Web Analytics
داستان سکسی یک تابستان رویایی - صفحه 7
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567
نمایش نتایج: از 301 به 308 از 308

موضوع: داستان سکسی یک تابستان رویایی

  1. #301
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و سوم ( من و نزول خور8)



    وقتی رسیدیم بچه ها خواب بودن و بابام توی هال جلو تلوزیون منتظرمون بود که برگردیم ، حتی نپرسید که کجا بودیم ، با دیدن قیافه افروخته مامانم فهمید که شراب خورده و اگه چیزی بپرسه مامانم خونه رو روی سرش خراب میکنه ، بهم اشاره کرد که لباس عوض کردم بیام پیشش ، مامانم رفت تو اتاق خودشون و دیگه بیرون نیومد ، فک کنم روی تخت بیهوش شد ، بابام روی کاناپه نشسته بود و یه گیلاس شراب کنار دستش بود ، پرسید کجا بودید ؟ گفتم خونه ارواح با کامبیز و خاله پروانه رفتیم یه تنی به آب زدیم ، سر تکون داد ، گفتم از میلاد چه خبر ؟ لبخند زد و گفت بهش زنگ زدم ، میلاد گفت که باید پونصد تومن بریزم به حساب ، گفت طرف حساب فردوس پونصد تومن پول میخواد ، منم بهش گفتم بلکه طرف حساب فردوس یه میلیون پول بخواد ، به من ربطی نداره ، من سیصد تومن به فردوس بدهکارم گفته بریزم به حساب شما ، اگر کارتون راه میفته بریزم اگه نه که صبر میکنم فردوس برگرده میدم به خودش ، شمام اگه مشکلی دارید یا پول بیشتری لازم دارید با خود فردوس صحبت کنید ، بعد هم به فردوس زنگ زدم و گفتم که زنگ بزنه به میلاد ..، به میلاد گفته بود من فعلا پونصد تومن ندارم ، هاشم بمانی اگه پونصد تومن پول میخواد باید صب کنه تا برگردم ایران ، اگه با سیصد تومن کارشون راه میفته بده بهشون و چکشو برام بگیر اگرنه که من دو سه ماه دیگه میام جور میکنم براشون ، میلاد پرسیده کار و بارشون درست هست که دویست تومنشو خودم بدم ؟ فردوس هم طبق حرفی که من بهش زدم گفته من دو سه بار بهش پول دادم سر موعد با سودش برگردونده ولی آدم کف دستشو که بو نکرده ، من ضمانتشون نمیکنم بهش گفتم یه جوری حرف بزنه که انگار نمیخواد سودی هم به میلاد برسه ! ، فردوس یکم از کارهای قبلی که با هاشم بمانی انجام داده تعریف کرده و بعد آخرش گفته من خودم هم خیلی نمیشناسمش ، خیلی تو داره ، به توصیه کس دیگه بهش پول دادم اما همیشه برگردونده ، بعد هم به میلاد گفته تو نمیخواد پول بدی بهش ، بگو صب کنه تا خودم برگردم ..، میلاد هم گفته باشه و قطع کرده ، گفتم خوب پس خراب شد دیگه ، خیلی آدم هفت خطیه ، دیگه عمرا پول بده ..، فردوس باید ما رو ضمانت میکرد که اون راضی بشه پول رو بده ، بابام یه نگاهی به من کرد و گفت پسر جون چی میگی ؟ اگه فردوس ضمانت شما رو میکرد که اگه هر مشکلی پیش میومد این مردیکه بلند میشد میرفت سراغ فردوس و پولشو از فردوس میخواست ..، توی بازار ضمانت خود پوله ..، وقتی ضامن یه نفر بشی معنیش اینه که اگه نداد من میدم ! ، باید یه کاری کنیم که طرف با ریسک خودش پول بده ..، گفتم خوب دیگه اینم عمرا نمیده ، پروژه کلا کنسل شد ! ، بابام گفت اینقد زود نا امید نشو ...، صب داشته باش ...!
    یکشنبه
    صبح که از خواب پاشدم به کارهام فکر کردم ، احتمالا کامبیز میومد پیشم که بریم پیش علی سیاه این یکی دو روز تا قبل از اینکه علی بره ماموریت رو ریاضی کار کنیم ، یه گوشه فکرم درگیر ماندانا بود ، به مهمونی پس فردا شب فکر کردم ..، یادم افتاد که به ناتاشا و زنداییم هم زنگ بزنم ..، در کمدم باز بود و چشمم به کتابچه ایرج افتاد دست کردم و برش داشتم و شروع به ورق زدن کردم ، با خط قشنگ و خودنویس مشکی چه مرتب و منظم گزارش روزانه رو نوشته بود ، یه جورایی یاد خودم میفتادم که از همه چی یادداشت برمیداشتم ، فقط فرقش این بود که ایرج خیلی خوش خط تر و منظم تر از من نوشته بود ، پدر بزرگ امروز خیلی دیر از دربار آمدند ، وقتی حضورشان رسیدم خسته بودند و خواستند که گزارشهای مالی را فردا به عرض برسانم ، پرسیدند که قرار بوده سرهنگ ارژنگ و خانمش بیایند آمده اند یا نه ..، گفتم که در سالن منتظر شما هستند ، لبخند زدند و بنده را مرخص کردند ، میدانستم که عمو امشب را نخواهند آمد ، برای اینکه ببینم زن عمو هوروش کمبودی نداشته باشند به منزلشان سری زدم ، با اینکه دیروقت بود مرا به داخل بردند و چون خدمه مرخص شده بودند خودشان برایم چای حاضر کردند ، در میان صحبت با دستان با محبتشان دست مرا گرفتند و پرسیدند کی بیست و پنج ساله میشوم ؟ گفتم که چیزی نمانده ، دو سه ماه ..، لبخند زدند و گفتند سخت منتظرند که منهم به مهمانیها دعوت شوم ..، عرض کردم که من شائق تر هستم ، پرسیدم زن عمو چیزی در مورد این مهمانیها هست که به من نمیگویند ..، با محبت دست مرا بیشتر فشردند و گفتند زود خواهی دانست ، وقتی دستم در دستشان بود چیزی دلم را لرزاند ، فکر کردم باید خانه را ترک کنم ، عذر خواهی کردم و راهی شدم ، با محبت مرا تا آستانه درب منزل همراهی کردند ، محبتشان در حق من تمام شدنی نیست و این چیزیست که مرا میلرزاند ..
    دفترچه ایرج رو زمین گذاشتم و گوشی تلفن رو برداشتم و صفر و بعد هفتاد و یک رو گرفتم و چند تا شماره دیگه و منتظر شدم که زندایی خوشگلم گوشی رو برداره ، یهو یادم افتاد که ساعت حدود ده شده و زنداییم احتمالا خیلی وقته که رفته مدرسه ، با خودم گفتم دایی اسد هم که الان بانکه و احتمالا هیشکی خونه نیست اما زمانی که دیگه تصمیم داشتم گوشی رو قطع میکردم صدای تق به گوش رسید و رویا با یه صدای خسته گفت الو ..؟ خندیدم و گفتم رفتی شیراز خوابت زیاد شده ؟ اینجا که بودی اینقد نمیخوابیدی ، خندید و گفت آره دیگه چیکار کنم ، تا دیروقت با مامان درس میخونم بجاش صبح که تو خونه تنهام میخوابم ، بعد گفت شنیدم آبرومونو بردی ؟ گفتم کی ..؟ من ؟ بعد یهو یادم افتاد و گفتم اوه خبرها چه زود میپیچه ! ، گفت کامبیز دیشب زنگ زد احوالپرسی کنه گفت که چه گندی زدی ! ، گفتم دیگه پررو نشو گند خودتو ننداز گردن من ، تو نباید به ما بگی داری میای ؟ به کامبیز میگی ؟ رویا گفت تو نباید به من بگی معلم ریاضی جدید پیدا کردید ؟ کامبیز باید بگه ؟ خندیدم و گفتم کم نیاری دختر دایی ، گفت از بس پررویی پسر عمه ! ، خندیدم و گفتم حقیقتش اصلا حواسم نبود ، یهو از دهنم پرید ، گفت عیب نداره ، کامبیز میگفت از دل عمه شهین در آورده ..، گفتم آره ..، گفت خیلی با عمه صمیمیه ! ، گفتم آره خوب یه جورایی خاله اش محسوب میشه ، از وقتی بچه بودیم مامانهامون با هم دوست بودن و رفت و آمد داشتن ، بعد پرسیدم زندایی کجاست ؟ با خنده گفت دلت تنگ شده ؟ گفتم خیلی ! ، گفت آره از بس زنگ میزنی معلومه ..! ، گفتم نه واقعا خیلی دلم تنگ شده ، سه شنبه اونهم میاد ؟ گفت نه ..، تنها میام ! ، گفتم اوهوم ..، یکم دیگه هم حرف زدیم و قطع کردیم ..، فهمیدم که در اصل چهارشنبه صبح زود میرسه ، قرار شد برم دنبالش مهر آباد ..، دوباره کتابچه ایرج رو برداشتم و ورق زدم ، دو سه هفته جلوتر چشمم افتاد به چند تا جمله که برام جالب بود ..، امروز خدمت آقا بزرگ رسیدم ، بعد از دریافت مبالغی برای خرجهای آتی ایشان گفتند که فردا بعد از ظهر خدمت عمو علی برسم ، قرار است ایشان توضیحاتی در مورد خانواده و آینده آن به من بدهند ، کمی دلشوره دارم و مقداری هم عذاب وجدان ، ارادت من به عمو علی باعث میشود از محبت زیادی که به زن عمو پیدا کرده ام اندکی احساس شرم کنم ..، با سرعت دفتر رو ورق زدم و توی صفحه روز بعد با سرعت گشتم و چیزی که میخواستم رو پیدا کردم ، .. حدود عصر بود که خدمت عمو رسیدم ، زن عمو هم تشریف داشتند ..، سر میز عصرانه مختصری میل کردیم و بعد عمو پس از تاکید فراوان به پنهان ماندن موضوعاتی که مطرح خواهند شد صحبتهایی را مطرح کردند که تا حدودی منتظر شنیدنش بودم اما باز هم از بزرگی کار انجام شده متعجب شدم ..، گفتند پس از ظهور اعلیحضرت رضا شاه کبیر نفوذ خاندان قاجار در امور مملکتی به سرعت رو به افول گذاشت و بیم آن میرفت که کار به مصادره اموال و انقراض خاندان برسد ، در این میان هوش سرشار و عکس العمل سریع چند نفر از جمله عبدالحسین میرزای فرمانفرما و آقا بزرگ و یکی دو نفر دیگر باعث افزایش نفوذ و جلوگیری از انهزام کامل خاندان شد ..، این چند نفر با نزدیک شدن به خاندان سلطنتی و ابراز وفاداری عمیق جلوی از بین رفتن خاندان رو گرفتند ، با دقت بیشتری به ادامه صحبت عمو دل سپردم ..، عمو ادامه دادند آقا بزرگ و میز عبدالحسین تمام افراد با نفوذ فامیل را در یک انجمن داخلی جمع کردند و با تجمیع قدرت و نفوذ و ثروت سعی در حفظ و گسترش خانواده کردند و الحق هم که پیروز بودند ، همانطور که اکنون میبینید همه اعضای خانواده در رده های بالای حکومتی مشغول هستند و ثروت خانواده حتی نسبت به زمانی که فردی از این طایفه امور مملکت را در دست داشت افزایش داشته ...، عمو ادامه دادند البته به تدریج افراد با نفوذ دیگری که از اعضای خاندان نبودند به صلاحدید بنیانگذاران به اعضای خانواده پیوستند ..، عمو تاکید کردند که وجود و ادامه زندگی ما بسته به پنهان ماندن انجمن است و ادامه دادند که من بزودی افتخار ان را خواهم داشت که قسمتی از این انجمن سترگ باشم و مسئولیتهایی را بر عهده بگیرم و البته لازم به ذکر نیست که بغایت از این افتخار خرسند بودم ... عمو مرا مورد عنایت قرار دادند و قول دادند که بزودی جلسه دیگری برگزار خواهیم کرد و باز در این مورد برایم روشنگری خواهند کرد ..، زمانی که منزل عمو را ترک میکردم احساس بزرگی و غرور از اینکه عضوی از این خانواده سترگ هستم مرا لحظه ای رها نمیکرد ...

  2. #302
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و چهارم ( من و نزول خور9)



