداشتم و شايد هم روم نمي شد تو صورت كاظم آقا نگاه كنم.يهو از درد فرو شدن ناگهاني كيرش كه وحشيانه تو كسم فرو برده بود به خودم آمدم و داد زدم : يواش تر.كمي كه تلم زد شهوتي شدم و شهوتي آميخته با ترس وجودم رو پر كرد چند دقيقه كه تلم زد حس كردم اورگاسم شدم. اولين تحريك كامل من بود كه توسط كسي بجز جواد صورت مي گرفت. كمي بعد تلم زدنش تند تر شد و با سرعت بيشتري خودشو به من مي كوبيد. سينه هام با هر بار تلم زدنش تو كسم به روي بدنم بالا و پايين مي رفت. نگاهي بهش انداختم. نفهميده بودم كه چه موقع شلوارم رو از پام در آورده بود ولي پاهام رو شونه هاش بود و با دستاش رون پاهامو گرفته بود تو بغلش وقتي ديد دارم نگاش مي كنم لبخندي زد و گفت : كس آب داري داري ، ببينم از كير من خوشت مي ياد ؟ تا حالا همچي كيري تو كست رفته بود.آهي كشيدم و با ناراحتي گفتم : كار تو بكن اينقدر حرف نزن ، من بايد برم.يه خورده ترش كرد و ناگهان آهي كشيد و آروم شد. حس كردم آبش تو كسم ريخت.لبخندي زد و گفت : آبم ريخت تو كست خوشگل ، ولي نگران نباش من.نطفه ندارم ، زنم براي همين ازم جدا شد. نمي تونم حامله ات كنم نگران نشو.سرم گيج رفت انگار تمام دنيا رو رو سرم خراب كرده بودن ، دلم مي خواست فرياد بزنم كثافت عوضي چرا از اول اين رو نگفتي ، گريه ام گرفت و با چشاي اشك بار لباسم رو پوشيدم. كاظم يه نگاه به من كرد و با خنده گفت : چرا گريه مي كني ؟ بخدا راست مي گم. همه مغازه دار هاي دور بر هم مي دونن من نطفه ندارم ، مي توني سؤال كني. نترس بابا حامله نميشي.داشتم دگمه هاي مانتو مو مي بستم. احساس حماقت بد جوري عذابم مي داد. از پستو زدم بيرون نزديك در مغازه صدام كرد : خانم ببخشيد ميوه هاتون يادتون رفت.اصلا به روم نياوردم و قتي رسيدم خونه رفتم تو حمام و خودمو شستم از خودم بدم گرفته بود. خيلي ارزون خودم رو به باد دادم. يه خورده زير دوش گريه كردم تا آروم بشم. بعد كه آمدم بيرون نشستم رو مبل و به فكر فرو رفتم. به فكر كانديد دوم كه با داشتن زن و بچه خيالم از بابت بچه دار شدنم راحت بود.كسي كه كانديد دوم بود آقا يوسف دوست و همكار جواد بود كه با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم. واسه اين تو دوستاش كه با ما رفت و آمد داشتن اون رو انتخاب كردم كه خيلي هيز بود و هر موقع كه وقت گير مي آورد سعي مي كرد بهم نزديك بشه. قبلا محلش نميدادم و رو نمي ديد. ولي حالا مجبور بودم بهش رو نشون بدم دو روز بعد از اون ماجرا ، صبح كه جواد مي خواست بره سر كار به من گفت : آقا يوسف ما رو دعوت كرده روز جمعه بريم باغشون كرج ، دوست داري بريم ، شنبه هم كه شيفت كاريم بعد از ظهره مي تونيم شب اونجا بمونيم ، مثل دفعه پيش.


    2

    روز جمعه با جواد وسايل لازمه رو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ، از تهران تا باغ آقا يوسف حدود يه ساعت و نيم بيشتر راه نبود.در طول راه من چشامو بسته بودم و خودم رو زده بودم بخواب ولي در اصل همه هوش و حواسم به آقا يوسف و چگونگي رابطه آغاز كردن با اون بود. و اصلا نفهميدم كه كي رسيديم جلو در باغ.وقتي آقا يوسف در رو باز كرد و از ما استقبال كرد تازه بخودم آمدم و مشغول حال و احوال پرسي با اون و خانمش شدم. آقا يوسف دو تا بچه كوچولو بامزه داشت يكي يه پسرسه ساله به اسم رضا و اون بزرگه يه دختر ده ساله به نام رويا. هر دو شون شيرين و خواستني بودن. هم من و هم جواد خيلي اونها دوست داشتيم. زنش پري ده ، دوازده سالي از من بزرگتر بود.يه فضاي بزرگ پر از درخت و گل كاري شده و يه استخر كوچك اولين چيزهايي بود كه در ورود به چشم مي يومد و ساختمان هم عقب زمين واقع شده بود. معمولا تو يه فضاي قشنگ زير درخت ها فرش مي انداختيم رو زمين و بيشتر طول روز بيرون بوديم و نهار هم همونجا مي خورديم. وقتي كه مردها مي خواستن از استخر استفاده كنند من و پري مي رفتيم تو ساختمون و تدارك غذا رو مي ديديم. چون از باغ استفاده هميشه گي نمي شد و هر دو سه هفته يه بار مي يومندن اينجا وسايل زيادي اينجا نبود و فقط چيزهاي خيلي ضر روري توش بود تو حال يه تلوزيون و يه دست مبل رنگ رو رفته و يك ميز مبل به چشم مي خورد و يك گاز و يك يخچال قديمي و دو سه تا كابينت كه تو آشپزخونه بود بقيه وسايل اون خونه رو تشكيل مي داد دو تا اتاق خواب هم داشت كه تو هر كدوم يك تخت خواب قديمي و مختصر وسايل خواب اضافه يك گوشه اش رو كف اتاق قرار داشت. همه جا رو با موكت فرش كرده بودن و چون وسايل براي آشپزي نبود. قرار گذاشته بوديم و هر خانواده از قبل غذا مي پخت و وقتي به باغشون مي رفتيم موقع نهار يا شام تو آشپزخونه فقط سالاد درست مي كرديم و غذا گرم مي كرديم.و معمولا بيشتر روز بيرون تو باغ بوديم و شب كه شام رو تو حال مي خورديم بعد معمولا يا پاستور بازي مي كرديم و يا ما خانم ها صحبت مي كرديم و جواد با آقا يوسف شطرنج بازي مي كردن. موقع خواب بستگي داشت يا هر خانواده تو اتاق خواب ها مي خوابيدن و يا مردها مي رفتن تو باغ مي خوابيدن و ما خانم ها هم تو يكي از اتاق خواب ها مي خوابيديم.هيچ قانون معيني نبود هرطور كه پيش مي يومد وقت رو مي گذرونديم.تا نزديك ظهر تو باغ دور هم مشغول صحبت و چايي و ميوه خوردن بوديم تا اينكه آقا يوسف با خنده گفت : خوب حالا وقت يه آبتني با حاله.من و پري بلند شديم و رفتيم تو خونه و براي شوهرامون از تو ساك حوله در آورديم و داديم رويا براشون ببره. بد نمي دونستن اجازه مي دادن رويا هم مثل رضا لخت بشه و با مردها برن تو استخر. بعد من و پري مشغول گرم كردن غذايي كه با آمدنمون به باغ مي زاشتيم تو يخچال شديم و در ضمن سالاد درست مي كرديم. صداي خنده و سر و صداي بچه ها و مردها از تو آشپزخونه هم شنيده مي شد. من مثل هميشه نبودم و مدام تو فكر بودم حال خودمو نمي دونستم و چيزي كه همه فكر منو بخود مشغول كرده بود نياز به بچه بود. اون روز عمدا يه لباس لختي تر پوشيده بودم و چون هيچ كدوم از شوهرامون تعصبي نبودن ما خانم ها هم دستمون تو انتخاب لباس باز بود. كمي بعد آقا يوسف در حالي كه هوله رو دور خودش گرفته بود با خنده آمد تو حال و بعد اومد سمت آشپزخونه و با خنده از خانمش خواست كه نوشابه آماده كنه كه ببره بيرون بخورند.وقتي خانمش پشت به ما مشغول باز كردن نوشابه و ريختنشون تو يه پارچ بزرگ بود تا يخ توش بريزه. يه نگاه به آقا يوسف كردم. داشت به ساق پام كه تا زانوم از زير دامن كوتاه هم بيرون بود نگاه مي كرد.لبخندي بهش زدم و گفتم : خوش بحالتون كاش ما هم مرد بوديم مي يومديم تو آب.لبخندي زد و گفت : كاري نداره من و جواد آقا كه اومديم بيرون مي يايم تو اتاق و شما و پري بريين آب تني.پري همون طور كه پشتش به ما مشغول كارش بود با خنده گفت : آره ، چرا كه نه ، وقتي اومديد بيرون ما رو خبر كنيد. حالا يوسف جان از تو كابينت چند تا ليوان بردار بزار تو سيني.يوسف جلو آمد و موقعي كه مي خواست از كنارم رد بشه شونه شو به پشتم ماليد.عمدا اين كار رو كرد. نمي دونم چرا ، دست خودم نبود آه آهسته اي كشيدم و يه لحظه چشامو بستم. همين كار كوچك كه كاملا غير ارادي انجام دادم. از چشم هيز آقا يوسف مخفي نموند. همون طور كه ليوانها رو تو سيني مي گذاشت لبخند معني داري بهم كرد و چشمكي زد.چراغ سبز منو خيلي خوب حس كرده بود چون كيرش از زير حوله كمي بزرگ شده بود وقتي ديد دارم نگاش مي كنم بي شرمانه دستشو رو كيرش يه خورده فشار داد. من اخمي كردم و رو مو بر گردوندم. همون طور كه پهلوم ايستاده بود و ليوانها رو مي چيد تو سيني يه نگاه به خانمش كرد و دستشو گذاشت رو باسنم. وحشت كردم با عجله خودم رو كنار كشيدم و رفتم طرف پري و تو شكستن و يخ ريختن تو پارچ كمكش كردم.زير چشمي نگام به يوسف بود اون با لبخند داشت منو نگاه ميكرد.آقا يوسف ليوان ها رو آورد سمت ما و آن ها رو گذاشت رو ميز كابينت جلو و پري و بهش كه داشت پارچ روتكون ميداد گفت : من مي ريزم خانم ، شما يه زحمت بكش و برام لباس زير بيار.پري پارچ رو داد دستش و رفت سمت يكي از اتاق ها.وقتي رفت تو اتاق يوسف پارچ رو داد دست من و گفت : شما زحمت شو بكشيد مينا خانم. پارچ رو گرفتم و داشتم تو ليوان ها نوشابه مي ريختم كه حركت دستشو رو باسنم حس كردم. دوباره ترس برم داشت مي ترسيدم يهو پري از اتاق بياد بيرون و ما رو ببينه آخه آشپزخونه اوپن بود و از تو حال هم مي شد آشپزخونه رو ديد با ناراحتي كمي خودم رو كنار كشيدم انگشتشو فرو كرد به باسنم كثافت آنقدر محكم فشار داد كه آخ بلندي كشيدم. حسابي دردم اومد. شايد با خودش سوراخ كونم رو نشونه كرده بود ولي در واقع اين طور نبود. از صداي آخ من يوسف خودش رو كشيد عقب و پري هم صداش از تو اتاق شنيده شد كه مي پرسيد : چي شد مينا جون ؟مونده بودم چي بگم ، داد زدم : چيزي نيست ، نزديك بود پارچ از دستم سر بخوره بيافته.يوسف با خنده نزديكم شد پارچ رو گذاشتم رو كابينت و از آشپزخونه زدم بيرون و رفتم پيش پري.كثافت پر رو خيلي بي ملاحظه بود و اصلا نمي فهميد كه ممكنه پري سر برسه و ما رو ببينه. پري لبخندي زد و گفت : چقدر ترسويي دختر ، خوب پارچ بيافته فداي سرت اينكه داد كشيدن نداره ، برو واسه جواد لباس زير بيار ديگه چرا معطلي ؟بعد لبخندي زد و ادامه داد : يا جواد آقا موقع آبتني شورت شو در ميياره.با دست به باسنش زدم و گفتم : بي تربيت نشو.بدجنس با صداي بلند داد زد : آخ.و بعد در جواب يوسف كه مي پرسيد : چي شد ؟با خنده بلند گفت : مگه تو فضولي.هر دو خندمون گرفت. وقتي برگشتم سمت در كه برم براي جواد از تو اتاق خودم كه ساك ها مون توش بود شرت بردارم. ديدم يوسف دم در ايستاده.از كنارش كه رد شدم دستشو رو كسم گذاشت و يك فشار محكم بهش داد.ضعف كردم. حسابي دردم اومد. نزديك بود دوباره داد بزنم. ولي خودم رو كنترل كردم و زود رفتم تو اتاق و با عجله شورت جواد رو برداشتم و از اتاق زدم بيرون مي ترسيدم يوسف پر رويي كنه و بياد تو اتاق وقتي كه تو حال شورت رو دست يو سف دادم تا براي جواد ببره. سيني نوشابه رو گرفت جلوم و گفت : بفرماييد مينا خانم


    پري از تو آشپزخونه گفت : من دارم واسه خودمون مي ريزم تو اونها ببر واسه خودتون.اونجايي كه ما ايستاده بوديم پري تو آشپزخونه ديده نمي شد و خوب طبيعيه كه اون هم ما رو نمي ديد. لباشو غنچه كرد و سرش رو جلوم كشيد با عصبانيت از كنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه.چند دقيقه بعد يوسف كه لباساشو تن كرده بود آمد تو حال و با خنده داد زد : نوبت خانم ها شده ، اگه مي خوايين برين تو آب ، يالا.پري خنده كنان رفت سمت اتاق تا براي خودش لباس برداره و من هم رفتم تو اتاقي كه وسايلمون توش بود و براي خودم لباس زير برداشتم خيلي سريع اين كار رو كردم نمي خواستم تو اتاق زياد بمونم و قتي خواستم برم بيرون ديدم يوسف دم در ايستاده و منو نگاه مي كنه نزديكش كه شدم دستشو آورد سمت پام خودم رو تندي عقب كشيدم با خنده آهسته گفت : ميخواي من هم باهات بيام آبتني ؟از بي شرميش حالم داشت بهم مي خورد خيلي حرصم گرفته بود با عصبانيت ولي آهسته گفتم : عرضه شو داري خوب بيا چرا معطلي ؟ از جلو در بريد كنار و گرنه.... نزاشت حرفم تموم بشه خودش رو كنار كشيد و دستشو گذاشت رو كيرش و با خنده گفت : جون ، بيا برو خوشگل خانم.و بي شرمانه كمي كير شو با دستاش مالوند. در حالي كه مواظب بودم دستشو نياره طرف من به تندي از كنارش رد شدم و با عجله رفتم طرف استخر.جواد داشت مي يومد تو منو كه ديد لبخندي بهم زد و پرسيد : چيزي شده رنگت پريده ؟لبخندي زدم و صورتش رو بوسيدم و گفتم : نه عزيزم يه خورده سر درد دارم ، چيزي نيست.بعد حوله رو ازش گرفتم ، جواد منو محكم گرفت تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام. با صداي خنده اي كه شنيديم هر دو با عجله از هم جدا شديم و به طرف صدا چرخيديم پري كنار يوسف دم در حال داشتن به ما نگاه مي كردن و پري كه خنديده بود. آمد طرفمون و رو كرد به جواد و با خنده گفت : آقا جواد برو تو ديگه ، نكنه خيال داري آبتني ما رو تماشا كني؟جواد سرخ شد و با خنده به سمت يوسف كه جلو در حال دست به سينه ما رو تماشا مي كرد رفت و با خنده گفت : ما غلط مي كنيم.بعد از رفتن آنها به داخل حال من و پري لباسامونو در آورديم و رفتيم تو آب بچه ها داشتن تو آب با همديگه آب بازي مي كردن و مي خنديدند.با حصرت نگاهي به آنها انداختم و آهي كشيدم. پري متوجه شد با خنده گفت : من خبر نتيجه آزمايش رو از يوسف كه اون هم از جواد شنيده بوده مي دونم ، تو هم بدجنس اگه قرص نخورده بودي حتما الان يه بچه تو بغلت بود. البته هنوز هم دير نشده ، اميدوارم خيلي زود شكمت بياد بالا.بعد خنديد و گفت : بچه اول كه بياد تا چشم باز كني دومي و سومي و چهارمي و...نزاشتم حرفش تموم بشه با خنده گفتم : خوب حالا. بزار اوليش بياد.موقع نهار خوردن هر موقع كه چشم به آقا يوسف مي افتاد مي ديدم منو نگاه مي كنه. سايه سنگين نگاهش لحظه اي آرومم نمي گذاشت. اصولا آقا يوسف از چراغ سبز من به اين طرف پاك حالش عوض شده بود و بعضي وقتها من واقعا از چراغ سبزي كه داده بودم پشيمون مي شدم. بعد نهار مشغول پاستور بازي شديم وقتي كه فيلم سينمايي تلويزيون شروع شد آقا يوسف و جواد رفتن تو اتاق پاي فيلم و من پري هم رفتيم تو باغ و متكي گذاشتيم و بيرون دراز كشيديم. خواب بودم كه حس كردم كسي داره لبامو مي بوسه يهو چشم باز كردم ديدم آقا يوسف بالا سرمه نزديك بود جيغ بزنم دست شو زود گذاشت رو دهنم و دست ديگه شو رو سينه هام گذاشت و فشار داد به تندي خودم رو كشيدم عقب و بلند شدم. از هولم نزديك بود پامو بزارم رو پري كه نزديك من خواب بود. يه نگاه تند به آقا يوسف انداختم و دويدم سمت خونه ، بي شرف هيچ حواسش به بقيه نبود و در هر فرصتي سعي مي كرد بهم بچسبه و يا انگولكم كنه.تو خونه جواد روي مبل خوابش برده بود. به ساعتم نگاه كردم و رفتم تو آشپزخونه كه چايي آماده كنم.وقتي كه داشتم كتري رو آب مي كردم. آقا يوسف آمد پشتم و تا بخودم جنبيدم از پشت منو بغل كرد. دستاشو رو سينه هام گذاشت و مرتب مي مالوند. سعي كردم خودم رو بكشم عقب ولي خيلي محكم منو چسبيده بود و مرتب خودشو به باسنم مي ماليد. خيلي مي ترسيدم اگه يه موقع جواد بيدار مي شد واي خدا. از طرفي روم نمي شد داد بزنم و از طرفي اون كثافت محكم سينه ها مو فشار مي داد. خودم رو كشيدم سمت اوپن آشپزخونه اينطوري پاي جواد رو مي تونستم ببينم. جواد پشت به ما روي مبل خوابش برده بود و پاشو گذاشته بود روي ميز. در ورودي هم ديده مي شد يه خورده خيالم راحت تر شد. كتري هنوز تو دستم بود. آقا يوسف دست برد طرف پام و پيرهنم رو كشيد بالا و كمي شكمم رو عقب كشيد و شرتم رو كشيد پايين و يك دفعه كيرش رو روي كونم حس كردم داشت با دست اون رو مي داد سمت كسم. كيرش حسابي بزرگ بود خم شد كه با تفي كه به دستش انداخته بود كير شو كنه.آهسته كتري رو گذاشتم رو اوپن و با سرعت خودم رو كشيدم كنار و دويدم سمت در آشپزخونه. يه نگاه بهش كردم. بيچاره كيرش تو دست مات و دمغ مونده بود. با ناراحتي اشاره كرد برم پيششنگاهي به كير گنده اش كردم معلوم بود كه از كير جواد بزرگتره و يه خورده هم كلفت تره ، حسابي حالش گرفته شده بود هي با اشاره التماس مي كرد برم پيشش. خوب تونسته بودم بهش ضد حال بزنم ، حقش بود تا اون باشه كه اين قدر پر رو بازي در نياره. وقتي براي بار چندم از من خواست برم پيشش لبخندي بهش زدم و با سر اشاره كردم نه با يه دو قدم كه به سمتم آمد دويدم بيرون و رفتم سمت جواد و نشستم كنارش. كثافت پر رو داشت مي يومد جلو جواد رو بغل زدم و لبامو گزاشتم رو لباش ، جواد چشاشو باز كرد و با خنده گفت : تو كي بيدار شدي مينا ؟آقا يوسف دويد سمت آشپزخونه ،جواد منو رو پاش نشوند و لباشو گذاشت رو لبام من از كنار صورتش آقا يوسف رو كه داشت با حسرت مارو تماشا مي كرد ، مي ديدم. براي اينكه بيشتر حرص شو در بيارم دگمه هاي پيرهنم رو باز كردم و سينه هامو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن جواد و اون هم شروع كرد به خوردن و بوسيدن سينه هام. حسابي داشتم لذت مي بردم نمي دونم چرا ، ولي جلو چشاي آقا يوسف سكس كردن شهوتم رو چند برابر كرده بود جواد منو از رو پاش بلند كرد و نگاهي به اطراف كرد وقتي خواست سمت آشپزخونه رو نگاه كنه دستامو گرفتم به صورتش و نگذاشتم اين كار رو بكنه با خنده گفتم : بيرون خوابند كسي نيست.شرتم رو پايين كشيد چون من روم به آشپزخونه بود بخوبي مي تونستم آقا يوسف رو ببينم. جواد هم شهوتي شده بود كمي بيژامه و شورتش رو پايين كشيد و كير شق شده اش افتاد بيرون ، با تحريكي كه از كار آقا يوسف شده بودم. من خيلي بيشتر از اون شهوتي شده بودم جواد منو طرف خودش كشيد. خم شدم و كير شو گرفتم تو دهنم و يه خورده براش ساك زدم. منو بالا كشيد و كير شو كرد تو كسم.. خم شدم و دو دستم رو به پشتي مبل تكيه دادم و سر جواد بين آرنج دو دستم گير افتاد

    نمي تونست سرشو برگونه يه طرف ديگه و همون طور كه نگام به آقا يوسف بود. اون داشت با حرص و لذت ما رو تماشا مي كرد. تكونهاي تند سينه هام كه از تلم زدن كير جواد تو كسم ايجاد مي شد. حسابي حال آقا يوسف رو خراب كرده بود نمي تونستم دستاشو كه پشت اپن بود ببينم ولي از حركت تند شونه هاش معلوم بود داره با كيرش جرق مي زنه. مرتب با حركت لباش بوسه نثارم ميكرد.حسابي تحريك شده بودم حركاتم تند شده بود و ناله مي كردم مي دونستم صداي ناله هاي منو آقا يوسف بخوبي مي شنيد. ديگه كم مونده بود كه آبم بياد از حالت چشام آقا يوسف هم اين رو فهميده بود. آقا يوسف چشمش به من بود كه لبخندي زد و كتري رو برداشت و به سمت شير آب رفت و صداي تق و توق ظرفها رو در آورد.جواد بيچاره يهو منو عقب زد. و من هم سريع دگمه هاي پيرهنم رو بستم و شرتم رو دادم بالا و كنارش نشستم. جواد هم طفلك تندي همون طور كه نشسته بود شورت و بيژامه شو كشيد بالا. اعصابم خراب شده بود كم مونده بود كه به اورگاسم برسم اگه اون كثافت. آخ چقدر حرص مي خوردم.من از رو مبل بلند شدم و لبخندي به جواد زدم و گفتم : من مي رم و پري رو بيدار ميكنم.وقتي داشتم به طرف در مي رفتم نگاهي به آقا يوسف انداختم با بدجنسي لبخندي بهم زد.بعد از شام ، من و پري مشغول شستن ظرفها شديم. و بچه ها هم رفتن تو اتاق و گرفتن خوابيدن و آقا يوسف و جواد داشتن شطرنج بازي مي كردن كمي بعد آقا يوسف آمد تو آشپزخونه و پارچ رو برداشت و اون رو شست و در حالي كه داشت توش يخ مي انداخت گفت : پري ، من و جواد بيرون مي خوابيم. شما هم تو بخوابيد.من به تندي رو كردم بهش گفتم : نه آقا يوسف من و جواد تو اتاق مي خوابيم.راستش يه جورايي مي ترسيدم ، بغل جواد آرامش بيشتري داشتم.اخمي بهم كرد و با خنده گفت : حالا يه شب رو بزاريد جواد آقا راحت بخوابه.جواد از تو حال با خنده گفت : مينا شوخي مي كنه يوسف ، من هم هوس كردم بيرون بخوابم.پري با خنده گفت : يوسف پس شما برو واسه خودت و جواد آقا پتو و متكي ببر.آقا يوسف نگاهي به من كرد و لبخندي زد و گفت : باشه دوغ رو كه رو براه كنم ميرم.آقا يوسف دو بسته دوغ از تو يخچال در آورد و خالي شون كرد تو پارچ.و بعد از تو جيبش يه پلاستيك در آورد و در مقابل چشاي بهت زده من گرد سفيدي كه توش بود خالي كرد تو دو تا ليواني كه جلوش بود و با دست به من فهموند كه براي خواب كردن و اشاره به پري و جواد كرد.و بعد تو ليوان ها دوغ ريخت و با يه قاشق هم زد و دو تا ديگه ليوان رو هم از دوغ پر كرد.در اين موقع پري برگشت و روش رو كرد به يوسف و گفت : براي من نريز يه خورده سرما خوردم. ميترسم اذيتم كنه.آقا يوسف خنديد و گفت : امكان نداره دوغ خوردن بدون تو برام صفايي نداره.و بعد يكي از ليوانهايي كه توش چيزي ريخته بود رو برداشت و برد طرف دهن پري ، و در حالي كه دست ديگه شو به كمرش زده بود گفت : بيا عزيزم ، بخور.پري كمي سرشو عقب كشيد و گفت : اذيت نكن ، بزار بعد مي خورم دستام كفيه.آقا يوسف دستشو كه به كمر پري گذاشته بود پايين كشيد و گذاشت رو باسن پري و كمي فشار داد.پري نگاهي به من كرد و بعد آهسته گفت : اذيت نكن پر رو.آقا يوسف ليوان رو به لب پري چسبوند و گفت : پس زود بخور تا منم بدلم بشينه ، بتونم دوغم رو بخورم.پري سري تكون داد و دستاشو شست و ليوان رو از دستش گرفت و با خنده.گفت : بده خودم ميخورم.آقا يوسف دو تا از ليوان ها رو به دست گرفت و نزديك من شد و يكي شو داد دستم و گفت : ببريد واسه آقا جواد ، بعد يه ليوان ديگه داد دست ديگم و با خنده گفت : اين هم براي شما.به ليواني كه اول داده بود و با دست چپ گرفته بودمش نگاهي انداختم و مونده بودم چكار كنم. از يه طرف دلم نمي يومد داروي خواب رو بخورد جواد بدم و از طرفي من مجبور بودم واسه نقشه ام باهاش همكاري كنم.

    پري رو كرد به من و گفت : ببرش مينا جون گرم مي شه.من راه افتادم طرف حال جواد رو مبل نشسته بود و چشاش تو تلوزيون بود و اخبار گوش ميكرد. ليوان دوغ شو دادم دستش و كنارش نشستم و مشغول خوردن شديم وقتي دوغش رو خورد ليوان رو ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه. آقا يوسف رفته بود كه وسايل خواب رو ببره بيرون جا ها رو درست كنه و پري هم داشت بقيه ظرفها مي شست من هم رفتم كمكش ولي تو دلم احساس بدي داشتم.وقتي شستن ظرفها تموم شد. با هم رفتيم تو حال و نشستيم رو مبل و پري دست برد و صفحه شطرنج رو بهم زد و با خنده گفت : جمع كنيد اينو بياييد پاستور بازي كنيم.يه دو ساعتي كه بازي كرديم آثار خواب آلودي در چهره پري و بعد از مدتي تو چهره جواد آشكار شد. كمي ديگه كه بازي كرديم. پري شروع كرد به چرت زدن. جواد هم تقريبا همين طور. پري بلند شد و با بي حالي رو كرد به ما و گفت : مي بخشيد من خوابم گرفته ، ميرم بخوابم.بعد رو كرد به من و گفت : تو نمي خواي بخوابي ؟آقا يوسف به تندي گفت : تو برو بخواب يه خورده ديگه بازي كنيم ما هم ميريم مي خوابيم.پري شب بخيري گفت و رفت تو اتاق و جواد هم كه حسابي به چرت زدن افتاده بود بلند شد و رو كرد به آقا يوسف و با خنده گفت : انگاري من هم حسابي پنچر شدم. بريم بخوابيم.آقا يوسف بلند شد و گفت : آره من هم خيلي خوابم مي ياد ، تو برو من هم اينجا رو مرتب ميكنم مي يام.جواد رفت طرف بيرون و من هم بلند شدم. آقا يوسف دستمو گرفت و با خنده.گفت : يه لحظه صبر كن كارت دارم.گفتم : ولم كن مي خوام برم بخوابم.بعد بلند شد و گفت : برو ببين جواد خوابيده.بعد دست منو گرفت و برد طرف در بيرون و بعد كمي باسنم رو فشار داد و گفت : برو ديگه ناز نكن.با قدم هاي لرزون رفتم سمت جواد و كنارش نشستم خم شدم روش و لباشو بوسيدم. حسابي خوابش برده بود پتو رو كشيدم روش و برگشتم تو حال. آقا يوسف داشت در اتاق رو كه پري و بچه ها توش خواب بودن از بيرون قفل مي كرد. منو كه ديد لبخندي زد و گفت : جواد خوابه ؟اخمي كردم و گفتم : نه.لبخندي زد و آمد طرفم و دستم رو گرفت و گفت : مي دونم ، بيا بريم.دستمو كشيد و منو برد تو اتاق ديگه و در رو از داخل قفل كرد و مشغول در آوردن لباساش شد.وقتي شرتش رو در آورد كير گنده اش رو گرفت تو دستش و با خنده رو كرد به من و گفت : از بعد از ظهر مست تو شده.بعد آمد كنارم و دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و تا بخودم اومدم همه لباسامو در آورده بود و منو دراز كرد رو تخت. وقتي لباشو رو لبام گذاشت بخودم اومدم و آهسته.گفتم : بزار برم ، خواهش مي كنم.لبخندي زد و گفت : حالا چند ساعت وقت داريم چه عجله اي داري بعد كه چند بار آبمون اومد خواب بيشتر مزه ميده.لباشو دوباره رو لبام گذاشت و سعي كرد زبونش رو بكنه تو دهنم. من لبامو بهم فشار دادم و نزاشتم اين كار رو بكنه. رفت رو سينه هام و مشغول فشار دادن و خوردن سينه هام شد. كم كم حس مي كردم گرم شدم و شهوت وجودم رو در بر مي گرفت مخصوصا وقتي كيرش رو روي كسم مي چرخوند. با ولع عجيبي سينه ها مو مي خورد و مي ماليد خيلي زود تحريك شدم و دستامو روي تخت ميكشيدم.
    روز جمعه با جواد وسايل لازمه رو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ، از تهران تا باغ آقا يوسف حدود يه ساعت و نيم بيشتر راه نبود.در طول راه من چشامو بسته بودم و خودم رو زده بودم بخواب ولي در اصل همه هوش و حواسم به آقا يوسف و چگونگي رابطه آغاز كردن با اون بود. و اصلا نفهميدم كه كي رسيديم جلو در باغ.وقتي آقا يوسف در رو باز كرد و از ما استقبال كرد تازه بخودم آمدم و مشغول حال و احوال پرسي با اون و خانمش شدم. آقا يوسف دو تا بچه كوچولو بامزه داشت يكي يه پسرسه ساله به اسم رضا و اون بزرگه يه دختر ده ساله به نام رويا. هر دو شون شيرين و خواستني بودن. هم من و هم جواد خيلي اونها دوست داشتيم. زنش پري ده ، دوازده سالي از من بزرگتر بود.يه فضاي بزرگ پر از درخت و گل كاري شده و يه استخر كوچك اولين چيزهايي بود كه در ورود به چشم مي يومد و ساختمان هم عقب زمين واقع شده بود. معمولا تو يه فضاي قشنگ زير درخت ها فرش مي انداختيم رو زمين و بيشتر طول روز بيرون بوديم و نهار هم همونجا مي خورديم. وقتي كه مردها مي خواستن از استخر استفاده كنند من و پري مي رفتيم تو ساختمون و تدارك غذا رو مي ديديم. چون از باغ استفاده هميشه گي نمي شد و هر دو سه هفته يه بار مي يومندن اينجا وسايل زيادي اينجا نبود و فقط چيزهاي خيلي ضر روري توش بود تو حال يه تلوزيون و يه دست مبل رنگ رو رفته و يك ميز مبل به چشم مي خورد و يك گاز و يك يخچال قديمي و دو سه تا كابينت كه تو آشپزخونه بود بقيه وسايل اون خونه رو تشكيل مي داد دو تا اتاق خواب هم داشت كه تو هر كدوم يك تخت خواب قديمي و مختصر وسايل خواب اضافه يك گوشه اش رو كف اتاق قرار داشت. همه جا رو با موكت فرش كرده بودن و چون وسايل براي آشپزي نبود. قرار گذاشته بوديم و هر خانواده از قبل غذا مي پخت و وقتي به باغشون مي رفتيم موقع نهار يا شام تو آشپزخونه فقط سالاد درست مي كرديم و غذا گرم مي كرديم.و معمولا بيشتر روز بيرون تو باغ بوديم و شب كه شام رو تو حال مي خورديم بعد معمولا يا پاستور بازي مي كرديم و يا ما خانم ها صحبت مي كرديم و جواد با آقا يوسف شطرنج بازي مي كردن. موقع خواب بستگي داشت يا هر خانواده تو اتاق خواب ها مي خوابيدن و يا مردها مي رفتن تو باغ مي خوابيدن و ما خانم ها هم تو يكي از اتاق خواب ها مي خوابيديم.هيچ قانون معيني نبود هرطور كه پيش مي يومد وقت رو مي گذرونديم.تا نزديك ظهر تو باغ دور هم مشغول صحبت و چايي و ميوه خوردن بوديم تا اينكه آقا يوسف با خنده گفت : خوب حالا وقت يه آبتني با حاله.من و پري بلند شديم و رفتيم تو خونه و براي شوهرامون از تو ساك حوله در آورديم و داديم رويا براشون ببره. بد نمي دونستن اجازه مي دادن رويا هم مثل رضا لخت بشه و با مردها برن تو استخر. بعد من و پري مشغول گرم كردن غذايي كه با آمدنمون به باغ مي زاشتيم تو يخچال شديم و در ضمن سالاد درست مي كرديم. صداي خنده و سر و صداي بچه ها و مردها از تو آشپزخونه هم شنيده مي شد. من مثل هميشه نبودم و مدام تو فكر بودم حال خودمو نمي دونستم و چيزي كه همه فكر منو بخود مشغول كرده بود نياز به بچه بود. اون روز عمدا يه لباس لختي تر پوشيده بودم و چون هيچ كدوم از شوهرامون تعصبي نبودن ما خانم ها هم دستمون تو انتخاب لباس باز بود. كمي بعد آقا يوسف در حالي كه هوله رو دور خودش گرفته بود با خنده آمد تو حال و بعد اومد سمت آشپزخونه و با خنده از خانمش خواست كه نوشابه آماده كنه كه ببره بيرون بخورند.وقتي خانمش پشت به ما مشغول باز كردن نوشابه و ريختنشون تو يه پارچ بزرگ بود تا يخ توش بريزه. يه نگاه به آقا يوسف كردم. داشت به ساق پام كه تا زانوم از زير دامن كوتاه هم بيرون بود نگاه مي كرد.لبخندي بهش زدم و گفتم : خوش بحالتون كاش ما هم مرد بوديم مي يومديم تو آب.لبخندي زد و گفت : كاري نداره من و جواد آقا كه اومديم بيرون مي يايم تو اتاق و شما و پري بريين آب تني.پري همون طور كه پشتش به ما مشغول كارش بود با خنده گفت : آره ، چرا كه نه ، وقتي اومديد بيرون ما رو خبر كنيد. حالا يوسف جان از تو كابينت چند تا ليوان بردار بزار تو سيني.يوسف جلو آمد و موقعي كه مي خواست از كنارم رد بشه شونه شو به پشتم ماليد.عمدا اين كار رو كرد. نمي دونم چرا ، دست خودم نبود آه آهسته اي كشيدم و يه لحظه چشامو بستم. همين كار كوچك كه كاملا غير ارادي انجام دادم. از چشم هيز آقا يوسف مخفي نموند. همون طور كه ليوانها رو تو سيني مي گذاشت لبخند معني داري بهم كرد و چشمكي زد.چراغ سبز منو خيلي خوب حس كرده بود چون كيرش از زير حوله كمي بزرگ شده بود وقتي ديد دارم نگاش مي كنم بي شرمانه دستشو رو كيرش يه خورده فشار داد. من اخمي كردم و رو مو بر گردوندم. همون طور كه پهلوم ايستاده بود و ليوانها رو مي چيد تو سيني يه نگاه به خانمش كرد و دستشو گذاشت رو باسنم. وحشت كردم با عجله خودم رو كنار كشيدم و رفتم طرف پري و تو شكستن و يخ ريختن تو پارچ كمكش كردم.زير چشمي نگام به يوسف بود اون با لبخند داشت منو نگاه ميكرد.آقا يوسف ليوان ها رو آورد سمت ما و آن ها رو گذاشت رو ميز كابينت جلو و پري و بهش كه داشت پارچ روتكون ميداد گفت : من مي ريزم خانم ، شما يه زحمت بكش و برام لباس زير بيار.پري پارچ رو داد دستش و رفت سمت يكي از اتاق ها.وقتي رفت تو اتاق يوسف پارچ رو داد دست من و گفت : شما زحمت شو بكشيد مينا خانم. پارچ رو گرفتم و داشتم تو ليوان ها نوشابه مي ريختم كه حركت دستشو رو باسنم حس كردم. دوباره ترس برم داشت مي ترسيدم يهو پري از اتاق بياد بيرون و ما رو ببينه آخه آشپزخونه اوپن بود و از تو حال هم مي شد آشپزخونه رو ديد با ناراحتي كمي خودم رو كنار كشيدم انگشتشو فرو كرد به باسنم كثافت آنقدر محكم فشار داد كه آخ بلندي كشيدم. حسابي دردم اومد. شايد با خودش سوراخ كونم رو نشونه كرده بود ولي در واقع اين طور نبود. از صداي آخ من يوسف خودش رو كشيد عقب و پري هم صداش از تو اتاق شنيده شد كه مي پرسيد : چي شد مينا جون ؟مونده بودم چي بگم ، داد زدم : چيزي نيست ، نزديك بود پارچ از دستم سر بخوره بيافته.يوسف با خنده نزديكم شد پارچ رو گذاشتم رو كابينت و از آشپزخونه زدم بيرون و رفتم پيش پري.كثافت پر رو خيلي بي ملاحظه بود و اصلا نمي فهميد كه ممكنه پري سر برسه و ما رو ببينه. پري لبخندي زد و گفت : چقدر ترسويي دختر ، خوب پارچ بيافته فداي سرت اينكه داد كشيدن نداره ، برو واسه جواد لباس زير بيار ديگه چرا معطلي ؟بعد لبخندي زد و ادامه داد : يا جواد آقا موقع آبتني شورت شو در ميياره.با دست به باسنش زدم و گفتم : بي تربيت نشو.بدجنس با صداي بلند داد زد : آخ.و بعد در جواب يوسف كه مي پرسيد : چي شد ؟با خنده بلند گفت : مگه تو فضولي.هر دو خندمون گرفت. وقتي برگشتم سمت در كه برم براي جواد از تو اتاق خودم كه ساك ها مون توش بود شرت بردارم. ديدم يوسف دم در ايستاده.از كنارش كه رد شدم دستشو رو كسم گذاشت و يك فشار محكم بهش داد.ضعف كردم. حسابي دردم اومد. نزديك بود دوباره داد بزنم. ولي خودم رو كنترل كردم و زود رفتم تو اتاق و با عجله شورت جواد رو برداشتم و از اتاق زدم بيرون مي ترسيدم يوسف پر رويي كنه و بياد تو اتاق وقتي كه تو حال شورت رو دست يو سف دادم تا براي جواد ببره. سيني نوشابه رو گرفت جلوم و گفت : بفرماييد مينا خانم

    پري از تو آشپزخونه گفت : من دارم واسه خودمون مي ريزم تو اونها ببر واسه خودتون.اونجايي كه ما ايستاده بوديم پري تو آشپزخونه ديده نمي شد و خوب طبيعيه كه اون هم ما رو نمي ديد. لباشو غنچه كرد و سرش رو جلوم كشيد با عصبانيت از كنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه.چند دقيقه بعد يوسف كه لباساشو تن كرده بود آمد تو حال و با خنده داد زد : نوبت خانم ها شده ، اگه مي خوايين برين تو آب ، يالا.پري خنده كنان رفت سمت اتاق تا براي خودش لباس برداره و من هم رفتم تو اتاقي كه وسايلمون توش بود و براي خودم لباس زير برداشتم خيلي سريع اين كار رو كردم نمي خواستم تو اتاق زياد بمونم و قتي خواستم برم بيرون ديدم يوسف دم در ايستاده و منو نگاه مي كنه نزديكش كه شدم دستشو آورد سمت پام خودم رو تندي عقب كشيدم با خنده آهسته گفت : ميخواي من هم باهات بيام آبتني ؟از بي شرميش حالم داشت بهم مي خورد خيلي حرصم گرفته بود با عصبانيت ولي آهسته گفتم : عرضه شو داري خوب بيا چرا معطلي ؟ از جلو در بريد كنار و گرنه.... نزاشت حرفم تموم بشه خودش رو كنار كشيد و دستشو گذاشت رو كيرش و با خنده گفت : جون ، بيا برو خوشگل خانم.و بي شرمانه كمي كير شو با دستاش مالوند. در حالي كه مواظب بودم دستشو نياره طرف من به تندي از كنارش رد شدم و با عجله رفتم طرف استخر.جواد داشت مي يومد تو منو كه ديد لبخندي بهم زد و پرسيد : چيزي شده رنگت پريده ؟لبخندي زدم و صورتش رو بوسيدم و گفتم : نه عزيزم يه خورده سر درد دارم ، چيزي نيست.بعد حوله رو ازش گرفتم ، جواد منو محكم گرفت تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام. با صداي خنده اي كه شنيديم هر دو با عجله از هم جدا شديم و به طرف صدا چرخيديم پري كنار يوسف دم در حال داشتن به ما نگاه مي كردن و پري كه خنديده بود. آمد طرفمون و رو كرد به جواد و با خنده گفت : آقا جواد برو تو ديگه ، نكنه خيال داري آبتني ما رو تماشا كني؟جواد سرخ شد و با خنده به سمت يوسف كه جلو در حال دست به سينه ما رو تماشا مي كرد رفت و با خنده گفت : ما غلط مي كنيم.بعد از رفتن آنها به داخل حال من و پري لباسامونو در آورديم و رفتيم تو آب بچه ها داشتن تو آب با همديگه آب بازي مي كردن و مي خنديدند.با حصرت نگاهي به آنها انداختم و آهي كشيدم. پري متوجه شد با خنده گفت : من خبر نتيجه آزمايش رو از يوسف كه اون هم از جواد شنيده بوده مي دونم ، تو هم بدجنس اگه قرص نخورده بودي حتما الان يه بچه تو بغلت بود. البته هنوز هم دير نشده ، اميدوارم خيلي زود شكمت بياد بالا.بعد خنديد و گفت : بچه اول كه بياد تا چشم باز كني دومي و سومي و چهارمي و...نزاشتم حرفش تموم بشه با خنده گفتم : خوب حالا. بزار اوليش بياد.موقع نهار خوردن هر موقع كه چشم به آقا يوسف مي افتاد مي ديدم منو نگاه مي كنه. سايه سنگين نگاهش لحظه اي آرومم نمي گذاشت. اصولا آقا يوسف از چراغ سبز من به اين طرف پاك حالش عوض شده بود و بعضي وقتها من واقعا از چراغ سبزي كه داده بودم پشيمون مي شدم. بعد نهار مشغول پاستور بازي شديم وقتي كه فيلم سينمايي تلويزيون شروع شد آقا يوسف و جواد رفتن تو اتاق پاي فيلم و من پري هم رفتيم تو باغ و متكي گذاشتيم و بيرون دراز كشيديم. خواب بودم كه حس كردم كسي داره لبامو مي بوسه يهو چشم باز كردم ديدم آقا يوسف بالا سرمه نزديك بود جيغ بزنم دست شو زود گذاشت رو دهنم و دست ديگه شو رو سينه هام گذاشت و فشار داد به تندي خودم رو كشيدم عقب و بلند شدم. از هولم نزديك بود پامو بزارم رو پري كه نزديك من خواب بود. يه نگاه تند به آقا يوسف انداختم و دويدم سمت خونه ، بي شرف هيچ حواسش به بقيه نبود و در هر فرصتي سعي مي كرد بهم بچسبه و يا انگولكم كنه.تو خونه جواد روي مبل خوابش برده بود. به ساعتم نگاه كردم و رفتم تو آشپزخونه كه چايي آماده كنم.وقتي كه داشتم كتري رو آب مي كردم. آقا يوسف آمد پشتم و تا بخودم جنبيدم از پشت منو بغل كرد. دستاشو رو سينه هام گذاشت و مرتب مي مالوند. سعي كردم خودم رو بكشم عقب ولي خيلي محكم منو چسبيده بود و مرتب خودشو به باسنم مي ماليد. خيلي مي ترسيدم اگه يه موقع جواد بيدار مي شد واي خدا. از طرفي روم نمي شد داد بزنم و از طرفي اون كثافت محكم سينه ها مو فشار مي داد. خودم رو كشيدم سمت اوپن آشپزخونه اينطوري پاي جواد رو مي تونستم ببينم. جواد پشت به ما روي مبل خوابش برده بود و پاشو گذاشته بود روي ميز. در ورودي هم ديده مي شد يه خورده خيالم راحت تر شد. كتري هنوز تو دستم بود. آقا يوسف دست برد طرف پام و پيرهنم رو كشيد بالا و كمي شكمم رو عقب كشيد و شرتم رو كشيد پايين و يك دفعه كيرش رو روي كونم حس كردم داشت با دست اون رو مي داد سمت كسم. كيرش حسابي بزرگ بود خم شد كه با تفي كه به دستش انداخته بود كير شو كنه.آهسته كتري رو گذاشتم رو اوپن و با سرعت خودم رو كشيدم كنار و دويدم سمت در آشپزخونه. يه نگاه بهش كردم. بيچاره كيرش تو دست مات و دمغ مونده بود. با ناراحتي اشاره كرد برم پيششنگاهي به كير گنده اش كردم معلوم بود كه از كير جواد بزرگتره و يه خورده هم كلفت تره ، حسابي حالش گرفته شده بود هي با اشاره التماس مي كرد برم پيشش. خوب تونسته بودم بهش ضد حال بزنم ، حقش بود تا اون باشه كه اين قدر پر رو بازي در نياره. وقتي براي بار چندم از من خواست برم پيشش لبخندي بهش زدم و با سر اشاره كردم نه با يه دو قدم كه به سمتم آمد دويدم بيرون و رفتم سمت جواد و نشستم كنارش. كثافت پر رو داشت مي يومد جلو جواد رو بغل زدم و لبامو گزاشتم رو لباش ، جواد چشاشو باز كرد و با خنده گفت : تو كي بيدار شدي مينا ؟آقا يوسف دويد سمت آشپزخونه ،جواد منو رو پاش نشوند و لباشو گذاشت رو لبام من از كنار صورتش آقا يوسف رو كه داشت با حسرت مارو تماشا مي كرد ، مي ديدم. براي اينكه بيشتر حرص شو در بيارم دگمه هاي پيرهنم رو باز كردم و سينه هامو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن جواد و اون هم شروع كرد به خوردن و بوسيدن سينه هام. حسابي داشتم لذت مي بردم نمي دونم چرا ، ولي جلو چشاي آقا يوسف سكس كردن شهوتم رو چند برابر كرده بود جواد منو از رو پاش بلند كرد و نگاهي به اطراف كرد وقتي خواست سمت آشپزخونه رو نگاه كنه دستامو گرفتم به صورتش و نگذاشتم اين كار رو بكنه با خنده گفتم : بيرون خوابند كسي نيست.شرتم رو پايين كشيد چون من روم به آشپزخونه بود بخوبي مي تونستم آقا يوسف رو ببينم. جواد هم شهوتي شده بود كمي بيژامه و شورتش رو پايين كشيد و كير شق شده اش افتاد بيرون ، با تحريكي كه از كار آقا يوسف شده بودم. من خيلي بيشتر از اون شهوتي شده بودم جواد منو طرف خودش كشيد. خم شدم و كير شو گرفتم تو دهنم و يه خورده براش ساك زدم. منو بالا كشيد و كير شو كرد تو كسم.. خم شدم و دو دستم رو به پشتي مبل تكيه دادم و سر جواد بين آرنج دو دستم گير افتاد

    نمي تونست سرشو برگونه يه طرف ديگه و همون طور كه نگام به آقا يوسف بود. اون داشت با حرص و لذت ما رو تماشا مي كرد. تكونهاي تند سينه هام كه از تلم زدن كير جواد تو كسم ايجاد مي شد. حسابي حال آقا يوسف رو خراب كرده بود نمي تونستم دستاشو كه پشت اپن بود ببينم ولي از حركت تند شونه هاش معلوم بود داره با كيرش جرق مي زنه. مرتب با حركت لباش بوسه نثارم ميكرد.حسابي تحريك شده بودم حركاتم تند شده بود و ناله مي كردم مي دونستم صداي ناله هاي منو آقا يوسف بخوبي مي شنيد. ديگه كم مونده بود كه آبم بياد از حالت چشام آقا يوسف هم اين رو فهميده بود. آقا يوسف چشمش به من بود كه لبخندي زد و كتري رو برداشت و به سمت شير آب رفت و صداي تق و توق ظرفها رو در آورد.جواد بيچاره يهو منو عقب زد. و من هم سريع دگمه هاي پيرهنم رو بستم و شرتم رو دادم بالا و كنارش نشستم. جواد هم طفلك تندي همون طور كه نشسته بود شورت و بيژامه شو كشيد بالا. اعصابم خراب شده بود كم مونده بود كه به اورگاسم برسم اگه اون كثافت. آخ چقدر حرص مي خوردم.من از رو مبل بلند شدم و لبخندي به جواد زدم و گفتم : من مي رم و پري رو بيدار ميكنم.وقتي داشتم به طرف در مي رفتم نگاهي به آقا يوسف انداختم با بدجنسي لبخندي بهم زد.بعد از شام ، من و پري مشغول شستن ظرفها شديم. و بچه ها هم رفتن تو اتاق و گرفتن خوابيدن و آقا يوسف و جواد داشتن شطرنج بازي مي كردن كمي بعد آقا يوسف آمد تو آشپزخونه و پارچ رو برداشت و اون رو شست و در حالي كه داشت توش يخ مي انداخت گفت : پري ، من و جواد بيرون مي خوابيم. شما هم تو بخوابيد.من به تندي رو كردم بهش گفتم : نه آقا يوسف من و جواد تو اتاق مي خوابيم.راستش يه جورايي مي ترسيدم ، بغل جواد آرامش بيشتري داشتم.اخمي بهم كرد و با خنده گفت : حالا يه شب رو بزاريد جواد آقا راحت بخوابه.جواد از تو حال با خنده گفت : مينا شوخي مي كنه يوسف ، من هم هوس كردم بيرون بخوابم.پري با خنده گفت : يوسف پس شما برو واسه خودت و جواد آقا پتو و متكي ببر.آقا يوسف نگاهي به من كرد و لبخندي زد و گفت : باشه دوغ رو كه رو براه كنم ميرم.آقا يوسف دو بسته دوغ از تو يخچال در آورد و خالي شون كرد تو پارچ.و بعد از تو جيبش يه پلاستيك در آورد و در مقابل چشاي بهت زده من گرد سفيدي كه توش بود خالي كرد تو دو تا ليواني كه جلوش بود و با دست به من فهموند كه براي خواب كردن و اشاره به پري و جواد كرد.و بعد تو ليوان ها دوغ ريخت و با يه قاشق هم زد و دو تا ديگه ليوان رو هم از دوغ پر كرد.در اين موقع پري برگشت و روش رو كرد به يوسف و گفت : براي من نريز يه خورده سرما خوردم. ميترسم اذيتم كنه.آقا يوسف خنديد و گفت : امكان نداره دوغ خوردن بدون تو برام صفايي نداره.و بعد يكي از ليوانهايي كه توش چيزي ريخته بود رو برداشت و برد طرف دهن پري ، و در حالي كه دست ديگه شو به كمرش زده بود گفت : بيا عزيزم ، بخور.پري كمي سرشو عقب كشيد و گفت : اذيت نكن ، بزار بعد مي خورم دستام كفيه.آقا يوسف دستشو كه به كمر پري گذاشته بود پايين كشيد و گذاشت رو باسن پري و كمي فشار داد.پري نگاهي به من كرد و بعد آهسته گفت : اذيت نكن پر رو.آقا يوسف ليوان رو به لب پري چسبوند و گفت : پس زود بخور تا منم بدلم بشينه ، بتونم دوغم رو بخورم.پري سري تكون داد و دستاشو شست و ليوان رو از دستش گرفت و با خنده.گفت : بده خودم ميخورم.آقا يوسف دو تا از ليوان ها رو به دست گرفت و نزديك من شد و يكي شو داد دستم و گفت : ببريد واسه آقا جواد ، بعد يه ليوان ديگه داد دست ديگم و با خنده گفت : اين هم براي شما.به ليواني كه اول داده بود و با دست چپ گرفته بودمش نگاهي انداختم و مونده بودم چكار كنم. از يه طرف دلم نمي يومد داروي خواب رو بخورد جواد بدم و از طرفي من مجبور بودم واسه نقشه ام باهاش همكاري كنم.

