Web Analytics
جمعه - ۱۵ آذر ۱۳۹۸ | داستان های سکسی امروز
نمایش نتایج: از 1 به 25 از 25

موضوع: جمعه - ۱۵ آذر ۱۳۹۸ | داستان های سکسی امروز

  1. #1

    جمعه - ۱۵ آذر ۱۳۹۸ | داستان های سکسی امروز

    لذت فانتزی ها و ضربدری های ما (۱)

    من افشین و همسرم نفیسه (مستعار) یک زوج خوشبخت و عاشق از تهران هستیم و توی زمانی که روابط فانتزی رو شروع کردیم زندگی مون عاشقانه تر و روابط بین خودمون پر هیجان و لذت بخش تر از قبل شده.من مدتی بود که در ضمینه تعمیرات نرم افزاری موبایل توی یکی از پاساژهای شلوغ تهران مشغول فعالیت بودم و گاهی اوقات پیش میومد که مشتری اطلاعات داخل گوشی براش مهم بود و ازمون میخواست که اطلاعاتش پاک نشه و از طرفی هم اماکن وقت و بی وقت میومد و سیستم ها رو چک میکرد که اطلاعات شخصی دیگران توی سیستم نباشه به همین خاطر یک هارد تهیه کردم و مواقعی که نیاز میشد ازش استفاده میکردم و بعدش بلافاصله فرمتش میکردم چون واقعا دردسر میشد اگر چنین چیزی رو پلیس میدید. یک شب که ۲ یا ۳ روز بعدش تعطیل بود آخرین مشتری خواست که موبایلش رو فلش کنم و اطلاعاتش رو نگه دارم من هم انجام دادم و از اونجایی که خیلی دیر شده بود بعد از اینکه کارش تموم شد سریع از مغازه رفتیم بیرون و بعد از تعطیلات که برگشتیم مغازه و بعد از ۴ روز خواستم از هارد استفاده کنم و دیدم که یک پوشه هست داخل هارد بازش کردم که ببینم چی هست، که دیدم توی همون صفحه اول چند تا فایل متنی نظرم رو جلب کرد؛ «داستان سکسی...» که یکیش رو باز کردم و خوندم و بعد رفتم توی سایتهای دیگه و داستانهای دیگه ای رو خوندم و خیلی فکر کردم که چطور با نفیسه در میون بزارم.یک شب موقع سکسمون بهش پیشنهاد دادم که داستان سکسی بخونیم قبل از سکس و شروع کردیم به گشتن و خوندن و دیگه یواش یواش کارمون شده بود هر شب قبل از سکس داستان خوندن تا یک شب یک داستان به اسم«ویلای محمود» رو خوندیم و بعدش سکس داغی کردیم و در حین سکس با همسرم در مورد اون داستان صحبت کردیم ولی نفیسه میگفت اسمش روش هست و اینها داستانه و واقعیت ندارهخلاصه از من اصرار و از نفیسه انکار و کار به جایی رسید که با گریه و زاری ازم خواست بی خیال بشم و حرفی نزنم اما من رفته بود توی ذهنم و نمیتونستم بی خیال بشماین مراحل حدود دو سال طول کشید. و یک شب با یاهو مسنجر با یک زوج قرار وب گذاشتیم و به محض وصل شدن تماس دیدیم آقای طرف مقابل که گفته بود ۲۴ سالش هست بالای ۵۰ سال داره و سریع تماس رو قطع کردیم و نفیسه گفت که هر کسی که اینکار رو میکنه ظاهرا همین جوری هستن و بیا بی خیال بشیماون شب گذشت و مصادف شد با باردار شدنش و حدود سه سال از اون شب گذشت .یک شب که منزل یکی از بستگان مهمان بودیم و خونشون نقطه کور بود و موبایل آنتن نمیداد از اونجا که اومدیم بیرون و نشستیم توی ماشین داشتم موبایل نفیسه رو به ماشین وصل میکردم که آهنگ پخش کنه که یهو با وصل شدن اینترنت خط چندین پیام اومد واسش و وسط اونها دیدم که شخصی به اسم مجید چند تا پیام داده پیامهاش رو باز کردم و دیدم که چتهای قبلی پاک شده و فقط همون چند تا پیام هستش که همون لحظه اومده بودنفیسه کلی ترسیده بود و سعی میکرد با شوخی کردن ذهن من رو دور کنه من هم گوشیش رو بهش ندادم و اصلا یادم نمیاد تا خونه چطور رانندگی کردم وقتی رسیدم خونه ازش با عصبانیت توضیح خواستم و قسم خورد که رابطه ای بجز یک بغل ساده نداشتن و من هم شروع کردم بجای نفیسه با اون پسر چت کردم و متوجه شدم که راست میگه و هنوز رابطه شون به بیشتر از یک بغل نرسیده و پسره با یک بغل ساده ارضا شده و از ترس اومدن من سریع رفته از خونه بیرون.از نفیسه خواستم که باهاش یکبار سکس داشته باشه و من هم توی خونه قایم بشم و ببینم سکس شون رو و هر چی گفتم قبول نکرد فکر میکرد که من میخوام اون پسر رو گیر بندازمقرار شد که باهاش سکس کنه و قبول کنه که یکبار با یک زوج در حد خودمون رابطه ضربدری داشته باشیم و فقط یکبار اینکار رو انجام بدیم و در صورتی که اوکی بودیم ادامه بدیم اما اگر اوکی نبودیم فکر کنیم که اون چند دقیقه که نفیسه با مجید بود و رابطه ۴ نفره داشتیم اصلا توی زندگی مون نبوده و دیگه ادامه ندیم و به زندگی عادی خودمون برگردیم و حرفی از این روابط نباشهچند روز بعد از مجید خواست که بیاد خونمون و با هم سکس کنن من طاقت نیاوردم و بدون هماهنگی با نفیسه اومدم خونه و توی راه پله قایم شدم و مجید رو دیدم که رفت توی خونه و خیلی سریع شروع کردن به سکس که بعد نفیسه گفت قبل از اینکه شلوارش رو دربیاره ارضا شده بود و با دست سعی داشت که من رو ارضا کنه و نتونست من با شنیدن صدای خیلی ضعیف همسرم همون پشت در دوبار کاملا ارضا شدم فقط دوستانی که روابط فانتزی رو تجربه کردن متوجه منظور من میشن که شنیدن و دیدن لذت بردن همسر چقدر میتونه زیبا و پر هیجان باشه و بعدش سریع مجید از خونه رفت بیرون و من رفتم توی خونه و جوری با نفیسه سکس کردیم که انگار آخرین بار که داریم سکس میکنیم.مدتی بعد با یک زوج در حد خودمون آشنا شدیم و باهم چند بار بیرون رفتیم و یک شب خونه ما دور هم جمع شدیم که برای اولین بار ضربدری رو تجربه کنیمنشستیم دور هم و قرار شد که نفیسه با دوستمون که اسمش رو علی(مستعار) میزارم برن سر کوچه و پیتزا بگیرننفیسه رفت توی اتاق که لباس بپوشه با تیپی اومد بیرون که چشمهای علی و من چهارتا شد یک شلوار لی که از بالا تا پایینش با فواصل منظمی پاره و ریش ریش شده بود و پاهاش معلوم بود و یک تیشرت خوش رنگ و سکسی با یک مانتو جلو باز که زیبایی نفیسه رو چند برابر کرده بودنفیسه و علی رفتن و من و مونا موندیم توی خونه و مشغول شیطونی شدیم تا بچه ها بیان ، نفیسه و علی حدود یک ساعت بعد با شام اومدن و نشستیم دور هم و مشروب و شام خوردیمو بعد از یکی دو ساعت قرار شد که اول بریم توی دوتا اتاق جداگانه و بعد از وسطهاش بریم کنار هم، من و مونا رفتیم توی اتاق و در رو بستیم و نفیسه و علی داشتن هنوز مشروب میخوردن و سیگار میکشیدن ما شروع کردین به لب بازی و مالیدن و ... که یهو متوجه شدیم در اتاق رو باز کردن و دارن ما رو نگاه میکنن و همگی خندیدیم و اونها در رو بستن و رفتن توی اطاق روبرو، ما یه کم دیگه بازیهامون رو ادامه دادیم و مونا گفت کاندوم بزارم و شروع کنمداشت همه چی خوب پیش میرفت که با شنیدن صدای لذت بردن نفیسه به شدیدترین شکل ممکن ارضا شدم و مونا هم ضد حال شد واسش و به پیشنهاد من بلند شدیم که بریم پیش نفیسه و علی اما مونا نیومد توی اتاق و رفت دستشویی و من تنها رفتم توی اتاق و دیدم که نفیسه پاهاش رو داده بالا و علی به شکل فوق العاده ای داره تلمبه میزنه و حسابی دارن حال میکنن وقتی که کیر علی از کس نفیسه در اومد دیدم که کاندوم روی کیرش نیست و بدون کاندوم دارن سکس میکنن، من هم شروع کردم به لب گرفتن از نفیسه و همزمان علی کیرش رو کشید بیرون و آبش رو که زیاد هم بود ریخت روی شکم نفیسه و بعد از اینکه ازش لب گرفت رفت پیش مونا و من هم بدن نرم نفیسه رو یه کم ماساژ دادم و کمکش کردم که آب کیر علی رو پاک کنه و لباس هاش رو کمکش کردم که بپوشه.اون شب همه ما بخاطر بی تجربگی کم و کاست داشتیم ولی شب بسیار خاطره انگیزی بود و وقتی که دیدیم هیجان و لذت رابطه بینمون بیشتر شده ادامه دادیم

  2. #2
    لذت فانتزی ها و ضربدری های ما (۲)

    علی و مونا اون شب خداحافظی کردن و از پیش مون رفتن و بعد از ۲-۳ روز پیام دادم که حالشون رو بپرسم که علی گفت خیلی ضعیف عمل کردی و مونا راضی نبوده و کلی انتقاد کرد ازمون که ۸۰ درصد داشت درست میگفت
    ما هم وقتی دیدیم که اونها تمایلی به ارتباط با ما ندارن با آرزوی موفقیت و سلامتی ازشون خداحافظی کردیم البته مدتی بعد علی پیام داد که دلمون تنگ شده و دوباره با هم باشیم که اینبار بدلیل اون ۲۰ درصد انتقاد نا حقی که کرده بود نفیسه دیگه نخواست باهاشون باشیم و از اینکه با لحن بی ادبانه ای بهمون انتقاد کرده بود و زحمات اون شب ما رو نادیده گرفته بود ناراحت بود ،یکبار دیگه که من مسافرت کاری بودم پیام داد که مونا با یک آقا دوست شده و امشب میخواد بیاد خونمون که mfm داشته باشیم خواستم بگم شما هم بیاین اینجا اما خب حالا که نیستی باید بگی که نفیسه بیاد اینجا و گروپ دا
    شته باشیم که وقتی از لحن دستوریش با نفیسه صحبت کردم عصبانی شد و گفت که دیگه باهاش صحبت نکنم
    رابطه ما با علی و همسرش تموم شد و الان در حد چند پیام از احوال همدیگه جویا میشیم.
    —- اما زوج دومی که باهاشون از طریق همین سایت آشنا شدیم یک خانواده عزیز و دوست داشتنی که اون موقع یک پسر شیک و با کلاس هم داشتن و اسمهاشون امید و باران(مستعار) بود.
    روابط ما به گرمی و یک دوستی خانوادگی عالی شروع شد و چندین بار باهم رفت و آمد داشتیم و کنار هم مینشستیم و حسابی میگفتیم و میخندیدیم و پسرهامون با هم خیلی اخت شده بودن و حسابی با هم بازی میکردن و ما هم خوشحال بودیم در کنار هم و قرار شد برای سکس بخاطر وجود بچه ها وقتی که اونها خونه نیستن آقایون تنها برن پیش خانوم ها
    یک روز زمستانی ساعت ۱۲ یا یک ظهر من رسیدم نزدیک خونه باران و بعد از اینکه پسرشون رفت مدرسه من رفتم توی خونه حسابی و خیلی با سلیقه ازم پذیرایی کرد و کم کم رفتیم بغل همدیگه و شروع کردیم به مالوندن همدیگه و رفتیم داخل اتاق و رابطه داغمون رو شروع کردیم باران بدن نرمی داشت و حسابی همه جای بدنش رو بوسیدم و لیسیدم و بعدش باران من رو خوابوند روی تخت و شروع کرد به خوردن ؛ اینقدر خوب و با احساس برخورد میکرد که دوست داشتم اون لحظات ساعتها ادامه پیدا میکرد؛ بعد از اینکه از خوردن سیر شد اومد توی بغلم و حسابی باهم عشق بازی کردیم و یواش یواش کیرم رو لای کسش میمالید و ب
    عد از اینکه کاملا لای پاهاش از آب شیرین کسش خیس شده بود ازم خواست که شروع کنم
    من هم بعد از نوازش کردن و بوسیدنش کیرم رو که سایز عادی داره گذاشتم توی کسش و یکی از سکس های فوق العاده مون رو شروع کردیم
    همین جور که سکس میکردیم و من بین پاهای باران روی بدنش خوابیده بودم ازم خواست که اجازه بدم به پهلو بخوابه وقتی که به پهلو خوابید نمای زیبای اندامش زیبا تر شد و کسش تنگ تر از پوزیشن قبلی شد، بعد از اینکه از این حالت خسته شد ازش خواستم که من زیر باشم و باران روی من بشینه و این کار رو فوق العاده انجام داد وقتی که روی من بود محکم بغلش کردم و سینه های قشنگش رو به خودم چسبوندم و از زیر توی کسش تلمبه میزدم و لبهای خوش طعمش رو میخوردم ، اجازه دادم کمی ازم جدا بشه و یه کم سینه هاش رو داد بالا که متوجه شدم دوست داره بخورمشون من هم همزمان تلمبه میزدم و سینه های خوشمزه
    و خوشگلش رو که روبروی صورت و دهنم بود میخوردم ، بعد از چند دقیقه کنار هم دراز کشیدیم و حسابی از هم لب گرفتیم و کمی صحبت کردیم و دوباره شروع کردیم اینبار باران خوابید زیر و من روش بودم بعد از چند دقیقه سکس فوق العاده هر دو تقریبا همزمان ارضا شدیم و موقعی که داشتم آبم رو میپاشیدم روی سینه ها و صورتش خودش با دست به کامل تر ارضا شدنم کمک میکرد و یک لذت وصف نشدنی رو بهم هدیه کرد بعد از اینکه از اتاق اومدیم بیرون با یک نوشیدنی گرم ازم پذیرایی کرد.
    اون روز قبل از اینکه پسرشون از مدرسه بیاد از خونشون اومدم بیرون و با پیام مجددا از باران تشکر کردم و توی مسیر که به محل کارم میرفتم با خونه تماس گرفتم که نفیسه جواب داد میتونستم حدس بزنم که با امید باید مشغول باشن.
    حس خوبی داشتم که اینقدر با خانمهامون راحت هستیم و میتونیم کنار و با اطلاع هم از زندگی لذت ببریم رسیدم به محل کارم و بعد از چند دقیقه نفیسه پیام داد و یک عکس دونفره روی تخت خونه خودمون واسم فرستاد ، از چشمهاش رضایت مشخص بود ، همون موقع بهش زنگ زدم و با هم صحبت کردیم آخرین جمله هر دو مون قبل از قطع کردن این بود که «بیشتر از قبل دوستت دارم» به اینکه هر دومون همزمان این رو گفتیم خندیدیم و قرار شد که نفیسه با امید بیان میدان جمهوری و با هم اونجا قرار گذاشتیم که من اونجا نفیسه رو سوار کنم و بریم دنبال پسرم که خونه مادربزرگش بود ،
    وقتی که رسیدیم پیش هم من نشستم عقب ماشین امید که کمی باهم گپ بزنیم و از اون روز صحبت کنیم و نفیسه و امید جلو نشسته بودن وقتی چشمم به نفیسه افتاد دقیقا مثل روز اولین سکسمون چهرش فوق العاده زیبا شده بود. شب رفتیم خونه و با مرور اتفاقات اون روز دو بار سکس اساسی کردیم باهم و تا ۴-۵ صبح بیدار بودیم و حسابی از همدیگه و از توصیف اتفاقاتی که افتاده بود واسمون لذت بردیم.
    بعد از اون چندین بار با امید و باران رفت و آمد کردیم و چندین بار باهم سکس های داغی داشتیم تا اینکه امید و باران تصمیم گرفتن دوباره بچه دار بشن و این روابط رو کنار بگذارن
    زمان بارداری باران باهم رفت و آمد میکردیم و گاهی اوقات که بچه ها خواب بودن امید و نفیسه باهم سکس داشتن اما من فقط کنار باران مینشستم و نوازشش میکردم و از اینکه کنار هم بودیم حس خوبی میگزفتیم
    یکبار که شب امید اومده بود پیش ما و رابطه mfm داشتیم من از دیدن لذت بردن نفیسه ۲ بار ارضا شدم و بعد از اینکه از اتاق بیرون رفتم که نفیسه و امید شاید راحت تر باشن که همین طور هم شد و این رو میشد از صدای لذت بردن نفیسه فهمید و من توی اتاق روبرو یکبار دیگه با شنیدن صدای شهوت برانگیز نفیسه ارضا شدم.
    نفیسه وقتی که ارضا شد اومد پیشم و با لب گرفتن ازم تشکر کرد که اجازه چنین لذتی رو بهش دادم.
    بعد از اون باران و امید چون پسر شون بزرگ شده بود تصمیم گرفتن که برای همیشه چنین روابطی رو کنار بگذارن اما همچنان بدون کوچکترین مشکلی و اشاره به دلیل آشناییمون با هم رفت و آمد داریم و این برمیگرده به جنبه هر ۴ نفر که بتونن این رابطه رو بدون کوچکترین آسیبی به چهارچوب خانواده کنترلش کنن

  3. #3
    لذت فانتزی ها و ضربدری های ما (۳)

    بعد از اینکه روابط سکسی مون با باران و علی در نهایت ادب و احترام به پایان رسید با یک گروه دیگه آشنا شدیم و لحظات نابی رو در کنارشون داشتیم که خلاصه ای رو براتون مینویسم
    یکی از زوج هایی که اسمشون رو اینجا ساغر و وحید میذارم از طریق همین سایت باهاشون آشنا شدیم و ما رو با دوستانشون آشنا کردن. یک گروه جذاب و خاص
    با وحید و ساغر چند باری بیرون رفتیم و حسابی خوش گذروندیم و یک شب خونه ما دور هم جمع شدیم و بعد از کلی خندیدن و مشروب و ... سکس مون شروع شد، نفیسه که وقتی مست میشه از سکس چندین برابر لذت میبره و تماشایی سکس میکنه بنحوی که خودش میگه دوست ندارم کنار هم باشیم چون تو حواست به من پرت میشه و به خانم طرف مقابل خوب نمیرسی و این دلیل ناراحتی میشه.
    اما اون شب حسابی ساغر رو خوردم و لیسیدم و وحید هم کاری کرده بود با نفیسه که فکر میکنم صداش رو کل آپارتمان شنیدن
    بعد نوبت ساغر شد که من رو آماده کنه برای سکس و چنان با ولع شروع به خوردن من کرد که محال ممکنه یادم بره
    وقتی که حسابی همدیگه رو خوردیم در پوزیشن های مختلف شروع کردیم به سکس و حسابی از همدیگه در کنار نفیسه و وحید لذت بردیم وسطهای سکس که نمیدونم چقدر طول کشیده بود ساغر گفت که دوست داره دبل بزنه و همزمان به من و وحید از کس و کون بده؛من دراز کشیدم به پشت و ساغر نشست روی کیرم با کس فوق العاده زیبا و تنگش، وحید هم با کمک نفیسه کیرش رو کرد توی کون ساغر و با برخورد کیر وحید از داخل هیکل ساغر با کیرم (دوستانی که چنین تجربه ای دارن میدونن چی میگم) و شروع تلنبه ها و هیجان زیاد متاسفانه من دوباره زود ارضا شدم و توی کس ساغر خالی شدم(البته توی کاندوم) و وحید که داشت ادامه
    میداد هم توی کون ساغر ارضا شد و توی تمام این مدت که داشتیم ساغر رو دبل میکردیم داشتیم سه تایی با نفیسه و ساغر لب بازی میکردیم و اونها سینه های همدیگه رو میخوردن و ساغر هم دوبار ارضا شد
    اینقدر وحید طول داد ارضا شدنش رو که من اون زیر دوباره راست کردم و نفیسه دستشو برد اون زیر و کاندوم رو از روی کیر من درآورد و شروع کرد به راست شدن دوباره من کمک کردن و بعد از اینکه آب وحید که از کون ساغر روی بدن من سرازیر شده رو پاک کرد گفت من هم دبل میخوام که وحید دیگه نتونست و نفیسه کمی دلخور شد و با خنده به کیر من افتخار کرد که بعد از ارضا دوباره راست میشه و حسابی خورد و بعدش هم اومد نشست روی کیرم و به شدت شروع به سکس کرد و من هم چون ارضا شدم بدم حدود نیم ساعت قبل حسابی تونستم که باهاش همراهی کنم و تلنبه بزنم واسش از زیر؛
    اینقدر سکسمون طول کشید که ساغر اومد پیشمون و شروع کرد به خوردن سینه های نفیسه و لب گرفتن ازش و اونجا بود که متوجه شدیم نفیسه تمایلات لز هم داره کمی و با بازی کردن ساغر با سینه هاش و چوچولش وقتی کیرم توی کسش بود عمیقا ارضا شد،
    من هنوز ارضا نشده بودم برای دومین بار که ساغر گفت بیا ادامه بدیم و من که کون ساغر رو نکرده بودم کاندوم گذاشتم و با ساغر شروع کردیم وقتی که سکس مون بعد از ۲۵-۳۰ دقیقه تموم شد نفیسه صدامون کرد که چایی آماده ست و داشتیم لباسهامون رو میپوشیدیم که از اتاق بیایم بیرون متوجه شدیم که هوا کم کم داره روشن میشه و ما اصلا حواسمون به گذشت زمان نبوده،
    از صحنه های خاص اون شب که از ذهنم پاک نمیشه موقعی بود که نفیسه روی کیر وحید نشسته بود و سر وحید رو با دستهاش محکم گرفته بود و به شدت کیر وحید رو به اعماق کسش میکوبید و صدای فوق العاده ای ایجاد میکرد و یک جای دیگه بصورت داگی قرار گرفت و شروع کرد لب گرفتن از من که به پشت خوابیده بودم و ساغر روی کیرم نشسته بود ولی چون وحید آروم میزد با ناله های فوق سکسی شروع کرد به عقب و جلو کردن خودش که وحید گفت اینجوری کم میارم و پوزیشن رو عوض کرد
    شب بسیار خوبی بود و بعد از اون هم با وحید و ساغر و بقیه دوستان شبهای رویایی و هیجان انگیزی رو داشتیم

  4. #4
    سکس ضربدری باحال

    سلام
    لیدا هستم 26سالمه . همسرم آرش 35سالش. زیاد بلد نیستم بنویسم ولی دوست دارم این خاطره خودمو بنویسم .
    آرش همیشه وسط سکس از نفر سوم حرف میزد اوایل حساس بودم ولی بعد ها که فهمیدم فقط وسط سکس میگه و بعدش خبری نیست منم کنار اومدم . ازم همیشه میخاست اسم بگم که کی رو دوست دارم بیاره منو بکنه یا کی رو بیارم اون بکنه.
    همیشه سعی میکردم طفره برم چون با اینکه اسم تو ذهنم بود ولی ترس داشتم بگم میگفتم حساس میشه. یا مجبورش میکردم اسم مردهارو خودش بگه من اسم دخترای بدشکل فامیل رو میگفتم که خوشبحالش نشه.
    ولی آرش تعارف نداشت از بهترین دوستم تا خواهرم رو وسط سکس ما اسم میبرد . منم دیگه کمکش میکردم و بهش حال میدادم واقعا خیلی تاثیر داشت کیفیت سکسمون خیلی بهتر شده بود. و البته تعداددفعاتش . منم دیگه کمتر خجالتی بودم . اوایل ازدواج من خیلی راحت نبودم و فکر نمیکردم روزی بتونم راحت باشم ولی آرش خیلی کمکم کرد.
    یه بار که وسط سکس همش اسم خواهرم لیلا رو میگفت منم دلمو زدم به دریا ، کمکش کردم گفتم آره عشقم دوست دارم لیلارو پیش من بکنیا بکن تو کس تنگش ، منم برات ساک میزنم .... بعد که حسابی رفته بود تو حس گفت عشقم واسه تو کی رو بیارم آخه تو هم کیر میخای ... منم که دیگه حسابی حشری شده بودم اسم پسر همسایه خوبه بابام اینا رو که خیلی هم خوش هیکل بود رو گفتم آرش هم سنگ تموم گذاشت گفت علی رو میگم بیاد با کیرش بکنه لیدا جون منو .. منم میگفتم آره بگو جرم بده میخام بکنه منو میخام کیرشو بخورم ...
    اونقدر حشری شده بودیم که برای اولین بار آب آرشو با عشق خوردم و خیلی هم خوشم اومد.فرداش همش به لذتی که از سکس دیشب برده بودم فکر میکردم و به اینکه چرا تا حالا اینطوری نبودم چرا خودمو اذیت میکردم چرا...
    به خودم قول دادم که بیشتر تمرین کنم و راحت تر باشم . دفعه بعد از خودم و آرش موقع سکس فیلم گرفتم خیلی باحال شده بود جفتمون هم خوشمون اومده بود چند دفعه بعد هم این کارو کردم . هراز گاهی نگاه میکردمو سعی میکردم بهتر بشم. همش به این فکر میکردم چقدر خوب میشد که با خواهرم راحت بودم و میتونستم بهش بگم که باشه ، ولی میترسیدم و نمیدونستم چطوری بگم .کلا دختر خجالتی هستم.
    پیش دوستام از سکس اصلا حرف نمیزدم فکر میکردم خیلی بی حیایی میشه . ولی یکی از دوستای مدرسه م که خیلی باهام راحت بود همیشه باهام راحت بود .ندا دختر خوشگل و خوش اندامی بود همیشه به اندامش توجه میکرد و همیشه کلاس عشقبازیاش با شوهرشو پیش من میداد. یکبار که اومده بود خونمون دوباره بحث شیطونی راه انداخت به من گفت هنوز خجالت میکشی به شوهرت بدی .. منم که دستم پر بود گفتم آره هنوز خیلی خوشم نمیاد. اونم شروع کرد به نصیحت و از سکس خودش گفتن .تا اینکه وسط حرفاش گفتم منم یه فیلم دارم میشه نگاه کنی مشکلمون رو بگی با حالت کارشناسی و حشری گفت حتما.
    فیلم رو که دید خشکش زد گفت واقعا شما این همه راحتید!
    گفتم بیشتر از این، گفت نمیترسی واقعیت اتفاق بیاوفته گفتم اتفاقا خوشم هم میاد. ول کن نبود حرف رو اونقدر کش داد که تا آخرش گفت که اونم دوست داره تجربه کنه سکس ضربدری رو ..باهم تفاهم کردیم ولی راضی کردن شوهر اون راحت نبود گفت زمان میبره . تا اینکه ندا گفت اوول آرش که راضی هست یه حالی بهش بدیم بعد سراغ امیر هم میریم... فهمیدم که از آرش حسابی خوشش اومده منم از اینکه یکی رو پیدا کرده بودم که اولا خونشون این ورا نبود ثانیا خیلی وقت بود میشناختم خوشحال بودم و البته با کمی ترس .. ندا گفت همین امروز ، منم دیگه غافلگیر شده بودم آرش ساعت 4 یعنی یه ساعت دیگه میرسید گفتم خوب چطور بهش بگم شاید بدش بیاد شاید...
    ندا گفت مستقیم نگو یه طوری بگو ببین که اگه یه ذره اوکی داد ادامه بده.. آرش اومد . ندا لباساشو باز تر کرده بود چاک سینه ش کاملا مشخص بود آرش یه سلام داد رفت اتاق منم دنبالش رفتم .
    بغلش کردم اونم بغلم کرد یه لب گرفتیم . گفت خانمی من میرم بیرون شما راحت باشید . منم دستمو بردم سمت کیرش گفتم آرش دلم میخاد الان.. با عشوه ای که خودم بلدم.
    آرش گفتم قربون دلت بشم واسه خودته دیگه مهمونتو چیکار کنیم دیوونه
    گفتم فقط یه ساک کوچولو .. آرش هم که آماده بود زود در آورد گرفتم دهنم همچین با احساس ساک زدم که آرش نتونست طاقت بیاره گفت لیدا منم میخام گفتم مهمونمو چیکار کنم آرش .گفت زود تموم میکنم گفتم زشته .. با یه چشمک گفتم نظرت چیه ندا هم بیاد شیطون.. گفت جووون آره بگو بیاد. باورش نمیشد جدی میگم . بهش گفتم آرش جدی میگم . من با نداحرف زدم راضیش کردم که با هم سکس داشته باشیم ..دیگه نگفتم ضربدری...
    آرش گه چشماش از حشر داشت میترکید منو بغل کرد گفت عاشقتم بیشرف...
    گفتم باشه عجله نکن .. لباسای خودمو درآوردم آرش هم لخت شد ندا رو صدا زدم ..ندا که خجالتی تر شده بود نیاومد در رو باز کردم دیدم پشت دره .. وقتی دید من لخت هستم بیشتر ترسید ..دستشو گرفتم آوردم داخل .. قلبش تند میزد به آرش گفتم آرومش کنه.. آرش بغلش کرد لباشوو میخورد منم آروم لختش کردم .
    3تایی رفتیم رو تخت ، اول منو ندا از هم لب گرفتیم سینه های همو خوردیم آرش هم دستشو به ما میکشید. رفتیم سراغ کیر آرش ... حسابی ساک زدیم ندا ساک میزد منم واسه ندا سا ک میزدم . آرش بلند شد ندارو خوابوند پاهاشو گرفت بالا کیرشو گذاشت لای کس ندا، منم رفتم سراغ سینه های ندا ، آرش با یه دستش هم با کون من بازی میکرد.
    حسابی ندا رو کرد بعد منو حالت سگی میکرد ندارو بلند کرد ازش لب میگرفت و گاهی کیرشو در می اورد میزاشت دهن ندا..
    آخرش هم که آبش اومد دوتایی منو ندا حسابی خوردیم . آرش زود رفت سمت حموم که ندا راحت باشه .
    خیلی به منو ندا خوش گذشته بود . آرش هم گیر داده بود که یکی رو اون باید بیاره منو بکنه که من فعلا قبول نکردم و ندا هم داره برنامه میچینه واسه منو اونو شوهرش.

  5. #5
    ضربدری دوستانه!

    حدود ۲ سالی میشه که با رها دوستم ، دختر دوست داشتنی و شیطونیه ، خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم اما کم کم بهش وابسته شدم ، دختر خیلی بلندی نیست اما قدش و وزنش باهم تناسب خوبی دارن ، بعد از این که رابطمون جدی شد بهش کلی اصرار کردم که بره باشگاه که هم اون یه ذره شکمش آب شه هم فرم بدنش قشنگ تر بشه ، تقریبا بعد از این ۲ سال خیلی جذاب تر شده بود سینه هاش بزرگ تر شده بودن و سفت تر ، کونش از اول بزرگ بود اما الان علاوه بر سایزش جذابیت خاصی گرفته بود که منو خیلی حشری میکرد مخصوصا وقتی می خواست بره باشگاه لگ می پوشید قشنگ میشد انحنای پاها و کونشو دید .
    ما تقریبا ۱ ماه بعد از این که با هم جدی شدیم سکس کردیم ، هر هفته روزی ۱ ۲ بار با هم بودیم ، کلی از هم یاد میگرفتیم کلی خجالتامون ریخته بود و راحت تر شده بودیم تا چند وقت پیش که تو سکس بهش گفتم دوس داری جلوی کی بکنمت ؟
    چند دفعه ازش سوال کردم تا اسم یکیو برد ، همین جوری داشتیم از این فانتزی کیف میکردیم و تحریک میشدیم اما انگار دنبال یه چیزی بیشتر از این بودیم ، تو خونه ما تو اتاق من بودیم وقتی روش بودم و کیرم توکسش بود ازش پرسیدم می خوای یکی دیگه هم بود که باهم میکردیمت ؟ اصلا توقع نداشتم که بگه آره ! اما گفت !!! اسم سامان دوست دوران دانشگاهمو برد !!! جفتمون خیلی حشری شده بودیم ، این فانتزیا همین جوری ادامه داشت تا یه روز با یکیاز دوستاش به اسمه نیلوفر بیرون بودیم ، با نیلوفر توی یه باشگاه بودن ، سوژه جدیدمون نیلوفر و دوست پسرش آرش بودن ، بلاخره بعد از اینهمه مدت که با این فانتزیا گذشت ، تولد آرش شد ؛ یه جشن ۴ نفره تو خونه آرش گرفتیم ، اون روز انگار همه چی فرق میکرد من که بیرون از تخت خواب خیلی رو پوشش و ظاهر حساس بودم اما اون شب انگار من نبودم ، رها یه لباس کوتاه تا وسطای رونش تنش بود ، نیلوفرم یه شلوارک لی با یه تاپ قرمز ، نیلوفر برعکس رها دختر ریز تری بود اما بواسطه ورزش هیکل خوبی داشت ، بعد از اینکه شام خوردیم آرش مشروب اورد شروع کردیم به خوردن خیلی داغ شده بودیم هر ۴تامون رها دستش رو رون پام بود نیلو هم تو بغل آرش نشسته بود که یه لب سریع ازش گرفت ، منم به رها گفتم بدو ماچم کن که با خنده اومد رو پام نشست یکم طولانی تر از بوس نیلوفر بوسم کرد .. واقعا کنترلم دست خودم نبود اومد خودشو جدا کنه من هی ادامه دادم لب هاش با ولع خاصی می خوردم صدای نفس هاش بلند شده بود که با صدای آه نیلو جفتمون برگشتیم دیدیم آرش بین پاهاشه دار کسش رو لیس میزنه کس صورتی پف کرده ای داشت ، رها اومد رو زمین زانو زد زیپ شلوارمو باز کرد کیرمو در اورد شروع کرد به خوردن تا حالا اینقدر حریص ندیده بودمش چشامو بسته بودم داشتم کیف میکردم که دیدم دیگه نمی خوره فقط کیرم تو دهنش داره آه میکشه سرمو آوردم اینور دیدم آرش از پشت داره کس و کون رها رو لیس میزنه از اونور نیلو داشت تخمای آرش و می خورد ، از شدت شهوت رها رو کنار زدم رفتم سمت نیلو همونجوری که داشت تخمای آرش رو می خورد کیرمو میکشدم لای کسش اینقدر ادامه دادم به کارم که التماس میکرد بکن توش ، از بس خیس بود نیازی به تف نبود کیرم راحت رفت تو واقعا حشر تمامه جونمو گرفته بود اما هنوز انگار اولش بود چون وقتی کیر آرش و توکون رها دیدم انگار آتیشم تند تر شده بود ، رها داشت قربون صدقه کیر آرش میرفت آرشم تا می تونست میزد در کونش
    همه این صحنه ها با عشوه ها و جیغ های نیلو تکمیل شد آبم داشت میومد سریع کیرمو کشیدم بیرون نیلو رو خوابوندم ریختم رو سینه هاش اما آرش از من خیلی جلو تر بود دهن رها پر آب بود ..

  6. #6
    اولین ضربدری

    یادم نیست چند سال پیش بود
    همینقدر یادمه دوره اس ام اس و یاهو مسنجر بود
    بعد از چند ماه تلاش بالاخره خانمم راضی شده بود بیاد ضربدری رو تجربه کنیم
    تو شهوانی یه دوری زده بودم .راستش اون موقع به اندازه حالا آدم
    لاشی و بیکار توسایتها نبود که نتونی به کسی اعتماد کنی

    .یه پسره رو پیدا کردم ،اصالتا شیرازی بود ولی با خانمش اصفهان زندگی میکرد.
    یه چند بار باهم چت کردیم، پسره ۲۴ ساله و خانمش ۲۰ ساله بود.از ما کوچکتر بودند،اون موقع خانم من ۲۸ ساله و منم ۳۵ ساله بودم.باهاشون یه قرار گذاشتیم تو پارک فردوسی اصفهان .
    قبلش رفتم یه سیم کارت ایرانسل خریدم و شمارشو بهش دادم.
    روز قرار یه حالی بودم.ما یه پسر داریم ،راستش اون موقع اونو هم برده بودیم چون نمی دونستیم کجا بگذاریمش. با کلی تپش قلب رسیدیم اونجا ،نمیدونستم چی میخواد بشه ،می گفتم شاید طرف مامور باشه اصلا، به پسرم گفتم بره تو زمین اسکیت بازی کنه.هی داشتم اطراف چشم می انداختم ببینم یه زوج با اون مشخصات میبینم .کسی نبود که بنظرم بیاد.بهش پیام دادم کجایید؟
    تازه مردک نوشت من تنها اومدم ولی شناسنامه خودم و خانمم رو آوردم که مطمئن باشی.نمیدونستم چکار کنم.گفتم خوبه برگردم ولی از یه طرف تا اینجا هم اومده بودیم و ممکن بود دیگه خانمم نیاد.به خانمم گفتم تو روی این نیمکت بشین ،اگه بهت زنگ زدم بیا پیش ما.رفتم پیش پسره ،قیافه بدی نداشت ،تقریبا ۱.۷۰ قد داشت و فکر کنم ۷۰ کیلو وزن.با هم دست دادیم و نشستیم ،من شروع به گلایه کردم که چرا تنها اومدی ،اونم گفت مادر خانمم اومده دیدنمان، خانمم مجبور شده بمونه خونه، یه جورایی کلافه بودم ،کلی تیپ زده بودم که دختره منو بپسنده حالا هیچی .
    شناسنامه هاشون رو داد دیدم بله زن و شوهرند، هنوز یکسال از عقدشون نمی گذشت، پسره میگفت کلی داستان ضربدری خونده و بصورت شدیدی علاقه داشت تجربه کنه ،گفتم خانمت نمیخواد منو ببینه ،گفت نه،احتیاجی نیست ؟؟؟!!!
    یه زنگ زدم به خانمم که بیاد پیشمون .پسره که اسمش حمید بود ،داشت چشم می انداخت ببینه زن من کیه؟
    وقتی دید یه خانم جذاب داره خیلی با متانت به سمتون میاد فهمید اونه ،مردک میخواست با چشماش بخوردش، گلناز خانمم دختر جذابیه، قد ۱۷۰ و وزن ۶۵ ،اون فقط یه سلام کرد و نشست ،حمید هم فقط جوابشو داد و یه احوالپرسی مختصر کرد.بهش گفتم حالا چکار کنیم، گفت یه قرار بگذاریم دیگه ،گفتم باشه بیا آخر هفته میریم یکی از شهرهای اطراف اصفهان، یه هتل میگیریم ،اونم موافقت کرد، خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.
    تا جدا شدیم خانمم گفت پس میخوای بچه رو چکار کنیم ،ما نمی تونیم بریم بیرون شهر ،بگو بیایند خونه ما .دلم نمی خواست که کسی رو که نمیشناسم ببرم خونه اونم برای سکس ولی راه دیگه ای هم نداشتم، حمید هم تو یه خونه دوطبقه با برادرش زندگی میکرد و نمی شد اونجا بریم.در ضمن تا آخر هفته هم چند روز مونده بود و نمی تونستم تا اون موقع صبر کنم، بهش زنگ زدم و گفتم میتونید بیایید خونه ما ،اونم از خدا خواسته قبول کرد و قرار فردا شب رو گذاشتیم.
    شب تو یاهو مسنجر بازم با هم صحبت کردیم، میگفت نرگس رفته حموم خودشو آماده کنه برای تو (راست و دروغش با خودش)،گفتم یه عکس از نرگس بفرست تا من ببینمش یه عکس دونفری از خودشون فرستاد ،یه جایی رفته بودند برف بازی،سراغ گلناز رو گرفت ،گفتم همینجاست ،گفت ببوسش.
    یه سری حرفهای دیگه هم زده شد .مثلا اینکه زنها تو سکس از چی خوششون میاد یا اینکه از پشت میدند یا نه ؟


    گلناز که تا اون موقع داشت چت ها مون رو میخوند گفت ازش بپرس چی میخواد بپوشم،ازش پرسیدم ،اونم با پررویی تموم گفت شورت و سوتین قرمز توری.
    نمیدونم شبش اصلا خوابیدم یا نه ،اولین تجربه ،چیزی که چند ماه تو سرت بوده.
    گلناز خانم فرداش سنگ تموم گذاشت ،رو تختی و ملافه اش رو نو کرد ،چند مدل میوه خرید و بعد هم به من زنگ زد که بیا تو سوتین فروشی ببین این که پسندیدم خوبه، یه جورایی کفری بودم، دست گذاشته بود رو یه شورت و سوتین قرمز توری که شرتش برای پشت فقط یه نخ بود و بشدت گرون ،هر چی بهش گفتم نخر اینو ،گفت نه ،نمیشه.
    بهر حال شب شد ،قرارمون این بود که بگذارند آخر شب که بچه ما خواب باشه ،فکر کنم حدود یازده شب بود که زنگ زدند ،دو سه خیابون پایین تر بودند ،گفت میایید دنبالمون، گفتم باشه ،گفت اگه میشه گلناز رو هم با خودت بیار .
    گلناز کلی به خودش رسیده بود و آماده پذیرایی بود ولی راضیش کردم لباس بیرون بپوشه، دنبالم بیاد ،ظاهرا نرگس میترسیده ،رفتیم دنبالشون، دیدمشون، براشون چراغ زدم پشت سرمون اومدند ،در پارکینگ رو زدم رفتم تو ،به گلناز هم گفتم برو جلوشون ،بی سر و صدا ببرشون تو واحد ،بالاخره تو مجتمع فضول زیاد بود.
    ماشین رو سریع پارک کردم ،پریدم بالا ،هنوز همگی سر پا وایساده بودند.
    خانمم به نرگس گفت بیا سبک کن ،با هم رفتند تو اطاق.
    حمید نشست ،بهش میوه تعارف کردم ،گلناز و نرگس برگشتند ،خدایش دو تا حوری بودند.
    نرگس رو مبل سه نفره کنار حمید نشت ،سمت چپشون با فاصله یه مبل گلناز نشسته بود ،منم که نمیدونستم چکار کنم روبروی حمید اونطرف سالن.
    یه تعارفات معمولی کردیم ،گلناز بلند شد بره شربت بیاره ،نرگس یه چیزی تو گوش شوهرش گفت ،حمید هم جوابش رو داد.
    گلناز با سینی شربت برگشت و تعارف کرد .
    حمید یه نگاهی به من کرد و با لبخند گفت آقا محسن که اصلا اونطرف نشسته ،یه اشاره ای کرد که یعنی بیا پیش ما .
    من در کل آدم خجالتی هستم، حمید هم اینو فهمیده بود برای همین اوضاع رو دست گرفته بود،رفتم مبل کنار نرگس نشستم.
    حمید گفت نرگس یه جورایی میترسیده و خیلی با سختی اومده،بعدش هم زنش رو بغل کرد و شروع کرد ازش لب بگیره.من نمیدونستم باید چکار کنم .حمید همون جور که مشغول بود بهم اشاره کرد که بیا جلو ،شروع کردم با موهای نرگس بازی کردن و دست روی لباسش می کشیدم که یهو برگشت و لباشو گذاشت رو لبام ،وای خدای من چه صحنه ای بود.واقعا داشتم یه لب دیگه غیر از گلناز رو میمکیدم. شاید چند ثانیه نگذشته بود،اونطرف رو نگاه کردم ،دیدم حمید سارفون گلناز رو کلا در آورده و گلناز هم داره مات و مبهوت منو نگاه میکنه.
    گلناز تو سکس آمادگی قبلی و نوازش براش خیلی مهمه ،حالا یکی بدون مقدمه اونو لخت کرده بود.بنظرم اصلا نگاه نکرده بود ببینه چه لباس سکسی و قشنگی براش پوشیده.فقط میخواست بره سر اصل مطلب.کاری که گلناز اصلا دوست نداشت
    با نرگس مشغول بودم.داشتم لبش .گوشهاش و کل صورتش رو میلیسیدم.یه پیراهن پوشیده بود با یه دامن کوتاه و یه جوراب بلند.
    میخواستم پیراهنش رو در بیارم و یه حال اساسی با هاش بکنم.
    من بر خلاف حمید بیشتر دوست دارم تو سکس به جزئیات برسم.با طرفم ور برم.کردن توش آخرین مرحله هست و بنظرم کم ارزش ترین مرحله.چون قبلش اینقدر با طرفم ور رفته ام که اون آماده شدنه و با چند بار زدن توش راحت ارضا میشه و همه لذتش رو میبره و نکته مهمتر اینه که تو سکس حتما باید مطمئن بشم طرفم ارضا بشه .ترجیحا قبل از من.
    میخواستم پیرهن نرگس رودر بیارم و حسابی بدنش رو نوازش کنم و بخورم.نرگس سرشو آورد پهلوی گوشم و یه چیزی گفت .درست متوجه نشدم.بهش گفتم چی؟؟؟!!!
    گفت من پریودم و خونریزی دارم
    مات و مبهوت شده بودم.یعنی چی ؟یعنی این مردک نمیدونسته زنش پریوده و اومده سکس ضربدری کنه و داره اونجوری خانم منو بهش ور میره؟
    بهش گفتم حمید آقا .خانمت میگه پریوده
    همینجور که داشت سینه های گلناز رو فشار میداد رو کرد به زنش و گفت مگه هنوز خونریزی داری؟
    بعد هم به من گفت فکر نکنم دیگه زیاد باشه
    نمیدونستم چکار کنم .از یه طرف یه دختر که 15 سال از خودم کوچکتر و خیلی ناز بود اونجا بود که میخواستم بکنمش و از یه طرف دیگه هم این قضیه.
    حمید که بیخیال بود و سوتین گلناز رو باز کرده بود و داشت کسش رو هم ازروی شورت میمالید.
    دیگه کاری بود که شده بود
    به نرگس گفتم فعلا پیرهنت رو در بیار
    بدن سفید و بلوریش رو دیدم.یه سوتین سفید اسپرت بسته بود.سوتینش رو هم باز کردم.باورم نمیشد.دو تا ممه داشت واقعا اندازه یه گردو.خیلی کوچولوو دخترونه بود.من عاشق ممه هستم و به تجربه میدونم اکه اونا رو باهاشون بازی کنی خیلی بزرگ میشند در طولانی مدت .ولی فکر کنم حمید اصلا به اینا دست هم نزده بود.
    شروع کردم ممه هاشو خوردن
    حمید شورت گلناز رو هم در آورده بود.مطمئنم اصلا ندیده بود چی براش پوشیده.فقط میخواست زودتر لختش کنه و بکندش.
    گلناز که فهمید گفت بیا بریم تو اتاق
    .اینجوری برای منم بهتر بود.منم گلناز رو نمیدیدم.چون از چهرش پیدا بود که پشیمونه.
    با ممه های نرگس مشغول بودم .خیلی حال میداد.یه جفت ممه کوچولو با یه سر قهوه ای کوچولو مثل سینه مردا.برعکس گلناز که سینه های بزرگی داشت با یه نوک بزرگ.
    یعد یکی دو دقیقه نرگس گفت میشه برم دستشویی .بعد رفتنش به یه بهونه ای رفتم سمت اتاق.حمید کیرشو کرده بود توی دهن گلناز.مرتیکه 20 سانت کیر داشت .کلفت هم بود و رگهاش از همه جاش زده بود بیرون.گلناز ساک زدن رو دوست داره ولی فکر نکنم با اون کیر حال میکرد.کیر من نهایت 15 یا 16 سانته و از لحاظ ظاهری خوش فرم تره.
    نرگس برگشت و خودش دامنش رو درآورد.گفت اونقدرها خونریزی نداره و روزهای آخره.یه شورت سفید پوشیده بود.
    لباسامو در آوردم و رفتم روی مبل نشستم.اومد جلو بغلش کردموداشتم همه جا شو لیس میزدم.بدن خیلی خوشگل و روفرمی داشت.میگفت ورزشکاره و کمربند مشکی تکواندو داره.یه ده دقیقه ای داشتم بهش ور میرفتم .خیلی مور مور شده بودم کسش رو ببینم.یهو بهم گفت میخوای برات ساک بزنم.منم گفتم آره .خیلی دوست دارم.جامون رو با هم عوض کردیم.اون نشست روی مبل و من وایسادم.بهم گفت فقط به حمید نگو .من براش ساک نمیزنم
    با اینکه میگفت ساک نمیزنه ولی بلد بود.قشنگ میکرد تو دهنش و خوب میمکید.حالمو زود خراب کرد.نمیتونستم بگذارم ادامه بده ممکن بود آبم زود بیاد. صدای آخ و اوخ گلناز از تو اتاق میومد.ظاهرا حمید داشت بس ناجوانمردانه میکردش.بعید میدونم اصلا با اون ممه های خوشگلش بازی کرده باشه یا اون کس تپلش رو لیس زده باشه.فقط میخواست بکنه.
    شورت نرگس رودرآوردم .رو نوار بهذاشتی آثار خون کمی بود.ولی کسش رو که دیدم همه چی یادم رفت.خیلی باحال بود.نمیدونم حمید چکارش میکرد ولی ظاهر کسش خیلی دخترونه بود.خودش میگفت حمید تا روزی دوبار هم میکندش و زیادم فرقی نمیکنه پریود باشه .حال داشته باشه یا اصلا بخواد .ظاهرا آب حمید خیلی دیر میومد تا یکساعت هم تلمبه میزد که میگفت من خوابم میبره ولی اون داره همینجور میزنه.
    نشستم روی مبل و اونو نشوندم روی زانوم.شروع کردم با کسش بازی کردن وخوردن دوباره ممه هاش.چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که ارضا شد.میگفت این دومین باری که بعد از ازدواجش ارضا شده؟!!!!.خیلی حال کرد ه بود .برای من خیلی تعجبی بود
    خوابوندمش روی زمین .دیگه نمیشد جلو خودم رو بگیرم.اومدم روش و سر کیرم رو گذاشتم دم کسش .فکر میکردم خیلی باز باشه.باز بود ولی نه اونجور که فکر میکردم.چند دقیقه ای زدم توش.داشت حال میکرد .تو همون حین کردن هم سینه هاشو میخوردم یا ازش لب میگرفتم.در گوشش گفتم :عزیزم از پشت هم میدی؟
    گفت تا حالا به حمید ندادم .یعنی یکبار اتفاقی رفت اونجا خیلی دردم اومد و گریه کردم ولی بیا به تو میدم.
    شاید به این دلیل بود که کیر من کوچکتر بود.رو شکم خوابندمش.تجربه بهم ثابت کردی اگه تو حالت سگی کون طرفت رو بکنی کمتر درد میکشه ولی من دوست داشتم بیفتم روش .
    انگشتم رو کردم تو کس خیسش و بعد کردم تو کونش .یه چند دقیقه ای فقط انگشت میکردمش .نشسته بودم روی پاهاش .یه دستم توی کونش بود و یکی دیگه هم کمر نازش رو ماساژ میدادم.خداییش خیلی دختر خوبی بود و خیلی همراهی میکرد.بعد اینکه دو تا انگشت کردم تو کونش و حس کردم آمادست .خوابیدم روش و سر کیرم رو سعی کردم بکنم توش.دو سه بار در رفت .خودش برام تنظیمش کرد و فرستاد تو.خیلی با احتیاط باهاش رفتار میکردم.میخواستم اونم حال کنه.
    یه ده دقیقه ای تلمبه زدم .دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و آبم اومد.
    بهش گفتم پاشو برو دستشویی خودت رو خالی کن.خندید و گفت نمیخوام .میخوام پیش خودم نگه دارم.گفتم پاشو برو خودتو لوس نکن.اینجوری اسهال میشی

