Web Analytics
داستان سکسی یک تابستان رویایی - صفحه 4
صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 151 به 200 از 308

موضوع: داستان سکسی یک تابستان رویایی

  1. #151
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و یکم ( من و نزول خور 5)



    با کامبیز رفتیم سمت بازار بزرگ تهران ، با همدیگه حرفهایی رو که باید میزدیم تمرین کردیم که سوتی ندیم ، رفتیم خونه کامبیز اینها و لباس عوض کردیم ، کامبیز یه عینک به چشماش زده بود که باعث میشد سنش باز هم از اونی که هست بیشتر بزنه ، با هم رفتیم و پرسون و پرسون از زیر پله های مسجد شاه خودمون رو رسوندیم به تیمچه ..، یه بازارچه گرد تو دل بازار اصلی ، دور تا دور مغازه های بزرگ فرش فروشی و وسط تیمچه یه حوض آب با فواره کوچیک فضای قدیمی و سنتی رو بوجود آورده بود ..، کامبیز نظرمو به یه مغازه بزرگ فرش فروشی جلب کرد که بالاش بزرگ نوشته بود سرای فرش میلاد ! ، کامبیز یه کیف سامسونت دستش گرفته بود که اونوقتها اوج کلاس بود ، یه کت و شلوار راه راه تنش کرده بود و قیافه گرفته بود ، منم طبق قرارمون یه لباس جین رنگ و رو رفته از لباسهای قدیمی کامبیز تنم کرده بودم با یه تیشرت قدیمی ..، کامبیز یه کفش دست دوز تبریزی پاش کرده بود و مثل جنتلمنهای واقعی بنظر میومد و من مثل بچه های پادو بدبخت ..!! ، وارد فرش فروشی که شدیم کامبیز با صدای بلند سلام کرد ، یه پسر حدودا همسن خودم با قیافه نزار از ته فرش فروشی پیداش شد که داشت دستهاش رو با یه پارچه تنظیف خشک میکرد ، با صدای تو دماغی رو به کامبیز گفت بفرمایید ..، چیزی لازم دارید ؟ کامبیز گفت با حاجی میلاد کار دارم ، پسره به سر و وضع کامبیز نگاهی انداخت و گفت شما ؟ کامبیز گفت من آشنای حاج فردوس هستم ..، صدای نکره ای از پشت سر پسره گفت با من کار دارن تو یه سر برو مغازه اصغر کتل بگو حاجی گفت چک شیش متری اراک رو که چارشنبه بردی بده ..، بگیر و بیا ، بعد رو به کامبیز گفت بفرمایید ، حاج فردوس زنگ زده بود گفته بود که میاید ..، بعد ما رو به سمت یه تخت بزرگ که روش چهل پنجاه تا فرش دوازده متری روی هم پهن کرده بودن هدایت کرد و گفت ببخشید باید همینجا رو فرشها بشینید ..، قیافه میلاد از بدترین چیزی که ممکن بود تصور کنم بدتر بود ، هفتاد ساله میزد و صورت تیره اش از انبوه سوراخ سنبه های آبله پوشیده شده بود ، همه جای صورتش مو داشت ، روی بینی گنده اش که بنظر از مشت من بزرگتر بود یه سوراخ بزرگ و خال گوشتی سبز رنگ داشت و از توی خالش چند تا موی کلفت سفید بیرون زده بود ، روی سرش هیچ مویی نداشت بجاش صد تا لک و پیس روی کله طاسش به نظر میرسید ، یاد سهیلا افتادم و گفتم بیخود نیست بدبخت داشت سکته میکرد ، آدم نصف روز با این تو خونه سر کنه از زندگی پشیمون میشه ، تا چه رسه که بخوای باهاش بری تو رختخواب ! ، با خودم گفتم این پیری که پاش لب گوره چه فکری کرده که میخواد یه دختر بیست ساله جوون و خوشگلو بدبخت کنه ..، کامبیز نشست و میلاد هم روبروش روی یه تخت دیگه نشست و میلاد دهنشو باز کرد بوی گند دهنش هم به بقیه کمالاتش اضافه شد ، من هنوز سر پا وایساده بودم ، میلاد گفت بشین پسرم ، به کامبیز نگاه کردم و با اخم بهم گفت بشین همینجا ..، عین بچه های حرف گوش گن نشستم کنار کامبیز ، میلاد رو به کامبیز گفت بفرمایید ، کامبیز گفت من هاشم بمانی از آشناهای حاج فردوس هستم ، یه چند باری با هم کار کردیم ، تو کار من سرمایه گذاری میکنه و سودش رو میگیره ..، هفته پیش بهش زنگ زدم که اگه میخواد سرمایه گذاری کنه چون قراره هفته دیگه یه پارتی جنس بیارم ، ولی ایران نبود ، شماره اش رو گرفتم و بهش زنگ زدم ، گفت بیام پیش شما ، گفت که شما هم میخواید سرمایه گذاری کنید ، میلاد یه تسبیح کوتاه گلی رو از توی جیبش در آورد و در حالی که میگردوند گفت کارتون چیه پسرم ؟ البته فردوس گفته اما میخواستم از خودتون بپرسم ، کامبیز یه نگاهی به اینور و اونور انداخت و گفت تلوزیون و ویدئو میارم ، میلاد گفت چطوری میارید ؟ کامبیز با ناراحتی گفت میرم دوبی میخرم و راس الخیمه بار لنج میکنم و میارم گناوه ، کلمه به کلمه حرفهایی رو که از مهدی شنیده بودیم تحویل میلاد میداد ، ادامه داد از اونجا طرف حسابهام تضمینی میارن تهران و تحویل میدن ، میلاد گفت سودش خوب هست ؟ کامبیز گفت اینقدی هست که یه ماهه پونزده درصد فقط به فردوس میدم ..، چشمای میلاد با شنیدن مبلغ برق زد و گفت باشه پسرم تضمین چی میدی ؟ کامبیز گفت چک میدم دیگه ..، میلاد گفت باشه ..، فردوس گفته همه جوره ضمانتت میکنه ..، چقد پول میخوای ؟ کامبیز گفت پونصد تومن ، چشمای میلاد گرد شد و گفت فردوس گفته بود دویست سیصد تومن ، کامبیز گفت اون پارتی های قبلی بود که سیصد تومن کارمو راه مینداخت ، الان دلار رفته بالا و با پونصد تومن بزور میتونیم همون جنسهای قبلی رو بیاریم ، در هر صورت سیصد تومن بکارم نمیاد ، پونصد تومن لازم دارم ، میلاد گفت باشه پس بزارید من حساب کتابمو بکنم پس فردا بیاید خبر بدم ، کامبیز با یه کمی عصبانیت گفت حاجی من هزار تا کار دارم وقت ندارم بیام تا اینجا که خبر بگیرم ، فردا زنگ میزنم اگه پولت جور شده بود پس فردا میام ، اگه جور نشده بود هم که هیچ ، میلاد گفت باشه پسرم گفتم بیای یه ناهار با هم بخوریم بیشتر آشنا بشیم ، چرا عصبانی میشی پونزده درصد یه ماهه ؟ کامبیز گفت بله حاجی ، عصبانی نشدم ، فقط یکم سرم شلوغه ، این چند روزه باید آخرین جنسهای پارتی قبل رو به دلار تبدیل کنم ..، البته این سودی که گقتم تضمینی هست ، که براش چک میدم ، اما به فردوس هم گفتم میتونه تو سود باهام شریک بشه ، شصت به چهل ، شصت درصد من چهل درصد شما ، اما اونجوری دیگه باید پای ضررش هم وایسید یا شاید هم بجای پونزده درصد بیست و پنج درصد سود کنید ، میلاد تسبیحش رو چرخوند ، کامبیز ادامه داد اما حاج فردوس سود تضمینی رو ترجیح میداد ..، میلاد گفت خوب عقل سلیم همینو میگه ، تو کاری که آدم سر در نمیاره بهتره سود مطمئن رو بگیره ..، بعد یه قیافه عارفانه ای گرفت و گفت حالا کارش حلال هست ؟ آخر عمری گیر معامله شبهه دار نیفتیم ، پای ربا و این حرفها وسط نیاد ، وقتی این حرفو میزد دلم میخواست با مشت بکوبم تو صورت کج و کوله اش ، کامبیز خندید و گفت حاجی من کاری به این کارها ندارم ، پول میگیرم جنس میارم میفروشم و سود سرمایه گذار رو میدم ، میلاد دستی به ریش نامرتبش کشید و گفت بله اینجوری خوبه ، حالت شراکت داره و دیگه ربا نمیشه ! ، من یه حساب کتابی میکنم و شما هم عجله نکن ، فردا رو به من فرصت بده و پس فردا بهم زنگ بزن ..، کامبیز گفت باشه با اینکه وقت ندارم اما بخاطر شما صبر میکنم ، بعد انگار که با شاگردش حرف میزنه رو به من گفت بپر سر بازار یه ادویه فروشی پیدا کن یک کیلو ادویه هفت رنگ بگیر بعد بیا پارکینگ ارگ منتظرتم ، بجنب !! ، یکم این پا و اون پا کردم ، دست کرد توی جیبش و یه پونصد تومنی در آورد و بهم داد و گفت جونت در بیاد بگو پول ندارم چرا عین بچه هایی که شاش دارن پاهاتو تکون میدی ! ، سرمو انداختم پایین و گفتم ببخشید آقا هاشم ..، پونصد تومنی رو گرفتم و اومدم سمت بیرون ، شنیدم که کامبیز به میلاد میگفت دلم واسش میسوزه وگرنه کاری ازش بر نمیاد ، میلاد سر تکون داد و گفت همشون همینن مثلا همین پسره مجید.... ، از مغازه بیرون اومدم و لبخند زدم ، اول بازار از یه ادویه فروشی یک کیلو ادویه هفت رنگ خریدم و اومدم سمت پارکینگ ارگ ، بیست دقیقه ای منتظر بودم تا کامبیز اومد ، میخندید و سوار ماشین شد ، گفت چطوری پسر ، ادویه خریدی ؟ گفتم کوفت ، خندید و گفت این مردیکه خیلی هفت خطه فک نکنم خر بشه ..، بعد با عصبانیت گفت دیدی کثافت چه جانمازی آب میکشید ، جای نعل اسبو وسط کله طاسش دیدی ؟ گفتم آره انتر میگفت یه وقت شائبه ربا پیش نیاد ، کامبیز گفت اینو باید بگیری سر و ته کنی تو کونش سرب داغ بریزی ، حال آدمو از هر چی دین و ایمونه بهم میزنن ! ، گفتم آره کثافت ..، کامبیز گفت به بابات گزارش نمیدی ؟ گفتم چرا ..، کامبیز گفت حالا بابات به اینها چی گفته ؟ گفتم بابام اینطوری که میگفت حاج فردوس هم خیلی از دست این عصبانیه ، به میلاد گفته یه کارخونه دار هست که من ازش طلبکارم ، میگم پولو بریزه به حساب تو ، تو بگیر و بده به هاشم بمانی و چکش رو بگیر و بده به وکیلم ...، کامبیز گفت حالا قراره بابات سیصد تومن بریزه به حساب این مردک ؟ گفتم اوهوم ، کامبیز گفت همش میترسم این پولو بالا بکشه ، گفتم پول بابامو نمیتونه بالا بکشه ، کامبیز خندید و گفت البته راست میگی ..، اگه به هفت خطی باشه بابای تو صد تا مثل این مردیکه رو میزاره تو جیبش ..، بعد گفت حالا چیکار کنیم ؟ گفتم بیا بریم خونه ارواح ، کامبیز گفت بیا بریم مامانها رو هم ببریم ، گفتم اگه بیان ..، کامبیز گفت مامان من که همیشه پایه است ، مامان تو ناز داره ، بعد یهو انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت یکی دو روزه مامانت باهام سر سنگینه ، هر چی فک میکنم نمیدونم چرا ..، خندیدم و گفتم فک کنم بدونم ، گفت هان ؟ گفتم دو سه روز پیش سر صبحونه داشت میگفت که قراره رویا بیاد بعد از دستم من عصبانی شده بود که چرا بهش نگفتم ، منم اصلا حواسم نبود یهو گفتم منم خبر نداشتم از کامبیز شنیدم ، خیلی تعجب کرد اما رفت تو فکر ، فک کنم ازت شاکیه که بهش نگفتی ، کامبیز گفت خیلی نامردی ، خوب گردن میگرفتی چی میشد ؟ گفتم اصلا حواسم نبود ، داشت داد میزد که مهمون دعوت میکنی چرا به من خبر نمیدی ..، منم یهو گفتم خبر نداشتم و از کامبیز شنیدم ، کامبیز گفت خیلی بد شد ..، حالا چیکار کنم ..، گفتم واردی ، از دلش در بیار .، کامبیز گفت پس دیگه حتما واجب شد با مامانها بریم ..، هر جوری شده بیارش ، باشه ؟ گفتم باشه سعی خودمو میکنم ..، کامبیز گفت مشروب داریم دیگه ؟ گفتم آره هم ویسکی هست هم نصف شیشه از اون اسپانیایی ها ..، کامبیز گفت من احتیاطا یه شیشه مشروب سبک برمیدارم ، خندیدم ، کامبیز گفت پس من دم خونه پیاده ات میکنم برو راضیش کن بیاد بعد تلفنی با هم هماهنگ میکنیم و میریم ..، گفتم باشه ..، دم خونه پیاده شدم و کامبیز دور زد و رفت سمت خونه اشون ، وارد خونه که شدم ساعت حدود چهار و نیم بعد از ظهر بود ، مامانم با شنیدن صدای در خودشو رسوند و با دیدن لباسهای کهنه کامبیز تو تن من از تعجب چشماش چهار تا شد ، گفت اینها چیه پوشیدی ؟ گفتم داستانش طولانیه بعد برات میگم ..، بعد گفتم بیا بریم خونه سرهنگ ، مامانم گفت کار دارم ، گفتم بیا دیگه ..، گفت چه خبره ؟ گفتم هیچی ، با کامبیز از صبح درس خوندیم مخمون آتیش گرفته گفتیم بریم یه تنی به آب بزنیم و یه پیک مشروب بزنیم و برگردیم ، مامانم گفت خوب خوش بگذره ، گفتم با شما بیشتر خوش میگذره ، خاله پروانه هم میاد ..، مامانم دوباره گفت کار دارم ، گفتم چیکار داری ؟ گفت تو بیصاحاب شدی و دیگه کاری نداری مامان داری اما این دو تا بچه مامان میخوان ، گفتم دو سه ساعته دیگه ، بیا بریم ، لیلا هم هست ..، نرم شده بود ، گفتم زود برمیگردیم ، گفت پس قول بده مست نکنی ، انگشت کوچیکمو بلند کردم و گفتم قول ! ، بعد گفتم برم به کامبیز هم خبر بدم ذوق کنه ، زیر لب گفت بیخود ...!! ، خندیدم و رفتم تو اتاقم و لباسهای قدیمی کامبیز رو در آوردم و پرت کردم یه گوشه ، با شورت وایسادم وسط اتاق و تلفن بابام و گرفتم ، سها گوشی رو برداشت ، حال و احوال داغی باهاش کردم و به یاد شکم بر امده و کس پر موش کیرمو مالیدم ، گفتم سها بچه ات رو چیکار میکنی ؟ با خودت میاری کارخونه ؟ خندید و گفت آره دیگه ، اینجا زن آقا کریم هم هست بچه رو نگه میداره ، منم به کارهام میرسم ، گفتم آخ آخ سها دلم میخواد بیام ویلا چند تا رفع اشکال ریاضی رو ازت بپرسم ، خندید ، گفتم البته دلم میخواد شکمت رو هم ببینم چه شکلی شده ، باز آروم خندید و گفت باشه ، هر وقت خواستی بیا ..، بعد دیگه منتظر نشد که من حرفهای سکسی بزنم و گفت وصلت میکنم به مهندس ..، دو سه تا زنگ خورد و بعد بابام گوشی رو برداشت ، سلام علیک کردم و براش تعریف کردم که تو فرش فروشی چی دیدم و چی شنیدم ، خندید و گفت باشه ، خوبه ..، حالا من بهش زنگ میزنم که ببینم چی میگه ..! ، خندیدم و قطع کردم ، بعد تلفن کامبیز رو گرفتم و بهش گفتم که مامانم راضی شده بیاد ، تو کونش عروسی بود ، باهاش توی خونه ارواح قرار گذاشتم و تلفونو قطع کردم ...

  2. #152
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و دوم ( من و نزول خور6)



    شهین یه مانتو شلوار خاکستری روشن تنش کرده بود و یه شال سفید قشنگ رو سرش انداخته بود و کفشهای پاشنه بلند مشکی پاش کرده بود ، همون یه کوچولو که از جورابهای نازک رنگ پاش معلوم بود هم حسابی سکسی و هوس انگیز بود ، کیف مشکی دسته بلندش رو سر دستش انداخته بود و تیپی زده بود ، داشت توصیه ها آخر رو به رویا میکرد ، با هم رفتیم سمت حیاط ، در ماشینو باز کردم و مامانم نشست ، بعد رفتم سراغ در پارکینگ و چهارطاق باز کردم و سوار ماشین شدم و دنده عقب تا توی کوچه اومدم ، پیاده شدم دوباره در رو بستم و اومدم کنار دستش نشستم و راه افتادم سمت خونه ارواح ..، ازم پرسید دیشب کجا بودی ؟ گفتم خونه ماندانا ...، اخماشو تو هم کرد و اومد یه چیزی بگه ، گفتم بجون حمید اگه یه بار که حرف راست میزنم سرم داد و بیداد کنی دیگه هیچوقت راستشو بهت نمیگم ..، گفت چرا ازت میپرسم میگی میرم خونه کامبیز ؟ گفتم والله میترسم!! ، گفت شاید یه زمانی حنای ما واسه تو رنگی داشت اما دیگه به هیچی حسابم نمیکنی ..، گفتم نه بخدا مامان ، والله میترسم اعصاب خوردی راه بندازی ، گفت چه خونواده ای هستن که تو پامیشی میری تو اتاق دختر مجردشون میخوابی هیچی نمیگن ؟ گفتم شب که رفتم هیشکی نبود ، اما کلا هم حق با توئه ، بیخیالن ، صبح با شورت و زیرپوش از دستشویی بیرون اومدم سینه به سینه ناهید خوردم و اون بجای اینکه عصبانی بشه به صرف صبحانه دعوتم کرد ..، قاه قاه خندید و گفت راستی ماندانا هم زنگ زد ، گفتم حالا بعدا بهش میزنگم ..، توی خونه ارواح هنوز جابجا نشده بودیم که کامبیز و خاله پروانه هم رسیدن ، گفتم تا هوا زیاد تاریک نشده بریم تو آب ..، کسی مخالفتی نکرد ، رفتیم توی اتاق سرهنگ و مشغول لباس عوض کردن شدیم ، مامانم برعکس دفعه پیش واسه لخت شدن زیاد ناز نکرد ، جلو کمد وایساد و مانتو شلوارش رو در آورد و آویزون کرد توی کمد ، بعد هم یه نگاهی انداخت که ببینه کامبیز کجاست ، وقتی مطمئن شد که تو اتاق خصوصی سرهنگه و دید نداره شورتشو هم پایین کشید و در مقابل چشمای هیز من که به کس قلنبه اش که صاف صاف کرده بود نگاه میکردم مایوش رو پوشید ، تو دلم خندیدم و گفتم حالا مثلا با کامبیز قهره ببین چه صاف و صوفی کرده ! ، بعد هم پشتشو بهم کرد و گفت گره سوتینم رو باز کن ، بازش کردم و سوتینش رو در آورد و دو تا ممه گنده و خوش فرم بیرون افتاد ، سوتین مایوش رو هم پوشید ، دفعه پیش یه حوله رو عین لباس دکولته روی مایو تنش کرد که تنش معلوم نباشه اما اینبار حوله رو دور گردنش انداخت و همونطور لخت وایساد وسط اتاق ، من از قبل مایو پوشیده بودم ، شلوار و پیرهنم رو در آوردم ، با دیدن لباس پوشیدن شهین حسابی راست کرده بودم و برجستگی کیر راستم از توی مایو منظره قشنگی بود ، شهین یه نگاه بهم انداخت و خندید و گفت بیا من و تو بریم ، اونها خودشون میان ..، خندیدم و با هم رفتیم سمت استخر و در همون حال رو به پروانه و کامبیز که هنوز تو اتاق خصوصی سرهنگ مشغول بودن صدا زدیم ما رفتیم شما بیاین ! ، کامبیز غرولند کرد و پروانه خندید ..، پریدم توی استخر ، آب اونقدی که انتظار داشتم گرم نبود ، مثل اینکه تازه مشعلش رو روشن کرده بود ، مامانم تا پرید تو استخر گفت اوف چه سرده ! ، کلا سرمایی بود و زود سردش میشد ، گفتم شنا کن اونوقت گرمت میشه ، مشغول شنا کردن شد و در همون حال رو به من پرسید با ماندانا سکس داشتی ؟ گفتم نه بابا تو اتاقش نشسته بودیم تا صبح غزلیات حضرت حافظ رو زمزمه میکردیم ، خندید و باعث شد یه کمی آب تو حلقش بره که به سرفه اش انداخت بهش نزدیک شدم و گفتم خوبی ؟ در حالی که میخندید و شنا میکرد گفت زهر مار مردیکه هرزه لوده ، دقیقا داری پاتو میزاری جای پای بابات ، میترسم آخر و عاقبتت مثل اون بشه ، گفتم بده ؟ زن به این خوشگلی داره ، زندگیش هم که ردیفه ، چند تا هم دوست دختر داره ، والله من راضیم ..!! ، خندید و خودشو به لبه استخر رسوند و بعد آروم وارد منطقه کم عمق شد و گفت اما زنش راضی نیست ، اونوقت اگه زنت هم راضی نباشه ممکنه هر اتفاقی بیفته ..، گفتم خوب بیفته ، بنظر من که عالیه ..، تو واسه خودت خوش بگذرون اونهم واسه خودش خوش میگذرونه هر وقت هم خواستین با هم خوش هستین ، بده ؟؟ گفت اینکه زندگی نیست ..، حرفهامون با ورود کامبیز و پروانه نصفه موند کامبیز از دور دوید به سمت استخر و بعد پرید روی هوا و پاهاش رو با دستاش گرفت و گلوله شد و عین نهنگ پرید توی استخر ، بنظرم نصف آب استخر با پریدن کامبیز بیرون پاشید ! ، خندیدیم و وقتی کامبیز سرشو از آب بیرون کرد مامانم گفت فک میکنی کوچولویی که اینطوری میپری تو آب ؟ کامبیز خندید ، پروانه یه مایو یه تیکه آبی و نارنجی پوشیده بود که پشتش دو تا بند ضربدری بالای مایو رو نگه میداشت ، پاش رو توی آب استخر زد و گفت اوه اینکه زیاد گرم نیست ، مامانم تایید کرد و گفت آره زیاد نمیشه توش بمونی ، پروانه دل به دریا زد و پرید توی آب و مشغول شنا شد ، بهش نزدیک شدم و در حالی که کمرشو لمس میکردم گفتم خاله این چیه پوشیدی کارم خیلی سخت شده که ، خندید و گفت تو حالا ببین اصلا فرصتش پیش میاد که بخوای درش بیاری بعد به سختی و اسونیش فکر کن ..، خندیدم و گفتم پیش میاد ..!! ، خندید ، کامبیز به سمت مامانم شنا کرد و با هم مشغول شنا کردن شدن ، شهین هنوز یکم اخماش تو هم بود ..، ده دقیقه بعد مامانم گفت من دیگه سردم شد ، واسه امروز دیگه بسه ، گفتم نه دیگه مامان ..، صب کن ..، در حالی که نردبون استخر رو گرفته بود و مشغول خروج از آب بود گفت نه دیگه سرما میخورم ، کامبیز پشت سرش لبه استخر رو گرفت و رو به مامانم که داشت حوله رو دور خودش میپیچید گفت صب کن خاله منم بیام ، شهین پشتشو به ما کرد و به کامبیز گفت من سردمه میرم تو ، بعد هم منتظر کامبیز نشد و رفت توی خونه و کامبیز پشت سرش دوید ، به پروانه نزدیک شدم و لپشو بوسیدم ، خودشو کشوند و لبه استخر رو گرفت و لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد و بوسید و گفت چرا این ننه تو اینقد خودشو واسه پسر من لوس میکنه ؟ گفتم خاله مثل اینکه خودتو یادت رفته چه دهنی از من سرویس کردی ها !! خندید ..، دستمو بردم و سینه گنده اش رو از توی سوتین مالیدم ، گفتم خاله شورت قبلیتو آوردم ، یه شورت خیس تازه بده ، خندید و گفت خوب چرا زود به زود نمیای تازه اش کنی ؟ گفتم آخه جلو کامبیز قایم موشک بازی میکنی ..، خندید و گفت راس میگی ..، بزار دختر داییت از شیراز بیاد اونوقت دو تایی بیاین مثل اونوقتها پیش ما ..، دستم رو وسط پاش بردم و مالیدم و گفتم باشه خاله ، دستشو کرد تو مایوم و کیر راستمو مالید ..، ده دقیقه توی آب همدیگه رو مالیدیم و حرفهای خوشگل زدیم ، بعد پروانه گفت ما هم کم کم بریم بیرون ؟ گفتم زوده ، گفت آخه منم داره سردم میشه از استخر بیرون اومدم و دستشو گرفتم و اونهم بیرون اومد ، تو عمرم دیگه کون به این خوشگلی ندیدم ..، دستمو از پشت کردم توی مایوش و کونشو مالیدم ، در حالی که دستم تو مایوش بود و اون داشت موهاش رو با حوله خشک میکرد وارد خونه شدیم ..، صدای خنده و بگو بخند کامبیز و مامانم از توی اتاق سرهنگ میومد ..، دستشو گرفتم و کشوندمش توی آشپزخونه و آویزونش شدم ، مایوم رو پایین کشیدم و کیر راستمو نشون پروانه دادم و گفتم خاله راستش کردی باید بخوابونیش ، بهم نزدیک شد و کیرمو توی دستش گرفت و گفت میترسم پیداشون بشه ..، گفتم نمیشه اما اگر هم شد بهتر ..!! ، دیگه قایم موشک بازی نمیکنیم ! ، خندید و جلوم نشست و کیر راستمو توی دهن قشنگش فرو کرد..، کیف دنیا سر کیرم جمع شده بود و بی اختیار آه کشیدم ..، دستمو تو موهای بلند طلایی و خیسش کشیدم و در حالی که برام ساک میزد سر و گوشش رو میمالیدم ، آههای بلند میکشیدم و با نفسهای عمیق همه لذتی رو که میبردم فرو میدادم ، با دست تخمهام رو میمالید و با دهن قشنگش برام ساک میزد ..، فک کردم دیگه ساک زدن بسه ، دلم کس کوچولوش رو میخواست ، بلندش کردم و جلوش وایسادم ، کمک کردم مایوش رو در بیاره ، یکم تردید داشت اما زیاد هم مقاومت نمیکرد ، مایو خیسش رو انداختم روی صندلی و خودش رو نشوندم روی میز ناهارخوری و جلوش روی صندلی نشستم ، پاهاش رو از هم باز کردم و درست مثل اینکه میخوام ناهار بخورم به کس کوچولوی خوشگلش حمله کردم ، چوچولشو میلیسیدم و لبه های کسش رو تو دهنم میگرفتم و میمکیدم ، سر و صداش بلند شد ، گاهی واسه اینکه صداش زیاد بلند نشه لبهای خودشو گاز میگرفت اما تقریبا بلافاصله فراموش میکرد و دوباره آه و ناله اش بلند میشد ..، رونهای خوشگل و سفید گوشتالوش به صورتم میخورد ، یکم خنک بود و جای موهاش دون دون شده بود ، معلوم بود یکم سردشه ، یه دل سیر از کس خوشمزه اش خوردم و از جام پا شدم با دست سینه های درشتشو مالیدم و لبهام رو به لبهای داغش چفت کردم و در همون حال اجازه دادم کیر راستم به کس خوشگلش بماله ..، بعد خوابوندمش روی میز و به کیرم یه تف زدم و فرو کردم آه کشید و من هم بی اختیار غریدم ، پاهای کپلش رو بلند کردم و سر شونه ام گذاشتم و با قدرت و حدت شروع کردم به تلنبه زدن ، دیگه از آه و ناله گذشته بود و رسما جیغ میکشید ! ، خندیدم و فک کردم که الان مامانمو کامبیز با شنیدن صدای سکس ما چیکار دارن میکنن ، بیشتر تحریک شدم و با هیجان بیشتری ادامه دادم ..، وقتی داشت ارضا میشد تقریبا با فریاد بهم گفت بریز توش ..!! بریز توش ...!! ، چند تا تلنبه محکم زدم و بعد کیرمو ته دسته تو کس کوچولوش فرو کردم و هرچی آب داشتم اون تو تزریق کردم و بعد بدون اینکه کیرمو بیرون بکشم بغلش کردم و روش ولو شدم ، با قهقهه خندید و گفت یعنی صدامونو شنیدن ؟ گفتم خلیل و زنش ؟ آره فک کنم شنیدن ! ، خندید و گفت مامانت و کامبیز ..!! ، گفتم خاله خلیل هم اونور حیاط صدامونو شنید اینا که تو همین اتاق بغلی هستن ، خندید و سرخ شد ، لبهاش رو مکیدم و ازش جدا شدم و کیر نیمه راستم رو بیرون کشیدم که از نوکش آب میریخت ، تقریبا بلافاصله آب غلیظ و سفید رنگم هم از توی کسش بیرون اومد ، با دست از آبم برداشت و به دهنش برد و گفت اومم ..، شوره !! ، یاد زنداییم افتادم و تقریبا بلافاصله دلم براش تنگ شد ، با خودم گفتم رسیدم خونه بهش زنگ میزنم ..، چند تا دستمال برداشت و آبم رو از روی کسش پاک کرد ، منهم با یه دستمال کیرمو تمیز کردم ، مایوش رو نپوشید ، بجاش همونطوری که لخت مادرزاد بود حوله رو دور خودش پیچید ، منهم یه حوله رو عین لنگ دور خودم پیچیدم و با لباس احرام رفتیم سمت اتاق سرهنگ که ببینیم شهین و کامبیز مشغول چه کاری هستن !

  3. #153
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و دوم ( من و نزول خور7)



    شهین و کامبیز روی تخت سرهنگ نشسته بودن و مامانم شورت و سوتین تنش بود و یه گیلاس شراب تو دستش بود و رفته بود زیر لحاف ، سرش به سر کامبیز نزدیک بود و میخندیدن ، خندیدم و با شنیدن صدای پای ما به سمت ما برگشتن ، مامانم گفت اوه بالاخره تشریف آوردین ؟ خندیدم ، پروانه گفت به منم شراب بدین یخ زدم ، مامانم با طعنه گفت فک کردم الان میگی کولر رو روشن کنید آتیش گرفتم !! ، پروانه خندید و گفت کون گنده ات رو بکش کنار بیام زیر لحاف ..! ، مامانم خندید و کونشو کنار کشید و پروانه خزید زیر لحاف ، کامبیز برای مامانش هم از شراب اسپانیایی قرمز رنگ ریخت ، نشستم روی تخت جلو شهین و پروانه ، کامبیز بازو به بازوی شهین نشسته بود بهم اشاره کرد که میخوای ؟ گفتم الان نه ..، کامبیز از جاش پاشد که بقیه شراب رو ببره ، مامانم تقریبا داد زد نبر ، میخوریم ، کامبیز گفت نه دیگه خاله بسه ..، از دماغمون در میاد ، مامانم گفت پس لااقل گیلاسمو پر کن بعد هم گیلاسش رو که نصفه بود گرفت سمت کامبیز و اونهم یکم دیگه توش شراب ریخت و بعد زود شیشه رو برد و گم و گور کرد و برگشت ، مامانم گفت پروانه عکسها رو دیده ؟ پروانه پرسید کدوم عکسها رو ؟ آهان عکسهای اون مهمونی ها رو میگید که اینجا میگرفتن ؟ نه ...، بعد رو به من گفت نشونم میدی خاله ؟ دست کردم زیر تخت و جعبه عکسها رو در آوردم و جلوش گذاشتم ، مامانم هم با اینکه قبلا دو بار عکسها رو دیده بود دوباره شیرجه زد سمت عکسها و شروع کردن به زیر و رو کردن عکسها و زنها و مردهای لخت رو تماشا میکردن و به هم نشون میدادن و تو هر کسی یه عیب پیدا میکردن و هرهر میخندیدن ، کامبیز که برگشت گفتم بیا بریم یه تلوزیون و ویدئو بیاریم بزاریم اینجا ..، کامبیز گفت کجا میخوای بزاری اینجا که میز نیست ، گفتم از تو اتاق خصوصی منوچ بیاریم ..، یه نگاهی به بقیه انداختم و بعد بدون خجالت حوله رو از دور خودم باز کردم و در حالی که کامبیز و پروانه با دیدن کیر آویزون من میخندیدن و مامانم شدیدا اخم کرده بود از توی کمد شورتمو برداشتم و پوشیدم و رو به مامانم که از عصبانیت تغییر رنگ داده بود گفتم اینجا همه منو لخت دیدن عصبانی شدن نداره که ..، بعد هم به کامبیز گفتم پاشو بریم دنبال میز ...،رفتیم تو اتاق منوچ و مامانها رو با یه عالمه عکس تنها گذاشتیم ، سر و صدای خنده اشون بلند بود ، با کامبیز تلوزیون قدیمی سیاه و سفید رو که حتی روشن هم نمیشد از روی میز پایین گذاشتیم ، میز رو گردگیری کردیم و دو طرفش رو گرفتیم و سعی کردیم بلندش کنیم ....، نزدیک بود مهره کمر جفتمون جابجا بشه ..، میز حداقل هشتاد کیلو وزن داشت ..، با تعجب میز رو نگاه کردیم ، یه میز ساده بلند بود با دو تا کشو و پایه های نیم دایره ای که مثل پرانتز باز شده بودن ، تمام میز از پایه ها و روی میز پر از کنده کاریهای قشنگ بود ، اما چوب میز خیلی کلفت بود ، کامبیز با دست یه سوراخ کوچیک توی سطح میز رو لمس کرد و گفت این چه چوبیه که اینقد سنگینه ..، گفتم نمیدونم والله منم مثل تو دفعه اوله همچین چیزی میبینم ..، کامبیز دوباره سوراخ کوچیک رو لمس کرد و با دقت سطح میز رو نگاه کرد و گفت حمید به نظرم این جای کلیده ..، نگاهی به سوراخ انداختم و گفتم هیچ کلیدی این تو نمیره ..، کامبیز به یه خط خیلی نازک روی سطح میز اشاره کرد و گفت این کشو مخفیه ، ببین ..، اینقد اون درز نازک بود که به سختی میشد دید ، گفتم حالا ولش کن بیا فعلا ببریمش اونور ، بعد که دوتایی بودیم فک کنیم ببینیم چطوری بازش کنیم ، به هر زحمتی بود میز رو کشون کشون تا توی اتاق خواب اصلی کشیدیم و یه جای خوب براش کنار دیوار پیدا کردیم ، بعد عین بچه هایی که ذوق دارن دویدیم توی زیرزمین ، یه ویدئو تی سون رو از توی کارتن در آوردیم و ضربه گیرها و پلاستیک هاش رو هم همونجا توی زیرزمین گذاشتیم و یه تلوزیون رو هم برداشتیم هر کدوم یکی رو تو دستمون گرفتیم و اومدیم بالا ، همه وسایلی که برای نصب تلوزیون و ویدئو لازم داشتیم همراه دستگاهها بود ..، یادمه هم کنترل ویدئو و و هم کنترل تلوزیون قابلیت اینو داشتن که باهاشون اون یکی دستگاه رو هم کنترل کنی ، فک کنم یه علتش این بود که هر دوشون از مارک سونی بودن و علت دیگه اش هم این بود که مدلها زیاد تنوع نداشت ، جمعا بیست دقیقه وقت گرفت تا ما تلوزیون و ویدئو رو وصل کردیم و روشن کردیم ، بعد هم دوباره رفتیم زیرزمین تا از کارتن فیلمها و کاتالوگها یه چیزی واسه دیدن پیدا کنیم ، فیلمها رو که بالا و پایین میکردیم کامبیز یه فیلم رو برداشت و گفت اوه ...! ، سرمو چرخوندم سمتش اسم فیلم امانوئل بود و روش عکس یه زن خیلی خوشگل رو انداخته بودن که مایو تنش بود ، کامبیز گفت اینو دیدی ؟ گفتم نه ..، گفت همینو ببینیم ! ، کامبیز توی راه زرورق روی فیلم رو کند و فیلم اوریجینال رو توی دستگاه گذاشت ، دکمه پلی ویدئو رو زد و برگشت که پیش مامانم روی تخت بشینه ، اما مامانم بهش اشاره کرد که برو اونور ، کامبیز رفت پیش پروانه که داشت عکسها رو دسته میکرد و دوباره مرتب توی جعبه میذاشت روی تخت ولو شد و منم رفتم کنار مامانم ، کنارش که نشستم سر کرد توی گوشم و آروم گفت بالاخره ریختی توش ؟ یادم افتاد که پروانه تقریبا با فریاد گفته بود که بریز توش ! ، بعد هم قاه قاه خندید ، وقتی شراب میخورد یه جورایی ترسناک میشد ، خندیدم و با پررویی گفتم آره ، کامبیز چی ؟ ریخت توش ؟ اخماشو کرد توی هم و گفت خفه !! ، لبخند زدم و به تیتراژ فیلم نگاه کردم ، فیلم با یه عده زن که کنار استخر ولو شده بودن و مشغول آفتاب گرفتن بودن شروع میشد ..، و همون زن خوشگل روی جلد هم با یه حالت سکسی روی یه صندلی ولو شده بود و با نگاه عاقل اندر سفیهی به بقیه زنها که میگفتن و میخندیدن زل زده بود ..، نکته مسخره این فیلم این بود که به زبون فرانسه بود و زیرنویس انگلیسی داشت ، گفتم کامبیز این دیگه چه فیلمیه ، نمیدونم فیلمو ببینم یا زیرنویسشو بخونم ، تا میام زیرنویسشو نگاه کنم دو تا صحنه رو از دست میدم ، کامبیز گفت ارزششو داره ، من قبلا فیلمو دیدم تو فیلمو ببین من واستون تعریف میکنم ، دیگه نمیخواد زیرنویسشو بخونی ! ، خلاصه فیلم امانوئل رو با نقالی کامبیز دیدیم !، داستان یه زن و شوهر جوون و خوشگل که زندگی سکسی بی بند و باری داشتن و جفتشون هم راضی بودن ، با دیدن اون صحنه های سکسی دوباره فیلم یاد هندوستان کرد و حسابی راست کرده بودم ..، خودمو چسبوندم به مامانم و با برخورد تنم با تن داغش بیشتر هم تحریک شدم ، اروم سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت مگه تو نیمساعت پیش نریختی توش ؟؟؟ پغی زدم زیر خنده ، لحنش موقع مستی تند و گزنده میشد ، گفتم یادم نمیاد ! ، خندید ، خنده ما درست با وقتی مصادف شد که امانوئل داشت برای شوهرش داستان سکسش رو تعریف میکرد و پروانه و کامبیز فک کردن ما به فیلم میخندیم ، به کامبیز نگاه کردم اونم سخت به پروانه چسبیده بود ، پروانه حوله رو کنار انداخته بود و پتو رو تا روی سینه اش بالا کشیده بود ، یادم افتاد هیچی تنش نیست و لخت مادرزاده ، یه لحظه چشمم به جایی که باید کیر کامبیز میبود افتاد و با دیدن حرکت آروم پتو فهمیدم که پروانه مشغول مالیدن کیر کامبیزه ، دیگه حال خودمو نمیفهمیدم ، زیر پتو دست شهین رو گرفتم و تا روی کیرم پایین بردم ، با دست دیگه شورتمو نصفه نیمه پایین کشیدم ودست شهین رو روی کیر راستم گذاشتم ، خندید و بدون حرف و آروم کیرمو مالید ...، وقتی که فیلم تموم شد مامانم گفت خیلی دیر شده زود بریم ..، کسی مخالفتی نکرد ، از جامون پاشدیم ، پروانه همونطور لخت پتو رو کنار انداخت و کامبیز حتی سعی نکرد که کیر راستشو قایم کنه ، اوضاع من از اونهم بدتر بود مامانم به کمد نزدیک شد و لباسهاش رو برداشت و بیصدا مشغول پوشیدن شد ، کامبیز از پشت بهش نزدیک شد و در حالی که یه دستش رو روی باسن مامانم گذاشته بود گردنشو از پشت بوسید ، شهین چیزی نگفت و بیصدا لبخند زد و به پوشیدن لباسش ادامه داد ، تا حدود زیادی شرم و حیاش با اون یه کم شرابی که خورده بود از بین رفته بود ...، چند دقیقه بعد توی ماشین نشسته بودم و مشغول روندن به سمت خونه بودم ، فک کنم اونشب فقط من لب به شراب نزده بودم اما از همه مست تر بودم .. مست و سرخوش از همه اتفاقاتی که تو این چند وقته برام افتاده بود ...

  4. #154
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و سوم ( من و نزول خور8)



    وقتی رسیدیم بچه ها خواب بودن و بابام توی هال جلو تلوزیون منتظرمون بود که برگردیم ، حتی نپرسید که کجا بودیم ، با دیدن قیافه افروخته مامانم فهمید که شراب خورده و اگه چیزی بپرسه مامانم خونه رو روی سرش خراب میکنه ، بهم اشاره کرد که لباس عوض کردم بیام پیشش ، مامانم رفت تو اتاق خودشون و دیگه بیرون نیومد ، فک کنم روی تخت بیهوش شد ، بابام روی کاناپه نشسته بود و یه گیلاس شراب کنار دستش بود ، پرسید کجا بودید ؟ گفتم خونه ارواح با کامبیز و خاله پروانه رفتیم یه تنی به آب زدیم ، سر تکون داد ، گفتم از میلاد چه خبر ؟ لبخند زد و گفت بهش زنگ زدم ، میلاد گفت که باید پونصد تومن بریزم به حساب ، گفت طرف حساب فردوس پونصد تومن پول میخواد ، منم بهش گفتم بلکه طرف حساب فردوس یه میلیون پول بخواد ، به من ربطی نداره ، من سیصد تومن به فردوس بدهکارم گفته بریزم به حساب شما ، اگر کارتون راه میفته بریزم اگه نه که صبر میکنم فردوس برگرده میدم به خودش ، شمام اگه مشکلی دارید یا پول بیشتری لازم دارید با خود فردوس صحبت کنید ، بعد هم به فردوس زنگ زدم و گفتم که زنگ بزنه به میلاد ..، به میلاد گفته بود من فعلا پونصد تومن ندارم ، هاشم بمانی اگه پونصد تومن پول میخواد باید صب کنه تا برگردم ایران ، اگه با سیصد تومن کارشون راه میفته بده بهشون و چکشو برام بگیر اگرنه که من دو سه ماه دیگه میام جور میکنم براشون ، میلاد پرسیده کار و بارشون درست هست که دویست تومنشو خودم بدم ؟ فردوس هم طبق حرفی که من بهش زدم گفته من دو سه بار بهش پول دادم سر موعد با سودش برگردونده ولی آدم کف دستشو که بو نکرده ، من ضمانتشون نمیکنم بهش گفتم یه جوری حرف بزنه که انگار نمیخواد سودی هم به میلاد برسه ! ، فردوس یکم از کارهای قبلی که با هاشم بمانی انجام داده تعریف کرده و بعد آخرش گفته من خودم هم خیلی نمیشناسمش ، خیلی تو داره ، به توصیه کس دیگه بهش پول دادم اما همیشه برگردونده ، بعد هم به میلاد گفته تو نمیخواد پول بدی بهش ، بگو صب کنه تا خودم برگردم ..، میلاد هم گفته باشه و قطع کرده ، گفتم خوب پس خراب شد دیگه ، خیلی آدم هفت خطیه ، دیگه عمرا پول بده ..، فردوس باید ما رو ضمانت میکرد که اون راضی بشه پول رو بده ، بابام یه نگاهی به من کرد و گفت پسر جون چی میگی ؟ اگه فردوس ضمانت شما رو میکرد که اگه هر مشکلی پیش میومد این مردیکه بلند میشد میرفت سراغ فردوس و پولشو از فردوس میخواست ..، توی بازار ضمانت خود پوله ..، وقتی ضامن یه نفر بشی معنیش اینه که اگه نداد من میدم ! ، باید یه کاری کنیم که طرف با ریسک خودش پول بده ..، گفتم خوب دیگه اینم عمرا نمیده ، پروژه کلا کنسل شد ! ، بابام گفت اینقد زود نا امید نشو ...، صب داشته باش ...!
    یکشنبه
    صبح که از خواب پاشدم به کارهام فکر کردم ، احتمالا کامبیز میومد پیشم که بریم پیش علی سیاه این یکی دو روز تا قبل از اینکه علی بره ماموریت رو ریاضی کار کنیم ، یه گوشه فکرم درگیر ماندانا بود ، به مهمونی پس فردا شب فکر کردم ..، یادم افتاد که به ناتاشا و زنداییم هم زنگ بزنم ..، در کمدم باز بود و چشمم به کتابچه ایرج افتاد دست کردم و برش داشتم و شروع به ورق زدن کردم ، با خط قشنگ و خودنویس مشکی چه مرتب و منظم گزارش روزانه رو نوشته بود ، یه جورایی یاد خودم میفتادم که از همه چی یادداشت برمیداشتم ، فقط فرقش این بود که ایرج خیلی خوش خط تر و منظم تر از من نوشته بود ، پدر بزرگ امروز خیلی دیر از دربار آمدند ، وقتی حضورشان رسیدم خسته بودند و خواستند که گزارشهای مالی را فردا به عرض برسانم ، پرسیدند که قرار بوده سرهنگ ارژنگ و خانمش بیایند آمده اند یا نه ..، گفتم که در سالن منتظر شما هستند ، لبخند زدند و بنده را مرخص کردند ، میدانستم که عمو امشب را نخواهند آمد ، برای اینکه ببینم زن عمو هوروش کمبودی نداشته باشند به منزلشان سری زدم ، با اینکه دیروقت بود مرا به داخل بردند و چون خدمه مرخص شده بودند خودشان برایم چای حاضر کردند ، در میان صحبت با دستان با محبتشان دست مرا گرفتند و پرسیدند کی بیست و پنج ساله میشوم ؟ گفتم که چیزی نمانده ، دو سه ماه ..، لبخند زدند و گفتند سخت منتظرند که منهم به مهمانیها دعوت شوم ..، عرض کردم که من شائق تر هستم ، پرسیدم زن عمو چیزی در مورد این مهمانیها هست که به من نمیگویند ..، با محبت دست مرا بیشتر فشردند و گفتند زود خواهی دانست ، وقتی دستم در دستشان بود چیزی دلم را لرزاند ، فکر کردم باید خانه را ترک کنم ، عذر خواهی کردم و راهی شدم ، با محبت مرا تا آستانه درب منزل همراهی کردند ، محبتشان در حق من تمام شدنی نیست و این چیزیست که مرا میلرزاند ..
    دفترچه ایرج رو زمین گذاشتم و گوشی تلفن رو برداشتم و صفر و بعد هفتاد و یک رو گرفتم و چند تا شماره دیگه و منتظر شدم که زندایی خوشگلم گوشی رو برداره ، یهو یادم افتاد که ساعت حدود ده شده و زنداییم احتمالا خیلی وقته که رفته مدرسه ، با خودم گفتم دایی اسد هم که الان بانکه و احتمالا هیشکی خونه نیست اما زمانی که دیگه تصمیم داشتم گوشی رو قطع میکردم صدای تق به گوش رسید و رویا با یه صدای خسته گفت الو ..؟ خندیدم و گفتم رفتی شیراز خوابت زیاد شده ؟ اینجا که بودی اینقد نمیخوابیدی ، خندید و گفت آره دیگه چیکار کنم ، تا دیروقت با مامان درس میخونم بجاش صبح که تو خونه تنهام میخوابم ، بعد گفت شنیدم آبرومونو بردی ؟ گفتم کی ..؟ من ؟ بعد یهو یادم افتاد و گفتم اوه خبرها چه زود میپیچه ! ، گفت کامبیز دیشب زنگ زد احوالپرسی کنه گفت که چه گندی زدی ! ، گفتم دیگه پررو نشو گند خودتو ننداز گردن من ، تو نباید به ما بگی داری میای ؟ به کامبیز میگی ؟ رویا گفت تو نباید به من بگی معلم ریاضی جدید پیدا کردید ؟ کامبیز باید بگه ؟ خندیدم و گفتم کم نیاری دختر دایی ، گفت از بس پررویی پسر عمه ! ، خندیدم و گفتم حقیقتش اصلا حواسم نبود ، یهو از دهنم پرید ، گفت عیب نداره ، کامبیز میگفت از دل عمه شهین در آورده ..، گفتم آره ..، گفت خیلی با عمه صمیمیه ! ، گفتم آره خوب یه جورایی خاله اش محسوب میشه ، از وقتی بچه بودیم مامانهامون با هم دوست بودن و رفت و آمد داشتن ، بعد پرسیدم زندایی کجاست ؟ با خنده گفت دلت تنگ شده ؟ گفتم خیلی ! ، گفت آره از بس زنگ میزنی معلومه ..! ، گفتم نه واقعا خیلی دلم تنگ شده ، سه شنبه اونهم میاد ؟ گفت نه ..، تنها میام ! ، گفتم اوهوم ..، یکم دیگه هم حرف زدیم و قطع کردیم ..، فهمیدم که در اصل چهارشنبه صبح زود میرسه ، قرار شد برم دنبالش مهر آباد ..، دوباره کتابچه ایرج رو برداشتم و ورق زدم ، دو سه هفته جلوتر چشمم افتاد به چند تا جمله که برام جالب بود ..، امروز خدمت آقا بزرگ رسیدم ، بعد از دریافت مبالغی برای خرجهای آتی ایشان گفتند که فردا بعد از ظهر خدمت عمو علی برسم ، قرار است ایشان توضیحاتی در مورد خانواده و آینده آن به من بدهند ، کمی دلشوره دارم و مقداری هم عذاب وجدان ، ارادت من به عمو علی باعث میشود از محبت زیادی که به زن عمو پیدا کرده ام اندکی احساس شرم کنم ..، با سرعت دفتر رو ورق زدم و توی صفحه روز بعد با سرعت گشتم و چیزی که میخواستم رو پیدا کردم ، .. حدود عصر بود که خدمت عمو رسیدم ، زن عمو هم تشریف داشتند ..، سر میز عصرانه مختصری میل کردیم و بعد عمو پس از تاکید فراوان به پنهان ماندن موضوعاتی که مطرح خواهند شد صحبتهایی را مطرح کردند که تا حدودی منتظر شنیدنش بودم اما باز هم از بزرگی کار انجام شده متعجب شدم ..، گفتند پس از ظهور اعلیحضرت رضا شاه کبیر نفوذ خاندان قاجار در امور مملکتی به سرعت رو به افول گذاشت و بیم آن میرفت که کار به مصادره اموال و انقراض خاندان برسد ، در این میان هوش سرشار و عکس العمل سریع چند نفر از جمله عبدالحسین میرزای فرمانفرما و آقا بزرگ و یکی دو نفر دیگر باعث افزایش نفوذ و جلوگیری از انهزام کامل خاندان شد ..، این چند نفر با نزدیک شدن به خاندان سلطنتی و ابراز وفاداری عمیق جلوی از بین رفتن خاندان رو گرفتند ، با دقت بیشتری به ادامه صحبت عمو دل سپردم ..، عمو ادامه دادند آقا بزرگ و میز عبدالحسین تمام افراد با نفوذ فامیل را در یک انجمن داخلی جمع کردند و با تجمیع قدرت و نفوذ و ثروت سعی در حفظ و گسترش خانواده کردند و الحق هم که پیروز بودند ، همانطور که اکنون میبینید همه اعضای خانواده در رده های بالای حکومتی مشغول هستند و ثروت خانواده حتی نسبت به زمانی که فردی از این طایفه امور مملکت را در دست داشت افزایش داشته ...، عمو ادامه دادند البته به تدریج افراد با نفوذ دیگری که از اعضای خاندان نبودند به صلاحدید بنیانگذاران به اعضای خانواده پیوستند ..، عمو تاکید کردند که وجود و ادامه زندگی ما بسته به پنهان ماندن انجمن است و ادامه دادند که من بزودی افتخار ان را خواهم داشت که قسمتی از این انجمن سترگ باشم و مسئولیتهایی را بر عهده بگیرم و البته لازم به ذکر نیست که بغایت از این افتخار خرسند بودم ... عمو مرا مورد عنایت قرار دادند و قول دادند که بزودی جلسه دیگری برگزار خواهیم کرد و باز در این مورد برایم روشنگری خواهند کرد ..، زمانی که منزل عمو را ترک میکردم احساس بزرگی و غرور از اینکه عضوی از این خانواده سترگ هستم مرا لحظه ای رها نمیکرد ...

  5. #155
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و چهارم ( من و نزول خور9)



    دفتر ایرج رو بستم و از اتاق بیرون اومدم ، سر و صدایی تو خونه نبود ، با خودم گفتم حتما بچه ها رو فرستاده پارک ..، معمولا وقتی هوا خوب بود مامان آژانس میگرفت و لیلا و بچه ها رو میفرستاد پارک بعد هم به آژانس میگفت دوباره بره دنبالشون و برشون گردونه ..، دست و صورتمو شستم و رفتم توی آشپزخونه چایی آماده بود و نون بربری بریده شده توی سبد روی میز ناهارخوری بود ، از توی یخچال پنیر تبریز و گردو و یه دونه خیار آوردم و شروع کردم به خوردن صبحانه تو فکر میلاد و سهیلا بودم و یهو یادم افتاد که مامانم هم نیست ..، بلند داد زدم مامان ...، اما جواب نداد ..، در حالی که دهنم پر بود از جام پاشدم و بیرون اومدم و دنبالش گشتم ، در اتاقشون رو زدم و باز کردم ، لباسهاش روی تخت ولو بود ، با خودم گفتم احتمالا خودش هم همراه بچه ها رفته پارک ..، داشتم در اتاق رو میبستم که صدای شرشر آب بهم فهموند که شهین تو حمامه ، رفتم پشت در حمام و در زدم ، مامانم گفت بله ..، گفتم منم ، بعد دستگیره در حمام رو چرخوندم و در رو باز کردم ، تو حمام بخار گرفته مامانمو دیدم که لبه وان نشسته بود و با لیف تنشو صابون میمالید ، یه عکس العمل فوری از حمید کوچیکه بهم فهموند که صحنه خیلی تحریک کننده است ..، پاهای گوشتالوش رو طوری روی هم گذاشته بود که منظره زیادی از بین پاهاش رو نمیدیدم ، اما سینه های درشت و تن خیس و موهای بلندش که به بدنش چسبیده بود به اندازه کافی تحریک کننده بود ..، گفت درو ببند یخ کردم ، یکم تردید کردم اما بعد وارد حمام شدم و در رو پشت سرم بستم ! ، با خنده گفت کی گفت بیای تو ؟ گفتم برو بیرون درو ببند ، گفتم نمیخوای کمرتو بشورم ؟ گفت خوب حالا که اومدی بیا بشور ، بعد هم لیف کفی رو به سمتم دراز کرد ، یه دمپایی دم حموم پام کردم و بهش نزدیک شدم و لیف رو از دستش گرفتم پاهاش رو بلند کرد و به سمت داخل وان گذاشت و گفت خوب بشور ..، بهش نزدیک شدم و شروع به کف مالی کمرش کردم ..، یه چیزی تو دلم واقعا میخواست که لخت شم و خودمو بهش بمالم و یه گوشه ذهنم هم به شدت از این کار میترسید ..، شهین پرسید تو واقعا وقتی میبینی من با کامبیز هستم ناراحت نمیشی ؟ گفتم نه ..، گفت دروغ میگی ، طبیعیش اینه که عصبانی بشی ، بخاطر من دروغ میگی ..، یکم فک کردم و گفتم اون روزی که از شهرداری اومدم خونه و کامبیز قبل از من رسیده بود یادته ؟ یکم رفت تو فکر ، بعد با تردید گفت نه درست یادم نیست ..! ، متوجه شدم که کاملا یادشه کدوم روز رو میگم ، گفتم همون روزی که من یکم زودتر رسیدم و اومدم پشت در اتاق و صدای شما از توی اتاق میومد و لای در باز بود ، توی اتاق رو نگاه کردم و دیدم که سر کامبیز زیر دامنته ..، همون روز رو میگم ، یهو به سمتم برگشت و با تعجب و صورت ترسیده نگاهم کرد ، بلافاصله صورتشو بوسیدم ..، صورتشو با دستاش گرفت ، گفتم چته مامان ؟ خودم هلت دادم تو بغلش از چی ناراحتی ؟ در حالی که هنوز صورتشو با دستاش پوشونده بود و من با دست کفی کمرشو میمالیدم گفت حتما خیلی اذیت شدی ..، گفتم شوخی میکنی ؟ بهترین روز زندگیم بود ، حاضر بودم نصف عمرمو بدم و بیام تو اتاق از نزدیک تماشات کنم که داری با لذت قربون صدقه کامبیز میری و بهش میگفتی میترسی من پیدام بشه ..، تنش شروع به لرزیدن کرد و فهمیدم داره گریه میکنه با لباس تن لخت و کفی اش رو بغل کردم و گفتم بهترین روز زندگیم بود چون دیدم داری از زندگیت لذت میبری ، همون حسی رو داشتم که تو وقتی صدای من و پروانه رو میشنیدی داشتی !، وسط گریه خندید و گفت خوب من حرص میخوردم !! ، قاه قاه خندیدم و گفتم خوب اونکه از حسادت زنونه بوده ، تلافیشو سرش در میاوردی ، کامبیز که دم دستت بود ..! ، خندید و به سمتم برگشت و لیف رو از دستم گرفت و گفت برو لباسهات رو عوض کن الان کامبیز میرسه ، لباسهای خیست رو بنداز توی ماشین لباسشویی ، میترسم لیلا بیاد ببینه که تو حموم بودی ..، ماچم کرد و گفت برو عزیزم ..، با کیر راست و لباسهای خیس از حموم بیرون اومدم و با خودم فک میکردم واقعا چی دلم میخواد ؟
    وقتی کامبیز زنگ زد لباسهام رو عوض کرده بودم و منتظرش بودم ، دفتر دستکم رو برداشتم و رفتم دم در ، گفت ترسیدی بیام تو با مامانت روبوسی کنم زود اومدی بیرون ؟ گفتم شهین خانم حموم تشریف دارن ، دستشو به کیرش مالید و گفت جوووون چه بهتر ...!! ، گفتم عمرا وقتی من خونه ام راهت میداد تو حموم ! ، گفت آره مردشور مزاحمت رو ببرن ، یه چند وقته تردید دارم بیشتر دوست دارم باشی یا اینکه سر به تنت نباشه ! ، خندیدم ..، گفتم اوه زدی تو خال ..، یه وقتایی واقعا دلم میخواد سرتو زیر آب کنم و یه زندگی شرافتمندانه رو با مامانت شروع کنم ! ، خندید ..، گفتم کامبیز داشتم فکر میکردم به یکی از دخترها بگیم بیان خونه ارواح ..، کامبیز یه کمی فکر کرد و گفت دختر ها ؟ گفتم اس یک و اس دو رو میگم ، خندید و گفت کیرت راست شده ؟ گفتم نه به عنوان خدمتکار ثابت ...، کامبیز گفت منم بهش فکر کرده بودم ، فک کنم واقعا لازمه ..، اما ماهی دو سه تومن باید هزینه بدیم ، گفتم خوب بدیم ..، عوضش خونه کارهاش رو روال میفته ، اختر که زمین گیره ، الان همه خونه گرد و خاک گرفته و اتاقها جارو میخواد ، کامبیز گفت باشه ، خوب بگو یکیشون بیاد ..، حالا کدومشون رو بگیم بیان ؟ لابد اس یک دیگه ، مجرده و کار راحته ، گفتم اتفاقا میخواستم بگم اس دو بیاد ، متاهله و سنش بالاتره ، خیالمون راحت تره ..، یه عالمه جنسهای گرون توی خونه هست ..، کامبیز گفت به شرطی که بتونه بیاد ، بچه کوچیک داره ، گفتم حالا میگیم بیاد صحبت کنیم ..، کامبیز گفت باشه ..، بعد یهو گفت راستی دیشب مامانم و پری رفته بودن مهمونی دوره ای از اونجا هم جفتشون رفتن خونه پری من تو خونه تنها بودم ..، گفتم خوب ، گفت صبح قبل اینکه بیام سمت تو زنگ زدم به ناهید ..، با تعجب گفتم اوه ، با ناهید چیکار داشتی ؟ فهمید که اشتباه فهمیدم ، گفت ننه ماندانا رو نمیگم که ، اون ناهید بود اونشب سوارشون کردیم ..، گفتم اوه ، آهان ، با اون دختر خوشگله بود ، فرانک ! ، گفت آره ..؛ گفت هوس کردم بیاریم ترتیبشونو بدیم ..، گفت امروز تا ساعت پنج بعد از ظهر آزاده ..، بعد هم گفت نگفتم این متاهله ..، ساعت پنج میخواد قبل شوهرش برگرده خونه ..، کامبیز گفت اگه تو هم میخوای ببریم ترتیبشونو بدیم یه زنگ بزنیم باهاشون قرار بزاریم ، یادم افتاد که تو حموم چقد تحریک شده بودم ، از ترس اینکه دوباره دلدرد و شق درد بگیرم گفتم آره آره ..، خندید و گفت تو هم که همیشه کیرت راسته ، نمیدونم چرا اصلا صبر کردم که ازت بپرسم باید همون صبح که زنگ زدم باهاشون قرار میذاشتم ! ، زدم زیر خنده ..، دیدم کامبیز داره میره سمت آریاشهر ، گفتم کجا میری ؟ گفت آهان راستی یادم رفت بهت بگم ، علی سیاه دیشب زنگ زد و گفت واسه سه شنبه بلیط چابهار گیرش نیومده ناچار امروز میره ..، گفتم اوه چه ساعتی میره ؟ کامبیز با تعجب نگاهم کرد و گفت فک کنم گفت ساعت یک ..، میخواست بدونه چرا برام مهمه ..، گفتم بیا بریم خونشون بگیم میبریم میرسونیمش فرودگاه ، شاید تونستیم پری رو هم ببریم خونه ارواح ..، وقتی پری به این خوشگلی و تر و تمیز هست مگه مجبوریم بریم سراغ اون دو تا دختر دهاتی زردنبو ؟ کامبیز خندید و گفت بد فکری هم نیست ..، بعد تو اولین دور برگردون چرخید سمت سئول ..، دم خونشون که رسیدیم از هیجان صدای تاپ تاپ قلبمو میشنیدم ..، از فکر اینکه بعد از اینهمه وقت ممکنه بتونیم بی دردسر پیش پری بخوابیم کیرم مثل علم یزید راست شده بود ، کامبیز زنگ زد و بعد از چند ثانیه در باز شد ، با آسانسور بالا رفتیم و در زدیم ، علی سیاه در حالی که تعجب روی صورتش بود درو باز کرد و بعد از سلام علیک رو به کامبیز گفت من که گفتم امروز پرواز دارم ، کامبیز گفت آره ، فکر کردیم برسونیمت فرودگاه لبهای علی سیاه به خنده واشد و گفت مرسی لطف میکنید ..، ساعت حدود ده و نیم بود و تا ساعت یک که علی سیاه پرواز داشت خیلی مونده بود ، پری از اتاق بیرون اومد و در حالی که دستش به علامت سکوت روی بینیش بود بهمون اشاره کرد که ساکت ، بعد هم آروم باهامون چاق سلامتی کرد ..، یه لباس زرد نازک تنش بود و دامن کوتاه لباسش بالای رونهای سفیدش رو میپوشوند اما ساق قشنگش که دونه های تازه بیرون زده موهای سیاه روش معلوم بود در معرض دید ما بود ، یه چیزی اون پایین مایینها توی شلوارم میلولید و نمیذاشت آروم بمونم ..، وقتی به سینه های گنده و پر شیرش نگاه میکردم و چاک سینه اش رو از توی یقه میدیدم اصلا حال خودمو نمیفهمیدم ..، موهاش رو شونه کرده بود و از پشت با یه گیره بسته بود صورتش آرایش نداشت و چشمای درشت و مشکیش تو صورتمون میخندید ..، کاملا معلوم بود که از رفتن علی خوشحاله ، علی سیاه گفت حالا که تا رفتن من خیلی مونده ، شمام که اینجا هستین بیاید یکم ریاضی کار کنیم ..، رفتیم توی هال و روی زمین ولو شدیم ، پری سه تا چایی ریخت و با چند تا دونه شیرینی برامون آورد ، در حالی که ازش تشکر میکردم چشمم به پای لختش بود و کیر راستم راحتم نمیذاشت ، وقتی علی سیاه چند دقیقه آنتراکت داد گفتم من یه زنگ بزنم ، تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به خلیل ..، وقتی بعد از چند تا زنگ اختر گوشی رو برداشت سراغ خلیل رو گرفتم ، اختر گفت داره باغچه رو آب میده ، بهش گفتم اصلا بهتر که تو گوشی رو برداشتی ، میتونی زنگ بزنی سارا ..؟ ، اونی که بچه داشت ، فامیلش چی بود ؟ اختر گفت سارا چلندر ..، گفتم آره ، همون ، گفت بهش بگم چی ؟ گفتم ببین میخواد دوباره اینجا کار کنه ..، اگه میتونه بیاد بهش بگو ساعت پنج یا شیش عصر بیاد که باهاش صحبت کنیم ..، اختر گفت باشه ..، گفتم اگه دیدی این نمیتونه بیاد به اون یکی سارا بگو اون بیاد ..، اختر گفت باشه ..، گوشی رو قطع کردم و برگشتم پیش بقیه و درس رو ادامه دادیم ...
    ساعت یازده و نیم بود که علی سیاه گفت من کم کم آماده بشم ، بعد رو به ما گفت زحمتتون نباشه منو میرسونید ، کامبیز گفت نه بابا چه حرفیه ..، بعد رو به پری گفت خاله تو هم آماده شو با هم بریم خونه ما ..، بیخود تنها نشین تو خونه ..، علی سیاه دنباله حرف کامبیز رو گرفت و گفت آره عزیزم ، تو هم بپوش با کامبیز برو پیش خواهرت ..، پری گفت آخه یکم تو خونه کار دارم ..، علی سیاه گفت کار همیشه هست ، یه شب دیگه انجامش بده فعلا تا کامبیز هست باهاش برو خونه خواهرت بعد میای و کارهات رو انجام میدی ..، تو کونم عروسی بود ، پری گفت باشه ..، پس منم برم هم خودم آماده بشم و هم واسه اشکان وسیله بردارم ..، وقتی پشتشون رو به ما کردن و در اتاق رو بستن بی اختیار به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم و من کیر راستمو مالیدم ، یه ربع یا بیست دقیقه بعد همگی دم در آماده رفتن بودیم ، علی سیاه ساک خودش و ساک اشکان رو توی دستش گرفته بود و پری که یه مانتو قهوه ای نسبتا کوتاه و شلوار چسبون جین پاش کرده بود واشکان که تازه بیدار شده بود تو بغلش بود ، ساکها رو گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین ، من و کامبیز جلو نشستیم و پری و شوهرش نشستن عقب ، توی راه یکم ترافیک خوردیم و وقتی رسیدیم به فرودگاه دیگه چیزی به ساعت یک نمونده بود ، علی سیاه پری و اشکان رو بوسید و ساکشو از توی صندوق عقب برداشت و با ما خداحافظی کرد و تقریبا به حالت دو رفت سمت گیت فرودگاه ... ، علی که رفت برگشتم و به پری نگاه انداختم ، لبهاش گوش تا گوش به لبخند باز بود و با چشمای شیطون به ما دو تا نگاه میکرد ، به کامبیز گفتم دور بزن سمت خونه ارواح ..، کامبیز خندید و گفت خیلی دیر رسیده بزار برم مطمئن شم به پرواز میرسه زود برمیگردم ، پری تایید کرد و کامبیز پرید پایین و دنبال علی دوید ..، اشکان شروع کرد به گریه ، پری یکم جابجا شد و سینه درشت و هوس انگیزشو از لای مانتو و زیر روسری بیرون کشید و جلوی چشمای هیز من توی دهن اشکان چپوند ، گفتم خاله واسه منم نگهدار ..، خندید و گفت باشه ، مگه بچه ام چقد میخوره ، الان دو تا مک میزنه سیر میشه ، دستمو دراز کردم و روی سینه اش رو مالیدم ..، بهم نگاه کرد و خندید ..، گفتم الان میریم خونه من که دوست داشتی ببینی ..، خندید و گفت باشه ..، بریم ببینیم چی خریدید که اینقد تعریف میکنید ..، چند دقیقه بعد کامبیز در حالی که به پهنای صورتش میخندید از دور پیداش شد و با دست اشاره کرد که علی رفت ! ، با خوشحالی کیر نیمه راستمو مالیدم و منتظر شدم تا کامبیز بیاد و سر خر رو به سمت خونه ارواح کج کنه !

  6. #156
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و پنجم ( من و نزول خور10)



    کامبیز که اومد در ماشینو باز کرد و سرشو کرد تو و رو به من گفت بیا بشین پشت ماشین ، میخوام برم عقب پیش خاله ام بشینم ، خندیدم و گفتم اونطوری باشه هنوز از فرودگاه خارج نشده تصادف میکنیم ! ، خندید و گفت چرا ؟ گفتم چون اینقد من توی آیینه عقبو نگاه میکنم که میخوریم به ماشین جلویی ! ، پری و کامبیز قاه قاه خندیدن و کامبیز نشست پشت ماشین ..، گفتم کامبیز بریم سر راه یه چیزی بخوریم ، سر تکون داد و راه افتاد ، صدای ملچ ملوچ اشکان آدمو به هوس مینداخت ، پری میگفت بچه ام دو تا مک میزنه و سیر میشه اما یه ربع بود که با ولع از اون سینه گنده میخورد و سیر نمیشد ، گفتم خاله پری بسشه دیگه واسه من نموند ! خندید و گفت نوش جونش باشه ، مال خودشه ..، خندیدم و دستمو دوباره به سمت سینه اش دراز کردم و لمسش کردم ، کامبیز گفت هوی ... تصادف میکنیم ها ..! ، هممون خندیدیم ..، دم رستوران گلبهار توی فلکه اول آریاشهر وایساد و از ما پرسید بریم همینجا بخوریم یا بخرم و بیارم ببریم خونه ؟ پری گفت بنظرم همینجا بخوریم ، گفتم آره هم داغ تره ، هم اینکه ظرف نداریم هم اینکه دیگه کثیف کاری نداریم ، کی میخواد وایسه اونجا ظرف بشوره ... ، کامبیز اشاره کرد که پس پیاده شید ..، پری تازه از شیر دادن اشکان فارغ شد و پستون گنده اش رو توی لباس قایم کرد ، از توی ساک اشکان یه پتوی قلاب دوزی برداشت و دور بچه پیچید و از ماشین پیاده شد ، رستوران گلبهار طبقه همکف یه ساختمون چهار پنج طبقه با نمای آجری بود و بوی خوب کباب از توش به مشام میرسید ..، دم در یه گارسن وایساده بود و خوشامد گویی میکرد من و کامبیز و دنبالمون هم پری وارد شدیم و دنبال یه جای دنج میگشتیم ، رستوران نسبتا شلوغ بود و یه سالن خیلی بزرگ داشت با صندلیهای معمولی روکش ملامین و میزهای مستطیل چهار نفره که روش با سفره سفید پوشیده شده بود ، تزئینات میز یه نمک دون و فلفل دون و یه قندون استیل و دستمال کاغذی بهار ...، خیلی ساده بنظر میاد نه ؟ اما واسه زمان خودش خیلی هم شیک بود ، همینکه همه صندلیهاش یه جور بودن و سفره سفیدش کاملا تمیز بود هم جای تعجب داشت ، اونوقتها بجز رستورانهای گرون و خوب وضع ظاهر و بهداشت توی بیشتر رستورانها واقعا اسفناک بود ..، کامبیز از هر کدوم پرسید چی میخوریم و رفت که جلوی صندوق سفارش بده ، اینهم کاملا عادی بود ، خیلی طول کشید تا یاد بگیرن که یه گارسن اتو کشیده بیاد دم میز و سفارشت رو بگیره ..، اشکان توی بغل پری خوابش برد ، پری یه نگاهی به میز انداخت و وقتی دید که میز کاملا تمیز هست پتو رو زیر بچه پهن کرد و اشکان رو روش خوابوند ، نیمساعتی معطل شدیم اما وقتی غذا رو آوردن دیدیم که ارزش صبر کردن رو داشت ، از روی کباب سلطانی من بخار بلند میشد و بوش آدمو دیوونه میکرد ، کامبیز چنجه سفارش داده بود و اولین لقمه رو به دهنش گذاشت و گفت به به ..، آبدار و خوبه ، پری با وسواس به زرشک پلو و مرغش نگاه میکرد و وقتی تقریبا خیالش راحت شد که تمیز و خوش بو هست اولین قاشق رو پر کرد و با ناز به دهنش برد ، اولین لقمه رو که فرو داد رو به من پرسید حالا از نسرین خوشت اومده ؟ کامبیز یهو با دهن پر پغی زد زیر خنده و باعث شد دو سه تا برنج از دهنش بیرون بپره و روی میز بیفته ، بعد در حالی که با دستش برنجها رو از روی میز برمیداشت دوباره خندید ، گفتم زهر مار حالمونو بهم زدی ..، بعد رو به پری گفتم خیلی سعی میکنه دلبری کنه اما نه بابا ..، من که زن خوشگل کم ندیدم ..، پری خندید و گفت خوب معلومه خوشت اومده وگرنه نمیگفتی زن خوشگل ! ، با خنده گفتم خوب وقتی خوشگله که نمیشه بگی زشته ..، مثلا اگه شما نباشی و یکی از من درباره شما بپرسه میگم خاله خوشگل کامبیز ..!! ، پری خندید و گفت ای شیطون ..، لقمه بعدی کباب رو به دهن بردم و اومدم یه تیکه پیاز گاز بزنم که پری به کامبیز یه اشاره ای کرد و منو نشون داد ..، کامبیز با دیدن پیاز تو دستم گفت اوه ، اگه اونو بخوری دیگه باید قید پری رو بزنی ...، هول هولکی پیاز رو سر جاش گذاشتم و گفتم چرا ..؟؟ کامبیز گفت پری از بوی پیاز حالش بهم میخوره ..، پری خندید ، گفتم باشه ..، درسته که کباب بدون پیاز مثل نون بدون نمک میمونه اما بودن با خاله پری رو با دنیا عوض نمیکنم ، پری خندید و با ناز برام بوس پرتاب کرد ..، حالم بد شده بود و دلم میخواست زودتر بریم خونه ارواح و یه کس ولم بزنیم به رگ ! ، غذامون که تموم شد پاشدیم و از رستوران بیرون اومدیم ، به اشکان که هنوز خواب بود اشاره کردم و گفتم خوش بحالش چه راحت خوابیده ، پری بچه رو سفت به خودش چسبوند و به بغلش فشرد و گفت آره بچه ام ..، گفتم خوش بحالش منو هم اونجوری فشار میدی ؟ گفت به موقعش تو رو هم فشار میدم ! ، خندیدیم ..
    وقتی وارد خونه ارواح شدیم ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود ، اشکان تازه بیدار شده بود و نق میزد ، گفتم یه چایی بزاریم ، کامبیز با سر تایید کرد ، پری گفت من کجا لباس عوض کنم ؟ میخوام به اشکان هم شیر بدم ...، بردمش توی اتاق سرهنگ و بوسیدمش و گفتم همینجا خوبه ؟ نگاهی به اتاق انداخت و گفت عالیه ..! ، از اتاق بیرون اومدم ، کامبیز زیر سماور رو روشن کرده بود و رو به من گفت یه کار دیگه هم باید انجام بدیم ! ، با تعجب نگاهش کردم ، گفت باید به میلاد زنگ بزنیم ..، گفتم اوه آره ...، رفتیم توی هال و کنار هم نشستیم ، کامبیز گفت من که چشمم آب نمیخوره این مردیکه به ما پول بده ، گفتم نفوس بد نزن ، گوشی رو برداشت و از روی دفترچه تلفن جیبیش به میلاد زنگ زد ، بهش اشاره کردم که میرم از توی آشپزخونه گوشی رو بردارم و گوش کنم ..، گفت باشه .. ، کامبیز گفت سلام میشه با حاج آقا میلاد صحبت کنم ؟ وقتی فهمیدم که تلفن وصل شده گوشی رو برداشتم ، هنوز صدای تو دماغی شاگرد میلاد به گوش میرسید ، گفت حاجی همون آقاهه که دیروز با شاگردش اومدن اینجا ..، میلاد گوشی رو برداشت و با صدای نکرده اش گفت الو ...، کامبیز گفت سلام ، میلاد گفت سلام آقا هاشم ، خوبی ؟ کامبیز گفت بله ممنون ..، چه خبر حاجی ؟ پولت جور شد ؟ میلاد گفت والله من سیصد تومن بیشتر ندارم کارت با همون راه میفته ؟ گوشی توی دستم بود و به علامت تاسف از بهم خوردن نقشه امون سر تکون دادم ، کامبیز گفت نه حاجی ، به کارم نمیاد ..، باشه پس جور نشد ...، میلاد گفت حالا فردا بیاید یه کاریش میکنیم ..، کامبیز گفت حاجی اگه جور میشه بیام ..، میلاد گفت حالا شما تشریف بیار یه جوری کارتو راه میندازیم ..، کامبیز گفت باشه حاجی ..، میلاد گفت پسرم میخواد واسه زنش یه ویدیو بخره ، هر چی میگم معصیت داره و صور قبیحه توش داره به خرجش نمیره ، میشه شماره ات رو بدی بگم بهت زنگ بزنه ؟ کامبیز دو تا از شماره ها رو پس و پیش کرد و شماره خصوصی سرهنگ رو داد و گفت من بیشتر وقتها نیستم حاجی ، اگه میخوای شماره اونو بده من بهش زنگ بزنم و ببینم چی میخواد ..، میلاد یه شماره به کامبیز داد و اون یادداشت کرد ..، بعد واسه فردا ساعت دو بعد از ظهر قرار گذاشتن و تلفن رو قطع کردن ..، به کامبیز گفتم شماره رو درست میدادی ..، کامبیز گفت خوب وقتی میفهمید چک الکی بهش دادیم میرفت شماره اش رو چک میکرد و آدرس رو در میاورد ، گفتم این شماره به اسم ارتش ثبت شده آدرس هم نداره ، کامبیز با تعجب نگاهم کرد ، گفتم دو تا از تلفنها قبضش اومده بود ، بابام گفت برو مخابرات ببین تلفن آخری چرا قبضش نیومده ، وقتی رفتم مخابرات و شماره رو دادم یارو با تعجب نگاهم کرد و گفت شماره ات اشتباهه ، این شماره به اسم نیروی زمینی ثبت شده ، دوزاریم افتاد که این سرهنگه شماره رو به اسم ارتش از مخابرات گرفته ..، در حالی که کامبیز حیرتزده تماشام میکرد گفتم منم دیگه گندش رو در نیاوردم و اومدم خونه ..، خلاصه این شماره جزو آمار نیست ! ، پولشو ارتش میده ، این یارو هم اگه پیگیری کنه به هیچ کجا نمیرسه ! ، کامبیز به پهنای صورتش خندید ..، دستی به کیرم کشیدم و گفتم بریم سراغ خاله ات !!

  7. #157
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و ششم ( من و نزول خور11)



    پری یه لباس کوتاه خاکستری نسبتا کلفت تنش کرده بود و در حالی که یه جوراب خاکستری پوست پیازی هم به پاش کشیده بود کنار اشکان ولو شده بود و پستون گنده اش رو توی دهن اشکان چپونده بود و اشکان با چشمای نیم باز با دستای کوچیکش پستون مامانشو چنگ زده بود و میمکید ، پری با دیدن ما دستشو رو بینیش گذاشت که یعنی ساکت ، اینقد هیکل پری سکسی و خوشگل بود که حال خودمو نمیفهمیدم ، موهای بلندش کنار تنش روی تخت پخش شده بود و تا نزدیک باسن گنده اش میرسید ، کامبیز چرخید و پشتش روی تخت نشست منهم آروم رفتم و پایین پاش روی تخت نشستم ، پری لبخند زد ، کامبیز با دست کمر گوشتالوش رو از روی لباس مالید و من پای خوشگل و هوس انگیزش رو با اون جوراب نازک توی دستم گرفتم ، اینقد جورابش نازک بود که وقتی روی پاش دست میکشیدم موهای تازه نوک زده پاش رو از توی جوراب حس میکردم ، سرم رو به ساق پاش نزدیک کردم و بوسیدم ، آروم یه تکونی به خودش داد و حال خراب منو خراب تر کرد ، با دست به آرومی دامن کوتاه لباسش رو بالا زدم و رون سفیدش رو از لباس بیرون انداختم ، کامبیز دستشو زیر لباس خاله اش برد و کمرش رو از زیر لباس مالید ، پری آه بلندی از سر خوشی کشید و پای آزادش رو جابجا کرد ، فک کردم با پاهاش داره دنبال کیرم میگرده واسه همین هم طوری دراز کشیدم که کیرم تقریبا به کف پاش میمالید ، خندید و با پای آزادش آروم کیرمو از روی شلوار مالید ، کیرم از خوشی عرشو سیر میکرد ، دامنشو بالا زدم و به شورت سفید تورش دست کشیدم ، یهو دست کامبیز رو دیدم که از پشت وارد شورتش شد و شروع به مالیدن کون گنده خاله اش کرد ، نگاهش کردم و جفتمون خندیدیم ، پری هم آروم خندید ، دو طرف شورت پری رو گرفتم و یواش یواش از روی کون گنده اش به پایین لیز دادم با حرکتهای آروم کمکم میکرد که شورتشو راحت تر در بیارم ..، یاد اون روزی افتادم که کامبیز واسم تعریف کرده بود که با خاله اش سکس داره و صد برابر بیشتر تحریک میشدم ، اون روز خوابیدن کنار پری برام جزو آرزوهای دوردست و محال بود ، اما امروز با گذشت یکی دو ماه کنار پری خوابیده بودم و داشتم شورت سفیدش رو از روی رون و جورابهای نازک به پایین هل میدادم ، وقتی بالای رون سفیدش معلوم شد نا خود آگاه سرمو بهش نزدیک کردم و پایین کون سفیدشو بوسیدم ، شورتشو از پاش بیرون کشیدم و با کامبیز در حالی که سعی میکردیم بیصدا باشیم شروع به دستمالی کون گنده و پاهای سکسی پری کردیم ..، پری پستونشو از دهن اشکان که چشماشو آروم بسته بود بیرون کشید و به ما نگاه کرد ، هممون بی صدا لبخند زدیم ، کامبیز پری رو چرخوند و کمکش کرد لباس کوتاهش رو در بیاره و من شیرجه زدم به سمت کس قلنبه اش که تازه معلوم شده بود ، موهای کسش تازه بیرون زده بود و خوراک کامبیز بود ..، کلا به تمیز کردن موهای بدنش خیلی اهمیت نمیداد ، تا حالا هروقت لخت دیده بودمش موهای پاهاش تازه نوک زده بودن و موهای کسش کاملا زبر بود ..، بوی تند کسش دوباره به مشامم خورد و کیر راستم راست تر شد ، یه بوی خاص میداد که هم تند بود و هم مشامو نمیازرد ..، لبه های کسش رو از هم باز کردم و با لذت زبونمو لاش فرو کردم با یه آه بلند و یه تکون که به پاهاش داد استقبال کرد ، کامبیز سخت مشغول مکیدن سینه گنده پری بود ، با انگشت یه ویشگون از کونش گرفتم و گفتم واسه منم بزار کثافت ! ، خندید و گفت به همونی که داری میخوری قانع باش ، طمع نکن وگرنه بلای میلاد سرت میاد ها ..، خندیدم و پری آروم پرسید میلاد کیه ؟ جفتمون خندیدیم و کامبیز گفت یه نزول خور بدبخت ..، وقتی حرف میزد یه قطره شیر زرد به گوشه لبش چسبیده بود که با دست تمیزش کرد بعد هم دوباره مشغول مکیدن پستون گنده و پر شیر پری شد ، اینقد حالم خراب بود که نمیتونستم صب کنم ، از تخت بیرون رفتم و لباسهام رو تند و تند کندم و یه کنار انداختم و بعد پاهای پری رو از هم باز کردم و به کیر راستم یه تف زدم ، کامبیز نگاه میکرد و میخندید و پری موهاش رو از زیر دست و پای کامبیز بیرون کشید و روی بالش ولو کرد و بعد یه نگاه به اشکان انداخت که آروم داشت خرخر میکرد ..، بعد هم لبخند زد و اجازه داد که من پاهاش رو بیشتر از هم باز کنم و بعد با یه فشار کیرمو تا ته توی کسش فرو کنم ، یه جیغ کوچیک و بعد با دست دهنشو گرفت و دوباره به اشکان نگاه کرد و خندید ، دوباره فرو کردم ، پاهای گوشتالوی خوشگل و سفیدش رو با اون جورابهای نازک کیر راست کن به دور کمرم حلقه کرد و محکم منو به خودش فشرد ، کیرم تا دسته تو کسش فرو رفت و افتادم روش کامبیز سرشو از روی سینه راست پری برداشت و من سرمو به سینه چپش چسبوندم و یه مک محکم زدم ...، انگار که دهنتو به شیر آب چسبونده باشی دهنم از شیر پر ملات و شیرین و داغش پر شد ، آهی از سر لذت کشیدم و با اشتها شیرشو فرو دادم و دوباره مکیدم ، با دست موهامو نوازش کرد شکممو تکونی دادم و کیرمو دوباره توی کسش فرو کردم ، از لذت جیغ کوتاهی کشید و دستشو عقب برد ، دستش تقریبا با شدت به اشکان خورد و بچه از جاش پرید و شروع به گریه کرد ، نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ، از یه طرف صدای جیغ کر کننده اشکان و از یه طرف پری که با وجود کیر من توی کسش هول کرده بود و از جاش پریده بود و از یه طرف کامبیز که خم شده بود روی پری و میخواست اشکان رو بغل کنه ..، اوضاع خنده داری بود ، کیرمو از توی کس پری بیرون کشیدم ، شل و آویزون شده بود و دیدنش برای خندوندن من که تو اون زمانها دلم خوش بود و به چاک دیوار هم میخندیدم کافی بود ، قاه قاه زدم زیر خنده ، کامبیز هم میخندید و پری هم با وجود اشکان توی بغلش لبخند میزد اما صدای خنده ما توی جیغهای کر کننده اشکان گم بود ، پری سینه اش رو توی دهن اشکان چپوند اما بچه که گریه میکرد سینه اش رو نگرفت ، رو به کامبیز گفتم دهنت بود میداده سینه پری بو گرفته بچه سینه رو نمیگیره ، کامبیز و پری خندیدن و کامبیز گفت جهت اطلاعتون اون سینه ای که گذاشت تو دهن اشکان دهنی تو بود نه من ! ، یه نگاه انداختم و گفتم اوه راست میگی بچه به بوی عطر و گلاب عادت نداشت سینه رو نگرفت ، اشکان ساکت نمیشد ، پری لخت مادر زاد بغلش کرده بود و دور تخت رژه میرفت و تکونش میداد اما بچه گریه رو ول نمیکرد ، پری میگفت یه چیزیش شده ، دستم محکم خورد بهش حتما یه طوریش شده که اینطوری گریه میکنه ، کامبیز گفت فقط بد خواب شده ، یهو از خواب پرید گریه اش گرفته ، اگه منم اینطوری از خواب بیدار کنید سگ میشم این که بچه یه ساله است ..، بعد هم به سمت پری رفت و بچه رو از دستش گرفت ، بهش گفتم بگیرش زیر آب نیم گرم آروم میشه ، اینو از مامانم شنیده بودم ، کامبیز گفت باشه و شروع کرد به لخت کردن اشکان ، بعد هم دو طرف گره مامامی شورتشو گرفت و باز کرد با دیدن پوشک باد کرده اش با خنده گفت دو لیتر هم شاشیده ..، یادمه پوشک بچه ها عین یه نوار دراز بود ، نوار بهداشتی خانمها هم همون شکلی بود ، هنوز نوار بهداشتی پروانه ای و پوشک عین شورت که الان همه جا هست اختراع نشده بود ، یه پلاستیکهایی نرم و شکل آدمک بود که بهش میگفتن مامی شورت ، یه پوشک دراز وسطش میذاشتن و دو طرف پلاستیک رو به هم گره میزدن و میشد شکل شورت ، بهش میگفتن مامی شورت ، تازه این مال پولدارها بود ، قدیمی تر ها کهنه میذاشتن ، یه پارچه سفید رو تا میکردن میذاشتن در کون بچه و روش مامی میپیچیدن ، وقتی هم بچه خودشو کثیف میکرد کهنه کثیف رو برمیداشتن و یه دونه تمیزش رو میذاشتن جاش ، بعدش هم میرفتن با دست کهنه های کثیف و پر از شاش و گه رو میشستن و پهن میکردن و دوباره استفاده میکردن ، فکرش هم امروز مو به تن آدم سیخ میکنه ..، راستی با چه سختی ما رو بزرگ کردن ...، خلاصه کامبیز بچه رو لخت کرد و رفت تو حموم ..، چند ثانیه بعد صدای بچه قطع شد ..، ما هم رفتیم توی حمام که ببینیم چه خبره ، از پشت پری رو تو بغلم گرفته بودم و کیرم لای کون گنده و سفیدش بود و وارد حمام شدیم ..، کامبیز مثل باباهایی که چند تا بچه بزرگ کردن اشکان رو روی دستش گرفته بود و با دست دیگه کمرشو زیر آب گرم ماساژ میداد ، اشکان هم عین گربه هایی که لوس شدن و دارن خودتو بهت میمالن با چشمای نیم باز کیف میکرد و ساکت شده بود ، گفتم دمت گرم یه پا بابا بودی و ما خبر نداشتیم ..، پری گفت خیلی کمکه ، وقتی میاد پیشم همیشه کمکم میکنه ..، دستی به کون پری کشیدم و کیرمو لای چاک کونش حرکت دادم و با لحجه ترکی گفتم اونکی بعله ...! ، بلند بلند خندید و گفت نه بخدا جدی میگم ..، یه اشاره به کامبیز کردم و گفتم معلومه ، بعد به پری گفتم بیا ما هم بریم حموم ، پری یه نگاهی به حمام و وان مرمری انداخت و گفت عجب حمامی هم هست ، باشه ..، فقط یه جوراب نازک پاش بود که همونجا دم حموم در آورد و چهارتایی لخت مادر زاد توی حمام بودیم ..، پری رو کشوندم توی وان و آب رو باز کردم بعد هم از پشت خودمو بهش چسبوندم و کیر راستمو به تنش مالیدم ، کامبیز گفت بیا بچه رو بگیر ، نوبت منه ..، من که پرستار بچه نیستم ! ، بچه رو ساکت کنم شما به سکستون برسید ؟ پری گفت اصلا بچه ام رو بدید به خودم ، گفتم باشه من میام ..، رفتم و اشکان رو از دست کامبیز گرفتم و زیر آب گرم ماساژش دادم ، سر و صدای پری از پشت سرم بلند شد ، برگشتم و دیدم کامبیز یه پای پری رو گذاشته لبه وان و داره از پشت تلنبه میزنه ..، دوباره کیرم راست شد ، پری اشاره کرد بیا کیرتو بخورم ، اشکان رو بغل کردم و از زیر شیر دورش کردم ، ساکت شده بود و دیگه ونگ نمیزد ، وقتی میچرخوندمش دیدم دودولش به نسبت بچه یه ساله خیلی بزرگه ، خندیدم و گفتم خوب هم معامله بزرگی داره ، کامبیز و پری در حال سکس زدن زیر خنده ، به پری نزدیک شدم و در حالی که با انگشت دودول اشکان رو تکون میدادم گفتم نه والله ..، ببینید ..، کامبیز دست از تلنبه زدن برداشت و پری پاش رو از لبه وان پایین گذاشت و جفتشون زدن زیر خنده ، دول کوچولوی اشکان رو به پری نزدیک کردم و در حالی که با دو تا انگشت تکونش میدادم گفتم هوس نمیکنی براش ساک بزنی ، پری بلند بلند خندید و گفت الهی قربونش برم ..، یهو در مقابل چشمای بهت زده من کیر کوچولوی اشکان راست شد و شاش زرد و داغ از نوکش عین فواره بیرون ریخت ، اشکان رو گرفتم سمت کامبیز و شاشش روی تن کامبیز ریخت و اونهم از خنده ریسه میرفت ، پری هم کلی خندید ..، بعد با انگشت کیر راست اشکان رو که دیگه شاشش تموم شده بود تکون داد و گفت ای قربونت برم اگه بابات نصف مردونگی تو رو داشت ما الان اینجا نبودیم ..، خندیدم و گفتم انگار خیلی بهت بد میگذره خاله ..، پری یه آهی کشید و گفت نه اتفاقا خیلی خوش میگذره اما دلم میخواست همه این کارها رو با شوهر خودم بکنم ..، گفتم میفهمم چی میگی ، کامبیز دستی به کون پری کشید و گفت آه وناله بسه دیگه خاله ، دل بده به کار ، پری خندید و پای خوشگلش رو دوباره لبه وان گذاشت رفتم توی وان جلوش وایسادم و تقریبا همون وقتی که کامبیز دوباره کیرشو توی کس قلنبه خاله اش فرو کرد پری هم سرشو خم کرد و با دست آزادش کیرم رو توی دهنش جا داد و با هر حرکت کامبیز کیرمو تو دهنش جلو و عقب میکرد و اشکان هم توی بغلم به ناله های مامانش موقع سکس گوش میداد ، یه دستمو آزاد کردم و بردم زیر تن پری و به سینه گنده اش که موقع سکس جلو و عقب میشد دست کشیدم و حس کردم که موقع ارضا شدنمه ..، دستمو روی سر پری گذاشتم و وقتی که داشت کیرمو میمکید محکم سرشو به پایین فشار دادم ..، تمام عضلات پا و کمرم منقبض شدن و حس خارج شدن آبم تمام تنم رو لرزوند ..، فشارم افتاد و سردم شد ، پری سرشو از روی کیرم بلند کرد و با خنده به ریختن آبم از دهنش اشاره کرد ..، کامبیز هم زد زیر خنده ، اشکان رو دادم بغل مامانش و از وان خارج شدم ، دوش آب گرم رو باز کردم و رفتم زیرش و چند دقیقه موندم تا حالم یکم جا اومد ، گفتم من میرم بیرون ، بعد هم به وان نزدیک شدم و گفتم اشکان رو هم بده ببرم ، یه حوله بزرگ برداشتم و اشکان رو توش پیچیدم یه حوله دیگه هم دور خودم انداختم ، پری گفت حمید جون لطفا زود بپوشونش سرما نخوره ، سرمو تکون دادم و از حمام بیرون اومدم ، اشکان زیر آب داغ لمس شده بود و کاملا اروم خوابیده بود ، زیرش مامی انداختم و یه پوشک از توی ساکش برداشتم و هر جوری بود مامیش کردم ، بعد هم گوشه لحاف رو روش انداختم و با خودم گفتم فعلا زیر لحاف گرمه ، مامانش میاد لباس تنش میکنه ..، سرمو توی حمام کرد و دیدم کامبیز و پری هم ظاهرا کارشون تموم شده و دارن دوش میگیرن ، رو به پری گفتم عجله نکن ، خوابید ..، پری دستی به موهای خیسش کشید و گفت الهی قربونش برم ، خیلی اذیت شد ..، گفتم کلی هم کیف کرد ..، الان هم که بیهوش شده ..، از حمام که بیرون اومدن با دیدن سینه گنده پری که از نوکش شیر میریخت خنده ام گرفت و گفتم خاله نشتی داری !! ، یه نگاه به نوک سینه اش انداخت و زد زیر خنده ، بعد هم اومد کنار اشکان توی رختخواب دراز کشید و ممه اش رو توی دهن اشکان گذاشت ، در حالی که اشکان شیر میخورد من و کامبیز هنوز به اینکه شیر همینطوری از سینه پری بیرون میریخت میخندیدیم ، پری گفت من که خوبم پروانه وقتی که به کامبیز شیر میداد صد برابر بدتر از من بود ..، بعد اروم گفت نزدیک بیاید یه چیزی براتون تعریف کنم ، بهش نزدیک شدیم و پری گفت یکی دو سال بود با علی ازدواج کرده بودم و کامبیز هم همسنهای الان اشکان بود ، یه شب با علی اومدیم خونه پروانه شب نشینی ..، بعد شام دور میز نشسته بودیم و حرف میزدیم .... ، فرید یه چیزی از علی پرسید اما علی جواب نداد ..، فرید با دقت به علی نگاه کرد و بعد یهو گفت عوض اینکه بشینی زل بزنی یه استکان بگیر زیرش که هدر نشه ..، هممون به جایی که علی زل زده بود نگاه کردیم و دیدیم لباس پروانه خیس شده و از نوک سینه اش داره قطره قطره شیر میریزه روی میز ..، فرید هم که دیده بود علی زل زده به نوک سینه پروانه بهش گفت عوض اینکه زل بزنی استکان بگیر زیرش هدر نشه ، خلاصه علی که حسابی ضایع شده بود دست و پاشو گم کرد و پروانه هم از خجالت فرار کرد و رفت لباسش رو عوض کنه ..، من و کامبیز زدیم زیر خنده و کامبیز گفت خوب ..؟؟ ، پری گفت فرید هم دیگه زد به شوخی و مسخره بازی و نذاشت شبمون خراب بشه ..، اما خواستم بگم این شیر زیاد موروثیه ، به من نخند ، مامان خودت بدتر بود ..، دراز کشیدم روی تخت گوشه لحاف رو روی خودم کشیدم و گفتم من یکم سردم شده و یکم هم خوابم گرفته ، کامبیز گفت یه چرت بزن ...، سرمو به یه طرف چرخوندم و به تلوزیون و ویدئو و میز زیرش زل زدم و با خودم گفتم یعنی این میز چرا اینقد سنگینه ..، چه اعصاب راحتی داشتم ، یادش بخیر ، واسه اینکه یهو برم تو خواب هفت پادشاه فقط چند دقیقه لازم داشتم ..، حالا اگه همه جا رو ساکت کنید و منهم واقعا خوابم بیاد باز دو ساعت طول میکشه که فکر و خیال ولم کنه و بتونم یه چرت چند دقیقه ای بزنم ...، خلاصه ... فقط یکی دو دقیقه میز و تلوزیون رو میدیدم بعدش تصویر محو شد و خوابم برد ....

