Web Analytics
داستان های ضربدری - صفحه 3
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 101 به 131 از 131

موضوع: داستان های ضربدری

  1. #101
    از شدت شهوت و استرس نمیتونستم بشینم میخواستم هرچه سریعتر شاهد گاییده شدن زنم باشم. دو دقیقه گذشت مرضیه صدام کرد رفتم پشت پرده دیدم واااای لباساشو در آورده با شرت لامباداش و سوتین نازش روی لبه تخت نشسته بهم گفت بهنام مطمنی ناراحت نمیشی? بوسیدمش و گفتم آره دیوونه خوبه خودم آوردمت اینجا. یک چشمک زدم.بهشو رفتم بیرون بلافاصله ماساژور رفت داخل. چند دقیقه گذشت کیرمو داشتم از رو شلوار میمالیدم. دلم میخواست ببینم تا کجا پیش رفتن. آروم رفتم پشت پرده طوری که مرضیه منو.نبینه. لبه پرده زدم کنار دیدم زنم به شکم خوابیده و سوتینشو آقای ماساژور از رخت آویز آویزون کرده داره پشت زنمو با روغن میماله. تا سرش و بالا آورد منو دید منم با اشاره بهش فهموندم که زنم نفهمه دارم نگاهش میکنم. دیدم خندید و ادامه ماساژ انجام داد. دستاشو از پشت گردن مرضیه میکشید تا پشت کمرش و انگشتهاشو یک ذره نیکرد زیر شرتش. صدای نفس های مرضیه رو میشنیدم. برام آشنا بود هر وقت تنشو میمالوندم صدای نفسهاش.همراه با آه و اوووه به گوشم میرسید. از اینکه زنم نسبت به یک.مرد دیگه همچین حسی داره کیف میکردم. حواسم رفت پیش مرده دیدم کیرسفت شدش کاملا از تو شلوارک نمایان و از اینکه من دارم کیرش میبینم در اون شرایط نمیترسید. انگار فهمیده بود منم بدم نمیاد. همین جسورترش میکردو حرکتهاشو با احساس بیشتری انجام میداد. ماساژ دست ها و پشت زنمو تموم کرد آمد پهلوی تخت و کف دستهاشو با زوغن مجددا چرب کرد و یکم ریخت روی باسن و پاهای مرضیه . یکم پشت رونهای پاشو ماساژ داد دستشو آروم میکشید روی کون زنم. کون مرضیه مثل ژله زیر دستاش تکون میخورد و زنم صداش در نمیامد. حس کردم داره حال میکنه که چیزی نمیگه. چند دقیقه کون زنمو مالوند برگشت بهم نگاه کرد و جوری که مرضیه متوجه نشه با دستش اشاره کرد به شرت لامبادای زنم . منم که منظورش فهمیدم بهش اکی دادم که درش بیاره. اونم از دو طرف شرت نازک زنم گرفت و آروم خواست دربیاره . چشمام داشت ازحدقه میزد بیرون مرضیه نه تنها مقاوت نکرد بلکه خودش یکم داد بالا که شرت راحتتر در بیاد. داشتم از شدت حشر میمردم. دستشو چرب کرد و کشید لای قاچ کون زنم. شروع کرد به مالوندن کس و کونش. دیگه شک نداشتم مرضیه همه جوره تسلیم اون شده و هرکاری میشه الان باهاش کرد. با دیدن این صحنه ماساژور تیشرت و شلوارکش و درآورد با یک شرت تنگ مشکی کنار تخت واستاد. دیگه برام قابل تحمل نبود دلم میخواست جنده منو جر بده. دلم میخواست کس زنمو پاره کنه. امد کنار تخت و جوری واستاد که کیرش مماس بشه با دست مرضیه همزمان داشت لای کون زنمو میمالوند. دیدم مرضیه داره خیلی آروم با انگشتهاش کیر یارو میماله و خودش زده به خواب. طفلک فکرش هم نمیکرد که من دارم نگاهش میکنم. تو چشمای مرده شهوت کاملا میدیدم. جامو یک ذره عوض کردم تا دید بهتری داشته باشم. دیدم داره انگشت وسطش میکنه توی کس زنمو همزمان انگشت اشارش میکنه تو کونش. برام جالب بود که مرضیه دردش نمیامد. شدت حرکت دستاشو بیشتر کرد دیگه به روغن نیازی نبود آب کس مرضیه تمتم دستشو خیس کرده بود. ماساژور برگشت نگام کرد ازم اجازه میخواس که بره روی تخت منم بهش اجازه دادم فقط ازش خواستم زنم نفهمه. اونم که منظور منو گرفت سر مرضیه رو به سمت دیوار چرخوند تا من بتونم بیام نزدیکتر. حالا دیگه من و مرضیه و یک مرد غریبه توی یک اتاق بودیم و زنم داشت عملا جلوی چشمام گاییده میشد. دیدم آقاهه شرتش درآورد و رفت روی تخت دوتا پاهاشو بغل پاهای زنم گذاشت و نشست رو پاهای مرضیه. حالا دیگه زنم با کون لختش زیر یک مرد غریبه خوابیده بود منم هیچ مشکلی نداشتم. حس کسکشی به معنای واقعی درک میکردم و برام گاییده شدن ناموسم لذت بخش شده بود.کیرش گنده بود و کاملا سفت شده بود. آماده سکس بود انگشتشو از کس زنم درآورد و آروم با دستاش لای کون مرضیه باز کرد و سر کیرش و گذاشت لب کسش. با این حرکت مرضیه تکون خورد تا خواستش برگرده من سریع آمدم بیرون که منو نبینه و خجالت بکشه همه نقشم خراب بسه. دل تو دلم نبود. دیدم دارن باهم یواش صحبت میکنن. فهمیدم از اینکه من بیرونم میترسه وگرنه بدش نمیاد گاییده بشه. چندبار صدام کرد و جواب ندادم. خواستم فکر کنه رفتم بیرون که خیالش راحت بشه. یواشکی از کنار پرده نگاه کردم دیدم به شکم خوابیده و هنوز پوزیشن خودشون حفظ کردن. با رفتن مجدد من به داخل آقاهه جرات بیشتری پیدا کرد و کیرش و نزدیک کون زنم کرد.آروم آروم سر کیرش و کرد تو..آروم آروم سر کیرش و کرد تو کس زنمو شروع به عقب جلو کردن کرد. دیگه داشتم ارضا میشدم. دیدن این صحنه فوق العاده برام حشری کننده بود. صدای شهوت زنمو میشنیدم که با هر تلمبه یارو بلندتر میشد. تمام کیرشو میکرد توی کس مرضیه جنده منو دوباره در میاورد. انصافا کیرش حرف نداشت. خوشگل و خوش فرم بود. دلم میخواست محکم و محکمتر بکنه. خیلی لذت داشت از اینکه میدیدم مردی که داره زنمو میکنه میدونه من شوهرشم و هیچی نمیگم. اونم سعی داشت احساس منو بیشتر کنه و با دستاش چندتا ضربه به کون زنم زد. تلمبه هاش تند تر شد و چند دقیقه بعد آبش ریخت روی کون و کمر مرضیه. فوری زدم بیرون تا نفهمه من شاهدکس دادنش به مرد غریبه بودم. چند دقیقه بعد دیدم مرضیه از اتاق آمد بیرون و کمی حول شده بود. خودم زدم به اون راه گفتم خوب بود ماساژش عزیزم? گفت آره فقط آخرهاش گرمم شده بود راستی تو کجا رفته بودی? منم جواب دادم حوصلم سر رفته بود رفتم پایین یک راهی برم. دیدم یک نفس راحتی کشید و گفت اگر حساب کردی بریم خونه که خیلی گرسنمه. منم قبول کردمو با تشکر از مردی که زنمو گایید رفتیم. دیگه احساس راحتی داشتم. دلم میخواست همش صحنه های سکسشونو جلوی چشمام بیارم. توی راه مدام افکار گوناگون به ذهنم میامد. ولی وقتی دیدم رفتار مرضیه باهام تغییر نکرده فهمیدم که یک حوس زودگذز براش بوده و قرار نیست کس دادن به بقیه رو زندگیموث تاثیر منفی بزاره. پایان

  2. #102
    ضربدری ما با دوست دوره سربازی و همسرش

    سلام دوستان
    میخوام براتون از یک سکس بگم که شاید به عقیده بعضیهاتون غلط باشه ولی تمام این داستان عین حقیقت فقط فحش ندین چون هر کی یه عقیده ای داره.
    من بابکم 32 سالمه و همسرم آناهیتا 24 سالشه. حدود 3 ساله ازدواج کردیم. من خیلی ادم حشری هستم و خیلی به سایت شهوانی سر میزدم و داستاناش رو می خوندم .تو این مدت خیلی به سکس ضربدری فکر می کردم و خیلی دلم میخواست امتحانش کنم ولی آناهیتا به هیچ عنوان قبول نمی کرد این قد اصرار کردم تا بالا خره راضی شد موقع سکسمون از سکسش با یه مرد دیگه برام بگه و منم کلی لذت می بردم . یه مدت گذشت و این برامون شده بود عادت ولی بازم آنا راضی به سکس واقعی ضربدری نمی شد . تا اینکه من تو نت یه دوست پیدا کردم که اونم متاهل بود و پایه ضربدری منتها اون خانومش راضی بود بعد از یه مدت حرف زدن تصمیم گرفتیم که با هم رفت و امد کنیم و یه جوری به سکس بکشونیمشون . من به آنا گفتم نادر دوست قدیمیم هست و دوران سربازی با هم بودیم و یه جورایی بهش گفتم که من و نادر خیلی با هم راحتیم و از سکس زنامون با هم حرف می زنیم اولش آنا خوشش نمیومد ولی بعد دیگه گیر نمی داد بهم تا اینکه با نادر قرار گذاشتیم که یه شب بیان خونه ما شهرستان. اونا هم با خانومش شیلا اومدن .من به آنا گفتم جلو نادرینا لباس راحت بپوشه اونم تو این قضیه زیاد مشکل نداشت. خلاصه نادرینا اومدن خیلی هم شوخ بودن واسه همین زود یخهامون آب شد و با هم گرم گرفتیم شیلا جونم یه لباس لختی پوشیده بود که حسابی حشریم می کرد .زنا که مشغول صحبت بودن بعد از شام من و نادر برنامه ریختیم که چطور شروع کنیم .قرار شد موقع خواب شروع کنیم برنامه رو .ساعت حدود 12 بود که رفتیم بخوابیم .من و آنا رفتیم تو اتاقمون نادر با شیلا هم رفتن تو اتاق بغلی ولی من در رو کامل نبستم تا رفتیم تو اتاق من شروع کردم به لباسهای آنا رو در اوردن یه دفه آنا گفت دیوونه هنوز بیدارن می فهمن منم گفتم عیبی نداره می خوام بفهمن سریع هر دو مون لخت شدیم من شروع کردم به کس انا رو خوردن حشر هر دو مون زده بود بال یه چن دیقیقه ای که کوسش رو خوردم آنا گفت بابک بکن توش منم کیمو هل دادم داخل کسش و شروع کردم محکم تلمبه زدن صداش از اتاق می رفت بیرون یه دفعه نادر هم که با شیلا هماهنگ کرده بودن اومدن لخت اومدن تو اتاق دیگه آنا تو یه عمل انجام شده قرار گرفته بود واسه همین همین جور به کس دادن ادامه داد . نادرم افتاد به جون کس شیلا حسابی می خورد صدای شیلا هم بلند شده بود. همین طور که من واسه آنا تلمبه می زدم نادر بعضی وقتا سینه های انا رو هم می مالید ولی انا هیچی نمی گفت . منم که دیدم الان موقشه به آنا گفتم عزیزم من برم تو آشپزخونه یه اب بخورم برگردم و سریع اومدن از اتاق بیرون که نادر ادامه بده نادرم نامردی نکردو رفته بود بین پاهای انا و شروع به خوردن کسش کرده بود آنا هم که تو اوج شهوت بود چیزی نگفته بود بعد از چند دقیقه اومدم دیدم به به نادر کرده تو کس آنا و محکم داره تلمبه می زنه انا هم داشت دیونه می شد و ناله می کرد شیلا هم داشت با کسش ور می رفت منم که داشتم از شدت شهوت دیونه می شدم رفتم سراغ کس شیلا جون. وای چه تعمی داشت حسابی کسشو می خوردم که شیلا گفت بابک جون بکن دارم می میرم منم کردم توش و شروع به تلمبه زدن کردم هر چهار تامون یه چند دقیقه ای تو اوج لذت بودیو که دیدم نادر میگه انا آبم داره می یاد انا هم گفت بریزش رو شکمم ولی نادر همش رو خالی کرد تو کس انا و دراز کشید روش منم داشتم دیونه میشدم از لذت . گفتم حالا که نادر ریخته تو کس زنم منم باید بریزم واسه همین وقتی ارضا شدم همه ابمو ریختم تو کس شیلا. بعد از اون دیگه هیچ وقت انا هیتا مخالفت نکرد و یه چند باره دیگه با هم سکس ضربدری داشتیم.

  3. #103
    نهایت یک عشق سکس گروهی



    کام ..یار ب..گو بک..شه.. بی ...بیرون . د..ر..د داره. ب..ز..ر..گ..ه ..نمی..خوا..م. نفس نفس میزد. کامیار سفت بغلش کرده بود. صدای جانم گفتنش تو گوشم فرو میرفت. چشای کامیار خیس اشک بود چشای نفس رو میبوسید لبهای لرزونش رو میبوسید میخواست ارومش کنه . دستش صورت نفس رو قاب گرفته بود موهای خیس عرقش رو پاک میکرد. نفس جیغ میکشید. دست کامیار رفت سمت سینه ی نفس سینه اش رو ماساژ داد قلبش بود.قلبش درد میکرد. نفس گریه میکرد. تموم شد قربونت بره کامیار دردش تموم شد اروم جان دلم. هیششش . فقط لذت ببره باشه به دردش فکر نکن . خوب باشه عزیزم. . بهم اشاره کرد ادامه بدم. محکم تر تلمبه زدم نفس بلند تر جیغ کشید.کونش تنگ تنگ بود بدتر این نمیشد یه زن مریض رو زجر داد.یه هو بدنش شروع کرد به لرزیدن . ارضا شده بود ولی من همچنان ادامه میدادم. حس کردم ابم داره میاد سریع در اوردم سریع تر جلق زدم همه ی منی روی شکمش فواره زد. بی حال شده بودم... روی فرش دراز به دراز افتاده بودم. نفس لخت تو اغوش کامیار میلرزید. میگفت. کامیار دوستت دارم. دوستت دارم. لبهاش میبوسید...

    ***

    شش ماه پیش با دختر خالم نامزد کردم. یه کارمند معمولی تو یک شرکت بزرگ خصوصی بودم. با حقوق متوسط. فکر جور کردن خرج زندگی . نه فکر سکس بودم نه اهل هرز پریدن یه دختر خاله داشتم که دوستش هم داشتم. همین . سرو صورت خوبی داشتم . یعنی میزون بودمو خوش چهره . یه روز تلفن اتاق کارم زنگ زد و گفت رییس شرکت کارم داره . ترس برم داشت من کاری نکرده بودم.
    با کلی ترس و لرز رفتم دفتر رییس. تا به حال ندیده بودمش . ولی میدونستم جوونه و این شرکت هم موروثیه.. اسمش کامیار م..... کامیار از جاش پاشد با من دست داد و لبخند زد! تعجب رو انگار تو چشمام خوند و گفت: تعجب کردی میدونم . بشین بگم چایی بیارن. چایی رو اوردن و بعد یه ربع بلاخره به حرف اومد:
    ببین میدونم تازه ازدواج کردی احتیاج به پول داری . من بهت وام میدونم وام بلا عوض!
    گفنم: برای چی اون وقت؟!
    خندید و گفت ملت میخوان برای پول ادم بکشن . تو اصول دین میپرسی. گفتم معذرت میخوام ولی شکه کننده بود دلیلش رو هم نمیدونم بیشتر شکه شدم.
    گفت . در عوض یه چیز خیلی سخت ازت میخوام. بهش فکر کن . اگر قبول کردی که هیچ پول رو در ازای کارت میگیری. نوش جونت ولی اگر قبول نکردی خواهشا به کسی در مورد اینکه چی گفتم حرفی نزن که برای خودت بد میشه . ...لهن تهدید کننده نبود ولی من بد ترسیدم. و دوباره سوالی نگاش کردم .



    ادامه داد ...من زنم پنج ساله ازدواج کردیم. زنم بیماری قلبی داره .یعنی شیش هفت سال پیش سکته کرده حالا قلبش مشکل پیدا کرده . اونقدر دوستش دارم که میخوام برای تولدش یه کادوی خوب بهش بدم . میخوام یکی از ارزو هاش رو براورده کنم. میخوام تو اون کادو باشی! قدرت کلام ازم گرفته شده بود نمیدونستم چی بگم یعنی چی که من کادو باشم. خودش که میدونه من نامزد دارم از اون بدتر مگه زنش نیست. یعنی زنش عاشق منه؟!! نمیدونم تو صورتم چی دید که خیلی جدی گفت فکر بد خواهشا نکن که بد کلامون میره تو هما. من تورو فقط برای یک شب میخوام همین!! زنم میخواد با کسی غیر ازمن یک شب سکس داشته باشه یعنی سکس سه نفره . اگر هستی . بفرما... خوب فکراتو بگن تا یه هفته دیگه بهت وقت میدم. بابتش بهت پنج مییلون پول میدم. حالا هم برو سر کارت.. .... تا دو روز نمیدونستم راست گفته یا داره منو سر کار میزاره . ولی بعد دو روز به این نتیجه رسیدم که شوخیش خیلی زشته . پس راست گفته!



    قبول کردم . نه با خاطر ماجرا جویی یا سکس یا از این قبیل کارها فقط فقط برای اون پنج میلییون پول کمی نبود خیلی کمکم میکرد.. بعد از یک هفته بهم گفت دوست داری زنمو ببینی . البته تو به صورت دوستم وارد خونه ام میشی. اون هنوز هیچی نمیدونه. اون شب همراه کامیار با اون ماشین شاسی بلند و گرون رفتیم خونه اش بهتره بگم قصرش.منه جنوب شهری چه به قصر! یعنی نمیتونست کس دیگه ای که اینکاره باشه بیاره . بهش گفتم . چرا من ؟ گفت . تو. نامزد داری. چشمت پاکه شش ماهه در نظر گرفتمت همه رفتارهاتو دیدم. سرت پایینه عاصه میری عاصه میای . ...تو مطمئنی. نمیخوام جایی درز پیدا کنه . میفهمی.. حرف حق جواب نداشت.در رو باز کرد رفتیم سمت نشیمن خصوصی خونه تلویزیون روشن بود و کسی نبود یه ذره که جلو تر رفتم دیدم یه عروسک یه فرشته روی کاناپه با اون لباس سفید خوابیده . چهره اش اونقدر معصوم بود که دلم ریخت . به کامیار حق دادم که با دیدش مثل تشنه ای که اب رسیده باشه ازش با بوسه هاش سیراب بشه : عمر کامیار . جون کامیار. نفسم. خانمم. چشمای قشنگتو باز نمیکنی. الهی کامیار فداش شه!



    از صدا زدنش های کامیار از قربون صدقه هاش یه جوری شده بودم یه حس قشنگ بهم دست داده بود . نمیدونستم چیه . پیش خودم میگفتم دلم نامزدمو میخواد که اینجوری بقلش کنم چشماش ببوسم. بینش هی قربون صدقه اش برم. صدای اروم زن که کامیار رو صدا میزد بلند شد. هنوز مست خواب بود و کامیار بلند کرده بود رو پاهاش نشونده بودش یه دستش رو برای کنترل سر زنش زیر گردنش گذاشته بود . به دست دیگه صورت اون عروسک . ناز و نوازش میکرد. و مدام ببینش جانم. میگفت. نفس کامیار قرصاتو خوردی ؟ نمیدونم اسم زنش چی بود. هی میگفت نفس.. از حس و حالشون خارج شده بودم. تو فکر خودم و رویا نامزدم بودم.. دیدم پا شد.و زنش رو دستاش بلند کرد رفت سمت پله هایی تا حالا ندیده بودم بهم اشاره کرد باهاشون برم. رفتیم سمت اتاق خواب. . زنش هنوز مست مست بود. نمیدونم چرا اینجوری بود ادم عادی که اینجوری نمیشه . کامیار چنان ملایم زنش رو گذاشت رو تخت که فکر کردم یه جعبه پر ارزش شکستنی رو گذاشته زمین! روی زنش خیمه زد پیشونی زن غرق خو.ابش رو بوسید طولانی لبهاش رو به دندان گرفت و ولشون کرد. انگار دلش نمیومد ولش کنه. دستش رو برد سمت اون پیراهن سفید فوق العده . دکمه به دکمه بازشون کرد سرمو زیر انداخته بودم . بهم تشر زد و اروم گفت ببین با چه کسی میخوای سکس کنی.. وقتی پیراهن رو از تنش در اورد بدن بلوری زن رو دیدم. دو تا سینه گرد و تپل بدون سوتین . شکم تختو صاف. کس بی مو. سفید سفید حتی شورتم پاش نبود! انگار اماده ی سکس کردن باشه . کامیار به حرف اومد. مییبینی اره میخواست یه شب خوب داشته باشیم. اماده شده بود ولی قرصاش بهش مجال نمیدن نفس من مثل فرشته هاست یه فرشته ی مهربون.. دوباره خم شد و لبهاش رو طولانی بوسید. صدای جانم گفتش رو میشنیدم. پتو رو ی بدن لختش کشید و همراهیم کرد تا بیرون اتاق روی کاناپه نشست . یه سیگار دراورد و شروع کرد به کشیدن : دیدیش. نفس من هیچی کم نداره . دلم هیچ زنی نمیخواد فقط فقط نفسم مهمه هر چی بخواد میگم چشم . .فکر کردم چقدر ممکنه عمق علاقه اش عمیق باشه بلاخره یه جایی وا میده. بهش گفتم چرا انقدر دوستش داری؟ گفت....


    نفس وقت هیجده سالش بود که شد منشی حسابداری. یه دختره ریزه میشه ی خیلی خوشگل . یه بار دیده بودمش میدونستم کارمنده منه . یه روز تو بارون مونده بود سوارش کردم. مخش زدم. ساده بود خیلی ساده.باباش مرده بود خودش مونده بود یه مادر وبرادر کوچیکش. مجبور بود کار کنه که خرج دانشگاهش رو بده یه سال با هم بودیم. گفت ازدواج ولی الکی بود میخواستمش ولی بدن مرمریشو! سکس کردیم. بار ها و بارها . مست مستش میشدم. ولی مناسب ازدواج نبود فکرم پی سهامدار شرکت بود .بزرگ بود و مناسب سن من ولی نفس 12 سال ازم کوچیک تر بود. ولش کردم تو همون کافیشاب بی رحمانه ولش کردم. کامیار گریه اش گرفت : نفس رفته بود خونشون . مادرش و برادرش رفته بودن خونه ی خاله اش . فشار نفسم بالا رفته بود تو اون سن کم فشار گرفته بود. منه نادون منه احمق باعث شدم سکته کنه فشارش 22 بود. مادرش زنگ زد موبایلم هر چی فحش بود نثارم کرد گفت اگه دخترش بمیره تاوانش رو بد پس میدم. رفتم بیمارستان بس نشستم شاید بهوش بیاد . یک ماه کما بود سکته ی مغزی رو رد کرد ولی قلبش مثل قبل نشد. هرچی نذر بود کرده بودم. چهل شب بعد بهوش اومدش تو محرم شام پختم پخش کردم. رفت خواستگاریش سخت قبول کرد . ولی قبول کرد . نفسمو خدا دوباره به من داد. هر کاری براش میکنم حتی اگر اون کار گناه باشه ......



    ..
    نفس یه لباش باز پوشیده بود . قرمز اتیشی. خیلی سکسی. کیرم مثل سنگ شده بود . حتی رویا جلوی من اینجوری لباس نپوشیده بود. وقتی جلوش لخت شدم . کیرم با ولع به دهن گرفته بود. وسوسه ای اون کون گنده و سوراخ تنگش هوش از سرم برده بود. کامیار در گوشم اروم گفت سوراخ کونش اکه اکه کیرت اندازه من کلفت نیست ولی دراز تره من مست ساک زدن نفس بودم . چه حالی میکرد این کامیار.. اوف خیلی باحالی تو. ابم داره میاد . درازش کردم سرم رفت سمت چوچولش با انگشت میمالیدم. کامیار با سر نفس نشسته بود ازش لب میگرفت اونم لخت بود. نفس دست رو برد سمت کیر کامیار گرفت تو دهنش اون اور ساک میزد اینور من . دیدم اینجوری ادامه بدم ابش میاد . سریع دراوردم کردم تو کسش. جیغ کشید کسش تنگ بود اروم توش تلمبه زدم. کیرش کلفته کامیار . نفس حال میکرد کامیار حالا سینه هاش زو میخورد. اه .. اه... تند تر بزن . تند تر... تند تر تللمبه میزدم. راه کسش روون تر شده بود . جیغاش بلند تر. یهو در اوردم . کونش رو از روی زمین بلند کردم انگشت کردم تو سوراخ کونش. گفت نه . درد داره ..نه نمی خوام. کامیار لبهای نفس رو تو دهنش گرفت . سااکتش کرد. انگشتم رو دو تا کردم. زدم تو سوراخ کونش. انگشتای بیشتر بیشتر. سر کیرم رو گذاشتم تو جیغش وحشتناک شده بود . جوری کامیار یه لحظه ترسید:. جانم نفسم. درش میفته زندگیم. مگه دوست نداشی عشقم . هان. تحمل کن اولش سخته بعدش لذته .



    نفس عرق ریزان قبول کرد. دوباره کیرم رو فرستادم تو . این دفعه بیشتر رفت. نفس داشت ازحال میرفت. شروع کردم تلمبه زدن. جیغ بلندی کشید . بی تابی میکرد دیگگه لذت بود. کامیار سرش رو گرفته بود تو دستاش . میبوسیدش یه شدت . تلمبه زدنم بیشتر شده بود . نفس... داشت تند تندو منقطع تنفس میکرد...

    کام ..یار ب..گو بک..شه.. بی ...بیرون . د..ر..د داره. ب..ز..ر..گ..ه ..نمی..خوا..م. نفس نفس میزد. کامیار سفت بغلش کرده بود. صدای جانم گفتنش تو گوشم فرو میرفت. چشای کامیار خیس اشک بود چشای نفس رو میبوسید لبهای لرزونش رو میبوسید میخواست ارومش کنه . دستش صورت نفس رو قاب گرفته بود موهای خیس عرقش رو پاک میکرد. نفس جیغ میکشید. دست کامیار رفت سمت سینه ی نفس سینه اش رو ماساژ داد قلبش بود.قلبش درد میکرد. نفس گریه میکرد. تموم شد قربونت بره کامیار دردش تموم شد اروم جان دلم. هیششش . فقط لذت ببره باشه به دردش فکر نکن . خوب باشه عزیزم. . بهم اشاره کرد ادامه بدم. محکم تر تلمبه زدم نفس بلند تر جیغ کشید.کونش تنگ تنگ بود بدتر این نمیشد یه زن مریض رو زجر داد.یه هو بدنش شروع کرد به لرزیدن . ارضا شده بود ولی من همچنان ادامه میدادم. حس کردم ابم داره میاد سریع در اوردم سریع تر جلق زدم همه ی منی روی شکمش فواره زد. بی حال شده بودم...



    روی فرش دراز به دراز افتاده بودم. نفس لخت تو اغوش کامیار میلرزید. میگفت. کامیار دوستت دارم. دوستت دارم. لبهاش میبوسید... زن شوهر چنان تو بغل هم فرو رفته بودن که متوجه من نمیشدن. با حال نزار رفتم لباس پوشیدم. هنوز صدای قربون صدقه رفتن های کامیار میومد. . سرش رو بلند کرد قدر شناسانه نگام کرد. چشم رو هم گذاشتم. نفس غرق خواب بود. کامیار سرش رو ی سر نفس گذاشت . مثل یه گهواره تابش داد.. تمام صورتش رو اروم بوسید. .وجودم رو مزاحم دیدم. بدون خداحافظی اومدم بیرونو تو راه همش به این فکر میکردم که عمق عشق چقدر میتونه وسیع باشه که به خاطر عشقت هر کاری که حتی فکرشم نمیکنی برای عشقت انجام بدی...

  4. #104
    از اول ميگفتين میخوایم بكنيمتگروهی

    اسمم نداس .يه دختر با قد ١٦٩ و وزن ٦٧ .كونم توپوله و هميشه لنز ميزنم.موهامم هميشه بلونده متوسط رنگ ميكنم.اينارو گفتم تجسم بشه كردم. خيلي وقت بود با هيشكي نميپريدم حدود ٦ ماه..ولي يه روز وقتي بيرون بودم يه پسري اومد با هزار ادا اصول شماره داد.نميخوام بگم من پا نميدمو اين حرفاها ولي واقعا نميخواستم با كسي بحرفم يه چن وقت..مخصوصا نميخواستم با يه هم محله اي باشم.. خلاصه منو اين سه هفته اي حرفيديمو قرار گذاشتيم تا اينكه گف ميخواد بريم شمال...منم گفتم اگه خونرو حل كردم ميام..دختر آزاديم و سكس داشتم قبل اين ٦ ماه ولي بطور عجيبي اين ٦ ماه يني از قبل عيد نه دلم پسر ميخواس نه كير. ميگفتم... بالاخره من خونرو حل كردمو گفتم باشه پنجشنبه بريم...



    عصر اومدن دنبالمو سوارم كردن با ٢٠٦_ توراه همش ميگفتن بهتره شب بريم بخاطر پليس راه و اينكه ديده نشيم. اسمه دوس پسرم شاهين بودو دوستش كه رانندگي ميكرد حامد.شاهين لاغر بودو قد بلند ..حامد باشگاهي بود ولي بد قيافه ي قابل تحمل. رسيديم نزديكياي سرعين ..اونجا گف بريم باغ يكم مست كنيم بعد راه بيوفتيم شمال.منم به شاهين اعتماد كردمو گفتم باشه. اونجاكه رفتيم باهم مزه هارو اماده كردبم من گوشتارو به سيخ كشيدم اونام اتيش روشن كردنو كباب ميكردن... همه چي كه اماده شد اسميرنوفا اومد وسط .تو باغ يه خونه بود ولي ما زير سايه ي خونه رو حصير نشستيم و خورديم سه نفري... من ازونجايي كه خيلي دير مست ميشم تا اخرش با پسرا خورد م. يهو ديدم حامد نگا ميكنه به سينه هام از رو تيشرت... نگا كردم به شاهين كه اون چرا همچين ميكنه ...كه يهو شاهين لبامو گرف لاي دندوناش.. ديدن من حالم سرجاشه و ناراحت شدم...شروع كردن باهم لب رفتن.چندشم شد.هم از لز بدم مياد هم از گي كردنه پسرا.سينه ي همو ليس ميزدن .من كم كم حس كردم دوتاشونم ميخوان بكننم.فك كردم ديدم بدم نيس.ولي با اين فكر نيومده بودم...





    اومدن كنارم نشستن يكي لباسامو دراورد يكم لب گرف.هشري شده بودم كوسم خيس بود هردو افتاده بودن به جونم.قبلا سابقه ي سكس گروهي نداشتم.حامد كوسمو وا كرد توشو ليس ميزد.. شاهينم كيرشو كرده بود دهنم.انقد تا ته ميكرد رژم ماليده ميشد به تخماش. حامد بلندم كرد با اون هيكله گندش..خمم كرد سرپا شاهينه بي غيرتمم كيرشو داد دهنم يكم تو اون حالت حامد ليسم زد و شاهين اومد ازپشت كرد تو كوسم .انقد خيس بودم كيرشو كه ميكوبيد صداي خيسيش ميومد. هردوشون ناله ميكردن منم بعد چندين ماه داشتم پرواز ميكردم .ارضا نشدم چون مست بودم اولش ولي وقتي شاهين دراز كشيد و منم نشستم رو كيرشو حامد از پشت كرد تو كونمو هركدوم ناله ميكردنو تلمبه ميزدن لرزيدمو جيغ كشيدم.هر دوشونم با اين كارم دراوردن...حامد ريخ رو كونم.شاهينم ريخ رو شكمه خودش. خودمونو كه پاك كرديم من لباسامو پوشيدم و گفتم زود منو ببرين خونه.هرچي گفتن بابا ضد حال نزن و اين حرفا نشد ..اوردنم خونه.دوس داشتم از اول به اسمه سكس ميرفتيم..با شاهينم كات كردم كوسم دهنه پسري كه بخواد زرنگ بازی در بیاره.

  5. #105
    فانتزی سکسی من که به واقعیت تبدیل شد گروهی

    شاید شما هم گاهی تو ذهنتون فانتزی هایی داشته باشید که خیلی دوست دارید به واقعیت بدل بشه .من فانتزی جالب و در این حال ترسناکی داشتم.....
    از خانواده خیلی معمولی بودم.یه خونه ویلایی کوچیک با ادم های معمولی . یه برادر بزرگتر از خودم که تازه لیسانس گرفته بود و رفته بود سربازی تا من یه نفس راحت از دستش بکشم. اون موقع هیجده سالم بود .بابام چهار سالی میشد که مرده بود. مامانم معلم بود بیشتر موقع ها خونه نبود...
    من هم مثل همه ی همسن سالام غریضه ی فعالی داشتم . بچه های مدرسه عکس های سکسی میاوردن یا از دوست پسراشون و لب گرفتن حرف میزدن یا اخ واوخ کردن دختره تو فلان فیلم سکسی رو تعریف میکردن. اینکه چه حالی میده یکی روت بخوابه بزاره تو کست .تو اه و ناله کنی. گاهی از این حرفاشون بد جوری حشری میشدم . دلم میخواست منم یه کی رو داشتم تا روم بخوابه! وقتی بچه ها میگفتن که از کمد داداششون فیلم و مجله سکس کش میرن منم با خودم گفتم چرا که نه! شاید مجید هم فیلم سکس داشته باشه! وقتی مجید رفت سربازی بهترین فرصت بود که به اتاقش دستبرد بزنم. اتاقش رو کامل گشتم و یافتم. ولی جرات نداشتم نگاه کنم. مامان خونه بود و امکان داشت بیاد اتاقم یا به کامپیوترم سرک بکشه. صبرکردم تا مامان بره مدرسه و بعد فیلم رو تو کامپیوترم گذاشتم. از شروعش هیجان داشتم. وقتی فیلم شروع شد باور نمیکردم سکسی که بچه ها میگفتن این باشه تمام دست و پام شل شده بود.



    هر ان منتظر بودم یکی در باز کنه منو تو اون حالت ببینه دستم مدام میرفت سمت نوک سینه های بزرگم شرتم خیس شده بود. تو فیلم یه دختر مدرسه ای بود که بین چهار تا مرد خیلی هیکلی دست به دست میشد هر کدوم به نوبت تو کس و کونش میزاشتن. تا حالا کیر ندیده بودم. ولی تصور میکردم اگه یه کیر این شکلی بره تو کسم خیلی درد داره چه برسه به چهار تا! نمی دونم کون دختره چقدر جا داشت با اینکه دختره خیلی لاغر بود ولی دو تا کیر به اندازه مچ دست من رفته بود تو کونش دختره تقریبا از حال رفته بود. اینور منم از حال رفته بودم . وای که وقتی فیلمه تموم شد منم حس کردم خالی شدم. یه حس خوبی هم داشت . فرداش برای دوست صمیمیم تعریف کردم و اون گفت خوب ابت اومده .حال کردی دیگه . از اون شب به بعد این شد فانتزی ذهن من که چقدر دلم میخواد حداقل با یه ادم هیکلی سکس کنم. یه کیر بزرگ با یه ادم خیلی هیکلی که راحت از رو زمین بلندت کنه و کیرشو تا ته بکنه تو کست ولی حیف که یه چیزی به اسم بکارت مانع حال کردنت میشه. این شده بود دغده ی من اینکه هم دلم میخواست هم نمیتونستم. تا اینکه یه اتفاقی افتاد.....



    چند وقتی بود که مامان میگفت .مینا چاق شدیا . دیپلم گرفتی بشینی مثلا درس بخونی بدتر چاق شدی! خوب من از بچگی تو پر بودم . سینه هام گاهی باعث خجالت میشد سایزش برای من هیجده ساله بزرگ بود مامانم نمیزاشت جلوی داداشم لباس تنگ بپوشم چون هم سینه و هم باسن خیلی بزرگی داشتم ولی از همه بدتر این بود که داشتم شکمم میاوردم.! پس بهتر دیدم تا از حد درنیومدم برم باشگاه .روزاش برای زنان بود بعد از ظهر مردا..
    دو ماهی میشد که میرفتم باشگاه پنج شنبه بود . روزی که باشگاه زودتر تعطیل میشد اخرین نفری بودم که از باشگاه در اومدم تک توک مرا تو راهرو بودن هیکل بیشترشون رو فرم بود .من رو دیدن خیلی تعجب کردن . با خجالت و سر افتاده رفتم بیرون و بعدش خونه .ساعت شش بود تازه یادم افتاد که فردا میخوام برم کوه و کفش های ورزشیم رو تو کمد باشگاه جا گذاشتم.باشگاه شش و نیم تعطیل میشد . گفتم خوب حداقل از مسئول مردا میخوام کفشم رو از کمدم بیاره. وارد باشگاه که شدم رفتم سمت جایی که معمولا مسئول مینشست . ولی هیشکی نبود درش هم باز بود. رفتم تو با تعجب دیدم یه در تو اتاق هست !



    از سر کنجکاوی در رو باز کردم و صحنه عجیبی دیدم. سه تا مرد خیلی هیکلی کاملا لخت وسط اتاق داشتن از هم لب میگرفتن! هول شدم و خواستم برگردم که دستم خورد به قفسه ی کاغذ ها و افتاد.صدای بلندی داد سرهای اون سه تا هم برگشت سمت من سریع از هم فاصله گرفتن .یکیشون همون مسئول باشگاه بود به اسم وحید یعنی اینجوری صداش میکردن. با سرعت اومد سمت منی میخواستم فرار کنم. دستش رو انداخت دورم و بلندم کردو برد تو اتاق . گذاشتم زمین و در رو قفل کرد. یکی دیگه از مردا اومد سمتم خودم چسبونده بودم به دیوار . دستش رو به چونه ام گرفت و سرم رو بلند کرد : به به ببین کی اومده یه هلو
    گفتم: تورو خدا کاریم نداشته باشید . بزارید من برم. من هیچی ندیدم. اصلا دیگه باشگاه نمیام. تورو خدا.
    گریه ایم راه افتاده بود. دست و پام یخ کرده بود . هر سه تا اروم اومدن سمتم. : نترس کوچولو کاریت نداریم . نمیخوای حال کنی . خوش میگذره ها.


    نه نمیخوام .بزارید برم. یکیشون که هیکلش از اون دوتا بزرگتر بود گفت اه وحید حالمون که پروند . چیه التماس میکنی .؟ سریع اومد سمتم . دستش انداخت دورم میخواست مانتو رو دربییاره که شروع کردم دست وپا زدنو جیغ کشیدن . یه دستش رو گذاشت رو دهنموگفت قول میدم بهم خوش بگذره قول میدم .وحید و اون مرد که دیدن دوستشون داره چیکار میکنه اومدن سمتم و وحید مانتو رو کشید صدای جر خوردنش رو شنیدم.: اقا کامی بفرما حی و حاضر. تپلی هم هست برو حال کن. کامی که از پشت بلوزم پاره کرد.رو کرد به اون یکی گفت مردی یاسر. بیا این کوفتی رو از پاش درار.یاسر اومد و شلوارمو در اورد .حالا من مونده بودم یه شرت و کرست که سینه و کون گنده مو خوب نشون میداد. ترسیده بودم . به غلط کردن افتاده بودم.پشت اون دستای بزرگ جیغ میکشیدم. دست کامی روی شورتم بودخودشو چسبونده بود به کونم. . جونم تپلی چه کون گنده ای داری .داغیه کیرشو کامل حس میکردم کامی منو خم کرد با دستش پاهامو باز کرد .سر کیرشو روی کسم حس میکردم. باز هم به التماس افتاده بودم . ولی دستش هنوز رو دهنم بود.کیرشو به سختی گذاشت سر کوسم میخواست بزاره توش که خیلی تنگ بود.



    پرتم کرد وسط اتاق افتادم. هر سه تا هجوم اوردن سمتم. یاسر کیرشو کرد تو دهنم: یالا ساک بزن .مخواستم کیرشو از دهنم در بیارم. دست کرد موهام رو کشید و سرمو فشار داد به کیرش داشتم خفه میشدم. کیرش دراورد یه نفس عمیق کشیدم دوباره کیرش کردتو دهنم گفت لیسش بزن اینوکه بلدی مفت خور. هیکل گنده کردی برای دادن دیگه..وحید پاهامو از هم باز کرد کیرشو فرو کرد تو کسم. درد وحشتناکی حس میکردم. جیغ میکشیدم. کیرش بیشتر تو نرفت .: لا مصب بدجوری تنگه..دوباره کیرشو کرد تو کسم.بیشتر رفت تو.حس میکردم دیگه کسم جا نداره . وحید این دفعه گفت. : هه جنده بودی رو نمیکردی .؟ پرده که نداری. پس چرا انقدر تنگی. اه...اه... جنده عجب کسی داری..شروع کرد به تلمبه زدن. درد دوباره برگشت شدید تر..پاسر از دهنم کشید بیرون .کمک داشت خوشم میومد. هم درد داشت هم یه حس خوب.. دست خودم نبود.گفتم. ای.اه....اه...... وحید گفت . بلند تر . اره ناله کن برام. دارم جرت میدم..



    حشرم زده بود بالا... گفتم تند بکن.. انگار کامی منتظر بود گفت خوشت اومده اره . کونت برای منه انگشت کرد تو کونم اول یکی خیلی درد گرفت .گفتم برش دار درد داره . توجه نمیکرد انگشت دوم و بعد سومی و چهارمو حس میکردم دارم جر میخورم. جیغ کشیدم. وحید از تلمبه زدن تو کسم خسته شده بود اومد گذاشت تو دهنم یاسر جاشئو گرفت. این کیرش بزرگ تر بود. با فشار رد کرد توش. یه ان درد وحشتناکی داشت. کیر وحید از دهنم در اومد جیغ کشیدم کثافت درد داره!.بلندم کردن کامی خوابید زیرم.کیرشو گذاشت سر کونم. یاسر تند تر تو کسم تلمبه میزد: اه اه .. داره ابم میاد .کامی کیرش فرو کرد توکونم.فریاد کشیدم بکش بیرون بکش.گفت تحمل کن دردش یه لحظه است . سینه هامو چنگ زد .تو کون به اون تنگی تلمبه میزد. یاسرکیرش کشید بیرون و ابش با فشار ریخت رو سر و صورتم. وحید از دهنم کشید بیرون گذاشت تو کسم دو تا کیر رو رو هم حس میکردم.کامی تند تر تلمبه میزد..وحید تو کسم نگه داشته بود. داد زدم : چرا نمیزنی داره ابم میاد تند تر بکن . کامی تند تر. اه... اه.... کیرت کلفته. درد داره ..... یه ان حس کردم داره ابم میاد . اونا تند تر تلمبه میزدن. بدنم شروع کرد به لرزیدن . داد زدم. و دست وپام شل شد. حس کردم خالی شدم. کامی ریخت توکونم. وحید کشید بیرون ابشو ریخت رو شکمم. هز سه تاشون ولو شده بودن کنار من. وحید گفت حال دادی کوچولو. جنده بودی اره؟ پرده مرده یوخده؟ . با اون صدای ظعیف گفتم نه اولین بارم بود.وحید رو کرد به کامی و گفت . دکی جون دست خودتو میبوسه ببین این راست میگه یا نه.



    کامی برگشت سمت کسم . بلندش کرد. انگشت کرد تو کسم. انگشتش رو میجرخوند . داشتم حالی به حالی میشدم که کشید بیرون . رو به وحید گفت برو اون موبالتو بیار بزار رو چراغش. وحید موبایل به دست اومد و داد دست کامی. . نور موبایلو زد تو سوراخ کسم. با انگشت دوباره بازش کرد . بعد چند دقیقه با صدای فوق العاده مهربونی و ارومی گقت : خیلی درد داشتی کوچولوی من! اره عزیزم؟ . اومد سمت صورتم و پیشونیم رو بوسید چند دقیقه به همون حالت موند سرش رو کمی فاصله داد دستاش رو دور صورتم گرفت موهای عرق کردم رو نوازش کرد گفت: برو خوش بگذرون کوچولو . پرده ات حلقویه. گفتم : یعنی چی. لبخند کوچکی زد و گفت یعنی پاره نمیشه . برو هر چقدر دلت میخواد حال کن


    از اون موقع به بعد من هفته ای یک بار با کامی سکس دارم. الان 21 سالمه . این قضیه بین خودمون مونده. نمیدونم روابطی که دیگه از حد سکس خارج شده و داره به سمت عاشقانه میره رو چطور کنترل کنم. چون حس میکنم اگر ازدواج کنم.کامی که دیگه گی نیست ضربه میخوره ولی خودم هم حس میکنم عاشق اقای دکتر کامران حجتی شدم. میخوام اعتراف کنم. دوستش دارم. ولی وحید و یاسر دست از گی بودنشون بر نداشتن . و همینطور شریک جنسی هم موندن ...

  6. #106
    من و نازنین و شوهرامونضربدری

    من پرستو 29 ساله هستم 6سال هست كه ازدواج كردم شوهرم احمد 32 ساله و مهندس كامپيوتره. شوهرم مرد خوبيه ،دست و دلباز و شايد بشه گفت نسبت به درآمدش ولخرج، تيپش بالاتر از متوسط ، هميشه به احساسات زنانه جواب ميده و سكس قوي. من واقعاً دوستش دارم . ما زندگي خوبي داريم اميدوارم كه هر روز بهتر هم بشه.
    ميخوام خاطره اي رو كه باعث شد زندگي زناشوئي ما رنگ بوئي تازه بگيره رو براتون بگم. به نظر من بهتره فقط خانومها بخونن ولي اگر آقايون هم دوست دارن بخونن من كاريش نميتونم بكنم.
    من با احمد با عشق و عاشقي ازدواج كردم(قبل از ازدواج با هم دوست بوديم) چند سالي از ازدواجمون گذشته بود و كم كم احساس ميكردم سكسمون خيلي يكنواخت شده و خيلي از هم لذت نميبريم. اين موضوع مدتي فكرم رو مشغول كرده بود و ميترسيدم كه اين موضوع نا خواسته روي شوهرم و زندگيم اثر بگذاره. من هميشه سعي ميكردم از تمام جذابيت و زنانگيم براي جلوگيري از اين مسئله كمك بگيرم. لباسهاي زير فانتزي و لباس خوابهاي جورواجور ميخريدم و شبها ميپوشيدم و از عطرهاي محرك استفاده ميكردم، آرايشم رو مرتب عوض ميكردم و با بعضي از دوستهام مشورت ميكردم و روشهاي اونها رو توي حال دادن به شوهرهاشون اجراء ميكردم و وقتي شوهرم نبود فيلم سكسي نگاه ميكردم تا توش چيزي ياد بگيرم، نا گفته نماند كه من از فيلم سكسي خيلي بدم مياد. به نظر من تمام فيلم سكسيها براي لذت بردن مردها ساخته ميشه و در اين فيلمها به روحيات زنانه در سكس توجه نميشه به همين علت هيچ وقت من خودم رو نميتونم نقش اول زن يك فيلم سكسي تجسم كنم.
    يك شب موقع سكس به روشي كه يكي از دوستهام نازنین گفته بود، بر عكس روي كير شوهرم نشستم، به اين صورت كه اون خوابيده بود و من جوري روي اون نشستم كه روم به پاهاش بود و با دست مچ دوتا پاهاش رو گرفتم و شروع كردم به بالا و پايين شدن و آه و ناله حشري كردن. شوهرم كه از اين روش خوشش اومده بود نفس نفس زنان به من گفت كه مبينم مبتكر شدي!!!. من هم تو همون حالت وسط ناله هام گفتم كه نازنین يادم داده. چشمتون روز بد نبينه يا شايد هم روز خوب، با گفتن اين حرف شوهرم انگار كه قرص اكس خورده باشه آنچنان ترتيب منو داد كه اگر چه اون شب خيلي حال داد ولي فرداش حسابي جاش سوزش داشت. روز بعد خيلي به سكس شب قبلمون و اينكه چي شد كه احمد اينقدر حشري شد فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه احمد از تجسم نازنین موقع سكس با من اينقدر حشري شده بود به خصوص كه چند بار وسط عرق ريختن هاش گفت كه ديگه نازنین چي يادت داده، به نازنین گفتي كه كير من اينقدر كلفته و ... حي اسم نازنین رو مي اورد. لازم به گفتنه كه نازنین يكي از خوشگلترين و عشوه اي ترين دوستهاي منه با موهاي بلوند وبلند. از فهميدن اين موضوع خيلي ناراحت شدم ولي بعد كه يادم اومد كه من هم بعضي شبها تو رختخواب به جاي احمد بعضي از دوستهاي اون و يا شوهرهاي دوستهاي خودم رو تصور ميكردم، آروم شدم.
    چند شب بعد دو باره با احمد تو رختخواب مشغول بوديم كه من براي اينكه هم مطمئن بشم كه چند شب قبل درست فكر كردم و هم اينكه احمد درست و حسابي مثل اونشب حالم رو جا بياره گفتم امشب ميخوام به روش مريم بهت حال بدم و اون هم با شنيدن اين حرف 2 ساعت تموم پدرم رو در آورد كه البته خيلي حال داد. فرداي اون شب از بس كه به نوك سينه هام ور رفته بود و فشارشون داده بود به لباس كه كه ميگرفت ميسوخت. نا گفته نماند كه سينه هاي من نسبتاً بزرگ هستن و به خاطر همين همه جا نميتونم لباسهاي باز بپوشم چون يك جورهايي ضايع است.
    خلاصه اينكه به مرور متوجه شدم كه احمد در رفت و آمد با اون دوستهايي كه زنهاي خوشگل دارن و به خصوص اونهائي كه زنهاشون راحت لباس ميپوشن مشتاقتره. و تمام اينها باعث شد كه بفهمم احمد مثل من دوست داره با يكي ديگه سكس داشته باشه و از اين موضوع كه احمد ممكنه به من خيانت كنه ناراحت بودم تا اينكه موضوع رو با نازنین در ميون گذاشتم و نازنین هم راه حل رو به من نشون داد.
    و اما راه حل
    يك شب جمعه بود و من و نازنین با قرار مدارهامون رو با هم گذاشتيم كه شب نازنین با شوهرش مهرداد بيان خونمون و طبق قرارمون با نازنین بهانه آورديم كه امشب حوصله بقيه بر و بچه ها رو نداريم و ميخواهيم امشب يك مهموني كوچك و خودموني داشته باشيم. من قبل از اينكه مهمونها بيان رفتم حموم و تا آمدن مهمونها از حمام بيرون نيامدم. زنگ در خونه رو كه زدن احمد درب رو باز كرد. و نازنین و مهرداد آمدن بالا.
    قرارمون اين بود كه نازنین قبل از آمدن به خونه ما مهرداد رو به يك بهانه اي از خونه بفرسته بيرون تا وقتي كه برميگرده دنبال نازنین كه بيان خونه ما نازنین مانتوش رو بپوشه كه مهرداد لباس نازنین رو نبينه كه بهش ايراد بگيره. نازنین مامريتش رو خوب انجام داده بود و تازه وقتي ميرسن خونه ما مهرداد ميفهمه كه نازنین چي پوشيده.
    يك تاپ قرمز رنگ نازك چسبون با بندهاي خيلي نازك بدون كرست و يك دامن تنگ كوتاه و آرايش بسيار هنرمندانه. خلاصه وقتي من نازنین رو ديدم دلم آب افتاد ديگه خدا به داد احمد برسه.
    توي اين فاصله كه احمد مشغول پذيرائي اوليه از مهمونها بود من هم رفتم تو اتاق و يك لباس چسبون لختي كه ازش داشت سينه هاي درشتم بيرون ميزد با يك دامن پوشيدم و تمام گردن و سينمو عطر هوس انگيزي زدم و يك مرتبه قبل از اينكه احمد منو تنها ببينه رفتم تو حال. با ديدن من احمد بدجوري چشم غره رفت كه من رو خودم نگذاشتم و رفتم طبق معمول با مهمونها روبوسي كردم و خوشامد گفتم.
    من و نازنین گفتيم كه امشب ميخواهيم بيشتر از هر شب مشروب بخوريم و برقصيم. شوهرهامون هم كه هميشه وقتي خودمون چهارتائي بوديم تخته نرد بازي ميكردن با ديدن ما دوتا با اون وضعيت ،تخته نرد رو فراموش كرده بودند و داشتن يواشكي زن همديگر رو ديد ميزدن. اونشب شوهر هامون بيشتر از شبهاي ديگه مشروب خوردن و مست شدن. آخه من و نازنین يواشكي پيكهاشون رو پر ميكرديم و ميگفتيم كه كمتر از ما خورديد و اونها هم رگ غيرتشون ميگرفت و بيشتر ميخوردن. ماهواره روي PMC بود و صداش هم بلند بود و ما هم با بعضي از آهنگهاش ميرقصيديم و در طول رقص من و نازنین دائم جامون رو با هم عوض ميكرديم در طول رقص من حواسم به چشمهاي مهرداد كه از هر فرصتي براي ديدن سينه هاي بزرگ من استفاده ميكرد و لبخندهاي معني دارش بود تا اينكه من يك CD گذاشتم كه توش يك آهنگ ملايم بعد از آهنگ Sexy Lady بود و نور حال رو حسابي كم كردم طبق قرار قبلي من و نازنین آهنگ Sexy Lady رو با شوهرهاي همديگه رقصيديم و وقتي آهنگ ملايم بعدي شروع شد جامون رو عوض نكرديم و در اولين حركت نازنین يك دست انداخت گردن احمد و با دست ديگه اش دست اونو گرفت و با اون عشوه هاي خاص خودش چشم تو چشمش دوخت و شروع كرد تانگو رقصيدن.من با ديدن اين صحنه حسابي شهوتي شده بودم و مهرداد داشت اين صحنه رو ميديد و گيج شده بود كه من براي اينكه توجهش رو به خودم متوجه كنم دو دستم رو انداختم گردنش و شروع كردم رقصيدن. حس كردم مهرداد توي فضاي نسبتاً تاريك و با اون وضعيت لباس من خيلي دوست داره سينه هامو ديد بزنه و نگاه چشم تو چشم من نميذاره كه اين كار رو بكنه،گفتم كه يك كاري كنم كه راحت بشه. در طول رقص يواش يواش از نازنین و شوهرم كه داشتن اونها هم چيزي به هم ميگفتن چند قدمي فاصله گرفتيم در اين موقع من يواش يواش به بيشتر به مهرداد چسبيدم و در گوشش و با عشوه و ملايم گفتم :امشب هرچي بخواي ميتوني چشم چروني كني. راحت باش. اين رو گفتم و ديگه خودم طاقت نياوردم و دستهام رو محكم كردم و حسابي سينه هام رو بهش فشار دادم. اون هم كه شهوت از نفسهاش ميريخت يك مرتبه دستهاي پشت كمر منو سفت كرد و در همون حالت زير گردن منو يك بوس خيس كرد. با اين حركت مهرداد كاملاً بي حس شدم و نا خواسته يك آه از همون آههايي كه براي احمد موقع سكس ميكشيدم كشيدم كه باعث تحريك مهرداد شد و مهرداد من رو يك فشار ديگه داد. توي اين احوال بوديم كه برگشتم يك نگاه به نازنین و احمد كردم ديدم كه احمد هم سرش تو گردن هوس انگيز نازنین است. با ديدن اين صحنه مهرداد رفت پشت سر من و شروع كرد به خوردن گردنم و دستهاش هم از زير لباسم داشتن سينه هامو ميماليدن حسابي شهوتي شده بودم يك آه باندتر كشيدم بلافاصله ناله شهوت انگيز نازنین هم كه ديگه اون موقع احمد داشت سينه هاشو ميمكيد بلند شد برگشتم و خودم رو محكم تو بغل مهرداد فشار دادم و يك لب اساسي با زبون بهش دادم و گفتم: تا حالا شده زن دوستت رو بكني؟ گفت نه. و بلند طوري كه احمد بشنوه گفتم امشب من زن تو هستم زنت هم زن شوهرم و همون موقع نازنین كه ديگه از شدت شهوت چشمهاش نيم بند شده بود با صداي بلندبه احمد گفت امشب ميخوام به روش خودم زنت بشم. و همين موقع احمد گفت خوب بياين بريم تو اتاق خواب كه همه استقبال كردن. هر چهارتائي ريختيم تو رخت خواب ما و من در اولين حركت زيژ مهرداد رو باز كردم و شروع كردم ساك زدن و همون موقع هم احمد داشت براي نازنین ساك ميزد و نازنین با نفس نفس ميگفت آآآآه ه ه بيا بالا، بيا بكن ديگه طاقت ندارم كه احمد هم همين كار رو كرد و جلو چشم مهرداد كيرش رو در آورد و زنش رو كرد. من از ديدن اين صحنه ها داشتم ديوونه ميشدم شروع كردم خوردن تخمهاي مهرداد در ضمن دست مهرداد رو گرفتم گذاشتم روي نوك سينهام اون هم من رو بلند كرد و سرم رو گذاشت كنار سر نازنین و تمام قد روي من افتاد و شروع كرد به مكيدن گردن و لب و سينه هام چيزي نگذشت كه من هم مثل نازنین به التماس افتادم و گفتم:مهرداد ديگه طاقت ندارم منو بكن ببين اون داره زنت رو ميكنه. و اون هم پاهامو باز كرد و ضمن اينكه منو ميبوسيد منو جلو شوهرم كرد. ما هر چهارتائي تا صبح تو اون تخت خواب پدر همديگر رو در آورديم و فرداش تا ظهر خوابيديم و ظهر در موردش صحبت كرديم. همه راضي بوديم و از اون موقع تا حالا هر وقت كه لازم باشه اين كار رو ميكنيم. در ضمن من و نازنین به شوهرهامون نگفتيم كه ما از قبل براي سكس ضربدري برنامه ريزي كرده بوديم تا گناهش گردن اونا باشه. اگر چه فكر كنم اگر بدونن از ما تشكر ميكنن.

  7. #107
    خونه خالی و سکس گروهی

    در ابتدا باید عرض کنم که اگر مشکل نگارشی یا غلط املایی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به 3 سال پیش یه زمانی برا خودم خیلی برو بیا داشتم اهل عشق وحال بودم اون زمان با یکی از دوستانم خیلی صمیمی بودم اسمش سامان بود مثل خودم اهل حال و البته باید بگم که تخصص خیلی خوبی تو مخ زدن داشت من از یه خانواده ی مرفه بودم خانواده سامان هم تقریبا مثل خانواده من تو یه رنج بودن . خانواده ما در کل دو تا ماشین داشتن که یکیش برا پدرم بود و یه ماشین دیگه هم پدرم برای مادرم خریده بود البته فقط به نیت مادرم خریده بود و 24 ساعته دست من بود و با سامان کلی باهاش می رفتیم عشق و حال و کلی باهاش کس بلند می کردیم یادش بخیر با اون ماشین چه کارا که نکردیم یادمه اگه وقت گیر می اوردیم به بهانه های مختلف خونواده هامونو می پیچوندیم و می رفتیم شمال سامان تو شمال یه خونه ویلایی داشت که برا خالش بود که هر وقت می خواستیم بریم شمال سامان کلید اونجارو می گرفت ماشینو پر از خرت و پرت می کردیم از جمله مشروبات الکی و چند بسته سیگار با مارک های مختلف و راهی شمال می شدیم و کلی حال و صفا می کردیم

    صمیمیت من و سامان هر روز بیش تر و بیش تر می شد به طوری که اگه یه روز همدیگرو نمی دیدیم حالمون خیلی گرفته می شد سامان یه پسر تقریبا خوشتیپ و خوشقیافه با روابط عمومی خیلی خیلی بالا بود به قول خودمون از اون ادمای سر زبون دار بود و کلی هم دوس دختر داشت دیگه خودتون تصور کنید هر یه ساعتی که من باهاش بودم شاید یه 30 یا 40 تا براش اس می یومد و سامان به هیچ کودمشون جواب نمی داد و من ازش می پرسیدم چرا جواب نمی دی در پاسخ می گفت گور باباشون بزا انقدر اس بدن تا تو از کونشون قارچ دراد البته بگم سامان منو بی نصیب نمی زاشت و کلی بهم شماره دختر می داد و ما هم تو یه بازه ی زمانی تعداد دوست دخترامون از تعداد انگشتای دست و پا بیش تر شده بود که البته به دلایلی مجبور شدم با همشون کات کنم چون دیگه داشتن دوست دختر برام جذابیتی نداشت و از طرفی هم حوصله حرف زدن باهاشون و جواب دادن به اس هاشون رو نداشتم

    ماجرای سکسی من و سامان از اونجایی شروع می شه که مادر بزرگم فوت کرد پدر من برای مادربزرگم یه خونه نقلی و نسبتا خوشگلی خریده بود تا مادر بزرگم به همراه عمو کوچیکم که مجردم بود توش زندگی کنه بعد از فوت مادر بزرگم اون خونه خالی شد حتی عموم هم از اون جا رفت از یه طرف برا فوت مادر بزرگم ناراحت بودم و از طرف دیگه هم خوش حال چون مطمئنا می تونستم با دوز و کلک و بهانه های مختلف کلید اون خونرو از پدرم بگیرم و با سامان بریم توش عشق و حال البته بگم پدرم قصد فروش اون خونه رو داشت که با اصرار زیاد من منصرف شد بعد از این که پدرم از فروختن خونه منصرف شد من به سامان زنگ زدم و این خبرو بهش دادم خوش حالی سامان از این خبر غیر قابل تصور برا من بود انگار دنیارو بهش دادن وقتی من این خبرو به سامان دادم بعد از اون ماجرا وقتش رسیده بود که از اون خونه خالی استفاده کنیم من و سامان اون موقع دانشجو بودیم به بهانه درس خوندن کلید خونرو از پدرم گرفتم پدرم ادم حساسی نبود و با توجه به شناختی که من ازش داشتم اهل شک کردن هم نبود در کل ادم ریلکسی بود

    خلاصه کلیدو گرفتم و با ماشین رفتم دنبال سامان یه چرخی با ماشین تو خیابونا زدیم بعد سامان گفت برو به این ادرسی که بهت می گم گفت برا چی به این ادرس؟ گفت امشب باید کلی خوش بگذرونیم با یه تیکه خوب برا امشب قرار گذاشتم من با این حرف سامان برق سه فاز از سرم پرید هم متعجب بودم هم خوش حال و با خودم گفتم این سامان دیگه چه قرمساقیه از قبل هم برنامه ریزی کرده بوده بعد به سامان گفتم حالا این تیکرو من می شناسم؟با یه لبخند به من گفت اره فکر کنم باید دیده باشیش یادته 4 ماه پیش با یکی از دوست دخترمام رفتیم کوه ؟یه خورده به ذهنم فشار اوردم بعد متوجه شدم که ستارو می گه بهش گفتم اون دختره ستاره رو می گی که یه بارم باهش رفتیم رستوران ؟گفت اره خودشه لامصب خیلی کسه برا امشب بهترین گزینه بود البته خیلی طول کشید تا مخشو بزنما کلی زبون ریختم تا برا امشب راضی بشه ..بعد من با یه لبخند رو به سامان کردم و گفتم بابا تو دیگه کی هستی دسته شیطونو بستی ...به محل قرار رسیدیم بعد سامان به ستاره زنگ زد که بیاد سر قرار ...بعد از چند دقیقه انتظار در داخل ماشین ستاره خانوم ما هم پیداش شد یه شال تیره سرش بود و یه مانتو کوتاه صورمه ای پوشیده بود بعد از این که نزدیک ماشین شد از ماشین پیاده شدیم تا یه خوش و بشی باهش داشته باشیم ..ستاره یه دختر خیلی مهربونی بود اندام بیستی داشت و انصافا قیافشم خوب بود بعد از سلام و احوال پرشی باهش ستاره روبه من کرد و گفت من تعریف شمارو از اقا سامان خیلی شنیدما منم گفتم حالا کجاشو دیدی بعد از سلام و احوال پرسی سوار ماشین شدیم و به سمت مقصد که خونه خالی باشه حرکت کردیم ستاره یه دختر مهربون بود و خیلی زود خودمونی شد با ما انصافا این سامان مکار خوب گزینه ای رو انتخاب کرده بود تو راه خونه بودیم که ستاره گفت برا امشب کاندوم دارید که من خیلی تعجب کردم از حرفش گویا سامان مستقیم از قبل بهش گفته بود که امشب برا سکس داریم می ریم خونه خالی پس از این که ستاره این حرفو زد سامان با یه خنده بلند گفت ای وای راست می گیا داشت مهم ترین چیزو یادمون می رفت بعد ستاره گفت خوب اره خیلی مهمه سامان رو به من کرد گفت اولین داروخانه نگه دار تو خیابون بالایی یه داروخونه بود که من جلوش نگه داشتم بعد سامان گفت خوب بچه ها چه طعمی بگیرم من گفتم مگه میخا اب میوه بگیری یه چی بگیر که کارمونو راه بندازه سامان با یه لبخند از ماشین پیاده شد و به سمت داروخونه رفت ... در همین حین ستاره روبه من کرد و گفت امیدوارم امشب بهمون خوش بگذره منم بهش گفتم مطمئنا خوش می گذره ....بعد از چند دقیقه سامان دست پر اومد و به سمت خونه حرکت کردیم بالاخره به خونه خالیمون رسیدیم اون خونه یه خونه کوچیک یک طبقه حیاط دار بود که از هر لحاظی خوب بود حتی پدرم اسباب اثاثیه هارو هم جمع نکرده بود و همه چی سر جاش بود وقتی سه نفری داخل خونه شدیم سامان رو به ستاره کرد و گفت اینم کلبه کوچک و فقیرانه ما درسته کوچکه ولی برای برگزاری یه سکس سه نفره عالیه از قرار معلوم ستاره که یه دختر حدودا 24 یا 25 ساله بود ید طولانیه در سکس داشت و به نظر می رسید که قبلا هم سکس داشته و اصلا براش مهم نبود که از جلو باهاش سکس داشته باشیم حدود ساعت هشت نیم شب بود که منو ستاره و سامان رو کاناپه نشسته بودیم ستاره با یه تاپ صورتی رنگ بین من و سامان نشسته بود و مشغول خوردن چیپس و پفک و تماشای ماهواره بودیم کلی گپ زدیمو خندیدیم انصافا ستاره یه دختر خیلی مهربون و خوش زبونی بود و هیچ وقت خنده از لباش جدا نمیشد موهای بلند و خرمایی رنگی داشت پوستش نسبتا سفید بود و اندام خیلی خوب و مناسبی داشت به خصوص باسنش که در زیر شلوار تنگش خودنمایی می کرد خلاصه همه چی تموم بود از هر لحاظ حدود یه رب بیست دقیقه مشغول خوردن تنقلات و سیگار دود کردن بودیم تا این که ساسان استارت سکسو زد و شروع کرد به مالیدن سینه های ستاره البته از روی تاپ و ستاره هم کم نیورد و از رو شلوار کیر ساسانو می مالوند منم که این صحنرو دیدم ناخوداگاه کنترلمو از دست دادم و منم شروع کردم به ور رفتن با سینه های ستاره اونم شروع کرد به مالیدن کیرم البته از روی شلوار حالا هر دو دست ستاره مشغول بود با دست چپ داشت کیر سامانو می مالید و دست راست هم کیر منو و منو سامان هم مشغول مالوندن سینه های ستاره پستونای خوبی داشت نه زیاد بزرگ بود نه زیاد کوچیک و خیلی هم نرم بود من صورتمو نزدیک کردم به گونه ستاره بوی عطر ادکلونش حسابی ادمو منگ می کرد یه بوس از صورتش گرفتم که خیلی احساس خوبی هم داشت در همین حین سامان تاپ ستاررو پایین کشید و جمال ما به پستونای ستاره خانوم روشن شد انصافا مرواریدایی بودن برای خودشون سامان شروع کرد به خوردن پستونای ستاره و من هم از رو کاناپه بلند شدم و شلوار و شورتمو در اوردم کیرم به طور کامل سیخ شده بود وقتی چشمای ستاره به کیرم افتاد با خنده که چاشنی تعجب هم توش بود رو به سامان کرد و گفت وای رفیقت چه موز گنده ای داره و سامان هم با خنده گفت تازه کجاشو دیدی وایستا منم شلوارمو در ارم تا با موز منم اشنا شی سامان هم از رو کاناپه بلند شد و شلوارشو در اورد کیرش مثل من به طور کامل سیخ شده بود ستاره با دیدن کیر سامان با خنده گفت حالا دو تا موزا تکمیل شدن حالا من و سامان به طور کامل از پائین تنه لخت بودیم فقط یه تی شرت تنمون بود در همین حین من با خنده گفتم دوست داری طعم موزای مارو بچشی و ستاره با خنده گفت چرا که نه من و سامان ایستاده در مقابل ستاره بودیم و اون روی کاناپه نشسته بود و شروع کرد به ساک زدن کیرامون خیلی حرفه ای و خوب ساک می زد هر کی ندونه فکر می کرد بیست ساله پورن استاره حتی نزدیک بود در حین ساک زدن ابم بیاد ولی خودمو هر جور که بود کنترل کردم انقدر خوب و حرفه ای ساک می زد که اه و اوه من و سامان بلند شده بود بعد از پنج دقیقه ساک زدن سامان پاهای ستاررو بلند کرد و ستاررو خوابوند رو کاناپه و شلوارشو در اورد یه شورت سفید پوشیده بود اینجا بود که پاهای سفید ستاره معلوم شد و همچنین رون هاش که دهن هر کسیو اب مینداخت سامان که حسابی حشری شده بود بلافاصله شورته ستاررو در اورد و شروع کرد به خوردن کس ستاره و با ولع تمام می خورد و لیس می زد اه و اوه ستاره حسابی بلند شده بود و گویا داشت حسابی لذت می برد بعد از سه چهار دقیقه سامان دست از خوردن کشید و دستشو گذاشت رو کیرش تا بزاره تو کس ستاره وقتی سر کیرش به کس ستاره برخورد کرد ستاره گفت از کاندوم استفاده کن اینجوری امنیتش بیش تره می ترسم یه وقت ازت بچه دار بشم سامان رو به من کرد و گفت اون کاندومارو کجا گذاشتی برو یه دونه بیار منم رفتم بسته کاندومو به سامان دادم اونم یه دونه برداشت بازش کرد و به کیرش زد و رو به ستاره کرد وگفت این هم پوست موز دیگه چی می خا سامان شروع کرد به تلمبه زدن البته من هم بیکار نبودم تو دهنی به ستاره می زدم بعد از چند دقیقه سامان رو به من کرد و گفت اشکال نداره بریم تو اون اتاق که تخت دو نفره داره اونجا فضاش بیش تره منم گفتم چه اشکالی داره بریم خلاصه سه نفره راهیه اتاق خواب شدیم سامان رو تخت دراز کشید و ستاره هم برای سامان ساک می زد به صورت چهار دست و پا تا فضا برا من ایجاد شه تا از پشت بتونم ترتیبه ستاررو بدم رفتم سراغ بسته کاندوما و یه دونه برداشتم و بازش کردش و به کیرم زدم و رفتم به پشت ستاره و بهش گفتم اشکال نداره موزمو بزارم تو کونت و ستاره هم با یه لبخند گفت فقط اروم بزار منم گفتم چشم کیرمو به سوراخش نزدیک کردم و با یه فشار که البته زیادم نبود تا سر فرستادم تو و کم کم بهش سرعت دادم گویا ستاره قبلا هم کون داده بود چون با یه فشار نه چندان زیاد تا ته رفت.... خلاصه بعد از اتمام ساک زدن ستاره سامان از جلو و من از پشت داشتیم ترتیب ستاررو می دادیم و اه و ناله ستاره هم بلند و بلند تر می شد بعد از چند دقیقه من جامو با سامان عوض کردم تا اون هم طعم کون ستاررو بچشه بعد از سه چهار دقیقه من دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و ابم اومد و ریخت تو کاندوم حسابی بیحال شدم دو سه دقیقه بعد هم اب سامان اومد هر سه تاییمون حسابی از حال رفته بودیم و مثل سه تا جنازه رو تخت دراز کشیده بودیم در همین حین سامان رو به ستاره کرد و گفت چه طور بود سکسمون ستاره هم با یه نیش خند گفت خیلی خوب بود بعد سامان رو به من کرد و گفت خودت برا ما برکت نداشتی که بالاخره مرگ ننه بزرگت یه برکتی برا ما داشت و منم با یه لبخند بهش گفتم خفشه بابا گوساله بعد از این که حالمون سر جاش اومد لباسارو پوشیدیم و یه سیگار کشیدیم بعد ستاره از ما خواست تا دیرش نشده برسونیمش در خونشون اون شب با تمام لذتاش تموم شد اون شب یکی از بهترین شبای زندگی من بود گرچه بعد از اون شب دو بار دیگه هم سکس داشتم ولی به پای اون شب نرسید در حال حاضر با سامان رفیق هستم و یکی از بهترین دوستان منه .

  8. #108
    بهترين سکس ضربدرى ما

    من آنا هستم 32 ساله از تهران . همسرم بابک 34 سالشه کارش ساخت و سازه و هيکلشم ورزشکار و مايه دار. داستان از اونجا شروع شد که سه سالی از ازدواج ما می گذشت و تصميم گرفتيم با خواهرم و شوهرش بريم واسه کارای خريد خونمون کيش, آخه بابک قرار بود يه خونه آنچنانی تو کيش بخره خلاصه کارامون راست و ريس شد و خريد انجام شده بود برای تجهيز کردن خونه و پز دادن به خواهر و شوهرش اونا رو هم دعوت کرديم با ما بيان, اينم بگم بابک کلا اهل پوشش و گير و گور نيست منم که کلا راحتم همه جوره خواهرم مونا هم عين ماست البته حمید شوهرش تازگیا روشن فکر شده و خواهرم هم خوشحاله که ديگه گير به پوششش نمی ده.



    خلاصه رفتيم و رسيديم کيش, من که کلا گرمايي هستمو طاقت گرما ندارم, يه مانتو بلند طوسی تا با يقه تقريبا باز يه تاب و کرست سکسی زير مانتو و يه شلوار چسب خنک يشمی با شرت نازک ست کرستم اونم سفيد , البته اينم بگما من يا هميشه ست نازک می پوشم يا کلا شرشرت نمی پوشم. آرايش ملايم هميشگی ولی سکسی, حمید خان اولين بار بود با ما ميومد سفر و کلا از همون لحظه اول مثل هميشه سيخ و هيز تو نخ من البته من جلوش خيلی سکسی می گشتم اما اينبار با مانتو و روسری منو می ديد و کلی خر کيف شده بود مونا هم دست کمی از من نداره ولی يکم ملايم تره و هيکلشم از من يکم ريزتره خلاصه بابکم که واسش فرقی نمی کنه کی چی می پوشه چطوری جلوش مي گرده ميگه مهم ديد زدن منه که هميشه آماده خدمته بعد از هر بار گشت و گذار تو روز , يعنی کلا ميبينه منو ميخورن با نگاهشون حال می کنه,



    خلاصه اول از همه ماشينو رديف کرد بعد رسيدن و بعد هم رفتيم تو کار خريد و اومديم رستوران و بعد وسايلا آوردن و ريختن و سر جاشون چيدن و همه اينا تاساعت يک شب تموم شد و حالا مونده بود پر کردن يخچال و خورد و خوراک که اونم صبح تموم شد کلا چول باشه همه چی يه روزه تو اين مملکت آماده است با کلی دلا و راست شدن واست. فرداش رفتيم بازار و لباس های مجلسی و خونگی و .... در حد خفن اونم سکسی و نيمه سکسی از زير ورو خريديمو اومديم خونه. تو اين گیر و داد بابک گفت فکر کنم مونا يه مرگشه حمیدم عين خيالش نيست ببين اگه مشکل مالی حلش کنم , منم از مونا تو خفا پرسيدم چه مرگته اومديم خوش گذرونی يا قيافه گرفتن تو رو ببينيم , اونم گفت اول که ميدونی داره بهت حسوديم ميشه همه چی داری, پول , خونه , ماشين و از همه مهمتر ی شوهر هات و خوشگل که آرزومه يه بارم شده يک دقيقه بغلم کنه و .... زده بود سيم آخر البته منم واسم مهم نبود چون وقتی بابک واسه من آزادی ميخواد منم واسه اون میخام امل نيستم که, گفتم مگه حمید چشه , گفت هيچی بابا هفته ای يه بار اونم با اينکه می دونه من داغم يه ربع کارش و می کنه رفت تا ی هفته ديگه اما صدا شما هر شب هرشب گوش فلک و پاره می کنه, خرج هم که زورش مياد بکنه ديگه خسته شدم نمی دونم چی کار کنم , گفتم من با بابک حرف ميزنم و نتيجه رو بهت می گم ,



    خلاصه داستان و از سیر تا پیاز واسه بابک گفتم و بهشم گفتم ببين من که بدون اجازه تو آب نمی خورم چه برسه به سکس تو هم که مثل من پس بيا ی برنامه بزاريم اينا رو هم بياريم تو سکسامون شايد زندگيشون بهتر شه بابکم قبول کرد فقط موند حمید که گفتم اونم با من , گفتم من بعد از ظهر برنامه ميزارم بريم خريد اما تو بهونه کار و مياری نميای مونا هم می گم بگه سر درد داره منم اصرار می کنم بريم و با حمید ميرم و ميپزمش بابکم قبول کرد و اوکی داد به مونا هم گفتم اوکی فقط نگفنم بابک آماده است به بابکم گفتم يه کاری کن مونا خط بده به مونا هم گفتم يه لباس سکطی می پوشی و بدون شرت و تر و تميز , وقت رفتن شد و همه چی طبق برنامه حمید هيز فقط منتظر خواهش من واسه اومدن بود منم يه مانتو باز بدون کرست چون سينه هام و عمل کردم ساف و سخت و خوشگل واميستن اونم سر بالا ی تاپ خوشگل آبی با يه دامن بلند آبی که تو نور خورشيد پاهام معلوم بود بدون شرت و ی کفش تابستونی خوشگل موقع رفتنم به مونا گفتم اگه به بابک بدی منم بايد به حمید بدم تا مساوی باشه اونم قبول کرد و ما رفتيم ,



    به حمید گفتم تو بشين پشت فرمون يه هامر سفيد خوشگل اونم قبول کرد رفت سوار شه گفتم يه کم از بابک ياد بگير در و باز می کنه واسم بعد ميره خودش سوار مايشه اونم اومد در و باز کرد و واستاد سوار شم منم از قصد دامنم و با دستم کشيدم بالا تا نزديکای رونم رفتم بالا سوار شدم ديگه دامنم و درست نکردم مانتو انداختم رو پامو رونای لختم معلوم بود حمیدم که سوار شد و ی نگاه به راه و ی نگاه به رونای من منم خودمو يوری کردمو نشستم رو به حمید جوری که خودنمايیم بيشتر شه بعدم مانتو شل کردم از رو پام سر بخوره از رو شونه هام روسیری بره کنار و سينه هام معلوم باشه, شروع کردم حرف زدن و تشکر که اومده باهامو از اين حرفا خلاصه ديگه مانتو هم از رو پام رفت کنار و منم ديگه درستش نکردم تاپم نصف گردی سينم و می گرفت ديگه حمید اوضاش خراب بود دستاش ميلرزيد رسيديم دم مرکز خريد و پارک کرد و پياده شد منم فقط روسری مو رو سرم درست کردم هنوز لباسام و درست نکرده بودم گفت نميای پايين گفتم در و باز نمی کنی اومد در باز کرد منم چرخيدم طرفش پام و گذاشتم پايين اون پام تو ماشين دامنم بالا رونام کسم افتاد بيرون منم يکم طولش دادم و پای بعدی آوردم که ديدم حمید راسته راست کرده و نگاهش تو کسم گفتم چی شده حمید گفت لباستون رفته بالا منم زدم خودم و به اون راه و گفتم بابا حالا چی ديدی مونا هم داره ديگه , اونم خنديد و گفت زير لب گفت کاش مثل تو بود منم مثلا نشنیدم رفتيم تو بازار و و موقع خريد رفتيم تو کفش فروشی ی کفش پاشنه بلند انتخاب کردم و خواستم پام کنم فروشندش زن بود آورد نشستم رو صندلی روسريم و از قصد سر دادم سينه هام معلوم شه سروظ ببيننه فکر می کرد شوهرمه بعد که پوشيدم جفت شو پاشدم جلو آيينه واستادم و دامن و تا زير کونم دادم بالا



    به حمید گفتم يه لباس دارم واسه اون ميخوام خوبه به زتکنه هم گفتم دو مدل ديگه رو هم بياره به حمیدم گفتم حمید ببين جلوش اذيتم نمی کنه به نظرت اونم نشست و منم دامن و دازم بالا تر بطور نا محسوس تا کسم معلوم شه حمیدم تا ديد گفت نه خوبه ولی بازم معلوم شد آنا جون گفتم چی گفت با انگشتش اين, گفتم تو همه بدت نيچمده می خوای بخورش سير شی يدفه, اونم سرخ و سفيد شد واستاد خلاصه کفش و خريديمو رفتيم تو مرکز دوباره و خلاصه يه سه چهار ساعتی چرخوندمشو بابک اس زد ماموريت انجام شد عزيزم خواهرتم عين خودت سکسيه ولی تو بالاتری , منم دادم نوش جونت ميام تا يه ساعت ديگت ا نم گفت خوش بگذره خواستی يه حالی هم بکن من گفتم چشم و سوار ماشين شديم حمید گفت برم خونه تمومه کارات گفتم يه دروی بزن ت جزيره بعد اونم از خدا خواسته راه افتاد اندفعه هم مثل قبل سوار شدم با اين تفاوت که هوا تا يک بود و ت ماشين معلوم نبود منم مانورم و بيشتر کردم پام و انداختم رو پام و کامل رونا بيرون مانتو کنار و کسم پيدا سينه تو ديد بهش گفتم حمید چرا نميزاری مونا سينه هاشو عمل کنه مثل من شه يهو جا خورد و گفت مگه اينجا عمل می کنن گفتم اره ولی خوب جای بهتری هم هست از ايران ميريم اونجا اونم گفت حالا عمل کنه چه شکلی ميشه الان که خوبه من راضيم , منم گفتم خوب شکلش مثل ماله من ميشه اونم دوباره سرخ و سفيد شد و گفت نرميش چی منم نه گذاشتم نه برداشتم تاپم و دادم پايين سينه هام افتاد بيرون گفتم اينطوری ميشه دست بزن منم واسش فيام بازی کردم گفتم فقط زياد دست نزن حالم بد ميشه له نوکشم کار نداشته باش اونم دستشو با لرزش آورد رو سينم گفتم خوب واستا ما رو به کشتن ندی اونم زد کنار و دو تا دستش گذاشت رو سينم منم سريع حالم و بد نشون دادم و با يه دست دستشو نگه داشتم و با دسته ديگه کسم ماليدم اونم تا ديد حالم بده مالششو بيشتر کردو منم يه حال اساسی دادم



    با صدام گفتم کسمو بمال اونم گفت چشم و عين برده ها عمل می جرد گفتم بريم يه جای پارک ماشين شلوغ که کسی شک نکنه اونم سريع رفت تو پا کينگ ی مرکز خريد و پريديم عقب ماشينو ديگه عشق و حال الحق والانصاف کيرش از بابک کم نداشت شايد دو سانت کمتر بود چلی کلفتيش همون بود وسطای کار بچد که گفتم فکر کنم بابکم ترتيب مونا و داده اولش جا خورد ولی بعدش گفت نوش جونش منم گفتم پس رفتيم خو نه بايد همه با هم حال کنيم اونم جلو هم گفت قبوله ولی مونا چی گفتم اون و من آمادش کردم بابکم که آمادست ولی يه شرطی هم دارم گفت چی گفتم بزاری مونا هم مثل من هيکلشو رديف کنه بعدم هر موقع خواست سيرش کنی نه هفته ای اونم گفت چشم هفته ای دو سه بارم با هم سکس کنيم اونم چشم گفت چشم و گفتم بزاری مثل من سکسی بگرده گفت بابا چشم اصلا به هر کی می خواد بده فقط به من بگه گفتم پس بريم خونه ابشو تا ته خوردمو رفتيم خونه به بابک اس زدم شما در حال سکس باشين تا ما ميايم همگی سکس کنيم اونم اس داد حله تو بيا که ميخوام دو تا خواهر و داغون کنم منم کفش جديدمو پوشيدمو موقع پياده شدن دمه خونه تو پارکينگ پا مو پيچ دادمو نقش زمين شدم و مجبور شد حمید کلا بغلم کنه منم دامنم و تا رونام دادم بالا سينه هام معلاو تر از هميشه رفتيم ت بدو ورود ديديم مونا رو به ما رو کير بابک داره بالا پايين ميوه با ديدن اين صحنه حمید منو گذاشت رو کاناپه و لباساشو در آورد و به منم اشاره که لخت شو بعدک کرم برداشت و رفت طرف مونا ازش يه لب اساسی گرفت و بلندش کرد و چرب و چيليش کرد کونشو گذاشت رو کير بابک و بابک هم کرد با يه حرکت تو حمیدم کرد تو کسش حالا نکن و کی بکن نزديک يه ربع کردنش که ديگه مونا صداش در اومد و گفت بسمه جر خوردم بريد سراغ آنا اونا هم با اشاره به من همون پزيشن و رو من پياده کردن و همه بی حال بعد از ارضا شدنمون خوابمون برد تا ده روزی که ا نجا بوديم روزی دچ سه بار سکس داشتيم سکسی می گشتيم مونا هم هر شب ديگه تو اتاقشون هياهو بود حمیدم ديگه کارش شده بود ارضا کردن مونا تو همه جا بيرون تو خونه و مهمومی مثل ما البته ماجرای های ديگه مونم هست که بازم مينويسم.

  9. #109
    ضربدریهای دانشجویی

    می خوام براتون یک داستان سکسی بگم مربوط به زمان دانشجوییمه. در زمان دانشجویی من، هنوز دوستی دختر و پسر عادی نبود، خصوصا توی همدان که من دانشجو بودم و خیلی از دخترهای بومی نگران بودن که توی خیابان با پسر دیده بشن و به گوش خانواده برسه. دو تا گزینه اصلی این بود که با دختر غیربوی دوست بشی که بتونی باهاش بیرون بری یا با همدانی دوست بشی که بیشتر رابطه تلفنی بود یا باید خونه جور می کردی. من دانشجوی شبانه بودم و چون خوابگاه بهم تعلق نمی گرفت خونه کرایه کرده بودیم. در اصل دو تا دانشجوی پسر بودیم. سرتون را درد نیارم، هرکدوممون هم دوست دخترهایی به تناسب جیبمون داشتیم. با حال تریناشون دخترهای دبیرستانی همدانی بودند که خیلی راحت ساک میزدند و کون میدادند. اگه میخواستی کس بکنی دردسر داشت چون بعدا باید پرده را بدوزی یا بچه دار بشه و... به همین دلیل اغلب بچه ها از کون می کردندشون. هنوز صدای جیغ هاشون توی گوشمه. بگذریم. یک کار رایج که من از خیلی از بچه ها که خونه داشتند شنیده بودم و خودم هم سه بار تجربه کردم را براتون میگم.



    این خاطره مال سال هفتاد و نه شمسی است که من سال دوم دانشگاه بودم. یک روز با هماهنگی قبلی پنج تا پسر با دوست دخترامون توی خونه ما جمع شدیم. قضیه از این قرار بود که دخترها میرفتن توی یک اتاق و کامل لخت می شدن و از اتاق بیرون میامدن قرار بود که هر دختر را دوست پسرش بکنه ولی قرار پسرها یک چیز دیگه بود، هرکدوم از پسرها باید یک دختر را بعد از وارسی کس و کون انتخاب می کرد. دختره معمولا مقاومت می کرد و از دوست پسرش کمک می خواست ولی بعد از اینکه پسر جدید با یکم زور کسش را لیس می زد و می مالیدش و می دید که دوست پسرش هم یکی دیگه را انتخاب کرده، معمولا تسلیم می شد اینجوری بود که دخترها انتخاب می شدند و اگر هرکسی باقی می ماند به نفر آخر می رسید. کسی حق نداشت که دوست دختر خودش را انتخاب کنه و کسی هم حق استفاده از کاندوم نداشت. اول همگی خوش و بش کردیم و بعدش دخترها توی اتاق رفته و ربع ساعت بعد لخت مادرزاد آماده شده بودند. هرکسی یکی را انتخاب کرد و چون خونه اتاق کافی نداشت (فقط یک اتاق خواب داشت)، هرکسی یک گوشه مشغول به کار بود. اول باید کس را خوب لیس می زدی تا دختره حشری بشه، بعد اون ساک می زد.



    جالب بود که دوست دختر خودت را می دیدی که داره ساک می زنه و دوست پسرت تلاش میکنه که کیرش را بیشتر داخل کنه و دختره که هق هق می زنه. این باعث می شد که همه یک حالت نیمه عصبی پیدا کرده و تلاش می کردند که دختره را با شدت هرچه تمام تر بکنندش. بعد از ساک زدن نوبت کون می رسید، کون دختر های راهنمایی و دبیرستانی و کیرهایی که با قرص های ویاگرا کلفت شده. البته می تونستی با وازلین چربش کنی که دختره کمتر جیغ و داد کنه ولی اغلب پسرها خیلی کم وازلین استفاده می کردند. یک حس باحالی بود که دختره را جلو دوست پسرش بکنی و جیغ بزنه. بعد از حدود پنج دقیقه از شروع کون کردن دختر، التماس از دوست پسرش شروع می شد که دختره کمک می خواست. اگه پسری احساساتی شده و به کمک دختره می رفت باید یک شام همه را مهمون می کرد و همه به چشم نامرد بهش نگاه می کردند. تنها راه تخلیه احساسات این بود که دختری که زیرت خوابیده بود را با قدرت بیشتر بکنی تا صدای جیغش بلندتر بشه و صدای دوست دخترت را نشنوی. تصور کنید که صدای کمک کمک و اسم همه پسرها میومد. این قسمت حدود بیست دقیقه تا نیم ساعتی طول می کشید تا آبت بیاد و تمام بشه. بعدش مرحله بود که هر دختری توی بغل دوست پسرش می رفت و گریه می کرد و اینجا هر پسری می گفت من فکر نمی کردم اینجوری بشه و یک سری دروغ دیگه. بعدش هم کون دختر را با پماد بی حسی (معمولا پیروکسیکام) ماساژ می دادیم تا آروم بشه و صورتش را با آب سرد شسته و همه چی تمام می شد. در کل حدود دو ساعت طول می کشید. من سه بار اینو در طول عمرم تجربه کردم. البته بعد از این ماجرا باید یه دوست دختر جدید پیدا می کردی. خیلی دلم می خواد که یکی از اون دخترها هم ماجرا را از زبون خودش بگه، ببینم اون ها چه حسی داشتند. احتمالا اون ها هم الان حس خوبی دارند چون به هرحال یک تجربه سکسی فوق العاده بود.

  10. #110
    سکس با خواهرای دوستمگروهی

    سلام من حامد 19 سالمه و چهارم تجربی هستم. یه دوست دارم به اسم محسن.من خیلی درسم خوبه مخصوصا ریاضیم.ما خیلی توی تابستون سوم می رفتیم کتابخونه وبا محسن درس می خوندیم.ولی مدرسه ها که شروع شد ورفتیم سرکلاس چهارم نشتتیم چون محسن می گفت ریاضی و فیزیک یادم بده دیگه نمی تونستیم بریم کتابخونه مجبور بودیم بریم خونه محسن اینا.محسن خیلی خوشگل بود و بهجز سرش و ابروهاش ومژه هاش و چند تار بالای کیرش می تونم بگم که اصلا دیگه تو بدنش مو نبود خیلی هم بدن نرمی داشت.من قبلا یه چند باری با محسن خودش سکس داشتم ولی تا اون موقع هنوز کس نکرده بودم. وخیلی دوست داشتم که کس بکنم. برای اولین بار که رفتیم خونه محسن اینا حدودا 3 ساعت با محسن کار کردم .



    همین طور که داشتم با محسن ریاضی کار می کردم یهو دیدم که در اتاق باز شد و یکی اومد تو.تاچشمم بهش افتاد دیدم یه دختره سلام کردو دولیوان چای با میوه آورد برامون.وقتی رفت از محسن پرسیدم کی بود محسن گفت خواهرم. دفعه بعد دیدم یه دختر دیگه اومد تو و میوه وچای آورد اینبار هم محسن گفت اینم خواهرم بود.اولی حدودا 16 یا 17 ودومی 22 یا 23 ساله بود.هی این قضیه تکرار شد تا اینکه یه روز نوک مداد نوکی تموم شد محسن گفت من میرم از سر خیابون نوک می گیرم سریع بر می گردم گفتم باشه خواهر بزرگه که نمی دونست محسن نیست در و باز کرد اود تو دید من تنهام سلام کرد و اومد نشست گفت داداشم پس کجاست گفتم رفته نوک بگیره انگاری اینو از خداخواسته بود کلی ذوق کرد شروع به حرف زدن کرد منم که خیلی زبون باز بودم وخیلی هم پررو دیدم گوشیش دستشه ازش گرفتم شمارمو تو گوشیش وارد کردمو بعدش بهش دادم.محسن که اومد اون بلند شد و رفت.یکم دیگه بامحسن ریاضی کار کردم گفتم من امروز دیگه خسته شدم می خوام برم.رفتم خونه خوابیدم تا ساعت 9 شب مامانم بیدارم کرد گفت بیا شام رفتم شام خوردم .



    برگشتم تو اتاقم گوشیمو نیگاه کردم دیدم یه پیام اومده نوشته سلام عسیسم شمارشو نمیش ناختم.بهش زنگ زدم تا گفت بله از صداش فهمیدم خواهر محسنه.یکم با هم حرفزدیم وبعدش گفتم می خوام برم درس بخونم کار نداری ندا گفت نه خدا حافظ.این دیگه هرشب کار ما بود با هم حرف می زدیم یه شب گفتم ندا می خوام بغلت کنم ببوسمت اونم از خداخواسته گفت که فردا خونمون خالیه میای ؟؟گفتم پس بابا مامانت و محسن ؟یاد خواهرش نبودم .گفت بابا مامانم که سر کارن و محسن هم کلاس کانون ریاضی داره بعد یادم افتاد که منم کلاس شیمی دارم .گفتم باشه من کلاس شیمی رو می پیچونم میام .ساعت 2 رفتم خونشون.در رو باز کرد رفتم تو یهو دیدم خواهرشم هستش .اسم خواهر کوچیکترشم شیرین بود.یهو ماتم برد آب دهنم خشک شد.ندا خندید گفت نترس اینم از خودمونه .نفس عمیقی کشیدم ورفتیم تو اتاق ندا.همین که نشسته بودیم دیدم ندا اومد بغلم گفت مگه نمی خواستی منو بغل کنی ؟؟منم از خداخواسته دستمو انداختم دور گردنش یه بوس کوچیک به لباش زدم شیرین گفت پس من چی؟؟؟گفتم تو هم بیا



    اومد بغلم از اونم یه بوس گرفتم.بعدش من یه دستم به سینه های ای بود و یه دستم به سینه های اون.همینطور نوازش می کردم و می رفتم پایین رسیدم به کس جفتشون.از قبل تاباشونو در آورده بودم و وقتی رسیدم سراغ کسشون شلواراشونم در آوردم.ازرو شرت کسشونو می مالیدم که اونا شروع به لختت کردن من شدن.لخت لختم کردن.کیرمو که راس شده بود وحشیانه می خوردن.که داشت آبم می یومد شیرین انقدر خورد تا آبم ریخت تو دهنش بعد کل آبمو قورت داد.من که می تونستم سه بار دیگه هم آبمو تخلیه کنم رفتم سراغ کساشون که متوجه شدم شیرین هنوز باکرست کس هر دوشون رو با زبون خوردم و انگشتمو تو کس ندا می کردم اول ندا ارضا شد بعد شیرین وقتی ارضا شون کردم خواستم بکنمشو ن گفتم شیرین باکرست شیرین که دیگه دیوونه شده بود گفت بزن همشو پاره کن عیب نداره اول زدم پرده شیرینو پاره کردم وبعد نوبتی هردوشونو می کردم وای که چه کسایی.یکی از یکی بهتر اینبار که دیگه آبم دیر تر اومد یه کس اساسی کردم کیرمو تو کس هردوشون می کردمو در می آوردم وقتی خواست آببم بیاد کیرمو در آوردم و آبمو پاشیدم رو سینه ندا .بعدش سه تایی رفتیم حموم و یه حالی هم تو حموم کردیم و من رفتم خونمون.از این ماجرا حدودا 40 روز می گذره و ما بعد از اون تا یه فرصت گیر آوردیم با همدیگه سکس داشتیم.

  11. #111
    من و زنم و رضاگروهی

    این خاطره که واستون میگم مربوط میشه به همین یکی دو روز پیش که تونستم بالا خره کرده شدن زن خودمو ببینم. ما واسه این کار خیلی مراحلو گذروندیم من از حدود 10 سال پیش با سکس سه نفره و ضربدری آشنا شده بودم اما اوایل که اصلا روم نمیشد به زنم بگم بعدشم که با هزار بدبختی بهش گفتم به هیچ عنوام راضی به سکس با کس دیگه نمیشد اما این فکر از ذهن من خارج نمی شد فکر اینکه یه کیر دیگه الان رفته تو کس زنم و داره تلمبه میزنه یا داره پستوناشو مک کیزنه و گاز میگیره و زن من داره زیرش ناله میکنه، اما خوب نمیشد که نمیشد هرکی میومد یه عیبی داشت که زنم بعد از کلی خواهش و تمنای من که راضی میشد باهاش حرف بزنه همونو بهونه میکرد و میزد زیر همه چی...



    این ماجرا تا اونجایی رسید که حتی ما تصمیم به جدایی و طلاق گرفتیم اما خوب به هر دلیلی نشد منم دیگه دلسرد شده بودمو فقط گه گداری حرفشو میزدم که خیلی هم ادامه نداشت . این ماجرا همین طور بود تا من تو فیسبوک با یک آیدی ناشناس با یه پسری به اسم رضا آشنا شدم اهل کرج وخیلی با شخصیت و با ادب بود بحث بین ما از یک چت معمولی شروع شد و به اونجا رسید که من تصمیم گرفتم دلو به دریا بزنم و دربارش با رویا حرف بزنم این شد که یه بار تو سکس حرف یه نفر دیگه رو دوباره پیش کشیدم اون روز رویا خیلی حشری بود منم دیدم بر خلاف همیشه این بار هم نوک سینه هاش شق شدن و هم همینطور که تو کسش تلمبه میزدم حس کردم عجیب کسش تنگ شد ومنم هی به یاد رضا تند تر و تند تر تلمبه زدم عجیب تر از همه اینکه رویا برایه اولین بار با جیغ زدن ارضا شد و طوری منو به خودش فشار داد که ناخوناش تو تنم فرو رفتن منم که دیگه نگو طوری آب منی خالی کردم که حتی از تو کاندوم هم زد بیرون. بعد از اون شب من دیگه ول نکردم و اینقدر گفتمو کردم که بالاخره رویا راضی به حرف زدن با رضا شد



    وای که چه حالی بودم من. از یک طرف باید رویا رو همچنان راضی نگه میداشتم و از یک طرف به رضا میگفتم که چی بگو وچی نگو که رویا زده نشه من به رضا گفته بودم که صحبتو به این زودی به مساعل سکسیه حاد نبر بزار تا آروم آروم بهت عادت کنه بعد اما نگو این رضای شیطون هر شب که با تلفن با هم حرف میزنن با سکس تل ترتیب زن مارو میده منم چون فکر میکردم که همه جیو دارم خودم رهبری میکنم به چیزی شک نمی کردم از طرفی اونا بیشتر شب تا صبح با هم حرف میزدن که من از شدت خستگی خواب بودم تا اینکه یه شب واسه دستشویی از خواب بیدار شدم دیدم که انگار داره صدایه ناله میاد دقیق تر که شدم دیدم رویا رفته تو اون اتاق تازه بازم به این اکتفا نکرده دوباره رفته تو کمد دیواری و درو یه کوچولو باز گذاشته که صداش بیرون نیاد ولی بیا و ببین که رویا خان داره چیکار میکنه لباساشو در اورده پستوناشو انداخته بیرون از سوتین و با یک دست اونارو میماله و با یک دست کسشو داره انگشت میکنه گوشی موبایلم رو آیفون رو شکمش که صدای رضا رو بشنوه



    اونم از اون طرف واقعا داشت چه کارایی میکرد من که این صحنه رو دیده بودم از طرفی دستشویی هم داشتم واقعا داشتم شلوارمو خراب میکردم ضربان قلبم شده بود یک میلیون؛ ولی هر طور بود خودمو کنترل کردمو از اتاق اومدم بیرون اما تا صبح نتونستم بخوابم اونا هم که ول کن نبودن نمیدونم سکسشون زیاد طول کشیده بود یا چند بار پشت سر هم سکس تل کردن. اون شب گدشت و من فردا صبح ماجرا رو از رضا سوال کردم اونم به من گفت که رویا تمام حرفش اینه که من جلو شوهرم روم نمیشه با کس دیگه ای باشم پس تو اجازه بده من بیام خونتون یه بار تنها با رویا باشم و دفعه بعد خودتم با ما باش که البته من قبول نکردم و گفتم حتما من باید باشم رضا هم گفت که فکر نمیکنم این مدلی شدنی باشه اما باشه ما قرار گذاشتیم که رضا جمعه خونه ما باشه منم فقط خدا میدونه که تا جمعه بهم چه جوری گذشت اما روز پنجشنبه بود که من سر کار یه دلشوره عجیبی گرفتم کارمم طوری بود که هر روز تا ساعت 8-9 باید میموندم اما اینبار ساعت 12 ظهر دیدم که دیگه نمیتونم وایسم این بود که پریدم تو ماشین و تا خونه گازشو گرفتم همین که به خونه رسیدم از شدت اضطراب و دلهره یادم رفت که زنگ بزنم با کلید درو باز کردم و اومدم بالا جلویه در که رسیدم یهو یک جفت کفش اسپرت مارک دارو دیدم که غریبه بودن تو جا کفشی هم نبودن دیگه نود درصد مطمعن بودم که چه خبره خیلی آروم کلیدو تو قفل انداختمو با احتیاط کامل درو باز کردم و رفتم تو تا رفتم تو دیدم که وای اتاق خواب چه خبره و چه صداهایی داره ازش بیرون میاد رفتم دم در اتاق واسادم و گوش میدادم هر کاری میکردم جرات باز کردن درو نداشتم فکر میکنم وقتی که من رسیدم یا تازه شروع کرده بودن یا سکس دومشون بود چون رویا داشت واسه رضا ساک میزد و هی قربونه کیرش میرفت و میگفت اگه میلاد بفهمه که من الان دارم یه کیر غریبه رو ساک میزنم



    چه حالی میشه رضا هم میگفت حیونی میلاد نمیدونه که زنش الن لخت جلو من نشسته و داره برام ساک میزنه فردا که بهش بگیم من زنشو کردم چه حالی بشه و هی قربون صدقه هم میرفتن رضا دیوونه پستونایه رویا شده بود و ولشون نمیکرد اینقدر خورد که رویا گفت بسه دیگه کبود شد پستونام نوکشم ئاره خون میاد تورو خدا دیگه گاز نگیر ووووووووووواااااااااااییی یییییییییی زود باش دیوونم کردی بیا روم من کیر میخوام حالا تصور کنید که من دارم تمام اینارو از پشت در میشنوم مدل اتاق یه جوری بود که من اگه یه کوچولو درو هل میدادم حتما یکیشون می دید و کل ماجرا بهم میریخت تمام دستو پاهام داشت میلرزید البته فقط از شدت هیجان نه چیز دیگه ای (البته الانم دوباره همون حالو پیدا کردم)رویا کسش ارتجاعیه و به هیچ عنوان گشاد نمیشه همیشه انگار سکس بار اولشه وتازه میخواد برایه اولین بار کیر بره تو کسش من که ندیدم اما حدس میزنم کیر رضا هم از شدت هیجان گاییدن یک زن شوهر دار و شور شهوت خیلی کلفت شده بود که من یکدفعه صدایه یک جیغ وحشتناک شنیدم با خودم گفتم که الانه که همسایه ها بیان اینجا ببینن چی شده اما خوشبختانه کسی نیومد رضا هم با حالتی پیروز مندانه گفت چیه عزیزم تا حالا کیر به این کلفتی تو کست نرفته بود



    رویا هم التماس آمیز خواش میکرد که توروخدا یکم صبر کن یهو نکن تو خیلی بزرگه من هنوز تنگم توروووووووووووو خدااااااااااااااااااااااا اااااااا دیگه از این به بعد همش د اهو وای رویا میگفت تند تر تلمبه بزن بکن بکن سینه هامم بخور خیلی دلم میخواد آخ که چه کیری داری رضا میگفت حالا کجاشو دیدی میخوام با همین کیر کونتم باز کنم میلاد بهم گفته که تا حالا از کون بهش ندادی که دیدم رویا گفت واییییییییییییییییییییییی ییییی نگو تورو خدااااااااااااااااااااااا اا داره آبم میاد بزن بزن اومد اومد هیییییییییییییییییییییییی ییییییییی واییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییی من واقعا نمیتونستم کاری بکنم البته نمیدونستم که اصلا باید چیکار بکنم همینطور با یه کیر شق شده و کلی لذت داشتم گوش میکردم فقط خدا حاله منو اون موقع میدونه بعد از چند دقیقه رضا گفت پاشو روبه پشت بخواب میخوام از پشت بکنم تو کست که البته رویا هم بهش نه نگفت بعد از چند ثانیه رویا باز دیدم داره میگه وای وای کیرت چقدر بزرگتر شده داره دیوونم میکنه وایییی وای وایییییییییییییی داره پارم میکنه رضا هم با کلی اه و اوای داشت تلمبه میزد بهش گفت رویا رضا بهم گفته دوست داره من این مدلی بکنمت اونم بخوابه زیرت از زیر پستوناتو بخوره که رویا گفت نگووووووووووووووتورو خدااااااااااااااااااااااا اا اخخخخخخخخخ اخخخخخخ اخخخخخ دوباره آبم اومد دیگه منو کشتی اونم هی قربون صدقه میرفت که یهو گفت رویا کسسسسستتتتت خیلی تنگ شد یهو داره کیرمو میماله داره آبش میاد من دیگه طاقت نیاوردم و یواش درو باز کردم و لحظه آخر که رضا کیر کلفتش تو کس عشق من بود و داشت بدون کاندوم توش آب خالی میکردو دیدم

  12. #112
    سکس گروهی با پسر دایی و پسرخالم

    سلام اسم من سحره داستان مربوط میشه به 2 سال پیش وقتی 17 سالم بود
    قدم 170 وزنم 65 سینه هام 70
    یه روز صبح که داشتم میرفتم مدرسه مامان گفت ظهری بیا خونه خالت منم میرم اونجا کلا 2 تا خواهرن با یه برادر ظهری رفتم اونجا دیدم پسر خالم اونجاست با پسر داییم سلام دادم رفتم تو یه خونه قدیمی که اول وارد حیاط میشی بعد داخل خونه دیدم 2 تاشون تنهان گفتم مامان اینا کجان گفتن رفتن خرید همین الان پیش پای تو رفتن گفتم باشه رفتم مانتو و روسریمو در آوردم اومدم تو پذیرایی رو مبل نشستم با چشماشون داشتم منو می خوردن پسر خالم اسمش وحید بود کلا به شروری معروف بود نه که پسره بدی باشه ولی کلا خراب کار بود ولی بر عکسش امیر پسر داییم پسره خوبی بود داشتن تو کامپیوتر آهنگ گلچین می کردن خل بازی در می اوردن یه آهنگ گذاشتن وحید داشت وسط اتاق باهاش میرقصد داشتیم بهش میخندیدیم چشمم به کیرش افتاد که از رو شلوارش خود نمایی می کرد اومدو دستمو گرفت که پاشو تو هم برقص دیدم زیادی گیر داده منم پاشدم رفتو امیرم بلند کرد 3 تایی داشتیم می رقصیدیم فقط چشمشون رو کون و سینه هام بود با هر تکونی که بهشون می دادم چشاشون چهار تا میشد چشمم افتاد به کیراشون دیدم دوتاشونم پف کرده وحید از پشت کیرشو مالید به کونم چند صدم ثانیه طول نکشید موهای تنم سیخ شد.



    تو دلم اظطراب و هیجان بود چرخیدم داشتم میرقصیدم که امیرم همین کارو کرد به روی خودم نیاوردم رفتم نشستم گفتن بابا چرا میشینی تازه داشت می چسبید گفتم بسه خسته شدم داشتیم کلنجار می رفتیم با هم بازم به زور بلندم کردن یکی جلو یکی پشتم میرقصیدند وحید از پشت بازم کیرشو مالید بهم خیلی نزدیک شده بودن بهم خواستم برم بشینم ولی از پشت بغلم کرد طوری که کیرش لایه کونم بود از رو شلوار پارچه ای که تنم بود میشد حس کرد امیرم از جلو چسبید بهم گفتم ولم کنید داشتم فش بارشون می کردم وحید سینه هامو گرفته بود داشت می مالید امیرم می خواست ازم لب بگیره داشتم دست و پا میزدم که از دستشون فرار کنم ولی نمیشد سینه هامو امیر گرفت وحید از پشت کسمو گرفته بود داشت حالم بد میشد داشتم میگفتم ولم کنید وحید داشت گردنمو می خورد امیرم داشت سینه هامو میمالید وحید از پشت گفت اگه دختره خوبی باشی کاری بهت نداریم فقط یکم حال می کنیم تموم میشه گفتم به ماماتون میگم چه غلطی کردین گفت باور کن کاریت نداریم گفتم اگه کاری ندارین ولم کنید یکی کیرشو به کونم می مالید یکی به کسم یه حسه عجیبی بود گفت بی خیال شو دیگه ما نمیخوایم زوری باشه می خوایم هم به تو بچسبه هم به ما گفتم مامان اینا میان الان گفتن خیالت تخت تا 6 نمیان هموز 1.30 بود گفتم من دخترم گفت می دونیم بابا


    خیالم یکم راحت شد داشتن با هام ور میرفتن تقلام دیگه جواب نمی داد ول کن نبودن با خودم گفتم اگه نزارم هم اینا زوری یه کاری میکنند ولی دلمم نمخواست باهاشون یاری کنم تقلام کمتر شده بود اونا هم تو کاره خودشون بودن یکی از عقب می مالید یکی از جلو وحید شلوارشو با شورتش تا زانو کشیده بود پایین از پشت داشت از رو شلوار لا پایی میزد امیرم همین کارو کرد کیرشو گذاشته بود رو کسم بالا پایین می کرد وحید دگمه شلوارمو باز کرد دستشو برد تو شورتم کسم خیس آب بود گفت جون چه آبی وقتی دستش خورد به کسم دوست داشتم یه آه از ته دلم بکشم چه حسه خوبی بود شلوارمو دادن پایین چشمه امیر به پاهام افتاد گفت جون چه پاهایی یه دونه مو هم نیست (کلا بدنم چند تا تاره مو داره اونم رو کسمه) تی شرتمو هم در آوردن سینه بندمو از پشت وحید باز کرد سینه هام افتاد بیرون امیر با یه جون رفت سراغش وحید داشت از پشت کیرشو میمالید به کونم گفتم پاهام خسته شد وحید برداشت برد انداخت رو مبل راحتی یکی افتاد به جونه سینه هام وحیدم رفت سراغ کسم شرتمو در آورد دیگه اختیاری از خودم نداشتم رو مبل ولو بودم وقتی زبون وحید خورد به کسم بدنم لرزید داشت وحشیانه لیس می زد منم داشتم آروم ناله می کردم یه آن چشممو باز کردم دیدم کیر امیر جلو صورتمه داره میماله به لبمام گفتم نمی خورم داشت سینمو می مالید وحیدم کوسمو کونمو داشت لیس میزد چند تا لیس زدم به کیرش بد نبود ولی نمیخواستم یکم دهنمو باز کردم بگم بکش اونور فرستاد تو دهنم عقب جلو میکرد تو دهنم با وحید جاشونو عوض کردن امیر رفت سراغ کسم وحید کیرشو داشت می مالید به سینه هام کیرش بزرگتر از مال امیر بود



    شوکه شده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم گفت جنده خانم کیره منو نمی خوری اصلا از حرفش خوشم نیومد گفتم جنده ننته خندیدن رومو کرده بودم اونور دیدم اونم اومد اونور داشت می مالید به لبم یکم مالید داشتم ارضا می شدم بدنم لرزید شل شدم با خواهش تمنا کرد دهنم یکم براش ساک زدم داشت سینو می مالید بازم جاشونو عوض کردن وحید گفت فیلمو بزار امیر یه فیلم باز کرد تو ال سی دی یه دختره بود بین دو تا مرد داشتن می کردنش وحید داشت با سوراخ کونم بازی می کرد یکمی از انگشتشو کرده بو تو خیس می کرد کامل می کرد تو خوشم می اومد یکم با ولع بیشتر کیر امیرو می خوردم امیر بازم اومد کیرشو کرد دهنم چند مین نگذشته بود آبشو خالی کرد دهنم



    حالم داشت بهم می خورد چند تا فش دادم بهش مجبور شدم قورتش بدم گفت ببخشید باور کن یه لحظه نفهمیدم گفتم گمشو کثافت وحید انگشتشو تو کونم عقب جلو می کرد 2 تاشو کرد یکم درد داشت ولی بازم لذت بخش بود گفتم بکش بسه گفت یکم صبر کن امیر کنارم رو مبل نشسته بود کیرش خوابیده بود داشت فیلم می دید مرده تو فیلم آبشو خالی کرد تو دهنه دختره اونم با آبش داشت بازی می کرد امیر دستمو برداشت گذاشت رو کیرش که باهاش بازی کنم داشتم فشار می دادم با دستم اونم داشت با سینم بازی می کرد وحیدم انگشت سومه رو هم کرده بود تو کونم داشت دردم می اومد ولی مست بودم چیزی نمی تونستم بگم گفت دراز بکش رو مبل یکم هم اونجا بازی کرد من سرم رو پاهای امیر بود سرشو گذاشت تو کونم یکمی که فشار داد خیلی درد گرفت گفتم در آر خواهش تمنا می کردم به پای امیر چنگ می زدم گفت صبر کن جا باز کنه یه چند مین که گذشت خوب شد داشت آروم آروم تلمبه میزد لذت بخش بود آه و اوهم بلند شده بود تو فیلمه داشتن دخترو از جلو و عقب میکردن امیر سرمو برگردوند که براش ساک بزنم



    داشت موهامو می مالید به کیرش باز راست کرده بود برگشتم داشتم کیرشو می خوردم بازم مزه آبشو می داد یاده فیلمه افتادم حشرم زده بود بالا وحید داشت تند تند میکرد کونم داشت می سوخت بهش گفتم درش آورد یه تف انداخت با یکم کرم بازم تلمبه میزد باشدت بیشتر بازم ارضا شدم وحیدم چند تا آه بلند کشید آبشو خالی کرد تو کونم داشتم می سوختم ولو شد روم امیر رفت سراغ کونم یه چند مینم اون کرد کیرش کوچیک بود دردی نداشت کونم باز شده بود هم لیز بود با آب وحید اونم ارضا شد ولو شد روم دیگه نای تکون خوردن نداشتم کیرش و که در آورد سوراخ کونم قد یه توپ کوچیک باز شده بود قربون صدقم می رفتن پاشدم رفتم خودمو شستم اومدم لباسامو پوشیدم رفتم اون یکی اتاق خوابیدم تا مامان اینا اومدن بعد اون دیگه موقیعیتی بهشون ندادم چند باری هم تماس گرفت وحید ولی گفتم نمی خوام...

  13. #113
    خودم زنم رو دادم که بکنن

    سلام.

    من حامدم ۳۹ سالمه زیاد اهل نوشتن نیستم اما خاطره ای که براتون تعریف میکنم بهترین خاطره عمرمه من بازنم خیلی ندارم سکسای قبل ازدواجمو همه رو میدونه وقته سکس داشتیم دوست داشتم یه شریک داشته باشم تا باهم ترتیب مهسا رو بدیم راستی یادم رفت اسم زنم مهسا است اما زنم همش میگفت نمیشه آبرو ریزیه و طرف دیگه ولمون نمیکنه و از این حرفا تا تابستون امسال واسه تفریح رفتیم شمال یه ویلا دربست گرفتیم من یه پسرم دارم که اونوقت پیش خانواده همسرم اصفهان بودند و قرار بود یکی دو روز بعد بیان پیش ما شمال و باهم برگردیم داشتم میگفتم روز اول که رسیدیم رفتیم کنار ساحل ویلایی که گرفته بودیم جلوش کنار ساحل تقریبا خصوصی بود خلاصه یه دوری زدیم یکم نشستیم وقت برگشت چشمم خورد تو ویلای کناری به یه مرد خوش هیکل که داشت کنار اطاق ویلای خودش حموم آفتاب میگرفت و جالبش این بود که لخت لخت بود با یه کیر شق کرده چقدرم کیرش بلند و ناز بود.



    یه اشاره کردم به مهسا تا طرف و ببینه مهسا هم که منتظره یه جرقه است خودش و خیس کرد و من و کشید برد تو ویلامون و نرسیده به اطاق شلوارکم رو کند و شروع کرد به ساک زدن من سریع یه فکری به سرم زد بهش گفتم چیه از کیرش خوشت اومد همچین آخی گفت که داشت آبم میومد گفتم بیارمش بکندت خندید گفت بازم شروع کردی گفتم ببین این که مارو نمیشناسه یه دو روز باهاش حال میکنیم بعد میریم یه ویلا دیگه بابات اینا بیان اونجا گفت آخه نمیدونم ولی معلوم بود راضیه گفتم یه تاپ و یه ساپورت روشن پوشید بدون شرت و کرست چون سینههاش بزرگه اینطوری جلب توجه میکنه بعد بردمش لب آب خیسش کردم که تقریبا تمام بدنش معلوم بود بردمش سمت ویلای بغل روبروی همون طرف و شروع کردیم دنبال بازی نقشم زودتر از اونکه فکرکنم گرفت طرف مهسا رو که دید واسه دید زدنش اومد جلو منم به رو خودم نیوردم که دیدمش اما اون اونطرف نرده های ویلاشون بود یکم که گذشت برگشتم مستقیم نگاش کردم دو قدم باهاش بیشتر فاصله نداشتم یکم جاخورد اما همونطور شق به منو مهسا نگاه میکرد.



    بهش گفتم ببخشید مزاحم شدیم گفت نه اصلا گفتم تنهایی تو ویلا گفت الان آره چطور گفتم کی باهات هست گفت پدر و مادرم رفتن بیرون گفتم چقدر راستی از مهسا خوشت اومده جا خورد گفت مهسا کیه مهسا رفت جلو بهش دست داد گفت منم یکم من من کرد گفتم وقت داری گفت واسه چی گفتم بریم سمت ما گفت واسه چی گفتم مهسا از تو خوشش اومده بیای اونجا بکنیش جا خورد گفت چرا اونجا گفتم منم میخوام ببینم و ما اونجا راحتیم بدو رفت یه شلوارک اورد گفت بریم گفتم شلوارک واسه چیه گفت بر گردم بابا اینام اومدندمن چ لخت نبینند خلاصه رفتیم تو تا رسیدیم تو مهسا رو لخت کردم و خابوندمش رو تخت و کسش و خوردم خیس خیس بود بعد به پسره که فهمیدیم اسمش داریوشه گفتم بفرما در اختیار شما وای مثل از قهتی فرار کرده ها شروع کرد به کردن اول گذاشت لا سینه ها یکم تلمبه زد در اورد کرد تو دهن مهسا دو تا تلمبه زد در اورد کرد تو کس مهسا مهسا یک آخ و اوخی میکرد بیشتر از هفت هشتا تلمبه طاقت نیورد در آورد مهسا رو با آب یکی کرد و افتاد رو تخت مهسا به من علامت داد رفتم سر وقتش اما مهسایی که باید یک ساعت میکردیش تا آبش بیاد با ده دوازده تا تلمبه آبش اومد البته منم یکی دوتا دیگه که زدم اومد خیلی صحنش به من حال داد



    چند دقیقه بعد داریوش پاشد بره گفتم کجا گفت برم دیگه گفتم ما دو روز اینجاییم میخواییم کمال استفاده رو ببریم وایسا گفتم میرم عصری پدر مادرم و میپیچونم میام تا صبج با هم باشیم ما هم قبول کردیم بعد رفتنش با مهسا صحبت میکردیم میگفت کاش زودتر اینکارو شروع میکردیم جاتون خالی شبش و فرداش مهسا و داریوش شمردم ۵ بار سکس داشتن فرداش ما جامون و عوض کردیم اما از اون روز هرکس که من ازش خوشم میاد و مهسا برام جور میکنه و هرکس رو اون خوشش میاد من و جدیدن با شجاعت شدیم مهسا با داداشم رابطه پیدا کرده من با مادر زنم و تو تمام رابطه هامونم دوتایی هستیم البته معمولا یکمون فقط تماشاچیه حالا دنبال سکس ضربدریم...

  14. #114
    پریسا و ملیحه و من گروهی

    سلام.

    اونایی که خاطره قبلی من رو خوندن میدونن که با پریسا دختر همسایمون که تو یه شهر دیگه دانشجو بودیم و اون خونه دانشجویی داشت رفت و اومد راه انداختیم و عاقبت سکس رو شروع کردیم و یه روز تو هفته که دوستاش کلاس داشتن تو خونه قرار سکس داشتیم تا یه روز که گرم کار بودیم ملیحه هم خونه ایش اومد تو و ما رو غافل گیر کرد. اون روز من با کلی دلهره از اونجا رفتم ولی 2 هفته بعد پریسا بهم زنگ زد و گفت بیا خونه وقتی رفتم با تعجب دیدم ملیحه با یه لباس راحتی کنار پریسا که کمترین لباس ممکن رو پوشیده بود وایساده و به محض وارد شدنم پریسا خودشو انداخت بغلم و شروع کرد بوسیدن وقتی ازم جدا شد دستم رو دراز کردم و با ملیحه دست دادم و بی اختیار بغلش کردم شروع کردم به بوسیدن و حسابی خودم رو چسبوندم بهش و محکم تو بغلم فشارش دادم ...



    ولی اون با یه کم تقلا خودش رو کشید کنار که پریسا گفت بیا ما شروع کنیم تا خجالت نکشه و بلافاصله سوتینش رو در اورد و منو هل داد رو صندلی و سینه هاش رو گرفت جلو دهنم منم شروع کردم به خوردن و در همون حال شرتش رو دراوردم و با کسش بازی کردم تا خوب خیس بشه بعدش پاشدم و لباسام رو درآوردم البته شورتم رو پریسا در اورد و برام کاندوم کشید و تف زد و خوابید و پاها رو داد بالا منم افتادم روش و شروع کردم به تلمبه زدن ولی همه حواسم به ملیحه بود که داشت مارو نگاه میکرد و از زیر لباسش داشت با کسش ور میرفت یه فکری به سرم زد به پریسا گفتم وضعیت خری بگیره (همون وضعیت سگی) رفتم پشتش و کیرم رو فرو کردم تو کسش و به ملیحه گفتم بیاد روبروی من و رو پشت پریسا بشینه در همون وضعیت لباسشو درآوردم و سوتینش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن ممه هاش اینو بگم که پوستش سفیدتر از پریسا بود و بدنش اصلا مو نداشت سینه هاش از مال پریسا یه کم کوچکتر ولی خیلی خوش فرم تر بودن مخصوصا نوکشون که به سمت بالا بود.



    در حالی که داشتم سینه هاش رو میخوردم و به پریسا تلمبه میزدم دست بردم تو شرتش و با درز کسش بازی کردم خیس خیس شده بود و آماده کردن تو این حس و حال بودیم که دیدم پریسا خودش رو از زیر ما کشید بیرون گفت بله نو اومد به بازار و رفت کنار منم بدون توجه به اون ملیحه رو خوابوندم و شورتش رو دراوردم کسش اصلا مو نداشت سفید سفید بود و یه چچول کوچولوی صورتی که خیس خیس بود از وسطش زده بود بیرون . کیرم رو گذاشتم جلو کسش و شروع کردم به مالیدن اینم بگم که ملیحه هنوز دختر بود ولی بدجوری داشت کیف میکرد اروم سر کیرم رو گذاشتم تو سوراخش و یه کم فرو کردم تنگ تنگ بود و داغ یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن و کم کم کیرم رو بیشتر فرو میکردم و اونم ناله میکرد و همش میگفت آروم تا اینکه دیگه نتونست تحمل کنه و خودش رو کشید کنار ولی من کار خودم رو کرده بودم از کسش بدجوری خون میومد سریع یه دستمال برداشت گذاشت روش و دوید توی دسشویی ولی پریسا که منتظر بود اومد جاش خوابید و منم بقیه کارم رو با اون ادامه دادم .



    همون طور که ما مشغول بودیم ملیحه اومد کنارمون نشست و یه دستمال برداشت و لبه های کسش رو باز کرد و انگار داشت دنبال جای زخم میگشت همش لاش رو دسمال میکشید. این منو بدجور تحریک میکرد و محکم به پریسا تلمبه میزدم اونم معلوم بود که حسابی داره حال میکنه تا اینکه دیدم کسش داغ تر شد و سینه هاش شروع کرد به لرزیدن منم تلمبه زدنم رو تند تر کردم تا اینکه احساس کردم داره آبم میاد ولی خودم رو نگه داشتم و چند تا تلمبه دیگه زدم تا خوب نالش بلند شه و بعدش آبم رو خالی کردم و شروع کردم به بوسیدن و لب گرفتن. آبم که خوب خالی شد کشیدم بیرون و خودم رو روش ولو کردم و دوتامون شروع کردیم به نفس نفس زدن پریسا در حالی که نفس نفس میزد به ملیحه گفت این همون لحظه ای که میگفتم خیلی حال میده کار ما که تموم شد ملیحه گفت فک کنم دردش کمتر شده یه بار دیگه امتحان میکنی منم از خدا خواسته شروع کردم به ور رفتن با کیرم تا راست بشه و یه کاندوم جدید کشیدم و خوابوندمش کیرم رو گذاشتم دم کسش و فشار دادم ولی ایندفعه کیرم خوب راست نشده بود و تو اون کس تنگ خوب فرو نمیرفت ولی خب به هر زحمتی بود جلو عقبش کردم تا خوب راست شد و بدون توجه به ناله ها و تقلاهای ملیحه تا ته فرو میکردم تو کسش و تلمبه میزدم...



    کسش تنگ و داغ بود پریسا هم که بیکار ننشسته بود و مرتب یا از من لب میگرفت و گردنم رو میبوسید یا سینه هاش رو میمالید به بدنم خلاصه با این ترتیب حدود نیم ساعت تلمبه زدم که احساس کردم داره ارضا میشه بدجوری ناله میکرد و سینه هاش میلرزید ولی من حالاحالاها کار داشتم و به کارم ادامه دادم حیفم میومد که این از این وضعیت خارج شم که گفت دیگه بسه استراحت بده منم ازش کشیدم بیرون و اون گفت که دیگه نمیتونه ادامه بده و من به پریسا گفتم بیا جورش و بکش اونم با یکم ناز اومد خوابید و من شروع کردم به تلمبه زدن این بار ملیحه منو میبوسید و سینه هاش رو بهم میمالید تا اینکه دیگه داشت آبم میومد کشیدم بیرون و به پریسا گفتم پاشه و جاشو بده به ملیحه، ملیحه خوابید و من کیرم رو آروم فرو کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن و از پریسا لب گرفتن کمتر از 5 دقیقه طول نکشید که آبم اومد و شروع کردم به بوسیدن ملیحه ولی بدجوری بیحال شدم و خودم رو ول کردم روش تو همین حال سه تایی همدیگه رو میمالوندیم و بدجوری بهم میپیچیدیم ....

  15. #115
    زندگی شیرین با سکس ضربدری

    سلام.

    من 31 سالمه شغلم ازاده زنم زهره 28 سالشه ما یه 4 سالیه ازدواج کردیم زنم هیکله خوبی داره من از اویل دوران مجردی داستانهای سکسی رو میخوندم ودوست داشتم اوایل ازدواجمون یه گریزی به دوستان زمان سکس با زهره میزدم تا ببینم عکسلعملش چیه میدیم زمانی که صحبت از خانواده دیگه ای زمان سکس کنارمون باشن حشری میشد و تمام کس ناز و خوشکلش وتپلش خیس خیس میشد یه بار مسعود و فهیمه دوستم شام خونه ما بودن که به مسعود گفتم بیا بریم تو اینترنت فیلم ببینیم حالا مسعود روحشم خبر از این کار نداشت خلاصه رفتیم توی اتاق کارم کامپیتر رو روشن کردم خواستم از طریق گوگل برم تو سایت سکسی یه دفعه از قبل تو سایت شهوتناک اومده بودم سایت باز شد مسعود گفت چیه بزار ببینیم چیه منم خوشحال سایت کامل باز کردم شروع کردیم به داستان خوندن تا رسیدیم به یه داستان ضربدری...



    مسعود خیلی با اشتیاق داستان و میخوند دلمو زدم به دریا گفتم مسعود دوست داشتی ما هم امشب اینجوری با زنامون سکس میکردم مسعود یه دفعه جا خورد گفت سهیل چی میگی حالت خوبه گفتم بابا ایرادی نداره بشرط اینکه با زنای همدیگه کار نداشته باشیم خلاصه هر طوری بود مسعود راضی شد حالا مونده بودن زنامون گفتم مسعود ما می ریم اون طرف تو سالن من به شما میگم شب برای خواب اینجا بمونید توام قبول کن بقیه اش با من گفت باشه ما همینکارو کردیم اونا برای خواب موندن ساعت حوالی 12 بود راستی یادم رفت ما هر کدومون یه پسر داشتیم بچه ها رو تو اتاق خواب خوابوندیم بعد به زهره گفتم رختخواب 4 تایمنو تو سالن بنداز زهره و فهیمه با تعجب نگام کردن گفتم بابا راحت باشین زهره دوزاریش افتاد دیدم رفت این کارو کرد دیدم ناکس بدش نیومد خلاصه ما خوابیدم به مسعود گفتم موقع خواب با فهیمه ور برو تا هوسی بشه منم با زهره این کار کردیم دیدم فهیمه میگه مسعود نکن یعدفه دیدی جلوی سهل لباسمو در میارم تا منو بکنی مسعود بلافاصله لباس فهیمه رو در اورد منم سریع لباس زهره در اوردم شروع کردم به کس لیسی



    یواش کیر مو بردم لب کس زهره گذاشتم داخل دیدم از شهوت چنان جیقی کشید که گفتم جان شروع کردم به تلمبه زدن دیدم مسعودم بیکار نیست داره تلمبه میزنه به مسعود نگاهی کردم گفتم میتونم سینه فهیمه رو دست بزنم اونم گفت اره بزن من دستمو بردم طرف سینه تازه نوکشو گرفتم که فهیمه گفت مسعود کیر سهیلو میخوام مسعودم بدش نیومد سریع کیرشو از کس فهیمه در اورد اومد بالاسر من گفت جاها عوض منم رفتم اون طرف گفتم مسعود مواظب زهره باش اونم گفت باشه و سریع کیر شو تا ته گذاشت داخل کس زهره زهره چنان از شهوت فریادی زد منم گفتم جواب بدم سریع گذاشتم تو کس فهیمه دوتایشو یواش یواش نزدیک هم شدن و با سینه های خودشو ن بازی میکردن که من یه به فهیمه گفتم ابم داره میاد اونم گفت همشو بریز رو سینه هام منم همشو ریختم رو سینه هاش مسعود همین کارو کرد و بعد بلند شدیم اومدیم پیش زنامون و خوابیدیم از اون به بعد تمام پنجشبه ها با هم سکس میکنیم...

  16. #116
    سفر ب شمال گروهی

    سلام دوستان .

    این خاطره مربوط به تابستون 91 اسمم پیامه با 3 تا از دوستام اکثرا میشینیم دور هم تو مجتمع دریاکنار نمیدونم اسمش و شنیدید یا نه خودم و دوستام اهل همون منطقه ائیم .تابستونا اونجا خیلی شلوغه .3 یا 4 تا ویلا اجاره میکنیم سالانه بعد خودمون واسش مسافر میگریم تو عید و تابستون .دوشنبه بود 2 -3 روزی تو ویلا تعمیرات داشتیم امین و علی مونده بودن بالا سر کار و من و هانی رفتیم خونه نهارمو خوردمو قرارشد برگشتنی هانی رو بردارم و با هم بریم جامونو با بچه ها عوض کنیم لباسمو پوشیدم وسوار ماشینم شدم اومدم تو شهر که برم هانی رو سوار کنم نرسیده به خونشون دیدم 2 تا دختر هی میان تو خیابون و دست تکون میدن واسه ماشین و میدوئن تو پیاده رو .تو دلم گفتم مرض دارن چرا همچین میکنن؟ رسیدم کنارشون شیشه رو کشیدم پائین گفتم جائی میخواین برین برسونمتون؟ یکی شون گفت آره میخوایم بریم محمود آباد میبری مارو؟گفتم سوار شین میبرمتون...تو دلم گفتم یه خواهری ازتون بگام که دیگه تو خیابون سر به سر مردم نزارید...



    نشستن صندلی پشت راه افتادم زنگ زدم به هانی گفتم بیا دم در مهمون داریم عجله دارن.پرسید مهمون کیه؟گفتم دوتا خانم با کلاس میخوان برن محمود آباد عجله کن خانما دیرشون میشه. هانی رو سوار کردم یه خوش و بش باهاشون کرد دخترهای خوشگلی بودن قمبل کون یکیشون چشممو گرفته بود.. به امین اس ام اس دادم مهمون داریم مشروب و قلیون و ردیف کن منو هانی با دو تا دختر الان میایم پیشتون... دو دقیقه طول نکشید جواب داد بیاین ویلای خیابون دوازدهم .. اسمشون و پرسیدم مریم و لیلا از قرار داشتن میرفتن خونه یکی از دوستاشون تو محمود آباد و خودشون بچه گرگان بودن ..پرسیدم اهل قلیون هستین؟گفتن هستیم اما ما بچه اینجا نیستیم و نمیدونیم تا محمود آباد چقد راهه میترسیم دیر برسیم،گفتم تا اونجا نیم ساعت راهه خودم میبرمتون اگه حالشو دارین یه قلیون بزنیم و یه کم بخندیم بعد میریم. دیدم مخالف نیستن منم گاز و گرفتم رسیدیم دریاکنار..

    دم ویلا که رسیدیم مریم گفت اینجا مال کیه ؟کسی اینجاست؟مگه قرار نیست قلیون بکشیم؟چرا داریم میریم تو ویلا؟ هانی گفت اینجا مال ماس .دو تا از دوستامونم اینجان نگران نباشین امنه همین جا قلیون میکشیم .نترسید ادمای بدی نیستیم به هانی زیر چشمی نگا کردم و یه نیش خندی زدم با سلام و صلوات بردیمشون تو ویلا بچه ها اومدن و خوش اومد گفتن و دست دادن راهنمائیشون کردیم به تراس جلوئی که دقیقا دید به دریا داشت و فضای قشنگ و ارومی داشت جون میداد واسه سکس اونم رو به دریا با یه نسیم عاشقانه....کسشر نگو علی قلیون و چاق کرد دور هم نشستیم و میگفتیم و میخندیدیم ..یه خورده که گذشت و اعتمادشون بیشتر شد ازشون خواستم اینجا راحت باشن ولباساشون و کمتر کنن.. لیلا از خدا خواسته پرید مانتوشو دراورد و روسریشو کشید با یه تیشرت سورمه ای و یه شلوار مشکی نازک و چسبون که درز کسشو میتونستی به راحتی تشخیص بدی اومد نشست رو مبل ومریم با یکم ناز و ادا روسریشو انداخت و دکمه های مانتوشو وا کرد. واقعا خوشگل و خوش هیکل بودن دلم میخواست تنهائی جفتشونو بکنم...



    پرسیدم مشروب میخورین؟گفتن امشب مهمونی داریم جشن تولد دوستمونه کادو هم نگرفتیم صد در صد اونجا مشروب سرو میشه الان اگه بخوریم ضایعه تابلو میشیم . اصرار کردم کمتر بخورین دور هم خوش بگذرونیم .به هانی اشاره زدم بره بیاره.منم تو این فاصله پا شدم اومدم نشستم کنار لیلا زود پسرخاله شدم و دستمو گذاشتم رو دوشش و بلند گفتم خوب دیگه چه خبر؟؟؟؟ امین و علی بلند خندیدن این به اون اشاره میزد و میخندیدن...منظورشون این بود دختره رو گائیده بدونیم وقتی من کنارش نشستم .خودم خندم گرفته بود لیلا خودشو جا به جا کرد و چسبوند به دسته مبل منم زرتی کونمو چسبوندم به کونش..کون نگو بگو هلو چه نرم بود کونم که به کونش خورد شق کردم محکم تنمو چسبوندم بهش دیدم چیزی نمیگه امین هم اومد کنار مریم نشست .دستشو گذاشت روی رون پای مریم یه چن دقیقه گذشت هانی اومد وقتی دید من لیلا رو بغل زدم نزدیک بود از خنده استکان هارو بریزه اقا جاتون خالی دور هم دو پیک مشروب زدیم صورت مریم گل انداخته بود گرم که شدن به هانی اشاره میزدم واسشون بریز ..هانی هم واسه ما کمتر میریخت واسه اونا بیشتر..نفهمیدم چن پیک خوردن فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم حالشششششووون خرراااابه. حالا دیگه وقت عملیات بود. دستمو میکشیدم رو رون پاش و نوازشش میکردم .کیرم از شلوارم میخواس فرار کنه. با زبونم کنار گوششو لیس میزدم گردنشو خیس کرده بودم دستمو بردم رو کسش از رو شلوار نازکش قلمبه بودن کسش کاملا حس میشد .دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم صداش در اومد . خنده دار بود وقتی یه لحظه چشمم خورد به هانی و امین و علی که مث 3 تا کفتار زبونشون و انداخته بودن بیرون به مریم نگا میکردن و قصد حمله داشتن .اصلا خنده هام تموم نمیشد تصور کنین یه لحظه این صحنه رو.تصور کنین دیگه...



    دست لیلا رو گرفتم بردمش تو اتاق خواب رو شکم خوابوندمش نشستم رو لمبر باسنش از گردن شروع کردم قلنجشو گرفتم زیر دستم داشت زندگی میکرد تو عمرش کسی اینجوری بهش حال نداده بود کیرم داشت از حال میرفت ،لباساشو یکی یکی در اوردم .وای که چه هیکل نازی چه تن سفید و چه کون نرمی ،تنش خیلی نرم بود . انقدر باهاش ور رفتم که داشت از حال میرفت زبونم و کرده بودم تو سوراخ کسش با دستم سینه هاشو میمالوندم فقط صدا میزد بزار توش جرم بده دارم میمیرم. لباسمو در اوردم کیرمو دادم دستش بهش گفتم فرمونو بگیر فقط تند نرو گواهی نامه نداری .یه جوری کیرمو میخورد فکر میکردم میخواد بکنتش و با خودش ببره محمواباد کادو بده به دوستش..دیدم ول نمیکنه با دوتا دستم سر لیلا رو گرفتم کیرمو تا ته کردم تو دهنش .اوق زد نزدیک بود بالا بیاره..خودم ترسیده بودم. خوابوندمش به پشتش کیرمو میمالوندم رو کسش و سینه هاش و چنگ میزدم واسه اطمینان ازش پرسیدم دختر که نیستی با سر جوا داد هستم. گفتم آخخخخخخ.کیرم تو شانس ما بیاد یه ساعت داریم نقشه الگوریتم میکشیم واس خودمون.گفتم چه خاکی تو سر خودم کنم لیلا ؟ دارم میمیرم گفت از پشت میدم بهت فقط صب کن برم دستشوئی و بیام .اقا چشمت روز بد نبینه لیلا که از اتاق رفت بیرون دم در خشکش زد گفتم تو حالت ایستاده سکته کرده...



    نه .ای کاش سکته میکرد در اتاق که باز میشد تو حال معلوم بود نگو اون سه تا کفتار مریم بدبخت و اوردن رو مبل حال هانی زیر خوابیده کیرش تو کس مریمه امین کیرش تو دهن مریمه..خنده دار اونجا بود علی داشت رو به دریا واس خودش جق میزد.من این صحنه رو دیدم خشکم زد گفتم آخ زدن پرده دختره رو پاره کردن همشون هم مستن هیچی حالیشون نیس منم الان اگه برم جلو بخوام جلوشونو بگیرم منم میکنن. از لیلا پرسیدم مریم دختر بود یا زن....خداوند مهربان یاری کرد و گفت پرده نداشت.یه نفس راحت کشیدم لیلا رو فرستادم دستشوئی فقط مات علی شدم که رو به دریا واسه چی و با حس چی دقیقا داره جق میزنه؟ لیلا اومد رفتیم تو اتاق دوباره شروع کردم کس لیسی .همه جاشو لیسیدم .بی شرف رفته بود خودشو تخلیه کرده بود که یهو نرینه. کیرمو رو کسش میکشیدم دوباره دیوونه شده بود خوابوندمش رو شکم یه بالش گذاشتم زیر شکمش کونش قمبل شده بود کیرمو خیس کردم و یه تف انداختم دم سوراخش اروم فشار دادم دیدم داره از زیر دستم در میره خودموانداختم روش پاهامو قلاب کردم لای پاهاش فشارمو بیشتر کردم یواش یواش کلاهک کیرم رفت تو..

    .

    یه چند ثانیه تو همون حالت موندم اروم اروم فشارمو بیشتر کردم کیرم که میرفت تو من ازش لب میگرفتم تا نصف که رفت لبشو گاز گرفتمو یهو همشو انداختم تو .میخواس جیغ بزنه من لبشو گاز میگرفتم تندش کردم تلمبه میزدم دیگه اروم شده بود لحظات نابی بود هی کیرمو در میاوردم و تا ته فشار میدادم توش اونم هی تکون شدیدی میخورد .خیلی لذت داره وقتی کون تمیز و نرم میکنی کیرتو در میاری و دوباره تا ته فشار میدی روح ادم شاد میشه.زیاد نتونستم طولانیش کنم یه چن دقیقه ای با شهوت تلمبه میزدم و به کونش چنگ مینداختم جای انگشتام رو سفیدی کونش میموند. بلندش کردم خودم زیرش خوابیدم بهم پشت کرد و نشست رو کیرم خودش با دست کیرمو گذاشت تو شروع کرد تکون خوردن ..وقتی تا ته فشار میداد و کونش کاملا رو کیرم چفت میشد انگار دنیا رو بهم داده بودن.خیلی حال داد ابم داشت میومد بلندش کردم اوردمش لبه تخت دو زانو بهم پشت کرد منم وایسادم پشتش یه آن کیرمو تا ته کردم تو کونش کمرشو دو دستی گرفتم فشار میدادم به خودم صداش در اومده بود چن تا تلمبه زدم کیرمو کشیدم بیرون ابم با فشار ریختم دم سوراخ کس و کونش .



    ابمو با کیرم کاملا میکشیدم رو باسنش .خیلی خوشش اومده بود یه چن دقیقه ای دراز کشیدم روش .پاشدیم اومدیم بیرون دیدیم هانی تنها رو مبل نشسته با تخماش بازی میکنه علی کیرش تو دهن مریمه امین داره کسش و میکنه لیلا رفت دستشوئی و منم خودمو تمیز کردم کارشون که تموم شد مریم نمیتونست راه بره از کمر درد واقعا اون روز همه چی خنده دار بود جاتون خالی بود خلاصه لباسمونو پوشیدیم ومن و امین دخترا رو رسوندیم محموداباد یه مقدار پول هم بهشون دادم یه کادو بهتر بخرن. شمارشونو گرفتیم بعد از این ماجرا 2 بار دیگه سکس گروهی داشتیم که جای همتون خالی بود..

  17. #117
    همسرم و همکارم


    *********سلام این داستان برا من نیست/ یکی از بچه های اینجا برا من فرستاد و گفت مربوط به خودش و همسرشه ********



    همسرم و همکارم

    من با همسرم پرستو از طریق فرهاد همکارم آشنا شدم .
    بذارین باز تر کنم مطلبو...
    چند سال قبل من و فرهاد تو یه شرکت چند سالی همکار بودیم . فرهاد با یه دختر دوست بود به اسم پرستو که خیلی جیگر بود .
    یه دختر با قد 165 و نسبتا تپل که خیلیم باحجاب بود . چادر و مقنعه سر میکرد .ولی زیر چادر مانتو کوتاه و ساپورت و کفش پاشنه بلند و موی بلوند بود .
    من خودم چندبار بهشون مکان دادم . چند وقت بعد آشناییشون فرهاد کارای اقامتش جور شد و از ایران رفت . قبل رفتنش ازش خواستم که پرستورو پاس بده به من .
    1ماه بعد رفتن فرهاد تونستم پرستورو ببرم خونه و ترتیبشو بدم . انصافا تو سکس خیلی هات بود و خیلی جیغ و داد میکرد که به آدم حسابی میچسبید...
    رفته رفته من و پرستو خیلی با هم عیاق شدیم و همیشه با هم بودیم .
    پرستو معلمه و تو یه دبیرستان دخترانه تدریس میکنه...
    رابطمون یه یکسالی ادامه داشت که من به پرستو پیشنهاد ازدواج دادم و یکم من و من کردن قبول کرد و یه زندگی سرشار از سکس رو با هم شروع کردیم...
    همه چی خوب بود تا اینکه بهار پارسال یکی از بچه های شرکت گفت که فرهاد میخواد برا دو هفته بیاد ایران .
    که من تازه یادم افتاد که آره زن من دوست دختر فرهاد بوده و...
    من چیزی به پرستو نگفتم تا چند روز بعد که موقع شام پرستو خودش گفت که فرهاد بهش زنگ زده و گفته دارم میام ایران...
    من: برا همیشه ؟؟
    پرستو: نه . گفت برا دو هفته .
    من: خوب دیگه چی گفت ؟؟
    پرستو: گفت میخوام ببینمت .
    من: گفتی من و تو با هم...
    پرستو: نه . ولی گفتم من چند سال ازدواج کردم و نمیتونم .
    تا چند روز بعد بحثی نبود ولی من همش به پرستو و فرهاد فکر میکردم و اینکه با هم سکس داشتن و تجسم کردنشون...
    یه شب موقع سکس نمیدونم چی شد که از پرستو پرسیدم فرهاد اپنش کرده ؟؟
    پرستو: نه . چرا ؟؟
    من: همینطوری پرسیدم .
    پرستو: آخه ما 2 سال ازدواج کردیم ولی تاحالا این سوالو نپرسیده بودی...
    من: شاید چون بحث فرهاد شد .این سوال اومد تو ذهنم .
    پرستو: من و فرهاد زیاد کاری نکردیم .
    من: از اون حرفا بوداااا
    پرستو: چطور ؟؟؟
    من: خوب حداقل 3بار خودم کلید دادم بهتون...
    پرستو: بخدا شاید جمعا 5 .6 بار بیشتر نبوده .
    من: پس چرا فرهاد به تو زنگ زده ؟؟
    پرستو: خودشو لوس کرد و گفت آخه من خوشمزم .
    من: جدی پرسیدم .
    پرستو: منم جدی گفتم . شاید یه دلیلش این باشه که من آخرین نفری بودم که اینجا باهاش بودم .
    من: خوب تو چی گفتی ؟؟
    پرستو: چیز خاصی نگفتم .
    من: یعنی تو دوس نداری ببینیش ؟؟؟
    پرستو: خودتم خوب میدونی اون دلش برا من تنگ نشده .چیزای دیگه ای میخواد .
    من: تو چی ؟؟
    پرستو: من چی ؟؟
    من: تو هم چیزای دیگه ای میخوای .
    پرستو: بحث من نیست . همه میخوان . به خود تو هم بگن بیا با فلانی بخواب نه نمیگی . ولی بحث اینه که من الان شوهر دارم و مثل دوران مجردیم نیست که خودم انتخاب کنم .اگه مجرد بودم صد در صد باهاش چندبارم قرار میذاشتم ولی الان متاهلم و اجازم دست همسرمه و اونه که واسم تصمیم میگیره .
    جدا از حرفاش خوشم اومد و حال کردم .
    هفته بعد فرهاد اومد تو شرکت و با هرکدوم از بچه ها یه خوش و بش کرد و رفت .
    من چیزی به پرستو نگفتم .
    اما فردا شبش تی وی نگاه می کردیم که موبایل پرستو زنگ خورد . جواب که داد فرهاد بود .
    گوشیو گرفت کنار و گفت فرهاد . چیکار کنم . گفتم برو تو اتاق حرف بزن . اینو گفتم که راحت باشه.
    بعد یه ربع پرستو اومد تو حال و اوند کنارم نشست . پرسیدم که چی گفت ؟؟
    پرستو: گفت که برات سوغاتی آوردم .میخوام بدم بهت .
    من: چه سخاوتمندانه .
    پرستو: خیلی هم سخاوتمندانه نیست باید یکی دوساعت بخوابم واسش .
    من: چطور ؟؟
    پرستو: میگه که فردا خونه آبجیم خالیه . بیا تا بد بهت .
    من: تو چی گفتی .
    پرستو: هیچی .
    من: یعنی چی ؟؟
    پرستو: گفتم که کلاس دارم نمیدونم میتونم بیام یا نه .
    من: مگه کلاس داری ؟؟
    پرستو: نه .ظهر دارم .
    من: میخوای بری ؟؟
    پرستو: با یکم مکث . گفت که گفتم من الان متاهلم و اختیارم دسته تو .
    من: دوس داری بری؟؟
    پرستو: کیه که بدش بیاد .
    من: خوب اگه دوس داری میتونی بری .
    پرستو: جدی میگی ؟؟
    من: آره .
    پرستو: یعنی تو برات مهم نیست که من برم زیر یه نفر دیگه ؟؟
    من: چرا . ولی تو قبل من زیر اون بودی .
    پرستو: ولی الان تو شوهرمی . من مال توم .
    من: ولی دوس ندارم تو کف یه نفر دیگه باشی و با من سرد شی...
    دیگه بحثی بینمون نبود تا فردا که از سرکار اومدم .پرستو مدرسه بود . ساعتای 6.30 رسید .تو خوابو بیداری بودم که اومد و رفت دوش گرفت و اومد کنارم خوابید .
    ساعتای 8 بود که بیدار شدم و پرستوم بیدار شد .
    تو رختخواب همدیگرو بغل کردیم و لب گرفتیم .متوجه یه پاکت رو میز شدم . پرسیدم چیه ؟؟
    پرستو: سوغاتیام .
    من: رفتی ؟؟
    پرستو: جبران میکنم واست .
    من: نیازی به جبران نیست .
    پرستو: هست . من خیلی نیاز به این اتفاق داشتم . پس تو هم خواهی داشت .
    من: خوب تعریف کن .
    پرستو: بزار آخر شب .
    به اصرار پرستو رفتم بیرون و چون فرداش تعطیل بود تا دیر وقت بیرون بودیم .شب که داشتیم لباس عوض میکردیم پرستو منو حول داد رو تخت و پرید روم و از سر تا پامو بوس میکرد . کیرمو میمالید و لبامو میخورد . بعد رفت پایین و کیرمو گرفت به دندون و برام ساک میزد .
    پرستورو بلند کردم و خوابوندمش رو تخت . یکم ازش لب گرفتم . بعد سوتینشو وا کردم و مشغول خوردن سینه هاش شدم و حسابی میمالوندمش...
    جفتمون حشری بودیم حسابی .ازش پرسیدم امروز چی شد .
    پرستو: فعلا کارتو بکن .بذار برا بعد .
    من : همین حالا .
    پرستو: باشه .ولی یکم بکنم تا یکم آروم شم .
    منم لبه شرتشو کنار زدم کیرمو گذاشتم دمه کسش و فشار دادم تو و آروم چندتا تلمبه زدم پرستو هم ناله میکرد . کیرمو از کسش کشیدم بیرون . کنارش خوابیدم . پرستو یکم چشاشو بست . بعد که به خودش اومد چرخید طرفم .
    پرستو: از دست تو .
    من: تعریف کن .
    پرستو: چی بگم .
    من: همرو .
    پرستو: دیشب اس داد که چی شد . منم نوشتم کلاسم برا ظهر . اونم گفت پس اوکیه .
    نمیخواستم خیلی بهش رو بدم . گفتم قرار با همسرم برم جایی فقط11 تا 12 میتونم بیام .
    که گفت کافیه .آدرسو گرفتم . ساعت حدودای 11رسیدم .رفتم بالا با هم روبوسی کردیم . همون دمه در یه لب حسابی ازم گرفت .
    رفتیم نشستیم فقط چادرمو دراوردم .و یکم کس شعر گفتیم دیدم 11.20 شده . نمیخواستم بیشتر از 12اونجا باشم . بخاطر همین خودم رفتم کنارش نشستم و لبامون قفل شد . یکم خوریم لبارو . سینه هامو گرفت و میمالوند منم دستمو گذاشتم رو کیر سیخ شدش و میمالیدم . خودش شلوارشو دراورد منم جلوش نشستم و کیرشو گرفتم و مشغول خوردن شدم . یکم که خوردم کشیدم بیرون و گفتم بسه و زود باش عجله دارم . میخواست لختم کنه اما هر کاری کرد نذاشتم .و فقط چندتا دکمه بالای مانتومو وا کردم که سینه هام بیرون باشن و شلوارمم تا زانو بیشتر نذاشتم بکشه پایین .هیچی دیگه اونم لنگامو هوا کرد و کیرشو گذاشت تو کسمو ده بزن و سرشم تو سینه هام بود . یه ده دقیقه ای کرد منو تا آبش اومد منم دوبار اومد . ابشم ریخت رو کسم . کارش که تموم شد خودمو تمیز کردم و یه خداحافظی کردم و رفتم مدرسه...
    حرفاش که تموم شد . فقط پرستورو کمشیدم رو خودم .
    خودش میدونست باید چیکار کنه . کیرمو با کسش تنظیم کرد و نشست روش و تا ارضا شدنم تلمبه زد...
    ********اینم عکس پرستو که با اجازه آقا علیرضا از همسرش پرستو به داستانت اضافه میکنم که جذابتر بشه.
    https://www.pixhost.to/show/1626/27085901_0104561.jpg

    اگه دوس داشتین بازم ادامه دارد و مینویسم واستون .
    فقط نظر فراموش نشه...

  18. #118
    من و دوستام و زنامون .

    سلام خدمت همه ی شما
    من ساسان هستم .میخوام بخشی از زندگی سکسیمو واستون تعریف کنم .
    من الان 28سالمه و متاهلم .همسرم پگاه 25 سالشه و یه زن نسبتا باحجاب هستش یعنی بیرون با چادر مقنعه میره ولی تو جمع دوستانه مشکلی نداره و مثلا تاپ و دامن کوتاه(نه خیلی کوتاه) .
    من یه دوستی دارم به اسم آرمان که اسم خانومش عاطفس و یه زن سفید تپل که هرچی رژیم میگیره بازم تپله...
    من و آرمان سال اول راهنمایی بودیم که باهم یه نوار ویدئو سوپر گیر آوردیم و دیدیم بعد اون فیلم دیگه همیشه در موردش بحث میکردیم و کیرامونو میمالیدیم .
    یه روز تو انباریشون نشسته بودیم که بازم همین بحث بود که آرمان گفت خوشبحاله زنا .من گفتم چرا ؟؟
    آرمان: آخه اونا اگه دلشون بخواد میدن و همه هم سرو دست میشکنن که بکننشون ولی ما چی...
    من: خوب اگه دوس داری بیا تا من بکنمت .
    آرمان: خوب تو چرا نمیدی من بکنم ؟؟
    من: خوب من اول گفتم .
    آرمان : اینطور نمیشه . منم میخوام.
    من: باشه .
    و اینطور بود که برا اولین بار با هم لاپایی حال کردیم . چون تابستون بود و پرنده پر نمیزد کار هرروزمون شده بود این که ساعت 2 و3 بعدازظهر بریم تو انباری و لاپایی حال کنیم .تا اینکه یه سری که آرمان خوابیده بود من بجایی اینکه بزارم لاپاش کردم تو کونش...
    و از ایجا به بعدم دیگه همدیگرو میکردیم . تا اینکه مدرسه شروع شد .یه پسره تازه اومده بود کلاس ما اسمش امیر بود و که خیلی خوشگل بود . به آرمان گفتم بکنیمش...
    به یه ماه نرسید که بردیمش تو انباری و کردیمش تا یه ماه همیشه میاوردیمش و می کردیمش تا اینکه یه سری که با آرمان رفته بود . آرمان بهش داده بود و این شد که سه نفری حال می کردیم .
    یه بار امیر سوتین خواهرشو آورده بود و ما میمالیدیم به کیرمون و نوبتی هرکدوم یه شرتی سوتینی چیزی برا بچه ها میبردیم و حال می کردیم .
    این کارا تا دیپلم ادامه داشت تا اینکه رفتیم دانشگاه و هرکدوم افتادیم یه شهر و دیگه دستمون به هم نمیرسید و دیگه کس میکردیم .
    فقط یبار که سال 3 بودیم رفتم به آرمان سربزنم که یبار حال کردیم...
    این جریانات گذشت تا حدود 2سال قبل که 3نفری رفته بودیم کوه و امیر به آرمان گفت که راستی آرمان عاطفه هم مثل خودت از کون دوس داره ؟؟
    آرمان: ای بدش نمیاد اما انگار زهرا (زن امیر) خوب ساختنش .
    امیر: این وصله ها به ما نمیچسبه . زهرا از همون اول با خودم بوده .
    آرمان: عین خودت که اول با ما بودی ؟
    امیر: آره عزیزم . ولی شماها حیف وقتی گشاد بودین به من رسیدین . کاش موقعی تنگ بودین میکردمتون...
    من: چیکار به من داری ؟؟
    امیر: خوب توهم میدادی .
    من: یه نفر دیگه برا زهرا سیخ کرده به من گیر میدی .
    امیر: عزیزم خانوم من کسیم براش سیخ کنه پا بده نیست مثل پگاه خانوم که برا بقیه روبنده میزنه ولی تا میرسه به من سینه هاش تا نصفه میندازه بیرون و ساپورت قرمز میپوشه...
    من: خیلی بی حیای زن من به تو اعتماد داره که اینطور میاد جلو تو .
    امیر: مگه من گفتم نداره . منم حسابی ازش ممنونم حسابی حال میده مگه نه آرمان ؟؟
    آرمان: آره ولا دمش گرم .
    من: تو چی میگی با اون زنت که کونش دیونمون کرده .
    امیر: راس میگه اینو .
    آرمان: دور برداشتی . یکی نیست به زهرا جون بگه میای بیرون یکم مانتو گشادتر بپوش .اینقدر تنگ میپوشی سینه و کونت حسابی میزنن بیرون . امتو دیونه کرده .
    امیر: خانوم من همینه . پسر کشه...
    من: خوب بده ماهم یه صفایی ببریم .
    امیر: نه عزیزم خانوم من مثل پگاه جوووون دوری نیست .
    من: اگه دوری سواری گرفتیم چی ؟؟
    امیر: نوش جونتون .
    این بود شروع حرف زدن در مورد زنامون و بعد اون روز دیگه همیشه میگفتیم .
    مثلا یه شب امیر زنگ زد و موقع خداحافظی گفت که پگاه رو بجایی من بکن و...
    دیگه وقتی با هم بودیم در مورد زنانمون میگفتیم . مثلا زهرا به گفته امیر خوش سکس بود و از کس بهتر میداد و تو سکسم زیاد جیغو داد میکرد . عاطفه که آرمان میگفت تو ساک زدن فوق العادس و پگاهم از عقب خوب سرویس میداد...
    یه روز امیر گفت که اینقدر حرف زدیم که دیروز که جمعمون جمع بود میخواستم دست خانوماتون بگیرم ببرم تو اتاق بکنم و ماهم تایید کردیم حرفشو...
    یه سری آرمان گفت بیاین مسابقه بهترین کسو برگذار کنیم .
    من: یعنی چی ؟
    آرمان: ببینم بهترین کس برا زن کیه .
    امیر: خوب فردا عاطفه و پگاهو بفرستین بکنم تا انتخاب کنم .
    آرمان: خفه .
    امیر: پس چطور بفهمیم .
    آرمان: از کس زنامون عکس میگیریم . و کس زن هرکی بهتر بود از دوتای دیگه شام میگیره + عکس کس زنای اون دوتا .
    بماند که من با چه بدبختی از کس پگاه عکس گرفتم . یه عصر رفتیم سفره خونه و نشون دادیم به هم و در نهایت زهرا اول شد . و عکس کس زنامونو هم برا امیر فرستادیم .
    دیگه امیر ول کن نبود که حاشا به غیرتتون عکس کس زناتون تو گوشیه منه و...
    تا اینکه یه سری امیر گیر داد که چرا زناتونو نمیدین من بکنم و...
    آرمان: فکر خوبیه .
    امیر: یاد بگیر به این میگن مرد .
    من: کس نگو .
    آرمان: جئا پایه ین زنامونو عوض کنیم .
    من: کس نگو مومن .
    امیر: چجوری ؟؟ من که عمرا زهرا راضی بشه...
    من: من که پگاه اصلا راه نداره .
    آرمان: همیشه یه راهی هست...
    امیر: چه راهی ؟؟
    آرمان بزار فکر کنم .قرار نیست اونا راضی باشن .
    امیر: پس چطوری ؟؟
    آرمان: مثلا تو به زهرا بگو من میرم خونه ساسان بیا اینجا . بعد زهرا که اومد ما دوتا خفتش میکنیم و...
    امیر: بعد زهرا میاد خونه و میگه که همش نقشه بوده و...
    آرمان: بازم سریع قضاوت کردی . مثلا میزاری زهرا برسه . زنگه درو که زد ما به تو خبر میدیم و تو هم سریع به زهرا زنگ میزنی که آره زناشون خونه نیستن و مجردیه و منم یکم کار دارم و نمیام و میرم خونه . حالا تو که رفتی یه سلامی بده و برو خونه منم میام . و وقتی اومد سلام بده...
    امیر: این شد یه چیزی...
    آرمان: موافقین ؟؟
    ما ساکت بودیم .
    آرمان: بزاریم فردا همین موقع همین جا میایم میگیم که هستیم یا نه ؟؟
    ما هم قبول کردیم و رفتیم خونه . اونشب من خیلی فکر کردم از یه در نامردیه از یه طرفم 2تا کس توپ می کردیم... شک نداشتم بچه ها هم همین فکرو میکنن...
    فرداش رفتیم همون سفره خونه و در نهایت هرسه موافق بودیم .
    حالا...
    نظر ندین ادامه ندارد...

  19. #119
    ضربدری ما چهار نفر

    سلام .

    من علی 22 ساله از تهران هستم با قد 179 و وزن 72 پوست سبزه و اندام تقریبا یخورده لاغر با کیر 17سانت... من ی دوست ب اسم نیما دارم ک ی خورده دیوونس،همین ی ماه پیش توی مغازش نشسته بود ک ی دختره میاد آجیل میگیره برا عید ک اونجور ک نیما گفت قیافش شبیه قوطی کنسرو بوده:بینی بزرگ و پوست جوش دار سیاه و قد کوتاه و خیلی لاغر نیما خان هم دیوونه بازیش گل میکنه و بش شماره میده و اونم خیلی راحت قبول میکنه البته این چیزارو تازه برام تعریف کرده و من خبر نداشتم ی روز گفت ماشینتو بیار بریم ی نفرو سوار کنیم اولین قرارمه .منم رفتم دنبال نیما و بعد بسمت سرکوچه کلاس زبان دختر خانم ... نیما زنگش زد و یهو دیدم ی فرشته اومد ب سمتمون .گفتم دمت گرم چ چیزیه...گفتش ن این اون نیس هنوز حرفش تموم نشده بود ک دختره ک بعدا گفت فرانک اسمشه سوار شد نیما گفت شما؟ فرانک گفت مگه بامن قرار نذاشتی؟ -اما من ب کس دیگه شماره دادم -خب اونم شماره شمارو بمن داد چون من مدتیه تنهام ولی اون هانیه قزمیت چندتا داره...



    نیما هم ک خیلی حال کرد ک بجای دیو فرشته اومده بش دست داد و شرو کرد کس شعر گفتن از نیما بگم هم قد خودمه فقط یخورده چاق تره قیافشم تقریبا مثل منه دوتامون قیافه هامون معمولیه خلاشه حرکت کردم بسمت خونمون ک فرانک گفت ن،تنها خونه نمیام .نیما گفت بیا میریم خونه یکم صحبت میکنیم بعد لباستو میپوشی میری ک من زدم زیر خنده قانع نشو گفت تنها نمیام منم گفتم خب یکی از دوستاتو بیار باخودت ک ب طرز غیر قابل باوری قبول کرد و ب دوستش سحر زنگ زد و اونم قبول کرد من داشتم فک میکردم ک اینا چقد جنده هستن ک خیلی راحت اولین قرار میرن خونه خالی و ... خلاصه رفتیم دنبال سحر و سوارش کردیم سحر ی دختر سبزه با چال روی گونه و خوشکل و جذاب بود فرانکم بلندتر از سحر و زیبا بود و خیلی پوستش روشن بود البته سحر استیلش از فرانک بهتر بود چون فرانک مثل من لاغر بود ولی سحر کاملا اندامی سرتونو درد نیارم بعداز ده دیقه کس چرخ رفتیم خونه ما ما ی خونه داریم ک کرایش میدیم ک این چندروز بی مستاجر بود و قرار بود بعده عید مستاجر بیاد حالا برای ما مکان بود رفتیم توی خونه ک نیما گفت این خونه ی خودمه و من با درآمد مغازم خریدمش (توی دلم گفتم کوس کش یدفعه بگو ماشینم مال منه) بعد گفت ماشین خودم سرویسه وگرنه ب آقا علی زحمت نمیدادیم...



    رفتیم نشستیم و نیما ک الکی مثلا صاحب خونه بود رفت آبمیوه و خوردنی بیاره ک کیر شد چون هیچی توی خونه نبود بجز وسایل و یخچال خالی نیما دست فرانکو گرفت برد توی اتاق بزرگه ک تخت داشت منو سحرم توی حال موندیم ک و شروع کردیم صحبت کردن و وجه اشتراک پیدا کردن چون اصلا من نمیشناخمتش ولی عوضش نیما چندروز تلفنی بافرانک بوده و خوب همو میشناختن هرچند فک میکرد طرفش قزمیته خلاصه سحر باشیطنت گفت بریم ببینیم چیکار میکنن منم راه افتادم دنبالش ک دیدم نیما داره کوسشو لیس میزنه تا مارو دید رفت کنار از خجالت اما فرانک حتی دستشو جلو کوسش نذاشت نیما گفت بفرمایید بیرون ما کار اداری داریم منم تصویر کوس سفید و بی موی فرانک جلو چشام بود و حشری شدم ک اونا اونجا چ میکنن و من اینجا حتی شالشو برنداشتم تصمیممو گرفتم و پاشدم دست سحرو گرفتم کشیدم سمت خودم ک گفت جنبه داشته باش من نامزد دارم آقا... منم بم برخورد چون مغرورمو از منت کشی بدم میاد و دیگه سمتش نرفتم و منتظر موندم اون اقدامی بکنه ک نکرد...



    باخودم گفتم اشکال نداره منتتو میکشم ولی جرت میدم گفتم سحر خانوم هیچ میدونستین چقد جذابین مخصوصا بااون چال روی گونت...ک اونم گفت قابل شمارو نداره میخوای بذارم نایلون ببری... منم گفتم اول یخورده بده تستش کنم ببینم چجوریه گفت باز پررو شدی گفتم دختر ب این جذابی بت نمیاد بداخلاق باشی گفت ب ندادن میگی بداخلاقی گفتم این ی حالت دونفره س ک طرفین مثل هم لذت میبرن ک گفت راستش پریودم وگرنه خودمم بدم نمیاد منم گفتم باشه حالا با اونجات کاری ندارم،و بلند شدم رفتم کنارش شونم چسبیده ب شونش بود و لبامو بردم سمت صورتش لبامون ب هم قفل شد رژ لب صورتی خیلی بش میومد مخصوصا اون طعم میوه ش ک نفهمیدم چ میوه ایه...زبونشو توی دهنم میچرخون ک من حالی ب حالی شدم و همون لب ساده از ی دختر از خودم مغرور تر پریود لذت بخش بود برام هردومون هیچ لباسی در نیاورده بودیم و از روی مانتوی سیاهش سینه هاشو گرفتم ک متوسط بودن و خیلی نرم حتی از روی مانتو دو دکمه اول مانتوشو باز کردم و تاب زرشکی خوشرنگشو دادم بالا تا ب سوتین سیاه سادش رسیدم و اون زدم بالا و افتادم ب جون سینه هاش دوتامون روی فرش دراز کشیدیم و من سینشو میخوردم و میلیسیدم اما اون جز چندتا آه آه کوچیک صدایی ازش نمیومد تعجب کردم چون سینه هردختری رو ک خوردم خیلی تحریک میشدن اما این،نه خیلی دوس داشتم نوار بهداشتیو از نزدیک ببینم ک چطور نصب میشه



    ازش خواستم اما هیچی نگفت خودم شلوار جینشو کشیدم پایین و شورتشم همینطور ک دیدم چیزی نیس بجز ی کوس خوشکل و بی مو و کوچیک گفتم مگه پریود نیستی گفت الان ن ولی بزودی میشم حتی نوار توی کیفشم نشونم داد منم کوس لیسی دوس ندارم و تاحالا واسه هیشکی نخوردم اما خواستم کاری کنم ک ازین ب بعد بازم بیاد 69خوابیدم بغلش ک حس کردم دستش روی کیرمه از بالای شلوارم و داره میماله .ازش خواستم دوتایی کاملا لخت بشیم و اونم قبول کرد و دوباره بغل هم دراز کشیدیم بحالت 69من دهنمو بردم سمت کوسش ک اونم کیرمو تا ختنه گاه جاداد توی دهنش و بادست چپش ک بالا بود کیرمو گرفت و همزمان با خوردن جق میزد منم بیکار نموندم و حسابی چوچولشو با زبون بازی دادم و کوسشو بو کردم بوی خیلی خوبی میداد حتما تا حالا خودتون بو کردید کلیتوریسشو با زبون لیس زدم و انگشتمو تا ی بند کردم توی کوسش و میمالیدم و عقب جلو میکردم کوسش کاملا خیس شد و خودشو هی تکون میداد و همزمان کیرمم توی دهنش بود ک احساس کردم داره آبم میاد با تکون دادن کیرم اونم فهمید و از دهنش درآورد فک کنم خواست دستمال بباره ک دیگه دیر شد چون باتمام فشار ریخت روی صورتش گفتم الانه ک شاکی بشه ک دیدم با زبون دور دهنشو لیس زد و ی مقدار از ابم رو خورد باقیشم رفت توی آشپز خونه شست و برگشت بش گفتم اوپنی؟ گفت نه منم گفتم باشه میدونستم مثل جریان پریود دروغ میگه بش گفتم پس بذار فقط بمالم بهش



    با دستم کیر نیمه جونمو مالوندم ب کوسش ک از فکرشیطنت آمیز خودم بلند شد و ب درجه آخر بلندیش رسید و با ی فشار کردم توی کوسش ک ی جیغ بلند کشید و خودشو سفت گرفت و مدام فحشم میداد با پاش هولم داد کیرمو دیدم ک خونی بود اولش فک کردم شاید بخاطر پریودش باشه بعد دیدم چندقطره خون از کوسش ریخت رو فرش و شروع کرد ب گریه کردن ک از صدای سحر نیما و فرانک اومدن حال و روزشو دیدن و نیما گفت چیکار کردی علی؟ گفتم فک کردم دروغ میگه و اوپنه خودمم شوکه شده بودم ک نیما گفت باشه اشکال نداره فرانکم اوپنه بعدا میریم پیش دوست علی مال دوتاتونو میدوزیم من ابراز شرمندگی کردم ک سحر گفت قسمته دیگه...از الان تورو شوهر خودم میدونم وای): منم گفتم خوشحال میشم همچین زنی داشته باشم(باخودم فک کردم چند ماه میکنمش تا اینکه خودش خسته بشه)خلاصه بعد از ی هفته قرار بعدیمون فرا رسید اینبار ما رفتیم توی اتاق چون بدم از حال میومد ک روی فرشش هنوز جای خون بود روی تخت شرو کردیم لبو لوچه گرفتن اینبار سحر خیلی هات بود ولابد توی ذهنش فک میکرد ک دیگه شوهر گیر اوردمو تموم.دوتامون لخت مادرزاد شدیم و محو اون اندام بلوریش شدم کون خوش فرم سینه برجسته و نسبتا کوچیک تا متوسط و کوس تر تمیز بعد از لب رفتم سراغ سینش اینبار سرو صداش زیاد بود و داشت حال میکرد منم ب همین منوال داشتم ادامه میدادمو رفتم پایینتر و لیسیدن شکمش و دور نافش دیگه داشت کمر خودشو بلند میکرد و میزد زمین دوباره 69 خوابیدیم و حسابی ساک زد و تا جا داشت میبرد توی گلوش طوری ک دوبار حالش بد شد منم این پایین بادست کوسشو میمالیدم و کونشو انگشت میکردم ک خیلی خوشش میومد



    کیرم ک حسابی باد کرده بود رو ب حالت سگی گذاشتم دم کوسش و فشار دادم آروم سرش رفت تو چون اولین بارش بود ترسیدم جر بخوره پهلوشو گرفتم و اونو کشیدم سمت خودم داشت لبشو گاز میگرفت و حال میکرد منم آروم توی کوس خیسش تلمبه میزدم جاتون خالی خیلی داغ و خیس و لیز بود الان یادش میفتم کیرم بلند میشه...بعد حالت رو عوض کردیم من خوابیدم و اون نشست روی کیرم و بالا پایین میپرید ک سریع ارضا شد ...خودش گفت دومین بارشه منم دیگه نا نداشتم و باتمام توان تلمبه زدم و بش اشاره دادم ک بلند شه و همه آبم ریخت رو رون پای چپم خیلی جالب بود ک روی خودم بریزه بعد پاک کردم و بلند شدم بیرونو نگاه کردم دیدم پاهای فرانک روی شونه نیماس و داره داد میزنه و تلمبه میزنه توی کون فرانک...تازه یادم اومد ک چرا کون ب این خوش فرمی رو نکردم ک کیرم ی ذره حس گرفت یهو نیما با ی آخخخخخ آبشو همونجا خالی کرد... گفتم خسته نباشی دلاور و درحالی ک دست سحر توی دستم بود همونجور لخت رفتیم کنارشون بوی عرق و شهوت میومد با دیدن بدن لخت فرانک کیرم بلند شد و داشتم کوس و کونشو ک قشنگ سوراخش بزرگ شده بود رو میدیدم ک چشمم ب سحر افتاد ک کیر نیمارو نگاه میکنه ک همین الان از کون دوستش دراومده من گفتم بریم حموم باهم اونام قبول کردن و زیر دوش منو سحر همو شستیم ک باز همون نگاها...



    خیلی سخته ی دختر لخت کنارت باشه و نتونی بکنیش،فرانکو میگم دلو زدم ب دریا و گفتم فرانک سینه سحر ی کوچولو از تو بزرگتره ها...ولی نرمی مهمتره ک گفت من نرم تره ..منم گفتم خودم باید تست کنم و بهش دست زدم(درسته همه لخت بودیم ولی واقعا خجالت کشیدم)راستش مال سحر خوش مشت تر بود و تودستش بهتر بود یهو نیما گفت منم باید دست بزنم و دستشو برد سمت سینه سحر هممون خیس بودیم اما سحر دقیقا زیر دوش قرار داشت تا دست نیما بهش خورد آهی کشید و چشاشو بست انگار نیما قصد نداشت دستشو برداره و هی میمالید سحرم دستشو برد سمت کیر نیما و ب اش میمالید ک کیرش مثله فنر بلند شد...منم رفتم سراغ فرانک و دستمو گذاشتم روی کوسش ک ی لبخند موذیانه کرد کوسشو میمالیدم و اونم بهم چسبید و لباشو آورد نزدیک لبم و شروع کردیم ب لب گرفتن و بدن های خیسمون بهم مالیده میشد و کیرم بلند شد و تنظیمش کردم دم کوسش اون حواسش نبود ک تا آخر کیرمو جا دادم توی کوسش ک یهو داد کشید و خودش عقب جلو کرد...کوسش تنگ نبود ولی بدم نبود حال داد منم کمرم زیاد جواب نمیداد چون هیچی نخورده بودم کلا توی عمرم ن دارو خوردم ن حتی ی سیگار کشیدم شروع کردم تلمبه زدن توی کوسش و چندتا تلمبه زدم از اونور دیدم نیما داره کوس تنگ سحرو جر میده و نوک سینشو گاز میگیره ک دوتاشون بافاصله کم ارضا شدن ...



    تا چشمم ب کون سحر افتاد از کوس فرانک کشیدم بیرون و گفتم نیما زوج عوض گفت چی؟گفتم برو کنار تا نذاشتم تو کون خودت اونم رفت کنار و من کیرمو که آغشته ب آب کوس فرانک بود رو گذاشتم در کون سحر .بش گفتم ب حالت رکوع وایسه و با فشار کیرمو وارد کون نیمه تنگش کردم واقعا لذت بخش بود تند تند تلمبه میزدم ک آبم بافشار ریخت توی کون خوش فرم سحر ک گفت آتیش گرفتم آخخخخخ اگه باز میتونستم کون فرانکو میکردم اما افسوس کیرم بلند نمیشد و شهوتم کامل از بین رفت ... ب چارتامون خیلی خوش گذشت و هنوز باهم رابطه داریم ...

  20. #120
    سکس شیش نفره

    سلام

    من حمیدم 43 ساله و همسرم رویا 37 ساله ... حدود 10 سال پیش ما با سایت آویزون با گروه های زوج های ضربدری آشنا شدیم به طوری که توسط مسنجر باهاشون آشنا و با ایمیل ارتباط و بعدش با تلفن آشنایی بیشتر و در نهایت با دیدن عکس بدن و ملاقات حضوری آشناییمون بیشتر میشد. هدف ما داشتن دوستانی که بتوانیم ارتباط راحت و آزاد و بدون قید و بندهای رایج ولی در قبالش احترام متقابل و رعایت حریم خانوادگی و داشتن ظرفیت بالا بود. داشتن محیطی آرام و سکسی به دور از هیاهو و شلوغی کار و زندگی ایجاد لذت در تنوع سکس و عشق بیشتر در زوجها و دیدن حالات و اشخاص مختلف در حالت سکس.لذت بردن از لذت دیگران .....و فراموشی مشکلات زندگی.



    با این هدف بود که با همسرم صحبت کردم و بعد از 6 ماه راضی به آشنایی با زوج ها شد که با پیدا کردن آنها و آشنایی و قرار ملاقات و شانس زیاد موفق به آشنایی شدیم. شانس و دقت و صبوری در این کار لازمه چرا که دو زوج مناسب با تمام خوصوصیات که ما بخواهیم هیچ وقت پیدا نمی شود .پس باید شرایط اصلی مثل شخصیت-سلامت-صداقت-خانواده بودن-علاقه زوجین به هم-راضی بودن خانم ها-ومحیط مناسب و وضعیت اندامی مناسب و نوع سکس و را ارجعیت به قیافه – سن وسال و وضعیت مالی داد چرا که این برنامه برای تفریح و یک شب یا نهایت ماهی یک شب است و قرار نیست که دایم باشیم. مقدمه خاطره ام زیاد شد می بخشید مجبور بودم بگم.



    من با قد 187 و وزن85 و سایز 20 و خانمم هم با قد 167 و وزن 65 و سینه 80 و پوست سفید و خیلی گرم و مهماندوست -هر دو تحصیلکرده ووضع مالی مناسب و اهل نه الکل و هیچ دخانیاتی نیستیم و عاشق هم بودیم و هستیم.دوست داریم در کنار هم لذت ببریم نه جدا از هم و لذت هم را ببینیم و از لذت هم لذت ببریم و اول تفریح ما سفر بود بعد از اشنایی با دوستان تفریح ما شد سفر برای ملاقات دوستان و داشتن شبی به یادماندنی.خوشبختانه ما با زوج های خوبی آشنا شدیم از کیش و مشهدوزاهدان یزد-اصفهان- تبریز-آمل -تهران-شیراز-کرمان-بیرجند-بندر و کرمانشاه که بهانه خوبی برای سفر و ملاقات آنها و یا آمدن آنها و آشنایی با افراد از استانهای مختلف و فرهنگهای مختلف. من یکی از این مواردو برایتان بیان میکنم در نت با یک زوج آشنا شدیم و بعد از آشنایی اولیه وقتی من در تهران بودم با هاشون قرار ملاقات گذاشتیم و بعد از یک ساعت با من تماس گرفتن و گفتن که یک زوج دیگر که مناسب و آمادگی دارند را می توانند همراهشان بیارن؟بعد از مشورت با خانمم تماس گرفتم و آدرس منزل را بهشون دادم و قرار ساعت 10 شب را گذاشتیم.ما پاساژ گلستان بودیم و ساعت 7 بود بلافاصله یک چیزی خوردیم و سریع به خونه خودمان را رساندیم و شروع به آماده کردن مقدمات شدیم



    خانمم رفت دوش گرفت و مشغول آرایش کردن ولباس پوشیدن و منم دنبال پیدا کردن آهنگ و فیلم مناسب .ما در ان زمان بچه نداشتیم و خونمون خیلی دنج و خلوت بود.هر چه به ساعت 10 نزدیک میشدیم استرس و هیجانمان بیشتر میشد.خانمم همش میگفت ما ندیده و نشناخته نباید به خونمان دعوت میکردیم و اول جای دیگر قرار میگذاشتیم ولی نظر من اینه که باید سریع و خانمها در عمل انجام شده قرار بگیرند و الا زود عقیده شان بر میگرده و پشیمان میشن. خانمم یک لباس ابریشمی بلند و تنگ پوشیده بود که خیلی به رنگ پوستش می امد و با حفظ پوشیدگی ولی تمام اندامش در آن معلوم بود چون خیلی تنگ و اندامی بود.منم تی شرت و شلوار لی پام بود.ساعت 9.5 بود خانمم بساط پذیرایی و چای را آماده کرده بود و منتظر بودیم من که خانمم را میدیدم که هم استرس و هم هیجان خیلی تحریک میشدم و چون نمی دانستیم چه شبی در پیش داریم هیجانمان دو چندان میشد.هر جند وقت از پشت بقلش میکردم و گردن و لباشو میبوسیدم و اون هم مواظب بود ماتیک و آرایشش خراب نشه.بلاخره ساعت 10 شد من یک فیلم سکسی گروهی گذاشته بودم و موزیک ملایمی هم فضا اتاق را پر کرده بود



    نور کم محیط را سکسی تر میکرد صدا زنگ موبایل بلند شد که ما پشت دریم و منم سریع در را باز کردم و از پشت اف اف طبقه و شماره واحد را گفتم و بعد از چند دقیقه ای آنها پشت در رسیدند. در را باز کردیم و شهرام و شهره و علی و مرجان را دیدیم و خوشبختانه زوج های قابل قبولی در وحله اول بودند. انها بلافاصله نشستن خانم هایشان را جابجا کردن و ما مشغول پذیرایی و صحبت های ابتدایی شدیم چون تا ان موقع با هم فقط چت کرده بودیم.منم بلافاصله فیلم گذاشتم و محیط را آماده سکس میکردم خانم من وقتی راحتی آنها را باهم دید و تا اون موقع اینجوری با سه دو زوج نبودیم داشت جا میزد و انها هم احساس کردند خانم من داره ناراحت میشه و کمی خانمها از اقایون جدا شدند چون مرجان تو بغل شهرام و شهره هم پیش علی بودند و لب میگرفتن. من بلافاصله وارد عمل شدم و گفتم که ادامه بدن و ما با دیدن انها شروع میکنیم خانمهای انها قبول نکردند و گفتن باید شما اول شروع کنید والا ما میریم.



    داشت شبمان خراب میشد از یک طرف خانمم رضایت به شروع سکس نمیداد و بدنش سرد شده بود و از هیجان میلرزید چون حسابی ترسیده بود چون شهرام هیکل بزرگی داشت و تصور اینکه اون بکندش براش سخت بود و از طرفی انها هم دست از سکس برداشته بودند و منتظر حرکت ما بودند. بی مقدمه آهنگ را عوض کردم وخانمم را برای رقصیدن تانگو بلند کردم و بعد از چند دقیقه ازش لب گرفتم و شروع به بوسیدن و عشق بازی باهاش کردم دیگه بدنش گرم شده بود و اروم شده بود.زیر چشمی اونها رو میدیدم که انها هم با هم مشغول شدند و داشتن همو لخت میکردند.بشمار سه دیدم که ما هنوز داشتیم مقدمات را طی میکردیم که شهرام مرجان و لخت کرده و داره میکندش رو مبل خیلی سریع اتفق افتاد.من در حال عشق بازی شروع به بالا زدن لباس ماکسی ابریشمی به سبک چینی عسل شدم و بالا زده بودم و و با دست از رو شرت کونشو میمالیدم و پشتمان به علی و شهره بود دیدم علی شهره را بلند کرد و امد کنار ما ایستاد و در حالی که با شهره عشق بازی میکرد دستشو گذاشت رو کون عسل و اروم اروم دستشو تو شرتش برده و چاک کونشو می مالیدو و در حالی که ازش لب میگرفتم دیدم چشمای عسل خمار شده و صدای آهههههش بالا میرفت منم با دست بدن شهره را می مالیدم و وقتی دیدم علی از پشت عسل را بقل کرده وگردنشو میبوسه دیگر خیالم راحت شد که خانمم ریلکس شده و استرسش از بین رفته و در حال تحریک شده...



    منم شهره را بقل کردم و شروع به بوسیدنش و لخت کردنش کردم و میدیدم که علی هم داره همزمان خانمم را لخت میکنه و همونجور ایستاده به پشت خانمم رفته و در حالی که اروم اروم شرتشو در میاره بدنشو میبوسه و چاک کونشو لیس میزنه شهرام هم طرف دیگر همین جور بود که مرجان خوش هیکل را میکنه و صدای آههههههو اوههههشو بالا برده بود شهرام بدن هیکلی عضلانی و پر مو داشت و حسابی میکرد.منم شهره را لخت کرده بودم خانمی با قد متوسط تو پر و سفید خانمم وسط حال دراز کشید و علی از نوک انگشتای پاش شروع به خوردنش کرد و اروم اروم سرش را به کوس قشنگش میرسوند.شهره هم شروع به خوردن سینه های عسل کرد و منم کیرم و تو دهنش گذاشتم و با دست کس و کون شهره را می مالیدم و انگشتش میکردم شهرام هم از رو مرجان بلند شد و امد سراغ عسل و ازش لب میگرفت و منم رفتم سراغ مرجان که شهرام حسابی خستش کرده بود و کیرمو کذاشتم تو دهنش ساک بزنه و مدل 69 منم کس اب افتادشو میلیسیدم و میخوردم. انطرف سه نفری رو خانمم بودند و علی خودشو به لبای عسل رسانده بود و کیر بزرگشو تو کوسش کرد و اههههههه عسل در امد و شهرام هم با زبان بدن عسلو میلیسید و شهره هم امده بود پیش من و مرجان در حالی که بدن من و مرجان و میمالید و انگشت میکرد با ما عشق بازی میکرد و سینه هاشو می خوردم و در حالی که کیرم تو کس مرجان بود سینه های شهره را میخوردم و گاه گاهی شهره از مرجان لب میگرفت معلوم بود لزبین حرفه ای هست.



    اونطرف دو نفری داشتن خانمم را میکردند و نوبتی علی و شهرام کیرشونو تو کس عسل میکردند و یا کیرشونو تو دهنش میکردند و جاشونو عوض میکردند انقدر ادامه دادند تا ابمان روی خانم ها امد تقریبا یک ساعتی طول کشید. همه ولوشده بودند بخصوص خانم من اولین تجربش با 3 مرد و 2 زن کمی استراحت کردیم بعد از تجدید قوا و دیدن فیلم که در این زمان خانم من وسط علی و شهرام و منم وسط مرجان و شهره لخت نشسته بودیم و با عشق بازی و خوردن سینه و خانم ها با ساک زدن و خوردن بدنمان دوباره تحریکمان کردند و سکس بعدی را شرو کردیم و تقریبا ساعت 2 بود که انها از منزلمان رفتند و یک شب به یاد ماندنی برامان ماند همین باعث شد که ما بتوانیم بعدش با زوجهای بیشتری اشنا بشیم. به امید شادی و شاد بودن.





    نوشته: حمید

  21. #121
    اردوستان عزیز این داستان مربوط به من نیست و من فقط وسیلم که این داستانو آپ کنم...


    خیانت

    سلام خدمت شما دوستان عزیز
    قبل از هرچیز خودمو معرفی میکنم ,من بهرام هستم متولد 1360 مهندس نرم افزار و مشغول به کار در یک شرکت بازرگانی و ساکن یکی از شهرهای شمالی کشور...
    خاطره ای که میخوام تعریف کنم یکم پیچیدس و من سعی میکنم خلاصه وار و طوری که لپ مطلب گفته بشه واستون بنویسم .
    سال 92 من با همسرم فریده ازدواج کردم, و طبیعتا ابتدای ازدواجمون رابطه سکسی گرمی داشتیم و خیلیم از همدیگه لذت میبردیم .(البته همچنان ادامه دارد...
    زندگیمون حول یه محور ثابت و خوب می چرخید تا تابستون 93 که یه اتفاق بدجور منو به هم ریخت...
    یه روز عصر که با دوستام بیرون بودم زنگ زدم به فریده همسرم که بله من دارم میام خونه چیزی لازم نداری بگیرم ؟؟؟
    که فریده گفت اگه میشه یکم دیرتر بیا مونا دختر خالم داره میاد اینجا ,میخوایم یکم بحرفیم...
    منم گفتم باشه مسئله ی نیست و راهمو کج کردم سمت قهوه خونه...
    ساعت 9 بود که فریده گفت بیا مونا رفتش... منم نزدیک بودم و 15 بعد رسیدم .
    فریده حموم بود . رفتم سمت اتاق خواب که دیدم یکم تخت به هم خورده و خیلی جالب نیست وضعیت اتاق .لباسای فریده هرکدوم یه گوشس و روتختیم لول شده...
    اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که اینا لز کردن...
    بعد که دقت کردم یه مقدار خیلی کم مایع شبیه آب کیر رو تخت ریخته بود...
    با دیدن اون اب خون جلو چشمامو گرفت...صدتا فکر تو یه لحظه اومد تو ذهنم...گفتم بگیرم بکشمش !!! برم بپرسم چیکار کرده و و و...
    بالاخره خودمو آروم کردم که فعلا کاری نکنم . اول باید یفهمم که اگه رابطه ای داره با کدوم حرومزادس...
    دیگه نموندم فریده بیرون بیاد و از خونه زدم بیرون نمیخواستم باهاش الان روبرو شم .
    گفتم نکنه از کوره در برم .
    رفتم بیرون تا 1 خونه نیومدم . وقتی اومدم فریده خواب بود ,صبح که میخواستم برسونمش سر کار اخمام خیلی تو هم بود .
    فریده پرسید که چی شده ؟؟ نمیدونم این چی بود گفتم .
    من: کیرم درد داره ,دیشب بردم نشون دادم .گفت تا یکماه سکس نکن .
    فریده: غلط کرده . من میخوام .
    میخواستم بزنم تو دهنش . بگم مادر بخطا برو...الله اکبر .
    من: باید تحمل کنی دیگه .
    هدفم از گفتن این کس شعر این بود که فریده نیاز داشته باشه و وقتی طرفو آورد خونه . جفتشونو خفت کنم و...
    بماند که تا چند روز چه اعصاب خوردی داشتم ,نه میلی به غذا داشتم نه کار و نه هیچ چی...
    یه اوضاع بی ریختی داشتم که نگو...به همه راه ها فکر کردم که چی پیش میاد .
    تصمیم کاملا جدی بود در کشتنشون...و
    یه چند روزی گذشت ,یه شب پا تی وی بودیم که فریده هی چت می کرد با یه نفر پرسیدم کیه گفت که موناس .
    یه لحظه فریده رفت که بره دستشویی منم پریدم ببینم کیه که دیدم گوشیش قفله و نمیشه بازش کرد .
    میدونستم همون حروم زادس . گفتم بهترین راهه که مچشونو بگیرم . فریده که از دستشویی اومد بیرون من انگار دارم با تلفن حرف میزنم...
    من: باشه باشه با هم میریم . مشکلی نیست .قربونت خداحافظ .
    فریده : کی بود ؟؟
    من: یکی از بچه ها بود . میگه فردا بعداز ظهر کمباین براش درو میکنه بیا باهام بریم .
    فریده: تو بری چیکار تو این گرما ؟؟؟
    من: خوب یه نفر باید سر زمین پیشه دستگاها بمونه و یه نفرم بره گندوم تحویله سوله بده که از گندومه کش نرن .
    فریده: کی میای حالا ؟؟
    من: نمیدونم دقیق ولی تا 10 .11 طول میکشه .
    فرداش که از سرکار اومدم فریده هم خونه بود . لباسامو عوض کردم و یه نهار خوردم و رفتم .
    روبرو خونمون یه نیمچه پارکی بود که میشد توش نگهبانی داد...
    ساعت حدود 4 بود که از خونه زدم بیرون و رفتم تا سر کوچه و از یه خیابون دیگه اومدم پشت شمشادای تو پارک و رو یه صندلی برعکس نشستم و مشغول پاییدن خونمون شدم .
    خونه ی ما تو یه آپارتمان 5واحدیه که 5طبقه هم هستش . یکم کار سخت شده بود . ولی تصمیم گرفتم اگه یه مرد قریبه رفت تو ,سریع پشت سرش برم تو که ببینم آسانسور تو کدوم طبقه وامیسه...
    یه نیم ساعتی گذشت که فریده زنگ زد که کجایی ؟؟ منم گفتم سر زمینم چطور ؟؟ گفت که من شاید برم خونه مامانم, میخواستی بیای بگو که برگردم .
    دیگه مطمئن بودم خبریه...
    آقا بگم که شیش دونگ هواسمو جمع کردم که ببینم چی به چیه...
    بعد حدود 20دقیقه نیم ساعت دیدم که یه آژانس اومد اونطرف خیابون واساد . قلبم تند تند میزد...
    خیلی استرس داشتم که بفهمم کیه... یعنی فریده به من خیانت می کنه ؟؟؟
    این دیگه اینجا چیکار می کنه ؟؟؟
    دیدم که موناس و یه تریپ خوبم زده و رفت زنگو زد و رفت بالا...
    نمیدونم حالم چطور بود ,کسخل میزدم .نمیدونستم کی به کیه...
    یه 1ساعتی گذشت ,کسی نیومد !! یکم امیدوار شدم راستشو بخواین...
    گفتم بذار یه زنگ به فریده بزنم ببینم چی به چیه...
    اما در عین ناباوری گفت که تنهام و کسی پیشم نیست .پرسید کی میای که گفتم خبرت میکنم .
    قطع که کردیم ,منگ میزدم .نمیدونستم جریان چیه...هرچی که یک و دو میکردم نمیفهمیدم که چطور میتونه باشه !!!
    یه نیم ساعت موندم باز خبری نشد... رفتم یه تابی خوردم برگشتم .بعد زنگ زدم به فریده و گفتم 20دقیقه دیگه میرسم .
    که 10دقیقه نشد مونا رفت بیرون از خونه .منم یه ربع بعد رفتم بالا .
    باز فریده تو حموم بود . سریع رفتم سراغ اتاق خواب .بهم خورده بود ,اما نه مثل سری قبل !!!
    5دقیقه بعد فریده اومد بیرون و منم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم...
    اونشب باز پرسیدم که چیکار کردی امروز گه گفت خوابیدم و کار خاصی نکردم...
    مونده بودم جریان چیه !!! چند روز دیگه به همین منوال گذشت که یه تصمیم جدید گرفتم .
    روز پنجشنبه صبح اومدم خونه و یه هندیکم امانتو به صورت فوق حرفه ای گذاشتم تو کانال کولر و رفتم سرکار .
    شب قبلشم گفته بودم که فردا 4 تا 8 نیستم باید برم شرکت کارم دارن...
    با هر فیلمی بود قبل رفتن دوربینو روشن کردمو رفتم...دیگه کلا بیخیال رفتم قهوخونه تا 8 .
    8.20رسیدم خونه ولی فریده دیگه حموم نبود و داشت شام درست می کرد .هیچ راهی نبود دوربینو بیارم بیرون...دل تو دلم نبود که فیلمو ببینم...
    موندم تا 2شب پا تی وی که فریده رفت بخوابه...وقتی مطمئن شدم خوابه .پریدم دوربینو کشیدم بیرون و زدم به لپتاپ و خدا خدا میکردم مشکلی نباشه...
    حدود 1.20دقیقه ضبط کرده بود .بعد اینکه من رفتم فریده به یه نفر زنگ زد که رفا .زود بیا ,بعد حدود نیم ساعت زنگه درو زدن .و فریده درو باز کرد . داشتم از استرس میمردم .

    اگه نظرات خوب باشه ادامه دارد...

  22. #122
    خیانت
    قسمت دوم

    دوربین رو در دید نداشت ,اما من دل تو دلم نبود که ببینم چه میشه !!! کی میاد تو .
    درو که باز کرد صدای یه زن بود دمه در...
    اومدن جلو دید دوربین یه نفس راحت کشیدم ,مونا بود !!!! ولی چرا از من پنهون می کردن...
    فکرم همونجا رفت که فکر شما هم رفته !!! به هم امون ندادن و خوابیدن رو کاناپه و بخور...
    آره لز می کردن...
    یه 5دقیقه اونجا بودن و رفتن تو اتاق... و تا فیلم تموم شد از اتاق بیرون نیومدن...
    خیلی خیالم راحت شد...از دید من یکی لز چیز خاصی نیست !! اتفاقا دوس دارم !!!!
    فیلمو تو یه پوشه مخفی سیو کردم و از رو دوربینم پاک کردم و بعد یک هفته رفتم فریدرو بغل کردم و خوابیدم...
    روز بعدش دیگه با فریده گرم برخورد کردم و به اصطلاح تحویلش می گرفتم .
    بعد نهار دیگه طاقت نیاوردم و فریدرو صدا زدم و گفتم بیا کارت دارم .یکم من من کردم ,میخواستم مثل دیپلوماتا عمل کنم . دیدم کار من نیست...
    من: فریده من تا حالا به تو دروغ گفتم یا اینکه چیزی از تو مخفی کردم ؟؟
    فریده: فکر نکنم . چطور ؟؟
    من: پس چرا تو به من دروغ می گی ؟؟ یه چیزای رو از من پنهون می کنی...
    فریده: یکم جا خورد و گفت یعنی چی ؟؟ من چه دروغی گفتم ؟؟
    من: نمی خوای خودت بگی ؟؟
    فریده : چیو بگم آخه ؟؟
    من: دیروز عصر که من رفتم شرکت تو چیکار می کردی ؟؟
    فریده: چی میگی بابا . میخواست بره که گفتم بشین . من از رابطه ی تو مونا خبر دارم .
    تا اینو گفتم .نشست و زد زیر گریه و غلط کردم . ببخشید و...
    شاید یه ربع گریه می کرد و التماس که ببخشمش ,منم چیزی نمی گفتم تا یکم بترسه...
    من: حالا گریه نکن .
    من: فقط با مونا لز داری ؟؟
    فریده ساکت شد و بروبر منو نگاه می کرد و بعد زیر لب گفت که ما لز نمیکنیم .
    من: یعنی چی ؟؟
    فریده: قول بده عصبانی نشی...
    من: حرف بزن .
    فریده: ما سکس داریم...
    من: چی ؟؟
    فریده: آخه آخه مونا دوجنسس
    من: یعنی مونا...
    فریده: آره کیر داره...
    خداوکیلی گوزپیچ کرده بودم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم...نمیدونستم چه برخوردی کنم . نه رو مونا غیرتی میشدنم نه حشری میشدم .یه فیلمی بود...
    بذارید ادامه داستانو بصورت خاطرات فریده بنویسم . و از زبون خودش که کم کم واسم تعریف کرد .
    راستش 10سالم بود که خونه خالم اومدن و با ما همسایه شدن...
    من چیزی در مورد اینکه مونا دوجنسس نمیدونستم !!! مونا یکسال از من بزرگتر بود و یکسالم از فریبا خواهرم کوچیکتر !! بخاطر همین با جفتمون دوست بود و تقریبا هروز باهم بودیم... کم کم از لابلای حرفای مامان اینا فهمیدم که مونا کیر داره و...
    تا 15سالگیم اتفاق خاصی نیفتاد... اگه اشتباه نکنم سال 82 بود زمان خاتمی ))))
    که یه روز زمستونی تو اتاق خوابیده بودم ,یهو حس کردم یه چیزی رو منه !! بیدار که شدم منگ خواب بودم که دیدم موناس و شلوار و شرتمو پایین کشیده و خودشم همینطور و خوابیده رو من...
    هر کاری کردم از رو من بلند نشد ,من خیلی تلاش کردم که مانعش بشم .مثلا مونا میخواست لب بگیره و ببوسه منو .ولی من میلی نشون نمیدادم و فقط میگفتم که مونا برو کنار مگر نه به همه میگم و...
    مونا هم که مقاومت منو دید ترجیح داد قبل اینکه دیر بشه کار خودشو بکنه و کیرشو خیس کرد و با یه فشار تا ته فشار داد تو کونم .اینقدر درد داشتم که نفم یه لحظه بند اومد و با یه جیغ بنفش زدم زیر گریه...مونا چند لحظه صبر کرد و شروع کرد به تلنبه زدن... کمتر از 5دقیقه زد و نهایتا آبشو خالی کرد تو کونم و از رو من پاشد و رفت...
    شاید نیم ساعت تو اون حالت موندم و فقط گریه می کردم .بعد به کونم دست زدم دیدم کامل باز مونده... دستمو که نگاه کردم خونی بود . فهمیدم جرم داده...
    هیچی دیگه رفتم یه دوش گرفتم و تا 2روز لنگ میزدم . چند روزی از مونا خبری نبود تا اینکه یه شب اومدن خونه ی ما ولی من هم ازش بدم میومد هم خجالت می کشیدم و... بخاطر همین اصلا محلش نذاشتم...
    تا چند وقت محلش نذاشتم که یه هفته قبل تعطیلات نوروز باز همین اتفاق افتاد بدون هیچ کم و کاستی...
    وقتی مونا میخواست بکنه تو ,وقتی دیدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد فقط خواهش کردم آروم بذاره !!! اینبار دردش کمتر بود ولی بازم گریه کردم...
    ولی وقتی مونا داشت میکرد دیگه آروم موندم تا کارشو بکنه... وقتی مونا آبش اومد گفت که آفرین همیشه همینطور آروم وایسا که جفتمون راحت باشیم...
    من هیچی نگفتم و فقط رفتم دوش گرفتم ولی مونا نرفت و در کمال پرویی اومد تو اتاقم و خودشو مشغول کرد...
    نمیدوم چرا کاری نمی کردم یادم نیست ولی فکر کنم ازش میترسیدمم...
    دیگه اتفاقی نیفتاد تا تعطیلات نوروز که رفته بودیم جنگل... من رفتم تنهایی یکم بچرخم که دیدم مونا پشت سرمه...یه لحظه ترسیدم سریع خودشو بهم رسوند و از پشت چسبید بهم .کیر راستشو رو کونم حس می کردم . میخواستم مانع بشم که منو محکم چسبوند به خودش .نمیدونم چرا احساس ضعف داشتم در مقابلش و سریع الارغم میلم کاری نمیکردم...
    و مونا هم از موقعیت استفاده می کرد و منو برد یه قسمت انبوه و شلورامو کشید پایین و برای اولین بار کسمو خورد که همین باعث شد منم حشری بشم و بعدم باز منو کرد . و این سری گریه نمی کردم ولی درد داشتم...
    خلاصه کنم واستون تو ماه های بعد این جریان باز ادامه داشت تا اینکه تابستون اون سال اولین سکس کاملمونو انجام دادیم .
    یعنی با رضایت کامل من و مونا و از لب گرفتن شروع شد تا کس خوردن و ساک زدن و نهایتا کردن من . که دیگه خودم رو کیرش میشستم و بالا پایین میشدم...
    اونروز خیلی به من چسبید...

  23. #123
    ضربدری من ، الهه ، سارا و حمید

    سلام به دوستان
    مثل بقیه قسم و ... نمیخورم که واقعی هست یا ساخته ذهن و غیره ..اتفاقی هست که برام افتاده و دارم باهاش زندگی میکنم ...در ابتدا بخاطر اینکه داستان نویس هم نیستم و شاید خوب ننوشته باشم عذر خواهی میکنم ..
    بعد از کش و قوسهای فراوان میخوام داستان آرزوی ضربدری من که به حقیقت پیوست رو براتون تعریف کنم ..من پویا 30 ساله با قد 180 و لاغر اندام از بچگی با حمید پسر عمه ام همه کار کرده بودیم از کردن دختر بصورت دو تایی تا خلافهای ریزو درشت دیگه تا اینکه او با سارا اشنا شد و عروسی کرد یکی دو سال بعد هم من با الهه که مدتی هم با حمید دوست بود ازدواج کردم..روزگار می گذشت و ما در طول اون سالها به عناوین محتلف در کنار هم بودیم و خانمها هم با هم صمیمی شده بودند ، تو همون بچگی منو حمید بهم گفته بودیم که وقتی ازدواج کردیم زنهای همدیگروه عوض کنیم ضربدر بشیم و از این حرفها ، اما بعد ازدواج جرات حتی گفتنش رو هم به هم نداشتیم .
    اولین بار بود که من با طرح قبلی ذهنم و پایه بودن الهه به سکس های پر سرو صدا کار رو شروع کردم بعد از چند ساعت خواب من با الهه شروع کردم به سکس چون ما هم بیشتر کنار هم در یک اتاق میخوابیدیم متوجه شدم حمید بیدار هست به الهه گفتم حال کن و بیخیال اونا ..
    گذشت چند باری که بعد از چندین بار این عمل از طرف ما ایندفعه که ما شروع کردیم اونا هم زیر پتو سکس رو شروع کردند واااای چه هیجانی داشت در چند قدمی همدیگه صدای اه ناله ها خیلی بالا می رفت ..ولی همچنان دو طرف مواظب بودند که پتو از روی کسی نیفتد ، بعد این سکس ها وقتی در خلوت زناشویی هم سکس میکردیم حرف فقط حرف سکس اون شبها بود و هیجان سکس هایش ..از اون طرف هم متوجه شدم حمید و سارا نیز از این کار به همان اندازه ما لذت می برند یکسالی به همین منوال می گذشت به بهانه های مختلف همدیگرو می دیدم و شبها همین برنامه بطوریکه منو حمید دیگه راحت شده بودیم و همه اعمال رو بهم میگفتیم شده بودیم مثل سابق و راحت در مورد زنهای همدیگه صحبت میکردیم ..
    افکار ضربدری هم در ما شکل گرفته بود ولی مشکل زنها بودند ،در همون یکی دو سال کمی پیشرفت ما به این خلاصه شده بود که خیلی در موقع سکس ها بهم نزدیک می شدیم صدای نفسهارو می شد حس کرد و یواش هم رسیده بودیم به اینکه پتوها تا کمرمون میومد پایین و سینه های ناز الهه و سارا در تاریکی شب ما رو دیوونه می کرد حتی من یکبار پتوها رو تا زانو در حین سکس پایین بردم که حمید با دیدن این صحنه همونجا خالی شد ..
    حمید بیشتر زود انزال بود و بعد مدتی سکس و خالی شدن همراه با سارا سکس داغ منو الهه رو به تماشا می نشست که این باعث تحریک بیشتر الهه و من می شد .
    تا اینکه یکشب نشستیم و بهمراه زنها ویسکی رو خوردیم و رفتیم تا بخوابیم الهه که وقتی میخورد بدجور داغ میکرد و چیزی حالیش نمی شد ولی سارا رو نمیدونستم سکس رو با ساک هنر مندانه سارا برای حمید شروع کردیم سارا برای حمید ساک میزد و الهه فقط زمانی که مست میکرد می تونست اینکارو انجام بده ولی سارا همیشه برای حمید ساک تر و تمیزی رو می زد ..
    یادم رفته بود از اندام بگم خودم رو که گفتم حمید بعد ازدواج کمی تو پر تر شده بود با قد 170 ، سارا هم دختری با قد 168 بود و نسبتا تپل سایز سینه هاش هم 75 بود من حمید و سارا همسن بودیم اما الهه از ما دو سال کوچیکتر بود لاغر تر با اندامی جمع جورتر و سینه هایی در سایز 65 تا 70
    داشتم از اونشب میگفتم الهه با دیدن صحنه ساک زدن سارا داغ شد و رفت سمت کیر دراز من هر چه داشت تو ساک رو کرد اما از اون طرف چشم های من به لبهای آنجلا جولیایی سارا بود که رو کیر کلفت حمید هنر مندانه بالا و پایین میرفت ..تا اینکه حمید رفت لای پای سارا وصدای حشر سارا تا سقف اتاق رفت من هم الهه رو کشیدم رو خودم و نشوندمش رو کیرم الهه که با حال هوای اتاق دیوانه شده بود شروع کرد به جلو و عقب کردن آنچنانی حمید هم سارا رو به همین رو خودش سوار کرد کون تپل و گوشتی سارا مثل ژله تکان میخورد الهه دم گوش من خواهش میکرد که براش مثل حمید برایش کسش رو بخورم ، حمید هم تمام حواسش به کون گنده الهه بود لا اینکه الهه لاغر بود نسبت به اندامش کون گنده داشت به گفته حمید وقتی که رو من سوار می شد پهن تر هم می شد ..یرعکس همیشه دیگه هیچی رو ما نبود با مست بودن هیچکدوممون حواسمون به پوشش رو مون اصلا نبود کنار هم در حال کردن بودیم به هم خیلی نزدیک شده بودیم که موقع سکس گاهی بدنهامون به هم میخورد ولی کسب به دیگری دست نمی زد پوزیشن های مختلف رو هماهنگ با هم میزدیم همش ئلم میخواست تن سارا رو لمس کنم تمام حواسم به بدن او بود الهه رو میردم اما چشمم به سارا بود و همه همینجوری بودیم رفتیم برای مدلی که به بغل سارا و الهه رو روبروی هم قرار دادیم و ما از پشتشون با باز کردن پاهاشون شروع کردیم به تلمبه زدن انقدر جلو بردیم که تن سارا و الهه به هم میخورد ولی باز هم کسی به کسی دست نمی زد مدل رو عوض مردیم در هم حالت که زنها خوابیده بودند ما بصورت نشسته از کس کردیمشون تا اینکه حمید با تمام انرژی آب خودش رو سینهای سارا خالی کرد من هم مجبور شدم با عوض کردن یکی دو مدل دیگه همه رو خالی تو الهه چون از بابت ریختن به داخل مشکلی نداشتم .. بعد که صبح بیدار شدیم دیدیم که چه اتفاقی افتاده .. راحت تر قبل شده بودیم ...
    اتفاقات ناب تر و اصلی تر در ادامه داستان...

  24. #124
    قسمت دوم ضربدری من الهه سارا و حمید
    2
    آن شب گذشت و ما برگشتیم به خانه هایمان ..در یکی از این روزها دل رو زدم به دریا و سر ظهری یک پیامک به حمید فرستادم و بحالت طنز ازش سوال کردم نظرت در مورد حرکت ورزشی ضربدری چیه ؟ او هم در جواب از خدا خواسته گفت من عاشق این حرکت هستم ولی سارا فکر نکنم این کار رو بکنه ...از من سوال کرد که نظر الهه چیه ؟ در جوابش گفتم تو اگر سارا رو برای من کردی الهه بدون هیچ دردسری مال تو ...
    ارتباط ما بیشتر از قبل حول محور ضربدری میگذ شت در همه سکس ها حرف حرف سکس با نفر مقابل بود اما اونطرف حمید فعلان نتونسته بود سارا رو راضی کند و میگفت که سارا گفته فقط سکس ما در همین حد کنار هم باید باشه حالا لخت بودن و بدون پوشش رو قبول کرده بود ..پیشرفت ها هر روز بیشتر می شد من و الهه و حمید به یک نظر مشترک رسیده بودیم ..من بدجور در کف کون گوشتی سارا لبهای زیباش و بدن تپل او بودم و حمید هم راحت از بدن الهه بهم میگفت از اینکه خیلی پرانرژی هست و اینکه میتونه چون جمع جورتر و لاغر تر از سارا هست پوزیشن های مختلف رو روش اجرا کنه ..
    هیجان های همگی ما روز به روز بیشتر می شد و شب روز به ضربدری فکر میکردیم طاقت نیاوردیم و بدون اینکه برنامه های ما نهایی بشه خواستم خواستم که با عجله یک دیدار یکی دو روزه داشته باشیم و بعد از چند روز این دیدار جور شد و آنها اینبار آمدند خونه ما ...
    در صحبت هامون با حمید طی کرده بودم که دیگه خانمها لباسهای راحت تر و سکسی تری رو بپوشن ...اینار سارا برعکس همیشه فقط یک تاپ سرم های رنگ با بندی بسیار نازک به تن داشت یقه اش خیلی باز بود و سینه های او داشت منو حیران میکرد خیلی هم راحت بود و حمیدم همینطور من به الهه گفتم که او هم راحت تر باشه تا اینکه او هم شب با یک لباس حریر تا بالای زانو آمد سر سفره به اتفاق شام رو خوردیم و همه عجله داشتیم که به بریم رخت خواب اما ساعات به کندی میگذشت ..حمید سارا رو در بغلش برده بود و با سینه های او بازی میکرد و گاهی هم لبهای طولانی از هم میگرفتند الهه با دیدن این صحنه اومد و نشست روی پاهای من ما هم با هم ور میرفتیم تا اینکه الهه گفت من خسته ام بیایید بخوابیم همه از خدا خواسته سریع رفتیم تو رخت تلویزیون روشن بود برخلاف همیشه تلویزیون هم خاموش نکردیم سارا کمی اعتراض کرد و لی حمید گفت :نه بذار روشن باشه این شکلی رو ه م حال کنیم ..
    حمید رفته بود رو سارا وتاپش را تا بالای سینه اش بالا اورده بود و هم لبش رو میخورد و هم سینه هایش رو من هم الهه رو خودم سوار کرده بودم و لبهایش رو میخوردم هر چند ثانیه همگی حواسمون به هم بود و زیر چمشی از دیدن هم لذت میبردیم من آررام الهه هر چه که در تن داشت رو در آوردم او حالا لخت رو من لیز میخورد و سارا هم با کمک حمید لخت شده بود ما هم لخت شدیم و همچنان مشغول عشق بازی بودیم تا اینکه حمید روی تک زانو نشست و سارا هم بلند شدو نشست و شروع کرد به ساک زدن برای حمید ، حمید موهای سارا رو در دستانش جمع کرده بود و تا ته فشار می داد سمت کیر کلفتش تا اینکه الهه هم یواش یواش رفت سمت کیر من ساک آنچنانی نمی زد اما سعی میکرد این کار رو انجام بده من الهه رو کشیدم سمت خودم و بردمش زیر خودم و تا جایی که امکان داشت فرو کردم تو کسش دادش رفت هوا همش قربون صدقه من می رفت داشت دیوانه میشد و حمید هم سارا رو به حالت داگی شروع کرد به گاییدن سینه های سارا که آویزون شده بود تکان های نازی بهود میخوردن صدای اه ه ه ه ه و اوووه زنها ما رو دیوانه میکرد خانم ها برای نزدیک شدن به هم اینبار مقاومت نشان می دادند حمید سارا را بلند کرد و ایستاده او را به دیوار چسباند و شروع کرد به تلمبه زدن کس زیبای سارا الان روی سر من بود قشنگ مشخص بود کیر حمید تا دسته در کسش جلو و عقب میرفت آنها پوزیشن بعدی رو رفتند سارا رو حمید نشسته بود و با تمام وجود شروع کرد به تلمبه زدن حالا من الهه رو بلند کردن ایستاد و شروع کردن تلمبه زدن که یهو حمید گفت وااااای پویا این چه کوس خوشکل ونازی هست که تو داری میکنیش واااای قربونش برم من الهه رو برگردوندم و همنطور که ایستاده بودم بغل کنان آوردمش رو خودم همینطور که ایستاده بود او رو من جلو و عقب تلمبه می زد باز هم حمید گفت وااااای پسر چه کونی داره این ......
    اتاق داغ داغ بود صدای جووووووووووووووووووووووون و آخ خ خ خ خ و اوووووف ها عرق همه ما رو در آورده بود یکی دوبار به حمید اشاره کردم بیا تعویض کنیم که او نشان داد حالا نه ..
    پوزیشن ها مختلف رو میزدیم زنها دیوانه میشدند و داد می زدند ایندفعه حمید بعد اینکه سارا چند بار خالی شد آبش رو کون قنبل سارا خالی کرد و منم که از پشت در حال کردن الهه بودم خالی کردم روی کون او ..

    سکس تمام شد خانم ها رفتند دوش بگیرند بعدش هم نشستیم دوبار شام خوردیم ...که سر میز شام حمید گفت اگر پایه هستید فردا شب بیایید دوباره با هم ویسکی بزنیم که همه قبول کردیم ...

  25. #125
    کادوی تولدسارا

    خیلی وقت بود که با امیر تصمیم گرفته بودیم یه شخص سوم هم به سکسمون اضافه کنیم و دو ست داشتیم یکبار زن بیاریم یکبار مرد,ولی انگار هردو از اینکار میترسیدیم چون هرکسی هم که پیدا میکردیم از طریق اینترنت یا من ازش یه ایرادی میگرفتم یا امیر و دکش میکردیم,تا اینکه تزدیک تولد من شد وامیر گفت میخوام یه پسر به مناسبت تولدت بیارم.من اول جدی نگرفتم گفتم مهم نیست بیخیال,یکهفته به تولدم مونده بود و مهدی,شدیدا مشغول پیدا کردن یه کیس تو اینترنت بود تا اینکه بلاخره یه نفرو پیدا کرد یه پسر 20ساله به اسم محمد,محمد عکسای خودشو کیرشو فرستاده بود چهره اش معمولی بودکیرشم همینطور حدودا 17سانت بود ,در حالی که کیر امیر 22سانت بود,بعد از تایید من, امیر باهاش قرارگذاشت واسه آخر هفته و گفت که طوری برنامه بریزه که خونه مابمونه تا 3روز تا حسابی حال کنیم,اونم از خدا خواسته موافقت کرد البته بعد از اینکه مطمئن شدما زوجیم وقصد سواستفاده نداریم,امیر هم عکس خودشو کیرش و کس و کون و سینه ی منو واسه محمد فرستاد و باعث شد اون بیش از پیش واسه اومدن ترغیب بشه,قرارمون شد واسه پس فرداش که بیاد ,امیر هم گفت تا روزموعد باهام سکس نمیکنه ولی حسابی تحریکم میکنه که کاملا لذت ببرم,بخاطر همینم این دو روزهمش باهام ور می رفت لازم میپرسید دوست دارم چطور سکس کنیم یادلم میخواد تنهایی هم باهاش سکس کنم یا نه,منم از علائق سکسیم واسش میگفتم,امیر هم گفت کاری میکنم این سه روز اوج لذتو تجربه کنی,روز موعود رسید طرفای عصربود که محمد پیداش شد من یه تاپ و دامن کوتاه پوشیده بودم طوری که بخشی از رونم و خط سینه ام معلوم بود,محمد باهردوی ما دست داد و رو بوسی کرد,من رفتم چای و میوه آوردم و اوناهم مشغول حرف شدن, امیر گفت اون نوشیدنی هم بیار آوردم و هرسه مشغول شدیم,من زودتر گرم شدم,امیر کنارم نشست و هردفه دامنمو میزد بالا رونام و نوازش می کرد و لزم لب می گرفت محمد هم با جوون گفتن اش امیر و تشویق میکرد حالا دیگه امیر از بالا هم دست میکرد تو سوتینم وسینه هامو میمالید,تو همین حین امیررفت دسشویی,محمدم وقتو تلف نکرد و اومدجای امیر با ولع ازم لب گرفت وسینه هامو مالید لاله گشمو خوردو در گوشم گفت جوووون چه کسی هستی تو دوست دارم جرت بدم,زانو زد جلو پاهام از شصت پام شروع کرد به خوردن هربار که لبش به پوستم میخورد بدنم میلرزیدتازه به رون رسیده بود که امیر اومد,این صحنه رو که دید گفت دست بکار شدی ؟محمدم گفت مگه میشه این لعبت جلوم باشه و بتونم خودمو نگه دارم,امیر شلوار و شورتشو در آورد و کیرشو گذاشت دهنم,محمد هم به خوردن ادامه داد تارسید به کسم,آروم شورتمو کنار زد و طوری لیس می زد کسموکه نوک زبونش بره لای کسم, از لذت پای امیر و موهای محمد و چنگ می زدم محمد منو خواباند پاهامو گذاشت رو شونش و با زبون به جون کسم افتاد,امیر هم اومد بالای سرم و تو دهنم تلمبه میزد,محمد زبونشو تو کسم میچرخوند, با زبانش چوچولمو لیس میزد انگشتشو میکرد تو کسم و با نقطه جیم بازی میکرد دیگه داشتم دیوونه می شدم کیر امیر و از دهنم درآوردم و گفتم محمد کیوتو بکن تو کسم دارم میمیرم,گفت صبر کن واسه این کس و کون نقشه ها دارم,امیر به محمد گفت پاشودولتش کنیم که تو کسشو بخوری من بزارم کونش,محمدم گفت اتفاقا کونش باز شده,دولا شدم اول محمد مشغول خوردن کسم شد بعد امیر ژل آورد اول یکم با سوراخ کنم ور رفت و بعد به کیرشم ژل زد و آروم آروم کرد کیرشو کرد توکنم واااااااااای داشتم می مردم یه سوزش کمی حس کردم فقط انقدر محمد خوب کسمو میخورد که از تلمبه زدن ای امیرتوکنم داشتم ارضا می شدم,انقدر خوب پیش رفت که همزمان ازکون و چوچول ارضا شدم,صدای جیغم خون رو پر کرده بود که امیرم آبشو تو کونم خالی کرد وافتاد رو مبل ,محمدم از زیر من اومد بیرون و گفت حالا نوبت منه,شروع کرد لب گرفتن و مالوندن سینه هام و منو خوابوند رو زمین و لباساشو در آورد,کیرشو که دیدم تازه متوجه شدم باعکسش خیلی فرق,داره درسته که اندازه اش از کیرامیر کوچیکتره ولی نسبت به اون خیلی کلفتتر بود,محمد افتاد روم ودر الی که ازم لب میگرفت یدفه باضرب کیرشو تا ته کردتو کسم یه جیغ بلند کشیدموگفتم جر خوردم,امیر هم بهش گفت یکم آرومتر که اذیت نشه,باچنان قدرت وسرعتی شروع کردبه تلمبه زدن که احساس میکردم زمین میلرزه,چنان لذتی میبردم از محکم کردنش که بدنشو چنگ میگرفتم وچندبارارضا شدم تا اینکه محمدم ارضا شدو آبشو ریخت رو شکمم,تو اون سه روز خیلی سکس کردیم اگر خوشتون اومد بازم ازسکسای اون سه روز مینویسم

  26. #126
    قسمت سوم ....ضربدری من ، الهه ، حمید و سارا
    نزدیکای ظهر از خواب بلند شدیم حدود ساعت یک صبحانه رو خوردیم و من رفتم دنبال کارهام عصر بود و با هم چهار تایی زدیم بیرون گردش بعد از کلی گشت و گذار حدود یازده شب رسیدیم خونه تو همین حین هم ویسکی رو گرفتیم و همه یواش یواش حاضر شدیم برای خوردن ..بساط همه چیز جور شد و به اتفاق پیک هارو یکی پس از دیگری بالا رفتیم ..الهه مثل همیشه زودتر از هم مشت شده بود داغ داغ بود هی لب هاش رو لبام بود از اون طرف حمید و سارا هم گرم شده بودند داغ داغ زدیمو رقصیدیم ..... دیگه فقط دوست داشتیم بریم که بریم و بخوابیم با حمید هماهنگ کردم که الهه اوکی اوکی شده است و او با چشمانش بهم میگفت عجله نکن سارا هنوزم از ضربدری میترسه ...رفتیم تو تخت و ما زودتر شروع کردیم الهه مست و داغ بود خیلی حشری شده بود دادش با خوردن سینه های کوچولوش می رفت هوا حمید هم که منتظر بود سارا آماده بشه و برگرده در چند سانتی متری ما داغ داغ بود تصمیمم رو گرفتم حمید کنار خوابیده بود و الهه که لخت رو من در حال عشق بازی بود را تماشا میکرد رفتم و دستش رو گرفتم و آرروم گذاشتم رو کون سفید و ناز الهه الهه تکونی خورد و اعتراض کرد اما به سرغت بیخیال شد حمید با حرص و ولع خاصی به کون الهه رسیده بود از هیجان داشت دیوانه می شد با دست دیگرش هم کیر کلفتش رو در آورده بود سارا هم رسید رفت تو بغل حمید و حمید بدون لحظه بیخیال شدن از الهه تمام بدن و کون الهه رو ماساژ میداد از فرط داغی بلند شد و کون الهه رو که رو کیر من بالا پایی سر میخورد بو کرد و بوس کرد سارا بعد این صحنه او را طرف خودش کشید و شروع کردن به لخت شد کنار هم لخت لخت بودیم و تمام تن بدنمون در تماس بود من هنوز به تن سارا نرسیده بود تا اینکه حمید هم دستم رو گرفت و گذاشت رو کون گنده و بزرگ سارا سارا خیلی مقاومت میکرد و همش دستانم را پس میزد اما حمید رسیده بود با سینه های الهه که حالا زیر من داشت گاییده می شد الهه مستانه هم گاییده می شد و هم با دستان حمید از ماساژ سینه هایس لذت صد چندان می برد اما سارا برعکس همش میزد تو پر ما و دستم را پس میزد دیدم حمید میگفت بذار اونم مثل من از تو لذت ببره ببین الهه چه حالی داره میکنه تو هم بیخیال باش و لذت ببر الهه رو سوار خودم کردم و شروع کرد رو من تلمبه زدن حمید هم سارا رو به لبه رو به ما خوابوند و خودش هم در همین حالت کیر کلفتش رو گذاشت تو کس پف کرده سارا من سینه های سارا را در دستانم داشتم و حمید تمام تن الهه را نوازش میکرد رفتم سراغ سین های سارا مقاومت میکرد اما شروع کردم به خوردنش حمید هم مدل رو عوض کرد حالا من پایی خوابیده بودم و بالای سر سینه های سارا بود و رو کیرم هم الهه بالا و پایین می شد حمید هم که سارا بصورت داگی استایل جلوش بود را با تلمبه های آرام و ولی تا ته حا دادنی تا دسته میکرد الهه سینه هایش را داد به دهن حمید و محکم سر او را بغل میکرد و همش قربون صدقه میرفت همین مدلی چند دقیقه ای از هم لذت می بردیم تا اینکه من بلند شدم و الهه رو فرستادم سمت حمید اما اینجا بود که داد سارا در آمد و گفت من اصلا نمیذارم که بکنه همین نهایتش خواهد بود والا من جیغ داد خواهم کرد عرق سردی تو اون هم داغی بر پیشانی ما نشست تنها یک پله باقی مونهده بود که همه چیز یهو دوباره توسط سارا خراب شد ... سکس یجورایی خیلی بد در ادامه تمام شد و در اوج لذت و حرارت جدا شدیم ......برگشتیم به خونه هامون و خیلی نا امید از رسیدن به مراد نهایی که سکس و گاییدن زنهای همدیگر بود ....
    نظرات یادتون نره .....

  27. #127
    يك شوخى ١

    نويسنده آرمان

    ساعت 12 ظهر بود که خیلی گرسنه شده بودم چون صبحانه نخورده بودم ، تصمیم گرفتم برای خرید به فروشگاه بزرگی که نزدیک محل کارم بود بروم ؛ همه ی کارمندان مشغول کار بودند و نگرانی بابت تنها گذاشتن آنها نداشتم و مدیر بخشی که انتخاب کرده بودم به خوبی از عهده کارها بر می آمد.
    درست زمانی که می خواستم از شرکت خارج شوم فکر کردم برای اینکه تنها نباشم شقایق را هم با خودم ببرم .
    شقایق دو سه ماهی بود که به مجموعه ما اضافه شده بود و برخلاف روزهای ابتدایی شاد و سرحال شده بود و خیلی از کار کردن توی شرکت راضی بود و خودش می گفت که طلاق اثر بدی توی روحیه اش گذاشته بود ولی الان دیگه 6 ماهی بود که از این ماجرا می گذشت و کاملا با این قضیه کنار آمده بود و شادابی یک زن 25 ساله را میشد در او دید .
    با آسانسور به پارکینگ رفتیم و با اینکه فروشگاه نزدیک بود به خاطر گرمای هوا ترجیح دادیم با ماشین برویم.
    در طول مسیر چند کلمه ای بیشتر بین ما رد و بدل نشد و آنهم در مورد کارهای شرکت بود.
    ماشین را در پارکینگ پارک کردیم و به سمت فروشگاه حرکت کردیم .
    با باز شدن درب فروشگاه خنکای دل نشینی صورتمان را نوازش داد ، فروشگاه خلوت بود و در این موقع روز طبیعی بود .
    به سمت ردیف مواد خوراکی رفتیم و چند تایی کنسرو و تن ماهی و چند تای هم نوشیدنی برداشتیم ، شقایق هم برای خودش چند نوع آدامس و یک جعبه بیسگویت رژیمی برداشت به سمت صندوق حرکت کردیم و درست زمانی که می خواستیم در راهروی مخصوص وارد شویم آقایی خودش را سریع در جلوی ما جا کرد و من در حالی که از این بی ادبی عصبانی بودم به او گفتم :
    - چه خبرته جانم ؟؟ چرا نوبت را رعایت نمی کنی ؟؟
    نزدیک به یک وجب از من قد بلندتر با اندام کشیده و موهایی خرمایی ؛ زمانی که برگشت جواب اعتراض مرا بدهد هر دو سرجایمان میخکوب شدیم و او با بهت گفت :
    -باورم نمیشه آرمان تویی ؟؟
    پسر تو کجا اینجا کجا ، میدونی چند ساله که ندیدمت
    چون صدای مشتریهای پشت سری دراومده بود سریع خرید را حساب کردیم و از در فروشگاه خارج شدیم
    و ادامه احوال پرسی را آنجا انجام دادیم روی هم دیگر را بوسیدیم و بعد از کمی خوش و بش او گفت: خب این خانم محترم را معرفی نمی کنی ؟؟
    نمی دونم چرا یک شیطنت بچه گانه تو وجودم وول می خورد به شقایق نگاه کردم و با چشمام انگار آماده کردمش برای ی عکس العمل طبیعی و دستم را به سمت شقایق گرفتم گفتم :
    همسرم شقایق و در حالی که هنوز به چشمهای بهت زده شقایق نگاه می کردم با اشاره به دوستم گفتم :
    -دوست قدیمی من ساسان
    ساسان با لبخندی دستش را دراز کرد و با شقایق دست دادند
    ساسان عجله داشت و فقط فرصت شد شماره های هم دیگه را گرفتیم و قول گرفت یک روز همدیگر را ببینیم و مفصل از قدیم صجبت کنیم
    با جدا شدن ساسان تنها کاری که نمی توانستم انجام دهم نگاه کردن به شقایق بود ، بدون اینکه به او فرصت حرف زدن داده باشم سوار ماشین و او هم چاره ای جز سوار شدن نداشت .
    به محض سوار شدن با اخم گفت :
    -چرا این کار را کردی ؟
    -چه کاری ؟
    -همین دیگه ، همین که گفتی من همسرت هستم
    - فقط ی شوخی بود سخت نگیر
    بدون اینکه حرف دیگری بزند رویش را به سمت خیابان برگرداند و با همین سکوت تا شرکت حرکت کردیم .
    اون روز تا پایان ساعت کاری همه چیز عادی پیش رفت و من به شماره داخلی شقایق زنگ زدم ، گفتم که شما بعد از ساعت کاری بمون باهاتون کار دارم و او با بی میلی گفت چشم .
    وقتی همه کارمندان رفتند پیش او رفتم و سعی کردم با شوخی از دلش دربیاورم .
    شقایق دختر مهربان و آرامی بود و آنقدر بی غرض خوب بود که نمی شد هیچ حس بدی به او داشت و من هم تلاش می کردم هیچ دغدغه فکری برایش درست نکنم .
    با رفتن شقایق من هم از شرکت خارج شدم و توی راه به جریانات امروز فکر می کردم و به شیطنت خودم و باز در دلم خندیدم .
    درب واحد را که باز کردم همه جا ساکت بود و یک لحظه شک کردم که شاید نازنین خانه نباشد چند بار صدایش کردم که از داخل آشپزخانه جوابم را داد و بابت دیر رفتن از من دلخور بود که با یک بوسه و بغل کردن آرام شد و در کمال آرامش شام خوردیم و خوابیدیم .
    صبح اولین چیزی که دیدم یک پیامک بود که دیشب برام آمده بود باز کردم :
    سلام آرمان جان ، ساسان هستم داداش امروز بهت زنگ میزنم همدیگه را ببینیم.
    ساعت 11 صبح بود و شرکت خبری نبود که موبایلم زنگ خورد ، ساسان بود :
    - سلام آرمان جان خوبی ؟
    -ممنون تو چطوری
    کجا هستی بیام ببینمت ؟
    آدرس یک کافی شاپ را به او دادم و برای ساعت 12 قرار گذاشتیم
    هر دو سر موقع آنجا بودیم و او گفت که دیشب با خانمش در مورد من صحبت کرده و خاطرات قدیمی را برایش تعریف کرده و در حالی که چشمک ریزی میزد گفت البته با سانسور و خانمش خیلی دوست داره که با ما آشنا بشه و صمیمی تر بشویم
    و من در دلم به خودم ناسزا می گفتم که اگه این قضیه جدی شود با این دروغ چه کار کنم
    از آنچه می ترسیدم سرم آمد و ساسان گفت که خانمش کیمیا برای فرداشب تدارک یک مهمانی را دیده و حتما باید با خانمت بیای و در حالی که می خندید گفت که سورپرایز خیلی خوبی هم برایم دارد.
    بعد از جداشدن از ساسان به تنها چیزی که فکر نمی کردم سورپرایز ساسان بود و فقط به گندی که زده بودم فکر میکردم .
    تو راه شرکت فکر میکردم حالا باید چه کار کنم ؟؟ از یک طرف اصلا روی این را نداشتم که به ساسان بگویم که به او دروغ گفته ام و شقایق کارمند من هست نه همسرم و از طرف دیگر هنوز این حس شیطنت لعنتی دست بردار نبود و قلقلکم میداد که این بازی را ادامه بدم .
    به محض رسیدن به شرکت داخل اتاق خودم رفتم و به شقایق گفتم که بیاید داخل اتاق ، همونطوری که تو راه تو ذهنم آماده کرده بودم شروع کردم :
    - شقایق می دونم که بابت دیروز از من دلخوری ولی تو که منو می شناسی و می دونی که مث خواهرم دوست دارم ...
    تمام ماجرا را بهش گفتم و اون که یه جورایی قبول کرده بود گفت که نگران این موضوع هست که در آینده نازنین خبردار بشه و برای من مشکلی پیش بیاد و بعد از اینکه من اطمینان بهش دادم که فقط یک مهمانی هست قبول کرد که فرداشب با هم به خونه ساسان برویم .
    اون روز لباسهای مرتبی پوشیدم و به نازنین گفتم که امشب تا دیروقت جلسه دارم و اون ، یک طوری گفت تا آمدن من بیدار می ماند که کم مانده بود پشیمان بشوم.
    بهرحال آن شب من و شقایق به عنوان زن و شوهر به خانه ساسان که با شرکت فاصله زیادی نداشت رفتیم .
    یک آپارتمان شیک در یک برج تقریبا اعیانی با آسانسور تقریبا 40 ثانیه طول کشید تا طبقه 15 رفتیم ، دوباره تو مسیر هماهنگی های لازم را باشقایق انجام دادم .


    با استقبال خیلی گرم ساسان و کیمیا روبرو شدیم که در این حد واقعا غیرمنتظره بود.
    کیمیا یک دامن صورتی تا بالای زانو با یک بلوز سفید دکمه دار که زیرش سوتین نداشت پوشیده بود این را از برجستگی نوک سینه هاش متوجه شدم و دکمه های بالایی رو نبسته بود . و موهای بلند لخت مشکی خودش را روی شانه هاش ریخته بود یک زن بی نهایت زیبا و جذاب تقریبا هم قد من با سینه هایی تقریبا سایز 70 و باسن بسیار خوش فرم که تو لباس خیلی تحریک کننده بود .
    کیمیا ، شقایق را برای عوض کردن لباس به داخل یکی از اتاقها راهنمایی کرد و من با ساسان مشغول صحبت شدیم .
    بدون اینکه خودم را زیاد کنجکاو نشان بدهم از ساسان پرسیدم حالا سورپرایزت چی بود ؟ ساسان گفت : عجله نکن تو راه هست ، و من دقیقا منظورش را متوجه نشدم.
    شقایق یک شلوار لی چسبان پوشیده بود با یک تاپ قرمز رنگ که سینه های کوچیکش که فکر می کنم سایز 65 بود مث دوتا لیمو تو لباسش خودنمایی می کرد .
    مجبور بودیم طوری رفتار کنیم که کسی شک نکند برای همین کنار من روی مبل نشست و کمی روی من لم داد .
    مشغول خوش و بش بودیم که صدای زنگ خانه آمد
    ساسان گفت : اینهم سورپرایز !
    من و شقایق گیج بودیم ولی ساسان و کیمیا برنامه غافلگیری واسه ما ترتیب داده بودن .
    در که باز شد باورم نمی شد که دارم دوست قدیمی و مشترکمون که سالها پیش با نامزدش واسه تحصیل به سوئد رفته بودن و من هیچ خبری ازش نداشتم را می بینم .
    کامران با اشتیاق به سمت من و شقایق اومد و ما همدیگر را در آغوش گرفتیم و با شقایق دست داد و مث یک جتلمن دست شقایق را بوسید .
    من هم با سونیا همسر کامران دست دادم که خیلی جاافتاده تر از اون روزها شده بود
    من و ساسان و کامران هر سه از تهران برای تحصیل به دانشگاه شیراز رفته بودیم و سه دوست جدانشدنی بودیم ولی بعد از تمام شدن تحصیل به صورت عجیبی از هم بی خبر بودیم تا اون روز که من ساسان را تو فروشگاه دیدم و مابقی ماجرا ...
    سونیا در دانشگاه ما بود و بعد از مدتی کامران به او علاقه مند شد و نامزد شدند و دانشگاه شیراز را تمام نکرده برای تحصیل در یک رشته دیگر به سوئد رفتند .
    خب کامران از یک خانواده ی اصیل و ثروتمند بودند که در شمال شهر یک قصر به تمام معنا داشتند .
    من و ساسان هم خب از خانواده ی متوسط رو به بالا بودیم .
    سونیا که هم قد کیمیا بود ولی با سینه های درشت تر تقریبا 75 یا 80 یک شلوار پارچه ای گشاد تا زانو پوشیده بود و یک پیراهن مدل مردانه که چاک وسط سینه اش کاملا پیدا بود و البته خط شورتش .
    من که کاملا غافلگیر شده بودم و خیلی هم خوشحال .
    تمام مدت در این فکر بودیم که اگر قرار باشد این رفت و آمدها ادامه پیدا کند من با این دروغی که گفته ام چه کار باید بکنم .
    پذیرایی عالی ساسان و کیمیا و شوخی های آنها یک جو بسیار شاد و صمیمی ایجاد کرده بود.
    شام را روی میز پذیرایی بزرگی خوردیم و زنها مشغول جمع کردن میز و شستن ظرفها شدند .
    وقتی مردها تنها شدند به خاطرات قدیمی سری زدیم و هرکس چیزی تعریف می کرد و ساسان از من پرسید که چند ساله با شقایق ازدواج کردی که قبل از اینکه من جواب بدم کامران گفت ناکس خیلی هم خوش سلیقه ای ! من با لبخند به کامران گفتم ممنون و گفتم سه سال .
    که ساسان گفت چه جالب مثل من و کیمیا و خب کامران و کیمیا تقریبا هفت سالی بود که با هم بودند .
    شقایق که نسبت به سونیا و کیمیا خیلی ظریف تر بود با ظرف میوه وارد شد و کیمیا هم با چایی .
    سونیا مشغول خشک کردن ظرفها بود .
    در همین موقع موبایل من زنگ خورد و قبل از اینکه کسی ببینه با دستم صفحه موبایلم را پوشاندم ، نازنین بود سریع با عذرخواهی از جمع فاصله گرفتم ، نگران شده بود و می خواست بدونه که من کی به خونه میرم.
    جوابش را دادم و با اشاره به شقایق فهماندم که برای رفتن آماده شود .
    دوستان از اینکه ما به این زودی ترکشان می کنیم کمی دلخور بودند ولی شقایق سردرد را بهانه کرد.
    با اینکه خیلی خوش گذشته بود ولی شقایق تو راه همش غر میزد و میگفت چرا باید من این کار را برای تو انجام بدم تو خودت زن داری و تا کی می خوای این دروغ را کش بدی .
    من که خودم هم دیگه جنبه ی شیطنت این دروغ جذابیتش را برام از دست داده بود گفتم که چاره چیه؟
    و تازه ما که دیگه قرار نیست این ها را ببینیم و قول دادم که دیگه تموم شده و با قول اضافه کاری خوب واسه آخر ماه کمی آروم شد.
    اون شب نازنین شام خوش مزه ای درست کرده و برای اینکه چیزی نفهمه مجبور شدم دوباره غذا بخورم
    اون شب با همان شکم پر یک سکس فوق العاده با نازنین داشتم و خواب خوبی کردم .
    چند روزی همه چی آروم بود و ساسان گاهی تو تلگرام بهم پیام میداد و میگفت که دوست داره مهمونی های دوره ای داشته باشیم که من با توجه به گندی که زده بودم روی خوش نشان ندادم .
    تا اینکه یک هفته بعد روز دوشنبه کامران با من تماس گرفت و گفت که من و ساسان ترتیب یک مسافرت را دادیم و دوست داریم که تو و شقایق هم با ما باشید .
    من که دیگه واقعا دوست نداشتم این داستان ادامه پیدا کنه سعی کردم بهانه بیاورم و از طرفی هم دید زدن خانمهای ساسان و کامران لذتی بود که دوست نداشتم
    از دست بدهم . این می تونست یک سفر فوق العاده باشه و من هم جرقه ی یک شیطنت جدید تو سرم خورده بود و فقط می ماند شقایق.
    به کامران گفتم که تا فردا بهت خبر میدهم.
    عصر که شقایق برای خداحافظی به اتاقم اومد موضوع را باهاش در میون گذاشتم و میدونستم که از یک مسافرت بدش نمی آمد ولی نه به این صورت.
    اون عقیده داشت که من باید حقیقت را به اونها بگم و با یک عذرخواهی قضیه را فیصله بدهم و مسافرت را با نازنین بروم .
    ولی من دیگه تو این زمان نمی تونستم این کار را انجام بدهم و دو راه بیشتر نداشتم قطع رابطه برای همیشه یا ادامه این بازی.
    راضی کردن شقایق چند ساعت طول کشید و حالا می ماند چند روز خانه نرفتن که باید بهانه پیدا میکردم که نازنین شک نکند .
    به کامران زنگ زدم و اعلام آمادگی کردم

  28. #128
    يك شوخى ٢

    نويسنده آرمان


    آن شب زودتر به خانه رفتم که دیدم نازنین خانه نیست به موبایلش زنگ زدم که گفت خونه ی دوستش هست و تا یکی دو ساعت دیگه برمی گردد.
    نازنین گفت که شام آماده هست و اگه دوست داشتم و گرسنه بودم منتظر او نمانم .
    من هم خب واقعا گرسنه بودم شام خوردم و مسواک زدم و به تختخواب رفتم و بدون اینکه به هیچ چیزی فکر کنم خوابم برده بود.
    با گرمای لب نازنین که روی بدنم می لغزید بیدار شدم ازش پرسیدم :
    - کی اومدی عزیزم ؟
    - نیم ساعتی میشه ، بی وفایی کردی تنهایی شام خوردی؟
    -ببخش نفسم خیلی گرسنه بودم
    اخمی کرد و دوباره مشغول نوازش من شد نمی دونم کی زیرپیراهن منو درآورده بود ، با دندوناش نوک سینه هام رو گاز می گرفت می دونست من عاشق این کار هستم همینجوری که بوس می کرد اومد پایینتر به نافم که رسید زبونش را دور اون می چرخوند ، درست می دونست چطور من را دیوونه کنه دوباره اومد سراغ لاله گوشم و شروع کرد به مک زدن و با صدای پچ پچ چند بار تو گوشم گفت که دوستت دارم این کارش تیر آخر بود ، از روم انداختمش پایین و افتادم روش با خشونت سعی کردم تاپش رو در بیارم نازنین در حالی که می خندید با دستاش به سینش چنگ می زد و نمی گذاشت لباسش رو در بیارم می دونست عاشق این لوند باز
    ی ها هستم بالاخره تاپش رو درآوردم که دیدم سوتین تنش نیست سرم رو گذاشتم لای سینه هاش و از پایین به بالا لیس میزدم می دونستم دوست داره آروم زبونم رو به زیر گردنش رسوندم گاهی مک و گاهی یک گاز کوچولو می گرفتم لبم را به لاله گوشش رسوندم و گفتم خونه ی کدوم دوستت بودی ؟ صداش را نازک کرد و با شیطونی گفت نمی گم گفتم پس منم آخر هفته می خوام ی جایی برم بهت نمی گم !
    اخم کرد و مث بجه های لوس گفت: اونوقت باهات قهر می کنم


    گفتم :
    - پس اول تو بگو ؟
    -خونه مریم بودم می خواست واسه تدارک مهمانی فردا کمکش کنم
    -منم باید برم بندرعباس یک سری جنس از دبی رسیده باید کارهای ترخیص را انجام بدهم ، شاید دو سه روز اونجا بمونم
    صورت خوشگلش غمگین شد ، سفت بغلش گرفتم گفتم :
    -عزیزم مجبورم وگرنه من خودم هم دوست ندارم تو را تنها بگذارم . تو چند روزی خونه ی مامان برو خیلی وقت هم هست سری به اونها نزدی
    خیلی مظلومانه گفت باشه عزیزم و دوباره مشغول نوازش کردن شد چشمهام را بستم تا با تمام وجود از این عاشقانه لذت ببرم دستهای گرمش رو گونه هام که تازه ته ریشم نوک زده بود حرکت می کرد بهم گفت که لبم رو ببندم استاد لب بازی بود یک جوری زبونش را روی لبهام حرکت می داد که تمام وجودم مور مور می شد آنقدر این لمس های عاشقانه من را آروم کرد که دیگه چیزی نفهمیدم و خوابم برد
    صبح با صدای زنگ موبایلم که واسه ساعت هفت و نیم کوک کرده بود بیدار شدم و اولین چیزی که دیدم صورت خوشگل و معصوم نازنین بود که مث یک دختربچه زانوهاش رو تو شکمش جمع کرده بود آروم گونه اش را بوسیدم بیدار شد گفت :
    -سلام
    -سلام عزیز دلم
    کمی چشمهاش را لوس کرد و لب گرفت گفت :
    بدجنس دیشب چرا خوابیدی
    -تقصیر خودت بود انقدر ریلکس می کنی آدمو
    -کلی باهات کلنجار رفتم فکر کنم خیلی خسته بودی
    -آره عزیم قول میدم جبران کنم و پیشونیش را بوسیدم و بلند شدم که حاضر شوم


    تقریبا هفتاد درصد به هدفم نزدیک شده بودم و از اینجا به بعد باید شقایق را کاملا می پختم که سوتی ندهد ، سر میز داشتم به این چیزها فکر می کردم که نازنین پرسید :
    -بازم چایی می خوری؟
    -نه عزیزم
    -چرا تو فکر بودی؟
    -هیچی به آخر هفته فکر میکردم ، خیلی مسافرت خسته کنتده ای هست شاید اصلا نرفتم و یکی از بچه های شرکت را فرستادم
    این واقعا حرف دلم بود با مهربانیهای نازنین داشتم از تصمیم منصرف می شدم .
    صبحانه خورده نخورده لباس پوشیدم ، یک بوس محکم از لبهای نازنین کردم و از خانه خارج شدم .
    توی راه افکار زیادی در سرم رژه می رفت ، گاهی با خودم می گفتم که کنسل می کنمش ولی فکر اینکه اونجا چه هیجاناتی منتظرم هست باز قلقلکم میداد ، تو همین فکرها بودم که خودم را جلوی در شرکت دیدم ، اولین نفر بودم بعد از عمو رجب که رسیده بودم ؛ بوی چایی تازه دم فضای شرکت را پر کرده بود ، خوش و بشی با عمو رجب کردم ، پیرمرد سه سالی بود که به عنوان آبدارچی پیش ما کار میکرد.
    کم کم بقیه بچه ها آمدند و اوضاع کاملا عادی بود به شقایق گفتم که به اتاق من بیاید ، امروز خیلی سرحال بود و این علامت خوبی بود که مرا به هدفم نزدیکتر میکرد ؛ قبل از اینکه من هیچ حرفی بزنم خودش شروع کرد :
    -من خیلی فکر کردم و راستش اصلا از یک مسافرت بدم نمیاد خیلی هم خوش میگذره ولی اگه قرار باشه با همچین شرایطی به مسافرت بریم خب مجبوریم واقعا واسه نمایش هم شده مث زن و شوهرها رفتار کنیم
    حرفش را قطع کردم :
    - خب چه اشکالی داره ؟
    -اشکالش اینه که ما که محرم نیستیم
    -این حرفش منو جسور کرد به سمتش رفتم می دونستم این صحبتها درواقع ناز زنانه هست دستاش رو تو دستم گرفتم هیچ اعتراضی نکرد گفتم :
    -شقایق جان ما که قرار نیست کار خاصی انجام بدیم ولی باشه قول میدم از مسافرت که برگشتیم با هم محرم بشیم
    شقایق کمی رنگ عوض کرد و در حالی که سرش پایین بود زیر لبی گفت :
    -بالاخره مجبوریم تو یک اتاق بخوابیم خب ...
    حدس زدن ادامه حرفش خیلی سخت نبود و من دوباره قول دادم که بعد از مسافرت محرم میشیم
    من که میدونستم شقایق به هیچ وجه مذهبی نیست بلکه داره ناز می کنه تو دلم قند آب می شد و تصور چند شب تا صبح با شقایق بودن حسابی خرکیفم میکرد .


    عصر بود که ساسان به موبایلم زنگ و یک سری هماهنگی ها را انجام دادیم قرار شد چهارشنبه عصر حرکت کنیم و فقط کامران و ساسان ماشین بیاورند و من و شقایق با ماشین یک کدوم از آنها برویم ک خیلی هم خوب بود دیگه لازم نبود من رانندگی کنم .
    سه شنبه شب یک سکس خیلی عاشقانه و فوق العاده با نازنین داشتم و با بوسه و نوازش به خواب رفتیم قرار شد نازنین چهارشنبه صبح به خانه مادرش برود و برای همین آخرین دیدار من قبل از مسافرت با نازنین همان چهارشنبه صبح بود که خیلی بی قراری میکرد و میگفت کاش میشد من هم با تو می آمدم که من گرمای هوا را بهانه کردم و گفتم که اگر تو بیایی مجبورم جای آنچنانی کرایه کنم و کلا تا به حال سابقه نداشت که در یک مسافرت کاری با من باشد خودم رسوندمش خانه مادرش و خودم رفتم به شرکت.


    کار زیادی در شرکت نداشتم ، روز پیش همه چیز را به مدیر بخش سپرده بودم و می دانستم به خوبی از عهده کارها برمی آمد ، شقایق کمی دیر آمد ، مضطرب بود و می گفت دیشب خوابش نمی برده و نگران بوده که نکنه آبروریزی بشه برای همین صبح خواب مونده بود.
    کلی باهاش صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که به همه خوش میگذره .
    اونروز عقربه های ساعت خیلی تند تند حرکت میکرد و من و شقایق را به ساعت سه رساند ،برای اینکه جلوی بقیه کارمندان حساسیت ایجاد نشود قرار شد شقایق نیم ساعت زودتر مرخصی بگیرد و توی پارکی که نزدیک شرکت هست منتظر من شود .
    حرکت ساعت 4 از جلوی خونه ی ساسان بود .
    ما ساعت سه و نیم به آنجا رسیدیم


    توی آسانسور حرفهای نهایی را با شقایق زدم ، خیالم راحت بود که دختر باهوشی هست .
    این درست که 6 ماه بود ک طلاق گرفته بود و یکسال از فوت پدرش می گذشت ولی خوب توانسته بود با این جریانات کنار بیاید و روحیه ی خوبی داشت.
    قرار شد ماشین من داخل پارکینگ برج ساسان اینا بماند .
    کیمیا درب آپارتمان را برایمان باز کرد و با دیدن او حس کردم روزهای خوبی در انتظارمان هست ؛ کامران و سونیا زودتر از ما رسیده بودند .
    جالب لباسهای مردها بود که هر سه شلوار جین و تی شرت پوشیده بودیم ، شقایق مانتوی مشکی کوتاه با شلوار لی آبی پوشیده بود و سونیا شلوار پارچه ای بلند با مانتو گشاد هر دو صورتی و صندل سفید ، کیمیا هنوز با لباس خانه بود .
    همه با هم در داخل آسانسور شدیم و من چمدان خودم که قبلا واسه اینکه شک ایجاد نشود وسایل شقایق را هم توی آن گذاشته بودیم از تو ماشین برداشتم و داخل ماشین ساسان گذاشتم.
    سخت ترین قسمت داستان این بود که ما با کدوم خانواده باشیم که هر کدوم اصرار داشتند با آنها باشیم ، کامران پیشنهاد کرد با توجه به اینکه دست فرمان سونیا عالی هست خانمها با ماشین کامران بیایند و ما با ماشین ساسان ، همه راضی بودند و حرکت کردیم.

  29. #129
    يك شوخى ٣

    نويسنده آرمان


    توی مسیر خیلی خوش می گذشت شوخی و سبقت گاه گاه ماشین زنها و ما خیلی باحال بود و همه داشتند لذت می بردند ، دوساعتی گذشته بود که کامران پیشنهاد داد کنار یک آبشار که تو جاده بود بایستیم و استراحتی کنیم ، ساسان بستنی گرفت و مشغول خوردن بودیم ک یک خانواده دیگر هم آمدند همانجا ، یک خانم و آقا با یک دختر سه چهار ساله ، خانومه یک مانتو جلو باز آبی ایرانی تنش بود و زیرش ساپورت مشکی خیلی نازک که زیر نور آفتاب کاملا بدنش پیدا بود با یک استایل فوق العاده خوشگل و سکسی و حتی من به راحتی خط شورتش را دیدم ؛ خیلی تابلو من و ساسان و حتی کامران هم مشغول چشم چرانی بودیم .
    دوباره حرکت کردیم و این بار من پشت فرمان نشستم و کامران هم پیش من و ساسان روی صندلی عقب .
    کمی که گذشت من گفتم بچه ها خوب داشتین دید میزدیدها؟
    ساسان خندید و گفت نه اینکه خودت بیکار بودی!
    گفتم شما که چیزی کم ندارید(منظورم خوشگلی خانمهاشون بود)
    ساسان گفت:
    و البته تو!
    گفتم بر منکرش لعنت و ساسان ادامه داد:
    -نمی دونم چرا لامصب مرغ خونه ی همسایه غازه
    کامران گفت چلوکباب هم غذای خوشمزه ای هست ولی شما هر شب بخور گیریم ادویه و مخلفاتش را عوض کردی باز خب همون چلوکبابه و زده میشی.
    من و ساسان تایید کردیم و کامران ادامه داد:
    تو اروپا کلوپ های مخصوصی هست یا هتل هایی که یکی از خدماتشون ارائه خدمات جنسی هست که هر نوع تنوع سکسی را که مشتری بخواد براش فراهم می کنند که یک سری از خدماتش فقط مخصوص زوج ها هست
    کامران ادامه داد :
    مثلا یکی از خدماتی که برای زوج ها ارائه می شه برگزاری اردوهای سکسی تو مثلا جنگل یا کشتی هست که اونجا زوجها همدیگر را می بینند و اگه دوست داشتند می تونند با هم باشند یعنی wifeswap داشته باشند و پارتنر هاشون را به اصطلاح با هم طاق بزنند که تو ایران فکر کنم بهش سکس ضربدری میگن .
    من که حسابی تحریک شده بودم به شوخی گفتم :
    -کامران نکنه شما هم تو این جور جاها شرکت کردید
    کامران با خنده گفت : از خدام بود ولی بازخورد سونیا برام قابل پیش بینی نبود
    ساسان گفت : خوش به حالشون که حدود لذت تو ذهن اونها هیچ مرزی نداره و تمام و کمال حال می کنند .
    تو همین وقت ماشین خانمها در حالی که واسمون شکلک درمی آوردن به سرعت از کنارمون رد شد.
    شقایق که معلوم بود با سونیا و کیمیا خیلی جور شده بود از شیشه عقب واسه من ادا درمی آورد.
    من که بهم برخورده بود با چند تا دنده عوض کردن حسابی عقب گذاشتمشون که کامران گفت :
    آرمان جان کمی شل کن ماشبن خانوما بیفته جلو اینجوری جلو چشممون هستن خیالمون راحت تره.


    همین کار را کردم ، ساسان که معلوم بود از این بحث خوشش اومده گفت:
    -ولی خانمهای ایرانی هیچ وقت راضی به این جور روابط نمی شن
    -کامران شانه بالا انداخت گفت : نمی دونم
    من گفتم : نه بابا اینطوری نیست که شماها فکر می کنید من چند روز پیش تو یکی از سایتها خوندم سکس ضربدری تو ایران خیلی طرفدار داره و درصدی از جامعه آماری که هدف بودن خانمها بودن که گفته بودن دوست دارن این نوع سکس را تجربه کنند .
    ساسان که گاهی خیلی بی پروا میشد و در اون لحظه تحریک هم شده بود بی مقدمه از من پرسید؟
    -یعنی تو فکر می کنی شقایق به همچین چیزی راضی بشه ؟
    در یک لحظه جو سنگینی حاکم شد ، من اصلا انتظار نداشتم یکم من و مون کردم و گفتم : نمی دونم
    کامران رو به ساسان گفت : این چه سوالی می پرسی!
    ساسان گفت :
    -ما که دوستهای قدیمی هستیم منم منظوری نداشتم
    همه ساکت شدند و به جاده نگاه کردند و من تو خیالم با خودم می گفتم :
    -فکرشو بکن آرمان اگه بشه با ساسان و کامران خانمهاشون ضربدری داشته باشیم از هر طرف من سودکردم :
    اول اینکه من به امید سکس با شقایق به این سفر اومدم که حالا به جای یک کس میشه سه تا کس ردیف و آبدار جوووون ،
    دوم اینکه من زنهای این دوتا را میکنم و اونها هم فکر می کنند با زن من هستن.


    و اینجوری رویای سکس ضربدری من با کمترین ریسک ممکن به واقعیت می پیونده و این بار باز هم خرکیف شدم.
    تو همین فکرا بودم که ساسان رو به من گفت :
    -آقا اگه خنده داره بگو گروهی شاد بشیم
    من گفتم :
    این گروهی را خوب اومدی و خندیدم
    و ساسان با تعجب به کامران نگاه کرد و من همچنان خوش بودم.
    ساعت ده شب یک ربع کم(21:45 خخخ) رسیدیم و همه خسته بودند.
    ویلای قشنگی بود نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک ، یک باغچه و فضای سبز حیاط مانند حدود 400 تا 500 متر و یک ساختمان نقلی دوبلکس.
    از صدای زیر لاستیک میشد فهمید که راه ماشین رو را سنگریزه ریخته اند و دو طرف مسیر سنگ چین بود و هر دو طرف باغچه های زیبا با یک استخر کوچک شاید به ابعاد 2 متر در 3 متر که معلوم بود برای تعداد زیاد تعبیه نشده است و با توجه به برگ های روی آب و رنگ آب مشخص بود زمان زیادی بود که استفاده نشده بود.
    سه پله ی سنگی سبز رنگ ما را از سطح زمین به درب چوبی بزرگ ساختمان میرساند.
    کامران جلو رفت و چراغها را روشن کرد و فضای داخل مشخص شد.
    یک فضای حدود 50 متری پذیرایی که با دو دست مبل پر شده بود و یک آشپزخانه که زیر فضای طبقه بالا تعبیه شده بود و یک اتاق خواب که میشد حدس زد که خیلی بزرگ باشد ، دو اتاق هم در طبقه بالایی که با پله های پیچ خورده ی طرح چوب به آن میشد دسترسی پیدا کرد.
    یک سرویس حمام و دستشویی بین دو اتاق بود که از هر دو اتاق به آن دسترسی وجود داشت. ولی با توجه به درب وردی بزرگ آن که شیشه ای مات بود اگر کسی داخل بود از هر دو اتاق مشخص بود البته چون مات بود فقط به صورت سایه وار.


    چون همگی خسته بودند و تو راه هله هوله زیاد خورده بودیم کسی میل شام نداشت و مشغول جابه جا کردن وسایل شدیم ، اتاق خواب پایین که برای خود کامران اینها بود و دو اتاق بالا را یکی من و شقایق و یکی را ساسان اینها برداشتند. بعد از جمع و جور کردن وسایل همه لباس راحتی پوشیدند من خودم یک ست ورزشی پوشیدم و کامران و ساسان هم شلوارک با تی شرت ، خانمها که شقایق زرنگی کرد و رفت دوش بگیرد، کیمیا تی شرت بلند با ساپورت تنش بود ولی سونیا خانم سنگ تموم گذاشت یک تاپ با دامن تنش کرد ، دامنش تا زانوهاش بود ولی زمان خم شدن بالا میرفت و رونهای خوشگل و سفیدش مشخص میشد .
    یک نیم ساعتی با گپ و گفت گذشت و کامران کمی از شرایط زندگی در سوئد تعریف کرد و که می گفت ما بیشتر کشورهای اروپایی را گشتیم و از مکان های دیدنی آنجا تعریف میکرد در این زمان شقایق هم به جمع ما اضافه شد.
    کامران و سونیا زودتر جمع را ترک کردن و رفتند که بخوابند و ما هم چهارتایی رفتیم بالا و به سمت اتاق خوابهایمان رفتیم هر اتاق یک تخت خواب دو نفره بزرگ داشت.
    شقایق جلوی آینه مشغول خشک کردن موهاش بود و من یادم افتاد که از زمان حرکت تا الان اصلا به گوشیم نگاه کردم و خدا میدونه نازنین چند بار تماس گرفته بود ، گوشیم را نگاه کردم هیچ تماس بی پاسخی نبود فقط یک پیامک :
    -آرمان جان چند بار تماس گرفتم گوشیت در دسترس نبود ، نگرانت شدم بهم زنگ بزن گلم .
    همان موقع بهش زنگ زدم که با صدای خواب جواب داد:
    -سلام عزیزم رسیدی؟
    -آره گلم خواب بودی
    -اره
    بهش گفتم که بخوابه فردا با هم صحبت می کنیم ، سعی میکردم که خیلی آروم صحبت کنم چون مطمئن بودم که صدا از هر دو اتاق واضح شنیده میشه.


    شقایق موهاش رو بافت که چقدر هم بهش می آمد و شب به خیر گفت و طوری روی تخت خوابید که جایی واسه من نبود من که منظورش را گرفته بودم جایم را روی زمین پهن کردم و دراز کشیدم و خوابم نمی برد ، به خیلی چیزها فکر میکردم ، درسته تحریک شده بودم ولی دوست نداشتم شقایق را مجبور به کاری بکنم و دوست داشتم اگه قراره سکسی باشه خیلی با لطافت و صمیمی باشه. فکر می کنم یک ساعت و نیم تا دو ساعت گذشت و من خواب و بیدار بودم که صدای پچ پچی از اتاق ساسان اینها میامد ، من متوجه نمی شدم چی می گفتن فقط یک نجوای آروم به گوشم می رسید چند دقیقه ای گذشت که صدای یک آه سکسی از کیمیا اومد ، فهمیدم که ساسان با فکر این که ما خوابیدیم دست به کار شده ، کم کم صداهاشون بلندتر شد ، یهو به فکرم رسید شیطونی کنم برم دید بزنم خیلی آروم درب شیشه ای را باز کردم و داخل حمام رفتم چقدر بزرگ بود و کف حمام خیلی خنک بود و پاهام را قلقلک میداد ، خیلی آروم نشستم و چهار دست و پا به سمت درب شیشه ای آن طرف که رو به اتاق آنها باز میشد رفتم ، چند دفعه خواستم کمی لای در را باز کنم ولی چون درب کشویی بود چیزی نزدیک به حماقت بود حالا کاملا صداشون رو می شنیدم و با توجه به اینکه نور مهتاب داخل اتاق را کمی روشن کرده بود اگه حرکت می کردند سایه ای هم از آنها می دیدم ولی داخل حمام کامل
    ا تاریک بود.
    دیدم ساسان لباسهای کیمیا را درآورد و دست کیمیا رو سینه هاش بود و خودش میمالید و آه می کشید ، ساسان بلند شد ایستاد و کیمیا جلوش رو زانو نشست حالا دیگه چون ابستاده بودند خیلی واضح تر می شد ببینیشون ، کیمیا کمی با دست کیر ساسان رو مالید و بعد از چند لحظه داخل دهنش کرد و داشت ساک میزد زیاد طول نکشید و این بار کیمیا ایستاد و ساسان لای پاهاش رفت و فکر کنم داشت کسش رو میخورد ، سایه بدن کیمیا هم حشری کننده بود و من صداش را میشنیدم که می گفت : -بسه ساسان بیا
    رفتند روی تخت و کیمیا حالت سگی شد و ساسان از پشت کرد تو ، زیاد تو این حالت نبودند و ساسان کیمیا را خیلی سریع برگردوند و خودش افتاد روش کاملا معلوم بود که خیلی داغ کرده کیمیا هم سینه هاش را می مالید .
    یک لحظه ساسان بی حرکت شد من فکر کردم که اومد، با موهای کیمیا بازی میکرد من صداش را می شنیدم که می گفت :
    جان چه حالی میده تو کست نگه میدارم ، آخ جووون ، حشری شدی می دونم ، دوست داشتی الان به جای من کی میکردت ؟ کیمیا گفت :
    -هیشکی خودت
    -الکی نگو من که میدونم جنده بازی دوست داری راستشو بگو؟
    -نمیدونم
    - میخوای برم آرمان را صدا کنم بکنتت
    -اونوقت شقایق تنها می مونه
    -تو غصه اونو نخور من نمی زارم تنها بمونه
    ساسان شروع کرد به تلمبه زدن
    و دوباره گفت:
    صداش کنم بیاد؟
    کیمیا جواب نداد فقط آخ و اوخ می کرد
    ساسان دوباره گفت :
    -چیکار کنم صداش کنم یا نه ؟
    -جوووون صداش کن بیاد منو بکنه جووون ولی فکر نکنم بتونه مث تو بکنه شقایق هم خیلی خوش به حالش میشه زیر کیرت بخوابه
    از تکانهای شدید ساسان معلوم بود که اومده مشخص بود که حرفهای کیمیا بدجوری تحریکش کرده
    بی حرکت روی کیمیا خوابیده بود و قربون صدقه میرفت و از هم لب می گرفتند
    کیمیا گفت حالا چه جوری بریم حمام ؟
    ساسان گفت خب میریم مگه چه اشکالی داره ؟
    -خب یک وقت بیدار میشن
    -نه بابا خوابند هر دوتاشون
    سایه هاشون را دیدم که به سمت در حمام حرکت کرد ، قلبم داشت وایمیستاد همینجوری چهار دست و پا خزیدم تو اتاق خودمان و در را آروم بستم و رفتم سر جام خوابیدم.
    کیمیا و ساسان اومدند تو حمام ولی برق را روشن نکردند که یک وقت ما بیدار نشویم چیز زیادی معلوم نبود.
    خیلی سریع دوش گرفتند و بی سر و صدا خوابیدند .
    ساعت کمی از سه شب گذشته بود من که خیلی تحریک شده بودم خیلی آروم به سمت شقایق رفتم معلوم بود خواب سنگینی رفته بود ، شلوارکش تا زانوهاش بالا رفته بود دستم را روی قسمت لخت پاهاش گذاشتم وای چقدر نرم بود چقدر پوستش سکسی بود شایدم من خیلی حشری بودم همینجوری دستم را حرکت دادم تا به باسن قشنگش رسیدم و می مالیدم اخ جووون چه حالی میداد ، تکان نخوردنش کمی جسورترم کرد و دستم را به پشت گردنش رسوندم که بیدارشد!
    با صدای خواب آلود گفت :
    -چی کار می کنی آرمان
    کمی هول شدم ....

  30. #130
    يك شوخى ٤

    نويسنده آرمان


    ساعت کمی از سه شب گذشته بود من که خیلی تحریک شده بودم خیلی آروم به سمت شقایق رفتم معلوم بود خواب سنگینی رفته بود ، شلوارکش تا زانوهاش بالا رفته بود دستم را روی قسمت لخت پاهاش گذاشتم وای چقدر نرم بود چقدر پوستش سکسی بود شایدم من خیلی حشری بودم همینجوری دستم را حرکت دادم تا به باسن قشنگش رسیدم و می مالیدم اخ جووون چه حالی میداد ، تکان نخوردنش کمی جسورترم کرد و دستم را به پشت گردنش رسوندم که بیدارشد!
    با صدای خواب آلود گفت :
    -چی کار می کنی آرمان
    کمی هول شدم خم شدم پیشونیش رو بوسیدم و دست کشیدم روی صورتش ، دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
    -عزززززیزم بیا پیش من بخواب
    من از خدا خواسته رفتم پیشش خوابیدم و بغلش کردم و از عمد زانوم رو به کسش رسوندم و لای پاش گذاشتم و لبش رو بوسیدم ، وقتی دیدم اعتراضی نکرد زبانم را تو دهنش گذاشتم و اون هم همین کار را کرد ، بهش گفتم :
    -اگه بهت بگم تو خواب بودی چه اتفاقی افتاد باور نمی کنی
    -مگه چی شده ؟
    من تمام ماجرا را براش گفتم ولی نگفتم که رفتم داخل حمام و الکی گفتم صداشون تا اینجا می امد
    شقایق در حالی که می خندید گفت : چه زن و شوهر داغی ، چه فانتزیهای باحالی دارند تو ماشین هم دائم شوخیهای سکسی می کردند ، مثلا کیمیا بعد از اون توقف تو جاده گفت :


    بچه ها اون زن و شوهره را دیدید ؟، زنه معلوم بود خیلی میخاره ، اینجور زن ها شوهرهاشون نمی تونند سیرشون کنند
    سونیا هم گفت مردهای ما هم که اینجوری زل زده بودند به زنه حتما تقصیر ماست که سیرشون نمی کنیم
    کیمیا شانه بالا انداخت و با خنده رو به من گفت : البته فکر کنم شقایق جون چیزی واسه آرمان کم نمی زاره
    منم گفتم از کجا میدونی
    کیمیا گفت اگه بزاری جونم همچین شوهری با همچین تیپی چند ثانیه بیشتر روی زمین نمی مونه و هر دو خندیدند
    شقایق گفت : آرمان این دوستات خیلی شیطون هستند .
    من با علامت سر تایید کردم .
    دوباره صورتش را بوسیدم و از گرمای صورتش فهمید که تحریک شده .
    خیلی اروم از روی شلوار دستم را روی کسش گذاشتم که دست من را گرفت و روی رون خودش گذاشت من دوباره دستم را روی کسش گذاشتم و این بار کمی هم براش می مالیدم که دیدم یک نفس سکسی کشید فهمیدم زمانش رسیده پس دستم را داخل شورتش کردم و دیدم به به شقایق خانم خیسه خیس شده ، انگشتام روی چوچولش سر می خورد با دست دیگرم سینه اش را گرفتم و می مالیدم کمی که ادامه دادم صدای شقایق به ناله تبدیل شده با اشاره دست گفتم که کمی آروم تر پایین پاهاش نشستم و کف پاهاش را لیس میزدم که هی پاهاش را جمع میکرد ، شلوار و شرتش را باهم درآوردم ، کسش برخلاف کس نازنین که کمی تیره بود ، روشن بود، خی
    لی با دقت موهاش را زده بود و فقط یک خط نازک بالای کسش گذاشته بود ، شروع کردم به خوردن و در حالی که زبونم روی کسش حرکت میکرد با دستم ممه هاش را لخت کردم و براش می مالیدم.
    دیگه داشت به جایی می رسید که مطمئن بودم که الان با التماس میگه بیا بکن بلند شدم و کنارش خوابیدم و شروع کردم به بوسیدن پیشونیش
    شقایق با کمی و تعجب و خجالت گفت :
    -چیزی شده ؟ (روش نشد بگه چرا پس نمی کنی)
    گفتم نه عزیزم و بلند شدم شورت و شلوارش را پاش کردم و کنارش خوابیدم ، تو دلم داشتم کیف می کردم که تو حشری بودن نگهش داشتم این باعث میشد کامل رام خودم باشه گرچه خودم هم داشتم منفجر میشدم ولی از کاری که کرده بودم دوباره خرکیف شدم .
    چند دقیقه بعد خوابم برد


    از خواب که بیدار شدم تو اتاق تنها بودم ، تنها چیزی که نظرم را جلب کرد شورت شقایق بود که روی تخت بود برداشتم کمی بو کردم بوی کسش رو میداد ، کمی موهام را مرتب کردم و رفتم پایین که دیدم ساسان و کامران پشت میز صبحانه هستند :
    -سلام پس خانوما کجا رفتند؟
    -ساسان گفت :
    -خوشگذرونی
    به کامران نگاه کردم گفت: خانوما یک نیم ساعتی هست که کنار استخر دارند آفتاب می گیرند
    بلند شدم که برم کنار پنجره ساسان گفت :
    آقا چشم چرونی ممنوع


    به حرفش توجه نکردم ، میدونستم هیچکدوم انقدر تعصبی نیستند که بهشون بر بخوره ، رفتم کنار پنجره و مشغول تماشا شدم ، خانمها هر کدوم روی یکی از این تخت های آفتابگیر دراز کشیده بودند و فقط شورت و سوتین تنشون بود و تنشون زیر نور آفتاب برق میزد که به خاطر کرم بود شقایق یک حوله روی شرت و رونش انداخته بود ولی کیمیا و سونیا کاملا راحت بودند ، واقعا که سه تایی شون خوشگل بودند ولی سونیا پوست سفیدی داشت حتی از شقایق هم سفید تر و کیمیا نسبت به اون دوتا سبزه تر بود ، سینه های کوچولوی شقایق مث دو تا لیمو شق وایساده بود و نوک خوشگلش را میشد دید ، چیزی که نظرم را جلب کرد تم
    یزی آب استخر بود بدون اینکه به پشت سر نگاه کنم و مخاطب خاصی را انتخاب کنم گفتم : استخر چه طوری انقدر تمیز شده ؟
    ساسان گفت : از صبح پدرم دراومده تا تمیزش کردم
    کامران یک پس گردنی به ساسان زد و گفت
    -دروغ میگه خودم تمیز کردم
    و هر دو خندیدند.
    من که از نگاه کردن سیر نشده بودم برای حفظ ظاهر از پنجره فاصله گرفتم و پشت میز صبحانه رفتم و توی ذهنم داشتم تصاویر ضبط شده را نوشخوار میکردم .
    به ساسان که نگاه میکردم یاد دیشب و حرفهایی که میزد افتادم و تو دلم لبخند ریزی میزدم ، فقط متاهلها می دونند که فانتزی زمان سکس چه حالی میده ولی من هیچ وقت روم نمیشد با نازنین در مورد اینجور فانتزیها صحبت کنم ، شاید هم می ترسیدم ازم دلخور بشه.
    خانمها با حوله ای که دور خودشون پیچیده بودند از درب کنار آشپزخانه وارد شدند که حمام کنند من پشت به درب بودم و ساسان و کامران رو به آنها بودند و وقتی من برگشتم فقط کیمیا را دیدم که که سرش را به علامت سلام تکان داد و لبخند زد و من هم جوابش را دادم .
    صدای شقایق میامد که می گفت :
    ولی استخر بیشتر حال داد ؛
    استخر!
    پس این دوتا مارمولک تا قبل از آمدن من حسابی دید زده بودند !
    رفتم بالا که دوش بگیرم


    توی حمام بودم که دیدم کیمیا وارد اتاق خودشون شد البته من واضح نمیدیدم چون شیشه حمام مات بود احتمالا برای لباس عوض کردن اومده بود.
    فکر کنم رفت ته اتاق چون من دیگه نمی دیدمش صدای زیپ چمدان آمد که باز شد و چند لحظه بعد درست کنار حمام قرار گرفت
    و مشغول درآوردن لباسهاش شد ، برای من خیلی عجیب بود کیمیا با وجود اینکه می دونه من داخل حمام هستم و قطعا می دونه که از داخل حمام دید داره ، پس چرا اتاق به این بزرگی عمدا اومده کنار حمام و داره لخت میشه .
    بهرحال من که بدم نمیود با خودم ور میرفتم و فکر میکردم جووون کاش ساسان میداد من ترو بکنم ، لباسهاش را با مکث زیادی تنش کرد و رفت و من با خودم فکر میکردم این زن و شوهر واقعا شیطون هستند.


    قرار شد جوجه بگیرم و با منقل توی جنگل بساط کباب بازی ردیف کنیم ،
    همه موافق بودند کامران مامور خریدهای بیرون شد ولی می گفت چون وارد نیستم سونیا هم باید با من بیاید ، سونیا که تازه از حمام بیرون آمده بود گفت که من با این موهای خیس نمی تونم بیام خب با کیمیا برو
    کیمیا با غرولند گفت : من هزارتا کار دارم هنوز وسایلم را جمع نکردم من نمی تونم .
    و همه به شقایق نگاه کردند و کامران با مظلومیت گفت :
    شقایق جان میشه شما با من بیاید ؟
    شقایق به من نگاه کرد و من گفتم :
    اگه کار نداری با کامران برو
    و شقایق گفت : باشه الان حاضر میشم
    کامران و شقایق با هم رفتند خرید و ما هم مشغول جمع کردن وسایل شدیم .
    سونیا رفت توی اتاق خودشون که زیرانداز بیاره و کیمیا هم رفت بالا .
    سونیا چند دقیقه بعد از تو اتاق صدا کرد :
    آقایون یکی بیاد کمک من
    من تا اومدم به خودم بجنبم ساسان تقریبا دوید به سمت اتاق و من لجم گرفت حسابی.
    کیمیا با یک سری وسایل اومد پایین و مشغول چیدن داخل سبد شد که یهویی دیدم داره آخ و اوخ می کنه ، از چشمش اشک میامد فکر کنم چیزی رفته بود توش
    کیمیا گفت : آرمان بیا ببین چی تو چشم من رفته ؟
    من آروم پلکهاش را باز کردم و همه حواسم به لبهاش بود و چاک سینه اش که از بالا کاملا معلوم بود ، یک تکه نخ بود که با نوک ناخن درش آوردم .
    سونیا و ساسان با چند تا زیرانداز خنده کنان از اتاق بیرون آمدند.
    حدود یک ربع بعد شقایق و کامران هم برگشتند
    شقایق گل از گلش شکفته بود و خیلی سرحال بود.


    اونروز هوا حالی بود ، مرطوب و ابری که بوی باران داشت و شهر که خلوت بود ، به سمت جنگل حرکت کردیم و کامران که به محل آشنا بود یک جای دنج و مسطح را انتخاب کرد و چادر را زدیم و زیرش زیرانداز انداختیم .
    کامران و ساسان به شاخه های چند تا از درختهای نزدیک چادر تاب بستتد و من مشغول آماده کردن ذغال و آتش شدم و خانمها هم داشتند وسایل را به داخل چادر می بردند ، خوبی چادر بزرگ بودنش بود.
    یار کشی کردیم برای وسطی من و کامران با هم افتادیم ، سونیا و کیمیا با هم و ساسان و شقایق هم با هم.
    خانمها هر سه شلوار لی پوشیده بودند و به غیر از سونیا که پیراهن تنش بود و دکمه های بالاییش باز بود شقایق و کیمیا تاپ پوشیده بودند و چون جنگل خلوت بود می تونستند راحت باشند چون مهر زمانی بود که مسافرت کمتر بود.
    برخوردهای عمدی و غیر عمدی داخل بازی رفته رفته بیشتر میشد و حتی یکبار شقایق که وسط بود به شدت زمین خورد و من تا بهش برسم ساسان از پشت از زیربغلش تقریبا بغلش کرد و بلندش کرد و به بهانه تکاندن گرد و خاک شلوار شقایق چند باری دستش را به کون شقایق رسوند.
    من و کامران مشغول درست کردن کباب شدیم و ساسان و خانمها مشغول تاب بازی ، یکبار که ساسان خیلی قوی کیمیا را هل داد ، نوبت بعدی شقایق هم گفت:
    -آقا ساسان میشه شما هل بدید و خب ساسان هم از خدا خواسته حسابی دستمالی میکرد ،دیگه داستان همین بود که ما در حالی که داشتیم دود می خوردیم آقا ساسان به ترتیب مشغول هل دادن خانمها روی تاب بود و البته دستمالی کردن.
    من که خیلی به موقعیتش حسودیم میشد رفتم کنارش گفتم :
    -بد نگذره آقا ساسان
    -نه عزیزم همه چی تحت کنترله ، تو برو جوجه هات را بچرخون نسوزه منم اینجا این جوجه ها را هل میدم ببخشید خانمها را و بهم چشمک زد و خندید.
    تو دلم گفتم: مرض ، کوفتت بشه.
    قرار شد نهار را جلوی چادر بخوریم چون هوا خیلی عالی بود و اگر بارون خیلی تندی نیومد میتونستیم بعد از نهار داخل چادر باشیم و چرتی بزنیم و اگر خیلی تند بود که مجبور بودیم برگردیم خونه.


    نهار را خوردیم و همانجا جلوی چادر نشستیم و ساسان و کیمیا از این صحبت کردند که خونه ی جدیدی خریده اند و به زودی به آنجا اسباب کشی می کنند و هر کس نظری میداد که شقایق گفت :
    واقعا خوش به حالتون هیچ چیزی بهتر از این نیست که آدم با کسی که دوست داره سر خونه زندگی باشه و با حالت بغض سرش را پایین انداخت.
    سونیا گفت:
    -ای بابا شقایق تو که ماشالا با وجود آرمان چیزی کم نداری
    من که دیدم خیلی داره تابلو میشه گفتم:
    -شقایق خیلی وقته میگه ما هم جامون را عوض کنیم ، منظورش اینه.
    کامران گفت: بچه ها تو این هوا و بعد از نهار چی می چسبه؟
    هر کس چیزی گفت و خودش در حالی که به سمت چادر میرفت گفت :خواب!
    من هم تایید کردم و به سمت چادر رفتم.
    سونیا هم اومد ولی شقایق و کیمیا و ساسان مشغول ورق بازی شدند.
    چادر بزرگ بود و هرکس یک گوشه خوابید.
    نمیدونم کی خوابم برده بود ولی با صدای بچه ها بیدار شدم ، کامران زودتر بیدار شده بود و تو چادر با سونیا تتها بودم ، خواب بود و پیراهنش بالا رفته بود ، کونش رو به من بود و چون شلوارش فاق کوتاه بود شرتش که به نازکی نخ بود و لای چاک کونش بود کاملا پیدا بود ، وای چه کونی گرد و خوشگل دوست داشتم همون لحظه همه جاشو لیس بزنم ، زل زده بودم و لذت می بردم ولی همین که سرم را برگرداندم که بیرون چادر را نگاه کنم دیدم که کیمیا در حالی که لبخند میزد منو نگاه می کنه وای چه ضایع !!
    خودم را به کوچه علی چپ زدم و پاشدم اومدم بیرون.
    کیمیا با سینی چایی اومد و در حالی که جلوم خم شده بود و پشتش به بقیه بود گفت :
    -آرمان خوب شیطونی ها
    -من گفتم واسه چی ؟
    -نمیدونم
    دوباره گفتم نه جدی بگو
    -خودت میدونی چی رو میگم.
    و خنده شیطونی کرد و رفت.
    تو مدتی که من خواب بودم معلوم بود شقایق با بچه ها خیلی راحتتر شده بود و شوخی می کردند.
    فکر میکنم ساعت شش یا هفت بود که برگشتیم خونه.


    به محض رسیدن همه مشغول عوض کردن لباس شدند و خانمها رفتند که دوش بگیرند و ما هم مشغول ورق بازی شدیم .
    سونیا و کیمیا زودتر به ما ملحق شدند ولی شقایق که بعد از کیمیا رفته بود هنوز تو حمام بود، نکته جالب لباسهای کیمیا و سونیا بود که اینبار دیگه واقعا راحت بود هر دو شلوارک و تاپ پوشیده بودند سونیا شلوارک نخی نازک که شرتش کامل پیدا بود و برجستگی کسش کامل معلوم بود و کیمیا شلوارک لی که روی قسمت رونهاش پاره بود و پشتش دقیقا زیر شرتش هم پاره بود.
    کیمیا و سونیا روی مبل راحتی تقریبا ولو شدند و تلویزیون تماشا می کردند که شقایق هم به آنها اضافه شد. شقایق شلوار مخملی زرشکی تنگ با تونیک تنش کرده بود ولی سینه هاش توی اون خیلی شق وایساده بود.


    تا حدود ساعت 9 مشغول بازی بودیم که کامران مسئولیت شام را برعهده گرفت و همه مشغول تماشای تلویزیون شدیم که یک سریال ترکیه ای پخش میکرد ، با توافق همگی قرار بود یک شام سبک بخوریم که گوجه خیار و پنیر و سبزی بود که واقعا تو هوای عالی اونجا چسبید ، بعد از خوردن شام من که خیلی خسته بودم و از صبح هم با نازنین ارتباطی نداشتم از جمع عذر خواهی کردم و رفتم تو اتاق خودمون.
    دوتا تماس بی پاسخ و یک پیامک از نازنین و یک پیامک از یک شماره غریبه ،
    سریع شماره نازنین را گرفتم :
    -سلام عزیزم
    سلام(با دلخوری)
    -باور کن از صبح بیرونم واسه همین نتونستم باهات تماس بگیرم
    -باورکردم(با حالت مسخره آمیز)
    -ببخش دیگه گلم ، به خدا شلوغ بودم ؛صدای کیه میاد ، کجایی؟
    -با عمو اینها اومدیم پارک
    -خب پس بهت بد نمیگذره
    -چرا بد میگذره
    -چرا؟
    -وقتی از تو خبر ندارم ، حتی یک زنگ هم نمی زنی ، دلم شور میزنه خب.
    -عزیزم حق با توئه
    قلق آروم کردنش را میدونستم و خیلی طول نکشید ، بهش قول دادم که بیشتر باهاش تماس میگیرم .

  31. #131
    يك شوخى ٥

    نويسنده آرمان


    نیم ساعتی توی تخت پهلو به پهلو شدم ولی نمیدونم چرا تا چشم گرم میشد کنجکاوی اینکه بقیه چه کار می کنن


    یهویی یاد اون پیامک از اون شماره ی غریبه افتادم ، بازش کردم فقط یک جمله بود:
    "امشب مال خودمی شیطون"


    سریع نوشتم :"شما" و فرستادم ، چند دقیقه ای منتظر پاسخ موندم ولی خبری نشد.
    حدس زدنش کار سختی نبود مطمئن بودم که شقایق با ی سیم کارت دیگه اینو برام فرستاده.
    داشتم سکس با شقایق را تو ذهنم مجسم میکردم جوووون قند تو دلم آب شده بود ، ولی نکنه کار نازنین باشه ، اینجوری خواسته عکس العمل منو ببینه ، کمی گیج شده بودم و فکرم به جایی نرسید .
    هر چی تلاش کردم خوابم نبرد و رفتم ببینم بچه ها چه کار می کنند ، داخل خانه ساکت بود و صداشون از بیرون می آمد.
    بچه ها داشتند گل یا پوچ بازی می کردند و خانمها یک سمت بودند و آقایون یک سمت.
    صدای خنده هاشون کل باغ را گرفته بود ، من که اصلا حوصله بازی را نداشتم بدون اینکه متوجه بشوند به اتاقم برگشتم و سعی کردم بخوابم و نفهمیدم کی خوابم برد.


    ناگهان از خواب پریدم ، چقدر گذشته بود نمی دونم ،چون پرده ها کشیده شده بود همه جا تاریک بود ؛ من روی تخت خوابیده بودم و دستم را روی تخت کشیدم تا گوشیم را پیدا کنم ، روشنش کردم ساعت 2:15 دقیقه بود ؛ ولی شقایق کجا بود ، شاید دستشویی بود ، تو همین حال و هوا بودم که صدای ناله های سکسی از تو اتاق ساسان و کیمیا به گوشم رسید ، حالا متوجه شدم احتمالا با همین صداها بیدار شده بودم.
    خیلی آروم به سمت درب حمام رفتم و بی سر و صدا بازش کردم و چهار دست و پا رفتم اون سمت حموم و اینبار جرات بیشتری پیدا کرده بودم و تصمیم گرفتم کمی لای درب را باز کنم .
    تو همین حال و هوا صدا بلندتر شد :
    "حال میده عزیزم"
    صدای ساسان بود.
    ادامه داد:
    چقدر کست تنگه سونیا


    چی؟؟!!
    سونیا؟؟!!....


    گیج شدم ،حتما دوباره ساسان داشت در مورد فانتزیهاش صحبت می کرد و اینبار سونیا را جای زنش تصور میکرد ، یا شایدم ...
    شایدم کامران و سونیا هم اینجا هستند و موازی سکس می کنند ؛ تو یک ثانیه چندین فکر از ذهنم عبور کرد ولی هر چقدر گوش میکردم صدای افراد زیادی تو اتاق نبود.
    کنجکاوی داشت دیوونم میکرد ، با تمام جسارتی که از خودم سراغ داشتم لای درب را خیلی با احتیاط باز کردم شاید اندازه یک سانتیمتر ؛ داخل اتاق با نوری که از پنجره می آمد تقریبا نیمه روشن بود ؛ حالت 69 بودن و زنی که هنوز مطمئن نبودم کیمیا بود یا سونیا پشت به من داشت ساک میزد.
    نفسم تو سینه حبس شده بود ، مواظب بودم هیچ صدایی ایجاد نکنم که آبروریزی بشه .
    نزدیک سی ثانیه گذشت و زنی که روی ساسان بود یک لحظه نیم خیز شد حالا می تونستم موهاش را ببینم ؛ رنگ موهای سونیا روشن تر و خیلی کوتاه تر بود و وقتی بلند شد هیچ شکی نداشتم که سونیا روی ساسان بود ، وای خدای من مگه میشه ؟؟!!
    انقدر هول شده بودم که بستن درب را فراموش کردم ؛ تقریبا سینه خیز برگشتم تو اتاق ؛ رفتم سمت تخت ؛ خیلی تاریک بود ، دوباره دست کشیدم رو تخت نه خیر شقایق نبود
    یعنی کجا می تونست باشه ؟؟
    نکنه ؟؟
    همه جور فکر تو سرم رژه می رفت ؛ یعنی شقایق هم با اینها بود ؛ یعنی الان اونم ی جایی مشغوله ، ولی نه از شقایق بعیده ولی ...
    ولی ممکنه تو این چند روز روش کار کرده باشن ، اون روز که با کامران رفته بودند بیرون ؛ همه ی لحظات این دو روز تو ذهنم پخش میشد ؛ وقتی ساسان واسه کمک به سونیا تو اتاق بودن و خنده های شیطنت آمیز هر دوتاشون و متلک های کیمیا شاید داشتند منو هم آماده می کردند ، من چقدر احمق بودم که متوجه نشدم ، حتما قبلا تجربه داشتن و شاید هم تو راه سونیا و کیمیا ، شقایق را آورده باشند تو خط .


    پس الان شقایق کجاست ، برای چند لحظه سکوت عجیبی حاکم شده بود ، دیگه هیچ صدایی نمی آمد حتی نفسهای ساسان و سونیا .
    شاید بارها تو تصوراتم به این نوع سکس فکر کرده بودم ولی تو واقعیت همه چیز متفاوت بود ، شاید فانتزیش هیجانی تر و بی دردسر تر بود ؛ کاملا منگ بودم و نمی تونستم از روی تخت بلند بشم ، ی حسی داشتم انگار هر پنج نفر دیگه به من زل زده بودند و منتظر عکس العمل من بودند ، این سکوت لعنتی داشت کلافم می کرد ؛ فکر کردم از اینجا نشستن هیچ چیزی درست نمی شه ,تصمیم گرفتم برم پایین و ببینم درست حدس زدم یا نه ؛ فکر میکردم شقایق و کیمیا الان باید پیش کامران باشند.
    پاورچین پاورچین بدون روشن کردن هیچ لامپی به سمت در حرکت کردم ، نفسم را تو سینه حبس کرده بودم و تمام بدنم داشت می لرزید ، صدای نفس زدن سونیا دوباره به گوشم میرسید.
    از در خارج شدم و آروم به سمت پله ها حرکت کردم ، اولین پله را که به پایین رفتم دیدم کسی به سمت بالا میاد ؛ با خودم گفتم احتمالا شقایق هست و خودم را آماده کردم برای پرسیدن این سوال که : کجا بودی ؟؟
    همانجا ایستادم و منتظر شدم که به سمت من بیاید کمی که نزدیک تر شد متوجه شدم که قد و قامتش به شقایق نمیخوره.
    کیمیا بود و هر چقدر به من نزدیک تر میشد من بیشتر قضایا میشدم ؛ کیمیا فقط شورت و سوتین تنش بود به من که رسید دستش را پشت کمرم گذاشت و با حالت پچ پچ تو گوشم گفت :
    کجا داری میری شیطون ؟؟ مگه نگفتم امشب مال خودمی !
    عرق سردی روی تمام بدنم نشسته بود، فقط تونستم بگم :
    -شقایق ، شقایق کجاست؟؟
    و خنده کیمیا ...
    باز در گوشم :
    -نگران اون خانوم کوچولو نباش ، داره خوش میگذرونه!


    سرجایم خشکم زده بود ، انگار پاهام داشت می لرزید حس میکردم زیر دوش آب یخ هستم ؛ ی حسی که تا بحال تجربه نکرده بودم ترس همراه با شهوت.
    چند ثانیه مکث مرگبار ، گفتم :
    -یعنی چی داره خوش میگذرونه ؟؟ الان کجاست ؟؟
    بدون اینکه متوجه باشم کمی صدایم بلند شده بود که کیمیا با انگشت روی لب اشاره کرد که آروم باشم و در حالی که به اتاق اشاره میکرد گفت :
    -بریم تو اتاق همه چی رو بهت توضیح میدم.
    خب من شاید سه چهار سالی بود که همیشه به ضربدری فکر میکردم ولی رویا با واقعیت کیلومترها فاصله داره.
    خوش جلو رفت و من مث بچه ای که دنبال مادرش راه میفته پشتش حرکت کردم .
    تو اتاق به من اشاره کرد که بشینم روی تخت و خودش کنار من نشست.
    در این زمان حس ترس تو وجودم کم رنگ تر و شهوتم بیشتر شده بود.
    خودش رو کمی نزدیک تر کرد ، حالا بوی عطرش کامل حس می شد و گرمای بدنش .
    صورتش رو به گوشام نزدیک کرد و گفت :
    - آرمان فکر میکردم تو باهوش تر از این حرفها باشی
    گفتم : منظورت چیه ؟
    ادامه داد : تو این دو روز هر کاری که لازم بود واسه اینکه تو متوجه داستان بشی ما انجام دادیم ، ولی کسی که تو اجرای نقشه کوتاهی کرد خانومت بود.
    بعد از اون شب ، مهمونی خونه ساسان اینها رو میگم ؛ من شماره شقایق را ازش گرفتم و فرداش با هم قرار گذاشتیم بیرون و کل داستان را براش تعریف کردم و اون خیلی خوشش اومد و....
    کیمیا داشت صحبت میکرد و من تو ذهنم به سادگی خودم می خندیدم ؛ حالا که فکر می کنم فردای همون شب مهمونی شقایق یک ساعت زودتر خروجی گرفت ، پس شقایق از همه چی خبر داشته ، یعنی هر پنج تایی می دونستند که داستان چیه و من ساده دل فکر میکردم شاید من بتونم واسشون نقشه ای بچینم نگو خودم دارم تو نقشه اینها دست و پا میزنم ، نقطه عطفش این بود که شقایق در مورد دروغ من چیزی را لو نداده بود .
    کیمیا در حالی که تقریبا به من چسبیده بود با صدای شهوتناک تو گوشم زمزمه میکرد:
    -خب حالا چی میگی ؟ حالا که خانم خوشگلت داره سکس جدیدی را تجربه می کنه تو نباید کم بیاری و با زبونش لاله گوشم را لمس کرد و پاشنه آشیل من همین حرکت بود ، تمام تنم داغ شده بود ، اعتراف میکنم هیجان این سکس از خود واقعی سکس به مراتب بیشتر بود.


    آروم روی کیمیا نیم خیز شدم و صورتم را به گردنش نزدیک کردم یک لحظه حس عجیبی به سراغم اومد چیزی بین ترس و تردید ، این زن کیمیا بود و شوهرش در چند متری من بود ، ولی اونم که الان مشغول سکس با زن دوستش بود پس شقایق هم الان ....
    جوووون ...
    این فکرها شهوتم را چند برابر میکرد ، داغ داغ بود گردن کیمیا و بوس های پشت سرهم من کاملا حشریش کرده بود ، همینطور که می بوسیدمش دستم را به سینه هاش رسوندم از هیجان سکس سفت شده و نوکش کاملا برجسته بود از توی سوتین درش آوردم و انگشتم را کمی خیس کردم و روی نوک سینش می کشیدم بعد از چند ثانیه ، سوتینش را با یک دست باز کردم و سینه های خوشگلش افتاد بیرون و من در حالی که


    گردنش را میخوردم با نوک سینه اش بازی میکردم ، حالا انگاری همه میدونستند که نقشه به خوبی اجرا شده ، صدای ساسان و سونیا بلند شده بود و من انگار تو خواب بودم ، دستم را به کس کیمیا رسوندم و در حالی که نوک سینه اش را لیس میزدم از روی شرت کسش را میمالیدم و کیمیا تو گوشم حرفهای سکسی میزد ، میگفت :
    -پسر ! خوب واردی آدمو حشری کنی ، به ساسان می گفتم این دوستت خیلی سکسیه , جون تو خیلی خوبی پسر ، تا صبح باید منو بکنی با کیر خوشگلت ...
    نوک انگشتم را خیس کردم و آروم روی کسش حرکت میدادم ، کیمیا مچ منو گرفته بود و خودش هم همراهی میکرد ؛ شرتش را درآوردم ؛ لحظات بی نظیری بود ولی در همون زمان هزارتا فکر تو سرم میچرخید ، شهوت ،شقایق ، نازنین ، عذاب وجدان.
    کیمیا بدون هیچ خجالتی شلوار و شرت منو همزمان کشید پایین و کیرم که نیمه شق بود را تو دهنش گذاشت و مشغول ساک زدن شد و من هم موهاش را از پشت نگه داشته بودم و هر دم خم میشدم سرش را می بوسیدم ، کمی که گذشت همینطور که ساک میزد با کسش هم بازی میکرد ؛ بعد از چند دقیقه کیمیا کاملا داغ کرده بود خودش را روی تخت انداخت و پاهاش را باز کرد و گفت : بیا آرمان جون ، دیگه طاقت ندارم.
    بقدری کسش خیس بود که احتیاج به هیچ کار اضافه ای نبود چند بار کیرم را با دست گرفتم و روی کسش کشیدم تا حسابی حشری بشه بعد هم با یک فشار کوچیک وارد شد ، به محض ورود به این فکر میکردم که کس نازنین خیلی تنگ تره ولی داخل کس کیمیا داغتر بود.
    تلمبه های آروم با مکث میزدم چون دوست نداشتم هیجان باعث بشه زود بیام و کیمیا فکر کنه مرد ضعیفی هستم پس از همه تجربه ای داشتم استفاده میکردم و هر زمانی که احساس میکردم نزدیک اومدن میشم چند ثانیه مکث میکردم و با ناز و نوازش کیمیا ادامه میدادیم. من خوابیدم و کیمیا در حالی که پشتش به من بود روی کیرم نشست و دستاش را از پشت روی سینه من قرار داد , کاری که نازنین هیچ وقت از پسش برنیومده بود . خودش با استادی تمام بالا پایین میشد ، با نبض پیدا کردن کس کیمیا و مکث هاش میشد فهمید که ارضاء شده و منم داشتم میومدم که صدای باز شدن در اومد و هر دو به سمت در برگشتیم ، کیمیا دیگه حرکت نمی کرد ؛ ساسان و سونیا بودند ؛ لحظه خوبی نبود اصلا هیچی عادی نبود من نمی تونستم سرمو بالا بگیرم و تو صورت ساسان نگاه کنم ولی ظاهرا اونها پروتر از این حرفها بودند.
    ساسان گفت : آرمان جان اگه کارت با خانم ما تموم شده ببرمش ، این جمله را در حالی که می خندید گفت و حتی بعدشم دوباره خندید.
    نکته جالب این بود من تو فکر این بودم که کاش ساسان شرت پاش نبود تا من می تونستم سایز کیرم را با کیرش مقایسه کنم .
    کیمیا گفت : آرمان هنوز نیومده .
    دستم را زیر باسن کیمیا گذاشتم و آروم بهش فهموندم که میخوام بلند بشه اونم همین کارو کرد و گفت میخوای بخورم برات ؟
    گفتم نه من عادت دارم خیلی وقتها موقع سکس نیومده تمومش میکنم
    با اومدن ساسان و سونیا کیرم مث بچه توسری خورده خوابید.
    سونیا با شرت و سوتین بودو پوست سفید و بدن خوشگلش داشت منو دیوونه میکرد
    سونیا گفت :آرمان بریم ببینیم این دوتا چه بلایی سر هم آوردند ، منظورش کامران و شقایق بود .
    کیمیا شرت و سوتینش را پوشید منم مث ساسان شرتم را تنم کردم در حالی که کیرم هنوز سرحال بود .
    چهار تایی از پله ها پایین رفتیم و به سمت اتاق خواب پایین حرکت کردیم ، داخل اتاق که شدیم من اینبار حس کردم که چقدر این اتاق بزرگه ، هیچ خبری از این دوتا نبود سونیا صدا کرد :
    کامران !
    شقایق !
    کجایین؟
    صدای کامران از داخل حمام اومد که گفت :
    ما اینجاییم ...


    حمام پایین تقریبا سه چهار برابری از حمام طبقه بالا بزرگتر یود و جکوزی بزرگی وسط حمام بود که البته بیشتر از چهار نفر توش جا نمی شدند.


    کامران و شقایق کنار هم داخل جکوزی بودند ، شقایق سوتین تنش بود و تمام تلاش خودشو میکرد که نگاههاش را از من بدزده .
    من نمی دونستم باید چی کار کنم ، باید طبیعی رفتار میکردم و با زنی روبرو میشدم که به عنوان همسر من با مرد دیگه ای خوابیده بود.
    همه منتظر برخورد ما دوتا با هم بودند ، رفتم کنار جکوزی و دست شقایق را تو دستم گرفتم.
    سونیا گفت : آفرین آرمان گفته بودم که آرمان خیلی جنتلمن هست.
    تو دلم می گفتم : من به گور پدرم خندیدم که جنتلمن باشم که کسی بخواد طرف زن من بره.
    ساسان و کیمیا وارد جکوزی شدند و طوری نشستند که کیمیا روبروی کامران و ساسان روبروی شقایق قرار گرفت و به شوخی بهم آب می پاشیدند.
    من رفتم زیر دوش و ادای شستشو رو درآوردم ، سونیا هم اومد کنارم و طوری ایستاد که تقریبا بهم چسبیده بودم .
    همه ی نشانه ها اشاره به کلید خوردن پرده ی دوم این نمایش شهوانی داشت.
    سونیا در حالی که پشت به من بود و داشت لیف می کشید گفت : آرمان جان میشه برام لیف بکشی ؛ به جکوزی نگاه کردم از حرکتهای آب معلوم بود پای بچه ها داره شیطونی می کنه ؛ یک لحظه نگاه من و شقایق بهم گره خورد و با لبخندی که زد قطع شد.
    مشغول لیف کشیدن برای کیمیا شدم و وقتی به بند سوتینش رسیدم بازش کردم دستاش را رو سینه هاش گذاشت و برگشت در حالی که می خندید گفت : ای شیطون...


    بچه ها از تو جکوزی اومدن کنار ما ، وساسان داشت شقایق را دستمالی میکرد و کامران با کیمیا مشغول بود.
    چند دقیقه ای گذشت و یخ همه آب شده بود و جلوی هم راحت بودند و آقایون داشتند خانمها را به بهانه شستن دستمالی میکردن.
    من رو زانو نشستم و در حالی که داشتم پایین تنه سونیا را لیف میزدم شرتش را کشیدم پایین ، واووو چه کس قشنگی داشت کوچولو و سفید مث همه جای بدنش با لیف چند بار روی کس و کونش کشیدم. دیگه همه لخت شده بودند که کیمیا پیشنهاد داد بریم تو اتاق.
    خودمون را خشک کردیم و چون تخت بیشتر از چهار نفر جا نداشت ؛ شقایق و ساسان رفتند تو پذیرایی ، خیلی هم بهتر بود که با شقایق زیاد چشم تو چشم نمی شدم چون هیچ کدوم در این اندازه از وقاحت همدیگه خبر نداشتیم نمی دونم شاید هم شهوت بیش از حد بود.


    ساسان زمان رفتن به شوخی زد پشت کیمیا و هردو خندیدند و من با چشمهای گرد شده به راحت بودن این زن و شوهر فکر میکرددم.
    من و کامران روی تخت دراز کشیدیم و کیمیا روی کامران حالت 69 قرار گرفت و سونیا هم طوری روی پا نشست که کسش روی دهن من بود و من مشغول خوردن شدم هم بوی بدی نداشت و هم مزه یکم ترش خوشمزه ای داشت.
    همونطور که براش می خوردم دستم را روی کمرش و شکمش می مالیدم و خودش داشت با سینه هاش بازی میکرد
    کیمیا روی کیر کامران قرار گرفت و با حشریت زیادی بالا پایین میرفت هنوز یک دقیقه هم نشده بود که کامران کیمیا را از رو خوش بلند کرد و همه آبش را روی شکم خودش خالی کرد ؛ قیافه ی کیمیا دیدنی بود و به حال غر می گفت : گندت بزنه کامران تو که باز زود اومدی
    کامران هم گفت : چی کار کنم خب
    من داشتم می خندیدم و سونیا هم به خنده می گفت : هر چی کمش مزش بیشتره و کیمیا عصبانی بود خخخخ.
    سونیا بلند شد و هر دو ایستادیم و سونیا روی لبه تخت خم شد و من از پشت وارد کسش کردم وای عالی بود خیلی تنگ بود حتی از کس نازنین هم تنگ تر بود .
    در حالی که تلمبه میزدم و دستام روی باسنش نواوزش وار حرکت میکرد به این فکر میکردم که کامران چقدر کمر شله ؛ اصلا شاید به خاطر همین سونیا تن به همچین روابطی میداد حتی از کجا معلوم شاید سونیا اولین بار پیشنهاد داده باشه . پس شقایق طفلی حال زیادی نکرده و شاید الان ساسان براش جبران کنه.
    ثابت ایستادم و سونیا خودش عقب جلو میکرد و با چوچولش بازی میکرد ؛ کیرم داشت نهایت لذت را می برد و کامران انگار که فیلم سوپر نگاه می کنه به ما زل زده بود و کس دادن زنش را نگاه میکرد و من دست و پام را گم کرده بودم و واقعا خجالت می کشیدم ولی برای اونها ظاهرا خیلی عادی بود.
    چند دقیقه بعد سونیا صاف شد و یک پاش رو روی لبه تخت گذاشت و من گذاشتم تو کسش ؛ شانس آوردم کیرم در اندازه ای بود که تو این پوزیشن آبروریزی نشه.
    عاشق کون سونیا بودم ولی یکباری که سر کیرم را به عمد روی سوراخش گذاشتم خودش را جمع کرد من هم فهمیدم که دوست نداره خودم هم دوست نداشتم کاری انجام بدم که لذت سکس کوفتش بشه.
    تو این لحظات کیمیا اومده بود و از لای پاهای من تخمام را با دست می مالید و سینه هاش را چسبونده به من ؛ تو این حالت دیگه نمیشد طاقت آورد و کیرم را خارج کردم و همه آبم را روی کمر سونیا خالی کردم.
    وقتی که آبم اومد فقط خودم را روی تخت انداختم , همه چیز مث خواب بود شب عجیبی بود و موج توهم انگیز شهوت کل فضا را پوشونده بود . سونیا دستم را گرفت و چهارتایی داخل حمام رفتیم و شقایق و ساسان هم چند دقیقه بعد به ما اضافه شدند.
    حال همه به خوبی زمان سکس نبود حالا دیگه شهوت خوابیده بود و من و شقایق خیلی جدی معذب بودیم .
    دوست داشتم هر چه زودتر با شقایق تنها باشم چون باید خیلی چیزها را به من توضیح میداد.


    ساسان نسبت به بقیه خیلی راحت بود و با شوخی سعی داشت جو را حالت سنگینی که داشت خارج بکنه و منم سعی کردم دمق نباشم و با اون همراهی کردم و روی همدیگه آب می پاشیدیم و همگی حالشون بهتر شد.
    به نوبت دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و هر کی به اتاق خودش رفت .
    شقایق به محض وارد شدن به اتاق خودش را روی تخت انداخت و سکوت ....
    کنارش نشستم و روی موهاش دست کشیدم و گفتم:


    -فکر کنم اگه به این مسافرت نمیومدی پشیمون میشدی
    شقایق سرشو بلند کرد و فقط لبخند زد
    ادامه دادم :
    -ولی من اصلا از تو انتظار نداشتم !
    -واسه چی ، مگه چیکار کردم ؟
    -همینکه با من رو راست نبودی و به من نگفتی قضیه دیدن کیمیا را و اینکه من تنها کسی بودم که از هیچ چیز خبر نداشتم
    شقایق گفت :
    -به خدا آرمان روزی که کیمیا موضوع را به من گفت حس عجیبی داشتم چیزی بین هیجان و ترس که البته زور هیجان بیشتر بود ، خب من زن آزادی هستم که کاملا مختارم وارد یک رابطه حتی به این شکل بشم یا نه ولی ترسم از بازخورد تو بود و می ترسیدم.


    شقایق داشت صحبت میکرد و من انگار که نمی شنیدم داشتم به همه چیز فکر میکردم :
    به اینکه از زمان متاهل شدن امشب بار دومی بود که شیطونی کرده بودم ، بار اول چهار سال پیش بود زمانی که در یک اداره کار میکردم ؛ فرشته دختری که انقدر زیبا بود که تمام مردای اداره بهش نظر داشتند ولی خیلی بد اخلاق بود و به هیچ وجه نمیشد باهاش سر صحبت را باز کنی ، من هم که اهل موس موس نیستم خیلی رسمی باهاش بودم گر چه تو دلم عاشق ی رابطه حتی ساده بودم تا اینکه به شعبه دیگه ای رفت و یکسالی هیچ خبری ازش نداشتم و کاملا فراموشش کرده بودم.
    یک روز عصر بود که تلفن زنگ خورد و همکارم جواب داد و گفت ی خانمی با تو کار داره ، باورم نمیشد فرشته بود و بعد از سلام و احوال پرسی , داشت یک کار اداری را پیگیری میکرد که من با پررویی ازش پرسیدم الان کجاست و چه کار می کنه ؟
    که گفت : به قدری تحت فشار بودم و تو اداره همه مردا بهم گیر میدادن که بی خیال اداره شدم و اومدم بیرون, الان یک آپارتمان اجاره کردم و کارهای بازرگانی و ترجمه یک شرکت ایرانی که از چین جنس میارن را تو خونه انجام میدم.
    که ادامه داد: ولی آرمان تو تنها کسی بودی که هیچوقت تو صحبت با من حرف نامربوطی نزدی.
    تو دلم داشتم میگفتم : مث سگ ازت می ترسیدم وگرنه من از همه بیشتر تو کف تو بودم
    من گفتم : انقدر که بداخلاق بودی جرات نمی کردم
    فرشته ی آه کشید و گفت : فکر کن تازه با این بدخلقی هایی که میکردم منو عاصی کردند.
    گفتم: من خیلی خاطرت را میخواستم همیشه , ولی می ترسیدم باهات صحبت کنم
    گفت : خاک بر سرت حالا که ازدواج کردی میگی اینو ؛ حالا خانومت بهت اهمیت میده ؟؟ خوب سیرت می کنه؟؟
    من تعجب کردم و فهمیدم فرشته داره آمار میده ، گفتم :
    بد نیست ولی خیلی داغ نیست ، راستی فرشته خیلی دوست دارم ببینمت


    با پررویی گفتم: میشه امروز ببینمت
    کمی لوس بازی درآورد و گفت:
    تو متاهلی آرمان با یک خانم مجرد چی کار داری؟؟
    ولی آدرس را گفت ده دقیقه با محل کارم فاصله داشت ، سریع از مسئولم مرخصی ساعتی گرفتم و مث فانتوم چند دقیقه بعد در خونش بودم.
    خدا میدونه چقدر هیجان داشتم.


    آرمان کجایی ؟؟ دارم با تو حرف میزنما
    صدای شقایق منو به خودم آورد:
    -هان ببخشید دارم گوش می کنم.
    شقایق ادامه داد:
    -آره میگفتم من هیچوقت تا این سن سکس واقعی را تجربه نکرده بودم نمی خواستم کسی بدونه ولی الان ما چیزی واسه پنهان کردن از هم نداریم علت اصلی طلاق گرفتن من زودانزالی شوهرم بود که شش ماه آزگار از این دکتر به این دکتر می رفتیم و هیچ نسخه ای بهش افاقه نکرد ؛ من تشنه بودم. آرمان میفهمی وقتی کیمیا تو پارک با من این موضوع را مطرح کرد , من همونجا خیس شدم با خودم گفتم چی میشه از این شوخی آرمان چیزی هم نصیب من بشه .
    خیلی صادقانه حرف میزد ،آروم خم شدم و گونه اش را بوسیدم و گفتم :
    شقایق من از این ناراحتم که کاشکی من هم از بازی خبر داشتم ، گاهی فکر میکنم کلی تو دلتون به من خندیدید.
    شقایق چشماش ناراحت شد و گفت:
    -کیمیا از من پرسید روحیات آرمان چه طوری هست و به نظرت چه جوری با موضوع برخورد میکنه ؟
    من واقعا نمی دونستم گفتم شاید همه چیز رو خراب کنی همین .


    دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم: از اینکه حس خوبی داشتی خوشحالم و چشمام رو بستم و این به معنای پایان این گفتگو بود.


    حوصله صحبت در مورد اتفاقهایی که افتاده بود را نداشتم ، دوباره صورت فرشته تو ذهنم تصویر شد: دم آپارتمانش که رسیدم قلبم داشت تالاپ تولوپ می کرد ، من تا اون سن جز خانمم با زنی رابطه نداشتم البته به غیر از چند مورد شیطونی بچگی که همه کم و بیش داشتند .
    فرشته خیلی خوشگل تر شده بود با اون چشمای روشن توی صورت قشنگش ، ی تاب با شلوارک خیلی کوتاه تنش بود و یک میکاپ عالی و موهاش را از پشت سر با کش سر جمع کرده بود ؛ خودش دستش را جلو آورد و من که خیلی مفتضح هول شده بود باهاش دست دادم ، اول روی مبل روبروی هم نشستیم و نیم ساعتی خاطرات قدیمی را مرور کردیم و بعد لب تاپش رو آورد و اینبار کنارم نشست و عکسای سفری که تازیگیها به آنتالیا را داشت بهم نشون داد و من داغ شده بودم هم شهوت بود هم خجالت.
    فرشته که متوجه گرمای بیش از حد بدنم شد گفت چته آرمان ؟ اگه گرمته خب پیراهنتو دربیار.
    منم همین کار را کردم و سعی کردم بهش بچسبم که خندید بهم ، هنوز صورت خوشگلش جلوی چشمام هست منم خندیدم ، خیلی خوب بود.
    بعد با هم فیلم های قدیمی خانوادگیشون رو دیدیم و اون با هیجان دوستاش و فامیلاشون رو معرفی میکرد و من چیز زیادی از حرفهاش متوجه نمی شدم و تو این فکر بودم که چقدر خوب که نازنین خونه نیست و اگه بشه امشب اینجا پیش فرشته بمونم هیچ دغدغه ای ندارم .
    ساعت 8 شب شد که فرشته پیشنهاد داد بریم فروشگاه خرید ، با هم رفتیم فروشگاه فلکه دوم تهرانپارس و کلی از این غذاهای فزیز شده خریدیم و کل پول خرید را هم انداخت گردن من و الان که فکر میکنم در واقع هزینه سکس بوده خخخخ.
    شام خوردیم و من گفتم فرشته من خونه تنهام بریم پیش خونه ما.
    که گفت چه کاریه خب همینجا بمون دیگه.
    من از خدا خواسته ازش لباس گرفتم که شلوارک نخی زنونه داشت .


    کنار هم روی تخت خوابیدیم و فرشته فقط چراغ خواب را روشن نگه داشت ، یک لباس حریر یکسره خواب تنش کرده بود و عطری دیوانه کننده ؛ چند دقیقه ای گذشت و من دستم را به سمتش بردم و که خودش دستم را گرفت و بوسید داشتم بال در میآوردم ، جسور شدم و دستم را روی سینه هاش گذاشتم و بهش چسبیدم که خودش بغلم کرد ؛ چقدر آن لحظات زیبا بود ، دستم نوازش وار روی تمام بدنش طواف میکرد ، چنان لبم را با ولع میخورد که داشتم دیوانه میشدم دستم را به کسش رسوندم شرت پاش نبود کمی مالیدم ، بعد رفتم روی زمین و لباسش را درآوردم وای چه کسی ؛ مث کس دختربچه ها هیچ لب اضافه ای نداشت و بوی خوبش آدمو دیوونه میکرد ؛ چند دقیقه بعد لباس خودم را درآوردم و با بی تجربگی تمام در حالی که سرپا بودم و فرشته روی تخت بود وارد کسش کردم ؛ به قدری تنگ بود که فکر میکنم 7 یا 8 تا تلمبه زدم و موقع آمدن از توش درآوردم و انقدر هیجان داشتم که آبم با فشار وحشتناک پاشید که روی موهای فرشته ریخت و همه جای تخت, ولی هردو تو حال خوبی بودیم ،فرشته تنها کسی بود که به جز نازنین کرده بودم و امشب ...


    ساعت 4:45 صبح را نشون میداد و هوا که تا دقایقی دیگر روشن میشد و من که از صبح شدن بیزار بودم و اصلا فکر روبرو شدن با بچه ها برام سنگین بود برای همین هر چی با خودم کلنجار رفتم به این نتیجه رسیدم که من زودتر برگردم تهران ، نمیدونم نظر شقایق چی بود.
    خوابم برد...
    گوشیم را روی 8:00 کوک کرده بودم ، یک زنگ کش دار.


    شقایق زودتر بیدار شده بود و با صدای خواب آلود گفت :
    - گوشیت داره زنگ میزنه آرمان
    -پاشو باید حاضر بشیم
    -کجا؟
    -تهران
    -چرا ؟ امروز؟
    -آره ، پاشو شقایق من دوست ندارم تو ادامه این تراژدی دست و پا بزنم
    -ولی ... باشه الان حاضر میشم ولی اینجوری بچه ها ناراحت میشن
    -شقایق من به معنای واقعی کلمه خجالت میکشم خواهش میکنم بیا بریم
    شقایق بلند شد و شروع کرد به جمع و جور کردن ،صورتش هیچ حسی نداشت نه غمگین بود نه شاد نه حتی عصبانی.
    ساعت 8:30 دقیقه ما حاضر بودیم و من به سمت اتاق ساسان و کیمیا رفتم دیگه چیزی واسه رعایت کردن وجود نداشت برای همین خیلی راحت در را باز کردم . کیمیا و ساسان بهم گره خورده بودند ، آروم چند بار ساسان را تکون دادم که غرولند کنان چشماش را باز کرد :
    -چی میخوای آرمان؟
    -هیچی ...ببین ساسان من واسم کاری پیش اومده باید هر چه زودتر برم تهران از بقیه بچه ها خداحافظی کن و عذرخواهی کن.
    -چرا ، کجا؟
    جوابش را ندیدم و با اشاره دست گفتم حالا با هم صحبت می کنیم و اومدم بیرون.
    با هزار بدبختی دربستی گرفتیم و با توجه به اینکه جمعه بود یک کرایه ی عجیب گفت که ما چاره ای جز قبول کردن نداشتیم.
    نیم ساعت اول تو ماشین هر دو ساکت بودیم ، من داشتم تمام دیشب را تو ذهنم مرور میکردم ، هیچ وقت فکر نمیکردم تو واقعیت ضربدری را تجربه کنم و یک درصد هم فکر نمیکردم که روز بعدش حال خوبی نداشته باشم .
    شقایق کمی بهم نزدیک شد و سرش را روی شونم گذاشت :
    -آرمان هنوز از من دلخوری؟
    -از تو نه ، شاید از خودم
    -مگه تو لذت نبردی ؟
    -چیزی نبود که بشه ازش لذت نبرد ولی این احساسی که الان دارم خیلی خوب نیست ، هم خیانت کردم به نازنین و هم به دوستام .
    -این چه فکریه ؟ اونها هم که بی نصیب نموندن
    -نمیدونم ؛ از دست خودم دلخورم.


    دیگه حوصله صحبت نداشتم و تا تهران به جز چند جمله دیگه حرفی رد و بدل نشد.
    میدان آزادی پیاده شدیم و برای شقایق دربستی گرفتم و رفت.
    خودم اتوبوس سوار شدم چون هیچ عجله ای برای رسیدن به هیچ جا نداشتم.
    نازنین انتظار برگشتن من را نداشت و من زمان داشتم تا با خودم خلوت کنم.
    تصمیم گرفتم که با کامران و ساسان قطع رابطه کنم که بیشتر از این گند به همه چیز نزنم.


    دو ماه از آن تاریخ گذشت.
    هیچ ارتباطی با ساسان و کامران نداشتم به جز یکبار که کامران به سیم کارت قبلیم زنگ زد و گفت بعد از رفتن شما واسه هیشکی دل و دماغ نموند و ما هم همون روز برگشتیم و همه تعجب کردیم که علت برگشت هول هولکی شما چی بود
    بعد از اون تماس سیم کارتم را عوض کردم.


    برای شقایق کار دیگه ای تو شرکت یکی از دوستام پیدا کردم و با اینکه خیلی دلخور بود از پیش من رفت.
    دلم نمی خواست به هیچ بهانه ای چیزی یادآور اون شب باشه.
    آرامش به من برگشته بود و من و نازنین واقعا روزهای خوبی با هم داشتیم.


    تا اون روز کذایی...


    فکر کنم سه شنبه بود حوالی ساعت 11 صبح که من داخل بانک بودم که گوشیم زنگ خورد ، نازنین بود ، چون جلوی باجه بود جوابش را ندادم ، ولی نازنین دوباره زنگ زد اینبار قطعش کردم که پیامک داد: "کار فوری ، جواب بده"


    کارم تقریبا تموم شده بود و از بانک خارج شدم و نازنین را گرفتم ، با اولین بوق جواب داد:
    سلام آرمان جان ، خوبی؟
    -سلام عزیزم چیزی شده ؟
    -برامون مهمون اومده ، تو هم بیا خونه.
    -مهمون ؟ کی ؟
    -دوستات با خانوماشون
    -کدوم دوستام ؟
    قبل از این که نازنین حواب بده صدای یک مرد اومد که می گفت : بده خودم بهش میگم
    -سلام آرمان جون داداش ، دیگه ما رو نمیشناسی؟
    صدای ساسان بود ، ساسان تو خونه ی من چه غلطی میکرد ، اصلا خونه ی منو از کجا پیدا کرده بودند ، وای دنیا داشت رو سرم خراب میشد.
    گفتم: ساسان داداش خیلی خوش اومدید ، من سریع خودم را میرسونم .
    ساسان در حالی که بلند بلند میخندید گفت : خیلی عجله نکن آرمان جان ، انقدر خانم با سلیقه ای داری که نمیگذاره بهمون بد بگذره
    و در حالی که قهقهه میزد گوشی را قطع کرد .
    یادم افتاد که اوایل ازدواجمون از دوران دانشگاه و ساسان و کامران برای نازنین تعریف کرده بودم.
    خون خونم را داشت میخورد ، کاش میمردم خدایا ، فکر اینکه حالا دیگه بچه ها متوجه دروغ من شده بودند ، ولی نشانی خونه .... کی به غیر از شقایق می تونست این کار را کرده باشه ... کار خودش بود ، حتما به خاطر بیرون رفتن از شرکت از من کینه گرفته بود و اینجوری خواسته بود تلافی کنه.
    با تمام سرعت به سمت خونه در حرکت بودم و ذهنم پر از صداهای ترسناک بود و حتی فکر کردن به روبرو شدن با بچه ها برام سخت بود.
    هر طوری بود خودم را به خانه رسوندم و زنگ درب آپارتمان را زدم و خود نازنین درب را باز کرد


    آروم در گوشم گفت: تو دعوتشون کرده بودی ؟؟ برای نهار میخوان بمونن؟؟
    -نه ، نمیدونم ، حالا بزار بیام تو
    بچه ها توی پذیرایی نشسته بودند ، یکی یکی با بچه ها دست دادم و ساسان به بهانه بوسیدن تو گوشم گفت: فکر کردی خیلی زرنگی !
    و خودش بلند بلند خندید و منم برای حفظ ظاهر خندیدم و همه نشستیم
    ساسان شروع کرد به تعریف خاطره از قدیم و هرزگاهی مزخرفاخی هم از خودش میبافت:
    -آره نازنین خانم ما با این آقا آرمان روزگاری داشتیم ، برعکس ما آرمان خیلی بچه درسخون بود واسه همین تو دانشگاه خیلی خاطرخواه داشت و در حین صحبت رو به من کرد و گفت :
    آرمان در مورد شقایق چیزی به خانومت نگفتی؟
    من رنگم پرید و با دستپاچگی گفتم :
    نه خودت تعریف کن
    و ادامه داد:
    آره نازنین ، شقایق ی دختر عقب افتاده بود بغل خونه دانشجویی ما که می خواستیم واسه آرمان بگیرمیش و پکی زد زیر خنده و همه خندیدند و من نفس راحت کشیدم و ساسان بهم چشمک زد.
    نازنین گفت : آرمان قبلنا از شما خیلی تعریف میکرد و رو به من کرد و گفت : آرمان خیلی بی انصافی چرا با دوستای به این خوبی رفت و امد نمی کردیم
    من گفتم: خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس و تو دلم به زمین و زمان فحش میدادم و مستاصل بودم.
    کیمیا به بهونه جمع کردن ظرفهای میوه به سمت آشپزخانه رفت و همین طور که میرفت گفت : نازنین جون با سونیا بیاید تو آشپزخانه ، آقایون کلی با هم حرف دارند.
    نازنین و سونیا رفتند و ما تنها شدیم.
    قبل از اینکه کسی حرف بزنه خودم شروع کردم


    -بچه ها من واقعا متاسفم ، هیچ وقت فکر نمی کردم آخر ی شوخی به کجا ممکنه برسه ، باور کنید پشیمونم
    ساسان همون لبخند مسخره آمیز همیشگی رو لبش بود و گفت :
    تو به غرور ما توهین کردی ، حتمن تو دلت به حماقت ما خندیدی و احساس زرنگی کرده ولی پسرجون ماه هیچوقت پشت ابر نمی مونه.
    کامران گفت : ساسان اذیتش نکن و رو به من گفت : آرمان من از اصلا از تو انتظار همچین کاری را نداشتم ، پسر ضربدری قمار روی همه چیزه آدمه ، زندگی آدم ، ناموس آدم ؛کسی که وارد رابطه ضربدری میشه چیزی واسه باختن نداره.
    من که تا اون لحظه سرم پایین بود گفتم: من که گفتم اشتباه کردم و پشیمونم دیگه نمی دونم باید چه کار کنم!
    ساسان گفت : تو توی این بازی جر زدی ، باید بازی را تمومش کنیم
    گفتم : یعنی چی ؟؟ کدوم بازی ؟؟
    پرونده ی اون داستان بسته شده است.
    داغ کرده بودم ، دوست نداشتم دست هیشکی به نازنینم برسه .
    ساسان گفت: نه دیگه گلم ، اون پرونده برای تو بسته شد
    گفتم : واسه شما چه فرقی داره ؟ فکر کنید شقایق واقعا زن من بوده
    کامران گفت : آرمان جون نگو که نمی فهمی ما تو اون ماجرا روی ناموسمون قمار زدیم و تو روی کارمندت و اینا اصلا با هم برابر نیستند.
    قلدربازی فایده نداشت پس افتادم به التماس : بچه ها تروخدا ، باور کنید نازنین اصلا خیلی از مرحله پرته ، اون اصلا تو این فازا نیست ؛ به دست و پاتون میفتم اصلا هر چی شما بگید من انجام میدم ، فقط به نازنین کار نداشته باشید.
    ساسان گفت : ما چیز زیادی نخواستیم که فقط گفتیم بازی را تمومش کنیم .
    کامران هم گفت : موافقم
    دستم را بین دستام گرفتم ، و دلم میخواست از ته دل گریه کنم.


    کامران دست رو شونم گذاشت و گفت: نگران نباش ، کیمیا کارش رو خوب بلده.
    -گفتم یعنی چی ؟ یعنی به نازنین گفته؟
    کامران جواب نداد.
    سونیا و کیمیا اومدن پیش ما و صدای نازنین از داخل اتاق خواب که منو صدا میزد ، رفتم تو اتاق ، کنارش روی لبه ی تخت نشستم و سرم پایین بود:
    -تو چی کار کردی آرمان باورم نمیشه
    و سکوت ...
    با بغض ادامه داد:
    -آرمان مگه برات کم گذاشته بودم, چطور تونستی به من خیانت کنی ، هیچوقت فکر نمی کردم وارد همچین روابطی بشی.
    گریه ام گرفته بود با خجالت بهش نگاه کردم : من هیچ دفاعی از خودم ندارم ، تو هر چی بگی حق داری ، فقط میتونم بگم ی اشتباه بچه گانه بود و خواستم سمتش برم که خودش را عقب کشید و گفت:
    اشتباه ؟؟ از کی تا حالا خیانت اسمش شده اشتباه؟
    صورتش از عصبانیت گر گرفته بود و چشماش دو دو میزد و رگه خونی پیدا کرده بود با عصبانیت گفت:
    فقط یک سوال ازت می پرسم راستش رو بگو ؛ قبل از اینکه جوابی بدم گفت :


    -لذت بردی؟؟... جواب منو بده ، لذت بردی یا نه؟
    من سرم پایین بود
    گفتم: چی بگم نازنین!
    -هیچی فقط جواب بده
    -آره ولی....
    اجازه ادامه صحبت را بهم نداد و گفت:
    -ولی چی ، این گندی که زدی نه توجیهی داره نه میشه روش ماله کشید ، حالا هم پاشو برو بیرون پیش دوستات
    گفتم: میخوای چی کار کنی نازنین!
    تقریبا با فریاد گفت: به خودم مربوطه و درب اتاق را با انگشت نشان داد.
    اومدم بیرون ، پیش کامران نشستم حرفی برای گفتن نداشتم تا اینجا هیچ کس مقصر نبود جز خودم.
    کیمیا به سونیا اشاره کرد و هردو رفتند پیش نازنین.
    بغض گلوم را گرفته بود این اولین باری بود که نازنین به من پرخاش میکرد.
    شاید ده دقیقه ای گذشت که کیمیا ساسان را صدا کرد و من نمی دونستم چی داره اتفاق میفته.
    پنج دقیقه بعد سونیا اومد بیرون و ی چیزی تو گوش کامران گفت و رفت .
    بعد از رفتن سونیا کامران گفت:
    آرمان ما هم بریم تو اتاق
    به سمت اتاق حرکت کردیم ، کامران جلوتر رفت و من پشت سرش وارد شدم، چیزی که داشتم میدیم باور نکردنی بود:
    نازنین من بدون هیچ لباسی روی تخت دراز کشیده بود و ساسان داشت با ولع کسش رو میخورد و کیمیا داشت سینه های نازنین رو میمالید و حرکت موج گونه شکم نازنین نشون میداد که کاملا حشری شده.
    سونیا داشت لباسهاش رو در می آورد،
    یک لحظه میخواستم حمله کنم به ساسان و از روی نازنین بلندش کنم مشت هام گره شده بود , سونیا که متوجه حالت من شده بود روبروم وایساد و گفت : آروم باش آرمان ، بازی را خراب نکن.
    هم عصبانی بودم هم ناراحت ولی شهوت داشت حس قوی تری میشد.
    سرجایم میخکوب شده بودم و نمی تونستم چشم از نازنین بردارم ، تو همین زمان سونیا که کاملا لخت شده بود منو بغل کرد ، گرمای بدن سونیا کاملا حالم را عوض کرد ، کامران لخت شد و جایش را با کیمیا عوض کرد و کیمیا هم پیش من اومد و با سونیا شروع کردن به لخت کردن من.
    دیگه شهوت غالب شده بود و فضای اتاق پر از هیجان بود.
    کامران کیرش را جلوی دهن نازنین گرفت و نازنین در حالی که نوکش را تو دهنش کرده بود همزمان با دستش پایین کیرش را مالش میداد ، در همین زمان ساسان بلند شد و کیر شق شده اش را با دست گرفت و روی کس خیس نازنین حرکت میداد که نازنین داشت خودش سینه هاش را می مالید.
    ساسان آروم آروم تو کس نازنین وارد کرد و صورت قرمز نازنین.
    کیمیا جلوم زانو زده بود و داشت ساک میزد و سونیا از پشت بغلم کرده بود و تو گوشم پچ پچ میکرد:
    آرمان چه لذتی داره می بینی زنت داره کس میده ، عوض داره گله نداره ، تو هم زن اون دوتا رو کردی.
    بعدم پشت گردنم را پشت سر هم بوس میکرد ؛ لحظات عجیبی بود اوج هیجان سکسی .
    ساسان تلمبه زدنش را تند تر کرده و انقدر خیس بود صداش شالاب شولوب میداد.
    کیمیا همینجوری سرپا خم شد پشتش رو به من کرد و دستاش رو لبه تخت گذاشت و من داخل کس داغش کردم و سونیا از پشت تخمهای منو می مالید.
    در این لحظه ساسان به نازنین گفت ی حالت دیگه و نازنین حالت سگی شد و ساسان بدون ملاحظه داخل کرد و شروع کرد وحشیانه تلمبه زدن.
    نازنین که کاملا مشخص بود داره پرواز میکنه خودش هم همراهی میکرد و عقب جلو میشد ، ساسان که معلوم بود زیاده روی کرده و داره میاد سریع درآورد و خودش را انداخت روی تخت و آبش را روی شکم خودش خالی کرد.


    و کامران تو همون حالت کیرش را داخل کرد و من به شکل احمقانه ای تو دلم میخندیدم که کامران الان میاد دقیقا با هفت یا هشت تا تلمبه اومد و آبش رو روی کمر نازنین خالی کرد و من از اینکه حال نازنین گرفته شده به شکل کودکانه ای خر کیف شدم .
    با دیدن این صحنه ها من هم دیگه طاقت نیاوردم و اومدم و روی کمر کیمیا خالی کردم و تو این ماجرا فقط سونیا بی نصیب مونده بود. سونی

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •