Web Analytics
داستان سکسی یک تابستان رویایی - صفحه 5
صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 201 به 250 از 308

موضوع: داستان سکسی یک تابستان رویایی

  1. #201
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت سی و یکم ( میز عجیب 5)



    جمعه
    صبح که بیدار شدیم صبحانه رو آماده کردم و سه تایی خوردیم ، میدونستم اگه امروز نرم خونه تا یکی دو ساعت بعد مامانم میاد اینجا !! ، واسه همین هم وقتی بچه ها آماده میشدن که برن منم مشغول لباس پوشیدن شدم ، سهیلا گفت خودمون میریم حمید جون .. ، گفتم نه بابا میرسونمتون ... ، بعد سه تایی از خونه بیرون اومدیم ، سهیلا کنار دستم نشست و ژاله رفت روی صندلی عقب .. ، خونه ژاله اینها سمت خیابون بهار بود ... ، اول اون رو رسوندیم و بعد سهیلا رو تجریش دم خونشون پیاده کردم و رفتم سمت خونه ...
    مامان خوشگلم حسابی به خودش رسیده بود و خوشگل کرده بود اما بد اخلاق بود .. ، یه لباس بلند آبی روشن با آستینهای پفی تنش کرده بود که دامنش تا روی زانوش رو میپوشوند ، یه جوراب خیلی نازک خاکستری روشن هم پاش کرده بود که میتونستی موهای تازه نوک زده پاش رو توش بشماری .. ، یه دمپایی سفید هم دم پاش انداخته بود و موهاش رو دم اسبی پشت سرش بسته بود ، معمولا وقتی حال نداشت موهاش رو مرتب کنه یه شونه ساده میزد و با یه کش سر دم اسبی میبست ... ، بوسیدمش و باهاش چاق سلامتی کردم .. ، لبخندی زد و گفت از اون دوستت چه خبر ؟ گفتم سهیلا ؟ گفت آره .. ، گفتم تا یکی دو روز دیگه احتمال زیاد مشکلشون حل میشه .. ، گفت این پرستاره هم دیروز یکی دو بار زنگ زد ، میخواستم شماره اون خونه رو بهش بدم اما گفتم شاید خودت نخوای بهش بدی ... ، گفتم اه پس چرا نگفتی که زنگ زد ؟ با عصبانیت گفت مگه من میتونم تورو پیدا کنم که چیزی بهت بگم یا نگم ؟؟ گفتم خوب زنگ میزدی خونه .. ، گفت تا حالا هر بار زنگ زدم مجبور شدم به خدمتکارتون پیغام بدم ، اینه که دیگه بهت زنگ نمیزنم ، اگه کار داشتی خودت زنگ بزن ... ، گفتم چته مامان چرا اینقد شاکی هستی ؟ گفت من شاکی نیستم ... فهمیدم جای یکی به دو نیست ، گفتم باشه .. ، بابام کجاست ؟ گفت رفت بیرون و گفت طرفهای ظهر برمیگرده ، بعد قبل از اینکه دوباره بپرسم اضافه کرد به منم نگفت کجا میره .. ، لبخند زدم ، گفتم باشه .. ، میرم پیش رویا .. ، گفت رویا هم صبح اومد پیشم و خواهش کرد اجازه بدم با آقا کامبیز برن بیرون .. ، اینه که ایشون هم نیستن .. ، تازه فهمیدم علت عصبانیت مامانم چیه .. ، دوست پسر نصفه نیمه اش با دختر برادرش رفته بودن بیرون .. ، خواستم از اون عصبانیت بیاد بیرون ، گفتم مامان بیا ما هم بریم پارک جمشیدیه .. ، مامانم گفت مگه نمیبینی بچه ها دارن چیکار میکنن ؟ گفتم بیاید همگی بریم ... ، یه نگاهی بهم انداخت و گفت پس ناهار چی ؟ گفتم بیرون با هم یه چیزی میخوریم... ، یه فکری کرد و گفت بد هم نیست ... ، بعد زیر لب گفت کون لق بابات که احتمالا یکی دو ساعت دیگه گرسنه از ولگردی برمیگرده خونه ! ، بعد به حرف خودش خندید و گفت باشه ... ، بعد داد زد لیلا ...... ، لیلا سرشو از توی پذیرایی بیرون آورد ، یه دستمال گردگیری توی دستش بود و موهاشو با یه روسری سفت بسته بود ، یکی دیگه از لباسهای قدیمی و تمیز مامانم تنش بود ... ، مامان گفت بجنب بچه ها رو حاضر کن بریم بیرون ، لیلا گفت غذامون رو گازه خانم ، مامان گفت زیر خورشت رو حسابی کم کن جا بیفته برنج هم نمیخواد بزاری ، لیلا گفت چشم ، وقتی رفت که بچه ها رو از توی حیاط جمع کنه گفتم مامان باید حتما یه فکری واسه لباسهای لیلا بکنی ... ، مامانم چشماشو تنگ کرد و گفت چطور ؟ گفتم هم هیکل خودته ، لباسهای خاطره انگیز تورو هم میپوشه ، یه وقت دیدی رفتم از پشت بغلش کردم و بجای تو ماچش کردم ها ... ، مامانم خندید و گفت خوب حواستو جمع کن ... ، گفتم حالا من حواسمو جمع کردم ، میترسم بابام فک کنه تویی بره از پشت آویزونش بشه کار دستش بده ها .. ، خندید و زد توی سرم و گفت تا وقتی بابات فک میکنه منم سمتش نمیره و اون در امانه ، من از اون وقتایی میترسم که میدونه اون من نیستم و یکی دیگه است !! ، اینو گفت و قیافه اش دوباره یکم غمگین شد .. ، گفتم ولش کن مامان قرار شد تا وقتی اون خوش میگذرونه تو هم خوش بگذرونی و نذاری که اوقاتت تلخ بشه .. ، صورتمو ماچ کرد و گفت نمیشه ... ، هر کاری میکنم نمیشه .. ، این کثافتو دوستش دارم .. ، بعد هم قیافه اش غمگین تر شد .. ، گفتم منم مطمئنم اونهم دوستت داره اما طبعش اینطوریه ، نمیتونه خودشو جمع کنه ... ، گفت باشه حالا .. میرم لباس بپوشم ، بعد رو به من که داشتم چسبیده بهش راه میرفتم گفت باز که دنبال کونم راه افتادی ... ، گفتم دست خودم نیست دلم میخواد لباس میپوشی تماشات کنم .. ، خندید و گفت اینم از شانس منه ... ، بجای که بابات بخواد نگاهم کنه تو میخوای تماشام کنی !! ، توی اتاق بهم گفت حالا که ولم نمیکنی حداقل دکمه این رو باز کن ، نزدیک شدم و دکمه های لباسش رو پشت گردنش باز کردم ، لبه های لباسش از هم دور شدن و کمر لختش و سوتین قرمزش معلوم شد ، از پشت بین دو کتفش رو بوسیدم ، برگشت و اونهم منو بوسید ، گفتم چراغ خواب هم تنت کردی که .. ، خندید و گفت فعلا هر چی تنم کنم هیشکی نمیبینه .. ، گفتم اولا که من دارم میبینم و کیف دنیا رو میکنم ، بعدشم جای تو بودم یکی دو نفر دیگه رو هم پیدا میکردم که تماشا کنن و کیف کنن !! ، تماشام کرد و با خنده گفت خاک تو سر بیغیرتت کنن ! ، گفتم پارسال غیرتمو با دو تا شیشه براندی طاق زدم .. ، میای بریم با هم بخوریمشون ؟؟ خندید و لباسش رو در آورد کون قلنبه و برجستگیهای بدن نازش معلوم شد ، جوراب نازک و کیر راست کنش تا بالای زانوش ادامه داشت حاضر بودم نصف عمرمو بدم اما بزاره همون لحظه کونشو لمس کنم ... ، به سمتم برگشت و نگاه خیره ام رو به تنش نگاه کرد و بعد چشمش به کیر راستم افتاد که مثل تپه جلوی شلوار لی ام رو بالا داده بود ، هیچ سعی نمیکردم کیر راستمو قایم کنم ، بهش اشاره کرد و گفت بهت میگم اذیت میشی .. ، تمام جراتمو جمع کردم و گفتم خوب منو بیار !! ، گفت عادت کردیا ... ، گفتم خیلی کیف میده آخه ، اعتیاد آوره ... ، گفت خودتو جمع کن ، اگه اعتیاد آور بود بابات معتاد میشد ! ، گفتم اون حالیش نیست چه طلایی داره .. ، در حالی که پشتش بهم بود خندید .. ، بهش نزدیک شدم و کیر راستمو به کونش چسبوندم و دوباره گردنشو بوسیدم ، کونشو ازم دور کرد اما چیزی نگفت ، آهی کشید و به سمتم برگشت و گفت بشین رو تخت بیارمت ، لبهام گوش تا گوش به خنده وا شد ، نشستم گوشه تخت و بعد ولو شدم ، کنارم نشست و کمربندم رو باز کرد ، بعد دکمه شلوار لی رو باز کرد و زیپشو پایین کشید ، وقتی شورت آدیداس رو یکم پایین کشید کیرم مثل فنر تا شده بیرون پرید .. ، کرم آورد و کیرمو چرب کرد و شروع کرد به مالیدنش ، سرمو به گردنش نزدیک کردم و بوسیدمش ، چیزی نمیگفت و میذاشت کارمو بکنم دستمو با پررویی دراز کردم و پاهاش رو لمس کردم ، جوراب نازک نایلونی زیر دستم حس خوبی داشت ، بالای رونش رو لمس کردم ، دوباره به دستش کرم زد و ادامه داد .. ، دستم از روی شورت قرمز به کس قلنبه اش خورد .. ، کمی از جاش تکون خورد اما جلوم رو نگرفت ، داشتم میمردم ، وقتی نوک انگشتم کس داغشو لمس کرد و اون پاهای خوشگلشو محکم بهم فشرد و دستم لای چاک کسش فشرده تر شد اینقد تحریک شدم که همون لحظه آبم عین فواره از نوک کیرم بیرون پرید ... ، پاهاش رو از هم باز کرد و با یه دستمال کیرمو تمیز کرد و یه قطره اشک رو از گوشه چشمش پاک کرد ، کسش اینقد خیس بود که مطمئن بودم اون صد برابر بیشتر از من تحریک شده ، پریدم و بغلش کردم و بوسیدمش ، گفت باشه دیگه اومدی دیگه .. ، پاشو لباس بپوشم ، با دست خوابوندمش روی تخت و گردنشو بوسیدم ، گفت چیکار میکنی ؟ گفتم نوبت توست ... ، گفت خفه شو .. ، بلند شو .. ، اما قبل از اینکه دوباره مخالفت کنه دستمو فرو کردم توی شورتش .. ، خودشو جمع کرد و گفت نکن حمید ... ، اما وقتی با انگشت اشاره لای چاک کسش فرو کردم و انگشتمو به زور به چوچولش رسوندم و مالیدمش نکن نکن هاش آروم شد و جای خودشو به نفسهای عمیق داد .. ، گردنشو میبوسیدم و با انگشت چوچولشو میمالیدم و اون گاهی وسط نفسهای عمیق و صدا دارش میگفت نکن حمییید ... ، میدیدم که داره از لذت میمیره ، درست مثل اونروزی که زیر دست سهیلا خودشو بالا و پایین میکرد داشت هن و هن میکرد اما سعی میکرد جیغ نزنه و البته وانمود میکرد که اصلا راضی نیست.. ، وقتی دیدم نفسهاش داره تندتر میشه دستمو پایین تر بردم و با پنج انگشت تمام کسش رو توی دستم گرفتم و بعد انگشت وسطی رو تا جایی که میشد توی کسش فرو کردم ، دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره ، یه جیغ کوتاه کشید و بعد لبش رو با تمام قدرت با دندون گزید و با دو تا نفس عمیق صدا دار توی بغلم ولو شد و از حال رفت ، وقتی دهنشو باز کرد از لبش خون میومد ، لبش رو بوسیدم و لب من هم خونی شد ، دستم رو از توی شورتش بیرون کشیدم و به بینیم نزدیک کردم و بو کردم ، راستی راستی بوی شکلات میداد ، انگشت وسطی رو که هنوز از آب کسش خیس بود توی دهنم کردم و با لذت مکیدم ، خندید و با کف دست محکم توی سرم کوبید و گفت کار خودتو کردی ؟؟؟ گفتم عجب کیفی داد مامان ... ، بعد جلوش نشستم و پاهاش رو از هم باز کردم ، فک کرد میخوام بکنمش واسه همین هم محکم پاهاش رو به هم چسبوند و گفت بسه دیگه ... ، گفتم کاری ندارم بخدا یه لحظه صب کن .. ، پاهاش رو شل کرد ، دو طرف شورتشو رو گرفتم و پایین کشیدم و سرمو به چاک کسش نزدیک کردم و با لذت بو کردم ... ، گفتم آخیییی کامبیز کثافت راست میگفت راست راستی بوی شکلات میده ... ، گفت مردشور شما دو تا رو ببره چیزی هم هست که به همدیگه نگین ؟ گفتم آره هیچوقت بهش نمیگم که اینو بوسیدم بعد سرم رو به لای پاش نزدیک کردم و بالای کسش رو بوسیدم و شورتشو دوباره بالا کشیدم ، تنگ بغلم کرد و چند دقیقه چشماشو بست ....

  2. #202
    اینقدر توی گیت ورودی چشم گردونده بودم و هی جابجا شده بودم که چشمام در اومده بود ، هر مسافری که میومد ازش میپرسیدم از شیراز اومدین ؟ با بابام اومده بودیم دنبال سولماز جونم که قرار بود از شیراز برسه ، همه مسافرهای پرواز اومده بودن اما از زنداییم خبری نبود ، بالاخره چشمم به جمال دلرباش روشن شد ، از دور میومد و مثل همیشه خوشگل و خوش لباس ، از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ، مردم رو کنار زدم و خودم رو به خروجی گیت رسوندم ، سولماز یه مانتو کوتاه مدل بارونی کرم رنگ تنش بود با یه شلوار قهوه ای و کفش و روسری قهوه ای ، میدونست چی رو با چی بپوشه که تو اون همه آدم توی فرودگاه باز هم شاخ باشه ، سولماز جونم اومد ، اینقدر درگیر تماشا کردنش بودم که متوجه نشدم تنها نیست ، پریدم و بغلش کردم و بوسیدمش خم شد و منو بوسید و آروم تو گوشم گفت داییت باهامه ، سرمو از رو صورتش برداشتم و با دیدن دایی اسد که کشون کشون دو تا چمدون نسبتا بزرگ رو دنبال خودش میکشید اخمام تو هم رفت ، این قضیه کاسه کوزه منو بد جوری بهم میریخت ، کلی دلمو واسه اومدن سولماز صابون زده بودم و حالا دایی اسد معلوم نیست چرا اما با سولماز اومده ..، بابام رفت سمت دایی اسد و سلام علیک کرد و بعد کمک کرد که چمدونها رو ببریم سمت ماشین ، زورکی با دایی اسد یه سلام علیکی کردم ، فک کنم خیلی تعجب کرد ، عادت داشت من خیلی با دیدنش ذوق کنم ، اما اوضاع دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشد ، با اون اتفاقاتی که بین من و سولماز افتاده بود و اون چیزهایی که در مورد دایی اسد شنیده بودم الان دیگه اون فقط یه مانع بین من و زندایی خوشگلم بود ، توی ماشین به سمت خونه میرفتیم و بابام رانندگی میکرد و دایی اسد کنارش نشسته بود ، من عقب کنار زنداییم بودم و دست زنداییم یواشکی تو دستم بود ، بابام رو به دایی اسد گفت چه خوب کاری کردی اومدی ، چی شد حالا افتخار دادی ؟ ، طوری که زنداییم ببینه و بقیه نفهمن با تموم شدن حرف بابام حالت عق زدن به خودم گرفتم ، زنداییم بلند بلند به شوخی من خندید ! ، بعد گفت قرار نبود بیاد ، بهش گفتم بره بلیط منو بگیره و بیاد اونم به جای یه بلیط با دوتا بلیط برگشت ! ، بعد در همون حالی که دستش تو دست من بود آروم دستشو از روی شلوار روی کیرم کشید بعد هم نوک زبونشو از بین لبهای خوشگلش بیرون آورد و نوک زبونشو به لبهاش مالید ..، کیرم به سرعت بلند شد ، تو ذهنم داشتم به سرعت مرور میکردم که ببینم این اوضاع به کجا میخواد برسه و چطور میتونم با این وضع جدید بالاخره با سولماز خوشگلم همخوابه بشم ..، گفتم زندایی قرار بود بریم دماوند سه تایی درس بخونیم ، داییم از صندلی جلو گفت حالا چهارتایی میریم ، من که مزاحم درس خوندنتون نمیشم ، جوابمو گرفتم ، داییم تهران کاری نداشت فقط اومده بود موی دماغ بشه ..، با نگاه استفهامی به زنداییم زل زدم و سرمو تکون دادم یعنی این چی میگه ؟ زنداییم وقتی دید داییم نگاه نمیکنه شونه هاش رو بالا انداخت که یعنی من نمیدونم ..، وقتی رسیدیم دم خونه داییم یکی از چمدونها رو برداشت و رفت سمت در خونه ، بابام میخواست اون یکی چمدونو برداره ، گفتم بابا من میارم ، سولماز احتمالا عمدا داشت لفت میداد ، بابام و داییم که رفتن توی خونه پریدم رو صندلی عقب و لب سولماز رو بوسیدم و در همون حال دستم رو بردم لای پاهای خوشگلش ، زود از هم جدا شدیم ، چمدون رو برداشتم و با هم رفتیم سمت خونه ، گفتم زندایی چرا دایی رو با خودت آوردی ؟ گفت چی بگم ، میخواد بره خونه خواهرش ، بگم من میرم تو نیا ؟ گفتم همه چی خراب میشه ..، گفت هیچی خراب نمیشه ، قراره درس بخونید ..! ، گفتم پس بقیه چیزها ، گفت شاید شرایطش پیش اومد ، اگر هم نشد یه دفعه دیگه ، فعلا درسهاتون اولویت داره ! ، یه حالی داشتم که اگه محکم با مشت میکوبیدن تو سر من اوضاعم بهتر بود ، زنداییم با دیدن مامانم که با موهای صاف و اتو کشیده یه بلوز تک لای زرد رنگ نازک پوشیده بود و یه دامن روی زانو و پاهای لخت و تمیزی که توی دمپایی پاشنه بلند زرد رنگ برق میزدن فکش چسبید ! ، تا حالا مامانمو اینطوری ندیده بود ، نتونست زبونشو نگهداره ، گفت به به ، شهین جون چه عجب به خودت رسیدی ! ، مامانم یکم سرخ و سفید شد و گفت آره دیگه ، تصمیم گرفتم برای خودم هم یکم وقت بزارم ، سولماز کاملا حسودیش شده بود ، فک کنم با دیدن مامانم حس میکرد ممکنه دیگه مثل قبل نتونه از خوش لباسی و خوش تیپی یکه تازی کنه ..، اما من تو دلم میدونستم سولماز تو فامیل هنوز هم از خوشگلی تکه ..، زنداییم و داییم وسایلشونو بردن تو اتاق دوقلوها که الان اتاق رویا شده بود ، بابام گفت دماوند کار داره و از همه عذر خواهی کرد و رفت ، بعد از ناهار به عادت شیرازیها همه تو خونه ما مشغول خواب قیلوله بودن ، حتی دوقلوهای شیطون هم خوابیده بودن ، آروم در زدم و رفتم تو اتاق مامانم ، مامان بلوز دامنشو در آورده بود و با یه لباس نخی نازک دراز کشیده بود ، رونهای لخت و خوشگلش تو اون لباس کوتاه صد چندان هوس انگیز شده بود ، با دیدن من پتوی نازک رو روی پاهاش کشید که من دیگه بیشتر بهش زل نزنم ! ، رفتم توی رختخواب کنارش دراز کشیدم و دست کشیدم به موهاش ، گفت چرا نمیخوابی ؟ گفتم خوابم نمیبره ، بعد ادامه دادم مامان ...! ، چیه ؟ گفتم دایی خیلی حرف میزنه و همش با زنداییم دعوا دارن ، اگه قراره دو روز بریم درس بخونیم اینا اینقد با هم دعوا میکنن که درس کلا یادمون میره ، مخصوصا وقتی با هم تنها هستن سر هر موضوع الکی هم با هم یکی به دو میکنن ، همش هم تقصیر داییه ! ، مامانم گفت اینطورهام نیست که همش تقصیر داییت باشه ، گفتم اما به هر حال نمیشه کنار این دو تا تمرکز داشت ، مامانم گفت حالا میگی چیکار کنم ؟ گفتم یه کاری کن دایی همینجا پیشت بمونه ما سه تایی بریم با اعصاب راحت دو روز درس بخونیم ! ، مامان یه غلطی زد و روش رو به سمت من کرد ، یقه باز لباسش و چاک سینه های سفیدش خیلی دیدنی بودن ، گفت ببینم چیکار میکنم ، گفتم مرسی که لباسهای خوشگل پوشیدی جلو زنداییم ، دلم میخواد روش کم بشه ، میشه بعد از خواب یه لباس خوشگل دیگه بپوشی ؟ گفت واسه چی ؟ گفتم میخوام تا اینجاست هر بار که میبیندت یه لباس تازه تنت باشه ، بلکه روش کم بشه ، چشمامون در اومد بسکه هی لباسهای نو تو تنش دیدیم ، مامانم خندید ، به سوتینش که از لای چاک یقه اش چشمک میزد اشاره کردم و گفتم مرسی که اینارو هم عوض کردی ...! ، به یقه اش نگاه کرد و دید که سینه هاش کم مونده از توی چاک یقه اش بیرون بیفتند ، یقه لباسشو روی هم انداخت و گفت چشماتو درویش کن مرتیکه ، گفتم خوشگلن ، واسه چی قایم میکنی نبینم ..؟ ، گفت خیلی بی حیایی حمید ! ، گفتم مرسی !! حالا یه فکری واسه دایی اسد میکنی ؟ گفت گفتم باشه ..!! ، گفتم دیگه سفارش نکنما..! ، یکی دایی اسد یکی هم لباسهای خوشگل جلو سولماز ..! ، گفت خوبم باشه دیگه واسه من تعیین تکلیف میکنی ؟ ، گفتم غلط بکنم ، من پیشنهاد میدم ! ، گفت باشه ، حالا پاشو برو تو اتاق خودت ، گفتم میخوام بغلت کنم همینجا یه چرت بخوابم ! ، گفت باشه بکپ فقط حرف نزن بلکه منم یکم خوابم برد ! ، پشتش رو کرد به من و بالششو بغل کرد و خوابید ، همونطوری که خوابیده بود از پشت بغلش کردم و خودمو چسبوندم بهش و چشمامو بستم !

  3. #203
    خدا خدا میکردم مامانم شر دایی اسد رو از سرمون باز کنه ، میخواستم بعد از اینهمه دوری به وصال یارم برسم ! ، یکم پیش مامان خوابیدم و بعد یواش از اطاق رفتم بیرون ، توی هال رویا یه بالش زیر دستش گذاشته بود و داشت درس میخوند ، یه شلوار استرچ نازک تنش بود و یه تیشرت گشاد ، رفتم کنارش نشستم و دستم رو روی رونش گذاشتم و گفتم بابات هم که تشریف آورده ، حالا چه خاکی تو سر کنیم ؟ سرشو بلند کرد و گفت آره ، برنامه هامون بهم ریخت ، مخصوصا تو ، گفتم بنده خدا من به بابام گفته بودم که به مامانم بگه میره مشهد دنبال طلب بعد بجاش بیاد دماوند پیشمون ! ، حالا بابات اومده از قبل هم نقشه کشیده باهامون بیاد دماوند ، حالا بنظرت چیکار کنیم ؟ گفت نمیدونم بخدا ، کاشکی بمونه تهران ! ، گفتم تو هم یه فکری بکن شاید یه چیزی به فکرت رسید ، از اتاقم به کامبیز زنگ زدم ، گوشی رو خودش برداشت ، گفتم زنداییم اومده ، احتمالا فردا میریم دماوند یه هفته نیستیم ..، یکم فکر کرد و گفت میتونید با رویا بیاین اینجا حداقل قبل رفتنتون ببینمتون تازه شورت سوتین های مامانت هم که از سهیلا خریدی نبردی خونه هنوز اینجاست ، ببر بده بپوشه بلکه یه اتفاقی افتاد و منم تو تنش دیدم !، گفتم بزار ببینم اگه رویا تونست میایم ، به رویا گفتم بیا بریم پیش کامبیز اینا ...، رویا گفت باشه بزار برم تو اتاق لباس بپوشم بریم ، اگه مامانم پرسید چی بگم ، گفتم اگه بابات خواب بود و مامانت پرسید بگو میریم پیش کامبیز ! ، اگه بابات بیدار بود و پرسید یه چشمک به مامانت بزن و بگو میریم کلاس ! ، رویا گفت تو هم واسه همه چی جواب آماده داری ، رویا رفت و منم رفتم تو اتاقم که لباس بپوشم .
    کامبیز درو باز کرد اما طبق معمول در با آیفون باز نشد ، گفت صب کنید الان میام ..، در حالی که نفس نفس میزد درو باز کرد ، گفت ببخشید تازه درستش کردیم اما باز خراب شده ، با من دست داد و بعد رفت سمت رویا و جلوی من بغلش کرد ، مردیکه هر روز پررو تر میشد ، دستشو انداخته بود دور کمر رویا و صورتشو بوسید ، کم مونده بود به رویا بگه بکش پایین میخوام جلو حمید ترتیبتو بدم ..! ، داشتم با حسادت عشق بازی این دو تا رو تماشا میکردم که صدای پروانه خانم منو به خودم آورد و باعث شد اون دوتا مرغ عشق هم بالاخره از تو کون هم دربیان ! ، پروانه خانم یه دامن کوتاه سفید صورتی پوشیده بود و یه تیشرت مردونه ، که البته فکر میکنم اون تیشرت رو قبلا تو تن کامبیز دیده بودم ، پاهای کپل و سفیدش لخت لخت بودن ، فک کنم از لج کامبیز و رویا منو محکم به خودش چسبوند و در حالی که سرمو بین سینه های درشت و خوشگلش چسبونده بود منو بوسید ، منم نامردی نکردم و دستمو بردم دور کمرش حلقه کردم و سفت به خودم چسبوندمش ، بوی عطر تنش باعث شد کیرم به سرعت قد بکشه ...، راه افتادیم که بریم سمت اتاق کامبیز ، یهو پروانه خانم گفت حمید جون میای کمکم کنی یه چایی درست کنیم ؟ با تعجب برگشتم سمت پروانه خانم ..، با خودم فکر میکردم خوب اگه کمک لازم داره چرا به کامبیز نمیگه ..، اما به هر حال برگشتم و باهاش رفتم سمت آشپزخونه ، کامبیز و رویا رفتن بالا ، پروانه خانم دوباره اومد سمتم و ماچم کرد ، گفت ببخشید عزیزم ، گفتم چند دقیقه تنها باشن ، بیا من و تو هم یه چایی درست کنیم با هم بخوریم ، با خودم فکر میکردم خدا بده شانس ! ، ببین چطوری به فکر کامبیزه ..، اگه مامان ما بود ...، چایی که درست میکردم چشمم به پرو پاچه پروانه خانم بود ، داشت نق میزد که خیلی خسته است ، کمرش و پاهاش درد میکنه ، آسیه خانم دو روزه که نیومده و همه کارها رو خودش باید انجام بده ..، گفتم خاله میخوای یکم پشت شونه ات رو ماساژ بدم ؟ گفت نه عزیزم تو هم لابد خسته ای ، اذیت میشی ..، گفتم نه خاله خوبم ..، گفت باشه چایی رو ببریم بالا به اون دو تا هم بدیم بعد اگه زحمتت نبود یکم سرشونه ام رو بمال ، دل تو دلم نبود ، خیلی دلم میخواست مامان کامبیز رو دستمالی کنم ، چایی ریختیم و رفتیم بالا ، از اتاق کامبیز هیچ صدایی نمیومد ، معمولا همیشه از اتاقش صدای موزیک میومد ..، اما الان هیچ صدایی نبود ، پروانه خانم یکم اینپا و اون پا کرد و بعد با خنده گفت بیا بریم تو اتاق من ، بعدا واسه اینا هم چایی میبریم ، اینا فعلا چایی نمیخوان ، خندیدم و با هم رفتیم تو اتاقش ، چشمم به در کمدی بود که میدونستم به یه حموم باحال ختم میشه ، با خودم فکر میکردم چی میشد الان باهاش میرفتم تو اون حمام و ...، سینی چایی رو گذاشت روی تخت و پاهاش رو روی هم انداخت ، رونهای کپل و سفیدش بدجوری چشمک میزدن ، گفت بیا حمید جون چاییمونو بخوریم ، کنارش روی تخت نشستم و یه چایی برداشتم ، دمپایی هاش رو در آورد و پاهاش رو گذاشت روی تخت ، گفت پاهام داره از حال میره اینقد که امروز سرپا بودم ، اینقدر حالتش سکسی بود که کیرم داشت میشکست ! ، چایی پرید تو گلوم ، پروانه خانم پرید سمت منو با دست زد تو کمرم ، خوبی حمید جون ؟ تقریبا تو بغلش بودم ، دلم میخواست همونطوری بمونم ، در حالی که هنوز سرفه میکردم گفتم آره ، خوبم چایی پرید تو گلوم ، بزار ماساژت بدم خاله ..، پشتشو کرد بهم و گفت مرسی عزیزم بیا ..، پررویی کردم و گفتم مگه نگفتی پاهات خسته است ؟ بزار اول پاهاتو بمالم خاله ! ، خندید و گفت باشه ، دو تا بالش پر بزرگ گذاشت پشت سرشو نشست روی تخت و پاهای لخت و سکسیش رو دراز کرد سمت من هیز !! ، بهش نزدیک شدم و ساق کپل و سفیدش رو تو دستم گرفتم و آروم مالیدم ، کونشو روی تخت جابجا کرد ، بعد کف پا و انگشتای پاشو دو دستی مالیدم ، وقتی میمالیدمش عمدا پاهاشو بلند میکردم که قسمتهای بیشتری از رون کپلش از توی دامن معلوم بشه ، هیچ مخالفتی نداشت ، میذاشت هر کاری دلم میخواد با پاهای کپلش بکنم ، پای راستش رو گذاشتم روی پام دو سه سانتی کیر راستم ، بعد پای چپش رو از روی تخت برداشتم و مالیدم ، وقتی ساقهای گوشتالوشو ماساژ میدادم آروم آه میکشید ، چشماشو بسته بود ، متوجه نبود اما پای راستش کشیده میشد روی کیر راستم ، دو دستی پاشو بالا آوردمو انگشتاشو یکی یکی ماساژ دادم ، دیگه تقریبا دامنش کنار رفته بود ، کل پاهای کپل و سکسیش توی دستای من بود ، پاهاشو نوبتی جابجا میکردم ، یکی رو میذاشتم نزدیک کیرم و اون یکی رو تو دستم میگرفتم که وقتی یه پاشو میمالم اون یکی روی کیرم مالیده بشه ، پاش رو با یکم فاصله روی تخت گذاشتم و اون یکی پا رو توی دستم گرفتم ، پاهاش از هم باز شد و چشمم به یه شورت مشکی توری افتاد که کس سفیدشو میپوشوند ، نفسهام تند شده بود و داشتم له له میزدم که بخوابونم و بکنمش ..! ، چقد دلم میخواست ..، ساق پای سفیدش رو دو دستی گرفته بودم و میمالیدم ، حال خودمو نمیفهمیدم ..، یه لحظه صورتمو به پاش نزدیک کردم و ساق پاشو بوسیدم ..، چشماشو باز کرد و گفت داشت خوابم میبرد ..، مرسی حمید جون ..، گفتم خاله بزار شونه هات رو هم بمالم ، گفت دستات از حال رفت اینقد پامو مالیدی ..، میخواستم بگم دستام تازه حال اومد اینقد پاهاتو مالیدم ، گفتم نه خاله خسته نیستم ، گفت مرسی پس بیا ، خودمو کشوندم کنارش ، موهای طلاییش تو تمام کمرش پخش شده بود ، موهاش رو با دستام جمع کردم و یه طرف گردن کشیده و سفیدش انداختم ، شروع کردم به مالیدن شونه هاش ..، دوباره آه و ناله هاش آروم آروم بلند شد ، کمرش رو از روی تیشرت میمالیدم و اون آه میکشید ..، میخواست یه چیزی بگه اما حرفشو خورد ..، دستامو بردم پایین تر و کمر گوشتالوش رو از روی تیشرت میمالیدم ، دستم میخورد به بند سوتینش و کیر راستم داغش تازه میشد و هی خودشو میکوبید به زیپ شلوارم ! ، بالاخره سکوتش رو شکست و با خجالت گفت خاله تو که داری زحمتت رو میکشی ، دستتو ببر زیر تیشرت ، فوری با پررویی تیشرتش رو دادم بالا و در حالی که کیرم داشت میشکست به تن مرمریش زل زدم ، روی بدنش نمیشد عیب گذاشت ، دستم رو بردم توی تیشرت و رسوندم به سرشونه های لختش و شروع کردم به مالیدن وقتی دستم چند بار به بند سوتینش کشیده شد بدون اینکه ازش بپرسم بندهای سوتینش رو کنار زدم و روی شونه اش انداختم و سرشونه های کاملا لختش رو مالیدم ، چیزی نگفت ، دوباره کمرش رو مالیدم ، گفت راستی خاله ، اون خواهر دوستت که کامبیز ازش برام لباس زیر گرفته بود کجاست ؟ میخوام برم چند تا دیگه بردارم ، جنسش حرف نداشت ، گفتم خاله زیاد دور نیست ، به دوستم زنگ میزنم میگم یه شب بیاره خونتون ، شما نمیخواد برید ، کمرش رو باز تا پایین مالیدم و وقتی به سوتینش رسیدم گیره سوتین رو با دو تا دستم گرفتم و با پررویی بدون اینکه بپرسم بازش کردم ، نمیدونم اینهمه پررویی رو از کجا آوردم ، بجای خون تو رگهام آدرنالین میچرخید ! ، باز صداش در نیومد هر دو دستم رو کشیدم به کمر لختش ، دلم میخواست پررویی کنم و تیشرتش رو هم در بیارم ، اما تا همینجاش هم خیلی بیشتر از کوپنم خرج کرده بودم ، کمرش رو میمالیدم ، پهلوهاش رو دست مالی کردم و دستم رو تا بالا بردم ، وقتی هر دو دستم با گوشه سینه های درشتش تماس گرفت خودشو جابجا کرد ، یه طوری که بفهمم دیگه خیلی پررو شدم خودشو حرکت داد و سینه هاش رو از دستم بیرون کشید ، یهو صدای کامبیز اومد ، مامان ...! مامان ....!

  4. #204
    هول شدیم ، دستم رو از تو تیشرتش بیرون کشیدم و اون هم خودشو جمع کرد ، بعد صدا زد ما اینجاییم مامان ، کامبیز در اتاقو باز کرد و سرش رو کرد تو ! ، با دیدن من و مامانش روی تخت هم تعجب کرد و هم لبخند زد ، مامانش گفت چایی آوردیم براتون ، دیدیم شاید مزاحمتون نشیم بهتره ، اومدیم اینجا ؛ حمید جون یکم سرشونه هامو ماساژ داد ..، کامبیز گفت نه بابا داشتیم حرف میزدیم ، رویا گفت برو ببین حمید و مامانت کجا موندن ، پس من میرم دوباره چایی بریزم ، واسه شمام بریزم ؟ پروانه خانم بجای هر دومون گفت آره عزیزم مرسی ، کامبیز گفت پس شمام برید پیش رویا که تنها نمونه ..، پروانه خانم گفت باشه مامان ..، بعد از جاش بلند شد و دمپاییش رو پاش کرد ، کامبیز در اتاقو بست و رفت ، پروانه خانم دوباره تیشرتش رو زد بالا ، اینبار دیگه روش به من بود و نصف سینه های لخت و درشتش و شکم ناز و سفیدش رو هم میدیدم ، از بس تحریک شده بودم سردرد گرفته بودم ، پروانه خانم گفت حمید جون بیا بند اینو که باز کردی ببند بریم پیش سرکار علیه دختر دایی شما که یه وقت تنها نمونن ! ، حرفاشون تموم شده ! ، این جمله آخر رو با طعنه گفت و من خندیدم ، گیره سوتین گیپور مشکیشو دوباره بستم و عمدا دست کشیدم به کمرش ، خندید و تیشرتشو پایین کشید ...، فک کنم قرارداد بسته بود هر بار منو میبینه اینقد تحریکم کنه که تا آستانه جنون برم ! ، وقتی میخواستیم در اتاقو باز کنیم تا بریم پیش رویا ناغافل خم شد و لبهام رو بوسید ، تمام تنم لرزید و داغ شد ..، گفت مرسی عزیزم خیلی کیف داد ..، گفتم یه ماساژ از یکی از دوستام یاد گرفتم ، حالا اگه فرصت دست داد کامل ماساژتون میدم خاله ..، لبخند زد و گفت آره ، حتما..! ، کیرم تیر میکشید ! ، یه ساعتی بود که عین چوب مونده بود ! ، هر لحظه این بدبخت اومد بخوابه ننه کامبیز یه قمیش اومد و این خدازده دوباره راست وایساد ! ، اگه کامبیز دو دقیقه دیگه اومده بود من همونجا بدون اینکه کیرمو در بیارم تو شلوارم ارضا میشدم ! .
    رویا به یه بلوز آستین بندی و شلوار استرچ نشسته بود و پاهاش رو یه وری روی هم انداخته بود ، معلوم بود آرایشش رو دوباره تجدید کرده ، چون لبهاش برق میزد ، با خودم گفتم سری اول آرایشش الان تو شکم کامبیزه ، همه رو خورده ! ، نگاهم که با نگاهش گره خورد بهش چشمک زدم ، سرخ شد و با لبخند بهم جواب داد ، پروانه خانم روی صندلی نشست و دستشو گذاشت روی زانوی سکسی و لختش ، گفت در مورد معلم خصوصی تصمیم گرفتید ؟ رویا با نگاه ازم پرسید که قضیه چیه ؟ گفتم خاله یادم رفت بهشون بگم اما گفتم که فکر کنم موافقن ، بعد رو به رویا گفتم خاله پروانه میگه معلم خصوصی بگیریم واسه جبر و هندسه تحلیلی ، رویا سرشو تکون داد و گفت آره فکر خوبیه ..، فقط مامانم اینا میخوان هفته دیگه که میرن شیراز منو هم با خودشون ببرن ، برام بلیط خریدن ، مامان کامبیز سرشو تکون داد و گفت خوب باهاشون صحبت کنیم یکی دو هفته که موندی شیراز بعدش برگرد منم با این معلمه که صحبت کردم گفته از اول آبان میتونه بیاد ..، رویا گفت چشم ، با مامانم اینا صحبت میکنم ، کامبیز با سینی چایی برگشت و گفت چیو از دست دادم ؟ چی میگفتین ؟ پروانه خانم گفت هیچی مامان داشتم در مورد معلم صحبت میکردم ، اما رویا جون گفت مامانش اینا میخوان هفته دیگه برگردن شیراز واسه رویا هم بلیط گرفتن ، اخمای کامبیز رفت توی هم و با ناراحتی گفت آره متاسفانه ، به من هم گفته ، گفتم زنداییم وقتی حرف درس خوندن باشه نه نمیگه ، حتما میذاره که رویا برگرده ، مامانم هم خیلی به رویا عادت کرده ، از وقتی رویا اومده تو کارها بهش کمک میکنه مامانم هم یکم وقت کرده به خودش میرسه ، رویا خندید ..، چایی رو که خوردیم نیمساعت دیگه هم نشستیم ، بعد دیگه پاشدیم که برگردیم خونه ، کامبیز فوری پاشد لباس پوشید و گفت میرسونمتون ! ، بعد یه پلاستیک بهم داد ، گفت خریدهایی که واسه خاله شهین کرده بودی ! ، بعد هم یه پلاستیک دیگه عین همون داد به رویا و گفت اینم مال شماست ! ، توی ماشین رویا گفت حمید پلاستیک عمه شهین رو بده ببینم ! ، منم گفتم تو هم پلاستیک خودتو بده من ببینم ! ، رویا خجالت کشید و گفت ، ولش کن نه تو نشون بده نه من !! ، کامبیز زیرزیرکی میخندید ! ، میدونستم بهش شورت و سوتین داده ، وقتی از سهیلا میخریدیم چند تا هم واسه رویا برداشت ! ، گفتم باشه دختر دایی ، شما دیگه کلا از دست رفتین ! ، گفت حمییید ...! ، دم خونه که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم ، رویا دستشو دراز کرد که با کامبیز دست بده و خداحافظی کنه ، کامبیز دستشو گرفت و کشید سمت خودش و لبش رو چسبوند به لبهای رویا ..، گفتم عق ق ق ق !! ، کامبیز از رویا جدا شد و گفت زهر مار مرتیکه تا حالا عاشق نشدی بفهمی چه مزه ای میده ..، دوباره گفتم عق ق ق ق !! ، کامبیز خندید و رویا قرمز و سفید شد و رفت سمت خونه ، کامبیز گفت دهن سرویس چیکار کردی با مامانم ..؟ کردیش ؟ گفتم خفه شو ، یه دستمالی ساده ! ، کیرم داره میشکنه اینقد که تحریک شدم ، گفت پس فعلا همدردیم ! ، چونکه منم بالاخره شلوار رویا رو در آوردم اما هر کاری کردم نذاشت شورتشو بکشم پایین ، میگفت الان مامانت و حمید میان ، منم که دیدم خودم حالم گرفته شده گفتم بیام حال تورو هم بگیرم که زیاد خوش بحالت نشه ! ، گفتم فک نکنم اگه بیشتر هم لفت میدادی اتفاقی میفتاد ! ، جرات ندارم واسه سکس به مامانت دست بزنم ! ، گفت از بس که خری ! ، بعدا دو سه تا نکته بهت میگم که اگه دوباره موقعیت پیش اومد استفاده کنی ! ، حالا بعد حرف میزنیم ..، کامبیز رفت و من برگشتم خونه.
    سولماز یه لباس راحت تنش کرده بود ، اینقد لباسش نازک بود که سوتین آبیش از تو بلوزش معلوم بود ، یه دامن کوتاه قرمز هم تنش کرده بود و با پاهای لخت یکی از دمپایی های مامانمو پوشیده بود ، معمولا همیشه دمپایی های خودشو میپوشید ، اما حالا که مامانم چند جفت دمپایی نو خریده بود افتخار داده بود و پای خوشگلشو توی دمپایی مامانم کرده بود ، دلم میخواست بپرم بغلش کنم و هرچی آب تو کیرم جمع شده یکجا تو کس قشنگش خالی کنم ، اما حتی نمیتونستم بهش دست بزنم ! ، سلام کردم و باهاش روبوسی کردم ، وقتی صورتشو میبوسیدم عمدا از روی دامن به کسش دست زدم ، دوباره حمید کوچیکه بلند شد و راست وایساد ، زنداییم اخم کرد و گفت اگه این کارهارو بکنی همین امروز برمیگردم شیراز ، ما که نمیخوایم آبروریزی راه بندازیم ، وقتی مامانت و داییت هستن این کارا کلا ممنوعه ، فقط سلام و یه روبوسی ساده ، بعد دوباره خیلی جدی بهم نگاه کرد و گفت باشه ؟ خیلی پکر شدم ! ، گفتم چشم زندایی ، اخماشو باز کرد و دوباره خم شد که منو ببوسه ، میخواست از دلم در بیاره ، همون لحظه مامانم از تو اتاق خودشون اومد بیرون زنداییم یه بوس سریع به صورتم کرد و گفت چطوری حمید جون این چند وقت که من نبودم درس هم خوندی ؟ مامانم که یه لباس آستین کوتاه یقه باز کوتاه تنش کرده بود و پاهای لخت و بدون موی خودشو نمایش میداد بجای من جواب داد نه سولماز جون ، هر چی رویا درس میخونه این پی یللی تللیه ! ، چند روز پیش هم زد خودشو تیکه پاره کرد ، زنداییم که تازه نظرش به جای زخم رو پیشونیم جلب شده بود گفت وا..! این دیگه چیه ؟ مامانم گفت همین دیگه ..، رفته بود دوچرخه سواری معلوم نیست تصادف کرده بود ، چی بود ، غرق خون برگشت خونه پیشونیش چند تا بخیه خورده پاش هم سی سانت جر خورده بود ، کم مونده بود سکته کنم ! ، سولماز اخماشو تو هم کرد و گفت اینطوری بهم قول دادی که درس بخونی ؟ گفتم زندایی کلا نیمساعت رفتم دوچرخه سواری ، تو سرازیری سرعتم زیاد شد خوردم زمین ، پیش میاد دیگه ..! ، یه سری مامانم دهنمو صاف کرده حالا شما اخم و تخم میکنید ..، گفت من در مورد دوچرخه سواری صحبت نمیکنم ، در مورد درسهات حرف میزنم ..! ، گفتم زندایی بخدا خوندم ، بعد رو به مامانم گفتم مامان چرا بیخود میگی ؟ کم درس خوندم ؟ زنداییم گفت باشه حالا ، از فردا تا من اینجام یه هفته بکوب فیزیک مکانیک کار میکنیم تا بعد یه فکری واسه ریاضیاتتون هم بکنم ، گفتم پروانه خانم رفته با یه دبیر معروف ریاضیات صحبت کرده که با کامبیز از اول آبان کار کنه گفت به شما و مامان بگم که من و رویا هم اگه بخوایم تو کلاسهاشون شرکت کنیم ، زنداییم یه فکری کرد و گفت بد هم نیست ، دبیرش کی هست ؟ گفتم پروانه خانم میگفت اسمش فروزانفره دبیر کلاسهای حلمی هم هست ، زنداییم گفت باشه در موردش تحقیق میکنم اگه دبیر خوبی بود که شما هم برید ، رویا هم اگه مزاحمتون نیست دوباره برای آبان برگرده پیشتون ، مامانم گفت چه حرفی میزنی سولماز ، مزاحم چیه ، دختر خودمه تا حالا هم جز اینکه همش بهم کمک کنه هیچ مزاحمتی برام نداشته ، داییم که تازه از راه رسیده بود و فقط قسمت برگشتن رویا رو شنیده بود ، گفت دیگه لازم نیست برگرده ، کلاسهاش که گفتی تموم شده ...، زنداییم عصبانی نگاهش کرد و گفت "سرنا بالابان" ! ، صدای خنده رویا از تو هال اومد ، زنداییم ادامه داد چند بار بگم تو کاری که نمیدونی دخالت نکن و نظر نده ..، وقتی نمیدونی درباره چی حرف میزنیم واسه چی خودتو عین لنگ نشسته پهن میکنی وسط ؟ داییم وقتی عصبانیت سولماز رو دید خودشو جمع کرد و گفت خودتون میدونید ! ، زنداییم گفت بله خودمون میدونیم ، به مامانم نگاه کردم و اشاره کردم ببین همش دعوا میکنن ! ، مامانم شونه هاشو بالا انداخت و به زنداییم گفت عصبانی نشو سولماز جون مردا همه همینن ، بی توجه و سر به هوا ، بعد رو به داییم گفت داداش شما زحمت بکش این یه هفته رو اینجا بمون پیش ما ، بزار اینا سه تایی برن یکم درس بخونن ، اگه شما دو تا دعوا کنید که اینا یه کلمه هم درس نمیفهمن ، رویا هم با شما نیاد شیراز بهتره ، بزارید تا کنکور بمونه همینجا تا شما دو تا یکم با خودتون کنار بیاین ، جایی که پدر و مادر دعوا میکنن که بچه نمیتونه درس بخونه ، رویا از تو هال داد زد من قربون زبونت بشم عمه ، صد بار بهشون گفتم اما باز هم همش دعوا میکنن ، البته بیشتر وقتا هم تقصیر بابامه !! ، زنداییم رو به مامانم گفت شهین من میخوام برم خیابون ولیعصر یه دوری بزنم ، تو هم بچه ها رو بسپار به رویا و اسد بیا با هم بریم ، مامانم گفت زحمتشون میشه ، بچه ها خیلی اذیت میکنن ، سولماز گفت نه بابا دو سه ساعته دیگه ، دایی اسد واسه کس لیسی زنداییم هم که شده گفت آره شهین جون شما برو ، من نگهشون میدارم ، دلم هم براشون خیلی تنگ شده بود ، تو حیاط یه سر و کله ای با هم میزنیم تا شما برگردین ، مامانم تشکر کرد و رفت تو اتاق که لباس بپوشه ، دنبال سرش رفتم تو اتاق و درو بستم ، با خنده گفت شما کجا ؟ میخوام لباس بپوشم ، پلاستیک لباس زیرها رو بهش دادم و گفتم خواهر دوستم از ترکیه از این چیزها میاره برات چند تا برداشتم ، یه نگاهی به محتویات بسته انداخت و گفت تو رو چه به لباس زیر زنونه ، مگه سایز منو میدونستی ؟ بعد هم ادامه داد چقد هم خوشرنگ هستن ، گفتم سایزتو نمیدونستم ، کامبیز گفت مامانم سایز 85 هستش من هم حدس زدم شما یه سایز کوچیکتر باشی ، خندید و گفت ای مرده شور چشمای هیزتونو ببره ..، گفتم خدا نکنه ! ، بعد گفت آره سایز من 80 هستش ، بعد بازشون کرد و گفت چقد خوشگلن ، گفتم خوب یکیشو بپوش ، گفت برم بیرون و بیام ، یه دوش میگیرم و بعد میپوشم ، گفتم چی میخوای بپوشی ؟ فضولی مگه پسره لوس ، برو بیرون ببینم ، گفتم مامان..! ، گفت زهر مار ! ، میخواستم این مانتو قهوه ای رو بپوشم ، گفتم مامان جان من اینو بزار این خانمه که اومد بده به اون یه چیز نو بپوش ، گشت تو کمدش و یه مانتو سورمه ای که تازه خریده بود و چسب تنش بود پیدا کرد ، گفت این خوبه ؟ گفتم عالیه بپوش ببینم چطوری میشه ، گشت تو کمدش یه شلوار لی برفی پیدا کرد که اونوقتا تازه مد شده بود ، با یه جفت جوراب ساق کوتاه سفید ، گفتم مامان اینکاره بودی خبر نداشتیما ..! خندید و گفت روتو برگردون لباسهام رو عوض کنم ، پشتم رو بهش کردم ، بعد دیدم ایینه میز توالت اتاق جلومه و مامانم داره توش لخت میشه ! ، با خیال راحت در حالی که پشتم به مامانم بود و به حرفش گوش کرده بودم داشتم لباس عوض کردنشو تماشا میکردم ، زیپ دامنشو باز کرد و دامنشو کنار مچ پاش انداخت هیکلش حرف نداشت ، بعد بلوزشو در آورد و با شورت و کرست قرمز روی تخت دنبال جورابش میگشت ، نشست کنار تخت و جورابهای ساق کوتاه سفیدش رو پوشید ، کیرم تیر میکشید ! ، تمام بعد از ظهر رو خونه کامبیز اینا راست مونده بود ، حالا هم یواشکی دید زدن تن مامانم صد برابر راستش کرده بود ، بدون اینکه متوجه بشه کیرمو مالیدم و جابجاش کردم که کمتر بهش فشار بیاد ، مامانم شلوارشو که پوشید یهو نگاهش به آیینه افتاد که من داشتم تماشاش میکردم ، داد زد بی حیا میگم پشتتو کن بهم ، گفتم پشتم بهته مامان ! ، گفت حرف نزن بی تربیت ، گفتم مامانبس کن دیگه این مسخره بازیها رو ، پروانه خانم همیشه تو خونه همینطوری میگرده که تو الان هستی ، بعد تو بیخود الم شنگه راه میندازی ، مامانم در حالی که پشتشو به آیینه کرده بود و داشت بلوزشو میپوشید گفت تو از کجا میدونی پروانه چطوری تو خونه میگرده ؟ گفتم یه بار که با کامبیز رفتیم خونه زنگ نزد و کلید انداخت ، مامانش نمیدونست من همراه کامبیز هستم با شورت و سوتین از تو آشپزخونه اومد بیرون ، مامانم که تقریبا لباسهاش رو پوشیده بود و خیلی خوشتیپ شده بود گفت خوب پروانه هم بی حیاست ، که چی ؟ گفتم پروانه خانم بی حیاست ، مامان علی عربشاهی بی حیاست ، سولماز بی حیاست ، همه بی حیا هستن ؟ ، نه مامان تو امل بازی در میاری گفت خوبه خوبه ، حالا تو که تن مامانتو خوب تماشا کردی ، دیگه نمیخواد توجیه کنی ، گفتم باشه مامان من میرم تو اتاقم ، اگه تونستم یکم درس میخونم و بعد یه ربع شاید خوابیدم ، منو بوسید و با زنداییم رفتن بیرون.

  5. #205
    دایی اسد با دوقلوها توی حیاط بود و سر و صداشون بلند بود ، رفتم پیش رویا ، یه دامن کوتاه قهوه ای و بلوز سفید تنش بود و جوراب کلفت بالای زانوی سفید پوشیده بود و داشت موهاشو شونه میکرد ، در اتاقو باز گذاشتم که اگه دایی از تو حیاط اومد تو بفهمم ، دستم رو انداختم لای پای رویا و از روی شورت با کسش بازی کردم ، خودشو بالا پایین میکرد ، گفتم راست بگو امروز با کامبیز چیکار کردی ، با خجالت گفت هیچی ..! ، گفتم دروغ نگو سه ساعت تو اتاق تنها بودین ، گفت اول تو بگو با پروانه خانم چیکار میکردی ؟ گفتم به بهونه ماساژ داشتم دستمالیش میکردم ، پاهاش و سرشونه هاش رو مالیدم ، گفت دوستت هم تقریبا همین کارها رو با من کرد ، گفتم با جزئیات بگو خیلی کیف میده ، خندید و گفت اول دستشو کرد زیر پیرهنم و با بند سوتینم بازی کرد و کمرم رو مالید ، بعد هم که دید مامانش سر تورو گرم کرده بلند شد و با خیال راحت آویزون شد و به زور شلوارمو از پام در آورد و از نوک انگشتای پام تا روی شورتمو بوسید و لیسید !! ، راستی حمیید ! میخواستم یه چیزی بهت بگم ، در حالی که کیر بدبختم دوباره راست شده بود گفتم هان ..، گفت فک کنم اینا از قبل نقشه داشتن که تورو بپیچونن ، چون کامبیز مطمئن بود تو به این زودی نمیای بالا ، هر چی من میگفتم الان حمید و مامانت میان گفت نه نمیان خیالت راحت باشه ، آخرش هم تا بزور نفرستادمش و خودش نیومد دنبالتون که پیداتون نشد ، کیر راستمو از تو شلوارک در آوردم و گفتم رویا این از صبح تا حالا التماس دعا داره ، خندید و کیرمو گرفت تو دستش ، بعد خم شد و دهنشو باز کرد و تا جایی که میتونست کیرمو چپوند تو دهنش ، هنوز دهنش بوی کیرمو به خودش نگرفته بود که یهو صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوشمون رسید و رویا سرشو از رو کیرم برداشت و منم هول هولکی کیرمو تو شلوار قایم کردم ، بعد صدای داییم اومد که میگفت شما کجایید بچه ها ؟ گفتم اینجاییم دایی ، داییم سرشو آورد توی اتاق و لبخند زد ، گفت چیکار میکنید ؟ گفتم داشتیم در مورد کلاس های جبر و ریاضیات حرف میزدیم ، داییم گفت باشه ، بعد دوباره رفت توی هال و چند دقیقه بعد صدای تلوزیون بلند شد ، دیگه جرات نداشتم دوباره شلوارمو در بیارم ، گفتم برنامه ای نداری قبل رفتن کامبیز رو بیشتر جلد خودت کنی ؟ خندید و گفت دلت میخواد بهش بدم ؟ گفتم نه دلم میخواد ایندفعه یکم بیشتر بهم وقت بدی شاید من هم تو اتاق بغلی یه کاری کردم !! ، خندید و گفت تو هم که میخوای همه رو بکنی ...!، گفتم اگه خوشگل و لوند باشن چرا که نه ...! ، خندید و یکی کوبید تو کله ام ، خم شدم و دامنشو دادم بالا و سریع شورتشو کنار دادم و کسشو بوسیدم ، گفتم فعلا من از کامبیز جلوترم ، اون از روی شورت بوسیده بود من از زیر شورت !! ، رویا کسشو از دهن من بیرون کشید و دامنشو پایین داد و گفت بمیری حمیید ! ، دوباره ماچش کردم و رفتم تو اتاق خودم ، یکم دراز کشیدم و با کیر راستم ور رفتم ، بعد یهو یاد خانم فرهی افتادم و با خودم گفتم یه زنگ بهش بزنم ، از آشناها که آبی واسه کیر ما گرم نشد ، شاید غریبه ها یه کاری واسش کردن ! ، ساعت 7.5 بود ، تلفن دوسه تا زنگ خورد و بعد یه صدای آشنا گوشی رو برداشت ، گفتم سلام خانم فرهی ، یکم فکر کرد و بعد یهو زد زیر خنده ، گفت تو دوست پسر جدیدم هستی دیگه ...؟ آره ؟ اسمت حمید بود ؟ گفتم آره خانم فرهی ، گفت ناتاشا ...! ، گفتم چی ؟ گفت ناتاشا ، اسمم ناتاشاست ، اگه دوست پسرمی که نباید بهم بگی خانم فرهی ! ، گفتم اوه ، باشه خانم فرهی ..، ببخشید ناتاشا ، بعد خندیدم و گفتم مگه ناتاشا اسم روسی نیست ؟ گفت چرا ما اصلیتمون شمالیه ، شمالیها زیاد روی بچه هاشون اسامی روسی میذارن ، گفت تنهایی ؟ گفتم تو اتاقم آره ، گفت چند تا بچه اید ؟ گفتم سه تا ، من اولی هستم ، گفت خوب پس مامان و بابات جوون هستن ، گفتم آره فک کنم مامانم از شما فقط دو سه سال بزرگتره ، خندید و گفت شما نه ، تو ، باهام راحت باش ، گفتم باشه ، تازه رسیدین خونه ؟ گفت آره عزیزم میخواستم برم دوش بگیرم که زنگ زدی ، تو ذهنم داشتم فکر میکردم اون تیکه خوشگل اگه لخت بشه و بره حموم عجب چیزی میشه ...! ، گفتم تنها زندگی میکنی ؟ گفت آره اینجا خونه مامان بزرگمه ، بیشتر وقتها خالیه ، از وقتی بابابزرگم فوت کرده مامان بزرگ بیشتر وقتها میره لاهیجان ، اونجا خونه داره ، فامیلهاش هم هستن ، تنها نمیمونه ، با خودم گفتم وای خدا اگه خیلی صمیمی بشیم و اجازه بده برم پیشش دیگه کیرم تو روغنه ...، چند دقیقه باهاش حرف زدم و بعد تلفن رو قطع کردم ، مامان و سولماز که برگشتن اندازه یه وانت لباس خریده بودن ، با خنده و سر و صدا اومدن تو ، خیلی با هم صمیمی شده بودن ، رفتن توی اتاق مامان اینا و خریدها شون رو ریختن روی تخت ، من و رویا هم به جمعشون اضافه شدیم ، داییم هم میخواست بیاد اما زنداییم انداختش بیرون ! ، مامانم و زنداییم هی خریدهاشون رو نشون میدادن و روی تنشون میذاشتن ، رویا گفت خوب بپوشید ببینیم چی خریدید ...، سولماز یه پلاستیک بزرگ به رویا داد و گفت اینارو واسه تو خریدم ، رویا هم با خنده به جمعشون اضافه شد و لباسهاش رو به کوه لباسهای روی تختخواب اضافه کرد ، مامانم یه پیرهن بلند کارشده رو در آورد و روی تنش گذاشت ، رنگش آبی روشن بود ، گفتم مامان سبز نداشت ؟ مامانم و سولماز با هم خندیدن ، سولماز به مامانم گفت نگفتم سبزه قشنگ تره ؟ بیا ..، شاهد از غیب رسید ! ، مامانم با خنده گفت این قشنگ نیست ؟ گفتم خیلی قشنگه اما به نظرم سبز بیشتر به رنگ پوستت میخوره ، مامانم یه چشم و ابرویی برام نازک کرد و بعد زنداییم گفت حالا بپوش تو تنت ببینن ، مامانم گفت این مرتکیه اینجاست ، زنداییم گفت ول کن این امل بازی هارو ، زدم زیر خنده ، گفتم مامان خانم تحویل بگیر ! ، شاهد از غیب رسید ...، مامانم گفت شاهد غیب چیه ، سولماز روباهه تو هم دمش هستی ، اون واسه تو شهادت میده تو هم واسه اون ، تو هم شیرش رو خوردی دیگه ، نصفت که مال اون مرتیکه هرزه است ، نصفت هم مال شیر این یکی مامان بی حیاست ، منم فقط زحمت زاییدنت رو کشیدم ، بعد رو به زنداییم گفت خوب یهو زحمت زاییدنش رو هم میکشیدی دیگه ..، بعد هم پشتشو به من کرد و شلوارشو پایین کشید ، از پشت شورتش رو که توی چاک کونش رفته بود تماشا میکردم و کیر درد کشیده بدبختم یه بار دیگه با آه و ناله از جاش پاشد که به کون گنده و سکسی مامانم ادای احترام کنه ! ، مامانم دیگه راحت شده بود همونطوری که پشتش به من بود بلوزش رو هم در آورد و بعد پیرهنی رو که خریده بود تنش کرد ، لباس فیت تنش بود ، خیلی خوشگل و سکسی بود ، گفتم عالیه مامان ، تا نیمساعت بعد هم کیر بیچاره من فرصت نکرد بخوابه چون مامانم و زنداییم و رویا نوبتی لخت میشدن و لباس پروف میکردن ، وقتی شام خوردیم و رفتیم که بخوابیم دیگه حسی واسم نمونده بود ، کیرم دیگه حتی درد هم نمیکرد ، کاملا بی حس شده بود ، تو رختخواب سعی کردم بمالمش که آبم بیاد و راحت بشم ، اما هر بار بهش دست میزدم جواب میداد "نو ریسپانس تو پیجینگ " ، " مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد " ، با خودم گفتم کیرم جوونمرگ شد رفت پی کارش !

  6. #206
    دم خونه کامبیز اینا که رسیدم قبل از اینکه دستم رو روی زنگ بزارم کامبیز در حالی که دست پری تو دستش بود با لبخند در رو باز کرد ، کفشهام رو دم در در آوردم و با کامبیز رفتیم تو ، پری یه مایو صورتی تنش کرده بود ، سینه هاش از اونی که فکر میکردم کوچیکتر بود ، کامبیز در حالی که من نگاهش میکردم دستشو انداخت لای چاک کون خاله اش ، پری از خنده ریسه میرفت ، کامبیز سرشو به سر پری نزدیک کرد و ازش لب گرفت ، کیرم داشت آتیش میگرفت ، گفتم مگه مامانت خونه نیست ؟ انگشتشو گذاشت رو لبهاش که یعنی هیس ...! ، با کامبیز که حرف میزدم پری نزدیکم شد و ماچم کرد ، داشتم فکر میکردم اینکه زیاد منو به آدم حساب نمیکرد و فکر میکرد من بچه ام ! ، دستمو بردم دور کمرش و بغلش کردم و منم بوسیدمش ، خودشو با اون لباسهایی که بود و نبودش یکی بود میمالید به من و کیر راستم ، کامبیز منو از پری جدا کرد و بهم گفت این مال منه ، بعد هم با دست به طبقه بالا اشاره کرد و راه پله رو نشونم داد ، یعنی تو برو بالا ، با بی میلی از کامبیز و پری جدا شدم ، توی راهرو طبقه بالا دیدم که لای در اتاق مامانش بازه ، سرم رو از لای در بردم تو ، دیدم پروانه خانم یه ربدوشامبر توری شیری رنگ گلدوزی شده تنشه و با شورت و سوتین سفید گوشه تخت نشسته و پاهای سکسیش رو روی هم انداخته ، منو نگاه کرد و با انگشت اشاره کرد که بیا ، با ناباوری در رو باز کردم و رفتم سمتش ، دو لبه روبدوشامبرش رو گرفت و اون رو از هم باز کرد ، سینه های درشتش رو با دست مرتب کرد و چاک سینه اش رو گرفت سمت من ، با دستهای لرزون سینه هاش رو توی دستم گرفتم ، گرم و نرم بود ، بند سوتینش رو از روی سرشونه هاش به سمت دستش هل دادم و سینه درشتش رو از توی سوتین بیرون آوردم نوک سینه اش قهوه ای و کوچیک بود ، دهنمو بهش نزدیک کردم و لیسیدم ، خیلی کیف داد ، کیرم داشت میشکست ، با دست کیرمو مالید ، اشاره کرد که وایسا ، وایسادم جلوش ، زیپ شلوارمو باز کرد و شلوارمو با شورتم با هم پایین کشید ، کیر راستم جلوی دهنش بود ، لبهای خوشگلش که با رژ لب قرمز شرابی رنگ شده بودن از هم باز شدن و کیر راستم رو بلعیدن ، خیلی کیف میداد ، خم شدم و شورتشو در آوردم ، عجب کس خوشگل و سفیدی داشت ، در حالی که کیرمو به تخت میمالیدم کسشو لیسیدم ، اشاره کرد که زودتر بکن ، کیرمو خیس کردم و فرو کردم تو ، همون لحظه اول داشتم ارضا میشدم ، فهمید اوضاعم خرابه و اشاره کرد آبتو بریز تو کسم ، کمرش رو با دستام فشار دادم و چسبوندمش به خودمو کیرمو تا اونجایی که میشد فرو کردم توی کسش و همه آبمو خالی کردم تو کسش ، حس کردم تمام اطراف کیرم با آبم گرم شد ، دوباره به پروانه خانم نگاه کردم ، بلند بلند میخندید و صورتش در حال محو شدن ازم دور میشد ، دوباره که پلک زدم و چشمام رو باز کردم توی تختم بودم ، عین جن زده ها از جام بلند شدم ، تمام لباسهام به گه کشیده شده بود ، اینقدر آب منی ازم اومده بود که شورت و شلوار و زیرپوشم همه خیس شده بود ، حتی روتختی هم لکه خیسی داشت ، به ساعت نگاه کردم نزدیک 5 صبح بود و همه جا تقریبا روشن بود ، از جام بلند شدم و لباسهام رو یکی یکی با احتیاط یه جوری در آوردم که آب منی به سر و کله ام نماله ، لباسها رو روی هم تا کردم و انداختم زیر تخت ، بعد هم با دستمال باقیمونده ابها رو از رو تنم و دور کیرم تمیز کردم و کورمال کورمال گشتم و از تو کشو شورت و زیرپوش و شلوارک تمیز پیدا کردم و پوشیدم ، حالم گرفته شده بود که اینا همش تو خواب اتفاق افتاده ، اما خوابش هم عالی بود ! ، دوباره برگشتم توی رختخواب ، تو فکرم مرور میکردم که چه نقشه ای بکشم که داییم باهامون نیاد دماوند ..!، ایندفعه که رفتم خونه کامبیز اینا چیکار کنم که یه قدم به تعبیر خوابم نزدیک بشم ...! ، تازه دوست دختر تازه ام هم بود ، ناتاشای خوشگل ..، نمیشه نکنمش و ناکام از دنیا برم ، بعدا اون دنیا جواب خدا رو چی بدم ، وقتی میپرسن همچین تیکه نازی رو گذاشتیم تو بغلت ، چیکار کردی ...! ، چی بگم اونوقت ؟
    وقتی بیدار شدم افتاب پهن شده بود ، فک کنم ساعت حدودای ده بود ..، خیلی خوابیده بودم ، دست و صورتم رو شستم و رفتم توی آشپزخونه ، مامانم یه لباس گل گلی کوتاه تنش کرده بود با یه جوراب شیشه ای رنگ پا ، ناخونهای لاک زده اش از توی جوراب خودنمایی میکردن ، طوری نگاهم میکرد که کارآگاه کاستر مظنونهاش رو اونطوری نگاه نمیکرد ، لامصب هنوز هم نفس میکشم میفهمه که چه گهی خوردم !، گفت لباسهای دیشبت کو؟ گفتم کثیف بود عوض کردم ، خندید و گفت همه صبحانه خوردن ، واست نیمرو بندازم ؟ گفتم نه مامان ، مرسی ، کره مربا داریم ؟ یه تیکه بربری نسبتا تازه با کره و مربای آلبالو دستپخت خودش رو گذاشت روی میز و نشست کنارم ، در حالی که لقمه میگرفتم و میخوردم دستش رو کشید به کمرم و گفت لباس کثیفهات کجاست حمید جون ؟ ، به تته پته افتادم که چی بگم ، گفت مامان برای سن تو این چیزها طبیعیه ، فقط میخوام جداگونه بشورمشون ، یه وقت نندازی قاطی بقیه رخت چرکها همه رو نجس کنی ! ، با خجالت نگاهش کردم و بوسیدمش ، گفتم زیر تختخوابمه ، گفت باشه عزیزم ، روتختی هم نجس شده ؟ ، گفتم آره ، گفت باشه عزیزم برات عوض میکنم ، از من خجالت نکش ، چیزی رو هم از من قایم نکن ، من مامانت هستم ، میفهمم ..! ، دوباره بوسیدمش و گفتم باشه مامان ، مرسی ! ، بعد ادامه داد وقتی میگم بهتره تا وقتی زن نگرفتی زیاد زن لخت نبینی واسه همینه ، دیروز اومدی ما رو که لباس عوض میکردیم تماشا کردی حالت بد شد ، دهنم رو پر کردم که بگم به شما ربطی نداشت ، سه ساعت داشتم مامان کامبیز رو میمالیدم ، اون دهنمو گایید !! ، بجاش گفتم خوب شاید بخاطر اینه که هنوز ندید بدیدم ، لابد چشمام عادت نکرده ، وگرنه چرا بقیه تحریک نمیشن ، گفت حالا تا چند وقت من باید جلو شما لخت بگردم تا چشمای شما عادت کنه ..؟؟؟ ، گفتم مامان زود عادی میشه چشمام عادت میکنه ، حقیقتش دیروز هم با دیدن شما طوریم نشد ، صبح یه سر رفته بودم خونه علی عربشاهی ! ، فیلم سکسی گذاشت اونجا یکم تحریک شدم ، گفت اگه یه بار دیگه اسم این پسره رو آوردی یا باهاش رفتی و اومدی دیگه اسمتو نمیارم ! ، گفتم بابا بخدا پسر خوبیه ، یه بار میارمش ببین اگه خوشت نیومد دیگه باهاش رفت و آمد نمیکنم ، قرار بود اونروز با بابام بریم دماوند اما بابام صبح زود کار داشته و رفته بود کارخونه ، رفتنمون به روز بعد موکول شد ، حدودهای ظهر بود که زنگ درو زدن ، یه خانمی از پشت آیفون گفت با شهین خانم کار دارم ، مامانمو صدا کردم و با تعجب گفتم مامان یه خانم غریبه دم در باهات کار داره ، مامانم رفت دم در و بعد از چند دقیقه با یه خانم سبزه روی حدودا 45 ساله برگشت ، هم سن و سالهای مامانم میزد ، قیافه اش بد نبود ، هیکل نسبتا خوب و متوسطی داشت ، لاغر نبود چاق هم نبود ، روسری سرش کرده بود و موهاش رو کامل پوشونده بود ، چند دقیقه ای با مامانم توی آشپزخونه صحبت میکردن ، فهمیدم همون خانمیه که خاله پروانه واسمون پیدا کرده ، بعدش مامانم صدام کرد و گفت حمید جون ایشون لیلا خانم هستن ، قراره اگه جور بشه بیان با هم زندگی کنیم و به همدیگه کمک کنیم ! ، باهاش سلام علیک کردم ، خوش سر و زبون بود و بدون لهجه حرف میزد ، گفت خانواده اش اهل کن هستن و دو سه سال پیش وقتی بچه اش دو سه ماهش بوده شوهرش رفته ژاپن که کار کنه و پول واسشون بفرسته اما دیگه نه برگشته و نه پول فرستاده و نه خبری ازش هست ، تا حالا با کمک خانواده خودش زندگیشو میگذرونده ، مامانم خیلی دلش واسش سوخت ، مطمئن بودم نگهش میداره ، مامانم گفت حمید جون بیا بریم اتاقهای توی حیاط رو به لیلا خانم نشون بدیم ببینم واسش خوبه یا نه .. ، با مامان و لیلا خانم رفتیم توی حیاط که انباری ها رو بهش نشون بدیم ، صدای سولماز و داییم توی حیاط میومد که حرف میزدن ، سولماز یه تیشرت کوتاه پوشیده بود و با یه شلوار نازک استرچ سفید ، خوشگل و خوش هیکل ، حسرت میخوردم که چرا بجای بغل من باید پیش داییم باشه ! ، دو تا اتاق توی حیاط داشتیم که بهم چسبیده بودن و یکیشون دستشویی و یه دوش کوچیک هم داشت که الان ازشون بجای انباری استفاده میکردیم و توش وسایل اضافه و بدرد نخور نگه میداشتیم و یه مشت هم ابزار و وسایل مال بابام ، لیلا خانم گفت یه اتاقش هم واسه من بسه ، مامانم گفت نه ، بچه داری ، پس خوبه ؟ لیلا خانم گفت خیلی خوبه ، با مامانم اینا 5 نفریم خونه امون از این کوچیکتره ، مامانم گفت پس از شنبه بیا ، تا شنبه میدم اینجا رو تمیز کنن و یه مقدار وسایل براتون میذارم ، شنبه با دخترت بیا ، اگه چیزی کم و کسر بود هم همون موقع میگیریم ، لیلا خانم یه لبخندی زد و تشکر کرد و رفت ، مامانم گفت حمید بنظرت چند سالش بود ؟ گفتم همسن و سال شما بود فک کنم 45 سال داشت ، مامانم گفت 32 سالش بود ! ، کف کردم ، گفت بیچاره خیلی شکسته شده بود زندگی سختی داشته ، مامانم داییمو صدا کرد و گفت بیاید با حمید و من کمک کنیم این وسایل انباری رو در بیاریم ، اینا فردا میرن دیگه هیچکس نیست کمکم کنه باید دست تنها کار کنم ، خلاصه مامانم اعلام قیام همگانی داد ، با دایی اسد کمک کردیم و وسایل رو کم کم از اتاقها بیرون آوردیم ، رویا هم اومد کمک ، سولماز هم میخواست کمک کنه که مامانم نذاشت ، وسایلی که به درد نمیخوردن رو گذاشتیم سر کوچه و وسایل بابا رو هم گذاشتیم کنار که بعد بزاره تو ماشینش ببره دماوند ، از یه مشت از وسایل هم میشد واسه مبله کردن اتاق استفاده کرد ، دو سه تا مبل قدیمی و یه بخاری و یه فرش دستباف محلی رو نگهداشتیم که اتاق رو باهاش فرش و مبله کنیم ، بعد همگی مشغول تمیز کردن اتاقها شدیم ، ساعت سه بعد از ظهر بود و هنوز حتی ناهار هم نخورده بودیم ، مامان گفت بهتره غذا از بیرون بگیریم ، اما وقتی رفتیم توی خونه که استراحت کنیم و بعد بریم از بیرون غذا بگیریم دیدیم زنداییم یه زرشک پلو خوشمزه با مرغ درست کرده و حسابی غافلگیر شدیم ، بعد از ناهار داییم میخواست بره که بخوابه مامانم صداش زد و گفت کجا میری اسد ؟ گفت میرم بخوابم ، مامانم گفت این خبرها نیست کار انباری هنوز تموم نشده ، فردا اگه همه برن دماوند من دست تنها چیکار کنم ؟، دایی اسد گفت من میمونم کمکت میکنم باهاشون نمیرم ، یه آهی از سر خوشحالی کشیدم و به رویا چشمک زدم که از چشم زنداییم پنهون نموند و وقتی از کنارم رد میشد یه ویشگون محکم از بازوم گرفت .

  7. #207
    بابام صبح ساعت 9 ما رو دم ویلا پیاده کرد و رفت کارخونه ، سولماز موقع درس خوندن که میشد با کسی شوخی نداشت ، صبحونه رو خوردیم و شروع به درس خوندن کردیم ، تنها چیزی که جو اونجا رو ملایم میکرد لباسهای خوشگل سولماز و رویا بود ، به نظر من هیچی از دید زدن تن و بدن قشنگ یه زن زیبا از توی لباسهای توری و سکسی جذاب تر نیست ، زندایی خوشگلم یه بلوز آستین بلند مشکی خیلی نازک تنش کرده بود و زیرش جز یه سوتین سیاه چیزی نپوشیده بود ، یه دامن مشکی چین چین نازک هم پاش کرده بود که وقتی توی نور می ایستاد میشد رونهای خوشگلش و خط شورتش رو توش تماشا کنی ، از پاهای خوشگل و سفید و لاک زده اش هم بهتره هیچی نگم که بد جوری بهم چشمک میزد ، منتظر بودم ببینم کی شرایطش پیش میاد که اون لباسهای لامصبش رو تیکه تیکه با دندون از روی تنش بکنم و در بیارم و تن مرمریش رو بغل کنم ، وقتی تماشاش میکردم رویا نگاهم میکرد و میخندید ..، حدودای ساعت 1 بود که به خودمون استراحت دادیم و مثل اداره ها رفتیم واسه ناهار و نماز !!! ، بعد از ناهار سولماز گفت یکی دو ساعت استراحت کنید تا ساعت 4 دوباره شروع کنیم ، رویا رفت بالا که بخوابه ، سولماز دو تا بالش زیر دستش گذاشت و یه جدول تا شده اطلاعات رو هم جلوش گذاشت و با یه مداد شروع کرد به حل کردن جدول ، رفتم کنارش روی زمین دراز کشیدم و لپشو بوسیدم ، با اون اخم و تخمی که تو خونه بهم کرده بود هنوز جرات نداشتم بهش دست بزنم ، نگاهم کرد و خندید ، پرسید پادشاه هون ها ؟! ، یکم فک کردم و گفتم آتیلا ، نوشت و گفت آفرین ...، دست کشیدم به کمرش ، هیچی نگفت ، کیرم غش و ضعف میرفت واسه اون تن نازش ، واحد پول دانمارک ؟ ، بات ! ، پای خوشگلش رو تو دستم گرفتم و مالیدم ، آه...، خالق پر ! ، با خنده گفتم خدا ! ، گفت درد ، انگشت پاشو لیسیدم ، کونشو روی زمین تکون داد ، گفتم یادم نیست زندایی فک کنم مانتیس بود !! ، زنداییم خندید و گفت مانتیس که حشره است ، ماتسین ! ، در حالی پای خوشگلش تو دهنم بود گفتم اوهوم ...! ، دستمو که بردم سمت لای پاش برگشت و بالا رو نگاه کرد ، چون اگه رویا از اتاقش بیرون میومد و کنار نرده طبقه بالا میومد میتونست مارو ببینه ، گفتم حواسم هست سولماز جون ، دوباره چرخید سمت جدولش و گفت پس مواظب باش ، گفتم چشم ! ، در حالی که دمرو افتاده بود و جدول حل میکرد رونهای سفید و خوشگلش رو میمالیدم ، منو نمیدید اما با پاهاش گشت و کیرمو پیدا کرد و از روی شلوارک مالید ، پرسید نا آرام ترین پهنه آبی جهان ، دستم رو بردم زیر دامنش و از روی شورت کون نرم و گنده اش رو مالیدم ، جواب دادم اقیانوس اطلس میشه زندایی ، گفت فکرشو کردم در نمیاد ! ، گفتم شورت خوشگل شما چی ؟ گفت هان ؟ گفتم اون درنمیاد ، شورت خوشگل شما که در میاد ؟ گفت نه ! ، تا شب در نمیاد ، گفتم زندایی جون من ! ، گفت تا شب صب کن اگه شد شب میام پیشت ، الان هر لحظه ممکنه رویا بیدار بشه ، گفتم باشه ، گفت این اگه در بیاد خیلی خوبه ، بعد گفتم حالا چیش در اومده ؟ گفت اولش ات داره وسطهاش هم یه ک و م و آخرش هم ی ! ، همونطوری که خوابیده بود خوابیدم روش و سرم رو به سرش رسوندم ، کیرم از روی لباس روی کونش بود ، جدولش رو نگاه کردم و در حالی که کیرم رو روی کونش میمالیدم گفتم زندایی همون اقیانوس اطلسه فقط اینجا اسمش شده آتلانتیک شمالی !! ، برگشت و لبهام رو بوسید و گفت قربونت برم عجب اطلاعات عمومی خوبی داری ، بعد هم با دست کیرم رو مالید ، گفت بیا بریم اون گوشه بشینیم که اگه رویا بیدار شد از بالا نبینه ، گفتم زندایی میخوای بریم تو باغ یه دوری بزنیم ؟ گفت آخه روز کاریه ، کارگرها میان تو باغ باید لباس بپوشیم اصلا حال ندارم ، گفتم کسی نمیاد زندایی مخصوصا اگه از در حیاط بریم بیرون هیچکس اون سمتی نمیاد ، از در حیاط که بیرون رفتیم همونجا کنار دیوار آویزونش شدم و بغلش کردم و لبهاش رو بوسیدم ، زبونشو کرد توی دهنم ، پاش با دامن چین چین لای پاهام بود و با بالای زانوش کیرمو میمالید ، لبهای عقیقش رو میمکیدم و دستم رو زیر بلوزش دور کمرش میچرخوندم ، اونم حالش بدتر از من بود ، دستم رو بردم زیر دامنش و رسوندم به شورتش ، خیس شده بود ، گفتم زندایی این خیس شده میگه من همین الان هم در میام !! ، در حالی که نفس نفس میزد گفت اون غلط کرده با دیلماجش !! ، گفتم زندایی دیلماج چیه ؟ تو جدول در اومده ؟ گفت نه به ترکی یعنی مترجم ! ، گفتم آره زندایی من مترجمم بزار برم فیس تو فیس یه صحبتی باهاش بکنم ببینم چی میگه ، نشستم و دامنش رو بلند کردم و انداختم روی سرم ، چشمم که به شورتش افتاد دست خودم نبود کیرمو از روی شلوارک مالیدم ، با دستم کس خوشگلشو از روی شورتش میمالیدم و زنداییم با دستش از روی دامن سرم رو به وسط پاهای خوشگلش فشار میداد ، دو طرف شورتش رو گرفتم و پایین کشیدم ، بالاخره چشمم به جمال بی مثال کس سلمونی رفته و تمیزش روشن شد ، بی معطلی زبونم رو وسط چاک کسش فرو کردم ، یه آه بلند کشید وکمک کرد شورتشو کامل در بیارم ، بعد پاهاش رو از هم بازتر کرد که کله من وسط پاهای خوشگلش جا بشه ، دستم رو تو شلوارکم کردم و کیرمو بیرون کشیدم و در حالی که چاک کسش رو میمکیدم و میلیسیدم کیرمو هم میمالیدم ، آه و ناله اش بلند بود ، گفت بیا بریم وسط باغ میترسم کسی صدامو بشنوه ..، به یه درخت سیب تکیه داد و خودش دامنشو بالا زد ، جلوش نشستم و لبه های کسش رو از هم باز کردم و با زبون افتادم به جون چوچول خوشگلش ، آبی که از کسش در میومد واسه من مزه مربا میداد ! ، میلیسیدم و صب میکردم دوباره در بیاد تا باز بخورم ، از خوردن کسش سیر نمیشدم ، گفت نوبت منه ، گفتم زندایی دیروز که شما هی جلوم لباس پروف کردین اینقد تحریک شدم که شب آبم اومد ، امروز هم نیمساعته دارم تنتو میمالم ، اگه بهش دهن بزنی آبم میاد ، میخوام اول وبکنم توش ! ، گفت شب سکس میکنیم ، الان میخوام آبتو بیارم تا ببینم شب چقدر دووم میاری ..، میخوام تا صبح باهام سکس کنی ، میتونی ؟ گفتم زندایی میخوای همین الان شروع کنیم تا صبح سکس کنیم ؟ اصلا مگه من میتونم که تو کنارم باشی و سکس نکنم ؟ ، خندید و گفت رجز نخون ، شب معلوم میشه چند مرده حلاجی ! ، جلوم نشست و شلوارکم رو پایین کشید ، کیرمو تا نصف بیشتر تو دهنش فرو کرد و در آورد ، گفت جوووون چه مزه ای داره ، مزه اش یادم رفته بود ، با دستهام بازوهاش رو گرفته بودم و اون واسم ساک میزد ، هر بار که کیرم میرفت تو دهنش آه و ناله ام بلند میشد ، کیرم رو از دهنش در اورد و با آب دهن خیسش کرد و با دست به جونش افتاد ، چند تا تکون محکم داد و بعد اندازه یه کف دست آب غلیظ و زرد از تو کیرم ریخت بیرون ! ، گفت جوووون ، تو مثلا دیشب ارضا شده بودی و اینهمه آب داشتی ؟ خندیدم و گفتم ما اینیم ! ، کمکم کرد که شورت و شلوارکمو پام کنم ، گفت شورتمو بده ، گفتم این تا شب پیش من امانت میمونه ، شب بیا بگیرش ، خندید و گوشم رو کشید ، میگم بده ، گفتم گمش کردم ...، بغلش کردم و بوسیدمش ، گفتم زندایی بزار اون خوشمزه رو بخورم تا شما هم ارضا بشی ، گفت نمیخواد ، احتمالا شب میام پیشت ، امشب اگه اومدم اینقد بخور تا خسته بشی ...، شورتشو ندادم ..، برگشتیم تو ویلا و کنار هم چرت زدیم ..

  8. #208
    بعد از ظهر دوباره تا حدود ساعت 6 درس خوندیم ، بعد بابام اومد ، واسمون میوه و شیرینی آورد ، رویا به سر و کول بابام بالا میرفت و التماس میکرد که شب بمونه ، سولماز هم حرص میخورد ، بابام گفت احتمالا فردا شب میام دوسه شب پیشتون میمونم ، به شهین میگم میرم مشهد دنبال حساب ، زنداییم خندید ، بابام منو نگاه کرد و گفت فکر بدی نبود ! ، رویا خودشو لوس کرد و گفت عمو حوصله ام سر رفته منو ببر یه دوری بزنیم ، بعد از ظهر هم مامانم و حمید رفتن تو باغ گشتن ! ، سولماز اخماش رفت تو هم ، بابام گفت باشه میخوام برم دماوند براتون شام بخرم تو هم بیا ..، بابام و رویا که رفتن پریدم روی سولماز بغلش کردم ماچش کردم ، گفتم زندایی ..، چرا اینقد تو خوشگل و خوش هیکلی ؟ ، هر چی نگاه میکنم از آشنا و غریبه هیچکس به خوشگلی تو نیست ، گفت خوبه ..، چاخان نکن ، گفتم نه بخدا خیلی دوستت دارم ، گفت منم خیلی دوستت دارم عزیزم ، گفتم از روز اولی که فرق زن و مرد رو فهمیدم عاشق راه رفتن و لباس پوشیدن و حرف زدن تو بودم ...، لبهام رو بوسید و گفت منم تورو یه طور دیگه دوست دارم عزیزم اما یادت باشه که من مامانتم ، زنت نیستم ، باید یه روز عاشق یه دختر همسن و سال خودت بشی که بتونی باهاش زندگی کنی ..، بعد نگاهش رو به دوردست دوخت و ادامه داد اما جون سولماز یادت باشه که تا وقتی عاشق نشدی ازدواج نکنی !! ، گفتم من همیشه عاشق شما میمونم ! ، گفت نه عزیزم تو منو هروقت بخوای داری ! ، هم عشق مادرانه بهت دارم هم اگه خواستی و تونستیم بقیه احتیاجات همدیگه رو هم رفع میکنیم ، اما همیشه ته دلت یادت باشه که من زنت نیستم ، بالاخره باید زن بگیری ، هر وقت تونستیم و دلت خواست بیا تو بغلم ، هر وقت موقعیتش جور شد اگه دلت خواست لخت شو تو بغلم ، اما آماده باش که هر وقت موقعش شد بری دنبال زندگیت ! ، لبهام رو گذاشتم روی لبهای اناری خوش فرمش و مکیدم ، زبونش رو توی دهنم میچرخوند و با دست کیر راستم رو از روی شلوارک میمالید ، یه دستم از زیر بلوز توی سینه اش بود و یه دستم بین دو تا پای خوشگل و گوشتالو و سفیدش ..، اگه صدای ماشین بابام نمیومد تا خود صبح هم از خوردن لبها و مالیدن تن نازش سیر نمیشدم ، اول بابام و بعد رویا از در اومدن تو ، چلوکباب خریده بودن ، بابام گفت زود بیاید بخوریم که همین الانش هم یخ کرده ، سریع میز رو چیدیم و شروع به خوردن شام کردیم ، رویا خیلی خوشحال بود ، بغلدست بابام نشسته بود و هی خودشو لوس میکرد ، یه دستم به قاشق بود و یه دستم دامن زنداییم رو کنار زده بود و لای رونهای خوشگلش بود ، شام که خوردیم بابام وسایلشو جمع کرد و با رویا و سولماز روبوسی کرد و با هممون خداحافظی کرد و رفت تهران ، اخمای رویا بدجوری تو هم بود ، سولماز ظرفها رو که شست رفتیم توی هال نشستیم چون بیرون خیلی خنک شده بود ، دفتر دستکمون رو پهن کردیم روی زمین و یکی دو ساعت با معلم خوشگلم درس خوندیم ، حدود ساعت یازده بود که سولماز گفت واسه امروز دیگه بسه ، پاشید برید بخوابیم که ذهنتون استراحت کنه ، فردا کار زیاد داریم ...، دفترهام رو همونجا گذاشتم روی میز ناهار خوری ، رویا که بخاطر رفتن بابام اعصاب نداشت از دستشویی اومد بیرون و گفت من میرم بخوابم ، رویا که رفت آویزون زنداییم شدم و گفتم الان بیا بریم تو اتاق بابام اینا بخوابیم ، سولماز گفت بزار رویا خوابش سنگین بشه یه نیمساعت دیگه میام پیشت ، بوسیدمش و رفتم تو اتاق بابام اینا ، شلوارک و شورتم رو در اوردم و حاضر به یراق رفتم زیر پتو ! ، نیمساعت با کیر راست توی تخت غلت زدم تا بالاخره یار نازنینم اومد ، یه بلوز قرمز پوشیده بود که فقط تا روی باسن قشنگش رو میگرفت ، با یه جوراب شلواری شیشه ای مشکی ، اومد تو تختخواب و پتو رو کنار زد ، با دیدن کیر راستم لبهاش به خنده باز شد و شیرجه زد رو کیرم ، با هر باری که دهن خوشگلش رو باز میکرد و کیرم رو میمکید نصف جونم در میرفت ، سر خوشگلش رو با دو دستم گرفته بودم و اگه میخواست زود کیرمو از دهنش در بیاره نمیذاشتم ، بعد یه ربع که خوب واسم ساک زد اومد سمتم و از هم لب گرفتیم ، بغلش کردم و خوابوندمش کنارم ، بلوزش یه دونه دکمه داشت که وقتی بازش میکردی دسترسی ها به ممه های خوش فرمش آسون میشد ، دکمه رو که باز کردم دیدم زیر لباسش سوتین نبسته ، یه ممه رو از تو یقه اش بیرون کشیدم و با زبون دور نوکش رو لیسیدم ، یه آه بلند کشید ، نوک سینه اش رو تو دهنم گذاشتم و مکیدم ، از شدت هیجان پای خوشگل و سکسیش رو با اون جورابهای کیر راست کن بالا آورد ، دوباره سینه اش رو مکیدم ، بعد اون یکی سینه اش رو بیرون کشیدم وسناریو رو تکرار کردم ، دستم رو زیر بلوزش کردم و در حالی که لبم رو لبهای شکریش بود شکم و پهلوهاش رو دستمالی کردم ، زبونم رو گاز گرفت و خندید ، دستم رو کردم توی جوراب شلواریش و دستم بدون واسطه رفت وسط چاک کسش ، زندایی خوشگل سگ حشری حتی شورت هم نپوشیده بود ، خندیدم و انگشتم رو تو چاک کسش چرخوندم ، دوباره آه بلندی کشید ، چهار دست و پا نشوندمش روی تخت ، بلوزشو دادم بالا و جوراب شلواریش رو پایین کشیدم ، کون قلنبه و سفیدش پیدا شد ، بوسیدم و دستمالیش کردم ، انگشتم رو که بردم لای چاک پاش خودشو جابجا کرد ، لای چاک کونش رو از هم باز کردم و زبونم رو رسوندم به کس خوشگلش و لیسیدم ، یه آه بلند کشید ، خوب که کس و کونش رو با زبون خیس کردم یه تف به کیر راستم زدم و در حالی که هنوز جوراب شلواریش پاش بود کیرمو چپوندم تو کسش ، آه و ناله اش بلند شد ، بعد از ظهر گفته بود میخوام ببینم چقد دووم میاری ، تصمیم داشتم تا خود سحر بکنمش ، هر وقت فکر میکردم ممکنه ارضا بشم شل میکردم تا حال و هوای ارضا شدن از سرم بیفته بعد دوباره با شدت میکردمش ، بعد یه ربع که از پشت میکردمش دستشو آورد عقب و پام رو گرفت ، کونشو سفت کرد و با یه آه بلند ارضا شد و در همون حال با ناخونهای بلند و لاک زده اش پام رو خط انداخت ، شل کردم و گفتم اه زندایی قرار بود لفت بدی ، گفت من تازه موتورم روشن شد ، ادامه بده ....! ، دوباره فرو کردم توش و تلنبه زدم ، آه و ناله هاش بلند شده بود و اصلا هم سعی نمیکرد ساکت بمونه ، بلند بلند ناله میکرد ، چرخوندمش و پاهاش رو بردم بالا ، پاهای خوشگلش تو جوراب نازک صد برابر سکسی شده بود ، از زیر شورت جوراب شلواریش که الان تا نزدیک زانوش پایین اومده بود کیرمو دوباره چپوندم تو کسش و تلنبه زدم ، سینه های سکسیش مثل مشک تکون میخورد ، خیلی سکسی و هوس انگیز شده بود پاهاش رو اینقد بالا اوردم که تقریبا به بغل گوشش رسیده بود ، میخواستم بتونم دهنمو به سینه هاش برسونم ، کیرم تو تا مفرق تو کسش بود و داشتم سینه هاش رو میخوردم ، با دستای خوشگلش سرم رو به سینه هاش میچسبوند ، لبهاش رو مکیدم و پاشدم دوباره تلنبه زدم ، سه ربع بود که میکردمش ، کم کم داشتم خسته میشدم ، اون یه بار ارضا شده بود و من صد بار جلو خودمو گرفته بودم ، کیرمو از تو کسش بیرون کشیدم و جورابش رو با احتیاط از پاش در آوردم ، پاهای خوشگلشو میبوسیدم و میلیسیدم ، جورابش رو انداختم کنار تخت ، لباسی تو تنش نبود ، بغلش خوابیدم و از پشت بغلش کردم ، پای راستش رو انداختم روی رونم که کیرم درست روبروی کس خوشگل و آبدارش قرار بگیره ، گردنش رو بوسیدم و کیرم رو فرو کردم تو کسش ، دوباره آه کشید ، حالتم خیلی بهتر شده بود ، واسه اینکه راحت تر بکنمش خودش پای راستش رو با دست بالا گرفته بود ، با دستهام سفت از پشت بغلش کرده بودم و یکی از دستهام روی سینه اش بود و کیرم تو کس خوشگلش ، یه بالش هم گذاشتم زیر سرم و در حالی که راحت خوابیده بودم میکردمش ، فکر کنم اونطوری واقعا میتونستم تا صبح بکنمش ، چرخید سمت من و یه لب طولانی از هم گرفتیم ، منو طاقباز خوابوند و اومد روم نشست ، کیرمو چپوند تو کس خوشگلش و خم شد روی صورتم ، موهای نازش تمام صورتم رو پوشونده بود ، کونشو بالا پایین میکرد و کیرم تو هر رفت و آمد عرشو سیر میکرد ، چند بار نزدیک بود بیام ، دستم رو میذاشتم زیر کونش که سرعتش کم بشه ، بعد دوباره و دوباره ، روی کیرم چرخید و اینبار پشتش بهم بود ، دو تا دستم رو زیر کون خوشگلش گذاشتم و کمک میکردم سر کیرم بالا و پایین کنه ، آه و ناله هاش ویلا رو برداشته بود ، بعد از چند دقیقه دوباره نفسهاش به شماره افتاد و هن هن کنان پاهای خوشگلش رو به تنم چسبوند و محکم فشارم داد و یه بار دیگه ارضا شد ، از روی کیر راستم پاشد ، اومد سمتم و بوسیدم ، گفت خیلی عالی بود قربونت برم ، حالا پاشو ارضا شو ، نزدیک دو ساعت بود داشتیم سکس میکردیم ، عرق از سر و کون هر دومون راه گرفته بود ، پاشدم و جلوش نشستم ، گفت آبتو کجای بدنم میخوای بریزی ؟ ، گفتم وسط سینه های خوشگلت زندایی ! ، سینه هاش رو بهم چسبوند و گفتم بیا قربونت برم ، کیرمو مالیدم وسط سینه هاش ، دستشو یه جوری گرفته بود که وقتی وسط سینه هاش تلنبه میزنم انگشتای خوشگلش به کیرم بخوره و بیشتر تحریک بشم ، وقتی داشتم ارضا میشدم کیرمو تو دستم گرفتم و با دست مالیدمش ، آبم مثل فواره پاشید تو گردن و سینه های قشنگش صبر کرد که آبم تموم بشه ، بعد با دست همش رو به سینه هاش مالید ، ساعت نزدیک دو صبح بود که سکس ما تموم شد ، زندایی خوشگلم سرشو به سرم چسبوند و منو بوسید ، گفت میرم حمام پایین تنه ام رو بشورم ، با اینکه اصلا حال نداشتم بلند شدم و گفتم منم میام ، گفت بخواب ، گفتم نه میخوام باهات بیام حموم ، رفتیم توی حمام و دوش رو باز کردیم تنشو شستم و تنم رو شست ، با یه حوله که تو حمام آویزون بود جفتمون رو خشک کردیم و اومدیم بیرون ، لخت و عور بغلش کردم و کنار هم بیهوش شدیم .