  8. #158
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و هفتم ( من و نزول خور12)




    با صدای کامبیز چشمامو باز کردم که تکونم میداد ..، حمید ..، حمید ..، هان ؟ پاشو سارا اومده ..، سارا ؟ چیکار داره ..، پاشو بابا ..، پاشو ..، چشمامو باز کردم و گفتم چی میگی ؟ اس دو اومده تو هال نشسته منتظر توست ..، پلکهام رو به هم زدم ، اشکان کنار دستم خواب بود و پری لباس خاکستری تیره اش رو پوشیده بود و جوراب پاش کرده بود ، کامبیز هم لباس تنش بود ، فقط من لخت بودم ..، یه نگاه به اطراف انداختم و شورتمو پیدا کردم ، رو به کامبیز گفتم تنهاست ؟ گفت نه با شوهر و بچه اش اومده ، گفتم اوکی ..، بعد بقیه لباسهام رو هم پیدا کردم و یکی یکی تنم کردم ، ساعت قشنگم رو برداشتم و دستم کردم ، یه نگاه بهش انداختم حدود شیش و نیم بود ، تو اتاق خصوصی سرهنگ یه شونه پی موهام کشیدم ، از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت هال و پذیرایی ، خونه خیلی بزرگی بود ، راهروی اتاق خوابها خودش به تنهایی حدود سی متر طول داشت و با اون حال نیمه خواب و نیمه بیدار من انگار تموم نمیشد ..، اس دو روی یه کاناپه نشسته بود و شوهرش کنار دستش بود و بچه رو تکون تکون میداد ، هر چی فک کردم اسم بچه یادم نیفتاد ، با دیدن من از جاشون بلند شدن و شاهرخ دستشو به سمت من دراز کرد ، دستشو فشردم و گفتم بفرمایید ..، دوباره نشستن ، روی یه مبل تکی روبروشون نشستم و گفتم خوبید ؟ هر دوشون با خوشرویی جواب دادن ..، گفتم حقیقتش میخوایم یکی رو بطور ثابت برای کارهای خونه استخدام کنیم ، فک کردیم کی بهتر از شما که قبلا تو این خونه بودین ، سارا گفت فقط یه نفر رو میخواین بگیرین ؟ گفتم آره ، چون اینجا دیگه از رفت و آمدهای قبل خبری نیست ، همونطوری که میبینید بیشتر اوقات هم خالیه ..، ولی تمام وسایل دوباره خاک گرفته ، یه نفر رو میخوایم که بطور ثابت اینجا رو تمیز و رفت و روب کنه و گردگیری کنه و به کارها برسه ..، شاهرخ گفت مگه قرار نبود بکوبید و بسازید ؟ گفتم فعلا پشیمون شدیم ، سارا گفت از کی تا کی میخواید ؟ گفتم از ده صبح تا پنج بعد از ظهر ، اگر هم مهمون داشتیم دو سه ساعت بتونی بیشتر بمونی ..، بعد اضافه کردم میدونم بچه داری ، میتونستیم اول به اون یکی سارا زنگ بزنیم که مجرده ، اما من با توجه به اینکه شما متاهل هستین ترجیح میدادم کار رو به شما بدیم ، جفتشون تشکر کردن ، سارا گفت میتونم گاهی بچه رو به خواهرم بسپارم اما همیشه که نمیتونم ، گفتم فک کردم وقتی که بچه رو با خودت میاری به اختر بگم نگهش داره ، اون اتاق بچه هم هست که میتونی ازش استفاده کنی ..، سارا گفت اینجوری که خیلی خوب میشه ، گفتم اما نباید بچه رو هر روز با خودت بیاری ، هفته ای دو سه روز به خواهرت بگو نگهش داره و دو سه روز هم با خودت بیارش ، سارا گفت چشم ، گفتم پس با این شرایط میتونی بیای ؟ گفت بله ..، رو به شاهرخ گفتم تو مشکلی نداری ؟ شاهرخ گفت نه ، خواهش میکنم ، گفتم پس یه رضایتنامه کتبی بنویس بده به سارا با خودش بیاره که شما راضی هستی که سارا اینجا کار کنه ، ضمنا آدرس دقیق خونه خودتون و شماره تلفن دو سه تا از فامیلهای درجه یک رو هم برام بنویسید رو همون کاغذ که اگه کار فوری داشتیم و خونه نبودید به اونها زنگ بزنیم ..، شاهرخ سر تکون داد ..، با یه لبخند اضافه کردم ضمنا من فردا مهمونی دارم ، فردا از اون روزهایی هست که باید به خواهرت بگی بچه رو نگه داره و ضمنا دو سه ساعت هم اضافه وایسی ..، سارا خندید و گفت چشم ، یه کاریش میکنم ..، گفتم برای این کار ما ماهی دو تومن حقوق در نظر گرفتیم ، بنظرتون خوبه ؟ سارا گفت کاش حداقل سه تومن میکردین ، گفتم این خونه خالیه و کسی نیست با این شرایطی که من برات در نظر گرفتم انگار یه جورایی تو خونه خودت داری کار میکنی و حقوق هم میگیری ، اما باشه واسه اینکه تو هم راضی باشی دو و نیم میدم ، جفتشون سر تکون دادن و اظهار رضایت کردن ، گفتم پس با خلیل هم هماهنگ میکنم ، صبح که اومدی زحمت بکش اتاقها و هال پذیرایی رو یه جارو بزن و گردگیری کن تا من عصری بیام ، غذا از بیرون میگیرم اما باید زحمت بکشی سرو کنی و بعد هم ظرفهاش رو بشوری ، سارا سر تکون داد ..، با شاهرخ دست دادم و گفتم خوب دیگه اگه کاری ندارین من مهمون دارم ، از جاشون بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن ، دوباره تاکید کردم فردا اون رضایت نامه یادتون نره ، که سارا گفت چشم و از سمت در حیاط بیرون رفتن ..، دوباره برگشتم توی اتاق ، کامبیز و پری کنار هم خوابیده بودن و آروم تو گوش هم حرف میزدن و میخندیدن ، دست کامبیز توی یقه پری بود و پاهای خوشگل و گوشتالو و هوس انگیز پری توی اون جوراب نازک بد جوری بهم چشمک میزدن ، طوری که اشکان بیدار نشه آروم کنارشون روی تخت نشستم و دستمو لای پاهای پری فرو کردم ، بهم نگاه کرد و لبخند زد ، معلوم بود که از سکسی واقعا عقده کرده ، آروم دامن لباسش رو بالا زدم و بالای رونش رو که لخت بود از زیر دامن لباس بیرون کشیدم و دستمالی کردم ، متوجه شدم شورت نپوشیده ، طوری که پری نفهمه به کامبیز اشاره کردم که برنامه چیه ؟ دوباره بکنیمش ؟ کامبیز لبخند زد و با اشاره بهم گفت واسه امشب بسه ..، زودتر باید بریم ، بعد بلند بلند گفت میترسم علی زنگ بزنه خونه ما و ببینه که نیستی ..، احتمالا تا الان هم زنگ زده ..، پری گفت آره ، پاشید زودتر بریم ..، بلند شد و روی جورابش شورت پوشید و بعد هم شلوارشو پاش کرد و مانتوش رو روی لباس تنش کرد ، تماشای لباس پوشیدن یه زن مخصوصا اگه شوهرش یکی دیگه باشه ! خیلی بهم حال میده ، کامبیز هم لباس پوشید ، به خلیل زنگ زدم و گفتم که سارا فردا میاد ، بزار بیاد تو و خونه رو تمیز کنه ، بهش گفتم طرفهای ظهر تصفیه استخر رو هم روشن کنه که تا شب حسابی آبش گرم شده باشه ..، بعد بهش سپردم که بگرده یکی رو پیدا کنه تو این اطراف که برامون گازوییل بیاره و خالی کنه ، همونطوری که گفتم یه زمانی بود که نفت و گازوییل گیر مردم نمیومد و بعضی وقتها بنزین هم پیدا نمیشد ..، با اینکه نزدیک هزار و دویست لیتر گازوییل داشتیم ولی باز کار از محکم کاری عیب نمیکرد ، یادمه کامیونها و اتوبوسهای شهری مخزنهای اضافه زیر ماشینهاشون میبستن و از گازوییل پر میکردن ، قیمت گازوییل لیتری دو ریال بود ، اونوقت اونها لیتری چهار ریال به دلالها میفروختن و دلالها هم تو بازار سیاه هر چی زورشون میرسید تا لیتری یه تومن به مردم میدادن ، اوضاعی بود ..، پری اشکان رو بغل کرد و همگی سوار ماشین کامبیز شدیم و رفتیم سمت نیاورون ، کامبیز منو دم خونه پیاده کرد و با پری رفتن سمت خونه خودشون ..، بابام تو مرکز فرماندهی پاهاش رو روی هم انداخته بود و با دقت روزنامه کیهان رو ورق میزد ..، مامانم پیداش نبود و سکوت خونه نشون میداد که دوقلوها هم خوابیدن ..، کنار بابام نشستم و براش تعریف کردم که میلاد گفته فردا بیاید یه کاریش میکنم ، نیشش به خنده باز شد و گفت مواظب باشید سوتی ندید ..، پول رو بگیرید و بقیه اش رو بسپرید به من ..، خندیدم ، گفت به اون دوستت از نقشه امون چیزی نگی ..، گفتم نه بابا ، من بهشون گفتم بابام دنبال آشنا میگرده که وساطت کنه دیگه پول نزول ندیم و فقط اصل پولو بدیم ، بابام گفت کاش اسم منو نیاورده بودی ، اما همون هم خوبه ، گفتم مامان کجاست ؟ گفت خسته بود رفت خوابید ، سر تکون دادم و منم رفتم تو اتاقم ، لباسهام رو کندم و به ساعت نگاهی انداختم ، حدودای یازده شب بود ، یکم دو دل بودم اما بعد دل به دریا زدم و تلفن رو برداشتم و خونه ناتاشا رو گرفتم ، بعد از دو تا زنگ گوشی رو برداشت ، سلام کردم و با خوشرویی جوابمو داد ..، احوالمو پرسید ...، اما قبل از اینکه زیاد حرف بزنم آروم گفت بابام خونه است ، نمیخوام حساس بشه ..، گفتم اوه ، باشه باشه ، بعد زنگ میزنم ، خداحافظی کردیم و گوشی رو قطع کردم ..، تقریبا بلافاصله بعدش به ماندانا زنگ زدم ، سروش گوشی رو برداشت و با لحن مودبی درست مثل اینکه بگه این یک صدای ضبط شده است گفت بفرمایید ! ، گفتم آقای سروش منم ، حمید ، گفت بله شناختم ، خانم این خونه نیستن ، با خانواده خونه نیاورون تشریف دارن ، اخمامو تو هم کردم و خداحافظی کردم و قطع کردم ، خواستم بعدش به خونه داییم زنگ بزنم و حداقل با زنداییم یکم صحبت کنم اما با خودم گفتم بیخوده ، الان زنگ بزنم یا داییم خودش گوشی رو برمیداره یا اینکه زنداییم هم نمیتونه صحبت کنه ، بیفایده است ..، در حالی که اخمام تو هم بود و تو ذوقم خورده بود نشستم ، چشمم به کتابچه ایرج افتاد که از صبح روی میز مونده بود ، برداشتم و ورق زدم ... صبح زود طبق معمول خدمت آقا بزرگ رسیدم ، صورتحسابها را عرضه کردم ، گفتند با عمو صحبت کردی ؟ گفتم بله ..، گفتند خیلی مهم است که در مورد این حرفها مطلقا جایی صحبتی نشود ، ایشان را مطمئن کردم ، گفتند جز افراد بسیار معتمد کسی به این انجمن وارد نمیشود ، اگر کسی را در جلسه ای دیدی و شناختی این شناسایی محدود به همان محفل میشود ، اگر خارج از محفل همان شخص را دیدی باید طوری رفتار کنی که انگار بار اولی است که یکدیگر را ملاقات میکنید ، متوجه شدی ؟ قلبم از شدت هیجان بلند تر از همیشه میتپید ، تاکید کردم که همانطور خواهد شد ..، گفتند در مورد خانمهایی که به محفل وارد میشوند این قضیه بسیار هم شدید تر است ، بسیار احتیاط کنید ..، عرض کردم چشم ..، دوباره به کار حساب و کتاب خودمان برگشتیم ، اینهمه احتیاط برای چه ؟ آقا بزرگ حواله ای بر عهده بانک شاهنشاهی به مبلغ پانصد تومان کشیدند که فردا به پدر تقدیم کنم ، احتمالا باید برای حقوق خدمه عمارت دربند و هزینه های خرید همین منزل هزینه شود ..، آقا بزرگ گفتند به پدر بگویم که راهی برای صرفه جویی در هزینه ها پیدا کنند ، راستی هم هزینه ها سر به فلک میزنند ، آقا بزرگ تاکید کردند حتی در مورد هزینه های انجام شده هم باید رازداری کرد ..، کتابچه رو بستم و به آغوش رختخواب نرم و خنک پناه بردم و لحاف سبک رو روی تنم کشیدم و از لذت آه کشیدم و چشمامو بستم ..

  9. #159
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و هشتم ( من و نزول خور13)



    دوشنبه
    عجب روزی بشه امروز ..، وقتی چشمامو باز کردم این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید ..، چقد کار داشتم ..، با شورت لب تختم نشسته بودم و به امروز فک میکردم ، در زدن و تقریبا بلافاصله مامانم در رو باز کرد و اومد تو ..، گفتم ببخشید فایده در زدن چیه وقتی که به آدم فرصت نمیدی حتی شورتشو پاش کنه ؟ خندید و گفت حالا نه اینکه تو خیلی جلوی من رعایت میکنی ! ، خندیدم و گفتم دیشب زود خوابیده بودی اومدم خواب بودی ، گفت من زود نخوابیده بودم تو ول شدی دیگه نصفه شب میای خونه ! ، خندیدم و گفتم نخیر من ساعت ده خونه بودم تو مثل مرغ تا تاریک میشه سرتو میکنی تو لونه ..، یه قدم به سمتم برداشت که باعث شد من از جام بپرم و تقریبا داد زدم اه ...، خوب کل کل نکن ، گفت غلط میکنی جواب منو میدی پدر سگ ..، خندیدم ، یه لباس بلند چسبون آبی رنگ پوشیده بود و خط شورت و سوتینش توش معلوم بود ، سه ماه پیش دیدن شهین تو این لباسها مثل خواب و خیال میموند ، خط سینه های بزرگش از یقه گرد و آویزون لباسش منظره دل انگیزی بود ، موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود و با گیره بسته بود و یه سینه ریز ظریف توی سینه اش خودنمایی میکرد ، تو دلم گفتم جای کامبیز خالی ..، انگار فکرمو خونده باشه تقریبا بلافاصله گفت راستی کامبیز زنگ زد و گفت که باهاش تماس بگیری ..، گفتم باشه ..، شهین پشتشو بهم کرد و از اتاق بیرون رفت ، دست کردم به گوشی تلفن و شماره کامبیز رو گرفتم ، چند تا زنگ خورد و بعد صدای پروانه تو گوشم پیچید ، سلام و علیک گرمی باهام کرد ، از همون پشت تلفن هم بوی عطر بدنش و گرمای تن داغش رو حس میکردم ، دستی به کیر نیمه راستم کشیدم و گفتم خاله خیلی دلم واست تنگ شده ، خندید و گفت عوض خود شیرینی بیا بشین اینجا یکم اختلاط کنیم ، میدونی چند وقته ماساژم ندادی ! ، با یاد آوری ماساژ آخری که به پروانه داده بودم کیرم کاملا راست شده بود و دست دیگه ای بهش مالیدم خندیدم و گفتم خودم هم خیلی دلم تنگ شده ، گفت کامبیز با خاله اش توی حیاط هستن بذار صداش کنم ، تصور کردم که کامبیز الان کنار دست پری خوشگل نشسته و دستش لای پای خاله اش هست ، کیرم از اونی که بود هم راست تر شد ..، پروانه با صدای بلند کامبیز رو صدا کرد و بعد گفت بیا عزیزم حمید پشت خطه ..، چند ثانیه بعد کامبیز در حالی که نفس نفس میزد تلفن رو برداشت ، معلوم بود منتظر تلفنم بوده و هول هولکی خودشو رسونده بود ، گفت صبح زنگ زدم به میلاد که باهاش قرار بعد از ظهر رو فیکس کنم ، گفت که پسرش واسه عروسشون ویدئو میخواد قرار شد از هر دو مدل بیاریم هر کدومو خواست برداره ، قرارمون هم ساعت سه بعد از ظهر شد ..، میتونی سر راه که میخوای بیای دنبال من بری دو تا ویدئو بندازی عقب ماشین و بیاری ؟ گفتم باشه ..، با کامبیز که قطع کردم رفتم توی آشپزخونه و یه صبحانه تپل زدم به رگ ، وقتی توی اتاقم برگشتم به بابام زنگ زدم و شرح ما وقع رو دادم ، بابام گفت خیلی طبیعی رفتار کنید تا مشکوک نشه و پول رو ازش بگیرید ، بعدش دیگه پشت سرتون رو هم نگاه نکنید و بقیه اش رو بسپارید به من ، گفتم باشه ..، توی کمد دنبال لباسهای کهنه کامبیز گشتم و پیداشون کردم ، یه دست لباس خوشگل و تمیز هم کنار گذاشتم ، چون میخواستم عصری که میرم پیش مهدی و نسرین جون خوشگل و خوشتیپ بنظر بیام ، پیش خودم برنامه ریزی میکردم که وقتی برگشتم خونه سریع دوش بگیرم و لباس خوشگل بپوشم و بعد برم و به قرار نیمه کاری ام برسم ..، به ساعت نگاه کردم حدود یازده صبح بود ، لباسهای کهنه کامبیز گشاد بود و تو تنم عر میزد اما واسه کارمون مناسب بود ، سویچ ماشینو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ..، شهین با دیدن من دست گذاشت به خنده و بعد وسط خنده با اخم گفت خوب این آشغالها چیه پوشیدی ؟ لباس کیه ؟ گفتم لباسهای کهنه کامبیزه ، امروز میخوایم بریم حمالی تو خونه سرهنگ اینها مناسبه ..، خندید و رفت ، توی راه وایسادم و از یه آجیل فروشی یک کیلو آجیل خوب با مغز زیاد گرفتم و از یه میوه فروشی چند کیلو سیب و پرتغال و انگور ..، یه زمانی بود که هیچی گیر نمیومد ، هنوز هم میدون تره بار و این چیزها اختراع نشده بود ، میوه فروشها میوه خوب نداشتن یا واسه مشتریهای مخصوص قایم میکردن ، میوه فروش هم با دیدن سر و وضع داغون من یه مشت میوه آشغال رو در هم تو پلاستیک کرد و داد دستم ، گفتم اینها رو من تو سطل خونمون هم نمیندازم بو میگیره ، یارو که یه کچل شکم گنده بود دوباره یه نگاهی به من انداخت و با عصبانیت میوه ها رو سر جاش خالی کرد ، گفتم به من میوه خوب بده ، یارو گفت میوه خوب پول خوب میخواد داری ..؟؟ گفتم خودتو مغازه ات با هم چند ؟ اخماشو تو هم کرد و عصبانی اومد سمتم ، شاگرد مغازه هم از پشت سرم نزدیک شد ، دست کردم توی جیبم و کیفمو در آوردم و گفتم میوه خوب بده پولشو بگیر ..، یارو پاش شل شد و یه اشاره به شاگرد مغازه کرد که رفت پی کارش ، کم مونده بود کله صبح یه کتک الکی بخورم بخاطر این لباسهای لعنتی ، یارو با تردید گونیهای پهن شده روی سکوها رو کنار زد و از توی صندوق چند کیلو میوه خوب برداشت و ریخت توی پلاستیک ، با خودم گفتم اشتباه کردم باید همون از سر کوچه خودمون میخریدم ، حسین سبزی فروش حداقل منو میشناخت و جرات نداشت جنس بنجل بهم بده ، یارو میوه هارو کشید و گفت صدو بیست تومن میشه ..، مطمئن بودم داره سه برابر حساب میکنه ...، با خودم گفتم حساب تورو بعدا میرسم ، دست کردم توی کیفم و صد و بیست تومن در آوردم و دادم بهش ..، بعد یه پنج تومنی سبز هم اضافه تر دادم و گفتم به شاگردت بگو بزاره تو صندوق عقب ماشینم ، یارو یه نگاهی به ماشین من که دم در پارک شده بود انداخت و با تعجب دوباره به من نگاه کرد ، هر چیزی فکر میکرد جز اینکه من از اون ماشین نو و خوشگل پیاده شده باشم ..، شاگردشو صدا کرد و گفت میوه ها رو بزار تو ماشین آقا ..، بعد رو به من گفت زیاد اینطرفها میاید ؟ گفتم تازه یه خونه اینجاها خریدیم ..، بله ..، گفت کجا خونه خریدید ؟ اگه خواستید زنگ بزنید میگم شاگردم بیاره دم خونه دیگه اینهمه راه نیاید ..، گفتم خونه ما ته فردوس هست پیاده نمیتونه بیاد ..، گفت باشه این شماره من شما زنگ بزن بالاخره یه ماشین قراضه داریم میگم براتون بیارن ..، شماره اش رو گرفتم اما بد جوری عقده کرده بودم یه بار حالشو بگیرم .. ، ماشینو بردم توی حیاط و جلوی بنز قدیمی پارک کردم ..، با خودم گفتم اینهم باید بفروشیم ، حیف که مدارکش نیست ..، آجیل و میوه رو از توی ماشین در آوردم توی دستم گرفتم و بزور دستگیره رو چرخوندم و با کونم در خونه رو باز کردم و وارد شدم ، سارا از توی آشپزخونه بیرون اومد ، یه دامن نسبتا بلند چین چین زرد و جوراب کلفت مشکی پاش کرده بود و یه بلوز یقه گرد سفید رنگ هم تنش کرده بود و موهاش رو بالای سرش دسته کرده بود و بسته بود ، آرایش زیادی روی صورتش نبود و با لبخند به سمتم اومد گفتم سلام ، خوبی ..؟ با چشم و ابرو داشت بهم اشاره میکرد ..، با خودم گفتم تو خونه ای که فقط من و اون هستیم چه کاری چشم و ابرو میاد ..، به سمتم اومد و میوه ها رو از دستم گرفت ، دستم که خالی شد فوری از روی دامن کسشو لمس کردم ، هنوز دستم لای پاش جاگیر نشده بود که هول شد و آروم گفت شاهرخ اینجاست ، هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم که صدای شاهرخ از توی آشپزخونه بلند شد و بعد سرشو بیرون آورد ، سارا در حالی که پاکتهای میوه تو دستش بود ازم دور شد و برگشت سمت آشپزخونه و در همون حال گفت امروز شاهرخ کار نداشت ، خواهرم هم تا ساعت سه بعد از ظهر نمیتونست بیاد ، این بود که به شاهرخ گفتم بیاد اینجا ، هم کمک من کنه هم بچه رو تا ساعت دو نگه داره ، بعد اون با بچه میرن و من میمونم ...، تو ذوقم خورده بود اما با شاهرخ چاق سلامتی کردم و گفتم خوب کاری کردید ..، بعد آجیل رو هم توی آشپزخونه بردم و گفتم خودت و شاهرخ هم میوه بخورید تشکر کرد ..، جفتشون با تعجب به لباسهام نگاه میکردن ، اما روشون نمیشد چیزی بگن ، گفتم زیاد نگاه نکنید عصر میخوام یه جایی برم این لباسها رو واسه اون پوشیدم ..، لبخند زدن اما باز هم چیزی نگفتن ، به شاهرخ گفتم حالا که اینجایی میای کمکم کنی یه چیزی از تو زیرزمین بیاریم بالا ؟ با شاهرخ رفتیم توی زیرزمین و از هر دو نوع ویدئو یه دونه برداشتیم و آوردیم بالا و توی صندوق ماشین گذاشتیم ، به شاهرخ گفتم روی آب استخر برگ درخت ریخته زحمتت نیست تا آقا رضا خوابه با تور برگها رو از روی آب جمع کنی ؟ شاهرخ گفت باشه و از در پذیرایی رفت سمت حیاط ..، در حالی که میرفت گفتم برو خلیل رو صدا کن و بگو بهت توری رو نشون بده ، سر تکون داد و در رو پشت سر خودش بست ، رفتم توی آشپزخونه ، سارا یه ظرف کریستال خوشگل آورده بود و داشت آجیل رو توش خالی میکرد ..، با لبخند بهش نزدیک شدم ، با اشاره پرسید شاهرخ کجاست ؟ گفتم رفت توی حیاط برگها رو از روی استخر جمع کنه ، لبخند زد ، بهش نزدیک شدم و از روی دامن کونشو مالیدم ، میترسید ، به پنجره نزدیک شدم و با دست شاهرخ رو که به سمت ته حیاط و خونه خلیل میرفت نشون دادم و با دست دیگه دامنشو بالا زدم و کونشو از روی شورت مالیدم ، گفتم الان که شاهرخ هست همین لباسهات خوبه اما شب که مهمون داریم همون لباسهای فرم اینجارو بپوش ، خندید و گفت چشم ، در حالی که دستمو توی شورتش میکردم و کونشو میمالیدم گفتم حوله های استفاده شده رو بده خلیل ببره لباسشویی ، حمام رو هم حسابی برق بنداز ، دوباره گفت باشه آقا حمید ، کونش خنک و نرم بود ، میخواستم تا شب صبر کنم و یه دستی به نسرین برسونم اما با خودم گفتم از کجا معلوم اصلا فرصت بشه به نسرین دست بزنم ، فعلا اینکه نقد هست رو بچسبم تا بعد ..، در حالی که از پنجره حیاط رو نگاه میکردم که مواظب باشم شاهرخ پیداش نشه زیپ شلوارمو پایین دادم و کیرمو از توش بیرون کشیدم و به سارا که با لبخند به من و کارهام نگاه میکرد اشاره کردم بخور ...!!!

  10. #160
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت بیست و نهم ( من و نزول خور14)



    شاهرخ با یه تور بسته به یه چوب بلند از دور پیداش شد ، لبخند زدم و یه تکونی به خودم دادم کیر راستم تا دسته تو دهن زنش بود ، برام دست تکون داد ، تعجب کردم ، علی الاصول نباید منو میدید ، توی حیاط آفتاب بود و من توی خونه نسبتا تاریک ، نباید میتونست منو ببینه اما ظاهرا میدید ! ، براش یه دستی تکون دادم و با دست چپ سر زنشو محکمتر به کیرم فشردم ..، سارا خوب ساک میزد ..، صدای ونگ ونگ رضا از توی اتاق بچه بلند شد ..، سرشو از روی کیرم بلند کرد و بهم نگاه کرد ، کیرمو توی زیپ شلوارم جا دادم و گفتم وقت زیاده فعلا برو به بچه ات برس ..، تشکر کرد و رفت سمت اتاق بچه .. ، یه زنگ به کامبیز زدم و گفتم که ویدئو ها رو برداشتم ، گفت احتیاطا نمره ماشینتو گلی کن معلوم نباشه ..، گفتم باشه ..، گفت راستی ..، مامانت عصری میاد اینجا ..، گفتم چی ؟ گفت مامانم بهش زنگ زد و عصر که شما میری مهمونی مامانت هم میاد خونه ما ..، گفتم به به ، به سلامتی ! ، ولی فک نکنم با وجود مامانت تو به نوایی برسی ! ، کامبیز گفت مثل اینکه یادت رفته مامان من خودش پایه شیطونیه ها ..! ، گفتم باشه .. کثافت تعریف میکنی ها ..، گفت بستگی داره که تو کامل تعریف کنی یا نه ..، خندیدم و قطع کردم ، صدای خلیل که لای در حیاط رو باز کرده بود و منو صدا میزد به گوشم رسید ، گفتم بیا تو آقا خلیل ..، اومد و گفت پیش پای شما این مهندسه از شهرداری اومده بود ، گفتم خوب خوب ..! ، گفت مجوزتون حاضره میگفت خود مالک بیاد بگیره ..، سر تکون دادم و گفتم ممنون چرا زودتر نگفتی ، گفت نمیدونستم اومدین ، زنگ زدم خونتون مامانتون تعجب کردن و گفتن که اومدین اینجا ..، گفتم زرشک ، حالا فک میکنه دوباره پیچوندمش ..، خلیل رو دک کردم و به خونه زنگ زدم ، مامان تلفنو برداشت ، گفتم سلام ، با عصبانیت گفت از کجا زنگ میزنی ؟ گفتم خونه فردوس ، گفت دروغ نگو نیمساعت پیش خلیل زنگ زد ، گفتم میدونم الان اومد پیشم ، خوب مگه نمیدونی از اونور حیاط تا اینجا یک کیلومتر راهه ، از کجا بدونه من اومدم اگر صداش نکنم ..، زیاد بحث نکرد ، گفت باشه ..، تلفنو قطع کردم و واسه خودم چایی ریختم ، وقتی دنبال یه چیزی میگشتم که با چاییم بخورم یادم افتاد که شیرینی نخریدم ، با خودم گفتم وقتی شام سفارش دادم میخرم ..، توی آیینه موهامو یکم نامرتب کردم که با وضع لباس پوشیدنم هماهنگ باشه ، با اس دو و شوهرش خداحافظی کردم و توی حیاط یکم گل به نمره ماشینم مالیدم ، یادمه نمره ماشین اون بنز قدیمی تهران الف بود و نمره ماشین من تهران یازده بود ، سر راه دنبال کامبیز رفتم ، با دیدن قیافه من خنده اش گرفت ، دوباره ماشینو تو پارکنیگ ارگ پارک کردیم و طبق قرار کلید ماشینمو دادم به کامبیز ، هر چی نباشه من شاگردش بودم ، اینبار هم با اینکه یه بار رفته بودیم باز مجبور شدیم یکم دنبال تیمچه بگردیم ، بسکه کوچه پس کوچه های بازار قاطی پاتی و شبیه هم هستن ، میلاد و شاگردش با یه پسر جوون که حدس زدم باید پسر میلاد باشه ( بخاطر دماغ گنده اش ! ) توی مغازه بودن ، میلاد با دیدن ما از جاش بلند شد و رفت سمت کامبیز و باهاش دست داد ، یه لحظه میخواستم دستمو دراز کنم که منم باهاش دست بدم اما یادم افتاد که من یه شاگرد پادو ساده هستم و علی الحساب هیشکی منو به هیچی حساب نمیکنه ، پسر دماغ گنده که لباس مرتبی پوشیده بود به سمتشون اومد و دستشو به طرف کامبیز دراز کرد و کامبیز دستشو فشرد ، پسره که صدای زنگداری داشت گفت من حسین هستم پسر حاجی ، کامبیز خودشو معرفی کرد و گفت من هم هاشم هستم ، میلاد گفت بفرمایید بشینید و طبق معمول ما رو به سمت قالیها هدایت کرد ، کامبیز رو به من گفت برو اون گوشه بشین تا صدات کنم ، رفتم و یه گوشه روی قالیها نشستم ، شاگرد میلاد واسه همه چایی آورد و یه دونه هم واسه من آورد ، با لهجه شیرازی گفتم دسود درد نکونه و یه نگاه به کامبیز انداختم ، از قیافه اش معلوم بود خنده اش رو قورت داده ، میلاد گفت خوب آقا هاشم گفتی چقد لازم داری ؟ کامبیز گفت حداقل پونصد تومن ، میلاد گفت یعنی با چهارصد کارت راه نمیفته ؟ کامبیز گفت حاجی دو سه روز منو معطل کردی که بگی چهارصد ؟ یعنی من با این هیکل گیر صد تومن هستم ؟ پونصد لازم دارم ، کمتر به کارم نمیاد ..، میلاد گفت راستی اون امانتی که قرار بود واسه عروسم بیاری آوردی ؟ کامبیز گفت بله ، تو صندوق عقب ماشینم توی پارکینگ ارگ هست ..، لبهای پسر میلاد گوش تا گوش به خنده وا شد ..، میلاد گفت پس اگه زحمتت نیس به شاگردت بگو بره بیاره تا ما به کارمون برسیم فعلا این دو تا بچه شدن و منتظر اسباب بازیشون هستن ، پسر میلاد دوباره خندید ..، با خودم گفتم این که یکیه ، کدوم دو تا ..؟ ، کامبیز گفت دو مدل بود آوردم که خودشون ببینن کدومو میپسندن بردارن ، میلاد رو به من گفت پس خودشونم ببر که انتخاب کنن ، با همون لهجه شیرازی گفتم رو چشوم ..، کامبیز اینبار نتونست جلو خودشو بگیره و لبخند زد ، بقیه هم به خنده کامبیز خندیدن ، کامبیز گفت بعد این هم وقت اومدی تهرون و رفتی یکم رو لهجه ات کار میکردی ..، گفتم او لهجو جزو جدا نشدنی شیرازیان ..، همشون خندیدن ..، کامبیز کلید ماشینمو به سمتم دراز کرد و گفت آقا رو ببر تو صندوق عقب نشون بده ببین کدومو میپسندن براشون بیار ..، گفتم رو چشوم ..، بعد هم کلید رو از دست کامبیز گرفتم و رو به پسر میلاد گفتم بفرمویید ..! ، حسین از جاش بلند شد و من جلو افتادم ، گفت صب کنید خانمم هم بیاد ..، بعد هم صدا کرد آزی ...، آزی ...، به جهت صدا چشم دوختم ..، از جایی که معلوم بود آبدارچی و دستشویی باید باشه و بعدا فهمیدم اتاق استراحت میلاد هم همونجاست چند لحظه بعد خوشگلترین زنی که تو تمام زندگیم دیدم بیرون اومد ...، با دیدنش چشمام چهار تا شد و دست و پام لرزید ، آزی بیست ساله و همسن من بنظر میرسید ، موهای بلوندش از گوشه های شال سفید رنگ قشنگی که روی سرش انداخته بود بیرون زده بود ، صورت سفید و گردش ، چشمای درشت و رنگی ، مژه های بلندش ..، لبهای به رنگ یاقوت ، بینی خوشترکیبش که انگار همه جراحهای پلاستیک جمع شدن و تصمیم گرفتن که شاهکارشون رو به نمایش بزارن ، اینقد خوش هیکل بود که انگار با ماشین تراشکاری کمرشو تراش دادن ، کمر باریک و سینه های درشت و کون خوش فرم ..، وای ...، زبونم بند اومد ..، حسین گفت خوب بریم ..، چند ثانیه طول کشید که موقعیت یادم بیفته و ببینم کجام و چیکار دارم میکنم ، بالاخره چشم از اون لعبت طناز برداشتم ، آزی که بعدا فهمیدم اسمش آزاده بوده با ادب و نزاکت با کامبیز سلام علیک کرد و بعد رو به میلاد گفت پس با اجازه اقا جون ، میلاد با اون قیافه نفرت انگیز به آزاده نزدیک شد و دستشو دور کمرش انداخت و پیشونیشو بوسید و گفت مبارکت باشه عزیزم ..، از حرص میخواستم خودمو بزنم ، این کثافت الدنگ اینطور به اون عروسک خوشگل نزدیک شد و بوسیدش ..، کار و کلاهبرداری و نزول خوری یادم رفته بود ، فقط دلم میخواست بجای اون کثافت من بودم و گونه برجسته و قرمز این عروس خوشگلو میبوسیدم ..، حسین دوباره گفت خوب بریم ..، گفتم هان ..؟ آهان ..، بفرمویید ...، بعد هم جلو افتادم و اون دو تا پشت سرم میومدن ..، خاصیت اینکه یه شاگرد بی دست و پا و شهرستانی باشی اینه که معمولا همه تورو نادیده میگیرن ..، حسین و زن خوشگلش که خودشون رو خیلی بالاتر از من میدیدن و کلا منو به آدم حساب نمیکردن شروع کردن با هم حرف زدن ، چون فاصله ما خیلی کم بود من صداشونو میشنیدم ..، آزی رو به حسین گفت حالا چی شده بابات مهربون شده ، میخواد واسه ما ویدئو بخره ؟ تا دیروز میگفت صور قبیحه است ، کراهت داره ... حسین گفت چمیدونم والله ..، هر چی هست واسه ما که بد نشد ..، آزی گفت این پسره کی بود ، با بابات چیکار داشت ؟ چرا بابات میخواست باهاش حرف بزنه تورو دک کرد ؟ حسین گفت دک نکرد ، گفت اومده فرش بخره ، ولی تو کار لوازم صوتی تصویریه بابام بهش گفته برامون ویدئو آورده ...، آزی گفت خرت کرده ..، حالا من از این پسره میپرسم و میفهمیم واسه چی اومده بوده ..، چند قدم که رفتیم آزی گفت حسین ...، پسر میلاد گفت هان ؟ گفت حالا بهت هم بر میخوره اما خوشم نمیاد بابات اینطوری منو به خودش میچسبونه ..، حس بدی دارم ..، حسین گفت دیگه چته ؟ تا دیروز تحویلت نمیگرفت میگفتی فک میکنه کنیز آورده ، امروز بغلت میکنه و ماچت میکنه و برات ویدئو میخره میگی خوشم نمیاد ..، یهو بگو بهم نظر داره و خلاص ...، آزی گفت حالا تو واقعا تعجب نکردی اینقد نظرش یهو نسبت به من عوض شد و با محبت شد ؟ از دستش آب نمیچکه بعد یهو میخواد بیست سی تومن بده واسمون ویدئو بخره ..، حسین گفت تو هم همش به همه شک داری که بهت نظر دارن ..، کی تورو نگاه میکنه آخه ...، وقتی این حرفو میزد دلم میخواست با مشت بزنم تو دهنش ، با ذهنیتی که از میلاد پیدا کرده بودم تو دلم میدونستم حق با آزی هست و حتما اون مردیکه به عروسش نظر داره ، اونهم دختر به این خوشگلی ، تو بازار که راه میرفتیم نصف مردها صورتشون باهاش میچرخید ، اما من یه پادو ساده بودم و اصولا حرفهای اونها رو نمیشنیدم که بخوام نظر بدم ..، از بازار که خارج شدیم آزی بلند تر و طوری که مثلا من بشنوم صدا زد آقا ...، جواب ندادم که فک کنه تا حالا هم حرفهاشون رو نمیشنیدم ، دوباره بلندتر صدا زد آقا ..، برگشتم و به چشمای درشت و خوشگلش نگاه کردم و گفتم ها ..؟ بو من بودین ؟ آزی با شنیدن لهجه ام لبخند زد و گفت آره ..، گفت این آقا هاشم چیکاره است ؟ گفتم واللو از اوور آب جنس میاره ..، پدر شوهرتون بیتر میدونه ..، میخوان انگار شراکت کنن ..، آزی ابروش رو بالا انداخت و رو به حسین گفت دیدی ..! ، گفتم می بهتون چی چی گفته بودن ؟ آزی گفت همینو گفته بودن ..، گفتم ها ..! ، رفتم توی پارکنیگ ارگ و دو تاشون دنبالم اومدن ، در صندوق ماشین رو باز کردم ، آزی گفت ماشینش هم خیلی خوشگله ..، گفتم این ماشینو دم دسیشونه ، دو سه تو ماشین دیگه هم دارن ، بنز دارن ، از او چراغ پهنها ..، جفتشون خندیدن ..، حسین به کارتنهای آکبند با آرم بزرگ سونی نگاه کرد و گفت حالا کدومشو برداریم ؟ آزی گفت باز کنیم ببینیم ..، حسین گفت از آکبندی در میان ...، آزی گفت خوب چشم بسته که نمیتونیم بخریم ..، بعد رو به من گفت میدونی کدومش بهتره ؟ گفتم نه واللو ! ، بعد به کارتن تی سون اشاره کردم و گفتم ولی فک کنم ای هیکیو جدیدتره ..، آزی گفت میشه جفتشو باز کنی ببینیم ؟ گفتم بله چرو نمیشه ، بعد هم جفت کارتنها رو باز کردم و ویدئو ها رو نگاه کردن و تصمیم گرفتن تی سون رو بردارن ..، بهم گفتن همینو برامون بیار ..، با خودم گفتم تو عمرم حمال کسی نشده بودم که به لطف سهیلا و نقشه بابام حمال هم شدیم ! ، بعد هم گفتم رو چشوم و کارتن تی سون رو برداشتم و در ماشینو بستم ..، دوباره راه افتادیم سمت تیمچه ، اینبار اون دو تا جلو افتاده بودن و من پشت سرشون ..، آزی گفت حالا بگرد یکی رو پیدا کن برامون فیلم بیاره ..، حسین گفت باشه یکی رو سراغ دارم ، آدمهای بدبخت بیچاره ای هستن بابام به باباش پول قرض داده و یارو نداره پس بده ، بابام هم خیلی از همشون بدش میاد میگه کارشون صواب نیست ، ولی پسرش از اینهایی هست که فیلم اجاره میدن ..، به بابام میگم بهش بگه برامون فیلم بیاره ..، تو دلم گفتم آره جون عمه ات کار همه ناصوابه و کار بابات صواب ! ، یه دهنی از شماها بگاییم ! ، ویدئو زیاد سنگین نبود اما راه زیاد بود و کمرم درد گرفته بود ، اما تصمیم داشتم پادویی رو کامل کنم و جیکم در نیاد ..، وقتی وارد مغازه شدیم کامبیز رو دیدم که یه چک رو که از میلاد گرفته بود توی سامسونت میذاشت و میلاد داشت دو تا چک دیگه رو که معلوم بود از کامبیز گرفته وارسی میکنه ، با خودم گفتم کامبیز چرا دو تا چک به این داده ؟ چرا پول نقد نگرفته ..، اما لبخند کامبیز نشون میداد که از اوضاع رضایت داره ..، کامبیز با دیدن من که مثل پادوهای بازار یه کارتن دستم گرفته بودم و دنبال این دو تا اومده بودم لبخند زد ..، تو دلم گفتم زهر مار ، حالا واست دارم ..، اما منم آروم لبخند زدم ، آزی رفت سمت میلاد و گفت بابا دستتون درد نکنه ، میلاد دوباره دستشو روی کمر آزی گذاشت و به خودش نزدیک کرد و اینبار گونه آزی رو بوسید و گفت مبارکت باشه عروس قشنگم ..، بعد حسین به من که یه لنگه پا توی مغازه وایساده بودم گفت بیار بزارش اینجا ..، وقتی خم شدم که کارتن رو بزارم زمین حسین گفت عجب ساعتی داری ..!! ، یهو یادم افتاد که من احمق اون ساعت گرونقیمت رو از دستم در نیاوردم ...، از جام که پا شدم حسین گفت میشه ساعتتو ببینم ؟ گفتم بفرمو ، بعد هم با بیمیلی ساعت رو باز کردم و دادم دست حسین ..، حسین گفت این حداقل پنج هزار تومن میارزه ، تو دلم گفتم هشت هزار تومن ! ، به قیافه کامبیز نگاه میکردی رنگش سفید شده بود و خون خونشو میخورد ، میترسید بعد این همه زحمت یه ساعت باعث بشه دستمون رو بشه ، بلند گفتم چن تومن ؟ بعد هم خندیدم و گفتم ای ساعتو تو بندر از اینا خریدم که صد تو ساعت رو دسشون میبندن و میفروشن دونه ای صد و پنجا تومن ...! ، ای میخوی ورش دار ..، حسین ساعتو پس داد و گفت پس از این تقلبیاس ..، گفتم نمیدونم واللو ولی روزی هفت هش دققه عقب میره ! ، حسین گفت آره پس تقلبیه ..، ساعت رو بستم پشت دستم و گفتم قابلی ندوشت ! ، کامبیز نفسی به راحتی کشید ، میلاد گفت حالا این ویدئو رو با من چند حساب میکنی شریک ؟ کامبیز خندید و گفت قابل شما رو نداره ، پای خودمون بیست و هشت تومن آب خورده شما همونو بده ، میلاد گفت بیست و پنج دیگه ..، کامبیز گفت من اهل زیر و رو کشیدن نیستم اینو تو بازار میفروشیم سی و سه تومن ، بیست و پنج بدی یعنی دو سه تومن هم از جیب دادیم ، میلاد از توی گاو صندوق یه دسته پول رو که با کش بسته بودن برداشت و بیست و شش تومن شمرد و داد به کامبیز و گفت این بیست و شیش تومنه یه بار هم یکم ضرر بدی به جایی برنمیخوره ..، کامبیز گفت دیگه چی بگم ..، بعد هم پولها رو گرفت و انداخت تو سامسونتش ، میلاد گفت بشمر ! ، کامبیز گفت درسته ، میلاد گفت پسرم یه نصیحت بهت میکنم ، اگه پول تو جوی آب هم پیدا کردی بشمار ! ، کامبیز خندید و گفت الان هم من ریشم پیش شما گیره و هم شما ریشت پیش من گیره ، اینه که مطمئنم درسته ..، میلاد با اون دهن گشاد و قیافه کریهش خنده مضحکی کرد و گفت باشه ..، بعد هم دستشو به سمت کامبیز دراز کرد ، کامبیز با اونها خداحافظی کرد و من هم موقع خروج به سمت همشون و مخصوصا آزی برگشتم و گفتم خدافظ ..! حسین و آزی لبخند زدن و از سر دلسوزی باهام خداحافظی کردن اما میلاد حتی نگاهم هم نکرد ..، تو دلم گفتم وقتی خوارتو گاییدیم میفهمی کثافت ، از در مغازه که بیرون میومدیم یهو بابای سهیلا رو دیدم که با چک و چیل آویزون داره به سمت مغازه میاد فوری رومو اونور کردم که منو نبینه و با سرعت از کنارش گذشتم ، کامبیز گفت چت شد هول کردی ؟ گفتم بابای سهیلا بود ، کامبیز با تعجب برگشت و گفت کی ؟ گفتم اون مردیکه مفنگی که داره شلنگ تخته میره سمت مغازه میلاد ...!

  11. #161
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی ام ( من و نزول خور15)



    کامبیز پشت ماشین من نشست و از پارکینگ بیرون اومدیم و یهو جفتمون عین دیوونه ها شروع به خندیدن کردیم .، کامبیز گفت حمید بترکی نمیتونستی این ساعت کوفتی رو در بیاری نزدیک بود کاسه کوزمون بریزه بهم ؟ گفتم بابا حواسم نبود طبق عادت لباسم رو که پوشیدم بستم پشت دستم ..، کامبیز گفت حالا این خوبه که این حاضر جوابیت به دادمون رسید ..، خندیدم ..، کامبیز گفت دیدی چه عروس خوشگلی داشت بعد هم خودش جواب خودشو داد و گفت چه سوالی میپرسم ، داشتی با چشمات دختره رو میخوردی ، تو چرا هر کیو میبینی کیرت راست میشه ؟ خندیدم و گفتم این یکی خیلی فرق داشت ، خیلی خوشگل بود ، کامبیز گفت خوبیش به اینه که شوهر داره و دستت بهش نمیرسه ..، گفتم اگه این ده بار هم شوهر کنه و طلاق بگیره اگه بخواد خودم بار یازدهم میگیرمش ، کامبیز خندید ، گفتم دختر به این خوشگلی آخه چرا نصیب این مردیکه زشت و پسر الدنگش شده ؟ از قدیم گفتن سیب سرخ نصیب دست چلاقه..، بعد هم با دست زدم تو سر خودم و گفتم خاک تو سر ما ، اگه شانس داشتیم ...، کامبیز گفت تو دیگه خیلی پررویی ! ، گفتم باید با بابام صحبت کنم یه نقشه هم بچینه دختره رو بکنیم !! ، کامبیز قاه قاه خندید ، گفتم راستی چیکار کردی ؟ گفت دیدی که یه چک پونصد تومنی گرفتم به تاریخ فردا و بیست و شیش تومن هم پول ویدئو رو نقدی گرفتیم ..، سر تکون دادم و پرسیدم تو چرا دو تا چک دادی ؟ کامبیز گفت مثل اینکه یادت رفته سیصد تومن از این پول مال باباته ها ..، میلاد گفت سیصد تومن رو با سودش یه چک بکش و دویست تومن رو با سودش یه چک دیگه میخوام خرج کنم تو بازار چک خورد باشه بهتره ، قدیمها مثل الان نبود که هیچ اعتمادی نباشه ، چک ارزش داشت و معمولا چکها برگشت نمیخورد ، کسبه به هر غریبه ای با چک جنس میدادن و چکهای مردم جای پول نقد تو بازار بین کسبه رد و بدل میشد ، هر کی چک بدستش میرسید توی دفتر چک وارد میکرد و اسمشو یه گوشه پشت چک مینوشت و خرج میکرد به نفر بعدی ، اینجوری اگه یه وقت هم چک مشکل پیدا میکرد (که معمولا نمیکرد ) ، کسبه دست بدست چک رو به صاحب اصلیش پس میدادن و پولشونو میگرفتن ، کامبیز ادامه داد این بود که مجبور شدم دو تا چک بکشم ، گفتم آهان ..، کامبیز گفت خوب دیگه ماموریت انجام شد ..، چک رو بده به بابات و صبر کنیم ببینیم بابات چیکار میکنه ..، خندیدم و گفتم بزار ببینیم چه نقشه ای تو سرش داره ، کامبیز هم خندید ..
    با کامبیز رفتیم دم خونشون و اون از ماشین پیاده شد، هر چی اصرار کرد برم تو با اینکه دلم میخواست برم پروانه رو ببینم نرفتم ، به ساعتم اشاره کردم و گفتم دیره ، باید برم خونه حموم کنم و بعد شام سفارش بدم و شیرینی بخرم بعد هم میخوام چشمامو ببندم و فک کنم با آزی قرار دارم بجاش برم دنبال ماندانا ..!! ، کامبیز قاه قاه خندید و گفت بنظر من که ماندانا دست کمی از اون عروس افاده ای میلاد نداره ، تازه لوند تر و سکسی تره ، بعد هم گفت سامسونت من روی صندلی عقبه چک و دسته چک توشه بده به بابات ، پول نقد رو هم بعدا سر فرصت دلار کنیم ، گفتم میخوای بجای دلار به نسرین پول بدم ؟ کامبیز گفت آره فکر خوبیه اینجوری هم بدهیمونو میدیم و هم دیگه مجبور نیستیم بریم تا بازار واسه تبدیل کردن پول به دلار ، باهاش خداحافظی کردم و رفتم پشت ماشین نشستم و دور زدم سمت خونه خودمون .
    بابام هنوز نیومده بود ، داشت دیرم میشد ، سامسونت کامبیز رو گذاشتم توی کمدم و پولهای نقدش رو توی جیب کتم گذاشتم ، مامان هنوز لباس صبح تنش بود ، گفت شب مهمون داری ؟ گفتم آره قرار کاری داریم ..، پغی زد زیر خنده و گفت اوه چه غلطها ! ، خندیدم و دویدم تو حموم ، دوش گرفتم و ریشهام رو با دقت زدم ، پشم و پیل اطراف کیرم تازه نوک زده بود ، تصمیم گرفتم فعلا اونها رو به حال خودشون بزارم ، از حموم که بیرون اومدم موهام رو با دقت شونه کردم و ژل زدم و لباسهای شیک و تمیز رو با دقت تنم کردم ، دلم میخواستم عالی بنظر بیام ، کیفم رو برداشتم و پول نقد رو کنار دلارها چپوندم و توی جیبم جا دادم ..، یه نگاهی به کتابچه ایرج که توی کمد بود انداختم و با خودم گفتم فردا دوباره میخونمش ، تلفن رو برداشتم و به خونه ماندانا زنگ زدم ، خودش گوشی رو برداشت ، سلام کردم خندید و گفت به به حمید آقا سالی یه بار زنگ میزنن ، با خنده گفتم دیروز زنگ زدم خونه نیاورون تشریف داشتین ، گفت سروش بهم نگفت باید گوششو بپیچونم ..، بعد گفت شماره نیاورون رو یادداشت کن ، یه خودکار بیک از تو کشوم برداشتم و شماره خونه نیاورونشون رو توی دفترچه تلفنم جلوی اسمش اضافه کردم ..، گفتم کی بیام دنبالت ، گفت هر وقت خواستی بیا ، چون لباس و لوازم آرایشم رو برمیدارم و همونجا تعویض میکنم ..، گفتم باشه پس آماده باش الان میام دنبالت چون باید سر راه شام سفارش بدم و شیرینی بخرم ..، گفت بیا ..، راستی ...! ، گفتم هان ؟ گفت چی بپوشم ؟ گفتم هر چی دوست داری عزیزم ! ، خندید و گفت لختی باشه ، پوشیده باشه ..، گفتم هر جور راحتی ، من مشکلی ندارم گفت یه دامن سبز کوتاه تازه خریدم میخواستم بپوشم اما گفتم شاید تو خوشت نیاد یا اینکه جلوی مهمونهات مناسب نباشه ، گفتم مشکلی نیست همونو بپوش ، گفت باشه پس خودم با یه بلوز قشنگ ست میکنم ، تو هر وقت خواستی بیا دنبالم ..، گوشی رو که قطع کردم مامانم اومد تو اتاق ، گفت با ماندانا بودی ؟ خندیدم و گفتم گوش وایسادن بده مامان !! ، گفت بی ادب من گوش وای نستاده بودم فقط به گوشم خورد که داری با ماندانا قرار میزاری ، مگه نگفتی قرار کاری داری ؟ گفتم طرف حسابمون با خانمش میاد ..، مامانم با خنده گفت خوب دیگه پس شما هم با خانمتون میرید ...، خندیدم و گفتم کو تا من زن بگیرم ، گفت چهار ماه پیش که داشتم میرفتم شیراز منم همین فکر رو میکردم ، اما امروز فقط چهار ماه گذشته و ...، خندیدم و گفتم باشه با اینحال خیلی مونده ..، شونه اش رو بالا انداخت ، بهم نزدیک شد و ماچم کرد ..، گفتم شب میری خونه پروانه خانم ؟ گونه اش گل انداخت و گفت آره یه سر میرم پیشش ، خیلی اصرار کرد که شب برم پیشش یکم اختلاط کنیم ..، بوسیدمش و گفتم خوش بگذره ، از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خیابون کاخ ...
    ماندانا در حالی که با یه مانتو شلوار خوشگل و سفید که جذب تنش بود و برجستگیهای بدن قشنگش رو خوب نمایش میداد از خونه به بیرون خرامید ..، یه ساک دستی بزرگ به یه دستش و یه کیف دستی سفید رنگ به یه دست دیگه اش گرفته بود ، از خوشگلی هیچی کم نداشت حیف که دل هوسبازی داشت ، بهش نزدیک شدم و ساک دستی رو ازش گرفتم ، همینکه اومد سوار ماشین بشه یکی از پشت سرش گفت ج ج ج ج جایی ت تت ت ت شریف میبرید ؟ جفتمون عین جن زده ها برگشتیم و با دیدن قیافه داغون و عصبانی پدرام جا خوردیم ..، ماندانا برعکس من اصلا خودشو نباخت گفت اه سلام عزیزم میخواستم بهت بگم ..، با یکی از طرف حسابهای حمید قرار کاری گذاشتیم داریم میریم پیش اونها ..، پدرام با عصبانیت سرشو تکون داد و گفت ک ک ک کاملا هم م م م م معلومه ! ، کاملا ساکت مونده بودم ، اولا که یه جورایی دعوای خانوادگی محسوب میشد و از طرف دیگه پدرام چند سال از من بزرگتر بود و اگه دعوا میشد شاید میتونستم از پسش بر بیام اما روزم به گه کشیده میشد و قرارم خراب میشد ..، با خودم گفتم شاید ماندانا بتونه با زبون یه کاری کنه دعوا نشه ..، ماندانا گفت شما زحمت بکش امروز غیرتی نشو بعدا برات توضیح میدم ، فعلا دیرمون شده ، پدرام با عصبانیت دست ماندانا رو که توی دستش گرفته بود ول کرد و گفت بب ببب بعدا هم ن ن ن نمیخواد به خودت ززز زحمت تت ت توضیح بدی ..، بعد هم پشتشو به ما کرد و رفت ، ماندانا یه نگاهی به اون انداخت و بعد یه نگاهی به من انداخت و بی صدا سوار ماشین شد ، سوار ماشین شدم و ماشینو روشن کردم ، یه نگاه به ماندانا انداختم سرشو پایین انداخته بود و به کفشهای پاشنه بلند و سفیدش نگاه میکرد و ساکت بود ، گفتم مانی ..، نگاهم کرد و در حالی که بغض کرده بود گفت مهم نیست ، بالاخره این اتفاق میفتاد ..، روزمون رو خراب نکنیم ..، بعد هم در حالی که یه قطره اشک رو از گوشه چشمای مشکی و درشتش پاک میکرد گفت پسر خوبی بود ، اما شاید حق با مامانمه بدرد من نمیخورد ..، دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم حیف تو نیست با این همه خوشگلی و کمال این دوست پسرت باشه ؟ شونه اش رو بالا انداخت و با بغض گفت چهار سال بود باهاش دوست بودم ..، گفتم خوب از اولش اشتباه کردی ..، بعد هم دستم رو روی زانوش گذاشتم و رونشو مالیدم و گفتم بریم تو خونه عمو منوچ یه پیک میزنیم و یه غلتی میزنیم همه چی یادمون میره ، یه خنده ای کرد و گفت تو هم همش به فکر همونی !
    سر راه شیرینی خریدم و شام سفارش دادم و گفتم که ساعت نه با آژانس بفرستن ، بعد سوار ماشین شدم و توی خونه ارواح با ماندانا از ماشین پیاده شدیم ، بوق زدم و سارا بدو بدو اومد دم در ، همونطوری که ازش خواسته بودم یه سارافون مشکی و سفید و جوراب نازکش رو پاش کرده بود و با یه کفش پاشنه چهارسانت توی آستانه در پیداش شد ، ماندانا با تعجب نگاهم کرد که این دیگه کیه ؟ بهش گفتم این سرایدار جدید خونه است ، بالاخره حرف زد و گفت بد نگذره ! ، خندیدم و کمکش کردم که پیاده بشه ، سارا جلو اومد و ساک دستی ماندانا رو از دستش گرفت ، گفتم سارا خانم ایشون ماندانا خانم دوست دختر من هستن بعد هم به ماندانا گفتم ایشون هم سارا خانم هستن کارمند اینجا ..، بعد به عنوان توضیح اضافه کردم ایشون زمان سرهنگ هم توی همین خونه کار میکردن ، ماندانا سر تکون داد ، سارا ساک دستی ماندانا رو توی اتاق سرهنگ گذاشت و رفت ، به ماندانا کمک کردم که لباسش رو در بیاره ، هنوز توی شوک بود ، یه لباس زیر سبز روشن تنش کرده بود و با شورت و سوتین گوشه تخت سرهنگ نشست و به دکوراسیون جدید خونه و تلوزیون و ویدئو نگاه کرد ، گفتم برم به سارا سفارشات لازم رو بکنم و زود میام سراغت ، سر تکون داد ، سارا مشغول چیدن شیرینی توی ظرف بود ، ساعت هنوز پنج نشده بود و تا ساعت هفت که مهدی و خانمش بیان کلی مونده بود ، به سارا گفتم تو زیرزمین مشروب هست زحمت بکش بیار بزار تو یخچال که بعد از شام سرو کنی ..، سارا در یخچال رو باز کرد و دیدم شیشه مشروب اسپانیایی نصفه و یه شیشه ویسکی توی یخچال هست ، نزدیکش شدم و به عنوان تشویق یه در کونی آروم بهش زدم و گفتم آفرین ... ، بعد یهو به سارا گفتم کامبیز میگفت یه دستگاه سودا ساز اینجا هست سارا گفت ایناهاش آوردمش بالا ، حدس زدم که لازمش داشته باشین ، خندیدم و گفتم کوش ؟ به یه وسیله دراز که روی میز بود اشاره کرد و گفت ایناهاش ، گفتم این چطوری کار میکنه ؟ کشو آشپزخونه رو باز کرد و یه کپسول دوازده گرمی دی اکسید کربن از توی کشو در آورد و بهم داد ، گفت من تا حالا با این دستگاه کار نکردم ، اینو یه پسره که اینجا کار میکرد و اسمش سعید بود توی دستگاه کار میذاشت و بعد آب یا مشروب توی این شیشه میریخت و دسته رو فشار میداد ..، داشتم با دستگاه ور میرفتم که صدای ماندانا از پشت سرم گفت بزار ببینمش ! ، از جام پریدم و خدا رو شکر کردم که وقتی دستم تو کون سارا بود پیداش نشده ، به سمتش که برگشتم فکم چسبید ، یه بلوز سفید نازک و آستین پفی یقه باز خیلی قشنگ تنش کرده بود که سوتین سبز رنگش توش کاملا قابل مشاهده بود ، یه سینه ریز خیلی قشنگ با سنگهای سبز لاجورد توی سینه اش خودنمایی میکرد و یه دامن کوتاه و سکسی سبز تیره پاش کرده بود که کون خوشگلشو صد برابر خوشگلتر نشون میداد ، با یه جوراب نازک که وقتی دقت میکردی رنگ سبز روشن توش قابل تشخیص بود و کفشهای پاشنه بلند سفید رنگش جلوم وایساده بود ، بی اختیار گفتم واو ...، چه خوشگل شدی ..، موهای بلندش رو یه وری روی شونه اش پخش کرده بود ، بهش نزدیک شدم و بوسیدمش ، گفت پشت دستگاه رو باز کن و کپسول رو بزار توش و پیچ زیرش رو بگردون وقتی یه فیس کرد معلومه که کپسول سوراخ شده یه دور دیگه که برگردونی صدای فیس قطع میشه ، طبق دستور العمل رفتار کردم و با قطع شدن صدا دیگه سفت نکردم ، ماندانا از توی یخچال آب برداشت و توی محفظه دستگاه ریخت و محفظه رو سر جاش محکم کرد و دسته بالای دستگاه رو به پایین فشار داد یه سوزن وارد آب شد و با شدت گاز رو به داخل آب تزریق کرد ، چند ثانیه بعد گاز متوقف شد و ماندانا دسته رو به جای اولش برگردوند و گفت بفرمایید سودا آماده است ، گفتم ای ول عجب راحت بود ، ماندانا گفت فقط از این کپسولها دیگه گیر نمیاد ، و وقتی کپسولت تموم بشه دستگاهت بی مصرف میشه ، سارا به زبون اومد و گفت دو تا کارتن از این کپسولها توی انباری هست ! ، ماندانا گفت اوه ..، پس حالا حالاها تو سودا داری ! ، بعد هم گفت یادت باشه دو سه تا کپسول بدی من ببرم خونه ..، گفتم چشم شما جون بخواه ..، بعد هم به سارا گفتم ده تا دونه از کپسولها رو بزار توی یه پلاستیک بعدا که خواستیم بریم بده به من ، سارا گفت چشم ، گفتم حالا چطوری سودا رو در بیاریم ؟ در اینو باز کنیم که میپاشه بیرون ..، ماندانا یه لیوان برداشت و گرفت جلوی زائده دستگاه و یه دکمه رو فشرد ، سودا با فشار از توی لوله دستگاه بیرون اومد و توی لیوان ریخت ، از روش گاز بلند میشد ، گفتم اوه چه باکلاس ! ، ماندانا خندید ، دو تا لیوان برداشتم و توش یه مقدار ویسکی ریختم روش برای جفتمون سودا ریختم و دست ماندانای خوشگل رو گرفتم و از آشپزخونه بیرون اومدیم ، وقتی ماندانا راه میرفت دامنش یه چاک نسبتا بلند داشت که بنظرم تا نزدیک شورتش بالا میرفت و از هم باز میشد و قسمتهای بیشتری از رون سکسیش معلوم میشد ، دستمو روی رونش کشیدم و گفتم جوووون ..، خندید .. ، گفتم بیا بریم تو اتاق سرهنگ یه صحبتهای خصوصی باهات دارم ، یه قلپ از ویسکی و سوداش خورد و بالاخره یه خنده از ته دل کرد و گفت کوفت .... !

  12. #162
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی و یکم ( معامله 1)



    ماندانا با اون لباسهای قشنگ و دلربا روی تخت دراز کشیده بود و کنارش نشسته بودم و مشروبمو مزه مزه میکردم ، چشماشو بسته بود و معلوم نبود به چی فکر میکنه ..، بهش نگاه کردم ، با خودم فک کردم چی باعث میشه اینقد جذاب بشه ؟ خوشگل بود اما حتی نصف خوشگلیهای ناتاشا رو نداشت ، هیکل قشنگ و سینه های درشتی داشت اما پری خیلی خیلی سکسی تر بود ، خوش لباس بود اما تو لباس پوشیدن حتی انگشت کوچیکه زندایی خوشگل خودم نمیشد ..، پس چی باعث میشد اینقد تو دل برو بشه ؟ یاد لبخند قشنگش افتادم ، انرژی مثبت و زیادش ..، اینکه تو هیچ موقعیتی خودشو نمیباخت و نمیذاشت بقیه اخمو ببیننش ..، رک بودنش ..، اما این یکی مثل تیغ دو لبه میموند ، یه وقتایی به نفعته و یه وقتایی به ضررت ..، فقط اگه جنده مسلک نبود ..!! ، دست کشیدم به موهای بلند و مشکیش ، گوشه چشمشو باز کرد و بهم لبخند زد ، موهاشو کشیدم و همونطوری که خوابیده بود دور سرش مثل ستاره پخش کردم ..، تقریبا تمام سطح تختخواب از موهای بلند و مشکی ماندانا پر شد ، خندیدم و گفتم حیف که دوربینم نیست وگرنه یه عکس قشنگ ازت میگرفتم ، یادم باشه یه دفعه دوربینمو بیارم و اینطوری ازت عکس بگیرم ..، خندید و سرشو تکون داد ، گفت عین گالیور تو سرزمین آدم کوتوله ها شدم و موهام به تخت چسبیده ، تکون نمیخوره ..، خندیدم و با صدای گنوم گفتم " تو امشب زیر حمید میخوابی ..، من میدونم ..!! " ، قاه قاه خندید ..، دستمو توی یقه باز لباسش کردم و سینه ریزش رو کنار زدم و دستمو توی سوتینش فرو بردم و سینه درشتشو توی دستم گرفتم و آروم مالیدم ، یه تکونی به خودش داد و گفت آه ..، یه پاش رو بلند کرد که باعث شد دامنش جمع بشه و تمام پای قشنگش معلوم بشه ، جوراب شلواری پاش بود لیوان مشروبمو زمین گذاشتمو دامنشو بالاتر آوردم و به منظره شورت قشنگ و سفیدش از توی جوراب شلواری نازک نگاه کردم و لذت بردم ..، آروم دستمو توی فرو رفتگی وسط پاهاش کشیدم و با جمع کردن پاهاش بهم جواب داد ، یهو چشماشو باز کرد و گفت مهمونات کی میان ؟ گفتم چطور ؟ گفت میخوام امشب پیشت بمونم ، مشکلی نداری ؟ یه فکری کردم و گفتم نه ..، خودت مشکل نداری ؟ گفت نه ...!!! ، گفتم پس بزار تا مامانم نرفته خونه کامبیز اینها بهش زنگ بزنم ، گفت انگار خیلی با هم رفیقین ..، گفتم آره ..، گفته بودم که ..، از بچگی با هم بزرگ شدیم ..، گفت راستی ، شادی خیلی از دست کامبیز شاکیه ..، گفتم بابت چی ؟ گفت بهش شماره الکی داده ، گفتم کامبیز ..؟؟ ، ماندانا گفت اوهوم ..، گفتم کامبیز اهل این حرفها نیست ، اگه نخواد شماره بده نمیده ، شماره الکی دست کسی نمیده ، تازه چند وقت پیش بهم گفت ازت بخوام بپرسم چرا شادی بهش زنگ نزده ، اما بعد پشیمون شد و گفت اگه بخواد خودش زنگ میزنه نمیخواد تو بپرسی ، ماندانا شونه اش رو بالا انداخت و گفت چی بگم ..، گفتم حالا شماره درستشو میدم بده به شادی ، ماندانا گفت باشه و سر تکون داد ، تلفن رو برداشتم و زنگ زدم خونه ، مامانم که گوشی رو برداشت با یکم من و من گفتم م م مامان... من امشب میمونم اینجا ..، یه ثانیه فکر کرد و گفت با ماندانا ؟ با پررویی که تازگی تو خودم پیدا کرده بودم گفتم اوهوم ..! ، قیافه در هم رفته اش رو اونور خط مجسم کردم و لبخند زدم ، ماندانا اشاره کرد گوشی رو بده حرف بزنم ..، گفتم ماندانا میخواد باهات حرف بزنه ..، بعد هم منتظر جواب مامانم نشدم و گوشی رو به سمت ماندانا دراز کردم ، گوشی رو از دستم گرفت و با ناز گفت سلام ! ..
    ساعت حدودای هفت و نیم بود که در زدن ، به سارا اشاره کردم که برو ببین کیه ..، سارا گوشی آیفون رو برداشت و بهم اشاره کرد که خودشون هستن ، لبخند زدم و رفتم به سمت در که ازشون استقبال کنم ..، نسرین اول وارد شد ، یه شال سورمه ای با نقشهای آبی روشن سرش کرده بود ، مانتو آبی جذب تنش بود و یه شلوار لی پوشیده بود و کفش پاشنه بلند ورنی سورمه ای ..، شلوار لی و کفش پاشنه بلند .... ، الان خیلی دهاتی بنظر میاد اما اونوقتها مد بود و خیلی از دخترهای تازه به دوران رسیده اون شکلی میگشتن ..، مهدی خوشتیپ کرده بود موهای قهوه ای کوتاهش رو به سمت عقب شونه کرده بود ، یه عینک ریبن خلبانی دختر کش که اونوقتها خیلی مد بود توی دستش گرفته بود و میچرخوند ، باهاش دست دادم و ماندانای خوشگل رو بهشون معرفی کردم ، مهدی وقتی با ماندانا دست میداد به پهنای صورتش میخندید ، نسرین هم از دیدن ماندانای جذاب با اون لباسهای گرون قیمت و دلربا تعجب کرده بود ، شاید پیش خودش فکر میکرد با وجود ماندانا چرا من به اون ابراز علاقه کرده بودم ..، باید اعتراف کنم این سوالی هست که تمام طول زندگیم از خودم پرسیدم ، البته این فقط مشکل من هم نیست ، خیلی از مردها رو دیدم که مثل خودم با وجود داشتن زن خوشگل یا دوست دختر جذاب باز چشماشون با پر و پاچه زنهای دیگه میچرخه ، زنهایی که شاید حتی نصف جذابیتهای زن خودشون رو نداشته باشن ..، جواب این سوال رو یه بار توی یه روزنامه پیدا کردم ..، داستان در مورد یه پسری بود که از پدرش یه کتاب ارزشمند و نایاب رو هدیه گرفته بود ، پدرش بعد از چند روز ازش پرسید عزیزم کتابی رو که بهت دادم خوندی ؟ پسر گفت نه هنوز اما بزودی میخونمش ، چند وقت بعد دوباره پدر از پسرش میپرسه که اون کتاب نایاب رو خوندی ؟ پسر میگه نه ..، بزودی میخونمش ..، یه شب پسر وقتی به خونه میاد پدرش سرگرم خوندن یه روزنامه بوده ، پسر میگه بابا میشه یه نگاه به روزنامه بندازم ؟ باباش میگه نه عزیزم این روزنامه مال عمو گرت هست و تا نیمساعت دیگه میاد که ببردش ! ، پسر روزنامه رو بر میداره و با عجله تمام صفحات روزنامه و حتی اگهیهاش رو میخونه و کنار میزاره .، پدرش میگه خوندی عزیزم ؟ پسرش میگه آره بابا ، کلش رو خوندم ، پدرش با لبخند میگه همینطوره ، یه روزنامه معمولی یه دلاری رو فقط چون میدونستی مال تو نیست و باید پسش بدی اینطور با ولع خوندی اما کتاب ارزشمند و نایابی رو که میدونی مال خودته و هر وقت بخوای داریش نمیخونی ..، اینطوریه که ما هیچوقت قدر داشته های خودمون رو نمیدونیم و همش دنبال چیزهای دیگه ای هستیم که مال ما نیستن ، بقول معروف طلای خودمون رو گذاشتیم و میفتیم دنبال مس دیگران ...، خلاصه ..، جونم واستون بگه..، منم واسه خوندن اون روزنامه ای که مال من نبود له له میزدم !
    نسرین که میخواست لباسش رو عوض کنه با ماندانا رفتن توی اتاق ربکا و من و مهدی توی پذیرایی نشستیم ، مهدی از پنجره سرتاسری و بزرگ حیاط رو نگاه میکرد و گفت عجب سرسبز و قشنگه ..، گفتم دخترها بیان با هم میریم تو حیاط ..، سر تکون داد و گفت آره ..، بعد پرسید چند خریدین ؟ قیمتشو که گفتم زیرلب یه سوتی کشید اما بعد یه حساب سر انگشتی کرد و گفت فک کنم زمینش همینقد یا بیشتر بیارزه ..، گفتم ما هم فقط پول همونو دادیم ، خندید و گفت پس یهو بگو یه بیل زدیم و به گنج رسیدیم ! ، خندیدم و گفتم شاید یه جورایی بشه اینطوری گفت ..، سر تکون داد و گفت چرا این گنجها فقط طرف پولدارها پیدا میشه ؟ ما هر چی بیل میزنیم فقط به سنگ میخوره ..، خندیدم و گفتم باز خوش بحالتون به سنگ میخوره ما تا حالا هر چی بیل میزدیم به ان میخورد ! ، این یه دفعه شانس آوردیم ، اونم معلوم نیست آخرش چی بشه ..، قاه قاه خندید ..، نسرین و ماندانا برگشتن ، نسرین یه کت و شلوار پاچه گشاد آبی پاش کرده بود و یه بلوز آبی روشن نازک و یقه گرد زیر کت قشنگش پوشیده بود ، گردنبند مهدی هنوز توی گردنش بود ، نمیدونم فقط همین یه گردنبند رو داشت یا واسه اینکه دوباره اون رو به من نشون بده تو گردنش انداخته بود ، سینه های گنده اش توی لباس بد جوری کیرمو قلقلک میدادن ، فکر اینکه تو یه فرصت مناسب اونها رو از توی یقه لباسش بیرون بکشم و نوکشون رو با دهنم آشنا کنم یه لحظه از ذهنم بیرون نمیرفت ، ماندانا و نسرین به ما پیوستن و مشغول صحبت در مورد حیاط با صفای خونه بودیم ، گفتم این خونه مال یکی از آشناهای ماندانا اینها بوده ..، با تعجب به ماندانا نگاه کردن ، ماندانا با خنده گفت ما هم خبر نداشتیم که قراره این خونه فروخته بشه وگرنه نمیذاشتیم گیر حمید و باباش بیفته ..، همه خندیدن ، سارا با یه سینی خوشگل استیل که توش چهارتا جام کوچیک شراب بود پیداش شد ، همه تشکر کردن و ولکام درینک خودشون رو از توی سینی برداشتن ، جامها رو به هم زدیم و به سلامتی سر کشیدیم ..، دخترها سرشون رو بهم نزدیک کردن زیر زیرکی حرفی زدن و خندیدن ، به همین زودی با هم گرم گرفته بودن ، مهدی گفت میشه حیاط رو ببینیم ؟ گفتم البته و با دست راستم که آزاد بود در رو باز کردم و اشاره کردم بفرمایید ، مهدی و نسرین زودتر وارد حیاط شدن ، ماندانا بهم نزدیک شد و گونه ام رو بوسید ، گفت حالا طرف حساب تو کدومشون هستن ؟ خندیدم و گفتم مهدی کارهای فنی رو انجام میده و نسرین کارهای مالی ، من علی الحساب با نسرین کار دارم ..، خندید و گفت از همین میترسیدم ، گفتم بابا شوهر داره سنش از هم از من خیلی بیشتره ، گفت ناتاشا هم سنش از تو بیشتره اما باهاش دوست شدی ..، گفتم ناتاشا دوست دخترم نیست ..، خندید و گفت باشه ...، یه قلپ از محتویات جامم خوردم و دست ماندانا رو گرفتم و بیرون اومدیم ، مهدی و نسرین لبه ایوون وایساده بودن و حرف میزدن ..، از پشت بهشون نزدیک شدیم ، به سمتمون برگشتن و لبخند زدن ..، نسرین گفت عجب هوای خوبی کاش تا هوا روشنه بیرون مینشستیم ، گفتم کنار استخر یه میز و چهار تا صندلی هست اما بیرون بوده یکم خاک گرفته و کثیفه ، تا شما تو حیاط یه دوری میزنید به خدمتکار میگم تمیزش کنه و یکی دو ساعت همینجا بشینیم ..، مهدی گفت جسارتا میشه شیشه این رو هم بیاری یه دو تا پیک دیگه بزنیم ؟ خندیدم و گفتم باشه ..، مهدی در ادامه حرفش گفت خیلی سبک و خوبه ..، نسرین یه ویشگون به مهدی گرفت و گفت خیلی پررویی ..، خندیدم و گفتم اگه منم بودم و میخواستم میگفتم ! ، بعد هم تنهاشون گذاشتم و برگشتم توی ساختمون و سارا رو صدا زدم ...

  13. #163
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی و دوم ( معامله 2)



    نیمساعتی بود که توی حیاط دور اون میز کوچیک و گرد کنار استخر مشغول حرف زدن و شراب خوردن بودیم ، ماندانا پاهاش رو روی هم انداخته بود و چاک دامنش از هم باز شده بود و تا ته رون سکسیش توی اون جورابهای نازک معلوم بود ، میز نسبتا کوچیک بود و پاهای ماندانا رو نمیپوشوند ، میدیدم که مهدی هر دو دقیقه چشماش به سمت پاهای نسبتا لخت ماندانا میچرخه و ماندانا هم که عشوه گری کلا تو ذاتش بود سعی نمیکرد خودشو بپوشونه با همون لبخند اغوا گر با مهدی صحبت میکرد ، چشمای مهدی از هیجان و مستی شراب قرمز شده بود و چشم از ماندانا برنمیداشت ..، این قضایا از چشم نسرین هم پنهون نمونده بود و گاهی با چشماش به من نگاه میکرد و میفهمیدم که به ظاهرا به این جور رفتارهای مهدی عادت داره ، نسرین گفت اگه میدونستم استخر به این قشنگی دارید مایو میاوردم ، مهدی گفت سینه پهلو میکنی ، هوا واسه شنا کردن خیلی سرده ، باید ظهر میومدیم ، گفتم هوا خوبه آب استخر هم گرمه ..، مهدی گفت گرمه ؟ یعنی چی ؟ گفتم دست بزن ، مهدی از جاش پاشد و به استخر نزدیک شد و دستشو توی آب کرد و با تعجب گفت آره ..، گرمه ..، گفتم گرمکن داره ، لب و لوچه اش رو به بالا جمع کرد و یه جورایی گفت به حق چیزهای ندیده ! ، یهو وسط حرفها نسرین رو به من گفت اشکال نداره تا همه مست نشدن یکم صحبت کاری کنیم ؟ خندیدم و گفتم نه ..، بعد رو به ماندانا که با چشمای حسود بهم نگاه میکرد و زیاد راضی نبود گفتم عزیزم با اجازه من با نسرین جون چند دقیقه صحبت میکنم ، ماندانا گفت خوب ما ساکت میشیم همینجا صحبت کنید ..، خندیدم و گفتم صحبتها با داد و ستد مالی همراهه ، چند دقیقه دیگه برمیگردم ..، ببخشید دیگه ..، مهدی برعکس ماندانا اصلا ناراحت نبود و لبهاش به خنده وا شده بود ، نمیدونم واسه اینکه قرار بود بقیه حسابشون رو بدم و بوی پول به دماغش خورده بود یا بخاطر اینکه قراره چند دقیقه با ماندانا تنها بشه ..، رو به نسرین گفتم بفرمایید بریم تو صحبت کنیم و برگردیم ..، نسرین از جاش بلند شد و دنبالم راه افتاد ، هنوز از استخر دور نشده بودیم که صدای خنده ماندانا و مهدی به گوشم رسید ، به سمتشون برگشتم و از دور دیدم که مهدی سرشو به گوش ماندانا نزدیک کرده و یه چیزی گفته که باعث شده جفتشون بخندن ..، تو دلم گفتم ماندانا رو واسه همین آوردم تو راحت باش مهدی جان ! ، در رو که پشت سرمون بستم به نسرین نزدیک شدم و دستمو آروم به کمرش کشیدم به سمتم برگشت و خندید ، دستش رو گرفتم و بردمش سمت اتاق سرهنگ ، از بغل آشپزخونه که رد میشدیم یه نگاه به داخل آشپزخونه انداخت و با دیدن سارا که با دامن کوتاه و جوراب نازک مشغول کار بود از تعجب دهنش باز موند و از من پرسید این خانمه کیه ؟ گفتم خدمتکار خونه ..، ساکت شد و دیگه هیچی نپرسید ..، معلوم بود که هنوز داره تو ذهنش هضم میکنه که این دیگه چه جور خدمتکاری هست ، از بغل هر اتاقی که رد میشدیم سرشو میچرخوند و توی اتاق رو نگاه میکرد ، به اتاق سرهنگ که رسیدیم نشوندمش لبه تخت و به سمت کمد رفتم و از توی جیب لباسم کیفم رو در آوردم ، پولها رو شمردم و گفتم این قسط آخری رو با ریال بهتون میدم چون وقت نکردیم بریم بازار تبدیل کنیم ، پول رو که دید چشماش برق زد ، تعارف نکرد و پول رو گرفت و شمرد و گفت دستت درد نکنه ، بعد با یکم خجالت گفت یکم میترسیدم تا دوشنه پولتون حاضر نشه ..، گفتم حرف ما حرفه ، وقتی قول میدیم عمل میکنیم ، مال شما چی ؟ گفت ما که زودتر به قول خودمون عمل کردیم ، گفتم اون قول نه ..، یه قول دیگه ..! ، خندید و گفت من چیزی یادم نمیاد ..، به پنجره نزدیک شدم که مطمئن بشم مهدی و ماندانا هنوز توی حیاط هستن ، استخر بخاطر پوشش درختها خیلی از توی خونه دید نداشت اما با دیدن سر و شونه ماندانا و مهدی که کنار هم وایساده بودن و دست مهدی روی شونه ماندانا بود خیالم راحت شده ، به نسرین گفتم بیا ...! ، نسرین بهم نزدیک شد و از گوشه پنجره دست مهدی رو روی شونه ماندانا دید ..، گفتم این منظره کمکی میکنه که قولت یادت بیفته ..؟ نسرین گفت اها اها ...، یه چیزهایی داره یادم میفته ..، دستمو دور کمرش محکم کردم و به خودم نزدیکش کردم و لبش رو بوسیدم و گفتم بزار کمکت کنم کامل یادت بیفته ..، خندید ، دستمو روی باسنش کشیدم ، کلا نصف پروانه کون داشت !! ، با دستمالی کونش مشکلی نداشت ، سرمو به چاک سینه و یقه لباسش نزدیک کردم و گفتم قرار بود سینه ریزت رو از نزدیک بهم نشون بدی ..، خندید ..، با دست یقه لباسش رو کنار زدم و برجستگی سینه گنده اش رو بوسیدم ، یه تکونی به خودش داد ، گفت فقط سینه ریز ..، گفتم سینه ریز نه سینه درشت !! ، بلند خندید ..، گفتم والله این سینه کجاش ریزه ، خیلی هم درشته !! ، بعد هم بالای سینه اش رو دستمالی کردم ، آه و ناله میکرد ، یقه لباسش گشاد بود اما نه اینقد که بتونم سینه اش رو از توش بیرون بکشم ، به خودم چسبوندم و سفت بغلش کردم ، دوباره بوسیدمش ، از لای پنجره نگاه کردم که ببینم چقد وقت دارم ، مهدی رو ندیدم اما ماندانا به سمت خونه نگاه میکرد ..، دستمو از پایین بردم زیر لباسش ، با ناز گفت نه ..، میترسم بیان ..، گفتم دو دقیقه است ..، بعد هم با عجله دستمو زیر لباسش کردم ، یکم عرق داشت و عطر شیرینش منو یاد بوی هلو مینداخت ، کیرم اینقد به زیپ شلوارم فشار آورده بود که درد داشت ، لباسشو بالا دادم و سینه اش رو از روی سوتین مالیدم ، فک کنم سایز 75 بود ، آه و ناله داشت ، سرمو به وسط سینه هاش نزدیک کردم و بوسیدم ، بعد هم سینه راستش رو از توی سوتین بیرون کشیدم ، نوک گنده و قهوه ای سینه اش بد جوری بهم چشمک میزد ..، سرمو بهش نزدیک کردم و نوکشو توی دهنم بردم و با زبون با نوکش بازی کردم به خودش میپیچید ..، دستمو بردم وسط پاهاش دستمو گرفت و گفت دیگه واسه الان بسه ..، پاشو بریم پیششون خیلی طولانی شد ..، با بی میلی دستمو از وسط پاهاش برداشتم ، سینه اش رو توی سوتین جا داد و لباسش رو روش انداخت ، یه نگاهی به اتاق سرهنگ انداخت و گفت عجب اتاق خوبیه ..، آدم دلش میخواد اینجا بخوابه و یکی رو بغل کنه !! ، گفتم خوب بخواب منو بغل کن ..! ، گفت یه فرصت دیگه ، فعلا قصد ندارم از مهدی طلاق بگیرم ! ، خندیدم و با هم از اتاق بیرون اومدیم دم راهرو قبل از اینکه بپیچیم سمت هال و پذیرایی بهم نگاه کرد و گفت آرایشمو بهم نریختی ، خندیدم و نگاهش کردم و گفتم نه ...، فقط قبل اینکه بریم پیش بقیه یه ثانیه صب کن ! ، بعد هم نشستم جلوش و پایین دامنشو گرفتم و بالا دادم ، خودشو جمع کرد و گفت اوه ..! ، گفتم صب کن من به این یه سلامی بکنم ..، بعد هم دامنشو تا بالای رونش بالا کشیدم ، پاهای لخت و سفیدش بیرون افتاد و شورت نخی و سفیدش معلوم شد ، دستشو روی کسش گذاشت و گفت بسه ..! ، دستشو تقریبا به زور کنار زدم و سرمو به وسط پاهاش چسبوندم و کسشو از روی شورت بوسیدم ، بوی عرق وسط پاهاش بد جوری تحریکم کرده بود ، گفتم آخی ...، اگه این کارو نمیکردم حالم بد میشد ..، در حالی که دامنشو دوباره پایین مینداخت با خنده گفت حالا حالت خوب شد ؟ گفتم اوف ف ...!! ، خندید و در حالی که به سمت هال و پذیرایی میرفتیم گفت در مورد شراکت با ما تصمیم گرفتی ؟ هیچ فرصتی رو برای صحبت در مورد بیزینیس از دست نمیداد ، گفتم من مشکلی ندارم ولی باید با کامبیز صحبت کنم ، گفت سه هفته دیگه میخوام واسه خرید برم دبی ، اگه تصمیمتو گرفتی تو هم باهام بیا ...، گفتم مشکل پاسپورت دارم ..، از نظر دولت من سربازم مگه اینکه خلافش ثابت بشه ! ، خندید و گفت " کشد زهر جایی که تریاک نیست " سربازی که مال پولدارها نیست ، به بابات بگو یه فکری واست بکنه ، خندیدم و گفتم جنگه ..، شاید اگه جنگ نبود میشد کاریش بکنی اما ..، گفت اگه نشد میتونم با لنج ببرمت ..، اما باید دو روز رو کشتی باشی ..، یه فکری کردم ، واقعا دلم میخواست این ماجراجویی رو تجربه کنم اما مطمئن بودم که پدر و مادرم مخالفت میکنن و نمیزارن ..، وارد حیاط شدیم و به سمت استخر رفتیم ماندانا یه جام شراب برداشت و بهمون نزدیک شد ، نسرین هم از من جدا شد و در حالی که به سمت میز و مهدی میرفت رو به مهدی گفت میتونی با ناخدا صحبت کنی دفعه بعد حمید رو از دریا بیاره دبی ؟ ماندانا با تعجب نگاهم کرد و با نگاهش پرسید این چی میگه ؟ گفتم هنوز که تصمیمی نگرفتم ، یه پیشنهاد داد که باهاشون واسه خرید جنس برم دبی منم گفتم مشکل پاسپورت دارم گفت با لنج بیا ..، ماندانا بهم نگاه کرد و گفت نری ها !! ، گفتم چشم ! ، خندید ..، مهدی گفت آره چرا که نه ..، اما باید پیه دو روز رو آب موندن رو به تنت بمالی ! ، گفتم باشه حالا تا دو سه هفته دیگه خیلی مونده ، به اضافه اینکه اینجا من علاوه بر ننه و بابام باید به ایشون هم جواب پس بدم و به ماندانا اشاره کردم ، ماندانا خندید و گونه ام رو بوسید و با لبخند گفت جواب منم منفیه !! ، همه خندیدیم اما تو دلم داشتم سبک و سنگین میکردم که ببینم واقعا میشه این ماجراجویی رو به زندگیم اضافه کنم یا نه ...، اونوقتها مغزمون کار نمیکرد ، یه دل پرشور و انرژی جوونی داشتیم و سرمون واسه دردسر درد میکرد ، امروز اگه دوباره بهم همون پیشنهاد میشد واسه رد کردنش حتی یه ثانیه هم فکر نمیکنم ، جدای از اینکه دهن آدم روی آب صاف میشه و حوصله ات سر میره و هر جا رو نگاه میکنی هیچی نمیبینی جز یه مشت آدم آفتاب سوخته و ورزیده و ساکت ، بعدش هم میری تو مملکت غریب در حالی که حتی اوراق شناسایی نداری ..، وای الان که دوباره بهش فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه ..، چطور زنده برگشتم ؟
    سارا اومد توی حیاط و گفت حمید آقا شام رو آوردن ، سرو کنم ؟ گفتم آره دیگه سرد میشه ، بچین رو میز و بعد بیا دنبالمون ..، عقب گرد کرد و رفت و چشمای مهدی هم باهاش چرخید ، نسرین چونه مهدی رو گرفت و سرشو به سمت خودش چرخوند و گفت دیدی آقا مهدی به این میگن خدمتکار ..، اونوقت ننه تو فک میکنه چون عذرا خانم میاد هفته ای یه بار تو خونه کمکش میکنه احتمالا دختر سردار فاخر حکمته ! ، خندیدیم و نسرین ادامه داد برو واسه ننه ات تعریف کن اینقد واسه این و اون چسی نیاد ! ، مهدی خندید و گفت آخه ننه من چه هیزم تری به تو فروخته که هر جا و هر وقت یه بهونه پیدا میکنی که یه دری بری بهش بگی ؟ نسرین خندید و گفت چمیدونم مادرشوهره دیگه ، گوشتش تلخه ..! ، ماندانا اینقد خندید که از چشماش اشک میومد ، گفتم هان ..، چته ؟ خوشت اومد ..، برم واسه مامانم تعریف کنم به چی یه ساعت میخندیدی ؟ ماندانا گفت نه ..، من به حرفای نسرین میخندیدم وگرنه مامانت که خیلی نازه ..، نسرین با خنده در حالی که دوباره یه قلپ از جامش رو سر میکشید گفت آره دیگه ..، بزار خرش از پل رد بشه ، اونوقت بهت میگم یه من ماست چقد کره داره ..، دوباره ماندانا از خنده ریسه رفت و من و مهدی هم به خنده اون خندیدیم ..، سارا تو در پیداش شد و گفت بفرمایید ..، دست ماندانا رو گرفتم و به مهدی و ماندانا تعارف کردم که بفرمایید و همگی به سمت خونه راه افتادیم ..