    پري رو كرد به من و گفت : ببرش مينا جون گرم مي شه.من راه افتادم طرف حال جواد رو مبل نشسته بود و چشاش تو تلوزيون بود و اخبار گوش ميكرد. ليوان دوغ شو دادم دستش و كنارش نشستم و مشغول خوردن شديم وقتي دوغش رو خورد ليوان رو ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه. آقا يوسف رفته بود كه وسايل خواب رو ببره بيرون جا ها رو درست كنه و پري هم داشت بقيه ظرفها مي شست من هم رفتم كمكش ولي تو دلم احساس بدي داشتم.وقتي شستن ظرفها تموم شد. با هم رفتيم تو حال و نشستيم رو مبل و پري دست برد و صفحه شطرنج رو بهم زد و با خنده گفت : جمع كنيد اينو بياييد پاستور بازي كنيم.يه دو ساعتي كه بازي كرديم آثار خواب آلودي در چهره پري و بعد از مدتي تو چهره جواد آشكار شد. كمي ديگه كه بازي كرديم. پري شروع كرد به چرت زدن. جواد هم تقريبا همين طور. پري بلند شد و با بي حالي رو كرد به ما و گفت : مي بخشيد من خوابم گرفته ، ميرم بخوابم.بعد رو كرد به من و گفت : تو نمي خواي بخوابي ؟آقا يوسف به تندي گفت : تو برو بخواب يه خورده ديگه بازي كنيم ما هم ميريم مي خوابيم.پري شب بخيري گفت و رفت تو اتاق و جواد هم كه حسابي به چرت زدن افتاده بود بلند شد و رو كرد به آقا يوسف و با خنده گفت : انگاري من هم حسابي پنچر شدم. بريم بخوابيم.آقا يوسف بلند شد و گفت : آره من هم خيلي خوابم مي ياد ، تو برو من هم اينجا رو مرتب ميكنم مي يام.جواد رفت طرف بيرون و من هم بلند شدم. آقا يوسف دستمو گرفت و با خنده.گفت : يه لحظه صبر كن كارت دارم.گفتم : ولم كن مي خوام برم بخوابم.بعد بلند شد و گفت : برو ببين جواد خوابيده.بعد دست منو گرفت و برد طرف در بيرون و بعد كمي باسنم رو فشار داد و گفت : برو ديگه ناز نكن.با قدم هاي لرزون رفتم سمت جواد و كنارش نشستم خم شدم روش و لباشو بوسيدم. حسابي خوابش برده بود پتو رو كشيدم روش و برگشتم تو حال. آقا يوسف داشت در اتاق رو كه پري و بچه ها توش خواب بودن از بيرون قفل مي كرد. منو كه ديد لبخندي زد و گفت : جواد خوابه ؟اخمي كردم و گفتم : نه.لبخندي زد و آمد طرفم و دستم رو گرفت و گفت : مي دونم ، بيا بريم.دستمو كشيد و منو برد تو اتاق ديگه و در رو از داخل قفل كرد و مشغول در آوردن لباساش شد.وقتي شرتش رو در آورد كير گنده اش رو گرفت تو دستش و با خنده رو كرد به من و گفت : از بعد از ظهر مست تو شده.بعد آمد كنارم و دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و تا بخودم اومدم همه لباسامو در آورده بود و منو دراز كرد رو تخت. وقتي لباشو رو لبام گذاشت بخودم اومدم و آهسته.گفتم : بزار برم ، خواهش مي كنم.لبخندي زد و گفت : حالا چند ساعت وقت داريم چه عجله اي داري بعد كه چند بار آبمون اومد خواب بيشتر مزه ميده.لباشو دوباره رو لبام گذاشت و سعي كرد زبونش رو بكنه تو دهنم. من لبامو بهم فشار دادم و نزاشتم اين كار رو بكنه. رفت رو سينه هام و مشغول فشار دادن و خوردن سينه هام شد. كم كم حس مي كردم گرم شدم و شهوت وجودم رو در بر مي گرفت مخصوصا وقتي كيرش رو روي كسم مي چرخوند. با ولع عجيبي سينه ها مو مي خورد و مي ماليد خيلي زود تحريك شدم و دستامو روي تخت ميكشيدم.

  12. #112

    داستان سکسی من بچه ميخوام - 7 قسمت

    3

    و آهسته ناله مي كردم وقتي كه زبونش رو تو كسم فرو كرد بي اختيار دستامو گذاشتم رو سرش و آهسته فشارش دادم به خودم اون هم بيشتر زبونشو فرو مي كرد وقتي دو تا از انگشتاشو فرو كرد تو كسم و تند تند عقب جلو كرد. ديگه داشتم با فشار زياد سينه ها مو مي ماليدم. كمي بعد آمد رو سينه ام نشست و كير شو گذاشت لاي سينه هام و كير شو مي كشيد بهشون من با دستام سينه هامو گرفتم و به كيرش فشار مي دادم و اون هم لبخندي زد و حركت شو تند تر كرد.كمي بعد كير شو گرفت لب دهنم ، لبامو كه براي ناله كردن باز بود بستم.ولي با خشونت دهنم رو باز كرد و كير شو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد. دستم رو گذاشتم رو كسم و به تندي او نو مي ماليدم و قتي كير شو كشيد بيرون در همون لحظه آبم اومد و به اورگاسم رسيدم.و بيحال شدم. پاهامو انداخت رو شونه هاشو و با خنده گفت : حالا اولشه كجا رو ديدي قول ميدم آنقدر بهت حال بدم كه فردا از درد پاهات نتوني درست راه بري.و كير شو با فشار كرد تو كسم و همه لش شو انداخت روش به شدت دردم گرفت جيغي كشيدم ولي به تندي دستم رو گرفتم رو دهنم.خنديد و گفت : اگه بيدار بشن هيچ برامون خوب نيست ها ، نمي توني جواد رو قانع كني من بزور دستم به كوس تو رسيده. ولي من مي تونم بهش ثابت كنم تو خارشك داشتي ، پس سعي كن سر و صدا راه نندازي ، مخصوصا وقتي خواستم بكنم تو كونت دردش يه خورده بيشتره. ببينم كير من رو بيشتر پسند مي كني يا مال جواد.رو ؟چشامو بستم و چيزي نگفتم و اون هم تند و تند تلم مي زد. كمي بعد حركاتش خيلي تند شد معلوم بود كه مي خواد آبش بياد. ترسيدم يه موقع بكشه بيرون. دستامو به بغل كمرش گرفتم و اونو با همه قدرتي كه داشتم به خودم فشارش دادم. وقتي حركت آبش رو تو كسم حس كردم من هم در همون لحظه دوباره آبم اومد. لبخند رضايتي رو لبام نشست و دستام شول شد و از كمرش افتاد پايين. اون هم خودشو انداخت رو من و با خنده گفت : خيلي حال داد نه ؟بي اختيار سرم رو تكون دادم و گفتم : آره ، خيلي. حالا پاشو برو بخواب من هم مي رم پيش پري مي خوابم.اخمي كرد و گفت : هنوز كارم تموم نشده ؟منظور شو فهميدم. اخمي كردم و گفتم : نه از پشت نه ، ديگه بسه. من نمي زارم ديگه منو بكني.خنديد و گفت : فايده اي نداره ، من كار نيمه تموم رو دوست ندارم.بعد كنارم دراز كشيد. دلم مي خواست زود از اين وضعيت خلاص بشم مي ترسيدم يه موقع كسي از خواب بيدار بشه. گفتم : پس زود تر كار تو بكن برو ، مي ترسم كسي از خواب پاشه.خنديد و گفت : نترس بزار يه خورده كيرم جون بگيره. هنوز خيلي وقت داريم ، اگه خيلي عجله داري بيا خودت كير مو حال بيار. يه خورده واسم ساك بزن.دستو كشيد طرف خودش. رو كيرش خم شدم و كردمش تو دهنم كمي كه ساك زدم از من خواست كس مو بگيرم سمت دهنش و در همون حال هم ساك بزنم. من پشت به صورتش نشستم رو شكمش و رو كيرش خم شدم و كسم رو كشوندم طرف دهنش و كير شو با دست گرفتم و تو دهانم كردم. مشغول ساك زدن بودم كه انگشت شو كرد تو كسم و مي چرخوند.دوباره شهوتي شدم. آنقدر كه چند بار از شدت هوس نزديك بود كير شو گاز بگيرم. بعد انگشت شو از تو كسم درآورد و باهاش سوراخ كونم رو مي ماليد.آهسته انگشت شو فرو كرد تو كونم. و با دست ديگش كه رو سرم گذاشته بود سرمو به كيرش فشار داد. هم زمان كه انگشت شو تا ته فشار مي داد تو كونم سرمو با قدرت زياد روي كيرش فشار داد با سختي دستشو از رو سرم كنار زدم و كير شو از دهانم كشيدم بيرون.خودم رو كنار كشيدم و در حالي كه نفس ، نفس مي زدم گفتم : بسه ديگه خفه شدم.من رو به بغل پشت به خودش قرار داد و كير شو فرو كرد تو جلوم و مشغول تلم زدن شد وقتي كه داشت دوباره به اوج شهوت مي رسيدم كير شو كشيد بيرون و كرد تو كونم. يه خورده كه فشار داد حسابي دردم گرفت خودم رو جلو كشيدم و گفتم : آروم تر.همون طور كه كمي از كيرش تو كونم بود دست انداخت دور شكمم و تا اومدم بفهمم چه خيالي داره هم زمان كه كير شو با فشار مي كرد تو با دستاش شكمم رو به طرف خودش كشيد درد وحشتناكي رو تو كونم حس كردم چشام پرآب شد و قبل از آنكه بتونم جيغ بكشم با دست دهنم رو گرفت و محكم تر كير شو تو كونم فشار داد از درد پاهامو تو شكمم جمع كردم و با مشت به پاش مي كوبيدم و اون كثافت هم بي اعتنا مشغول تلم زدن تو كونم شد. چند دقيقه اي كه گذشت دردش كم شد و تونستم خودمو آروم كنم اون هم دستشو از رو دهنم برداشت.آهسته گفتم : خيلي كثافتي.خنديد و گفت : تلافي ظهر رو در آوردم كه از كيرم در رفتي ياده ته.كمي كه گذشت آهسته گفت : دارم مي يام اجازه مي دي بكنم تو دهنت ، خوش كردم آبم رو تو دهنت خالي كنم.داد زدم : غلط كردي كثافت كه بخواي كير كثيفت رو بكني دهنم.لبخندي زد و گفت : نه نمي كنم تو ، فقط آبم رو ميريزم توش.گفتم : نه ، لازم نكرده.كير شو در آورد و منو چرخوند و گفت : دهن تو باز كن ، نمي كنم تو فقط مي خوام آبم رو بريزم گفتم : نه.نزديك صورتم نشست رو سينه ام و با دست شروع كرد به تند ، تند دست كشيدن زير كيرشو كمي بعد انگشتشو فرو كرد تو دهنم و دهنم رو كمي باز كرد و به تندي كير شو جلو كشيد و يك دفعه آب شو پاشيد تو دهنم و خم شد رو صورتم و لباشو گذاشت رو لبام و با دستاش سرمو گرفت و آنقدر لبامو بوسيد و صورت و گلومو ماليد كه مجبور شدم همه آب شو قورت بدم پايين. تا حالا آب كير رو نخورده بودم و حتي وقتي جواد اين كار رو مي كرد مي رفتم دستشويي و دهنم رو مي شستم. اون هم طفلك اعتراضي نمي كرد ولي اين كثافت مجبورم كرد آب شو قورت بدم واي چه طعم لزج و بدي داشت.ميل به شيريني مي زد نمي دونم تو فيلم هاي سكسي كه گاهي با جواد نگاه مي كرديم چطور زنها آب كير مردها رو با لذت مي خوردن ولي اصلا خوش آيند من نبود.آقا يوسف اجازه نداد برم و كمي بعد دوباره بهم چسبيد و با قولي كه ازش گرفته بودم به كون من كاري نداشته باشه اجازه دادم دوباره كسم رو در اختيار بگيره. بعد كلي زور زدن و عرق كردن آبشو تو كسم خالي كرد و وقتي همه آبش آمد لبخندي بهم زد و گفت : همه آبم رو ريختم تو ، ديگه تو كست سيل راه افتاده ولي نگران نباش.بعد كير شو در آورد و لباساشو پوشيد و رفت بخوابه. همه پام از بالا تا پايين تير افتاده بود و حسابي درد مي كرد. بزور تونستم لباسامو بپوشم.بلند شدم و رفتم دستشويي و خودم رو شستم و بعد از اين كه دهن مو هم شستم رفتم سمت اتاق پري ، قبل از اينكه آقا يوسف بخواد بره بخوابه قفل در اتاق رو باز كرده بود رفتم تو اتاق بچه ها پايين تخت خوابيده بودن يه نگاه بهشون كردم و با لبخند دستي به جلوم كشيدم رفتم رو تخت و كنار پري دراز كشيدم.فردا صبح بعد از صبحانه وسايلمون رو جمع كرديم و بعد از خداحافظي برگشتيم خونه ، بعد نهار كه جواد حاضر شد بره سركار رفتم روي تخت دراز كشيدم و به ماجراي شب قبل فكر مي كردم ياد آوري اون لحظات منو شهوتي كرد دستم رو روي كسم گذاشتم و مشغول ماليدنش شدم چشامو بستم و سعي كردم همه لحظات رو جلو چشام مجسم كنم.مخصوصا وقتي كه آقايوسف بهم مي گفت ديگه تو كست سيل ر;اه افتاده ولي نگران نباش.يهو خشك شدم و دستم بي حركت موند. منظورش چي بود كه مي گفت ولي نگران نباش. به تندي بلند شدم رفتم سمت تلفن و با عجله شماره خونه پري رو گرفتم.بعد از حال و احوال معمول با خنده گفتم : پري شما چطوري جلوگيري مي كنيد كه ديگه بچه دار نشيد. آخه از تولد رضا تا حالا چند سال مي گذره.برام سؤال پيش اومد. گفتم زنگ بزنم ازت بپرسم.با خنده گفت : اي شيطون تو چرا اينقده از بچه دار شدن بدت مي ياد اون از اون قرص خوردنت و اين هم از اين جور سؤال ها پرسيدنت.با خنده گفتم : دوست دارم بدونم تو رو خدا بگو ديگه ، لوله ها تو بستي يا..اينكه با خنده حرف مو قطع كرد و گفت : نه عزيزم يوسف بسته ، اون نظرش....سرم گيج رفت. و گوشي از دستم افتاد زمين ، نتونستم خودم رو سر پا نگه دارم زانو هام شول شد و نشستم رو مبل.فرياد پري رو از تو گوشي مي شنيدم كه داد مي زد : الو مينا چي شد ؟ حالت خوبه ؟گوشي رو گرفتم دستم و گفتم : چيزي نيست ، زنگ زدن بايد برم در رو باز كنم فعلا خداحافظ.گوشي رو گذاشتم رو تلفن و خودم رو انداختم رو مبل و شروع كردم به گريه كردن ، ديگه دلم مي خواست خودم رو بكشم. حسابي داغون بودم نه ، ديگه از اين بدتر نمي شد. چقدر دلم مي خواست فرياد بزنم.از صداي زنگ در به خودم اومدم. بلند شدم و به سمت در بازكن رفتم از تو گوشي گفتم : كيه ؟صداي مردي بگوشم خورد : كنتور گاز.گوشي رو گذاشتم و مانتو مو پوشيدم و رو سري مو انداختم سرم و رفتم سمت در ، در رو كه باز كردم مرد خيلي جوان و خوش تيپي رو بروم ظاهر شد. يه لحظه باز ياد بچه افتادم ، يهو مثل خول ها خنده ام گرفت.مرد جوان لبخندي زد و گفت : ببخشيد كنتور گاز رو مي خواستم ببينم.با دست كنتور رو نشونش دادم.و خودم رو از جلو در كشيدم كنار. آمد تو و به سمت كنتور رفت ، من يه خورده از پشت سر نگاهش كردم ، مونده بودم چكار كنم بهش نمي خورد كه ازدواج كرده باشه در حياط رو بستم و رفتم طرفش داشت بر مي گشت سمت در ، لبخندي زدم.گفتم : مي شه يه نگاه به اجاق گاز ما بكنيد ؟ آخه كسي خونه نيست و من از ظهر تا حالا مدام بوي گاز حس مي كنم. نمي دونم چكار كنم.نگاهي به من كرد و گفت : من زياد وارد نيستم خانم ، ولي خوب اگه مربوط به نشتي تو بست و يا شيلنگ باشه شايد بتونم جلو شو بگيرم اجاق گاز كجاست ؟لبخندي زدم و گفتم : ممنون ، بفرماييد دنبالم.جلو در ورودي به خونه گفتم : لطفا چند لحظه صبر كنيد ، براتون دم پايي بيارم ببخشيد ها من يه خورده وسواس دارم.رفتم تو و سريع رفتم سمت اجاق گاز و به تندي شير گاز رو باز كردم و دستم رو بهش گرفتم تا گاز قطع نشه. يه خورده كه بوي گاز تو فضا پيچيد شير رو بستم و سريع دم پايي هاي تو آشپزخونه رو گرفتم دستم و رفتم سمت در و در رو باز كردم و دم پايي ها رو گذاشتم جلو در و نگاهي به صورتش انداختم و گفتم : ببخشيد ، بفرماييد بپوشيد.كفش ها شو در آورد و دم پايي ها رو پوشيد و به دنبال من آمد تو آشپزخونه و يه خورده اطراف رو بو كشيد و گفت : بله خانم بوي گازه ، خيلي وقته كه بوي گاز رو حس كرديد ؟لبخندي بهش زدم و گفتم : نه ، از ظهر تا حالا بوي گاز مي ياد.نگاهي به من كرد و گفت : يه خورده آب كف برام درست كنيد ، بايد بست و شيلنگ ها رو تست كنم. اين بو خيلي زياده ، نبايد اينطوري گاز رو روشن كنيد.كمي آب كف درست كردم و با يك دستمال بهش دادم. وقتي مشغول شد.پرسيدم : شما ازدواج كرديد ؟ لبخندي زد و گفت : هنوز نه خانم.پرسيدم : چرا ؟ جوان به اين خوشگلي. هر دختري تمايل داره با هاتون ازدواج كنه. شما چرا دست رو دست گذاشتيد ؟لبخندي زد و جواب داد : ممنون خانم ولي خوشگلي كافي نيست. چيزهاي ديگه هم لازمه. پول ، خونه. و از همه مهمتر خود دختر.توجهي به من نداشت و مرتب سرش تو كار خودش بود.بهش نزديك شدم و نشون دادم كه مشغول نگاه كردن به كار اون هستم و در همين حال بازو مو به بازوش ماليدم يه دفعه خودش رو كنار كشيد.و يه نگاه به من كرد ، لبخندي بهش زدم و پرسيدم : معلوم شد نشتي گاز مال كجاست ؟وقتي به صورتش نگاه كردم سرخ شده بود بيچاره معلوم بود تا حالا دستش به هيچ زني نخورده. با كمي دستپاچگي جواب داد : نه خانم ، من پاك گيج شدم ظاهرا همه چيز مرتبه فكر مي كنم از اتصالات داخلي باشه ، اون هم كار من نيست بايد يه سرويس كار وسايل گازي خبر كنيد.بعد با عجله دستاشو زير شير شست. من حوله رو دادم دستش و لبخندي بهش زدم و گفتم : آره ، ظاهرا چاره ديگه اي نيست دستاشو خشك كرد و حوله رو داد دستم و گفت : خوب ديگه من با اجازه تون مرخص ميشم.لبخندي زدم و گفتم : دوست داريد به عنوان تشكر هم كه شد يه شربت براتون درست كنم ، زياد طول نمي كشه و بعد چشمكي بهش زدم. با عجله به سمت در رفت و در همون حال.گفت : ممنونم خانم ، ديرم شده من بايد زودتر برم دم در ايستادم با دستپاچگي داشت به سمت در حياط ميرفت.صداش كردم : آهاي آقا.روش رو برگردوند طرفم و گفت : بخدا ديرم شده خانم ، نمي تونم بيشتر از اين اينجا بمونم.اخمي كردم و گفتم : كفشاتون ، مي خواهيد با دم پايي ها بريد؟.و با دست به كفشاش كه جلو در بود اشاره كردم.نگاهي به دم پايي هايي كه پاش بود كرد و لبخندي زد و آمد جلو و به تندي و با دستپاچگي دم پايي ها رو در آورد و مشغول پوشيدن كفشاش شدلبخندي زدم و گفتم : هول نشو عزيزم ، مواظب باش چپه نپوشي.وقتي كفشاشو پوشيد به سمت در رفت و با عجله زد بيرون ، بس كه بيچاره هول بود حتي در رو هم پشت سرش نبست.لبخندي زدم و به سمت در حياط رفتم و در رو محكم بستم.برگشتم تو خونه مانتو مو در آوردم و با رو سريم انداختم رو مبل و رفتم سمت يخچال يه ليوان آب سرد خوردم احساس مي كردم شديدا بهش احتياج دارم.يه دفعه ياد دكتر آزمايشگاه افتادم لبخندي رو لبم نشست دويدم تو اتاق و كيفم رو برداشتم و كارت ويزيتش رو از توش در آوردم و نگاش كردم. منوچهر كريميان دكتر علوم آزمايشگاهي ، رفتم رو مبل نشستم و شماره شو گرفتم و بي صبرانه منتظر شدم تا گوشي رو برداشت ، صداشو شناختم خودش بود پرسيد : بله ، بفرماييد.ببخشيد شما دكتر كريميان هستيد ؟بله خانم خودم هستم بفرماييد ؟من همون خانمي هستم كه چند روز پيش ، لطف كرديد و برام اون.آزمايش قلابي رو نوشتيد.خنديد و گفت : بله ، شناختم. مشكل تون حل شد ؟آخه اگه حل مي شد كه با شما تماس نمي گرفتم.دوباره صداي خنده شو شنيدم و بعد پرسيد : خوب من چه كاري مي تونم براتون انجام بدم ؟ديگه حوصله نداشتم يك ساعت مقدمه چيني كنم ، حوادث اخير هم منو حسابي كلافه كرده بود. گفتم : من بچه مي خوام.دوباره صداي خنده اش ولي اين بار بلند تر بگوشم خورد.من مطمئن هستم كه مي تونم كمكتون كنم.كي مي تونيد بياييد اينجا ؟ الان مي تونيد بياييد ؟با خنده گفت: با اين عجله اي كه داريد ممكنه داراي بچه عجول و كم طاقتي بشيد و اين اصلا خوب نيست.آخه الان شوهرم خونه نيست ، اون شيفت بعد از ظهره و تا ساعت نه شب نمي ياد خونه.خنديد و گفت : خونه شما نه خانم ، خونه من بايد تشريف بياريد. براي خودتون هم بهتره در و همسايه ها هم متوجه آمدن من به خونه شما نشند خيلي بهتره.خيلي خوب كي بايد بيام ؟خنديد و گفت : فردا ظهر عزيزم ، وقتي كه شوهرت رفت سركار.باشه ، مي يام. خوب ممنون خداحافظ.خوشگل خانم ، نمي خواي آدرس رو ياداشت كني؟خيلي سريع از كيفم كاغذ و قلم برداشتم و آدرسي كه گفت ياداشت كردم.بعد پرسيدم : آقاي دكتر ؟بله عزيزم.با كمي خجالت گفتم : شما بچه داريد ؟خنديد و گفت : آره عزيزم ، چطور ؟منظورم اينه كه مي تونيد ، چطور بگم شما قادر هستيد كه...دوباره خنديد و صداي خنده اش منو عصبي مي كرد.خاطر جمع باش عزيزم ، من كاملا سالمم و بخوبي مي تونم بچه.دارت كنم رو قول من حساب كن.و باز خنديد.گوشي رو گذاشتم رو تلفن و تكيه زدم به مبل. يعني فردا همه بدبختي ها تموم مي شه و كم كم مي تونم وجود بچه رو تو خودم حس كنم.روز بعد خيلي زود از خواب بيدار شدم و رفتم حمام و كمي پاهامو ماساژ دادم. تو اين چند روز خيلي آبم اومده بود ، سكس زيادي پاهامو درد آورده بود.جدا از سكس با كاظم آقا و آقا يوسف كه بي ثمر بود البته براي من بيچاره ، جواد هم هر شب حسابي شلوغش مي كرد تا به قول خودش هر چه زودتر شكمم رو بالا بياره افسوس كه سكس اون هم مثل بقيه بي حاصل بود.بعد از رفتن جواد آژانس خبر كردم و لباس عوض كردم و بعد از آرايش و مرتب كردن موهام. كيفم رو برداشتم و رفتم تو حياط و باشنيدن صداي زنگ در رو باز كردم و ماشين آژانس بود رفتم و نشستم تو ماشين و آدرس منوچهر رو دادم دست راننده و بعد از اين كه ماشين راه افتاد تكيه زدم به صندلي و رفتم تو فكر خدا كنه اين يكي ديگه تو زرد از آب در نياد و بتونم چند ماه ديگه بچه مو تو بغلم بگيرم و به همه نشونش بدم و داد بزنم اين بچه منه خودم بدنيا آوردمش. تو اون شرايط محال بود كه كسي به جواد شك كنه ، آخه آزمايش نشون مي داد كه من و اون هر دومون سالميم.صداي راننده آژانس منو از تو خيالات شيرينم بيرون كشيد : خانم رسيديم.پولش رو دادم و كيفم رو برداشتم و كاغذ آدرس رو ازش پس گرفتم و بعد از حركت كردن ماشين ، با كمك آدرس رفتم تا جلو در خونه. خونه شيك و بزرگي به نظر مي رسيد. وقتي شاسي زنگ رو فشار دادم كمي بعد صداي آشناي منوچهر تو اف اف پيچيد : كيه ؟با عجله گفتم : منم مينا.خيلي محترما نه تعارفم كرد برم تو و بعد شاسي در بازكن رو زد.در رو باز كردم و با ترديد زياد پامو گذاشتم تو حياط و رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم. فضاي حياط نسبتا بزرگ بود و دو تا ماشين تو حياط پارك شده بود. يه خورده ترس برم داشت. خداي من نكنه يه مهمون سر زده براش اومده باشه ، نمي دونستم بايد چكار كنم. حسابي ترس برم داشت. يه خورده اين پا و اون پا كردم و دلم زدم به دريا و آهسته به طرف در ورودي ساختمان جلو رفتم.در اين موقع در ورودي ساختمان باز شد و منوچهر با لباس راحتي شيكي كه به تن داشت در آستانه در ظاهر شد. با ديدن من لبخندي زد و به استقبالم اومد و بازو مو گرفت و با خنده گفت : چقدر خوشگل شدي ، بيا بريم تو عزيزم غريبي نكن.آهسته پرسيدم : مهمون داريد ؟لبخندي زد و گفت : مهمون كه نه ، دوستام هستند. محض خاطر تو دعوتشون كردم.ايستادم و اخمي بهش كردم و گفتم : يعني چي ؟لبخندي زد و گفت : اين دوستام همه ، سالم و قوي هستند و خيلي هم پر حرارت ، مگه بچه نمي خواي. خوب چند تا كه باشيم حتما حامله خواهي شد ، و همه دردسر هات تموم مي شه. نترس خوشگل خانم همه قابل اعتماد هستند.با دلخوري گفتم : نه ، من نمي خوام. خواهش مي كنم بهشون بگو برن.لبخندي زد و گفت : باشه عزيزم. حالا بيا تو ، اونها تازه اومدن يه پذيرايي كوچلو ازشون بكنم بعد به يه بهانه اي بهشون ميگم برن.دستشو انداخت دور بازوم و منو برد داخل خونه. وارد حال پذيرايي بزرگي شديم و دو دست مبل يه گوشه اتاق و يه ميز تلوزيون بزرگ كه روش يه تلوزيون و تو طبقه هاشم يه ويدئو و يه ظبط بزرگ قرار داشت كنار مبل ها و يه ميز نهار خوري بزرگ و صندلي هاشم يه سمت ديگه كنار يه پاسيوي بزرگ به چشم مي خورد. سه نفر كه دوستاي منوچهر بودن روي مبل نشسته بودن و يكي شون با ديدن من سريع كنترلي رو از رو ميز برداشت و تلوزيون رو كه مشغول نشون دادن يه فيلم سكسي بود رو خاموش كرد.منوچهر رو كرد به اونها و با دست به من اشاره كرد و گفت : بچه ها اين هم مينا خانم دوست دختر ناز و خوشگل خودم. كه درباره اش صحبت مي كردم.تك تك باهام دست دادن و من لبخندي به لبام آوردم و اذهار خوشوقتي كردم و با تعارف منوچهر رفتم و روي يه مبل نشستم.منوچهر رفت طرف آشپزخونه و در همون حال گفت : الان يه دلستر خوشمزه مي يارم تا با هم بخوريم ، تو آشپزخونه كه بصورت اوپن بود مي شد منوچهر رو كه داشت شيشه هاي نوشابه ، همون دلستر ها رو از تو يخچال در مي آورد ، مي ديدم. خدا كنه بد مزه نباشه ، من تا بحال دلستر نخورده بودم و نمي دونستم مزه خوبي داره يا نه. هيچ دلم نمي خواست جلو منوچهر و دوستاش خيطي بالا بيارم.صداي منوچهر منو از افكارم بيرون كشيد : عزيزم مينا ، يه لطف كن بيا كمكم كن تا نوشابه ها رو آماده كنم.من از خدا خواسته بلند شدم و به طرف آشپزخانه به راه افتادم. راستش از نگاه هاي ناجور دوستاش به بدنم خسته شده بودم.نزديكش كه شدم لبخندي زد و گفت : مينا جون دو قالب يخ از تو يخچال بردار و بريزش تو اين پارچ تا من نوشابه ها رو باز كنم.از تو يخچال دو قالب يخ در آوردم ، خيلي بامزه بود قالب ها پر از تيكه هاي.كوچك يخ به شكل قلب بود ، تيكه هاي يخ رو با كشيدن دسته قالب از هم جدا كردم و خالي شون كردم تو پارچ روي ميز و به منوچهر كه مشغول باز كردن در قوطي نوشابه ها بود نگاه كردم. يكي از قوطي ها رو برداشتم و نگاهي به دور وبرش كردم هيچ كلمه فارسي و يا عربي كه بتونم بخونمش روش ديده نمي شد و به انگليسي و يا يه زبون ديگه روش نوشته هايي به چشم مي خورد.مشغول ريختن نوشابه ها تو پارچ شدم. منوچهر با خنده گفت : تا بحال از اين دلستر ها خوردي ؟راستش اسمش واسم آشنا بود ولي تا بحال نخورده بودم. لبخندي زدم و.گفتم : اسمشو شنيده بودم ولي تا بحال نخوردم.لبخندي زد و گفت : يه نوشابه مقوي و عالي واسه كلاس بالا هاست ، همه كس بخاطر گرونيش ازش استفاده نمي كنند.موقع خالي كردن قوطي نوشابه ها تو پارچ بوي تندي بلند شد ، كمي سرم رو عقب گرفتم و آهي كشيدم. منوچهر نگاهي به قيافه من كرد و با خنده گفت : اين چي قيافه ايه به خودت گرفتي دختر؟سپس آهسته ادامه داد : يه خورده سنگين باش ، دوستام فكر نكنند كه تا حالا اين جور چيزها نخوردي ، يه خورده افت داره برات.كمي خجالت كشيدم و بزور لبخندي زدم و گفتم : باشه ، سعي مي كنم.يه سيني از تو كابينت برداشت و چند ليوان توش گذاشت و گفت : تو روخدا جلو دوستام آبرو مو حفظ كني ، من كلي از كمالات و كلاس تو تعريف كردم.



    4

    سپس بروم لبخندي زد و گفت : بيا بريم ، ممنون كه كمكم كردي.رفتيم تو حال و من نشستم رو مبل و منوچهر هم ليوانهاي تو سيني رو پر كرد و بعد به همه تعارف كرد.من هم يه ليوان برداشتم و گذاشتم جلوم رو ميز منوچهر لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم ، بفرماييد گرم نشه دوستاي منوچهر ليوان ها شون رو برداشتن و با يكي دوبار سر كشيدن ليوان هاشون رو خالي كردن و گذاشتن رو ميز ، منم ليوانم رو برداشتم و سعي كردم كم نيارم و چند قورت سريع خوردم ، يه دفعه حالم بد شد عجب طعم تند و مسخره اي داشت. با همه سعيي كه كردم تا خونسردي مو حفظ كنم ولي نتونستم. آهي كشيدم و در حالي كه صورتم رو گر گرفته بود. آخرين جرعه اي كه هنوز تو دهنم بود بزور قورتش دادم و ليوانم رو كه نصفه شده بود گذاشتم رو ميز.منوچهر كنارم نشست و دستشو گذاشت رو شونه ام و آهسته گفت : چي شد مينا جون ؟يكي از دوستاش با خنده مسخره اي گفت : مينا خانم ظاهرا تا حالا دلستر نخورده ، يه نوشيدني سبك و ساده براشون بيار منوچ جان ، مثل شربت آبليمو و يا يه ليوان چايي براشون بهتره منوچهر اخمي كرد و بهش نگاهي انداخت و گفت : اشتباه مي كنيد حسين آقا ، مينا تو خونه شون حداقل روزي سه چهار شيشه دلستر مي خوره ، فكر مي كني مينا بچه است كه جلوش چايي بزارم.سپس لبخندي زد و ليوانم رو دوباره پر كرد و گرفت جلوم.و با نگاهي كه التماس درش موج مي زد ، آهسته بهم گفت : تو رو خدا مينا يه نفس بخور ، بزار حالشون گرفته بشه و نفساشون بند بياد.خدايش حرفي كه دوستش حسين گفته بود خيلي برام گرون تموم شد و حسابي دلخورم كرد ، با خودم گفتم بهتره يه ضرب شست بهشون نشون بدم. همه قدرت و اعتماد بنفسي كه در خودم سراغ داشتم رو جمع كردم و ليوان رو گرفتم و به دهان بردم. شروع كردم به نوشيدن مي دونستم كه بايد يه نفس بخورم و گرنه امكان نداشت يه ذره يه ذره بتونم اون زهر مار رو بخورم. وقتي ليوانم تموم شد اون رو گذاشتم رو ميز و پارچ رو گرفتم دستم و دوباره ليوانم رو پر كردم.اول منوچهر و بعد بقيه شروع كردن به كف زدن و هورا كشيدن ، حسابي جو منو گرفت و ليوان رو به دهان بردم و به تندي همه شو دادم پايين. حس كردم هر لحظه ممكنه بالا بيارم ، در حالي كه ليوانم رو روي ميز مي گذاشتم بادست ديگم كه رو پام بود پامو محكم چنگ زدم تا بتونم خودم رو كنترل كنم. به مبل تكيه زدم و به منوچهر و دوستاش نگاهي انداختم همه از كارم شگفت زده شده بودن و لبخند مرموزي رو لب هاي منوچهر نقش بست. سرم داغ شده بود و حس كردم همه بدنم داغ شده. منوچهر روسريم رو باز كرد و با خنده گفت : راحت باش عزيزم خودت رو سبك كن هوا خيلي گرمه.خواست دكمه هاي مانتو مو باز كنه كه مانعش شدم و اون هم اصرار نكرد و مشغول صحبت با دوستاش شد. در خصوص مسائل كاري صحبت مي كردن و من هيچي از اونها نمي فهميدم. نيم ساعتي كه گذشت عرق از سر و صورتم راه افتاد و منو مجبور مي كرد هر چند دقيقه اي با دست دونه هاي عرق رو از رو صورتم پاك كنم. از حرارت زياد دلم مي خواست مانتو مو در بيارم ولي روم نمي شد. با هر بد بختي كه بود يه نيم ساعتي ديگه خودم رو جمع و جور كردم ، آه خدا چرا مهمون هاي عوضي شو دك نمي كنه برن.نگاهي به منو چهر انداختم ، خيلي خونسرد مشغول صحبت با دوستاش بود.كمي كه گذشت ، سرم گيج رفت. نگاهي به ميز انداختم ميز داشت براي خودش پيچ و تاب مي خورد و شكل هاي عجيبي به خودش مي گرفت بي اختيار خنده ام گرفت. منوچهر و بقيه متوجه من شدن ، منوچهر دستم رو گرفت و گفت : پاشو لباس ها تو در بيار ، خيلي عرق كردي. يه خورده هم آب به سر و صورتت بزن تا سر حال بشي.بزور خودم رو از رو مبل بلند كردم و به طرف آشپزخونه رفتم تا يه آبي به خودم بزنم ، ولي سرم گيج رفت و تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو ميز.منوچهر به تندي زير بغلم رو گرفت و منو سر جام نشوند و در حالي كه لبخند مي زد مشغول باز كردن دگمه هاي مانتوم شد. اصلا دستم جلو نمي رفت كه مانعش بشم. مانتو مو از تنم در آورد و مشغول باز كردن دگمه هاي پيرهنم شد. لبخندي زدم وگفتم : تند نرو ، به اين دوستاي پر روت بگو برن ديگه.احساس مي كردم مست شدم و حرفام يه جورايي طبيعي نبود.وقتي كه منوچهر پيرهنم رو در آورد و دست شو به سينه هام گرفت و مشغول ماليدنش شد. دستشو گرفتم و با لحن عجيبي گفتم : اوه ، داغ شدم. ولم كن ، ببين دوستات دارن ما رو نيگا مي كنن.منوچهر نگاهي به دوستاش انداخت و با لبخند گفت : راست مي گه ديگه چرا نگاه مي كنيد ، پاشيد مشغول شيد.تو نيمه خماري متوجه شدم دارن لباساشون رو در مي يارن ، منوچهر هم بعد يه گاز كوچولو كه به سينه ام زد بلند شد و لباساشو در آورد.اخمي كردم و گفتم : چرا همه داريد لخت مي شيد ، هوا اينقدر گرمه ؟ يا همه شما خول شديد ؟ آره ؟حسين آمد سمت من و كير شو از تو شورتش كه تنها چيزي بود كه تن او و بقيه بود ، در آورد و كير شو چسبوند به لبام و با خنده گفت : ما همه آماده شديم تا واست بچه درست كنيم خوشگله.شليك خنده اون و بقيه تو حال پيچيد ، اخمي كردم و رو كردم به منوچهر و گفتم : بيا اين دوست هاي بي تربيتت رو ببر بيرون ، مگه من چند تا بچه مي خوام ؟ ، يه دونه هم باشه بسمه ... كير حسين با فشار تو دهنم رفت و بقيه حرفم رو ناتمام گذاشت ، يه خورده زور زدم تا كير كلفتش رو از تو عمق دهنم بكشم بيرون ، ولي حالشو نداشتم و يا زورم نمي رسيد دستم رو تكون بدم ، نمي دونم.منوچهر بين پام نشست و شورتم رو گرفت و از پام كشيد بيرون و پاهامو با دستاش بالا گرفت و لباشو گذاشت رو كسم. يه خورده كه بوسيد حس خوبي بهم دست داد و با حوصله بيشتري به كير حسين كه تو دهنم بود مك زدم ، حسين سرم رو تو دستاش گرفت و به تندي و با خشونت مشغول تلم زدن كيرش تو دهانم شد ، كمي بعد دوستاي ديگه شم اومدن جلو و مشغول ور رفتن به پاهام و سينه هام شدن ، يكي شون سوتينم رو باز كرد و انداخت كنار وچنان سينه هامو تو دهنش فشار ميداد كه نزديك بود از درد جيغ بكشم. حسابي داشت بهم مزه مي داد تا حالا اين همه آدم با كير هاي شق شده دور وبرم نديده بودم.در اين موقع يه مايع لزج و بد مزه اي از كير يكي از دوستاي منوچهر كه تو دهنم تلم مي زد ، خارج شد و تو دهانم ريخت. كير شو بزور با دست از دهانم در آوردم و.گفتم : احمق جون ، آب تو نريز تو دهنم. مگه تا حالا شنيدي كه زني از دهن حامله بشه. بايد تو كسم بريزي. نكنه فكر كردي من اين همه راه اومدم تا آب كير بد مزه و مسخره تو بخورم و برم ؟منوچهر و بقيه با صداي بلند خنديدند و منوچهر رو كرد به اوني كه كيرشو تو دهنم حركت مي داد و گفت : محمد بريز تو كسش ، بايد كس شو آب ياري كني الاغ ، راست مي گه ديگه.محمد لبخندي زد و گفت : ترشح كيرم بود بابا ، يه خورده تحمل كنيد. من كارم رو بلدم.منوچهر انگشتشو از تو كسم كشيد بيرون و آمد طرفم و محمد رو عقب كشيد و كير خود شو با فشار فرو كرد تو دهنم ، و محمد هم لبخندي زد و رفت سراغ كسم.نيم ساعتي نوبتي جاهاشون رو عوض مي كردند تا بقول خودشون كه گاهي با هم حرف مي زدن از كس و دهنم همه استفاده كنند.نمي دونم چند بار آبم اومده بود ، فقط از هوله اي كه زيرم روي مبل گذاشته بودن ، حدس زدم احتمالا حسابي كسم آب انداخته و راه افتاده بيرون.داشت خوابم مي برد ولي سعي كردم خودم رو بيدار نگه دارم تا يه موقع آب كيراشون رو حيف و ميل نكنند و هدرش ندن و از كسم يادشون نره.منوچهر طاق باز روي فرش دراز كشيد و گفت : بيا مينا جون ، بيا عزيزم ،بشين رو كيرم و اولين كير رو بكن تو كس خوشگلت ، همه كيرم مال تو.با اين حرف دورم رو خالي كردن و كير محمد و اون يكي ديگه دوست منوچهر كه اسمشو نمي دونستم و مرتب مثل سرما خورده ها فش فش مي كرد ، هر دو كير هاشون رو از دهانم كشيدن بيرون و يه نفس راحت كشيدم و حسين هم زبون و انگشت شو از تو كسم كشيد بيرون و بلند شد ، منتظر شدن كه من برم سمت منوچهر ، يه خورده زور زدم و سر پا ايستادم ولي سرم گيج خورد و روي زمين نشستم و در حالي كه لبخند مي زدم مثل بچه ها ، چهار دست پايي رفتم طرف منوچهر و پامو بلند كردم و خودم رو كشيدم رو شكم منوچهر. كمي خودم رو عقب دادم و سعي كردم با دستم كير شق شده و كلفتش رو به سوراخ كسم فرو كنم.ولي نمي شد ، يعني سوراخ كسم هي اين ور واون ور مي رفت. خنده ام گرفته بود. محمد جلو آمد و كير منوچهر رو گرفت و فشارش داد تو كسم و منوچهر هم در حالي كه آه مي كشيد كمرم رو گرفت و منو بروي كيرش فشارداد. دردم گرفت ولي نا نداشتم آخ و اوخ كنم. دلم مي خواست در همون حال كه كير كلفت منوچهر تو كسم ول مي زد ، خم بشم رو شكم منوچهر و سرم رو بزارم رو سينه اش و بگيرم بخوابم.دست هاي محمد از پشت آمد رو سينه هام و منو كمي از رو سينه هاي منوچهر بلند كرد و نشست وسط پاي منوچهر ، و يه تف انداخت رو كونم ، خيلي بدم اومد ، اصلا قيافه اش تابلو بود لات و بي نزاكته و.....آخ..واي.وقتي كير شو فرو كرد تو كونم ، يهو چشام از خماري در اومد و تقريبا داد زدم : يواش تر حيون ، كثافت پشتم پاره شد.محمد كه گذاشته بود تو كونم و دستاش رو سينه هام بود و فشار شون مي داد ، خنده اي كرد و دوباره يه فشار ديگه به كيرش داد و منو به طرف خودش كشيد. با اين كارش كيرش بيشتر بهم فرو رفت ، منوچهر هم كه مطمئن شد كير محمد تو كونم قرار گرفته دوباره مشغول تلم زدن تو كسم شد.راستش خيلي خوشم مي يومد از اين كه دو تا كير داشت بهم فرو مي رفت ، احساس شيريني داشتم ، تجربه اي كه تا به حال نداشتم. در اين موقع حسين آمد و كنار ما پهلو سرم ايستاد و موهامو گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند و كير شو فرو برد تو دهنم. اون يارو فش فشي هم اومد طرف ديگه ام ايستاد و دستشو زير كيرش گرفت و اون رو مي ماليد و منتظر شد نوبتش بشه تا كير شو بكنه تو دهانم ، از بس كه با تلم زدن ها شون منو بالا پايين كرده بودن كم مونده بود پس بيارم. چشام داشت دو دو مي زد سرم رو تكون دادم و بزور كير حسين رو از دهانم كشيدم بيرون و با بي حالي رو به منوچهر كه زير من دراز كشيده بود و از شدت تلم زدن تو كسم حسابي عرق كرده بود ، كردم و با بي حوصله گي گفتم : بگو تو دهانم نكنند دارم ، پس مي يارم.منوچهر لبخندي زد و گفت : چي رو تو دهنت نكنن ، عزيزم ؟اشاره به كير حسين و اون فش فشيه كه مرتب بصورتم ماليده مي شدن و منتظر بودن برن تو دهنم ، كردم و با خنده گفتم : اينها رو مي گم ديگه.منوچهر با خنده رو كرد به حسين و گفت : اذيتش نكنيد بابا ، بزاريد يه خورده نفس تازه كنه.حسين رفت طرف محمد و گفت : پاشو ديگه ، كون شو پاره كردي. بزار يه چيزي هم به ما بماسه.محمد غور غور كنان كير شو از كونم كشيد بيرون و بلند شد كنار صورتم ايستاد و حسين پشتم زانو زد و جاي محمد رو گرفت و كير شو فشار داد تو كونم ، نمي دونم چرا ، ولي درد زيادي حس نمي كردم. بيشتر دوست داشتم بخوابم. يه دفعه از بو و طعم بد كير محمد كه تو دهنم فرو كرده بود حالم بد شد. سعي كردم كير شو از دهنم بكشم بيرون كه با دستاي لهورش سرم رو گرفت و به كيرش فشار داد. حس كردم كيرش داره از گلوم مي ره پايين ، يهو عقم گرفت و بالا آوردم. كير شو كشيد بيرون و سريع پارچ نوشابه ها رو گرفت زير دهنم. كمي از مايعي كه پس آورده بودم ريخت رو شكم و سينه هاي منوچهر. سرم گيج مي رفت و ديگه حال خودم رو نمي فهميدم افتادم رو شكم منوچهر و چشامو بستم ، راستش اصلا نمي تونستم چشامو باز نگه دارم. منو كنار كشيدن و صداي منوچهر رو شنيدم كه به محمد و بقيه نق مي زد و بعد از اونها خواست كمك كنند منو ببرن حمام.از آب نسبتا سردي كه تو تنم مي ريخت يهو چشام مو باز كردم. يه خورده سر درد داشتم ولي حواسم يه خورده سر جاش اومد نگاهي به خودم و اون چهار مرد لخت كه دور و برم بودن و هر كدوم يه جامو مي ماليدن كردم و بعد به منوچهر خيره شدم و با دلخوري در حالي كه انگشت محمد رو از تو كونم مي كشيدم بيرون ، بهش.گفتم : منوچهر تو رو خدا مگه قرار نبود دوستات رو بگي برن ؟ اينها چرا چسبيدن بهم.منوچهر لبخندي زد و گفت : راستش مينا جون مي خواستم مطمئن بشم كه دست خالي از اينجا نمي ري ، اين بود كه از دوستام خواستم كمكم كنند تا يه بچه خوشگل تو رحمت بكاريم ، نترس چيزي نيست. ببينم پسر دوست داري يا دختر ؟نگاهي به محمد كه سعي مي كرد كيرشو تو كسم فرو كنه كردم و با دلخوري.گفتم : فرقي نمي كنه ، فقط كاش تو تنها بوديمحمد كه فكر كنم از همه شون رذل تر و نكبت تر بود دستاشو دور كونم حلقه كرد و محكم منو به سمت خودش كشيد و كير شو فشار داد تو كسم.منوچهر هم رفت پشت سرم و كمي كمرم رو خم كرد و محمد هم دست از تلم زدنش برداشت تا منوچهر بتونه كير شو تو كونم فرو كنه ، و با فشار تندي كه داد كيرش فرو رفت تو كونم و من كه حسابي دردم گرفته بود خواستم خودم رو جلو بكشم تا كيرش بياد بيرون ولي محمد كه مطمئن شده بود كير منوچهر تو كونم رفته با خشونت منو به منوچهر فشار داد و دو تايي مشغول تلم زدن شدن پاهام به شدت درد مي كرد نمي تونستم خودم رو سرپا نگه دارم اگه اون دو تا منو بغل نكرده بودن حتما مي يافتادم زمين چند دقيقه اي كه تلم زدن. آهسته گفتم : منوچهر خسته شدم بزار دراز بكشم ، پاهام درد گرفت.اون فش فشي كه داشت سينه ها مو مي ماليد كف حمام دراز كشيد و با خنده.گفت : بيا رو من دراز بكش عزيزم.محمد و منوچهر هم كه گويا خودشون هم از سر پا ايستادن خسته شده بودن ، كير راشون رو در آوردن و منو به سمت اون فش فشي بردن و كمكم كردن كه روي كيرش جابجا بشم و كيرشو كرد تو كسم و محمد رفت طرف پشتم كه منوچهر جلو شو گرفت و خودش نشست پشتم و كير شو فرو كرد تو كونم. دستامو گرفتم رو سينه هاي فش فشي و در حالي كه تو تلم زدن هاي اونها بالا پايين مي شدم ، لبخندي زدم و گفتم : اسمت چيه ؟لبخندي زدو گفت : چيه خوب مي كنمت ، حال كردي آره ؟سري تكون دادم و گفتم : نه بابا ، خيالات ورت نداره ، آخه فقط اسم تو رو ياد نگرفتم.خنديد و گفت : رضا ، اسم پسر تو هم بزار رضا. باور كن نطفه من رد خور نداره تا حالا نشده كس كسي رو آب ياري كنم و بچه دار. نشه.لبخندي زدم و گفتم : شايد ، دختر باشه.لبخندي زد و گفت : نترس ، پسره.نمي دونم چرا از حرف زدن باهاش خوشم اومد. كمي كسم رو دور كيرش چرخوندم ، فهميد كه دارم بهش حال مي دم ، دستاشو به سينه هام گرفت و در حالي كه اونها رو مي ماليد با خنده گفت : جون ، قربون كس نازت بشم كه ، اينقده به كيرم حال مي ده.حسين ، منوچهر رو كشيد عقب و خودش نشست و كير شو فرو كرد تو كونم و منوچهر هم اومد كنارم و خواست كير شو تو دهنم كنه كه با عصبانيت داد زدم : احمق حداقل بشورش.با خنده رفت و كير شو زير دوش شست و آمد طرفم و كير شو فرو كرد تو دهنم. كمي بعد از تلم هاي تندي كه رضا تو كسم زد براي چندمين بار ارگاسم شدم و از شالاپ و شلوپي كه تو كسم راه افتاده بود معلوم بود كه اون تو چي خبره. رضا چند حركت تند ديگه به كيرش داد و يك باره حس كردم آبش تو كسم ريخت كمي صبر كردم تا همه آبش بياد و بعد به تندي حسين رو عقب هول دادم و كيرش از تو كونم افتاد بيرون و بعد از رو كير رضا بلند شدم و سريع طاق باز كف حمام دراز كشيدم.حسين كه از هول دادن من افتاده بود كف حمام ، بلند شد و در حالي كه عصبانيت از چهره اخموش پيدا بود. پرسيد : مگه ديوانه شدي دختر ؟ چرا منو هول دادي ؟لبخندي زدم و گفتم : آخه تو اون حالت نشسته همه آب هاي رضا مي ريخت بيرون.نشست وسط پام و پاهامو گذاشت رو شونش و كير شو با فشار كرد تو كونم. حسابي دردم اومد ، شايد بخاطر وضعيت جديد ، كيرش بيشتر فرو رفته بود ، بهر حال خيلي دردم گرفت. وقتي مشغول تلم زدن شد. نگاهي به رضا كه همونطوري كف حمام ولو شده بود ، كردم و لبخندي به لبم نشست. نگاهي به منوچهر و محمد كه داشتن به من نگاه مي كردن و با كيراشون جلق مي زدن كردم و گفتم : هول نزنيد ، يه موقع آب تون نياد ؟منوچهر خنديد و گفت : نترس ، حرومش نمي كنم ، همه شو تو كست مي ريزم. سپس كنار سرم نشست و كير شو فرو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد محمد هم نشست پهلوم و كير شو رو سينه هام مي كشيد و سينه هامو مي ماليد.چند حركت تند كه بهم وارد شد. فهميدم حسين هم داره ارضا مي شه كير منوچهر رو در آوردم و سرم رو كمي بلند كردم تا حسين رو ببينم ، خيلي دوست داشتم چهره خمار و بي حال كسي رو كه منو مي گاييد ، موقعي كه آبش رو مي آوردم ببينم حسين كمي ناله كرد و بعد حركت آب شو كه تو كسم با فشار خالي مي شد حس كردم از فشار و شدت آبش تو كسم با اندك مالشي كه با دستم به كسم دادم آبم اومد و باز هم اورگاسم شدم.حسين همون طور كه كيرش تو بود روي سينه هام افتاد و مشغول خوردن سينه هام شد. منوچهر تندي حسين رو هول داد كنار و نشست بين پاهام و من هم تند پاهامو گذاشتم رو شونه هاش و كمي خودم رو به طرفش كشيدم. كيرشو فرو كرد تو كسم. و با فشار دادش تو ، ديگه اصلا دردم نمي يومد با اونهمه آبي كه تو اون استخر جمع شده بود ديگه درد بي معني شده بود. كمي كه تلم زد چند ضربه محكم با كيرش تو كسم زد وبي حركت شد و لباشو گذاشت رو لبام و مشغول بوسيدن لبام شد. نفهميدم آبش اومد يا نه. با دستام سرشو از رو صورتم عقب زدم و به چشماي خمارش نگاه كردم و پرسيدم : آبت اومد ؟لبخندي زد و گفت : آره ، خيلي هم اومد.اخمي كردم و گفتم : من كه نفهميدم ؟خنديد و گفت : چكار كنم باور كني اومده ، شايد وقتي بچه ات دنيا اومد و ديدي شكل منه باور كني. آب من اومده.محمد به تندي رو كرد به منوچهر و گفت : پاشو ديگه رضا دارم مي يام.منوچهر كير شو كشيد بيرون و نشست كنار ديوار و تكيه زد به ديوار حمام و با لبخند منو نگاه كرد. خواستم بهش لبخند بزنم كه از فشار ناگهاني كير محمد كه از همه كلفت تر و بزرگتر بود تو كسم ، دادم در اومد و با عصبانيت نگاهش كردم. خيلي كير كلفت و درازي داشت وقتي تا ته مي كرد تو سر كيرش به يه جاهايي اون تو مي خورد كه دردم مي يومد و اون هم كه مثل وحشي ها آنقدر به كيرش فشار مي آورد كه شايد بتونه تخم هاشو هم جا كنه تو كسم.گفتم : اينقدر فشار نده تو ، آخرش كه مي رسه ، دردم مي ياد.اصلا گوشش بدهكار حرفام نبود و تند و تند مشغول تلم زدن شد و در همون حال سعي كرد تا دو تا از انگشتاشو تو كونم فرو كنه. خيلي زور زدم كه با دستم دستشو عقب بزنم ولي اون زورش بيشتر بود كمي كه زور زديم خنده ام گرفت و اون تو يه فرصت دو انگشتشو فرو كرد تو كونم ، درد وحشتناكي بهم دست داد فكر كنم ناخون هاي بلند و واموندش فرو رفته بود به بغل هاي سوراخ كونم. خلاصه خيلي زياد دردم گرفت و نا خوداگاه داد زدم : كثافت بي شعور بكش بيرون دستتو ، ناخونات فرو ميره بهم.هنوز حرفم تموم نشده بود كه نعره اي كشيد و چند ضربه تند به كسم زد و بعد چند تكون به خودش داد و در اين حال حركت آب داغش رو تو كسم حس كردم با دستام بازو هاي كلفتش رو گرفتم و كمي اون ها رو ماليدم و پرسيدم : آبت اومد نه ؟لبخندي زد و گفت : آره خوشگل.كمي كسم رو به كيرش فشاردادم و در حالي كه كسمو به كيرش چرخ مي دادم گفتم : چقدر داغ و خوشمزه بود.لبخندي زد و كير شو از كسم بيرون كشيد و خودشو به طرفم كشيد و كير شو فرو كرد تو دهنم. دور كيرش حسابي با آب مني خودش و بقيه سفيد شده بود و وقتي اون رو تو دهنم فرو كرد طعم عجيب غريبي تو دهنم پيچيد نمي تونستم مقاومت كنم و به ناچار مشغول ليسيدن و مكيدن كيرش شدم. وقتي رضايت داد و از روم بلند شد نگاهي به كسم كرد و با خنده گفت : چه آبي ازت مي ياد بيرون ، فكر كنم چهار قلو حامله بشي.ناخوداگاه دستم رو روي كسم گرفتم تا آب هاش نياد بيرون و با اين كارم شليك خنده اونها تو حموم پيچيد. چون خيلي بي حال بودم. با دست پاهامو ماليدم ، بد جوري درد گرفته بود رضا نشست كنارم و كير شو به طرف دهانم گرفت. اخمي كردم و گفتم : بسه ديگه برو كنار.لبخندي زدو گفت : خيلي داره آبم مي ياد يه خورده برام ساك بزن.كمي كير شو ساك زدم و تو حال خودم بودم كه يه دفعه حركت مايعي تند و پر فشار رو تو دهنم حس كردم يه خورده از اون آب رو كه به ته گلوم خورده بود قورت دادم از بوي بد و تندش معلوم بود داره تو دهنم مي شاشه. صداي خنده اونها اين بار حسابي آزارم مي داد شايد اگه روي بدنم مي شاشيد بدم نمي يومد ولي تو دهنم رو دوست نداشتم با تندي كير شو از دهنم كشيدم بيرون. منوچهر به سرعت سرم رو گرفت و رضا سر كير شو به سمت صورت و دهنم گرفت و در حالي كه سعي مي كرد با انگشت دهنم رو باز كنه. من چشام و دهنم رو محكم بسته بودم و مرتب سعي مي كردم سرم رو تكون بدم. كمي كه سر كير شو به طرف سينه هام گرفت و روي سينه هام شاشيد. با تموم شدن ادرارش لبخندي زد و يه كنار ايستاد و با خنده منو نگاه كرد. منوچهر كه سرم رو نگه داشته بود رو كرد به بقيه و گفت : ديگه كسي نمي خواد بشاشه روش ، حال ميده ها ؟محمد جلو آمد و سر كير شو به طرف صورتم گرفت و كمي كه زور زد ادرارش اومد. بلافاصله چشام و لبام رو محكم بستم ، حركت موج شاش شو رو صورتم حس كردم و بعد روي سينه هام شاشيد و قتي كه حس كردم كه ديگه شاش كردنش تموم شده ، نگاهي به منوچهر انداختم و با ناراحتي گفتم : ولم كن ديگه ، بزار خودمو بشورم.