  9. #209
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت هشتم



    فردا بعد از صبحانه دوباره زنداییم اون روی سگش برگشت پای خوشگلش رو گذاشت رو خرخره من و رویا و تا بعد از ظهر که بابام اومد نذاشت نفس بکشیم ، سرمونو از رو کتاب برمیداشتیم اخم و تخم میکرد و اعصاب میگایید ، وقتی بابام اومد و برامون ناهار اورد ساعت دو بعد از ظهر بود ، ناهار که خوردیم بابام گفت حمید جون تو با رویا اگه زحمتتون نیست ظرفها رو تمیز کنید و بشورید من و زنداییت میریم تو اتاق ما یکم استراحت میکنیم ! ، تا حالا جلو ما از این حرفها نزده بود و رسما زنداییمو به رختخواب دعوت نکرده بود ، هممون از این حرف بابام تعجب کردیم ، حتی خود سولماز هم اخماشو کرد تو هم اما چیزی نگفت ، بابام و سولماز که رفتن بالا رویا منو نگاه کرد و سرشو تکون داد یعنی چه خبره ؟ منم در جوابش شونه ام رو بالا انداختم و لب و لوچه ام رو حرکت دادم که یعنی چمیدونم ! ، ظرفها رو جمع کردیم و بعد رفتیم بالا توی اتاق مهمون دراز کشیدیم ، تختهای اتاق مهمون بهم چسبیده نبود ، هر کدوم به یه دیوار تکیه داشت ، دو سه دقیقه جدا خوابیدیم اما بعد من بلند شدم و رفتم پیش رویا ، گفتم بکش کنار میخوام بیام کنارت بخوابم ، گفت مامانم میاد ، گفتم خوب بیاد ، وقتی رسما وسط ظهر میرن کنار هم میخوابن ما چرا قایم موشک بازی کنیم ، خودشو جمع کرد و جا داد که برم کنارش و خودمو از پشت بهش بچسبونم ، رویا گفت حمید یه خبری هست ...! ، گفتم چه خبری ؟ گفت نمیدونم اما بابات هیچوقت جلوی ما مامانمو نمیبرد توی اتاق ، هر وقت هم من میخواستم برم پیشش از مامانم حساب میبرد و حتما احتیاط میکرد ، یعنی چی شده که سر ظهر میاد میگه من و سولماز میخوایم بریم تو اتاق ما استراحت کنیم ..؟ ، خودم هم تعجب کرده بودم ، گفتم نمیدونم بخدا ، فکر نکنم خبری باشه ، لابد بابام هم مثل من از قایم موشک بازی خسته شده ، وقتی همه با هم سکس داشتن و دارن این کارا دیگه بچه بازیه ..، رویا گفت کاش اینطوری باشه که تو میگی ، همونطوری که تو بغلم بود دستشو دراز کرد و کیرمو مالید و گفت دیشب چیکار میکردید اینهمه سر و صدا راه انداخته بودید ، نزدیک دو ساعت مامانم داد میزد ! ، بعد هم خندید ، گفت همه دو ساعتو سکس میکردین ؟ ، گفتم نه ، داشتم واسش داستان تعریف میکردم هیجان زده شده بود و داد میزد ، رویا خندید و کیرم رو که تو دستش بود محکم فشار داد ، دادم در اومد ، یهو از تو اتاق بابام اینا صدای بحث کردن بلند شد ، نمیفهمیدیم چی میگن اما صداشون نسبتا بلند بود ، اینبار دیگه منم مطمئن شده بودم که یه خبری هست ، بعد از یه ربع بابام و سولماز از اتاق بیرون اومدن ، اینو از صدای در اتاق بابام اینا و صدای حرف زدنشون با هم فهمیدیم ، از روی رویا پاشدم و رفتم تو اون یکی تخت دراز کشیدم ، سولماز و بابام از ویلا رفتن بیرون و درو بستن ، یکی دو دقیقه منتظر شدیم و وقتی دیدیم صدایی نمیاد از اتاق اومدیم بیرون ، از پنجره که به بیرون نگاه کردم دیدم ماشین بابام هم نیست ، هرجا رفته بودن با ماشین رفته بودن ...! ، ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود ، یکم نگران بودیم چون نمیدونستیم چه خبره ، بعد به رویا گفتم کون لقشون اگه خبری شده بود به ما میگفتن ، دوتایی دعواشون شده دوباره ، بیا بریم یه تنی به آب بزنیم ، نمیخواست بیاد اما با اصرار من قبول کرد ، مایو پوشیدیم و رفتیم توی آب خیلی حال داد ، یکساعتی توی آب بودیم اما بابام اینا پیداشون نشد ، رویا گفت حمید بیا بریم یکم درس بخونیم ، رویا وقتی داشت میرفت شاکی بود ، اگه برگرده سر درسهامون نباشیم بیشتر شاکی میشه ، دیدم راست میگه ، ناچار از آب اومدیم بیرون و لباس پوشیدیم و رفتیم شروع کردیم به درس خوندن ، اما حواسمون به درس نبود ، حدودای ساعت 8 شب وقتی که ما دیگه واقعا نگران بودیم یهو پیداشون شد ، بابام لبخند میزد و ظرفهای غذا تو دستش بود ، برامون شام آورده بودن ، اما سولماز با اینکه سعی میکرد عادی باشه و لبخند بزنه معلوم بود که یه چیزیش میشه ، اون دو تا با هم شام خورده بودن ، من و رویا نشستیم توی آشپزخونه و شاممون رو خوردیم ، بابام و سولماز رفتن توی اتاق پذیرایی ، از پنجره آشپزخونه که به اتاق پذیرایی باز میشد میتونستیم ببینیمشون که کنار هم نشستن و پچ پچ میکنن ، سولماز همون دامن سیاه چین چین رو دوباره تنش کرده بود اما بلوزش رو عوض کرده بود و یه بلوز آستین کوتاه قشنگ گلدار تنش کرده بود ، دست بابام روی زانوی لخت سولماز بود ، رویا بهم نگاه کرد و سر تکون داد ، یعنی هوا پسه ، آروم گفتم ما که کاری نکردیم ، هر چی هست به خودشون مربوطه ..، بعد از شام ما هم رفتیم تو پذیرایی پیششون ، سولماز گفت فیزیک تا کجا پیش رفتید ؟ گفتم تا سر اپتیک ! ، گفت یعنی هیچی دیگه ، چون تا قبل از اینکه بابات بیاد سه چهار صفحه مونده بود برسیم به اپتیک ، گفتم بخدا مسئله حل میکردیم ، یه لبخند زد و گفت باشه ..، یکم تلوزیون نگاه کردیم و با بابام یه دست تخته نرد زدیم ، اما فضا هنوز هم خیلی سنگین بود ..، حدود ساعت یازده و نیم بابام گفت من و سولماز تو اتاق فرهاد میخوابیم ، بعد رو به من گفت تو و رویا هم برید تو اتاق ما بخوابید ! ، دیگه واقعا کف کردم ، کم مونده بود بگه من سولمازو میکنم تو هم ببر رویا رو بکن ! ، با تعجب به سولماز نگاه کردم ، به زور یه لبخندی زد و با ابرو اشاره کرد که برید !! ، با حیرت از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق بابام اینا ..، پشت سر من رویا با حالی که بدتر از حال من بود دنبالم اومد ..، در اتاق مامان اینارو بستم و شروع کردم به لخت شدن ، رویا گفت دیدی گفتم اینا امشب یه چیزیشون میشه ؟ سر تکون دادم و گفتم هرچی هست واسه من و تو که بد نشد ، راحت کنار هم میخوابیم ، خودشون گفتن کنار هم راحت باشید ..! ، رویا گفت بوهای بد به مشامم میرسه ..، بغلش کردم و بلوزشو در آوردم ، گفتم بد به دلت راه نده خوشگلم ، بعد هم دامنشو پایین کشیدم ، خیلی میترسید ، دل به کار نمیداد !! ، به زور خوابوندمش روی تخت و از پشت بغلش کردم ، سوتینش تنش بود و هنوز ساپورتش پاش بود ، دستمو کردم توی ساپورتش و کسشو از روی شورت مالیدم ، خودشو با ناراحتی تکون داد و گفت حمیید ، اینا یه چیزیشون میشه ، چرا عین خیالت نیست ، گفتم درسته که همه چیز امشب عجیبه اما هیچی نمیشه ، چون تو این خونه فعلا همه کونشون گهیه ...! ، احتمالا بابام با سولماز صحبت کرده و قانعش کرده که دست از قایم موشک بازی برداره ، امشب با هم میخوابن ، لابد فردا شب هم جاهامونو عوض میکنیم ، خوبه دیگه ، این حرفها رو میزدم و کسشو میمالیدم اما رویا نگران بود ، هنوز حرفهام تموم نشده بود که در اتاق ما رو زدن و قبل از اینکه من دستمو از تو شلوار رویا بکشم بیرون بابام اومد تو اتاق ، زود دستمو کشیدم بیرون ، رویا از خجالت داشت میمرد ، بابام فقط یه شورت پاش بود ، حتی منم تا حالا بابامو اینطوری ندیده بودم ، بابام با لحن خیلی جدی گفت پاشید بریم تو اتاق عمو فرهاد اینا ، دیگه منم گرخیدم ، پاشدیم و دنبال لباسهامون میگشتیم ، بابام گفت نمیخواد لباس بپوشید ، میبینید که منم لختم ..، رویا گفت عمو ...! ، بابام جدی نگاهش کرد و گفت گفتم همینطوری ! ، با شورت از جام پاشدم و دنبال بابام و رویا که با دست سعی میکرد سینه و شکمشو بپوشونه راه افتادیم سمت اتاق عمو فرهاد ..!

  10. #210
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت نهم



    وارد اتاق که شدم مجموعه سورپرایزهای من با دیدن زنداییم که لخت با یه شورت و کرست نشسته بود روی تخت عمو فرهاد کامل شد ...، با حیرت زنداییم رو نگاه کردم ، هیچوقت ندیده بودم جلو جمع لخت بشه ، نگاهش رو ازم دزدید ، با تعجب منتظر بودم ببینم قراره چی بشه ، بابام گفت بشینید روی تخت پیش ما ! ، به زنداییم نگاه کردم ، یه لبخند زد درسته که لبخندش زورکی بود اما به نظرم مهربون هم بود ، بی حرف نشستیم ..، فریدون خان یکم فکر کرد و بعد گفت ، ما چهار نفر اینجا مثل یه خونواده هستیم ، یه سری اتفاقات بین ما افتاده که این اتفاقات ما رو به یه خونواده خاص تبدیل کرده ، بر خلاف نظر سولماز که میگه نباید در مورد این چیزها حرف زد ، بنظر من کار به یه جایی رسیده که حتما باید در موردش صحبت کرد ، من هنوز از حیرت در نیومده بودم و مونده بودم بابام چی میخواد بگه ، فریدون ادامه داد ببینید ..، در اصل ما هیچکدوم حق نداشتیم با هم رابطه داشته باشیم ، از خودم شروع میکنم ، من متاهل هستم و رویا هم جای دخترمه ، سولماز هم متاهله و حمید هم بجای بچه اش هست ، حالا بگذریم که شرعا هم مادر و پسر هستید ، بعد رو به من گفت تو و رویا هم خواهر برادر رضاعی هستید ..، همونطور که میبینید هیچکدوم حق نداشتیم کنار اون یکی بخوابیم ..، اما تقریبا هممون این کارو کردیم ، و تا اونجا که به من مربوطه تا وقتی که بتونیم و شرایطش پیش بیاد اگه دلمون بخواد باز هم میکنیم ، این چیزها باعث میشه ما تبدیل به یه خونواده بشیم ، یه خانواده خیلی خاص!! ، پس اگه مشکلی تو این خونواده پیش بیاد باید قبل از اینکه کس دیگه ای متوجه بشه خودمون توی خوانواده حلش کنیم ! ، از تعجب دهنم باز مونده بود اما باز هم نمیدونستم این مقدمه چینیها قراره ما رو به کجا ببره ، بابام ادامه داد حالا بنظر ما یه مشکل کوچیک پیش اومده که با اینکه به نظر من کاملا طبیعیه و دردسری هم ایجاد نمیکنه اما سولماز رو نگران کرده ، بعد گفت حالا واسه اینکه بقیه حرفهام رو ادامه بدم باید یکم با هم صمیمی تر بشیم ، واسه همین هم از همتون میخوام تمام لباسهاتون رو در بیارید ، بعد هم منتظر عکس العمل بقیه نشد و بلند شد کنار تخت و در مقابل حیرت من که هنوز از شوک حرفهاش در نیومده بودم دو طرف شورتشو گرفت و پایین کشید و لخت مادرزاد با یه کیر آویزون کنار تخت وایساد ، بعد هم واسه اینکه جو رو عوض کنه یه تکونی به خودش داد و کیرش عین خایه حلاج لرزید ! ، با اینکه همگی هنوز تو شوک بودیم هممون زدیم زیر خنده ، بعد بابام رو به سولماز گفت با این قیافه ای که تو گرفتی و اخماتو تو هم کردی منم جرات نداشتم شورتمو در بیارم تا چه رسه به این بچه ها ، پاشو ، نفر بعد تویی ، پاشو لخت شو ، زنداییم خودشو جمع کرد و گفت نه ..! ، من نفر آخر ، بابام گفت پاشو ببینم ، اگه خودت پا نشی با حمید میایم به زور لختت میکنیم ! ، بعد هم با کیر آویزون خیز برداشت سمت زنداییم ، سولماز زود گفت باشه باشه ، خودم لخت میشم ، بعد از جاش پاشد و پشتشو به من کرد و گفت زندایی گیره این سوتین رو باز کن ! ، دستم از هیجان میلرزید ، گیره سوتینش رو باز کردم ، دستشو روی ممه های خوشگلش گذاشت و یه تکونی به سوتینش داد و درش آورد ، با دیدن سینه های خوشگل و درشت و لرزون زنداییم کیرم راست شد ، بعد زنداییم دو طرف شورتشو هم گرفت و پایین کشید و زود نشست روی تخت ، بابام رو به من گفت زود باش ! ، با دیدن بابا و زندایی خوشگلم که لخت و عور نشسته بودن خجالتو کنار گذاشتم و شورتمو کشیدم پایین و با کیر راست کنار زنداییم نشستم ! ، بابام به رویا گفت زودباش عزیزم ، تو هم لخت شو ! ، رویا روش نمیشد ، بابام کمکش کرد و سوتینش رو در آورد ، بعد هم دست انداخت دو طرف ساپورت رویا رو گرفت و با شورتش با هم پایین کشید ! ، هر چهار نفر لخت عور کنار هم نشسته بودیم ، بابام گفت حالا بهتر شد ...! ، بعد رو به من و رویا ادامه داد میخوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم ، گفت حتما میدونید پرده بکارت چیه ..، رنگ از رخسار رویا پرید ، فهمید که موضوع قراره به کجا برسه و سولماز چرا عصبانیه ، با ترس به سولماز نگاه کرد ، سولماز سعی کرد قیافه اش زیاد عصبانی نباشه ، البته با اون وضعی که لخت و عور کنار بابام و من نشسته بود دیگه جایی هم واسه عصبانیت نبود ، بابام به زنداییم اخم کرد و رو به رویا گفت اونو ولش کن ، به من نگاه کن عزیزم ! ، رویا به بابام رو کرد ، بابام ادامه داد تو کشورهای دیگه پرده بکارت یه چیز بی اهمیت و حتی یه جورایی نشونه امل بودنه ، اگه یه دختری به سن و سال رویا تو آمریکا باکره باشه فکر میکنن حتما یه عیبی داشته که تا حالا باکره مونده ! ، اما خوب تو کشور ما هنوز بعضیها اهمیت میدن ! ، بعد هم زیر چشمی یه نگاهی به سولماز انداخت ! ، بابام ادامه داد پرده بکارت مهم نیست ، چون حتی اگه موقع ازدواج بشه و لازم باشه با یه مقدار پول میشه دوختش و مثل روز اولش کرد ، بعد رو به من گفت ببینید میدونم که این اتفاق بین تو و رویا افتاده ، بنظر من کاملا هم طبیعیه ..! ، بعد نگاهش رو به سمت رویا گردوند و ادامه داد : که البته جای هیچ نگرانی هم نیست ، اما چیزی که من و زنداییت رو نگران میکنه اتفاقاتی هست که ممکنه بعدا بیفته و نشه جمعش بکنی ..، بعد رو به من گفت آخرین دفعه کی با رویا سکس کردید ؟ یکم فکر کردم و با تردید گفتم دفعه آخری که اینجا تنها بودیم که درس بخونیم ! حرف هنوز از دهنم در نیومده بود که یه پس گردنی نسبتا محکم از سولماز که پیشم نشسته بود خوردم ، بابام خنده اش گرفت و گفت چطور جلوگیری کردی که مطمئن بشی رویا حامله نمیشه ؟ ، گفتم من اینجا امنیت جانی ندارم ! ، همه تو اتاق زدن زیر خنده و سولماز یه پس گردنی محکم دیگه حواله ام کرد و گفت اگه جواب ندی اینقد میزنمت که صدای بزغاله در بیاری ! ، امنیت جانی نداری پدر سگ ؟ ، همینکه هنوز جفتتون سالمید و سرتون رو تنتونه برید خدا رو شکر کنید ، گفتم چشم چشم ، بعد با خجالت گفتم خوب قبل از اینکه ارضا بشم در آوردم و آبمو ریختم بیرون ، بابام گفت این روش که تو میگی 40درصد احتمال خطا داره ! ، یعنی اگر 10 بار سکس کنید 4 بار احتمال حاملگی هست ، همیشه اسپرم زنده تو لوله ادرار تو هست ، که موقع سکس قبل از ارضا شدن بدون اینکه متوجه بشی وارد دهانه رحم میشه و احتمال داره زن رو حامله کنه ، چون تعداد اون اسپرمها کم هست بخاطر همین احتمالش میشه 40% اما این اصلا احتمال کمی نیست و اگه همچین اتفاقی بیفته میدونید چه آبروریزی ایجاد میشه ؟ ، میدونید زندگیهامون کاملا از هم میپاشه و صد تا بلا ممکنه سرمون بیاد ؟ من که دیگه خجالتم ریخته بود یکم فکر کردم و یهو یادم افتاد که آبمو ریخته بودم توی کس رویا چون میدونستیم که قراره پریود بشه ، جرات نکردم که بگم آبم رو ریختم تو ، گفتم خوب همون روزی که سکس کردیم رویا پریود شد ، زمان پریود که زن حامله نمیشه ! ، بابام گفت خوب این حداقل یه خبر خوبه ، بعد رو به سولماز گفت وقتی بهت میگم اینا اطلاعاتشون کم نیست واسه اینه ! ، بعد خندید و گفت خوب پس حداقل خیالمون راحته که الان رویا حامله نیست ! ، بعد گفت جهت اطلاعتون من بعد از اینکه دوقلوها به دنیا اومدن وازکتومی کردم ، بعد با کیر آویزون بلند شد و جلومون وایساد و دو تا تخماش رو تو دستش گرفت و بعد روی کیسه تخمهاش جای یه بریدگی کوچولو رو نشونمون داد و گفت یه برش کوچیک دادن و لوله های خروج منی رو بستن ، رویا دهنشو پر کرد یه چیزی بگه اما بعد حرفشو خورد ، هنوز خجالت میکشید ..، بابام بلندش کرد و جلوی ما نشوندش روی پاهاش و با دستش با ممه های کوچیکش بازی کرد و گفت هرچی میخوای بپرسی بپرس عزیزم ، رویا با من و من پرسید آخه شما که هنوز ...، بابام گفت منظورت اینه که هنوز آبم میاد ؟ ، رویا سرشو تکون داد ، بابام گفت این قضیه هیچ ربطی به آب منی نداره ، آب منی میاد ، زیاد هم میاد اما توش اسپرم نداره و زنی که با من سکس کنه حامله نمیشه ، بعد گفت سولماز هم که قرص ضد حاملگی میخوره که مشکلی براش پیش نیاد ، سولماز جون میشه قرصتو به بچه ها نشون بدی ؟ ، رویا گفت من دیدم !، بابام گفت به حمید نشون بده لطفا ، زنداییم پاشد و روی کیفش خم شد ، چاک کسش از بین دو تا رون خوشگلش معلوم شد و کیر من که با اون حرفهای جدی خوابیده بود آروم آروم راست شد ! ، زنداییم یه قرص از کیفش در آورد و بهم نشون داد ، وقتی چشمش به کیرم افتاد که راست شده بود کیرمو تو دستش گرفت ، روی قرصها اسم روزهای هفته نوشته شده بود ، از دوشنبه تا یکشنبه ! ، زنداییم قبل از اینکه من بپرسم گفت روزهای کاری هفته تو کشورهای دیگه از دوشنبه شروع میشه و به یکشنبه ختم میشه ، من طبق روزهایی که اینجا نوشته هر روز یه قرص میخورم ، تا 21 روز که بعدش پریود میشم و بعد که تمیز شدم دوباره شروع به خوردن قرص میکنم ، بابام گفت اما این روش جلوگیری واسه رویا خوب نیست ، چون ممکنه قرص تو کیفش پیدا بشه و بعد نمیشه توضیح داد که دختری به سن رویا که ازدواج نکرده چرا قرص ضد حاملگی میخوره ، بهترین روش برای شما اینه که یا از کاندوم استفاده کنید یا رویا آیودی بذاره ، بعد هم دست کرد تو جیبش و یه چیزی شبیه تیرکمون مگسی در آورد ، یه وسیله تی شکل کوچیک از جنس مفتول مس که دورش نخ پیچیده شده بود ، بابام گفت اینو تو لوله های فالوپ زن کار میذارن و دیگه احتمال حاملگی نیست ! ، من کار گذاشتن این وسیله رو از دوستم که دکتره یاد گرفتم ، حالا خودتون تصمیم بگیرید که میخواید از کاندوم استفاده کنید یا آی یو دی بزارید ، من و رویا یه نگاهی به هم کردیم و بعد رویا پرسید گذاشتنش راحته ؟ بابام گفت آره فقط چند دقیقه طول میکشه ، بعد هم اگه خواستی بکشیش بیرون دستتو میکنی تو نازت و این نخ رو پیدا میکنی و میگیری و میکشیش بیرون ، همین ! ، رویا گفت پس همینو بزارید لطفا ، بابام جلوی ما لبهای رویا رو بوسید و دستشو برد وسط پاهای رویا ، رویا بالا و پایین میشد و کیر بابام هم راست شد ، از دیدن کیر راست بابام من هم دوباره راست کردم ، بابام رو به من و زنداییم گفت شما برید تو اتاق بغلی و بعد در حالی که به کیرش و آی یو دی اشاره میکرد گفت تا شما برگردین من اینارو جا میذارم ! ، یه ساعت دیگه برگردید ، زنداییم پاشد و رفت سمت رویا و با کمال ناباوری صورت رویا رو بوسید و گفت قربون دختر خوشگلم برم ..، اگه دردت اومد خودتو اذیت نکن ، یه فکر دیگه میکنیم ! ، رویا سرشو تکون داد و من و سولماز از اتاق بیرون اومدیم.

  11. #211
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت دهم



    تا وارد اتاق مامان اینا نشدیم سولماز چیزی نگفت ، بعد که درو بستیم گفت خیلی بی معرفتی ! ، به تته پته افتادم و گفتم زندایی ..! ، گفت زهر مار ، گفتم سولماز جونم بخدا از روزهای اولی که از شیراز اومدین قبل از اینکه با شما سکس کنم با رویا سکس میکردیم ، سکس که نه ، خاکبازی میکردیم ، اما اونم میدونه که من عاشق تو ام ! ، خودش هم خیلی بابامو دوست داره ، ما فقط دو تا خواهر برادریم که همدیگه رو خیلی دوست داریم و بعضی وقتا احتیاجات همدیگه رو رفع میکنیم ! ، زنداییم گفت خیلی خوشم میاد که اینقد پررویی ! ، عذر بدتر از گناه میاری ؟ تو غلت کردی اصلا با رویا سکس کردی ، من پیش تو لخت شدم که تو نیازی به کسی نداشته باشی ، میگی اول با اون سکس میکردی ؟ دستشو برد بالا و گفت شیطونه میگه همچین بزنم که بلبل زبونی کلا یادت بره ، حالا چی شد پرده اش رو زدی ؟ ، واسش تعریف کردم ، گفتم جفتمون هم دلمون سکس میخواست ، نه تو بودی نه بابام ، نصفه شب رفتم پیشش و اینطوری شد ، سری تکون داد و گفت مردشورتو ببره ، تو اینقد سگ حشری بودی و ما نمیدونستیم ؟ یه شب نمیتونستی جلو کیرتو بگیری ؟ بعد زیر لب گفت باز خوبه خدا رو شکر که حامله نشد ، خوب آخه شما دو تا جغله مغز تو سرتون نیست ؟ اگه حامله میشد چه خاکی تو سرمون میکردیم ؟ بعد گفت پریشب که من و تو اینجا سکس کردیم و دختر بیچاره من تو اون اتاق تنها خوابیده بود تو بیمعرفت که قبلا باهاش سکس کرده بودی حداقل به من میگفتی که نزارم بچه ام تنها تو اون اتاق بخوابه ، گفتم زندایی اگه گفته بودم که دودمان جفتمونو به باد داده بودی ! ، حالا که بابام از صبح داره باهات حرف میزنه اینی ، اگه خودم گفته بودم که باید یه کپی از کون خودمو رویا میگرفتم ! ، بیخودی نیست رویا جرات نداره باهات حرف بزنه ، بعد لحن صدامو عوض کردم و زیر لبی گفتم این رگ ترکی که میگن همینه ؟ خندید اما همچین گوشمو پیچوند که گوشم قرمز شد ، هنوز جفتمون لخت و عور بودیم ، گوشم که از دستش آزاد شد بغلش کردم و کیرمو مالیدم به بدن خوشگلش ، دست کشید به کیرم ، گفت هرچی شد واسه تو که بد نشد ، بعد هم منو کشوند تو رختخواب و لخت و عور همدیگه رو بغل کردیم و به هم پیچیدیم ..، لبهاش رو میخوردم و سینه های درشت و خوشگلش به سینه ام کشیده میشد ، پاهاش لای پاهام بود و کیرم عرشو سیر میکرد ! ، گفتم زندایی اینبار سکس کردیم همچین داد بزن که همه بشنون ! ، خندید و با ناخونهای بلندش کمرمو خط انداخت ، زیر لب گفتم پسر کو ندارد نشان از پدر ! ....، خندید و گفت آره دیگه پدر و پسر کپیه همدیگه هستید ! ، گفتم شما و رویا رو گفتم ، اونم با ناخون هر بار کمرمو خط میندازه ..، یه ویشگون ازم گرفت که جاش تو کمرم موند ، داد زدم آی ی ی ..! ، پاهاشو از هم باز کردم و با زبون به جون کس خوشگلش افتادم ، با زبون از پایین تا بالای کسشو میلیسیدم و اون سرمو به وسط پاهاش فشار میداد ، قربون صدقه هیکل نازش و مزه کسش رو میرفتم و اون کیف میکرد و بیشتر برام ناز میکرد ، انگشتهای پاش رو تو دهنم کردم و میمکیدم ، گفتم زندایی دلم میخواد دوباره جورابهای خوشگلتو بپوشی و با پا ارضام کنی ، گفت باشه عزیزم ، الان برم بپوشم ؟ ، گفتم نه ...، بعدا ..! ، پاهاشو اورد سمت کیرمو با پاهای خوشگلش و ناخونهای لاک زده اش با کیرم بازی کرد ، گفتم سولماز جون تا صبح سکس کنیم ؟ گفت الان هم صبحه عزیزم ، بعد به ساعت توی اتاق اشاره کرد که دو و نیم صبح رو نشون میداد ، گفتم تا سپیده صبح میخوام باهات سکس کنم و بعد کنارت بخوابم ، بغلم کرد و تو گوشم گفت میخوام چند دقیقه دیگه برم سراغ رویا ، نگرانشم ، بجای هر جوابی دستمو دور کمرش انداختم و لبهام رو به لبهای داغش چسبوندم ، گفتم زندایی بیشتر از همه از کجای بدنت تحریک میشی ؟ گفت خودت بگو ببینم زنداییتو چقدر میشناسی ! ، گفتم وقتی دست میکشم به کمرت خیلی دوست داری ، گفت اوهوم ، گفتم پاهاتو میمالم هم خیلی خوشت میاد ، گفت اوهوم ، گفتم نازتو هم با زبون میخورم خیلی تحریک میشی ...! گفت آره ..، گفتم نوک سینه هاتو هم میخورم دوست داری ..! ، گفت آره ، گفتم خوب از همه بیشتر کجا ؟ خندید و گفت تو همه جامو گفتی بجز اونجایی که از همه بیشتره ! ، گفتم بگو زندایی ..، گفت این چیزها که گفتنی نیست ، خودت باید بفهمی ، مثلا من میدونم دوست داری تنمو از تو لباس دید بزنی ، خیلی تحریک میشی ، وقتی لباسهای یقه گشاد میپوشم و تو از تو یقه لباس میخوای سینه هام رو بخوری کیف میکنم ، وقتی لباسهای نازک میپوشم و تو چشمات در میاد میفهمم که خیلی تحریک میشی ، مثلا بابات برعکسه ، بابات دوست داره زن لخت باشه ، تو برعکس بابات با لباسهای سکسی بیشتر تحریک میشی تا با زن لخت ، جوراب نازک میپوشم دوست داری و تحریک میشی ..، وقتی یواشکی بهت دست میزنم از وقتی که جلوت لختم بیشتر دوست داری ..! ، دوست داری موقع سکس پاهام تو دستت باشه ، مثلا وقتی ازت لب میگیرم خیلی بیشتر از وقتی که سرت تو نازمه تحریک میشی ! ، درست گفتم ؟ کف کردم و گفتم آره ..، خودم هیچوقت بهش فکر نکرده بودم اما اینایی که گفتین همش درست بود ، زنداییم گفت تو هم باید خودت این چیزها رو توی طرفت پیدا کنی ..، گفتنی نیست ، اما یه چیزهایی هست ، مثلا من قبل از سکس دوست دارم با گوشم بازی کنی ، که تو هیچوقت نمیکنی ..، برام خیلی محرکه ، میدونم خیلی از زنهای دیگه هم اینطوری هستن ، یا همونطوری که گفتی قبل از سکس اگه به کمرم دست بکشی خیلی تحریک میشم ، موقع سکس هم دوست دارم وقتی داری میکنی با چوچولم هم بازی کنی ..، یا اگه موقع سکس پشتم بهته وقتی با انگشتت سوراخ پشتمو تحریک میکنی خیلی دوست دارم ...، یه چیز دیگه هم در مورد من هست ، من هیچوقت با سکس شدید ارضا نمیشم ، بدم نمیاد که وقتی سکس میکنیم بعضی وقتا شدید بشه ، اما دم ارضا شدنم که میشه دلم میخواد شدتش کم باشه عوضش تا جایی که میشه کیر خوشگلتو فرو کنی تو نازم ..، همین ، حرفهاش کیرمو مثل چوب راست کرده بود ، وقتی میگفت موقع سکس با سوراخ کونم بازی کن خیلی ذوق کردم ، چون همیشه دلم میخواست این کارو بکنم اما جراتشو نداشتم ..، حرفهامون طولانی شده بود ، لبهام رو بوسید و خودشو از تو بغلم بیرون کشید ، گفت برم یه سر به رویا بزنم ، دلم هزار راه رفت ، هنوز از جاش پا نشده بود که در اتاقو زدن و بابام و رویا لخت و عور اومدن تو ، رویا یکم قرمز شده بود اما خوشحالی از سر و روش میبارید ، معلوم بود بابام حسابی از خجالتش در اومده ، بابام با دیدن کیر راست من گفت مثل اینکه زود اومدیم ..! ، سولماز گفت نه ..، خودم داشتم میومدم ببینم چی شد ! ، بعد از رویا پرسید درد نداشتی مامان ؟ رویا با خجالت گفت نه مامان فقط یکم ، زود تموم شد ! ، عمو خیلی وارد بود ..، سولماز با طعنه گفت آره ، عموت کلا خیلی وارده ..، بابام هم تقریبا بلافاصله جواب داد البته من انگشت کوچیکه مامانش هم نمیشم ..، بعد هم گفت ما اتاق فرهاد اینارو جمع و جور کردیم درشو بستیم تحویل دادیم ...! ، بعد ادامه داد با خودم گفتم حالا که هممون به هم محرمیم همگی تو یه تخت بخوابیم ، صرفه جویی کنیم بیخودی پول دو تا اتاق ندیم ..!! ، بنظرم که پیشنهاد هوس انگیزی بود ..، زنداییم حرفی نزد ، تخت بابام اینا بزرگ بود اما باز هم چهار نفری یکم جامون تنگ بود ، رویا و سولماز کنار هم وسط تخت خوابیدن و من و بابام دو طرف ، من کنار سولماز بودم و بابام کنار رویا ، چرخیدم سمت سولماز و بغلش کردم ، یکم مقاومت کرد اما بعد تو بغلم ولو شد ، چند ثانیه بعد هم بابام و رویا همدیگه رو بغل کردن ، سرمو کردم تو گوش سولماز و گفتم میخوام بکنم توش ...!!!، سولماز هم تو گوشم آروم گفت دیگه الان نمیشه ، گفتم چی نمیشه همگی لخت خوابیدیم کنار هم ..، الان دلم نازتو میخواد ، دوباره تو گوشم با پچ پچ گفت مگه گاو و گوسفندیم کنار هم سکس کنیم ، خوب فردا ظهر با هم میریم تو اتاق راحت سکس میکنیم ، با زبون میگفت نه اما تنش شل شل بود و مقاومت نمیکرد ، چرخیدم روش ، لبم روی لبهای نازش بود و کیرم لای پاش ، رویا ما رو نگاه کرد و خندید ، کیرمو رو کس سولماز تنظیم کردم و قبل از اینکه به خودش بیاد فروش کردم تو کس نازش ..، یه آه بلند کشید که بابام هم چرخید سمت ما ، با دیدن سولماز و من روی هم گفت جوووون ...! ، قربون آه کشیدنت سولماز جون ، بعد رو به من گفت بابا تا ته بکن تو کسش زندایی دوست داره !! ، زنداییم به زور یه لبخند زد و گفت مردشور جفتتونو ببره ، بعد پتو رو تا سرمون کشید بالا که بابام اینا نبینن ..!، سینه هاش رو تو دستم گرفتم و کیرمو تو کسش جلو عقب میبردم ، آه و وناله هاش بلند و بلند تر میشد ، دلم میخواست زودتر ارضا بشم چون خیلی خسته بودم و ساعت 3.5 صبح بود ، اما فکر کنم زنداییم چون تا حالا جلو کسی سکس نکرده بود خیلی استرس داشت و خیال ارضا شدن نداشت ، یاد حرفهاش افتادم و در حالی که میکردمش دستمو بردم زیر پتو سمت کسش و با چوچولش بازی کردم ، این حربه خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم جواب داد ..، سر و صداش بلند و بلند تر شد وقتی فهمیدم داره ارضا میشه یکم سرعتمو کم کردم و بجاش کیرمو تا جایی که میتونستم فرو میکردم تو کسش و بعد میکشیدم بیرون ، دو سه بار که تکرار کردم صداش بلند شد بغلش کردم و خودمو مالیدم بهش درست تو لحظه ای که داشت ارضا میشد منم محکم بغلش کردم و کیرمو تا ته تو کسش فرو کردم و همه آبمو با فشار پمپ کردم تو کسش ، با توجه به حرفهایی که زده بودیم میدونستم مشکلی نیست که آبمو توش بریزم ، هردو با هم تو یه لحظه ارضا شدیم و از همه بهتر اینکه همه آبمو ریختم تو کس تنگش که خیلی بهم حال داد ..، بغلم کرد و منو بوسید...، بابام انگار یه فیلم سینمایی که باب میلش بوده تماشا میکرده و الان تموم شده شروع کرد به کف زدن و در همون حال گفت جفتتون با هم ارضا شدید دیگه ..، آره ؟ شاهکار بود ! ، سولماز با دو سه تا دستمال کسشو تمیز کرد و دو سه تا هم تا کرد گذاشت رو کسش و شورتشو پوشید و در همون حال گفت انگار چیکار کردیم که شاهکار بوده ، همه گاو و گوسفندا هم همینکارو میکنن و هر روز شاهکار میزنن ، دیگه اینقد شادمانگی نداره که ! ، خوشت میاد سکس بقیه رو تماشا کنی برو در یه آغل گوسفند رو باز کن و تماشا کن ، همش رو همدیگه هستن ، بعد اضافه کرد الان حال ندارم برم حمام ...، باشه صبح ! ، بابام گفت تماشای سکس تو با پسرت یه حال دیگه ای میده خوشم میاد میبینم پسرم چطوری از خجالتت در میاد ! ، سولماز با دهنش واسه بابام یه شکلک در آورد و بعد چرخید سمت من و بغلم کرد و همدیگه رو بوسیدیم و خوابیدیم ..، یه روز نو تو زندگیمون شروع شده بود ، مطمئنن دیگه فردا مثل امروز نمیشد همه چی عالی بود .

  12. #212
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت یازدهم



    وقتی بیدار شدم تو تخت تنها بودم ، ساعت حدود ده صبح بود ، یه غلت زدم و به صداهایی که از بیرون اتاق میومد گوش دادم ، فقط صدای خنده رویا قابل تشخیص بود ..، احساس گرسنگی میکردم ، اتفاقاتی که پیش اومده بود رو تو ذهنم مرور میکردم و کیف میکردم ، در اتاق باز شد و رویا در حالی که لبهاش به خنده باز بود اومد تو ..، یه تیشرت پوشیده بود و یه شورت نخی پاش کرده بود ، همین !! ، اومد پیشم و کنارم تو رختخواب ولو شد ، بغلش کردم و بوسیدمش ، گفتم چقد لباست پوشیده است ! ، گرمت نشه ، گفت پاشو مامانمو ببین اونوقت دیگه به لباس من متلک نمیندازی ! ، گفتم صبحونه خوردین ؟ گفت نه ما هم تازه پاشدیم ، مامان داره نیمرو میندازه ، گفت بیام بیدارت کنم ..، گفتم بزار یه سلامی به نازت بکنم و پاشم ! ، سرمو کردم لای پاشو شورتشو یکم پایین کشیدم و کسشو بوسیدم ، با پاش کیرمو مالید ..، گفتم الان نگاه کنم معلومه ؟ گفت چی ؟ ای یو دی رو میگی ؟ نه بابا ، بابات میخواست کار بزاره دستشو تا اینجا کرد تو بعد هم یکم پایین تر از مچش رو نشون داد ، گفتم یعنی اگه سکس کنیم بهش نمیخوره ، خندید و با یکم خجالت گفت دیشب تا حالا که نخورده !، گفتم نخش چی معلوم نیست ؟ گفت دیشب با انگشت دست کشیدم ولی پیداش نکردم ، حالا حالا ها که کاری باهاش ندارم ، گفتم کارت با کامبیز هم آسون شد دیگه ..! ، خندید ..، پاشدم و گشتم شورتمو یه گوشه پیدا کردم و پوشیدم ، تو دستشویی فرنگی سرپا شاشیدم و بعد دست و صورتمو یه آب زدم ، از حمام اطاق که اومدم بیرون رویا هنوز روی تخت ولو بود ، لبهای رویا رو بوسیدم و با یه شورت از اتاق بیرون اومدم ، هول بودم ببینم زنداییم چی تنش کرده ، از در آشپزخونه که رفتم تو زنداییم پشت به من داشت پای گاز نیمرو درست میکرد ، یه تاپ سفید رنگ آستین بندی تنش کرده بود و سرشونه های سفید و هوس انگیزش آزاد بودن ، موهای خوشرنگش رو پشت سرش جمع کرده بود و بسته بود ، یه دامن کوتاه لی آبی پوشیده بود که بزور کونشو میپوشوند و تازه عقبش یه چاک هم داشت ، مطمئن بودم اگه خم بشه کونش از تو دامن میزنه بیرون ، یه جوراب شلواری سفید پاش کرده بود که اینقدر نازک بود که تمام مویرگهای پاش رو میتونستی از روی جورابش بشماری ! ، روی جورابش نقشهای قشنگی گلدوزی کرده بودن و با اون جوراب نازک حالتش یه طوری بود که انگار تمام اون نقش و نگارها روی پاهای خوشتراش زنداییم خالکوبی شده ! ، کیرم مثل علم یزید بلند شد ، پیش سولماز هر روز یه روز تازه بود ، سورپرایزهاش تمومی نداشت ، نمیذاشت سکس باهاش یکنواخت و عادی بشه ، حتما یه چیز جدید پیدا میکرد که کیر منو بشکنه ، راست کیرمو گرفتم و مستقیم رفتم و چسبیدم به کون قشنگش و گردنشو بوسیدم ، یهو از جاش پرید و گفت های ی ی ! ، بعد منو دید و لباش به خنده باز شد گفت نمیتونی یه صدا از خودت در بیاری که آدم اینطوری یهو جون به لب نشه ؟ ، کیر راستمو به کونش مالیدم و گفتم قربونت برم زندایی خوشگل ، چقد امروز ناز و سکسی شدی ..، گفت یعنی نبودم ؟ گفتم زندایی خوب بودی ، عالی شدی ..، گفت باز که راست کردی ..، مگه دیشب ساعت 4 صبح سکس نکردی ؟ گفتم زندایی بخدا دست خودم نیست هم خودت هم لباسهات خیلی خوشگل و سکسی هستن ..، گفت خوبه خوبه ، باز شروع کرد به چاخان کردن ، گفتم بخدا راست میگم ، صورتشو برگردوند سمت منو لبهام رو بوسید ، رژ لبش بوی توت فرنگی میداد ، لبهاش مزه مربای آلبالو..! ، چنان میز صبحانه رو با سلیقه چیده بود که اگه تازه چلوکباب خورده بودی باز هم گرسنه میشدی ..! ، بابام و رویا هم تو آشپزخونه به ما ملحق شدن ، بابام گفت حمید جون چه رژلب خوشرنگی زدی ، رویا از خنده ریسه رفت ، زود با دستمال لبهام رو پاک کردم و نشستم سر میز ، سولماز تخم مرغها رو گذاشت سر میز و نشست کنار من ، دستم بلافاصله رفت لای پای قشنگش ، هنوز دستم لای پای سولماز جا خوش نکرده بود که پای زمخت بابام خورد به دستم ، من و سولماز پقی زدیم زیر خنده ، گفتم بابا شما اینهمه دیشب صحبت کردی نمیخوای احیانا یه قانونی بزاری که تداخل پیش نیاد ؟ الان شما که با رویا کنار هم نشستید پاتونو جمع کنید که دست من سر صبحانه بوی پا نگیره ! ، وگرنه من و زندایی میریم تو هال غذا میخوریما ..! ، بابام خندید و پاشو از وسط پاهای خوشگل سولماز جونم جمع کرد ، گفت فعلا باشه ، اما زیاد احساس مالکیت نکنی ...، من اولویت دارم ..، گفتم اولویت بندیها رو خانمها مشخص میکنن ..! ، سولماز خندید و خم شد و منو بوسید و رو به بابام گفت ببین نصف توست اما دو برابر تو شعور داره ، قربون پسر خوشگلم برم ، اولویت من حمیده ، تا حمید هست شما زحمت بکش اصلا سمت من نیا ..، بابام خندید اما معلوم بود تو پرش خورده ، بعد یه چشمک به رویا زدم و گفتم اولویت رویا هم معلومه بابا ، تا شما باشی من سمت رویا نمیام ..، تکلیف معلوم شد ، خلاص ! ، بابام خندید و گفت باشه ، قبول ... ، بعد زیر لب گفتم البته من خودمو گفتم ، ضمانتی در مورد اولویت کامبیز ندارما...! ، هم سولماز که بغلم نشسته بود و هم رویا که روبروم بود فهمیدن چی گفتم اما بابام درست متوجه نشد ، سولماز بلند زد زیر خنده و قبل از اینکه به خودم بجنبم رویا با پا محکم زد وسط دو تا تخمم ، داد زدم آخ خ خ ...، سولماز دیگه داشت از خنده غش میکرد ، بابام گفت چی شد ؟ چی شد ؟ چی گفتی حمید ؟ گفتم هیچی بابا چیزی نگفتم که...، بعد هم تخمام رو گرفتم و گفتم اینجا هیشکی اعصاب نداره والا ..! ، آدم میخواد دهنشو باز کنه باید صد جا رو بپاد ! ، راحت میزنن آدمو ناقص میکنن ..! همه میخندیدن ، صبحانه رو خوردم و یه چایی شیرین دبش هم روش زدم به رگ ، اصلا صبحانه با کیر راست یه مزه دیگه میده ، سولماز گفت سریع برید سراغ دفتر کتابهاتون ..، بابام گفت یه امروز بهشون مرخصی میدادی سولماز جان ..، سولماز گفت من کلا چهار روز دیگه اینجا هستم یه روز هم مرخصی بدیم کل درسهاشون میمونه بابام گفت امروز جمعه است ، مرده ها هم امروز تعطیلن ..، زنداییم گفت باشه پس کلاس بعد از ظهرشون رو تعطیل میکنیم ، سه چهار ساعت درس بخونن ..، یه میز و صندلی فلزی توی حیاط داشتیم ، جابجاش کردیم و بردیمش توی سایه ، بعد روی میز یه پتو پهن کردیم که تمیز باشه و نشستیم دورش و شروع کردیم به مرور کردن کتابهامون ، بابام نیمساعت بعد با یه بشقاب پر از میوه خنک پیشمون اومد ، درسهامون رو نگاه میکرد و گاهگاهی هم نظر میداد ..، سولماز روبروم نشسته بود ، هر دو سه دقیقه یه نگاه بهش میکردم و از دیدنش کیف میکردم ، عشقم بود ، خوشگلم بود ، خانمم بود ، معلمم هم بود ، چه معلم بد اخلاقی هم بود ..! ، وقتی خنگ بازی یا حواس پرتی در میاوردم همچین حالمو میگرفت که نیمساعت میرفتم تو لک ! ، زنداییم گفت این مبحثو ادامه بدید تا من برم یه چیزی واسه ناهارتون بزارم ، چشمام همراه رونهای ناز و جورابهای سکسی زنداییم دوید و رفت ! ، دو سه دقیقه بعد از سولماز بابام هم رفت ، دست رویا رفت وسط پام و کیرمو گرفت تو مشتش ! ، گفت یه بار دیگه جلو عمو فریدون اسم کامبیزو آوردی اینو از بیخ میکنم ...!! ، گفتم آخ خ خ ...، برعکسش چی ؟ جلو کامبیز که میتونم اسم عمو فریدونو بیارم ؟!! ، رویا همچین کیرمو فشار داد که تا پشت گردنم تیر کشید ، گفتم باشه باشه ، متوجه شدم ! ، جفتش ممنوعه ..! ، دستمو بردم لای پاهاش ، شورت نازک و نخیش مانع زیادی برای لمس کس کوچولوش محسوب نمیشد..، کسشو مالیدم و گفتم سوراخ به این تنگی بابام دستشو چه جوری کرد تو ؟ گفت به مامان نگفتم ، خیلی درد داشت ، عمو فری دستکش معاینه دستش کرد و حسابی هم ژل زد و لیزش کرد اما باز هم خیلی درد گرفت ..، ماچش کردم و گفتم آخی ی ی ! ، همش بخاطر سر به هوایی من بود ، گفت نه ، عیب نداره ، عوضش راحت شدم ، تازه فهمیدم سکس یعنی چی ..، سرمون تو کتاب بود اما دستامون لای پای همدیگه بود ، عجب درسی میخوندیم ما !! ، گفتم بسه رویا منکه دیگه امروز درس نمیخونم ...، امروز روز اوله که خوانواده رسمی شدیم ، باید جشن بگیریم بجاش ما رو اورده تو حیاط سرمونو کرده لای کتاب ، من میرم بهش میگم امروز تعطیلمون کنه ، خسته شدم ...! ، رویا یه سری تکون داد ..، فک کنم زیاد موافق نبود ، اگه ولش میکردی به حال خودش هم سرشو از تو کتاب در نمیاورد ..، دستمو از تو شورت رویا بیرون کشیدم و انگشت خیسمو لیسیدم ، رویا خندید ، کیرم نیمه خواب و نیمه بیدار بود اما برجستگیش تو شورت یه لایی که پام بود کاملا مشخص بود ، رفتم سمت آشپزخونه که به زنداییم بگم امروز بیخیال درس بشه ، صدای آه و ناله آشنای سولماز از سمت آشپزخونه میومد ، دمپاییم رو در آوردم و بیصدا رفتم دم در اشپزخونه و سرک کشیدم ، زندایی خوشگلم خم شده بود روی میز و بابام جوراب شلواریشو نصفه کشیده بود پایین و بدون اینکه شورت خودشو در بیاره کیرشو از لای شورتش داده بود بیرون و از پشت داشت زنداییمو میکرد ، بابام واسه اینکه کارش آسون بشه یه پای سولماز رو گذاشت روی میز و کس خوشگلشو دستمالی کرد و کیرشو تنظیم کرد و دوباره چپوند تو کس زندایی خوشگلم ، کیرم مثل دکل نفتی صاف وایساده بود ! ، دستمو کردم تو شورتمو کیرمو مالیدم ، از همون دور داشتم قربون صدقه تن سکسی و کون سفید زنداییم میرفتم ، یه فیلم سکسی مفتی گیرم اومده بود و داشتم تماشا میکردم ، خوبیش به این بود که لازم نبود زیاد احتیاط کنم ، فوقش منو میدیدن ! ، زنداییم یه دمپایی پاشنه بلند قرمز پاش بود که باعث میشد هم قدش بلند تر بشه و هم اینکه کیر بابام درست دم کسش باشه ، صد برابر هم سکسی تر شده بود ...، زنداییم مثلا سعی میکرد صدا نکنه اما آه و ناله اش ویلا رو برداشته بود ، بابام هم موقع سکس یه غرش ملایمی میکرد و به کون زنداییم دست میکشید ..، سولماز خوشگل و نازم روی میز ناهار خوری ولو شده بود و تن سکسیش زیر دست بابام بود و کس نازش از کیر کلفت بابام پذیرایی میکرد ، وایساده بودم و واسه خودم جق میزدم ، طوری راحت وایساده بودم که نصف تنم از توی آشپزخونه معلوم بود ، یهو بابام ناغافل برگشت سمت درو با دیدن من که دستم به کیرم بود خنده اش گرفت اما جلو خودشو گرفت که صداش در نیاد بعد انگشتشو روی لبش گذاشت که هیس ، بعد با همون انگشت اشاره کرد که آروم بیا ...! ، با تک پا بیصدا رفتم سمتشون و از فاصله نزدیک کس دادن زنداییم رو تماشا میکردم ، بابام اشاره کرد که کیرتو در بیار ، درش اوردم و در حالی که بابام کس زنداییمو میگایید مالیدمش ، بابام کیرشو بیرون کشید و کون زنداییمو دستمالی کرد ، زنداییم بدون اینکه سرشو از روی میز بلند کنه آه و ناله میکرد ، بابام با دست کس خیس زنداییمو مالید و بعد در حالی که لبخند مزورانه ای رو لبش بود بهم اشاره کرد که کیرتو بکن تو ، یکم با آب دهن کیرمو که کم مونده بود بشکنه خیس کردمو بجای کیر بابام فرو کردم تو کس زنداییم ، دوباره ناله های سولماز بلند شد ، بابام همونطوری که کیر من تو کس زنداییم بود و کون زنداییمو میمالید اشاره کرد که دستمو بزارم جای دستش ! ، همینکه فریدون دستشو برداشت من دستمو گذاشتم جای دست بابام روی کون سولماز و شروع کردم مدل بابام کون زنداییمو میمالیدم ، بابام یه چشمک به من زد که ادامه بده و توک پا توک پا از آشپزخونه بیرون رفت ، کون زنداییمو یکم جابجا کردم و در همون حالی که میکردمش انگشت شصتمو با آب کسش خیس کردمو با سوراخ کونش بازی کردم ، زنداییم داد زد آها ا ا ، دوباره با انگشت شصت کونشو مالیدم و آه و ناله هاش صد برابر شد ، دست راستمو از روی سوراخ کونش برداشتمو باهاش رون سکسی و پاهای نازشو تو جوراب نازک مالیدم و انگشت شصت اون یکی دستمو با آب دهنم خیس کردمو با سوراخ کون زنداییم بازی کردم ، نزدیک بود ارضا بشم ، زنداییم سر و صداش بلند شده بود اما هنوز ارضا نشده بود ، سر بابام از پنجره توی پذیرایی اومد توی آشپزخونه ، هنوز اون خنده خبیثانه گوشه لبش بود و کس دادن زنداییمو نگاه میکرد ، منم خنده ام گرفته بود ، زنداییم هنوز فکر میکرد داره به بابام میده ، انگشت شصتمو آروم فرو کردم تو کون قشنگش ، داد زد و خودشو فشار داد ، داشت ارضا میشد ، دوباره انگشتمو در آوردمو و کردم تو کونش ، داد میزد و آه میکشید ..، سرعت کردنمو کم کردم و بجاش تا جایی که میشد کیرمو فرو کردم تو کس سولماز همونطوری که سرش روی میز بود داد زد جووون ، آره..، آره فریدون...، آره ..، داری یاد میگیری عوضی ....! ، آه ه ه ه ه ...! آه ه ه ه ه ه ....! سعی میکردم نخندم و سکس هم از سرم نیفته ، دو تا تلنبه محکم تو کس قشنگ زنداییم زدم و همینکه زنداییم ارضا شد و روی میز ولو شد منم کون قشنگ زنداییمو بغل کردمو تا جایی که میشد کیرمو توش فرو کردمو تمام آبمو تو کس قشنگش خالی کردم....، زنداییم همونطوری که روی میز ولو بود و چشماشو بسته بود گفت عوضی مگه نمیگم آبتو توی من نریز ، شب میخوام با حمید بخوابم اذیت میشیم ...! ، صدای کف زدن بابام از توی پنجره آشپزخونه باعث شد زنداییم سرشو از روی میز بلند کنه و با تعجب کله بابامو از تو پنجره پذیرایی ببینه ..، بعد چند ثانیه طول کشید تا با حیرت برگرده سمت من که هنوز کیرم تا دسته تو کسش بود ...، داد زد چی ی ی ؟ کپی اوغلی ...، هم خنده اش گرفته بود و هم عصبانی بود ، برگشت سمت من و گوشمو گرفت و همچین کشید که از دردش تا سوراخ کونم هم تیر کشید ...! ، کیرم نا خود آگاه از تو کسش در اومد ..، و آبم از لای پاش میریخت روی زمین و روی جوراب شلواریش که نصفه در اومده بود ، با اون قیافه عصبانیش که قرمز و سفید شده بود صد برابر سکسی تر شده بود ، یه دستشو گرفت زیر کسش که آبش رو زمین و جورابش نریزه اما باز هم گوش منو ول نمیکرد ، بابام از تو پنجره پذیرایی داشت از خنده غش میکرد ، خداییش هم صحنه خیلی خنده دار بود ، زنداییم رو به بابام گفت درد بگیری با اون خنده مسخره ات ، بجای خنده بیا از این وروجک یاد بگیر ، این داشت میکرد اما من فکر کردم تو سکس کردن یاد گرفتی ...! ، نگو تو همون گهی ، شما دوتا تاپاله کی جاتونو عوض کردین که من نفهمیدم ؟ ...، بعد در حالی که هنوز گوشم تو دستش بود گفت اون دستمال کاغذی رو بده من دستم بنده ، دست دراز کردمو دو سه تا دستمال برداشتمو بردم سمت کسش ، گفت بده خودم میذارم ، گفتم ما فقط نصب در محل میدیم ! ، خنده اش گرفته بود و جلو خنده خودشو میگرفت ، گفت شما گه میخورید ...! ، میگم بده اون دستمالو ، صدای خنده رویا ما رو به خودمون آورد ، رویا از سر و صدای ما خودشو به آشپزخونه رسونده بود که ببینه چه خبره ، با دیدن من که کیرم آویزون بود و هنوز از نوکش آب میچکید و گوشم که تو دست زنداییم بود و جوراب شلواری پایین زنداییم داشت از خنده ریسه میرفت ...، زنداییم گوشمو ول کرد و دستمالو از دستم قاپ زد و چپوند روی کسش و شورت و جورابشو بالا کشید ، بغلش کردم و بوسیدمش ، گفت گمشو خودتو لوس نکن اصلا اعصابتو ندارم...، دوباره ماچش کردم ، گفت مثلا داشتید درس میخوندید ؟ ، گفتم اومدم بگم امروز درسو بیخیال شو که کار به اینجا کشید ...! ، رویا یه لیوان آب برداشت و از آشپزخونه بیرون رفت ، بابام هم که دیگه حسابی خندیده بود و کیفش کوک بود وقتی دید دیگه صحنه هیجان انگیزی تو آشپزخونه نیست سرشو دزدید ..، زنداییمو بغل کردمو لبهاش رو مکیدم ، بغلم کرد و دستشو دور کمرم حلقه کرد ، با دست کمر قشنگشو میمالیدم و زبونمو تو دهنش میچرخوندم ...، بیشتر از صد بار ماچش کردم ، وقتی از هم جدا شدیم دیگه رژ لبی به لبهای خوشگل سولماز نبود و تمام آرایش صورتش قاطی شده بود و جای لبهای من که با رژ لبش قرمز شده بود تو همه جای صورتش دیده میشد ، خودم هم با دیدن صورتش خنده ام گرفت و مطمئن بودم ریخت خودم از زنداییم بهتر نیست ..، زنداییم یه دستمال برداشت و تو آیینه صورتشو تمیز کرد و گفت غذا رو میذارم رو گاز بعد میرم حمام ..، گفتم منم میام زندایی ..، سرشو تکون داد و گفت باشه عزیزم ..، صدای غرشهای آروم بابام از توی پنجره به گوشم رسید ، خودمو به پنجره نزدیک کردمو سرک کشیدم توی پذیرایی ، بابام روی صندلی نشسته بود و شورت رویا رو در آورده بود و اونو نشونده بود روی کیرش و دو تا دستش رو زیر کون رویا گذاشته بود و رویا رو سر کیر خودش بالا و پایین میکرد ..، با اشاره به زنداییم گفتم بیا ببین ، وقتی اومد و دید خنده اش گرفت اما دست منو گرفت و از پنجره دور کرد ..، این چه عادتیه که شماها از تماشا کردن سکس بقیه لذت میبرید ؟ ، گفتم امروز بهم ممه ندادی زندایی ..، ممه میخوام ! ، گفت جوراب خوشگل پوشیده بودم که تماشا کنی ، میخواستم شب باهات حسابی سکس کنم ، بابات اومد آویزونم شد ، بعدش خودت اومدی و جورابمو به گند کشیدی ، حالا یاد ممه افتادی ؟ اون ممه رو لولو برد ..! ، گفتم سولماز جونم ...! ، بغلم کرد و سینه اش رو به سینه ام چسبوند ، از تو یقه لباسش سینه های خوشگل و گردش رو تماشا کردم و کیرم دوباره راست شد ، سوتین نبسته بود و با هر تکون میشد حرکت سینه های خوشگلش رو از روی لباس نازک تشخیص داد ، دستم رو بردم زیر لباسش و یه سینه رو تو دستم گرفتم ، گفت صبر کن غذا رو بزارم روی گاز بعد بریم بالا با هم ، دوش بگیریم دستمو از تو لباسش بیرون کشیدم و از پشت بغلش کردم ، کیرمو چسبوندم به کون قشنگش ، قابلمه رو روی گاز گذاشت و زیرشو تنظیم کرد و گفت بیا بریم بالا ...!

  13. #213
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت یازدهم




    بعد از ناهار یه چرت کوتاه زدیم ..، همگی خسته بودیم ، ظهر های تابستون واقعا طولانی و خسته کننده هستند ..، بعد از ظهر با اصرار من همگی با بابام رفتیم جیپ سواری که اونم خیلی حال داد و چسبید ..، نزدیک غروب برگشتیم توی ویلا و ولو شدیم ، بابام روی یه مبل ولو شد و زندایی خوشگلم روی کاناپه دراز کشید و پاهای خوشگل و لختش رو دراز کرد روی کاناپه ..، رویا روبروی تلوزیون نشسته بود و تلوزیون میدید و من کف زمین روی فرش پهن شده بودم و به کمرم استراحت میدادم ..!! ، این یکی دو روز خیلی ازش کار کشیده بودم ، بین مبل بابام و کاناپه ای که زنداییم روش ولو شده بود یه میز عسلی بود که رویه اش سنگ مرمر بود و روش یه تلفن زیمنس مشکی گذاشته بودن ، از اون تلفنهایی که 3 کیلو وزن داشت و صدای زنگش همسایه ها رو هم بیدار میکرد ، تلفن زنگ خورد و چرت هممون رو پاره کرد ، بابام از همه به تلفن نزدیکتر بود ، از روی زمین شیرجه زدم که قبل از بابام گوشی رو بردارم ، بابام با تعجب منو نگاه کرد میخواست گوشی رو برداره ، داد زدم نه .!! ، اما بابام گوشی رو برداشت و گفت الو ....!!! ، یه آه بلند کشیدم و بعدش بابام یهو به تته پته افتاد ..، یادش نبود که قراره مشهد باشه ..! ، بابام یکم فکر کرد و بعد به مامان که پشت خط بود گفت سه ساعت پیش پروازم نشست ، یه کاری داشتم باید حتما انجام میشد ، زودتر برگشتم ، مستقیم اومدم کارخونه که کارها رو برای فردا ردیف کنم ...، بعد یکم فکر کرد و ادامه داد الان هم اومدم به بچه ها یه سری بزنم ..، بعد هم گفت که یکی دو ساعت دیگه میام سمت خونه ..، چند کلمه دیگه هم با مامانم حرف زد و بعد گوشی رو داد به زنداییم ..! ، گند زده بود ..! ، سرشو خاروند و رو به من گفت اصلا حواسم نبود ، دیدم تو شیرجه زدی سمت تلفن اما باز هم دوزاریم نیفتاد ، سرمو تکون دادم و گفتم خوب دیگه ..، رویا اخماش رفت تو هم ، زنداییم گوشی رو قطع کرد و زد زیر خنده ..، گفت حالا خوبه زود به فکرت رسید جمعش کردی ..! ، یکی دو ساعت بعد بابام وسایلشو جمع کرد و برگشت تهران ، شب با زنداییم و سولماز سه تایی روی یه تخت خوابیدیم ، میخواستم زنداییمو بغل کنم اما اشاره کرد که رویا گناه داره ..، فردا صبحش زنداییم دوباره همون معلم بد اخلاق شد و تا شب نذاشت سر از روی کتاب برداریم ..، دم دمای ظهر سولماز داشت میزد تو سر خودش که نمیدونم ناهار چی درست کنم اما علی آقا با دو تا قابلمه غذا سر رسید و مارو از گرسنگی در آورد ..، غروب که شد خیلی خسته بودیم ، با لباسهای خیلی راحت توی حال ولو شده بودیم و استراحت میکردیم ، صدای ماشین بابام که اومد رویا دو متر از جاش پرید و با خوشحالی رفت سمت پنجره که اومدن بابامو تماشا کنه ، اما یهو صدای رویا که فریاد میزد بابام ..! بابام ..!! پرده گوشمونو پاره کرد ، چند ثانیه طول کشید تا بفهمم مفهوم بابام بابام به معنی اومدن داییمه ..، هممون از جامون پریدیم چون تقریبا هیچکدوم لباسی جز یه تیکه لباس زیر تنمون نبود ..، زنداییم هول هولکی دوید طبقه بالا ، رویا ناپدید شد و من پشت مبلها دنبال شلوارک و تیشرتم میگشتم ..، بالاخره شلوارکمو پیدا کردم و هول هولکی پوشیدم اما تیشرتم پیدا نشده بود که در ویلا باز شد و بابام و پشت سرش داییم پیداشون شد ..، داییم لبخند میزد ، از دست بابام حسابی شکار بودم ، میتونست یه زنگ بزنه و بگه که داییم داره میاد اما چیزی به ما نگفت ..، داییم گفت لختی شدی دایی ، گرمته ؟ گفتم آره گرمه دایی ، تیشرتمو پرتش کردم یه جا حالا هر چی میگردم نیست ، گفت زنداییت و رویا کجا هستن ؟ گفتم تو اتاقشون خواب بودن ..، داییم گفت فکر کردم صدای رویا رو شنیدم ، خندیدم و گفتم من که نشنیدم حالا شما اگه شنیدین .. !، داییم رو به بابام گفت تو نشنیدی که رویا میگفت بابام ؟ ، بابام شونه هاشو بالا انداخت و گفت نه ، خیالاتی شدی اسد ؟ داییم نشست روی یکی از مبلها ، بابام گفت حمید جون بابا چایی داریم ؟ گفتم میزارم بابا ..، بابام رفت سمت آشپزخونه و گفت خودم میزارم ، بالاخره تیشرتمو یه گوشه مبل زیر یکی از کوسنها پیدا کردم و تنم کردم ، داییم سر میگردوند و گفت اینجا هوا خیلی خوبه ، تهران واقعا گرم بود ، گفتم چه خبر دایی ؟ گفت هیچی دو تا اتاقها رو ردیف کردیم خانومه هم امروز صبح با بچه اش اومد ، چه دختر نازی هم داره ..، گفتم با بابا اومدی دایی ؟ داییم گفت نه بابات صبح زود اومده بود ، من حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود که آژانس گرفتم و اومدم ، دم کارخونه داشتم با نگهبان یکی به دو میکردم که بابات رسید و با هم اومدیم سمت ویلا ..، بعد ادامه داد هرچی به مرتیکه میگم با مهندس کار دارم میگه مشهده ..، بهش میگم من برادر خانمش هستم دیشب برگشته ، میگه نه مهندس مشهده ...، صدای خنده بابام از تو آشپزخونه بلند شد ، تازه فهمیدم چرا بابام بهمون خبر نداده که دایی میاد ، بابام از تو آشپزخونه گفت صبح که من اومدم کارخونه شیفت اون یکی نگهبان کارخونه بود ، کریم آقا هنوز نمیدونست که من از مشهد برگشتم ، یکم فکر کردم ، کارخونه نگهبان دیگه ای جز کریم اقا نداشت ! ، احتمالا بابام بهش سپرده بوده که هر کی پرسید بگه بابام مشهده اما بعد که گند زده بود یادش رفته بود به کریم بگه اوضاع عوض شده و کریم طبق قرار قبلی هنوز به همه میگفته مهندس مشهده ..! ، چند دقیقه بعد رویا از راه پله اومد پایین و گفت اه بابا کی اومدی ؟ ، داییم لبخند زد و گفت تازه رسیدم عزیزم ، وقتی اومدیم فکر کردم صداتو شنیدم که میگی بابام ..، رویا اخماشو تو هم کرد و گفت نه بابا دراز کشیده بودم ، مامان هم هنوز خوابه ..، رویا یه لباس بلند آستین کوتاه پوشیده بود ، بابام با یه سینی و چند تا چایی از آشپزخونه اومد بیرون ، به به دختر گلم ، چطوری رویا جون ؟ رویا لبخند زد و گفت مرسی عمو ، خوبم ، بابام گفت بیاین چایی بخوریم ..، چند دقیقه بعد زنداییم هم اومد پایین ، یه دامن کوتاه پوشیده بود و یه بلوز آستین کوتاه خوشگل و سکسی ! ، پرو پاچه بلوریش رو هم ریخته بود بیرون ..، با دیدن داییمو بابام گفت شما دو تا کی اومدین ..؟ بابام گفت نیمساعتی میشه ..، حوصله تون سر نرفت ؟ زنداییم گفت مهم اینه که این دو تا یکم درس بخونن ، بعد رو به داییم گفت صبح با فریدون اومدی ؟ داییم گفت نه بعد از ظهر با آژانس اومدم ، سولماز اخم کرد و گفت حلوا خیرات میکردن ؟ یه کاره پاشدی اومدی نذاری اینا درس بخونن ؟ داییم گفت چیکار شما دارم ، اومدم یه هوایی بخورم ! زنداییم شونه هاشو بالا انداخت و روش رو کرد به یه طرف دیگه ..، بعد از شام بابام و داییم رفتن تو حیاط ، بابام دو تا بطری مشروب از تو کمدش در آورد و گذاشتن جلوشون ، بعد بابام اومد و به ما گفت اگه شما هم میخورید بیاید یه پیک با ما بزنید ، زنداییم گفت من که نمیخورم ، بچه ها هم بهتره نخورن مثلا اومدیم درس بخونیم ..، بابام و داییم مشغول مشروب خوری شدن ، بیشتر داییم میخورد ، بابام با اینکه ظرفیتش زیاده میگفت میخواد برگرده تهران ، بخاطر همین زیاد نمیخورد ، یکساعت بعد که بابام میخواست برگرده تهران داییم دیگه کاملا مست بود ..، زنداییم چنان با نفرت دایی اسد رو نگاه میکرد که فکر میکردی اگه کارد بدی دستش الان سر دایی اسد رو گوش تا گوش میبره و تحویل میده ..، بابام باهامون روبوسی کرد و وقتی دید دایی اسد اصلا حالیش نیست زنداییم رو هم کشید سمت خودش و لبش رو بوسید و خداحافظی کرد و برگشت تهران ، وقتی بابام جلوی داییم زنداییم رو بوسید حسابی راست کردم ! ، بابام که رفت سه تایی رفتیم توی حیاط و نشستیم به حرف زدن ، زنداییم از دایی اسد پرسید این چند روزه تهران چیکار میکردید ، دایی اسد کشیده کشیده گفت سر کار با حمییییدی دعوووووام شد ..، گفتم گزززارشتو میییدم به حرااااست ..، دیووووونه است مرتیکه نفهم..، آقای حمیدی رئیس شعبه ی بانک شیراز بود که داییم توش کار میکرد ، فهمیدیم داره هذیون میگه ، رویا زد زیر خنده ، وقتی دیدم داییم شوت شوته دستمو گذاشتم رو پای لخت زنداییم که کنارم نشسته بود ، سولماز چیزی نگفت ، رویا چند دقیقه نشست و بعد رفت که بخوابه ، همونطوری که پشت میز نشسته بودیم دایی اسد سرشو گذاشت روی میز ، یهو زنداییم دستشو برد وسط پای من و کیرمو مالید ، نیم متر از جام پریدم ، انتظار نداشتم سولماز وقتی اسد هست همچین ریسکی بکنه ..، سمتش برگشتم و لبش رو بوسیدم ، اشاره کرد کیرتو در بیار ، شلوارکمو یکم پایین کشیدم و کیرمو از تو شورتم در آوردم ، با دست کیرمو مالید ، داییم سرشو از رو میز برداشت و ما رو نگاه کرد ..، از ترس داشتم سکته میکردم ، نمیدید که شلوار من پایینه و دست زنداییم به کیر منه اما میدید که من و سولماز همچین به هم چسبیدیم که انگار تو بغل هم هستیم ! ، قیافه اش متعجب بود ، انگار میدونست یه چیزی جور در نمیاد ، داشت فکر میکرد ببینه چی عجیبه ، زنداییم برعکس من اصلا نترسیده بود ، همونطور که داییم داشت تماشا میکرد شروع کرد به مالیدن کیرم ، دوباره راست کردم ، نگاه داییم مستقیم به چشمای ما بود ، پرسید شما خوبید ؟ گفتم دایی خیلی خوبم ، خیلی !! ، زنداییم خندید ، داییم گفت خوبه ..! ، سولماز خم شد زیر میز و کیرمو مکید ، یه آه کشیدم که دوباره داییم نگاهمون کرد ، گفت چیزی شده ؟ گفتم نه دایی اسد ..، چیز بدی نشده همه چی خوبه ..! ، سری تکون داد و دوباره سرشو روی میز گذاشت ، دستمو بردم لای پای سولماز ، دامنشو دادم بالا و دستمو از پشت بردم توی شورتش لای چاک کونش ، سولماز داشت حرفه ای ساک میزد ، صدای ملچ مولوچش بلند بود ، اسد از جاش بلند شد ، زنداییم سرشو از رو کیرم بلند کرد و در حالی که نصف صورتش از آب دهن خیس بود رو به داییم گفت کجا..؟؟ داییم گفت برم بخوابم ..، سولماز از جاش بلند شد و دامنشو دوباره انداخت روی پاش و رفت سمت دایی اسد ، رو به داییم گفت بیا ..! ، اسد مثل بچه های حرف گوش کن دنبال زنداییم راه افتاد ، کیرمو دوباره تو شلوارک جا دادم و از جام بلند شدم و دنبالشون رفتم ، سولماز داییمو خوابوند روی تخت توی اتاق ما و در حالی که من با تعجب تماشاش میکردم خودش هم بلوزش رو در آورد و با یه شورت و سوتین دراز کشید کنارش و به من اشاره کرد تو هم بیا ...، با پاهای لرزون رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم ، دستشو دراز کرد و کیرمو دوباره کشید بیرون و شروع کرد به ساک زدن ، دایی اسد غلطی زد و اینبار روش به ما بود اما زنداییم حتی یه لحظه هم ساک زدنشو قطع نکرد ، کیر من با هر حرکت داییم از ترس میخوابید و با هر ساک زدن زندایی خوشگلم دوباره راست میشد ، وقتی سولماز با پای خوشگل و لختش موقع ساک زدن پامو نوازش کرد دیگه طاقتم طاق شد و با شدت ارضا شدم ، آبم عین فواره از نوک کیرم بالا پرید و دست و بال سولماز و شکم خودمو خیس و کثیف کرد ..، زنداییم دست دراز کرد و دستمالو برداشت و تمیزم کرد ، زنداییم اشاره کرد برو تو اتاق مهمون بخواب ، اما خیال نداشتم قبل از ارضا کردن زنداییم برم ، دستمو بردم توی شورتش ، یه پیچ و تابی به خودش داد و شکمشو از روی تخت بلند کرد ، دو طرف شورتشو گرفتم و پایین کشیدم ، پاهاشو از هم باز کردم و سرم رو روی کسش گذاشتم و شروع کردم به لیسیدن کس نازش ، یکی از پاهاش روی تن دایی اسد بود و هر بار که هیجان زده میشد یه ضربه ای هم با پا به داییم میزد ، انگشتم رو فرو کردم تو کسش ، چنان با پا به پهلوی داییم زد که دایی اسد از جاش پاشد و با چشمهای بی فروغ و بی حالت منو نگاه کرد ..، قلبم داشت از سینه میزد بیرون ، تمام دهنم از آب دهن خودم و آب کس سولماز خیس بود ، اما اسد دوباره سرشو روی بالش گذاشت و خوابید ، با زبون چوچول قشنگشو خوردم و با انگشت با سوراخ کونش بازی کردم ، سر و صدای سولماز بلند شد و با آه و ناله ارضا شد ..، کسشو بوسیدم و بعد خودمو کشوندم بالا و صورت قشنگش رو هم ماچ کردم و از اتاق بیرون اومدم ....

  14. #214
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت سیزدهم

    [/align]

    فرداش سر صبحونه داییم بدجوری نگاهم میکرد ، نمیدونم چیزی یادش میومد یا نه ..، یه بار هم ازم پرسید حمید جون دیشب تو اتاق ما اومدی ؟ گفتم نه دایی تو اتاق شما چیکار داشتم ..، یکی دو ساعت بعد وقتی جدیت زنداییمو موقع درس خوندن دید و بد اخلاقی کردنش رو تماشا کرد فک کنم دیگه باورش شد که چیزهایی که دیده هذیون بوده و نگاههاش کم کم عادی شد اما فهمیدم که دیگه مسجد جای گوزیدن نیست..، زنداییم بعد بهم گفت که دایی اسد دو بار دیگه هم بعدا از اون پرسیده که دیشب حمید تو اتاق ما اومده بود یا نه ! ، بعد از ظهر که درسهامون تموم شده بود و استراحت میکردیم تلفن زنگ خورد ، سولماز گوشی رو برداشت و وقتی دیدم داره رسمی سلام علیک میکنه خیلی تعجب کردم ، رویا تو آشپزخونه بود و داییم تو حیاط کنار استخر داشت سیب گاز میزد ، زنداییم بعد از یه دقیقه که من با تعجب نگاهش میکردم که بفهمم پشت خط کیه سرشو از تو گوشی در آورد و صدا زد رویا مامان بیا دوستت پشت خطه ..، اینبار دیگه میخواستم از تعجب شاخ در بیارم ، کسی تلفن ویلا رو نداشت که بخواد با رویا حرف بزنه ! ، با استفهام به زنداییم نگاه کردم ، با شیطنت خندید و ابروهاش رو بالا انداخت ، منتظر شدم تا رویا بیاد و گوشی رو برداره ، داشتم از کنجکاوی میمردم ، رویا گوشی رو برداشت و گل از گلش شکفت ، با نگاهش دور و بر رو برانداز میکرد ، فک کنم میخواست مطمئن بشه داییم نیست ..، یکم با تلفن پچ پچ کرد و بعد از یکی دو دقیقه گوشی تلفن رو از روی گوشش برداشت و گرفت سمت من و اشاره کرد که بیا ...! ، با حیرت نزدیک شدم و گوشی تلفن رو از دست رویا گرفتم ، گفتم الو ...! ، پشت خط صدای خندون کامبیز گفت سلام ..! ، خنده ام گرفت و یکم هم ته دلم عصبانی بودم ، گفتم سلام و زهر مار ، حالا ما شدیم شهروند درجه دو ..؟ ، اول با رویا و زنداییم حرف میزنی بعد با من سلام علیک میکنی ؟ ، خندید و گفت بابا خفه شو ، به زنداییت گفتم رویا یا حمید هر کدوم دم دست هستن !! ، زنداییت هم رویا رو صدا کرد ، گفتم احتمالا ترسیده داییم سر برسه اول گوشی رو به رویا داده ، کامبیز گفت اوه اوه، مگه داییت هم اونجاست ؟ گفتم آره ..، با کامبیز که حرف میزدم صدای پروانه خانم اومد ، گفت کامبیز جون حمیده ؟ کامبیز گفت آره ، گفت سلام برسون بگو هر وقت پاهام ذق ذق میکنه یادت میکنم خاله ..، اوندفعه خیلی خوب ماساژ دادی ..! ، با یاد اوری اون صحنه های سکسی کیرم هم از پایین یه تکونه به خودش داد ، فک کنم میخواست گوشی رو بگیره با مامان کامبیز یه حال و احوالی بکنه دلش تنگ شده بود ..، کامبیز گفت شنیدی ؟ گفتم آره سلام برسون بگو میام خاله ..! ، با کامبیز که قطع کردم فکر کردم حالا که کامبیز زنگ زده و با رویا حرف زده بهتره منم به دوست دختر جدیدم یه زنگی بزنم چند روزه ازش بیخبرم ...، رفتم تو اتاق بابام اینا و یه زنگ به ناتاشا زدم ، تلفن چند تا زنگ خورد و بعد ناتاشا گوشی رو برداشت و گفت الو ، گفتم سلام ناتاشا ..، حمیدم ...، ناتاشا ساکت موند ..، فهمیدم کسی پیششه ..، گفتم یه ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه ...؟ آروم گفت آره ..، بعد بلند گفت اشتباه تماس گرفتید آقا ..! ، گوشی رو قطع کردم و دمق برگشتم توی هال پیش بقیه ...
    سه روز دیگه هم گذشت ، تنها تفریح من تو این سه روز تو زمانهایی که داییم نبود دستمالی کردن زنداییم بود..، دو سه بار هم با ناتاشا صحبت کردم که حسابی صمیمی شده بودیم و باهم درد دل میکردیم ..، از خاطراتی که با شوهرش داشت تعریف میکرد و از چیزهای دیگه میگفت ...، منم از مشکلات خودم و فکر و خیالهایی که واسه آینده داشتم براش صحبت میکردم ..، خلاصه حسابی رفیق شده بودیم ..
    داییم توی پذیرایی نشسته بود و زنداییم توی آشپزخونه بود ، قرار بود فردا صبح برگردیم تهران اما من تو این سه روز حتی نتونسته بودم به کس خوشگل سولماز دست بزنم ، سولماز خوشگلم پس فردا صبح راهی شیراز بود و معلوم نبود کی بتونم دوباره یه دستی به سولماز بکشم ..، از الان عزا گرفته بودم ، رفتم تو آشپزخونه و با قیافه داغون پشت میز نشستم ، سولماز گفت چته ..؟ گفتم هیچی ..، پس فردا صبح میخواید برگردید شیراز ..، من خیلی دلم تنگ میشه زندایی ..! ، اومد سمتم و سرمو بین سینه های درشتش گذاشت و به سرم دست کشید و گفت ناراحت نباش عزیزم ، زود میام پیشت ..، تو هم بیکار بودی یه بلیط بگیر بیا شیراز ...، حالا چند روزه دارم با این دایی بی خاصیتت صحبت میکنم ، شاید بتونه کارشو منتقل کنه تهران بیشتر پیش هم باشیم ، خوشحال شدم ..، همونطوری که سرم بین سینه هاش بود سینه خوشگلشو از روی لباس بوسیدم ..، زود از هم جدا شدیم چون دایی اسد توی پذیرایی نشسته بود و پنجره آشپزخونه به پذیرایی هم باز بود ...، زنداییم به پنجره نزدیک شد و رو به دایی اسد صدا زد و پرسید : بهت گفتم یه کاری کن انتقالی بگیری بیایم تهران کاری کردی ...؟ بعد هم همونطوری که سرش توی پنجره بود و داشت با داییم حرف میزد گوشه دامنشو بالا گرفت و رونهای خوشگل و سفیدشو بهم نشون داد ..، دو سه ثانیه طول کشید تا بفهمم منظورش چیه ..، بعد چهار دست و پا شدم و خزیدم زیر دامنش ..، یه شورت تور سفید پاش کرده بود و رونهای سکسی و سفیدش برق میزدن ..، سرمو بردم جلو کسش و شورتشو نصفه پایین کشیدم ، داییم توضیح میداد..! ، انتقالی به مرکز خیلی سخته ..، دو سه تا آشنا پیدا کردم یکیشون موذنی معاون شعبه استانه ..، گفت کمکت میکنم انتقالی بگیری ...، زبونم لای چاک کس زنداییم میچرخید و ترشحات خوشمزه اش رو میلیسیدم ..، یه رفیق قدیمیم الان نماینده مجلس شده از جهرم ..، به اونم زنگ زدم ..، قرار شد دو هفته دیگه برم پیشش ببینم چی میگه ..، انگشتمو فرو کردم تو کس زنداییم ، جابجا شد و کون گنده اش رو تکون داد ، کیرم داشت میشکست ، کس زنداییم دوباره حسابی خیس شد ..، صدای داییم میومد ! ، قرار شد یه نامه بنویسم بگم همه فک فامیل ما تهران هستن و مادرم هم نیاز به سرپرستی داره و خونه زندگیش تهرانه ...، دوباره کس سولمازو لیسیدم ، آروم آه کشید ...، انگشتمو خیس کردمو با سوراخ کونش بازی کردم ، انگشتهای پاش از هیجان تکون میخوردن ، اما سعی میکرد هی جابجا نشه که داییم شک نکنه ...، داییم هنوز توضیح میداد...تو نامه مینویسم مادرم نیاز به خدمات درمانی داره که فقط تو تهران هست وگرنه میگن مادرتم بیار شیراز پیش خودت ...، زنداییم آروم پاهاشو از هم باز کرد که راحت زیر دامنش بین پاهاش جا بشم ، رونهاش رو میبوسیدم و دستمالی میکردم و کسشو آبدارشو میخوردم ..، صدای تکون خوردن داییم اومد و بعد دست زنداییم به سرم خورد که اشاره میکرد زود بیا بیرون ، صدای داییم نزدیک میشد که میگفت فک کنم اگه همه چی خوب پیش بره یکی دو سال دیگه بتونم انتقالیمو بگیرم ...، زود از زیر دامن زنداییم خزیدم بیرون و رفتم سر گاز که مثلا چایی بریزم ...، کله داییم از توی پنجره پیدا شد که توی آشپزخونه سرک میکشید ...، گفتم دایی چایی بریزم براتون ؟ ، گفت آره دایی مرسی ...! ، براش چایی ریختم و از پنجره آشپزخونه دادم بهش ..، کله اش که از توی پنجره آشپزخونه محو شد با دیدن زنداییم که سعی میکرد بدون اینکه دامنشو بالا بده شورتشو بالا بکشه کیرمو دوباره راست کرد ، مستقیم رفتم توی دستشویی ، کیر راستمو از تو شلوارک بیرون کشیدم و اینقد تکونش دادم که هرچی آب غلیظ و زرد توش انبار شده بود همه اش ریخته شد کف کاسه توالت ...!
    فردای اونروز برگشتیم تهران ، خونه همچین مرتب و منظم شده بود که قابل تشخیص نبود ...، قبلا دوقلوها میریختن و مامانم پشت سرشون جمع میکرد اما به گرد پاشون هم نمیرسید ...، سرعت ریخت و پاش دوقلوها از سرعت نور بیشتر بود ..، اما الان خونه عین دسته گل بود و صدای دو قلوها رو نمیشنیدی ..، مامانم با یه سارافون نسبتا کوتاه صورتی رنگ که زیرش یه بلوز آستین کوتاه نخی کرم پوشیده بود خیلی خوشتیپ شده بود ، پاهای خوشتراش و لختش حسابی سکسی شده بودن ، با روی خوش به زنداییم و داییم خوش آمد گفت ...، چشمای سولماز در اومده بود ، هم از لباس مامانم و هم از خونه مرتب و منظمش ..، حسادتو تو چشمای خوشگل سولماز میدیدم ..، میدونستم خیلی به مامانم حسودی میکنه ...، وقتی لباسهای راحت تو خونه ام رو پوشیدم و برگشتم از پنجره هال دیدم که دوقلوها با یه دختر کوچولوی ناز و تپل بازی میکنن ..، گفتم مامان دختر لیلا خانمه ..؟ چقد نازه ، قبل از اینکه مامانم جواب بده لیلا خانم از پشت سرم جواب داد کوچیک شماست ..، چشماتون قشنگ میبینه ...، باهاش سلام علیک کردم ، لباسش چقد آشنا بود...، یکی از لباسهای قدیمی مامانمو پوشیده بود ..، گفتم اسمش چیه لیلا خانوم ؟ گفت نازنین ، گفتم واقعا هم خیلی نازنینه ..، لبخند زد و رفت دنبال کارهاش ..، گفتم مامان خیلی خوب شد نه ...، فهمید منظورم چیه ..، گفت آره مامان خیلی خوب شد ، هم خونه مرتبه ، هم دستپختش خوبه هم این دو تا وروجک یه همبازی دارن دیگه کمتر اذیت میکنن ..، بغلش کردم و بوسیدمش ، رفتم تو حیاط پیش دوقلوها و نازنین خانم ! ، دیدم دوقلوها واسه جلب نظر نازنین مسابقه دارن ، دستشونو یه طوری گرفتن که انگار فرمون تو دستشونه و سوار ماشینن ، یکیشون اومده میگه خانم سوار ماشین من شو من ماشینم فراریه ...، اون یکی اومده میگه نه سوار ماشین من شو مال من لامبورگینی کانتاچه !! ، از خنده مرده بودم ، گفتم نگا کن از الان پا گذاشتن جای پای بابا و داداش بزرگه !! ، تخم سگها شروع کردن به خانم بازی ! ، برگشتم تو خونه و زنگ زدم به کامبیز ، خودش گوشی رو برداشت ، وقتی فهمید تهرانم کلی ذوق کرد و گفت الان پاشید بیاید اینجا ...، گفتم داییم هست بزار ببینم چطور میشه داییمو بپیچونیم با رویا میایم که دوست دخترتو قبل رفتن ببینی ..، فردا برمیگردن شیراز ..، میرن آبانماه برمیگردن برای کلاس ریاضیات با اون استاده اسمش چی بود ..؟ فروزان ؟ کامبیز گفت فروزانفر ..! ، گفتم آره دیگه ..، همون ..، گفت باشه پس جون کامبیز جورش کن با هم بیاین ..، گفتم باشه ..
    رفتم پیش مامانم توی اتاق نشسته بود و با زندایی غیبت میکردن ، لابد پشت سر شوهرهاشون حرف میزدن ، مامانم پاهاشو روی هم انداخته بود و پاهای لختشو نمایش میداد ..، زنداییم هم یه بلوز قرمز پوشیده بود با یه دامن سیاه بالای زانو و زانوهای لخت و سفیدشو بیرون ریخته بود ..، دلم میخواست لخت شم و همونجا ترتیبشو بدم ..، مامانم گفت حمید جون دو سه روز پیش یه پاکت نامه واست اومد گذاشتم رو میز اتاقت ...، فک کنم از راهنمایی و رانندگی بود ...، گفتم ای داد چرا زودتر نگفتی ..، نکنه وقت امتحانم بگذره ..، برای گواهیناممه ..، دویدم توی اتاق و از روی میز پاکتو برداشتم ، خوشبختانه وقت امتحانم دو روز بعد بود ..، اونوقتا از زمان تکمیل پرونده تا زمانی که گواهینامه دستت برسه یه چیزی حدود شیش ماه طول میکشید ...، کلی خوشحال شدم اما یادم افتاد که اصلا کتاب آیین نامه رو نخوندم ..، بدو بدو رفتم و دوباره به کامبیز زنگ زدم ، گفتم کتاب آیین نامه داری ..؟ من پس فردا امتحان آیین نامه و شهر دارم و هنوز نگاه هم نکردم ..، کامبیز گفت که خوشبختانه هنوز کتاب رو داره ، بهش گفتم دم دست بزاره که تو اولین فرصت ازش بگیرم ، بعد به بابام زنگ زدم و گفتم بابا میتونی شب یه پیکان از یکی قرض بگیری ؟ من پس فردا امتحان رانندگی دارم و هنوز پشت پیکان ننشستم ..، بابام گفت حالا زنگ میزنم به صفوی اگه داشته باشه یه پیکان واسه دو روز قرض میگیرم ..، صفوی رفیق بابام بود که نمایشگاه ماشین داشت ، دل تو دلم نبود ..، اگه گواهینامه رو میگرفتم بعدش بابامو وادار میکردم برام ماشین بخره ...، تو فکر این بودم چه ماشینی بخرم ..!! ، دایی اسد توی هال نشسته بود جلو تلوزیون و هی با کنترل سه تا کانال تلوزیونو بالا و پایین میکرد ، اونوقتا هنوز تلوزیون ریموت دار زیاد نیومده بود ، این تلوزیون رو هم بابام به یکی از دوستاش سفارش داده بود و از فرانسه برامون آورده بودن ، یه تلوزیون 26 اینچ سونی بود که دو نفر مرد گنده بزور میتونستن جابجاش کنن ، یه ریموت کنترل هم داشت که کلا سه تا دکمه روش داشت ، دکمه پاور ، دکمه صدا ، دکمه کانال ..!!! ، تازه همون رو هم هیشکی ندیده بود ..، خوبیش به این بود که مثل تلوزیونهای این دوره زمونه یه بچه دو ساله نمیتونست پرتش کنه پایین ! ، وگرنه دو تا داداشهای من صد باره داغونش کرده بودن ، داییم هی با ریموت تلوزیون بازی میکرد و وقتی که کانالها عوض میشدن و صداش کم و زیاد میشد قاه قاه میخندید ...! ، تو خونه دنبال رویا میگشتم و بالاخره تو اتاق دوقلوها پیداش کردم ..، طبق معمول سرش تو کتاب بود ، یعنی اگه من نصف وقتی رو که رویا صرف درس خوندن میکرد واسه درسهام وقت میذاشتم الان کرسی استادی خدابیامرز دکتر حسابی تو دانشگاه خالی نبود ! ، گفتم اینقد خر خونی نکن ..، بجاش یه فکری کن بریم به شوهرت سر بزنیم داره از دلتنگی خودشو میکشه ..، خندید و گفت زنگ زدی بهش ؟ گفتم آره خیلی دلش تنگه ..، گفت خودش گفت ؟ گفتم بله خودشون فرمودن ، حالا چیکار کنیم ؟ هم داییم هست و هم مامانم ..، هر کدوم یه جور مشکل هستن ..، گفت به مامانم راستشو میگم ..، تو هم بیا بگو میخوای بری بیرون بگردی ..، اونوقت منم آویزونت میشم و میگم منم حوصله ام سر رفته باهات میام ..، تعجب کردم که بالاخره یه بار هم که شده واسه یه کاری که میخواستیم انجام بدیم یه نقشه عملی کشید ..، عادت کرده بودم همیشه خودم بجای هر دوتامون فکر کنم ، گفتم ای ولله ، همین خوبه ، رویا رفت سراغ زنداییم و منم رفتم تو اتاق خودم که لباس بیرون بپوشم و برم تو فاز نقشه ..
    نیمساعت بعد با رویا تو راه خونه کامبیز اینا بودیم ..، تو دلم داشتم فکر میکردم یعنی اینبار میشه یه دستی به مامان کامبیز برسونم ؟ ، به رویا گفتم جون حمید یه چیزی میگم نه نگو ..! ، خندید و گفت باشه لفت میدم ..! ، گفتم آخ ..، قربون آدم چیزفهم ! ، زنگ آیفون کامبیز اینها رو زدم و کامبیز گوشی رو برداشت ، وقتی صدای منو شنید کلی خوشحال شد و درو زد ..! ، با کمال تعجب در باز شد !! ، هنوز کفشهامون رو در نیاورده بودیم که کامبیز بدو بدو خودشو رسوند ، دستشو دراز کرد و با من دست داد و با اون یکی دستش رویا رو کشوند سمت خودشو لپشو بوسید ..، گفتم این در چرا باز شد ..؟ گفت چی ؟ گفتم میگم چرا آیفون رو که زدی در باز شد ..؟! ، با قهقهه خندید و گفت خوب معلومه دیگه ! ، زود اومدی داداش ! ، اگه یکی دو روز دیگه میومدی احتمالا دوباره خراب شده بود تازه دیروز برقکار اومده درستش کرده ، خندیدم و رفتیم تو ، تو خونه سر میگردوندم و منتظر بودم ببینم پروانه خانم کجاست ..، اما صدایی نمیومد ، آخر سر زبون اومدم پرسیدم پروانه خانم کجاست ؟ ، گفت خونه پری !!! بعد هم زد زیر خنده ، یعنی دلم میخواست با مشت بکوبم وسط صورتش ! ، رویا هم که با خنده کامبیز بهونه دستش اومده بود شروع کرد به خندیدن ، حالم گرفته شده بود و از دست جفتشون حسابی شکار بودم ، رو به کامبیز گفتم خنده نداره که داداش من ، اوندفعه مامانت بود سر منو به چایی درست کردن گرم کرد شما با خانمتون تو اتاق خلوت کردین ، الان بنده از همین لحظه تا دقیقه آخری که از خدمتتون مرخص میشیم شما رو تنها نمیذارم ، ببینم وقتی دارم برمیگردم خونه باز هم حال دارید بخندید یا نه ..! ، کامبیز گفت اصلا بدون تو صفا نداره داداش ، بریم بالا ....

  15. #215
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت چهاردهم

    [/align]

    نیمساعتی که نشستیم دلم بحالشون سوخت ، گفتم بچه ها من میرم یه سری به وحید فیلمی میزنم و برمیگردم..، جفتشون خندیدن اما مخالفتی هم نکردن ..، در زدم و سهیلا در رو باز کرد ، با خوشحالی بهم خوشامد گفت و منو برد تو ، یه بلوز آستین کوتاه بایه شلوار استرچ مشکی تنش بود ، سراغ کامبیز رو گرفت و احوالشو پرسید ..، گفتم سهیلا اگه میشه وقتی خواستم برم مدلهای شورت سوتینتو دوباره بیار چند تا بردارم ، مامانم خیلی تعریف کرد ..، من رو تا دم اتاق وحید رسوند و رفت .، چشمای وحید کاسه خون بود ..، معلوم نیست چیکار میکنه با خودش ، گفتم وحید جدید چی داری ؟ گفت دو تا فیلم دارم خوراک خودته ، کرک و پرت میریزه ..، بعد هم دو تا فیلم گذاشت جلوم ، رو یکیش نوشته بود کماندو ..، اون یکی هم به انگلیسی نوشته بود فور یور آیز اونلی ! ، گفتم فیلم عشقیه ..؟ من کی فیلم عشقی نگاه کردم که حالا واسم فیلم عشقی گذاشتی ؟ گفت عشقی کدومه مرد حسابی اینا جفتشون آخر اکشنه ..، گفتم خوب کماندو که لابد اکشنه اما فقط بخاطر چشمان تو کجاش بوی اکشن میده ؟ ..، گفت ببر ببین ، راجر مور بازی کرده خیلی باحاله ..، فیلمها رو کنار گذاشتم و گفتم اون فیلمه که بهم دادی ..، تابو ..، گفتی دو و سه داره ؟ زد زیر خنده گفت نگفتم برمیگردی دنبال بقیه اش ؟ بعد هم رفت در کمدش رو باز کرد و از تو انبوه فیلمها که مرتب ومنظم توی کمدش چیده بود تابو 2 رو برداشت و بهم داد ..، گفتم بگو سهیلا برام از اون جنسها بیاره بردارم و برم ، وحید رفت سهیلا رو صدا کرد سهیلا اومد تو اتاق و گفت حمید تو بیا تو اتاق من ، جنسها زیادن بیا خودت انتخاب کن ، دنبال سهیلا راه افتادم و رفتم تو اتاقش ، اتاق که نه ، فک کنم اندازه یه زیر پله بود ، توش یه عالمه عکس زن لختی با لباسهای سکسی به دیوار چسبونده بود ، بیشتر شبیه عکسهایی بود که از مجله های مد کنده باشند ، در یه کمد رو باز کرد و یه عالمه شورت و سوتین و جوراب از تو کمد بیرون ریخت ! ، گفت بیا خودت انتخاب کن ، خودش هم بغل دستم نشست و شروع کرد به کمک کردن ، بدنش که به تنم میخورد باعث شد کیرم راست بشه ..، دلم میخواست بکنمش ! ، عکس های روی ست های شورت و سوتین رو نگاه میکردم و چند تایی برداشتم ، بعد بهش گفتم جورابها رو هم بهم نشون بده ..، یه عالمه جوراب سکسی و خوش مدل داشت ساده و نقشدار ، سفید ، سیاه ، رنگ پا ! ، دلم میخواست همه رو برای زنداییم بردارم ، با اون پاهای سفید و سکسی وقتی جوراب میپوشید واقعا سکسی تر میشد ...، یکی دو تا رو واسه زنداییم و یکی دو تا هم واسه مامانم برداشتم ، مال مامانمو عمدا گرون تر برمیداشتم ، دلم میخواست وقتی میپوشه از زنداییم سرتر باشه ..، بعد یهو یاد حرفهای پروانه خانم افتادم ..، گفتم دوباره ستهای شورت و سوتین رو نشونم بده چند تا هم واسه مامان کامبیز بردارم ، سهیلا تعجب کرد که چرا من میخوام واسه مامان کامبیز خرید کنم ، بهش گفتم مامانش ازم خواست آدرستونو بدم که خودش بیاد ازت خرید کنه اما فکر کردم شاید نخوای مامان کامبیز آدرستو داشته باشه ..، واسه همین هم بنظرم بهتره خودم چند تا براش بخرم ، سهیلا وقتی شنید که مامان کامبیز سراغ خونه اشون رو میگرفته گرخید و گفت آره خوب کردی آدرس ندادی ، اگر لازم شده هم بهتره بگی خودم براش ببرم ..، دستم رو روی پاش گذاشتم و گفتم باشه ، حواسم هست ..، وقتی دستمو روی پاش گذاشتم صورتشو به سمتم گردوند ، لبخند زدم و لبش رو بوسیدم ، کیرم دیگه مثل علم یزید شده بود ، اما میدونستم نمیشه باهاش تو خونه خودشون سکس کنم ...، گفت میخوای ببرمت تو اتاق ماساژ ؟ گفتم نه ..، الان وقت ندارم ، یه دفعه دیگه ..، خندید و گفت باشه ..، فکر کنم نزدیک 20 تا ست شورت و سوتین واسه زنداییم و مامانم و پروانه خانم برداشتم ، دو تا هم واسه رویا برداشتم که ازم ناراحت نشه ، برگشتم پیش وحید و سه تا فیلم رو هم گرفتم و همه رو توی کوله دوچرخه سواریم جا دادم و برگشتم سمت خونه کامبیز اینا ...
    در خونه رو که زدم خیلی زود در رو زدن ، تعجب کردم ، فکر میکردم یه ساعت طول میکشه تا درو باز کنن ، با خودم گفتم اینا که الان باید روی هم باشن ..! ، اول راهرو داشتم کفشمو در میاوردم که پروانه خانم به استقبالم اومد ، خیلی تعجب کردم ، باهام روبوسی کرد ..، یه عطر خیلی خوشبوی سکسی زده بود که برام تازگی داشت ، چشمام از خوشحالی برق میزد ، یه دامن گل گلی خوشگل پوشیده بود با گلهای زرد و قرمز ، یه بلوز نخی نازک و قرمز هم تنش کرده بود ، موهای طلایی بلندش روی شونه هاش بودن و کون گنده و سکسیش بد جوری بهم چشمک میزد ، خندید و گفت بیا بریم توی حیاط تو الاچیق بشینیم ..، هوا خوبه منم تازه چمنها رو آب دادم حسابی خنکه ..، دو تا لیوان شربت خنک درست کرد و با هم رفتیم تو آلاچیق وسط حیاط نشستیم ، بیشتر دلم میخواست باهاش میرفتم تو اتاقش ، اما همون هم غنیمت بود ..، شربتمون رو که خوردیم یاد لباس زیرهایی که براش خریده بودم افتادم ، با خودم کلنجار میرفتم که بهش بگم و خودم بدم یا بدم به کامبیز بهش بده..، بالاخره تصمیم گرفتم خودم بدم بهش ..، گفتم خاله یادته کامبیز براتون از خواهر دوستم لباس خریده بود گفتین باز هم میخواین ؟ گفت لباس ..؟ بعد یادش افتاد و گفت آهان لباس زیرها رو میگی ؟ گفتم آره ..، گفت خوب ، قرار بود بگی بیاد اینجا باز هم ازش بخرم ..، گفتم رفتم خونشون که از داداشش فیلم بگیرم برای مامانم ازش لباس زیر برداشتم ، بعد یاد شما افتادم برای شما هم خریدم ..!! ، بعد هم اضافه کردم شما هم مثل مامان خودم ..!!! ، پروانه خانم که یکم شوکه شده بود گفت مرسی عزیزم ، مگه سایز منو داشتی ؟ گفتم نه والله اما خود سهیلا سایزتون رو میدونست ، از اوندفعه که کامبیز ازش خریده بود یادش بود ، من فقط مدلهاش رو انتخاب کردم ، قاه قاه خندید و گفت حالا بیار ببینم واسه خاله چی پسندیدی ! ، رفتم و با کوله ام برگشتم ، مدلها رو تماشا میکرد و میخندید ، گفت عجب هم مدلهای سکسی خوشرنگی پسندیدی ..! ، بغل دستش نشسته بودم و اون شورت و سوتینها رو چک میکرد و روی پوستش میذاشت که ببینه رنگش بهش میاد یا نه ..، کیر منم که گفتن نداره طبق معمول له له میزد ، پروانه خانم خیلی خوشش اومد ، یه شورت قرمز توری رو برداشت و دامنش رو بالا زد و شورت رو گذاشت روی رون لختش و گفت قشنگ میشه نه ..؟ میخواستم با مشت بزنم تو سر خودم ، گفتم آره خاله خیلی خوشگل میشه تو تنتون ..، از توی ساختمون صدای حرف زدن کامبیز و رویا اومد پروانه خانم زود دامنشو داد روی پاش و شورتو توی بسته گذاشت و در کوله ام رو بست ، بهم گفت حمید جون بهتره اینارو بدی کامبیز بهم بده ..، میترسم اگر از تو بگیرم از دستت ناراحت بشه ..، خیالمو راحت کرد ، خودم هم نگران بودم نکنه کامبیز فکر کنه دارم دورش میزنم ، دو سه دقیقه بعد کامبیز و رویا اومدن تو حیاط و به ما پیوستن ..، کامبیز گفت حال دارید بریم بیرون هم یه هوایی بخوریم و هم یه شام بخوریم و بیایم ؟ رویا گفت من باید زود برگردم ، کامبیز گفت همین دور و بر میریم ..، پروانه خانم گفت من نمیام ، تا بخوام حاضر بشم کلی طول میکشه تا اونوقت هم رویا دیرش میشه ..، من و حمید داشتیم تعریف میکردیم ، شما دو تا برید و زود برگردید ..، کامبیز با چشمای پرسشگر منو نگاه کرد ..، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم آره گرسنه هم نیستم ، رویا اینها هم صبح میرن شیراز تا یه ماه دیگه ..، یه امشبو وقت دارید با هم باشید ، با هم برید ...، کامبیز با دمش گردو میشکست ، منم همینطور !! ، کامبیز و رویا که رفتن پروانه به من گفت پاشو بریم تو ، مثل پسر های خوب و حرف گوش کن دنبالش راه افتادم .
    گفت میوه میخوری ؟ گفتم نه خاله میل ندارم ، ممنون ، با کون گنده سکسیش آدامس میجوید و جلوم راه میرفت و من با کیر راست تعقیبش میکردم ، دیدم خودش چیزی نمیگه ، گفتم خاله اگه میخواید پاهاتو دوباره ماساژ بدم ..، خندید و گفت باشه خاله ، خودم روم نمیشد بگم ، اوندفعه خیلی خوب ماساژ دادی رفتیم بالا و توی اتاقشون ، یه بوی عود ملایم اتاقو پر کرده بود ، گفتم بوی عود میاد خاله ..، گفت توی حمام روشن کردم بوش اینجا پر شده ..، گفتم اوهوم ، حمام توی کمد دیگه ..!! ، چشماشو تنگ کرد و گفت مگه حمام اتاق مارو دیدی ؟ گفتم آره خاله یه بار کامبیز نشونم داد ..، خندید و گفت اون سیکرته ، به کسی نگیا ..! ، گفتم باشه خاله ولی خیلی باحاله ..، گفت حالا اگه فرصت شد یه دفعه با کامبیز برید ، شاید هم سه تایی رفتیم ، این حمام تو زمستونها خیلی میچسبه ، یه شب زمستون با کامبیز تا ساعت 4 صبح تو حمام بودیم ..، نشست روی صندلی جلوی میز توالت و پاهاشو دراز کرد جلوم ، نشستم جلوش و یه پاش رو توی دستم گرفتم و کف پاشو ماساژ دادم ؛ انگشتهای پاش رو تکون میداد و گفت آخی خاله ..، خیلی میچسبه ..، پاش رو توی دستم گرفتم و روی پاش رو مالیدم ، کیرم غش و ضعف میرفت ! ، پاهاش سفید و خوشگل بود ، ساق پاهاش گوشتالو و سفت ، فک کنم دو روز پیش موهای پاهاشو زده بود چون موهای ساق پاش دون دون بیرون زده بود و زیر دستم یه زبری باحال داشت ، پاش رو روی پام گذاشتم و اون یکی پا رو توی دستم گرفتم و مالیدم ، نفس بلندی کشید و ولو شد ، وقتی ساق پاش رو ماساژ میدادم اون یکی پاش فشرده میشد روی کیر راستم ، یا عمدا یا از روی هیجان انگشتهای پاش رو روی کیرم حرکت میداد و کم مونده بود ارضا بشم ، پاش رو فرو کرد بین پاهام و در حالی که من با این پا ور میرفتم و مثلا ماساژ میدادم پروانه هیجان زده میشد و با پشت پاش تخمامو میمالید ، پررویی کردم و دستام رو از ساق پاش تا روی زانوهای سکسی و خوشگلش بالا بردم ، وقتی اعتراضی نکرد و بجاش یه آه بلند صدادار کشید فهیمدم که میشه باز هم جلوتر برم ! ، همونطوری که جلوش نشسته بودم و یه پاش توی دستم و یه پاش بین پاهام بود پایی رو که تو دستم گرفته بودم روی شونه ام گذاشتم و شروع به مالیدن بالای زانو و زیر رون گنده و سفیدش کردم ، گوشتهای رونش زیر دستم میلرزید و با پایی که بین پاهام بود کیرمو میمالید ، یه شورت سورمه ای گیپور پاش کرده بود و چاک کسش جلو چشمای هیز من تکون میخورد ، وقتی خواستم یکم دستمو بالاتر ببرم خودش دو طرف دامنشو گرفت و دامنشو بالای پاهای گوشتالوش جمع کرد ، پاهاشو جابجا کردم و اون یکی پاش رو روی شونه ام گذاشتم ، پروانه اینبار خودش کف پاشو روی کیرم گذاشت و با پاش از روی شلوار کیرمو ماساژ داد ..، حالم بد شده بود و نفس من هم صدا دار شده بود ..، دستمو بردم وسط پاهاش که به کسش دست بزنم ، قبل از اینکه دستم به کسش برسه دستاشو جلو برد و دامنشو گلوله کرد وسط پاهاش ، نگاهش کردم ، با یه ابرو بالا انداخت و گفت نه ! ، حالم گرفته شده بود اما با ماساژ پاها و رون کلفتش ادامه دادم ، گفت حمید جون پشت شونه هام رو هم مثل اوندفعه میمالی ؟ با خوشحالی گفت آره خاله ، بشین بمالمت ..، بعد یه چیزی یادم افتاد گفتم خاله میشه من یه دستشویی برم ؟ پروانه گفت آره عزیزم ، اگر هم خسته ای کلا ولش کن ..، گفتم نه خاله زود میام ..، دویدم از اتاق بیرون توی دستشویی ، اولش میخواستم جق بزنم و خودمو همونجا خلاص کنم ، داشتم فکر میکردم این اگه میخواست به من بده که میذاشت به کسش دست بزنم ، اما فکر کردم بزار تا حد مرگ تحریک بشم ، فوقش تو خونه جق میزنم ، بعد چند تا دستمال دلسی از تو توالت برداشتم و چپوندم توی شورتم ، گفتم شاید هم این اینقد منو مالید ارضا شدم ، اگه ارضا شدم این دستمالها باشه که همه لباسم به گه کشیده نشه ..، دوباره برگشتم توی اتاق ، پروانه دراز کشیده بود روی تخت و پاهای لختشو دراز کرده بود ، کیرم آنا راست شد ، منو که دید از جاش پاشد و گفت حمید جون اگه خسته ای ولش کن ، گفتم نه خاله دوست دارم ، یه لبخند شیطنت آمیز زد و پشتشو به من کرد ، رفتم روی تخت نشستم و از روی بلوز کمرشو مالیدم ، بعد بدون اینکه ازش اجازه بگیرم دستمو بردم زیر لباسش ، پایین کمرشو مالیدم و بعد بالای کمرشو ، یه چیزی عجیب بود ! ، دستم به هیچی نخورد ! ، سوتینشو خودش در آورده بود ، چون وقتی تو آلاچیق بودیم خودم سوتینشو از لای چاک یقه اش دیده بودم ، پس وقتی که دستشویی بودم سوتینشو در آورده بود ، لباسش رو آروم بالا زدم ، برجستگی سینه های درشتش رو از پشت هم میدیدم ، سرشونه هاش رو میمالیدم و به لرزش سینه هاش نگاه میکردم ، کیرم داشت شورتمو پاره میکرد ، بین دو تا کتف لختشو بوسیدم ، گوشتالو و سکسی بود ، دستمو همه جای کمرش میکشیدم و با خودم کش و قوس میرفتم ، یه لحظه حس کردم دستش وسط پاهامه ، نگاه کردم و دیدم دستشو آورده پشت کمرش و درست گذاشته بین پاهام ، به دستش نزدیکتر شدم و گذاشتم دستش مالیده بشه روی کیرم ، آروم با دستش تخمام رو از روی شلوار مالید و بعد رفت سراغ کیرم ، از پشت بغلش کردم و دستم رو روی شکمش گذاشتم ، برگشتم سمتم و منو بوسید ، با دستش کیرمو مالید و مالید ..، سعی کرد با دستش بدون اینکه برگرده دکمه شلوار لی رو باز کنه ، کمکش کردم !! ، دکمه شلوارمو باز کردم و زیپش رو پایین کشیدم ، سمت من برنگشت اما با دستش گشت و کیرمو پیدا کرد و مالید ...، فقط چند ثانیه طول کشید تا با یه آه بلند ارضا بشم ، خوب شد فکرشو کرده بودم ، سریع با دستمالهایی که از دستشویی برداشته بودم کیرمو تو دستم گرفتم و آبهام رو توش خالی کردم ...، پروانه هنوز پشتش به من بود شلوارمو بالا کشیدم و دکمه اش رو بستم ، گردنشو بوسیدم و گفتم خاله شما هم خیلی خوب ماساژ میدی ها...!! ، خندید و دوباره منو بوسید..، گفت گفتن نداره اما یه وقت به کامبیز نگی ماساژت دادم ...!! ، گفتم چشم خاله ...، گفت میرم پایین یه خربزه ببرم با هم بخوریم تو یکم رو تخت دراز بکش بعد بیا پایین ! ، خسته شدی خاله !!

  16. #216
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت پانزدهم



    رویا و کامبیز که برگشتن از کامبیز کتاب آیین نامه رو گرفتم و چند دقیقه دیگه هم نشستیم و بعد کامبیز ما رو تا خونه رسوند ، کامبیز قیافه اش بدجوری تو هم بود ، راست راستی انگار دلش پیش دختر داییم گرفتار شده بود ، رویا هم عین عاشقهای دلخسته قیافه گرفته بود که اگه من این جونور رو نمیشناختم واقعا فکر میکردم رویا هم عاشق شده ...، یک خداحافظی عاشقانه ای با هم کردن و بعد هم جلوی روی من لبهای همدیگه رو بوسیدن ، منم طبق معمول قیافه استفراغ به خودم گرفتم و گفتم عق ق ق ق !!! ، اما اینبار نزدیک بود واقعا یه کتکی از کامبیز عصبانی بخورم ! ، کامبیز که رفت به رویا گفتم تا نرفتیم تو در کیفت رو باز کن واست دو تا ست شورت سوتین از خواهر دوستم خریدم بهت بدم ..، رویا خندید و در کیفشو باز کرد ، سریع از تو کوله دو تا ستی رو که واسه رویا گرفته بودم تو کیفش گذاشتم ، رویا صورتمو بوسید و با هم رفتیم توی خونه ، کیف میکردم ، خونه برق میزد ، میزهایی که مدتها بود گردگیری نشده بودن تمیز شده بودن و برق میزدن ، کریستالهای مامانم که بعضا قیمتی هم بودن و زیر گرد و خاک گم شده بودن الان برق میزدن و جلوه ای داشتن ، مامانم نیشش باز بود و میخندید ، ما رو که دید به پهنای صورتش لبخند زد و بهمون خوشامد گفت و رویا رو بوسید ، باز لباسشو عوض کرده بود ، ذوق میکردم که داره پوز زنداییمو میزنه ، یه دامن کلوش مشکی پوشیده بود که روش با نخ طلایی و نقره ای گلدوزی کرده بودن و از زیرش حاشیه یه دامن چیندار دیگه بیرون زده بود ، انگار که یه دامن مشکی رو روی یه دامن سفید بپوشی با یه بلوز سفید که با همون نخها گلدوزی شده بود ست کرده بود ، فک کنم لباسش جزو لباسهای قدیمیش بود ، اما کار شده و شیک بود و هنوز هم بدرد پوز زنی میخورد ! ، یقه لباسش تا نزدیک چاک سینه اش باز بود و میشد سوتین سفیدی رو که پوشیده بود تشخیص داد ، از همون سوتین هایی بود که خودم واسش خریده بودم ، یه تو سینه ای الماس انداخته بود که اگه دایی اسد نصف خونه زندگیش رو هم حراج میکرد نمیتونست لنگه اش رو واسه زنداییم بخره ، از خوشحالی داشتم پر در میاوردم ، بغلش کردم و بوسیدمش و تو گوشش گفتم مامان خیلی خوشگل شدی ، خیلی !!! ، مرسی ! ، خندید و گفت خوبه که بالاخره راضی شدی ! ، گفتم از راضی راضی ترم ، میخواستم ست شورت و سوتین و جورابهایی رو که واسش خریدم بهش بدم اما ترسیدم که به زنداییم نشون بده ، واسه همین هم دندون سر جیگرم گذاشتم و خفه شدم ، مونده بودم لباس زیرهای زنداییم رو هم چطور بهش بدم ، میترسیدم به مامانم نشون بده و مامانم ممکن بود بفهمه که من واسش خریدم چون از همون مارکی بود که قبلا به مامانم داده بودم و احتمالا شصتش خبردار میشد ...، عجب بلبشویی بود ..، دنبال زنداییم میگشتم که خودش پیداش شد ، با دیدن رویا گفت چقدر بی فکری دختر ، صبح ساعت هفت پرواز داریم و تو هنوز چمدونت رو جمع نکردی ، هر تیکه وسایلت یه جاست ، کتاب و دفتر هات هم هست که من اصلا نمیدونم کدوم به کدومه ، گذاشتی ساعت یازده میای خونه ؟ عصبانی شده بود و قیافه عصبانیش صد برابر خوشگلترش کرده بود ، چشمم به پاهای سفید و گوشتالو خوشگلش بود که با یه جوراب سکسی نازک سفید پوشیده شده بود ، واقعا دلم واسش تنگ میشد ، چند دقیقه پیش با دیدن قیافه کامبیز عقم گرفته بود اما الان دقیقا همون قیافه رو داشتم ..! ، میخواستم باهاش خداحافظی کنم ، دلم میخواست دستمو روی رونهای سفیدش بکشم و لبهاش رو بمکم و ازش خداحافظی کنم ، اما نمیشد ! ، بابام تو هال نشسته بودن و با داییم بحث سیاسی میکردن ، بابام کلا آدم سیاسی نبود و خودشو قاطی بحثهای سیاسی نمیکرد ، اما گاهی بحثهای اقتصادی به مباحث سیاسی ختم میشد درست مثل اونشب که بابام و داییم سر سیاستهای بانکی و پولی بحث میکردن اما ادامه مباحثشون به سیاستهای دولت و جنگ ختم شده بود ..، بابام رو خفت کردم و گفتم بابا پیکان چی شد ؟ ..، بابام گفت آهان ..، صفوی پیکان تو دست و بالش نداشت اما گفت بگو حمید فردا ساعت 10 بیاد پیشم ببینم واسش چیکار میکنم ..، اخمامو کردم تو هم و گفتم اینهمه کارمند داری نمیتونستی یه پیکان واسم گیر بیاری ؟ گفت کارمندهام هستن نوکرهام که نیستن ، وقتی تو جیبمون پول هست منت مردم واسه چی رو سرمون باشه ؟ فوقش میری یکی میخری ! ، اگر صفوی نداشت که قرض بگیری بهش بگو یکی واست بخره ..، بعد هم گفت حمید جان پیکان صفر امروز 80 تومنه ، اگه حتی ماشین ازش قرض هم گرفتی قیمت باهاش طی کن ، که اگه خدای نکرده تصادف کردی یا مشکلی پیش اومد قیمتش مشخص باشه ..، کلاه سرت نذاره ، گفتم چشم ! ، داییم یه جوری نگاه کرد که انگار بابام داره به اون پز پولشو میده ..، گفت آدم پول هم داشته باشه نباید هدر بده که ..، این کلا دو روز پیکان میخواد ، بابام گفت هدر چیه امروز میخرم پس فردا اگه حمید نابودش نکرده باشه میفروشمش پولمو میذارم دوباره تو جیبم ، پیکان پوله ..! ، تازه امروز بخریم فردا گرونتر میفروشیم ، خدا رو شکر مملکت شده گل و بلبل ، دلار امروز شده 120 تومن ..!!! ، باورت میشه دلار هفت تومنی شده 120 تومن ؟؟!!!، اونوقت به هویدا گفتن هنرت چی بود گفت سیزده سال نخست وزیر بودم قیمت کبریت از یک قرون نشد دو زار ! ، گفتن دیوونه است ! ، کلی بهش خندیدن و اعدامش کردن ، دو سال پیش بنز 280 مدل سال خریدم 230 هزار تومن امروز اگه بخواب بفروشمش بعد دو سال سواری گرفتن راحت 450 تومن میخرنش ! ، اگه واسه کارخونه پول در گردش نمیخواستیم هزار تومن هم تو حسابم پول نگه نمیداشتم ، هر چی پول نقد داشته باشی ضرره ..، داییم سری تکون داد و گفت آره ، اینو که راست میگی ..، بابام گفت از من میشنوی تا تو بانکی هرچی میتونی وام بگیر بده زمین بخر ..، دو سال دیگه نصف زمینهات رو بفروش کل وامهایی رو که گرفتی تسویه کن ..، این خط این نشون ...!! ، من که دارم این کارو میکنم ، من کل کارخونه رو دارم میذارم تو رهن بانک به اندازه نصف ارزش کارخونه وام دراز مدت میگیرم ، اگه دو سال دیگه نصف به نصف سود نکرده بودم این بنزو مجانی میدم به تو !! ، داییم گفت پر بیراه نمیگی ..، باشه ! ، منم همینکارو میکنم ، داییمو بابامو ول کردم که بحثشونو ادامه بدن رفتم سراغ زنداییم و رویا که داشتن چمدون میبستن ، آویزون زنداییم شدم و لبهاش رو بوسیدم ، منو بوسید و به سرم دست کشید ، گفت زود میام حمید جون ، اگه از پس داییت بر اومدم که ایشالله کلا میارمش تهرون ، پلاستیک لباس زیر و جورابها رو بهش دادم ، دیگه خیالم راحت بود که ساعت دوازده شب نمیره به مامانم نشون بده ، نگاه کرد و کلی ذوق کرد و باز هم ازم تشکر کرد ، آروم گفت همه رو نو نگه میدارم واسه خودت میپوشم ! ، گفتم نه زندایی همه رو بپوش شیک بگرد ، واست دوباره میخرم ، لبهام رو بوسید..
    صبح ساعت شیش با صدای مامانم اینا بیدار شدم ، بابام میگفت من میبرمتون و زنداییم میگفت زنگ بزنید آژانس ..، بالاخره وسایلشونو گذاشتن عقب بنز بابام ، خداحافظی کردیم و رفتن ، خیلی حالم گرفته بود ، دوباره برگشتم توی رختخواب ..، ساعت 9 از خواب پاشدم و رفتم توی آشپزخونه که صبحانه بخورم ..، لیلا خانم داشت ظرف میشست ، مامانم یه چایی جلوش گذاشته بود و نشسته بود پشت میز داشت با لیلا خانم حرف میزد..، شنیدم که گفت وای خدا چه چیزها که آدم نمیشنوه ..، شکایت میکردی ازش ، لیلا خانم داشت میگفت آبروداری کردم خانم ...!! ، من که وارد شدم صحبتشونو قطع کردن ، مامانم گفت بیا صبحونه ات رو بخور مامان ، چی میخوری ؟ لیلا جون صبح رفته نون تازه خریده اومده ، گفتم دستش درد نکنه ، میخواستم یه نیمرو بندازم ، مامان گفت لیلا جون زحمتت نیست یه نیمرو واسه حمید درست کنی ؟ لطفا هم نزن ، زیرش که یکم سرخ شد واسش بیار ، لیلا خانم یه ماهیتابه رویی برداشت و یکم روغن حیوونی ریخت کفش و گذاشت روی گاز ، پیش مامانم نشستم ، یواش گفتم واست از اون شورت سوتینها دوباره خریدم ، خندید و گفت کی خریدی ؟ گفتم دیروز پیش دوستم بودم از خواهرش برات گرفتم ..، مامانم خندید و گفت زود بیار ببینم ، گفتم بزار صبحونه بخورم ، گفت دیشب میخواستم بهت بگم بریم ازش بخریم خیلی جنسش راحت و خوب بود ، هرچی تو ولیعصر گشتم مثل اونو پیدا نکردم ، لیلا خانم یه زیر قابلمه ای گذاشت روی میز و نیمرو رو با ماهیتابه گذاشت روش جلوی من ..!! ، مامانم گفت لیلا جون مگه رستوران سر راهیه که اینطوری غذا میاری ؟ لطفا بکش توی بشقاب ..، لیلا اومد ماهیتابه رو برداره که نذاشتم ، گفتم همینطوری خوبه مامان ، میخوام روغنش رو هم بخورم ..، مامانم گفت صد بار بهت گفتم روغن واست ضرر داره ، گفتم حالا این یه بار شما ندید بگیر..، نون رو لقمه کردم و گردوندم توی ماهیتابه ، روغن کرمونشاهی از لقمه ام میچکید پایین ، یه تیکه تخم مرغ هم لاش گذاشتم و چپوندم تو دهنم ..، مامانم گفت اه ، این چیه میخوری ..، در حالی که دهنم پر بود و روغن از دهنم میچکید به زور گفتم این زندگیه ..!! ، بعد از صبحانه یادم بود که شورت و سوتین های مامانمو بدم اما بهش ندادم ، گفتم بزار بعد از ظهر که برگشتم بهش میدم که وقت داشته باشم ببینم باهاشون چیکار میکنه ، بلکه پوشید و تو تنش هم دیدم ..، کیف پولم رو برداشتم و به موهام یه شونه ای کشیدم و ژل زدم و رفتم سراغ صفوی..!
    صفوی حدود پنجاه سال سن داشت ، کچل بود و خارکسگی از سر و روش میبارید ! ، یه نمایشگاه ماشین بزرگ بر شریعتی داشت و یه گاراژ بزرگ هم بهش چسبیده بود که مال خودش بود ، اندازه بیست کیلو شکم داشت ، منو که دید به پهنای صورتش خندید ، گفت به به مرد شدی حمید جان ، سلام کردم و گفتم بهادر خان بابام بهتون گفت ؟ واسه امروز و فردا یه پیکان میخوام ..، نمایشگاهش پر از بنز و بی ام و و تویوتا بود ..، یه بی ام و 320 سبز روشن داشت که وقتی دیدم کم مونده بود آبم بیاد ..! ، گفت حمید جون خودم ندارم ، میبینی که ..، بعد هم به ماشینها اشاره کرد ، مگه اینکه یکی واست بخرم ..، گفتم خوب زود باش بخر ، من فردا عصر باید برم امتحان شهر بدم و هنوز یه دست به دنده پیکان نزدم ..، گفت باشه پس بشین من یه چند تا زنگ بزنم ببینم از دوستام کی داره بهت بگم ، گفتم من یه چرخی تو نمایشگاه و گاراژ میزنم ، عیب نداره ؟ گفت نه عزیزم مال خودته بچرخ واسه خودت ، ماشینهای توی نمایشگاه که همش بنز و بی ام و بود رو دیدم و رفتم تو گاراژ ، نزدیک 20 تا ماشین توی گاراژ داشت چند تا تویوتا کارینا و کرولا تقریبا نو و یه شورلت نوا قهوه ای متالیک و ....، وای خدا یه دونه هم پیکان جوانان زرد داشت که روش یه ج بزرگ نوشته بودن و خیلی تمیز بود ، بدو بدو برگشتم توی نمایشگاه و گفتم بهادر خان خودت یه پیکان جوانان داری که ، همینو بده ببرم ، یه فکری کرد و گفت یادم به اون نبود اما اون عتیقه است عمو ، اون کاملا صفره ..، جوانان 58 فقط دو هزار تا راه رفته ، هنوز آب بندی نشده ..، اون حداقل 100 تومن پولشه ...، اونموقع پیکان نو قیمتش 80 تومن بود ..، گفتم چه خبره عمو بهادر ؟؟ ، به شما باشه میگی آب شیر مغازه ات هم آب نیست شیر و عسله ...! ، قاه قاه خندید وگفت از اون پدر هم جز این توله چیزی انتظار نمیره ، تو از الان اینقد زبونت درازه چند سال دیگه چی میخوای بشی ؟ گفتم همینو بده ببرم پس فردا میارم ، اگر هم نیاوردمش 80 تومن مال من ...! ، صفوی مثل دیوونه ها بلند بلند خندید و گفت عجب جونوری هستی ..، من خودم پارسال هفتاد و پنج تومن بالاش پول دادم ، گفتم باشه 85 تومن ، یکم فکر کرد و یه سویچ از تو کشو میزش برداشت انداخت جلوم ، سویچش بلند بود و تهش یه تیکه پلاستیک آبی داشت که روش آرم ایران خودرو کشیده بودن ، یه چیزی شبیه اسب که داشت یه ارابه رو میکشید ، گفت بنزین بزن ، دنده عقبش هم فشاریه ..، گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی وقتی میخوای بری دنده عقب باید یکم دنده رو فشار بدی..! ، گفتم باشه ، خودش باهام اومد توی گاراژ کلید رو ازم گرفت و گفت گواهینامه ات رو که گرفتی بیا اینو ازم بخر ..، بعد به شورلت نوایی که کنار جوانان پارک شده بود اشاره کرد ، ادامه داد نوای سی شیش ، حرف نداره ، کلا ده تا کارکرده ، شیش سیلندر چهار لیتری ! ، گفتم عاشق اون 320 کاهویی شدم ..، گفت پسر من این کاره ام بی ام و بخری به نفع منه چون خیلی از این گرونتره سود من هم بیشتره اما هر روز تعمیرگاهی ! ، بی ام و هر روز خراب میشه ...، گفتم این نوا چند ؟ گفت 200 تومن ! ، گفتم میدونی چیه عمو بهادر ، من با شما معامله ام نمیشه ، فک میکنی چون سنم کمه دیگه قیمت هم نمیدونم ؟ گفت آخه جونور تو چه حالیته این مدل پارساله ، نو نوه ، قیمت صفرش مدل امسال 240 تومنه ، من مفت گفتم ، گفتم بزار فکرهام رو بکنم ، ولی 180 هم بیشتر پول نمیدیم ..! خندید و گفت ما هم با صد و هشتاد تومن بهتون جنس نمیدیم ! ، مال دزدی که نیست پسر گلم ! ، استارت زد و یادم داد که چطور دنده عقب بزنم ، بعد هم دنده های جلوشو که البته بلد بودم بهم یاد داد ، گفت فقط این از پیکان معمولی خیلی تیزتره ، حواست باشه با این تمرین میکنی بعد با پیکان معمولی وقت دنده عوض کردن و راه افتادن یکم بیشتر گاز بده ..، تشکر کردم و سوار ماشین شدم و راه افتادم ، ماشین اینقد کثیف بود که جلومو هم بزور میدیدم ، تو مخزن شیشه پاک کنش هم آب نبود ، یکم طول کشید تا قلقش دستم اومد ، باهاش چند تا پارک دوبل زدم و سربالایی نیم کلاچ رفتم و دور دو فرمون و نیم فرمون زدم و برگشتم سمت خونه ، سر راه رفتم خیابون عباس آباد ، اونجا که الان مصلی زدن اونوقتا پر از تعمیرگاه و کارواش بود ، صاف رفتم توی یه کارواش و دادم ماشین رو حسابی شستن ، صفوی راست میگفت ، کارواشی ها هم دهنشون از دیدن یه جوانان به اون سالمی باز مونده بود ، ماشین یه لک نداشت ! ، گفتم داخل ماشین رو هم حسابی تمیز کردن و واکس زدن ، تازه رو اومد ! ، یه مرد حدودا چهل ساله از یه پژو504 پیاده شد و اومد سمت من و گفت میفروشی ؟ ، یه نگاه به ماشین کردم و گفتم خودم تازه خریدم ، صفر صفره ، یه نگاه به کیلومتر ماشین انداخت و گفت چند خریدی ؟ گفتم 100 تومن !! ، یارو گفت آره ، خوب خریدی ..، مبارکه ، اگه فروشنده بودی بهم زنگ بزن ، بعد شماره اش رو نوشت روی یه کاغذ و بهم داد ، گفتم چند میخری ؟ گفت 5 تومن بهت سود میدم 105 مال من ، گفتم 110 اگه میخری باهات قرار بزارم ، گفت پیکان صفر الان 80 تومنه شما ماشین 58 خریدی 100 تومن منم که گفتم 5 تومن بهت سود میدم دیگه دندون گرد نشو ، گفتم این ماشین عتیقه است ، منم نخریدم سوارش بشم ، خریدم بزارمش تو پارکینگ ، چند سال دیگه کلی پولشه ..، خندید و گفت باشه 110 ، شماره یارو رو گرفتم و گفتم پس فردا بهت زنگ میزنم قرار میزارم ، یارو خندید و رفت ، تو کونم عروسی بود ، کلا دو ساعت بود ماشین دستم بود ، 30 تومن سود کرده بودم !!، با ماشین رفتم سمت خونه کامبیز اینا و در زدم ، کامبیز در رو زد ، بهش گفتم بیا دم در ..! ، وقتی اومد و ماشین رو دید اونم کلی ذوق کرد ، گفت بزار برم لباس بپوشم با هم بریم یه دور بزنیم ..

  17. #217
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت شانزدهم



    کامبیز نکته هایی روکه موقع امتحان به کارم میومد رو بهم گوشزد کرد ، گفت اگه ماشین کمربند ایمنی داشت هم اونو ببند ، بد نیست ، بعد گفت واسه اینکه ماشینو بزاری دنده یک بهترین روش که باعث نشه گیر بکس قیژ صدا بده و آب هویج بگیری اینه که دو به یک کنی ..، یعنی وقتی پات روکلاجه اول بری دو و بعد مستقیم دنده رو ببری بالا تو یک ، دو سه دفعه امتحان کردم و دیدم واقعا خیلی بهتر جا میره ..، با کامبیز ناهار خوردیم و باز چند تا دور زدیم و حدودای ساعت 5 بهش گفتم بیا بریم بیمارستان ببینم اگه ناتاشا هست سوارش کنم و یه دوری هم با اون بزنیم ..، قبول کرد و با هم رفتیم دم بیمارستان پهلوی ، ماشینو یه جا زیر سایه پارک کردیم و رفتیم تو..، سراغ ناتاشا رو گرفتم ، گفتن پیش دکتر کشیکه ..، چند دقیقه بعد ناتاشا و پشت سرش دکتر از اتاق بیرون اومدن ، همون دکتری بود که بخیه منو کشیده بود ، ناتاشا با دیدن من لبخند زد اما اشاره کرد روی صندلیها بشینم تا بیاد ، خودش رفت دنبال یه کاری ..، کامبیز گفت حمید این دکتره خیلی هیزه ...، به دکتر که داشت با یه پرستار صحبت میکرد و سرش تقریبا به سر اون پرستار چسبیده بود نگاه کردم ، یه کارتابل تو دستش گرفته بود و مثلا داشت تو کارتابل یه چیزی به پرستار میگفت اما سرش رو عمدا به سر اون پرستار نزدیک کرده بود و تقریبا لب تو لب بودن !! ، خندیدم و گفتم آره ، مردک نمیبینه صد نفر دارن تماشاش میکنن ، آدم به این پررویی نوبره ..، حواسم رفت به یه مریض بد حال که آورده بودن ، بیچاره از ساختمون افتاده بود و خونین ومالین بود ، یه پرستار و یه دکتر بالای سرش بودن و سوال پیچش میکردن ، کامبیز دستمو کشید و گفت یارو یه پرستارو انگشت کرد ، سرمو گردوندم سمت کامبیز و گفتم کی ..؟ گفت دکتر ! ، نگاهش کردم ، دکتر پشت کانتر بود و کامبیز نمیتونست ببینه که اون چیکار میکنه ، گفتم این که پشت کانتره تو از کجا فهمیدی یکی رو انگشت کرد ؟ گفت از بغل اون پرستار مو مشکی که رد شد پرستاره یهو برگشت نگاهش کرد و خندید ..، جان خودم یه انگشتی بهش رسونده بود ، عجب خانم باز تیریه ...!، چند دقیقه بعد ناتاشا اومد و اشاره کرد بیا دنبالم ، بعد رفت تو حیاط بیمارستان و منم دنبالش ..، خندید و گفت اینجا چرا اومدی ؟ گفتم دلم تنگ شده بود گفتم بیام ببینمت ..، گفت من نیمساعت دیگه شیفتم تموم میشه ..، گفتم پس منتظرت میشم ، گفت نه ، نیمساعت دیگه میام دم بیمارستان ، گفتم باشه میبینمت..، وقتی داشتم باهاش برمیگشتم توی بیمارستان گفت پس دیگه دوباره کجا میای ؟ گفتم با دوستم بودم اون توی سالن انتظار منتظرمه ، با کامبیز برگشتیم توی ماشین ، کامبیز گفت ماشین خوبیه ولی اینکه کولر نداره خیلی مکافاته ...، سر تکون دادم و گفتم آره ..، فرمونش هم خیلی سفته ..، ضبط هم نداره ، یه رادیو دو موج داره ..، خندید و گفت خوب اون رو که میشه عوض کرد ، گفتم این ماشین باید آکبند بمونه ، سر تکون داد و گفت آره ، یادم نبود عتیقه خریدی .. ! ، تو تجریش یه دور زدیم و بعد از نیمساعت برگشتیم ، ناتاشا دم در بیمارستان این پا و اون پا میکرد ، جلو پاش زدم رو ترمز و گفتم بفرمایید برسونمتون ، اولش نشناخت و پشتشو کرد بهم که بره ، گفتم ناتاشا..!! ، برگشت سمتم و اینبار منو دید و لبخند زد ، قبل از اینکه بره سمت در عقب کامبیز جلدی پایین پرید و گفت شما بفرمایید جلو ..، ناتاشا گفت نه عقب خوبه ، کامبیز گفت خواهش میکنم ..، بفرمایید ، ناتاشا خندید و نشست کنار من ..، گفت مگه گواهینامه گرفتی ؟ گفتم فردا میگیرم ..! ، خندید و گفت ماشین کیه ؟ گفتم صبح خریدم ، قابل شما رو نداره ! ، خندید و گفت ای چاخان ..، گفتم کامبیز..!!! ، کامبیز گفت بله ناتاشا خانم واسه امتحان رانندگیش خریده ..، خدا از این باباها نصیب کنه ..، ناتاشا گفت خیلی هم بدرد نمیخورن ..! ، کامبیز پرسید پیکان جوانان ؟ ناتاشا خندید و گفت نه ، باباهای پولدار! ، خیلی بدرد نمیخورن ، پول میدن اما بعدش میخوان تو همه چی دخالت کنن ، کامبیز خندید و گفت پس شما هم با حمید همدرد محسوب میشید ..! ، گفتم نه اینکه تو همدرد نیستی ! ، کامبیز گفت من بابا دارم که بخواد پولدار باشه ؟ گفتم والله تا اونجا که من خبر دارم پولش میرسه ، حالا اگه خودش نیست که تو همه چی دخالت کنه برو خداتو شکر کن ..، ناتاشا گفت بدم نمیاد منم برم یه گواهینامه بگیرم ، وقت نمیکنم برم آموزش رانندگی ..، گفتم اگه اینو نگهداشتم با هم میریم یادت میدم ، ناتاشا خندید ..، گفت حالا فعلا ببین به خودت گواهینامه میدن بعد بیا واسه آموزش رانندگی مشتری پیدا کن..، بعد گفت حمید برو تو یه کوچه خلوت من خفه شدم با این مقنعه ، پیچیدم توی یکی از کوچه های جمارون ، ناتاشا مقنعه اش رو در آورد ، موهای خرمایی خوشرنگ و خوش مدلی داشت که خیلی مرتب بافته بود و روی سرش بسته بود ، با اون چشمای سبز و پوست سفید خیلی خوشگل بود ، چشمم به گردن خوشگلش بود یه زنجیر طلای خوشگل کارتیر تو گردنش بود ، نشست و دو تا دکمه بالای مانتوشو باز کرد و از توی یقه بین سینه های درشت و خوشگلش فوت کرد ، کیرم به سرعت قد کشید ..، گفتم کمک نمیخوای ؟ خندید و گفت واسه چی ؟ گفتم واسه فوت !! ، گفت پررو نشو ..، راه بیفت ! ، کامبیز ازصندلی عقب گفت ناتاشا خانم خیالتون راحت باشه حمید دیگه از اینی که هست پررو تر نمیشه ، همگی خندیدیم ..، گفتم ناتاشا وقت داری امشب شام بریم بیرون ؟ گفت یه دفعه دیگه ..، گفتم پس آدرس بده برسونمت ، مستقیم رفتیم تا کاخ نیاورون ، بعد پیچیدیم سمت بالا و تو کوچه پس کوچه های منظریه دم یه خونه قدیمی وایسادیم ...، ناتاشا گفت بیاین بالا ، خیلی دلم میخواست خونه اش رو ببینم اما گفتم شاید آمادگی مهمون نداشته باشه گفتم نه دیگه یه فرصت بهتر ..، خیلی اصرار نکرد ، ماهم برگشتیم سمت خونه ...
    کامبیز گفت بریم خونه ما ..، گفتم از صبح ساعت ده که از خونه بیرون اومدم هنوز یه خبر به مامانم ندادم ، نگرانه ..، گفت خوب زنگش میزنی ، گفتم کتاب آیین نامه که دادی بهم هم توی خونه است ..، تو بیا بریم خونه ما ، با هم آیین نامه کار کنیم ، تو هم یه دیداری با مامانم تازه کن !! ، خندید و گفت یه چیزی گفتی که دیگه نمیتونم رد کنم ..، با هم رفتیم خونه ما ..، دم در ماشینو پارک کردم و درهاش رو یکی یکی قفل کردم و امتحان کردم..، این قفل مرکزی و دزدگیر هم عجب چیز خوبیه ..، خلاصمون کرد ، آدم یادش میفته که با اون ماشینهای بدون کولر و بدون آپشن !! ، چطور له له میزدیم و اوکی بودیم خنده اش میگیره ..، درو باز کردم و رفتم تو خونه ، ساکت ساکت بود ..!! ، آدم باورش نمیشه این همون خونه است ، فکر میکردم دو نفر دیگه به جمعمون اضافه بشه احتمالا خیلی شلوغتر میشه اما خونه مرتب و از همه مهمتر ساکت شده بود ، کامبیز هم کف کرده بود ، وسایل خونه برق میزدن و حتی کوچکترین گرد و خاکی توی تمام خونه نبود ..، کامبیز سر میگردوند و با تعجب نگاه میکرد ، گفت حمید فک کنم مامانت اینا نیستن ..، گفتم کجا رفتن مثلا ؟ گفت نمیدونم ، مگه فراز و فرود یه دقیقه ساکت میمونن ؟ گفتم از وقتی دوست دختر پیدا کردن بله !! ، خندید و گفت چی ؟ واسش دختر بازی دوقلوها رو تعریف کردم ، یه ساعت میخندید ! ، صدای آب پاشی حیاط میومد ، فهمیدم لیلا خانم داره گلهای حیاط رو آب میده ، مامانم در اتاق رو باز کرد و با یه دامن کوتاه چین چین رنگ و وارنگ تو پاش و یه بلوز آستین کوتاه سفید یقه انگلیسی بیرون اومد ، یه جوراب نازک مشکی کیر راست کن هم پاش کرده بود و با یه دمپایی سفید لژدار ست خودشو کامل کرده بود ، منم فکم چسبید ، کامبیز که جای خودشو داشت ! ، وقتی دید کامبیز هم باهامه یه لحظه مردد شد ، میخواست برگرده توی اتاق ..، اما بعد تصمیمشو عوض کرد و اومد جلو با کامبیز دست داد و روبوسی کرد ، کامبیز دهن سرویس وقتی میخواست مامانمو ببوسه سرشو تا وسط یقه مامانم برد !! ، با خودم گفتم چیزی که عوض داره گله نداره ..، حداقل دلم خوشه مامانم واسه این جق نزده ..!!! ، مامانم حسابی با کامبیز گرم گرفت و سراغ مامانشو گرفت ، کامبیز هم تا تونست پروپاچه مامانمو دید زد و بعد رفتیم تو اتاق من ، کتاب آیین نامه رو آوردم ، تابلو ها رو حفظ بودم و زیاد وقت نذاشتیم ..، رفتیم سراغ حق تقدم ها..، کامبیز دست میذاشت روی جوابها و میخواست که من حق تقدمها رو بگم ، کامیون قرمز- دوچرخه آبی – سواری زرد ، بعدی ، سواری قرمز – سواری سفید – دوچرخه سبز ، کامبیز گفت پس وانت آبی چی شد ؟ با لحجه ترکی گفتم آبی نیسان ؟؟ اون چه همون اول رفت !!!! ، اینقد خندید که از چشماش اشک میومد ، گفتم مثل اینکه نمیدونی وقتی آبی نیسان هست حق تقدم با کیه ها !! ، هنوز داشت میخندید ! ، مامانم با همون لباسهای خوشگل برامون شربت آورد ، منم چشمم به جوراب سکسی مامانم بود ، این جوراب رو خودم براش خریده بودم ، وقتی عکس روی جلدش رو دیدم بالاش نقشدار بود و پایینش نسبتا ساده ، دلم میخواست دامنشو بزنه بالا که نقشهای بالای جوراب رو ببینم ، همینطوریش هم کیرم راست شده بود ! ، مامانم که رفت کامبیز گفت عجب چیزی شده مامانت ، گفتم به مامان شما نمیرسه ...، راستی ..، واسه مامانت شورت و سوتین خریدم ، جرات نکردم خودم بهش بدم ، گفتم احتمالا بیای کونم بزاری !! ، خندید گفت ای کونی ..! ، قبول نیست ، تو با مامان من خیلی صمیمی شدین ..، من حالا حالاها باید بوق بزنم ، گفتم نه داداش شما قبلا بوقهات رو زدی ، هم ننه منو دید میزنی هم دختر داییمو میکنی !! ، هر جور حساب کنی من باید بوق بزنم ! ، خندید و گفت باشه ..، شورت و سوتین های مامانش رو دادم ، نگاه میکرد و گفت عجب چیزهایی هم خریدی واسش ، فک کنم خیلی دوست داشته باشه ، بهش میگم که تو خریدی ..!، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم باشه ، مرسی !، به کامبیز گفتم من یه دستشویی میرم و زود برمیگردم ، مستقیم رفتم سراغ مامانم نشسته بود توی هال روی یه کاناپه و پاهاش رو دراز کرده بود و یه مجله زن روز دستش گرفته بود ، گفتم مامان ..، هان ؟ خواستم برم کامبیزو برسونم تو هم حاضر شو بریم با هم یه دوری بزنیم ..، مامانم با تعجب پرسید با چی بریم دور بزنیم ؟ گفتم پیکان خریدم !! ، قیافه اش عصبانی شد و گفت مگه گواهینامه داری که رفتی پیکان خریدی ..؟ تو غلط کردی پیکان خریدی ..! ، با دوچرخه رفتی بیرون آش و لاش برگشتی خونه ، لابد با پیکان میری جنازه برمیگردی ..، صداش بلند شده بود و دیگه تقریبا داد میزد ، من چه خاکی تو سرم کنم از دست تو و اون بابای بیفکر ناقص العقلت ؟؟ ، گفتم چه خبره ..، فردا گواهینامه میگیرم ، تو هم اگه میخوای خیالت راحت بشه حداقل بیا با هم یه دوری بزنیم رانندگیمو ببین که دیگه هی خود خوری نکنی ! ، بعدش هم ، میخوام یه ماشین خوب بخرم دوتایی باهاش هی بریم بگردیم ، مامانم از آب و آتیش اومد پایین و یکم آروم شد ، گفت جون مامان قسم بخور تا گواهی نگرفتی با ماشین نری بیرون ، گفتم جون مامان امروز و فردا رو با پیکان تمرین میکنم ، کامبیز هم که گواهی داره باهامه ، اگه فردا قبول نشدم دیگه پشت ماشین نمیشینم ..، خیالش راحت شد ..، گفتم حالا میای ؟ گفت باشه بزار به لیلا بگم ، زود میایم دیگه ...، گفتم آره قربونت برم ، زود میایم ! ، برگشتم تو اتاق پیش کامبیز ، با قیافه ترسون گفت مامانت سر تو داد و بیداد میکرد ؟ گفتم آره ، گفت بجان خودم من اینجا بجای تو خودمو خیس کردم ، ما از خیر ننه تو گذتشتیم !! ، یه بار اینطوری سر من داد بزنه من از ترس میرینم ! ، گفتم حالا که از خیرش گذشتی پس بهش بگم نمیخواد باهامون بیاد بیرون ..، چون راضیش کردم باهامون بیاد بریم دور بزنیم ..، کامبیز که لبهاش به خنده باز شده بود گفت آقا غلط کردم ، خندیدم و گفتم خوب بیا چند تا دیگه از این تابلو سخت ها رو ازم بپرس ببینم بلدم یا نه ..، کامبیز گفت راستی حمید ، شمع و دلکو و ساسات و این چیزها رو بلدی ؟ چون احتمالا ممتحن شهر ازت میپرسه ، گفتم آره ولی یبار دیگه بهم نشون بده قاطی نکنم ...، نیمساعت بعد مامانم هم که یه مانتو شلوار زرشکی چسبون پوشیده بود و یه کفش پاشنه بلند جلو بسته قرمز رنگ هم پاش کرده بود اومد سوار ماشین شد و راه افتادیم مامانم اصرار داشت که کامبیز که گواهی داره جلو بشینه ، اما کامبیزگفت خیالتون راحت باشه خاله ، رانندگی حمید از من بهتره ، با هم یه دوری تو نیاورون زدیم ، مامانم اولش میترسید اما وقتی دید من احتیاط میکنم و رانندگیم خوبه ترسش ریخت ، اما باز هم هی ازم قول میگرفت که اگه قبول نشدم ماشینو پس بدم ..

  18. #218
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت هفدهم



    نیمساعت دور زدیم ، بعد کامبیز رو رسونیدم دم خونه اشون ، کامبیز اصرار کرد بریم تو اما مامانم قبول نمیکرد ، یه دقیقه بعد مامان کامبیز که در رو باز کرده بود وقتی دید کامبیز نمیره تو اومد دم در که ببینه چی شده ، سرشو از لای در آورد بیرون و وقتی دید که من و مامانم و کامبیز دم دریم در رو کامل باز کرد و توی در وایساد و اصرار کرد که بریم تو ، چشمام زده بود بیرون ، پروانه خانم یه تاپ آستین بندی تنش کرده بود و معلوم بود زیرش سوتین نبسته ، چون هم برجستگی نوک ممه هاش قابل تشخیص بود و هم وقتی تکون میخورد کل ممه هاش میلرزید و تکون میخورد ، یه شلوارک هم پاش کرده بود که چسب تنش بود و فقط یه وجب پاچه داشت ، کیرم بسرعت واکنش نشون داد و یه وجب قد کشید !! ، پروانه خانم به مامانم گفت حالا با این ریخت منو جلو در نگه ندار ، بیا تو ، با اصرار پروانه خانم مامانم رفت تو ، منم ماشینو پارک کردم و با کامبیز رفتیم خونشون ، پروانه به مامانم گفت لباسهات رو در بیار یه ساعت بشینید یه میوه بخوریم و بعد برید ، مامانم گفت لباسهای زیرم خوب نیست ..، پروانه خانم گفت دیگه از من که بدتر نیستی !! ، مامانم خندید و گفت تو که دیگه کلا لختی !! ، پروانه گفت جلو کی رو بگیرم ؟ ، جفتشون پسرهام هستن ! ، مامانم پاشد و مانتوش رو در آورد ، زیر مانتو یه لباس نازک تنش بود که سوتینش توش قابل تشخیص بود ، پروانه گفت بیا یه دامن بهت بدم این شلوارت رو هم در بیار !! ، مامانم گفت نه دیگه ، همینطوری خوبه ، پروانه گفت برید توی آلاچیق حیاط منم براتون شیرینی و شربت میارم ، مامانم گفت وایمیستم کمکت میکنم ..، من و کامبیز رفتیم توی حیاط ، کامبیز بی حیا کیرشو هی میمالید ..، گفتم چه مرگته ؟ گفت عجب سینه هایی داره مامانت ، کیرم داره میترکه ، گفتم ممه های مامانتو بگو !! ، سوتین هم نبسته ، جوووون !! ، خندید و گفت کم نیاری ! ، بعد ادامه داد حمید مامانت اهل مشروب هست ؟ گفتم زیاد نه ، کلا یکی دو بار دیدم همپیاله بابام شده ، اونم اگه مشروب سبک باشه ، ویسکی و شراب ایرانی و این چیزها نمیخوره ..، گفت این رفیق کوردم یه شراب بوردو برام آورده خوراک مامانته ..، بیا ببینیم میشه این دوتا رو مست کنیم یه کاری صورت بدیم ..! ، گفتم سنگ مفت گنجیشک مفت ! ، بیا بزنیم شاید افتاد ! ، رفتیم تو زیرزمین و گشت دو تا شیشه خوشگل شراب در آورد ، یه ست خوشگل مشروب خوری هم از تو کمد برداشت و رفتیم بالا ، سریع پرید توی آشپزخونه و یه یخدون کوچیکو پر یخ کرد و برگشت ، دو تا شیشه شراب رو گذاشت توی یخدونها و منتظر مامانهامون شدیم !! ، گفتم کامبیز این صفوی که ماشینو ازش خریدم یه نوا سی شیش داشت مدل 62 ، 10 تا کار کرده بود ، قیمتشو میگفت 200 ، فک کنم 190 هم میشد بخریش ، بنظرت بگیرم ازش ؟ کامبیز گفت پشت نوا نشستی ؟ گفتم نه ، گفت خداست !! ، از بیوک بهتره ، مصرفش هم نصف بیوک و کادیلاکه ، حرف نداره ، بعد به کادیلاکش که گوشه حیاط لمیده بود اشاره کرد و گفت با این که میرم بیرون راه که میرم عقربه بنزینو میبینم داره حرکت میکنه ، اینقد که لامصب مصرفش بالاست ، اما نوا حرف نداره ..، اگه بابات پول میده بخرش ، گفتم بابام که پیه 80 تومن واسه پیکان رو به تن خودش زده بود ، منم که اینو با 25 تومن سود میفروشمش ، میمونه 80 تومن دیگه !! ، ازش میگیرم ! ، کامبیز گفت اینو 25 بالا به کی میفروشی ؟ قضیه کارواش رو واسش تعریف کردم ، بلند بلند میخندید ، پروانه خانم با یه سینی پر شربت اومد ، پشت سرش هم مامانم با یه ظرف شیرینی میومد ، مامانم گفت به به همیشه به خنده !! ، تنهایی به چی میخندید ؟ کامبیز که چشمش به سینه های گنده مامانم و لباس نازک سکسیش بود گفت به زرنگی حمید میخندم ، دو ساعت ماشین دستش بوده واسش مشتری پیدا کرده با 25 هزار تومن سود !! ، مامانم خندید و گفت آره والله زود ردش کن بره ...، گفتم نه مامان جون ، میخوام ردش کنم شورلت بخرم بجاش !! ، مامانم گفت نمیشه 25 تومن سود کنی منم 25 تومن دیگه بهت بدم کلا از خیر ماشین خریدن بگذری ؟ مامانم اینا پیشمون نشستن و من گفتم نه مامان دیگه اذیت نکن ، رانندگیمو که دیدی ! ، مامان گفت باشه حالا ، فردا امتحانتو قبول شو ..، کامبیز یخدون مشروبها رو گذاشت روی میز وسط آلاچیق ، پروانه خانم که موقع خنده سینه های درشتش لمبر میزد و کیر من و راست و راست تر میکرد زد زیر خنده ، مامانم گفت مشروب نه ..! ، دیر میشه ..، پروانه گفت حالا دو تا پیک بزنیم باهاشون دلشون نشکنه ..، مامان گفت خوب این توله سگ میخواد بعدش بشینه پشت ماشین ، پروانه گفت یکی دو تا پیک کسی رو مست نکرده که ، کامبیز گفت خاله بیا بشین پیش من حواسم هست هیشکی مست نشه ...! ، مامانم خندید و رفت نشست کنار کامبیز ، کامبیز ساقی شد و پیکها رو پر کرد ..، میدونستم هیچی نمیشه ، خودم که هیچوقت با چند تا پیک شراب مست نمیشدم ، اگه نصف شیشه رو تنهایی میخوردم شاید یکم منگ میشدم ، اما شراب به اون سبکی و اونم چند تا پیک ...، حرف میزدیم و میخندیدیم و هر چند دقیقه یه پیک میزدیم ..، حسابی شنگول شده بودیم ، اما بنظرم حال مامان زیاد خوب نبود ..، حرفهاش کشیده کشیده شده وبود و بلند بلند و بیخودی میخندید ..، فکر نمیکردم اینقد زود مست بشه ، دستم رو یواشکی گذاشتم روی پای لخت پروانه خانم که کنارم نشسته بود ، انگار یه جریان الکتریکی مستقیم به کیرم وصل کردی ..! ، چون بلافاصله قد کشید ! ، پروانه خانم نگاهم کرد و لبخند زد ..، کامبیز که دید مامانم مست شده یه پیک دیگه هم واسش ریخت و مامانم لاجرعه سرکشید ، داشتیم حرف میزدیم که یهو مامان بلند بلند خندید ..، گفت پروانه ...، بعد هم یه سکسکه زد هیی ی ی ی یک ! ، پروانه خانم نگاهش کرد و گفت چیه شهین ؟ مامانم گفت یاد دوازده سال پیش افتادم .. ، هیی ی ی یک ! ، پروانه خانم گفت چی شده بوده ؟ مامانم گفت این دو تا توله سگ شیش هه ههفت سالشون بود ..، بابات هنوز زنده بود ..، جمع شده بودیم اینجا ...، پروانه خانم خندید و گفت ای عوضی اونشب رو میگی ..! ، مامانم بلند بلند خندید و گفت یادته ؟ هییی ییی ک ! ، پروانه گفت آره ، مامانم گفت این دو تا بالا بازی میکردن ، چهارتایی همینجا نشسته بودیم ! هی یهی یی ک ! ، من و فریدون اینجا ..، تو و فرید اونجا...، پروانه خانم میخندید ، مامان ادامه داد یه رادیو آورده بودید اینجا و آهنگ گذاشته بودید ، هییی یی ک ! ، دست فریدون رو گرفتی و گفتی بیا برقصیم ...، پروانه خانم قاه قاه خندید و گفت میخواستم حرص فرید رو در بیارم ، مامانم یه سکسکه دیگه زد و گفت هییییک ! ، چقد هم که فرید حرص خورد !!! ، تو که پاشدی با فریدون برقصی همینجا دستشو کرد لای پای من ...، هییییک ! ، تا شما میرقصیدید باهام ور میرفت ، هیییییک ! ، هر کاری کردم از دستش در برم نشد ...، بعد هم قاه قاه خندید ..، پروانه خانم با وجود اینکه این خاطره مال سالها پیش بود و حالا دیگه شوهرش کلا از ایران رفته بود باز هم یکم دمق شد ، مامانم ادامه داد ..، حالا دوازده سال گذشته ، هییییک ! ، شوهر هامون هرکدوم تو یه گورستون لای پای یکی دیگه هستن ، هییی ییی یییک ! ، حالا این دو تا توله سگ بزرگ شدن ، حالا پسر فرید دستشو گذاشته لای پای من !! ، لابد تو هم میخوای با پسر فریدون برقصی دیگه !! ، هیییک !! ، من و کامبیز همدیگه رو نگاه کردیم و یهو بدون اینکه بتونیم جلو خودمون رو بگیریم بلند بلند خندیدیم ! ، بعد مامان هامون هم باهامون همراه شدن و عین دیوونه ها چهارتایی خندیدیم ، وقتی اوضاع اینطوری شد دستمو بیشتر به لای پای پروانه خانم نزدیک کردم ، پروانه خانم اصلا به اندازه مامانم مست نبود و هوش و حواسش سر جاش بود ، دستش رو گذاشت روی دست من که لای پاش بود و دستمو فشرد به کسش ، با وجود اینکه از الکل سرم گرم بود باز هم کیرم داشت از شدت فشار میشکست ..، دستهای کامبیز رو میدیدم که کاملا مشغول ور رفتن به مامانم بود و مامانم هم که حال خودشو نمیفهمید کلی حال میکرد و اجازه میداد کامبیز هر کاری دلش میخواد بکنه ..، نیمساعت بعد پروانه خانم به کامبیز که حالا دیگه داشت به سر و گردن مامانم ور میرفت اخم کرد و اشاره کرد که دیگه بسه ! ، بعد آروم تو گوشم گفت بهتره مامانتو زودتر ببری خونه ، میترسم تو مستی براش اتفاقی بیفته بعد که هوش و حواسش جا بیاد حسابی از دست هممون شاکی بشه ...، میدونستم که پروانه درست میگه ..، مامانمو بزور ازلای دست کامبیز که سرش داغ بود و حسابی شاکی شده بود بیرون کشیدم و کمکش کردم لباسشو بپوشه ، چند دقیقه بعد خونه بودیم ، بابام داشت تلوزیون نگاه میکرد ، اما وقتی حال مامانمو دید بدو بدو اومد ، میترسیدم مامان تو مستی بگه که کامبیز باهاش چیکار کرده ..، حسابی ترسیده بودم ، بابام گفت این چشه ؟ گفتم خونه کامبیز اینا چند تا پیک شراب خوردیم یهو مامان این ریختی شد ! ، بابام گفت این ظرفیتش خیلی کمه ، فوقش دو تا پیک ، سومی رو بخوره حالش بد میشه...، مامانم نگاهش کرد و گفت به تو چه ؟ دلم خواست خوردم ...، دلم خواست با دوستم مست کنم .. هاهاها...، بابام رو به من گفت بزار ببرمش تو اتاق ..، مامانم یه قدم به عقب گذاشت و گفت اگه دست بهم بزنی داد میزنم ...هیی ی ی یییک !! ، مردک خانم باز ! ، بابام که دید مامان حالش خوب نیست و الان داد و بیداد راه میندازه یه قدم عقب رفت و بهم گفت خوب ببر بخوابونش ، تا فردا بخوابه خوب میشه ..، زیر بغل مامانمو گرفتم و بردمش توی اتاق کمکش کردم مانتوشو در بیاره ، نمیتونست دکمه های شلوارشو باز کنه ..، یکم تردید داشتم اما بعد کمکش کردم و دکمه های شلوارشو باز کردم و زیپشو پایین کشیدم ، شورت توری سفیدش و چاک کس قلنبه اش معلوم شد و کیرمو حسابی راست کرد ، خوابوندم و شلوارشو از پاش در آوردم ، تا حالا مامانمو با شورت اونم یه شورت توری و از این فاصله کم ندیده بودم و به پاهای لختش دست نزده بودم ، کیرم دوباره داشت خودشو جر میداد ..، مامانم در حالی که صداش بزور شنیده میشد گفت ، دید بزن ، مامان لختتو تماشا کن ، همینو میخواستی دیگه ، بعد هم سرشو چرخوند و چشماشو بست ، با بیمیلی پتو رو کشیدم رو مامان و رفتم توی اتاق لباسمو عوض کردم و برگشتم پیش بابام توی هال ، بابام گفت چی شد مامانت اینطوری شد ؟ گفتم وقتی فهمید پیکان خریدم الم شنگه راه انداخت ، منم گفتم بیا بریم رانندگیمو ببین خیالت راحت بشه ..، کامبیز هم اینجا بود سه تایی رفتیم بیرون ، کامبیزو که رسوندیم مامانش اصرار کرد بریم تو ، کامبیز یه بطر شراب سبک باز کرد که دو تا پیک بزنیم شنگول بشیم مامانم دو سه تا که خورد یهو این شکلی شد ..، بابام گفت راستی فردا امتحانتو دادی پیکان رو ببر پسش بده ، پیکان واسه ما ماشین نمیشه ..، گواهینامه ات رو که گرفتی یه ماشین خوب میخرم که هم خودت سوار شی هم کارهای مامانتو بکنی و اینور اونور ببریش ، گفتم خوب شد گفتی بابا ، واسه پیکانه یه مشتری پیدا کردم 25 تومن بالاتر !! ، میخواستم ببینم چیکار کنیم این 25 تومن نپره ..، بابام خندید و من جریان رو واسش تعریف کردم و شماره یارو پژویی رو بهش دادم ، بابام گفت فردا به یارو زنگ میزنم ، اگه مشتری بود عصری میرم پیکان رو قولنامه میکنیم و با یارو قرار میزاریم ، اگر نه هم که پیکانو ببریم پس بدیم ، گفتم بابا اگه تا پیش صفوی رفتی یه شورلت نوای قهوه ای داره ببین اگه خوبه بخریم ...، بابام گفت عجله نکن بزار گواهینامه ات رو بگیری بعد ، گفتم گواهینامه رو میگیرم ..، شما یه نگاه به اون نوا بنداز ، تحقیق کردم خوب ماشینیه ..!
    یه ساعت شماطه دار توی خونه داشتیم که اگه کوکش میکردی زنگش همه همسایه ها رو بیدار میکرد ، صبح چون امتحان آیین نامه داشتم و نوشته بود ساعت 7 اونجا باشید کوکش کرده بودم ..، وقتی زنگ زد عین جن زده ها بیدار شدم و پریدم روش و خاموشش کردم ، بعد هم کورمال کورمال لباسهام رو پوشیدم و آماده شدم ، کلید جوانان رو برداشتم و از خونه زدم بیرون ...، شهرک آزمایش یه محوطه خیلی بزرگ پر از خاک و خل بود که کلا دو سه تا ساختمون نیمه ساز توش داشت ، پرسون پرسون خودمو رسوندم به جایی که توش امتحان آیین نامه میگرفتن ، بیشتر از 200 نفر توی صف بودن ، مدارکم رو کامل کردم و پول ریختم و رفتم توی صف ، هر بار 30 نفر میرفتن تو و نیمساعت بعد 30 نفر دیگه ، نزدیک دو ساعت و نیم علاف بودم و هی کتاب آیین نامه رو بالا پایین میکردم تا نوبت من شد ، مدارکمون رو گرفتن و به هر کدوم یه برگه پاسخنامه دادن ، یه افسر اومد و گفت اگه کسی بیسواده بگه که براش کمک بیاریم ، دو نفر دستشون رو بالا بردن ، بعد سوالات رو پخش کردن و یه ربع وقت دادن که جواب بدیم ، یه مرده بغلدستم نشسته بود و تند تند از روی دست من کپی میکرد ! ، منتظر میشد من یه سوال رو تو پاسخنامه علامت بزنم بعد عینشو علامت میزد ، خنده ام گرفته بود ، امتحان که تموم شد کارتها رو جمع کردن و گفتن بیرون منتظر باشید یه ربع دیگه میایم صداتون میکنیم ..، وقتی داشتیم از سالن میرفتیم بیرون یارو بهم گفت حالا درست زدی ؟ من همه رو از روی تو کپی کردم ، خندیدم و گفتم ایشالله که درست زدم ..، یه ربع بعد یه گروهبان اومد و همه دورش جمع شدن ، یکی یکی صدا میکرد و میگفت قبول یا رد ...، یارو رو که صدا کرد یارو رد شده بود ..، مردیکه عصبانی وایساده بود پاسخنامه اش رو نگاه میکرد از بیست تا سوال 18 تاش غلط بود ، دلم هری ریخت پایین ، مطمئن شدم که رد میشم ، مونده بودم این سوالها که همش آسون بود چه اشتباهی کردم ، اعصابم شدیدا گهی بود ، گروهبان اسممو خوند ، دستمو دراز کردم که مدارکمو بگیرم و ببینم دوباره کی واسم وقت امتحان دادن ..، اما گروهبان گفت قبول !! ، یارو که از روی دست من کپی کرده بود دادش در اومد ، پاسخنامه اش رو گذاشت کنار پاسخنامه من و به گروهبانه گفت این دو تا چه فرقی دارن که این قبوله من ردم ؟ گروهبانه یه نگاهی کرد و زد زیر خنده ، گفت فرقش اینه که بالای پاسخنامه این نوشته a بالای پاسخنامه تو نوشته d ، واسه اینکه تقلب نکنید 5 مدل سوال مختلف براتون پخش کردیم ، سوالهای شما با سوالهای ایشون فرق داشته ، شما میخواستید تقلب کنید به سوالهاتون نگاه نکردید فقط به جوابهای ایشون نگاه کردید ...، بیست سی نفر اونجا بودن همه زدن زیر خنده ، بیچاره بد جوری کنف شد ...، مدارکمو نگاه کردم دیدم نوشته امتحان شهر ساعت 4 شهید رجایی !! ، گفتم شهید رجایی کجاست ؟ گفت خزانه ...!! ، گفتم مشکل بیشتر شد ، خزانه کجاست ؟ گفت نقشه به دیواره برو ببین ...، خلاصه کاشف به عمل اومد که اونور تهرانه ..
    چهار تا پسر جمع شده بودیم دور یه پیکان که کاپوتش بالا بود و یه سرهنگ تمام یکی یکی ازمون سوال میپرسید ، از من پرسید چکش برقش کدومه ؟ گفتم توی دلکو ، مردک نمیگفت درسته یا غلط ، یه علامت زد و پرسید دینام ، دینام رو نشون دادم ، بعد سوار ماشین شدیم ، نوبت من که شد مدارکم رو گرفت و گفت راه بیفت ، آیینه و صندلی رو تنظیم کردم و زدم دو به یک و راهنما زدم و از پارک بیرون اومدم ، گفت دو ، زدم دنده دو ، گفت بزن بغل ..، کلش سی ثانیه طول کشید ، یه تیکه کاغذ بهم داد و مدارکم رو نگه داشت فک کردم رد شدم که ازم پارک دوبل و دور زدن امتحان نگرفت ، گفتم جناب سرهنگ رد شدم ؟ عقبیا خندیدن ، گفتن مدارکتو نگه داشته یعنی قبولی ، یکیشون گفت همون دو به یک که زدی فهمید راننده ای قبولت کرد ، برو دیگه ...، کلی ذوق کردم و اومدم ، روی اون کاغذ نوشته بود گواهینامه شما بزودی ارسال خواهد شد ، میگفتن با همون کاغذ میشه پشت ماشین نشست به جای گواهینامه ..، خلاصه تا گواهینامه ام بیاد با همون کاغذ دو سه ماهی رانندگی کردم ، هیچوقت هم لازم نشد کاغذو نشون بدم ..

  19. #219
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت هجدهم



    وقتی دوباره داشتم در جوانان رو باز میکردم که سوارش بشم انگار فاتح قله اورست هستم و از اون آدمی که این ماشینو دو ساعت پیش اینجا پارک کرد دیگه اثری توی من نبود ! ، کیر غول شکونده بودم !! ، نشستم پشت ماشین و برگشتم سمت خونه ..، اونوقتا ترافیک اینقد زیاد نبود ، البته اینهمه اتوبان هم وسط تهران نبود ، اما با وجود ترافیک کم راه اینقد زیاد بود که یادمه نزدیک دو ساعت طول کشید تا شمال به جنوب تهران رو رد کنم و برسم نزدیک خونه ..، نزدیکهای ساعت شیش بود که رسیدم تجریش ، یاد ناتاشا افتادم ، میدونستم که اونروز سر کاره ، گفتم برم دم بیمارستان از سر کار که اومد سورپرایزش کنم و ببرمش یه دور با هم بزنیم ، اینور خیابون یه جاپارک پیدا کردم و نگهداشتم ، موجهای رادیو رو بالا پایین میکردم که ببینم اگه یه آهنگی چیزی پخش میکنه گوش کنم ..، یهو دیدم ناتاشا با همون دکتر هیز از تو بیمارستان اومدن بیرون ..، خیلی با هم صمیمی بودن ، بعد هم دست دادن و از هم جدا شدن ، دکتره وقتی داشت سوار تاکسی میشد یه بوس واسه ناتاشا پرت کرد ، خون خونمو میخورد ..، میدونستم دوست دختر واقعیم نیست و فقط واسه اینکه دلمو نشکنه باهام دوست شده اما باز هم اعصابم حسابی بهم ریخته بود ، یکم طول کشید تا به اعصابم مسلط بشم و قبل از اینکه ناتاشا تاکسی بگیره دور بزنم و سوارش کنم ، خندید و گفت ماشینو پس ندادی که ..!! ، بزور خندیدم و گفتم تازه از امتحان گواهینامه دارم میام ..، گفت خوب..! ، کاغذ رو بهش دادم ، خندید و گفت هوراااا ، مبارکه ..، سعی میکردم عصبی بنظر نیام ..، گفت شیرینی ..!! ، گفتم هرچی شما بگی ..، گفت یه شام تو لواسون ..، گفتم هر وقت که شما وقت داشته باشید..، گفت باشه همین روزها میریم ..، گفتم میری خونه ..؟ گفت آره .، رسوندمش دم خونه ..، زیاد با هم حرف نزدیم ، وقتی رسیدیم گفت خیلی خسته ای منم تنهام بیا یه شربتی چیزی بخور دهنتو تازه کن بعد برو ، نه و نو کردم اما با اصرار اون رفتم توی خونه ..، خونه مامان بزرگش از اون چیزی که بنظر میومد خیلی بزرگتر بود .، از در که وارد میشدیم یه راهرو پهن و کوتاه بود که به یه دیوارش یه آیینه بزرگ و یه رخت آویز زده بودن و یه جا کفشی بزرگ چوبی هم پایینش بود ..، کفشهام رو در آوردم و میخواستم پا برهنه وارد خونه بشم ، ناتاشا از توی جا کفشی یه جفت دمپایی نو در آورد و جلوم گذاشت و گفت اینارو بپوش ..، وارد خونه که میشدیم یه هال بزرگ و گرد بود که با یه راه پله خیلی پهن میرفت طبقه بالا ، سمت راست دو تا در بود که حدس زدم آشپزخونه و سرویسها باشه و سمت چپ که در اصل سمت حیاط هم میشد یه پذیرایی خیلی بزرگ با یه لوستر چند طبقه ونیزی و مبلهایی که همه با پارچه سفید پوشیده شده بودند ، به یه دیوار پذیرایی یه عکس شاه با لباس نظامی و نشانها زده بودن که قدش حداقل سه متر بود ..، خود عکس عتیقه بود ، دور عکس یه قاب منبت کاری شده خیلی شیک بود که بنظرم اومد اون عکس و اون قاب حداقل سیصد کیلو وزن داره ، وقتی قاب عکس رو دیدم نا خود آگاه گفتم واو...!!! ، ناتاشا خندید ..، گفتم این عکس عتیقه است ، گفت از نزدیکتر نگاه کن ، نزدیکتر شدم و با تعجب دیدم که اون تصویر بزرگ عکس نیست بلکه نقاشیه ، تعجبم صد برابر شد ، روی دیوار روبروی عکس شاه عکس یه تیمسار سه ستاره با لباس ارتشی و کلی نشان توی یه قاب عکس با روکش طلایی کلاهش رو با دو ردیف پر روی پاش گذاشته بود و به ما نگاه میکرد ..، دوباره گفتم واو ...! ، ناتاشا گفت عکس عمو عباس ! ، بعد هم ادامه داد مامان بزرگ هنوز هم وقتی میخواد اسم شاه رو بیاره میگه اعلیحضرت ! ، عشقش هم عمو عباسه که الان رفته آمریکا ..، گفتم این که زیر عکسش نوشته عباس همایون ..، مگه شما فرهی نیستید ؟ خندید و گفت انقلاب که شد فامیلیمون رو عوض کردیم ، بابام گفت اینطوری امن تره ..! ، البته پسرعموهام هنوز همون همایون هستند..، کف کرده بودم ..، روی یکی از دیوارها یه بوفه دیواری کار کرده بودن که توش چند تا مجسمه برنزی گذاشته بودن ، وسط بوفه یه نقاشی ویترای بزرگ بود از یه خانم با موهای بلند ، فک کردم از پشت نقاشی یه نور ضعیف به نظرم رسید ، به نقاشی نزدیکتر شدم ، اگه میخواستم ببینم پشتش چه خبره باید به نقاشی میچسبیدم که بنظرم بی ادبی بود ، به ناتاشا گفتم پشت این نقاشی چیه ؟ خندید و گفت چقد تو فضولی پسر ، دو هزار تا مهمون تو این خونه اومده و رفته یکیشون نفهمیده پشت این نقاشی خالیه !! ، بعد توضیح داد این در اصل یه دریچه به آشپزخونه بوده که از بس ازش استفاده نشده فراموش شده ، اما پشت اون نقاشی آشپزخونه است ، از آشپزخونه و وسط این نقاشی میشه تا حدودی اتاق پذیرایی رو دید ..، ناتاشا گفت بریم تو اتاق من ، اینجا صندلی نداریم ..! ، یه نگاه به پذیرایی انداختم که حداقل به اندازه شصت تا مهمون مبل و صندلی داشت ، خندیدم و سرمو تکون دادم و دنبال ناتاشا راه افتادم ! ، طبقه بالا یه پاگرد بزرگ داشت که به یه راهرو میرسید و هر طرف راهرو دو تا در بود ، ناتاشا در اول رو باز کرد و وارد اتاقش شدیم ، یه اتاق خیلی بزرگ با یه تختخواب چوبی یک نفره ، بنظرم میومد تختخواب به تنهایی یک تن وزن داره ، چوبهای کلفت و کنده کاریهای خیلی ظریف ، یه میز کار خیلی شیک چوبی و دو سه تا صندلی و یه فرش دستباف خیلی قشنگ بقیه اثاث اتاق رو تشکیل میدادن ..، یه کمد سرتاسری چوبی هم یه دیوار اتاق رو پوشش میداد ، ناتاشا به کمد نزدیک شد و درش رو باز کرد ، توی کمد واسه خودش میز توالت درست کرده بود ..، یه آیینه به دیوار کمد چسبونده بود و از طبقه کمد بجای میز استفاده میکرد و روش لوازم آرایش و برس مو و سشوار گذاشته بود ..، اینقد از کل خونه تعجب کرده بودم که عصبانیتم از ناتاشا فراموشم شده بود ، گفت اینجا زمان مجردی اتاق بابام بوده ..، همونطوری که واسه من توضیح میداد که بابابزرگش از درباریهای رضاشاه بوده مانتوش رو در آورد و آویزون کرد ، زیر مانتو یه زیرپوش نازک پوشیده بود و بندهای سوتین آبی رنگش از دو طرف روی شونه های سفید و مرمریش معلوم بودن ، عصبانیتم جای خودشو به یه حس سکسی خیلی قوی داده بود و نمیتونستم چشمام رو از روی تن شهوت انگیز ناتاشا بردارم ..، خیلی دلم میخواست بغلش کنم و اون سینه های درشت و عرق کرده اش رو بمکم ..! ، ناتاشا زیاد بهم مهلت نداد دید بزنم ، یه لباس بلند برداشت و روی زیرپوش تنش کرد ، لباسش قشنگ و شیک بود اما جلوی دید منو خیلی میگرفت ، بعد ناتاشا همونطوری که لباس بلند تنش بود بهم گفت روتو اونور کن ، سرمو برگردوندم و ناتاشا شلوارش رو هم در آورد ..، کلا بنظرم رسید که قید و بند زیادی نداره ..، گفت بشین روی تخت یکم خستگی در کن تا من برای جفتمون شربت بیارم ..، تختش خیلی نرم و باحال بود ، اونوقتا هنوز خوشخواب زیاد مد نشده بود و اگر هم تشک فنری پیدا میشد حتما خارجی بود ..، خیلی باحال بود ، دوباره پاشدم و نشستم روی تخت ! ، از اینکه زیر کونم بالا و پایین میرفت یه حال خوشی شده بودم ! ، داشتم فکر میکردم یعنی میشه بخوابونمش روی این تخت و لنگهای خوشگلشو از هم باز کنم و لای پاشو زیارت کنم ؟ از این فکرها کیرم راست شده بود ، چند دقیقه بعد ناتاشا با دو تا لیوان شربت برگشت ، لیوان که نه ..، دو تا پارچ !! ، دو تا لیوان آبجو خوری دسته دار توی دستش بود که هر کدوم اندازه 5 تا لیوان معمولی گنجایش داشتن ، بالای لیوانها چند تا قالب یخ شناور بود و بدنه لیوانها پر از شبنم بود و معلوم بود محتویاتش حسابی خنکه ..، پریدم سمتش و یه لیوان رو از دستش گرفتم و قبل از اینکه به خوش بجنبه لپش رو بوسیدم ..، خندید و گفت ای شکمو ..! ، نصف شربت رو یه نفس خوردم ! ، شربت آبلیمو خوشمزه و تگری گلومو خنک کرد و پایین رفت ، نشست گوشه تخت ، رفتم پیشش و با یکم فاصله نشستم ...، گفت چت بود ؟ گفتم هیچی لابد خسته بودم ، چیزیم نیست ..، گفتم تنهایی حوصله ات سر نمیره تو خونه به این بزرگی ؟ گفت نه ...، البته گاهی بابام میاد بهم سر میزنه ..، گفتم دوست دیگه ای نداری ..؟ چشماشو تنگ کرد و گفت چرا دیگه ..، الان دعوتش کردم به اتاقم ..! ، خندیدم و گفتم غیر از من ..، یکی که باهاش...، حرفمو ادامه ندادم ..، جمله ام رو کامل کرد ..، سکس داشته باشم ؟ ..، نه ، دیدم سر حرف باز شد ..، یه قلپ شربت خوردم و گفتم سکس واسه مردها با زنها متفاوته ..؟ چون من وقتی یه زن لخت میبینم و تحریک میشم تا سکس نکنم یا تو خواب ارضا نشم حالم بده ...، خندید و گفت خیلی پررویی حمید ! ، اما بهت میگم ..، واسه زنها بیشتر وقتها اینطوری نیست ..، البته ممکنه که خیلی دلشون بخواد سکس کنن اما اینطوری نیست که اگه نتونستن یا نشد خیلی اذیت بشن ..، کلا تحمل زنها از مردها تو خیلی چیزها بیشتره ..یکیش هم سکس !، خندیدم ..، گفت نخند ، اگه دردی که زنها موقع زایمان تحمل میکنن رو به مردها بدن بیشترشون از درد بیهوش میشن ، گفتم خانمها در مورد سکس چطوری فکر میکنن ؟ خندید و گفت من خانمها نیستم فقط یه خانمم ! فقط میتونم در مورد خودم نظر بدم ، خانمها هم مثل آقایون هر کدوم یه طوری فکر میکنن ..، گفتم خوب نظر خودت چیه ؟ گفت من فکر میکنم سکس هم مثل بقیه خصوصیات غریزی آدمهاست ، مثل خوردن و خوابیدن و نیاز به هوا و آب ، نیاز به سکس هم جزئی از این نیازهای آدمهاست ..، فقط یکم خصوصی تره ..، خندیدم و گفتم خوب تو هم مثل بیشتر مردهایی که من میشناسم فکر میکنی ، بیشتر مردها سکس رو به عنوان یه نیاز میشناسن بدن میشناسن نه به عنوان یه قضیه عاطفی ..، گفت البته تا حدودی میدونم حق با توئه اما برای خیلی از مردها و بیشتر زنها سکس با محبت رابطه خیلی نزدیکی دارن ، مثلا من اگه کسی رو دوست نداشته باشم هیچوقت نمیتونم کنارش بخوابم اما اون مردهایی که میگی میتونن راحت فقط برای برطرف کردن نیاز جنسی با هر کسی بخوابن .، من اگه نتونم به کسی با محبت نگاه کنم هیچوقت نمیتونم جلوش لخت بشم ..، با خنده گفتم الان میتونی به من با محبت نگاه کنی ..؟ قاه قاه خندید و گفت آره میتونم ، الان هم دارم با محبت نگاهت میکنم اما هیچوقت جلوت لخت نمیشم !! ، گفتم اه تا اومدیم به جاهای خوبش برسیم خرابش کردی ..! ، گفت مگه از اول قرار نبود حدش رو نگهداریم ؟ گفتم خوب آره...!! ، اما اگه اینم میشد خیلی بهتر بود !! ، گفت نه دیگه حدت رو نگهدار که من هم کنارت معذب نباشم و باهات راحت باشم ..، گفتم باشه البته ! ، هرچی تو بگی اما فقط یه سوال دارم ، نگاهم کرد و گفت خوب ..؟ گفتم وقتی هم تو مجردی و هم من از همدیگه هم خوشمون میاد ، میدونیم هم قرار نیست با هم ازدواج کنیم و تکلیفمون روشنه ..، چرا سکس نکنیم ؟ گفت به چند دلیل ! ، اول اینکه اگر سکس کنیم ممکنه به هم وابسته تر بشیم و وقتی بخوایم رابطه رو به دلیل ازدواج تو یا من قطع کنیم برامون مشکل پیش میاد ، دوم اینکه من همسن مامانت هستم و سکس بین من و تو مناسبتی نداره ...، دلیل سوم و مهمترین دلیل اینه که من الان تعهد اخلاقی به کس دیگه ای دارم ! ، گفتم اه ...! نگفته بودی ! دوست پسر داری ؟ گفت دوست پسر ندارم اما ..، دارم با یکی صحبت میکنم ..، شاید بخوام بعدا باهاش ازدواج کنم ! ، خندیدم و گفتم خوب چرا زودتر نگفته بودی ! ، گفت نشد بگم اما به اون در مورد تو گفتم ..! ، گفتم چی ؟ گفت بهش گفتم با یه پسر 18 ساله شیطون دوستم ! ، گفتم نوزده !! ، گفت باشه 18.5 !! ، گفتم با این قضیه مشکلی نداشت..؟ گفت نه زیاد ..!! ، آدم روشنفکریه ..، گفت تا وقتی برای رابطه مون مشکلی پیش نیاره از نظر من اوکی هستش ..! ، گفتم خوب حالا که من دوست پسر رسمیت هستم بگو اون آدم خوشبخت کیه ...؟! ، خندید و گفت اولا که تو دوست من هستی ! نه دوست پسرم !، دوست پسر یعنی سکس ! ، یعنی تا وقتی با یکی سکس نداشته باشی نمیتونی بگی دوست دختر یا دوست پسر ..! ، پس ما دوستیم ..! ، مثل وقتی که با اون دوستت که اسمش یادم نیست اومدی بیمارستان ! ، گفتم کامبیز ، گفت آره ..، پسر خوبی بنظر میاد..! ، گفتم آره دوست خوبیه ! ، ادامه داد دوم اینکه دوست منو میشناسی ! ، گفتم اون دکتر اورژانس که بخیه منو کشید !!! ، اینبار نوبت اون بود که از تعجب شاخ در بیاره ! ، گفت رو چه حسابی اینو گفتی ؟ ، گفتم رو این حساب که وقتی میخواست سوار تاکسی بشه برات بوس پرت کرد !!، گفت پس بگو سه ساعته واسه من قیافه گرفتی و بغ کردی چه مرگته ...! ، بعد بغلم کرد و گفت آره عزیزم همونه ..، پسر خوبیه ، شاید باهاش دوست بشم و شاید...! دهنمو پر کردم که بگم اون خیلی خانم بازه ..، اما فکر کردم هرچی بگم اون فکر میکنه از روی حسودی میگم واسه همین هم دهنمو بسته نگهداشتم و خودمو سبک نکردم ..! ، گفتم بیا یه شب شام بریم بیرون ، گفت سه تایی ؟ یکم فکر کردم و گفتم با خواهر دوستم میام ..، چهارتایی بریم ، میخوام با دکتره بیشتر آشنا بشم ، هرچی باشه میخواد تورو بگیره ، میخوام بشناسمش ! ، خندید و بیشتر منو به خودش فشرد ..، گفت ای جونم روی من حساسیت داری ؟ باشه عزیزم بهش میگم چهارتایی میریم ! ، گفتم تو بهش نگو من و خواهر دوستم فقط دوست ساده ایم ، تو بهش بگو دوست دخترشه ..، بذار خیالش از من راحت بشه به دوستیمون زیاد حساس نشه ..!! ، محکم فشارم داد و گونه ام رو بوسید ، گفت عجب جونور سیاسی هستی ! ، باشه عزیزم بهش میگم ..، حالا راستشو بگو ببینم دوستته یا دوست دخترت ؟! ، گونه اش رو بوسیدم و گفتم جون ناتاشا فقط دوستی ساده داریم ! ، گفت باشه عزیزم ، البته اگر هم دوست دخترت بود ناراحت نمیشدم ..! ، نیمساعت دیگه هم پیش ناتاشای خوشگل بودم و بعد ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه.
    فراز و فرود و نازنین کلی اسباب بازی دورشون ریخته بودن و بازی میکردن ...، مامانم تو اتاق خودش بود و لیلا خانم یه بلوز و دامن بلند تنش کرده بود با یه جوراب کلفت مشکی و یه روسری دور سرش انداخته بود و جاروبرقی میکشید ..، بابامو نمیدیدم ..، فکر کردم هنوز نیومده ، رفتم تو اتاق مامانم ..، یه لباس نخی نازک آبی تنش کرده بود و یه موچین تو دستش بود و داشت تو آیینه ابروهاش رو مرتب میکرد ..، نزدیکش شدم و گردنشو بوسیدم ، منو بوسید و گفت چه خبر ؟ قبول شدی ..؟ گفتم نه ...، مدارکمو نگهداشت ! ، مامان گفت خوب عیب نداره دفعه دیگه ..، برو بابات تو هال نشسته هماهنگ کنید ببرید پیکانو پس بدید ..، قول دادی دیگه که اگه قبول نشدی ماشینو پس بدید ! ، گفتم نه خیر ...! پیکانو پس بدیم بعدش باید بریم شورلت بخریم با مامان خوشگل بریم بگردیم ! ، مامان نگاهم کرد و خندید و گفت قبول شدی پدر سوخته ؟ ، گفتم پس نه ..، بعد یه عمر رانندگی میخوای رد بشم ؟ دوباره بغلم کرد و بوسیدم ..، بعد اخم کرد و پرسید از دیشب چه خبر ؟ چیزی یادم نمیاد ...! ، من پیش کامبیز نشسته بودم ، صد بار گفتم من مشروب نمیخورم ..، گفتم حالا بد نشد که ، دفعه دیگه یه پیک کمتر بخور ..، پرسید کامبیز بهم دست زد ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت نمیدونم حتما خواب دیدم ..، فکر میکردم تو بغل پروانه ای و کامبیز ...، حرفشو تموم نکرد ...، گفت دیشب کی منو خوابوند تو تخت ؟ بابات ؟ گفتم نه من !! ، گفت پس خیلی هم خواب نبودم ..، تو شلوار منو در آوردی ؟ ...، کیرم از این حرفها راست شد و گفتم ..، نمیتونستی دکمه هات رو باز کنی من کمکت کردم ، خندید و گفت باشه ..، گفتم به بابا در مورد شورلت گفتم تو هم بگو ..، اینطوری دیگه یه جا بخوایم بریم مشکل نداریم ..! ، مامان گفت تو ماشین بخری دیگه منو نمیشناسی که ..! ، گفتم نه بخدا قول میدم ..! ، گفت خودت بگو ، گوش میده ، اگه بهانه آورد من بهش میگم ..!
    بابام تلوزیون میدید ..، یه میز گرد اقتصادی بود که توش دو تا آخوند هم نشسته بودن بابام زیر لب فحش میداد و میگفت آخه خارکسه ها جای شما تو میز گرد اقتصادیه ؟ سلام کردم و پیشش نشستم ..، گفت چه خبر ؟ گفتم قبول شدم ..، گفت خوب مبارکه ...، تلوزیونو خاموش کرد و گفت یه دقیقه صب کن ، بعد رفت از توی اتاق کیفشو آورد ..، یه پاکت در آورد که مدارک پیکان جوانان و سندش و قولنامه اش توش بود ..! ، گفت صبح زنگ زدم به این یارو که شمارشو داده بودی ، خیلی پیگیر بود که حتما پیکانو بخره ..، بهش گفتم پنج تومن بیعانه بریز ، اونم ریخت به حساب ! ، منم دو سه ساعت پیش رفتم و پیکان رو از صفوی قولنامه ای خریدم ...، حالا این مدارکشه ، فقط یارو مشتری تو فردا صبح میخواد بیاد محظر همونجا بخره و پول بده ...، منم وقت ندارم ..، واسه همین ماشینو بنام خودت قولنامه کردم ..، صبح باهاش برو محظر ، حواست باشه تا پول نگرفتی چیزی رو امضا نکن ..، باهاش تو یه محظر تو یوسف آباد قرار گذاشتم ..، آشناست ، زنگ زدم گفتم که تو میای ، برو پیش آقای سرمست ! ، گفتم بابا شورلتو دیدی ؟ گفت آره ولی شاید بهترش هم پیدا بشه ..، گفتم بابا خوب بود دیگه بخریمش ..! ، گفت پولتو بگیر ، فردا عصر زودتر میام میریم پیش صفوی ...، فقط به مامانت بگو دوباره الم شنگه راه نندازه اصلا حوصله سر و صدای اونو ندارم ..!! ، صدای مامانم از توی راهرو جواب داد منم حوصله صدای تورو ندارم !! ، واسش بخر گواهی داره دیگه ..!

  20. #220
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت نوزدهم




    دوستان خوبم چند روزه کلافه هستم و دستم به نوشتن داستان نمیره ..، حقیقتش دو قسمت هم نوشتم اما اینقد آبکی از کار در اومد که قبل از اینکه آپ کنم خودم پاکش کردم ...، حوصله کنید تا سر فرصت داستان رو اونطوری که خودم دلم میخواد تموم کنم ...، ممنون از حوصله همتون .