    دفتر ایرج رو بستم و از اتاق بیرون اومدم ، سر و صدایی تو خونه نبود ، با خودم گفتم حتما بچه ها رو فرستاده پارک ..، معمولا وقتی هوا خوب بود مامان آژانس میگرفت و لیلا و بچه ها رو میفرستاد پارک بعد هم به آژانس میگفت دوباره بره دنبالشون و برشون گردونه ..، دست و صورتمو شستم و رفتم توی آشپزخونه چایی آماده بود و نون بربری بریده شده توی سبد روی میز ناهارخوری بود ، از توی یخچال پنیر تبریز و گردو و یه دونه خیار آوردم و شروع کردم به خوردن صبحانه تو فکر میلاد و سهیلا بودم و یهو یادم افتاد که مامانم هم نیست ..، بلند داد زدم مامان ...، اما جواب نداد ..، در حالی که دهنم پر بود از جام پاشدم و بیرون اومدم و دنبالش گشتم ، در اتاقشون رو زدم و باز کردم ، لباسهاش روی تخت ولو بود ، با خودم گفتم احتمالا خودش هم همراه بچه ها رفته پارک ..، داشتم در اتاق رو میبستم که صدای شرشر آب بهم فهموند که شهین تو حمامه ، رفتم پشت در حمام و در زدم ، مامانم گفت بله ..، گفتم منم ، بعد دستگیره در حمام رو چرخوندم و در رو باز کردم ، تو حمام بخار گرفته مامانمو دیدم که لبه وان نشسته بود و با لیف تنشو صابون میمالید ، یه عکس العمل فوری از حمید کوچیکه بهم فهموند که صحنه خیلی تحریک کننده است ..، پاهای گوشتالوش رو طوری روی هم گذاشته بود که منظره زیادی از بین پاهاش رو نمیدیدم ، اما سینه های درشت و تن خیس و موهای بلندش که به بدنش چسبیده بود به اندازه کافی تحریک کننده بود ..، گفت درو ببند یخ کردم ، یکم تردید کردم اما بعد وارد حمام شدم و در رو پشت سرم بستم ! ، با خنده گفت کی گفت بیای تو ؟ گفتم برو بیرون درو ببند ، گفتم نمیخوای کمرتو بشورم ؟ گفت خوب حالا که اومدی بیا بشور ، بعد هم لیف کفی رو به سمتم دراز کرد ، یه دمپایی دم حموم پام کردم و بهش نزدیک شدم و لیف رو از دستش گرفتم پاهاش رو بلند کرد و به سمت داخل وان گذاشت و گفت خوب بشور ..، بهش نزدیک شدم و شروع به کف مالی کمرش کردم ..، یه چیزی تو دلم واقعا میخواست که لخت شم و خودمو بهش بمالم و یه گوشه ذهنم هم به شدت از این کار میترسید ..، شهین پرسید تو واقعا وقتی میبینی من با کامبیز هستم ناراحت نمیشی ؟ گفتم نه ..، گفت دروغ میگی ، طبیعیش اینه که عصبانی بشی ، بخاطر من دروغ میگی ..، یکم فک کردم و گفتم اون روزی که از شهرداری اومدم خونه و کامبیز قبل از من رسیده بود یادته ؟ یکم رفت تو فکر ، بعد با تردید گفت نه درست یادم نیست ..! ، متوجه شدم که کاملا یادشه کدوم روز رو میگم ، گفتم همون روزی که من یکم زودتر رسیدم و اومدم پشت در اتاق و صدای شما از توی اتاق میومد و لای در باز بود ، توی اتاق رو نگاه کردم و دیدم که سر کامبیز زیر دامنته ..، همون روز رو میگم ، یهو به سمتم برگشت و با تعجب و صورت ترسیده نگاهم کرد ، بلافاصله صورتشو بوسیدم ..، صورتشو با دستاش گرفت ، گفتم چته مامان ؟ خودم هلت دادم تو بغلش از چی ناراحتی ؟ در حالی که هنوز صورتشو با دستاش پوشونده بود و من با دست کفی کمرشو میمالیدم گفت حتما خیلی اذیت شدی ..، گفتم شوخی میکنی ؟ بهترین روز زندگیم بود ، حاضر بودم نصف عمرمو بدم و بیام تو اتاق از نزدیک تماشات کنم که داری با لذت قربون صدقه کامبیز میری و بهش میگفتی میترسی من پیدام بشه ..، تنش شروع به لرزیدن کرد و فهمیدم داره گریه میکنه با لباس تن لخت و کفی اش رو بغل کردم و گفتم بهترین روز زندگیم بود چون دیدم داری از زندگیت لذت میبری ، همون حسی رو داشتم که تو وقتی صدای من و پروانه رو میشنیدی داشتی !، وسط گریه خندید و گفت خوب من حرص میخوردم !! ، قاه قاه خندیدم و گفتم خوب اونکه از حسادت زنونه بوده ، تلافیشو سرش در میاوردی ، کامبیز که دم دستت بود ..! ، خندید و به سمتم برگشت و لیف رو از دستم گرفت و گفت برو لباسهات رو عوض کن الان کامبیز میرسه ، لباسهای خیست رو بنداز توی ماشین لباسشویی ، میترسم لیلا بیاد ببینه که تو حموم بودی ..، ماچم کرد و گفت برو عزیزم ..، با کیر راست و لباسهای خیس از حموم بیرون اومدم و با خودم فک میکردم واقعا چی دلم میخواد ؟
    وقتی کامبیز زنگ زد لباسهام رو عوض کرده بودم و منتظرش بودم ، دفتر دستکم رو برداشتم و رفتم دم در ، گفت ترسیدی بیام تو با مامانت روبوسی کنم زود اومدی بیرون ؟ گفتم شهین خانم حموم تشریف دارن ، دستشو به کیرش مالید و گفت جوووون چه بهتر ...!! ، گفتم عمرا وقتی من خونه ام راهت میداد تو حموم ! ، گفت آره مردشور مزاحمت رو ببرن ، یه چند وقته تردید دارم بیشتر دوست دارم باشی یا اینکه سر به تنت نباشه ! ، خندیدم ..، گفتم اوه زدی تو خال ..، یه وقتایی واقعا دلم میخواد سرتو زیر آب کنم و یه زندگی شرافتمندانه رو با مامانت شروع کنم ! ، خندید ..، گفتم کامبیز داشتم فکر میکردم به یکی از دخترها بگیم بیان خونه ارواح ..، کامبیز یه کمی فکر کرد و گفت دختر ها ؟ گفتم اس یک و اس دو رو میگم ، خندید و گفت کیرت راست شده ؟ گفتم نه به عنوان خدمتکار ثابت ...، کامبیز گفت منم بهش فکر کرده بودم ، فک کنم واقعا لازمه ..، اما ماهی دو سه تومن باید هزینه بدیم ، گفتم خوب بدیم ..، عوضش خونه کارهاش رو روال میفته ، اختر که زمین گیره ، الان همه خونه گرد و خاک گرفته و اتاقها جارو میخواد ، کامبیز گفت باشه ، خوب بگو یکیشون بیاد ..، حالا کدومشون رو بگیم بیان ؟ لابد اس یک دیگه ، مجرده و کار راحته ، گفتم اتفاقا میخواستم بگم اس دو بیاد ، متاهله و سنش بالاتره ، خیالمون راحت تره ..، یه عالمه جنسهای گرون توی خونه هست ..، کامبیز گفت به شرطی که بتونه بیاد ، بچه کوچیک داره ، گفتم حالا میگیم بیاد صحبت کنیم ..، کامبیز گفت باشه ..، بعد یهو گفت راستی دیشب مامانم و پری رفته بودن مهمونی دوره ای از اونجا هم جفتشون رفتن خونه پری من تو خونه تنها بودم ..، گفتم خوب ، گفت صبح قبل اینکه بیام سمت تو زنگ زدم به ناهید ..، با تعجب گفتم اوه ، با ناهید چیکار داشتی ؟ فهمید که اشتباه فهمیدم ، گفت ننه ماندانا رو نمیگم که ، اون ناهید بود اونشب سوارشون کردیم ..، گفتم اوه ، آهان ، با اون دختر خوشگله بود ، فرانک ! ، گفت آره ..؛ گفت هوس کردم بیاریم ترتیبشونو بدیم ..، گفت امروز تا ساعت پنج بعد از ظهر آزاده ..، بعد هم گفت نگفتم این متاهله ..، ساعت پنج میخواد قبل شوهرش برگرده خونه ..، کامبیز گفت اگه تو هم میخوای ببریم ترتیبشونو بدیم یه زنگ بزنیم باهاشون قرار بزاریم ، یادم افتاد که تو حموم چقد تحریک شده بودم ، از ترس اینکه دوباره دلدرد و شق درد بگیرم گفتم آره آره ..، خندید و گفت تو هم که همیشه کیرت راسته ، نمیدونم چرا اصلا صبر کردم که ازت بپرسم باید همون صبح که زنگ زدم باهاشون قرار میذاشتم ! ، زدم زیر خنده ..، دیدم کامبیز داره میره سمت آریاشهر ، گفتم کجا میری ؟ گفت آهان راستی یادم رفت بهت بگم ، علی سیاه دیشب زنگ زد و گفت واسه سه شنبه بلیط چابهار گیرش نیومده ناچار امروز میره ..، گفتم اوه چه ساعتی میره ؟ کامبیز با تعجب نگاهم کرد و گفت فک کنم گفت ساعت یک ..، میخواست بدونه چرا برام مهمه ..، گفتم بیا بریم خونشون بگیم میبریم میرسونیمش فرودگاه ، شاید تونستیم پری رو هم ببریم خونه ارواح ..، وقتی پری به این خوشگلی و تر و تمیز هست مگه مجبوریم بریم سراغ اون دو تا دختر دهاتی زردنبو ؟ کامبیز خندید و گفت بد فکری هم نیست ..، بعد تو اولین دور برگردون چرخید سمت سئول ..، دم خونشون که رسیدیم از هیجان صدای تاپ تاپ قلبمو میشنیدم ..، از فکر اینکه بعد از اینهمه وقت ممکنه بتونیم بی دردسر پیش پری بخوابیم کیرم مثل علم یزید راست شده بود ، کامبیز زنگ زد و بعد از چند ثانیه در باز شد ، با آسانسور بالا رفتیم و در زدیم ، علی سیاه در حالی که تعجب روی صورتش بود درو باز کرد و بعد از سلام علیک رو به کامبیز گفت من که گفتم امروز پرواز دارم ، کامبیز گفت آره ، فکر کردیم برسونیمت فرودگاه لبهای علی سیاه به خنده واشد و گفت مرسی لطف میکنید ..، ساعت حدود ده و نیم بود و تا ساعت یک که علی سیاه پرواز داشت خیلی مونده بود ، پری از اتاق بیرون اومد و در حالی که دستش به علامت سکوت روی بینیش بود بهمون اشاره کرد که ساکت ، بعد هم آروم باهامون چاق سلامتی کرد ..، یه لباس زرد نازک تنش بود و دامن کوتاه لباسش بالای رونهای سفیدش رو میپوشوند اما ساق قشنگش که دونه های تازه بیرون زده موهای سیاه روش معلوم بود در معرض دید ما بود ، یه چیزی اون پایین مایینها توی شلوارم میلولید و نمیذاشت آروم بمونم ..، وقتی به سینه های گنده و پر شیرش نگاه میکردم و چاک سینه اش رو از توی یقه میدیدم اصلا حال خودمو نمیفهمیدم ..، موهاش رو شونه کرده بود و از پشت با یه گیره بسته بود صورتش آرایش نداشت و چشمای درشت و مشکیش تو صورتمون میخندید ..، کاملا معلوم بود که از رفتن علی خوشحاله ، علی سیاه گفت حالا که تا رفتن من خیلی مونده ، شمام که اینجا هستین بیاید یکم ریاضی کار کنیم ..، رفتیم توی هال و روی زمین ولو شدیم ، پری سه تا چایی ریخت و با چند تا دونه شیرینی برامون آورد ، در حالی که ازش تشکر میکردم چشمم به پای لختش بود و کیر راستم راحتم نمیذاشت ، وقتی علی سیاه چند دقیقه آنتراکت داد گفتم من یه زنگ بزنم ، تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به خلیل ..، وقتی بعد از چند تا زنگ اختر گوشی رو برداشت سراغ خلیل رو گرفتم ، اختر گفت داره باغچه رو آب میده ، بهش گفتم اصلا بهتر که تو گوشی رو برداشتی ، میتونی زنگ بزنی سارا ..؟ ، اونی که بچه داشت ، فامیلش چی بود ؟ اختر گفت سارا چلندر ..، گفتم آره ، همون ، گفت بهش بگم چی ؟ گفتم ببین میخواد دوباره اینجا کار کنه ..، اگه میتونه بیاد بهش بگو ساعت پنج یا شیش عصر بیاد که باهاش صحبت کنیم ..، اختر گفت باشه ..، گفتم اگه دیدی این نمیتونه بیاد به اون یکی سارا بگو اون بیاد ..، اختر گفت باشه ..، گوشی رو قطع کردم و برگشتم پیش بقیه و درس رو ادامه دادیم ...
    ساعت یازده و نیم بود که علی سیاه گفت من کم کم آماده بشم ، بعد رو به ما گفت زحمتتون نباشه منو میرسونید ، کامبیز گفت نه بابا چه حرفیه ..، بعد رو به پری گفت خاله تو هم آماده شو با هم بریم خونه ما ..، بیخود تنها نشین تو خونه ..، علی سیاه دنباله حرف کامبیز رو گرفت و گفت آره عزیزم ، تو هم بپوش با کامبیز برو پیش خواهرت ..، پری گفت آخه یکم تو خونه کار دارم ..، علی سیاه گفت کار همیشه هست ، یه شب دیگه انجامش بده فعلا تا کامبیز هست باهاش برو خونه خواهرت بعد میای و کارهات رو انجام میدی ..، تو کونم عروسی بود ، پری گفت باشه ..، پس منم برم هم خودم آماده بشم و هم واسه اشکان وسیله بردارم ..، وقتی پشتشون رو به ما کردن و در اتاق رو بستن بی اختیار به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم و من کیر راستمو مالیدم ، یه ربع یا بیست دقیقه بعد همگی دم در آماده رفتن بودیم ، علی سیاه ساک خودش و ساک اشکان رو توی دستش گرفته بود و پری که یه مانتو قهوه ای نسبتا کوتاه و شلوار چسبون جین پاش کرده بود واشکان که تازه بیدار شده بود تو بغلش بود ، ساکها رو گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین ، من و کامبیز جلو نشستیم و پری و شوهرش نشستن عقب ، توی راه یکم ترافیک خوردیم و وقتی رسیدیم به فرودگاه دیگه چیزی به ساعت یک نمونده بود ، علی سیاه پری و اشکان رو بوسید و ساکشو از توی صندوق عقب برداشت و با ما خداحافظی کرد و تقریبا به حالت دو رفت سمت گیت فرودگاه ... ، علی که رفت برگشتم و به پری نگاه انداختم ، لبهاش گوش تا گوش به لبخند باز بود و با چشمای شیطون به ما دو تا نگاه میکرد ، به کامبیز گفتم دور بزن سمت خونه ارواح ..، کامبیز خندید و گفت خیلی دیر رسیده بزار برم مطمئن شم به پرواز میرسه زود برمیگردم ، پری تایید کرد و کامبیز پرید پایین و دنبال علی دوید ..، اشکان شروع کرد به گریه ، پری یکم جابجا شد و سینه درشت و هوس انگیزشو از لای مانتو و زیر روسری بیرون کشید و جلوی چشمای هیز من توی دهن اشکان چپوند ، گفتم خاله واسه منم نگهدار ..، خندید و گفت باشه ، مگه بچه ام چقد میخوره ، الان دو تا مک میزنه سیر میشه ، دستمو دراز کردم و روی سینه اش رو مالیدم ..، بهم نگاه کرد و خندید ..، گفتم الان میریم خونه من که دوست داشتی ببینی ..، خندید و گفت باشه ..، بریم ببینیم چی خریدید که اینقد تعریف میکنید ..، چند دقیقه بعد کامبیز در حالی که به پهنای صورتش میخندید از دور پیداش شد و با دست اشاره کرد که علی رفت ! ، با خوشحالی کیر نیمه راستمو مالیدم و منتظر شدم تا کامبیز بیاد و سر خر رو به سمت خونه ارواح کج کنه !

  3. #303
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و پنجم ( من و نزول خور10)



    کامبیز که اومد در ماشینو باز کرد و سرشو کرد تو و رو به من گفت بیا بشین پشت ماشین ، میخوام برم عقب پیش خاله ام بشینم ، خندیدم و گفتم اونطوری باشه هنوز از فرودگاه خارج نشده تصادف میکنیم ! ، خندید و گفت چرا ؟ گفتم چون اینقد من توی آیینه عقبو نگاه میکنم که میخوریم به ماشین جلویی ! ، پری و کامبیز قاه قاه خندیدن و کامبیز نشست پشت ماشین ..، گفتم کامبیز بریم سر راه یه چیزی بخوریم ، سر تکون داد و راه افتاد ، صدای ملچ ملوچ اشکان آدمو به هوس مینداخت ، پری میگفت بچه ام دو تا مک میزنه و سیر میشه اما یه ربع بود که با ولع از اون سینه گنده میخورد و سیر نمیشد ، گفتم خاله پری بسشه دیگه واسه من نموند ! خندید و گفت نوش جونش باشه ، مال خودشه ..، خندیدم و دستمو دوباره به سمت سینه اش دراز کردم و لمسش کردم ، کامبیز گفت هوی ... تصادف میکنیم ها ..! ، هممون خندیدیم ..، دم رستوران گلبهار توی فلکه اول آریاشهر وایساد و از ما پرسید بریم همینجا بخوریم یا بخرم و بیارم ببریم خونه ؟ پری گفت بنظرم همینجا بخوریم ، گفتم آره هم داغ تره ، هم اینکه ظرف نداریم هم اینکه دیگه کثیف کاری نداریم ، کی میخواد وایسه اونجا ظرف بشوره ... ، کامبیز اشاره کرد که پس پیاده شید ..، پری تازه از شیر دادن اشکان فارغ شد و پستون گنده اش رو توی لباس قایم کرد ، از توی ساک اشکان یه پتوی قلاب دوزی برداشت و دور بچه پیچید و از ماشین پیاده شد ، رستوران گلبهار طبقه همکف یه ساختمون چهار پنج طبقه با نمای آجری بود و بوی خوب کباب از توش به مشام میرسید ..، دم در یه گارسن وایساده بود و خوشامد گویی میکرد من و کامبیز و دنبالمون هم پری وارد شدیم و دنبال یه جای دنج میگشتیم ، رستوران نسبتا شلوغ بود و یه سالن خیلی بزرگ داشت با صندلیهای معمولی روکش ملامین و میزهای مستطیل چهار نفره که روش با سفره سفید پوشیده شده بود ، تزئینات میز یه نمک دون و فلفل دون و یه قندون استیل و دستمال کاغذی بهار ...، خیلی ساده بنظر میاد نه ؟ اما واسه زمان خودش خیلی هم شیک بود ، همینکه همه صندلیهاش یه جور بودن و سفره سفیدش کاملا تمیز بود هم جای تعجب داشت ، اونوقتها بجز رستورانهای گرون و خوب وضع ظاهر و بهداشت توی بیشتر رستورانها واقعا اسفناک بود ..، کامبیز از هر کدوم پرسید چی میخوریم و رفت که جلوی صندوق سفارش بده ، اینهم کاملا عادی بود ، خیلی طول کشید تا یاد بگیرن که یه گارسن اتو کشیده بیاد دم میز و سفارشت رو بگیره ..، اشکان توی بغل پری خوابش برد ، پری یه نگاهی به میز انداخت و وقتی دید که میز کاملا تمیز هست پتو رو زیر بچه پهن کرد و اشکان رو روش خوابوند ، نیمساعتی معطل شدیم اما وقتی غذا رو آوردن دیدیم که ارزش صبر کردن رو داشت ، از روی کباب سلطانی من بخار بلند میشد و بوش آدمو دیوونه میکرد ، کامبیز چنجه سفارش داده بود و اولین لقمه رو به دهنش گذاشت و گفت به به ..، آبدار و خوبه ، پری با وسواس به زرشک پلو و مرغش نگاه میکرد و وقتی تقریبا خیالش راحت شد که تمیز و خوش بو هست اولین قاشق رو پر کرد و با ناز به دهنش برد ، اولین لقمه رو که فرو داد رو به من پرسید حالا از نسرین خوشت اومده ؟ کامبیز یهو با دهن پر پغی زد زیر خنده و باعث شد دو سه تا برنج از دهنش بیرون بپره و روی میز بیفته ، بعد در حالی که با دستش برنجها رو از روی میز برمیداشت دوباره خندید ، گفتم زهر مار حالمونو بهم زدی ..، بعد رو به پری گفتم خیلی سعی میکنه دلبری کنه اما نه بابا ..، من که زن خوشگل کم ندیدم ..، پری خندید و گفت خوب معلومه خوشت اومده وگرنه نمیگفتی زن خوشگل ! ، با خنده گفتم خوب وقتی خوشگله که نمیشه بگی زشته ..، مثلا اگه شما نباشی و یکی از من درباره شما بپرسه میگم خاله خوشگل کامبیز ..!! ، پری خندید و گفت ای شیطون ..، لقمه بعدی کباب رو به دهن بردم و اومدم یه تیکه پیاز گاز بزنم که پری به کامبیز یه اشاره ای کرد و منو نشون داد ..، کامبیز با دیدن پیاز تو دستم گفت اوه ، اگه اونو بخوری دیگه باید قید پری رو بزنی ...، هول هولکی پیاز رو سر جاش گذاشتم و گفتم چرا ..؟؟ کامبیز گفت پری از بوی پیاز حالش بهم میخوره ..، پری خندید ، گفتم باشه ..، درسته که کباب بدون پیاز مثل نون بدون نمک میمونه اما بودن با خاله پری رو با دنیا عوض نمیکنم ، پری خندید و با ناز برام بوس پرتاب کرد ..، حالم بد شده بود و دلم میخواست زودتر بریم خونه ارواح و یه کس ولم بزنیم به رگ ! ، غذامون که تموم شد پاشدیم و از رستوران بیرون اومدیم ، به اشکان که هنوز خواب بود اشاره کردم و گفتم خوش بحالش چه راحت خوابیده ، پری بچه رو سفت به خودش چسبوند و به بغلش فشرد و گفت آره بچه ام ..، گفتم خوش بحالش منو هم اونجوری فشار میدی ؟ گفت به موقعش تو رو هم فشار میدم ! ، خندیدیم ..
    وقتی وارد خونه ارواح شدیم ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود ، اشکان تازه بیدار شده بود و نق میزد ، گفتم یه چایی بزاریم ، کامبیز با سر تایید کرد ، پری گفت من کجا لباس عوض کنم ؟ میخوام به اشکان هم شیر بدم ...، بردمش توی اتاق سرهنگ و بوسیدمش و گفتم همینجا خوبه ؟ نگاهی به اتاق انداخت و گفت عالیه ..! ، از اتاق بیرون اومدم ، کامبیز زیر سماور رو روشن کرده بود و رو به من گفت یه کار دیگه هم باید انجام بدیم ! ، با تعجب نگاهش کردم ، گفت باید به میلاد زنگ بزنیم ..، گفتم اوه آره ...، رفتیم توی هال و کنار هم نشستیم ، کامبیز گفت من که چشمم آب نمیخوره این مردیکه به ما پول بده ، گفتم نفوس بد نزن ، گوشی رو برداشت و از روی دفترچه تلفن جیبیش به میلاد زنگ زد ، بهش اشاره کردم که میرم از توی آشپزخونه گوشی رو بردارم و گوش کنم ..، گفت باشه .. ، کامبیز گفت سلام میشه با حاج آقا میلاد صحبت کنم ؟ وقتی فهمیدم که تلفن وصل شده گوشی رو برداشتم ، هنوز صدای تو دماغی شاگرد میلاد به گوش میرسید ، گفت حاجی همون آقاهه که دیروز با شاگردش اومدن اینجا ..، میلاد گوشی رو برداشت و با صدای نکرده اش گفت الو ...، کامبیز گفت سلام ، میلاد گفت سلام آقا هاشم ، خوبی ؟ کامبیز گفت بله ممنون ..، چه خبر حاجی ؟ پولت جور شد ؟ میلاد گفت والله من سیصد تومن بیشتر ندارم کارت با همون راه میفته ؟ گوشی توی دستم بود و به علامت تاسف از بهم خوردن نقشه امون سر تکون دادم ، کامبیز گفت نه حاجی ، به کارم نمیاد ..، باشه پس جور نشد ...، میلاد گفت حالا فردا بیاید یه کاریش میکنیم ..، کامبیز گفت حاجی اگه جور میشه بیام ..، میلاد گفت حالا شما تشریف بیار یه جوری کارتو راه میندازیم ..، کامبیز گفت باشه حاجی ..، میلاد گفت پسرم میخواد واسه زنش یه ویدیو بخره ، هر چی میگم معصیت داره و صور قبیحه توش داره به خرجش نمیره ، میشه شماره ات رو بدی بگم بهت زنگ بزنه ؟ کامبیز دو تا از شماره ها رو پس و پیش کرد و شماره خصوصی سرهنگ رو داد و گفت من بیشتر وقتها نیستم حاجی ، اگه میخوای شماره اونو بده من بهش زنگ بزنم و ببینم چی میخواد ..، میلاد یه شماره به کامبیز داد و اون یادداشت کرد ..، بعد واسه فردا ساعت دو بعد از ظهر قرار گذاشتن و تلفن رو قطع کردن ..، به کامبیز گفتم شماره رو درست میدادی ..، کامبیز گفت خوب وقتی میفهمید چک الکی بهش دادیم میرفت شماره اش رو چک میکرد و آدرس رو در میاورد ، گفتم این شماره به اسم ارتش ثبت شده آدرس هم نداره ، کامبیز با تعجب نگاهم کرد ، گفتم دو تا از تلفنها قبضش اومده بود ، بابام گفت برو مخابرات ببین تلفن آخری چرا قبضش نیومده ، وقتی رفتم مخابرات و شماره رو دادم یارو با تعجب نگاهم کرد و گفت شماره ات اشتباهه ، این شماره به اسم نیروی زمینی ثبت شده ، دوزاریم افتاد که این سرهنگه شماره رو به اسم ارتش از مخابرات گرفته ..، در حالی که کامبیز حیرتزده تماشام میکرد گفتم منم دیگه گندش رو در نیاوردم و اومدم خونه ..، خلاصه این شماره جزو آمار نیست ! ، پولشو ارتش میده ، این یارو هم اگه پیگیری کنه به هیچ کجا نمیرسه ! ، کامبیز به پهنای صورتش خندید ..، دستی به کیرم کشیدم و گفتم بریم سراغ خاله ات !!

  4. #304
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و ششم ( من و نزول خور11)