  14. #164
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی وسوم ( معامله 3)



    موقع شام ماندانا کنارم نشسته بود و نسرین کنار مهدی و روبروی من ..، مهدی همش میخندید ، روحیه اش شاد شده بود ، فک کردم همش بخاطر اینه که خیالش از پولش راحت شده ..، یه لقمه غذا میخورد و یه نگاه به ماندانا مینداخت ..، فک کردم بد هم نیست ، تا وقتی اینقد حواسش پی مانداناست شاید وقت کنم و یه بار دیگه زنشو دستمالی کنم ..، مهدی یه کانادای خنک از روی میز برداشت و توی دستش چرخوند و با دیدن آرم کانادادرای ابروش رو به علامت تعجب بالا انداخت ..، البته شما شاید یادتون نیاد اما زمان ما همه شیشه نوشابه ها درهم بود !! ، یعنی وقتی نوشابه میخریدی توش نوشابه مشکی زمزم بود اما شیشه اش ممکن بود مال کانادا یا کوکا یا پپسی باشه ! ، و البته از مزه اصلی کوکا یا پپسی هم اصلا خبری نبود ، کلا همه مزه های اصلی یادشون رفته بود ، نوشابه پرتقالی زمزم هم چند سال بعد به بازار اومد که البته اونهم با مزه فانتا و کانادا کلا فرق داشت و یه مزه مخصوص خودشون اختراع کرده بودن ..، واسه همین هم مهدی از دیدن نوشابه پرتقالی اونهم توی شیشه کانادا تعجب کرده بود ، بعد یکم از نوشابه رو توی لیوان ریخت و نوشید ، وقتی چشماش از تعجب گرد شد خندیدم ، خنده منو ندید و آروم برگشت به نسرین گفت از این بخور ..! ، بعد هم لیوان نوشابه رو به نسرین داد ، نسرین هم یکم چشید و گفت اوه ...، بعد جفتشون به سمت من برگشتن که با لبخند نگاهشون میکردم ، قبل از اینکه سوالی بپرسن گفتم اینهم یکی دیگه از گنجهایی بود که تو این خونه پیدا کردیم ! ، جفتشون خندیدن ..، پامو از زیر میز به سمت نسرین دراز کردم که ببینم میتونم به پاش برسم یا نه ..، اما پاهاشو جمع کرده بود ، بهش نگاه کردم وقتی اونهم بهم نگاه کرد یه ثانیه به جهت پاهاش نگاه کردم که بفهمه میخوام چیکار کنم ، برام لبخند زد و فک کردم فهمیده ، واسه همین هم پاهام رو دوباره به سمتش دراز کردم اما به پاهاش نرسید ، همون لحظه ماندانا که کنار دستم نشسته بود دستشو وسط پاهام گذاشت و کیر راستمو مالید و تو گوشم آروم گفت متوجه نشد عزیزم !! ، بهش نگاه کردم ، لبخند زد ، فهمیدم تمام این مدت مواظب چشم و ابروهای من با نسرین بوده ، فک میکردم چون مهدی همه حواسش پیش مانداناست احتمالا ماندانا هم حواسش پیش اونه اما متوجه شدم ماندانا تمام وقت مشغول پاییدن من بوده ! ، من هم متقابلا به ماندانا لبخند زدم و آروم گفتم آره ...، خنگ بازی در میاره ! ، جفتمون خندیدیم اما من یه جورایی خجالت کشیده بودم ..، راحت مچمو گرفته بود ، شام تقریبا تموم شده بود و همه تکیه داده بودن و یا مشغول بازی با باقیمونده نوشابه تو لیوانهاشون بودن یا مشغول خوردن دسر که یه فنجون کرم کارامل خوشمزه بود ، اینو سارا سرخود بدون اینکه من بهش بگم درست کرده بود ، با یه فنجون شیر و یکم شکر و وانیل و ژلاتین چنان کرم کارامل خوشمزه ای درست کرده بود که آدم از خوردنش سیر نمیشد ، ماندانا آروم سرشو بهم نزدیک کرد و گفت اگه میخوای من سر مهدی رو گرم کنم و تو به نسرین برس ..، با تعجب نگاهش کردم ، بنظرم شنیدن این حرف از اون ماندانای حسود مثل این بود که یه آخوند از آزادی روابط جنسی دفاع کنه ، لبخند زد و چشماشو تنگ کرد و دوباره آروم گفت با خودت روراست باش !! ، گفتم باشه ..، دلم میخواد !! ، خندید و گفت آفرین نجات در راستگوییه ! ، مهدی و نسرین هم سرشون به هم نزدیک بود و پچ پچ میکردن ، مهدی یهو گفت حمید چقد از جنسها رو فروختین ؟ گفتم یه دونه ..، بعد هم با خنده اضافه کردم دو تا ! ، خندید و گفت بالاخره یه دونه یا دو تا ..، گفتم یکی رو فروختیم یکی رو هم خودم برداشتم ! ، خندید و گفت داشتم به نسرین میگفتم اگه بخواید براتون رو فروشش کار میکنم ، خندیدم و گفتم تو اگه بیل زن بودی یه بیل به باغ خودت میزدی ! ، رومون تو روی هم باز شده بود و یه جورایی رفیق شده بودیم ، هر سه تاشون از حرف من خندیدن و نسرین گفت بیا حمیدم دیگه دندونای تورو شمرده و میدونه چند مرده حلاجی ! ، مهدی گفت حالا جدای از شوخی اگه بخواید براتون میفروشمش که زودتر به پول برسید ، بعد اگه خواستید دوباره سرمایه گذاری کنید براتون با جنسهای خودم جنس بیارم ، بعد هم اضافه کرد اگر هم خواستی من که رفتم و جنسها رو دیدم موقع خریدش که شد خودت هم میتونی با نسرین بری ..، اونجوری خیالت هم راحت تره ، ماندانا چنان ویشگونی ازم گرفت که دادم در اومد و همه خندیدن ..، گفتم جواب معلوم شد دیگه همینجوریش هم پهلوم کبوده ، الان که فقط حرفشه داره تیکه تیکه ام میکنه اگه واقعا تصمیم بگیرم برم جای گوشت قرمه تیکه تیکه ام میکنه ! ، همه خندیدن ..، گفتم تو فروش جنسها ما مشکلی نداریم ، با کامبیز واسشون مشتری پیدا کردیم ، بعد واسه اینکه چسی بیام گفتم ما مشکل نقدینگی نداریم اگه کار برامون توجیه داشته باشه همین الان هم پول داریم که بخوایم سرمایه گذاری کنیم ..، مهدی گفت باشه پس بهش فک کن ..، گفتم باشه ..، پاهام رو زیر میز دراز کرده بودم و ماندانا با یه دست آروم کیرمو میمالید و با دست دیگه لیوان نوشابه رو توی دستش گرفته بود و به سمت دهنش برد مهدی بهش نگاه کرد و ماندانا یه لبخند کوچیک زد ، یه لحظه پای نسرین به پام خورد و فهمیدم که اونهم پاشو دراز کرده ، دمپاییم رو در آوردم و با پا زیر میز دنبال پاش گشتم و ...پیداش کردم ..، ماندانا کیرمو محکم فشار داد ، یعنی میدونم چه غلطی داری میکنی ، خندیدم و با پام آروم پای نسرین رو مالیدم و بهش نگاه کردم ، بهم لبخند زد ، ماندانا لیوانشو زمین گذاشت و گفت آقا مهدی یکم در مورد دبی و جنسهایی که میارید واسه من توضیح میدید ؟ مهدی لبهاش به خنده وا شد و شروع کرد با آب و تاب در مورد کالاها توضیح میداد و بازارها و مالهای اونجا رو توصیف میکرد ، پامو بلند کردم و باهاش دامن بلند نسرین رو جابجا کردم و ساق پای لختش رو مالیدم ..، آره ..، میگفتم اونجا یه فروشگاه هست چهار طبقه ، تو هر طبقه دویست تا مغازه بزرگ ، از همه برندهای معتبر اونجا نماینده هست ..، هر لباسی که دلتون بخواد ..، با پام آروم دامن نسرینو بالا زدم و قسمتهای بالای رونش رو لمس کردم ..، صدای مهدی تو گوشم بود ..، اونجا حراجهاشون واقعیه ..، جنسی که در حالت عادی باید صد درهم بخری تو حراج اول قیمتش به 55 درهم میرسه و تو حراج دوم و سوم ممکنه بتونی حتی با بیست درهم بخریش ...، پای من لای پاهای داغ نسرین حرکت میکرد و با چشمای شهلاش میخواست منو بخوره ، داد زدم سارا جان میشه برای ما شراب بیاری ؟ مهدی حرفشو قطع کرد و گفت آره آره ..، بعد ادامه داد یه لباس زیر مارک مادام واسه نسرین خریدم 150 درهم بعد به نسرین نگاه کرد و گفت یادته چقد دعوام کردی ؟ نسرین در حالی که پای منو لای پاش سفت گرفته بود به سمت مهدی چرخید و گفت آره خوبه بعد هم فهمیدی که چقد گرون خریدی ..، مهدی گفت تو سفر بعدی موقع حراج رسیدم چهارتاشو خریدم براش 160 درهم ، بگذریم که باز هم نسرین دعوام کرد ! ، نسرین گفت آخه آدم واسه لباسهایی که یا دیده نمیشن یا وقتی دیده میشن فوری از تنت در میان اینقد هزینه میکنه ؟؟ ، از حرف نسرین همه خندیدن و ماندانا حرف رو عوض کرد ، واسه مهدی لبخند زد و گفت اوه ..، راست میگی ؟ واقعا اینقد ارزون میشه ؟ بعد هم کیر منو محکمتر مالید ..، مهدی به ادامه بحث تشویق شد و ادامه داد آره ..، هی میگن عرب مارمولک خور ..، بیا ببین وسط بیابون چی دارن میسازن ..، یه کازینو درست کردن وسط کویر ...، پام روی رون داغ نسرین میلغزید ، چشمای شهلاش خمار خمار بود و گاهی نگاهم میکرد ، ماندانا کفشش رو از پاش در آورد و یکم روی صندلیش جابجا شد و همونطوری که کیر من توی دستش بود پاش رو از زیر میز به سمت پای مهدی جلو برد ..، مهدی داشت حرف میزد ... ، خاک ندارن ، همش شنه ..، خاک از ایران با لنج بار میکنن میبرن براشون از دلتای کارون و خاک حاصلخیز جنوب ...، یهو حرف تو دهنش موند و آب دهنش توی گلوش پرید و با شدت سرفه کرد ، ماندانا یه لحظه خندید اما بعدش گفت اوه اوه چی شد ؟ مهدی رو به ماندانا خندید و گفت هیچی هیچی ..، فهمیدم ماندانا با پاش پای مهدی رو مالیده و اون که انتظار نداشته یهو آب دهنش پریده تو گلوش ..، منم خنده ام گرفته بود اما مثلا میزبان بودم ، پام رو از لای پای نسرین بیرون کشیدم و از پارچ روی میز یکم آب توی لیوان ریختم و به مهدی که هنوز سرفه میکرد دادم ، آب رو از دستم گرفت و گفت مرسی ..، خوبم خوبم ..! ، خندیدم و نشستم ، نسرین بهم خندید ، مهدی دوباره نشست ، ماندانا گفت خوب ...! ، مهدی به پهنای صورتش به ماندانا لبخند زد و گفت آره ...، یه دفعه که خیابون سازیشون رو تماشا میکردم دیدم یه باغچه اشون فقط یه وجب عمق داره ، ماندانا دوباره پاش رو به سمت پای مهدی جلو برد ، خندیدم و یه ویشگون از پهلوی ماندانا گرفتم که یعنی فک نکن نمیبینم ..! ، پام رو دوباره به سمت پای نسرین جلو بردم وقتی پاهاش رو میمالیدم حس کردم یه چیزی دور رونش پیچیده ..، با پام لمسش کردم و دیدم شورتشه ..، تا نصفه پایین کشیده بود ..، هیجان زده شدم و با پام به وسط پاهاش حمله کردم ، پاهاشو سفت بهم چسبوند و نمیذاشت به کسش برسم ، بهش نگاه کردم ، با شیطنت خندید ..، مهدی در حالی که حرفهاش بریده بریده شده بود هنوز صحبت میکرد ..، ک کف باغچه رو ... با ... با لوله پلاستیکی ف رش کردن .. ، از از زیر آبیاری میکنن که تبخیر کم بشه ... انگشت پام بالاخره به کس نسرین برخورد کرد حس کردم پشمالوئه ...، از هیجان سر جام جابجا شدم و همزمان نسرین هم که انگشت پام وسط چاک کسش بود جابجا شد ..، مهدی توجهش جلب شد و به نسرین نگاه کرد و گفت چت شد ؟ نسرین پاهاشو محکم بهم فشرد و جابجا شد و به مهدی گفت هیچی عزیزم ، ادامه بده ، مهدی دستشو پایین برد و روی رون نسرین گذاشت و رو به من و ماندانا ادامه داد ..، آره ..، وسط بیابون خدا یه شهر سرسبزی درست کردن که بیا و ببین ..، یه لحظه حس کردم دست مهدی از روی دامن به پام خورد ، داشت با دست کس نسرین رو از روی لباس میمالید ..، سعی کردم پامو از وسط پاهای نسرین بیرون بکشم اما سفت گرفته بود و پاشنه پام هم توی شورت نسرین گیر کرده بود ..، وضعیت خنده داری بود ، مهدی دوباره سعی کرد دستشو وسط پاهای نسرین فرو کنه اما نسرین دستشو گرفت و روی میز گذاشت و بهش لبخند زد معنی لبخندش یه چیزی شبیه این بود که اینجا جاش نیست !! ، مهدی دوباره دستشو روی میز گذاشت و در وصف دبی داد سخن داد ..، ماندانا با پا دوباره رفت سراغ پای مهدی ..، یاد اون شبی افتادم که همینطوری منو تا سر حد جنون تحریک کرده بود ..، شام تموم شده بود اما هنوز نیمساعتی میشد که پشت میز ناهار خوری بودیم ، هر طوری بود پامو از توی شورت نسرین نجات دادم و بیرون کشیدم ، حالم خیلی بد شده بود ، ماندانا رو به من کرد و گفت میخواستی با نسرین جون بعد از شام در مورد کار صحبت کنی میخوای من و آقا مهدی بریم توی حیاط یه دوری بزنیم ؟ از خدا میخواستم که این اتفاق بیفته اما نسرین گفت فک کنم امشب دیگه ما بریم ، ایشالله فردا پس فردا یه قرار کاری یا قرار شام میزاریم توی خونه ما صحبت میکنیم ..، توی ذوقم خورده بود ..، بجای من ماندانا تعارف کرد خوب امشب بمونید ..، نسرین پرسید مگه شب اینجا میمونید ؟ ماندانا گفت اوهوم امشب میمونم ..، مهدی با التماس به نسرین نگاه کرد که بمونیم ....! ، نسرین هم که میدونست مهدی واسه چی میگه بمونیم با تحقیر نگاهش کرد و رو به من گفت دیگه نمیخوایم مزاحمتون بشیم ..، گفتم چه مزاحمتی ، اتاق زیاده یه جا میخوابیم دیگه ..، نسرین به مهدی گفت مثل اینکه بدت نمیاد بمونی ..، مهدی گفت خوب خوش میگذره ..، یه مشروبی میخوریم و یکم دیگه تعریف میکنیم و اگه دیر نشده بود میریم خونه اگه هم دیر شد که همینجا میخوابیم ..، نسرین گفت فامیل شدی دیگه ..، ماندانا خندید ..، به سارا گفتم بیا میزو جمع کن ..، سارا اومد و مشغول جمع کردن میز شد ..، یه پارچ و لیوان برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه ، ماندانا هم دنبال سرم یه بشقاب برداشت و اومد ..، ظرفها رو توی ظرفشویی گذاشتم و ماندانا رو چسبوندم به دیوار ..، یه ماچش کردم و گفتم چی شد که خواستی کمکم کنی نسرینو دستمالی کنم ؟ گفت چطور مگه ؟ گفتم اونروز بهت میگم میخوام دوست دختر بگیرم داشتی خودتو میکشتی ، امشب میگی بزار سر مهدی رو گرم کنم تو با زنش بلاسی ! ، حالت خوبه ؟ گفت دوست دختر فرق میکنه ، اون میشه یه دوست همیشگی که همیشه هست اما اینکه با یه زن شوهر دار لاس بزنی یا حتی باهاش بخوابی واسه یه شبه ..، تموم میشه و میره ..، تازه فان هم هست !

  15. #165
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی وچهارم ( معامله 4)



    سارا یکساعتی بود که ظرفها رو شسته بود و رفته بود ، به خلیل گفته بودم یه فرش توی ایوون پهن کرده بود و چهار تایی روش نشسته بودیم و شراب میخوردیم و صحبت میکردیم .. ، بطری ویسکی و دستگاه سودا ساز رو کنار دستم گذاشته بودم ظرف بزرگ آجیل جلومون بود و مشغول میگساری بودیم ..، مهدی از همه بیشتر خورده بود و چشماش کاسه خون بود ..، گفت اینقد گرممه که دلم میخواد با لباس بپرم تو استخر ..، گفتم خوب بی لباس بپر .. ، دختر ها خندیدن و مهدی گفت حوله و مایو ندارم ، گفتم مایو اضافه دارم ، چیزی هم که اینجا زیاده حوله ..! ، گفت باشه ..، با مهدی رفتیم توی اتاق و بهش مایو دادم ، کونشو بهم کرد و همونجا تمبونشو پایین کشید و مایو تنش کرد ، همونطوری که پشتش بهم بود گفت دبی با یه دختره روس رفیقم خیلی شبیه مانداناست فقط موهاش بلونده ..، گفتم اوه ..، نسرین خبر داره ؟ گفت نه بابا ..، کارمند یکی از این شرکتهاست که ازش خرید میکنم ، باهاش رفیق شدم بهم آمار میده و هروقت میرم دبی هم یکی دو شب میاد پیشم تو هتل ، گفتم عجب باحاله ..، گفت یه همکار دیگه داره که اونهم روسه خیلی خوشگله ، اگه قسمت شد با هم رفتیم باهات رفیقش میکنم ، گفتم باشه ..، یه حوله تمیز بهش دادم و باهاش برگشتیم توی حیاط ، گفت نمیشه بساط رو بیارید کنار استخر ؟ گفتم چرا نمیشه شراب رو برداشتیم و رفتیم کنار استخر نشستیم روی میز و مهدی پرید توی آب ، ماندانا گفت منم دلم میخواد برم تو آب ..، نگاهش کردم و گفتم مایو داری ؟ گفت نه ..، گفتم با شورت برو ..، گفت یهو بگو بدون شورت برو دیگه ..، خندیدیم ... ، گفتم جدی گفتم میخوای بری برو ! ، یه نگاه به نسرین انداخت و گفت تو هم میای ؟ نسرین گفت با شورت ؟ بعد هم یه لحظه فک کرد و گفت نه ..، تو برو ..، ماندانا از روی صندلی پا شد و در مقابل چشمای از حدقه بیرون زده مهدی دو طرف دامن کوتاهش رو بالازد و جوراب شلواریش رو پایین کشید ..، نسرین زد زیر خنده ، ماندانا پشتشو به من کرد و گفت زیپ اینو باز کن ، بعد هم به دامن کوتاهش اشاره کرد ..، دست انداختم و زیپ دامنشو پایین کشیدم ، مهدی با چشمای گشاد وسط استخر وایساده بود و لخت شدن ماندانا رو تماشا میکرد ماندانا دامنشو در آورد و روی صندلی کنار جوراب نازکش انداخت و بعد هم بلوزشو در آورد و با شورت و سوتین وایساد ، مهدی لبهاش گوش تا گوش به خنده وا شده بود ..، رو به نسرین گفتم تو نمیخوای بری ؟ گفت نه همینجا خوبه ..، ماندانا گفت اگه میخواید برید تو اتاق به صحبتهای کاریتون برسید ، شاید معاملتون شد ، بعد هم خندید ..، لبه استخر وایساد و عین شناگرهای ماهر با یه شیرجه بی صدا رفت توی آب ، مهدی کیف کرده بود و بی صدا میخندید ..، بهم نگاه میکرد و بنظرم با نگاه بهم التماس میکرد چند دقیقه از کنار استخر دور بشم .. ، دست رد به سینه اش نذاشتم و به نسرین گفتم بیا بریم تو خونه به صحبتهای کاریمون برسیم ..، نسرین خندید و از جاش بلند شد ، به ماندانا گفتم پس ما میریم تو چند دقیقه چونه میزنیم ببینم معامله امون میشه یا نه بعد برمیگردیم ، مهدی و ماندانا با سر تایید کردن و ما رفتیم تو ..!
    دست نسرین رو گرفتم و با هم رفتیم توی اتاق سرهنگ ..، رسیده و نرسیده چسبوندمش به دیوار و باهاش لب تو لب شدم ، دستم هم بیکار نبود و از روی لباس تنشو کند و کاو میکرد ، حمید کوچیکه خودشو جرواجر کرده بود بسکه راست شده بود و راست مونده بود ، مشغول ماچ و بوسه بودم که حس کردم دستش روی شلوارم دنبال چیزی میگرده ، دستشو به سمت کیر راستم هدایت کردم ، خندید و از روی شلوار حمید کوچیکه رو مالید و گفت اوه ..، به سن و هیکلت نمیخوره معامله به این بزرگی داشته باشی ! ، گفتم مگه با من نیومدی توی اتاق که دست به یه معامله بزرگ بزنی .؟؟!! قاه قاه خندید و گفت من و تو معامله امون نمیشه ! ، گفتم چرا ؟ بعد هم زیپ شلوارمو پایین کشیدم و حمید کوچیکه رو که راست وایساده بود بیرون کشیدم و گفتم دلت میاد به سینه این معامله دست رد بزنی !! ، قاه قاه میخندید ..، دستشو دراز کرد و کیرمو توی دستش گرفت و مالید ، کم مونده بود همونجا خیسش کنم ! ، گفتم یه امتحانی بکن بعد بگو معاملمون نمیشه ، خندید و نشست جلوم و کیرمو دو دستی گرفت تو دستش و یکم مالید ، گفت نه ..، خوب معامله ای هست ! ، گفتم من که گفته بودم از این معامله پشیمون نمیشی ! ، خندید و دهنشو وا کرد و نوکشو فرو کرد تو دهنش ، دستمو تو موهاش کشیدم و سرشو به کیرم فشردم ، خوب و حرفه ای ساک میزد ، همونطوری که مشغول مکیدن کیرم بود شلوارمو پایین کشیدم ، تخمام که آزاد شد با دست اونها رو هم موقع ساک زدن میمالید ، دو سه دقیقه خوب مالید و مکید بعد کیرمو از دهنش بیرون کشید ، گفتم معامله خوبیه ؟ گفت عالیه ، خوشمزه هم هست ! ، بعد به زیر شکمم که تازه تیغ زده بودم دست کشید و با خنده گفت شسته رفته هم هست ، حساب کتابش معلومه ..، با خنده گفتم پس معامله شد ؟ با خنده گفت معامله میکنیم !! ، بغلش کردم و انداختمش روی تخت بلوزش از پشت یه دکمه داشت که بازش کردم و بلوزش رو بیرون کشیدم ، یه سوتین نخی تنش بود که سینه هاش رو بزور توش جا داده بود ، پشت دامنش یه زیپ نسبتا بلند داشت وقتی میخواستم دامنشو در بیارم گفت میان یهو بد میشه ..، گفتم مهدی ماندانا رو ول نمیکنه ، خندید و گفت البته اینو راست میگی ! ، دامنشو از پاش در آوردم ، کون و کپل سفیدش بیرون افتاد دستی به کونش کشیدم و باهاش لب تو لب شدم ، کیر راستمو توی دستش گرفت و میمالید ، سینه هاش رو از توی سوتین بیرون کشیدم و نوکش رو مکیدم ، خوشو بالا و پایین میکرد ، به پاهای سفیدش دست کشیدم ، موهای مشکی پاش تازه نوک زده بود ، دستمو وسط پاهاش مالیدم ، شورتش خیس شده بود ، از روی شورت کسشو مالیدم ، موهای کسش حتی از روی شورت هم احساس میشد ، کس مودار زیاد دوست ندارم اما دلم میخواست این یکیو حتما امتحان کنم ، دو طرف شورت نخی سفید رنگشو گرفتم و از کس پشمالوش پرده برداری کردم ..، موهای مشکی اطراف کسش خیلی هم بلند نبود ، خیلی ها هستن که فک میکنن کس مودار سکسی تره ، با پشمای کسش بازی کردم ، خودشو میمالوند به رختخواب ، با انگشت شصتم با چوچولش بازی کردم و تماشاش کردم ، حسابی کیف میکرد ..، بالاخره خودمو راضی کردم و سرمو به کس پشمالوش نزدیک کردم ، بوی خوبی داشت و کاملا تمیز بود ، با دو تا انگشت کسشو از هم باز کردم و با زبون چوچولشو لیسیدم ، یه آه بلند کشید که باعث شد صد برابر تحریک بشم ..، شورتشو کامل از پاش در آوردم ، از روی تخت پا شدم و از توی جیب شلوارم که الان روی زمین بود یه کاندوم در آوردم ، گوشه اش رو با دندون گرفتم و میخواستم پاره اش کنم که نسرین گفت صب کن ..، نگاهش کردم و فک کردم نمیخواد بزاره بکنمش ..، اخمامو تو هم کردم ..، گفت من حالم از کاندوم بهم میخوره ، دهنمو پر کردم که بگم منم حالم از کس پشمالو بهم میخوره ، اما ساکت موندم ، گفت من قرص ضد حاملگی میخورم ، خیالت راحت باشه ..، کاندوم رو سر جاش گذاشتم و گفتم خوب ..، چه بهتر ..، گفت اگه با من خواستی سکس کنی دو تا شرط داره یکی اینکه کاندوم نزاری ، دوم اینکه آبتو بریزی توش !! ، به پهنای صورتم خندیدم و گفتم عجب شروط باحالی ! ، قبول ! ، راستی ..، گفت هان ؟ گفتم میشه واسه دفعه دیگه موهاشو بزنی ؟ خندید و گفت مهدی اینطوری دوست داره اما باشه اگه تو شروط منو قبول کنی منم واسه تو صاف صافش میکنم ! ، کیر راستمو توی دستم گرفتم و به سمتش چرخوندم و گفتم آخ جون پس معامله میکنیم !
    نسرین زیر دستم ضجه میزد ، توی سکس خیلی هیجان داشت ، سینه هاش تکون تکون میخورد و کیرم تا خط تخمام توی کسش بود ، یه لحظه فک کردم واقعا داره گریه میکنه ..، با خودم گفتم شاید درد داره ..، کیرمو کشیدم بیرون و نگاهش کردم ، گفت چرا ول کردی ؟ گفتم داری گریه میکنی ؟ گفت گریه چیه دارم از خوشی میمیرم ! ، خندیدم و وایسوندمش لبه تخت و از پشت کونشو توی دستم گرفتم و پاهاشو از هم باز کردم و کیر راستمو از لای چاک کونش هل دادم توی کسش و داگی استایل از پشت تلنبه میزدم ، دستمو به کون و پاهای قشنگش میکشیدم و تو هر حرکت شدت تلنبه زدنمو بیشتر میکردم ، کسش خیلی تنگ بود ، حس میکردم نصف پوست کیرم تو کسش جا مونده ، گفتم مگه اینو آکبند نگهداشتی تا الان که اینقد تنگه ؟ خندید و گفت خاصیت اناره ، انار خیلی دوست دارم ، انار تنگش میکنه ..، گفتم میخوری یا میمالی به این ؟ خندید و پاهاشو از هم باز کرد که راحتتر بکنم ..، دوباره به کیرم تف زدم و شروع کردم به تلنبه زدن ..، آه و ناله هاش دوباره بلند شد ..، کیرم میسوخت ، فک کردم اگه کیر من داره میسوزه اوضاع کس اون چطوره ، میدونستم درد داره اما کیف میکنه ، واسه اینکه بیشتر تحریکش کنم موهاش رو توی دستم گرفتم و کشیدم ، جیغ زد و هیجان زده کونشو تکون داد ..، حال خودمو نمیفهمیدم ، وحشی شده بودم ، با کف دست دو تا ضربه محکم به کونش زدم که جای پنج تا انگشتم روی کونش موند ، با اینکار هیجانش بیشتر و بیشتر شد و ضجه هاش بهم فهموند که چیزی به ارضا شدنش نمونده ..، چرخوندمش و کیرمو تا ته تو کس پرموش فرو کردم و پاهاش رو روی شونه ام انداختم ، هر لحظه فک میکردم ممکنه مهدی بیاد و ببینه چطور دارم زنشو میکنم ، این فکرها هم هیجانمو بیشتر میکرد هم ارضا شدنمو به تاخیر مینداخت ، دو سه بار حتی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که ببینم مهدی اومده یا نه ..، اما نسرین این فکرها رو نمیکرد چون از سکس به شدت لذت میبرد و حتی سعی نمیکرد صداش رو پایین بیاره و بالاخره هم با یه جیغ بنفش ناخونهای بلندش رو توی رونم فرو کرد و ارضا شد و بعد ولو شد ، به جای ناخونهاش توی پام نگاه کردم و گفتم ماندانا اینها رو ببینه دودمانتو به باد میده ..، خندید و گفت اولا که دودمان تورو به باد میده نه منو ، بعد هم زود بیا بکن بعد یه فکری واسه نجات دودمانت از دست ماندانا میکنیم ..، خندیدم و دوباره افتادم روش چند تا تلنبه محکم توی کسش زدم و وقتی دیگه داشتم ارضا میشدم میخواستم کیرمو بیرون بکشم اما پاهای قشنگشو محکم دور کمرم حلقه کرد ، پاهاش رو با دستام گرفتم و وفشار دادم ، یه غرش کوتاه کردم و با شدت توی کس پشمالوش ارضا شدم ، با لذت تمام خندید و وقتی مطمئن شد دیگه آبی ندارم که بخوام تو کسش بریزم پاهاشو شل کرد ، کیرمو از توی کسش بیرون کشیدم قبل از اینکه حتی یه قطره از آبم از توی کسش بیرون بریزه پاهاشو به دیوار چسبوند و یه بالش هم زیر کونش گذاشت ، با تعجب نگاهش کردم و گفتم چرا اینطوری میکنی ؟ گفت میخوام تمام پروتئینش جذب بدنم بشه ! ، خندیدم و گفتم مگه کمبود پروتئین داری ؟ گفت این یه چیز دیگه است باعث میشه پوستم روشن و لطیف بشه .. ، خواستم بگم خوب بمالش به پوستت اما دیگه باهاش بحث نکردم ، همونطوری که پاهاش بالا بود گفت بنظرت چقد طول کشید ؟ یه نگاه به ساعتم انداختم و گفتم حدود بیست دقیقه ...، گفت خوبه یه نگاه کن ببین هنوز تو آبن ؟ به پنجره نزدیک شدم و به استخر نگاه کردم اما چیزی ندیدم درست لحظه ای که فک میکردم احتمالا از آب بیرون اومدن و برگشتن توی خونه یه لحظه ماندانا رو دیدم که از آب بیرون اومد و به سمت خونه نگاه کرد ، چند ثانیه بعد مهدی از پشت بهش نزدیک شد و حوله رو روی شونه اش انداخت ، به نسرین گفتم الان از آب بیرون اومدن ، گفت باشه چند تا دستمال بهم بده ، وقتی از جاش بلند شد یه آب بیرنگ از کنار کسش بیرون ریخت ، از اون آب غلیظ و شیری رنگ دیگه خبری نبود ، گفت دیدی ؟ تمام مواد مفیدش جذب شد ! ، خندیدم ، کسشو تمیز کرد و دوباره شورت پوشید و دامنشو پاش کرد ، کمکش کردم که سوتینشو ببنده و دکمه بلوزشو براش بستم ، دستی به موهاش کشید و جلوی آیینه هول هولکی آرایششو تجدید کرد ..، رو تختی رو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدیم ، گفت یه لیوان آب بهم بده ..، از توی آشپزخونه لیوان رو پر کردم و بهش دادم ، دست کرد توی کیفش و یه ورق قرص کوچیک در آورد که رنگارنگ بود عین اسمارتینزهای کوچیک ، یکیش رو از توی بسته بیرون کشید و با آب قورت داد ، گفتم این چیه ؟ گفت قرص ضد حاملگی ، گفتم پس چرا رنگارنگه ؟ گفت اینو از دبی آوردم واسه اینکه روزهای هفته یادم نره هر قرص یه رنگه واسه یه روز خاص ، مثلا امروز سبز خوردم فردا باید قرمز بخورم ، گفتم آهان ..، از آشپزخونه که بیرون اومدیم سینه به سینه مهدی و ماندانا خوردیم ، موهای تن مهدی راست وایساده بود و میلرزید ، یادم افتاد که فقط یه دونه حوله داشتن که مهدی فردین بازی در آورده بود و داده بودش به ماندانا و خودش سردش شده بود ، گفتم اوه صب کن برات حوله بیارم ، از توی انباری آشپزخونه یه حوله تمیز آوردم و دادم به مهدی ، سریع دور خودش پیچید و رو به من گفت معاملتون شد ؟ اینقد حرف بنظرم خنده دار بود که پغی زدم زیر خنده و بعد با خنده گفتم آره معامله رو تموم کردیم ، مهدی هاج و واج نگاهم میکرد که ببینه کجای حرفش خنده دار بوده ..، گفتم اینقد با نسرین معامله معامله گفتیم دیگه به این کلمه آلرژی پیدا کردم ، مهدی خندید ..، به نسرین نگاه کردم اونهم داشت میخندید ، ماندانا با لباس زیر گیپور خیس که به تنش چسبیده بود صد برابر سکسی تر شده بود نوک سینه و چاک کسش کاملا توی لباس زیر مشخص بود ، لباسهاش رو توی دستش گرفته بود ، با خودم گفتم مهدی اگه اینو نکرده باشه الان جلق واجب شده ! ، موهای تن ماندانا دون دون شده بود و معلوم بود سردشه ..، رو به مهدی و نسرین گفتم ببخشید من یکم به دوست دخترم برسم الان سرما میخوره مامانش از گوشت تنم واسه سگهای کوچه قرمه درست میکنه ! ، همه خندیدن و من و ماندانا رفتیم توی اتاق ..، درو که بستم بغلش کردم و بوسیدمش ، گفت معامله رو کجاش کردی ؟ قاه قاه خندیدم ، گفت کوفت مهدی دو دقیقه بعد از رفتنتون میخواست بیاد تو خونه ، برای اینکه واست وقت بخرم مجبور شدم بزارم حسابی دستمالیم کنه ! ، گفتم نه اینکه وقتی کسی دستمالیت میکنه بهت بد میگذره! ، خندید ..، گفت اما کار ما به سکس نکشید باید خودت ارضام کنی ! ، گفتم تو چی ارضاش کردی ؟ خندید و گفت نه فقط گذاشتم شورتمو بکشه پایین و یکم خودشو بماله به کونم ! گفتم به پس نسرین امشب باید دوباره بده !! ، گفت خفه شو بیا بریم حموم ! ، گفتم مثلا مهمون داریم ها .... خودشو لوس کرد ، بغلش کردم و شورت خیسش رو از تنش بیرون کشیدم ، سرمو وسط کسش فرو کردم و بوسیدمش گفتم چطوری مهدی از خیر این گذشت ؟ گفت میرم تنهایی یه دوش بگیرم ، گفتم منم باید برم صب کن یه نیمساعت دیگه اونها رو میفرستیم اتاق ربکا و خودمون یه دوش میگیریم و بعد میخوابیم ، سرشو تکون داد و تایید کرد .... خودشو خشک کرد و بلوز و دامن کوتاهش رو بدون جوراب و شورت و سوتین پوشید و با هم از اتاق بیرون اومدیم ، لباسش نازک بود و میشد فهمید که سوتین نداره ، اون دامن کوتاه هم که بود و نبودش یکی بود و اون پاهای بلند و سکسی و گوشتالو بد جوری چشمک میزدن ، مهدی و نسرین توی آشپزخونه پشت میز ناهار خوری چوبی نشسته بودن و یه چایی جلوشون بود ، منم هوس کردم ، مهدی با دیدن ماندانا توی اون لباسهای کیر راست کن چشماش چهارتا شد و به پهنای صورتش خندید ..، به ماندانا گفتم برو بشین منم واسه جفتمون چایی بریزم ، نسرین بلند شد و گفت من میریزم ، گفتم نه بابا ..، شما مهمونی ! ، گفت نه دیگه مهدی که حسابی فامیل شده ما هم که شریک شدیم ، نشوندمش و گفتم نه بابا بشین میریزم و میام ، مهدی و نسرین روبروی هم نشسته بودن ، ماندانا رفت که کنار نسرین بشینه ، بهش گفتم اینجا جای منه میخوام کنار شریکم بشینم ، ماندانا خندید و رفت کنار مهدی ، مهدی خندید و برای ماندانا جا باز کرد چایی رو جلوی خودمون گذاشتم و شیرینی رو همونطور با جعبه روی میز گذاشتم و گفتم بفرمایید ...

  16. #166
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی وپنجم ( پدر اجاره ای 1)




    واکمنم یه بلندگوی کوچیک کار راه بنداز داشت ، گذاشته بودم بالای سرم لبه وان ، وان مرمر تا نصفه از آب گرم پر بود و من و نوه فرمانفرما همدیگه رو توش تنگ بغل کرده بودیم و ریلکس کرده بودیم ، چشمامو بسته بودم و ماندانا لخت توی بغلم بود ، پشتش بهم بود و تو بغلم نشسته بود ، سینه هاش رو آروم میمالیدم و با آه های کوتاه از کارم استقبال میکرد ، جفتمون خسته و بیحال بودیم همراه با آهنگ جورج مایکل زمزمه میکردم ..، آی فیل سو آن شور ، تو تیک یور هند ..، چقد با حس اونوقت من هماهنگی داشت ...، وقتی برگشتیم تو رختخواب هیچکدوم حالی واسه سکس نداشتیم ، از پشت بغلش کردم و سینه هاش رو توی دستام گرفتم و چشمامو بستم ...
    سه شنبه ..
    چشمامو که باز کردم ماندانا رو دیدم که پشتش به منه و بدون لباس روی تخت خوابیده ، سر گردوندم و ساعتمو از روی میز کنار تخت برداشتم و نگاهش کردم ، ساعت هشت و نیم بود ، بنظرم هنوز خیلی زود بود ، میدونستم به این زودیها نباید منتظر بیدار شدن ماندانا باشم ، از تخت بیرون اومدم و با ناامیدی ماندانا رو صدا کردم ، همونطوری که حدس میزدم تنها عکس العملش یه صدای هوم و تکون دادن کون لختش بود که بفهمم زنده است ! ، فهمیدم که از ماندانا بخاری بلند نمیشه ، شلوارک و تیشرتمو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم که برم و یه فکری واسه صبحانه بکنم ، همه که عادت نداشتن مثل ماندانا تا لنگ ظهر بخوابن ..، از بغل اتاق ربکا که رد میشدم ساکت شدم که ببینم صدایی میاد و بفهمم مهدی و نسرین بیدارن یا خواب ، با شنیدن صدای آروم حرف زدنشون مطمئن شدم که بیدارن ، با خودم گفتم میرم یه فکری واسه صبحانه میکنم و بعد برمیگردم سراغشون و صداشون میزنم ، میخواستم دور بشم اما عادتی که از مامانم بهم ارث رسیده بود به شدت تحریکم کرد که گوش وایسم و ببینم چی میگن ! ، نمیدونم این مامان من هیچ ارث دیگه ای نداشت که به من بده ..؟؟!! ، گوشم رو به در چسبوندم و شنیدم که نسرین میگه مهدی چه مرگت شده ؟ مگه در مورد این قضیه پدر اجاره ای به توافق نرسیدیم ؟ صدای مهدی چون کلفت تر بود خوب به گوشم نمیرسید ، اما یه چیزی شبیه این گفت که فک نمیکردم قضیه جدی بشه ..، با خودم گفتم احتمالا میخوان سر یکی رو کلاه بزارن وگرنه پدر اجاره ای به چه درد دیگه ای میخوره ...؟؟ ، نسرین گفت در هر صورت دیگه واسه پشیمونی دیره ، من یه بار دادم و باز هم میخوام این قضیه رو ادامه بدم تا به نتیجه برسم دیگه از این وضعیت خسته شدم ، بقول قدیمیها دیگه آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب ..، تا نداده بودم میتونستی پشیمون بشی ، حالا یادت افتاده ؟ اگه ناراحتی بیا طلاقم بده و خلاص !! ، صدای نامفهوم مهدی شروع به غرولند کرد ، نسرین گفت فعلا خفه شو تو خونه بیشتر حرف میزنیم ..، حس کردم که صدای نسرین به در اتاق نزدیک میشه ..، فوری از در دور شدم و آروم به سمت انتهای راهرو راه افتادم ، با خودم فک میکردم نکنه این دو تا واقعا کلاهبردارن ، نسرین چیو داده بود که الان مهدی شاکی بود ...، بعد با خودم میگفتم نه بابا علی سیاه چند ساله که این دو تا رو میشناسه کلاهبردار نیستن ، اگه میخواستن کلاهمونو بردارن جنس بد بهمون میدادن ، بعد با خودم داشتم فک میکردم که نکنه دوبی و این ناخدا و این حرفها بهونه ای چیزی باشه که منو ببرن و سر به نیست کنن ، بعد خودم به این حرفها خندیدم و گفتم محاله ..، اینجا ریششون گیره و مگه من کلا چقد پول دارم که بخوان همچین ریسکی رو بکنن ..، نزدیکهای اتاق بچه بودم که صدای باز شدن در اتاق ربکا رو از پشت سرم شنیدم ، برگشتم و دیدم که نسرین از اتاق بیرون اومده ، لبخند زدم و سلام کردم ، گفتم صبح بخیر ، تونستی بخوابی ؟ گفت آره عزیزم خیلی خوب بود ، همه چی عالی ...، ممنون ، بهم که رسید بوسیدمش و گفتم دوش گرفتی ؟ گفت آره ، مرسی ، دیدم موهاش کاملا مرتبه ، گفتم موهاتو نشستی ؟ گفت چرا ...، گفتم پس چطوری خشک کردی ؟ گفت تو حمام یه سشوار خیلی خوب بود ..، با تعجب ابروهام رو بالا انداختم و گفتم راستی ؟ خندید و گفت نمیدونستی ؟ گفتم نه ..، با خنده گفت اه حیف شد کاش نگفته بودم و وقت رفتن با خودم میبردمش ، رمینگتون اصلیه دیگه عمرا از اینها گیر بیاد ..، گفتم قابلی نداره ..، البته تعجبی نداره ، این اتاقی که شما توش خوابیدین اتاق خانم خونه بوده ، حالا اگه سشوار رو دوستش داری ببرش ، گفت شوخی کردم عزیزم خودم سشوار جانسون اصلی دارم ، از دبی آوردم ، گفتی اتاق خانم خونه ؟ مگه جدا میخوابیده ؟ ، با خنده گفتم آره داستانش مفصله بعدا برات میگم ، بعد با خنده گفتم ماندانا و مامانم هروقت اینجا اومدن با موی خشک نشده رفتن ، خبر نداشتم که سشوار هست ! ، فک میکردم زنه وقتی رفته احتمالا سشوارشو با خودش برده ، زنها توالت هم که میرن معمولا لوازم آرایششون رو با خودشون میبرن ، بلند بلند خندید و گفت کجا میری ؟ گفتم برم یه فکری واسه صبحانه بکنم ! ، دنبالم اومد ..، در آشپزخونه رو باز کردم ، با تعجب دیدم که قوری روی سماوره و از توی سماور بخار در میاد ..، هنوز تو شوک بودم که دیدم سارا لبخند به لب با همون لباسهای فرم خونه از توی انباری آشپزخونه بیرون اومد ، خندیدم و گفتم زود اومدی ..! ، گفت دیدم مهمون دارین دیگه رفتم سر راه نون تازه و پنیر تبریز و کره و مربا گرفتم ، تخم مرغ هم داریم ، دیگه چیزی به فکرم نرسید که بخرم ، اگه چیز دیگه ای میخواید بگید به خلیل بگم بره بگیره ، گفتم نه دیگه همینها عالیه دستت درد نکنه ..، گفت کی صبحانه میخورید ؟ گفتم ماندانا که حالا حالاها میخوابه ، اگه به امید ماندانا بمونیم باید بجای صبحانه ناهار بخوریم ، بعد رو به نسرین پرسیدم مهدی بیداره ، گفت آره ، گفتم پس یه ربع دیگه صبحانه بخوریم خوبه ؟ گفت خوب صب کنیم تا ماندانا بیدار بشه با هم بخوریم ، گفتم ماندانا تا یازده میخوابه ، خندید و گفت اوه ، ما باید زودتر بریم ، به سارا گفتم پس زحمت صبحانه رو میکشی ؟ یه ربع دیگه میایم همینجا میخوریم ، گفت چشم ..، از آشپزخونه که بیرون اومدیم دست انداختم لای پاش و گفتم کجا به این زودی ؟ ظهر بمونید ، گفت نه دیگه باید بریم ، داریم کارهامون رو ردیف میکنیم که زودتر بریم دوبی دوباره جنس بیاریم ، مهدی هفته دیگه میره و منم یه هفته بعدش میرم ، بعد گفت ردیف کن باهام بیای ، خوش میگذره ، با هم یه اتاق میگیریم توی هتل و همش با همیم ، گفتم حالا مهدی که رفت میام پیشت ، بعدا در مورد با هم رفتن هم حرف میزنیم ، لبخند زد و گفت آره آره ، حتما ..، گفتم دفعه بعدی که اومدی اینجا مایو بیار ..، گفت اگه خودمون دو تایی باشیم مایو میخوام چیکار ! ، از روی دامن کسشو مالیدم و گفتم البته راست میگی ! ، ازم جدا شد و به سمت اتاق ربکا رفت که با مهدی برای صبحانه بیان ..، منم رفتم توی هال و گوشی رو برداشتم و به خونه زنگ زدم ..
    مامانم گوشی رو برداشت و باهاش سلام علیک کردم ، دیدم خونه ساکته و مامانم هم نسبتا آروم حرف میزنه ..، گفتم چه خبره ؟ گفت رویا ساعت 5 صبح رسید بنده خدا از ساعت 1 صبح تا 4 صبح تو فرودگاه معطل شده بود ، پروازش تاخیر داشته ، دیشب اصلا نخوابیده ، رفته تو اتاق تو دراز کشیده ، بچه ها رو با لیلا فرستادم پارک که خونه ساکت بشه بلکه بتونه یکم بخوابه ..، گفتم اوه من فک کردم امروز عصر میاد ، پس گفته بود ساعت 2 منظورش دو صبح بوده ؟ مامان گفت آره ..، بعد با ناراحتی گفت به ما هم نگفت که حداقل بریم فرودگاه دنبالش ، ساعت 5 صبح دیدم زنگ میزنن کلی ترسیدم ، فریدون رفت درو باز کرد دیدیم رویا اومده ..، حالا تو اتاق تو خوابیده ، داشتم فک میکردم که اتاق تورو بدیم بهش تو فعلا شبها برو پیش فراز و فرود بخواب ، گفتم مگه جونمو از سر راه آوردم ؟ مامانم خندید ، گفتم شبها میام همینجا ..، با عصبانیت گفت اصلا نمیشه ، گفتم روزها که یا میام خونه یا با کامبیز دنبال درس خوندنیم ، شب موقع خواب میام اینجا ..، خیالمون هم راحت تره ..، گفت نمیشه ، اما از لحنش فهمیدم که احتمالا دیگه گیر نمیده ، گفتم اون کیف سامسونت رو میخواستم بدم به بابام ..، یادم رفت بهتون بگم ، مامانم گفت بابات خودش رفت تو اتاقت از توی اتاقت یه چیزهایی برداشت ، شما دوتا چیکار دارید میکنید ؟ خیلی مشکوک شدید ..، گفتم چیزی نیست ، گفتم که بهم گفته بود برم براش یه چک بگیرم ، یادم رفت بهش بدم ، باهام خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد ، خیالم راحت شد که بابام چک رو برداشته ..، برگشتم توی اتاق ، ماندانا حتی تکون هم نخورده بود ، وقتی میخوابید با سنگ هیچ فرقی نداشت ، نه یه تکونی میخورد و نه حتی نفس کشیدنش صدا داشت ، بعضی وقتها واسه اینکه مطمئن بشم زنده است چکش میکردم ! ، توی روشویی حمام دست و صورتمو شستم و برگشتم توی اتاق ، بعد یادم افتاد که به بابام هم یه زنگ بزنم ، رفتم توی اتاق سرهنگ و گوشی رو برداشتم و شماره اف ایکس کارخونه رو گرفتم ، سها گوشی رو برداشت و زود وصلم کرد به اتاق بابام ، گفتم سلام بابا ..، عمو فرهاد از اونور خط گفت منم عمو ، خوبی ، یه سری به ما نمیزنی ...، حال احوال کردم و احوال عاطفه رو پرسیدم ، عمو فرهاد گفت خوبه ..، تو خط تولیده ، رفته سر بزنه ..، سراغ بابامو گرفتم ، یکم تعجب کرد و گفت به من گفته بود دنبال کارهای تو رفته ..، گفتم نمیدونم ازش خبر ندارم ، دیشب خونه یکی از دوستام بودم اینه که نمیدونستم رفته دنبال کارهای من ، گفت آره به من گفت میره دنبال یه کار مربوط به تو ..، حالا نفهمیدم دنبال کار سربازیته ..، پریروز با یکی از دوستامون در مورد سربازیت صحبت میکرد ، میخواست برات مهلت بگیره که اگه امسال قبول نشدی یه سال وقت داشته باشی ..، با خوشحالی از جام پریدم و گفتم راستی ؟ گفت نمیخواست بهت بگه ، تو هم نشنیده بگیر ، فک میکرد اگه بدونی ممکنه امسال همه سعی خودتو نکنی که دانشگاه قبول بشی ..، گفتم آخ جون ..، عمو فرهاد گفت البته هنوز موفق نشده اما هنوز دنبالشه ..، گفتم مرسی عمو ..، گفتم از من نشنیده بگیری ها ..، با خوشحالی خندیدم و گفتم چشم عمو ..، خندید و قطع کرد ...

  17. #167
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی وششم ( پدر اجاره ای 2)



    بابام عین کامپیوتر میموند ..، پیش بینی همه چیز رو میکرد و برای همه چی برنامه ریزی میکرد ، وقتی هم که دنبال یه کاری میفتاد میتونست خیالت راحت باشه که حتما انجام میشه ..، غیر ممکن براش یه لغت بی معنی بود ..، اگه میرفت توی یه اداره و بهش میگفتن نمیشه مثل اغلب مردم سرشو نمینداخت پایین و بیاد بیرون و بگه خوب دیگه ، نمیشه !! میگشت یه راهی پیدا میکرد ، قوانین رو مطالعه میکرد و راهکار قانونیش رو پیدا میکرد ، اگر هم راهکار قانونی نداشت یه جوری با پول و رابطه کار خودشو پیش میبرد ..، در حالی که با دمم گردو میشکستم برگشتم توی اتاق خواب ، در کمال تعجب دیدم که ماندانا بیدار شده و نشسته ....! ، گفتم اوه ، تازه ساعت نه صبحه تا یازده خیلی مونده ! ، خندید و گفت ساکت ! ، گفتم نه والله چی شد بیدار شدی ؟ با خنده گفت خواب بد دیدم ! ، گفتم تو خوابت پدرام برگشته بود ؟ قاه قاه خندید و گفت اون که واسه تو بده ! ، گفتم واسه تو خوبه ..؟؟ ، رفت تو فکر و گفت شاید نه ! ، گفتم خوبه حالا ، دوباره غم باد نگیری ! ، گفت دیروز تا حالا من غم باد گرفتم ؟ گفتم نه خداییش نگرفتی اما فک میکنم جلو بقیه خودتو نگه میداری و تو دلت هنوز دلتنگ اونی ، اشاره کرد بیا ..، بهش نزدیک شدم ، بغلم کرد و منو بوسید و گفت یکم آره ..، اما زیاد بهش فکر نمیکنم ، اول و آخر این اتفاق میفتاد ..، گفتم سارا صبحانه آماده کرده مهدی و نسرین هم بیدارن ، فک میکردم قراره تا ظهر بخوابی ، حالا که پاشدی زود آماده شو بریم که سر میز منتظرمون نشن زشته ..، از جاش پاشد و گفت تو برو منم زود لباس میپوشم و میام بوسیدمش و از اتاق بیرون اومدم گفتم پس بجنب ! ، خندید و رفت توی حمام که دست و روش رو بشوره و درو پشت سرش بست ..، بعد از صبحانه همگی با هم از خونه بیرون اومدیم و سوار دو تا شورلت شدیم ، اونها سوار ایمپالای نقره ای شدن و ما سوار نوای قهوه ای ، ماندانا گفت که میخواد بره نیاورون ، خوشحال شدم چون هم راهم نزدیک میشد و هم خونه اشون رو یاد میگرفتم ، با هدایت ماندانا کامرانیه رو به سمت جنوب رفتم و توی یه کوچه بن بست نزدیکی ته کوچه دم یه خونه دو طبقه بزرگ با نمای سنگی نگهداشتم ، گفتم ماشالله تعدادتون زیاده کلا تو خونه کوچیک جا نمیشید ها ! ، خندید و گفت اگه بری خونه شادی اینها چی میگی ، بعد هم با دست به خونه بغلی اشاره کرد ، یه نگاه به خونه بغلی انداختم و کم مونده بود فکم از تعجب پیاده بشه ، یه عمارت سه طبقه فوق العاده شیک با نمای سنگ مرمر ، همه طبقات بالکن سراسری داشتن و با ستونها و فانوسهای سنگی تزیین شده بودن ، حداقل دو سه هزار متری زیر بنا داشت و از توی حیاطش چند تا درخت سرو قدیمی سر به فلک کشیده بودن ، با تته پته گفتم این خونه شادی اینهاست ؟ خندید و گفت اوهوم ...، گفتم عجب مجتمع قشنگیه ، آپارتمانشون چند متریه ؟ با خنده گفت مجتمع ؟ همش یه خونه سوبلکسه و مال خودشونه ..، گفتم اوه ...، بعد پوزخندی زدم و گفتم خانواده شهیدن دیگه ! ، ماندانا قاه قاه خندید ..، باهاش روبوسی کردم و ازش جدا شدم ، اصرار کرد برم تو اما با اینکه دلم میخواست خونشون رو از نزدیک ببینم قبول نکردم ، میخواستم زودتر برم خونه که هم رویا رو ببینم و هم هیجان داشتم که ببینم داستان نزول خور به کجا رسیده ....
    بچه ها هنوز از پارک برنگشته بودن و خونه ساکت ساکت بود ..، مامانم یه لباس آستین حلقه ای سورمه ای تنش کرده بود و یه دامن چیندار سفید هم پاش بود ، جورابهای نازک رنگ پا و یه دمپایی پاشنه بلند سفید سر پاش انداخته بود ، موهاشو بالای سرش بسته بود و آرایش ملایمی داشت ، یه سینه ریز الماس توی گردنش برق میزد که از وقتی بچه بودم توی گردنش میدیدم ..، بوسیدمش و گفتم برم لباس عوض کنم و بیام ..، گفت رویا تو اتاقت خوابه گناه داره ..، چند دقیقه صب کن بیدار بشه بعد برو عوض کن ..، گفت بیا تو آشپزخونه یه چایی واست بریزم ، تو این روزها درس نداری ؟ یادم افتاد که بابام دنبال مرخصی واسه منه و بی اختیار لبخند زدم ، گفتم علی سیاه رفته ماموریت دو سه روز دیگه میاد تا اونوقت با کامبیز به خودمون مرخصی دادیم ، گفت مثل اینکه صدای تیر و تفنگ و خمپاره که هر روز توی اخبار نشون میده روی مغز شما هیچ تاثیری نداره ..، نه ؟ گفتم بابا بخدا میخونم ..، گیر نده ، گفت من گیر نمیدم ، میگیرن میبرنت سربازی بدبخت ! ، بعد مستقیم میبرنت وسط این معرکه ..، صداش بلند شده بود ، گفتم بیدار میشه ها ..، گفت اعصاب واسه آدم نمیزاری که ..، باهاش رفتم توی آشپزخونه و پشت میز نشستم ، واسه جفتمون چایی ریخت و نشست ، بعد گفت با بابات چیکار داری میکنی که بهم نمیگی ؟ گفتم چیز مهمی نیست ، بابام گفت برم پیش یکی تو بازار واسش یه چک بگیرم ، دیروز رفتم گرفتم و آوردم ..، گفت همین ..، گفتم آره دیگه ..، چشماشو تنگ کرد و گفت تا تو بیای بگی ف من میرم فرحزاد و برمیگردم ، گفتم والله خلاصه اش همینه ..، گفت حالا خلاصه اش رو گفتی تفضیلیش رو هم بگو ..، گفتم تفضیلی اش هم همونه ..، بعد یهو حرف رو عوض کردم و با یه لحن دیگه گفتم خوب ..، خونه خاله پروانه چه خبر ؟ بی اختیار لبخند زد و گفت سلامتی ..، رفتیم چایی خوردیم و برگشتیم ..، گفتم بگو دیگه ..، با خنده گفت خلاصه اش همین بود !! ، خنده ام گرفت و چایی پرید تو گلوم ..، چایی رو گذاشتم روی میز و قاه قاه خندیدم ..، صدای آشنا از پشت سرم گفت همیشه به خنده ...، لبخند زدم و به سمت رویا برگشتم ، اما با دیدنش از تعجب فکم چسبید ، ابروهاش رو برداشته بود و صورتشو بند انداخته بود و آرایش کرده بود ، با آرایش حداقل سه پرده روشن تر و خوشگل تر شده بود ! ، یه لباس تنگ زرد رنگ نازک هم پوشیده بود که میشد نقش و نگار سوتینشو توش تشخیص بدی ، با یه ساپورت مشکی نسبتا نازک ، خلاصه بقول قدیمیها لولو رفته بود و هلو برگشته بود ! ، اونوقتها دخترهای مجرد معمولا آرایش نمیکردن و ابرو برنمیداشتن ، از جام بلند شدم و باهاش روبوسی کردم ، بد جوری دلم میخواست دستمو همونجا تو شورتش فرو کنم ، حیف که اسلام دست و پامو بسته بود ! ، گفتم فک میکردم امروز عصر میای ، میخواستم بیام دنبالت ..، گفت نه دیگه نمیخواستم بیشتر از این مزاحمتون بشم ..، گفتم کی تا حالا تو مزاحم شدی ..، خندید ..، گفتم به به خبریه ؟ مامانم خندید ..، گونه هاش گل انداخت و گفت نه چه خبری ..، گفتم آرایشی کردی ، ابرویی برداشتی ..، خندید و گفت با مامانم رفته بودیم آرایشگاه یهو بهش گفتم میخوام ابرومو بردارم ، یه فکری کرد و گفت بردار ! ، منم دیگه نشستم و ابرومو برداشتم ، بابام هم یه مشت غرولند کرد اما مامانم از تو روش در اومد و دیگه اونهم ساکت شد ..، چی بود بابا ابروهام عین پاچه گوسفند شده بود ..، خندیدم و مامانم هم خندید ..، گفت بیا بشین عزیزم ..، رویا به مامانم گفت عمه من وسایلمو گذاشتم اتاق حمید ، شبها هم توی هال جای مامانم میخوابم ..، نمیخوام مزاحمتون بشم ، قراره اگه موندنم طولانی شد مامان بیاد برام یه جا رو اجاره کنه که مزاحم شما نباشم ..، مامانم اخماشو تو هم کرد و گفت شما و مامانتون غلط کردین که تصمیم گرفتین جا بگیرین ، مگه من مردم ؟ رویا گفت خدا نکنه عمه ..، اما اینجوری خیلی مزاحمت دارم ، شما با اینکه خونتون بزرگه اما سه تا اتاق بیشتر نداره ، مامانم گفت یه خونه دیگه هم خریدیم که فعلا اقا حمید صاحبش شدن و معمولا اونجاست ..، حالا قرار شد تو اتاق حمید رو برداری و حمید اگه اینجا موند تو هال میخوابه و اگه خواست میره اون خونه ..، لیلا گفت حمید اذیت میشه ..، گفتم نه بابا ..، قبل اینکه تو بیای هم تقریبا همینطوری شده بود ، من تا دیروقت یا درس میخوندم و یا تو اون خونه بودم اینه که با اومدن تو اوضاع فرق زیادی نمیکنه ..، لیلا هم وارد آشپزخونه شد و با من و رویا سلام علیک کرد و رفت سر ظرفشویی ..، رویا گفت آخه ...، گفتم آخه نداره ..، مامانم از لیلا پرسید بچه ها کجا هستن ؟ لیلا گفت تو حیاط نشستن ، واسشون بستنی ریختم تو ظرف سه تایی دارن میخورن ..، مامانم سر تکون داد و گفت تو ظرفها رو بشور من میرم بهشون سر میزنم ، مامانم که رفت دست رویا رو گرفتم و رفتیم سمت اتاق من ..، در رو پشت سرم بستم و بغلش کردم و لبهاش رو بوسیدم و دستمو بردم وسط پاهاش و از روی ساپورت کسشو مالیدم ، میخندید و خودشو میمالید به دیوار گفتم جوون عجب چیزی شدی دختر دایی ! ، میخندید ، یکم که مالوندمش و کیرم حسابی راست شد ازش جدا شدم ، کیر راستمو از روی شلوار مالید و گفت چه خبر ؟ گفتم هیچی والا ، چیزی که کامبیز بهت نگفته باشه اتفاق نیفتاده ! ، خندید و گفت اما معرفتشو نشون داد ! ، برعکس بعضیها ! ، گفتم حالا تیکه ننداز .. ، گفت میای بریم بهش سر بزنیم ؟ خندیدم و گفتم آره ..، بزار به شهین بگم و با هم بریم ..، خندید ..، گفتم پس من لباس عوض نمیکنم تو هم لباس بپوش میریم ..، خندید و گونه هاش گل انداخت ، گفت برو دیگه ..، گفتم همه کیفش به اینه که لباس پوشیدنتو ببینم ! ، خندید و گفت خفه شو عمه شهین میاد ..، گفتم فقط یه کوچولو ! ، ریسه میرفت ، لباس نازکش رو در آورد و سوتین سفید رنگش معلوم شد ، بنظرم اومد سینه هاش از آخرین دفعه خیلی بزرگتر شده ، نزدیک شدم و سینه اش رو توی دستم گرفتم و گفتم این خیلی بزرگ شده رویا ! ، جوابمو نداد اما گونه هاش سرختر شدن ، گفتم تو این سن طبیعیه اینقد سریع رشد کنن ؟ با سر تکون داد و تایید کرد ..، سینه اش رو از توی سوتین بیرون کشیدم و نوکشو بوسیدم و یکم مکیدم ، منو از خودش جدا کرد ..، ماچش کردم و از اتاق بیرون اومدم ...، و چه به موقع چون دیدم مامانم داره از راهرو به سمت اتاق میاد ..، جلو رفتم و بهش گفتم میخوام با رویا بریم یه دوری بزنیم احتمالا به کامبیز هم یه سری میزنیم .، مامانم یکم اخم کرد اما سر تکون داد و گفت باشه ، واسه ناهار برگردید ..، گفتم باشه .. ، فک کنم با دوستی رویا و کامبیز کنار اومده بود ..، بد جوری دلم میخواست بدونم دیشب که مامانم رفته بود خونه کامبیز اینها اتفاقی افتاده یا نه ! ، مستقیم رفتم توی اتاق پذیرایی و تلفن رو برداشتم و به خونه کامبیز اینها زنگ زدم ....

  18. #168
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی وهفتم ( پدر اجاره ای 3)



    کامبیز بدو بدو به استقبالمون اومد ..، با دیدن رویا که حسابی خوشگل کرده بود و یه مانتو آبی روشن مدل لی که تازه مد شده بود تنش کرده بود گل از گلش شکفت و لبهاش به خنده وا شد ..، وارد خونشون شدیم و پروانه خانم هم با لبخند از آشپزخونه بیرون اومد و باهامون سلام علیک داغی کرد ، کامبیز گفت بریم بالا ، گفتم من یه چایی میخورم و با خاله پروانه اختلاط میکنم ، شما برین من یه ربع دیگه میام بالا ، همه خندیدن ، رو به کامبیز گفتم زود حرفهای خصوصیتون رو بزنید ، یه ربع دیگه میام ها ! ، رویا قرمز شد ، کامبیز با خنده گفت بیست دقیقه !! ، گفتم باشه ، بیست دقیقه ..، خندیدن و با هم رفتن بالا ، خاله پروانه یه لباس ورزشی خیلی تنگ خاکستری تنش کرده بود که خط شورت و سوتینش توش کاملا مشخص بود یه دمپایی سفید لژ دار سر پاش انداخته بود و ساقهای سفید و براقش که با دون دون های قرمز و ریز موهای پاش پوشیده شده بودن به چشمای من لبخند میزدن ، یقه گرد و باز لباسش قسمت کوچیکی از سینه های درشتشو معلوم میکردن ..، رفت سمت آشپزخونه و منم دنبال سرش رفتم و از پشت بغلش کردم ، یعنی این کون رو اگه رو قبر مرده میمالیدی پا میشد و برات عربی میرقصید ..! ، سر شونه اش رو مالیدم ..، همونطوری که پشتش بهم بود گفت آه ....، چند وقته منو نمالیدی ؟ گفتم نمیدونم خاله ..، گفت بیا یه چایی بخور بعد بریم بالا تو اتاق من یکم ماساژم بده که دلم خیلی تنگ شده ، با هم نشستیم پشت میز ناهار خوری توی آشپزخونه و خاله پروانه از شیرینی کشمشی های خونگی و معروفش چند تا دونه برام آورد ، یادمه اندازه اش چهار پنج برابر این نون کشمشی هایی بود که الان مد شده ، پر از کشمش خوب قرمز که براش از تاکستان میاوردن و حرف نداشت ، هنوز مزه اش زیر دندونمه ..، کنار دستم نشسته بود و دستم روی رون گنده اش بالا و پایین میرفت ، خم شد و گونه ام رو بوسید و گفت دیشب چرا نیومدی خاله ؟ برات کیک درست کرده بودم ، وقتی دیدم مامانت تنها اومد کلی تو ذوقم خورد ، به مامانت که گفتم بیاد فک کردم تو هم میای ، بعدا کامبیز گفت که مهمون داشتی تو اون خونه ..، گفتم آره ..، خاله پروانه گفت شنیدم یه دوست دختر خوشگل پیدا کردی ..، ساکت شدم ..، پروانه گفت مامانت که خیلی ازش تعریف میکرد که شیطون و زبون بازه ..، گفتم آره خاله ..، دوست دخترم که نیست ، دوستیم با هم ..، پروانه دوباره گونه ام رو بوسید و گفت عیب نداره خاله چرا میگی دوست دخترت نیست ، باید چند تا دوست دختر عوض کنی تا بالاخره با یکی ازدواج کنی ..، بعد با شیطنت گفت حالا مزه چند تا کس باید زیر زبونت بره تا بالاخره بتونی تصمیم بگیری که کدوم یکی بیشتر باب دلت هست ! ، خندیدم و دستمو بیشتر به وسط پاهاش فرو کردم و گفتم هر چی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که این یه مزه دیگه میده خاله ! ، خندید و گفت زبون بازی نکن ...، چاییم تموم شده بود ، گفتم دیشب چه خبر بود خاله ؟ گفت مامانت واسه اولین بار حموم مارو دید ..! ، گفتم اوه ..، خندید و گفت دیدی گفتم جات خالی بود ..، با خنده گفتم اخه جکوزیتون سه نفره است ، جا نمیشدیم ! ، خاله پروانه گفت یکم تنگ تر مینشستیم ، یا من روی پای تو مینشستم ! ، خندیدم و گفتم خوب ..، گفت یه ساعتی توی آلاچیق نشستیم بعد کامبیز اصرار کرد که بریم تو جکوزی ، مامانت هم زیر بار نمیرفت ، بالاخره قبول کرد ، کامبیز یه بطری شراب قرمز برداشت و سه تایی رفتیم تو جکوزی ..، کیرم بد جوری راست شده بود ، پروانه کیرمو از روی شلوار مالید و گفت یکم که شراب خوردیم مامان جونت حسابی یخش وا شده بود و بعد رفت نشست روی پای کامبیز ..، دستامو به هم مالیدم و گفتم خوب ! ، گفت خوب دیگه من یهو یادم افتاد که غذام میسوزه و تنهاشون گذاشتم ..، قاه قاه خندیدم و گفتم خوش بحالشون ..، با شیطنت لبهاش رو با دندونش گزید و گفت اوه فکر بد نکن خاله ..، حتما داشتن تعریف میکردن ، باز با قهقهه خندیدم ، پروانه کیرمو مالید و گفت جوون ، بیا بریم تو اتاق من یکم هم تو واسه من تعریف کن ببینیم چه خبر بوده ..، خندیدم و پاشدم ، دستمو گرفت و پله ها رو رفتیم بالا ، توی راهرو هیچ صدایی نمیومد ، با چشم و ابرو به اتاق کامبیز اشاره کرد و لبخند زد ..، گفتم دارن تعریف میکنن ..، خندید و گفت فک کنم تعریفهاشون طولانی میشه ..، وقت داری یکم پشتمو بمالی ... !
    دلم واسه بوی تنش و مالیدن کمر گوشتالوش تنگ شده بود ، نشست لبه تخت و من پشت سرش لباسشو بالا زدم و کمرشو بوسیدم ، بوی عطرش تمام بینیم رو پر کرد ..، گیره سوتین سفیدش رو باز کردم و با بلوز تنگش یکجا از تنش بیرون کشیدم ، سینه های گنده و آبدارش بیرون افتاد ، شروع کردم به مالیدن کمرش و اجازه دادم حسابی تحریکم کنه ، وقتی شلوار تنگشو همراه با شورت سفیدش پایین میکشیدم بی اختیار گفتم خاله این کون مرده رو زنده میکنه ....
    نیمساعتی بود که بعد از سکس کنار پروانه دراز کشیده بودم اما کامبیز هنوز بیست دقیقه اش تموم نشده بود ! ، وقتی بالاخره صدای در اتاقش بلند شد فهمیدم که رضایت داده که از روی دختر داییم پا شه ! ، درست یه ساعت از موقعی که ما وارد اون خونه شده بودیم میگذشت ، به خاله پروانه نگاه کردم ، خواب خواب بود ، صبر کردم که کامبیز و رویا برن پایین ، بعد از توی اتاق پروانه بیرون اومدم و رفتم توی دستشویی ، یه شاش سر پا کردم و آب گرفتم ..، بعد دوباره زیپمو بالا کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم و رفتم سمت راه پله ...، پایین پله ها رد کرکره خنده رویا رو گرفتم و رفتم ..، توی آشپزخونه دست تو دست هم نشسته بودن و رویا به چرت و پرت های کامبیز میخندید ..، منو که دیدن جفتشون لبخند زدن ، گفتم بالاخره بیست دقیقه شد ؟ کامبیز با خنده گفت نامرد میدونی چند وقت بود رویا رو ندیده بودم ؟ آخه با بیست دقیقه چیکار میشد کرد ..، حالا مگه به تو بد گذشت ؟ گفتم خاله پروانه خیلی خسته بود ، گفت یکم ماساژم بده ، داشتم ماساژش میدادم که دیدم خوابش برده ..، نیمساعتی هست که دارم تو خونه واسه خودم تنهایی رژه میرم ..، کامبیز گفت رفیق با معرفت به تو میگن ..! ، گفتم میخوام برم خونه ارواح کار دارم میای باهام ؟ کامبیز گفت آره صب کن لباس بپوشم و بیام ..، بعد یه ثانیه صب کرد و گفت رویا هم میاد دیگه ..، رویا گفت نه دیگه من برم خونه ، نمیخوام عمه شهین از الان حساس بشه ..، کامبیز با اخم گفت باشه ..، بعد رفت که لباس بپوشه و برگرده ، کامبیز که رفت گفتم بالاخره دادی ..، سرخ شد ، گفتم خوب مبارکه ..، عروس شدی ..، ویشگونم گرفت و گفت خفه شو !
    رویا رو دم خونه پیاده کردم و با کامبیز بجای ناهار یه ساندویچ خوردیم و گازشو گرفتیم سمت خونه ارواح ، یه لحظه به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم تعریف کن ...!! ، بعد هم جفتمون عین دیوونه ها زدیم زیر خنده ..، گفتم تعریف کن کامبیز که حق تقدم با توئه ..، گفت تو اول بگو ، گفتم حرف نزن ، ننه و دختر دایی مارو آره ..، الان زود تعریف میکنی یا دیگه رویا بی رویا ..، خندید و گفت چی بگم ؟ گفتم تعریف کن بینیم دیشب چه خبر بود ؟ گفت یادش هم که میفتم کیرم ذق ذق میکنه ..، گفتم خفه شو بنال ..، گفت ...، ساعت حدودای شیش بود که مامانت اومد ..، بچه هارو به لیلا سپرده بود و با آژانس اومده بود خونه ما ..، یه مانتو سبز نازک تنش کرده بود و یه شلوار تنگ سبز تیره ، کفش پاشنه بلند ورنی سفید و جوراب نازک سفید ..، وقتی رسید روسری و مانتوش رو دم در آویزون کرد و موهاشو باز کرد ..، دلم همونجا غش رفت ..، یه لباس نازک یقه باز تنش کرده بود که بجان جفتمون کل سوتین و سینه هاش توش معلوم بود ..، بعد از مامانم باهاش روبوسی کردم ، یه عطر کیر راست کن شیرین زده بود که دلم میخواست همونجا سینه های گنده اش رو بکشم بیرون و بمکم ! ، وقتی کامبیز تعریف میکرد در حالی که پشت ماشین بود و رانندگی میکردم کیرم رو که عین چوب شده بود مالیدم ، خندید و گفت تازه میخواستم ازت بپرسم که اگه غیرتی میشی خلاصه اش کنم ، با این کیر راست تو معلومه چقد غیرتی شدی ! ، خندیدم و گفتم خفه شو بقیه اش رو بگو ! ، گفت خلاصه سه تایی رفتیم توی آلاچیق و مامانها حسابی گرم صحبت بودن ، کنار خاله شهین نشسته بودم و یواشکی گاهی رونشو میمالیدم ..، اونهم گاهی که میدید مامانم حواسش نیست یواشکی یه حالی به کیرم میداد ..، حواسم به حرفهای کامبیز بود که یه پیکان قرمز از فرعی وارد اصلی شد و من در آخرین لحظه دیدمش ، با یه مانور سریع از چند سانتی متریش رد شدم و با یه بوق ممتد و بلند اعتراض خودمو بهش اعلام کردم و زیر لب گفتم خواهرتو گاییدم کس کش !! ، کامبیز خندید و گفت تو مگه وقتی گوش میدی چشمهات هم درگیر میشه ؟ وقتی تعریف میکنم جلوتو نگاه کن ، الان که مامانت اینجا نیست که ببینی چطوری داره کیرمو میماله !! ، خندیدم و ادامه داد ..، گفت یه ساعتی نشسته بودیم و دو سه تا چایی و میوه و شیرینی خورده بودیم اما هنوز هیچ کاری نتونسته بودم صورت بدم ، جز اینکه از شق درد داشتم میمردم ! ، مامانت هم شروع کرده بود به نق زدن که دیگه دیره و باید برم و این حرفها ، یهو مامانم گفت پاشید سه تایی بریم تو جکوزی بشینیم ..، مامانت وقتی شنید جکوزی داریم خیلی تعجب کرد اما باز هم راضی نمیشد ، بالاخره با اصرار ما و کنجکاوی ذاتیش !! ، خندیدم ، گفت آره دیگه جرات ندارم بگم فضولی ! ، گفتم اگه بهش نگفتم ! ، گفت خفه شو من گفتم کنجکاوی ! ، گفتم خوب حالا ، گفت بالاخره راضی شد ، سریع رفتم تو زیرزمین و یه بطر شراب قرمز مایورکا برداشتم و بدو بدو برگشتم بالا ، گفتم خوب ..، گفت خوب به جمالت ، مامانت مایو زرده مامانمو پوشیده بود و عجب کسی شده بود ..، وقتی من رسیدم لپاش گل انداخت ..، سه تایی رفتیم حموم ..، کیرم داشت میشکست ، صحنه ها رو تصور میکردم و حالم بد شده بود ..، گفت مامانت پاهاشو چنان صاف کرده بود که مورچه روش سر میخورد ..، وقتی پاهای نازشو لخت دیدم حالم بد شد ، مایومو که پوشیدم پشت مامانم قایم شدم که کیرم معلوم نشه ..، مامانم هم اصلا حیا نکرد ، دستمو گرفت و از پشت خودش بیرون کشید و گفت خجالت نداره مامان زن به این خوشگلی رو هر مردی لخت ببینه راست میکنه ، مامانت گفت پروانه خفه شو یکم حیا کنی بد نیست ها ! ، خلاصه رفتیم توی جکوزی و بین شهین و پروانه نشستم ، و برای همه شراب ریختم ، مامانت پیک اولو که زد دستش رفت تو خشتکم !! ، یکم که گذشت و سرش داغ شد یهو به مامانم گفت پروانه غذات رو گاز نسوزه !! ، مامانم هم یه نگاهی به ما انداخت و گفت آهان ، خوب شد یادم انداختی ، بعد هم یه خنده ای کرد و رفت ....، گفتم خوب .. گفت خوب و زهر مار ، بقیه اش رو وقتی تعریف میکنم که تو بگی دیروز چیکار میکردی ! ، نوبت توئه ، تعریف کن دیشب تا حالا چه خبر بوده !

  19. #169
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی وهشتم ( پدر اجاره ای 4)



    براش از دم در خونه ماندانا که با پدرام سینه به سینه خوردیم تعریف کردم تا لحظه ای که نسرین رو توی اتاق سرهنگ خفت کردم ..، وقتی بهش گفتم نسرین شرط کرد که بدون کاندوم باهاش سکس کنم گفت اوه ...، گفتم چیه ..، جنده که نیست ، زن تمیزیه ..، خطری نداره که ..، لب و لوچه اش رو جمع کرد و گفت چی بگم ..، خود اون باید بیشتر احتیاط کنه ، هم بخاطر اینکه ممکنه تو که یه پسر جوون مجرد هستی ، شاید تو به اون مریضی منتقل کنی .. ، هم واسه اینکه ممکنه بهر حال حامله بشه ..، گفتم بهم گفته فعلا بچه نمیخوان و قرص ضد حاملگی میخوره ..، قاه قاه خندید و گفت خودش گفت فعلا بچه نمیخوان ؟ گفتم اوهوم ..، اینقد خندید که از چشماش اشک میومد ، گفتم قرص ضد حاملگی میخوره ، گفت واسه این میخوره که تو حامله اش نکنی وگرنه اینها چند ساله بچه دار نمیشن ، علی سیاه میگفت صد جور آزمایش دادن و دوا و درمون کردن فایده نداشته ، آخر سر یه دکتر بهشون گفته مهدی اسپرم بارور نداره ..، بعد هم دوباره قاه قاه خندید و گفت قرص ضد حاملگی ..؟؟؟ ها ها ها ...! ، ساکت شدم و رفتم توی فکر ، چرا بهم خالی بسته بود ؟ با خودم گفتم حتما خجالت کشیده که بگه بچه دار نمیشن ، گفته خودمون نخواستیم ، با خودم گفتم خوب اگه منم بودم راستشو نمیگفتم ..، کامبیز گفت خوب ...، گفتم خوب به جمالت ، کردمش !! ، گفت درد مرض درست تعریف کن ! ، گفتم کردن که دیگه تعریف نداره کردمش دیگه ..!! ، گفت راستی ، گفتم هان ؟ گفت منم مامانتو کردم ..!! ، خندیدم و گفتم باشه واست درست تعریف میکنم ..، به شرطی که تو هم درست تعریف کنی ها ! ، خندید و گفت باشه ..، مغزم درگیر شده بود ..، یه چیزی ته مغزم میگفت یه کاسه ای زیر نیمکاسه نسرین هست ، اما هر چی فکر میکردم فکرم به جایی قد نمیداد .. ، یهو گفتم راستی کامبیز ، گفت هان ؟ گفتم تصمیم گرفتم با ماندانا باشم ، یکم اخم کرد و گفت مگه نیستی ؟ گفتم میخوام دوست دختر رسمیم باشه ..، کامبیز خندید و گفت خوب میرفتی با همون سهیلا ..، گفتم مرض ، اولا که قرار نیست زنم باشه که ..، میخوام دوست دخترم باشه ..، آخه از وقتی دوست دختر شما از شیراز اومدن قراره اتاق منو بدن به ایشون ، اینه که من شبها میام اینجا ..، میخوام بعضی وقتها ماندانا بیاد پیشم ، اون مشکلی نداره خوبه ، بعد پایه همه شیطونی ای هست ، خوبه ، دختر خوشگل و بگو بخندی هم هست باهاش خوش میگذره ، چند ماه دیگه میره آمریکا منم میچسبم به یکی دیگه ! ، واسه الان خیلی خوبه ..، کامبیز گفت پس حواست باشه عاشق ماشق نشی که زنتو اول از همه من میکنم بعد هم بقیه ! ، گفتم باشه بابا ..، نزدیکهای خونه ارواح بودیم که گفتم راستی ..، گفت هان ؟ گفتم شماره پسر میلاد رو بده بهم ! ، کامبیز ابروهاش رو بالا انداخت و با تعجب گفت هان ؟؟ گفتم همین دیگه شماره حسین پسر میلاد رو که بهت داده بود واسه ویدئو هماهنگ کنی میخوام ! ، کامبیز با لحن استفهامی گفت واسه چی ؟ گفتم میخوام زنشو بکنم ! ، کامبیز قاه قاه خندید و گفت حمید جان ، دلبندم ، همه رو نمیشه کرد !! ، گفتم آره اما این یکیو اگه نکنم همه عمرم حسرتشو میخورم ( که دارم میخورم ! ) ، کامبیز خندید و از توی داشبورد ماشین یه خودکار برداشت و شماره تلفن حسین پسر میلاد رو توی دفترچه تلفن جیبیم نوشت .
    توی خونه ارواح سارا مشغول گردگیری بود و جاروبرقی هنوز وسط اتاق پذیرایی بود ، خونه برق میزد ، فرق بود و نبود سارا مثل فرق شب و روز بود ، پسرشو نیاورده بود ، کامبیز بهش نزدیک شد و در حالی که دستش تو کون سارا بود باهاش روبوسی کرد ! ، توی اتاق سرهنگ گوشی تلفن رو برداشتم و به خونه زنگ زدم ، حدودای ظهر بود ، مامانم گوشی رو برداشت ، سراغ بابام رو ازش گرفتم ، با کمال تعجب گفت که خونه است و بابام رو صدا کرد ، تو دلم خندیدم و گفتم احتمالا به هوای رویا خونه مونده !، با خودم فک کردم یه روز یه حالی به رویا بدم و بیارمش اینجا با بابام خلوت کنه ..، با فکر کردن به سکس بابام و رویا کیرم دوباره راست شد و تو فکر خودم غرق بودم که صدای فریدون منو به خودم آورد ، گفتم هان ..، بابا ...، سلام ..، خندید و گفت سلام ..، گفتم چه خبر ؟ گفت چک میلاد نقد شد ، با انگشت شصت به کامبیز اشاره کردم که اوکی شد ..، کامبیز سرشو تکون داد که چی ؟ گفتم چک میلاد پاس شد ! ، کامبیز لبهاش گوش تا گوش به خنده وا شد ، بابام گفت کامبیز هم اونجاست ؟ گفتم آره بابا ..، گفت باشه بهش سلام برسون ، بهش بگو ریشهاش رو بزنه و چند وقتی هم جاهایی که ممکنه میلاد ببینه رفت و آمد نکنید ، سمت بازار نرید ..، گفتم باشه بابا ..، بابام ادامه داد مجوز ساخت اونجا رو هم گرفتم ، گفتم اوه ، چقد کار کردی امروز ، گفت بیست تومن برامون آب خورد ، میتونیم سه طبقه دو واحدی روش بسازیم ، گفتم کوچیک نمیشه ؟ گفت هر واحد حدود صد و چهل متر میشه ، واسه آپارتمان خوبه ..، میتونیم هم سه تا تک واحدی لوکس دویست و هشتاد متری بسازیم ، گفتم بنظرم همینطوری بسازیم که با طبقه اول همخوانی داشته باشه ، بابام گفت حالا فکر میکنم اما اقتصادی ترش اینه که کوچیکتر بسازیم ، گفتم صبح یه خونه تو کامرانیه دیدم سه طبقه حداقل دو هزار متر زیر بنا داشت ، نمای مرمر با طارمی های سنگی و ایوون سرتاسری توی تمام طبقات ، همش مال یه خونه و یه خانواده ، بابام یکم فکر کرد و گفت عجب خونه ای بوده ، گفتم آره ، صاحبش آشناست ، بابام یکم فکر کرد و گفت کیه ؟ گفتم اون دخترها که اونروز توی خونه دیدی یادته ؟ بابام یه فکری کرد و گفت خوب ، گفتم خونه مال اونیه که دوست کامبیز بود ، بابام گفت عجب پولدارن ، باباش چیکاره است ؟ گفتم شهید شده ؟ ، قیافه متحیر بابام رو اونور خط مجسم کردم ، یکم سکوت کردم که بابام وقت داشته باشه خوب تعجب کنه ، بعد گفتم زیاد تعجب نکن ، سرهنگ خلبان زمان شاه بوده ، بعد انقلاب مجبورش کردن بره ماموریت جنگی که کار به اموالش نداشته باشن ، اونهم رفته و شهید شده ، بابام گفت آهان ..، بعد زیر لب یه فحشی نثار آخوندها کرد ، کامبیز هم با شنیدن حرفهای من گوشهاش تیز شده بود ، با اشاره بهش گفتم حالا واست تعریف میکنم ..، به بابام گفتم کی میخوای بسازی ؟ بابام گفت این مجوز سه سال اعتبار داره ، فعلا عجله ای نداریم ، فعلا میخوام اگه پول دیگه ای دستم بیاد بجای ساخت اون خونه یکی دو تا دیگه ملک کلنگی بخرم ، تو هم اگه بیکار بودی بجای یللی تللی و وقت تلف کردن تو اون خونه با این دختر و اون دختر برو بگرد ملک کلنگی خوب با قیمت مناسب پیدا کن و بهم خبر بده ..، گفتم چشم ! ، گوشی رو که گذاشتم به کامبیز گفتم ماندانا رو صبح رسوندم به خونشون تو کامرانیه ، از سمت نیاورون سومین یا چهارمین بن بست سمت چپ ، پسر عجب خونه بزرگی دارن ، یه زمین بزرگ ششصد – هفتصد متری داره و توش یه ساختمون دوبلکس درست کردن به چه قشنگی ، کامبیز سر تکون داد ، گفتم دیوار به دیوارشون خونه شادی اینهاست ، کامبیز گفت خوب ، گفتم خونه ماندانا اینها در مقابل خونه شادی و سوگل مثل خونه خرابه میمونه ..، کامبیز گفت اوه ..، گفتم زمین خونشون حداقل دو هزار متره ..، با درختهای قدیمی ، درختهای سرو خونشون حداقل پونزده متر بلندی داشتن ، اونوقت یه خونه سوبلکس توش درست کردن با نمای سنگ مرمر ..، فک کردم مجتمع مسکونیه ..، وقتی ماندانا گفت همش یه خونه است مخم آتیش گرفت ، کامبیز گفت اون خونه دیدن داره ، بدم نمیومد باهاشون بیشتر قاطی بشیم اما شادی دیگه بهم زنگ نزد ، اینها همینطوری هستن ، یه شب باهات چنان صمیمی میشن و باهات میخوابن که فک میکنی دیگه خیلی عیاق شدی ، از فرداش دیگه سراغتو نمیگیرن ، حالا باز خوبه ماندانا معرفتش از شادی بیشتر بود ، گفتم اوه راستی ، گفت دیگه چیه ، گفتم شادی گله کرده بود که بهش شماره عوضی دادی ! ، کامبیز گفت چی ..؟؟ گفتم به ماندانا گفته بود کامبیز بهم شماره عوضی داده ، گفت اوه چه چیزها ، من تو عمرم فقط به میلاد شماره عوضی دادم ، گفتم منم به ماندانا همینو گفتم ، شماره خونتونو دادم به ماندانا که به شادی بده ، لابد بهت زنگ میزنه ، کامبیز دستاشو به هم مالید و گفت ای ول !! ، گفتم باشه پس به رویا هم میگم که دلش شاد بشه ، خندید و گفت خفه شو ، بعد بهم گفت برو یه فیلم از تو زیرزمین بیار ببینیم ..، تو فکر حرفهای بابام بودم واسه خرید ملک کلنگی و این حرفها ، ، گفتم اگه شادی بهت زنگ زد مخشو بزن لااقل اگه باهاش دوست نمیشی یه سر بریم خونشونو ببینیم ، کامبیز خندید و گفت حالا بزار زنگ بزنه ..، به ساعت نگاه کردم ساعت هنوز دو نشده بود ، میدونستم حسین پسر میلاد کارمند بانکه و تا دو سر کاره ، احتمالا قبل از سه به خونه نمیرسید ..، به کامبیز گفتم میخوام زنگ بزنم آزاده ! ، کامبیز گفت مگه بابات نگفت دیگه کلاهتون هم سمت میلاد افتاد برای برداشتنش برنگردید ؟ گفتم به میلاد چیکار دارم ..، کامبیز شونه اش رو بالا انداخت و گفت خودت میدونی ، حالا چی میخوای بگی ؟ گفتم بزار بزنگیم ببینم چی میشه .. ، خندید و با هم رفتیم تو اتاق سرهنگ ...
    گوشی تلفن رو برداشتم و از روی دفترچه تلفن جیبیم شماره خونه حسین رو گرفتم ...، تلفن چند تا زنگ خورد و بعد صدای قشنگ و مودب آزاده از اونور خط به گوشم رسید ، بفرمایید ...، گفتم سلام ...، گفت سلام بفرمایید .. ، من حمید هستم ..، بعد با یکم من و من اضافه کردم بابام تو بازار مغازه لوازم خانگی داره منم همونجا کار میکنم..، گفت خوب ..؟ گفتم میخواستم یه چیزهایی در مورد پدر شوهرتون بگم شاید بدردتون بخوره ..، گفت خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه و بعد چپپپپپ گوشی رو قطع کرد ..، کامبیز زد زیر خنده ...، دوباره زنگ زدم و اینبار بعد از زنگهای بیشتری بالاخره آزاده گوشی رو دوباره برداشت ، گفتم قطع نکنید آزاده خانم بخدا مزاحم نیستم ، با تعجب پرسید اسم منو از کجا میدونی ؟ گفتم من حاجی میلاد رو میشناسم ، البته راستشو بگم اصلا ازش خوشم نمیاد ، اما تازگی یه کاری کرده که بیشتر ازش بدم اومده ..، آزاده ساکت بود ، گفتم میدونستی میخواد یه زن همسن و سال شما بگیره ..؟ یکم مکث کرد و گفت نه نمیدونستم اما به تو چه ربطی داره ..، گفتم میدونستی میلاد نزول خوره ..؟؟ با عصبانیت گفت یه بار دیگه زنگ بزنی به مخابرات اعلام میکنم که مزاحم دارم ، پیدات میکنیم و بهت حالی میکنم زنگ زدن به زن شوهر دار چه معنی داره ، میخواست تلفن رو قطع کنه که با ناامیدی گفتم میدونستی بهت نظر داره ...؟؟؟ ، تلفن قطع نشد و سکوت برقرار شد ..، فهمیدم که دستمو گذاشتم روی جای حساس ..، بهتر دیدم یه داستان از خودم در بیارم ..، میخواستم بگم موقع شراب خوری و مستی گفته اما یادم افتاد که با اون دهن بوگندو اگه شراب میخورد اینهمه عفونت تو دهنش جمع نمیشد ..، احتمال اینکه شراب خور باشه خیلی ضعیفه ..، گفتم شاگردش میگفت موقع خواب حرف میزنه ..، شاگردش چند روز پیش اومده بود مغازه ما ، میخواست پول یه فرش که بابام از میلاد خریده بود رو بگیره ، یکم با من تریپ رفاقت برداشته و باهام زیاد حرف میزنه ..، میگفت بعضی وقتها که ظهر تو مغازه میخوابه همش تو خواب اسم شما رو صدا میزنه ..، یه چیزهای دیگه هم میگفت که من خجالت میکشم بگم ..، آزی گفت اون پسره خل توهم داره ، تو هم همینطور ..، گفتم حالا از این حرفهای توهم دار زیاد واسه من تعریف کرده ..، امروز دیگه لابد حسین تا چند دقیقه دیگه میرسه خونه ، اگه دلت میخواد چیزهایی رو که میدونم بشنوی فردا بهت زنگ میزنم ، اگه نه هم که دیگه مزاحم نمیشم ، یکم من و من کرد و گفت گیرم که راست بگی و یه چیزهایی میدونی ، از گفتن این چیزها به من به تو چی میرسه ؟ گفتم اگه باز خواستی باهام صحبت کنی بعد بهت میگم ، اگه هم به حسین یا میلاد درباره تلفن من چیزی گفتی که معلوم میشه دیگه نمیخوای چیزهایی رو که میدونم بهت بگم ..، یکم مکث کرد و گفت کی دوباره زنگ میزنی ؟ گفتم فردا حدود ساعت ده ..، گفت باشه و گوشی رو گذاشت ، کامبیز که کنار دستم نشسته بود و حرفهام رو گوش میکرد اینقد حرص خورده بود و ناخونهاش رو تو دستاش فرو کرده بود که تمام کف دستش قرمز شده بود ، وقتی قطع کردم گفت چی میگی ، دیوونه شدی حمید ؟ اولا که اسم خودتو درست بهش گفتی ، بعدش هم صد تا گرا دادی بهش ، اگه بره بزاره کف دست حسین و میلاد که بنظر من میزاره زود ردمون رو میگیرن و پیدامون میکنن ..، بعدش هم چرا بهش گفتی میلاد بهش نظر داره ؟ دیوونه ای ؟ گفتم اتفاقا زدم به خال ، چون این خودش فکر میکرد میلاد بهش نظر داره ..، کامبیز گفت از کجا میدونی ؟ گفتم اونروزی که پادو جنابعالی شده بودم از خودش شنیدم ، حسین هم کلی مسخره اش کرد ، حالا که همون حرفو از من شنید دیگه مطمئن شد که اشتباه نمیکرده ، واسه همین هم فک نمیکنم به حسین بگه ..، اما اگه بگه هم مهم نیست چون عمرا نمیتونن پیدامون کنن .. ، اگه به حسین بگه هم که تماسهای من و آزاده همینجا تموم میشه ..، کامبیز شونه اش رو بالا انداخت و گفت اگه اینطوری گفته بوده احتمالش زیاده که فعلا به حسین چیزی نگه و سعی کنه هر چی میتونه از تو اطلاعات بگیره ..، گفتم اوهوم ..، این همون چیزیه که من میخوام ..، وقت میخوام که باهاش گپ بزنم تا بلکه مخشو بزنم و خدا رو چه دیدی شاید رنگ شورتش رو هم یه روز دیدیم !! ، کامبیز خندید و گفت حمید خیلی تند میری ، تصادف نکنی ! ، گفتم مربی بغل دستمه خیالت راحت ! ، گفت مربی کم آورده ، شاگرد از استاد سر شده ! ، گفتم نه بابا ، کجا تا ما به استاد برسیم ..، کامبیز خندید و گفت نه دیگه فک نمیکردم دستت به نسرین برسه ..، نسرین رو که کردی فهمیدم خودت دیگه استاد شدی ، خندیدم ، میخواستم پاشم و برم زیرزمین یه فیلم بیارم با کامبیز ببینیم که تلفن زنگ خورد ..، گوشی رو که برداشتم صدای نسرین لبخند رو به لبهام آورد ، گفتم چه حلالزاده ، داشتیم حرفتونو میزدیم ..، نسرین بعد از سلام و علیک گفت آقا کامبیز اونجاست ؟ گفتم اوهوم ..، نسرین آروم گفت کاش بهش نگفته بودی که من پشت خطم ..، گفتم چطور ..؟؟ گفت هیچی یه وقت که تنها بودی بهم بزنگ ..، میخواست قطع کنه که به کامبیز اشاره کردم و انگشتم رو روی بینیم گذاشتم که یعنی ساکت ..، بعد گفتم کامبیز الان رفت توی هال ..، چیکارم داری نسرین جون ؟ گفت خواستم بهت بگم بیای خونه ما ..، داشتیم با مهدی از روی چند تا کاتالوگ جدید جنس انتخاب میکردیم که سری بعد بیاریم ، گفتم تو هم بیای ببینی ..، تعجب کردم و گفتم خوب کامبیز هم بیاد دیگه ..، گفت نه ..، میخواستم تو بیای ..، حالا اگه تو دیدی و خوشت اومد خودت با کامبیز هم صحبت کنی ..، گفتم باشه اگه اینجوری راحت تری ..، بزار ببینم برنامه ام با کامبیز چی میشه بهت خبر میدم که کی میام پیشت ..، جایی نمیخواین برین ؟ گفت نه امشب رو خونه هستیم کاری هم نداریم ، تو هروقت تونستی بیا ..، گفتم باشه ...، گوشی رو قطع کردم و گفتم کامبیز نسرین میگه بیا کاتالوگ نشونت بدم که ببینی سری بعد چه جنسی قراره بیاریم ..، کامبیز گفت خوب ..، چرا به من گفتی ساکت ؟ در حالی که خودم هم توی فکر بودم و علتش رو نمیفهمیدم به کامبیز گفتم بهم گفته تنها بیا ..، بعد اگه خوشت اومد به کامبیز هم بگیم ..! ، کامبیز گفت نسرین فک میکنه چون با تو سکس کرده پس راحت تر میتونه راضیت کنه که باز هم باهاش شریک بشی ..، البته این سری واسه ما بد نشد ..، اگه نصف جنسها رو فروختیم و پولشو گرفتیم دوباره باهاشون شریک میشیم ..، ولی تو اگه رفتی پیششون هیچ قولی نده ، بگو پول من و کامبیز با همه ، کامبیز هم حتما باید تایید کنه ..، گفتم چشم استاد ! ، یکم فکر کرد و گفت حواستو جمع کن ..، کلاه سرمون نره ..، گفتم باشه ..، قرار نیست پولی بهشون بدیم که ..، فعلا هم اصلا پولی نداریم که بخوایم نگران باشیم ..، کامبیز گفت اوکی پس بهم خبر بده ، کی میخوای بری ؟ گفتم نسرین گفت هر وقت خواستی بیا ، کامبیز گفت یه امروز و فردا رو وقت داریم خوش بگذرونیم ، از دو سه روز دیگه دوباره با علی سیاه کلاس داریم ..، میخواستم یه فیلم ببینیم و یه تنی به آب بزنیم بعد برگردیم خونه ..، حالا اگه میخوای بری پیش نسرین بیخیال میشیم ..، گفتم بنظرم بیخیال فیلم بشیم ، بریم یه تنی به آب بزنیم و بعد تو رو میرسونم و میرم سراغ نسرین جون !!

  20. #170
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سی ونهم ( پدر اجاره ای 5)



    ماشین رو دم خونه مهدی پارک کردم و پیاده شدم ، ایمپالای نقره ای هم دم در زیر یه درخت کاج بلند لم داده بود ، انگار مهدی هم تنبلیش اومده بود ماشینو ببره توی حیاط ..، به آیفون نزدیک شدم و زنگ زدم ، چند ثانیه بعد صدای مهدی به گوشم رسید ..، جانم ..؟؟ گفتم سلام مهدی جان سلام حمید هستم ..، در با صدای دیززز باز شد و صدای مهدی از توی آیفون گفت بیا تو عزیزم ..، بعد از حرفهای بابام که گفته بود بگرد ملک کلنگی مناسب پیدا کن دیگه همه ملکها رو یه جور دیگه نگاه میکردم ، نظر کارشناسی و خریدار ! ، با دقت متراژ زمین و سن خونه مهدی اینها رو برآورد میکردم و فک میکردم که یعنی چند میارزه ؟ تو فکر و خیال خودم بودم که در ورودی ساختمون باز شد و مهدی با لبخند به استقبالم اومد ، یه تیشرت قرمز و یه شلوارک بلند پرچم آمریکا پاش بود ، تو یه روزگاری زندگی میکردیم که دیدن همین شلوارک تو پای مهدی واسه چند ماه زندان و کلی دردسر بس بود ! ، گفتم اوه چه شلوارک باحالی داری ..، از کجا آوردی ؟ گفت از دبی ، گفتم تو فرودگاه بهت گیر ندادن ؟ گفت چرا گفتم آوردم تو روز قدس آتیشش بزنم ! ، قاه قاه خندیدم و با هم رفتیم داخل خونه ..، داشتم میرفتم سمت پذیرایی که مهدی گفت نسرین بالا منتظرته ..، تو که دیگه غریبه نیستی ..، خندیدم ، گفت چایی میخوری یا مشروب ؟ گفتم اگه شراب خوب داری شراب میخورم ، عرق مرق نمیخورم ..، مهدی گفت منم عرق خور نیستم ، صب کن یه بطر شراب برداریم و بریم بالا ..، رفت توی آشپزخونه و من اون خونه رو دوباره نگاه کردم ، اونوقتها دیوارها رو خیلی کلفت میساختن ، خیلی وقتها خونه هایی رو میدیدی که دیوارهای داخلیشون هم نیم متر قطر داشتن .، ستونهای کلفت و دیوارهای قطور ...، این خونه هم از همون جمله بود ، بقول یه رفیقی وقتی یه خونه یه طبقه قدیمی رو خراب میکردی اینقد آجر از توش در میومد که میتونستی باهاش یه خونه چهار طبقه جدید بسازی ! ، مهدی با یه بطری کج و کوله شراب که درش با یه چوب پنبه سفت شده بود و دو تا گیلاس برگشت ، با خودم گفتم کاش مزه شرابش به داغونی شیشه اش نباشه ! ، عرض راه پله حدود یه متر بود و پله ها به نسبت خیلی بلند بودن ، این هم از مشکلات خونه های اون زمان بود ، بعضی جاها ارتفاع پله ها درست به اندازه یه موزاییک بود ، یعنی سی سانت ، بعد برعکس طول پله که پات رو باید روش میذاشتی کمتر از بیست سانت ...، خلاصه اگه حواستو جمع نمیکردی و پات رو اشتباه میذاشتی دیگه هیچ راه برگشتی نداشتی ! ، با دست و پای شکسته پایین پله ها پهن میشدی ! ، همین بود که تو همچین خونه هایی برای بچه های کوچیک اتفاقهای بد زیاد میفتاد !
    مهدی با کونش در اتاق رو باز کرد و وارد شدیم ..، اتاق حدودا شونزده متر بزرگی داشت ، یه پنجره رو به حیاط و یه پرده نازک توری صورتی روشن با نقش سنجاقکهای بزرگ و زیرش یه پرده کلفت سفید که کنار زده بودن و نور خورشید داخل اتاق رو روشن میکرد ، یه کمد نسبتا بزرگ سفید سمت چپ اتاق بود که سه لنگه در داشت و روی در وسطش یه آیینه بزرگ بود ، کنار کمد یه میز توالت سفید رنگ با یه آیینه بزرگ و جلوش یه صندلی سفید ، روی میز توالت پر بود از انواع عطر و لوازم آرایش و لاک و یکی دو تا برس مو ..، وسط اتاق زیر پنجره یه تخت بزرگ دو نفره سفید و جلوی در ورودی یه قالیچه لاکی و سفید ..، هیچ مبلی توی اتاق نبود ، نسرین یه لباس مشکی با آستینهای حلقه ای تنش کرده بود که دامنش بزور تا یه وجب پایین رونش رو پوشش میداد ..، موهاش رو روی سرش گرد بسته بود و جوراب سفید نازکی پاش کرده بود و چهارزانو وسط تخت نشسته بود و چند تا کاتالوگ دور خودش ولو کرده بود ..، از این سکسی تر نمیشد ! ، نمیتونستم چشم ازش بردارم ، اون بازوهای سفید گوشتالو ، سینه های درشت و پاهای سکسی و تقریبا لختش توی اون جوراب نازک سفید ..، کیرم تو سه ثانیه از حالت کاملا خوابیده به حالت کاملا ایستاده تغییر وضعیت داد و به حالت آماده باش کامل در اومد ...!! ، نسرین نیم خیز شد و بهم سلام کرد و نیم خیز شدنش باعث شد شورت سفیدش رو زیارت کنم و کیرم همون ثانیه از حالت آماده باش به وضعیت حمله در اومد ..، به پهنای صورتم لبخند زدم و بهش نزدیک شدم و دست دادم ، اشاره کرد بیا رو تخت ..، مهدی هم از پشت هلم داد و گفت برو بشین حرف بزنیم ..، نسرین دوباره جمع تر نشست که هممون روی تخت جا بشیم ، یه گوشه روی تخت نشستم و به دیوار تکیه زدم ، مهدی هم روی تخت ولو شد و دو تا گیلاس رو روی یکی از کاتالوگها گذاشت و گفت اول یه لبی تر کنیم بعد حرف میزنیم .....
    شراب مزه بدی نداشت ..، دو تا گیلاس خورده بودم و مهدی و نسرین از گیلاس مشترک استفاده میکردن ، مهدی یه ویدئو رو توی کاتالوگ بهم نشون داد که روش مثل یه ساعت دیجیتال دقیقه و ثانیه فیلم رو مشخص میکرد و برعکس ویدئوهای اون روزها که همه از بالا فیلم میخوردن از جلو فیلم میخورد ..، مهدی گفت این محصول جدید سونیه ..، اینقد جدیده که دفعه قبلی که رفته بودم دبی هنوز توی فروشگاههای دبی هم نیاورده بودن ..، اما اینبار فک کنم گیرم بیاد ، همون لحظه چشمم به نسرین افتاد که یه طوری نشسته بود که من میتونستم راحت شورتشو ببینم ..، کیرم که با حرفهای جدی و گرمای شراب یکم شل شده بود دوباره اسلحه رو دستش گرفت و خبردار وایساد ..، مهدی گفت قیمتش از این تی سون که آوردیم فقط بیست دلار بیشتره ، اگه اینو زودتر از بقیه بیاریم بازارو میترکونیم ، نسرین یه وری نشست و گوشه دامن لباسشو با دست یکم جمع کرد که من بتونم تمام پای سکسی و سفیدش رو توی اون جوراب نازک راحت تماشا کنم ..، حالم بد بود و حرفهای مهدی رو نصفه نیمه میشنیدم ..، البته این یکی مدل هم هست ..، نیمساعتی میشد که مهدی در مورد مدلها باهام صحبت میکرد و نسرین با اداها و کارهاش منو تا سرحد جنون تحریک میکرد ..، سرشو به سرم نزدیک کرده بود و مثلا داشت همراه من کاتالوگ میدید و به حرفهای مهدی گوش میداد اما بجاش با پای سکسی و جورابش یواشکی پاهام رو میمالید ..، نسرین گفت فک کنم دیگه بزار من یکم در مورد مسائل مالی با حمید جون صحبت کنم ببینم چقد میتونیم روشون حساب کنیم ..، بعد گفت من و مهدی مجبور شدیم یه مقدار از پولمون رو بفرستیم شمال ، اینه که احتمالا واسه پارتی جدید شریک میخوایم ، بعد ادامه داد خودمون واسه پارتی جدید نزدیک سیصد تومن پول داریم ، خواستم ببینم چقد میشه روی شما حساب کرد ..، گفتم اوممم م ، هنوز نمیدونم ..، باید با کامبیز صحبت کنم ببینم چقد میتونیم جور کنیم ..، مهدی گفت تا شما صحبت مالی میکنید من یه زنگ بزنم و برگردم ، نسرین گفت بعد که زنگ زدی لطفا یه سر هم برو تا خشک شویی لباسها رو بگیر و برگرد ..، مهدی که از اتاق بیرون رفت من داشتم میگفتم احتمالا ما هم همون اندازه سیصد تومن .... ، حرفم با حمله نسرین به سمتم نصفه موند ، بغلم کرد و خوابوندم روی تخت و لبهاش رو به لبهام چفت کرد ..، اینقد تو این چند دقیقه تحریکم کرده بود و راست کرده بودم و بعد با حرفهای جدی زده بودیم که حمید کوچیکه از بس بشین و پاشو کرده بود خسته و درمونده شده بود ، دستش مستقیم رفت سمت کیرم و از روی شلوار شروع به مالیدنش کرد ..، با دست به در اشاره کردم که شاید مهدی بیاد ! ، گفت نمیاد ..، منتظره که من مخت رو بزنم که سرمایه گذاری کنی ..، مزاحممون نمیشه ..، دوباره شروع به مکیدن لبهام کرد ، دستم ناخود آگاه به سمت کونش رفت ، دامن کوتاه لباسش رو بالا کشیدم و به کونش دست کشیدم ، جلوم نشست و زیپ شلوارمو باز کرد و کیرمو از توش بیرون کشید و با لذت نگاهش کرد و با دست مالیدش ، سرش رو به کیرم نزدیک کرد و دهن خوشگلشو باز کرد و نوکشو مکید و گفت صحبتهای کاری فقط بهونه بود که بکشونمت اینجا لامصب..! ، با تعجب نگاهش کردم ، گفت فقط دلم میخواد دوباره بهت بدم !! ، بعد هم جلوم وایساد و دستهاش رو از توی آستین لباس بیرو کشید و لباس رو کنار مچ پاش جمع کرد ..، با شورت و سوتین سفید و یه جوراب نازک سفید روی تخت خونشون جلوم وایساده بود ! یکم میترسیدم که مهدی پیداش بشه اما به سمتش حمله کردم ، شورتشو نصفه پایین کشیدم ، موهای کسش رو کوتاه کرده بود و مدل دار زده بود ، خندیدم و گفتم میخواستی هم من رو راضی کنی و هم مهدی رو ؟ خندید و سرمو به کسش فشرد و گفت بجای حرف زدن بخور تا از دهن نیفتاده ، سرمو به چاک کسش چسبوندم و زبونم رو توش فرو کردم و با پر شدن بینی و زبونم با بو و مزه کسش تمام بدنم از لذت سرشار شد ، یکم پاهاشو بهم فشرد ، خوابوندمش و لای پاش رو باز کردم که با خیال راحت کسشو بلیسم ، با دست لای کسش رو از هم باز کرد و با انگشت اشاره به پایین کسش اشاره کرد ..، نگاه کردم ، ترک خورده بود و یکم زخم شده بود ، گفت دیروز پاره ام کردی !! ، همون موقع صدای در خونه بلند شد و نسرین گفت دیدی ..؟ رفت که ما به صحبتهای جدیمون برسیم ! ، خیالم راحت شد و با دقت بیشتری به زخم کسش نگاه کردم ، گفتم پس واقعا دیروز داشتی اذیت میشدی ، گفت کیفش از دردش بیشتر بود ! ، دلم واسش سوخت ، با زبون زخمشو لیسیدم ، گفتم امروز بیخیال سکس بشیم ، گفت نه ...!! ، دلم میخواد بهت بدم ! ، ماچش کردم و شلوارم رو پایین کشیدم و بهش حمله کردم ، گفتم شرطها هنوز سر جاشون هستن ؟ گفت شک نکن ..، خوابوندمش روی تخت و پاهاش رو از هم باز کردم ، کیر راستمو با آبهای کس قلنبه اش خیس کردم و آروم فرو کردم ..، خیالش راحت بود که مهدی نیست ، وقتی کیرم توی کسش فرو رفت بلند جیغ زد و ناخونش رو توی کمرم فرو کرد ، بغلش کردم و سینه اش رو از توی سوتین بیرون کشیدم و آروم آروم در حالی که سینه اش رو میمکیدم توی کسش تلنبه زدم ....
    ده دقیقه ای میشد که توی کسش ارضا شده بودم و هنوز پاهاش رو به دیوار چسبونده بود و اجازه نداده بود حتی یه قطره از آبم بیرون بریزه ..، صدای در حیاط دوباره بلند شد ..، سریع از جام بلند شدم و لباس پوشیدم ، نسرین هم دو سه تا دستمال روی کسش گذاشت و شورتشو پاش کرد و لباس کوتاهش رو تنش کرد و از توی کیفش یه قرص صورتی برداشت و بالا انداخت ..، وقتی مهدی وارد اتاق شد یه نگاهی به قیافه داغون من و نسرین و تخت نامرتب و کاتالوگهای ولو شده روی زمین انداخت و گفت صحبتهاتون فایده ای داشت ؟ نسرین گفت آره ..، حمید جون با شریکش هم صحبت میکنه و خبرشو به زودی بهمون میده ...، مهدی لبخند زد ..، گفتم من دیگه برم خونه ، چند تا کار دارم که باید انجام بدم ...
    نسرین چنان رس بدنمو کشیده بود که حال گاز دادن نداشتم ، فک کنم تو تمام طول مسیر نیمه خواب و نیمه بیدار بودم و سرعتم از چهل کیلومتر در ساعت بیشتر نشد ..، با بابام اینها شام خوردیم و بعد رفتم توی اتاقم که چند تا لباس و وسیله بردارم و شب برم سمت خونه ارواح ..، رویا هم پشت سرم اومد توی اتاق و از پشت بغلم کرد ..، گفتم دختر دایی بالاخره با کامبیز خوابیدی ها ..! ، فردا قشنگ برام تعریف کن ..، ساکت بود و قرمز شده بود ، گفت حمید نرو نمیخوام اینقد مزاحمت باشم ..، گفتم حرف نباشه ..، وسایلم رو جمع کردم و بهش نزدیک شدم و لبش رو بوسیدم ، منو بوسید و بعد به کیفش نزدیک شد و از توی کیفش یه برگ قرص ضد حاملگی درست مثل اونی که نسرین میخورد در آورد یه دونه اش رو خورد ..، با تعجب بهش نزدیک شدم و گفتم مگه کامبیز آبشو ریخت توی کست که قرص ضد حاملگی میخوری ؟ بهم نگاه کرد و بی اختیار زد زیر خنده ..، گفتم به چی میخندی ؟ گفت قرص ضد حاملگی چیه ؟ این قرص بوگیر دهنه ...، هر رنگش یه طعمی داره ..، بیا یکیشو امتحان کن ، بعد هم یه سبزش رو از توی جلد بیرون آورد و به سمت من که کاملا منگ شده بودم دراز کرد ..، با دستهای لرزون قرص رو از دستش گرفتم و به دهنم نزدیک کردم ، بو و مزه شدید نعنا تمام دهنم رو پر کرد ..، دوباره برگه قرصها رو از دست رویا گرفتم و با دقت نگاه کردم ..، نه هیچ شکی نداشتم ، این درست عین همون برگه قرصی بود که نسرین به عنوان قرص ضد حاملگی میخورد ..، با کله کاملا منگ چمدونم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم ، توی راه تمام قطعات پازل توی ذهنم با سرعت کنار هم قرار میگرفتن ..، اینکه مهدی راحت خودشو کنار میکشید تا من و نسرین تنها بشیم ..، نسرین که گفت باید بدون کاندوم باهام سکس کنی و آبتو بریزی تو ..، اینکه پاهاش رو بعد از سکس بالا میگرفت که آبم بیرون نریزه ...، و دست آخر کلمه پدر اجاره ای ...!!! ، یهو تصویر کامل جلوم شکل گرفت ، پدر اجاره ای من بودم ..، قرار بود بدون اینکه خبر داشته باشم بابا بشم !!

  21. #171
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت اول ( سرانجام پدر اجاره ای 1)



    ساعت از یازده و نیم شب گذشته بود و نیمساعتی میشد که تو اتاق خصوصی سرهنگ به کامبیز زنگ زده بودم و داشتم در مورد مهدی و نسرین و نقشه پدر اجاره ای حرف میزدم کامبیز گوش میداد و فقط گاهی وسط حرفهام یکی دو بار گفت اوه ....، بعد گفت حمید حالا تو مطمئنی ؟ تو که گفتی قرص ضد حاملگی میخوره ، گفتم آهان ..، قرص ضد حاملگی رو واست بگم ! ، وقتی برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم که وسایلمو بردارم رویا هم تو اتاق بود ، یهو دیدم از تو کیفش یه برگه قرص عین همونی که نسرین میخورد در آورد و یکی خورد ، خیلی تعجب کردم فک کردم حتما تو یه کاری باهاش کردی که قرص ضد حاملگی میخوره ، آخرش طاقت نیاوردم و پرسیدم ، گفتم رویا این قرصه که خوردی چی بود ؟ گفت خوشبو کننده دهان ، بعد هم یکی از توش در آورد و بهم داد ، مزه نعنا میداد ! ، کامبیز دوباره گفت اوه ...!! ، گفتم آره خلاصه ..، کامبیز گفت حالا میخوای چیکار کنی ؟ گفتم خودم هم موندم ، عمرا تا صبح خوابم ببره ، کامبیز گفت از من میشنوی بیخیال شو ، انگار که نمیدونی ! ، گفتم چی ؟ گفت همین دیگه ، چهار تا دونه اسپرمه دیگه ، تو که بهرحال روزی چند صد هزارتاشو میریزی دور ! ، یکیش هم نصیب نسرین بشه ..، فکری کردم و گفتم آخه فکر اینکه بچشون مال منه ممکنه بعدا اذیتم کنه ..، کامبیز یه فکری کرد و گفت آره دیگه ..، فقط فضولی کردی کار دستت داد ، وگرنه نه تو میفهمیدی و نه مشکلی پیدا میشد ..، بعد گفت بزار منم تا صبح فکر کنم بعد با هم یه کاریش میکنیم ..، گفتم باشه ..، کامبیز گفت فکرشو نکن ، اتفاق خاصی نیفتاده ! ، سری تکون دادم و گفتم باشه ...، بعد با خنده گفت برو بخواب بابا حمید ! خندیدم و گفتم زهر مار ! بعد هم گوشی رو قطع کردم و رفتم توی رختخواب .. ، سبک تر شده بودم و با خودم فکر میکردم حق با کامبیزه ، چیز خاصی نیست ، بعد به این فکر میکردم که چطور میتونم خیال خودمو راحت کنم و کم کم خوابم برد ...
    چهارشنبه
    چشمامو که باز کردم نمیدونستم ساعت چنده ..، در اتاق باز بود و یه صدای کرک و پرک از سمت راهرو میومد ، از جام بلند شدم و رفتم سمت راهرو متوجه شدم صدا از سمت آشپزخونه است ..، با خودم گفتم ساراست که اومده اما میخواستم که مطمئن بشم ..، در آشپزخونه باز بود و بچه اش توی سبدش روی میز ناهار خوری خواب بود ، در انباری باز بود یه نگاه توی انباری انداختم و دیدم سارا لباسهاش رو در آورده و با شورت وایساده و داره لباس عوض میکنه ..، دستی به کیرم مالیدم که با سرعت داشت قد میکشید ..، متوجه اومدن من نشده بود ، میخواستم برم از پشت کیرمو بچسبونم به کونش اما ترسیدم جیغ بزنه و رضا از خواب بپره ..، گفتم سلام ، تقریبا نیم متر از جاش پرید و به سمتم برگشت و با دیدن من توی شورت و زیرپوش و با کیر راست خنده اش گرفت و گفت سلام ! ، شما خونه بودید ؟ گفتم آره ..، فک کنم یه چند وقتی شبها میام اینجا میخوابم ، لبخندی زد و گفت بله ..، بهش نزدیک شدم و با دست کونشو مالیدم و از پشت بغلش کردم و خودمو به کونش مالیدم ..، ناز کرد و با دست آروم کیرمو از روی شورت مالید ، تنش یکم بوی عرق میداد اما زننده نبود ، با خودم گفتم در اولین فرصت براش مام و عطر بخرم که یه وقت موقع کار بوی گند عرق نگیره ، شورت نخی سفید رنگش رو یکم پایین کشیدم ، کیر راستمو از توی شورت بیرون کشیدم و لای چاک کونش گذاشتم و یه تکونی به خودم دادم ..، یه آه کشید و استقبال کرد ..، گفتم هنوز خیلی زوده آقا رضا رو بخوابون تو اتاق بچه با هم بریم تو اتاق سرهنگ یه صحبت کوتاهی با هم داشته باشیم ..، خندید و گفت باشه ، یه آب جوش میزارم و میام ..، در حالی که کیرمو از لای چاک کونش بیرون نکشیده بودم گفتم نمیخواد ، دیر نمیشه ! ، خندید و گفت شما سیرمونی ندارین ؟ اینهمه دور و برتون ریخته ..، همین ماندانا خانم ..، نسرین خانم ...!! ، با تعجب گفتم نسرین خانم ؟ گفت آره دیگه اونروز بردینش تو اتاق صدای حرفهاتون تا حیاط میرفت ! ، خندیدم و گفتم چیکار کنم جوونیم دیگه ..، با خنده گفت هر چی شما بگید ..، کیرمو از لای چاک کونش بیرون کشیدم و با هم از انباری بیرون اومدیم ، وقتی خم شد بچه رو برداره دوباره کونش قلنبه و هوس انگیز شد ..، بهش کمک کردم سبد رضا رو برداره و با هم بردیمش تو اتاق بچه ..، تخت اتاق بچه یه تخت سفید با لبه های نسبتا بلند بود البته اینقد بلند و بزرگ بود که یه بزرگسال هم راحت میتونست توش بخوابه و توش با ملحفه های سفید و لطیف پوشیده شده بود ، وقتی رضا رو از توی سبد برداشت و توی تخت گذاشت یه لبخندی زد ، از اتاق که بیرون اومدیم گفت وقتی بچه سرهنگ رو توی این تخت میذاشتم یه بار با خودم گفتم یعنی وقتی من بچه دار بشم میتونم یه بار بچه ام رو تو همچین تختی بزارم یا آرزوشو به گور میبرم ، حالا فقط چند سال از اون روزها میگذره و من بچه ام رو توی همون تخت میزارم ..، بغلش کردم و گفتم همینه دیگه ..، معلوم نیست چند سال دیگه این خونه دست کی باشه ، سر تکون داد ، در اتاق خوابو نبستیم که اگه صدای بچه بلند شد بشنویم ، چسبوندمش به دیوار و لبش رو بوسیدم و دستم رفت توی شورتش ، کسش زبر بود و موهاش تازه در اومده بود گفتم بزن دیگه این لامصبارو ..، خندید و گفت پریروز زدم ، گفتم خوب هر روز بزن ! ، گفت چشم ! ، انگشتمو لای چاک کسش چرخوندم ، آه و ناله اش بلند شد ، به میزی که الان روش ویدئو و تلوزیون بود نزدیکش کردم و خمش کردم ، شورتشو تا نصفه پایین کشیدم و کیرمو لای چاک کونش چرخوندم و گفتم تکون نخور ، بعد به کمد نزدیک شدم و از توی کمد اتاق یه کاندوم برداشتم و هول هولکی روی کیرم کشیدم و دوباره بهش نزدیک شدم یه تف به کیرم زدم و از لای چاک کونش کیرمو توی کس داغش فرو کردم ناله کرد ، پاهاشو یکم از هم باز کردم و کونشو با دستام گرفتم و شروع کردم به تلنبه زدن ، با دست یکی از سینه هاش رو از توی سوتین در آرودم و در حالی که از پشت میکردمش مالیدم ..، دستشو دراز کرد و از لای پای خودش تخمهام رو مالید و گفت جوون چه خوبه .....!
    روی تخت ولو شدم ، آبم از روی کون سارا راه گرفته بود و از بغل پاهاش به سمت زمین میومد ..، در آخرین لحظه کاندومو از روی کیرم بیرون کشیده بودم و آبمو روی کونش ریخته بودم ، خندید و با دستمال آبمو از روی پاهاش تمیز کرد ، گفتم تو اتاق ربکا یه دوش بگیر ..، گفت میترسم رضا بیدار بشه ، آخر وقت یه دوش میگیرم ، احتمالا اختر خانم میاد و مواظبه رضاست ، گفتم باشه ، با دستمال آبمو از روی کون و کسش جمع کرد ، گفتم نمال به کست حامله میشی ..، گفت زنی که شیر میده حامله نمیشه ..، لب و لوچه ام رو جمع کردم و گفتم کی گفته ؟ گفت همه میدونن .. ابروم رو بالا انداختم و گفتم نمیدونم والله ، بعد میپرسم .. بعد گفتم راستی بهم شیر ندادی ! ، خندید و سینه اش رو توی دستش گرفت و گفت خوب حالا بیا بخور ! ، با خنده گفتم الان که دیگه حال نمیده ، وسط سکس میچسبه ! ، گفت کی صبحانه میخوری ؟ گفتم یه چند دقیقه دیگه ، گفت باشه براتون حاضر میکنم ..، بعد هم با دستمالهای کثیف توی دستش از اتاق بیرون رفت .. ، راستی ....، بعدها فهمیدم که این یه باور غلطه که زن شیرده حامله نمیشه ، وگرنه اینهمه بچه شیر به شیر درست نمیشد !
    ولو شدم و به سقف اتاق خیره شدم ..، دوباره یاد نسرین و بچه افتادم ..، چشمامو بستم و سعی کردم فکرش رو از ذهنم بیرون کنم ..، به جکوزی سه نفره کامبیز و شهین و پروانه فکر کردم ، تو فکرم به کامبیز حسودی کردم ، با خودم گفتم یعنی چطوری با مامانم حال کرده ؟ کثافت برام تعریف هم نکرد ...، کیرم با این فکرها دوباره راست شد ..، پتو رو روی خودم کشیدم ، یکم سردم شده بود ...، بعد از سکس معمولا یه کمی فشارم میفته و سردم میشه ....
    با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ، چند ثانیه طول کشید که یادم بیفته کجام و چه خبر بوده ..، با چشمام جهت صدا رو دنبال کردم ، حتی یادم نمیومد که تلفن کجاست ، خودمو از زیر پتو بیرون کشیدم و گوشی رو برداشتم ..، صدای کامبیز اونور خط خوشحال به نظر میومد ، سلام ...، سلام ، خوابی ؟ گفتم آره ...، صبح بیدار شدم اما دوباره خوابم برد ..، ساعت چنده ؟ کامبیز گفت یک ! ، گفتم چند ؟ گفت یک بعد از ظهر ، گفتم اوه ..، چه خوابی رفتم ! ، کامبیز گفت خواب به خواب رفتی ! ، گفتم عجیبه مامانم زنگ نزده ، گفت مامانت زنگ زده خونه ، سارا بهش گفته خوابی ، من زنگ زدم اتاق سرهنگ که دیگه پاشی ! ، گفتم اوکی ..، گفت بعد از ظهر میام دنبالت بریم یه سر پیش کاوه ..، کامبیز یه رفیق لات داشت به اسم کاوه ، خاله پروانه خیلی ازش بدش میومد ، یه سوزوکی دویست و پنجاه داشت و عاشق سوزوکیش بود ، فک کنم ده نمکی شخصیت مجید سوزوکی رو از روی شخصیت کاوه کپی کرده بود ، گفتم چیکارش داری ؟ گفت یه نقشه دارم که کاوه خیلی به کارمون میاد ..، گفتم نقشه ؟ گفت واسه اینکه فکرتو از پدر اجاره ای راحت کنیم ! ، گفتم آهان ، گفت یه سر بیا پیشم ..، گفتم هنوز صبحونه هم نخوردم ..، گفت بخور و بیا ..

  22. #172
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت دوم ( سرانجام پدر اجاره ای 2)



    شیشه رو پایین کشیده بودم و باد خنک پاییزی به صورتم میخورد ، کامبیز وقتی دید هنوز تو فکرم و صدام در نمیاد یهو گفت چرا مامانت این شکلیه ؟ از تو فکر و خیال خودم بیرون اومدم و گفتم چه شکلی ؟ گفت هر بار آدم میره سمتش انگار باید از اول شروع کنه ..، لبخند زدم ، منظورشو گرفته بودم اما خودمو به نفهمی زدم و گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی همین ، انگار دوباره باید از اول مخشو بزنی ، نازشو بکشی ، بعدشم دهنتو صاف میکنه تا رضایت بده بهش دست بزنی ! ، گفتم اونشب رو میگی که با مامان اینها رفته بودین توی جکوزی ؟ خندید و گفت آره دیگه ..، گفتم د تعریف کن دیگه لامصب ، خندید و گفت مامانم که میخواست از جکوزی بره بیرون مامانت نمیذاشت ، بعد هم اصرار کرد که زود برگرد ..، وقتی مامانم رفت بیرون بهش نزدیک شدم که ببوسمش ، ازم فرار میکرد ، یه ساعت نازشو کشیدم و ازش تعریف کردم و یه پیک شراب بهش دادم تا راضی شد بزاره ماچش کنم و دستمو به تنش بمالم ...، میدونستم راست میگه ، با این اخلاق مسخره مامانم آشنا بودم ، وقتی یه چیزی ازش میخواستم یا میخواستم یه کاری واسم انجام بده شب سه ساعت رو مغزش راه میرفتم و کلی التماس میکردم تا راضی میشد ، شب میخوابیدیم و صبح پا میشدیم طوری رفتار میکرد که انگار اونی که دیشب باهاش حرف میزدم یکی دیگه بوده ، دوباره باید از اول همه مراحل رو طی میکردم ، واسه همین هم میدونستم تا دهن کامبیز رو نگاییده احتمالا نذاشته که بهش دست بزنه ..، خندیدم و گفتم خوب ...، گفت تازه این فقط قسمت اولش بود ، گردنشو بوسیدم و به شکمش دست کشیدم ، دیدم خودشو جمع میکنه ، با هزار مکافات بالاخره ازش لب گرفتم ، میدونستم خیلی تحریک میشه ...، گفتم با لب ؟ گفت آره ..، خاله شهین راحت لب نمیده اما اگه داد دیگه بقیه کارها خیلی ساده است ، لبشو که بوسیدم گذاشت به شورتش دست بزنم ، روی صندلی ماشین جابجا شدم که کیر راست شده ام نشکنه ، به کامبیز گفتم خوب ، گفت از روی شورت توری کسشو مالیدم ، عاشق لرزش تنشم وقتی که به کسش دست میکشم ، هی هلم میداد عقب و میگفت الان مامانت میاد ، منم گفتم خیالت راحت باشه خاله ، اون نمیاد ، اگر هم بیاد اینجا دو تا در داره ، اولی رو که باز کنه من ازت جدا میشم ، خلاصه با همین التماسها دستمو کردم توی شورتش ، نزدیک بود همون موقع آبم بیاد ، از وقتی بهش گفتم که دوس دارم کس یکم مو داشته باشه همیشه واسم زبرش میکنه ، دست کشیدم به زبری کسش و لبش رو محکمتر مکیدم و گفتم خاله قربونت برم چه خوشگلش کردی واسم ..، رنگش قرمز شد ...، انگشتمو لای چاک کسش فرو کردم و دوباره لرزید ..، با لاله گوشش بازی کردم ، راستی اینهم یکی از جاهایی هستش که مامانت باهاش خیلی تحریک میشه ..، دستمو مالیدم به کیر راستم و از بغل یه پیکان آبی که بی هوا وارد خیابون شده بود ویراژ دادم و رد کردم ، کامبیز ادامه داد دستمو کردم توی سوتینش و یه سینه اش رو بیرون کشیدم و شروع به مکیدنش کردم ، سینه اش عین سینه دختر هیجده ساله سفت و سربالاست ، لامصب خیلی خوشگله ، باید حتما مامانتو لخت ببینی ، از دستت میره ، کیرمو مالیدم و تو ذهنم تن لخت مامانمو تصور کردم که کامبیز داره سینه های سفتش رو میخوره ، راست میگفت سینه مامانم خیلی سفت و سربالاست ، احتمالا بخاطر این بود که به بچه شیر نداده بود و سینه اش سالم مونده بود ، شنیدم مادرها وقتی به بچه شیر میدن سینه اشون یکم افتاده میشه ، کامبیز گفت در حالی که با دست راست سینه اش رو نگهداشته بودم و میخوردم دست چپم رو پشت کمرش بردم و با یه دست گیره سوتینشو باز کردم ، خاله شهین روی سوتینش خیلی حساسه ..، خودش میگه شبها هم با سوتین میخوابه ، خلاصه در آوردن سوتینش از در آوردن شورتش سخت تره ، وقتی سوتینشو باز کردم یه مشت نق زد اما زود یادش رفت ، همونطوری که توی جکوزی وایساده بود شورتشو از پاش بیرون کشیدم و بغل سوتینش انداختم ، بغلش کردم گذاشتمش لبه جکوزی ، موهای تنش دون دون شده بود ، انگار یکم سردش باشه اما فک کنم از هیجان بود ، گفتم آره وقتی هیجان زده میشه فشارش میفته ، به کیر راستم که از توی شلوار لی هم کاملا مشخص بود اشاره کرد و گفت میبینم که واسه مامانت راست کردی ! ، گفتم بنال دیگه ..، خندید و گفت نشوندمش لبه جکوزی و در حالی که خودم توی جکوزی بودم به پاهاش که تمام دون دون شده بود دست کشیدم و اون آه میکشید ، مامانت چون با موم موهای پاش رو میزنه باید صبر کنه تا یکم بلند بشه بعد موهاش رو بزنه ، اما اونروز همچین صاف کرده بود که مورچه روش لیز میخورد ، خیلی سکسی بود ، بالاخره خجالت رو کنار گذاشت و اولین حرکت سکسی رو انجام داد و با پاش کیرمو از روی شورت مالید ، هیجان زده شدم و هول هولکی شورتمو از پام در آوردم و پرتش کردم کنار شورت و سوتینش و بهش نزدیک شدم و اون دوباره با پای خوشگلش کیر راستمو بی واسطه مالید ، این بگیر و ببند ها اگرچه سکس با مامانت رو طولانی میکنه اما عوضش یه کاری میکنه که وقتی یه همچین کاری واست میکنه کلی حال کنی و تمام خستگیت در بره ، خلاصه پاهای مامانت رو از هم باز کردم و چشمم به جمال اون چاک کس خوشگلش روشن شد ، لامصب انگار تو اینهمه سال آکبند نگهش داشته ، نه یه ذره بیرون زدگی داره نه یه ذره دفرمه شده ، عین کلوچه فومن میمونه که همین الان از تو تنور در آوردن داغ داغ و خوشبو ، خندیدم ، گفتم سرمو که میخواستم به چاک کسش نزدیک کنم دوباره مخالفتهاش شروع شد اما دیگه میدونستم داره ناز میکنه ، نازشو کشیدم و به پا و سینه اش دست کشیدم و ازش لب جانانه ای گرفتم و با دست کسش رو مالیدم تا تنش شل شد و لای پاش رو از هم باز کرد ...، حمییید .... ، گفتم هان ؟ گفت یه روز به آخر زندگیت مونده لای پای مامانتو بو کن ! ، گفتم تکلیفتو معلوم کن ، یه بار میگی اگه پاش افتاد هم باهاش سکس نکن یه بار میگی حتما لای پاشو بو کن ، تکلیف مارو معلوم کن استاد ، خندید و گفت اگر هم باهاش سکس نکردی یه بار کسشو بو کن ..، بوی شکلات میده ..، یعنی بو کردنش به اندازه یه سکس کامل حال میده ، وقتی سرمو میکنم لای پاش تمام تنم داغ میشه ، لبه های کسشو از هم باز کردم زبونمو رسوندم به چوچولش ، همچین با رونهاش سرمو فشرد که نزدیک بود کله ام بترکه ، گفتم خاله شل کن سرم ترکید ! ، خندید و سرمو ول کرد و دوباره افتادم به جون کس خوشگلش ، اینقد لیسیدم و خوردم که نزدیک بود ارضا بشه ..، خودم از اون بیشتر کیف میکردم ، بسکه خوشمزه است لامصب ، خلاصه ...آقایی که شما باشین خودم هم از جکوزی بیرون اومدم و بغلش کردم ، باز همش میگفت مامانت نیاد ..، یه پیک شراب دیگه بهش دادم و افتادم روی خاله شهین ، لبهام روی لبهاش بود و کیرم کشیده میشد روی رونها و کسش روی هم میغلتیدیم و تنشو دستمالی میکردم خلاصه جلوش نشستم و پاهای خوشگلشو بالا دادم و نوک کیرمو با سوراخ کسش آشنا کردم ، میدونستم مامانت حساسیت داره واسه همین هم یکم که باهاش ور رفتم یه کاندوم آوردم و کشیدم روی کیرم و بعد فروش کردم توی اون کس ناز ..، زیر دستم ضجه موره میزد و خودشو بالا و پایین میکرد ، انگار صد ساله کیر ندیده ، دلم واسه مامانم سوخت ، یاد اون روزی افتادم که سهیلا داشت با دست ارضاش میکرد و مامانم همینطوری که کامبیز میگه داشت خودشو بالا و پایین میکرد ..، میدونستم کامبیز راست میگه ، کامبیز ادامه داد خلاصه همچین اون کس خوشگل و آکبند مامانتو گاییدم که با وجودی که کاندوم داشتم مزه اش هنوز زیر لبمه ..، وقتی بالاخره زیر دستم ارضا شد منم کیرمو از توی کسش بیرون کشیدم و کاندومو پرت کردم کنار ..، بعد کیر راستمو به دهن خوشگل خاله شهین نزدیک کردم ، با دستهاش تخمهام رو مالید و با اون دهن خوشگلش واسم ساک زد ، وقتی با یه داد بلند ارضا شدم مامانت کیرمو گرفت سمت سینه های خوشگل و درشتش و گذاشت که تمام آبم بریزه روی سینه هاش ، بعد هم با دست آبمو روی سینه هاش پخش کرد و گفت میزارم جذب تنم بشه ...، خلاصه کارمون که تموم شد چند دقیقه بعد مامانم هم برگشت توی حمام ..، مامانت زود سوتینشو پوشید و پرید توی جکوزی ، که انگار ما هیچ کاری نکردیم ، منم رفتم توی جکوزی اما شورت نپوشیدم ، مامانم حوله ای که دور تنش پیچیده بود رو آویزون کرد و اومد تو و پرسید خوش گذشت ؟ مامانت گفت چقد طولش دادی پروانه ...، مامانم خندید و با پاش کاندومی رو که من پرت کرده بودم کنار رو تکون داد و گفت ای جووون حسابی خوش گذشته بهتون که ..، مامانت هم با دیدن کاندوم رنگش ارغوانی شد و لبخند زد ، مامانم اومد توی جکوزی کنارش و بوسیدش و گفت چته قربونت برم خجالت نداره که نیاز طبیعی بدنته ، شوهرت تامین نکرد از یه جای دیگه برطرف کردی ، بعد هم پروانه در حالی که با مامانت حرف میزد دستشو دراز کرد و کیرمو توی دستش گرفت و تکونش داد ، خلاصه همونجا فهمیدم که شب باید از خجالت مامان خودم هم در بیام ..... ، خندیدم و گفتم ای کثافت در اومدی ؟ گفت مامانت که رفت خونه یکی از بهترین سکسهای زندگیم رو با مامانم کردم و شب هم کنارش خوابیدم ...، کیرمو با دست مالیدم و گفتم جوووون خوش بحالت ... چند دقیقه بعد شیشه رو پایین داده بود و به دوردست ها زل زده بود ، گفتم حالا با این کاوه لاته چیکار داری ؟ گفت حالا واست تعریف میکنم ..، بعد هم در حالی که به سمت یوسف آباد میرفتیم نقشه اش رو برام تعریف کرد .

  23. #173
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت سوم ( سرانجام پدر اجاره ای 3)



    یوسف آباد کلا یه تپه بود که روش خونه ساخته بودن ..، بابام میگفت زمان شاه پر از سگهای ولگرد بود و اگه کسی پیاده گذارش به اون اطراف میفتاد باید اشهدش رو میخوند بعد از اونجا رد میشد ! ، توی یه گودی کنار یه درخت گردوی بزرگ نگهداشتم ، چشمم رو نمیتونستم از روی درخت بردارم ، عظمتی بود واسه خودش ، کامبیز گفت کاوه میگه این درخت حداقل سالی پونزده هزار تا گردو میده ، زیر لب سوت زدم ، کنار درخت یه خونه داغون آجری بود که دیوار حیاطش با آجرهایی که بی دقت کنار هم چیده شده بودن ساخته شده بود و یه دروازه آهنی که معلوم بود قدیمها قهوه ای بوده به دیوار تکیه داده بود ، دیوار رو اینقد خوب ساخته بودن که از لای آجرها میشد توی حیاط رو دید ، کامبیز به یه سوزوکی دویست و پنجاه که جلو در پارک شده بود اشاره کرد و گفت خونه است !
    کاوه قد بلند بود و موهای وزوزی خرمایی تیره داشت ، تند و تند حرف میزد ، اصلا نمیشد دهن به دهنش گذاشت کلمات رکیک رو با سرعت باور نکردنی با قافیه به هم میچسبوند و تحویل میداد ، روی دستش اثر یه بریدگی بزرگ دیده میشد ، کامبیز بعدا بهم گفت که توی دعوا چاقو خورده و صد تا بخیه بهش زدن و این اثر یادگاری اون دعوا و جای چاقوست ، با من و کامبیز دست داد ، به موتورش اشاره کرد و رو به کامبیز گفت شاخ رو دیدی ؟ تمام لوازمشو نو کردم ، نیش گاز میدم هر خوارکسه که باهام کل بزاره سه سوت زیرمه ..! ، کامبیز گفت ای ول ، کاوه گفت حالا چی شد زیر تخماتو نگاه کردی و مارو دیدی ؟ بالا میشینی و پایینیها رو به کیرت حساب میکنی ..، کسهای نانازو میکنی ماشین ناناز سواری و سالی یه دفعه یهو یادت میفته یه رفیق نالوتی هم اون پایین مایینها زیر کیرمون داره میلوله دو کلوم باهاش اختلاط کنیم ! ، کامبیز گفت اختیار داری ، آقایی ! ، بعد هم قبل از اینکه کاوه شروع کنه و تند تند حرف مفت بزنه داستان پدر اجاره ای و نقشه خودشو واسه کاوه شرح داد ..، حرفهای کامبیز که تموم شد کاوه دستی به کیرش کشید و گفت ای ول ..، چرا هر چی کس و کلاسه میاد سمت شوما ؟ به ما که میرسه کف و جق میشه ...، خندیدیم گفت چی میشد یکی میومد از ما اسپرم مفتی میخواست ؟ خیلی وقته حسرت یه کس ناز به دل این بی صاحاب شده مونده ..، خلاصه رو حاجیت حساب کون .. ، ما هستیم !
    با کاوه خداحافظی کردیم و برگشتیم سمت خونه ، کامبیز گفت راستی درباره خونه شادی اینها بگو ، گفتم خونشون خیلی بزرگه ، حداقل دو برابر خونه شما که حیاط به این بزرگی دارید زمین داره ، خونشون هم خیلی خیلی بزرگه ..، بعد گفتم واست گفته بودم که ، کامبیز گفت حالا که نزدیک هستیم بریم از نزدیک بهم نشون بده ..، شونه ام رو بالا انداختم و رفتم سمت خونه شادی اینها وقتی پیچیدم توی کوچه کامبیز به تابلو اشاره کرد و گفت ببین ! ، توی تابلو آبی رنگ نوشته بود کوچه شهید خلبان بهرام سلامی ! ، گفتم اوه ، اینو ندیده بودم ، جلو خونه مجلل سولماز نگهداشتم کامبیز از ماشین پیاده شد و با تعجب خونه رو نگاه میکرد ، گفتم تو کل این خونه یه خانواده سه نفره زندگی میکنن ! ، باورت میشه ؟ کامبیز گفت اره خیلی بزرگه ..، بعد به سمت در بزرگ و آیفون بزرگ خونه رفت و در مقابل چشمای متعجب من زنگ واحد 4 رو فشار داد ، گفتم چیکار میکنی ؟ گفت بزار ببینیم هستن ؟ با تعجب منتظر موندم که ببینم چی میشه ، یه صدای ظریف از توی آیفون گفت بفرمایید ، صدای زنگدار شادی رو تشخیص دادم ، صداش هم مثل خودش ظریف و ناناز بود ! ، کامبیز گفت منم شادی جان ، کامبیز ! ، شادی با خوشحالی گفت هورا ..و در با صدای دیزززز باز شد ..، به کامبیز نزدیک شدم و با تعجب نگاهش کردم ، گفت اونجوری نگاهم نکن ، شادی دیشب بهم زنگ زد ، کلی حال و احوال کردیم و واسه امروز قرار گذاشتیم ، خواستم واست سورپرایز بشه واسه همین بهت نگفتم ، وارد خونه شدیم ، یه حیاط هزار متری بزرگ با درختهای کاجی که سر به فلک کشیده بودن ، باغچه های قشنگی سرتا سر حیاط رو پوشونده بود و یه پارکینگ مسقف که حداقل ده تا ماشین توش جا میشد جلوی دروازه بزرگ خونه درست کرده بودن توی حیاط خونه یه بنز کروکی آلبالویی زیر سقف پارکینگ یه گوشه واسه خودش افتاده بود ، کامبیز با دست به پهلوم زد و گفت اوه ، اونو ببین ، گفتم اول از همه اون رو دیدم خیلی خوشگله ، کامبیز گفت کروک اینو بکشی پایین و یه دختر خوشگل بغلت باشه و بزنی بری شمال ...، آخ آخ ...، گفتم اوهوم ، تو کف خونه و ماشین بودم و فضا منو گرفته بود ، خونه دو تا در بزرگ داشت درست مثل یه مجتمع مسکونی ! ، ته حیاط دو تا کارگر توی باغچه مشغول باغبونی بودن ، با کامبیز به سمت اولین در رفتیم که دو طرفش دو تا گلدون خیلی بزرگ سفید رنگ گذاشته بودن و توی هر گلدون یه سیکاس بزرگ با برگهای پهن و تمیز خودنمایی میکرد ، جلوی در بین دو تا گلدون یه پادری قرمز پهن کرده بودن ، هیچ زنگی نبود ، کامبیز دستشو به سمت دستگیره دراز کرد اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسه در به سمت داخل باز شد و یه دختر حدودا بیست ساله با یه لباس خاکستری تیره شبیه مانتو و شلوار در رو باز کرد ، یه روسری سفید رو مثل شمالیها روی سرش از پشت گره زده بود ، با دیدن ما پشت در جا خورد و لبخند زد و خودشو کنار کشید که ما وارد بشیم ، توی دستش یه سینی با یه پارچ شربت و دو تا لیوان بود ، حدس زدم که برای اون دو تا کارگر میبره ، کامبیز گفت با شادی خانم کار دارم ، دختر که معلوم بود کارمند اون خونه است با دست راه پله بزرگی رو پشت سرش درست روبروی در نشون داد و گفت طبقه بالا ...، هنوز حرفش تموم نشده بود که سر و کله ماندانا از بالای پله ها پیدا شد ، یه دامن کوتاه صورتی پاش کرده بود و بلوز سفید آستین کوتاه با نقش گلهای رز صورتی ، موهای بلندش رو پخش کرده بود روی سینه و کمرش ، پدرسگ خیلی تو دل برو بود با اون لبخند قشنگش و دندونهای سفید و بی نقصش ، از دیدنش جا خوردم ، منتظر دیدن شادی بودم نه ماندانا ، اما از دیدنش خوشحال شدم ، وارد شدم و به سمتش رفتم یکی دو تا پله پایین اومد که زودتر بهم برسه ، سلام کرد و گفت شادی رفت دستشویی ، سلام کردم و بغلش کردم و لبهاش رو بوسیدم ، کامبیز هم نزدیک شد و باهاش روبوسی کرد و گفت هر روز خوشگلتر میشی ها ...، لبخند زد و تشکر کرد ، بالای راه پله یه محوطه فرش شده نسبتا بزرگ بود که یه در بهش باز میشد و پلکان به سمت بالا ادامه پیدا میکرد ، کنار در که باز بود یه میز گرد چوبی گذاشته بودن که روش یه گلدون کریستال با دو سه تا شاخه گل گلایل به چشم میخورد ، یادمه گلایل هنوز گل ختم و عزاداری نشده بود ، اینکه دسته گلهای عزا رو با گلهای گلایل تزئین میکنن بعدا مد شد ، معلوم بود که خونه از دو تا بلوک کاملا مجزا ساخته شده ، سمت راست و سمت چپ ، بعدا فهمیدم که تو بلوک سمت راست مامانش زندگی میکنه و بلوک سمت چپ دست دخترهاست که هر کدوم یه آپارتمان مجزا توش داشتن و دو تا بلوک ساختمون از طبقه آخر که یه پنت هاوس خوشگل بود و از ایوون های سرتاسری خونه به هم راه دارن ...، ماندانا جلو و ما پشت سرش به سمت در رفتیم ، همون لحظه شادی یهو توی در پیداش شد ، یه تیشرت تنگ سفید با نقشهای خاکستری تنش بود و نوک ممه های بیرون زده و نسبتا کوچیکش کاملا بیرون زده بود ، مشخص بود که سوتین تنش نیست ، یه شلوارک جین آبی پاش کرده بود که با شورت هیچ فرقی نداشت و تمام پاهای سفید و قشنگش لخت بود و یه کفش ورزشی به رنگ آبی کمرنگ با جوراب سفید پاش کرده بود ، موهاش رو مرتب روی سرش بسته بود و به پهنای صورتش میخندید ..، با دیدن کامبیز آهی از سر خوشحالی کشید و به سمتش دوید و پرید توی بغلش و پاهاش رو از پشت دور کمر کامبیز گره کرد و لبهاش رو به لبهای کامبیز چفت کرد ..، منظره دل انگیز و رمانتیکی بود ، باعث شد نا خود اگاه دوباره برم سمت ماندانا و یه لب جانانه ازش بگیرم ، گفتم اینجا چیکار میکنی ؟ گفت من تقریبا هر روز یا یه روز در میون به شادی سر میزنم اما امروز چون بهم گفته بود احتمالا شما میاین یکم بیشتر موندم ..، دستم رفت سمت رونش و دامن کوتاهشو بالا زدم و در حالی که لبهای خوشرنگش رو میمکیدم کونشو با دست لمس کردم ، شادی بالاخره بعد از چند دقیقه رضایت داد که کامبیز رو ول کنه و بیاد پایین ، آپارتمانش از خونه ما بزرگتر بود ، حس حقارت به آدم دست میداد ..، وسایل شیک خونه اش همه با رنگهای شاد آبی روشن و سبز روشن بود و با رنگ پرده های توری قشنگ خونه همخوانی داشت ، شادی دست ما رو گرفت و به سمت جایی که باید آشپزخونه میبود کشوند ، آشپزخونه کابینت و گاز و یه یخچال بزرگ داشت اما از قابلمه و وسایل برقی که معمولا توی هر آشپزخونه ای هست خبری نبود ، معلوم بود هیچوقت کسی توی اون آپارتمان آشپزی نکرده ، در اصل مثل یه آبدارخونه بزرگ ازش استفاده میشد ، یه سماور برقی شیک و یه قوری سفید رنگ قشنگ روش بود و کنارش یه سینی و چند تا استکان به چشم میخورد ، شادی از توی یخچال یه بطر شراب که شیشه سبز رنگ و دهنه درازی داشت در آورد و گفت بزنیم به سلامتی ، کامبیز خندید و گفت نه عزیزم امروز نه ..، یکم با حمید دیرمون شده ، دو سه تا کار داریم که باید هماهنگ کنیم ، فقط اومدم که بهت سر بزنم دلم واست تنگ شده بود ، یه روز دیگه یا ما میایم یا شما بیاین و یه دل سیر شراب میخوریم با جوجه کباب ..، این شراب آنژو رو هم نگهدار برای اونروز ، شادی گفت اوه ..، اولین نفری هستی که شراب آنژو رو از روی شیشه اش تشخیص داد ..، کامبیز گفت بالاخره هر کی یه تخصصی داره ، ماندانا که ساکت بود با شیطنت خندید و گفت فک میکردم تخصصت تو یه کار دیگه است ..، هممون خندیدیم و کامبیز جواب داد نه دیگه کت استادی رو دادیم به ایشون ، و به من اشاره کرد و ادامه داد ایشون الان سمت استادی دارن به بنده ! ، خندیدم و گفتم شکسته نفسی میفرمایید استاد ..، شادی گفت بسه دیگه هی تعارف تیکه پاره نکنید ، استادی تو رختخواب معلوم میشه ..، هر کی از شب تا صبح دووم بیاره استاده ، وگرنه تو بار اول همه استادن ..! ، هممون خندیدیم و کامبیز گفت البته حق با شماست ..، بد جوری به دلم صابون زده بودم که دستی به سر و گوش شادی بکشم ، اما کامبیز راست میگفت و باید زودتر میرفتیم ، با دخترها خداحافظی کردیم و از اون خونه اعیونی بیرون اومدیم ...

  24. #174
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت چهارم ( سرانجام پدر اجاره ای 4)



    در خونه رو که پشت سرمون بستیم در حالی که به سمت ماشین من میرفتیم گفتم حالا مطمئنی نسرین زنگ میزنه ..؟ ، کامبیز گفت بشین تو ماشین جوابتو بدم ، نشستم پشت ماشین و روشن کردم و دور زدم ، کامبیز گفت نسرین میخواد حتما بچه دار بشه ، بخاطر همین هم مجبوره چند روز پشت سر هم توی روزهایی که احتمال تخمک گذاری بیشتره سکس داشته باشه ، اینه که مطمئن باش امروز هم بهت زنگ میزنه ، گفتم اونوقت اس یک چی اگه پایه نشد چیکار کنیم ؟ کامبیز گفت میشه ..، دنبال پوله ..، بوی پول به دماغش بخوره همه کار میکنه ..، تازه سهیلا هم هست ..، گفتم رو اون حساب نکن ، اینقد اوضاعش خرابه که عمرا به کارمون بخوره ..، چند بار هم گفته منو قاطی این بازیها نکنید ..، اون فقط بدرد این میخوره که بیاد و بماله و بخوره و بخوابه و بده و بره ! ، کامبیز گفت ها ها ای ول خوبه عاشق این یکی نشدی ، گفتم دهنت سرویس مگه من عاشق ماندانا شدم که میگی خوبه عاشق این یکی نشدم ؟ کامبیز گفت فقط روزی صد بار به خودت بگو که یه وقت درگیر عاطفی نشی باهاش که دیگه بساط داریم ، گفتم حواسم هست ، گفت تو حواست هست اما ماندانا خیلی تو دلبری ماهره ..، گفتم چشم استاد ....، کامبیز گفت منو دم خونه بنداز پایین ، من میرم و با اس یک و کاوه هماهنگ میکنم ، بعد از ظهر هم سفارش شام میدم و میام پیشت ، تو هم زودتر برو هم با اس دو صحبت کن که شب تا دیروقت نگهش داری هم اینکه وقتی نسرین زنگ زد بکشونی بیاریش خونه ...، گفتم چشم ...، خندید ... ، گفتم میخواستم یه سر برم خونه خودمون ، کامبیز گفت امروز رو بیخیال شو ، گفتم ننه ام راه میفته میاد ، کامبیز گفت من اجازه ات رو میگیرم ، خندیدم و گفتم اوه یادم رفته بود که تو پدر خونده ام شدی ، منبعد اجازه خواستم به تو زنگ میزنم ، اینطوری بهتره ، تو از مامانم خیلی راحت تر خر میشی !! ، کامبیز قاه قاه خندید ..، دم خونشون پیاده اش کردم و دور زدم و رفتم سمت خونه ارواح ...
    اس دو مشغول نظافت بود ..، بهش نزدیک شدم و گفتم امروز میتونی بمونی ؟ لبخند زد و گفت آقا رضا اینجاست ، گفتم امشب مهمون دارم و اگه بمونی حسابی از خجالتت در میام ..، چشماش برق زد و لبهاش به خنده وا شد ..، پول لامصب عین نوشدارو میمونه ، رو شکم مرده بزاری پا میشه و برات عربی میرقصه ، گفتم هم فاله و هم تماشا ، مثل قدیما یکم میرقصی و پیش من و کامبیز میشینی شب هم با هم شام میخوریم و خودم میرسونمت خونه ، اضافه کردم البته با دست پر !! ، خندید ..، گفتم فقط یه چیزی ..، گفت هان ؟ گفتم اون یکی سارا هم شب میاد ، گفت اه راستی ؟ گفتم آره فقط اصلا به روی خودتون نمیارید که همدیگه رو میشناسید ، اون امشب با یکی از دوستای من میاد تو هم وانمود کن دفعه اولی هست که میبینیش ! ، سارا خندید و گفت چشم ..، بعد گفت رضا رو چیکار کنم ؟ گفتم نمیدونم میخوای با آژانس ببرش و بزار خونه و برگرد ، گفت نه ، زنگ میزنم شاهرخ یا سپیده بیان و ببرنش ، با تعجب گفتم سپیده ؟ گفت خواهرم ..، گفتم آهان ...، باشه ..
    ساعت حدودای چهار بعد از ظهر بود که تلفن زنگ خورد ، گوشی رو برداشتم و گفتم الو ..، صدای دلنواز نسرین از اونور خط گفت سلام ..، دلم میخواست بگیرم تا میخوره بزنمش ، یادم افتاد که چقد این چند روزه سرم شیره مالیده بود ، بعد با خودم گفتم حق با کامبیزه ، نمیتونست راستشو به من بگه ..، گفتم سلام عزیزم خوبی ؟ با صدای آرومی گفت اوهوم ، تنهایی ؟ گفتم آره ..، گفت الان هیچی تنم نیست جز یه جوراب رنگ پا ..، گفتم جووون ، مهدی کجاست ؟ گفت پایین ..، داره آشپزی میکنه ..، گفتم گربه رو خوب دم حجله کشتی ها ..، خندید و گفت نه ..، اینطوری هام نیست ، بهم کمک میکنه ، خندیدم ، گفت موهاش رو کامل زدم ، گفتم چی ؟ گفت موهای نازمو کامل زدم بخاطر تو ، الان صافه صافه ..، میخوای بهش زبون بزنی ؟ گفتم اوهوم ..، جووون ، گفت پاشو بیا ..، گفتم مگه نمیگی مهدی هست ؟ گفت کاری به ما نداره اما اگه ناراحتی میفرستمش بره ، دلم میخواد بیای منو این شکلی ببینی ، گفتم جووون قربون اون تن ناز و سفیدت برم اما امشب نمیتونم بیام ، لحن صداش عوض شد و با یکم عصبانیت پرسید چرا ؟ تو دلم خندیدم و گفتم آخه امشب مهمون دارم ، گفت خوب کنسل کن ، گفتم دلم میخواد اما خیلی زشته ، یکی از دوستان با خانمش شب میان اینجا ، کامبیز هم هست ، دوستمون یه ملکی داره میخوایم با کامبیز ازش بخریم ، بعد یکم سکوت کردم که تو ذهنش حرفهام رو حلاجی کنه و بعد گفتم خوب شما پاشید بیاید ، بالاخره یه فرصتی پیدا میکنیم دامنتو میزنم بالا و زیرشو نگاه میکنم ، یکم سکوت کرد ..، بعد تیر خلاص رو زدم و گفتم رفیقم خیلی پولداره ، شاید تونستی راضیش کنی اونهم تو کار شریک بشه ..، ما چون خودمون الان میخوایم ملکش رو بخریم نمیتونیم حرف کار دیگه ای رو بهش بزنیم اما اگه خودت بیای احتمالا بتونی راضیش کنی ، نسرین یکم فکر کرد و بعد گفت باشه ، بزار به مهدی بگم ، گفتم پس شام منتظرتون هستم ، نسرین با یکم مکث گفت مزاحمت میشیم .
    طبق معمول حرفهای کامبیز درست از آب در اومده بود ..، تو دلم خندیدم و به خودم وعده یه هیجان تازه رو دادم ..، صدای آیفون بلند شد ، فکر کردم کامبیز اومده ، نگاهی به ساعت انداختم از پنج گذشته بود با خودم گفتم خوب خودشو زود رسوند ، فقط یه شورت تنم بود ، میخواستم از اتاق بیرون بیام که با خودم فکر کردم شاید کامبیز تنها نباشه واسه همین شلوارک و تیشرت پوشیدم و دو سه دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم ..، از اتاق بچه صدای حرف زدن میومد ، یهو یادم افتاد سارا زنگ زده که شاهرخ بیاد دنبال بچه ، با خودم گفتم خوب شد شلوارک و تیشرت پوشیدم ، به اتاق بچه که نزدیکتر شدم حس کردم دو تا زن با هم حرف میزنن و کلی تعجب کردم ، در اتاق باز بود اس دو کونش به در بود و رضا رو از روی تخت برداشته بود و داشت میداد بغل یه زن دیگه که ساک بچه دستش بود ، حداقل هفت هشت سالی از سارا کوچیکتر بود ، فورا فهمیدم که خواهرشه ، هم از قیافه اش و هم از اینکه یادم افتاد که گفته بود شاید خواهرش سپیده بیاد دنبال بچه ...، سپیده بد نبود ، نسبتا خوشگل بود و به خودش رسیده بود و آرایشی داشت ..، با خودم گفتم اینقد صنم دارم که این یکی توش یاسمنه بزار فعلا اینهایی رو که زاییدیم بزرگ کنیم تا بعد ! ، دختر با دیدن من لبخند زد و سلام کرد ، جواب سلامشو دادم ، سارا هم به سمت من برگشت قبل از اینکه معرفی کنه گفتم سپیده خانم ایشون هستن ؟ سارا لبخند زد و گفت بله ، خواهرمه ..، دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم خوشبختم ، سپیده بچه رو از روی دست راست به دست چپش منتقل کرد و دست راستش رو به سمتم دراز کرد ، دستش رو توی دستم فشردم ، بنظرم تمام سکسها از همینجا شروع میشه ، اصلا خود دست دادن با زن یه کار سکسی هست ، از نظر من دستهایی که گوشتالو هستن و یکم عرق دارن همیشه خیلی سکسی تر هستن ، دستهای کشیده و ظریف معمولا مال زنهایی هستن که سخت میدن ! ، و اگه زن دستش زمخت باشه معمولا معنیش اینه که یا اون زن فامیلته یا اینکه کردنش عین آب خوردن میمونه ! چون صاحب دستهای زمخت معمولا طرز فکر سنتی دارن ، اگه صاحب همچین دستی باهات دست داد معنیش اینه که یا دیگه هفت خان رستم رو رد کردی و الان آماده دادنه یا اینکه طرف کلا حق داشته باهات دست بده و فامیل نزدیکه ! ، خلاصه دستهای سپیده گوشتی و بود و یکم از عرق خیس بود و حس خیلی خوبی بهم داد ..، سارا زود خواهرشو راهی کرد و فرستادش خونه ..، گفتم خواهرت عین خودت میمونه ، اگه نمیگفتی هم راحت میفهمیدم خواهرته ، گفت آره خیلیها تو نظر اول اشتباه میگیرن ، با خنده گفتم شوهرت اشتباه نگیره ! ، به زور خندید ، حس کردم قبلا خودش هم به این قضیه فکر کرده و زیاد خیالش راحت نیس ..، یه ثانیه سکوت کرد و بعد با خنده گفت فوقش اینه که اشتباه میگیره ، هم سپیده بنده خدا به یه نوایی میرسه هم شاهرخ بدبخت که زنش داره جای دیگه میده ! ، خندیدم و گفتم حالا مگه خبریه ؟ گفت نه بابا اما خوب پنبه و آتیشه دیگه ، نمیشه بزاریشون کنار هم بگی نسوزون ! ، خندیدم و گفتم فک کنم شاهرخ پنبه است و سپیده آتیش ، قاه قاه خندید و گفت آی گفتی !
    تلفن زنگ زد ، گوشی رو برداشتم ، کامبیز گفت الو حمید ، گفتم جان ؟ گفت نسرین زنگ زد ؟ گفتم اوهوم ، گفت شب میان ؟ اوهوم ، خندید و گفت ای ول ، دیدی گفتم ؟ گفتم بله استاد فرموده بودین ! ، خندید و گفت اینور هم ردیفه ، سارا و کاوه با هم میان ! ، خندیدم و گفتم خوب آره دیگه هر چی نباشه زن و شوهرن ! ، کامبیز خندید

  25. #175
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت پنجم ( سرانجام پدر اجاره ای 5)



    یکساعتی میشد که بساط بزن و بکوب توی زیرزمین پهن بود و همگی روی تخت نشسته بودیم اونوقتها اگه صدای موزیک از خونه ات شنیده میشد یهو میدیدی یه آدم ریشو دم خونه ات زنگ میزنه و بعد هم بدون اجازه میریختن توی خونه ات ..، اما خوبی اون خونه به این بود که اگه توی زیرزمین خودتو میکشتی هم صداش تو طبقه بالا شنیده نمیشد چه رسه به کوچه ..، کاوه و اس یک چنان تنگ هم نشسته بودن که اگه نمیدونستم واقعا فک میکردم زن و شوهر هستن ، اس دو کفشهای پاشنه بلندش رو در آورده بود و با جوراب و دامن کوتاه یه دل سیر رقصید و بعد نشست کنار من و کامبیز ، مهدی و نسرین هم کنار هم نشسته بودن ، نسرین همون جوراب رنگ پای نازک رو که گفته بود با یه دامن کوتاه مشکی و بلوز سفید و مشکی تنش کرده بود و به مهدی تکیه داده بود و با آهنگ دستشو تکون میداد ، گفتم اینجوری که نمیشه باید بیاید وسط ، سارا از نفس افتاد بسکه رقصید ، بلند شدم و دست نسرین رو گرفتم و گفتم یالله ..، نسرین یکم ناز کرد و بعد بلند شد و شروع کرد به رقصیدن ، الحق هم که چه رقصی میکرد ، دل همه رو برده بود ، رو به کاوه کردم و گفتم به خانمت بگو پاشه برقصه دیگه ..، کاوه یه تکونی به اس یک داد و گفت پاشو یه قری بده روی همه رو کم کن ببینیم ..، اس یک بلند شد و شروع کرد به قر دادن با آهنگ ..، جوراب نپوشیده بود و با ریتم آهنگ عمدا طوری قر میداد که دامن کوتاهش بالا بره و پاهای لختش تا قسمت بیشتری معلوم بشه ، مهدی چشماش با پاهای سارا حرکت میکرد ، با کامبیز نگاهی به هم انداختیم و لبخند زدیم ، تا اینجا که همه چیز طبق پیش بینی ما اتفاق افتاده بود ، اما برای قسمتهای بعدی حتی ما هم آمادگی نداشتیم ..، بالاخره نسرین و سارا هم خسته شدن و سارا واسه خودش و نسرین دست زد و رفت که بشینه ، شیشه مشروب توی یخدون کنار دست مهدی بود ، سارا به مهدی نزدیک شد و کنارش جای نسرین روی تخت نشست و رو به مهدی گفت آقا مهدی میشه یه پیک برام بریزی ؟ من هم وقتی دیدم نسرین هم تصمیم داره بشینه بلند شدم و بهش نزدیک شدم و دستش رو گرفتم و گفتم نسرین خانم بیا با آقا کاوه آشنات کنم ..، نسرین لبخند زد و با من اومد و کنار کاوه نشستیم ، کاوه جابجا شد و گفت به به آبجی شوما بفرما اینجا ..، بعد هم یکم جابجا شد و به بغل دست خودش اشاره کرد ، نسرین یکم تردید کرد اما بعد رفت و کنار کاوه نشست من هم کنارشون نشستم و شروع کردم با خالی بندی و آب و تاب درباره کار کاوه و پولش که از پارو بالا میرفت واسه نسرین تعریف میکردم و کاوه هی سری تکون میداد و میگفت آقا حمید به ما نظر لطف دارن اگرنه از این خبرهام نیس ..، یه آب باریکه ای هس میاد و میره و دلمون خوشه که به کسی بدهکار نیستیم ..! ، گفتم بله خدا از این آب باریکه ها نصیب کنه والله ، آب باریکه شما اندازه شط العرب آب داره و قابل کشتیرانی هست ! ، کاوه خندید و گفت حمید آقا حالا دوزار بابای ما ارث و میراث گذاشت اینقد گفتن نداره که ..، گفتم دیگه نگو آب باریکه ، کامبیز و اس دو سرشون تو کون هم بود و گاهی یهو میخندیدن و مهدی و اس یک مشغول میگساری بودن ، یه لحظه دیدم که سارا موقعی که داره مشروبشو میخوره طوری که مثلا کسی نبینه آروم با پاش ممالید به پای مهدی ، مهدی بهش نگاه کرد و به پهنای صورتش خندید ..، جامشون رو به هم زدن و دوباره سر کشیدن ، گفتم نسرین جون و آقا مهدی هم تو کار واردات لوازم صوتی تصویری هستن ، کارشون خیلی درسته ، ما دو سه تا پارتی باهاشون شریک شدیم هم سودش خوبه هم واقعا خوش قول و خوش حسابن ، کاوه گفت ای ول ، اتفاقا تو فکر بودیم یه کارو کاسبی اینطوری واس خودمون دست و پا کنیم بوگو بینیم آبجی چطور مطوریاس ؟ سودش خوبه ؟ چقدی پول میخواد ؟ نسرین پای خوشگلشو توی اون جوراب سکسی جابجا کرد و گفت خوب هر چقد پول بیشتر باشه البته سود هم بیشتره ..، کاوه گفت خوب اخه آبجی هر کاسبی یه کششی داره مثلا ما مدتی تو کار آهن بودیم لامصب هرچی پول میریختیم توش معلوم نیمیشد ، یه روز نشستم دیدم بیست تومن تو کار دارم و باز هم کمه ..، نسرین چشماش چهارتا شد و گفت بیست میلیون ؟ کاوه خندید و گفت ریفیق من همین الان نود میلیون آهن داره و باز میگه کمه ..، خلاصه یه کاری هم میبینی مثل بقالی ، با دویست سیصد هزار تومن راه میفته و بیشتر کشش نداره ..، خواستیم ببینیم کار شوما چطوریاس ..، از اطلاعات کاوه تعجب میکردم ، نسرین واقعا قانع شده بود که با یه سرمایه دار بزرگ و جوون طرفه که حسابی کاسبه ..، اس یک پاهاش رو طوری گذاشته بود که مهدی راحت بتونه بدون جلب توجه دستمالیش کنه ، که البته از چشمای من دور نبود ..، چشمای مهدی از مستی و شهوت قرمز شده بود و پیکش رو کنار پای لخت سارا گذاشته بود و با دست آروم پاهاش رو میمالید و سارا هم لبخند میزد ، با دیدن این صحنه ها کاملا راست کرده بودم ، همه حواس مهدی پی سارا بود کاوه رو به نسرین که تقریبا بهش چسبیده بود گفت مثلا تو کار شوما یه میلون پولی به حساب میاد ؟ کاوه به ملیون میگفت میلون ، خیلی جلوی خودمو گرفتم که نخندم کامبیز در حالی که سرش تو سر اس دو بود پغی زد زیر خنده ، انگار که داره به حرف اس دو میخنده ، قیافه نسرین هم دیدنی بود ، خنده اش گرفته بود و سعی میکرد مثل من نخنده ، پای خوشگلش توی جوراب سکسی نزدیکم بود آروم دستمو بهش نزدیک کردم و از ساق پاش یه ویشگون گرفتم ، بهم نگاه کرد و لبخند دلبرانه ای تحویلم داد و رو به کاوه گفت خوب بله ..، توی کار ما یه ملیون خوبه ..، اگه چند میلیون تومن جنس رو با لنج بیاریم باید چند پارتش کنیم و ممکنه به راحتی گیر مامورها بیفته و کل سرمایه به باد بره اما وقتی حدود یکی دو میلیون باشه میشه راحت و کم ریسک جنسها رو به تهران رسوند و آب کرد ..، کاوه گفت بدمون نیمیاد یه امتحانی بزنیم ..، بعد رو به کامبیز که هنوز مشغول اس دو بود کرد و گفت هی کامبیز چی میگی ؟ میشه ما هم یه پولی بزاریم وسط ؟ کامبیز گفت اگه نظر منو میخوای همون بچسب به ملک و املاکت ، تو این ساختمون کلنگی کوفتی رو تو ده ونک همچین بهش چسبیدی که انگار طلا داری ، اگه بری جنس الکترونیک بیاری و اینطوری بهش بچسبی و نفروشی که دو روزه جنست کوفت میشه ..، اخمای نسرین توی هم رفته بود و از اینکه ممکنه یه شریک جدید رو به راحتی از دست بده ناراحت شده بود ، کاوه گفت قضیه اون کلنگیه فرق داره دادا ..، اون کلنگی به قول تو کوفتی قراره از کنارش اتوبان رد بشه و طلا میشه ..، تو هم میدونی و کیرتو راست کردی که بکنی توش نگو ما نمیدونیم ..، آره دادا ..، بعد رو به نسرین که با شنیدن این حرف کاوه لبخند زده بود گفت ببخشید آبجی ، از دهنمون پرید ، این نالوطی فک میکنه با بز اخوش طرفه ..، بگه آره ما هم سرمون رو تکون بدیم و بگیم تو راست میگی ، آره ..، خندیدم و گفتم باشه حالا ..، ترش نکن کاوه ..، مشروب بزن ، بعد هم پیکش رو پر کردم و دادم دستش ، کاوه گفت حمید این آب شنگولی ها چیه میدی به خورد ما ، یه ساعته داریم میخوریم هنوز یه ذره هم مارو نگرفته ، عرق سگی نداری ؟ از این حرفش همگی زدیم زیر خنده ..، کاوه گفت والله بابا ، اینها سوسول بازیه ... ، بعد بازوی لخت نسرین رو آروم لمس کرد و رو به نسرین گفت اینها رو ول کن آبجی اینها تو فکر اینن ملک مارو مفت بزنن تو گوشش ، بیا ما به کاسبی خودمون برسیم ..، بوگو آبجی ..، تو کار شوما سود چند درصده ؟ بعد هم توی سر و صدا و مثلا طوری که کسی متوجه نشه گفت اینقد ماشالله شوما خوشگلی آدم والله میخواد با شوما شریک بشه ، نسرین لبخند زد و شروع کرد درباره کارش با کاوه صحبت کردن ..، کامبیز گفت من و سارا میریم بالا یه زنگ بزنیم واسه شام و سور و سات شام رو فراهم کنیم ..، سری تکون دادم و تایید کردم ، چشمکی به من زد و رفت ، مهدی حسابی سرش گرم شده بود و یه پیک مشروب میخورد و هی با پر و پاچه لخت سارا ور میرفت ، مستی اینقد هوش از کله اش پرونده بود که دیگه حواسش نبود که این مثلا زن یه لاتی مثل کاوه است ، کاوه یهو یه نگاهی به مهدی انداخت که دستش روی پای لخت سارا بود و داشتن ریز ریز حرف میزدن میخندیدن ، یهو همونطوری که داشت مثلا جدی درباره بیزینس صحبت میکرد زیر لب شروع کرد به غرولند کردن و گفت لا اله الا لا ..، مردیکه دستشو تا مفرغ کرده تو کس زن ما ..، بعد رو به نسرین گفت اگه شوما طرف حساب ما نبودی همین الان با ضامندار از وسط نصفش میکردم ، غرولندش آروم بود و توی سر و صدای موزیک گم شده بود ، مهدی هم اینقد مست بود و حواسش پی کس و کون سارا بود که اصلا نفهمید کاوه چی گفته ، فقط نسرین از ترس لرزید و یه نگاه سریع به مهدی انداخت ، قبل از اینکه نسرین مهدی رو صدا کنه و بهش بگه که دستشو از روی پای لخت سارا برداره کاوه دستشو گذاشت بالای رون خوشگل و سکسی نسرین ، نسرین نگاهش رو از سمت مهدی به سمت کاوه برگردوند ، کاوه گفت اونو ولش کون ..، همین الان جلوش بیا تو بغلم که تلافیشو در بیارم که به زنم دست زده ، عوضش منم یه تومن تو کار باهاتون شریک میشم کاری هم به کار شوهرت ندارم ، گفتم کاوه ...، با چشمای قرمز ورقلنبیده نگاهم کرد و گفت خفه ..، تا همینجاش هم حرمت میزبانیتو نگهداشتم که ناکارش نکردم ..، زنمو دستمالی کرده باید زنشو جلوش دستمالی کنم یا همینجا جفت گوشاشو میبرم بعد هم دست کرد توی جیبشو یه چاقوی کوتاه ضامندار رو توی دستش گرفت..، بعد رو به نسرین گفت همین الان بیا بغلم ، اگه نیای به مولا پا میشم یه کاری میکنم که اگه زنده موند شیش ماه بره گوشه بیمارستان ..، نسرین بدجوری تو شیش و بش مونده بود ، از یه طرف قیافه جدی کاوه و لحن عصبانی و لاتیش جای شک باقی نمیذاشت که الان پا میشه و خون بپا میکنه ، از یه طرف هم وعده یه میلیون تومنی کاوه خیلی اغوا کننده بود ، از طرف دیگه هم دیدن مهدی که بیخیال همه این حرفها سرش رو به سر سارا چسبونده بود و داشت بزور مشروب تو حلقش میریخت و دامنش رو یکم بالا داده بود و دستش روی رون لخت سارا میمالید باعث شد که تصمیمش رو بگیره ..، مهدی یهو متوجه شد که سر و صدای صحبت نمیاد و فقط صدای موزیک شنیده میشه ، بالاخره دستشو از روی رون لخت سارا برداشت و به سمت ما نگاه کرد و دید که ماها همگی داریم نگاهش میکنیم ، با وجود مستی فهمید که بد جوری گاف داده ، اما خودشو به نفهمی زد و گفت چی شده ؟ نسرین با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت چیزی نشده ، بعد هم جلو چشمای متعجب و از حدقه بیرون زده مهدی یکم دامنشو بالا زد و قسمت بیشتری از رون خوشتراش خودشو توی اون دامن کوتاه و جوراب نازک سکسی بیرون انداخت و نشست روی پای کاوه ...! ، پیک مشروب از دست مهدی افتاد و نیم خیز شد ، اما نسرین از جاش تکون نخورد ..، سریع خودمو به مهدی رسوندم و گفتم بشین ، گفت نیگا کن دستش کجای زنمه ..! ، اروم گفتم اول به اون یکی دستش نگاه کن که چاقو ضامندار دستشه ، بعدشم وقتی دستت اونجای زنش بود یادت نبود ؟ بشین این مردیکه دیوونه است میزنه آش و لاشت میکنه شب جمعه ای باید بریم بیمارستان ...، کاوه به نسرین اشاره کرد و گفت این خوشگله پیشمرگت شد ..، وگرنه تا الان گوشه سردخونه بودی ، بعد هم دستشو انداخت و دامن کوتاه نسرین رو باز هم بالاتر کشید و رو به سارا گفت حساب تو رو هم تو خونه میرسم ..، سارا مثلا از ترس کز کرده بود ..، نسرین هم چیزی نمیگفت ، مطمئن بودم واسه بیزنس قبلا هم تو بغل طرف حسابهاش رفته و این قضیه براش تازگی نداشت ..، گفتم آقا من میگم حالا که قراره شریک بشید کامل شریک بشید ! ، نسرین لبخند زد و کاوه و مهدی گفتن یعنی چی ؟ به کاوه گفتم یعنی این زن تورو دستمالی کرده ، تو هم زن اینو بغل کردی و دستت زیر دامنشه ..، حداقل دیگه دعوا نکنید و مهمونی منو به گه نکشید ، راحت شریک بشید بره ! ، کاوه غرولندی به علامت مخالفت سرداد اما مهدی با اینکه قیافه اش در هم بود چیزی نگفت ، گفتم عوض اینکه واسه خانمت خط و نشون بکشی که بریم خونه فلان میکنم با اونی که تو بغلته راحت در مورد معامله صحبت کنید و بزار زنت هم راحت با مهدی به مشروب خوریشون برسن ، بعد میریم شام میخوریم و همه شاد و خوشحال میریم خونه ... ، صبح هم پا میشید و مستی از سرتون میپره و همه چی یادتون میره ..، کاوه گفت ما که با این شریک خوشگلمون داریم اختلاط میکنیم و به حرمت شوما که میزبانی هیچی نمیگیم ..، بعد رو به سارا گفت یه شبه دیگه تو هم هر غلطی میخوای بوکونی بوکون اما از فردا من همونم ها ..!

  26. #176
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت ششم ( سرانجام پدر اجاره ای 6)



    سارا خندید و با سر تایید کرد و دوباره خزید و خودشو به مهدی نزدیک کرد و پای لختشو دوباره به پای مهدی چسبوند و با شیطنت به مهدی چشمک زد و گفت یه پیک میریزی برام ؟ مهدی به کاوه که دستش تقریبا روی بالای رون نسرین بود نگاهی انداخت و بعد به سارا نگاه کرد و موقعیت خودشو سبک و سنگین کرد و ترجیح داد هیچی نگه ..، به سارا لبخند زد و شیشه مشروب رو برداشت و پیک سارا رو پر کرد ..، نسرین نگاهم میکرد و با نگاهش ازم میخواست که از توی بغل کاوه درش بیارم و خودم باهاش سکس کنم اما وقتی یادم میفتاد که چه کلاه گشادی سرم گذاشته با خودم فکر میکردم واسه اینکه از فکر پدر اجاره ای در بیام این بهترین راهه ... ، نگاه ملتمسانه نسرین رو ندیده گرفتم و خودمو به مهدی و سارا نزدیک کردم و رو به مهدی گفتم پیک منو هم پر کن ... ، کاوه گفت عجب هیکل بیستی داری شریک ...! ، مهدی سعی کرد نگاهش رو از اون سمت بدزده اما من بهشون نگاه کردم و دیدم که کاوه داره با دست سینه خوشگل نسرین رو از روی لباس میماله ، مهدی یه نگاهی به سارا انداخت اما باز جرات نداشت از ترس کاوه به سارا دست بزنه ، همونطوری که پشتم به نسرین و کاوه بود دستمو دراز کردم به سمت پای سارا و دامنش رو از روی پاش آروم کنار انداختم ، رونهای لخت و سکسیش بیرون افتاد و یه قسمتی از شورت نخی سفیدش هم معلوم شد ..، سارا ریز خندید ..، دست مهدی رو گرفتم و روی رون لخت سارا گذاشتم ، مهدی به کاوه اشاره کرد و زیر لب گفت اون چی ؟ گفتم اون دو برابر تو مشروب خورده هیچی حالیش نیست ، الان هم که خودش گفت راحت باشید ..، راحت باش دیگه ...، مهدی لبخندی زد ، یه نگاهی به کاوه انداخت که سخت مشغول ور رفتن با نسرین بود ، سری تکون داد و سرشو به سر سارا نزدیک کرد و اون رو بوسید ، سارا خودشو به مهدی نزدیکتر کرد ، رو به کاوه گفتم کاوه پشتتو به ما کن که مهدی رو نبینی میترسم دوباره بزنه به سرت ، کاوه گفت من تو کونم هم چشم دارم بعد هم در حالی که نسرین هنوز توی بغلش بود و دیگه به موقعیت خودش عادت کرده بود کمی چرخید و صورتشو به صورت نسرین نزدیک کرد و گونه نسرین رو بوسید ، دستمو بردم سمت سینه سارا و از روی لباس سینه اش رو مالیدم و گفتم شوهرت مث شیر نر میمونه تا سیر نشده نمیشه سمت طعمه اش رفت اینه که تو فعلا باید جور دو نفرو بکشی !! ، مهدی و سارا خندیدن ، مهدی با دیدن من که راحت با سر و سینه سارا ور میرفتم ترسش ریخت و جری شد و دستشو برد لای پای سارا و از روی شورت کس خیسشو مالید ..، یه نگاهی به سمت کاوه و نسرین انداختم ، نسرین جلوی کاوه نشسته بود و پاهای خوشگلش یه وری روی هم بود ، دستهای کاوه توی سر و سینه و روی رونهای خوشگل نسرین ول میچرخیدند ، نسرین لبخند به لبهاش داشت ، سارا جهت نگاه منو تعقیب کرد و با دیدن لبخند نسرین زیر لب طوری که فقط من و مهدی بشنویم گفت آره بخند ، الان که یه چیز سی سانتی رو فرو کرد توی کست و عین کباب به سیخت کشید ببینم باز هم میخندی ؟ مهدی با تعجب به سارا نگاه کرد ، سارا خندید و گفت جدی گفتم ..، با خودم گفتم ببین جنده خانم تو یکی دو ساعتی که با کاوه بوده کی وقت کرده کیر کاوه رو ببینه ! ، سارا یه پیک دیگه مشروب بالا انداخت و دستشو به سمت کیر مهدی جلو برد و از روی لباس کیرشو مالید ..، کاوه دامن کوتاه نسرین رو بالا داده بود و با لذت تن لخت و کس قلنبه نسرین رو توی اون شورت توری تماشا میکرد ، کاوه به مهدی که الان دیگه شورت سارا رو نصفه پایین کشیده بود و دستش توی کس سارا بود نگاهی انداخت و گفت زن ما به اندازه خانوم خوشگل شوما لوند هست ؟ مهدی جوابی نداد ، گفتم کاوه کاندوم میخوای ؟ نسرین گفت آره تورو خدا ، کاوه گفت کاندوم ماندوم تو مرام ما نی ..، میپاچم توش ، خو قرص بخور که چیزی نشه ..، نسرین دیگه چیزی نگفت و کاوه جلوی چشمای هیز من و چشمای ورقلنبیده و قرمز مهدی دو طرف شورت توری و سکسی نسرین رو گرفت و پایین کشید ، حتی من هم که چند بار با نسرین سکس کرده بودم باز با دیدن اون صحنه اینقد تحریک شدم که دلم میخواست دوباره بپرم و کیرمو فرو کنم لای پاهای خوشتراش نسرین..، اما باید میذاشتم که این سناریو تا آخر اجرا بشه .. ، کاوه کمربندشو شل کرد و دکمه شلوارشو باز کرد و زیپشو باز کرد ، بعد دو طرف شلوارشو گرفت و تا نصفه شلوار و شورتشو پایین کشید خدای من ..، کیرش واقعا سی سانت بود !! ، من و مهدی و نسرین تقریبا همه با هم گفتم آه ....!! ، سارا زیر لب گفت گفتم که ! ، کاوه خندید و گفت ببخشید دیگه ... ! ، بعد هم روی زانوهاش به نسرین نزدیک شد و کیر هیولاش رو به دهن خوشگل نسرین نزدیک کرد ..، نسرین لبهاش به خنده وا شده بود و داشت از موقعیتی که داره لذت میبرد ، بجاش من عوض نسرین گرخیده بودم و مونده بودم این کیر کلفت و دراز رو کجای نسرین میخواد فرو کنه ..، نسرین کیر کلفت و دراز کاوه رو عین یه ساندویچ متری دو دستی توی دستش گرفت و یه نگاهی به مهدی که داشت نگاهش میکرد انداخت و رو به مهدی لبخند زد و بعد دهن خوشگلشو وا کرد و کیر گنده کاوه رو مکید ، کیرم داشت شلوارمو جر میداد ، زیپمو باز کردم و کیر راستمو بیرون کشیدم و دست سارا رو گرفتم و روش گذاشتم ، مهدی هم واسه اینکه عقب نمونه کیرشو از توی شلوارش در آورد و داد دست سارا ..، ساک زدن دل انگیز نسرین رو تماشا میکردیم و سارا کیرهامون رو میمالید ..، دست انداختم توی کون سارا و کونشو مالیدم ، سارا خم شد سمت کیر مهدی و شروع کرد به مکیدن کیرش ، منم که دیدم کس و کونش آزاده رفتم پشت سرش و لای چاک کونشو باز کردم و کیرمو روی سوراخ کسش تنظیم کردم و فشار دادم ، سارا سرشو از روی کیر مهدی که با چشمای از حدقه بیرون زده گاییده شدن زنشو تماشا میکرد برداشت و گفت آخ خ خ ...، خندیدم و به جهت نگاه مهدی نگاه کردم ، کاوه کیرش تا نصفه تو کس قلنبه و خوشگل نسرین بود و پای نسرین رو توی دستش گرفته بود و کف پای نسرین رو از توی جوراب میلیسید ..، نسرین یه آههای بلندی میکشید که بیشتر شبیه جیغهای کوچیک بود ، با هر رفت و آمد کیر کلفت کاوه نسرین یه جیغ کوچولو میزد ..، کاوه رو به مهدی گفت عجب زن باحالی داری و همش دستت تو کس و کون زن بقیه است ، نسرین در حالی که از خوشی داشت میمرد گفت از بس بی لیاقته ..، کاوه یکم دیگه کیرشو بیشتر توی کس نسرین فرو کرد که باعث شد نسرین از ته دلش یه جیغ بزنه ..، کاوه خندید ..، نسرین گفت کم مونده از دهنم بزنه بیرون ، کاوه دوباره خندید ..، با کف دست محکم زدم به کون قلنبه سارا و محکمتر از پشت توی کسش تلنبه زدم ، مهدی با ساک زدن و مالیدن سارا نفسهای صدا دار میکشید و معلوم بود کم مونده آبش بیاد ، کس دادن زنشو تماشا میکرد و سر سارا رو به روی کیرش میفشرد ..، کاوه نسرین رو چرخوند و از پشت توی کسش فرو کرد و دوباره شروع به تلنبه زدن کرد ، به مهدی نگاه کردم که ببینم میخواد جاشو با من عوض کنه یا نه اما اینقد گرم تماشای کس دادن زنش بود که اصلا متوجه نگاه من نشد ، لبخندی زدم و کیرمو از توی کس سارا بیرون کشیدم و یه تف زدم و درست گذاشتم روی سوراخ کونش ، سارا سرشو از روی کیر مهدی بلند کرد و نگاهم کرد و لبخند زد .، با یه فشار کیرمو تا نصفه توی کون تنگش فرو کردم و لبخندش به یه جیغ کوتاه تبدیل شد و بعد دوباره خندید ..، دو سه بار آروم کیرمو توی کونش جلو و عقب کردم و بعد شروع کردم به تلنبه زدن ..، جیغهای کوتاه نسرین به نفس نفس و داد تبدیل شده بود ، طبق سابقه ای که من ازش داشتم حدس زدم که دمدمه های ارضا شدنشه ، اما از قیافه کاوه چیزی از اینکه بخواد آبش بیاد نمیشد فهمید ، پاهای خوشگل و هوس انگیز نسرین رو با اون جورابهای کیر راست کن توی دستش گرفته بود و با شدت توی کس قلنبه اش تلنبه میزد ، کاوه واقعا هیکل توپی داشت و عضلات دستش کاملا نشون میداد که چقد ورزیده است ، رگهای گردنش برجسته شده بود و عرق روی بدنش نشسته بود ولی بعد از نیمساعت که یه سره مشغول گاییدن نسرین بود حتی یه ذره هم علائم خستگی توش مشهود نبود ، فک کنم بخاطر همین چیزها و کیر کلفت و درازش بود که نسرین هم که اولش با اکراه و بزور به کاوه راه داده بود حالا داشت واقعا لذت میبرد و از ته دلش با لذت آه میکشید و داد میزد ..، کاوه وسط غرشهای کوتاهش و در حالی که مشغول تلنبه زدن بود گفت جووون عجب تیکه نانازی هستی نسرین ...، بعد رو به مهدی گفت میتی تو که اینو میکنی چطور اینقد داغونی ؟ من الان فک میکنم پنج سال جوون تر شدم تو نمیری ! ، زدم زیر خنده ، کاوه یه نگاهی به من که کیرم تا دسته تو کون سارا بود انداخت و گفت توهم تو این هیر و ویر خوب بل گرفتی و کیرتو کردی تو کون زن ما !! ، یادت باشه زن گرفتی بدهیتو باس به ما پس بدیا !! ، گفتم رو چشمم کاوه جان .. ، گفت خلاصه گفته باشم وگرنه میام کون خودت میذارم ، نسرین در حالی که کسش گاییده میشد از خنده ریسه رفت ..، سارا کونشو جابجا کرد موقعیت واسه من بهتر شد ، با دودست کون سارا رو گرفتم و با شدت بیشتری کیرمو توی کونش فرو کردم ، همون لحظه نسرین با یه جیغ بلند ارضا شد ، صداش اینقد منو تحریک کرد که منم با دو تا تلنبه دیگه کون سارا رو محکم فشار دادم و توی کونش ارضا شدم ، نفس بلندی کشیدم و صبر کردم تا تمام آبم توی کونش تخلیه بشه ..، وقتی کیرمو بیرون کشیدم ابم هم از توی کونش بیرون زد و از روی کسش راه گرفت و چکید روی فرشهای خوشگلی که تخت رو پوشونده بود ، آه کشیدم و نشستم سارا نگاهم کرد و خندید ..، چند ثانیه بعد مهدی هم با یه داد بلند ارضا شد و آبش تمام سر و صورت سارا رو نقاشی کرد ، کاوه یه نگاهی به ما دوتا انداخت و گفت چقد پیزوری هستین ، نسرین در حالی که دیگه داشت اشکش در میومد رو به کاوه گفت تورو خدا دیگه بسه ، بیا دیگه ...، کاوه گفت دلم نمیاد شریکمو اذیت کنم اگرنه حداقل یه ساعت دیگه میکردمت ، اما حالا چون شومایی ، بخاطر همه خوشگلیات ، یه ربع دیگه ..، نسرین یه آهی کشید و گفت وای خدا ..، جر وا جر میشم تا یه ربع دیگه ، کاوه کیر درازشو از توی کس نسرین بیرون کشید و به نسرین گفت پس بیا بخورش که جلو بیفته ، نسرین با عجله از جاش بلند شد و کیر گنده کاوه رو توی دستاش گرفت و در حالی که تخماش رو میمالید شروع به جلق زدن و ساک زدن کرد ، فک کنم هفت هشت دقیقه ای ساک زدن نسرین رو تماشا کردیم که یهو کاوه گفت دیگه بسه بخواب ، بعد هم نسرین رو خوابوند و دوباره کیرشو توی کس نسرین فرو کرد و بعد از چند تا تلنبه عمیق با یه نعره بلند در حالی که از اون کیر سی سانتی فقط چند سانتش بیرون مونده بود توی کس نسرین ارضا شد ، با اینکه ارضا شده بود باز داشت نفس نفس میزد و آروم کیرشو جلو عقب میبرد ، معلوم بود هنوز داره از کیرش آب میاد ..، چند ثانیه بعد با اینکه هنوز کاوه کیرشو بیرون نکشیده بود آبش از بغل کس نسرین بیرون زد ...، معلوم بود که چه حجمی از آب منی توی کس نسرین خالی کرده که اینطور داره از بغل کسش بیرون میریزه ، با دیدن این صحنه کیرم که کاملا خوابیده بود دوباره آروم آروم راست شد ..، کاوه کیر درازش رو از توی کس نسرین بیرون کشید و نسرین تقریبا بلافاصله پاهاش رو به دیوار چسبوند و بالا برد که آب کاوه از توی کسش بیرون نریزه ، مهدی تقریبا غش کرده بود هم از مستی و هم از اینکه ارضا شده بود ، اما معلوم بود اون هم از اینکه کس دادن زنشو دیده حسابی حال کرده ..، سارا کس و کون و صورتشو تمیز کرد و دامنشو رو روی پاش کشید و ولو شد کنار من ، پیکمو از شراب خنک پر کردم و یه نفس بالا رفتم ، نسرین با موهای ژولیده پاهاشو بالا داده بود و نشسته بود ، بهش نزدیک شدم و بوسیدمش ، آروم گفت همش تقصیر تو بود ... ، گفتم عیب نداره مگه بد گذشت ؟ گفت میخواستم به تو بدم عوضی نه به این گنده بک ! ، گفتم تنوع همیشه خوبه ، لبخند زد ...، مهدی چشماش رو بسته بود و حتی به خودش زحمت نداده بود شورتشو بالا بکشه ، کاوه به سارا نزدیک شده بود و تنگ بغلش کرده بود و کنارش نشسته بود و سارا هم ناز میکرد ..، صدای پاهای کامبیز از راه پله به گوش رسید ، با دیدن ماها که همگی روی تخت ولو شده بودیم قاه قاه خندید و گفت عجب رقصی کردید ، همتون از حال رفتین !
    حدود ساعت ده و نیم شب بود که شام خوردیم ، کنار نسرین نشسته بودم و دامن کوتاهش رو بالا داده بودم و رون گوشتالوی خوشگلشو میمالیدم و شام خوشمزه رو میخوردم ، مهدی اونطرف نسرین نشسته بود و گاهی با لذت دستمالی کردن منو تماشا میکرد و اونهم یه دستی به بالای رون زنش که لخت بود میکشید ، فک کنم اونشب فهمیده بود تماشای کس دادن زنش چقد حال میده ، مطمئن بودم دفعه بعدی که بخوام با نسرین بخوابم مهدی حتما پایه است ..، یه یه سکس چهار نفره با ماندانا و مهدی و نسرین فکر میکردم ، کاوه و اس یک حسابی جیک تو جیک شده بودن و گاهی بلند بلند میخندیدن ، بعد از شام مهمونهام رو که میخواستن برن تا دم در مشایعت کردم ، نسرین موقع رفتن از توی کیفش یه قرص در اورد که بزاره دهنش ، بهش نزدیک شدم و تو گوشش گفتم یکی هم به من بده ، با تعجب نگاهم کرد ، با لبخند گفتم مزه اکالیپتوس لطفا !! ، لبخند زد .. بعد توی گوشم گفت خیلی عوضی هستی !! ، متقابلا لبخند زدم و براش دست تکون دادم ، شیشه جلوی ایمپالا رو بالا کشید و راه افتادن ..، اس یک ترک موتور سوزوکی کاوه نشست و توی پیچ کوچه گم شدن ، بعدها شنیدم که با هم ازدواج کردن و دو تا بچه هم آوردن ..، کامبیز یه هزار تومنی سبز تا نخورده از توی کیفش در آورد و به اس دو داد و بوسیدش ، بعد رو به من گفت من سارا رو میرسونم ، تو دیگه برو راحت بخواب ..، لبخند زدم و برگشتم توی خونه ، لباسهام رو کامل در آوردم و مستقیم رفتم توی وان مرمر و دوش آب گرم رو باز کردم و به اتفاقات اونروز فکر کردم ، وقتی که از حموم بیرون اومدم و بدون لباس خزیدم توی رختخواب دیگه هیچ فکری آزارم نمیداد ، با خیال راحت چشمامو بستم ، رختخواب خنک و سبک رو دور خودم پیچیدم ، سرمو توی بالش نرم فرو کردم و اجازه دادم خواب شیرین منو با خودش تا دوردستها ببره ....

  27. #177
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت هفتم ( خوشبختی دور نیست خاله 1)



    پنجشنبه
    چشمامو که باز کردم میدونستم امروز اگه یه سر به خونه نزنم باید منتظر عواقب وحشتناکی از سمت مامانم باشم ، نگاهی به ساعت انداختم ، حدود هشت و نیم بود ، با یاد آوری هیجان دیشب بی اختیار لبخند خفیفی روی لبهام نشست ، میدونستم که یا سارا اومده یا تا چند دقیقه دیگه میاد ، با خودم گفتم نه و نیم صبحونه میخورم و میرم خونه ، رفتم سر کمد و کوله ام رو دیدم ، یادم افتاد که حتی وقت نکردم وسایلم رو که از خونه آوردم مرتب کنم و توی کمد بزارم ، در کوله رو باز کردم و وسیله هام رو از توش در آوردم و روی تخت پهن کردم ، بعد هم یکی یکی توی کمد گذاشتم ، دفتر و کتابم رو باز کردم و خودکار و مداد رو وسط دفتر گذاشتم و بعد همه رو بستم و یه جا توی کمد گذاشتم ، میخواستم اگه مامانم سر زده اومد فوری پهنشون کنم روی تخت که مامانم فک کنه داشتم درس میخوندم ، چشمم به دو تا دفترچه یادداشت ایرج افتاد ، اونها رو جمع نکردم ، گفتم بزارم دم دست و قبل رفتن یه نگاهی بهشون بندازم ، وسایلم رو تقریبا مرتب کرده بودم که صدای سارا رو شنیدم که صدام میزد ، آقا حمید ..، آقا حمید ..، گفتم بیا تو ..، در رو باز کرد و اومد تو و سلام کرد ، لباسش رو عوض کرده بود و لباسهای فرم خونه رو پوشیده بود ، گفتم کی اومدی ؟ گفت نیمساعتی میشه ، کی صبحانه میخورید ؟ گفتم یه نیمساعت دیگه ، گفت باشه آماده میکنم براتون ، اگه کاری داشتین من تو آشپزخونه هستم ، بهش نزدیک شدم و ماچش کردم و بابت دیشب ازش تشکر کردم ، حد و حدود خودشو خوب میدونست ، بعد یه کس دادن فوری فامیل نمیشد و توقعات اضافه نداشت و کارش رو درست انجام میداد ، خلاصه که هم زن خوبی بود و هم سرهنگ خوب تربیتش کرده بود ، سارا رفت و من بقیه وسایلم رو چیدم تو کمد و با یه شورت ولو شدم روی تخت و دفترچه ایرج رو باز کردم ،
    بعد از ظهر آدینه طبق قرار خدمت عموجان رسیدم اما ایشان تشریف نداشتند ، وقتشناسی عموجان شهره خاص و عام بود و خیلی باعث تعجب من شد ، خدمه مرا خدمت زن عمو جان بردند ، ایشان گفتند که منتظر من بوده اند ، مشعوف شدم و حین صرف عصرانه گفتند که عمو از ایشان خواسته اند که توضیحاتی در مورد جلسات محرمانه به من بدهند ، متوجه شدم که عمو به عمد تشریف ندارند ..، زن عمو برایم چای ریختند و سوال کردند که بنظر من چه چیزی میتواند بیشترین ضمانت برای وفاداری یک نفر به یک مجموعه باشد ..، کمی فکر کردم و گفتم ایمان و اعتقاد قلبی ، گفتند احسنت ، و شما چطور میتوانید بفهمید که یک عضو ایمان و اعتقاد قلبی و وابستگی کامل به شما و مرام شما خواهد داشت ؟ ، گفتم نمیدانم ، لبخند زیبایی زدند و گفتند کمی فکر کنید ، از شیرینی کرمانشاهی روی میز کمی با چای میل کردم ، این آشپز که زن عمو تازه آورده بودند دستپختی عالی داشت ، شیرینی دیگری برداشتم و گفتم کسی که از عزیزترین داشته اش را در راه هدفی قربانی کند میشود گفت که ایمان و اعتقاد قلبی دارد ، زن عمو دوباره لبخند زدند و گفتند احسنت ..، نمیدانستم که این سوال و جوابها ما را به کجا خواهند کشانید ، گفتند بیا نزدیکتر به من بنشین که مجبور نباشم بلند صحبت کنم ، صندلی ام را با صندلی دیگری در نزد ایشان عوض کردم و نزدیکتر به زن عموی زیبایم نشستم ، از اینکه اینقدر نزدیک به ایشان بنشینم معذب بودم ، عطر تنشان مشامم را مینواخت ، دست مهربان و زیبایشان را روی دستم گذاشتند و باعث شد تمام تنم بلرزد ، گفتند عزیزترین چیز تو چیست ؟ با لبهای لرزان گفتم شما ..، بعد متوجه خبط خود شدم و تصحیح کردم خانواده ام ..، لبخند زیبایی زدند و گفتند دقیقا ...، بعد دستم را گرفتند و صمیمانه با دو دست فشردند و با دستهای زیبایشان دستهایم را نوازش کردند ، حال خود را نمیفهمیدم ، احساس گناه سرتاپای مرا برداشته بود ، دستم را با اکراه از میان دستان زیبای ایشان بیرون کشیدم و گفتم شما زن عموی من هستید ، شما و عمو رو بسیار دوست دارم اما حتی به قیمت جانم هم حاضر نیستم قدمی به سمت خیانت به عمو بردارم ..، انتظار داشتم ایشان بسیار متغیر شوند اما برعکس بسیار شاد شدند و لبخند زیبایی بر لبانشان نشست ، صدای پاهای کسی از پشت سرم به گوشم رسید ، به عقب برگشتم ، عموجان درحالی که با دستانشان به هم میکوفتند از پشت به من نزدیک شدند ، از تعجب بر جای خودم خشک شدم ، عرق خجالت بر سر و رویم نشست ، اما عموجان به من نزدیک شدند و دست تفقد بر سرم کشیدند و گفتند کمتر از این هم از تو انتظاری نبود ، بعد در نزد ما نشستند و برای خودشان چای ریختند ، هنوز از بهت بیرون نیامده بودم ، عمو صحبتهای زن عمو را ادامه دادند و فرمودند ، ما زمانی که از یک طرف به کار آمد بودن اعضای جدید و از طرف دیگر تا حدود زیادی هم از پایبندیشان به مجمع مطمئن شدیم بعد از آنها میخواهیم که برای اثبات پایبندیشان با به اشتراک گذاشتن عزیز ترین داشته هایشان با بقیه اعضا پیوند اخوت ببندند ..، هنوز نمیدانستم معنی این حرفها چیست ، عمو به زن عمو اشاره کردند و گفتند برای مثال ایشان عزیزترین داشته من در زندگی هستند ، با حیرت به سمت زن عمو برگشتم که به زیبایی لبخند میزدند ، هنوز نمیفهمیدم معنی تمام این صحبتها چیست ، اما میدانستم معنای مخوفی در پس تماما این صحبتها نهفته است ..، ناگهان معنی صحبت عمو را فهمیدم ، عمو از جای خود برخواستند و گفتند من باید سری به عمارت قزوین بزنم ، اتوموبیل الان منتظر من است ، شما را تنها میگذارم ، به زن عمو اشاره کردند و گفتند اگر سوالی داشتید از ایشان بپرسید ، عمو که رفتند همه جرات خودم را جمع کردم و از زن عمو پرسیدم همه اینها به چه معنی بود ؟ زن عمو به جای جواب از زیر دستشان یک فوتوگراف را برداشتند و به دست من دادند ، از حیرت کم مانده بود فریاد بزنم ، همه اعضای خانواده ، پدر بزرگ ، پدرم ، مادرم ، عمو ، زن عمو ، و حتی مادر بزرگ در آن تصویر بودند ... ، اما .... کاملا برهنه ...!! ، سرمو از روی کتابچه ایرج بلند کردم ، منم به اندازه ایرج تعجب کرده بودم ! ، کتابچه ها رو برداشتم و توی کمد گذاشتم ، رفتم توی آشپزخونه و در حالی که صبحانه ای رو که سارا برام روی میز چیده بود میخوردم به چیزهایی که از کتابچه ایرج خونده بودم فکر میکردم .. ، حتی امروز هم با خونواده راحتی که من داشتم اگر یهو یه عکس بهم نشون میدادن که مثلا بابا بزرگ و مامان بزرگ و مامان و بابام و دایی و سولماز همه لخت توی یه عکس بودن من هم از تعجب شاخ در میاوردم ، خودمو میذاشتم جای ایرج توی اون کشور سنتی و اون سالها ...
    صبحانه ام تقریبا تموم شده بود که تلفن زنگ خورد ، منتظر صدای عصبانی مامانم بودم اما بجاش صدای کامبیز رو شنیدم که میگفت چه خبر ؟ خوب خوابیدی ؟ گفتم آره جون تو .. ، مرسی از نقشه بی عیب و نقصت ! ، کامبیز خندید و گفت حمید ..، یه اتفاقایی افتاده ، گفتم چی ؟ گفت میدونی که دیشب علی سیاه از ماموریت برگشته ؟ گفتم نه ..، واقعا ؟ بعد با بیمیلی گفتم امروز کلاس داریم ؟ گفت احتمالا ..، میای پیشم ؟ گفتم اوهوم ، فقط باید یه سر برم خونه ، کامبیز گفت بیا دنبالم منم باهات میام ، هم رویا رو ببینم هم خاله شهینو ، تو راه هم با تو حرف بزنم ..، گفتم باشه ..، بعد یه فکری کردم و گفتم میخوای من و بابام رو هم بکن که دیگه تو خونه ما همه رو کرده باشی !! ، قاه قاه خندید و گفت نه اینکه تو خونه ما تو همه رو نکردی ! ، الان پری اینجاست ، مامانم هم هست ، بیا کون منم بزار که همه رو کرده باشی ! ، خندیدم و گفتم باشه ، تا نمیساعت دیگه میام دنبالت ..، کامبیز گفت باشه ، من برم الان کار دارم ، منتظرتم ، بعد هم گوشی رو قطع کرد ، هنوز نمیدونستم چیکار داره ...
    دم خونشون وایسادم و زنگ زدم ، میخواستم برم و با خاله پروانه یه چاق سلامتی بکنم ، بد جوری دلم واسه اون کون گنده اش تنگ شده بود ، با خودم گفتم پری هم که تو خونه اینها با لباس لختی میگرده ، اگر هم نتونم دستی بهشون برسونم حداقل یه چشم چرونی حسابی میکنم ، اما صدای کامبیز از توی آیفون گفت صب کن اومدم ..، حتی دعوتم نکرد که بیام تو ..، ناچار دم در وایسادم و منتظر شدم ..، کامبیز لباس پوشیده توی در ظاهر شد و گفت بریم ..، ابروم رو بالا انداختم و گفتم میخواستم با خاله پروانه یه سلام و علیکی بکنم ...، گفت فعلا ولش کن ، بیا ..، با تعجب برگشتم توی ماشین و کامبیز بغلم نشست ، گفتم هان ؟ گفت راه بیفت ، راه افتادم سمت خونه ، کامبیز گفت برو تا ته نیاورون و دور بزن برگرد که من وقت داشته باشم واست تعریف کنم ، بعد گفت صبح داشتیم با مامان صبحانه میخوردیم که در زدن ، منتظر کسی نبودیم ، رفتم آیفونو برداشتم و دیدم خاله پریه ، درو زدم و اومد تو ، اشکان تو بغلش بود و قیافه اش خیلی افروخته بود ، ترسیدم ، گفتم چی شده خاله ؟ گفت هیچی فقط اگه زحمتت نیست چمدونمو از توی تاکسی بیار ..، با تعجب رفتم دم در و دیدم تاکسی هنوز دم دره ، چمدون خاله ام رو از توی صندوقش برداشتم و آوردم تو ، از همون دم در سر و صداش رو میشنیدم که داره گریه میکنه و به مامانم میگه دیگه خسته شدم ..، بابا نمیخوام ..، هر چی میخواد بشه بشه ..، نمیخوام ... ، خلاصه رفتم توی آشپزخونه و دیدم داره گریه میکنه و گریه هاش با گریه اشکان قاطی شده ، اشکان رو از دستش گرفتم و گفتم چی شده خاله ... ، گفت هیچی فقط اگه میشه اشکان رو بخوابون من یکم با مامانت خصوصی حرف بزنم ..، خلاصه اشکان رو گرفتم و از آشپزخونه بیرون اومدم ، اشکان که تو بغلم آروم شد اومدم پشت در آشپزخونه گوش وایسادم ، دیدم تقریبا داره داد میزنه و به مامانم میگه بابا من هی به شما میگم این مرد نیست ..، مامانم با خنده گفت پس این اشکان از کجا اومده ؟ خاله پری وسط گریه خنده اش گرفت و گفت این اشکان بدبخت یه اشتباهی بود که انجام شد ، از وقتی با این مردیکه ازدواج کردم تا الان کلا ده بار هم باهاش نخوابیدم ، حالا این وسط چطور حامله شدم اینم دیگه بد شانسی منه ، بعد صداشو بالاتر برد و تقریبا داد زن من شوهر میخوام ..، میفهمی ؟ خواسته زیادیه ؟ بعد از یه هفته از مسافرت اومده خوشگل کردم لخت و پتی دورش چرخیدم و ازش پذیرایی کردم ، شب رفتیم تو رختخواب دست کشیدم به تنش کونشو کرد به من و گفت عزیزم بخواب خسته ای !! ، آخه مادر به خطا پس من چی ؟ من آدم نیستم ؟ صبح بلند شدم رفتم چمدونشو مرتب کنم دیدم واسم چیز مصنوعی آورده ، آخه مادر قحبه من اگه چیز مصنوعی میخواستم شوهر نمیکردم که ..، کامبیز گفت مامانم قاه قاه خندید و منم پشت در از خنده غش کردم ، پشت فرمون قهقهه ای سر دادم که نگو ، کامبیز در حالی که میخندید ادامه داد مامانم با خنده پرسید حالا اینی که برات آورده باب دل هست ؟ نمیخوای بیار بدش به من ! ، پری هم خنده اش گرفت و گفت نه کثافت ، مصنوعیش رو هم که آورده سایز کوچیک آورده بدرد نمیخوره ، از انگشت اشاره من یه کم کلفت تره ، مامانم اینقد خندید که من فک کردم نکنه یه طوریش بشه ، خلاصه پری گفت من دیگه نیستم ، دیگه برنمیگردم تو اون خونه ..، باور کن علی اصلا مرد نیست ..، ایراد فنی داره ..، در حالی که واسه یه عابر دیوونه که جلوش رو نگاه نمیکرد بوق میزدم خندیدم و گفتم خوب اینکه تازگی نداره ، مگه قبلا هم نگفته بود ؟ کامبیز گفت آره اما انگار اینبار تصمیمش جدیه ..، اومده خونه ما و میگه دیگه برنمیگرده خونه ... ، گفتم پس دیگه کلاس ملاس مالید دیگه ..، کامبیز گفت احتمالا .. ، اما پری صبح که از خونه میومده به علی سیاه چیزی در مورد تصمیمش نگفته ، علی صبح بلند شده دیده نیستن ، زنگ زد خونه ما ، مامانم هم بهش گفت پری اینجاست اما باز چیزی نگفت که اگه بشه پری رو راضی کنه برگرده خونه ، گفتم اوه ، حالا میخوای چیکار کنی ؟ کامبیز گفت موندم ، نمیخوام خاله ام هم مثل مامانم بشه ..، اشکان هم گناه داره ، اگه یه طوری میشد مشکلش حل بشه خیلی خوب بود ، گفتم با تو که میخوابه ، تازگی که با منم هست ، کامبیز گفت آره ..، اما منم به پری حق میدم ، اولا که نزدیک دو هفته است که منم با پری نخوابیدم ، خوابیدن ما وقتیه که علی نیست و باید وقت بشه ، بعدشم همش یواشکی و با ترس و لرز ، اینکه زندگی نیست ..، گفتم خوب آره ..، کامبیز گفت مردیکه هم راضی نمیشه بره دکتر ، پری میگه چند بار بهش گفته عصبانی شده و گفته من غیر طبیعی نیستم تو غیر طبیعی هستی که نمیتونی میلت رو کنترل کنی ! ، گفتم اونوقت پیش چه دکتری باید بره ؟ کامبیز گفت اینم خودش معضله ، در اصل باید بره پیش سکسولوژیست اما تو ایران نداریم ، تو ایران اورولوژ داریم که در اصل متخصص غدد هستن ، اما اگه طرف بدنش سالم باشه نمیتونن کاری واسش انجام بدن ، گفتم اینکه اینقد زنشو دوست داره اگه بدونه کار به طلاق میکشه راضی میشه که بره پیش دکتر...، کامبیز گفت نمیدونم ، بعد رو به من کرد و گفت بابای تو که همه جا آشنا داره سکسولوژیست نمیشناسه ؟ گفتم نمیدونم ازش میپرسم ، خندید و گفت اونوقت میگی واسه کی میخوای ؟ گفتم راست میگی ..، بعد یهو گفتم اوه راستی ناتاشا ..، کامبیز گفت آره ..، احتمالش زیاده که بشناسه ..، گفتم میخوای بریم پیشش ؟ کامبیز گفت بریم ..! ، نگاهی به ساعت انداختم و گفتم قبلش یه سر بریم خونه ما وگرنه مامانم خیلی ازم شاکی میشه ، کامبیز لبخند زد و گفت باشه ..

  28. #178
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت هشتم ( خوشبختی دور نیست خاله 2)



    بوی قرمه سبزی از خونه ما تا هفت تا کوچه اونورتر میرفت ، مامانم اخمی کرده بود که نگو ... ، یه لباس آستین کوتاه پفی آبی روشن تنش کرده بود و ساقهای خوشگلشو بیرون انداخته بود ، یاد حرفهای کامبیز افتادم و به ساق پاش نگاه کردم ، راست میگفت صاف صاف بود ، مورچه روش سر میخورد ، موهاش رو محکم روی سرش بسته بود و یه روسری سفید سرش کرده بود ، از دیدن تیپش خنده ام گرفت ، یه گردنبند خوشگل شکل خورشید توی سینه اش انداخته بود که اینهم جزو طلاهای خیلی قدیمیش محسوب میشد ، یه دستبند قشنگ هم توی دستش بود ، با کامبیز روبوسی کرد و احوال مامانشو پرسید و رو به من گفت کلا بیصاحاب شدی رفته پی کارش ، دیروز کلا نیومدی خونه ، امروز هم لنگ ظهر تشریف آوردین ، گفتم ول کن مامان گیر الکی نده دیگه ، گفته بودم که دو سه روز مرخصی تا علی آقا بیاد و کلاسها دوباره شروع بشه ، مامانم از کامبیز پرسید علی آقا کی میاد ؟ کامبیز گفت دیشب دیروقت اومده اما کلاسها از فردا برقراره ، مامانم گفت باشه ..، بعد رو به کامبیز گفت ناهار بمون عزیزم لیلا قرمه سبزی درست کرده ، کامبیز گفت امروز نه خاله ، مامانم گفت نه نداره ، سر ظهر غذا هم حاضره ، کامبیز با ناامیدی بهم نگاهی انداخت ، میترسید دیرمون بشه ، گفتم مامان این چه تیپ جدیدیه ؟ اون آستین کوتاه و پاهای لختت یا این روسری بستنت ؟ خندید و گفت موهام بوی قرمه سبزی میگیره ، روسری سرم کردم که به غذا سر میزنم موهام بو نگیره ، گفتم رویا کجاست ؟ گفت اون که مثل شماها نیست ، اون دیشب تا یک و دو صبح داشت درس میخوند امروز صبح هم از ساعت نه رفته تو اتاق و داره درس میخونه ..، کاش یه ذره از همت این دختر توی تو بود ! ، اون شیری که اون خورده تو هم خوردی دیگه .. ، گفتم باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ سبزه روید و در شوره زار خس !!! ، قاه قاه خندید و گفت اوه چه چیزهایی بلدی ، خوبیش به اینه که خود خرت میدونی که خسی !! ، کامبیز هم از خنده مرده بود ، گفت مردشور مثال زدنتو ببره حمید ، از صدای خنده ما رویا هم از اتاق بیرون اومد و با دیدن کامبیز لبهاش گوش تا گوش به خنده وا شد که از دید مامانم دور نموند و یه کمی اخم کرد ، باهاش سلام علیک کردیم ، گفتم پس غذامونو بده که ما زودتر بریم ..، مامانم با عصبانیت گفت بریم ..؟؟ شما کجا تشریف میبرید ؟ گفتم امروز مرخصی هستیم میخوام با کامبیز برم ، یه سر هم میخواد بره پیش علی آقا با هم میریم که برای فردا قرار بزاریم ، اخماش توی هم بود اما دیگه مخالفتی نکرد ، گفت تا لیلا ناهار بچه ها رو بده و غذا رو سرو کنه یه نیمساعتی طول میکشه ..، گفتم باشه پس ما میریم تو اتاق من ..، مامانم شونه اش رو بالا انداخت و چرخید سمت آشپزخونه ....
    کامبیز دیگه جلوی من رسما با رویا ور میرفت ، البته رویای مارموز چنان فیلمی بازی میکرد و نمیذاشت کامبیز جلوی من دستمالیش کنه که اگه خودم نکرده بودمش فک میکردم این یه رویای دیگه است و این دختر آفتاب و مهتاب ندیده ! ، کامبیز یه نگاهی به ساعت انداخت و به من گفت شیفتش تموم نشه ول کنه بره ، گفتم نه بابا تا دو بعد از ظهر هست ، تازه فوقش میره خونه ، میریم اونجا سراغش ، رویا گفت سراغ کی ؟ گفتم دوست من ناتاشا ، اون پرستاره ، میخوایم ازش سراغ دکتر بگیریم واسه علی آقا ..، بعد هم زدم زیر خنده ، رویا تعجب کرد که دکتر مگه خنده داره ، بعد گفت خدا بد نده مگه چشونه ؟ کامبیز تو حرف من پرید و گفت کمردرد داره ..، لبخندی زدم و گفت آره ..، رویا گفت پس چرا میخندی ؟ گفتم داشتم به این فکر میکردم که مگه با خاله پری چیکار کرده که کمردرد گرفته ، رویا قرمز شد و لبخند زد ، کامبیز هم خندید ..، مامانم به در اتاق زد و بعد سرشو از لای در تو آورد و گفت پاشید بیاید ، ناهار حاضره ، با خوشحالی بلند شدیم و به سمت آشپزخونه رفتیم ..
    سوپروایزر اورژانس یه زن چاق و گنده بود ، از اونهایی که یه خروار لوازم آرایش به خودشون میمالن اما وقتی از بغلشون رد میشی بوی عرق بدنشون حالتو بهم میزنه ...، به من و کامبیز لبخند زد و با یه عشوه کوچیک رو به کامبیز گفت بشینید الانه ها دیگه پیداش میشه ..، در حالی که میخندیدم به سمت صندلیهای انتظار رفتم و رو به کامبیز گفتم زیر دندونش گیر کردی ها ..، خندید و گفت بدم نمیاد باهاش یه غلتی بزنم ، دهنمو به حالت تهوع کج کردم و گفتم اااااه ..، کامبیز گفت تو چه حالیته ..، اینو ببری حموم تمیزش کنی عطر بزنه بعد لخت لخت بغلش کنی و باهاش غلط بزنی ، هم تشکته هم لحافت ! ، یعنی اینو بکنی عین اینه که کیرتو فرو کنی توی پنبه ، دوباره به سوپروایزر چاق نگاهی انداختم و تصور کردم که لخته و دارم باهاش غلط میزنم و دوباره حالت تهوع بهم دست داد و با حالت عق زدن گفتم اوع ع ع ..، یه صدای آشنای ظریف از پشت سرم گفت بی ادب !! ، با لبخندی به پهنای صورتم به عقب نگاه کردم و به ناتاشای خوشگل سلام کردم ، توی اون روپوش سفید عجب میدرخشید ، حتی اون مقنعه گشاد و بیریخت هم چیزی از قشنگیهای اون چشمای سبز و صورت بی عیبش کم نمیکرد ، گفت یعنی چی که زن بیچاره رو مسخره میکنی ..، اتفاقا مهسا خیلی هم دختر خوبیه ..، دوباره قیافه حالت تهوع به خودم گرفتم و ناتاشا با خنده آروم با کف دست زد روی سرم ..، خندیدم ، گفت چه عجب یاد ما کردین ..، گفتم آهان ..، کامبیز واسه شوهر خاله اش دنبال دکتر میگرده ..، بعد رو به کامبیز گفتم خودت بگو ..، کامبیز خندید و گفت ناتاشا خانم شما سکسولوژیست سراغ دارین ؟ ناتاشا زد زیر خنده و گفت سکسولوژیست واسه چی ؟ کامبیز گفت شوهر خاله من وظایف زناشوییش رو خوب بجا نمیاره ، خاله من هم شاکی شده و میخواد ازش جدا بشه ، حالا اومده خونه ما ..، مامانم هم ازم خواسته یه دکتر واسش پیدا کنم ..، ناتاشا که موقع توضیحات کامبیز مشغول خندیدن بود بالاخره وقتی کامبیز با لبخند سکوت کرد وقت کرد و یه قطره اشک رو از گوشه چشماش پاک کرد و گفت اتفاقا یکی سراغ دارم ..، من و کامبیز با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم ، ناتاشا گفت یه متخصص اورولوژ سراغ دارم که تازه از آمریکا برگشته ، اونجا تخصص روابط زناشویی گرفته ..، بی اختیار گفتم اوه ..، ناتاشا گفت آره واسه اینجا خیلی زوده ..، گفتم آدرسشو دارین ؟ ناتاشا از پیش ما پاشد و رفت پیش همون پرستار چاق و گفت مهسا جون کارت ویزیت دکتر محمودی رو داری ؟ مهسا با شنیدن اسم دکتر محمودی لبخند ملیحی زد و از توی کشو یه کارت ویزیت برداشت و داد دست ناتاشا ..، ناتاشا با کارت ویزیت توی دستش به سمت ما برگشت و کارت رو به سمت کامبیز دراز کرد و با اون چشمای خوشگلش به من لبخند زد و گفت کی میای پیشم ؟ گفتم زود میام ناتاشا جون .. ، بعد باهاش خداحافظی کردیم و از بیمارستان بیرون اومدیم ..
    مطب دکتر توی عباس آباد بود ، طبقه دوم یه عمارت که اونوقتها نسبتا جدید محسوب میشد ، روی کارت ویزیت نوشته بود دکتر ثاقب محمودی ، اورولوژ و متخصص روابط زناشویی ...، فارغ التحصیل از آمریکا .. ، زیر لب گفتم بقول بابام مرگ بر امریکا ! ، منشی دکتر یه دختر لاغر مردنی بد اخلاق بود که پاهاش از زیر میز پیدا بود ، یه مانتو شلوار سبز روشن تنش کرده بود ، جورابهای سفید نازک و یه کفش لژ دار پاشنه بلند که جلو و عقب کفشش باز بود ، اگه دختره یکم تپل تر و خوشگل تر بود میشد گفت که کفشاش سکسیه ..، یکی دو تا زن منتظر نوبتشون بودن و بعدش نوبت ما بود ، گاهی زیر چشمی ما دو تا رو نگاه میکرد ، وقتی اومدیم پرسید مریض کیه و کامبیز اسم خودشو به عنوان مریض گفت ، منشی که انگار عادت نداشت دو تا پسر به سن و سال ما بیان پیش دکتر ، فک کنم تو ذهن خودش فک میکرد لابد ما گی هستیم که میخوایم بریم پیش این دکتره ..، با این فکرها بی اختیار لبخند زدم ، چند تا مجله روی میز بود که بیشترشون مربوط به پزشکی بود ، چشمم به یه مجله گل آقا افتاد و برش داشتم ، فک کنم تو اون اوضاع تنها مجله ای بود که خوندنش به لب آدم یه لبخند میاورد ..، یه کاریکاتور کشیده بود و بالاش نوشته بود آثار باستانی به عنوان آثار ملی به ثبت میرسند ، بعد زیرش عکس یه آدم لاغر مردنی رو کشیده بود و روش نوشته بود باستانی پاریزی ، چند تا کتاب دستش گرفته بود و رفته بود دم اداره ثبت به مسئولش میگفت این آثار بنده است ، لطفا به عنوان اثر ملی ثبت کنید ، کلی خندیدم و مجله رو به کامبیز نشون دادم ، همون موقع خانم منشی با لبخند به من و کامبیز اشاره کرد که بفرمایید ، انتر واقعا فکر میکرد من و کامبیز با هم رابطه داریم ! ، در اتاق دکتر رو پشت سرمون بستم و به دکتر سلام کردم ، وسط کله اش کچل بود و دو طرفش مو داشت ، احتمالا چهل و چهار پنج سالش بود ، سرزنده و با لبخند ، قبل از اینکه کامبیز حرف بزنه گفتم سلام اقای دکتر من از آشناهای خانم فرهی هستم ایشون شما رو معرفی کردن ، گل از گلش شکفت و از جاش بلند شد و ما رو به سمت صندلیها هدایت کرد و گفت بفرمایید ، گفت مشکل چیه ..، کامبیز گفت حقیقتش اینه که ما بخاطر خودمون اینجا نیستیم ، خاله و شوهر خاله من بخاطر مسائل زناشویی ممکنه از هم جدا بشن !! ، دکتره نمیدونست تعجب کنه یا بخنده ، دو تا پسر جوون نوزده بیست ساله اومده بودن پیشش اونهم بخاطر مشکل زناشویی یه زوج دیگه ، خندید و گفت چرا خودشون نیومدن ، کامبیز گفت خاله ام خبر نداره که من پیش شما هستم ، شوهر خاله ام هم فکر میکنه مشکل از خاله ام هست و حاضر نیست بیاد دکتر ..، دکتر چونه اش رو خاروند و گفت تا چه حد از جزئیات مشکلشون خبر داری ؟ کامبیز شروع کرد تند و تند مسائل و داستانها رو با جزئیات برای دکتر تعریف کرد ، دکتر تمام زمانی که کامبیز مشغول صحبت بود لبخند میزد ، وقتی حرفهای کامبیز تموم شد دکتر مجددا با ناخون چونه اش رو خاروند و مستقیم به چشمای کامبیز نگاه کرد و گفت تو دوست پسرش هستی ؟ کامبیز آب دهنشو قورت داد و گفت چی ؟ دکتر دوباره پرسید تو علاوه بر روابط فامیلی دوست پسر خاله ات هم هستی ؟ کامبیز یه فکری کرد و گفت ...بله ...! ، دکتر گفت آهان اینطوری بهتره ، با صداقت زودتر به نتیجه میرسیم ، پس خاله ات وقتی نمیتونه مشکلشو توی خونه حل کنه تو کمکش میکنی ..! ، کامبیز شونه اش رو بالا انداخت و گفت خوب یه جورایی ...، دکتر تقریبا بلافاصله رو به من کرد و گفت تو هم حتما کمکشون کردی ...، اخمامو توی هم کردم و جواب ندادم ، خوشم نمیومد اینقد زود دستمونو خونده بود ، کامبیز بجای من جواب داد بله ..، دکتر گفت خوب ..، اول از همه اینکه با حدس و گمان و ندیده من نمیتونم نظر بدم ، شاید شوهر خاله ات دوست دختر داره ..، شاید از خاله شما زیاد خوشش نمیاد و براش جذابیت جنسی نداره ..، بعد رو به کامبیز گفت تعریف کن چطور باهاش سکس کردی و بعدش هر چند وقت یه بار باهاش میخوابی ..، کامبیز اولین رابطه رو به اختصار تعریف کرد و گفت بعدش هم هروقت بشه ..، خاله ام تقریبا همیشه دلش میخواد ، دکتر کله کچلشو خاروند و گفت از حرفهای شما به این نتیجه رسیدم که احتمالا خاله شما تو رابطه زناشویی مشکلی نداره و طبعش هم خیلی گرمه .. ، اینطوری که میگید از جذابیتهای زنونه هم برخورداره و ازشون استفاده میکنه ..، اما باز تاکید میکنم حتما باید جفتشون رو ببینم ..، کامبیز گفت خاله ام رو میتونم بیارم اما شوهر خاله ام بحثش جداست .. ، وسط حرفهاشون پریدم و گفتم خوب دکتر رو ببریم خونه همینطوری ببیندش ..، دکتر گفت من سرم خیلی شلوغه اصلا نمیتونم .. ، گفتم فک کنید جراح هستین و میخواین برین سر عمل ..، هزینه هاش رو ما پرداخت میکنیم ..، دکتر شل شده بود ، کامبیز دنباله حرفمو گرفت و گفت اونجوری شاید خیلی هم بهتر بتونید بررسیش کنید ..، دکتر گفت واقعا نمیدونم چی بگم .. ، گفتم دیگه فکر کردن نداره که .. ، هم دو تا دوست جدید پیدا میکنید ، هم من به خانم فرهی میگم که چقد بهمون لطف داشتین ، هم هزینه هاش رو .. ، دکتر وقتی اسم هزینه رو آوردم دستی تکون داد .. ، ادامه دادم ما هم یه شرایطی فراهم میکنیم که شما تو موقعیت بالینی مریضو بررسی کنید ، دکتر خندید و گفت یعنی چی ؟ با خنده گفتم یعنی یه خانم خوشگلی چیزی میاریم تو موقعیت که ببینید عکس العمل مریضتون چیه .. ، دکتر قاه قاه خندید و گفت اگه اینقد دست و بالتون بازه واسه این چیزها چرا رفتین سراغ خاله اتون .. ، کامبیز با خنده گفت نیاز داشت دیگه گفتیم نره پیش غریبه .. ، دکتر دوباره خندید ، بعد گفت باشه شماره تلفن خودمو مینویسم براتون زنگ بزنید هماهنگ کنیم .. ، با دکتر دست دادیم و از مطب بیرون اومدیم ...
    کامبیز میخندید و رو به من گفت دیدی عوضی سه سوت دستمونو خوند ؟ گفتم همچین شاهکار هم نکرد ، دو تا بچه بیست ساله رفتن پیشش و میگن شوهر خالمون خوب خاله امون رو نمیکنه !! ، هر خری باشه شک میکنه ! ، کامبیز خندید و گفت البته آره .. ، کامبیز گفت حالا چیکار کنیم ؟ گفتم بهترین راه اینه که ....

  29. #179
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت نهم ( خوشبختی دور نیست خاله 3)



    کامبیز رو در خونشون پیاده کردم که بره و تو یه فرصت مناسب که مامانش نفهمه یواشکی با پری صحبت کنه و بعد ماشینشو برداره و برای اجرای نقشه حاضر بشه ، خودم هم مستقیم از همونجا رفتم سمت خونه وحید فیلمی ... ، وقتی در زدم کسی درو باز نکرد ، تعجب کردم ، چون جایی واسه رفتن نداشتن ..، حدس زدم که از ترس دار و دسته نزول خوره در رو باز نمیکنن ، واسه همین هم داد زدم وحید .. ، حمیدم درو باز کن ، وقتی اسممو گفتم انگار که جلو غار علی بابا داد زده باشی سسمی باز شو ! ، تقریبا بلافاصله در باز شد و وحید دستمو گرفت و کشید توی خونه و درو بست ! ، خندیدم و گفتم دیوونه شدی ؟ گفت میترسیدم بابام باشه یا آدمهای این نزول خوره ..، باور کن شبها حتی چراغ هم روشن نمیکنیم که مطمئن بشن خونه نیستیم .. ، گفتم مامانت کجاس ؟ گفت شابدالعظیم ، پیش خاله ام ، گفتم از طرف نزول خوره زیاد مزاحمتون میشن ؟ گفت میشدن ، چند روزیه پیداشون نیست اما باز احتیاط میکنیم ... ، تو دلم خندیدم ، رفتیم توی اتاق ، سهیلا هم دمرو افتاده بود روی زمین و کتاب درسی جلوش باز بود ، تمام چراغهای خونه رو خاموش کرده بودن و فقط چراغ دخمه وحید روشن بود ، سهیلا اوضاعش بهتر از قبل به نظر میومد ، چشماش دیگه قرمز نبود اما هنوز هم غم تو نگاهش موج میزد ، یه دامن کوتاه پاش کرده بود و پاهای لخت و گوشتالوی ورزیده اش رو بیرون انداخته بود ، باهاش روبوسی کردم و کنارشون روی زمین نشستم ، وحید گفت فیلم میخوای ؟ گفتم نه .. ، اولا که اومدم بهتون سر بزنم ، بعدش هم شورت و سوتین میخوام .. ، سهیلا از جاش پاشد و نشست و گفت دیگه زیاد ندارم ، فقط چند تایی برام مونده ، همشو فروختم رفت ، تبدیل به پول کردم که بتونم پول این کثافتو جور کنم .. ، گفتم باشه .. ، بعد رو به وحید گفتم راستی یه عالمه فیلم اوریجینال و کاتالوگ گیرم اومده ، براش مشتری داری ؟ وحید گفت آره کاتالوگ چیه ؟ گفتم صوتی تصویری ، گفت جدیده ؟ گفتم جدید جدید .. ، گفت آره بابا ورقی چل پنجا تومن پولشه ، بیار برات آب کنم ، گفتم باشه ایندفعه میارم برات .. ، گفت فیلمهاش مالی هست ؟ گفتم همه فیلم جدید .. ، گفت ای ول آره .. ، بیار برات میفروشم یه پورسانتی به خودم بده ... ، گفتم حتما .. ، بعد رو به سهیلا گفتم میای نشونم بدی ؟ دستمو گرفت و با هم رفتیم سمت اتاقکش .. ، در رو بست و بعد چراغو روشن کرد ، دستمو بردم روی رونش و گفتم وحید میگفت چند روزیه سراغتون نیومده .. ، گفت آره کثافت ، بابای بیغیرتم تلفن کرده بود ، میگفت دو سه روز پیش بهش سر زده انگار چهارصد پونصد هزار تومن سرشو کلاه گذاشتن و پولشو بردن ، بعد هم گفت مفت چنگشون ، دستشون درد نکنه ، زیر لب گفتم سیصد تومن ! ، چشماش چهارتا شد و انگار که میخواد جیغ بزنه نگاهم کرد ، قبل از اینکه حرفی بزنه انگشتمو روی لبش گذاشتم و گفتم هیس س س ! ، صداشو آروم کرد و گفت کار شما بوده ؟ گفتم هیچی به هیشکی نگو ، بابام کلی سفارش کرده که مخصوصا به تو هیچی نگم .. ، از نقشه بابام هم خبر ندارم ، تو هم خودتو به نشنیدن بزن .. ، فقط بهت گفتم که یکم خیالت راحت بشه .. ، بجای هر حرفی بغلم کرد و لبهاش رو توی لبهام چفت کرد و یه ماچ محکم کرد که صداش توی تموم خونه پیچید .. ، گفتم امروز یه کار دیگه باهات دارم .. ، هیجانزده گفت تو بگو کفشاتو با زبون بلیسم ، بگو بیام خونه ات کلفتی ... ! ، یعنی اگه همین یه شر رو از سر من کم کنی دیگه همه عمرم وامدارت هستم ، گفتم تو دوست منی ، تو عالم دوستی هر کاری بتونم میکنم ، این حرفها رو هم دیگه نزن .. ، بعد گفتم امروز میخوام ببرمت خونه ای که اونروز اومده بودی با هم رفتیم توش حموم کردیم .. ، دو تا از دوستای منو ماساژ بدی ، یکیشون دکتره ، هر چی گفت گوش کن ، اگه گفت ماساژ ، گفت سکس بکن .. ، گفت ناز کن ... ، خلاصه هرچی گفت ، سهیلا گفت باشه قربونت برم ، گفتم یه چیز دیگه ، گفت جونم ؟ گفتم اگه کامبیز بفهمه در مورد نزول خوره بهت چیزی گفتم رسما کونم میزاره ، سهیلا گفت مگه اونهم خبر داره ؟ گفتم اوهوم ... ، فقط سهیلا یه بار دیگه هم میگم ، من آبروی خودمو بابامو و کامبیز رو واسه تو گرو گذاشتم ، خواهشا هیچ بروی خودت نیار که چیزی میدونی تا ببینم آخرش چی میشه و نقشه بابام چیه .. ، سهیلا دوباره تنگ بغلم کرد و لبهام رو بوسید ، توی بغلم از هیجان میلرزید ، گفت هیچوقت فک نمیکردم توی پولدارها یه آدم با معرفت پیدا بشه که بخاطر چیزی جز پول کاری انجام بده ... ، از گوشه چشماش یه قطره اشک جمع شد و پایین افتاد ، چشماشو تمیز کردم و گفتم خدا رو شکر که تو این یکی دو ماه فهمیدم ماها پولدار نیستیم و توی پولدارها چس محسوب میشیم ... ، خندید و گفت خدا از بوی این چسها نصیب ما هم بکنه !! ، خندیدم و گفتم حالا واقعا یکی دو تا ست شورت و سوتین واسه مامانم بده ، دو سه تا رو خودش جدا کرد و بهم داد ... ، گفتم لباس خوشگل و سکسی بپوش ، مایوت رو هم بردار که بریم ، امروز تو دستیار دکتری !!
    سهیلا لباس پوشید و به وحید گفت که با من میاد .. ، کنار در یه چهارپایه بود ، رفت روی چهار پایه و از گوشه شکسته شیشه مشجر بالای در ورودی خونه یه نگاهی به بیرون انداخت بعد گفت یه پسره قزمیت چند روزی بود همش اینجا زاغ سیاه مارو چوب میزد ، مشخصاتشو که گفت یادم افتاد که شاگرد نزول خوره بوده ، خلاصه وقتی مطمئن شد کسی نیست زود از خونه بیرون اومدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه ارواح ... ، بهش گفتم پس من یه ساعت پشت در خودمو جر میدادم و در میزدم شما میدونستین منم ؟ خندید و گفت نه بابا از اون زاویه کوچه معلومه اما کسی که دقیقا پشت در وایساده معلوم نیست ، توی خونه به سارا گفتم که شب مهمون داریم و فرستادمش بره میوه بخره ، بعد تلفونو برداشتم و اول به کامبیز و بعد به دکتره زنگ زدم و باهاشون هماهنگ کردم .. ، دکتر محمودی دو دل بود و معلوم بود پشیمون شده ، کلی باهاش حرف زدم تا راضی شد .. ، بهش گفتم مایو بردار ! ، خندید .. ، یکی دو ساعت بعد سهیلا رو سوار کردم و با هم رفتیم سمت خیابون نفت و خونه دکتر...
    دکتر با دیدن سهیلا لبهاش به خنده وا شد و کم کم یخش وا شد و شروع به شوخی و خنده با من و سهیلا کرد ، اما بعد کمی جدی تر شد و در مورد علی سیاه از من سوالهای بیشتری پرسید .. ، کجا کار میکنه و معمولا کی میره و کی میاد و دوستاش کیا هستن و خیلی چیزهای دیگه که من بعضی ها رو میدونستم و بعضی رو نمیدونستم .. ، وقتی دوباره به خونه ارواح رسیدیم ساعت حدودای شش بعد از ظهر بود .. ، کلید انداختم و رفتیم تو ، سارا به استقبالم اومد ، بهش گفتم یه سر برو پیش خلیل و بگو سمت خونه و استخر پیداش نشه ، دکتر مشغول ور انداز کردن خونه بود و سهیلا بهم چسبیده بود ، حس کردم سارا از دیدن سهیلا زیاد خوشش نیومد ، سر و صدای کامبیز از توی حیاط و سمت استخر میومد ، به سارا گفتم خیلی وقته که کامبیز اومده ؟ گفت یکساعتی میشه ... رو به دکتر و سهیلا گفتم بریم و لباس عوض کنیم ما هم بریم تو استخر .. ، دکتر و سهیلا دنبالم اومدن توی اتاق سرهنگ سهیلا با اشاره من جلوی ما لخت شد و لباس شنا پوشید ، لبهای دکتر به خنده وا شد ، از دیدن هیکل عالی و صورت قشنگ سهیلا به وجد اومده بود ... ، پرسید این خونه چند ساله است ؟ پدر و مادرتون کجان ؟ گفتم خونه رو ما تازه خریدیم ، خیلی از سن و سالش خبر ندارم ، اما مامانم اینها خونه خودشون هستن ، این خونه رو خریدیم که خراب کنیم و دوباره بسازیمش اما فعلا داریم ازش استفاده میکنیم ، سری تکون داد و گفت حیفه ... ، اگه خواستین بفروشین من واسش مشتری خوب سراغ دارم ، یکی از مریضهام دلال بزرگ املاکه ، سرش درد میکنه واسه همچین خونه هایی ، گفتم ممنون اگه تصمیم به فروش داشتیم حتما بهتون میگم ... ، مایوهامون رو پوشیدیم و سه تایی رفتیم توی حیاط و مثلا با دیدن علی سیاه و کامبیز کلی سورپرایز شدم ، علی بهم سلام کرد و به مهمونهام نگاه کرد ، گفتم سلام و رو به کامبیز گفتم نگفته بودی میای . ، کامبیز گفت دیدم از فردا درس داریم دیگه اومدم دنبال علی آقا و با هم اومدیم یه تنی به آب بزنیم ، گفتم ایشون دکتر محمودی هستن از دوستای بابام و ایشون هم سهیلا خانم از دوستای من ، ماساژور هستن ، بعد رو به دکتر و سهیلا کردم و گفتم ایشون هم علی آقا هستن دوست و معلم خوب ما و شوهر خاله آقا کامبیز ، بعد به دکتر گفتم کامبیز از دوستای قدیمی و خیلی خوب منه . ، دکتر گفت خوشبختم ، علی سیاه هم اومد کنار استخر و با دکتر دست داد و بعد همگی رفتیم توی آب و خوش و بش ها اونجا هم ادامه پیدا کرد ، سهیلا رو چسبوندم به خودم و به علی و کامبیز نزدیک شدم و گفتم سهیلا رو آورده بودم به دکتر یه ماساژ مشدی بده ، حالا دیگه واجب شد علی آقا رو هم ماساژ بده .. ، علی سیاه لبخند زد .. ، سهیلا گفت چشم ، دکتر به علی نزدیک شد و گفت شما معلمشون هستین ؟ علی خندید و گفت فعلا بله ، اما شغلم معلمی نیست ، من تو شرکت نفت کار میکنم .. ، بعد از دکتر پرسید تخصص شما چیه ؟ دکتر گفت من متخصص غدد هستم ، تازه از آمریکا اومدم ، چندین سال بود ایران رو ندیده بودم ، بعد ادامه داد اینجا دیگه جای زندگی نیست ، احتمالا دوباره برمیگردم آمریکا .. ، ازشون دور شدم و مشغول شنا شدم ، سارا با یه سینی توی دستش پیداش شد ، شنا کردم و بهش نزدیک شدم ، میوه و چای آورده بود ، گفتم لطفا بزار روی میز .. ، دکتر و علی سیاه حسابی گرم گرفته بودن ، یه لحظه که بهشون نزدیک شدم شنیدم که دکتر داره درباره دخترهای سکسی آمریکا داد سخن میده ، از قیافه علی سیاه میشد فهمید که همچین هم از صحبتهای دکتر لذت نمیبره .. ، گفتم بیاید چایی میل کنید الان میچسبه .. ، دکتر در حالی که به سمت لبه استخر شنا میکرد گفت البته اگه شراب بود بیشتر میچسبید ! ، گفتم چشم اونم میارم خدمتتون .. ، دکتر گفت پس اگه شراب میاری من دیگه چایی نمیخورم ، علی سیاه گفت آره بابا یه چیزی بیار حسابی گرممون کنه ، گرمای چایی که دو دقیقه ای تموم میشه .. ، خندیدم و رفتم سمت خونه کامبیز و سهیلا مشغول بگو بخند بودن ، همش میترسیدم سهیلا چیزی از زبونش بپره و اونوقت با کامبیز بساط داشتم ، داد زدم و سارا رو صدا کردم ، از توی اتاق بچه اومد بیرون ، گفت یکم روی تخت بچه دراز کشیده بودم ، گفتم میتونی یه بطر شراب ببری براشون ؟ سرشو تکون داد و رفت سمت آشپزخونه ، بعد گفت حمید آقا .. ، برگشتم سمتش ، گفت غیر از ویسکی که پنج تا شیشه دارید از شرابهای قرمز فقط یه شیشه مونده ، گفتم همون شیشه رو بردار و ببر ، یادم بنداز که بعد از خونه دوباره شراب بیارم ، گفت چشم و رفت تو آشپزخونه .. ، رفتم توی اتاق ، یکم خسته بودم ، مایو خیسم رو در آوردم و یه شلوارک پوشیدم ، دیگه نمیخواستم دوباره تو آب برگردم ، لبه تخت نشستم و یادم افتاد که به عروس نزول خوره هم زنگ نزدم ، با خودم گفتم فردا حتما بهش زنگ میزنم ...

  30. #180
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت دهم ( خوشبختی دور نیست خاله 4 )



    کامبیز یهو اومد توی اتاق ، جا خوردم و گفتم اوه .. ، اومد یه حوله پهن کرد زیر کونش که مایو خیسش تخت رو خیس نکنه و نشست کنارم ، گفتم خوب .. ، گفت با پری صحبت کردم که فعلا برگرده خونه و به روی علی نیاره ، به دکتره فرصت بده ببینه کاری ازش برمیاد یا نه .. ، اما خیلی ناراحت بود ، گفتم دکتره همش داره میگه این دختره اینطوری ، اون دختره اونطوری ، کامبیز خندید و گفت آره ، علی هم شاکی بود ، یه لحظه که تنها گیرم آورد گفت این دکتره دوست بابای حمید مریضه ! ، هر کی دم دستش رسیده رو کرده ! ، خندیدم و گفتم داره علی رو سبک و سنگین میکنه ، کامبیز سر تکون داد و تایید کرد ، بعد تو چشمام نگاه کرد و گفت تو به سهیلا چیزی گفتی ؟ دلم ریخت .. ، اما خودمو سفت نگه داشتم و گفتم درباره چی ؟ البته که نه .. !! ، کامبیز گفت اوکی ، تو کونش عروسیه ، فک کردم حتما چیزی بهش گفتی ، گفتم نه اما بهم گفت که پول نزول خوره رو بردن واسه همین هم چند روزه سراغشون نیومده ، خیلی خوشحال بود ، کامبیز لبخندی زد و سری تکون داد و گفت باشه .. ، از پنجره به بیرون نگاه کردم ، خیلی خوب معلوم نبود اما سهیلا یه حوله دورش انداخته بود و با دکتر و علی سیاه دور میز نشسته بودن و شراب میخوردن ، بلند بلند به حرفهای دکتر میخندیدن ، معلوم بود که دکتر حسابی با جفتشون رفیق شده ، نگاهی به کامبیز انداختم و گفتم ولی فک نکنم از تو علی سیاه واسه خاله تو شوهر در بیاد ..، خیلی بیغ تر از این حرفهاست ، پری اگه زن من بود یه سری صبح میکردمش یه سری هم شب ! ، کامبیز قاه قاه خندید و گفت ماشالله به کمرت ! ، صدای سهیلا بلند شد ، حمید ، حمید ... ، گفتم بیا تو اتاق ، اینجاییم ، سهیلا اومد و گفت قرار شد همونجا کنار استخر ماساژشون بدم ، اومدم روغن و یکی دو تا حوله بردارم ، گفتم حوله از تو حموم بردار .. ، اومد و از توی کوله اش چند تا شیشه کوچیک روغن برداشت و بعد هم از توی حموم حوله برداشت اما کنار در حموم وایساده بود و این پا و اون پا میکرد .. ، بهش نزدیک شدم و ماچش کردم و گفتم چی میخوای ؟ یواش تو گوشم گفت کاندوم ! ، خندیدم و از توی کشو دو سه تا برداشتم و دادم بهش ، وقتی داشت از اتاق بیرون میرفت از روی میز تلوزیون بسته دستمال کاغذی رو برداشت و رفت ... ، کامبیز زد زیر خنده ، گفتم دکتره میکندش اما از اون شوهر خاله پپه تو بعیده بهش دست بزنه ، کامبیز باز خندید .. ، بعد گفت حمید .. گفتم هان ؟ گفت از این انجمن چه خبر ؟ گفتم اوه راستی ، این کتابچه های ایرج به جاهای خوبی رسیده .. ، کامبیز گفت میخواستم یه چیزی بهت بگم ، بهتره بیخیال بشی ، الان تو خونه شادی اینها رو ببین ، این عضو دست چندم این گروه بوده و خونه زندگیش اینه ، این سرهنگه اینجا اندازه گنج قارون فقط شمش طلا داشته.. ، بابای ناتاشا و خونه بابابزرگشو در نظر بگیر ، اینها چند تاشون فرار کردن و رفتن اما بقیشون هنوز اینجا هستن بعضیاشون حتی فامیلشونو عوض کردن که شناخته نشن ، اگه زیاد انگولکشون کنی میترسم بلایی سرمون بیارن ، میدونی که من زیاد از این چیزها نمیترسم ، اما اینبار یه حسی دارم که بهتره دیگه بیشتر انگشت توش نگردونیم ، گفتم کاری نکردیم ، فضولی نکردیم که ، داریم کتابچه ها رو میخونیم ، کامبیز گفت میخواستم بگم اینارو هم برگردونی و دیگه ازش نگیری ، اونقدی که میخواستیم بفهمیم فهمیدیم ، توی جمع دخترهاشون هم که هستیم ... ، نگهداشتن این کتابچه ها دیگه خطرناکه ، الان ناتاشا نمیدونه اینها چی هستن اما اگه بفهمه ممکنه خیلی برامون بد بشه .. ، فکری کردم و گفتم باشه اینبار میرم پسش میدم و وانمود میکنم که نخوندم .. ، کامبیز گفت باشه .. ، بعد گفت بیا بریم ببینیم چیکار میکنن .. ، گفتم هیچی بابا دارن میکنن !! ، کامبیز خندید .. ، از در حیاط که بیرون اومدیم سرو صدای سهیلا از نزدیک استخر میومد شنیدم که داشت داد میزد بلیسش !! ، با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم و به سرعت قدمهامون اضافه کردیم با دیدن سهیلا که علی سیاه رو لخت مادر زاد طاقباز روی زمین خوابونده بود و جلوش وایساده بود و پای لختش رو نزدیک دهن علی سیاه نگهداشته بود و با عصبانیت میگفت بلیسش جفتمون سر جامون میخکوب شدیم ! ، علی سیاه که کیرش کاملا راست بود سرشو یکم بلند کرد و کف پای سهیلا رو لیس زد ، هنوز متوجه حضور ما نشده بودن ، میخواستم بدوم و سهیلا رو از روی علی سیاه پرت کنم کنار ، کامبیز دستمو محکم کشید ، بهش نگاه کردم گفت بیا .. ، بعد دستمو گرفت و یواشکی کشوندم پشت یه درخت سرو ، طوری که ما میتونستیم اونها رو ببینیم اما اونها متوجه حضور ما نبودن ، کامبیز به دکتر اشاره کرد ، نگاه کردم و دیدم که داره میخنده ، فهمیدم اینهم یه قسمت دیگه ای از معاینه بالینی دکتره ! ، سهیلا تقریبا پاشو توی حلق علی فرو کرد و داد زد میگم بلیس ! ، علی سرشو دوباره بلند کرد و شروع کرد با ولع کف پای سهیلا رو میلیسید ، سهیلا یه صندلی جلو کشید و نشست و دوباره پاشو روی شکم علی سیاه که جلوش روی زمین خوابیده بود دراز کرد و گفت بشین و بلیس !! ، علی سیاه مثل بچه های حرف گوش کن نشست و پای سهیلا رو عین یه شیئ مقدس توی دستش گرفت و شروع به لیسیدن کرد .. ، کامبیز یواش گفت یعنی این جنده خانم از خاله پری خوشگل تر و سکسی تره که اینطوری پای سهیلا رو میلیسه و به پری نگاه نمیکنه ؟ ، گفتم نه والا خداییش پری هم خوشگل تره هم سکسی تر ، سهیلا گیلاسش رو از شراب پر کرد و با دکتر گیلاسهاشون رو بهم زدن و رفتن بالا ، شراب میخوردن و میخندیدن و علی مثل اسیرهای مصری که برای بردگی میبردن مشغول لیسیدن پای سهیلا بود ، عصبانی بودم ، از اینکه علی رو اینطور تحقیر میکردن حرص میخوردم ، هرچی باشه مهمون من بود و معلمم بود و از همشون بیشتر گردنم حق داشت ، کامبیز دستمو کشید و گفت بیا بریم تو خونه .. ، گفتم اینها مستش کردن و دارن اینطور تحقیرش میکنن .. ، کامبیز گفت چطور اگه من و تو مست بشیم کسی نمیتونه اینطور تحقیرمون کنه ؟ گفتم منظورت چیه ؟ گفت فک کنم دکتره کارشو بلده .. ، بزار ببینیم نتیجه چی میشه .. ، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم شوهر خاله من که نیست ! ، خندید ... اما رفته بود توی فکر ... سارا اومد و گفت حمید آقا من دیگه برم خونه ؟ ساعت حدود هشت شب بود ، گفتم آره میخوای بری برو فقط از در جلوی ساختمون برو ، یا اگه میخوای از سمت حیاط بری یه جوری برو که اصلا سمت استخر دیده نشی ! ، خندید و گفت چشم ...

  31. #181
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت یازدهم ( خوشبختی دور نیست خاله 5)



    حدودای ساعت نه شب بود که دکتر و سهیلا اومدن تو و پشت سرشون علی هم در حالی که مایوش رو دوباره پوشیده بود و صورتش کاملا قرمز شده بود اومدن داخل .. ، دکتر دستی به کمر علی زد و گفت علی آقا خیلی خوش گذشت ، علی سیاه نگاهش کرد و لبخند زد و گفت بله .. ! ، هنوز عصبی بودم ، اما ظاهرا علی اینقدی که من فکر میکردم بهش بد نگذشته بود ، به اضافه اینکه اینقدی هم که من فکر میکردم مست نبود ... ، دکتر گفت من دیگه باید برم ... ، گفتم بمونید با هم شام بریم یه رستوران بعد میرسونمتون ، دکتر گفت نه ، یکی از دوستام تو خونه منتظرمه .. ، شام هم همونجا میل میکنم .. ، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم چشم پس لباس بپوشیم و بریم .. ، همگی رفتیم توی اتاق و مشغول تعویض لباس شدیم ، سهیلا لباسهاش رو برداشت و رفت توی اتاق خصوصی سرهنگ و اونجا پوشید ، از کامبیز و علی سیاه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ، وقتی سهیلا و دکتر محمودی سوار ماشین من شدن را افتادم سمت خونه دکتر .. ، توی خیابون نفت محمودی رو انداختم پایین ، بهم گفت به خانمش بگو فردا حتما بیاد مطب ، گفتم کاش به کامبیز گفته بودین ، دکتر گفت به ایشون هم گفتم ، جواب دادم پس خیالتون راحت باشه که میاد ! ، گفت بهتره صبح ساعت نه مطب باشه .. ، گفتم چشم .. ، پیاده که میشد گفتم دکتر در مورد دستمزدتون ، حرفمو قطع کرد و گفت بعد صحبت میکنیم .. ، فعلا بزار به نتیجه برسیم .. ، گفتم چشم .. ، دکتر که پیاده شد به سهیلا گفتم بیا جلو ، راه که افتادیم گفتم بگو چه خبر .. ، چرا این بدبختو اینقد تحقیر کردین ؟ سهیلا گفت به من ربطی نداشت ، تو گفتی هر کاری دکتر میگه انجام بده ، سر تکون دادم و تایید کردم ، ادامه داد دکتره بهم گفت اول عادی ماساژش بدم و تحریکش کنم واسه سکس ، اما هر چی باهاش ور رفتم اصلا هیچی نشون نمیداد ، خندیدم و گفتم یعنی کیرش راست نمیشد ؟ سهیلا خندید و گفت آره .. ، گفتم خوب ، گفت دکتره گفته بود اگه نشد من یکم سمت کونش و سوراخ کونشو بیشتر چرب کنم .. ، قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم میخواسته ببینه کونیه یا نه ؟ خندید و گفت نمیدونم ، گفتم خوب .. ، گفت بدش نمیومد و یکم کیرش راست شد .. ، با تعجب گفتم اوه .. ، سهیلا با خنده گفت آره .. ، بعد دکتره اشاره کرد که بهش دستور بدم ، همینکه خشن شدم همچین راست کرد که بیا و ببین ! ، خندیدم ، گفتم به همین راحتی ؟ سهیلا گفت فک کنم .. ، گفتم بهش دادی ؟ انگار که از این حرفم خجالت کشید سرشو یکم پایین انداخت و گفت کار به اونجا نکشید ، راستی کاندومهات رو گذاشتم تو کمدت اگه خواستی قایمشون کن ، یکم خوابوندمش و مجبورش کردم پاهامو بلیسه ، عین سگ خونگی رام شده بود ، اگه میگفتم بمیر هم میمرد !! ، گفتم خوب چرا ؟ سهیلا گفت دکتره گفت شخصیت سکسیش اینطوریه ، میپسنده که تحقیرش کنن هر چی بیشتر تحقیرش کنی بیشتر تحریک میشه .. ، تعجب کردم ، گفت دکتره خیلی وارد بود ، اینقد که بد اخلاق بود من فک کردم الان سرش داد بزنم پامیشه میزنه تو گوشم.. ، یه عالمه باهاش ور رفتم اصلا تکون نخورد فک کردم چه اراده ای داره و به خودم شک کردم ، گفتم شاید از من خوشش نیومده ، تا حالا ندیده بودم یه مرد اینقد مقاومت کنه ، بعد که ثاقب اشاره کرد که داد بزن سرش یکم میترسیدم اما تا داد زدم عین بره آروم شد و بعد هم زود راست کرد ، گفتم اوه چه فامیل شدی با دکتر محمودی ، خندید و گفت بهم گفته بیا تو مطب بهت اتاق میدم ، هم واسه ماساژ ریلکسیشن هم سکس درمانی ... ، گفت تو خیلی واردی ... ، مریضهای خیلی پولدار میان پیشش که اینجا شرایط درمانشونو نداره ، بهم پیشنهاد داده که پیشش کار کنم ، میگه کلی پول در میاد ... ، گفتم چه خوب ، سهیلا گفت میگی قبول کنم ؟ گفتم ظاهرا که بد نیست ، اینهم اگه آدم حسابی نبود ناتاشا معرفیش نمیکرد .. ، گفت ناتاشا کیه ؟ گفتم یه دوستی که هم خیلی پولداره و هم خانواده با نفوذی دارن ، ابروش رو بالا انداخت و گفت منم فک کنم آدم خوبیه ، اولین باریه که میبینم یکی شرایطشو داره اما بهم دست نمیزنه ، برخوردش خیلی حرفه ای بود ، گفتم اوهوم .. ، سهیلا گفت احتمالا قبول میکنم .. ، شاید یه سر و سامونی گرفتم .. ، گفتم عالیه .. ، سهیلا پرید روم و صورتمو ماچ کرد و گفت عین فرشته نجات میمونی ، هر چی از سمت تو میاد برام خوبه .. ، گفتم قربونت برم عزیزم ، تو رفیق با معرفتی هستی .. ، دم خونه اول یه دور زدم که خیالمون راحت بشه که براش بپا نذاشتن بعد هم ماچم کرد و از ماشین پیاده شد .
    وقتی ماشینو دم خونه پارک کردم و ازش پیاده شدم ساعت هنوز ده نشده بود ، معمولا توی خونه ما شام ساعت ده سرو میشد ، پنجره آشپزخونه رو به کوچه باز بود و سر و صدای مامان به گوشم میرسید که با لیلا حرف میزد ، درست نمیشنیدم چی میگه اما صدای حرف زدنشون میومد ، زنگ زدم و بعد کلید انداختم و رفتم تو .. ، مامانم دم در به استقبالم اومد یه بلوز آبی روشن کشباف تنش کرده بود با یه شلوار سفید تنگ ، برخلاف انتظارم که منتظر بودم دعوام کنه لبخند زد و باهام سلام و علیک کرد و گفت شام نخوردی ؟ گفتم نه .. ، گفت برو دست و روت رو بشور و بیا ، صدای بابام و رویا که با هم حرف میزدن از توی پذیرایی میومد ، وارد پذیرایی که شدم دیدم مامانم غذا رو روی میز ناهارخوری سرو کرده ، یادم افتاد که با وجود رویا و دو تا دوقلوها که دیگه کم کم پشت میز مینشستن و با ما غذا میخوردن دیگه همگی پشت میز چهار نفره آشپزخونه جا نمیشیم .. ، لیلا و دختر خوشگلش هم کم کم عضوی از خانواده شده بودن و بعد از اینکه به مامانم کمک میکرد و میز رو میچید خودش هم پشت میز مینشست و با ما شام میخورد ، رویا و بابام کنار هم نشسته بودن و در مورد رشته های تحصیلی و اینکه کدوم رشته بیشتر بدرد دختر ها میخوره حرف میزدن و منم که اینور میز نشسته بودم گاهی خودمو قاطی بحث میکردم ، شامی و باقلا پلو با مرغ داشتیم ، چند تا شامی با سبزی تازه و پیازچه و نون برداشتم و مشغول خوردن شدم ، بابام رو به رویا کرد و گفت به بابات بگو پذیرشت رو از یکی از دانشگاههای خارجی بگیره و برو اونور مدرکت رو بگیر ، هم زبانت خوب میشه ، هم مدرک معتبر بین المللی داری ، هم اینکه تو که مثلا به مهندسی علاقه داری مجبور نیستی کلی واحدهای بیربط مثل قرآن و معارف و فارسی و چیزهای دیگه پاس کنی و وقتت رو با این آدمهای کج فهم و کوته نظر هدر بدی و تو تابستون که خر تب میکنه مقنعه سرت کنی و نگران باشی اگه روسریت یکم رفت عقب به یه مشت آدم عقب افتاده جواب پس بدی ، رو به بابام گفتم خوب پدر من شما که اینارو میدونی اول یه فکری واسه پسر خودت بکن ، بابام گفت اولا رویا دختره ، این محدودیتها که گفتم شامل شما نمیشه ! ، دوما این دنبال درس خوندنه ، فکر یللی تللی نیست ، رویا اگه بره خارج میره دانشگاه و عصر برمیگرده خونه ، تورو اگه بفرستم بجای دانشگاه میری دیسکو و کازینو و شب هم برنمیگردی ! ، مامانم گفت خوبه خودت میدونی چی پس انداختی ، لنگه خودته دیگه ، بابام لبخندی زد و ادامه داد سوم اینکه شما فعلا سربازی ، یا باید بری دانشگاه یا باید بری سربازی ، حالت سوم نداره . ، گفتم باز دم بابابزرگ گرم که یه کارمند ساده بود اما تورو فرستاد سوربون ، بابام گفت بابای خدا بیامرز من که میگی یه کارمند ساده بود رئیس گمرک بود و به پول اون زمان ماهی پنج هزار دلار حقوق میگرفت ، الان ملت دلشون خوشه که حقوقهاشون نسبت به زمان شاه چند برابر شده اما واقعیت اینه که وقتی تورم و ارزش پول رو در نظر میگیری حتی یک پنجم حقوقهای اون موقع رو هم نمیگیرن هر روز هم سبد خریدشون کوچیکتر میشه و حالیشون نیست ، بعدش هم اونوقت زمان شاه بود ، من وقتی پذیرش سوربون رو گرفتم و نامه اش رو بردم نظام وظیفه با سلام و صلوات سربازیم رو انداختن عقب و یه نامه دادن که بتونم باهاش پاسپورت بگیرم ، شما عزیزم این چیزها رو دیگه باید تو خواب ببینی ! ، مامانم گفت بجای اینکه به بچه روحیه بده که درسشو بخونه این لاطالئات رو توی مغزش فرو میکنی ؟ بابام گفت عزیزم درستو بخون که همینجا بری دانشگاه ، تا اونوقت ایشالله جنگ هم تموم میشه ، جنگ که تموم شد سربازیتو میخرم و خلاصی ، سرمو فرو کردم توی بشقابم و مشغول غذام شدم ، غذام که تموم شد تو فکر این بودم که از توی انباری دو سه تا شیشه مشروب بردارم و بزارم عقب ماشین و برگردم خونه ارواح ، بابام بهم گفت بیا تو اتاق کارت دارم ، دنبال بابام راه افتادم به سمت اتاقشون ، از توی کیف سامسونتش یه پاکت بزرگ در آورد و داد دستم ، درشو باز کردم و سربرگ های وزارت دادگستری رو دیدم و کلی تعجب کردم ، از بابام پرسیدم اینها چیه ؟ از دستم گرفت و مدارک رو ورق زد و یه چک رو که به یه برگه با سوزن چسبونده شده بود بهم نشون داد ، با دیدن چکی که کامبیز به میلاد خرج کرده بود از تعجب شاخ در آوردم و با خنده گفتم این چیه ؟ پولشو پس دادی ؟ بابام گفت نه .. !! ، گفتم پس چک پیش شما چیکار میکنه ؟ بابام گفت حالا بعد برات تعریف میکنم ، فعلا خواستم علی الحساب بدونی که چک پیش خودمونه و جاش امنه ، جای نگرانی نیست !! ، با خنده گفتم یعنی هم پولشو گرفتیم و هم چک تقلبیمون رو پس گرفتیم ؟ پس الان میلاد چی تو دستش داره ؟ بابام با خنده گفت تخماشو !! ، زدم زیر خنده ، بابام گفت فعلا ساکت ، فردا حدود ساعت پنج تا شیش از کارخونه مستقیم میام پیشت واست تعریف میکنم ، به کامبیز هم بگو باشه .. ، گفتم حتما ... ، به بابام گفتم تموم شد دیگه ؟ بابام گفت نه .. ، مگه میشه پول مردم رو بالا بکشی و تموم بشه .. ، حالا فردا میام براتون تعریف میکنم که در جریان باشید .. ، گفتم باشه ، دو سه تا شیشه مشروب برداشتم و گذاشتم عقب ماشین و رفتم خونه ارواح ..
    تو خونه ارواح تازه جابجا شده بودم که بخوابم ، ساعت خوشگلمو در آوردم و یه نگاه بهش انداختم و گذاشتم توی کمد ، ساعت از دوازده هم گذشته بود ، خوبیش به این بود که فردا جمعه بود و نمیخواست نگران چیزی باشم ، بقول مامانم جمعه ها مرده ها هم آزادن ! ، خزیدم زیر لحاف و به اتفاقات اونروز فکر کردم ، صدای زنگ تلفن تقریبا یه متر منو از جام پروند ، نمیدونم کسی خاطره ای با زنگ اون تلفنهای زیمنس قدیمی داره یا نه .. ، صداش از صد تا ساعت شماطه دار بدتر بود از جام پریدم ، منتظر تماس کسی نبودم ، گوشی رو برداشتم و صدای عشوه گر ماندانا خیالمو راحت کرد ، گفت سلام حمید ! ، گفتم سلام مانی جون ، گفت دلم واست تنگ شده بود ، از صبح تا حالا ده بار بیشتر زنگ زدم ، بالاخره گوشی رو برداشتی ، گفتم آره ، یکم امروز گرفتار بودم ، ماندانا گفت همیشه یادت باشه که من اولین گرفتاریت هستم ! ، خندیدم و گفتم آره والا ! ، گفت لازمه یه عکسمو بهت بدم بزاری تو کیفت که هروقت گرفتار میشی نگاهش کنی و روحیه بگیری و منو یادت نره ، خندیدم و گفتم آره ، بده بزارم تو کیفم که هروقت گرفتار شدم نگاهت کنم و یادم بیفته هنوز گرفتاریهای بزرگتری هم هست ، اینطوری روحیه میگیرم ، قاه قاه خندید و گفت بمیری ! ، میای پیشم ؟ گفتم امشب ؟ گفت آره دیگه بیا یه غلتی با هم بزنیم ، راستی مامانم گفت اون هفته که مامانت مهمونی رو پیچوند خودتون یه روز تعیین کنید و بیاین ، گفتم حتما بهش میگم و باهاتون قرار میزاریم ، گفت پاشو بیا دیگه .. ، گفتم فردا شب تو بیا .. ، ناز کرد ، گفتم راستی خوشت میاد یه قرار چهار نفره بزاریم با مهدی و نسرین ؟ خندید و گفت نسرین زیر دندونت مزه کرده ها .. ، با خنده گفتم مزه اش به با هم بودنشه .. ، گفت باشه .. ، خمیازه کشید و منم پشت بندش خمیازه کشیدم ، گفت باشه پس دیگه بخوابیم ، از پشت تلفن واسم بوس پرت کرد و رفتیم تو رختخواب ، چشمامو بستم و با خودم گفتم خوبیش به اینه که فردا جمعه است ... ، بعد در همون حال با خودم فکر کردم پس چرا این دکتره اینقد اصرار داشت که پری رو روز جمعه بکشونه مطب ..؟؟ زیاد نتونستم بهش فکر کنم و زود خوابم برد ...

  32. #182
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت دوازدهم ( خوشبختی دور نیست خاله 6)



    جمعه
    از خواب که بیدار شدم میدونستم سارا نیست و خودم باید یه فکری واسه صبحانه بکنم ، چشمامو وا کردم و به اطراف نگاه کردم و دنبال تلفن گشتم ، با اون کون گشادی که من داشتم اونهم کله صبح و تازه از خواب بیدار شده میز تلوزیون و تلفن ده کیلومتر اونورتر به نظر میرسیدن ! ، دیگه همه همتم رو جمع کردم و خودمو تا تلفن کشوندم و گوشی رو برداشتم ، با خودم گفتم یا باید گوشی رو عوض کنم یا این تلفنو از این اتاق ببرم تو اتاق خصوصی سرهنگ سر جای قبلیش ، اینطوری هر بار اگه تو رختخوابم زنگ بزنه تا مرز سکته میرم و برمیگردم ، شماره خلیل رو گرفتم ، گوشی رو که برداشت گفتم بیزحمت برو یه نون تازه بگیر و بیا ، به اختر خانم هم بگو بیاد چک کنه ببینه همه چی واسه صبحونه دارم یا نه و یه چایی هم بزاره .. ، خلیل گفت روی چشمم و قطع کرد .. ، رفتم سر کمد و دفترچه ایرج رو برداشتم ، میخواستم قبل از اینکه پسش بدم حتما تمومش کنم ..
    زن عمو هوروش بعد از رفتن عمو باز هم از قبل به من نزدیکتر شدند و دست مرا در دستان گرمشان گرفتند و گفتند ، من هم به شما محبت ویژه ای دارم و این محبت دو طرفه است ، قلبم دوباره با شدت شروع به تپیدن کرد ، زن عمو لباس یکسره بلندی بر تن داشتند ، گفتند میخواهم چیزی را به تو نشان بدهم ، میدانستم که همه کارهای ایشان با حمایت و اطلاع عموجان است و این به من کمک میکرد که آن هیجان ناشناخته را بهتر پشت سر بگذارم ، گفتم بفرمایید ، پشتشان را به من کردند و با انگشتان زیبایشان به دکمه بالای لباسشان در پشت گردن اشاره کردند و گفتند این را باز کن !! ، وقتی دو دلی من را دیدند به سمت من برگشتند و لبهای زیبایشان را بر روی صورتم گذاشتند و بوسه ای نثارم کردند که از حلاوت آن هنوز خاطراتم شیرین است ، گفتند نترس این قسمتی از پذیرش تو به عنوان عضو جدید انجمن اخوت است .. ، سرم رو از روی دفترچه برداشتم و نفسی کشیدم ، بالاخره فهمیدم که اسم انجمنشون انجمن اخوت بوده ، صدای ظرف و ظروف شنیدم و فهمیدم که اختر داره واسم صبحانه حاضر میکنه ، دوباره سرمو توی دفترچه ایرج فرو کردم ، زن عمو دوباره پشتشان را به من کردند ، با انگشتان لرزان دکمه بالای لباسشان را باز کردم ، آن گردن زیبا با پوست سپید ، خرمن موهای طلایی و بوی عطرزیبایشان که با بوی تن طنازشان مخلوط شده بود همگی مرا تا مرز جنون میکشانیدند ، به سمت من برگشتند و در حالی که با چشمان سبز و زیبایشان به چشمان متعجب من نگاه میکردند لباس بلندشان را با یک حرکت از تن بیرون کشیدند ... ، زبانم یارای حرکت نداشت ، آفرودیت زیبا برهنه و درخشان بالهایش را پنهان کرده بود و در جلوی چشمانم ظاهر شده بود ، چشمانم را بستم تا نور تن زیبایش نور را از چشمانم نبرد ، حرکتش را حس کردم ، به من نزدیک شد و خودش را برهنه به تن من چسبانید .. ، تمام تنم با تماس بدنش لرزید ، چشمانم را آرام باز کردم ، با لبخند به من گفتند چیزی را که تو اکنون میبینی مردان بسیار دیگری هم در این انجمن دیده اند اما اینبار برای تو با جان و دلم برهنه شدم ... ، سرمو از روی دفترچه بلند کردم ، عجب این داستان باحال شده بود ..
    شکمم قار و قور میکرد ، دفترچه رو توی کمد گذاشتم و با خودم گفتم بعد از صبحانه دوباره میام سراغش .. . اختر صبحانه رو آماده کرده بود و ناپدید شده بود ، کلا اختر تو اون خونه ناپیدا بود ، مثل روح میومد و میرفت ، چاییمو شیرین کردم و اولین لقمه رو سمت دهنم بردم که صدای آیفون بلند شد ، گفتم اه ... ، لقمه رو توی دهنم چپوندم و با بیمیلی از جام بلند شدم ، لقمه رو توی دهنم گردوندم و گوشی آیفون رو برداشتم و گفتم بله .. ، کامبیز گفت وا کن حمید .. ماییم .. ! ، ما ...؟؟؟ داشتم تو ذهنم این کلمه رو آنالیز میکردم ، با پری اومده ؟ درو باز کردم و دم در وایسادم ، در حیاط باز شد و اول از همه مامانم از در اومد تو ، خندیدم و فهمیدم همه آتیشها از گور مامانم پا شده ، احتمالا کله صبح زنگ زده و کامبیز رو کشونده اینجا ، پشت سر مامانم پروانه اومد تو ، آخ آخ بیشتر از هر چیزی امروز حس دیدن اونو داشتم ، لبهام گوش تا گوش به خنده وا شد ، در آخر هم کامبیز در حالی که دست رویا تو دستش بود و دو تا بربری تو اون یکی دستش اومدن تو و در حیاط رو پشت سرشون بستن ، زیر لب داشتم به کامبیز فحش میدادم ، طبق معمول سورپرایزم کرده بود ، یعنی نمیتونست یه زنگ بزنه ؟ با مامانم و پروانه سلام علیک و روبوسی داغی کردم ، مامانم با دیدن لقمه تو دهنم گفت ما هم صبحانه نخوردیم گفتم بفرمایید و بعد خودمو به کامبیز نزدیک کردم و گفتم تلفن اختراع نشده که یه زنگ بزنی ؟ خندید و گفت حدس زدم خواب باشی .. ، اگر فکر میکردم خطرناکه که حتما زنگ میزدم ، رویا خندید .. ، با رویا هم دست دادم و روبوسی کردم ، با تعجب خونه رو برانداز میکرد ، گفتم بیا صبحانه بخور میبرم همه جا رو نشونت میدم ، کامبیز گفت دستش تو دست منه خودم هم نشونش میدم .. ، خندیدم و گفتم اوه چه با غیرت ، کامبیز گفت تو دیگه قدیمی شدی ، دهنمو پر کردم که جوابشو بدم که قبل از من رویا گفت حمید هیچوقت قدیمی نمیشه ، اینجام مگه نگفتی خونه پسر داییمه خودش نشونم میده ! ، ابروهام رو با خوشحالی بالا انداختم و رو به کامبیز گفتم بفرما !! ، دیدی من قدیمی نمیشم ؟ کامبیز خندید و گفت فرش قدیمی صد برابر ارزشش بیشتره بیچاره. ، رفیق قدیمی هم همینطور ، اگه من میگم قدیمی شدی واسه اینه که قیمتتو ببرم بالا .. ، خندیدم و گفتم حالا بیاید بریم سر صبحانه ، مردم از گشنگی ، کامبیز نون بربری ها رو بالا گرفت و گفت آخ جون صبحانه ... ، حدسم درست بود ، مامانم کامبیز رو کشونده بود خونه ارواح ، تا از من خبر دقیق نگیره و خودش نبینه خواب نداره ، هنوز هم بعد این همه سال که زن گرفتم و سر خونه خودم هستم همینه .. ، حتی تو سالهایی که واسه تحصیل توی لندن بودم هم تا از من خبر نمیگرفت خوابش نمیبرد .. ، قربونش برم ... ، تو یه فرصت مناسب از کامبیز پرسیدم که پری چی شد ؟ گفت با شوهرش دو تایی رفتن دکتر ... ، گفتم دکتر گفته بود خودش تنها بیاد ، کامبیز گفت منم فک کردم اگه با هم برن بهتره ! ، گفتم حالا میفهمه این دوست بابام نبوده که ، کامبیز گفت به درک که میفهمه ، پری میخواست ازش جدا بشه ، حالا یا درست میشه یا کلا جدا میشن که در هر صورت مهم نیست که بفهمه ، صبحانه پر سر و صدایی بود ، همه حرف میزدن و از همه بیشتر خاله پروانه .. ، به همه تیکه مینداخت و سر به سر همه میذاشت ، مانتوش رو که در آورد زیر مانتو یه دامن چیندار بلند پاش کرده بود با یه بلوز سفید نازک که تن سفید و خط سوتین زرد رنگش توش معلوم بود ، موهای طلاییش رو باز کرد و یه ور روی شونه اش ریخت ، آرایش ملایمی کرده بود چشمای خوشرنگش میخندید ، با خنده سر به سر همه میذاشت ، مامانم هم مانتوش رو در آورد ، زیر مانتوش یه بلوز بلند سفید و سبز روشن تنش کرده بود و یه شلوار چسبون سفید رنگ پاش بود ، هنوز صبحانه پهن بود که کامبیز از جاش بلند شد و دست رویا رو گرفت و گفت پاشو بریم توی خونه بگردیم میخوام همه جا رو نشونت بدم ، رویا نگاهی به من انداخت ، بهش یواشکی چشمک زدم و با کامبیز رفت ، خاله پروانه گفت مامان همه جای خونه رو خوووب نشونش بده ، هممون طعنه حرف خاله پروانه رو گرفتیم و قاه قاه خندیدیم بجز رویا که ارغوانی شد و سرشو پایین انداخت.. ، کامبیز که رفت خاله پروانه گفت حمید جون تو جایی از خونه نیست که بخوای به من نشون بدی ؟ مامانم خندید و گفت پروانه .!! ، خاله پروانه گفت چیه ؟ بعد هم ادامه داد گفتم شاید یه جاهایی هست که من ندیدم .. ، حرفش با ویشگون مامانم نصفه موند ، آخ ... ، بعد هم قاه قاه خندید .. ، مامانم بلند شد که سفره رو جمع کنه ، گفتم ولش کن زنگ میزنم اختر خانم میاد جمع میکنه ، مامانم خندید و گفت واسه خودت امپراطوری راه انداختی .. ، رفتیم سمت اتاق سرهنگ ، ولو شدم روی تخت و مامانم کنارم نشست ، خاله پروانه جلوی آیینه وایساد و یه شونه برداشت و جلوی موهاش رو مرتب کرد و در همون حال یه تکونی به خودش داد و کسش رو از روی لباس آروم مالید ، بعد یه نگاهی به ما انداخت و دید که داریم نگاهش میکنیم ، گفت نازم میخواره !! ، مامانم خندید ، پروانه در حالی که با ادا کون گنده اش رو میخواروند گفت شما خونتون مورچه داره ، منم با خنده گفتم نه نداره ! ، کیرم آروم آروم داشت با این اداهاش از جا پا میشد ، اومد و اینطرفم نشست گوشه تخت و رو به مامانم کرد و گفت نمیدونم چرا پسرتو میبینم نازم میخواره !! ، مامانم گفت خفه شو پروانه .. ، خاله پروانه به کیرم که دیگه با این حرفها آروم از جاش پاشده بود و برجستگیش از توی شلوارک کاملا معلوم بود اشاره کرد و گفت ببین میگم شما خونتون مورچه داره ، مامانم یه لبخند زورکی زد و گفت بسه پروانه ... ، خاله پروانه با اینکه میدید مامانم داره حرص میخوره با بدجنسی ادامه داد و گفت مگه جکوزی خونه ما مورچه داشت من چیزی گفتم ؟ مامانم گفت اه بمیری !! ، خیلی از روند این حرفها خوشم میومد و حسابی راست کرده بودم ، خاله پروانه گفت زهر مار ، فک کردی الان این خبر نداره ؟ کامبیز میخواد بشاشه زنگ میزنه به حمید میگه حمید من دارم میرم بشاشم در جریان باش ! ، حمید هم بهش میگه حواست باشه شیر دستشویی خونتون خراب شده .. ، خلاصه این دو تا خواب هم ببینن واسه هم تعریف میکنن ، جکوزی خونه ما که جای خودشو داره ، اخمای مامانم توی هم بود ، خاله پروانه رو به من گفت خاله خبر نداشتی ؟ گفتم نه خاله .. ، بعد بلافاصله گفتم نکنه اونو میگین که غذاتون رو گاز بود ؟؟ پروانه قاه قاه خندید و رو به مامانم گفتم تحویل بگیر .. ، مامانم گفت واقعا که این دو تا شاهکارن ! ، خاله پروانه جلوی چشمای متعجب و عصبانی مامانم خم شد و نوک کیر برجسته ام رو از روی لباس بوسید و گفت خلاصه من نازم میخواره .. ، مامانم با عصبانیت گفت اه پروانه .. ، مثلا من مامانشم ها .. ، پروانه با شیطنت خندید و گفت اصلا همه کیفش به همینه .. ، بعد هم جلوی چشمای مامانم کیر راستمو از روی شلوارک مالید اینقد حال کردم که کم مونده بود همونجا آبم بیاد ، مامانم بلند شد که از اتاق بره بیرون ، خاله پروانه گفت بخدا اگه رفتی صد تا خاطره واسش تعریف میکنم که خاطره جکوزی توش هیچی نباشه ها ! ، مامانم وایساد و گفت بسه دیگه پروانه .. ، اذیتم نکن ، با التماس گفتم بگو خاله .. ، خاله پروانه به من اشاره کرد و گفت ببین .. ! ، بیا بشین ! ، مامانم با بیمیلی برگشت و نشست ، گفتم بگو دیگه خاله .. ، پروانه گفت باشه بعدا برات میگم .. ، بعد هم دوباره کیر راستمو از روی شلوار مالید .. ، مامانم پشتشو به ما کرد که مثلا نبینه خاله پروانه چیکار داره میکنه ، پروانه هم که دید اوضاع اینطوریه جری تر شد و یه پاش رو رو تخت گذاشت و دامنشو به بالا هل داد ، رونهای سفید و تپلش رو بیرون انداخت و دست من روی روی شورت زرد توریش کشید و گفت میگم نازم میخواره بخوارونش ، مامانم سرشو چرخوند و با دیدن من که دستم لای پای پروانه بود و کس خیسش رو از روی شورت میمالیدم گفت ه هی ی ی و زود روشو برگردوند ، پروانه رو به من گفت خودشو لوس کرده ها ... ؛ یه پیک شراب بهش بدی آدم میشه .. ، گفتم مامان شراب بیارم ؟ مامانم گفت لازم نکرده .. ، خاله پروانه خم شد روی شلوارکم و نوک کیرمو از توی شلوارک بیرون کشید و به مامانم که پشتش بهمون بود گفت به درک منم بهت نمیگم چه مزه ای میده ، بعد هم نوک کیرمو مکید و گفت اومم م م ، به به .. ، مامانم گفت ایش ش ش .. ، پروانه گفت بجای ایش و پیش بیا بخور ببین چه مزه ای میده .. ، مامانم گفت تو کوفت کن واسه منم تعریف کن .. ، میخندیدم و به مامانم که پشتش به ما بود نگاه میکردم ، کل شرم و حیام پیش مامانم مدتها پیش ریخته بود ، اما معلوم بود مامانم با اینکه یکی دو بار کنارم لخت شده و یکی دو بار هم منو مالیده و آبمو آورده باز هم یه مقدار از شرم و حیاش رو نگهداشته .. ، پروانه دوباره خم شد روی کیرمو یه ساک حسابی زد ، کسشو میمالیدم و دلم میخواست مامانم موقعی که پروانه واسم ساک میزنه نگاهم کنه اما نمیکرد .. ، صدای ملچ و ملوچ پروانه موقع ساک زدن مامانمو حسابی تحریک کرده بود که نگاه کنه ، دیدم که یه لحظه سرشو گردوند و از زیر چشم ساک زدن پروانه و کس مالی منو تماشا کرد اما اینبار سرشو ندزدید ... ، کار داشت به جاهای خوبش میرسید که صدای حرف زدن کامبیز و رویا باعث شد پروانه سرشو سریع از روی کیرم بلند کنه و دامنشو بندازه روی پاش ، منم فوری کیرمو جمع کردم و زیر شلوارک قایمش کردم ، سر و کله کامبیز و رویا از ته راهرو پیدا شد که به سمت ما میومدن ، پروانه از همونجا داد زد مامان جون همه جای خونه رو نشونش دادی ؟ با اینکه تو ذوقم خورده بود و دلم میخواست پروانه آبمو بیاره اما باز هم خنده ام گرفت و بزور خندیدم .. ، مامانم انگار که فرشته نجاتشو دیده باشه از جاش بلند شد و خندید .. ، اما با دیدن من که هنوز دراز کشیده بودم و چشمام نیمه باز بود اخم کرد .. ، رو بهم کرد و گفت پاشو بریم خونه دیگه .. ، گفتم داشتم درس میخوندم ، کلمه رمز رو درست گفته بودم اما مامانم هم به این راحتی خر نمیشد ، گفت تو تنها باشی درس نمیخونی پاشو بریم خونه با رویا با هم بخونید ، گفتم رویا تو سر و صدا میتونه درس بخونه اما من نمیتونم بعد هم رفتم سر کمد و دفتر و کتابهام رو که هنوز خودکار و مداد لاش بود بهش نشون دادم و گفتم ببین .. ! ، داشتم واقعا درس میخوندم ، با شک بهم نگاه کرد اما دیگه حرفی نزد ، گفت پس لااقل بیا برسونمون خونه و برگرد که من دیگه مزاحم کامبیز جون نشم ، گفتم چشم ، کامبیز گفت خاله کی تا حالا شما مزاحم من بودین ، مامانم گفت شاید شما الان بخواین بمونین اینجا اما من باید برگردم خونه ، بچه کوچیک دارم ، پروانه گفت نه دیگه ، ما هم بهتره بریم ، یکم نگران پری هستم ، بهت گفتم که ... ! ، مامانم سر تکون داد ، پروانه بلند شد و مانتوش رو پوشید و روسری رو زورکی روی سرش انداخت و خرمن موهای طلایی قشنگش رو پوشوند ، اوایل انقلاب بعضی ها مانتو رو روی دامن و جوراب میپوشیدن و کسی هم بهشون گیر نمیداد ، اما کم کم سختگیری ها بیشتر و بیشتر شد و دیگه همه خانمها مجبور بودن مانتو شلوار بپوشن یا اینکه چادر سرشون کنن ، مامانم هم مانتوش رو پوشید ، همگی با من خداحافظی کردن و رفتن .. ، مامانم بهم نزدیک شد و گفت مرگ من درس بخونی ها ! ، گفتم چشم ، خیلی دلم میخواست این سناریویی که خاله پروانه شروع کرده بود و جلوی مامانم با من ور میرفت و حرفهای سکسی میزد به یه جاهایی برسه اما ورود بیموقع کامبیز و رویا همه چی رو خراب کرد ، کیرم زق زق میکرد ، دلم واسه ماندانا تنگ شد ! ، اگه بود مجبور نبودم بیخودی شق درد بکشم .. ، چون به جون مامانمو قسم خورده بودم که درس بخونم بعد از ناهار کتابم رو که مثل یه هنرپیشه قابل با دفتر و خودکارم با دقت تا کرده بودم و توی کمد گذاشته بودم بیرون آوردم و سعی کردم واقعا یکم درس بخونم ، یعنی اگه شب دوازده ساعت بخوابم و ساعت هفت صبح سرحال از خواب بیدار شم و کتاب درسی دستم بگیرم دوباره خوابم میگیره ..!! ، خلاصه داروی خواب آور کتاب اون بار هم زود عمل کرد و چشمام گرم شد ، کتاب و دفتر رو دوباره تا کردم و کنار گذاشتم و خزیدم زیر پتو ...

  33. #183
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت سیزدهم ( خوشبختی دور نیست خاله 7)



    با صدای زنگ تلفن گیج و ویج از خواب پریدم ، هوا تاریک شده بود ، خودمو به تلفن رسوندم و گوشی رو برداشتم و با صدای خواب آلود گفتم الو.. ، مامانم گفت ماشالله چقد درس میخونی ! ، گفتم جون جفتمون خوندم بعد خوابم گرفت ، یکم مکث کرد و پرسید حالت خوبه ؟ هنوز اینقد خواب بودم که متوجه نشم منظورش چیه ، گفتم خوبم چطور مگه ؟ سکوتش بهم فهموند که یه معنی دیگه پشت حرفش هست ، یکم فک کردم و یهو یادم افتاد که منظورش به اینه که پروانه باهات ور رفت اما ارضا نشدی حالا حالت خوبه ؟ گفتم اوه .. ، از اون نظر ، بعد خندیدم و گفتم خوب اگه اینجا بودی و کمکم میکردی که بد نبود ، اما حالا هم زیاد مشکلی نیست ، گفت خفه شو .. ، شب بخیر .. در حالی که میخندیدم تلفونو قطع کردم ، خواب از کله ام پریده بود ، نمیدونم چقد خوابیده بودم ، سه ساعت ، چهار ساعت اما فک کنم حدودای ده شب بود ، با خودم گفتم عمرا دیگه حالا حالاها خوابم ببره ، حال نداشتم واسه شام از خونه بیرون برم ، فک کنم یه نفر فکرمو خوند و فهمید که قصد خوابیدن ندارم ؛ چون تلفن بلافاصله زنگ خورد ، گفتم مامانمه دوباره زنگ زده ، گوشی رو برداشتم و گفتم الو .... ، یه صدای زنونه آشنا با عشوه زیاد گفت سلام حمید جون بیداری ؟ توی ذهنم دنبال صاحب صدا میگشتم صدا دوباره گفت تنهایی عزیزم ؟ یهو صاحب صدا رو پیدا کردم و با تعجب گفتم خاله پری ..؟؟؟ خاله پری گفت آره عزیزم خودمم ، مخم هنگ کرده بود ، چون پری حتی موقعی که داشتیم باهاش سکس میکردیم هم اینقد عشوه نمیومد ، تا چه برسه پشت تلفن ، گفتم آره خاله تنهام ، گفت یه لطفی به خاله میکنی و الان پاشی بیای پیشم ؟ مخم گوزیده بود ، گفتم کامبی ی ... اما پری نذاشت حرفم تموم بشه و گفت تنها بیا عزیزم ... ، گفتم باشه ک ی میخواستم بپرسم کی بیام اما پری حرفمو قطع کرد و گفت پس منتظرتم زود بیا و بعد گوشی رو قطع کرد .....
    دو هزار تا سوال توی مغزم میچرخید اما بلند شدم و در همون حال مشغول پوشیدن لباس شدم ، توی راه دم یه ساندویچی وایسادم و یه ساندویچ مغز خوردم ، شاید میخواستم مغز گوسفند کمک کنه که مغز خودم به کار بیفته و بفهمم پری چه مرگش شده ، اما حتی ساندویچ مغز هم کمکی نکرد ، دم خونه پری که پارک کردم ساعت ماشین یازده و بیست دقیقه رو نشون میداد ، زنگ زدم و در با صدای دیزززز باز شد .. ، حتی نپرسیدن کی پشت در هست ، در آسانسور که باز شد مستقیم به سمت خونه پری رفتم و دستمو به سمت زنگ دراز کردم ، اما قبل از اینکه زنگ بزنم در باز شد و خاله پری توی در ظاهر شد ، از تعجب سر جام میخ شدم ، موهاش رو محکم روی سرش بسته بود و یه زیرپوش آستین بندی تور تنش بود ، سوتین نبسته بود و سینه های خوشگل و پر شیرش توی اون زیرپوش تور بد جوری چشمارو قلقلک میداد ، جوراب نازک سفید پاش کرده بود با کفش پاشنه بلند و یه دامن کوتاه مشکی ، دامنش اینقد کوتاه بود که بلافاصله متوجه شدم این همون جوراب شلواری کیر راست کنی هست که جلو و عقب نداره و کس و کونش بیرونه ، شورت پاش نکرده بود و آرایش غلیظی داشت ، لبهاش رو با رژ لب قرمز روشن چنان برق انداخته بود که خونه دیگه نیازی به چراغ خواب نداشت ، توی دست راستش یه شلاق شبیه مگس کش اما بلند و چرمی دستش گرفته بود ، از اون شلاقهایی که چابکسوارها برای فرمون دادن به اسب ازش استفاده میکنن و توی دست چپش انتهای یه طناب نخی کلفت رو توی دستش گرفته بود ، با همون عشوه پشت تلفن گفت سلام حمییید جوووون چطوری عزیزم ، لطف کردی اومدی ، دهنم از تعجب بند اومده بود و حتی نمیتونستم جوابشو بدم ، واسه اینکه تیر خلاص رو بهم بزنه درو بیشتر باز کرد و من با دیدن علی سیاه که انتهای طناب دور گردنش گره خورده بود و لخت و عور چهار دست و پا روی زمین نشسته بود و با یه حالت فلک زده ای منو نگاه میکرد حالت سکته زده ها رو پیدا کردم .. ، پری نگاهم کرد و گفت میشناسیش .. ؟؟ هنوز حتی یک کلمه حرف هم نزده بودم ، چون زبونم بند اومده بود ، اومدم همه همتم رو جمع کنم و جواب بدم که پری خودش ادامه داد ... : این برنارده ، سگمه !! ، الانم تحت آموزشه ... ، بعد رو به علی سیاه گفت برنارد ... این حمیده دوست پسرمه .. ، گاهی میاد پیش من و کارهایی رو که شوهر بیعرضه ام نمیتونه انجام بده رو واسم انجام میده ، بعد با شلاقی که توی دستش بود یه ضربه محکم به کون علی سیاه زد که من بجای علی زوزه کشیدم و گفت برو بوش کن که باهاش آشنا بشی و طناب رو کشید .. بعد پری دستمو کشید تو و در رو پشت سرم بست .. ، با یه دنیا حیرت وارد خونه شدم و در پشت سرم بسته شد ...

  34. #184
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت چهاردهم ( عاقبت نزول خور 1)



    پری دستمو کشید و به خودش چسبوند و گفت یه لب به خاله نمیدی عزیزم ، یه نگاهی به علی سیاه انداختم که با چشمای قرمز و صورت کتک خورده نگاهم میکرد ، پری گفت اونو نگاه نکن ، اون سگ خودمه ، تا وقتی من نگم پاچه کسی رو نمیگیره ، بعد هم رو به علی سیاه کرد و گفت مگه نه برنارد ، دستی به سر علی سیاه کشید و گفت برنارد سگ خوبیه ... ، به پری نگاه کردم ، صورتشو به صورتم نزدیک کرد و لبهاش رو توی لبهام چفت کرد ، لبهای قرمز و گوشتالوش رو میمکیدم و ناخود آگاه دستم رفتم سمت کمرش و روی کونش دست کشیدم ، صدای علی سیاه رو شنیدم که واقعا مثل سگ عصبانی غرش میکرد ، با ترس از پری جدا شدم ، علی دندونهاش رو به هم میسابید و عصبانی نگاهم میکرد ، پری شلاق رو روی رون خوشگل و لخت خودش کوبید و گفت چی گفتم برنارد ؟ این دوست منه .. ، اذیتش کنی با همین شلاق سیاهت میکنم ، بشین .. !! ، علی سیاه عین سگ روی زمین نشست ، تو این چند دقیقه فقط پری حرف زده بود ، نه من جرات کرده بودم یه کلمه حرف بزنم نه علی سیاه کلمه ای گفته بود ، پری دستمو کشید و به سمت کاناپه برد ، طناب علی سیاه رو هم کشید و گفت بیا برنارد ، علی سیاه دنبالمون چهار دست و پا میومد ، پری منو نشوند و کنارم نشست ، روی میز عسلی یه شیشه شراب زرد رنگ با شیشه مکعبی شکل بود که بدنه اش با برجستگیهای الماس شکل پوشیده شده بود و یه برچسب قرمز رنگ روش بود ، از رنگش حدس زدم ویسکی باشه ، یه لیوان پهن با دیواره کوتاه کنار بطری روی میز عسلی بود ، بالاخره به عنوان اولین کلمه از زمان ورودم پرسیدم اشکان کجاست ؟ پری گفت خوابه عزیزم .. ، بعد پاهای خوشگل و رونهای سکسیش رو از هم باز کرد و دستی به کس سفید و بی موش کشید و رو به علی گفت بیا بلیس برنارد !! ، علی سیاه سرشو به وسط پاهای خوشگل و سکسی پری فرو کرد و مشغول لیسیدن شد ، پری گفت حمید جون مشروب بخور .. ، لیوان رو برداشتم و توش یکم مشروب ریختم و به دهنم نزدیک کردم ، واقعا هم که واسه هضم کردن اون لحظات احتیاج داشتم یکم از خود بیخود بشم ، اولین پیک رو یه نفس بالا رفتم ، ویسکی تند گلوم رو سوزوند و به سرفه افتادم ، پری دستی به کمرم کشید و گفت یواش عزیزم .. ، بعد با دست دیگه اش موهای علی سیاه رو که مشغول کس لیسی بود نوازش کرد .. ، چند لحظه تماشاشون کردم ، پری زبون وا کرد و گفت صبح با علی اقا رفتیم دکتر ... ، اونجا علی رو دادم به دکتر و با برنارد برگشتم !! ، بعد با شلاق کون علی رو که مشغول کس لیسی بود نوازش کرد و ادامه داد ، معلوم شد علی یه عمری واسه خودش و بقیه فیلم بازی میکرده ، خلاصه قرار شد روزها علی آقا شوهر با غیرت من باشه و شبها از خونه بره بیرون و من رو با برنارد تنها بزاره .. ، برنارد خیلی سگ خوبیه ، البته نیاز به آموزش داره ، مثلا یکی از آموزشهاش همینه که تو بیای اینجا و وقتی برنارد داره تماشام میکنه با من عشقبازی کنی عزیزم .. ، برنارد سرشو بلند کرد صدایی به علامت نارضایتی از خودش در آورد .. ، پری با شلاق ضربه محکمتری به کون علی زد که از شدت دردش علی یه تکون محکم خورد ، پری گفت مگه نگفتم صدات در نیاد ... ، بعد رو به من گفت یه پیک مشروب برام بریز ، ریختم ، سر علی سیاه رو از کسش بلند کرد و لیوان رو به دهن علی نزدیک کرد و گفت بیا بخور .. ، علی سیاه لبش رو به لبه لیوان نزدیک کرد ، پری محکم با شلاق به کون علی ضربه زد و گفت مگه تو آدمی که میخوای اینطوری شراب بخوری ؟ لیس بزن .. ، برنارد هم عین سگ شروع کرد به زبون زدن و با زبون شراب میخورد ، وضعیت اسفناک علی سیاه واقعا حال آدمو بهم میزد ، اما ظاهرا خودش هم کاملا اوکی بود و لذت میبرد و هم کیر راستش نشون میداد که از نظر جنسی هم حسابی تحریک شده ، پری دوباره صورتشو به صورتم نزدیک کرد و باهام مشغول معاشقه شد ، دستمو بردم زیر پیرهن نازکش و بی توجه به علی سیاه که کاملا تو نقش برنارد گم شده بود مشغول مالیدن سینه های درشت و پر شیر پری شدم و با لبهام لبهای گوشتالو و خوشمزه اش رو میمکیدم .. ، پری گفت پاشو لخت شو .. ، برنارد سرشو بلند کرد و با چشمای بی فروغ نگاهم کرد ، بی توجه به نگاههاش دکمه بالای پیرهنمو باز کردم و از توی شلوارم بیرون کشیدمش و از بالای سرم درش اوردم و پرتش کردم روی کاناپه ، دستشو برد زیر زیرپوشم و با موهای سینه ام بازی کرد و گفت بیا روی کاناپه وایسا و لخت شو ، روی کاناپه وایسادم و کمربندمو وا کردم و شلوارمو پایین کشیدم ، پری در حالی که هنوز لای پاش وا بود و برنارد مشغول لیسیدن پر و پاچه اش بود به سمتم خم شد و دو طرف شورتمو گرفت و پایین کشید ، بعد هم گفت جووووون و کیر نیمه راستم رو توی دستای تپل و سفیدش گرفت و با اون ناخونهای بلند و قرمزش کیرمو نوازش کرد ، شلوارو شورتمو کنار پیرهنم انداختم ، پری کیرمو به سمت خودش کشید ، ناچار روی کاناپه دو قدم کوچیک به سمتش برداشتم و همونطوری که روی کاناپه وایساده بودم بهش چسبیدم ، با دست تخمهام رو نوازش کرد و دهن خوشگلشو باز کرد و کیرمو بلعید .. ، با دست سر خوشگل و موهای بسته شده اش رو نوازش میکردم و برام ساک میزد ، علی سیاه سرشو از روی کس پری برداشت و با حسرت نگاهم کرد ، پری بدون اینکه سرشو از روی کیرم برداره با کف دست محکم توی سر علی سیاه کوبید و سرشو به کسش فشرد و گفت مگه گفتم ببین که نگاه میکنی ؟ کارتو بکن .. ، برنارد دوباره مشغول کس لیسی شد .. ، از بالا به پاهای خوشگل و تپل پری توی اون جوراب نازک نگاه میکردم و با دست سرشو که روی کیرم جلو و عقب میشد نوازش میکردم ، موهای پری خیلی قشنگ و نرم بودن ، گیره سرشو باز کردم و موهای خوشگلش رو روی شونه اش ولو کردم ، با پررویی گفتم عزیزم دیگه موهاتو نبند ، حیف این موهای خوشگلت نیست که سفت میبندیشون ؟ کیرمو از دهنش بیرون کشید و گفت هر چی تو بگی گلم !! ، علی سیاه غرش کرد ، پری با عصبانیت گفت تو خفه شو به کارت برس .. ، موهای لطیف پری زیر دستم بود و کیرم تو دهن خوشگلش ، حال خودمو نمیفهمیدم ، در همون حال با خودم فک کردم چرا بجای من به کامبیز زنگ نزد ؟ پری کامبیز رو خیلی بیشتر دوست داشت و مطمئن بودم توی سکس هم از کامبیز بیشتر خوشش میاد .. ، با من هم فقط واسه تنوع سکس میکرد و بخاطر اینکه سکس سه نفره رو دوست داشت .. ، اما بعد بلافاصله خودم جواب خودم رو دادم ، بقول خودش برنارد الان تحت آموزش بود ، لابد فکر اینو میکرد که اگه آموزشها با شکست مواجه شد اسمی از کامبیز برده نشه و روابط خانوادگیش خراب نشه .. ، پری کیرمو ول کرد و خم شد زیر مبل و یه کیر مصنوعی کوچیک رو در آورد ، خنده ام گرفت و قاه قاه خندیدم ، حداکثر دو برابر انگشت اشاره من کلفتی داشت و ده دوازده سانت بلندیش بود .. ، از دستش گرفتم و با اینکه میدونستم این همون کیر مصنوعی هست که کامبیز میگفت ازش پرسیدم این دیگه چیه .. ، پری کیرو دوباره ازم گرفت و گفت این یه کیر مصنوعیه که شوهرم برام خریده بود که گیر بهش ندم و با این خودمو ارضا کنم ، اما هرچی کلفتیشو نگاه کردم متوجه شدم این بدرد کس من نمیخوره اما بدرد کون برنارد میخوره !! ، خندیدم و علی سیاه زوزه کشید ! ، پری شلاق رو با کون علی سیاه آشنا کرد و با عصبانیت گفت خفه شو بچرخه .. ، علی با ناامیدی یه نگاه دیگه به پری کرد که شاید پری پشیمون بشه ، اما پری قصد پشیمونی نداشت ، با شلاق چنان توی کمر علی کوبید که جاش همون لحظه سفید و قرمز شد و اثر کاملی از جای شلاق روی کمر علی باقی موند ، علی چنان دادی زد که منم ترسیدم ، پری شلاقو دوباره بلند کرد و گفت صدات در بیاد سیاهت میکنم ، خفه شو بچه ام رو بیدار کردی ، میگم بچرخ !! ، علی چرخید و کونشو به سمت پری گرفت ، پری کیر مصنوعی رو به کس خیسش مالید و چند بار توی کس خودش کرد و در آورد و بعد گذاشتش روی کون علی و قبل از اینکه به خودش بجنبه با یه حرکت تا دسته توی کون علی فرو کرد ، علی سیاه زوزه کشید و نیم متر خودشو پرت کرد جلو ، از دردی که علی کشیده بود چشمامو بستم اما پری از خنده ریسه رفت ، علی دستشو برد سمت کونش که کیر مصنوعی رو بیرون بکشه ، پری محکم با شلاق روی دستش کوبید و گفت فعلا جاش خوبه ... ، ولش کن همونجا باشه کونت عادت کنه .. ، بیا کسمو بلیس .. ، برنارد در حالی که معلوم بود کونش چه دردی داره آروم چرخید و سرشو دوباره توی کس زنش فرو کرد ، پری هم دوباره به سمت من چرخید و مشغول ساک زدن شد ... ، صدای ناله اشکان همه رو در جا میخکوب کرد .. ، پری کیر منو از تو دهنش در آورد و علی نیم خیز شد ، پری با دست توی سر علی زد و گفت تو بخواب کثافت بعد به من گفت عزیزم من برم به اشکان یه شیری بدم و بخوابونمش و دوباره برمیگردم ، بعد هم از جاش پاشد ، میترسیدم که با علی سیاه تنها بمونم ، انگار باورم شده بود که یه سگ وحشیه و اگه صاحبش نباشه تیکه پاره ام میکنه .. ، پری که رفت دلم میخواست دنبالش بدوم و برم .. ، اما جراتم رو جمع کردم و همونجا موندم ، علی سیاه کیر مصنوعی رو از توی کونش بیرون کشید و سرشو به مبل تکیه داد و نگاهی به من انداخت و چشماشو بست .. ، لیوان رو برداشتم و نصفه از ویسکی پر کردم و رفتم کنارش روی زمین نشستم ، چشماشو وا کرد ، گفتم بزن به سلامتی !! ، از دستم گرفت و بزور خندید ... ، بعد در حالی که صداش بزور در میومد و سعی میکرد آروم حرف بزنه بریده بریده گفت یادته اونروز که مست بودم گفتی یکی رو بیار زنتو بکنه ؟ خندیدم ، گفت فکر امروزو میکردی ؟ با خنده گفتم نه والا.. ، ویسکی رو به دهنش برد و یه نفس سر کشید .. ، بعد آروم گفت ولی من اینقد ته دلم میخواست همون شب بیای و زنمو بکنی ! ، واسه همین هم خودمو به خواب زدم ، خیلی عشق کردم وقتی یواشکی دیدم داری باهاش ور میری .. ، اما نمیتونستم پاشم و بگم بیا بکنش ، از حرف مردم میترسیدم ، دیروز و امروز دکتره خیلی بهم کمک کرد که با خودم کنار بیام .. ، ازت ممنونم ، اینو گفت و اشک توی چشماش حلقه زد ، با خودم گفتم ببین تو رو خدا دارم زنشو میکنم ، سگ شده و عین سگ کتک خورده و همه تنش از جای شلاق قرمزه و اینطوری ازم تشکر میکنه ! ، آخر الزمون شده والا !!

  35. #185
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت پانزدهم ( عاقبت نزول خور 2)



    با صدای پری از جام پریدم ، داد زد پاشو حمید بهش دست نزن ، لوسش میکنی ، این فعلا تحت آموزشه .. ، از جام بلند شدم و این بار با جرات بیشتری سمت پری رفتم و بغلش کردم و دستمو لای پاش کشیدم ، از گرمای کسش دستم گرم شد و با ترشحات کس خوشگلش دستم خیس شد ، لبهاش رو مکیدم ، رو به علی سیاه گفت کی گفت اونو از تو کونت در بیاری ؟ علی زوزه کشید .. ، پری گفت خفه شو بکنش تو کونت .. ، گفتم میشه بیخیال شی عزیزم ؟ به اندازه کافی تنبیه شده .. ، پری ماچم کرد و گفت باشه بخاطر تو نیمساعت استراحت میکنه و بعد دوباره میکنمش تو کونت فهمیدی .. ، بعد رو به من و برنارد گفت آروم بیاید تو اتاق ، ساکت باشید که اشکان بیدار نشه ، علی سیاه چهار دست و پا دنبالمون اومد ، پری منو با خودش توی تخت برد و آروم به علی سیاه گفت برنارد همینجا پایین تخت نگهبانی میدی ، فهمیدی ؟ میخوام با دوست پسرم بخوابم ! ، علی سیاه یکم عقب تر رفت و کنار تخت ولو شد ، پری منو کنار خودش خوابوند و در حالی که لبش تو لبم بود کیرمو با دست مالید ، دیگه طاقت نداشتم ، خزیدم پایین پاش و رونهای خوشگلشو از هم وا کردم و سرمو لای کسش فرو کردم خوردم ، آه و ناله میکرد و خودشو به تخت میمالید ، جلوش نشستم و کیر راستمو با آب کسش خیس کردم ، یه نگاه به علی سیاه انداختم که لبخند میزد و بعد کیرمو آروم تا ته تو کس زنش فرو کردم ، صدای ناله پری بلند شد و شروع کردم توی کسش تلنبه زدن ... ، خیلی حال میداد ، گاهگاهی به علی نگاه میکردم که دور از چشم پری با تماشا کردن گاییده شدن زنش کیر راست خودشو میماله ، با انگشت شصتم موقعی که پری رو میکردم با چوچولش بازی میکردم که باعث میشد صد برابر تحریک بشه و با اینکه سعی میکرد صداش در نیاد آه و ناله هاش خونه رو برداشته بود ... ، نفسهاش تند شده بود و با حرکت کیرم شکمشو بالا میگرفت که کیرم تا ته توی کسش فرو بره و آه های بلندی از سرخوشی میکشید ، میدونستم کم مونده که ارضا بشه پاش رو بالا آوردم و صورتم رو به ساق پای خوشگلش چسبوندم ، چقد تو اون جوراب نازک و هوس انگیز خوشگل شده بود ، پری با یه جیغ کوتاه و نفسهای بلند ار ضا شد ، چند بار دیگه هم توی کس خوشگلش تلنبه زدم و قتی کیرمو بیرون کشیدم آبم مثل آبشار از نوکش بیرون ریخت و تمام شکم و بالای کسش رو خیس کرد ، از عرق خیس خیس بودم و نفس نفس میزدم ، پری سرشو بلند کرد و رو به علی سیاه گفت برنارد بیا .. ، چهار دست و پا به تخت نزدیک شد ، پری پاهاشو باز کرد و به علی سیاه نزدیک شد و گفت همشو بلیس و بخور تا بزارم بیای تو تخت !! ، علی سیاه بی حرف و حدیث شروع به لیسیدن آبهای من از روی شکم و کس زنش کرد .. ، کم مونده بود بالا بیارم ! ، پری سر علی رو از شکمش دور کرد و گفت بسه دیگه ، بعد به من گفت عزیزم اون دستمالو میدی ، و باقیمونده آبمو از روی شکم و کسش تمیز کرد و به علی اجازه داد بیاد روی تخت ، پری رو ماچ کردم و گفتم میرم دست و روم رو بشورم و برم ، پری گفت شب بمون پیشم عزیزم ، سه تایی میخوابیم ، گفتم نه دیگه ساعت دو صبحه ، منم فردا باید با کامبیز و رویا هماهنگ کنیم و بریم کلاس ، با شوهر خاله کامبیز کلاس داریم ! ، اینو گفتم و لبخند زدم ، پری هم خندید و گفت باشه عزیزم ، دیر نکنی ! ، گفتم چشم ، توی دستشویی دست و صورتمو شستم و کیرمو هم تو روشویی شستم و با حوله ای که آویزون بود خشک کردم ، بعد توی هال لباسهام رو از روی کاناپه برداشتم و پوشیدم و رفتم توی اتاق که با پری و علی سیاه خداحافظی کنم ، دیدم که پری علی سیاه رو از پشت بغل کرده و علی هم چمباتمه زده و گلوله شده و دو تایی چشماشون بسته است .. ، بی صدا از اتاق بیرون رفتم و کفشهام رو پام کردم و از خونشون بیرون اومدم ....
    وقتی رسیدم خونه یه حالی داشتم که نمیدونستم مستم یا هشیار .. ، همه اینها رو خواب دیدم یا تو بیداری اتفاق افتاد .. ، از خستگی نا نداشتم ، ساعت نزدیک دو صبح بود .. ، خودمو به رختخواب رسوندم و پهن شدم وسطش ، به صحنه های کتک خوردن و زوزه کشیدن علی سیاه فکر میکردم و یادم میفتاد که شراب رو با زبون عین سگ از توی لیوان میلیسید .. ، نمیدونم چرا حالم اینقد خراب بود .. ، نمیدونم کی خوابم برد ...
    صبح که بیدار شدم هنوز منگ بودم ، تو رختخواب غلت میزدم و کارهام رو مرور میکردم ، علی الاصول کامبیز یکی دو ساعت دیگه باید زنگ میزد که بریم پیش علی سیاه واسه کلاس اما با چیزهایی که من دیشب دیده بودم فکر میکردم چطور میتونم دوباره برم خونه علی سیاه و بشینم بهم درس بده ، با خودم گفتم اگه به کامبیز بگم رو سرش دو تا شاخ تابدار در میاره ! ، بی اختیار خنده ام گرفت ، تصور کامبیز گنده با دو تا شاخ پیچدار مثل قوچ ! ، بعد با خودم گفتم حالا بزار زنگ بزنه بعد ببینم چی میشه .. ، بعد با خودم گفتم راستی آزی .. ، پاشم به آزاده یه زنگ بزنم .. ، شب هم حتما باید مانی رو بکشونم اینجا .. ، خیلی وقتی رو تن داغش غلت نزدم .. ، با خودم گفتم فردا پس فردا حتما باید یه سری هم به ناتاشا بزنم ، کتابچه هاش رو پس میدم و تن خوشگلشو دستمالی میکنم و وانمود میکنم اصلا کتابچه ها رو نخوندم ، حرفهای کامبیز ته دلمو خالی کرده بود .. ، با خودم گفتم فعلا پاشم به آزاده خوشگله زنگ بزنم تا دیر نشده .. ، خودمو از توی رختخواب بیرون کشیدم ، ساعت 9 صبح بود ، دست و صورتمو شستم و با خودم گفتم خواب نباشه .. ، بعد گفتم دیگه وقت نمیکنم بهش زنگ بزنم .. ، بعد از توی کیفم دفترچه تلفن کوچیکمو در آوردم و شماره اش رو پیدا کردم و در حالی که قلبم از همیشه بلندتر میزد منتظر شدم تا تلفنو برداره .. ، با صدای خواب آلود گفت الو ... ، گفتم ببخشید خواب بودی ؟ مزاحمت شدم ، بعد زنگ میزنم .. ، کمی مکث کرد ، فک کردم نشناخته .. ، گفتم حمید هستم .. ، گفت شناختم .. ، عیب نداره .. ، بگو .. ، گفتم به حرفهام فکر کردی ؟ گفت آره ولی بنظرم همش دروغه .. ، گفتم خودت هم میدونی که راست میگم .. ، گفت حاجی میلاد با کی میخواد عروسی کنه ؟ گفتم یه آدم مفنگی معتاد خلافکار اومده ازش هشت هزار تومن پول دستی گرفته ، حالا با نزولش میخواد سی چهل هزار تومن ازش پس بگیره ، یارو هم نداره که بده ، اینه که مردیکه رو گذاشته تحت فشار که دخترتو بده به من ، هم کار خیره هم من بیخیال طلبم میشم ، آزاده زیر لبی یه چیزی گفت که نفهمیدم ، اما فک کردم داره به میلاد دری بری میگه ، گفت از کجا معلوم راست میگی ، گفتم چون من دختره رو میشناسم ، بز حاضر دزد حاضر اگه خواستی بهت نشونش میدم .. ، آزاده ساکت بود ، گفت حالا فایده اش چیه که به من میگی ، اولا که کاری از من برنمیاد ، اگه واقعا هم اینطوری باشه کاری رو که بخواد بکنه میکنه .. ، بعدش هم من شوهرم یکی دیگه است .. ، کارمنده و با نزول خوری و این حرفها کاری نداره ، گفتم اما بعدش نوبت خودته ، از اون شوهر بی عرضه ات هم کاری برنمیاد ، همینطوریش هم بهت نظر داره .. ، گفت به تو چه به تو چی میرسه .. ، گفتم من داداش دختره رو میشناسم .. ، باهاش رفیقم ، تو کار فیلم و این چیزهاست ، ازم خواسته بهشون پول قرض بدم که بدن به این مردیکه و خواهرشو خلاص کنم ، اما من چون پول نداشتم فک کردم به شما زنگ بزنم و به یکی دو نفر دیگه که اگه بتونیم کاری کنیم بخاطر آبروش هم که شده دست از سر این دختر بیچاره برداره .. ، چند روز پیش رفته بودم خونشون که فیلم بگیرم دختر بیچاره چشماش کاسه خون شده بود .. ، آزی زیر لب گفت آخی .. ، گفتم یه چیزی بپرسم ؟ گفت بگو .. ، گفتم شما چی شد زن این پسره بی عرضه شدید ..؟ گفت پاتو از گلیمت درازتر نکن ، حسین خیلی هم پسر خوبیه خندیدم و گفتم آره ولی یکم زیادی ساده است ، خندید .. ، دیدم نرم شده پر رو شدم و گفتم راستی چی شد زنش شدی ؟ گفت باباش با بابام آشنا بود ، اومدن خواستگاری منم دیدم پسر خوبیه اوکی دادم .. ، ولی باباش خیلی خسیسه .. ، قاه قاه خندیدم و گفتم گلی به گوشه جمالش ، پس اینهم به بقیه خصوصیات خوبش اضافه میشه ، آزی گفت یه صد تومنی بابت خرج عروسی به حسین نداد ، صد تا خونه داره اما ما تو خونه اجاره ای میشینیم .. ، بعد ساکت شد ، گفتم حالا بنظرت چیکار کنیم این دختر بیچاره رو نجات بدیم .. ، گفت من چیزی به فکرم نمیرسه .. ، امشب به حسین میگم .. ، گفتم به .. ، فقط همینم مونده بود .. ، ولش کن خانم .. ، خودم یه فکری میکنم ، آزی گفت خوب میگی چیکار کنم .. ، گفتم اگه به حسین بگی صاف میبره میزاره کف دست باباش اونوقت میلاد احساس خطر میکنه و هر کاری بخواد بکنه زودتر میکنه .. ، آزی گفت پس بزار یکم فکر کنم ، فقط بهت بگم تا وقتی دختره رو نبینم و مطمئن نشم که راست میگی هیچ کمکی بهت نمیکنم .. ، گفتم باشه .. ، بعد باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم .. با خودم گفتم اگه با تو نخوابم تخم اون فریدون خانم باز نیستم !!

  36. #186
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت شانزدهم ( عاقبت نزول خور 3)



    روی تخت نشسته بودم که دیدم سارا از ته راهرو پیداش شد ، نزدیک شد و سلام کرد و پرسید کی صبحانه میخورید ؟ گفتم الان میام .. ، گفت باشه و رفت سمت آشپزخونه .. ، نیمساعت بعد صبحانه رو خورده بودم که تلفن زنگ زد ، گوشی رو برداشتم ، کامبیز بود ، صدای خاله پروانه هم میومد که داشت با یه نفر صحبت میکرد و دستور میداد ، حدس زدم که باید آسیه خانم باشه .. ، کامبیز گفت حمید من تا یه ساعت دیگه میرم رویا رو برمیدارم و میرم سمت خونه خاله پری .. ، تو هم از همونجا بیا ، یاد قضایای دیشب افتادم و با خودم گفتم علی با چه رویی میخواد منو نگاه کنه و بهم درس بده ، با اون اتفاقاتی که افتاده دیگه مگه علی واسه من معلم میشه ، اومدم دهنمو پر کنم و واسه کامبیز تعریف کنم دیشب چه اتفاقایی افتاده اما با خودم گفتم مامانش نزدیکشه ، بزار حضوری میبینم و واسش تعریف میکنم ، گفتم چه خبر از خاله پری ؟ گفت صبح که زنگ زدم ببینم اوضاع چطوره و کلاس برقراره یا نه که صداش عالی بود ، حسابی سرحال بود و بهم گفت آره دیر نکنید ، بیاید علی آقا منتظر شماست !! ، کامبیز گفت تا حالا ندیده بودم به علی بگه علی آقا ، معلوم نیست دکتره چی بهش گفته .. ، تو دلم خندیدم و با خودم گفتم برناردشو ندیدی !! ، گفتم باشه پس اونجا میبینمت ، بعد تلفنو قطع کردم و خندیدم ، سارا با قوری بهم نزدیک شد و چایی ریخت ، ازش تشکر کردم و دستمو بردم زیر دامنش ...
    ماشین کامبیز رو دیدم که قبل از من اومده بود و زیر یه درخت پارک کرده بود ، دو سه بار دستمو دراز کردم که زنگ بزنم اما دو دل بودم ، مونده بودم چطور میخوام با پری و علی سیاه روبرو بشم ، بالاخره دل به دریا زدم و زنگ آیفونو زدم ، چند ثانیه طول کشید و بعد صدای پری به گوشم رسید که میگفت کیه ؟ گفتم منم خاله .. ، دیززززز ... ، در باز شد و پری گفت بیا بالا عزیزم ، در آسانسور که باز شد و وارد طبقه خونه پری اینها شدم دیدم که لای در خونشون بازه و از تو سر و صدای کامبیز و بقیه به گوش میرسه ، نزدیک در شدم و در زدم و لای در رو باز کردم ، کامبیز و علی سیاه رو دیدم که نشسته بودن و خیلی عادی گرم صحبت بودن و رویا هم کنارشون بود ، همون لحظه سر و کله پری پیدا شد ، یه لباس نسبتا بلند پوشیده بود و آرایش ملایمی داشت و به پهنای صورتش میخندید ، سلام کردم ، گرم جواب سلاممو داد و گفت خوش اومدی عزیزم ، علی آقا و بچه ها منتظر تو بودن ، علی آقا ؟؟؟ با خودم فک کردم کی تا حالا پری به علی سیاه میگه علی آقا .. ؟ علی و بچه ها جلوی پام بلند شدن و با همه دست دادم ، علی از همیشه جدی تر بود و انگار نه انگار اونی که دیشب برنارد شده بود این آدمه ! ، از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ، چنان با جدیت حرف میزد و درس میداد که کم کم داشتم شک میکردم که شاید اتفاقات دیشب رو توی خواب دیدم ! ، پری یکی دو بار اومد و رفت و برامون چایی و شیرینی آورد ، یادمه علی سیاه داشت بهمون یاد میداد که با یه نقطه و یه خط چطور معادله صفحه بنویسیم ، همینکه مختصات نقطه و معادله خط رو مینوشت قبل از اینکه بخواد طرز محاسبه رو توضیح بده رویا همینطور ذهنی معادله صفحه رو میگفت ، علی سیاه از تعجب چشماش چهارتا شده بود و کامبیز همچین قیافه گرفته بود که انگار خودش معادلات رو حل کرده ! ، علی سیاه گفت باریکلا ، این دید کنکوریه .. ، بعد به ما هم یاد داد که چطور بدون اینکه معادله رو کامل حل کنیم بتونیم ضریبها رو پیدا کنیم ، اینطوری وقتمون واسه تست زدن تلف نمیشد .. ، یه لحظه که علی سیاه آنتراکت بهمون داد خاله پری پیداش شد و گفت حمید جون میشه بیای کمکم کنی تخت اشکان رو جابجا کنیم ؟ کامبیز چشماش گرد شد که چرا پری به من گفته و به اون نگفته ، بعد هم نیم خیز شد و گفت من میام خاله ، پری گفت تو به مهمونت برس براش چایی بریز ، حمید میاد .. ، از جام بلند شدم و گفتم خاله پری هم فهمیده که رویا اگرچه دختر دایی منه اما مهمون توئه ، کامبیز خندید اما معلوم بود هنوز راضی نشده ، من دنبال سر پری رفتم تو اتاقشون ، در رو عمدا پشت سرش روی هم انداخت ، آویزونش شدم و بلافاصله لبهاش رو بوسیدم ، من رو بوسید و گفت خاله صدات کردم که بهت بگم لطفا فعلا به کامبیز چیزی در مورد قضایای دیشب نگو .. ، این برنارد فعلا تحت آموزشه نمیخوام فعلا اسمی از کامبیز برده بشه .. ، گفتم چشم حواسم هست .. ، ماچم کرد و گفت الهی قربونت برم ممنون خاله ، بعد گفت فعلا قراره روزها علی آقا بشه شوهر محترم من و شبها برنارد بشه سگ دست آموز خودم !! ، بزار برنارد رو خوب آموزش بدم بعد خودم به کامبیز میگم و یه شب میارمش با هم اینجا بخوابیم ، بعد گفت میدونستی علی سیاه خودش تورو پیشنهاد داده ؟ تعجب کردم و صورتمو ازش جدا کردم که بتونم خوب صورتشو ببینم و مطمئن شم که شوخی نمیکنه ، اما ظاهرا جدی میگفت ، گفت دکتر بهم گفت که از خودش بخوام یکی رو معرفی کنه که بیاد و همخواب من بشه ، بعد ادامه داد و گفت منم خیلی تعجب کردم اما وقتی بهش گفتم تقریبا بلافاصله گفت حمید !! ، دستمو دور کمرش چرخوندم و از روی لباس نازک تنشو دستمالی کردم و بعد جلوش نشستم و بدون اینکه از وارد شدن کسی واهمه داشته باشم دامنشو بالا دادم و شورت آبی رنگشو پایین کشیدم و سرمو به وسط پاهاش نزدیک کردم و کسشو بو کردم و گفتم واقعا هم که به من افتخار دادید .. ، پری خندید و من زبونمو وسط چاک کسش چرخوندم !
    میدونستم که بقیه بیرون منتظرم هستن ، واسه همین هم با اینکه دلم میخواست همونجا ترتیب پری رو بدم چند دقیقه بعد شورتشو بالا کشیدم و دامنشو روش انداختم و با پری از اتاق بیرون اومدیم .. ، اشکان هنوز توی تختش خواب بود .. کامبیز توی یه فرصت مناسب سرشو به سرم نزدیک کرد و گفت اینجا چه خبره ؟ منم آروم گفتم بهت میگم .. ، حدودای ساعت چهار بعد از ظهر هنوز علی سیاه داشت با جدیت درس میداد ، و البته یه شنونده خوب داشت ، رویا ...! ، اما من و کامبیز که دیگه هنگ کرده بودیم به همدیگه نگاه میکردیم ، یه لحظه علی سیاه سرشو از روی کاغذ تمرین برداشت و به ما دو تا نگاه کرد و گفت انگار خسته شدید ؟ گفتم خسته نشدیم علی آقا ولی هنگ کردیم ! ، علی خندید و گفت مهندسای مملکتو باش .. ، بعد هم گفت باشه واسه امروز بسه .. ، رویا مثل خروس بی محل گفت علی آقا این قضیه آخری رو هم بگو و تموم !! ، وقتی بالاخره از خونه پری اینها بیرون اومدیم ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود ، به کامبیز گفتم بابام بهم گفته حدود ساعت شیش از کارخونه مستقیم میاد خونه ارواح که باهامون صحبت کنه .. ، کامبیز گفت باشه تو برو منم رویا رو میرسونم خونه و میام پیشت ..
    کامبیز حدود ساعت پنج و نیم خودشو رسوند .. ، وقتی اومد تو یه خودکار پارکر توی دستش گرفته بود و تاب میداد و باهاش بازی میکرد ، قبل از هر چیز دیگه ای پرسید بگو حمید ... !! ، گفتم چی بگم ، بابام باید بیاد و بگه ، گفت اونو نمیگم ، خونه پری چه خبر بود که من نمیدونم ؟ لبخند مزورانه ای زدم و گفتم بهم گفتن نگم !! ، کامبیز اخم کرد و گفت باشه پس ... گفتم قهر نکن ، بعد هم شروع کردم همه چیز رو با جزئیات براش از لحظه ای که دیشب تلفن خونه زنگ زد و فهمیدم پری پشت خطه تا لحظه ای که دوباره برگشتم خونه و خوابیدم براش تعریف کردم ، کامبیز آخرای صحبتم خودکارش رو توی دهنش گرفته بود و با چشمای باز نگاهم میکرد و اخر سر در حالی که صداش به زور در میومد گفت راس میگی جون من ..؟؟ گفتم تازه اینکه چیزی نیست وقتی پری صدام کرد و رفتم توی اتاقش بهم گفت که علی سیاه خودش به پری گفته حمید رو دعوت کن !! ، قیافه کامبیز با چک و چیل آویزون دیدنی بود .. ، بالاخره خودشو جمع کرد و گفت البته من بهش حق میدم که اونشب منو صدا نکرد ، اگر علی سیاه یهو میزد به سرش و بجای تو من اونجا بودم غیر از بقیه مشکلات یه رسوایی فامیلی هم درست میشد ، سر تکون دادم و گفتم پری هم همینو میگفت ، میخواد آموزشهای برنارد کامل بشه بعد به تو خبر بده ، کامبیز قاه قاه خندید و گفت میدونی قضیه برنارد چیه ؟ گفتم نه مگه برنارد هم قضیه داره ؟ کامبیز گفت خاله پری وقتی بچه بوده یه توله سگ داشته و اسمشو گذاشته بوده برنارد ، بعد یه روز بابای علی سیاه میاد خونه بابابزرگم اینها و میبینه که پری سگشو بغل کرده و آورده توی خونه .. ، خلاصه براش چایی میارن و نمیخوره ، بعدا به بابابزرگم میگه ببخشید خونتون نجسه سگ دارید توی خونه .. ، بابابزرگم هم بهش میگه والا من خبر نداشتم سگ اوردن توی خونه و میاد توله سگ پری رو میگیره و از خونه میندازه بیرون ، مامانم میگفت پری تا یه هفته غذا نمیخورد و خوراکش گریه بود ، بعد کامبیز زد زیر خنده و گفت حالا پری به تلافی اون اتفاق اسم پسر یارو رو گذاشته برنارد !! ، بعد هم قاه قاه خندید ... من هم با خنده کامبیز خندیدم اما به بازیهای روزگار !

  37. #187
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت هفدهم ( عاقبت نزول خور 4)



    فریدون وقت شناس پنج دقیقه به شیش زنگ خونه ارواح رو زد و سارا رفت و درو باز کرد .. ، سرک کشیدم که ببینم بابام تنهاست یا نه .. ، اما با دیدن علی فراست که قبل از بابام وارد خونه شد کلی تعجب کردم ، بابام هم اومد و در رو پشت سرش بست ، یواشکی به کامبیز گفتم این وکلیه ، سلام علیکی کردیم و بابام گفت بریم پشت میز ناهار خوری بشینیم و صحبت کنیم من یه جای دیگه هم باید برم ، بعد رو به من گفت اینجا چایی هست ؟ سارا رو صدا زدم و گفتم برامون چایی و شیرینی بیاره .. ، بابام با دیدن سارا که دنبال فرامین من میدوید لبخند زد .. ، وقتی نشستیم بابام گفت دو روز بعد از اینکه شما چک رو از میلاد گرفتید و من نقدش کردم به آقای فراست گفتم که بیاد و دادخواست صوری تنظیم کنه و روی چکی که شما به میلاد خرج کرده بودید از طرف حاج فردوس تنظیم کنه ... ، بقیه اش رو هم خودش تعریف میکنه .. ، سارا اومد و روی میز چایی و شیرینی گذاشت و رفت ، توی مدتی که سارا اونجا بود فراست ساکت بود ، بعد از رفتن سارا فراست گفت اولا آروم صحبت کنید چون غیر از ما کس دیگه ای هم توی خونه هست ، با اینکه احتمالا مشکلی نیست اما بهتره احتیاط کنید .. ، بعد گفت من فردای روزی که دادخواست رو تنظیم کردم رفتم سرای میلاد ، بهش گفتم من وکیل حاج فردوس هستم و چکی که بهش دادین هم تقلبیه هم موجودی نداره ، رنگ از رخسارش پرید ، بهش گفتم شما ناراحت نباشید حاج فردوس با شما که مشکلی نداره ، فقط به عنوان شاهد ازتون میخوام که اینجا رو امضا کنید ، میلاد که زبونش بند اومده بود بالاخره با تته پته گفت که مشکل این نیست که .. ، منم با تعجب پرسیدم پس مشکل کجاست ؟ میلاد گفت آخه من دویست هزار تومن از خودم روی پول فردوس گذاشتم .. ، آخه یارو با سیصد هزار تومن مشکلش حل نمیشد .. ، منم با تعجب گفتم شما به فردوس گفتید و پول دادید به یارو ؟ میلاد هم با ناراحتی گفت فردوس بهم گفت نده اما من بنظرم اومد که طرف خیلی موجه بنظر میاد دلم سوخت و خواستم کارش راه بیفته و دویست هزار تومن روی پول فردوس گذاشتم و دادم به یارو ... ، فراست ادامه داد منم گفتم پس قوز بالا قوز شده ! ، بهش گفتم حالا در هر صورت شما این استشهاد رو امضا کنید من پیگیر پول حاج فردوس بشم اگر از من میشنوید شما هم زودتر یه وکیل بگیرید که پیگیر کارتون بشه .. ، میلاد گفت این نونی هست که فردوس تو کاسه من گذاشته و من اصلا یارو رو نمیشناسم ، نه آدرسی ازش دارم و نه اسم و فامیل درستشو میدونم .. ، شما که کارهای فردوس رو میکنید بیا پیگیر چک ما هم بشو .. ، خلاصه یکم نه و نو کردم و بعد قبول کردم ، اونهم با کارمزد بیست هزار تومن اگر به نتیجه رسیدیم و پنج هزار تومن اگه به نتیجه نرسیدیم ... ، همون روز هم چک رو ازش گرفتم و هم پنج هزار تومنو ..!! ، من و کامبیز قاه قاه زدیم زیر خنده ... ، فراست خودش هم خنده اش گرفته بود ، ادامه داد از اونروز چند بار باهام تماس گرفته و هر بار بهش گفتم پیگیر هستم و داداشش رو توی بندر عباس گیر آوردم و قراره برم ببینمش ، بعد رو به بابام گفت حالا بقیه نقشه ات چیه ؟ بابام گفت فردا باهاش قرار بزار و بکشونش دفترت ... منهم میام و میشم داداش بزرگه آقا کامبیز یا همون هاشم بمانی ....!!!
    کامبیز وقتی حرفهای بابام تموم شد دستهاش رو به هم مالید و گفت عمو فریدون خداییش شیطون باید بیاد پیش شما درس یاد بگیره .. ، همیشه وقتی حمید نقشه میکشید که یه کاری رو بکنه فکر میکردم این استعدادشو از کی به ارث برده اما واقعا امروز فهمیدم که انگشت کوچیکه خودتون نمیشه .. ، البته شما سر قضیه اون دکتره هم یه ضرب شصت به ما نشون دادید اما این دفعه دیگه واقعا شاهکار کردید ... ، بابام گفت حالا تعریفهات رو بزار برای وقتی که کار انجام شد ، هنوز که اتفاقی نیفتاده ، کامبیز گفت با این نقشه ای که شما کشیدید اگه میلاد خود ابلیس هم بود گول میخورد ، حالا که یه نزول خور پیر پیزوریه !! ، بابام خندید و فراست هم با خنده حرف کامبیز رو تایید کرد ... سارا از دور بدون اینکه کسی متوجه بشه با التماس نگاهم کرد ، به ساعتم نگاه کردم ، از هشت گذشته بود ، یادم افتاد که بیچاره بچه کوچیک داره ، بلند گفتم جلسه ما هم دیگه تمومه سارا خانم اگه میخوای بری برو اما اگه میخوای هم لباس بپوش صب کن یا من یا کامبیز میرسونیمت ! سارا تشکر کرد و رفت که لباسشو بپوشه .
    بابام وقتی داشت میرفت دوباره بهم تاکید کرد که به سهیلا مطلقا چیزی نگم و سمت بازار هم پیدامون نشه .. ، ته دلم یکم ترسیدم اما به خودم دلداری دادم که سهیلا زبونش قرصه و امکان نداره به کسی چیزی بگه ...
    کامبیز بعد از رفتن بابام و فراست گفت میمونی اینجا ، گفتم آره دیگه .. ، کامبیز گفت شام چیکار میکنی ، گفتم یه چیزی میخورم ، کامبیز گفت قیمه بادمجون داریم ، گفتم نوش جونت ، گفت خفه شو لباس بپوش با هم بریم خونه ، شام میخوریم شب هم پیش من بمون ، صبح میریم رویا رو برمیداریم و با هم میریم کلاس پیش برنارد .. ، قاه قاه خندیدم و گفتم نگو برنارد یهو از دهنت میپره آبرو برامون نمیمونه ، کامبیز خندید و گفت باشه .. ، حالا باهام میای ؟ گفتم باشه بزار لباس بپوشم و بریم ...
    سوار ماشین کامبیز شدیم ، سارا رو دم خونشون پیاده کردیم و رفتیم سمت خونه کامبیز اینها ، توی راه باز با هیجان در مورد علی سیاه و برنارد شدنش صحبت میکردیم و کلی خندیدیم ، کامبیز گفت باید با پری صحبت کنم و یه پول خوبی بدیم به این دکتره ، واقعا با تشخیصش به زندگی اینها کمک کرد ، گفتم آره .. ، خاله پروانه یه بلوز بلند پوشیده بود که فقط یکم از ساق سفید و مرمریش رو میشد دید که با یه جوراب نازک سفید رنگ پوشیده شده بود ، اما اون کون گنده و خوش تراش توی اون لباس تنگ آستین کوتاه زرد روشن صد برابر دیدنی شده بود ، وقتی میخواستم باهاش روبوسی کنم تقریبا سرمو تا توی گردنش فرو کردم و نفس عمیقی کشیدم ، عاشق بوی تنش بودم که با بوی شیرین عطرش مخلوط شده بود ، عجب بوی تنش سکسی و هوس انگیز بود ، زود ازم جدا شد ، جلوی کامبیز معمولا زیاد تو بغلم لفت نمیداد .. ، کامبیز گفت مامان زود باش که از گرسنگی مردیم .. ، خاله پروانه خندید و گفت بشینید پشت میز براتون بیارم .. ، من رفتم پشت میز نشستم اما کامبیز رفت سر گاز و سرشو فرو کرد توی قابلمه و نفس عمیق کشید و گفت جووون مامان ، عجب غذایی دستت درد نکنه ، بعد هم به خاله پروانه که مشغول غذا کشیدن بود نزدیک شد و با دست روی کونش کشید و گفت قربون کونت برم مامان بعد از غذا میذاری روش بخوابم ؟ خاله پروانه خندید و منو نگاه کرد و کامبیز رو با دست عقب زد و گفت گمشو خجالت بکش مهمون داریم .. ، کامبیز خندید و دوباره کون مامانشو نوازش کرد و گفت مهمونمون هم که قبلا روش خوابیده ... ، جووون من مامان !! ، خاله پروانه دوباره خندید و گفت حق با شهینه شماها دیگه خیلی بی حیا شدین .. ، گفتم اه خاله مگه من چیکار کردم ... ، خاله پروانه گفت تو هم بد جونوری هستی دست کمی از این نداری ، خندیدم ، خاله پروانه یه دیس برنج کشید و به سمت میز ناهار خوری اومد ، کامبیز که حسابی شوخیش گرفته بود وقتی دید دستهای مامانش پره از پشت بهش نزدیک شد و پایین دامنشو گرفت و بلند کرد ، پاهای سکسی خاله پروانه و رونهای گنده اش توی اون جوراب نازک زرد رنگ بیرون افتاد ، پروانه مثلا عصبانی شد و در حالی که سرعتشو زیاد کرد به سمت میز اومد و دیس غذا رو روی میز گذاشت و به سمت کامبیز که هنوز پایین دامن مامانش تو دستش بود برگشت و دستشو بلند کرد که بزنه هرجای کامبیز که شد ! ، از یه طرف حسابی خنده ام گرفته بود و از طرف دیگه حسابی راست کرده بودم ، خاله پروانه دامنشو کشید و گفت ولش کن پدر سگ ! ، از خنده دلمو گرفتم و خم شدم روی میز کامبیز هم بالاخره دامن مامانشو ول کرد و از دستش فرار کرد و اومد کنارم پشت میز نشست ... ، خاله پروانه گفت ای مردشور خودتو شوخیهای بی مزه ات رو ببره ، بعد هم یه دیس گود رو از خورشت خوشبوی قیمه بادمجون چرب و چیلی و خوشرنگ پر کرد و گذاشت سر میز ، گفتم خاله مگه این فرمول پختش واسه همه یکسان نیست ، پس چطوره که مال تو اینقد خوشمزه و خوش عطر و لعاب میشه ؟ خاله پروانه خندید و گفت فوت کوزه گری داره دیگه .. ، بعد هم یه کاسه ماست و یه پارچ شربت به لیموی خنک روی میز گذاشت ... ، گفتم به به خاله دستت درد نکنه خندید و دست کرد به گیره سرش و باز کرد و خرمن موهای طلایش رو باز کرد و روی سر و دوشش ولو کرد و گفت بسته بودم که موقع آشپزی بو نگیره .. ، کامبیز گفت بعد شام رو کون خوشگلت میخوابما !! ، خاله پروانه گفت بیخود .. ، کامبیز گفت دوباره میاما .. ، خاله پروانه هم با خنده گفت ایندفعه بیای سمتم با دسته جارو سیاهت میکنم ... ، من میخندیدم و غذای خوشمزه رو به قول صمد آقا دولپی میدادم پایین ! ، شام که تموم شد کامبیز گفت بریم تو حیاط یه دو تا پیک شراب هم بزنیم که خیلی میچسبه ، خاله پروانه رو به کامبیز گفت از خاله ات چه خبر ؟ کامبیز گفت خیلی هم خوب و سرحال بود و به علی سیاه هم میگفت علی آقا !! ، پروانه زد زیر خنده و گفت آدم از کارهای این پری سر در نمیاره ، دیروز عین دیوونه ها اومده میگه الا و للا طلاق ، بعد از وقتی از خونه ما رفته دیگه یه زنگ هم نزده و توهم که میگی حسابی حالش خوب بوده .. ، بعد گفت خوب خدا رو شکر که خوبن .. ، اسم طلاق میاد آدم پشتش میلرزه !

  38. #188
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت هجدهم ( عاقبت نزول خور 5)



    توی آلاچیق دو تایی نشسته بودیم و کامبیز یه شراب سبک آورد و دو تایی داشتیم حال میکردیم ، خاله پروانه هم آشپزخونه رو جمع کرد و اومد پیش ما .. ، نشست کنار من ، کامبیز گفت مامان بیا کنار خودم ، پروانه گفت همینجا خوبه ، امشب زده به سرت ! ، خندیدم و واسش یه پیک مشروب ریختم ، خاله پروانه گفت همینطور خالی خالی ؟ یه شوری ای یه شیرینی ای چیزی ... ، کامبیز گفت این آلوارو خیلی سبکه مامان ، هیچی همراهش نمیخواد ، خاله پروانه پیکشو به لبش برد و کمی خورد ، بعد گفت چه شیرینه .. ، کامبیز لبخند زد و گفت گفتم که مامان .. ، هممون ساکت بودیم و تو حال و هوای خودمون بودیم ، هوای عالی و خنک و نسیم شبانگاهی پاییزی و شراب سبک و عالی .. ، یه حالی داشتم که نگو..!! ، خاله پروانه یه صندلی رو جابجا کرد و پاش رو روش گذاشت ، نگاهی به ساقهای سکسی و هوس انگیزش انداختم و با پررویی گفتم خاله اونوری بشین و پاهات رو بزار سمت من که بمالمشون ! ، کامبیز خندید ، خاله پروانه گفت آره قربونت برم پاهام غش میره .. ، دمپایی های سفیدش رو از پاش در آوردم و پاهای خوشگلش رو توی دستم گرفتم و مالیدم ، چشماشو بسته بود و مشروبش رو مزه مزه میکرد و تو حال و هوای خودش بود ، اما من دیگه واقعا دلم تن لختشو میخواست ! ، نگاهی به کامبیز انداختم حواسش نبود اما سنگینی نگاهم رو حس کرد و به سمتم برگشت و لبخند زد .. ، بهش چشمک زدم و یکم دامن مامانشو بالاتر زدم و ساق پاش رو مالیدم ، خاله پروانه چشمای خمارش رو باز کرد و نگاهم کرد و خندید .. ، گفت آره خاله خیلی کیف میده ، ممنون .. ، حمید کوچیکه مثل چوب وایساده بود ، انگار دفعه اولیه که به تنش دست میکشم ، تا حالا جلوی کامبیز باهاش ور نرفته بودم ، یه هیجانی داشتم که نگو ، کامبیز هم بدش نیومده بود ، وانمود میکرد نگاه نمیکنه اما همینکه میدید مامانش از سرخوشی چشماشو بسته سرشو به سمت ما میگردوند و با لبخند مالیدن منو تماشا میکرد و به کیر راستش دست میکشید ، بهم چشمک زد که دامنشو باز هم بالاتر ببرم .. ، در حالی که ساق پاشو میمالیدم دستمو زیر دامنش بردم و رون گوشتالوش رو از زیر دامن مالیدم ، کامبیز جابجا شد ، کاملا مشخص بود که کیر راستش داره توی شلوار اذیتش میکنه ، لبخند زدم ، کامبیز شیشه شراب رو برداشت و پیک خودش و منو تا نصفه پر کرد و به مامانش گفت تو هم میخوای مامان ؟ خاله پروانه که انگار غرق رویاهاش بود یهو چشماشو باز کرد و گفت ها .. هان ؟؟ آره .. آره لطفا ، بعد هم پیکشو جلوی کامبیز گرفت و رو به من گفت خاله چقد خوب میمالی داشت خوابم میبرد .. ، با شیطنت گفتم قبل خواب میام یکم ماساژت میدم ، خندید و گفت آره خاله .. ، بیا .. ، کامبیز گفت بیخود کردید .. ، منم میام ، خاله پروانه گفت اگه دیوونه بازی در نمیاری خوب تو هم بیا ، بهتر .. ، تو سر شونه ام رو بمال حمید هم پاهامو میماله .. ، همین الانش هم خوابم گرفته ، کامبیز گفت دو تا پیک دیگه هم بزنیم و بعد بریم بخوابیم ساعت نزدیک یک صبحه ، توی نور ضعیف چراغی که وسط آلاچیق سوسو میزد به ساعتم نگاه کردم ، تقریبا یک صبح بود ، چقد زود گذشته بود ...
    خاله پروانه از جاش بلند شد و گفت من دیگه میرم بخوابم بلکه شما بخواین تا صبح بشینید ... ، منم که حسابی دلمو صابون زده بودم که توی رختخواب یکم بمالمش و دستمو لای پاش برسونم از جام پا شدم ، کامبیز هم بلند شد و گفت خوب بریم .. ، خاله پروانه رو به کامبیز گفت یه دست رختخواب از اتاق کنار راه پله بردار ببر تو اتاقت ، یکیتون روی تخت بخوابید و یکیتون پایین .. ، کامبیز گفت باشه .. ، بعد از توی کمد اتاق خاطره انگیز کنار راه پله یه تشک و یه پتو برداشت و از پله ها بالا اومد .. ، خاله پروانه رفت تو اتاق خودش گفتم خاله پس میام ماساژت بدم ، خندید و گفت بیا عزیزم .. ، کامبیز هم که تازه با رختخواب رسیده بود گفت منم اینارو میزارم و میام .. ، خاله پروانه گفت تو هم بیا .. ، شیطونی نکنیا !
    کامبیز هم خندید و گفت نه بابا شیطون خر کیه .. ، تقریبا رختخوابها رو پرت کرد کفت اتاق و بدو بدو دنبالمون اومد ، بد جوری راست کرده بودم ، خاله پروانه نشست لب تخت و دامنشو بالا زد که جورابشو در بیاره ، تقریبا خودمو پرت کردم سمتش و گفتم خاله بزار کمکت کنم ، کامبیز خندید ، خاله پروانه همونطوری که با دامن نصفه بالا رفته لبه تخت نشسته بود گفت بیا عزیزم ، جلوش نشستم و دستمو به سمت اون رون خوشگل گوشتالو دراز کردم و لبه جورابشو جمع کردم ، یه شورت سفید پوشیده بود که چاک هوس انگیز کسش توش کاملا مشخص بود ، بد جوری به دلم صابون زده بودم که حتما امشب شورتشو پایین بکشم ، و دلم میخواست این کارو جلوی کامبیز انجام بدم ، جورابهاش رو بهش دادم ، خاله پروانه اونها رو جمع کرد و کنار دستش گذاشت ، کامبیز رفت پشت کمر مامانش روی تخت نشست و شروع کرد به مالیدن شونه مامانش ، منهم پایین تخت شروع به مالیدن پاهای خوشگلش کردم ، هر سه تامون از شدت شهوت حال خودمونو نمیفهمیدیم ، فقط نمیدونستیم چطور شروع کنیم ، خاله پروانه خجالت میکشید جلوی کامبیز با من کاری بکنه ، هر وقت دامنشو زیاد بالا میزدم آروم با دست دوباره برش میگردوند روی پاش .. ، بعد یهو گفت دیگه بریم بخوابیم ، کامبیز پایین لباس مامانشو گرفت و از روی پاهای خوشگل مامانش بالا زد و بعد گفت مامان اینو در بیار میخوام از زیر لباس کمرتو ماساژ بدم .. ، خاله پروانه گفت نه .. ، اما مقاومتی نکرد .. ، با شورت و سوتین سفید نازک لبه تخت نشسته بود و ما جلوش وایساده بودیم ، کامبیز رفت پشت سر پروانه و سرشونه مامانشو میمالید ، اما عمدا دستشو تا روی سینه های درشت پروانه پایین میاورد ، منهم پر رو شدم و جلوش نشستم و شروع به مالیدن ساق پاش کردم و عمدا دستمو تا بالای رونش و کنار شورتش بالا میبردم ، بجای نفس مثل اژدها از دماغم آتیش در میومد ، کامبیز گفت من خیلی گرممه ، بعد هم در سه ثانیه تیشرت و شلوارکشو در آورد و با شورت پشت سر مامانش نشسته بود و در حالی که کمر مامانشو میمالید کیر راستشو از توی شورت به کمر مامانش میمالید ، خاله پروانه گفت پس جفتتون بیاید پیش من بخوابید ، میخواست به یه بهونه ای چراغ رو خاموش کنه که کمتر خجالت بکشه .. ، کامبیز گفت باشه آخ جووون ، بعد رو به من گفت حمید تو هم لباسهات رو در بیار همینجا بخوابیم ، خاله پروانه لحافش رو کنار زد و خزید زیر و ملحفه رو تا روی گلوش بالا کشید ، حال خودمو نمیفهمیدم ، جوراب و تیشرت و شلوارمو در آوردم و انداختم کنار تخت کامبیز چراغو خاموش کرد ، اتاق هنوز از نوری که از پنجره میومد روشن بود ، کامبیز رفت کنار مامانش خوابید و به من گفت تو اونور بخواب ، با خوشحالی و هیجان خزیدم زیر لحاف و تقریبا بلافاصله تنم به تن لخت پروانه مالیده شد و حال خرابم خرابتر شد .. ، به سمتش چرخیدم و گونه اش رو بوسیدم و دستمو به سمت وسط پاش پایین بردم ، آه بلندی کشید ، کامبیز لحاف رو کمی پایین کشید و یکی از سینه های مامانشو از توی سوتین سفید بیرون کشید و با لذت مکید .. ، خاله پروانه آروم کونشو روی تخت میکشید و آههای بلند از سینه بیرون میداد ، دستمو بردم توی شورتش با یه نفس بلند به استقبال انگشتام رفت که توی شورتش دنبال چاک هوس انگیز کس کوچولوش میگشتن ، کامبیز پتو رو کلا از روی پروانه کنار انداخت و تن مرمری مامانش زیر نوری که پنجره و چراغ کوچه میومد معلوم شد ، کامبیز کیرشو از توی شورت بیرون کشید و دست مامانشو گرفت و روی کیرش گذاشت ، خاله پروانه بدون هیچ حرفی شروع به مالیدن کیر کامبیز کرد و دست دیگه اش رو به سمت من دراز کرد ، فوری منظورشو گرفتم و کیرمو از توی شورت بیرون کشیدم و گذاشتم با دستهای نرم و خوشگل و اون ناخونهایی قشنگی که مرتب لاک زده بود بمالدش ، کامبیز سینه های مامانشو از توی سوتین بیرون کشید ، دیگه طاقتم طاق شد و رفتم سمت شورت سفیدش و بزور از دو طرف کون گنده اش بیرون کشیدم و پهن شدم لای پاهاش و با زبون بجون اون کس کوچولوش افتادم ، صدای آه و ناله اش خونه رو برداشته بود ، کامبیز میخندید ، کیرشو به دهن خوشگل مامانش نزدیک کرد و پروانه با لذت دهنشو باز کرد و کیر کامبیزو مکید .. ، چند دقیقه بعد کیرم تا دسته تو کس خوشگل و کوچولوی پروانه فرو رفته بود و توی کسش تلنبه میزدم ، پروانه کیر کامبیز رو توی دستش گرفته بود و قربون صدقه کیر کامبیز میرفت ، از شدت لذت و شهوت حال خودمو نمیفهمیدم ، انگار که توی پنبه تلنبه بزنم کیرم تو کس کوچولوی خیسش فرو میرفت و در میومد ، کامبیز گفت بسته دیگه کس مامانمو جر دادی ، بیا اینور نوبت خودمه ، خندیدم و کیرمو از توی کس خوشگل مامانش بیرون کشیدم و کنارش دراز کشیدم ، کامبیز جامو گرفت و پاهای ناز مامانشو توی دستش گرفت و کیرشو در کس مامانش مالید ، تماشای کامبیز که آماده گاییدن مامانش شده بود خودش به اندازه کردن مامانش کیف داشت ، پروانه قربون صدقه کامبیز میرفت ، قربونت برم مامانی ، فدای کیر خوشگلت بشم مامان .. ، جوون قربونت برم ، بکن مامانی .. ، بکن که هیشکی مثل خودت نمیدونه با مامانت چیکار کنه ... ، کامبیز کیرشو به کس مامانش میمالید و با انگشت شصت با چوچول مامانش بازی میکرد ، پروانه سرمو توی دستش گرفت و به سمت سینه درشتش هل داد و گفت تو چرا بیکاری خاله ؟ با دو دست ممه درشتشو توی دستم گرفتم و با لذت مکیدم ، کامبیز شروع کرد به تلنبه زدن توی کس خوشگل مامانش .. ، رونهای کلفت و خوشگل مامانش رو توی دستش گرفته بود ، پاهای لاک زده و سفیدش روی شونه های کامبیز تکون میخورد و با آه و ناله قربون صدقه کامبیز و کیرش میرفت ، کامبیز شل کرد و رو به من گفت بیا بکن .. ، پروانه تکونم داد و گفت آره خاله پاشو... ، نوبتی میکنید کیفش چقد بیشتره .. ، پاشید جفتتون آبتونو بریزید تو کسم ببینم میتونید کسمو پر از آب کنید .. ، پریدم جای کامبیز و کیرمو گذاشتم لای پای خاله پروانه و با یه حرکت محکم فروکردم ، جیغ زد ، کامبیز گفت هوی ...! ، مواظب باش ایندفعه ننه ات رو جر میدما ..!! ، خاله پروانه خندید و سر کامبیز رو به سینه اش چسبوند و ماچش کرد و گفت قربونت برم مامانی ، حمید هم عین تو میمونه ، من مامان اونهم هستم دیگه .. ، خودش مواظبه .. ، ساق پاشو بوسیدم و کیرمو آروم توی کس خوشگلش جلو و عقب بردم ، آه و ناله هاش بلند و زیاد شد ، فهمیدم کم مونده آبش بیاد .. ، دلم میخواست ببینم کامبیز توی کسش ارضا میشه ، واسه همین هم قبل از اینکه اون ارضا بشه با دو تا تلنبه نسبتا محکم پاهاشو توی دستم فشردم و با شدت تمام توی کسش ارضا شدم و آبمو توی کسش ریختم و سریع خودمو کنار کشیدم ، کامبیز که فهمیده بود منظورم چیه قبل از اینکه خاله پروانه فرصت کنه از جاش بلند بشه و خودشو تمیز کنه سریع جامو پر کرد و همینکه خاله پروانه دهنشو باز کرد که مخالفت کنه کیرشو محکم توی کس مامانش که از آب من خیس شده بود فرو کرد و شروع به تلنبه زدن کرد ، پروانه در حالی که صداش از تلنبه زدن کامبیز قطع و وصل میشد گفت قر قر بونت برر ممم شو شوخی کرر رر دم م .. ، کامبیز خندید و گفت ولی من که دارم جدی میکنم ! ، صدای ناله های خاله پروانه بلندتر شد و تماشای کامبیز که توی کس مامانش تلنبه میزد به اندازه یه دنیا حال میداد .. ، وقتی کامبیز و مامانش تقریبا همزمان و با آه و غرش ارضا شدن و کامبیز مامانشو تنگ بغل کرد و آبشو توی کس مامانش خالی کرد پروانه که محکم کامبیز رو توی بغلش گرفته بود با صدای آروم گفت الهی قربونت برم عزیزم ، فدات بشم ... ، پروانه دستشو به سمت من که کنارشون دراز کشیده بودم دراز کرد و گفت خاله چرا تو اون خونه تنها میخوابی ؟ شبها با کامبیز بیا اینجا .. ، سه تایی میخوابیم .. ، آروم گفتم کاش چهارتایی میخوابیدیم .. ، کامبیز خندید و خاله پروانه گفت چهار نفره هم میخوابیم .. ، بعد انگشتشو روی لحاف کشید و گفت این خط این نشون !!

  39. #189
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت نوزدهم ( عاقبت نزول خور 6)



    خاله پروانه گفت حمید جون چراغو بزن ، چراغو روشن کردم ، کامبیز تمام تنش از عرق خیس بود و هنوز با موهای خیس و پریشون روی مامانش خوابیده بود ، پاهای خاله پروانه هنوز هم دور کمر کامبیز حلقه شده بود و منظره دل انگیزی ایجاد کرده بود ، خاله پروانه گفت پاشو ببینم چه خبره .. ، کامبیز آروم از روی مامانش بلند شد و کیر نیمه راستشو از توی کس خوشگل مامانش بیرون کشید و زیر لب گفت آه ...!! ، خاله پروانه نیم خیز شد و با دیدن آبی که از کسش بیرون ریخته بود و تمام لحاف رو به گند کشیده بود اونهم تقریبا جیغ زد و گفت وای ی ی ی .. ، بعد یه دستمال برداشت و روی کسش گذاشت و خودشو پرت کرد توی کمد .. ، ببخشید حموم ... ، کامبیز قاه قاه میخندید و گفت بیا ببین .. ، نزدیک شدم و دیدم یه قسمت بزرگ از لحاف خیس و کثیف شده .. منم خندیدم ، کامبیز با دستمال یه مقدار لحاف رو تمیز کرد و بعد جمعش کرد و گفت امشب باید زیر پتو بخوابیم ، بعد گفت بیا ما هم بریم دوش بگیریم ، من که خیس عرقم ، گفتم آره بریم .. ، بعد هم دنبال مامانش رفتیم توی کمد ... ، ببخشید ...، توی حموم ...
    یکی از لذت بخش ترین حمومهای زندگیم رو اونروز گرفتم ، با کامبیز و مامان خوشگلش زیر دوش ... ، چقد خوشم میومد وقتی کامبیز مامانشو جلوی من لیف میزد و به سرو سینه و کس و کون مامانش ور میرفت ، چقد هم بیشتر حال میکردم وقتی که کامبیز تماشام میکرد و من به کون گنده و کس کوچولوی مامانش ور میرفتم ، با کیر راست دوش گرفتیم و بیرون اومدیم ، وقتی میخواستیم خودمونو خشک کنیم کامبیز روی سکو وایساد و حوله رو به کیر راستش آویزون کرد ، من و پروانه از خنده ریسه رفتیم و پروانه گفت الهی قربون کیر راستت برم مامانی !
    وقتی لخت و عور سه تایی رفتیم زیر دو تا پتو ساعت از چهار صبح هم گذشته بود ، میدونستم که باز هم خوابم نمیبره ، دست تپل پروانه رو گرفتم و سرمو نزدیک شونه اش گذاشتم ، حتی بوی زیر بغلش هم هوس انگیز و سکسی بود ، صورتمو به سینه گنده اش چسبوندم و سعی کردم بخوابم ، صدای خر خر آروم پروانه بلند شد و فهمیدم که از خستگی بیهوش شده ، کامبیز آروم گفت شب بخیر ، جوابشو دادم و چشمامو بستم .. ، همه چیز ناگهان ساکت شد و صداها قطع شد و از شدت خستگی توی بغل لخت پروانه از حال رفتم ...
    حمییید حمییید پاشو بابا لنگ ظهره .. ، چشمامو مالیدم و به تصویر محو کامبیز بالای سرم نگاه کردم ، گفت پاشو دیگه ظهر شد ، هر چی صبر کردم خودت بیدار بشی خبری نشد ، یه ساعت پیش باید میرفتیم دنبال رویا ... ، غلتی زدم و گفتم باشه الان پامیشم ، کامبیز تکونم داد و گفت پاشو دیگه .. ، توی تخت نشستم و یاد اتفاقات دیشب افتادم ، گفتم مامانت کو ، خندید و گفت پایین منتظرته بری صبحونه بخوری ، گفتم شما خوردین ؟ گفت آره بابا میگم نزدیک ظهره ، گفتم من دیگه صبحانه نمیخورم ، یهو ناهار میخوریم .. ، الان که دهنم وا نمیشه ، کامبیز گفت پس بجنب لباسهات رو بپوش که بریم ، پتو رو کنار دادم با دیدن کیر خوابیده ام خود بخود خنده ام گرفت ، گفتم شورتم کجاس ؟ خندید و گفت آدرس شورت تورو هم من باید داشته باشم ؟ بعد با لبخند به صندلی بغل تخت اشاره کرد و گفت مامانم صبح هر تیکه از لباسهامون رو از یه جای اتاق پیدا کرد و جمع کرد ، خندیدم و در حالی که شورتمو پام میکردم گفتم دستش درد نکنه .. ، بعد با خنده گفتم عجب سکسی کردیم .. ، کامبیز گفت خداییش ما زن میخوایم چیکار ؟ گفتم هان ؟ گفت ما که مامان هامون رو داریم زن میخوایم چیکار ، گفتم آره والا ... ، کامبیز کمکم کرد که پیرهنم رو تنم کنم و گفت میرم پایین منتظرتم ، دست و روت رو بشور و بیا ..
    خاله پروانه زیر لباس بلند و نازکش هیچی نپوشیده بود ، موقع خداحافظی وقتی میبوسیدمش سینه گنده اش رو مالیدم و با خنده گفتم خاله فهمیدی میخوام شورتتو به عنوان شانس با خودم ببرم که شورت نپوشیدی ؟ با خنده نگاهی کرد و دید که کامبیز نیست ، دامنشو زد بالا و گفت انگشتتو بکن توش تمام روز بوش کن و یادم کن !! ، خندیدم اما نامردی نکردمو انگشتمو تا بند دوم توی کسش فرو کردم که باعث شد یه جیغ کوچولو بزنه و نیم متر بپره عقب ، گفت نمیشه به شما یه تعارف ساده کرد ، آدمو پیشمون میکنید ، گفتم خاله نکنه الکی میگی ساروی هستی و اهل همین شابدالعظیم خودمون هستی ، خندید و ماچم کرد ، از خونه بیرون اومدم و کنار دست کامبیز توی ماشین نشستم و انگشت اشاره ام رو به بینیم نزدیک کردم و گفتم هوووووم خاله !!! ، کامبیز دلشو گرفت و از خنده غش کرد ، گفت با انگشت ازش خداحافظی کردی ؟ گفتم تعارف زد ما هم دیگه دیدیم زشته رد نکردیم !! ، گفت ایندفعه که کل دستمو کردم تو کس ننه ات و آوردم دم بینیت که بو بکشی بهت میگم که تعارف زدن چیه .. ، گفتم زیاد زر زر کنی میرم یه کاری میکنم که دیگه خونه هم راهت نده ها .. ، کامبیز با خنده گفت باشه پس همون مثل تو با انگشت ... !
    برنارد .... ببخشید علی آقا مثل دیروز خیلی جدی بود و اصلا تو درس شوخی نداشت .. ، من اما همه حواسم به بابام بود ، دلم میخواست تو اون جلسه ای که با میلاد میزارن منم باشم ، اما نمیشد .. ، کامبیز فهمید که بیقرارم ازم پرسید چته ؟ گفتم الان بابام و فراست با این مردیکه میلاد قرار دارن ، تو دلت نمیخواد بدونی چی میشه ؟ کامبیز گفت چرا واقعا کنجکاوم اما اگه رنگ من و تو رو ببینه تمام نقشه های بابات نقش بر آب میشه .. ، گفتم اوهوم ... ، اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و بفهمم علی سیاه چی میگه ، تنها کسی که واقعا داشت از درس لذت میبرد و استفاده میکرد رویا بود ، علی سیاه هم که یه شاگرد باهوش و با استعداد گیر آورده بود حسابی کله اش گرم شده بود و تند و تند چیزهای تازه و نکات ریز رو یاد آوری میکرد و رویا بعضیها رو یادداشت میکرد و بعضیها رو هم همونطور به خاطر میسپرد .. ، پری یه لباس نازک پوشیده بود و پرو پاچه بلوریشو بیرون ریخته بود .. ، اشکان هم که انگار سر ناسازگاری داشت یه بند گریه میکرد ، علی سیاه که از سر و صدای اشکان حواسش حسابی پرت شده بود رو به پری گفت پری جون اشکان چشه ؟ پری که کلافه بود گفت نمیدونم ... ، دیشب که دختر همسایه آوردش خوب بود .. ، اما بعد یکی دو ساعت شروع کرد به بیقراری ، میترسم چیزی به خورد این بچه داده باشه .. ، پاشو ببریمش دکتر ..، علی سیاه ناچارا بلند شد و گفت پس دیگه بقیه اش باشه برای فردا ... ، هممون تایید کردیم و بلند شدیم ، اشکان اینقد گریه کرد تا توی بغل مامانش از خستگی غش کرد .. ، هممون نگرانش شده بودیم .. ، گفتم میخواید باهاتون بیایم .. ، علی سیاه گفت نه دیگه ممنون ازتون میبرمش بیمارستان مفید ، دکترش تا ساعت دو اونجاست و بعدش میره مطب ... ، از هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم ، پری و علی جدای از مشکل اشکان مثل زن و شوهرهای خوشبخت حسابی همدیگه رو تحویل میگرفتن ، با خودم گفتم خوب اینها هم خدا رو شکر عاقبت بخیر شدن ... ، البته به شیوه خودشون !!
    با رویا و کامبیز رفتیم سمت خونه ما ، از لذتهای دیشب هنوز سرخوش بودم ، دلم میخواست امشب هم برم پیش کامبیز و مامانش بخوابم ، یه قسمتی از فکرم هم درگیر بابام و قضیه نزول خوره بود .. ، اصلا نفهمیدم که کامبیز کی دم خونه ما ماشینو نگهداشت ، فقط با صدای کامبیز به خودم اومدم که میگفت حمییید !! ، منگ نگاهش کردم و یهو گفتم آها ... رسیدیم .. ، کامبیز و رویا زدن زیر خنده و کامبیز گفت بله .. ، چند دقیقه ای میشه !! ، کلید انداختم و سه تایی رفتیم تو .. ، با دیدن مامانم توی لباس نازک خونه که لباس زیرهاش توش معلوم بود کاملا جا خوردم .. ، مامانم هم از دیدن ما سه تا شوکه شد ، انتظار داشتم مثل قدیمها که وقتی یهو با لباس خواب یا خونه میدیدمش فرار کنه تو اتاق ... ، اما حتی با وجود کامبیز کنار ما باز هم مامانم از جاش جم نخورد . ، با کمی عصبانیت گفت یه زنگ بزن ، شاید لخت باشم !! ، گفتم الان لباس تنته ؟؟ خندید و یه نگاهی به خودش انداخت ، کامبیز هم سلام کرد ، مامانم جواب سلامشو داد و گفت لباسمو عوض میکنم میام پیشتون .. ، برید تو آشپزخونه یه چایی بخورید من زود میام .. ، رویا با دیدن رفتار مامانم شاخ در آورده بود کاملا از قیافه اش مشخص بود که چقد تعجب کرده .. ، به کامبیز و رویا گفتم برای منم چایی بریزید الان میام .. ، بعد هم دنبال مامانم دویدم .. ، در زدم و قبل از اینکه بخواد مخالفت کنه درو باز کردم و رفتم تو اتاقشون ، با شورت و سوتین سبز تیره جلوی کمد وایساده بود و داشت دنبال لباس مناسب میگشت .. ، گفت خوبی بی صاحاب ؟ اتاق در نداره ؟ گفتم در زدم که .. ، گفت اونوقت من گفتم بیا تو که سرتو انداختی و عین گاو میای تو اتاق ؟ گفتم مگه خودت در اتاق منو میزنی بعدش صب میکنی من بگم بفرمایید ؟ یه در میزنی و بعدش وا میکنی میای تو ! ، گفت من مامانتم ، تو هم مامان منی ؟؟ گفتم حالا مثلا تو منو لخت ندیدی یا من تورو لخت ندیدم که باید صب کنم اجازه بدی .. ، خندید .. ، به هیکل قشنگ و پاهای صاف و بدون موش نگاه میکردم و تو دلم میگفت کامبیز کوفتت بشه ، گفت بابات یه ساعت پیش اومد اینجا و یه نوار کاست گذاشت رو میز ، گفت بدمش به تو .. ، گفتم کو ..؟؟ گفت اوناهاش رو میز توالت .. ، نگاه کردم و یه نوار دنون مشکی توی قاب رو اونجا دیدم ، برش داشتم و گفتم این چی هست ؟ مامانم گفت بابات گفته خوشت میاد ، من فک کردم برات آهنگ جدید زده گذاشتم توی ضبط دیدم صحبت جلسه کاریه .. ، فک کنم نوار اشتباهی واست آورده ..، بعد یه لباس بلند آستین کوتاه سفید که لبه های اون نوار سبز دوخته بودن رو نشونم داد و گفت این خوبه .. ، با خنده گفتم همینطوری هم خوبه ، کامبیز که کم بی لباس ندیدتت .. ، منم که اینجام ، رویا هم که دختره ، همینجوری بیا .. ، گفت مردشور زبونتو ببره ، پس شرم و حیا چی میشه ؟ گفتم بشاش توش بره !! ، گفت همون تو و بابات شاشیدید بسه ، خونه رو بوی شاش برداشته ، بزار من شاشم رو نگهدارم ، خندیدم و گفتم باشه نگهدار اما اگه دلت درد گرفت ولش ده بره ، خندید و بعد پشتشو بهم کرد که لباس بپوشه ، بهش نزدیک شدم و کمر لختشو توی دستم گرفتم و گردنشو بوسیدم ، نمیخواستم اینطوری بشه اما کیرم مثل علم یزید راست شده بود ، لباسشو پوشید و گفت مشکلت حل شد ... ؟ ، یکم فک کردم و یادم افتاد که ارضا نشدنم رو میگه ، یاد پریشب افتادم که پری رو توی خونه خودش جلوی چشمای شوهرش تا حد مرگ کردم و یاد دیشب رو تو دلم زنده کردم که یکی از بهترین سکسهای زندگیم رو با کامبیز و مامانش داشتم و همه رو ندیده گرفتم و گفتم آهان ... ، نه ..!!! ، حل نشد ولی مشکلی هم نیست ! ، گفت نزار پروانه اذیتت کنه .. ، از اول هم همینطوری بود ، از آزار دادن مردها بیشتر از سکس لذت میبره .. ، تو دلم گفتم اما خیلی حال میده .. !! ، گفتم باشه مامانی حواسمو جمع میکنم .. ، گفت خوبه .. ، یاد کامبیز افتادم که میگفت هر بار میاد سراغش کلی اذیتش میکنه بعد یاد کامبیز افتادم که از دست مامانم مینالید وگفتم ولی خودت هم دست کمی نداری که .. ، تند نگاهم کرد و گفت خفه شو بی حیا !! ، بعد پرسید حالا این نواره چیه ؟ گفتم والا خبر ندارم .. ، گفت حمید اگه بفهمم چیزی رو ازم قایم میکنی ، که میدونی زود میفهمم اونوقت واقعا از دستت عصبانی میشما ...! ، گفتم چشم مامان تا بفهمم بهت خبر میدم .. ، بعد یکم فک کردم و گفتم احتمالا فردا یا پس فردا بعد از کلاس میام دنبالت بریم بیرون یا بریم اون خونه یکم حرف بزنیم .. ، به چشمام نگاه کرد و گفت اگه فک کردی دوباره به بهونه حرف زدن میبری لختم میکنی فراموشش کن .. ، گفتم مگه نمیخوای باهات حرف بزنم ؟ گفت با لباس حرف بزن !! ، گفتم چشم ... ، داشتم از اتاق بیرون میومدم که نگهم داشت و گفت : گفتم یه چیزی رو قایم میکنی ، راستشو بگو ، گفتم نه مامان فقط میخوام باهات یکم حرف بزنم .. ، الان بچه ها بیرون منتظرن فعلا بیا بریم .. ، گفت بگو جون مامان چیز مهمی نیست ، گفتم نه بخدا چیز مهمی نیست . ، درد دل مادر پسری !! ، ماچم کرد و گفت باشه ... ، میمونی ؟ گفتم نه دیگه برم کامبیزو برسونم بعد میرم خونه یکم درس میخونم و میخوابم ، خیلی خسته ام .. ، سرمو به سینه اش چسبوند و گفت باشه عزیزم ..

  40. #190
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیستم ( عاقبت نزول خور 7)



    چایی رو خوردیم مامانم گفت پس بعد که کامبیزو رسوندی و رفتی خونه یه زنگ بهم بزن .. ، گفتم چشم ، کامبیز با تعجب نگاهم کرد ، چون با ماشین اون اومده بودیم و قرار نبود من برسونمش .. ، بهش چشمک زدم که ساکت ! ، با کامبیز از خونه بیرون اومدیم و گفتم بریم سمت خونه ارواح ، کامبیز گفت شب نمیای خونه ما ؟ گفتم فعلا بیا بریم به بابام هم یه زنگ بزنم از کنجکاوی مردم .. ، کامبیز خندید و گفت باشه .. ، راه که افتادیم نوار رو در از جیبم بیرون کشیدم و نوار گروه بی جیز رو که الان توی ضبط بود بیرون کشیدم ، کامبیز یه نگاهی انداخت و گفت چی میخوای بزاری ؟ گفتم آهنگ نزول خور !! ، کامبیز خندید و فک کرد شوخی میکنم اما همینکه نوار رو گذاشتم صدای نکره میلاد به گوش رسید که میگفت مگه من مغز خر خوردم اونوقت حتی منم که میدونستم منتظر چی باید باشم کلی تعجب کردم ، کامبیز که جای خودشو داشت ، نوار رو برگردوندم اول و دوباره پخش کردم ، صدای فراست رو شنیدیم که گفت امتحان میکنیم ، امتحان میکنیم .. ، بعد گفت جلسه کاری بتاریخ ... ، صدای قطع و وصل ضبط صوت و بعد ...
    " صدای نکره میلاد که میگفت پس این مردیکه داداش بمانی کی میاد ؟ یه ساعته اینجاییم ... ، صدای فراست گفت ایشالله که میاد آقای میلاد .... ، میلاد گفت حالا میتونیم از این پول بگیریم ؟ فراست گفت همونطوری که گفتم این بابا پول زیادی نداره ، اینطوری که به من گفته حدود صد تومن بیشتر پول نداره که میشه یک پنجم اصل طلب شما و حاج فردوس بدون در نظر گرفتن سود پول .. ، که به جایی نمیرسه .. ، اگه بخوایم مبلغ چکها رو در نظر بگیریم این یک ششم کل طلب هم نمیشه .. ، بعد چند لحظه سکوت و فراست دوباره گفت من حساب کردم اگر بخوایم پول جفتتون رو از این یارو پیگیری کنیم به جایی نمیرسیم .. ، واسه همین هم گفتم یارو بیاد و شما هم بیاین بلکه بتونیم فقط پول شما رو که کمتره زنده کنیم ، من هم بعدا حساب حاج فردوس رو قانونی پیگیری میکنم .. ، بعد لحنش دلسوزانه شد و گفت من متوجه شدم شما فقط روی حساب اعتمادی که به حاج فردوس داشتین و دلتون هم برای این یارو سوخته وارد این ماجرا شدین .. ، واسه همین هم وقتی فهمیدم داداش این یارو پول کمی داره و میخواد سعی کنه آبروی خانواده اش نره به شما گفتم که بیاید بلکه بتونیم پول شما رو زنده کنیم .. ، صدای کلفت میلاد دوباره بلند شد : حالا اگه بیاد ، فعلا که دو ساعته بیخودی اینجا نشستیم .. ، صدای میلاد رو که میشنیدم بوی زننده دهنش خود بخود توی ذهنم تداعی میشد و با خودم فکر میکردم بیچاره فراست چه میکشه !! ، یه دقیقه ای سکوت بود ، بعد صدای فراست دوباره بلند شد که میگفت تمام سعی خودمونو باید بکنیم که تمام پولتونو پس بگیریم ، اما اگر نظر منو میخواید به عنوان وکیلتون میگم که اگه هر چقدر پول نقد میتونید از این بگیرید و رضایت بدید ، صدای بلند میلاد که با مخالفت میگفت من تمام پولمو با سودش میخوام .. ، فراست گفت پس فک کنم اینجا نشستنتون بیخودیه .. ، من که از اول گفتم این یارو اینقد پول نداره .. ، شما تشریف ببرید و من پول شما رو از طریق قانونی پیگیری میکنم ، این پول رو هم از یارو میگیرم برای حاج فردوس .. ، میلاد گفت چی میگی آقا ؟ فراست گفت من تمام آبروم رو پیش فردوس بخاطر شما بخطر انداختم ، اصلا به فردوس خبر ندادم که داداش یارو رو پیدا کردم و یه مقدار پول داره ، به این یارو هم نگفتم که دو تا شاکی وجود داره که یارو فکر کنه میتونه یه مقدار پول بده و آبروی خانواده اش رو حفظ کنه .. ، طرف اصلا ایران نیست .. ، ما هم دستمون به جایی بند نیست که بتونیم به این زودیها پولمون رو زنده کنیم ، اونوقت وقتی این یارو رو پیدا کردم که بتونیم یه مقدار زیادی از طلب شما رو ازش بگیریم شما میگید من همه پولمو با سودش میخوام ؟ پس من بیخود وقتم رو برای شما تلف کردم .. ، چک شما رو میبرم دادگاه و از طریق دادگاه پیگیر شکایت شما میشم .. ، میلاد که صداش خیلی ناراحت بنظر میومد گفت الان میگی چیکار کنم ؟ فراست گفت من میگم یارو که اومد با هم سعی کنیم هر چقد میتونیم ازش پول نقد بگیریم و رضایت بدیم ، وگرنه از طریق قانونی حالا حالاها گیریم و معلوم هم نیست آخرش بتونیم پولی زنده کنیم .. ، میلاد عصبانی گفت مثلا چقد پول بگیریم ؟ فراست گفت من میگم حتی اگه همین صد تومن رو هم بگیریم باز بهتر از هیچیه .. ، صدای نکره میلاد دوباره بلند شد که مگه من مغز خر خوردم ؟؟ ، فراست گفت من میگم سعی کنیم بیشترش کنیم اما یادتون باشه با روال قانونی که من میخوام چک فردوس رو پول کنم با توجه به اینکه این مردک ایران نیست "
    رو به کامبیز کردم که مشغول رانندگی بود اما شیش دنگ حواسش توی نوار و حرفهای میلاد و فراست بود ، گفتم مردک که فراست میگه تو هستی ها !!! ، قاه قاه خندید ... از توی نوار صدای زنگ آیفون به گوش رسید ..
    " فراست صداش تند شد و به میلاد گفت احتمالا خودشه .. ، فقط یادت باشه حاجی اگه کار به قانون و دادگاه بکشه حداقل دو سه سال گیریم ، یارو ایران نیست .. ، متوجه شدی ؟ ... ظاهرا میلاد با اشاره ای چیزی تایید کرده بود ، چون فراست گفت راستی یه چیز دیگه ، اگه فکر کردی میخوای کارهات رو قانونی پیش ببری کاری نکن که یارو بپره ، چون میخوام پولشو حتما ازش بگیرم ، اگر واسه شما نشد واسه حاج فردوس میگیرم .. ، چون مطمئنم فردوس حتی اگه نصف طلبش رو هم بتونه زنده کنه ترجیح میده پول نقد بگیره تا اینکه بخواد بره دادگاه و دادگاه کشی و ممنوع الخروجی و این چیزها ... ، صدای آروم میلاد بلند شد که زیر لب میگفت ایشالله فردوس گور به گور بشه که منو تو این هچل انداخت ، بعد صدای تق و تق کفش زنونه به گوش رسید که راه میرفت ، صدای زنی گفت آقای فراست میگه بمانی هستم .. ، فراست گفت آره آره بگو بفرمایید بالا .. "
    با کامبیز به همدیگه نگاه کردیم .. ، کامبیز گفت الان بابای مارموزت میاد .. ! ؛ خندیدم ..
    "صدای بابام بلند شد که میگفت سلام .. ، آقای فراست ؟ صدای زنونه گفت بفرمایید ، بعد هم صدای بلند فراست که معلوم بود خیلی به میکروفون نزدیکتره و میگفت سلام آقای بمانی خوش آمدید .. ، صدای پاهای بابام بگوش میرسید که هر چقدر به میکروفون نزدیکتر میشد بلندتر میشد ، فراست گفت بفرمایید بفرمایید .. ، ایشون آقای میلاد هستن که از برادرتون طلبکارن .. ، ظاهرا میلاد با بابام دست نداده بود ، چون صدای بابام بلند شد که میگفت من پول کسی رو نبردم که بخواد باهام بی احترامی بشه .. ، یکی دیگه برده و یکی دیگه خورده و من فقط واسه آبروی بابام اینجا اومدم ، میلاد گفت این برادر شما واسه شما و باباتون آبرو نذاشته .. ، بابام گفت در هر حال من اینجام که اگه کمکی میتونم بکنم انجامش بدم .. ، اما اگه ببینم بی احترامی میکنید یا حرف زشتی بزنید همین الان میرم .. ، میلاد گفت پول مردمو میبرن طاقت صدای بلند هم ندارن .. ، بابام گفت دفعه دومه که میگم من هیچوقت پول کسی رو نبردم برادر من هم تا الان تو کاسبیش خوش حساب بوده ، تا الان هم فقط یکی دو بار تلفنی و یه دقیقه ای از خارج باهام تماس گرفته و گفته مشکل پیدا کرده و پولشو بردن و قصد کلاهبرداری نداشته .. ، توی کار انجام شده مونده بوده .. ، فراست گفت خوب حالا لطفا همگی آروم باشید و عصبانی نشید چون اومدیم اینجا که مشکل رو متمدنانه حل کنیم .. ، بعد صداش به گوش رسید که میگفت حاج آقا میلاد دویست و سی و پنج هزار تومن از برادر شما چک برگشتی دارن .. ، بابام گفت اگه چک برگشتی هست لطفا نشونم بدید .. ، چون برادرم میگفت که چکی که داده به تاریخ یک ماه دیگه است .. ، میلاد گفت شما که گفتید باهاش تماس نداشتید چطور اینقد دقیق میدونید ؟ بابام گفت من گفتم تماس نداشتم ؟ من الان نگفتم دو سه بار بهمون زنگ زده ؟ من گفتم زیاد در جریان جزئیات نیستم چون نمیتونست زیاد حرف بزنه .. ، فقط گفت پارتی قبلی جنسهاش رو از دست داده و ظاهرا طرف حسابهای خارجیش ازش شکایت کرده بودن به اینترپل ، پولی که از شما و یکی دیگه رو گرفته بوده داده به اونها ... ، من همینقد میدونم .. ، میلاد گفت حالا من اون یکی دیگه رو نمیشناسم که داداشت ازش پول گرفته اما به من دویست و سی و پنج هزار تومن بدهکاره ... ، صدای بابام بلند شد که رو به فراست میگفت مگه من به شما نگفتم من کل پس انداز و زندگیم صد هزار تومنه .. ، من به شما گفتم اگه با این مبلغ مشکل حل میشه بیام .. ، میلاد گفت مگه میشه شما دویست و سی هزار تومن پول بگیرید و بعد با صد هزار تومن سر و تهش رو هم بیارید .. ، بابام گفت نه نمیشه .. ، پس من با اجازه میرم .. ، فراست گفت عجله نکنید آقای بمانی .. ، بابام گفت نه دیگه .. ، این آقا دویست تومن یه هفته پیش به یکی دیگه قرض داده ، حالا میخواد کل پولشو با سودش از یکی دیگه بگیره .. ، نه عزیزم ، من اگه پول داشتم هم سود پول به این آقا نمیدادم .. ، اما الان سه روزه دارم به شما میگم صد هزار تومن کل پس انداز منه ... ، اینو بدم به شما دیگه هیچی ندارم که بخوام باهاش زندگی کنم ، اما حاضرم برای آبروی بابام بدم .. ، حالا اگه حل میشه بگید که انجامش بدم اگرنه که شما رو بخیر مارو به سلامت ، برید پیداش کنید و از خودش بگیرید .. ، اگر هم بدونم کجاس بهتون میگم ولی باور کنید نمیدونم ، فقط میدونم خارجه .. ، میلاد گفت بیا همون دویست تومنی که داداشت از من گرفته رو بده رضایت بدم ، سودش سگ خور .. ، صدای بابام بلند شد که سگ همون نزول خورهایی هستن که واسه یه هفته میخوان پونزده بیست درصد نزول بگیرن .. ، من میرم ... ، فراست گفت صب کن آقای بمانی ، بابام گفت نه دیگه این آقا فک میکنه همه مثل خودش بی شخصیت هستن .. ، میلاد گفت بیا یه چیزی هم دستی بهت بدم بیخیال شو .. ، بابام گفت نمیخواد دستی چیزی بهم بدی ، تو اگه پول داری یه مسواک یه تومنی و یه خمیردندون پنج زاری بخر دهنتو بشور که بقیه از بوی دهنت خفه نشن !! "
    با کامبیز پشت ماشین دست زدیم و کامبیز سوت کشید و قاه قاه میخندیدیم ... ، کامبیز گفت دم بابات گرم .. ، چقد تو دلم مونده بود اینو بهش بگم کثافت بوگندو .. !!
    "میلاد گفت بهتره مواظب حرف زدنت باشی ، بابام گفت مثلا تخمامو میخوری مردک مفنگی ... ، بعد رو به فراست گفت مگه نگفتم منو بیخود نکشونید اینجا ؟ مگه چک ندارید ؟ برید شکایت کنید و پولتونو بگیرید .. ، فراست گفت من هی میگم عصبانی نشید ، اینجا دفتر وکالته ، بعد هر چی از دهنتون در میاد حواله همدیگه میکنید .. ، بعد رو به میلاد گفت آقای میلاد من وکیل شما هستم ، برای منافع شماست که این جلسه برقرار شده اما با حرفهای تند و رکیک به جایی نمیرسیم .. ، میلاد گفت من میگم اصل پولمو بدین رضایت بدم .. ، بابام هم گفت منم میگم کل سرمایه و پس انداز من صد تومنه ، بلک بتونم با قرض و قوله و اعتبار ده بیست تومن دیگه هم جور کنم اما واقعا بیشتر نمیتونم ، اگه حل میشه بمونم اگه نمیشه برم .. ، فراست گفت شما بشینید .. ، بعد رو به میلاد گفت حاجی این بنده خدا کاسبه و دویست تومن هم خیلی زیاده ، ایشون فقط برای آبروی خونواده اش حاضر شده همه سرمایه زندگیشو بده ، حالا اگه ایشون صد و پنجاه تومن جور کنه شمام رضایت بده ، سر و صدای بابام و میلاد هر جفتشون بلند شد که میلاد میگفت کمه و بابام میگفت نمیتونم بدم ... ، بابام گفت هی من میگم نره شما میگی بدوش ، مگه شما خونه زندگی من و کاسبیمو تو بندر ندیدی ، همشو با هم جمع کنی سی هزار تومن میشه ؟ از کجام بیارم ؟ میلاد هم میگفت دویست هزار تومن پول دادم حالا یه هفته ای بیام پنجاه تومنشو بدم بره ..؟؟ چند دقیقه ای مشاجره بود اما لحن همه آرومتر شده بود ، آخر فراست گفت پس بیاید من صورتجلسه بنویسم و تمومش کنیم ، بابام گفت آخه از کجا بیارم ، فراست گفت تو که صدو بیست تومن میتونی جور کنی دیگه سی تومن چیزی نیست میتونی اونم پیدا کنی ، بابام گفت سی هزار تومن میدونی یعنی چند سال کار من ؟؟ فراست گفت حالا اتفاقیه که افتاده توی پنج تا انگشت وقتی یکیش زخم میشه و درد میگیره همه درگیر میشن ، بابام گفت امان از اون یه انگشت زخمی !! ، میلاد گفت من اگه امضا کنم هم راضی نیستم .. ، پنجاه هزار تومن پولمو بیخود و بیجهت بالا کشیدید .. ، بابام گفت من بهتره برم آقا .. ، فراست گفت عصبانی نشید ، بنده خدا پولشو بردن ، هر کی دیگه هم باشه عصبانی میشه .. ، بعد رو به میلاد گفت حاجی این بنده خدا چیکاره است که شما اینقد لیچار بارش میکنید ؟ میلاد گفت باشه بابا .. ، کجا رو امضا کنم ..؟؟ فراست گفت پس قرار شد ایشون صد و پنجاه تومن بدن و شما رضایت بدید در مقابل چکتون ، بعد ادامه داد آقای بمانی اما شما شرعا و عرفا در مقابل بقیه پنجاه هزار تومنی که از ایشون گرفتین مسئولین ، که اگه شما یا برادرتون پول دستتون رسید بقیه پول ایشون رو ببرید بدید .. ، میلاد گفت حداقل یه چک بدید بابت بقیه اش ، بابام گفت من هیچی نمیدم ، همینطوریش هم همه زندگیم رو فروختم بخاطر آبروی بابام ، یه چک هم بدم که بقیه عمرم گدایی کنم ؟ من فقط قول میدم که اگه پیداش شد سعی کنم پولتونو زنده کنم ، همین .. ، میلاد قرولندی کرد اما معلوم بود راضیه .. "
    صدای تق ضبط صوت نشون داد که یه طرف نوار تموم شده ، چند ثانیه بعد اونطرف نوار شروع به پخش شدن کرد ، اما معلوم بود خالیه و چیزی روش ضبط نشده .. ، رو به کامبیز گفتم اه بقیه اش ضبط نشده ، کامبیز گفت به اندازه کافی شنیدیم .. ، بابات پنجاه هزار تومن بیخود و بیجهت از یارو پول گرفت به همین سادگی به همین خوشمزگی !! ، خندیدم ، کامبیز گفت خداییش شیطون باید بیاد پیش بابات درس یاد بگیره ، من فقط نفهمیدم بابات با این همه زرنگی چطور نمیتونه یه زن نگهداره .. ، گفتم اون یه دونه زن مامان شهین منه که خودش از زرنگی چیزی کم نداره و کلاه سرش نمیره ، اون یه دونه مرد هم بابای منه که یه زن واسش کمه و همش دلش میخواد خانم بازی کنه ... ، اینه که کارشون نمیشه !! ، کامبیز خندید و گفت آره ، دلیلش همینه !
    توی خونه ارواح از اتاق سرهنگ به بابام زنگ زدیم .. ، بابام گفت گوش دادی ؟؟ با خنده گفتم بله .. ، بابام گفت کامبیز هم گوشا داد ؟ گفتم بله ، بابام گفت خوب دیگه خیالتون راحت ، گفتم فقط آخر جلسه ضبط نشده بود ، بابام گفت تا کجا شنیدین ؟ گفتم تا اونجا که قرار بود صورتجلسه امضا کنین ، بابام گفت پس همشو گوش دادین ، فقط من فردا پول میدم به فراست و فراست به عنوان وکیل چک خودشو میده به میلاد و امضا میگیره که هیچ شکایتی نداره .. ، حالا پول واسه دوستت پیش منه .. ، یا پول رو بریزید به حساب مامانش و به میلاد زنگ بزنن و بره چکشو نقد کنه .. ، یا یه وکیل دیگه بگیرید که بره پول بده و چکها رو بگیره ، که البته من با وکیل موافق تر هستم ، هر وکیلی غیر از فراست !! ، گفتم چشم من با دوستم صحبت میکنم و نتیجه رو به شما میگم ..
    واسه کامبیز تعریف کردم که بابام چی گفته .. ، کامبیز هم موافق بود دو سه تومن از پول خود یارو رو هزینه وکیل کنیم اما یه وکیل وارد پیگیر ماجرا بشه که دیگه جای حرف و حدیث نمونه .. ، بعد گفت این سهیلا بد جوری مدیون تو شد .. ، گفتم اولا که کار همه بود تو .. ، من و بابام ، بعدشم مهم نیست جلوی یه مردیکه نزول خور رو گرفتیم یه رفیق خوب هم واسه خودمون درست کردیم .. ، کامبیز گفت من که عمرا بخاطر یه جنده میرفتم خودمو مینداختم تو دهن شیر .. ، همش همت خودت تنها بود ..

  41. #191
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و یکم ( ماجرای باشگاه افسری 1)



    دو سه دقیقه ای بود که سهیلا پشت تلفن داشت خودشو جر میداد و از فرط خوشحالی از ته دل جیغ میزد و خوشحالی میکرد .. ، چند بار وسط جیغ جیغهاش پرسید تورو خدا راست میگی ؟ و وقتی بهش اطمینان میدادم که شوخی در کار نیست و واقعا پولش جور شده از نو شروع به خوشحالی و جیغ زدن میکرد ، صدای وحید اومد که داد میزد چه مرگته ؟ چت شده ؟ و وقتی دید که سهیلا خوشحاله گفت سکته ام دادی چته ؟ دیوونه شدی ؟ سهیلا یه لحظه ساکت شد و گفت حمید پشت خطه ، پول میلاد رو برام جور کرده ، جووووون آ اااااا ی ی ی ی ی ی .. ، خلاص شدم بعد هم یهو شروع کرد به های های گریه کردن .. ، چند بار صداش زدم سهیلا ، سهیلا .. ، اما وقتی دیدم نمیتونه باهام حرف بزنه داشتم تلفنو قطع میکردم ولی صدای وحید به گوشم رسید که میگفت الو .. ، گفتم سلام وحید .. ، وحید گفت سلام ، قضیه چیه ؟ گفتم قضیه اش طولانیه اما علی الحساب پول واسه چکهای مامانت جور شد.. ، وحید گفت ما واقعا مدیونتیم ، گفتم بیخیال بابا ، رفیقیم .. ، بعد زنگ میزنم ، فعلا بزار سهیلا آروم بشه ، باهاش کار دارم ، با وحید خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم و تقریبا بلافاصله به ماندانا زنگ زدم ... ، صدای سروش توی گوشی تلفن پیچید .. ، بفرمایید .. ، گفتم سلام آقا سروش حمید هستم ، ماندانا خانم هستن ؟ گفت گوشی رو چند لحظه نگهدارید ... و بعد صدای ماندانا بلند شد .. ، اوه چه عجب ...، تو زنگ زدی .. ، گفتم دلم واست تنگ شده بود .. ، گفت اگه نمیزدی هم خودم بهت زنگ میزدم .. ، بعد هم چند ثانیه مکث کرد و گفت میای دنبالم یا خودم بیام ؟ خندیدم ، گفت زهر مار دوست پسرم شدی باید وظایفت رو انجام بدی .. ، باز خندیدم ، گفت نخند که کسم بد جوری میخاره !! ، گفتم میام دنبالت عزیزم ، گفت پس آماده میشم ... ، راستی شورت و سوتین یاسی بپوشم یا سفید .. ، یه فکری کردم و گفتم جفتش هم عالیه ، هر کدومو خودت بیشتر دوست داری ! ، شب میمونی پیشم ؟ مانی گفت مامانم که میخواست بره نیاورون باهاش نرفتم که بیام پیش تو ، همه کیفش به اینه که شب پیش هم باشیم ! ، خندیدم و گفتم البته که حق با شماست ... ، توی رستوران نایب گارسون مودب یه جای دنج واسم جور کرد .. ، یه بیست تومنی بهش انعام دادم که نیشش وا شد ، مانی عجب خوشگل کرده بود ، روبروم نشسته بود و یه مانتو سبز روشن تنش کرده بود ، یه صندل ورنی سبز تیره و شال قشنگی با زمینه سبز روشن و گلهای خیلی بزرگ سبز تیره روی سرش انداخته بود و نصف موهای مشکی براقش از توی روسریش بیرون بود و مثل همیشه لبخند قشنگی به لبش بود .. ، با شیطنت خندید و گفت بیخود اومدیم رستوران ، وقتمون هدر میشه ، گفتم تا صبح وقت زیاده ، بالاخره باید یه چیزی میخوردیم ، چشمای قشنگشو تنگ کرد و گفت من که هات داگ میخوردم بالاخره تو هم یه کلوچه با شیر تازه میخوردی سیر میشدی ! ، شام آدم باید غذای سبک بخوره .. ، خندیدم .. ، حس کردم با پاهاش داره یه کاری میکنه وقتی یهو پاش رو وسط پاهام حس کردم تازه فهمیدم که داشته کفششو در میاورده ، گفتم نکن میبینن ضایع است .. ، گفت رومیزیش بلنده کسی متوجه نمیشه ، ریلکس باش و از ماساژ لذت ببر خندیدم و پاهام رو از هم باز کردم و گذاشتم با پای قشنگش توی جوراب نازک سفید کیرمو آروم بماله .. ، مزه کباب نایب با ماساژ مانی ده برابر بهتر شده بود ... ، باور نمیکنید ؟ امتحانش کنید !
    از رستوران که بیرون اومدیم ساعت ده شب بود ، بهم تکیه داده بود و به سمت ماشین رفتیم ، سوار که شدیم به زیپ شلوارم اشاره کرد و گفت درش بیار که دلم دسر میخواد ، گفتم صب کن بریم خونه .. ، گفت میگم درش بیار .. ، خندیدم و زیپ شلوارمو باز کردم و کیر نیمه خوابیده ام رو از توش بیرون کشیدم ، خم شد روی کیرم و در حالی که من به سمت خونه میروندم شروع کرد به ساک زدن .. ، همش میترسیدم که گشت کمیته ای چیزی توی راه پیدا بشه ... ، واسه همین تمام مسیر رو از کوچه و پس کوچه رفتم ، وقتی دم خونه وایسادم بنظرم اومد ماندانا با دهنش دو لایه از پوست کیرم رو کنده و خورده .. ، کیرم برق میزد !! ، میخواستم زیپمو بکشم بالا ، با خنده پرید سمت منو گفت یه ساعت راستش نکردم که الان قایمش کنی ، کسی که نیست همینطوری برو درو باز کن ، خندیدم و در حالی که کیر راستم از توی زیپ شلوارم بیرون بود از ماشین پیاده شدم و کیرمو دستم گرفتم و توی نور چراغ ماشین به سمت ماندانا نگهش داشتم و تکونش دادم ، ماندانا جیغ زد و ذوق کرد !! ، درو باز کردم و ماشینو بردم توی خونه و در رو بستم ، توی مسیر اتاق تیکه تیکه لباسهای همدیگه رو کندیم و پرت کردیم کف زمین .. ، وقتی به اتاق رسیدیم من هیچی تنم نبود و مانی با یه شورت و سوتین توری سفید و یه جوراب نازک سفید به اتاق رسیده بود اونها رو نگهداشته بودم که توی تخت از تنش بیرون بکشم..!! ، بغلش کردم و پریدیم توی تخت ...
    توی وان مرمری تنگ بغلش کرده بودم و آب ولرم شرشر روی تن و دوشمون میریخت .. ، نزدیک یه ساعت سکس کرده بودیم تا جفتمون ارضا شدیم و چپیدیم توی حموم که دوش بگیریم .. ، از پشت بغلش کرده بودم و سینه درشتش توی دستم بود ، گفت حمید گفته بودی دنبال خرید زمین و خونه قدیمی هستی ؟ گفتم آره .. ، چطور مگه ؟ گفت مامانم میخواد یکی از خونه های پدریش رو تو فرمانیه بفروشه .. ، گفتم چند متره ؟ گفت نمیدونم ولی میدونم سه چهار هزار متر باغ داره ... ، گفتم اوه ... ، گفت آره .. ، قبلا بیشتر مهمونی هامون رو اونجا میگرفتیم اما چند وقتیه که وسایلش قدیمی شده و دیگه اونجا نمیریم ، مامانم میگه هزینه نگهداریش خیلی زیاده به صرفه نیست ، میخواد بفروشه و دلار کنه و توی آمریکا یه زمینی چیزی بخره .. ، بعد در حالی که کیرمو میمالید گفت البته بابام هم خبر نداره که مامان میخواد بفروشدش .. ، گفتم خیلی بزرگه .. ، پول من و کامبیز نمیرسه ، بزار به بابام بگم ، مانی سرشو به سینه ام مالید و گفت اوه بابای خوشگلت ... ، آره حتما بهش بگو ... ، لبخند زدم ... وقتی از پشت بغلش کردم و سرمو توی موهاش فرو کردم و چشمامو بستم ساعت از یک صبح هم رد شده بود ...


    دوشنبه
    چشمامو که باز کردم دیدم ماندانا لحاف رو بغل کرده ، کونش به منه و لخت خوابیده ، میدونستم حالا حالاها بیدار بشو نیست ، میخواستم لباس بپوشم ، یادم افتاد که دیشب لباسهامون رو توی راهرو در آورده بودیم و همونجا ریخته بودیم ، در اتاق رو باز کردم که برم و لباسهام رو از وسط خونه جمع کنم ، لباسهامون رو دیدم که تا شده و جداگونه پشت در گذاشته بودن ، لبخند زدم ، سارا قبل از من اومده بود و همه رو جمع کرده بود و پشت در گذاشته بود ، لباسهای خودم رو برداشتم و پوشیدم و لباسهای مانی رو روی تخت کنارش گذاشتم ، سر شونه اش رو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم ، سارا ته پذیرایی مشغول گردگیری بود ، از همونجا واسش دست تکون دادم ، خندید ... ، توی آشپزخونه چایی تازه دم روی سماور بود و وسایل یه صبحانه دو نفره روی میز چیده شده بود ، سارا پشت سرم وارد آشپزخونه شد و سلام کرد و بعد پرسید ماندانا خانم هم واسه صبحانه میان ؟ گفتم از کجا میدونی که ماندانا تو اتاقه ؟ خندید و گفت اون شال رو که از وسط راهرو برداشتم قبلا رو سرشون دیده بودم ، خندیدم و گفتم نه اون تا دیروقت میخوابه ، صبحانه منو بده بعد ماندانا هم که بیدار شد بعد از صبحانه اگه خواست بره براش آژانس بگیر .. ، سارا مشغول آماده کردن صبحانه من شد ، از آشپزخونه بیرون اومدم و مستقیم رفتم سمت تلفن توی پذیرایی ، دیگه نیازی نبود شماره آزاده رو از توی دفترتلفنم چک کنم چون دیگه حفظ بودم ، چند تا زنگ خورد و بعد گوشی رو برداشت ، بله ... ، گفتم سلام ، گفت سلام .. ، خوبی ؟ اولین بار بود که میپرسید ، گفتم ممنونم ، گفت چه خبر ؟ گفتم شماره دوستم رو بدم بهش زنگ بزنی با خواهرش صحبت کنی یا شماره تورو بدم به اون ؟ یکم فک کرد و گفت بگو بهم زنگ بزنه ، فکری براش کردی ؟ گفتم نه والا اما چند روزیه سراغشون نرفته .. ، آزی یه فکری کرد و گفت بزار به حسین بگم شاید بالاخره یه فکری کرد ، بعدش هم دیگه حالیش بشه باباش چه جور آدمیه .. ، گفتم لطفا به اون نگو چون هیچ فایده ای نداره .. ، بعد یهو بحثو عوض کردم و گفتم راستی این دوست من که پدر شوهرت واسه خواهرش دندون تیز کرده تو کار فیلمه .. ، ویدئو داری ؟ خندید و گفت آره .. ، گفتم چه فیلمهایی دوست داری ؟ گفت بیشتر فیلمهای داستانی میپسندم .. ، گفتم مثل چی ؟ گفت فیلمهایی که از روی رمانهای معروف درست کردن .. ، مثل آناکارنینا .. ، یا برباد رفته .. ، گفتم ای ول برباد رفته رو دیدی ؟ گفت من عاشق شخصیت اسکارلت هستم ، گفتم به منم عاشق رت باتلر هستم .. ، بعد با خنده گفتم اخ اخ پس من حالا حالاها به تو نمیرسم !! ، خندید و گفت اصلا هم قرار نبوده که تو به من برسی ! ، گفتم آره دیگه از اول دنیا هم سیب سرخ همیشه نصیب دست چلاق میشده !! ، قاه قاه خندید و گفت نه من سیب سرخم و نه دست حسین دست چلاق !! ، گفتم باور کن تا اونجایی که من میبینم تو سیب سرخی و حسین دست چلاق ! ، گفت بسه دیگه .. ، گفتم باشه .. ، راستی یکی دو تا فیلم خوب داستانی هم خودم دارم ، بعد برات یکیشو میارم .. ، بعد با یکم تردید گفتم داستانهای خیلی رمانتیک دوست داری ؟ گفت فیلم رمانتیک دوست دارم ، فیلم خیلی رومانتیک دیگه چیه ؟ با خنده گفتم بعضی از قسمتهای خیلی رمانتیکش رو هم نشون میدن ، خندید و گفت اگه خیلی زشت نباشه بدم نمیاد ... ، زبونمو دور لبم چرخوندم و خودمو در حالی تصور کردم که بغلش کردم و دستم دور کمرشه و دارم باهاش فیلم سکسی میبینم .. ، گفتم بعدا از اون فیلمها هم برات میارم ، گفت من هنوز نه تورو دیدم و نه میشناسمت نمیدونم چرا باهات از این حرفها میزنم .. ، گفتم چون فهمیدی پسر خوبی هستم ! ، خندید و گفت هیچم این خبرها نیست .. ، بعد گفت باشه دیگه واسه امروز بسه .. ، گفتم پس به سهیلا میگم بهت زنگ بزنه .. ، گفت اسمش سهیلاست ؟ گفتم اوهوم ، دانشجوی تربیت بدنیه .. ، خیلی دختر خوبیه .. ، گفت ایشالا این قضیه به خیر و خوبی تموم بشه .. ، گفتم ایشاللا ، باهاش خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ، ساعت تازه نه شده بود ، یه ساعت وقت داشتم که صبحانه بخورم و خودمو به کلاس برسونم ...

  42. #192
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و دوم ( ماجرای باشگاه افسری 2)



    اشکان خیلی گریه میکرد و اصلا نمیذاشت حواسمون به درس باشه .. ، برنارد .. ، ببخشید علی سیاه هم هی پا میشد و به پری تو نگهداری اشکان کمک میکرد ، ظاهرا یکم تب کرده بود ، دفعه آخری که علی سیاه دوباره رفت و برگشت بهش گفتم علی آقا بیاید از فردا کلاسها رو تو خونه ما برگزار کنیم ، اونجا کسی نیست ، اینجوری ما مزاحم خاله پری هستیم ، میخواستم بگم هم اشکان نمیزاره چیزی از درس بفهمیم اما حرفمو خوردم ، کامبیز به علی سیاه گفت من رویا رو برمیدارم و میام دنبالتون با هم میریم خونه حمید .. ، علی سیاه گفت مگه حمید جدا زندگی میکنه ؟ گفتم فعلا که اینطوریه .. ، علی سیاه گفت باشه ، شاید اینطوری بهتر باشه .. ، کلاسمون حدودای ساعت 4 بود که تموم شد .. ، اجازه گرفتم و به خونه یه زنگ زدم ، سارا گوشی رو برداشت ، گفتم چه خبر ؟ بعد با طعنه گفت هیچی ماندانا خانم هم حدود ظهر بود که اومد و صبحانه خورد ، بعد براش آژانس گرفتم و رفت نیاوران .. ، گفتم از کجا میدونی کجا رفت ؟ گفت بهم گفت برای نیاورون ماشین بگیرم ، خندیدم و گفتم باشه و قطع کردم... ، کامبیز آماده شده بود که رویا رو برسونه ، گفتم کامبیز جون من رویا رو میرسونم ، میخوام یه سر برم خونه چون اگه نرم باید با کونم خداحافظی کنم ! ، کامبیز خندید و گفت باشه ، گفتم به خاله پروانه سلام برسون ، کامبیز گفت تو هم به خاله شهین سلام برسون ! ، خندیدم و با رویا سوار ماشین من شدیم و رفتیم سمت خونه ..
    دوقلوها خونه رو روی سرشون گذاشته بودن ، داشتن با شمشیر های پلاستیکی با همدیگه میجنگیدن .. ، یکیشون شاه آرتور شده بود و یکیشون بتمن ! ، حالا کجا بتمن رو با شمشیر دیده بودن خدا میدونه .. ، داد میزدن و از روی مبل میپریدن .. ، مامانم با سرو روی پریشون از اتاق بیرون اومد ، معلوم بود حسابی کلافه شده ، خندیدم و گفتم مگه لیلا نیست ؟ مامانم گفت با نازنین رفته خرید .. ، بعد در حالی که روش رو به سمت اتاق پذیرایی کرده بود داد زد بسه دیگه سرسام گرفتم ، برید تو حیاط بازی کنید .. ، فراز که آرتور شاه شده بود یه لحظه دست از جنگ کشید و اومد سراغم و گفت داداش حمید تو هم بیا بازی .. ، گفتم الان نازنین میاد شمام بشید شوالیه های میز گرد و سر یه بوس به شاهزاده خانم بجنگید !! ، مامانم زد تو سرم و گفت کار یادشون میدی ؟ کم از این کارا میکنن تو هم عوض اینکه یه چیزی بگی کمتر اذیت کنن کار جدید یادشون میدی ؟ بشینن جنگ شوالیه ای راه بندازن سر دختر ؟؟ آخه تو سر تو و اون بابات غیر این چیزها هم چیزی میگذره ؟ رویا خندید و گفت عمه من برم لباس عوض کنم .. ، بعد هم از پیش ما رفت ، هنوز با مامانم حرف میزدم که لیلا پیداش شد ، توی دستش پر از پاکتهای خرید بود .. ، رفتم کمکش و گفتم صبر میکردی من یا بابام بیایم که با ماشین بریم خرید ، مامانم از پشت سرم گفت همون روزی که اومدی پیشم و گفتی اگه ماشین خریدم دیگه همش میبرمت بیرون فهمیدم که اگه ماشین بخریم برات دیگه بدتر از بابات تورو هم نمیبینیم اما دلم سوخت .. ، تو مگه کلا خونه میای که بخوای با لیلا یا من بری خرید ؟ تو دلم حقو بهش میدادم ، پاکتها رو توی آشپزخونه گذاشتم و برگشتم پیش مامانم و گفتم راستی گفتی میبرمت بیرون یادم افتاد ، لباس بپوش بریم بیرون یکم حرف بزنیم .. ، مامانم گفت اینجا رو ببین اینها چیکار میکنن .. ، گفتم لیلا اومد دیگه ، نازنین هم هست ، میرن با هم بازی میکنن ، مامانم گفت خوب بیا بریم تو اتاق حرف بزنیم ، گفتم نه دیگه .. ، بیا بریم .. ، یکم نه و نو کرد اما بعد گفت باشه .. ، رفت توی اتاق لباس عوض کنه ، منم یه دقیقه صب کردم و بعد بی حیا دنبالش دویدم یه در الکی زدم و رفتم توی اتاق ، کونش به من بود ، هنوز لباس تنش بود ، بدون اینکه برگرده گفت باز تو در نزده سرتو انداختی اومدی تو اتاق ؟ گفتم میخوام ببینم چی تنت میکنی ! ، گفت یه چیزی میپوشم دیگه ، مگه شوهرمی که اومدی نظر بدی ... ، گفتم باز اون داستان قدیمی شروع شد .. ، چطور تو رو همه چی من نظر میدی .. ، مامانم گفت همون جواب قدیمی که تو کتت نمیره ! ، من مامان تو هستم ، تو که مامان من نیستی ! ، اما دیگه مخالفتی نکرد .. ، همونطوری که پشتش بهم بود از توی کمد یه مانتو شلوار سورمه ای در آورد که لبه هاش گلدوزی طلایی داشت ، با اینکه خیلی شیک بود من ازش بدم میومد ، بهش گفتم تورو خدا اینو نپوش عین مانتو اونیفورم مدرسه میمونه .. ، خندید و گفت به این شیکی .. ، کلی پول دادم .. ، گفتم اون آبی روشنه رو بپوش .. ، بعد خودمو لوس کردم و گفتم جون من .. ! ، خندید و مانتون سورمه ای رو سر جاش گذاشت و مانتو آبی روشنش رو برداشت ، گفت روتو اونور کن .. ، با پررویی بهش نزدیک تر شدم و گفتم میخوام تماشات کنم ، شونه اش رو بالا انداخت و گفت خودت اذیت میشی ! ، بعد هم دو طرف لباسش رو گرفت و از بالای سرش در آورد ، یه شورت و سوتین بنفش روشن تنش کرده بود که به رنگ پوست برنزه اش خیلی میومد ، برجستگی کس قلنبه اش توی شورت تنگ بد جوری دلمو آشوب کرد ، سریع طوری چرخید که نتونم به وسط پاهاش زل بزنم و شلوارشو پاش کرد و گفت نمیدونم از دید زدن تن من چی گیرت میاد جز اینکه اذیت بشی و ازار ببینی ، گفتم کیف میکنم که مامانم اینقد خوش هیکل و باحاله .. ، از اینکه لباسهای خوشگل و برازنده میپوشی و خوشگل میکنی عشق دنیا رو میکنم .. ، خندید و دکمه شلوارشو بست و در حالی که بالا تنه اش هنوز لخت بود سرمو به وسط سینه های درشتش چسبوند و موهام رو بوسید و گفت باشه قربونت برم ، من فقط نگرانم که اذیت نشی ! ، بعد یکم مکث کرد و گفت اما ماشالله اینقد دور خودتو شلوغ کردی که اگه هم یکم اذیت بشی فوری یکی رو پیدا میکنی که از خجالتت در بیاد !! ، خندیدم .. ، لباسشو پوشید و با هم از در خونه بیرون اومدیم ..
    راه که افتادیم گفت بگو ... ، گفتم باشه مامان .. ، بعد گفتم سهیلا رو یادت هست ؟ گفت نه .. ، بعد از یه ثانیه گفت یادم افتاد اون دختره که ماساژمون داد ؟ گفتم آره .. ، بعد هم با طول و تفضیل براش گفتم که چه اتفاقهایی افتاده و چطور بابام دخالت کرده و چطور پولشونو زنده کردیم ، مامانم زبونش بند اومده بود ، بعد که حرفهام تموم شد گفت ای بمیری فریدون ...!! ، گفتم مامان مگه کار بدی کردیم ؟ مامانم گفت تو فقط نوزده سالته آخه .. ، اون مردک نفهم چه فکری میکنه که تورو قاطی همچین ماجراهایی میکنه .. ، گفتم مگه چی میخواست بشه ؟ همش بازی پول بود دیگه .. ، فوقش یارو میفهمید میکشوندمون دادگاه یه پولی میدادیم و خلاص میشدیم .. ، مامانم آه بلندی کشید و گفت چقد آخه تو نفهمی ! ، مگه فقط پوله ؟ میگرفتن بجرم کلاهبرداری مینداختنت زندان ، اگه یه هفته هم نگهت میداشتن که مطمئن باش حتما بیشتر طول میکشید اول زندگیت خلافکار میشدی با سابقه زندان ... ، اومدم دهنمو پر کنم و بگم زندان مال مرده ! ، اما یادم افتاد که گفتن همان و یه کتک حسابی نوش جان کردن همان ! ، دهنمو بستم و بجاش گفتم خوب حالا که بخیر گذشت ، مو لای درز نقشه بابام نمیرفت ! ، مامانم هم که از آب و آتیش پایین اومده بود یه آهی کشید و گفت دختر بیچاره ، بی پولی بد دردیه ، اون مردیکه پدر نیست که میخواد دخترشو بفروشه ، بی پدره ! ، گفتم آره بیچاره ها ... ، مامانم یه فکری کرد و گفت اما اگر فقط بهشون پول میدادین هم هیچ فایده ای نداشت ، گفتم آره کامبیز از اول هم گفته بود ، بعد بابام هم همون حرفو زد و بخاطر همین نقشه ریخت که اول پای باباهه رو از خونشون ببرن و بعد یه فکری واسه چکهای مامانش بکنه .. ، مامانم گفت تا وقتی کارشون همینه دوباره همین بدبختی ها میاد سراغشون ، کار خلاف اینطوریه ، ولت نمیکنه .. ، گفتم کارشون بد که نیست ، درسته که از طرف دولت خلاف محسوب میشه اما کار بدی نمیکنن ، مامانم گفت آره اما وقتی خلاف محسوب میشه خود به خود بقیه خلافکارها میان سمتشون .. ، گفتم سهیلا قراره بره پیش یه دکتر وارد که از آمریکا برگشته ایران اتاق بگیره و اونجا ماساژ بده ، مامانم گفت آهان .. ، این خوبه .. ، ایشالله عاقبت به خیر بشه .. ، گفتم خوب دیگه الان همه داستانو واست گفتم خیالت راحت شد ؟ بعد با خنده اضافه کردم لباست هم که هنوز تنته ! ، خندید و گفت بریم خونه .. ، گفتم میرسونمت اما شب با اجازه برمیگردم خونه جدیده .. ، یکم درس میخونم و میخوابم ، صبح دوباره با علی سیاه کلاس داریم قراره اونها بیان پیش من ، دفعه قبلی اشکان اینقد گریه کرد که از درس چیزی نفهمیدیم .. ، مامانم خندید و گفت نگو علی سیاه ، بیچاره وقت استراحتشو میذاره بهتون درس میده خوب نیست مسخره اش کنید ! ، تو دلم گفتم اگه برنارد شده بود دیده بودیش اونوقت چی میگفتی !؟ گفت بیا شام بخور بعد اگه خواستی برو .. ، گفتم چشم ..

  43. #193
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و سوم ( ماجرای باشگاه افسری 3)



    وقتی رسیدم توی خونه ارواح لخت شدم و دمرو روی تخت افتادم ، نگاهی به ساعت انداختم که هشت شب رو نشون میداد .. ، از توی کمد کتابچه ایرج رو برداشتم و از جایی که علامت گذاشته بودم شروع به خوندن کردم
    " شرم قلم مانع است تا بگویم که چگونه از شیرینی آن شهد دلپذیر چشیدم و وصال آن سیمین ساق را حکایت کنم ، اما همین بس که تا پاسی از شب همچنان در زفاف آن پری وش زیبا چهر از وصالش کامیاب شدم ... ، گاهی در میانه بوییدن و بوسیدن ساق و بدن مرمرینش بیاد میاوردم که این زن محرم و در زفاف عموی من است اما باز با یاد آوری صحبتهای دیگر خودم را آزاد میگذاشتم تا از تن گرمش گرما بگیرم و از لب قندش شهد شیرین بمکم و شرمگاهش را تنگ به میان رانهایم بفشرم و بگذارم که تنم از لذت با او بودن لبریز شود .. ، "
    صفحه رو با ولع ورق زدم و یهو یه چیزی از لای دفترچه روی تخت افتاد ، برش داشتم ، یه پاکت کوچیک بود ، مثل این پاکتهایی که توش کارت تبریکهای سایز کوچیک رو میذارن ، پشتش با خط نسخ خیلی قشنگی پیچیده نوشته بود جناب آقای ایرج همایون .. ، با عجله پاکت رو باز کردم ، یه تیکه مقوای کوچیک درست به سایز پاکت ، با خودنویس و خط خوب نوشته شده بود باشگاه افسران شاهی ، چهارشنبه بیستم آذر پنجاه و نه ... ، توی تختم نیم خیز شدم ، چهارشنبه ... ، چهارشنبه .... ، مگه نه که ماندانا گفته بود جلسه های مامانش اینها همیشه چهارشنبه بوده .. ، فقط چهار سال از اون تاریخ گذشته بود ، یعنی تا چهار سال پیش و بعد از انقلاب هم این جلسات ادامه داشته ... ، بعد روی کلمه بعدی متمرکز شدم ، باشگاه افسران شاهی ... ، خدایا این اسم چقد بنظرم آشنا بود ، نمیدونم شما همه اینطوری هستین یا نه اما کلمات منو یاد مکانها میندازن .. ، یعنی اگه یه کلمه ای رو یه جایی شنیده باشم و بعد مدتها بعد دوباره اون کلمه خاص به گوشم بخوره بلافاصله یاد مکانی میفتم که اون کلمه رو قبلا اونجا شنیدم ... ، باشگاه افسران شاهی منو یاد دوچرخه سواری مینداخت .. ، شروع کردم به فکر کردن ، میخواستم ببینم کجا موقع دوچرخه سواری این کلمه به گوشم خورده ... ، باشگاه افسران شاهی ... ، زمان انقلاب هر چی توش اسم شاه داشت از در و دیوار پاک کرده بودن و بجاش اسمهای دیگه گذاشته بودن .. ، اما هنوز تک و توکی میشد اسمهای قدیمی رو دید و شنید .. ، بعضی از مکانها تا سالها بعد و حتی تا امروز اسمهای قدیمی خودشون رو حفظ کردن .. ، باز به مغزم فشار آوردم اما چیزی یادم نیفتاد .. دوباره کتابچه ایرج رو باز کردم و ادامه دادم ...
    " پاسی از نیمه شب گذشته بود که علیرقم خواهش زن عمو برای ماندن از منزلشان خارج شدم ، مغزم برای هضم اینهمه اتفاق عجیب نیاز به هوای تازه داشت ، پیاده از خیابان تیره و خلوت به سمت منزل براه افتادم ، پیاده قریب یک ساعت باید طی طریق میکردم ، خنکای باد پاییزی از میان جامه های کمم میگذشت و تنم را به لرزه میانداخت ، سایه تیرهای تیره و چوبی چراغ برق هایی که با فاصله از هم کوچه را با کورسویی روشن میکردند به سان دیوهایی تیره از دل شب به من سرگشته خیره مینگریستند ، انگار که ذهن عریان مرا میخوانند و به بیچارگی ام اقرار دارند .. ، کت نازک را تنگ تر به تنم پیچاندم و کیف چرمی را که پدر بزرگ به سوغات از بریتانیا برایم آورده بودند تنگتر در آغوشم گرفتم و غرق در رویاهای دراز کوچه را طی کردم ، زن عمو در آن شب اعتراف کرده بود که از روز اولی که به اجبار وارد محفل شده بود و با تنی چند از آشنا و نا آشنا هماغوش شده بود از این مجالس دل خوشی نداشت و به گفته خودش اینبار از دل و جان برای من برهنه شده بود ، تن و جانم میلرزید ، نمیدانم از سرمای نسیم خنک پاییزی یا از عشق نابابی که این روزها در دلم ریشه دوانده بود و با وصال بی هنگام شعله کشیده بود ... ، نمیدانم کی به درب منزل رسیدم ، کلیدم را جستم و درب را گشودم و بی آنکه لباس از تن بیرون کنم چند پتو بروی خود کشیدم و چشمانم را بستم ... "
    با خودم گفتم چه حالی کرده ... ؛ اون زن عموی خوشگلی که من توی عکس دیده بودم حتی الان هم با معیارهای امروز هنوز خوشگل محسوب میشد ، هیکلش بی عیب بود و حتی یه خال هم اون پوست سفید و بی عیبش رو لکه دار نمیکرد .. ، کیرم راست شده بود و تنها چیزی که فکرم رو مشغول کرده بود ناتاشا بود .. ، هیچی از مامانش کم نداشت که خوشگل تر و خوش هیکل تر هم بود .. ، با خودم گفتم امروز و فردا باید برم سراغش ، میترسم قبل اینکه به وصالش برسم دوباره کس و کونشو یه جایی بند کنه و بقول خودش یهو یه قول اخلاقی به یکی دیگه بده و من ناکام از دنیا برم ! ، چراغها رو خاموش کردم و پتو رو کشیدم روی سرم و با کیر راست به ایرج فک کردم که اونشب با زن عموی خوشگلش چه دل و قلوه ای بهم دادن و چطور تا بعد از نصف شب آبشو روی تن و بدن زن عموی خوشگلش خالی کرده ، اونهم تو اون سالها .. ، سالهایی که لاتها و داش مشدی ها سر کوچه هوای ناموس همسایه ها رو داشتن و حتی شنیدن همچین حرفهایی هم برای حلال شدن خون خیلی ها کافی بود .. ، هنوز چشمام کامل از خواب گرم نشده بود که یهو چیزی رو به یاد آوردم و از جام پریدم .. ، باشگاه افسران شاهی .... ، یادم افتاد که یه ساختمون قدیمی و داغون اونور رودخونه دربند بود درست بر کوه بود ، یه تابلو کج و کوله و آویزون با زمینه آبی که روش نوشته بود باشگاه افسران شاهی و معلوم بود سالها ازش استفاده نشده .. ، از هیجان خواب از کله ام پرید ، بیخود نبود که یاد دوچرخه سواری افتاده بودم ، همیشه موقع دوچرخه سواری از کنارش میگذشتم ، توی ذهنم به یاد آوردم که دسترسی به اونور نیست ، به ساعت نگاه کردم ، نزدیک دوازده شب بود ، با خودم گفتم حتی اگه الان پاشم برم اونجا باز هم تو تاریکی چیزی معلوم نمیشه ، بهتره تا صبح صبر کنم و بعد قبل از اینکه علی سیاه و کامبیز و رویا برسن میرم یه سر و گوشی آب میدم و برمیگردم ...

  44. #194
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و چهارم ( ماجرای باشگاه افسری4)



    سه شنبه
    نمیدونم تا صبح خوابیدم یا خوابم نبرد ، همینقد یادم میاد که وقتی توی رختخواب نیم خیز شدم ساعت هنوز هفت نشده بود ، لباسهام رو پوشیدم و سریع با ماشین از خونه بیرون اومدم ، تا کامبیز و علی سیاه برسن و بخوان درس رو شروع کنن حداقل سه ساعت وقت داشتم ، کله صبح بود و خیابونها خلوت ، البته اون وقتها اینقد ماشین توی خیابونها نبود و ترافیک اونوقتها هیچوقت با ترافیکهای الان قابل قیاس نبود ، گازشو گرفتم و با سرعت خودمو به دربند رسوندم ، قلبم توی سینه بلند تر از همیشه میتپید ، با خودم میگفتم شاید اشتباه کرده باشم ، از میدون دربند به سمت بالا راه افتادم و بالاخره چشمم به جمالش روشن شد ، یه ساختمون بزرگ با سقف شیروونی حداقل دو سه هزار متری زیربنا داشت ، مثل قلعه عقابها تو دل کوه جا خوش کرده بود ، شیشه هاش شکسته شده بود و خاک و کثافت از سر و روش میبارید اما معلوم بود که تو زمانی که رونقی داشته عجب جای با کلاس و لوکسی بوده ، با دقت بهش نگاه کردم ، پل دسترسی به اون ساختمون یه پل اختصاصی با سقف و در بود که هم درش با قفل و بست محکمی بسته شده بود و هم معلوم بود در اثر استفاده نشدن کاملا فرسوده و خراب شده و کفش کاملا ریخته بود و بی استفاده بود ، کسایی که رودخونه دربند رو دیده باشن میدونن که رد شدن از دره رودخونه امکان پذیر نیست ، ده دوازده متر عمق تنگه و دیواره اش با سنگهای لیز و لزج پوشیده شده و یه رودخونه پر آب و خروشان (البته اونوقتها ) از کف دره رد میشد ، اگه توی رودخونه میفتادی احتمالا باید دو سه کیلومتر پایین تر پشت کاخ سعد آباد دنبال لاشه ات میگشتن .. ، بیخود نبود که تابلو باشگاه افسران شاهی با یه تاج شاه توی گوشه اش هنوز به دیوار اون عمارت آویزون بود ، دسترسی به اونور تقریبا غیر ممکن بود .. ، پیاده به سمت بالاتر رفتم تا ببینم راهی به اونور پیدا میشه یا نه ، خیلی دلم میخواست یه نگاه دیگه از نزدیکتر بندازم ، از اینکه یکی از مکانهایی رو که اون گردهمایی های کذایی توش برگزار میشد جلوم میدیدم خیلی هیجان داشتم ، با خودم فک میکردم تاریخ اون دعوتنامه مربوط به سال پنجاه و هشت بوده ، بعد از انقلاب ، اما قیافه ساختمون و پل زنگ زده و قفل و زنجیر قدیمی نشون میداد این ساختمون خیلی قبل تر از این حرفها مخروبه شده ... ، با خودم گفتم خوب شاید چند تا باشگاه افسران شاهی وجود داشته .. ، شاید این ساختمون یکی از چندین باشگاه بوده و منظور از جایی که روی کارت دعوت نوشته شده یه باشگاه دیگه است .. ، تو همین فکرها بودم که به پله های تله سیژ دربند رسیدم و یه فکر به سرعت از مغزم گذشت ، هنوز دو ساعتی وقت داشتم ، سیژ دربند خاموش بود و در پلکان هم بسته بود اما قبلا هم وقتی کوه نوردی میکردم چند باری از دیوارش بالا رفته بودم و برام سخت نبود ، با سرعت خودم رو به بالای دیوار رسوندم و پریدم اونور ، پله های سیژ رو دو تا یکی تا بالا رفتم ، نیمه های پلکان یه جا از روی پله ها روی کوه پریدم ، الان دیگه همون سمتی بودم که ساختمون باشگاه بود ، با سرعت یال کوه رو گرفتم و به سمت بالا رفتم ، نیمساعت بعد بالای ساختمون باشگاه بودم اما حدود صد متر بالاتر ، از بالا به پایین و ساختمون باشگاه نگاه کردم ، فقط سقف شیروونی و حیاط بزرگش معلوم بود ، با خودم گفتم از همون پایین که بهتر میدیدمش ، امکان پایین رفتن از اون صخره های تیز و صاف نبود ، فکر میکردم که اگه دستم لیز بخوره میفتم ته دره ، بعدش هم باید فکر برگشت رو هم میکردم ، تا جایی که میشد از چند تا صخره دیگه پایین تر رفتم که نگاه دقیق تری بندازم ، هیچی نبود جز یه ساختمون متروکه بزرگ ، یهو چشمم گوشه حیاط اون ساختمون بزرگ به یه سگ بزرگ قهوه ای افتاد که بسته بودنش ، با خودم گفتم یکی به اون سگ غذا و آب میده ، پس این ساختمون اینقدها هم متروکه نیست ، یه سنگ از زیر پام لیز خورد و با صدای مهیبی به سنگهای دیگه برخورد کرد و بعد مستقیم توی رودخونه دربند افتاد ، نگاه کردم که ببینم کسی متوجه افتادن سنگ شده یا نه .. ، دیدم که ماشین آمریکایی که بنظرم طوسی میومد اونطرف ساختمون توی خیابون وایساده و یه نفر از توی شیشه اش داره بهم نگاه میکنه .. ، اینقد گرم کار خودم بودم که اصلا متوجه نشده بودم که کی اومده و از کی داره تماشام میکنه ، خودمو از لای سنگها بیرون کشیدم ، ماشین آمریکایی شیشه دودی اش رو بالا کشید و به سمت پایین خیابون و میدون اصلی دربند راه افتاد ، با خودم گفتم فقط یه رهگذر بود که شنیدن صدای افتادن سنگ توجهش رو جلب کرده بود ، دیگه وقتی تا اومدن کامبیز و بچه ها نمونده بود سریع از راهی که اومده بودم برگشتم و دوباره پله های سیژ رو به سمت پایین دویدم و بعد توی خیابون پریدم ، وقتی میخواستم سوار ماشینم بشم صدای یه موتور سیکلت از پشت سرم به گوشم رسید ، اما وقتی برگشتم کسی رو ندیدم ، سوار ماشینم شدم و به سمت خونه راه افتادم ، سر راه یه بربری تازه خریدم ، کلید رو انداختم و در رو باز کردم و ماشین رو بردم تو ، ساعت چند دقیقه از ده صبح گذشته بود و کامبیز اینها هنوز نرسیده بودن وقتی میخواستم در رو ببندم بنظرم رسید صدای همون موتور سیکلت صبح رو شنیدم ، جلدی در خونه رو باز کردم و به خیابون نگاهی انداختم ، چرخ عقب یه موتور سیکلت رو دیدم که توی پیچ کوچه گم شد ، حتما خیالاتی شده بودم ، امکان نداشت این صدای همون موتوری باشه که صبح توی دربند شنیده بودم ، در رو بستم و وارد خونه شدم ، سارا هم نون تازه خریده بود ، بهش لبخند زدم و گفتم امروز مهمون دارم ، با شیطنت خندید ، گفتم خیال بد نکن کامبیز و شوهر خاله اش با دختر خاله من میان که بشینیم درس بخونیم .. ، خندید و گفت مگه من چیزی گفتم ، گفتم نه اما اون لبخند شیطانیت نشون میداد تو فکرت چی میگذره .. ، خندید ...
    کلاس درس شروع شده بود و هممون سعی داشتیم تمرکز کنیم و چیزی از دستمون در نره ، علی سیاه هم مثل همیشه نکته های کنکوری و راه حلهای سریع رو بهمون یاد آوری میکرد و ما یادداشت میکردیم .. ، کامبیز و رویا کنار هم نشسته بودن و گاهگاهی نگاههای محبت آمیزی رد و بدل میکردن که با لبخند تمسخر آمیز من بدرقه میشد و کلی توی ذوقشون میخورد .. ، توی ذهنم اتفاقات صبح رو مرور میکردم ، یکم دو دل بودم که به کامبیز بگم یا نگم ، با شدت و حدتی که اون ازم خواسته بود دیگه پی این قضیه رو نگیرم احتمالا دوباره توی ذوقم میزد ، با خودم گفتم ایندفعه که بخوام برم اونجا و دقیقتر نگاه کنم یه دوربین شکاری هم با خودم میبرم ، یاد اون ماشین آمریکایی افتادم که یه نفر از شیشه اش بهم نگاه میکرد ، با خودم گفتم فقط یه رهگذر ساده بود ، فکرمو مشغولش نکنم ، اما یه چیزی ته دلم شور میزد .. ، به خودم گفتم کاری نکردم که بخوام نگران باشم ، از توی کوه به یه ساختمون درب و داغون قدیمی نگاه کردم ، اینکه جرم نیست ..
    هیچ مزاحمی نداشتیم .. ، سارا برامون غذای خوشمزه ای درست کرد و کنار هم ناهار خوردیم و سر بقیه درسمون نشستیم .. ، گاهگاهی کامبیز مزه میپروند و نمیذاشت درس خوندنمون خیلی هم خشک باشه .. ، بعد درس رفتیم توی حیاط و یه پیک مشروب زدیم و توی هوای خنک پاییزی از حیاط سرسبز و باد خنک لذت بردیم و بعد کامبیز و رویا و علی سیاه رفتن سمت خونه هاشون و من تنها موندم ، با یاد آوری حس و حالی که دیشب موقع خوندن خاطرات ایرج بهم دست داده بود یاد ناتاشای خوشگل افتادم و تلفنو برداشتم و بهش زنگ زدم اما کسی گوشی رو بر نداشت .. ، میخواستم به ماندانا زنگ بزنم و باهاش احوال پرسی کنم اما حس اون رو هم نداشتم ، یه چیزی ته فکرم رو به خودش مشغول کرده بود ، با خودم گفتم میرم شام میخورم و برمیگردم .. ، از در خونه بیرون اومدم و با ماشین به سمت آریاشهر راه افتادم ، دلم میخواست برم تو اون رستورانی که با مانی با هم توش ناهار خورده بودیم و شام بخورم .. ، سر خیابون خلوت که رسیدم دیدم یه ماشین و یه موتور با هم تصادف کردن و موتور زیر ماشین رفته و یه سرنشین کنار زمین افتاده و یه مقدار آب هم زیر ماشین روی زمین ریخته .. ، کلی شوکه شده بودم و سرعتمو کم کردم که دیدم یه نفر دوون دوون به سمتم اومد ، یه مرد جوون چهل و دو سه ساله بود ، لحن و قیافه اش به لاتها و لا ابالی ها میخورد و چشمم به انگشتر عقیق بزرگی توی انگشتش افتاد ، گفت تورو خدا بیا کمک کن اینو برسونیم بیمارستان ، من با ماشین زدم بهش و الان ماشینم راه نمیره ، به ماشین نگاه کردم ، یه داتسون قدیمی بود ، شرایط اینقد بنظرم خاص بود که بدون اینکه فکر کنم ماشینو همونجا وسط جاده خلوت نگهداشتم و از ماشین بیرون پریدم که کمک کنم و موتوری رو توی ماشین بندازیم و ببریمش دکتر ، همینکه به روی مردی که روی زمین کنار موتور سیکلت پهن شده بود خم شدم حس کردم ضربه محکمی به سرم خورد ، درد شدیدی توی تمام وجودم پیچید و چشمام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم ....

  45. #195
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و پنجم ( ماجرای باشگاه افسری 5)




    با ضربه آب سرد و زیاد توی صورتم شوک زده چشمامو باز کردم .. ، کاملا مغزم از کار افتاده بود ، یادم نمیومد چه اتفاقی افتاده ، دستمو تکون دادم اما حس کردم دست و پام کاملا به چیزی بسته شده ، چشمامو باز کردم و دو سه تا مرد رو دیدم که جلوم رژه میرفتن ، تقریبا بلافاصله فهمیدم که یکیشون همونی هست که خودشو بهم رسونده بود و تقاضای کمک کرده بود ، چیزی نمیفهمیدم ، با خودم گفتم احتمالا پول میخوان .. ، دیدن یه پسر تنها و سوار ماشین لوکس هستم خواستن تلکه ام کنن .. ، چشمام که بازتر شد دیدم یه مرد خیلی چاق با غبغب آویزون که یه پیرهن یقه دراز انگلیسی چهارخونه تنش کرده بود و کت گل و گشادی به سایز شکم گنده اش پوشیده بود و یه کراوات زرد رو با گره نامرتب روش بسته بود جلوم داره رژه میره ، فکر تلکه بگیری و پول خواستن رو به سرعت از مغزم دور کردم ، این مردیکه هر چی که بود قیافه اش خیلی پولدار میزد ، منو یاد آلفرد هیچکاک مینداخت ، تند تند رژه میرفت گفت همین تخم سگ بود ؟ مردی که انگشتر عقیق توی دستش بود با سر تایید کرد ، مرد چاقالو بهم نزدیک شد و با دست چونه ام رو بالا گرفت ، توی دستش دو سه تا انگشتری طلای نگین دار بود ، نه .. ، این هر چی که بود تلکه بگیر نبود .. ، از ترس به خودم میلرزیدم ، یه بچه هیجده نوزده ساله که تا اونروز بزرگترین هیجان زندگیش کتک خوردن از یه دکتر دهاتی بود دست و پا بسته به یه صندلی چوبی داغون توی نا کجا آباد .. ، یاد صدای موتور و ماشین آمریکایی افتادم که یکی از پنجره اش نگاهم میکرد .. ، آره احتمالا خودش بود .. ، مردک صورتمو تکون داد ، کم مونده بود از ترس خودمو خیس کنم ، از سرما و ترس میلرزیدم ، مردیکه نزدیک پنجاه و چند سال داشت ، دهنشو که باز کرد دیدم دو تا دندون طلا داره ، گفت یه سوال میپرسم اگه راستشو گفتی میدم برت گردونن ور دل ننه ات ، اگه دروغ گفتی یه گلوله حرومت میکنم و میدم لاشه ات رو بندازن جلو سگها .. ، بعد هم با دست راستش از توی جیبش یه کلت بیرون کشید و توی هوا تاب داد ، نیازی به این کارها نبود ، بدون این کارها هم به اندازه کافی ترسیده بودم ، یه قطره اشک نا خود آگاه از گوشه چشمم پایین چکید ... ، یارو گفت منوچهر ترابی کجاست ؟؟؟ چونه ام از ترس میلرزید ، خوف و ولا برم داشته بود فکر نمیکردم بهر حال از اون مهلکه جون سالم بدر ببرم .. ، با چونه لرزون گفتم کی ...؟؟؟ میخواستم فکرمو جمع کنم و یکم وقت بخرم ... ، دوباره بلندتر داد زد سرهنگ منوچهر ترابی !! ، نگو که توی خونه اش راست راست میچرخی و اسمش به گوشت نرسیده ، با گریه گفتم خوب بابام یه خونه خرید که بکوبیم و بسازیم ، بعدا اسم این یارو به گوشم رسید .. ، یارو نزدیکم شد و چنان با سیلی زیر گوشم خوابوند که تا چند ثانیه چیزی نمیشنیدم .. ، با گریه گفتم بخدا همینه ، ما یارو رو ندیده بودیم تا اینکه چند وقت پیش اومد توی خونه دزدی .. ، یارو گوشهاش رو تیز کرد و سریع سمت من چرخید .. ، گفتم با پیشخدمت خونه دست به یکی کرده بودن و داشتن از توی موتورخونه یه چیزهایی میبردن .. ، یارو گفت خوب خوب بنال ... ، گفتم همین دیگه بخدا .. ، بعد هم گریه ام گرفت و دوباره گفتم دوستم هم بود .. ، وقتی فهمیدیم صاحبخونه قبلی خونه است و میخواد یه مشت وسایل شخصیش رو از توی اتاقک موتور خونه برداره اجازه دادیم .. ، بعدش هم گفت میخواد بره آمریکا ... ، یارو دوباره چونه ام رو توی دستش گرفت و تکون داد و گفت از کجا فهمیدی خودشه ؟ گفتم خوب سرایدار گفت که خودشه ، آدرس همه چیز رو هم توی خونه بلد بود ، بهم گفت که هر تیکه خونه رو از کجا آورده و چطوری ساخته .. ، یارو با عصبانیت گفت چه شکلی .. ؟، چه شکلی بود ؟ سعی کردم قیافه سرهنگ رو براش تشریح کنم ، یارو با عصبانیت دور خودش چرخید و گفت خود کس کشش بوده ، بعد سمت من چرخید و گفت از توی اتاق چی بردن ؟ گفتم بخدا خبر ندار..... ، نذاشت حرفم تموم بشه با دست چپش چنان زیر این یکی گوشم خوابوند که درد اون سمت صورتم کاملا از یادم رفت و جای دستش روی صورتم سر شد ... ، دوباره بی صدا شروع به گریه کردم ، کاملا میلرزیدم ، هم از ترس فشارم افتاده بود و هم لباسهام کاملا خیس بود و به تنم چسبیده بود ، گفتم بخدا نمیدونم چی برد ... ، با فریاد گفت مثل سگ دروغ میگی ، اون کثافت پولهای مارو برده و تا تو تخم سگ نگی که کجا برده تا جون تو تنت باشه مثل سگ میزنمت تا مقر بیای .. ، قطره های اشک از روی گونه ام پایین میچکید .. ، گفت صبح دور و بر باشگاه افسران چه غلطی میکردی ؟ تو که از هیچی خبر نداری اومده بودی سنگ جمع کنی بری یه قل دوقل بازی کنی ؟ میدونستم بالاخره اینو میپرسه واسه همین هم قبلا فکرشو کرده بودم و تقریبا بلافاصله جوابشو دادم و با گریه گفتم دیروز یه کارت دعوت کف زیرزمین خونه پیدا کرده بودم ، روش نوشته بود باشگاه افسران شاهی .. ، تابلو اونجا قبلا به چشمم خورده بود ، وقتی میرفتم کوه نوردی دیده بودمش ، واسه همین هم رفتم ببینم همونه یا نه بعد هم دوباره چونه ام شروع به لرزیدن کرد ، یارو گفت کو ...؟؟ این کارت دعوت که میگی کو ؟ با گریه گفتم فک کنم هنوز تو جیبمه .. ، مرد چاق به همون مرد لات اشاره کرد و گفت برو جیبشو بگرد .. ، مرد لات با کمی کند و کاو کارت دعوت تا خورده و خیس رو از ته جیبم پیدا کرد و به مرد چاق داد .. ، مرد چاقالو قانع شده بود که راست میگم ، اینو از قیافه اش میشد فهمید ، با دیدن کارت دعوت چشماش چهارتا شد و اسم روی کارت رو نگاه کرد ، معلوم بود حتی نیازی نداره که توی پاکت رو نگاه کنه و کاملا با این کارت دعوت آشناست ، چون بدون اینکه در پاکت رو باز کنه اون رو توی جیبش گذاشت ، خیلی سردم شده بود و به شدت شروع به لرزیدن کردم و چونه ام با صدا به هم میخورد ، یهو چشمامو بستم و وانمود کردم که از حال رفتم و سعی کردم که اصلا نلرزم .... ، صدای مرد چاقالو رو شنیدم که یه قدم دیگه بهم نزدیک شد و رو به مرد لات گفت اینو ببرین بندازین تو ماشینش تا نفله نشده .. ، فک کنم راست میگفت ، یارو گفت میترسم قیافه شما رو شناخته باشه .. ، مرد چاقالو گفت این اینقد ترسیده بود که قیافه ننه اش رو هم یادش نمیاد سنش هم قد نمیده که منو تو تیلیویزون دیده باشه ، ببرید بندازیدش تو ماشینش و خودتون هم گم و گور شید .. ، صدای دور شدن پای مرد چاق به گوشم رسید ، بعد صورتم با درد شدید و صدای چند تا چک چپ و راست شد ، چشمامو باز کردم چون مطمئن بودم تا چشمامو باز نکنم مرد لات به چک زدن ادامه میده ، گفت منو نگاه کن تخم حروم ... ، شتر دیدی ندیدی .. ، اگه به کسی گفتی که اینجا اومدی و با کسی حرف زدی دفعه بعدی که ببینمت اینو تا دسته فرو میکنم تو شکمت ، بعد هم یه قمه نیم متری رو توی دستش گرفت و نوکش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت فهمیدی ..؟؟ در حالی که قطره های درشت اشک از گونه ام پایین میچکید و تنم دوباره به شدت میلرزید با سر تکون دادم و گفتم آره آره ... ، قمه رو از صورتم دور کرد و یه گونی روی سرم کشیدن ، روی صندلی عقب یه ماشین که بخاطر جای کم صندلیهای عقبش حدس زدم همون داتسون باشه پرتم کردن و صدای حرکت ماشین به گوشم رسید ، آروم آروم برای خودم گریه میکردم ، دست ها و پاهام بسته بودن و به سختی نفس میکشیدم و با هر حرکت و پیچش ماشین به اینور و اونور پرت میشدم .. ، بالاخره ماشین وایساد ، دو نفری منو از توی ماشین بیرون کشیدن ، صدای باز شدن در ماشین خودم به گوشم رسید و بعد مرد لات سرشو به گونی چسبوند و گفت یادت نره چی گفتم ، دفعه بعدی دل و روده ات کف زمینه ، فهمیدی ؟ با سر تکون دادم ، خندید و و با کف دست محکم توی سرم کوبید و گفت خوبه و بعد دوتایی انداختنم روی صندلی عقب ماشین خودم ، مرد لات گفت الان دستهات رو باز میکنم اما تا پنج دقیقه دیگه گونی رو از روی سرت کنار نمیکشی فهمیدی ..؟؟ باز با سر تکون دادم ، دستم رو از پشت بالا آورد که صدای غضروفهای بازو و کتفم بلند شد و از درد ناله کردم ، صدای کشیده شدن چاقو به طناب رو شنیدم و بعد دستهای آزادم کنار تنم افتاد مرد لات گفت پنج دقیقه دیگه پامیشی و گورتو گم میکنی و دیگه هم تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نمیکنی فهمیدی ؟ با سر تکون دادم ، در ماشین با شدت بسته شد و به پام خورد ، صدای دور شدن پای اون دو نفر رو شنیدم توی درد خودم گریه میکردم ، وقتی صدای ماشینشون بهم فهموند که دیگه رفتن از جام بلند شدم و روی صندلی عقب ماشین نشستم و در حالی که میلرزیدم گونی رو از روی سرم بیرون کشیدم ، چونه ام از سرما بهم میخورد پیرهن سرد و خیس رو از تنم بیرون کشیدم و روی صندلی انداختم ، گره طناب پام اینقد محکم بسته شده بود که با اون حال زار من فک کنم یکساعت طول کشید تا بالاخره بازش کردم .. ، از جام تکون خوردم و از لای صندلیهای نوا خودمو به صندلی جلو رسوندم ، کلید ماشینمو پرت کرده بودن روی صندلی راننده ، برش داشتم و ماشینو روشن کردم ، دلم بغل مامانم و صدای اطمینان بخش بابامو میخواست مثل بچه سه ساله گریه میکردم ، اما ترجیح دادم برگردم توی خونه ارواح و با خودم خلوت کنم .. ، دور زدم و کوچه رو به سمت خونه سرهنگ که تمام این ماجراهای لعنتی از اونجا شروع شده بود طی کردم ....
    ماشین رو توی خونه نبردم ، همونجا دم در پارکش کردم ، کلید انداختم و رفتم تو .. ، تنم میلرزید و سرم از ضربه ای که خورده بودم به شدت درد میکرد و گیج میرفت ، تو عمرم اینقد کتک نخورده بودم و تحقیر نشده بودم و احساس ضعف نکرده بودم .. ، خودمو توی حمام سرهنگ کشوندم و شیر آب گرم رو باز کردم و توی وان رفتم ، وقتی آب گرم به صورتم میخورد میسوخت ، میدونستم قیافه ام حسابی داغونه .. ، با خودم میگفتم ایندفعه مامانم منو اینجوری ببینه چیکار میکنه .. ؟؟، احتمالا باید با این خونه و زندگی مجردی خداحافظی کنم .. ، با خودم گفتم عمرا مامانم منو این شکلی ببینه ... ، با خودم گفتم چهارتا چک خوردم دیگه فوقش تا فردا درست میشم .. ، دوباره یاد صحنه هایی افتادم که مرد چاق با سیلی به گوشم میکوبید و ریز ریز برای خودم گریه کردم ... ، با خودم گفتم حق با کامبیز بود .. ، باید بیخیالش میشدم حق مثل همیشه با کامبیز لعنتی بود ...

  46. #196
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و ششم ( ماجرای باشگاه افسری 6)



    تا صبح خوابم نبرد ، قیافه ام اینقدی هم که فک میکردم داغون نشده بود ، فقط صورتم حسابی سرخ شده بود ، با خودم گفتم احتمالا دیگه بیخیالم میشن .. ، نمیدونستم به کسی چیزی بگم یا نه .. ، جای چوبی که توی سرم زده بودن حسابی ورم کرده بود و درد میکرد ، اما زخمی نشده بود و زیر موهام معلوم نبود ... ، میدونستم که اگه فردا رو بتونم از دست مامانم در برم احتمالا پس فردا چیزی از اثار کتکی که خورده بودم تو صورتم معلوم نبود .. ، با خودم گفتم اما از دست کامبیز عوضی نمیتونم در برم ، اگر هم که به اون بگم احتمالا نمیذاره که مخفیش کنم .. ، نمیدونستم چیکار کنم ... ، یاد ناتاشا افتادم .. ، با خودم گفتم عین مگس توی تار و پود عنکبوت گیر افتادم ، به هر طرف نگاه میکنم تار عنکبوته ، هر تکونی که میخورم بیشتر گیر میفتم ، از این طرف ناتاشا ، از اون طرف ماندانا و حالا هم این مردیکه چاق گنده با اون کتک بدی که بهم زده بود ... ، کار داشت بیخ پیدا میکرد ، باید یه فکری میکردم و قبل از اینکه واقعا کار به جاهای بدتری میکشید خودمو از توی اون منجلاب بیرون میکشیدم .. ، همونطوری که کامبیز گفته بود الان متوجه شدم که اعضای این انجمن اصلا با کسی شوخی ندارن ، تنها علتی که ولم کرد و بقول خودش نفله ام نکرد این بود که فکر میکرد من واقعا از چیزی خبر ندارم و از شانس بد توی موقعیت بد قرار گرفتم .. ، که واقعا هم همینطور بود .. ، دو تا پلاستیک رو از آب و یخ پر کردم و یکی دو ساعت روی دو طرف صورتم گذاشتم ...
    حدودای ساعت پنج صبح بود که از خستگی بیهوش شدم ...
    چهارشنبه
    صدای کامبیز رو میشنیدم اما جون تکون خوردن از جام رو نداشتم ... ، چشمامو که باز کردم تصویر محو رویا رو هم دم اتاق دیدم که وایساده و میخنده ، بزور از جام بلند شدم ، کامبیز گفت ساعت نزدیک یازده است ، چرا پا نمیشی .. ، بعد دیدم یکم با تعجب به صورتم نگاه کرد اما چیزی نگفت ، گفتم باشه شما برید الان صورتمو میشورم و میام .. ، کامبیز و رویا از اتاق بیرون رفتن ، رفتم توی دستشویی و آبی به صورتم زدم و به خودم نگاه کردم ، ورم صورتم خوابیده بود اما هنوز یکم قرمز بود ، اما نه زیاد .. ، زیر چشمم هم از گریه های دیشب هم قرمز بود و هم حسابی پف داشت ، اما لابد همه فکر میکردن بخاطر خواب زیاده ، با یاد آوری اتفاقات دیشب داشت دوباره از بیچارگی خودم گریه ام میگرفت اما جلو خودمو گرفتم ، دست و صورتمو آب زدم و خشک کردم و از اتاق بیرون اومدم ، سارا هم یکم با تعجب نگاهم کرد ، بعد گفت ماندانا خانم صبح دو سه بار زنگ زدن ، گفتم امروز اگه باز هم زنگ زد بگو نیست .. ، بیشتر تعجب کرد اما گفت چشم و رفت .. ، علی سیاه گفت چته حمید ؟ گفتم دیشب تا دیروقت بیدار بودم فیلم میدیدم .. ، گفت باشه .. ، بعد شروع کردیم به درس خوندن ، البته که من اصلا حواسم جمع درس نمیشد ، گاهی یه دقیقه به مسئله زل میزدم اما همش قیافه اون مرد چاق توی ذهنم میچرخید ، به تلوزیون میگفت تیلیویزیون ! ، با خودم گفتم مگه کی بوده که قبلا تو تلوزیون نشونش میدادن و معروف بوده ، کامبیز برای بار چندم گفت حمیییید .. ، گفتم ها ... هان ؟ گفت کجایی امروز ؟ گفتم یکم خوابم میاد ! ، همشون زدن زیر خنده ، علی سیاه گفت امروز زودتر تموم کنیم که حمید آقا برن بخوابن .. ، بچه ها خندیدن ، موقع رفتن که شد کامبیز گفت بچه ها رو میرسونم و برمیگردم پیشت .. ، گفتم نمیخواد میخوام یکی دو ساعت بخوابم کمبود خواب دارم ، کامبیز کشیدم کنار و گفت خر خودتی چی شده ؟ گفتم هیچی بخدا .. ، فقط دیشب نخوابیدم ، کامبیز گفت پس شب بیا خونه ما .. ، دیدم گیر داده ، واسه اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم باشه شب میام .. ، وقتی رفتن دستی به سرم کشیدم جای ضربه ای که به سرم زده بودن هنوز خیلی دردناک بود ، اما ورمش خیلی کمتر شده بود ، یهو یاد عکسها افتادم ، دویدم توی اتاق و جعبه عکسها رو بیرون کشیدم و تند و تند عکسها رو ورق زدم و بالاخره ... ، پیداش کردم .. ، خیلی جوونتر بود اما توی یه عکس چهار نفره ، دو تا مرد و دو تا زن لخت که من فقط ناهید رو میشناختم ناهید کنار دست یه مرد دیگه وایساده بود و این مرده که اونوقتها خیلی هم چاق نبوده کنار دست یه زن دیگه ، پشت عکس نوشته بود ناهید – شاهین – سهره – حسن ، ترتیب رو که نگاه کردم فهمیدم اون مردیکه چاق اسمش حسنه ، چند بار نگاهش کردم و هر بار مطمئن تر شدم که خودشه .. ، تلفن توی هال زنگ خورد ، صدای نامفهموم سارا رو شنیدم که میگفت آقا حمید نیستن .. ، فهمیدم باز مانداناست ، با خودم گفتم نه امروز واقعا حوصله اعضای محفلو ندارم .. ، سارا رو صدا کردم ، وقتی اومد گفتم کارت که تموم شد درها رو ببند و برو من یکم میخوابم ، عکسها رو جمع کردم و رفتم تو رختخواب .. ، واقعا کمبود خواب داشتم و اصلا هم قصد نداشتم شب برم پیش کامبیز و پروانه .....
    چهارشنبه
    وقتی از خواب بیدار شدم نمیدونستم ساعت چنده و چند ساعت خوابیدم ، هوا هنوز گرگ و میش بود ، به ساعتم نگاه کردم شیش و نیم صبح رو نشون میداد ، بنظرم یازده ساعت یه سره خوابیده بودم ، دیشب حدودای ساعت هفت شب بود که شام نخورده خوابیده بودم .. ، شکمم قار و قور میکرد .. ، بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه .. ، حالم خیلی بهتر بود و از صورتم هم نمیشد فهمید که دو روز قبل چه کتکی خوردم ! ، در یخچال رو باز کردم ، دو سه تا سوسیس و دو تا تخم مرغ برداشتم ، ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم و یه سوسیس تخم مرغ پرملات درست کردم و با دو تا لواش شروع به خوردن کردم ، وقتی حس کردم یه چیزی میخوام باهاش بخورم دست کردم توی یخچال و یه نوشابه برداشتم ، خلاصه ساعت هفت صبح یه صبحانه ای خوردم که بیا و ببین .. ، ساعت هشت یا هشت و نیم بود که گوشی رو برداشتم و به سهیلا زنگ زدم ، میدونستم همیشه صبح زود بیدار میشه .. ، حال واحوالی کردم باهاش ، از خوشحالی تو کونش عروسی بود ، گفت هنوز هم باورم نمیشه خوابم یا بیدار .. ، گفتم وکیل پیدا کردی ؟ گفت آره یکی از همکلاسهام باباش وکیله ، ازش وقت گرفتم و باهاش حرف زدم ، البته ازش خیلی خواهش کردم که به دخترش نگه که موضوع چیه .. ، گفتم آره خوب کاری کردی .. ، امروز عصری وقت بگیر بریم پیشش سهیلا با خوشحالی گفت باشه .. ، داشتم قطع میکردم که گفت راستی ... ، با اون خانمه عروس این نزول خوره هم حرف زدم .. ، گفتم خوب خوب .. ، گفت هیچی دیگه از سیر تا پیاز براش تعریف کردم که چی بوده و چی شده .. ، خیلی ناراحت شد و کلی ازم عذرخواهی کرد ، منم بهش گفتم مگه تو کاری کردی که عذر خواهی میکنی ، یکی دیگه داره این بلاها رو سرم در میاره ، اونم گفت نه دیگه هر چی باشه پدر شوهر منه .. ، بهم گفت اگه بتونه یه مقدار کمک مالی بهم میکنه ، منم بهش گفتم نیازی نیست حمید همه پولو جور کرده .. ، خندیدم و گفتم من بهش گفته بودم پول نداشتم که بهت کمک کنم ، اما حالا گفتی دیگه ، عیب نداره .. ، بهرحال ممنون .. ، گفت نمیدونستم ، نگفتی که نگم پول جور شده ، گفتم آره ، عیب نداره .. ، خداحافظی کردم و برای ساعت پنج باهاش قرار گذاشتم که بریم پیش وکیل ..
    دوباره گوشی رو برداشتم و این بار به آزاده زنگ زدم ، گوشی رو برداشت .. ، گفتم سلام ... ، گفت داشتم میرفتم حمام اگه یه دقیقه دیگه زنگ زده بودی نبودم که گوشی رو بردارم .. ، بعد گفت با سهیلا حرف زدم ، چه دختر خوبیه .. ، گفتم آره دیگه .. ، میگفت پولو جور کردی براش که .. ، گفتم خوب .. آره ... ، گفت پس دیگه واسه چی به من زنگ زدی ؟ گفتم واقعیتش فقط میخواستم بدونی با کی وصلت کردی و چه پدر شوهری داری ... ، آزاده گفت آره .. ، خودم هم میدونستم اما الان دیگه مطمئن تر شدم .. ، حالا واقعا سی چهل هزار تومن برای دوستت پول جور کردی ؟ گفتم آره خوب .. ، گفت پس وضعت خیلی خوبه .. ، گفتم وضع مالی ما بد نیست اما داستان این پوله فرق میکنه .. ، از یه جایی براش جور کردیم که خیلی ربطی به ما نداشت .. ، گفت یعنی چی ؟ گفتم یکی دو روز دیگه برات تعریف میکنم .. ، فعلا بزار پولو بدیم و این بنده خدا خلاص بشه ... ، بعد برات تعریف میکنم .. ، گفت باشه .. ، پس من برم حموم .. ، گفتم آخ آخ .. ، گفت چی شد ؟ گفتم فقط به این فکر میکنم که الان چی تنته ... ، یکم ساکت شد و بعد گفت حرف نباشه .. ، فعلا خداحافظ .. ، گفتم خدا حا..... تق ... صدای قطع شدن تلفن بهم فهمون که حتی صبر نکرده بود باهاش خداحافظی کنم ... زیر لب خندیدم ، از لحنش وقتی که گفتم دارم لخت تصورت میکنم فهمیدم که اصلا هم بدش نیومد ...
    کامبیز و بقیه حدودای ساعت ده بود که رسیدن .. ، کامبیز تا رسید گفت خوب پیچوندی ها .. ، گفتم جون جفتمون ساعت هفت شب خوابیدم وقتی بیدار شدم هفت صبح بود ! ، کامبیز گفت نمیگی چه خبر شده بود ؟ گفتم چیز مهمی نبود ، پریشب خوابم نمیبرد ، صبح که شما اومدین پریشون بودم ، گفت حمییید من تورو بزرگت کردم .. !! ، گفتم حالا تنها شدیم واست تعریف میکنم ، فقط جون جفتمون قسم بخور به کسی نگی سر به سرم هم نزاری !! ، کامبیز گفت اونوقت من میگم یه چیزی شده تو خودتو میزنی به کوچه علی چپ ، گفتم باشه بابا ... ، وسطهای کلاس علی سیاه آنتراکت داد و گفت بعد از ناهار یکم استراحت کنید بعد دوباره ادامه میدیم .. ، کامبیز و رویا رفتن تو حیاط ، منم تو حال و هوای خودم بودم و داشتم فکر میکردم که تا اینجا بهم معلوم شد که سرهنگ وقتی اومده بود و گنجینه اش رو از اینجا برده بود به بقیه اعضای انجمن اخوت چیزی نگفته بود .. ، تو فکر و خیال خودم بودم که علی سیاه گفت حمید جون شراب داری ؟ گفتم آره گفت یه پیک برام بیار هوس کردم ، داد زدم و سارا رو صدا کردم و گفتم بیزحمت شیشه شرابو از تو یخچال بیاره ، علی سیاه یه پیک واسه خودش ریخت و سر کشید ، با خودم گفتم هر چی بود تموم شد ، دیگه سر تو کون اینها نمیکنم ، ایندفعه کونمو به سلامت در بردم ، اما معلوم شد با چه آدمهای عوضی و بیرحمی طرف هستیم .. ، صدای علی سیاه دوباره منو به خودم آورد ، حمید ، گفتم هان ؟ گفت تا حالا آدم به بیغیرتی من دیده بودی ؟ گفتم هر کی یه مدلیه دیگه ، غیرت کیلو چنده ، ببین چطور بهت خوش میگذره همونطوری زندگی کن بابا ، سخت نگیر .. ، یکم دیگه مشروب خورد و گفت فقط من این مدلی هستم !! ، خندیدم و گفتم تو همین دور و ور خودمون حداقل دو نفر دیگه سراغ دارم که اونها هم همینطوری هستن !! ، با تعجب نگاهم کرد و گفت واقعا ؟؟ گفتم آره ، یکیش همین رفیق خودت مهدی ! ، نیم خیز شده بود ، گفتم اونهم همه کیفش به اینه که جلوی خودش با زنش ور بری! ، علی ناباورانه گفت از کجا میدونی ؟ گفتم من جلوی خودش با نسرین خوابیدم ، چشماش چهارتا شده بود .. ، گفت واقعا ؟ گفتم تازه اینکه چیزی نیست چند وقت پیش یکی دیگه از دوستهام هم مهمون ما بود تو زیرزمین همینجا ! ، زنشو با زن مهدی جلوی چشمای من طاق زدن و ضربدری سکس کردن ! ، علی کم مونده بود از تعجب شاخ در بیاره ، گفت همه عمرم فک میکردم فقط من این مدلی هستم ! ، گفتم تازه الان یادم افتاد که یکی دیگه رو هم میشناسم ! ، علی با تعجب پرسید کی ؟ گفتم عموم !!! ، شراب پرید توی گلوش و به شدت به سرفه افتاد ، در حالی که میخندیدم زدم تو کمرش تا نفسش جا اومد ، گفت مگه عمو داری ؟ گفتم عمو فرهاد ، شریک بابام ، عشقش اینه که جلوی خودش زنشو بکنم !! ، گفت تو با این سنت چقد تجربه این مدلی داشتی ، گفتم همه این اتفاقا تو همین دو سه ماهه افتاده ، خندید و گفت دلم میخواد با مهدی در این مورد حرف بزنم اما واقعا میترسم ! ، گفتم یه شب دعوتتون میکنم جفتتون بیاید اینجا ، وقتی همه جمع باشن و یکم هم مشروب باشه بقیه اتفاقات خودش میفته !! ، مهدی گفت خیلی دلم میخواد ، گفتم ردیفه میخوای همین امشب بگم نسرین و مهدی بیان ؟ خندید و گفت به همین راحتی ؟ گفتم بزار ببینم کامبیز اینها کجان ، بعد یه نگاهی به حیاط انداختم و دیدم کامبیز و رویا کنار استخر نشستن و دستهای همدیگه رو گرفتن و مثل عشقهای هندی مشغول مغازله هستن .. ، تلفن رو برداشتم و زنگ زدم .. ، چند لحظه بعد مهدی گوشی رو برداشت ، باهاش حال و احوال کردم و گفتم کی قراره بری دوبی ؟ گفت احتمالا هفته دیگه .. ، گفتم باشه شاید پول ما هم تا اونموقع جور شد ، شریک میشیم .. ، بعد گفتم میتونم با نسرین صحبت کنم ؟ گفت آره بزار صداش کنم ، واسه اینکه علی کاملا کف کنه به مهدی گفتم چی تنشه ؟ مهدی گفت فک کنم هیچی !! ، با خنده گفتم اوه اوه جووون یعنی لخت لخته ؟ مهدی گفت خوب احتمالا یه شورت و سوتین تنش هست اما معمولا تو خونه چیز دیگه ای نمیپوشه .. ، گفتم آخ آخ ، مهدی گفت ماندانا پیشته ؟ گفتم نه الان نیست ، گفت شب با ماندانا بیاین اینجا خودت تماشا کن ببین نسرین چی پوشیده ، اونوقت منم لباسهای زیر ماندانا رو چک میکنم بیحساب میشیم ! ، گفتم حتما ... ، بعد گفت باشه عزیزم نسرین اومد ، به علی سیاه نگاه کردم که با چشمهای از حدقه بیرون زده منو تماشا میکرد ، گفتم سلام نسرین جون چطوری ؟ گفت فک نکن یادم رفته هنوز از دستت شاکیم .. ، گفتم باور کن من تو اون قضیه مقصر نبودم ، تقصیر مهدی بود بخدا .. ، بعد با خنده گفتم تو هم که کم حال نکردی ! ، نسرین گفت باشه حالا مهدی میگه شب میاین با مانی جون ؟ گفتم امشب که نه اما یه شب زنگ میزنم میایم پیشتون ، نسرین گفت خوب تنها بیا .. ، گفتم قربونت برم عزیزم ، یه شب دیگه .. ، گفت باشه عزیزم ، گفتم همین دیگه ، زنگ زده بودم فقط احوالتو بپرسم ! ، دوباره یکم قربون صدقه همدیگه رفتیم و تلفنو قطع کردیم .. ، علی تقریبا سرشو فرو کرده بود تو تلفن که بشنوه من به نسرین چی میگم ، وقتی تلفن رو قطع کردم گفت عجب کارهایی میکنید با این سن کمتون ! ، بعد هم گفت یه قرار باهاشون بگذار ، فک کنم خوش بگذره !

  47. #197
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و هفتم ( میز عجیب 1)



    دفتر وکالت آقای سامان طبقه دوم یه عمارت نسبتا قدیمی توی خیابون ویلا بود ، خودش در رو روی ما باز کرد و با لبخند قشنگی بهمون خوشامد گفت ، تقریبا پنجاه ساله بود اما موهاش یه دست سفید بودن و این باعث میشد سنش بیشتر به نظر بیاد ، خودش برامون چایی آورد و با سهیلا خوش و بش کرد و بعد نشست و با مهربونی به سهیلا گفت چی شده عزیزم که کارت به وکیل و دادگاه کشیده ؟ سهیلا گفت بابام یه مقدار به یه آدمی بدهکار شده و چک داده حالا که پولش جور شده میخوایم شما زحمت بکشید و چکها رو ازش بگیرید و پولشو بدید که دیگه مشکلی نداشته باشه .. ، سامان گفت همین ؟ سهیلا گفت بله .. ، سامان گفت این که خیلی کار آسونیه .. ، چرا خودتون انجامش نمیدین ؟ سهیلا گفت میخوایم یه وکیل انجامش بده که بعدا حرف و حدیثی پیش نیاد ، دیدم سهیلا اصلا قصد نداره چیزی از جزئیات ماجرا به سامان بگه ، گفتم جناب سامان اجازه هست من یه ثانیه با سهیلا خانم صحبت کنم ؟ سامان گفت البته .. ، بعد هم از جاش بلند شد و رفت توی آشپزخونه که برامون دوباره چایی بیاره ، گفتم سهیلا دیوونه ای ؟ این اگه ندونه قضایا از چه قراره چطوری میتونه مواظب باشه که مشکلی پیش نیاد ، این مثل دکتر میمونه .. ، سهیلا گفت آخه روم نمیشه ، این اگه بفهمه چه خانواده ای دارم و گیر چه کسایی افتادم بعدش چطور میتونم تو چشمای غزاله نگاه کنم و باز باهاش قرار درسی بزارم ، گفتم اولا که وکیل مثل دکتر محرم رازت هست و اگه قرار بود به کسی بگه که وکیل نمیشد ، دوما هم مثل این میمونه که مثلا بواسیر گرفتی و رفتی دکتر ، سهیلا خندید و گفت بخدا از بواسیر بدتره !! ، گفتم بعد چون به دکتر روت نمیشه راستشو بگی میگی دلدرد دارم ، بعد هم دکتر دوا میده و میای خونه و منتظر باشی با داروی دلدرد بواسیرت خوب بشه !! ، سهیلا خندید اما گفت روم نمیشه بخدا ، گفتم پس ساکت شو من تعریف میکنم ! ، سهیلا با بیمیلی قبول کرد ، آقای سامان با دو تا چایی دیگه برگشت ، گفتم جناب سامان این سهیلا خانم خواهر دوست منه الان هم روش نمیشه راستشو به شما بگه ، اما من بهش اصرار کردم که کل قضایا رو برای شما تعریف کنه ، علت اینکه من باهاشون اومدم هم اینه که ما براشون پول جور کردیم ، اما اصل قضایا اینه که ...
    سامان چند دقیقه با دقت به حرفهای من گوش داد و چند بار سوالهایی پرسید ، بعد گفت خیلی کار خوبی کردید که همه چیز رو تعریف کردید ، اینطوری من میدونم به چه آدمی طرف هستم و تو بعضی چیزها دقت میکنم .. ، بعد پرسید خوب این چکهایی که پیش این آدم هست مامان شما خودش امضا کرده ؟ سهیلا گفت نه ، بابای من از طرف مادرم امضا کرده ، سامان گفت مادر شما میتونه از باباتون هم بابت این کار شکایت کنه و شما هم میتونید بگید چک سرقتی بوده و کلا منکر بدهیتون بشید سهیلا یه فکری کرد و گفت نه نمیخوایم با بابامون هم درگیر بشیم ، اون ممکنه برامون خیلی دردسر درست کنه .. ، سامان گفت خودتون میدونید اما اگه من بودم حتما این کارو میکردم ، وقتی ضرب شصتی از شما ببینه دیگه ممکنه کمتر براتون دردسر درست کنه ، کل مبلغ چکها چقدر هست ؟ سهیلا گفت دقیقش رو ما هم نمیدونیم ، فقط میدونیم طرف ادعای بیشتر از چهل هزار تومن طلب رو داره ، سامان خندید و گفت شما زحمت بکشید فردا به مادرتون بگید بیان پیش من ، چون وکالتنامه ای که تنظیم میکنم رو ایشون باید امضا کنن بعد هم شماره تلفن این آقا رو به من بدید و بقیه کارها رو بسپارید به من ! ، سهیلا کلی خوشحال شد ، پرسیدم هزینه اش رو هم بفرمایید که تقدیم کنیم ، سامان لبخندی زد و گفت من که از همکلاس دخترم پول نمیگیرم ، سهیلا خندید و گفت نه ، خواهش میکنم بفرمایید .. ، سامان دستشو به علامت مخالفت جلوی صورتش حرکت داد و گفت اصلا و ابدا .. ، گفتم جناب سامان خواهش میکنم بگید ، مطمئن باشید پولی که به شما میدیم رو جای دیگه از خود این یارو میگیریم ، سامان خندید و گفت خوب اگه قول میدید از خودش بگیرید اگه کار به دادگاه نکشه سه تومن میشه ، اگه کار به دادگاه کشید هشت هزار تومن ، گفتم باشه پول یارو که حاضره فک نکنم کار بخواد به دادگاه بکشه ، باشه .. ، قبوله .. ، با سامان دست دادیم و سهیلا قرار گذاشت که فردا مامانشو بفرسته پیش سامان ، بعد هم از دفتر وکالت بیرون اومدیم ...
    بدم نمیومد با سهیلا برم خونه و یه ماساژ زیر و رو ازش بگیرم ، اما از وقتی این حسنک کتکم زده بود یه مقدار حس و حالم رفته بود ، در خونه رو باز کردم و اومدم تو .. ، با تعجب دیدم که خیلی روی یکی از مبلها توی پذیرایی نشسته ، در حالت عادی معمولا اصلا نمیتونستم خلیل و اختر رو توی خونه ببینم ، من رو که دید بلند شد و اومد سمتم ، از قیافه اش فهمیدم که یه چیزی شده ، گفتم چی شده خلیل ؟ گفت هیچی آقا میشه بشینیم من عرض کنم ؟ رفتم و روی یکی از مبلها نشستم و خلیل هم جلوم نشست .. ، نگاهم کرد و یهو گفت جناب سرهنگ دوباره زنگ زده آقا .. ، چشمام گرد شد و گفتم سرهنگ ؟ ؟؟ گفت آره آقا ، سراغ چند تا از وسایل خونه رو میگرفت و ازم خواست براش یه کلید رو پیدا کنم .. ، گفتم این مردک نمیخواد دست از سر ما برداره ؟ خلیل که بیچارگی از قیافه اش میبارید گفت بخدا آقا نمیدونیم ، ما هم این وسط گیر کردیم ، الان به اختر خانم گفتم بهتره جمع کنیم برگردیم دهاتمون ، ما والله از خدا میترسیم آقا .. ، خوب خانه مال شماست فروختن دیگه ، حالا هی اینو پیدا کن اونو پیدا کن .. ، صداش هم خیلی از دور میامد ، میگفت آمریکاست ، بخدا آقا اگه پول داشتیم تا الان رفته بودیم ، گفتم حالا سراغ چی رو ازت میگرفت ؟ گفت سراغ قفسه مشروب که تو زیرزمین بود و سراغ میز کارش و سراغ میز زیر تلوزیون رو میگرفت ، گفتم تو بهش چی گفتی ؟ خلیل گفت : گفتم خبر ندارم والله من توی خونه نمیرم .. ، بهم گفت برو سر و گوشی آب بده من دوباره زنگ میزنم میپرسم .. ، یه فکری کردم و گفتم قراره کی زنگ بزنه ؟ گفت نمیدانم آقا قرار شده فردا زنگ بزنه ، اما صبح زنگ بزنه یا شب نمیدانم ، گفتم باشه بزار یه فکری بکنم صبح بهت میگم چی بگو .. ، یاد قیافه اون مردک چاق افتادم که هفت تیر رو توی هوا تکون میداد و میگفت که سرهنگ پولهاشون رو برده ، حالم بد شده بود ، خلیل بلند شد که بره ، یهو چیزی یادش افتاد و گفت راستی به ما گفته یه کلید رو هم براش پیدا کنیم ! ، گفتم کلید ؟ گفت بله گفته تو اتاق خصوصیشان هست ! ، گفتم آدرس داده ؟ خلیل گفت بله ، گفتم پاشو بریم پیداش کنیم .. ، با خلیل رفتیم تو اتاق خصوصی سرهنگ ، خلیل با دیدن میز زیر تلوزیون سرش چرخید . ، گفتم فعلا جوابشو نده ، اگه زنگ زد بگو ما همش خونه بودیم نتونستی بیای تو ، تا من یه فکری بکنم و بهت بگم چی بگی ! ، خلیل گفت چشم آقا .. ، توی اتاق خصوصی سرهنگ میز کار سنگینش رو هم ور انداز کردم ، به فکرم نمیرسید که چیز خاصی توش داشته باشه ، گفتم کجاس خلیل ؟ به سمت گوشه اتاق رفت و گفت باید این گلدون رو بلند کنیم ، کمکش کردم و گلدون بزرگ چینی رو جابجا کردیم ، خلیل فرش رو بلند کرد و به موزاییکهای زیر فرش نگاه کرد و گفت جناب سرهنگ گفت موزاییک سوم لقه ، بعد هم موازییک سوم رو تکون داد اما از جاش تکون نخورد ، گفتم شاید از این طرف باید بشماری ، خلیل گفت نه آقا گفته از سمت راست ، نگاه کردم و خندیدم و گفتم خوب عقل کل دست راست میشه اینور !! ، خندید و گفت آقا بخدا چپ و راستمون رو هم قاطی کردیم ! ، بعد هم موزاییک سوم رو از دست راست تکون داد و از جاش بلند کرد ، زیر موزاییک بجای کلید یه کلت مشکی چهل و پنج آمریکایی توی غلاف چرمی خودنمایی میکرد ، انگار که مار دیدم تقریبا از جام پریدم ، خلیل گفت سرهنگ گفته بود که تفنگ هم هست ، بعد هم کلت رو برداشت و از زیرش یه کلید کوتاه برنجی رو از روی زمین برداشت ، کلید رو ازش گرفتم و گفتم کلت رو بزار سر جاش ، کلت رو گذاشت و موزاییک رو سر جاش برگردوند ، گفتم بهت گفته کلید رو چیکار کنی ؟ گفت گفته پیش خودمان نگهش داریم تا یکی را بفرسته بیاد بگیردش .. ، گفتم باشه فعلا اگه زنگ زد بگو ما خونه بودیم و تو نتونستی بیای تو تا من بهت بگم چی بگی .. ، گلدون رو سر جاش برگردوند و پشتشو کرد و داشت میرفت ، گفتم خلیل ، برگشت سمتم ، بله آقا ، گفتم خیلی خوب کاری کردی به من خبر دادی ، راستی اون شمش طلات رو بیار من پولشو یکی دو روز دیگه بهت میدم ، خوشحال شد و گفت چشم آقا .. ، بعد هم رفت و من رو با یه کلید برنجی کوتاه توی دست و یه عالمه فکرهای آشفته توی مغز جا گذاشت ...
    حتی یه لحظه هم تردید نداشتم و میدونستم کلید مال کجاست ، اما اینقد تو این یکی دو روزه شوکه شده بودم که پاهام قوت جلو رفتن و امتحان کردن رو نداشت ، کلید رو توی جیبم گذاشتم و به سمت تلفن رفتم شماره گرفتم و بوقهای تلفن رو تا برداشتن گوشی میشمردم .. ، بوووووق بووووووق بووووووووق ... ، الو ... الو سلام ، خوبی ؟ کامبیز گفت آره خوبم میخواستم الان زنگت بزنم ، پاشو بیا اینجا .. ، بعد با شیطنت خندید و گفت مامانم هم دلش واست تنگ شده ، گفتم کامبیز .. ، صداش نگران شد و گفت هان ؟ گفتم پاشو بیا اینجا ... گفت چرا تو نمیای ؟ گفتم مگه نمیخواستی واست تعریف کنم چی شده ؟ گفت آره خوب .. گفتم اونجا نمیشه ، تو بیا ... ، گفت باشه تا نیمساعت دیگه خودمو میرسونم ، گفتم منتظرتم ، گوشی رو که گذاشتم حس اینکه کامبیز هم تا نیمساعت دیگه میاد و تنها نیستم بهم قدرت بیشتری رو داد ... ، بلند شدم و به سمت میز تلوزیون رفتم ، سیمهای تلوزیون رو از پشتش بیرون کشیدم و از برق هم درش آوردم و بلندش کردم و کنار میز روی زمین گذاشتم ، بعد با ویدئو هم همین کار رو تکرار کردم و ویدئو رو روی سر تلوزیون گذاشتم ، یادتون هست که ، اونوقتها تلوزیونها اندازه یه جعبه بزرگ بودن و مثل الان قاب عکسی نبودن ، یکی از مکانهای محبوب خونه برای گذاشتن وسایل روی سر تلوزیون بود ، که البته خیلی از وقتها باعث دردسر هم میشد ، بعضی وقتها لیوان آب رو روی تلوزیون میذاشتن و بعد دستشون میخورد و آب از قسمت مشبک بالای تلوزیون که برای خنک کردن لامپ اون طراحی شده بود داخل مدارهای تلوزیون میریخت و دود از داخلش بلند میشد و بله ... ، چند روز بی تلوزیون میشدید ! ، خلاصه یه دستمال روی میز کشیدم و دنبال سوراخ کلید گشتم ... ، صدای ضربان قلب خودمو میشنیدم ، کلید رو به سوراخ نزدیک کردم ، کاملا مشخص بود که مال خودشه .. ، کلید رو داخل سوراخ فرو بردم و چرخوندم ، صدای تک نشون میداد که یه زبونه ای چیزی حرکت کرده و احتمالا یه قفل باز شده ، کلید رو باز چرخوندم و دوباره صدای تک .... ، اما نه هیچ دری باز شد و نه هیچ کشو مخفی ای معلوم شد .. ، اطراف میز رو با دقت برای پیدا کردن کشو مخفی کند و کاو کردم اما چیزی پیدا نکردم ، کشوهای معمولی میز رو که خالی بودن از جاش بیرون آوردم و دستمو داخل جای کشو کردم و از زیر به سطح فشار آوردم حس کردم که سطح کمی تکون خورد ، همون لحظه صدای زنگ آیفون بلند شد و من که سخت درگیر پیدا کردن کشو مخفی بودم نیم متر از جام پروند ، کامبیز ماشینشو آورد تو و کنار ماشینم پارک کرد و با لبهای خندون به سمتم اومد ، باهاش دست دادم و با هم به سمت اتاق سرهنگ رفتیم ، منتظر بود خودم سر صحبت رو باز کنم اما وقتی وارد اتاق سرهنگ شدیم و دید که تلوزیون و ویدئو و کشوهای میز کنار زمین افتادن و انتهای یه کلید از توی سوراخ میز بیرونه خودش فهمید که ماجرا چیه و با هیجان خودشو رسوند به میز ، فوری پرسید کلیدشو کجا پیدا کردی ؟ تونستی بازش کنی ؟ توش چی بود ؟ گفتم هنوز راه باز کردنشو پیدا نکردم ، کامبیز با دقت به کندکاری روی سطح میز نگاه کرد و گفت اوندفعه که بهت گفتم اینجا یه درز هست ، حتما کشو مخفیه ، گفتم آره اما باز نمیشه ، کامبیز در حالی که کلید رو توی سوراخ میچرخوند گفت بازش کردی آخه ؟ گفتم آره ... ، کامبیز دوباره کلید رو چرخوند و بعد همونطوری که من سعی کرده بودم دستشو داخل سوراخ کشو کرد و سطح میز رو به سمت بالا فشار داد سطح میز از محل درز کمی تکون میخورد اما از جاش بیرون نمیومد در همون حالی که تلاش میکرد گفت خوب از کجا پیدا کردی کلیدشو ؟ گفتم جناب سرهنگ به خلیل زنگ زده و جاشو گفته ، ازش خواسته که پیداش کنه .. ، سرشو از روی میز بلند کرد و بهم زل زد و گفت چی ؟؟ گفتم سراغ میز رو هم ازش گرفته ، گفته ببین سرجاش هست یا نه ! ، کامبیز گفت اوه لابد امروز فردا میخواست بیاد دوباره دزدی ایندفعه دنبال میز !! ، گفتم احتمالا ... ، کامبیز در حالی که سرش رو دوباره توی میز فرو کرد گفت بهت گفتم کار اینها داره به جاهای باریک میکشه ... ، من جون جفتمون دیگه میترسم !! ، قیافه اون مردیکه چاق رو در حالی که توی گوشم سیلی میزد بیاد آوردم و گفتم منم همینطور ، بهم نگاه کرد و گفت چه عجب !! ، گفتم یه کلت هم پیدا کردم !! ، کامبیز دوباره با صورت بهت زده بهم نگاه کرد ، گفتم همونجا که کلید رو قایم کرده بود یه کلت هم گذاشته بود ، کامبیز گفت کجاست ؟ گفتم زیر موزاییک ، بهش دست نزدم ، کامبیز گفت آره والا فقط همینمون کم بود ، یهو سطح کندکاری شده میز با فشار دست کامبیز یه مقدار از جاش بالا اومد ، با هیجان از جام پاشدم ، کامبیز گفت یه دور دیگه کلیدو بچرخون ، در حالی که کامبیز کشوی مخفی رو از زیر فشار میداد من یه دور دیگه کلید رو چرخوندم ، ضامن کشو آزاد شد و کامل بیرون اومد ، جفتمون با هیجان به همدیگه نگاه کردیم ، یه کتاب درست به سایز کشو تمام فضای کشو رو اشغال کرده بود ، با دقت دو طرف کتاب جل چرمی قهوه ای رو گرفتیم و از توی کشو مخفی بیرون کشیدیم ، نفس جفتمون تو سینه حبس شده بود ، با خودمون فکر میکردیم چه کتابیه که برای نگهداریش اینهمه احتیاط کردن و تو همچین جایی قفلش کردن ، کتاب توی دست کامبیز بود ، هیچی روی جلدش نوشته نشده بود ، چرم ساده با دقت صحافی شده بود ، جلد کتاب رو گرفتم و بازش کردم ، جفتمون با حیرت به هم نگاه کردیم ، کتاب نبود ، در اصل یه دفتر بود که با دست نوشته شده بود ، وقتی ورق زدیم حیرت به حیرتمون افزوده شد ، اسامی افراد فهرست وار نوشته شده بود و جلوی هر اسم یه شماره و یه تاریخ بود و بعد نوشته بودن سطح دسترسی و جلوی سطح دسترسی هم یه عدد یه رقمی بود ، با دیدن اسم پدربزرگ ناتاشا و فرمانفرمای بزرگ تقریبا دیگه میدونستیم با چه دفتری مواجه شدیم ، اسامی تمام اعضای اون انجمن مخفی توی اون دفتر بود ، زود متوجه شدیم که شماره های جلوی هر اسم شماره صفحه مربوط به اون طرف توی دفتر هست ، جلوی اسم فرمانفرما عدد یک درج شده بود و یه تاریخ و بعد نوشته بودن سطح دسترسی یک ! ، فهمیدم که این بالاترین سطح دسترسی بوده ، توی دفتر بعد از فهرست اسامی که بجای حروف الفبا بر اساس تاریخ عضویتشون مرتب شده بود دفتر شماره گذاری شده بود و توی صفحه یک اسم کامل فرمانفرما و شرح کوتاهی از مشاغل و شجره خانوادگیش رو نوشته بودن و در آخر هم تاریخ وفاتش رو نوشته بودن ... ، دیگه میدونستیم چه گنجی بدستمون افتاده ، کامبیز گفت حمید نگهداشتن این کتابچه همان و صدور فرمان قتل جفتمون همان ...!! ، با سر تکون دادم و تایید کردم .. ، کامبیز هم نفسش بند اومده بود ، کتابچه توی دستمون روی تخت نشستیم ! ، گفتم باید یه فکری بکنیم ، کامبیز گفت فکر نداره کتابچه رو بزار سر جاش و به خلیل بسپر که بهش بگه همه چی سر جاشه ، بعد یه ترتیبی بده که راحت بیان و از توی خونه بدزدنش ! ، گفتم راستی میخوام یه خاطره واست تعریف کنم ... ، بعد هم ماجرای باشگاه افسران رو با طول تفضیل براش شرح دادم .. ، قیافه کامبیز موقع شنیدن ماجرای ربوده شدن و کتک خوردن من دیدنی بود ، دو سه بار از ترس آب دهنشو قورت داد ، یه دقیقه بعد از تموم شدن حرفهای من کامبیز هنوز از شوک بیرون نیومده بود .. ، رنگش مثل گچ سفید شده بود ، بالاخره زبون وا کرد و گفت واو .... ، حمید خیلی شانس آوردی ... ، بعد هم خیلی جدی گفت این ماجرا همین امشب تموم میشه .. ، من به بابات خبر میدم !!! ، گقتم خفه شو تورو خدا ، یه دقیقه فک کن ! ، مگه از بابام در مقابل اینها کاری ساخته است ؟ اگه میخواستن بلایی سرمون بیارن تا الان آورده بودن ، این مردیکه فقط فکر میکرد من از جای ترابی خبر دارم ، میخواست یه خبری ازم بگیره ، بقیشون هم اگه میدونستن ما تا کجا از رازشون خبر داریم تا الان تیکه پاره امون کرده بودن ، اینهایی که من دیدم از آدم کشی هیچ ترسی ندارن ، اگه فک کنن ما میدونیم و پدر و مادرمون هم درگیر هستن به اونها هم رحم نمیکنن .. ، کامبیز گفت بعد نقشه شما چیه ؟ صب کنیم تا ایندفعه بیان و واقعا یه بلایی سرمون بیارن ؟ گفتم من یه فکری دارم که از این قضیه یکم پول در بیاریم و در عین حال یه کاری کنیم که واقعا قانع بشن که ما از هیچی خبر نداریم !! .... ، کامبیز قبل از اینکه من شروع به حرف زدن کنم سرشو به عنوان مخالفت تکون داد اما صبر کرد که من حرفهام رو بزنم ...

  48. #198
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و هشتم ( میز عجیب 2)



    پنجشنبه
    فردا صبح اولین کاری که کردم این بود که از اون کتابچه یه کپی کامل تهیه کنم ، تو محل ما یه عکاسی مرحمتی بود که توش دستگاه فتوکپی داشت و معمولا ما جزواتمون رو پیش اون میبردیم و از روش کپی میگرفتیم و حسابی باهامون آشنا بود ، وقتی با یه کتابچه توی دستم سراغش رفتم اصلا شک نکرد که این ممکنه چیزی غیر از جزوات مدرسه باشه ، دستگاه کپی رو در اختیارم گذاشت و خودش رفت توی آتلیه و مشغول چاپ عکسهای مردم شد ، اونوقتها یادمه اگه یه عکس پرسنلی میخواستی حداقل یه هفته طول میکشید تا طرف عکستو بگیره و رتوش کنه و چاپ کنه و به دستت برسونه ، واسه همین هم مردم عوض اینکه عکس جدید بندازن ترجیح میدادن شماره عکسهای قدیمیشون رو بدن و از روش چند تا دیگه چاپ کنن ... ، خلاصه من شروع کردم و با دقت از تک تک صفحات اون کتاب کپی گرفتم ، البته باید بگم که دستگاههای کپی پشت و رو هم مدتها بعد وارد بازار شدن ..، وقتی کارم تموم شد به ازای هر صفحه پنج ریال پول شمردم و گذاشتم روی میز آتلیه و داد زدم آقای مرحمتی من دیگه دارم میرم ، پول کپی ها رو گذاشتم رو میزتون ، مرحمتی از همونجا توی اتاق تاریک آتلیه اش داد زد و تشکر کرد .. ، کتابچه رو زیر بغلم زدم و کپی ها رو مرتب کردم و برگشتم خونه ارواح ، با کامبیز کپی ها رو یه جای مطمئن جا دادیم و در کشوی مخفی رو بستیم و قفلش کردیم و کلید رو توی جیبم گذاشتم و رفتم سراغ خلیل ...
    خلیل توی حیاط مشغول رسیدگی به گلها و درختها بود و از سر و روش عرق میریخت ، بهش نزدیک شدم و گفتم بیا آقا خلیل ، بعد هم کلید رو به سمتش دراز کردم ، خلیل با تعجب کلید رو ازم گرفت ، گفتم والله من که نمیدونم این کلید مال کجاست و به چه دردی میخوره ، فقط یه زحمتی بکش ، ایندفعه که بهت زنگ زد بگو که کلید رو برداشتی و وقتی سراغ وسایل خونه رو گرفت بگو میز کارت سر جاشه اما میز زیر تلوزیونی و بار مشروب رو فروختیم به سمسار و دیگه توی خونه نیست ! ، خلیل با تعجب گفت چشم آقا ... ، گفتم اگر ازت پرسید کدوم سمساری اونوقت بیا پیش من که بهت شماره تلفن سمساری رو بدم ، خلیل با تعجب سر تکون داد .. ، گفتم تعجب نکن آقا خلیل میخوام میز رو بهش بفروشم سهم تورو هم میدم ، اگه بهش بگم میز هنوز توی خونه است اونوقت انتظار داره همینطوری بدیمش بهش اما وقتی بدونه فروخته شده اونوقت سر کیسه رو شل میکنه و من هم یه پولی به خودت میدم ، خلیل خندید و گفت باشه آقا میگیم که فروختینش ! ، گفتم خوبه ... ، بعد گفت یه لحظه صب کنید آقا .. ،بعد هم بدو بدو رفت سمت ته حیاط و خونه سرایداری و دو سه دقیقه بعد با شمش طلا توی دستش برگشت ، شمش رو ازش گرفتم و گفتم یکی دو روز دیگه پولشو بهت میدم ! ، گفت دست شما درد نکنه و بعد یکم این پا و اون پا کرد و با خجالت گفت چند میارزه ؟ گفتم فک کنم حدود صد و بیست تومن ....، چشمای خلیل گرد شد و گفت صد و بیست هزار تومن ؟؟؟ گفتم آره شاید هم بیشتر ... ، از خوشحالی چشماش چهارتا شد ، گفت ایشالله بالاخره برمیگردم ولایت خودمان و یه تیکه باغ میخرم و وایمیستم به کشاورزی !! ، گفتم به اگه اینطوره که اصلا پول بی پول !! ، خلیل با تعجب نگاهم کرد ، گفتم بیام پول بهت بدم خودمو دربدر کنم ؟ خلیل جدی گرفت و گفت تا شما اجازه ندید که نمیریم آقا .. ، گفتم شوخی کردم ، برای ما بهتره که بمونی ، اما اگر هم خواستی بری خیر پیش .. ، مشکلی نیست .. ، گفت خدا خیرتون بده آقا .. ، گفتم دو سه روز دیگه پولشو بهت میدم ..
    وقتی با لبهای خندون و یه شمش طلا برگشتم توی خونه ساعت هنوز نه نشده بود ... ، کامبیز لباس پوشیده حاضر بود که از خونه بیرون بره ، بهش گفتم بیا صبحانه بخوریم بعد برو .. ، نگاهی به ساعت انداخت و گفت باشه .. ، سارا واسه جفتمون چایی تازه دم ریخت ، با دهن پر حرف میزدیم .. ، اما جفتمون حواسمون بود که جلو سارا چیزی در مورد انجمن اخوت یا نقشه ای که واسه میز تلوزیون کشیده بودیم حرفی نزنیم .. ، به کامبیز گفتم امشب یا فردا شب میخوام خاله پری و علی سیاه رو دعوت کنم اینجا .. ، کامبیز با خنده گفت کوفتت بشه !! ، گفتم میخوام بگم مهدی و نسرین هم بیان .. ، کامبیز اینبار گفت زهر مارت بشه .. ، تنها خور عوضی !! ، گفتم بزار برنارد دست آموز خودمون بشه .. ، بعد هر شب از این برنامه ها میذاریم ، کامبیز لقمه آخرش رو هم با یه قلپ چایی شیرین پایین داد و از جاش پاشد و گفت خلاصه که تو یه تنها خور عوضی بیش نیستی !! ، خندیدم ، گفت اتفاقا منم برنامه داشتم که مامانم و مامانت رو بردارم و این یکی دو شب بیایم اینجا تا هوا خوبه یه تنی به آب بزنیم .. بعد ادامه داد پنجشنبه جمعه است دیگه ، بیکاریم بیایم یه شنایی بکنیم !! ، گفتم گه نشو دیگه ... ، سارا پشتش به ما بود اما معلوم بود همه حواسش به ماست چون با شنیدن حرف کامبیز ریز ریز خندید و لرزش تنش رو میشد دید ... ، کامبیز گفت نه بابا شوخی کردم ، فقط به شرطی که پای منو زودتر به مهمونیات باز کنیا .. ، گفتم رو چشمم !
    تو تایم آنتراکت به علی سیاه نزدیک شدم و گفتم هنوز هم دلت میخواد با مهدی و زنش مهمونی بگیریم ؟ علی گفت آره که دلم میخواد ... ، راستی پری هم سراغتو میگرفت ، میخواستم بگم تا تهران هستم یه شب بیای پیشمون ، اما اگه قرار باشه مهمونی بگیری که خیلی بهتره .. ، گفتم خودم هم فک میکنم اینطوری بیشتر خوش میگذره ... ، راستی اگه قرار باشه مهمونی بگیریم اشکان رو چیکار میکنید ؟ میارید ؟ علی سیاه گفت نمیدونم ، البته این دختر همسایه هست که معمولا وقتی میخوایم یکی دو ساعت خلوت کنیم میاد و اشکان رو نگه میداره اما چند ساعت اونهم شب فک نکنم بشه .. ، به سارا اشاره کردم و گفتم سارا هم بچه کوچیک شیر خور داره ، اون شبی که مهمونی بود نگهش میدارم و میگم بچه خودش رو هم بیاره ، هر دو رو نگه میداره ، اگر هم لازم شد بهشون شیر میده .. ، علی از خوشحالی دستاشو بهم مالید و گفت اگه اینطوری باشه که خیلی خوبه .. ، گفتم علی آقا یه سوال خصوصی بپرسم ؟ گفت تو که دیگه تو خصوصی ترین مسائل زندگی من داری سرک میکشی ، بپرس دیگه ... ، خندیدم و گفتم زندگی خصوصیتون با پری جون بهتر شده ؟ گفت منظورت از وقتی هست که رفتیم دکتر ؟ گفتم اوهوم ... ، گفت عالی شده ... ! ، گفتم چه خوب ، پری جون هم راضیه ؟ گفت اون از من هم راضی تره ... ، گفتم به به .. ، گفت حمید این دکتره رو از کجا پیدا کردید ؟ گفتم دوست دخترم معرفی کرد .. ، گفت چی شد به من معرفیش کردی ؟ جراتمو جمع کردم و گفتم پری جون گفته بود که از زندگی سکسیش با تو راضی نیست واسه همین به فکرم رسید که از دوستم که پرستاره بپرسم برای همچین مشکلی دکتری میشناسه یا نه .. ، که به شانست میشناخت ... ، علی یکم مکث کرد و بعد سوال یک میلیون دلاری رو پرسید .... ، کامبیز هم خبر داره ...؟ نمیدونستم بهش چی بگم .. ، اما مکث من بهش فهموند که جواب چیه ! ، گفت باشه .. ، نمیخواد جواب بدی .. ، گفتم عیب صحبت با آدم باهوش همینه دیگه از سکوتت هم جواب خودشون رو میگیرن .. ، علی رفته بود تو فکر ، بزور یه لبخندی زد و گفت پس کامبیز هم با پری ... آره ... ، لبم رو با دندون گزیدم و گفتم استغفرالا من کی این حرفو زدم ، علی خندید و گفت باشه .. ، فعلا بزار همینطوری باشه .. ، اونها فک کنن من نمیدونم .. ، گفتم چیو نمیدونی ؟ خندید .... ، بعد گفت بهر حال که اگه پری بخواد من حرفی نمیزنم ، تو دلم گفتم معلومه تو سگشی ، کی باشی که بخوای رو حرف صاحبت حرف بزنی ! ، همچین با شلاق میزنه کونتو سرخ میکنه که هفت جد و آبادتو یاد کنی ، وقتی این فکرها رو میکردم بی اختیار لبخند زدم ..
    بعد از ناهار دوباره شروع به درس کرده بودیم که آیفون به صدا در اومد .. ، با تعجب به همدیگه نگاه کردیم چون منتظر کسی نبودیم .. ، از جام بلند شدم و به سارا اشاره کردم که برو آیفون رو جواب بده ، سارا بدون اینکه از من بپرسه در رو باز کرد ، خیلی تعجب کردم ، معمولا بدون اینکه از من اجازه بگیره کاری نمیکرد ، به سمتم برگشت و گفت پدرتون هستن ! ، با خودم گفتم اینهم فهمیده رئیس کیه ! ، بی اختیار به سمت رویا برگشتم که متوجه نگاهم شد و به پهنای صورتش لبخند زد ... ، همه ساکت شده بودن ، گفتم خوب ادامه بدین ، علی شروع کرد و ادامه درس رو میداد که بابام وارد شد ، با وقتی دیدم که سها هم همراهشه به پهنای صورتم خندیدم ، علی سیاه درس رو متوقف کرد و برای دست دادن با بابام از جاش پاشد ، بابام وفتی دید همگی پشت میز ناهار خوری نشستیم و سخت مشغول درس خوندن هستیم خیلی خوشحال شد .. ، با علی سیاه دست داد و با من روبوسی کرد و بعد با کامبیز و رویا هم روبوسی کرد تا بابام با بچه ها چاق سلامتی میکرد به سها نزدیک شدم و باهاش دست دادم و گفتم به به چه خبر ؟ گفت مهندس چند جا کار داشتن به منم گفتن که باهاشون بیام ، گفتم چه خوب شد دیدمت ، سها خندید ، بابام گفت من مزاحمتون نمیشم .. ، نزدیک اینجا تو شهرداری کار داشتم شهین گفت به شما هم یه سری بزنم .. ، حالا هم چند دقیقه استراحت میکنم و میرم .. ، بعد رو به من کرد و گفت اینجا شراب داری ؟ گفتم بله و بعد بلند گفتم سارا .. ، سارا از توی آشپزخونه بیرون اومد ، گفتم لطف میکنی به بابام شراب بدی ؟ سارا به بابام و سها رو کرد و گفت بفرمایید ، از دیدن سها خیلی تعجب نکردم چون حتی یکی دو بار با بابام مسافرت هم رفته بود ، وقتی بابام کارش زیاد بود برای هماهنگی سها رو با خودش اینور و اونور میبرد که وقتی سرش به یه کار گرمه کارهای دیگه از یادش نره و مشکلی پیش نیاد .. ، البته که لابد شبها هم وظیفه داشت که رختخواب بابام رو گرم نگهداره !!

  49. #199
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت بیست و نهم ( میز عجیب 3)



    نیمساعتی که گذشت بابام و سها از آشپزخونه بیرون اومدن به سمت ما اومدن ، بابام گفت حمید جان بابا من یکم خسته ام میخوام یکم دراز بکشم ، سها هم میشینه اینجا پیش شما ، بعد رو به رویا کرد و گفت عمو جون تو بمون بعد از درس خودم میبرمت خونه ، رویا با لبخند سر تکون داد و تایید کرد ، میدونستم تو کونش عروسیه ، از اینکه یه فرصتی پیش بیاد و با بابام تنها بشه با دمش گردو میشکست ، کامبیز یکم اخم کرد اما چیزی نگفت ، بابام رفت و سها هم به جمعمون اضافه شد ، چند دقیقه که گذشت سها گفت تا حالا کسی رو ندیده بودم که اینقد خوب ریاضی درس بده و اینهمه نکته بلد باشه ، علی از تعریف سها به پهنای صورتش خندید و تشکر کرد ، سها با تعجب گفت نه والا تعریف نبود ، راستشو گفتم ، فکر میکردم خودم خیلی خوب یادم مونده و ریاضیم خیلی عالیه ، اما شما رو که دیدم فهمیدم در مقابل شما اندازه دانش آموز دبستانی هم ریاضی بلد نیستم .. ، علی سیاه اینبار دیگه تو ابرها سیر میکرد ، ساعت حدود چهار بود اما بابام هنوز هم بیدار نشده بود ، علی سیاه درس رو تعطیل کرد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش ، کامبیز و رویا جیک تو جیک شده بودن و شنیدم که کامبیز بهش میگفت فردا بعد از کلاس با هم بریم بیرون و رویا بلافاصله با سر تایید کرد ، میدونستم میخواد هر جوری شده زودتر از شر کامبیز خلاص بشه و خودشو به بابام برسونه ، کامبیز بهم نزدیک شد و گفت جون جفتمون ایندفعه اگه دیدی تصادف شده گازشو بگیر و فرار کن ... ، خندیدم ، گفت تا این قضایا تموم بشه من سکته میکنم ! ، گفتم نترس ! ، گفت باشه پس خواهشا بدون اینکه به من بگی هیچ کاری نکن ، قول میدی ؟ گفتم باشه بابا قول ! ، بعد گفتم راستی کامبیز یارو نمیاد بقیه ویدئو و تلوزیونها رو ببره ؟ کامبیز گفت خوب شد یادم انداختی ، صبح زنگش میزنم و هماهنگ میکنم که بیاد و ببره ، گفتم طلای خلیل رو هم باید بفروشیم ، کامبیز گفت اگر قرار شد یارو برامون پول بیاره طلا رو نگهدار و پولشو خودمون بهش میدیم .. ، گفتم باشه .. ، کامبیز و علی خداحافظی کردن و رفتن ....
    رویا این پا و اون پا میکرد که خودشو برسونه به بابام اما جلوی سها روش نمیشد ، بهش نزدیک شدم و گفتم من سر سها رو گرم میکنم تو با خیال راحت برو پیش بابام ، از خوشحالی سرخ شد و لپمو بوسید ... ، دست سها رو گرفتم و گفتم بیا خونه رو نشونت بدم .. ، سها یکم تردید داشت ولی از جاش بلند شد ، گفتم بیا بریم تو حیاط .. ، دستشو گرفتم و با هم رفتیم توی حیاط شروع کرد به تعریف کردن .. ، از درختها و استخر و ... دوباره برش گردوندم توی خونه ، رویا ناپدید شده بود ، با سها وارد آشپزخونه شدم و به سارا گفتم تو دیگه برو ، میدونم نگران آقا رضا هستی ، خندید و تشکر کرد ، از توی انباری یه دونه کاندوم احتیاطا برداشتم و توی جیبم گذاشتم بعد با سها از آشپزخونه بیرون اومدیم ، با خنده گفت همیشه همینطوری لباس میپوشه ؟ گفتم این لباس فرم اینجاست ... ، خندید و گفت اوه .. ، گفتم صاحب قبلی اینجا خیلی به خودش میرسیده ، سها خندید .. ، گفتم بیا بریم یه جایی رو نشونت بدم ، نگاهی به اطراف انداخت و گفت رویا خانم کجاست ؟ گفتم احتمال زیاد اونهم رفته تو اون یکی اتاق خوابیده از بعد از ظهر داشت خمیازه میکشید ، دستشو کشیدم و بردمش سمت زیرزمین .. ، با دیدن زیرزمین دهنش از حیرت باز موند ، همونطوری که به سقف روشن زیرزمین و مجسمه اطلس خیره مونده بود دستمو بردم وسط پاهاش ، یهو چشماش گرد شد و از آسمون به زمین اومد و گفت نکن آقا حمید یه وقت مهندس میاد ... ، گفتم بابام مشروب خورده و حداقل دو ساعت دیگه میخوابه ، به اضافه اینکه اگه بخواد بیاد تو زیرزمین صدای پاهاش میاد و ما زودتر متوجه میشیم ، بعدشم من فقط میخوام ببینم بالاخره بعد از زایمان شکمت چه شکلی شده ، لبخند زد ، با سرعت دکمه های مانتوش رو باز کردم و بلوزشو بالا زدم و به شکمش که بزور توی شلوار چپونده بود دست کشیدم ، هنوز هم خیلی برجسته بود ، با دست دستمو گرفت و گفت دیدی دیگه ... ، گفتم نه بابا قایمش کردی تو شلوار ، بعد هم با سرعت دکمه شلوارشو باز کردم و زیپشو پایین کشیدم ، شکمش برجسته اش که بزور توی شلوار چپونده بود تقریبا پرت شد بیرون ! ، خندیدم و گفتم تو که انگار هنوز نزاییدی ! ، خندید و گفت خیلی بهتر شده ، دو سه ماه دیگه فک کنم کلا جمع بشه ، یه شورت زرد و صورتی نخی با زمینه سفید پاش بود وقتی میخواستم شورتشو پایین بکشم دستمو گرفت و خیلی تقلا کرد که نزاره ، اما زورش بهم نرسید ، گفتم میخوام ببینم بالاخره دیدیش که موهاشو اصلاح کنی یا نه ... ، خندید و گفت آره خوب ... ، یکم میترسیدم که هنوز بو بده ، شورتشو پایین کشیدم و دیدم که بله ... ، حسابی سر و سامون داده و صاف کرده ، با دیدن چاک کسش حسابی راست کردم ، سرمو به کسش نزدیک کردم و با احتیاط بو کشیدم ، خوشبختانه از اون بوی ترشیدگی هم دیگه خبری نبود ، با دست کسشو لمس کردم با عجله دو طرف شورتشو گرفت و گفت باشه دیگه دیدی .. ، بسه ... ، دستشو گرفتم و وادارش کردم از روی شلوارک کیر راستمو لمس کنه .. ، با ترس گفت این دیگه چیه .. ، گفتم این چیزیه که تو الان میخوای بخوابونیش ، گفت نه تورو خدا ، مهندس میاد ... ، شلوارکمو پایین کشیدم و کیر راستم رو به رونش چسبوندم و گفتم مهندس الان نمیاد ... ، بعد کشوندمش به سمت تخت و در همون حال گفتم فقط چند دقیقه طول میکشه .. ، التماس میکرد که بیخیال بشم ، اما اینقد تحریک شده بودم که دیگه راه برگشت نداشتم ، به تخت که رسیدیم دولاش کردم و دستهاش رو گذاشتم روی تخت ، رفتم پشت سرش و مانتوش رو بالا انداختم ، یکم بیشتر شلوارش با شورتش رو پایین کشیدم و کون سفیدشو قلنبه کردم سمت خودم ، از پشت دست کشیدم به کسش ، خیس خیس بود ، گفتم ناقلا هی نکن نکن اما داری کیف میکنیا .. ، گفت نکن آقا حمید مهندس میاد آبروم میره .. ، گفتم بیخیال سها دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه .. ، گفت توروخدا نریزی تو .. ، گفتم کاندوم میزارم ، بعد هم دست کردم توی جیبمو کاندومو بیرون کشیدم .. ، کاندوم چرب و لوبریکانت دار ، دادم دستشو گفتم بکش روش !! ، سها چک و چیلشو هم کشید ، گفتم خوب پس بدون کاندوم میکنم ! ، گفت نه نه .. ، بعد هم کاندوم رو از دستم قاب زد ، کیرمو بهش نزدیک کردم ، کاندوم رو به کیرم نزدیک کرد ، گفتم اینطوری نیست که اول باید با دهن خیسش کنی ! ، نگاهی به من انداخت و بعد دهنشو به کیرم نزدیک کرد ، نوکشو خیس کرد ، سرشو گرفتم و کیرمو تا ته توی دهنش فرو کردم ، با حالت عق زدن بلند شد ، گفتم یالا دیگه سها خودتو لوس نکن یکم ساک بزن دیگه .. ، گفت آخه ... ، گفتم آخه نداره بجنب .. ، با دستهاش تخمام رو توی دستش گرفت و شروع کرد به ساک زدن ، گفتم شیطون خوب واردیا رو نمیکنی ! ، بدون اینکه جوابمو بده با شدت و حدت بیشتری شروع به مکیدن کیرم کرد ، آسمونها رو سیر میکردم ، کیرمو از تو دهنش بیرون کشیدم و گفتم یه سوال میپرسم درست جواب بده ، نگاهم کرد ، گفتم کیر مرتضی به اندازه هیکلش بزرگ هست ؟ خندید .. گفتم راستشو بگو .. ، گفت نه .. ، از مال شما یکم هم کوچیکتره !! ، گفتم به با اون هیکل و قد و بالا فک میکردم باید کیرش به کلفتی بازوی من باشه ! ، سها خندید و انگشت اشاره و شصتش رو باز کرد و بهم نشون داد ، با تعجب گفتم این دیگه چیه ؟ خندید و گفت این رابطه قد و طول آلته !! ، قاه قاه خندیدم ، سها ادامه داد هر کی قدش اندازه این انگشت اشاره بلند باشه معامله اش به کوتاهی انگشت شصته ، هر کی قد و قواره اش به اندازه انگشت شصت باشه آلتش به درازی انگشت اشاره است !! ، خنده ام بند نمیومد ، گفتم حالا من قدم کوتاهه ؟ گفت به نسبت سنت آره !! ، گفتم پس به همون نسبت کیرم درازه دیگه .. ، بعد هم گرفتمش سمت سها و گفتم خوشم اومد ، حالا بخورش ، دهنشو باز کرد و مشغول مکیدن شد .. ، وقتی حسابی کیرمو خورد سرشو بلند کردم و دوباره کاندومو دادم دستش حسابی وارد بود و سریع کاندوم رو روی کیرم کشید و بعد هم با آب دهن خیسش کرد ، گفت تورو خدا بجنب میترسم مهندس بیاد .. ، گفتم صد بار گفتم مهندس حالا حالاها میخوابه ، بعد هم دوباره رفتم و پشتش موضع گرفتم ، کیرمو با آب کسش خیس کردم و محکم فرو کردم تو کسش آه و ناله اش بلند شد ، زود فهمیدم که هر چی محکمتر میکنم بیشتر حال میکنه ، خودم هم که نصف احساسمو با وجود کاندوم از دست داده بودم و مجبور بودم هی محکمتر بکنم تا بالاخره حس کنم کیرم تو یه جایی عقب و جلو میشه .. ، محکم و محکمتر میکردمش ، آه و ناله هاش بلند شده بود و انگار دیگه اهمیت نمیداد که مهندس صداشو بشنوه ! ، یهو با یه صدای بلند از حال رفت ، فهمیدم ارضا شده ، گفتم چقد زود ولو شدی ، گفت تو هم بیا دیگه .. ، گفتم باشه سعی میکنم .. و بعد شروع کردم به تلنبه زدن ، کیرمو هی بیرون میکشیدم و تا ته میکردم توی کسش ، خیلی حال میداد و کم مونده بود ارضا بشم ، دفعه آخری که کیرمو بیرون کشیدم و دوباره فرو کردم یه جیغ زد کونشو تنگ کرد حس کردم کسش خیلی تنگ شده ، سرشو به سمتم چرخوند و گفت اشتباهی کردی ! ، گفتم عجب اشتباه لذت بخشی بود ، حالا که اینطوره یه چند دقیقه همینطوری اشتباهی میکنم چون خیلی حال میده ، با اینکه معلوم بود یکم درد داره از حرف من خنده اش گرفت و یکم پاهاشو از هم باز کرد و گفت فقط تورو خدا زود تمومش کن .. ، لپهای کونش رو توی دستم گرفتم و شروع کردم توی کونش تلنبه زدن ، آخی ... ، چقد حال میداد ، حتی با وجود کاندوم هم معلوم بود کونش چقد تنگه .. ، با کف دست محکم به کونش ضربه زدم که جای پنج تا انگشتم روی کونش موند و بعد با شدت بیشتری توی کونش تلنبه زدم ، جیغهای کوتاه میکشید ، بالاخره حس کردم موقع ارضا شدنمه ، دو سه تا تلنبه دیگه زدم و بعد کیرمو بیرون کشیدم و کاندوم رو از روش در آوردم چرخید سمت من و کمکم کرد کیرمو توی دستش گرفت و با دو سه تا تکون محکم برام جق زد آبم با شدت بیرون پاشید ، زود جاخالی داد که آبم روی لباسش نپاشه ، اما این باعث شد آبم ریخت و فرش روی تخت رو کثیف کرد ، چند تا تکون دیگه به کیرم داد و بقیه آبمو در آورد .. ، بعد هم خندید و گفت کرمتو ریختی ها آقا حمید ، خم شدم و ماچش کردم و گفتم خیلی حال داد سها جون ، بعد با خنده گفتم لباست هنوز تنته ها .. ، خندید و شلوار و شورتشو بالا کشید و سعی کرد لباسشو مرتب کنه ، بعد هم از روی تخت دستمال کاغذی برداشت و آب منو از روی تخت و روی زمین پاک کرد و توی سطل انداخت و نشست رو مبل ، منهم شورتمو از روی زمین پیدا کردم و بعدش شلوارکمو برداشتم و هر دو رو پوشیدم و کنارش ولو شدم ، گفتم خیلی کیف داد ، با یکم ناراحتی گفت پس چرا مهندس بیدار نمیشه نگران روزبه هستم ، گفتم روزبه ؟ گفت پسرم دیگه ... ، گفتم اوه راستی کجاست ؟ گفت کارخونه ، پیش حلیمه زن کریم آقاست ، گفتم مگه نگفتی دختر میشه ، گفت هر کی منو دیده بود گفته بود دختره ، غیر از مرتضی که میگفت پسره ، گفتم مگه شیرش نمیدی ؟ گفت نه شیر خشک میخوره ، گفتم پس مشکلی نیست که .. ، گفت مادر نشدی بفهمی من چی میگم ، از صبح بچمو ندیدم .. ، خواستم بحثو عوض کنم همونطوری که ولو شده بودم و سقف رو نگاه میکردم گفتم سها عجب کونی داری ... ! ، همونطوری که تو فکر خودش بود گفت آره مهندس هم میگه ... ، با صدای قهقهه من به خودش اومد و دستپاچه گفت نه ... ، منظورم اون نبود ... ، قهقهه ام بند نمیومد .. ، گفتم ولش کن بابا منظورت هر چی که بود عیب نداره ، به من چه .. ، راستی علی چطوره ؟ ساکت شد و گفت دیگه نمیذارم سمتم بیاد آدم بی شخصیت و سو استفاده کنیه .... ، گفتم حالا راست میگفت ؟ روزبه پسر اونه ؟ گفت خدا نکنه .. ، همیشه مواظب بودم اتفاقی نیفته ، روزبه هم کپیه باباشه ماشالا وقتی دنیا اومد دو برابر معمول هیکل داشت وقتی طبیعی زاییدم هر کی بچه رو دید گفت ماشالا به طاقتت !! ، خندیدم ، دست کشیدم به شکم بر آمده اش و گفتم از این شکم که بعد از دو سه ماه هنوز اینقد بر آمده است معلومه چه بچه غولی توش بوده ، خندید .. ، صدای بابام که سها رو صدا میکرد توی زیرزمین شنیده شد ، با سها به سمت پله ها رفتیم و داد زدم بابا این پایینیم .. ! ، رنگ و روی بابام وا شده بود و از حال و روز رویا هم که دیگه نیازی نیست چیزی بگم ، چنان شاد بود که نگو و نپرس ، با خودم گفتم مگه کیر بابام چی داره که مال من و کامبیز نداره ، یه بار که بابام میده انگار دنیا رو بهش دادن !! ، گفتم اومدم پایین که زیرزمین رو به سها نشون بدم ، لبخند بابام نشون میداد که مطمئنه که وقتی تخم و ترکه اش میخواد زیرزمین رو به یه زن نشون بده معنیش چیه ! ، گفت باشه .. ، بعد رو به سها گفت خوب زود باش بریم ، من دوباره باید این راهو برگردم ! ، سها گفت من با اجازه یه دستشویی برم و بعد بریم ! ، بابام با دست در دستشویی رو به سها نشون داد ، رویا رفت تو اتاق که وسایلشو برداره ، فرصت مناسب دونستم و دست کردم توی کیفم و کارت آقای سامان رو در آوردم و دادم به بابام و گفتم این کارت ویزیت وکیلی هست که قراره چکهای مادر سهیلا رو از نزول خوره بگیره ، اگه میشه زنگ بزنید و باهاش هماهنگ کنید و بهش پول بدید .. ، بابام نگاهی به کارت انداخت و گفت خوب کردید وکیل گرفتید ، چقد باهاش طی کردید ؟ گفتم این بابای همکلاسی سهیلاست ، اصلا نمیخواست پول بگیره اما بعد راضیش کردیم و گفت اگه کار به دادگاه نکشه سه هزار تومن ، اگه دادگاه رفتیم هفت تومن اضافه میشه ، بابام گفت مفته .. ، خوب گفته ، بعد کارت رو توی جیبش گذاشت ، بعد رو به من کرد و گفت به مامانت بگو که رویا با منه نگران نباشه ، میرم سها رو میرسونم به ماشینهای خطی دماوند و براش یه دربست میگیرم و برمیگردم خونه ، اگه یکم دیر شد نگران نشه ، رویا با کیف توی دستش برگشت قیافه شادش دیدنی بود ، کسشو داده بود و الان هم میخواست با بابام بره دماوند و برگرده ، احتمالا تو تمام طول راه برگشت دهنش پر بود ! ، گفتم چشم ، تنها که شدم گوشی رو برداشتم و اول به مامانم زنگ زدم .. ، حال و احوال کردم و بهش گفتم که رویا و بابام احتمالا دیر میرسن .. ، مامانم گفت خوب پاشو بیا شامتو بخور و برو .. ، پیاده که نیستی ..، یاد شبی افتادم که میخواستم برم شام بخورم و برگردم و بعد دزدیده شدم و فوری به مامانم گفتم نه دیگه همینجا دو تا سوسیس سرخ میکنم و میخورم .. ، یکم درس میخونم و بعدش میخوابم .. ، معلوم بود اصلا راضی نیست اما باهام یکی به دو نکرد ، تلفن رو قطع کردم و تصمیم گرفتم همون کاری رو بکنم که به مامانم گفته بودم ، رفتم توی آشپزخونه و از توی یخچال یکی دو تا سوسیس بیرون آوردم ، اوایل انقلاب فقط یه جور سوسیس تولید میشد ، سوسیس آلمانی ... ! ، که الان به گربه هم بدی نمیخوره .. ، باور کنید جدی میگم یه سوسیس آلمانی رو باز کنید و بزارید جلوی گربه اینقد توش ات و آشغال ریختن که گربه اصلا بوی گوشت رو توش تشخیص نمیده و امکان نداره بخورتش ، اما اونوقتها از بس هیچی پیدا نمیشد ما این آشغالها رو با لذت میخوردیم ! ، روغن جامد رو توی ماهیتابه ریختم و گذاشتم روی گاز که آب بشه و بتونم سوسیس رو توش سرخ کنم ، یهو صدای خلیل رو شنیدم که من رو صدا میزنه ، گفتم بیا تو آشپزخونه ... ، اومد و از قیافه اش فهمیدم که طوری شده ، گفتم چیه آقا خلیل ؟ گفت سرهنگ زنگ زد .. ، گفتم خوب .. گفت بهش گفتم که کلید رو پیدا کردم و میزشان سر جاشه اما هر چی گشتیم میز زیر تلوزیون و قفسه مشروب را پیدا نکردیم ... ، گفتیم از شما پرسیدیم ... ، همون لحظه تلفن زنگ خورد ، خلیل هول شد و گفت خودشه ... ، گفتم کی ؟ گفت سرهنگه ... گفتم چیکار داره ؟ تند و تند گفت ما بهشان گفتیم شما فروختید به سمسار گفتند خودشان به شما زنگ میزنن ... ، گفتم باشه حالا هول نکن .. ، گوشی رو برداشتم و گفتم الو ... ، صدای سرهنگ ترابی با تاخیر و خیلی ضعیف توی گوشی شنیده شد که گفت سلام .. ، منم با اینکه میدونستم اون پشت خطه و صدای ضعیفش هم بهم میفهموند که ایران نیست باز یکم دست و پام رو گم کردم و گفتم بفرمایید ... ، شما ؟؟ گفت سلام آقا حمید من سرهنگ ترابی هستم ... ، یکم مکث کردم و گفتم سلام ، خوبید شما ؟ برگشتید آمریکا ؟ گفت بله زنگ زدم بخاطر اونشب که با من همکاری کردید ازتون تشکر کنم ، گفتم خواهش میکنم منم بابت شکلاتهای خوشمزه ای که برامون گذاشته بودید ممنونم .. ، یکم فک کرد و بعد فهمید منظورم از شکلات چیه .. ، قاه قاه خندید و گفت امیدوارم مزه اش خوب بوده باشه .. ، گفتم مزه اش عالی بود جناب سرهنگ ، گفت از شادی و سوگل چه خبر ؟ خوبن ؟ با مادرشون صحبت کردم ولی از خودشون خبر ندارم ، گفتم والا من غیر از اونشب فقط یه بار دیگه شادی رو دیدم که خوب بود ، شادی با دوست من کامبیز دوسته که الان اینجا نیست .. ، گفت باشه .. ، بعد یهو گفت راستی .. ، من یه میز تلوزیون ایتالیایی و یه قفسه مشروب هندی داشتم که یادگار پدرم بود .. ، خواستم ببینم اگه لازمش ندارید ازتون بخرمش میخواستم به خواهرم که مشهد زندگی میکنه بگم بیاد ازتون بگیردش .. ، گفتم اوه شرمنده کاش زودتر گفته بودید ، هفته قبل یه سمسار آوردیم خونه ، چند قلم از وسیله ها رو برد دو تاش هم همین دو تا بود .. ، ببخشید بخدا نمیدونستم وگرنه نمیفروختم ، من بابت این دو تا به دو سه قلم دیگه چهل و پنج هزار تومن از سمساره پول گرفتم ، البته مطمئنم خیلی بیشتر میارزید .. ، سرهنگ معلوم بود حسابی ناراحته ، هول کرده بود و از لحنش میشد فهمید .. ، گفتم میشه لطفا شماره سمسار رو بهم بدید ؟ گفتم بله .. ، فقط الان پیشم نیست ، فردا عصر بهم زنگ بزنید خدمتتون عرض میکنم .. ، گفت میشه یکم زودتر پیدا کنید ؟ چون میترسم اونهم بفروشدشون و دیگه نتونم پیداشون کنم .. ، گفتم چشم ... فردا صبح پیدا میکنم شما ظهر تماس بگیرید بهتون بدم .. ، تشکر کرد و بعد تلفن رو قطع کرد .. ، به خلیل که از قیافه اش معلوم بود حسابی ترسیده گفتم تو واسه چی میترسی ؟ یارو آمریکاست .. ، گفت اگر شما هم چیزهایی رو که من تو این خونه دیدم دیده بودید والا بیشتر از من هول میکردید .. ، گفتم خوب باشه حالا ، پاشو برو ، این یارو پول زیاد داره یکم تلکه اش میکنیم و بعد میزشو بهش میدیم .. ، گفت آقا کاش همین الان میگفتید پول میخواید سرهنگ وقتی چیزی رو میخواد به پولش نگاه نمیکنه ... ، گفتم نه تو نمیدونی فعلا برو .. ، خلیل پاشد و رفت و من دوباره زیر ماهیتابه رو روشن کردم و مغزم حسابی درگیر افکار مختلف شد ....

  50. #200
    یک تابستان رویایی فصل ششم قسمت سی ام ( میز عجیب 4)



    شکمم که سیر شد تازه مغزم یکم باز شد و تونستم فکرهام رو متمرکز کنم ، با خودم گفتم به سهیلا یه زنگ بزنم و ببینم چیکار کرده .. ، فردا جمعه است ، فردا که هیچی اما یادم باشه شنبه به آزی جون زنگ بزنم ، آخ راستی حتما باید با این یارو سمساره هم صحبت کنم ، چون دنبال آدم خارکسه میگشتم فک کردم بهتره با مصباح صحبت کنم هم کامبیز با خواهرزاده اش رفیق شده بود و هم خود مصباح بدرد نقشه من میخورد ، گشتم و کارت ویزیتشو پیدا کردم و دم دست گذاشتم ، با خودم گفتم توی این هفته یه شب هماهنگ کنم که یه شام با حضور خاله پری و نسرین و شوهرهاشون خیلی میچسبه ، با یاد آوری پاهای خوشگل و خوشتراش نسرین توی اون جورابهای کیر راست کن و سینه های درشت و خوشگل و پر شیر خاله پری کیرم مثل چوب راست وایساد دلم میخواست عین گرگی که به گله میزنه بپرم وسط و جلوی شوهرهای بیغیرتشون زنهاشون رو با کیر راستم سلاخی کنم .. ، واااای ... ، آخی .. تو ذهنم فک میکردم مهدی مثل چوپان میمونه و علی سیاه سگشه .. ، دو تا هم کس پروار ... ، وای خدا ... دوباره دلم کس میخواست و حسابی راست کرده بودم .. انگار نه انگار که از سکسم با سها فقط دو سه ساعت میگذشت !!
    دستی به کیر راستم کشیدم و گفتم تو فعلا یکی دو روز منتظر بمون ، بعد گوشی تلفن رو برداشتم و شماره خونه سهیلا اینها رو گرفتم ، وقتی مامانش گوشی رو برداشت کلی تعجب کردم ، سلام کردم و گفتم حمید هستم ، گفت حمید آقا الهی قربونت برم مادر .. ، از لحظه ای که سهیلا بهم گفته تا الان دارم هر دقیقه دعات میکنم ، تا حالا ده بار بیشتر به نیت تو نماز خوندم ! ، با خودم فکر کردم بعد از ماساژ به مشتریهات برام نماز خوندی یا بعدش ؟ بعد هم تو دلم کلی خندیدم .. ، گفتم خواهش میکنم .. ، سهیلا هست ؟ گفت آره مادر الان صداش میکنم ، همیشه وقتی مامان وحید رو بخاطر میاوردم قیافه اش عبوس و درهم بود و حتی یه لبخند هم زورکی میزد ، اما اینقد خوشحال بود که انگار یه آدم دیگه شده بود .. ، سهیلا گوشی رو برداشت و گفت سلام حمید جون خوبی ؟ گفتم آره ممنون ، گفت دیدی مامانمو ؟؟ ده سال میشد که اینقد خوشحال ندیده بودمش ، گفتم آخی .. ، گفت شنبه صبح میره پیش آقای سامان ، گفتم منم کارت سامان رو دادم به بابام که واسه پول باهاش هماهنگ کنه .. ، سهیلا گفت دستت درد نکنه عزیزم .. ، گفتم فدات .. ، راستی .. ؟ گفت جونم ؟؟ گفتم پولهای خودت که جمع کرده بودی که دست نخورده ؟؟ گفت نه .. ، گفتم برو دوباره شورت و سوتین بخر که از وقتی تو گرفتار شدی چند نفر لنگ شدن !! ، با خنده گفت روی چشمم ، گفتم به وحید هم بگو دوباره بساطشو راه بندازه ، چند تا فیلم هم خودم براش میارم ، گفت قربونت برم حمید جون .. ، بعد با یکم تردید گفت میخوای شب بیام پیشت ؟؟ خیلی دلم کس میخواست ، با اون فکرهایی که کرده بودم و نقشه هایی که کشیده بودم حسابی راست کرده بودم و میدونستم راحت خوابم نمیبره ، گفتم میتونی آژانس بگیری و بیای ؟؟ گفت تو جون بخواه عزیزم ، بعد هم آدرس خونه رو دوباره باهام چک کرد و تلفن رو قطع کرد ..
    توی رختخواب راحت افتاده بودم و به کیرم وعده دادم که الان یه کس داغ میاد ! ، یهو یاد هفت تیر افتادم ، از جام پریدم و رفتم سراغ گلدون سنگین و با زحمت از جاش تکونش دادم ، موزاییک لق رو با نوک انگشت به سختی از جاش بلند کردم و چشمم به جمالش روشن شد ، این چه حس لذت بخشیه که وقتی همچین چیزی رو توی دستت میگیری وجودت رو در بر میگیره ؟ یه حس قدرت و لذت ، هفت تیر رو از توی غلافش بیرون کشیدم و سنگینیش رو توی دستم حس کردم ، بالا آوردمش و نشونه رفتم سمت تلوزیون و تو خیالم اون مردیکه چاقالو رو تصور کردم که الان جلومه و یه تیر تو مغزش خالی کردم .. ، بعد به این فکر کردم که اگه واقعا کشته بودمش و الان مغزش پاشیده شده بود بیرون خیلی بهم حال میداد ؟ هفت تیر رو توی دستم چرخوندم و با خودم گفتم من اینکاره نیستم !! ، اما واسه ترسوندن ملت خوب چیزی بود ، ضامنش رو زدم و خشاب پرید بیرون ، پر بود ، گلنگدن رو کشیدم و یه تیر هم از توی لوله بیرون پرید ، ترسیدم و گفتم خوب شد ماشه رو نکشیدم ، وگرنه شلیک میشد .. ، مردیکه تفنگ رو آماده شلیک قایم کرده بود ... ، تفنگ خالی رو دوباره به سمت تلوزیون گرفتم و چکوندم ... تیک ک ک ... دوباره قیافه اون حسن عوضی رو مجسم کردم که داره التماسم میکنه .... ، یاد یه چیزی افتادم ، تفنگ رو سر جاش گذاشتم و گلوله اضافی رو هم کنارش انداختم و موزاییک رو سر جاش برگردوندم .. ، رفتم سراغ کپی هایی که گرفته بودم و شروع کردم به خوندن اسامی ، جز کسایی که قبلا شنیده بودم کسی رو نمیشناختم .. ، خانواده ناتاشا رو به اسم همایون درج کرده بودن و سطح دسترسی همشون یک و دو بود ... ، دنبال اسم اون حسن میگشتم ، میخواستم ببینم فامیلش چیه و چیکاره است .. ، دو تا حسن پیدا کردم ، یکیشون حسن پاکزاد که تو شرحش نوشته بودن ارتشبد شاهنشاهی ... ، با خودم گفتم اون مردک با اون شکم گنده اش هر چی بود ارتشی نبود ، شاه به قیافه و هیکل ارتشی هاش خیلی اهمیت میداد ، هیچ ژنرال و ارتشبدی رو سراغ نداشتم که شکم گنده داشته باشه .. ، با اون دندونهای طلا ... ، نه ... ، اون مردک ارتشی نبود ، یه حسن دیگه پیدا کردم ، حسن فروغی ... ، سطح دسترسی سه ! ، با خودم تکرار کردم فروغی ... ، این فامیل زیاد به گوشم خورده بود ، زمان شاه خانواده با نفوذی بودن ، با خودم گفتم دیگه هیچ حسنی تو این دفتر نیست ، احتمالا باید خودش باشه .. ، تو شرحش چیز زیادی ننوشته بودن جز اینکه ملاک بزرگی هست و مسئول تشریفات شاهنشاهی بوده با خودم گفتم احتمالا خودشه ، کسی که تو زمان انقلاب هم اینقد به شکل و شمایل خودش برسه و با کت و شلوار و کراوات مرتب بره آدم دزدی ... ، با اون دندونهای طلا .. ، اینکه بقول خودش تو تیلیویزیون نشونش داده بودن ... ، با خودم گفتم خود خرشه ..، گفتم اینو کمیته ای ها پیدا کنن امونش نمیدن ، خلخالی در دم حکم اعدامشو میده .. ، فقط اگه جاشو پیدا میکردم کثافتو لو میدادم و انتقام کتکهایی رو که خورده بودم سپاهی ها ازش میگرفتن .. ، دندونهام رو از خشم به هم ساییدم .. ، توی اسامی دنبال اسم ناتاشا گشتم اما پیداش نکردم ، نه ناتاشا فرهی و نه ناتاشا همایون ... ، اسم باباش بود ، علی همایون ، سطح دسترسی یک ... ، اما اسم ناتاشا نبود .. ، بعد چشمم به اسم منوچهر ترابی افتاد .. ، سطح دسترسی یک ! ، با عجله صفحات رو ورق زدم با خودم فکر میکردم تو همچین انجمنی از افراد نخبه و با نفوذ که یکی مثل رییس تشریفات شاهنشاهی که مقام بالایی داشته سطح دسترسی اش سه بوده چرا یه سرهنگ پیزوری باید سطح دسترسی یک داشته باشه و قسمت بزرگی از ثروت مجموعه در اختیارش باشه و همچین دفترچه با ارزشی رو داشته باشه ... ، البته مطمئن بودم این دفترچه رو خودش درست کرده و چیزهایی که توش نوشته اطلاعاتی هست که خودش بدست آورده ، چون همه کتابچه با یه دستخط نوشته شده بود و بعضی جاها وقتی اطلاعات بیشتری بدست آورده بود اطلاعات قبلی رو خط زده بود ... ، جلوی اسم خودش نوشته بود صفحه دویست ..! ، با سرعت کپی ها رو ورق زدم ، شرح حال افراد تو صفحه صدو سی تموم میشد و بعدش تمام ورقها سفید بود ، البته من وقتی کپی میگرفتم حتی ورقهای سفید دفترچه رو هم کپی گرفته بودم ، اما با کمال تعجب دیدم که صفحه دویست خالی نیست !!
    صدای آیفون بلند شد ، به کیرم نوید دادم که مجبور نیست دو سه روز صبر کنه ، لبهام به خنده وا شد و کپی های دفترچه رو با عجله جمع کردم و پشت و رو گذاشتم تو کمد ... ، آیفون رو برداشتم ، سهیلا گفت منم حمید جون .. ، در رو زدم و منتظر موندم ، توی نور کم چراغ سقفی دیدم که یه زن چادری اومد تو .. ، خندیدم اما با دیدن زن چادری دوم کف کردم .. ، با دقت نگاه کردم اولی سهیلا بود اما دومی رو نمیشناختم ، سریع به لباسهام نگاهی انداختم ، یه تیشرت و شلوارک ، طبق معمول .. ، با خودم گفتم خوبه بابا .. ، بزار ببینم با کی اومده ، وقتی اومدن تو سهیلا باهام روبوسی کرد ، یه چیزی توش عجیب بنظر میومد ، دقت کردم ، سهیلا معمولا یا آرایش نمیکرد یا خیلی کم آرایش میکرد .. ، اما اونشب حسابی به خودش مالیده بود .. ، خندید و گفت این دوست و همکلاسیم ژاله است .. ، به ژاله نگاه کردم و دستمو با تردید به سمتش دراز کردم ، معمولا آدم با زن چادری دست نمیده ، اما این زن چادری با سهیلا اومده بود ، ژاله دستشو از زیر چادر بیرون آورد و باهام دست داد ، چشمای درشت و خوشگلی داشت و صورتش یکم کشیده بود ، لبهاش رو حسابی با رژ لب قرمز کرده بود ، سهیلا گفت حمید جون ژاله آرایشگر هم هست .. ، تو که زنگ زدی خونه ما بود ، این شد که با هم اومدیم ! ، یواشکی دستی به کیر خوابیده ام کشیدم و با خودم گفتم فک کنم کیرم همون باید یکی دو روز صبر کنه ، امشب واسه این آشی گرم نمیشه ، احتمالا سهیلا اومده بود در مورد مامانش صحبت کنه ، واسه همین هم این دوست چادری اش رو آورده بود .. ، یکم اخمام توی هم رفت اما نذاشتم بفهمن ، گفتم من برم یه چایی بزارم ، سهیلا گفت حمید جون امشب دلم یکم مشروب میخواد ... ، میشه از اون مشروبی که اونروز آوردی کنار استخر یکم دیگه بهم بدی ؟ با تردید به سهیلا نگاه کردم و بعد یه نگاه به دوستش انداختم سهیلا گفت ژاله هم مثل خودمه ، به چادرش نگاه نکن ، اونهم باهامون مشروب میخوره .. ، خندیدم و گفتم باشه برید تو اتاق منم میرم و با مشروب برمیگردم .. ، سهیلا و ژاله به سمت اتاق راه افتادن و من به سمت آشپزخونه ... ، با شنیدن اینکه ژاله هم مشروب خوره یه کورسوی امیدی ته دلم روشن شده بود که شاید مست بشن و حمید کوچیکه امشب بی نصیب نمونه ..
    وقتی با سه تا گیلاس و شیشه مشروب در اتاق سرهنگ رو باز کردم و وارد شدم کم مونده بود گلاسها و شیشه مشروب از دستم بیفته .. ، سهیلا هفت قلم آرایش کرده بود و لباسهایی رو که خودم براش خریده بودم پوشیده بود و موهاش رو شینیون کرده بود و پشت سرش بسته بود و لبه تخت نشسته بود ، اینقد خوشگل و برازنده شده بود که از خوشحالی بی اختیار گفتم اوه .... ، بهم لبخند زد ، بعد به ژاله نگاه کردم که کنارش روی تخت نشسته بود و کیرم به سرعت برق شصت متر قد کشید ، یه لباس توری سکسی سفید کش چسب تن سکسی اش پوشیده بود و با جوراب شلواری سفید کنار سهیلا لبه تخت نشسته بود ، سینه های درشتش بدون سوتین از توی لباس توری چشمک میزدن ، موهای مشکیش حداقل یه متر بلندی داشت ، تا حالا مو به این بلندی ندیده بودم ، شلال کرده بود و پشت سرش ریخته بود روی تخت ، تازه معلوم شد که چقد خوشگل و خوش هیکله ، مثل برف میموند ، دوباره گفتم واو ... ، هر دوشون از اینکه اینطور من رو سورپرایز کرده بودن لبخند به لب داشتن .. ، با دست لرزون به هر کدومشون یه گیلاس دادم و بعد توی گیلاسهامون مشروب ریختم و شیشه مشروب رو کنار گذاشتم ، سهیلا گیلاسش رو به گیلاسم زد و به چشمام نگاه کرد و گفت به سلامتیه با معرفت ترین دوست دنیا .. . ، و بعد گیلاسشو سر کشید و لبش رو به لبم چسبوند و با حسرت مکید ..، دستمو دور کمرش انداختم و جلوی ژاله باهاش لب جانانه ای گرفتم ، سهیلا نشوندم بین خودش و ژاله و بعد صورت ژاله رو به سمتم چرخوند ، دیگه فهمیده بودم ژاله واسه چی اومده ، یه ثانیه مکث کردم اما بعد لبهای ژاله رو به لبم گرفتم و مکیدم ... ، معمولا از اینکه با یه زن جنده یا غریبه لب بگیرم حس خوبی بهم دست نمیده ، اما اونشب فرق داشت .. ، قیافه ژاله هم به جنده ها نمیخورد ، وقتی لبهای گوشتالوی ژاله رو میمکیدم حس کردم دو تا دست مشغول ور رفتن با کیر راستم هستن ، سهیلا دستشو برده بود توی شلوارکم و ژاله از روی شلوارک کیرمو میمالید ، خیلی بیشتر از اونی که منتظر بودم نصیبم شده بود ، عرش رو سیر میکردم و حال خودمو نمیفهمیدم ، سهیلا کیرمو از توی شلوارک بیرون کشید و مشغول ساک زدن شد ، با دست سینه های درشت ژاله رو از روی لباس تور مالیدم ، حالم از بد هم بدتر شد ، ژاله سر سهیلا رو از روی کیرم بلند کرد و گفت نوبت منه .. ، تو برو بالا ، سهیلا خندید و دوباره صورت خوشگلشو به صورتم نزدیک کرد و لبهام رو با دندون گزید .. ، دستمو بردم توی لباس خوشگلش و دنبال سینه گنده اش گشتم .. ، ژاله خیلی حرفه ای ساک میزد ، دامن سهیلا رو بالا زدم و از توی شورت توری سبز رنگ به کس قلنبه اش دست کشیدم ... ، آه کشید و خودشو بیشتر بهم چسبوند .. ، ژاله سرشو از روی کیرم بلند کرد و به سهیلا نگاه کرد ، لبخند زدن و هر کدوم یه دستشون رو روی سینه ام گذاشتن و خوابوندنم روی تخت سهیلا بلند شد و به ژاله نزدیک شد ، ژاله زیپ لباس سهیلا رو از پشت گرفت و پایین کشید .. ، کمر خوشگل و گوشتالوش با بند سوتین سبز رنگش معلوم شد ، لباس رو با یه حرکت از تنش خارج کرد و با شورت و سوتین سبز توری و جوراب نازک سبز جلوم وایساد و بعد خودشو پرت کرد روم ، لبهام رو تو لبهاش چفت کردم و با دستم کونشو توی شورت تور میمالیدم ، ژاله شلوارک و شورتمو از پام بیرون کشید ، وقتی وایساد تازه دیدم که شورت هم پاش نیست و چاک کس قلنبه اش از توی جوراب شلواری نازک و سفید کاملا معلومه در حالی که دوباره لبهای سهیلا رو میمکیدم دستمو به سمت لای پای ژاله جلو بردم .. ، رطوبت کس خیسش از جوراب شلواری بیرون زده بود و دستمو مرطوب کرد ، ژاله آه کشید و به سهیلا گفت بکش کنار نوبتیه .... ، سهیلا با خنده گفت امشب همش نوبت منه .. ، ژاله هلش داد کنار و گفت پس غلط کردی منو آوردی بعد هم تنشو به تنم چسبوند و کیرمو از توی دست سهیلا بیرون کشید ، یه وری شد و با پاهای سکسیش کیرمو گرفت و مالید ، حال خودمو نمیفهمیدم ، سینه سهیلا رو با یه دستم میمالیدم و رون سکسی ژاله رو با دست دیگه ام سهیلا شورت خودشو در آورد و بالای سرم وایساد ، بعد با دست کیرمو از لای پاهای ژاله بیرون کشید و روی کس خودش تنظیم کرد و نشست ، با یه آه بلند ازش استقبال کردم ، ژاله بلند شد و جوراب شلواری رو از روی کس و کون خودش پایین کشید و کونشو به سمتم گرفت ، دست دراز کردم و انگشتمو از پشت توی کسش فرو کردم ، جیغ زد و تشویقم کرد که ادامه بدم ، با دو انگشت اشاره و وسطی تا ته توی کسش فرو کردم و شروع کردم به مالیدن کسش ، با جیغ و داد بهم فهموند که خیلی داره حال میکنه ، سهیلا روی کیرم مینشست و پا میشد ، دستمو از کس ژاله بیرون کشیدم و بو کردم ، هیچ بوی بدی نداشت برای یه جنده زیادی تمیز بود ، کونشو کشیدم به سمت خودم و با زبون کسشو لیسیدم ، جیغ زد کونشو بیشتر به صورتم چسبوند ، سهیلا تو هر رفت و برگشت کیرمو تا خط تخمام توی کس خودش فرو میکرد ، اینقد حالم خوش بود که حتی به کاندوم فکر هم نکرده بودم .. ، وقتی سهیلا پاشد که جاشو به ژاله بده میخواستم بگم بزارید کاندوم بزارم اما با خودم گفتم ولش کن عیشم منقض میشه ، بزار شب خوبم خراب نشه .. ، ژاله نشست روی کیرم و لبخند زد ، بعد گفت اگه خواستی بیای بریز توش ... ، من قرص میخورم ... ، یاد نسرین و قرص خوردنش افتادم و لبخند زدم ، اما میدونستم این یکی راست میگه ... ، ژاله خودشو روی کیرم بالا و پایین میکرد ، به هیکل سکسی و پوست سفید براقش نگاه کردم و کس قلنبه اش رو دیدم که لبه هاش از هم باز شده بود و کیر راست منو توی خودش قایم کرده بود ، بهم لبخند میزد و بالا و پایین میرفت ، نفهمیدم کی نفسهام تند شد و به رون سکسی ژاله چنگ زدم و تمام آبمو با شدت توی کس قلنبه اش خالی کردم ... ، قبل از اینکه کاملا از حال برم بهش نگاه کردم ، میخندید و به کسش نگاه میکرد ، نگاهم رو پایین آوردم و به کیرم نگاه کردم که هنوز تا دسته توی کسش بود و هنوز هم عین سنگ میموند ، آبم آروم آروم از لبه های کسش بیرون ریخت و منم بی اختیار خندیدم و ولو شدم ... ، غرور حرفه ایم جریحه دار شده بود ، قبل از اینکه اون دو تا ارضا بشن من ارضا شده بودم ... ، به سهیلا نگاه کردم و گفتم ببخشید دست خودم نبود ، خندید و گفت جووون قربون آبت !! ، تو قبلا خودتو به من ثابت کردی ... ، بعد هم دستمال کاغذی رو به سمت ژاله دراز کرد و کنارم ولو شد ، ژاله چند تا دستمال برداشت و روی کسش گذاشت و بعد با یه حرکت سریع از روم بلند شد ، یه آه بلند کشیدم و با بیرون اومدن کیرم از کس ژاله بی اختیار نیم خیز شدم ، سهیلا خندید .. ، ژاله سریع کس و کون خودشو با دستمال خشک کرد و اونهم کنارمون ولو شد ، صورتمو بهش نزدیک کردم و بوسیدمش و ازش تشکر کردم ، سهیلا گفت ژاله خودش یه دوست پسر پولدار داره .. ، این چند وقته که من درگیر بودم خیلی بخاطر من غصه خورد ، امشب اومده بود تو خوشحالی ما شریک بشه ، وقتی فهمید میخوام بیام پیش تو منو آرایش کرد و بعد گفت منم میام ، گفتم امشب میرم پیش حمید که از خجالتش در بیام ، گفت که باشه .. ، با اینحال منم میام ... ، دیگه منم مخالفتی نکردم ، خلاصه اینها رو گفتم که بدونی ژاله جنده نیست ؛ امشب بخاطر من اینجاست ، دوباره ژاله رو بوسیدم و گفتم البته که خیلی از اینکه اومدی خوشحالم اما قبلا هم گفتم سهیلا هیچ بدهی به من نداره ، فقط رفاقته .. ، سهیلا دوباره لبهام رو بوسید و گفت بیا بریم حمامتو نشونش بده ، کلی تو راه از حمام اینجا تعریف کردم و دلش میخواد که ببینه .. ، خندیدم و گفتم البته .. ، بعد سه تایی لخت شدیم و رفتیم تو وان مرمر ....