    محضر شلوغ و پر ازدحام بود و بوی عرق بدن حال آدمو بهم میزد...، یه کولر آبی روی چهارپایه با تمام قدرتش باد میزد و بزور سعی میکرد هوا رو قابل تحمل کنه اما کاری از پیش نمیبرد ، تو دلم میگفتم اینهمه محضر تو تهرانه بابام این دیوونه خونه رو از کجا پیدا کرد ! ، بزور از لای جمعیت راه خودمو باز کردم و به زن چادری که پشت میز نشسته بود و یه دفتر همقد خودش جلوش باز کرده بود گفتم خانم آقای سرمست کجاست ؟ بدون اینکه سرشو از رو دفتر برداره با خودکار بیکی که تو دستش بود به انتهای راهرو اشاره کرد ، راست خودکار بیک رو گرفتم و رفتم ته راهرو ، دو تا در زهوار دررفته که معلوم بود قبلا سفید بوده تو دیوار رنگ و رو رفته جاخوش کرده بودن و دو سه نفر ته راهرو پشت درها منتظر بودن ...، از یکیشون پرسیدم آقای سرمست تو کدوم اتاقه ؟ بجای اون مردی که ازش سوال کرده بودم یه آقای مسن جواب داد این اتاق ..! ، در رو زدم و باز کردم و رفتم تو ، سه تا میز تو اتاق بود و پشت هر میز یه نفر کار میکرد و دو سه تا ارباب رجوع هم مشغول صحبت با اونها بودن ...، اون مردی که میزش از همه به در نزدیکتر بود گفت کجا آقا ؟ صبر کنید تا نوبتتون بشه صداتون کنیم ..! ، گفتم نوبت چی آقا ..، من با آقای سرمست کار دارم ! ، آقایی که ته اتاق پشت میز بزرگی نشسته بود صدام کرد و گفت من سرمست هستم ، چیکار داری عزیزم ؟ گفتم من پسر فلانی هستم ، قراره یه ماشین قولنامه کنم ، بابام گفت بیام پیش شما ، اشاره کرد که بیا ! ، مدارکو ازم گرفت و یکی یکی چک کرد ..، گفت مدارکت کامله پسرم ..، مشتریت اومده ..؟ گفتم نمیدونم ولی اگه اومده باشه چطوری پیداش کنم ؟ خیلی شلوغه ، خندید و گفت راست میگی بزار، بعد داد زد آقا تقی ...! آقا تقی ...! ، دو سه بار که صدا کرد در باز شد و یه پیرمرد وارفته اومد تو اتاق ، سرمست بهش گفت بگرد تو مراجعین ببین ناظمی اومده یا نه ...، تقی رفت و چند دقیقه بعد با مشتری من برگشت ! ، سرمست مدارکمونو گرفت و به مشتری من گفت شما کالا رو مشاهده کردید ؟ ناظمی گفت من پریروز دیدم ، اگه هنوز سالم باشه مشکلی نیست ، سرمست گفت مدارکتون پیش من میمونه ، برید ماشینو ببینید یکم هم بگردید و یه ساعت دیگه بیاید ، تا اونوقت من هم بیعنامه رو وارد دفتر کردم شما بیاید امضا کنید ..، ناظمی زیر و روی ماشینو چک کرد و باهاش یه دور زد ، سری تکون داد و گفت خیلی خوبه ..، یکساعت بعد دوباره تو دفتر خونه بودیم ، ناظمی یه پاکت در آورد که توش دوتا بسته 500 تومنی بود ، بسته ها رو شمردم ، ده تا پونصد تومنی دیگه هم شمرد و داد بهم گفتم این که شد 105 تومن ..!! ، گفت یعنی اون 5 تومنی که بیعانه ریختم به حساب بابات حساب نیست ؟ خندیدم و عذر خواهی کردم ...، مدارکو امضا کردیم و سویچ رو بهش دادم و برگشتم خونه ..! ، داشتم فکر میکردم اگه امروز بخوام برم همون ماشین رو با پول نقد بخرم احتمالا یه گونی پول لازم دارم ..! ، چقد پولمون خاک بر سر شده ..!!
    وقتی برمیگشتم خونه با خودم گفتم بزار سر راه یه سر برم خونه وحید فیلمی سهیلا رو ببینم ، میخواستم مطمئن بشم که اگه قرار شام با ناتاشا و اون دکتره گذاشتم سهیلا هم میاد ..، در زدم ، دو سه دقیقه طول کشید تا بعد سر مامانش از لای در اومد بیرون ، وقتی منو دید لبخند زد و از جلوی در رفت کنار که من بتونم وارد بشم ..، یه لباس سرهمی نخی و نسبتا چروک تنش بود ، پاهاش لخت بودن و یه دمپایی رنگ و رو رفته لژ دار پاش کرده بود و خرت و خرت به زمین میکشید و راه میرفت ، اشاره کرد که حمید تو اتاق خودشه و رفت سمت آشپزخونه ..، از تو اتاق حمید صدای خنده و سر و صدا میومد ..، در زدم و درو باز کردم ، جا خوردم ، سهیلا هم تو اتاق بود ، یه تاپ مشکی تنش بود با یه شورت مشکی ! ، تقریبا لخت لخت بود ! ، مطمئن بودم زیر تاپش سوتین نپوشیده ، وحید سرشو روی پای لخت سهیلا گذاشته بود و فیلم میدیدن و بلند بلند میخندیدن ، با دیدن من وحید فقط به خودش زحمت داد که نیمخیز بشه و یکم سرشو از روی پای لخت سهیلا برداره و بهم لبخند بزنه ..، سهیلا هم یکم جابجا شد و سلام کرد ، وحید اشاره کرد بیا بشین ! ، نشستم کنارشون ، داشتن یه فیلم تینیجری خنده دار با صحنه های سکسی میدیدن و بلند بلند میخندیدن ، وقتی نشستم سهیلا سرشو بهم نزدیک کرد و همدیگه رو بوسیدیم ..، فیلمه خیلی باحال بود اما حواس من به وحید و سهیلا بود که بی توجه به حضور من داشتن با همدیگه ور میرفتن ، کیرم بسرعت راست شده بود ، تو همون دو دقیقه مطمئن شده بودم که سهیلا و وحید با هم سکس دارن ..، حاضر بودم از خیر ماشین خریدن بگذرم اما این دوتا جلو من با هم سکس کنن ! ، وحید همونطوری که داشت فیلم نگاه میکرد گفت فیلم میخوای حمید ؟ گفتم آره ..، چی داری جدید ؟ گفت حوصله ات میشه بشینی این تموم بشه یا الان میخوای ..؟ گفتم چقد از فیلمت مونده ؟ گفت فک کنم نیمساعت ..! ، گفتم باشه میشینم ..، سهیلا به وحید گفت سرتو بردار برم واسش یه شربتی چیزی بیارم ..، گفتم همون یه لیوان آب خنک باشه کافیه..، وحید سرشو از روی پای سهیلا برداشت و سهیلا رفت ، من و وحید تنها شدیم ..، گفتم کونی تو که خودت همینجا تابو رو زنده اجرا میکنی ! ، بلند بلند خندید و گفت اینه دیگه ، خونه فقیر فقرا هرکی هرکیه !! ، وقتی قیافه حیرون منو دید برای توضیح ادامه داد ، ببینم اونوقت که زنگ زدی فرستادمش خونتون که با کامبیز ترتیبشو بدید تابو نبود ؟ وقتی واسه دوزار پول با هر پیرمردی میخوابه تابو نیست ؟ فقط کیر من خار داشت ؟ به ما که رسید تابو شد ؟ گفتم چرا بهت برخورد ، من خودم از خدامه خواهر به این خوشگلی داشتم هرشب باهاش میخوابیدم ! ، وقتی دید منظور بدی نداشتم ادامه داد بابام اوایل وقتی من کوچیکتر بودم موقعی که واسه گرفتن پولش میومد خونه میرفت تو اتاق با مامانم سکس میکردن و بعد میومد بیرون یه سیخونکی هم به سهیلا میزد ، سهیلا خیلی اذیت میشد و همش گریه میکرد اما از پس بابام برنمیومدیم ، بعد دو سه بار بخاطر سهیلا و مامانم تو روی بابام در اومدم ، اوایل یکی دو بار ازش کتک خوردم و تهدید کرد که میندازتم بیرون اما وقتی تهدیدش کردم که میرم به کمیته شکایت میکنم دیگه کمتر باهام دعوا کرد ، کمتر هم به سهیلا گیر داد ، بعد از وقتی که بزرگتر شدم و خودم پول درمیارم دیگه نمیذارم تو خونه هارت و پورت کنه ...، گفتم بابا من که چیزی نگفتم تو اینقد بهت برخورد ..، حالا بیا فیلم بده من برم ..، یکی دو تا ست لباس زیر هم از سهیلا واسه مامانم بخرم ! ، دو سه تا فیلم برداشتم و با سهیلا رفتم تو اتاقش ، وقتی داشتم لباس زیرها رو تماشا میکردم گفتم با یکی از دوستای خانوادگیم میخوام شام برم بیرون ، میخوام تورو با خودم ببرم و بگم دوست دخترمی !! ، میای باهام ؟ خندید و گفت کی میخوای بری ؟ گفتم احتمالا آخر هفته ..، گفت دوست دارم باهات بیام اگه مشتری نداشته باشم ..، گفتم اگه مشتری هم داشتی کنسل کن من پولشو میدم ! ، خندید ..، گفت نه بابا پول چیه ..، میبری منو میگردونی ، شام میدی ، پول هم بدی !! ، نه بابا ..، گفتم فقط یه مانتو خیلی شیک بخر چون پوز زنیه ...، بعد هم دست کردم تو کیفم و از پولهای کیفم دو تا پونصد تومنی در آوردم و گفتم مانتو و شلوار و روسری و کفش شیک بخر !! ، گفت پولهات رو بزار تو جیبت ، گفتم نه جون حمید بگیر لطفا ، تو پولهات رو واسه دانشگاهت ذخیره کن ..، با خجالت پولها رو گرفت ، دستمو گذاشتم رو پای لختش نزدیک کس قلنبه اش و لبشو بوسیدم ، گفتم دلم میخواد باهات سکس کنم ، اما خونمون جور نیست ، گفت بیا بریم تو اتاق ماساژ ، به مامانم میگم میخوام ماساژت بدم ، فقط باید با عرض معذرت پول ماساژو بدی ...!! ، گفتم باشه ردیفه ، دو سه تا ست دیگه واسه مامانم برداشتم و از اتاقش بیرون اومدیم ، گفت برو پیش وحید تا ببینم اگه مامانم مشتری نداشت بیام دنبالت ...! ، یهو یاد پولهای نقدی که همراهم بود افتادم و با خودم گفتم تو این خونه زیاد امن نیست که اینهمه پول همراهم باشه ..، گفتم بپرس اگه مشتری نداشت من برم تجریش یه کاری دارم انجام بدم و نیمساعت دیگه بیام ...، گفت پس صبر کن الان بپرسم ...، بعد داد زد مامان مشتری نداری ؟ من میخوام به حمید واسه نیمساعت دیگه ماساژ بدم ..، مامانش داد زد مشتری ندارم اما تو واسه چی مشتری منو غر میزنی ؟ خندیدم و سهیلا گفت خودش خواسته من ماساژش بدم ...، مامانش گفت باشه ...، خداحافظی کردم و از خونشون بیرون اومدم و مستقیم رفتم تا بانک ملی شعبه تجریش که بابام اونجا حساب داشت و من رو میشناختن .
    روی تخت دراز کشیده بودم و سهیلای خوش هیکل روی کمرم خودشو بالا و پایین میکرد ، پاهای سکسی و ورزیده اش به پاهام کشیده میشد و کون خوشگلش روی کونم بود ، بوی عود و اکالیپتوس اتاقو خوشبو کرده بود ، گفتم سهیلا زیاد جونمو نگیر میخوام حسابی از خجالتت در بیام ..، خندید و به جای جواب یکی از عضلات پشتمو کشید ، دادم در اومد ...، وقتی که از ماساژ کمرم فارغ شد و منو برگردوند بغلش کردم ، کیر راستم لای چاک کسش جا خوش کرده بود ، کونشو با دو تا دستم گرفتم و تکون دادم تا کسش درست روی کیرم قرار بگیره ، با یه تکون کیرم تا دسته تو کسش جا خوش کرد و سهیلا با یه آه بلند از کیرم استقبال کرد ...، کونمو تکون دادم تا کیرم توی کس آبدارش حسابی حال کنه ..، با دو دست کونشو حرکت دادم ، خودش هم کمک کرد و با هر حرکت سهیلا کیرم که داشت عرشو سیر میکرد توی کسش جابجا میشد ...، با دستم سینه های درشتشو گرفتم و آروم مالیدم ، حالا نوبت اون بود که آه و ناله کنه ...، سینه اش رو به دهنم نزدیک کردم و نوکشو مکیدم ..، مزه نارگیل و بوی اکالیپتوس بینی و دهنمو پر کرد چرخوندمش ، حالا اون زیر بود و من رو ..، آروم آروم میکردمش و اون زیر دستم بالا و پایین میکرد ..، چرخوندم و چهار دست و پاش کردم ، خودم از تخت پایین رفتم و از پشت فرو کردم تو کس قلنبه اش ..، آه و ناله اش بلند شد ، در حینی که میکردمش دستمو بردم و با چوچولش بازی کردم ، ناله هاش صدا دار شد و بعد از یکی دو دقیقه با یه آه بلند و کشدار ارضا شد ، کیرمو از تو کسش بیرون کشیدم و در حالی که هنوز خیس بود آروم فرو کردم توی کون گنده اش ، دادش در اومد اما مخالفتی نکرد ، با چند تا تلنبه محکم توی کونش ارضا شدم ...، با دستمال کس و کونشو تمیز کردم و لپ کونشو بوسیدم ، شورتمو پیدا کردم و پوشیدم ، سهیلا چند تا دستمال روی کس و کونش گذاشت و شورتشو پوشید ، اومد سمت منو صورتمو بوسید ، از توی کیفم دو تا پونصد تومنی دیگه در آوردم و روی میز گذاشتم ، خجالت کشید ، اومد سمت میز و یکیشو برداشت ، گفت این یه دونه مال اتاق ماساژه باید بدم به مامانم ، اون یکی رو مهمون من باش ..، هر کاری کردم قبول نکرد ، گفت من بیشتر از تو کیف کردم ..، تو دلم گفتم کامبیز راست میگفت که جنده ها با معرفت میشن !!
    صفوی با دیدن من و بابام لبهاش به خنده باز شد و به استقبال اومد ...، بابام گفت اومدم برای پسرم یه ماشین بخرم ..، صفوی خندید و گفت خوش اومدید ، بیا ..! ، به شاگردش اشاره کرد و اونم پرید توی آبدار خونه و با دو تا چایی برگشت ، رو به بابام گفت حالا چی میخوای بخری ..؟ بابام گفت خودش میگه شورلت ، حالا اگه یه نوای خیلی تمیز یا یه کاپریس کلاسیک تمیز داری بگو که براش بگیرم ..، صفوی پرسید جوانانو پس میدی دیگه ...! ، بابام یه لبخندی زد و گفت نه اونو بردم کارخونه ، میذارم ازش دم دستی استفاده میکنم ، صفوی یه سری تکون داد و گفت حیفه ..، واسه دم دستی یه پیکانی چیزی بخر ..! ، بابام خندید و گفت در هر صورت جوانانو پس نمیدیم ..، صفوی گفت مگه اون نوایی که پریروز نشونت دادم چش بود؟ نو نوه ! ، بابام گفت چیز بهتر نداری ؟ صفوی گفت اگه این مد نظرت نیست برو نو بخر ..، چون این تقریبا نوه ..، بابام گفت بریم یبار دیگه ببینیمش ..، صفوی یه کلید از توی کشو میزش برداشت و باهاش رفتیم توی گاراژ سراغ ماشین ، بابام موکتهاش رو بلند کرد و توی صندوق عقبش رو چک کرد و بهم نشون میداد که کجا باید دنبال آثار تصادف بگردم ...، بعد گل لاستیک زاپاسش رو چک کرد و نگاه کرد که با گل لاستیکهایی که زیر ماشینه یکی باشه ...، بهم گفت ببین این زاپاس تا حالا زیر ماشین نرفته ..، بعد یواشکی بهم گفت ماشین کاملا نوه ..! ، من اونبار کثیف بود به دلم ننشست که بخوام با دقت نگاه کنم ..، بعد به صفوی گفت حالا چند ؟ صفوی گفت دویست گفته بودم اما تو این چند روزه قیمت صفرش ده تومن بالا رفته ، دویست و پنج بده خیرشو ببینی ..! ، بابام گفت باشه 185 میدم ! ، صفوی کم مونده بود اون چهارتا تار موشو بکنه ..! ، گفت پدر و پسر کلا حرف نمیفهمید ! ، نوش الان شده 250 این نو نوه میگم دویست و پنج میگی 185 ؟ بابام گفت باشه چون خیلی داری سکته میکنی 190 !! ، خلاصه بعد کلی چونه 195 تومن بابام چک کشید و من که تو کونم عروسی بود قبل از اینکه بابام اینا کار نوشتن قولنامه رو تموم کنن سویچ ماشینو برداشتم و از گاراژ صفوی بیرون زدم و مستقیم رفتم کارواش ...، عجب چیزی بود ..، از بنز بابام بهتر بود !
    وقتی رسیدم مامان خوشگلم با یه تاپ و دامن بلند توی خونه راه میرفت ، خانم خونه شده بود ، از اون مامانی که سه ماه پیش لباسهاش آدمو یاد کلفتها مینداخت خبری نبود ..، با دیدن من لبخند زد ، پریدم بغلش و ماچش کردم ، کشون کشون تا دم در خونه آوردمش و ماشینو نشونش دادم ..! ، خندید و گفت مبارکه عزیزم ، گفتم بپوش بریم دور بزنیم ..، گفت بزار بعد میریم ..، عین بچه های دو ساله آویزونش شدم و گفتم نه ..! ، الان ..، خندید و گفت باشه گلم ، بزار به لیلا بگم ..، بعد داد زد لیلا خانم ..، لیلا از توی حمام جواب داد بله خانم ..، مامانم گفت با حمید میخوام برم بیرون ، نظافت حمام رو بزار بعد ، فعلا مواظب بچه ها باش تا من برگردم ، لیلا گفت چشم خانم ..، لیلا که سرشو برد تو حمام با مامان رفتیم سمت اتاقشون ، گفت شما کجا ، برو آماده که شدم صدات میکنم ..، گفتم برات از اون لباسها خریدم ..! ، میخواستم بهت بدم ، خندید و گفت باز ؟؟ ، گفتم آره خوب ، گفت کشوم دیگه جا نداره ..، گفتم بهتر تازه شدی خاله پروانه ..!! ، بعد هم نوک زبونمو گاز گرفتم ! ، مامانم سریع برگشت سمتم و گفت چی ...؟ تو شورت و سوتین خاله پروانه رو کجا دیدی ..؟ گفتم کامبیز میخواست یه چیزی از تو کمد مامانش برداره باهاش بودم ، کشو رو اشتباهی کشید بیرون ، تا خرخره پر از شورت و سوتین بود ، با نگاه پرسشگرش هنوز نگاهم میکرد ، کامبیز چی میخواست تو کشو مامانش ؟ گفتم پول !! ، دوباره راهشو کشید سمت اتاق ، یه نفس راحت کشیدم ، توی اتاق شورت سوتین هاش رو دادم ، خندید و نگاهشون کرد ، گفت خیلی خوشگلن ، بعد یه آهی کشید و گفت واسه کی بپوشم هی میری اینارو میخری ..؟ گفتم واسه خودت بپوش کیف کن مامانی ! ، بعد آروم گفتم منم تو تنت میبینم و کیف میکنم ! ، خودشو به نشنیدن زد اما یه لبخند کوچیک گوشه لبش دیدم که بهم فهمون کاملا متوجه شده چی گفتم ! ، چرخید سمت کمد و سعی کرد گیره دامنشو باز کنه ..، قبلا هیچوقت این کارهارو جلو من نمیکرد ، نزدیکش شدم و گفتم بزار کمکت کنم ..، حرفی نزد ، با دو دست دو طرف گیره رو گرفتم و کشیدم ، دستم به کمر و قسمتی از باسنش میخورد ، نوک انگشتم شورتشو لمس کرد ، انگار دکمه انفجار کیر منو زده بودن ، فقط چند ساعت از سکس من و سهیلا میگذشت اما تمام خون تنم توی نوک کیرم جمع شده بود ، دستم میلرزید ، گیره دامنشو باز کردم و بعد زیپشو پایین کشیدم ، بعد ولش کردم ، دامنش مثل یه تیکه پارچه کنار مچ پاش افتاد ، با یه تاپ نازک و یه شورت صورتی کمرنگ سکسی که خودم براش خریده بودم جلوم وایساده بود ، شورتش لای چاک کونش فرو رفته بود ، چرخید سمت من و گذاشت خوب شورتشو تو تنش تماشا کنم ..، دلم میخواست خودمو جر بدم اینقد که تحریک شده بودم ، نفسم به لرزش افتاده بود ، تماشام میکرد و میذاشت تماشاش کنم ، لبخندی زد و پشتشو کرد بهم و خم شد از توی کشو یه جوراب ساق کوتاه برداشت و بعد از توی کمدش یه مانتو شلوار در آورد و روی تخت انداخت ، نمیتونستم چشم از شورت سکسیش بردارم ، نشست و جورابشو پوشید و بعد شلوارشو پاش کرد ، بعد هم مانتوشو پوشید و به من که هنوز دست و پام میلرزید گفت خوب من آماده ام بریم !!

  21. #221
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیستم



    با مامانم که دور میزدیم ساکت ساکت بودم ..، هنوز تو شوک تماشا کردن تن لختش بودم ، دفعه آخری که لباسشو از تنش در آوردم مست بود و نمیفهمید چیکار میکنه اما امروز کاملا با میل و اراده خودش جلوم لخت شد ...، گفت منو ببر درکه یکم چیزهای ترش بخورم خیلی وقته هوس کردم ..، پیچیدم تو ولنجک ، دم یکی از آشغال فروشیهای درکه ترمز کردم ، مامانم سرشو بیرون کرد و گفت ازاین آلوترشه ها بهم بده ، بعد هم به یکی از ظرفها اشاره کرد که آلوهای آبدار توش از سر و کول همدیگه بالا میرفتن ! ، یارو یه ظرف برداشت و واسه مامانم آلو ریخت ، دست کردم تو کیفم و یه صد تومنی دادم به یارو ...! ، یه پنجاه تومنی بهم پس داد ..، ماشینو راه انداختم و از کوچه پس کوچه های درکه دوباره برگشتم سمت خونه ...
    وقتی برمیگشتیم پرسیدم مامان لیلا چرا اینقد دپرسه ..؟ گفت هر کی جای این بدبخت بود تا الان دیوونه شده بود ..، گفتم مگه چی شده ..، سری تکون داد و گفت هیچی ..! گفتم بگو دیگه ..، گفت صدبار قسمم داده به کسی نگم الان تو هی پاپیچ شدی که چی بشنوی ..؟ گفتم خوب بگو دیگه ..! ، گفت هیچی ، گفتم که شوهرش رفته ژاپن دنبال کار و دیگه برنگشته ..! ، گفتم آره گفتی ! ، گفت لیلا میگفت چند ماه که رفتن شوهرش گذشته بوده یه شب پدر شوهرش که نزدیک هفتاد سالشه میاد خونشون ..، لیلا ازش پذیرایی کرده و هرچقدر صبر کرده دیده پدر شوهرش نمیخواد بره ..، بعد پدر شوهرش میگه نمیخوای بخوابی ؟ لیلا میگه شما برید بعد میخوابم ..، پدر شوهرش میگه من اومدم تنها نمونید ! ، امشب پیشتون میمونم ، خلاصه لیلا براش رختخواب پهن میکنه و خودش و دخترش میرن تو اتاق ، نصفه شب میبینه یکی داره میاد تو رختخواب میترسه و از خواب میپره میبینه پدر شوهرشه ، داد میزنه و التماس میکنه اما پدر شوهرش ول کن نبوده ، دستشو میندازه لای پای لیلا و میخوابونتش ، خلاصه این بدبخت گریه میکرده و پدرشوهرش کارشو میکرده ..، کیرم که تازه خوابیده بود از این حرفها دوباره عین چوب وایساد ...، شنیدن این حرفها اونم از مامانم خیلی حس سکسی رو توی من بیدار کرد ..، مامانم ادامه داد الان یک ساله که کارش همین بوده ...، یه شب در میون میومده خونه و میرفته سراغ لیلا ترتیبشو میداده ..، گفتم خوب به خونواده اش میگفته ، گفت میگه خونواده اش شهرستان هستن ، اگر هم میگفت اول میومدن اینو میکشتن ، بعد میرفتن سراغ اون پدر شوهر نامردش ..! ، گفتم گناه این چی بوده که بخوان اینو بکشن ! ، مامان گفت این آدمهای متعصب به این چیزها فکر نمیکنن ، اول فکر آبروشون هستن و اسمشون که لکه دار نشه بعد به فکر چیزهای دیگه ..، مامان ادامه داد از وقتی اومده خونه ما یکم آروم شده ، چند وقت پیش پدر شوهرش خواسته بیاد اینجا ..! ، گفته میخوام بیام سر بزنم ، مامانم گفت اونم گفته بهش بگید کارفرمام اجازه نمیده ..، من که حسهای سکسی از سرم پریده بود و جای خودشو به یه عصبانیت وحشتناک داده بود گفتم بهش میگفتی بیاد ، میومد یه خدمتی بهش میرسیدیم که دیگه هوس این کارها از سرش بیفته ..، مامانم گفت حالا یه نقشه ای واسش کشیدم ..، خدا بهش رحم کنه گذرش به خونه ما نیفته ..، اگه اومد یه درسی بهش میدم که کلا راه خونشون رو هم فراموش کنه ..! اگه اون پیرمرده مثل من مامانمو میشناخت و حرفهاش رو شنیده بود مطمئنا از تهدید مامانم پشتش میلرزید و سمت خونه ما نمیومد !
    توی خونه جلو کولر ولو شده بودم و اتفاقاتی که افتاده رو تو ذهنم مرور میکردم ، چند لحظه قیافه سولماز خوشگلم جلوی چشمم اومد و دلم هواشو کرد ، به اتفاقاتی که بین خودمو مامان خوشگلم افتاده بود فکر کردم ..، به پروانه خانم فکر میکردم و اندام سکسیش ، به اینکه چقدر بهش نزدیک شده بودم و عنقریبه که در اولین فرصت پیشش بخوابم ..، یهو یاد ناتاشا افتادم ...، گفتم بزار یه زنگ بهش بزنم یه قرار باهاش ردیف کنم برای شام ..، نمیتونستم از خیر چشمای خوشگل و هیکل شهوت انگیزش بگذرم ..، تلفن چند تا زنگ خورد و بعد ناتاشای خوشگل گوشی رو برداشت ، با شنیدن صدای من خنیدید و گفت اتفاقا داشتم بهت فکر میکردم که خودت زنگ زدی ..! ، گفتم چه خبر ؟ فکر بد که نمیکردی ؟ گفت نه عزیزم ، از اوندفعه که دمق شده بودی همش بهت فکر میکنم ..، بعد ادامه داد به آویر هم گفتم که میخوایم آخر هفته شام با هم بریم بیرون ، فوری فهمیدم که آویر باید اسم همون دکتر اورژانس باشه ، میدونستم که آویر اسم کردیه ، عمدا با خنده گفتم آویز ..؟ عجب اسمی ! ، خندید و گفت آویز نه ..، آویر ..!! ، گفتم باشه ، پس فردا پنجشنبه با هم بریم لواسون ، خوبه ؟ گفت باشه ، هماهنگ میکنم ، قرار شد بعدا ازش خبر بگیرم .
    گوشی رو که قطع کردم یه صدای تق ضعیف از توی گوشی شنیدم ...، پشتم لرزید ، مطمئن بودم یکی به حرفهام با ناتاشا گوش میداده ، من که قطع کردم اونهم گوشی رو گذاشته بود ..، اول حرفهام با ناتاشا رو مرور کردم که ببینم حرف بیربطی زدم یا نه ..، بعد به این فکر کردم که کی داشته به حرفهام گوش میداده .. ، و البته جز مامان به هیشکی شکم نمیبرد..! ، اول میخواستم برم با توپ پر با مامانم دعوا کنم که چرا گوش وایمیسته به حرفهای من ..، بعد پشیمون شدم ، هم احتمالا حاشا میکرد ، هم اینکه رابطه خوبی که باهاش ایجاد کرده بودم خدشه دار میشد ..، تو ذهنم نقشه میکشیدم که چطوری این قضیه رو سر و سامون بدم که رابطه خوبم با مامان بهم نخوره ..، اگه زود نمیجنبیدم احتمالا خود مامان میومد و ازم سوال پیچ میکرد تا بفهمه قضیه چیه ، نمیدونستم خودم پیشقدم بشم یا صبر کنم اون موضوعو پیش بکشه..! ، اگه خودم پیشقدم میشدم بهتر بود ، هم اعتمادشو جلب میکردم و هم من دست پیش رو داشتم ..! ، اما سوال یک میلیون دلاری هنوز به قوت خودش باقی بود ! چطوری و چه وقت ؟؟
    چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون اومدم ..، یه چرخی توی خونه زدم و از یخچال یه سیب برداشتم و گاز زدم ..، فراز و فرود تمام پشتیهای مبلها رو برداشته بودن و برای خودشون خونه درست کرده بودن و بازی میکردن ..، لیلا پیداش نبود ، فک کنم تو اتاق خودش با نازنین استراحت میکردن ، مامان تو اتاق خودش بود ..، در زدم و رفتم تو ، یه بالش زیر سرش گذاشته بود و یه بالش تو بغلش بود و دراز کشیده بود ، یه لباس خواب نازک سفید بلند تنش بود ، رفتم کنارش گوشه تخت نشستم ..، گفتم اومممم مامان ..! ، هان ؟ گفتم من پنجشنبه با دو تا از دوستام میخوام شام برم بیرون ..! ، آها...! ، باشه ..! ، چون منم احتمالا شبش میرم خونه پروانه اینا ..، پروانه زنگ زد و گفت پنجشنبه مهمونی دوره ای خونه ماست ، بیا ! ، بعد پرسید تو با کی میری ..؟ استاد این بود که خودشو به اون راه بزنه ، اگه مطمئن نبودم صدامو شنیده فکر میکردم واقعا از هیچی خبر نداره ، گفتم ممم مم ، اونروز که رفتم بخیه هامو بکشم تو بیمارستان با یه پرستاره دعوام شد..، بعد که باهاش آشتی کردم دوست شدیم ..، وقتی تعریف میکردم اخماشو تو هم کرده بود ادامه دادم شوهرش هم دکتریه که بخیه هامو کشید ..، حالا قراره باهاشون شام برم بیرون ..، گفت چند سالشونه ؟ گفتم دکتره همسن شماست پرستاره چهار پنج سال از تو کوچیکتره ، گفت یه زن و شوهر جوون چرا میخوان با تو شام برن بیرون ..؟، گفتم خوب دوستیم ..! ، گفت این دوستاتو یه شب دعوت کن خونه من باهاشون آشنا بشم ..! ، گفتم باشه سر فرصت دعوتشون میکنم ، مطمئنا هنوز قانع نشده بود ، چون اخماش هنوز توی هم بود ..، گفت حالا به نظر خودت طبیعیه که دکتره از اینکه تو با خانمش دوست شدی ناراحت نشه ؟ گفتم بابا دوست دخترم که نیست یه دوستی ساده ..، فقط گاهی اوقات با هم حرف میزنیم ...، با شوهرش هم دوستم خوب ..، مگه مثلا تو با بابای کامبیز حرف نمیزدید ؟ با خاله پروانه هم دوست هستید ..، مامان گفت اون فرق داشت ، جفتمون متاهل بودیم ..، تازه همونطوری هم ممکنه مشکلاتی پیش بیاد..، یاد حرفهاش افتادم که تو مستی تعریف میکرد که فرید دستمالیش کرده بود ، گفتم پشتتو کن بهم کمرتو بمالم ..، بعدا میارمشون خونه که ببینیشون اگه خوشت نیومد باهاشون کات میکنم ...، تو دلم گفتم فعلا بزار از سر خودم باز کنم تا بعد ...، هزار تا اتفاق میفته ! ، سرشونه هاش رو از روی لباس نازک خوابش مالیدم ، آروم آه میکشید ..، معلوم بود خیلی کیف میکنه ، گفتم اینو در بیار از زیر بمالم برات ، گفت خودت درش بیار ..، آروم سرشونه هاش رو لخت کردم و مالیدم ، هنوز همون ست صورتی کمرنگ تنش بود ، خیلی سکسی بود ، وقتی سرشونه هاش رو میمالیدم آروم بندهای سوتینش رو کنار زدم و هلشون دادم سمت سرشونه هاش ..، چند دقیقه ماساژش دادم ، داشت خوابش میبرد ، سرشونه اش رو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم ..
    یکی دو ساعت بعد بابام اومد خونه ..، رفت تو اتاق و لباسهاش رو عوض کرد و با یه شلوارک و تیشرت اومد ، اول رفت توی آشپزخونه ، لیلا خانم توی آشپزخونه بود ، بابام گفت لیلا خانم زحمتت نیست بهم یه چایی بدی ؟ بعد هم برگشت که بره سمت هال و روی کاناپه محبوبش ولو بشه جلوی تلوزیون ، توی هال سینه به سینه هم خوردیم ..، بابام خندید و گفت صبر میکردی قراردادشو امضا کنیم بعد فلنگو میبستی ..! ، گفتم ممنون بابا خیلی ماشین خوشدستیه ، گفت یه روز ازت میگیرم باهاش میرم کارخونه ، امتحانش کنم ..، رفتم کنارش روی کاناپه نشستم ، بهم گفت روغن ماشینو عوض کردی ؟ گفتم ها ...؟؟؟
    گفت ماشین خریدن قاعده و قانون داره...!! ، بعد ادامه داد بهترین روغنی که تو بازار هست الوند چهله ! ، کلا 4000 کیلومتر کار میکنه بعدش باید عوض بشه ، ماشین شما چند کیلومتر راه رفته ؟ گفتم نزدیک 11000 کیلومتر ، گفت از کجا میدونی نفر قبلی کی روغن و فیلتر عوض کرده ؟ واسکازین ماشینو چک کردی ؟ تسمه تایمشو چک کردی ببینی پوسیده نباشه وسط راه پاره بشه ؟ روغن هیدرولیک و گاز کولرت رو چک کردی ؟ همینطور حیرون بابام رو تماشا میکردم ، همیشه عادت داشتم سوار ماشین بشم روشنش کنم و گاز بدم ، هیچوقت به این چیزها فک نکرده بودم ..، بابام گفت فردا ببر بده نمایندگی ماشینتو چک کنه ، حتی اگه گفتن روغنش خوبه تو بگو روغن و فیلتر رو عوض کنه ، اینطوری میدونی خودت کی عوض کردی و تکلیفت روشنه ، بگو همه چیز ماشینو برات چک کنن ، جلوبندی ماشینو نگاه کنن ..، گفتم بابا یه دقیقه صب کن ، دویدم توی اتاق و با یه دفترچه یادداشت کوچیک برگشتم ، گفتم بابا اینایی که شما گفتی خیلی بود ، از اول بگو ، بابام خندید و از اول شروع به توضیح دادن کرد و من هم تند و تند نت برمیداشتم ، با بابام که حرف میزدم مامان با یه دامن کوتاه گل گلی قرمز و یه بلوز نازک اومد نشست روبروی تلوزیون و کانال تلوزیون رو عوض کرد ، یه دمپایی جلو باز پاش کرده بود که انگشتهای لاک زده اش از توش بیرون زده بود ، ساقهای خوش فرم و زانوهای لختش رو روی هم انداخت و وانمود کرد که کاری به کار ما نداره و داره تلوزیون میبینه ..، بابام چشمش به پاهای لخت مامانم بود ، مدتها بود اینطوری به مامانم نگاه نکرده بود ، خودم هم داشتم با کیر نیمه راستم کلنجار میرفتم که راست نشه و آبرومو نبره ..، حرفهای بابام بریده بریده شد و بین صحبتهاش وقفه میفتاد ، بعضی چیزها رو دو بار میگفت و برای بیاد اوردن بقیه موارد کلی فکر میکرد ..، تو دلم میخندیدم ، میدونستم امشب به مامانم آویزون میشه ..، اگه خودم همچین زنی تو خونه کنارم نشسته بود عمرا از خیرش نمیگذشتم ، یادداشتهام رو برداشتم و مامان و بابا رو توی هال تنها گذاشتم ..
    رفتم تو آشپزخونه و یه چایی واسه خودم ریختم اما گوشم به هال بود ، ولی مامان اینا حرف زیادی با هم نزدن ، چند دقیقه بعد مامان از هال بیرون اومد ، یه نگاهی به آشپزخونه انداخت و رفت سمت اتاق خودشون ، بدو بدو پشت سرش رفتم تو اتاق ..، برگشت و با خنده گفت هان ..؟؟ کجا ..؟؟ گفتم باهات کار دارم مامان ..، با لبخند گفت هان ؟ مطمئن بودم از اینکه نظر بابام رو جلب کرده خیلی خوشحاله و امشب مطمئنا یه کاری صورت میدن ..! ، گفتم مامان ..! ، هان ؟ گفتم یه چیزی بگم دعوام نمیکنی ؟ گفت هر دفعه تو این جمله رو بکار میبری پشتم میلرزه ، چون هر بار یه چیزی وحشتناک تر از قبل میگی و منو حسابی کلافه میکنی ..! ، بنال ببینم چی میخوای بگی ..؟ گفتم جرات ندارم !! ، گفت خدا رحم کنه که تو جرات نداری ..! ، حالا بگو ببینم چی میخوای بگی ؟ گفتم امشب بابا میاد سمتت ، میشه نزاری بهت دست بزنه ...؟ اینو گفتم و منتظر یه انفجار هسته ای موندم ..!! ، مطمئن بودم الان مامانم با قدرت ده مگاتن تی ان تی منفجر میشه ..، زیاد هم اشتباه نمیکردم ..، مامانم از سفید به صورتی و از صورتی به قرمز تغییر رنگ داد و در حالی که سعی میکرد داد نزنه به محکمترین لحنی که میتونست گفت حمیییییید ، به ولله اگه همین الان از جلو چشمم گم نشی خودم نفله ات میکنم ...، پدر سگ ..!!! ، واسه رختخواب منم تعیین تکلیف میکنی ..؟؟ چقد پررو شدی ؟ بعد هم در حالی که صداش میلرزید گفت تقصیر خودمه ...، اگه بهت رو نمیدادم الان این حرفها رو نمیزدی ..!! ، حالا هم زود برو از اتاق من بیرون ..، در حالی که به شدت تو پرم خورده بود از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق خودم ...
    صبح که از خواب بیدار شدم هنوز نمیدونستم بالاخره مامان باهام آشتی میکنه یا نه ..، به توصیه بابا به 118 زنگ زدم و یه نمایندگی جی ام تو خیابون شریعتی پیدا کردم و ماشینو بردم نمایندگی ..! ، یه مکانیک ماشین رو تحویل گرفت و به من گفتن یا دو سه ساعت توی اتاق انتظار بمونم یا برم و دو سه ساعت بعد برگردم ..، ترجیح دادم دو سه ساعت همونجا بشینم اما از ماشین خوشگلم جدا نشم ! ، توی اتاق انتظارشون تلوزیون داشتن ، چیزی که تا سالها بعد دوباره مد نشد ..، یه دوستی توی فیسبوک نوشته بود ایران تنها کشوریه که وقتی به گذشته اش نگاه میکنی مثل اینه که به آینده اش نگاه کردی ..! هر کی اولین بار این حرفو زده باید زبونشو طلا گرفت ..، همش عقبگرد کردیم .. تا رسیدیم به صفر !! بعد دوباره شروع کردیم ..، هنوز هم به نقطه اولمون برنگشتیم ! ، خلاصه بعد نیمساعت همون تعمیرکاری که ماشینون ازم تحویل گرفته بود اومد توی اتاق انتظار ، منو نمیدید چون یه گوشه نشسته بودم ..، از متصدی اونجا پرسید اون بچه خوشگله که نوای قهوه ای رو آورد ندیدی ؟ کارش دارم ..، قبل از اینکه یارو بخواد جوابشو بده از جام بلند شدم و اومدم سمتش ، گفتم رئیس این تعمیرگاه کیه ؟ میخوام ببینم این کارمندای بیتربیت که به جای سر از کونشون حرف میزدنو از کجا پیدا میکنه ، یا نشونت میده و حالیت میکنه طرز حرف زدنتو درست کنی یا صاحب اون نوای قهوه ای چنان خودشو تعمیرگاهشو قهوه ای میکنه که همتون یادتون بمونه ..، اونوقتا اگه به یکی میگفتن بچه خوشگل فحش محسوب میشد و منظورشون کونی بود ..، فک کنم الان دیگه اگه به کسی بگی بچه خوشگل بهش بر نمیخوره ، با این زیر ابرویی که پسرها برمیدارن و آرایش میکنن لابد کلی هم حال میکنن که یکی بهشون گفته خوشگل ..!!! ، یارو به تته پته افتاد و گفت آقا معذرت میخوام بخدا منظور بدی نداشتم ..، چسی اومدم و گفتم شده باشه اینجا رو بخرم که تو رو بندازم بیرون مطمئن باش این کارو میکنم ...، دوباره شروع به گه خوری کرد و گفت غلط کردم آقا بخدا تکیه کلاممه ..، چند دقیقه بهش اجازه دادم به گه خوردن خودش اعتراف کنه و وقتی حس کردم حسابی جلو بقیه خورد شده و همونطوری که غرور منو شکسته بود جلو بقیه مشتریها و دوستاش شکست کوتاه اومدم ..، بعد بقیه اومدن وساطت کردن و قضیه فیصله پیدا کرد ..، بعد تعمیرکاره منو برد بالای سر ماشین و با لحن خیلی محترمانه ای گفت ببینید آقا !! ، این ماشین روغنش مثل قیر سیاهه ، ظاهرا هنوز بعد از یازده هزار کیلومتر از روغنی که کارخونه روز اول توش ریخته استفاده میکنه ..، واسکازینش خوبه ، روغن هیدرولیکش رو دوباره اضافه کردیم ، جلوبندی رو چک کردیم ، لنتها خوبن اما باید دو سه هزار کیلومتر دیگه بیارید عوض کنیم ..، حرفشو قطع کردم و گفتم الان عوض کنید ، گفت چشم ، بعد ادامه داد فیلتر هوا کاملا گرفته ، من موندم تو این هوای کثیف ماشین چطور راه میرفته ..، خلاصه دستور تعویض همه رو دادم و برگشتم تو اتاق انتظار...
    ماشینی که بعد از تعمیر بهم تحویل دادن با ماشینی که من صبح بهشون تحویل داده بودم زمین تا آسمون فرق داشت ، ماشین غرش میکرد و میخواست پرواز کنه ..، تازه فهمیدم نوا بر خلاف هیکلش که بنظر خیلی لش میرسه عجب ماشین مهار نشدنی ای هست !

  22. #222
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و یکم





    خونه که رسیدم مامان خوشگلم توی حیاط روی یه صندلی پشت میز نشسته بود و یه لیوان شربت دستش گرفته بود و به دوقلوها که با خوشحالی با نازنین بازی میکردن تماشا میکرد ..، یه لباس بلند نخی سفید تنش کرده بود که روش گلدوزی های ساده صورتی داشت ..، جرات نداشتم سمتش برم ، از همون دور که منو دید بهم لبخند زد و خیلی عادی دست تکون داد ، یه نفسی به راحتی کشیدم ، فهمیدم که از اون انفجار هسته ای جون سالم به در بردم ! ، اما هنوز هم میترسیدم ، در حیاط رو باز کردم و نزدیک شدم ..، گفت کجا بودی ؟ گفتم رفتم ماشینو سرویس کردم و اومدم ..، مامان گفت ماشین بازی جلو درس خوندنتو نگیره ..، امسال آخرین فرصتته اگه دانشگاه قبول نشی میبرنت سربازی بعد هم با صدایی که بوی ترس از توش به مشام میرسید ادامه داد مستقیم میفرستنت جبهه ! ، میفهمی ؟ گلوله ..!!! ، گفتم چشم مامان درس میخونم ..! ، مطمئن باش امسال قبول میشم ..، مامان گفت خدا کنه ..، تلفن زنگ خورد و گوشی رو برداشتم ، کامبیز بود ، گفت دیروز که نیومدی امروز بعد از ظهر بیا ببینمت ، بعد در حالی که سعی میکرد آروم حرف بزنه گفت اگه تونستی مامانت رو هم بیار !! ، گفتم باشه ..! ، راستی ..! ، میخواستم خبر ماشین خریدنمو بهش بدم ..، بعد با خودم گفتم بزار سورپرایز باشه ...، گفت هان ؟ گفتم هیچی عصری اگه دیدمت بهت میگم !
    دوباره سراغ مامانم رفتم ، یکم تماشاش کردم که ببینم میشه باهاش حرف زد یا نه ..، نگاهم کرد و گفت چته عین جن زده ها تماشا میکنی ...، بیا بشین ، یه صندلی جلو کشیدم و نشستم ..، گفتم کامبیز زنگ زده بود ، میخوام بعد از ظهر برم پیشش ..، گفت خوب ..! ، گفتم اگه حوصله ات سر رفته با هم بریم ..! ، گفت حالا تا بعد از ظهر ..، مامانش هست ؟ گفتم لابد هست دیگه ..! ، گفت باشه بعد زنگ میزنم اگه مامانش بود منم باهات میام ..! ، خوشحال شدم و ماچش کردم و برگشتم توی اتاق خودم ..، سر راه رفتم و یواشکی تلفن هال رو از پریز بیرون کشیدم چون میخواستم به سهیلا زنگ بزنم و نمیخواستم مامانم دوباره گوشی رو برداره ، اینبار اگه مامان گوشی رو به پریز میزد یه صدای واضح میومد و من فرصت داشتم گوشی رو سریع قطع کنم ، وحید گوشی رو برداشت و با هم سلام علیک کردیم ..، سراغ سهیلا رو گرفتم و سهیلا چند دقیقه بعد اومد پشت خط ..، گفتم سهیلا اگه توتلفن صدای قطع و وصل اومد احتمالا مامانمه ..، من بلند میگم خداحافظ وحید ، تو نمیخواد جوابمو بدی فقط سریع گوشی رو بزار ، باشه ؟ خندید و گفت شما تو خونتون از این کارآگاه بازیها دارید ؟ باشه ..!! ، گفتم فردا عصری حدود ساعت هفت میام دنبالت باشه گفت یه مانتو شلوار خوشگل با یه روسری و صندل شیک خریدم ، مرسی حمید جون ، هنوز نپوشیدمشون که وقتی میای دنبالم نو باشن ..! ، ازش تشکر کردم و گوشی رو قطع کردم ..
    یه کتاب درسی برداشتم و رفتم توی هال ولو شدم ، میخواستم مامانم کتاب رو توی دستم ببینه که وقت رفتن خونه کامبیز بهم غر نزنه ..، حدود ساعت 5.5 بود که مامان اومد و تلفن رو برداشت ، چند بار قطع و وصلش کرد...، بعد با یه لحن عصبانی گفت معلوم نیست این دو تا وروجک چیکارش کردن ، یادم افتاد که خودم از پریز کشیدمش ، گفتم مامان ببین از پریز نکشیدنش ؟!!! ، مامان یه نگاهی کرد و عصبانی گفت آره...، معلوم نیست چند نفر زنگ زدن و نفهمیدیم ! ، بعد هم دو شاخه تلفونو به پریز وصل کرد ، گوشی رو دستش گرفت و انگشتشو توی سوراخهای شماره گیر تلفن چرخوند ...، بعد گوششو به گوشی تلفن چسبوند و گفت الو..! ، سلام پروانه جون ..، چطوری ؟ بعد شروع کردن به زدن حرفهای الکی و تا گوشی تو دستشون داغ نکرد ول نکردن ...!! ، بعد نیمساعت حرف مفت مامانم بالاخره حرفی رو که بابتش گوشی تلفن رو تو دستش گرفته بود زد و گفت حوصله ام سر رفته بود گفتم با حمید بیام یه سر بهت بزنم ..! ، هستی ؟ نفس راحتی کشیدم و تو دلم گفتم خوب مادر من اینو همون اول میگفتی بعد میرفتی خونشون مینشستی رو در رو همه این حرفهای الکی رو میزدید ...! ، این خانمها واقعا فکر میکنن تلفن واسه حرف مفت اختراع شده ...! ، یکساعت حرف میزنن و وقتی آخرش ازشون میپرسی چی گفتید میگن هیچی ...! ، اگر هم اعتراض کنی میگن کلا دو دقیقه حرف زدیم !
    حدودای ساعت هفت بود که لباس پوشیدم و رفتم تو اتاق مامانم ...! ، شیک و پیک کرده بود و یه لباس قهوه ای با دامن کوتاه تنش کرده بود با یه جوراب رنگ پا ..! لباسش کمربند داشت و روی کمربندش یه زنجیر شبیه زنجیر کارتیر آویزون شده بود ، نصف رونهای خوشگل و خوشتراش گوشتالوش از توی دامن بیرون بود و واسه کیر من پالس میفرستاد ...!!! ، فکم چسبید ..! داشتم فکر میکردم اگه کامبیز مامانمو اینجوری ببینه غش میکنه ..! ، خندیدم و گفتم مامان مگه مهمونی ضیافت سفیر انگلیس دعوتی که اینقد شیک کردی ؟ خندید و به لباسهام اشاره کرد و گفت بدو برو یه چیز قشنگ بپوش ، من به این نتیجه رسیدم که حرف تو درسته ...، وقتی آدم به خودش اهمیت بده و شیک بگرده خود به خود بقیه هم بهش اهمیت میدن ..! حالا برو یه چیز شیک بپوش ..، راستی ..، کامبیز گفت دوربینتو براش ببری ..، فیلم داره ...؟؟ در حالی که داشتم فکر میکردم مامانم کی با کامبیز حرف زده گفتم نه مامان ...، مامان گفت سر راه بخر..، گفتم چشم ، یه دوربین یاشیکا داشتم که نورسنج و فکوس نوری داشت که خیلی باکلاس محسوب میشد ..! ، توی اتاقم از توی لباسهام یه پیرهن آستین بلند چهارخونه قرمز و مشکی انتخاب کردم و با یه شلوار پارچه ای مشکی ست کردم ...، گشتم توی کمد یه کفش چرمی مردونه که از بس ازش استفاده نکرده بودم کلا فراموش شده بود رو هم در آوردم و بعد از مدتها لباس اسپورت و کجوال پوشیدن بالاخره یه تیپ مردونه زدم و دوباره توی اتاق مامانم برگشتم ...، مامانم منو که دید کلی غش و ضعف رفت ، پرید و بغلم کرد و قربون صدقه ام رفت ، یه رژ لب قرمز تند زده بود و تیپ سکسی خودشو کامل کرده بود ..، گونه ام رو بوسید و جای رژ لبش روی لپم موند ..، خندید و گفت برو رژ لبتو پاک کن قربونت برم ، مرد شدی ..! مرد من !! ، رژ لب مامانمو از لپم پاک کردم ، مامانم یه مانتو بلند روی همه لباسهاش پوشید و یه روسری سرش کرد و گفت بریم ..، وقتی راه میرفت و رونهای نسبتا لختش از توی چاک مانتو بیرون میزد حسابی قاطی کرده بودم ..، دست خودم نبود ...، اصلا یادم نبود مامانمه ...، یه زن شهوت انگیز خوشگل بود که رونهای خوشتراش گوشتالوش کیرمو تا آستانه شکستن راست کرده بود ..، راست میگفت آدم به دیدن زن لخت هیچوقت عادت نمیکنه ...، واسه من که هنوز هم اینطوریه ..، یه زن خوشگل و خوش هیکل با لباسهای سکسی و خوشگل هنوز هم تو هر موقعیتی منو به شدت تحریک میکنه ...، تو کونم عروسی بود ، مطمئن بودم کامبیز با دیدن مامانم حالش بد میشه و بالاخره یه بار هم که شده حال منو تجربه میکنه ،میفهمه وقتی که با کیر راست و در آستانه جنون از خونشون برمیگردم چه حالی دارم ! ، مامانم کنار دستم نشسته بود و مانتوش از روی پاهای خوشگلش کنار رفته بود ، جوراب نازکش پاهاشو صد برابر سکسی تر نشون میداد ..، با بهونه و بی بهونه چند بار کیرمو مالیدم و جابجاش کردم ..، خشتک این شلوار نسبتا تنگ پارچه ای خوشدوخت واسه کیر خوابیده طراحی شده بود و واسه کیر راست من توش جای کافی پیدا نمیشد ..! ، مامانم بالاخره زبون اومد و گفت چته همش دستت به خشتکته ...؟؟ گفتم نمیدونم ، انگار یه جوریه !! ، اذیتم میکنه ..، مامانم گفت دیگه اینو نپوش ! بعد با خجالت اضافه کرد اگه اونجاتو اذیت میکنه خودتو آزار نده ...! تو دلم گفتم جوووون مامانی ..، قربون اون پاهای سکسیت برم ! ، تو همچین چیزی بودی و ما نمیدونستیم ؟ ..!!! ، گفتم نه مامان ، خوبه ، نمیدونم چرا امروز اینطوری شده ..، خندید و گفت باشه ، سر راه یه فیلم کداک 135 خریدم که میشد باهاش 24 تا عکس بگیری ..!! بخاطر همین عکسهای قدیمی اینقد با ارزشن ، چون عکس گرفتن سخت بود .. ، عکس رو میگرفتیم و بعد باید صبر میکردیم تا ببینیم کی فیلممون تموم میشه تا بدیم چاپ ، اونوقت تازه میفهمیدیم نصف عکسهامون خراب شده ...!!، مثل الان نمیشد با دوربین دیجیتال دو هزار تا عکس چند مگاپیکسلی رو روی یه تراشه کوچیک ذخیره کنی ! ، خلاصه دم خونه کامبیز اینا پارک کردم و زنگ زدیم ..، منتظر بودم قیافه کامبیز رو وقتی قیافه ما رو با اون تیپهای خفن میبینه تماشا کنم ...، وقتی در باز شد و رفتیم تو مامانم از توی کیفش یه کفش پاشنه بلند تمیز برای روی فرش در آورد و روی زمین گذاشت که پاش کنه ...، در همین موقع پروانه خانم به استقبالمون اومد ، قرار بود اونا با دیدن تیپ ما شوکه بشن ..، اما من با دیدن پروانه خانم که یه لباس فوق العاده نازک تنش کرده بود که آستینهاش تور سفید بود و روی تور با نخ سفید گلدوزیهای خیلی شیکی کرده بودن و یه دامن کوتاه چاکدار تنش کرده بود و رونهای لخت و سکسیش رو بیرون ریخته بود شوکه شدم و زبونم بند اومد ...! پروانه خانم بغلشو باز کرد و منو توش جا داد و سرمو به وسط ممه های درشتش چسبوند و گفت سلام عزیزم ...، تولدت مبارک !!! ، کاملا قاطی کرده بودم ، انتظار این یکی رو نداشتم ...، اصلا یادم نبود که تولدمه ..، به مامانم نگاه کردم ، خندید و گفت تولدت مبارک عزیزم !! ، پس اونم خبر داشته ..، بعد کامبیز پیداش شد که یه پیرهن آستین کوتاه سفید تنش کرده بود و پاپیون زده بود و با شلوار سورمه ای و یه جوراب سفید در حالی که یه دمپایی دم پاش انداخته بود از تو آشپزخونه بیرون اومد و عین گارسونها تا کمر خم شد و گفت تولدتون مبارک دوست عزیز ، به کلبه محقر ما خوش آمدید !!

  23. #223
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و دوم




    کامبیز که کاملا تو کف لباسهای سکسی مامانم بود یه روبوسی داغ با مامانم کرد و ما رو به سمت اتاق پذیرایی هدایت کرد ..، یه آهنگ گذاشتیم و یکم با آهنگ قر دادیم .، هنوز از شوک بیرون نیومده بودم ..، پروانه خانم رفت و با یه کیک تولد خونگی که خودش درست کرده بود برگشت ، پریدم و بغلش کردم و ماچش کردم و ازش تشکر کردم ، مامانم هم از پروانه خانم تشکر کرد ، چند تا عکس گرفتیم و نشستیم به حرف زدن ..، بردم ماشینو به کامبیز نشون دادم و داستان نمایندگی رو واسش تعریف کردم و قاه قاه میخندید ...، بعد جریان ناتاشا و دکتر خانم باز رو واسش تعریف کردم و اونم بدتر از من حرص میخورد ..، گفت خوب بهش میگفتی مرتیکه خانم بازه ...، گفتم اگه میگفتم فقط خودمو ضایع کرده بودم چون ناتاشا فکر میکنه حسودی میکنم ، سری تکون داد و گفت راست میگی ..، بهش گفتم باهاشون قرار شام گذاشتم ، میخوام ببرمشون همون رستورانه تو لواسون ...، کامبیز گفت داداشم خودت میدونی اما بنظر من دیگه بهتره بیخیال ناتاشا بشی ..، بیخود پولتو هدرش نکن ..، میخوای هم به خودش و هم به اون دکتر عوضی شام بدی ..؟ کون لق جفتشون !! ، گفتم حالا بزار ببینم چی میشه ..، آخه لامصب یه بار رفتم خونشون داشت لباس عوض میکرد تماشاش کردم ، نمیدونی چه چیزیه که ..! ، گفت به ما چه ..، دیگی که واسه من نجوشه میخوام توش سر سگ بجوشه ..، ناز چنگ آویر ..!! ، گفتم حالا یه شامه ..، بزار ببینم چی میشه ..، داشتم در مورد قاب عکس شاه و عکس عموش واسه کامبیز تعریف میکردم و اونم کاملا تو کف بود که پروانه خانم اومد سمتمون و گفت پاشید برقصیم نا سلامتی تولده ها ! ، پا شدیم و شروع به قر دادن کردیم ، پروانه خانم چنان قشنگ میرقصید که بنظر من ده تا جمیله رو میذاشت تو جیب بغلش ، با این تفاوت که هم خیلی از جمیله خوشگلتر بود و هم کون گنده و سکسی و رونهای کپل و سفیدش کیر منو تا آستانه انفجار راست کرده بود ..، مامانم هم یه قری میداد که بیا و ببین ..، کامبیز خودشو به مامانم نزدیک کرد و گفت خاله شهین بیا با من برقص ..، مامانم دستشو گرفت و اجازه داد کامبیز خودشو تا حد امکان به پر و پاچه سکسیش نزدیک کنه و به بهانه رقص گاهی هم دستی به کون مامانم بکشه ..، پروانه خانم بهم نزدیک شد و گفت تو هم بیا با خودم برقص خاله ..! ، دست پروانه رو گرفتم و با هم رقصیدیم ..، یهو آهنگ تموم شد و یه آهنگ آروم شروع به پخش کرد ..، وایسادیم و واسه خودمون دست زدیم ...، میخواستم برم بشینم که پروانه خانم دستمو گرفت و گفت کجا ؟ بیا با هم تانگو برقصیم ..! ، از خدا خواسته دستشو گرفتم و شروع کردیم با آهنگ خودمونو عقب و جلو میکردیم ..، کامبیز هم واسه اینکه از قافله عقب نمونه سریع رفت تو کار مامانمو یه دست مامانمو تو دستش گرفت و دست دیگه اش رو روی کمر مامانم گذاشت ، با آهنگ که میرقصیدیم نگاه کردم و دیدم دست کامبیز از کمر مامانم سر خورده و تا روی باسنش پایین اومده و کامبیز سرش تو یقه مامانمه ..، اما مامانم چیزی نمیگه و اجازه میده کامبیز کارشو بکنه ..، با دیدن دست کامبیز روی کون مامانم به شدت تحریک شدم و دستمو تا روی کون پروانه پایین بردمو آروم با نوک انگشتهام کونشو مالیدم ، پروانه خانم با یه لبخند از کارم استقبال کرد ، نمیدونستم چیکار کنم ، کیرم اینقد راست شده بود و راست مونده بود که میترسیدم دیگه کلا راست بمونه و یادش بره یه زمانی هم میتونست بخوابه !! ، وقتی پشتمون به مامانم اینا بود دستمو عمدا لای چاک دامنش میبردم و رون گوشتالوش رو لمس میکردم ..، حتی الان هم با یاد اوری اون صحنه ها کم مونده ارضا بشم ..! ، یه لحظه موقع رقص دیدم که کامبیز دستشو از روی لباس برد لای چاک کون مامانم ، مامانم هم با همون آهنگ دست کامبیز رو گرفت و دوباره تا روی کمر خودش بالا آورد ..، اینقد حال کردم که حد نداشت ! ، دلم میخواست کیر کامبیز راست بشه و راست بمونه اما به مراد دلش نرسه ! ، مامانم انگار فکر منو خونده بود دوباره به کامبیز لبخند زد و اجازه داد کامبیز امیدوار بمونه ..! ، اهنگ تانگو تموم شد و کیر من در حال شکستن بود ..، یه نگاه به جلوی شلوار کامبیز انداختم ..، برجستگی شلوارش نشون میداد که اوضاعش از من هم بدتر بود ..!! ، پروانه با لبخند در حالی که نگاهش به کیر راستم بود آروم دستمو گرفت و یه طوری که مامانم نبینه که کیرم راسته منو تا اولین صندلی بدرقه کرد ..، کامبیز هم ناگهان غیب شد و از پشت صندلیهای اونور میز ناهار خوری رفت سمت در اتاق پذیرایی ، بعد از همون دور صدا زد من میرم یکم شراب بیارم ..، مامانم که بهم نزدیک شده بود و داشت کون خوشگلشو آماده میکرد که بزاره رو صندلی کنار من بلافاصله داد زد من که نمیخورم ...! ، واسه خودتون بیار ..، بعد بهم گفت اوندفعه مست کردم مهمونی از دستم رفت ایندفعه دیگه نمیزارم ..، خندیدم و گفتم خوب کمتر بخور مامان ..، یکم بخور سرت فقط گرم بشه ..، مهمونی گرمتر میشه ..، خندید و نشست ..، دوباره بغلم کرد و منو بوسید ..، زانوهای خوشگلش از توی جوراب نازک برق میزدن ..، دلم میخواست یکم به کیرم استراحت بدم ، دو ساعتی میشد که همش راست مونده بود ..! ، اما مگه این لامصبای گوشتالو میذاشتن ! ، پروانه میرفت شهین میومد ، شهین میرفت پروانه میومد ! ، دستمو گذاشتم روی زانوی سکسی مامانم ..، خندید و دستشو روی دستم گذاشت ، دوباره راست کردم ...! ، اگه به کیرم دست میزد مطمئنا همون لحظه ارضا میشدم ! ، دو سه دقیقه بعد کامبیز و بعدش هم مامانش اومدن تو ..، تو دست کامبیز یه یخدون و یه شیشه مشروب بود ..، پروانه خانم کیک رو از روی میز ناهار خوری برداشت و آورد گذاشت روی میز پذیرایی که روش میوه و شیرینی چیده بودن ..، بعد هم شروع به خوندن آهنگ تولدت مبارک کرد و مامان و کامبیز هم همراهیش کردن ..، منم از خجالت داشتم آب میشدم ، گفتم تو رو خدا لااقل آهنگ نخونین ..، مگه دو سالمه ؟ نا سلامتی نوزده سالم تموم شد رفتم تو بیست !! ، پروانه خانم گفت واسه ما شما همیشه دو سه سالتونه ..، بعد هم ادامه داد توووولددددت مببباررررک توووولدددت مببببااااارررک ! ، نشستیم دور میز و پروانه خانم یه شمع روی کیکش روشن کرد و گفت یالا فوت کن ..، یکم اینور اونور کردم که اگه بشه از زیر این بچه بازیها در برم ، اما وقتی دیدم چاره ای نیست بالاخره فوت کردم و همشون دست زدن ..! کامبیز یه شیشه کادو پیچ شده رو داد بهم ..! ، تابلو بود که توش چیه !!! ، بعدش هم یه بسته کادوپیچ دیگه رو هم از روی میز برداشت و آورد برای من ! ، گفت این از طرف من و مامانم ..! ، هر دو شون رو بوسیدم و ازشون تشکر کردم ! ، بعد کادو کامبیزو باز کردم ، تابلو بود که مشروبه ...! ، اما وقتی که بازش کردم نوبت من بود که تعجب کنم ..! یه مشروب اسپانیایی بود که تاریخ ساختش رو به سال میلادی با مهر روش زده بودن ! ، تاریخ روی لیبل اون مشروب با روز و ماه و سال تولد من یکی بود ..! ، در اصل اونروز همونقدر که روز تولد من بود روز تولد اون شیشه مشروب هم محسوب میشد ..! ، یه شیشه شراب درست همسن خودم ! ، بی اختیار گفتم واو ...! ، دوباره کامبیز رو ماچ کردم و رفتم سراغ هدیه پروانه خانم ..، هدیه پروانه نسبتا سنگین بود ، هرچی بالا و پایینش کردم نفهمیدم چیه ، یه چیزی توی بسته تکون میخورد اما معلوم نبود چیه ...، بسته رو باز کردم و یه ریش تراش فیلیپس سه تیغه توش بود که حرف نداشت کلی ذوق کردم ، پریدم و پروانه رو بغل کردم و ماچش کردم ، آروم تو گوشم گفت تو یه هدیه دیگه هم پیش من داری که جاش محفوظه !!! ، کیرم بسرعت عکس العمل نشون داد ..، چون متوجه شده بود که اون هدیه آخری مال من نیست و مال حمید کوچیکه است !! ، بعد نوبت مامانم بود که دست کرد توی کیفش و یه بسته نسبتا کوچیک از توش در آورد ...، بیشتر به سایز بسته طلا میخورد اما نمیتونست طلا باشه ..، من که دختر نبودم که مامانم بخواد بهم طلا کادو بده ...، مامانمو بوسیدم و بسته رو تکون دادم ، صدای فلز از توش در اومد ..، بسته رو به گوشم چسبوندم و بعد بلافاصله داد زدم بخوابید رو زمین ...!! ، بمب ساعتیه ...!! ، همه زدن زیر خنده و فهمیدن که تو بسته ساعته ..، بسته رو باز کردم و یه ساعت امگا صفحه مشکی با 6 تا عقربه از توی جعبه بهم چشمک زد ..! ، خیلی شیک بود اما حداقل نیم کیلو وزن داشت !! ، کلی ذوق کردم ، مامان قشنگمو بغل کردم و بوسیدم و دوباره ازش تشکر کردم ..، خیلی از سورپرایز تولدم و هدیه های خوبی که گیرم اومده بود راضی بودم ..، کیک خوشمزه پروانه رو با یه چایی خوردیم و دوباره بزن برقص و چند تا پیک مشروب ..، مامانم اولش نه و نو میکرد اما با اصرار من و کامبیز دو سه تا پیک خورد ..، اینبار دیگه حواسمون بود که زیاد نخوره ..، مامانم کلا یکم خجالتی و یکم ترسو بود ، اما وقتی سرش از مشروب داغ میشد بی حیا و متهور میشد ..! ، کلا یه شهین دیگه میشد ! ، خلاصه شهین خانم با کامبیز میرقصیدن و کامبیز کونی همه جای مامانمو با دستاش اسکن میکرد ..! ، من و پروانه خانم کنار هم پشت میز نشسته بودیم و کیک خونگی رو مزه مشروب میکردیم و می میزدیم ...! ، یه لحظه دست پروانه رو وسط پاهام حس کردم ، داشت کیرمو از روی شلوار میمالید ..، یکم جابجا شدم که کارش راحت بشه و در عوض دستمو بردم توی کمرش ، آروم بلوزشو کنار زدم و در حالی که هر دو داشتیم وانمود میکردیم داریم رقص اونها رو تماشا میکنیم به همدیگه ور میرفتیم ..، مامانم یکی دو بار ما رو با دقت وسط رقص نگاه کرد اما حالتش طوری نبود که فکر کنم متوجه چیزی شده ..، مسلما که دست مارو زیر میز نمیدید ..، اما زود رقص رو تموم کرد و اومد سمت ما ، پروانه دستشو از روی کیر من برداشت و من دستمو از تو لباسش بیرون کشیدم ..، مامان با خنده اومد کنارمون نشست و گفت یه پیک دیگه بهم مشروب بده ..! ، یه ذره مشروب ته پیک ریختم و بدون اینکه متوجه بشه بقیه پیک رو با آب پر کردم و دادم دستش ..، مامان یه نفس رفت بالا و بعد کامبیز رو تشویق کرد و شروع به دست زدن کرد ، کامبیز هنوز اون وسط داشت واسه خودش قر میداد ..، دو سه دقیقه بعد کامبیز هم اومد و کنار مامانم نشست و ولو شد ، دستشو یواشکی برد سمت کمر مامانم ..، ساعت حدود ده شب بود که مامانم با وجود مستی گفت حمید بریم ..، دلم پیش دوقلوهاست ..، کامبیز رفت مانتوشو آورد و کمک کرد که بپوشه ..، هدیه هام رو توی یه پلاستیک گذاشتم و دستم گرفتم ، پروانه نزدیکم شد و تو یه لحظه که مامانمو کامبیز حواسشون نبود لبهام رو بوسید ..، میدونستم دیگه تا روزی که بخوابونمش و کام دلمو ازش بگیرم چیز زیادی نمونده ، با مامان برگشتیم سمت خونه خودمون ..، توی راه گفت پروانه امروز خیلی اذیتت کرد ..!! ، متوجه منظورش نشدم ..، گفتم نه ، بیچاره اینهمه زحمت کشیده بود و کیک درست کرده بود و میوه و شیرینی و دو ساعت هم که یه بند تو تولد من رقصید ، اذیتم نکرد که ...، مامان سرشو تکون داد و انگار داره با خودش حرف میزنه زیرلبی گفت داره تلافی کارهای شوهرشو سر بچه من در میاره ...، میدونم چیکارت کنم ..!! ، گفتم مامان چی میگی ؟ گفت هیچی با خودم هستم ..!
    خونه که رسیدیم مامان قبل از اینکه لباسهاش رو عوض کنه رفت به دوقلوها سر زد ، دوقلوها خواب بودن و نازنین و مامانش هم کنارشون روی زمین خوابیده بودن ، لیلا خانم وقتی دید ما اومدیم پاشد و سلام علیک کرد ..، بعد گفت آقا مهندس زنگ زدن گفتن کارشون طول میکشه کارخونه میمونن ..، مامانم گفت بهتر ...! ، بعد لیلا دخترشو بغل کرد و رفتن تو اتاق خودشون ... !
    مامان خوشگلم هنوز کله اش داغ بود اما کاملا سرپا بود و بهونه ای نداشتم که برم و کمکش کنم لباسهاش رو عوض کنه ..!، رفت سمت اتاق خودش و منم رفتم سمت اتاق خودم ...، لباسهام رو عوض کردم و رفتم تو رختخواب ، نوک کیرم میسوخت ! ، از بس که راست مونده بود و تحریک شده بود و ارضا نشده بود..، حالم بد بود ، دستمو بردم توی شلوارکمو کیرمو مالیدم ..، تو فکر چاک دامن پروانه خانم و دستمالی رون گوشتالوش بودم و کیر راستمو میمالیدم ...! ، شلوارکمو با شورتم نصفه پایین کشیدم و زیر پتو کیر راستمو میمالیدم ..، تو فکر و خیال خودم بودم و دستم روی کیر راستم بود که یکی آروم به در زد سریع شلوارکمو بالا کشیدم و بعد در اتاقم باز شد و مامان با یه لباس خواب بلند اومد تو و کنار تختم نشست ...!! ، وقتی نشست لبه های لباس خوابش از هم باز شد و پاهای لختش بیرون افتاد ..، با دیدن مامان تو اون لباسها حال و هوای سکس به شدت توی سرم برگشت و کیرم که در حال خوابیدن بود دوباره با شدت تمام راست شد ...، اینبار دیگه واقعا سرش میسوخت ! ، مامان گفت دیدم پروانه باهات چیکار میکرد .. ، از لحن حرف زدنش فهمیدم که هنوز مسته ..، گفتم مگه چیکار میکرد ؟ گفت با اون لباس لختی میذاشت دستمالیش کنی ! ..، دیدم موقع رقص دستت تو چاک کونش بود ! ، زبونم بند اومد و میخواستم توجیه کنم ..، گفتم نه مامان اشتباه دیدی ..، خوب اگه خوشت نمیاد دیگه باهاش نمیرقصم ..!! ، بعدشم ..! ، میخواستم بگم چطور دست کامبیز روی کون تو بود عیب نداشت ..! ، اما حرفمو خوردم ..، بجاش گفتم بعدشم ..! ، اونم برای من مثل تو میمونه ! ، مامانم گفت این چرت و پرتها رو به یکی بگو که تورو نشناسه ...، تو تو بغل من بزرگ شدی ..، خودم میدونم چی زاییدم و چی بزرگ کردم ! ، تو تا صد سال دیگه هم به دیدن زن لخت عادت نمیکنی ..! ، اگه حرفتو قبول کردم و تو خونه لخت میگردم واسه این نیست که فکر میکنم عادت میکنی و از سرت میفته ، واسه اینه که بقول خودت اگه جای دیگه دیدی سرت نچرخه ..، که ظاهرا فایده ای هم نداشته ...! ، حالا ازت یه سوال میپرسم ، اگه درست جوابمو دادی باز باهات حرف میزنم و به حرفت گوش میدم ، اگه مزخرف جواب دادی از اتاق میرم بیرون و دیگه نه من نه تو ! ، این لحن بی حیا و رک مامان موقع مستی منو میترسوند ! ، گفتم بگو ..، گفت تا حالا با پروانه خوابیدی ؟ ترسیدم و گفتم نه به جون تو ...!! ، یکم فکر کرد و گفت خوب ..، بعد از ظهر باهات ور رفت ارضا شدی ؟!! ، با تته پته گفتم کی ..؟؟؟ گفت بهت گفتم باهام روراست باش وگرنه دیگه باهات حرف نمیزنم ! ، وقتی من با کامبیز میرقصیدیم داشت باهات ور میرفت ! ارضا شدی ؟ با خجالت گفتم نه ...! گفت شلوارکتو بکش پایین ....!!! فک کردم اشتباه شنیدم ، گفتم چی ؟ گفت گفتم بکش پایین !! ، حس کرد قصد ندارم بشنوم ! ، خودش پتو رو زد کنار و دو طرف شلوارکمو گرفت و کشید پایین ، کیر نیمه راستم از توی شلوارک پرت شد بیرون ، یکم تردید داشت اما بعد دستشو دراز کرد و کیرمو گرفت تو دستشو مالید ...، گفت اگه امشب ارضا نشی صبح با دلدرد و کمردرد از خواب پا میشی ..، بعد هم پای لختشو جابجا کرد و گفت اگه کمکت میکنه زودتر ارضا بشی دستتو بزار روی پام !!! ، بعد ادامه داد این پروانه کثافت میخواد تلافی دستمالی فرید به منو سر تو در بیاره ، میمالدت اما ارضات نمیکنه ، فقط اذیتت میکنه ..، تو دلم خندیدم گفتم اینطوریم نیست ! ، قبلا یه بار ارضام کرده ...!! اما با خودم گفتم بهتره مامان اینطوری فکر کنه ، از اینکه مامان کیرمو میمالید عرشو سیر میکردم ، دستمو گذاشتم رو پای لختش ..، پاشو جابجا کرد که راحت باشم ، توی نور ضعیف اتاق شورت توری رو از لای پاش تماشا میکردم و مامان خوشگلم کیرمو میمالید ، دلم میخواست بخوابونمش و لای پاش ارضا بشم ..، اما همچین خایه ای توی خودم سراغ نداشتم ..! ، راحت خوابیدم و گذاشتم کیرمو بماله .. ، دستمو به پای لختش کشیدم و رون گوشتالوشو تا کنار شورتش دستمالی کردم ، بهم اجازه داد تا هرجا دلم میخواد دستمو دراز کنم ..، اینقد این کار برام تحریک کننده بود که وقتی نوک انگشتم با لبه شورتش برخورد کرد با آخرین شدت ممکن ارضا شدم و آبم پنجاه سانت به بالا پرت شد ، خندید و خم شد و منو بوسید ، با چند تا دستمال دستشو تمیز کرد و چند تا دستمال هم به سمت من دراز کرد ، در اتاقو بست و بیرون رفت ، بهترین هدیه تولد تمام زندگیمو گرفته بودم ، سبک و سرخوش بودم ، چشمامو بستم و به هیچی فکر نکردم...

  24. #224
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و سوم






    وقتی بیدار شدم آفتاب تو خونه پهن شده بود ، ساعت اتاق 10.30 صبح رو نشون میداد ..، دلم نمیخواست از رختخواب جا کن بشم ، سرخوشی دیشب هنوز تو تنم بود ، بالاخره پاشدم و از اتاق بیرون اومدم ، خونه نسبتا ساکت بود ، از دستشویی که بیرون اومدم سرک کشیدم و دیدم مامانم و لیلا خانم توی آشپزخونه نشستن و با هم حرف میزنن ..، لیلا یه مانتو نخی قدیمی مال مامانم تنش بود ..، قدیمی اما تمیز و اتو کشیده بود..، مامانم یه بلوز دامن آبی تنش کرده بود که خیلی بهش میومد ..، منو که دید تو روم خندید ..، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ..، نشستم کنارشون ..، مامان گفت چی میخوری حمید جون ؟ دیر پاشدی سفره صبحانه رو جمع کردیم ..، گفتم یه لقمه نون و پنیر ..، لیلا پاشد که برام صبحانه بیاره ..، مامان به حرفهاش با لیلا ادامه داد..، یکی از دوستهای قدیمیمون وکیله ..، باهاش صحبت میکنم ..، هم برات طلاق غیابی میگیره هم حضانت نازنینو برات میگیره ..، این که مشخصه وقتی چند ساله نیومده راحت میتونی طلاق بگیری..! ، اما من اگه جای تو بودم از اون مرتیکه پدر شوهرت هم شکایت میکردم ..، لیلا غذا رو روی میز گذاشت و یه طوری به مامانم نگاه کرد که یعنی جلو حمید این حرفها رو نزن ..! ، مامانم فوری نگاهش رو خوند و گفت لیلا جون تو این خونه چیزی رو از کسی پنهون نمیکنیم ..، حمید هم بچه نیست ، لازم بشه میبینی از صد تا مرد مردونگیش بیشتره ..، لیلا سری تکون داد و گفت بله خانم ، حق با شماست ..، اما وکیل گرفتن خرج داره ، مامانم گفت تا پیش مایی نگران مخارج نباش ، امشب به علی فراست زنگ میزنم ببینم چی میگه ..، پس تو با کلش مشکلی نداری ..؟ لیلا گفت نه خانم من از خدامه از این خونواده عوضی جدا بشم ..! ، فقط یکم نگران خانواده خودم هستم ، اگه بفهمن طلاق گرفتم ..، مامانم گفت نگران نباش ، به اونها ربطی نداره ، زندگی خودته ..، تو الان مستقلی ..! ، لیلا گفت هرچی شما بگید ..! ، پاشدم که واسه خودم چایی بریزم ، لیلا دید و گفت شما از سر غذا پا نشید من میریزم براتون ..، دوباره نشستم و لیلا چاییمو آورد ..، گفتم مامان ساعته خیلی قشنگه دستت درد نکنه ..، مامانم گفت قربونت برم ..، ببر بده سر کوچه اندازه دستت کنن .. ، طوری عادی حرف میزد و رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاق خاصی بین ما نیفتاده ...
    یکی دو ساعت بعد وقتی دیدم سر مامانم گرمه رفتم توی اتاقم و به بیمارستان زنگ زدم و سراغ ناتاشا رو گرفتم ..، گفتن امروز مرخصیه و نمیاد..، چند دقیقه بعد دوباره به خونشون زنگ زدم ، خودش گوشی رو برداشت ، با هم حال و احوال کردیم و ازش پرسیدم که برم دنبالشون یا خودشون میان ..، ناتاشا گفت آویر ماشین داره ، باهاشون تو میدون لواسون که اونوقتا هنوز میدون نشده بود و سه راهی بود واسه ساعت هفت قرار گذاشتم ..، بعد به سهیلا زنگ زدم و گفتم که ساعت شیش میرم دنبالش ..، قرارهام رو که فیکس کردم دیگه کاری نداشتم ...، یه زنگ به کامبیز زدم و ازش تشکر کردم بابت هدیه قشنگش و واسه سورپرایز تولدم ..، بعد ازش خواستم که گوشی رو بده به مامانش ..، پروانه خانم که گوشی رو برداشت کلی ازش تشکر کردم ، بخاطر تولد و کیک و همه چی ، کلی قربون صدقه ام رفت و گفت تو هم مثل کامبیز ..، بعد یواشکی گفت هدیه ات محفوظه ...! ، کلی حال کردم ..، تلفنو قطع کردم و رفتم توی حیاط گلها و گلدونها و باغچه رو آب دادم و صفایی به خونه دادم...
    سهیلا نزدیک خونشون کنار خیابون منتظرم بود ، مثل همیشه چادر سیاه سرش بود ..، بد جوری تو ذوقم خورد ..، اما تصمیم نداشتم که بزارم این قضیه روزم رو خراب کنه ..، کنار پاش زدم رو ترمز ، اون که منتظر یه جوانان زرد بود مسیرشو عوض کرد و پشتشو کرد که بره ، شیشه رو پایین کشیدم و صداش کردم ..، دوباره برگشت و با دیدن من پشت فرمون شورلت لبهاش به لبخند باز شد..، نشست کنار دستم ، فرمون چرخوندم و رفتم سمت لواسون ، تو سربالایی لواسون بالاخره زبون اومدم و گفتم مگه قرار نبود مانتو نو بپوشی ؟ خندید و چادرشو کنار زد ..، زیر چادر مشکی یه مانتو خیلی شیک شیری رنگ تنش کرده بود..، گفتم تمام منظره اش رو با این چادر مشکی خراب کردی ...! ، خندید و گفت درش میارم فعلا برو..! ، سر گردنه لواسون که رسیدیم گشت کمیته ایست بازرسی زده بودن ..، فکر میکردم فقط زمستونها واسه گیر دادن به اسکی بازها میان اما مثل اینکه حوصلشون از بیکاری سر رفته بود و وسط تابستون واسه گیر دادن به کسایی که برای فرار از گرمای تابستون یه بعد از ظهر برای تفریح میرفتن لواسون دوباره بساطشونو پهن کرده بودن ، اگه میگرفتنم تمام برنامه ام خراب میشد ، چون حداقل چند ساعت نگهمون میداشتن ..، ضبط ماشینو خاموش کردم و نوارشو انداختم زیر صندلی ..، ماشینهایی که توش پسر یا دختر جوون بود رو میگشتن ..، گفتم سهیلا میگم خواهرمی ..، گفت اگه ازت پرسید بگو خواهر دوستم ، گفتم باشه ..، البته مطمئن بودم اگه بگم خواهر دوستم صد برابر بدتر میشه و حتما بهمون گیر میدن ..، نوبت ما که شد شیشه ماشینو پایین کشیدم ، یه کمیته ای تقریبا سی ساله با ریش و پشم و یه کلاشینکف تو دستش اومد سمت ما و یه نگاه به من و سهیلا انداخت ..، وقتی سهیلا رو با چادر و چاقچور دید کنار رفت و گفت بفرمایید !! ، باورم نمیشد یه چادر چسکی همچین معجزه ای بکنه ..، با خوشحالی راهمونو به سمت سه راه لواسون ادامه دادم و گردنه رو پایین رفتم ..، گفت حالا دیدی چادر همچین بد هم نیست ، خندیدم و گفتم دمت گرم ..، گفت حالا میتونم از شرش خلاص بشم ، بعد هم کش چادر رو از زیر گردنش در اورد و بعد چادر رو تا کرد ، یه پلاستیک از توی کیفش در آورد و چادر تا شده رو توش گذاشت و پلاستیک رو روی صندلی عقب ماشین گذاشت ..، یه تیپ خوشگلی زده بود که بیا و ببین .، یه مانتو خیلی شیک شیری رنگ با شلوار همرنگش ، شلوارش یه کم کوتاه بود و ساق پای سفید و گوشتالوش معلوم بود ، یه صندل لختی قهوه ای هم پاش کرده بود و انگشتهای قشنگشو قرمز کرده بود ..، خیلی سکسی شده بود ، از توی کیفش یه روسری قهوه ای با نقشهای قرمز و شیری در آورد و سرش کرد و تیپ قشنگش کامل شد..، دستشو گرفتم و به سمت لبم بردم و بوسیدم .، خندید و خودشو نزدیک صورتم کرد و لپمو بوسید ، گفت من باید تورو ببوسم ، مدتها بود نتونسته بودم واسه خودم چیزی بخرم ..، تو باعث شدی لباسهای خوشگل بپوشم ..، تو میدون لواسون کنار یه کرونای نقره ای که تو همه جای بدنه اش جای تصادف دیده میشد وایسادم و منتظر ناتاشا موندم ، یه ربعی منتظر وایسادم اما ناتاشا و دکتر نیومدن ..، حوصله ام سر رفت و از ماشین پیاده شدم ، یهو با دیدن صورت قشنگ ناتاشا توی اون کرونای داغون جا خوردم ..، نزدیک شدم و دیدم بعععله ..، ناتاشا کنار و دکتر پشت فرمون همون ماشین نشسته ..، زدم به شیشه و ناتاشا با دیدن من لبهاش به خنده وا شد..، شیشه رو پایین کشیدن ، باهاشون سلام علیک کردم و گفتم من ربع ساعته اینجا پشت سرتون وایسادم ..، ناتاشا برگشت و ماشینو دید و گفت اه ..، من به آویر گفتم با جوانان میای ..! ، ماشین باباته ؟ گفتم نه جوانانو فروختم اینو خریدم ..! ، ناتاشا خندید و گفت مبارکه پس باید دو تا شام بدیا...!! ، خندیدم و گفتم چشم ، بعد رو به دکتر گفتم پس با اجازه من جلو میرم شما پشت سرم بیاید ، آویر سر تکون داد و تایید کرد..
    پیچیدم توی باغ رستورانی که از اوندفعه با کامبیز نشون کرده بودم ...، یه گارسون بدو بدو اومد جلو و خوشامد گفت ...، پنجاه تومن بهش دادم و گفتم مارو ببر به یه آلاچیق دنج ..، طرف مارو برد یه گوشه باغ و توی یه آلاچیق قشنگ جاداد ..، ناتاشا یه مانتو ولنگ و باز قرمز پوشیده بود با یه شلوار تنگ و پاهاش رو یه وری روی هم انداخته بود..، سهیلا رو به ناتاشا و دکتر معرفی کردم ، بعد نشستیم به حرف زدن ، آویر خوش صحبت و لوده بود و هی شوخی میکرد ..، اما تا سرمو میگردوندم همش چشمش به پروپاچه سهیلا بود..، پرسید جلوتونو نگرفتن ؟ گفتم چرا اما یه نگاه به ما انداختن و گفتن برید..، زیاد گیر ندادن ، آویر با تعجب گفت عجیبه ، ما رو با این ماشین قراضه و با این سن و سال پیاده کردن تا کارت پزشکیمو نشون ندادم ولمون نکردن ، بعد در حالی که نگاهش به پاهای لخت و ساق گوشتالوی سهیلا بود گفت عجیبه که با این ماشین خوشگل و این تیپ و قیافه با شما کاری نداشتن..، بعد گفت عجب ماشین خوشگلی ..، ناتاشا گفته بود جوانان دارید ..، جواب دادم : گفتم که ، جوانان رو کلا واسه امتحان رانندگیم خریده بودم ، دو روز بعد با 25 تومن سود فروختمش ..! ، آویر که معلوم بود از سودی که کرده بودم خیلی تعجب کرده و فک میکنه خالی میبندم ..، سری تکون داد و گفت چی شد که اینقد روش سود کردی ؟ گفتم ماشین صفر بود ..، جوانان هم که دیگه چند ساله تولید نمیشه ..، صفرش پیدا نمیشه ..، رفتم از یکی از دوستهای بابام خریدم واسه امتحان رانندگی ..، یارو میخواست صد تومن بفروشه ، من ازش خریدم 85 بعد همون روز تو کارواش یه خوره ماشین میخواست بخرتش ، صبر کردم امتحان رانندگیمو که دادم بهش زنگ زدیم و فروختیم بهش 110 ، به همین راحتی 25 سود کردیم ..، آویر سرشو تکون داد و گفت بعد من باید با مدرک دکتری یه ماه و نیم کار کنم تا همینقدر پول در بیارم..!! ، شونه ام رو بالا انداختم ، گفت خدا واسه آدمهای تنبل میسازه ..، ناتاشا گفت شیرازی هستی دیگه ..، بعد هم خندید ..! ، ناتاشا و سهیلا هم به شوخیش خندیدن ..، بعد ادامه داد میدونید که شیرازیها چقد زرنگ هستن ..! ، شنیدید دو تا شیرازی رفتن دزدی بانک ؟ همه ساکت شدن که بقیه حرفهاش رو بشنون ..، ادامه داد وقتی بانک رو زدن نشستن تو خونه این یکی گفت حالو بیو بشماریمش !! اینو با لحجه شیرازی گفت ..، بچه ها زدن زیر خنده ، منم یه لبخندی زدم اما داشتم حرص میخوردم ..، بعد گفت اون یکی جواب داد ولش کن عاموووو حال داریا..! ، فردا تو رادیو میگه چقد بوده ..!! ناتاشا و سهیلا اینقد خندیدن که دلدرد گرفتن ، ساکت که شدن گفتم شنیدید کورده عمرش سر اومد و مرد...؟؟؟ همه ساکت شدن که ببینن چی میخوام بگم ..، آویر هم گوشهاش رو تیز کرد ..، ادامه دادم : آوردنش پیش خدا ، گفتن خدایا این آدم خوبی بوده چیکارش کنیم ؟ خدا گفت بندازینش بهشت ، خوب آدم خوبی بوده ..، گفتن کورده ها ؟؟ خدا گفت خوب کورد باشه ..، خوب بوده بندازیدش بهشت ...! همشون یه لبخند زدن و منتظر بقیه جوک من موندن ..، گفتم چند روز بعد فرشته ها اومدن گفتن ای خدا چه نشستی که یونس و ایوب تو بهشت مست کردن و با قومشون دارن با هم میجنگن ، خدا گفت تو بهشت شراب از کجا آوردن ؟ فرشته جواب داد همون کورده از جهنم قاچاق کرده آورده تو بهشت .. ، ناتاشا و سهیلا کلی خندیدن ..، ادامه دادم ، خدا گفت کورده رو آوردن و بهش گوشزد کردن که قاچاق کالا از جهنم به بهشت و بالعکس ممنوع ..، کورده قبول کرد و ولش کردن ، چند روز بعد دوباره فرشته ها اومدن سراغ خدا ..، ای خدا چه نشستی که حجاج تو بهشت حرمسرا تشکیل داده و یزید تو ارتفاعات بهشت مشغول اسکی بازیه ...!!! ، خدا گفت برید تحقیق کنید ببینید چه خبره ..، کاشف به عمل اومد که کورده که دیده بود قاچاق کالا ممنوعه نفری هزار تومن میگرفته آدمها رو از جهنم به بهش قاچاق میکرده ...!!! ، دخترها اینقد خندیدن که اشک از چشماشون در میومد ..، اگه کارد به آویر میزدی خونش در نمیومد ..، وسط خنده دختر ها گفتم آویر خدایی چی شد وسط اینهمه قاچاقچی تو دکتر شدی ..؟؟؟ آویر سعی کرد مودب باشه و خودشو کنترل کنه ..، معلوم بود که خیلی عصبانی شده ..، گفت اینطورها هم نیست ، بعضی ها واسه امرار معاش قاچاق میکنن ولی بیشتر کوردها کشاورز و دامدار هستن ، پدر من هم کشاورزه ..، گفتم آره بابا من واسه مزاح گفتم ..، دیدم به شیرازیها گیر دادی گفتم منم یه انگولکی به کردها بکنم وگرنه همگی هموطن هستیم ..، شام رو آوردن و مشغول خوردن شدیم ..، حواسم به همه بود که چیزی کم و کسر نباشه ..، سهیلا پاش رو یه وری روی هم گذاشته بود و داشت شامشو میخورد ، یه لحظه متوجه شدم که آویر با نوک انگشت پاش آروم کف پای سهیلا رو که نزدیکش بود لمس کرد و وقتی سهیلا پاش رو کنار کشید و بهش نگاه کرد آویر خندیدد که یعنی عمدا کردم ..، ناتاشا که گرم غذا خوردن بود و اصلا تو این حال و هوا نبود..، داشتم فکر میکردم چطوری حالشو بگیرم مرتیکه هیز نفهم ...، مثلا با نامزدش اومده شام بیرون ، دست از خانم بازی برنمیداره ...، سهلا یه لحظه بهم نگاه کرد که ببینه کار آویر رو دیدم یا نه ..، خیلی آروم بهش چشمک زدم که یعنی مهم نیست ...! ، شام که تموم شد دوباره شروع به تعریف کردن کردیم و آویر هم شروع کرد به مزه پراکنی ..! وقتی چیز بامزه ای میگفت نگاهش به صورت سهیلا بود که ببینه سهیلا به جوکهاش میخنده یا نه ..! ، اصلا کاری به ناتاشا نداشت .، وقتی میدید سهیلا با جوکش حال کرده حسابی شنگول میشد و یه جوک دیگه تعریف میکرد ، البته گاهگاهی هم روش رو به سمت ناتاشا میکرد و لبخند میزد که دل ناتاشا رو هم بدست بیاره ..، بعد به سهیلا گفت شما رشته تحصیلتون تربیت بدنیه ؟ سهلا گفت بله ، گفت سال چندمی ؟ کدوم دانشگاه ...، بعد گفت اه ، من تو اون دانشگاه چند تا استاد آشنا دارم ، اگه کارت افتاد حتما بهم بگو ، دکتر محسنی رو میشناسی ؟ سهلا گفت اسمشو شنیدم ..، آویر گفت استاد آناتومیه ..، تو دانشگاه شما هم درس میده ..، خیلی کارش درسته ، رفیق فاب منه ، هر چی نگاه کردم دیدم ناتاشا اصلا تو این باغها نیست و کلا لوده بازیهای آویر واسه سهیلا رو نمیبینه ..، بعد چایی آوردن ، چایی رو که خوردیم چند دقیقه هم نشستیم و بعد بلند شدم که برم میز رو حساب کنم و بیام ، آویر بلند شد و گفت درسته که مهمون تو بودیم اما من و ناتاشا از شما بزرگتریم ..، من حساب میکنم ، ناتاشا هم گفت آره حمید جون بزار آویر حساب کنه ..، درست نیست تو بخوای ما رو مهمون کنی ...، گفتم مهمون منید خودم حساب میکنم ..، آویر هم دیگه اصرار نکرد و نشست ..، رفتم و حساب میز رو دادم و برگشتم.. ، خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم
    توی راه که برمیگشتیم سهیلا یه کاغذ لوله شده رو داد بهم ..، چراغ سقفی ماشین رو روشن کردم و کاغذ رو باز کردم ، کم مونده بود تصادف کنم ..، شماره تلفن دکتره بود ، زیرش نوشته بود دکتر آویر شمسی ...! ، فشار خونم رسیده بود به هزار و پونصد ! ، نه اینکه روی سهیلا تعصب داشته باشم ، فقط بخاطر اینکه سهیلا به اسم دوست دختر من به اون معرفی شده بود و با این کارش منو ضایع کرده بود..، به سهیلا گفتم این کاغذ رو دور ننداز لازم میشه ..، گفت نگرش دار ! ، گفتم پیش خودت بمونه بهتره ..! ، دوباره دادمش به سهیلا ..، دلم میخواست همون موقع برگردم پیداش کنم و خار مادرشو بیارم جلو چشمش ..، تو ذهنم دنبال یه راهی میگشتم تلافیشو سرش در بیارم ..، اولش میخواستم برم دو نفرو پیدا کنم یارو رو بگیرن ناکارش کنن که دیگه سر به سر من نزاره ..، اما بعد پشیمون شدم میخواستم یه بلای بدتر سرش در بیارم..، سهیلا رو رسوندم خونشون و ماچش کردم و ازش تشکر کردم ، هر کاری کردم پول نگرفت ، گفت خیلی بهم خوش گذشت ، لباسهای خوشگل هم که برام خریدی ، شام خوشمزه هم که بهم دادی دیگه لازم نیست پول بهم بدی ..، وقتی رسیدم خونه مامان هنوز از مهمونی پروانه برنگشته بود ..، بابام توی هال واسه خودش روزنامه میخوند و ورق میزد ، سلام کردم و کنار دستش نشستم ..، یه پاکت بهم داد و سرمو بوسید ، گفت تولدت مبارک پسرم ..! ، پاکتو باز کردم ، مدارک و سند شورلت نوا بود که همش بنام خودم بود ..، توکونم عروسی بود ، کلی حال کردم ، پریدم و بغلش کردم و ازش تشکر کردم ..، وقتی که میرفتم تو رختخواب تنها فکرم یه چیز بود ، انتقام از آویر...!

  25. #225
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و چهارم




    با صدای مامان واسه صبحانه بیدار شدم ..، ساعت 9 صبح بود ...، توی آشپزخونه ازش پرسیدم که دیشب کی برگشته ...، گفت 12 یا دوازده و نیم ..، گفت کامبیز رسوندتش خونه ...پرسیدم مگه کامبیز هم تو مهمونی زنونه بود ؟ مامان گفت نه ، کامبیز رفته بود بیرون ساعت 11.5 برگشت ، میخواستم آژانس بگیرم که نذاشت و اومد منو رسوند...، گفت خیلی خوش گذشت ، اینقد خندیدیم که نگو..، یه رودابه خانم از دوستهای قدیمی پری ..، خیلی فیلمه اینقد از دستش خندیدیم که نگو..، گفتم خدا رو شکر ..، بغلم کرد و منو بوسید گفت همش بخاطر توست ، باعث شدی یکم واسه خودم وقت بزارم ..، لبخند رضایت مندی زدم و یه لقمه رو به دهنم بردم .. ، شب تا صبح همش خواب میدیدم که با آویر دعوا کردم و تا میخوره میزنمش ..، صبحانه میخوردم و با مامان حرف میزدم اما همش فکرم درگیر ناتاشا و آویر بود ..، صبحانه ام که تموم شد بلند شدم و به کامبیز زنگ زدم ..، اون از من هول تر بود ، تا سلام علیک کردیم گفت چه خبر ؟ چی شد ؟ گفتم میام پیشت واست تعریف میکنم ..، گفت آره آره پاشو بیا...، لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون ..، یه آهنگ پینک فلوید گذاشته بودم و تو افکار خودم غوطه ور بودم ...، دم خونه کامبیز ماشینو یه وری پارک کردم و از در سمت شاگرد پیاده شدم ، کوچشون تنگ بود و واسه پارک کردن این نره غول مشکل داشتم ، باید یه طوری پارک میکردم که کوچه بند نیاد..، زنگشونو زدم و در باز شد ! ، وارد خونه شدم و تو کفشکن ورودی خونه کفشهام رو در آوردم و منتظر کامبیز موندم ..، چند ثانیه بعد پیداش شد..، دست دادیم و با هم رفتیم سمت اتاقش ..، گفت بگو بینیم چی شد ..! ، چشم میگردوندم که ببینم پروانه خانم پیداش میشه یا نه ..، فهیمد و گفت بیخود نگرد مامان خونه نیست !! ، خندیدم و گفتم کجاست ؟ گفت رفته بیرون یکی دو ساعت دیگه میاد ، چند وقته فقط به هوای مامانم میای اینجاها ..، نگو نفهمید ..! ، گفتم خفه شو مگه تو فقط به هوای مامانم به من زنگ میزنی ؟ گفت خوب واقعیتش آره ...!!! ، یه پس گردنی محکم حواله اش کردم و جفتمون خندیدیم ، رفتیم تو اتاقش و شروع کردم به تعریف کردن ..، اونم بدتر از من حرص میخورد ..، گفت میخوای بریم دم بیمارستان آبروشو ببریم و بیایم ؟ میریم یکم داد و بیداد میکنیم و برمیگردیم ، بعد گفت از ناتاشا که دیگه آبی واسه تو گرم نمیشه حداقل خودمونو سبک کنیم ..، گفتم هنوز از ناتاشا قطع امید نکردم ..، نمیخوام واسه ناتاشا بد بشه ..، میخوام یه بلای بدتر سرش در بیارم ...، همینطوری که با کامبیز حرف میزدیم یهو یه چیزی به فکرم رسید ..، گفتم کامبیز بزار یه زنگ بزنم ..! ، تلفن رو برداشتم و شماره خونه وحید فیلمی رو گرفتم ..، مامانش گوشی رو برداشت ، خودمو معرفی کردم و گفتم میشه با سهیلا صحبت کنم ؟ مامانش داد زد سهیلا ...، سهیلا ....!! ، چند ثانیه بعد سهیلا گفت الو ...، صدای تق بهم فهموند که مامانش گوشی رو گذاشته ، سلام کردم و گفتم سهیلا...، میشه یه کاری بکنی ..؟ گفت بگو ..، گفتم از دیشب تا حالا که این مردیکه بهت شماره داده کلکوت شدم و خوابم نبرده ، میخوام یارو رو بد جوری ضایع کنم ...، میتونی یه کاری برام بکنی ؟ سهیلا خندید و گفت چیکار کنم ؟ زنگ بزنم فحشش بدم ؟ گفتم نه بابا ، زنگ بزن بهش نخ بده ..، گفت بهش چی بدم ؟ گفتم یه جوری حرف بزن که انگار بدت نمیاد باهاش دوست بشی ..، اگر هم پشت سر من حرف زد بگو آره حق با توئه و خیلی وقته دارم به این فکر میکنم که ازش جدا بشم و از این حرفها ...، کامبیز با حیرت منو نگاه میکرد ..، گفتم خلاصه باهاش طرح دوستی بریز ..، بهونه هم که خودش بهت داد ، گفت اگه تو دانشگاه مشکل داشتی بهش زنگ بزنی ..، سهیلا گفت حمید ، حقیقتش من اصلا از این بچه بازیها خوشم نمیاد و سعی میکنم اصلا وارد این ماجراها نشم ..، خودت وضعیت خونه مارو میدونی و وضع زندگیمونو دیدی ..، خودمون اینقد صنم داریم که این بچه بازیها توش یاسمنه ..، یارو یه زری زد ..، ولش کن ..، گفتم من که نمیذارم واسه تو مشکلی پیش بیاد ..، همین یه بار ..، سهیلا گفت باشه عصری میزنگم ، تو فردا زنگ بزن بگم چی شد ..، گفتم حتما جبران میکنم ..، گفت عزیزم تو قبلا جبران کردی ! ، تلفونو که قطع کردم کامبیز گفت چیکار میکنی حمید ؟ بهش حال میدی ؟ مرتیکه همینو میخواست ..، یه لاسی با سهیلا میزنه ..، بعدم چه فکری کردی ؟ دختره جنده است ! ، اونم دکتره ، حالا معرفت به خرج داد و یه بار بهت گفت که اون تلفن داده ، اما یه پولی از اون برسه پا میشه میره بهش میده ، گفتم بزار ببینم چی میشه ..، میخوام طرح دوستی بریزه بعد پته یارو رو بریزم رو آب ! ، کامبیز گفت از ما گفتن اما این طرح از همین الان محکوم به شکسته !! ، نشسته بودیم که زنگ زدن ، کامبیز گفت عشقت اومد ...!! ، درو باز کرد و برگشت نشست ..، صدای پروانه خانم میومد که نق میزد ..، واااای خفه شدم ..، چقد گرمه ..، لباسهام شده خیس عرق ..، کامبیز مامان من میرم حموم ، صدات میکنم بیا کمرمو بمال ..! ، کیرم از این حرف به شدت راست شد..، چند ثانیه بعد در اتاق باز شد و پروانه خانم با موی طلایی خیس پریشون در حالی که شلوارشو تازه در آورده بود و تو دستش گرفته بود و دکمه های مانتوش رو باز گذاشته بود با یه شورت نخی سفید به پاش اومد تو ..، نیازی نیست که بگم چه حالی داشتم وقتی مامانش رو با اون وضع دیدم ..، پروانه خانم با دیدن من انگار که شوکه شده باشه سر کامبیز داد زد و گفت صد بار بهت میگم وقتی مهمون داریم یه صدایی یه ندایی چیزی بده اینجوری آبروم نره ..، بعد هم با ولنگاری دو تا لبه مانتوش رو روی هم گذاشت ، اما هنوز هم میتونستم پاهای لخت و فرورفتگی شورتش رو تو چاک کسش تماشا کنم ، حالم بد بود ..! ، بدتر از حال سامان جلیلی وقتی آهنگ حالم بده رو میخوند ..!! ، پروانه خانم با همون وضع وایساد و باهام سلام علیک کرد و حال مامانمو و داداشهام رو پرسید و من هم جواب دادم ، وقتی میخواست از اتاق بیرون بره دوباره لبه های مانتوش رو باز کرد و شلوارشو تو دستش جابجا کرد ..، درو که بست کامبیز خندید و گفت چطوری ؟ گفتم خفه شو ..، بعد گفتم همونطوری که تو روز تولد من بودی ...!! ، قاه قاه خندید و گفت اگه مثل اونشب من هستی که جلق لازمی ..، چون اونشب تا شما رفتید من رفتم تو دستشویی و خودمو خالی کردم ..، وقتی اینو گفت داشتم به مامانم فکر میکردم که منو خالی کرده بود و کارم به جلق نکشیده بود ، با خودم گفتم خوب شد کار من به اونجا نکشید ..! ، گفتم منم تو رختخواب خودمو خالی کردم ..، کامبیز خندید و گفت پسر کم مونده که یه چرتی با مامانت بزنم ..، گفتم لامصب اگه اینجوری باشه که من باید صد بار تا حالا با مامانت خوابیده باشم ..! ، کامبیز گفت اون از بیعرضگی خودته ..، ببخشیدا ..!! ، زنی که گذاشت بهش دست بزنی بعدش میخوابه ..، تو تا حالا صد بار مامانمو مالیدی و ماساژ دادی اما باهاش نخوابیدی ..، اونروز که من با رویا تو اتاق تنها بودم و تو با مامانم تو اتاق روی تخت نشسته بودی فکر کردم دیگه کارو تموم کردی ..، روز تولدت هم دیدم دارید با هم ور میرید ..، فک کنم مامانت هم دید ..، خلاصه یا کردی و به من نمیگی که خیلی نامردی ! ، یا هنوز نکردی که خیلی اوسکولی دادا ! ، از این حرفش خیلی بهم برخورد ..، گفتم کونی من تورو با رویا تنها گذاشتم تونستی بکنی ؟ پس تو هم اوسکولی دیگه..! ، تازه من هیچوقت تا حالا با مامانت تنها نموندم ..، کامبیز خندید و گفت شوخی کردم بابا ..، بعد گفت حالا جدی..! ، اگه با مامانت بخوابم تو ناراحت نمیشی ؟ گفتم اگه خودش بخواد نه ..، تو مستی هم نباشه ، چون موقع مستی آدم هر کاری میکنه ، بعد که مستی از سرش بپره پشیمون میشه اول دهن منو میگاد ..! ، گفت نه ، اونوقتی که باهاش میرقصیدم مست نبود ، اما از اینکه دستمالیش میکردم خوشش میومد ..، گفتم خوب اگه پا داد بکن ..، چند وقتی هست که با بابام مشکل داره ..، اونم یه جورایی مثل مامان تو شده ، انگار شوهر نداره ! ، گفت دمت گرم ، همینو میخواستم بشنوم ، نمیخوام اگه اتفاقی افتاد دوستیمون به هم بخوره ، فقط یه چیز..! ، گفتم هان ؟ گفت یه قول به هم بدیم ، گفتم بگو ، گفت اگه هر اتفاقی افتاد به هم بگیم ، قبول ..؟؟ ، گفتم قبول ! ، صدای پروانه خانم صحبتمونو قطع کرد ..، کامبیز مامان میای کمرمو بمالی ؟ کامبیز با لبخند رضایتمندی ازم جدا شد ، وقتی کامبیز رفت دست کردم توی شلوارمو کیرمو که در حال شکستن بود مالیدم و جابجا کردم ، با خودم گفتم چنان این مامان موطلایی قشنگتو بکنم که دیگه جرات نکنی بهم بگی اوسکول ..! ، اما تو دلم فکر میکردم واقعا حق با کامبیزه ، اگه تا حالا نتونستم ترتیب مامانشو بدم از اوسکولی منه ..!
    کامبیز که رفت حموم پیش مامانش گوشی تلفنو برداشتم و زنگ زدم به ناتاشا ..، اول زنگ زدم بیمارستان اما گفتن زود رفته خونه ..، دوباره خونه اش رو گرفتم و بعد از چند تا زنگ گوشی رو برداشت ، کلی باهام حال و احوال کرد و بخاطر شام تشکر کرد ..، احوال سهیلا رو پرسید که گفتم ازش خبر ندارم ..، گفت دختر خوبیه ...، بعد گفت امشب مهمون دارم ..، پرسیدم مهمونت کیه ؟ گفت آویر برای اولین بار میخواد بیاد خونه ام ..، یکم استرس دارم ، کارد میزدی خونم در نمیومد ، گفتم شام چی میخوای واسش درست کنی ؟ گفت میخوام غذای شمالی بدم ، مرغ شیکم پر ..، خوردی ؟ گفتم نه واللا..، گفت همین هفته یه روز درست میکنم بیا ، هرچی نباشه یه شام بهت بدهکارم ..، گفتم این حرفها چیه ..، گفت نه دیگه ، با سهیلا بیاید ، منم به آویر میگم بیاد ..، یه فکری کردم و گفتم زحمتت میشه ..، گفت نه بابا چه زحمتی ..، پس امشب واسه آویر مرغ شکم پر نمیذارم ، یه غذای دیگه درست میکنم ، مرغ شکم پر باشه واسه روزی که شما هم میاید ..، تشکر کردم ..، هنوز با ناتاشا حرف میزدم که کامبیز رسید و جمله های اخرم رو شنید ..، بعد از ناتاشا خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ..، کامبیز گفت چه خبر ؟ واسش تعریف کردم ..، گفت حالا نقشه ای داری ؟ گفتم بستگی به سهیلا داره ..، بزار ببینم سهیلا با آویر صحبت میکنه یا نه بعد بهت میگم ..، کامبیز شونه هاش رو بالا انداخت و گفت راستی ...! ، من شب میرم خونه پری ...! ، گفتم اوکی یعنی زودتر برم ؟ میخوای الان بری ؟ گفت نه احمق منظورم اینه که من شب میرم خونه پری ...، شب !! ، تا شب کلی مونده ...، گفتم خوب باشه خوش بگذره چرا قیافه میگیری ..، خوب به سلامتی ، میری میکنی و میای پز میدی ...! ، گفت خاک تو سر احمقت ..! ، من شب میرم خونه پری ..!! ، مامان خونه تنهاست ..، گفتم خوب ..؟؟؟ ، گفت خوب و زهر مار به چه زبونی بهت بگم مامانم تنهاست و فرصت خوبیه ..، ده بار به ده زبون مختلف میگم بیا مامانمو بکن باز میگه خوب ..!! ، گفتم آهان ...، از اون نظر ...!! ، کامبیز گفت بله از همون نظر ..!! ، کلی خندیدم و بعد گفتم باشه پس من زودتر برم خونه که بعد یه بهونه جور کنم بیام یکی دو ساعت پیش مامانت ...!! از کامبیز خداحافظی کردم و از خونشون بیرون اومدم ...

  26. #226
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و پنجم



    سر راه رفتم داروخانه تجریش ...، یه بسته نیم لیتری روغن نارگیل خریدم و یه شیشه کوچیک اکالیپتوس ..!! ، میخواستم پروانه رو مزه دار کنم بعد ذره ذره بخورم ..!! ، اینقدی که منو حرص داده بود حیف بود ساده صرف بشه !! ، دلم میخواست هرچی میشه مخلفاتشو بیشتر کنم ..! ، روغن نارگیل و اکالیپتوس رو تو ماشین گذاشتم و رفتم خونه ..، سروصدای بچه ها از توی حیاط میومد ..اما مامانم و لیلا نبودن ..، رفتم توی اتاقم و لباس عوض کردم و برگشتم ، تعجب میکردم که پس مامان کجاست ؟ ..، زود کاشف به عمل اومد که مامان و لیلا با یه مرد توی پذیرایی هستن ، سرک کشیدم و مامانمو دیدم که با یه بلوز سفید آستین بلند که یقه نسبتا بازی داشت و یه دامن مشکی روی زانو با جوراب نازک مشکی و دمپایی سفید لژدار دم پاش تیپ سکسی زده بود و با یه مرد که من نمیدیدمش حرف میزد ..، لبخند زدم ؛ قبلا هیچوقت مامانم با مردهای غریبه لباس نازک و سکسی نمیپوشید ..، از اینکه لاقید شده بود لذت میبردم ..، مامانم منو دید و لبخند زد و اشاره کرد که بیا ..، به شلوارکم اشاره کردم که یعنی لباسم خوب نیست ، مامانم بلند گفت عیب نداره حمید جون غریبه نیست ، علی آقاست ..، نزدیک شدم و دیدم علی فراست دوست بابام که وکیل هم بود اونجا نشسته و لیلا هم روی یه مبل کنارشون نشسته بودن و حرف میزدن ، علی فراست منو که دید از جاش بلند شد و گفت ماشالله ، ماشالله ..، مگه چند ساله ما همدیگه رو ندیدیم ؟ خندیدم و گفتم دو سه سالی میشه علی آقا ..، محکم باهام دست داد و گفت دیگه خودت مردی هستی بابا ..، دوباره نشستن و بقیه صحبتهاشون رو پی گرفتن ..، فراست گفت با توجه به چیزهایی که شنیدم در اصل واسه گرفتن طلاق غیابی مشکلی نداریم یکم رفت و آمد داره اما انجام میشه ..، میمونه حضانت نازنین ..، تا هفت سالگی که مشکلی نیست اما اگه اونها یه وکیل قوی بگیرن ممکنه بتونن حضانت نازنین بعد از هفت سالگی رو مال خودشون کنن ، لیلا گفت بدون نازنین هیچی نمیخوام ..، فراست گفت ما هم همه سعی خودمون رو میکنیم که هیچی بهشون ندیم اما من مثل دکتر هستم ، باید راستشو بهت بگم که اگه آخرش نتونستیم از پسشون بر بیایم بدونی که چطوریه ..، البته گفتی که زیاد وضع مالی خوبی ندارن ، درسته ؟ لیلا سر تکون داد ، فراست گفت پس مشکلی پیش نمیاد ، فقط یه وکیل زبده میتونه در غیاب شوهر برای بچه حضانت بگیره ..، بعد به مامانم نگاه کرد و گفت در اون زمینه که گفتین هم فکر نمیکنم شکایت به جایی برسه ..، چون شهودی وجود نداشته و لیلا هم قصد طلاق داره میتونن بگن همش یه بازی واسه طلاقه ..، بعد رو به لیلا پرسید از آخرین باری که اون اتفاق افتاد چقدر گذشته ؟ لیلا با خجالت زمین رو نگاه کرد و گفت دو ماه ..، فراست گفت پس دیر نشده ، یه دادخواست مینویسم و سریع تقاضای پزشکی قانونی میکنم ، اونا تا سه ماه میتونن بگن که با کی بودی ..، لیلا گفت نه آقا تو رو خدا دیگه بیشتر از این آبرورویزی نمیخوام ..طلاق خودش تنهایی به اندازه کافی بد هست !!، فراست گفت نازنین برات مهم تره یا حرف مردم ؟ بعد آروم ادامه داد تو برو پزشکی قانونی نامه رو بگیر ..، تا لازم نشده ازش استفاده نمیکنیم ..، فقط اونارو میترسونیم که دیگه مشکل درست نکنن ..، خوبه ؟ لیلا همونطوری که سرش پایین بود با خجالت سرشو تکون داد ..، فراست چایی که جلوش بود رو سر کشید و در کیفشو باز کرد و یه نامه تایپ شده رو جلوی لیلا گذاشت ، گفت این وکالتنامه شما به منه برای طلاق و این قضیه دوم ..!! ، اینو امضا کن که من بقیه کارها رو پیگیری کنم ..، لیلا خودکار رو گرفت و اسمش رو نوشت و امضا کرد ..، فراست گفت مدارک خودتون و سند ازدواجتون رو فردا برام بفرستید ..، لیلا گفت الان میارم براتون ..، فراست گفت چه بهتر ..، لیلا پاشد و رفت ..، علی فراست چشمش به پرو پاچه مامانم بود ، میدونستم از بابام خیلی حساب میبره و از ترس کونش جرات هیچ کاریو نداره ..، اما چشم چرونی آزاد بود ! ، کیف میکردم ..، مامانم که تا دیروز هیچ مردی نگاهش نمیکرد امروز با این لباسهای خوشگل و سر و وضعی که واسه خودش درست کرده بود چشم همه رو کور میکرد .. فراست که رفت مامانو بوسیدم و گفتم قرار شد چقد بهش بدیم ..؟، مامان گفت کلا 30 تومن ، 15 تومن الان و 15 تومن هم وقتی حضانت نازنین رو گرفت ، گفتم خوبه ..! ، بعد یواشکی گفتم قربونت برم مامان کیف میکنم چشمای مردها رو در میاری ..، خندید و یه چک آروم خوابوند تو گوشم و گفت تو غلط میکنی مرتیکه بیغیرت ..!!، بعد گفت منم خیلی حس بهتری به خودم دارم ..، همش هم بخاطر توئه.. گفتم نه مامان همش هم بخاطر خودته ..، راستی ..، بقیه حرفمو خوردم ..، گفت بگو ..، گفتم ولش کن ..!! ، گفت بگو تا عصبانیم نکردی ..، میخوای یه حرف بزنی جون آدمو میگیری بعدش هم یه چیزی میگی که آدم میخواد بزنه ناکارت کنه ..، حالا بگو ..!! ، گفتم مامان ..، اونشب با بابا ...!! ، با عصبانیت حرفمو برید و گفت نه ..!! ، گفتم با این عصبانیت تو که من جرات ندارم حرف بزنم ..، دستمو گرفت و برد توی اتاق و درو بست ..، گفت نه نذاشتم بهم دست بزنه ..، اما ناراحتم ..، چون همه این کارها رو کردم که اون بهم توجه کنه ..، بعد هم دستشو گرفت جلو صورتشو آروم گریه کرد ..، بغلش کردم و گفتم آره ..، اما ..، میخوام له له بزنه واسه تو ..، وقتی یه خوشگلی مثل تورو تو خونه داره دستش سمت کس دیگه ای نره ..، همین فرمونو بگیریم و بریم جلو ...، خوشگل و خوشتیپ بگرد اما نذار بهت دست بزنه ..، وقتی بهش اجازه بده که مطمئن شدی فقط با خودته ..، باشه ...!! ، مامانم فقط گوش میداد و جوابمو نمیداد ..، آروم گریه میکرد ....، بغلش کردم ..، گفت اما خوب منم نیاز به توجه دارم ..، یه زنم ..!! ، گفتم مامان من که اینقد دوست دارم ..، همه مردها هم بهت توجه میکنن نمونه اش همین علی فراست ، قبلا تورو اصلا نمیدید ، امروز چشماش داشت میزد بیرون ..، بابام اینهمه بهت خیانت کرد ..، یه بار هم تو بکن ..، یه مدتی ولش کن ، بخدا برمیگرده ، من از خدامه میونه شما دوتا خوب بشه ..، اما دلم نمیخواد امروز بیاد و فردا دوباره بره سراغ یکی دیگه ..، مامانم دستشو از جلو صورتش برداشت و ماچم کرد ..، گفت حمید مامان تو واقعا هیجده سالته ؟ خندیدم و گفتم نوزده ..! ، خندید و گفت آره یادم نبود ..، دیدم موقعیت خوبه تا تنور داغه بچسبونم ، گفتم شب میرم پیش کامبیز میخوایم یکم درس بخونیم ..، دیر میام ..، سرشو تکون داد و گفت باشه ..، درس بخونید ها..! ، گفتم چشم ..!!
    ساعت 9 شب دم خونه کامبیز اینا ماشینو پارک کردم ..، لباس رسمی پوشیده بودم ..، پیرهن و شلوار پارچه ای ..، دم خونه این پا و اون پا میکردم ، دستم نمیرفت که زنگ بزنم .. ، اولین بار بود که میدونستم کامبیز نیست و میخواستم در اون خونه رو بزنم ..، اولین بار بود که نه بخاطر کامبیز که بخاطر مامان خوشگلش اومده بودم ..، بالاخره تردیدهام رو کنار گذاشتم و زنگ زدم ..، دو سه دقیقه طول کشید ، بعد صدای پروانه خانم از توی آیفون گفت کیه ؟ گفتم منم حمید ! ، پروانه در و زد و از توی آیفون گفت خاله جون کامبیز امشب خونه پریه ..، گفتم میدونم ..!! ، گفت بیا تو عزیزم ، الان میام پایین ..!!
    یه روبدوشامبر مشکی براق تنش بود که روش گلهای درشت قرمز و شاخه های بلند سبز رنگ نقاشی کرده بودن ، یقه لباسش اونقدی باز بود که ببینم سوتینش مشکی و توریه ..، سر و سینه و پاهای سفید و تپلش توی اون روبدوشامبر مشکی جلوه خاصی داشتن ..، زبونم بند اومده بود ، نمیدونستم چی بگم ، سلام علیک که کردیم بهم گفت بیا تو خاله ..، با شیطنت پرسید کار خاصی داشتی خاله ؟ گفتم مممم اوممم .....نه ...!! ، با همون لحن شیطنت آمیز ادامه داد پس وقتی میدونستی کامبیز نیست واسه چی اومدی خاله ؟ زبونم بند اومده بود و نمیدونستم چی بگم ، دلش واسم سوخت ..، گفت آهان ..، اومدی اون هدیه تولدتو بگیری ..؟ گفتم نه ...، اومدم ببینمتون ...، خواستم ببینم کامبیز نیست چیزی لازم ندارید ؟ خندید و گفت چیزی ...که نه ...، اما شاید کسی ...، حالا فعلا بیا یه ماچ به خاله بده ، لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد و بوسید ، منم لبهاش رو بوسیدم ، لباش همرنگ آلبالوی رسیده بود و بوی آلبالو میداد..، دستشو به کمرم حلقه کرد ..، پررو شدم و دستمو بردم سمت کمرش ، داغی تنشو از توی اون روبدوشامبر نازک و لطیف حس میکردم ، لبهاش رو با حرارت بیشتری بوسیدم ...، منو به خودش چسبوند ، با دست تن داغشو محکم به خودم فشردم و زبونشو که توی دهنم فرو کرده بود مکیدم ..، دو سه ثانیه بعد ازم جدا شد ..، گفت بیا خاله ، بیا یه شربتی چیزی بخوریم بعد بریم بالا یکم سرشونه هام رو بمال خیلی خسته ام ، باشه ؟ گفتم چشم خاله ، اما واقعا دلم میخواست همون موقع بریم بالا و همه جای تنشو بمالم ..، رفت توی آشپزخونه و منم دنبال سرش ..، انتظار نداشتم اما بنظرم اونهم یه مقدار عصبی بود ..، رفت و از توی یخچال یه پارچ شربت در آورد و توی دو تا لیوان ریخت ، بهش نزدیک شدم و از پشت بغلش کردم ، کون خوشگل و گنده اش الان درست توی دستم بود و کیر راستمو بهش چسبوندم ، در همون حالی که شربت میریخت خندید ..، در حالی که دو تا لیوان شربت توی دستش بود و دستم هنوز دور کمرش بود چرخید سمت من ، کیرم الان درست روی کسش بود ، لبه های روبدوشامبرش از هم باز شده بود و الان دیگه سوتین مشکی تورش بیرون افتاده بود ، سینه هاش واقعا گنده بودن ..، تو تمام زنهایی که تا حالا لخت دیده بودم این یه چیز دیگه بود ..، لیوان شربت رو از دستش گرفتم و یه قلپ خوردم یکم دیگه تو دستم چرخید دیگه روش تو روم بود و کیر راستم روی کسش ..، گفت نمیشه که شما اینقد خوشتیپ کرده باشید و من اینقد نامرتب باشم ..، پاشو بریم بالا ..، دستم توی دستش ، پله هارو رفتیم بالا ، در اتاقشو باز کردیم و رفتیم توی اتاق..، نور قرمز غروب آفتاب از توی پنجره پهن شده بود کف اتاق ، رختخواب مرتب با ملحفه سفید و گلهای درشت صورتی بهم چشمک میزد ..، رفت جلوی میز توالت نشست و شونه رو برداشت ، لبه های ربدوشامبر باز شده بود و شورت و سوتین مشکی تور و تن سفید و موهای طلاییش منظره غروب آفتاب رو کامل کرده بود ...، برس سبز رنگ رو توی دستش گرفت و موهای بلند و طلاییش رو شونه میکرد..، نزدیک شدم و شونه رو از دستش گرفتم ، گفتم خاله بزار من برات شونه کنم ..، شونه رو بدون مقاومت به من داد و خرمن موهای طلایی براقش رو به دست من سپرد ..، موهاش رو شونه میکشیدم و با چشمام تن ناز و گوشتالوش رو تماشا میکردم ..، دستهام میلرزید ..، حال خرابمو میدونست ، وقتی که داشتم موهاش رو شونه میکردم بند روبدوشامبرش رو باز کرد و لبه هاش رو از هم باز کرد ، تو یه لحظه جابجا شد و دستهاش رو از توی آستینهای روبدوشامبر آزاد کرد و مثل یه تیکه پارچه ندوخته زیر پاش روی صندلی جمع شد ..، لخت لخت بود ..، یاد حرفهای مامانم افتادم که میگفت فقط تا سرحد مرگ تحریکت میکنه اما بهت نمیده ...، اگه حق با مامانم باشه ..، اگه دوباره دهنمو سرویس کنه و نذاره بهش دست بزنم ..، داشتم فکر میکردم اگه نذاشت بزور میخوابونم و میکنمش نمیزارم این بار از دستم در بره ..، بعد فکر کردم درسته که زورم بهش میچربه اما نه اینقد که بخوام بخوابونمش و بزور باهاش سکس کنم ، بعدش هم لابد باید کلا قید دوستی با کامبیز رو بزنم ..، با خودم گفتم حتی اگه نزاره باهاش سکس کنم هم باز تماشا کردن تن لختش و دستمالی بدن سکسیش به شق درد بعدش میارزه ..، حاضرم بازم شق درد بکشم اما باز به تن لختش دست بکشم و چشممو از تماشای بدنش سیر کنم ..، موهاش که صاف شد شونه رو بهش دادم و با دست سرشونه لختش رو مالیدم ، کیرم داشت منو میکشت ...، خودمو به صندلی نزدیک کردم و در حالی که سرشونه اش رو ماساژ میدادم کیرمو به پشتی صندلی مالیدم ..، پاشد و گفت بیا روی تخت ، اینجوری پات درد میگیره همش سر پا وایسادی ..، وایساد و برای اولین بار راحت تن لختش رو توی یه شورت و سوتین تماشا کردم ..، پشت شورتش فقط یه تور مشکی نازک و ساده بود ، یعنی انگار که کونش کاملا لخت باشه ..، اگه دستهام رو باز میکردم و کون خوشگلشو بغل میکردم دستهام از اونور به هم نمیرسید ..، هر لپ کونش اندازه کل کون سهیلا بود ! ، جلو شورتش گیپور داشت و میشد کاملا چاک کس قشنگ و قلنبه اش رو تشخیص بدی ..دستمو گرفت و با هم رفتیم سمت تختخواب ..، نشست گوشه تخت و من جلوش وایساده بودم ..، گفت نمیشه که من اینطوری باشم و تو با لباس رسمی بالای سرم وایسی ..، بعد دستشو دراز کرد سمت کمربندم ، کیرم چنان راست شده بود که جلو شلوارم عین یه تپه برجسته شده بود ..، وقتی کمربندمو باز میکرد دستشو هی به کیرم میمالید و اوضاعم بدتر و بدتر میشد ..، دکمه شلوارمو باز کرد و لبه هاش رو از هم باز کرد ، بعد زیپ شلوارمو پایین کشید و شلوار پارچه ای عین یه تیکه پارچه سیاه دوخته نشده پخش زمین شد ، کیر راستم توی شورت قابل پنهان کردن نبود ..، دستشو به کیرم نزدیک کرد و از روی شورت کیر راستمو مالید ..، تمام تنم لرزید ..، اگه دو بار دیگه بهم دست میزد مطمئنا ارضا میشدم ..، دکمه های پیرهنمو از پایین به بالا باز کرد ، پیرهنمو هم در آوردم و روی صندلی ای که هنوز از گرمای کون گنده پروانه داغ بود انداختم ..، دستشو زیر زیرپوشم برد و با موهای تازه سبز شده سینه ام بازی کرد ، کمکم کرد که زیرپوشم رو هم در بیارم ، بعد گفت حالا بهتر شد ، مساوی شدیم ..، بیا شونه ام رو بمال خاله ..، نشستم روی تخت پشت سرش ، دستمو به پهلوی لختش کشیدم و کمرشو مالیدم ، کیرم داشت خودشو جر میداد ، به زبون بی زبونی میگفت بالاخره امروز منو به وصال این تپل خوشگوشت میرسونی یه نه !! ، واقعا تو اون لحظه جوابی واسه حمید کوچیکه نداشتم ..، اینقد تا لب چشمه رفته بودم و تشنه برگشته بودم که هر لحظه منتظر بودم پروانه دوباره پاشه و لباس تنش کنه و بگه مرسی حمید جون خیلی خوب ماساژ میدی ! ، بندهای سوتینشو روی دو طرف شونه اش انداختم ..، سینه های درشتش نسبتا آزاد شدن ، عجب چیزهایی بودن ..، سرشونه هاش رو مالیدم ..، بعد گردنشو بوسیدم ، خودشو لوس کرد و گردنشو یه وری خم کرد ، آتیش شهوت جونمو میسوزوند ، با هر نفس حرارت تنم از دماغ و گوشم بیرون میزد ، گردنشو مالیدم و دستم رو تا روی سینه های درشتش پیش بردم ، دستهاش رو عقب برد که راحت باشم ..، با دست روی سینه هاش رو مالیدم و از روی سوتین نوک سینه اش رو لمس کردم ، آه بلندی کشید و حرکتی به کمرش داد ..، اینو به علامت آزاد باش گرفتم و دستم رو توی سوتینش بردم ، اگه دو تا دستم رو با هم روی یک سینه اش میذاشتم باز هم یه کم از سینه درشتش از دستم بیرون میموند ، با یه دست آزاد گره سوتینش رو باز کردم و سینه بندش که بزور کش روی سینه های درشتش بند شده بود به سرعت از هم باز شد و سینه هاش بیرون افتادن ، لامصب عین دو تا مشک به هم چسبیده با یه نوک صورتی تیره و یه هاله بزرگ روشن در اطرافش ، آخ کامبیز ، آخ کامبیز چی خوردی تو ..، همینه اینقد گنده شدی لامصب ، گفتم خاله بیخود نیست کامبیز اینقد گنده شده ، این سینه ها هر کدوم تو روز ده لیتر شیر میده ...، پروانه خندید و گفت آره ..، شیرم خیلی زیاد بود ، هرچی کامبیز میخورد باز هم ازش میرفت ...، برعکس مامانت که وقتی تو به دنیا اومدی سینه اش با اینکه بزرگ بود شیر زیادی نداشت و مجبور شدن مدت زیادی با شیر زنداییت بزرگت کنن ، اونم ماشالله سینه اش خوب شیر داشت ، با اینکه هم تو و هم رویا از سینه اش میخوردید باز هم کم نمیومد ..، گفتم میشه بچشم ببینم کامبیز چی میخورده ؟ پروانه خندید و سینه اش رو سمت من چرخوند ..، با دو تا دستم سینه راستش رو گرفتم و نوکش رو به دهنم بردم ..، اومممم جوووون ...، خاله خیلی خوشمزه است که ..، بخور خاله ..، بخور سیر شی ...، گفتم اگه تا صبح هم بخورم سیر نمیشم ..، این از اون چیزهاست که آدم هرچی میخوره گشنه تر میشه ...، باشه خاله اینقد بخور تا تموم بشه ..، مال خودته ، اگر همه اش رو هم بخوری هیشکی نمیگه خرت به چند من !! ، بخور که مفت چنگته ...، یه سینه رو ول میکردم و روی اون یکی میفتادم ، دراز کشید روی تخت که کارم آسون بشه ، سینه اش رو میخوردم و با دست شکم و نافش رو میمالیدم و دست به شورتش میکشیدم ...، آروم دستش رو از زیرم آزاد کرد و برد سمت شورتم ، همونطوری که مشغول خوردن سینه های خوشخوراکش بودم اول از روی شورت کیرمو مالید و بعد آروم دستشو توی شورتم برد و کیرمو از زیر مالید ..، حال خودمو نمیفهمیدم ..، دستمو بردم سمت کسش ، از روی شورت کس قلنبه اش رو مالیدم ..، یه آه صدادار کشید و وقتی که دستم رو آروم توی شورتش بردم و نوک انگشتم به کس خیسش رسید کیرمو محکم فشار داد ..، کمرم تیر کشید محکم بغلش کردم و به خودم فشردمش ، تمام آبم با شدت تمام روی دستش و توی شورتم خالی شد ..، با قهقهه بلندی خندید ...، گفت به به ، چه کمر شلی داری خاله ...، در حالی که هنوز نفس نفس میزدم گفتم کمر من شل نیست خاله ..، سه ماهه عقده کردم تورو اینطوری ببینم ، صد بار تا مرز جنون رفتم و برگشتم ، امروز هم یکساعته داریم با هم ور میریم خاله ، بخدا اگه فیل هم بود تا حالا ارضا شده بود ...، دوباره قاه قاه خندید و گفت باشه عزیزم ..، مهم نیست ، یه روز دیگه ..، گفتم نه خاله بخدا تا یه روز دیگه من میمیرم ..، گفت مگه تو دوباره میتونی ؟ گفتم شک نکن خاله ...، بعد بلند شدم و شورتمو در آوردم و با دستمال خودمو تمیز کردم ..، بعد گفتم خاله میای بقیه اش رو بریم تو کمد ..؟ یه ثانیه فکر کرد و بعد بلند بلند خندید و گفت بریم تو کمد خاله بازی ...! ، گفتم خاله جون کارمون از خاله بازی گذشته ..، بریم دکتر بازی ، باز خندید و گفت ای بمیری زبون دراز که نشد ما یه چیزی بگیم شما پدر و پسر توش بمونید و جواب ندید ..! ، میترسی جواب ندی بگن لالی ؟ خندیدم و گفتم کیفش به همینه خاله ..
    از توی کیفم روغن نارگیل و اکالیپتوس رو در آوردم خاله پروانه دید و خندید ..، گفت اینا دیگه چیه ..، چه مجهز هم اومده ..، گفتم اومده بودم ماساژ بدم خاله ، اینا ابزار ماساژه ..، گفت بده ببینم ، بعد روغن نارگیل و اکالیپتوس رو از دستم گرفتم و نگاه کرد ، در کمد رو باز کردیم و رفتیم توی حمام ..، حمام نسبتا خنک بود ..، گفتم خاله باید روی این مرمر دراز بکشی ، اگه سردت میشه یه حوله پهن کنم ..، گفت آره ، یخ میکنم ..، یه حوله سفید برداشتم و پهن کردم روی سکوی رختکن ..، طاقباز با شورت دراز کشید روی حوله و پاهاش رو یه طور سکسی روی هم گذاشت ، کیرم بسرعت دوباره راست شد ..، پروانه نگاه کرد و گفت ، ای جوون ، چه زود ریسپاند میده ..، گفتم خاله شما تا صبح پالس بفرست ، قول میدم این تا صبح ریسپاند بده ...، خاله پروانه از خنده روده بر شد ..، گفت ای زبون دراز ، کاش کمرت هم به محکمی زبونت بود ، کمرت که خیلی شله ..، کم آوردم ..، راست میگفت ، قبل اینکه حتی شورتشو در بیارم ارضا شده بودم ...، حرفی برای گفتن نداشتم ، گفتم خاله یه فرصت دیگه به من بده ..، جبران میکنم ..، گفت خطرناکی ، با این کمر شلی که تو داری میترسم یه فرصت بهت بدم یه داداش واسه کامبیز درست کنی ...!!! ، خندیدم و پاش رو توی دستم گرفتم و مالیدم و بعد نوک انگشت پاش رو بوسیدم ..، پاهاش خوش فرم و لاک قرمزی روی ناخونهای قشنگش بود ..، اون یکی پاش رو بلند کرد و کیرمو مالید ..، بعد با طعنه گفت اگه میخواد دوباره زرتی بیاد بگو نمالمش ..!! ، خندیدم و گفتم خاله دفعه اول هیچی ..! ، بعد به ساعت ضد آبم که هنوز روی مچ دستم بود اشاره کردم و گفتم خاله ساعت هشت و پنج دقیقه است ..، من ساعت شیش اومدم خونه شما ، نیمساعت پیش ارضا شدم ، یعنی بعد از یکساعت و نیم ..، درسته سکس نکردیم اما یه ساعت و نیم به هم ور رفتیم ..، حالا اگه قبل از یه ساعت دیگه یعنی ساعت نه و پنج دقیقه ارضا شدم شورلتو میذارم واسه شما پیاده برمیگردم ...، پروانه اینقد خندید که دلدرد گرفت ..، بعد وسط خنده سرشو تکون داد که یعنی باشه ..، بعد ادامه دادم اما اگه من بردم چی ..؟؟ پروانه گفت اگه بردی هر وقت که کامبیز رفت پیش خاله پری تو شب میای پیش من تا صبح بهت هدیه تولد میدم ..!! ، خوبه ...؟؟ گفتم خوب نیست خاله ..، عالیه ..! ، گفت باشه و مسابقه شروع شد ..! ، بعد پاش رو از توی دستم در آورد و با هر دوپا شروع به مالیدن کیر راستم کرد ..، جلوش نشستم و دو طرف شورت مشکی تورش رو گرفتم و با احتیاط از پاش در آوردم ، با اون کون گنده میدونستم اگه یکم عجله کنم مطمئنا شورتش پاره میشد و حیف میشد ..، بالاخره بعد از چند ماه کف کردن چشمم به جمال کسش سفید و خوشگلش روشن شد ..، در آوردن شورت توری و تماشای کس قشنگش واسه دوباره ارضا شدن من کافی بود ..، اما تصمیم نداشتم نوا رو ببازم واسه همین هم خودمو کنترل کردم ..، پاهاش رو از هم باز کرد و گذاشت خوب تماشاش کنم ..، سرمو به لای پاش نزدیک کردم ..، باورم نمیشد ..، اما بوی عطر میداد ..، انگار به کسش هم اودکلن میزد .. ، فکر میکردم با اون کون گنده و هیکل بزرگ حتما یه کس بزرگ داره اما یه کس دخترونه کوچیک که بدون کنار زدن لبه هاش حتی چوچولش هم معلوم نبود ..، کف کرده بودم ..، از بهترین چیزهایی که تا حالا دیده بودم بهتر بود ..، سرمو به لای پاش نزدیک کردم و کسشو بوسیدم ..، آه کشید ..، دوباره و دوباره همه جای کسشو غرق بوسه کردم ..، دلم میخواست ذره ذره بخورم عین بچه هایی که بستنی قیفی رو از ترس تموم شدن ذره ذره لیس میزنن میترسیدم تموم بشه ..، زبونم رو آروم توی چاک کس خیسش فرو کردم ، وای عاشق مزه آب کسش شدم ..، آه کشید و کون گنده اش رو روی حوله جابجا کرد ..، دوباره زبونمو توی کسش چرخوندم پای خوشگل و گنده گوشتالوشو بلند کرد و باهاش سرمو لای پاهاش گرفت دستمو حلقه کون بزرگش کردمو دوباره سرمو لای چاک کسش فرو کردم ..، در حالی که دهنم از آب کسش خیس خیس بود از لای پاش بلند شدم و گفتم خاله کامبیز به این گندگی چطور از سوراخ به این کوچیکی در اومد ؟ دوباره خندید و گفت ، مطمئنی کامبیز وقتی به دنیا میومد به همین گندگی بود ..؟ خندیدم و گفتم خاله شما کلا یه سوراخ به اندازه ته سنجاق قفلی داری ، کامبیز اگه موقع بدنیا اومدن اندازه گردو هم بود از اینجا در نمیومد ...، باز خندید و گفت دکتر هم همینو گفت ..، با تعجب گفتم دکتر چی گفت ؟ ادامه داد دکتر گفت با این دهانه رحمی که تو داری اگه طبیعی بزایی احتمالش زیاده بمیری ! ، با تعجب داشتم به حرفهاش گوش میکردم ، با دست به خطی که شورتش زیر شکمش انداخته بود اشاره کرد و گفت اینجا رو ببین ..، بعد از دقت زیاد یه خط برش ده دوازده سانتی روی شکمش به چشمم خورد که معلوم بود با دقت خیلی زیادی دوخته شده که معلوم نباشه ، گفت کامبیز از اینجا اومد بیرون ..!! ، روی خط برش دست کشیدم و روش خم شدم و بوسیدمش ..، دوباره فشار خونم به شدت بالا رفته بود ، اگه نوک کیرمو میکردم توی کسش باید نوا رو میذاشتم و پیاده برمیگشتم ..! ، باید یه فکر دیگه میکردم ، گفتم خاله بچرخ ، چرخید روی شکمش ، روی کون گنده اش نشستم و در حالی که کیرم درست لای چاک کونش بود با روغن نارگیل و اکالیپتوس کمرش رو چرب کردم ، یه کمی هم به خودم مالیدم و شروع کردم به ماساژ دادن کمرش ، وقتی کیرم لای چاک کونش جابجا میشد چند بار نزدیک بود ارضا بشم اما جلو خودمو گرفتم ، آه و ناله پروانه بلند شده بود ، همونطوری که از سهیلا یاد گرفته بودم عضلات کمرش رو یکی یکی ماساژ میدادم ، بعضی وقتا آه میکشید و بعضی وقتا داد میزد ، یه بار اینقد بلند داد زد که دست برداشتم ؛ گفت ادامه بده ، ادامه بده ..! ، حسابی ماساژش دادم وقتی کونشو میمالیدم حالم واقعا بد بود ، یه کون گنده سفید ، خوش فرم تر از هر کونی که تا حالا دیده بودم زیر دستم بود ، چربشون کردم و حسابی مالیدم ، نمیدونم پروانه بیشتر کیف میکرد یا من ..، رونهای گوشتالوش رو هم حسابی مالیدم ..، کامبیز راست میگفت یه دونه مو تو تمام تن پروانه پیدا نمیشد ..، وقتی چرخوندمش مطمئن نبودم چقد میتونم روش دووم بیارم ، سینه و شکمش رو چرب کردم و ممه های درشتشو مالیدم و با نوکش بازی کردم ، وقتی با ممه هاش بازی میکردم دستشو دراز کرد و کیر راستمو توی دستش گرفت ، انگار برق دویست و بیست ولت بهم وصل کرده بودن ، تمام تنم لرزید ، خودمو مالیدم روی تنش و کیرمو روی چاک کسش تکون میدادم ، از شهوت لبهاش میلرزید ، دستهاش رو دو طرف کونم گرفته بود و وقتی روی کسش حرکت میکردم فشارم میداد که کیرم بره توی کسش ..، یکم حرصش دادم و بعد نوک کیرمو آروم در کس قلنبه اش گذاشتم و با یه فشار خیلی آروم فرو کردم تو ...!! ، تمام تنم از لذت آتیش گرفت ، تن خوش تراشش رو محکم توی بغلم گرفتم و دوباره تلنبه زدم ..، یهو یاد حرفهای بابام افتادم ..، ترسیدم که واقعا بچه دار بشه ..، فقط یکساعت از زمانی که ارضا شده بودم گذشته بود ، سرمو به گوشش نزدیک کردم و گفتم خاله ...! ، گفت نگران نباش من بعد از کامبیز دیگه بچه دار نمیشم ..، خیالم راحت شد ، اما یادم موند که بعدا بپرسم چرا دیگه بچه دار نمیشه ..، نفسهای پروانه تند و تندتر میشد ، دلم میخواست مثل اون پسر واکسی از کون هم بکنمش ، اما طاقتم طاق شده بود ، وقتی پروانه با یه صدای جیغ مانند توی بغلم ارضا شد منم کیرمو از توی کسش بیرون کشیدم و آبمو با شدت روی شکمش پاشیدم ..، منو به خودش چسبوند و بوسید و گفت حالا ماساژ کامل شد ، قرار بود من به تو هدیه بدم ، تو به من هدیه دادی عزیزم ..! ، خندیدم و گفتم منم هدیه ام رو گرفتم ، مرسی خاله ..، پروانه گفت بیا یکم پیشم دراز بکش ، حال ندارم از جام پاشم ، ساعتم رو جلوی چشماش گرفتم ، ساعت حدود ده ونیم شب رو نشون میداد ، کل سکس و ماساژ دو ساعت و نیم طول کشیده بود ، به زور چشماشو باز کرد و عقربه های ساعت رو نگاه کرد ، خندید و گفت باشه ، تو بردی ، بیا بغلم ...! ، بغلش کردم و نیمساعت کنار هم لخت و عور دراز کشیدیم ..، هنوز هم باورم نمیشد که بالاخره مامان کامبیزو کردم ! ، بالاخره پاشدیم و دوش گرفتیم وقتی لباسهای زیرش رو تنش میکرد کیرم به سرعت دوباره پاشد اما ساعت از یازده شب هم گذشته بود و باید زودتر میرفتم ..، بوسیدمش و با یه خداحافظی گرم ازش جدا شدم ، گفتم خاله یادت نره شرطو باختی ..! ، گفت تمام کیفش مال منه ، چرا یادم بره ..، با شورت و سوتین منو تا دم در همراهی کرد ، لبهاش رو بوسیدم و دستمو لای پاش رسوندم و در حال خداحافظی کس داغشو دوباره مالیدم ...، باورتون نمیشه اما تا خود خونه هنوز کیرم راست راست بود !!

  27. #227
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و پنجم




    فرداش وقتی از خواب بیدار شدم با یه حال خوشی توی رختخواب غلط زدم ، با خودم فکر میکردم اینقد اوضاع خوبه که انگار خوابم ..، میترسیدم که یهو از خواب بپرم و ببینم که همه اینا تو خواب و رویا بوده ، خودمو واسه اطمینان بیشتر یه ویشگون گرفتم ..، درد داشت ! ، پس خواب نبودم ! ، ساعت حدود نه صبح بود ، در اتاق با احتیاط باز شد و کله مامان از لای در تو اومد ..، وقتی دید بیدارم درو کامل باز کرد و با لبخند تو اومد ، یه سارافون سرخابی تنش کرده بود که دامنش تا روی زانوش میرسید ، روی سینه اش دو سه تا قلب بزرگ رو با نخ سفید و قرمز گلدوزی کرده بودن و توی دستش یه پتوی سفید رنگ کوچیک گرفته بود ، اون لباس واسه سن مامانم یکم جلف بود ، گفت صبح یکی از چمدونهای قدیمی رو باز کردم ..، این و دو سه تا لباس دیگه توش بود ، میخواستم بندازمش دور اما دلم نیومد ..، بعد به پتو اشاره کرد و گفت اینم توش بود ..! ، روی پتوی کوچیک عکس کارتونی بتمن و رابین رو نقش کرده بودن ، بامزه بود ، گفت اینم پتوی شماست ، وقتی که تازه بدنیا اومده بودی ..، یهو یادم افتاد که عکس این پتو رو توی آلبوم بچگیم دیده بودم ، کلی ذوق کردم و پتوم رو توی دستهام گرفتم ، کنارم نشست ، دستم رو روی زانوی لختش گذاشتم ، خندید و گفت بالاخره دوماد شدی ؟ چند ثانیه مغزم هنگ کرد و نفهمیدم چی گفته ..، گفتم چی ؟ گفت چی و چمچاره مرگ ...! ، میگم بالاخره دیشب دوماد شدی ؟ گفتم داماد چی کشک چی پشم چی ..! ، گفت درد و مرض ، تو مهمونی پنجشنبه پری بهم گفته بود که کامبیز قراره شب بره پیشش ، دیشب که گفتی میرم خونه کامبیز اینا میدونستم پروانه تنهاست ، لباس خوشگل پوشیدی و عطر زدی و ژل زدی و رفتی بیرون ..، واسه اطمینان هم زنگ زدم خونه پری و با کامبیز حرف زدم ..! ، شما ساعت شیش عصر رفتی و ساعت دوازده شب برگشتی خونه ..، یه سوال ساده کردم ، بالاخره دوماد شدی یا نه ؟ ، تو یه دست بازی چهار تا سور با هم خورده بودم !!! ، اصلا جای انکار نبود ..، با خجالت سرمو به علامت تایید تکون دادم ، لبخند زد و گفت خوبه ..، حداقل مجبور نیستم کارهای نصفه اونو تموم کنم ..، بعد از صبحانه هنوز توی شوک بودم ..، مامان طوری رفتار میکرد که انگار هیچی نشده ..، رفتم توی اتاقم و تلفونو برداشتم ، شماره خونه وحید اینا رو گرفتم ، سهیلا خودش گوشی رو برداشت ، سلام کردم و گفتم چه خبر ؟ خندید و گفت هیچی..! ، گفتم زنگ نزدی ؟ گفت چرا ..، گفتم چی گفت ؟ گفت چیز خاصی نگفت ..، مطمئن شدم حق با کامبیزه ، احتمالا دکتره مخشو زده و فردا پس فردا کاشف به عمل میاد که رفته یه ماساژی هم به کمر دکتر داده..، تو فکر و خیال خودم بودم و ساکت بودم ، سهیلا گفت چرا ساکتی ..، گفتم آخه این مرتیکه تو لواسون داشت با چشماش داشت تورو میخورد ..، خندید و گفت دیشب که زنگ زدم هم داشت از خوشحالی بال در میاورد ، گفتم پس چرا میگی هیچی ..؟ گفت میخواستم عکس العمل تورو بدونم ..، دکتره خودشو گایید اینقد پشت سر تو دری بری گفت که این بچه است ، با پولهای باباش پز میده ، اینها همه بیسواد و امل و نفهم بار میان ..، بدرد تو نمیخوره و این حرفها ..، گفتم خوب ..، گفت بهش گفتم مگه ناتاشا خانم با شما نامزد نیستن ؟ گفت نه بابا ناتاشا خودشو بهم چسبونده ، فقط یه دوستی ساده است ..، نامزد چیه ..، بی اختیار گفتم خارکسه ..! ، ادامه داد شمارمو میخواست که بهش گفتم نمیشه خونه ما طوری نیست که تو بتونی زنگ بزنی ، خلاصه خیلی دلش میخواست دوباره باهاش قرار بزارم منم پیچوندم و قطع کردم ، حله ؟ گفتم آره حله ..، دستت درد نکنه ..، فقط یه چیزی ..، گفت نه تورو خدا ، دیگه بهش زنگ نمیزنم ..، گفتم نمیخواد زنگ بزنی ، این هفته ناتاشا میخواد یه مهمونی بهمون بده ..، میخوام که بیای ..، گفت آویر هم هست ، گفتم آره دیگه ..، گفت پس من نمیام ..، گفتم یه شبه ..، آخه بهشون گفتم که تو دوست دخترمی ..، بخاطر من ..! ، خندید و گفت باشه ، بعد به نظرت اگه با اون حرفهایی که با آویر زدم اومد و آویزونم شد چیکار کنم ؟ گفتم وقتی مهمون ناتاشا هست که دیگه نمیاد آویزونت بشه ..، من هستم ، ناتاشا هم هست ، بعدش هم دیگه بهش زنگ نزن ..، اونم که نمیاد از من شماره تلفن تورو بگیره ..!! ، تموم ..! ، گفت باشه ..، مهمونیش کی هست ؟ گفتم هنوز باهام فیکس نکرده ، گفته این هفته ، زمانش که مشخص شد بهت زنگ میزنم ..، گفت همون مانتو و شلوارو بپوشم دیگه ..، گفتم نه بابا ..، احتمالا ناتاشا تو خونه مهمونی میده ، یه لباس مجلسی شیک بخر واسه خودت ..، گفت حمید دوباره برم لباس بخرم ؟ گفتم آره لطفا ، شب میام دم خونه باهات صحبت میکنم ..، فهمید میخوام براش پول ببرم ، گفت نمیخواد بیای خودم میخرم ..، گفتم نه ..، پوز زنیه ، میام که دست و دلت نلرزه ..، میخوام یه چیزی بپوشی دکتره تا یه ماه شبها خوابتو ببینه ..، خندید و قبول کرد ...
    تلفنو قطع کردم و رفتم واسه خودم یه چایی ریختم و تو فکر خودم بودم که تلفن زنگ خورد ..، کونم نمیکشید که برم گوشی تلفن رو بردارم ، منتظر بودم یکی که به تلفن نزدیکتره اینکارو بکنه ..، اما بعد از چند تا زنگ دیدم انگار کار فقط کار خودمه ..، با بیمیلی بلند شدم و گوشی رو برداشتم ..، بابام بود ، سلام کردم و گفتم صب کن مامانو صدا کنم ..، گفت نه ، با خودت کار دارم ..، با تعجب گفتم بگو بابا ..! ، گفت تو اتاق ما روی میز توالت مامانت یه پاکت بزرگ هست ، مدارک خرید و سند یه تیکه زمین توی آریاشهر که تازه خریدم ..، گفتم خوب ..، امروز صبح درس نداری ؟ گفتم نه ..، گفت سند رو بردار و برو شهرداری منطقه پنج ، ادرسشو برات رو کاغذ نوشتم ..، برو دنبالش که براش مجوز ساخت بگیری ..، اگه هرجا گیر کردی بهم زنگ بزن بگم چیکار کنی ...، یکم فکر کردم و گفتم باشه بابا ..، میرم دنبالش ، بابام گفت مرسی بابا ..، یه وکالتنامه بنام تو برات گرفتم ، اگه کسی گفت مالک بگو من وکیل مالک هستم ، بعد هم وکالتنامه ات رو نشون بده ، برو ببینم چیکار میکنی ..! ، شنیده بودم گرفتن مجوز ساخت توی تهران مشکله ..، با خودم فکر میکردم واسه چی بابام منو دنبال همچین کاری فرستاده ..، تلفن بابامو که قطع کردم تلفن دوباره زنگ خورد ، گوشی رو برداشتم کامبیز بود ..، صداش خیلی سرخوش بود ..، گفت چه خبر نامرد ؟ گفتم از چی ..؟ گفت درد ..، گفتم مگه مامانت نیست ؟ گفت چرا هست ، فقط یه کلمه بگو آره یا نه ؟ خندیدم و گفتم آره ...، قاه قاه خندید و گفت ای ول ..، پاشو بیا برام تعریف کن ..، گفتم نمیتونم ..، فعلا بابام منو فرستاده دنبال نخود سیاه ..، بعد هم تو چند تا جمله براش تعریف کردم که بابام چی گفته ..، گفت پس بیا دنبالم با هم بریم ..، از خدا خواسته قبول کردم و باهاش قرار گذاشتم .
    تو اتاقم داشتم لباس میپوشیدم که مامانم در زد و بعد اومد تو ..، با شورت وایساده بودم و شلوارم تو دستم بود ..، گفت کجا به سلامتی ؟ میری با کامبیز درس بخونی دوباره ..، خجالت کشیدم و گفتم نه مامان بابام گفته برم شهرداری یه کاری واسش انجام بدم اما با کامبیز که حرف میزدم گفت که اونم میاد ..، مامان گفت بزار یه زنگ بزنم ببینم پروانه هست منم بیام ، منو بزار پیش پروانه بعد که از شهرداری برگشتی بیا دنبالم ، با پروانه یه کاری دارم ..، پشتم لرزید ، مطمئن بودم میره قضیه دیشب رو میذاره کف دست پروانه خانم و کلا رابطه منو با مامان کامبیز خراب میکنه ..، گفتم مامان تو رو خدا چیزی نگیا ..، گفت اگه میخواستم بگم همون دیشب میومدم در خونشون زهر مارت میکردم ..، گفتم پس چیکار داری ؟ گفت حوصله ام سر رفته ، به دوست قدیمیم میخوام سر بزنم باید به تو جواب پس بدم ؟ اخمام تو هم بود ، گفت میرم آماده بشم ..، لباسم رو که پوشیدم رفتم که از تو اتاق مامان اینا مدارکی که بابام گفته بود رو بردارم ..، در زدم و مامان گفت بیا تو ..، درو که باز کردم دیدم با یه دامن سفید ساده که تا روی زانوش بود وایساده وسط اتاق ، وقتی وارد اتاق شدم بدون توجه به حضور من بلوزش رو در آورد و یه بلوز دیگه پوشید ..، یه سوتین خوشگل سفید تور تنش بود و سینه های درشتش از توی سوتین کاملا معلوم بودن ..، دست خودم نبود اما حس کردم یه چیزی توی شلوارم داره میخزه و بزرگ میشه ..، نشست لبه تخت و دو تا جوراب شیشه ای دستش گرفت و پاش کرد ، حالم داشت بد میشد ..، واسه اینکه حواس خودمو پرت کنم رفتم و پاکت مدارک رو از روی میز برداشتم و محتویاتش رو خالی کردم روی میز توالت ..، یه سند منگوله دار که توش حد و حدود ملک رو مشخص میکرد ، یه برگه پرداخت عوارض ، یه وکالتنامه بنام من ، یه بیعنامه که توش مشخص شده بود بابام ملک رو از کی خریده ..، مدارک رو که نگاه میکردم متوجه شدم که اون سند مربوط به زمین نیست بلکه مربوط به یه ساختمون گنده است ...، البته یه دسته کلید هم توی پاکت بود ..، مدارک رو توی پاکت گذاشتم و به مامانم نگاه کردم ، لباسهاش رو پوشیده بود و داشت مانتو تنش میکرد ..، تو قیافه اش علامتی ندیدم که باعث بشه فکر کنم میره با پروانه خانم دعوا کنه ..، یکم خیالم راحت شد ..، البته مامانم استاد پنهان کردن احساسات بود ..، اگه پوکر باز میشد احتمالا خیلی پیشرفت میکرد ، بقول اونوریا پوکر فیس بود ..! ، گفتم مامان من یه زنگ به بابا میزنم و بعد بریم .. ، مامان شونه هاش رو بالا انداخت ، تلفن رو برداشتم و زنگ زدم کارخونه .، سها گوشی رو برداشت ، خیلی تعجب کردم فکر میکردم باید مرخصی باشه ، گفتم سلام سها جون خوبی ؟ خندید و باهام سلام علیک کرد گفتم کوچولو بدنیا اومد ؟ گفت آره آقا حمید ، یک ماه پیش ..، گفتم به سلامتی ، بعد آروم گفتم شبیه باباشه ؟ یکم دست و پاشو گم کرد و گفت نه شبیه خودمه ..، گفتم حالا دختر بود ؟ گفت آره دیگه ..!! ، معلوم بود دختره ..، گفتم گفته بودی میری مرخصی تا شیش ماه ..، گفت آره ، حوصله ام سر رفته بود امروز اومدم به همه یه سر بزنم دیگه تلفنها رو هم جواب دادم ..، تو دلم گفتم اومدی به همه سر بزنی یا اومدی علی رو ببینی ..، سها گفت الان وصلت میکنم به مهندس ..، گفتم میخواستم خواهش کنم یه روز وقت بزاری بیام برای رفع اشکال ریاضیات ..، گفت هروقت خواستی به مهندس بگو تلفن خونمون رو داره ..، میام ..، خوشحال شدم و باهاش خداحافظی کردم ، چند ثانیه بعد بابام گوشی رو برداشت ، بهش گفتم بابا این مدارک که گذاشتی مال زمین نیست ، مال یه خونه است ، بابام گفت آره یه ملک کلنگیه ..، چندین ساله که خالی افتاده ، مال یه سرهنگه که زمان انقلاب فرار کرده رفته امریکا وکالت داده به یکی از دوستهام اون هم به من پیشنهاد کرد ، من توی ساختمون نرفتم ، اما زمین خوبی داشت خریدم که بسازیمش ، اگه کارت زود تموم شد و دلت خواست یه سر برو ببینش..، خداحافظی کردم و تلفنو قطع کردم ، مامان لباس پوشیده اومد بیرون و رفت سراغ لیلا برای انجام توصیه های لازم ..، هروقت میخواست از خونه بره بیرون میرفت سراغ لیلا و توضیحات لازمو میداد ...، بعد با مامان از خونه بیرون رفتیم ، مامان گفت خیلی خوب شد لیلا رو آوردیم ، دیگه خیالم راحته ..، خدا رو شکر اینو پیدا کردیم ..، خدا کنه بتونیم مشکلشو حل کنیم پیش خودمون نگهش داریم ..، گفتم این مشکلش فقط با پول حل میشه ، خدا رو شکر که از این یه قلم ما کم نداریم ، مامان گفت نه اینطوری فک نکن ، یه خونواده متعصب داره که حرف حساب تو مغزشون نمیره ، یه بچه داره که حضانتشو میخواد و هیچکس هم به این سادگی از بچه اش نمیگذره ، وقتی هم که حرف طلاق میشه دیگه خیلی بحث پول مطرح نیست ..، سر تکون دادم و راه افتادم سمت خونه کامبیز اینا ، نزدیک خونشون که رسیدم دوباره به مامان گفتم مامان تورو خدا چیزی نگی ...، مامانم یه نگاه بهم انداخت و گفت نترس ..، فعلا تصمیم ندارم چیزی بگم ...، ترمز کردم و گفتم پس بی زحمت خودت یه زنگ بزن کامبیز رو هم بگو بیاد ..، مامان از ماشین پیاده شد ..، خیلی دلم میخواست برم و با پروانه خانم روبوسی کنم اما با وجود مامانم مخصوصا الان که میدونست با پروانه خوابیدم اصلا نمیشد..، مامان زنگ زد و چند ثانیه بعد کامبیز لباس پوشیده اومد دم در و با دیدن مامانم کلی تعجب کرد ، اما روبوسی داغی با مامانم کرد و موقع بوسیدن مامانم در حالی که منو توی ماشین نگاه میکرد و میخندید دستشو به بالای باسن مامانم رسوند..، مامانم خندید اما خودشو زود از کامبیز جدا کرد و به من که توی ماشین نشسته بودم اشاره کرد که حمید منتظرته ..، کامبیز بلند داد زد مامان خاله شهین اومده و بعد کفش پوشید و از خونه بیرون اومد..، بدو بدو اومد و نشست کنار دستم ..، سلام علیک کردیم و راه افتادم ، پرسیدم نزدیکترین راه واسه رسیدن به فلکه دوم آریاشهر رو بلدی ؟ راهنماییم کرد که از کجا بریم و راه افتادیم ..، فوری پرسید چه خبر ؟ شروع کردم واسش با ذکر جزئیات تعریف کردم که چطور ترتیب مامانشو دادم ..، ذوق میکرد و کیرشو میمالید تعریفهام که تموم شد گفت دمت گرم ، دیگه خیالم از مامانم راحته که سراغ واکسی های تو کوچه نمیره ..، بعد ادامه داد حالا تعریف کن ببینم داستان این شهرداری رفتن چیه ..، گفتم نمیدونم بابا ، بابام یه خونه قدیمی خریده میخواد جواز بگیره دوباره بسازتش ، گفته من برم دنبال جواز ..، کامبیز گفت باشه ، حالا کجا هست ، به جای جواب پاکت مدارک رو برداشتم و دادم دست کامبیز ، یکی یکی مدارک رو از توی پاکت در آورد و سری تکون میداد و میذاشت کنار ، گفت بابات کارش درسته ، چقد همه چی مرتب و منظمه ..، گفتم آره ، کلا کارهای بابام شسته رفته است ، توی فلکه آریاشهر دنبال شهرداری گشتیم و پیداش کردیم ..، پارکینگ داشت ، ماشینو گذاشتیم و دو نفری رفتیم تو ، دم در یه باجه اطلاعات زده بودن ، از مسئولش پرسیدم برای گرفتن جواز ساخت باید چیکار کنیم ؟ یارو گفت اول برو دبیرخانه تشکیل پرونده بده یه نامه بگیر واسه ثبت ، بعد یه نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت مالک خودتی ؟ گفتم آره ملک بابامه بهم وکالت داده ، زیر لب یه چیزی واسه خودش زمزمه کرد و گفت باباجون شما الان باید پی درس و مشقت باشی ..! ، سری تکون دادم و گفتم اونم بجای خودش ، شما بفرمایید دبیرخونه کجاست ، با دست به انتهای راهرو اشاره کرد و گفت راهرو اول سمت راست ، با کامبیز رفتیم و یه صف طویل رو پیدا کردیم ، بعد نیمساعت بالاخره نوبتمون شد و یارو یه نگاه به سند انداخت و یه چیزی توی دفترش نوشت و یه نامه که معلوم بود دفعه هزارمه که از روش کپی گرفتن رو برداشت و توش مشخصات ملک رو وارد کرد و مهر کرد و داد دستم ، برو ثبت با جواب استعلام برگرد..
    ثبت زیاد دور نبود ، سه تا باجه داشتن که پشت هر کدومش بیست نفری منتظر بودن ، یه مرد زاقارت مفنگی با پیرهن کثیف و نامرتب وسط انبوهی از کاغذ نشسته بود ، وقتی نامه شهرداری رو بهش دادم حتی سرشو بلند نکرد منو نگاه کنه ، سرشو تکون داد و گفت برو سه هفته دیگه بیا ..، مخم سوت کشید ..، چی...؟ سه هفته ؟ بابت چی ؟ وقتی صدای اعتراضم بلند شد بالاخره سرشو بلند کرد و گفت تازه سه هفته دیگه میای سر میزنی اگه کارت آماده نبود میری دوباره دو هفته بعد میای ..، بعد هم با تمسخر گفت بزار پشت لبت سبز بشه بعد صداتو بلند کن ملت توی صف خندیدن ، عصبی شدم و بلند گفتم به پشت لبم چیکار داری مردک مفنگی میگم واسه چی میخوای سه هفته وقتمونو تلف کنی ؟ اون پرونده کوفتی رو در بیار نگاه کن ببین مشکل داره یا نداره ، واسه چی میگی یه ماه و نیم دیگه ؟ چه خبرته ؟ یارو از جاش بلند شد و گفت به من میگی مفنگی ؟؟ سر و صدا بلند شد و توجه همه جلب شد ، یه یارو پشت سرم گفت پسرم اینها روالشون همینه ، دو سه هفته حداقل طول میکشه ، گفتم مردک بی ادبه ، یارو داد زد به من میگی مفنگی اونوقت من بی ادبم ؟ گفتم تو به پشت لب من چیکار داری که سبزه یا قرمز ؟ نگو که نشنوی ..، یه مرد قد بلند چهارشونه از اتاق بغل بیرون اومد و گفت اینجا چه خبره ؟ مردک مفنگی گفت آقای سهرابی این آقا اومده به من توهین میکنه ..، گفتم من میگم یه استعلام برای چی باید سه هفته زمان ببره ؟ اونوقت این آقا میگه پشت لبت سبز نشده ، بعد دوباره به یارو رو کردم و گفتم مردیکه به تو چه که پشت لبم سبز نشده یا نشده ، کامبیز از یه طرف و مردم از یه طرف دیگه منو دعوت به آرامش میکردن ، یارو گفت آقا شما نباید به همکار ما توهین کنید ، وگرنه زنگ میزنم حراست میاد هم براتون دردسر میشه هم اینکه کارتون دیرتر انجام میشه ، گفتم همکار شما میتونه به من توهین کنه ؟ گفت ایشون هم اگه این کارو انجام دادن اشتباه کردن ، شما بفرمایید تو دفتر من ببینم مشکل چیه ..، تو دفتر به سهرابی گفتم یه استعلام ساده آخه اینقد زمان میخواد ؟ یارو گفت کار اداری همینه پسرم ، گفتم حالا شما که پادرمیونی کردید یه زحمتی بکشید زودتر انجام بشه ، ما با شما کار زیاد داریم ، مشتری میشیم ..! ، کامبیز خندید و سهرابی گفت نامه شهرداری کجاست ؟ گفتم پیش کارمندتون..، گفت باشه ، یکشنبه دیگه سر بزن ..، بیا پیش خودم ..، ببینم چی میشه ..، از ثبت که بیرون اومدیم کامبیز گفت تو هم یه خروس جنگی هستی واسه خودت..، گفتم بزار یه تلفن پیدا کنم ..، یه تلفن عمومی پیدا کردم و خط مخصوص کارخونه رو گرفتم ، بابام خودش گوشی رو برداشت ، گفتم تشکیل پرونده دادم و اومدم ثبت ، بابام گفت باشه دستت درد نکنه ، دو سه هفته دیگه باید جواب استعلام رو بگیریم ، گفتم یه آشنا پیدا کردیم گفته هفته دیگه ، بابام کلی حال کرد و گفت شب میام تعریف کن بعد گفت اگه کار نداری یه سر برو به ملک بزن اگه قبضی چیزی بود بیار که من فردا پرداخت کنم .. مخصوصا قبض برق و عوارض ، تلفنو قطع کردم ، کامبیز گفت بابات خونه است ؟ گفتم نه کارخونه ..، گفت چطوری با تلفن دوزاری داخلی زنگ زدی شهرستان ؟ یه بادی به غبغب انداختم و گفتم کارخونه ما تلفن اف ایکس داره ..، اونوقتا برای اداره جات دولتی تلفن اف ایکس دایر میکردن که بتونن از تهران بدون کد باهاشون تماس بگیرن و بالعکس ، اونوقتها گرفتن صفر آزاد خودش یه بساطی بود ، بابای من هم با پارتی بازی یه تلفن اف ایکس واسه کارخونه گرفته بود ..، خلاصه با کامبیز پرسون پرسون رفتیم تا دم ملک...!
    توی کوچه باغهای محله ای که حالا به اسم بلوار فردوس معروفه و اونوقتا پر از باغ و باغچه بود بالاخره جلوی یه ملک وایسادیم ..، اینقد خلوت بود که هیچکس پیدا نمیشد ازش آدرس بپرسیم ، دم خونه چند بار زنگ زدیم که نکنه اشتباهی به خونه مردم کلید بندازیم اما کسی جواب نمیداد ، بالاخره دسته کلید رو در آوردیم و با چند تلاش بالاخره در رو باز کردیم ..، یه عمارت یک طبقه نسبتا قدیمی ..، جلو در پر از قبض و نامه بود ، با کامبیز همه رو برداشتیم و گذاشتیم تو ماشین..، بعد رفتیم تو ، خاک همه جارو برداشته بود ، از جلوی دروازه تا در اصلی عمارت یه راه سنگ چین درست کرده بودن و دو طرف سنگچین باغچه بود ، باغچه که نه جنگل خشک شده !! ، معلومه سالها کسی رسیدگی نکرده بوده و همه جا رو علف و گیاهای خودرو پر کرده و بعد در اثر بی آبی همه خشک شده بودن راه سنگ چین تا کنار عمارت ادامه داشت ، اونجا یه پارکینگ مسقف داشت که باقیمونده یه بنز دویست غورباغه ای مشکی قدیمی با شماره شهربانی تهران الف اونجا به خواب ابدی فرو رفته بود ، کامبیز با دیدن بنز گفت واو ..، حمید اینجا عین خونه ارواح میمونه ..، یه نگاه به بنز انداختیم ، لاستیکهای دور سفید و رینگ زیرش زنگ زده و پوسیده بودن ، شیشه هاش اینقد کثیف بودن که توی ماشین معلوم نبود ، کامبیز سعی کرد در ماشینو باز کنه و یه نگاه به داخلش بندازه ، با دوتا فشار محکم کامبیز دستگیره سمت راننده از توی در بیرون اومد و توی دستش موند ، جفتمون از خنده ریسه رفتیم من در سمت کمک راننده رو امتحان کردم و بالاخره در ماشین باز شد ، معلموم بود ماشین خیلی تمیز بوده ، چون همه چی سر جای خودش بود دنده پشت فرمون ، فرمون سفید شاخی ، دسته های راهنما و ترمز دستی و دکمه های برف پاک کن و چراغها ، حمید از سمت راننده گفت حمید توش جسدی چیزی نیست ؟ خندیدم و گفتم نه پاک پاکه ..، اومد و یه نگاه به داخل ماشین انداخت ، نظرش با من یکی بود ، گفت این ماشین وقتی آخرین بار اینجا پارک شده کاملا سالم بوده ..، سر تکون دادم ، در ماشین رو روی هم انداختم و رفتیم سمت در ورودی عمارت ، درها و پنجره ها رو با حفاظهای آهنی محکم پوشونده بودن ، که البته الان جای زنگ زدگی تو تمام اون حفاظها به چشم میخورد ، چند تا قفل پدر و مادر دار به حفاظها آویزون بودن ، با کامبیز یکی یکی قفلها رو باز کردیم و بعد دنبال یه کلید واسه در ورودی گشتیم ..، بالاخره یه کلید نسبتا بلند به در ورودی عمارت خورد ، در با یه صدای قیژ بلند که بخاطر زنگ زدگی لولاها ایجاد شده بود باز شد و ما وارد خونه شدیم ..!
    یه خونه جنزده به تمام معنا..! ، یه خورده ترسیدیم ..، خونه کاملا مبله بود با کل وسایل زندگی یه فرش دستباف درست زیر پای ما بود که کلی میارزید اما روش یه وجب خاک نشسته بود ..، مبلها همه از جنس عالی اما کثیف و خاک گرفته ..، آباژور از روی میز پرت شده بود پایین ، یه قندون روی میز بود که دمرو شده بود و چند تا قند که الان رنگ قهوه ای بودند روی میز ولو شده بودن ..، با کامبیز حیرتزده تماشا میکردیم ..، اهالی خونه هول هولکی خونه رو ترک کرده بودن و فقط چیزهای ارزشمندشون رو برده بودن ، کل وسایل خونه سر جاش بود ..، اونهم چه وسایلی..
    ته دلم نگران مامانم بودم ، تازه تونسته بودم قله پروانه رو فتح کنم ، نمیخواستم مامانم تمام فتوحات منو یک شبه به باد بده ..، نامه ها و قبض ها رو که برداشته بودیم ، دیگه کاری نداشتیم ، با کامبیز تصمیم گرفتیم سر فرصت بیایم خونه رو قشنگ تفحص کنیم ببینیم چی گیر میاریم ..، دوباره که درها رو قفل کردیم و سوار ماشین شدیم جفتمون کاملا ساکت بودیم .
    کامبیز بالاخره سکوت رو شکست و گفت حمید باید در اولین فرصت قفلهای اینجا رو عوض کنی ، این خونه ای که من دیدم شاید وسایل توش از خود خونه بیشتر بیارزه ، بعد واسه اینکه فضا رو سبکتر کنه گفت حمید راستی از سهیلا چه خبر ؟ با دکتره صحبت کرده .؟؟ گفتم آره ، بعد واسش تعریف کردم ، همش زیر لب به آویر فحش میداد ..، گفت پس سر راه بریم سراغ سهیلا ، تو که میخوای بهش پول بدی ، منم میخوام ببینمش ، تو ننه مارو گاییدی ولی هنوز جور نشده من مامانتو بکنم ، پری هم سه روزه پریوده ، فعلا کیر من زق زق میکنه ، بلکه حداقل با سهیلا یه چرتی زدیم ! ، خندیدم و رفتیم سمت خونه وحید فیلمی..

  28. #228
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و هفتم



    من و وحید تو اتاق داشتیم فیلم میدیدیم و سر و صدای کامبیز و سهیلا از توی هال به گوش میرسید ، مامان وحید خونه نبود و خونه کوچیک اونا دربست در اختیار ما چهار نفر بود ..، وحید گفت چند تا فیلم توپ برام رسیده ..، هنوز وقت نکردم کپی کنم ..، فردا پس فردا یه سری بهم بزن بهت بدم ..، سرمو تکون دادم ..، به فیلمی که داشت پخش میشد اشاره کردم و گفتم اینو بزار ببرم خونه ببینم ..، دیگه صدای کامبیز و سهیلا نمیومد ، گفتم برم یه سری بهشون بزنم ، وحید خندید و گفت باشه ، برو ..، از اتاق وحید بیرون اومدم ..، توی هال کسی نبود ، میدونستم کجا باید دنبالشون بگردم ، در اتاق ماساژ رو باز کردم و رفتم تو ، پاهای گوشتالوی سهیلا توی دست کامبیز بود و کیرش تا خط کاندوم توی کس سهیلا ..، سهیلا خندید و در حالی که صداش با هر ضربه کیر کامبیز تو کسش قطع و وصل میشد گفت اییی .....ننن..... اتتتتاق....... پراییی........ وتتته.....، بفرررر.... مایید...... بییییر......روننن...، کیرم بسرعت راست شد ...، دست کردم زیپ شلوارمو باز کردم و کیرمو از توش بیرون کشیدم ، خودمو به صورت سهیلا نزدیک کردم و در حالی که کیرمو با دست گرفته بودم و تکون میدادم گفتم آخه ایشون التماس دعا دارن !! ، سهیلا دستاشو به سمت کیر من دراز کرد و گفت محح ......تاجیییم..... به..... دعععا ....، کیرمو با دستهاش مالید و بعد شروع کرد به ساک زدن کیرم ..، با دست سینه سهیلا رو از توی لباس کوتاهش که کامبیز حتی فرصت نکرده بود درش بیاره و هنوز تنش بود در آوردم و مالیدم ..، در اتاق دوباره باز شد و سر و کله وحید توی در پیدا شد ، گفت بد نگذره ..، سهیلا کیر منو از تو دهنش در آورد و گفت تو هم بیا داداشی ..، کامبیز با خنده گفت یعنی آدم تو این مملکت حتی نمیتونه تنهایی برینه...!! ، وحید به تخت نزدیک شد و گفت تو این خونه تنها خوری قدغنه ، تازه من و سهیلا فعلا زن و شوهر هم هستیم ..، کامبیز با خنده گفت پس دیگه ببخشید زنتو شریک شدیم ..، وحید گفت تو خونه فقرا همه چی پولیه ..، پولشو بدی کون منم میتونی بزاری ، هممون حسابی خندیدیم حتی سهیلا که دهنش از کیر من پر بود پغی زد زیر خنده ..، دوباره کیرمو در آورد و گفت بیا وحید ..، وحید گفت شما به کارتون برسید ، من دو تا فیلم گذاشتم کپی بشه باید بالا سرش باشم وگرنه ممکنه فیلمهام به گا بره ..، شما هم تا مامان نیومده زودتر کارتونو بکنید ، بیاد ببینه بجای ماساژ دارید سه تایی سکس میکنید خیلی شاکی میشه ..، صد بار گفته اینجا واسه سکس نیست ..، کامبیز به جای جواب یه غرش کرد و من سری تکون دادم ، وحید رفت ، سهیلا چه ساکی میزد..، گفتم کامبیز اگه خسته شدی جامونو عوض کنیم ..، گفت نه ...، عجب کسی داری سهیلا ..، جوووون ..! ، تماشای پاهای گوشتالو و لخت سهیلا توی دستهای کامبیز و دیدن فرورفتن و بیرون اومدن کیر کلفت توی کس قلنبه و سفید سهیلا لذت ساک زدن کیرمو چند برابر میکرد ..، کامبیز در حالی که تلنبه میزد دست کشید روی کس سهیلا و گفت جوون عاشق اونوقتی هستم که موهای کس نوک میزنه و زیر دست یکم زبر میشه ..، سهیلا در حالی که دهنش پر بود دوباره خندید ..، کامبیز گفت بیا دست بکش جون من ..! ، آبت میاد ...!! ، دست کشیدم روی کس سهیلا و زبری موهای نوک زده اش رو زیر دستم حس کردم ، سهیلا آه کشید ، فهمیدم خوشش میاد ، درحالی که کامبیز میکردش کسشو مالیدم ..، آه و ناله اش به آسمون بلند شد ، کامبیز کیرشو از کس سهیلا بیرون کشید و گفت بزار من بخوابم تو بیا روم ..، سهیلا از جاش بلند شد و دامنشو بالای شکمش جمع کرد ، کامبیز خوابید روی تخت و سهیلا نشست روی کیرش ، با اعتراض کیرمو تو دستم گرفتم و رو به کامبیز گفتم حالا تو واسه من ساک میزنی ؟ سهیلا از خنده ریسه رفت کامبیز خندید و جواب داد من سرشو گرم میکنم تو برو پایین اگه یه سوراخ دیگه پیدا کردی کیرتو بکن توش ...، سهیلا خندید و داد زده نه ه ه ...! ، گفتم به به چه ایده ای ، بذار ببینم سوراخ آزاد هست ...، کامبیز سهیلا رو به خودش چسبوند و نگهداشت ..، سهیلا در حالی که کیر کامبیز تا دسته تو کسش بود تکون میخورد که خودشو از دست کامبیز خلاص کنه که نذاره با هم سوراخهاش رو پر کنیم ، اما از پس کامبیز بر نمیومد ..، البته فک کنم بیشتر میخواست ناز کنه ..، کیرمو از پشت روی سوراخ کونش تنظیم کردم و یه تف زدم و قبل از اینکه به خودش بجنبه با یه فشار فرو کردم تو ..، لذت تمام دنیا سر کیرم جمع شده بود ، وقتی کیرمو تا ته تو کونش فرو کردم داد زد ..، گفت کثافتا جر خوردم ...! ، من و کامبیز خندیدیم ، وقتی کیرمو تو کونش جلو و عقب میکردم تخمهام به کیر کامبیز میخورد ..، کامبیز میخواست به کیرش تکون بده که داد سهیلا در اومد ، گفت تکون بخوری من جر میخورم ..!! ، کامبیز خندید و ساکت شد ، خیلی حال میداد اما زود خسته شدم چون باید خودمو تو حالت نیمه نشسته نگه میداشتم و عقب و جلو میرفتم ، کامبیز رو به من گفت شما یکم پایین منتظر باش ، شما عادت به نوبت نداری ؟ سهیلا خندید ..، از تخت پایین رفتم ، سهیلا روی کیر کامبیز خودشو بالا و پایین میکرد بالاخره نفسهای صدا دار کامبیز به غرشهای کوتاه تبدیل شد و سهیلا رو محکم بغل کرد و ارضا شد ...، سهیلا چند ثانیه صبر کرد و بعد از روی کامبیز بلند شد ، کیر نیمه خوابیده کامبیز توی کاندوم پر از آب منی از کس سهیلا خارج شد و منظره خنده داری رو ایجاد کرد که باعث شد بی اختیار قهقه بزنم ..، سهیلا هم با من خندید ..، دستمال رو برداشت و به سمت کامبیز دراز کرد ، اونهم چند تا دستمال برداشت و کاندوم رو از روی کیرش برداشت ..، سهیلا سمت من اومد و لبم رو بوسید ..، دستمو انداختم دور کمرش و کیرم که خوابیده بود دوباره به سرعت راست شد ، دامنشو بالا زدم و کونشو مالیدم بعد خوابوندمش روی تخت کنار کامبیز ، پاهاشو توی دستم گرفتم و کیرمو توی کسش فرو کردم ، سعی کردم ارضاش کنم ، وقتی باهاش سکس میکردم دستمو روی کس زبرش میمالیدم و اون بیشتر کیف میکرد ، کامبیز هم به جمع ما پیوست ، از من پرسید کاندوم نمیذاری ؟ به جای من سهیلا جوابشو داد ، گفت نه ، حمید گل رو با ماسک بو نمیکنه ، کلی خندیدم و گفتم ای ولله ، خوب یادته ، کامبیز به پهلو به سمت سهیلا چرخید و دستشو توی یقه لباسش کرد و با سینه اش بازی کرد و ازش لب گرفت ، من میکردم و کامبیز باهاش عشق بازی میکرد ، تلاشهای جمعی ما به نتیجه رسید و صدای نفسهای سهیلا تند و تندتر شد و بالاخره با فشردن پاهای قوی و ورزیده اش به کمرم و فرو کردن ناخونهاش به دستم ارضا شد ..، چند بار محکم کیرمو توی کسش فرو کردم و بعد بیرون کشیدم و آبمو روی پای کپل و سفیدش ریختم ..، احساس سبکی و سرزندگی میکردم ..، خیلی حال کرده بودم گوشه تخت کنارشون نشستم ، سه تایی از حال رفته بودیم ، چند دقیقه نشستیم و بعد پاشدیم ، سهیلا از جاش پاشد و دامنش رو مرتب کرد ، من صب کردم تا کیرم شل شد ، تمیزش کردم و زیپم رو بالا کشیدم ، کامبیز دنبال شلوارش میگشت ، بالاخره شلوارشو روی زمین یه گوشه پیدا کرد و به پاش کشید .. ، دست کردم توی کیفم و چهار تا پونصد تومنی در آوردم و دادم به سهیلا ، گفت چه خبره ، گفتم خیلی حال کردیم ، بعد باید لباس هم بخری ..، خندید و پول رو ازم گرفت ، گفت چی بخرم ؟ گفتم یه لباس کوتاه و شیک ..!! ، گفت یعنی باهام نمیای ؟ ..، گفتم اگه میای الان بریم وگرنه معلوم نیست کی دیگه وقت کنیم با هم بریم ..، یه فکری کرد و گفت باشه بزار لباس بپوشم بریم ..، کامبیز گفت ما هم که اینجا قاقیم دیگه ...!! خندیدم و گفتم خوب مگه تو کاری داری ؟ با هم میریم دیگه هم فاله هم تماشا ...، خندید و گفت باشه لباس سهیلا رو کنار زدم و سوتینش رو دیدم ..، یه سوتین نخی آبی رنگ تنش بود ، گفتم کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره ..، اول یه سوتین خوشگل به حساب من واسه خودت بردار ..، خندید و گفت پس خودت برام انتخاب کن ، گفتم اونی که از همه بهتره کدومه ؟ خندید و یه ست سبز تیره رو نشون داد و گفت این فرانسویه ، گفتم خوبه ؟ گفت عالیه ..، گفتم همینو بپوش ..، جعبه رو باز کرد و از توش شورتشو در آورد ، دامنشو بالا زد و با چند تا دستمال کسشو دوباره تمیز کرد و بعد شورتشو پاش کرد ، بالاتنه لباسش رو پایین کشید و پشت به کامبیز گفت میشه گره سوتینمو باز کنی ؟ کامبیز گره سوتینش رو باز کرد و ممه هاش بیرون افتاد ، سوتین نو رو از توی جعبه در آورد و با دقت فنرهاش رو زیر سینه هاش مرتب کرد و بعد از کامبیز خواست که گرهش رو ببنده ، خیلی سکسی و خوشگل بود ..، گفت مگه قراره لخت شم که داری لباس زیرمو نو میکنی ؟ خندیدم و گفتم نه ، اما کار از محکم کاری عیب نمیکنه ..، کامبیز خندید ..، سهیلا لباس پوشید ، از وحید خداحافظی کردیم و سه تایی از خونه بیرون زدیم .
    توی ماشین به سهیلا گفتم جای خاصی سراغ داری که بریم لباس بخریم ؟ گفت نه ..، بعد یکم مکث کرد و گفت راستش یه جا....، گفتم کجا ؟ گفت یه لباس فروشی هست توی ولیعصر بالاتر از پارک ساعی ...، خیلی دلم میخواست برم توش اما اینقد گرون بود که هیچوقت جرات نداشتم حتی از درش وارد بشم ..، گفتم ای ول همونجا خوبه ..، آدرس بده بریم ...، دم در بوتیک قبل از اینکه پیاده بشیم کامبیز به سهیلا گفت جون من این چادرتو در بیار ، وگرنه من باهاتون نمیام ، میمونم توی ماشین ، از وقتی این فاطمه کماندوها رو توی خیابون دیدم حالم از چادر سیاه بهم میخوره ، تو هم که همچین چادر چاقچور میکنی که فقط یه ریش سبیل و یکم بوی فاضلاب کم داری که مثل این فاطمه کماندوهای بوگندو بشی !! ، سهیلا خندید و چادرشو در آورد و توی ماشین گذاشت ، توی بوتیک چندین تا رگال چیده بودن و تو هر کدوم لباسهای رنگارنگ چشم نواز میچرخیدن ..، چند تا لباس دیدیم اما هیچکدوم به نظر من خیلی خوب نبودن ، دنبال یه چیز خاص میگشتم ..، کامبیز بلافاصله با دختر فروشنده ای که برای راهنمایی اومده بود گرم گرفت و باهاش سر شوخی رو باز کرد ، دختره هم بدش نیومده بود که با کامبیز یه لاسی بزنه ..، یکی یکی رگالها رو با ما میگشت و لباس پیشنهاد میداد ، بالاخره فروشنده که یه دختر بیست و یکی دو ساله همسن و سال سهیلا بود خسته شد و گفت بگید دنبال چی میگردید کمکتون کنم ..! ، بجای سهیلا من گفتم یه لباس شب میخوایم چشمگیر و سکسی باشه ..! ، دختره گفت خوب از اول میگفتید ..، بعد مارو به سمت یه دیوار مغازه که توش پر از کمد های بزرگ بود راهنمایی کرد و در یه کمد رو باز کرد که توش چند تا لباس منجق دوزی و گلدوزی شده به چوب کار آویزون شده بودن ..، خودش لباسها رو ورق زد و یه لباس بنفش رنگ رو که روش گلدوزی های قشنگی داشت در آورد و گفت این یکم کوتاهه اما به رنگ پوستتون خیلی میاد ..، یه نگاه بهش انداختم و گفتم این خوبه ..، اما اون زرشکی رو هم بیارید ..، اونی که من پسندیده بودم یه لباس دکولته با دامن خیلی بلند بود که پایینش مثل سبزه گلدوزی کرده بودن و بعد با منجق یه درخت با شاخه های بلند و قشنگ طراحی کرده بودن که شاخه هاش روی سینه های لباس پهن شده بود ..، دختره گفت اگه مجلستون خیلی رسمیه این زرشکیه انتخاب بهتریه ..، اما اون بنفشه یه مقدار اسپورته برای پارتی و مجلسهایی که یکم خودمونی تره ..، دیدم دختره راست میگه ، اونی که من انتخاب کردم بدرد یه مجلس خیلی رسمی میخورد ..، از روی شونه سایز سهیلا رو گرفت و لباس سایزش رو بهش داد ، با سهیلا رفتیم سمت اتاق پروف و کامبیز رو با دختر فروشنده تنها گذاشتم ، کامبیز استاد رو مخ رفتن بود ، با اینکه به حاضر جوابی بودن خودم مینازیدم اما تو دختر بازی انگشت کوچیکه کامبیز هم نمیشدم ، سهیلا در اتاق پروف رو باز کرد و من فکم چسبید ، لباس تو تنش جلوه خیلی خاصی داشت ، سینه و پشت کمرش باز بود و آستینهای توری گلدوزی شده اش خیلی تو تنش قشنگ شده بود ، دامنش تا یه کمی بالای زانو رو میپوشوند ، نصف رون و بقیه پاهای گوشتالوش بیرون بود ، خودش هم خیلی ذوق داشت ، از قیافه اش معلوم بود که خیلی خوشش اومده ، با دست علامت اوکی رو نشون دادم ، سهیلا هم خندید ، سر و کله کامبیز و دختر فروشنده پیدا شد ، دختره گفت وه چقد قشنگ شده تو تنتون ، خیلی سکسیه ..، با یه گردنبند مروارید ست کنید حرف نداره...، دارید ؟ سهیلا سر تکون داد که نه ..، خانمه گفت اگه پسند کردید بریم پایین کفش و جواهرات بدلی هم داریم ببینید باهاش ست کنید ، سهیلا پرسید لباس چند ؟ دختره گفت هزارو دویست تومن ! ، سهیلا گرخید ، گفت نه نمیخوام اینقد هزینه کنم ، میخواست درش بیاره ، گفتم همین عالیه ..، برش میداریم ..، اخمای کامبیز رفت توی هم ..، میدونستم چه حسی داره ، همیشه بهم میگفت بیخود پول خرج دخترها نکن ..، اگه بخاطر پولت بیان یه ثانیه که پول نباشه میفروشنت ، اگه بخاطر خودت بیان که دیگه چه نیازی هست بیخود هی خرج کنی ..! ، میگفت در مورد دخترها پول رو باید به اندازه و درست خرج کنی که نه توقع اضافی ایجاد بشه نه این حس برای خودت پیدا بشه که دخترها بخاطر پولت دورت هستند ..، اما اونروز تصمیم نداشتم به نصایح کامبیز گوش کنم ، باید پوز آویرو میزدم ، با دختره پایین رفتیم و یه کیف و کفش بنفش تیره هم برای سهیلا گرفتم ، بعد تو غرفه جواهراتشون یه گردنبند مروارید برداشیتم که مارک چنل داشت و خیلی شبیه اصلی بود ، خلاصه سر جمع دو هزار و هشتصد تومن سرفیدم و از مغازه بیرون اومدیم ..، کامبیز شماره تلفنشو به دختر فروشنده داد و سریع خودشو به ما رسوند و سوار ماشین شد ..، سهیلا تو کونش عروسی بود ، خیلی واسه لباسهاش ذوق داشت ، گفتم یه زحمتی میکشی ؟ گفت بگو ، گفتم یه کفش بنفش پشت باز لژدار برای خودت بگیر ، میخوام اگه ناتاشا بهت گفت کفشتو دربیاری اون یکی کفش نو همراهت باشه کفش خودتو بپوشی ، سهیلا سر تکون داد ، وقتی دم خونشون پیاده اش کردم کلی تشکر کرد ، وقتی راه افتادیم کامبیز شروع به غرزدن کرد ، صد بار میگم الکی پول خرج جنده نکن گوش نمیدی ، با این پول ده تا شورت و سوتین واسه مامان خودت و مامان من میخریدی میپوشیدن خودمون حالشو میبردیم ، لباس واسش خریدی که بره به بقیه کس میده اونها حالشو ببرن ؟ بهت میگم این ناتاشا دیگه مهره سوخته است ولش کن ، اونم که به خرجت نمیره ، تورو خدا گوش کن حمید ..، گفتم اوستا الم الم ، این یکی رو بگیر قلم ..! ، این دفعه رو تو ندید بگیر ، کامبیز شونه اش رو بالا انداخت و گفت وقت خودته ، پول خودته ، خودت میدونی ، گفتم کامبیز آخر این هفته تکلیفم با ناتاشا یه سره میشه ..، باشه ..؟ کامبیز گفت باشه ، اگه تو ناتاشا رو کردی من از پای مجسمه تا کافه آبشار عقب عقب کوهنوردی میکنم ...!! ، کلی خندیدم و گفتم باشه ..، گفت اما اگه باختی شب عروسیت باید یه جوری زنتو بکنی که من از پنجره ببینم ..!، از خنده ریسه رفتم و گفتم قبوله ..