    پری یه لباس کوتاه خاکستری نسبتا کلفت تنش کرده بود و در حالی که یه جوراب خاکستری پوست پیازی هم به پاش کشیده بود کنار اشکان ولو شده بود و پستون گنده اش رو توی دهن اشکان چپونده بود و اشکان با چشمای نیم باز با دستای کوچیکش پستون مامانشو چنگ زده بود و میمکید ، پری با دیدن ما دستشو رو بینیش گذاشت که یعنی ساکت ، اینقد هیکل پری سکسی و خوشگل بود که حال خودمو نمیفهمیدم ، موهای بلندش کنار تنش روی تخت پخش شده بود و تا نزدیک باسن گنده اش میرسید ، کامبیز چرخید و پشتش روی تخت نشست منهم آروم رفتم و پایین پاش روی تخت نشستم ، پری لبخند زد ، کامبیز با دست کمر گوشتالوش رو از روی لباس مالید و من پای خوشگل و هوس انگیزش رو با اون جوراب نازک توی دستم گرفتم ، اینقد جورابش نازک بود که وقتی روی پاش دست میکشیدم موهای تازه نوک زده پاش رو از توی جوراب حس میکردم ، سرم رو به ساق پاش نزدیک کردم و بوسیدم ، آروم یه تکونی به خودش داد و حال خراب منو خراب تر کرد ، با دست به آرومی دامن کوتاه لباسش رو بالا زدم و رون سفیدش رو از لباس بیرون انداختم ، کامبیز دستشو زیر لباس خاله اش برد و کمرش رو از زیر لباس مالید ، پری آه بلندی از سر خوشی کشید و پای آزادش رو جابجا کرد ، فک کردم با پاهاش داره دنبال کیرم میگرده واسه همین هم طوری دراز کشیدم که کیرم تقریبا به کف پاش میمالید ، خندید و با پای آزادش آروم کیرمو از روی شلوار مالید ، کیرم از خوشی عرشو سیر میکرد ، دامنشو بالا زدم و به شورت سفید تورش دست کشیدم ، یهو دست کامبیز رو دیدم که از پشت وارد شورتش شد و شروع به مالیدن کون گنده خاله اش کرد ، نگاهش کردم و جفتمون خندیدیم ، پری هم آروم خندید ، دو طرف شورت پری رو گرفتم و یواش یواش از روی کون گنده اش به پایین لیز دادم با حرکتهای آروم کمکم میکرد که شورتشو راحت تر در بیارم ..، یاد اون روزی افتادم که کامبیز واسم تعریف کرده بود که با خاله اش سکس داره و صد برابر بیشتر تحریک میشدم ، اون روز خوابیدن کنار پری برام جزو آرزوهای دوردست و محال بود ، اما امروز با گذشت یکی دو ماه کنار پری خوابیده بودم و داشتم شورت سفیدش رو از روی رون و جورابهای نازک به پایین هل میدادم ، وقتی بالای رون سفیدش معلوم شد نا خود آگاه سرمو بهش نزدیک کردم و پایین کون سفیدشو بوسیدم ، شورتشو از پاش بیرون کشیدم و با کامبیز در حالی که سعی میکردیم بیصدا باشیم شروع به دستمالی کون گنده و پاهای سکسی پری کردیم ..، پری پستونشو از دهن اشکان که چشماشو آروم بسته بود بیرون کشید و به ما نگاه کرد ، هممون بی صدا لبخند زدیم ، کامبیز پری رو چرخوند و کمکش کرد لباس کوتاهش رو در بیاره و من شیرجه زدم به سمت کس قلنبه اش که تازه معلوم شده بود ، موهای کسش تازه بیرون زده بود و خوراک کامبیز بود ..، کلا به تمیز کردن موهای بدنش خیلی اهمیت نمیداد ، تا حالا هروقت لخت دیده بودمش موهای پاهاش تازه نوک زده بودن و موهای کسش کاملا زبر بود ..، بوی تند کسش دوباره به مشامم خورد و کیر راستم راست تر شد ، یه بوی خاص میداد که هم تند بود و هم مشامو نمیازرد ..، لبه های کسش رو از هم باز کردم و با لذت زبونمو لاش فرو کردم با یه آه بلند و یه تکون که به پاهاش داد استقبال کرد ، کامبیز سخت مشغول مکیدن سینه گنده پری بود ، با انگشت یه ویشگون از کونش گرفتم و گفتم واسه منم بزار کثافت ! ، خندید و گفت به همونی که داری میخوری قانع باش ، طمع نکن وگرنه بلای میلاد سرت میاد ها ..، خندیدم و پری آروم پرسید میلاد کیه ؟ جفتمون خندیدیم و کامبیز گفت یه نزول خور بدبخت ..، وقتی حرف میزد یه قطره شیر زرد به گوشه لبش چسبیده بود که با دست تمیزش کرد بعد هم دوباره مشغول مکیدن پستون گنده و پر شیر پری شد ، اینقد حالم خراب بود که نمیتونستم صب کنم ، از تخت بیرون رفتم و لباسهام رو تند و تند کندم و یه کنار انداختم و بعد پاهای پری رو از هم باز کردم و به کیر راستم یه تف زدم ، کامبیز نگاه میکرد و میخندید و پری موهاش رو از زیر دست و پای کامبیز بیرون کشید و روی بالش ولو کرد و بعد یه نگاه به اشکان انداخت که آروم داشت خرخر میکرد ..، بعد هم لبخند زد و اجازه داد که من پاهاش رو بیشتر از هم باز کنم و بعد با یه فشار کیرمو تا ته توی کسش فرو کنم ، یه جیغ کوچیک و بعد با دست دهنشو گرفت و دوباره به اشکان نگاه کرد و خندید ، دوباره فرو کردم ، پاهای گوشتالوی خوشگل و سفیدش رو با اون جورابهای نازک کیر راست کن به دور کمرم حلقه کرد و محکم منو به خودش فشرد ، کیرم تا دسته تو کسش فرو رفت و افتادم روش کامبیز سرشو از روی سینه راست پری برداشت و من سرمو به سینه چپش چسبوندم و یه مک محکم زدم ...، انگار که دهنتو به شیر آب چسبونده باشی دهنم از شیر پر ملات و شیرین و داغش پر شد ، آهی از سر لذت کشیدم و با اشتها شیرشو فرو دادم و دوباره مکیدم ، با دست موهامو نوازش کرد شکممو تکونی دادم و کیرمو دوباره توی کسش فرو کردم ، از لذت جیغ کوتاهی کشید و دستشو عقب برد ، دستش تقریبا با شدت به اشکان خورد و بچه از جاش پرید و شروع به گریه کرد ، نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ، از یه طرف صدای جیغ کر کننده اشکان و از یه طرف پری که با وجود کیر من توی کسش هول کرده بود و از جاش پریده بود و از یه طرف کامبیز که خم شده بود روی پری و میخواست اشکان رو بغل کنه ..، اوضاع خنده داری بود ، کیرمو از توی کس پری بیرون کشیدم ، شل و آویزون شده بود و دیدنش برای خندوندن من که تو اون زمانها دلم خوش بود و به چاک دیوار هم میخندیدم کافی بود ، قاه قاه زدم زیر خنده ، کامبیز هم میخندید و پری هم با وجود اشکان توی بغلش لبخند میزد اما صدای خنده ما توی جیغهای کر کننده اشکان گم بود ، پری سینه اش رو توی دهن اشکان چپوند اما بچه که گریه میکرد سینه اش رو نگرفت ، رو به کامبیز گفتم دهنت بود میداده سینه پری بو گرفته بچه سینه رو نمیگیره ، کامبیز و پری خندیدن و کامبیز گفت جهت اطلاعتون اون سینه ای که گذاشت تو دهن اشکان دهنی تو بود نه من ! ، یه نگاه انداختم و گفتم اوه راست میگی بچه به بوی عطر و گلاب عادت نداشت سینه رو نگرفت ، اشکان ساکت نمیشد ، پری لخت مادر زاد بغلش کرده بود و دور تخت رژه میرفت و تکونش میداد اما بچه گریه رو ول نمیکرد ، پری میگفت یه چیزیش شده ، دستم محکم خورد بهش حتما یه طوریش شده که اینطوری گریه میکنه ، کامبیز گفت فقط بد خواب شده ، یهو از خواب پرید گریه اش گرفته ، اگه منم اینطوری از خواب بیدار کنید سگ میشم این که بچه یه ساله است ..، بعد هم به سمت پری رفت و بچه رو از دستش گرفت ، بهش گفتم بگیرش زیر آب نیم گرم آروم میشه ، اینو از مامانم شنیده بودم ، کامبیز گفت باشه و شروع کرد به لخت کردن اشکان ، بعد هم دو طرف گره مامامی شورتشو گرفت و باز کرد با دیدن پوشک باد کرده اش با خنده گفت دو لیتر هم شاشیده ..، یادمه پوشک بچه ها عین یه نوار دراز بود ، نوار بهداشتی خانمها هم همون شکلی بود ، هنوز نوار بهداشتی پروانه ای و پوشک عین شورت که الان همه جا هست اختراع نشده بود ، یه پلاستیکهایی نرم و شکل آدمک بود که بهش میگفتن مامی شورت ، یه پوشک دراز وسطش میذاشتن و دو طرف پلاستیک رو به هم گره میزدن و میشد شکل شورت ، بهش میگفتن مامی شورت ، تازه این مال پولدارها بود ، قدیمی تر ها کهنه میذاشتن ، یه پارچه سفید رو تا میکردن میذاشتن در کون بچه و روش مامی میپیچیدن ، وقتی هم بچه خودشو کثیف میکرد کهنه کثیف رو برمیداشتن و یه دونه تمیزش رو میذاشتن جاش ، بعدش هم میرفتن با دست کهنه های کثیف و پر از شاش و گه رو میشستن و پهن میکردن و دوباره استفاده میکردن ، فکرش هم امروز مو به تن آدم سیخ میکنه ..، راستی با چه سختی ما رو بزرگ کردن ...، خلاصه کامبیز بچه رو لخت کرد و رفت تو حموم ..، چند ثانیه بعد صدای بچه قطع شد ..، ما هم رفتیم توی حمام که ببینیم چه خبره ، از پشت پری رو تو بغلم گرفته بودم و کیرم لای کون گنده و سفیدش بود و وارد حمام شدیم ..، کامبیز مثل باباهایی که چند تا بچه بزرگ کردن اشکان رو روی دستش گرفته بود و با دست دیگه کمرشو زیر آب گرم ماساژ میداد ، اشکان هم عین گربه هایی که لوس شدن و دارن خودتو بهت میمالن با چشمای نیم باز کیف میکرد و ساکت شده بود ، گفتم دمت گرم یه پا بابا بودی و ما خبر نداشتیم ..، پری گفت خیلی کمکه ، وقتی میاد پیشم همیشه کمکم میکنه ..، دستی به کون پری کشیدم و کیرمو لای چاک کونش حرکت دادم و با لحجه ترکی گفتم اونکی بعله ...! ، بلند بلند خندید و گفت نه بخدا جدی میگم ..، یه اشاره به کامبیز کردم و گفتم معلومه ، بعد به پری گفتم بیا ما هم بریم حموم ، پری یه نگاهی به حمام و وان مرمری انداخت و گفت عجب حمامی هم هست ، باشه ..، فقط یه جوراب نازک پاش بود که همونجا دم حموم در آورد و چهارتایی لخت مادر زاد توی حمام بودیم ..، پری رو کشوندم توی وان و آب رو باز کردم بعد هم از پشت خودمو بهش چسبوندم و کیر راستمو به تنش مالیدم ، کامبیز گفت بیا بچه رو بگیر ، نوبت منه ..، من که پرستار بچه نیستم ! ، بچه رو ساکت کنم شما به سکستون برسید ؟ پری گفت اصلا بچه ام رو بدید به خودم ، گفتم باشه من میام ..، رفتم و اشکان رو از دست کامبیز گرفتم و زیر آب گرم ماساژش دادم ، سر و صدای پری از پشت سرم بلند شد ، برگشتم و دیدم کامبیز یه پای پری رو گذاشته لبه وان و داره از پشت تلنبه میزنه ..، دوباره کیرم راست شد ، پری اشاره کرد بیا کیرتو بخورم ، اشکان رو بغل کردم و از زیر شیر دورش کردم ، ساکت شده بود و دیگه ونگ نمیزد ، وقتی میچرخوندمش دیدم دودولش به نسبت بچه یه ساله خیلی بزرگه ، خندیدم و گفتم خوب هم معامله بزرگی داره ، کامبیز و پری در حال سکس زدن زیر خنده ، به پری نزدیک شدم و در حالی که با انگشت دودول اشکان رو تکون میدادم گفتم نه والله ..، ببینید ..، کامبیز دست از تلنبه زدن برداشت و پری پاش رو از لبه وان پایین گذاشت و جفتشون زدن زیر خنده ، دول کوچولوی اشکان رو به پری نزدیک کردم و در حالی که با دو تا انگشت تکونش میدادم گفتم هوس نمیکنی براش ساک بزنی ، پری بلند بلند خندید و گفت الهی قربونش برم ..، یهو در مقابل چشمای بهت زده من کیر کوچولوی اشکان راست شد و شاش زرد و داغ از نوکش عین فواره بیرون ریخت ، اشکان رو گرفتم سمت کامبیز و شاشش روی تن کامبیز ریخت و اونهم از خنده ریسه میرفت ، پری هم کلی خندید ..، بعد با انگشت کیر راست اشکان رو که دیگه شاشش تموم شده بود تکون داد و گفت ای قربونت برم اگه بابات نصف مردونگی تو رو داشت ما الان اینجا نبودیم ..، خندیدم و گفتم انگار خیلی بهت بد میگذره خاله ..، پری یه آهی کشید و گفت نه اتفاقا خیلی خوش میگذره اما دلم میخواست همه این کارها رو با شوهر خودم بکنم ..، گفتم میفهمم چی میگی ، کامبیز دستی به کون پری کشید و گفت آه وناله بسه دیگه خاله ، دل بده به کار ، پری خندید و پای خوشگلش رو دوباره لبه وان گذاشت رفتم توی وان جلوش وایسادم و تقریبا همون وقتی که کامبیز دوباره کیرشو توی کس قلنبه خاله اش فرو کرد پری هم سرشو خم کرد و با دست آزادش کیرم رو توی دهنش جا داد و با هر حرکت کامبیز کیرمو تو دهنش جلو و عقب میکرد و اشکان هم توی بغلم به ناله های مامانش موقع سکس گوش میداد ، یه دستمو آزاد کردم و بردم زیر تن پری و به سینه گنده اش که موقع سکس جلو و عقب میشد دست کشیدم و حس کردم که موقع ارضا شدنمه ..، دستمو روی سر پری گذاشتم و وقتی که داشت کیرمو میمکید محکم سرشو به پایین فشار دادم ..، تمام عضلات پا و کمرم منقبض شدن و حس خارج شدن آبم تمام تنم رو لرزوند ..، فشارم افتاد و سردم شد ، پری سرشو از روی کیرم بلند کرد و با خنده به ریختن آبم از دهنش اشاره کرد ..، کامبیز هم زد زیر خنده ، اشکان رو دادم بغل مامانش و از وان خارج شدم ، دوش آب گرم رو باز کردم و رفتم زیرش و چند دقیقه موندم تا حالم یکم جا اومد ، گفتم من میرم بیرون ، بعد هم به وان نزدیک شدم و گفتم اشکان رو هم بده ببرم ، یه حوله بزرگ برداشتم و اشکان رو توش پیچیدم یه حوله دیگه هم دور خودم انداختم ، پری گفت حمید جون لطفا زود بپوشونش سرما نخوره ، سرمو تکون دادم و از حمام بیرون اومدم ، اشکان زیر آب داغ لمس شده بود و کاملا اروم خوابیده بود ، زیرش مامی انداختم و یه پوشک از توی ساکش برداشتم و هر جوری بود مامیش کردم ، بعد هم گوشه لحاف رو روش انداختم و با خودم گفتم فعلا زیر لحاف گرمه ، مامانش میاد لباس تنش میکنه ..، سرمو توی حمام کرد و دیدم کامبیز و پری هم ظاهرا کارشون تموم شده و دارن دوش میگیرن ، رو به پری گفتم عجله نکن ، خوابید ..، پری دستی به موهای خیسش کشید و گفت الهی قربونش برم ، خیلی اذیت شد ..، گفتم کلی هم کیف کرد ..، الان هم که بیهوش شده ..، از حمام که بیرون اومدن با دیدن سینه گنده پری که از نوکش شیر میریخت خنده ام گرفت و گفتم خاله نشتی داری !! ، یه نگاه به نوک سینه اش انداخت و زد زیر خنده ، بعد هم اومد کنار اشکان توی رختخواب دراز کشید و ممه اش رو توی دهن اشکان گذاشت ، در حالی که اشکان شیر میخورد من و کامبیز هنوز به اینکه شیر همینطوری از سینه پری بیرون میریخت میخندیدیم ، پری گفت من که خوبم پروانه وقتی که به کامبیز شیر میداد صد برابر بدتر از من بود ..، بعد اروم گفت نزدیک بیاید یه چیزی براتون تعریف کنم ، بهش نزدیک شدیم و پری گفت یکی دو سال بود با علی ازدواج کرده بودم و کامبیز هم همسنهای الان اشکان بود ، یه شب با علی اومدیم خونه پروانه شب نشینی ..، بعد شام دور میز نشسته بودیم و حرف میزدیم .... ، فرید یه چیزی از علی پرسید اما علی جواب نداد ..، فرید با دقت به علی نگاه کرد و بعد یهو گفت عوض اینکه بشینی زل بزنی یه استکان بگیر زیرش که هدر نشه ..، هممون به جایی که علی زل زده بود نگاه کردیم و دیدیم لباس پروانه خیس شده و از نوک سینه اش داره قطره قطره شیر میریزه روی میز ..، فرید هم که دیده بود علی زل زده به نوک سینه پروانه بهش گفت عوض اینکه زل بزنی استکان بگیر زیرش هدر نشه ، خلاصه علی که حسابی ضایع شده بود دست و پاشو گم کرد و پروانه هم از خجالت فرار کرد و رفت لباسش رو عوض کنه ..، من و کامبیز زدیم زیر خنده و کامبیز گفت خوب ..؟؟ ، پری گفت فرید هم دیگه زد به شوخی و مسخره بازی و نذاشت شبمون خراب بشه ..، اما خواستم بگم این شیر زیاد موروثیه ، به من نخند ، مامان خودت بدتر بود ..، دراز کشیدم روی تخت گوشه لحاف رو روی خودم کشیدم و گفتم من یکم سردم شده و یکم هم خوابم گرفته ، کامبیز گفت یه چرت بزن ...، سرمو به یه طرف چرخوندم و به تلوزیون و ویدئو و میز زیرش زل زدم و با خودم گفتم یعنی این میز چرا اینقد سنگینه ..، چه اعصاب راحتی داشتم ، یادش بخیر ، واسه اینکه یهو برم تو خواب هفت پادشاه فقط چند دقیقه لازم داشتم ..، حالا اگه همه جا رو ساکت کنید و منهم واقعا خوابم بیاد باز دو ساعت طول میکشه که فکر و خیال ولم کنه و بتونم یه چرت چند دقیقه ای بزنم ...، خلاصه ... فقط یکی دو دقیقه میز و تلوزیون رو میدیدم بعدش تصویر محو شد و خوابم برد ....

  5. #305
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و هفتم ( من و نزول خور12)




    با صدای کامبیز چشمامو باز کردم که تکونم میداد ..، حمید ..، حمید ..، هان ؟ پاشو سارا اومده ..، سارا ؟ چیکار داره ..، پاشو بابا ..، پاشو ..، چشمامو باز کردم و گفتم چی میگی ؟ اس دو اومده تو هال نشسته منتظر توست ..، پلکهام رو به هم زدم ، اشکان کنار دستم خواب بود و پری لباس خاکستری تیره اش رو پوشیده بود و جوراب پاش کرده بود ، کامبیز هم لباس تنش بود ، فقط من لخت بودم ..، یه نگاه به اطراف انداختم و شورتمو پیدا کردم ، رو به کامبیز گفتم تنهاست ؟ گفت نه با شوهر و بچه اش اومده ، گفتم اوکی ..، بعد بقیه لباسهام رو هم پیدا کردم و یکی یکی تنم کردم ، ساعت قشنگم رو برداشتم و دستم کردم ، یه نگاه بهش انداختم حدود شیش و نیم بود ، تو اتاق خصوصی سرهنگ یه شونه پی موهام کشیدم ، از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت هال و پذیرایی ، خونه خیلی بزرگی بود ، راهروی اتاق خوابها خودش به تنهایی حدود سی متر طول داشت و با اون حال نیمه خواب و نیمه بیدار من انگار تموم نمیشد ..، اس دو روی یه کاناپه نشسته بود و شوهرش کنار دستش بود و بچه رو تکون تکون میداد ، هر چی فک کردم اسم بچه یادم نیفتاد ، با دیدن من از جاشون بلند شدن و شاهرخ دستشو به سمت من دراز کرد ، دستشو فشردم و گفتم بفرمایید ..، دوباره نشستن ، روی یه مبل تکی روبروشون نشستم و گفتم خوبید ؟ هر دوشون با خوشرویی جواب دادن ..، گفتم حقیقتش میخوایم یکی رو بطور ثابت برای کارهای خونه استخدام کنیم ، فک کردیم کی بهتر از شما که قبلا تو این خونه بودین ، سارا گفت فقط یه نفر رو میخواین بگیرین ؟ گفتم آره ، چون اینجا دیگه از رفت و آمدهای قبل خبری نیست ، همونطوری که میبینید بیشتر اوقات هم خالیه ..، ولی تمام وسایل دوباره خاک گرفته ، یه نفر رو میخوایم که بطور ثابت اینجا رو تمیز و رفت و روب کنه و گردگیری کنه و به کارها برسه ..، شاهرخ گفت مگه قرار نبود بکوبید و بسازید ؟ گفتم فعلا پشیمون شدیم ، سارا گفت از کی تا کی میخواید ؟ گفتم از ده صبح تا پنج بعد از ظهر ، اگر هم مهمون داشتیم دو سه ساعت بتونی بیشتر بمونی ..، بعد اضافه کردم میدونم بچه داری ، میتونستیم اول به اون یکی سارا زنگ بزنیم که مجرده ، اما من با توجه به اینکه شما متاهل هستین ترجیح میدادم کار رو به شما بدیم ، جفتشون تشکر کردن ، سارا گفت میتونم گاهی بچه رو به خواهرم بسپارم اما همیشه که نمیتونم ، گفتم فک کردم وقتی که بچه رو با خودت میاری به اختر بگم نگهش داره ، اون اتاق بچه هم هست که میتونی ازش استفاده کنی ..، سارا گفت اینجوری که خیلی خوب میشه ، گفتم اما نباید بچه رو هر روز با خودت بیاری ، هفته ای دو سه روز به خواهرت بگو نگهش داره و دو سه روز هم با خودت بیارش ، سارا گفت چشم ، گفتم پس با این شرایط میتونی بیای ؟ گفت بله ..، رو به شاهرخ گفتم تو مشکلی نداری ؟ شاهرخ گفت نه ، خواهش میکنم ، گفتم پس یه رضایتنامه کتبی بنویس بده به سارا با خودش بیاره که شما راضی هستی که سارا اینجا کار کنه ، ضمنا آدرس دقیق خونه خودتون و شماره تلفن دو سه تا از فامیلهای درجه یک رو هم برام بنویسید رو همون کاغذ که اگه کار فوری داشتیم و خونه نبودید به اونها زنگ بزنیم ..، شاهرخ سر تکون داد ..، با یه لبخند اضافه کردم ضمنا من فردا مهمونی دارم ، فردا از اون روزهایی هست که باید به خواهرت بگی بچه رو نگه داره و ضمنا دو سه ساعت هم اضافه وایسی ..، سارا خندید و گفت چشم ، یه کاریش میکنم ..، گفتم برای این کار ما ماهی دو تومن حقوق در نظر گرفتیم ، بنظرتون خوبه ؟ سارا گفت کاش حداقل سه تومن میکردین ، گفتم این خونه خالیه و کسی نیست با این شرایطی که من برات در نظر گرفتم انگار یه جورایی تو خونه خودت داری کار میکنی و حقوق هم میگیری ، اما باشه واسه اینکه تو هم راضی باشی دو و نیم میدم ، جفتشون سر تکون دادن و اظهار رضایت کردن ، گفتم پس با خلیل هم هماهنگ میکنم ، صبح که اومدی زحمت بکش اتاقها و هال پذیرایی رو یه جارو بزن و گردگیری کن تا من عصری بیام ، غذا از بیرون میگیرم اما باید زحمت بکشی سرو کنی و بعد هم ظرفهاش رو بشوری ، سارا سر تکون داد ..، با شاهرخ دست دادم و گفتم خوب دیگه اگه کاری ندارین من مهمون دارم ، از جاشون بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن ، دوباره تاکید کردم فردا اون رضایت نامه یادتون نره ، که سارا گفت چشم و از سمت در حیاط بیرون رفتن ..، دوباره برگشتم توی اتاق ، کامبیز و پری کنار هم خوابیده بودن و آروم تو گوش هم حرف میزدن و میخندیدن ، دست کامبیز توی یقه پری بود و پاهای خوشگل و گوشتالو و هوس انگیز پری توی اون جوراب نازک بد جوری بهم چشمک میزدن ، طوری که اشکان بیدار نشه آروم کنارشون روی تخت نشستم و دستمو لای پاهای پری فرو کردم ، بهم نگاه کرد و لبخند زد ، معلوم بود که از سکسی واقعا عقده کرده ، آروم دامن لباسش رو بالا زدم و بالای رونش رو که لخت بود از زیر دامن لباس بیرون کشیدم و دستمالی کردم ، متوجه شدم شورت نپوشیده ، طوری که پری نفهمه به کامبیز اشاره کردم که برنامه چیه ؟ دوباره بکنیمش ؟ کامبیز لبخند زد و با اشاره بهم گفت واسه امشب بسه ..، زودتر باید بریم ، بعد بلند بلند گفت میترسم علی زنگ بزنه خونه ما و ببینه که نیستی ..، احتمالا تا الان هم زنگ زده ..، پری گفت آره ، پاشید زودتر بریم ..، بلند شد و روی جورابش شورت پوشید و بعد هم شلوارشو پاش کرد و مانتوش رو روی لباس تنش کرد ، تماشای لباس پوشیدن یه زن مخصوصا اگه شوهرش یکی دیگه باشه ! خیلی بهم حال میده ، کامبیز هم لباس پوشید ، به خلیل زنگ زدم و گفتم که سارا فردا میاد ، بزار بیاد تو و خونه رو تمیز کنه ، بهش گفتم طرفهای ظهر تصفیه استخر رو هم روشن کنه که تا شب حسابی آبش گرم شده باشه ..، بعد بهش سپردم که بگرده یکی رو پیدا کنه تو این اطراف که برامون گازوییل بیاره و خالی کنه ، همونطوری که گفتم یه زمانی بود که نفت و گازوییل گیر مردم نمیومد و بعضی وقتها بنزین هم پیدا نمیشد ..، با اینکه نزدیک هزار و دویست لیتر گازوییل داشتیم ولی باز کار از محکم کاری عیب نمیکرد ، یادمه کامیونها و اتوبوسهای شهری مخزنهای اضافه زیر ماشینهاشون میبستن و از گازوییل پر میکردن ، قیمت گازوییل لیتری دو ریال بود ، اونوقت اونها لیتری چهار ریال به دلالها میفروختن و دلالها هم تو بازار سیاه هر چی زورشون میرسید تا لیتری یه تومن به مردم میدادن ، اوضاعی بود ..، پری اشکان رو بغل کرد و همگی سوار ماشین کامبیز شدیم و رفتیم سمت نیاورون ، کامبیز منو دم خونه پیاده کرد و با پری رفتن سمت خونه خودشون ..، بابام تو مرکز فرماندهی پاهاش رو روی هم انداخته بود و با دقت روزنامه کیهان رو ورق میزد ..، مامانم پیداش نبود و سکوت خونه نشون میداد که دوقلوها هم خوابیدن ..، کنار بابام نشستم و براش تعریف کردم که میلاد گفته فردا بیاید یه کاریش میکنم ، نیشش به خنده باز شد و گفت مواظب باشید سوتی ندید ..، پول رو بگیرید و بقیه اش رو بسپرید به من ..، خندیدم ، گفت به اون دوستت از نقشه امون چیزی نگی ..، گفتم نه بابا ، من بهشون گفتم بابام دنبال آشنا میگرده که وساطت کنه دیگه پول نزول ندیم و فقط اصل پولو بدیم ، بابام گفت کاش اسم منو نیاورده بودی ، اما همون هم خوبه ، گفتم مامان کجاست ؟ گفت خسته بود رفت خوابید ، سر تکون دادم و منم رفتم تو اتاقم ، لباسهام رو کندم و به ساعت نگاهی انداختم ، حدودای یازده شب بود ، یکم دو دل بودم اما بعد دل به دریا زدم و تلفن رو برداشتم و خونه ناتاشا رو گرفتم ، بعد از دو تا زنگ گوشی رو برداشت ، سلام کردم و با خوشرویی جوابمو داد ..، احوالمو پرسید ...، اما قبل از اینکه زیاد حرف بزنم آروم گفت بابام خونه است ، نمیخوام حساس بشه ..، گفتم اوه ، باشه باشه ، بعد زنگ میزنم ، خداحافظی کردیم و گوشی رو قطع کردم ..، تقریبا بلافاصله بعدش به ماندانا زنگ زدم ، سروش گوشی رو برداشت و با لحن مودبی درست مثل اینکه بگه این یک صدای ضبط شده است گفت بفرمایید ! ، گفتم آقای سروش منم ، حمید ، گفت بله شناختم ، خانم این خونه نیستن ، با خانواده خونه نیاورون تشریف دارن ، اخمامو تو هم کردم و خداحافظی کردم و قطع کردم ، خواستم بعدش به خونه داییم زنگ بزنم و حداقل با زنداییم یکم صحبت کنم اما با خودم گفتم بیخوده ، الان زنگ بزنم یا داییم خودش گوشی رو برمیداره یا اینکه زنداییم هم نمیتونه صحبت کنه ، بیفایده است ..، در حالی که اخمام تو هم بود و تو ذوقم خورده بود نشستم ، چشمم به کتابچه ایرج افتاد که از صبح روی میز مونده بود ، برداشتم و ورق زدم ... صبح زود طبق معمول خدمت آقا بزرگ رسیدم ، صورتحسابها را عرضه کردم ، گفتند با عمو صحبت کردی ؟ گفتم بله ..، گفتند خیلی مهم است که در مورد این حرفها مطلقا جایی صحبتی نشود ، ایشان را مطمئن کردم ، گفتند جز افراد بسیار معتمد کسی به این انجمن وارد نمیشود ، اگر کسی را در جلسه ای دیدی و شناختی این شناسایی محدود به همان محفل میشود ، اگر خارج از محفل همان شخص را دیدی باید طوری رفتار کنی که انگار بار اولی است که یکدیگر را ملاقات میکنید ، متوجه شدی ؟ قلبم از شدت هیجان بلند تر از همیشه میتپید ، تاکید کردم که همانطور خواهد شد ..، گفتند در مورد خانمهایی که به محفل وارد میشوند این قضیه بسیار هم شدید تر است ، بسیار احتیاط کنید ..، عرض کردم چشم ..، دوباره به کار حساب و کتاب خودمان برگشتیم ، اینهمه احتیاط برای چه ؟ آقا بزرگ حواله ای بر عهده بانک شاهنشاهی به مبلغ پانصد تومان کشیدند که فردا به پدر تقدیم کنم ، احتمالا باید برای حقوق خدمه عمارت دربند و هزینه های خرید همین منزل هزینه شود ..، آقا بزرگ گفتند به پدر بگویم که راهی برای صرفه جویی در هزینه ها پیدا کنند ، راستی هم هزینه ها سر به فلک میزنند ، آقا بزرگ تاکید کردند حتی در مورد هزینه های انجام شده هم باید رازداری کرد ..، کتابچه رو بستم و به آغوش رختخواب نرم و خنک پناه بردم و لحاف سبک رو روی تنم کشیدم و از لذت آه کشیدم و چشمامو بستم ..

  6. #306
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و هشتم ( من و نزول خور13)