  7. #7
    ضربدری با همکارم تو خونه شون

    سلام من جمشیدم و می خوام خاطره ضربدری رو تعریف کنم البته اسم آدمها رو عوض کردم تا او نره
    من کارمند یه شرکتی هستم که شعبه اصلی ما تو تهران که خودم تو یکی از شهرهای استان اردبیل زندگی می کنیم اسم من جمشید وزنم ۸۰ و قدم ۱۸۰ سانت هست و همسرم منیژه ۱۰ سال از من کوچکتر و خانه داره و ده ساله باهم ازدواج کردیم و انواع سکسهای تک نفره رو تجربه کردیم و تاحدود متاهل ها میدونند از ۱۰ سال به بعد تقریبا انسان از سکس یکنواخت خسته میشه و دنبال یک تنوع جدبد تو زندگیش می گرده
    من اکثرا فیلمهای پدرم که ماهواره نگاه میکنم با خانومم نگاه می کنیم و وقتی به فیلم نگاه می کنیم من زیر چشمی می بینم که منیژه با چشمهای درشت به کیرهای که تو فیلم نشون میده نگاه می کنه و تقریبا مطمئن بودم اونم تنوع میخواد ولی بخاطر مسائل خانوادگی بروش نمی اوردم ولی چون تو سکس خیلی داغ بود مطمئن بودم منتظر یه اشاره منه تا دلشو به دریا بزنه
    تا اینکه یه روز از شرکت به من ماموریت یک هفته ای برای شرکت در همایش و جلسه شرکت تو دفتر مرکزی در تهران بود دادن و من باید فرداش به تهران می رفتم و اونم مصادف بود با ۱۵ اسفند ۹۵ که باید ۱۶ اونجا حاضر می شدم بعد از کار اومدم و جریان رو به همسرم گفتم و اونم گفت منم میام چون تو بازار برای لباس عید چیزی پیدا نکردم و منم چون قرار بود تو یک هفته مهمانسرای شرکت باشم باهاش مخالفت کردم ولی منیژه پاشو تو یه کفش کرده بود که حتما میام
    خلاصه عصر رفتم دوتا بلیط اتوبوس برای تهران گرفتم وخیلی زود برگشتم خونه و ما وسایلمون رو سریع جمع کردیم و رفتیم ترمینال و سوار اتوبوس شدیم
    تو راه من فقط تو فکر محل اقامتمون بودم چون پول هتل یک هفته خیلی میشد در واقع پول ماموریت رو هم باید یه چیزی هم روش می گذاشتم و به هتل پرداخت می کردم
    من تو این افکار بودم که دیدم منیژه سرشو به صندلی تکیه داده داده و به صندلی عقب گوش میده چون همه خوابیده بودن دو نفر پسر هیکلی پشت سر ما نشسته بودن و از سکس با دوست دخترشون صحبت می کردن و می خندیدن و همسرم هم چون طرف پنجره نشسته بود قشنگ صورتشو به عقب چپ کرده بود گاهی هم اینم می خندید و پسرها هم مثل اینکه متوجه شده بودن و واسه همین هم با آب و تاب بیشتری بهم تعریف می کردن
    من خودمو زده بودم بخواب ببینم منیژه چکار می کنه از بغل صندلی منیژه یه دست به سینه اش کشیده شد و دیدم اون هیچ کاری نکرد بعد دو سه دقیقه دست پسره از عقب پایین تر اومد و به بغلش کشیده میشد و برای اینکه من متوجه نشم پتو رو انداخت رو دست پسره و دیدم منیژه چشمشو بست و مثلا خوابیده ولی نفس های تندشو حس می کردم تا اون دوتا بعد از یک ساعت دیگه جامونو عوض کردن و پسرها از طرف بغل پنجره سینه و زیر ناف خانوممو تا صبح دستمالی کردن و تا اینکه ما رسیدیم تهران و موقع پیاده شدن دیدم شلوار سفید خانومم زیر مانتو جلو باز قشنگ خیس شده و کیرهای اون پسرهای خوش تیپ و هیکلی حسابی سیخ شده بود من تو ترمینال خیلی لفت دادم تا اون دوتا برن و مزاحم خانومم نشن
    ما رفتیم میدان توپخانه یک هتل درجه سه گرفتیم و من رفتم اداره مرکزی شرکت و به خانومم هم گفتم بره یه دور بزنه ولی دور نشه
    من جلسه شرکت کردم و موقع رفتن به هتل با یکی از همکارهای دفتر مرکزی به نام عرفان ملاقات کردم و یه هدیه ای که مخصوص شهرمون بود رو تقدیمش کردم
    عرفان یه همکار خوش تیپ و خوش برخورد و مثل تمام تهرانیها اهل تیکه انداختنهای با نمک بود و از من در مورد خانواده پرسید که منم گفتم به اتفاق خانومم اومدم و تو هتل اقامت داریم
    عرفان گفت این چکاریه مگه من مردم یالاه یالاه باید بریم هتل تسویه کنیم.
    گفتم ممنون آقا عرفان ما یه هفته اینجاییم نمیشه
    اصلا به حرفهام گوش نمی کرد با زور دستم گرفت رفتیم سوار ماشینش شدیم و رفتیم هتل . منیژه تو هتل جلو درب ورودی نشسته بود و داشت فوتبال رو تو ال سی دی نگاه می کرد با دیدن ما بلند شد و من همکارمو معرفی کردم و اونم احوال پرسی کرد
    و آقا عرفان هم با هزار خواهش و ... تسویه هتل کردیم و رفتیم خونه اونا وارد یه آپارتمان اوکی شدیم و به طبقه آخر رفتیم که پن هاوس بود و ما وارد خونه شدیم که خانومش با دیدن ما جلو اومد و عرفان مارا به هم معرفی کرد اسم خانوم عرفان صفیه بود که یه زن لاغر اندام برعکس منیژه که تقریبا درست اندام بود و ظاهری بسیار زیبا مثل اکثر دخترهای تهرانی جذاب و تو دل برو بود
    خلاصه ما با کلی خجالت و عذر خواهی نشستیم و صفیه خانوم هم گفت چه حرفیه ما هم خوب میاییم عوضش درمیاریم که خلاصه خندیدیم و یخ ما آب شد و خانومها رفتند تدارک نهار ببینند و ماهم نشستیم صحبت و تر تخته و خلاصه کارهای مردانه
    نهار خوردیم و بعد از ظهر رفتیم پارک و شام و تو پارک خوردیم و هنگام شامدخوردن عرفان با منیژه خیلی شوخی میکرد و هردو می خندیدن
    صفیه با حسادت به عرفان گفت آقاشون ناراحت میشه خوب رشته منم با شوخی گفتم نه بابا اینقدر هم بی فرهنگ نیستم من اروپایی فکر میکنم
    که صفیه خانوم هم با حرف من سر صحبت رو در مورد غیرت و تعصب باز کرد که به این حرفها اعتقاد نداره و خلاصه اونا بیشتر مارو میخواستند توجیه کنند خلاصه بعد از شام اومدیم خونه و خانوم عرفان پیش من روسری رو باز کرد و با یه دامن بالای زانو نشست و به خانوم منم گفت راحت باش عزیزم که منیژه هم رفت اتاق با موهای باز و دامنی که تازه از بازار خریده بود اومد نشست جمع ما و صفیه رفت یه بطری طلایی با چهار تا استکان گیلاس آورد
    من تا دیدم فهمیدم ولی چون منیژه تاحالا لب به مشروب نزده بود متوجه نشد که اون بطری مشروبه
    و عرفان رفت ورق ها رو آورد و مشغول بازی شدیم که من و صفیه خانوم باهم دو به دو بودیم و عرفان و منیژه
    وسط بازی عرفان استکانها رو تا نیمه پر کرد صفیه که فکر می کرد اون دلستره یکجا همشو خورد ولی اصلا بروش نیورد
    و من کلی خندیدم منیژه قیافش طوری بود که یه چیز خیلی تلخی رو خورده و ولی بروش نیورد
    صفیه هم خورد و من چون مجردی زیاد خورده بودم خوردم منیژه گفت این دلسترهای جدید مزشون خیلی تند شده
    که ما سه تا با صدای بلند زدیم خنده و عرفان تو زمین ولو شده بود گفتم خانوم این ویسکی بود یا همون مشروب
    صفیه خانوم گفت من فکر کردم میدونید
    خلاصه ویسکی خیلی زود تو منیژه اثر کرد و اونو کلی شاد کرده بود و هربار از ما جلو میافتادند پا میشد جلو عرفان رقص زیباشو اجرا می کرد و عرفان هم اندام زنم رو سیر تا پیاز نگاه میکرد و یه بار که ما جلو افتادیم منیژه منو بغل کرد و رقص تانگو اجرا کرد
    بازی تموم شد و صفیه ماهواره رو باز کرد و زد کانال پی ... سی یه آهنگ شاد داشت پاشدیم با هم رقصیدیم اول هرکی با خانومش می رقصید بعد جامونو عوض کردیم و با حرارت بیشتری نسبت به قبل با هم می رقصیدیم تا اینکه یه آهنگ غمگین رسید که با اجازه همدیگه زن همدیگه رو بغل کردیم و رقص تانگو اجرا کردیم و من نگاه می کردم که منیژه داره کوسشو به عرفان می سچبونه و رنگش مثل یه لبو سرخ سرخ شده بود
    عرفان به من یه چشمک زد و منم صفیه رو محکم بخودم فشار دادم که صفیه هم اول کوسشو به چسبوند و برگشت کونشو به من هر داد و کونشو جلو کیرم میچرخوند و همین کارو زنم هم کرد تا اینکه آهنگ جدا شد و ما از هم جدا شدیم کیر من و عرفان شق شق شده بود و خانومها تا دیدن مست مست شروع به خندیدن کردن ماهم خندیدیم
    منیژه گفت چگونه به شما رو دادیم
    عرفان گفت جمشید وضعش خرابه من ردیفم
    صفیه رفت کانال رو عوض کرد و یه کانال سوپر که ماهم بیشتر به اون نگاه کرده بودیم زد که یه دختر زیبا داشت به یه پسر کیر کلفت ساک می زد
    صفیه به طرف من اومد گفت ببینم چقدر اروپایی هستی گفتم تا دلت بخواد و منو بسمت خودش کشید و لب به لب شدیم و من تو مستی و شهوت فکر کردم عرفان یا منیژه شاید قبول نکنه که دیدم نه منیژه یه دستش پشت گردن عرفان بود و یه دستش رو کیر عرفان براش میمالوند و لب به لب شده بودن
    صفیه مثل کیر ندیده ها سریع زیر شلوار و شورت منو باهم کشید پایین و کیر سیخ شده ۱۹ سانتمو که دید با حرص زیاد شروع به ساک زدن کرد و عرفان هم تاب و سوتین منیژه رو با یه حرکت درآورد و شروع به خوردن سینه های منیژه رو کرد عرفان گفت چون ما میزبان هستیم اول ما باید بخوریم
    صفیه تا تهش کیر منو تو ن
    لقش می برو و وقتی در میاورد یه اوووم بلندی می کشید و کیرمو تا ختنه گاهش نگه می داشت و میک میزد من چون تو ساک زدن اصلا محتلم یا همون ارضا نمیشم صفیه می خواست من تو دهنش خالی بکنم که نمی شد صفیه رو خوابوندمش و زبونمو تو کوس ابکیش کشیدم و شروع کردم چوچولشه با زبونم لیس زدن و اونم اوه و اوفش بلند شده بود سرمو برگردوندم دیدم منیژه یه کیر کوتاه و خیلی کلفت از کیر منو داره تند تند ساک میزنه طوری بود که تمام لب خانومم بزور کیر عرفان رو می گرفت و عرفان ایستاده تو دهن منیژه تلمبه میزد و سرشو بالا می گرفت و خانومم تخماش و می کرد دهنش عرفان گفت مگه تو کار نداری من حشری شدم با شدن بستری کوس صفیه رو لیس می زدم و سیلی رو کوسش میرم
    صفیه با صدای نازکش گفت کیر میخوام کیر منیژه هم گفت ما خانومها رو بردیم گذاشتیم رو کاناپه و پاهاشونو مثل هم گذاشتیم رو دوشمون و شروع کردیم به تلمبه زدن تو جمع ما منیژه از همه صداش بیشتر می اومد چون داشت یه کیر دیگه تجربه می کرد و منم تو کوس صفیه تلمبه میزدم کیر من چون دو برابر کیر عرفان از نظر طولی بود واسه همین من آرومتر می کردم و چون کیر عرفان دوبرابر کلفتی کیر من بود بصورت وحشی کوس منیژه رو تند تند می کرد دو سه دقیقه بعد خانومها اومدن بالا و ما پایین نشستیم و اوناهم بالا پایین می کردن و شلاپ شلاپ کوسشون رو محکم رو کیرهای ما میزدند و اول منیژه که حرارتش نسبت به ما بیشتر بود ارضا شد و بعد از دو دقیقه دیگه کوس صفیه ارگاسم رسید و کیرمو داخل می فشرد
    عرفان به من گفت تاحالا آنال تجربه کردید گفتم نه ولی آزمایش میکنیم


    صفیه به منیژه با خنده گفت خدا بدادت برسه عرفان گفت همه مثل تو کم طاقت نیستن ببین چه کون بزرگی داره . عرفان راست می گفت کون منیژه خیلی بزرگتر از مال صفیه بود ما خانمها رو قمبل کردیم و اول از پشت تو کوسشون رو گاییدیم تا اینکه منیژه یه آه بلندی گفت که فهمیدم عرفان داره آنال می کنه به گوش صفیه گفتم اجازه میدی گفت جمشید جونم برای تو مشکلی ندارم چون مال تو نازک تره منم یه توف انداختم سوراخ کون صفیه و کیرمو اروم داخلش کردم اولین باری بود که کیر من داخل کون یک زن می رفت و خیلی نرم تر و تنگتر از کوسش بود و شروع کردم به تلمبه زدن ولی هر دفعه عرفان میخواست داخل کنه زنم اخ میکرد و میرفت از زیرش بیرون تا اینکه اونم با زور کونشو باز کرد و کیرشو تو کون منیژه جا داد و تلمبه زد و من از دیدن کیر کلفت عرفان که تو کون منیژه وول میخورد حشری میشدم و اوناهم به ما نگاه می کردن و سکس می کردن
    منیژه گفت دو به یک شیم نوبتی دوتا مرد و یه زن منیژه گفت اول پس خودت من جر خوردم
    خندیدیم و عرفان رفت پایین کیرشو کرد تو کوس صفیه و خمش کرد به طرف من و منم کیرمو تنظیم کردم و دوباره کردم تو کونش و شروع کردیم به تلمبه صفیه یه اهههه و اوفففففف بلندتری می کشید و به منیژه گفت خیلی کیف میده و حرفهای تحریک کننده میزد جووون بکنیدم و نوبت منیژه رسید اونم خیلی بهتر میداد و منم برای اولین بار کون منیژه رو کردم و جامونو عوض کردیم نیم ساعت کردیمشون و من احساس کردم داره ابم میاد صفیه فهمید و دهنش و کنار کیر باز کرد من همه منی کیرم رو ریختم به ذهن و صورتش و اونم با لبهاش منی هارو ریخت رو چونش و کشید به ممه هاش و عرفان هم بعد من کیرشو دراوردد و ریخت ذهن منیژه تا حامله نشه خلاصه ما رفتیم حموم دوش گرفتیم و خوابیدیم و یک هفته که اونجا بودیم هرشب یک ساعت سکس می کردیم و خیلی خوش می گذشت انواع پوزیشن و اخرین روز اومدیم شهرمون و دو سال گذشته قراره تابستان بیان برای سرعین و ما تلافی محبتهاشونو بکنیم
    ممنون که وقتتون رو گذاشتید خوش باشید


    نوشته: بهنام

  8. #8
    وقتي زنم رو ميكرد

    ماه رمضان پنج سال پیش بود كه سر ظهر تو مغازه در حال روزه خواری بودم كه با دهن كاملن پر چشمم تو چشم سحر افتاد كه از پشت ویترین داشت نگاهم میكرد بهم لبخند نازی زد و رفت ، منم سریع رفتم دنبالش و تند تند غذا رو میجویدم كه سلام كردم و گفت چته مگه میخوان ازت بگیرن كه اینجوری دو لوپی میخوری خلاصه شمارمو دادمو با هم آشنا شدیم البته قبلا خیلی دیده بودمشو همیشه تو دلم میگفتم عجب سینه هایی داره این دختر، دوستی ما ادامه داشت و من روز به روز بیشتر شیفته سحر میشدم چون دختر مهربون و بی اندازه با نمك بود ، وقتی میخندید با اون دندونای زیبا و چال لپی كه داشت هر مردیو اسیر میكرد ، بالاخره با وجود مخالفت شدید خوانوادم و اصرار من بعد از شش ماه عقد و عروسی كردیم ، مادرم میگفت بیشتر آشنا شید چون سحر بچه طلاق بودو سطح خانوادشون از ما ضعیف تر بود ولی سحر میگفت حسین جان من با كسی دوست نمیشم اگه نمی خوای منو بگیری پس برو سراغ كس دیگه.
    اینم بگم كه سحر یه دختر خیلی زیبا و نمكی با یه هیكل متوسطه بود ولی انصافن لنگه سینه هاشو جایی ندیدم بودم یه دو سالی از زندگی ما گذشت و بعد از به دنیا اومدن رها دخترم همه چی خوب پیش میرفت غیر از دعوای خفنی كه سحر با مادر و خواهر من كرد كه كاملا با هم قطع رابطه شدن ،
    یه روز بعد از ظهر یكی از مشتریهام زنگ زدو سفارش دیش داد اینم بگم من تو كار لوازم برقی و نصب آیفون تصویری هستم ولی عمده فعالیتم نصب ماهواره هست خلاصه با ماشین مشتری رفتیم برای نصب و بعد از اینكه كا تموم شد نشستم تو ماشین كه منو برگردونه یهو چشمم به سحر افتاد كه تو باجه تلفن داره با تلفن صحبت میكنه منم یواشكی داشتم میپایدمش كه رامین همون مشتریم داشت میومدو باهاش با خنده زیاد سلام و احوال پرسی كرد البته از من دور بودن و صداشون نمی اومد ، رامین نشست تو ماشینو راه افتادو ما از پشت سحر رد شدیم و متوجه من نشد ، بعد پرسیدم میشناختیش این خانمه رو؟
    گفت چطور مگه تو میشناسیش؟
    گفتم آره زن همسایهامونه ؟
    گفت سر همسایتون سلامت و خندید، تو حال خودم نبودم هی پیگیر رامین شدم و ازش سوال میپرسیدم كه آخر سر معلوم شد كه سحر دوست دختر یكی از دوستای رامین به اسم امیر بوده كه خونه مجردی داشته و سحرم معمولا از صبح تا غروب تو خونه اون ولو بوده و هم به امیر كه عشق لاتی بوده و هم به همه دوستاش میداده.
    داشتم دیونه میشدم ولی به روی خودم نیاوردم اون شب گذشت و فرداش به رامین زنگ زدمو گفتم هر وقت تونستی بیا مغازه كارت دارم ، وقتی اومد پرسیدم تو هم سحر و كردی یا نه؟
    گفت واسه چی میپرسی ، نری زندگی بیچاره رو به هم بریزی هر چی بوده مال قدیم بوده.
    گفتم نه بابا چیكار دارم از سر كنجكاوی میپرسم!!!
    گفت آره بابا كردم ، زیادم كردم اصلا پسری تو محل نبود كه اینو نكرده باشه ، یادش بخیر یه بار دربی فوتبال بود رفتیم خونه امیرینا تا رسیدم دیدم سحر با یه شرت و كرست داره تو خونه میچرخه یه ده دقیقه ای كه گذشت امیر گفت یالا سحر چرا بیكاری شروع كن خلاصه رو زانو جلوی مبل نشست شروع كرد برای من و یكی دیگه از بچها ساك زدن ، به امیر گفتم پس تو چی میگفت من اینقدر اینو كردم كه دیگه رغبتی ندارم تو بزن داداش . بین دو نیمه هم یكی دیگه از بچها بردش تو اتاق خواب و حسابی كردش ، بعد از اون موقع چند باری خونه امیرینا كردمش ولی از وقتی زن گرفتم دیگه حرومی نكردم.
    وای این حرفارو میشنیدمو به این فكر كردم كه جنده خانم وقتی اولین بار واسم ساك میزد میگفت فكم درد میگیره ، وقتی پرسیدم چرا پرده بكارتت خونریزی نكرد میگفت ژ نتیكی اینجورین مامان و خالشم پردهاشون اینجوری بوده.
    از عصبانیت خونم داشت به جوش میومد شب رفتم خونه و با دادو بیداد موضوع و گفتم ، شروع كرد به گریه كردن و میگفت اون موقع بچه بوده و امیر گولش زده و بهش قول ازدواج داده بوده و ازش سو استفاده كرده بود ، گفت عاشق من و دخترمونه نمیخواد این زندگی و از دست بده، تقریبا كار به كتك كاری رسیده بود كه زنگ زد به خالش كه مثلا برای وصاتت بیاد خونمون ، آخر شب خالش كه هم سن منه با پسر پنج سالش اومد و شروع كرد به خایه مالی من ، وسط حرفاش گفت اصلا بهروز آدم دیوثیه تقصیر سحر نبوده!!!!
    چی ؟ بهروز دیگه از كجا پیداش شد؟!؟
    اینم بگم كه بهروز پسر خاله مادر سحر و زن و دو تا بچه كوچیك داره.
    خلاصه گندش درومد كه آقا بهروز از قدیم هم خاله رو میكرده هم سحر رو ، حتی با تهدید به نشون دادن عكسای لختی سحر به من بعد از ازدواجم هر وقت اراده میكرده با سحر سكس داشته، دیگه تو حال خودم نبودم اون خاله فاحشه اش هم كه دیده سوتی وحشتناكی داده من رو برده یه گوشه بهم میگه تو قول بده آروم باشی منم قول میدم هر وقت خواستی بهت بدم
    اون شب بدترین شب عمرم بود از طرفی یاد حرفای مادرم افتاده بودم از طرفی فهمیده بودم كه اینا خانوادگی جندن، فقط به دختر معصومم فكر میكردم.
    دیگه حریمی بین ما نمونده بود ، به نظرم سحر منتظر این موضوع بود ، دیگه هرچی كه دوست داشت میگفت و كلا شخصیت واقعیش مشخص شده بود ، مثلا تو فروشگاه یه پسره رو به من نشون داد و آروم گفت معلوم یارو كیر كلفتی داره كاش همینجا براش ساك میزدم، بعد گفت شب باید كس و كونم و جر بدی، تو سكس خیلی بی پروا شده بود ، جیغ میكشید ، فحش میداد ، نصف شب با صدای بلند داد میزد كیر میخوام.دیگه آبرویی برام نمونده بود و از اینكه اینقدر بی غیرت شدم از خودم بدم میومد ولی راستش تمایلم به سكس باهاش خیلی بیشتر شده بود.
    شبها بعد از اینكه رها میخوابید ، معمولا فیلم سوپر میدیدیم و سحر با خودش ور میرفت تا كه به سكس با هم ختم بشه ، اما مرتب بهم پیشنهاد سكس ضربدری میداد و دوست داشت گروهی بهش تجاوز كنن، این موضوع گذشت و بهمن ماه كه تولد من بود گفت یه كادوی توپ برات دارم یه شب پنجشنبه دخترم و گذاشت خونه مادرشینا و اومد خونه ، خواستم بكنمش كه گفت انرژیتو بزار واسه فردا، پرسیدم مگه فردا چه خبره كه گفت سوپرایزه.
    فردا صبح بعد از صبحونه رفت حموم و حسابی به خودش رسید و منم فرستاد حموم ، تو حموم كه بودم زد به درو گفت پشماتم بزن كه پرستو از پشم خوشش نمیاد من كه تو كونم عروسی بود فهمیدم با اینكه چند روز از تولدم میگذره ولی امروز یه كادوی ویژه دارم، حدود ساعت یك ونیم بعد از دو سه بار زنگ زدن سحر ، بالاخره پرستو اومد.
    ما قبلا یه چند باری خونه هم رفته بودیم و ولی من زیاد با شوهرش جور نبودم چون یه ده سالی از من بزرگتر بود هم از اون عیاش ها بود، خلاصه بعد از كلی عذر خوای بابت تاخیرش گفت بچه رو گزاشتم پیش منصور رو اومدم، روسری مانتورو كه دراورد شوكه شدم ، یه لباس لختی پوسیده بود كه بیشتر شبیه بیكینی بود تا لباس، من با دیدن پرستو كیرم حسابی سیخ شده بود البته پرستو هیكل سكسی نداشت ، فكر كنم نزدیك نود كیلو وزن داشت ولی خیلی سفیدو كم مو بود ، سحر به پرستو تعارف كرد نهار بخوریم بعد شروع كنیم كه پرستو همینجوری كه روی مبل به من نزدیك میشد گفت نه من تازه صبحونه خوردم ، الانه كه طاها( پسرش ) سراغمو بگیره باید زودتر برم ،دیگه كامل كنارم بود ، دست منو گرفت گذاشت رو پاش ، وای من از خجالت داشت نفسم بند میومد كه سحر اومد روی پام نشست ، طبق معمول سحر با شرت و سوتین بود ، اونا از هم لب میگرفتن و كم كم یخ منم آب شد دوتایی برام ساك زدن ، سحر مگفت كیر شوهرمو دوست داری اونم در حال خوردن با سر اشاره میكرد كه آره . تا حالا همچین تجربه ای رو نداشتم ، خیلی لذت بخش بود پرستو رو كاملا لخت خابوندم رو مبل حسابی ازش لب گرفتم یادمه وقتی لب میگرفتم چشمامو از خجالت میبستم تا چشمم به چشاش نیوفته بعد از سینه هاش سراغ كسش رفتم ، كسش خیلی بزرگ بود و چوچولش كاملا بیرون بود من كس پرستو میخوردم و سحرم رو زمین نشسته بودو كیر منو میخورد یه ده دقیقه ای كه كسش خوردم كیرمو گذاشتم تو كسش داغش و یه دل سیر كردمش ، هر چند لحضه یه بار كیرمو در میاوردمو تو كس و دهن سحر میكردم ، خلاصه آبم اومد ریختم رو شكم پرستو ، اینقدر نافش بزرگ بود كل آبم تو نافش جا شده بود .پاشدیم جمع و جور كردیم و نزدیكای ساعت ٥ پرستو رفت.
    تا هفته دیگه و یه سكس سه نفره دیگه روز شماری میكردم تا اینكه سحر گفت پرستو واسه پنج شنبه بعد از شام دعوت كرده .
    تا به خونشون برسیم به این فكر میكردم كه پرستو چه جوری شوهرو بچه اش رو پیچونده ، ساعت حدود یازده رسیدیمو وقتی در آپارتمان زدیم منصور درو باز كرد ، من از دیدن منصور اونم لخت فقط با یه شلوارك حسابی تعجب كردم كه با دیدن پرستو با لباس تمام تور به خودم اومدم ، رفتم نشستم رو مبل و با منصور مشغول خوردن چای و صحبت راجع به پارازیت ها بودیم كه سحر مستقیم اومد نشست رو پای منصور ، از هم لب میگرفتن و من به این فكر میكردم كه این چه جوری داره لب و زبون و سیبیل این مرتیكه رو میخوره هیچ وقت نمیزاره من با ته ریش نزدیكش بشم ، كم كم منم كه حرصم گرفته بود رفتم سراغ پرستو رفتم و شروع به خوردن سینه هاش كردم سكس ضبدری شروع شده بود.
    وقتی منصور كیرش و در آورد و سایزشو دیدم فهمیدم چرا كس پرستو به این روز افتاده ولی سحر مثل یه جنده با تجربه آنچنان ساكی واش میزد كه منصور تو ابرها بود .
    پرستو كه فهمیده بود كیرم تو كسش گم شده از بس كه گشاده حسابی قمبل كرد و گفت بكن تو كونم، من بایكم تف كیرم تو كونش تا ته جاكردم چون باید حرصمو یه جا خالی میكردم ، راحت تر از تصورم تو كونش رفت ، همون موقع بود كه منصور كله كیرش و گذاشت رو كس سحر و آروم داد تو ، چشمای سحر سفید شده بود و شهوت از صداش میبارید ، منصور گفت تنگ تر از قبل شدی و سحر میگفت جرم بده، اونجا بود كه فهمیدم لیست كسایی كه زن جنده من بهشون داده ته نداره، كاری از دستم بر نمیومد سعی كردم از سكس گروهیمون لذت ببرم ولی كسی كه اون میكرد كجا و این زن كس پاره اون كجا.
    بعد از سكس همه لخت به غیر من كه شرت پام بود مشغول بگو بخند و قلیون كشیدن بودیم ، خلاصه موقع خواب شد و منصور بالشد و پتو آوردو همه رفتیم زیر پتو و خوابمون برد یه مدتی گذشت كه با صدای آب از خواب بیدار شدم دیدم سحر و منصور نیستن و پرستو هم مثل یه نهنگ خوابیده پاشدم رفتم در حموم و باز كردم دیدم سحر دستشو گذاشته رو چهار پایه تو حموم و قمبل كرده و منصور اون كیرش و كه اندازه كیر خره گذاشته تو كون سحر بعد منصور میگه حسین جون دادش تو هم بیا.
    اومدم تو پزیرایی نشستم رو مبل با خودم فكر كردم كه من اینجا چیكار میكنم ، چرا باید كارم به اینجا بكشه تو خونه یه غربیهُ دیوث باشم كه زنمو به خودم تعارف میكنه!
    سحر كیه ؟ یه جنده هرجایی كه از سادگی من سو استفاده كردو خودشو بهم غالب كرد، این زندگی نبود كه من میخواستم ، من هیچ وقت فكرشم نمیكردم زنم لخت لخت با یه نره خر بشینه قلیون بكشه و دودشو بده تو دهن اون ، من مثل پرستو نبودم كه شوهرم الان داره زن دیگری رو تو حموم از كون میكنه و من مثل یه خرس بخوابم.
    طلاق بگیرم ، رها رو چیكاركنم ، سحر و رها عاشق همن.
    میدونم سحر درست بشو نیست از طرفی داشتن یه همچین مادری كه فاحشه های شهر نو جولوش باید لنگ بندازن به چه دردی میخوره.


    نوشته: Hus

  9. #9
    خیانت شیرینی که به سکس ضربدری تبدیل شد

    سلام اسمم سجاد ۳۰ ساله از تهران متاهل زنم سارا ۲۶ سالشه چشم رنگی و اندام ورزشی وزن ۶۰ قد ۱۷۰ سفید ۸ ساله ازدواج کردیم،زنم و من خیلی حشری و خشن تو سکس ،از آنجایی که من آدم تنوع طلبی بودم و همیشه دنبال کوس زن های دوستام یا دوستای سارا میخواستم کاری کنم که زنم هم مثل من چشمش دنبال کیر دیگران باشه تا راحت با هم دیگه توی سکس پارتی ها باشیم و لذت کامل ببریم ،هر کاری کردم سارا هیچ جوره پایه نبود که نبود تا یه روز دیدم یه مدتیه دوستم فرزاد که مجرده و از بچگی باهم بودیم رفت و آمدش به خونمون زیاد شده البته تا من بودم اون هم بود بعد من میرفتم سرکار اونم میرفت،به رفتاراش شک کردم رفتم دستگاه خبرنگاری ضبط صدا گرفتم و چند روزی تو اتاق خواب جاسازی میکردم و شبا که سارا خواب بود با هندزفری گوش میدادم اتفاقات روز را، روز ۸ بود که شنیدم صدای زنگ خونه اومد و سارا در را باز کرد صدای گفتگو میامد اما واضح نبود بعد از ۱ ساعت دیدم صدا نزدیک تر شد وای خدای من صدای فرزاد بود که از هیکل سارا تعریف میکرد و سارا قربون صدقه کیر فرزاد،واقعا لخت بودند صدای افتادن سارا روی تخت اومد و بعد ملچ ملچ کردن و خوردن کیر فرزاد و بعد صدای کوس دادنش،خیلی اعصابم به هم ریخت زنم که جانماز آب میکشید حالا دور از چشم من جندگی میکرد تصمیم گرفتم اول از صدا بکاپ بگیرم که اگه سارا گوش داد و خواست پاک کنه صدای دومی داشته باشم ،صبح روز بعد به صاحب کارم اس دادم مریض شدم امروز را بهم مرخصی بده و نرفتم سرکار ساعت ۱۰ بود سارا بیدار شد دید من خونه ام و روی مبل لخت نشستم با لبخند اومد جلو گفت چرا نرفتی سرکار چرا لختی ؟گفتم مرخصی گرفتم و حالم خرابه کوستو میخوام ،خندید و شورت و سوتینشو درآورد و اومد جلوی کیرم و شروع کرد به خوردن چشامو بستم و فرزاد رو تصور کردم که چطوری لذت میبرده حس بیغیرتیم زد بالا خیلی لذت بخش بود این حس گفتم پاشو برو تو تخت میخوام جوری بکنمت که جیغ بزنی ، سارا رفت رو تخت منم رفتم کمر بند و دو تا ومانتوهای سارا برداشتم و چشم بند را اوردم رو تخت سارا خندید و گفت میخوای مثل فیلم ها منو ببندی گفتم امروز میخوام بدون مرز سکس کنیم و از فانتزی هامون تو سکس حرف بزنیم سارا هم مخالفتی نکرد دست و پاها را با فاصله محکم بستم تا نتونه حرکت گنه چشماشم با چشم بند بستم سارا هی میخندید منم شروع کردم به حرفای سکسی زدن و تعریف و تمجید از کوس و کون و ممه هاش و با کوسش بازی کردن تا خوب تو حس برود و خیس بشه ،دیگه آماده بود با کمر بند آروم شروع کردم به کوسش زدن سارا دیگه تو حال خودش نبود فحش میداد تا کیرمو بکنم تو کوسش اما بازم به کارم ادامه دادم تا سارا به اشتباه گفت فردا کون بکن منو دیگه،یه دفعه دهنشو بست و از حالتش مشخص بود که چه گوه خورده منم ریلکس بهش گفتم سارا بگو عیب نداره فانتزیته راحت باش قرار شد بدون مرز باشیم،تو بگو منم میگم با کدوم دوسنات دوس دارم سکس کنم ،سجاد واقعا عیب نداره ،نه عشقم راحت باش هر چقدر با لذت تعریف کنی زود تر به کیرم میرسی،سارا شروع کرد به گفتن و قربون رفتن کیر دوستم فرزاد و .....خیلی شهوت بالا زده بوددیگه نمیتونستم جلو خودمو بگیرم و کیرمو کردم تو کوس سارا ،سارا هم هی میگفت فردا چه کیری داری منو جر بده و منم داشتم میکردمش احساس کردم سارا داره میلرزه کنار گوشش با نفس نفس زدن هام تو اوج شهوت جفتمون ..سارا دپ داری کیر فرزاد بر تو کوست و تو برام جندگری کنی و منم لذت ببرم از دادن،،سارا که دیگه روانی شده بود آره کثافت بی غیرت کونی من کیر فرزاد رو میخوام من جنده ام تو لیاقتت زن جنده داشتن پس منو محکم تر بکن آشغال عوضی ... سرعتمو زیاد کردم دیگه صدای آه و ناله سارا شده بود جیغ زدن و دست و پا زدن ارضا شد ومن پشت سرش ارضا شدم و افتادم روی سارا یه مدتی گذشت سارا گفت نمیخوای منو باز کنی ....گفتم نه زوده سوپرایز برات دارم گفت چی بازم میخوای بکنی منو ، نه به اونجا هم میرسه در همون حالت بسته هندزفری رو گذاشتم تو گوشش و صدای جنده بودنشو را براش پخش کردم ،وقتی فهمید من میدونم شروع کرد به گریه کردن و توضیح دادن کیرم بازم راست شده بود رگ بیغیرتیش بالا زده بود کیرمو دوباره کردم تو کوس سارا ،سارا خودشو جمع کرد و منم به کارم ادامه دادم با دستم دهنش بستم داشت خون گریه میکرد و منم تلمبه میزدم ... جنده خانوم دوراز چشم من کوس میدی ،جلوی من جا نماز آب میکشی و با بهترین دوستم سکس میکنی آشغال حیوون عوضی از کی تا حالا جنده بودی من نمیدونستم ...دوس داری جندگری رو آره ... دستم برداشتم ببینم چی میگه ...به خدا نه... فرزاد گولم زد.... طلاقم نده...هرکاری بگی میکنم ....منم از خدا خواسته ...باشه باید قصاص کارتو بدی مهشید دوستت رو برام اوکی میکنی وگرنه طلاقت میدم.....اون شوهر داره تو رو خدا زندگی اونو خراب نکن ...(( مهشید دوست خانوادگی ما بود و شوهرش مهندس و آدم به روز مهشید همیشه جلوی من لباس باز میپوشید و شوخی میکرد و شوهرش هم بیخیال ))) من نمیدونم خودت میدونی تا فردا وقت داری الانم از سکس لذت ببر مثل وقتی که از فرزاد لذت میبردی...سارا همچنان گریه میکرد و منم تند تر تلمبه تا دوباره ارضا شدم..دست و پای سارا را باز کردم اومد جلوم نشست که دوباره حرف بزنه گفتم من با زن جنده و نامرد حرفی ندارم اگه میخوای فراموش کنم باید کاری که گفتمو بکنی..بماند گذشت و سارا با هر ترفندی مهشید را تنها خونم دعوت کرد و اون هم فردای آن روز وقتی سرکار بودم اومد ..ساعت ۶ عصر بود اومدم خونه مهشید و سارا رو مبل بودند مهشید تا منو دید بلند شد اومد جلو و باهام دست داد عجیب بود لباس سارا را پوشیده بود احوال پرسی کرد و رفت نشست منم رفتم تو اتاق لباسمو عوض کردم سارا اومد گفت سجاد چطوری بهش بگم ...من نمیدونم من امشب باید مهشید رو بکنم دیگه باهات حرفی ندارم ...رفتم چای ریختم و اومدم توی پذیرایی نشستم جلو مهشید از مهدی شوهرش پرسیدم و یه کم گفتیم خندیدیم یه کم به چشم کردن نگاهش کردم توی لباس های سارا خیلی کردنی بود یه دفعه به وسط شلوار مهشید نگاهم خورد سوراخ بود و مهشید متوجه نشده بود وای هیچی نپوشیده بود قشنگ کوس شیو شده اش پیدا بود با خنده و شوخی گفتم مهشید خودتو جم کن میگی یه مرد متاهل جلوت نشسته زدم زیر خنده ...گفت چی شده مگه چیزی پیداست ..کجا... شلوار وسطش سوراخ داره ....سارا ، کو ببینم واااای خاک برسرم ....مهشید، واای راست میگه سارا خاک تو سرت نگاه نکردی ... عیب نداره تو که زن داری چشمت سیره و خندید و پاهاشو جم کرد سارا رفت تو اتاق تا یه شلوار دیگه اوکیکنه ..منم با شوخی به مهشید ، سیر که هست اما خب ....مهشید خندید عوضی زن داری و چشمت به منم هست ... خب چیکار کنم تقصیر خودته نباید اینقدر دوست داشتنی و مهربون میبودی،...اگه سارا بفهمه چشم شوهرش روی منه کلتو میبره....اون که از خداشه بهترین دوستش بشه هووش....سجاد داری شوخی میکنی یا جدی جدی روی من حس داری سارا هم میدونه....شوخی نگفتم واقعا بهت حس دارم و سارا هم تا فهمید استقبال کرد فقط نمیدونست چطوری بگه که خود سارا از اتاق اومد بیرون ،مهشید ،سارا سجاد چی میگه میگه روی من حس داره و تو هم موافقی ،سارا، آره خب چه عیبی داره دوستم که بهش اعتماد دارم بشه شریکم ،سارا میفهمی چی میگی من شوهر دارم ،،خب شوهرت تو هم میشه شوهر سارا عیبی نداره،پس شما دوتا زوج ضرب هستید،سارا ، چی هست ،یعنی مهشید زن من تو زن مهدی ،آهان بد مگه،،،خب اگه میدونستم شمادوتا هم اهلش هستید دنبال غریبه مهدی نمیگشتیم،،،،((( مهشید و مهدی هم فانتزی ضرب را داشتند و بعد ها تعریف کردن ما را تو سکس هاشون مجسم میکند))))خب مهشید جان تو هم موافقی ،آره ولی باید مهدی هم باشه .،،باشه اگه اون پایه هست امشب انجامش بدیم ،مهشید مهدی تماس گرفت و ماجرا را تعریف کردو مهدی هم موافقت کرد و شب اومد خونه ما بعد از پذیرایی بدون مقدمه رفتیم سراغ زن های هم و یه سکس ضرب فوق العاده داشتیم ((خلاصه کردم چون زیاد شد))) یکسال باهم هستیم تو سکس ضرب


    زن من ۳ ماهه بارداره و زن مهدی ۲ ماهه البته مشخص نیست بچه ما مال ماست یا مال مهدی و مهشید و بلاعکسش چند ماه دیگه گندش در میاد..


    داستان واقعیه و اسم ها مستعار


    زندگی یعنی لذت بردن از داشته ها نه محدود کردن


    نوشته: سجاد و مهدی سارا و مهشید

  10. #10
    تابستان داغ

    تو خواب بودم که با صدای زنگ آیفون خونه بیدار شدم. تازه امتحانات دانشگاه تموم شده بود و اولِ گرمای تابستونی بود. صبح زود و برام جای تعجب که کی الان این وقت صبح میاد خونه ی آدم؟ بدون اینکه از سرجام تکون بخورم پتورو کشیدم روی سرم و دوباره خوابیدم. فکر کنم یه ساعتی خوابیده بودم و چون قرص مصرف میکنم خوابم بعضی اوقات سنگین میشه، که احساس کردم دارم تکون میخورم. چشمامو باز کردم و دیدم دو تا چشم سبز دارن نگام میکنن. یکم دقت کردم و دیدم این ساراست که روی تختم نشسته و داره نگام میکنه. آخرین باری که دختردایی سارا رو دیده بودم راهنمایی بود و من تازه دانشگاه قبول شده شده بودم. ولی الان یه دختر بزرگ شده بود و این گذر عمر و تغییرش برام عجیب بود، انگار اون سارای بچه نبود که منو نگاه میکرد و یه دختر بزرگ بود که با یه لبخند شیطنت آمیز بچه گونه داره نگام میکنه. که انگار از کرمی که ریخته و بیدارم کرده سرحال شده و انتظار داره بهش فحش بدم و بخندم و شوخی کنم. ولی خب خیلی وقت بود حس و حال شوخی و خنده نداشتم و این دختر بالغ کنجکاوی من رو برای شناخت خودش برانگیخته بود. شناخت خودش و بدنش. و از همه مهمتر، اینکه اینجا چکار میکنه؟ این داییم تهران زندگی میکنه و من خبر نداشتم که قراره بیاد خونمون، توی حرفای خونواده هم چیزی به من گفته نشده بود که قراره داییم اینا بیان اینجا. تنها حسی که داشتم تعجب بود و خستگی ای که هنوز از تنم بیرون نرفته بود. خستگی بیرون رفتن با دوستان تا صبح و کم خوابی و البته اثرات قرص و دود. گیج بودم و توی همون حالم بهش گفتم بزرگ شدی چقدر دختر. اونم توی جواب بهم گفت آره، تو هم ریش درآوردی و هردو باهم خندیدیم. گفت پاشو بیا خوابالو، دو ساعته ما رسیدیم همه منتظرتن. دو ساعت بود رسیده بودن و من از سر و صدا نفهمیده بودم، عجیب بود که خوابم اینقدر سنگین شده بود. پا شدم رفتم تو حال، زن داییم و سیما، خواهر بزرگتر سارا نشسته بودن توی هال و سارا و مادرم توی آشپزخونه بودن. هنوز توی حال و هوای خودم بودم و حتی خیلی واضح نمیتونستم چهره ی اون هارو ببینم. از دور بهشون سلام گفتم و سریع رفتم دستشویی تا دست و رومو بشورم و حالم تابلو نباشه. وقتی بیرون اومدم سرحال شده بودم و چشمام بالاخره داشت صاف و واضح میدید. زن داییم همچنان نشسته بود و سیما و سارا تو آشپزخونه بودن. داییمم احتمالا توی اتاق خواب بوده. رفتم با زن داییم احوال پرسی کردم. بعد هم نشستم و داشتم به سیما و سارا نگاه میکردم. سیما هم سن و سال من بود، یه دختری که به خودش میرسید، موهاشو رنگ کنه و هزارتا چیز دیگه که من چیزی ازشون سردرنمیارم، یه شلوار آزاد پوشیده بود با یه تی شرت صورتی. چون رون و باسن بزرگی داره یا شلوار گشاد میپوشه یا مانتوی گشاد که توی چشم نباشه، چیزی که جالب بود این بود که بینیش کوچیک شده بود.چون بینیش رو همیشه مسخره میکردیم. ناگهان بدون فکر گفتم سیما عمل کردی دماغتو؟؟؟؟ و خندم گرفت. برگشت با یه لحن مسخره کردن و مثلا از روی بی اهمیتی گفت نه، دماغ اصلیمو بدست آوردم. و باعث شد شدید تر خندم بگیره. بعد از اون چشمم به سارا افتاد، سارایی که برای من جدید بود، موهای روشن و یکم فرو بلند تا بالای باسنش، یکم تپل، چشمای سبز و قد تقریبا کوتاهش یه دختر بامزه ازش ساخته بود. هیچوقت به اندامش دقت نکرده بودم،ولی حالا میدیدم که اون هم مثل سیما ران و باسن بزرگی داره و چون کلا تپل هست از اونم یکم بزرگتره باسن و رونش. دقیقا مثل مادرشون هستن.
    وقتی بچه تر بودم و دختر ندیده بودم همیشه تو کف زن داییم بودم، ولی خب الان دیگه هم اون سنش بالاتر رفته و هم دیده ها و تجربه ی من. دیدن دوتا خواهر کنار هم، سارای تپلتر و سیمای بلند تر، خیلی جالب بود. سیما ده سانتی بلندتر از سارا بود و احتمالا سارا ده کیلویی چاق تر از اون. خیلی شباهتی به هم نداشتن، سارا سفید بود و سیما سبزه، میشد گفت هیچ چیزشون مثل هم نبود بغیر از باسن و رونشون. البته از نظر حجم. داشتم به اندامشون دقت میکردم که دیدم سیما داره با اخم نگام میکنه. البته نه اخم جدی، از بچگی با هم دوست بودیم و شوخی هایی داشتیم، حتی یه مدت که چت میکردیم باهم و یا زیادتر میدیدمشون شوخی های نیمه سکسی هم میکردیم ولی یه مدت بود که باهمه فاصله گرفته بودم. در جواب اخمش چشمک زدم و اونم روشو اونور کرد و اومد نشست کنار مادرش. سارا هنوز توی آشپزخونه بود و اون هم حرکت کرد به سمت هال. یه ساپورت نازک صورتی کمرنگ پاش بود و یه لباس آستین حلقه ای سفید که هرازگاهی وقتی تکون میخورد میشد شکمش رو دید. این پاها و باسن و اون شکم سفید، با سینه هایی که روی بدنش خودنمایی میکرد داشتن فریاد میزدن که دیگه این دختر سارا کوچولوی قبلا نیست و اونقدر بزرگ شده که هوش و حواس یه پسر رو بتونه راحت ببره سمت خودش. چه صبحی بود، شایدم ظهر البته، چون داشتن ناهار درست میکردن، دوتا خواهر که تموم حواس منو جلب خودشون کرده بودن. تو همین افکار بودم که سارا دقیقا اومد کنار من نشست و شروع کرد صحبت کردن درباره ی درس و دانشگاه و اطلاعات گرفتن. متوجه شدم سال بعد کنکور داره و از الان میخواد برنامه ریزی کنه. تقریبا به تموم سوالاتش جوابای چرت و پرت دادم و درعوض همه ی تمرکزم روی لب های صورتیش بود و آرایش کمی که روی چشماش و پوستش داشت، موهای مجعد بلند و خیلی روشن، پوست سفید و حالت بچه گانه ی صورتش، گردن صاف و سینه های نسبتا درشتش که زیر سوتین داشتن حیف میشدن. باورم نمیشد که افکارم در موردش به همین زودی سکسی شده بود. به همین زودی سارا کوچولو تبدیل شده بود به یه دختر سکسی که دل منو برده بود، ادا اطوارش موقع حرف زدن، پاهاش که روی هم انداخته بود و رونش که کنار من بود، گرمایی که یا واقعا حس میکردم از بدنش به سمتم میاد یا خیال میکردم اینطوریه. حتی انگشتای پاشم برای من سکسی بودن، منو میبردن به عالم خودم و خیال پردازی، انگشتای پاش با لاکای قرمز جیغ، مچ پای سفیدش، داشتم با نگاهم میخوردمش موقع حرف زدن و نمیدونم متوجه شده بود یا نه.
    سر سفره هم جلوی من نشسته بود، چهارزانو زده بود و میشد حسابی دیدش زد، حتی وقتی خم میشد تا چیزی از روی سفره برداره میشد با کمی دقت و تخیل سینه هاش رو دید. نمیدونم متوجه نگاهای من شده بود یا نه ولی تغییری توی رفتارش نشون نمیداد. همیشه نسبت به سیما حس خوبی داشتم، دید زدنش رو دوست داشتم، و میدونستم دوست پسر داره و دختر راحتی هست ولی هیچوقت موقعیتی پیش نیومده بود تا باهاش رابطه بگیرم، هرچند یه مدتی خیلی تلگرامی حرف میزدیم و از زمین و زمان میگفتیم و هرازگاهی حتی از دوست پسراش میگفت و همونجا بود که شوخی های نیمه سکسی داشتیم. اما الان سارا نمیذاشت به سیما فکر کنم. هرچند سیما قد بلندی داشت، باسن و رون خوبی داشت و چون کمرش باریک بود باسنش به شدت خود نمایی میکرد. چهرشم بهتر بود و حالت زنونه ای داشت ولی سارا برام هنوز جدید بود و هنوز چیزهایی از اندامش وجود داشت که باید با دید زدن میفهمیدمشون. از لابلای صحبت ها فهمیدم دو هفته توی شهر ما میمونن و این هم خوب بود هم بد. خوب از این لحاظ که با خانواده ی اینا بودن لذت داشت و حال میداد و سرگرم کننده بود و بد از این لحاظ که نمیتونستم راحت با دوستام برم بیرون و شب گردی که عادتمون بود احتمالا دو هفته ای تعطیل میشد. چون همیشه پیش ما میمونن و اگر هم بخوان برن ویلای خودشون باز ما باید باشیم. این افکار دوگانه بعلاوه ی رد شدن دائم این دوتا خواهر جلوی من حال و هوای عجیبی رو ساخته بود برام.البته احتمال داشت دوتا خواهر بزرگترشونم با شوهر و بچه شون بیان. که خیلی مهم نبودن. هرچند یکی از خواهرا سوژه ی ثابت تصور کردنا و جق زدنای یه دورانیم بود، و هنوز هم دوست داشتم یه دست فقط رو بدنش بکشم، ولی درصدش خیلی پایین بود و اومدنش فقط شق دردیمو بدتر میکرد.
    شب شد و توی اتاقم بودم و هدفون توی گوشم بود که یهو دیدم سیما اومد تو و با دست اشاره کرد هدفونو بردارم. برداشتم و گفتم جانم؟ که گفت چرا اینقدر سارارو دید میزنی؟ یکمی جاخوردم، انتظار این رک بودن رو نداشتم و برای همین تعجب کردم حسابی و نمیدونستم چی بگم. یکم من و من کردم و گفتم من؟ اشتباه میکنی اسگل و خندیدم. یکمی نگام کرد و گفت من تورو میشناسم خودتو به اون راه نزن. و نشست روی تختم. یکمی بهش نگاه کردم، موهای صاف شده ی مش، بینی عملی و یه آرایش خوب با لباس گشادی که برای خواب پوشیده بود حالت دوست داشتنی ای بهش داده بود. شروع کردم به حرفای معمولی زدن چون میدونم حرف زدن از خواهرش بهونه ای بود که شروع کنه حرف زدن رو و از زمین و زمان بگه. حین حرف زدن بود که اومد جابجا شده و کونش کشیده شد به پای من. وای، چه حالی شدم، یهو ضربان قلبم رفت بالا، داغ شدم، کیرم شق شد. کونش خیلی نرم بود، خیلی. البته خودش نفهمید و من هم سعی میکردم خودمو عادی جلوه بدم. هنوز داغ بودم که موبایلم زنگ خورد و دوستام گفتن که بریم بیرون و من اوکی دادم. به سیما گفتم برو بیرون میخوام لباس عوض کنم برم بیرون. بهم گفت کجا اینوقت شب خطرناکه؟ گفتم برا من نیست، برا تو خطرناکه. خندید و گفت منو نمیبری؟ گفتم معلومه نه، با چهارتا پسر میخوای بیای چکار کنی؟ که گفت من حوصلم سرمیره همش تو خونه و با فامیل و اینا و قرار شد یه جمع دختر پسری جور کنم باهم بریم بیرون و سیما هم بیاد. شب اینو با دوستام درمیون گذاشتم و قرار شد با دوست دختراشون و دوستاشون یه جمع چند نفری بشیم بریم جنگل. فرداش دوستم تو تلگرام بهم پیام داد که خونه ی پدر مادر یکی از بچه ها یه مدت خالیه اگر پایه ای بریم خونه بشینیم قلیون و مشروب و کباب و اینا. منم به سیما گفتم و اونم اوکی داد. قرار بود ظهر بریم با بچه ها بیرون و داشتیم آماده میشدیم که سارا گفت کجا میرید؟ منم میام. سیما گفت نه تو کجا بیای ما سریع برمیگردیم که داییم گفت راست میگه، سارا هم ببرید. فقط مواظب خودتون باشید. بهشون گفته بودیم میخوایم بریم جنگل. به سیما گفتم به سارا بگه کجا میخوایم بریم و اینکه لو نده یه موقع. خودمم رفتم پایین توی ماشین نشستم منتظرشون. وقتی از در اومدن بیرون دوباره داغ شدم از دیدنن هردوشون. سیما یه شلوار لی کوتاه یکم گشاد پوشیده بود، خیلی کوتاه بود شلوارش با یه تی شرت زیر مانتوی مشکیش و تیشرتو زده بود توی شلوارش. سارا هم یه شلور لی مشکی نازک پوشیده بود تا یه مانتوی جلو باز و زیرشم یه پیرهن سفید. هردوشون آرایش خوبی داشتن و بوی خوبی میدادن. سیما نشست جلو کنار من. وقتی نشستن به شوخی گفتم الان کل محله فحش میدن منو میگن تنها خور بهم. که سیما یه لبخند زد کلی سارا بلند خندید و بعد از بلند خندیدنش گفتم جون. که دیدم سیما گفت بریم دیگه دیر میشه ها. توی راه ناخودآگاه هرچی که میگفتم و هر شوخی ای میکردم مضمونش سکسی بود و همیشه هم سارا هم با خنده های بلندش جواب شوخی هامو میداد و البته سیما هم چند باری جوابمو داد. رفتیم و بالاخره رسیدیم. وقتی رفتیم تو خونه همه رسیده بودن. پنج تا دختر بودن و چهارتا پسر که با ما میشدیم هفت تا دختر و پنج تا پسر. همه دخترا با شلوار و ساپورت و تی شرت بودن فقط دوت دختر یکی از دوستام بود که با تاپ مشکی بود. قشنگ میشد فهمید شهوت از سر و روی همه میباره ولی همه خودشونو دارن نگه میدارن. سارا و سیما و هم با شلوار و پیرهن و تی شرت شدن نشستیم شروع کردیم قلیون و سیگار و حرف زدن و مزخرف گفتن. منو یکی از دوستام رفتیم کباب بزنیم و بیرون بهم گفت چه دختردایی های خوبی و یکم درموردشون حرف زدیم. همراه کباب خیلی کم مشروب خوردیم، هم سیما و هم سارا مشروب خوردن. کمی سرمون گرم شده بود بعد از مافیا بازی کردن یکی از دخترا گفت بطری بازی کنیم. که دیدم اکثریت قبول کردن ولی من کمی مخالفت کردم چون میدونستم بطری بازی تهش به لب و بوس میرسه و دوست نداشتم دختردایی هام وارد این بازی بشن هرچند خیلی بدم نمیومد ولی حس خیلی مثبتی نداشتم. ولی اکثریت میخواستن و بازی رو شروع کردیم. طبق معمول از سوالای مسخره و لوس رسیدن به دوست دختر دوست پسر. از سارا سوال شد که گفت دوست پسر داشتم و اینا و رفت جلو که توی عمل به یکی از دخترا گفتن از سیما لب بگیره. یهو دلم لرزید، وای که چه صحنه ای میشد، اون دختره هم قدبلند و لاغر بود وموهاشو بلوند کرده بود، تقریبا هم قد من بود، دوست دختر یکی از دوستام بود. سیما هم که همیشه تو کفش بودم، دیدنش وحشتناک لذت داشت. با این حال گفتم بچه ها اینجوری نکنید بازیو خوب نیست ولی سیما گفت اشکال نداره و رو کرد به دختری که این حرفو زده بود و با خنده گفت دارم برات. اون دختر بلوند پاشد رفت سمت سیما، نشست کنارش لباشو برد سمت سیما. تو دلم آشوب بود و گوش و صورتم داغ. لباشون رفت رو هم، سیما دستشو برد پشت کمرشو شروع کردن لباشونو روی هم بازی دادن. شاید پنج شش ثانیه بیشتر طول نکشید و ول کردن ولی توی دل من غوغا بود. کیرم داشت میترکید. دوست داشتم فیلم بگیرم از این صحنه، وقتی دست سیما رفت پشت کمر دختره و کشیدش سمت خودش. عالی بود.
    سارا برگشت درگوشم گفت دیدی سیما ول کن ماجرا نبود؟ گفتم نکنه لز باشه خواهرت. برداشت با خنده گفت نیست ولی دخترارم دوست داره. برام عجیب بود حرفش، نمیدونستم یه شوخی معمولی هست یا نه. دیگه اتفاق خاصی توی بازی نیفتاد و خوشبختانه بی جنبه بازی درنیاوردن. کم کم داشتیم میرفتیم و توی آسانسور که من و سیما و سارا بودیم که سیما گفتم چی داشتی برای اون دختره؟ گفت میخواستم بگم بیاد روی پات بشینه و خندید. گفتم جدی؟ چقدر بد شد پس، حیف شد اصلا و خندیدم. خیلی دوست داشتم یه شوخی ای کنم ولی نمیومد. وقتی پیاده شدیم سیما جلوتر از ما میرفت که یهو دست سارارو گرفتم، گرمای دستش دلمو لرزوند، حس فوق العاده ای بود ولی نمیشد کشش داد، کشیدمش سمت خودم و گفتم در گوشش منظورت چی بود از دخترا بدش نمیاد. خندید و گفت مشخصه دیگه. خواست بره که دوباره دستشو کشیدم سمت خودم که بدنش به بدنم خورد. دیوونه شدم یه لحظه، چه بدنی داشت، نرم. کاملا نرم بود. خودمو جمع کردم و گفتم واقعا با دختر بوده؟ یه خنده ی بلند کرد و گفت از خودش بپرس آقاپسر. آقاپسر رو با ناز و ادا گفت. حالمو یه طوری کرده بود، حرف زدنش و نرمی بدنش، این طراوت و تازگی نوجوونیش و تازه بالغی ای که داشت وحشتناک بودن همه. از پشت زل زده بودم که کونش که بالا پایین میرفت و میلرزید. تو سرم افکار سکسی دربارش بود. درباره ی خودش و سیما. تصویر لب گرفتن سیما از جلو چشمم بیرون نمیرفت. دستش که ماهرانه پشت دختره حرکت کرد و کشیدش سمت خودش. توی ماشین به سیما گفتم حال داد؟ گفت خفه شو بابا و خندید. بهش گفتم جوری کشیدیش سمت خودت که گفتم الانه بخوریش. خندید و هیچی نگفت و من موندم با افکاری که مثل قطار با سرعت از جلوی من میگذشتن و تصویر های مختلف این دوتا خواهر.
    شبش با این تخیلات گذشت و البته رفتم بیرون و دیروقت برگشتم خونه. صبح به سختی بیدار شدم، قرص کاری میکرد راحت بخوابم و خواب سنگینی داشته باشم و از اونور هم دیرتر سرحال بیام، وقتی بیدار شدم ظهر بود، رفتم تو هال دیدم هیچکس نیست و فقط سیما توی آشپزخونه داره ظرف میشوره. کمتر دیده بودم سیما شلوار تنگ بپوشه ولی امروز یه شلوار ورزشی تنگ سبز پوشیده بود با یه تیشرت مشکی روش که تا روی کمرش بود، کونش کاملا خودنمایی میکرد، خط بین کونش معلوم بود، برجستگی کونش کاملا دیده میشد، رونای بزرگش، فوق العاده بود، شق کرده بودم، یهو برگشت و گفت هوی داری چیو نگاه میکنی؟ با یکم اخم. بهش گفتم دارم تورو میبینم، با چیزی که دیشب دیده بودم پرروتر شده بودم و شهوتم نسبت بهش ده برابر شده بود. گفتم بهش تو هم اگر دیروز اون صحنرو میدیدی امروز به خودت زل میزدی همش. گفت خفه شو و خندید. منم رفتم دستشویی و دست و رومو شستم وقتی برگشتم گفتم صبحونه میدی؟ بقیه کجان؟ گفت ما ناهارمون رو خوردیم تازه آقا میگه صبحونه بده؟ بقیه هم رفتن خونه دایی غروب میان. گفتم تو چرا نرفتی؟ گفت حوصله نداشتم. تو دلم گفتم جووووون. قشنگ مست اندامش بودم و هیچی حالیم نمیشد. بهش گفتم سیما میخوای دختررو برات جور کنم؟ خونه خالی هم هستا. خندید و گفت خیلی بی شعوری. گفتم چه بی شعوری ای. رفتم نزدیکش، نمیفهمیدم دارم چکار میکنم. رفتم کنارش واستادم گفتم چرا بی شعوری؟ جوری باهاش حال کردی گفتم شاید بخوای یکاریش کنی. گفت چکاری؟ گفتم بخوریش. خندید و گفت خدایی خوردنی بودا. گفتم اگر میگفتن منو ببوس هم اینجوری با لذت میبوسیدی؟ انگار خیلی جلو رفته بودم چون یهو قیافش جدی شد و با لحنی که انگار پرروی کرده بودم گفت حالا که نگفتن. منم که بدجور قاطی کرده بودم پررویی کردم و گفتم اگر میگفتن چی؟ و تقریبا بدنم رو نزدیکترین حالت ممکن به بدنش برده بودم. خواستم دستمو بذارم رو کمرش که رفت سمت هال. داشت راه میرفت که گفتم اگر دختره هم از پشت ببینتت میگه خونه خالیو جور کن.نگام کرد خندید و گفت منظور؟ گفتم شلوارت خیلی قشنگه. با خنده گفت برا همین گشاد میپوشم دیگه. دختر ندیده اید شما ها. منم گفتم خوشگل ندیده ایم.