  29. #229
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و هشتم



    نزدیک خونه کامبیز اینا دوباره استرس گرفتم ، نمیدونستم مامانم با پروانه چه صحبتی کردن ..، ماشینو پارک کردیم و پیاده شدیم ، وقتی کامبیز زنگ میزد پاهام آروم میلرزید ..، صدای پروانه از توی آیفون لحن راحتی داشت و یکم خیالمو راحت کرد ، گفت کیه ؟ کامبیز گفت منم مامان کلیدامو جا گذاشته بودم ..، پروانه خانم درو زد و رفتیم تو ، چند ساعتی از ترک کردن مامانم تو اون خونه میگذشت ، دیگه حتی شک داشتم تا اونوقت مونده باشه ، پروانه خانم با یه بلوز کوتاه زرد رنگ و یه دامن کوتاه چین چین سبز و زرد به استقبالمون اومد ، موهاش رو ریز بافته بود و پایینش رو یه پاپیون قرمز رنگ زده بود ، با کامبیز روبوسی کرد و بعد بغلشو واسه من باز کرد ..، وقتی میبوسیدمش پرسیدم خاله مامانم کجاست ؟ گفت تو حیاط حرف میزدیم که شما اومدید هنوز حرف از دهنش در نیومده بود که در حیاط باز شد و مامانم با همون لباسهای چشم نوازی که جلو خودم تنش کرده بود تو چهارچوب در ظاهر شد ، معلوم بود که چیزی در مورد من نگفته ، چون قیافه اش خندون و راضی بود ..، رفتم سمتش و بوسیدمش .، گفت چقد طول کشید دیگه میخواستم آژانس بگیرم برگردم خونه ..، گفتم آره دیگه کار اداریه ..، یکم طولانی شد ..، کامبیز هم اومد سمت مامانم و بغلش کرد و بوسیدش ، بعد گفت وای خاله چه لباس قشنگ و سکسی تنت کردی ..، خیلی شیکه ، مامانم ازش تشکر کرد و رو به من گفت بریم که خیلی دیره..، کامبیز گفت اه ..، من تازه رسیدم ، گفتم چند دقیقه میبینمتون ..، مامانم گفت میام کامبیز جون ..، اما الان دلم مثل سیر و سرکه میجوشه ، نگران بچه هام ..، کامبیز با لب و لوچه آویزون قبول کرد ..، وقتی میخواست برای خداحافظی مامانمو ببوسه بجای لپش گوشه لبشو بوسید ..، مامانم یه لبخندی زد ..، دم در منم پروانه رو بوسیدم و با مامانم از در بیرون اومدیم .، مامان به خودش زحمت نداده بود دکمه مانتوش رو ببنده ، پاهاش تو اون جوراب شیشه ای خیلی سکسی شده بودن ، چشمم به پاهای مامانم بود که تو یه چاله بزرگ افتادیم ، مامان که سرش به در خورده بود خیلی عصبی شد و داد زد حواست کجاست حمید ..، گفتم اوه اوه ببخشید ..، بعد ادامه دادم دیگه باور کن اینقد که تو خوشگل و خوشتیپ شدی علاوه بر بقیه مردها حواس منم پرت میشه..، عصبانیتش به خنده تبدیل شد و گفت تو خیلی بیجا کردی که حواست بخاطر من پرت بشه ...، اگه اینطوریه من منبعد وقتی میخوام باهات بیرون بیام همون لباسهای قبلی رو میپوشم که حواست پرت نشه ..، گفتم نه نه تورو خدا ..، حواسمو جمع میکنم ، لباسهای قبلی نه ...!! ، مامان دوباره خندید ..، وقتی رسیدیم خونه غروب بود ، ماشین بابا دم در بود ..، معلوم بود که برگشته خونه ..، معمولا ماشینشو میبرد توی حیاط اما اونروز فک کنم تنبلیش اومده بود ..، ماشینمو پشت ماشین بابام پارک کردم و با مامان رفتیم توی خونه ..، دوقلوها و نازنین توی هال بازی میکردن و صدای ظرف و ظروف از توی آشپزخونه میومد که نشون میداد لیلا توی آشپزخونه است ، صدای تلوزیون بلند بود که فهمیدم بابام هم توی پذیرایی تلوزیون میبینه ..، بلند سلام کردیم ..، دوقلوها با دیدن مامانم بازی رو ول کردن و پریدن سمت مامانم ، مامان هم بغلشو باز کرد و اونارو بغل کرد و بوسید ، بابام از توی پذیرایی بلند جواب سلاممونو داد ، لیلا از توی آشپزخونه بیرون اومد و اونم سلام کرد ، هنوز مامان با دوقلوها مشغول بود که بابام از پذیرایی بیرون اومد و دوباره بهش سلام کردم ..، سری تکون داد و گفت لباسهاتون رو عوض کردین بیاید توی پذیرایی یکم صحبت کنیم کارتون دارم ..، گفتم چشم ، بابام رو به مامان گفت لطفا تو هم بیا شهین ..، مامان نگاهش کرد و سر تکون داد که یعنی باشه ...! ، بابام که برگشت تو پذیرایی من و مامان همدیگه رو نگاه کردیم و سر تکون دادیم که یعنی چیکار داره ؟ بعد جفتمون به علامت بی اطلاعی یه شونه ای بالا انداختیم و بعد رفتیم تو اتاق خودمون که لباس خونه بپوشیم ..، حدس میزدم که در مورد زمین میخواد حرف بزنه اما پس با مامان چیکار داشت ..، چند دقیقه بعد لباس خونه پوشیدم و اومدم تو پذیرایی ، مامان هم دو دقیقه بعد از من اومد و سر راه به لیلا گفت دو سه تا چایی برامون بیاره ..، مامان یه دامن کوتاه مشکی پوشیده بود با یه بلوز زرد و مشکی ..، یه دمپایی هم دم پاش انداخته بود ، دیدم که بابام باز داره مامانمو خیلی خواستنی نگاه میکنه ..، تو دلم خندیدم ..، بابام گفت میخوام در یه موردی باهاتون حرف بزنم ..، بعد ادامه داد اوضاع اقتصادی مملکت اصلا خوب نیست و تورم بیداد میکنه ..، به تبعش اوضاع در آمد کارخونه هم خوب نیست .، قراردادهایی که داریم بعضیهاشون دارن یر به یر میشن و بعضیهاشون ضرر میدن ، چون امروز قرارداد میبندیم و بعد فرداش مواد اولیه رو دو برابر قیمت میخریم ...، واسه اینکه این مشکلات رو رد کنیم یه سیاستهایی پیش گرفتیم که باعث میشه یه مدتی نتونیم مثل همیشه خرج کنیم ..، باید جلوی مخارج رو بگیریم که مشکل پیدا نکنیم ..، بعد رو به مامانم گفت من حساب کردم خونه ما ماهی چهل هزار تومن خرج داره که خیلی زیاده ..، سر کارگر کارخونه ماهی هشت تومن حقوق میگیره ، کرایه خونه هم میده زندگیش هم میگذره ، اونوقت ما فقط ماهی چهل تومن خورده خرج داریم ..، من هر چی تونستم از بانکها وام گرفتم و با نقدینگی که داشتیم چند تا زمین و ملک خریدیم ، ایشالله که این سرمایه گذاری جواب میده ، اما تا اونوقت یه مقدار باید جلوی مخارجمون رو بگیریم ..، بعد رو به مامانم گفت من خرید های خونه رو میکنم ، ماهی هشت تومن هم بهت پول تو جیبی میدم که باهاش خرجهای دیگه رو بکنی ..، مامانم اخماش رو توی هم کرد اما چیزی نگفت ..، بعد بابام به من گفت تعریف کن رفتی دنبال جواز چی شد ..؟ واسش تعریف کردم ..، وقتی شنید که توی ثبت دعوا کردم اخم کرد اما بعد که شنید سهرابی پیداش شده و چی گفته خندید و گفت تو اداره جات دولتی که میری اصلا دعوا نکن ..، هیچ فایده ای نداره ..، معمولا بدتر میشه ..، اینبار شانس آوردی اما دیگه دعوا نکن ..، مامانم گفت این بچه است میفرستیش دنبال این کارها معلومه اینطوری میشه ..، امسال آخرین فرصتشه ، بعدش میفرستنش جبهه ..، بعد هم دستشو جلو صورتش گرفت ، بابام گفت این آقا بیست سالشه ..، خودش یه مرده ..، اگر هم خودش نخواد نمیفرستمش دنبال کار ، گفتم نه بابا خیلی خوبه ..، دوست دارم یاد بگیرم ، یه جوری میرم دنبال کارها که به درسهام صدمه نزنه....، بابام با افتخار بهم نگاه کرد و لبخند زد ، مامانم هم همینطور ، بابام گفت واسه ساخت اون زمین پول کافی کنار گذاشتم زودتر جوازشو بگیر سعی میکنم بیشتر کارهاش رو خودت انجام بدی ..، گفتم بابا با وسایل اون خونه چیکار کنم ؟ بابام با تعجب گفت مگه خونه خالی نیست ؟ گفتم نه توش مبل و وسیله داره ..، بابام گفت یه سمسار ببر بالا سرش همه رو بده ببره ..، بعد این همه سال فک نکنم چیز بدرد بخوری باشن ، با اینحال دو تا سمسار ببر به اونی بده که با انصاف تره ..، پولشو هم اگه قابل صحبت بود یه حساب باز کن بریز واسه خودت ، ممکنه یه چند وقتی نتونم زیاد بهت پول بدم ، فعلا ماهی سه تومن میریزم به همون حساب قبلیت تو بانک صادرات ، اخمام رفت تو هم ، بابام ادامه داد یه چند وقتی به من نگید پول ، چون اصلا نمیخوام شرمندتون بشم ، بعد رو به مامانم کرد و گفت میدونم یه مقدار پس انداز داری ، سعی کن بهش دست نزنی ، باز هم اگه خرج فوری پیش اومد بهم بگید ، یه کاریش میکنیم ...، بعد به مامانم گفت اگه میشه تو با من بیا تو اتاق یه کاری باهات دارم ..، فهمیدم دیگه جلسه خانوادگی تمومه ..، اخمام تو هم بود ، سه تومن واسه من هیچی نبود ..، دلم خوش بود که تو اون خونه کلی وسیله هست که ممکنه یه پول حسابی از توش در بیاد ..، با کنجکاوی میخواستم بدونم با مامانم چیکار داره ، اما هیچ راهی واسه فهمیدنش نبود ، ...، به ساعت نگاه کردم ، حدود نه شب بود ..، رفتم تو اتاقم و به ناتاشا یه زنگ زدم ..، تلفن چند تا زنگ خورد ، فک کردم نیست و داشتم قطع میکردم که صدای ناتاشا در حالی که نفس نفس میزد اومد پشت خط ، با شنیدن صدای من گفت اه تو بودی ؟ فک کردم بابامه ، هول هولکی پله هارو اومدم بالا ، تو فکر خودم گفتم خر خودتی ، داشتی به آویر میدادی فک کردی باباته هول شدی ...، یکم نفسش جا اومد و گفت خوب شد زنگ زدی ، پنجشنبه بیاید اینجا ..، براتون مرغ شیکم پر درست میکنم ..، بعد یه لحظه دستشو جلو گوشی گرفت و از یکی پرسید خوبه دیگه ..؟؟؟ فک میکرد من نمیشنوم ، خون خونمو میخورد ، مطمئن شدم که درست حدس زدم و آویر تو اتاقشه ، وسط سکس زنگ زده بودم ..! ، بعد دستشو از جلو گوشی برداشت و گفت آره حمید جون همون پنجشنبه بیاید ..، بعد گفت الان یه کاری دارم حمید جان ..، بعد میبینمت ..، گفتم باشه ..، گفت به سهیلا سلام برسون و گوشی رو قطع کرد..، مطمئن بودم آویر تو اتاقه چون به من نگفت عزیزم ، وقتی هم حرف میزد یه جوری رسمی حرف میزد ..، در هر صورت هر چی که بود واسه عصبانی کردن من کاملا کافی بود ..، خون خونمو میخورد ..، مردک کس کش داشت اولین دوست دخترمو میکرد ..!

  30. #230
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت بیست و هشتم



    وقتی از خواب بیدار شدم یکشنبه صبح بود ..، ساعت حدود نه صبح بود ، تو رختخواب فکر میکردم که امروز چه کارهایی دارم ..، به خونه جنزده ای که بابام خریده بود فکر کردم ..، یاد کامبیز و مامانش افتادم و با یاد آوری هیکل پروانه خانم بی اختیار دستم رفت سمت کیرمو مالیدمش ..، حالا که مامان میدونست من با پروانه خوابیدم نمیدونم دفعه بعدی که به هوای پروانه خانم میخواستم برم خونشون ممکنه چه عکس العملی نشون بده ..، بعد یاد ناتاشا و سهیلا افتادم و کیرمو محکمتر مالیدم ..، وقتی به ناتاشا فکر میکردم که دیشب زیر آویر خوابیده بود و هن هن میکرد فشار خونم بالا رفت و حرصم در اومد ..، فکر اینکه چطور آویرو ضایع کنم یه لحظه آرومم نمیذاشت ، بعد یاد بابام افتادم و اینکه باید دم خرجو ببندیم و دیگه ولخرجی تا یه مدتی تعطیله ..، دوباره اخمام رفت توی هم ..، با خودم گفتم بزار پاشم ببینم الان چقد پول دارم..، از جام پا شدم و اول سراغ کمد رفتم ، گشتم و دفترچه پس انداز بانک صادراتمو در آوردم ، اینقد ازش استفاده نکرده بودم نمیدونستم توش چقد پول هست ، آخرین حسابشو نگاه کردم ..، هشت هزار و دویست تومن ...، بعد کیفمو در آوردم و پولهاش رو شمردم ..، هفت هزار تومن هم تو کیفم پول بود ..، بعد یهو یادم افتاد که یه کیف قدیمی دارم و چند تا اسکناس نو از عیدی پارسال هنوز توش هست ..، گشتم و اونو ته چمدون پیدا کردم ، چهار تا هزار تومنی سبز تا نخورده توش بود ..، سرجمع نزدیک نوزده تومن پول داشتم ، حرصم در اومده بود ، در حالت عادی این پول رو تو یکی دو ماه خرج میکردم ، اما الان باید مثل یه پس انداز گرانبها ازش نگهداری میکردم ، کیف قدیمی رو دوباره سر جاش گذاشتم ، دفترچه پس اندازمو برداشتم و تصمیم گرفتم از پولی که تو کیفمه سه تومنشو بریزم تو حساب ..، فکر میکردم اگه تو جیبم باشه خرج میشه ...، یاد دو تومنی افتادم که به سهیلا داده بودم و سه هزار تومنی که واسش لباس خریده بودم و آهی از سر حسرت کشیدم ..، گفتم کامبیز راست میگفت بخدا ..، بیخود تو این اوضاع و احوال رفتم پنج تومن پول بیزبون رو خرج سهیلا کردم ..، وقتی به سهیلا فک کردم یاد وحید افتادم و دادم در اومد ، کلی فیلم پیش من داشت که نبرده بودم پس بدم و همینطور داشت کانتر مینداخت ، در کمد رو باز کردم و فیلمها رو در اوردم و ریختم تو کوله ..، کوله رو دم دست گذاشتم که در اولین فرصت فیلمهاش رو پس بدم ، احتمالا هشتصد نهصد تومن هم باید بابت کرایه این فیلمها میدادم ، حرصم گرفته بود ..، بابام اگه میخواست این کارو باهامون بکنه باید یکی دو ماه قبل میگفت که حداقل آمادگی پیدا کنیم و جلوی بعضی خرجهای اضافی رو میگرفتیم ..، بالاخره از تو اتاق بیرون اومدم ..، دنبال مامانم میگشتم ، تو اتاق خودشون نشسته بود لبه تخت و کشو رو بیرون کشیده بود و داشت لباسهاش رو مرتب میکرد..، یه لباس خواب نازک تنش بود که توش میشد شورت و سوتین قرمزش رو تشخیص بدی ، روی میز توالت یه جعبه جواهر بود که قبلا به چشمم نخورده بود ..، برداشتم و بازش کردم ، یه سرویس طلای دو رنگ ایتالیایی که قبلا ندیده بودم ..، گفتم واو ..، مامان این دیگه چیه ؟ خندید و گفت هدیه آشتی کنون ، خندیدم و گفتم ..، پس کار خودشو کرد ..!! ، مامانم خجالت کشید و گفت دیگه خیلی التماس کرد دلم سوخت ..!! ، تو دلم گفتم بیچاره کامبیز چه صابونی به دلش زده بود ..، گفتم خوب به سلامتی ..!! ، مامان خندید ..، گفتم پس بالاخره این شورت و سوتین های جدید و سکسی به درد خورد ..، مامان گفت خفه شو مردیکه بی حیا ...! ، گفتم مامان چیکار کنیم با این پولهایی که بابا گفت ؟ با سه تومن و هشت تومن که دیگه از این کونها نمیتونیم بدیم ..، گفت چرا اینقد بیتربیتی ؟ مگه اینجا چاله میدونه یا تو تاحالا کون میدادی که اینطوری حرف میزنی ؟ ازش عذر خواهی کردم و بعد اون با شیطنت خندید ..، گفتم به چی میخندی ..؟ خندید و گفت همینطوری ..، گفتم جون حمید به چی میخندی ؟ گفت هیچی بابات دیشب کلی قربون صدقه ام رفت و گفت از وقتی به خودت میرسی خیلی عالی شدی..، گفت هرچی میخوای لباس بخری بخر ..، پول لباسهات رو جداگونه میدم ..، داد زدم نه ه ه ه !! ، نامردیه ..، پس من چی ...، مامانم گفت مگه کم و کسری داری ؟ میای میخوری و میخوابی و میری ..، سه تومن هم بهت پول تو جیبی میده ..، کم که نیست ، باید یکم درکش کنی ..، اوضاع خوب نیست ..، گفتم از پولهای لباسهات باید به منم سهم بدی ..! مامان انگشت وسطشو برعکس کرد و نشونم داد و گفت اینم سهم تو ...! خندیدم و پریدم بغلش کردم و افتادم روش و قلقلکش دادم ..، از خنده ریسه میرفت ، لباس خوابش کنار رفته بود و با شورت و سوتین سکسی قرمز توی رختخواب غلط میزد و منم روش افتاده بودم و باهاش شوخی دستی میکردم ..، داشتیم شوخی میکردیم اما کیرم حالیش نبود شوخیه ..، جدی جدی راست شد..!! ، وقتی دیگه نفس مامان از خنده در نمیومد سرمو به گردنش نزدیک کردم و بوسیدمش ..، لبخند زد و منو بوسید و با دستش منو انداخت کنار ، از جام بلند شدم و تیشرتمو طوری جابجا کردم که کیر راستم معلوم نشه ..، فک کنم دید ، چون روشو به دیوار کرد که من نبینم و لبخند زد..، از اتاق بیرون اومدم و رفتم توی آشپزخونه ، لیلا نبود اما چایی روی سماور برقی بود ، یه چایی واسه خودم ریختم و از توی یخچال کره و مربای آلبالو رو در آوردم و روی میز گذاشتم ، توی ظرف نون یه تیکه بربری که هنوز گرم بود رو برداشتم و نشستم پشت میز و شروع به غذا خوردن کردم ، یهو با صدای لیلا به خودم اومدم که میگفت ای وای چرا اینطوری آقا حمید ؟ الان شهین خانم میاد از دست من عصبانی میشه ، بعد یه سینی اورد و نون رو توش گذاشت ، کره و مربا رو توی بشقاب و یه نعلبکی زیر استکان چاییم گذاشت ، خندیدم و ازش تشکر کردم ..، گفتم دیروز خبری از علی فراست نشد ؟ قرار بود زود بهت خبر بده ..، گفت نه آقا حمید هنوز زنگ نزده ..، گفتم باید به مامان بگیم بهش زنگ بزنه که پشت گوش نندازه ..، خودش میگفت فقط چند روز وقت مونده که پزشکی قانونی بتونه تشخیص بده ..، لیلا رنگش پرید و سرشو پایین انداخت ...، گفتم لیلا خانم خجالتو یکی دیگه باید بکشه ..، جوابی نداد ..، لقمه آخرو توی دهنم چپوندم و چایی رو سر کشیدم ، ازش تشکر کردم و از توی آشپزخونه بیرون اومدم ..
    از تلفن اتاقم به کامبیز زنگ زدم ..، پروانه گوشی رو برداشت و باهام خیلی گرم سلام علیک کرد ..، خندیدم و گفتم خاله کامبیز کی میره پیش خاله پری ..؟ خندید و گفت شما دو تا وقتی میخواید دستشویی برید هم به هم خبر میدید ..، از خودش بپرس ..، خندیدم و پروانه هم خندید ، بعد صدا کرد کامبیز ..، کامبیز...، مامان گوشی رو بردار حمید پشت خطه ..، بعد گفت عزیزم از من خداحافظ ، خداحافظی کردم و با دست کیرمو مالیدم ..! ، چند ثانیه بعد کامبیز گوشی رو برداشت ..، گفتم میخوام یکی دو ساعت دیگه برم به خونه سر بزنم ببینم توش چی پیدا میشه ..، میای ..؟ کامبیز گفت البته که میام ...! باهاش قرار گذاشتم و گوشی رو قطع کردم ...
    کامبیزو که سوار کردم سر راه رفتم پیش وحید فیلمی و همه فیلمهاش رو پس دادم ..، وحید تعجب کرد و گفت فیلم جدید نمیخوای ؟ گفتم فعلا نه ..! ، 750 تومن بهش بدهکار شده بودم که تسویه کردم دوباره که سوار ماشین شدم واسه کامبیز تعریف کردم که بابام چی گفته و اوضاع مالی یه چند وقتی خوب نیست ..، یکم فک کرد و گفت مغز بابات خیلی خوب کار میکنه ..، این چند وقته حساب کردم دیدم از پارسال تا امسال پولی که بابام فرستاده فرقی نکرده چون همون ماهی سه هزار دلار رو میفرسته اما من که اینجا میرم دلارها رو تبدیل میکنم میفهمم که اگه هر روزی دیرتر اینکارو بکنم گرونتر میفروشم ..، دو هفته پیش رفتم هزار دلار دادم چهل هزار تومن پول گرفتم ، پریروز همون هزار دلار رو دادم چهل و سه تومن پول گرفتم ..، هرچی ریال داشته باشی به ضرره ..، برگشتم خونه با مامان حرف میزنم ما هم پس اندازهامون رو جمع کنیم یه ملک بخریم...، رئیس بانک ملی که آشنای ماست دو سه ماه پیش گفت بیاید بهتون وام بدم ، مامانم گفت وام به چه دردمون میخوره ..، اما امروز فک میکنم بهتره بگیریم و باهاش ملک بخریم ..، خیلی به صرفه است ..، دم یه ابزار فروشی پارک کردم و رفتم تو مغازه ، دو سه دقیقه بعد با دو تا قفل بزرگ برگشتم ..، کامبیز گفت آفرین خوب کاری کردی ...، وقتی رسیدیم دم ملک ساعت حدود یازده صبح بود ..، قفلها رو باز کردیم و وارد حیاط شدیم ، کامبیز گفت ماشینتو بیار تو ..، بعد در حیاط رو کامل باز کرد و من با ماشین اومدم توی حیاط ..، در ساختمون رو باز کردیم و وارد خونه ارواح شدیم ..، این اسمی بود که من و کامبیز روی این خونه گذاشته بودیم ..، اینبار عجله ای در کار نبود و سر فرصت اسباب و اساسیه خونه رو بازرسی میکردیم ، در خونه که باز میشد یه هال بزرگ بود که با یه فرش بزرگ دوازده متری دستباف فرش شده بود ، اینقد توی خونه خاک بود که ما کفشهامون رو در نیاوردیم ..، روبروی در ورودی بعد از هال بزرگ یه آشپزخونه خیلی بزرگ بود که همه وسایل توش دست نخورده مونده بود ، بجز اینکه همه چی بهم ریخته بود ، در کابینتها باز بود و ظرفها رو خاک برداشته بود ، توی ظرفشویی پر از ظرفهایی بود که معلوم بود کثیف بودن و هیچوقت کسی فرصت شستنشونو پیدا نکرده ..، کف آشپزخونه یه فرش دستباف شیش متری انداخته بودن و یه میز نهار خوری هشت نفره چوبی شیک چسبیده به پنجره آشپزخونه بود ، تقریبا تمام وسایل برقی خونه مارک هیتاچی ژاپن رو داشتن ، کامبیز در یخچال رو باز کرد و بعد بینیش رو گرفت و بلافاصله درش رو بست و یه متر به عقب پرید ..، داد زد پف ف ف ف ف ...، خندیدم گفتم چیه ؟ گفت انگار صد تا گربه مرده رو این تو نگه میداری ..، توی پذیرایی بزرگ اون خونه دو دست مبل استیل با نقشهای ویکتوریایی دور تا دور اتاق چیده شده بودن و سه تا فرش بزرگ دستباف وسط اتاق پهن بودن ، نور پذیرایی از یه پاسیو بزرگ تامین میشد که باقیمانده چند تا گل توی گلدونهای بزرگ رنگی توش به چشم میخورد ، دو سه تا قاب عکس از صحنه های شکار و طبیعت به دیوار بود ..، کامبیز گفت حمید این سه تا فرش حداقل 60 تومن پولشه ..، گفتم خدا از دهنت بشنوه برادر اوضاع مالی خرابه ..، کامبیز خندید و گفت بزار حرف از دهن بابات در بیاد بعد بگو اوضاع خرابه ..!
    یه راهرو پهن و دراز چسبیده به دیوار آشپزخونه ما رو به سمت اتاق خوابها میبرد ، یه سرویس بهداشتی اول راهرو بود و کنارش یه در قفل که حدس زدیم باید حمام باشه ..، بعد سه تا اتاق خواب خیلی بزرگ که همشون دستشویی و حمام جداگونه داشتن ..، اولین خواب توش وسایل بچه و یه تختخواب سفید بچه گونه داشت ، از پنجره اتاق میشد حیاط و ورودی پارکینگ رو دید ..، توی کمد ها خالی بود ..، اتاق بعدی چسبیده به این اتاق یه تخت یه نفره داشت که روش مرتب نشده بود و ملحفه و بالش نامرتب بودن و الان روشون کاملا خاک گرفته بود ، روی دیوار یه عکس بزرگ سوفیالورن چسبونده بودن و به یه دیوار دیگه یه پوستر بزرگ از ادری هپبورن ..، توی کمد چند تا لباس دخترونه به چشم میخورد ، کشوها خالی بودن ، گوشه یه کشو کامبیز یه لنگه گوشواره پیدا کرد و داد به من ..، گوشواره الماس نشان .. با نقش گل زنبق .، مطمئن بودم طلاست ..، اتاق آخری که ته راهرو بود و با یه مقدار فاصله از این دو تا اتاق بود یه اتاق خیلی بزرگ بود که توش یه تختخواب دو نفره قهوه ای رنگ چوبی وسط اتاق بود و یه فرش نفیس شیش متری که انگار سعی کرده بودن جمعش کنن و بعد پشیمون شده بودن کف اتاق ولو بود ...، دیوار روبرو یه پنجره بزرگ داشت که با یه پرده سرتاسری مخمل سرخ پوشیده شده بود ، دیوار یک طرف یه کمد سرتاسری داشت و وسطش یه در بود ، مطمئن بودیم این در به سرویس بهداشتیه ..، کامبیز در رو باز کرد و سوت زد ..، جلو رفتم و داخلش رو نگاه کردم ، یه حمام خیلی شیک ..، با یه وان دو نفره از جنس مرمر ..، لوازم حمام از بهترین جنس بودن ..، اون یکی دیوار اتاق یه در دیگه داشت ، با کامبیز تعجب کردیم که اون در دیگه به کجا ختم میشه ..، در رو باز کردیم و یه اتاق دیگه هویدا شد ..، یه اتاق که داخلش میز توالت و چند تا مبل کوچیک راحت و شیک و یه میز و تلوزیون و همه وسایل استراحت رو داشت ..، در اصل یه اتاق راحتی خیلی شخصی بود ..، با حیرت اطراف رو نگاه میکردیم ..، کامبیز پرده اتاق رو کنار زد و صدا زد حمییییید ...!! ، سرمو چرخوندم ، بیا اینجا رو ببین پسر ..! ، رفتم و کنارش وایسادم ..، چیزی که میدیدم صد برابر به حیرتم اضافه کرد ، حیاط اصلی ساختمون در اصل پشت ساختمون بود ..، با یه عالمه درخت خوشگل و سبز و یه استخر نسبتا بزرگ که البته خالی بود ..، با تعجب داشتم نگاه میکردم و فکر میکردم پس راه دسترسی حیاط از کجاست ..! ، کامبیز گفت حمید فک کنم راهش از تو پذیراییه ..، با عجله برگشتیم توی پذیرایی و پرده رو کنار زدیم ، جایی که فکر میکردیم باید پنجره باشه یه درب بزرگ دو لنگه بود ..، درب از داخل قفل بود و با یه حفاظ محکم میشد که اونهم با یه قفل پدر و مادر دار حفاظت میشد ...، دسته کلید رو اوردیم و با صرف چند دقیقه وقت در رو باز کردیم و وارد حیاط شدیم ..، حیاط که نه ..، بهشت ..! ، چیزی که متعجبون کرده بود این بود که درختهای این حیاط کاملا سرحال بودن و از علف هرز توی باغچه ها خبری نبود ، انگار که تازه بهشون رسیدگی شده ..، یه آلاچیق بزرگ وسط حیاط و کنار استخر بود ته حیاط یه عمارت سرایداری بود و کنارش یه دروازه بزرگ که بقول کامبیز از اون در کامیون هم میتونست بیاد داخل ..، با کامبیز رفتیم سمت عمارت سرایداری ...، برعکس همه خونه شیشه های عمارت سرایداری تمیز بود و پرده هاش کاملا معلوم بود ..، به در عمارت هیچ قفلی نبود ..، دستمو دراز کردم که درش رو باز کنم اما بجاش دستم رو کشیدم و در زدم ...!
    از توی عمارت سرو صدا بلند شد و بعد در باز شد و من و کامبیز و یه مرد مسن آفتابدیده با حیرت به همدیگه زل زدیم ..!!

  31. #231
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت سی



    فک کنم سی ثانیه همه ساکت بودن ، بالاخره به زبون اومدم و گفتم ببخشید شما ...؟ ..، پیرمرد یه سری تکون داد و با یه لحجه کرمانشاهی گفت من خلیل هستم نگهبان و باغبون اینجا ..، شما ؟ گفتم من هم مالک اینجام ..، گفتم وقتی ما این ملک رو خریدیم گفتن تخلیه است ..، منتظر نبودم کسی توش باشه ..، پیرمرد سری تکون داد و گفت بهمن 57 سرهنگ و خونواده اش یهو جمع کردن و گفتن میرن چند ماه آمریکا دوازده هزار تومن هم به من دادن گفتن این بابت شیش ماه حقوقت ، اگه برگشتیم که چه بهتر اگه برنگشتیم تو هم تا هر وقت خواستی اینجا بشین اگر هم خواستی جمع کن و برو ..، بعد یکم صبر کرد و گفت منم که جایی نداشتم موندم ..، گفتم این چند وقت از کجا میاوردی خرج میکردی پدر جان ؟ گفت میرفتم تو باغهای این اطراف باغبونی ..، بعد با یه لحن غمگین اضافه کرد حالا اگه یه فرصتی به من بدین تا چند روز دیگه بساطمو جمع میکنم و میرم ..، یه فکری کردم و گفتم نمیخواد بری ، فعلا باش تا ببینیم کی مجوز حاضر میشه که بکوبیم و دوباره بسازیمش ..، خلیل گفت میخواید اینجارو خراب کنید ؟ حیفه ...، سرهنگ لوازم این خونه رو دونه دونه از اروپا و آمریکا آورد ...، خندیدم و گفتم آره اما اون بیست سال پیش بود پدرجان ..، حالا دیگه کلنگی شده ..، خلیل با همون لحجه کرمانشاهی گفت ملک خودتانه ..، اما حیفه ..، گفتم زحمت باغبونی اینجارو تا الان میکشیدی دستت درد نکنه ...، منبعد هم مواظب اینجا باش و به باغچه برس ، باغبونی بقیه رو میکردی چقد هر ماه در آمد داشتی ؟ گفت اگه کار بود ماهی دو سه تومن ..، اگه کار نبود هم هیچی ..! ، گفتم من ماهی دوهزار و پونصد تومن بهت میدم اما دیگه همش همینجا باش ، جای دیگه نرو ..، باشه ؟ گفت من از خدامه آقا دستت درد نکنه ..، گفتم من حمید هستم ، اینجا ملک بابامه ، حالا بعدا میاد اونم میبینی ..، اینجا تنهایی ؟ گفت نه زنم هم هست ، قبلا تو خونه سرهنگ کلفتی میکرد ، اما حالا دیگه زمین گیر شده ..، دست کردم توی جیبم و دو هزار و پونصد تومن در آوردم و دادم بهش ، گفتم این حقوق این ماهت ، فعلا مایحتاج خونه ات رو تهیه کن تا بعد ببینیم چی میشه ..، خلیل یه ساعت تشکر میکرد و پدر و مادرمو دعا میکرد ، یه فکری کردم و گفتم این اطراف کسی رو میشناسی ؟ گفت آقا این اطراف من همه رو میشناسم ، همه هم منو میشناسن ، سی ساله دارم اینجا زندگی میکنم ، گفتم دو سه نفر کارگر زن زرنگ مطمئن میخوام که فردا بیاری خونه رو تمیز کنن ..، میتونی ؟ گفت بله آقا ، چه ساعتی بگم اینجا باشن ؟ یه فکری کردم و گفتم ساعت 9 خوبه ...، کامبیز که تا اونوقت ساکت بود گفت یه نگاه به کونت بنداز بعد قرار بزار ، خلیل که از حرف کامبیز تعجب کرده بود و لابد پیش خودش فکر میکرد قرار کاری چه ربطی به کون من داره با تعجب کامبیز رو تماشا میکرد ..، خندیدم و گفتم راست میگی من کون گشاد تا 9 هنوز خوابم ..، گفتم آقا خلیل بگو ساعت ده اینجا باشن ..، خلیل هنوز هم متوجه حرفهای ما نشده بود اما ساعت ده رو فهمید و گفت پس ساعت ده ؟ گفتم آره آقا خلیل ساعت ده ، کامبیز گفت حالا بهتر شد ..، احتمالا کارگرها یکی دو ساعت بیشتر معطل نمیشن ...، خندیدم و گفتم نه بابا ..، خودمو میرسونم ..، بعد به خلیل گفتم خانمت میتونه بالای سر کارگرها وایسه ؟ آخه لابد خونه رو خوب میشناسه و جای وسایلو میدونه ..، خلیل به جای جواب سرشو کرد تو عمارت سرایداری و صدا زد اختر ...، اختر ...، بیا ..! یه دقیقه بعد یه زن حدودا شصت ساله با لباس دهاتی با موهای سفید ژولیده اومد دم در ..، اینقدها هم داغون نبود ..، خلیل گفت این آقا صاحبخونه جدیده ..، میخواد خونه رو تمیز کنه ..، میتونی کمک کنی ؟ اختر یه نگاهی به من و کامبیز انداخت و گفت ای صابخونهیه ؟ خنده ام گرفت ، گفتم نه ، بابام صابخونه است ..، اختر سر تکون داد ..، گفتم اختر خانم میتونی کمک کنی خونه رو تمیز کنن ؟ دستشو به کمرش گرفت و گفت با این کمر ...؟ گفتم کارگر میگیرم شما که جای وسایلو بلدی بالا سرشون وایسا ..، گفت باشه ، دو تا صد تومنی به خلیل دادم و گفتم وسایل شوینده و تاید بخر ..، گفت شما وسایل خونه رو بردید ؟ گفتم نه ..، گفت همه چی تو خونه هست ، تاید که خراب نمیشه ، حداقل یه کارتون تاید تو خونه هست ..، خوشحال شدم و گفتم باشه پس ما فعلا میریم ...، با کامبیز از خلیل و زنش جدا شدیم و برگشتیم توی خونه ..، کامبیز گفت آدمهای خوبی بنظر میرسیدن ، خوب کردی نگهشون داشتی ، حتی وقتی که بخوای اینجا رو بکوبی نگهبان لازم داری ..، سر تکون دادم ، گفتم کامبیز تو وسایل شوینده به چشمت خورد ؟ گفت نه ..، هرچی بود تو کابینت زیر ظرفشویی بود که همه داغون و پوسیده بودن فقط بدرد سطل آشغال میخوردن ، گفتم فردا خودم احتیاطا میخرم ..، میخوام برم ثبت ببینم جواب استعلام اومده یا نه ..، میای ؟ گفت آره بریم ...، یه راست رفتم پیش سهرابی ، منو شناخت و گفت بشین ..، پیرمرد آبدارچی رو صدا کرد و گفت برو پیش صادقی بگو جواب استعلام اون ملکو که نامه اش رو بهت دادم بده ، اگه گفت کدوم ملک بگو همونکه با صاحبش دعوا کردی ! ، آبدارچی رفت و چند دقیقه بعد با یه نامه برگشت ، سهرابی نامه رو به من داد ، گفتم خیلی شرمنده شما شدیم ، چطور از خجالتتون در بیایم ؟ گفت هیچی فقط اگه دوست داشتی یه پول چایی به این آقا مسلم ما بده ، عیالواره و نیازمند ..، همش هم اون پیگیر کارتون بوده ..، ازش تشکر کردم و وقت رفتن دویست تومن دادم به آبدارچی که کلی تشکر کرد ..، نامه ثبت رو گرفتم و برگشتم شهرداری ..، گفتن تو هفته آینده کارشناس میاد برای بازدید ..، گفتم باشه ..، گفت تو ملک باشید ..، گفتم ملک سرایدار داره ، فقط باید از در پشت برید و در بزنید ..، طرف روی نامه ما نوشت از در پشت مراجعه شود ، کامبیز یه نگاهی به نوشته یارو کرد و یه ویشگون به من گرفت و زد زیر خنده ..! ، منم خنده ام گرفت ..
    وقتی برمیگشتیم گفتم کامبیز یه چیزی تعریف کن حوصله امون سر رفت ..، خندید و گفت چی تعریف کنم ؟ گفتم یه چیز باحال ، تو که همیشه یه داستان باحال تو آستینت داری که منو سورپرایز کنی ..، یکیشو رو کن ..، گفت اول یه چیزی بگم ، از دیروز تا حالا سر دلم مونده ...، گفتم بگو ، گفت اگه ایندفعه بدون کاندوم با سهیلا سکس کردی دیگه هیچوقت نمیذارم با مامانم بخوابی ...!! ، زنیکه جنده معلوم نیست هر ثانیه زیر کیه ..، پس فردا ننه من سوزاک بگیره آبرو برامون میمونه .؟ خیلی تو پرم خورده بود اما دیدم راست میگه .. ، ساکت شدم ، ادامه داد : واسه خودت خطرناک تره ..، یه بیماری مقاربتی میگیری گرفتار میشی ..، باید بری پیش آویر بکشی پایین التماسش کنی خوبت کنه ..! خوبه ؟ ساکت بودم ، گفت این کارها اگه احتیاط نکنی هر کدومش به قیمت گرونی برات تموم میشه ..، حواست جمع نباشه طرف حامله میشه ..، بی احتیاطی کنی مریض میشی ..، مریض بشی دو نفر دیگه رو مریض میکنی و هر کدوم ممکنه برات کلی دردسر درست کنن ، این کارها مشدی گری بر نمیداره ..، قول میدی بهم ؟ گفتم آره ..، گفت باشه ..، میخوام یه چیزی واست تعریف کنم ..، گفتم بگو ..، گفت قیافه ات شده مثل ان ، یکم بخند تا بعد واست تعریف کنم ، خندیدم و گفتم بگو ...، گفت آهان حالا شد ..، قیافه ات مثل آدم شد ! ، بعد گفت چند وقته دیگه با پری قایم موشک بازی نمیکنیم ، گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی میرم خونشون لباس سکسی میپوشه واسم ، قر میده ، میرقصه ، میاد میشینه کنارم با هم فیلم سکسی میبینیم ..، ساک میزنه ، بعد هم شب که میشه مثل آدم میخوابه و کس میده ...! ، از حسادت داشتم میمردم ..، گفتم خوب...، گفت چند وقت پیش داشتیم فیلم سکسی میدیدیم دو تا مرد داشتن با هم یه زنه رو میکردن ..، پری گفت چه حالی میکنه این زنه ..، خوابوندمش روی زمین و انگشتمو کردم تو کسش ، اه و ناله اش بلند شد ، بعد اون یکی انگشتمو کردم تو کونش ، دادش در اومد ، گفتم میخوای یکی رو بیارم سه تایی سکس کنیم ؟ پری رنگش پرید و گفت کیو بیاری ؟ گفتم یه آدم مطمئن ..، پری ترسیده بود اما جوابمو نمیداد ، دلش میخواست ، گفت کسی تو فکرت هست ؟ گفتم آره ...، حمید ..، گفت نه ..، آشنا نه ...، حمید سنش هم کمه ..، خودتو نبین ، تو این سن پسرها بچه محسوب میشن ، دعواتون میشه میره میزاره کف دست ننه اش بعد دیگه بیا و جمعش کن ...، کلی ازت تعریف کردم و گفتم خیلی بهت اعتماد دارم اما هنوز راضی نشده ..، دارم روش کار میکنم ..، اگه شد دوتایی میکنیمش..، دوست داری ؟ از هیجان داشتم میمردم ...، گفتم دوست دارم ؟ پسر میمیرم واسه این کار ..، دستهام داره از هیجان میلرزه ، اگه جور بشه که عالیه ..، بعد گفتم شوهرش کجاست ؟ گفت دو سه روز دیگه میاد ...، گفتم خوب دهن سرویس برو امشب پیشش یه گفتی بزن شاید شد...، منم میرم خونتون به یه نوایی میرسم ..! خندید و گفت بد نگذره هم ننه ام رو بکنی هم خاله ام رو ؟ پری پریوده ، وقتی هم پریوده بد اخلاقه ، برم اونجا فقط شق درد میگیرم ، باز اگه تو هم حداقل یه بیلی واسه ما میزدی ، اونوقت شاید انگیزه داشتم که برم ..، یه کاری بکن شاید یه چرتی با مامانت زدیم ...، خندیدم و تو دلم گفتم اگه بدونی با بابام آشتی کرده که سکته میکنی ..، گفتم باشه آخه چه صحبتی بکنم ؟ بگم مامان جون بیا برو به کامبیز بده ؟ خندید و گفت راست میگی ، فرصتش پیش بیاد خودم بلدم چیکار کنم...، حالا چی میگی ؟ کیرت واسه ننه ما راست شده ؟ خندیدم و گفتم نه ، دلم واسه مامانت تنگ شده ...، خندید و گفت باشه ، دهنت سرویس ، شب میرم خونه پری ..، ما جق میزنیم شما هم برو سر فرصت ترتیب مامان ما رو بده ، یه فکری کردم و گفتم کامبیز بیا بریم یه دوری بزنیم بعد من میزارمت خونه پری ، خودم میرم سمت خونه شما...، نمیخوام اول برم خونه و بعد دوباره بیام سمت خونه شما ، از صبح با تو هستم ، اگه برم خونه دیگه چه بهونه ای دارم که دوباره بیام سمت شما ..؟ کامبیز خندید و گفت باشه ..، بعد گفتم صبح میام دم خونه پری اینا دنبالت ..، باز میای باهام بریم خونه ارواح ؟ کامبیز در حالی که میخندید گفت آره واسه حمالی ! ، خندیدم ..، یهو کامبیز گفت حمید یواش کن ، سرعتمو کم کردم ، دو تا دختر سانتی مانتال کنار خیابون منتظر ماشین بودن کامبیز گفت یه چراغ بده ..، چراغ زدم و یکی از دختر ها با لبخند جلومون دست گرفت ..، زدم بغل و قفل عقب رو باز کردم .... دخترها خرامان خرامان اومدن و در عقب رو باز کردن و در حالی که با هم حرف میزدن و بلند بلند میخندیدن سوار ماشین شدن ، سلام کردن و ما هم بهشون سلام کردیم ..، یکی از دخترها خوشگلتر بود ، صورتش به زردی میزد و موهاش رو مش کرده بود که اونوقتها تازه مد شده بود ، مانتو سبز روشن تنش کرده بود و سر استینهاش گلدوزی شده بود که اونهم تازه مد شده بود ، بنظرم اومد که سینه هاش کوچیکه ..، اون یکی تپل تر و گوشتالو تر بود و هیکل سکسی ای داشت گوشتالو بود و ممه های درشتی داشت ، ساقهای تپلش رو بیرون انداخته بود و یه صندل لختی پاش کرده بود اما خیلی خوشگل نبود ، موهاش مشکی بود و صورت گرد و پوست تیره تری داشت ..، اما هر جفتشون هم حسابی به خودشون رسیده بودن و آرایش غلیظی داشتن ، اونی که خوشگلتر بود به نظر شیطون تر هم میومد ، تا نشستن گفت آقای راننده ..، مسیرتون به میدون تجریش میخوره ؟ ما یکم دیرمون شده ..! ، گفتم فعلا این تاکسی آزاده ، مسیرش به همه جا میخوره ..! ، اما چرا عجله دارید ؟ تازه میخواستیم با هم یکم بیشتر آشنا بشیم ..، خندیدن و دختره گفت عجب تاکسی قشنگی دارید آقا ، بعد گفت باید زود برم خونه ، بابام یکم سخت گیره و وقتی میاد خونه اگه من قبل از اون خونه نباشم بعدش دعوا میکنه ، اون تپل تره به دوستش رو کرد و گفت فرانک منم واقعا حوصله ندارم زود برم خونه یه بیست دقیقه هم با این آقایون حرف میزنیم بعد بریم ..، باشه ؟ فرانک شونه اش رو بالا انداخت و گفت آخه اوندفعه دیر رفتیم بابام دعوام کرد ، بهت گفته بودم که ..، دختر تپل تر سرشو تکون داد و گفت همش یه ربع ..، فرانک گفت باشه ، کامبیز رو به دختر ها برگشت و گفت من کامبیز هستم اینم حمیده ..، دانشجوییم ...، از بچگی با هم دوستیم ، دختر تپل گفت خیلی خوشوقتم ، من هم ناهیدم این هم فرانکه ما هم دوستای قدیمی هستیم ..، ما دیپلممون رو پارسال گرفتیم اما تصمیم داریم بریم اروپا برای ادامه تحصیل ، این آخرین سالیه که تو ایرانیم ..، دیگه اینجا جای موندن نیست ..، کامبیز سری تکون داد و گفت آره ، راست میگید ، منم پدرم ایران نیست ، تصمیم داشتم منم برم اما بخاطر مامانم نرفتم و اینجا موندم ، کلا اینجا موندن سخت شده و متاسفانه سخت گیریها واسه دخترها بیشتره ..، دخترها با همدردی کامبیز سر تکون دادن و تایید کردن ..، ناهید ادامه داد البته خونواده هامون اصرار دارن که ازدواج کنیم اما من و فرانک فعلا اصلا قصد این کارو نداریم ..، شماها چند سالتونه ..؟ کامبیز گفت من 22 سالمه و حمید بیست و یک سال ، فرانک پرید توی صحبتشون و گفت سن شما بهتون میخوره اما آقا حمید حداکثر نوزده سال بهشون میخوره ..، خنیدیم و گفتم پس یعنی خوب موندم ؟ فرانک دور و بر ماشینو نگاه کرد و بعد در حالی که با دستش به بدنه ماشین میزد گفت تخته هم پیدا نمیشه ..، آره بزنم به تخته خیلی خوب موندید ..، هممون خندیدیم ..، ناهید گفت من بیست سالمه و فرانک نوزده سال ..، اما همکلاس بودیم چون من نیمه اولی بودم و فرانک متولد اسفند ، بخاطر همین با اینکه نزدیک یازده ماه با هم اختلاف سنی داشتیم اما همیشه با هم همکلاس بودیم ..، کامبیز گفت چه جالب چون من و حمید هم همیشه با هم همکلاس بودیم ، کامبیز گفت من و حمید تصمیم داشتیم بریم یه چیز سبک بخوریم و ته بندی کنیم چون معلوم نیست کی بتونیم خودمونو برسونیم خونه واسه شام ..، شما هم اگه وقت دارید با هم بریم ..، دخترها یه نگاهی به هم انداختن و تایید کردن که بریم ..، کامبیز گفت حمید واسه اینکه خانمها هم دیرشون نشه میخوای برو شاورما ..، یه هات داگ بخوریم ، هم خوشمزه است هم همیشه آماده داره ، معطل نمیشیم ، دخترها هم اوکی دادن و رفتیم سمت شاورمای تجریش ..، ماشین رو پارک کردیم و کامبیز سرشو توی ماشین گردوند و گفت همه هات داگ میخورن ؟ هممون سر تکون دادیم و کامبیز رفت ....

  32. #232
    یک تابستان رویایی فصل سوم قسمت سی و یکم



    دوستان خوبم این قسمت آخرین قسمت از فصل سوم داستانه ...، فصل چهارم که آخرین فصل هست رو چند روز دیگه شروع میکنم

    رو به دخترها گفتم نمیخواید یکیتون بیاید جلو ؟ دخترها به هم نگاه کردن و لبخند زدن ، بعد فرانک که سنش کمتر بود در ماشینو باز کرد و اومد جلو پیش من نشست ..، چند دقیقه بعد کامبیز هم با چهار تا ساندویچ و چهارتا نوشابه رسید ..، من و دخترها مشغول گفتن و خندیدن بودیم ، کامبیز به شیشه زد و ناهید در عقب رو باز کرد که کامبیز سوار بشه ..، کامبیز در حالی که غرولند میکرد سوار ماشین شد و گفت یکیشون نمیاد کمک کنه ، مگه من چند تا دست دارم که چهار تا ساندویچ و چهار تا نوشابه رو بیارم ، حالا که آوردم یکیتون درو باز نمیکنه ..، خندیدیم و ناهید نوشابه هارو از دستش گرفت و صورتشو به کامبیز نزدیک کرد و بوسیدش ، گفت اینم بخاطر عذر خواهی ، کامبیز هم بلافاصله لبهاش رو به لبهای ناهید چسبوند و ماچش کرد و گفت اینم بخاطر معرفتت ..، کلی خندیدیم ، کامبیز و ناهید عقب ماشین دل میدادن و قلوه میگرفتن ، فقط چند دقیقه از آشناییمون میگذشت اما دست کامبیز توی بدن ناهید ول میچرخید ، دیدم خیلی از قافله عقبم ، به فرانک گفتم بیا یه چیزی بهت بگم ، فرانک سرشو بهم نزدیک کرد ، سریع لبمو به لپش چسبوندم و بوسیدمش ، گفتم اینم واسه اینکه خوشگلی و اومدی پیش من نشستی ..!! ، همه خندیدن ..، ساندوچم رو تو دستم گرفتم و گفتم هیشکی تو این ماشین ترک نیست ؟ دخترها به همدیگه نگاهی انداختن و خندیدن و گفتن نه ..، با لحجه ترکی گفتم آخه یکی از همشهریهای ما رفت آمریکا ، دست و پا شکسته انگلیسی بلد بود ..، دید یه دست فروش بالاش بزرگ نوشته هات داگ و ملت تو صف وایسادن و ساندویچ میگیرن و بالذت میخورن ..، با خودش گفت هات داگ که یعنی سگ داغ ، اینها اینقد با لذت میخورن بزار ببینیم چه مزه ای میده ، نوبتش که شد ساندویچش رو تو دستش گرفت و لاش رو باز کرد که ببینه چی توشه ، وقتی هاد داگ رو توی ساندوچش دید گفت شانسو ببین کجای سگه هم نصیب ما شد ...!! ، دختر ها اینقد خندیدن که نفسشون گرفت ، فرانک که کنارم نشسته بود خودشو بهم نزدیک کرد و دستشو روی پام گذاشت و لبش رو به لبم چسبوند و گفت اینم بخاطر اینکه اینقد با نمکی ! اما من ترکم ! ، جای لبشو روی لبم با زبون لیسیدم و گفتم جووون پس تو چرا اینقد شیرینی ؟ گفتم بجان خودم وقتی دیدم اینقد خوشگلی حدس زدم که باید ترک باشی ...! ، حالا ناراحت نشدی ؟ فرانک گفت نه بابا ا اینها گه برای شما جکه برای ما خاطره است !! ، کلی خندیدیم ، چند دقیقه بعد دیگه ساندویچهامون تموم شده بود و فرانک گفت آقا حمید میشه زودتر مارو برسونی تجریش ؟ گفتم بگید خونتون کجاست میرسونیمتون ، فرانک گفت نه ..، همون تجریش خوبه ..، کامبیز و ناهید تلفن دادن و تلفن گرفتن ، ناهید گفت من معمولا صبحها خونه تنهام ، زنگ بزنید قرار میزاریم ..، کامبیز هم گفت زنگ زدی اگر مامانم گوشی رو برداشت بگو با کامبیز کار دارم و خودتو معرفی کن ، مشکلی نیست ، دخترها گفتن عجب مامان باحالی !! ، من بجای کامبیز جواب دادم کجاشو دیدین ..، از نزدیک ببینید تازه معلوم میشه عجب چیز باحالیه...! ، دخترها خندیدن منتظر بودن کامبیز از دست من عصبانی بشه ..، وقتی دیدن کامبیز اوکی هستش تعجب کردن و ناهید گفت معلومه خیلی با هم صمیمی هستید که از این شوخیها با هم میکنید ..، سری تکون دادیم و دخترها رو پیاده کردیم ..، راه افتادم سمت ده ونک که خونه پری اینها اونجا بود ..، کامبیز گفت اینها جفتشون متاهل بودن ، خونشون هم این دور و برها نیست ، اروپا و این حرفها هم همش چسی الکی بود ، با تعجب گفتم از کجا میدونی ؟ گفت وقتی میخواستن سوار بشن دیدم ناهید حلقه اش رو سریع از دستش در آورد ، وقتی هم که فرانک میگفت بابام دعوام کرده جفتشون لبخند زدن ، میدون تجریش هم پیاده شدن که سوار اتوبوس یا تاکسی بشن که ما یه وقت خونشون رو یاد نگیریم ، وقتی هم که دست میکشیدم تو تنش دیدم لباسی که زیر مانتو پوشیده یه لباس نخی ارزون قیمته ، اینها فقط به قیافشون رسیده بودن و زده بودن بیرون ، مطمئن باش اگه دوباره باهاشون قرار بزاریم با همین مانتوها میان ! ، ضمنا جفتشون هم اینکاره هستن ..، حواست باشه ، اگه کار به سکس کشید حتما کاندوم بزاری ..، سرمو پایین آوردم و گفتم چشم استاد ، خندید ، گفتم نه والله ، هر دقیقه یه ضرب شصت نشون میدی که من یادم بیفته چقد از شما عقبم ! ، خندید و گفت نه بابا فقط یکم دقتم میخواد ..، کامبیز رو در خونه پری پیاده کردم و سر خرو کج کردم سمت خونه پروانه ..، کیرم که بوی تن پروانه به دماغش خورده بود راست وایساد و تا دم خونه کامبیز اینا شل نشد !!
    ساعت حدود هفت عصر بود و ده ساعتی میشد که از خونه بیرون اومده بودم ، دم خونه کامبیز اینها پارک کردم و زنگ زدم ، پروانه آیفونو برداشت ، گفتم حمید هستم ، درو زد ..، وارد خونه شدم و دم در منتظر موندم ..، دو سه دقیقه بعد وقتی دیدم پروانه به استقبالم نیومد وارد خونه شدم و صدا زدم خاله پروانه ..! ، پروانه از بالای راه پله پیداش شد ، یه دامن بالای زانو قرمز سیر و یه بلوز نارنجی نازک پوشیده بود و پاهاش لخت بودن با تعجب نگاه کرد و گفت پس کامبیز کو ؟ گفتم رسوندمش خونه خاله پری ..! ، پروانه خندید و گفت قرار نبود امروز بره ..، گفتم نمیدونم خاله ..، گفت منو برسون منم رسوندمش و جلدی اومدم پیش شما که تنها نباشید ..! ، بلند بلند خندید و گفت بیا بالا عزیزم ..، خودمو به بالای پله ها رسوندم و وقتی خم شد که منو ببوسه لبهاش رو بوسیدم ، اونم منو بوسید ، دستمو به کمرش رسوندم و پهلوش رو لمس کردم و دوباره بوسیدمش ..، خندید و گفت چیزی خوردی ؟ گفتم آره خاله بیرون ساندویچ خوردیم ، گفت حداقل میومدی با هم شام میخوردیم ، دست پخت منو دوست نداری ؟ گفتم خاله من عاشق دست پخت شمام ..، گفت من هنوز ناهار نخوردم منتظر کامبیز بودم ، بیا بریم پایین یه چیزی بخوریم بعد بیایم بالا اختلاط کنیم ! ، دستمو گرفت و پله هارو برگشتیم پایین ، توی آشپزخونه داشت واسه خودش قرمه سبزی گرم میکرد ، خودمو از پشت بهش چسبوندم ، خندید ..، گفتم خاله بوش پیچید گرسنه شدم ، از خیر قرمه سبزیهای تو نمیشه گذشت ، خندید و گفت خودم میدونستم ، برات گرم کرده بودم ، میدونم چه شکمویی هستی ..، همونطوری که پای گاز وایساده بود دستمو به رون لختش رسوندم و مالیدمش ، یه تکونی به کون گنده اش داد و منو جری تر کرد ..، آروم دامنشو بالا دادم و بالای رون سفید و گوشتالوش رو با دست لمس کردم ، کاری به کار من نداشت و میذاشت دستمالیمو بکنم ، داشت از تو یه شیشه شربت آلبالوی غلیظ رو توی دو تا لیوان ریخت و بعد بهش آب سرد اضافه کرد...، دور لیوانهای خنک شبنم جمع شد و دست من به پایین شورت توری پروانه کشیده شد وکیرم میخواست شورتمو پاره کنه..، سرم رو به گردنش نزدیک کردم و بوسیدمش ، به سمتم برگشت و اونم منو بوسید ، گفت همینجا بخوریم یا بریم تو حیاط ؟ اونجا هم خنکه ، تازه چمن هارو آب پاشی کردیم ، گفتم خاله همینجا زود بخوریم ، دلم بد جوری هدیه تولد میخواد..!! ، خندید و گفت هدیه تولد سالی یه باره ، گفتم خاله قبول کن شرطو باختی ..، زیرش نزن ، هروقت کامبیز بره خونه خاله پری باید بهم هدیه تولد بدی..!! ، خندید و لیوانهای شربت رو سر میز کوچیک ناهارخوری که توی آشپزخونه داشتن برد ، بعد یه کاسه ماست پر کرد و کنارش گذاشت ، دو تا بشقاب برداشت و دو تا کفگیر بزرگ برنج ریخت ، گفتم خاله من غذا خوردم ، تازه وقتی گرسنه هستم هم اینقد نمیخورم ، کمش کن خاله ..، گفت باشه ، بزار ته بشقابت بمونه ، بهرحال من دیگه گرم کردم اگه نخوری باید بریزم دور، بعد یه کفگیر هم برای خودش کشید و با یه ظرف بزرگ خورشت خوشبوی قرمه سبزی که از روش بخار بلند میشد همه رو سر میز برد ، نشست روی صندلی و چسبیده بهش روی یه صندلی دیگه نشستم ..، دست راستم به قاشق بود و دست چپم لای پاهای خوشگل و سفید و داغش ، گفت تو و کامبیز کجا میرید این روزها ؟ براش تعریف کردم که بابام یه ملک کلنگی خریده اما توش اسباب و وسیله هست ، حالا داریم با کامبیز تمیزش میکنیم که اسباب وسیله هاش رو بفروشیم ...، سر تکون میداد و هوم هوم میکرد ، یه قاشق قرمه سبزی خوشمزه پرملات به دهنم میبردم و دستمو لای پاهای خوشگلش یه چرخ میدادم و براش با دهن پر تعریف میکردم ..، حرفهام که تموم شد گفت به بابات بگو توی ساختش مارو هم شریک کنه ، هم تو و کامبیز دستتون بند میشه هم اینکه یه پولی ما پس انداز داریم هدر نمیشه ، ببین چند واحد میخواد بسازه ، دو سه واحدش رو ما برداریم ..، گفتم چشم خاله حتما باهاش صحبت میکنم ، پروانه گفت اگه دیدی زیاد تمایلی به شراکت نداره اصرار نکن ، ولی زودتر بهم بگو که اگه با شما نشد من یه جای دیگه یه زمینی چیزی بخرم ..، بابای تو هر عیبی داشته باشه اما مغزش خوب کار میکنه ..، خندیدم و لپشو بوسیدم ، به بشقابم اشاره کرد و گفت گرسنه نبودی که ..، یه نگاه به بشقابم انداختم ، فقط اندازه یه قاشق دیگه توش برنج مونده بود ! ، گفتم خاله چیکار کنم قرمه سبزیهات حرف نداره..، به سمت من خم شد و لبم رو بوسید ، گفت بزار اینارو جمع کنم بزارم تو ظرفشویی ، صبح آسیه میاد میشوره ، فعلا اصلا حال ندارم ...
    از پشت بغلش کردم ، دستشو تو موهاش برد و گیره موش رو باز کرد و خرمن موهای طلاییش پایین ریخت ، در حالی که دستمو از پشت دور کمرش حلقه کرده بودم پله ها رو بالا رفتیم و در اتاق خوابش رو باز کردیم ..، کنار همدیگه روی تخت دراز کشیدیم میخواستم بغلتم روش ، نگهم داشت و گفت تازه غذا خوردیم ، یکم راحت دراز بکش ..، گفتم خاله مگه سیب زمینی هستم که تو اینطوری کنارم خوابیده باشی و من راحت کنارت دراز بکشم ؟ خندید و گفت اینهمه ساله منو میشناسی ، تا حالا سیب زمینی بودی ؟ زبون درازی نکن دراز بکش ، گفتم آخه خاله تا چند وقت پیش که من بچه محسوب میشدم ، از وقتی هم که فرق زن و مرد و فهمیدم همیشه با دیدنت تو اون لباسهای خوشگل و سکسی کیف میکردم و دلم میخواست یه روز اینطوری کنارت دراز بکشم ، حالا که به آرزوم رسیدم میگی هیچ کاری نکنم و راحت دراز بکشم ؟ چرخید سمت منو بجای هر جوابی لبهام رو بوسید و با بوسه لبهام رو بست ..، دستم آروم دوباره رفت لای پاهاش و دامنشو بالا زدم ، دستم از روی شورت توری به کس خوشگل و کوچولوش کشیده شد و با یه آه بلند عکس العمل نشون داد ..، کسش رو از روی شورت مالیدم و بعد دستمو بالاتر آوردم و شکم و پهلوهاش رو لمس کردم ، پلکهای خوشگلش رو بست ، سایه آبی کمرنگی که روی چشماش کشیده بود و ریملی که به مژه های بلندش زده بود صد برابر سکسی ترش کرده بود ، پلکهاش رو آروم بوسیدم ، دستشو پایین برد و از روی شلوار کیرمو مالید ..، بعد چشماشو باز کرد و گفت پاشو اینارو در بیار حواسم نیست ، کی با لباس رسمی میاد تو رختخواب ؟ خندیدم و پاشدم ، لباسهام رو در آوردم و انداختم روی صندلی میز توالتش ، با یه شورت دوباره برگشتم توی رختخواب ..، دستشو به کیرم رسوند و گفت آهان ، حالا خوب شد ..، گفتم خاله پاشو لباسهات رو در بیارم ..، پاشد و کنار تخت وایساد ..، نزدیکش شدم و جلوش وایسادم ، با هر دو دست یقه های بلوزش رو گرفتم و از هم باز کردم و بالای سینه اش رو بوسیدم ، بعد دکمه های بلوزش رو یکی یکی باز کردم و با پیدا شدن سینه های درشت توی سوتین زرد رنگ اونها رو توی دستم گرفتم و یکی یکی بوسیدم ، بعد کمکش کردم که بلوزش رو در بیاره ، وقتی میچرخید کیر راستمو از روی دامن محکم به کونش چسبوندم ، دوباره نفس صدا دار و بلندی کشید ..، بلوزش رو روی لباسهای خودم انداختم و تک دکمه دامنشو باز کردم ، زیپشو تو دستم گرفتم و آروم پایین کشیدم ، بعد دو طرف دامنش رو گرفتم و از پایین درش آوردم ، با اینکه زیپش رو کامل باز کرده بودم اینقد کونش گنده بود که باز هم دامن به سختی از پاش پایین کشیده میشد ..، با دیدن کون گنده اش تو اون شورت تور زرد رنگ انگار که دفعه اوله لخت میبینمش زیر لب سوت زدم و گفت واو ...، بعد بی اختیار گفتم بیخود نیست کامبیز با دیدن این تن صد بار جق زده ...، گوشهاش تیز شد و خم شد سمت من ..، چی گفتی ؟ به تته پته افتادم و گفتم هیچی خاله ...، بلندم کرد و به خودش چسبوندم ، گرمای تن داغ و لختش تو تنم پیچید و به لرزه افتادم ، لبش رو به لبم چسبوند و کشوندم به رختخواب ...، بعد دستشو برد توی شورتم و کیرمو مالید ..، بی اختیار لبشو که توی دهنم بود گزیدم ...، دوباره ماچم کرد و کیرمو بیشتر مالید ، داشتم از حال میرفتم ، گفت عزیزم ، وقتی دو نفر کارشون به اینجا میکشه که دیگه نباید چیزی رو از هم قایم کنن ..، اتفاقا خیلی وقت بود میخواستم ازت در مورد کامبیز سوال کنم ..، بگو ببینم چرا با دیدن من جق زده ؟ مگه آدم از دیدن تن لخت مامانش هم تحریک میشه ..، گفتم خاله خوب..، دست خود آدم نیست ، تو اینقد سکسی و خوشگلی ، تو خونه هم همش لخت میگردی ..، کامبیز هم یه پسر جوونه ، تازه بهم گفته که باهاش حمام هم میری ..، خوب معلومه که تحریک میشه ..، همونطوری که کیرمو میمالید گفت یعنی چی ؟ من مامانشم ..، یعنی تو هم از دیدن تن لخت شهین تحریک میشی ..؟ نفسهام تند شده بود ..، گفتم نمیدونم خاله ..، شاید ..، دیروز باهاش شوخی دستی میکردم کیرم راست شده بود ..، حتما تحریک میشم دیگه ...، کیرمو میمالید و با یه لحن شهوتناک گفت تحریک میشی یعنی چی خاله ؟ دوست داری مامانت شورتشو در بیاره و تو بخوابی روش ..؟ دوست داری لباسهای مامانتو مثل لباسهای من تیکه تیکه در بیاری و تن لختشو بمالی و باهاش بخوابی ...؟ شاید نه از شنیدن خود این حرفها که از شنیدن لحن شهوتناک پروانه موقع تعریف این حرفها به شدت تحریک شده بودم و تو ذهنم فکر میکردم شاید هم واقعا خیلی حال بده ...، بحثو چرخوندم و گفتم خودت چی خاله ؟ حالا که میدونی کامبیز با دیدن تن لختت تحریک میشه دلت نمیخواد بزاری لختت کنه و تن نازتو از نزدیک لمس کنه و اون کون خوشگل و گنده ات رو که دل هر کسیو میبره راحت و بی دردسر لمس کنه ؟ یه لحظه مالش کیرمو ول کرد و بعد در حالی که سرشو به کیرم نزدیک میکرد گفت کامبیز هروقت دلش بخواد میتونه منو لخت کنه ...، بعد کیرمو تا نصفه توی دهنش کرد و مکید ...، سرم منگ شده بود و هنوز قسمت آخر حرفشو نفهمیده بودم ، دوبار دیگه هم برام ساک زد و وقتی کیرمو از دهنش در آورد و دوباره با دست مالید ..، آه و ناله ام بلند شده بود ، پروانه ادامه داد ..، تقریبا یه ساله که هروقت میخواد منو لخت میکنه و به هرجای تنم که دلش میخواد دست میزنه ..، درست مثل الان تو ..، کاملا هنگ کرده بودم ..، گفتم یعنی ...! ، گفت آره یعنی همون...! ، تو ذهنم مجسم کردم که کامبیز کونی آب زیر کاه داره مامانشو میکنه ..، به این فکر کردم که پاهای گوشتالو و کون گنده و سکسی مامانش هروقت که بخواد مال اونه ..، مجسم کردم که پاهای خوشگل مامانشو باز کرده و کیرشو تا دسته تو کس مامان خوشگلش فرو کرده ، فکرم به اینجا که رسید تا اوج جنون تحریک شدم ، طاقتم طاق شد و آبم با شدت تو دهن خوشگل پروانه خانم که دوباره مشغول ساک زدن بود خالی شد ...!

  33. #233
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت یکم



    خالی که شدم تازه مغزم با هزار تا سوال پر شد.، اولین سوال این بود که چرا کامبیز بهم نگفت ..، بعد خودم به خودم جواب دادم منم قضیه زنداییمو بهش نگفتم ، تازه این مامانش بود ..، بعد گفتم وقتی همچین مامانی داره اون عشق و عاشقیها با رویا چی بود ...؟، اون له له زدنش واسه سکس و کردن سهیلا چی بود ...، چرا اصرار داشت من با مامانش سکس کنم و هزار تا سوال دیگه که برای بعضی از سوالهام تو ذهنم جواب داشتم و برای بعضیهاش نداشتم ..، پروانه آب منو از دور دهنش پاک کرد و خندید ...، دهنمو باز کردم و بجای اونهمه سوال گفتم چرا ؟ گفت اگه کامبیز چیزی بهت نگفته تو هم از من نشنیده بگیر..، صب کن خودش بهت بگه ..، هرچی هم چرا داری از خودش بپرس ، بعد اومد کنارم دراز کشید و گفت الان که لابد دیگه میتونی نیمساعت دراز بکشی ..، هان ؟ خندیدم و بغلش کردم ، گفتم با این سورپرایز شما من دیگه یه ثانیه هم مغزم آرومم نمیذاره که بخوام دراز بکشم ...، نوک کیرم میسوخت فک کردم شاش دارم ، گفتم من یه دستشویی برم ..، رفتم دستشویی و بزور شاشیدم ، فک کنم تفش توی سوراخ کیرم رفته بود که باعث شده بود کیرم بسوزه ، دوباره فکرم مشغول کامبیز شد ، پس بگو اوندفعه که سه ساعت لفت داد تا بیاد دم در و گفت خواب بودم چیکار میکرد ، واسه همین رختخواب خودش مرتب بود ، شبها تنها نمیخوابه ، کونی میره رو مامانش میخوابه ...! ، واسه همین از اول تابستون هی حرف سکس با مامانو پیش میکشه ..، کیرم دوباره به شدت راست شد ، وقتی برگشتم پروانه کونشو به در اتاق کرده بود و لحافو بغل کرده بود و خوابیده بود ، رفتم کنارش روی تخت ، شورت توری زرد رنگشو آروم پایین کشیدم ، با یه ناله جوابمو داد ، کون گنده و سفیدش که حتی یه لکه روش نداشت پیدا شد ، لپ کونشو بوسیدم ، حتی کونش هم بوی عطر میداد ، کیرمو که الان از چوب محکمتر بود به کونش مالیدم و دوباره ناله کرد کنارش دراز کشیدم و کیرمو لای چاک کونش تکون دادم ، پای چپشو از روی تخت بلند کرد و روی هوا نگهداشت ، دستمو روی کسش گذاشتم و کیرمو بیشتر به کون خوشگلش چسبوندم ، گفت جیش کردی ؟ گفتم آره ، گفت لازم نبود ، گفته بودم که من دیگه حامله نمیشم ..، گفتم یادم نبود خاله ، نشستم جلوی پاش پاهاشو بهم چسبوندم و بالا نگهداشتم ، شورتشو که دیگه نصفه نیمکاره پایین کشیده بودم کامل از پاش در آوردم و لای پاهای خوشگل و گوشتالوی سفیدشو از هم باز کردم و چشمم به جمال کس کوچولو و نازش روشن شد ، سرمو به لای پاش نزدیک کردم و کسشو بوسیدم ، بعد زبونمو لای چاک کسش فرو کردم ، آه و ناله اش بلند شد ، در حالی که با زبون چوچولشو میخوردم انگشت اشاره ام رو آروم توی کسش فرو کردم ، آه بلندی کشید و کونشو از زمین بلند کرد ، سرمو از روی کسش برداشتم و با انگشت شصت شروع کردم به مالیدن چوچولش ، آه میکشید و خودشو جابجا میکرد ، دوباره سرمو لای چاک کسش فرو بردم و با زبون به جونش افتادم ، صداهاش بلند شده بود ، اینبار بجای یه انگشت با دو انگشت توی کسش فرو کردم ، داد زد و تکون خورد ، با انگشتهام سقف کسش رو لمس میکردم و میمالیدم ، داد میزد و خودشو بالا و پایین میکرد ، دستمو گرفته بود و به کسش میفشرد ، سرمو دوباره به چاک کسش نزدیک کردم و بدون اینکه انگشتهام رو از تو کسش در بیارم دوباره با زبون با چوچولش بازی کردم ، با دست موهامو چنگ زد و سرمو بیشتر به چاک کسش فشرد ، به سختی میتونستم نفس بکشم اما ولش نکردم ، انگشتهام رو بیشتر توی کسش فرو کردم و زبونمو توی چاک کسش چرخوندم ، با یه ناله بلند که بیشتر شبیه فریاد درد بود ارضا شد و همه بدنش شل شد و روی تخت ولو شد ...، گفتم اه خاله ..، پس من چی ..؟ بزور سرشو از روی تخت بلند کرد و نگاهم کرد و خندید ، با اون موهای طلایی که الان بهم ریخته شده بود چقد ناز شده بود ، گفت مگه تو باز میخوای...؟ خندیدم و گفتم من مثل موتور هوندا میمونم ، وقتی گرم میشم تازه راه میفتم ، خندید و گفت ولی من مثل آدم میمونم ، وقتی خسته میشم ولو میشم و دیگه نمیام..!! خندیدم و خوابیدم روش ، گفت بکن تو تا دوباره بیای ..، گفتم صب میکنم بعد با هم ...، گفت من امشب دیگه بسمه ..، زود باش ..، پاشدم و کیر راستمو تنظیم کردم وسط چاک کسش ، اینقد خیس بود که هیچی لازم نداشت ، فرو کردم و پاهاشو روی شونه هام گذاشتم ، گفتم جووون چقد تنگ و خوبه خاله ...، خیلی کیف میده ...، خندید ..، پاهای گوشتالوش تو دستم بود و کیرم عرشو سیر میکرد ..، یه پاش رو روی تخت گذاشتمو دستمو بردم سمت سینه درشتش ، با هر زحمتی بود در حالی که میکردمش یه سینه رو از توی سوتین در آوردمو مالیدم ، خیلی باحال بود ، نوکش رو که توی دستم گرفتم آه و ناله پروانه هم بلند شد ، فهمیدم دوباره داره تحریک میشه ..، ادامه دادم تا صداش بلندتر شد..، اون یکی پا رو هم روی تخت گذاشتم و خوابیدم روش ، در حالی که کیرم تا دسته تو کس کوچولو و تنگش بود سینه اش رو تو دهنم گذاشتم ، لامصب عرق تنش هم خوشمزه بود ، بلندش کردم و چهار دست و پا توی تخت نشوندمش ، از پشت کیرمو وسط کسش گذاشتمو دوباره بقول اونوریا داگی استایل باهاش سکس کردم ، داد میزد و آه و ناله اش به آسمون بلند بود ، دو تا لپ کون گنده اش رو از هم باز کردم و سوراخ صورتی رنگ کونش معلوم شد ، با دیدن سوراخ کونش بیشتر تحریک شدم و مثل وحشیا با شدت کسشو گاییدم ، ناله هاش به داد تبدیل شده بود و با هر ضربه کیرم یه دادی از سر درد و لذت میزد ، انگشت شصتمو تفی کردم و با سوراخ کونش بازی کردم ، بیشتر حال میکرد ، تو یه لحظه انگشتمو تو کونش فرو کردم ، یه داد بلند زد ، اما مخالفتی نداشت ، کیرمو در آوردم و دوباره محکم فرو کردم تو کسش ، داد زد و دستشو بلند کرد و رونمو گرفت و منو بیشتر به خودش چسبوند ، موهای طلاییش به کمر خیسش چسبیده بود و تن سفید و گوشتالوش تو دستهای من لمبر میزد ، وقتی با یه آه بلند دوباره ارضا شد و دستشو روی تخت کوبید کیرمو از تو کسش بیرون کشیدم و تف زدم و قبل از اینکه به خودش بیاد توی کون گنده اش فرو کردم ، یه داد زد که فک کنم تو کوچه هم صداشو شنیدن ، با دو دست کون گنده اش رو تو دستم گرفتم و کیرمو تو کون خوشگلش جابجا کردم ، فقط تونستم دوبار تو کونش تلنبه بزنم ، بار سوم همه محتویات کیرم توی کون گنده اش تخلیه شد ، با دو دست کونشو تو دستم فشار دادمو خودمو بهش چسبوندم و یه آه بلند از سر رضایت کشیدم ...، پروانه گفت جوووون خاله ...، قربونت برم ..، کون خاله رو دوست داشتی ؟ گفتم خاله نگو کون ، همه کون دارن ، این معدن طلاست ، حیفه به این بگی کون ...، بعد خم شدم و کونشو بوسیدم و آروم کیرمو از توش بیرون کشیدم ، چند تا قطره از آبم هم همزمان از کونش بیرون ریخت و از روی کسش رد شد و روی تختخواب چکید ، به دستمال اشاره کرد و بدون اینکه از جاش حرکت کنه گفت خاله دستمالو بده ، دستمالو به سمتش گرفتم و سه چهار تا دستمال برداشت و روی کس و کونش گذاشت و بعد روی تخت نشست ، آبم از توی کونش بیرون میومد و روی دستمال میریخت ، گفت چقد هم آب داشتی خاله ..، نکنه شاشیدی اون تو ...!! ، خندیدم و کیرمو نشونش دادم که هنوز هم داشت از نوکش آب میومد ، گفتم ببین خاله هنوز داره میاد..! کیرمو توی دستش گرفت و تکونش داد و گفت جووون آره ...، گفتم خاله گفتی نمیای که ...، گفت فک کنم اشتها زیر دندونه ، قضیه قرمه سبزی خوردن تو شده ، تو هم که گفتی گرسنه نیستم ! ، خندیدم و چند دقیقه کنارش دراز کشیدم ، ساعت از نه گذشته بود ، گفتم خاله اجازه میدی من برم ؟ از صبح که از خونه بیرون زدم هنوز یه زنگ هم به خونه نزدم..، پروانه گفت آره خاله ، پاشو برو ...، ماچش کردم و لباسهام رو تنم کردم و از خونشون بیرون اومدم...
    به خونه که رسیدم در حیاطو باز کردم و ماشینو کنار ماشین فریدون پارک کردم ، حواسم بود یه جوری پارک کنم که اگه صبح خواست بره مشکلی نداشته باشه ، در خونه رو باز کردم و رفتم تو ، بابام داشت روزنامه میخوند و یه چایی بغل دستش بود ، سلام کردم و بهم سلام کرد ، مامانم سراسیمه اومد و گفت معلومه کدوم گوری هستی ؟ صبح ساعت 9 از خونه رفتی بیرون الان ساعت ده شبه ، یه پیرهن کوتاه زرد رنگ پوشیده بود و موهاش رو روی سرش جمع کرده بود ، گفتم مامان مگه بچه ام که اینطوری هول میکنی ؟ صبح رفتم به ملک سر زدم بعد رفتم ثبت و شهرداری و بعد دوباره برگشتیم با کامبیز یکم تمیزکاری کردیم شده الان ...! ، مامان گفت مسخره اش رو در آوردی دیگه از فردا نمیشه بری ، پس درسهات چی ؟ گفتم مامان این خونه سه روز دیگه هم کار داره ، از شنبه میشینم دوباره سر درسم ...، غرولند کرد و در حال رفتن سر بابام قر زد که این چه موقع این کارها بود و رفت ..، چشمای بابام هم با ساق لخت مامانم رفت ، با خودم گفتم امشب دوباره فریدون رو کاره ! ، رفتم پیش بابام نشستم و واسش تعریف کردم که خونه سرایدار داره ، کف کرده بود ، حواسم بود در مورد فرشهای گرونقیمت خونه چیزی نگم ، نمیخواستم یه وقت هوس کنه پولشو ازم بگیره ، الانم که بقول خودش اوضاع مالی زیاد خوب نبود !! ، گفتم بابا پروانه خانم یه مقدار پس انداز داره میخواد تو ساخت خونه باهامون شریک بشه ، گفت چقد پول دارن ؟ گفتم نمیدونم والله گفت دو سه تا واحد رو بفروشید به ما ...، بابام گفت بهش فک میکنم فردا خبر میدم ، البته بد نیست ، اونوقت میرم یه زمین دیگه که تو ورامین خریدم رو هم میسازم ، اینجا هم کامبیز میاد کمکت میکنه با هم میسازید ...، احتمالا جوابم مثبته ، فردا خودم از کارخونه به پروانه زنگ میزنم و باهاش صحبت میکنم ، اگه شرایطش اوکی باشه و پول کافی داشته باشه باهاش شریک میشیم ، فریدونو با روزنامه کیهان که اونروزها هنوز قابل خوندن بود تنها گذاشتم و رفتم سراغ مامانم ، داشت کمد اتاق دوقلوها رو مرتب میکرد و فراز و فرود یه مشت اسباب بازی ساختمون سازی جلوشون ریخته بودن و شکلهای عجیب قریب درست میکردن و یکیشون میگفت هواپیما درست کردم و اون یکی سفینه فضایی ! ، از پشت مامانو بغل کردم و بوسیدمش ، گفتم از دستم ناراحت نشو ، بزار یاد بگیرم ، خوبه بخدا ، زود تمومش میکنم میام سر درسهام دوباره ، از شنبه دوباره درس میخونم ..، سر تکون داد ، گفتم پیرهنت خیلی قشنگه ها ...! ، باز سر تکون داد ، هنوز عصبانی بود ..، گفتم مامان این خونه که بابام خریده وسایلش کامله ، چیزی میخوای واسه خودت یا لیلا از اونجا بردارم ؟ مامانم اخماشو یکم باز کرد و گفت اگه جاروبرقی داره بردار ، بدم به لیلا ، گفتم جارو خودتو بده لیلا ، یه جارو هیتاچی داره دو برابر جارو خودمون برات میارمش ! ، راستی ماشین ظرفشویی هم داره ، میخوای ؟ یکم فک کرد و گفت بدم نیست ! ، گفتم اگه چیزی یادت افتاد بگو که نفروشم ، خودم هم اگه چیزی یادم افتاد بهت میگم ، راستی شماره تلفن خونه رو از روی سند یادداشت کردم واست مینویسم ، فردا شماره تلفن سرایدارش رو هم میگیرم بهت میدم اگه خودم نبودم سرایدار همیشه هست ، مامان با تعجب گفت سرایدارش هنوز اونجاست ؟ گفتم آره اسمش خلیله ، آدم خوبیه ، گفت جایی نداشته مونده ، مامان سر تکون داد و گفت چه خونه ای بوده که سرایدارش جداگونه تلفن داره ؟ گفتم خونه مال یه سرهنگ بوده ، خونه پولداریه ..، بالاخره خندید ..، گفت اگه از شنبه ننشستی سر درست نه من نه تو !! ، گفتم چشم و دوباره بوسیدمش...
    به ساعت نگاه کردم ، هنوز ده نشده بود ، رفتم تو اتاقم و تلفنو برداشتم و به ناتاشا زنگ زدم ..، چند تا زنگ که خورد تلفنو برداشت ، سلام کردم و احوالشو پرسیدم ، خیلی گرم و صمیمی جوابمو داد و احوالمو پرسید ..، گفت چه خبر ؟ چسی اومدم و گفتم بابام یه ملک کلنگی خریده داده به من که کارهاش رو بکنیم بکوبیم و بسازیم ، درگیر شهرداری و ثبت و این جور کارها هستم ..! خونه هم یه مشت کار داره تا آماده کوبیدن بشه ، گفت پس حسابی مشغولی ...، گفتم آره دیگه صبح رفتم از خونه بیرون الان برگشتم ..، گفت اوه اوه چه آدم فعالی هم هستی ، یه بادی به غبغب انداختم و گفتم خوب وقتی کار هست باید انجام بشه دیگه ...، اگه بگی فردا میکنم یهو میبینی هیچوقت فردا نمیشه ..! ، خندید و گفت آره دیگه حق با شماست ! ، گفتم از کارت چه خبر ؟ گفت هیچی ، امروز یه مریض تصادفی آوردن وقتی دیدمش با اینکه اینهمه مریض دیده بودم حالم بد شد ، دو ساعت عق میزدم ، نمیخوام واست تعریف کنم ، وقتی بهش فک میکنم دوباره حالم بد میشه ، زود مرخصی گرفتم اومدم خونه ...، بعضی وقتا فک میکنم بهتره به حرف بابام گوش کنم و کلا این کارو ول کنم ، گفتم الان چیکار میکنی ؟ گفت هیچی ، نیمساعت پیش لباسهام رو در آوردم و آماده شدم برم حموم اما کون گشادی اجازه نمیده ...، تن نازش رو لخت تصور کردم و به کیرم اجازه دادم ادای احترام کنه ..، به زن خوشگل لخت باید ادای احترام کرد حتی اگه مال تو نباشه !! ، گفتم اگه میخوای بیام ببرمت !! ، خندید و گفت لازم نکرده ..، خودم میرم ...، یکم من و من کردم و گفتم از آویر چه خبر ؟ گفت هیچی مشغول کارشه ، تو دلم گفتم کارش همون کس کشیه دیگه !! ، گفتم دیروز به وحید دوستم زنگ زدم با سهیلا هم صحبت کردم ، سهیلا گفت به آویر زنگ زده بوده و در مورد درسهاش ازش پرسیده بوده ، آویر هم گفته حتما کمکش میکنه ..، گفته یه قرار بزاریم با هم بریم دانشگاه که به استادها معرفیش کنه ..، با این حرف ضامن نارنجک رو کشیدم و انداختم تو و منتظر شدم منفجر بشه ..!! ، چند لحظه صبر کرد و بعد لحن صمیمیش جای خودشو به یه لحن جدی داد و گفت سهیلا شماره آویرو از کجا آورده ؟ گفتم انگار آویر همونشب تو لواسون بهش داده بوده ، منم خیلی تعجب کردم ، چون نفهمیدم کی فرصت کرده بهش شماره تلفن بده ..، ما که همش با هم بودیم ..، جلو ما هم که شماره ندادن ، من که نفهمیدم ، اینطوری که تو صحبت کردی معلومه تو هم متوجه نشدی ..، گفت حالا فردا میپرسم ..، نباید به کسی که به عنوان دوست دختر تو معرفی شده بدون اجازه تو شماره میداده ، بعد گفت شاید سهیلا به اون شماره داده بوده ..، گفتم سهیلا یه بابایی داره که اگه مرد زنگ بزنه خونه و سراغ سهیلا رو بگیره خونه رو روی سر همشون خراب میکنه ..، عمرا سهیلا جرات کنه به کسی شماره بده ..، منو نبین ، من زنگ میزنم با وحید حرف میزنم بعد اگه وضعیت سفید باشه شاید با سهیلا هم حرف بزنم ...، بعد یه مکثی کردم و گفتم بعدشم ..، اگه حتی سهیلا هم بهش شماره داده بود از اون نظری که تو میگی باید به تو یا من میگفت بعد به سهیلا زنگ میزد ، حالا در هر صورت سهیلا که دوست دختر واقعیم نیست ، به من چه ، بزار به هم زنگ بزنن..، معلوم بود ناتاشا خیلی عصبانیه ...، گفت صبح از آویر میپرسم ..، گفتم جون حمید بهش نگو ، اینطوری چشم بد منو هم برمیداره ، دوستیمون خراب میشه ، شاید واقعا برای سهیلا هم کاری ازش بربیاد با این حرف دیگه انجامش نمیده ، احتمالا میخواسته بعدا بهت بگه یادش رفته ...، بهش فرصت بده خودش بهت بگه ...، حتما گرفتار شده یادش رفته ، سهیلا هم گفت فقط یه بار به آویر زنگ زده ، تو تا پنجشنبه صب کن ، احتمالا خودش بهت میگه ، بجای اینکه به آویر بگی چرا شماره دادی یا شماره گرفتی و چیزی نگفتی فقط یکی دو بار اسم منو سهیلا رو جلوش بیار احتمالا یادش میفته و خودش بهت میگه ...، ناتاشا گفت باشه ، اما معلوم بود خون خونشو میخوره ، تخم خودمو کاشته بودم !، حالا فقط باید صبر میکردم که این تخم تو ذهنش شاخ و برگ در بیاره و میوه بده ...، یکم دیگه هم باهاش حرف زدم و راضیش کردم که فعلا به روی آویر نیاره و تلفنو قطع کردم .

  34. #234
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت دوم




    صبح ساعت هفت و نیم قبل از اینکه ساعت شماطه دار زنگ بخوره از خواب پاشدم و اهرم شماطه رو پشتش محکم کردم که زنگ نزنه و همه رو بیدار کنه ..، توی توالت سرپا شاشیدم و بعد دست و صورتمو شصتم و بیرون اومدم ، یه نگاه به حیاط انداختم ، بابام از من هم زودتر رفته بود و ماشین من توی حیاط تنها بود ، لیلا خانم نازنین رو روی تاب نشونده بود و داشت بهش غذا میداد و قربون صدقه اش میرفت ، توی آشپزخونه چایی حاضر بود ، در یخچال رو باز کردم و یه نگاهی انداختم ، یه ظرف سالاد اولویه نظرمو جلب کرد ، احتمالا مال شام دیشب بوده که من از دست داده بودم ، در هر صورت نصفش مونده بود ، آوردم گذاشتم سر میز و با یه تیکه نون لواش شروع به خوردن کردم ، چند دقیقه بعد لیلا اومد تو و با دیدن من که سحر خیز شده بودم و مشغول صبحانه خوردن بودم لباش به خنده باز شد ، کلا یکم از من و بابام خجالت میکشید و سعی میکرد با ما زیاد همکلام نشه ، نمیدونم ، فک کنم بخاطر همون تربیت سنتیش بود که فک میکرد صحبت کردن زن با مرد نامحرم کراهت داره !! ، پرسیدم فراست زنگ زد ؟ سر تکون داد و گفت بله ، زنگ زدن ، قراره امروز برم ازش نامه بگیرم و برم ...، گفتم کجا بری ؟ پزشکی قانونی ؟ گفت آره ...، گفتم باشه ..، راستی ، لیلا خانم تو خونه ات چیزی لازم نداری ؟ ما یه خونه گرفتیم توش همه چی داره ، داریم وسایلشو میفروشیم ، تو چیزی لازم نداری ؟ گفت نه خدا رو شکر ، صدقه سر خانم همه چی داریم ، بعد با خجالت گفت اگه یه پنکه داشت و لازم نداشتین واسه ما بیارید ، برای خودم نمیخوام اما نازنین بعضی وقتا که بین روز میخوابه اتاق خیلی گرم میشه ..، گفتم اگه نداشت هم برات میخریم چرا زودتر نگفتی ؟ گفت نمیخوام پررویی کنم ، همینطوریش هم حسابی شرمنده خانم هستیم ، حالا هم که بخاطر ما اینهمه هزینه وکیل دادن ...، گفتم این چیزها خجالت کشیدن نداره که ، چیزی که لازم داری بگو ، اگه این بچه مریض بشه که دردسرش و هزینه اش برای هممون بیشتره ، سرشو پایین انداخت ، یه چایی ریختم و آروم آروم سر کشیدم و بعد لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم ، میخواستم به مامانم سر بزنم ، اما مطمئن بودم اگه لای درو باز کنم حتما از خواب میپره ، کلا به صدای در حساس بود ، گفتم گناه داره دیشب داده ، حالا خسته است !! ، توی حیاط سوار ماشینم شدم و از خونه بیرون اومدم ، ساعت هشت و نیم بود که جلو خونه پری رسیدم و زنگ زدم .
    قرارمون این بود که فقط یه زنگ بزنم ، برگشتم تو ماشین و منتظر شدم ، چند دقیقه بعد کامبیز در حالی که دو تا ساندویچ تو دستش بود درو باز کرد و سوار ماشین شد ، سلام کردم و گفتم به به میبینم که تغذیه زنگ تفریحت رو هم آوردی ، خندید و یکی از ساندویچها رو به سمت من دراز کرد و گفت بیا ، پری بزور بهم داد ، نون پنیر و گردو با سبزی خوردنه ، یکی هم واسه تو فرستاد و سلام رسوند ، گفتم سلام خاص میرسوندی خدمت ایشون ، خندید و گفت هنوز موفق نشدم کار خاصی انجام بدم که سلام خاص برسونم ...، تو فعلا تعریف کن چیکار کردی تا بعد برسیم به پری ...، همه جریان خوابیدن با مامانشو با جزئیات واسش تعریف کردم ، فقط نگفتم که مامانش بهم گفته که با هم سکس دارن ، وقتی داستانم به اونجا رسید که کون مامانش گذاشتم دستشو برد وسط پاهاشو کیرشو مالید ..، گفت جووون چه حالی کردی پس ، گفتم آره دو تا تلنبه زدم و بعد تو کونش ارضا شدم ، وقتی کیرمو از تو کون مامانت کشیدم بیرون آبم هم از کونش ریخت روی لحاف ، بعد مامانت نشست و دستمال گرفت زیر کونش و آبم قلپ قلپ از تو کونش ریخت روی دستمال ...، کیرشو میمالید و گفت ای کونی ...، خوش بحالت ..، منم دیشب که رفتم پری طبق معمول زمان پریودش بد اخلاق بود ، یکم جوک گفتم و خوشمزگی کردم تا اخماش باز شد و یکم خندید ، بعد میخواستم پاهاشو بمالم که نذاشت ، گفت نکن پریودم..، خلاصه هی ما تا آخر شب دلقک بازی در آوردیم تا یخش باز شد ، شب تو رختخواب تا ساعت سه صبح هی چیزهای سکسی تعریف کردم و حسابی حشریش کردم ، واسش تعریف کردم که سهیلا رو دو تایی از کس و کون کردیم ، البته نگفتم که سهیلا آشناست ، گفتم تو خیابون سوارش کردیم و خونه شما خالی بود اونجا ترتیبشو دادیم ..، خلاصه برای اولین بار اجازه داد تو زمانی که پریوده دستمو به کسش بزنم ، روزهای آخر پریودشه و کسش یک بوی گندی هم میداد که حالم داشت بهم میخورد اما تصمیم داشتم هرجور شده باهاش در مورد تو صحبت کنم ، خلاصه ...، زمانی که داشتی مامانمو از کون و کس میکردی من داشتم بخاطر تو کس بوگندوی خونی پری رو میمالیدم ، گفتم خوب...! ، گفت خوب و درد ، پری گفت در موردش فکر میکنه ...، ولی فک کنم دیگه راضی شده ..،احتمالا اینبار که علی سیاه دوباره بره ماموریت یه بار با هم میریم خونه پری ...!! ، بی اختیار پشت فرمون بالا پریدم و گفتم دمت گرم ...! ، ای ول ...، گفت کوفت ! اینهمه من واسه تو زحمت کشیدم و فک زدم اگه بهم کون بدی هم باز بدهکاری ...! ، گفتم آره والا ، حالا میخوای امشب بیا یه کون بهت بدم یه مقدار بدهیمون صاف بشه ..! ، عق زد و گفت اه اه اه اه ...، همون کس پریود و بوگندوی خونی پری صد برابر به کون پشمالو و گهی تو شرف داره ..، کثافت ...، حالم بهم خورد ... ، اینقد خندیدم که دلدرد گرفتم ، گفتم تو که اینکاره نیستی گه میخوری مثال میزنی ..، گفت کثافت ، شیطونه میگه بگیرم امشب کونش بزارم دیگه زر مفت نزنه ..، خندیدیم و کامبیز یه گاز به ساندویچش زد ، ساندویچم رو توی داشبورد ماشین گذاشتم ، فک کردم بین روز اگه ضعف کردم میزنم به رگ ...، دم ملک که رسیدیم ساعت چند دقیقه از نه گذشته بود ، کامبیز جلدی پایین پرید و درو باز کرد ، ماشینو بردیم تو ، همه جا خیلی ساکت بود ، معلوم بود کسی نیومده ، در ساختمون رو باز کردیم و رفتیم تو ..، اما پرده رو که کنار زدیم دیدیم یه عده تو ایوون منتظر هستن ، خوشحال شدم و درو باز کردم ، همگی بهمون سلام کردن ، یه مرد جوون و دو تا زن یکیشون حدودا سی و دوساله که یه پسر بچه کوچیک تو بغلش بود و یه زن حدودا سی ساله که قیافه اش هم بد نبود ...، سلام کردیم و من گفتم من حمید هستم و ایشون هم کامبیز هستن ، ما مالکین جدید این خونه هستیم ...، کامبیز وقتی به عنوان مالک معرفیش کردم چیزی نگفت اما با تعجب منو نگاه کرد ... ، زنی که سنش کمتر بود گفت من سارا هستم ، ما قبلا تو این خونه کار میکردیم ، چند سال قبل که سرهنگ و زنش هنوز ایران بودن ، وقتی خلیل گفت مالک جدید اومده هم دلمون خواست بیایم باهاتون آشنا بشیم هم اینکه کمک کنیم تمیزش کنید ..، بعد به خانمی که بچه تو بغلش بود اشاره کرد و گفت این هم ساراست ...، فامیلش چلندره ، من سارا فهیمی هستم ، بعد به آقایی که اونجا بود اشاره کرد و گفت اینم آقا شاهرخه ، شوهر سارا و اینم بچشونه ، آقا رضا ...!! ، آقا خلیل گفت سه تا خانم میخواستین اما ما گفتیم شاهرخ رو هم بیاریم بالاخره زورش زیاده اگه چیزی خواستین جابجا کنید یه مرد هم باشه بد نیست ، سر تکون دادم و تایید کردم ، شاهرخ نزدیک شد و با من و کامبیز دست داد و گفت البته من تو این خونه کار نمیکردم ، خانمم کار میکرده ، من دفعه اوله این خونه رو میبینم ، گفتم یکیتون خلیل و خانمشو خبر کنه ..، شاهرخ رفت که به خلیل بگه ، دخترها هول بودن که بیان خونه رو ببینن ، وقتی وارد شدن دهنشون باز موند ، با هم بلند بلند حرف میزدن ، به کامبیز گفتم اینا جفتشون سارا هستن ، قاطی میشه اسم کوچیکه رو میذاریم اس یک بزرگه باشه اس دو !! ، کامبیز خندید و با سر تایید کرد و گفت باشه ، اس یک مال من اس دو و شوهر و بچه اش مال تو ...، خندیدم و گفتم این چه جور تقسیم کردنیه کونی ؟ گفت با ناهید و فرانک که دوست شدیم تو فرانکو برداشتی و ناهید خپل زشتو انداختی به من ، اینبار من تقسیم میکنم ..، خندیدم و گفتم باشه ، اونا اومده بودن کس بدن بدبخت ، اینا اومدن کار کنن ، هر دوتاشون مال تو ..!! ، گفت خری دیگه ..، اون دو تا اومده بودن آویزون بشن و یه چیزی تیغ بزنن برن ، این دو تا اومدن کار کنن و کس بدن !! ، تا تو خواب ناتاشا رو میبینی من هر دوی اینارو میکنم !! ، گفتم اگه تو امروز و فردا این دو تا رو کردی من دوهزار تومن بهت میدم اما اگه نکردی دو تومن میگیرم ، باشه ؟ کامبیز دستشو دراز کرد و باهام دست داد ، گفت مرده و حرفش ، نزنی زیرش !، اس یک داد زد سارا بیا اینجارو ببین ، ظرفهایی که قرار بود من بشورم هنوز تو ظرفشویی هستن ، ببین ! ، تو این فنجون من شب آخر چایی خوردم ! ، هر دوتاشون با حیرت همه جارو تماشا میکردن ، اس یک ادامه داد انگار همون شبی که مارو دک کردن کلا از این خونه رفتن ، اس دو با سر تایید میکرد و با حیرت در حالی که هنوز بچه بغلش بود توی خونه میچرخید ، بعد به سمت ما چرخید و پرسید میخواید چیکار کنید ؟ گفتم میخوایم همه چی مثل زمانی که سرهنگ و خانواده اش اینجا زندگی میکردن تمیز و براق بشه ...، سر تکون دادن ...، چیزی که برای من جالب بود این بود که این دو تا با اینکه از خونواده های کم در آمد محسوب میشدن اما هیچکدوم توی خونه جلوی من و کامبیز روسری سر نکرده بودن ، خلیل و زنش و شاهرخ هم به ما پیوستن ، خلیل و اختر هم با حیرت خونه رو تماشا میکردن ، چون اونها هم با اینکه ساکن این خونه محسوب میشدن اما تو این چند سال داخل ساختمون نیومده بودن ..، اختر با حسرت سر تکون میداد ، گفتم اگه دید و بازدید ها تموم شده بیاید تقسیم کار کنیم و شروع کنیم ..! ، بعد به اختر گفتم شما بگو هر کی چیکار کنه ..، اختر خوشحال شد ..، بعد رو به اس یک گفت تو شروع کن اتاقها رو از اتاق سرهنگ تمیز کن و گردگیری کن و جاروبرقی بکش و ملحفه تختخواب رو عوض کن بعد بیا سراغ اتاق خانم ! ، من و کامبیز به همدیگه نگاه کردیم ، کامبیز گفت من به سارا خانم کمک میکنم ..، اختر گفت خلیل و شاهی در پذیرایی رو کامل باز کنید و کل مبل وسایلو بیارید تو حیاط ، فرشها رو هم ببرید تو استخر ، اونجا میشوریم ، اول فرشها رو ببرید که سارا شروع کنه به شستن فرش بعد بقیه وسایلو ببرید بچینید توی ایوون و حیاط که ما سرفرصت تمیز کنیم ..، بچه رو هم بده من نگه میدارم ..، اس دو بچه رو داد بغل اختر و خودش رفت توی اتاق و وقتی برگشت دیگه مانتو تنش نبود ، با بلوز و شلوار بود ، بعد هم پاچه های شلوارشو تا زانو تا زد ، اس یک و کامبیز رفتن توی اتاق سرهنگ و خلیل و شاهرخ یا به قول اختر خانم شاهی هم سریع شروع کردن به تا زدن فرشها و جابجا کردن مبلها ..، چند دقیقه بعد اس دو اومد توی آشپزخونه و مستقیم رفت سراغ ظرفشویی ، بعد در کابینتی که توش آبچکون بود رو باز کرد و در مقابل چشمای حیرون من از توش یه کلید برداشت ، جای کل وسایل خونه رو حفظ بودن ، بعد رفت سراغ یه در کوچیک توی آشپزخونه که من و کامبیز امتحانش کرده بودیم و قفل بود ، فکر میکردیم باید آبدارخونه ای چیزی باشه ، اس دو با کلید رفت سراغ اون در و کلید رو توی در چرخوند ، من هم دنبال سرش رفتم که ببینم اون در به کجا ختم میشه ...، اس دو یه نگاهی به من انداخت و لبخند زد و به کونش یه قری داد و رفت توی اتاق ، دقیقتر که نگاهش کردم دیدم هیکلش بد نیست و پوستش هم سفیده ، با خودم فکر میکردم نکنه حق با کامبیز باشه و این با وجود شوهر و بچه واقعا کسو باشه !! ، اون اتاق یه انباری تقریبا بزرگ بود که توش چند تا کارتن مواد شوینده و لوازم شستشو مثل چند نوع جارو و خاک انداز و تی و آب جمع کن و چند تا کارتن نوشابه که بعضیهاش پر و بعضیهاش خالی بودن ..، یه کمد بزرگ هم اونجا بود که فکر کردم احتمالا اونم پر از مواد غذایی باید باشه ، دهنم باز مونده بود ، اس دو یه کارتن رو باز کرد و از توش چند تا بسته تاید زرد رنگ با آرم تاید انگلیسی در آورد ، خود تایدها تو همون زمان هم عتیقه محسوب میشدن ! ، بعد هم یه پاروی بزرگ چوبی برداشت و رفت سراغ قالیها ..، اس دو که از آشپزخونه بیرون رفت شروع به تفحص توی کارتونهای وسایل کردم ، چند تا بسته انواع کمپوت و مربا و کنسرو پیدا کردم ، مطمئنا که فاسد شده بودن ، اونوقتا هنوز مد نشده بود که روی مواد غذایی برچسب تاریخ بزنن ، باید بازشون میکردم که ببینم خراب شدن یا نه ...، اما وقتی در کمد رو باز کردم تعجبم بیشتر شد ، چون بالای کمد یه عالمه ملحفه تمیز توی بسته های پلاستیکی و وسطش یه کمد لباس که یه مشت لباس ازش به چوب کار آویزون بود و پایینش چندین جفت کفش پاشنه بلند ورنی مشکی و دو تا کفش چرمی مردونه ، توی کشوی زیر کمد هم چند تا جوراب زنونه استفاده شده و چند تایی هم نو توی بسته بندی بود ، دو تا جعبه کوچیک هم توی کشو بود که حدس زدم اون هم باید جوراب زنونه باشه چون روش عکس یه زن با لباس خواب و جوراب داشت ، تعجب کرده بودم که اون کمد لباس توی انباری آشپزخونه چیکار میکنه..، اما با دیدن اون انبار کلا به این نتیجه رسیدم که این سرهنگه وسواس داشته ...، انگار خودشو واسه زمان قحطی حاضر کرده بوده !! ، چون اگه دشمن خونه رو محاصره میکرد اهالی خونه میتونستن با مواد خوراکی که اونجا ذخیره شده بود یه سال زندگی کنن !!
    حدودای ظهر بود اما کار انگار تازه شروع شده بود ، رفتم به کامبیز بگم که میخوام برم واسه ناهار همه یه چیزی بخرم ، وقتی به اتاق سرهنگ وارد شدم دیدم اس یک داره تمیزکاری میکنه و کامبیز از پشت کیرشو به کونش چسبونده و مشغول گفتن و خندیدن هستن ، کیرم به سرعت قد کشید همونجا فهمیدم که احتمالا هزار تومن از شرطو به کامبیز باختم ! ، خندیدم و گفتم کامبیز من میرم یه چیزی واسه ناهار همه بخرم ..، خندید و گفت باشه ..، پرسیدم بنظرت نوشابه خراب میشه ؟ یه عالمه نوشابه توی انباری هست ..، کامبیز با تعجب گفت انباری؟ گفتم آره ، اون در کوچیکه توی آشپزخونه به انباری باز میشد ، کامبیز گفت اون که قفل بود چطوری بازش کردی ؟ گفتم اس دو جای کلیدشو میدونست ، رفت بازش کرد ، سارا که گوشش به حرفهای ما بود نگاهی به من انداخت و با تعجب پرسید اس دو ..؟؟ بعد یکم فکر کرد و زد زیر خنده گفت لابد من هم اس یک هستم دیگه ، خندیدم و گفتم آفرین...، بله ..! ، با کامبیز رفتیم توی انباری و اونهم به اندازه من تعجب کرد ، بعد یه شیشه کانادا که روش واقعا نوشته بود کانادا درای با یه آرم سبز رنگ تاج مانند از توی جعبه برداشتم و با یه قاشق بازش کردم ، بوی آشنای خاطرات بچگیم از توی شیشه بیرون اومد ، با احتیاط از شیشه خوردم ، مزه آشنا و قدیمی کانادا زیر زبونم اومد ، یه قلپ خوردم و بعد به کامبیز گفتم من واسه اینها نوشابه از بیرون میخرم ...، کامبیز گفت خراب شده ..؟ گفتم نه سالم سالمه ، دیگه کانادا گیر نمیاد که !! ، اینارو بزار خودمون میخوریم ...، من واسه بقیه همون زمزم میگیرم ، کامبیز خندید و گفت آخه چه یزیدی هستی ..، دو تا هم اینا بخورن به جایی برنمیخوره ، اینجا حداقل چهار تا جعبه نوشابه هست ، گفتم حیفه ...، زمزم میخرم !! ، خندیدیم ..، کامبیز از توی انباری که بیرون میومد گفت من برم مواظب باشم کسی چیزی کف نره ...، اینها به همه زیر و بم خونه واردن ..، گفتم آره برو ، کامبیز گفت تا اینجا هزار باختی ! ، اگه هر لحظه بخوام اس یک میخوابه ...، سری تکون دادم و گفتم آره ، دیدم ..، بعد از خونه بیرون اومدم و رفتم که برای همه ناهار بخرم ....

  35. #235
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سوم




    توی راه که میرفتم یاد ساندویچ پری افتادم ، از توی داشبورد درش آوردم و خوردمش ، خیلی چسبید ، به تعداد خودمون و کارگرها ساندویچ همبرگر و نوشابه خریدم ، بعد به یارو گفتم یه نیم کیلو هم مارتادلا با چند تا نون بولکی و خیارشور جداگونه بهم داد ، با خودم فکر کردم شاید با اینهمه کار و خستگی با یه ساندویچ سیر نشن ، که البته اشتباه هم نکردم ، هیچی از غذاهایی که خریده بودم باقی نموند !
    شب شده بود اما هنوز کار زیاد بود ، اس دو همه فرشها رو شسته بود و با شوهرش پهن کرده بودن که فردا آفتاب بخوره و خشک بشه ، خلیل و شاهرخ یخچال رو برده بودن وسط حیاط ، وسایلش رو خالی کرده بودن و کامل شسته بودنش و درهاش رو باز گذاشته بودن که تا فردا بوی بدش بره ..، وسایل اشپزخونه تمیز شده بودن و دوباره توی کابینتها چیده شده بودن ..، آشپزخونه برق میزد ، اس یک اتاق خصوصی سرهنگ رو تمیز کرده بود و اتاق خواب سرهنگ رو هم جارو کشیده بود ، حمام اتاق رو هم کامل شسته بود و ملحفه تخت رو عوض کرده بود اما دو تا اتاق دیگه واسه تمیز کردن مونده بود ...، به خلیل پول داده بودم و رفته بود چایی خشک و قند خریده بود و چایی دم کرده بودن ... ، تو خونه دو تا سماور پیدا کردیم که یکیش مسی بود و با ذغال روشن میشد ، کامبیز گفت این عتیقه است ، یه سماور هم برقی بود که الان قوری رو سرش بود و از بغلهاش بخار در میومد ..، دیگه هیشکی نا نداشت ، همه رو جمع کردم و ازشون تشکر کردم و گفتم همگی خسته نباشید یه چایی بخورید و برید خونه ، فردا دوباره ساعت 9 اینجا باشید ... ، اس دو با شوهرش خداحافظی کردن و رفتن ، اس یک این پا و اون پا میکرد ، کامبیز به خلیل گفت شما و اختر خانم برید ، ما سارا رو تا یه جا میرسونیم ..، خلیل و اختر هم رفتن و کامبیز پشت سرشون در رو بست ..، بعد جلوی من دست انداخت دور کمر سارا و گفت به به ...، دیگه تنها شدیم ..، بریم تو اتاق اونهایی که واسه من تعریف کردی واسه حمید هم تعریف کن ..! ، با تعجب نگاه میکردم ، میخواستم بدونم اس یک قراره چی رو تعریف کنه ..، کامبیز گفت حمید بیا امشب بمونیم اینجا ...، بریم شام بخوریم برگردیم ..، اتاق که تمیزه ، صبح هم باید اینهمه راه برگردیم خوب شب بمونیم ! ، فک کردم و گفتم بد فکری هم نیس ، بزار یه زنگ خونه بزنم یه خبری بدم ...، رفتم سمت پذیرایی که تلفن بزنم ، اس یک گفت تو اتاق سرهنگ یه تلفن دیگه هست که شماره اش هم با شماره تلفن خونه فرق داره ، تلفن خصوصی سرهنگ بود ...، لبخند زدم و رفتیم سمت اتاق سرهنگ ..
    مامان گوشی رو برداشت ، براش تعریف کردم که کارها تموم نشده و شب میمونیم ، بهش گفتم که کامبیز هم پیش من میمونه ، میخواستم قطع کنم که بابام صدا زد حمیده ؟ بعد اومد و گوشی رو گرفت ، گفت چه خبر ؟ واسش تعریف کردم و گفتم که شب نمیام ، گفت باشه ، راستی به پروانه خانم زنگ زدم ، ما قراره اونجا رو چهار طبقه هشت واحدی بسازیم ، قرار شد وقتی مجوزهاش آماده شد اون و کامبیز اندازه سه واحد تو ملک شریک بشن ..، گفتم ای ول خوب شد ، بعد که تلفن رو قطع کردم به کامبیز گفتم تو نمیخوای به مامانت یه خبری بدی ؟ کامبیز کنار اس یک نشسته بودن روی تخت و دستش توی کمر سارا بود ، گفت چرا زنگ میزنم .، بعد اومد سمت من و گوشی تلفونو برداشت و یه چشمک به من زد ..! ، رفتم توی اتاق خواب و کنار سارا جای کامبیز نشستم ..، گفتم چی میخوای واسمون تعریف کنی ..؟ با شیطنت خندید و گفت حالا کامبیز میاد خودش واستون تعریف میکنه ..، گفتم تو مشکلی نداری شب بمونی ؟ گفت نه من یه پدر و مادر پیر دارم که تو یه خونه نزدیک اتوبان کرج زندگی میکنن ، بهشون گفته بودم که احتمالا شب برنمیگردم ..، تصمیم داشتم برم خونه سارا چلندر ..، اما آقا کامبیز گفت همینجا بمون دیگه منم به سارا چیزی نگفتم ..، سر تکون دادم ، کامبیز چند دقیقه ای با مامانش حرف زد و بعد اومد تو اتاق ..، رفتیم سه تایی بیرون و تو یه ساندویچی توی آریاشهر شام خوردیم و برگشتیم ، توی اتاق که رفتیم کامبیز رو به من گفت نمیخوای لباس حمالیهات رو در بیاری ؟ بعد بدون اینکه منتظر جواب من بشه دکمه های شلوارشو باز کرد و شلوارشو پایین کشید و با یه شورت وایساد ، بعد هم پیرهنشو در آورد و همه رو پرت کرد تو کمد ، پشت سر لباسهاش هم جورابهاش یکی یکی شوت شدن توی کمد ..، بعد رو به اس یک گفت تو نمیخوای لباسهات رو در بیاری ؟ پر خاک شدن ..، اس یک با شیطنت گفت من اینجا لباس یدک دارم ..، من و کامبیز با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم ، گفت چند لحظه صب کنید الان لباس عوض میکنم میام ...، بعد از اتاق بیرون رفت ، سارا که رفت من هم بلند شدم و لباسهام رو در آوردم و با یه شورت و زیرپوش نشستم ..، دو سه دقیقه بعد سارا در اتاقو باز کرد و به داخل اتاق خرامید..، دهن من و کامبیز باز موند ..، یه بلوز آستین کوتاه سفید تمیز پوشیده بود و روش یه سارافون مشکی با دامن خیلی کوتاه چین چین تنش کرده بود ، یه جوراب شیشه ای مشکی و یه جفت کفش پاشنه بلند ورنی مشکی هم پاش بود ...، وقتی راه میرفت کیرم فورا راست شد ..، با دیدن قیافه متعجب من و کامبیز خندید ..، گفت اینها لباسهای کار ما تو این خونه بودن ..، یادم به کمد لباسی افتاد که توی انباری دیده بودم ، من و کامبیز با شورت و زیرپوش روی تخت نشسته بودیم و اس یک با اون لباسهای سکسی دور تخت رژه میرفت ، کیر جفتمون راست شده بود ، اس یک قدمهاش رو طوری برمیداشت که تو هر قدم کونش آدامس بجوه ، گفت به راه رفتن من دقت کنید ، اگه اینطوری راه نمیرفتیم سرهنگ حسابی شاکی میشد ...، بعد ادامه داد هفته ای یه بار این اتاق رو تمیز میکردیم ، جمعه به جمعه ، صبح جمعه هر کی نوبتش بود میرفت حسابی آرایش میکرد و شورت و سوتین نو میپوشید و میومد توی اتاق واسه نظافت ، گوشهام تیز شده بود و با تعجب اس یک رو نگاه میکردم ، کامبیز نیشش باز شده بود ، معلوم بود قبلا تو زمانی که با هم کار میکردن واسه کامبیز تعریف کرده بوده چون کامبیز اصلا به اندازه من تعجب نکرده بود ، اس یک ادامه داد تو زمان نظافت صبح جمعه هیچکس تو اتاق نمیومد ، حتی خانم ...، بعد به صندلی راحتی تکی که توی اون اتاق بود اشاره کرد و گفت سرهنگ اونجا مینشست ، بعد بهم نزدیک شد و دستمو گرفت و رفتیم توی اتاق پرایوت سرهنگ ، سارا منو توی صندلی که قبلا سرهنگ تو مینشسته نشوند ، کامبیز هم اومد و دستشو به کمرش زد و یه گوشه اتاق تکیه داد که از ادامه نمایش لذت ببره ، بعد سارا یه دستمال گردگیری دستش گرفت و در حالی که پشتش به من بود روی تلوزیون خم شد که مثلا گردگیری کنه ، دامنش بالا رفت و شورتش که لای چاک کونش بود معلوم شد ، کیرم به سرعت قد کشید ، سارا ادامه داد ، باید همه اتاقو تو همین حالت پشت به جناب سرهنگ گردگیری میکردیم ، بعد سرهنگ میومد و از پشت منو میگرفت و شورتمو تا نصفه پایین میکشید ..، اینطوری ...، بعد دو طرف شورتشو گرفت و شورتشو تا پایین کونش پایین کشید و دوباره مشغول گردگیری شد ، چاک کونش از هم باز میشد و حتی میشد کسش رو ببینی ، کیرم میخواست خودشو جر بده ، بعد سارا رو به من گفت جناب سرهنگ شما تشریف بیارید ..! ، خندیدم و پاشدم و رفتم سمتش ، از پشت بغلش کردم و دستمو انداختم دور کون لختش ، گفت سرهنگ به نظرم یه لباس اضافه تر از اونوقتا تنتونه ..، خندیدم و شورتمو پایین کشیدم ، کیر راستم رو لای چاک کونش گذاشتم و تکون دادم ، اس یک آه کشید و گفت آه ....، جناب سرهنگ این کارهاتون چقد خاطره انگیزه ! ، کامبیز شورتشو در آورد و با کیر راست نزدیکمون شد و رو به سارا گفت من آجودان جناب سرهنگ هستم ، اس یک خندید و کیر کامبیزو تو دستش گرفت ..، نشستم و شورت سارا رو کامل در آوردم ، پاهاشو با اون کفشهای پاشنه بلند نوبتی از روی زمین بلند کرد که من بتونم شورتشو از بین پاهاش بیرون بکشم و پرت کنم روی صندلی ..، وقتی بلند شدم دست کرد و از جیب لباسش کاندوم در آورد ، خنده ام گرفت ، همه چی آماده بود ، جلوی من زانو زد و کیرمو توی دهنش کرد و ساک زد ، کیرم راست بود راست تر شد ، چند بار برام ساک زد و بعد کاندوم رو باز کرد و روی کیرم گذاشت و بعد با دهن در حال ساک زدن کاندوم رو روی کیرم کشید ، اینجورشو دیگه ندیده بودم !! ، بعد بردمش سمت مبل و خمش کردم روی مبل و به کیرم تف زدم و از لای چاک کونش فرو کردم تو کسش ، کسش خیس خیس بود ، ظاهرا وقتی واسه ما تعریف میکرد با یاد آوری اون روزها خودش بیشتر تحریک شده بود ، آه کشید در حالی که میکردمش گفتم کاندوم از کجا آوردی ؟ گفت تو همون کمد آشپزخونه کاندوم هم بود ...! ، یادم افتاد که دو تا جعبه کوچیک با عکس زن لخت دیده بودم ، گفتم آهان و محکمتر کردم ، کامبیز مارو تماشا میکرد و کیرشو میمالید ، سارا اشاره کرد که بیا نزدیک ، کامبیز نزدیک شد و اس یک کیر کامبیزو تو دستش گرفت و در حالی که من از پشت میکردمش اون واسه کامبیز جق میزد ...، زیاد نمیتونستم خودمو نگه دارم ، خیلی خسته بودم و روزهایی که خیلی خسته هستم معمولا زود ارضا میشم ...، نفسهام تند شده بود ، کون اس یک تو دستم بود و کیرم تا دسته تو کسش و خودمو عقب و جلو میکردم و با هر حرکت کیرم تا اعماق کسش فرو میرفت و دوباره و دوباره ..، داشتم ارضا میشدم ، با دستم پاهاشو که توی جوراب شیشه ای بود لمس کردم و دوباره کونشو دستمالی کردم ..، سارافونشو بالا زدم و دستمو به سینه هاش رسوندم ..، سینه هاش زیاد بزرگ نبودن احتمالا سایز 70 اما سفت و سربالا بودن ، دستم که نوک سینه اش رو لمس کرد کمرمو سفت کردم و نفس صدادار بلندی شبیه غرش کشیدم و کون اس یک رو محکم به خودم چسبوندم و تو کسش ارضا شدم ، ..، چند ثانیه صبر کردم بعد یه تکون به کیرم دادم که هرچی آب دارم بیرون بریزه ، یه تکون کوچیک دیگه هم دادم و بیرون کشیدم ، کاندوم بیریخت با یا عالمه آب من تو نوکش از توی کس اس یک بیرون اومد ، خودم هم خنده ام گرفته بود ، کاندوم خیلی چیز مسخره ای هست ، اما واقعا بعضی وقتا کار راه بندازه ...، اس یک تو این یکی دو دقیقه ای که من داشتم ارضا میشدم دیگه کیر کامبیزو ساک نزده بود ، وقتی دید من دیگه ارضا شدم با شدت و سرعت بیشتری با کامبیز ور رفت و وقتی کامبیز دوباره حسابی راست کرد با همون روش قبلی واسه کامبیز هم کاندوم گذاشت ، کامبیز دستشو گرفت و رفتن روی تخت ، خوابوندش و مثل وحشی ها با شدت باهاش سکس کرد ، اس یک زیر دست کامبیز مثل پنبه حلاج بالا و پایین میپرید و از شدت لذت جیغ میزد ، واقعا که لقب استاد برازنده کامبیز بود ، میدونست با هر کسی چطور سکس کنه که طرف بیشترین لذتو ببره ، حتی این اس یک که حداقل دوازده سال از ماها بزرگتر بود و فقط چند ساعت از آشناییش با ماها میگذشت ...، اس یک تقریبا زیر دست کامبیز جیغ میزد ، اما صداهایی که از کامبیز خارج میشد شبیه غرش های کوتاه بود ، اس یک ناخونهای لاک زده اش رو تو کمر کامبیز که هنوز زیرپوش تنش بود فروکرد و نیم خیز شد و تو چشمای کامبیز زل زد و با یه جیغ بلند زیر دست کامبیز ارضا شد ، کامبیز چند ثانیه صبر کرد که لذت ارضا شدن توی جون اس یک بشینه و وقتی اس یک ولو شد کامبیز دوباره شروع به سکس کرد و دو سه دقیقه بعد ارضا شد ...، سارا کامبیز رو بوسید و گفت فکر میکردم هیچکس نمیتونه منو ارضا کنه ...، تا حالا با هرکی سکس کردم قبل از اینکه من حتی به ارضا شدن نزدیک بشم ارضا میشد ...، گفتم بیخود که نیست بهش میگن استاد !! ، کامبیز و اس یک خندیدن ...، گفتم من میرم دوش بگیرم ..، کامبیز گفت آب گرم نیست ...، شوفاژخونه خاموشه ، فکر هم نکنم به این راحتی بتونیم راهش بندازیم ..، گفتم در هر صورت من یه آب به خودم میزنم ، به آب سرد عادت دارم ، رفتم توی حمام ، سارا لباسهاش رو کامل در آورد و دنبال سرم اومد و گفت من همیشه دلم میخواست تو این حمام یه دوش بگیرم ، بیام ببینم میتونم حداقل پایین تنه ام رو بشورم ، گفتم هیچوقت با سرهنگ اینجا نیومدی ؟ گفت نه ..، سرهنگ دیسیپلین خاص خودشو داشت ، آب رو باز کردم و شروع کردم به شستن خودم ..، آب اصلا سرد نبود و راحت میشد دوش بگیری ..، گفتم کامبیز بیا این آب گرمه ..، گفت چرت نگو ..، سارا گفت نه آقا کامبیز بیا ، گرمه ..، بعد اضافه کرد من یادم نبود اینجا یکی دو بار آب قطع شد ، سرهنگ هم رفت یه منبع فلزی خرید و روی پشت بوم گذاشت ، حالا آب میره توی منبع و بعد میاد توی ساختمون ، بخاطر همین توی تابستون منبع آفتاب میخوره و حسابی گرم میشه ..، الان آب گرم و خوبه ..، کامبیز از روی تخت بلند شد و اومد و دستشو زیر شیر آب گرفت و گفت آره ..، خوبه ..، بعد نگاهی به اونجا انداخت و گفت نه شامپو هست نه صابون ..! ، اس یک گفت شما بیا من میرم میارم ، کامبیز گفت نه بگو کجاست من هنوز خیس نیستم میارم ..، سارا گفت توی انباری آشپزخونه هم صابون هست هم شامپو ..، توی کمد هم حوله شسته شده تمیز هست بیارید ..، کامبیز رفت و من و اس یک مشغول ور رفتن به همدیگه شدیم ..، گفتم بیا این وان رو پر کنیم و توش بشینیم ..، آب رو توی وان مرمر بزرگ باز کردیم و توش نشستیم ، اس یک شروع کرد به ور رفتن با کیرم که بلافاصله راست شد ، بعد دستشو دو طرف وان گرفت و روی کیرم نشست که خیلی بهم حال داد ، چند دقیقه بعد کامبیز هم پیداش شد ، گفت حمید این خونه واقعا حیفه کوبیده بشه ..، ببین بابات چند خریده شریک بشیم و نگهش داریم ، میکنیمش خونه مجردی ...، همه چی هم داره لامصب ..، اس یک روی کیرم نشست و گفت مگه الان شریک نیستید ؟ گفتم هستیم ، خودش خبر نداره ، کامبیز گفت مسخره بازی در نیار اونجا هم جلو همه گفتی شریکیم هیچی نگفتم ...، شریک چی ..! ، گفتم پس با مامانت ده دقیقه حرف زدی چی بهم میگفتین ؟ کامبیز با تعجب زل زده بود به صورتم ...، گفتم مامانت با بابام صحبت کرده که سه تا واحد از هشت تا واحدی که اینجا قراره بسازیم رو برداره ...، اخماش باز شد و لبخند زد و گفت منو اوس کردی ؟ گفتم نه والله ، اس یک روی کیرم جابجا شد و گفت اه خوابید که ...، گفتم خوب میخوای حرف جدی میزنیم اون راست بمونه ؟ خوب یه تکونی به خودت بده ...، اس یک روی کیرم تکون خورد و کونشو به پاهام مالید و سرشو چرخوند سمت منو لبهام رو بوسید ، کیرم دوباره تو کسش سفت شد، تکون خورد و گفت آخی ، خوب شد دوباره ، خندیدم ، کامبیز هنوز قیافه اش حیرون بود اومد خودشو توی وان جا کرد ، گفت پس چرا مامانم چیزی بهم نگفت ؟ گفتم حالا دوباره زنگ بزن بپرس ...، خوشحال شد ..، اس یک در حالی که روی کیر من بالا و پایین میرفت با کیر کامبیز هم بازی کرد..، به اس یک گفتم شما با سرهنگ سکس میکردین به خانم بر نمیخورد ؟ کامبیز خندید و گفت قضیه خانمو هم بهش بگو ..، گوشمو تیز کردم ، اس یک گفت اول میدونی که سرهنگ اینها چند نفر بودن ؟ گفتم از اتاقها که اینطوری میشه فهمید که چهار نفر بودن یه دختر بزرگ و یه بچه کوچیک و خودش و زنش ..، اس یک گفت نه دیگه ...، یه بچه و خانم و سرهنگ ، گفتم پس اتاق وسطی مال کیه ؟ گفت مال خانم ..! ، با تعجب پرسیدم مگه خانم و سرهنگ تو یه اتاق نبودن ؟ گفت نه ..، اتاق خانم جدا بود ، اتاق سرهنگ جدا ، بعد با دست به اتاقی که توش تختخواب بود اشاره کرد و گفت هر وقت میخواستن با هم بخوابن میومدن اینجا ، وگرنه خانم سر جای خودش میخوابید و سرهنگ تنهایی اینجا میخوابید ، بعد کونشو روی کیرم یه تکونی داد و گفت سرهنگ تو خونه با هر کی دلش میخواست میخوابید ، خانم هم جرات نداشت حرف بزنه ..، کلا هر کاری دلش میخواست میکرد ، عوضش وقتی نبود خانم روزگار همه رو سیاه میکرد ..، اگه یکی با سرهنگ میخوابید روز بعدش باید به خانم سرویس میداد ..، بعد خودش ادامه داد روزی که من دفعه اول که اتاق سرهنگو تمیز کردم خیلی تو کونم عروسی بود ، فرداش سرهنگ که رفت خانم صدام کرد توی اتاق و گفت بشین ، نشستم ، با حرص ادامه داد کف کفششو جلوی دهنم گرفت و گفت لیس بزن ، ادامه داد یکم مکث کردم همچین با سیلی زد توی گوشم که گوشم داغ شد و چند دقیقه هیچی نمیشنیدم ، بعد لنگای درازشو از هم باز کرد و شورتشو کنار زد و گفت بلیس ، نیمساعت عین سگ نشسته بودم و کسشو لیس میزدم ، بعد در اتاقو باز کرد و با لگد انداختم بیرون ...، کیرم خوابیده بود و سارا هم دیگه تکون نمیخورد ، اعصابش از یاد اوری این خاطرات خورد شده بود ، گفتم خوب وقتی اینقد اذیتتون میکرد چرا به سرهنگ شکایت نمیکردید ؟ چرا باز هم واسه تمیز کردن اتاق سرهنگ سر و دست میشکوندید ؟ گفت سرهنگ کاری به مسائل داخلی خونه نداشت ، اینها به خانم ربط داشت ، اگه شکایت میکردیم فرداش مینداختمون بیرون ، بعد هم تمیز کردن اتاق سرهنگ به سرخوردگی بعدش میارزید ، خونه ای که الان پدر و مادرم توش زندگی میکنن از پولهایی که از سرهنگ گرفتم خریدیم ..، اس دو هم همینطور ..، یکی دو تا زن دیگه هم تو این خونه کار میکردن که اونها هم وضعشون خوب شد ...، گفتم اس دو وقتی تو این خونه کار میکرد شوهر داشت ؟ سارا گفت آره آخرهاش عروسی کرده بود ، فک کنم یک سالی با وجود شوهرش باز هم اینجا کار میکرد ..، گفتم اتاق سرهنگ رو هم تمیز میکرد ؟ خندید و گفت واسه اتاق سرهنگ سر و دست میشکست ، کامبیز یه نگاهی به من انداخت و ابروهاش رو بالا انداخت که یعنی دیدی گفتم ، دو تومنو باختی !!

  36. #236
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت چهارم




    حس سکس کلا از سرم افتاده بود ...، دیگه داشت سردم میشد ، بلند شدم و در حالی که موهای بدنم از سرما راست وایساده بود دوش گرفتم ، گفتم سارا به نظرت چقد طول میکشه این خونه رو تمیز کنیم ، گفت اتاق خانم و اتاق اردوان و حمامهاش رو من فردا تمیز میکنم ، سارا فرشها رو که شسته ، آشپزخونه هم که مرتبه ، مبلها هم باید با دستمال خیس شسته بشه ..، اگه زیرزمین رو نخواین تمیز کنید فردا تموم میشه ...، گفتم منظورت موتورخونه است ؟ گفت نه زیرزمین خودش اندازه یه خونه است !! ، بعد با دیدن قیافه حیرون ما با تعجب گفت زیرزمینو ندیدین ؟ من و کامبیز ساکت بودیم ..، فهمید که نمیدونیم درباره چی صحبت میکنه ..، خندید و گفت پس چطوری اینجارو خریدید ؟ گفتم سرهنگ وکالت داده به یکی ، اونم فروخته به بابام ، بابام هم دیده زمین خوبه خریده ...، حتی درو باز نکرده تو بیاد ..، اس یک خندید ..، از توی وان پاشد و اومد پیش من ..، یه دوش گرفت و دست دراز کرد و حوله رو از دست من گرفت و دور خودش پیچید ..، گفت واقعا زیرزمینو ندیدید یا منو مسخره کردید ؟ گفتم واقعا ندیدیدم ، آخه دری نیست که به زیرزمین بره ..، درش از کجاست ؟ گفت روبروی در اتاق بچه ..، گفتم مگه اون حمام نیست ؟ گفت همه اتاقها حمام و سرویس دارن دیگه چند تا حمام ...؟؟، دیدم راست میگه ، گفتم درش قفله ..، گفت آره کلید اونجارو فقط سرهنگ داشت ، کامبیز هم که گوشش به حرفهای ما بود سریع خودشو صابون زد و موهاشو شست که دوش بگیره و بیاد بیرون چون موضوع داشت جالب میشد ..، دسته کلید رو برداشتم و در حالی که کیرم مثل پاندول تکون میخورد و سارا یه حوله رو مدل لنگ دور خودش پیچیده بود رفتم سمت تختخواب و شورتمو پیدا کردم و پام کردم ..، با اس یک رفتیم سمت دری که به گفته سارا به زیرزمین ختم میشد کامبیز از تو حموم داد زد نرید تا منم بیام لامصبا ..، گفتم خوب زود بیا ..، سارا دسته کلید رو از من گرفت و نگاه کرد و گفت کلید زیرزمین به این دسته کلید نیست ..، ولی حالا امتحان کن ...، شاید این باشه ..، بعد به یه کلید برنجی اشاره کرد ..، کلید رو روی در انداختم و چرخوندم ، کلید به در میخورد اما توی قفل نمیچرخید ..، اس یک گفت حدس میزدم ! ، بقیه کلید ها رو هم امتحان کردم اما فایده ای نداشت ..، کامبیز خودشو به مارسوند ..، حتی فرصت نکرده بود شورت بپوشه ، هول بود بیاد که نکنه چیزی رو از دست بده ..، گفتم کلیدش نیست ..، گفت ولش کن فردا کلیدساز میاریم ..، گفتم تا فردا من کس خل میشم از کنجکاوی ..، بعد به سارا گفتم چه خبره تو زیرزمین ؟ گفت زیرزمین مخصوص تریاک کشی سرهنگ و دوستاش بود ..، یه سالن بزرگه ، دو تا انباری و یه سرویس بهداشتی..، گفتم تو انباریهاش چی داره ؟ گفت یادم نیست ، ما زیاد اونجا نمیرفتیم ، فقط گاهی که سرهنگ مهمون داشت میگفت بیاید برقصید ، یکی دو بار هم واسه نظافت رفتم ، اما چیز زیادی نبود ، چند تا کارتن خرت و پرتهای سرهنگ و تو کمدهاش هم فک کنم مشروب داشت ..، کامبیز گفت آخ آخ ...، مدینه گفتی و کردی کبابم ..، آی دلم مشروب میخواد ...، گفتم نصفه شبه وگرنه الان میرفتیم کلیدساز میاوردیم ..، اما این چیزهایی که سارا میگه تا صبح هم هیچ جا نمیرن ...، شرابهای زیرزمین پنج سال منتظر موندن ، یه شب دیگه هم روش ..، خندیدیم و برگشتیم سمت اتاق ..، همگی خیلی خسته بودیم ...، لباسها رو از روی تخت جمع کردیم و سارا یه بالش دیگه هم آورد و سه تایی لخت مادرزاد رفتیم زیر پتو دستمو روی سینه اس یک که بین من و کامبیز خوابیده بود گذاشتم و در حالی که به کارهای فردا فکر میکردم چشمامو بستم و تقریبا بلافاصله بیهوش شدم ...
    فک کنم ساعت هشت صبح بود که با صدای کامبیز از خواب بیدار شدم ..، اس یک و کامبیز لباس پوشیده بودن ..، هنوز چشمام باز نشده بود اما گرسنه بودم ..، در حالی که خواب آلود دنبال لباسهام میگشتم به اس یک گفتم یه زنگ بزن به خلیل که بره یه چیزی واسه صبحانه بخره بیاره ..، بگو پنیر تبریز بخره با نون و گردو ...، بعد ادامه دادم خودت هم اگه زحمتت نیست برو چایی رو ردیف کن ، سارا با طعنه گفت چشم جناب سرهنگ ، با چشمای پف کرده خواب آلود نگاهش کردم و خندیدم ..، دوباره لباسهای خودشو پوشیده بود و یونیفورمشو در آورده بود ..
    سارا که رفت آشپزخونه به کامبیز گفتم اینا که اومدن و مشغول کار شدن من میرم دنبال کلید ساز ..، بزار ببینیم تو زیرزمین چه خبره ..، کامبیز گفت آره دیشب که گفت مشروب هست دلم خیلی خواست ، یکیو بیار درشو باز کنیم وگرنه امشب من درو میشکونم و میرم سراغ سرداب !! ، خندیدم ..، علاقه اش به مشروب حد و حصر نداشت ، فک کنم میتونست واسه بابام دوست خوبی باشه ..، گفت خواستی بری کلیدساز بیاری یه یخدون کوچیک آمریکایی توی آشپزخونه هست ، اونم ببر یخ بگیر ..، یخچال که نداریم ..، کمبود یخ داریم شدید ..، گفتم آره خودم یادم بود یخ بگیرم اما یخدون ندیده بودم ، میخواستم یکی از این کائوچویی ها بخرم ، کامبیز گفت از اینایی که بستنی فروشها دارن ؟ گفتم آره ..، گفت کس خل این یخدون قرمزه مارکش کلمنه ..، خدا تومن پولشه ..، گفتم باشه نشونم بده که ببرمش ...، کامبیز گفت بزار بقیه بیان به شاهرخ میگم بزارتش تو ماشینت ..، سری تکون دادم و زیپ شلوارمو بالا کشیدم ..، خندیدم و گفتم امشب شاهرخ رو دک کنیم زنشو بکنیم ؟؟!! ، کامبیز خندید و گفت فعلا دو تومنو رد کن بیاد..، گفتم بجان جفتمون اوضاع مالی بد جوری خرابه ..، صب کن وسایل خونه رو بفروشیم بهت میدم ..، خندید و گفت میخوای یکم بهت بدم تا بعد که وسایلو فروختی بهم پس بدی ؟ واسه حقوق اینها و خریدن ناهار شام و این حرفها پول لازم نداری ...؟؟، گفتم نه بابا دیگه اینقد هم که بدبخت نشدم ..، فقط اگه به اس یک و اس دو بابت اضافه کاری خواستیم چیزی بدیم تو بده بعد من دنگمو بهت میدم ..، خندید و گفت نیگا تورو خدا ..، اومدیم دو تومن کاسب بشیم فک کنم دو تومن هم بدهکار شدیم ..! ، سارا که رفته بود زنگ بزنه و چایی رو ردیف کنه برگشت توی اتاق ..، گفت اگه ناراحت نمیشید امروز که میخوام اتاق خانم و بچه رو تمیز کنم عکس این زنیکه رو بندازم دور ، لازمش ندارید که ..؟ گفتم عکس کیو ؟ گفت عکس این ربکای گه رو میگم ..، یکم تعجب کردم و گفتم نشونم بده ، منو برد تو اتاق وسطی و به قاب عکس سیاه و سفید اودری هپبورن اشاره کرد ، گفتم این که هپبورنه ..، گفت کی ..؟؟ این عکس ربکاست ، زن سرهنگ ، دوباره نگاهش کردم ، با اودری هپبورن مو نمیزد ، سر یه اسب رو بغل کرده بود و عکس گرفته بود ..، گفتم نه ....!! ، این زن سرهنگ بود ؟ به این خوشگلی ؟ گفت آره کثافت ..، خیلی خوشگل بود ..، البته این مال جوونیاشه ..، وقتی آخرین بار دیدمش حدودا چهل سالش بود ، اما به همین خوشگلی ..، یه نگاه دیگه به عکسش انداختم و گفتم نه ، نمیخوایمش ، بندازش دور ..، خندید و با خوشحالی قاب عکسو از دیوار پایین کشید ..، با خودم گفتم ببین پول چیکار میکنه ...، همچین زن خوشگلی رو دادن به یه سگی که مجبورش میکنه هر روز همخوابگی هاش رو با زنهای دیگه تماشا کنه و نطق نکشه ..، اونم وحشی شده تلافیشو سر این کلفتهای بدبخت در میاورده که دستشون به هیچ جا بند نبوده و برای چندرغاز تن به هر خفتی میدادن .. ، به سارا گفتم تو این خونه پنکه هست ؟ اس یک یه فکری کرد و گفت پنکه که نه اما یه کولر آبی قابل حمل بود که خیلی وقته ندیدمش ..، شاید خلیل خبر داشته باشه ..، راستی میشه امروز به خلیل بگید کولرهای پشت بوم رو راه بندازه ؟ دیروز خیلی گرم شده بود ..، گفتم آره حتما بهش میگم ..، انگار خلیل خیلی حلالزاده بود چون هنوز حرف من و سارا تموم نشده بود در حیاط رو زد ..، رفتم و در رو از توی پذیرایی باز کردم ، تو دستش نون و پنیر و گردو بود که همه رو داد دست سارا ..، گفتم آقا خلیل سارا میگفت اینجا یه کولر دستی بوده ..، کجاست ؟ خلیل که از دیدن سارا توی خونه خیلی تعجب کرده بود و فکر میکرد سارا کی و از کجا اومده توی خونه یه فکری کرد و گفت فک کنم تو شوفاژخونه ..، گفتم سالمه ؟ گفت حتما سالمه چون اگه اینجا چیزی خراب میشد مینداختیم دور ..، خانم قدغن کرده بود آشغال دور خودمون نگهداریم ..، گفتم زحمت بکش پیداش کن و تمیزش کن میخوام ببرمش خونه ..، کولرهای پشت بوم هم کارش با شماست ، برو سرویس کن راهشون بنداز دیروز خیلی گرم شده بود ..، خلیل دستشو روی چشمش گذاشت و گفت چشم آقا ...، وقتی اینطوری باهام حرف میزد باد میکردم و حس میکردم نکنه خود سرهنگ هستم و خبر ندارم ...، خلیل گفت فقط در شوفاژ خونه قفله ، میشه بازش کنید ..؟، دسته کلید رو دادم بهش و گفتم برو بازش کن کلیدها رو بیار ...، خلیل کلیدها رو گرفت و بدوبدو رفت ..
    صبحانه رو که خوردیم اس دو و شوهرش هم رسیدن ..، گفتم پس آقا رضا کجاست ؟ اس دو خندید و گفت پیش خاله اش ..، در حالی که به کامبیز نگاه میکردم گفتم ..، آره ، خیلی مهمه آدم خاله خوب داشته باشه ، کامبیز طعنه منو از نگاهم خوند و خندید ..، اس دو گفت خاله رضا از خودم بیشتر دوستش داره و مواظبشه ..، گفتم به به خوش بحال آقا رضا ...، بعد بهشون گفتم صبحانه خوردین ؟ که گفتن آره ، به شاهرخ گفتم لطفا برو موتورخونه شوفاژ پیش آقا خلیل ببین اگه کمک میخواد کمکش کن ، بعد یخچالو بیارید بزارید سر جاش ..، حرف میزدیم که اختر هم دست به کمر رسید ..، گفتم اختر خانم سرکاری کن که زودتر کار خونه رو امروز تموم کنیم ..، اختر سر تکون داد ، برعکس شوهرش هنوز خیلی منو به رسمیت نمیشناخت ..، به اس یک گفت تو برو سراغ اتاقها امروز کار اتاقها رو تموم کن ..، به اس دو هم گفت اول هال و پذیرایی رو تمیز کن بعد بیا با خلیل و شاهی مبلها رو تمیز کنید یکی یکی سرجاش بذارید ...، بعد هم فرشها رو بندازید و خلاص ..، گفتم باشه ...، بعد به کامبیز گفتم پس تو حواست باشه ..، من میرم تا آریاشهر و برمیگردم ..، کامبیز سر تکون داد و گفت شاهرخو فرستادی پایین بیا یخدون رو بهت نشون بدم بزاریمش توی ماشین ..، توی انباری آشپزخونه زیر چند تا کارتن خورده ریز کامبیز نظر منو به یه یخدون قرمز رنگ جلب کرد ، کمک کردیم و از زیر کارتونها درش آوردیم ، سنگین بود ..، درشو که باز کردیم جفتمون کف کردیم ..، طبقه طبقه قوطی های آبجوی بودوایزر روی هم چیده شده بود ، فک کنم جمعا پنجاه شصت تا قوطی بودوایزر توی اون یخدون بود ..، کامبیز گفت به به ...، گفتم اولا که مطمئنا خراب شده بعد اینهمه سال ..، بعدشم کدوم خری شراب خوشخوراک خوشمزه رو ول میکنه آبجو میخوره غیر انگلیسیهای بد سلیقه ؟ گفت من یه انگلیسی بد سلیقه کثیفم .. ، اینها مال من ...!! ، گفتم باشه مال تو ، بجای دو تومنی که بهت باخته بودم ..! ، کامبیز گفت ای یزید ..، باشه ...، بعد ادامه داد بیا الان بزاریمشون تو ماشین ..، گفتم خره شهر پر از گشت کمیته و بسیج و ان و گوهه !! ، یه دونشو بگیرن چوب تو کونمون میکنن ، بزار وقتی خواستیم بریم خونه چند تاشو بریز توی رینگ زاپاس ماشین ، چند تا چند تا میبیریم تا تموم بشه ..، سری تکون داد و کمک کرد آبجوهارو خالی کنیم و یخدون رو بزاریم تو ماشین ..
    یه مقدار سوسیس و خیار شور و گوجه و چند تا نوشابه واسه ناهار خریدم نصف قالب یخ هم از یخ فروشی گرفتم و همه رو توی یخدون گذاشتم و بعد آدرس یه کلید ساز رو گرفتم ..، بعد نیمساعت پرس و جو طرف رو پیدا کردم و با کلی چونه بالاخره راضی شد سیصد تومن بگیره و باهام بیاد ..، بند و بساطش رو ریخت توی کیف و نشست جلو ..، یه مرد حدودا چهل ساله با صورت قهوه ای آفتاب سوخته و موهای ژولیده ، شلوار لی چرکتابی پاش بود که دیگه قهوه ای به نظر میرسید ، با یه پیرهن آبی آسمونی کثیف ..، وقتی درو باز کرد و توی ماشین نشست بوی عرق بدن تمام ماشینو پر کرد ..، داشتم بالا میاوردم ، اگه یه ساعت دنبالش نگشته بودم و اونقد دلم نمیخواست که در زیرزمینو باز کنم همونجا از ماشین پیاده اش میکردم ...، سر راه که برمیگشتم یه لوازم یدکی فروشی دیدم ، گفتم یه دقیقه منتظر باش ، بدو بدو رفتم توی مغازه و یه خوشبو کننده ماشین خریدم ، اونوقتها فقط یه مدل بود ، یه کاج که بو کردنش واسه یه هفته سردرد بس بود ..، اما واقعا از بوی تن این کلیدسازه بهتر بود ..، نمیدونید چه حالی بودم ، اگه سرمو تو فاضلاب میکردم فک کنم بوش اینقد زننده نبود ..، وقتی کاج رو باز کردم و به آیینه آویزون کردم گفتم خیلی وقت بود میخواستم یکی از اینا بگیرم وقت نمیشد ..، طرف سرشو به سمت من کرد و گفت حالا خونتون کجا هست ..؟ هر چی که صبح خورده بودم تا توی گلوم بالا اومد ...، دهنش بوی توالت مسجد میداد ...، با خودم گفتم چه گهی خوردم باهاش حرف زدم ...، چطوری اینو برش گردونم ...، خدایا یعنی فک کنم ماشینم یه هفته بوی گه بگیره ...، شیشه ماشینو پایین کشیدم و کولرو خاموش کردم ، با کنترلهای کنار دستم شیشه سمت اون رو هم پایین کشیدم ..، شیشه های عقب نصفه پایین میومدن ..، باد مثل طوفان توی ماشین میپیچید و هوا قابل تحمل شد ..، یه نفسی کشیدم و ضبط رو روشن کردم ، به امید اینکه موسیقی باعث بشه مردک حرف نزنه ...!!
    وقتی رسیدیم دم خونه بهش گفتم پیاده شو ..، بعد کلید انداختم و ماشینو بردم تو و به اون که با تعجب نگاهم میکرد که ببینه چرا قبل از اینکه ماشینو توی خونه ببرم پیاده اش کردم گفتم بیا تو ...، کامبیز با دیدن من با روی خندون نزدیک شد ..، سریع خودمو بهش رسوندم و گفتم طرف بوی فاضلاب میده نری تو صورتش حرف بزنی که اگه جوابتو بده راهی بیمارستان میشی ...، کامبیز قاه قاه خندید و از دور به کلیدساز سلام کرد ..، کلیدساز رو تا جلوی در زیرزمین هدایت کردم و با سه متر فاصله اونورتر وایسادم تا کارشو بکنه ..، اس یک سخت مشغول تمیز کردن اتاق ربکا بود ، صداش کردم و گفتم برو خلیل یا شاهرخ هر کدوم که بیکارهستن رو صدا کن بیان ...، سارا رفت و چند دقیقه بعد با شاهرخ برگشت ..، سویچ ماشینو بهش دادم و گفتم تو صندوق عقب یخدون هست ورش دار ببر بزار تو آشپزخونه ...، شاهرخ کلید رو گرفت و رفت ..، کلید ساز بوگندو مشغول ور رفتن با در بود ، صدام کرد ، با احتیاط نزدیک شدم ، گفت این از اون قفلهای سویچی بد قلقه ..، تو گفتی در داخل خونه من فک کردم از این قفلهای معمولیه ، وگرنه با پونصد کمتر نمیومدم ، گفتم دبه نکن ..، الان هم اگه بگم نمیخوام تا بیای پیاده بری و برسی به یه جا که ماشین پیدا کنی کله ات تو آفتاب کباب میشه و تو راه تلف میشی ...، حالا واسه اینکه نفست شهید نشه سیصد و پنجاه بهت میدم زود بازش کن ..، .وگرنه اصلا نمیخوام ..، میزنم درو میشکنم میرم تو ..، حالا میل خودته ، طرف یه غرولندی کرد و مشغول شد ..، دو سه دقیقه بعد درو باز کرد و از دسته کلیدش یه کلید رو باز کرد و بهم داد ..، گفت بیا این کلید ...، یه نگاهی به پله های تاریکی که به زیرزمین ختم میشدن انداختم و با کلیدی که گرفته بودم درو دوباره قفل کردم ..، به یارو سیصد و پنجاه تومن دادم و یه پنجاهی دیگه هم از تو کیفم در آوردم و گفتم اگه خودت برمیگردی اینم بهت بدم ..، وگرنه بشین تا واست آژانس بگیرم ..، فک کنم کرایه آژانس بیست تومن بیشتر نمیشد اما من میخواستم فوری از شر یارو خلاص بشم ..، طرف هم از خدا خواسته پنجاه تومنیو از دستم چنگ زد و فلنگو بست ...
    وقتی برگشتم توی هال اس دو رو دیدم که داره کریستالهای لوستر رو دستمال میکشه ..، با دیدن من لبخند دلربایی زد و سلام کرد ..، گفتم اونو ولش کن بیا سوسیس و سیب زمینی خریدم یه غذایی واسه ناهار همه درست کن ، بعد از ناهار میای لوستر رو تمومش میکنی ..، با ناز از روی چهارپایه پایین اومد و گفت چشم ! ، با خودم گفتم جون ، تو سینه هات درشت تر از اس یکه ...، کون و کپل و رون خوبی هم داری ...، سفید و خوشگوشت هم هستی ..، تجربه ات هم از اس یک بیشتره ...، چنان بکنمت که جزو خاطرات فراموش نشدنی زندگیت بشه ..، با صدای اس دو به خودم اومدم ، ظاهرا دو بار صدام کرده بود و من چنان تو فکر و خیال سکس باهاش غرق بودم که نشنیده بودم ..، گفتم هان ..، با همون لبخند دلربا گفت آقا حمید چیزهایی که خریدید کجا گذاشتید ؟ نزدیکش شدم و گفتم تو اون یخدون ..، بعد آروم و با لحن شیطون گفتم یه غذای خوشمزه مقوی درست کن که شب جون داشته باشی اتاق سرهنگو تمیز کنی ، نگاهم کرد و با تعجب خندید ، فک کنم مونده بود قضیه تمیز کردن اتاق سرهنگ رو از کجا میدونم ..، واسه اینکه مطمئن بشه که من میدونم اتاق سرهنگ یعنی چی با خنده گفت اونجارو سارا دیروز تمیز کرده ..، گفتم دیروز نه ...، دیشب ...، سارا اونجارو دیشب حسابی تمیز کرد ..، اما دلم میخواد امشب تو هم اونجارو تمیز کنی ..، تمیزکاری سارا بیشتر بدرد کامبیز میخورد ..، دلم میخواد تو واسه من اونجارو تمیز کنی ...، فک میکنی وقتی کارها تموم شد میتونی بمونی و یه دستمالی به وسایل اتاق بکشی ..؟ بعد واسه اینکه بهش بفهمونم از همه چی خبر دارمو میدونم شبها پیش سرهنگ میخوابیده اضافه کردم مثل زمان سرهنگ ..!! ، خندید و گفت آخه اونوقتها من بچه نداشتم ..، تا هروقت دلم میخواست میموندم و تمیزکاری میکردم ..، وقتی هم که برمیگشتم خونه دستم پر بود شاهرخ چیزی نمیگفت ...، حالا دلم واسه رضا تنگ میشه ..، گفتم زود یه گردگیری میکنی بعد مثل اونوقتها دستتو پر میکنیم و خودمون میرسونیمت خونه پیش آقا رضا ..، باشه ..؟ یه فکری کرد و خندید و گفت باشه ..، فقط چه بهونه ای بیارم واسه شاهرخ ..، گفتم کارها یکی دو ساعت دیگه تموم میشه ..، بعد من میگم دو نفرتون بمونید که زیرزمین رو هم تمیز کنید و بقیه تسویه کنن و برن ...، تو و سارا داوطلب بشید که بمونید ...، گفتی خواهرت پیش آقا رضا هست دیگه ..، خیالت راحته ..، در حالی که داشت سیب زمینی هارو پوست میکند گفت آره ..، باشه ...، کیرم از این حرفها مثل چوب راست شده بود ، دلم میخواست زود لختش کنم و ببینم زیر لباسهاش چه خبره ...، دیروز که واسه قالیشویی پاچه هاش رو بالا زده بود دیدم که ساق سفید و تپلی داره ..، وقتی میخواستم از آشپزخونه بیرون بیام از پشت دستمو لای چاک کونش بردم و با دست کونشو کشیدم و لپشو بوسیدم ، با همون لبخند دلبرانه ازم استقبال کرد ..، با کیر راست از آشپزخونه بیرون اومدم و سینه به سینه شاهرخ خوردم ...!

  37. #237
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت چهارم



    شاهرخ من و که دید گفت آقا حمید خلیل میگه یکی از کولرها رو هرجوری بوده درست کرده اون یکی لوازم میخواد ..، گفتم فعلا همون یکی کافیه ، روشنش کنید ..، اون کولر قابل حمل چی شد ؟ شاهرخ گفت بردم گذاشتم دم ماشینتون ..، ازش تشکر کردم ..، یکم عذاب وجدان گرفته بودم که با زنش لاس میزنم ..، اما با خودم فک کردم این که زنش کسوئه ، من نباشم میره سراغ یکی دیگه ..، کیرمو حسابی صابون زده بودم که شب زنشو بکنم ..، بهش که فک میکردم کیرم هی راست میشد..، میخواستم بفرستمش دنبال نخود سیاه که هی برم و برگردم زنشو انگولک کنم ..، بهش گفتم خلیل واسه کولر چه لوازمی میخواد ؟ گفت تسمه هر دو تا کولر پوسیده و باید عوض بشه ..، شلنگهاش هم آفتاب خورده و خراب شده ، جفتشون پوشال میخوان و یکیشون هم شناور و پمپش خرابه ..، یه فکری کردم و گفتم نزدیک ترین لوازم فروشی تا اینجا چقد راهه ؟ گفت یه ربع پیاده ...، دست کردم توی کیفم و سیصد تومن در آوردم و دادم بهش ..، گفتم برو لوازمو بخر بعد یه دربست بگیر و برگرد..، شاهرخ پولو گرفت و رفت ..، منتظر شدم که از خونه بره بیرون ..، بعد برگشتم توی آشپزخونه و رفتم بالای سر اس دو که داشت سیب زمینی سرخ میکرد ..، دست کردم توی ظرف سیب زمینی و چند تا برداشتم ..، اس دو لبخند زد ، گفتم آخی ...، حسرت به دل مونده بودم که یه بار دست کنم تو ظرف سیب زمینی و دعوام نکنن !! ، اس دو خندید و گفت من تا شب سرخ میکنم شما بخور ، دعوا نداره که ..، گفتم جووونمی ، پس میگفتی به شاهرخ میگفتم دو کیلو هم سیب زمینی بگیره ، خندید و گفت مگه شاهرخ رفته بیرون ؟ گفتم آره رفته واسه کولر لوازم بخره ..، خیالش راحت شد که فعلا مزاحم نداره و میتونه راحت حرف بزنه ..، گفت سارا دیشب تا کی اینجا بود ؟ گفتم به به ..، میخوای آمار دوستتو از من بگیری ؟ اگه بهش نگفتم ...، خندید و گفت نه بابا ، آمار چیه ..، از خودش میپرسم ..، لابد دیشب اینجا مونده دیگه ...، خوش بحالش شوهر و بچه نداره هر کاری دلش میخواد میکنه ..، بعد انگار با خودش حرف میزنه گفت بیخود خودمو گرفتار کردم ..، بگو زن حسابی خونه که داری ، کار هم که داری بیکاری واسه خودت سرخر میاری ..! ، گفتم پسر خوبیه .، گفت همه خوبن ، پول کجاست ؟ وقتی میخوای بری سرکوچه دو کیلو گوشت بخری میگه کیلویی پنجاه و پنج تومن میشه بگی شوهرم پسر خوبیه یه رون کامل بدید ؟ مجبوری جیبتو نگاه کنی بگی لطفا یک کیلو از سردستش بدید ..، اونم یه ساعت ناز کنه که سردستو یک جا میفروشیم و بخاطر شما دارم خورد میکنم و بعد یک کیلو گوشت بهت میده که نیم کیلوش استخون و چربیه ..، سرمو تکون دادم ..، بعد دوباره یه مشت سیب سرخ کرده برداشتم و داشتم میخوردم که کامبیز رسید ..، به به ، کلا به تنها خوری عادت داری ..، خندیدم ، گفت فک کنم یکی دو ساعت دیگه تموم بشه ..، گفتم وقتی تموم شد همه رو جمع کن و بگو دو نفر بمونید که زیرزمینو تمیز کنیم بقیه برن ..، بعد دوتا سارا داوطلب میشن که بمونن و بقیه برن خونه ..، کامبیز وقتی دید این حرفها رو دارم جلوی اس دو میزنم خندید و گفت سارا خانم مشکلی ندارن که بمونن ؟ سارا خندید ..، جواب دادم سارا خانم خیالش از آقا رضا راحته چون خاله اش پیششه ، اینطوری که سارا میگه اگه دست پر بره شاهرخ هم مشکلی نداره ، کامبیز خندید و گفت باشه دستشو پر میکنیم ..، سارا خندید و سرشو پایین انداخت ، گفتم پس تو به اس یک ندا رو بده ..، کامبیز یه مشت سیب سرخ کرده برداشت و گفت چشم ، اون با من ..، از پشت اس دو رو بغل کردم و در حالی که اون داشت سیب زمینی سرخ میکرد کیرمو به کونش میمالیدم ..، ذوق میکرد ..، زود ازش جدا شدم ، چون میترسیدم اختر خانم هر لحظه بیاد تو ...، رفتم بیرون و دیدم سارا اتاقها رو تمیز کرده و حالا مشغول دستمال کشیدن به مبلهاست و کامبیز داره باهاش صحبت میکنه و هی ریز ریز میخندن ..، کامبیز رو به من کرد و چشمک زد ، یعنی ردیفه ...، خندیدم و نشستم روی یه مبل که تازه تمیز کرده بودن ، عجب مبلهای راحتی بود ، باعث شد نگاه دقیقتری بهشون بندازم ، کنده کاریهای ظریف و روکش خیلی قشنگ با نقش یه زن با لباس ویکتوریایی که توی دستش گل بود و باد لابلای موهاش پیچیده بود ..، مبلهای قشنگی بود ..، به دوخت ظریف مبلها نگاه میکردم که تلفن کنار دستم زنگ خورد ..، یکم لفت دادم چون منتظر تلفن کسی نبودیم ، بعد که دیدم طرف ول کن نیست گوشی رو برداشتم ، با شنیدن صدای مامانم از تعجب نیم خیز شدم و سلام کردم ، مامان جواب سلاممو داد و گفت چه خبر ؟ گفتم داریم تمیز کاری میکنیم ..، فک کنم تا فردا هم طول بکشه ..، مامان گفت آدرس دقیق بده ..، آدرسو دادم و گفتم واسه چی ؟ گفت دارم آژانس میگیرم بیام بهتون یه سر بزنم ، مخم گوزید ، گفتم نه مامان نمیخواد ، الان دارن ناهار درست میکنن ، چیزی لازم نداریم ...، مامان گفت چیکار به ناهارتون دارم ..، میام ببینم چیکار دارید میکنید و اونجا چه خبره ، مگه از تو اجازه گرفتم که میگی نمیخواد ..؟؟!! ، گوشی رو قطع کردم و به کامبیز که توی حیاط مشغول دادن و گرفتن دل و قلوه با سارا بود اشاره کردم که بیا..، کامبیز که اومد گفتم برنامه امشب مالید ...، کامبیز با تعجب گفت چرا ؟ گفتم چون مامانم داره میاد !! ، کامبیز خندید و یه سری تکون داد و گفت واسه من که بهتر شد ...! کون لق تو و اس دو !! ، دمق بودم و حال نداشتم به شوخیش بخندم ..، رفتم سمت آشپزخونه و به اس دو گفتم برنامه امشب کنسل شد ، فردا ردیف میکنیم بیاید ..، امروز کارهاتون که تموم شد برید ..، سارا سری تکون داد ، اونم دمق شده بود ، گفتم مامانم داره میاد ..، اگه جلو مامانم باهات رسمی حرف نزنم و بو ببره که ممکنه اتفاقی بیفته یه بلایی سرمون میاره که بریم پشت پای ربکا رو ماچ کنیم و بگیم به به شما چقد خوش اخلاق بودید و ما نمیدونستیم !! ، خندید و گفت باشه ..، رفتم و دستمو حلقه کمرش کردم و بوسیدمش و گفتم فردا میریم اتاق سرهنگو حسابی تمیز میکنیم ..، بهش که دست میزدم کیرم فوری راست میشد ..، سری تکون داد و به کونش یه قری داد ..، غذا کم کم حاضر بود ..، گفتم صب کن شاهرخ هم بیاد همینجا روی میز آشپزخونه سرو کن همگی میخوریم ..، کامبیز هم پیداش شد و یه تیکه سوسیس سرخ شده برداشت و گاز زد ، گفتم به اس یک ندا رو دادی ؟ گفت آره خیالت راحت ..، گفتم کاش ننه ام زود ول کنه بره به کارمون برسیم ..، کامبیز و اس دو خندیدن ...
    دو سه ساعت بعد ناهار خورده بودیم و کارها تقریبا تموم بود که مامانم رسید ...، عمدا گفتم وسایلو دیرتر بچینن که مامان که اومد فک نکنه کارها تمومه ، میخواستم واسه فردا بهونه داشته باشم ، درو که زد رفتم دم در به استقبالش ، کامبیز هم دنبالم اومد ، یه مانتو شلوار بلند قهوه ای تنش کرده بود و یه شال کرم روی سرش بود ، یه کیف و کفش ورنی کرم رنگ هم توی پا و دستش بود ، خوشتیپی کرده بود که بیا و ببین ..، اما اخماش تو هم بود ..، گفت دیگه بی صاحاب شدی شب هم برنمیگردی خونه ؟ گفتم اینجام خونمونه مامان ! ، گفت خونه جاییه که من توش باشم هنوز اینو نفهمیدی ؟ کامبیز که داشت خودشو به مامانم نزدیک میکرد که روبوسی کنه گفت سخت نگیر خاله شهین ، کار میکردیم ، مامانم گفت تو هم بدتر از این ، با هردوتاتون هستم ..، کامبیز خندید و مامانمو بوسید ، بعد آروم گفت جلو این کارگرها دعواش نکنین ، برو و بیایی داره اینجا ...، مامان لبخند زد و گفت حالا نشونم بدید ببینم اینجا چه خبره ؟ گفتم کامبیز راهنماییتون میکنه ..، من برم رو پشت بوم پیش خلیل که داره کولر درست میکنه زود میام .. ، کامبیز لبخند زد و با مامانم رفت ..
    از توی حیاط خلیل رو صدا زدم ، یه دقیقه بعد از لبه پشت بوم پیداش شد ، گفتم کولری که گفتم پیدا کردی ؟ خلیل گفت بله ...، خیلی وقته گفتم کجاست ؟ گفت تو شوفاژخونه ...، سر تکون دادم و گفتم سرویس کولرها تموم شد ؟ خلیل گفت یه ربع دیگه این یکی هم تموم میشه ، گفتم باشه خسته نباشی ، بعد رفتم سمت در شوفاژخونه ، کلید رو توی دستم میچرخوندم ، یه لحظه از دستم ول شد ، چیزی که عجیب بود این بود که صدایی که منتظر بودم از برخورد کلید با مرمر ایوون بلند بشه فرق داشت ..، انگار کلید افتاده روی کوزه گلی !، ایوون خونه به اندازه یه پله با سطح حیاط فاصله داشت تمام سطح ایوون و اون پله از یه جنس خاص بود ، شبیه سنگ مرمر خیلی سفید اما حس میکردم فرق میکنه ..، دیگه از هیچی تو اون خونه سورپرایز نمیشدم ، همه چیش متفاوت بود !! ، راهمو به سمت زیرزمین ادامه دادم و از دوازده تا پله نسبتا بلند پایین رفتم ...، شوفاژخونه تاریک بود ، کنار دستم توی تاریکی یه کلید دیدم روشنش کردم ، انتظار داشتم مثل شوفاژخونه خونه خودمون یه تک چراغ آویزون توی سقف روشن بشه ، اما بجاش دو تا پروژکتور لامپ سوزنی شوفاژخونه رو مثل روز روشن کردن ، با اینکه از بیرون اومده بودم و چشمام به نور عادت داشت اما باز هم چشمام از نور کور کننده بسته شدن ، چشمامو که باز کردم منتظر بودم یه شوفاژ خونه معمولی ببینم ..، اما بجاش انگار وارد موتورخونه کشتی شده بودم ، با خودم فک میکردم یعنی واقعا اینجا ایرانه ؟ تو نیاورون نشسته بودیم و فک میکردیم بالاشهری هستیم و پولداریم ..، اما در مقایسه با این سرهنگ مفنگی شاه ما یه مشت بدبخت بیچاره محسوب میشدیم ..، شوفاژ خونه به تنهایی یه اتاق بود که حداقل هفتاد متر مربع وسعت داشت توی شوفاژخونه علاوه بر دیگ و لوله کشی های شوفاژ یه سیستم کامل تصفیه آب و یه سیستم گردش آب و کلر زنی استخر و گرمکن آب استخر هم بود ، علاوه بر همه اینها یه منبع دو هزار لیتری گازوئیل تعبیه شده بود که نشاندهنده روش معلوم میکرد که نزدیک هزار و پونصد لیتر گازوئیل توش هست ، توی اون زمانی که مردم کپسول یازده کیلویی پرسی گاز خاکستری و بوتان زرد تو دستشون میگرفتن و توی صف وایمیستادن که دو تا کپسول گاز واسه پخت و پز بگیرن و دیدن مردمی که با بیست لیتری دنبال نفتی میدویدند یه قضیه عادی بود هزار و پونصد لیتر گازوئیل خودش یه گنج کوچیک محسوب میشد ، چند تا بشکه سفید رنگ هم کنار این منبع گازوئیل بود ، که بعدا فهمیدم کلر برای آب استخر هست ، با خودم فکر میکردم این یارو که چند سال پیش همچین کیا و بیایی داشته احتمالا اگه انقلاب نشده بود الان کاخ داشت ...، همه لوله کشیها و لوازم و حتی شیرها کاملا نو بودن ، با وجود اون همه سال خاک خوردن میشد فهمید که تو زمانی که اینجا فعال بوده احتمالا از خونه خیلی از مردم تمیزتر بوده ، چون روی زمین هیچ آشغالی ، یه لکه روغنی ، یه تیکه پارچه کثیفثی ، هیچی نبود ، تنها کثیفی اونجا چند میلیمتر خاکی بود که به تدریج روی همه چیز نشسته بود ، رد پای رفت و برگشت خلیل رو روی خاکها دنبال کردم و به یه انباری کوچیک رسیدم ، توش دو تا قفسه بزرگ چوبی بود که دو طرف اتاق رو پر کرده بودن و یه مسیر برای رفت و برگشت بینشون باز بود ، وسط مسیر کولر پایه دار که تمیز شده بود جلب توجه میکرد ، توی قفسه ها دو تا جعبه ابزار بزرگ و یه جعبه بزرگ شبیه کیف سامسونت بود ، جعبه بزرگ رو باز کردم و چشمم به یه دریل نسبتا بزرگ نارنجی افتاد که روی مارکش میشد حروف بی اند دی رو تشخیص بدی ، توی جعبه دریل کل لوازمش و چند تا مته با دقت چیده شده بود ، جعبه رو بستم و در یکی از کارتونها رو شانسی باز کردم ، چند تا شیر و زانویی و لوازم لوله کشی نو توش بود ، مغزم داشت سوت میکشید ، واقعا اگه خونه محاصره میشد یه سال میشد همه چی رو همونطوری سالم نگهداری کرد ..، کولر رو سبک و سنگین کردم ، وزن زیادی نداشت ، مارک زانوسی با یه زد بزرگ عین زورو روش قابل تشخیص بود ، دو طرفش جای دست داشت ، گرفتم و به سمت در خروجی راه افتادم ، توی مسیر وقتی از کنار لوله کشی های استخر رد میشدم بین لوله ها چشمم به یه در فلزی دیگه افتاد ، کولر رو روی زمین گذاشتم و سمت اون در رفتم قفل بود ، از توی دسته کلیدم دنبال کلیدش گشتم اما پیدا نکردم ، بعد تازه چشمم به یه قفل آویز افتاد که روی زمین عین کرکره مغازه لمیده بود و در رو محکم توی جاش نگه میداشت ! ، دسته کلید رو روی اون قفل آویز هم امتحان کردم اما فایده ای نداشت ..، کولر رو برداشتم و چراغ رو خاموش کردم و از زیرزمین بیرون اومدم ..، در زیرزمین رو بستم و قفلش کردم ، هر دری رو توی اون خونه باز میکردم به گنج میرسیدم ..، فکر اینکه این خونه این همه سال از شر دزدها در امون مونده تعجبمو زیاد میکرد ، البته مسلما که خلیل توی این سالم موندن خونه بی تاثیر نبود..، شاهرخ توی حیاط داشت با زنش کمک میکردن و مبلهای باقیمونده رو تمیز میکردن ، صداش کردم و گفتم کولر رو ببره بزاره دم ماشین ..
    توی خونه دنبال مامانم و کامبیز میگشتم اما پیداشون نبود ..، اس یک توی اتاق بچه مشغول تمیزکاری بود ، با اشاره چشم و ابرو گفتم کامبیز رو ندیدی ؟ به انتهای راهرو و اتاق سرهنگ اشاره کرد ..، در روی هم بود اما بسته نبود ، ...، به در زدم و بعد درو هل دادم و باز کردم و رفتم توی اتاق ..، مامانم و کامبیز روی تختی که دیشب سه تایی روش خوابیده بودیم نشسته بودن و گل میگفتن و گل میشنفتن ، مامانم مانتوش رو در اورده بود و با یه تاپ آستین بندی قهوه ای تیره کنار کامبیز که تقریبا سرش روی شونه مامانم بود و نگاهش به وسط سینه هاش بود نشسته بود ..، میدونستم مامانم از اینکه کامبیز رو تحریک کنه خوشش میاد ..، اما دیدن اون صحنه خیلی واسم محرک بود..، صدای در که اومد کامبیز سرشو از روی شونه مامان برداشت و جفتشون برگشتن و منو نگاه کردن ، مامانم خندید و گفت داشتم به کامبیز میگفتم اینجا از خونه خودمون خیلی بهتره ، شب به فریدون بگم خونه خودمون رو بکوبه و بسازه ..، بجاش ما بیایم اینجا !! ، خندیدم و گفتم آره ...، هر لحظه که میگذره من بیشتر به این موضوع فک میکنم که حیفه بکوبیمش ...، رو به کامبیز گفتم من میرم که به اینها بگم برن ، بقیه اش باشه واسه فردا ...، مامانم گفت فردا ..؟؟؟ یعنی میخوای فردا هم بیای اینجا ؟ گفتم مامان دیگه اذیت نکن از اول بهت گفتم تا شنبه اینجا کار داریم ..، تازه زیرزمین مونده که هنوز تمیز نشده ...، مامانم رو به کامبیز گفت زیرزمین ؟ اونجا رو بهم نشون ندادی ، کامبیز گفت آخه خودمون هم هنوز ندیدیم ، یکی از دختر ها میگفت زیرزمینش هم مسکونیه و خیلی بزرگه ، با حمید میخواستیم اینها که رفتن بریم و ببینیم توش چه خبره ...، مامان گفت باشه پس بفرستشون برن با هم بریم ببینیم تو زیرزمینش چی داره ...
    همه رو جمع کردم و ازشون تشکر کردم ، ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود ، اس یک گفت حداقل میذاشتین من حمام اتاق بچه رو تمیز کنم گفتم کار زیاده ، زیرزمین هم مونده ..، باشه واسه فردا ..، بعد بهشون گفتم فردا فقط دو نفرتون بیاید ..، طبق قراری که داشتیم اس یک و اس دو به همدیگه نگاهی کردن و داوطلب شدن که فردا بیان ، حساب دو روز کار رو به همشون دادم ازشون تشکر کردم و نفری بیست تومن هم بهشون اضافه دادم ..، بعد به دخترها گفتم پس فردا ساعت 9 اینجا باشید ...، وقتی میخواستن برن به خلیل و اختر گفتم بمونید کارتون دارم ..، اتاق که خلوت شد خلیل و اختر رو به مامانم معرفی کردم و بهشون گفتم ایشون مادر بنده هستن ، اختر انگار بالاخره یکی رو دید که قیافه اش میخورد که مالک باشه جلو اومد و با مامانم سلام و علیک کرد شروع کرد با لحجه غلیظ کرمونشاهی که نصف کلماتش قابل فهم بود و نصفش قابل فهم نبود برای مامانم توضیح داد که چقد تو روزهایی که سرهنگ نبوده سختی کشیدن و چند بار نذاشتن که دزد اموال خونه رو ببره ..، کامبیز میخندید و من با تعجب نگاهش میکردم و فکر میکردم یعنی نمیتونست اینارو به خودم بگه ..؟ بعد یه نگاهی به خلیل انداختم ، دیدم خلیل هم به زمین زل زده ، احتمالا میخواستن یکم ننه من غریبی بازی در بیارن بلکه مامانم دلش بسوزه و یه پول بیشتری بهشون بده ...، مامانم به اختر گفت دستتون درد نکنه ..، به حمید میگم بیشتر حواسش به شما باشه ..، رو به خلیل کردم و اشاره کردم که زنتو بردار ببر تا عصبانی نشدم ..، خلیل وقتی قیافه منو دید سریع دست زنشو گرفت و از در بیرون رفتن ، گفتم فردا ایشالله کارو تموم میکنیم تا بعد ببینیم چی میشه ..، خلیل دست تکون داد ، درو بستم و از داخل قفل کردم ، بعد گفتم بزنید بریم ببینیم تو زیرزمین چه خبره ...
    مامانم گفت صب کنید من یه دستشویی برم و بیام ..، بعد رفت توی دستشویی و در رو بست ، مامانم که رفت کامبیز دستشو دم بینی من گرفت و گفت بو کن ...، اخمامو توی هم کردم و بو کردم ، یه بویی شبیه بوی عرق بدن قاطی با یه عطر زنونه به مشامم رسید ..، بوش خیلی آشنا بود ، توی ذهنم دنبال صاحب بو میگشتم ..، در حالی که هنوز اخمم توی هم بود به کامبیز گفتم خوب ...؟؟؟ بوی چی بود ؟ ، گفت نمیدونم ، خودم هم دارم فک میکنم که این چه بویی هست و دستم کجا بوگرفته اما یادم نمیاد با خودم گفتم تو بو کنی شاید چیزی یادت بیفته ..، شونه ام رو بالا اندختم و به قیافه جدی کامبیز نگاه کردم و گفتم نه ..، چیزی یادم نمیاد... ، شونه هاش رو بالا انداخت و گفت باشه ...!
    مامان که اومد کلید زیرزمین رو از توی جیبم در آوردم و کلید انداختم ، درو باز کردیم و یکی یکی وارد پله های اون زیرزمین تاریک شدیم ... ، زودتر از همه کامبیز وارد شد ، انگار هیجانش از ما بیشتر بود ، بعد من و آخر از همه مامانم ، توی پله ها عطر تن مامانم که چسبیده بهم پله ها رو پایین میومد توی بینیم پیچید و یهو یادم افتاد که کامبیز واسه چی دستشو توی بینی من فرو کرده بود ، میخواست بهم بگه که دستش توی تن مامانم بوده ، در حالی که کامبیز جلوی من راه میرفت و دو سه تا پله مونده بود که به طبقه پایین برسه از پشت سر همچین با کف دست توی سرش کوبیدم که سه تا پله آخرو با یه قدم برداشت و بعد پاش روی کف مرمری زیرزمین لیز خورد و روی زمین ولو شد ، توی نور کمی که زیرزمین رو روشن میکرد چهره مبهوت کامبیز که وسط زمین ولو شده بود و دستش روی سرش بود و با تعجب منو نگاه میکرد حسابی به خنده ام انداخت ...، مامانم هم تعجبش کمتر از کامبیز نبود ...، بلند بلند شروع کردم به خندیدن ، کامبیز دستشو از روی سرش برداشت و بلند شد و گفت چت شد یهو ..؟ گفتم یهو یه بویی به مشامم خورد و باعث شد هوس کنم محکم بکوبم تو سرت ...!! کامبیز قاه قاه خندید و مامانم هم که فکر میکرد احتمالا کامبیز توی پله چسی ، گوزی چیزی داده و بوش به دماغ من خورده بلند بلند شروع به خندیدن کرد و گفت من که بویی نشنیدم ...، این حرف باعث شد من و کامبیز بیشتر و بلند تر بخندیم ...
    خنده ها که تموم شد بالاخره فضایی که توش بودیم مارو گرفت و چشمای حیرون ما توی نور کمی که فضای زیرزمین رو روشن کرده بود شروع به تفحص کرد.

  38. #238
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت پنجم



    یه فضای بزرگ عین سرداب مسجد ..، یه جای وسیع حدودا 200 مترمربعی با چند تا ستون مرمری وسطش ، کف زیرزمین و دیوارها تماما مرمر بود و وسط زیرزمین یه آب نما و حوض نسبتا بزرگ به چشم میومد ...، دنبال کلید چراغ میگشتیم و پیدا نمیکردیم ...، یالعجب !! ، یه کلید پنکه سقفی کنار ورودی زیرزمین بود ..، کامبیز گفت لابد همینه ..، گفتم مردیکه این کلید پنکه است نمیبینی میچرخه ؟ گفت تو که دکتری اینجا پنکه سقفی میبینی که این کلیدش باشه ؟ ، دیدم راست میگه ، کلید رو چرخوندم و تمام سقف زیرزمین روشن شد ، تا اونوقت هیچکدوممون نه سقف کاذب دیده بودیم و نه کلید ولومی چرخون ، با چرخوندن کلید نور سقف بیشتر و بیشتر شد تا حدی که فضای زیرزمین کاملا روشن شد ، هیچ چراغی معلوم نبود همه چراغها زیر سقف کاذب نیمه شفاف پنهان شده بودن ، فضای زیرزمین بدون اینکه نور زننده ای داشته باشه کاملا روشن شد ..، وسط تابستون بود و اون سرداب اینقد خنک بود که مامانم که بلوز آستین بندی تنش بود با دست به بازوهای خودش میمالید که گرمش کنه ...، وسط زیرزمین یه حوض از مرمر قرمز و آب نمای نسبتا بزرگ بود که توش یه مجسمه اطلس کره زمین رو روی دوشش گذاشته بود ، معلوم بود که قبلا آب از روی کره پایین میریخته چون روی کره زمین خطوط آب و جلبک به چشم میخورد ، حوض کاملا خشک بود ..، مامانم ناخود اگاه گفت واو ...!! ، جالب اینجا بود که توی زیرزمین زیاد خاک ننشسته بود و نسبتا تمیز بود ، دو تا فرش گرد دستباف دو طرف حوض انداخته بودن و دو تا تخت بزرگ فرش شده روبروی ورودی زیرزمین چسبیده به دیوار گذاشته بودن و روی تختها پشتیهایی با روکش فرشهای عشایر به چشم میخورد ..، یه منقل کوچیک طلایی و شش گوشه روی تخت بود که توش باقیمونده خاکستر چند سال پیش هنوز به چشم میومد و یه بافور با عکس کله ناصرالدین شاه کنارش توی سینی بود ...، مامان گفت عجب بساطی هم واسه خودش جور کرده بوده ، تو دلم گفتم اگه میدونستی اینجا دخترها هم واسش لخت میرقصیدن و بعد همه رو میکرده چی میگفتی ؟ مامان گفت نه ..، اینجا واقعا حیفه خراب بشه ، درست کردن همین زیرزمین اندازه یه خونه معمولی کامل خرج داره ..، من و کامبیز سر تکون دادیم و تایید کردیم ، کامبیز گفت حمید بریم مشروبها رو پیدا کنیم ...!! ، سری تکون دادم و با هم رفتیم سمت سه تا دری که به سالن اصلی باز میشد ، طبق گفته اس یک باید یکیش سرویس بهداشتی باشه و دو تای دیگه انباری .. ، در اولی رو باز کردیم ..، یه انباری بود که به اندازه یه نیم پله از سطح زیرزمین بالاتر بود ..، کامبیز زیر لب سوت زد و گفت ووت ووووو ...!! ، یه بار خوشگل از چوب قهوه ای گوشه انبار بود و توش جای بار تندر داشت ، شیشه های مشروب تو قفسه های بار چیده شده بود و گیلاسها وارونه از پایه به سمت پایین آویزون بودن ..، کامبیز گفت آخه کدوم خری اینو میزاره تو انبار ؟ این جاش رو سر منه !! ، خندیدم ، وارد انبار شدیم ، جلوی بار چند تا کارتن کوچیک گذاشته بودن ، کامبیز گفت حمید منو تو این خونه زندانی کن و برو یه سال دیگه بیا !! ، گفتم حالا بیا در کارتونو باز کن ببین توش چیه ؟ گفت چوب تو کونت نمیبینی روش نوشته اسکاچ ویسکی ؟ باید درشو باز کنی ؟ خندیدم و گفتم بلکه توش آجر پر کرده باشن ..، گفت گمشو بابا ، تا حالا چیزی تو این خونه دیدی که سرجای خودش نباشه ؟ بعد هم رفت سر کارتن رو باز کرد و یه شیشه جانی واکر از توش در آورد و گفت حیف یه شیشه اش کمه ..، کارتن کامل نیست !! ، گفتم همونو وردار امشب یه پیک بزنیم کلی وقته ویسکی حسابی نخوردم تو هم که از اموال بابات مثل اژدهایی که روی گنج خوابیده محافظت میکنی ..، گفت دبرو ! ، خوبه همیشه وقتی میای بهترین مشروبها رو برات باز میکنم ، خندیدم و گفتم شوخی کردم بابا ، به دل نگیر ..، گفت این یکی آکبنده ..، مشروب فرانسویه ..، خوراک مامانته ..، خندیدم و گفتم فعلا که شهین خانم نخورده مسته !! ، راستی کثافت تعریف کن بینم دستت چه جوری بو گرفت ؟ هنوز کامبیز دهنشو باز نکرده بود که کله مامانم از در اومد تو ، اونم از تعجب شاخ در آورد ..، کامبیز خودشیرینی کرد و گفت خاله این کارتون خوراک خودته ..، مامانم خندید و گفت من آخه مشروب خورم که اینجا واسه من خوراک گیر بیاد؟ کامبیز گفت شراب سبک فرانسوی انگور قرمز ..، نوشته از تاکستانهای نورماندی !! ، مامانم خندید ..، گفتم بریم اون یکی انباری ، کامبیز گفت تو برو ، من تا فردا صبح تو همین انباری میمونم ، تازه اون دراور هم هست ، هنوز بازش نکردیم ، گفتم به سرداب بابات که نمیرسه ..، دل بکن بیا اونورم ببینیم ..، با بیمیلی شیشه جانی واکر رو برداشت و دنبال من و مامان راه افتاد که بریم اون یکی انبار ..، چراغ رو که روشن کردیم دیدیم اندازه اش اندازه همون انبار قبلیه ، فقط تقریبا خالی بود ، گوشه انبار چند تا کارتن مقوایی نسبتا بزرگ و دو سه تا جعبه چوبی که روش با حروف قرمز به انگلیسی یه چیزهایی نوشته شده بود ، چون روی چوب با جوهر چاپ زده بودن خیلی خوانا نبود ..، کامبیز گفت این جعبه چوبیها به جعبه مشروب میخوره ..، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم آره احتمالا ، وارد انبار شدم و بالای سر کارتن ها رفتم ..، نظرم به سمت دو تا کارتن دراز جلب شد که زیر چند تا کارتن کوچیک دیگه تقریبا دفن شده بودن ، انگار که چند تا چوب بیلیارد رو کنار هم بچینی و بسته بندی کنی ..، با دیدن یه حرف آر بزرگ شصتم خبر دار شد که احتمالا با چی سر و کار دارم ..، یکی از کارتنهای چوبی رو تکون دادم و با دیدن وزن زیادش مطمئن شدم که محتویاتش همونی هست که من فکر میکنم ، سریع از اتاق بیرون اومدم و رو به کامبیز گفتم آره همون مشروبه ...، فردا بیایم در کارتنها رو باز کنیم و مشروبهاش رو جاساز کنیم با ماشین کم کم ببریم و اینجارو خلوت کنیم ..، مامانم اخماشو توی هم کرد و گفت خطرناکه ، ممکنه بگیرنتون ، بزارید اگه وانت یا کامیون گرفتید که اسبابها رو جابجا کنید یا چیزهایی رو بیارید خونه این جعبه ها رو هم همینطوری بزارید روش و بیارید ، سری تکون دادم و گفتم باشه مامان ، فکر خوبیه ..، کامبیز گفت حالا بزار یه شیشه برداریم یزید ، گفتم پس اونی که تو دستته چیه ؟ شیشه مشروب حساب نمیشه ؟ خندید و گفت این که مشروب با کلاسیه ، یکی دو تا پیک بیشتر نمیشه خورد ، یه مشروب قوی میاوردی یه دو تا لیوان میزدیم به رگ ، گفتم حالا بیخیال ..، میخوایم رانندگی کنیم ، مامانم گفت آره من که میگم همین رو هم نخورید ..، یه گشت دیگه هم توی زیرزمین زدیم و بعد از دو سه ساعت بالاخره رضایت دادیم که برگردیم بالا ..
    به مامانم گفتم از توی این خونه چیزی لازم نداری ؟ مامان گفت نه ..، دلم هم میزنه از وسایل یکی دیگه استفاده کنم ..، چیزی لازم داشته باشم میرم نو میخرم ..، گفتم مامان دیگه این مارکها و وسایل گیر نمیاد که تو بخوای بری نو بخری ، گفت پول بدی همه چی پیدا میشه ..، بابات سپرد تلوزیون از فرانسه آوردن ، چیز دیگه هم بخوام میسپاره به دوستاش یا خودش میره خارج جدیدشو میارن ..، ماشین ظرفشویی هم پشیمون شدم ، نمیخوامش ، لیلا هست تمیزتر هم میشوره دلم هم میگیره توی چیزی که شسته غذا بخورم ، این ماشینها معلوم نیست چطوری میشوره ، تازه پودرش هم مخصوصه لابد دیگه گیر نمیاد ، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم باشه ..
    ساعت حدود هشت شب شده بود ، گفتم بیاید درها رو ببندیم و بریم ..، کامبیز گفت دیر نمیشه که بیاید یه پیک بزنیم بعد بریم ..، بعد هم منتظر جواب ما نشد و سریع سه تا لیوان از توی آشپزخونه آورد و توی هر کدوم سه تا تیکه یخ انداخت ..، بعد گفت ویسکی رو باید با سودا خورد ..، حیف که دیگه پیدا نمیشه ..، بجاش یکم آب به هر لیوان اضافه کرد و بعد در بطری ویسکی رو باز کرد و به هر لیوان چند قلپ مشروب اضافه کرد ..، لیوانمو توی دستم چرخوندم و بو کردم ..، آخی ..کامبیز دیگه از اینا گیر نمیاد ..، کامبیز سری به علامت تایید تکون داد و لیوانشو بلند کرد و گفت به سلامتی ، لیوانها رو به هم زدیم و من ذره ذره مشروبمو مزه مزه میکردم و میخوردم ..، مامانم زود لیوانشو نصفه زمین گذاشت و گفت این به من نمیسازه ، خیلی قویه .. ، میرم یه دور دیگه تو خونه و حیاط بزنم شما هم زیاد نخورید که زودتر بریم خونه ..، کامبیز نصفه لیوان مامانمو به لیوان خودش اضافه کرد و گفت این حیفه هدر بشه ..، مامانم خندید ، کامبیز گفت منم باهاتون میام خاله ، مامان و کامبیز که رفتن شیشه رو برداشتم و یه شات دیگه برای خودم مشروب ریختم ..، بعد یهو یه فکری به کله ام زد ..، گشتم توی کابینتها و یه ظرف کریستال که واسه آبلیمو و سرکه سر سفره درست شده بود رو پیدا کردم و تقریبا نصف شیشه ویسکی رو با مکافات توی اون دو تا خالی کردم و سرشون رو بستم و دوباره توی کابینت گذاشتم ، معلوم نیست این سرعت گیر رو واسه چی سر این شیشه های ویسکی تعبیه میکنن ، یعنی تو اروپا همه ویسکی رو قطره قطره میخورن ؟ ، ، بعد شیشه مشروب و شات خودم رو برداشتم و روی یه مبل نشستم و اونها رو کنار خودم روی میز گذاشتم ..، صدای مامان و کامبیز از توی حیاط میومد ..، از لای پرده یواشکی نگاه کردم ، دست کامبیز دور کمر مامانم بود و با هم حرف میزدن ، پیشرفت کامبیز خیلی از اونی که فکر میکردم سریعتر بود ، مامانم داشت یه چیزی واسه کامبیز تعریف میکرد ..، چند دقیقه بعد برگشتن سمت خونه سریع برگشتم و نشستم روی مبل و با چشمای بی حالت زل زدم به نقش قالی ..، اومدن تو و مامانم رو به من گفت خوب حمید جون پاشو بریم ...! ، خیلی آروم سمتش برگشتم و با همون چشمای بی حالت بهش نگاه کردم ، کامبیز گفت اوه ....، نصف شیشه رو تنهایی خوردی ؟ ویسکی بود ، شراب که نبود پسر ..، انگار که نمیفهمم چی میگه چشمای بی حالتم رو از نگاه مامان به سمت کامبیز چرخوندم ..، بعد کشیده کشیده گفتم کامبیییز این خیلی خوش خوراکه پسسسر ..، بعد دستمو دراز کردم و شات مشروبم رو با دست لرزون برداشتم و بردم سمت دهنم ..! ، کامبیز دوید جلو و شات مشروب رو از دستم گرفت ، مامان داد زد خاک تو سرم ..، چرا خودتو این ریختی کردی ؟ کامبیز گفت طوریش نیست خاله ..، یکم مسته ..، گفتم مسسسست نیییسسستم ..، کامبیز گفت آره کاملا مشخصه که مست نیستی ..، نیم لیتر ویسکی رو اگه فیل هم میخورد میفتاد ...! ، گفتم نه ...، خووووبم ..! ، مامان گفت یکم آبلیمو بده بخوره بالا بیاره ...، کامبیز گفت ولش کن خاله اونجوری کثافت کاری میشه شاید هم بالا نیاره ..، حالش هم بد میشه ...، شب بخوابه صبح خوبه ...، گفتم من مسسسست نیییستم ..، مامان گفت زهر مار ..، صد بار میگم هر کاری میکنی حدتو نگهدار ...، از اون بابای خل و چل همیشه مست خانم باز بیشتر از این هم در نمیاد ..، پسر خودشی دیگه ...، کامبیز گفت خاله درو مرو میبیندم و بریم ..، میرسونمتون خونه و بعد خودم میرم ..، مامان سر تکون داد و کامبیز یه نگاهی به قیافه مست و لایعقل من انداخت و بعد مامانمو بغل کرد و لبهاش رو بوسید و دستشو تو کمر مامانم تاب داد ، شهین یه پیچ و تابی توی کمر خودش انداخت اما جلو کامبیزو نگرفت ..، کامبیز چند لحظه ای با مامانم ور رفت و بعد گفت خاله میخوای یه نیمساعت هم بمونیم ؟ مامان گفت نه دیگه بریم ، نگران بچه هام ..، کامبیز یه ماچ دیگه کرد و رفت و مشغول بستن درها و قفل زدن شد ..، بعد در همون حالی که داشت درها رو میبست گفت حالا عمو فریدون چی میگفت که شما اینقد عصبی شدی ؟ گفت هیچی مردک که نمیدونست من تلفن اتاقو برداشتم مثلا داشت با فرهاد حرف میزد ..، وقتی دید من از توی هال اومدم بیرون به فرهاد گفته بود گوشی رو بده به فریبا ..، من موندم اون مردک بیغیرت چرا کس کشی خواهرشو میکنه ..، بعد فریبا گوشی رو گرفت و فریدون هی از هیکل و لباسش تعریف کرد و گفت خیلی خوشگل شدی و دلم میخواست همونجا جلوی مهمونها بغلت کنم و بمالمت ، بعد هم شروع کرد انگلیسی و فرانسه زر زدن که دیگه من نمیفهمیدم چی میگه اما صدای اون جنده خانم از اونور میومد که میگفت اوه اوه ...، یو ار سو سوئیت ..، کامبیز سرشو تکون داد و گفت خاله عمو فریدون این مدلیه دیگه ..، تنوع طلبه اما شما و خانواده رو هم خیلی دوست داره ..، مامان گفت ای مردشورشو ببره ..، جالب اینه که مردک پررو تلفنو قطع کرد و بعد اومد توی اتاق دست انداخت لای پای من ...، منم خون خونمو میخورد دلم میخواست همونجا بکوبم تو سرش اما نمیخواستم بفهمه گوش وایسادم ..، بعد ادامه داد من همونروزی که این زنیکه رو توی مجلس ختم ننه عاطفه دیدم میدونستم یه سر و سری با شوهر خانم باز من داره اما فکر کردم شاید اشتباه میکنم ، بعد به من اشاره کرد و گفت این مردیکه هم واسه ماله کشی گه کاریهای باباش خیلی زرنگه ، فقط خاک انداز دستشه که باباش یه جا برینه این خاک بده روش !! ، نمیدونم چه خیری از این بابای عوضیش دیده که اینقد هواشو داره ...، باز لحن مامانم بی ادب و بی پروا شده بود ..، اون ته لیوان ویسکی کار خودشو کرده بود ..، فهمیدم که دیشب بابام وقتی که توی خونه بوده زنگ زده و با فریبا خواهر عمو فرهاد دل داده و قلوه گرفته مامانم هم طبق معمول رفته از اون یکی اتاق گوشی رو برداشته حرفهاشون رو گوش کرده و الان حسابی از دست بابام شکاره ..، احتمالا همین هم باعث شده که بزاره کامبیز هر کاری دلش میخواد بکنه ...، کامبیز به مامانم گفت خاله بزار این کولرو بزارم توی ماشین بعد بیام دنبال حمید ...، من عمدا چشمامو روی هم گذاشته بودم که اونها فک کنن دارم چرت میزنم و راحت صحبت کنن ..، مامان گفت کولر واسه چی ؟ کامبیز گفت نمیدونم ، حمید گفت اینو میخوام ببرم خونه ..، مامان شونه اش رو بالا انداخت و گفت بهش گفتم که وسایل دست دوم یکی دیگه رو توی خونه من نیاره ..، کامبیز گفت فک کنم واسه اون خانمه میخواد که تو خونتون کار میکنه ...، مامان گفت آهان ..، آره ...، خودم تو فکر بودم یه پنکه ای چیزی براش بگیرم ...، خوب فکری کرده ، کامبیز کولرو توی ماشین گذاشت و برگشت ..، بعد اومد و زیر بغل منو گرفت و گفت حمید پاشو بریم ..، چشمامو بزور باز کردم و گفتم هان ...؟ کجا ..؟ همینجا خوبه ...، فردا کار دارم ...، کامبیز گفت فردا برمیگردیم ..، فعلا بیا بریم ..، بعد منو کشون کشون تا ماشین برد و در عقب رو باز کرد و منو نشوند ، مامانم هم نشست جلو پیش کامبیز ، تو دلم داشتم حرص میخوردم گفتم بیا عقب بشین پیش خودم مثلا من مستم و باید حواست به من باشه ..، کامبیز در خونه رو قفل کرد و ماشینو از حیاط بیرون برد ..، توی راه که برمیگشتیم کامبیز دستش روی پای مامانم بود و شهین هم دست کامبیز رو که روی پاش گذاشته بود با دستش نوازش میکرد...، گفتم هیچی دیگه مردک ننه مارو کرد رفت پی کارش ..، گفته بود اگه فرصت پیدا کنم خودم میدونم چیکار کنم ..، اما من فک میکردم حالا که مامانم با بابام آشتی کرده دیگه به این راحتی به کامبیز پا نمیده ...، بالاخره رفیق کونیم کار خودشو کرد...! ، مامان توی راه چند تا خاطره دیگه از بی وفایی های بابام رو واسه کامبیز تعریف کرد و کامبیز هم همدردی میکرد ...، تا بالاخره به خونه رسیدیم ..، کامبیز یه لب دیگه هم از مامانم گرفت و بعد رفت و در خونمون رو زد ..، بابام که دم در اومد کامبیز به بابام گفت که من یکم زیادی خوردم و فریدون خان و مامانم اومدن و کمک کردن و منو تا تختخوابم رسوندن و کامبیز با ماشین من رفت خونشون ..، داشتم فک میکردم عجب به موقع مست شدم ...، تماشا کردن عشقبازی کامبیز و مامان و لب گرفتنهاشون یکم حسهای حسادت منو تحریک میکرد اما کلا خیلی بهم حال داد ...

  39. #239
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت ششم




    حمیید حمییید ...، لای چشمامو باز کردم و تصویر محو مامانمو بالای سرم دیدم ...، هان ..؟ خوبی ...؟ چشمامو مالیدم و دوباره باز کردم ...، هان ؟ آره ..، خوبم ..، چی شده ..؟ هیچی کامبیز اومده دنبالت ..، دیشب عین بشکه ان شده بودی ...، صد بار گفتم حدتو نگهدار ..، گفتم از بس تو و کامبیز لفت دادید تا برگردید ..، منم بیکار بودم ویسکی هم کنار دستم بود دو تا پیک خوردم ...، دو تا پیک ؟ نصف شیشه رو تموم کرده بودی ..، گفتم باشه حالا که خوبم ..، کامبیز هم اومد توی اتاق ..، پسر منم تا حالا هیچوقت نصف شیشه ویسکی رو یکجا نخوردم ، گفتم دو سه تا پیک بیشتر نخوردم ..، کامبیز گفت دو سه تاشو یادته ، بقیه رو موقع مستی خوردی حواست نبوده ..، پاشو بریم کارگرها میان پشت در بسته ...، پاشدم و مامان از اتاق بیرون رفت و من مشغول لباس پوشیدن شدم ..، کامبیز گفت مامانم خیلی بهت سلام رسوند ..، نیشم وا شد و گفتم ای جوووون دل من هم تنگ شده واسه مامانت ..، فعلا بریم ترتیب اینها رو بدیم از شنبه برمیگردیم سراغ مامانها ...، گفت تو که راهش واست اتوبان شده ..، اما من هنوز یه راه سنگلاخ پیش رو دارم..، سری تکون دادم و تیشرتمو تنم کردم ، دستی به موهام کشیدم و سوئیچ و کیف پولمو برداشتم و گفتم بریم ..، دم در مامانم یه پلاستیک دستم داد ..، گفتم این چیه ؟ گفت چند تا میوه ..، کامبیز گفت تغذیه زنگ تفریحته ...، مامانم خندید ، باهاش روبوسی کردیم و با کامبیز از خونه بیرون اومدیم ، توی راه گفت امشب بریم سراغ مشروبهای اون یکی انباری ببینیم توش چی داره ...، گفتم اون انبار مشروب نیست زاغه مهماته ...!! کامبیز گفت چی ؟ گفتم اونجا پر از تفنگ و فشنگه ...، کامبیز با تعجب گفت چی میگی حمید ؟ گفتم دیروز فهمیدم توش چیه ..، نمیخواستم مامانم چیزی بفهمه ، گفتم مشروبه ..، اما جعبه چوبیها هر کدوم پنجاه کیلو وزن داشتن و روی زمین هم دو تا جعبه بلند با آرم رمینگتون بود ...، مطمئنم توش تفنگه ..، کامبیز از شدت هیجان توی صندلیش جابجا شد و گفت اوه ..، گفتم مطمئنم توی جعبه چوبیها فشنگه ..، کامبیز صداش میلرزید ..، گفت اگه واقعا تفنگ جنگی بود چیکارش کنیم ..؟ هرچی نباشه یارو سرهنگ ارتش بوده ، شاید تفنگ جنگی باشه ..، گفتم منم فک کنم جنگیه ..، میخوام قایمشون کنم ، بعدا میتونیم خدا تومن بفروشیمشون ..، کامبیز گفت خفه شو حمید مگه کیک میوه ای پیدا کردی که بفروشی ؟ میزنن باهاش یکیو میکشن بعد ردشو میگیرن میان پیدات میکنن کون خودتو بابا ننه ات رو پاره میکنن ..، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم خوب میگی چیکارش کنیم ؟ کامبیز گفت نمیدونم ، فک کنم باید ببری تحویل ارتش یا کمیته بدی ..، گفتم خیلی از این کمیته خوشم میاد ببرم اسلحه نو تحویلشون بدم که مردم و بخاطر یه نوار شاد تهدید کنن ، شاید دادم به ارتش ..، کامبیز ابروشو بالا انداخت ..، بعد گفتم نمیشه ..، اگه بدیم بهشون فک میکنن حتما کلی بیشتر بوده ما واسه خودمون برداشتیم و میان سین جین میکنن دیگه ولمون نمیکنن ..، کامبیز گفت البته اونم هست درست میگی ..، گفتم میدونم چیکارشون کنم ، اگه خواستیم ساختمون بسازیم گود برداری که کردن و شالوده رو ریختن همه رو یه شب میبرم میذارم توی یکی از سوراخها و میگم روش بتن بریزن ..، خلاص !! ، کامبیز گفت بد فکری هم نیست ..، خودت هم دیگه وسوسه نمیشی بری سراغش ، اگه خواستی برش داری باید کل خونه رو خراب کنی ..، فک کنم این بهترین راه حله ..، نزدیکهای خونه بودیم ..، گفتم دیشب با خاله شهین چیکار کردی ؟ خندید و گفت بد نبود ..، یه پیشرفتهایی حاصل شد ..، البته مستی تو هم خیلی بهم کمک کرد یه مقدار وقت اضافه بهم دادی ...، گفتم خوب بنال لامصب ..، گفت مامانت خیلی از دست بابات شاکی بود ..، انگار بابات طبق معمول یه شیطونی کرده بود و مامانت مچشو گرفته بود ..، فریبا میشناسی ..؟ فریبا کیه ؟ گفتم خواهر عمو فرهاد ...، خوب خوب ! ، کامبیز ادامه داد بابات پشت تلفن قربون صدقه اش میرفته و مامانت هم گوشی رو برداشته و شنیده ..، گفتم عادت زشتی داره که گوش وایمیسته ..، خندید و گفت بالاخره ..، داشت واسه من تعریف میکرد و منم دستمو انداخته بودم توی کمرش ..، تو که اومدی توی اتاق من دستمو تازه از توی لباسش در آورده بودم ، که دستم بو گرفته بود ..، گفتم خوب ..!! ، گفت اگه یکم وقت داشتم ترتیب ننه ات رو داده بودم بیحساب شده بودیم ..، خندیدم ..، ادامه داد بعد که از زیرزمین بیرون اومدیم و مشروب خوردیم باهاش رفتم توی حیاط و دستمو حلقه کمرش کرده بودم ، اونم اصلا بدش نمیومد ..، داستانش به اینجا که رسید به در خونه رسیدیم .. ، کامبیز درو باز کرد و گفت ماشینو بیار تو بقیه اش رو برات تعریف کنم ..، ماشینو تو بردم و وارد خونه شدیم ..، ساعت هنوز یه ربع به نه بود و دخترها نیومده بودن ..، آب جوش رو گذاشتیم که چایی رو ردیف کنیم و کامبیز داستانشو ادامه داد ..، وقتی برگشتیم توی خونه شما زحمت کشیده بودی نصف شیشه ویسکی رو تنهایی سرکشیده بودی و بقول مامانت عین بشکه ان اون گوشه ولو شده بودی ، بعد هم به مبلی که هنوز شیشه ویسکی و پیک من روش بود اشاره کرد ...، مامانت میخواست بهت آبلیمو بده اما من نذاشتم ..، خلاصه همونجا مامانتو بغل کردم و دستی به کون کپلش کشیدم و یه لب جانانه ازش گرفتم ..، اگه دیده بودی احتمالا همونجا آبت میومد ..، بعد چایی توی قوری ریخت و روش آب جوش رو وا کرد و ادامه داد ..، تا برسیم خونه همش از بابات نالید و پشت سرش دری بری گفت ..، دیدم هیچ برام زیر و رو نکشید و عین اتفاقاتی که افتاده بود رو برام تعریف کرده ..، کلی حال کردم و در کابینت رو باز کردم و دو تا شیشه کریستال رو در آوردم و روی میز گذاشتم کامبیز یه نگاهی به شیشه ها انداخت و گفت این چیه توی این شیشه ها ؟ خندیدم و گفتم ویسکی ....!!! ، چند ثانیه طول کشید تا اتفاقات رو توی ذهنش حلاجی کنه و بعد یهو مثل بمب از خنده منفجر شد و هر چی فحش ناف به پایین که بلد بود عین رگبار به سمتم حواله کرد ..، خودم هم از خنده روده بر شدم ..، حمله کرد بهم و از دستش فرار کردم ..، اگه میگرفت حتما یه کتک حسابی ازش میخوردم ..، پشتم بهش بود او اون از پشت سر دوید سمت من تو یه لحظه مناسب لگدشو حواله کونم کرد ، با اینکه سعی کردم جاخالی بدم لگدش درست بین دوتا لپ کونم فرود اومد و به اندازه نیم متر از زمین بلند شدم و عین گوز پخش زمین شدم ..، در حالی که هنوز میخندید گفت آخی ..، خنک شدم ..، کثافت هر جفتمونو دیشب زهره ترک کردی ..، عجب فیلمی هستی ..، قشنگ گول خوردم ..، وقتی صدات میکردم و میخواستی چشماتو باز کنی پلکهات میلرزید ، حتی یه لحظه هم بهت شک نکردم ..، در حالی که کونم وود وود میکرد و حسابی درد داشت پلکهام رو لرزوندم و چشمهام رو باز کردم و گفتم اینطوری ..؟ لگدشو دوباره محکم حواله کونم کرد و در همون حال گفت نه ..، اینطوری ...!! ، سریع خودمو جمع کردم و از لگدش جاخالی دادم ..، جفتمون اینقد خندیده بودیم که نفسمون در نمیومد ..، گفتم کونی این عوض تشکرته ؟ اینهمه واست وقت خریدم که هر کاری دلت میخواد بکنی ..!! ، اونوقت با لگد تشکر میکنی ؟ گفت نه عوضی تشکر سر جای خودش این لگد واسه این بود که ازم حرف کشیدی و میخواستی مطمئن شی که بهت دروغ نمیگم ..! ، گفتم نه والله ، لفت دادم که مزه اش بیشتر بشه ..، وگرنه از چشمام به تو بیشتر اعتماد دارم ..، خندید و بغلم کرد و چنان فشارم داد که همه استخونهام صدا دادن ...
    یه نفر زنگ درو زد ..، آیفونو برداشتم و گفتم بفرمایید ..، اس یک گفت ماییم ..، درو زدم و رفتم به استقبالشون ..، جفتشون تیپ زده بودن و اومدن تو ..، جفتمون با جفتشون روبوسی کردیم و به اس یک گفتم از این در اومدین ...! ، اس یک گفت نخواستیم خلیل و اختر بفهمن که ما اومدیم ..، ابروهام رو بالا انداختم و گفتم اخه گفته بودیم که شما میاید ..، اس دو گفت اینطوری بهتره ، نزدیکش شدم و لبش رو بوسیدم و جلوی کامبیز و اس یک دستمو بردم سمت کونش و گفتم آره که اینطوری بهتره ...، اس دو قرمز شد ..، دخترها مانتوهاشون رو در آوردن و سر میز صبحانه به ما ملحق شدن ..، با خنده و شوخی در حالی که دستمون تو کس و کون همدیگه بود صبحانه رو خوردیم ، به کامبیز گفتم بزار یه زنگ به خلیل بزنم ..، فک کنم موتورخونه شوفاژ مشکلی نداره ..، تلفن رو برداشتم و خلیل رو گرفتم ..، گفتم میتونی موتور خونه رو روشن کنی ؟ گفت بله آقا الان میام کلید میگیرم ..، کامبیز و دخترها رفتن تو زیرزمین و قرار شد من بعد بهشون ملحق بشم ..، خلیل که اومد باهاش رفتم تا موتورخونه ..، میخواستم خودم ببینم چیکار میکنه یاد بگیرم ..، چراغ رو روشن کردیم و گفتم خوب آقا خلیل راهش بنداز ، خلیل یه نگاهی به شیرها انداخت و گفت این شیرها همه بازند ..، تو این همه سال باید بسته میبودن ..، بعد رفت سمت شیر سوخت ، گفت این بسته بوده ..، بازش کرد و یه نگاهی به مشعل انداخت و بعد رفت سراغ یه کلید قرمز روی ستون و کلید رو زد ، مشعل یه صدایی کرد و بعد از چند ثانیه روشن شد ...، گفتم همین ..؟ گفت بله دیگه ..، فقط یکی رو بیارید چک کنه یه وقت پوسیدگی درست نشده باشه یهو آب بزنه بیرون گرفتار بشیم ...، گفتم اگه خواستم خاموشش کنم چی ؟ گفت باز همین دکمه رو بزنید خاموش میشه ..، به خلیل گفتم راستی این در به کجا باز میشه ؟ و به دری که قفل بود اشاره کردم ..، خلیل گفت نمیدونم آقا اون در همیشه قفل بوده ..، اما فکر کنم به زیرزمین ..، سری تکون دادم و با خلیل از در شوفاژخونه بیرون رفتم و در رو پشت سرم قفل کردم ..
    اس یک تقریبا لخت بود ..، یه لباس نازک قرمز رنگ تنش کرده بود که تا روی باسنش رو میپوشوند اما شورت و سوتین مشکیش رو هم میشد توی اون تشخیص بدی ..، دست کامبیز رو گرفته بود و واسه خودشون دلی دلی میکردن ..، اس دو با بلوز و شلوار روی تخت نشسته بود ..، رفتم کنارش و نشستم و دستمو توی کمرش بردم ..، گفت حداقل پنج سال تو این خونه کار میکردم اما دفعه اوله که روی این تخت میشینم ..، گفتم مگه با سرهنگ اینجا روش نمیخوابیدی ؟ گفت نه ..، ما فقط وقتی مهمون داشت میومدیم اینجا ..، پذیرایی میکردیم و میرقصیدیم و میرفتیم بالا ..، گفتم اینجا که ضبط نیست ، با چی میرقصیدین ؟ گفت اون گرامافونی که بالا توی اتاق سرهنگ دیدی قبلا این پایین بود ..، بعد به تخت بغل اشاره کرد و گفت بیشتر وقتها هم دوسه نفر میومدن روی اون تخت مینشستن و تار و سنتور و دنبک میزدن ..، اینجا هیچوقت سکس نکردم ..، دستمو بردم زیر پیرهنش و گفتم هرچیزی دفعه اولش بیشتر مزه داره ..، خندید و اجازه داد با دستم تنشو دستمالی کنم ..، کامبیز و اس یک تقریبا داشتن موقع رقص همدیگه رو میخوردن ..، لباسهای اس دو رو روی تخت در آوردم و خودم هم لخت شدم و با یه شورت کنارش نشستم ...، دستشو بردم روی کیرم ..، اما اولش جلوی اس یک و کامبیز خجالت میکشید ..، دستشو گرفتم و کردم توی شورتم ، شروع کرد با کیرم بازی کردن ..، بعد شورتمو پایین کشیدم و سرشو به کیرم نزدیک کردم ..، دو دستی کیرمو گرفت و شروع به ساک زدن کرد ..، کامبیز هم دست اس یک رو گرفت و دوتایی روی تخت اومدن ..، کامبیز رو به من گفت دقت کردی که زیرزمین روشنه ؟ گفتم خوب چراغ روشن کردی دیگه ...، کامبیز یه اشاره به سقف کرد ..، نصف سقف زیرزمین تاریک بود و نصفش روشن ...، کامبیز گفت اون قسمت روشن در اصل کف ایوون خونه است ، با تعجب بالا رو نگاه کردم و یادم افتاد که وقتی دیروز کلیدی از دستم افتاد از کف صدای سنگ نیومد ...، از فرط تعجب انگشتمو سمت دهنم بردم ، کامبیز لباسهاش رو کند و کیرشو تو دهن اس یک چپوند ..، با دستش موهای اس یک رو گرفته بود و سر سارا رو روی کیرش بالا و پایین میکرد ..، کون اس یک نزدیک من بود و موقع ساک زدن قنبل کرده بود سمت من ..، انگشتمو توی چاک کسش فرو کردمو اون سرشو از روی کیر کامبیز بلند کرد و با یک آه بلند از کارم استقبال کرد ..، شورت اس دو رو کنار زدم و دستمو توی کس و کونش چرخوندم ..، حس کردم زبره ..، سرشو از روی کیرم بلند کردم و دو طرف شورتشو گرفتم و پایین کشیدم ...، موهای کسش تازه در اومده بود ..، گفتم کامبیز بیا خوراک خودته ...، یه دست بزن به این کس ..آبت میاد ...! ، کامبیز خندید و دستشو سمت کس اس دو دراز کرد ..، اس دو ناز میکرد و خودشو به فرش میمالید ..، کامبیز بلند شد و با کیر راست سمت ما اومد و در همون حال گفت اینو من باید افتتاح کنم ..، ناچار منم رفتم سراغ اس یک ..، دوباره به یه پشتی تکیه زدم و اس یک رو به سمت کیرم هدایت کردم ..، خیلی خوب ساک میزد ...، یهو اس یک از روی کیرم بلند شد و به اس دو گفت یه شعبده بازی بکن ...، اس دو خندید و گفت نه ...، تازه غذا خوردم ..، کامبیز گفت قضیه شعبده بازی چیه ؟ اس دو گفت هیچی دیوونه شده یه چیزی میگه ..، اس یک گفت ناز نکن ..، یه بار ..!! ، اس دو بلند شد و جلوی کیر کامبیز نشست ..، بعد اس یک به من گفت کیر کامبیز رو میبینی ؟ گفتم اوهوم ..، بعد اس دو کیر کامبیز رو توی دهنش گذاشت و دو سه بار نصف بیشترشو توی دهنش کرد و در آورد ، دیدنش هم واسه تحریک کردن من کافی بود ..، بعد اس دو یهو دهنشو کامل باز کرد و کل کیر کامبیز رو توی دهنش کرد ..، دهنم باز مونده بود ، تا اونوقت همچین چیزی توی فیلم سکسی ها هم ندیده بودم ..، کامبیز یه آه بلند کشید و اس یک در ادامه صحبت قبلش گفت خوب دیگه نمیبینی !! ، بعد اس دو کیر کامبیز رو از توی حلقش بیرون کشید ..، کامبیز هم به اندازه من تعجب کرده بود و گفت جون من یه بار دیگه بکن خیلی حال داد ...، اس دو دوباره کیر کامبیز رو کامل بلعید ..، کم مونده بود بگه خوب تخمهات رو هم بده بخورم ..! ، کامبیز خیلی حال کرده بود منم با دیدن اون صحنه ها حسابی تحریک شده بودم و به اس یک گفتم به ساک زدن ادامه بده ..، کامبیز لنگهای اس دو رو از هم باز کرد و کیرشو روی کس اس دو تنظیم کرد و فرو کرد تو ..، سکس کامبیز رو تماشا میکردم و اس یک ساک میزد ..، کامبیز چند بار محکم کرد و بعد سرعتشو کم کرد ..، بعد رو به من گفت اس دو شل کن سفت کن دوست داره ..!! ، لبخند زدم و منتظر شدم که اس دو تایید کنه ..، اس دو که حسابی تعجب کرده بود گفت من که چیزی نگفتم ..، کامبیز گفت آدم که نباید صبر کنه طرفش چیزی بگه ..، باید از قیافه طرف تشخیص بدی که از چی خوشش میاد و بیشتر لذت میبره ..، بعد دوباره شدت سکسش رو زیاد کرد ..، اس دو داد میزد و من و اس یک مشغول تماشا کردنش شدیم ..، اس یک حسابی حسودیش شده بود ..، بهم گفت پاشو بکن جناب سرهنگ ..، از حسودی مردم!! ، بلندش کردم و لنگهاش رو از هم باز کردم نشست و یه کاندوم واسم گذاشت ، کیرمو تا ته توی کسش فرو کردم میدونستم از سکس وحشیانه خوشش میاد ، با آخرین زوری که توی خودم سراغ داشتم با شدت تمام باهاش سکس کردم ..، یادم میومد آخرین باری که اینطوری سکس کردم عاطفه داشت بهم فحش میداد و ازم میخواست محکمتر بکنمش ..، اس یک جیغ میزد و به هر چیزی که میرسید چنگ میزد ..، متکا ..، فرش ، پای کامبیز ...!! ، سه چهار دقیقه بعد دستهاش رو مشت کرد و نیم خیز شد و با یه جیغ بلند ارضا شد و بعد ولو شد روی تخت ..، کامبیز خندید و گفت بیا ..، هی میگه من به این راحتی ارضا نمیشم ..، کلا ده دقیقه هم زیر دست حمید دووم نیاوردی که ..، اس دو به زور لای چشمشو باز کرد و گفت شماها دیگه کی هستین ! ، گفتم من مرغ مقلدم ! ، خودم که نفهمیدم چطوری باید باهات سکس کنم اما به حرف استاد گوش دادم و تقلید کردم ..، به کامبیز که هنوز داشت توی کس اس دو تلنبه میزد گفتم بیا جاهامون عوض !! ، کامبیز گفت یه کس سرحال رو کار رو ول کنم بیام یه کس ارضا شده ولو شده رو تحویل بگیرم ؟ ریدی ...!! ، اما بعد دلش بحالم سوخت و گفت بیا بابا ..، کیرشو از کس اس دو بیرون کشید و بهم تعارف زد که بفرما !! ، اس دو لنگاش از هم باز بود و هنوز سوتین تنش بود و میخندید ، گفت انگار گوشت قربونیم که بهم تعارف میزنن ...، گفتم قربونی رو نمیدونم اما خوب گوشتی هستی ! ، لبخند زد و پاهاشو بلند کرد که راحت کیرمو فرو کنم ..، سوتینش رو در آوردم و بعد از یکساعت سکس تازه چشمم به سینه های درشت و خوش فرمش افتاد ..، سرمو به سینه اش نزدیک کردم و نوک سینه اش رو لیسیدم ..، حس کردم یکم شیرینه ..، تعجب کردم ..، بعد نوک سینه اش رو مکیدم و وقتی دهنم با شیر شیرینش پر شد کیر راستمو به رونش مالیدم و با شدت و دوباره سینه اش رو مکیدم ..، عجب شیری هم داشت ..، اس دو خندید و گفت واسه آقا رضا هم بزار ..، کامبیز یهو گفت چی ..؟ شیر داری و به من نگفتی ؟ جوووون ..، مگه رضا چند وقتشه ؟ اس دو گفت دو سال داره اما هنوز شیر میخوره ...، کامبیز هم روی اون یکی سینه اس دو افتاد و شروع به مکیدن کرد ، اس دو خودشو به زمین میمالید و از شدت لذت خم و راست میشد و آه های کوتاه میکشید ...، از روی اس دو بلند شدم و به شیوه شل کن و سفت کن کامبیز شروع به سکس با اس دو کردم ، چند دقیقه بعد سر و صدای اس دو هم بلند شده بود ..، وقتی دیدم الان اینم ارضا میشه و من بی کس میمونم یکم دل به کار دادم و سرعت سکس رو کم کردم ..، اس دو خودشو میمالید و ناله میکرد ..، بعد کیرمو بیرون کشیدم و با شدت تا خط تخمهام فرو کردم ، از برخود شکمش با شکمم صدای تاپ تاپ در میومد ، شدت سکس رو زیاد کردم و محکمتر و محکمتر میکردمش ..، درست توی زمانی که اس دو به علامت ارضا شدن یه نیمچه جیغ زد و بازوم رو توی دستش فشرد منم کیرم رو بیرون کشیدم و آبم با یه پرش بلند توی صورت و چشمای اس دو پاشید و بقیه آبم شکمشو بالای کسشو خیس کرد ..، یکم از آبم هم روی کله کامبیز که هنوز مشغول مکیدن شیر بود ریخت ، اینقد خندیدم که نفسم در نمیومد ..، کامبیز بلند شد و با اخ و پیف و در حال فحش دادن به من آب منو از توی موهاش تمیز کرد ، دیگه واقعا از خستگی نا نداشتم ، بیشتر از یک ساعت و نیم بود که داشتیم یه بند توی کس این دو تا تلنبه میزدیم ..، کامبیز که هنوز ارضا نشده بود ولو شد و اس یک داشت براش ساک میزد ..، چند ثانیه بعد اس دو هم به کمک اس یک رفت و با هم روی کیر کامبیز افتادن و اینقد مالیدن و خوردن تا کامبیز هم با یه غرش کوتاه ارضا شد و آبش عین فواره بیرون ریخت ، اس یک آب کامبیز رو از روی دست خودش لیسید ...، بعدش جقتشون ولو شدن ..، کامبیز گفت پاشو بریم تو انباری ..، دخترها به هم چسبیدن و لباسهاشون رو همینطوری روی خودشون انداختن چون هوای زیرزمین واقعا خنک بود بعد من و کامبیز شورتهامون رو پوشیدیم و رفتیم سمت انباری یا بقول من زاغه مهمات ..، آروم گفتم کامبیز میخوای صب کنیم اینها برن بعد بریم سراغ انباری ؟ کامبیز یه اشاره ای به دخترها که کاملا از هوش رفته بودن کرد و گفت اینها که از هوش رفتن بیا بریم من از فضولی دارم میمیرم ..، در انبار رو باز کردیم و مستقیم رفتیم سراغ کارتنهای گوشه انبار ..، گفتم بیا اول این کارتنها که روش آرم رمینگتون داره رو در بیاریم ..، چند تا کارتون کوچیک روی کارتونهای رمینگتون بود ، اونها رو یکی یکی کنار گذاشتیم و بعد هر کدوم یکی از کارتونهای بلند رو برداشتیم و درش رو باز کردیم ...، توی کارتن یه جعبه پلاستیکی بلند دسته دار خاکستری بود که آرم رمینگتون با حروف بزرگ قرمز روش نوشته شده بود ..، دو تا قفل کمربندی چرمی دو طرف جعبه رو محکم روی هم نگه میداشت ..، با دست لرزون قفلها رو باز کردم و در جعبه رو باز کردم ، یه تفنگ شکاری گلوله زنی خوشگل با قنداق چوبی کنده کاری شده و یه دوربین زایس روش بهم لبخند زد ..، از خوشحالی نزدیک بود بال در بیارم ..، تفنگ جنگی نبود و لازم نبود به کسی تحویلش بدیم ..، چند تا کاغذ روش بود ..، کل مدارک ترخیص و برگ سبز گمرکی با آرم شاهنشاهی ..، تمام مدارکش کامل بود ...، صدای قلبمو میشنیدم ..، واقعا اینبار گنج پیدا کرده بودم ...، سرمو از توی جعبه در آوردم و به کامبیز نگاه کردم ..، از نگاه حیرونش فهمیدم که اونم همچین چیزی پیدا کرده ..، از روی جعبه پاشدم و رفتم سمت کامبیز ..، یه جعبه درست عین اون یکی و یه تفنگ درست شبیه اون با همون مشخصات و همون رنگ انگار خواهر دوقلو...، کامبیز به تته پته افتاده بود ..، گفت حمید اصل گنجو پیدا کردی پسر...! ، ای ول ...، گفتم پیدا کردیم ...، همون تفنگی که دستته مال خودت ..!! ، گفت چی میگی حمید این حداقل دویست هزار تومن پولشه ، گفتم ارزش دوستیمون خیلی بیشتر از این حرفهاست ..، مدارکش هم کامله ..، میبریم مجوزش رو هم میگیریم ..، چند وقت پیش اعلام کردن هر کی تفنگ داره بیاره میدون باغشاه مجوزشو بگیره ..، بابام هم آشنا زیاد داره ، مجوزش رو بگیریم قیمتهاش بیشتر هم میشه ..، کامبیز سر تکون داد ، از خوشحالی روی پامون بند نبودیم ..، تفنگها رو سر جاش گذاشتیم ..، کامبیز گفت میخوای جعبه چوبیها رو باز کنیم ؟ گفتم پر فشنگه ، از وزنش معلومه ..، کامبیز گفت ای ول پسر ...، عجب چیزهایی پیدا کردیم ...، جون جفتمون اگه پشیمون شدی بگو این از اون چیزهایی نیست که آدم راحت هدیه بده ...، گفتم حرفش رو هم نزن ...، تازه حالا که شریک هم هستیم ..، کامبیز گفت تو ملک شریکیم توی وسایل خونه که شریک نیستیم ...، گفتم روزی که مامانتو باهات شریک شدم فهمیدم تو همه چی شریکیم ...، کامبیز با دست به پشتم زد ..، گفتم بیا بریم یه لبی تر کنیم ......

  40. #240
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت هفتم




    ویسکی توی دو تا ظرف کریستال یک ربعی بود تموم شده بود و الان رفته بودیم سراغ شیشه اصلی .. ، باز پیک خودشو پر کرد ..، فکر کنم کلا سه تا پیک خورده بودم اما کامبیز تصمیم داشت ته شیشه رو بالا بیاره ..، دخترها چند دقیقه قبل بیدار شده بودن و بالا اومده بودن اما من که دیدم کامبیز مسته و دیگه هم تصمیم به سکس نداشتیم و حوصله کار خونه هم نداشتم مرخصشون کرده بودم ..، یه هزاری سبز از باقیمونده پولهای کیفم بهشون دادم و گفتم که نصف کنن ..، قرار شد باز بهشون زنگ بزنیم و بعدا برای کمک بیان ..!!، کامبیز پیک بعدی رو هم بالا رفت ، هنوز هم بنظر حالش خوب میومد ...، گفت حمیید یه چیزی میخوام برات تعریف کنم ...، گفتم بگو ...، گفت یه پیک دیگه بزنم زبونم وا بشه ...، گفتم پیکتو پر کن بقیه شیشه رو میبرم ...، این پیک آخرت باشه ...، گفت باشه پس به سلامتی دوستیمون ...، پیک آخری رو هم زد به رگ ...، تکیه داد به پشتی صندلیش ...، گفت فک کنم برات تعریف کردم که دیدم مامانم یه واکسی آورد خونه ...، آره ..؟ فهمیدم خیلی مسته وگرنه همچین چیزی مگه از یاد آدم میره ...، گفتم آره ...، گفتی ، گفت گفتم که آخرش چی شد ..؟ گفتم آره ، گفتی مامانت لخت اومد تو بغلت و از اون موقع دیگه راحت تو خونه میگرده ...، گفت د نه د !! ، بزار بقیه اش رو برات تعریف کنم ...، مامان اومد تو بغلم ...، هنوز از ترس میلرزید ...، محکم بغلش کردم ...، گفتم بیا بریم یه دوش بگیریم ریلکس بشیم ...، میخواست لباس بپوشه ...، نذاشتم ...، توی حمام لخت شدم اما شورتمو در نیاوردم ..، بغلش کردم و رفتیم توی جکوزی ...، نشوندمش روی پام ...، صبر کردم تا آروم شد ...، یکم خجالت میکشید.. ، گفت اینطوری که ما نشستیم که زیاد خوب نیست ..، بزار لباس بپوشم ...، گفتم نمیخواد مامان میخوام ماساژت بدم ..، گفت خجالت میکشم اینطوری ...، گفتم دیگه همه جات رو دیدم خجالت نداره که ...، خوابوندمش کنار جکوزی و تنشو ماساژ میدادم و کیف میکرد ...، با دست پشت شونه و کمرشو مالیدم بعد بغلش کردم و دوباره بردمش توی جکوزی و نشوندمش روی پام ...، گفتم مامان میخوای شوهر کنی ...؟ با تعجب منو نگاه کرد و محکم گفت نه ...، گفتم حقیقتش منم زیاد دلم نمیخواد فعلا شوهر کنی ...، بعد دستمو از دور کمرش پایین بردم و باسنشو لمس کردم و گفتم اصلا حیف اینه که بدی دست غریبه ...، مامانم که از لحن بی حیای من و لمس کردن کونش خیلی تعجب کرده بود منتظر بود که ببینه منظورم چیه ..، گفتم منم خیلی وقته دلم زن میخواد اما اصلا دلم نمیخواد حالا حالاها زن بگیرم ، مامانم ابروهاش رو بالا انداخت و با تعجب منتظر شد که ببینه چی میگم ...، کامبیز به ته لیوانش که هنوز چند قطره ویسکی توش داشت نگاهی انداخت و لیوان رو به دهنش برد و قطره های آخر ویسکی رو سر کشید ...، بعد ادامه داد ...، دستشو گرفتم و از روی شورتم گذاشتم ...، نیازی نبود توضیح بیشتری بدم ..، کیر راستم همه صحبتها رو کرد ...، مامانم دستشو کشید و سریع از روی پام پاشد و یه گوشه توی جکوزی سنگر گرفت ...، بهش گفتم نیازی نیست اونطوری ازم دور بشی ...، من اینقد دوست دارم که اگه بگی بمیر هم الان برات میمیرم ..، اگه خودت نخوای و اجازه ندی که بهت دست نمیزنم ...! ، گفت نه هیچوقت اجازه نمیدم ...، گفتم یک ساعت داشتم سکس کردنتو با اون پسره کثیف واکسی با دستهای سیاه و موهای بهم چسبیده چرب تماشا میکردم ..، از خجالت سرخ شد ...، ادامه دادم پسره بوی گند میداد ...، در حالت عادی تو حتی نمیذاری همچین آدمی بهت نزدیک بشه ...، دهنشو باز کرد که بگه زوری بوده ...، گفتم مامانی به شعورم توهین نکن ..، یه ساعت داشتم تماشات میکردم که با رضایت و میل خودت لباسهات رو در آوردی ...، کیر پسره رو .....، مامانم دستشو روی دهنم گذاشت و شروع کرد به هق هق ...، بغلش کردم و گفتم بخدا نمیخوام ناراحتت کنم ...، خواستم بگم میدونم نیاز داری ...، بخدا منم نیاز دارم ...، یعنی من از اون پسره واکسی هم بهتر نیستم ؟ بیا تا وقتی که موقع ازدواج کردن هر کدوممون میشه نیازهای همدیگه رو رفع کنیم ...، همین ! ، کی میفهمه ..، شبها پیش هم بخوابیم و روزها دوباره مادر و پسر بشیم ....، خلاصه پروانه خانم چیزی نگفت اما نرم شده بود ...، دوباره دستشو گرفتم و روی کیر راستم گذاشتم ...، گفت آخه ...، گفتم آخه پاخه نداره ..، تا همینجاش هم که لخت پیش همیم صد تا قانون نکن رو شکستیم ...، چیکار داری که چی میگن ...، گور پدر همشون ...، یه خونه گنده است و من و تو و یه نیاز مشترک ...، به کی چه مربوطه ...، فقط به خودمون مربوطه ...، مسئله کاملا شخصیه ...، دستشو از روی کیرم نکشید ...، لپشو بوسیدم و بعد لبش رو ...، لبم رو بوسید ..، آروم شورتمو پایین کشیدم و کیرم بیواسطه به دستش مالید ...، آروم کیرمو لمس کرد و گفت یه عمری تو بغلم بزرگت کردم که دوماد شدنتو ببینم ..، نه اینکه شوهرم بشی ...، انگشتمو روی لبش گذاشتم و گفتم شوهر چیه مامان ...، هم من دوباره عروس شدنتو میبینم هم تو به موقعش دوماد شدن منو میبینی ..، این قضیه موقتیه ...، فعلا تو یه زن بی شوهری ...، من یه مرد بی زن ...، یه مدت کوتاهی نیازهای بدن همدیگه رو برطرف میکنیم و به موقعش هم هردوتامون ازدواج میکنیم ..، گفت از من که گذشته ...، گفتم چی ازت گذشته ؟ این کون رو روی قبر مرده بزاری پا میشه برات عربی میرقصه ...، خندید و گفت خفه شو ..، آدم در مورد کون مامانش اینطوری حرف میزنه ؟ گفتم واقعیته مامان بغلش کردم و دوباره روی پام نشوندمش ..، با این تفاوت که اینبار جفتمون لخت لخت بودیم ...، یخهای توی لیوانشو چرخوند و گفت بنزینم تموم شد...، از کیر راستت معلومه که میخوای بقیه اش رو بشنوی ..، پاشو اون شیشه رو بیار پیکمو پر کن باز حرف بزنم ...، گفتم مرتیکه ...!! تو زیرزمین یه کارتن ویسکی هست ..، من نگران خودتم ...، گفت نترس ...، دو ساعت بخوابم همش میپره ...، من مست مست هم که میشم حواسم بجاست ...، بیارش ...، رفتم و شیشه رو آوردم و نصف لیوانشو دوباره پر کردم ...، یه قلپ دیگه خورد و ادامه داد ...، کیر راستم روی رونهای لختش کشیده میشد و با دستم با ممه هاش بازی میکردم و اون خجالت میکشید ...، دستشو روی کیرم گذاشتم و لبهاش رو با لبهام مکیدم ...، اما یخش به این راحتی آب نمیشد..، بهش گفتم چند لحظه صب کن ..، جلدی از توی جکوزی بیرون پریدم و یه حوله دورم پیچیدم و رفتم توی اتاقم و با یه شیشه مشروب برگشتم ...، پیکو پر کردم و سر کشیدم و بعد واسه اون ریختم ..، بعد از چند تا پیک دیگه یخ مامان جونم وا شده بود و کیرمو توی دستش گرفته بود و ول نمیکرد ..، وقتی سینه اش رو به دهنم بردم یه آه بلند کشید و کون خوشگلش رو روی پام جابجا کرد ..، نشوندمش لبه جکوزی و پاهاش رو از هم وا کردم و سرمو لای پاش چپوندم و کس کوچولوش رو لیسیدم ...، آه و ناله هاش بلند شد ...، با انگشت توی کس کوچولوش فرو کردم و با چوچولش بازی کردم ..، اینقد تحریکش کردم که کم مونده بود ارضا بشه ..، خلاصه وقتی از آب بیرون اومدم و کیر راستمو در اختیارش گذاشتم مثل تشنه ای که به آب برسه روی کیرم افتاد و شروع به خوردنش کرد ..، لذتی که میبردیم وصف شدنی نبود ...، هر چی بگم نمیفهمی که چقد اونشب کیف کردیم ...، دست که به تن لختش میکشیدم کیف دنیا رو میکردم ..، کیرمو که میخورد خودش هم از هیجان میلرزید ...، من که جای خودمو داشتم ...، تمام تنشو لیسیدم و همه بدنمو لیسید ...، همینقد بهت بگم که اونشب فقط دو بار با زبون من ارضا شد و همینقد بدون که یه بار قبل از اینکه سکس کنیم در حالی که داشتم زیر نافشو لیس میزدم فقط با تماس کیرم با پاهاش ارضا شدم و چند دقیقه بعدش با تماس دستش به کیرم دوباره ارضا شدم...، دلم میخواست اونشب تموم نشه ...، وقتی بالاخره بعد از سه چهار ساعت رضایت دادیم که از حموم در بیایم و بریم توی تخت هنوز سکس نکرده بودیم اما هر کدوم دو سه بار ارضا شده بودیم ...، نفسمون در نمیومد ...، تنمون دیگه از خستگی نا نداشت اما هنوز دلمون بیشتر میخواست ...، مامانم گفت بزار حداقل یه شیرینی با چایی بخوریم سر دلمون رو بگیره ...، دلم نمیومد یه لحظه تنهاش بزارم لخت مادر زاد دست توی دست هم پله ها رو پایین رفتیم و یه چیزی خوردیم و دوباره همونطوری بالا اومدیم ...، توی رختخواب یکساعت دیگه با هم ور رفتیم وقتی بالاخره میخواستم کیرمو توی کس خوشگلش فرو کنم میدونستم فوری ارضا میشم ...، لبهام رو بوسید و گفت عزیزم راحت باش ..، همون تو ارضا شو ...، مشکلی پیش نمیاد ...، تو برای همیشه آخرین بچه من میمونی ...! ، خیالمو راحت کرد..، پاهاش رو از هم باز کردم و کیرمو توی کسش فرو کردم ..، عاشق آه و ناله هاش موقع سکس هستم ...، هنوز هم که هنوزه اگه یه صدای اونطوری از خودش در بیاره بلافاصله راست میکنم ...، خلاصه آقایی که شما باشی اونشب به وصال مامان خوشگلم رسیدم و آرزوی چندین ساله ام به واقعیت تبدیل شد ...، چند بار که توی کس مامان تلنبه زدم آه و ناله اش دوباره بلند شد و توی بغلم ارضا شد ...، منم با یه تکون دیگه که به کیرم دادم حسرت چند ساله رو با چند تا قاشق سوپخوری آب منی شستمو همه رو توی کس کوچولوی مامانم ریختم ...، آرامشی که توی بغل همدیگه بعد از اون سکس رویایی داشتیم هم دیگه هیچ وقت و هیچ کجا تجربه نکردم ...، چنان توی بغل هم بیهوش شدیم که هیچکدوم از لحظات آخر اون شب خاطره انگیز خاطره ای برامون نمونده و نفهمیدیم کی توی بغل هم از حال رفتیم ...، گوشهام میشنید و کیر راستم داشت میشکست ...، اینقد لحظات سکسش رو با دقت و هوس انگیز تعریف کرده بود که مزه لذتی که اون برده بود رو زیر زبونم و نوک کیر در حال شکستنم حس میکردم ...، کامبیز یه پیک دیگه ویسکی واسه خودش ریخت و یه قلپ سر کشید و ادامه داد ...، آره حمید جون ..، وقتی چشمامو باز کردم مامانمو هنوز سفت تو بغلم داشتم و دیدم که اون خیلی قبل از من بیدار شده ..، اما نه دلش اومده که پاشه و نه اینکه منو بیدار کنه ..، همونطوری توی بغلم منتظر مونده بود که من هم بیدار شم ...، هنوز خواب و بیدار بودم که عین گشنه از جنگ برگشته دوباره لبهاش رو غرق بوسه کردم و تن لختمو به تن لختش مالیدم ..، دوباره منو بوسید و سفت به خودش چسبوند ..، خلاصه ...، قبل از اینکه از توی رختخواب در بیام دوباره کیر راستمو توی کسش فرو کردم و لبهاش رو اینقد مکیدم که هم لبهای من بی حس شد و هم لبهای مامانم ...، وقتی دوباره ارضا شد و منم هر چی که پروستاتم توی اون چند ساعت ترشح کرده بود رو توی کسش خالی کردم از روش پاشدم ...، وقتی رفتیم حمام که به خودمون یه آبی بزنیم از بغل پاش ابهایی که دیشب و اونروز توی کسش ریخته بودم آروم بیرون میریخت ...، توی حمام جلوش نشستم و در حالی که آب گرم دوش از تنش پایین میومد دوباره کسشو لیسیدم ...، خودمونو خشک کردیم ..، احتمال داشت آسیه هر لحظه برسه ...، نباید هیچکس کوچکترین شکی به رفتارهای ما پیدا میکرد ..، با وسواس توی کشوش گشتم و یه شورت و سوتین فوق العاده سکسی و خوشگل پیدا کردم ...، اینقد نازک بود که کسش رو راحت بتونم از توی شورت تماشا کنم ...، شورتشو پاش کردم و سوتینش رو بستم ..، یه دست لباس خونه معمولی روی اون شورت و سوتین تنش کردم و بوسیدمش و گفتم هر وقت دلم تنگ شد این دامنو میزنم بالا و یه دل سیر کستو تماشا میکنم ...، پروانه خندید و زندگی سکسی من و مامانم شروع شد ...، فکر میکردم کامبیز دهنشو باز کنه و شروع به تعریف کنه احتمالا تمام سوالاتی که ذهنمو مشغول کرده جواب داده میشه ..، اما اینهایی که کامبیز تعریف کرد باعث شد با شدت بیشتری به سوالاتم فکر کنم ...، و مهمتر از همه اینکه چرا اصرار داشت من با مامانش بخوابم ...، میخواستم از کامبیز مست بپرسم ...، اما فکر کردم مغزش احتمالا نمیتونه سوال منو هضم کنه و جواب درستی بده ...، اما کامبیز خودش دوباره یه پیک مشروب ریخت و شروع کرد به تعریف کردن ...، واقعا انگار از مشروب توی مغزش بجای سوخت استفاده میکرد ..، تا نمیخورد حرف نمیزد..، گفت دو سه ماه اوضاع اینقد خوب بود که فک میکردم از این بهتر نمیشه ...، دیگه حتی به دوست دختر داشتن فکر هم نمیکردم ...، بعد یه سری اتفاقاتی توی خونه ما شروع به افتادن کرد که قبلا اصلا نمیفتاد ...، مثلا من یکی دو بار با مامانم یکی به دو کردم ..، قبلا حرف آخرو مامانم میزد و من روی حرفش حرف نمیزدم اما بدون اینکه خودم بدونم چرا باهاش کل کل میکردم ...، یه بار سر رفتن یا نرفتن همراه دوستهام باهاش حرفم شد و سرش داد زدم ...، البته بعدش فوری ازش عذر خواهی کردم ..، اما خوب اتفاقی که هیجده سال نیفتاده بود و فکر میکردم هیچوقت نمیفته افتاد ...، برعکسش هم بود ..، مامانم روی رفت و آمدهام حساس شده بود ..، قبلا اینقد سین جین نمیکرد ..، کاملا با حساسیت زنونه منو زیر نظر داشت و یکی دو بار بهم گیر داد که دوست دختر دارم و بهش نمیگم ...، اوضاع کاملا از کنترل خارج شده بود و هیچکدوم حالیمون نبود..، آرامش و اعتمادی که توی خونه داشتیم کم کم از بین رفته بود ..، احترامی که برای همدیگه قائل بودیم از بین رفته بود و حالیمون نبود چرا...، بعد کم کم دیگه سکس هم کمتر میکردیم ، من توی اعماق ذهنم فک میکردم زنمه و حق دارم توی همه چی نظر بدم و باید به حرفم گوش کنه و اون توی ذهنش بدون اینکه بدونه روی من حساسیت حسودی پیدا کرده بود و نمیخواست بزاره من با زن دیگه ای در ارتباط باشم ..، تا اینکه یه شب توی خونه سر اینکه اون دیر رسیده بود خونه حسابی دعوامون شد ..، هرچی گفت آژانس توی راه پنچر کرد و معطل شدم به خرجم نمیرفت ، قبلا حتی لازم نبود برام همچین چیزی رو توضیح بده ، اما اون شب کم مونده بود دستمو روش بلند کنم ، شب برای اولین بار با قهر خوابیدیم ...، صبح نشستم و فکر کردم که چرا این اتفاقات توی خونه ما میفته ..، بالاخره به این نتیجه رسیدم که همش بخاطر سکسه ...، سکس یه جورایی مارو بهم نزدیک کرده بود و از یه طرف دیگه حسابی از هم دورمون کرده بود و داشت تمام آرامشمون رو میگرفت ...، رفتم و مامانمو بغل کردم و حسابی از دلش در آوردم ..، بعد نشستیم و حسابی حرف زدیم ...، اونم به همین نتیجه رسیده بود ..، بالاخره تصمیم گرفتیم دوباره فقط همون مادر و پسر بشیم ...، بهش گفتم بهترین راه اینه که من دوست دختر پیدا کنم و تو دوست پسر ..، شاید واسه جفتمون سخت باشه ..، اما این بهترین راهه ...، خیلی باهاش حرف زدم ..، زیر بار نمیرفت میگفت تو دوست دختر بگیر اما من همینطوری خوبم ، دوست پسر نمیخوام ...، بالاخره راضی شد که اگه کیس مناسبی پیدا بشه با یکی دیگه سکس کنه ...، من از اول تابستون داشتم روی تو برنامه ریزی میکردم از اینطرف با تو صحبت میکردم و از اونطرف با اون ، به هیچ وجه راضی نمیشد ..، بعد دیگه با رویا آشنا شدم و دوست شدم ...، مامانم اولش خیلی اذیت میشد ...، لیلا که از در میرفت بیرون یه ساعت گریه میکرد...، تمام اون روزهایی که میگفتم نیست و رویا رو میبردم خونه با هماهنگی خودش با رویا قرار میذاشتم اما باز هم وقتی برمیگشت خونه حسابی دمق بود ...، سه ساعت دوباره باهاش حرف میزدم که بهش بفهمونم اینطوری واسه جفتمون بهتره ...، راستشو بگم دو سه بار هم بعد اون قضیه دوباره باهاش سکس کردم ...، اما حواسمون بود که دوباره اونجوری حساس نشیم ...، خلاصه برادر...، سه ماهه آزگاره دارم واسه تو با مامانم فک میزنم ...، اگه یهو جلوت لختی میگرده و بهت حال میده و این حرفها یه مقدارش بخاطر صداقت و رازداری و ظرفیت بالای خودته اما یه مقدارش هم بخاطر فک زدن و تعریفهای داداشته ..، خیلی حال کرده بودم ...، میدونستم حتی یک کلمه از حرفهاش هم دروغ نیست ، غیر از اینکه تا حالا بهم دروغ نگفته بود تقریبا هفتصد سی سی هم ویسکی خورده بود ...، هر چی نباشه میگن مستی و راستی !! ، حالا همه سوالهام جواب پیدا کرده بود ...، فهمیدم تو عالم دوستی از من صمیمی تر واسه دوستی با مامانش پیدا نکرده ، قضیه عشق و عاشقی با رویا کم کم معلوم شد و فهمیدم با اینکه میتونسته با مامانش سکس کنه ترجیح داده چند روز خماری بکشه و به کس سهیلا رضایت بده ...، حرفهاش که تموم شد سعی کرد از جاش بلند بشه ..، یه قدم که رفت نزدیک بود بیفته ..، زیر بغلشو گرفتم ..، گفت منو ببر توی تخت یکم بخوابم ...، ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که کامبیز رو توی تخت خوابوندم ...، هنوز ناهار نخورده بودم ...، اوضاع کامبیز معلوم بود.....، یه زنگ به خلیل زدم و گفتم برامون یک کیلو سوسیس و چند تا همبرگر و نون بگیره ..، گفتم میزارم توی یخچال که هروقت کامبیز بیدار شد با هم بخوریم ...، رفتم توی زیرزمین و تفنگ رو در آوردم و باهاش ور رفتم..، عجب چیز خوشدستی بود....

  41. #241
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت هشتم




    رو به کامبیز که توی تخت بغلی خوابیده بود کردم و گفتم تو تفنگه رو یادته ؟ چشماشو باز کرد و گفت آره ..، خیلی لامصب خوشدست بود ..، من مگسو باهاش از پنجاه متری میزدم ...، گفتم چیکارش کردی ؟ گفت هیچی ..، فک کنم هنوز هست ...، باید برم خونه قدیمی مامانو بگردم ..، یه جا لای خرت و پرتهای انباریه ...، قنداقش که توی دامنه کوه کرکس شکست از چشمم افتاد و دیگه وقت نکردم تعمیرش کنم ...، گفتم بنظرت بالاخره این کس کشها فردا پس فردا پولمونو میدن ؟ گفت چی بگم حمید ...؟؟ ..، بعد این همه مکافات فک کنم بالاخره میدن ...، مسخره است ..، اصلا این مملکت همه چیش مسخره است ..، جنس که میخوان عز و التماس ..، پولشو که میخوان بدن گردنشونو کلفت میکنن و میگن صبر کنید دیگه ..، اوضاع خوب نیست ...! ، مردیکه کس کش با پولهای ما دو ماه پیش تو اوج بدبختیها و گرفتاریها و بگیر ببندهای ما رفته تو کیش ویلا خریده ...، ای بمیرید با این مملکت خر تو خرتون که اینقد قوانین آبکی هستن که هر چسی که دو تا آشنا داشته باشه به خودش اجازه میده پول مردمو ببره ...، بعد رو به من کرد و گفت اوقاتمونو تلخ کردی ..، تازه داشت با داستان تو چشمام گرم میشد ...، حالا من راست راستی اینقد دوست خوبی هستم ..؟؟ گفتم گمشو بابا ..، دارم قصه میگم این شبهای لعنتی بگذره و خوابمون ببره ..، راست راستی باورت شده ؟ خندید ...، گفت حالا که بیدارم کردی باید یه قسمت دیگه تعریف کنی تا خوابم ببره ..، گفتم ساعت یک صبحه دو ساعته دارم واست قصه میگم جونت هم در بیاد من دیگه قصه ام نمیاد ..، بکپ !! ، بعد هم کونمو بهش کردم و چشمامو بستم ..، گفت باشه ..، گذر پوست به دباغ خونه میفته ...!! دلم واسش سوخت و ادامه دادم .....
    ساعت نزدیک هفت شب بود و کامبیز هنوز خواب بود ..، درست پنج ساعت خوابیده بود و روده کوچیکه من روده بزرگه رو میخورد ..، گفتم ولش کن بلکه این خواست تا صبح بخوابه ...، ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم و زیرشو روشن کردم و وقتی داغ شد بدون اینکه روغن بریزم دو تا همبرگرو انداختم توش ..، از اول هم همبرگر رو با روغن سرخ نمیکردم ...، همبرگرها آب انداخت و توی آب و روغن خودش شروع به سرخ شدن کرد ..، یهو سر و کله کامبیز پیدا شد ..، انگار بوی غذا به دماغش خورده بود ...، هنوز گیج میزد ..، گفت واسه منم بنداز ..، ساعت چنده ؟ گفتم ای بمیری پنج ساعته منتظرم بیدار بشی با هم غذا بخوریم ...، ساعت هفت شبه ...، خندید..، دو تا همبرگر دیگه توی ماهیتابه انداختم ..، کامبیز رفت که به سرو روش یه آبی بزنه و برگرده ..، وقتی برگشت سر و روش رو شسته بود و سرحال بنظر میومد ...، غذا رو توی دو تا بشقاب گذاشتم و با گوجه و خیارشور خورد شده سر میز بردم ..، چند تا تیکه نون هم گذاشتم و از توی یخچال دو تا کانادای یخ در آوردم و باز کردم ..، بعد سر میز نشستم ..، گفت به به ..، چه کردی ..!! ، گفتم نوش جان ..، اولین لقمه رو به دهنش برد و خورد ، بعد گفت وقتی بیدار شدم زبونم نبض داشت ..، وقتی که خیلی مست میشم و شروع به حرف زدن میکنم بعدش که بیدار میشم زبونم نبض داره ...، حالا راست بگو تو مستی چی گفتم ؟ گفتم هیچی یکم خاطره تعریف کردی ...، خندید و گفت از خودم و مامانم ..؟؟ ، لبخند زدم و گفتم اوهوم ...، گفت چی گفتم ؟؟ ...، گفتم هیچی سر جمع بهم گفتی حتی اگه پا داد با مامانت سکس کنی این کارو نکن چون عاقبت خوبی نداره !! ، خندید و گفت ای ول ..، پس قصه هر چی که بوده نتیجه داستان خوب بوده ...!! ، گفتم اوهوم ..، بعد در حالی که دهنم پر بود و داشتم لقمه میجویدم گفتم غذا خوردیم بریم خونه ...، فردا پنجشنبه است ...، من کلی کار دارم ...، کامبیز خندید و گفت آهان از اون نظر ...!! یه شیشه ویسکی از توی زیرزمین برداشتم وتوی ماشین گذاشتم ، تصمیم داشتم فردا به ناتاشا هدیه بدم...
    از خواب که بیدار شدم ساعت رو نگاه کردم..، حدودای نه صبح بود..، صدای حرف زدن لیلا و مامانم از توی آشپزخونه میومد و سر و صدای بازی بچه ها بلند بود ....، رفتم توی دستشویی و دست و صورتمو شستم و یه شونه توی موهای جن زده ام کشیدم و بعد رفتم توی آشپزخونه ..، مامان و لیلا سخت مشغول صحبت بودن ..، با دیدن من ساکت شدن و مامانم گفت بالاخره داره شنبه میشه ..، ببینیم مرد هستی که سر قولت بمونی و بشینی سر درسهات یا نه ...، گفتم چشم مامان ..، گفت حالا صبحانه چی میخوری ؟ واسه بچه ها فیرینی درست کرده بودیم ، میدونستم دوست داری ..، واست نگه داشتم ، میخوری ؟ گفتم آره آره ..، لیلا خندید و از توی قابلمه روی گاز واسه من دو تا ملاقه فیرینی ریخت توی ظرف ..، یه قاشق سوپخوری هم روش گذاشت و جلوی من روی میز گذاشت ، با علاقه قاشق رو برداشتم و پر کردم و به دهنم بردم ..، لیلا گفت ببخشید آقا حمید وقت نشد ازتون تشکر کنم ..، با تعجب برگشتم و گفتم بخاطر چی ؟ گفت بخاطر کولر ..، گفتم آهان ..، خواهش میکنم ...، کارت به کجا رسید ..؟ مامانم گفت داشتیم در همین مورد حرف میزدیم ..، دادگاه نامه فرستاده واسه پدر شوهرش که خودشو به پزشکی قانونی معرفی کنه ..، اونم که انگار شصتش خبردار شده که لیلا ازش شکایت کرده زنگ زده و حسابی تهدیدش کرده که اگه شکایت کرده باشی چنین و چنان میکنم ..، گفتم فراست چی میگه ؟ مامان گفت فراست گفت فعلا اصلا بروز ندید که شکایت کردید ..، تا یارو بره پزشکی قانونی و نمونه اش رو بگیرن ..، بعد دیگه حرف و حدیثی نمیمونه و نمیتونه انکار کنه ...، سری تکون دادم و گفتم آره خوب اگه میشه انکار کنی و توی نامه چیزی نوشته نشده بهتره همین کارو بکنیم ..، اما اگه یارو خواست بیاد اینجا داد و بیداد کنه بگو چند نفر رو پیدا کنم بیارم حسابی به خدمتش برسن ...، مامان گفت خوبه خوبه ..، شجاعتت رو نگهدار وقتی با این وضع درس خوندن فرستادنت جبهه بتونی از خودت دفاع کنی لازم نکرده واسه یه پیرمرد زپرتی شاخ و شونه بکشی ..، اگه اومد اینجا خودم به خدمتش میرسم نیازی به شما نیست !! ، خندیدم و گفتم منم بخاطر اون گفتم نه بخاطر شما..!! ، اگه من کسی رو بفرستم فوقش دو سه تا چک و لگد میزنن و ولش میکنن اما اگه بیفته دست شما که استخونهاش هم میره لای دست باباش و یه قتل درجه یک میفته گردنمون ..!! ، مامان و لیلا از شوخی من خندیدن ..، رفتم تو اتاقم و به خونه وحید فیلمی زنگ زدم ..، گوشی رو برداشت ، حال احوالی کردم و سراغ سهیلا رو گرفتم ..، گفت ساعت سه از دانشگاه میاد..، خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ...
    ساعت سه دوباره به سهیلا زنگ زدم و باهاش واسه ساعت هفت قرار گذاشتم ...، گفت لباسهام رو بپوشم روش چادر سر کنم ...؟؟ گفتم نه عزیزم لباسهات رو بزار توی یه پاکت بردار اونجا که رفتیم برو توی اتاق و عوض میکنی و میای ...! ، گفت باشه ..، حدودای ساعت پنج گفتم یه زنگ به ناتاشا بزنم نکنه مهمونی رو کنسل کرده باشه ...، تلفن دو تا زنگ خورد و بعد ناتاشا گوشی رو برداشت ...، خندیدو وگفت دل به دل راه داره ...، چند بار گوشی رو برداشتم بهت زنگ بزنم که یاد آوری کنم ..، گفتم نکنه یادت رفته باشه ..، حالا دیگه خودت زنگ زدی ...، گفتم مگه آدم همچین چیزی رو یادش میره ..، یه هفته است دارم به دلم صابون میزنم بیام ببینم مرغ شکم پر چیه ...، حالا میگی یادم نره ...! ، گفت سهیلا هم میاد ؟ گفتم آره باهاش واسه ساعت هفت قرار گذاشتم ..، حدود ساعت هفت و نیم میرسیم خونه شما ..، خوبه ؟ ناتاشا گفت آره عزیزم عالیه ..، میخواستم قطع کنم که ناتاشا گفت راستی ..، گفتم هان گفت آویر هنوز چیزی در مورد تماس با سهیلا به من نگفته ..، تو چقد از سهیلا مطمئنی ؟ واقعا راست گفته ؟ گفتم دلیلی نداشت بخواد دروغ بگه ..، سهیلا فک نمیکرد من به تو بگم ..، دوست هم که نشده با آویر ، اینجوری که میگفت فقط در مورد دانشگاه و این حرفها صحبت کردن ..، ناتاشا زیر لب گفت از کجا معلوم ..!! ، گفتم به دلت بد راه نده ، حالا بهش میگم دیگه به آویر زنگ نزنه ..، ناتاشا گفت این نشد یکی دیگه ..، تو به سهیلا میگی دیگه زنگ نزنه از کجا معلوم که دوباره به یکی دیگه شماره نده ...، گفتم حالا ولش کن ..، دو ساعت دیگه مهمون داری اوقات تلخی راه ننداز ..، درست میشه ..، خندید و گفت حق با توئه ..، زودتر بیاید..، تلفنو قطع کردم و توی اتاق واسه خودم بشکن میزدم و آواز میخوندم یک حمومی سیت بسازم ای آویر خان چل ستون چل پنجره ..!!، همونطوری که فک میکردم ناتاشا به آویر شک کرده بود و حالا لابد با دقت بیشتری کارهاش رو زیر نظر میگرفت و احتمالا زود دست دکتر رو میشد ..
    سهیلا با مانتو شلوار خوشگلش دم خونشون منتظر من بود ..، چادر سرش نکرده بود ..، تو دلم ازش تشکر کردم و جلوی پاش ترمز کردم ..، یه آرایش غلیظ روی صورتش بود و رژ لب منو نکش قرمز رنگی هم زده بود ...، گفتم واو ..!! ، گفت آرایشگرم گفت این آرایش شبه ..، توی شب معمولی میشه الان غلیظ به نظر میرسه ، دوباره گفتم واو مگه آرایشگاه رفتی ؟ گفت اینهمه خرج لباس و کفش کردیم گفتم یه آریشگاه هم برم موهامو مرتب کنم که حداقل لباسم به چشم بیاد و ضایع نشه ..، گفتم آفرین خوب فکری کردی ..، ساعت چند دقیقه بعد از هفت و نیم بود که جلوی خونه مامان بزرگ ناتاشا ترمز کردم تویوتا قراضه آویر هم درست جلوی راه پله پارک شده بود ..، ماشینو کنار ماشین آویر پارک کردم و از ماشین پیاده شدیم ..، سهیلا خیلی خوشگل کرده بود ، در زدیم و ناتاشا به استقبالمون اومد ..، موهاشو شینیون کرده بود و یه آرایش ملایم روی صورتش بود و لباس ساده و قشنگی از جنس کرپ به رنگ کرم و قهوه ای تنش کرده بود یقه لباسش باز بود و یه گردنبند طلای سفید با نقش یه پروانه بزرگ توی سینه اش بود که با الماس تزئین شده بود و درخشش خاصی داشت ، دامنش کوتاه بود و پاهاش لخت بودن ، یه کفش جلو باز کرم پاش کرده بود ، حسابی تحویلمون گرفت ، شیشه ویسکی رو که کادوپیچ کرده بودم بهش دادم و کلی ذوق کرد ، سهیلا رو به اتاق تعویض لباس راهنمایی کرد و به من گفت آویر توی پذیرایی هست برو پیشش منم یه نوشیدنی واستون میارم و بهتون ملحق میشم ..، سهیلا الکل میخوره ؟ گفتم والا نمیدونم ..، از خودش بپرس ..! ، ناتاشا سری تکون داد و گفت باشه ..، اویر سمت راست پذیرایی روبروی عکس تیمسار روی یه مبل تکی بزرگ نشسته بود و حسابی از خودش با میوه و شیرینی پذیرایی میکرد ..، تو دلم گفتم بدبخت ندیده ..!! ، با دیدن من از جاش پاشد و یه لبخند تصنعی زد و دستشو به سمتم دراز کرد ..، منم یه لبخند الکی تحویلش دادم و دستشو توی دستم گرفتم و زود ول کردم ، چند دقیقه بعد سهیلا اومد تو ...، آویر که جای خودشو داشت منم که صد بار کرده بودمش فکم چسبید ..، تو اون لباس کارشده و کوتاه بنفش مثل ستاره میدرخشید ..، پاهای ورزیده و خوش فرمش رو با یه جوراب نازک رنگ پا پوشونده بود و کفشهای پاشنه ده سانتی بنفششو پاش کرده بود و با یه گردنبند مروارید ست خودشو کامل کرده بود ..، موهاش رو خیلی قشنگ روی سرش جمع کرده بود و دو تا گوشواره آویز مروارید روی گوشهاش خودنمایی میکرد ، اینقد سکسی شده بود که کیرم بلافاصله راست شد ، فک کنم آویر خودشو خیس کرد !! ، قبل از اینکه من بخوام به استقبال سهیلا برم آویر نیم متر از جاش پرید و رفت جلو و با سهیلا دست داد و سلام علیک گرمی کرد ..، سهیلا تقریبا به زور دست خودشو از توی دست آویر بیرون کشید و اومد سمت من ، نگاهی به شیشه نقاشی ویترای روی دیوار وسط بوفه انداختم و امیدوار بودم که ناتاشا از اونور بوفه دیده باشه که آویر چطور آویزون سهیلا شده ...، دست سهیلا رو گرفتم و بردم درست روبروی ویترای روی یه کاناپه بزرگ نشوندم و خودم بغلش نشستم ..، آویر بدون توجه به من هی زل میزد به پرو پاچه سهیلا ...، چند دقیقه بعد ناتاشا با چهار تا گیلاس بلند برگشت ، شراب زرد رنگ با یه کمی کف توی گیلاسها نشونه های شامپاین رو بروز میدادن ، فهمیدم که سهیلا هم به ناتاشا گفته که با شراب مشکلی نداره که ناتاشا با چهارتا گیلاس شراب اومده ..، ناتاشا گیلاسهای شراب رو تعارف کرد و هممون پاشدیم ، انتظار داشتم که آویر اول گیلاسشو به گیلاس ناتاشا که میزبان بود و مثلا نامزدش هم بود بزنه اما بجاش آویر به سهیلا نزدیک شد و گیلاسش رو به گیلاس سهیلا و بعد به گیلاس من و ناتاشا زد ..، وقتی گیلاسم رو به گیلاس ناتاشا میزدم به چشمای سبز قشنگش نگاه کردم ..، تو نگاهش غم و عصبانیت رو با هم تشخیص میدادم ...، همگی نشستیم و آویر هم ناچار کنار ناتاشا نشست ..، مزه شراب عالی بود ...، بر خلاف تصورم شامپاین نبود ، یه شراب سبک بود که مثلش رو قبلا نخورده بودم ..، خنک و خوشمزه ..، ناتاشا میوه و شیرینی بهمون تعارف کرد و سر صحبت باز شد ..، ناتاشا درباره عمو عباسش و کارهایی که توی دربار انجام داده بود و درباره مامان بزرگ شاهدوستش صحبت میکرد ، صحبتها گل انداخته بود و گذر زمان رو احساس نمیکردیم ..، یهو ناتاشا گفت ای داد ساعت ده شد ، همه برنجم فک کنم ته دیگ شد...، خندید و پاشد که بره و غذاها رو سرو کنه ..، سهیلا گفت بیام کمکتون ؟ ناتاشا گفت نه عزیزم مرسی ، همه کارهامو کردم میز رو هم چیدم ، فقط برنجو میکشم بعد بهتون میگم که بیاید کمکم کنید غذاها رو روی میز بچینیم ...، ناتاشا که رفت باز آویر شروع کرد به زل زدن به سهیلا ...، اعصابم داشت گاییده میشد ..، دلم میخواست برم با مشت بزنم وسط دهنش ..، میخواستم بگم دوست دختر به این خوشگلی داری ، تو خونه اش هم نشستی دیگه چه مرگته هی به این و اون زل میزنی ..!! ، بعد یهو یه فکری به خاطرم رسید به سهیلا گفتم من ماشین رو بد جایی گذاشتم میترسم کسی بخواد رد بشه بماله بهم ..، میرم سریع جابجاش میکنم و میام ..، سهیلا سر تکون داد ، یه لبخند الکی به آویر زدم و از پذیرایی بیرون اومدم ..، ماشین رو جایی گذاشتم که توی دید نباشه ، توی داشبورد ماشین یه چاقو کوچیک داشتم ، برش داشتم و برگشتم سراغ ماشین آویر و از حرصم چاقو رو با زحمت توی چرخ جلوش فرو کردم ، صدای فیس خالی شدن باد لاستیک و تجسم قیافه آویر وقتی که با ماشین پنچر مواجه میشه باعث شد لبخند بزنم ..، چاقو رو پرت کردم توی جوی آب و برگشتم توی خونه ، در آشپزخونه باز بود و ناتاشا سخت مشغول کار بود ..، در زدم و وارد آشپزخونه شدم ..، ناتاشا با دیدن من لبخند زد ..، گفت کجا بودی ؟ گفتم ماشین بدجایی پارک شده بود جابجاش کردم ، کمک نمیخوای ؟ گفت نه عزیزم ..، تمومه دیگه ..، گفتم واسه من حتما ته دیگ بزار ..!! ، خندید و گفت باشه عزیزم ..، به دیواری که توش ویترای بود نزدیک شدم و دیدم همونطوری که حدس میزدم آویر اومده و کنار سهیلا نشسته و داره باهاش حرف میزنه ..، مثلا زیر لب اما طوری که ناتاشا بشنوه گفتم این چرا اینجوری میکنه ؟ ناتاشا فوری سرشو از روی قابلمه برنج برداشت و گفت کی ؟ انگشت اشاره ام رو به علامت ساکت روی بینیم گذاشتم و گفتم آویر ...! ، بلند شد و بدو بدو اومد...، اومدن ناتاشا با زمانی که آویر دستشو روی زانوی سهیلا گذاشت همراه شد ...، سهیلا دست آویر رو از روی زانوش کنار زد ..، اما آویر پر رو بود و این بار یکم از دامن سهیلا رو هم بالا زد و دستشو بالاتر روی رون سهیلا گذاشت ، دست ناتاشا توی دست من بود ..، دستشو کشید و میخواست بره توی پذیرایی سراغ آویر ..، دستشو گرفتم و گفتم یه دقیقه صب کن گوش کن ببین چی میگه ...، ناتاشا با بیمیلی وایساد ..، صدای آروم آویر به گوش میرسید که میگفت آخه این پسره نفهم غیر از پول باباش چی داره که تو اینقد بهش وفاداری ..؟ سهیلا گفت آقا آویر اینجا خونه ناتاشا خانمه ..، من به حمید کاری ندارم اما تو خونه اون زشته شما اگه نامزدش هم نیستین دوست پسرش که هستید ...، گناه داره بخدا ..، آویر خودشو به سهیلا چسبوند و گفت میگم من با ناتاشا هیچ رابطه خاصی ندارم ..، ما فقط همکاریم و یه دوستی ساده داریم ...، ناتاشا دستشو از دست من بیرون کشید و گفت به اندازه کافی شنیدم ...، بدو بدو رفت بیرون و منم دنبالش ..، ناتاشا در پذیرایی رو یهو باز کرد و رفت تو ..، آویر دستشو از روی پای سهیلا برداشت و به ناتاشا گفت داشتیم با سهیلا در مورد تو حرف میزدیم ..، ناتاشا در حالی که صداش میلرزید گفت مرتیکه کثافت هیچی ندار ..، همین الان گورتو از خونه من گم کن بیرون...، آویر که همچین انتظاری از ناتاشا نداشت گفت مگه چی شده ...؟ ناتاشا گفت خفه شو عوضی ...!! ، از همون اول همه بهم گفتن که تو چه گهی هستی اما من فکر کردم حسودی میکنن ..، گفتن با مهسا قاسمی رو هم ریختی ..، گفتم حسودن ..، چشم ندارن ..، حالا تو خونه من ؟ کثافت تو خونه من نشستی به دوست دختر حمید دست درازی میکنی و میگی من فقط باهات یه دوستی ساده دارم ؟؟ کثافت بی چشم و رو ...! ، بعد هم تقریبا با جیغ گفت گمشو از خونه من بیرون کثافت ....، آویر که دید هوا پسه و ناتاشا هم حرفهاش رو شنیده سریع دست انداخت و کتش رو برداشت و در حالی که از خونه بیرون میرفت گفت همه از خداشونه با یه دکتر دوست بشن ...، تو هم پشیمون میشی ..، ناتاشا گفت اون تو ده خودتونه که دکتر بودن دهن پر کنه ..، اینجا تهرانه ، تو سر سگ بزنی دکتر میرینه ...!!! ، گمشو بیرون کثافت ..، فک میکردم آدمی بدبخت وگرنه من واسه تمیز کردن اینجا هم تو رو تو خونه راه نمیدادم ...، بابای من فقط واسه تعمیر اینجا اندازه حقوق دو سال تو پول داده سنگ توالت خریده ... دکتر !!! ، آویر دست از پا دراز تر با چک و چیل آویزون از خونه بیرون رفت ، تو کونم عروسی بود ، قیافه اش رو تصور کردم که الان تازه میره و میبینه که ماشینش هم پنچره ، بی اختیار لبهام به خنده وا شد..، آویر که در رو بست ناتاشا دستشو به یه ستون گرفت و از ته دل شروع به زار زدن کرد ، دلم آتیش گرفت ...، نزدیکش شدم و کمکش کردم که روی یه مبل بشینه ..، داشت از سهیلا عذر خواهی میکرد بخاطر رفتار آویر ..، سهیلا هم میگفت شما خودتو اذیت نکن ، از این مردها زیادن ، شما نزدیک بود حیف بشی ..، سهیلا گفت الان بجای ناراحتی باید خوشحال باشی که الان فهمیدی با چه جور آدمی سر و کار داری ..، اگه ازدواج میکردی و بعد معلوم میشد که خیلی بدتر بود ..، ناتاشا سر تکون داد و تایید کرد ..، یهو سر و صدای آویر از توی کوچه بلند شد ...، ناتاشا سرشو بلند کرد و گفت چه مرگشه ؟ باز فحش میخواد ؟ گفتم نه ..، داره به من فحش میده ...، آخه ماشینشو پنچر کردم ...!! ، ناتاشا تو اون حال و روز یهو زد زیر خنده و بلند بلند شروع به خندیدن کرد ..، گفت مگه تو میدونستی قراره چی بشه ؟ گفتم نه ..، مگه علم غیب دارم ؟ من فقط از حرص خودم که با وجود تو با چشماش سهیلا رو میخورد ماشینشو پنچر کردم ..، دیگه فک نمیکردم اینقد پررو باشه که بخواد تو خونه تو به سهیلا دست بزنه ..، سهیلا گفت من که بهت گفتم این احتمالا میاد آویزون من میشه بزار من نیام ...! ، ناتاشا با چشمای پرسشگرش به من نگاه کرد..، گفتم بابا فکر کردم شاید سهیلا اشتباه میکنه و آویر همچین قصدی نداشته باشه ...، سهیلا گفت من بهت میگم سه ساعت داشت پشت تلفن درباره تو دری بری میگفت و میخواست باهام دوست بشه ...، دوباره ناتاشا منو نگاه کرد ، اینبار عصبانی بود ..، گفتم خوب میخواستم با چشمای خودت ببینی ..، اگه هزاری هم من میگفتم که این خانم بازه که تو گوش نمیکردی ...، اینبار نوبت سهیلا بود که عصبانی بشه ..، گفت پس از اول میگفتی که منو به عنوان خوکچه آزمایشگاهی وارد این ماجرا کردی ...، میخواستی منو طعمه کنی که ناتاشا بفهمه آویر گهه ؟ اینقد واسه من ارزش قائلی ؟ داشتم وسط سوالهای اون دو تا کس خل میشدم ...، گفتم یه دقیقه جفتتون ساکت بشید من حرف بزنم ...، بعد رو به ناتاشا گفتم اونروز که با کامبیز اومدیم بیمارستان بهت سر زدم یادته ؟ ناتاشا گفت اوهوم ..، گفتم اونروز آویر از بغل یه پرستار که موهای مشکی صاف و بلند داره رد شد و انگشت به کونش زد ..، ناتاشا چشماش گرد شد و گفت مهسا قاسمی ..!!! ، گفتم اسمشو من نمیدونستم که اما کامبیز دید و بهم گفت ..، دختره هم برگشت و به آویر لبخند زد ..، بعد که تو گفتی باهاش قصد ازدواج داری من میخواستم بهت بگم اما فک کردم تو احتمالا فکر میکنی از روی حسادت اینو میگم ..، خدا رو شکر که اشتباه هم نمیکردم ..، همین الان وسط عصبانیت گفتی هر کی هر چی گفت من گفتم از روی حسادت میگن ...، ناتاشا گفت اما باید بهم میگفتی ...، جوابشو ندادم و ادامه دادم اونشب که رفتیم لواسون آویر هی به سهیلا کرم ریخت ، یادته سهیلا ؟ سهیلا سر تکون داد ، هنوز خیلی عصبانی بود ، اما تو اینقد حواست به عشقتون بود که حتی توجه نکردی ..، آویر پاشو مالید به پای سهیلا و وقتی سهیلا نگاهش کرد لبخند زد که یعنی عمدا کردم ، باز هم تو حتی ندیدی ..، به کسی که اینقد عاشقه چی بگم من ؟ همون شب به سهیلا شماره داد ..، سهیلا هم وقت رفتن توی ماشین به من گفت ..، اما من فکر کردم باز هم بهت بگم آویر میگه واسه کار سهیلا بهش شماره دادم ، سر شام هم که حرفش شده بود ..، بعد سهیلا بهش زنگ زد و اون حرفها رو پشت سر من و تو زد ....، باز هم میدونستم که گفتنش هیچ فایده ای نداره و آویر میتونه راحت انکار کنه ..، امشب در اصل واسه خداحافظی اومدم اینجا ..، اتفاقاتی که افتاد برنامه ریزی من نبود ..، من فقط از حرص ماشینشو پنچر کردم ..، هیچ فکر نمیکردم توی خونه تو امشب کاری صورت بده ..، همینو به سهیلا هم گفتم ...، نگفتم ؟ سهیلا با سر تایید کرد..، گفتم حالا این مردیکه اینقد کس خل و خانم باز و اعتماد به سقفه که دیگه تقصیر من نیست ...، حالا یه کاری کرد تو هم دیدی ..، من هم واقعا از سهیلا معذرت میخوام بخدا فکر نمیکردم این مردک اینقد پررو باشه ..، راستشو بخوای من به هوای دیدن تو و خوردن مرغ شکم پر اومده بودم ..، حالا از جفتتون معذرت میخوام ..، ببخشید ...، ناتاشا و سهیلا به همدیگه نگاهی کردن و لبخند زدن ..، بعد من بهشون نزدیک شدم و گونه هر دوشون رو بوسیدم ..، گفتم هیچکدومتون که دوست دختر من نیستید ...، ولی هر دوتاتون برام مهم هستید و دلم نمیخواد ناراحت بشید ...، سهیلا و ناتاشا هم منو بوسیدن ..، به سهیلا گفتم بیا ما دیگه بریم ..، فک کنم با این تفاسیر مهمونی تمومه ...، سهیلا تایید کرد و پاشد که بره و لباس بپوشه ...، ناتاشا دست مارو گرفت و گفت بخدا اگه برید خیلی ناراحت میشم ..، کلی شام خوشمزه درست کردم ، از صبح پای گازم ، زحمت منو بی اجر نکنید ..، حداقل بمونید شامتونو بخورید ..، اونی که باید میرفت گورشو گم کرده ..، ما چرا شبمونو خراب کنیم ...، خندیدیم و نشستیم ..، چند دقیقه بعد کمک کردیم و میز شام رو چیدیم ، عجب شامی بود ..، دلتون نخواد ...، یه دیس پر برنج خوشبوی دمسیاه با ته دیگ فراوون رو با مرغ و خورشت کدو بادمجون خوردم ...، از غذای ناتاشا سیر نمیشدم ..، نمیساعت بعد کلا یادمون رفته بود که سر شب آویری هم اینجا بود و رفت !!

  42. #242
    شامپاین ...؟؟ تو این خراب شده شامپاین از کجا گیر آوردی لامصب ..؟ کامبیز جواب داد بقول مامانت پول بدی همه چی هست !!، حالا چند خریدی ؟ 130چوق ! ، امشب باید جشن بگیریم ..، گفتم سه ماه کارمونو تعطیل کردیم و دنبال طلب این در و اون در زدیم و دادگاه و کوفت و مرض ، تو این گرما که سگ از خونه اش بیرون بیاد مغزش ذوب میشه دو هفته توی اتاق بدون کولر خوابیدیم ..، حالا نصف طلبمونو گرفتیم و تو میخوای شامپاین باز کنی ؟ کامبیز خندید ..، خداییش همینقدش هم غنیمته ..، بیا حساب کنیم ببینیم چقد ضرر دادیم ..، گفتم 560 تومن چک گرفتی ، حدود 200 تومن هم جنس تولید شده برداشتیم ..، اون ژنراتور و پمپ که علی سیاه 5تومن گرفت آدرسشو داد رفتیم توقیف کردیم چند میارزید ؟ گفت آخ آخ علی سیاه ..، قسمت نشد زنشو بکنیم ..، یه هفته دیگه اینجا میموندیم پری خوشگله رو میکردم ..، حالا خوب شد تو داستان تو مثل اینجا من سرخورده نشدم ، عجب داف ردیفی بود ..!!، سر تکون دادم و گفتم آره ، حالا این ژنراتور و چند میشه آب کرد ؟ گفت اگه میخواستیم بریم همینو بخریم با همین وضعیت باید 190 تومن پول میدادیم اما من فک نکنم بیشتر از 100 تومن بشه فروختش ..، گفتم خوب سرجمع شد 855 میلیون گفت 860 تومن ..، گفتم پنج تومنی که علی سیاه رشوه گرفت حساب نمیکنی ..؟ گفت راست میگی ..، گفتم حدود سیصد تومن تا اینجا ضرر دادیم ..، گفت باشه ..، نزدیک بود کلش بره ..، سر تکون دادم و تایید کردم ..، گفتم چکو خوابوندی به حساب ؟ گفت آره ..، تا پاس نشه خیالم راحت نمیشه ..، خوب باشه ..، بیا بخوابیم ..، گفت تازه سر شبه ..، گفتم یازده شبه از صبح داریم سگ دو میزنیم ..، بیا بخوابیم دیگه ...، نه دیگه اگه نمیای شامپاین باز کنیم داستان تعریف کن بلکه خوابم برد ..، راستی یکی دو شب دیگه بیشتر اینجا نیستیم ..، داستانو یه جوری تموم کن من خوشم بیاد ..، چکو خوابوندم تو حساب خودم ها !!! خندیدم و داستانو ادامه دادم ....

    ساعت حدودای یازده شب بود که دیگه پاشدیم که بریم ، سهیلا با اشاره من دیگه لباس عوض نکرد چادرشو روی لباسها سرش کرد ، ناتاشا از خنده روده بر شد ..، گفت چادر چیه ...، گفتم کمیته دور کنه ...، چادر که سرش باشه دیگه کسی گیر نمیده ...، خندید و گفت عجب فکر خوبی ، منم یکی واسه خودم دست و پا کنم ..، مهمونی که میرم عالیه ...، سهیلا میخواست کفششو عوض کنه ، نذاشتم گفتم تیپو بهم نزن ..، وقتی نشست توی ماشین و از ناتاشا خداحافظی کردیم سریع چادرشو کنار زدم و دستمو لای پاهاش فرو کردم ...، کیرم داشت میترکید ..، گفتم شب پیشم میمونی ؟ گفت مگه خونتون خالیه ؟ گفتم خونه خالی داریم ...، فقط ...، گفت چیه ؟ گفتم اوضاع مالیم خوب نیست ..، گفت خفه شو ...، فقط یه جا وایسا زنگ بزنم خبر بدم ..، گفتم میریم خونه از همونجا زنگ بزن ...، یه راست رفتم تا دم خونه ارواح ..، درو باز کردم و ماشینو بردم تو ..، سهیلا در و دیوار و اثاث خونه رو نگاه میکرد ..، کف کرده بود ..، خونه رو سرسری بهش نشون دادم و بردمش دم تلفن توی هال نشوندمش و خودم رفتم از اتاق سرهنگ به خونه زنگ بزنم و به مامانم بگم که نمیام ..، ساعت یازده و نیم بود ..، مطمئنا بچه ها خواب بودن اما مامانم تا از من خبری نمیشنید خوابش نمیبرد..، گوشی رو که برداشت با صدای آروم که کسی بیدار نشه شروع کرد به نق زدن ..، ای مردشورتو ببره که همش منو جون به سر میکنی ..، از ساعت نه تا حالا پای تلفنم که یه خبری از تو بگیرم ، کامبیز هم میگه مهمونی دوستشه و اونم ازت خبر نداره ..، آخه من از دست تو چیکار کنم ؟ خوب که نق زد گفتم تموم شد ؟ گفت درد ..، کجایی ؟ چرا نمیای ؟ گفتم خونه سرهنگم ..، فردا هم کار داریم ..، دیدم دیر وقته دیگه اومدم همینجا بخوابم ..، گفت کی بشه ببرنت جبهه تکلیفم یه سره بشه از شرت خلاص شم ..!! ، گفتم صبح زنگ میزنم ..، بدون خداحافظی تلفنو قطع کرد ..، سهیلا با اون لباس کیر راست کن اومد توی اتاق خواب سرهنگ معلوم بود همه اتاقها رو دنبال من گشته ، بالاخره منو دید و گفت اینجایی ؟ اومد پیشم ..، بلند شدم و دست انداختم گردنش و لبهام رو توی لبهاش چفت کردم ..، گفتم خیلی سکسی شدی خانم ..! ، دستشو برد پایین وسط پاهام ..، گفت این دیگه چی میگه همش راسته ..! ، گفتم همش راست نیست ، فقط وقتی یه خانم خوشگل میبینه مثل جنتلمنها جلوش پا میشه ..، گفت آقای جنتلمن اینجا خیلی بزرگ و قشنگه ..، چسی اومدم و گفتم قابلی نداره ...، گفت مال شماست ؟ گفتم مال یکی از دوستای بابامه که آمریکاست ، ما باهاش شریک شدیم ، میخواد بکوبه و بسازه..، ترسیدم بگم مال ماست فک کنه میخوام براش قیافه بگیرم و با اون وضعی که اونها زندگی میکردن یه وقت آهش مارو بگیره ..، سهیلا گفت حیف اینجاست ..، خیلی قشنگ و خوش نقشه است ..، وسایلش هم کامله که گفتم آره ..، ما هم بهش گفتیم حیفه ..، حالا مجوز براش بگیریم تا بعد ببینیم چیکار میخواد بکنه ، دستمو انداختم دور کمرش ..، لامصب عین سنگ میموند ..، بدن زن به این ورزیدگی دیگه ندیدم ..، فک کنم با اینکه اونوقتا خیلی بدنم روی فرم بود و دوچرخه سواری و شنا میکردم باز هم اگه قرار بود باهاش کشتی بگیرم فقط ده ثانیه میتونستم در مقابلش مقاومت کنم ..، به اضافه اینکه جودو کار هم بود ..، لبهام رو توی لبهای گوشتالوش چفت کردم و مکیدم ..، وقتی دستمو بین پاهاش بردم و لباسشو بالا بردم و از روی جوراب شلواری و شورت توریش کسشو مالیدم آه و ناله اش بلند شد ..، در حالی که لبهامون روی هم بود از توی اتاق سرهنگ تا اتاق بغل و کنار تخت پاورچین پاورچین رفتیم ..، یه بار پامو با کفش پاشنه بلندش لگد کرد که دادم در اومد ..، هلش دادم روی تخت ..، وقتی میفتاد پاهاش از هم باز شدم و شورت سبز تیره که اونروز به حساب من واسه خودش برداشته بود از توی جوراب شلواری نازکش معلوم شد ..، جلوش وایسادم و شلوار و شورتمو با هم پایین کشیدم ..، پرید روی کیرمو در حالی که من بقیه لباسهام رو در میاوردم شروع به ساک زدن کرد..، وسط ساک زدن کشید و من رو نگاه کرد و گفت اما خوب آویر رو ضایع کردیا ..، من تو جونورو میشناسم ..، از اول همه چی رو برنامه ریزی کرده بودی ..، میگی که فکر نمیکردی بیاد سمتم و آویزون بشه ..، اما وقتی داشتم همون اول پذیرایی روی مبل مینشستم ..، دستمو گرفتی و بردی روبروی اون نقاشی شیشه ای نشوندی که از آشپزخونه دید داشت ..!!، اینو میگم که پیش خودت فک نکنی خرم کردی ..، خر خودتی !! ، سرشو چسبوندم روی کیرمو گفتم ساک بزن کیرم خوابید ، بعد هم گفتم من هیچ برنامه ای نداشتم ..، اصلا به من چه ..، ناتاشا که دوست دخترم نیست ، دوست خانوادگیمونه ..، البته بدم نمیومد پته اون دکتر عوضی رو روی آب بریزم اما اینکه این اتفاقها بیفته اصلا برنامه من نبود ..، سهیلا کیرمو از تو دهنش در آورد و گفت خر خودتی ..!! ، گفتم حالا هرچی ..، هی من میگم نره تو میگی بدوش ! ، حالا که حرف تو کتت نمیره تو اینطوری فک کن ..، بعد هم با دو دست سرش رو گرفتم و کیرمو تا جایی که میشد توی دهنش چپوندم ..، وایساد جلوی من و پشتشو به من کرد که کمک کنم لباسش رو در بیاره ..، در حالی که کیر راستم روی کونش بود و به لباس پر از گلدوزیش میمالید زیپ لباسش رو از پشت باز کردم و از گردن تا پایین کمرش لخت شد ..، گره سوتینش رو هم گرفتم و باز کردم ..، خندید ..، وقتی آستینهای کوتاهش رو از دستش خارج میکرد بند سوتینش رو هم همراه آستینها در آوردم ..، بعد لباسش رو مثل شلوار از پاش پایین کشیدم و با یه بالاتنه لخت در حالی که فقط یه جوراب شلواری سکسی و کفشهای پاشنه بلند پاش بود جلوم وایساد ، نشوندمش لبه تخت و جلوش نشستمو پاهاشو یکی یکی بلند کردم و کفشهای سکسی رو از پاش در آوردم بعد هم جوراب شلواری و شورتشو با هم پایین کشیدم و کس قلنبه اش که روش یه کمی مو داشت معلوم شد ..، دستمو روی کسش کشیدم و گفتم به به ..، جای کامبیز خالی ...!! ، خندید و گفت اصلا هم جاش خالی نیست ..، اصلا دیگه وقتی جفتتون باشید من لخت نمیشم ..، آدم نیستید ، یهو کس و کون آدمو با هم پر میکنید ..، اوندفعه نزدیک بود جر بخورم ..، خندیدم و دستمو لای چاک کس خیسش تاب دادم ..، آه و ناله اش بلند شد ..، دستشو گرفتم و بردمش سمت حمام ..، نگاه کردم ، توی حمام حوله خشک آویزون بود ..، در حمام که باز شد با دیدن وان مرمری نیشش تا بناگوش باز شد ..، گفتم بیا بریم تو وان ریلکس کنیم ..، امروز خیلی خسته شدیم ...، وان رو پر کردم و نشستم و سهیلا رو لای پاهای خودم نشوندم ..، تقریبا توی بغلم خوابش برد ..، در حالی که توی بغلم بود با سینه هاش بازی میکردم و آروم میمالیدم ...، میدونستم روی سینه هاش حساسه واسه همین هم خیلی آروم با دست روی سینه هاش میکشیدم و با نوکش بازی میکردم ...، گفت حمیییید ...!! ، گفتم هان ...؟ گفت کاش شوهرم بودی ...!! ، مخم سوت کشید ، خواستم دهنمو باز کنم و بگم اونی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود ...، همه رو برق میگیره ما رو ننه ادیسون ، ببین کی عاشق ما شد ..، این جنده خانم ، اما فک کردم اگه بهش برینم دیگه ممکنه کلا از دستش بدم ..، گفتم از من بزرگتری وگرنه هم خوشگلی و هم خوش هیکل و فهمیده و با سواد...، خندید و گفت یعنی واست مهم نبود که شغلم اینه ..؟ گفتم منظورت ماساژه ؟ خوب البته اگه زنم بودی دیگه نیازی نبود بقیه ر