    دوشنبه
    عجب روزی بشه امروز ..، وقتی چشمامو باز کردم این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید ..، چقد کار داشتم ..، با شورت لب تختم نشسته بودم و به امروز فک میکردم ، در زدن و تقریبا بلافاصله مامانم در رو باز کرد و اومد تو ..، گفتم ببخشید فایده در زدن چیه وقتی که به آدم فرصت نمیدی حتی شورتشو پاش کنه ؟ خندید و گفت حالا نه اینکه تو خیلی جلوی من رعایت میکنی ! ، خندیدم و گفتم دیشب زود خوابیده بودی اومدم خواب بودی ، گفت من زود نخوابیده بودم تو ول شدی دیگه نصفه شب میای خونه ! ، خندیدم و گفتم نخیر من ساعت ده خونه بودم تو مثل مرغ تا تاریک میشه سرتو میکنی تو لونه ..، یه قدم به سمتم برداشت که باعث شد من از جام بپرم و تقریبا داد زدم اه ...، خوب کل کل نکن ، گفت غلط میکنی جواب منو میدی پدر سگ ..، خندیدم ، یه لباس بلند چسبون آبی رنگ پوشیده بود و خط شورت و سوتینش توش معلوم بود ، سه ماه پیش دیدن شهین تو این لباسها مثل خواب و خیال میموند ، خط سینه های بزرگش از یقه گرد و آویزون لباسش منظره دل انگیزی بود ، موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود و با گیره بسته بود و یه سینه ریز ظریف توی سینه اش خودنمایی میکرد ، تو دلم گفتم جای کامبیز خالی ..، انگار فکرمو خونده باشه تقریبا بلافاصله گفت راستی کامبیز زنگ زد و گفت که باهاش تماس بگیری ..، گفتم باشه ..، شهین پشتشو بهم کرد و از اتاق بیرون رفت ، دست کردم به گوشی تلفن و شماره کامبیز رو گرفتم ، چند تا زنگ خورد و بعد صدای پروانه تو گوشم پیچید ، سلام و علیک گرمی باهام کرد ، از همون پشت تلفن هم بوی عطر بدنش و گرمای تن داغش رو حس میکردم ، دستی به کیر نیمه راستم کشیدم و گفتم خاله خیلی دلم واست تنگ شده ، خندید و گفت عوض خود شیرینی بیا بشین اینجا یکم اختلاط کنیم ، میدونی چند وقته ماساژم ندادی ! ، با یاد آوری ماساژ آخری که به پروانه داده بودم کیرم کاملا راست شده بود و دست دیگه ای بهش مالیدم خندیدم و گفتم خودم هم خیلی دلم تنگ شده ، گفت کامبیز با خاله اش توی حیاط هستن بذار صداش کنم ، تصور کردم که کامبیز الان کنار دست پری خوشگل نشسته و دستش لای پای خاله اش هست ، کیرم از اونی که بود هم راست تر شد ..، پروانه با صدای بلند کامبیز رو صدا کرد و بعد گفت بیا عزیزم حمید پشت خطه ..، چند ثانیه بعد کامبیز در حالی که نفس نفس میزد تلفن رو برداشت ، معلوم بود منتظر تلفنم بوده و هول هولکی خودشو رسونده بود ، گفت صبح زنگ زدم به میلاد که باهاش قرار بعد از ظهر رو فیکس کنم ، گفت که پسرش واسه عروسشون ویدئو میخواد قرار شد از هر دو مدل بیاریم هر کدومو خواست برداره ، قرارمون هم ساعت سه بعد از ظهر شد ..، میتونی سر راه که میخوای بیای دنبال من بری دو تا ویدئو بندازی عقب ماشین و بیاری ؟ گفتم باشه ..، با کامبیز که قطع کردم رفتم توی آشپزخونه و یه صبحانه تپل زدم به رگ ، وقتی توی اتاقم برگشتم به بابام زنگ زدم و شرح ما وقع رو دادم ، بابام گفت خیلی طبیعی رفتار کنید تا مشکوک نشه و پول رو ازش بگیرید ، بعدش دیگه پشت سرتون رو هم نگاه نکنید و بقیه اش رو بسپارید به من ، گفتم باشه ..، توی کمد دنبال لباسهای کهنه کامبیز گشتم و پیداشون کردم ، یه دست لباس خوشگل و تمیز هم کنار گذاشتم ، چون میخواستم عصری که میرم پیش مهدی و نسرین جون خوشگل و خوشتیپ بنظر بیام ، پیش خودم برنامه ریزی میکردم که وقتی برگشتم خونه سریع دوش بگیرم و لباس خوشگل بپوشم و بعد برم و به قرار نیمه کاری ام برسم ..، به ساعت نگاه کردم حدود یازده صبح بود ، لباسهای کهنه کامبیز گشاد بود و تو تنم عر میزد اما واسه کارمون مناسب بود ، سویچ ماشینو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ..، شهین با دیدن من دست گذاشت به خنده و بعد وسط خنده با اخم گفت خوب این آشغالها چیه پوشیدی ؟ لباس کیه ؟ گفتم لباسهای کهنه کامبیزه ، امروز میخوایم بریم حمالی تو خونه سرهنگ اینها مناسبه ..، خندید و رفت ، توی راه وایسادم و از یه آجیل فروشی یک کیلو آجیل خوب با مغز زیاد گرفتم و از یه میوه فروشی چند کیلو سیب و پرتغال و انگور ..، یه زمانی بود که هیچی گیر نمیومد ، هنوز هم میدون تره بار و این چیزها اختراع نشده بود ، میوه فروشها میوه خوب نداشتن یا واسه مشتریهای مخصوص قایم میکردن ، میوه فروش هم با دیدن سر و وضع داغون من یه مشت میوه آشغال رو در هم تو پلاستیک کرد و داد دستم ، گفتم اینها رو من تو سطل خونمون هم نمیندازم بو میگیره ، یارو که یه کچل شکم گنده بود دوباره یه نگاهی به من انداخت و با عصبانیت میوه ها رو سر جاش خالی کرد ، گفتم به من میوه خوب بده ، یارو گفت میوه خوب پول خوب میخواد داری ..؟؟ گفتم خودتو مغازه ات با هم چند ؟ اخماشو تو هم کرد و عصبانی اومد سمتم ، شاگرد مغازه هم از پشت سرم نزدیک شد ، دست کردم توی جیبم و کیفمو در آوردم و گفتم میوه خوب بده پولشو بگیر ..، یارو پاش شل شد و یه اشاره به شاگرد مغازه کرد که رفت پی کارش ، کم مونده بود کله صبح یه کتک الکی بخورم بخاطر این لباسهای لعنتی ، یارو با تردید گونیهای پهن شده روی سکوها رو کنار زد و از توی صندوق چند کیلو میوه خوب برداشت و ریخت توی پلاستیک ، با خودم گفتم اشتباه کردم باید همون از سر کوچه خودمون میخریدم ، حسین سبزی فروش حداقل منو میشناخت و جرات نداشت جنس بنجل بهم بده ، یارو میوه هارو کشید و گفت صدو بیست تومن میشه ..، مطمئن بودم داره سه برابر حساب میکنه ...، با خودم گفتم حساب تورو بعدا میرسم ، دست کردم توی کیفم و صد و بیست تومن در آوردم و دادم بهش ..، بعد یه پنج تومنی سبز هم اضافه تر دادم و گفتم به شاگردت بگو بزاره تو صندوق عقب ماشینم ، یارو یه نگاهی به ماشین من که دم در پارک شده بود انداخت و با تعجب دوباره به من نگاه کرد ، هر چیزی فکر میکرد جز اینکه من از اون ماشین نو و خوشگل پیاده شده باشم ..، شاگردشو صدا کرد و گفت میوه ها رو بزار تو ماشین آقا ..، بعد رو به من گفت زیاد اینطرفها میاید ؟ گفتم تازه یه خونه اینجاها خریدیم ..، بله ..، گفت کجا خونه خریدید ؟ اگه خواستید زنگ بزنید میگم شاگردم بیاره دم خونه دیگه اینهمه راه نیاید ..، گفتم خونه ما ته فردوس هست پیاده نمیتونه بیاد ..، گفت باشه این شماره من شما زنگ بزن بالاخره یه ماشین قراضه داریم میگم براتون بیارن ..، شماره اش رو گرفتم اما بد جوری عقده کرده بودم یه بار حالشو بگیرم .. ، ماشینو بردم توی حیاط و جلوی بنز قدیمی پارک کردم ..، با خودم گفتم اینهم باید بفروشیم ، حیف که مدارکش نیست ..، آجیل و میوه رو از توی ماشین در آوردم توی دستم گرفتم و بزور دستگیره رو چرخوندم و با کونم در خونه رو باز کردم و وارد شدم ، سارا از توی آشپزخونه بیرون اومد ، یه دامن نسبتا بلند چین چین زرد و جوراب کلفت مشکی پاش کرده بود و یه بلوز یقه گرد سفید رنگ هم تنش کرده بود و موهاش رو بالای سرش دسته کرده بود و بسته بود ، آرایش زیادی روی صورتش نبود و با لبخند به سمتم اومد گفتم سلام ، خوبی ..؟ با چشم و ابرو داشت بهم اشاره میکرد ..، با خودم گفتم تو خونه ای که فقط من و اون هستیم چه کاری چشم و ابرو میاد ..، به سمتم اومد و میوه ها رو از دستم گرفت ، دستم که خالی شد فوری از روی دامن کسشو لمس کردم ، هنوز دستم لای پاش جاگیر نشده بود که هول شد و آروم گفت شاهرخ اینجاست ، هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم که صدای شاهرخ از توی آشپزخونه بلند شد و بعد سرشو بیرون آورد ، سارا در حالی که پاکتهای میوه تو دستش بود ازم دور شد و برگشت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت امروز شاهرخ کار نداشت ، خواهرم هم تا ساعت سه بعد از ظهر نمیتونست بیاد ، این بود که به شاهرخ گفتم بیاد اینجا ، هم کمک من کنه هم بچه رو تا ساعت دو نگه داره ، بعد اون با بچه میرن و من میمونم ...، تو ذوقم خورده بود اما با شاهرخ چاق سلامتی کردم و گفتم خوب کاری کردید ..، بعد آجیل رو هم توی آشپزخونه بردم و گفتم خودت و شاهرخ هم میوه بخورید تشکر کرد ..، جفتشون با تعجب به لباسهام نگاه میکردن ، اما روشون نمیشد چیزی بگن ، گفتم زیاد نگاه نکنید عصر میخوام یه جایی برم این لباسها رو واسه اون پوشیدم ..، لبخند زدن اما باز هم چیزی نگفتن ، به شاهرخ گفتم حالا که اینجایی میای کمکم کنی یه چیزی از تو زیرزمین بیاریم بالا ؟ با شاهرخ رفتیم توی زیرزمین و از هر دو نوع ویدئو یه دونه برداشتیم و آوردیم بالا و توی صندوق ماشین گذاشتیم ، به شاهرخ گفتم روی آب استخر برگ درخت ریخته زحمتت نیست تا آقا رضا خوابه با تور برگها رو از روی آب جمع کنی ؟ شاهرخ گفت باشه و از در پذیرایی رفت سمت حیاط ..، در حالی که میرفت گفتم برو خلیل رو صدا کن و بگو بهت توری رو نشون بده ، سر تکون داد و در رو پشت سر خودش بست ، رفتم توی آشپزخونه ، سارا یه ظرف کریستال خوشگل آورده بود و داشت آجیل رو توش خالی میکرد ..، با لبخند بهش نزدیک شدم ، با اشاره پرسید شاهرخ کجاست ؟ گفتم رفت توی حیاط برگها رو از روی استخر جمع کنه ، لبخند زد ، بهش نزدیک شدم و از روی دامن کونشو مالیدم ، میترسید ، به پنجره نزدیک شدم و با دست شاهرخ رو که به سمت ته حیاط و خونه خلیل میرفت نشون دادم و با دست دیگه دامنشو بالا زدم و کونشو از روی شورت مالیدم ، گفتم الان که شاهرخ هست همین لباسهات خوبه اما شب که مهمون داریم همون لباسهای فرم اینجارو بپوش ، خندید و گفت چشم ، در حالی که دستمو توی شورتش میکردم و کونشو میمالیدم گفتم حوله های استفاده شده رو بده خلیل ببره لباسشویی ، حمام رو هم حسابی برق بنداز ، دوباره گفت باشه آقا حمید ، کونش خنک و نرم بود ، میخواستم تا شب صبر کنم و یه دستی به نسرین برسونم اما با خودم گفتم از کجا معلوم اصلا فرصت بشه به نسرین دست بزنم ، فعلا اینکه نقد هست رو بچسبم تا بعد ..، در حالی که از پنجره حیاط رو نگاه میکردم که مواظب باشم شاهرخ پیداش نشه زیپ شلوارمو پایین دادم و کیرمو از توش بیرون کشیدم و به سارا که با لبخند به من و کارهام نگاه میکرد اشاره کردم بخور ...!!!

  7. #307
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و نهم ( من و نزول خور14)



    شاهرخ با یه تور بسته به یه چوب بلند از دور پیداش شد ، لبخند زدم و یه تکونی به خودم دادم کیر راستم تا دسته تو دهن زنش بود ، برام دست تکون داد ، تعجب کردم ، علی الاصول نباید منو میدید ، توی حیاط آفتاب بود و من توی خونه نسبتا تاریک ، نباید میتونست منو ببینه اما ظاهرا میدید ! ، براش یه دستی تکون دادم و با دست چپ سر زنشو محکمتر به کیرم فشردم ..، سارا خوب ساک میزد ..، صدای ونگ ونگ رضا از توی اتاق بچه بلند شد ..، سرشو از روی کیرم بلند کرد و بهم نگاه کرد ، کیرمو توی زیپ شلوارم جا دادم و گفتم وقت زیاده فعلا برو به بچه ات برس ..، تشکر کرد و رفت سمت اتاق بچه .. ، یه زنگ به کامبیز زدم و گفتم که ویدئو ها رو برداشتم ، گفت احتیاطا نمره ماشینتو گلی کن معلوم نباشه ..، گفتم باشه ..، گفت راستی ..، مامانت عصری میاد اینجا ..، گفتم چی ؟ گفت مامانم بهش زنگ زد و عصر که شما میری مهمونی مامانت هم میاد خونه ما ..، گفتم به به ، به سلامتی ! ، ولی فک نکنم با وجود مامانت تو به نوایی برسی ! ، کامبیز گفت مثل اینکه یادت رفته مامان من خودش پایه شیطونیه ها ..! ، گفتم باشه .. کثافت تعریف میکنی ها ..، گفت بستگی داره که تو کامل تعریف کنی یا نه ..، خندیدم و قطع کردم ، صدای خلیل که لای در حیاط رو باز کرده بود و منو صدا میزد به گوشم رسید ، گفتم بیا تو آقا خلیل ..، اومد و گفت پیش پای شما این مهندسه از شهرداری اومده بود ، گفتم خوب خوب ..! ، گفت مجوزتون حاضره میگفت خود مالک بیاد بگیره ..، سر تکون دادم و گفتم ممنون چرا زودتر نگفتی ، گفت نمیدونستم اومدین ، زنگ زدم خونتون مامانتون تعجب کردن و گفتن که اومدین اینجا ..، گفتم زرشک ، حالا فک میکنه دوباره پیچوندمش ..، خلیل رو دک کردم و به خونه زنگ زدم ، مامان تلفنو برداشت ، گفتم سلام ، با عصبانیت گفت از کجا زنگ میزنی ؟ گفتم خونه فردوس ، گفت دروغ نگو نیمساعت پیش خلیل زنگ زد ، گفتم میدونم الان اومد پیشم ، خوب مگه نمیدونی از اونور حیاط تا اینجا یک کیلومتر راهه ، از کجا بدونه من اومدم اگر صداش نکنم ..، زیاد بحث نکرد ، گفت باشه ..، تلفنو قطع کردم و واسه خودم چایی ریختم ، وقتی دنبال یه چیزی میگشتم که با چاییم بخورم یادم افتاد که شیرینی نخریدم ، با خودم گفتم وقتی شام سفارش دادم میخرم ..، توی آیینه موهامو یکم نامرتب کردم که با وضع لباس پوشیدنم هماهنگ باشه ، با اس دو و شوهرش خداحافظی کردم و توی حیاط یکم گل به نمره ماشینم مالیدم ، یادمه نمره ماشین اون بنز قدیمی تهران الف بود و نمره ماشین من تهران یازده بود ، سر راه دنبال کامبیز رفتم ، با دیدن قیافه من خنده اش گرفت ، دوباره ماشینو تو پارکنیگ ارگ پارک کردیم و طبق قرار کلید ماشینمو دادم به کامبیز ، هر چی نباشه من شاگردش بودم ، اینبار هم با اینکه یه بار رفته بودیم باز مجبور شدیم یکم دنبال تیمچه بگردیم ، بسکه کوچه پس کوچه های بازار قاطی پاتی و شبیه هم هستن ، میلاد و شاگردش با یه پسر جوون که حدس زدم باید پسر میلاد باشه ( بخاطر دماغ گنده اش ! ) توی مغازه بودن ، میلاد با دیدن ما از جاش بلند شد و رفت سمت کامبیز و باهاش دست داد ، یه لحظه میخواستم دستمو دراز کنم که منم باهاش دست بدم اما یادم افتاد که من یه شاگرد پادو ساده هستم و علی الحساب هیشکی منو به هیچی حساب نمیکنه ، پسر دماغ گنده که لباس مرتبی پوشیده بود به سمتشون اومد و دستشو به طرف کامبیز دراز کرد و کامبیز دستشو فشرد ، پسره که صدای زنگداری داشت گفت من حسین هستم پسر حاجی ، کامبیز خودشو معرفی کرد و گفت من هم هاشم هستم ، میلاد گفت بفرمایید بشینید و طبق معمول ما رو به سمت قالیها هدایت کرد ، کامبیز رو به من گفت برو اون گوشه بشین تا صدات کنم ، رفتم و یه گوشه روی قالیها نشستم ، شاگرد میلاد واسه همه چایی آورد و یه دونه هم واسه من آورد ، با لهجه شیرازی گفتم دسود درد نکونه و یه نگاه به کامبیز انداختم ، از قیافه اش معلوم بود خنده اش رو قورت داده ، میلاد گفت خوب آقا هاشم گفتی چقد لازم داری ؟ کامبیز گفت حداقل پونصد تومن ، میلاد گفت یعنی با چهارصد کارت راه نمیفته ؟ کامبیز گفت حاجی دو سه روز منو معطل کردی که بگی چهارصد ؟ یعنی من با این هیکل گیر صد تومن هستم ؟ پونصد لازم دارم ، کمتر به کارم نمیاد ..، میلاد گفت راستی اون امانتی که قرار بود واسه عروسم بیاری آوردی ؟ کامبیز گفت بله ، تو صندوق عقب ماشینم توی پارکینگ ارگ هست ..، لبهای پسر میلاد گوش تا گوش به خنده وا شد ..، میلاد گفت پس اگه زحمتت نیس به شاگردت بگو بره بیاره تا ما به کارمون برسیم فعلا این دو تا بچه شدن و منتظر اسباب بازیشون هستن ، پسر میلاد دوباره خندید ..، با خودم گفتم این که یکیه ، کدوم دو تا ..؟ ، کامبیز گفت دو مدل بود آوردم که خودشون ببینن کدومو میپسندن بردارن ، میلاد رو به من گفت پس خودشونم ببر که انتخاب کنن ، با همون لهجه شیرازی گفتم رو چشوم ..، کامبیز اینبار نتونست جلو خودشو بگیره و لبخند زد ، بقیه هم به خنده کامبیز خندیدن ، کامبیز گفت بعد این هم وقت اومدی تهرون و رفتی یکم رو لهجه ات کار میکردی ..، گفتم او لهجو جزو جدا نشدنی شیرازیان ..، همشون خندیدن ..، کامبیز کلید ماشینمو به سمتم دراز کرد و گفت آقا رو ببر تو صندوق عقب نشون بده ببین کدومو میپسندن براشون بیار ..، گفتم رو چشوم ..، بعد هم کلید رو از دست کامبیز گرفتم و رو به پسر میلاد گفتم بفرمویید ..! ، حسین از جاش بلند شد و من جلو افتادم ، گفت صب کنید خانمم هم بیاد ..، بعد هم صدا کرد آزی ...، آزی ...، به جهت صدا چشم دوختم ..، از جایی که معلوم بود آبدارچی و دستشویی باید باشه و بعدا فهمیدم اتاق استراحت میلاد هم همونجاست چند لحظه بعد خوشگلترین زنی که تو تمام زندگیم دیدم بیرون اومد ...، با دیدنش چشمام چهار تا شد و دست و پام لرزید ، آزی بیست ساله و همسن من بنظر میرسید ، موهای بلوندش از گوشه های شال سفید رنگ قشنگی که روی سرش انداخته بود بیرون زده بود ، صورت سفید و گردش ، چشمای درشت و رنگی ، مژه های بلندش ..، لبهای به رنگ یاقوت ، بینی خوشترکیبش که انگار همه جراحهای پلاستیک جمع شدن و تصمیم گرفتن که شاهکارشون رو به نمایش بزارن ، اینقد خوش هیکل بود که انگار با ماشین تراشکاری کمرشو تراش دادن ، کمر باریک و سینه های درشت و کون خوش فرم ..، وای ...، زبونم بند اومد ..، حسین گفت خوب بریم ..، چند ثانیه طول کشید که موقعیت یادم بیفته و ببینم کجام و چیکار دارم میکنم ، بالاخره چشم از اون لعبت طناز برداشتم ، آزی که بعدا فهمیدم اسمش آزاده بوده با ادب و نزاکت با کامبیز سلام علیک کرد و بعد رو به میلاد گفت پس با اجازه اقا جون ، میلاد با اون قیافه نفرت انگیز به آزاده نزدیک شد و دستشو دور کمرش انداخت و پیشونیشو بوسید و گفت مبارکت باشه عزیزم ..، از حرص میخواستم خودمو بزنم ، این کثافت الدنگ اینطور به اون عروسک خوشگل نزدیک شد و بوسیدش ..، کار و کلاهبرداری و نزول خوری یادم رفته بود ، فقط دلم میخواست بجای اون کثافت من بودم و گونه برجسته و قرمز این عروس خوشگلو میبوسیدم ..، حسین دوباره گفت خوب بریم ..، گفتم هان ..؟ آهان ..، بفرمویید ...، بعد هم جلو افتادم و اون دو تا پشت سرم میومدن ..، خاصیت اینکه یه شاگرد بی دست و پا و شهرستانی باشی اینه که معمولا همه تورو نادیده میگیرن ..، حسین و زن خوشگلش که خودشون رو خیلی بالاتر از من میدیدن و کلا منو به آدم حساب نمیکردن شروع کردن با هم حرف زدن ، چون فاصله ما خیلی کم بود من صداشونو میشنیدم ..، آزی رو به حسین گفت حالا چی شده بابات مهربون شده ، میخواد واسه ما ویدئو بخره ؟ تا دیروز میگفت صور قبیحه است ، کراهت داره ... حسین گفت چمیدونم والله ..، هر چی هست واسه ما که بد نشد ..، آزی گفت این پسره کی بود ، با بابات چیکار داشت ؟ چرا بابات میخواست باهاش حرف بزنه تورو دک کرد ؟ حسین گفت دک نکرد ، گفت اومده فرش بخره ، ولی تو کار لوازم صوتی تصویریه بابام بهش گفته برامون ویدئو آورده ...، آزی گفت خرت کرده ..، حالا من از این پسره میپرسم و میفهمیم واسه چی اومده بوده ..، چند قدم که رفتیم آزی گفت حسین ...، پسر میلاد گفت هان ؟ گفت حالا بهت هم بر میخوره اما خوشم نمیاد بابات اینطوری منو به خودش میچسبونه ..، حس بدی دارم ..، حسین گفت دیگه چته ؟ تا دیروز تحویلت نمیگرفت میگفتی فک میکنه کنیز آورده ، امروز بغلت میکنه و ماچت میکنه و برات ویدئو میخره میگی خوشم نمیاد ..، یهو بگو بهم نظر داره و خلاص ...، آزی گفت حالا تو واقعا تعجب نکردی اینقد نظرش یهو نسبت به من عوض شد و با محبت شد ؟ از دستش آب نمیچکه بعد یهو میخواد بیست سی تومن بده واسمون ویدئو بخره ..، حسین گفت تو هم همش به همه شک داری که بهت نظر دارن ..، کی تورو نگاه میکنه آخه ...، وقتی این حرفو میزد دلم میخواست با مشت بزنم تو دهنش ، با ذهنیتی که از میلاد پیدا کرده بودم تو دلم میدونستم حق با آزی هست و حتما اون مردیکه به عروسش نظر داره ، اونهم دختر به این خوشگلی ، تو بازار که راه میرفتیم نصف مردها صورتشون باهاش میچرخید ، اما من یه پادو ساده بودم و اصولا حرفهای اونها رو نمیشنیدم که بخوام نظر بدم ..، از بازار که خارج شدیم آزی بلند تر و طوری که مثلا من بشنوم صدا زد آقا ...، جواب ندادم که فک کنه تا حالا هم حرفهاشون رو نمیشنیدم ، دوباره بلندتر صدا زد آقا ..، برگشتم و به چشمای درشت و خوشگلش نگاه کردم و گفتم ها ..؟ بو من بودین ؟ آزی با شنیدن لهجه ام لبخند زد و گفت آره ..، گفت این آقا هاشم چیکاره است ؟ گفتم واللو از اوور آب جنس میاره ..، پدر شوهرتون بیتر میدونه ..، میخوان انگار شراکت کنن ..، آزی ابروش رو بالا انداخت و رو به حسین گفت دیدی ..! ، گفتم می بهتون چی چی گفته بودن ؟ آزی گفت همینو گفته بودن ..، گفتم ها ..! ، رفتم توی پارکنیگ ارگ و دو تاشون دنبالم اومدن ، در صندوق ماشین رو باز کردم ، آزی گفت ماشینش هم خیلی خوشگله ..، گفتم این ماشینو دم دسیشونه ، دو سه تو ماشین دیگه هم دارن ، بنز دارن ، از او چراغ پهنها ..، جفتشون خندیدن ..، حسین به کارتنهای آکبند با آرم بزرگ سونی نگاه کرد و گفت حالا کدومشو برداریم ؟ آزی گفت باز کنیم ببینیم ..، حسین گفت از آکبندی در میان ...، آزی گفت خوب چشم بسته که نمیتونیم بخریم ..، بعد رو به من گفت میدونی کدومش بهتره ؟ گفتم نه واللو ! ، بعد به کارتن تی سون اشاره کردم و گفتم ولی فک کنم ای هیکیو جدیدتره ..، آزی گفت میشه جفتشو باز کنی ببینیم ؟ گفتم بله چرو نمیشه ، بعد هم جفت کارتنها رو باز کردم و ویدئو ها رو نگاه کردن و تصمیم گرفتن تی سون رو بردارن ..، بهم گفتن همینو برامون بیار ..، با خودم گفتم تو عمرم حمال کسی نشده بودم که به لطف سهیلا و نقشه بابام حمال هم شدیم ! ، بعد هم گفتم رو چشوم و کارتن تی سون رو برداشتم و در ماشینو بستم ..، دوباره راه افتادیم سمت تیمچه ، اینبار اون دو تا جلو افتاده بودن و من پشت سرشون ..، آزی گفت حالا بگرد یکی رو پیدا کن برامون فیلم بیاره ..، حسین گفت باشه یکی رو سراغ دارم ، آدمهای بدبخت بیچاره ای هستن بابام به باباش پول قرض داده و یارو نداره پس بده ، بابام هم خیلی از همشون بدش میاد میگه کارشون صواب نیست ، ولی پسرش از اینهایی هست که فیلم اجاره میدن ..، به بابام میگم بهش بگه برامون فیلم بیاره ..، تو دلم گفتم آره جون عمه ات کار همه ناصوابه و کار بابات صواب ! ، یه دهنی از شماها بگاییم ! ، ویدئو زیاد سنگین نبود اما راه زیاد بود و کمرم درد گرفته بود ، اما تصمیم داشتم پادویی رو کامل کنم و جیکم در نیاد ..، وقتی وارد مغازه شدیم کامبیز رو دیدم که یه چک رو که از میلاد گرفته بود توی سامسونت میذاشت و میلاد داشت دو تا چک دیگه رو که معلوم بود از کامبیز گرفته وارسی میکنه ، با خودم گفتم کامبیز چرا دو تا چک به این داده ؟ چرا پول نقد نگرفته ..، اما لبخند کامبیز نشون میداد که از اوضاع رضایت داره ..، کامبیز با دیدن من که مثل پادوهای بازار یه کارتن دستم گرفته بودم و دنبال این دو تا اومده بودم لبخند زد ..، تو دلم گفتم زهر مار ، حالا واست دارم ..، اما منم آروم لبخند زدم ، آزی رفت سمت میلاد و گفت بابا دستتون درد نکنه ، میلاد دوباره دستشو روی کمر آزی گذاشت و به خودش نزدیک کرد و اینبار گونه آزی رو بوسید و گفت مبارکت باشه عروس قشنگم ..، بعد حسین به من که یه لنگه پا توی مغازه وایساده بودم گفت بیار بزارش اینجا ..، وقتی خم شدم که کارتن رو بزارم زمین حسین گفت عجب ساعتی داری ..!! ، یهو یادم افتاد که من احمق اون ساعت گرونقیمت رو از دستم در نیاوردم ...، از جام که پا شدم حسین گفت میشه ساعتتو ببینم ؟ گفتم بفرمو ، بعد هم با بیمیلی ساعت رو باز کردم و دادم دست حسین ..، حسین گفت این حداقل پنج هزار تومن میارزه ، تو دلم گفتم هشت هزار تومن ! ، به قیافه کامبیز نگاه میکردی رنگش سفید شده بود و خون خونشو میخورد ، میترسید بعد این همه زحمت یه ساعت باعث بشه دستمون رو بشه ، بلند گفتم چن تومن ؟ بعد هم خندیدم و گفتم ای ساعتو تو بندر از اینا خریدم که صد تو ساعت رو دسشون میبندن و میفروشن دونه ای صد و پنجا تومن ...! ، ای میخوی ورش دار ..، حسین ساعتو پس داد و گفت پس از این تقلبیاس ..، گفتم نمیدونم واللو ولی روزی هفت هش دققه عقب میره ! ، حسین گفت آره پس تقلبیه ..، ساعت رو بستم پشت دستم و گفتم قابلی ندوشت ! ، کامبیز نفسی به راحتی کشید ، میلاد گفت حالا این ویدئو رو با من چند حساب میکنی شریک ؟ کامبیز خندید و گفت قابل شما رو نداره ، پای خودمون بیست و هشت تومن آب خورده شما همونو بده ، میلاد گفت بیست و پنج دیگه ..، کامبیز گفت من اهل زیر و رو کشیدن نیستم اینو تو بازار میفروشیم سی و سه تومن ، بیست و پنج بدی یعنی دو سه تومن هم از جیب دادیم ، میلاد از توی گاو صندوق یه دسته پول رو که با کش بسته بودن برداشت و بیست و شش تومن شمرد و داد به کامبیز و گفت این بیست و شیش تومنه یه بار هم یکم ضرر بدی به جایی برنمیخوره ..، کامبیز گفت دیگه چی بگم ..، بعد هم پولها رو گرفت و انداخت تو سامسونتش ، میلاد گفت بشمر ! ، کامبیز گفت درسته ، میلاد گفت پسرم یه نصیحت بهت میکنم ، اگه پول تو جوی آب هم پیدا کردی بشمار ! ، کامبیز خندید و گفت الان هم من ریشم پیش شما گیره و هم شما ریشت پیش من گیره ، اینه که مطمئنم درسته ..، میلاد با اون دهن گشاد و قیافه کریهش خنده مضحکی کرد و گفت باشه ..، بعد هم دستشو به سمت کامبیز دراز کرد ، کامبیز با اونها خداحافظی کرد و من هم موقع خروج به سمت همشون و مخصوصا آزی برگشتم و گفتم خدافظ ..! حسین و آزی لبخند زدن و از سر دلسوزی باهام خداحافظی کردن اما میلاد حتی نگاهم هم نکرد ..، تو دلم گفتم وقتی خوارتو گاییدیم میفهمی کثافت ، از در مغازه که بیرون میومدیم یهو بابای سهیلا رو دیدم که با چک و چیل آویزون داره به سمت مغازه میاد فوری رومو اونور کردم که منو نبینه و با سرعت از کنارش گذشتم ، کامبیز گفت چت شد هول کردی ؟ گفتم بابای سهیلا بود ، کامبیز با تعجب برگشت و گفت کی ؟ گفتم اون مردیکه مفنگی که داره شلنگ تخته میره سمت مغازه میلاد ...!

  8. #308
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی ام ( من و نزول خور15)



    کامبیز پشت ماشین من نشست و از پارکینگ بیرون اومدیم و یهو جفتمون عین دیوونه ها شروع به خندیدن کردیم .، کامبیز گفت حمید بترکی نمیتونستی این ساعت کوفتی رو در بیاری نزدیک بود کاسه کوزمون بریزه بهم ؟ گفتم بابا حواسم نبود طبق عادت لباسم رو که پوشیدم بستم پشت دستم ..، کامبیز گفت حالا این خوبه که این حاضر جوابیت به دادمون رسید ..، خندیدم ..، کامبیز گفت دیدی چه عروس خوشگلی داشت بعد هم خودش جواب خودشو داد و گفت چه سوالی میپرسم ، داشتی با چشمات دختره رو میخوردی ، تو چرا هر کیو میبینی کیرت راست میشه ؟ خندیدم و گفتم این یکی خیلی فرق داشت ، خیلی خوشگل بود ، کامبیز گفت خوبیش به اینه که شوهر داره و دستت بهش نمیرسه ..، گفتم اگه این ده بار هم شوهر کنه و طلاق بگیره اگه بخواد خودم بار یازدهم میگیرمش ، کامبیز خندید ، گفتم دختر به این خوشگلی آخه چرا نصیب این مردیکه زشت و پسر الدنگش شده ؟ از قدیم گفتن سیب سرخ نصیب دست چلاقه..، بعد هم با دست زدم تو سر خودم و گفتم خاک تو سر ما ، اگه شانس داشتیم ...، کامبیز گفت تو دیگه خیلی پررویی ! ، گفتم باید با بابام صحبت کنم یه نقشه هم بچینه دختره رو بکنیم !! ، کامبیز قاه قاه خندید ، گفتم راستی چیکار کردی ؟ گفت دیدی که یه چک پونصد تومنی گرفتم به تاریخ فردا و بیست و شیش تومن هم پول ویدئو رو نقدی گرفتیم ..، سر تکون دادم و پرسیدم تو چرا دو تا چک دادی ؟ کامبیز گفت مثل اینکه یادت رفته سیصد تومن از این پول مال باباته ها ..، میلاد گفت سیصد تومن رو با سودش یه چک بکش و دویست تومن رو با سودش یه چک دیگه میخوام خرج کنم تو بازار چک خورد باشه بهتره ، قدیمها مثل الان نبود که هیچ اعتمادی نباشه ، چک ارزش داشت و معمولا چکها برگشت نمیخورد ، کسبه به هر غریبه ای با چک جنس میدادن و چکهای مردم جای پول نقد تو بازار بین کسبه رد و بدل میشد ، هر کی چک بدستش میرسید توی دفتر چک وارد میکرد و اسمشو یه گوشه پشت چک مینوشت و خرج میکرد به نفر بعدی ، اینجوری اگه یه وقت هم چک مشکل پیدا میکرد (که معمولا نمیکرد ) ، کسبه دست بدست چک رو به صاحب اصلیش پس میدادن و پولشونو میگرفتن ، کامبیز ادامه داد این بود که مجبور شدم دو تا چک بکشم ، گفتم آهان ..، کامبیز گفت خوب دیگه ماموریت انجام شد ..، چک رو بده به بابات و صبر کنیم ببینیم بابات چیکار میکنه ..، خندیدم و گفتم بزار ببینیم چه نقشه ای تو سرش داره ، کامبیز هم خندید ..
    با کامبیز رفتیم دم خونشون و اون از ماشین پیاده شد، هر چی اصرار کرد برم تو با اینکه دلم میخواست برم پروانه رو ببینم نرفتم ، به ساعتم اشاره کردم و گفتم دیره ، باید برم خونه حموم کنم و بعد شام سفارش بدم و شیرینی بخرم بعد هم میخوام چشمامو ببندم و فک کنم با آزی قرار دارم بجاش برم دنبال ماندانا ..!! ، کامبیز قاه قاه خندید و گفت بنظر من که ماندانا دست کمی از اون عروس افاده ای میلاد نداره ، تازه لوند تر و سکسی تره ، بعد هم گفت سامسونت من روی صندلی عقبه چک و دسته چک توشه بده به بابات ، پول نقد رو هم بعدا سر فرصت دلار کنیم ، گفتم میخوای بجای دلار به نسرین پول بدم ؟ کامبیز گفت آره فکر خوبیه اینجوری هم بدهیمونو میدیم و هم دیگه مجبور نیستیم بریم تا بازار واسه تبدیل کردن پول به دلار ، باهاش خداحافظی کردم و رفتم پشت ماشین نشستم و دور زدم سمت خونه خودمون .
    بابام هنوز نیومده بود ، داشت دیرم میشد ، سامسونت کامبیز رو گذاشتم توی کمدم و پولهای نقدش رو توی جیب کتم گذاشتم ، مامان هنوز لباس صبح تنش بود ، گفت شب مهمون داری ؟ گفتم آره قرار کاری داریم ..، پغی زد زیر خنده و گفت اوه چه غلطها ! ، خندیدم و دویدم تو حموم ، دوش گرفتم و ریشهام رو با دقت زدم ، پشم و پیل اطراف کیرم تازه نوک زده بود ، تصمیم گرفتم فعلا اونها رو به حال خودشون بزارم ، از حموم که بیرون اومدم موهام رو با دقت شونه کردم و ژل زدم و لباسهای شیک و تمیز رو با دقت تنم کردم ، دلم میخواستم عالی بنظر بیام ، کیفم رو برداشتم و پول نقد رو کنار دلارها چپوندم و توی جیبم جا دادم ..، یه نگاهی به کتابچه ایرج که توی کمد بود انداختم و با خودم گفتم فردا دوباره میخونمش ، تلفن رو برداشتم و به خونه ماندانا زنگ زدم ، خودش گوشی رو برداشت ، سلام کردم خندید و گفت به به حمید آقا سالی یه بار زنگ میزنن ، با خنده گفتم دیروز زنگ زدم خونه نیاورون تشریف داشتین ، گفت سروش بهم نگفت باید گوششو بپیچونم ..، بعد گفت شماره نیاورون رو یادداشت کن ، یه خودکار بیک از تو کشوم برداشتم و شماره خونه نیاورونشون رو توی دفترچه تلفنم جلوی اسمش اضافه کردم ..، گفتم کی بیام دنبالت ، گفت هر وقت خواستی بیا ، چون لباس و لوازم آرایشم رو برمیدارم و همونجا تعویض میکنم ..، گفتم باشه پس آماده باش الان میام دنبالت چون باید سر راه شام سفارش بدم و شیرینی بخرم ..، گفت بیا ..، راستی ...! ، گفتم هان ؟ گفت چی بپوشم ؟ گفتم هر چی دوست داری عزیزم ! ، خندید و گفت لختی باشه ، پوشیده باشه ..، گفتم هر جور راحتی ، من مشکلی ندارم گفت یه دامن سبز کوتاه تازه خریدم میخواستم بپوشم اما گفتم شاید تو خوشت نیاد یا اینکه جلوی مهمونهات مناسب نباشه ، گفتم مشکلی نیست همونو بپوش ، گفت باشه پس خودم با یه بلوز قشنگ ست میکنم ، تو هر وقت خواستی بیا دنبالم ..، گوشی رو که قطع کردم مامانم اومد تو اتاق ، گفت با ماندانا بودی ؟ خندیدم و گفتم گوش وایسادن بده مامان !! ، گفت بی ادب من گوش وای نستاده بودم فقط به گوشم خورد که داری با ماندانا قرار میزاری ، مگه نگفتی قرار کاری داری ؟ گفتم طرف حسابمون با خانمش میاد ..، مامانم با خنده گفت خوب دیگه پس شما هم با خانمتون میرید ...، خندیدم و گفتم کو تا من زن بگیرم ، گفت چهار ماه پیش که داشتم میرفتم شیراز منم همین فکر رو میکردم ، اما امروز فقط چهار ماه گذشته و ...، خندیدم و گفتم باشه با اینحال خیلی مونده ..، شونه اش رو بالا انداخت ، بهم نزدیک شد و ماچم کرد ..، گفتم شب میری خونه پروانه خانم ؟ گونه اش گل انداخت و گفت آره یه سر میرم پیشش ، خیلی اصرار کرد که شب برم پیشش یکم اختلاط کنیم ..، بوسیدمش و گفتم خوش بگذره ، از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خیابون کاخ ...
    ماندانا در حالی که با یه مانتو شلوار خوشگل و سفید که جذب تنش بود و برجستگیهای بدن قشنگش رو خوب نمایش میداد از خونه به بیرون خرامید ..، یه ساک دستی بزرگ به یه دستش و یه کیف دستی سفید رنگ به یه دست دیگه اش گرفته بود ، از خوشگلی هیچی کم نداشت حیف که دل هوسبازی داشت ، بهش نزدیک شدم و ساک دستی رو ازش گرفتم ، همینکه اومد سوار ماشین بشه یکی از پشت سرش گفت ج ج ج ج جایی ت تت ت ت شریف میبرید ؟ جفتمون عین جن زده ها برگشتیم و با دیدن قیافه داغون و عصبانی پدرام جا خوردیم ..، ماندانا برعکس من اصلا خودشو نباخت گفت اه سلام عزیزم میخواستم بهت بگم ..، با یکی از طرف حسابهای حمید قرار کاری گذاشتیم داریم میریم پیش اونها ..، پدرام با عصبانیت سرشو تکون داد و گفت ک ک ک کاملا هم م م م م معلومه ! ، کاملا ساکت مونده بودم ، اولا که یه جورایی دعوای خانوادگی محسوب میشد و از طرف دیگه پدرام چند سال از من بزرگتر بود و اگه دعوا میشد شاید میتونستم از پسش بر بیام اما روزم به گه کشیده میشد و قرارم خراب میشد ..، با خودم گفتم شاید ماندانا بتونه با زبون یه کاری کنه دعوا نشه ..، ماندانا گفت شما زحمت بکش امروز غیرتی نشو بعدا برات توضیح میدم ، فعلا دیرمون شده ، پدرام با عصبانیت دست ماندانا رو که توی دستش گرفته بود ول کرد و گفت بب ببب بعدا هم ن ن ن نمیخواد به خودت ززز زحمت تت ت توضیح بدی ..، بعد هم پشتشو به ما کرد و رفت ، ماندانا یه نگاهی به اون انداخت و بعد یه نگاهی به من انداخت و بی صدا سوار ماشین شد ، سوار ماشین شدم و ماشینو روشن کردم ، یه نگاه به ماندانا انداختم سرشو پایین انداخته بود و به کفشهای پاشنه بلند و سفیدش نگاه میکرد و ساکت بود ، گفتم مانی ..، نگاهم کرد و در حالی که بغض کرده بود گفت مهم نیست ، بالاخره این اتفاق میفتاد ..، روزمون رو خراب نکنیم ..، بعد هم در حالی که یه قطره اشک رو از گوشه چشمای مشکی و درشتش پاک میکرد گفت پسر خوبی بود ، اما شاید حق با مامانمه بدرد من نمیخورد ..، دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم حیف تو نیست با این همه خوشگلی و کمال این دوست پسرت باشه ؟ شونه اش رو بالا انداخت و با بغض گفت چهار سال بود باهاش دوست بودم ..، گفتم خوب از اولش اشتباه کردی ..، بعد هم دستم رو روی زانوش گذاشتم و رونشو مالیدم و گفتم بریم تو خونه عمو منوچ یه پیک میزنیم و یه غلتی میزنیم همه چی یادمون میره ، یه خنده ای کرد و گفت تو هم همش به فکر همونی !
    سر راه شیرینی خریدم و شام سفارش دادم و گفتم که ساعت نه با آژانس بفرستن ، بعد سوار ماشین شدم و توی خونه ارواح با ماندانا از ماشین پیاده شدیم ، بوق زدم و سارا بدو بدو اومد دم در ، همونطوری که ازش خواسته بودم یه سارافون مشکی و سفید و جوراب نازکش رو پاش کرده بود و با یه کفش پاشنه چهارسانت توی آستانه در پیداش شد ، ماندانا با تعجب نگاهم کرد که این دیگه کیه ؟ بهش گفتم این سرایدار جدید خونه است ، بالاخره حرف زد و گفت بد نگذره ! ، خندیدم و کمکش کردم که پیاده بشه ، سارا جلو اومد و ساک دستی ماندانا رو از دستش گرفت ، گفتم سارا خانم ایشون ماندانا خانم دوست دختر من هستن بعد هم به ماندانا گفتم ایشون هم سارا خانم هستن کارمند اینجا ..، بعد به عنوان توضیح اضافه کردم ایشون زمان سرهنگ هم توی همین خونه کار میکردن ، ماندانا سر تکون داد ، سارا ساک دستی ماندانا رو توی اتاق سرهنگ گذاشت و رفت ، به ماندانا کمک کردم که لباسش رو در بیاره ، هنوز توی شوک بود ، یه لباس زیر سبز روشن تنش کرده بود و با شورت و سوتین گوشه تخت سرهنگ نشست و به دکوراسیون جدید خونه و تلوزیون و ویدئو نگاه کرد ، گفتم برم به سارا سفارشات لازم رو بکنم و زود میام سراغت ، سر تکون داد ، سارا مشغول چیدن شیرینی توی ظرف بود ، ساعت هنوز پنج نشده بود و تا ساعت هفت که مهدی و خانمش بیان کلی مونده بود ، به سارا گفتم تو زیرزمین مشروب هست زحمت بکش بیار بزار تو یخچال که بعد از شام سرو کنی ..، سارا در یخچال رو باز کرد و دیدم شیشه مشروب اسپانیایی نصفه و یه شیشه ویسکی توی یخچال هست ، نزدیکش شدم و به عنوان تشویق یه در کونی آروم بهش زدم و گفتم آفرین ... ، بعد یهو به سارا گفتم کامبیز میگفت یه دستگاه سودا ساز اینجا هست سارا گفت ایناهاش آوردمش بالا ، حدس زدم که لازمش داشته باشین ، خندیدم و گفتم کوش ؟ به یه وسیله دراز که روی میز بود اشاره کرد و گفت ایناهاش ، گفتم این چطوری کار میکنه ؟ کشو آشپزخونه رو باز کرد و یه کپسول دوازده گرمی دی اکسید کربن از توی کشو در آورد و بهم داد ، گفت من تا حالا با این دستگاه کار نکردم ، اینو یه پسره که اینجا کار میکرد و اسمش سعید بود توی دستگاه کار میذاشت و بعد آب یا مشروب توی این شیشه میریخت و دسته رو فشار میداد ..، داشتم با دستگاه ور میرفتم که صدای ماندانا از پشت سرم گفت بزار ببینمش ! ، از جام پریدم و خدا رو شکر کردم که وقتی دستم تو کون سارا بود پیداش نشده ، به سمتش که برگشتم فکم چسبید ، یه بلوز سفید نازک و آستین پفی یقه باز خیلی قشنگ تنش کرده بود که سوتین سبز رنگش توش کاملا قابل مشاهده بود ، یه سینه ریز خیلی قشنگ با سنگهای سبز لاجورد توی سینه اش خودنمایی میکرد و یه دامن کوتاه و سکسی سبز تیره پاش کرده بود که کون خوشگلشو صد برابر خوشگلتر نشون میداد ، با یه جوراب نازک که وقتی دقت میکردی رنگ سبز روشن توش قابل تشخیص بود و کفشهای پاشنه بلند سفید رنگش جلوم وایساده بود ، بی اختیار گفتم واو ...، چه خوشگل شدی ..، موهای بلندش رو یه وری روی شونه اش پخش کرده بود ، بهش نزدیک شدم و بوسیدمش ، گفت پشت دستگاه رو باز کن و کپسول رو بزار توش و پیچ زیرش رو بگردون وقتی یه فیس کرد معلومه که کپسول سوراخ شده یه دور دیگه که برگردونی صدای فیس قطع میشه ، طبق دستور العمل رفتار کردم و با قطع شدن صدا دیگه سفت نکردم ، ماندانا از توی یخچال آب برداشت و توی محفظه دستگاه ریخت و محفظه رو سر جاش محکم کرد و دسته بالای دستگاه رو به پایین فشار داد یه سوزن وارد آب شد و با شدت گاز رو به داخل آب تزریق کرد ، چند ثانیه بعد گاز متوقف شد و ماندانا دسته رو به جای اولش برگردوند و گفت بفرمایید سودا آماده است ، گفتم ای ول عجب راحت بود ، ماندانا گفت فقط از این کپسولها دیگه گیر نمیاد ، و وقتی کپسولت تموم بشه دستگاهت بی مصرف میشه ، سارا به زبون اومد و گفت دو تا کارتن از این کپسولها توی انباری هست ! ، ماندانا گفت اوه ..، پس حالا حالاها تو سودا داری ! ، بعد هم گفت یادت باشه دو سه تا کپسول بدی من ببرم خونه ..، گفتم چشم شما جون بخواه ..، بعد هم به سارا گفتم ده تا دونه از کپسولها رو بزار توی یه پلاستیک بعدا که خواستیم بریم بده به من ، سارا گفت چشم ، گفتم حالا چطوری سودا رو در بیاریم ؟ در اینو باز کنیم که میپاشه بیرون ..، ماندانا یه لیوان برداشت و گرفت جلوی زائده دستگاه و یه دکمه رو فشرد ، سودا با فشار از توی لوله دستگاه بیرون اومد و توی لیوان ریخت ، از روش گاز بلند میشد ، گفتم اوه چه باکلاس ! ، ماندانا خندید ، دو تا لیوان برداشتم و توش یه مقدار ویسکی ریختم روش برای جفتمون سودا ریختم و دست ماندانای خوشگل رو گرفتم و از آشپزخونه بیرون اومدیم ، وقتی ماندانا راه میرفت دامنش یه چاک نسبتا بلند داشت که بنظرم تا نزدیک شورتش بالا میرفت و از هم باز میشد و قسمتهای بیشتری از رون سکسیش معلوم میشد ، دستمو روی رونش کشیدم و گفتم جوووون ..، خندید .. ، گفتم بیا بریم تو اتاق سرهنگ یه صحبتهای خصوصی باهات دارم ، یه قلپ از ویسکی و سوداش خورد و بالاخره یه خنده از ته دل کرد و گفت کوفت .... !

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •