یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و سوم ( من و نزول خور8)



وقتی رسیدیم بچه ها خواب بودن و بابام توی هال جلو تلوزیون منتظرمون بود که برگردیم ، حتی نپرسید که کجا بودیم ، با دیدن قیافه افروخته مامانم فهمید که شراب خورده و اگه چیزی بپرسه مامانم خونه رو روی سرش خراب میکنه ، بهم اشاره کرد که لباس عوض کردم بیام پیشش ، مامانم رفت تو اتاق خودشون و دیگه بیرون نیومد ، فک کنم روی تخت بیهوش شد ، بابام روی کاناپه نشسته بود و یه گیلاس شراب کنار دستش بود ، پرسید کجا بودید ؟ گفتم خونه ارواح با کامبیز و خاله پروانه رفتیم یه تنی به آب زدیم ، سر تکون داد ، گفتم از میلاد چه خبر ؟ لبخند زد و گفت بهش زنگ زدم ، میلاد گفت که باید پونصد تومن بریزم به حساب ، گفت طرف حساب فردوس پونصد تومن پول میخواد ، منم بهش گفتم بلکه طرف حساب فردوس یه میلیون پول بخواد ، به من ربطی نداره ، من سیصد تومن به فردوس بدهکارم گفته بریزم به حساب شما ، اگر کارتون راه میفته بریزم اگه نه که صبر میکنم فردوس برگرده میدم به خودش ، شمام اگه مشکلی دارید یا پول بیشتری لازم دارید با خود فردوس صحبت کنید ، بعد هم به فردوس زنگ زدم و گفتم که زنگ بزنه به میلاد ..، به میلاد گفته بود من فعلا پونصد تومن ندارم ، هاشم بمانی اگه پونصد تومن پول میخواد باید صب کنه تا برگردم ایران ، اگه با سیصد تومن کارشون راه میفته بده بهشون و چکشو برام بگیر اگرنه که من دو سه ماه دیگه میام جور میکنم براشون ، میلاد پرسیده کار و بارشون درست هست که دویست تومنشو خودم بدم ؟ فردوس هم طبق حرفی که من بهش زدم گفته من دو سه بار بهش پول دادم سر موعد با سودش برگردونده ولی آدم کف دستشو که بو نکرده ، من ضمانتشون نمیکنم بهش گفتم یه جوری حرف بزنه که انگار نمیخواد سودی هم به میلاد برسه ! ، فردوس یکم از کارهای قبلی که با هاشم بمانی انجام داده تعریف کرده و بعد آخرش گفته من خودم هم خیلی نمیشناسمش ، خیلی تو داره ، به توصیه کس دیگه بهش پول دادم اما همیشه برگردونده ، بعد هم به میلاد گفته تو نمیخواد پول بدی بهش ، بگو صب کنه تا خودم برگردم ..، میلاد هم گفته باشه و قطع کرده ، گفتم خوب پس خراب شد دیگه ، خیلی آدم هفت خطیه ، دیگه عمرا پول بده ..، فردوس باید ما رو ضمانت میکرد که اون راضی بشه پول رو بده ، بابام یه نگاهی به من کرد و گفت پسر جون چی میگی ؟ اگه فردوس ضمانت شما رو میکرد که اگه هر مشکلی پیش میومد این مردیکه بلند میشد میرفت سراغ فردوس و پولشو از فردوس میخواست ..، توی بازار ضمانت خود پوله ..، وقتی ضامن یه نفر بشی معنیش اینه که اگه نداد من میدم ! ، باید یه کاری کنیم که طرف با ریسک خودش پول بده ..، گفتم خوب دیگه اینم عمرا نمیده ، پروژه کلا کنسل شد ! ، بابام گفت اینقد زود نا امید نشو ...، صب داشته باش ...!
یکشنبه
صبح که از خواب پاشدم به کارهام فکر کردم ، احتمالا کامبیز میومد پیشم که بریم پیش علی سیاه این یکی دو روز تا قبل از اینکه علی بره ماموریت رو ریاضی کار کنیم ، یه گوشه فکرم درگیر ماندانا بود ، به مهمونی پس فردا شب فکر کردم ..، یادم افتاد که به ناتاشا و زنداییم هم زنگ بزنم ..، در کمدم باز بود و چشمم به کتابچه ایرج افتاد دست کردم و برش داشتم و شروع به ورق زدن کردم ، با خط قشنگ و خودنویس مشکی چه مرتب و منظم گزارش روزانه رو نوشته بود ، یه جورایی یاد خودم میفتادم که از همه چی یادداشت برمیداشتم ، فقط فرقش این بود که ایرج خیلی خوش خط تر و منظم تر از من نوشته بود ، پدر بزرگ امروز خیلی دیر از دربار آمدند ، وقتی حضورشان رسیدم خسته بودند و خواستند که گزارشهای مالی را فردا به عرض برسانم ، پرسیدند که قرار بوده سرهنگ ارژنگ و خانمش بیایند آمده اند یا نه ..، گفتم که در سالن منتظر شما هستند ، لبخند زدند و بنده را مرخص کردند ، میدانستم که عمو امشب را نخواهند آمد ، برای اینکه ببینم زن عمو هوروش کمبودی نداشته باشند به منزلشان سری زدم ، با اینکه دیروقت بود مرا به داخل بردند و چون خدمه مرخص شده بودند خودشان برایم چای حاضر کردند ، در میان صحبت با دستان با محبتشان دست مرا گرفتند و پرسیدند کی بیست و پنج ساله میشوم ؟ گفتم که چیزی نمانده ، دو سه ماه ..، لبخند زدند و گفتند سخت منتظرند که منهم به مهمانیها دعوت شوم ..، عرض کردم که من شائق تر هستم ، پرسیدم زن عمو چیزی در مورد این مهمانیها هست که به من نمیگویند ..، با محبت دست مرا بیشتر فشردند و گفتند زود خواهی دانست ، وقتی دستم در دستشان بود چیزی دلم را لرزاند ، فکر کردم باید خانه را ترک کنم ، عذر خواهی کردم و راهی شدم ، با محبت مرا تا آستانه درب منزل همراهی کردند ، محبتشان در حق من تمام شدنی نیست و این چیزیست که مرا میلرزاند ..
دفترچه ایرج رو زمین گذاشتم و گوشی تلفن رو برداشتم و صفر و بعد هفتاد و یک رو گرفتم و چند تا شماره دیگه و منتظر شدم که زندایی خوشگلم گوشی رو برداره ، یهو یادم افتاد که ساعت حدود ده شده و زنداییم احتمالا خیلی وقته که رفته مدرسه ، با خودم گفتم دایی اسد هم که الان بانکه و احتمالا هیشکی خونه نیست اما زمانی که دیگه تصمیم داشتم گوشی رو قطع میکردم صدای تق به گوش رسید و رویا با یه صدای خسته گفت الو ..؟ خندیدم و گفتم رفتی شیراز خوابت زیاد شده ؟ اینجا که بودی اینقد نمیخوابیدی ، خندید و گفت آره دیگه چیکار کنم ، تا دیروقت با مامان درس میخونم بجاش صبح که تو خونه تنهام میخوابم ، بعد گفت شنیدم آبرومونو بردی ؟ گفتم کی ..؟ من ؟ بعد یهو یادم افتاد و گفتم اوه خبرها چه زود میپیچه ! ، گفت کامبیز دیشب زنگ زد احوالپرسی کنه گفت که چه گندی زدی ! ، گفتم دیگه پررو نشو گند خودتو ننداز گردن من ، تو نباید به ما بگی داری میای ؟ به کامبیز میگی ؟ رویا گفت تو نباید به من بگی معلم ریاضی جدید پیدا کردید ؟ کامبیز باید بگه ؟ خندیدم و گفتم کم نیاری دختر دایی ، گفت از بس پررویی پسر عمه ! ، خندیدم و گفتم حقیقتش اصلا حواسم نبود ، یهو از دهنم پرید ، گفت عیب نداره ، کامبیز میگفت از دل عمه شهین در آورده ..، گفتم آره ..، گفت خیلی با عمه صمیمیه ! ، گفتم آره خوب یه جورایی خاله اش محسوب میشه ، از وقتی بچه بودیم مامانهامون با هم دوست بودن و رفت و آمد داشتن ، بعد پرسیدم زندایی کجاست ؟ با خنده گفت دلت تنگ شده ؟ گفتم خیلی ! ، گفت آره از بس زنگ میزنی معلومه ..! ، گفتم نه واقعا خیلی دلم تنگ شده ، سه شنبه اونهم میاد ؟ گفت نه ..، تنها میام ! ، گفتم اوهوم ..، یکم دیگه هم حرف زدیم و قطع کردیم ..، فهمیدم که در اصل چهارشنبه صبح زود میرسه ، قرار شد برم دنبالش مهر آباد ..، دوباره کتابچه ایرج رو برداشتم و ورق زدم ، دو سه هفته جلوتر چشمم افتاد به چند تا جمله که برام جالب بود ..، امروز خدمت آقا بزرگ رسیدم ، بعد از دریافت مبالغی برای خرجهای آتی ایشان گفتند که فردا بعد از ظهر خدمت عمو علی برسم ، قرار است ایشان توضیحاتی در مورد خانواده و آینده آن به من بدهند ، کمی دلشوره دارم و مقداری هم عذاب وجدان ، ارادت من به عمو علی باعث میشود از محبت زیادی که به زن عمو پیدا کرده ام اندکی احساس شرم کنم ..، با سرعت دفتر رو ورق زدم و توی صفحه روز بعد با سرعت گشتم و چیزی که میخواستم رو پیدا کردم ، .. حدود عصر بود که خدمت عمو رسیدم ، زن عمو هم تشریف داشتند ..، سر میز عصرانه مختصری میل کردیم و بعد عمو پس از تاکید فراوان به پنهان ماندن موضوعاتی که مطرح خواهند شد صحبتهایی را مطرح کردند که تا حدودی منتظر شنیدنش بودم اما باز هم از بزرگی کار انجام شده متعجب شدم ..، گفتند پس از ظهور اعلیحضرت رضا شاه کبیر نفوذ خاندان قاجار در امور مملکتی به سرعت رو به افول گذاشت و بیم آن میرفت که کار به مصادره اموال و انقراض خاندان برسد ، در این میان هوش سرشار و عکس العمل سریع چند نفر از جمله عبدالحسین میرزای فرمانفرما و آقا بزرگ و یکی دو نفر دیگر باعث افزایش نفوذ و جلوگیری از انهزام کامل خاندان شد ..، این چند نفر با نزدیک شدن به خاندان سلطنتی و ابراز وفاداری عمیق جلوی از بین رفتن خاندان رو گرفتند ، با دقت بیشتری به ادامه صحبت عمو دل سپردم ..، عمو ادامه دادند آقا بزرگ و میز عبدالحسین تمام افراد با نفوذ فامیل را در یک انجمن داخلی جمع کردند و با تجمیع قدرت و نفوذ و ثروت سعی در حفظ و گسترش خانواده کردند و الحق هم که پیروز بودند ، همانطور که اکنون میبینید همه اعضای خانواده در رده های بالای حکومتی مشغول هستند و ثروت خانواده حتی نسبت به زمانی که فردی از این طایفه امور مملکت را در دست داشت افزایش داشته ...، عمو ادامه دادند البته به تدریج افراد با نفوذ دیگری که از اعضای خاندان نبودند به صلاحدید بنیانگذاران به اعضای خانواده پیوستند ..، عمو تاکید کردند که وجود و ادامه زندگی ما بسته به پنهان ماندن انجمن است و ادامه دادند که من بزودی افتخار ان را خواهم داشت که قسمتی از این انجمن سترگ باشم و مسئولیتهایی را بر عهده بگیرم و البته لازم به ذکر نیست که بغایت از این افتخار خرسند بودم ... عمو مرا مورد عنایت قرار دادند و قول دادند که بزودی جلسه دیگری برگزار خواهیم کرد و باز در این مورد برایم روشنگری خواهند کرد ..، زمانی که منزل عمو را ترک میکردم احساس بزرگی و غرور از اینکه عضوی از این خانواده سترگ هستم مرا لحظه ای رها نمیکرد ...