  13. #113

    داستان سکسی من بچه میخوام - 7 قسمت

    5

    منوچهر سرم رو رها كرد و كير شو گرفت دستش و يه خورده بهش ور رفت و وقتي كه تونست ادرارش رو بياره ، سر كيرشو گرفت سمت شكم و كسم مشغول شاشيدن شد و با خنده گفت : بچرخ ، مي خوام كمي هم رو كونت بشاشم. چرخي به خودم دادم و پشتم رو بهش كردم در حالي كه با دستام كونم رو از هم باز مي كردم كونم رو به طرفش دادم . وقتي روي كونم و مخصوصا رو سوراخ كون مي شاشيد و داغي ادرارش ، لذت فراواني بهم مي داد. وقتي كارش تموم شد. نگاهي به بهش كردم و لبخندي زدم و بهش گفتم : ديگه همه جور آبت اومد نه ؟ اجازه هست خودم رو بشورم.بعد رو كردم به حسين و گفتم : ببينم تو شاشت نمي ياد ، اگه داري پاشو خجالت نكش.لبخندي زد و گفت : فكر نمي كنم داشته باشم ، ولي اگه دوست داشته باشي يه امتحاني ميكنم.لبخندي زدم و گفتم : ده پاشو ديگه ، مي خواي بيام نازش كنم.نزديكم شد ، من كونم رو به سمتش دادم و كمي خم شدم و كونم رو با دستام تا جايي كه مي شد از هم باز كردم. بغل كونم زانو زد و مشغول ور رفتن به كيرش شد. چند دقيقه كه گذشت ، داشت حوصله ام سر ميرفت.كه حركت شاش شو روي كونم حس كردم با دستاش سوراخ كونم رو از هم باز مي كرد و مي ماليدش و مثل اينكه داشت كونم رو زير آب ادرارش مي شست.آنقدر لذت مي بردم كه نمي تونم بيان كنم. وقتي كه كارش تموم شد و رفت عقب با خنده در حالي كه كسم رو مي ماليدم رو كردم به هشون و گفتم : شما ها دوست نداريد رو بدنتون ادرار كنم. آخه منم حسابي ادرارم گرفته.با خنده روي كف حمام دراز كشيدن و من رفتم طرف اولين نفر كه رضا بود و خواستم رو كيرش قرار بگيرم كه ديدم نمي تونم تعادلم رو حفظ كنم. نزديك بود بخورم زمين كه منوچهر سريع اومد طرفم و كمكم كرد و زير بغلم رو گرفت. روي كير رضا كه قرار گرفتم اجازه دادم شاشم بياد. و با حركت انگشتم رو آلتم سعي مي كردم شاشم رو كير رضا بريزه. وبعد با كمك منوچهر رفتم طرف حسين و كمي هم رو كيرش شاشيدم. وقتي كه به محمد رسيدم عمدا كمي خودم رو جلو تر دادم و روي صورتش نشستم و همه شاشم رو روي صورتش خالي كردم. دلم مي خواست اينطوري حالش رو بگيرم كه با تعجب ديدم بد جنس داره مي خنده و كير شو مي ماله.سري تكون دادم و با خنده گفتم : خوشت اومد ، خاك بر سرت. بايد جونت در بياد و عصباني باشي الاغ جون.خنديد و گفت : نمي دوني چه حالي داد ، انگار يه بار كس و كونت رو با هم گاييده باشم.لبخندي زدم و خودم رو به طرف دوش كشيدم. منوچهر همچنان زير بغلم رو گرفته بود. گفتم : ولم كن بابا، در كه نمي رم. چسبيدي به من.لبخندي زد و گفت : ولت كنم مي خوري زمين عزيزم.دستاشو كنار زدم و از بغلش زدم بيرون هنوز يه قدم نرفته بودم كه ولو شدم. منوچهر منو تو بغلش گرفت ، با خنده پرسيدم : من چم شده ؟لبخند خوشگلي زد و گفت : مستي عزيزم ، هنوز مستي. اون نوشابه ها كه شير شدي و خوردي دلستر نبود عزيزم مشروب بود.اخمي كردم و گفتم : واي خدا جون ، حالا چطوري برم خونه. تو با من مي ياي.لبخندي زد و شير دوش رو باز كرد و كمي كه آب رو سرد كرد. و منو ماساژ داد. حسابي حالم جا اومد. همگي مشغول ماليدن و ماساژ دادنم شدن. خيلي مزه مي داد چند تا مرد با كير هاي نيمه برافراشته دورم رو گرفته بودن و هر كدوم يه جايي مو مي ماليد و ماساژ مي داد ، آنقدر خوشم آمد كه يه بار ديگه به ارگاسم رسيدم.چند دقيقه بعد حسابي حال اومدم و آب سرد كار خودشو كرد و تقريبا مستي از سرم پريد و تونستم رو پاي خودم از حموم بيام بيرون.تازه موقعيت خودم رو درك كردم به تندي لباسامو پوشيدم و نگاهي به ساعتم انداختم ساعت نزديك شش بعد از ظهر بود. بايد سريع مي رفتم خونه و يه فكري براي شام مي كردم. مي دونستم كه اگه كمي منتظر بمونم و اونها بيان بيرون تا يه بار ديگه با من حال نكنن اجازه نمي دادن برم. براي همين سريع خودم رو مرتب كردم و به تندي از خونه زدم بيرون.دو سه ماهي كه گذشت از رو حالات و روحيه ام من و همه اطرافيانم متوجه شدن حامله هستم. از همه بيشتر من ذوق ميكردم.چند باري تو مهموني هاي مختلف يوسف بهم پيله شد كه اجازه بدم يه حالي بقول خودش باهام بكنه ، ولي من ديگه محلش نمي دادم و آنقدر تند و خشن باهاش تا كردم كه ديگه هواي كس و كون من حسابي از سرش رفت و فهميد. چيزي از من بهش نمي ماسه.بچه كه بدنيا آمد پسر بود. جواد اسم شو گذاشت اميد و من هم مخالفت نكردم. اصلا مهم نبود كه اسمش چيه ، فقط مهم بود كه حالا يه پسر خوشگل داشتم و از همه مهمتر جواد رو داشتم.يه روز نزديك غروب كه رفته بودم خريد ، موقع برگشتن كنار خيابون منتظر ماشين بودم كه يه ماشين جلو پام ترمز كرد سرم رو خم كردم كه مسير رو بگم كه از ديدن منوچهر تو ماشين خشكم زد. لبخندي زد و در رو برام باز كرد.اول مي خواستم سوار نشم ولي ترسيدم سر لج بيافته و كار دستم بده ، آهسته نشستم تو ماشين. ماشين رو به حركت در آورد و نگاهي به من و اميد كه تو بغلم بود و پلاستيك خريد هام كرد و با خنده گفت : فكر مي كني مال كي باشه ؟ من ؟ و يا يكي از دوستام ؟خيلي خجالت كشيدم با ناراحتي رو كردم بهش و گفتم : آقا منوچهر من از شما ممنونم كه كمكم كرديد و هيچ اهميتي نمي دم پدر اين بچه كي باشه مهم اينه كه من و شوهرم دوستش داريم و من هم جواد رو دارم. حالا لطف كنيد و ديگه منو فراموش كنيد و بزاريد زندگي مو بكنم.لبخندي زد و گفت : من كه حرفي ندارم مي دوني فردا يه پارتي دوستانه و مجردي داريم. نتونستم كسي رو پيدا كنم كه يه حالي به ما بده و بزم ما رو گرم كنه. يه لطفي بكن و فردا بيا خونه و يه حال كوچولو بهمون بده. تازه مگه دوست نداري يه پسر خوشگل هم داشته باشي تا جنست جور بشه.با ناراحتي گفتم : اولا بچه ام پسره و دختر نيست و در ثاني من همين يه بچه برام كافيه. حالا لطف كن نگه دار تا پياده بشم.لبخندي زد و گفت : جدي ؟ اين پسره. فكر مي كردم دختره. خوب فرقي هم نمي كنه يه دختر كم داري.با عصبانيت گفتم : نه ، نمي خوام.اخمي كرد و گفت : ديگه داري خيلي ناز مي كني ، جنده بازي رو بزار كنار فردا منتظرتم. اگه نياي ممكنه نتيجه آزمايش واقعي رو واسه شوهرت بفرستم اداره ، برات خيلي بد مي شه ها.دلم هوري ريخت پايين. همه زندگي قشنگم داشت بهم مي ريخت با دلخوري.گفتم : تو اينقدر پست نيستي ؟لبخندي زد و گفت : معلومه كه نيستم ، حالا يه فردا ، ما رو بساز ديگه مزاحمت نمي شم. قول ميدم.اخمي كردم و گفتم : قول ميدي ؟لبخندي زد و گفت : بله قول ميدم.هيچ چاره اي جز قبول كردن نداشتم ، با دلخوري گفتم : بيا خونه ما ، من خونت نمي يام ، فقط به تو حال مي دم و اون هم يه بار ديگه و ديگه همه چيز بايد تموم بشه.لبخندي زد و گفت : باشه. حالا خونه كجاست ، هم مي رسونمت و هم بايد ياد بگيرم تا فردا بيام ديگه.با راهنمايي من به خونه رسيديم. داشتم پياده مي شدم كه يه دفعه متوجه ماشين جواد شدم كه داشت به ما نزديك مي شد ، با دستپاچگي گفتم : برو زود برو شوهرم داره مي ياد. تو رو خدا زود برو.لبخندي زد و گفت : شوهرت كي بايد بره سر كار ؟اخمي كردم و گفتم : شب كاره ساعت نه شب بايد سر كارش باشه ، حالا برو گمشو ديگه.بعد به تندي رفتم سمت در و در حياط رو باز كردم و رفتم تو وانمود كردم جواد رو نديدم به تندي رفتم تو آشپزخونه و پلاستيك خريد رو گذاشتم رو ميز آشپزخونه و مشغول در آوردن خرت و پرت هايي كه براي شام خريده بودم كردم و زير چشمي مواظب در بودم. چند لحظه بعد در باز شد و جواد آمد تو حال و يك راست اومد طرف آشپزخونه پشت من ايستاد و دست شو گذاشت رو باسنم و در حالي كه كونم رو مي ماليد با خنده تو صورتم نگاهي انداخت و پرسيد : جايي رفته بودي ؟لبخندي زدم و لبم رو جلو بردم تا منو ببوسه ، بعد از اينكه منو بوسيد با خنده گفتم : آره عزيزم ، رفته بودم واسه شام يه چيزهايي بخرم. مي خوام واست خورش كرفس درست كنم. دوست داري ؟يه فشار به باسنم داد و گفت : مي دوني كه خيلي دوست دارم.سپس به طرف يخچال رفت و در حالي كه واسه خودش آب مي ريخت رو كرد به من و گفت : سعي كن تو هواي گرم ، زياد بيرون نري. مخصوصا واسه اميد هيچ خوب نيست ، ممكنه گرما زده بشه. امروز هم خيلي هوا گرم بود و حتما باز كلي پياده روي كردي ؟حدس زدم اون حتما ماشين منوچهر رو و شايد هم پياده شدن من رو از اون ديده بوده لبخندي زدم و گفتم : الان كه با آژانس اومدم. راستش خيلي خسته بودم.نمي خواستم خيلي تو فكر ماشين منوچهر بره ، اميد رو دادم بغلش و با خنده گفتم : برو بخوابونش تا من هم بكارام برسم ، مي ترسم شام دير بشه.با خنده اميد رو از بغلم كشيد بيرون و گفت : واي ، چه كار سختي. من بيشتر مايلم خود تو رو بخوابونم.با خنده گفتم : من حرفي ندارم ، منو ببر خواب كن ، ولي بايد واسه شام خودت يه فكري بكني. من كه از خدامه خوابم كني.در حالي كه مي خنديد و با اميد بازي مي كرد از آشپزخونه رفت بيرون و در همون حال گفت : باشه واسه بعد ، دوست ندارم خورشت كرفس رو از دست بدم.مشغول تهيه شام شدم و حدود هشت بود كه غذا رو كشيدم و رفتم تا جواد رو كه طبق معمول كه اميد رو مي خوابوند ، خودش هم خوابش مي برد. بيدارش كنم.كنار اميد روي تخت خوابش برده بود دراز كشيدم كنارش و كمي با موهاش بازي كردم چشاي قشنگ شو باز كرد و يه دفعه منو بغل كرد و كشيد رو خودش و در حالي كه لباشو محكم رو لبام فشار مي داد ، دستاشو رو باسنم گذاشت و دستشو كشيد زير دامنم و شورتم رو گرفت و نيم خيز شد و بتندي شورتم رو از تنم در آورد و انداختش تو كف اتاق ، لبام رو به لباش گذاشتم و بعد يه بوسه طولانيو شيرين با خنده گفتم : بي خودي هوسيم نكن ، مگه نمي خواي بري اداره.نگاهي به ساعتش انداخت و آهي كشيد و لبخندي بهم زد و گفت : خدا بهت رحم كرد.از رو تخت بيرون رفتم و دستشو گرفتم و در حالي كه اون رو به طرف ميز غذا كشيدم و در همون حال با خنده گفتم : آه ، آره. خيلي هم رحم كرد.بعد از شام حاضر شد و واسه اين كه يه خورده داشت دير مي شد با عجله از خونه زد بيرون.مشغول مرتب كردن ميز شدم كه زنگ زدن. آيفون رو برداشتم. جواد بود با خنده گفت : يه دقيقه بيا دم در.رفتم تو حياط و در رو باز كردم. بلافاصله امد تو و لبام رو بوسيد و با خنده گفت : بوسه خدا حافظي يادم رفت.بعد از بوسه دستشو برد زير دامنم و دستشو كشيد رو كسم و با خنده و از روي شيطوني گفت : تو خجالت نمي كشي بدون شورت. اومدي دم در ، اون هم جلو در نيمه باز حياط.با خنده گفتم : تو چي ؟ خجالت نمي كشي. دست تو گذاشتي روش و فشارش مي دي ؟ اون هم جلو در نيمه باز حياط.با خنده به سمت ماشينش دويد و من هم در رو بستم و برگشتم تو آشپزخونه. چند دقيقه بعد دوباره زنگ زدن. به ساعت نگاهي انداختم كمي از نه شب گذشته بود. با عجله رفتم تو حياط و در حالي كه در حياط رو باز مي كردم. با خنده گفتم : جواد ، چرا امشب اينقدر شيطون....با ديدن منوچهر ناخودآگاه خودم رو پشت در كشيدم و اخمي كردم و با ناراحتي پرسيدم : تويي ؟ تو اينجا چكار مي كني ؟كمي در رو باز كرد و آمد تو حياط و در رو پشت سرش بست و با پر رويي رفت سمت داخل خونه ، من هم به دنبالش راه افتادم. تو حال نفس عميقي كشيد و گفت : آه ، چه بوي خوبي مي ياد. ببينم از اين شام خوشمزه چيزي اضافه اومده يه خورده بهم بدي ؟ خيلي گشنه ام شده.و رفت تو آشپزخونه و نشست پشت ميز و نگاهي به ظرف خورشت و ديس پلو انداخت و با خنده گفت : ظاهرا غذا خيلي اضافه اومده ، ببينم پيش بيني كرده بودي من ممكنه شام بيام پيشت.با عصبانيت گفتم : چرند نگو ، اصلا هم منتظرت نبودم. قرار بود مادر شوهرم شام بيان خونه مون كه براشون مهمون رسيد و نيومدن.نگاهم كرد و با خنده گفت : واسه پدر اميد ، نمي خواي غذا بكشي ؟يه پشقاب برداشتم و براش برنج كشيدم و گذاشتم جلوش.كمي نگام كرد و با خنده گفت : نمي خواي بهم قاشق بدي؟خواستم براش قاشق بيارم دستم رو گرفت وگفت : نمي خواد ، ببينم قاشقي كه خودت غذا خوردي كدومه ؟اخمي كردم و پرسيدم : منظورت چيه ؟لبخندي زدو گفت : مي خوام با قاشق تو شامم رو بخورم.قاشقم رو از رو ميز برداشتم و گذاشتم جلوش ، رو ميز.اون رو برداشت و بويي كرد و با خنده گفت : آره بوي دهن تو رو مي ده ؟با دلخوري گفتم : خانمت بهت شام نمي داد ، اومدي اينجا ؟پاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيدپاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيد.. با عجله دامنم رو گرفتم و سعي كردم اون رو برگردونم پايين. اخمي كرد و زد رو دستم و با ناراحتي گفت : جنده خانم ، چي شده يهو عابد شدي ؟ مثل اينكه يادت رفته من كس و كونت رو سرويس كردم و روت شاشيدم.حالا چي رو داري مي پوشوني.دامنم رو روي شكمم بالا كشيد و با لحن خشني گفت : دامن تو نگه دار دستم رو به دامنم گرفتم و اون رو بالا نگه داشتم. قاشقم رو برداشت و يه ليس بهش زد و آوردش سمت كسم و با خنده گفت : شورت هم كه تنت نيست شيطون ؟ نگفتم منتظرم بودي ؟ يا نكنه شورتت رو هم واسه مادر شوهرت درش آوردي ؟در حالي كه قاشق رو آهسته فرو مي كرد تو كسم لبخندي زد و گفت : تو نبايد. از من خجالت بكشي ، سعي كن منو شوهر دوم خودت به حساب بياري. تو بچه منو با عشق و علاقه بزرگ مي كني ، نبايد با پدرش اينقدر بي لطف باشي.دلم نمي خواست باهاش حرف بزنم. حرفهاي اون عذابم ميداد.قاشق رو تا نيمه تو كسم فرو كرد ، با اينكه دردم گرفت ولي بروي خودم نياوردم ، كمي قاشق رو تو كسم حركت داد و بعد آروم اون رو كشيد بيرون و كمي باهاش از تو پشقابش برنج برداشت و برد تو دهنش و در حالي كه لباشو به قاشق فشار ميداد قاشق رو از دهانش بيرون كشيد. و بعد مشغول شام خوردن شد. خواستم از رو پاش بلند بشم كه دستم رو گرفت و منو به طرف خودش كشيد و گفت : بيا يه خورده بخور.اخمي كردم و گفتم : من شام خوردم.با وقاحت دگمه شلوارشو باز كرد و بعد از اين كه زيپ شلوارشو داد پايين دستشو فرو برد تو شورتش و كير شو كشيد بيرون و با دست يه خورده تكونش داد و گفت : بيا ديگه ناز نكن.سپس به تندي موهامو گرفت و سرم رو پايين كشيد. جلو پاش زانو زدم و دستم رو به كيرش گرفتم و اون رو بردم تو دهنم و مشغول ساك زدن شدم و اون هم به غذا خوردنش ادامه داد.در اين موقع صداي گريه اميد از تو اتاق خواب شنيده شد به تندي دست و دهنم رو شستم و دويدم پيشش ، وقت شير خوردنش بود. رفتم رو تخت نشستم و اميد رو گرفتم تو بغلم و دگمه هاي جلو پيرهنم رو باز كردم سينه ام رو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن كوچولو و ناز اميد و اميد هم با اشتياق مشغول مك زدن به سينه هام شد.وقتي كه منوچهر اومد تو اتاق. با دلخوري گفتم : برو بيرون ، بزار بخوابونمش بعد مي يام پيشت.لبخندي زد و مشغول در آوردن لباس هاش شد و حتي شورتش رو هم در آورد. نگاهي به سينه من و به اطراف كرد و چشمش افتاد به شورتم كه جواد از پام در آورده بود. لبخندي زد و رفت طرفش و اون رو از رو زمين برداشت و اون رو به كيرش ماليد و در همون حال به من گفت : الان احساس خوبي نداري ؟ من شورت تو رو كيرم مي مالم ؟اخمي كردم و گفتم : نه.ولي دروغ مي گفتم : اون شورتم رو طوري به كيرش مي ماليد و آه مي كشيد كه انگار كسم به كيرش كشيده مي شد ، دلم يه جورايي قلقلك اومد.ولي دوست نداشتم بروم بيارم ، شايد هم روم نميشد.شورتم رو گذاشت رو تخت و نشست كنارم و سپس سينه ديگه مو كشيد بيرون و كرد تو دهنش و مشغول زبون زدن به نوك سينه ام شد. كمي كه اين كار رو كرد حس كردم دارم داغ مي شم و چشام داشت دو دو ميزد.وقتي سينه مو برد تو دهنش و مشغول مك زدن شد.آهسته پاهامو به هم فشار دادم و ناله خفيفي كردم.كمي ديگه از سينه هام شير خورد و نشست كف اتاق و پاهامو از هم باز كرد و سرشو فرو كرد لاي پام و مشغول خوردن كسم شد... آه و اوف من در اومده بود. رون پاهامو به صورتش فشار دادم و با بي حالي گفتم : بسه ديگه اذيت نكن ، بزار شير اميد رو بدم. داره دست و پام شل مي شه.گوشش بدهكار نبود و حاضر نبود دست از كسم برداره. يه خورده ديگه كه كسم رو ليس زد. انگشتشو هم فرو كرد تو كسم. كمي كه از فعاليت زبون و انگشتش تو كسم گذشت. اميد رو كه تقريبا خوابش برده بود. گذاشتمش رو تخت كوچولوش و با بي حالي افتادم رو تخت. خودش رو انداخت روم و لباسامو از تنم در آورد. و روم دراز كشيد و در حالي كه تو چشام نگاه مي كرد بادست كير شو گذاشت رو چاك كسم و محكم فشارش داد تو. لب مو به دندون گرفتم و چشامو بستم.. ده دقيقه اي تو كسم تلم زد. و بعد لبامو بوسيد و با خنده گفت : آبم رو كجا بريزم ؟چشامو بستم و گفتم : نمي دونم فرقي نمي كنه.يه فشار محكم به كيرش داد و بي حركت شد و با خنده گفت : حس كردم شايد يه دختر بخواي ، واسه همين واست يه دختر كاشتم. همه آبم رو ريختم تو كست.لازم نبود اون بگه من خودم از حركت آب داغش رو تو كسم فهميده بودم كه آبش اومد
    از روم بلند شد و با خنده گفت : عجب كس ماماني داري ، من كه از گاييدنش هيچ وقت خسته نمي شم. حيف بايد برم و كار هاي پارتي فردا رو انجام بدم و مقدمات اومدن توي خوشگل رو فراهم كنم و گر نه شب تو بغلت مي خوابيدم.با عصبانيت گفتم : من كه نمي يام ، مگه حالتو نكردي ؟ قرارمون يادت رفت؟ من قرار نيست بيام خونه تو و اصلا چنين خيالي ندارم.شورتم رو از روي تخت برداشت و آمد سمت من و شورتو كمي به كوسم ماليد و بعد اون رو گذاشت تو جيب شلوارش و با خنده گفت : فردا اومدي خونه بهت مي دم ، بي خودي هم خودت رو لوس نكن گفتم كه يه پارتي كوچولو دارم كه بدون تو اصلا مزه نمي ده ، همه دوستام هم مشتاق هستند كه تو رو ببينن. بهر حال ساعت ده شب فردا تو خونه منتظرت مي مونم و اگه نياي فرداش قبل از هر كاري اون نتيجه آزمايش رو واسه شوهرت مي فرستم اداره ، ولي بهتره بياي من دارم براي تكميل تحصيلاتم واسه چند سالي مي رم فرانسه و ديگه همه چيز تموم مي شه ، بچه نشو حتما بيا به نفعته.با بغض گفتم : تو رو خدا منوچهر كوتا بيا و دست از سرم بردار
    لبخندي زد و گفت : نگران نشو ، اين آخرين باره.سپس به سمت در رفت و با لحن تهديد آميزي گفت : من آدم صبوري نيستم و زود عصبي مي شم ، و بهتر براي حفظ زندگيت هم كه شده دير نكني.تمام روز بعد رو تا شب دچار تشنج شده بودم. كنترلم رو بسختي حفظ مي كردم وقتي جواد منو بوسيد و رفت اداره. يه آژانس خبر كردم و اميد رو بردم در خونه اشرف خانم همسايه مون كه خيلي هم با هم دوست هستيم و ازش خواهش كردم مواظب اميد باشه تا برگردم بهش گفتم از بيمارستان بهم تلفن كردن ، يكي از دوستاي نزديكم تصادف كرده و من بايد برم بيمارستان ديدنش و مواظب اميد باش تا برگردم.با حالت عصبي و نگراني كه داشتم ، حسابي باورش شد و در حالي كه اميد رو از من مي گرفت ، گفت : برو مينا جون ، اصلا نگران اميد نباش من مواظبش هستم.راهي خونه منوچهر شدم. تو خونه از سر وصداي شلوغي و موزيك معلوم بود كه يه جشن يا بقول منوچهر پارتي خداحافظي در جريانه. دوباره منوچهر بود كه به استقبالم اومد و منو برد پيش مهمون هاش و بهشون معرفي كرد. بجز حسين و محمد و رضا كه دفعه قبل باهاشون آشنا شده بودم چند نفر ديگه هم تو اون جمع بودن ، روي ميز كلي خوراكي و نوشيدني بود. خيلي سعي كرد بهم مشروب بده ولي ديگه نخوردم اون بار هم گول خورده بودم و واقعا فكر مي كردم دارم دلستر ، نوشيدني كلاس بالا مي خوردم. منوچهر از من خواست مجلس رو گرم كنم. و مجبورم كرد كه مانتو و شلوارم رو در بيارم و با بلوز و شورت براي مهموناش برقصم. دو ، سه ساعتي به نوبت با همه شون رقصيدم. و گاهي هم تو هنگام رقص منو مي بوسيدن و يا بدنم رو مي ماليدن.روي مبل نشسته بودم و داشتم ميوه مي خوردم كه منوچهر دستم رو گرفت و منو بلند كرد و با خنده به دوستاش كه مشغول صحبت و موزيك گوش كردن بودن گفت : خوب بچه ها شيرين ترين قسمت پارتي شروع شد. اول من مراسم رو شروع مي كنم و شما ها هم مي تونيد براي خودتون قرعه بكشيد و نوبت هاي بعدي رو مشخص كنيد. محمد بلند شد و گفت : منوچ جان اجازه بده ، دو نفري مشغول بشيم اينطوري تند تر نوبت بقيه مي شه ، همه يار هاي جفت انتخاب كنند و من يكي مطمئن هستم دوتايي گاييدن اين خوشگل به همه بيشتر حال مي ده من كه خيلي ، خيلي حال مي كنم.منوچهر كه مثل بقيه كمي مست بود رو كرد به من و با خنده گفت : نظر تو چيه ؟حسابي عصبي بودم ، آنقدر اعصابم بهم ريخته بود كه دست و پام داشت مي لرزيد. با عصبانيت دستم رو از دست منوچهر بيرون كشيدم و و با صداي بلند داد زدم : كثافت عوضي ، تو داري واقعا از من سو استفاده مي كني. من فقط با تو حال مي كنم و بعد بايد برم خونه. نمي تونم زياد بمونم اميد ، هر لحظه ممكنه بيدار بشه. من اون رو پيش همسايه گذاشتم. يه ساعت بيشتر نمي مونم.منوچهر با خنده دستم رو چسبيد و گفت : شنيديد بچه ها ، وقت رو طلف نكنيد. زود بايد كار تون رو انجام بديد. هر گروه دوتايي نبايد يه ربع بيشتر طولش بده.من با عصبانيت مانتو مو برداشتم و در حالي كه مشغول پوشيدن بودم داد زدم : تو فكر كردي شوخي مي كنم احمق ، حال كه اينطوري شد. من همين الان ميرم.منوچهر به طرفم آمد و يه سيلي به گوشم زد.


    6

    اصلا انتظار اين رو نداشتم خجالت زياد از يه طرف و درد فراوان از طرف ديگه. منو گيج و داغ كرده بود. منوچهر مانتو مو از تنم در آورد و با خنده گفت : خوب حالا كه اينقدر عجله داري. مجبوريم گروهي كار كنيم سپس با خنده رو كرد به دوستاش و گفت : همه با هم گاييدن اين خوشگل رو شروع مي كنيم. فقط يادتون باشه هول نشيد و به هم ضد حال نزنيد و هر كدوم چند دقيقه بيشتر رو كار نباشيد و اجازه بديد همه حالشو ببرن. حالا حمله به ميناي خوشگل همه با خنده بهم هجوم آوردن و در يك چشم بهم زدن همه لباسامو از تنم بيرون آوردن. و منوچهر منو انداخت رو شونه اش و به طرف اتاق خواب راه افتاد و بقيه هم كه فكر كنم ده نفري مي شدن با خنده و ادا و اطوار مسخره اي كه حكايت از مستي شون مي داد دنبال ما راه افتادن منوچهر منو انداخت رو تخت خواب و خودش هم انداخت روم. من كه تقلا مي كردم تا شايد بتونم از زير تنش فرار كنم. وقتي محمد هم خودشو رو سينه هام انداخت. دست از تلاش برداشتم و در حالي كه حس بدي داشتم. آهسته مشغول گريه كردن شدم. گريه و بغض من هيچ تاثيري در اون جمعيت مست ، كه با خنده مشغول لخت شدن بودن نداشت. منوچهر كه مشغول خوردن كسم بود خودش رو روي تخت انداخت و با خنده رو كرد به من و گفت : بيا روم خوشگل.و منو كشيد روش و خيلي زود كير شو تو كسم حس كردم. محمد در حالي كه به كون من نگاه مي كرد. و كير شو تو دستش مي ماليد رفت پشت من نشست و تفي به كونم انداخت و در حالي كه با انگشت تفش رو به سوراخ كونم مي ماليد. سر كير شو گذاشت رو سوراخ كونم. از تصور اينكه الان اون كير كلفتش رو تو كونم فشار مي ده ، وحشت كرده بودم. آخه الان هيچ جوري آماده نبودم و بدنم سفت و بسته بود و مي دونستم كه درد وحشتناكي رو در پيش رو دارم. دستم رو به پاي محمد گرفتم و نگاه التماس آميزي بهش انداختم. كمي تو چشام نگاه كرد و در حالي كه تو چشام خيره شده بود. گفت : منوچ ، اون روغن هاي مخصوص كون كردنت كجاست ؟ منوچهر كه داشت به تندي تو كسم تلم مي زد ، با خنده گفت : فكر نكنم چيزيش مونده باشه. تو كشو رو نگاهي بكن. به نظر من حيفه كون مينا رو كرم بزني ، بدون كرم خيلي بيشتر مزه مي ده. وقتي كير آدم تو اون كون تنگ درد مي ياد ، من كه حسابي نعشه مي شم انگار صد تا كس كردم محمد از تخت پايين اومد و از تو كشو ميز آرايش يه پماد در آورد و با خنده رو كرد به من كه با لبخند حاكي از تشكر نگاش مي كردم و گفت : شانس اوردي هنوز كمي داره ، همه رو بس نمي كنه ولي يكي دو تا كير رو هم كه جواب بده خودت به اندازه كافي جا باز مي كني آمد رو تخت و كمي از اون پماد رو به كيرش و كمي هم به روي كونم ماليد و كير شو فرو كرد تو. نفس بند اومد با آنكه با دست رون پاشو عقب فشار ميدادم تا آهسته تر فشار بده ولي كير چرب شده اش مرتب بيشتر فرو مي رفت.. شروع كردم به داد زدن و خواهش كردن كه بكشه بيرون همه دور ما حلقه زده بودن و دو نفري هم كيراشون رو مي كردن تو دهنم از شلوغي دور و برم حالم گرفته شده بود. وقتي محمد با يه زور محكم همه كير شو تو كونم فرو كرد از شدت درد ، كير رضا رو كه تو دهنم بود گاز گرفتم. با انكه خيلي مواظب بودم محكم گاز نگيرم ولي انگار خيلي دردش اومد در يه لحظه كير شو از دهانم كشيد بيرون و با پشت دستش محكم به صورتم كوبيد. دستامو يه لحظه از روي سينه منوچهر برداشتم تا دستي به صورتم بكشم ولي فشاري كه محمد از عقب تو كونم با كيرش وارد كرد منو به جلو هول داد و باز مجبور شدم دستامو روي سينه منوچهر بزارم ، دماغم بد جوري به سوز افتاده بود ، با چكيدن چند قطره خوني كه از دماغم روي سينه منوچهر افتاد. متوجه شدم سوزش دماغم بي علت نبوده. با يه دست دماغم رو گرفتم. خيلي خون مي يومد رضا دوباره موهامو گرفت و كير شو به دهانم نزديك كرد لبامو به هم فشاردادم و اجازه ندادم كير شو فرو كنه. و با نگاه پر از نفرت نگاهش كردم. رضا لبخندي زد و محكم موهامو كشيد از شدت درد دهانم باز شد و اون با خنده كير شو تو دهانم فرو كرد. و بقدري فشارداد تو كه نزديك بود خفه شم عقي زدم و گازي به كيرش زدم. دوباره به تندي كير شو بيرون كشيد و مشتي به صورتم زد و جلوشو گرفت تو دستش و نشست روي تخت. و مشغول ناله كردن شد. منوچهر كه انگاري خيلي رضا رو دوست داشت چند مشت حواليه سر و صورتم كرد. محمد دست شو گرفت و داد زد : منوچ ، احمق چكار داري مي كني ؟ خودت رو كنترل كن. تو كه اين بيچاره رو كشتي منوچهر داد زد : نديدي اين جنده كس كش ، چطور كير رضا رو عمدا گاز گرفت سپس پماد رو برداشت و پرتش كرد كنار اتاق و داد زد : بچه ها طوري بكنينش كه همه شهر صداي درد و جيغش رو بشنوند. حالا كه اينطور شد تا فردا ظهر همه مي تونن بكننش اين رو كه گفت به گريه افتادم و با التماس گفتم : تو رو خدا منوچهر اگه تا قبل از آمدن شوهرم خونه نباشم و بو ببره همه شب بيرون بودم ، زندگيم خراب مي شه ، تو رو قرآن. غلط كردم سپس رو كردم به رضا كه كيرشو تو دستاش گرفته بود و گفتم : بيا برات ساك بزنم ، منو ببخش تو رو خدا بهم رحم كنيد منوچهر با خشونت نگاهي به خون هايي كه روي شكم و كمي هم روي تخت خواب ريخته بود كرد و داد زد : همه جا رو به كثافت كشيدي ، تا حالا هيچ جنده اي اينقدر كثافت كاري نكرده بود اين كلمه جنده مثل مشت تو سرم فرو مي اومد با عصبانيت داد زدم : من جنده نيستم ، كثافت آشغال و بعد يه سيلي بهش زدم و چنگي به صورتش كشيدم با غيض شروع كرد به ضربه زدن به سر صورتم و مهدي به تندي منو كشيد عقب و از رو تخت آورد پايين. با وحشت پشت محمد كه تنها حامي من بود قايم شدم و محمد خطاب به منوچهر داد زد : خيلي احمقي منوچ ، كثافت. يه خورده كمتر مرگت مي كردي. خودت رو كنترل كن. اينطوري كه جنازه اين زن بيچاره هم از اتاق بيرون نمي ره منوچهر از رو تخت پايين آمد و نزديك من شد. خودم رو كشيدم پشت محمد ، با صداي بلندي داد زد : حيف اين كير من كه تو كس و كون تو لجن بشه ، بعد رو كرد به دوستاش و گفت : حسابي بكنينش ، مواظب باشيد ماده سگ گاز تون نگيره ، ديگه پول نمي خواد بدين. همون نفري ده چوب كافيه ، بقيه رو تا فردا ظهر مهمون من هستيد سرم گيج مي خورد ، خوب پس منوچهر با بدن من كاسبي مي كرد. نفرت همه وجودم رو پر كرد از پشت محمد اومدم بيرون و محكم كوبيدم تو گوش منوچهر و داد زدم : لجن خودتي ، كثافت تو با بدن من كاسبي مي كني بدبخت كمتر از زن از مشت محكمي كه به صورتم زد پرت شدم رو زمين به تندي آمد طرفم اگه دوستاش اونو نمي گرفتن معلوم نبود چكارم مي كرد. محمد منو بغل كرد و روي تخت نشوند و داد زد : خفه شو ديگه ، زبون درازي نكن بدبخت صورتت آش و لاش شده. به خودت رحم كن منوچهر به تندي دوستاشو كنارزد و دستي به دماغش كه از ضربه من خون افتاده بود كشيد و نگاهي به خون تو دستش كرد و با خنده گفت : خواهر تو مي گام ، جنده. تا فردا ظهر فقط بايد كون و كس بدي.. اگه لازم باشه زنگ مي زنم و همه دوستام و همكارام و بچه محل ها رو خبر مي كنم آنقدر مي گم بكونند كه جنازه پاره ، پاره شده ات از خونه بره بيرون ، نمي دوني با كي طرف شدي سپس رو به دوستاش داد زد : چرا مشغول نمي شيد ، بكنينش ديگه. مگه پول كس و كونش رو نداديد ؟ محمد منو خوابوند رو تخت و خودش هم دراز كشيد روم. و كير شو تو كسم فرو كرد. لباشو رو لبام نزديك كرد و آهسته گفت : تو رو خدا مينا خانم منوچ حسابي مست و كله اش هم داغه ، آروم بگير وقتي لباشو روي لبام گذاشت از شدت دردي كه تو صورت و لبام حس مي كردم اون رو با دست از صورتم دور كردم به چشاش خيره شدم ، چشاش پر آب شده بود ، اصلا فكر نمي كردم محمدي كه اون طور با خشونت دفعه پيش منو مي كرد يه آدم مهربون و دل نازك از آب در بياد با دستام صورتش رو گرفتم و بزور لبخندي بهش زدم. آنقدر صورتم درد مي كرد كه نمي تونستم حتي بخندم دست شو به موهام كشيدو در حالي كه مشغول تلم زدن بود سرم رو نوازش كرد يه دفعه دردم گرفت و محمد يه نگاه به سرم كرد و پرسيد : سرت هم كمي خون اومده ، به ديوار خورد درسته ؟ آهسته در حالي كه بغضم گرفته بود سرم رو به علامت تاييد تكون دادم منوچهر داد زد : بجم ديگه محمد ، شش دونگ كه اجاره اش نكردي ، بقيه هم آدم هستند ها سپس رو كرد به رضا و گفت : ميزوني يا نه ؟ رضا لبخندي زد و گفت : آره نگران نباش ، الام مي رم سراغش. تلافي شو سرش در مي يارم منوچهر نگاه پر نفرتي به من كه با خشونت نگاش مي كردم ، كرد و با خنده مسخره اي گفت : دلم مي خواد كاري بكني كه تا چند وقت نتونه درست راه بره. دفعه پيش كه زد به چاك ، حسابي ازش بدم اومد با كار هاي امروزش ديگه از زير كير شما هم جونش در بره واسم مهم نيست ، تازه اولشه كاري مي كنم كه به گوه خوردن بيافته بعد بهم نزديك شد و من كمي خودم رو كنار كشيدم. محمد دست منوچهر رو گرفت و گفت : آروم باش منوچ ، يه خورده رحم داشته باش منوچهر كمي رو صورتم خم شد. و با خنده گفت : چطوري جنده ، هر چند كس و كون دادن واسه شما جنده ها حال مي ده آب دهنم رو با خون هايي كه تو دهنم بود رو با يه تف به صورتش پرت كردم. قبل از اون كه بتونه دوباره منو با مشت هاي گره كردش بزنه. دست شو رضا گرفت و گفت : آروم باش ديگه ، ولش كن. اين لجن ها ارزش ندارن اعصابتو خراب كني منوچهر خم شد رو صورتم و يه تف انداخت روم و با خنده گفت : بعد كه همه حالشون رو كردن بايد شاش همه رو تا قطره آخرش بخوري و گرنه زنده از اين خونه نمي ري بيرون. اين خونه اجاره ايه و من هم كه عازم خارج هستم ، هيچ كس دستش بهم نمي رسه لبخند ديگه اي زد و ادامه داد : فردا با يه شكم پر و بالا اومده از شاش هاي بچه ها مي ري خونه ، موقع خوردن شاش بچه ها دقت كن ببين كدوم خوشمزه تره مي خوام روي اين موضوع يه شرط بندي كنم. وتو افتخار داري كه با تعيين خوشمزه ترين شاش ها ، برنده رو تعيين كني. مزد برنده هم اينه كه از فردا ظهر تا آخر شب مي تونه تنهايي باهات حال كنه با نفرت گفتم : اگه نتونم تا صبح قبل از اومدن شوهرم خونه باشم ، مي توني منو بكشي تا عقده هات خالي بشه بدبخت ، وگر نه خودم همين جا خودم رو مي كشم و خونه بر نمي گردم منوچهر با خنده گفت : مهم نيست اول بچه ها حالشون رو بكنند و بعد كه شاش همه مون رو خوردي. مي توني خودت رو بكشي. همين تو باغچه چالت مي كنيم. آب از آب هم تكون نمي خورده. يه نامه هم از طرف تو واسه شوهرت مي نويسم و با نتيجه آزمايش واسش مي فرستم تا يه خورده حالش جا بياد و بفهمه هنر بچه دار بودنش با كمك كير مردم امكان پذير شده قبل از اون كه بتونم روش تف كنم از اتاق رفت بيرون. رضا خوابيد رو تخت و منو كشيد رو خودش و به محمد اشاره كرد و گفت : هنوز كمي كيرم درد مي كنه تو از كون بكنش بزار يه خورده با كسش حال كنم وقتي به كمك محمد روي شكمش نشستم با دست كير شو تو كسم فشارداد و در حالي كه به صورتم نگاه مي كرد ، سري تكون داد و گفت : اح چه صورت تخمي اي پيدا كردي ، حالم بهم خورد.دلم نمي خواست به بدن كثيفش دست بزنم وقتي كه محمد كرد تو كونم و مشغول تلم زدن شدن كمي خودم رو عقب كشيدم و دستامو از روي سينه رضا برداشتم و به بازوي محمد گرفتم در اين موقع منوچهر اومد تو اتاق و با دوربيني كه دستش بود مشغول عكس گرفتن از من در حالت هاي مختلف شد. دوربين از اون مدل هايي بود كه خودش هم عكس رو ظاهر مي كرد و با هر عكس گرفتنش عكس از يه طرف ديگه دوربين مي يومد بيرون ، آهي كشيدم. سرم به دوران افتاد نمي تونستم خودم رو نگه دارم محمد اين رو حس كرد دستاشو گرفت رو سينه هام و همون طور كه اونها رو مي ماليد. آهسته تو گوشم گفت : يه نيم ساعتي ديگه بهانه دستشويي بگير. من سعي مي كنم بهت كمك كنم سپس چند تكون تند به خودش داد و كير شو از كونم كشيد بيرون و آبشو ريخت رو پشتم. منوچهر با خنده گفت : بريزيد تو كسش بابا ، بقول مينا آب هاتون رو حروم نكنيد ، يادت رفته دفعه قبل چطوري آب هاتو نو مواظبت مي كرد از كسش نياد بيرون محمد لبخندي زد و گفت : هنوز كسش مونده ، وقتي ترتيب كس خوشگلش رو دادم آبم رو توش مي ريزم منوچهر با خنده گفت : جنده بچه شو هم نياورده ، خوب بود مي آورد ببينيم شكل كدوم يكي از ماست آن طوري معلوم مي شد آب كير چه كسي به كسش جفت و جور تره.رضا با شنيدن اين حرفها حسابي شهوتي شده بود ناخوناشو تو رون پاهام فرو كرد و چند بار محكم با كيرش تو كسم ضربه زد و وقتي حركت آب شو تو كسم حس كردم منو كشيد تو بغلش و دستاشو دور كمرم قفل كرد و منو محكم به خودش فشارداد تا آخرين قطرات آبش هم خالي بشه و لباشو گذاشت رو لباي باد كرده و دردناكم و فشار داد از شدت درد جيغ مي زدم همه صورتم مور مور مي شد و تير افتاده بود منو هول داد از روش كنار و حسين پريد رو تخت و منو كشيد رو خودش و بلافاصله كير شق شده و بزرگشو چپوند تو كسم و با خنده گفت : نوبت كيه كون شو بكنه ؟ يه نفر از دوستاش كه مرد چهار شونه و هيكلي بود با خنده آمد جلو و با خنده.گفت : من با بي حالي وخستگي نگاهي به كير كلفت و بد تركيبش كردم. حالم خيلي گرفته شد. ديگه آنقدر درد توئ سرو كله بود كه ناي تحمل درد كونم رو نداشتم گفتم : مي خوام برم دستشويي ؟ منوچهر لبخندي زد و گفت : چيه كير كلفت محسن ديوانه ات كرد ، با خودت گفتي به اين بهانه مي توني فرار كني ؟ آره جنده خانم ؟محمد با خنده گفت : من ، دنبالش مي رم كور خونده از اينجا نمي تونه فرار كنه. من هنوز نكردم تو كسش ، امكان نداره اون كس باد كرده و كوچولو رو بي خيالش شم. باهاش مي رم دستشويي و يه خورده كه زيادي طولش بده همون جا تو دستشويي مي گايمش منوچهر با خنده گفت : فكر نمي كنم دستشويي داشته باشه ، حالا بزار چند نفري رو راه بندازه اگه ديدي واقعا دستشويي داره ، خودت ببرش ولي چشم ازش برندار ، خيلي خواهر كسته يه ، ممكنه قصد فرار داشته باشه محمد لبخندي زد و گفت : تا حالا كسي از شكم ننه اش در نيومده كه بتونه از چنگ من فرار كنه فرو رفتن كير محسن تو كونم همه دردهامو چند برابر كرد و عمدا با فشار سعي مي كرد همه كيرشو بكنه تو. من از دردي كه تو همه وجودم پيچيده بود نعره مي زدم و داد و فريادم به هوا رفته بود و بقيه در حالي كه كيراشون رو مي ماليدن ، از ناله و درد كشيدنم بيشتر هوسي مي شدن و لذت مي بردن و قتي كه محسن كير شو با عجله كشيد بيرون و فرو كرد تو كسم با چند تكون محكم كه به كسم داد. آبشو خالي كرد و بعد كير شو بيرون كشيد ، حسين كه كير شو كشيده بود بيرون تا محسن بكنه تو آبشو تو كسم خالي كنه دوباره كير شو فرو كرد تو كسم و به تندي مشغول تلم زدن شد ، محسن از پشت من بلند شد و از تخت پايين رفت. و يه نفر ديگه از دوستاي منوچهر كير به دست آمد رو تخت و زانو زد رو تخت و پشت من قرار گرفت و در حالي كه تفي به كونم مي انداخت كيرشو گذاشت رو سوراخ كونم با بغض شديدي كه تقريبا گريه ام گرفته بود گفتم : من بايد برم دستشويي و گرنه همينجا خودم رو خالي مي كنم ها منوچهر كه مشغول عكس گرفتن بود با خشونت گفت : بعد اين دو تا با محمد برو دستشويي ، واي بحالت اگه تخت رو كثيف كني چند دقيقه بعد كه حسين آبشو تو كسم خالي كرد و بي حركت شد منوچهر با خنده به اوني كه داشت تو كونم تلم مي زد گفت : مجيد ، نزديك آمدن آبت يه خورده كير تو تو دهنش بكن و بزار تميزش كنه بعد بكن تو كسش ، دلم نمي خواد كسشو كثيف كنيد محمد گفت : داري زيادي شلوغش مي كني ، منوچ. اين بدبخت هم آدمه خوب نيست اينطوري باهاش تا مي كني ؟ منوچهر اخمي بهش كرد و گفت : چيه ؟ دلت واسش سوخت ، مگه فك و فاميلته ؟محمد اخماشو هم كشيد و چيزي نگفت و منوچهر هم مشغول عكس گرفتن شد چند دقيقه كه گذشت مجيد كير شو از تو كونم بيرون كشيد و بلند شد و كير شو آورد سمت دهنم. بوي بدي كه از كيرش مي يومد حالم رو بهم زد و نزديك بود پس بيارم. در حالي كه گريه مي كردم دهنم رو هم قفل كردم و چشامو بستم صداي مجيد رو شنيدم كه مي گفت : بابا اين وحشيه جنده ، يه موقع كير مو گاز نگيره ؟ منوچهر با خنده گفت : چند مشت قوي كه تو صورتش بزني گاز گرفتن يادش مي ره ، خود جنده اش هم مي دونه اگه گاز بگيره زير مشت لگد لهش مي كنم ، نترس گاز نمي گيره با همه اين حرف ها من با خودم عهد كردم اگه بكنه دهنم با همه قدرتي كه دارم كير شو گاز بگيرم ، آنقدر از خودم حالم بهم مي خورد كه ديگه هيچي برام مهم نبود چشامو باز كردم و به صورت مجيد كه كير شو با احتياط به دهنم نزديك مي كرد ، نگاه تهيدي آميزي كردم. يه خورده شل شد. محمد كه ما رو نگاه مي كرد سريع گفت : صبر كن مجيد ، اون گازش مي گيره و بعد يه زير پوش رو از لباسهايي كه كف اتاق پراكنده بود برداشت و محكم لوله اش كرد و آمد طرفم و بزور اون رو يه طرف دهنم فرو بردو بين دندون هام گذاشت. و بعد مجيد كير كثيفش رو فرو كرد تو دهنم حسين تند دستامو گرفت و اجازه نداد تكون بخورم و مجيد ، سرمو گرفت تو دستاش و تو دهانم با اون كير كثيفش تلم مي زد. بوي كثافت و فرو بردن بيش از حد كيرش تو گلوم باعث شد عقي بزنم مجيد كير شو كشيد بيرون و دو باره رفت پشتم و كير شو تو كسم فرو كرد و تند تند مشغول تلم زدن شد. من همونطور كه با دستام رو سينه هاي حسين تكيه زده بودم و از تلم زدن هاي تند مجيد تو كسم عقب جلو مي رفتم با خشونت نگاهي به صورت حسين كه زير تنم بود كردم و از اين كه دستامو گرفته بود تا نتونم كاري بكنم از دستش عصباني بودم. حسين دستشو دراز كرد و زير پوش رو از دهنم بيرون كشيد و با خنده اي كه حال آدم رو بهم مي زد از من پرسيد : خوشمزه بود ، حال داد يه ليس دور لبات بزن يه خورده كثيفي بهشه. خجالت نكش بخور. نوش جونت با همه درد و ناراحتي كه داشتم زبونم رو دور لبام كشيدم و بعد آب دهنم رو تف كردم تو دهنش با خشونت مشتي به صورتم كوبيد و اگه محمد جلو نمي آمد و اون رو نمي گرفت ، ممكن بود چند ضربه ديگه هم بهم بزنه. سرم گيج مي خورد و بزور چشامو باز نگه داشتم. مجيد بي خيال جريانات دور و بر مرتب به سرعت تلم زدنش اضافه مي كرد و وقتي كه خودشو خالي كرد لبخندي زد و كير شو از كسم كشيد بيرون حسين كه محمد اون رو گرفته بود ، از رو تخت بلند شد و تفي به صورتم انداخت و گفت : بچه كوني ، جنده. چه حالي مي ده كه ببينم داري شاشم رو مي خوري. بي صبرانه منتظر اون لحظه هستم من نشستم رو تخت و وانمود كردم مي خوام ادرار كنم ، نمي دونم با حال بدي كه داشتم شايد هم اين كار رو مي كردم منوچهر كه منو نگاه مي كرد داد زد : محمد ببرش دستشويي ، كثافت رو يه موقع اينجا رو به گند نكشه محمد دويد طرفم و بازو مو با خشونت كشيد و گفت : بيا بريم جنده خانم دوست دارم از نزديك شاشيدنت رو تماشا كنم ، يه موقع هم ديدي همونجا كس تو پاره كردم. راه برو ديگه تنه لش سپس منوچهر از تو كشو ميز توالت سيگار شو در آورد و همه رفتن طرفش و نشستن رو تخت محمد منو از اتاق بيرون برد و بلافاصله لباسامو از دور وبر مبل تو حال پذيرايي جمع كرد و منو كشيد طرف بيرون و تو حياط با دستپاچگي كمكم كرد كه لباسامو بپوشم و بعد از خونه رفتيم بيرون و سريع در ماشينش رو كه بيرون پارك بود باز كرد و منو كه با دستام به ماشينش تكيه كرده بودم كه نخورم زمين كمك كرد سوار ماشين بشم و به سرعت ماشين رو به حركت در آورد. وقتي دور شديم بسته سيگار شو از تو داشبورد در آورد و تعارفم كرد.خيلي هوس كرده بودم يه سيگار بكشم. سيگاري برداشتم و گذاشتم رو لبام نمي تونستم به سرو صورتم دست بزنم همه جاي صورتم مي سوخت وقتي سيگارم رو روشن كرد. تو نور فندك صورتم رو تو آيينه ديدم. بي اختيار زدم زير گريه و سيگار از لبم افتاد رو مانتوم. محمد نگاهي به من كرد و متوجه شد آتش سيگار داره مانتو مو مي سوزونه اون رو برداشت و از پنجره پرت كرد بيرون و آهسته دستي به سرم كشيد. دلم مي خواست به دست و پاي اون موجود بهشتي بيافتم و دست و صورتش رو غرق بوسه كنم اگه محمد نبود واي خدا ، چه بلا هايي بود كه سرم مي آمد خودم رو بهش چسبوندم و دستم رو روي دستش كه فرمون ماشين رو گرفته بود گذاشتم و با گريه گفتم : ازت ممنونم محمد ، تو فرشته نجات من شدي سرشو طرفم گرفت و پيشاني مو بوسيد و گفت : ديگه تموم شد ناراحت نباش ، من فرشته نيستم ولي اونها خيلي كثافت بودن شايد هم از زياده روي تو خوردن مشروب وحشي شده بودن با راهنمايي من رسيدم خونه ، وقتي ماشين رو نگه داشت لبخندي زد و گفت : اجازه مي دي ببرمت تو خونه ، يه موقع زمين نخوري ؟ لبخندي زدم و گفتم : ممنون مي شم ، فكر نمي كنم به تنهايي بتونم برم ماشين رو خاموش كرد و آمد پايين و كمكم كرد كه از ماشين پياده بشم و كليد هامو گرفت و در حياط رو باز كرد. گفتم : بزار برم اميد رو از اشرف خانم ، همسايه مون بگيرم اون بيچاره حتما حسابي گشنه شده من رو برد تو حياط و گفت : اول يه خورده به سر و صورتت برس ، و به نظر من تو با اين حالت نمي توني بچه رو بگيري و بر گردي ممكنه بخوري زمين وقتي رفتيم تو خونه كمكم كرد مانتو مو در بيارم و بعد منو نشوند رو مبل و گفت : چيزي مي خوري برات بيارم ، گلوت باز شه ؟ سرم رو تكون دادم و گفتم : نه با اين حال و روزم ، نه كنارم نشست و گفت : مي خواي ببرمت حموم و كمكت كنم خودتو بشوري ؟ لبخندي زدم و گفتم : آره ، اين خيلي بهتره


    7

    من رو برد حمام و زير دوش منو شست. و من هم حسابي دهانم رو چند بار شستم تا اينكه طعم بد دهنم بر طرف شد با اينكه هر دو لخت بوديم و براي اينكه زمين نخورم مرتب تو بغلش بودم. از كير بي حالش معلوم بود تو فكر حال كردن با من نيست و اين ثابت مي كرد محمد واقعا يه انسان خوب و واقعيه نيم ساعتي بعد كه از حمام بيرو ن رفتيم خيلي سر حال شده بودم نگاهي به ساعت انداختم ساعت يك و ربع رو نشون مي داد. جلو آيينه رفتم و نگاهي به صورتم كردم خداي من خيلي صورتم خراب شده بود و چند جاي صورتم سياه و كبود بود و بغل دماغم ورم كرده و سياه شده بود حالا جواب جواد رو چي مي دادم ؟ دستم روي صورتم گرفتم و مشغول گريه كردن شدم . از دستي كه به سرم كشيده شد. يهو برگشتم و. چشمم به محمد افتاد كه كنارم ايستاده بود و مشغول نوازش سرم بود دستش رو گرفتم و آهسته بوسيدم و با گريه گفتم : حالا با اين شكل و قيافه چطوري اميد رو از اشرف خانم بگيرم ؟ آخه بهش گفته بودم يكي از دوستام حالش بده و من مي رم عيادتش و ازش خواسته بودم بچه رو برام نگه داره محمد گفت : من مي رم مي گيرمش ، ببينم كدوم همسايه است ؟با نگراني گفتم : نه تو رو خدا ، خيلي بد مي شه با خودش مي پرسه اين مرده ، كيه كه اومده دنبال بچه ؟لبخندي زد و گفت : بهش مي گم راننده آژانس هستم و تو از من خواستي بچه رو ببرم بيمارستان كه بتوني بهش شير بدي ، نگران نباش فقط برام بگو كدوم خونه است گفتم : همين دست چپي در خونه شون آبيه ، اسمش هم اشرف خانمه ، يه جوري بگو شك نكنه لبخندي زد و رفت. و من رو با دنيايي نگراني و تشويش خاطر تنها گذاشت خداي من ، نكنه بچه رو بهش نده بلند شدم و از گوشه پرده پنجره به بيرون نگاه كردم. با اين كه مي دونستم هيچي ديده نمي شه ، ولي طاقتم نمي يومد يه جا بشينم. ماشين محمد كه جلو خونه پارك بود تنها چيزي بود كه ديده مي شد. در اين موقع محمد رو ديدم كه داره در ماشين رو باز مي كنه و نشست تو ماشين و اون رو روشن كرد و دوباره پياده شد و به طرف خونه اشرف خانم راه افتاد و كمي بعد ديگه نديدمش. همونطور كه چشمم تو خيابون بود ديدم محمد در حالي كه بچه رو بغل زده بود نشست تو ماشين و ماشين رو روشن كرد و راه افتاد واي خداي من بچه رو برد ، قلبم گرفت. چرا بچه رو برد ؟ خداي من نكنه رو دست خوردم. نكنه همه اينها نقشه بوده تا بچه مو از من بگيرند و من رو واردار كنند براي پس گرفتن بچه با هاشون...... واي نه. خدا جون بهم رحم كن. بي اختيار به سمت لباسام دويدم و به تندي لباسامو پوشيدم و رفتم تو حياط. اي واي كليد هام دست محمد مونده. اگه برم بيرون كه نمي تونم برگردم. واي چقدر من بدبختم. مرتب تو حياط قدم مي زدم و در حالي دستم گوشه لبم بود و ناخون ها مو دندون مي گرفتم و مرتب تو حياط بالا و پايين مي رفتم. چه حماقت بزرگي كردم كه به محمد اعتماد كردم. حالا ديگه بيچاره شده بودم اين سرو صورت. نصفه شب رفتن بيرون از خونه و بعد يه مرد غريبه و گرفتن بچه و.. واي آخه مگه مي شه آدم اينقدر بدبخت باشه صداي ماشين كه جلوي خونه متوقف شد منو به سمت در حياط كشيد با عجله در حياط رو باز كردم از ديدن محمد كه با بچه در بغل از ماشين پياده مي شد. به سرعت به طرفش رفتم و بچه رو از بغلش كشيدم بيرون و يه سيلي به صورت محمد كوبيدم و با خشونت گفتم : خيلي كثافتي و به سرعت به سمت در خونه رفتم. محمد دنبالم راه افتاد و صدام كرد با عصبانيت نگاش كردم. يه شيشه كوچولويي كه دستش بود به طرفم دراز كرد و گفت : اين رو هم اشرف خانم داده بود ، فكر كنم آب قنده واسه بچه است من شيشه رو با عجله گرفتم و رفتم تو خونه و در حياط رو بستم و بسرعت رفتم تو خونه و در حالي كه با اميد خوشگلم حرف مي زدم. نشستم رو تخت و سينه ام رو در آوردم و گذاشتم تو دهانش وقتي لباي كوچولوش توك سينه مو تو دهنش گرفت و با ولع مشغول مك زدن شد. انگار همه خستگي و نگرانيم برطرف شد مرتب بوسش مي كردم و تو بغلم فشارش مي دادم. سرم رو كه بالا آوردم از ديدن محمد كه در آستانه در اتاق خواب تكيه زده بود و لبخند به لب منو نگاه مي كرد ، قلبم ريخت ، حسابي جا خوردم. با ناراحتي گفتم : تو اينجا چكار مي كني برو از خونه ام بيرون چند قدم به طرفم آمد با عجله يه دستم رو به صورتم گرفتم و كمي خودم رو كنار كشيدم. كليد هاي منو كه تو دستش بود ، نشون داد و دستم رو گرفت و از صورتم دور كرد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت : ببينم يهو چت شد ؟ با دلخوري گفتم : چرا بچه مو بردي ؟ لبخندي زد و كنارم نشست و با خنده گفت : بايد چكار مي كردم ، مثلا من راننده آژانس بودم و از بيمارستان براي گرفتن بچه اومده بودم و بايد وانمود مي كردم دارم بچه رو مي برم بيمارستان ، آخه اشرف خانم جلو در خونه اش ايستاده بود و منو نگاه مي كرد. ديوانه من بچه رو مي خوام چكار ؟ و تازه اگه مي خواستم بدزدمش كه برش نمي گردوندم با خودم فكر كردم ، راست هم مي گفت. واقعا نمي شد كار ديگه اي بكنه آخ چه بد شد زدم تو گوشش. چقدر فكرم خرابه ، كاش يه خورده بيشتر فكر مي كردم به تندي لباشو بوسيدم و گفتم : منو ببخش ، انگاري كه حماقت كردم بچه رو كشيدم با خودم رو تخت و گذاشتمش رو تخت و من هم از بغل سينه مو گذاشتم تو دهنش و نگاهي به محمد كردم و با خنده دامن مو كشيدم بالا و گفتم : بيا شروع كن ، من در اختيارتم لبخندي زد و گفت : فكر مي كني براي اين كار اينجا هستم شونه هامو بالا انداختم و گفتم : فرقي نمي كنه ، تازه خودت تو خونه منوچهر گفتي هنوز نكردي تو كسم ، بيا ديگه ناز نكن. من خودم دوست دارم منو بكني ، خيلي خودم رو مديون تو مي دونم. راستش تنها كاريه كه مي تونم بكنم و ازت تشكر كنم به طرف در رفت و گفت : تو زن خوبي هستي ، اميدوارم خوشبخت بشي من اگه كاري كردم واسه اين بود كه هنوز يه خورده در خودم مردي احساس مي كنم بعد از رفتن محمد كنار اميد خوابم برد. خيلي خسته بودم و بهش احتياج داشتم با تكون هاي شونه هام از خواب پريدم. جواد با قيافه پريشون بالاي سرم بود و با عصبانيت تكونم مي داد. لبخندي بهش زدم و گفتم : سلام جواد جون ، كي اومدي خونه چشمم به خون هايي كه رو تختي رو قرمز كرده بود افتاد با عجله دستم رو به دماغم گرفتم حسابي مي سوخت. معلوم بود موقع خواب دماغم به متكي فشار آمده و خون افتاده. سعي كردم از رو تخت بلند شم. سرم داشت گيج مي خورد. موقعي كه از تخت مي يومدم پايين يهو چشام سياهي رفت دستم رو به شونه جواد گرفتم. خودش رو عقب كشيد و من افتادم كف اتاق. با زحمت بلند شدم و نگاهي به جواد انداختم و با خنده گفتم : بدجنس چرا رفتي عقب ؟ جواد داشت به اميد كه غرق خواب بود و متكي و دوشك خوني نگاه مي كرد.لبخندي زدم و گفتم : الان مي شورمشون ، طوري نيست. اگه با آب سرد بشورم لكش نمي مونه بعد دستم رو به ديوار گرفتم و خودم رو از اتاق كشيدم بيرون. ساعت تو حال يازده ونيم رو نشون مي داد ، واي خدا چقدر خوابيده بودم با آشفتگي به اطراف نگاه كردم يهو دلم شور افتاده بود چشمم به روي ميز كنار مبل افتاد ، پاكت و برگه آزمايش و كلي عكس كه رو ميز پرت و پلا بود ، با يه نگاه به عكس ها ، خودم و كساني كه تو خونه منوچهر منو كرده بودن ديده مي شد. لبخندي زدم و به طرف دستشويي رفتم. خوب منوچهر زهر خودشو ريخته بود ، تو دستشويي بعد از شستن صورتم نگاهي تو آيينه به خودم انداختم و لبخندي زدم و گفتم : خوب جنده خانم دستت رو شد كاش از خونه منوچهر در نمي رفتم و شاش هاي اونها رو مي خوردم. فكر كنم واقعا حقم بود. آهي كشيدم و از دستشويي بيرون اومدم و نگاهي به جواد كه پشت ميز رو مبل وارفته بود و بروي ميز خيره شده بود كردم و روبروش نشستم رو مبل. لبخندي زدم و پرسيدم : صبحانه خوردي ؟ با ناراحتي نگاهي به من انداخت و با چشم اشاره به عكس هاي رو ميز كرد و گفت : خبر نداشتم اينقدر دوست هاي جور واجور داري ، ببينم احتمالا بايد الان هم بچه دار شده باشي. شرط ميبندم خودت هم نمي دوني اميد مال كدوم يكي از اينهاست. يا اون حاصل تلاش يه عده ديگه بوده لبخندي زدم و گفتم : مي تونم اگه بخواي درباره اين موضوع باهات صحبت كنم.به طرفم خيز برداشت چند سيلي محكم به دست و پشت دستش به صورتم كوبيد. درد وحشتناكي تو صورتم دويد ، اشك از چشام سرازير شد و همراه با خوني كه از دماغم بيرون مي زد به روي دامنم مي چكيد منگ بودم ، هم همهايي تو سرم پيچيده بود و صداي فريادش رو مي شنيدم كه با عصبانيت مي گفت : مگه چيزي هم مونده كه برام تعريف كني همه چيز رو اين عكس ها به وضوح نشون مي ده ، بقيه اش رو هم كه تو نامه ، منوچهر خان تشريح كرده كه شما خيلي قبل از ازدواج با من با اون و دوستاش رابطه داشتي و نوشته كه تو محله شون به اسم جنده سالار معروف بودي. آخه چرا مينا ؟ تو كه هرزه و بقول رفيقات جنده سالار بودي ، چرا با من ازدواج كردي فكر مي كردي براي هميشه گذشته كثيفت مخفي مي مونه. چطور راضي شدي بچه اي رو كه تو هرزگي درست كرده بودي به ناف من ببندي. تو منو خورد كردي كثافت هرزه لبخندي زدم و گفتم : اين چي بود ، جنده سالار بودنم رو منوچهر واست نوشته نامه اي رو از رو ميز برداشت و به صورتم پرت كرد. لبخندي زدم و سرم رو تكون دادم و گفتم : خوبه ، حداقل يه موقع واسه خودم سالار هم بودم و خبر نداشتم از جيبش بسته سيگاري در آورد و سيگاري روشن كرد ، جواد اهل سيگار نبود. بلند شدم و سيگار رو از گوشه لبش بداشتم و اون رو رو خورد كردم و انداختم رو ميز و با دلخوري گفتم : فكر مي كني ميناي سالار جنده ارزشش رو داره ، بخاطرش سيگاري بشي ؟ اخمي كرد و بسته سيگار شو پرت كرد رو ميز و گفت : واقعا كه ، من چقدر احمقم بلند شدم و رفتم دستشويي و صورتم رو شستم. ولي خيلي دردم گرفت هر كجاي صورتم رو كه دست مي كشيدم به شدت مي سوخت خودم رو مرتب كردم و در حالي كه سعي مي كردم لبخند بزنم از دستشويي آمدم بيرون. و با خنده به جواد كه دستاشو تو موهاش فرو كرده بود و زانو هاشو رو پاش تكيه زده بود ، گفتم : جواد ، اجازه هست يه چيزي بخورم خيلي ضعف كردم و بعد به طرف آشپزخونه و يخچال رفتم و كمي كره و پنير برداشتم و گذاشتم رو ميز آشپزخونه و كمي نون برداشتم و نشستم پشت ميز يه لقمه واسه خودم درست كردم و گذاشتم تو دهانم. از زور دردي كه هنگام تكون دادن دهنم بهم دست مي داد كلافه شدم ولي خوب خيلي ضعف كرده بودم مي خواستم چند لقمه اي بخورم. يادم افتاد تو يخچال شير داريم. بلند شدم و يه ليوان شير واسه خودم ريختم و در اين بين نگاهم به جواد افتاد كه داشت به طرفم مي يومد. داشتم ليوان رو به سمت دهنم مي بردم كه سيلي محكمي به گوشم زد و داد زد : بهتره بري و صبحانه تو پيش دوستات كه باهاشون عكس يادگاري گرفتي بخوري ، نه تو خونه من دستامو بالا بردم و گفتم : باشه ، باشه. خيلي خوب داد نزن الان همسايه ها مي ريزن اينجا ، الان حاضر مي شم مي رم جارو و خاك انداز رو برداشتم و خم شدم و مشغول جمع كردن خورده شيشيه هاي ليوان كه افتاده بود زمين شدم. بازو مو گرفت و فشار سختي بهش داد و گفت : ولش كن بيا برو. من خودم تميز شون مي كنم لبخندي زدم و نگاهش كردم و گفتم : تو كه اين همه مدت منو تحمل كردي دو سه دقيقه ديگه هم دندون رو جيگر بزار الان تموم مي شه سپس دوباره مشغول جارو كردن شدم. همون طور كه سرم پايين بود از ديدن چند قطره خون كه از دماغم رو زمين مي چكيد. با عصبانيت دماغم رو گرفتم و ايستادم. جواد بازو مو گرفت و داد زد : بيا برو همه جا رو به كثافت نكش جارو رو انداختم رو زمين. و در حالي كه از آشپزخونه مي رفتم بيرون با فسردگي گفتم : پس مواظب باش پاتو نزاري رو شيشه خورده ها به تندي رفتم سمت حال ولي يهو سرم تير افتاد و چشام سياهي رفت و با آنكه خيلي سعي كردم خودم رو كنترل كنم ولي محكم خوردم زمين سعي كردم از زمين بلند بشم كه صداي جواد تو گوشم پيچيد : بلند شو مسخره بازي در نيار ، تو خسته نشدي. يا شايد هم نقش بازي كردن عادتت شده. آره ؟ خودم رو از رو زمين به كمك دستم كه به ديوار گرفته بودم بلند كردم و كمي ايستادم تا سياهي چشام برطرف شد و بعد در حالي كه تلو تلو مي خوردم رفتم سمت لباس هام و مانتو مو تنم كردم و به اتاق خواب رفتم و اميد رو گرفتم تو بغلم و برگشتم تو حال و به جواد كه منو با عصبانيت نگاه مي كرد گفتم : حالا كجا بايد برم ؟ زهر خنده اي كرد و گفت : از من مي پرسي تو سالار جنده ها هستي ؟لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم گفتم : آه ، آره يادم رفته بود و با قدم هايي كه لرزون و با زحمت منو مي كشيد به سمت در رفتم. صدام كرد : آهاي جنده خانم ، بيا و اين عكس هاي يادگاري تو با خودت ببر حالشو نداشتم برگردم طرف مبل ها و با بي حوصله گي گفتم : يه زحمت بكش ، جمع شون كن برام بيار همون جا رو به در ايستادم و دستم رو به ديوار گرفته بودم. چند لحظه بعد پاكتي كه مربوط به نتيجه آزمايش بود و عكس ها رو ريخته بود توش رو داد دستم. نگاهي به داخل پاكت كردم و گفتم : مي شه اون نامه منوچهر رو هم بهم بدي. چون مي خوام بخونمش خيلي دوست دارم بدونم قبل از ازدواج با تو چطور شد كه بهم جنده سالار مي گفتن. مال گذشته منه ديگه به تو كه ربطي نداره به تندي گفت : فردا تو دادگاه بهت مي دم ، چون اول بايد بدم فاميل بخونند و بعد به قاضي دادگاه نشونش بدم تا نتوني زيرش بزني و بعد از حكم طلاق تو دادگاه بهت مي دم. اصلا چرا فردا صبر كن حاضر بشم با اون عكس ها و اين نامه همين الان هم مي تونم دادگاه رو قانع كنم و حكم طلاق رو بگيرم سپس رفت طرف كمد و از توش مدارك ازدواج و شناسنامه هاي ما رو برداشت و كتش رو تنش كرد و بازو مو با خشونت گرفت و به سمت در اتاق برد. دستم رو از دستش كشيدم بيرون و گفتم : دستت رو كثيف نكن خودم مي تونم راه بيام از خونه رفتيم بيرون و بطرف ماشينش رفتيم و نشستيم تو ماشين سرم گيج مي خورد دلم مي خواست بخوابم. حس كردم اميد داره از تو بغلم سر مي خوره پايين. يهو بخودم اومدم و اميد رو محكم گرفتم ماشين رو با خشونت به راه انداخت. كمي كه گذشت. جواد كه همش تو آيينه به پشت سرش نگاه مي كرد. گفت : باز اين كثافت پيداش شد يكي از اون كثافت هاي لاشه اي كه تو عكس ها بود. مثل اينكه خيلي هوا تو كرده از صبح كه اومدم دم در خونه پارك بود و الان هم كه مرتب دنبالمونه با بي حالي نگاهي به عقب انداختم. ماشين محمد بود ، آره خودش بود داشت با يه فاصله دنبالمون مي آمد. لبخندي به لبم نشست از مشتي كه جواد به صورتم كوبيد سرم محكم به در ماشين خورد و بدنبل آن صداي جواد رو شنيدم كه مي گفت : مي خندي كثافت ، چقدر بهش حال دادي كه اينطوري دنبالته. مثل اينكه خيلي واسش عزيزي آره سالار جنده ها حرف بزن ؟ خودت رو به موش مردگي نزن ، نمي خواد ديگه نقش بازي كني بي اختيار از درد به گريه افتادم و در حالي كه شوري خون رو تو دهنم حس مي كردم با التماس گفتم : جواد تو رو قرآن ، بس كن ديگه بخدا سرم داره از درد مي تركه ، به خود خدا نقش بازي نمي كنم. دارم مي ميرم ، جواد جون تو رو خدا ديگه تو سرم نزن حداقل ديگه تو سر وصورتم نزن گريه امونم نداد و به شدت به گريه افتادم نمي دونم چطور شد كه حس كردم دنيا داره دور سرم مي چرخه با انگشتم چند قطره خوني كه از دماغم رو صورت ناز اميد افتاده بود رو كمي پاك كردم و سرم رو تكيه دادم به صندلي و از هوش رفتم.با صداي در ماشين و كشيده شدن بازوم يهو چشام باز شد و ديدم ماشين متوقف شده و در سمت من بازه و جواد از بيرون بازو مو گرفته بود و مي كشيد بيرون. تا اومدم بخودم بيام صورتم محكم خورد به لبه سقف ماشين و به شدت به سوزش افتاد. با دلخوري دستم رو به صورتم گرفتم و از ماشين پياده شدم. دستم رو نگاه كردم از ديدن خوني كه انگشتامو پر كرده بود آهي كشيدم و گفتم : تو رو خدا جواد جون ، يه خورده ملاحظه كن تو كه بد تر از اونها پدرم رو در آوردي منو در مقابل چشم هاي مردم رهگذر و راننده هاي ديگه ماشين ها به طرف ماشين محمد كه كمي عقب تر ايستاده بود برد و در ماشينش رو باز كرد و منو هول داد تو ماشينش و خطاب به محمد داد زد : بيا بابا ببر و حسابي بكنش تا عقده هات خالي بشه. فردا ساعت يازده بيارش دم خونه تا ببرمش دادگاه ، و بعد طلاق هم اين سالار جنده ها رو ببرش و حسابي باهاش كاسبي كن. چيز بدي نيست بدرد شما ها مي خوره محمد نگاهي به سر وصورتم كرد و گفت : خوب جواد آقا ، معلوم خيلي هم گردن كلفتي ، باشه برو پهلون من فردا ساعت يازده مي يارمش دم خونه خيالت راحت باشه. پيش من جاش امنه. من هنوز يه خورده مردانگي رو رو دوشام يدك مي كشم ولي بعد از طلاق خيلي دوست دارم يه جاي خلوت مردانگي و گردن كلفتي تو رو آزمايش كنم جواد داد زد : فكر ميكني از هيكل گنده ات مي ترسم ، بيا بيرون ببينم چكار مي خواي بكني ؟ محمد لبخندي زد و گفت : عجله نداشته باش قول مي دم از خجالتت در بيام ولي اول بايد اين طفل معصوم رو برسونم بيمارستان و بعد ماشين رو به حركت در آورد. وقتي چشم باز كردم محيط واسم آشنا نبود. كمي كه چشام رو بستم و فكر كردم آخرين حوادث رو بياد آوردم دوباره چشم باز كردم با يه نگاه به دور و بر فهميدم رو تخت بيمارستانم يه خانمي كه اصلا تا بحال نديده بودمش كنار تختم رو صندلي نشسته بود وقتي متوجه شد دارم نگاش مي كنم بلند شد و لبخندي زد و گفت : سلام من مهينم همسر محمد ، ببينم حالت بهتره ؟ نگاهي به اطراف كردم و گفتم : اميد ، اميد كجاست ؟ لبخندي زد و گفت : نترس خونه ماست ، مادرم بهش مي رسه. تو خودت چطوري ؟ آهي كشيدم و گفتم : خوبم ، تو زن محمد هستي ؟ لبخندي زد و گفت : متاسفانه آره ، اون همه چيز رو درباره تو و چطوري آشنايي با تو رو برام گفت و بقول خودش پرده از بعضي كاراش هم برداشت.لبخندي زدم و گفتم : نگو متاسفانه. بخدا محمد خيلي انسانه ، حداقل اينه كه تو آدم بد نديدي مهين جون ، حالا محمد آقا كجاست ؟ اخمي كرد و گفت : بيرون داره تو محوطه قدم مي زنه تا موقع ملاقات بشه آخه يه نفر رو بيشتر نمي زاشتن پيشت باشه لبخندي زدم و گفتم : چند ساعته اينجام خنديد و گفت : از ديروز ظهر تا الان كمي بيشتر از بيست و چهار ساعته لبخندي زدم و گفتم : همه شو خواب بودم دستي به سرم كه باند پيچي شده بود كشيد وگفت : اي تقريبا ، گاهي بهوش مي يومدي ولي چيزي حاليت نبود آهسته دستي به صورتم كشيدم دماغ و قسمتي از صورتم هم بانداژ شده بود. با دلخوري پرسيدم : چرا اينقدر منو باند پيچي كردن ؟لبخندي زد و گفت : من كه نديدم صورتت چطور بود، ولي دكتر گفته كنار پيشونيت دريدگي داشته بخيه زده و دماغتم شكسته. خودت رو ناراحت نكن ، دكتر گفته با استراحت خوب مي شي اخمي كردم و گفتم : قرار بود ساعت يازده امروز بريم دادگاه ، بيچاره جواد باز با خودش فكر مي كنه اين سالار جنده يه جايي سرش گرم شده و از قرار يادش رفته انگشت شو رو دهنم گذاشت و گفت : يه خورده يواش تر دختر. اهسته هم حرف بزني من مي شنوم. نه تو اشتباه مي كني. جواد آقا خبر داره تو اينجا هستي. تمام ديروز رو محمد با جواد اين ور واون ور مي رفتن و با هم صحبت مي كردن. چند بار هم به آزمايشگاه رفتن و اونجا منشي آزمايشگاه با ديدن آزمايش ، تو رو بياد آورد و گفت كه تو براي نجات زندگيت از دكتر منوچهر كمك خواستي و اون گفته كه از نحوه برخورد تو و منوچهر مي تونه قسم بخوره كه تا بحال منوچهر رو نمي شناختي و حداقل الان جواد مطمئن شده كه منوچهر از موقع آزمايش با تو آشنا شده و اصلا اون طور كه در نامه اش نوشته جريان آشنايي اون و تو مربوط به مدتها قبل از ازدواج تون نبوده و فكر كنم قبول كرده كه تو بخاطر حماقت و سادگي تو دام منوچهر افتادي. البته فعاليت هاي محمد رو نبايد دست كم بگيري اون خيلي با جواد صحبت كرده و مي شه گفت همه اين ور اون ور زدن ها رو محمد واسه تو كرده تا ذهنيت جواد رو نسبت به تو عوض كنه ساعت ملاقات فرا رسيد و من منتظر بودم محمد رو ببينم. برام مهم نبود كه همسرش كنارم نشسته بود دوست داشتم بغلش كنم و ببوسمش وازش بخاطر همه محبت هاش تشكر كنم وقتي محمد آمد تو لبخندي زدم و نيم خيز شدم تا بتونم از رو تخت بيام پايين. لبخند رضايت از ديدن محمد تو صورتم دويد. با ديدن جواد كه پشت سر محمد آمد تو اتاق خنده رو لبم ماسيد. دوباره دراز كشيدم. تو دستش يه دسته گل به چشم مي خورد مي تونستم تصور كنم كه اون گل رو واسه خالي نبودن عريضه و اينكه جلو محمد و زنش. نشون بده از زدن من ناراحته آورده و لابد موقع دادن گل به دستم چند تا از اون حرفهاي نيش دارش نثارم مي كنه لبخند كم رنگي به لب داشت آمد جلو و خم شد رو صورتم. لبخندي بهش زدم و گفتم : هر چي دلت مي خواد بگو ، فقط داد نزن. من نتونستم ساعت يازده بيام پيشت ، بخدا تازه هوش اومدم و گرنه منتظر نمي گذاشتمت. چشاش پر آب شد و آهسته خم شد رو صورتم و لبام رو بوسيد با ديدن پدر و مادر جواد و خانواده اش يخ كردم. مطمئن بودم جواد قصد داره خيلي بيرحمانه منو تو جمع رسوا كنه نخواستم واسه شروع دنبال بهانه بگرده. لبخندي زدم و با صداي بلند و با بغض گفتم : آها مادر جواد آقا تشريف آوردن. خيلي زودتر منتظرتون بودم خوب بياييد جلو من خوب نگاه كنيد من مينا سالار..... بلافاصله جواد لباشو رو لبام گذاشت و با گريه گفت : تو رو خدا مينا جون ، اونها از هيچي خبر ندارند. منو ببخش از نظر من تو فقط بخاطر از دست ندادن من و زندگيت دچار حماقت هاي بزرگ شدي و من هم حق دارم يه حماقت بكنم و اون اينه كه همه چي رو فراموش كنم ، تو همچنان ميناي ناز و پاك من هستي تو رو خدا تو هم قضيه رو فراموش كن و آبرو ريزي نكن و دوباره لباشو رو لبام فشارداد باآنكه لبام به شدت درد مي كرد ولي اين درد رو خيلي دوست داشتم. سر شو كه عقب كشيد نگاهي بهش كردم و لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم داد زدم : يعني تو واقعا مي خواي اينقدر احمق باشي ؟محمد با خنده گفت : نه مينا خانم مي خواد خيلي ، خيلي مرد باشه ، تو جواد رو دست كم گرفتي من هم همين طور مادر جواد سري تكون داد و گفت : من كه از حرفهاي شما سر در نياوردم يكي بهم بگه تو اين اتاق چي خبره.رو كردم بهش و داد زدم هيچي خانم بزرگ. من سالار زن هاي خوشبخت هستم. سالاري كه يه احمق ديوانه رو دارم كه منو دوست داره و من هم براش ميميرم سپس كمي خودم رو بالا كشيدم و درحالي كه اشك تو صورتم روان بود به جواد كه با چشاي پر آب منو نگاه مي كرد ، خيره شدم و بعد داد زدم بيار پايين اون سر خوشگل تو ، نزار اينقدر خودمو كش بيارم دردم مي ياد به تندي خودش رو پايين كشيد و من دستامو دور سرش گرفتم و لبامو محكم به لبلش فشاردادم و و با تمام قدرتم اونو تو بغلم كشيدم حتي درد زيادي كه از برخورد دماغم به دماغ جواد ايجاد شده بود ، نمي تونست منو از فشار دادنش به خودم منصرف كنه صداي مهين رو شنيدم كه با خنده داد مي زد : مينا دماغت داره خون مي ياد ، ولش كن بابا جواد آقا رو ، بنده خدا رو خفه اش كردي وقتي از بغلم رهاش كردم. مادرش آمد نزديك تختم و گفت : تو نبايد از من و بقيه دلگير بشي مينا جون. بخدا ما هم تازه توسط جواد خبر دار شديم. وقتي گفت كه ديروز موقعي كه رفته بودين بيرون شهر پات سر خورده و افتادي تو يه چاله و سرو صورت و بدنت مجروح شده و آورده ات بيمارستان ، نمي دوني چقدر دعواش كردم كه چرا ديروز ما رو نياورده پيشت لبخندي زدم و گفتم : لابد نمي خواسته ناراحت بشيد خانم بزرگ اخمي كرد و گفت : چه حرفها ، پس چرا حالا گفته ؟ لبخندي زدم و نگاهي به جوادم كه كنارم ايستاده بود كردم و دستش رو گرفتم تو دستم و گفتم : خوب معلومه ديگه ، بس كه احمق و خوله جواد اخمي كرد و بهم گفت : خوبه ديگه اسم واسم پيدا كردي ؟ فرداش منو مرخص كردن واسه خون هايي كه از من رفته بود هنوز هم گه گاه سرم گيج مي خورد. ولي ديگه سر درد نداشتم. احساس مي كردم تازه بدنيا اومدم با محمد و همسرش هم دوستان صميمي شديم. اون مثل يه برادر واقعي با من رفتار مي كرد و من هم حتي بيشتر از يه برادر واقعي دوستش داشتم بعد از چند ماه دومين بچه مون هم بدنيا اومد اون هم پسر بود جواد مثل بچه خودش بااون هم رو برو شد و اسمشو احسان گذاشت با انكه من خيلي دوست داشتم دختر باشه ولي خوب ، نشد ديگه حالا دو تا بچه كوچولو و قد و نيم قد داشتم و گاهي كه بي تابي مي كردن و با همديگه متحد مي شدن پدر من و جواد رو در مي آوردن همه چي به خوبي و خوشي مي گذشت. خوبي ايرادي كه جواد داشت اين بود كه با آنكه بعضي وقتها خيلي زياده روي مي كرديم مثل بعضي ها نگران حامله شدن نبودم. و اون هم با خيال راحت آب شو مي ريخت تو ، من مي مردم واسه كير خوشگلش كه هم دردسر بچه درست كردن نداشت و هم حسابي كس و كونم رو مي گاييد. يه سالي گذشت كه يه روز مشغول سبزي پاك كردن.بودم كه حس كردم حال و روزم مثل موقع حاملگيه. واي خداي من حتما اشتباه مي كردم. واي نكنه تو مهموني هاي شبانه اي كه با محمد و خانمش داشتيم. يه موقع محمد چيز خورم كرده بوده و تو خواب اومده سراغم. شروع كردم به گريه كردن. حالا اگه جواد مي فهميد كه زلزله مي شد. چطوري مي تونستم ثابت كنم تو خواب يه نفر منو حامله كرده و من خبر نشدم كمي كه گذشت همه فاميل خبر شدن. و يه روز مادر جواد با خنده گفت : نه اون كه قرص مي خوردي و نه حالا كه تقريبا هر سال يكي مي ياري من هم نمي دونستم چي بايد بگم. جواد متوجه نبود و شايد هم چون خيالش از خودش راحت بود فكر شو نمي كرد كه حامله باشم يه روز موقع صبحانه خوردن دستش رو به شكمم كشيد و با خنده گفت : بايد رژيم بگيري دختر ، پر خوري نكن حسابي شكم درست كردي سرم رو پايين گرفتم و در حالي كه مي لرزيدم آهسته گفتم : من حامله ام جواد استكان چايي از دستش افتاد رو ميز و تندي برگشت و نگاهم كرد داد زدم : جواد جون به خدا ، بجون اميد و احسان ، بجون خودت كه از همه دنيا بيشتر دوستت دارم من هيچ حماقتي نكردم ، خودش حامله شده يعني منظورم اينه كه خودم هم نمي دونم چرا حامله شدم خيلي وا رفت با سردي نگاهم كرد و گفت : بايد بازم خودم رو بزنم به حماقت ، ببينم تو از حماقت من خيلي راضي هستي مگه نه ؟ خوب آقا محمد هم خبر نداره چطوري حامله شدي ؟يه سيلي بگوشش زدم و با گريه گفتم : بخدا جواد من با هيچ كس نبودم تو رو قرآن قبول كن. اگه يه موقعي هم محمد كاري با من كرده بخدا من نفهميدم. تو رو قرآن جواد من دارم راستشو مي گم بلند شد و از خونه زد بيرون. و من هم افتادم رو تخت و مشغول گريه كردن شدم. خدايا چرا نبايد يه مدت طعم خوشبختي رو حس كنم.وقتي يكي دو ساعت بعد برگشت خونه بهم گفت : پاشو حاضر شو بلند شدم و گفتم : كجا ، دادگاه ؟ اخمي كرد و گفت : مي دوني كه من احمق تر از اين حرفهام ، بلند شو الان از پيش دكتري كه اون سال آزمايش واسه مون نوشت مي يام. باهاش صحبت كردم و يه آزمايش ديگه داد. بايد بريم آزمايش اخمي كردم و گفتم : من نمي يام ، ديگه از اسم آزمايش حالم بهم مي خوره مجبورم كرد حاضر بشم و بعد رفتيم و آزمايش داديم. مي دونستم جوابش چيه ولي واسه دل خوشي جواد باهاش رفتم فرداش تو خونه مشغول نهار پختن بودم كه جواد آمد تو و در حالي كه كاغذ آزمايش دستش بود به تندي آمد تو آشپزخونه. خيلي عصباني به نظر مي رسيد. به تندي خودم رو عقب كشيدم و دستامو آوردم جلو صورتم. منو بغل كرد و با خنده گفت : تو به معجزه اعتقاد داري ؟ اخمي كردم و گفتم : راستش زياد نه. ولي بخدا من كاري نكردم و... و لبامو بوسيد و گفت : نتيجه آزمايش نشون مي ده كه من سالم شدم و قادرم بچه درست كنم. مي فهمي ؟ الان از پيش دكتر مي يام اون گفته بعضي مواقع پيش مي ياد كه عدم توانايي مرد و زن در اثر يه بحران و يا يه شوك شديد عصبي بر طرف مي شه. وقتي ديد دارم هاج و واج نگاش مي كنم برگه آزمايش رو داد دستم و داد زد : مثل احمق ها نگام نكن بيا خودت بخونش ، اگه باورت نمي شه بعد رفت طرف در اتاق و اون رو باز كرد و گفت : بفرماييد تو مهمون هاي عزيز ما ، اين خبر خوب يه جشن مفصل داره بعد مهين و محمد اومدن تو اتاق. همه شوكه شده بوديم. جشن مفصلي واسه خودمون گرفتيم و تا آخر شب حسابي خوش گذرونديم الان كه تو بيمارستان رو تخت نشستم و دخترمون رو كه جواد اسم شو آرزو گذاشته تو بغلمه. و داره آهسته شير مي خوره. دلم مي خواد داد بزنم خدا جون ديگه بسمه ، بخود خودت قسم ديگه بچه نمي خوام.جواد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت : بايد برم و خودم رو عقيم كنم مي ترسم دورمون خيلي شلوغ بشه.امیدوارم خوشتون اومده باشه از این داستان درخواستی.پايان

  14. #114

    داستان سکسی من و نلی و عمه اش - 5 قسمت

    1

    من ونلی همکلاسای دانشگاهی بودیم .. من بیست و دوسالم بود و اونم دو سالی رو ازم کوچیک تر بود . البته اون هنوز از دواج نکرده بود ولی دیگه راه عبورش باز بود و هرچند وقت در میون یه بار می کردمش . اصلا نیازی به این نداشتم که درس بخونم . چون پدرم پولدار بود و تو کار ساختمون سازی و خرید و فروش املاک بود . منم که کارم بود تقلب کردن از این و اون و ناپلئونی قبول شدن . خلاصه عروسی یکی از بستگان دعوت بودیم که دوستام بهم گفتن اون زنی رو که خیلی سکسی پوشیده پاهاش تا انتهای باسنش لخته و متاهل هم هست خیلی اهل حاله و تا اونجایی که خبر دارن به یکی دو نفر داده .. -ببینم یچه ها خوشم نمیاد جنده بکنم آدم مریض میشه -پسر اون خیلی با حاله جنده کجا بود . تا اونجایی هم که می دونم اون عاشق اینه که با پسرای چند سال جوون تر از خودش دوست شه .. بیشتر با هاشون دوست میشه و حرف می زنه فقط یکی از دوستام می گفت که مخشو کار گرفته اونو کرده .. خیلی هم تند می رقصید و همش دوست داشت جلب توجه کنه .. جوووووووون چه کونی داشت .. منم که خیلی خوش تیپ بودم و اندام ورزشکاری داشتم . و یه سه چهار سالی رو بزرگتر از سنم نشون می دادم . حس کردم که نگین با این که شوهر داره ولی خیلی حشری نشون میده .. ده سالی ازم بزرگتر بود .. با هم رقصیدیم .. -به نظرت خیلی گرم نشده ؟ نیما ؟ -نمی دونم . میگی چیکار کنیم . -خیلی دوست دارم بریم یه هوایی بخورم . از تالار اومدیم بیرون و رفتیم به فضای باز .. به اصطلاح فضای سبز . هرچند به تاریکی خورده بودیم . از من در مورد دوست دخترام پرسید .. -خب دیگه این دوره زمونه نمیشه به هر کی اعتماد کرد . ولی دیگه نگفتم که با بعضی هاشون رابطه خاصی داشتم .یه گوشه ای در تاریکی روی نیمکتی نشسته بودیم . پام از یه طرف به پای بر هنه اون چسبیده بود . خیلی راحت با همون شرایط بدون این که مانتو تنش کنه اومده بود بیرون . محیط خیلی دوستانه و بی خطر بود . کاش پا های منم لخت بود .. یه حس خوبی داشتم . دستشو گذاشته بود رو پام . منم دوست داشتم این کارو انجام بدم خیلی آروم دستمو گذاشتم رو پای لختش حدود یکی دو وجب با کسش فاصله داشتم می تونستم از زیر دامنه پیر هنش دستمو برسونم بالاتر و به قسمت کسش . آروم آروم همین کارو کردم . معلوم بود که اونم دلش می خواد . هر چند دستای ما تا حدودی مانع پیشروی هر دومون شده بود ولی تا اونجایی که می تونستیم کار مونو پیش می بردیم . -آهههههه نکن .. نکن .. کسش حسابی خیس کرده بود . دستش رو شلوارم شل شده بود . نشون می داد که اون دیگه داره به اوجش می رسه . نگین عاشق کیر های جوونه . خودشم بی اندازه زیبا بود . هیکلی درشت و توپ داشت . نیمی از سینه هاش بیرون زده و در تاریکی حالت سفیدی اون مشخص بود .. چه حالی می داد وقتی که نسیم ملایمی گونه هامو نوازش می داد و من دستم از کناره های شورت رو شکاف کسش قرار گرفته بود . نمی دونم چرا یهو داشت از این حرف می زد آیا دوست دختر دارم یا نه .. -راستشو بگو تا حالا از این کارا با دوست دخترات کردی ؟ -آخخخخخخخخ نههههههه نهههههههه .. -با من می کنی ؟ -اووووووهههههه آرررررره نلی جون آررررررره .. زیپ شلوارمو باز کرده تا بتونه دستشو بذاره اون داخل با کیرم بازی کنه .. وقتی دستش به کیرم رسید طوری باهاش ور رفت و بازی کرد که همون داخل شلوار خالی کردم .. -پسر تو که از من حشری تری .. -آره ولی به اونی که می خواستم نرسیدم .. -نگین نگین .. -اوووووههههه شوهرمه . اون اصلا قرار نبود امشبو بیاد اینجا .. فدات نیما جون .. برو یه جایی قایم شو .. من رفتم یه گوشه ای تا شوهر نگین مشکوک نشه .. حالا نمی دونم دستای چسبناک آغشته به منی رو چطور تمیزش کرد اون دیگه پای خودش .... ولی چند دقیقه بعد که یادم اومد چه طعمه و لقمه ای رو از دست دادم حالم گرفته شد ولی با خودم گفتم وقتی که برم بالا شماره موبایلشو می گیرم . خیلی کمرمو سست کرده بود . طوری با کیرم بازی کرده بود که تمام وجودمو به لرزه انداخته وقتی هم که اولین پرش آب کیرمن آبمو خالی کرد طوری ماهرانه کیرمو می مالوند که تا اونجایی که می شد هوس منو خالی کرد . ده دقیقه بعد هوس اینو داشتم که ای کاش کنارم بود و می تونستم اونو بکنم .. وقتی که رفتم بالا و اونو ندیدم و گفتند که با شوهرش رفته انگاری که یه سطل آب یخ رو سرم خالی کرده باشن ... ادامه دارد ...

    2

    مرغی بود که از قفس پرید . دیگه حسرت خوردن به خاطر اون فایده ای نداشت .هرچی هم از این و اون آدرس و شماره تلفنشو می خواستم انگار کسی نمی دونست .. البته از همون چند تا رفیقی که با هم جیک بودیم اینا رو می خواستم . یه چند وقتی بود که خونه مون خلوت یا خالی نمی شد که بتونم نلی رو بیارم و با هم حال کنیم .. آخرش یه روز نلی برام زنگ زد که شب جمعه ای رو برم خونه شون .. چون به یه بهونه ای شبو خونه تنهاست . خونواده اش رفتن اطراف شهر و اونم گفته که با دوستش می خواد خونه بمونمه و درساشو مرور کنه . آخه نلی دختر سر به زیری بود و خیلی هم بهش اعتماد داشتند .. به خودم خوب رسیدم و واسه یه شب رویایی آماده شدم .. ولی دقایقی پس از ورود به خونه یه قاب عکسی رو دیدم که تصویر یک مرد و زنی رو نشون می داد که کنار همند .. هر دو تاشون هم یه حالت ایستاده داشتند .. قلبم داشت از جاش در میومد . من یه بار نلی و مادرشو توی خیابون دیده بودم . اون اصلا شباهتی به مادرش نداشت .. این گمشده ای بود که تا چند روزی رو دنبالش بوده بعد بی خیالش شده بودم و به خاطره ها پیوسته بود . حالا رو زمین پیداش کرده بودم . نلی متوجه این تغییر حالتم شده بود . -چیه اونو می شناسی ؟ -روم نمی شد بگم آره .. آخه من اومده بودم اونو بکنم . اون وقت پیش اون باید از زنی دیگه می گفتم ؟ می تونستم اینو هم بگم که چند شب پیش در مجلس عروسی دیدمش .. -نلی می تونم بپرسم اون کیه ؟ -اون عمه منه که کنار بابام وایساده .. راستشو بگو تو اونو از کجا می شناسی . عمه من خیلی اهل تفریحه .. نکنه دوست زن تو هم بوده .. -نلی این حرفا چیه من تازه چند شب پیش برای اولین بار و آخرین باردیدمش .. -برای اون فرقی نمی کنه که طرف رو برای چند مین بار دیده باشه .. همون بار اول رو هوا تور می کنه . از هر کی که خوشش بیاد امونش نمیده .. ولی خیلی زن نامرد و بی مرامیه .. راستشو بگو .. رابطه تو با اون تا کجا پیش رفت -اصلا من با هاش دوست نبودم .. -تو چشام نگاه کن نیما . تو داری یه چیزی رو از من مخفی می کنی .. اگه بدونی اون چه ظلمی در حق پدرم کرده .. پدر داشت ور شکست می شد . مجبور شد یه خونه ای رو که واسه من کنار گذاشته بود به عمه بفروشه . می دونی چقدر ازش خرید ؟ به بک پنجم قیمت .. دلم سوخت .. -بابا ت نمی تونست جای دیگه ردش کنه .؟ -سریع احتیاج داشت . آبروش در خطر بود .. دیوونه شده بود . اون خیلی آبرو خواهه . تازه ضامن یه نفری شده بود بالا آورده بود .. . دستم به دامنت .. اگه رابطه ات در حد پیشرفته ایه . .کمکم کن .. نترس .. بهت نمیگم چرا باهاش دوستی . اتفاقا من خودمم دوست دارم که با اون دوست باشی . این طوری می تونی کمک بزرگی در حق من بکنی . من و خونواده ام رو نجات میدی . این عمه ام همش می خواد از آب گل آلود ماهی بگیره . شاید شوهرش از کارای اون خبر داشته باشه ولی هنوز مدرکی بر علیه اون نداره .-راستش نلی من و نگین گرم صحبت بودیم که شوهرش صداش کرد و رفت .. روز بعد با هاش تماس نگرفتی ؟ -شماره اونو ندا شتم . -اگه من بهت شماره شو بدم چی بهم میدی .. -تا صبح سه بار ار گاسمت می کنم .. -ببین عمه ام خیلی اذیتم کرده .. خواهر کوچیکتره .. همش می خواد گردن کلفتی کنه . یه مدت خونه اونا زندگی می کردیم . همش می خواست زاغ سیاه منو چوب بزنه . بازم خوبه که جوونه .. نمی دونم چرا پدر بزرگم اونو پررو بارش آورده . شاید به این خاطر که اون تک دختر بوده . کمکم کن نیما من می خوام حقمونو از عمه پسش بگیرم .. اون مث سگ از شوهرش حساب می بره . بیشترین علتش اینه که یه سری ملک و املاکی رو به اسم اون کرده که بعد از مرگش بهش می رسه . بهش بخشیده ولی تا زمانی که شوهر عمه زنده هست می تونه مالکو عوض منه یا ملکوبه خودش بر گردونه . اگه کوچکترین خلافی از عمه ببینه و طلاقش بده عمه نگین ضرر زیادی می بینه . حالا من ازت خواهش می کنم با من هماهنگی کنی تا اونو از راه نقطه ضعفش به تله بندازیم . کاری کنیم که دیگه به غلط کردن بیفته .. اموالی رو که شوهره به اون یعنی به نگین بخشیده خیلی بیشتر از اون پولیه که از بابت مفت خریدن ملک پدرم به دست آورده . به برادر ش به برادر زاده اش رحم نکرده . به خوشگلی اون نگاه نکن .. اگه اون باهات نرمه واسه اینه که کسش زبر شده و می خاره .. -اتفاقا خیلی نرم بود .. در جا یادم اومد که سوتی دادم -چیییییییی ؟ نفهمیدم چی گفتی ؟ تو که چند دقیقه پیش می گفتی که اصلا باهاش ور نرفتی .. حالا میگی دستت به کسش رسیده .. نترس .. جای امید واری هست .. می خوام جرش بدی .. اون وقتی یه پسر خوشگلو می بینه بیهوش میشه . تعجب می کنم چطور خودش ازت شماره نگرفت . فکر کنم شرایط طوری بود که نمی شد .... ادامه دارد ...

  15. #115

    داستان سکسی من و نلی و عمه اش - 5 قسمت

    3

    این جور که معلوم بود نلی از دست عمه اش خیلی دلخور بود و من باید در این تصفیه حساب خانوادگی اش شرکت می کردم .. -ببینم دختر چیزی هم به ما می ماسه شوخی کردم . یه وقتی جدی نگیری . من به اندازه کافی پول دارم . نگین اومد و من و نلی رو با هم دید از تعجب داشت شاخ در می آورد . وقتی عمه مانتوشو در آورد و دکلته مشکی فانتزی و ساپورت همرنگ اونو نشونم داد از طرف دیگه نلی هم از یکی از اتاقا بیرون اومد .. -اوووووهههههه عمه جون تو کجا و این جا کجا با دوست پسر منم بله .. نگین : منظورت رو نمی فهمم . نلی : عمه جون حالا خودت رو به کوچه علی چپ نزن . ما همه می دونین تو چقدر اهل حالی .. دیگه حالا ناز کردن نداره .. نگین ماتش برده بود . فکر نمی کرد که غیر اون مونث دیگه ای هم اون جا باشه -ببینم خانوما شما با هم فامیلید ؟ خیلی عالی شد . عمه و برادر زاده حالا خیلی راحت می تونین با هم کنار بیایین . نگین : من که اصلا اهل این بر نامه ها نیستم . پس شما دو تا با هم مشغول شین . -اتفاقا عمه جون تا بزرگ تر هست کوچیک تر چیکاره هست .. وقتی که من جریان کلاهبرداری و نا مردی و بی مرامی نگین رو شنیدم خیلی از ش بدم اومد و دیگه نمی تونستم اون حس احترام گذشته رو نسبت به اون داشته باشم دوست داشتم هر جوری شده زهر خودمو بریزم . یا بهش نشون بدم که چقدر از این کارش ناراحتم و دلم گرفته . اصلا نمی تونستم این شرایط رو تحمل کنم . ولی دلم می خواست یه درس خوبی به این خانوم بدم که به خاطر مال دنیا پشت پا به ارزشهای انسانی نزنه . می دونستم چیکارش کنم . می خواست بره .. ولی کمرشو گرفتم .. وایسا کجا می ری . نلی : بسپرش به من . بذار یه خورده با هم حال کنیم . کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه . ببینم اگه آقا رحیم بدونه تو با مایی خیلی حالش جا می داد . علاوه براون املاکی که تا حالا بهت بخشیده بازم یه چیزای دیگه ای رو به نامت می کنه .. رفت طرف عمه اش .. خواست که دکلته رو از تنش بکشه بیرون . -جنده تو در جایگاهی نیستی که به من دستور بدی .. می دونی یا نه . می خوام ببینم حال کردن با عمه خانوم چه حالی داره . -ولم کن .. -برو به بابام بگو .. گربه زبونتو خورده .. تو حتی جراتشو نداری بری بگی که پرده برادر زاده ات جر خورده . چون اولین نفری که جر می خوره تو هستی .. حالتو می گیرم نا مرد . نلی خودشو کاملا لخت کرد . -وااااااایییییی عمه جون چه هیکلی داری . واقعا جون میده برای جندگی .. ببینم ایدزی میدزی چیزی نداری؟ .. -نلی جون من از کاندوم خوشم نمیاد . می بینی که تو رو اصلا با کاندوم نمی کنم . -..خودت می دونی .. عمه ما حرفه ایه .اووووووووهههههههه عمه ما رو باش . سوتین که اون زیر نداشتی و عجب شورتی و ساپورتی . یه نخ روچاک کوس و کونتو پوشونده .. خم شد و اون قسمت از نخ رو چاک رو که خیلی هم نازک بود د اد به کناری و انگشتاشو فرو کرد توی کس عمه اش و انگشتارو فرو می کرد توی دهنش .. -هووووووفففففف خوردن کس عمه چه خالی میده ! لباشو گذاشت رو کس نگین . -بذارین من برم . باور کن به کسی نمیگم . -اوووووخخخخخخ اینم از اون حرفاست . عمه جنده من . تو همین جا بمون و حالتو بده اون وقت ما به کسی نمیگیم تو اینجا بودی . تو هم باید با من حال کنی و هم این که به نیما حال بدی . فهمیدی ؟ نذار من عصبی شم . اکسیژن برای اینه که ما ازش استفاده کنیم . یه چشمکی به من زد و منم حیطه کار به دستم افتاد .. البته به نتظر من فیلمبرداری از قسمتی که نلی داره با عمه اش ور میره می تونه به ضرر نلی باشه .. می شد بعدا صحنه ها رو سانسور کرد .. خلاصه نلی این جور دو ست داشت .. -نگین جون من شما رو به حال خودم میذارم . یه چیزی بخورم بر می گردم . اینو به دروغ گفته بودم . رفته بودم چند متر اون طرف تر یه گوشه ای پنهون شده عکس می گرفتم . نلی افتاده بود به جون عمه اش .. اونو کاملا بر هنه کرده بود . انگشتاشو فرو می کرد توی کس عمه اش .. نگین جیغ می کشید .. ولی یواش یواش خودشو عادت داد به این که بتونه برادر زاده شو تحمل کنه .. خیلی به هیجان اومده بودم . اون تن و بدن و کسی رو که اون شب نکرده بودم انتظار منو می کشید . بعد از لحظاتی نلی آروم تر شده بود .. ولی حرفای رکیکشو بر زبون می آورد . -یادته به من می گفتی جنده ؟ حالا خودت جنده شدی .. هر کیر تمیزی رو که گیر میاری حرومش نمی کنی .. جوووووووون چه حالی میده .. نلی حالا کسشو به دهن عمه اش می مالید . بخورششششش بهش حال بده .. به تو هم میگن عمه ؟ .... ادامه دارد ...


    4

    جوووووووووون عمه بخورششششش بخورشششششش -نهههههههه نههههههه نلی من کس تو رو لیس بزنم ؟ -عمه این جا این منم که دستور میدم . حرف زیادی نباشه . کاری نکن که من از نیما بخوام که تو رو نکنه ها .. من تو رو می شناسم که این کست چقدر می خاره -نهههههههه خواهش می کتم .. ...من که داشتم از عملیات اون دو نفر لذت می بردم طوری حالی به حالی شده بودم که می خواستم زود تر برم سر وقت نگین .. نلی طوری با اندام عمه ور می رفت که من نتونستم اونجا وایسم .. موبایلو قایمش کرده رفتم وسط اون دو نفر .. نگین : من نمی خوام .. من نمی خوام امروز سکس کنم .. من و نلی دو تایی مون افتادیم رو عمه خانوم .. سینه های عمه رو یکی یکی می ذاشتم توی دهنم .. نگین با این که از هوس نمی دونست چیکار کنه و دست و پاشو گم کرده بود ولی یه حسی بهش می گفت که سکس با من اونم جلوی برادر زاده اش نمی تونه به نفعش باشه . سست و بی حال شده بود . در مونده اش کرده بودیم . یه لحظه از جام پا شدم تا خودمو تنظیم کنم که دیدم در جا شور تشو از رو زمین بر داشت و اونو پاش کرد .. عصبی شده بودم . با کف دستم محکم زدم به کونش .. و دستا رو قرار دادم روی شورت .. حالا دیگه منم واقعا دلم می خواست از این جنده خانوم فیلم بگیریم و حالشو بگیریم . نمی خواست دم به تله بده ولی غافل از این که به قلاب کیر نیما گیر کرده و راه فراری براش وجودنداره .. با پشت دست محکم زدم به صورتش .. -جنده فاحشه .. من تا امروز کیرمو فرو نکنم توی کست دست بر دار نیستم . کونتو جرش میدم .. شورت فانتزی رو محکم به طرف پایین فشار دادم . چون پا هاشو به هم فشرده بود و منم فشار می آوردم کس و کونش به شدت درد گرفته مجبور شد که شل کنه و شورتو کشیدم پایین ... -آدمای سالمش نتونستن از دستم در برن تو ی جنده واسه ما ناز می کنی -نلی دیدی ؟ از بس به من گفتی جنده , دوست پسر منم حالا عادت کرده .. چرا این جور با شخصیت من بازی می کنی . بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن -اگه این طوره تو چرا احترام بابامو رعایت نکردی .. دیگه ادامه نداد . نمی بایست به دست عمه جون گزک می داد . نلی رو زمین دراز کشید پاهاشو باز کرد تا عمه کسشو لیس بزنه .. نگین چاره ای نداشت جز این که این کارو انجام بده . اون در حالی که قمبل کرده بود شروع کرد به لیس زدن کس نلی .. منم کون قمبل کرده نگین رو به دو طرف باز کرده و شروع کردم به میک زدن و لیسیدن کس و کونش .. عمه خانوم غر زدن رو شروع کرده بود . انگاری از این که داشت کس نلی رو میک می زد منت می ذاشت رو سرش .. .. نلی رفت و با چند تا موز و خیار و هویج و بادمجون برگسشت .. -عمه جون دنبال چوب می گشتم که چوب توی کونت کنم که پیدا نکردم . -نههههههه نهههههههه ...-آره عمه جون .. حالا نوبت منه .. موز و خیار رو توی کون و کس نگین فرو کرد درد و هوس قاطی شده بود . نگین هم کیر می خواست و هم می خواست که دست از سرش ور داریم . چقدر کس و کون نلی با حال شده بود . نلی از اون صحنه فیلم گرفت که خود نگین هم متوجه این جریان شده بود .. -نلی جون نکنه این فیلمو جایی پخش کنی -نه من این کارو نمی کنم . یاد گاری قشنگبه . برات بلوتوث می کنم . من خیلی دوستت دارم . وهمیشه هم به بابام گفتم که احترام تو رو رعایت کنه ولی خودت این طور دوست نداری . رفتم جلو نگین و رو به صورتش . کیرمو گرفتم سمت اون . طوری که صورت من روبروی صورت نلی هم قرار گزفت . کیر کلفت و شق شده مو روبروی صورت نگین قرار دادم . -بازش کن .. بازش کن . -من از زور خوشم نمیاد .. این جوری نه .. محکم کیره رو فشردم به لباش و اون دیگه چاره ای نداشت جز این که دهنشو باز کنه .. جووووووووون .. چه حالی می داد .. چه خوب ساک می زد . واقعا که این زن حرفه ای بود .. دهنمو گذاشتم زیر گوش نلی و خیلی آروم بهش گفتم که بره فیلمبرداری رو شروع کنه .. خوب متوجه نشد که چی دارم میگم . . با دست و پانتومیم بازی حالیش کردم که دور شه و به کارش برسه . جو اونو گرفته بود و داشت فراموش می کرد که اصلا برای چی عمه نگین خودشو آورده این جا ..-اوووووووفففففففف ساک بزن .. کیر بخور .. کیر تازه بخور ... کیر تازه , شیر تازه هم داره .. ویتامین داره .. بخور .. خوب داری شیرشو می دوشی .. ..... ادامه دارد ..


    5

    یه لحظه کیرم عین هفت تیرای آبی با فشار و سرعت آبشو توی دهن نگین خالی کرد . نگین دهنشو باز کرد که آب از لب و لوچه هاش ریخت بیرون ولی من کیرمو محکم فشار دادم به ته حلقش و کاری کردم که نتونه دیگه لباشو باز کنه و بقیه آبو خورد .. در همین لحظه نلی پیداش شد .. -عمه جنده .. تو داری آب کیر دوست پسر منو حروم می کنی ؟ قبل از این که منی روی صورت نگین بیاد پایین نلی این آبا رو به طرف لب عمه اش فرستاد -جنده .. پتیاره .. باز کن اون لباتو .. نگین چاره ای نداشت جز اطاعت دستور ات نلی .. حالتش نشون می داد که وقتی از این جا خلاص شه یه بر نامه هایی برای این دختر داره . نلی بازم رفت و من و نگین مشغول شدیم .. -پس کی می خوا ی با من مهربون تر باشی . -این جوری حال نمی کنی ؟ نلی دو تا ماژیک آورد و یک طرف کون عمه شو نوشت نگین طرف دیگه شو نوشت جنده .. بعد من نگینو بلند کرده گاییدنشو رو هوا شروع کردم کونشو هم رو به دور بین نلی که یه گوشه ای پنهون شده بود قرار دادم . آروم بهش می گفتم نگین جون دوستت دارم .. حالا تو حرفاتو بزن .. -بکن منو .. بکن .. طوری به هوس اومده بود که دیگه حالا خودش به من می گفت بکن .. بکن . نگین جنده خودت رو بکن .. انگشتمو فرو می کردم تو سوراخ کونش ..- اوووووفففففف نهههههههه نگین کوسوی خودت رو بکن .. می خوام به من حال بدی .. قدرتم انگاری چند برابر شده بود . نگین هم یه حرکتی به کون گنده اش می داد . سینه هاش تلو تلو می خوردند . ولی خیلی خوش بدن تر از نلی بود .. انگاری شوهره نمی تونست خوب سیرش کنه . -واااااایییییی کسسسسسسم داره می ریزه ... ول نکنی ها .... بزن .. نمی تونم حرف بزنم .. منو زمین نذار . رو همین هوا آتیشم کن .. -تو خودت آتیشی عزیزم .. حس کردم یه چیزی داره کیرمو شستشو میده و اون آب کس نگین بود که ریخت روی کیرم ... نگینو گذاشتم زمین . کیرمو به سوراخ کونش فشار دادم .. -نهههههههه نهههههههه کونم درد می گیره .. رگاش پاره میشه .. اون وقت نمی تونم بشینم . نمی تونم برم دستشویی .. بذارتو دهنم . هر کاری می کنی بکن .. کون نه ... داشت گریه می کرد دست و پا می زد .. عصبی ام کرده بود .. کون درشت و بر جسته نگین و گودی کمر اون بد جوری وسوسه ام کرده بود . با کف دستام از چپ و راست می زدم به سر و صورت و پشت و کون نگین .. -جنده کون نمیدی ؟ جرت میدم .. کونتو میگام طوری که یکسال نتونی بشینی .. دو تا قاچشو باز کردم به دو طرف با آخرین فشار این کارو انجام دادم .. -نههههههه نیما باشه .. باشه .. شل می کنم . بذار توکونم .. هر کاری دوست داری بکن و کیرمو آنچنان فرو کردم توی کون نگین که شاید اگه اون لحظه اعدامش می کردند این قدر زجر و ناراحتی نمی کشید .. خلاص می شد می رفت . کیرم که رفت داخل کونش انگاربه یه جای سفت و سختی چسبیده بود . و وقتی که کیر رو می کشیدم عقب و دوباره با یه حرکت رو به جلو می خواستم ببینم عضلات مقعدش در چه وضعیه آن چنان نعره ای می کشید که بدن آدمو می لرزوند . راستش ا صلا دلم واسه این مال مردم خور نمی سوخت . خیلی راحت و ریلکس کونشو می گاییدم انگاری که دارم کس می کنم . -نگین جون چه حالی میده .. دلم می خواد هر روز بیای این جا .. ولی خب پس فردا مامان اینام میان .. یهو از پشت پرده صدای نلی در اومد که می گفت نیما جون عمه نگین من چند تا آپارتمان با تجهیزات کامل داره . -دختر تو اونجا گوش وایسادی .. -عمه جون هم گوش وایسادم هم چشم .. -خنده ام گرفته بود ... نلی اومد جلو .. -عمه جون خوش میگذره ؟ -کونم می سوزه .. نلی این چیه دستت گرفتی .. -هیچی عمه ازت می خوام این ساپورتو پات کنی ببینم پسرای دیگه تو رو این جوری ببینن چه جوری کونتو پاره می کنن .. خلاصه ساپورت از اون کاملاش بود . مشکی و توری و نازک که تا بالای کونش می رسید . چقدر با حالش کرده بود . -نلی کیرمو که شقش کردی .. -می تونی مشغول شی . زبونمو کشیدم رو ساپورتش .. از کف پاش شروع کردم . وقتی رسیدم به قسمت کونش هیجانم بیشتر شد .. -نیما زود باش .. زود باش جرش بده .. اول فکر کردم به کونش میگه .. -این که ساپورت داره .. انگاری نلی شده بود مث وحشی ها .. دستاشو گذاشت رو ساپورت عمه اش .. -منم میگم ساپورت این جنده رو جرش بدی .. با فشار و خشونت و به کمک ناخن یه تیکه شو جر داد طوری که قسمتی از کونش لخت زد بیرون .. -حالا بکنش .. اوووووووووففففف عجب منظره ای بود .. مثل گلستانی وسط کویر کیرمو با هیجان کردم توکون نگین و تلمبه زدن من شروع شد .. -نلی همه اینا رو از چش تو می بینم . -عمه جون تو که داری حالتو می کنی نلی رفت سراغ نگین و تمام تنشو با میک زدنهای عجیب و غریبش کبود کرد .. -چیکار داری می کنی . -هیچی دارم یه کاری می کنم که تا چند وقت نتونی پیش شوهرت بخوابی فقط مال نیما جونم باشی .. .. لحظاتی بعد نلی منو کشوند طرف خودش .. بیا بیا نیما دلم برات یه ذره شده .. کیرمو کردم تا ته کسش .. چه حالی داره دو تا کس بغل دستت داشته باشی و هر وقت یکی دلتو زد بذاری توی اون یکی .. انگاری تازه سکس روزمو شروع کرده بودم . نگین : به چه حقی دوست پسرمو بردی طرف خودت .. - جنده ندیدم این قدر هوسی باشه . به هر دو مون می رسه .. چند بار تند تند تا ته کس نلی فرو کردمو و کشیدم بیرون .. تا بالاخره ریختم توی کسش .. و اون شب سه تایی مون رو یه تخت کنار هم خوابیدیم . صبح که شد نلی لپ تابو آورد و گفت عمه نگین و نیما جون قبل از میل کردن صبحانه دلم می خواد سکس شما دو تا رو ببینم البته به این فیلم اصلاح شده نگاه کنین و حشری که شدین یا هنگام دیدن فیلم به هم حال بدین . حیف که از این سه نفری که در این فیلمن فقط میشه یک نفرو شناخت .. راست می گفت طوری ماهرانه ردیفش کرده بود که اصلا نمی شد تشخیص داد که مردی که داره نگینو میگاد کیه ولی خود نگین صورتش , بدنش , کاملا مشخص بود . -نلی پاکش کن . اگه دست یه نفر بیفته چی میشه -اتفاقا من می خوام که به دست آقا رحیم شوهر عمه گلم بیفته ...ممکنه چند تا زمین و خونه ای رو که به اسمت کرده و اختیارش دست خودشه رو پسش بگیره ..-نههههههه تو این کارو نمی کنی .. تو برادر زاده منی -یعنی پدر من برادر توست ؟ خونه پونصد میلیونی رو به صد میلیون ازش گرفتی ؟ این ده درصد از سرمایه ات نمیشه .. فقط اختیار همین ده درصدو داری .. اون نود درصد رو می خوای یا این ده درصد رو .. درضمن بعد از این که خونه رو به بابام بر گردوندی اون صد میلیون رو هم حق نداری ازش بگیری .. یه ده میلیون هم میدی به من که هر وقت خواستم یه پرده واسه خودم بزنم دیگه دستمو طرف بابام دراز نکنم .. نگین یخ شده بود .. -شیرینی آقا نیما هم یادت نره .. نگین دستشو آورد بالا تا بزنه زیر گوشم که نلی از اون طرف متوجه شد و یه پس گردنی به عمه اش زد که با مخ سرنگون شد .. -عمه جون این چند روزه رو نمیر .. فقط اگه مردی فیلم جنده بازیهاتو همه جا پخشش می کنم .. نگین از ترس شده بود غلام حلقه به گوش برادر زاده اش .هر کاری که نلی ازش خواست انجام داد . نلی خیلی دوست داره من شوهرش شم .. ولی راستش می ترسم بهم خیانت کنه و این عمه ای که داره دست از سرم بر نداره و انتقامشو بگیره تازه قبولش ندارم و اونو واسه کردن می خوام .. میگه من واسه خودم پرده میذارم که تر و تازه بیام خونه ات .. خلاصه بذار هر چی میگه بگه ما که فعلا داریم حالمونو می کنیم و به ریش این دنیا و کس خلاش می خندیم و توی دلمون به نلی میگیم یه صنار بده آش به همین خیال باش ... پایان

  16. #116

    داستان سکسی من و نلی و عمه اش - 2 قسمت

    1

    الهام غرق هوس بود .. هی از این سمت به اون سمت می غلتید .. دلش می خواست که دوست پسرش بکنه توی کسش ولی اون کرده بود توی کونش . ایمان عاشق کون الهام بود و بیشتر وقتا اونو از کون می کرد ..
    -ایمان ! توکی می خوای بکنی تو کسم .. الهه کوچولو رو دادم خونه خواهرم تا بتونم راحت باهات حال کنم .
    -عیبی نداره الهه هم باشه مگه اون چند سالشه .. یه دختر دو ساله که این چیزا سرش نمیشه .
    -اتفاقا خیلی هم حالیشه .. ولی باشه . الهه هم باشه من با هات حال می کنم .
    الهام بیست و پنج سالش بود . تقریبا هم سن و سال دوست پسرش ایمان بود که در همسایگی اونا زندگی می کرد . یه دختر کوچولو داشت به نام الهه که دوسالش بود . شوهرش به علت اختلاس و کلاهبرداری افتاده بود زندان . از اون جایی که شوهرش آدم زرنگی بود پولا رو به صورت نقد و طلا و چک های تضمینی در آورده و در اختیار همسرش قرار داده بود و این خونه ای رو هم که درش زندگی می کردند به صورت اجاره بود .. دو سال حبس برای شوهرش بریده بودند . هنوز دو ماه نگذشته بود که اسیر نگاههای پسر خوش تیپ و خوش اندام همسایه واحد روبروییش شده بود . یه جوون دانشجویی که تنها زندگی می کرد . الهام خودشم باورش نمی شد که چه طور شده به این آسونی تسلیم هوی و هوس شده . شاید پول حرام و خلاف باعث شده بود که براش مهم نباشه این گونه تا بو شکنی . هر چند شوهرشو دوست داشت و به اون احترام می ذاشت .. با این که پدر و مادرش و پدر شوهر و مادر شوهرش بیشتر وقتا اونو با خودشون می بردن که تنها نباشه ولی تر جیح می داد که بیاد خونه و مراقب پولهایی که مخفی کرده باشه . که البته بعدا اونارو در جای امنی مخفی کرد . از این می ترسید که به نحوی قانون پیگیر قضیه شه و مصادره اموال و وجه نقد بکنه . حالا اون به روزای خوب زندگی فکر می کرد که با این پولای مفت زندگی راحتی رو بگذرونه .. شاید تا چند وقت دیگه این پسر در زندگیش نباشه و بره پی کارش . چون یکی دو تا از دوستاش که اونا هم با وجود متاهل بودن دوست پسر داشتن همیشه توصیه می کردن که اگه با پسری دوست شدی به اون دل نبند و یکی دیگه رو در نظر داشته باش و همزمان با دوستی با نفر بعدی , اون قبلی رو ولش کن .. الهام به ایمان علاقه مند شده بود . پسر محجوبی نشون می داد . سعی می کرد تا اون جایی که می تونه کاری کنه که اون از سکسش لذت ببره . ولی یه عیبش این بود که وقتی نگاهش به باسن بر جسته الهام میفتاد در هر شرایطی وسوسه می شد و اولین کاری که می کرد این بود که اونو از کون می کرد.. با این حال بیشتر شبایی که الهام خونه بود ایمان میومد و شبو پیشش می خوابید . به هم عادت کرده بودند . ایمان یه دستشو دور کمر الهام حلقه کرده و در حالی که به سوراخ کون و کیری که داخلش فرو کرده نگاه می کرد گفت
    -هر دفعه از دفعه قبل خواستنی تره ..
    -پس کی می خوای بکنی توی کسم ..
    -ببین الهام جون الان دیگه نمی تونم تحمل کنم .. نمی تونم .. دست خودم نیست . تو هم که یه جوری می چسبونی که کیرم اون داخل کاملا آب میشه .. نههه نهههههه ..
    و ایمان پنجه هاشو گذاشت روی کون الهه و در حالی که محکم به کونش چنگ انداخته بود آبشو توی کون الهام خالی کرد ..
    ایمان : من میرم خونه چند دقیقه دیگه بر می گردم . یه چیزی روی گاز روشنه .. می ترسم بسوزه ...
    -باشه برو زود بیا .. کلید همراهت باشه ..دلم می خواد همین جوری سکس توی رختخواب بمونم تا تو بر گردی .
    -باشه وقتی بر گشتم جبران می کنم .....
    -باید کسمو تا اون حدی که من بهت گفتم بخوری ... بعد دیگه حق نداری کونمو بکنی تا بهت دستور بدم ..
    زن خیلی حشری بود . با این که از حرکت کیر ایمان توی کونش لذت می برد ولی برای ار گاسم نیاز داشت که ایمان با کسش ور بره ... می دونست که ایمان بیشتر از حالت به دمر افتاده اون حشری میشه . خودشو به همون صورت برهنه و دمرو انداخت رو تخت تا پسر بر گرده ..
    -زود بیا ...
    غرق لذت و هوس و انتظار بود .. بیا پسره دیوونه . کسم کیرت رو می خواد ... تصور لحظاتی رو داشت که کیر ایمان با حرکات انفجاری و گاه نرم و گاه تند خود اونو سر حالش کنه .. یه دستشو گذاشت رو سینه اش و دست دیگه شو گذاشت روی کسش ...
    پنج دقیقه نشد که الهام صدای درو شنید .. کسشو بیشتر به تشک می مالوند و با عطش بیشتری انتظار دوست پسرشو می کشید ... حالا وجود اونو در چند قدمی خود احساس می کرد ..
    -عزیزم بیا .. چقدر زود اومدی ... بیا دیگه بیشتر از این منتظرم نذار ....
    یه لحظه سرشو بر گردوند .. یه جیغی کشید که فوری خودشو جمع کرد .. ترس برش داشته بود .. شوهرش آرمین بود .... نه نه .. اون چی دیده ؟!من چی گفتم ؟!! ایمان کجاست .. نمی دونست چی به چیه ؟
    آرمین : این چه وضعشه .. مثل این که منو دیدی خوشحال نشدی ..
    زن نمی دونست چی باید بگه !.... ادامه دارد ..


    2

    آرمین : این چه وضعشه .. سر در نمیارم .. من به بابا گفتم که بهت نگه که من دارم میام .. گفتم بهش نگه که یه دو روز مرخصی گرفتم .
    الهام دوزاریش افتاد . بهترین کار این بود که در این شرایط یه جوری مسئله رو راس و ریسش کنه تا بعدا یه جهتی به این دروغاش بده ..
    الهام : عزیزم من منتظر شوهر جونم بودم . حالا خوشت نمیاد ؟ دوست نداری ؟ من دلم براش تنگ شده بود .یعنی برای تو شوهر گلم . آخه یک زنم . نیاز دارم ..
    آرمین : هنوز هیچی نشده ؟ بذار عرق تنمون خشک شه . چهار کلام حرف بزنیم . نمی دونی توی زندون دلم چقدر گرفته . همش به تو و الهه فکر می کنم . دلم می خواد مدت محکومیت من زود تر تموم شه بیام بیرون پیش شما باشم و از زندگی لذت ببرم .
    الهه : منم برای بر گشت تو ثانیه شماری می کنم . دختر, بابا می خواد . زن شوهر می خواد . اگه بدونی چقدر غصه می خورم . کارم هر شب اشک و آه و ناله کردنه ..
    هفته قبل الهام به ملاقات آرمین رفته بود . ولی مرد هنوز سر در نمی آورد که حالا در خونه این چه طرز استقبال کردنه ؟! الهام دو نگرانی داشت . یکی این که ایمان سرشو بندازه پایین و بیاد داخل خونه که این یکی دست به نقد تر بود و یکی دیگه این که پدر شوهره به شوهرش بگه که در مورد مرخصی دو روزه آرمین چیزی به اون نگفته .. اگه اینو بهش بگه شوهرش مشکوک میشه به این که زنش انتظار چه کسی رو می کشیده ؟ !
    الهام اعصابش به هم ریخته بود .. دستپاچه شده بود . هر کاری می خواست بکنه خونسریشو حفظ کنه نمی تونست . شوهرشو بغل زد و اونو بوسید .. یکی یکی دگمه ها ی پیر هنشو باز کرد .. و اونو لختش کرد . با خودش گفت کاش می تونستم اونو ببرمش به حمام .. ولی اون جوری هم خطر ناک بود .. اون باید هر طوری شده با ایمان تماس می گرفت که نیاد .. ولی چه جوری ؟!
    آرمین : بالاخره لختم کردی
    -خب دیگه دو روز موندن همین درد سرا رو هم داره ... منو ببوس ..می خوام با تو باشم ..
    -از چیزی نگرانی ؟
    -نه واسه چی ؟ من الان یه دنیا عشق و حال و شادی هستم ..
    الهام به ناگهان چشمش افتاد به دو سه قطره از منی دوست پسرش ایمان که روی ملافه ریخته شده بود . فوری کف دستشو رسوند به اون و پخشش کرد ..
    آرمین : تو که می دونستی من میام واسه چی دختر مونو تحویل خاله اش دادی ..
    -چقدر حرف می زنی تو حالا کارت رو بکن .. تموم که شد زنگ می زنم بیارنش ..
    آرمین دونه به دونه انگشتاشو توی کس زنش فرو می کرد ... زن کاملا حشری شده بود .. ترس سبب شده بود که به دوست پسرش و خلاف فکر نکنه . اون نمی تونست و نمی خواست زندگی خودشو از دست بده . آرمین پشت بدن و شونه های همسرشو غرق بوسه کرد.
    -زود باش .. زود باش .. آرمین من هوس دارم .
    از اون طرف ایمان متوجه شده بود که شوهر معشوقه اش اومده خونه .. چون در همون لحظه درب آپار تمانشو باز کرده بود و اونو دیده بود که داره با کلید درو باز می کنه و وارد خونه شون میشه .
    -عزیزم کون تپل تر شدی . انگار من که نیستم آب زیر پوستت رفته ...
    الهام خوشش میومد از این که آرمین داره باهاش سکس می کنه ولی به این فکر می کرد که دوست پسرش ایمان داره با اون سکس می کنه ... غیبت ایمان طولانی شد و یه حسی به الهام می گفت که ایمان متوجه شذه که شوهرش بر گشته . آرمین حریصانه زنشو می کرد . اون اصلا خوشش نمیومد در فضای زندان یه جایی پیدا شه که با زنش سکس کنه ..
    آرمین : اووووووهههههه عزیزم تو چرا این قدر حریصی .. تو که اول نمی خواستی ..
    الهام : زن شیطونه .. وقتی که تحریک کنه کاریش نمیشه کرد .. باید بخوریش ..
    ایمان کس زنشو شیرین تر و خواستنی تر از هر وقت دیگه ای حس می کرد ... خیسی های کس یه حالت کره ای و روغنی ایجاد کرده بودند .
    ایمان : عزیزم .. عزیزم ..
    -نه ..نگو بی تحمل شدی . می خوای آبتو خالی کن بعد دوباره بکن .. ببین شونه های لختمو ..کون لختمو .. کس نازمو .. تن پوست پیازمو ... اینا همه برای کیه ؟ برای شوهر خوشگلمه دیگه ..
    در همین لحظه آرمین یه چیزی دید که آرزوی اونو کرد که در همون لحظه زمین دهن باز کنه اونو ببلعه . یه چیزی از سوراخ کون زنش ریخت بیرون . از اون جایی که با پنجه هاش دو طرف کون همسرشو باز کرده بود یه قسمت از آب کیر ایمان که ته کون الهام مونده بود به سمت عقب بر گشت . این اشتباهه ..نه .. نهههههه .. من که توی کون زنم فرو نکردم و تازه آبم ریخته باشم . این مال کیه .. نهههههه .. نههههههه .. دوست داشت خودشو به دیوار بکوبونه .. بکشه ..نابود کنه ... هر چه می خواست به خودش بقبولونه که این منی نیست ولی نمی تونست . دختر کوچولوش , سیصد چهار صد میلیونی رو که به دست زنش سپرده بود ..اینا چی میشه .. من دارو ندارمو بدم به دست این زن و اون وقت اون این جور منو دور بزنه ؟!
    -عزیزم اگه دوست داری آبتو خالی کن توی کسم دیگه ...
    آرمین دوست داشت با دستای خودش گردن زنشو تا اون جایی فشار بده که خفه اش کنه . من بیام و هر کاری واسش انجام بدم بهش اعتماد کنم و اون جوابمو این جوری بده ؟! این زن واسش شده بود یه انگل .. ولی چطور می تونست بقیه زندانو تحمل کنه ..
    -آرمین چت شده .... می خوای انزال شی آبتو بریز توی کسم . بعدا ادامه بده ارضام کن ..
    آرمین به زحمت جلو اشکاشو گرفت .. شاید این نفرین اونایی باشه که مالشونو خوردم ... ولی باید به زنم درس بدم .. فعلا به روش نیارم .
    یک بار دیگه دستاشو گذاشت روی کون زنش و اونا رو به دو سمت بازش کرد . سعی داشت نگاهش به سوراخ کون زنش نیفته .. کیرشو چند بار وارد کس الهام کرد و بیرون کشید تا ببینه چیزی اون جا می بینه یا نه . سر انجام خودشو مجبور کرد به این فکر کنه که داره یه جنده رو می کنه و این زن کثیفو قبلا نمی شناخته . هر چند اون مادر بچه شه .مجبور بود فبلم بازی کنه تا زنش مشکوک نشه ..
    -جااااااااان عشقم آبم داره میاد ..
    الهام سر مست از این لحظات .. سر مست از پول مفتی که بهش رسیده و دوست پسری که داشت ... کونشو دور کیر شوهرش می گردوند تا این که آرمین پس از چند حرکت کیر درون کس و اونم از پشت آبشو ریخت اون داخل . از جاش پا شد و یه نگاهی به سوراخ سنبه های خونه انداخت . با این که به صلاحش بود که به روی زنش نیاره الهام : عزیزم چی شده فکرت ناراحته ..
    آرمین : هیچی .. من الان داخل زندان با یه عده ای آشنا شدم که با چهار صد میلیون پولم می تونم در ظرف کمتر از دو ماه دو میلیارد کاسبی کنم .
    -خلاف یا غیر خلاف ؟
    -تو کاریت نباشه عزیزم دنیا رو به پات می ریزم ..
    -پس من پولو میدم بهت هر کاری که می تونی انجام بده .
    آرمین : یه مقدارشو هم نگه داشته باش تا اموراتت بگذره .. ولی دو میلیارد پول تا دو ماه دیگه میاد به سمتت کجا می خوای حفظش کنی .. ببین چقدر دوستت دارم هر کاری واست انجام میدم ..
    الهام : عزیزم نمیای یه دوش بگیریم ؟
    -تو برو من خیلی خسته ام . شاید اومدم .. تو برو ....
    الهام رفت تا دوش بگیره .. قبلش هم یه تلفن هم واسه دوست پسرش زد و گفت تا شنبه رو نمی تونه در اختیارش باشه ..
    آرمین به سمت پنجره رفت .. بازش کرد .. به غروب غم انگیز خورشید نگاه می کرد ..از این غروبا زیاد در زندان دیده بود .. فکر می کرد که اگه غروب غمو در کنار عشق و شریک زندگیش ببینه تمام لحظه های تلخ در زندان بودنو می تونه فراموش کنه ولی حالا دوست داشت که با همه دل گرفتگی هاش زود تر بر گرده به زندان .. صورتشو میون دستاش گرفته بود . خورشید هنوز نرفته بود ولی دنیای اون به شبی تیره و تار تبدیل شده بود .. هق هق گریه امونش نمی داد .. دیگه پول و سر مایه واسش ارزشی نداشت .. فقط دوست نداشت که زنش بیش از این به ریشش بخنده ... پایان

  17. #117

    داستان سکسی میسترس اسلیو لزبین - 15 قسمت

    1

    هردومون دررشته نرم افزار کامپیوتر یکی از دانشگاههای تهران درس می خوندیم . من درسم خوب بود و اون اصلا درساشو بلد نبود . خیلی خوشگل بود . اسمشم بود کاملیا . ما هردومون 20 سال داشتیم . هردومون شهرستانی بودیم . من از خوابگاه استفاده می کردم و اون در یه آپارتمان مستقل . خودش بود و خودش . یه مگان نقره ای داشت که خیلی تمیز و شیک بود و اکثرا با اون میومد دانشگاه . پدرش یکی از خر پولدارای شمالی بود و نمی دونم اصلا واسه چی داشت درس می خوند . شاید واسه این که یه کلاسی بذاره و بگه منم لیسانسم و یا بعدشم بتونه بگه فوق لیسانسم . اصلا به پسرا اعتنایی نمی کرد . برخلاف پسرا که دنبالش بودند اون هیشکدومشونو تحویل نمی گرفت . خیلی شیک و فانتزی لباس می پوشید و اصلا توجهی به محیط دانشگاه نداشت . حتی زبون برادرا و خواهرای بسیجی رو لال کرده بود و اونا جرات حرف زدن و ایراد گرفتن به اونو نداشتن . من هم تو یکی از شهر های شمال ولی در 20 کیلومتری اون زندگی می کردم البته تا قبل از این که بیام دانشگاه . از یه خونواده متوسط و معمولی بوده اسمم نگاره ودربیشتر درسای دانشگاه هم شاگرد اولم و در مجموع هم همین . واسه همین هم به وقت امتحان همه دوست داشتند ودارن که کنارم بشینن و من کوس خل هم تا بتونم به همه شون تقلب می رسونم . از نظر ریخت و قیافه هم بدک نیستم یه جذابیت و نمک خاصی دارم ولی به خوشگلی کاملیا نیستم . نمی دونم چرا با این که یه دختر بودم ولی از تماشای کاملیا لذت می بردم . یکی دو تا از کلاسامون که کاملا دخترونه بود روسریشو می گرفت و بدون توجه به محیط خودشو ناز ناز می کرد و من همین جور محو اون قد و قامت و هیکل رعناش می شدم . از وقتی که به وقت امتحانات اون کنارم می نشست تا بهش تقلب بدم بقیه کمتر دور و برم آفتابی می شدند . یه غرور عجیبی داشت . اگه نگیم صداش شبیه به صدای مردا بود شباهتی به صدای زنا هم نداشت . انگار همش می خواست دستور بده . یه حس خاصی نسبت به اون داشتم که واقعا نمی دونستم چیه . اگه واسه درس خوندن دو تا انگیزه داشتم یه انگیزه اش اون بود . عطری که به خودش می زد اون میکاپی که می کرد لباسایی که می پوشید و چکمه های لوکس و گرون قیمتی که پاش می کرد منو بیش از پیش شیفته خودش می کرد . هروقت تو امتحان کمکش می کردم خیلی خونسردانه در پایان کار یه تشکر معمولی می کرد و حرف دیگه ای هم نمی زد . راستش منم ازش دل گیر نمی شدم . فقط دوست داشتم ازم راضی باشه . چاق و چله تر و خوش گوشت تر و خوش پوست تر از من بود . خوابگاه ما یه خیابون با دانشگاه فاصله داشت . یه روز که کلاس تعطیل شده بود جلو دانشگاه واسم ترمز زد -سوارشو مثل آدمای مسخ شده به حرفاش گوش کردم . با خیابونای تهرون آشنایی نداشتم . یه نیمساعتی رو رفتیم و رسیدیم به یه واحد های آپارتمانی که روی هم رفته نه واحد در پنج طبقه بود . طبقه پنجمش یه واحد سیصد متری بود با پشت بوم اختصاصی که کاملیا تنها درش زندگی می کرد . یه نقطه بالای شهر بود . دنج و خیلی هم شیک و تمیز . آدم از جنگل یه صدای پرنده ای و خش خش مار و موشی رو می شنید که اینجا انگار جز همین چند تا آدم پرنده هم پر نمی زد . وقتی رسیدیم اونجا من فقط محو اتاقها و دکور های اونجا شده بودم . نمی دونم این چه عکسایی بود که بر در و دیوار نصب شده بود .. عکس زنای لختی که بر درودیوار زده بود که معمولا یکی بر یکی دیگه تسلط داشت . یکی گردن یکیشون یه قلاده بسته بود و اونو مث یه سگ به این طرف و اون طرف می کشوند . در یه قسمت دیگه یکی از زنا یه شیپوری رو از پشت فروکرده بود تو کوس یکی دیگه . چند دقیقه ای در حال و هوای خودم بودم و وقتی بر گشت مات موندم .. با یه شورت و سوتین جلوم ظاهر شد . اونم در اولین بر خورد خانگی . -تعجب می کنی ؟/؟ من این جوری راحت ترم . تازه همین دو تیکه ای هم که تنمه اذیتم می کنه . اگه دوست داری درش بیارم . آب دهنمو به زور قورت می دادم -ببینم توی اون خوابگاه تو اون همه شلوغی چطور زندگی می کنی و درس می خونی . دوست داری بیای اینجا ؟/؟ خرجت هم با من . ناسلامتی هم ولایتی هستیم . نمی دونم چرا از تماشای اندامش لذت می بردم . هیچوقت از دیدن یه پسر همچین احساسی بهم دست نداده بود . -ببینم خوشت میاد منو این جوری می بینی ؟/؟ من اهل حالم .تو اینجا راحت درساتو می خونی و انواع و اقسام سر گرمیها هم هست و منو هم از تنهایی در میاری . -ببینم مشروب می خوری ؟/؟ -ممنون من اهلش نیستم . -پس قبوله دیگه . -اصلا نمی تونستم بهش نه بگم . انگاری که اون رئیس من بود و من باید در مقابلش تسلیم می بودم و از این احساس خودم لذت می بردم .-می تونیم با هم حال کنیم خوش بگذرونیم .. اون تمام این حرفا رو با سیاست و تحکیم خاصی می زد . سیاستی که آدمو به یاد ملکه هایی مینداخت که تو فیلمها دیدیمشون . خب پس حاضری اسلیو من بشی . من نمی دونستم چی داره میگه ولی از این که هم خونه اش باشم و اونم در یه همچین خونه ای و تقریبا غم و غصه آشپزی نداشته باشم و از یه حموم تمیز استفاده کنم و کلی امکانات دیگه با دمم گردو می شکستم که همچه پیشنهادی به من شده -پس حاضری اینجا بمونی با هم حال کنیم و تو بشی اسلیو من .. این بار تقریبا مطمئن شدم که منظورش از اسلیو همون اسلیپ به زبان انگلیسیه که یعنی خوابیدن و یعنی این که من و اون در یه خونه استراحت کنیم .حالا این سوادش نم کشیده و این واژه رو این جوری تلفظ می کنه . منم واسه این که توی ذوقش نزنم گفتم باعث افتخار و سر بلندی منه که اسلیو شما بشم .. ادامه دارد ..


    2

    باهمون لحن استوارش گفت خوشحالم که همچین دیدی نسبت به این مسائل داری . من از اون میسترس های خشن نیستم ولی اگه میزون نشم ... دراین جا حرفشو قطع کرد .کلمه خشن روکه شنیدم یکه خوردم . می خواستم بپرسم مگه قراره اینجا دوئل کنیم که پشیمون شدم . کون سفید و بر جسته کاملیا از دوطرف شورتش زده بود بیرون و من از پهلو چشامو به اونجا دوخته بودم . به خوبی متوجه نگام شده بود . -چیه خوشت اومده . طالبشی ؟/؟ به زودی به مرادت می رسی . سرم داشت سوت می کشید . پاک قاطی کرده بودم . نمی دونستم آیا این جا اومدن من درسته یا نه . -کاملیا جان اگه اجازه میدی من برم وسایلمو جمع کنم بیام .. -خیلی دلم میخواست خودم برسونمت ولی تا بری و بر گردی باید یه دوش حسابی بگیرم تا بدنمو واسه اسلیو و اسلیوی آماده کنم . قبل از خواب می چسبه . پس حدسم درست بود این چیزا در مورد خوابه . زنگ زد واسه آژانس و با همون لحن جدی و نیمه مردونه اش گفت یه مسافر دارم اونو می رسونی به همون جایی که می خواد همونجا وای می ایستی برش می گردونی . اگه کارش تا صبح هم طول کشید بر نمی گردی مگر این که اونو با خودت بیاری . ازش پول نمی گیری . میام باهات حساب می کنم . راننده آژانس جوان مودبی بود ولی نگاهش خیلی عجیب بود . انگاری یه چیزی می خواست بهم بگه ولی خجالت می کشید . چند بار رفت دهن باز کنه ولی پشیمون شد -ببخشید چیزی می خواستین بگین -نه فقط می خواستم بگم خانم کاملیا زن خوبین . میسترس مهربونیه . شما باید خیلی خوش اقبال باشین که اون شما رو اسلیو خودش انتخاب کرده -واسه منم یه افتخاره .. من نمیدونم این بالا شهریا چرا این کلماتو نپخته ادا می کردند . میسترس رو واسه خودم ترجمه کردم میسیز .. درهرحال دو ساعت بعدش پیش کاملیا بودم . این بار سکسی تر از دفعه پیش دیدمش . یه نخ نازک رو سینه هاش کشیده بود که مثلا می خواست بگه من سوتین بستم و بد تر از اون شورتش بود که دیوونم کرده بود . شورت قبلیش در مقابل این شورت نازک و نخی باید لنگ مینداخت . این شورت وقتی به وسط کوسش می رسید شکاف و چاک پیدا می کرد که کوسشو مثل یه خربزه خیلی کوچیک از وسط شکافته شده نشون می داد . اصلا به این جور بازیها عادت نداشتم ولی نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم .-نگار ! پاشو برو یه دوشی بگیر و یه دستی هم به پر و پاچه ات بکش و خودتو واسه اسلیوی آماده کن . البته قبلشم یه چیزی می خوریم . عجب حمومی داشت . حموم شیشه ای سونا وکلی تجهیزات دیگه .. بااین که از محیط خیلی خوشم اومده بود ولی یه خورده نگران درس خوندن شده بودم . ظاهرا این کاملیا خانم یا کاملیا خان باید می خوابید تا من به درسام برسم .. خیلی خوشم میومد زیر این دوش آبدار بمونم . دلم واسه یه حموم درست و حسابی لک زده بود . تو خوابگاه که بودیم تا می خواستیم یه دستی به تنمون بکشیم یکی از اون پشت در می زد زودباش منم می خوام برم . بعضی ها نظافت و بهداشتو رعایت نمی کردند ولی اینجا کاملیا بهم سفارش کرده بود حتی یه تار مو هم اگه رو زمین دیدم باید بر دارم . کارمو تموم کردم وخواستم لباسامو بپوشم و بیام بیرون . یه تیغی هم به کوس و زیر بغلم انداختم . یه ژیلت درجه یک در اختیارم گذاشته بود و گفت اختصاصی و مال خودته . لباسامو ندیدم . خودم آویزونش کرده بودم -در حمومو یه خورده باز کرده و از لای در گفتم ببخشید من لباسامو بیرون گذاشتم ؟/؟-بیا بیرون ببینم چی میگی دختر -آخه من لختم -خب باش . بیا بیرون مگه می خوای اژدها بهم نشون بدی .. یه اسلیو که از این حرفا نمی زنه .. این دفعه دیگه پاک قاطی کرده بودم .. یعنی منظورش اینه که موقع خواب نباید از این حرفا بزنم ؟/؟ مثل آدمای جادو شده بودم . انگاری هرچی اون می گفت باید می گفتم چشم وخودمم باورم نمی شد که بیشتر این اطاعتهای من از روی عشق و علاقه بوده . با همه صلابتش بازم دوستش داشتم . یه زیبایی و جاذبه خاصی داشت که شایداگه یه پسر بودم دوست داشتم زنم می شد .. بوی عطر هوس انگیزش در فضای پذیرایی پیچیده بود . اولش یه خورده سختم بود با همون حالت بیام بیرون . ولی وقتی از لای در نگاه کردم و اونو با اون وضعیت دیدم یواش یواش خجالتم ریخت . یه حس عجیبی داشتم . انگاری میخواستم در پناه اون قرار بگیرم . لبخندشو زیاد نمی دیدم . ولی وقتی با اون هیکل دخترونه و متناسب خودم اومدم بیرون لبخند زیبایی رو رو لباش دیدم . دوست داشتم بپرم تو بغلش و لباشو ببوسم . یه چوب نازک که چند رشته نخ در انتهاش قرار داشت در دست گرفته بود . از همون فاصله اونو به طرف سینه هام هدف گرفت و روی نوک سینه ها طوری می کشید که لذتش حتی دور کوس منم پخش می شد . چشاش خمار شده بود و یه جذابیت خاصی به خودش گرفته بود . راستش یه خورده هم مضطرب شده بودم . شنیده بودم که یه سری زنا و دخترا هستند که به خاطر یه سری کمبودات و یا نیاز ها و شاید هم نوعی بیماری عادت به همجنس بازی دارن ولی باورش برام سخت بود واین که خودم بخوام روزی در دام چنین مسئله ای بیفتم هضمش برام مشکل بود . ولی اون داشت آتیشم می زد طوری با اون چوبش روی سینه ها و پوست تنم می کشید که منم چشامو از هوس دیگه نمی تونستم باز کنم .-نگار! درسته که این کاره نیستی ولی هیشکی مث تو با استعداد ندیدم . تو می تونی یه اسلیو در جه یک باشی . با اون چوب نازکش خیلی آروم از رو سینه هام رسید به نافم و دور و برنافمو قلقلک می داد . خیلی کیف می کردم . یه خورده دیگه پیشروی که چه عرض کنم پایین روی کرد و رسید به کوسم . روی کوسم از پایین به بالا می کشید و من بی اختیار ناله می کردم و بدون این که خودم بدونم چیکار دارم می کنم لای پامو بازکردم واونم به این کارش ادامه داد . توعالم هوس بودم که چوبشو پرت کرد یه گوشه ای وگفت حالا دیگه حالشو ندارم یه چیزی سفارش بدم . دوست ندارم پوزیشنمو بهم بزنم که یکی می خواد در بزنه وبخواد غذا بیاره . برو ببین تو یخچال اگه چیزی هست ردیف کن از فردا دیگه نمیذارم فرصتی حروم شه . در یخچال و فریزر رو که باز کردم انگاری یه سوپری و قصابی بود . تازه علاوه بر گوشت و مرغ نپخته , کلی خوراکیهای بیات و خورش و برنج هم میشد گوشه و کنار پیدا کرد . این همه خوراکی می تونست یک ماه , من و سه نفر دیگه از هم اتاقی های خوابگاه منو سیر کنه . شایدم یک فصل . ظاهرا کاملیا رفته بود دستشویی . اون چوبی که تو دستش گرفته بود یه چیزی تو مایه های همونی بود که من در یکی از عکسهای رو دیوار دیده بودم . کنجکاوشدم و دوباره رفتم کنار همون در و دیوار . یه گوشه ای زیر یه عکس بزرگ یه مطالب ریزی نوشته شده بود . در مورد میسترس و اسلیو . اسلیو هرچی رو که میسترس میگه گوش می کنه ومیسترس بهش دستور میده و ازش میخواد که واسه علاقه مندیها و نیازش تلاش کنه . اسلیو نباید با میسترس مخالفت کنه دررابطه سکسی ولز بین اونا اسلیو باید نهایت تلاششو بکنه تا میسترس خودشو به اوج لذت برسونه و....... صدای در دستشویی رو که شنیدم سریع خودمو به آشپز خونه رسوندم . پس جریان از این قراره . نگار کوس خل .. کی گفته اسلیو یعنی خواب و میسترس یعنی خانم . البته به نوعی میشه گفت خانوم ولی این جوری که بوش میومد من می شدم کنیز سکسی و لز بینی و کاملیا هم می شد خانوم و رئیس من . کاری به این کار ها نداشتم . فقط همینو می دونستم که با همه دستوراتی که به من داده و تازه این شروع کاره ومشت نمونه خرواره من بازم دوستش دارم و با کمال میل حاضرم هر جای بدن خوشگل و لطیف و هوس انگیزشو لیس بزنم ... ادامه دارد ...


    3

    کاملیا برگشت . یه چیزی خوردیم . -ببینم موقع خواب هم باید همین جوری باشیم ؟/؟ -یواش یواش باید یاد بگیری که اینجا این منم که دستور میدم . یه خورده خشن تر شده بود . نمی دونم چرا ولی اون خوشگلی و اندام قشنگش منو که یک زن بودم وسوسه کرده بود . داشتم به خودم شک می کردم که نکنه دو جنسه باشم ولی نه اگه اینجوری بود که با موز و بادمجون با کوسم ور نمی رفتم . بااین که یواش یواش داشت یه چیزایی دستگیرم می شد و راستش خودمم کم میل نبودم ولی یه خورده هم می ترسیدم و گیج شده بود م و این ترس من وقتی بیشتر شد که دیدم رفت و یه چیز طناب مانندی آورد که سرش یه حلقه شبه فلزی یا پلاستیکی داشت . اونو انداخت دور گردن من و قفلش کرد و گفت آفرین اسلیو ناز من . باید همین جور به حرفام گوش بدی تا تخصص پیدا کنی . بعضی ها آفریده شدن واسه اسلیو شدن و بعضی ها هم بهشون میسترس شدن میاد تو ذاتشونه تو خونشونه .. ازدرسام عقب مونده بودم ولی با این حال دوست داشتم با تن و بدنش حال کنم . خب , می گفت با هم حال می کردیم دیگه این بازیها چی بود ؟/؟! عین یه سگ منو قلاده ام کردن و به طرفی کشوندن دیگه چه کوس شر بازیه . درهر حال واسه این که تو بازیش شرکت کنم گفتم صحیح می فرمایید بانوی من . میسترس باقدرت من . هیچکس به خوبی شما نمی تونست میسترس من بشه .. این حرفا رو وقتی رفته بودیم روی تخت بهش زدم . اون خودش از اون هفت خط ها بود . طنابو به سمت خودش کشید و من واسه این که سرفه نکنم و نفس کم نیارم سرمو با طناب به طرفش حرکت دادم -حالا دیگه مدل زبون بازیتو عوض می کنی ... ای که هی این دیگه عجب آرسن لوپنی بود لاپاشو باز کرد و گفت حالا زبونتو در میاری و میکشی رو کوسم . هر جوردوست داری عمل می کنی .باید بهم حال بدی . تا من نگفتم حق نداری دست از این کار بکشی . حالیته ؟/؟ رون پای سفید و گوشتی اون و کوس کوچولوی وسطش دلمو برده بود . بی حس و بیحالم کرده بود . لازم نبود بهم دستور بده . دوست داشتم سر تا پای کاملیای خوشگلو بلیسم . هرچند خودمم هوس داشتم و دلم می خواست یکی باهام ور بره ولی اون لحظه بیشتر از هر چیز وجود این کاملیا برام اهمیت داشت . دلم می خواست باهاش حال کنم و تا می تونم بهش حال بدم ولی خب یه خورده زور هم می گفت اما این زور گویی و خشونت هم بهش میومد . قدرت برازنده اون بود و جذاب ترش می کرد . حس می کردم دوستش دارم .دوست داشتم اون فقط به من توجه داشته باشه و فقط از من بخواد که بهش حال بدم . درسته که اختیار همه چی دست اونه ولی باید نشون بدم که زبون یه اسلیو هم می تونه مثل زبون یه میسترس قدرتمند باشه . دستشو از رو طناب بر نداشته بود به همون صورت کاری کرد که سرم بیفته رو کوسش و منم درجا معطل نکردم با این که تجربه ای در این کار نداشتم و تا حالا کوسی رو نلیسیده بودم ولی چون یه زن یا دختر بودم می دونستم جاهای حساس یه زن کجاست و چه طور می تونم کاری کنم که بیشتر حشری شه . چقدر خوشبو و خوش طعم بود . چه لذتی داشت . خیسی کوسشو می خوردم و دوباره یه خیسی دیگه به جاش می نشست .. چوچوله هاشو میذاشتم تو دهنم و میکشون می زدم . زبونمو تا آخر از حلقومم در آورده می کشیدم رو کوسش . کاملیا اول بیحس شده بود و بعد چشاشو بست و پشت بندش ناله رو سر داد .. -آهههههه نگار! اسلیو من ادامه بده ادامه بده ! موقع خوردن کوسش یه ملچ ملوچ حسابی راه انداخته بودم -زبونتو بنداز تو کوسم می دونستم زبون نرم دو سه سانتی بیشتر نمیره تو کوس و به پرده آسیبی نمی رسونه واسه همین اطاعت کردم -آخیش حالا شد یه چیزی . با دو تا دستاش چسبید به موهای سرم و داشت اونا رو از ریشه در می آورد .. گذاشتم حالشو بکنه . تازه در این نمایش من حق حرف زدن و یا اعتراض نداشتم اما کوسش این قدر به من کیف می داد که دیگه درد ریشه موهای سرمو زیاد احساس نمی کردم .. دستاش شل شده بود و طنابو ول کرده بود . گردنم خلاص شده بود ولی حلقه قلاده دور گردنم سنگینی می کرد . می تونستم بازش کنم ولی دستور نداشتم -میسترس من اگه اجازه می فرمایید این حلقه ای رو که عنایت فرموده با دستان مبارکتون بر گردنم مزین فرموده اید بازش نمایم تا با توان و کیفیت بیشتری در جهت رضایت بانوی خود کوشا باشم .. ملکه من که خنده اش گرفته بود و فهمیده بودم که این کوس شر هایی که بلغور کرده بودم درش تاثیر زیادی کرده کف دستشو از هوا به زمین یه تکونی داد که یعنی بردار -خوشحالم که اسلیو مطیعی دارم و سر خود کاری نمی کنه . از خوردن کوس خوش طعمش خسته نمی شدم .. معلوم نبود چی بهش مالیده منو مست هوس کرده بود ولی من کوسشو به خاطر خودش و به خاطر کوسش می خواستم اونو با هر طعم و بویی طالب بودم . موقتا از کوسش دست کشیده تا کل سیستم بدنی اونو تحت نفوذ خودم در بیارم و این جوری هم خودم لذت ببرم و هم لیاقتمو به بانوی خودم نشون بدم . نشون بدم که چه کنیز کاری و قدرتمند و با احساس و حال بدهی هستم . از رون پاش تا نوک انگشتاشو آروم آروم می لیسیدم . وقتی به انگشتای پاش رسیدم اونو اول دونه دونه گذاشتمش تو دهنم بعد دو تا دو تا و بعد همه رو یه دفعه . بر خلاف هیکل تپل و سینه ها و کون بر جسته ای که داشت کف دست و پاش خیلی ظریف و کوچیک بود وپنج تا انگشت پاشو می تونستم با یه خورده بیشتر باز کردن چاک دهنم داخلش جا بدم . وقتی انگشتای پاشو میک می زدم دستمم گذاشته بودم رو کوسش . رفته بود تو عالم هپروت و خلسه . وای که میسترس شدن چه کیفی می داد ولی اون حالی که من اسلیو داشتم می کردم دست کمی از لذت اون نداشت . کی فکرشو می کرد نگار چشم و گوش بسته و شاگرد اول کلاس یک شبه ره صد ساله رو طی کنه و غوره نشده مویز بشه ... ادامه دارد ..

  18. #118

    داستان سکسی میسترس اسلیو لزبین - 15 قسمت

    4

    بااین که این میسترس کاملیا بود که اسیر لب و دهن و پنجه های من شده بود ولی این من بودم که داشتم باهاش حال می کردم . کوس منم دچار هیجان و لذت و هوس ویژه ای شده بود ولی با وررفتن با اون انگاری که داشتم خودمو ارضا می کردم . بدنم از هیجان و عجله ای که واسه این کار داشتم می لرزید .. -بخور بخورش نگار اسلیو من . من تموم شدنی نیستم . هر چی بخوری سیر نمیشم . تموم نمیشم .-بانوی من تو تموم نشدنی هستی . کلمات عجیب و غریب میومدند به ذهنم و مثل نمایشنامه های یونانی و آثار شکسپیر همین جور آسمون و ریسمونو به هم می بافتم ولی این از احساس من بود و از عشقی که به کاملیا بانوی زیبا و پر هوس و هوس بخش خود داشتم .. با همه سستی و بیحالی خودش با کف دست راست وچپ پی در پی بهم سیلی می زد -بزن بانوی من بزن دوباره سرمو وسط کوسش قرار داده و اون موهای بلند سرمو با یه دست جمع کرد و اونو به عقب کشید و با یه فشار سرمو به جلو داد تا چونه ام بیشتر به کوسش بچسبه .. -بخورششششش تا بهت نگفتم دهن و زبونتو از کوس لیسی نمی کشی . این برای چندمین بار بود که به ریشه موهای سرم حمله کرده بود ولی من بازم با عشق و علاقه به کارم ادامه می دادم . آهههههه نگار نگار نگار دیوونه تو چطور می تونی عاشق یه زنی بشی که داره پدرتو در میاره .. کوسشو آروم آروم مث یه آدامس می جویدم و اونم موهای سرمو کشیده تو دستاش داشت . گاهی هم ولشون می کرد و بایه حالت نوازشی باهاشون ور می رفت . بیحسش کرده بودم .. کوسشو با شدت هرچه تمامتر به سر و صورتم می کوبید . خیلی حشری شده بود ولی انگاری داشت ناله هاشو می خورد شاید دوست نداشت کنیزش بفهمه که چقدر داره حال می کنه . سرمو با فشار دستاش داد عقب . -چه دستور جدیدی صادر می فر مایید ؟/؟ -دستت .. دستت اونو بفرست تو کوسم .. اصلا معلوم نبود چی داره میگه . اگه الان خون فوران می کرد یا می زد بیرون و دختریش گرفته می شد من باید چه خاکی به سرم می ریختم . اون الان از هوس زیادی هوش نبود و جو میستری اسلیوی اونو گرفته و تو حال خودش بود من چرا باید به اون اجازه می دادم که همچین دستوری بده . حتما بعدش به خودش اجازه می داد که لت و پارم کنه هرچند اومراد من بود و من مرید اون بودم وهر کاری می کرد حرفی نداشتم . حاضر بودم در اون فنا بشم ولی نه به قیمت از دست دادن گوهرش . حتی حاضر بودم خودم دختریمو از دست بدم ولی اون گوهرشو حفظ کنه .. -اسلیو کوشای من نترس کاراز کار گذشته . دستتو بفرست تو . وفاداری تو برام درخور تحسینه ولی من دیگه دختر نیستم . -متاسفم -تاسف نخور به جاش کارتو بکن . نذار رشته حال من پاره بشه وگرنه رشته زندگی تو رو پاره می کنم ...... واییییی چرا این جوری شده بود . -میسترس کاملیای من خواهش می کنم که منو ببخشی این از علاقه زیادیه -واسه همینه که کارت ندارم . دست راستمو مشت کرده و فرو کردم تو کوس کاملیا . و با حرکتای رفت و بر گشتی فریاد هوسشو در همون طبقه پنجم در آوردم . یه خورده این اجازه رو به خودم دادم که از فرصت به دست اومده استفاده کنم و به اختیار خودم باهاش حال کنم . رفتم طرف لبای میسترس نازنین خودم . لبای یاقوتی وهوس انگیزشو دوست داشتم که ببوسم . خودمو بهش نزدیک کردم و در حال چسبیدن به لباش گفتم با اجازه و اونم گفت مجازه .. من هنوز دختر بودم و برای اولین بار بود که دستم به این عمق از کوس دسترسی پیدا می کرد . خودم که با خودم ور می رفتم دیگه از اون دور و برا به عمق نفوذ نمی کردم می ترسیدم که کار دست خودم بدم . ولی حالا با یه کس عبور آزاد روبرو بودم . سینه های درشتش منو وسوسه کرده بود . خودمو از لباش کندم و در حالیکه مچ دست راستم همچنان با کوسش مشغول بود نوک سینه هاشو گذاشتم توی دهنم . یه دستشو دور کمرم حلقه زد و با قدرتی زیاد منو به خودش فشرد . نمی دونم چرا همش دوست داشت قدرت خودشو به رخ من بکشه .. -ببینم این بوی خوش راضیت می کنه .؟/؟. -من در هر شرایطی جان فدای بانو و میسترس خودم هستم .. بیابریم اون یکی اتاق کارت دارم می خوام که تا اونجا که می تونی ماساژم بدی و ببینم چه طوری می تونی سر حالم کنی . حس می کردم که منو جادو کرده . من تا به حال تا به این حد حتی در رویاهام شیفته و مفتون پسری نشده بودم ولی اون دل و دین منو ربوده بود . نمی دونستم چه بر نامه جدیدی میخواد رو من پیاده کنه . دیدم وسط اتاقی یه تخت مخصوص گذاشته شده و اونم رفت روش دمر کرد و یه روغن داد دستم و گفت پشت و رومو می مالی و بعد خودت دیگه آزادی که هر کاری بکنی . ببینم می تونم بهت بنازم و افتخار کنم که یه اسلیو خوب برا خودم انتخاب کردم یا نه .. دلم لرزید . یعنی ممکنه یه روزی بگه که دیگه دوستم نداره .. سر روغن مایع رو بازش کردم . عجب بوی بدی می داد ولی برام مهم نبود -چه بویی داره این . حیفه رو پوست تن شما . از اون عطر و بو میفته -این روغن شتر مرغ اصله که از کردستان برام آوردن . برای پوست خیلی مفیده . چیه اگه به پوستم آغشته اش کنی دیگه بدت میاد بیای طرفم ؟/؟ -اوه نه نه من عاشقانه شما رو دوست دارم . روغن رو از کمرش ریختم به طرف سر کونش و حسابی همه جا رو با دستام مالشش می دادم . طوری که خوشش بیاد و حال کنه .. بااین که در حال حال کردن چشاشو بسته بود ولی لبخند رضایتو تو صورتش می دیدم . نه اون نباید جز من با کس دیگه ای حال کنه .اونو طاقبازش کرده و قسمت جلوی بدنشم با روغن چرب کردم . پوستش کمی براق شده بود . -حالا خیلی راحت تر دستمو به سینه ها و کوسش می رسوندم -آزادی اسلیو من هرکاری که دوست داری انجام بدی . این رو یه دستور فرض کن . می خوام ببینم چه طور می تونی رضایت بانوی خودتو جلب کنی ... دیگه از اون عطر و بوی ملایم و هوس انگیز فرانسوی خبری نبود . بوی بد روغن شتر مرغ فضای اتاقو پر کرده بود . ولی من کاری به این کار ها نداشتم من عاشق لیسیدن کاملیا بودم . زبونمو با هوس گذاشتم رو نافش . یه خورده قلقلکش اومد و خودشو جمع کرد .... ادامه دارد ..


    5

    یه خورده زبونم گس شده بود ولی اینا برام اهمیتی نداشت . خوبیش این بود که به غیر از موهای سرش همه جا روغنی بود .. نفسهام تند شده بود . صدای ضربان قلبم شدید شده طوری که کاملیا رو به حرف در آورد -چته خیلی هیجان داری . یعنی تا این حد بانوی خودتو دوست داری و عاشقانه بهش حال میدی . درحالی که مست هوس بودم گفتم شاید که دارم حال میدم ولی خودمم دارم حال می کنم .. اگه بدونی چقدر لذت می برم از این که سر تا پای خانم خودمو لیس می زنم -پس لذت ببر اسلیو من .که اگه یه وقتی سر و کارت با میسترس دیگه ای افتاد نگی که بانوی قبلی تو شقی و سنگدل بوده -نه نه من میخوام همیشه کنیز تو باشم .. خندید وگفت شوخی کردم به کارت ادامه بده . -منو بزن تنبیهم کن . به گردنم قلاده بنداز . شلاقم بزن ولی بانوی من با من از این شوخیها نکن . از جدایی نگو . -شاید همه این کارایی رو که گفتی یه روزی انجام دادم .. روحیه گرفته بودم . عین فرفره سر تاپای روغنی کاملیا رو با زبونم لیس می زدم .هرچند میک زدن یه خورده دشوار تر بود و یه حالت سری داشت .. ولی با این حال وقتی به کوسش رسیدم دو عمل لیسیدن و مکیدن رو با هم انجام می دادم . طعم و گرماو لذت چشیدن خیسی کوس دیگه نذاشت که بوی تند روغن آزارم بده . ملکه من منو آزاد گذاشته بود رون پای چپشو در میون دو تا دستام حلقه زده و پای چپمو گذاشتم روی پای راستش . آروم آروم دست راستمو از دور پاش خارج کرده و فرو کردم تو کوسش و با سرعتی زیاد مثل یه کیر کوسشو می گاییدم .. وقتی می دیدم چه جور داره حال می کنه از خوشحالی لذت می بردم . وقتی که حس می کردم این منم که دارم سرحالش می کنم خودم سر حال می شدم . اصلا هم نمی دونستم عاشق چه چیزش شدم . زیبایی ؟/؟ قدرت ؟/؟ هوس ؟/؟ ثروت ؟/؟ فقط همینو می دونستم که در کنار اون احساس امنیت می کنم . انگاری که شوهرم باشه . ولی این من بودم که اونو می کردم . اونو به ارگاسم رسوندم . وقتی که جیغ کشید و اتاقو به لرزه در آورد و حس کردم که سرانجام زحماتم نتیجه داده و تونستم که کارشو تموم کنم به زحمت جلوی ریزش اشک شوقمو گرفتم . نمی دونم چرا گفتم شاید که معشوق یا معشوقه من اون جور که باید و شاید نتونه احساسات منو درک کنه و بهم بخنده . -نگار! یه وقتی هم برای حمام دونفره در نظر می گیریم ولی برای امشب کافیه . فردا هم کلی کار داریم و می تونیم با هم باشیم -پس دانشگاه چی -دیوونه یادت رفته دانشگاه تعطیله . تعطیل عمومیه . جداگونه دوش گرفتیم ویه چیزی خوردیم و کاملا لخت رو یه تخت مثلا دو نفره که سه نفر هم روش راحت می خوابیدند کنار هم گرفتیم خوابیدیم . نصفه شب چند بار که از خواب بیدار شده بودم دیدم سخت همدیگه رو بغل زدیم . تن ما داغ و خیس عرق شده بود . آخ که چقدر از بوی عرق تنش لذت می بردم و باهاش حال می کردم . دستشو که یه خورده دراز می کرد و زیر بغلش آزاد می شد زبونمو میذاشتم روش و اون عرقای درشتی رو که مثل دونه های شبنم صبحگاهی زیر بغلش نشسته بودند لیس می زدم . چه حالی می کردم . یه جوری می خوردم که نازنین خودمو بیدار نکنم . عشق و صفا می کردم . یه حالی بود واسه خودش و یه عالمی داشت این شور و حال من .. از نیمه شب تا دم صبح ملکه من سه بار رفت دستشویی . آخرین بار وقتی که بر گشت به طرف من قمبل کرد و منم با یه حس و حال عجیبی بینی خودمو گذاشتم رو کونش . یه خورده می ترسیدم بیدار شه و دعوام کنه ولی دلم هوس کوسشو کرده بود واون سوراخ کونشو . چنگ انداختم به کون و اون تن عرق گرفته شو که دوست داشتم همین جور بیشتر بغلش کنم و عرقشو بیشتر در بیارم و با زبونم خشکش کنم . کاری کنم که این بو رو پوستش بمونه . دوست داشتم به شیر فلکه آب خونه دسترسی داشتم و اونو قطع می کردم تا کاملیای من نتونه به بدنش آب بپاشه و اون بوی عرق و ترشیدگی و ادرارش زیاد شه و من با همه جاش حال کنم . در تردید بودم که با این تن و بدن محبوبه سفید پوست و طناز ولی خشن خودم چیکار کنم که دیدم در همون حالت قمبل کرده یه لنگشو داد هوا وچاک کوسشو باز کرد و گفت می تونی سرتو بذاری لاپام و کوسمو بلیسی . جااااااان فرمان صادر شده بود . حالا دیگه بدون استرس می تونستم کوس بخورم . یه خورده سرم رفت جلوتر و گردنم بین دو تا پای کاملیا قرار گرفت و اونم با بیرحمی پای چپشو رو گردنم فشار می داد و پای راستش هم اون زیر تکیه گاهش بود . زبونم بند اومده بود . نفسم نمیومد . می تونستم رون یا کون بانو رو گاز یا نشگون بگیرم ولی دلم نیومد . پاشو برداشت و گفت آفرین تا حالا در هر امتحانی که ازت گرفتم سر بلند ازش بیرون اومدی . مصلحت بانوی خودتو بر خودت ترجیح دادی . این افتخارو بهت میدم که کوس منو لیس بزنی و چند حرکت اختیاری هم داشته باشی . -ممنونم سپاسگزارم . با دو تا دستام کون کاملیا رو گرفته و مثل سگ بومی کشیدم . این حالت بوکشی سگی رو در سر تا سر بدنش انجام دادم . خیس عرق بود و بوی ترشیدگی و ته اثری از ادرار و هر چیز دیگه ای که مستم می کرد و سر حالم می آورد از بدن میسترس من به مشام می رسید . ذوق زده شده بودم . یه خورده که بوکشیدم و قلق همه جاشو گرفتم با دو تا دستم کوسشو که بوی عرق و ترشیدگی و دستشویی رو می داد تو دستام جمع کرده و با لذت گذاشتمش تو دهنم .... ادامه دارد ..


    6

    جووووووون جوووووون چقدر مزه میده مزه میده با حاله بانوی من .. -ببینم چیکار می کنی دیروز که ارگاسمم کردی و تونستی وظیفه خودتو به خوبی انجام بدی .. یه فکری هم باید به حال تو کرد . اسلیو که خودشم راضی باشه شکمش سیر باشه فکرش آزاد می تونه کارشو وظیفه اشو به خوبی انجام بده . -یه فکری باید به حال تو بکنم . که تو هم در تنظیم کامل بتونی بهم حال بدی . اون لحظه نمی دونستم که چی داره میگه -بانوی من بذار از این لحظات شیرین و رویایی نهایت بهره رو ببرم . اجازه بده از وجودت لذت ببرم و اگه قابلم میدونی شما هم از من راضی باشید . کاملیا خیلی از این نوع حرف زدنم خوشش میومد . خیلی دوست داشت در این حالت لز و رابطه میسترس اسلیوی تا حدودی حرکات نمایشی و جدی رو هم داشته باشم . به من اجازه داد که هر کاری که دوست دارم باهاش بکنم . هر کاری در جهت ارضای اون .. اوخ که انگاری دنیا رو به من داده باشه . شروع کردن از سینه هاش . بوی صابون و عطر و شامپو نمی داد . یه آثاری از اون بود ولی با مزه ترشیدگی و بوی عرق همراه بود . زبونمو روی تن نمکی اون می کشیدم . دو تا دستشو دادم بالا و البته روی تخت درازش کردم . زیر بغلش با موهای تراشیده و صاف و براق انگاری بیشتر از جاهای دیگه بوی عرق و مزه ترشیدگی می داد .-جووووون چه بویی چه حسی .. دوستش دارم دوستت دارم .. کاملیا دستش رو کوسش بود و یه دستش رو هم رو سرم قرار داده بود تا به اصطلاح یه جوری بر هوسش غلبه کنه و یه کاری کرده باشه . -دوستت دارم دوستت د ارم .کنیزتم .خانوم منی ... بدنشو به دو قسمت راست و چپ تقسیم کرده بودم و اول داشتم سمت چپشو می لیسیدم . از زیر بغل رسیدم به سینه و ناف و بعد به رون پا . بوی عرق رون پا کمتر بود ولی من همچنان تشنه بودم . بازم انگشتاشو گذاشتم تو دهنم . هوس و اشتیاقم تمومی نداشت . همین کارو هم با اون قسمت بدنش انجام دادم و راستی راستی از حال رفته بود و منم خوشحال بودم که اونو بیحسش کردم و از حال رفته . به دوعلت هم این که ارباب من ازم راضی می بود و هم این که دیگه یه دستوری صادر نمی کرد که روند سکس و لز و حال کردن منو از خط خارج کنه . با طرف راست بدنش هم همین کارو انجام دادم و بعد از این که یه بار دیگه کوسشو که بوی شاش و عرق می داد لیسیدم تصمیم گرفتم که دمرش کنم و با پشتش حال کنم . البته از بس کوسشو لیس زدم و خیسی اونو خوردم دیگه آخرا بوی عرق و ترشیدگی اون به حداقل رسیده بود . خیلی آروم و با استرس اونو به سمت دیگه بر گردوندم خودشو خیلی سبک تر و مطیع تر از اون چه که فکر می کردم کرده بود . البته این دلیل نمی شد که من رئیس شده باشم چون داشتم به اون حال می دادم . جوووووون پشتش بوی عرق تازه می داد چون دستکاری نشده بود . عرق آک آک . چه حالی می کردم . اول یه زبون از گردن تا مچ پاش کشیدم که قبل از این که عرقاش خشک شه یه نوشی بکنم . بعد دوباره از بالا شروع کردم . -اسلیو من . نگار جان . این جوری که رو من کار می کنی امکان نداره از دستت بدم . تو رو همیشه پیش خودم نگه می دارم . هیشکی مثل تو نیست و نمیشه .. وقتی بهم گفت نگار جان طوری شدم که می خواستم خودمو واسش قربونی کنم . اون شده بود همه چیز من . الگوی من خانوم من مراد من . بار ها و بار ها این نگار جانو در ذهن خودم مجسم کردم . به کون خوشگل و بر جسته اش رسیدم . این بار وسطشو باز کردم و اون سوراخ کوچیکشو اون وسط دیدم . باید طوری کون خانومو از وسط باز می کردم که سوراخش نسوزه و درد نگیره . باید بیشتر بازش می کردم تا زبونم بیشتر روش کشیده شه . -بانوی من هر وقت احساس سوزش کردید بفر مایید تا بیشتر از این این فضا را عریضش نکنم .. کاملیا که خودش خنده اش گرفته بود گفت بفرمایید هر چقدر صلاح می دانید عریضش بفرمایید واز این خوان نعمت بهره من شوید . کونشو به ملایمت به پهلوها باز کردم . آرزو می کردم بوی بدی داشته باشه که من بتونم به این عشق و علاقه ام افتخار کنم که دارم همچین کونی رو لیس می زنم و همین طورم بود . ظاهرا کاملیا اول صبحی رفته بود دستشویی به شیوه 2. زبونو گذاشتم رو همون ناحیه .. حس کردم که خودمم دارم حشری میشم ولی علاقه ای که برای رضایت کاملیا داشتم سبب شده بود که خودمو فراموش کنم . علاوه بر سوراخ کون دوطرف شکاف وسط و منتهی الیه دو تا برش کون کاملیا رو هم لیس می زدم . رون پاشو وسط دو تا دستام می گردوندم .. -اسلیو من کوسمم دستور میده که فراموشش نکنی کونشو از زمین آورد بالاتر و یه نیم خیمه ای زد که بتونم دو طرف کونشو راحت تر به پهلوها باز کنم و زبونمو رو کوسش بکشم . کاملیا از خود بیخود شده بود . هم با زبون و هم با دست در حال حال دادن به میسترس خودم بودم .. میسترس که انگار خبره بود اومد لبه تخت و نیمتنه اشو رو تخت قرار داد و کونشو رو لبه و پاهاشو عمود انداخت بیرون و یک زاویه نود درجه درست کرد و گفت اگه حرکاتتو در این حالت انجام بدی من راضی تر میشم و راحت به ارگاسم می رسم .. ادامه دارد ..

  19. #119

    داستان سکسی میسترس اسلیو لزبین - 15 قسمت

    7

    یه دستمو قرار دادم رو کمرش و یه دستمم گذاشتم رو کوس خیسش . چشاشو بسته بود و داشت حال می کرد . دلم می خواست دوباره کوس و کونشو بلیسم ولی دستشو رسوند زیر تخت و یه کمر بندی داد به دستم که وسطش یه کیر مصنوعی نصب شده بود . با یه اشاره میسترس فهمیدم که باید اونو با این کیر بکنم . دستمو به کیر مصنوعی مالیدم . نه سفت بود و نه شل . یه حالت اعتدالی داشت که می تونست به کاملیا لذت بده . ولی دوست داشتم که خودم با وجود و بدن خودم بهش حال بدم . دلم می خواست این من باشم که مثل دفعه قبل بهش حال میدم -میسترس من حرکات من خسته کننده شده ؟/؟ -دستوراتو انجام بده . هوس کردم که با این حال کنم . به زودی تو هم باید طعم و مزه اینو حس کنی . البته نه طبیعی اونو . -هر چه شما بفر مایید . راست می گفت من نباید گستاخ می شدم . باید وظیفه خودمو به خوبی انجام می دادم . کمر بندو رو کمر خودم تنظیم کردم و کیرو پس از این که چند بار رو وسط قاچ کوس کاملیا بازیش دادم و حشری ترش کردم تا ته کردمش داخل .. سرشو گذاشته بود میون دستاش و محکم به تشک چسبیده بود . لحظه به لحظه بانوی من بیشتر حال می کرد و من از این که اون داره لذت می بره بیشتر کیف کرده و با کیری که حس می کردم واقعا برای کوس اون تنظیم شده و برازنده اونه حال می کردم . فشار کاملیا بر تخت بیشتر می شد . ناگهان دست راستشو گرفت بالای سرش و با یه حرکت کاراته ای که انگار می خواد چند تاآجر رو با هم بشکنه فرمان کات و قطع عملیات رو صادر کرد . طوری ارگاسم شده بود که از حال رفته بود . اونو روی تخت درازش کردم و طاقبازش کردم . پاهاشو به پهلوها باز کردم و گذاشتم که در حال خودش بمونه . صبحونه رو آماده کردم و یکساعت بعد یه چیزی با هم خوردیم .. یه خورده از حالت میسترس اسلیوی بیرون اومده بودیم . با این حال لحن جدی خودشو حفظ کرده بود -نگار وقتشه که تو هم یه خانوم بشی . یعنی بکارتتو از دست بدی . این چیزای دست و پا گیر به درد امل ها و جامعه فناتیک می خوره . این پرده جلوی لذتها رو می گیره و یه سدی بین صاحب خودش و نعمتهای زندگی می کشه . اگه تو الان نخوای لذت ببری پس کی می خوای حال کنی . به مردای این دوره و زمونه که نمیشه اعتماد کرد . نیاد روزی که آدم محتاج کیرشون شه . به آدم یعنی به ما جماعت زنا مثل یه کالا نگاه می کنن ولی من خردشون می کنم . حتی اونا رو لایق نمی دونم که از میونشون یه اسلیو مرد برا خودم انتخاب کنم . اونا بزرگترین جنایتکارای تاریخن .. کاملیا یه جوری حرف می زد و دستاشو بالا و پایین می کرد که داشت باورم می شد که نکنه بنده خدا نوه هیتلر باشه .- داشتن بکارت برای یک زن یعنی عقب افتادگی .. یعنی عدم پیشرفت در هر زمینه ای . اصلا چه معنی میده یه تیکه پرده نازک گوشتی اون جلو باشه و ما بگیم که گوهر عفته . تو تا اون گوهر رو جرش ندی از زندگیت عقبی و باعث افت میسترس خودت میشی . من نمی تونم دروغ بگم اگه دوستای میسترس من در این مورد ازم سوال کنند و من بگم که یه اسلیو دختر دارم بهم می خندن و من نمی تونم همچین وضعی رو تحمل کنم . -هرطور شما بفر مایید کاملیا جون . من همین الان میرم خودمو پاره می کنم یعنی پرده امو پاره می کنم تا بی پرده در کنار شما قرار بگیرم -نه نگار این منم که تصمیم می گیرم که پرده چه جوری پاره شه . شاید یه خورده درد و سوزش داشته باشی . نمی خوام خون خودتو ببینی . بریم یه سری به اتاق وسایل بزنیم . با هم رفتین داخل یه انباری بزرگ که گوشه پشت بوم یا همون فضای باز اختصاصی بالای طیقه پنجم بود . چند تا چوب و داربست و چند تا تخته آوردیم که نفهمیدم چیه کاملیا بهم گفت که دراز بکشم . این کارو واسش انجام دادم یه تخته دوتکه دراز رو که رو هم سوار می شدند رو زمین قرار داد. این تخته نصفش ثابت رو زمین قرار داشت و نصفه دیگه اش به طور متحرک روش سوار می شد و وسط قسمت متحرکش یه قسمت به صورت هلالی برش داده شده بود . ازم خواست که دراز بکشم و سرمو بذارم داخل اون قسمت که زیرشم از رو دارای یه برش هلالی بود که کله من اون وسط قرار می گرفت . تازه یادم اومد که این گیوتینه و در قدیم سر محکوم به اعدامو میذاشتن داخلش و جلاد با تبر کله رو از گردن جدا می کرد . یه خورده ترسیدم -کاملیا جان می خوای چیکار کنی -نترس سر از بدنت جدا نمی کنم . فقط می خوام دست و پا نزنی .. وقتی که مطمئن شدم منو نمی کشه آروم تر شدم . عیبی نداره من که عاشقش بودم و بذار هر کاری دوست داره انجام بده . دو تا ستون چوبی محکم رو آورد دو طرف گیوتین قرار داد و لنگامو داد هوا و به هر یک از ستونها بست . دستامو هم به یکی دو تا دیگه از همین ستونهای ریز و درشت دیگه بست . طوری که دیگه تکون بخور نبودم . تخته گیوتین هم طوری بالا اومده بود که پایین تر از گردنمو نمی دیدم . فقط قسمتی از لنگای به هوا رفته ام رو می دیدم .. -کاملیا جان می خوای جراحی کنی ؟/؟ -تو همین مایه ها . یه جراحی که بخیه لازم نداره ... ادامه دارد ..


    8

    دیگه پرس شده بودم . ولی از این که داره باهام حال می کنه و می خواد بهم طوری حال بده که منم مثل یه زن شوهر دار و یا بی پرده لذت ببرم کلی خوشحال بودم . یه خورده هم نگران . در مورد حفظ پرده و نگه داشتن آن تا شب اول ازدواج داستانها شنیده بودم و تو صیه ها کرده بودند ولی حالا یه میسترس می خواست بهم افتخار بده و اونو واسم حلش کنه . دیگه کاری کنه که منم از زندگی لذت ببرم . خیلی زود تر از اونچه که تصورشو می کنم . یه چوب نوک ریش دار گرفته بود تو دستش و یه کیر مصنوعی نرم کوچیکتر از اونچه که من تو کوسش فرو کرده بودم در نظر گرفت و نظرش این بود که در ابتدای کار این از همه بهتره و بعدا که کوسم یه خورده عادت کرد میشه از جنس کلفت تر هم استفاده کرد . قلبم تند تند می زد . هر لحظه بیشتر از لحظه قبل احساس نگرانی می کردم . کاش خودم قال قضیه رو می کندم .-میسترس من فقط یه طوری باشه که من توان اونو داشته باشم که وظایف اسلیوی خودمو به خوبی انجام بدم .. -میسترس ایسترس وارد نمی کنه .. وقتی این حرفو زد هردومون زدیم زیر خنده . میلیارد ها زن در دنیا بی پرده اند تو اولیش نیستی . این قدر نگران نباش . الان دنیای تو می خواد دگرگون بشه . میسترس مهربان خوشیها و لذت زندگی رو برای اسلیو خودش هم در نظر گرفته -بانوی من خشم شما هم واسم یه نوع محبته . مثل یه بیماری که خودشو رو تخت جراحی و اتاق عمل می سپره دست دکتر منم با آرامش خاطر خودمو سپرده بودم دست کاملیا بانوی گرامی خودم . نفسام تو سینه حبس شده بود . اول با ته ریشه های اون چوب کوس منو قلقلک داد طوری که تا می شد اون دور و برشو تر کرد یعنی من و کوس من خیس کردیم . هر لحظه هوسم بیشتر می شد . کوسم انگار خودشو روون کرده بود تا راحت اون کیر رو قبول کنه . انگاری می دونست که قراره چه بلایی سرش بیاد . قبل از این که کیر پلاستیکی رو بماله به کوسم با کف دستش این کارو کرد -نهههههههه نههههههه .. چقدر لذت می برم .. قربون دستت .. خسته میشی .. خواهش می کنم زودتر منو به فیض برسون . زودتر این افتخار رو نصیبم کن که توسط بانوی خودم به افتخار زنانگی نائل بشم -نگار اسلیو من ! مجبورم این کا رو انجام بدم . یه چسب گذاشت رو دهنم تا اگه احیانا درد داشتم و از این حرفا مزاحم کارش نشم . کلی لوازم بهداشتی هم دور و برش خالی کرده بود . من که دیگه چیزی رو نمی دیدم . جز سقف اتاق و قسمت بالای پاهای خودم و البته کاملیا اگه وای می ایستاد و می خواست بکنه تو کوسم می تونستم راحت ببینمش . با یه التماس خاصی نگاش می کردم . نوک کیر رو مالید به سر کوسم . همون احساسی رو داشتم که انگار یه آمپولی می خواست فرو بره تو کونم . منتظر نوک تیزش بودم بعد که می رفت تو یواش یواش منتظر لحظه ای می شدم که بیرون کشیده شه . جاااااااان کیر مصنوعی داشت می رفت داخل کوسم . میلیمتری داشت راهشو پیدا می کرد . یه خط مستقیمو داشت می رفت . حیف که دست و دهنم بسته بود وگرنه به کامیلا می گفتم که سریعتر کارشو انجام بده . یه خورده درد داشتم ولی هنوز از سوزش خبری نبود . یه درد شیرینی که تا به حال نظیرشو احساس نکرده بودم . دلم می خواست کامیلا کیر رو بکشه بیرون و دوباره فرو کنه تو کوسم . خیلی هیجان و لذت داشت .. نمی دونم چرا هر چند لحظه درمیون میسترس من با دستمال بدنه کیر و روی کوس منو پاک می کرد . به خوبی نمی دیدم ولی این رو احساس می کردم . ازش خیلی سوال داشتم ولی نمی تونستم حرف بزنم . حس می کردم که باید زن شده باشم ولی چیزی بهم نمی گفت . اومد رو سرم یه چشمکی بهم زد .نمی دونم چرا دیگه منو نمی گایید . به جاش با سینه هام ور می رفت . تمام بدنم از هوس می لرزید . دلم می خواست بکنه تو کوسم . اونو بگاد . با اون کیر پلاستیکی . اگرم خسته میشد حاضر بودم خودم واسه خودم این کارو انجام بدم . تا بدن خوشگل و هوس انگیز میسترس خودمو خسته نکنم . واقعا شر منده ام کرده بود .. داشتن میسترس مهربون هم خودش یه نعمتیه . ولی این کار که تموم شه خودمو در اختیارش میذارم و بهش میگم هر کاری که دوست داره باهام انجام بده منو بزنه . شلاقم بزنه . کونمو کبود کنه . قطره های داغ شمع رو بریزه رو تنم و منو بسوزونه هرچی باشه ازسوختن در عشق میسترس خودم که با تمام وجودم عاشقشم که سوزناک تر نیست . هر کاری که دوست داره باهام بکنه . چون من متعلق به اونم . برده اونم و اون مختاره که هر کاری باهام انجام بده و من نباید که حرفی بزنم . همون لذتی که اون از میسترس بودنش می بره منم باید از اسلیو بودن خودم ببرم .. کاملیا اومد جاوتر . چسب رو از دهنم بر داشت و و چند تا دستمال خونی رو بهم نشون داد و گفت تبریک میگم تو حالا دیگه یک زن هستی . -ممنونم ممنونم با نوی من میسترس من . خواهش می کنم التماس می کنم منو باز کنی که با یک تشکر ویژه قسمتی از زحمات شما رو جبران کنم . تو بهترین میسترس دکتر دنیایی . -این میسترس دوست داره به مناسبت این لحظات پرشکوه یه هدیه ای به اسلیوش بده و این هدیه نمی تونه چیزی جز این باشه که اونو به اوج لذت و هوس برسونم ... ادامه دارد ..


    9

    راستش نیاز داشتم که یکی با کوسم ور بره و منو سرحالم کنه . ولی نمی دونم چرا سختم بود که میسترس من این کارو واسم انجام بده . شاید این انتظارو ازش نداشتم . شاید اون عشق و علاقه ای که نسبت به اون داشتم سبب شده بود که این توقع رو از اون نداشته باشم که قدمی به خاطر من و درراه من برداره -می خوام بهت نشون بدم کیف واقعی چه مدلیه .الان بهترین راه برای این که بتونم سرحالت کنم تا بتونی خوب وظیفه اتو انجام بدی اینه که با یه کیر ویبره آخرین مدل سر حالت کنم . من که تا حالا از این کیر ها نخورده بودم . -ترجیح میدم که فعلا دست و پات بسته بمونه چون ممکنه یه شوکهایی بهت وارد بیاد که خودتو داغون کنی ولی تا دلت میخواد جیغ بکش . خیلی حال میده . البته آدم اگه یه اسلیو داشته باشه بهش حال بده یه مزه دیگه ای داره . اول چند بار کیر معمولی رو کرد تو کوسم و کشید بیرون .. همین داشت دلمو می برد حالا لرزونکش که جای خود داشت . یه خورده خنده ام گرفته بود . کارم به کجا کشیده بود . حس کردم یه چیزی دور کوسم داره می گرده . هر لحظه سرعتش بیشتر میشد . یهو رفت رو دور تند و طوری می گشت که دلم می خواست دست و پامو باز کنم و از بلندی خودمو بندازم پایین . دیگه همه چی داشت از یادم می رفت . میسترس خودمو کاملیا صدا می زدم .. -خواهش می کنم کاملیا .. بسسسسسه کوسسسسم کوسسسسسم اووووووفففففف داره آب میشه ..نههههههه نههههههه خواهش می کنم .. خاموشش کن .. -نههههه یادت باشه اینجا من تصمیم گیرنده ام . اگه خاموشش کنم تو حالت گرفته میشه .. دور کیر رو آروم تر کرد و منم یه خورده آروم تر شدم... کاملیا یه نگاهی به من انداخت و فکرمو خوند .. -ببینم اون دور تند با همه لذت جنون آورش خیلی حال می داد نه ؟/؟ -الان هم دارم لذت می برم .. -ولی اون لذتش چیز دیگه ای بود . دلت می خواد بازم یواش یواش تند ترش کنم ؟/؟ سرمو تکون دادم . راست می گفت . بازم دوست داشتم اونجوری شم و دوباره بگم خوبه خوبه . نمی دونم این چه لذتی بود که هم می خواستم برم طرفش و هم ازش دورشم ولی اون ولم نکنه .. می دونست که باهام چیکار کنه . تنفس و استراحت کوسم این بود که هر چند لحظه در میون کیر معمولی رو بکنه توش و یه جوری لذت رو پخشش کنه . این بار که دور کیر لرزون رو تندش کرد دیگه داشتم از حال می رفتم و میسترس داست به خودش لعنت می فرستاد که چرا دهنمو چسب کاری نکرده .. یه دستش رو کیر بود و اونو داخل کوسم می گردوند و یه دستش رو رسونده بود رو صورتم و چپ و راست بهم سیلی می زد ولی اینا دیگه تسکینم نمی داد حس می کردم که دارم از حال میرم شوک عجیبی بهم اومده بود . قلبم داشت از جاش در میومد . این بار دیگه به حرفام توجهی نکرد . دور کیر رو گذاشت رو حداکثر و منم فشار حنجره ام رو به حد اکثر رسوندم .. نمی دونستم که یه لذت بی نهایت هم تا این حد باید شکنجه داشته باشه -صبر کن تحمل کن وقتی که به حداکثر حال کردنت برسی دوباره می خوای این لحظه ها واست تکرار شن .. ازش فرار می کنی از آتیش این هوس فرار می کنی ولی دوست داری دوباره خودتو بندازی تو آتیش ..اون داشت واسه خودش حرف می زد و من حس کردم که یه مایعی با فشار ازم ریخت . نباید ادرارم بوده باشه .. از یه جای دیگه ای از زیر سینه هام این لرزشو حس کردم و از کوسم زد بیرون . مثل یه آدمی که عمری واسه به دست آوردن یه چیزی زحمت می کشه و بهش می رسه و از خوشحالی نمی دونه چیکار کنه شده بودم . یه رخوت و خماری خاصی بهم دست داده بود که فکر نمی کردم در این عالم باشم . انگار از خوشی و سر مستی زیاد بیهوش شده بودم . وقتی چشامو باز کردم میسترس گل خودمو بالا سرم دیدم .. یواش یواش داشت یادم میومد که چی بر سرم اومده . -بانوی من خجالت می کشم . خسته شدی . -درد و سوزش که نداری -به برکت وجود شما همه لذت و شیرینیه . سرتا پاش خیس عرق شده بود . البته خیلی از این عرقا در حال خشک شدن بودن . بوی عرق فضارو گرفته بود . از اون بوهایی که هوس منو زیاد می کرد . حتی قطرات عرق اززیر پیشونیش روی ابروهاش ریخته بود . روی کوسشم خیس بود . این نباید خیسی هوس باشه همون عرقای ناشی از زحمتیه که برای عمل جراحی من کشیده . از جام بلند شدم و بانوی خودمو در آغوش کشیدم . نمی دونستم از کجا شروع کنم .. -کنیز شما آماده فرمانبرداریه . -درساتو خوب واردی . می دونم که می دونی چه جوری سر حالم بیاری .. اگه حس می کنی برم حموم و برگردم بهتر می تونی حال بدی این کارو می کنم -نه نه نه خواهش می کنم التماس می کنم این گستاخی ام راببخش . فوری زبونمو انداختم رو کوسش تا هوس حموم نکنه .. اوخ که چقدر خوش نمک بود . تازه هنوز خیس نکرده بود . یه نفس عمیق رو همون کوسش کشیدم و حال کردم . می خواستم مطمئن شم که این از بوی عرقشه . همین طور که در حال میک زدن کوسش بودم تصمیم گرفتم که با سوراخ کونشم حال کنم . -ارباب کاملیا اگه میشه و مفتخرم می کنی این انگشت کوچیکه رو بکنم تو سوراخ کونتون تا از طعم و بوی لذیذش بهره مند شم . -اگه فکر می کنی خوشم میاد انجامش بده . فقط حواست باشه که باید خوشم بیاد . درسته که من مهربونم ولی اگه میزون نشم اون روی سگم بالا میاد . -اسلیو شما حاضره که توسط شما تکه پاره شه . انگشت کوچیکه امو کردم تو سوراخ کونش و آوردمش بیرون . گذاشتم جلو بینی ام اوخ که همون بوی دستشویی رو می داد همون که از بوی هر عطری واسم دل انگیز تر بود . انگشتو گذاشتم تو دهنم و مکیدمش . دوطرف کشاله رون میسترس منم سرشار از عرق و بوی اون بود . با زبونم تمیزشون کرده و این بار رفتم سراغ سوراخ کونش . نوک بینی خودمو به سوراخش مالیدم ..دوست داشتم اکسیژن مایه حیات خودمو از اونجا بگیرم ..وای که همین طورم بود . به این نون و ماستها از این جور حال کردنا سیر نمی شدم ولی می ترسیدم که میسترس من درکم نکنه . این بار انگشتو یه خورده بیشتر کردمش تو کون کاملیا و اونو گرفتم جلو چشاش و اول گذاشتم رو بینی خودم یه نفس عمیق کشیدم و بعد گذاشتم تو دهنم و با لذت میکشون زدم طوری که هر کی می دید فکر می کرد رو انگشتم عسل مالیدم و خوردمش . این بار چون انگشتو بیشتر کرده بودم تو کونش بوی غلیظ تر و مست کننده تری می داد . دوست داشتم این جوری به میسترس خودم نشون بدم که چقدر دوستش دارم و عاشقشم و اونو هر جوری که باشه با تمام وجودم با هاش حال می کنم و برای حال کردنش یعنی حال دادن به او تلاش می کنم .. ادامه دارد ..

  20. #120

    داستان سکسی میسترس اسلیو لزبین - 15 قسمت

    10

    لبخند رضایت رو رولبا و تو نگاه میسترس خودم می دیدم . همین برام کافی بود . یه خورده گستاخ تر شده و این بار به جای انگشت کوچیکه انگشت اشاره امو وارد سوراخ کون کاملیا کردم تا سطح بیشتری از انگشتم بوی کون بگیره و لذت بیشتری به من بده . از خوبی این حرکت هم این بود که انگشت شستمو هم می تونستم بذارم تو کوس کاملیا جونم . وقتی سر تا پاشو به حرکت در می آورد و می لرزوند من کیف می کردم و لذت می بردم . حس می کردم بازم دنیا مال من شده . این بار با آرامش و سبکی که در خودم حس می کردم بیشتر از دفعه قبل احساس لذت می کردم . پنجره ها رو باز کرده بودم تا کولر روشن نکنیم . کاملیا هم یه خورده مراعات کلیه هاشو می کرد و این به نفع من تموم می شد . چون من با این که خیلی گرمم شده بود ولی تر جیح می دادم خیس عرق شم و اونم همین حالت بهش دست بده . تن خیس خودمو به بدن اون می چسبوندم و دلم می خواست هر لحظه بیشتر از لحظه قبل این بو رو احساس کنم .. کاملیا راه افتاد که بره طرف دستشویی و منم به دنبالش به راه افتادم . خندید و گفت اسلیو این جوری ندیدم . بیشتر از این که دوست داشته باشی همراه من بیای حموم دوست داری که همرام بیای توالت .. روی توالت فرنگی نشست . دلم می خواست که ادرارشو رو صورت من خالی کنه و من با همون وضعیت کوسشو بلیسم . ولی اون این کارو نکرد و حسرتش به دلم نشست . با این حال خودم با دستمال کاغذی تمیزش کردم .. خونه شون دو تا توالت فرنگی داشت . یکی داخل حموم و یکی هم توی توالت و این بار بانوی من رفته بود رو توالت فرنگی داخل حموم نشسته بود . واسه همین دوست داشتم اونو همونجا بخوابونم و قبل از این که کوسش بوی آک خودشو از دست بده اونو بلیسم . -اوههههه اسلیو من تو چقدر حریصی . این رضایت منو جلب می کنه و خوشحالم می کنه . تو خیلی بهتر از بقیه اسلیوهایی هستی که من باهاشونم .. یه خورده پکر شدم . نمی دونم اون چرا از فعل زمان حال استفاده کرد .یعنی غیر منم با کس دیگه ای رابطه داره ؟/؟ غیر منم کسی کنیزی اونو می کنه ؟/؟ از حسادت داشتم می سوختم . ولی بوی شاش و اون ترشیدگی کوس کاملیا موقتاباعث شد که این غم و خود آزاری روحی رو فراموش کنم . یه زرنگی هم کرده بودم این که بانوی خودمو خوب تمیز نکرده بودم تا اثر ادرار بیشتر روی اون بمونه .. می خواست ازجاش پاشه که اونو وسط همون حموم خوابوندم .. اونم با کمال میل پاهاشو باز کرد و من زبونمو اول گذاشتم دور کوس کاملیا همونجاهایی که می دونستم هنوز خیسی ادرارش باقیمونده . سینه هاشو هم گرفتم تو دستم و میک زدن و زبون مالی اطراف و داخل کوسشو شروع کردم . چه بویی ! چه طعمی ! چه لذتی ! همه جور تصوری برای خودم می کردم و حال می کردم . یه بار یاد مرغی افتاده بودم که دارن شکمشو خالی می کنند . یه بار یاد گوشتی افتادم که چند روزی یه گوشه ای افتاده و بو اومده . سوراخ کونش همون بوی سوراخ کوسشو می داد . بازم تونسته بودم خوابش کنم و هر کاری که می تونم باهاش انجام بدم . بااین که دیگه دختر نبودم و راه کوسم باز بود ولی دوست نداشتم که با هیچ مردی طرف شم . همین بودن با بانوی خودم راضیم می کرد . یعنی میسترس من چند تا اسلیو دیگه هم داره ؟/؟ پس کجا باهاشون حال می کنه ؟/؟ نمی دونستم چیکار کنم . صدای نفسهای کاملیا نشون می داد که از خستگی و خوشی زیاد خوابش برده و منم از فرصت استفاده کرده و دستمو میذاشتم تو توالت فرنگی و دست خیسمو می ذاشتم رو کوس و زیر شکم میسترس و بعد لیسش می زدم . شانس آوردم متوجه نشد وگرنه شاید بازخواستم می کرد . یواش یواش چشاشو باز کرد .. هرچی بهش گفتم که عزیزم بانوی من خانوم من تو الان عرق داری حموم نکن واست خوب نیست . گفت نه من واسه یه کاری باید برم بیرون . نمی تونم که با این تن ترشیده برم و مردمو فراری بدم . کمکش کردم تا بدنشو بشوره .. ولی مطمئن بودم که دم صبح می تونه بازم بوی بدی بده و من باهاش حال کنم و لذت ببرم . نمی دونم چرا نمی خواست منو با خودش ببره . بازم حس حسادت من تحریک شده بود . فقط یه بسته اسکناس پنج هزار تومنی تحویلم داد و گفت یه چیز درست و حسابی و با کلاس سفارش بده . شام مهمون داریم البته ... دیگه به حرفش ادامه نداد و منو در دنیایی از شک و تردید باقی گذاشت . دیگه چیزی نپرسیدم . اون که سایه مردا رو با تیر می زد .. شایدم یکی از فامیلاش یا اعضای خونواده اش از شمال پاشدن اومدن اینجا . من واسه چی خودمو ناراحت کنم . با این که می تونستم شام یه چیز خوشمزه درست کنم ولی واسه این که از دستور میسترس سر پیچی نکرده باشم بعد از رفتن کاملیا شامو سفارش دادم .. وقتی دوساعت بعد بر گشت انگاری دنیا می خواست دور سر من خراب شه . با یه زن یا دختر دیگه بر گشت . یکی دیگه از همکلاسیهام بود . اسمش بود طناز . چند ماه پس از ازدواج از شوهرش جدا شده بود . هنوز خونه نرفته بود واسه همین کسی نمی دونست که دختره یا زنه . می گفتن مقصر اونه چون عاشق لز و لز بینی بود و شوهره از این حرکاتش خوشش نمیومد .. ادامه دارد ..


    11

    شما همدیگه رو خوب می شناسین و نیاز به معرفی نیست . نگار جان از این به بعد طناز هم یه مدتی رو پیش ما می مونه که یه موقع تو از درسات عقب نمونی و کارت کمتر شه -ولی من می تونم به همه کارام برسم -با من یکی به دو نکن . هر چی گفتم بگو چشم . می شینی درساتو می خونی من و این اسلیو طناز یه خورده با هم مشغول میشیم . چون اگه این جوری پیش بری هیشکدوممون لیسانس بگیر نیستیم . دلم می خواست کله طناز رو بکنم و از دست کاملیا هم حرص می خوردم . این که فکر و ذکر من همش به حال کردن بود درش شکی نبود ولی نمی تونستم یکی دیگه رو جای خودم ببینم . یعنی میسترس , جواب اسلیو جان فدای خودشو این جوری داده ؟/؟ من که بهش اجازه داده بودم هر کاری که دوست داره باهام انجام بده . هرکاری کردم نتونستم دلخوری خودمو نشون بدم . هر دو تاشون متوجه این موضوع شده بودند . طناز خیلی هم خوشگل بود با موهایی مشکی و صاف که تا نزدیکای باسنش می رسید . سه تایی لخت لخت شدیم . دیگه این واسه ما عادی شده بود .-نگار جان اگه میخوای درس بخونی ما حرفی نداریم . محترمانه عذر منو خواسته بودند . شاید من بیخودی خودمو وابسته به یک نفر کرده بودم . شاید من نباید خودمو دلخوش به این می کردم که همان قدر که من دوست دارم کنیز کاملیا باشم اونم دوست داره فقط منو داشته باشه .. یه خورده که بیشتر فکر کردم دیدم شایدم حق با اون باشه . اون که شوهرم نبود که من ازش توقع داشته باشم فقط یه زن داشته باشه . در طول تاریخ حکام وپادشاهان برده های زیادی داشتند . کاش عاشق میسترسم نمی شدم . یه خورده سرگرم درس خوندن شدم که این جوری بتونم کاملیا رو راضی نگه داشته باشم . یه ساعتی گذشت . اونا توهمون پذیرایی مشغول بودند و من از لای در اتاق خودم یه خورده توجه خودمو به عملیات اونا جلب کرده بودم . می خواستم ببینم طناز چند مرده حلاجه . کاملیا رفته بود رو درازای یه مبل سه نفره طوری که سمت راست بدنش به طرف داخل و سمت چپ بدنش به طرف بیرون قرار داشت و کونشم رو همون , از وسط به دو قسمت تقسیم می شد -لیسش بزن . من که نباید به تودستور بدم . طناز یه خورده داشت خنگ بازی در می اورد . دستشو گذاشته بود رو شونه های کاملیا و اونو ماساژمی داد و با سینه هاش ور می رفت .. -من بهت چی گفتم زود باش زبونتو بکش رو سوراخ کونم و کوسم . لیس بزن میک بزن . تو که اینجوری نبودی -ارباب ببخش .یه بوی بدی میاد . اینو که گفت کاملیا که به شدت حشری بود و نیاز داشت که اسلیو بهش حال بده از جاش بلند شد و چپ و راست شروع کرد به سیلی زدن به طناز . طناز لال شده بود .موهای بلند تازه واردو تو دستاش جمع کرده و به شدت می کشید . در شرایط عادی هم اگه طناز می خواست از خودش دفاع کنه زورش به کاملیا نمی رسید چه برسه به این که در این شرایط عصبانیت می خواست باهاش روبرو شه .. -حالا گستاخیت به حدی رسیده که بهم میگی کونم بو میده لاپام گند می کنه ... -نگار ! بیا بینم کارت دارم .. من که نمی تونستم خوشحالی خودمو پنهون کنم اومدم و گفتم امر بفر مایید . برو انباری چند تا پایه چوب و دار حلقه و زنجیر و طناب بردار بیار ببینم .. زود باش . من عصبانیم . می خوام به درس خوب به این اسلیو زبون نفهم بدم. -گیوتین هم بیارم ؟/؟-نه گیوتین لازم نیست . طنازو زنجیر پیچ و طناب پیچ کرده طوری که تکون بخور نبود . چند تا شلاق هم دستش گرفته بود و آماده شده بود . اول از همه یه صندلی اپن براش آوردم و اون رفت بالاش ایستاد . من صندلی رو نگه داشته تا زمین نخوره اونم از اونجا کوسشو گرفت طرف صورت و بدن نگار -حیوون دهنتو باز کن ببینم . باز کن و خوب بو کن و میل کن و به من بگو این بو بهتره یا همون بویی که لای کونم احساس می کردی ؟/؟ -طناز که یه ساعت پیش واسم دهن کجی می کرد و از این که جای منو گرفته خوشحال بود لال شده بود . می ترسید هرحرفی بزنه براش گرون تموم شه . کوس کاملیا ریختن ادرار تو صورت و روی بدن طناز رو شروع کرد . دگرگونی و چندش روتو صورت اون بخت برگشته می دیدم ولی کیف می کردم .. تو دلم می گفتم بو بکش حال کن . آدم الکی اسلیو و مرید خالص نمیشه . تو می خواستی جای منو بگیری ؟/؟... کاملیا کوسشو به دهن طناز می مالید وگفت گستاخ تو باید داوطلبانه به دنبال این طعم و بو باشی . باید افتخار کنی . درحالی که صندلی بلند رو نگه داشته بودم بانوی من موهای سر طناز رو از بالا تو دستاش جمع کرده داشت و سر اونو محکم به کوسش فشار می داد . از صندلی اومد پایین . یکی از اون شلاقهای ملایم تر که نوک اون چند قسمتی می شد و اثر کمتری روی بدن میذاشت گرفت تو دستش و بر بدن طناز می نواخت .. چند تا از اون گیره های رخت رو آورد و به چند قسمت از بدن اسلیو جدید چسبوند . نوک سینه ها وروی گونه ها از جمله این قسمتها بود .. هرچی می خواست لباشو با این گیره ببنده جور در نمیومد . بانو با من از این کارا نکرده بود هر چند من حاضر بودم راضی بودم . چند ضربه شلاق هم بر کون اسیر فلک زده نواخت و اون وقت بهش گفت حالا بیا از نگار اسلیو یاد بگیر که باید نوکری و کنیزی اونو هم بکنی . کاملیا رفت رو کاناپه . پاهاشو از وسط باز کرد . -بانوی من اگه بازم چیزی باقیمونده و می تونید تخلیه کنید فضای اطراف کوس خوشبوتر و شاعرانه تر میشه .. کاملیا یه خورده زور زد و چند قطره دیگه ازش ریخت .. من با اشتیاق دهنمو به کوسش نزدیک کردم ... میسترس من خطاب به اسلیو خاطی گفت خوب تماشا کن ببین یک رعیت وفادار چطور عشق خالصانه خودشو به میسترسش نشون میده .. ادامه دارد ..


    12

    سرمو گذاشته بودم لاپای میسترس و نفس عمیق می کشیدم . لذت می بردم . بوی ترشیدگی خاصی می داد . از این به بعد باید یه نوشیدنیهای خاصی هم بهش می دادم که ادرارشو زیاد کنه تا بیشتر بره دستشویی . زبونمو بیشتر می کردم تو کوسش و اون پایین کوس به منطقه سوراخ مثانه اش می چسبوندم . دهنمو گذاشته بودم زیر کوسش و با انگشت به میسترس اشاره می زدم که اگه می تونه خالی کنه تو دهنم ولی کاملیا هرچی به خودش فشار آورد دیگه خشک خشک بود و من هم دیگه چسبیده بودم به اون ناحیه و ولش نمی کردم . کوسشو درسته میذاشتم تو دهنم و با اشتها میکش می زدم -جووووووون هرچی بخورم سیر نمیشم . خوردن و میک زدن کوس میسترس با کلاس یه نعمتیه و یه لیاقتی میخواد که هرکسی نداره . -نگار اسلیو من بریم سری به اسلیو طناز بزنیم و کمی حالشو جا بیاریم . دوتایی رفتیم طرفش . حالا کاملیا بهم دستور می داد که مثلا با طناز چیکار کنم . -چسبو از رو دهنش بکش . دستورشو انجام دادم -حالا میخوام با ابتکار خودت یه درس خوبی به این برده گستاخ بدی که دیگه اطاعت از یادش نره طناز که دهنش باز شده بود به حرف اومد و گفت من که بنده و برده مطیعی هستم من که کار بدی نکردم . -نگار اسلیو ! نشون بده که مطیع بودن یعنی چه . می خوام ببینم تا چه حد ابتکار داری . زبون کاملیا رو به خوبی می فهمیدم . ازم می خواست کاری کنم که طناز از اون کار چندشش میشه . انگشت میانی دست راستمو کردم تو سوراخ کون کاملیا . طوری که دردش نگیره یه دور آروم تو همون سوراخش گردوندم و درش آوردم . اول خودم یه بویی کردم و دیدم اون رایحه اصل خودشو داره . حیف که می خواستم حال طنازو بگیرم وگرنه خودم انگشت خودمو میک می زدم . انگشتمو گذاشتم جلو بینی طناز . اون چه می خواست و چه نمی خواست در حال بوکردن انگشت من بود . انگشتو گذاشتم وسط لباش -بازش کن دهنتو باز کن . طناز دهنش بسته بود . فقط یه لحظه بازش کرد و گفت تو هم که مثل من اسلیوی . اینو که گفت کاملیا شلاقی رو از رو زمین بر داشت و با تمام توان بر پیکره طناز نواخت . این آخرین باریه که داری از این غلطا می کنی . نگار اسلیو دستورات منو پیاده می کرد . مجری دستورات من رویکی دیگه , یعنی خود من .. -غلط کردم .. ببخشید خانوم -نگار اسلیو جان ریشترشو زیاد کن . -بانوی من اگر اجازه می فر مایید در حال حاضر سوراخ کون من رایحه ای قوی داره و احتمالا خواب رو از سر اسلیو طناز ناز ما می پرونه .. انگشتمو چند بار تو کونم چرخوندم و پس از این که مطمئن شدم یه بوی غلیظ و تند داره گرفتمش طرف بینی و دهن طناز . حالا این من بودم که با یه بر خورد تند به رقیبم دستور می دادم . -بازش کن وگرنه این دفعه میرم از توالت جنس میارم . از ترس دهنشو باز کرد و شروع کرد به میک زدن انگشتم . -طبیعی بخور . طوری طبیعی بخور که من متوجه شم داری یه حال درست و حسابی می کنی . بانوی من نگران نباش کار من بهداشتی بوده . انگشت راستوکردم تو کون شما و انگشت چپو تو کون خودم که دیگه بهداشتی کار کرده باشم .. پس از این که یه سرویس حال طناز رو جا آوردیم و دونفری لت و پارش کردیم کاملیا اومد کنار من و با یه نگاه محبت آمیزی بهم نگریست که دوست داشتم خودمو تو بغلش پرت کنم و سر تا پاشو غرق بوسه کنم ولی حس کردم که زیاد نباید از جایگاه خودم حرکت کنم و شاید با این کارام اون حس کنه که من دارم پررو میشم .. باید حساب همه جا رو می کردم . -من خیلی خسته ام . اسلیو نگار ! تو و طناز در خدمت منید ولی در غیاب من تو نسبت به طناز سمت میسترسی داری . چونه طناز رو با خشونت کشید و سرشو آورد بالا و گفت حالیته چی گفتم . تو برده میسترس نگار هم هستی . اون می تونه هر کاری باهات انجام بده . من میرم بخوابم . فقط اسلیو نگار حواست باشه بهت چی گفتم . اگه ببینم این فردا دوباره روش زیاد شده من از دید تو نگاه می کنم و با تو بر خورد می کنم . پس مثل یک استاد بهش آموزش بده براش مثل یک جلاد باش و اونو بساز .. بهش رحم نکن ... شاید اگه این چیزارو میسترس من بهم نمی گفت من یه خورده دلم می سوخت ولی با این حرفاش به خاطر عشقی که به کاملیا داشتم حس می کردم که می تونم بیرحم تر باشم . سریع رفتم دستشویی و از هر دو طرف خالی کردم یه کفش پاشنه بلند و جوراب هم پام کردم و یه خورده خودمو خوشگل کردم ولی به جای پودر و ادکلن زدن به خودم عرق تنمو همه جا پخش کردم . دست و پای طناز اسلیو باز کرده و یه قلاده بستم گردنش و اونو مثل سگ به طرف خودم می کشیدم . خیلی رام شده بود و حرفی نمی زد . دیگه مثل غروبی پررو بازی در نمی آورد . یه خورده آب بندی شده بود .. اونو طاقباز انداختمش زمین . سر قلاده از دستم رها شده بود . نیازی هم نبود که قلاده رو دستم داشته باشم . گوشه پذیرایی قرار داشتیم . پاشنه تیز کفش رو گرفتم طرف دهنش و بقیه قسمتهای کفش رو رو صورتش قرار دادم . پاشنه های خاکی کفشمو می بوسید و لیس می زد .. ادامه دارد ..

  21. #121

    داستان سکسی میسترس اسلیو لزبین - 15 قسمت

    13

    -بخورش بخور لیس بزن .. باهوس این کارو بکن .. مگه ندیدی من با خانوم خودم میسترس خودم چیکار کردم .. حالا گردنشو با زور زیاد تری به طرف خودم می کشیدم . چهار دست و پا مثل یک حیوون رو زمین راه می رفت . خودمو انداختم رو تخت یکی دیگه از اتاقها . پاهامو به دو طرف دراز کرده و در حالی که قلاده طناز رو به طرف خودم می کشیدم کاری کردم که سرش بیفته رو کوسم . راستش بیشتر تر جیح می دادم که برای کاملیای خودم یک اسلیو باشم تا برای این نسناس یک میسترس . ولی اون خشم و کینه و حسادتی که در من ایجاد شده بود سبب می شد که از این که بهم حال بده و رنج و عذاب و چندش اونو ببینم لذت ببرم . بچه پررو! کاملیای منو هم دوست نداره هیچ , اومده جای منو بگیره .. لذت می بردم از این که بدنم بوی گند میده و اونم داره این گندیدگی رو لیس می زنه .. -لیس بزن . تمام تنمو .. نوک سینه هامو داخل کوسمو مسواکش بزن .. انگشتتو بکن تو کونم .. بیشتر بیشتر .. با این که دردم می گرفت ولی از اون خواستم که انگشتشو تا اونجایی که می تونه بکنه تو سوراخ کونم .. -خوبه حالا خوبه .. می تونی درش بیاری .. بگیر جلو دماغت .. خیلی به خودش فشار آورد که احساس بدخودشو نشون نده ولی من زرنگ تر از این حرفا بودم . حالا انگشتو بکن تو دهنت ... حالش داشت بهم می خورد ولی من باید اونو تر بیتش می کردم . اینو میسترس کاملیا ازم خواسته بود و اگه می گفت که اسلیو طنازو بکشم حتما همچین کاری رو هم انجام می دادم .. چند دقیقه ای گذشت و دید پیچیدن با من فایده ای نداره . من یک گرگی هستم که به موقعش در نده تر از هر گرگ دیگه ای میشم . مجبور شد خودشو قانع کنه که با لذت بهم حال بده .. حالا من زیر دهن اون قرار داشتم و اونم تسلیم اراده من بود .. -لیس بزن سوراخ کونمو با انگشتات با همه جام ور برو . قلاده رو از گردنش باز کرده و روی تخت دمر افتادم و اون دو تا دستا و سرشو گذاشت لای کونم . پامو از وسط باز کردم تا بهتر بتونه طعم و بوی کوس و کونمو احساس کنه . حالا دیگه متوجه شده بود که باید چیکار کنه . حریصانه منو لیس می زد . خیلی حشری شده بودم . دلم می خواست به اوج کیف و خوشی و لذت و هوس برسم ولی اون کارش رو یه حرکت یکنواخت و شتاب ثابت بود . کجایی کیر ویبره که به داد ما بیایی -خانوم راضی هستین ؟/؟ اوخ که چقدر از این خانوم گفتنش حال کردم ولی برای حفظ سیاست و هم این که یه دلگرمی هم بهش داده باشم گفتم بدک نبود ولی بازم جا داره که بهتر از این ها بشی . این بار طاقباز کرده و سرشو وسط کوسم قرار داده با پاهام از دو طرف به سر و گردنش فشار می آوردم تا از تماس چونه و صورتش با کوسم حال کنم . از خوش شانسی چند تا کیر معمولی اون دور و بر افتاده بود . یکی از اونا رو که یه کمر بند هم دورش بود بر داشته و تحویل طناز دادم . یه دستی رو کیر کشید و کمر بند رو بست و آماده شد . خوب بود کیرش نه سفت بود نه شل . اونو فرو کرد تو کوسم . آخیش چه حالی می داد . این جوری کیر خوردن هم خودش یه عشق و حالی داره . این کیر دیگه نه جون داره و نه آب که هر لحظه صاحبش اوف و ایف کنه و بگه داره آبم میاد .. -اسلیو طناز! تا اونجایی که می تونی باید کوس منو بکنی و سر حالم بیاری .. تا ارضام نکردی مرخصت نمی کنم حتی اگه بیست سال هم طول بکشه . اگه نمیرم همچنان ایستاده ام . طناز خودشو به آب و آتیش زده بود . با سینه هام ور می رفت به کمرم دست می کشید . با شونه هام موهای سرم حال می کرد و حال می داد .. رفته رفته همون احساسی رو که از گاییده شدن با کیر ویبره به من دست داده بود داشتم در خودم احساس می کردم . منتها در ابعادی کوچکتر ولی بازهم لذت بود و شور و هیجان . مشتامو گره می کردم و بازشون می کردم تا این جوری یه خورده خودمو کنترل کنم .. -آهههههه کوسسسسسم اسلیو طناز .. ولم نکن .. خوبه .. تکنیکت عالیه .. یه خورده ادامه اش بدی می ریزه .. شاید اگه یه کیر واقعی تو کوسم بود حس می کرد که آبم داره می ریزه . چه احساس خوشی ! ازحال رفته بودم .. دوست داشتم در همون حالت دراز بکشم و بخوابم که میسترس کاملیا صدامون زد . خواب از سرم پرید باید زودتر می جنبیدم تا این طناز دستمال به دست پیشدستی نکرده . درسته که من واسه طناز میسترس شده بودم ولی هردومون واسه کاملیا , اسلیو بودیم و معلوم نبود که اون چیکارمون داره .. اوخ اوخ وقتی وارد اتاق شد عجب بوی گندی میومد . از ترس این که طناز به طرفش یورش نبره و اونو ازم نقاپه افتادم رو کاملیا .. -چه خبرته .. همش مال خودته نترس من نمی خواستم خودمو بدم دست اون کون گشاد .. می دونستم که از این بو خوشت میاد نگار! خودمو اون جوری که تو می خواستی در آوردم و تو هم باید اونجوری که من میخوام بهم حال بدی . رفتم توالت و هر دو تا کارو با هم انجام دادم . دیگه شدم مثل خارجی ها . به کوس و سوراخ کونم دیگه آب نزدم . مثل اون بو گند وها ی خارجی با کاغذ توالت خودمو تمیز کردم . البته اونا عطر به خودشون می زنن و هر روز حموم می کنن ولی این یه تیکه رو واقعا غیر بهداشتین .. از هیجان نمی دونستم چیکار کنم .. فوری زبونمو گذاشتم رو سوراخ کون کاملیا تا در خوشمزه ترین شرایط کونشو لیس بزنم .. ادامه دارد ..


    14

    سرمن لای کون کاملیا بود و سر طناز هم روی کون من . زبون طناز با طنازی کوس و سوراخ کون منو نوازش میداد و منم به میسترس خودم حال می دادم . کاملیا می دونست که من چه جوری حال می کنم . با تمام وجودم از اون لذت می بردم و اون کیف می کرد . هم به واسطه تماس فیزیکی با من و هم این که می دید که با تمام وجودم دارم باهاش عشق می کنم و این در یک رابطه صمیمانه و با عشق تبلور پیدا کرده . عشقی که یک زن می تونه نسبت به یک زن دیگه داشته باشه و متاسفانه خیلی ها اینو درک نمی کنند . شاید این جور تماس ها رو اگه یک مرد با مرد داشته باشه خیلی زننده به نظر برسه .. چون روح مرد به لطافت روح زن نیست که به این حرکات یه زیبایی ببخشه و یک زن با یه رابطه سکسی عشقی می تونه خودشو در معشوقه اش حل کنه و حتی یکیشون می تونه تا به حدی برسه که مثل من حاضر شه عشقش هر بلایی سرش بیاره . شاید میسترس من هم به دید خودش عاشق من بود و بر خوردش با من از نوع همون فلسفه خودش بود . اگه دوستم نمی داشت دیگه به من به اسلیو خودش طعم میسترس بودن را در رابطه با یکی دیگه نمی چشوند . وقتی که صبح از خواب پاشدیم دیدم که همه مون در هم و بر هم گرفته ایم خوابیدیم . من سرم تو شکم کاملیا بود . دوباره عرق کرده بود و من با تمام وجودم اونو تو بغلم گرفته بودم و اونم دوست نداشت که از جاش تکون بخوره . یه کاری رو تو همین مایه ها طناز با من انجام داده بود .. مسئله درس خوندن رو یه جوری حلش کردیم . قرار شد اون درسایی رو که میشه از رو جزوه و کتاب خوند و اونو جایگزین استاد کرد من تو کلاس شرکت نکنم .. یه خورده از کانال رئیس دانشگاه و یه خورده هم از طریق بعضی استادای مهربون تر و با یه بهانه هایی جور کردم که تو کلاس نباشم . اون درسای فنی ترو خودم میومدم . ظاهرا این کاملیا با بعضی از این استادا که بیشترشون زن بودند جیک بود . کسی چه می دونست شاید با اونا هم یه بر نامه های میسترسی اسلیوی داشت و من خبر نداشتم . در هر حال یکی از این استادا بود که خیلی تو کارش جدی بود و دو واحد عملی رو که هر کی راحت نمره میاره و بهشون نمره می داد با این کاملیا پیچید و اونو انداخت و ظاهرامیسترس من باید از خود همون استاد نمره می گرفت یعنی همون واحدو با اون پاس می کرد و این استاد هم بهش نمره بده نبود . -خانوم کمالی .. استاد کمالی بی کمال با جمال .. کاشکی دختر نبودی و خودم دختریتو می گرفتم . بچه ها من دیگه زده به سیم آخرم .. ما اومدیم اینجا یه مدرکی بگیریم فردا پس فردا پیش چند نفر سر بلند کنیم بگیم مثلا ما سواد داریم . من نمی تونم ببینم یه جوجه فوکلی که خودشو استاد جا زده بیاد اینجا واسه دو واحد شندری حالمو نو بگیره و منو بندازه . قید همه چی روزدم . می خوام اونو بیارمش اینجا و یه درس درست و حسابی بهش بدم که تا عمر داره از یادش نره . -بانوی من کار خطرناکیه . حالا اخراج هر سه تامون به درک . عواقب قانونی اونو بگو .. -بچه ها نگران مسائل مالی و اقتصادی و مدرک نباشین .. این مدارک دانشگاهی که بیشترش به درد دم کوزه گذاشتن و آبشو خوردن می خوره .. من که پدرم پولش نزدیکه از نوک دماوند هم ردشه می تونم هردوتونو تامین کنم غصه مدرکتونو هم نخورین مرکز تهرون تا دلتون بخواد مدرک فروشی داره کی به کیه .. کار دولتی هم که فعلا به خود دولتی ها نمی رسه چه برسه به ما .. حالا می مونه مسئله قانونی اون .. اونم کاری می کنم که خانوم کمالی هیچ غلطی نتونه بکنه . فکر می کنین یک استادی که فیلمش در حال لز بایکی از دانشجوهاش پیش چند نفر از همکلاسی ها پخش شده می تونه به تدریس خودش ادامه بده ؟/؟ ما یه سری از دوستان خودمونی می شینیم می بینیم . ظاهرا تازگیها دور گرفته و از ترم بعد قراره با هر کی درس داره همه رو بندازه . میگه این جوری سطح سواد میره بالا . میگه یه کسی که نمره اش بیسته به نظر من از ده بیشتر نیست . یه خورده سیماش قاطی داره من یه شلاقهای مخصوص دارم که اگه عقلشو سر جاش نیاورد مجبورم با شوکر یه شوکی بهش وارد کنم .. -میسترس من می دونی که اسلیو نگار درراه تو و اثبات عشقش هر کاری می کنه . حتی حاضرم اگه مشکلی پیش بیاد همه اینا رو خودم به گردن بگیرم تا یک تار مو از سر شما کم نشه ... طناز حتی یه تعارف خشک و خالی هم نکرد . شاید از این می ترسید که این تعارفات کار دستش بده در حالی که من از صمیم قلبم این حرفو به کاملیا زدم هر چند ته دلم به میسترس خودم اطمینان داشتم و می دونستم که اون بی گدار به آب نمی زنه .. وقتی سخنرانی میسترس من تموم شد واسه این که بهش انرژی بدم بازم تمام تنشو غرق بوسه و لیسیدن کردم . دلم می خواست این بوی عرق و ترشیدگی کوس و لای پاش تمومی نداشته باشه و تا اونجایی که میتونم لیسش بزنم . -نگار اسلیو تو کی ازم سیر میشی ؟/؟ -هیچوقت بانوی من .. شاید شما یه زمانی سیرشی ولی اشتهای من تمومی نداره .. اوخ چه بویی .. هنوز تی شرت نخی اونو از تنش در نیاورده بودم . وقتی دستشو داد بالا و دیدم که اون تیکه از آستین زیر بغلش خیسه طوری به هیجان اومدم که قبل از لخت کردنش اون قسمت از آستین کوتاه خیس عرقی رو پس از بو کردن گذاشتم تو دهنم و تا چند دقیقه تمام باهاش حال می کردم . بلوزشو که در آوردم زبونمو گذاشتم وسط زیر بغلش .. بوی عرق خالصو می شد از اونجاحس کرد و حالشو برد .. میسترس خودمو به هوس آورده بودم از کناره های زیر بغلش به سینه هاش رسیدم و با همون دهنی که بوی عرق و ترشی می داد اومدم پایین تر .. زرنگی کرده و یه خورده از خیسی عرق کاملیا جونمو دور و بر بینی و بالای لبم مالیدم که اگه هنگام لیس زدن جایی از بدن میسترسم با کمبود بوی زندگی یعنی عرق روبرو شدم از این طرف حسش کنم و تصور کنم که از بدن عشقمه . هر چند که واقعیتش هم همین بود .. قبل از این که کاملیا بره بیرون اونقدر کوسشو خوردم تا ار گاسمش کردم .. ادامه دارد ..


    15


    خانوم کمالی یک زنی بود که اصلا قیافه نداشت . خیلی هم خشن و سختگیر بود . البته اوایل این جوری نبود . بچه ها میگن از وقتی که شنیده شوهرش رفته زن گرفته خیلی عصبی شده و معلوم نیست چیکار می کنه . درهرحال من و طناز نشسته بودیم خونه و داشتیم خونه رو یه سر و سامونی می دادیم دیدیم که در باز شد و خانوم کمالی و میسترس کاملیا وارد شدند . معلوم نبود این دختره هفت خط با چه تر فندی تونسته این استاد رو با خودش همراه کنه .. حالا زیاد به اونش کاری ندارم . هنوز چند دقیقه نشده بود که کاملیا مثل یک دادستان و بازپرس شروع کرد به باز پرسی از خانوم کمالی .. -اگه بنده رو واسه این چیزا آوردی من دیگه رفع زحمت کنم .. پس کو اون تحقیقات جامع علمی کار بردی -بچه ها اون تحقیقات علمی عملی رو بیارین رو کار که استاد لذتشو ببرن . -البته خانوم کمالی ما در تهیه این بر نامه با هم همکاری داریم -دارید ؟/؟ -خب فرض می کنیم داشتیم . انواع و اقسام چوب و زنجیر و داربست و طناب رو آوردیم و این خانوم حالیش نشد که ما به چه قصدی اینا رو جمع کردیم . هاج و واج به این بر نامه ها نگاه می کرد . وقتی که یه جعبه پر از کیر مصنوعی رو جلوش قرار دادیم دیگه دوزاریش افتاد و فهمید که جریان از چه قراره . به طرف در خروجی دوید دید که در بسته . -همه تونو اخراج می کنم .. -طناز برو دوربینو آماده کن باید از این صحنه ها به خوبی فیلم بگیری .. استاد عقده ای ! شوهرت میره رو کوس یکی دیگه تو چرا دق دلی خودتو سر ما خالی می کنی .. کاملیا به تنهایی حریف اون می شد . -حقا که ظاهر و باطنت یکیه . زشت .. بد طینت .. آشغال عوضی خیلی دلم میخواد تو و لباساتو جر بدم ولی اون وقت چه جوری باید گورتو گم کنی . تو کوتوله رو چه جوری با لباسای بلندم از اینجا ردت کنم . البته اگه تا اون موقع سرتو نبریده باشم و زنده در ری . کمالی مثل بید می لرزید و کاملیا با خشونت لختش کرد . اونو بستیم به دار حلقه . عین یک ژیمناست کار دو تا دستاش به دو طرف آویزون بود و به یه تخته بسته شده بود .-خب می بینم هیچی نداری کون خوبی داری . ببینم شوهرت از کونت خوشش نمیاد ؟/؟ بد بخت بیچاره .. حتما کونت سوخت که اون رفت زن برد . یه کون سوزی بهت نشون بدم که حالشو ببری . یه شمعی روشن کرد و اونو سر و ته کرد به طرف کون خانوم کمالی که آبش قطره قطره بریزه روکون زنه ... این روزا من و کاملیا چند بار این صحنه ها روتو فیلما دیدیم . شاید اینا رو تا روی کون خانوم کمالی نمی دیدم باورم نمی شد که ممکنه همچین جریانی هم باشه .. طناز سرگرم فیلمبر داری بود و منم رفتم رو صندلی اپن و کوسمو به دهنش نزدیک کرده گفتم بخورش . بو میده حالشو ببر .. مثل دیوونه ها می خندیدم -نگار تو دیگه چرا -برام مهم نیست مدرک بگیرم که مثل توی آشغال بیسواد خلق آزاری کنم ؟/؟ رفت یه چیز دیگه بگه که کاملیا از چپ و راست سیلی زدن به اونو شروع کرد . آن قدر اونو کوبید که دستش درد گرفت و ولش کرد . بخور کمالی . با لذت بخور .. با هوس , هوس خودتو نشون بده وگرنه با همین چاقو شکمتو سفره می کنم . زن بیچاره از ترس کوس منو با اشتها می لیسید . یه سری حرفای دیگه ای هم بهش دیکته کرد که باید اونا رو بر زبون می آورد . اونم مثل یه آدمی که مثلا از این حرکات لذت می بره عمل می کرد تا رضایت کاملیا رو به دست بیاره .. یه سری از اون صحبتای میستری اسلیوی هم بهش دیکته کرده بودند که خانوم کمالی همه رو پیاده می کرد . یه کیر برقی هم براش آوردیم و میسترس بهم گفت که از همون اول با دور تند فرو کنم تو کوسش و دورشو کند نکنم . -اطاعت بانوی من . کمالی رو واقعا برق گرفته بود تمام تنش می لرزید و انگار یه شوک عجیبی بهش دست داده بود . کاملیا پنج شش قطره موم آب شده از یک شمع روشن رو که ریخت روکون کمالی دیگه ادامه نداد . شاید با عفو ملوکانه خودش می خواست نشون بده که لذت بخشش خیلی زیادتره . دونفری با شلاق افتادیم به جونش .. هرچی رو که بهش یاد داده بودیم انجام می داد . سست و بیحال شده بود . میسترس دستور داد که بندشو باز کنند . اونو آزادش کردیم .. هنوز می ترسید . این از چهره اش مشخص بود . وقتی که آزاد شد نخستین کاری که کرد این بود که بیفته رو کوس من .. نمیدونم اینا رو از کی یاد گرفته بود یعنی حرفا رو . که وقتی داشت کوس تازه شاشیده منو میک می زد همش آه می کشید و از خوشبو و لذیذ بودن اون تعریف می کرد . افتاده بود رو کونم و پس از این که سوراخشو لیس زد می خواست یکی از اون کیر های مصنوعی رو تو کونم فرو کنه که کاملیا امونش نداد و با لگد اونو انداخت یه گوشه ای یه پاشو گذاشت رو گردنش و کوسشو گرفت طرف سر و صورت و شکم خانوم کمالی و سر تا پای نجسشو نجس تر کرد . وقتی این کارشو تموم کرد افتادم روکوس میسترس و با لذت میکشون می زدم . کمالی با تعجب به این جریانات می نگریست -جااااااان میسترس کاملیا هر چی حال کنم و خوش باشم هیچی به با حالی این نیست که میسترسم بهم اجازه بده این بدن خوش فرم و خوشمزه رو لیس بزنم . کمالی شگفت زده نگاه می کرد که من چطور دارم سر تا پای اونو می لیسم و عرق تنشو می خورم . یه لحظه هم سهوا یه بادی از میسترس من خارج شد که فوری بینی امو بهش نزدیک کردم ولی متاسفانه از اون بی بوهاش بود و اثر نکرد , مثل تریاکی هایی که یه جنس تقلبی گیرشون افتاده باشه . این دفعه باید به دم میسترس خودم غذاهایی مثل لوبیا و تربچه بدم تا مثل یه گلی بشه که به سبزه آراسته شده .. کمالی فهمید که اگه بخواد با ما بپیچه کارش تمومه . .تازه بهمون قول داد که در اخلاق و رفتارش تجدید نظر کنه و صفر دانشجو رو به عنوان حداقل ده قلمداد کنه .. یکی از این بعد از ظهر ها که سه تایی مون در حال حال کردن بودیم یکی درزد . خانوم کمالی بود .. اومد داخل -بچه ها اگه اشکالی نداره اومدم که از امروز با شما زندگی کنم . قید شوهر و بچه هامو زدم . کاملیا که خیلی خوشحال شده بود و ما هم به نوعی از این که این استاد تنبیه شده رو در کنار خودمون می دیدیم خوشحال بودیم .. کاملیا ادامه داد به روی چشم استاد دانشگاه ولی فقط یادت باشه که اینجا من استادم و از دستورات من باید اطاعت شه و همه چی سلسله مراتب داره . در هر حال تو اسلیو کاملی من میسترس کامل .. در شرایط خاص طناز هم می تونه میسترس تو باشه همان طوری که نگار میسترس طنازه و در نتیجه نگار میسترس تو هم هست .. تو کمترین عضو این مجموعه ای . -باشه قبوله میسترس کاملیا . این بار اون خودش شروع کرد به در آوردن لباسهاش تا در کنار ما سه تا که کاملا لخت بودیم قرار بگیره ... پایان

  22. #122

    داستان سکسی ناز نیاز - 4 قسمت

    1

    ما یک خانواده چهار نفره بودیم و تو یه مجتمع چهار طبقه هشت واحده تو خیابون مطهری نزدیکای شریعتی زندگی می کردیم . بابا علی و مامان پروین از صبح که می رفتند سر کار تا شب دیگه بر نمی گشتند. یه مغازه بزرگ کاشی فروشی بعد از میدون امام حسین به طرف شرق وهمین یه آپارتمان 130 متری تنها سرمایه غیر نقدی خونواده ما بود . از بس سرشون شلوغ بود دیگه ناهار نمیومدن خونه و یه چیزی واسه من و عادله خواهرم که چند سالی بزرگتر از من بود درست می کردن که به عنوان ناهار بخوریم . البته شب قبلش . عادله عروسی کرد و رفت و من تنها موندم . تنهای تنها که سرم تو کتابام بود و سال سوم دبیرستان تو رشته ریاضی فیزیک درس می خوندم . خیلی خجالتی بودم . دوست دختر نداشتم . از این لات بازی های نو جوانی و شاخ و بال گرفتن ها هم خیلی بدم میومد با این که خیلی چهار شونه و خوش تیپ و خوش هیکل بودم ولی به خودم نمی نازیدم . در مقابل دخترا اصلا اعتماد بنفس نداشتم . اینو به حساب پاک بودن من می ذاشتن . مادر همش تعریف منو می کرد و می گفت جوون به پاکی عادل این دوره و زمونه کم پیدا میشه ولی عادله می گفت مامان این آب ندیده وگرنه شنا گر بدی نیست . 16سالم بود ولی 20ساله نشون می دادم . حتی با هم کلاسیهام هم زیاد بر نمی خوردم . فقط دو تا دوست صمیمی داشتم که یکی اسمش محمد بود و خیلی مومن و درس خون بود و یکی هم دانیال که این یکی درسش بد نبود وبا این که قیافه درست و حسابی نداشت ولی کلی دوست دختر داشت و خیلی شیطون بود و همیشه از سکس با اونا می گفت . خیلی بهش غبطه می خوردم . واسه این که خودمو راضی کنم جزجلق زدن کار دیگه ای ازم بر نمیومد . حالا هم که خونه حداقل بعد از ظهر ها دربست در اختیارم بود و خیلی راحت و بی دردسر یا بهتره بگم بی سر خر جلق می زدم .. در جلق زدن حرفه ای شده بودم . فکر نمی کنم تخصص زیادی بخواد . هر کی یه هلوی پوست کنده رو مخصوصا تو این سن و سالای ما ببینه آب کمرش در جا می جنبه و یه تلنگر لازم داره که بپره بیرون . گاهی وقتا از بس جلق می زدم سردرد می گرفتم .. گاهی چشام تار می شد و یه نیمساعتی می کشید تا بینایی ام طبیعی بشه . دانیال بهم می گفت که اگه دوست داشته باشم یکی دو جنده رو بیاریم تو خونه مون و ترتیبشو بدیم . موافت نکردم .هم از آبروریزیش می ترسیدم و هم از این که در اولین سکس خودم سوتی بدم ونتونم با قدرت کاری انجام بدم مضطرب بودم . داشتم درسمو می خوندم و همه چی به خوبی پیش می رفت تا این که صاحب آپارتمان روبرویی ما خونه شو به یه عروس و دوماد می فروشه . اون جوری که مامان ته و توی قضیه رو در آورد شوهره از مالکین اصلی یه کارخونه بزرگ تو مشهده و نیمی از ماه رو به طور متناوب یا نا متناوب میره مشهد و زنشم چون کارمند بانکه و نمی تونه هر دقیقه کارشو ول کنه واسه همین تو این سفرها نمی تونه همراهیش کنه . شوهره 40سالش بود و زنه 24 سال . نمیدونم مامان سه سوته اینارو از کجا فهمید . یکی ازش بپرسه سن بابا چقدره شاید نتونه جواب بده . یکی از این بعد از ظهرها که خسته و کوفته از مدرسه برگشته وبدون خوردن ناهار ی خوابیده بودم با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم . خواب آلوده از روزنه و دوربین نگاه کردم به نظرم عادله بود . ولی وقتی که درو باز کردم زنی بسیار زیبا و تو دل برو روبروی خودم دیدم . شاید در رویاهایم همچین تصویری را تصور نمی کردم . روسری به سر نداشت . نه لاغر بود نه چاق . صورتش گرد و سفید . ابروهاش کمانی و شاید هم تاتو کرده بود . خیلی بهش میومد . محو لبای غنچه ایش شده بودم . داشتم به این فکر می کردم که این رنگ لبشه یا روژزده . آرایش چشاو پلکاش بیست بیست بود .. مثل ندید بدیدامات مونده بودم -ببخشین خانوم تشریف دارن ؟/؟-منظورتون مادرمه ؟/؟-عذر می خوام فکر می کردم از دواج کردین . با خجالت طوری که صورتم سرخ شده بود گفتم نزدیکه دیپلم بگیرم . بابا مامان میرن سرکار . یه خواهر دارم که اونم عروسی کرده . صبحها میرم مدرسه و بعد از ظهر خونه ام . امری داشتید درخدمتم. یک نفس حرف زده بودم .-من همسایه روبرویی شمام . خواستم ببینم کبریت یا فندک دارین ؟/؟این فندک اجاق گاز ما رو روشن نمی کنه . رفتم براش فندک آوردم وموقع رفتنش نگاهمو به پشت بدنش دوختم . دامن مشکی تنگی که پوشیده بود بر جستگیهای کون گنده اشو به خوبی نمایون کرده بود . و به خوبی نشون می داد که کونش جزو دو لپه ایهاست . دامنش خیلی کوتاه بود به بلوز کوتاه جیگری رنگش خیلی میومد .. صورتم داغ داغ شده بود . فقط سه چهار متر فاصله بین درهای ما بود . در آخرین لحظه سرشو برگردوند و یه نگاه معنی داری به من کرد و درو بست . اسمش نیاز بود و من حس می کردم که نیاز شدیدی به اون دارم . دیگه بعد از ظهر ها خوابم نمی برد . شیک و پیک می کردم و منتظرش می نشستم .ا ز جمعه هم دیگه بدم میومد . تمام بعد از ظهر ها اون خونه تنها بود . چون شوهرش اون دو هفته ای رو هم که تو تهرون بود می رفت دنبال کاراش . چند روز گذشت . خدایا این چرا پیداش نمیشه ؟/؟چرا چیزی کم نمیاره ؟/؟بعد از دوسه روز سر و کله اش پیدا شد . رسیورشو عوض کرده بود و ازم می خواست که اگه واردم دستگاه جدیده رو با دیش هماهنگش کنم . این کارو با کمال میل واسش انجام دادم . اوخ اون روز یه جین تنگ پوشیده بود که ای کاش به جای رسیور کونشو به من می داد که تنظیمش کنم . هر بار از پشت شلوار دستمو به کیرم می مالیدم تا یه کیفی کرده باشم انگاری بهش الهام می شد و سرشو بر می گردوند . آخرش مجبور شدم برم دستشویی به یادش و اینکه کیرمو در آورده و از پشت و لای درزش فرو کردم تو کوسش و اونم واسم ناله می کنه جق زدم و آبمو ریختم تو لگن توالت و خوب با آب ردش کردم که لونرم . -ببخشید عادل خان تب دارین ؟/؟گرما و حرارت جلق زدن رو صورتم نشسته بود .. دستشو گذاشت رو پیشونی و صورتم که اگه تبم نداشتم راستی راستی تب می کردم . یه قرصی به من داد و یه تشکری ازم کرد و برگشتم خونه . فکر و ذکرم شده بود نیاز . نیاز من شده بود نیاز . حس می کردم جز نیاز به چیز دیگه ای نیاز ندارم . حالا که فکرشو می کنم کار اون موقع من شده بود شبیه به کار اسکار و تاتیانای فیلم همسایه ها که از عدسی در روبرو رو زیر نظر داشتن . حالا تاتیانای اینجارو نمی دونم چیکار می کرد . یکی دو دیدار دیگه باهم داشتیم اون متوجه سادگی و دست و پا چلفتگی من در مقابل دخترها شده بود و یکی از این روزا ازم خواست که اگه می تونم یه کاری واسش انجام بدم . ازم خواسته بود که دفترچه ماشین لباسشویی اشو مطالعه کرده واسش توضیح بدم می گفت وقتی که از سرکار میاد خسته هست و وقت نمی کنه بخونه . قبول کردم . کلید خونه اشو به من داد که وقتی صبح میره سرکار من برم اونجا . یه روزی بود که دولت مدرسه هارو تعطیل کرده ولی ادارات باز بود . کار با این ماشینو فوت آب بودم . واسه خالمم نصبش کرده بودم . گفتم بهتره روی کاناپه یه لمی بدم . چشمم افتاد به یه عکس قاب شده رودیوار. وای کونش توی شلوار جین یه ور شده و در حال ترکیدن بود و دستشو گذاشته بود زیر چونه اشو لبخند می زد . شلوارمو کشیدم پایین و شروع کردم به وررفتن با کیرم . چقدر آتیشم تند بود که با یک عکس خشک و خالی داشتم خودمو ارضا می کردم اگه یه مسابقه جلق زنی تو دنیا برگزار می شد و می گفتن هر کی زودتر آبش بریزه برنده هست حاضر بودم با همه شرط ببندم که اول میشم ولی واسه این که بیشتر حال کنم سعی کردم دیر تر ارضاشم . در حال باز و بسته کردن چشام بودم که تو خیالات خودم دیدم که نیاز چند متر اون ورتر از من رو صندلی نشسته و شورتشو تا وسطای رون پاش پایین کشیده و چه جور داره با کوسش ور میره و باروی کوس و داخلش بازی می کنه . یادم میاد وقتی بهش گفتم دوست دختر ندارم بهم گفت که معلومه خیلی خجالتی هستی ولی بدان هر احساسی که در وجود تو هست در دیگری هم هست . خوش تیپ که هستی با اخلاقو با تربیت و فرهنگ هم که هستی پس چرا اعتماد بنفست پایینه . ؟/؟تو همین فکروخیال بودم که دیدم نیاز بالا سرمه و با نگاهی پر از هوس داره بهم نگاه می کنه . نه من خواب نبودم . خودش بود . داشتم از خجالت آب می شدم . سرمو انداختم پایین -چیه خجالت می کشی ؟/؟واسه چی ؟/؟این غریزه ایه که تو همه هست . یه نیازه . نیازی که یه قسمت از بدن زن و مرد در تماس باشن تا به آرامش برسن یه خورده ترسم ریخت و زبونم باز شد . -نیاز خانوم منو ببخشین منم نیاز داشتم .دیگه از این کارا نمی کنم . -میدونم و دیگه هم نباید از این کارا بکنی . چون تو نیاز داری . نیاز خودتو داری . نیاز به چیزای بالا تری رو داری و من نیاز توام . مال تو . بیا با نیاز خودت نیازتو بر طرف کن . وهمین طور که دستش رو کوسش بود و مالشش می داد خودشو انداخت رو من و دیگه نذاشت با کیرم بازی کنم . فوری دهنشو بازکرد و انداخت رو کیرم . در مکش و کشش دوم بود که لذت شدیدی تو خودم احساس کردم که اون لحظه دوست نداشتم با هیچ چیز دیگه تو این دنیا عوضش کنم و در حرکت سوم حرکت منی روتوی تمام وجودم حس می کردم وقتی اولین قطره رو ریختم تو دهن نیاز اون سرعت ساک زدنو زیاد کرد تا هیچ قطره آبی از من پشت خط نمونه . -جوووووووون عادل عجب کییییییییییررررررررررخوشم زززززززززه ای داری به آدم حال میده و کوسسسسسسس آدمو پشت خط تشنه نگه میداره .-آهههههههه من نمی خواستم این طور شه دست خودم نبود . نیاز دهنشو از روکیر من ورداشت ویه دادی سرم کشید وگفت من باید درستت کنم ... ادامه دارد ..


    2

    سیاست داشته باش . یه مرد هرچه با کلاس و با ادب و خوش تیپ و خوش کیر و خوش اندام باشه تا قدرت و سیاست خودشو به رخ زن نکشه از نظر زن اون یه آدم شل ووارفته هس . با این حرفاش یه خورده خجالت کشیده یه تکونی خوردم . -آخه این اولین بارمه -می دونم یه خورده باهات تند رفتار کردم . عزیزم منو ببخش . باید یاد بگیری . حالا بیا منو ببوس . من دیگه چیزی نمی گم . آدمی که جلق می زنه حتما فیلم سکسی هم زیاد دیده .امیدوارم یه چیزی از اونجا یاد گرفته باشی . هردومون از رو کاناپه افتاده بودیم روقالی وسط هال دستمو دور گردنش گذاشته وسرشو به طرف صورتم کشوندم . ولباشو چسبیدم . این اولین و شیرین ترین بوسه ای بود که از یه زن گرفتم وفکر نکنم تا آخر عمرمم هیچ بوسه دیگه ای به این شیرینی بشه . بوسه ای که به من لذت داد و منو به خود باوری رسوند. بوسه ای که وقتی می دونستم به انتها برسه آغاز یه راه دیگه ای به نام ارضا و هوس رو به دنبال داره یه راهی که تا به انتهاش شیرینی و لذته . دیگه خودکار شده بودم . در این بوسه طولانی خیلی کارا رو انجام دادم . بند سوتینشو در آورده بازش کردم . شورتشو در آورده و لخت لختش کردم . و اونم همین کارو با من انجام داد دوست نداشتم این بوسه شیرینو تمومش کنم . هنوز برق روژرولبای خوشگلش نشسته بود . رفتم رو سینه هاش . نوکهای سر به هواشو یکی یکی گذاشتم تو دهنم و میکشون می زدم .-آهههههههه عادل بخوررررررررششش فکر نمی کردم به این زودی اوسا بشی و این قدر حال بدی . جوووووووووون چه مززززززززه ای داره . می دونستم که اگه آبو ببینی شناگر ماهری میشی .-دوست دارم همش تو استخر تو شناکنم-منم دوست دارم که فقط تو شناگر این استخر باشی . نیاز هفت هشت سالی بزرگتر از من بود ولی از سنش کوچیکتر نشون می داد . هنوز غرق در نا باوری بودم . دوست داشتم از من لذت ببره . تا رومن حساب باز کنه و می خواستم با نیاز به همه چیز برسم دیگه خجالتی نباشم .ا عتماد بنفس داشته باشم . از بس فیم سکسی دیده بودم یه خورده می دونستم که باید کجای کوسو بخورم . خودمو گذاشتم جای بازیگر فیلمای سکسی . لبه های کوس نیازو از دو طرف جمع کرده گذاشتم تو دهنم . نیاز خودشو به چپ و راست حرکت می داد . معلوم بود که خیلی لذت می بره .-راستشو بگو عادل تا حالا چند تا زنو گاییدی ؟/؟بگو دیگه نمی تونم حرف بزنم . جاااااااااااااان چقدر حال میدی . بخوررررررششششش عزیزم . بخخخخخخورررررررکوسسسسسسسم ورم کرده ببین باد کرده . ورمشو بخوابون . اوییییییییییی ...با این که گردنم درد گرفته بود ولی سرعتمو مخصوصا سرعت و فشار لب و زبونمو زیاد کرده بهش حال می دادم . دستشو گذاشت لای موهای سرم . چنگشون گرفت . داشت از ریشه موهامو می کند .-آخخخخخخخخخ نه نه .. یدفعه دیگه ادامه بده اوووووففففففف جووووووووووون آوردیش عادل آبمو آوردیش . من که نمی دونستم داره چی میگه به حرکتم ادامه دادم که اون از خوشی زیاد سرمو به طرف عقب فشار می داد و با یه جمله خوبه دیگه ازطرف اون دهنمو از رو کوسش بر داشتم . نیاز چند لحظه ای تو حال خودش بود . من فکر می کردم آب زن به همین خیسی اولیه اش میگن . اون روز فهمیدم که آدم اگه زمینو بکنه راحت تر به آب می رسه تا اگه بخواد یه زنی رو بکنه . پس من باید خیلی قوی بوده باشم که نیاز نیازمو خیلی سریع رفع کردم . اون پس از ارضا و چند لحظه ای تو حالت خلسه موندن یدفعه از جاش پاشد و کیرمو گرفت تو دستاش اونو به طرف کوسش راهنمایی کرد . -بیا عزیزم که کوسسسسسسم تشنه کییییییییررررررررته حالا دیگه باید با این رو فرمم بیاری . ببین من و کوسسسسسسم امروز واسسسسه کییییییییرررررر خوشگل و باحالت مرخصی گرفتیم . چیه عادل می لرزی ؟/؟دیگه مطمئن شدم که تا حالا کوس نکردی . نترس مگه نیازت مرده . عزیزم خجالت نکش واسه همین پاکی و صداقتته که دوست دارم باهات حال کنم . زبونم لال شده بود . کیرم انگار رو آتیش بود وکباب می شد . شایدم مث یه شمعی بود که داشت آب می شد . قشنگ به کوسش نگاه کردم . یکی دومدل سوراخ دیدم . خوب برانداز کردم تا دفعه دیگه چلمن بازی در نیارم و راهو گم نکنم .-عزیزم چقدر ساده ای یه سوراخ اصلیه که می تونه کیررو قورت بده . جووووووووووون ببین کوسسسسسسم چقدر واسه کیییییییییررررررررررکلفتت خیس کرده ؟/؟بهتره منتظرش نذارم -کیر منم آروم و قرار نداره نیاز جون !(خانوم تبدیل به جون شده بود.)ته کیرمو محکم گرفت وسرشو به کوسش چسبوند وگذاشت که خودش راهشو پیداکنه و بره -اووووووووووففففففففففف جوووووووووون یه گولللللللللله آتیشششششششه. رفت بالاخره معجونت کارشو کرد . از این جا به بعدشم این گوی و این میدون . ببینم می تونم روتو حساب کنم که دوست پسرم شی یا نه ؟/؟-یعنی هر وقت دوست داشته باشیم می تونیم باهم باشیم ؟/؟-چرا که نه .. اینو که گفت موتور کیرم مث جت راه افتاد و مث جت می رفت و بر می گشت . خیلی داغ شده بودم یه لذت عجیبی رو پوستو استخوون و توتمام بدنم احساس کردم که از همون ضربه اول داشتم جلوگیری می کردم . یه جورایی هم شبیه ساک زدن بهم لذت می داد .-عادل عادل جاااااااااااااااان جااااااااااااان منو کششششتی حالا که داری می کشیم خوب خوب بکش تند تر بزن تا آخر جاااااااااااااان اوخیششششش داغم کردی کوسسسسسسم کباب شد -مگه میشه ؟/؟آخه کیر من داره کباب میشه . نیاز من نیاز جون من . کف دستمو گذاشتم بالای کوس نیاز مو با یه ماساژدورانی همراه با یه گاییدن جانانه حشری حشریش کردم . دستاشو به دو طرف دراز کرده و شروع کردم به بوسیدن سر و صورت و لب و سینه اش . حتی زیر بغل صاف و براقشو هم غرق بوسه کردم . -من می میرم واسه کوسسسسست واسه سینه هات اون کونت که منو کشته . چشای خوشگلتو می خورم -بگو عزیزم عادل من داری میفتی تو خط دیگه . بگو باز کوسم دل کوسم خود دلم همه جام آب شده سوختم سوختم خودمو انداختم روی نیاز جونم و یه فشار مخصوص جلوگیری به خودم آوردم و با اخرین زور و توان ضربه های گاییدنی رو تند تر و زیاد ترش کردم -وای نیاز منم نیاز دارم خالی کنم داره میاد -بزززززززن تو رو جون هر کی دوستش داری باززززززززم بکن منو . بکن نمی خوام الان آبت بیاد -سرعتمو کم کردم تا کمتر داغ شم ولی بازم عزیز دلم داشت حال می کرد -نهههههههههه نههههههههه نهههههههههه اوووووووووووههههههههه.اوی ییییییییییی . جوووووووون کیییییییییرررررر میخوامش توی کوسسسسسسسسمه . لبای خوشگلش خندون شده بود . دوست داشتم دندونای سفیدشو هم ببوسم . می خندید و می گفت اومد . دوباره ارضا شدم . آتیش گرفتم . حالا باید با آب کیرت هم منو بسوزونی هم خنک کنی . انگاری آب کیرم باهام قهر کرده بود یه مقدارش رفته بود سر جای اولش . دستامو گذاشتم روجفت سینه اشو فشارش می گرفتم کیرمم اونقدر به کوسش زدم تا دوباره داغ داغ شد و آبا حرکت کردند . با فشار و سرعت زیاد ریختم تو کوس نیازم . بسوزززززز بگیر آب کیییییییررررررمو خودت یه چیز داغ می خواستی وخنک .؟/؟کوسسسستم که خیلی داغ و سرخ شده ... ادامه دارد ..

  23. #123

    داستان سکسی ناز نیاز - 4 قسمت

    3

    تو این فکرم نبودم که ممکنه باردار شه .-جووووووووون عادل خوشگله من کوسسسسسم سوخت چقدر داغه آب تو . کوسسسسمو همه جامو به آتیش کشید . حال کردم . سرشو گذاشت رو سینه ام و منم موهای قشنگشو نوازش کردم و با انگشتام رو تن و بدن لختش دست می کشیدم . از گرمای وجود هم لذت می بردیم . یهو یادم اومد که عجب کاری کردم که آبمو توی کوسش خالی کردم . ازش پرسیدم کارم خطرناک بود ؟/؟نگاهی بهم انداخت و در حالیکه قطره اشکی تو چشاش جمع شده بود گفت ای کاش خطرناک بود . دیگه ادامه ندادم ولی بعدا به من گفت که نمی تونه بچه دار شه . خیلی به هم وابسته شده بودیم . حتی وقتی که شوهرش تهرون بود یه بهونه ای می آورد و میومد خونه ما . کونش تو خونه ما افتتاح شد . اون روز یه شلوار چرم مشکی کیپ با یه بلوز سفید تنش کرده بود که از همون لحظه اول چشمم رو کونش بود تا موقعی که شلوارشو در آوردم و رفتم دنبال بقیه کارا -پسر تو چقدر چش چرونی -نمی تونم امروز خودت قول دادی بهم کون بدی -فکر کردی الکی کونمو این جور واست تبلیغ می کنم ؟/؟-ببینم باید پول تبلیغاتم بدم ؟/؟-اونو بذار واسه جنده ها . من که از اوناش نیستم . تازه جفت گوشاتم می برم اگه غیر من با یکی دیگه رابطه داشته یابرقرار کنی . اول با یه بوسه و صحبتای عاشقونه نر مش کردم و سوتین و بلوز سفیدشو در آوردم . رسیدم به شلوارش و کونی که خیلی بر جسته و وسوسه انگیز بود . زیپشو از جلو باز کردم و شلوارشو از پشت کشیدم پایین . هر قدر که بیشتر پایین می کشیدم بیشتر اوج می گرفتم -جووووووووون .این کووووووون به این بزرگی درسته مال منه ؟/؟-فعلا که چسبیده به تن منه . ولی همش مال تو لذتشو ببر باهاش حال کن .-اووووووووووفففففف چه حالی میده !چه برقی می زنه !صورتمو به کونش چسبونده نمی دونستم چیکار کنم . -عزیزم بقیه شلوارو در بیار . دیگه نمی تونستم صبر کنم . سه سوته بقیه شلوارو شورتکشو در آوردم وخودمم که لخت لخت بودم . هر تیکه از گوشت کونشو به نوبت می ذاشتم تو دهنم . سوراخ کون و کوسشو با هم لیس می زدم . -زود باش منو تو هوسسسسسسس کیییییییییرررررررررت سوزوندی . داری چیکار می کنی ؟/؟دوتیکه کونشو به دو طرف باز کردم تا سوراخ کونش بهتر و بیشتر مشخص شه . یه چیزی داد دستم و گفت اینو بمال به دور سوراخ کون و یه خورده داخلش تا عضله گشاد تر شه و دردم نگیره . منم از اون طرف یکی از قرصای دو پینگی بابا رو کش رفته و خورده بودم و یه اسپری بی حسی هم به کیرم زدم که بیشتر بتونم با کون نیازم یعنی همون کون مورد نیازم حال کنم . قرص و اسپری اگه با هم مصرف شن خیلی عالیه .بعد از این که اسپری اثرشو گذاشت کیرمو شستم که نیازمو اذیت نکنه یا بی حسش نکنه . با این قرص و اسپری آشنایی نداشتم نیاز جون سرش درد می کرد اونو بردم داروخونه کوچیکمون داروها رو که نشونش دادم گفت اینا به دردت می خوره . بریم سرکون نیاز . کیره رو مالیدم به سوراخ کونش با این که عضله اش نرم شده بود از بس این کیر اژدها صفت من کلفت بود بازم اشک چشاشو در آورد .-واییییییییی عادل این دیگه چیه ؟/؟پارررررررررم کردی . یه خورده نوک و تنه کیرتو بیشتر چربش کن . چند تا ضربه زدم به کوسش و ادامه ندادم که یه موقع بیاد بگه کوسسسسسسمو بکن . کیره رو کشیدم بالا حسابی ملات کوس روش جمع شده و ته نشین و سر نشین شده بود . دوباره سوراخ کونشو هدف گرفتم . موشک دیگه راهشو پیدا کرده بود . نیاز اولش یه تکونی خورد و بعد آروم گرفت . کیر یواش یواش راهشو پیدا کرد با چشام همین جور تعقیبش می کردم دوست داشتم تا آخر بفرستمش داخل تا کون مامانی و ناز نیاز به شکمم بچسبه . یه بار این کارو کردم دیدم دردش گرفت . کیرمو کشیدم عقب .-عادل !هم حال میده هم دردم می گیره دیگه تا آخر نفرستش . همین وسط مسطا خوبه منم حالمم می کنم . کوسمم یه نوازشی بکنی بدک نیست . خیلی واسم ناز می کرد و عشوه میومد ومنم خریدار ناز هوسش بودم .-چه کونی چه اندامی از کردنش سیر نمی شدم .-ببینم این کیر و کمرت مال خودته یا مال دوپینگه ؟/؟-هردوتاش نیاز جونم . هر چند با وجود بی حسی از اولشم لذت می بردم ولی یواش یواش اثر اسپری داشت کم می شد .-عزیزم !عادل !تو چه جوری داری منو می کنی که کوس منم داره قلقلکش میاد ؟/؟قربون کلفتی کیرت . با دستات شونه هامو ماساژزبده . سینه هام با من . پشت گردن شونه و کمرشو گرم کردم و اونم سینه هاشو با دستاش می گردوند . بیشتر از نیمساعت کونشو گاییدم . هنوز سیر نشده بودم . اسپری دیگه اثری نداشت و منم که دیگه خود مختار بودم . با چند تا حرکت انفجاری کونشو منفجر کردم -اخ جوووووووون سبک شدم بگیر این اب کیر منو چقدر تشنه کون تو بود . این داغی و عطش منو بگیر تا خنک شم . بذار بره تو سوراخت عشقشو بکنه . -قربون کیر باحال و مردونه ات جووووووووون کوووووووننننننمو داغ داغ کردی . کوسسسسسسم سنگینه باید با کیییییییرررررررت سبکش کنی وگرنه ولت نمی کنم . حال بده -فدای حال تو . در هر حال بعد از کون دادن او وکون کردن من نوبت کوس بود که از این طریق اونو به ارگاسم رسوندم . یه سالی وضع به همین ترتیب پیش می رفت تا این که من درسم تموم شد و امتحان کنکورمو دادم و منتظر نتیجه بودم . مامان داشت به یه چیزایی مشکوک می شد . در هر حال گفت تو خسته ای و بهتره بری هواخوری منو پدر رو روونه مشهد کرد و خودش مغازه رو اداره می کرد . نمی دونم واسه چی اون باهامون نیومد . شاید به یکی دوتا نماینده و شاگردامون اطمینان نداشت . وقتی که بر گشتم دیگه اثری از نیاز نبود . خونه رو فروخته رفته بودن . من و اون هیچکدوم شماره همو نداشتیم . اصلا لازمم نداشتیم . یه روز قالیچه زیر در ورودی آپارتمان ما کنار رفت و یه پاکت توجه امو جلب کرد که چسب کاری هم شده بود . رفتم بگیرم ببینم چیه که مامان اومد و جلدی از دستم گرفت و گذاشت لای یکی از کتابای ویترین کتابا . آدم کم حواسی بود . فکر کنم بابا بهش هدیه ای داده ولی چرا گذاشته زیر قالی ؟/؟نمی تونستم این مسئله رو هضمش کنم . نیاز رفت و خاطرات شیرینش در قلبم ماند . در رشته مهندسی نرم افزار تو همین تهران خودمون قبول شدم . بعد از فارغ التحصیلی مگه کار پیدا می شد ؟/؟رفتم چند جا واسه استخدام امتحان دادم مگه قبولم می کردن ؟/؟جالب اینجاست که تو همین وضعیت بیکاری مامان جونم واسم زن گرفت . مهشید خانوم خواهر زاده اش که یه مدتی هم نامزد داشت ولی هنوز دختر بود . می گفت ثواب داره . هرچی می گفتم مامان من دوستش ندارم ولی گوشش بدهکار نبود و می گفت ببین با این که بیکاری ولی بازم حاضر شده باهات ازدواج کنه . البته می رفتم کمک بابا مامان تا این که تو امتحان استخدامی یکی از بانکها پذیرفته شدم و حکممو زدن واسه شعبه مرکزی اون بانک . هیجان عجیبی داشتم . معلوم نبود چطور به استخدام من رضایت دادن . من نه جانباز بودم نه بسیجی ونه فک و فامیل شهید داشتم . شاید از بس نمراتم بالا بود دیگه استثنا قائل شدن . باید هر طوری شده خودمو نشون می دادم و پیشرفت می کردم .ولی فعلا صفر کیلومتر و آشخور بودم ...ادامه دارد ..


    4

    هر چند یک دوره توجیهی هم قبلا واسم گذاشته بودن ولی در اولین روز کاری رسمی من رئیس بانک یه صحبتایی با من کرد و منو تحویل حسابداری و رئیسش داد رئیس یه زن بود . خودشو تو مانتو و مقنعه پیچونده بود . -خانوم واحدی این آقای کریمی همکار جدید ما هستن از حسابداری و مسائل نرم افزاری مر بوط به اون هر چی میدونین به اون آموزش بدین -چشم انجام وظیفه میشه . .قیافه اش خیلی آشنا بود . هرچی فکر می کردم کجا دیدمش یادم نیومد . یه خورده سرمو کج کردم و دیدم روی یه تیکه طلق شیشه نما روی میز نوشته شده مسئول حسابداری خانوم نیاز واحدی . اون هنوز تو لاک کارای خودش بود -نیاز ..نیاز ..نیاز ..نیاز جون . سرشوبالا گرفت یه نگاهی به من انداخت .. لرزش تنشو حس می کردم . جوابمو نداد . ببخشید درست حرف بزنین . آدم با همکارش مخصوصا زن اونم در محیط کاری که این جور صحبت نمی کنه . متخصص و مهندس نرم افزار هستی خب باش . کار بانکی تخصص خودشو می خواد . تحرک خودشو لازم داره . شاید یه دیپلمه بتونه بهتر از تو کار کنه . اشتباه نمی کردم اون نیاز خودم بود ولی خشم و نفرت عجیبی رو تو چهره اش می خوندم . خیلی جدی باهام برخورد می کرد . واسم مایه نمیومد ولی دیگه اون نیاز سابق نبود . بعدا که با یکی دو تا از همکارا پسر خاله شدم متوجه شدم که نیاز خانوم از شوهرش جدا شده و شوهره هم یه مقدار امکانات بهش داده و یه خونه بزرگ هم نزدیکای پارک شهر واسش خریده و اون فعلا تنها زندگی می کنه . دیگه روم نشد آدرسشو بگیرم . خیلی کج خلق شده بودم . نمی تونستم با از دواج اجباری خودم کنار بیام . زنم با این که باهام بد تا نمی کرد ولی همش از دست مامانم لج داشتم . تازه مهشید بار دار هم شده بود . اون پرستار اتاق عمل بیمارستان بود و همیشه بعد از ظهر کار بود . فقط شبا همدیگه رو می دیدیم . با همه اینا وضعیت نیاز واسم یه معما شده بود .یه روز آخر وقتی از خودش مرخصی ساعتی گرفتم و تعقیبش کردم تا خونه شو یاد گرفتم .روز بعدش برای فرداش مرخصی گرفتم . اول وقتی رفتم دم در نیاز و منتظر شدم تا از خونه ویلایی اش بیاد بیرون یه ساعت هم زودتر رفتم تا رو دست نخورم . بالاخره در باز شد و نیاز پیدا شد . سد راهش شده همونجا هلش دادم داخل و درو بستم -جلونیا جیغ می زنم چیه از زنت خسته شدی ؟/؟تنوع میخوای ؟/؟کجا بودی اون موقع بهت نیاز داشتم //؟-تو بودی که بی خبر رفتی .-اصلا به خودت زحمت دادی که یه تلفن واسم بزنی ؟/؟-به کدوم شماره ؟/؟-من که شماره رو گذاشتم تو پاکت دادم به دست مامانت . و اونم گذاشتش زیر قالی .نمیدونم واسه چی این کارو کرد .-تو بهش چی گفتی ؟/؟-خودت که بهتر می دونی بیوفا منو نپیچون . یه چاخانی کردم . چیه می ترسیدی چند تا خیابون اون ور تر بیای سراغم ؟/؟بعد از یه مدتی شوهرم که بچه می خواست طلاقم داد خیلی منتظرت بودم می تونستم بیام دنبالت ولی غرورم اجازه نمی داد گفتم حالا که تو نمی خوای من چرا بخوام .-دست روز گار یه بار دیگه منو تو رو بهم رسونده -ولی دیگه خیلی دیر شده تو زن داری .-مگه تو شوهر نداشتی ؟/؟-برو بیرون بذار به کارم برسم . پس امروز واسه همین مرخصی گرفتی ؟/؟-نیاز خواهش می کنم تو چشام نگاه کن . ببین من همون آدم ساده دیروزیم . تو بیدارم کردی . تو روی خوش زندگی روبه من نشون دادی . من همونم . بهم میاد بهت دروغ بگم ؟/؟باور کن مامان نامه رو بهم نداد . چند ماه تمام همش غصه می خوردم . چشای رئیس حسابداری من از خوشحالی برق می زد . می دونم حرفامو باور کرده بود و منم متوجه شده بودم که مامان نامه رو قایم کرده . مقنعه رو از سرش بر داشتم -عادل بزرگ شدی . چهره مردونه پیداکردی . ته دلم دوست داشتم یه روزی ببینمت .و....-چی ببینی و تحویلم نگیری ؟/؟ببینی و بگی دوستم نداری ؟/؟ببینی و سرد و اخم کرده باهام برخورد کنی ؟/؟بریم حالا دلم واست یه ذره شده -منو که هر روز می بینی . واسه یه چیزای دیگه یه ذره شده ؟/؟-اخه دوستت دارم . عاشقتم -تو برو عاشق زنت باش . -باور کن یه ازدواج تحمیلی بوده مجبور شدم -طبق معمول سادگی و رودر بایستی . آخه آدم مسئله به این مهمی رو که به خاطر احترام به مادرش کوتاه نمیاد -خانم رئیس زنگ بزن بگو امروزو نمیای .-خونه خاله که نیست بانکه دیگه .-ببین زنم بعد از ظهریه . تا غروب باهمیم . یه دنیا حرف واسه گفتن و یه عالمه کار واسه کردن داریم .-اگه بدونی دلم چقدر واست تنگ شده بود عادل . حس می کردم به من تو هین کردی .-حالا چی فکر می کنی ؟/؟-فکر می کنم خیلی دوستت دارم بدون تو نمی تونم زندگی کنم . واست می میرم عاشقتم .-راست میگی عشق سن و مرز نمی شناسه . تو هشت سال ازم بزرگتری هر چند کمتر از سنت نشون میدی ولی دل من و تو بهم پیوند خورده . مرخصیه رو گرفت و من افتادم به جونش .-از این به بعد دیگه کل بعد از ظهر ها مال همیم . من گیج شدم نیاز نمی دونم از کجا شروع کنم -تو که ماشاءالله الان باید تجربه ات خوب باشه مگه زنت بهت نمی رسه ؟/؟-راستش اگه پای بچه در میون نبود طلاقش می دادم با اون راحت نیستم ولی قسمت این طور بود دیگه . چه زود هشت سال گذشت .-آره انگار همین دیروز بود . ولش کن بابا حالا دیروز دیروزه وامروز امروز . دیگه اون نیاز سرد حسابداری نبود . اون گرم گرم بود داغ مثل کوره آتیش . داغ و پر حرارت -عادل بغلم کن منو ببوس . منو بسوزون -وای نیاز من خودم تو تب هوس و از داغی تو دارم می سوزم -پس بیا باهم آتیش بگیریم بیا باهم ..-باهم چی ؟/؟-هیچی من که تنها زن زندگیت نیستم منو می خوای واسه تفریح نه ؟/؟-عزیزم تو واسم ارزش خودتو داری . آدم دریچه قلبش واسه یه نفر باز میشه اونو توش جا میده بعد این دریچه بسته میشه وتوی قلب من فقط تو جا داری . باهام مدارا کن به چشای قشنگت قسم که عشق واقعی من تویی . ولی نمی دونم باهات چیکار کنم -منو بکن . حالا فقط بکن . -چشم رئیس . واسم همون تازگی رو داشت . وخودشم همون شور و التهابو . به خانمم گفتم که تا چند ساعت بعد از وقت اداری باید به کارای عقب مونده ام برسم . خانم رئیس هم هوای منو داره هم از نظرمالی هم از نظر چیزای دیگه . حالا اونم به نوعی زن منه . منتها فقطمن می دونم واون .بهشم گفتم به هیشکی دیگه نگه . چون اگه یه رازی یه موقع بین سه نفر باشه کشف و فاش میشه و اونم پذیرفت . ما خوشبخت خوشبختیم . هر چی فکر می کنم که جز حکمت و خواست خدا چه عامل دیگه ای باعث پیوند من و نیاز شد عقلم به جایی قد نمیده ..پایان

  24. #124

    داستان سکسی هنوز هم می توانی - 4 قسمت

    1

    پرویزسه سالی می شد که مستاجر خونه پروین خانوم بود . پروین زنی 55 ساله و میانسال بود که به تازگی شوهرشو از دست داده و تنها زندگی می کرد . دو تا دخترش ازدواج کرده به خونه شوهر رفته بودند .پرویز دانشجو بود . دانشجویی که در ظاهر خیلی سر به زیرو نجیب و مبادی آداب نشون می داد وبا این که خیلی هم خوش تیپ بود و دوست دختر زیاد داشت ولی دوست داشت که با یه زن میانسال سکس کنه و لذت هماغوشی با اونو بچشه چون تعریف این جور زنا رو زیاد شنیده بود که با تمام وجودشون سکس می کنن خسته نمیشن و طوری هم خودشونو در اختیار طرفشون قرار میدن که انگاری برای اولین باره که دارن سکس می کنن . رابطه پرویز با اون زن و شوهر خیلی خوب بود . اون دانشجوی رشته پزشکی دوره عمومی بوده سال آخر تحصیلش بود .. پروین تقریبا سی سال از اون بزرگ تر بود . ولی هیکل درشت و باسن و پهلو های تو پر اون یه حالتی داشت که پرویز دوست داشت اونو لختش کنه و بعد از سیر دیدنش اونو سیر بکنه ... پروین هم پس از سی سال زندگی مشترک با همسرش دیگه خیلی واسش سخت بود ادامه زندگی ... همه جای خونه پر بود از خاطراتی که با شوهر و بچه هاش داشت . باورش نمی شد که اونو از دست داده باشه .. دلش واسه دیوونه بازیهایی که با شوهرش در می آورد تنگ شده بود .. حتی اون اوایل از دواج به هنگام سکس از خودشون عکس گرفته بودند .. مثل اون وقتا نبود که موبایلی باشه و دور بین های فیلمبرداری اتومات که راحت در دست این و اون قرار بگیره ... اولش می ترسید ولی بعد که شوهرش بهش گفت عکسا پیش خودت باشه و قایمش کن رضایت داد ... جمشید فقط پنج سال ازش بزرگتر بود . تا لحظه آخر هم همچنان مثل روزای اول ازدواجش حشری بود و دست از سرش بر نمی داشت .. همش بهش می گفت چته مرد ؟! چقدر تو شادی ! آخرش می ترسم این شادی زیاد کار دستت بده مردم چشت کنن .. یه روزی خوابید و دیگه بیدار نشد ... چند ساعت بعد از مرگش بود که تازه متوجه شد که اون مرده ... دختراش بهش می گفتند که هر وقت دوست داشت به صورت طولانی مدت بیاد به خونه شون ولی اون قبول نکرده بود . می گفت که نمی خوام مزاحم آسایش شما شم .. پرویز رفته بود توی نخ پروین ... دوست داشت یه جورایی قاپشو بدزده .. تنها نقطه اعتماد به نفسش جوونی اون بود و این که شاید بتونه مخ یک زن تنها رو بزنه .. پروین خیلی امروزی لباس می پوشید . ساپورتی که پاش می کرد کون اونو خیلی بر جسته تر از اندازه واقعیش نشون می داد .. ولی فکر نمی کرد که روی پرویز تاثیر خاصی داشته باشه . این روزا پرویز به بهونه های مختلف به پروین سر می زد . این که اگه چیزی نیاز داره براش تهیه کنه .. و معمولا پروین چیزی ازش نمی خواست . پروین در طبقه دوم خونه زندگی می کرد و گاه که واسه پهن کردن رخت به حیاط میومد یا رسیدگی به باغچه ها و گلها , پرویز از توی اتاقش می رفت تو نخ اون . و مدام با خودش می گفت که خیلی خوشگله این زن . خوشگل و خوش گوشت . خسته شدم از بس با دخترای جوون و زیر سی سال و بیست سال حال کردم . می خوام طعم زنایی در این سن رو بچشم و ببینم که اونا چه حالی به آدم میدن . تمام پوست بدن آدمو می لرزونن . اون شنیده بود که زنا در این سن به خصوص اگه با مرد یا پسری خیلی کوچیک تر از خودشون سکس کنن طوری لذت میدن که تا ساعتها پس از سکس, لذت اون رو تن آدم و رو کیر آدم نشسته باشه و هیچ راهی واسه آدم نمی مونه تا دوباره با اون زن سکس کنه .. اون روز پروین به سراغ گنجه ای رفت که مدتها بود درشو باز نکرده بود . به سراغ نامه های عاشقانه ای که شوهرش قبل از ازدواج براش می نوشت به سراغ عکسهای سکسی که از عملیات سکسشون در چند سال اول ازدواجشون بر داشته بودند . تا عکسا رو دید فوری اونا رو گذاشت سر جاشون نتونست اونا رو ببینه و به یاد خاطراتش بیفته ... رفت سراغ ریسور تا روشنش کنه و با چند موزیک ویدیو فکرشو ببره به جای دیگه که اونم روشن نمی شد .. به این فکر افتاد که بره سراغ پرویزو از اون کمک بگیره .. از پله ها پایین رفت .. صدای عجیبی شنید .. صدای عشقبازی .. ولی لهجه ها خارجی بود .. خودشو رسوند به حیاط .. پنجره بزرگی مشرف به حیاط بود پرده اش هم جلو کشیده شده بود ولی یه روزنه و قسمتی بود که می شد داخل اتاقو ببینه .. پرویز روی تخت دراز کشیده با کیرش بازی می کرد و نگاهش به تلویزیون بود که داشت فیلم سکسی پخش می کرد ..لعنت بر تو پرویز .. تو هم داره روت زیاد میشه .. وجودت این جا خیلی خطر ناکه ... اصلا فکرشو نمی کردم تو این جوری باشی .. سریع خودشو رسوند به اتاقش ... هر چی از دهنش در میومد در خیال خود نثار این پسره کرد ولی با همه اینا وقتی به خودش اومد که متوجه شد عکسایی از صحنه های سکس با شوهرشو که مربوط به سی سال پیشه گرفته توی دستش و خودشم کاملا لخت روی تخت ولو کرده و داره با اندامش ور میره ... .. بدنش سست شده بود ..اون روزا وقتی به اینم حالت می رسید جمشید میومد و تا حدی که اون دوست داشت با هاش سکس می کرد تا ارضاش کنه ..... ادامه دارد ...


    2

    در همون لحظات چند بار فانتزی سکس با پرویز به سراغ پروین اومده بود .. نههههههه نهههههههههه پروین چت شده ؟ این فکرا چیه ؟ تو یک زن فداکار و وفادار و نجیبی . تو باید حرمت کسی رو که سی سال باهاش زندگی کردی و هشت سال از قبل هم با هاش دوست بودی داشته باشی ... الان جمشید و روح جمشید داره همه اینا رو می بینه عذاب می کشه .. این پسره رو از خونه ات بیرون کن تا دیگه از این فکرا به سرت نیفته ولی حس کرد که کسش کاملا خیس شده و دیگه نمی تونه تحرکی داشته باشه کاملا سست روی تخت افتاده بود . فردای اون روز رفت به خونه یکی از دوستاش .. میترا هم سن و همکلاس و همسایه قدیمی و دوران کودکی و مجردی اون بود . اونم دو سال پیش شوهرشو از دست داده بود . اون و میترا خیلی با هم صمیمی بودند . موضوع رو با اون در میون گذاشت .. میترا : کاش من به جای تو بودم . اگه من بیام خونه تون سه سوته با این پسره دوست میشم . اگه بدونی چه حالی با هاش می کنم و چه حالی هم بهش میدم !
    -یعنی تو از وقتی که شوهرت مرده با مردای زیادی حال کردی ؟
    -پروین ! مگه آدم چند بار زندگی می کنه ؟ زندگی مال زنده هاست . شوهرت مرده . اون وارد دنیا و زندگی دیگه ای شده . تو که نمی خوای بهش خیانت کنی . اون خاطرات و ارزش اون خاطرات به جای خود .. زندگی مال زنده هاست . تو هم اگه زود تر می مردی حق جمشید بود که بره با یه زن دیگه باشه .. الان در صحرای محشر و روز قیامت تو و جمشید دو تایی رو که با هم باز خواست نمی کنن .. این حرفا رو بذار کنار .. یه وقتی از این حرفا نزنی ها که من این پسره رو بیرون کنم و از این حرفا .. اگه این پسره رو خواستی بیرون کنی اصلا من خودم صاحب خونه اش میشم . گناه داره طفلک !
    -میترا من اومدم که آرومم کنی ..
    -اگه می خوای آروم شی یه کاری بکن که اون راضی شه با تو بخوابه . تازه خیلی هم باید دلت بخواد که یه پسر ترگل و ورگل و اون جوری که خودت میگی خوشگل و خوش تیپ و خوش بدن بیاد سراغ توی 55 ساله که با آرایش می تونی خودت رو تر و تازه نگه داشته باشی . یه نگاهی به عمق تن و بدن ما نشون میده که ما هر کاری هم کنیم بازم گوشه و کنار بدن ما یه چین و چروک هایی داره .
    پروین به خونه بر گشت .. حرفای میترا بد جوری روش اثر گذاشته بود . وقتی که به پرویز نگاه می کرد یه حس عجیبی بهش دست می داد .. یه روزی متوجه شد اون پسری که دوست داشت از دستش در بره حالا دوست داره که بهش چراغ سبز نشون بده .. تصور این که دست پرویز بدن اونو لمس کنه آتیشش می داد . براش سخت بود .. ولی وقتی به این جمله میترا فکر می کرد که زندگی مال زنده هاست به شدت حشری می شد . خودشم نمی دونست که چه عاملی باعث شذه که اون پرویزو به شام دعوت کنه .. پرویز تعجب می کرد . برای اولین بار بود که بعد از مرگ جمشید , پروین به این شکل ازش دعوت کرده بود که بره پیشش . پروین هم در آشپزی و هم در آراستن خودش سنگ تموم گذاشته بود .. بازم ساپورت پاش کرده بود و یه بلوز چسبونی هم تنش کرده بود که سینه هاشو هم کاملا درشت و بر جسته نشون می داد .. آرایشی که رو صورتش انجام داده بود از اون یک زن زیبا و رویایی و تو دل برو ساخته بود ..
    -پروین خانوم امشب دیگه واقعا شر منده مون کردی ..
    -دشمنت شر منده باشه ..
    -جای جمشید خان خالی ..
    -آره . جاش خالیه .. ولی نمی خوام زیاد با فکر کردن به اون خودمو ناراحت کنم .. یعنی حداقل اگه میشه امشب زیاد صحبتشو نکن ..
    -هر طور شما راحتین . فقط از دید گاه برادر خواهری می تونم بهتون بگم که چقدر خوشگل شدین ؟
    -این دیگه اشکالی نداره . اتفاقا خانوما خیلی خوشحال میشن که ازشون تعریف شه .
    - امید وارم از این جور رک حرف زدن من ناراحت نشده باشین .
    -اتفاقا لذت می برم از این که حس می کنم یه جوانی مثل شما این عقیده رو در مورد من داره ..
    پرویز و پروین هر دو به این فکر می کردند که چی بگن و چی نگن .. موضوع رو به کجا بکشونن . دل تو دل پروین نبود . اون به غیر از شوهر مرحومش با هیچ مردی رابطه نداشت ولی پرویز تا حالا با بیشتر از بیست زن و دختر سکس کرده بود که هیشکدومشون شرایط یا سن پروین رو نداشتند . پرویز هم هیجان زده بود از این که بتونه موفق شه زنی سر سخت رو با فر هنگ و فلسفه ای خاص شکست بده و نشون بده که وفاداری پس از مرگ طرف توفیری نداره و یه نوع علافیه .. پروین به بهانه های مختلف از جاش پا می شد و به پرویز پشت می کرد تا اونو بیشتر تحریک کنه .. پرویز هم نتونست جلوی شق شدن کیرشو بگیره . یکی دوبار می خواست از جاش پا شه ولی روشو نداشت . می ترسید که پروین متوجه شق شدن کیرش شه .. ادامه دارد ...


    3

    پروین هم حس کرده بود که کیر پرویز شق شده ... فهمید که پسر یه گرایش هایی نسبت به اون داره . لحظه به لحظه هیجانش بیشتر می شد . قلبش به شدت بیشتری می زد . دستپاچه شده بود . رفت دستشویی .. حس کرد که دور و بر کس و مغز کسش کاملا از هوس خیس شده و ترشحات سفیدی هم ازش خارج میشه که نشون دهنده هوس اونه . نهههه نهههههههه .. من نمی تونم این کارو بکنم . شاید پرویز یه نظر بدی راجع به من پیدا کنه . شاید اون نخواد با من باشه . اون اگه داشت استمناء می کرد و خود ار ضایی , با تصاویر زنان جوان بود . شاید منو نخواد .. ولی اگرم بخواد من چیکار کنم . من دو تا دختر دارم و دو تا داماد .. ولی نهههه اونا که قرار نیست چیزی بفهمن .. حالا چیکار کنم . اون کیرش شق شده و می دونم که منو می خواد .. حالا اون از کجا بدونه که منم تمایل دارم . اگه بخواد بیاد طرف من ..من چیکار کنم .. میگن زن شیطونه به موقعش شیطونو هم فریب میده . می تونه رو مردا نفوذ داشته باشه . برای خواسته هاش بجنگه . ولی من چیکار کنم که اونو به دست بیارم . باید در مورد یه موضوعی حرف بزنم ...
    پروین : من الان چند ساله که می شناسمت و با خونواده ات آشنایی دارم اونا ازت نمیخوان که از دواج کنی ؟
    پرویز یه نگاهی به پروین انداخت .. زن سرشو انداخته بود پایین . صورت درشتش در این حالت زیبا تر شده بود . ولی پسر حس کرد که اون از رو شرم و نیازشه که داره این جوری نگاش می کنه ..
    -ازدواج در این دوره و زمونه خیلی گرون تموم میشه . تازه آدم نمی تونه همه زنا و دخترا رو بشناسه . نمی تونه به همه اعتماد کنه .
    دو تا از دگمه های بلوز پروین رو باز شده می دید . دیگه دوزاریش افتاد . می دونست که اون زن هم یه تمایلاتی داره . چند روز قبلش هم یه بار دیده بود که وقتی پروین داشت رخت پهن می کرد دستشو گذاشت لای شلوارش و احتمالا داشت با کسش ور می رفت . پس در اونم زمینه های تحریک و هوس و آمیزش وجود داره . اونم یک زنه .. یک انسانه . از نیاز های انسانی که دور نیست .. بوی عطر ملایم و بسیار هوس انگیز زنونه ای که پروین در فاصله رفت و بر گشت به دستشویی به خودش زده بود دیگه بیش از پیش پرویز رو متقاعد کرده بود که می تونه یه حرکاتی رو از خودش نشون بده . می دونست اونه که باید شروع کننده باشه .
    -پروین خانوم . من هنوز لذت همسر داری رو نچشیدم ولی اونایی که عمری همسر داری کردند و عادت کردن به زندگی اشتراکی اونا باید خیلی واسشون سخت باشه .. زن همچنان سرش پایین بود . حس می کرد که چرا پرویز داره اون حرفا رو می زنه ... رنگش پریده بود .. منتظر جرقه ای بود تا آتیش بگیره تا به مرز انفجار برسه تا منفجر شه . دو تایی شون با یه فاصله ای از هم رو کاناپه نشسته بودند . پرویز خودشو نزدیک تر کرد ..
    -خیلی خوبه که آدم با یه حرکت بتونه دو تا کار مثبت انجام بده ..
    پروین که صداش به زور در میومد و نفسش بالا نمیومد گفت
    -منظورت چیه ..
    پرویز صورتشو به صورت زن نزدیک کرد . اون این حس و حالات رو به خوبی می شناخت .. می دونست که با یه بوسه و با یه در آغوش کشیدن و ور رفتن با همون سینه های درشتی که پروین راه دسترسی به اونو بازش کرده همه چی حله .. لبای پرویز رفت رو لبای زن حشری 55 ساله .. زنی که سی سال ازش بزرگ تر بود .. پروین حس کرد که تمام تنش داغ شده ... لبای پرویز رو لبای پروین حرکت می کرد .. پروین خجالتش میومد که لباشو حرکت بده .. دست پرویز رفته بود رو سینه های پروین ... قلب زن به همون صورت و با شدت می تپید . حس می کرد که حالا کاملا رام شده ... و پروین وقتی چنین حسی کرد لباشو به آرومی رو لبای پرویز حرکت داده و در یه لحظه اون لبارو به شدت میکش زد طوری که پرویز حس کرد که پروین دیگه مثل یک موم در دستای اونه .. به سرعت شروع کرد به لخت کردنش ... پروین لذت می برد از این که پسر با حشر و هوس زیاد و نوعی زور داره لباسا رو از تنش خارج می کنه .. از این گستاخی اون خوشش میومد . از این که اعتماد به نفس داره . ولی با توجه به این که سالها بود یه دید دیگه ای نسبت به اون داشته و هر گز تصور چنین روز هایی رو نمی کرد هنوز سختش بود که بخواد هوسشو در قالب کلمات ادا کنه .. در عرض دو دقیقه متوجه شد که از اون و پرویز فقط یه شورت رو تنشون مونده .. پسر لباشو گذاشته بود رو سینه هاش و به آرومی اونو می مکید . نوک سینه های پروین تیز تیز شده بود .. سینه های درشت و سفت و تر و تازه زن نشون نمی داد که اون سی سال شوهر داری کرده باشه . پرویز فقط تونست همینو بگه که عجب سینه های تر و تازه ایه . چه آبداره ! و پروین دوست داشت بگه که شوهرش جمشید خیلی به این اهمیت می داد که اون اندام رو فرمی داشته باشه و به خاطر همین همیشه می رفت بدن سازی و ورزش .... ادامه دارد ..


    4

    پرویز زبونشو در آورده بود و دور و بر سینه ها و ناف و زیر شکم پروین رو می لیسید . زن به حدی حشری شده بود که حس کرد یواش یواش داره صداش در میاد .
    -آههههههههه آههههههههه نهههههههههه من نمی تونم من نمی تونم ...
    پرویز خنده اش گرفته بود . از این که می دید پروین حالا که به این جا رسیده داره ناز می کنه ..
    -من نمی تونم .. نمی تونم .. گناهه گناهه ..
    -نه این گناه نیست . من و تو هر دو تنهاییم . حالا دیگه تنها نیستی ..
    -من نمی تونم
    -تو بهتر از یه زن جوون می تونی . تجربه تو و شور و حال من می تونه در تو شور و حال دیگه ای به وجود بیاره .. وتجربه منو هم زیاد کنه .
    پروین می خواست بگه که منم شورو حال دارم . منم همه چی دارم .. پرویز لباشو گذاشت رو شورت زن .. اون شورت خیس و کس درشتش هر دو رو با هم گذاشت توی دهنش ..
    -نههههههههههه نهههههههههه آخخخخخخخخخخ کسسسسسسم کسسسسسسم درش بیار . درش بیار ..
    قبل از این که پرویز اقدامی برای در آوردن شورت پروین انجام بده اون طوری حالی به حالی شده بود که خودش شورتشو در آورد ..
    -تو هم درش بیار تو هم مال خودت رو درش بیار ..
    پروین بازم خودش دست به کارشد شورت پرویز رو هم از پاش در آورد .. به دیدن کیر درشت و کلفت اون داشت از حال می رفت . بی اختیار خودشو انداخت رو کیر و تا پرویز بخواد بفهمه چی شده کیرشو توی دهن زن دید .. چه با ولع ساک می زد .. با این که کیرش حدود بیست سانت طول داشت ولی سبک ساک زدن پروین طوری بود که حس کرد که تمام اون کیر رو فرو کرده توی دهنش.
    -نههههههه نههههههه پروین جون داره میاد داره می ریزه ..
    ولی پروین دیگه توجهی نداشت .. آب کیر پرویز توی دهن پروین خالی می شد . اون با لذت همه اونو می خورد .. بعد از ساک زدن , پروین از جاش پا شد و به سمت تخت رفت .. دیگه به این فکر نمی کرد که روی این تخت بار ها و بار ها با شوهرش سکس کرده . خودشو انداخت روی تخت .. پاهاشو باز کرد .. این علامتی بود برای پرویز که کس درشتشو بخوره .. نگاه پروین به کیر درشت پرویز بود و این که می دونست این کیر به خوبی حریف کسش میشه . پرویز تا می تونست دهنشو باز کرد و با تکنیک هایی که می دونست خیلی زود پروین رو به ار گاسم رسوند . یه حالی به پروین دست داده بود که اصلا این فکر مزاحم که شوهر داشته و وابسته به مرد دیگه ای بوده به سراغش نمیومد . اون فقط کیر تازه این پسر جوون رو می خواست .. اون کیر بیست سانتی و کلفت رو خیلی راحت توی کسش قبول کرد ..
    -جووووووووون ... اووووووووخخخخخخخ کسسسسسسم ... پرویز .. سوختم سوختم .. پرویز می دونست که اون کس رو باید تا می تونه بکنه و سر حالش کنه .. کوس پروین به این زودیها از کیرش سیر نمیشه .. پروین یه بار دیگه هم ار گاسم شد ولی همچنان از پرویز می خواست که اونو بکنه .. در حالت بعدی خودشو انداخت رو پسر .. نوک سینه های پرویز رو دونه به دونه میکش می زد ... بعد خودشو انداخت رو کیر پسر جوون . ولش نمی کرد .. پرویز دیگه کاملا متوجه شده بود که هر چی تا حالا در مورد زنای میانسال و پنجاه به بالا شنیده درسته .. اونا شاید نسبت به شوهرشون سر باشن ولی اگه یه پسر جوون به تورشون بخوره ول کنش نیستن .. پروین خودشو به شدت روی کیر پرویز حرکت می داد ..
    -داغ شدم .. کسم .. کسم .. جوووووون .. می خوام .. کیرت رو می خوام
    -توی کسته .. ولی من کونت رو می خوام . می خوام بکنم توی کونت ..
    -می دونم .. می دونم . تو خیلی وقته که هوس کون منو داری ...
    پروین این بار قمبل کرد و از پرویز خواست که بکنه توی کونش ..
    -عجب چیزیه پروین جون !
    -مال توست مال آقا پرویز خودمه .. همون بهترین کارو می کنی که زن نمی گیری .. عشق کن .. حال کن ...
    -پروین جون کرم بیارم ؟
    -نه بکن .. همین جوری بکن . من حال می کنم . می خوام تو هم خالص خالص حال بکنی ..هیچ فاصله ای بین کیر تو و کون من نباشه .
    پرویز در همون حالت قمبلی پروین کیرشو فرو کرد توی کسش .. می خواست خودشو سبک کنه و با مدت زمان بیشتری کون زنو بکنه ... پروین آب کیر پرویزو توی کسش حس می کرد ... بعد از این که اون آبو در ساک زدن خورده بود حالا از این که کس تشنه لبش هم سیراب شده احساس لذت می کرد .. با این که پروین از پرویز خواسته بود که کیرشو خشک توی کون خشکش فرو کنه ولی قممتی از منی های بر گشتی خودشو به سوراخ کون زن فرستاد .. یه نگاهی به کون بر جسته پروین انداخت و کیرشو فرو کرد توی کونش .
    پروین : اوووووووففففففف چقدر کلفته .. جون .. جون ..منو بکن ولم نکن .. کونم کیر می خواد .. دقایقی بعد پرویز به ساعت دیواری نگاه کرد . درست یک ربع بود که داشت کون پروینو می گایید ولی زن هنوز سیر نشده بود ..
    پروین : خوب حال می کنی ؟ پروین همینه .. اگه اونو خوب داشته باشی دیگه اصلا زن نمی خوای ..
    کار به جایی رسیده بود که پرویز هوس کرده بود که توی کون پروین خالی کنه .. با تمام وجودش آبشو توی کون پروین ریخت . یک بار دیگه زن افتاد روی کیر پرویز و خودشو روش می کشید .. بعد هم چسبید به ساک زدن , ور رفتن با پسر .. ماساژ و بوسیدن تمام نقاط بدنش . حالا که تسلیم شده بود دوست داشت با تمام وجودش تسلیم شه ...
    -پروین جون .. تو یک نابغه ای .. تو از یه دختر نوجوون هم جوون تری ..
    -دیگه هر چی هستم مال توام ..
    -دیدی گفتم می تونی ؟
    -آره راست گفتی .. هر کاری اراده می خواد .. اراده و نیاز .. خوشحالم که تونستم .... پایان

  25. #125

    داستان سکسی وسوسه پیروز - 8 قسمت

    1

    سپیده و ساناز و نرگس و طوبی چهار دانشجوی رشته الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران بودند وهر چهار تا شون بیست ساله بودند سپیده و ساناز تهرونی بوده و از خوابگاه استفاده نمی کردند . در عوض طوبی و نرگس شهرستانی بوده و از خوابگاه دانشجویان استفاده می کردند این چهار تابا این که افکار و حرکاتشون با هم یکی نبود ولی دوستایی خیلی صمیمی شده بیشتر جاها با هم دیده می شدن . دو تا دختر تهرونی خیلی شیطون و سربه هوا بودن . تا از دانشگاه بیرون میومدن و یه چند صد متری از فضای دانشگاه دور می شدن تغییر دکوراسیون می دادند . در عوض طوبی و نرگس جزو خواهران بسیجی و مومن بوده و همه رو اونا حساب ویژه ای باز کرده بودند . این دو تا با ایمان هر چه سپیده و سانازو نصیحت و ارشاد می کردند فایده ای نداشت . البته از اونایی نبودن که واسه کسی مایه بیان . هر چند از اونا خواسته شده بود که جاسوسی بقیه رو بکنن . حرف این خواهرای مومن این بود که با ارشاد بهتر می توان مسائل را تفهیم کرد . سپیده از این سه دوستش دعوت کرد که شب جمعه رو با هم باشن . خونواده سپیده واسه شب قصد رفتن به لواسونو داشته و اونم هم دوست داشت که دور هم باشند . اون و ساناز بیشتر مواقع با هم بودن . طوبی و نر گس اولش مخالفت کرده و گفتند که شب جمعه در مراسم دعای کمیل شرکت می کنن و عذر خواهی کردند -حالا یه شب بعد از قرنی می خواهیم دور هم باشیم . همین جا تلویزیون روشن می کنیم شما با پخش مستقیم هماهنگ کنین . هر جوری بود راضیشون کرد که بیان . سپیده تدارک مفصلی دیده بود -نرگس جون طوبی جون این جا که دانشگاه نیست . نا محرم هم که نداریم . روسریتونو در بیارین . لباساتونو کم کنین راحت باشین . نر گس و طوبی خیلی ساده می پوشیدند و تقریبا آرایشی نداشتند . لاغر ولی زیبا با چهره ای دخترانه بودند . سپیده و ساناز تپل ,آرایش کرده و با یه بلوز یقه باز و شلوار لی کیپ که بر جستگیهای باسنشونو به خوبی نشون می داد می گشتند . تازه قد شلوارشون هم تا سر زانوشون بود . پس از شام نرگس به دنبال کتاب دعا می گشت و طوبی هم پیگیر دعای کمیل بود که یکدفعه سپیده رسیور را روشن کرده و روی یکی از کانالهایی که داشت شو پخش می کرد متوقف شد . نر گس و طوبی صلوات می فرستادند و زیر لب ذکر می گفتند . داریوش داشت یک ترانه آروم می خوند . نرگس به سپیده گفت تو به این ترانه های مبتذل گوش می کنی ؟/؟-مگه چه اشکالی داره ؟/؟از جفتک بازیهای تلویزیون خودمون که بهتره . یه مشت چرندیاتو به عنوان موسیقی تحویل بیننده و شنونده میدن . البته چند تا خواننده خوب هم داریم . میخوام بگم اگه این مبتذله پس چرا وطنی ها مبتذل نیستند ؟/؟-آخه اینا ضد انقلابن -برو بابا دلت خوشه . به موسیقی میگی ضد انقلاب یا به خواننده ؟/؟خواهرای مومن نگاهی به هم انداخته و پچ پچ کنان به هم گفتند که یه امشبو تحمل می کنیم بعدش کفاره میدیم خدا ببخشه . نشستند و سرگرم تماشا شدند .صد رحمت به ترانه داریوش که بعدش مهرداد نیویورک اومد که ده دوازده تا دختر وسوسه انگیز دورش کرده بودند . دیگه صدای نرگس و طوبی در نمیومد . زیر لب ذکر هم نمی گفتند . منتظر بودند که ببینن ترانه بعدی چیه . سپیده به آشپز خانه رفت و برای میهمانان چای و شیرینی و میوه و آجیل آورد -بچه ها اگه دوست داشته باشین بریم رویه کانالی که فیلم پخش می کنه . دخترای شهرستانی گفتن به شرطی که صحنه نداشته باشه .-تو رو خدا این قدر سختگیر نباشین ما خودمون این فیلما رو ندیدیم . ویدیو یا سی دی و دی وی دی که نیست از قبل بدونیم . سپیده و ساناز از اون مار مولکها بودند . دوست داشتند هر جوری شده این دو تا مومنو از راه بدر کنن . یه کانالی رو که تو ماهواره سایروس 24 ساعته فیلم سکسی پخش می کرد و کارتی هم نبود انتخاب کرده و با اضطراب نسبت به عکس العمل این دو تا شهرستانی نشستند . همان اولین صحنه کافی بود که داد نرگس و طوبی در بیاد . یه زن به حالت سگی تقریبا قمبل کرده بودوبعدش سوار کیر کلفت مردی شده و مرد دوم هم سوار بر کونش و از سوراخ کون اونو می گایید از روبرو دو تا مرد دیگه کیرشونو تو دهن زنه فرو کرده و دو نفر دیگه هم با سینه هاش ور می رفتن . یه زن با 6 تا مرد . طوبی فریاد کشید وای فیلم مستهجن . نرگس گفت بیا بریم تا شیطان خدمت ما نرسیده . اینجا دیگه جای ما نیست -تو رو خدا ببخشید من کانالو عوض می کنم . دخترای شهرستانی نگاهی به هم انداخته و انگار منظور همو می فهمیدن . یکیشون گفت عیبی نداره ما زور نمی گیم چند دقیقه ای روی همین کانال باشه تا من بتونم براتون عمق فاجعه رو تفسیر کنم . نرگس بود که داشت بلبل زبونی می کرد -دوستای خوبم اینا همش توطئه غربه که مغز ما رو شستشو بده که از هدف آخرت و تقوی دورشیم . یه زن چه طوری می تونه خودشو در اختیار 6 تا مرد قرار بده . شما از داخل همین مستهجن ها به این نکات مثبتش نگاه کنین . ساناز گفت خیلی ممنون که این نکاتو به ما گوشزد می کنین اگه شما رو نداشتیم چیکار می کردیم . ساناز در گوشه ای از آشپزخانه سپیده رو گیر آورد و بهش گفت که این دو تا ماست ماستن خیلی شوت تر از اونین که فکرشو می کردیم . باورکن حاضرم شرط ببندم که تا نیمساعت دیگه میرن توالت با کوسشون بازی می کنن و تا صبح می شینن این کوس و کون و کیرای خارجی رو می بینن ... ادامه دارد ...


    2

    فقط غرور اینارو نباس شکست و خیطشون کرد . باید خرشون کرد و به راهشون آورد .من درستشون می کنم . چند لحظه بعد سپیده و ساناز کنار طوبی و نرگس نشسته و محو تماشای فیلم سکسی شدند . فقط گاهگاهی خواهرای مومن از روی تاسف سر تکون می دادن که ساناز گفت ببخشید من یک سوال برام پیش اومده میگن زن نباید موی سرشو به مرد نشون بده و در برنامه های تلویزیونی هم باید حجاب حفظ بشه اما اگه یک زن خارجی با موهایی افشون نشون داده بشه و مسلمون نباشه اشکالی نداره که یک مرد مسلمون اونو ببینه . این مسئله در مورد فیلمهای مستهجن هم صدق می کنه ؟/؟نرگس :این صحنه ها تحریک آمیزه تازه تو خودت میگی دیدن موی سر زن غیر مسلمون برای مرد مسلمون اشکال نداره اگه این مسئله رو بشه به فیلمهای مستهجن هم تعمیم داد تازه ما که مرد نیستیم . سپیده :چه اشکالی داره که برای ما هم حلال باشه ؟/؟این آلت تناسلی رو که میره داخل و میاد بیرون نگاه کن . چقدر پوست اضافه داره . نشون میده که ختنه کرده نیستن . مطمئن باش که مسلمون نیستن و دیدنش برای ما زنا هم اشکال نداره . خودخانوما هم که دیگه مسلم و غیر مسلم نداره و دیدن همه جاشون واسه ما حلاله .. ساناز از جاش بلند شد و جایی رفت که کسی اونو نبینه . چون نمی تونست جلوی خنده اشو بگیره . نیمساعت بعد نرگس به دستشویی رفت . اوتا به حال همچه صحنه هایی رو ندیده بود . دوست پسر هم نداشت که خارششو بگیره . اصلا توی این فازا نبود . شورتشو پایین کشید و دستشو گذاشت رو کوس خیسش . آروم ناله می کرد خیلی سنگین شده بود . مرتب شیطونو لعنت می کرد و از خدا طلب مغفرت . هر چه با کاغذ توالت کوسشو پاک می کرد تاثیری نداشت . چطور میشه یک زن با 6 تا کیر .. اونوقت تو جامعه ما پسرا از ازدواج می ترسن و دخترا باید سختی بکشن . نوک سینه های کوچیک و دست نخورده اش تیز شده بود . کمی با سینه هاش ور رفت . این اولین باری نبود که حشری می شد و با خود ور می رفت . اما تا این حد هوس برش غلبه نمی کرد . دفعات قبل با چند تا ذکر و دعا و لعنت بر شیطان بر نفس خود غلبه می کرد اما این بار انگاری شیطان داشت پیروز می شد . دوست داشت یه جوری خودشو راضی کنه . دلش می خواست بازم از اون فیلما ببینه . زیاد تودستشویی مونده بود . بعد از اون نوبت طوبی بود که بره و خودشو انگولک کنه . اونم حال و روز بهتری از نرگس نداشت . شب به نیمه رسید و در همون حال و هال و گوشه تلویزیون چهار تا تشک پهن کرده لامپای روشنو کم کرده در فضایی تقریبا تاریک با نور تلویزیون به تماشای فیلم سکسی ادامه دادند . قبلش هم سپیده دوسه دوجین انواع و اقسام دامن و شلوار و بلوز راحتی که بیشترشون سکسی و فانتزی بودند رو جلوی مهمونا گذاشت تا هر کدومو می خوان برای خواب و راحت دراز کشیدن انتخاب کنن . حالا دیگه ترکیب همه شون یکدست شده بود . همه دامن کوتاه با پاها و بازوانی لخت و یک تاپ یا تی شرت چسبون بودند . همه دستشون اززیر دامن رفته بود لای پاشون . سییده و ساناز بیشتر حواسشون به دستای طوبی و نرگس بود . اونا چشاشون به تاریکی عادت کرده حسابی از وسوسه شیطان لذت می بردند . نرگس واسه این که نشون بده خیلی بی تفاوته و کمتر خجالت بکشه گفت حالا ما میگیم یه خورده تحملمون زیاده و متوجه نقشه های استعمار گرا هستیم اما یه عده از دخترا که نتونن هوسشونو کنترل کنن بیچاره ها به بیراهه کشیده میشن .. خواهران مذهبی فاصله خودشونو با تلویزیون زیاد تر کرده تا نور لوشون نده . صحنه های گاییده شدن زن توسط مرد تمام شد و پس از چند دقیقه تبلیغات یک فیلم دیگه شروع شد . وایییییی لز و همجنس بازی و سکس زن با زن . طوبی :این دیگه چیه اصلا خوشم نمیاد . ساناز :اتفاقا خیلی هم حال میده . راستی مگه تو از قبلی ها اونجا که کیر مردارو نشون می داد خوشت میومد ؟/؟طوبی خیلی سرخ شده بود . سابقه نداشت که دوستاش مستقیما اسم آلات تناسلی رو پیش اوببرن . اصلا خجالت نداره ما زنا تا کی باید منت مردارو بکشیم . شاید یه وقتی مارو قال بذارن . شاید گاهی وقتا خوابیدن با اونا خطرناک باشه . یه زمانی می بینی دو تا زن به دو تا مرد نیاز دارن خب خودشون اگه به داد هم برسن دیگه این وسط دونفر صرفه جویی میشه خطرشم کمتره . البته کیر مرد یه لذت خاصی داره ولی نمی دونی لز چه حالی میده . اوووووففففف آدمو ریلکس می کنه . زن هم مرد میشه هم زن . هم لذت میده هم لذت می بره . هر دو صورتش آدمو سبک می کنه . نرگس :استغفرالله ساناز مگه تا حالا از این کارا کردی ؟/؟ساناز :تا دلت بخواد . میخوای یه چشمه اشو امشب واست نشون بدیم .طوبی :نشون بدیم ؟/؟سپیده :آره مگه چه اشکالی داره . مگه ما دل نداریم نصفه شبی بریم کیرو بچسبیم فرو کنیم توی کوسمون ؟/؟مذهبی ها دیگه ساکت شده چون حسابی آب بندی شده بودند . سپیده و ساناز به طرف هم رفتند. همدیگه رو بغل کردند مثل دو تا عاشق و معشوق لباشون رو لبای هم قرار گرفت . ساناز همراه با ناله شروع کرد -آه سپیده کوسسسسم میخاره خارشششششو بگیر -باشه بذار اول یه خورده باهات حاللللل کنم بعد . تی شرت سانازو که زیرش سوتینی نبود و سینه های درشتشو نشون می داد بالا زد و در آورد . تاپ خودشم در آورد . سینه های خودشو به سینه های ساناز چسبوند و اونارو چرخوند ....


    3

    لامپای اتاقو روشن کرد تا ترس و خجالت خواهرای بسیجی بریزه . طوبی و نر گس دیگه تلویزیون نگاه نمی کردند . فقط با تعجب به این دو تا دختر قرتی زل زده بودند . هر یک از این دو لز کار دامن یکی دیگه رو پایین کشید . عجب کون بر جسته ای داشتند . سپیده و ساناز آیینه همدیگه شده بودند . خیلی هماهنگ کار می کردند . معلوم بود خیلی تجربه دارند . کوس هر دو تا شون براق براق بود سفید و تر و تمیز . روی زمین دراز کشیده و نسبت به هم وارونه قرار گرفتند . سپیده روی ساناز دراز کشید . شروع کرد به خوردن و لیسیدن کوس ساناز در حالی که کونش روی دهن ساناز قرار داشت و اونم کوس سپیده رو از لای درزکونش لیس می زد .-آه سپیده تو رو دارم کییر می خوام چیکار بکن بخور حال بده .-دمت گرم ساناز فرو کن انگشتتو بذار تو کوسسسسم بذار دیگه . هر انگشتت واسسسسم یه کییره بعد خودش از جلو همین جور که داشت کوس سانازو می لیسید یکی دو انگشتشم فرو کرد تو کوس اون و ساناز هم از پشت تلافی کرد و طوبی و نرگس هاج و واج مونده بودند -نرگس این انگشت که میره داخل ,پرده پاره نمیشه ؟/؟-نمی دونم در بعضیها تا سر و دهنه 5 سانت فاصله داره و در بعضیها هم یکی دو سانت کمتر یا بیشتر .اینارو نمی دونم من که دیگه تحملشو ندارم . اینا این قدر از نظر اخلاقی ضعف داشتن و ما نمی دونستیم ؟/؟سپیده برای یکی دو دقیقه از جا بلند شد و به آشپز خونه رفت و وقتی که بر گشت یک سبد از وسایل پلاستیکی و انواع و اقسام میوه همراش بود . چند تا کیر مصنوعی و خیار و موز و بادمجون و هویج از انواع و اقسام مختلف .-عزیزم ساناز جون ببین الان با کدومش بیشتر حال می کنی ؟/؟ساناز ور چین کرد و گفت فعلا حس کیر مصنوعی نیست . یک موز دراز بدون لک و شفاف و یک بادنجون کلفت و دراز و براق برداشت -پس یک کیر سیاه و یک کیر سفید برداشتی ؟/؟هر دو زدند زیر خنده . سپیده بادمجونو گرفت و فرو کرد توی کوس ساناز و ساناز هم موزو فرو کرد توی کوس سپیده . حالتشون همون حالت قبلی بود . هردو به شدت لذت می بردند و ناله می کردند . واسه همین سست می شدند و سرعتشون کم می شد . همین باعث شد که ارگاسمشون به تعویق بیفته .-عزیزم بیابیا یکی یکی آب همو بیاریم . چون تو مهمون منی و تو مرام من اینه که رسم مهمون نوازی رو بجا بیارم . اول من تو رو راضی می کنم بعدا تو این کاررو بکن . نرگس به طوبی گفت حالا دیگه مطمئن شدم که پرده این دو نفر پاره شده . سپیده با بادمجون به جون ساناز افتاد و با شدت و سرعت اونو وارد کوس ساناز کرده بیرون می کشید . خیس عرق شده بود -می بینین بچه ها چقدر کیف داره ؟/؟چه طوری داره حال می کنه ؟/؟حالا شما همش برین دعا بخونین . طوبی گفت متاسفم . واقعا متاسفم . شما بکارتتونو با همین موز و بادمجون از دست دادین ؟/؟-نه عزیزم با کیر با یه کیری کلفت تر از این بادمجون و دراز تر از این موز .-بعدا چه جوری میخواین عروسی کنین ؟/؟-ای بابا ما الان تو قرن بیست و یکم زندگی می کنیم یکی رو گیر میاریم که فرهنگش با ما بخونه . تازه اگه هم نخونه این همه دکتر و پرده مصنوعی هست و گذشت آن زمانی که می خواستی یه دونه از این جراحی ها بکنی باید از هفت خان رستم می گذشتی حالا اگه پارتی داشته باشی همون یکی دو خانو بگذری بسه دیگه . ساناز به اوج حشریت رسیده بود . سپیده سپیده جان محکم تر . میدونم خسته شدی . چند تا دیگه بزنی آبم میاد و صاحبخانه با سرعتی زیاد تر در حالی که از تاب و توان افتاده بود ساناز را به ارگاسم رسوند -آه دستت درد نکنه سپیده جان آبم ریخت . سبک شدم . جوووووون کیف کردم . تنمو حالمو کوسمو همه جامو سینه هامو میزون میزون کردی . ساناز چند دقیقه ای رو تو کیف بعد از ارگاسم موند در حالی که سپیده لباشو رو لباش قرار داده تا اعصابشو به نهایت آرامش برسونه . دقایقی بعد ساناز وظیفه شناس سپیده رو روی تشک خوابوند و کارشو شروع کرد . سپیده بر روی شکم دراز کشیده بود و کونش رو به هوا . ساناز موزو از پشت وارد کوسش کرد و بی وقفه بالا و پایین می کرد . پوست موز از هوس سپیده خیس شده بود . کوسشو آماده آماده کرده بود . فیلم همجنس بازی زنانه ای که از کانال ماهواره ای پخش می شد ادامه داشت و سپیده و بازیگر فیلم هر دو از روی هوس فریاد می زدند -عزیزم کیر مصنوعی بیارم ؟/؟-نه با همین ادامه بده . با اون دستت سینه امو چنگ بگیر . یک کمی تحمل کن . الان میاد . باید به مهمونای عزیزمونم برسیم . بد جوری کف کردن . دیگه نتونست به صحبتاش ادامه بده . محکم لبه تشکو با جفت دستاش فشرد و پس از چند تکون و لرزش و فریاد آهی کشید و آروم شد . ساناز جبران کرده بود . قیافه طوبی و نرگس طوری شده بود که دل سنگ هم واسشون آب می شد . سپیده زیر گوش ساناز زمزمه ای کرد و هرکدوم به سوی یکی از ان دو مات و مبهوت مانده رفتند . هر دوشون مثل مسخ شده ها مقاومتی نکردند فقط با جویدن لباشون می خواستن بگن که متاسفیم و کمی خجالت می کشیم . بلوز و سوتین اونا رو در آورده و دامنشونو هم از پاشون بیرون کشیدن .. حالا نرگس و طوبی با یک شورت و بدنی سفید و آماده و ملتهب از یک هوس شدید در کنار سپیده و ساناز قرار داشتند . سپیده :من و ساناز خودمون همه کارا رو انجام میدیم نیازی نیست که شما خودتونو خسته کنین . فقط یاد بگیرین دفعه بعد سکس باید دو طرفه باشه . چشمکی به ساناز زد و هردو به طرف شورتهای طرف مقابل خود رفتند . سپیده شورت سفید نرگسو پایین می کشید و بالا می برد با این کار می خواست حشری ترش کنه . دستشو از لای شورت به کوسش رسوند چه دنیایی بود و چه دریایی .!لایه ای از چسبندگیهای کوس نرگس رو دست سپیده نشسته و او اونو به دوشیزه مذهبی نشون داد و بعد کف دست و انگشتاشو لیسید . نرگس با تعجب نگاه می کرد . عاقبت لب باز کرد و با آهی از هوس گفت معطل چی هستی درش بیار دیگه -چشم هر چی خواهر بسیجی بگه . سپیده سینه های خودشو به سینه های نرگس چسبوند سینه های کوچیک و دخترونه و ندوشیده نرگس وسوسه اش کرده بود . لباشو رو سینه دختر از حال رفته گذاشت . کمرشو سست کرده بود . دیگه نمی تونست سر پا وایسه . روی تشک دراز شد -اندام خیلی باحالی داری چه طور تا حالا ازش استفاده نکردی .؟/؟از ون تن و بدنای مرد کشه . نرگس طاقباز روی تشک قرار گرفته بود . سپیده لباشو بوسید و با بوسه های متناوب خود پایین تر اومد به کوسش رسید . زبونشو روی کوس نرگس قرار داد و خیسی اونو مثل عسل نوش جون کرد .. ادامه دارد ..


    4

    -آهههههههه سوخخخخختتتتتم از هوس . سوخخخخخختتتتم از گناه نجاتم بده . من کیییییییرررررررر می خوام -صبر کن یواش یواش یه جور ی سر حالت بیارم که صد تا کیر هم نتونن این جوری بهت حال بدن حالا اگه کیر هم می خواستی سر فر صت بهت می رسونیم . سپیده به خوبی می دونست که کمر نر گس چقدر سنگین شده و سرعت به ار گاسم رسیدن در اولین سکس چقدر زیاده . فقط عیب کار در این بود که این دو دوشیزه بر حفظ دختری و بکارت خود مصر بودند و فاعل ها هم باید هوای کارومی داشتن . سپیده بادمجون بینوا رو دستش گرفت و به صورت عمود کشید روی کوس نرگس و گاهی هم دو سانتی وارد کوسش می کرد -نه نه من کییییررررر می خوام -ببین عزیزم این که نمیشه من حالا از کجا واست کیر بیارم . تازه اگه کیرم بیارم تا موقعی که تا ته نره توی کوست که حال نمیده . اگه الان دختر نبودی و می تونستی این بادمجونو بیشتر توی کوست تحویل بگیری کمتر از یک کیر بهت حال نمی داد . یه چیزی میدونم دارم بهت میگم . باور کن نمیدونی لز چه کیفی داره . من و ساناز بعضی وقتا این قدر کیف می کنیم که وقتی دوست پسرامون زنگ می زنن تا بیان مارو بگان ما به اکراه قبول می کنیم .-ساناز جان یک لحظه طوبی رو ول کن بیا این ور . برو رو سینه هاش کار کن و اون قسمت بالا مال تو . از کمر به پایینشم مال من . بعد میریم سر وقت طوبی . بیچاره از دیشب تا حالا خیلی زجر کشیده گناه داره این قدر تو خماری بمونه . دو تایی به جان ن