    بهش گفتم دوباره برنامه بذارم بریم بیرون؟ چهارنفری ولی. گفت کیا؟ گفتم من و تو و مهتاب و پدرام. مهتاب همون دختر بلونده بود و پدرام دوست پسرش. خندید و یه چشمک شیطنت آمیز زد گفت چرا؟ گفتم دوست دارم ببینم چطوری میخوریش خب. گفت بریم و خندید و رفت. منم پشت سرش رفتم، میخواستم از این موقعیت طلایی استفاده کنم. بهش گفتم بریم ویلا؟ گفت هرچی تو بگی. گفتم پس ببین، لباس خونگی بیار لباساتو عوض کن، با تاپ و شلوارک باشه سختته با شلوار. گفت نه بابا؟ چیز دیگه نمیخوای؟ گفتم میخوام ولی بعدا. جدی شد وگفت یعنی چی؟ گفتم حالا. توی تلگرام با پسره هماهنگ کردم و قرار شد غروب بریم ویلامون تا شب. پنج شش ساعت باشیم اونجا. وقت حرکت شد و هنوز خونواده برنگشته بودن. لباساشو پوشیده بود و داشت آرایش میکرد. رفتم پشتش واستادم گفتم خوشبحال مهتاب، چقدرم خانم به خودش میرسه. گفت برو گمشو بابا. گفتم والا، تورو خدا، از پایین تا بالا خوشگل کرده. داشت رژش رو درست میکرد و صورتش رو برد جلوتر و یکم خم شد طوری که باسنش رو به عقب بیرون داد منم یدونه زدم رو کونش. ناخودآگاه بود و موندم تو کاری که کردم. نگام کردم گفت بی شعور و دوباره به کارش ادامه داد. وااااای ... چی میدیدم؟ هیچ عکس العمل بدی نداشت. عاااالی بود. دیگه پررویی نکردم و فقط گفتم بی شعور توی همجنس بازی و وقتی داشتم میرفتم از پشت انگشتم کرد. برگشتم نگاش کردم گفتم پسربازم هستی که؟ که علامت فاک بهم نشون داد. همه چی عالی بود. تو فکرم به سیما نزدیک شده بودم و یه حرکت دیگه لازم بود تا بکنمش. ولی واقعیت طور دیگه ای بود. سوار ماشین شدیم و توی راه بودیم که موبایل سیما زنگ خورد، سپیده خواهر بزرگش بود. یه زن سی ساله با دوتا بچه، لاغر و مهربون و جذاب. یادمه وقتی راهنمایی بودم توی ماشین توی مسافرت کنارش نشسته بودم توی این چند ساعت حرکت گرمای پاهاش دیوونم کرده بود،جوری که تا چند روز به یادش جق میزدم. سپیده به سیما گفت که فردا میرسه اینجا و گفت که خبر بده به دایی و اینکه شوهرش نمیاد و با بچه هاش میاد.
    رسیدیم و تا بچه ها برسن ده دقیقه ای طول کشید. سیما لباساشو درآورده بود و با تیشرت و یه شلوار مشکی تا زیر زانوش بود و پاهای صاف و براق سبزه ش رو انداخته بود بیرون. رفتم سمتش و نشستم کنارش جوری که بدنم با بدنش در تماس بود، گفتم به به، راستی راستی میخوای دختررو؟ گفت نه بابا، شوخی کردم این چه حرفیه. پرروی کردم و دستمو گذاشتم رو پاش و کشیدم روی پاش، گفتم به به، تو هم اونو نخوای اون تورو میخواد. خندید و بچه ها همین موقع رسیدن. بعد از احوال پرسی اینا و یکم قلیون کشیدن و چند پیک مشروب خوردن دوباره پیشنهاد قوطی بازی رو دادم. مهتاب موی بلوند کوتاه داشت که یکمشم مشکی بود، با یه تاپ سفید و یه شلوار لی آبی کوتاه، بدن لاغر و کشیده ای داشت و پوست سبزه، از سیما سبزه تر بود. فقط منتظر بودم نوبت من بشه و بگم بهشون از هم لب بگیرن. سوالا و کارای مسخره انجام شد و توی نوبت مهتاب پرسید که شما دوتا سکی داشتید باهم؟ من سریع به شوخی گفتم تا دلت بخواد. سیما هم خندید و گفت نه بابا. ما رابطه ای نداریم باهم. تو دلم گفتم فعلا نداریم. یکم که گذشت دوباره به مهتاب رسید و گفت که پدرامو ببوس. سیما هم بلند شد گونه ی پدرانو بوسید. کله هامون گرم بود حسابی، نوبت به سیما رسید که یهو گفت به مهتاب که بشینه روی پای من و لب بگیره. پدرام یکم جا خورد ولی چیزی نگفت، منم یه لحظه ضربان قلبم رفت بالا. وای، مهتاب عالی بود، درضمن، از این میشد استفاده کرد برای زدن مخ سیما. مهتاب بلند شد و نشست روی پای من، دوتا پاهاشو کنار من گذاشت، کون کوچیکش روی کیر من بود که داشت میترکید و چون قدش بلند بود سینه هاش جلوی دهنم. قبل از این که لباشو بیاره جلو سینشو بوسیدم که خندید و گفت فقط لب و لباشو آورد جلو و گذاشت روی لبام. میدونستم سریع این تموم میشه و میخواستم بیشترین استفادرو ببرم، برای همین دستمو بردم گذاشتم روی باسنش که البته هیچ گوشتی توی دستم نیومد توی اون حالت با دستم هلش میدادم تا روی کیرم حرکت کنه و حسابی لبا و زبونش رو خوردم. ده بیست ثانیه طول کشید که بلند شد و رفت. پدرام میخندید و گفت بسه دیگه، حالمو خراب کردید، باید برم تو اتاق با مهتاب و بلند خندید و پا شد. پا شدن و رفتن توی یکی از اتاقا و درو بستن. کم کم صدای ملچ مولوچشون بلند شد و به سیما نگاه کردم و خندید. بهش گفتم دوست داشتی جای پدرام باشی؟ گفت راستی راستی فکر کردی لزم؟ گفتم من که تا حالا با پسر ندیدمت، نمیدونم. گفت ولی تو میخوای جای پدرام باشیا. که گفتم نه، جای خودمو ترجیح میدم. گفت مگه جات چیه؟ رفتم کنارش نشستم، میشد شهوت رو از چشاش دید، صدای آخ و اوخ اونا هم بلند شده بود. دستمو بردم سمت صورتش گفت نه، با گردنش یکم ور رفتم، دستمو گذاشتم روی رانش که بلند شد، از پشت چسبیدم بهش واااااای چقدر نرم بود، چقدر عالی بود، هی میخواست بره، انگار دوست نداشت کاری کنیم. دستمو گذاشتم روی سینه هاش که گفت نه، نکن. نمیتونستم خودمو تحمل کنم، کلم داغ بود و شهوت همه وجودمو گرفته بود. این ناز کردنش شهوتم رو بیشتر میکرد و کنترلم رو از دست داده بودم. کیرمو از پشت چسبوندم به کون نرمش. مثل پنبه بود، تا ته میرفت تو. سینه هاشو محکم توی دستام گرفتم و فشار دادم. همش تقلا میکرد و وول میخورد که بره ولی هیچی حالیم نبود.شروع کردم خوردن پشت گردنش. بوی عالی ای میداد، بوی تنش با بوی ادلکنش که 212 سکسی بود دیوونم کرده بود. سینه ی نرمش توی دستم و کیرم که به کون پنبه ایش فشار میاورد منو تو یه عالم دیگه برده بود. تقلا کردن و تکون خوردنش بدترم کرده بود و کیرم داشت میترکید. تن سبزش عالی بود و فکر اینکه الان پدرام روی مهتابه هم شهوتم رو دو برابر کرده بود. در گوش سیما که هنوز ناراضی بود گفتم فکر کن الان پدرام رو مهتابه، اون لبایی که خوردی داره کیر پدرامو میخوره ... اولین بار بود این الفاظ رو جلوش بکار میبردم ولی انگار جواب داده بود چون شل شده بود. ادامه دادم. ... فکر کن جای پدرام تو کونشو لیش میزدی، اون لبا کس تورو میخورد و همزمان دستمو بردم سمت کسش که با دستش نذاشت، دستشو محکم کنار زدم و گفت تورو خدا. نکن ... ولی صداش ضعیف و بی قدرت بود ... گفتم فکر کن اون رون سبزشو لیس بزنی. انداختمش رو مبل و رفتم روش. با دستش نمیذاشت برم روش. خودمو انداختم روش و شروع کردم خوردن لباش. کامل همراهی نمیکرد، انگار ناراضی بود کلی من نمیتوستم دیگه خودمو کنترل کنم. خیلی خراب بودم. داغ داغ بودم. کیرم از رو شلوار رو کسش بود. کم کم توی لب دادن همراهی کرد. خواستم لباسشو دربیارم که نذاشت. هرکار کردم نذاشت. گفت دربیاری نه من نه تو. جدی میگم. منم گفتم باشه و دستشو بردم سمت کیرم. دوباره ناز کرد. بهش گفتم سیما اذیت نکن تورو خدا . گفت الان نه، الان ولم کن. برگردونمش. نمیتونستم خودمو کنترل کنم.کیرمو از روی شلوار گذاشتم رو کونشو شروع کردم بالا پایین کردن و فشار آوردن. اینقدر نرم بود که از روی شلوار هم عالی بود چه برسه به کردن توش. یکم بالا پایین کردم آبم اومد تو شلوارم و همونجوری روش ولو بودم.
    خودمو انداختم رو زمین و اونم روی مبل بود، جونی نداشتم که بلند شم. نیم ساعتی افتاده بودم و سیما هم هیچی نمیگفت. انگار قهر کرده بود که یهو در اتاق باز شد و مهتاب و پدرام اومدن بیرون. از روی زمین دیدن بدن لاغر و کشیده و بلند مهتاب فوق العاده بود و دوباره به بدنم جون داد. مهتاب گفت به به، یادمه گفته بودید رابطه ای ندارید. و نشست کنار سیما و دستشو گذاشت روی پای سیما. سیما هم به زور لبخند میزد. پدرام نشست کنار من. منم که خیس بودم سریع رفتم خودمو جمع و جور کردم و رفتم دستشویی که توی راه مهتاب گفت اینقدر شلی؟ و چشمک زد. منم رفتم و از قصد طولش دادم تا با چرت و پرت گفتن پدرام و مهتاب حال سیما بهتر شه. برگشتم و همه نشستیم کنار هم. مهتاب با دستش با بدن سیما بازی میکرد و خیلی جالب بود حرکات دستش برام. هرازگاهی اونو به بدنش میچسبوند. بعد از یکم حرف زدن پدرام بحثو کشوند به لب گرفتن این دوتا، یکم رفتارای پدرام و مهتاب عجیب بود و هماهنگ. مهتابم گفت اون بهترین لب عمرم بود. داشتم شاخ درمیاوردم، این حرفا چیه؟ نمیتونستم بفهمم. سیما هم فقط میخندید. پدرام گفت آره، مهتاب بهم گفت دوست داره یبار دیگه امتحان کنه. مهتابم خیلی تصنعی خودشو لوس کرد و گفت کی گفتم پدرام؟ چرا دروغ میگی. که دوباره سیما خندید. پدرام گفت چرا میخندی بابا؟ لبشو ببوس. و من همچنان متعجب و درتوانم نبود درک کنم دلیل این رفتارارو. مهتابم رفت سمت لب سیما. سیما یه نگاه به ما کرد و خندید و گفت باشه. بعد مهتاب گفت شما برید تو اتاق، سیما جلو شما خجالت میکشه. و لبشو برد سمت سیما و یه لب آروم از هم گرفتن و بلند شدن که برگردیم. عجیب و غریب بود این اتفاقات برای من. ذهنمو درگیر کرده بود از طرفی سیما با من کاملا سرد بود و از همه مهمتر اینکه از روی شلوار وقتی ازن کون اینه، خودش چیه پس. دیوونم کرده بود، همه ی فکر و ذهنم کون سیما بود، کون بزرگ و پنبه ایش. وااااای، عالی بود. کون اون، بدن تراش خورده ی مهتاب. چه روزای سکسی ای اتفاق افتاده بود. سیما توی ماشین یه کلمه هم حرف نزد فقط به شوخی های من درباره ی خودش و مهتاب میخندید.
    هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد فقط سارا از من پرسید چی شده بین شما و هرازگاهی میخندید که انگار حدس میزد چی شده.
    شب شد و سارا اومد تو اتاقم. بهم گفت فردا میخوام برم خرید، میتونی ماشینو بیاری باهم بریم؟ خواستم بگم باشه که دیدم پدرام توی تلگرام پیام داده.
    نوشته بود : سعید سلام. حاضری سیما و مهتابو عوض کنیم؟


    نوشته: سعید

  11. #11
    ضربدری اجباری

    سلام اسمم میثم قدم ۱۸۰ وزنم ۸۵ خاطره ای رو می نویسم که مربوط به پنج سال پیشه نه ساخته ذهنمه نه جقی هستم البته من اسامی رو عوض کردم چون خواننده ممکنه با اسمها ما رو بشناسه
    تقریبا پنج سال قبل از اون ماجرا من مجرد بودم و دنبال کیس خوب برای ازدواج می گشتم و هرکی که معرفی می کرد یا من پسند نمی کردم یا طرف مقابل منو رد می کرد تا اینکه تو خیابون یه دختر تقریبا ۲۰ ساله با مانتو ساده پوش دیدم که رنگش سبزه بود و اندام استیل خیلی خوبی داشت البته یه کم لاغر بود و خیلی دوست داشتنی
    افتادم دنبالش تا اینکه وارد یه پاساژ شد البته من کارمند یه شرکتی بودم و بیشتر میخواستم با کارمند ازدواج کنم
    تو پاساژ جلوش و گرفتم و با هزار مصیبت و خواهش آدرس منزل و تلفن گرفتم و فرداش به اتفاق مادرم بعد از مقدمه چینی و زنگ زدن و قرار و مدار . به خواستگاری رفتیم وقتی داخل خونشون شدم یه دختر خیلی خوشگل و سفید و نسبتا چاقتر نسبت به خانومی که دیده بودم تو خونشون دیدم و از خوشگلیش خوشم اومد و وقتی مادرم اون دختر رو دید گرفت اونو بغل کرد مادرم به من گفت خیلی خوش سلیقه بودی من نمی دونستم در حالی که یه دختر دیگه برای من آدرس داده بود و منم همین دختر رو انتخاب کردم و فهمیدم که اسمش منیژه هست و حین گفتگو فهمیدم که دختر بزرگتر دانشجو هست و رفته دانشگاه برای امتحان پایان ترم خلاصه ما یه عقد کوچک محرمیت خوندیم و تاریخ عقد رو گذاشتیم تا اینکه خواهر بزرگتر امتحاناتم تموم بشه
    نامزد ما هم خونه دار بود و ادامه تحصیل نداده بود و من مونده بودم چطور با خواهر بزرگتر افسانه روبرو بشم
    خلاصه وقتی اومد جریان فهمید اصلا به روش نیاورد و خلاصه ما با منیژه ازدواج کردیم و افسانه هم با یه آقا به نام محمد ازدواج کرد و پنج سال گذشت ما صاحب یه پسر بودیم و اونا هم صاحب یه دختر شدند محمد آرایشگاه داشت قدش ۱۷۰ و وزنش فکر کنم ۷۰ بود بعد از ازدواج محمد و افسانه با تشویقهای شوهرش افسانه خیلی لباسهای تنگی می پوشید و اکثرا پیش من ساریفون خیلی تنگ با اسپورت می گشت و این هم مقدمه ای شد که منیژه هم پیش شوهر اون این طور بپوشه یه روز من به افسانه گفتم شما قبل از ازدواج خیلی مرتب از لباس می پوشیدی چرا الان اینطور البته به شوخی گفتم اونم گفت که زن سالم باشه حتی تو پادگان هم بخوابه کسی نمی تونه بهش چپ نگاه کنه
    خلاصه افسانه خانوم هر مهمونی لباسهای سکسی خیلی بدی پیش من می پوشید و من می دونستم این برای انتقام گرفتن از من بود چون حتی یه نگاه هم به من نمی کرد ولی برعکس منیژه که همیشه با محمد شوخی می کرد از شانس ما افسانه اصلا اهل شوخی نبود ولی محمد و منیژه شوخی های زیادی می کردن که یواش یواش شوخیها به آب پاشیدن و هل دادن همدیگه شدت پیدا کرده بود ولی بین من و افسانه هیچ عکس العملی وجود نداشت و من از این بابت ناراحت بودم خصوصا وقتی اون کون خوش فرمشو وقتی از کنار من می گذشت تکون میداد
    پدرزنم بازنشسته نیروی ....و مادرزنم هم خانه داره اوناهم از این بابت به من می گفتند منیژه از کوچکی اهل شوخیه منم می گفتم چرا تو خونه با من شوخی نمی کنه و باجناقم محمد هم یه تیکه می انداخت که تو خودت خشکی باید خودت عوض کنی میثم
    یه عروسی مختلط پیش اومد و ما هر چهار تایی به اتفاق پدرزن و مادرزن رفتیم هنگام رقصیدن عروس و داماد قاطی قاطی شد و هرکس با خانومش می رقصید در کمال ناباوری دیدم منیژه رفت با محمد رقصید و افسانه هم رفت با پسرعمو رقصید و من حسابی حالم گرفته شد و وقتی اومدیم خونه دیدم منیژه با آرایش خیلی خوشگل تر از هر کسی دیده میشده و من نگذاشتم آرایش پاک کنه با همون لباسها ی مهمونی گرفتم کردمش منیژه کون خیلی بزرگ و چاق و سفیدی داره ولی زیاد استیل نداره و بدنش به افسانه که سبزه هست نمی رسه من وقتی که دامنشو دادم که بکنمش دیدم حسابی کوسش خیس کرده و برام عجیب بود که بدون انگیزه ای کوسش اونقدر آب داره خلاصه من اون شب حسابی باهاش حال کردم و وقتی که به حالت داگی میکردمش کون افسانه تو جلو چشمم مجسم میشد و حسابی می کردمش و می دونستم اونم ته فکر محمد داره با من به فکر اون حال میکنه
    البته اینم بگم کیر من خیلی کلفت و زمخت هست طوریکه یه شیشه شیر بچه برابری میکنه و من از این بابت کم و کسر ندارم و این تو نژاد خانوادگی ما هست و بااین که منیژه کیر منو خوب تحمل میکنه ولی همیشه اول کار سختی می کشه
    تا اینکه یادمه روز چهارشنبه شهریور ماه بود من به منیژه گفتم از طرف شرکت باید به تهران برم و جمعه بر میگردم که با کمال تعجب دیدم اون از گفته من خوشحال شد گفت جدی با چی میری گفتم با اتوبوس و سریع رفت ساک و وسائل منو جمع کرد از کارش حسابی یکه خوردم و یه کنجکاوی عجیبی بهم دست داد که جاشو به شک و تردید عوض کرد رفتم بلیط اتوبوس گرفتم و گفتم عصر روانه میشم از اونجایی که شهر ما با تهران دوازده ساعت راه هست مجبور بودم شب راه بیافتم
    من از خونه رفتم بیرون و همسرم منو بدرقه کرد و منم پسرم که سه سالش بود بوس کردم و راه افتادم وسط راه رئیس شرکت به من زنگ زد و گفت ماموریت لغو شد نمی خواد بری برگرد منم از ترمینال یه دربست گرفتم اومدم دم خونه
    با کمال تعجب دیدم ماشین محمد جلو در خونه ماست کلید انداختم و وارد شدم دیدم یه صداهایی میاد آروم کفشهامو در آوردم و رفتم تو صدای شلاپ شلاپ با آه و ناله از توی اتاق خواب میومد گیج شده بود در بسته بود و پسرم میعاد تو اتاق خودش خوابیده بود سریع رفتم بیرون خواستم بیام نابودشون کنم ولی دیدم مدرک لازم دارم واسه همین گوشیمو تو حالت بی صدا گذاشتم و دوربین گوشی رو بحالت آماده کار گذاشتم و اومدم پشت در و دوربین رو بالا بردم و از رو در قسمت پنجره بالای در (خونه های قدیمی دربهاشون بالاش یه پنجره شیشه ای داره) ضبط رو زدم و به قسمتی که میدونستم تختخواب اونجاست گرفتم و تقریبا پانزده دقیقه تو اون حالت گرفتم چون دوربین به طرف پایین بود من نمی تونستم تو اون حین اونا رو ببینم صدای اونا واضح میومد که هر دو دقیقه می گفت برگرد یا می گفت بخواب و هر مدلی رو انجام میدادن و صدای شاپ شاپ بدنشون خیلی سریعتر بود که فهمیدم داره وحشیانه سکس می کنند و زجه زدن زنم معلوم بود که حسابی تو کیف این حالت کردنه که من تاحالا نمی دونستم بعد از پانزده دقیقه محمد گفت آبم داره میاد چکار کنم منیژه هم گفت بریز رو سینه هام که صدای نعره هاش بلند شد و تموم شدن من سریع گوشی رو پایین آوردم و از خونه زدم بیرون و ضبط گوشی رو متوقف کردم اعصابم داغون بود رفتم تو یه پارک نشستم و نمی خواستم فیلمشونو ببینم چون هنوز باور نمی کردم
    از گالری گوشی فایل رو پیدا کردم و تا آخر تماشا کردم چیزی که برام عجیب بود کیر محمد خیلی کوچکتر از مال من بود ولی تو فیلم مشخص بود که رو به بالا هست و این موجب شده منیژه عاشقش بشه و بدن پرمویی نسبت به من داشت و هربار که تلمبه خشن میزد حسابی منیژه رو نوازش می کرد
    من تقریبا دو ساعت تو پارک نشستم و به گذشته رجوع کردم که چرا تو اون خواستگاری اونیکه قسمتم بود رو رد کردم این چه سرنوشتیه دیوونه شده بودم و مدرک خیلی خوبی دستم داشتم تو فکرم بود انتقام بگیرم ولی چطوری
    ما بچه داشتیم و اوناهم بچه داشتن مهمترازهمه آبرومون می رفت اگه کار رو به دادگاه میکشوندم فکری به سرم زد
    این بهترین و آخرین شانس من برای کردن افسانه خانوم از خود راضی بود
    یه نقشه کشیدم وقتش بود که کاری می کردم
    تو ذهن خودم بودم که شماره موبایل منیژه تو گوشیم افتاد و زنگ خورد خواستم قطع کنم که دیدم مشکوک میشه جواب دادم بله عزیزم
    گفت الان کجایی گفتم وسط جاده ماموریت کنسل شد و ماشین گرفتم و با ماشین دربستی برمی گردم
    گفت جدی باشه پس بیا شام منتظرم
    شب بدون اینکه بخوابم صبح پنج شنبه شد و رفتم اداره من به چه کنم چه کنم افتاده بودم
    شرکت تعطیل شد و موقع رفتن به افسانه زنگ زدم البته اونم اداره ای بود و اونم از اداره تازه در اومده بود
    زنگ زدم جواب داد بهش گفتم یه کار خیلی خیلی مهم و سرنوشت ساز با شما دارم الان هیچی نپرس ساعت ۳ تو پارک فلان باش اونم با تعجب پرسید و منم گفتم بهت توضیح میدم سریع بیا
    رفتم پارک دیدم زودتر از من اونجا نشسته و خیلی نگران بود
    روی یه نیمکت خلوت نشستیم و من قضیه رو از اول ازدواج تا حالا بهش تعریف کردم و گفتم که من اشتباه کردم مادرم تا منیژه رو دید به اون بند کرد و قسمت ما اون شد گفت گذشته ها گذشته فقط همین
    بعد شروع به تعریف ماجرای امروز کردم و فیلم رو بهش نشون دادم موقع دیدن فیلم دیدم داره رنگش عوض میشه و داره سکته میزنه زود گوشی رو ازش گرفتم و رفتم سریع یه نوشابه براش گرفتم آوردم خورد و آب زدم صورتش حالش جا اومد اون از من منقلبتر بود گفت من خیلی اعتماد داشتم به محمد فکرشم نمی کردم
    بهش گفتم دو راه بیشتر نداریم
    البته من دوراه بیشتر ندارم یا میرم شکایت میکنم بدون دادن نفقه و مهریه طلاق میدم و بچه رو بر میدارم در اون صورت اونا بخاطر زنای محسنه فرد متاهل با متاهل اعدام میشن و آبرو شما و خانواده شما و اون دوتا میره اگه هم اعدام نشن از مرگ هم بدتر میشه و راه دوم من اینه که جلو چشمای اونا ماهم اینکار رو بکنیم چون اگه من انجامش ندم شوهرت به ریش من میخنده و چون شام هممون خونه بابات مهمون هستیم تا اون موقع باید به من بگی وگرنه شنبه میرم دادگاه
    بهت خاصی تو صورت افسانه دیدم و بهش پیشنهاد یه نقشه بهش تعریف کردم که با سختی قبول کرد بهش گفتم چاره دیگه ای ندارم چون شوهرت باید تاوانشو بده و زد زیر گریه و ناله و نفرینشون می کرد
    من رفتم خونه و بچه رو برداشتیم و رفتیم خونه پدرزنم اینا پدرزنم چون نیروی ...بود دخترها مثل سگ از باباهه میترسن واسه همین از اون حساب میبرن شام شد و من و به اتفاق خانواده باجناقم مهمون بودیم و قرار شد فرداش که جمعه بود بریم باغشون و رب گوجه درست کنیم بعد از شام
    من طبق نقشه به افسانه نگاه کردم و گفتم خستم میخوام زود برم خونه بخوابم اونم به محمد گفت منم خستم بریم خونه
    خلاصه جمع کردیم حاضر شدیم بریم خونمون موقع سوار شدن ماشین افسانه به من گفت بیایید شب پیش ما بخوابید فرداش باهم از اونجا می ریم باغ که همه موافقت کردن و ما رفتیم خونه اونا و وارد شدیم و بچه ها که خوابیده بودن گذاشتیم تو یه اتاق و اومدیم تو حال نشستیم
    افسانه به من گفت آقا میثم حوصله داری یه کم پاسور بازی کنیم منم سریع گفتم آره بیار
    دو به دو نشستیم و که من گفتم یارها رو عوض کنیم من و افسانه و منیژه و محمد که محمد از همه زودتر قبول کرد و شروع کردیم . وسط بازی هی من به افسانه چشمک میزدم و اونم می خندید و منیژه گفت شما چتونه امشب ؟
    منم گفتم خوب ما داریم به هم تقلب میدیم بعد از چند دقیقه من وسط بازی گفتم آماده ای وقتشه؟
    گفت آره اجرا کن من بلند شدم رفتم گوشیمو از رو میز آوردم و پشت افسانه نشستم که دیدم اون دوتا خندیدن گفتن این چطور بازیه گفتم الان می بینید
    از پشت افسانه دستامو بردم و شانه های افسانه رو گرفتم و یه بوس آبدار از گونه صورتش برداشتم و بلند شدم اومدم جام نشستم محمد از دیدن این صحنه حسابی عصبی شد و کارتها رو زمین کوبید و بلند شد و منم زود بلند شدم به سینم کوبید گفت چکار کردی لاشی تو خونه من جلوی من خانم منو بوس می کنی
    انگشت سبابهمو گرفتم رو صورتش گفتم صبر کن ببین من پس چه کشیدم
    گوشی رو باز کردم اونم تند تند بد و بیراه می گفت گوشی رو گذاشتم رو پلی و گرفتم جلو چشماش به منیژه و افسانه هم می چرخوندم و نشون دادم مثل اینکه یه پارچ یخ رو سرشون ریخته شد و صحنه جالبی بود به محمد گفتم با یه بوس یخه لباستو می کندی من باید بکشمت و این کار رو هم میکنم البته نه با دستهای خودم بلکه با دستهای قانون
    زنای محسنه میدونی که حکمش چیه ؟
    یهو دیدم به پام افتاد و منیژه هم سرشو برده بود پایین و هق هق گریه می کرد
    بهش گفتم من بودم که دست افسانه رو دست کثیف تو گذاشتم این بود جوابش ؟ گفت هرچی بگی قبول میکنم کاری نکن منو اینجا بکش ولی جاهای دیگه نکش
    گفتم پس راه دومی هم هست که مجبوری قبول کنی وگرنه شنبه میرم کلانتری و دادگاه گفت هرچی پول ماشین طلا هرچی
    گفتم اونا رو به رخ من نکش من اونا رو لازم ندارم فردا بگی پول دادم زنتو کردم به ریشم بخندی و منو مسخره عام و خاص کنی
    گفت پس چی گفتم شرطش اینه که من و افسانه هم جلو چشمای شما حال کنیم و شما نگاه کنید شرط من فقط اینه وگرنه من بغیر از دادگاه و اعدام شما چیزی رو قبول نمی کنم
    افسانه به محمد گفت خاک توسرت که منو بی آبرو کردی
    گفتم خوب چکار کنیم بچه هامون یتیم بشن، یا ۱۵ دقیقه هم شما صبر می کنید ما حال کنیم اینم بگم این اول و آخرینش میشه من بدنبال زن تو نیستم میدونم که شما بیشتر از یه بار انجام دادید اینکار می کنم که پیش وجدانم راحت باشم
    محمد با بغض و اندوه و التماس به افسانه نگاه کرد افسانه بشدت تو خودش بود و طبق نقشه قبول کرد
    گفتم پس خودت شروع کن
    افسانه با حالت ناچاری اومد جلوم ایستاد و منم دستمو بردم دور کمرش حلقه کردم و بطرف خودم کشیدم و بغلش کردم محمد و منیژه فکر می کردن باز داریم فیلم در میاریم وقتی که لب به لب شدیم دیگه اونا باور کردن
    چون افسانه نسبت به منیژه خیلی لاغر بود تو آغوشم گم شده بود و دستام کلا دور کمر افسانه رو احاطه کرده بود و فشار محکمی به کمرش وارد میکردم و لبهای ناز و کوچیکشو تو لبام گذاشتم و مکیدم و بهت اونا
    من یواش یواش کیرم داشت سفت میشد و افسانه دستشو جلو اونا آورد کیرمو گرفت
    گفتم شما هم آزادید هر کاری خواستید انجام بدید من مثل بعضی ها نامزد نیستم وقتی دیدند عصبانیت من خاموش شده اوناهم همدیگه رو خیلی با احتیاط بغل کردن گفتم هممون با هم لخت بشیم تا خجالت نکشیم و من شروع کردم افسانه رو لخت کنم که مقاومت می کرد که محمد گفت عشوه میاد توجه نکن افسانه هم از لج اون حرفش سینشو داد جلو یعنی لخت کن
    منم ساریفون تنگشو از پایین گرفتم و کشیدم بالا از سرش خارج کردم و ساپورتشو آروم کشیدم پایین بهش گفتم با اجازه گفت خواهش می کنم
    افسانه یه زن مغرور بود که با شرطهای من قبول کرده بود و چاره نداشت واسه همینم اولش راضی نبود
    تا من افسانه رو لخت میکردم منیژه و محمد از ما زودتر لخت شدن و منم تمام لباسامو دراوردم افسانه با دیدن کیر کلفت من چشماش گرد شد و به محمد نگاه کردم دیدم کیرش خیلی کوتاهتر و نازک تر از مال منه افسانه تو شوک بود
    منیژه خندید گفت ببین خواهرت تو این پنج سال چی کشیده و خندید محمد گفت میثم برای اول آخرین بارش نکنی داداش گفتم نه ولی جور تو رو می کشه
    دیگه رومون باز شده بود و شوخی می کردیم
    زنها رفتن رخت و لحاف آوردن و دوتا رختخواب انداختن
    و جفت جفت پیش هم خوابیدیم و من و افسانه باهم بودیم و محمد و منیژه باهم
    من افسانه رو بغلش کردم و لب به لب شدیم من از روی افسانه یه غلت زدم و آوردمش بالا و کیرمو تو کوسش تنظیم کردم و آروم سرکیرمو فرستادم توش که دیدم بله محمد هم پاهای منیژه رو انداخته رو دوشش داره تنظیم میکنه
    بدن افسانه برنزی بود و نوک ممه هاش قهوه ای سوخته که درست مثل کاکائو بود برعکس منیژه که بدنش سفید بود و نوک ممه هاش صورتی رنگ بود
    کوس افسانه کوچک و نازک بود و برعکس اون منیژه کوسش تپل بود خلاصه تفاوتهای آشکاری دوتا خواهر داشتن بخاطر اینکه یکی به مامان رفته بود و یکی دیگه به باباش
    من وقتی کیرمو تا نصفه کردم تو کوس افسانه اون یه جیغ آرومی کشید و من سریع کشیدم تا دردش نیاد گفتم عجله نکن بزار آروم آروم بره افسانه گفت لعنتی خیلی بزرگه
    تا اینو گفت صدای اه و ناله محمد و منیژه بلند شد و بصورت سریع سکس می کردن به افسانه گفتم عزیزم ما بهتر از اونا حال میکنیم تا اینو گفتم و به اونا نگاه کرد حسودیش به نفع من گل کرد
    و خودش با فشار آمد پایین و من آروم از زیر براش تلمبه زدم ده بیست تا که زدم دیدم کوس تنگش جا باز کرد و تا تهش رفت توش
    و ماهم شروع به سکس کردیم افسانه نسبت به منیژه بلندتر اه اه میکرد
    پوزیشن عوض کردیم و هردو بصورت داگی خوابیدن و ما هم روی کون اونا طاقچه زده بودیم و تلمبه می زدیم
    کون افسانه معرکه بود و خیلی خوش فرم بود میشه گفت بدنش عین جنیفر لوپز برنزه و خوش فرم بود
    محمد تند تر تلمبه می زد و من چون نخواستم افسانه درد بکشه آروم بهش فشار میدادم به محمد گفتم بد نمی گذره گفت نه به خوشی شما گفتم دیگه تک خوری نکن اونم خندید گفت چشم
    با اشاره اون جامونو عوض کردیم و من اومدم کون منیژه خودم و اونم رفت کون افسانه و از کوسشون دوباره تلمبه زدیم من کیرم رفت تو کوس منیژه گفت آی کیر خودمه منم مثل محمد تند تند براش تلمبه میزدم تا جیغ دربیاد دوتا خواهر دست همو گرفته بودن و ما پشتشون سوار بودیم و تلمبه می زدیم دوباره با اشاره من جامونو عوض کردیم
    من افسانه رو آوردم زیرم و پاهاشو دور کمرم قلاب کرد و روش خوابیدم و اصلا باورم نمی شد برای کسی که چهار پنج سال جق زده بودم الان زیرم بود
    کیرمو گذاشتم لب کوسش دادم تو وقتی نگاهش کردم دیدم چشماش سفیدی رفته و از کیر کلفتم حال می کرد این دفعه تندتر تلمبه زدم اه و اووفش دراومده بود سینه های کوچکی نسبت به زنم داشت واسه همین همه ممش تو دهنم جای می گرفت و همزمان می خوردمش
    افسانه حسابی گشاد شده بود و زیر کیرم تقلا می کرد که بیشتر ادامه بدم و حرف های تحریک کننده میزد
    محمد و منیژه هم مثل ما سکس می کردن تا اینکه محمد آبش اومد و مثل دفعه قبل رو سینه های سفید و ۸۵ منیژه خالی کرد و منم برای اینکه زیاد ادامه ندم مجبور شدم سرعت تلمبه هام و زیاد کنم و دیدم آبم میاد در آوردم زود افسانه رو برش گردوندم و به باسن خوش تراش افسانه تخلیه کردم و آبمو رو کونش مالیدم و بعد افتادیم رو زنهای همدیگمون
    بعد جای زنها رو عوض کردیم و پیش زن خودمون خوابیدم و صبح که من بلند شدم دیدم همه بیدار شدن و صبحانه رو خانومها آماده کرده بودن
    محمد پیشم اومد گفت خوب چه خبر پهلوان منم گفتم سلامتی
    گفتم مجبور بودم دیگه قضیه دیشب رو فراموش میکنیم نه خانی اومده نه خانی رفته
    باهم دست دادیم و افسانه گفت آره بخدا دیشب درد زیادی کشیدم
    گفتم مجبور شدم راهی نبود
    خلاصه اون ماجرا اونجا دیگه تموم شد الان ۵ ساله می گذره دیگه قول دادیم به این کار فکر نکنیم هرچند من همیشه یاد اون روز میافتم جق میزنم ولی نخواستیم ادامه بدیم چون زنها به مردهای دیگه ای گرایش پیدا می کردن و این دیگه خیلی بد میشد
    افسانه دیگه مثل قبل با من خشک و سرد نیست و باهام شوخی میکنه و اون گذشته رو بخشیده.


    نوشته: میثم

  12. #12
    ضربدری با مهمانان سیاه پوست هتل

    من پریسا و همسرم سیاوش حدود سنی 35 سال رو داریم که چند سالی هست ازدواج کردیم به لطف شغلمون تو مهمانی های مختلف سفارت خونه ها پارتی های ورزشکارا و دوستان خودمون پارتی های زیادی میریم و پیش آمد ضربدری و موازی از همین مهمونی ها برامون شروع شد و هر دو علاقه مند شدیم هرچند رابطه سکسی خودمون هم فوق العاده بود من و همسرم غرفه ای از صنایع دستی هتل المپیک تهران رو داشتیم و با مسافرای اکثرا جون کشورهای دیگه که عموما ورزشکار یا عضوهای باشگاهیشون بودن سرو کار داشتیم همه جور مسافری از تیم های مختلف داخلی برای قبل بازی ها و اسکان تیمهای کشورهای مختلف اونجا میومدند...


    یک بار هتل میزبان یکی از تیم های جوانان کنیا بود که با تمام تدارکاتشون چند روزی رو اسکان داشتند و سیاهیشون زبانزد هتل شده بود غروبی بود که یک خانمی با لباسای تنگ و لگ ورزشی اومد غرفه از اجناس دیدن میکرد که سیاوش داشت براش توضیح میداد یهو یه چشمکی به من زد و منم سمتشون رفتم بیشتر داشتیم خودشو وارسی میکردیم رنگ بوستش یک تیکه قهوه ای تیره و ناز بدنی سکسی و ورزیده چند دقیقه بعد آقایی با قد بلند هم رنگ این خانم وارد شد و آب از دهان ما راه افتاد سر صحبت رو واکردیم و معلوم شد ماساژور تیم کنیا هستند چندی از اقلام مس کاری اصفهان با سنگ فیروزه رو انخاب کردند و خریدند و حرفامون طولانی شد از اینکه تیمای ایرانی چنین مربی هایی رو ندارند غیر چند تا از تیم های بزرگسالان و خیلی از خودشون تعریف میکردند من و سیاوش هم مات و مبهوت رنگ و بدن زیباشون بودیم موقع رفتن من با مربی خانم روبوسی و سپاسگزاری کردم که بدن سفت ونازشو لمس کردم . شب موقع خواب رفتیم روهم و بوس و لب بازی و عشق بازی من داشتم نوک سینه سیاوش رو میخوردم که گفت این کنیایی ها بد جور رفتن تو مخمون منم سرمو بالا اوردمو یه لبخند سکسی و عشوه رو به علامت خوشحالی بهش زدم اما ما تا حالا با مهمونای هتل انقدر صمیمی نشده بودیم اصولا خیلی اسکان ندارند و مسافرن ولی خیلی خوشگل و سکسی بودن با رنگ بدن قهوه ای ناز که دوست داشتیم از دستشون ندیم اون شب یه سکس با حال و هوای خیال ضربدری با اونها کردیم... فردا تو لابی هتل من با اون خانم رودرو شدمو دعوتش کردم برای یه قهوه تو غرفه که چندی بعد اومد و گفت آقای... رفتن استخر به سیاوش آمار رسوندم که اونم بره استخر هتل و ما مشغول صحبت هم شدیم من تمام چشمم به پستونای نازش بود که گل پستونش بیرون از تاپش بود سایزش 90d میشد کون گردشله شده بود روی صندلی! من از بدن سکسیش خیلی تعریف کردم و راحت برخورد کردخوشش اومد من گفتم ای کاش تا اینجا هستین میشد یک شب مهمون ما باشید و یه ماساژ خوب هم برای ما انجام میدادید حرف از همه چیو خوراک ایران و موزه و غیره شد و قرار شد اگر بشه از تیمشون جدا بشند یک شب هماهنگ کنند که دعوت مارو بپذیرند دو تا قهوه رو خورده بودیم که رفت بره اتاقش و سیاوش بعد ساعتی اومد اون هم کمی تونسته بود موقع استراحت تو استخر هم صحبت بشه و تقریبا همینجور صحبتهارو داشته اند و با هم بودند تعریف از هیکلشو رنگ پوست جالبش برای سیاوش هوس برانگیز بود موقع شستشو بعد سونا خشک تقریبا تمام کیر اون رو زیر مایوش میبینه که چسبیده بوده اندازش قابل مقایسه با ما ایرانیا نبوده! واینکه با تعجب نصبت به اروپاییا خونگرم تربرخورد کرده بوده و خوشحال بوده از آشناییشون باز شب رو تخت ما دوتا با آدرنالین سکسی که تو بدن جفتمون تزریق شده بود افتادیم به جون هم کلاهک کیر سیاوش رو لیس میزدم که گفت اونی که زیر شرت اون سیاهپوسته هست رو شاید نتونی بخوریش استاپ زدمو سرمو بالا گرفتم گفتم یعنی انقدر...!!! سیاوش گفت آره کیرش تو اون حالت خیلی بزرگتر از مال منه چه برسه به زمانی که کامل شق بشه! سیاوش قد 180 قد داره و کیرشم 17 سانت با کلاهکی نصبتا بزرگ پوستی برنزه پس اون چی بوده! من همیشه از سکس با سیاوش لذت میبردم حتی شده بود تو استخر پارتی و سکس موازی کیر دیگه ای رو لمس کنم اما بیشتر از این نبود نشستم رو کیر خوشجل سیاوش و بالا پایین شدم هر دو تو ابرا بودیم که اگر بشه یه سکس ضربدری توپ رو تجربه کنیم منم از بدن سکس زنه برا سیاوش میگفتم و پستون سفید وسایز 80b خودمو گذاشته بودم دهنش هرچی من از سکسی بودن اون تعریف میکردم سیاوش قویتر تلمبه میزدو پستونم رو محکم میک میزد حس میکردم کیرش بزرگتر شده تا دلم داره فرو میره دلم درد گرفته بود اون از زیر همونطور محکم تلمبه میزد حسابی قرق در عرق وهوای سکس اتاق بودیم سیاوش میگفت منتظر باش یه کیر کلفت میخواد جرت بده ببینیم اصلا تو میره که بخواد جر بده !گفتم پس تو جیگر چی میخوای فقط سیاهرو بکنی نمیخوای باهم منو بخورین و قورتم بدین جلو عقبمو یکی کنی گفت ای جوووونم بده بیاد پاشدم از روشو به پهلو خوابیدم یکم لوبریکانت مالیدم به سوراخ کونم اونم یه کاندوم گذاشت کیرشو گرفتم گذاشتم دم درب فرعی!با کمی مکس آهسته کرد تو آروم آروم مثل همیشه جای خودشو پیدا کرد من شروع کردم کون ژله ایم و عقب و جلو کردن دل دردم توام شده بود با سکسی خوشایند و لذت میبردم که شونه هامو گرفت و ضربه های محکمی رو میزد و میخواست که ارضا بشه حس میکردم هر لحطه کیرش از دهنم بیاد بیرون آه و اوه من شده بود جیغ های بلند و اوف اوف اونم شده بود داد با صدای بلند هر دو به اوج ارضا رسیده بودیم که سیاوش کیرشو در اوررد کاندوم رو کشید بیرون کلاهکشو گذاشت دهنم چشمام از حدقه زد بیرون تا حالا حتی تو دوران نامزدیمون کیرشو انقدر گنده حس نکرده بودم چند تا جلق زدو مکیدم تا همه آبشو خالی کرد به جرات میتونم بگم تا حالا توهیچ فیلمی ندیدم مردی انقدر آب بپاشه تمام صورتو موهام و دهانم پر شد از آب کیرش بغلش کردم اشوه رفتم براشو منو بلند کرد برد گذاشت تو وان حمام ... چند روزی رو تو هتل ذهن مارو این سیاه های کنیایی مشغول خودشون کرده بودند و در تماس بودیم تا یک روز ظهر از موزه جواهرات ملی که کل تیمشون رفته بود برگشته بودند اومدن تو غرفه گفتند فردا شب برمیگردند ما هم یکم بهم ریختیمو گفتیم پس امشب بیاین بریم باهم خوش باشیم مهمان ما باشین؟ با کمی تامل بلاخره قبول کردند و گفتند چون کارشون با مسولیت تیم تمام شده ما غرفه رو بستیم رفتیم خونه باهم رفتیم حموم و حسابی هردومون شیو کردیم و یه لب بازیو فیتیش زیر دوش انجام دادیم و اومدیم بیرون برای ساعت 5 قرار گذاشته بودیم سیاوش از یه خوراک خونگی تو کردان بساط شب رو سفارش داد و استخر ویلارو با نرم افزار گوشیش پر آب کرد رسیدیم هتل به رزوشن گفتم به اتاق 102 خبر بده ما پایین منتظریم ... اوناهم با لباس مجلسی و شیک اومدن که ما جا خوردیم چون فقط بالباس تیم دیده بودیمشون.رفتیم کردان و رسیدیم ویلا اونا هم تعجب کردند فکر میکردن تو تهران تو آپارتمان دعوت باشن اما گفتیم اینجا راحت تره وقتی رفتیم تو معلوم بود یکم جا خورده اند! کمی نشستیم تو بالکن و سیاوش مشغول شد بساط مزه و مشروب رو رومیز چید مشغول حرف زدن بودیم و مشروب خوردن که من پاشدم برم لباسمو عوض کنم که خانم... هم گفتم بیاد من تقریبا آماده بودم و فقط مانتومو در آوردم با جوراب رنگ پا و دامن کوتاه صورتی که باسنم داشت توش منفجر میشد یه تاپ بافت سوراخ سفید که سوتین گلبهیم کامل معلوم بود وقتی خانم... رویه لباسشو در اورد چشمام 4 تا شد دلم میخواست همونجا بخوابونمش رو مبل و تمام تنشو مثل یه لزبین وحشی لیس بزنم یه تاپ که پوشیدنش فرق نمیکرد با اون اندام و جوراب شلواری نازک که با اون رنگ پوست چنان فرقی نداشت وقتی برگشت یه کون گرد اندازه کل پاچه های من جلوم بود بهش گفتم چه سکسی میکنید شما دوتا! نیشخندی زدو صورتمو ماچ کرد رفتیم بیرون صدای قهقه اون دوتا با دیدن ما خاموش شد من با اندام سکسی و سفید برای اونا جذاب بودم و اونها با اون اندام خاص با رنگ تمام قهوای تیره و یکدست ما نشستیم و باز هم پیک راکی ریختیمو با پسته نوش جان کردیم سیاوش گفت میخواین شما ماساژتون رو شروع کنید ؟ که آقای... گفت هردوتون رو ماساژ میدیم همه کمی خندیدیم و رفتیم کنار استخر که صندلی های تختشو داشتیم سیاوش لباساشو در اوردو کم کم همه غیر لباس زیرامونو در اورده بودیم اونا روغن ماساژشون رو اوردندو مشغول شدند همین که دستش به بدن من خورد من لرزم گرفت اون کمی حس کرد و باسنمو فشار دادو زیر چشمی نگاهش کردم خودش هم با سوتینش تقریبا لخت بود و من با شورت لامبادا به پشت دراز کشیده بودم و آقایون هم مشغول بودند کمی که ماساژ داد من بی حس زیر دستای قویش بودم چنان رگهای پشت پامو میگرفت که حس تمام خستگیم از تنم بیرون میرفت قبلا هم ماساژ رفته بودم اما این کجا و آن کجا برای ماساژ سرم جابه جا شدند و آقا... اومد جلو روم داشتم دیونه میشدم حالا اونا داشتند ضربدری مارو ماساژ میدادند قدرت دستاش و حسش و داغیش تمام وجودمو برداشته بود مشغول به پایین رفتن گردن و شونه هام میشد که بدنش رو به خودم نزدیکتر حس کردم صورتم رو برگردوندم صمت سیاوش و انهم رو به من بود کمی که عقب جلو میشد برخورد کیر داغش رو روی سرم حس میکردم معلوم بود که دیگه خواب نیست! سیاوش هم که مبهوت ماساژ اون خانم سکسی بود ازمون خواستند که برگردیم و من که سوتینم رو باز کرده بودند دست روی پستونام برگشتم و خانم ...اومد سراغم سوتینم رو برداشتو شروع کرد پستونامو مالیدن من خیییلی جلوی خودم رو گرفته بودم که آه نکشم اما تقریبا بوی آب کسم بلند شده بود شاید هم فقط خودم حس میکردم اون بی پروا پایین رفتو زیر یک حوله شرت منو در اورود شروع کرد کشاله های منو مالیدن وقتی دستش به کسم خورد خندش گرفتو بلند گفت این چیه؟ همه منو نگاه میکردنو نیشخند میزدن ولی من رو ابرها بودم جلو اون سیاهپوست تقریبا لخت دیوونه وار و بی حس تقریبا40 دقیقا ای مشغول بودند که ما در سکوت و خلصه بودیم که گفتند بسه دست منو گرفت و لخت بلندم کرد و برد زیر دوش کنار استخر من خودمو شستم آقایون هم اومدند و من سیاوش رو هم شستم دیگه طاقت نداشتم داشتم دیوونه میشدم که یه لب سکسی از سیاوش گرفتمو یه چند دقیقه ای تو هم بودیم دیدیدم اونها هم مشغول هم هستند خندمون گرفتو همگی باهم قهقه مستی و سکس رو میزدیم سیاوش آهنگ شاد رو گذاشتو همگی رفتیم تو استخر مشغول شنا و رقص بغل و لب گرفتن شدیم و دیگه قاطی بودیم با سیاوش جا به جا شدیمو اون زن سکسی رو بغل کردو اون آقا... هم منو کیرشو روی پاهام حس میکردم خییلی بزرگ بود بلندم کرده بود و از هم لب میگرفتیم همه دیونه وار بودیم سیاوش رفت کمی دیگه مشروب اورد لب استخر همه باز چند تا پیک خوردیم حال و هوامون بهتر شده بود دم گوش سیاوش گفتم جیگر من کیر میخوام کیر میخوام شورت سیاوش رو در اوردم لب استخر شروع کردم به ساک زدن حسابی براش میخوردم که حس کردم یکی از پشت تو آب بغلم کرده و کیرو گذاشته لا پاهام اوناهم بی پروا اومدن برای سکس داشت توی آب خودشو به من میمالید خانم رفت بالا و دست سیاوش رو گرفت و نشوندش رو تخت آقا... منو بلند کرد گذاشت لب استخر و شروع کرد با اون زبون درازش کسمو لیس زدن دیگه حساب تعداد ارضام از دستم در رفته بود و آه و اوه میکردم تو خلصه بودم حسابی منو میخوردو اومد بالا وقتی کیرشو دیدم آب دهنمو قورت دادم راحت25 سانت میشد منو بلند کرد و گذاشت رو صندلی بغل سیاوش من سیاوشو نگاه کردم که مبهوت ساک زدن خانم... بود سر کیرشو گرفتم تو مشتم جا نمیشد عجب کیری قهوه ای یک دست با بدنش شروع کرد با ولع خوردن تو دهنم جا نمیشد مختص زن خودش با اون لبای گندش بود خایه اش 4 تای سیاوش بود وقتی یکیشو میذاشتم دهنم کل دهنمو میگرفت حسابی براش خوردم دارزش کردم رو تخت حسابی بالاپایینش کردم شکمشو لیس میزدم و نوک سینه هاشو میخوردم داد از فقانش زده بود بیرن برگشتم سیاوش رو که داشت رو تخت کس خانم رو لیس میزد کنارکشیدم و کیر آقا... رو گذاشتم دهنش مشغولش کردم به گنگ بنگ حسابی و رفتم سراغ عشق ناز خودم خوابیدم روش چنان حس گرمایی از پستون بزرگش داشتم و داشتم لبشو حسابی میخوردم آروم آروم اومدم پایین و پستوناشو یکی یکی لیس زدم سر بزرگ سیاهشو میخوردم از لز براتون نگم نمیدونم چطور توصیفش کنم برش گردوندمو کلمو بردم لای کون بزرگ ژله ایش دیوونه وار براش میخوردمو زبونمو میکردم تو سوراخ کونش که دیدم سیاوش خوابید زیرمنو داره برام کسمو میخوره داشتم جیغ میزدم خودمو کشیدم رو تن لز و عشقم آفا... کیرشو اورد جلو دهنم حسابی براش میخوردم تا برم گردوند و گذاشت رو تخت خانم داشت لبامو میخورد که سیاوش کیر گنده آقا...رولیس زد گذاشت دم کسم داشتند آمادم میکردند که این کیر گنده رو بذارند تو کسم آروم آروم سرشو گذاشت تو کسم که جیغم رفت هوا تقریبا بیهوش شدم آروم آروم تو من جا کرد حس نبود واقعا جر خوردم و معلوم بود که داره خون میاد اون دیگه خدارو بنده نبود یه کس تنگ گیرش اومده بود و من درد داشتم اما دیگه هیچی تهت کنرلمن نبود سیاوش داشت لای پستونای خانم... کیرشو عقب جلو میکردو اونا هم مشغول هم بودند آقا دیگه داشت تلمبه هاش سنگین تر میشد و من لذت و درد و بی حسی رو باهم تجربه میکردم کم کم داشتم دیوونش مشیدمو همه بدنشو لمس میکردم خیلی شد که به انواع مختلف منو گایید برم گردونده بود و تو حالت داگی با خانم... داشتیم لب میگرفتیم پستونای همو میمالیدیم و سیاوش هم داشت اونو حسابی میکرد نمیدونم حسی که این به من داشت رو سیاوش هم با کس اون داشت من دیگه واقعا جایی برای کیرش نداشتمو وقتی دستمو میگرفتم جلوم میدیدم که تمام کیرش تو کسم نمیره اما کلاهکش دهانه رحم منو باز کرده بود داشت تو دلم ضربه میزد با هر ضربش آه از فقان من بلند میشد بلندمون کردن ایستاده با خانم همو بغل کردیمو چند دقیقه ای ایستاده حسابی مارو گاییدند دیگه کسم حسابی جا واکرده بود! آب و خون ازم آویزون و روان بود سیاوش کیرشو در اوردو اومد منو بغل کرد و حسابی ازم لب گرفت گفت میخوای دو کیره بکنیمت؟ گفتم جر خوردم بغیشم برای تو عشقم چرا که نه سیاوش دراز کشید رو تخت و آروم آروم کلاهکشو جا کرد تو سوراخ کونم چقدر طبیعی و راحت بود این کجاوآن کجا! خانم کسشو گذاش دهنم و آقا... هم رفت دوباره سراغ کسم این سری دیگه به زور جا میشد و جا کرد! من ولو شدم رو سیاوش جون نداشتم آرم و بی خس گفتم بکن عشقم هرچیتو میخوای دیگه داشتند تند تند تلمبه میزدندو من کامل جر خورده بودمو جا واکرده بودم صدای جیغم کل حیاط ویلارو برداشته بود و لی صدای آهنگ زیاد بود که صدای من نره بیرون! کم کم دلشون از من سیر شد و بلند شدن وقتی سیاوش کیرشو در اورد یه گوووز حسابی دادم و معلوم بود در چه حد تو فشار بودم اونا افتادن رو خانم... شروع کردند منم حسابی تلافی کس خوریامو کردمو گذاشتم دهنش انقدر چوچولم رو فشار دادم که یهو ارضا شدمو پاشید روی هم ... همه جا بوی عرق و سکس و مشروب بود که کیراشونو در اوردند و ضربدری گذاشتن دهن ما انقدر براشون خوردیم و جلق زدن تا آبشون اومد اما باز هم میتونم بگم آب سیاوش بیشتر بود ولی برای آقا.. غلیظ بود ما دوتا افتادیم به جون همو آب روی صورتمنو رو حسابی لیس زدیمو خوردیم.... پاشدیم دوش گرفتیم و سفارش شام رو خبر کردیم یک میز ایرانی حسابی برامون چیدند خوریمو شب رو تا صبح ویلا بودیمو خوردیمو رقصیدیمو بازم سکس کردیم و دم دمای صبح 3 ساعتی رو خوابیدیم تا برگشتیم هتل... اونا اون شب برگشتد کنیا و مارو دعوت کردن به کشورشون یه سکس ضربدری دیگه!


    نوشته: پریسا

  13. #13
    از صیغه تا ضربدری (۱)

    سلام
    من مهرداد هستم ،الان 35 سالمه و این خاطره برمیگرده به 4 سال پیش و تا الانم ادامه داره ،من و الهام همسرم سال 86 ازدواج کردیم و زندگی عاشقونه داشتیم ،الهام بدن سکسی داره ،سینه های 80 و سفت ورو به بالا ،کون خوش فرم ،بدن کشیده ،لبهای خوش فرم ،در کل همه چیز تمام ،اوایل ازدواجمون به لحاظ سکسی هیچ چیزی کم نداشتیم ،
    عاشقونه لب هم رو میخوردیم ،وقتی سینه هاش رو میک میزدم آب کوسش، راه میافتاد
    کسش همیشه تنگ بود و هر وقت کیر کلفت و درازم رو میکردم تو کسش (کیرم 19 سانته و کلفتیش 5 سانته) یه جوری آخ و اوف میکرد که منو به اوج میبرد ،در کل از نامزدی تا ازدواجمون هفت هشت بار بیشتر کونش رو نگاییدم ولی لذتی رو بردم که غیر قابل وصفه
    من در کل خیلی هات هستم و تو سکس کم نمیارم
    ولی ما یه مشکل داشتیم ،الهام سرد مزاج بود و خیلی کم تو سکسامون فعال بود اکثرا من فاعل بودم و اون بی حرکت بود ولی خیلی مراعات منو میکرد و همراهی میکرد تا من احساس کمبود نکنم
    با یه پزشک متخصص غدد مشورت کردیم گفت اگه بچه دار بشین احتمال داره درست بشه و این احتمال هم هست که بدتر بشه ،ما هم از خدا خواسته دیگه پیشگیری نمی کردیم آب کیرمو تو کسش میریختیم و اضافیاش از لبه های کسش شره میکرد ،چه حالی میکردم اون زمان
    گذشت تا الهام حامله شد و خدا بهمون یه پسر کاکل زری به خوشکلی مامانش داد
    بعد چهل روز دوری از خوشکلم شب خودمو برا یه سکس توپ آماده کردم شب بعد خواباندن
    رامتین پسرم رفتم تو اتاق خواب پیش الهام ولی دیدم که الهام کلا بیخیاله و هیچ حسی نداره.....
    دینام خراب شد ،الهام کلا سرد شده بود ،هیچ وقت بهم نه نمی گفت ولی مثل جنده پولیا تو سکس هیچ کاری نمی کرد، نه ساک زدن ،نه آخ و اوف دیگه هیچی به هیچی
    دکترای زیادی رفتیم ،دارو دادن ،هورمون دادن ولی افاقه نکرد که نکرد.
    تا چهار سال پیش .....
    یه شب موقع سکس از الهام خورده گرفتم که دیگه نمیتونم این رفتار تو رو تحمل کنم
    دیدم اشک تو چشمای خوشکلم جمع شد ،غلطید و رو گوشه لبش محو شد ،خودش پیش قدم شد و همزمان منو بغل کرد و توی گوشم گفت :مهرداد یه چیز بگم از دستم ناراحت نمی شی
    گفتم:حالا چی باشه. گفت:قول بده تا بگم بعد کلی اسرار گفتم باشه حالا بگو
    الهام گفت: من میدونم تو منو دوس داری و فقط مشکلمون تو سکسه گفتم خوب
    گفت : من برا راضی شدن تو هر کاری میکنم ولی خودت هم خوب میدونی که مشکل هورمونی دارم و اگه خودم هم بخوام نمیتونم تو ی سکس همراهیت کنم گفتم من همه اینها رو میدونم ولی او نقد دوست دارم که تحمل میکنم تو هم حتما خوب میشی شاید زمان ببره ولی خوب میشی
    لبمو بوسید و گفت : من یه راه حل پیدا کردم تا مشکل سکس تو رو حل کنیم . گفتم :چطور ؟ بغلم کرد و آروم توی گوشم گفت:صیغه...!!
    با ناراحتی ازش جدا شدم و شورتمو تنم کردم و گفتم : دیوونه شدی بخواب ،فردا میبرمت دکتر ،دارو میده خوب میشی????????????
    الهام قیافه حق به جانب گرفت و گفت:نگفتم که یه زن دیگه بگیری ،فقط یکی باشه که تو رو راضی کنه ،واز این حرفا
    تا یه ماه تو خونه بحثمون شده بود صیغه کردن یه خانوم واسه من .از الهام اصرار و از من انکار تا آخرش به این راضی شدم که یه مدت با یکی تو فیسبوک دوس بشم اونم به شرط اینکه الهام تو جریان همه کار ام باشه
    گذشت تا اینکه با یه خانمی دوست شدم . اسمش میترا بود میگفت:شوهرش فوت کرده و از این حرفا ،رابطمون در حد چت بود و زیاد پیش روی نمی کردم ، یواش یواش چتهامون تبدیل شد به تماس تلفنی ولی بازم حریمها رو رعایت میکردیم ،یه شب موقع حرف زدن و درد دل کردن میترا بهم گفت:مهرداد یه چیز بهت بگم . گفتم بگو خوب ،گفت:من الان دو ساله هیچ مردی کنارم نبوده ،بدجور نیاز دارم ،گفتم به چی؟ گفت: مهرداد اذیتم نکن خوب میدونی به چی نیاز دارم!!!!????
    خودمو زدم به اون راه و گفتم :پول لازمی ؟ عصبانی شد و تلفن رو قطع کرد.
    الهام که داشت به حرفامون گوش میداد گفت :دختر مردمو اذیت نکن.خوب میدونی نیازش چیه ،زنگ بزن از دلش درار،دوباره زنگ زدم ،میترا گوشی رو برداشت .ازش به خاطر شوخی بیجایی که کردم عذرخواهی کردم .دیدم داره پشت تلفن گریه میکنه،گفتم:دیوونه چته؟ چرا گریه میکنی؟ گفت:مهرداد تو این دو سالی که شوهرم فوت شده ،هر کی بهم نزدیک شده فقط هدفش شهوترانی بوده و اینکه میخواستن منو تیغ بزنن، تو تنها کسی هستی که آرامم میکنی،خواستم بهش بگم الان زنم داره حرفا تو گوش میکنه ولی دلم نیومد
    به اصرار خانومم باهاش یه قرار گذاشتم و رفتم .خانومم هم اومده بود ،رامتین هم بغلش بود دو صندلی اونطرفتر ،نشست. قرار گذاشتیم اصلا باهم حرف نزنیم تا میترا شک نکنه .یکم که گذشت میترا اومد ،با مشخصاتی که داده بود زود شناختمش ،اندام قشنگی داشت .عین الهام خوشکل بود ،ولی به زیبایی الهام نمی رسید. اومد باهام دست داد و نشست یکم با هم حرف زدیم ،شام رو سفارش دادم ،داشتیم شام میخوردیم،که زیر چشمی الهام رو نگاه کردم دیدم داره ریز ریز گریه میکنه ،خیلی ناراحت شدم ،به بهونه دسشویی رفتم طبقه پایین ،به الهام زنگ زدم ،گفتم خوشکلم ،چرا گریه میکنی ،گفت: بیخیال گفتم : ناراحتی ،میدونم الان می رم از میترا عذر خواهی میکنم و کل ماجرا رو توضیح میدم بعد باهم میریم خونه . به جون رامتین قسمم داد و گفت:فقط یه حسادت زنونه هست ،تو رو خدا راحت باش بیا بالا میترا داره یکم بیتابی میکنه،رفتم بالا دیدم الهام میزش رو حساب کرده و رفته .برام پیا مک داد که
    خوش باش .من راضیم.
    بعد رفتن الهام یکم دلم گرفت ،به میترا گفتم بیا برسونمت خونت گفت باشه راه افتادیم تو ماشین همش دلم پیش الهام بود ،اصلا به سکس با میترا فکر نمی کردم. که یهو دیدم میترا دستشو گذاشت روی کیرم ،یه جوری شدم .حس شهوت و حس دوری از الهام با هم بود ،میترا منو به خودم آورد و گفت،کجایی ؟ گفتم میترا جون نگاه کن من زن دارم ،زنم رو هم دوس دارم، اگرم الان اینجا هستم و دارم با تو خلوت میکنم به اصرار اون هستش . و کل قضیه خودم رو با الهام رو تعریف کردم.
    میترا یکم ساکت بود بعد بهم گفت: مهرداد نگاه کن منم یه سوال ازت میپرسم .بعدش گفت: من خیلی تو سکس هات هستم ،بعد شوهرم با هیچ کسی سکس نداشتم ،ولی یه چیزی برام خیلی مهمه،بپرسم ؟؟؟ ،گفتم : بپرس!!!!
    با خجالت گفت: میشه بهم سایز کیرت رو بگی ؟ با تعجب گفتم : چی ؟؟؟ واسه چی میپرسی؟؟؟!!!!????????????
    گفت : بگو تا بگم برا چیه؟ منم رک گفتم:سایزش 19 و کلفتیش هم 5 سانته تازشم تا بیست دقیقه تحمل دارم و در یه وعده تا سه بار حتی تا چهار بارم ارضا میشم.
    با تعجب و شادی خاصی گفت : جدا .منم گفتم : آره
    گفت: زدم تو خال، گفتم : منظور .بعد گفت که از زمانی که شوهرش فوت شده با چند نفر قرار گذاشته ولی چون کیرشون کوچیک بوده همه رو ول کرده.
    منم دلم و زدم به دریا و گفتم میترا نگاه کن منم دنبال سکس با یه زن هات هستم ولی به شرط این که صیغم بشی .با یه جیغ بنفش پرید تو بغلم که کم مونده بود چپ کنم. لب شو گذاشت رو لبم و گفت باشه.
    رسوندمش در خونش. یه بوس از لباش گرفتم و برگشتم خونه.الهام منتظرم بود و منم کل قضیه رو بهش گفتم.خلاصه کنم رفتیم صیغه کردیم،یه ماهه ،کل مهرشم نقد دادم که اونم باهاش برام یه ساعت را دو اصل طلا خرید .در واقع گفت که نمیخواد به خاطر پول باهام باشه.
    با اجازه الهام شب رو رفتم خونه میترا، در رو زدم و رفتم داخل ،دسته گل رو بهش دادم و نشستم. از میترا بگم براتون که چقدر به خودش رسیده بود یه تاپ قشنگ سفید تا بالای نابش و یه دامن کوتاه تا بالای رونش که آدمو هوسی میکرد،سینه هاش از توی تاپ خود نمایی میکرد .دیگه طاقتم تموم شده بود ولی خودمو کنترل میکردم .میترا شام رو آورد باهم خوردیم. بعد بهم گفت:از خانومت چند ساعت مرخصی گرفتی .منم گفتم: تا فردا صبح ،ولی دلم هنوز پیش اونه ،دلم براش میسوزه،
    میترا گفت: یه امشبو مال منی و لبشو گذاشت رو لبم ،یه ده دقیقه لب گرفتیم ،منم بیکار نموندم،تاپشو دادم بالا دو تا سینه مثل انار ،سایزش از الهام کوچیکتر بود،افتاد بیرون
    لبمو گذاشتم رو نوک سینش ، و یواش شروع کردم به میک زدن ،تازه فهمیدم میترا به سینش خیلی حساسه ،شروع کرد به لرزیدن و ارگاسم شد،یکم راحتش گذاشتم تا به خودش بیاد ،یکم اطرافو نگاه کردم دیدم عکس میترا و شوهرش باهم رو دیواره ،یکم تعجب کردم ،گفتم : ایشون شوهر مرحومته، ؟ گفت : آره
    گفتم: خیلی دوسش داری که هنوز عکسش بالای دیوار خونته؟ یکم به تته پته افتاد و گفت : آره ... دوس نداری برش دارم گفتم نه بزار بمونه ، بیا بریم اتاق خواب ،
    بغلش کردم و بردمش سمت اتاق خواب ،انداختمش رو تخت و خوابیدم روش ،گفتم: خشن دوس داری یا رمانتیک ؟؟؟؟؟
    گفت: هر جور راحتی !!! شروع کردم به درآوردن لباساش ،لختش کردم ،دوباره شروع کردم لب گرفتن ،خیلی خوب همراهی میکرد بر خلاف الهام پیش قدم میشد ،زبونشو توی دهنم میچرخوند، آب دهنمو میک میزد و میخورد ،منم همراهی میکردم.
    سینه هاش رو دوباره دهنم گرفتم و تا اونجایی که میتونستم خوردم و میک زدم تا کبود شد، رفتم پایین تا رسیدم به نافش ،زبون زدم و لیسیدمش که دوباره ارضا شد ،گفتم چقد زود ارگاسم میشی ؟ الهام خیلی دیر ارگاسم میشه تا الان که صدها بار سکس کردیم دو سه بار بیشتر ارگاسم نشده
    میترا گفت:ما اینیم دیگه ،و شروع کرد به در آوردن لباسام،شر تم رو که درآورد ،یه جیغ بنفش کشید و کیرمو کرد تو دهنش ،شروکرد به ساک زدن ،خیلی حرفه ای ساک میزد ،از زیر بیضه هام زبون میزد و وقتی می رسید به سر کیرم ،همشو تا ته میکرد تو حلقش و تا مریش میبرد پائین،اصلا عوق هم نمی زد ،مثل سوپر استارای پورن ساک میزد ،منی که تا بیست دقیقه آبم نمیومد، یهو آبم اومد و ریختم توی دهنش، میترا بر خلاف الهام نه تنها عصبانی نشد ،بلکه با ولع خاصی شروع کرد به خوردن آبم.
    ازش معذرت خواستم ،دوباره شروع کردم به خوردن بدنش تا رسیدم به کسش ، یه عطر خاصی داشت، زبون زدم دیدم یه شره آب ریخت تو دهنم ،منم همشو قورت دادم و تا تونستم زبون زدم تا ارگاسم شد ،دیگه حالی نداشت ولی من کیرم تازه بلند شده بود ،سر کیرمو گذاشتم لب کسش و با یه تقه همشو فرستادم تو کسش ،یه ناله خفیف و بلند کشید ،کیرمو آروم کشیدم بیرون و دوباره با ضربه فرستادم توش ،کس میترا تنگ بود وقتی ازش دلیلش رو پرسیدم گفت که کیر شوهر قبلیش رضا خیلی نازک و دراز بوده واسه همین کسش تنگ مونده، شروع کردم به تلمبه زدن ،ناله های میترا هم الان به داد زدن تبدیل شده بود .هی آه ه ه ه ه ه و اوه ه ه ه ه ه میکرد و بیشتر منو به طرف خودش میکشید به همه جور حالتی گاییدمش ،ولی میترا سیرمونی نداشت ،همینطور که به حالت دا گی داشتم کسش رو جر میدادم چشم افتاد به سوراخ کونش ،توی گوشش گفتم میخوام کونتو جر بدم برگشت سر کیرمو تو دهنش گرفت و گفت باشه عشق من ،من امشب مال توام کونم رو تمیز کردم و آماده گاییده شدنم ،از خدا خواسته برش گردوندم و سوراخ کونش رو لیس زدم واقعا تمیز بود ،انگشتام رو با آب کسش خیس کردم و یکی یکی فرستادم تو کونش ،یکم گشاد شد ،سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش یکم فشار دادم ،سر کیرم که رفت تو کون میترا ،یه داد بلند زد و از حال رفت ،یکم ترسیدم ولی کیرمو بیرون نیاوردم یکم با کسش بازی کردم تا حالش خوب شد ،یواش شروع کردم به تلمبه زدن ،اولش یکم درد میکشید ولی بعد آروم شد و داشت لذت میبرد ،چند دقیقه تلمبه زدم تا یهو داغ کردم ،میترا دوباره ارگاسم شد
    کیرمو کشیدم بیرون ،هنوز تمیز بود ، میترا دوباره ساک زد برام تا آبم اومد ،همه آبمو خورد
    کنار هم دراز کشیدیم ،لباشو بوسیدمو ،نوازش کردم ،یهو یاد الهام افتادم ،دلم برای الهام تنگ شده بود ،میترا گفت که باهم بریم حموم ،ولی من دلم یه جای دیگه بود ازش تشکر کردم و گفتم که باید به دیدن الهام برم ،یکم ناراحت شد ،ولی آدم منطقی بود قبول کرد،لباسامو پوشیدم و راه افتادم سمت خونه وقتی رسیدم ،ساعت سه نصف شب بود ،در رو آروم باز کردم ،رفتم داخل دیدم الهام خواب هستش ،لباسامو کندم و با یه شورت کنارش دراز کشیدم ،صورت ناز الهام خیس بود ،هنوز اشکاش خشک نشده بود ،لبم رو گذاشتم رو لباش ،بوسیدمش،خواستم بغلش کنم دیدم لباس تنش نیست، یکم تعجب کردم ،یهو الهام در گوشم گفت:میدونستم میای ،بهت خوش گذشت؟؟لذت بردی؟؟در حالی که گریم گرفته بود ،گفتم آره،ولی عشق اول و آخر من تویی، الهام در حالی که شر تم رو از پا هام در میاورد بهم گفت: میدونم،ولی قول بده زیاد با میترا سکس کنی تا کمبود های منو جبران کنی
    در حالی که کیرمو لبه کسش گذاشته بودم و یواش یواش می فرستادم تو کوسش توی گوشش گفتم: چشم خوشکلم
    ولی داستان من و میترا و الهام به اینجا ختم نشد و ادامه داره....................

  14. #14
    از صیغه تا ضربدری (۲)

    دوستان قسمت اول داستان من رو خوندن و با الطاف ملوکانه ما رو مورد لطف قرار دادن ،اصلا نمیخواستم بقیه داستان رو بنویسم ولی به اصرار میترا و الهام بقیه داستان رو براتون می نویسم،
    بعد از اولین شب سکسم با میترا ،الهام خوشکلم راضی تر به نظر میومد ،همش از این که من یه زن صیغه ای گرفتم احساس رضایت میکرد ،ولی من میدونستم تو دلش چیه ،و چه غوغاییه
    منم براش کم نمی ذاشتم ،همه جو ره محبت میکردم ،باهاش سکس میکردم ،خرید می رفتیم و کلی چیزای دیگه
    میترا هم زن برا هی بود ،آشپزیش حرف نداشت ،توی سکس هم کم نمیذاشت،
    اواخر سال بود و من برا مسافرت برنامه میریختیم ،با یکی از آژانسها قرار گذاشتم برا ترکیه ،پاسپورت خودم رو با الهام بردم برا هماهنگی ،شبش توی عشق و حال به الهام گفتم که عید رو میریم ترکیه، اولش خوشحال شد ولی ی هو برگشت و گفت پس میترا چی میشه
    بهش گفتم برا نیمه دوم عید یه مسافرت شمال با میترا می رم البته اگه ناراحت نشی
    الهام یه بوس از لب ام گرفت و گفت:اینجوری بذر حسادت رو تو وجودش می کاری
    گفتم پس چیکار کنم
    الهام گفت :اولا یه قرار بذار و ما رو بصورت رسمی به هم معرفی کن بعدش هم پاسپورت میترا رو هم بگیر باهم بریم
    توی چشم الهام نگاه کردم و گفتم : میدونی چی میگی ؟
    اگه میترا با ما بیاد ، ممکنه بینتون بگو مگو راه بیفته و مسافرتمون خراب بشه
    از من انکار از الهام اصرار ،آخر سر هم اون برنده شد،و در حالی که کیرمو توی کسش جا میکردم یه خنده ملیحی کرد و یه آخ از ته دلش کشید
    کاش الهام این مشکل لعنتی رو نداشت
    کاش سرد نبود
    زنی به تمام معنا ،مهربان ،خونه دار ،همراه ،وهمسر ،به نظر من خوشکلترین زن دنیا ست
    بگذریم یه شب تو یه رستوران ، هر دو تا زنم رو دعوت گرفتم
    هم میترا و هم الهام خیلی معقول رفتار میکردند ،بیشتر الهام سعی میکرد در عین بزرگی ،فضا رو شاد کنه
    بعد شام در حالی که رامتین (پسرم) تازه خوابیده بود به دخترا گفتم بیایین میترا رو ببریم خونش بعد بریم خونه خودمون
    دیدم میترا یکم ناراحت شد ،
    الهام برگشت و گفت :میترا خانوم امشب مهمون خونه ماست ،
    یه زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم :آخه نمیشه
    الهام در حالی که با شیطنت میخندید،گفت:نترس ازتون فیلم نمی گیرم
    میترا یکم خجالت کشید ،ولی نهایتا راضی شد شب رو بیاد خونه الهام
    تو مسیر دست الهام رو دستم بود و میترا از پشت صندلی شو نه هام رو میمالید
    منم کیرم بد جور باد کرده بود
    فقط مونده بودم رسیدیم خونه پیش کدومشون بخوابم
    بعد از اینکه الهام جای رامتین رو مرتب کرد و در اتاقش رو بست ،دیدم که توی دستش یه دست لباس راحتی برا میترا آماده کرده و در حالی که به من اشاره میکرد به میترا گفت :برین تو اتاق خواب میهمان استراحت بکنین
    میترا در حالی که خجالت میکشید گفت: نه مهرداد بیاد پیش شما ، من راحتم
    من این وسط مونده بودم ،از یه طرف عشقم ،الهام و از یه طرف میترا که واقعا فهمیده بود
    یهو به شوخی گفتم :اصلا هر سه تو یه اتاق میخوابیم
    اول میترا مخالفت کرد و گفت نه زشته پیش الهام خانوم
    الهام هم میگفت :میترا راست میگه ،زشته
    هر دو تا رو باهم بغل کردم و گفتم : اصلا هم زشت نیس ،مگه قراره کاری بکنیم که زشت باشه ،من اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم ،فقط میخوام دو تا عشقم تو بغلم بخوابن
    اینو گفتم و از هر دوتاشون لب گرفتم
    بعد کلی اصرار راضی شدن
    یکم نشستیم و الهام و میترا بیشتر باهم آشنا شدند و صحبت کردن
    اصلا بهشون نمی خورد که هووی هم باشن ،بیشتر به دوتا دوست میخوردند
    ساعت حدود یازده من خوابم میومد
    حاضر شدم بریم اتاق خواب ،تخت رو سه قسمت کردم و خودم وسط خوابیدم
    چند لحظه بعد الهام و میترا با لباس راحتی اومدن داخل و هر کدومشون یه طرفم خوابیدن
    الهام منو بغل کرد و یه بوس ازم گرفت و به شوخی گفت: شلوغی نکنی ها ،میپامت
    در حالی که بدنم داغ شده بود گفتم : چشم
    میترا هم یک خجالت میکشید ولی اونم بوسم کرد و شب بخیر گفت
    منم در اوج گرمای بدنم مونده بودم ،از یه طرف دوس داشتم با میترا سکس بکنم واز یه طرف الهام بغلم بود
    تو حال خودم بودم که دیدم یه دستی رو کیرم هستش
    یکم دقیق شدم دیدم دست الهام رو کیرمه
    یواش تو گوشش گفتم : زشته
    لپم رو بوسید و گفت: من میخوابم ولی مهردادکوچولو دل داره ،نذار اذیت بشه
    یهو دلم رو زدم به دریا بلند شدم و نشستم و به هردوشون گفتم : یه چیز میگم نه نگین
    الهام گفت : نه
    گفتم :شوخی ندارم
    هر دو تون بلند شین کارتون دارم
    الهام و میترا نشستن ،در حالی که. دستهام رو روی سینه هاشون میمالیدم گفتم : هر دو تون باید لخت بشین
    میترا پتو رو رو خودش کشید و گفت :خجالت بکش
    پتو رو از روش کشیدم و گفتم : اصلا
    شما هر دو تون ،بدن منو دیدین و منم هر دوی شما رو لخت کردم و باهاتون سکس داشتم
    تازشم ، شما زن من هستین
    لب ام رو ر وی لب الهام گذاشتم و در حالی که لباش رو میخوردم لباس راحتی رو تا روی سینه هاش بالا کشیدم
    چشمای میترا چهارتا شده بود ،با یه حرکت لباس الهام رو کندم و لختش کردم
    میترا دوباره پتو رو رو خودش کشید ،ولی زور من بیشتر بود ،پتو رو از روش کشیدم و شروع کردم به خوردن لاله گوشش که میدونستم حشریش میکنه
    یکم که خوردم دیدم خودش راه اومد
    لباساش رو به آرومی درآوردم و شروع کردم از بالا به پایین لیسیدن
    دستام بیکار نبودن ،سینه های الهام رو میمالیدم،
    از میترا جدا شدم و لبام رو رو لبای الهام سر دادم ، الهام یه آه از ته دل کشید ،
    اولین بار بود که بعد مدتها الهام اینجوری
    لذت میبرد ،شرت الهام رو درآوردم و مستقیم رفتم رو کسش ،لبام رو روی کسش تنظیم کردم و زبونم رو لای چاک
    کسش کشیدم ،یه آه دیگه کشید و بدنش شروع به لرزیدن کرد و ارضا شد
    اولین بار بود که اینطور سریع ارضا میشد
    اونطرف میترا بیکار نبود، شرت منو از پام بیرون کشید و شروع کرد به ساک زدن
    کیرم تا بیشترین حالت و رم کرده بود و کلفت شده بود ،الهام سرم رو به کسش فشار میداد و کم مونده بود خفم کنه
    خودم رو جدا کردم ،یه لحظه فضای اتاق ساکت شد
    الهام و میترا لخت کنار هم دراز کشیده بودن و منو هاج و واج نگاه میکردن
    یه لحظه چشم الهام به بدن میترا افتاد و با دستش شروع کرد به لغزیدن رو بدن میترا ،میترا در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود لبش رو روی لب الهام گذاشت و با بغض گفت:خیلی خانومی ،من اگه جای تو بودم هیشکی رو به خلوت شوهرم راه نمی دادم
    بعد سرش رو روی پستونهای الهام گذاشت و شروع کرد به گریه کردن ،
    منم گریم گرفته بود و یه لحظه به عظمت روح الهام پی بردم ،سخت بغلش کردم و لباش رو خوردم
    الهام همینطور ما دوتا رو نگاه میکرد
    یهو با خنده گفت : عجب صحنه رمانتیکی،
    بابا مهرداد کوچولو خوابید ها
    بعدش کیرم رو گرفت و شروع کرد به ساک زدن
    منی که تا بیست دقیقه آبم نمیومد یهو با فشار آبم تو دهن الهام پاشید ،میدونستم که الهام بدش میاد ولی این دفعه نه تنها بدش نیومد بلکه همش رو قورت داد و سر کیرم رو مک میزد تا همه آبم رو خورد
    یکی دو دقیقه گذشت میترا گفت :من میرم خودم رو تمیز کنم بیام ،گفتم : امشب فقط از کس میکنمتون،
    الهام گفت : نه منم تمیز میکنم ،امشب یه شب دیگس ،باید همه چی کامل باشه
    هر دو همسرم رفتن توالت و من یه احساس خاصی داشتم ،خوشبختی ،غرور ،لذت ،مردانگی ،
    تو حال خودم بودم ،دیدم میترا زودتر اومد ،کنارم دراز کشید و لبام رو بوسید ،تو گوشم گفت :متشکرم ،شوهرم
    به خودم افتخار میکردم ، تا الهام بیاد میترا با ساک زدن کیرم رو دوباره شق کرد
    الهام که اومد ،میترا بهش تعارف زد که اول شما
    خندمون گرفته بود ،الهام اومد و کسش رو روی کیرم تنظیم کرد و و نشست ،کیر کلفتم تا ته تو کسش جا گرفت ،یه آه دیگه کشید و دوباره ارگاسم شد
    در حالی که از درد و لذت داشت گریه میکرد ،میترا رو در همون حالت بغل کرد و لباش رو توی لبهای میترا قفل کرد
    الهام دیگه اون زن سرد قبل نبود ،داشت از لحظه به لحظه سکسمون لذت میبرد
    یکم که حالش بهتر شد ،شروع کردم به تلمبه زدن ،الهام رو کیرم بالا و پایین میشد و لذت میبرد ،میترا لبای من رو میمکید و لب میگرفت، دو سه دقیقه که تلمبه زدم جاشون رو عوض کردن و میترا به حالت دا گی شد و من شروع کردم به گاییدن کسش
    میترا هم زود ارضا شد
    ولی من تازه بدنم رو فرم اومده بود تا یه ربع به انواع پوزیشنها هر دو شون رو گاییدم ،
    الهام برای بار اول از کون دادن لذت میبرد ،یکم کونش جر خورده بود و یکم خون میومد ولی لذت میبرد
    دست آخر آب کیرم رو روی سینه های میترا ریختم و سست افتادم
    تا نیم ساعت خوابیدیم ،بعدش الهام و میترا باهم رفتن حموم و خودشون رو تمیز کردن
    زندگی زناشویی من در عین سادگی و سردی تمام با گذشت و فهم بالای الهام الان به بهشت تبدیل شده
    با رضایت الهام و میترا طبقه دوم رو از مستاجر پس گرفتم و اساس میترا رو اونجا چیدیم ،
    خونه میترا رو فروختیم و سه دست آپارتمان کوچیک خریدیم و صیغه میترا رو با رضایت الهام دائمی کردیم بعد از چند سال میترا حامله شد
    الان هم میترا بار داره و یه دختر تا دو ماه دیگه به خونمون اضافه میشه
    امیدوارم از خاطره من لذت برده باشین
    الان میترا و الهام بغل دست من نشستن و دارن غلط های املایی منو.میگیرن


    دوستتون دارم ،هر دو تابی تون عشق من هستین


    نوشته: مهرداد

  15. #15
    سکس ضربدری با باجناق

    سلام دوستان گلم من رضا 27 و همسرم ارزو 25 سال داریم من یه باجناقم دارم که چند وقتیه خیلی رابطمون باهم زیاد و باز شده و این اتفاق وقتی افتاد که باجناقم فهمید من هرموقع میرم خونشون پروپاچه خانومشو دید میزنم باجناقم 30 و زنش 27 سالشه استیل هممونم معمولیه ولی بدن زن باجناقم خیلی سفیدو باحاله داستان ازونجا شروع شد که یه شب سرد زمستونی رفته بودیم خونشون وفوتبال میدیدیم که ناگهان برف سنگینی شروع شد به ناچار شبو خونشون موندیم بعد ازفوتبال باجناقم یه فیلم نیمه گذاشت و زنامونم اون طرف اتاق میگفتن و میخندیدن البته چون ساعتای 12 شب بود دیگه نور اتاق خیلی ملایم بود و فضای سکسی رو ساخته بود منو باجناقم داشتیم فیلم میدیدیم که صحنه های ناجور فیلم شروع شد و یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه ساکت بودیم ونفس نمیکشیدیم چون هم حس سکس بینمون راه افتاده بود هم خجالت و ترس بخاریم اضافه شده بودو فضارو حسابی گرم کرده بود


    بعد فیلم قرار شد بخوابیم اول قرار شد مردا یه طرف زنا یه طرف تا اینکه زن باجناقم گفت زوج بخوابیم هرکی یه طرف اتاق اشکالی نداره که منم که بدم نمیومد چیزی نگفتم البته اینکه اونشب باجناقم فیلم نیمه گذاشت بخاطر همین بود که میدونست من زنوشو دید میزنم و بعد ارابطمون فهمیدم خوشش میومده اونشب تاصب یجور دیگه بود من یه صحنه بیدار شدم و چرخیدم طرف زنم که بغلش کنم و خیلی حشری شده بودم بغلش که کردم اونطرف اتاقو دیدم که زیر پتو باجناقم داره یه کارای میکنه و صدار اه اوه زنشم کم کم میومد منم حشریتر شدم لبمو گذاشتم رو لب زنم و اصا تو حال خودم نبودم تا به خودم اومدم دیدم ماهم داریم عشق و حال میکنیم چشمو باز کردم پتورو دادم بالا نفسی تازه کنم خشکم زد چون زن باجناقم بود که توبغلم بود و تازه دوزاریم جاافتاد که بعله اونور اتاق زنم و باجناقم زیر پتو هستند تقریبا یه دوسه دقیقه ای تا مسئلرو هزم کنم خشکم زده بود ولی ازون ور حس سکسی عجیبی بهم دست داد ازین که زنمو داشت باجناقم دسمالی میکردو کوسشو میخورد تو اینفکر بودم که ایا اونا کاملا لختن ایا کیر باجناقم به کس زنم رسیده یا اصا شایدم کرده توشو کارو تموم کرده این فکرا منو داغ کردو پتورو کشیدمو شروع کردم به خوردن سینه های خواهرزنم به به چه سینه هایی گوشتیو بزرگ ونرم بوی عرق تنشم خیلی ملایم و سکسی بود اونم خودشو واوداد و من رفتم سراغ شرتش البته خودش شلوارشو دراورده بود خواستم بکشم بیرون دستم خورد وسط شورتش حسابی خیس کرده بود شورتشو در اوردم و اول کسشو بو کردم و شروع کردم از سوراخ کونش تا بالای کسش لیس زدن واین فکر بودم که باجناقمم داره همینکارارو میکنه اونم بازن من این به من لذت میداد خلاصه اونشب تا صب منو خاهرزنم تورختخواب یه طرف اتاق باجناقم وزنم یه طرف اتاق زیر پتو یه سکس داغو نفسگیری داشتیم چون از هم خجالت میکشیدیمو اروم بی سروصدا اینکارو کردیم صب شد بلند شدم دیدم خانومم توبغلم خوابه ناخوداگاه رفتم سراغ کسشو دید زدم و خب شلوارسو پوشیده بودو چیزی معلوم نبود ولی یه بوی سکس و عرق خواسی تو اتاق بود که مال چهارتامون بود اونطرفو دیدم که باجناقم نیستو خاهرزنم تو آشپزخونه داشت صبحانه اماده میکرد یه نگاه بهم کردو بالبخند ملیحی یه چشمک زد منم لبخند زدم و بلند شدم و خانومم هم بلند شد زنمم یه حس خجالتو ترس توچشاش موج میزد اخه خبر داشت که خبر دارم اونروز رفتیم خونه و بعد دوسه روز سر صحبتو بازنم باز کردمو طبیعیش کردم که گفت خیلی اینجور رابطه رو دوس داره منم گفت خوبه و اخر هفته دوباره رفتیم خونه باجناقم البته قبلش زنم با خواهرش صحبت کرده بودو قرار بود ایندفعه دیگه رسما ضربدری بزنیم و همه چیز مهیا شده بود.


    وقتی رفتیم فضای اتاقو نور گرم کم زده بودن قبلش خانوممو فرستاده بودم ارایشگاهو اونم باخواهرش رفته بودو حسابی اماده بودند خودمم صفا داده بودم باجناقمم اماده اماده بود وقتی شامو خوردیم بعدش یکم گفتیمو خندیدیم منم مطلبو باز کردمو گفتم یه فیلم میزارم ببینیم همه فک میکردند فیلم نیمه میزارم ولی نه یه سوپر ضربدری فول اچدی داستانی جالب گذاشتم خلاصه فیلم به صحنه های داغو پرهیجانش رسیده بودو منو باجناقم دست به کیر شده بودیم خب قاعدتا لباسامون خیلی باز بود یه صحنه دیدم زنامونم دست به کس شدن اینو که دیدم رفتم زنمو خابوندم رو کاناپه و شروع کردم به لب خوریو سینه خوری باجناقمم شروع کرده بود به مالوندن زنش خوب حسابی که زنامون رفته بودن توحس من رو کردم به باجناقمو گفتم رفیق بیا و زنم مال تو اونم گفت دمت گرم توهم بازن من باش جاهامونو عوض کردیمو من داشتم علنا جلو چشمای باجناقم زنشو میمالوندم و مستقیم رفتم سراغ کس پر ابش اونم داشت کس زنمو میخورد و هراز چند گاهی همو نگاه میکردیمو میخندیدیم و به نشانه رضایت سرمونو تکون میدادیم زنامونم کنار هم دراز کشیده بودنو دستاشون به هم گره زده بودن ازینکه کسشون توسط شوهر خواهرشون خورده میشد لذت وافی میبردند


    خلاصه باجناقم داشت کس زنمو جلوم میخورد ومنم داشتم کس زنشو میخوردم تا اینکه بلند شدم و کیرمو گذاشتم در کس خواهر زن جندم که بکنم توش اخه خودش هی میگفت رضا جوون بکن توکسم خیلی کیرتو میخوام وازین حرفش شوهرش خیلی حال میکرد منم به باجناقم رو کردم و گفتم اجازه هست کس زنتو با کیرم پر کنم که گفت اختیار داری کس مال خودته اصا جرش بده اینو که گفت کیرمو کردم تو کس زن باجناقم و اه نالش بلند شد و همش میگفت محکمتر تندتر بیشتر فشارش بده تو کسم میخوام کیرتو تو شکمم احساس کنم ازونور زنم نشته بود داشت کیر باجناقمو که رو کاناپه لم داده بودو با حرسو ولع تمام میخوردو صدای ملچ و ملوچش خیلی باحال بود من بهش گفتم عوضی کیر منو که شوهرتم نمیخوری اونوقت کیر باجناقمو میخوری یه لبخند زدو دوباره شروع کرد به خوردن هی کیرشو لیس میزد هی تخماشو لیس میزد حتی گاهی اوقات از حشر زیاد کون باجناقمم لیس میزد ازونور منم داشتم حالت داگی کس خواهرزن جونمو جر میدادم و اینجا بود که هوس کونش به سرم زد و کونشو شروع کردم به خوردن که خیس شه و انگشتش کردم که اماده شه بعد کلی انگشت کردن کیرمو که قبلش ساک زده بود گذاشتم در کونش وفشار دادم ازونجایی که شوهرشم از کون کرده بودتش راحت رفت و وشروع کردم تلمبه زدن و اسب سواری اخه باسن بزرگی داره و موهاشو دمب اسبی بسته جووون همینطور داشتم به زنمم نگاه میکردم که لنگاشو باجناقم داده بود بالا و کیرشو تا ته میزد توکس زنم البته اون لاشی اجازه نگرفت ازم و بدون معطلی داشته کس ناز زنمو جلو چشام جر میداد دادش رفته بود هوا هی میگفت عزیزم ببین دارم کس میدم ببین باجناقت گذاشته کس زنت ببین بی ناموس شدی ببین زنت جلو چشات جنده شده ازین حرفا که منو بیشتر وباجناقمو بیشترتر حشری میکرد بعد کلی گاییدن خواهر زن عزیزم به روشهای مختلف داشت ابم میومد ه به جناقم رو کردم گفتم کجا بریزم دوست داری گفت هموشو بریز تو کس زنم میخوام ازت حامله بشه البته به شوخی واز حشر میگفت چون زنامون لوله هاشونو بسته بودن من که ابمو ریختم با تمام فشار توکس زن باجناقم وقتی کیرمو دراوردم سریع بلند شدو دهنشو گذاشت رو دهن زنم دهن کسشو که همه اب منی من با اب کسش ریخت تو دهن زنم و اونو با ولع قورتش داد من و زن باجناقم بغل هم ولو داشتیم ازتماشای سکس همسرامون لذت میبردیم که باجناقمم گفت بریزم تو کس زنت گفتم بریز اونم با تمام فشار ریخت تو کوس پاره زنم و اینبار زنم اومد کسشو گذاشت رو دهن خواهرش و تمام اب شوهرشو بهش عطا کرد هر چهاتامون خسته وخوشحال از این سکس ضربدری خوابمون برد هرچهارتامون لخت و درهم پیچیده خوابومن برد صب بلندشدیم رفتیم حموم و توحموم باز اتفاقایی افتاد که بعدا براتون مینویسم


    نوشته: رضا

  16. #16
    همسر چادری و فانتزی من

    سلام رسول هستم شیش ساله با پرستو زنم عروسی کردیم زن من از اول محجبه و فوق العاده مذهبی و نماز خون بود اما من خیلی حشری و فانتزی زیادی داشتم که یکی کیرشو تو شرت قرمز پرستو گذاشته و میخواد باهاش سکس کنه بعد از دوسال از زندگیمون تصمیم گرفتم تو سکس در میون بزارم
    یه شب که زنداداشم مهمونمون بود یه دامن پوشیده بود اما معلوم بود که زیرش شرت سفید پوشیده چون معلوم بود شرتش شب که داشتیم سکس میکردیم گفتم راستی دیدی مریم رو گفت اره شرتشو میگی خیلی تابلو معلوم بود اینو گفت منم محکم تر میکردم پرستو فهمید دوباره ادامه داد گفت داداشت امشب مریم زنداداشم رو از کون میکنه گفتم از کجا میدونی گفت مریم بهم گفته که امشب کون میدم من با صدای بلند میگفتم جووووون مریم جون زنداداش مریم. پرستو شوکه شده بود منم ادامه دادم گفتم تو هم ایجوری لباس بپوش تا همه تو سکس از تو بگن گفت یعنی دوس داری مثلا داداشت تو سکس بگه اخخ پرستو جووووون گفتم اره بگه چیه مگه خودش گفت اخخخ داود گفتم داود کیه گفت اسم پسر همسایه خودمونه گفتم اخخخخخ کیرش تو کست پرستو جیغ بلندی زد ابش اومد منم ابم اومد ریختم رو کونش یه شب دیگه گفتم پرستو بریم جلو پنجره سکس کنیم حال میده گفت باشه لباسشو پوشید چادرشم سر کرد اومد جلو پنجره اما شلوارشو پاش نکرده بود خیلی صحنه جالبی بود پوشیده پوشیده محجبه اما شلوار نپوشیده خلاصه دستاشو زدم به شیشه سر پا از کس میکردم ادما حواسشون نبود بالا رو نگاه کنن س بار پرستو ابش اومد گفت شوهری خیلی جالب بود چه حالی میداد مردم ببینن سکس ما رو سه بارر ارضا شدم اولین باره گفتم میخوای شرتت همیشه خیس باشه اب کست بیاد همیشه گفت اره بگو گفتم وقتی چادر میپوشی پوتین بپوش شلوار ساپورت نازک نازک مانتو کوتاه شرتت یا رونت پیدا باشه بریم بیرون تا برگردیم خیلیا مچسبن بهت گفت باشه پرستو مانتو کوتاه کوتاه تا رو کونش که لپ کونش معلوم بود با ساپرت که چه بگم جوراب بود بیشتر انقد نازک بود با یه پوتین بلندی زانوش چادر مشکیشم سر کرد اما جلوشو بعضی وقتا باز میکرد مردا ببینن ما رفتیم بازار انقد چسبیدن به پرستو که گفت رسول بیا ببین شرتم خیس خیسه بریم خونه بسه ارضا شدم تو راه برگشت مترو سوار شدیم اوردمش قسمت مردا وقتی رو صندلی نشست پاشو باز کرد وای خودم میفهمیدم این شرت قرمزش الان چه خبره خیس خیس بود اومدیم خونه گفت بریم جلو پنجره دباره گفتم نه بیا شماره دوستمو که میشناسی با گوشید بگیر بعد سکس کنیم توم داد بزن شمارشو گرفت با گوشی خودش هنوز نگفت الو من ابم اومد اونم ارضا شد قط کرد گفت رسول جون شوهری چه کارا بلدی خیلی دارم لذت میبرم گفتم داداشمو دعوت کنم دامن بپوش زیرش هیچ حتی شرتم نپوش میشینی کستو نشونش بده ببین ابد میاد برعکس اتفاق زنداداشمم لباس نیاورذه بود از پرستو گرفت که پرستو بهش گفته بود دامن بپوش مثل من شرت نپوش اونم قبول کرده بود وقتی پرستو میشست زمین کسش نشون میداد خیلی دیگه تابلو بود چون تموم پاش باید معلوم میشد منم میگفتم پرستو دامند رفته بالا اونم مرتب میکرد صدام زد تو اطاق گفت حال نمیده یه کار دیگه بگو گفتم خوب شلوار بپوش زیپشو باژ بزار شرتم نپوش این جواب داد وسط پاش خیس شده بود که مریم گفت پرستو زیپ شلوارت بازه شرتم نپوشیدی همش معلومه پرستو قرمز شد که مریم گفت شب داداشم که فهمیده بود پرستو میخواره کونش گفت شب اینجا میخوابیم شب شد پرستو رو لخت لخت کردم گفتم چادرتو بپوش از جلو داداشمو مریم برو اب بیار وای خودم این صحنه رو دیدم کف کردم چه برسه داداشم کلا سفیدی بدنش و سینش و رونش معلوم بود اونام هیچ نگفتن اومد تو اطاق گفت شوهری چه حالی داد الان میشه کسمو بخوری داد بزنم گفتم اره خوبه صداتو بشنون درم باز کن که ببینن پرستو یواش یواش میگفت اخخ اووووووف واااای کسم وایییییییی اههههههههه اهههههه اخخخخخ کسم کسم رو محکم میگفت دیدم صدای مریمم میاد میگه اخخ ای درد داره نکن. کونم منو پرستو رفتیم دیدیم مریم لخت لخت اما داداشم فقط زیپ شلوارش بازه کون مریمم از پشت معلوم بود سوراخش بازه گفتم پرستو بهترین وقته شرتتو بپوش برو بیرون بعد برگرد اونم رفت بیرون داداشم دستی زد به کون پرستو ابش اومد پرستوم برگشت تو اطاق با هم رفتیم بیرون داداشم شلوارشو پوشید مریم زنداداشمم داشت لباس میپوشید ما رو دیدن لخت لخت شرتشم در اورد پرستو اونام لخت شدن دیگه فهمیده بودن باید چی کار کنیم من رفتم سراغ مریم داداشمم رفت پیش پرستو جالب بود داداشم گفت برو لباس بپوش چادرتم بپوش میخوام مذهبی باشی اون وقت شلوارت پاره کنم با لباس پوشیده بکنمد من که خیلی حال کردم مریمم رفت مانتوشو پوشید با شرت وای پوشیده پوشیده اما از پایین لخت خلاصه کون زنداداشمو خوب کردم ابمم ریختم تودکونش اما داداشم ابشو ریخت رو چادر پرستو الان دو ساله ضبدری داریم خیلیم حال میده.


    نوشته: رسول

  17. #17
    یک تجربه واقعی از ضربدری

    داشتم داستان های سایت رو میخوندم که دیدم خیلی زیاد دروغ نوشتن توش، من این اکانت رو ساختم فقط برای اینکه این داستان رو واسه شما تعریف کنم واسه اونایی که دلشون سکس ضربدری میخواد ولی این داستان رو نمیدونن هیچکس هم به شما حقیقت رو نمیگه.
    اسم من ساشا و 28 سالمه و خانومم آرزو 23 سالشه ساکن تهران هستیم.
    هر دوی ما خیلی زیاد حشری هستیم خییلی زیاد، قبل ازدواج باهم چهارسال دوست بودیم. من همیشه از همون دوران دوستیمون دلم سکس ضربدری میخواست نه فقط بخاطر اینکه من کس دیگه ای رو بکنم بلکه حتی دلم میخواست همسرم یه سکس عالی رو تجربه کنه و نهایت لذت بردنش رو ببینم درواقع حتی تو سکس هم بیشتر به اون توجه میکنم و از لذت بردنش ارضا میشم. قبل از اینکه بریم خواستگاری بهش گفتم که من علاقه زیادی به ضربدری دارم و اون هم خیلی جدی مخالفت کرد، تو دوران نامزدی هم بارها ازش درخواست کردم و اون مخالفت میکرد، من با افراد زیادی در ارتباط بودم هرکسی که میگه همسرش همون بار اول قبول کرده دروغ میگه همیشه هم مردها اول پیشنهاد میدن، بگذریم. ما عروسی کردیم و از ازدواجمون دو سال میگذشت خانومم اینا شمالی هستند و ما خیلی به مادر زنم اینا سر میزنیم، خانوم من هم ارشد میخونه، دوست های پسر زیاد داره و منم با این موضوع هیچ مشکلی نداشتم چون کاملا بهش اعتماد داشتم، براش یه خونه توی شمال اجاره کردم که با دوستش دوتایی باهم زندگی میکنن، آخر هفته ها میاد تهران و منم خیلی وقت ها میرم اونجا پیشش، اما بخاطر کارم نمیشه همیشه شمال باشم، یکبار مثل همیشه رفتم شمال که باهم خوش بگذرونیم هم اتاقی آرزو هروقت که من میرم اونجا از خونه میره که ما باهم راحت باشیم، شب اول بود که من رفته بودم و مشروب گرفتم و باهم کلی مشروب خوردیم و گل هم کشیدیم و حسابی پاره شدیم میخواستیم بریم تو کار هم که گوشی آرزو زنگ خورد، عرفان که دوست آرزو بود و یکی از بچه های دانشگاه که خیلی با آرزو و اینا دوست بود و تقریبا هرروز باهم با اکیپ خودشون که چندتا دختر پسرن بیرون میرن همشون بچه های خوبین و عرفان هم خیلی پسر مودب و خوبیه، عرفان زنگ زد و میخواست از آرزو زودپز بگیره که تو خونه دانشجویی شون آبگوشت درست کنن، من به آرزو گفتم برو سریع زودپز و بده بیا آرزو دست منو گرفت و گفت بیا باهم بریم، مست و پاتیل رفتیم دم در عرفان و دوستش سعید باهم بودن آرزو تعارف کرد که بیاید تو منم گفتم تعارف کنم بیان بچه های خوبین، خلاصه گفتم بیاید شام باهم میخوریم و مشروبم هست به زور عرفان و سعید اومدن تو از منم یکم خجالت میکشیدن، تا آخر شب کلی باهم مشروب خوردیم و زدیم و رقصیدیم، آخر شب دیدم آرزو خیلی منو حشری نگاه میکنه و دستشو هی میکشید روی پای من، منم شروع کردم به خوردن لباش جلوی عرفان اینا هنوز به فکر ضربدری نبودم، همینجوری که لباشو میخوردم آرزو کیر منو میمالید و نفس نفس میزد، شروع کرد به خوردن کیرم جلوی بچه ها عرفان و سعید از خجالت آب شده بودن و مثلا به روی خودشون نمیوردن، لباس آرزو رو در آوردم انداختم رو کاناپه و شروع کردم به خوردن کسش خیلی حشری شده بودیم همینجوری که من کسشو میخوردم دیدم آرزو داره به سعید چشمک میزنه و صورتشو یجوری میکنه که یعنی میخوام، عرفان اینا اصلا اهل این داستان ها نبودن و خجالت میکشیدن ماهم تاحالا از این کارا نکرده بودیم، منم که صورت آرزو رو اونجوری دیدم پیش خودم گفتم شرایط رو آروم آروم آماده کنم، آرزو طبق شناخت قبلی که از من داشت میدونست که من فقط منتظر اجازه اونم هرچند که دوسال میشد که دیگه بهش درخواست ضربدری نداده بودم، بلندش کردم و حالت داگی خمش کردم عمدا به سمت سعید خمش کردم و خودشم کمکم کرد، تا کردم تو کسش یه اه بلند کشید و صورتشو از رو شلوار میمالید به کیر سعید، یه کم گذشت که سعید دستشو گذاشت روی سر آرزو به محض اینکه سعید دستشو رو سر آرزو گذاشت آرزو خیلی وحشیانه و حشری زیپ شلوار سعیدو باز کرد و کیرشو دراورد و با اشتها شروع کرد به خوردن انقد حشری شده بود که نمیتونست ساک بزنه کیر سعید تو حلقش بود و آه میکشید، بعد من رو به عرفان کردم و با اشاره بهش گفتم که اونم بیاد، کیرمو درآوردم و شروع کردم دوباره به خوردن کسش من عاشق اینم که آب کسشو بیارم و بخورم، آرزو معمولا سکس از پشت رو دوست نداشت و نمیذاشت از پشت بکنمش، اما اون شب وقتی کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش چیزی نگفت انقد محو خوردن کیر سعید بود که اصلا هیچی نمیفهمید، سوراخ کونش باز شد و من ادامه ندادم و در آوردم فقط میخواستم باز بشه سوراخش، دراز کشیدم رو زمین آروز نشست رو کیرم و عرفان از پشت کرد تو کونش یکم دردش گرفت ولی انقد حشری شده بود که دردشم دوست داشت، اولین بار بود که از دو طرف جر میخورد آب کسش همینجور روی کیر من سر میخورد و تمام تخمام از آبش خیس شده بود، آرزو هم هی به عرفان میگفت کونمو جررر بده ابتو بریز تو کنم آبشو میخوام راستش اینجا یکم حالم گرفته شد و یه حس بدی بهم دست داد از اینکه آرزو اینجوری با عرفان حال میکنه، من فقط کیرم تو کسش بود و نمیتونستم تکون بخورم عرفان خیلی محکم میکردش جوری که با هر بار ضربه زدن آرزو پرت میشد تو صورت من، عرفان آبش اومد و همشو ریخت تو کون آروز، هیچ خبری هم از کاندوم نبود، عرفان رفت کنار و شروع کرد به سیگار کشیدن، سعید خیلی حشری شده بود، حالت فرقونی سعید شروع کرد به کردن آرزو منم کیرمو میمالیدم رو سینه و صورتش آرزو کاملا از حال رفته بود فقط چشماش یکم باز میشد و نفس نفس میزد، من چون ترامادول خورده بودم آبم خیلی دیر میومد، خلاصه عرفانم آبشو ریخت رو شکم آرزو و منم انقد از کون کردمش تا آبم اومد، آرزو کاملا بیهوش شد شایدم از خجالتش خودشو زد به خواب حتی بلند نشد خودشو پاک کنه، رابطه من و عرفان و سعید خیلی خودمونی شد بعد این جریان نزدیک روشنایی صبح بود ک بچه ها رفتن، منم رفتم کله پاچه گرفتم و اومدم، رسیدم خونه آرزو رو بیدار کردم، نشستیم سر میز ک غذا بخوریم یهو آرزو شروع کرد به گریه کردن، حق حق تو بغل من اشک میریخت و معذرت خواهی میکرد، من آرومش کردم و بهش گفتم منکه خودم چند ساله ازت میخوام و خلاصه گذشت. من برگشتم تهران، اما همه چیز عوض شده بود، یه حس بدی بینمون بود دیگه اون آرامش نبود، یک هفته کامل نشد و من دل شوره داشتم همش چون سعید و عرفان و آرزو و معصومه و... همه باهم دوست بودن و همیشه بعد دانشگاه باهم بودن و من همش نگران بودم که نکنه آرزو بدون من این مارو بکنن و همش چشمش به چشم ایناس، ازش خواستم که دیگه با این اکیپ نگرده و اونم قبول کرد اما بعد اون جریان همش یا اون به من شک داشت و فکر میکرد من با زن های دیگه تو تهران میخوابم هم من همش نگران بودم و بهش اعتماد نداشتم همش تو ذهنم تصور میکردم که سعید داره آرزو رو میکنه، با اینکه خودم دوست داشتم این کارو بکنم اما نمیدونم چرا یهو همه چی به هم ریخت، بعد اون جریان دو بار دیگه با دوتا آدم متفاوت دیگه هم سکس داشتیم و تو بار سوم یه دختر رو نفر سوم کردیم که بعد اون آرزو گیر دادن هاش بیشتر شد که تو چرا موقع سکس دختره رو اینجوری نگاه میکردی و از این حرف ها، خلاصه هنوز باهمیم دانشگاه آرزو تموم شده و همیشه پیش همیم تو خونه تهران ولی دیگه اون آرامش به زندگی ما برنگشت.
    اینو نوشتم واسه اونایی که سکس ضربدری میخوان و فکر میکنن میشه. شاید هم واقعا بشه ولی ارزشش رو نداره. حداقل برای منکه اینجوری بود.
    امیدورام موفق باشید


    نوشته: Sasha

  18. #18
    بهای سکس ضربدری...

    مقدمه:
    چند وقتی میشه عضوگروه abهستم و میبینم بعضی از دوستان تقاضای داستان سکس ضربدری دارن...
    من با دیدن این جمله که سکس ضربدی بفرستید...بدنم به لرزه درمیاد و تلخی سرگذشت شومم جلوی چشام تداعی میشه .....
    الان که میخوام این داستان رو بنویسم حاضرم تمام باقی مانده عمرم رو بدم تا بتونو یک لحظه بوی همسر و پسرم رو استشمام کنم.....


    سکس ضربدری دروغ یا واقعیت....


    اسمم امیر و شهرستانیم شهری کوچیک که همه همدیگرو میشناسن .
    الان 45 سالمه ولی ظاهرم رو ببینی اگه سنم رو ندونی پیرمردی شکسته و داغون بنظر میام....
    من و زهره همسرم تو محل کار باهم آشناشدیم و عاشق همدیگه شدیم...
    طولی نکشید که ازدواج کردیم و احساس خوشبختی میکردیم...
    همسرم دبیر ورزش بود و منم کارمند عالی رتبه یک اداره دولتی درزمینه ورزش بودم و بخاطره تیم داریهای زیاد رفت و آمده دخترها به منزلمون زیاد بود...
    همه عمو صدام میزدن و منم هیچ نظری به دخترها نداشتم .فقط رفت و امدکاری بود...
    یکی از دخترها به اسم لیلا 18ساله باهامون خیلی جور بود و حتی از واحدمون کلید داشت هروقت میخواست میومد و میرفت ....
    تااینکه همسرم باردار شد و بعداز تولد پسرم رفت و آمدهای لیلا هم بیشتر شد..
    نمیدونم چی شد که عاشقش شدم و تا به خودم بیام باهاش سکس داشتم...
    تا اینکه لیلا ازدواج کرد و شد همکاره همسرم ...
    رفت و آمد بیشتر شد و بعد از ازدواجش چندبار سکس کامل داشتیم....
    لیلا خیلی خوش استیل بود و من عاشق کون گندش بودم و از کون میکردمش...
    لبه مبل میشتم خودش لپای کونش رو باز میکرد با سوراخش تنظیم میکرد و بالاپایین میکرد....
    ابمو میرختم تو کونش بعد ساک میزد حسابی برام لیس میزد و میگفت عمو خوشت اومد....
    لیلا تو دیگه کی هستی اخر منو با این کارات دیونه میکنی...
    لیلا خیلی سکسی و حشری بود .تا حالا ندیدم زنی به این خوبی ساک بزنه ..دیوانه کننده بود ساک زدنش...جوری میخورد کیرمو که دهنش کف میکرد .با توف زیاد لیس میزدو اخ و اوخ میکرد...خیلی راضی بودم از سکس با لیلا...دوسش هم داشتم که لذت سکس چندبرابر میشد...سکس با عشق خیلی لذت بخشه تا باکسی سکس کنی که هیچ حسی بهش نداری...
    لیلا یه عادت داشت که تو سکس همش حرف میزد..اینکارش بیشتر تحریکم میکرد...بکن امیر محکم بکن تو کونم ..موهامو بکش عشقم ..سیلی بزن در کونم ...
    با شوهرش هم تو سکس حرف میزد و یه بار از شانس بده من , اسم منو میاره .. امیر ابتو بریز تو دهنم لیسش بزنم.....
    همین جمله کافی بود تا شوهرش متوجه خیانت لیلا بشه...امیر کیه؟؟شوهره زهره!!!!
    بعد از این قضیه مرتب تو سکسهاشون اسم منو میاوردن ...تا اینکه مسعود شوهره لیلا سکس ضربدری و گروهی رو مطرح میکنه و تو سکسهای بعدی اسم من و زنم رو میاوردن....
    لیلا گفت شوهرم مسعود خیلی دوس داره با زنم زهره سکس بکنه و اگه من راضی باشم اونم حاظره زنش رو دراختیاره من بزاره...
    منم رفتم تو فکر سکس گروهی و راضی کردن زنم...
    وویسهای سکسی به لیلا میدادم و اونم موقع سکس با مسعود گوش میدادن . از سکس چت تا فرستادن عکس کیرم واسه لیلا و شوهرش...!


    مسعود که مطمعن شده بود منم میخوام زنمو راضی کنم یه شب ازم خاست برم خونشون....
    من رو مبل نشستم و مسعود گفت لیلاجان برو پیش امیر بشین و یه کم حال کنید من ببینم...
    لیلا اومد پیشم و شروع کردیم لب گرفتن لیس زدن گردن و مالشه سینه...مسعود گفت لخت شو زنمو جلوم بکن...گفتم امروز امادگی ندارم..
    مسعود گوشه و یه کم از ما دورتر بود و از لب بازیمون فیلم گرفته بود...
    میدیدم فیلم میگره .توجهی نکردم..مانعش نشدم..پیش خودم فکرکردم واسه سکسشون میگیره تا با لب بازی من حال کنن...
    غافل از اینکه همش نقشه بوده واسه نابودی زندگی من.
    مسعود قبل از اینکه فیلم لب بازی و چتهامونو پخش کنه بهم زنگ زدو فهاشی میکرد....
    میگفت امیر زنت رو بیار بکنمم.
    بعد فیلم و چتهای منو لیلارو داد به زنم و داخل اداره پخش کرد ..
    تازه شده بودم معاون اداره...اخراج شدم و زنم هم خودکشی کرد..باتیغ رگش رو زده بود...
    خواهرش میرسه و میبردش بیمارستان...
    فیلمم همه جا پخش شده بود .داخل بیمارستان فامیلهای همسرم بهم فوش میدادن و بیغیرت بیفیرت میگفتن...همه متوجه ماجرای من شده بودن و بهم بی احترامی میکردن....
    با شکایت خانواده همسرم بازداشت شدم و دادگاه رفتیم...سرکوفت و تحقیرهای مامورهای کلانتری و قاضی و ادمهای داخل دادگاه ...نفرین و عاقه پدر مادرم...استرس و عذاب ..خدایا کی تموم میشه..
    با رضایت طرفین و یه کمی پارتی بازی قاضی, پروندم رو زود جمع کردن و طلاق صادر شد....
    من سریع از شهرمون رفتم و الان داخل یه سوعیت زندگی میکنم...
    معتادشدم و خونه نشین..مقداری پول داشتم که باسودش اموراتم میگذره...
    مسعود لیلارو طلاق نداده و تو خونه زندانیش کرده..فقط میخاست تلافی کنه..عذابش میده.
    الان که مینویسم فقط دلم واسه پسرم تنگ شده.
    موقع طلاق هشت ماهش بود...چند روز دیگه تولدشه...
    کاش زمان به عقب برمیگشت و جشن تولدت بغل بابات بودی...


    پسرم تولدت مبارک بابایی...منو ببخش..


    پایان
    نوشته: سعید

  19. #19
    سرسپردگان هوس (۱)

    **سلام خدمت دوستان گل . امیدوارم همیشه و هرجا که هستید شاد باشید .
    میخوام روایتی رو براتون تعریف کنم که منجر به سکس موازی و ضربدری شد رو براتون بازگو کنم .


    من ارسلانم . همسر گندم . 29سال سنمه هیکل و قیافه خوبی دارم و همینطور گندم خانومم که خوش قدو بالا و اندام سکسیش بینظیره . سینه های 85 باسن پهن و حالت دار . مچ پای نازک و در عین حال ساق و رونای تقریبا پر که زیبایی هیکلش رو در کنار کمر باریکش صدچندان کرده .
    گندم لیسانس معماری داره و اصالتا اصفهانی و ساکن اصفهان بود . ما زمان دانشجویی باهم آشنا شدیم و از اونجایی که پدر گندم بهنش اطمینان زیادی داشت و به انتخاب گندم ارزش و احترام خاصی قائل بود خیلی راحت با ازدواجمون موافقت کرد .
    زمان دانشجویی گندم یه دوستی داشت به اسم ستاره که اهل کاشان بود و با هم و چند نفر دیگه توی تهران خونه دانشجویی اجاره کرده بودن . نزدیکی سلیقه و نزدیکی طرز فکر گندم و ستاره(دوس و هم خونه ش) باعث ایجاد صمیمیت بین این دونفر شده بود که بعد از ازدواجشون هم با هم در ارتباط بودن . ستاره دختر زیبایی بود با قدی کشیده سینه های درشت و سفت چشمای عسلی که من عاشق این رنگ چشمم . پوستی سفید و در یک کلام مثل گندم خانوم من یه داف به معنای واقعی .
    منو خسرو(شوهرستاره) هردومون تهرانی بودیم و همین امر سبب موندگاری گندم و ستاره تو تهران شده بود .
    خسروباشگاه پرورش اسب و مانژ اسب سواری داشت و من هم مهندس معماری بودم و بواسطه رفاقت دیرینه پدرم با رییس سازمان نظام مهندسی ساختمان ، بنده از این رفاقت بی نصیب نبودم پشت سر هم و نقشه ساختمان برام میافتاد و امضا میکردم ، پول خوبی داشت و با توجه به مدرکم که بالاتر از گندم بود (اخه گندم و ستاره هیچکدوم ادامه تحصیل ندادن) تو دانشگاه هم تدریس میکردم .
    برگردیم سر موضوع اصلی
    رفاقت گندم و ستاره باعث شده بود که بین من و خسرو یه صمیمیتی شکل بگیره و بیشتر وقتای فراغت رو با هم و با خانومامون بگذرونیم .
    اگه نخوام زیاده روی کنم باید بگم که گندم و ستاره هردو هم خوشگل بودن و هم خوش هیکل . ما چهارتا هم با هم تا حدودی راحت بودیم اما خانوما برای حفظ احترام تو جمع شال سر میکردن که البته بود و نبودش فرقی نداشت .
    یه شب که چهارتایی خونه خسرو جمع بودیم بعد از صرف شام خسرو گفت بچه ها من یه سفری در پیش دارم و باید حواستون به ستاره هم باشه .
    ستاره : کجا انشاله ؟ پس من چی ؟ منم میام .
    خسرو : نمیشه عزیزم . با چند تا از همکارا میخوایم بریم یه سمیناری که تو کره جنوبی برپا میشه .
    ستاره : خب چی میشه مگه ؟ منم میام . بذار اونا خودشون برن .
    خسرو : نه عزیزم اگه میشد که نیازی نبود تو بگی . انشاله دفعه بعد باهم چهارتایی یه مسافرت خونوادگی میریم .
    ستاره که دید اصرار فایده ای نداره بناچار قبول کرد و گفت پس من میرم کاشان خونه بابام تا تو برگردی .
    اونشب مثل شبنشینی های دیگه تموم شد . روزی که خسرو پرواز داشت دوشنبه بعدظهر بود . بعد رفتنش ستاره اومد خونه ما تا شبو پیش ما بمونه که صبح بره ترمینال.
    عصری وقتی برگشتم خونه داشتم میرفتم اتاق خودم که لباسامو عوض کنم و اصلا یادم نبود که قراره ستاره خونه ما باشه . وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم متوجه شدم که ستاره و گندم تو اتاقن و انگاری که دارن با یکی دیگه میحرفن . تازه یادم افتاد که قرار بود ستاره امشب مهمون ما باشه .
    کنجکاو شدم که ببینم با کی حرف میزنن به همین دلیل جلو در اتاق بغلی ایستادم که اگرم یه وقت بیرون اومدن تابلو نشم .
    ستاره : عزیزم کاش زودتر خبر میدادی
    گندم : نگران نباش من ستاره رو راضی میکنم
    یخورده که دقت کردم فهمیدم دارن با گوشی حرف میزنن . هر چی که هست اینو مطمئن بودم هردوتاشون دارن با یه نفر حرف میزنن . یهو چیزی شنیدم که شاخکم زد بالا
    گندم : پروانه جون اگه بدونی چقدر هوس اون رقص باسنتو کردم !!! دلم میخواد باز مثل قبلنا یه جا جمع شیم و به یاد قدیما یه حال اساسی با هم بکنیم.
    پروانه یکی از همخونه ای های گندم و ستاره بود که بچه ی زنجان بود . دختر خوشگلی بود که باسن فوق العاده ای داشت . ازون باسن ها که هر صد نفر یه نفر دارن .
    پس اینا دارن با پروانه حرف میزنن . البته گوشی رو آیفون بود ولی صدای طرف رو نمیتونستم بشنوم . البته یه هم خونه دیگه داشتن به نام مریم که اونم بچه زنجان بود .
    پس یعنی خانوم ما با همخونه هاش لزبین بودن ؟
    بی سر و صدا رفتم تو اتاق کار خودم که کنار همون اتاق خواب بود (آپارتمانمون دوبلکس بود) رفتم رو تراس و یه سیگار روشن کردم و خاطراتم رو مرور کردم .
    یادم میاد اون موقع که با گندم دوست بودم گندم اجازه نمیداد از لب گرفتن جلوتر بریم . حتی اجازه نمیداد سینه هاش رو دست بزنم . همیشه میگفت پدرم منو فرستاده تهران درس بخونم وجدانم قبول نمیکنه که به اطمینانی که بهم کرده خیانت بکنم و برم زیر پسرا بخوابم . البته بهم گفته بود که قبلا با چندتا پسردیگه دوست بوده ولی با هیچکدوم بیشتر از لب گرفتن کاری نکرده بود . اما بعد اینکه ازدواج کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون متوجه شدم که گندم از کون لذت میبره و با کمی تلاش تونستم خیلی راحت کونش رو فتح کنم . اون موقع هم کلی با خودم کلنجار رفتم که گندم که بهم دروغ نگفته ، پس چرا الان اینقدر راحت تونستم کونش رو بکنم در صورتی که مطمئنم دوست پسراش همه از بدن گندم نا کام موندن . ولی الان جواب سوالاتم رو گرفتم . خانوم با هم خونه ای هاش هم خواب هم بوده . با این همه بازم شک داشتم و دوس داشتم اگر هم قبل از من با کسی سکس داشته خودش بهم بگه ولی همیشه میگفت همونطور که با تو غیر از لب کاری نکردم با اون یکیا هم همینطور بودم ولی همیشه یه حسی بهم میگفت که گندم بهم دروغ میگه .
    گندم که متوجه حضور من تو خونه شده بود اومد اتاقم و بهم خسته نباشید گفت و یه لب از هم گرفتیم و گندم گفت: برو یه دوش بگیر بیا پایین شام بخوریم .
    بعد اینکه دوش گرفتم و رفتم سر میز شام نا خواسته نگاهم به گندم و ستاره یه جور دیگه ای شده بود . از اینکه میدیدم ستاره هم مثل گندم لزبینه درونم یه حس دیگه بهش پیدا کرده بودم . یادم میاد زمان دانشجویی و دوستی منو گندم بعضی وقتها ستاره هم با منو گندم میومد بیرون ، بعضی وقتا جلو اون از همدیگه لب میگرفتیم . حتی قبل اینکه رابطه منو گندم جدی بشه تو این فکر بودم که به ستاره پیشنهاد دوستی بدم . اون موقع ها بعد اینکه منو گندم وابسته هم شدیم و رابطمون جدی شد گندم میگفت ستاره خیلی دختر هاتیه وهمیشه به من میگه دیوونه چطور میتونی با ارسلان کاری نکنی ؟ چطور میتونی باهاش نخوابی در حالی که میدونی قراره با هم ازدواج کنی ؟
    یادمه اون موقع ستاره یجورایی دلمو برده بود و دوس داشتم برا یه بارم که شده باهاش سکس کنم ولی از طرفی هم دوس نداشتم به گندم خیانت کنم .
    برگردیم سر داستانمون .
    سر میز شام حواسم همش به تن و بدن ستاره بود . موقع غذا خوردن به زیر گردن و سینه و . . . نگاه میکردم . البته لباسش باز نبود ولی همینکه برجستگیهای بدنش مشخص بود برام خیلی لذت بخش بود .
    داشتیم شام میخوردیم که گندم گفت : ارسلان ...فردا قراره پروانه بیاد تهران ، ما هم میخوایم دور هم باشیم .
    ارسلان: خوش بگذره . پروانه تنها میخواد بیاد ؟
    گندم : اره یخورده کار اداری داره و میخواد یه سر بهمون بزنه .
    ارسلان : مگه ستاره نمیخواد بره کاشان؟
    ستاره : چرا بابا میخوام برم اما گندم نمیذاره میگه حالا که پروانه میاد توام نرو دیگه .
    ارسلان : راستش منم با گندم موافقم . ازین فرصتها زیاد پیش نمیاد که ادم با دوستان دوران دانشجوییش یجا جمع بشن و یاد ایام کنن (یاد ایام رو عمدا گفتم ببینم واکنششون چیه)
    گندم : بفرما ستاره خانوم . ارسلان هم درک میکنه . توام اینقدر ناز نکن دیگه .
    ستاره: آخه به مامانینام گفتم که میام .
    گندم : خب عزیزم کاری نداره که زنگ بزن بهشون جریانو بگو . نمیخورنت که .
    ستاره : باشه اما یه شرطی داره !!!!
    گندم : شرط مرط نداریماااا
    ستاره : اتفاقا ... شرطش اینه که بریم خونه ما .
    ای داد بیداد . حالم گرفته شد وقتی ستاره این شرطو گذاشت . البته طبیعیه که بخوان جایی برن که بدون استرس دور هم جمع بشن اما اگه خونه خودمون بود شاید میتونستم یه راهی پیدا کنم که از این کلیپ زنده فیلم لز لذت ببرم . ستاره بدجور زد تو برجکم .
    ارسلان: یعنی خونه ما اینقدر بد میگذره بهت ؟
    ستاره : نه بخدا . نمیخوام که تو اذیت بشی .
    گندم : نه ارسلان جان . به هر حال ممکنه پروانه یا ستاره اینجا معذب باشن .
    ارسلان . شوخی کردم بابا . برین خوش باشین .
    بعد شام گندم داشت ظرف میششست و ستاره با سینی چایی اومد تو سالن منم داشتم تی وی نگاه میکردم .
    ارسلان : ممنون . بشین خودتم چایی بخور - راستی پروانه تنها میاد یا اون یکی دوستتون که همشهری پروانه بود اونم میاد ؟
    ستاره : مریمو میگی ؟ نمیدونم . اصلا یادم نبود بپرسم ازش . ولی فکر کنم تنها بیاد .
    همین موقع گندم اومد به جمعمون اضافه شد و کمی از این در اون در حرفیدیم تا خانوما پا شدن که برن بخوابن .
    گندم : ارسلان جان منو ستاره با هم میریم اتاق خواب تو هم برو اتاق کارت بخواب .
    ستاره : وای نه گندم . این چه کاریه بنده خدا رو اذیت نکن .
    گندم : نه بابا چه اذیتی . بعدشم تو اتاق کارش اون تخت خواب خودش رو که زمان مجردیش روش میخوابید رو اورده اونجاس .
    ارسلان : اره شما برین با هم باشین نگران منم نباشین .
    گندم : مرسی عزیزم .
    ستاره : شرمنده ارسلان . شب بخیر .
    ارسلان: شب بخیر . راستی گندم یه لحظه بیا
    ستاره رفت به پله ها که ختم میشد به اتاق خواب گندم هم اومد جلو من ایستاد
    گندم : جانم عزیزم ؟
    ارسلان : بیا تو گوشت یه چیزی بگم .
    همینکه گندم خم شد لبمو گذاشتم رو لبش و از رو تاپش با سینه ش ور رفتم . گندم هم باهام همکاری میکرد و همونجور که لب تو لب بودیم گندم نشست روی پای من و دستم رو گذاشت رو اون یکی سینه ش داشتم گردن و گوش و لب گندم رو میخوردم و گندم صداش در اومده بود و با دستش داشت دنبال کیر من که راس شده بود تو شلوار میگشت که یهو صدای ستاره اومد و گفت :
    ستاره : گندم جان مسواک منو . . . .
    حرفش با دیدن وضعیت ما نصفه موندو یه عذرخواهی کردو برگشت بره تو اتاق
    ارسلان : خیلی ضایع شد ؟
    گندم : نه بابا چرا ضایع باشه . مگه اولین باره که میبینه؟
    گندم از چهرش معلوم بود که داغ کرده .
    گندم : ارسلان دوس دارم همینجا منو بکنی .
    ارسلان : خانومم زشته پیش ستاره . بمونه برا بعد .
    گندم : همیشه دوس داشتم یه نفر مخفیانه شاهد سکسمون باشه . این یکی از فانتزیام بوده .
    ارسلان : نگفته بودی ؟
    گندم : فرصتش پیش نیومده بود . البته اون یه نفر نباید هرکسی باشه ها.
    من که چشام از تعجب گرد شده بود داشتم برو بر به گندم نگاه میکردم که گندم گفت : اوووووووووو چیه ؟ کجایی ؟ شوخی کردم بابا
    ارسلان : تو شوخی کردی ؟
    گندم : اره به جون خودم .
    بوس شبخیر داد و رفت پیش ستاره ولی مطمئن بودم که گندم در مورد فانتزی سکسیش شوخی نکرده و اینی که گفت یکی از علایقش بوده .
    منم بعد مسواک زدن و لباس راحتی پوشیدن (پیش ستاره شلوار خونگی با تیشرت پوشیده بودم که عوض کردم و فقط یه شلوارک پوشیدم و بالا تنم لخت بود ) رفتم اتاقم برا خواب . تو تختم مدام چپ و راس میشدم و خوابم نمیبرد . حدود بعد یک ساعت احساس کردم از اتاق خواب گندم یه صداهایی میاد . کمی گوشامو تیز کردم و خیلی نا واضح متوجه شدم که یکی از خانوما داره ناله میکنه . اول فکر کردم که گندم یا ستاره یکیشون دارن خواب میبینن و تو خواب ناله میکنه اما بعد اینکه صدای اون یکی هم دراومد و انگاری که یه چیزی داره به اون یکی میگه فهمیدم که بعله ... خانوما مشغولن . صداشون اصلا واضح نبود . راهی هم برا اینکه صداشون رو بشنوم نبود . داشتم فکر میکردم که چیکار کنم دیدم بهترین راه اینه که گوشی خودمو از زیر در اتاق که دو سه سانتی از پارکت کف فاصله داشت هول بدم بره تو اتاقشون . من دوتا گوشی داشتم . یکی کاری بود و به دانشجوهام اون شماره رو میدادم و یکی هم گوشی شخصی خودم بود .
    اول نور گوشیم رو کامل بستم که تو تاریکی اتاق متوجه نشن و بعدش با گوشی اصلیم به اون یکی ز زدم و پشت رو از زیر در فرستادم تو و خودم برگشتم تو اتاق . با خودم گفتم وسط کار که عمرا گوشی رو ببینن ، بعد کار هم چجنانچه ببیننش میگم از دستم افتاده بود زمین .
    حالا صداشون واضح از گوشی میشنیدم
    ستاره : وای انگار بال دراوردم . جااااان گندم فشار بده نگهش دار . خیلی حال میده .
    گندم : اوفففففف بدجور خیس کردی خانومی . خیلی بهت داره خوش میگذره !!
    ستاره اگه تکونش بدی بیشتر خوش میگذره . ااااییییییییییییییی خسرو کاش اینجا بودی . دلم کیر میخواد .
    گندم: آآآه ه ه ه ه ه . هوس کیر شوهرتو کردی ؟ فکر کن من خسرو هستم که دارم میکنمت . اینم دسته برس نیست ، کیره خسروعه .
    ستاره : کیر خسرو داغه . کلفته . آب داره
    گندم : اخخخخخخ نگو ستاره . حالم خراب میشه .
    کمی سکوت ... اولش فکر کردم نکنه گوشیو دیدن . خواستم زود قطع کنم ولی ...
    ستاره : آی مارمولک ... نکنه هوس کیر شوهر منو کردی ؟
    گندم : نه بخدا . فقط وسط سکسمون حالی به حالی شدم با حرفت .
    ستاره : شوخی کردم بابا . کارت رو بکن . حرفش که مالیات نداره . تازه شم اصلا میخوای تو از کیر ارسلان بگو . داریم حال میکنیم دیگه .
    گندم : پس داگی شو تا بهت حالی کنم کیر ارسلان یعنی چی .
    با صدایی که میومد معلوم بود دارن رو تخت تغییر حالت میدن و بعدش یه صدای...
    ستاره: آییییی چی بود کردی توم ؟
    گندم:عزیزم کیر ارسلانه . دوسش داری ؟
    ستاره : سوختم . چی کردی تو کسم گندم ؟
    گندم : چیزی نیست . همون خیاریه که تو بشقابت اوردی بالا . البته اصلش رو بخوای کیر شوهر منه که داره کست رو میشکافه .
    ستاره : اره بکن . بکن . بکن داغترم کن
    گندم : بهت حال میده ؟ میبینی شوهرم چه کیری داره ؟
    ستاره : آه آه بزن توش دارم میام . بزن گندم . بزن
    از سر و صداشون معلوم بود ستاره ارضا شد و بعدش دیگه حرفای عادی . فکر کنم قبل اینکه گوشی رو بذارم تو اتاقشون قبلش گندم رو ارضا کرده بوده . چون دیگه کاری نکردن فقط داشتن در مورد حرفای موقع سکسشون حرف میزدن .
    ستاره: گندم جان ببخشا . بخدا تو حال خودم نبودم وگرنه همیچین دیدی به ارسلان ندارم .
    گندم : این چه حرفیه . فراموش کن بابا . فانتزی سکسی همیناس دیگه !!! خداییشم خیلی حال میده .
    ستاره: آره حق با توئه . فانتزی سکسی خیلی باحاله . میدونی آدم همیشه موقع سکس کلی فکرای دیگه میاد تو ذهنش ولی اینکه بخوای به زبون بیاریش یه چیز دیگه س
    گندم : اره راس میگی .
    بعد کمی حرفای کلیشه ای خانوما خوابیدن و من موندم و کلی فکرهای شیطانی و یه کیر راس شده و منم بعد یه ساعت بزور تونستم بخوابم .
    صبح که از خواب پا شدم رفتم برا صبحونه انتظار داشتم خانوما رفته باشن خونه ستاره اما در کمال تعجب دیدم که نشستن دارن صبحونه میخوردن و میگن میخندن .
    گندم : عه سلام عزیزم . چه دیر بیدار شدی .
    ارسلان : سلام صبح بخیر
    ستاره : صبح بخیر . بیدارت کردیم ؟
    ارسلان : نه بابا دیشب خوابم نمیبرد . اینو گفتم و رفتم به طرف سرویس برا سر صورت شستن و مسواک زدن . مشغول مسواک زدن بودم که یهو یادم افتاد چه سوتی دادم . واااااای بدبخت شدم .
    وقتی رفتم سر میز صبحونه ...
    گندم : کی خوابیدی مگه ؟
    به جان خودم این دوتا فهمیدن که من فهمیدم . باید خودمو بزنم به کوچه علی چپ .
    ارسلان : نمیدونم . داشتم با هندزفری فایل صوتی یکی از همایش های معماری رو گوش میدادم بعدش نزدیکای صبح بود خوابیدم. (مثلا با وجود هندزفری صدای دیگه ای نشنیدم).
    هردوشون یه نگاهی به هم کردن و انگاری خیالشون راحت شد . ستاره که از چهرش معلوم بود حسابی نگران شده بوده .
    ارسلان : راستی شما چرا نرفتین ؟
    گندم : خانوم چون میخواسته بره خونه باباش دیگه کلید خونه رو برنداشته و با خودش گفته وقتی برگردم خسرو اومده دیگه .
    گندم : یخورده برام خرید میکنی ؟
    ارسلان : اگه اشکال نداره خودت برو خرید . من باید تا یه ساعت دیگه دانشگاه باشم . میترسم دیرم بشه .
    گندم : اوکی . پس لطفا کارتت رو بده .
    تو اتاقم لباس عوض کرده بودم و کیفم رو جمع و جور میکردم که برم که ستاره جلو در که باز بود ایستاد و گفت : ارسلان ... فکر کنم گوشی توئه ، افتاده بود جلو در اتاق خواب .
    ارسلان: عه ممنون . چقدر دنبالش گشتم .
    رفتم که گوشیو از ستاره بگیرم یهو گوشی رو کشید عقب و تو چشام نگاه کرد گفت گ: بیشتر مراقب گوشیت باش . گوش رو داد دستم و بدون هیچ حرفی رفت پیش گندم . منم با یه خداحافظی از خونه زدم بیرون . تو ماشین فکرم بدجور مشغول بود . مطمئن بودم ستاره یه بوهایی برده . اعصابم خورد بود . آدم موقع سکس بی پروا میشه . بی حیا میشه . آبرو و غرور براش اهمیتی نداره اما همینکه شهوت فروکش کنه ، دوس نداره پیش کسی ضایع بشه و منم الان دقیقا تو همین حال بودم . مطمئن بودم که ستاره یه بوهایی برده .
    سر کلاس وقتی بعضی از دانشجوهای دختر که انصافا بدن قشنگی هم داشتن میدیدم احساس میکردم تحریک شدم . دوس داشتم زودتر شب بشه برم خونه تا شاید بتونم یه حالی با گندم بکنم .
    بالاخره شب شد و قبل اینکه برم خونه تماس گرفتم و گفتم دارم میام اگه چیزی میخوای بگیرم .
    وقتی وارد خونه شدم ستاره و پروانه تو هال نشسته بودن و بعد سلام و احوال پرسی رفتم سراغ گندم که تو اشپزخونه مشغول بود .
    ارسلان : به به خانوم خوشگل خودم . خسته نباشی .
    گندم : توام خسته نباشی .
    ارسلان: چه خوشگل کردی .
    گندم : بودم . جنابعالی مارو نمیبینی .
    ارسلان : برمنکرش لعنت . بیا اینجا ببینم
    دستش رو گرفتم کشیدم سمت خودم و لبمو گذاشتم رو لبش و 30 تا 40 ثانیه ازش لب گرفتم و سینه ش رو مالیدم .
    گندم : زشته بابا . میبینن بچه ها
    ارسلان : ببینن دارم با خانومم عشق بازی میکنم . جنایت نمیکنم که . ضمنا مگه خودت نمیگفتی فانتزیت اینه که یکی در حال سکس ببیندت ؟ حالا اینکه فقط لب بود اینجوری کم اوردی
    گندم : عههههههه؟ اینجوریاس ؟ شب حالیت میکنم .
    ارسلان : ببینیم و تعریف کنیم .
    خلاصه شامو خوردیم و بعد شام کمی میوه و تنقلات و صحبت های معمولی شدو از هر دری حرف زدیم . حواسم به ستاره بود . تقریبا دیگه مطمئن شده بودم که ستاره فهمیده . یجورایی باهام سرد شده بود و کمتر باهام حرف میزد .
    ارسلان : ستاره ساکتی ؟ حرف نمیزنی .
    ستاره : نه ... دارم گوش میدم . شما بفرمایین.
    پروانه پاشد بره گوشیش رو از تو شارژ دربیاره که به شوهرش زنگ بزنه ، وقتی داشت میرفت توجهم به باسنش جلب شد .
    وااااااای پسر این باسن لنگه نداره . تو ساپورتی که پوشیده بود (طوسی رنگ) فوق العاده بود . غرق تماشا بودم که گندم که کنارم نشسته بود با ارنجش زد به پهلوم و آروم طوری که کسی متوجه نشه گفت : کجارو نگا میکنی ؟
    من که دیدم ضایع کردم زدم تو نخ شوخی و گفتم : گندم جان ماشاله پروانه تغییری نکرده ها
    گندم : چطور؟
    ارسلان : منظورم بعد ازدواج هم هیکلش رو که همیشه روش حساس بود هنوز حفظ کرده
    گندم : بعله . حالا نگرانیتون برطرف شد ؟
    ارسلان : مگه چی گفتم ؟
    همین موقع پروانه اومد و گفت بچه ها احمدرضا چندبار زنگیده من نفهمیدم . گندم جان با اجازه ت من برم تو اتاق خواب یه ز بزنم بهش بیام .
    احمدرضا شوهر پروانه پسر فوق العاده شوخ و خودمونی و موئدب بود و در زنجان نمایندگی بزرگ و مجهز یکی از محصولات لوازم خانگی معتبر رو داشت .
    گندم: برو عزیزم - منم برم یه هات چاکلت توپ براتون درستا کنم بیارم .
    من موندم و ستاره . هردو ساکت بودیم تا اینکه ستاره گفت : ارسلان اصلا کار خوبی نکردی !!!از تتو انتظار نداشتم !!!
    قلبم رفت تو حلقم . فهمیدم راجع به چی میخواد حرف بزنه.
    ارسلان: جاااااااان ؟ کدوم کار؟
    ستاره: خودتو به اون راه نزن . خوب میدونی راجع به چی دارم حرف میزنم . منظورم گوشی موبایلته که انداخته بودی تو اتاق خواب .
    به وضوح احساس کردم که دچار افت فشار شدم . موندم چی بگم به ستاره . بدجور ضایع شده بودم .
    تصمیم گرفتم حاشا کنم .
    ارسلان: منظورت چیه ؟ چرا باید همچین کاری بکنم .
    ستاره : برا اینکه به خلوت منو گندم تجاوز کنی .
    ارسلان: ستاره میفهمی چی داری میگی ؟
    ستاره : ببین ارسلان منم یه آدمم و احساساتی برای خودم دارم ، دقیقا مثل تو . پس لطفا دیگه منو خر فرض نکن .
    ارسلان : عه این چه حرفیه . باشه ...باشه ... قبول . من عمدا اون کارو کردم . فقط لطف کن به گندم چیزی نگو .
    ستاره : مطمئنم گندم از چیزی برا تو کم نذاشته .(منظورش سکس و روابط جنسی بود)
    ارسلان : آره . حق با توئه چیزی کم نذاشته و منم خیلی دوسش دارم اما ازت میخوام این کار من رو رو حساب یه شیطنت بذاری و به دل نگیری . هر چند من از روز اول که با گندم دوس شدم یجورایی دلم پیش تو بود اما خودم میدونم این دلیل نمیشد که بخوام به خلوت تو و گندم نفوذ بکنم یا نسبت به تو دیدگاهی بغیر از دوست خونوادگی داشته باشم . ازت میخوام منو ببخشی .
    سرم پایین بود و این حرفارو میزدم و وقتی سرمو بلند کردم دیدم ستاره داره با دهان باز و چشمای درشت شده زل زده به من . ای وااااااااای من چی گفتم ؟ هرچی که تو دلم بود و بیرون ریختم .
    ستاره با تعجب فراوان گفت : ارسلان چی داری میگی ؟ یعنی تو چشمت دنبال من بوده ؟
    چتا خواستم حرفی بزنم گندم با سینی هات چاکلت اومد و گفت :
    گندم: ببینید گندم خانوم براتون چه کرده . ستاره جان بیا عزیزم اینو برا تو شیرینترش کردم .
    همین موقع پروانه هم به جمعمون اضافه شد و گفت
    پروانه: احمد رضا به همتون سلام رسوند و گفت حتما اولین تعطیلی که پیش اومد باید بیاین زنجان .
    گندم : سلامت باشه . انشاله ... ببینیم اگه تونستیم ردیف کنیم منو ارسلان با خسرو و ستاره چهارتایی میایم .
    همین موقع ستاره گفت
    ستاره: ما که فکر نکنم بتونیم بیایم گندم جان . شما برین
    گندم : عه ؟ چرا آخه . چهارتایی که بیشتر خوش میگذره . با یه ماشین میریم دیگه .
    ستاره: آخه وقتی خسرو برگرده مطمئنا کار عقب مونده زیاد داره .
    گندم: حالا تا اون موقع یه تصیمیمی میگریم .
    میتونستم بفهمم که ستاره از من دلخوره و سعی داره اینو یجوری بهم بفهمونه .
    کم کم همه آماده میشدیم برا خواب و هرکی داشت یه وری میرفت . یکی اب میخورد یکی مسواک میزد و . . .
    منم کارامو انجام دادم رفتم اتاق خودم که بخوابم ، همینکه رو تخت دراز کشیدم گندم اومد داخل . یه شلوارک جین قرمز رنگ که نیم پا بود پوشیده بود با یه تونیک تیشرت سفید .
    گندم : آقای ما در چه حاله ؟
    ارسلان : نخوابیدی خانومم ؟
    گندم : گفتم اول بیام پیش تو بعد برم برا خواب .
    عوضی بازیم گل کرد و بهش گفتم : برین مثل دخترای خوب بخوابینا !!! شیطونی نکنین ؟
    گندم : منظورت چیه ؟
    ارسلان : منظورم اینه بدون اعمال شاقه بخوابین . پروپاچه همو انگولک نکنین .
    گندم : اصلانم حرفت جالب نبود .
    ای بابا بازم گند زده بودم .
    ارسلان : بابا شوخی منیکنم . شوخیم سرت نمیشه ؟
    گندم : ارسلاااااان ؟؟؟
    -جانم؟
    گندم : من هوس سکس کردم /
    ارسلان : عزیزم منم خیلی دلم میخواست یه حالی باهم بکنیم اما نمیشه که . دوستات تنهان
    گندم : تنهان که تنهان . مگه من پرستارشونم . خودشون میخوابن دیگه .
    اینو گفت و خزید روی من و لبش رو گذاشت رو لبام . من زر بودم و اون رو . وقتی داشتم لباشو میخوردم دستام رو گذاشته بودم روباسنش که رو من دراز کشیده بود . خیلی زود شهوت وجودمون رو گرفت .
    ارسلان : لااقل بذار درو ببندیم .
    گندم زود لبشو رو گذاشت رو لبم و دستش رو برد زیر خودش تا کیرمو بکشه از تو شلوارک بیرون و اجازه نداد دیگه برم طرف در و در هم باز موند .
    وقتی کیرمو درآورد خودشو کشید پایین و تو چشام زل زدو کیرمو کرد تو دهنش و حسابی برام ساک زد . بعدش پاشد و لباساشو کند و منم مثل خودش کاملا لخت کردو اومد جای من رو تخت و به پهلو و پشت به در دراز کشید و زانوهاشو کشید تو شکمش و کسش از پشت زد بیرون منم رفتم پای تخت رو زمین زانو زدمو از پشت کسشو میخوردم . گندم که از شدت هیجان و شهوت داشت صداش کم کم بلند میشد و منم بهش میگفتم عزیزم ارمتر میشنون .
    گندم : آآآآه ارسلان خیلی دارم حال میکنم . بازم کسمو بخور .
    کسشو میخوردم و انگشتمو فرو کردم تو کونش . گندم یه لحظه نفسش گرفت و بعدش یه آآآآآآآیییییی بلند گفت ، دیگه شک نداشتم که دوستاش فهمیدن تو این اتاق چه خبره
    ارسلان : گندم جان تروخدا یخورده آرومتر . بابا آبرومون رفت .
    گندم: ارسلان منو بکن وگرنه بیشتر جیغ میزنم . یالا منو بکن .
    میدونستم گندم عمدا دروباز گذاشته که به فانتزی سکسیش جامه عمل بپوشونه . همون فانتزی که دوس داشت موقع سکس با شوهرش یکی که بهش اطمینان داره ببیندش و دلش بخواد جای گندم باشه و همین امر سبب شده بود گندم بیشتر از قبل موقع سکس حشری بشه . البته همچین انتظاری از گندم میرفت چون زنی که با دوستاش لز بکنه مطمئنا دوس داره که لذایذ سکسیش رو به رخ شریک جنسیش(دوستاش) بکشه و تعصب بیجا نداشته باشه . منم دیگه مطمئن بودم پروانه یا ستاره داره مارو میبینه برا همین اصلا برنمیگشتم به پشت سرم که در باز بود نگاه کنم . البته شک داشتم که ستاره باشه چون بدجور از من شاکی بود ، به احتمال خیلی قوی پروانه در حال تماشای سکس منو گندمه پس باید یه خودی نشون بدم شاید یه فرجی باشه برای ایجاد رابطه بین منو پروانه حشری . یهو یاد باسن خوش فرم پروانه افتادم و بدون معطلی پاشدم و کیرمو از پشت گذاشتم دم کس گندم و یک ضرب هولش دادم تو که داد گندم دراومد
    گندم : آآآآخ . ارسلان جر خوردم . وااااای . گاییدی منو . کیر کلفتت پارم کرد .
    ارسلان : مگه همینو نمیخواستی ؟ مگه دوس نداشتی زیر کیرم جر بخوری ؟
    گندم : آره . دوس دارم . بکن . با کیرت به کسم حال بده عزیزم
    داشتم کس گندم رو میکردم اما تو تخیلاتم کیرم تو کون پروانه بود . گندم چشماش بسته بود و داشت لذت میبرد و آخ و اوخ راه انداخته بود منم با ریتم تقریبا تند داشتم تو کسش تلمبه میزدم که خم شدم آروم تو گوش گندم بگم :
    ارسلان: با کیرم حال میکنی ؟ فکر کنم دوستات دارن مارو میپان !!! دارن میبینن که چجور داری بهم کس میدی .
    گندم که حشری تر شده بود با صدای تقریبا بلند گفت :
    گندم: پس لامصب تندتر بکن این کسو . بزن توش
    دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و تا لحظه آخر که آبم به نوک کیرم رسید کیرمو تو کسش نگه داشتم و اخرین لحظه کشیدم بیرون و ابم پاشید رو کس و کون گندم . با ارضا شدن من گندم هم به نفس نفس افتاد و با دستش سریع ابمو مالید رو کسش و این حرکتش باعث شد خودش هم ارضا بشه و دوتا انگشتش که فرو کرده بود تو کسش رو همون توش نگه داشت و بدنش لرزید .
    خلاصه اینکه گندم رفت دوش گرفت و رفت پیش دوستاش منم اماده خواب شدم که صدای پچ پچش با دوستاش میومد و هر از گاهی آروم میخندیدند که مثلا من متوجه نشم . میدونستم الان دارن سر به سر گندم میذارن . بدجور فکرم درگیر ستاره شده بود از طرفی هم اون همسر دوستم بود و اصلا دلم نمیخواست از اعتماد خسرو سوئ استفاده کنم ولی شهوت دهنمو سرویس کرده بود .
    همون شب به سرم زد که یه نسخه از تلگرام گندم رو گوشی خودم بدون اینکه گندم متوجه بشه نصب کنم تا بفهمم با دوستاش چی به هم میگن . هرچند این کارم خیلی خیلی زشت بود و نادیده گرفتن حریم خصوصی گندم به حساب میومد ولی من منظورم فقط و فقط لذت بردن از حرفای سکسی گندم و دوستاش بود که در اخر به این نتیجه رسیدم که این کارو نکنم و دنبال یه راه بهتری باشم . **

  20. #20
    سرسپردگان هوس (۲)

    روزها گذشت ، خسرو از سفر برگشت ، پروانه رفت شهرشون منم هروز به ستاره تو تلگرام پیام میدادم و سعی میکردم دلشو بدست بیارم و تا حدودی موفق شده بودم . ستاره هم با من کمی بیشتر از قبل صمیمی شده بود تا اینکه یه روز تو تلگرام بهم گفت
    ستاره: ارسلان میخوام یه اعترافی بکنم .
    ارسلان: چی ؟ بگو
    ستاره : تو اونشب هر اتفاقی که بین منو گندم تو اتاق خواب افتاد رو از طریق گوشی شنیدی !! درسته؟
    ارسلان : بله و بابتش هم عذرخواهی کردم .چطور؟
    ستاره: خب تو با خودت نگفتی چرا ستاره هیچی نگفت و با این قضیه راحت کنار اومد ؟
    ارسلان : والا همچین راحت هم نبود . کلی برام قیافه گرفتی و اخم و تخم کردی .
    ستاره : نه . راستش اینه که منم اون اوایل که با گندم دوس شده بودی دلم میخواست گندم کنار بکشه و من باهات دوس بشم . اینو خود گندم هم میدونس و بخاطر همین از اون کارت راحت گذشتم وگرنه کلا قید رابطه خونوادگی رو باهات میزدم . فقط چون خاطرت برام عزیز بود نادیده گرفتم کارتو .
    من که کلی ذوق زده شده بودم با این حرف، براش پیام دادم
    ارسلان: جدی میگی یا سر کارم ؟
    ستاره : نه جدی میگم . حتی گندم هم اون موقع که هنوز دوستیتون جدی نشده بود میگفت اگه من بی خیال شدم ترتیبی میدم که تو با ارسلان دوس شی .
    ارسلان: راستش شوکه شدم . انتظار همچین حرفی رو نداشتم .
    ستاره : عه فکر کنم خسرو داره میاد صدای ماشینشه ، من برم . اخر هفته قراره بریم باشگاه خسرو . اونجا باهات میحرفم .
    بای
    - بای
    حس عجیبی داشتم . یعنی ستاره بدش نمیاد با من باشه ؟ البته اینی که گفت مال زمان مجردیه . نمیشه الان روش حساب وا کرد . بازم حتما بدش نمیاد که به قول خودش بخاطر اشتباه من کوتاه اومده .
    دوس داشتم زودتر پنجشنبه بشه بریم مانژ اسب سواری خسرو تا باهاش در این مورد بحرفم .


    چهارشنبه شب به یاد ستاره جون یه سکس خیلی توپ با گندم توی حموم انجام دادم و فرداش منو گندم و ستاره راه افتادیم به طرف باشگاه خسرو که خودش اونجا منتظر ما بود . رفتیم رسیدیم خسرو ازمون استقبال کرد و فرستادمون رختکن . هممون لباس مخصوص داشتیم و پوشیدیم . بعد پوشیدن لباس رفتم پیش خسرو که داشت به کارگراش سفارشات لازم رو میکرد .
    خسرو : آقا خلیل بی زحمت اسبایی که سپرده بودم اماده کنی بیار .
    ارسلان : حسابی به زحمت افتادی خسرو جان .
    خسرو : اختیار داری . فکر کنم تا حالا با خانوما نیومده بودی ؟ همیشه تنها میومدی .
    ارسلان : اره . اولین باره که چهار تایی اینجاییم . فکر کنم حسابی خوش بگذره بهمون .
    یهو دیدم ستاره در حالی که لباس سوارکاری مخصوص خودش رو به تن کرده و کلاه مخصوصش رو هم رو سرش گذاشته اومد پیشمون .
    واااااااای خدایا این چه هلویی شد . لباسش به رنگ بژ بود و حسابی تنگ و چسبون . البته طبیعت این لباسا همینطوریه . از اون ورم گندم اومد . اونم لباسش حسابی جذب تنش بود و به رنگ قهوه ای و کلاهی که سرش بود و موهای بسته شده ش رو از بند پشت کلاه انداخته بود بیرون مثل ستاره . خداییش خیلی جذاب شده بودن . چندتا کارگر اون عقب چشم از رو گندم و ستاره برنمیداشتن . وقتی که خانوما رفتن به طرف اسبا تازه به عمق فاجعه پی بردم . از پشت باسناشون معرکه بود . بی نقص و آس .
    با شلواری که تنم بود هر لحظه ممکن بود آبروم بره و بفهمن راس کردم برا همین کلاه روی سرم رو گرفتم تو دستام و جلو شکمم قرار دادم که مانع دیده شدن کیرم بشه . وقتی چشمم به خسرو افتاد دیدم که ... بعله آقا راس کرده . اونم برا گندم مطمئنا راس کرده بوده .
    بعد از اینکه یه توضیحاتی مثل همیشه بهمون داد به خانوما گفت نیاز نیست حتما داخل مانژ باشین میتونین برین اون قسمت باغ که درختای کمی داره . ته باغ آب سد از اونجا رد میشه برین لب نهر آب یه ابی به سر و صورت بزنید . همه سوار اسبا شدیم و خسرو هم گفت بعد نیم ساعت بهتون ملحق میشم .
    سه تایی کنار هم سوار بر اسب خیلی اروم داشتیم میرفتیم به سمتی که خسرو بهمون گفته بود. گندم گفت
    گندم: ارسلان من برگردم مانژ یکم با خسرو سواری کاری کار کنم . برم؟
    ارسلان: برو عزیزم . بعدش بیا همونجا که خسرو گفت ما میریم لب نهر اب
    با ستاره داشتیم میرفتیم و هیچکدوم حرفی نمیزدیم تا اینکه دلو زدم به دریا و گفتم
    ارسلان : ستاره میخوام یه چیزی بگم ولی شک دارم و میترسم ناراحت بشی
    ستاره : بدتر از اون کار اونشبت مگه چیز ناراحت کننده ای هم هست ؟
    ارسلان : ای بابا ... گیر دادیا !!!
    ستاره : شوخی کردم . حرفتو بزن .
    ارسلان : میخوام یه بار برا همیشه خودمو راحت کنم و حرفمو بهت بزنم .
    ستاره: میتونم حدس بزنم چی میخوای بگی .
    ارسلان: خب بگو
    ستاره : خانوما اینجور موقع ها خودشون رو میزنن به کوچه علی چپ اما من بهت گفتم میدونم چی میخوای بگی که کارت راحت تر بشه . تو حرفتو بزن
    ارسلان : میخوام با هم باشیم
    ستاره: مگه نیستیم(با لبخند) ؟
    ارسلان: چرا . منظورم فقط منو توئه و کسی نفهمه .
    ستاره توقف کردو به من خیره شد
    ستاره: واضح حرف بزن ارسلان
    ارسلان: نمیتونم بهت بگم دوستت دارم چون دلم پیش گندمه و اون زن زندگی منه اما همیشه تو توی ذهنم بودی و دوس داشتم وقت بیشتری باهات بگذرونم . ازت خواهش میکنم اگرم جوابت منفیه کاری نکن که از گفتنم پشیمون بشم و هیچ وقت به روم نزن .
    ستاره : اگه منفی نبود چی ؟
    من که جا خورده بودم با ذوق گفتم یعنی موافقی ؟
    ستاره : منم دوس دارم که تو بیشتر کنار خودم ببینم اما زندگیم رو با خسرو بیشتر دوس دارم و نمیتونم رو زندگیم ریسک کنم . هرچند من هیچ وقت بی هدف کاریو انجام نمیدم .
    ارسلان : منظورت چیه که میگی بی هدف ...
    ستاره : فراموشش کن . بیا بریم اون سمت . نهر اونجاس
    رسیدیم پیش آب و از اسبا پیاده شدیم و بستیمشون . هردوکنار هم رو یه تخته سنگ نشسته بودیم
    ارسلان: یه سوال بپرسم ؟
    ستاره : اره . بپرس
    ارسلان : خیلی وقته که تو و گندم با هم رابطه جنسی دارین ؟
    ستاره : کمی سکوت کرد و توام با خجالت گفت : از زمان آشناییمون تو دانشگاه شروع شد .
    ارسلان : و تا الان ادامه داشته .
    ستاره : آره . ببخش که رک بهت میگم ولی همجنس بازی برا منو گندم یه لذت دیگه داره . طوری که وقتی فکرش رو میکنـ. . .

    تا این حرفو به زبون اورد قبل اینکه حرفش تموم بشه دستش رو گرفتم تو دستم و تو چشمای هم خیره شدیم و زیر لب با صدایی آروم بهش گفتم :
    ارسلان: خیلی خوشگلی ... عاشق چشای عسلیتم
    ستاره که داشت تو چشام نگاه میکرد و صورتشو به صورتم نزدیک میکرد، مثل من با صدای آروم در حالی که موقع حرف زدن لباش به لبام میخورد گفت
    ستاره : فقط چشمامو
    ارسلان: نه ...
    و لبمو گذاشتم رو لبش .طوری از هم لب میگرفتیم که مثل تشنه ای که بعد مدتا به آب رسیده
    ستاره دستش رو از زیر جلیقه به پشت من رسونده بود و سینه ش رو میچسبود به سینه من (البته از رو لباس) منم دستم رو از پشت به باسن اون رسوندم هر از گاهی لبامون از هم جدا میشدم و نفس نفس میزدیم . چشای ستاره خمار خمار بود تا اومد لبش رو بذاره رو لبم
    ارسلان ...
    واااااااااااااای صدای گندم بود
    مثل برق گرفته ها از هم جدا شدیم دیدیم گندم چند قدمی ما ایستاده در حالی که افسار اسبش تو دستشه .
    گندم : آشغالا . عوضیا .
    در حالی که دستکش رو از دستش در میاورد و اشک تو چشاش جمع شده بود اومد نزدیک من دستکشش رو کوبید تو صورتم و دوان دوان از اونجا دور شد .
    چی شد یهو . ای کاش خواب باشم . بدبخت شدم . من عاشق گندمم . نمیخواستم اینطوری بشه
    ستاره : ارسلان . ارسلان خوبی . ارسلان .
    یهو به خودم اوومدم . آبرومون رفت . حتما تا الان خسرو هم فهمیده .
    ستاره : عزیزم خودتو ناراحت نکن . خودم درستش میکنم .
    با صدایی که از ته گلوم در میومد گفتم : دیگه درست نمیشه
    خوشبختانه خسرو چیزی نفهمیده بود ولی دیده بود که گندم با حال زار از اونجا دراومده و ماشین منم برداشته و رفته ، جالب اینجا بود که چیزی هم ازمون نپرسید که چی شد ؟ گندم کجا رفت و این برا من کمی عجیب بود .
    منم که تو شک بودم و دوس داشتم همون لحظه میمردم . چطور میتونم با گندم چشم تو چشم بشم ؟
    چطور میتونه منو ببخشه ؟
    غروب با حال زار و خراب همه از اونجا دراومدیم . خسرو منو رسوند و خودش با ستاره رفتن خونشون .
    وقتی وارد خونه شدم دیدم گندم رفته تو اتاق خواب و درو رو خودش بسته . پشت در ایستادم و چند بار زدم به در
    ارسلان: گندم ؟ گندم جان . خانومم . میشه درو باز کنی تا با هم حرف بزنیم ؟
    ارسلان: خواهش میکنم . میدونم اشتباه بزرگی مرتکب شدم . میدونم توقع زیادیه که ازت بخوام منو ببخشی ولی لطفا یه چیزی بگو که بدونم حالت خوبه
    همین موقع بود که صدای زنگ موبایلش از تو اتاق شنیدم و بلافاصله قط شد و صدای تاپ . معلوم بود گندم خودش قطع کرده و گوشی رو پرت کرده رومیز . کمی خیالم راحت شد که بلایی سر خودش نیاورده .
    برگشتم جلو تی وی رو کاناپه لم دادم و نفهمیدم که کی خوابم برد . وقتی چشامو باز کردم ساعت حدود سه صبح بود و هیچی نخورده بودیم . در اتاق گندم باز بود . فکر کنم اومده بوده پایین و برگشته رفته اتاقش . به اون لحظه فکر کردم که ستاره تو آغوشم بود ... کاش قبل از اینکه از ستاره بخوام که باهام رابطه داشته باشه به اینجاش فکر میکردم . الان میبینم هیچ چیزی ارزش اینو نداره که ادم زندگیش رو فدای اون کار بکنه . چند روز گذشت و من بخاطر اینکه با گندم چشم تو چشم نشم صبح زود از خونه میرفتم بیرون و شب بر میگشتم . شبا وقتی میومدم خونه گندم تو اتاقش بود .


    چند روز بعد - روز یکشنبه (از زبان ستاره)
    امروز باید برم پیش گندم ، چندروزه که خبری ازش ندارم . هرطور شده باید برم از دلش در بیارم. شکر خدا خسرو از موضوع خبر نداره . هرچند برام مهم نیست بفهمه یانه .
    بعد خوردن صبحونه راه میافتم ، مطمئنا تا الان ارسلان هم از خونه دراومده و گندم تنهاس تو خونه .


    حدود ساعت 11 بود که رسیدم جلو در آپارتمانشون . درو زدم و گندم خودش درو باز کرد .
    ستاره : سلام . خوبی ؟
    گندم در حالی که جلو در ایستاده بود و با حالتی مملو از استیصال بهم نگاه میکرد .
    ستاره :نمیخوای بذاری بیام تو ؟
    گندم : با صدایی که از ته گلوش درمیومد گفت : ببخشید حواسم نبود . بیا تو .
    ستاره : گندم این چه سرو وضعیه؟ پاشو یه خورده به خودت برس خانومی
    گندم : گفتی بهش ؟
    ستاره : چیرو عزیزم ؟
    گندم : خودت بهتر میدونی . از روز جمعه (فردای روزی که رفتیم مانژ) ارسلان دیگه طرفم نیومده و اصلا خونه نمیمونه که چشمش به من نخوره . حتی شبا دیروقت میاد . در صورتی که پنجشنبه شب کلی پشت در اتاق اویزون بود و از من عذر خواهی میکرد اما از فرداش که تو همه چیو براش تعریف کردی دیگه دوس نداره منو ببینه و ازم فرار میکنه .منم دیگه مطمئن شدم که تو بخاطر تبرئه خودت همه چیو به ارسلان تعریف کردی .
    ستاره : گندم جان این حرفا چیه ؟ من حرفی به ارسلان نزدم . اون نه تنها چیزی از رابطه تو و خسرو نمیدونه بلکه جریان زمان دانشجویی رو به غیر از لزی که داشتیم رو هم نگفتم بهش تازشم اون روز که منو ارسلان رو باهم دیدی تازه اولین باری بود که باهم تنها بودیم ولی دوس دارم بدونی که از این بابت از صمیم قلبم ازت عذرخواهی میکنم ، نباید به دوستیمون به تو و خاطراتمون خیانت میکردم.
    گندم: میخوای با این حرفات منو خجل تر از قبل کنی ؟ تو که مچ منو خسرو رو وقتی تو آغوش هم بودیم گرفتی .بعدشم اگه اینطوره که تو میگی پس چرا ارسلان ازم دوری میکنه ؟ اگه چیزی بهش نگفتی پس چرا ازم دلخوره ؟
    ستاره: نمیدونم ولی اینو مطمئنم که ازت دلگیر نیست ، فقط میخواد که تورو ناراحت نکنه و کمتر جلو چشمت ظاهر بشه که یادآور اون صحنه برات نباشه .
    گندم در حالی که اشک از چشاش جاری بود سرش رو انداخته بود پایین و با دستمال کاغذی که دستش بود بازی میکرد .
    ستاره: گندم جان چرا گریه میکنی ؟ عزیزم ناراحت نباش . منم قول میدم که دیگه رابطه ای با ارسلان نداشته باشم .
    گندم: گریه من برا اینه که با وجود اینکه من بهت خیانت کردم و با شوهرت رابطه داشتم تو بعد اون اتفاق حرفی به ارسلان نزدی و سعی نکردی تلافی کنی و منو از آبرو بندازی . تصمیم دارم یه بار برا همیشه خودمو خلاص کنم و همه چیو به ارسلان بگم . حتی اگه شده به پاش میافتم که منو ببخشه . هرچند حسادت آزارم میده ، از اینکه شوهرم کس دیگه رو تو آغوش کشیده زجر میکشم .
    ستاره : عزیزم من که به ارسلان چیزی نگفتم و نمیگم . خسرو هم که نمیخواد بیاد به ارسلان بگه من با زن تو بودم . پس دیگه ارسلان از کجا میخواد بفهمه ؟
    گندم : خودم وجدانم ناراحته . اون فکر میکنه من زمان مجردیم پاک پاک بودم .
    گندم پاش رو تو یه کفش کرده بود که باید همه چیو به ارسلان بگه و منم نتونستم راضیش کنم که حرفی نزنه . بعد کمی گپ و گفت از اونجا دراومدم و طبق قراری که با گندم گذاشتم به ارسلان پیام دادم و گفتم امروز کمی زودتر برو خونه . هرچی ازم سوال کرد چی شده ؟ حال گندم خوبه ؟ گفتم اره نگران نباش چیزی نیست فقط گندم میخواد باهات حرف بزنه


    یک شنبه بعدظهر (از زبان ارسلان)
    ساعت حدودای 5عصر بود رفتم خونه - خیلی استرس داشتم . چجوری میخوام بازنم درمورد خیانتم حرف بزنم ؟
    وقتی وارد آپارتمان شدم گندم یه لباس حریر شیری رنگ بلند تا مچ پاش پوشیده بود و کمی از خط سینه ش معلوم بود . موهاش رو هم ریخته بود یه طرف و دوید به سمتم و منو تو آغوش خودش کشید و های های گریه میکرد .
    دستم رو به موهاش کشیدم و سرش رو که رو سینم بود بوسیدم و زیر لب بهش گفتم گندم معذرت میخوام . ببخش که ناراحتت کردم . برا من تو دنیا هیچی به اندازه تو ارزش نداره . اشتباه کردم . ممنون که ازم گذشتی و منو بخشیدی .
    گندم انگشت اشاره ش رو به علامت هیس روی لبام گذاشت و در حالی که گریه میکرد و اشک از چشاش سرازیر میشد لبش رو چسبوند رو لبم و بعد یه لب نه چندان طولانی بهم گفت :
    گندم : ارسلانم تو نباید عذر خواهی کنی ؟ این منم که باید مجازات بشم . من اون لحظه که تورو با ستاره دیدم یه لحظه یادم رفت چیکار میکنم و چی میگم و همچنین یادم رفت که خودم چه کارایی کردم و تو ازش بیخبری .
    با گفتن این حرفا هزار جور فکر تو سرم اومد و اینکه چطور میشه گندم با بدترین چالش زندگیش روبرو بشه و بعدش بهم بگه از کار من دلگیر نیست .
    ارسلان: چی میخوای بگی خانومم .
    گندم : میشه یه خواهشی بکنم ؟
    ارسلان : آره عزیزم . بگو
    گندم : میشه بریم تو وان آب گرم صحبت کنیم ؟
    ارسلا: با اینکه برام عجیبه اما چشم . هرچی تو بگی .
    گندم : مرسی . پس من میرم وانو پر کنم توام لباساتو بکن بیا .
    نمیدونم گندم چه قصدی داشت ولی میدونم که با این خواسته ش قصد داره حرف مهمی بهم بزنه . آخه معمولا تجار و کسانی که میخوان معاملات حساسی انجام بدن میرن تو سونای گرم تا گرمی آب یا بخار باعث انعطاف پذیری طرف مقابل بشه و تا حدودی قدرت مخالفتو از طرف مقابل بگیرن و گندم هم همین قصدو داشته .
    جلو در ایستاده بودم و تماشاگر این صحنه بودم ...گندم در هرحالی که وانو پر آب گرم کرده بود و داشت خودش با اندامی برهنه وارد وان میشد و پشتش به من بود . خدایا من چرا به این زن خیانت کردم در حالی که هیچ نقصی تو اندام ، زیبایی ، اخلاق و فرهنگش نداره . کمر باریک . باسن پهن و زیبا . پاهای زیباتر . موهای مشکی و بلند . چشمانی زیبا و درشت مثل چشمان مردم کشور کره . این همه زیبایی در وجود همسر منه اما من با خیانتم به شعور و غرورش توهین کردم .
    گندم : چرا وایسادی ؟ بیا دیگه .
    منم فقط یه شرت پام بود و آروم وارد آب گرم که پر شده بود از کف شدم . وان بزرگی بود و دوتا زیر سری داشت که کنار هم بودن . منم رفتم کنار گندم و پاهامو دراز کردم و خودم هم حالت نیمخواب لم دادم .
    ارسلان: خوب بگو عزیزم میشنوم
    گندم : باید قول بدی اول خوب حرفامو بشنوی و تا حرفام تموم نشده از اینجا نری
    دیگه مطمئن شده بودم که حرف مهمی میخواد بزنه که ممکنه منو ناراحت کنه
    ارسلان: چشم . حالا شروع کن
    گندم : یک سال قبل از اینکه با تو اشنا بشم یه دوستی داشتم به نام کاوه . زمان زیادی رو صرف هم میکردیم . یه روز بهم گفت بیا بریم مزرعه ما .مزرعه پرورش ماهی داشتن و وضع مالیشونم خوب بود. اولش نمیخواستم برم اما تا حدودی بهش اطمینان پیدا کرده بودم و وقتی دیدم به دلیل مخالفت من ناراحت شد منم به ناچار قبول کردم . وقتی وارد مزرعه شدیم بهش گفتم پس کارگراتون کجان ؟ گفت رفتن دنبال کار . منو برد تو ویلای داخل مزرعه برام میوه و شربت و . . . . آورد خودشم اومد کنار دستم نشست و دستش رو انداخت گردنم و منو کشید تو بغل خودش . کمی ترسیدم ولی با خودم گفتم حتما میخواد مثل همیشه فقط لب بازی کنه و همینطورم شد شروع کرد به لب گرفتن و کم کم دیدم دستاش داره هرز میره و سینمو لمس میکنه . چندبار دستش رو پس زدم اما هربار پروتر شد تا اینکه بزور منو رو کاناپه ای که نشسته بودیم خوابوند و میخواست مانتوم رو در بیاره و منم مقاومت میکردم .
    کاوه: بذار یه حال کوچولو بکنیم دیگه
    گندم: نه . من همون اول بهت گفته بودم فقط لب
    کاوه: اگه نذاری بزور لختت میکنما !!! نکنه سکس خشن دوس داری ؟
    گندم : نه سکس خشن و نه کلا سکس ! اصلا میخوام برم . پاشو منو برگردون
    کاوه : هه . منم الان میبرمت .
    و دستش رو انداخت کمربندش رو باز کردو کیرشو در آورد . من روم رو کردم اونطرف و بهش گفتم کاوه بیا و بیخیال شو من اهلش نیستم اما گوشش بدهکار نبود اونقدر دستش رو بزور لای پام تکون داد که بالاخره شهوت بهم غلبه کرد و کم کم شل شدم اونم از فرصت استفاده کردو لختم کرد و بزور منو از عقب . . .

    گندم با گفتن این حرفا زد زیر گریه و گریه کنان گفت ارسلان ببخش منو . با اینکه عصبانی بودم ولی سعی کردم بخاطر گندم خودمو کنترل کنم .
    نازش کردم و گفتم عزیزم هر چی که بودم مال گذشته س . بعدشم تقصیر تو نیست که . اما کاش همون موقع بهم میگفتی
    گندم : همش این نیست . بعد ازدواجمون هم من به تو خیانت کردم
    دنیا رو سرم چرخید . این چی داره میگه ؟ یعنی چی بهت خیانت کردم . خشکم زد .
    گندم ادامه داد و گفت
    گندم : ارسلان میدونم ادم کثیفی هستم ولی اجازه بده اول ماجرا رو برات تعریف کنم بعد هر تصمیمی بگیری منم باهاش موافقم . یادته وقتی تو رو خوابوندیم بیمارستان برا عمل آپاندیس ؟ اگه یادت باشه درست همونروز که تو بستری شدی من پریودم تازه همونروز تموم شده بود و یک هفته قبلش عادت ماهانم شروع شده بود و وسطای پریودم تو اون فیلم Unfaithful(بی وفا) رو آورده بودی و با هم نگاه کردیم و چقدر من تحریک شده بودم اما بخاطر عادت ماهانه نتونستیم کاری بکنیم بعدشم که بستری شدی و یک هفته ده روز کاری نکردیم و همون موقع ها بود که دعوتت کردن رفتی کیش برای همایش معماری و پنج شش روز هم اونجا بودی و من نزدیک یک ماه بدون سکس بودم و حسابی نیاز به سکس داشتم . یه روز که تو کیش بودی و شب قرار بود من برم خونه ستاره اینا. ساعت چهار عصر خسرو اومد دنبالم و من حسابی تحریک شده بودم . از پشت آیفون به خسرو گفتم بیا بالا دارم آماده میشم . وقتی اومد داخل من تو اتاق خواب بودم و با صدای بلند به خسرو گفتم ببخش خسرو الان کارم تموم میشه میام پایین. داشتم لباس میپوشیدم جلو آینه که حضور خسرو توی خونمون و تنهایی منو اون باعث شد فکرایی به سرم بزنه . خیلی نیاز داشتم و وسوسه شدم با خسرو بخوابم و هیچ چی برام اون لحظه مهم نبود بجز اینکه یکی آتیش شهوتم رو خاموش کنه . کمی فکر کردم و نقشه ریختم اما به قدری داغ بودم که با خودم گفتم نقشه لازم نیست میرم و کارو تموم میکنم . همینطورم شد ، از پله ها داشتم میومدم پایین که چشمم به خسرو افتاد ، اونروز حسابی خوش تیپ شده بود و همین باعث شد برا کاری که میخوام بکنم مصمم تر بشم . خسرو با دیدن من اومد طرفم که دست بده باهام ولی من خودمو چسبوندم بهش و لبمو گذاشتم رو لبش .
    خسرو : گندم چیکار داری میکنی ؟
    گندم : خواهش میکنم خسرو منو پس نزن . نیاز دارم بهت . شهوت داره منو آتیش میزنه
    خسرو : گندم ... شوهرت ؟
    گندم : تروخدا خسرو ... من اینجام لامصب ... شوهرمو ول کن
    خسرو هم دید راه فراری نداره مجبور شد به خواسته من تن بده و از همونجا بغلم کرد اورد رو تخت خوابمون ....شبش هم تو خونشون نصفه شب بعد اینکه ستاره خوابید بازم شروع کردیم که اینبار ستاره دید و ...
    گریه به گندم امون نداد . منم مثل آدمای مسخ شده هاج و واج مونده بودم . یعنی زن من رفته زیر خسرو ؟ یعنی بهش کس داده ؟ به من خیانت کرده ؟ حالا میفهمم گندم چرا منو ستاره رو تو مانژ تنها گذاشت و رفت خسرو بهش آموزش بده . ای دل غافل .
    یهو یاد این افتادم که منم همین کارو با خسرو کردم و به زنش نظر داشتم .
    گندم از وان دراومد و رفت . من موندم یه دنیا مشغله فکری .
    بعله منم اگه پا میداد ستاره رو میکردم . راسته که میگن دنیا دار مکافاته . تو وان احساس کردم کیرم نیم خیز شده . یعنی چی ؟ یعنی من از همخوابگی زنم با کس دیگه تحریک شدم ؟ احساس کردم نباید زیاد به گندم سخت بگیرم . به خصوص که خودش اومده همه چیو برام تعریف کرده .
    از وان بیرون اومدم . گندم رو تخت خواب در حالی که حوله تو تنش بود خوابش برده بود . هوا هم تاریک شده بود . بیدارش کردم و همینکه چشم باز کرد منو به آغوش کشید و باز گریه کرد
    ارسلان: گندم جان گریه نکن . منم به تو خیانت کردم پس بهتره دیگه فراموشش کنی
    گندم : ارسلان تو بهترینی . مرسی عزیزم . مرسی
    ارسلان: خب خانومی پاشو سر و صورتت رو بشور چشات مثل کاسه خون شده بس که گریه کردی بعدشم لباس خوشگل بپوش بریم بیرون یه شام بخوریم و برگردیم .
    گندم یه مانتو سورمه ای بلند پوشید که باعث میشد باسنش خوش فرمتر از همیشه دیده بشه و همچنین با یه شال زرد رنگ و کفش هم رنگ شال با یه ساپورت سورمه ای رنگ و آرایشی که زیباییش رو دوچندان میکرد طوری که تو رستوران مردی نبود که بهش نگاه نکنه و تو دلم به خودم میبالیدم که همچین زنی دارم که همه در حسرت یه لمس کوچیکشن و این امر سبب شده بود که نسبت به گندم حریصتر بشم و لحظه شماری میکردم که زودتر برگردیم خونه و یه کامی ازش بگیرم .

    وقتی برگشتیم خونه خیلی زود آماده خواب شدیم و رفتیم رو تخت . گندم یه لباس خواب توری به رنگ مشکی پوشیده بود و سوتین نبسته بود فقط شورت لامبادایی تنش بود که زیبایی سینه هاش بسیار زیاد به چشم میخورد و این یعنی امشب یه سکس داغ منتظرمونه .
    من دراز کشیده بودم رو تخت و فقط شورت پام بود ، گندم هم سرش رو شونه من تو بغلم دراز کشیده بود و پای چپش رو میمالید رو کیرم . لبش رو نزدیک لبم کرد و یه لب کوچولو گرفت و رفت پایین و کیرمو که شل بود از تو شورت دراورد و کرد تو دهنش و همونجور تو دهنش نگه داشت تا کیرم توی دهن گندم کم کم راس شد . گندم شروع کرد به لیسیدن و مالیدن کیرو خایم . دور دهنش حسابی خیس شده بود . منم که حشری شده بودم شورتش رو درآوردم و افتادم به جون کسش . گندم از شدت شهوت کمرشو بلند کرده بود و کسش رو به دهن من فشار میداد و ناله میکرد .
    گندم : ارسلان ... ارسلان بخوووووووررررر . همه جاشو بخوررررر. هرکاری دوس داری امشب باهام بکن . امشب جنده ی همخوابتم . تا صبح در اختیارتم . فحشم بده . کتکم بزن اما ولم نکن .
    خیلی حشری شده بود . شاید یادآوری خاطرات گذشته ش و رابطه ش با خسرو باعث شده بود اینقدر داغ بشه . منم کم نذاشتم براش و تا سوراخ کونشم لیس زدم و خوردم . گندم از حالت دراز کش پاشد و منو هول داد و اومد نشست رو دهنم و کسشو رو دهنم عقب جلو میکرد . اینقدر این کارو تکرار کرد که با جیغ و داد ارضا شد و افتاد کنارم و نفس زنان دراز کشید رو تخت . بعد چند دقیقه دستش رو رو کیرم احساس کردم . کیرمو تو مشتش گرفته بود و داشت عقب جلو میکرد . خواستم جلوشو بگیرم آخه کاراش باعث شده بود منم شهوتی بشم و اگه کمی ادامه میداد ارضا میشدم .
    ارسلان : خانومم بسه ، آبم میادا !!!
    با این حرفم گندم پاشد اومد لای پام دراز کشید و لبشو چسبود به کیرم و حرکت دستش رو روی کیرم ادامه داد . مثل جق زدن داشت کیرمو میمالید و لبشو چسبونده بود به نوک کیرم . اینقدر این کارو ادامه داد که آبم اومد و همهش ریخته شد رو سرو صورتو دهن گندم . بعدشم کیرمو مالید رو صورتش که پر بود از آب من .
    ارسلان : خوب از زیر کس دادن در رفتیا !
    گندم : نه بخدا . نخواستم حست خراب بشه وگرنه من که تا صبح حاضرم زیرت باشم . یه کم استراحت کن تا بازم شروع کنیم .
    ارسلان : نه عزیزم ، برا امشب بسه دیگه . بمونه برا یه وقت دیگه .


    بعد دوتایی رفتیم دوش گرفتیم و خوابیدیم .


    همون شب منزل خسرو (از زبان ستاره)
    ستاره: خسرو میخوام در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم .
    خسرو در حالی که سینی چایی دستش بود داشت میومد طرف کاناپه ای که من روش نشسته بودم .
    خسرو : چه موضوعی ؟ بگو
    ستاره : اگه یکی بدن زنتو لمس کنه چیکار میکنی ؟
    خسرو: میزنم لهش می کنم
    بعد جوابی که خسرو داد تو چشاش زل زدم و با نگاهم بهش فهموندم پس چرا خودت رفتی سراغ گندم . خسرو خودش هم فهمید جریان چیه منتها فکر میکرد میخوام در مورد رابطه ش با گندم سرش قر بزنم .
    خسرو : باز چی شده ؟ منکه صدبار بابت اون اتفاق عذرخواهی کردم .
    ستاره : اره عذر خواهی کردی اما گندم بهم گفت که اون روز تو مانژ بردیش اسطبل اسبا و اونجا خواستی بازم باهاش رابطه داشته باشی ولی گندم بهت گفته که دیگه نمیخوام ادامه بدم این رابطه رو اما تو اصرار کردی و خواستی ببوسیش که اونم قهر میکنه و از پیشت میره .
    خسرو : بهتره بگی کلا از مانژ میره .
    ستاره : نه عزیزم . گندم بخاطر کار تو قهر نکرد .
    خسرو : عه ؟ پس چی شد اون روز رفت ؟ من فکر کردم بخاطر کار من قهر کردو رفت
    ستاره : البته اون روز که تو هیچ سوالی در مورد قهر کردن گندم نپرسیدی من خودم فهمیدم که باز یه دسته گل به آب دادی و فکر کردی گندم بخاطر دسته گل جنابعالی قهر کرده رفته ، بهمین خاطر جرات نکردی چیزی بپرسی .
    خسرو که نگران شده بود نکنه ارسلان چیزی فهمیده باشه با لحنی مملو از استرس پرسید
    خسرو : ستاره جان جونمو به لب اوردی ... بالاخره میخوای بگی چی شده ؟
    ستاره : اون روز که شما تو اسطبل بودین و منو ارسلان با اسبا رفتیم لب آب اونجا ارسلان لبای منو بوسید
    خسرو تا خواست چیزی بگه که حرفش رو خورد و فقط با خشم نگام کرد
    ستاره : ها ... چیه ؟ اشتباهی که خودت مرتکب شدی منم همون اشتباهو کردم .
    خسرو : از کی ؟ چند وقته ؟
    ستاره: اولین بار بود .
    خسرو : تا کی قراره ادامه داشته باشه ؟
    ستاره : بهتره بیشتر نگران این باشی که الان ارسلان از رابطه تو و گندم مفصلا خبر داره
    با این حرف به وضوح مشخص بود رنگ خسرو مثل گچ سفید شد
    خسرو : جدی میگی ؟ آخه چطوری ؟ نکنه تو بهش گفتی ؟
    ستاره : نه عزیزم اونروز که گندم از پیش تو میره میاد پیش ما که همون لحظه منو ارسلان لب تو لب بودیم و گندم دید و قهر کرد رفت . چند روزی با ارسلان حرف نمیزد تا اینکه همه چیو به ارسلان تعریف میکنه و میگه که از دستش ناراحت نیس و این گندم بوده که اول به ارسلان خیانت کرده .
    خسرو : ای واااااااااای . ارسلان چی گفت ؟
    ستاره : اطلاع ندارم .
    خسرو بدجور ترسیده بود
    خسرو : ستاره جان تروخدا ببین هرکاری میتونی انجام بده که ارسلان قاطی نکنه یه وقت رابطه مون گند زده بشه توش
    ستاره : منظورت اینه که به واسطه بدنم بهش باج بدم؟
    خسرو : اه این چه حرفیه میزینی ؟ من اینو گفتم ؟
    ستاره : خداییش منظورت چیز دیگه ای بود ؟
    خسرو ساکت موند و چیزی نگفت ولی معلوم بود حاضره حتی زنشو بده دست ارسلان عوضش اتفاق بدی نیافته . خسرو دیگه بکل فراموش کرده بود که منم بهش خیانت کردم و فقط فکر پیش این بود که ارسلان چه برخوردی باهاش میخواد بکنه .
    فرداش نزدیک ظهر بود و تو خونه تنها بودم که گندم بهم ز زدو همه چیو تعریف کرد برام و گفت برا امشب شام بیاین خونه ما .
    ستاره : گندم جان تو این شرایط فکر نمیکنی بهتر باشه یه مدتی چشم تو چشم نشیم ؟ مخصوصا ارسلان و خسرو ؟
    گندم : اتفاقا خود ارسلان گفت که دعوتتون کنم .
    ستاره : به نظرت چی میخواد بشه ؟
    گندم : چیزی خاصی نیست . البته منم خبر ندارم اما میدونم جای نگرانی نیس .
    ستاره : باشه به خسرو میگم اما نمیدونم جرات کنه بیاد یا نه .
    گندم : وا ... مگه میخوایم بخوریمش ؟
    ستاره : نه عزیزم ، به هرحال از رودررو شدن با ارسلان خجالت میکشه
    گندم : من نمیدونم . شب منتظرتونیم
    ستاره : اوکی . میایم . فقط زیاد خودتو به زحمت ننداز .
    گندم : راستی ستاره جان به خسرو بگو ارسلان گفته اون شیشه ویسکی ارسلان که تو ماشین خسرو مونده رو هم بیاره .
    ستاره : باشه عزیزم . میگم . بای
    بعد اینکه گوشی رو قطع کردم رفتم تو فکر . یعنی چی میخواد بشه . به خسرو خبر دادم و طبق حدسی که زده بودم خسرو هم اولش از رفتن امتناع میکرد تا اینکه کمی بهش دلگرمی دادم تا راضی شد .
    شب خسرو یه دست کت و شلوار کاربنی رنگ پوشید و منم یه تاپ صورتی با یه ساپورت توسی پوشیدم و از روش مانتوی زرشکی رنگم رو تن کردم و رفتیم خونه ارسلان .
    وقتی رسیدیم جلو درشون خسرو داشت از استرس خفه میشد . درو زدیم و بوسیله آسانسور رفتیم طبقه ای که خونشون بود . ارسلان و گندم اومدن جلو در ، خسرو صداش در نمیومد . ارسلان اومد بیرون از آپارتمان و تو راه پله با خسرو دست داد و من رفتم داخل ...


    ادامه (از زبان ارسلان)
    ارسلان :خوبی خسرو جان ؟
    خسرو : ارسلان شرمندم بخدا
    ارسلان: ای بابا فراموشش کن . ما رابطمون و عمق دوستیمون عمیق تر از این حرفاس . حالا بیا بریم تو . راستی ویسکی رو که فراموش نکردی ؟
    خسرو : نوکرتم بخدا . خیلی آقایی . نه داداش آوردمش .
    با هم رفتیم داخل خسرو و گندم هم با هم احوال پرسی کردن ، جالب اینجا بود که دیگه خانوما جلو ما اون شالی رو که سر میکردن دیگه اونم نبود . گندم یه لباس راحت تنش کرده بود . یه ساپورت نازک زنگ بدن با یه تاپ همرنگ ساپورتش و موهاشو خیلی ناز از پشت جم کرده بود و زیباییش رو چندبرابر کرده بود . سینه هاش هم تو اون تاپ خوشگل تر از همیشه به چشم میومد .
    ستاره هم چیزی از گندم کم نداشت . عاشق چشای عسلی ستاره بودم . هیکل بینقصی داشت اما پاهاش یه چیز دیگه بود .
    خلاصه برا اینکه جو عوض بشه کمی شوخی کردم و بگو بخند راه انداختم ، کم کم مثل قبلنا شدیم و با خنده و شوخی شامو خوردیم . بعد شام خانوما داشتن میزو جمع میکردن که خسرو گفت :
    خسرو : پاشو بریم پایین هم ویسکی رو از ماشین بیاریم و هم دوتا سیگار دود کنیم .
    همینکارو کردیم و برگشتیم . خانوما هم ظرفارو گذاشته بودن تو ماشین ظرفشویی و با چندتا ظرف آجیل و مخلفات نشسته بودن به گپ زدن .
    ارسلان : امشب همه باید بخورنا (اشاره کردم به شیشه)
    گندم : ارسلاااااان . ما خوشمون نمیاد . شما بخورین
    ستاره : آره شما بخورین خوش باشین
    ارسلان : اصلا . یا شما هم با ما همراه میشین یا هیچی
    خانوما تا حالا مشروب نخورده بودن . یعنی هربار که راضیشون کرده بودیم برا همراهی ، همینکه بوش میکردن حالشون بد میشد و لب نمیزدن بهش .
    خسرو : راس میگه . بخورین دیگه . سم نیست که . فقط نباید بوش کنید . دماغتون رو بگیرین و تو دهنتون نگه ندارین . یکضرب غورت بدین بره پایین .
    هرطوری بود راضیشون کردیم . برا شروع خسرو که ساقی بود پیکاشون رو خیلی ریز ریخت و منم براشون پنیر و زیتون چیپسو ماست و . . . اماده کرده بودم
    پیکارو زدیم به هم به سلامتی دوستیمون و رفتیم بالا . خانوما از حالت چهرشون معلوم بود که خیلی براشون سخت بود ، به همین دلیل زود مزه ریختیم دهنشون . حرف زدیمو دو سه تا پیک دیگه رفتیم . احساس کردم گندم و ستاره کمی گرم شدن ، چون بار اولشون بود زود روشون اثر گذاشت . خسرو دوتا سیگار روشن کرد و به خانوما داد و گفت هرکدوم دوتا پک بزنید تا مشروبو بهتر و بیشتر تو بدنتون احساس کنید . با سرفه و اه و اوه چندپک زدن . خسرو کار خودشو کرد و خانوما قشنگ شنگول بودن . یبار دیگه پیکا رو ریخت ، اینبار با اشاره من کمی بیشتر برا خانوما مشروب ریخت . بعد بالا رفتن این دست به بچه ها گفتم
    ارسلان : بچه ها یه چیزی میخوام بگم ، لطفا تا موقعی که حرفام تموم نشده کسی چییزی نگه .
    همه موافقت کردن و منتظر این بودن که من چی میخوام بگم
    ارسلان : ببینید من میدونم توجمع ما هرکدوممون به همسر طرف مقابلمون یه احساساتی داره ، میخوام بگم از نظر من مشکلی نیست که این رابطمون کمی شخصی تر بشه . یعنی از اینکه گندم با خسرو باشه مشکلی ندارم . نه اینکه توقع داشته باشم حتما ستاره باید با من رابطه داشته باشه !! نه ، هر کی هرطور که دوس داشته باشه میتونه اونجور باشه . وقتی گندم در مورد خسرو با من حرف زد احساس کردم که خسرو روی گندم بیشتر از یه دوست خونوادگی اثر میذاره برا همین نمیخوام محدودش کنم و فقط یه خواهشی دارم اونم اینه که این روابط کنترل شده باشه و باعث تزلزل خونواده نشه .
    همه ساکت بودن و کسی حرفی نمیزد .
    ارسلان : کسی حرفی نداره ؟ گندم جان تو اگه بخوای میتونی با خسرو باشی و از آزادیهات لذت ببری . بازم میگم ، باید هرچی که هست باعث بهم خوردن زندگی کسی نشه و چیز پنهونی بین کسی نباشه .
    از چهره خسرو و گندم چیزی نمیشد فهمید ، که راضی هستن یا نه اما میتونستم حدس بزنم که ستاره بدش نمیاد همچین اتفاقی بیافته .
    خسرو: ممنون ارسلان که بهمون اعتماد داری ولی دوس دارم حرف دلتو بزنی . نباید بخاطر کسی معذب باشی و یا صرفا بخاطر گندم بخوای پا رو اصول شخصیت بذاری . من پیشنهاد میکنم بسپریم دست زمان !! ببینیم با گذشت زمان چه اتفاقی میافته . اینجوری ذهن هرچهارتامون آماده پذیرفتن همچین اتفاقی میشه ولی خب منم اگه تو و ستاره بخواین باهم رابطه داشته باشین مشکلی ندارم .
    البته این خیلی مهمه که خانوما نظرشون چیه .
    ستاره: منم از اینکه خسرو و ستاره خلوت دونفری داشته باشن مشکلی ندارم
    گندم : منم در مورد شوهرم با ستاره همنظرم .

    خلاصه کمی دیگه پای بساط مشروب نشستیم و خوردیمو خندیدیم وقتی خسرو رفته بود سرویس بهداشتی و گندم هم داشت یه سری ظرف میبرد آشپزخونه ستاره بهم گفت
    ستاره: ارسلان چیکار داری میکنی ؟ مطمئنی از این تصمیمت که بعدا پشیمون نمیشی ؟ داری گوشتو میدی دست گربه . خسرو بدجور چشمش دنبال گندمه .
    ارسلان: مثل من که چشمم دنبال توئه ؟
    ستاره کمی سکوت کرد و تو چشام خیره شد و با صدایی آرومتر از قبل گفت :
    ستاره : عزیزم منم دوست دارم با تو باشم ، از همون بار اول که دیدمت دوس داشتم باهات باشم اما زندگیم رو بیشتر دوس دارم .
    ارسلان: فقط مونده به ظرفیت و جنبه خودمون . اینکه بچه ها پاشون رو فراتر از خط قرمزها نذارن .
    ستاره که روبروی من نشسته بود خم شد طرفم و لبامو بوسیدو گفت
    ستاره: همیشه منتظر این بودم که تمام تنت رو با تنم لمس کنم
    با این حرفش کیرم تو شلوار یه تکونی خورد و همین موقع بود که خسرو و بعدشم گندم به جمعمون برگشتن .
    اون شب تموم شد و زندگی همچنان در جریان بود تا اینکه قرار شد یه روز که جمعه بود و فرداش هم که شنبه و بمناسبت عید قربان تعطیل بود چهارتایی باهم بریم باغ خسرو که پشت باشگاهش بود . پنجشنبه ساعت 4بعدظهر راه افتادیم و بعد حدو 70 یا 80 دقیقه رسیدیم . خسرو تو باشگاه بود و قرار بود بهمون ملحق بشه . ستاره رفت درو باز کرد و ماشینو بردیم تو باغ وسایلا رو از ماشین پیاده کردیم و هرکی به یه وری رفت
    ارسلان : پس خسرو نیومده ؟
    ستاره : الان ز میزنم بیاد
    گندم : ارسلان اجازه میدی من برم دنبالش ؟
    کمی فکر کردم بعد با یه لبخند که خیال گندم رو راحت کنه گفتم
    ارسلان: آره عزیزم برو بیارش منو ستاره هم وسایلارو میبریم تو عمارت باغ
    گندم رفت دوچرخه ای که گوشه باغ بود و برداشت و رفت دنبال خسرو که باشگاهش با باغ یکی دو دقیقه بیشتر فاصله نداشت.
    بعد رفتن گندم منم داشتم زغال میریختم تو باربیکیو که ستاره از پشت سرم صدا زد ... ارسلان
    وقتی برگشتم ستاره لبشو گذاشت رو لبام و خودشو رو پنجه پاش کشید ، با این کارش میخواست تقریبا هم قد بشیم و سینه به سینه م بچسبونه و کسشو جلو کیرم قرار بده . منم یه دستمو گذاشتم پشت کمرش و بیشتر به خودم فشارش دادم و یه دستم هم رو صورتش بود که آروم دستمو آوردم پاینتر . رو گردن ، بعدش رو قفسه سینه و بعد بردم زیر مانتوش ، دستم که به سینه ش خورد هردو یه لحضه بی حرکت موندیم و چشامون بسته شد . ستاره داشت کسشو رو کیرم فشار میداد و دستاشو پشت کمرم قلاب کرده بود .
    ستاره: در گوشم خیلی آروم نجوا کرد)میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم
    ارسلان : بیشتر از من ؟
    ستاره : خیلی بیشتر از تو
    دستشو از رو شلوار رسوند به کیرم و همونجوری کیرمو چسبید و گفت
    ستاره : منتظرشم
    ارسلان : الان که نمیشه خانوم خوشگله
    ستاره : چرا میشه . از کجا میدونی شاید اون دوتا هم الان با هم مشغولن
    این حرفا رو میزد و آروم داشت زیپ شلوارمو باز میکرد و دستشو میبرد تو . همینکه دستش از رو شورت به کیرم رسید یهو یه صدایی اومد .
    ارسلان : فکر کنم فرضیت غلط از آب دراومد . بچه ها اومدن
    از هم جدا شدیم و هر کی مشغول کار خودش شد .
    خسرو : به به ارسلان خان خودمون خوش اومدین
    ارسلان : ممنونم . خوبی ؟ خسته نباشی
    خسرو : ممنون ارسلان جان . زغالارو هم که داری براه میکنی . ستاره خانوم شماهم خسته نباشید
    خسرو وقتی به ستاره گفت خسته نباشید با دستش اشاره کرد به گردنو صورت ستاره
    ای وااااای دستم که سیاه بود مالیده شده بود به سروصورت ستاره و حالا خسرو و گندم داشتن غش غش میخندیدن . من که داشتم از خجالت آب میشدم . خودم بهشون گفته بودم که عجله نکنن برا رابطه ولی حالا ....
    گندم : ستاره جون خوش میگذره ؟؟؟؟(با خنده)
    ستاره که هول شده بود اومد درستش کنه گفت
    ستاره: زغال میریختم تو منقل ندونستم سیاهی دستم مالیده شده به سرو صورتم
    گندم : عه ... بمیرم . عزیزم پس چرا دستت سیاه نیست ؟؟؟
    ستاره بدجور سوتی داده بود . همه زدیم زیر خنده .
    کمی گوشت و مخلفات اورده بودیم که کباب کردیمو زدیم به بدن .
    شب بود و داشتم تو باغ قدم میزدم تنهایی ، بچه ها هم یه آتیش روشن کرده بودن و دورش جمع شده بودن و قلیون میکشیدن و داشتن در مورد دعوت پروانه و شوهرش حرف میزدن .
    ستاره : یروز بگیم پروانه و شوهرش بیان تهران دور هم جمع بشیم
    گندم: آره خیلی حال میده . این نزدیکیا دیگه تعطیلی نداریم ؟
    خسرو: اونی که زیاده تو این تقویم ما تعطیلیه . به نظر منم یه روزی که تعطیل باشه بگین بیان . من که با احمدرضا خیلی جورم
    ستاره : با احمدرضا ؟؟؟
    خسرو : پس با کی ؟
    ستاره در حالی که موزیانه داشت خسرو رو تماشا میکرد گفت : خودت میدونی چی هستی
    خسرو پاشد رفت سمت ستاره از پشت سر با پنجه گردن ستاره رو گرفت و گفت
    خسرو : بگو غلط کردم .
    ستاره : وااای خسرو ولم کن . گردنم درد گرفت (با خنده)
    خسرو : تا نگی ولت نمیکنم . زودباش بگو
    ستاره: نه نمیگم . آآآآییییییی
    خسرو : پس تا صبح همینجوری نگهت میدارم
    گندم : خسرو ول کن دوستمو .
    خسرو : باید بگه غلط کردم
    ستاره : کور خوندی
    گندم : خسرووووو ولش کن دردش گرفت
    خسرو : چون تو میگی ، چشم .
    گردن ستاره رو ول کرد و رفت نشست رو چهارپایه خودش
    ستاره : چی شد چی شد ؟ من دوساعت دارم میگم ول کن ، عین بیلچه ی لودر قفل کردی گردنمو اما همینکه گندم گفت زود میگی چشم ؟؟؟؟ حالیت میکنم
    منم داشتم صحنه رو نگاه میکردمو میخندیدم
    خسرو : حالیم میکنی ؟؟؟ هه هه هه هه هه ... مثلا چیکار میکنی ؟؟؟ (خنده)
    ستاره : الان بهت نشون میدم تا بفهمی یه من ماست چقدر کره داره
    ستاره در حالی که از جاش داشت بلند میشد و میومد سمت من که ده قدمی باهام فاصله داشت گفت : ارسلان جان یه لحضه بیا
    منم با خنده رفتم به طرف ستاره و همینکه بهش رسیدم
    ارسلان : چی میگی ؟ باز قاطی کردی
    ستاره بلافاصله لبش رو گذاشت رو لب من و مثل چندساعت پیش خودشو رو پنجه پا کشید بالا و دستشو انداخت دور کمرم و لبمو ول نمیکرد . بعد حدود سی چهل ثانیه که لبشو برداشت سکوت بینمون حاکم شد . گندمو خسرو ماتشون برده بود . هر دو هنگ کردن تا بالاخره ...
    گندم : هورااااااااااااااا . آفرین ستاره خوشم اومد . لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی
    خسرو : ای نامرد . پس اینجوریاس دیگه ارسلان خان
    منم که دیدم جو علیه مون نیست به نشانه بی تفاوتی به خسرو شونه هامو بالا انداختم گفتم آره داداش اینجوریاس
    خسرو : پس داشته باش . خودتون خواستین
    رفت سمت گندم و از رو چهارپایه بلندش کرد و رو دوتا دستاش تو هوا نگهش داشت(یه دست پشت زانو و یه دست زیر بغلاش ) لب تو لب شد باهاش . حالا نوبت ستاره بود که هورا بکشه و بعدش پرید تو بغل منو اونم لبامو خورد منم همراهیش کردم . تو اون هوای خنک میچسبید .
    ستاره : برو اون سمت باغ که تاریکه و منتظر جواب من نشد و دستمو گرفتو منو دنبال خودش کشید . گندم و خسرو هم حالا نشسته بودن رو چهارپایه و گندم رو پاهای خسرو نشست و داشتن لب میگرفتن از هم
    ستاره زیر یه درخت که کنده ی یه درخت دیگه که حدود یک متر میشد و رو زمین افتاده بود ایستاد و نشست رو کنده و منو هم کشید سمت خودش وقتی نشستم ستاره یه پاش رو انداخت سمت راستم و یه پاش سمت چپم و سینه به سینه تو بغلم نشست و باز لب تو لب شدیم . ستاره کمرشو(که باسنش رو کیرم قرار گرفته بود) پیچ و تاب میداد . یه پیراهن مدل مردونه به رنگ سبز یشمی تنش بود و در حالی که لبش رو لبم بود خودش شروع کرد دونه دونه دکمه های پیراهنش رو باز کرد و سینه های مرمریشداخل سوتین تو اون نور کم خودنمایی میکرد . راست راست بودم . بدجور داشت به کیرم حال میداد . دستمو گرفت و گذاشت رو سینه ش .
    ستاره : مگه اینو نمیخواستی ؟ حالا دراختیارتم . بمال . بخور . فشار بده یا اصلا (تو گوشم گفت ) منو بکن .
    ارسلان : خوشگله تو که از من کم طاقت تری . نمیخوای از حبس درش بیاری (اشاره کرده به کیرم)
    ستاره از روم بلند شد و نشست رو زمین که گندم و خسرو از پشت صدامون کردن
    ای وای بازم ضد حال زدن این دوتا
    گندم: هووووی زنیکه شوهرمو نخوری !!! لازمش دارم !!!
    ستاره: شوهرت الان کناردستت ایستاده (اشاره کرد به خسرو)
    معلوم بود خسرو هم دلی از عزا در آورده . تمام آرایش گندم پاک شده بود . تیشرتش نا مرتب تو تنش ایستاده بود.
    خسرو : بچه ها بیاین بریم تو . هوا داره کم کم سرد میشه
    به ناچار با ستاره در حالی که دست تو دست بودیم راه افتادیم پشت سر اونا و تو راه تازه ستاره یادش افتادو دکمه هاشو دونه دونه بست .
    ستاره : (طوری که فقط من بشنوم گفت ) این دومین باره که زدن تو برجکمون . این دفعه از آسمون سنگ هم بباره ول کنت نیستم .
    ارسلان : ستاره یه خواهشی بکنم ؟
    ستاره: البته عزیزم . بگو
    ارسلان : همراهت دامن آوردی ؟
    ستاره : آره چطور مگه ؟
    ارسلان : میشه بپوشیش ؟ با همین پیرهن
    ستاره : آره ، چرا نشه ؟ امشب تو شوهر منی منم دربست در اختیارتم .
    رفتیم داخل . خسرو شومینه رو روشن کرد و دور هم نشستیم خسرو هم یه شیشه شراب آورد .
    گندم و ستاره با دیدن شیشه شراب هم زمان با هم گفتن : واای نهههههههههه
    خسرو : شما دوتا نمیدونید این چیه
    گندم : مگه چیه ؟
    خسرو : این شرابه . عشقه . جونه . اونی که اون شب خوردین ویسکی بود با این فرق داره
    گندم : من که نمیخورم
    ستاره: منم نمیخورم
    ارسلان: ضدحال نزنین دیگه . بذارین دور هم خوش باشیم
    خسرو : راس میگه . بعد این از این مراسما زیاد داریم . باید عادت کنید . بعدشم امشب یکی از شما دوتا باید ساقی بشه . کی داوطلبه ؟
    گندم گفت من که نمیخوام ساقی بشم . ستاره گفت : قبول من ساقی اما اجازه بدین اول لباسمو عوض کنم راحت باشم و رو کرد به گندم و گفت تو هم بیا این لباساتو در بیار یه لباس راحتر بپوش .
    دوتایی رفتن و بعد هفت هشت دقیقه برگشتن . گندم یه دامن عین دامن ستاره پوشیده بود که بلند بود و از بغل چاک داشت تا لب باسنش . البته به گفته خودشون دامن مجلسی بود و با پروانه نفری یه دونه هم مدل هم سفارش داده بودن برا عروسی یکی از دوستاشون و دیروز ستاره و گندم رفته بودن تحویل گرفته بودن و دامنا مونده بود تو ماشین تا الان که پوشیده بودنش . الحق و والانصاف هردو تاشون با اون دامنا که پوشیده بودن قشنگیشون و زیبایی هیکلشون چندبرابر شده بود . قد بلند و کشیده ، باسنای برجسته ، سینه های ایستاده و بالا ، زیبایی بی نظیر ، موهای بلند و خوش حالت ، همه اینا آرزوی هر مردیه که همچین همسری داشته باشه که منو خسرو از این نعمت بهره مند بودیم .
    خانوما اومدن به جمعمون اضافه شدن . عطری که به خودشون زده بودن هوش از سر آدم میبرم .
    ستاره نشست یه طرفم . گندم هم یه طرفم . ستاره شروع کرد به پیک دادن . خوردیم و خوردیمو خوردیم تا سرخوش شدیم .
    خسرو : بچه ها موافقین هرکی یه خاطره از خودش تعریف کنه ؟
    همه متفقا از این پیشنهاد استقبال کردیم .
    ارسلان : خب از کی شروع کنیم ؟ کی اول میخواد خاطرشو تعریف کنه ؟
    ستاره : فرق نداره هر خاطره ای میشه گفت ؟ حتی مال زمان بچگی ؟
    خسرو : آره اما هرچی خاطره شخصی تر و سکرت تر باشه حالشم بیشتره
    ارسلان: منم با خسرو موافقم
    گندم : یعنی هر چی که بخوایم میتونیم بگیم ؟
    گندم بعد این حرفش یه نگاه معنا داری به خسرو کرد و قبل از اینکه خسرو حرفی بزنه من جواب دادم
    ارسلان : آره عزیزم هر چی که دوست داری میتونی بدون محدودیت بگی
    ستاره : اول من میخوام خاطرمو تعریف کنم ولی یه کم بی تربیتیه
    خسرو : آبرومونو نبری خانومی !!
    ستاره : خودتون گفتین هرچی . بعدا حرف درنیارین پشت سرم
    بعد کمی شوخی و خنده ستاره یه پیک برا خودش ریخت و قبل اینکه بره بالا گفت این لامسب آدمو بی پرواتر میکنه

    خسرو : آره عزیزم واسه همینه که میگن مستی و راستی
    ستاره : گندم جون اجازه هست از دوران دانشجوییمون تعریف کنم ؟
    گندم : هرچه دل تنگت میخواهد بگو
    ستاره : با نهایت عذرخواهی از همه میخوام بگم اولین بار من چطور شد که منو خسرو با هم آشنا شدیم . وقتی دانشجو بودیم با گندم و مریم برا تفریح اومدیم باشگاه خسرو . تا اون موقع اسب سواری نکرده بودم و حسابی تو این کار بی تجربه بودم . آقا(خسرو)وقتی چشمش به ما افتاد سریع اومد سراغمون و اینکه چه کمکی از دستم بر میاد و . . .. ماهم گفتیم اومدیم فقط نگاه کنیم اما خسرو گفت فقط نگاه که نمیشه . بیاین اسب بیارم سوار شین . اولش هممون قفل کردیم آخه نمیخواستیم ضایع بشیم ولی با اصرار خسرو راضی شدیم به سوارکاری . اول من سوار اسب شدم ، بماند اینکه خسرو موقع سوار کردن من چقدر منو انگولک کرد
    خسرو : حالا میخوای ستاره جان بعضی جاهاشو سانسور کن (با شوخی)
    ستاره ادامه داد
    ستاره : خودشم افسار اسبو گرفته بود دستش منو دنبال خودش میبرد . بعد نوبتی بچه هارو دونه دونه سوار اسب کرد
    ارسلان: به همون شیوه ای که تورو سوار کرد اونارو هم همونطور سوار اسب میکرد ؟(منظورم انگولک کردنشون بود)
    ستاره : حالا بازم منو زیاد انگولکم نکرد ، نوبت اونا که شد آقا روش باز شده بود فقط کم مونده بود بگه ....
    خسرو : چی بگه ؟؟؟ چرا تهمت میزنی ؟
    ستاره : عه عه عه عه !!! گندم مگه اینطور که میگم نبود ؟
    گندم : آره حتی به من میگفت اگه میخوای دوتایی سوار بشیم که ترست بریزه
    خسرو داشت رنگ میداد و رنگ میگرفت ، همش میگفت اینا دارن دروغ میگن و ماهم کر و کر میخندیدیم .
    ارسلان : به به . به به خسرو جان ابرومونو بردی که . پس از هون اول تو به زن من نظر داشتی
    خسرو ساکت بودو چیزی نمیگفت
    ستاره : حالا همه بچه ها رو انگولک کرده آخر سر هم به من میگه تو استعدادت بیشتر از ایناس بیا یبار دیگه سوار شو ، منم خر شدم و به حرفش گوش کردم . سوار اسب شدم اما نفهمیدم یهو چی شد که اسبه یهو شروع کرد به دویدن و منم رو اسب دارم جیغ و داد میکنم . البته بعدا فهمیدم اقا با دهنش یه صدایی درآورده که اسبه بدوه . حسابی که از بچه ها دور شدم خسرو اومد پیشم و من که بدجور ترسیده بودم اومدم از اسب بیام پایین که پام تو رکاب گیر کردو افتادم تو بغل خسرو و دوتایی نقش زمین شدیم . جالبش اینجاس که آقا خودشو آماده کرده بود برای بغل کردن من .
    ارسلان : چطور یعنی آماده کرده بود
    خسرو : ارسلان جان دیگه با جزئیاتش کار نداشته باش . میبینی که اینا رحم و مروت حالیشون نیس
    ستاره : هیچی ارسلان جون ، اقا خسرو راست کرده بود و وقتی من افتادم روش اجازه نمیداد از روش بلندشم و مدام میگفت تکون نخور تو ترسیدی بهتره که حرکتی نکنی .
    منو گندم هم روده بر شده بودیم با این حرفا
    گندم : راس میگه . وقتی ما رفتیم رسیدیم بهشون پروانه از دور که اینارو دید گفت گندم فکر کنم پسره ترتیب ستاره رو داد . ببین ستاره خوابیده روش
    حالا دیگه خود خسرو هم داشت میخندید . رنگ به رنگ میشد .
    یه پیک دیگه زدیمو بچه ها که خسته بودن گفتن بقیه ش بمونه برا بعد خسته شدیم .
    تو این میون من وقتی چشمم به رونای ستاره و یا گندم میافتاد حسابی حشری میشدم . دوس داشتم همین الان ستاره رو جلو چشم خسرو بغل میکردمو دستمو میبردم زیر دامنش . تو عالم فکر و خیال بودم که گندم لبمو بوسیدو گفت : کجایی ارسلانم ؟ خیلی تو فکری
    ارسلان: چیزی نیس عزیزم . خستم
    گندم : خستگیت بجونم عزیزم . امشب نباید خسته باشیا !!! باهات کار دارم
    نگو این حرفای مارو خسرو و ستاره میشنون
    خسرو : امشب چه شبیست شبه مراد است امشب (با دستش هم بشکن میزد)
    ارسلان: زهره مار . تو مگه شخصیت نداری به حرفای منو زنم گوش میدی ؟
    خسرو : ارسلان جون تا یه ساعت پیش که زن من زن تورو زن من کرد .
    ارسلان : چی میگی هی زن زن میکنی ؟
    خسرو : منظورم اینه که ستاره به گندم مگه نگفت امشب من زن ارسلانم
    اسرلان: به همین خیال باش . من زنمو دست تو نمیسپرم . تا صبح جای سالم تو بدنش نمیذاری .
    خسرو : خب بذار خودش بگه . تو چرا بجای اون حرف میزنی ؟
    گندم با یه حالتی که باسنشو قر میداد و با عشوه راه میرفت ، رفت سمت خسرو و با یه دست چسبید از یقه خسرو و با ادا و لحن حشری گفت :
    گندم : میخوای با زن دوستت چیکار کنی مگه ؟
    اینو مثل تو فیلما گفتو دست خسرو رو گرفت و از رو چاک مانتو گذاشت روی رون خودش و دست خسرو رو به سمت کمرش کشید بالا .(البته داشت ادا درمیاورد)

    خسرو : من از همین الان پس افتادم . تسلیم . خداییش بیشتر از این زجرم ندین . من ظرفیت ندارما
    ستاره هم رفت پشت خسرو و از پشت خسرو رو بغل کردو دست رو گذاشت رو سینه خسرو و در حالی که سینه شوهرش رو نوازش میکرد گفت
    ستاره : منم میتونم امشبتو پرستاره کنم . البته اگه راضی باشی
    خسرو که نمیدونست با دوتا هوری که از عقب و جلو داشتن میمالیدنش چیکار کنه با خوشحالی گفت پس بیاین بریم با هم اون کفتره که گل یا پوچ بازی میکنه رو نشونتون بدم .
    هممون زدیم زیر خنده . خلاصه با کلی شوخی و لوده بازی هرکی رفت تو بستر خودش . گندم که به من وعده سکس آخر شب داده بود زودتر از من خوابش برد . منم خیلی زود خوابم برد تا صبح که نزدیکای ساعت 11 ظهر بود احساس کردم گندم خم شده رو صورتم و لبامو میبوسه و موهاش پریشون شده تو صورت من و از نوازش مواهاش رو صورتم از خواب بیدار شدم .
    ارسلان : سلام عزیزم صبح بخیر
    گندم : بیدارشو تنبل خان لنگه ظهره . صبحونه آماده س ما سه تایی داریم میریم یکم میوه بچینیم ، توام صبحونه رو بخور بیا تو باغ


    ادامه (از زبان گندم)
    وقتی از ارسلان جدا شدم از عمارت بیرون اومدم و به ستاره و خسرو ملحق شدم . هرکدومشون یه سبد گرفته بودن دستشون و اماده این بودن که بریم برا میوه چینی . رفتیم سمت وسط باغ هرکدوممون پای یه درخت مشغول بودیم . منو خسرو نزدیک به هم بودیم
    گندم : خسرو به نظرت چیکار باید بکنیم ؟
    خسرو : در چه مورد ؟
    گندم : وایییییییییییییی خسرووو . ارسلانو میگم دیگه !!! مگه تو نگفتی ارسلان راضی نیست فقط برا اینکه کسی ناراحت نشه و رابطه ها خراب نشه موافقت کرده ؟ مگه تو نگفتی برا اینکه من خجالت زده نشم راضی شده که باتو سکس کنم ؟
    خسرو : خب چرا . حالا مگه چی شده ؟
    گندم : میخوام بگم اگه اینطوریه که تو میگی پس چرا خودش با ستاره اینقدر باهمدیگه دارن ور میرن ؟ ندیدی دیروز ستاره جلو خسرو زانو زده بود و دکمه های پیرهنش هم باز بود . یا صورتش زغالی شده بود . این یعنی اینکه اوندوتا شروع کردن ، این ماییم که سرمون کلاه رفته و الان مدتهاس که باهم سکس نکردیم .
    خسرو : گندم جان منم دلم میخواد همین الان باهات سکس کنم ولی بهتره بمونه برا وقتی که در کنار هم و در حضور هرچهارتامون این کار انجام بشه .
    گندم : وا ؟؟؟ یعنی تو میگی من جلو شوهرم بیام به تو بدم ؟ این شدنیه به نظرت ؟ حرفا میزنیا
    خسرو : چرا نشه؟ از کجا میدونی خود ارسلان هم همینو نمیخواد ؟
    گندم : والا من که خودم هم لزبینم و هم اول من به شوهرم خیانت کردم با اینهمه وقتی ارسلانو با ستاره اون روز لب تو لب دیدم داشتم آتیش میگرفتم
    خسرو : برا اینکه چیزیو بدست بیاری باید بهاش رو بدی
    گندم : من روی زندگیم ریسک نمیکنم .
    خسرو : پس بذار ببینیم چی پیش میاد . اگه اونا میخوان باهم حال کنن بذار بکنن .
    همین موقع ستاره اومد پیش ما و گفت
    ستاره : چی دارین پچ پچ میکنین باهم
    خسرو : اووووووووووووووووووووووه چقدر سیب چیدی ؟ دمت گرم . راستی ارسلان که نیومد بیاین ما بریم پیشش بیشتر از این تنها نمونه
    برگشتیم پیش ارسلان دیدیم یه لیوان چایی تو یه دستشه و یه سیگار تو یه دستش نشسته زیر یه درخت رو چهارپایه و به یه جا خیره شده .
    گندم : عزیزم کجا سیر میکنی ؟ تنها تنها خلوت کردی با خودت
    اینو گفتمو رفتم به طرفش و وقتی بهش رسیدم یه بوس از لباش گرفتم . وای که چقدر دوسش دارم . هیچکی نمیتونه جای ارسلانو برا من پر کنه . حتی خسرو .
    چند ساعت دیگه تو باغ موندیمو بعدش راه افتادیم برگشتیم خونه . بهمون خیلی خوش گذشته بود و قرار بود اینبار پروانه هم با شوهرشو دعوت کنیم بیان دور هم باشیم .
    شب ارسلان تنهایی رو کاناپه دراز کشیده بود و با گوشیش ور میرفت . معلوم بود داره تایپ میکنه و به یکی که احتمالا ستاره بود پیام میداد . خیلی دوس داشتم بفهمم چی داره میگه اما راهی برا فهمیدنش نبود مگر اینکه بخوام فضولی کنم و تو گوشیش مخفیانه سرک بکشم و این یعنی زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی که ارسلان بشدت ازش بیزار بود . بیخیالش شدمو . . .
    گندم : ارسلان جان من میرم بخوابم خیلی خستم ، تو نمیای ؟
    ارسلان : ها؟ چرا چرا منم میام ، تو برو الان میام .
    موقع خواب سرمو گذاشته بودم رو سینه ارسلان ( این عادت همیشگیم بود )
    ارسلان: خانومم تو دیشب به من گفتی امشب باهات کار دارم و وعده سکس دادی اما گرفتی خوابیدی که .
    گندم : ای جانم آقامون دلش سکس میخواست ؟ ببخشید خسته بودم خوابم برد عوضش امشب تلافی میکنم .
    ارسلان : مگه خسته نیستی ؟ نمیخوام اذیت شی ، میذاریم برا یه شب دیگه .
    در حالی که سرمو از رو سینش بر میداشتم و تنمو میکشیدم رو تنش بهش گفتم
    گندم: مگه میشه اقامون راس کنه و من بگیرم بخوابم ؟ الان که خوابیدم روت این آقا کوچولورو(کیرش) دارم بین پاهام احساس میکنم . در بیار این شلوارکتو ببینم چی شده که نصفه شبی آقا کوچولو راست شده ؟
    من هنوز کاری نکرده بودم ولی کیر ارسلان راست راست بود . مطمئن شدم که داشته با ستاره کامنت بازی میکرده و شایدم حرفای سکسی میزده . شلوارکشو در آوردم و لباس خواب خودم رو هم کندم و شورت و سوتین تنم مونده بود و ارسلان دوس داشت خودش اینارو در بیاره . از روی شورتش که اسلیپ بودو طرحش حالت پرچم آمریکا بود و کیرراست شده ش زیر اون قایم شده بود و شورت حسابی باد کرده بود یه لیس از رو شرت زدم به کیرش . همیشه تمام بدن ارسلان خوش بود بود و امشب هم از این امر مستثنا نبود . عاشق عطرا و افترشیوایی که میزد بودم . سلیقه ش تو عطر و پوشاک محشر بود .
    دستمو از بالای شورت بردم تو ...
    گندم : این زیر چی داری که اینقدر باد کرده ؟؟؟ واوووووووو ... نمیخوای بگی چی شده که امشب اینقدر بزرگ شده ؟
    ارسلان : عزیزم وقتی یه خانوم ناز و خوشگل تو بغلم باشه نتیجش میشه همینی که میبینی .
    دستمو از شورت کشیدم بیرون و بدون اینکه شورتشو در بیارم خوابیدم روش و کسمو دقیقا رو کیرش قرار دادم (البته هردو شورت داشتیم) از رو شورتم برجستگیه کیرشو از رو شورتش احساس میکردم و یه احساس خوشایندی بهم دست میداد .در حالی که لبم رو لبش بود خودمو روش عقب جلو میکردم و دستای ارسلان دوطرف باسنمو گرفته بود و میمالید .
    گندم : ارسلان دوستت دارم ، عاشقتم . هیچوقت تنهام نذار .
    ارسلان: خانومم چرا باید تنهات بذارم ؟ من با تو زندم .
    پاشدم نشستم رو رونش و کیرشو از شورتش در آوردم ، با کمک خودش شورتشو از پاش کشیدم بیرون و نشستم بین پاهاش ... چشمم تو چشمش بود و زبونم زیر کیرش . همیشه بهم میگفت وقتی داری کیر میخوری و بهم نگاه میکنی فوقالعاده سکسی میشی . تخماش توی مشتم بود و اونیکی دستم رو سینش داشت حرکت میکرد . نوازش سینه ش رو دوس داشتم .
    ارسلان از روتخت که دراز کشیده بود بلند شد . رو زانو ایستاد و پوزیشن من رو هم مثل خودش کرد . حالا هردو رو تخت رو زانو ایستاده بودیم و از پشت ارسلان چسبیده بود به من . پشت گردنمو میبوسیدو میلیسید . دستش حالت ضربدری رو سینه هام بود ؛ سگک سوتینمو باز کردو درآورد . سرمو رو به سقف بلند کردم ، و ارسلان گردنشو خم کرد تا گردن منو از پشت بلیسه . حال خودمو نمیفهمیدم دستاش سر خورد پایین و رفت رو شکمم . مثل مادر حامله ای که دست رو شکمش میکشه ، ارسلان داشت شکمم رو نوازش میداد و میرفت پایینتر تا رسید به شورتم ، اون رو هم درآورد . دستش رو برد لای پام و چهار انگشتش رو کشید رو کسم ، با این کارش آهم دراومد و نا خواسته کمرم به عقب خم شد و کیرش که راس شده بود رفت لای پام . خیسی کسم لای پام رو لیز کرده بود . ارسلانم از پشت داشت لاپایی میذاشت که برام بینهایت لذت بخش بود . خانوما خوب میفهمن که چی میگم . یه کیر کلفت و داغ لای پاتو پر کنه ... چه لذتی بهتر از این برا زنی که تمنای هوس داره . سکوت اتاق رو صدای نفس زدنای تند من و ارسلان میشکست .
    گندم : ارسلان ...ارسلان جان ... لای پامو پر کن ... حرکت بده ... میخوام همشو بکشی بیرون و دوباره لاپامو از کیرت پر کنی . وای وای وای نمیدونی چه حالی داره .
    ارسلان : عزیزم من دوست ندارم آبم اینجوری بیاد . حالا حالا ها میخوام روت کار کنم .
    وقتی ارسلان اینو گفت با یه حرکت دراز کشیدم رو تخت و سرم رفت زیر باسن ارسلان که تو همون حالت قبلی رو تخت و رو زانوش ایستاده بود . کیرش از بس که سفت شده بود حالت افقی پیدا کرده بود و سر من درست زیر تخماش بود . کمی کیرش رو به پایین متمایل کردم تا حدی که دردش نگیره بعد شروع کردم به ساکیدن کیرش و تخماش . شهوت تو وجود هردومون آتیشی به پا کرده بود . با اشاره ارسلان کمی خودمو تو همون حالت جلوتر کشیدم تا سینه هام زیر کیرش قرار گرفتن . با دستم سینه هامو به هم چسبوندم و ارسلان کیرشو که با آب دهنم و آب شهوت خودش خیس شده بود رو گذاشت لای سینم و چندباری همون حالت تلمبه زد . ذره ذره بدنم داشت لذت میبرد . تا اینکه ارسلان گفت نوبت خودمه . تا بخوام بفهمم منظورش چی بود به خودم اومدم و دیدم ارسلان منو رو تخت خوابونده و با زاویه زیاد کمرمو بلند کرده و کسم تو دهنشه . تمام وزنم رو شونه هام بود اما لذتی که میبردم خیلی بیشتر از درد شونه و گردنم بود .
    گندم : آره آره . بخورش . ذره ذرشو لای لبای خوشگلت ماساژ بده .
    هر دو غرق شهوت بودیم . تا اینکه ارضا شدم و تمام تنم شروع به لرزیدن کرد . ارسلان با درک من ، برا اینکه من اذیت نشم دیگه کاری باهام نکرد .
    ارسلان: عزیزم برم یه دوش بگیر بیا بخواب . حسابی خسته شدی
    گندم : مگه میشه . بازم شوهرمو بذارم تو کف ؟ درسته من ارضا شدم اما تو خوب میتونی منو سرحالم کنی .
    ارسلان: آخه از چهرت معلومه خسته ای
    گندم : نه عزیزم ، تازه دوموتوره میخوام ادامه بدم .
    اینو گفتمو پاشدم رو تخت ایستادم و کسمو جلو دهن ارسلان قرار دادم و چسبیدم از کله ش و کشیدم رو کسم .
    گندم : بخور بازم . با زبونت بهم حال بده . اگه میخوای خوب بهت کس بدم باید خوب به کسم حال بدی .
    وای خدایا ... امشب خودمم چقدر حشری شدم . من که زن ارسلانم ازش سیر نمیشم ، بیچاره ستاره حق داره که چشمش رو شوهرم باشه . یهو یاد ستاره افتادم و دیروز که وقتی با خسرو برگشتیم پیش ستاره و ارسلان دیدم که دکمه های ستاره بازه و سینه خوش فرمش زیر سوتین خودنمایی میکردن . با یادآوری این اتفاق شعله های شهوت درونم دوباره زبانه کشید . وقتی به این فکر میکردم که ارسلان با ستاره سکس کنه حشرم دوبرابر میشد اما تو حالت عادی حسادت امانم رو میبرید . وای که چی میشه این کیر مالیده بشه به تنو بدن ستاره . ستاره ای که من با اینکه شریک جنسیش هستم حسودیم میشه بهش . هرچند اونم همین حرفو به من میزنه .
    گندم : ارسلان جان بسه خوشگلم ... نمیخوای از این کس که مثل ابر بهار داره برات گریه میکنه یه کامی بگیری و یه حالی به ما بدی ؟ بکنش این لامصبو
    ارسلان منو خوابوند رو تخت و خودش پایین تخت ایستادم پاهام رو بلند کرد و گذاشت رو شونه هاش . اول چند باری کیرشو مالید رو کسم و بعد قرارداد رو سوراخم و آروم هول داد توش . یه لحظه نفسم حبس شد تو سینه . وقتی کیرش کامل کسمو پر کرد یه آه بلند کشیدمو چسبیدم از کمرش .
    گندم : ارسلان حرکتش بده . عقب جلو کن .

    این حرفا رو زیر لب زمزمه میکردمو ارسلانم با ریتمی ملایم داشت عقب جلو میکرد تو کسم . خم شد روم و دور سینمو زبون میزد . یه انگشتش رو هم فرو کرده بود تو سوراخ کونم که لذتی برام داشت که قابل توصیف نیست . سانت به سانت سینم رو میلیسید ، حتی زیر رو . دیگه داشت ریتمش تند میشد . فهمیدم که ازضا شدنش نزدیکه . زود خودمو به پهلو کردم و باسنمو دادم طرفش ، و پاهام رو جمع کردم تو شکمم . دوباره تلمبه هاش تو کسمو شروع کرد .
    ارسلان : گندم جان آب کیرمو کست درآورد . آآآآآخخخخ . آتیشم میزنه این کس . چه تنگی خانومم
    گندم : عزیزم آبتو بریز لای کونم . بذار با آتیش آب کیرت آتیش بگیرم . آه بزن بزن
    ارسلان کیرشو کشید بیرون و آبشو پاشید رو سوراخ و لای کونم که این حرکتش باعث شد دوباره ارضا بشم . معمولا وقتایی که خیلی حشری میشدم آب کیر که بهم میخوره ارضا میشم و الانم همین حالت بود . آب کیر ارسلانو مالیدم به باسنم و با انگشتم یکی دو قطرشو خوردم .
    دیگه جونی برام نمونده بود که از جام تکون بخوردم . ارسلان بلندم کردو بردتم حموم . دوش گرفتیم و کمی سرحال شدیم و خیلی زود خوابمون برد .


    ادامه - یک ماه بعد (از زبان ارسلان)


    یک ماهی از این قضایا گذشته بود و ما چهار نفر با هم هیچ سکس نا متعارفی انجام نداده بودیم (البته به غیر از زن و شوهری) تا اینکه یه روز گندم بهم گفت
    گندم : ارسلان جان یه لیست گذاشتم رو اوپن آشپزخونه حتما شب وقتی داری میای برام تهیه کن ، پنجشنبه (پس فردا) پروانه و شوهرش قراره که بیان اینجا .
    ارسلان : عه؟ جدا؟ چه خوب . به خسرو اینا هم بگو بیان خب .
    گندم : گفتم . اونا هم قراره بیان .
    ارسلان: باشه عزیزم ، فعلا یه بوس بده که خیلی دیرم شده . ساعت 5یا6خونم .
    گندم : عزیزم لباس گرم بپوش هوا امروز خیلی سرده
    توراه تو فکر این بودم که ... ای ول بازم چشممون به جمال باسن پروانه خانم روشن میشه . یکی نیست بگه آخه مگه با ستاره که داره برات له له میزنه چیکار کردی که حالا شکمتو صابون میزنی برا پروانه . داشتم با خودم حرف میزدمو خودم هم جواب میدادم .
    روز پرمشغله ای بود ، سرم خیلی شلوغ بود و خیلی خسته شده بودم . وقتی سوار ماشینم شدم تا برگردم خونه چشمم به لیست گندم افتاد که گذاشته بودم جلو کنسول دنده . ای وااااای تازه باید برم خرید . تو همین افکار بودم که گوشیم زنگ خورد . شماره ستاره بود
    ارسلان: به به ستاره خانوم ... سلام ، خوبی
    ستاره : الو... سلام ارسلان . ممنون خوبم شما خوبی . خسته نباشی
    ارسلان: ممنونم . چه عجب ؟ یادی از فقرا کردی
    ستاره : اختیار داری . من که زیاد میام خونتون منتها شما هیچوقت نیستی .الان با گندم حرف میزدم ، اون گفت باهات تماس بگیرم ! زنگ زدم بگم اگه زحمتی نیس هروقت کارت تموم شد و از سر کار خواستی برگردی خونه بیا دنبال من ، منم قراره شب بیام خونه شما که به گندم بابت مهمونی پس فردا کمک کنم .
    ارسلان : اتفاقا همین الان سوار ماشین شدم که برگردم . تازه کارم تموم شده . فکر کنم بیست دقیقه دیگه جلو درتون باشم .
    ستاره : ببخش زحمت شد برات . میبینمت
    ارسلان : اختیار داری . فعلا بای
    تو راه فکرم رفت پیشش ، وای که چقدر دوس داشتم باهاش سکس کنم . این اواخر هرکاری کردم که باهاش تماس بگیرمو یه قراری بذارم باهاش دلم رضا نشد . آخرش من ستاره رو میکنم .


    رسیدم جلو درشون . با گوشیم زنگ زدم بهش و گفت دارم میام پایین . هوا هم شروع کرده بود به باریدن . یه برف خیلی نازی میبارید . حسابی هوا عاشقانه بود . وقتی چشمم به ستاره افتاد کف بر شدم . یه چکمه پوشیده بود تا زیر زانوش . پالتو سفید که یقه خز داشت که سینشو بزرگتر از قبل نشون میداد و تا زیر باسنش بود . با یه ساپورت مشکی . دافی بود برا خودش . با اینکه پالتوش نسبتا ضخیم بود اما باز نمیتونست مانع از جلوه گری باسنش بشه . اومد به سمت ماشین و دروباز کرد نشست جلو کنار دستم .
    ستاره : سلام ، خوبی ارسلان . ببخش زحمت دادم بهت
    ارسلان : ای بابا این حرفا چیه . ببن چه هوای ملسیه
    ستاره: آره خداییش . هم پاک هم دونفره .
    ارسلان : خب ستاره جان گندم یه لیست داده به من که اول باید بریم اینو تهیه کنیم .
    ستاره : چندتا خیابون پایین تر از خونتون فروشگاه بزرگ و جدیدی باز کردن ، فکر کنم هرچی که لازم داریم اونجا پیدا بشه .
    همونطور که ستاره گفته بود رفتیم سمت خونمون و داخل اون فروشگاه شدیم .با اینکه فروشگاه جدیدی بود ولی خیلی شلوغ بود و مشتریهای زیادی داشت . فهمیدن اینکه اکثر مردای داخل فروشگاه با چشمای حریص داشتن ستاره رو دید میزدن زیاد سخت نبود . بعضی هاشون با وجود اینکه زنشون کنارشون بود اما نمیتونستن چشم چرونی نکنن . مطمئنا با خودشون میگفتن ببین شوهرش چه حالی میکنه با این هلو . من پشت سر ستاره کنار قفسه ها داشتم قدم میزدم تا هرچی که لازمه ستاره بر داره که یجا خم شد برای برداشتن مقداری ماکارونی ، وقتی خم شد پالتوی کوتاهش بالارفت و باسن ستاره دقیقا به کیر من چسبید که پشت سرش بودم ولی زود جمع و جورش کرد .
    خلاصه خرید انجام شد و از فروشگاه خارج شدیم . فروشگاه یه حیاط بزرگ داشت که به عنوان پارکینگ ازش استفاده میشد و ماشین منم تو همین حیاط بود . وقتی وسایلا رو گذاشتیم تو صندوق عقب و خواستیم سوار شیم تازه متوجه شدیم که یه ماشین طوری پارک کرده که ما نمیتونیم در بیایم .
    ارسلان: بخشکی شانس . عجب آدمیه ها
    ستاره : اشکال نداره : حتما اومده خرید . چند دقیقه بشینیم تو ماشین برف خیسمون نکنه بالاخره که میادش .
    نشستیم تو ماشین و من بی مقدمه گفتم
    ارسلان: خوشگلی امروز خوشگلترم کردی . نمیگی مردم پس میافتن
    ستاره : مردم یعنی کیا ؟
    ارسلان : همه اون بنده خداهایی که تو فروشگاه با حسرت دید میزدنت
    ستاره : اونا که مهم نیست ، مهم اصل کاریه که تویی
    اینو که گفت دستش رو دراز کردو دستم رو تو دستش گرفت
    ستاره : ارسلان ؟
    ارسلان: جون دل ارسلان
    ستاره : میخوامت . امروز بیشتر بخاطر تو حاضر شدم بیام خونتون .
    طبق روال فیلمای دراماتیک و عاشقانه الان باید لباشو میبوسیدم . آروم آروم صورتمو به طرفش کشیدم و نگاهم رو لباش بود . لبایی که رژ قرمز رنگ زده بود و زیباییش رو چندبرابر کرده بود . حالا دیگه نفسامون به صورت هم میخورد . بخاطر بارش برف شیشه عقب و جلوی ماشین با برف پوشیده شده بود و از داخل هم همه شیشه ها بخار کرده بودن و داخل مااشین به هیچ وجه دیده نمیشد .
    لبامون قفل هم شد و خیلی آروم و رمانتیک لبای همو میخوردیم . زبون من میرفت تو دهن ستاره و چند ثانیه بعد زبون اون تو دهن من بود . ستاره دستمو گذاشت رو سینه ش . ضخامت پالتوش مانع از این میشد که سینش رو خوب لمس کنم و خودش هم اینو فهمید و زیپ پالتوش رو باز کرد و دوباره چسبید از دستم و برد زیر پالتو . یه بلوز نازک مخملی تنش بود که لطافت و زیبایی بدنش رو دوچندان میکرد . وقتی دستم از رو بلوز به سینش خورد ، نا خواسته یه آههههه سر داد و دستش رو روی رون من گذاشت . همچنان لب میگرفتیم و دست ستاره آروم آروم رون منو نوازش میدادو میومد به طرف کیرم . تا امروز چند بار امتحان کرده بودیم اما هربارش نشده بود که کیرمو در بیاره بیرون . هر لحظه منتظر این بودم که باز یه اتفاقی بیافته و ضد حال بخوریم تا اینکه ستاره زیپمو باز کردو دستشو برد تو شلوارم
    ستاره : میدونی از کی تو کف این جیگرم
    ارسلان: الان در اختیارته
    ستاره : درش بیار میخوام ببینمش
    چون پشت فرمون نشسته بودم باید خودم شلوارمو باز میکردم . درهای ماشینو از داخل قفل کردم ، شیشه ها هم که پوشیده بود و داخل دید نداشت . کمربندمو باز کردم . کمی شلوارمو دادم پایین ، حالا دیگه ستاره راحت میتونست کیرمو از تو شورتم بکشه بیرون .
    ستاره : آخخخخخ هنوز ندیده دلم داره براش قنج میره .
    دستشو گذاشت رو کیرم که حالا راست راست شده بود و از رو شورت خم شد بوسش کرد . سرشو گذاشته بود رو پام و صورتش با کیرم یکی دو سانت فاصله داشت و گرمای نفسش رو رو کیرم که زیر شورت بود میتونسم حس کنم . دستش رو روکیرم بالا پایین میکرد اما از تو شورت درش نمیاورد انگار که دوس داشت خودشو عذاب بده و عطششو بیشتر کنه .
    ستاره : آهههههه معلومه کلفته . واییییییی میخوام درش بیارم
    شورتمو کشید پایین و کیرم بیرون زد . با دیدن کیرم ستاره یه آخخخخخخخ کشدار گفتو سرشو گذاشت رو کیرم . معلوم بود خیلی حشری شده چون یه لحظه تامل نکرد و داشت بی درنگ ساک میزد . تو این احوال بودیم که گوشی من زنگ خورد اما ستاره دست از کارش نکشید و کیرمو از تو دهنش در نیاورد . وقتی به گوشی نگاه کردم رو کردم به ستاره و گفتم ...
    ارسلان : گندمه . حتما منتظرمونه
    ستاره یه چشمک بهم زد یعنی اینکه کیرتو ول نمیکنم وداشت با ملچ ملوچ ساک میزد برام
    ارسلان : پس کمی بی صدا لطفا . ممکنه بفهمه
    ارسلان: الو ؟ جانم گندم جان . ؟
    گندم : ارسلان کجایین پس ؟ ستاره پیش توئه
    از شدت شهوت بسختی میتونستم حرف بزنم ، ستاره هم حاضر نمیشد کیرمو ول کنه . میخواست سربه سرم بذاره .
    ارسلان: آره ، یعنی نه
    گندم : معلومه چی داری میگی ؟ بالاخره پیش توئه یا نه
    ارسلان : آره . رفته تو فروشگاه خرید کنه منم منتظرشم
    همین موقع ستاره کیرمو تا ته فرو کرد تو حلقش ، یعنی ته کیرم دور لبای ناز ستاره قرار گرفت و باعث شد در حال صحبت با گندم یه آههه بکشم
    گندم : چیزی شده ؟ انگار حالت خوب نیس
    ارسلان : نه عزیزم هوا سرده . یه ماشینم جلو ماشین من پارک کرده رفته منتظرم اون بیاد . هروقت راننده ش اومد ماهم میایم . الانس که ستاره هم پیداش بشه
    گندم : باشه منتظرتونم . بای
    ارسلان : بای
    گوشیب رو قطع کردم .کیرم تو دهن ستاره بود و با دهن پر شده از کیر من داشت آه و اوه میکرد که یهو تو همون حالت که کیرم دهنش بود جیغ زد و لرزید .
    ارسلان : ستاااااااره ه ه ه ه ه ه ه . ارضا شدی ؟ ؟؟؟؟
    ستاره : عزیزم خیلی حال داد وقتیداشتی با زنت حرف میزدی برات ساک زدم ، واقعا به من چسبید. وای ارسلااااان . تروخدا منو ببر زیت . دیگه تحمل ندارم . کیییییر میخوام ارسلانم . کیییییر!!!!
    تو یه چشم بهم زدن صندلیشو خوابوندم و ستاره یهو حالت دراز کش رو صندلی موند تا اومد بفهمه چی شده از پشت فرمون پریدم رو صندلیش و خوابیدم روش .
    ستاره : آهههههه لهم کن ارسلان . میدونی از کی منظر این لحظه بودم .
    این حرفا رو میزد و کمرشو از رو صندلی بلند کرده بود انگار که داشت ساپورتشو میداد پایین .
    بعله ، حدسم درست بود . ساپورتشو تا نصف رونش داد پایین و گفت :
    ستاره : حال دیگه مال توئه ، بکنش . بزن توش . فقط کافیه کیرتو بذاری روش .
    ارسلان : میتونی تو خودت جاش بدی ؟
    ستاره : آره آقا خوشگله ... خوبم میتونم
    دستشو برد زیر من و چسبید از کیرم و با کس خودش تنظیم کرد
    ستاره : ارسلان دارم میمیرم ... تروخدااااا.... فقط یه فشار بده خودش میره تووووو ... فشار بده . زود باش
    ولی من حرکتی نمیکردم . دوس داشتم اذیتش کنم . خودشم هرکاری کرد تا کسشو رو کیرم فشار بده تا وارد کسش بشه نشد که نشد . یعنی سنگینی من و تنگیه جا باعث شده که نتونه کسشو رو کیرم فشار بده . دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم و تا خواستم کیرمو بزنم تو کسش یهو یکی کوبید رو شیشه
    قلبمون اومد تو حلقمون . نفهمیدیم چطوری خودمونو جمع و جور کردیم .
    شیشه رو دادم پایین ... بله؟
    -داداش شرمنده . راهتونو بستم ؟ دیدم ماشینتون روشنه فهمیدم من باعث شدم که نتونید در بیاین . بازم عذر میخوام
    ارسلان : نه نه اصلا . اشکالی نداره . اتفاقا بدم نشد .
    راننده : به هر حال شرمنده . خداحافظ شما
    ارسلان : خداحافظ ... بر خرمگس معرکه لعنت
    ستاره قش قش میخندیدو میگفت : بخدا طلسم شدیم . بیخیال بابا برو خونه . شاید یه روز بشه .
    با حرص زدم تو دنده و راه افتادم به طرف خونه
    وقتی رسیدیم خونه گندم قرقرکنان میگفت :
    گندم : خوبه دونفر بودین ؟ اگه ارسلان تنهایی میرفت برا خرید فکر کنم تا دوروز بعد مشغول میشد .
    ستاره جریانو با سانسو سکسمون براش تعریف کرد و گفت جلو ماشینمون بسته بود منتظر موندیم تا طرف بیاد .
    خلاصه شامو خوردیمو بعدش چایی و میوه و کمی از این در و اون در حرف زدیم تا گندم گفت
    گندم : بچه ها من برم یه دوش بگیرم خیلی کثیف شدم .
    ستاره : برو عزیزم ، کمک میخوای ؟
    ستاره وقتی این حرفو داش میزد یه چشمک به گندم زد که از دید من پنهون نموند .
    گندم : صدات میکنم
    گندم رفت و من موندم و ستاره .
    ارسلان : ستاره توی ماشین خیلی چسبید . واقعا برام سخته اینکه منتظر باشم تا یه فرصت دیگه پیش بیاد ، اونم معلوم نیست چقدر طول بکشه .
    ستاره از رو مبلی که نشسته بود روش پاشد و در حالی داشت میومد طرف من گفت
    ستاره: فرصت از این بهتر که الان هر جفتمون تنهایی (وقتی این حرفو میزد دوتاپاش رو انداخت دوطرف من و نشست رو پاهام و لبشو چسبوند به لبم و صورتمو نوازش کرد )
    ستاره : میخوام یه چیزیو بدونی . اونم اینه که بارها و بارها وقتی داشتم با خسرو سکس میکردم تورو جای اون تو ذهنم تصور میکردم و بیشتر و بیشتر از سکسم لذت میبردم . حتی وقتی با گندم لز میکنم تو فانتزیامون شوهرامونو عوض میکنیم . راستی ارسلان یه سوال میپرسم اما قول بده رک و راست جواب بدی .
    ارسلان : قول . من آدم صادقیم .
    ستاره : مطمئنم همینطوره . تو از اینکه گندم با خسرو سکس کنه راضی هستی یا برا اینکه گندم ناراحت نباشه موافقت کردی ؟
    ارسلان : نه من حرف دلمو زدم . حالا من یه سوال بپرسم ...! تو وقتی به این فکر میکنی که شوهرت داره با گندم سکس میکنه تحریک میشی یا نه ؟
    ستاره : راستش اولین بار نه . اما وقتی خواستم با این قضیه کنار بیام و وقتایی که بهش فکر میکردم میدیدم تحریک شدم و از سکس شوهرم با بهترین دوستم لذت میبرم .
    ارسلان : آره منم مثل تو . تو و گندم ازون زنایی هستین که هیچ کس نمیتونه جلو شما مقاومت کنه وهمبستر شدن با شما آرزوی هرمردیه.
    ستاره : یه سوال دیگه !!! این خیلی مهمه ! اگه راستشو بگی منم یه حرفایی برا گفتن دارم که باید بهت بزنم .
    ارسلان : مطمئن باش . حالا بپرس .
    ستاره در حالی که داشت باسنشو رو پای من بالاتر میکشید تا دقیقا رو کیرم قرار بگیره و همزمان زیپ سویشرتی که مال گندم بود و تو خونه ما تنش کرده بود پایین کشید که از زیر سویشرت یه تاپ سفید نازک تنش بود پرسید
    ستاره : پروانه چشمتو گرفته مگه نه ؟؟؟؟
    موندم چی بگم . اگه راستش رو میگفتم حتما میخواست بگه عجب آدم چشمچرونی بودی و ما خبر نداشتیم و اگرم دروغ میگفتم مطمئنا میفهمید . نگاهی به خط سینه ستاره که بعد پایین کشیدن زیپ سویشرتش کاملا در معرض دید بود کردمو گفتم

    ارسلان : منو ببخش ستاره اما چون خواستی راستش رو بگم بهت میگم . آره . پروانه برجستگیهای بدنش آدمو تحریک میکنه .
    ستاره : برجستگیهای بدنش منظورت باسنشه ؟ (و زد ززیر خنده)
    ارسلان : آره دیگه . خب تو چی میخواستی بگی ؟
    ستاره سینشو چسبوند به سینم و یه لب با هم رفتیم و کمی حشر زدم ، تو همین حالت بودیم که ستاره حرفی زد که برق از کلم پرید .
    ستاره : دوس داری بکنیش ؟ میتونم برات جور کنم .
    ارسلان : چی داری میگی ستاره ؟
    ستاره کمرشو تو بغل من یا بهتر بگم رو کیرم عقب جلو میکرد و هراز گاهی یه گاز کوچولو از گوشم میزد و با صدای مملو از شهوت گفت
    ستاره : لازم نیست مراعات منو بکنی . میدونم دلت اون باسنو میخواد ، کسی چه بدونه شاید اونم توروبخواد . من که زنم با دیدن بدن پروانه حشری میشم چه برسه به تو یا خسرو

    ارسلان : منظورت چیه اونم منو بخواد ؟
    ستاره: ببین من یه زنم و همجنسای خودمو خوب میشناسم . پروانه یه جور خاصی بهت نگاه میکنه و همیشه تو شوخیاش به گندم میگفت بیا شرط ببندیم ببینیم شوهر کی وفادارتره . من میرم سراغ ارسلان توهم برو سراغ احمدرضا . هرچند این حرفا در حد شوخی بود اما میون لز کردنهامون هم اون اسم تورو تو فانتزیاش میبرد .
    با شنیدن این حرفا کیرم یه تکونی زیر ستاره خورد که ستاره رو هوا زد .
    ستاره : آی شیطون . اول من بعدا پروانه .
    ارسلان : پروانه که نمیشه . آخه دوس ندارم بازم گندمو برنجونم . نگاه نکن رابطه منو تو و خسرو و گندم باهم صمیمیه ، این دلیل نمیشه که بخوام با پروانه هم سکس کنم . ضمنا با این کارم ممکنه غرور گندم جریحه دار بشه .
    ستاره : آهههههه . ارسلان سینمو بمال
    بعله ستاره خانوم حشری شده بود . بس که کسشو رو کیر من عقب جلو کرده بود (البته از رو لباس ) شهوتی شده بود . منم دست انداختم رو سینه خوشگلش و حسابی مالیدمشون . ستاره هم داشت کسشو رو کیرم میچرخوند. البته بازم میگم هردو لباس تنمون بود . تا اینکه طاقت نیاورد و منوهل داد و رو مبل که مدل ال بود خوابوند و چسبید از کمر شلوارکم و تا زانو کشید پایین . کیرمو درآورد و یه نگاه بهش کرد و گفت
    ستاره : الان که بهتر دارم میبینمش ، خوشگل تر از چیزیه که تو ماشین دیدم . ارسلااااااان ... میخوام بخورمش
    ارسلان : بخور عزیزم . بخور کیرمو . همش مال تو
    ستاره کیرمو حالت عمود گرفت تو دستش و دهنشو باز کردو تا اونجایی که میتونست فرو کرد تو دهنش . خیلی لذت بخش بود برام . کمی ساک زد و منم موهای خوشگلشو نوازش میکردم که پاشد و سویشرتشو درآورد تازه فهمیدم تاپش خیلی بازه و دست انداخت تا تاپشو در بیاره که گفتم
    ارسلان : ستاره گندم میادا !!!
    ستاره : خب بیاد . مگه خودت نمیگی راضی به سکس هستی
    ارسلان : باشه خب من راضیم شاید دیدن این صحنه برا گندم سخت باشه
    ستاره خم شد و یه بوس از لبام کردو گفت پس دنبالم بیا و دست منو کشیدو دنبالش راه افتادم طبقه بالا توراه ستاره تاپشو در آورد سوتینشو باز کرد و منم پشت سرش داشتم میرفتم تا رسیدیم اتاق خواب .
    ستاره : (در گوشم گفت من میرم تو حموم پیش گندم یه حالی بهش بدم و از زیر زبونش حرف بکشم در بیرونی رو باز میذارم بیا تو رختکن . گوشه در اصلی حمومم باز میذارم و وقتی من سرفه کردم از لای در میتونی نگاه کنی . اینارو گفتو شلوار و شورتشو درآورد و رفت داخل . وای چه بدنی داره ستاره . زیباییش واقعا وسوسه کننده بود . سینه های متناسب و . . منم بعد یه دقیقه رفتم تو رختکن . البته گندم دست کمی از ستاره نداشت اما مال دزدی یه حال دیگه داره . آروم درو باز کردم و رفتم تو رختکن که شنیدم دارن با هم حرف میزنن
    گندم : عزیزم ارسلان بفهمه آبرومون میره ها
    ستاره : خب بذار بفهمه ، قتل که نمیکینیم . بعدشم میخوام بهت حال بدم خوشگله .
    صدای ملچ ملوچ میومد معلوم بود دارن لبای همو میخورن بعد چند دقیقه یه صدای آه شنیدم ولی نفهمیدم کی بود . پشت سرش صدای بمال بمال اومد ... پس آه قبلی رو گندم کشیده بود و الانم داشت میگفت بمال ...
    صدای سرفه ستاره اومد و علامت داد ... خیلی آروم گوشه درو باز کردم دیدم گندم پشتش به منه و رو زانو جلو پای ستاره نشسته و ستاره رو لبه وان کسشو گذاشته جلو دهن گندم . ستاره تا متوجه من شد یه چشمک زد و باز چشماش خمار شد .
    ستاره : گندم جوووون بخور خوشگله . کسمو بخور . آههه چه ناز کس میخوری .
    گندم : دوس داری کستو بدم ارسلان بکنه ؟ کیر خوش فرمی داره ها
    ستاره: واییییی آرههههه . من به ارسلان کس میدم . ارسلان داره کس منو میکنه . آههههه ارسلان ببین چه کسی دارم . برات خیسش کردم .
    معلوم بود داره این حرفارو به من میزنه اما گندم فکر میکرد ستاره توی فانتزیاش غرقه . وقتی گندم پشت به من نشست رو پنجه پا چشمم افتاد به باسنش . تا حالا اینطوری ندیده بودمش . خدای من این از باسن پروانه هم ردیفتر بود)یا حداقل از این زاویه اینجوری دیده میشد) . کیرم در حد انفجار رسیده بود . ستاره مدام آه و ناله میکرد و با چشمای خمارش به من نگاه میکردو سر گندمو رو کس خودش بیشتر فشار میداد . نمیتونستم دیگه تحمل کنم . یه لحظه درو بیشتر باز کردم که با واکنش ستاره روبرو شدم و با یه اخم بهم فهموند که وارد نشم .ستاره ادامه داد ....
    ستاره : آخخخخخخ گندم گندم گندم داری آتیش میگیرم ، کیر ارسلان همیشه اینجوری داغه ؟؟؟
    گندم : آره عزیزم خوب بلده کستو حال بیاره
    ستاره: من دلم کیر میخواد گندم
    گندم : میخوای بگم ارسلان بیاد برات تلمبه بزنه ؟
    ستاره: گندمممممم ؟ سینه هامو بخوررررر ببین نوکش زده بیرون !!! دوس دارم سینمو گاز بگیری
    اینارو میگفت اما نگاهش تو چشمای من بود
    گندم بلند شد سر پا و منم زود پشت در قایم شدم
    معلوم بود داره سینه ستاره رو میخوره
    ستاره " آره بخور . همه جاشو بخور . وواااای خسرو کجایی ببینی جنده کوچولوت داره سینه هامو میخوره
    با شنیدن اسم خسرو ناخاسته شهوت تو وجودم رنگ و بوی دیگه ای گرفت . منظور ستاره از جنده کوچولو گندم بود . واقعا داشتم از تصور سکس خسرو با گندم زنم لذت میبردم با ترس و لرزکمی درو بازکردم دیدم گندم کنار ستاره ایستاده و دااره سینه های ستاره رو میخوره و یه دستش هم رو کس خودشو . ستاره وقتی چشمش به من افتاد بازم سعی کرد با حرفاش هم بیشتر تحریکم کنه و سربه سرم بذاره . یه نگاه بهم کردو یه چشمک دیگه همراه با لبخند .
    ستاره : کییرررررر . کیرررر میخوام . هوس کیر کردم . اگه میخوای کیر خسرو رو یبار دیگه تو کست ببینی باید الن به کسم حال بدی وگرنه دیگه باهات لز نمیکنم .
    گندم : جووووووووووون ....خوشگلم الان یه کیرمیفرستم تو کست
    اینو گفت و چرخید سمت در و من تا دیدم داره میاد زود زدم بیرون
    گندم : ارسلااااان ؟؟؟ ارسلان جااان ؟
    ارسلان : جانم خانومم
    داشتم سکته میزدم . یعنی میخوام با دوتاشون همزمان سکس کنم ؟ روم نمیشه پیش گندم .
    گندم : عزیزم کجایی ؟ بیا
    ارسلان : بله ؟ جانم ؟
    گندم : ارسلان جان لطفا اون برس منو از رو میز توالت تو اتاق خواب برام بیاار
    بدجور ضد حال خوردم، منو باش که چی فکر میکردم چی شد .
    گندم : ارسلان ؟؟؟؟ کجایی؟ حواست با منه ؟؟؟ گفتمت برسمو بی زحمت بیار
    ارسلان : ها ؟ برس؟ اهان الان میارم

    به خودم اومدم . گندم بعد اینکه حرفشو زد از رختکن برگشت تو حموم
    ای بخشکی شانش . من اینجان اونوقت اینا میخوان بابرس حال کنن
    برسو بردم دادم بهش و وانمود کردم که دارم میرم بیرون از رختکن اما همینکه گندم رف تو من برگشتم تو رختکن
    گندم : الان با همین برس که یار قدیمیمونه کستو میکنم .
    ستاره : آه بکن گندم . فقط بکن دارم میمیرم . وااااای خسرو کاش اینجا بودی . گندم جونت کسش میخواره بیا بکنش .
    گندم : آخ نگو ستاره . دلم کیر خسرو رو خواست .
    ستاره : اره بکن توش بیشتر بکن آره
    گندم داشت بی معطلی و با ریتم تند دسته برس رو تو کس ستاره میکرد
    دیگه نتونستم اونجا بمونم . از اینکه کاری از دستم برنمیومد اعصابم بهم ریخت . حساب ستاره رو هم بعدا میرسم . حالا منو میچزونه ؟؟؟؟؟
    حدود یک ربع بیست دقیقه بعد دیدم هردو اومدن پایین تو پذیرایی .
    ارسلان : آفیت باشه .
    گندم : مرسی عزیزم . تو نمیری دوش بگیری
    با این حرف گندم یه جرقه ای تو ذهنم روشن شد . اینجوری کار ستاره رو تلافی میکنم
    ارسلان : چرا . منتظر بودم شما دربیاین
    داشتم رد میشدم برم طرف پله ها که ستاره طوری که گندم نشنوه گفت : آقا میرن جق بزنن توحموم ؟
    اینو گفت و ریز ریز خندید
    ارسلان : ورپریده منو اذیت میکنی ؟ حالا بهت نشون میدم
    دیگه اونجا نموندم و رفتم حموم . بعد چند دقیقه گندم رو صدا زدم
    ارسلان : گندم ؟؟؟ خانومی یه لحظه بیا
    بعد یه دقیقه گندم در حالی که تنپوش (حوله) به تنش بود اومد تو رختکن
    گندم : عزیزم کاری داری
    ارسلان :گندم جان حولتو باز کن بیا ...
    گندم : ارسلان ؟؟؟؟؟ راس کردی ؟(اشاره کرد به کیرم که راست بود)
    ارسلان : بیا داخل .
    گندمم که مطمئن بودم توی لز با ستاره ارضا نشده بود بی هیچ حرفی اومد تو . اخه بعد از رفتن من از تو رختکن یه ربع بعد این دوتا هم اومده بودن و یعنی تو این زمان کم فقط یکیشون ارضا شده بوده.
    جالب اینجا بود گندم بعد از ورودش به حمام یادش رفت در رختکن رو از داخل ببنده . فقط خدا خدا میکردم که ستاره تو اتاق مشغول سشوار زدن باشه تا صدامونو بشنوه .
    همینکه گندم اومد تو لبمو گذاشتم رو لبش و اونم همراهیم کرد .
    کندم : زشته . مثلا من مهمون دارم . ستاره تنهاس
    ارسلان : من هیچی حالیم نیست . کس میخوام .
    گندم دستش رو گذاشت زیر گردنم و بوسید . کم کم اومد پایین تا رسید به کیرم آب روی بدنمون سر میخورد میومد پایین و گندم هم کیرمو گرفته بود تو دهنش و ساک میزد . خیسی موهای گندم زیباتر کرده بود . یه لحظه دلم خواست بهش حال بدم . هم قصدم حال دادن بود و هم اینکه خیالشو راحت کنم و چراغ سبز داده باشم .
    ارسلان : بخور عزیزم . همیشه استاد بودی تو ساکیدن .
    گندم : عاشق کیرتم ارسلانم . دوست دارم سکسی من
    ارسلان : گندم ؟؟/
    گندم: جان گندم ؟؟
    ارسلان : تو الان داری کیر خسرو رو میخوری .
    گندم یه لحظه دست از ساک زدن کشید و تو چشام خیره شد
    ارسلان : عزیزم من راضیم
    گندم پاشد و لب تو لب شدیم . سینه به سینه هم ایستاده بودیم و دست گندم داشت کیرمو میمالید .
    گندم : ارسلانم . ممنونم . تو عالی هستی . شاید من دلم سکس با خسرو رو بخواد ولی تو همه زندگی من هستی . میخوام امشب حسابی بهت حال بدم
    بعد اینکه این حرف زد برگشت و دستاشو گذاشت لبه ی وان و با آب دهنش کونشو خیس کرد
    گندم : بیا عزیزم بیا گندمتو بکن . از کون بکنم ارسلان
    ارسلان : من خسروئم عزیزم
    گندم معلوم بود کمی خجالت میکشه اسم خسرو رو بیاره . خودم دست به کار شدم
    ارسلان : گندمم کونت تحمل کیر خسرو رو داره ؟ میخواد جرت بده ها
    گندم : خسرو بکن . من حالا حالا ها کون نمیدما . تا پشیمون نشدم کیرتو بزن توش
    دیگه معطل نکردم . کیرمو گذاشتم جلو لبش کمی ساک زد و لزج شد بعد پشتش قرار گرفتم و نوک کیرمو دم سوراخ کونش گذاشتم .
    گندم : آآآآآآه خسرو جان .... نمیره ؟؟ تنگه کونم ؟؟؟
    ارسلان : اره عزیزم خیلی تننگه .داره آتیشم میزنه
    گندم : تروخدا یکم آرومتر فرو کن
    دیدم داره درد میکشه بهش گفتم صبر کن الان بر میگردم و رفتم از پشت آینه کشویی تو رختکن که حالت کمد دیواری داشت از تو قوطی کاندوم روغنی رو که مخصوص روانسازی تو سکس بود و کمی هم حالت بی حس کننده داشت رو آوردم . درست مثل کاندوم توی یه پاکت کوچولو بود که سرشو پاره کردم و کمی ریختم رو کیرم و کمی هم رو سوراخ کون گندم و آروم نوک کیرمو رو سوراخش مالیدمو آروم آروم هولش دادم تو . اولش گندم کمی درد کشید اما کم کم کمی بیحس شد . کیرم و کونش حسابی چرب شده بود . کمی هم کیر من بی حس شده بود اما اونقدری نبود که لذت این کون داغ رو نتونم بچشم . بعد حدود هفت هشت دقیقه کیرم تا نصف کمی بیشتر رفت تو کونش .
    گندم : آخخخخخخخ . دیگه دارم جر میخورم . کم کم شروع کن تلمبه بزن . ولی آرووم
    همونطور که گندم میگفت تلمبه زدم . از صداهای که در میاورد معلوم بود داره خوشش میاد اما همراه با درد .
    گندم : وای خسرو جون تو کون گندم رو داری میکنی . ببین چقدر تنگم . خوشت میاد عزیزم .
    میدونستم ستاره داره گوش میکنه و شاید هم داره میبینه برا همین گفتم
    ارسلان : من همیشه عاشق کون کردنم . کون یه چیز دیگس . دوس دارم کیرمو محکم بکوبم تا ته کونت . وایییییی مردم از این تنگی .
    گندم : آرهههه آرهههه ادامه بده . بکوب توش بکوب میخوام ارضا بشم
    کمرمو دادم عقب و محکم زدم توش که هم درد داشت براش و هم لذت .
    ارسلان : منم دارم میام خانوم خوشگله . دوس داری آب کیر تو کونت باشه ؟؟؟
    گندم : آرهههه بریز توش . داغیش رو دوس دارم . بریز دارم میشم
    آبمو ریختم تو کونش و ضرباتم رو همراه با پاشش آب کیرم رفته رفته آروم تر کردم تا جایی که دیگه رمق هرجفتمون گرفته شد .

  21. #21
    سرسپردگان هوس (۳)

    گندم قبل من از حموم رفت بیرون ، منم بعد شستن خودم دراومدم . وقتی رفتم تو پذیرایی دیدم گندم و ستاره دارن میوه میخورن و گپ میزنن و در مورد غذا و مهمونی مورد نظر میحرفن .
    ستاره : بهبه عافیت باشه
    ارسلان : مرسی . سلامت باشی .
    ستاره : داشتم به گندم میگفتم برا شام سبزی پلو با ماهی بذار و زیاد شلوغش نکن . یه مهمونی خودمونیه دیگه . قرار نیست حتما چند نوع غذا باشه .
    گندم : نه باباااااا . زشته ! حالا بعد از مدتها پروانه میخواد با شوهرش بیاد خونمون و دور هم جمع بشیم من بیام یه مدل غذا درست کنم ، اگه خوششون نیومد چی ؟ احتمالا احمد رضا با ماهی میونه خوبی نداشته باشه
    ستاره : گندم جان خیلی نگران احمد رضایی !!!!
    گندم : وا ! حرفی میزنیا ! خب مهمونمه
    ستاره یه چشمک به من زدو زیر لب گفت : تا باشه از این مهمونا
    گندم : چی میگی با خودت ؟
    ستاره : میگم برا ارسلانم بشقاب بذار میوه بخوره
    گندم : ای وای شوهر جونم یادم رفت . بیا عزیزم چند تا موز و سیب بخور تقویت شی .
    پدرسوخته داشت با کنایه حرف میزد و منظورش به عملیات داخل حموم بود .
    منم کم نیاوردم و گفتم : شما هم دارین تقویت میکنید ؟
    حرفم دو پهلو بود . هیچکدومشون حرفی نزدن . گندم پاشد رفت تو اتاق خواب موهاشو سشوار کنه . ستاره روبروی من نشسته بود منم تن پوش تنم رو کاناپه نشسته بودم که وقتی صدای سشوار اومد ستاره زود پرید اومد جلوم زانو زد و حوله ی تنم رو جلوشو باز کرد و کیرمو گرفت تو دستش . تا من به خودم بیام دیدم کیرم تو دهن ستاره س و داره سعی میکنه تمام هنر ساکیدنش رو روی کیرم پیاده کنه تا کیرمو راست کنه .
    ارسلان : خانوم خوشگله گندم میاد میبینه ها !!!
    ستاره کیرمو از دهنش در آورد و گفت : اولا مگه نمیشنوی صدای سشوارو . دوما بیاد ببینه ... خودت به همه چراغ سبز دادی . سوما بذار کارمو بخورم . من تو کف کیرت موندم عزیزم . راستش کن تا دهنم پر شه
    با اینکه تازه آبم اومده بود اما وقتی از بالا به ستاره که جلو پام زانو زده بود و ساک میزد برام نگاه میکردم سینه های خوش فرمش منظره زیبایی رو تشکیل داده بود و باعث شد دوباره کیرم راس بشه .
    گندم همزمان با ساک زدن گاهی سینه شو فشار میدادو میمالید و گاهی هم دستش میرفت وسط پاهاش و کسشو نوازش میکرد .
    ستاره : ارسلان . داغم . حشریم . بذار آب کیرت بیاد . خیلی بهش نیاز دارم . تروخدا قبل اومدن گندم ....
    با قطع شدن صدای سشوار حرف ستاره نیمه کاره موند و رفت سر جاش نشست .
    گندم از پله ها پایین اومد و وقتی چشمش به سنتاره افتاد گفت :
    گندم : ستاره خوبی ؟
    ستاره : ها ؟ چی ؟ آره آره خوبم چطور ؟
    گندم : هیچی احساس کردم گر گرفتی صورتت قرمز شده آخه . فشارت که بالا نیست ؟
    من زود دخالت کردم و گفتم : نه فکر کنم بخااطر حمومه . بدنش دم کرده
    ستاره : آره آره منم میگم همین باعثشه .
    گندم یه نگاهی بهم انداخت که فکر کنم شک کرده بود اما اثری از ناراحتی یا خشم تو چهرش نبود .
    گندم : بذار یه زنگی به پروانه بزنم ببینم ساعت چند میرسن اینجا ؟
    ارسلان : آره حتما یه ز بزن که کاراتو به موقع بتونی تموم کنی
    گوشیش رو برداشت و شماره گرفت و بعد چند ثانیه
    گندم : الو . سلام .. خوبین ؟ حالتون خوبه ؟... ممنون خوبم... مرسی . ... اونم خوبه با احوال پرسیای شما... اختیار دارین چه زحمتی ... مزاحم شدم ... پروانه دم دسته ؟...ممنون شماهم سلام برسونید ... سلام .....
    گندم اول با احمد رضا حرف زد و بعد با پروانه ....امام از دست این زنا ... کلی با هم حرف زدن ... ستاره هم از این ور داشت بلند بلند با پروانه میحرفید .
    ستاره : پروانه یه ساعت دیگه بیا تلگرام کارت دارم (وقتی این حرفو زد نگاهش رو من بود)
    گندم : چیگارش داری زنیکه ؟ من نباید بدونم
    ستاره : حالا میگم بهت بعدا
    من دیگه نموندم و رفتم تو اتاق کار خودم . بعد ده دقیقه ستاره اومد پیشم و گفت
    ستاره : ارسلان میخوام یه چیزی بهت بگم
    ارسلان : میشنوم
    ستاره : ببینم تو میخوای با پروانه بخوابی یا نه ؟
    ارسلان : خب معلومه اما بیشتر از اون دوس دارم با تو باشم و ضمنا با پروانه بودن رو دوس دارم امام نه به قیمت آبروم و بهم خوردن رابطه دوستانه
    ستاره : ببین ارسلان من که فرار نمیکنم . همیشه دم دستتم اما پروانه و احمد رضا تو یه شهر دیگه ن و شاید سالی دو یا سه بار بیشتر نشه دیدشون
    ارسلان : صب کن صب کن ببینم . احمد رضا برا چی ؟ منظورت چیه ؟
    ستاره : ببین ارسلان برا بدست آوردن چیزی باید بهاش رو بپردازی . تو واقعا میخواب با پروانه باشی یا نه ؟ اینو جواب بده !!!!
    ارسلان : چی میخوای بگی ؟ صاف حرفتو بزن
    ستاره : بذار خیالتو راحت کنم . میخوام اصل داستان رو برا پروانه تعریف کنم و بگم رابطه من و تو و گندم و خسرو یه رنگ و بوی جدیدی به خودش گرفته و اگه قبول کنه که میدونم میکنه اونارو هم بیاریم تو جمع خودمون
    ارسلان : منظورت اینه که احمد رضا هم ...
    ستاره حرفم رو قطع کردو گفت
    ستاره : یادت باشه پروانه هم شوهر داره و زن یکی دیگه س . اگه میخوایش باید به این رضایت بدی که احمد رضا هم یه کامی بگیره تا راضی بشه زنش رو بده دست یکی دیگه
    ارسلان : یعنی گندمو بفرستم زیر احمدرضا ؟؟؟ ستاره قرار بود رابطه ماها کنترل شده باشه و یه حد و حدودی داشته باشه . نه اینکه هرکی از راه رسید .... حرفمو خوردم و چزیز نگفتم
    ستاره : ببین اولا که رابطمون کنترل شده س . دوما ما که قرار نیست هر کس و نا کس پسرخاله بشیم . منو گندم و پروانه از اول شریک جنسی هم بودیم و اینم خوب میدونم که شوهرامون به زن اون یکی نظر داره پس لطفا توام حاشا نکن و منطقی باش . تو عاشق کون اونی ، خسرو چشش دنبال پرو پاچه ی گندم احمدرضا هم چشمش همیشه رو سرو سینه منو گندم سر میخوره .
    ارسلان : اصلا گیریم که حق با تو باشه و فرض میگیریم که منم راضی شدم گندم رو چیکار میکنی ؟ خسرو رو چی ؟ اصلا شاید خود احمدرضا راضی نباشه و فقط یه هیز بازی معمولی باشه قصدش . ضمنا الان که اینجایی ممکنه گندم فکر کنه داریم کار دیگه ای میکنیم
    ستاره : نگران گندم نباش
    ارسلان : جاااان ؟ یعنی ....؟؟؟ ببینم اصلا این پیشنهاد از طرف کیه ؟ تو یا گندم ؟
    ستاره : وااااااااای ارسلان !!!! ببین عزیزم بذار حرفمو تموم کنم بعد هرچی خواستی بگو . من و پروانه و گندم همیشه با هم لز داشتیم و خواهیم داشت و این رو هم شوهرای هر سه تامون میدونن . حتی احمد رضا هم از این رابطه ما خبر داره ، پس مطمئنا اونم راضی شدنش به این رابطه خیلی راحت تر از اونیه که تو فکر میکنی . خسرو هم که میگه فقط بکنم ، میمونه تو که اگه قبول کنی بایدگندم با خسرو بخوابه ، من با احمدرضا و تو هم به پروانه ت میرسی . حتی اگه موقعیتش باشه گندم هم با احمدرضا سکس کنه یا خسرو با پروانه و حتی من و تو
    وقتی اخرین جمله ش رو گفت دستش رو گذاشت رو صورتم و لبشو برا چندثانیه رو لبم گذاشت و ادامه داد . . .
    ستاره : من با گندم حرف زدم ، اون راضیه . همونطور که قبلا هم گفتم پروانه از خداشه زیرخوابت بشه . خسرو هم تکلیفش روشنه و فقط به این فکر میکنه که بجای یه زن سه تا زن داره .
    ارسلان : والا چی بگم .ظاهرا مثل اینکه همه رو بریدین و دوختین و فقط من موندم .
    ستاره : اشتباه نکن . تا الان فقط منو تو و گندم از این موضوع خبر داریم و دارم بهت میگم به احتمال 99درصد و شاید هم صد در صد بقیه موافقت میکنن . خب چی میگی ؟ راضی هستی ؟ قبول میکنی من یا گندم زیر .... زیر ....
    ارسلان : زیر چی ؟
    ستاره دستش رو گذاشت رو کیر من و گفت : زیر کیر احمدرضا بریم و در عوض تو همن کونی رو که آرزو داشتی بکنی ؟
    کمی دو دل بودم اما امان از وسوسه و شهوت .
    ارسلان : اگه مطمئنی همه راضی میشن و دلخوری پیش نمیاد ... باشه حرفی ندارم
    ستاره : خوشگلم نگران نباش . الان که به پروانه بگم خودش میدونه چجوری احمدرضا رو راضی کنه . تو نمیدونی که پروانه چه دلبری رو تخت خواب میکنه ، مطمئنا امشب رو تخت احمد رضا رو راضی میکنه . هرچند احمدرضا از خداشه که
    ارسلان : از خداشه که چی ؟ تورو یا گندمه بکنه ؟
    ستاره صداش رو حشری کردو با صدای آروم و مملو از شهوت گفت : آره . من یا گندمو بکنه . مثل تو که کیرت الان زیر دست من داره دل دل میزنه .
    این حرفاش همراه بود با نوازش کیر من و مالیدن صورتش به سینم .
    زیر گوشش نجوا کنان گفتم: گندم پایینه ؟
    ستاره : نچ
    ارسلان : یعنی چی نچ ؟
    ستاره صداش رو بلند کردو گفت : گندم ... گندم ... کوشی ؟
    ارسلان : چیکار میکنی . میاد میبینه
    حرفم تموم نشده بود که گندم از پشت چهارچوب در که کاملا معلوم بود از اول همه حرفامون روشنیده (آخه در کاملا باز بود) در حالی که انگشتاش رو به هم قلاب کرده بود و قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود ساکت و بی حرف توی چهار چوب در ظاهر شد .
    ستاره : یه چشمک به گندم زد (یعنی حله ) و گفت : میشه چند لحظه منو ارسلان رو تنها بذاری ؟ البته معذرت میخوام ولی باید شوهرتو قرض بگیرم ازت
    گندم هم با یه چشمک و لبخند جواب ستاره رو داد .
    منکه لبه تخت نشسته بود و تو فکر فرو رفقته بودم یهو ستاره منو هل داد و رو تخت خوابوند و دامنشو بلند کرد و و کسشو که زیر شورت پنهون شده بود از روی شلوارکم به کیرم میمالوند و کمرشو عقب جلو میبرد و همزمان دستان ظریف و بلوریش روی سینم میرقصید و با لمسش شهوت منو بیشتر و بیشتر میکرد . همینکه دستنم رو انداختم دور کمر ستاره ، خودشو ازم جدا کرد . متعجب تو صورتش زل زده بودم و با نگاهم علت کارش رو جویا شدم که ستاره خم شد و دراز کشید کنارم و دستش رو گذاشت یک طرف صورتم و گفت : میدونم الان موقعیت خوبیه ولی بذار بمونه لرا بعد مهمونی . الان گندمم پایین تنهاس برم پیشش که ناراحت نشه .
    لبخندی زدم و لبمو رو لبش گذاشتم
    ارسلان : حرف نداری ستاره . مثل اینکه امشب قرار نیشت بزنم تو کست .
    ستاره : میدم بهت ... عجله نکنه ... بقدری باید تو کسم کمر بزنی که از حال بریم . از الان بهت بگم منو بیشتر از پروانه و بهتر از اون باید بکنی . !!!!
    ارسلان : چشم .
    ستاره دوباره بوسم کردم و شبخیر گفت و موقع رفتن چراغ رو خاموش کردو درب رو هم بست

  22. #22
    سرسپردگان هوس (۴)

    گندم قبل من از حموم رفت بیرون ، منم بعد شستن خودم دراومدم . وقتی رفتم تو پذیرایی دیدم گندم و ستاره دارن میوه میخورن و گپ میزنن و در مورد غذا و مهمونی مورد نظر میحرفن .
    ستاره : بهبه عافیت باشه
    ارسلان : مرسی . سلامت باشی .
    ستاره : داشتم به گندم میگفتم برا شام سبزی پلو با ماهی بذار و زیاد شلوغش نکن . یه مهمونی خودمونیه دیگه . قرار نیست حتما چند نوع غذا باشه .
    گندم : نه باباااااا . زشته ! حالا بعد از مدتها پروانه میخواد با شوهرش بیاد خونمون و دور هم جمع بشیم من بیام یه مدل غذا درست کنم ، اگه خوششون نیومد چی ؟ احتمالا احمد رضا با ماهی میونه خوبی نداشته باشه
    ستاره : گندم جان خیلی نگران احمد رضایی !!!!
    گندم : وا ! حرفی میزنیا ! خب مهمونمه
    ستاره یه چشمک به من زدو زیر لب گفت : تا باشه از این مهمونا
    گندم : چی میگی با خودت ؟
    ستاره : میگم برا ارسلانم بشقاب بذار میوه بخوره
    گندم : ای وای شوهر جونم یادم رفت . بیا عزیزم چند تا موز و سیب بخور تقویت شی .
    پدرسوخته داشت با کنایه حرف میزد و منظورش به عملیات داخل حموم بود .
    منم کم نیاوردم و گفتم : شما هم دارین تقویت میکنید ؟
    حرفم دو پهلو بود . هیچکدومشون حرفی نزدن . گندم پاشد رفت تو اتاق خواب موهاشو سشوار کنه . ستاره روبروی من نشسته بود منم تن پوش تنم رو کاناپه نشسته بودم که وقتی صدای سشوار اومد ستاره زود پرید اومد جلوم زانو زد و حوله ی تنم رو جلوشو باز کرد و کیرمو گرفت تو دستش . تا من به خودم بیام دیدم کیرم تو دهن ستاره س و داره سعی میکنه تمام هنر ساکیدنش رو روی کیرم پیاده کنه تا کیرمو راست کنه .
    ارسلان : خانوم خوشگله گندم میاد میبینه ها !!!
    ستاره کیرمو از دهنش در آورد و گفت : اولا مگه نمیشنوی صدای سشوارو . دوما بیاد ببینه ... خودت به همه چراغ سبز دادی . سوما بذار کارمو بخورم . من تو کف کیرت موندم عزیزم . راستش کن تا دهنم پر شه
    با اینکه تازه آبم اومده بود اما وقتی از بالا به ستاره که جلو پام زانو زده بود و ساک میزد برام نگاه میکردم سینه های خوش فرمش منظره زیبایی رو تشکیل داده بود و باعث شد دوباره کیرم راس بشه .
    گندم همزمان با ساک زدن گاهی سینه شو فشار میدادو میمالید و گاهی هم دستش میرفت وسط پاهاش و کسشو نوازش میکرد .
    ستاره : ارسلان . داغم . حشریم . بذار آب کیرت بیاد . خیلی بهش نیاز دارم . تروخدا قبل اومدن گندم ....
    با قطع شدن صدای سشوار حرف ستاره نیمه کاره موند و رفت سر جاش نشست .
    گندم از پله ها پایین اومد و وقتی چشمش به سنتاره افتاد گفت :
    گندم : ستاره خوبی ؟
    ستاره : ها ؟ چی ؟ آره آره خوبم چطور ؟
    گندم : هیچی احساس کردم گر گرفتی صورتت قرمز شده آخه . فشارت که بالا نیست ؟
    من زود دخالت کردم و گفتم : نه فکر کنم بخااطر حمومه . بدنش دم کرده
    ستاره : آره آره منم میگم همین باعثشه .
    گندم یه نگاهی بهم انداخت که فکر کنم شک کرده بود اما اثری از ناراحتی یا خشم تو چهرش نبود .
    گندم : بذار یه زنگی به پروانه بزنم ببینم ساعت چند میرسن اینجا ؟
    ارسلان : آره حتما یه ز بزن که کاراتو به موقع بتونی تموم کنی
    گوشیش رو برداشت و شماره گرفت و بعد چند ثانیه
    گندم : الو . سلام .. خوبین ؟ حالتون خوبه ؟... ممنون خوبم... مرسی . ... اونم خوبه با احوال پرسیای شما... اختیار دارین چه زحمتی ... مزاحم شدم ... پروانه دم دسته ؟...ممنون شماهم سلام برسونید ... سلام .....
    گندم اول با احمد رضا حرف زد و بعد با پروانه ....امام از دست این زنا ... کلی با هم حرف زدن ... ستاره هم از این ور داشت بلند بلند با پروانه میحرفید .
    ستاره : پروانه یه ساعت دیگه بیا تلگرام کارت دارم (وقتی این حرفو زد نگاهش رو من بود)
    گندم : چیگارش داری زنیکه ؟ من نباید بدونم
    ستاره : حالا میگم بهت بعدا
    من دیگه نموندم و رفتم تو اتاق کار خودم . بعد ده دقیقه ستاره اومد پیشم و گفت
    ستاره : ارسلان میخوام یه چیزی بهت بگم
    ارسلان : میشنوم
    ستاره : ببینم تو میخوای با پروانه بخوابی یا نه ؟
    ارسلان : خب معلومه اما بیشتر از اون دوس دارم با تو باشم و ضمنا با پروانه بودن رو دوس دارم امام نه به قیمت آبروم و بهم خوردن رابطه دوستانه
    ستاره : ببین ارسلان من که فرار نمیکنم . همیشه دم دستتم اما پروانه و احمد رضا تو یه شهر دیگه ن و شاید سالی دو یا سه بار بیشتر نشه دیدشون
    ارسلان : صب کن صب کن ببینم . احمد رضا برا چی ؟ منظورت چیه ؟
    ستاره : ببین ارسلان برا بدست آوردن چیزی باید بهاش رو بپردازی . تو واقعا میخواب با پروانه باشی یا نه ؟ اینو جواب بده !!!!
    ارسلان : چی میخوای بگی ؟ صاف حرفتو بزن
    ستاره : بذار خیالتو راحت کنم . میخوام اصل داستان رو برا پروانه تعریف کنم و بگم رابطه من و تو و گندم و خسرو یه رنگ و بوی جدیدی به خودش گرفته و اگه قبول کنه که میدونم میکنه اونارو هم بیاریم تو جمع خودمون
    ارسلان : منظورت اینه که احمد رضا هم ...
    ستاره حرفم رو قطع کردو گفت
    ستاره : یادت باشه پروانه هم شوهر داره و زن یکی دیگه س . اگه میخوایش باید به این رضایت بدی که احمد رضا هم یه کامی بگیره تا راضی بشه زنش رو بده دست یکی دیگه
    ارسلان : یعنی گندمو بفرستم زیر احمدرضا ؟؟؟ ستاره قرار بود رابطه ماها کنترل شده باشه و یه حد و حدودی داشته باشه . نه اینکه هرکی از راه رسید .... حرفمو خوردم و چزیز نگفتم
    ستاره : ببین اولا که رابطمون کنترل شده س . دوما ما که قرار نیست هر کس و نا کس پسرخاله بشیم . منو گندم و پروانه از اول شریک جنسی هم بودیم و اینم خوب میدونم که شوهرامون به زن اون یکی نظر داره پس لطفا توام حاشا نکن و منطقی باش . تو عاشق کون اونی ، خسرو چشش دنبال پرو پاچه ی گندم احمدرضا هم چشمش همیشه رو سرو سینه منو گندم سر میخوره .
    ارسلان : اصلا گیریم که حق با تو باشه و فرض میگیریم که منم راضی شدم گندم رو چیکار میکنی ؟ خسرو رو چی ؟ اصلا شاید خود احمدرضا راضی نباشه و فقط یه هیز بازی معمولی باشه قصدش . ضمنا الان که اینجایی ممکنه گندم فکر کنه داریم کار دیگه ای میکنیم
    ستاره : نگران گندم نباش
    ارسلان : جاااان ؟ یعنی ....؟؟؟ ببینم اصلا این پیشنهاد از طرف کیه ؟ تو یا گندم ؟
    ستاره : وااااااااای ارسلان !!!! ببین عزیزم بذار حرفمو تموم کنم بعد هرچی خواستی بگو . من و پروانه و گندم همیشه با هم لز داشتیم و خواهیم داشت و این رو هم شوهرای هر سه تامون میدونن . حتی احمد رضا هم از این رابطه ما خبر داره ، پس مطمئنا اونم راضی شدنش به این رابطه خیلی راحت تر از اونیه که تو فکر میکنی . خسرو هم که میگه فقط بکنم ، میمونه تو که اگه قبول کنی بایدگندم با خسرو بخوابه ، من با احمدرضا و تو هم به پروانه ت میرسی . حتی اگه موقعیتش باشه گندم هم با احمدرضا سکس کنه یا خسرو با پروانه و حتی من و تو
    وقتی اخرین جمله ش رو گفت دستش رو گذاشت رو صورتم و لبشو برا چندثانیه رو لبم گذاشت و ادامه داد . . .
    ستاره : من با گندم حرف زدم ، اون راضیه . همونطور که قبلا هم گفتم پروانه از خداشه زیرخوابت بشه . خسرو هم تکلیفش روشنه و فقط به این فکر میکنه که بجای یه زن سه تا زن داره .
    ارسلان : والا چی بگم .ظاهرا مثل اینکه همه رو بریدین و دوختین و فقط من موندم .
    ستاره : اشتباه نکن . تا الان فقط منو تو و گندم از این موضوع خبر داریم و دارم بهت میگم به احتمال 99درصد و شاید هم صد در صد بقیه موافقت میکنن . خب چی میگی ؟ راضی هستی ؟ قبول میکنی من یا گندم زیر .... زیر ....
    ارسلان : زیر چی ؟
    ستاره دستش رو گذاشت رو کیر من و گفت : زیر کیر احمدرضا بریم و در عوض تو همن کونی رو که آرزو داشتی بکنی ؟
    کمی دو دل بودم اما امان از وسوسه و شهوت .
    ارسلان : اگه مطمئنی همه راضی میشن و دلخوری پیش نمیاد ... باشه حرفی ندارم
    ستاره : خوشگلم نگران نباش . الان که به پروانه بگم خودش میدونه چجوری احمدرضا رو راضی کنه . تو نمیدونی که پروانه چه دلبری رو تخت خواب میکنه ، مطمئنا امشب رو تخت احمد رضا رو راضی میکنه . هرچند احمدرضا از خداشه که
    ارسلان : از خداشه که چی ؟ تورو یا گندمه بکنه ؟
    ستاره صداش رو حشری کردو با صدای آروم و مملو از شهوت گفت : آره . من یا گندمو بکنه . مثل تو که کیرت الان زیر دست من داره دل دل میزنه .
    این حرفاش همراه بود با نوازش کیر من و مالیدن صورتش به سینم .
    زیر گوشش نجوا کنان گفتم: گندم پایینه ؟
    ستاره : نچ
    ارسلان : یعنی چی نچ ؟
    ستاره صداش رو بلند کردو گفت : گندم ... گندم ... کوشی ؟
    ارسلان : چیکار میکنی . میاد میبینه
    حرفم تموم نشده بود که گندم از پشت چهارچوب در که کاملا معلوم بود از اول همه حرفامون روشنیده (آخه در کاملا باز بود) در حالی که انگشتاش رو به هم قلاب کرده بود و قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود ساکت و بی حرف توی چهار چوب در ظاهر شد .
    ستاره : یه چشمک به گندم زد (یعنی حله ) و گفت : میشه چند لحظه منو ارسلان رو تنها بذاری ؟ البته معذرت میخوام ولی باید شوهرتو قرض بگیرم ازت
    گندم هم با یه چشمک و لبخند جواب ستاره رو داد .
    منکه لبه تخت نشسته بود و تو فکر فرو رفقته بودم یهو ستاره منو هل داد و رو تخت خوابوند و دامنشو بلند کرد و و کسشو که زیر شورت پنهون شده بود از روی شلوارکم به کیرم میمالوند و کمرشو عقب جلو میبرد و همزمان دستان ظریف و بلوریش روی سینم میرقصید و با لمسش شهوت منو بیشتر و بیشتر میکرد . همینکه دستنم رو انداختم دور کمر ستاره ، خودشو ازم جدا کرد . متعجب تو صورتش زل زده بودم و با نگاهم علت کارش رو جویا شدم که ستاره خم شد و دراز کشید کنارم و دستش رو گذاشت یک طرف صورتم و گفت : میدونم الان موقعیت خوبیه ولی بذار بمونه لرا بعد مهمونی . الان گندمم پایین تنهاس برم پیشش که ناراحت نشه .
    لبخندی زدم و لبمو رو لبش گذاشتم
    ارسلان : حرف نداری ستاره . مثل اینکه امشب قرار نیشت بزنم تو کست .
    ستاره : میدم بهت ... عجله نکنه ... بقدری باید تو کسم کمر بزنی که از حال بریم . از الان بهت بگم منو بیشتر از پروانه و بهتر از اون باید بکنی . !!!!
    ارسلان : چشم .
    ستاره دوباره بوسم کردم و شبخیر گفت و موقع رفتن چراغ رو خاموش کردو درب رو هم بست


    روز مهمونی فرا رسید و همه دور هم جمع شدیم .


    اجازه بدین از نوع پوشش بچه ها بگم .


    اقایون که همیشه تو اینجور مهمونیا لباس رسمی میپوشیم که کت شلوار به همراه پاپیون یا کراواته . احمد رضا خیلی شیک و رسمی ، قد بلند ، با یه کت و شلوار دیپلومات سورمه ای رنگ به همراه پیراهن آبی سیر و کراوات آبی مشکی .


    خسرو و من مثل همیشه کت و شلوار کاربنی رنگ با پیراهن سفید و پاپیون .


    گندم یه لباس خیلی زیبا تنش بود . پیراهن مشکی که روش یه سارافون جلو باز قرمز رنگ با یه ساپورت فضایی مشکی براق تنش بود همراه با صندل پاشنه دار قرمز .


    ستاره هم یه تونیک نازک بلند به رنگ قرمز و مشکی با یه ساپورت مشکی رنگ که زیبایی پاهاش و برجستگی سینه هاش رو دوچندان کرده بود . همونطور که قبلا هم گفته بودم ستاره و گندم پاهای کشیده و رون و ساق بسیار زیبایی دارن


    و اما پروانه . اونم یه پیراهن قرمز رنگ تنش بود با یه دامن مشکی که از کمر و باسن نسبتا تنگ بود و زیبایی باسن و کمرش رو بیشتر ازپیش کرده بود .


    خسرو در گوشم گفت ؛ ارسلان این ورپریده ها باهم هماهنگ کرده بودن که ست کنن .


    ارسلان ؛ چشم بسته غیب گفتی ؟


    ارسلان ؛ خب احمدرضا خان چ خبر . خیلی خوش اومدی . افتخار دادین


    احمد رضا ؛ قربونت برم ارسلان جان . خیلی دلم میخواست بیام ببینمتون اما مشغله کاری اجازه نمیداد .
    خلاصه که شب فهمیدن این موضوع که هرکی به شکلی داره با خودش و حس شهوتش کلنجار میره زیاد سخت نبود .
    زیاد وارد جزئیات نمیشم . اونشب مهمونیمون همونجور که دوس داشتیم برگذار شد . حسابی گفتیم و خندیدیم و شب هم همگی برا خواب موندن خونه ما و قرار گذاشتیم فردا صبح زود بیدار شیم و همگی بریم کله پاچه بخوریم و از اونجا هم بریم باغ خسرو .
    دوتا ماشین بودیم ... خانوما تو یه ماشین ، آقایون هم تو یه ماشین تو کل مسیر گفتیم و خندیدیم . وقتی رسیدیم خانوما رفتن توی عمارت داخل باغ ، ما آقایون هم رفتیم یه گوشه دنج رو پیدا کردیم و شروع کردیم به حرفای مردونه . بعد حدود یک ساعت خسرو با صدای بلند داد زدو گفت
    خسرو : ستاره .... ستاره .... کجایی ؟
    ستاره : بله بله چیه ؟
    خسرو : اون پاکت سیگار رو از رو میز داخل هال با شیشه مشروب داخل باکس بار برام بیار
    بعد چند دقیقه خانوما به جمعمون اضافه شدن منتها بدون مشروب
    ستاره داشت سیگارو میداد دست خسرو که خسرو گفت
    خسرو : پس شیشه کو ؟
    ستاره : ای بابا ول کن توام . هرجا میری میگی مشروب ولمون کن تروخدا
    در همین حین پروانه که تازه فهمید قضیه از چه قراره گفت :
    پروانه : مشروب دارین ؟
    خسرو : بیا ... همینو کم داشتیم ... یه کلانتر دیگه اضافه شد
    ما هم داشتیم می خندیدیم که احمد رضا گفت

    احمد رضا : نه خسرو جان ... پروانه عاشق مشروبه
    این حرفه احمد رضا همراه شد با هورا کشیدن من و خسرو .
    ارسلان : خب احمدرضا خان ما که اهل مشروبات هست ؟
    پروانه : بله که هست . من با آقامون همیشه مشروب میخورم . ضمنا یه شرطی هم دارم و اون اینه که خودم باید ساقی باشم
    خسرو : به افتخار ساقی خوشگلمون بزن دست قشنگه رو
    ما در حال شادی و خوشی ، اما گندم و ستاره داشتن به پروانه چشم غره میرفتن .
    گندم : خانوم میخواد برامون ساقی هم بشه !!! ما میگیم نخورین این خودشو انداخته وسط اینا هم براش کوف سوت بلبلی میزنن .
    ستاره : اره والا . چه خوششم اومده زنیکه
    خسرو : شما هم بهتره بجای این همه غر غر کردن بیاین با ما مچ بشین . دوتایی عین این پیرزنا این قدر غر نزنین
    ارسلان : آی گفتی خسرو جون . قربون دهنت
    گندم : باشه ارسلان خان . خدمتت میرسم
    خسرو : ارسلان جان دهنت ....دس .
    ارسلان : ادب داشته باش پسر
    خلاصه با خنده و شوخی بذله گویی همه نشستیم و پروانه هم رفت شیشه رو بیاره .
    یه کنده درخت حدودا 2 متری زمین بود ، چند تا هم سنگ و چهار پایه صحرایی و ... پیدا کردیم و همه دور هم نشستیم که پروانه خانوم ساقی شد .
    پروانه : اولی رو به سلامتی ما خانوما بریم بالا .
    گندم و ستاره کلی حال کردن با این حرف پروانه .
    خانوما ستاشون رو کنده کنار هم نشستنه بودن ، ما هم هرکدوم رو یه چیزی تک تک نشسته بودیم و درست روبروی خانوما بودیم . فاصله من با ستاره حدودا یک متری میشد . هرکی مشغول حرف زدن با بغل دستیش بود و خسرو هم طبق روال داشت مسخره بازی در میاورد که ستاره خم شد سمت من و گفت
    ستاره : ارسلان نظری نداری ؟
    ارسلان : در مورده ؟؟؟؟
    ستاره : تیپ خانومت
    اول فکر کردم منظورش گندمه ولی متوجه شدم که با اشاره ابرو داره پروانه رو نشون میده
    بعد حرف ستاره تازه متوجه لباس خانوما شدم . این پدرسوخته ها امروز هم قصد ترور ما رو دارن .
    گندم یه شلوار لی یخی رنگ نازک و چسب تنش بود با یه تاپپ همرنگ شلوار که بدون آستین بود و سینش تا ناف باز بود و از روش یه پیرهن توری نازک به تن داشت
    ستاره یه شلوار آبی نفتی پوشیده بود که کنارش از کنار زانو تا مچ پا مثل بند کفش به هم بافته شده بود به همراه یه پراهن سفید . پروانه هم یه شلوارک مشکی رنگ تنش بود با یه تیشرت مشکی که جلوش طرح گوره خری بود .
    هرسه تاشون تو لباسایی که پوشیده بودن فوق العاده سکسی شده بودن . تازه اونجا بود فهمیدم که خسرو و احمد رضا هردو راس کردن ، البته خودم هم وقتی به خانوما بات دقت نگه کردم کیرم داشت آروم آروم سفت میشد .
    ستاره : ارسلان ... ارسلان... کجایی ... حواست کجاس ؟
    ارسلان : ببخشد تازه لباساتون رو دیدم . فوق العاده س . شما بهترینین .
    ستاره : ارسلان وقتی پروانه گفت من میرم قدم بزنم توام دنبالش برو .
    ارسلان : که چی بشه ؟
    ستاره : برو خودت میفهمی
    ارسلان : خب الان بگو بفهمم
    ستاره : مگه پروانه رو نمیخواستی ؟
    ارسلان : تابلو میشه که اینجوری
    ستاره : نه نگران نباش . هرکدوم از ما یه نقشه ای برا شوهر اونیکی ریخته . احمدرضا هم منتظره که همین اتفاقا بیافته . پروانه میگفت همینکه بهش گفته فورا قبول کرده . تو با پروانه میری . من احمد رضا رو میبرم تو عمارت . خسرو هم با گندم مشغول میشه . ولی یادت باشه استارت همه اینایی که گفتم با توئه .
    ارسلان : اوکی . فهمیدم . خیالت راحت .
    خسرو : هوووووووووی شما دوتا چی دارین در گوش هم میگین ؟
    ارسلان : اگه میخواستیم تو بفهمی که بلند میگفتیم .
    تو همین لحظه خسرو تا خواست حرف دیگه ای بزنه پروانه پیش دستی کرد و گفت :
    پروانه : پیکاتون رو بیارین پر کنم .
    چند پیک دیگه زدیم تقریبا همه فول مست بودیم و سرخوش . منم بکل یادم رفته بود که قراره پروانه قبل من بره و من هنم پشت سرش که یهو از سر جام بلند شدم و مستی رو احساس میکردم . همه به من چشم دوختن
    احمدرضا : کجا انشاله
    خسرو : فکر کنم مثانه ش پر شده
    ارسلان : بی ادب . تو ادم نمیشی
    ستاره : ارسلان کجا میری (با ایما اشاره)
    اما من تو حالت مستی متوجه منظورش نشدم
    ارسلان : میخوام یکم قدم بزنم یه سیگاری دود کنم . اصل و مکمل مشروب سیگارشه
    . خسرو جان یه چند نخ از اون سیگارات بده من دود کنم .
    خسرو پاکت سیگارو به طرفم گرفت چندتا برداشتم با فندک خواستم راه بیافتم که پروانه گفت :
    پروانه : بچه ها منم با ارسلان میرم یه چرخی بزنم تا این مشروبه بهتر اثرش رو بذاره . صب کن ارسلان منم بیام .
    وقتی برگشتم طرف پروانه ، پروانه تو عالمن مستی نتونست خودشو کنترل کنه و داشت میخورد زمین که من گرفتمش و سینه به سینه هم طوری که من زیر قرار گرفتم خوردیم زمین . این اتفاق همراه شد با خنده بچه ها ، پروانه که دید جو چجوریه قبل از اینکه از روم بلند بشه لبش رو چسبوند رو لب من و چند ثانیه ای ازم لب گرفت . با این کار پروانه صدای یه آآآآآه از گندم شنیدم و پشت سرش بچه ها هورا کشیدنو همه با هم دست زدن . خسرو اومد دست پروانه رو گرفت و از رو من بلندش کرد و بعدش دست منو گرفت .
    خسرو : شما هنوز سیگارو روشن نکرده رفتین تو فضا .
    بچه ها باز خندیدن . منو پروانه هم خندمون گرفته بود ولی بی توجه به بقیه راه افتادیم به طرف وسط باغ . اون از جلو میرفت و من از پشت . دیدن باسنش بی نهایت حشریم میکرد و مستیم رو مست تر میکرد .
    اولش هردو ساکت بودیم تا اینکه پروانه ایستاد و زیر یه درخت گردو یه تخت قهوه خونه ای قدیمی بود نشست روش و گفت :
    پروانه : بیا اینجا بشینیم .
    سیگارمون داشت تموم میشد . پروانه که درست کنار من نشسته بود با یه متر فاصله . پک آخرو که به سیگار زد ، ته سیگارو انداخت زمین و با یه آه بلند دودشو داد بیرون .
    نگاش کردم ، اونم صورتشو برگردوند طرف من ، بی هیچ حرفی خودشو کشید به سمت من و خندید .
    ارسلان : به چی میخندی ؟
    همچنان داشت میخندید . پاشد از سر جاش و تلو تلو خوران سعی داشت برقصه . میرقصیدو میخندید و تلو تلو میخورد که ناگهان دوباره افتاد تو بغلم . من رو تخت نشسته بودم و پاهام رو زمین بود . دستشو دور گردنم قفل کرد . خودشو کمی تو بغلم جابجا کرد و کمرش رو روی زانوهام قرار داد و همونطور که دستاش پشت سرم بود خودشو کشید بالا سمت لبام . اول یه بوس کوچولو رو لبام زدو گفت :
    پروانه : منتظر چی هستی ؟ شروع کن دیگه
    ارسلان: زیادی مستیا !!!
    پروانه : تو نیستی ؟
    ارسلان : هستم . هم مست پیمانه و هم مست پروانه
    پروانه : لعنتی من الان تو بغلتم ، باید التماست کنم ؟
    ارسلان : آره
    پروانه لبش رو اورد سمت گوشم و آروم تو گوشم گفت
    پروانه : منو میکنی ؟
    ارسلان : شک نکن
    پروانه من خوابوند رو تخت چوبی و خودشو کشید روم . کسش رو روی کیرم قرار داد و سینش رو به سینم میمالیدو بازوهای لختمو لمس میکرد و همچنان توی گوشم آروم نجوا میکرد
    پروانه : من اینجان که منو بکنی . اینجام که بهت کس بدم کون بدم . اینجان تا خیسم کنی .
    با حرفاش هر لحظه حشرم بیشتر میشد . اونم خودشو روی من میمالوندو آه و اوه میکرد . یه سیگار دیگه روشن کرد و چند پک زد و سیگارو گذاشت رو لبم ، منم چند پک زدم . سیگارو انداخت زمین .
    پروانه : ارسلان؟
    ارسلان : جان دلم
    پروانه : کیرت کاریه ؟
    ارسلان : راضیت میکنه
    پروانه : درش بیار . خیلی وقته تو فکرشم . تقریبا از روزی که اولین بار دیدمت . هربار که با گندم و ستاره لز میکنم تو خیالم میرم زیر کیر تو و خسرو . تا حالا توی فانتزیام هزاران بار بهتون کس دادم .
    این حرفا رو با صدای آروم و شهوتناکی میزد و دستش رو میمالید روی شلوارم که زیرش کیرم پنهون بود .
    یه دستشو برو رو سینش و چشمشو بستو شروع کرد به مالیدن سینه هاش . کیر منم راست راست شده بود . پاشد نشست . تیشرتمو از تنم درآورد
    پروانه : همیشه تو فانتزیام وقتی باهات میخواستم سکسو شروع کنم اول بالاتنت رو لخت میکردم .
    همین کارم کرد . بالاتنم لخت بود و دوباره منو خوابوند و زیپ شلوارمو آروم کشید پایین و دستشو برد تو . یه آآآآآآآآ بلند گفتو کیرمو گرفت تو دستش . با یه دستش که تو شلوارم بود کیرمو میمالید و با یه دستش کسشو . دستشو آورد بیرون و بهم گفت
    پروانه : میخوام درش بیارم . میخوام ببینمش (با حالتی که انگار میخواد گریه کنه این حرفارو میزد )
    تو همون حالت دراز کش کمرمو بلند کردم شلوارمو کشیدم پایین اما پروانه چشاش تو چشام بود . لباش رو لبام کنارم دراز کشیده بود . همونطور که تو چشام نگاه میکرد خودشو کشید پایین و دستاشو از دو طرف صورتم برداشت و سر داد روبه شکمم . اول کمی شکممو مالش داد . هنوز به کیرم نگاه نکرده بود . آروم نگاهش رو انداخت رو کیرم و باز یه آآآآآآآخ گفت و کیرمو گرفت تو دستش . صورتشو گذاشت رو شکمم و کیرم تو دستش بود . فقط داشت آآآآآآه ه ه ه ه ه میکشید و نفسش به کیرم میخورد .
    خدای من این دختر چقدر حشریه . دستش رو روی کیرم تکون نمیداد ، فقط نفسو با آآآآه ه ه ه کشیدناش میزد به کیرم . رفته رفته آهش بلندتر شدو لرزید و ارضا شد . وقتی داشت ارضا می شد کیرمو محکم فشار داد که کمی دردم گرفت .
    ارسلان : خوبی عزیزم .
    پروانه : خوبم خوشگلم . خوبم . آه . خوبم ارسلان .آآآآیییییی خوبم .
    کیرمو گذاشت تو دهنش و حسابی خیسش کرد . ساک زدنش بی نظیر بود . عالی کیر میخورد . با دیدن کیر من ارضا شده بود و این به من نوید یه سکس آتیشی رو میداد .
    پروانه داشت بی وقفه ساک میزد . هی سعی میکرد بیشتر فرو کنه تو دهنش .
    پروانه : من دراز میکشم و سرمو از تخت آویزون میکنم . تو بیا این خوشگله رو بکن تو حلقم . فکر اذیت شدن منو نکن . فقط کیر بکن تو دهنم . بذار تخمات بچسبه به لبم . همین کارم کردم . تا ته فرو کردم تو دهنش . با اینکه داشت اذیت میشد اما محکم چسبیده بود از باسنم که کیرمو در نیارم .
    بلندش کردم و لباشو به مدت یکی دو دقیقه خوردم .
    ارسلان : نمیخوای لخت شی ؟ منم کم تو کفت نبودم خانوم خوشگله .
    پروانه محکم پنجش رو انداخت زیر گلوم و در حالی که لبش چسبیده بود به لبم با حرص ناشی از شهوت گفت
    پروانه : بگووووو. بازم بگوووو . بگو تو کفم بودی . بگو که برام جق زدی . بگو لعنتی
    ارسلان : معلومه که برات جق زدم . معلومه که برات راس میکردم و تو کفت بودم .
    پروانه : (باز با حرص و شهوت ) بازم بگو . بگووووووو
    ارسلان : وقتی به کونت نگاه میکردم دیوانه میشدم . وقتی کونتو میدیدم اون شبش از شدت شهوت گندم رو جر میدادم . بازم دوس داری بگم؟ باز میخوای بگم یا بکنم ؟
    پروانه پاشد لباساشو در آورد وای زیر لباساش یه ست شورت و سوتین زرد رنگ زیبا . که هنر خداوندی در خلق این فرشته رو بیشتر و بیشتر نشون میداد .
    خواست اونا رو هم در بیاره که نذاشتم . دوست داشتم با شورت و سوتین سکس کنم باهاش . خط سینش معررکه بود . باسنش که دیگه عاااااالی

  23. #23
    سرسپردگان هوس (۵)

    دراز کشیدم رو تخت و با فشار روی بازوی پروانه بهش فهموندم که بازم بخوابه روم و پروانه هم همینکارو انجام داد و تن نازشو روی تن من قرار داد . حالا دیگه کیر من از رو شورت زرد رنگش چسبیده بود به کسش و خودشم کسشو میمالید به کیرم .
    پروانه با صدای آروم توی گوشم ) میخوام این خوشگله رو بزنی تو کسم . بهم رحم نکن . میخوام ببینم چند مرده حلاجی .
    این حرفارو در حالی که لباش چسبیده بود به گوشم میگفت و کیرم رو هم تو دستش گرفته بود . یهو یه احساس فوق العاده ای بهم دست داد . حس کردم کیرم داره له میشه . له شدنی که سرشار از لذت و خوشی بود . بععععله ... پروانه همونطور که روم دراز کشیده بود شورت فانتزیش رو کنار زده بود و از کنار شورت کیرمو فرستاده بود تو کسش . کسی که گرمای فوق العاده ای داشت و مثل ابر بهار گریه میکردو کیر من رو هم خیس کرده بود . پروانه در حالتی که رو من دراز کشیده بود پاهاش دوطرف من بود و کیرمو فرستاده بود داخل کسش و خوشو بالا پایین میبرد و سینه های خوشگلشو به سینم میمالید . رفته رفته همزمان با آه کشیدناش ریتمش رو هم تند تر میکرد .
    پروانه : ارسلان ... ارسلان دارم حال میکنم . واااااااای بکن بکن تا ته فشارش بده . ارسلان من نمیتونم تکون بخورم . تو بزن . کمر بزن تو کسم . تندتر کمر بزن .کمرمو کمی از رو تخت بلند کردم و تو همون حالت با تمام انرژیم تو کسش کمر زدم . پروانه دااشت از لذت و درد جیغ میزد و بدنمو چنگ مینداخت . جای ناخناش رو سینم و بازوم مونده بود و درد ناشی از چنگ زدنهاش هم برام لذت بخش بود .
    برای اینکه آبم نیاد دست از کار کشیدم ولی پروانه ول کن نبود
    پروانه : وایییی چی شد پس ؟ بکن . تازه کیرتو خیس کردم (منظورش با آب کسش بود که کیرمو حسابی خیس کرده بود ) ارسلان تروخدا بکن .
    جمله آخرو گفت و پاشد شورت و سوتینش رو باز کرد . واااااااای فوق العاده بود . اندامش عالی بود . با نگاه کردن بهش کم مونده بود ارضا بشم .
    ارسلان : عزیزم تنگی ... خیلی تنگی ... آبمو داری در میاری ... حالا حالا ها باهات کار دارم نمیخوام ارضا بشم .
    اما پروانه اهمیتی نداد بعد اینکه لباس زیرش رو در آورد چسبید از دستم و بلندم کرد و خودش هم از تخت اومد پایین و همونطور که سر پا ایستاده بود منو هم کشوند سمت خودش . دوس داشتم بدونم میخواد چیکار کنه . حالا روبروی هم کنار تخت ایستاده بودیم که پروانه یک پاش رو بلند کرد و منم دستمو انداختم زیر رونش و همونطور تو هوا نگهش داشتم .
    پروانه چسبید از کیرم و گذاشت رو کسش و بهم فهموند که فرو کنم تو کسش .
    ارسلان : عزیزم میترسم آبم بیاد .
    پروانه : خب منم میخوام که بیاد . میدونی چقدر برا آب کیرت لحظه شماری کردم ؟ آبتو میخوام . بریز تو کسم .
    ارسلان : من تو کف کونتم . اونم میخوام .
    پروانه : منم دوس دارم بهت کون بدم و میدم . فعلا بکن منو تا سرد نشدیم . زود باش لعنتی
    منم بیشتر از این تامل نکردم و کیرمو با فشار فرستادم تو کسش . کسش تنگ بود و بسختی کیرمو قبول کرد . با ورود کیرم به کسش که در حالت ایستاده تنگ تر شده بود پروانه یه آه بلند کشید
    پروانه : جاااااااانم به این کیررررررررر. بزن خوشگلم . بزن توش عمرم . بزن توش که تو الان شوهرمی . شوهرم داره یکی دیگه رو میکنه . تو هم زن اونو بکن . اوووففففففففف . کیرتو زیر دلم احساس میکنم .
    بی وقفه و با ریتم تند داشتم تو کسش کمر میزدم و با یه دستم داشتم باسنش رو چنگ ملایم میزدم . فوقالعاده بود . سرم تو سینش بود . هراز گاهی لب میگرفتیم .
    ارسلان : خوشگل خانوم دارم خیس میشم . آب کیرم داره راه میافته .
    پروانه : کسمو با آب کیرت پر کن . خیسش کن . خیسش کن ارسلان . کسمو خیس کن . زود باش خیسش کن که منم دارم میام .
    با جمله آخر پروانه احساس کردم جونم از کیرم داره بیرون میاد . آب کیرم بی وقفه داشت دل دل میریخت تو کسش . پروانه هم دستش رو دور گردنم انداخته بود . اونم وقتی آب کیرمو تو کسش احساس کرد ، با داغی آب کیرم ارضا شد .
    هر دو حسابی خسته شده بودیم . افتادیم روتخت و تو بغل هم دراز کشیدیم . وقتی باد به تن لختمون میخورد لذت وصف ناشدنی در ما ایجاد میکرد .

    ناخواسته به خواب رفتیم . وقتی چشمامو باز کردم و تو گوشیم نگاه انداختم دیدم یه نیم ساعتی میشه که خوابیدیم .
    پروانه هم مثل من لخت به خواب رفته بود . یه نگاه به سرتاسر بدنش انداختم ... عالی و سکسی بودش . بیدارش نکردم شلوارکمو با شورتم تنم کردم و با بالاتنه ی لخت رفتم به طرف جایی که قبل جداشدن ازشون اونجا جمع شده بودیم .
    وقتی رسیدم دیدم خبری نیس . پس کجا رفتن . مشروبات و سیگارو . . . همونجا رو زمین بود . کمی دنبالشون گشتم تا رسیدم به عمارت ارم داخل شدم .
    اوفففففف خدای من ... گندم حالت داگی روی کاناپه پشت به خسرو داشت بهش میداد . خسرو هم در حالی که عرق میریخ دستشو دور کمر گندم حلقه کرده بود و مثل چی داشت تلمبه میزد و گندم هم آخ و اوه میکرد .
    وقتی با این منظره مواجه شدم جا خوردم . ناراحت شدم که زنم تنشو سپرده به هوس یک مرد دیگه . ای خدا چه غلطی کردم من . فکر نمیکردم اینقدر برام سخت باشه .
    بی صداخواستم از عمارت خارج بشم که با پروانه روبرو شدم . بی هیچ حرفی داشت تو چشام نگاه میکرد . نمیدونم از کجا و کی لباساش رو عوض کرده بود و یه شورتک پوشیده بود که سه ربع بود (کوتاه تر از نصف رونش) همچنین یه تاپ که بقدری نازک بود که سوتین زرد رنگش کاملا به وضوح معلوم بود .
    دستمو گرفت و کشید منم پشت سرش بی هیچ حرفی راه افتادم .
    پروانه از حالم با خبر شده بود . میدونست درونم چی میگذره . منو کشوند برد طرف کنده درخت جایی که مشروب و سیگارو تنقلات اونجا بود .
    وقتی نشستم به یه نقطه خیره شده بودم .
    پروانه : نمیخوای چیزی بگی ؟
    ارسلان : حرفی ندارم
    پروانه : من نورو محکمتر از اینا میدونستم .
    در حالی که پوزخند تلخی زدم گفتم : محکم ؟ زنم زیر یه مرد دیگه داره از شهوت ناله میزنه .
    پروانه :منو ببین ... با توام ارسلان .... به من نگاه کن !!! چی تنمه ؟ خودتو ببین .... بلاتنت لخته ... تا همین نیم ساعت پیش منم لخت لخت زیر تو داشتم اه و ناله میکردم . مگه من شوهر ندارم ؟ مگه من زن کسی نیستم ؟ حالا چی شده که نگران غیرتت شدی ؟
    حرفی برا گفتن نداشتم . سکوت کرده بودم .
    پروانه خودشو چسبوند بهم و اینبار با لحن ملایم و ارومی گفت
    پروانه : ارسلان جان مگه از قبل توافق نکرده بودیم ؟ بذار گندمم از جوونیش لذت ببره . مگه خودت دلت نمیخواد منو ستاره رو داشته باشی ؟ خب گندمم دل داره منم دل دارم ... هممون آدمیم و هر شیشتامون دوس داریم لذت ببریم ، پس لطفا خرابش نکن .
    این حرفارو زد و یه پیک مشروب برام ریخت و داد دستم و بی درنگ همشو رفتم بالا . تلخی مشروب و تلخی حالم باهم قاطی شده بود . پیک دوم ... پیک سوم و .. . پروانه بعد سومیش یه سیگارم روشن کرد چند پک زدو داد دسم .
    پروانه : بهتری خوشگلم ؟ آروم شدی ؟
    حرفای پروانه کارشو کرده بود . وقتی بهش فکر میکردم میدیدم راس میگه . منم با ستاره یه کارایی کرده بودم . با پروانه سکس کامل کرده بودم . پس گندمم حق داره .
    پروانه که فهمید تا حدودی موفق شده یه بوسی از رو لپم کرد و خم شد تا وسایلایی که رو زمین پخش و پلا بود جمع کنه و یه نظمی به اون پاتوقمون بده که چشمم افتاد به باسنش که تو شرتکش چشمک میزد . محو تماشای کونش بودم که متوجه شد و با شیطنت تمام اروم آروم خودشو به عقب آورد و کونشو گذاشت تو بغلم .
    پروانه : ناقلا بازم که داری راس میکنی .... خب بگو دلت چیو میخواد . بگو اینی که زیر شلوارکته چرا داره سفت تر میشه ....
    راس میگفت . کیرم داشت سفتو سفتر میشد . ناکس باسن فوقالعاده ای داشت . این حرفارو میزد و باسنش رو تو بغل من رو کیرم پیچ و تاب میداد .
    در یک آن چرخید رو به من و پاهاشو انداخت دوطرف پاهام و دستمو چسبید گذاشت دو طرف کمرش
    پروانه : اگه قول بدی دیگه از این حرفای بد نزنی و فکرای بد نکنی منم این کمرو روی کیرت عقب جلو میکنم و یه چشمک زد(اشارش به این بود که بهم کون میده)
    حرفی دیگه زده نشد . پاشدم شلوارک و شورتمو با هم کشیدم پایین و شورتک پروانه رو هم کشیدم پایین و برش گردوندم و کمی آب دهن به کیرم زدم و نوکش رو چسبوندم به سوراخ کونش . وقتی تو بغلم نشسته بود تا الان که کیرم رو سوراخش بود چند ثانیه بیشتر نشد و خیلی سریع اتفاق افتاد . معلوم بود که خودشم خماری کیرم رو داره .
    پروانه : آخخخخخخخ آره این شد . اگه بلدی کونم رو بکن . اگه کمرت میکشه آبتو بریز تو کونم ( منظورش تحریک کردن من بود که سخت تر کونشو بکنم )
    ارسلان : پس میخوای کون بدی آره ؟ معلومه که کمرم میکشه . معلومه که بلدم . الان حالیت میکنم خانوم خوشگله .
    نشستم زمین و سوراخ کونشو حسابی لیس زدم . لمبرای کونشو میمالیدم و میلیسیدم . پروانه صداش در اومده بود . کسش خیس شده بود . بلندم کرد و خدش خم شد رو کنده درخت یعنی اینکه زودتر بکنمش .
    به مدت یکی دو دقیقه کیرمو میمالیدم لای پاش ، یا به قول خودمون لاپایی میکردم تا هم کسش و هم کیرم خیستر بشه . پروانه هم دستش رو گذاشته بود جلو کسش و هربار که کیرم لای پاش عقب جلو میشد با سر انگشتاش لمسش میکرد .
    پروانه : بسه کیر کلفت من . بسه خوشگلم . بزن توش . بزن تو کون پروانه . پروانتو بگا .
    کیرمو که حسابی خیس شده بود گذاشتم رو سوراخش و همینکه خواستم فشار بدم تو کونش یهو دیدم گندم واستاده داره مارو تماشا میکنه . در جا خشکم زد . باهاش چشم تو چشم بودیم . از حالت چهرش نمیتونستم بفهمم تودلش چی میگذره ولی مطمئن بودم برا اونم مثل من سخته که همسرش رو با کس دیگه ببینه . پروانه هم متوجه حضور گندم شده بود ولی کار خاصی انجام نداد .
    گندم آروم آروم با بدنی برهنه به طرفمون اومد . خدایا چیکار میخواد بکنه . وقتی رسید بهم خیلی اروم نشست زیر پام و چسبید از کیرم که شل شده بود و گذاشت تو دهنش و بیست سی ثانیه ای ساک زدش تا راس کنم و بعد آروم کیرمو گذاشت رو سوراخ کون پروانه و باسنمو فشار داد یعنی اینکه کیرتو فشار بده .
    پروانه با دیدن این صحنه و همزمانی ورود کیر من تو سوراخ تنگش با صدایی نه چندان آروم گفت : وایییییییی خدااااااااا ... بکن عزیزم . همش رو حول بده تو . مرسی گندم جون . مرسی که اجازه دادی شوهرت من رو هم بکنه .
    گندم رفت جلو پروانه دوباره نشست و اینبار کس پروانه رو خورد . پروانه داشت جیغ میزد از شهوت و لذت . گندم یه انگشتش رو فرو کرده بود تو کس پروانه و با اون یکی دستش داشت کس خودشو میمالید . تو دلم هزاران بار از گندم تشکر کردم و هزاران بار به خودم لعنت فرستادم .
    لحظه ی فوقالعاده ای بود . همسرم کیرمو آماده کرده بود برا کون دوستش و حالا خودشم داشت نهایت لذت رو از هم آغوشی شوهرش با یه نفر دیگه میبرد . ****


    نوشته: ارسلان

  24. #24
    عوض کردن زنهامون

    سلام من علی هستم واین اولین داستان سکسی منه
    من و زهرا یه ساله ازدواج کردیم زهرا زنی خوب محجبه باسینه هایی ۷۵باسن توپ و کوسی خوش فرمه.دوستی دارم به اسم مهدی که از زمان مجردی کوس کن درجه یکی بود.وقتی متاهل شد دور همه چی رو خط کشید و چسبید به زندگیش. من و مهدی مثل برادربودیم و خیلی بهم اعتمادداشتیم طوری که آرزو زن مهدی جلومن بدون روسری و باتاپ و شلوارراحتی میگرده.دوسالی بودک اومده بودیم تبریز. تماس های تلفنی منو مهدی گویای این بود که بزودی میان و ما خودمون رو آماده کرده بودیم. عصرچهارشنبه رسیدن با کلی وسایل بعد از کمی نشستن به مهدی گفتم بیا مجردی بریم بیرون کلی حرفه میخام
    بهت بگم.اونم قبول کرد.زنها رو تنها گذاشیم ورفتیم و بعد دوساعت برگشتیم دیدیم زنهاخیلی باهم صمیمی شدن. و مدام میخندن. خلاصه شب شدبعد از شام بدستور مهدی ک خسته بودخوابیدیم. خونمون کوچیک بودفقط یه هال داریم.من ومهدی کنار هم زهرا و ارزو کنارهم. من رفتم تو گوشی ومهدی خوابید.زنهاهم درگوشی باهم پچ پچ میکردن.حواسم بهشون نبود که یهو زهرا گفت اخ.گفتم چیه گفت هیچی بخواب.خیلی بهم نزدیک بودن.بازیرکی خواصی رفتم جلوودیدم لب میگیرن ازهم وهموبغل کردن.پتوروانداختن روشون امامعلوم بودکوس همدیگه رودارن میمالن.منم اصلابی حرکت مونده بودم.خشکم زده بود.زهرااهل لزنبود.بعدپتوروزدن کنار و من قایم شدم.دیدم دارن لخت میشن دوتا.واییی چه سینه هایی داشت ارزو.همه لباساشونودراروردن.چه کوس سفیدوخوش فرمی داشت ارزو.حواسشون اصلابه من نبود.گرم رفته بودن توهم دیگه.منم لباسامودراوردم ورفتم اسپره زدم.دیگه کم کم صداشون اروم اروم داشت میومد.مهدی ک خوابه خواب بودوتوپ تکونش نمیداد.اروم خیزبرداشتم جلو.دیدم توعالم خودشونن واصلامنونمیبینن.ایستادم بالاسرشون اماانگارکوربودن.کیرم شق کرده بوداروم اروم کیرموبردم وسط دوتادهناشون.وایییی چه حسی داشت.انگارتوبهشت بودم.اونایهومتوجه من شدم وخواستن دادبزنن بادست جلودهن هاشون روگرفتم وگفتم کارتون روبکنید.
    اوناهم ازخداخواسته ساک زدن.واقعاقابله وصف نیست دوتازن برات ساک بزنن.توصیه میکنم حتماامتحان کنید.بگذریم.بادستم یه سینه ارزو وبااون یه سینه زهرارومیمالوندم.اخشون دراومده بود.بعدبلندشدم یه ۶۹عالی باارزوانجام دادم کیرم تودهنش وکوسش رولیس میزدم.واییی چه مزه ای می داد.زهراهم اومدوتخمام رومیلیسیداصلاحواسمون به مهدی نبود.راحت اه واخ میگفتیم.کیرم رواول اروم بردم توکوس ارزوکه همیشه وسم یه رویابود.بعدتوکوس زهرازن عزیزم ک کوسش روتنگ میکردوسم توحال خودمون بودیم ک یهومهدی بیدارشدواین مناظررودید.باورش نمیشد.بلندشدباشدت عصبانیت میخاست منوبزنه ک زهرا و آزو جلوشو گرفتن.ارزو بوسش کرد و زهرا با ظرافت خاصی زیر شلواری مهدی رو کشیدپایین وشروع به ساک زدن کرد.مهدی هم واسه زهرای من کم نذاشت وحسابی ملیسیدش.چراغوروشن کردیم.بعدکیرموبردم توتوکوس ارزوومدام تلمبه میزدم.حسابی جرخورده بود.کوسش جوابه کیرموندادازکون گذاشتم ویه رب مدام تلمبه میزدم مهدی نگاهی بهم کردوگفت بازم زیاداسپره زدی؟خندیدم وگفتم احتمالا.ارزوک سوراخاش قرمزشده بودبرام ساک میزدوکیرم میبردم تاته حلقش.واقعالذتبخش وعالی بود.عین فیلمهاتوکف زهراومهدی بودم ک ابم اومدوهمشوارزوخورد.تاقطره اخر.زهراک داشت به مهدی کوس میدادازکون گشادشده بودومهدی فقط کوس زهرامیگاییدحسابی بغلش کرده بودومحکم فشارش میدادزهراجرخورده وبه مهدی التماس میکردتمومش کنه.مهدی هم همه ابشوریخت توکوس زهرا.منوزهراگفتیم نه.چرااخه.گفت فقط اینجوری ابم میومد.
    درسته طولانی بوداماواقعی بود.من کیرطلازاده هستم.


    نوشته: کیرطلازاده

  25. #25
    اولین سکس ضربدری ما با رها و احسان

    سلام من علی هستم وخانمم مینا ما هر دو ۳۰ساله هستیم داستانمون از اونجایی شروع شد که من زیاد تو سایت شهوانی میگشتم و داستان و عکس سکسی میدیدم و شهوتی میشدم و بعد سر مینا خالی میشدم
    یه سری موقع سکس از مینا پرسیدم که دوست داری با کس دیگه ای سکس کنی که جوری جوابمو داد که خفه شدم
    اون شب گذشت و ما چند وقت بعد رفتیم شهرستان با پدر خانومم اینا اونجا پدر خانومم اینا خونه دارن و همگی اونجا میموندیم خلاصه بعد چند روز اونجا موندن دیدم که باید یه حرکتی بزنم دارم اذیت میشم
    بعدش رفتیم برا گشتن که تو راه با مینا حرفای سکسی زدم دیدم که عکس العملش عادیه بعد بهش گفتم که یه سوال میپرسم راستشو بگو و مطمعن باش که من ناراحت نمیشم که گفت بپرس و دوباره ازش پرسیدم که دوست داری باکسی به غیر از من سکس کنی که یه هو گفت ناراحت نمیشی که گفتم نه بگو
    بهم گفت بعداز بار اولی که ازم پرسیدی هی به این سوالت فکر میکردم و حشری میشدم الانم بهت میگم که آره دوست دارم ولی چه فایده ما که دستمون به جایی نمیرسه
    گذشت رفتیم بیرون و نهار خوردیمو تفریح کردیمو بعد توراه برگشت که یه جاده خیلی خلوت بود ازش پرسیدم مینا جوابی که دادی جدی بود که گفت آره و که یهو کیرم راست شد و دست انداختم رو سینه هاش و بازی دادم و دست گذاشتم رو کسش و بازی دادم و رفته رفته در حال رانندگی سینه هاشو در آوردم و شلوارشم کشیدم پایین و شروع کردم مالیدن کوس و سینه هاش بعد از ارضا شدنش دست انداخت کیرمو در آورد و شروع کرد ساک زدن منم از ترس اینکه پدر خانومم اینا نبینن پشت سرشون آروم با فاصله میرفتم مینا جوری داشت ساک میزد که تخمام داشت از کیرم میزد بیرون خلاصه بعد یه ساک زدن حسابی آبم اومد و پر کرد تو دهنش و یه دستمال برداشت ریخت تو دستمالو انداخت بیرون و گفت خیلی حال داد
    از اون ماجرا دوسال گذشت و ما همیشه موقع سکس فانتزیمون شده بود سکس سه نفره و ضربدری که همیشه مینا میگفت پس چی شد میگفتی یکی رو میاری منو بکنه که میگفتم صبر کن تا اینکه شب هفتم محرم تو سایت شهوانی با یه تاپیک رو به رو شدم که که چشمم رو گرفت که نوشته بود کونی که عشقم ازش سیر نمیشه رفتم توتاپیک دیدم واقعا سیر شدنی نیست رفتم تو پروفایلشون دیدم دنبال زوج واسه موازی و ضرب هستن پیام دادم اهل ضرب هستید که جواب فرستادن که اگه زوجید آی دی بده که منم آیدی دادم و شروع کردیم به ارسال عکسو چت واسه اینکه ثابت کنیم زوجیم که بعدش تو پارک قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم واسه آشنایی بیشتر ولی بعد پیام داد که مهمون داریم نمیتونیم بیایم ساعت حدودا یازده شب بود که پیام دادم مهموناتون نرفتن که گفت نه و بعدش یه پیام داد که فکر نکنم تو بتونی جواب کس منو بدی گفتم چرا گفت کیرت کوچیکه منم گفتم مهم اون حسبه که موقع سکس به طرفت میدی
    بعد گفت ما اولش برا موازی اوکییم مشکلی نداری آدرس بده بیایم که آدرس دادم اونا هم گفتن تا ساعت یکونیم میرسیم که ساعت یکونیم پیام اومد ما جلو دریم درو باز کن از پنجره دید زدم دیدم آره دو نفر جلو درن تو دل خودم و مینا آتیش به پا شده بود یه ترسی داشتیم چون اولین بارمون بود خلاصه اومدن بالا و سلام و احوالپرسی و دست دادن نشستن و چایی آوردیمو شروع کردن به صحبت کردن که چجوری شد که به اینجور رابطه ها علاقه مند شدید که همون داستان بالا رو بهشون گفتم و بعد چایمون رو خوردیمو پسرم که ۶ سالشه بیدار شد مینا رفت بخوابونتش که نمیخوابید اومد گفت که نمیخوابه من رفتم و خلاصه خوابوندمش و جا انداختیم و رها و احسان دوتا دوست جدیدمون با هم و ما هم با هم شروع کردیم به لب و مالش بازی زنارو لخت کردیمو خودمونم لخت شدیم و شروع کردیم لیسیدن کوس زنامون بعد من به مینا گفتم بیا ۶۹بشیم و بعدش بلند شدیم یهو احسان دست انداخت کوس مینا رو مالوندن و منم سینه رها رو گرفتم و مالیدم بعد به احسان گفتم بیا مینارو بمال که از رها اجازه خواست و رها هم گفت باشه و جابجا شدیم و من شروع کردم از گردنو گوش و سینه و همه جا لیسیدن تا رسیدم به کوسش و لیس زدم و زبون میکردم تو کسش که خیلی حال میداد هم به من وهم به رها از آهو اوه رها معلوم بود بعد رفتم بین پاهاش سر کیرم رو گذاشتم روی کوسش و آروم فشار دادم رفت تو انور هم احسان بعد از عشق بازی کیر کلفتش که از واسه نم نیمی کلفتر بود کرد تو کس مینا دیدم مینا دیگه تو این دنیا نیست داره تو آسمونا سیر میکنه منم که کم از اون نداشتم یه کوس خوشتراش زیر کیرم بود و داشتم میکردمش و در گوش رها میگفتم خیلی جیگری اونم میگفت خیلی خوب میکنی حدود نیم ساعت کردمش که داشت آبم میومد بهش گفتم داره میاد یه کم صبر کن که کشیدم بیرون و شروع کردیم به نگاه کردن مینا و احسان که مینا به احسان میگفت محکم بکن مینا ۳بار ارضا شده بود ولی ما سه تا نه بعدش جا به جا شدیم و من مینارو و احسان رها رو شروع کردیم به کردن که بازم مینا ارضا شد ولی ما نه که دیگه منم ارضا نمیشدم دیگه خسته شدیم رها و احسان گفتن ما نمیشیم حواسمون به شما میره نمیشیم دیگه بسه خلاسه پاشدیم و نشستیم و بعد اونا لباساشون رو پوشیدن و رفتن و من دوباره مینارو کردم که بازم ارضا شد ولی من نشدم که بهش گفتم سگی وایساد و آروم گذاشتم تو کونش و یواش یواش تلمبه زدم که دیگه راش باز شده بود تلمبه هامو تند تر کردم که دیدم داره آبم میاد که همونجوری ریختم تو کون مینا و دراز کشیدم رو زمین

    که داستان سکس ما اینجوری تموم شد
    بعدش از مینا پرسیدم چطور بود که گفت خوب بود و گفت فکر نمیکرد که همچین تجربه ای رو داشته باشیم


    نوشته: علی

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •