Web Analytics
داستان سکسی یک تابستان رویایی - صفحه 3
صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 101 به 150 از 308

موضوع: داستان سکسی یک تابستان رویایی

  1. #101
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت پانزدهم




    دو سه روز از زمانی که بابام گفته بود سمت خونه ناتاشا پیدام نشه گذشته بود ..، با کامبیز روزها درس میخوندیم و بعد از ظهرها چند ساعت به کارهایی که دوست داشتیم مشغول میشدیم ...، یکی دو بار با ناتاشا صحبت کرده بودم اما چیزی در مورد آویر بهش نگفتم ...، اونم چیزی نمیدونست معلوم بود که آویر چیزی بهش نگفته ...، یه بار هم از بابام پرسیدم چه خبر که بهم گفت صبر کن ...، خوبیش به این بود که مطمئن بودم اگه کاری رو به بابام بسپرم و قبول کنه که انجام بده مطمئنا درست انجامش میداد ...، واسه همین به صبر کردنش میارزید که ببینم چطوری قراره خوار آویر گاییده بشه ...، فک میکردم احتمالا یکی دو تا از کارگرهای کارخونه رو میفرسته سراغش که ادبش کنن ..، منتظر بودم خبر کتک خوردنشو از ناتاشا بشنوم و دلم خنک بشه ..، سه شنبه شب بود که سرشام بابام گفت حمید جان صبح برنامه درس نزار ساعت 8 یه سر بریم تا خونه ای که خریدیم و بعد بیایم به بقیه درسهات برس مامانم اخماشو تو هم کرد و گفت ساعت نه تا یازده باید شیمی بخونه ...، گفتم مامان ساعتهاش رو جابجا میکنیم ..، شونه اش رو بالا انداخت و گفت برنامه خودته ...، گفتم حواسم هست ..، بزار ببینم رفت و برگشتمون چقد طول میکشه از ساعتهای استراحتم جبران میکنم ...، دوباره شونه اش رو بالا انداخت ..، ساعت هفت صبح بود که بابام اومد تو اتاقم و بیدارم کرد ..، گفت آماده شو زودتر بریم و بیایم که از درست نمونی حوصله اعصاب خوردی با مامانتو ندارم ..، زود لباس پوشیدم و آماده شدم ، وقتی بابام کنار دیوار بیمارستان پهلوی پارک کرد حسابی تعجب کردم ..، گفتم مگه نمیخوای بری خونه ارواح ؟؟ گفت نه ..، یه روز دیگه میریم اونجا امروز یه کار واجبتر داریم ..، با بابام از ماشین پیاده شدیم ..، بابام گفت یه لحظه اینجا صبر کن ..، بعد رفت توی نگهبانی بیمارستان و از پنجره دیدم که تلفن داخلی بیمارستان رو برداشت و یه زنگ زد ..، یکی دو دقیقه بعد دوباره اومد سراغم و گفت بریم ..، بعد از دور به در اورژانس اشاره کرد و ازم پرسید در اورژانس همینه ؟ گفتم آره ..، جلو افتاد و من پشت سرش وارد اورژانس بیمارستان شدیم ...، چند نفری توی اتاق انتظار نشسته بودن اما از هیاهوی همیشگی خبری نبود ..، فک کنم چون صبح زود بود هنوز شلوغ نشده بود ..، بابام مستقیم به سمت کانتر پذیرش رفت و با صدای بلندی که تقریبا تو تمام سالن اورژانس شنیده میشد تقریبا داد زد و گفت دکتر شمسی کیه ..؟؟ کجاست ؟؟ ...، پرستاری که پشت کانتر بود گفت دکتر تو اتاق معاینه هستن ..، چه خبره آقا چرا داد میزنید اینجا بیمارستانه ..، بابام گفت بهش بگید بیاد که من داد نزنم ...، پرستار هول هولکی از جاش پاشد ..، یکی دو تا پرستار دیگه هم پیداشون شد که یکیشون ناتاشا بود ..، ناتاشا وقتی اسم آویرو شنید اخماشو توی هم کرد اما معلوم بود تصمیم نداره دخالت کنه ..، اینقد حواسش به بابام بود که منو که اول اتاق پیش صندلیهای انتظار وایساده بودم اصلا ندید ..، چند نفری که توی اتاق انتظار بودن حواسشون به بابام بود که با اون کت و شلوار و قیافه مرتب منظم اتو کشیده چرا داره داد میزنه و چه اتفاقی افتاده ...، یه نفر دیگه که معلوم بود از کادر بیمارستانه و روپوش سفید تنش بود از در اورژانس وارد شد و یه گوشه وایساد ، یکی از پرستارها رفت و چند دقیقه بعد با آویر برگشت ...، همینکه آویر وارد شد بابام با همون لحن بد و صدای بلند گفت آویر شمسی تویی ؟؟ آویر گفت بله منم ..، شما ؟؟ ، بابام صداشو بالا برد و گفت اسم خودتو گذاشتی دکتر ..؟؟ برای یه نفر که نصف تو هم سن نداره چماق میکشی..؟ اینجا رو با کدوم گرمدره ای اشتباه گرفتی مردیکه ...؟؟، اسمش اینه که اومدی اینجا امین دردهای مردم باشی اونوقت با چماق زدی تو چونه پسر من ؟؟ ضعیف گیر آوردی ..؟ آویر کم کم متوجه شد که داستان چیه ..، ناتاشا هم با حیرت بابام رو نگاه میکرد و بالاخره منو هم که عین بچه یتیمها یه گوشه وایساده بودم دید ...، ناتاشا از پشت کانتر دوید سمت من و بهم گفت تورو زده ..؟؟ با سر گفتم آره ...، ناتاشا به آویر گفت خااااک بر سرت ...، من فکر میکردم مرد نیستی اما الان فهمیدم که اصلا آدم نیستی ..! ، آویر بلند گفت ما کوردیم ...، ما روی مسائل ناموسی خیلی حساسیم ...، بعد به بابام گفت اگه بچه شما تو کاری که بهش مربوط نبود خودشو قاطی نمیکرد و با نامزد من اینور و اونور نمیرفت مشکلی پیش نمیومد ...، کدوم مردیه که بتونه تماشا کنه یه الف بچه براش دسیسه کنه و نامزدش رو از دستش در بیاره ..، ما داشتیم با ناتاشا برای ازدواج برنامه ریزی میکردیم که این بچه فضول شما پیداش شد ...، من اگه کاری کردم فقط ترسوندمش که دفعه دیگه سراغ ناموس کسی نره ...!! ، یهو یه صدایی از بغل دستم با لحجه کردی خیلی غلیظ گفت ..، به به ...، چشممان روشن شد ...، بچه مان را به کی سپردیم ...، بارک الله دکتر ...، بارک الله ...، آویر به سمت صدا برگشت و با دیدن یه مرد نسبتا مسن با لباس کردی و چهره سوخته که یه دستار کردی هم به سرش بود عین گاوی که از دیدن کارد میترسه به خودش لرزید ..، ساکت شد و به تته پته افتاد ..، مرد مسن گفت آفرین به غیرتت ..، روی کردها رو سفید کردی ..، آبروی طایفه رو خریدی ...، خوب از نامزدت دفاع کردی ..، بژی آویر ..! ، بژی پیا !! ، بعد گفت میرم پیش بابات ببینم اونوقت که پا پیش گذاشت و دختر دسته گل منو برای تو گرفت حالا جواب منو بده ...، ببینم اومدی تهرون که درس بخانی و دکتری کنی و هی امروز و فردا میکنی که زن و بچه ات رو ببری پس بگو مشغول چه هستی نامزد تیهرانی پیدا کردی ...؟؟ ، بعد هم پشتشو کرد به آویر و رفت سمت در اورژانس که بیرون بره ...، آویر دوید سمتش که نزاره ..، همون لحظه یه نفر با لباس انتظامات از در اومد تو و به آویر گفت کی مزاحمتون شده دکتر ..؟؟ آویر من و بابام رو نشون داد و گفت اینارو بنداز بیرون ...، مامور انتظامات رفت سمت بابام و دست کرد توی جیبش و یه دست بند توی دستش گرفت ، گفت آقا خودتون باهام میاید یا بزور ببرمتون ؟؟ بابام کاملا خونسرد بود .. ، همون موقع مردی که با روپوش اومده بود و تا اونوقت ساکت بود به مامور انتظامات گفت کاری با این آقا نداشته باشید مشکلی نیست ....!! ، مامور انتظامات به سمت صاحب صدا برگشت و با دیدن مرد مسن خوش سیمایی که روپوش تنش بود گفت آه ...، آقای دکتر ...، چشم ..، آویر هم با دیدن اون دکتر دست و پاش شل شد و مونده بود دنبال پدر زنش بدوه یا جواب این یکی رو بده ..، بعد رو به مرد روپوش به تن گفت آخه دکتر ...، دکتر مسن گفت دکتر شمسی شما به مسائل خانوادگیتون رسیدگی کنید و بعد بیاید دفتر من ....، بعد به بابام نزدیک شد و گفت از اینکه از طرف کادر ما برای شما مشکلی ایجاد شد ازتون عذر خواهی میکنم ...، بابام سری تکون داد و گفت خواهش میکنم آقای دکتر شهاب ...، بعدا فهمیدم که دکتر شهاب رئیس بیمارستان بوده ...، ناتاشا که کنار من وایساده بود هنوز از شوک بیرون نیومده بود ...، بالاخره زبونش وا شد و رو به آویر گفت تو زن و بچه داشتی کثافت ...؟؟ اسم خودتو میذاری مرد ..؟؟ بعد رفت روی یه صندلی توی اتاق انتظار نشست و صورتشو با دستاش پوشوند .....، آویر مونده بود به کدوم گندش رسیدگی کنه ..، از یه طرف بابام و من بودیم ، از یه طرف پدر زنش که معلوم نیست از کجا پیداش شده بود ، از یه طرف ناتاشا که دیگه با این اوضاع تیر خلاص به رابطه اش زده بود ..و از یه طرف این رئیس بیمارستان که یهو از ناکجا آباد پیداش شده بود ...، یکی از پرستارها اومد کنار ناتاشا و نشست من هم با فاصله کنارشون وایساده بودم ..، پرستاره به ناتاشا گفت فرهی جون من که از روز اول بهت گفتم این چه جونوریه ...، ناتاشا سر تکون داد و گفت آره خیلیا بهم گفتن ...، حماقت خودم بود ..، فک میکردم آدمه ..، آویر دنبال اون مردی که لباس کردی تنش بود دوید و نزدیک در بیمارستان گرفتش و دستاشو میبوسید و گریه میکرد و عذر خواهی میکرد ..، از اون همه غرور دیگه خبری نبود ...، پیرمرد نگاهش به آسمون بود و آویر جلوش زانو زده بود و دستاش رو تو دستاش گرفته بود و التماس میکرد ...، دکتر شهاب به ناتاشا نزدیک شد و گفت این اتفاقات پیش میاد دخترم ، خودتو ناراحت نکن ..، نمیذارم بابات چیزی بفهمه ..، اگه بابات پرسید بگو چون صداقت نداشت بهم زدی ...، زیاد وارد جزئیات نشو منم چیزی بهش نمیگم ..، ناتاشا تشکر کرد ..، بعد بابام بهمون نزدیک شد و به ناتاشا گفت ببخشید خانم فرهی احیانا اون آقای علی فرهی که توی اتاق بازرگانی ایران و آلمانه با شما نسبتی نداره ...، اینو میپرسم چون حمید بهم گفته بود که پدرتون یکی از تجار قدیمیه ...، دکتر شهاب اینو که شنید زد زیر خنده و گفت بیا ..، آشنا هم پیدا کردی ...، ناتاشا هم لبخند زد، بعد هم دکتر شهاب به بابام گفت آره درسته ، علی از دوستای قدیمی منه ، بابام گفت پس سلام منو به ایشون برسونید ..، چند سال پیش سر واردات یه سری ماشین آلات از آلمان افتخار آشنایی با ایشون رو پیدا کردم ..، ناتاشا گفت خواهش میکنم ..، شما پدر حمید هستین ..؟ هول هولکی خودمو قاطی بحث کردم و گفتم آره ..، ببخشید اوضاع قاطی پاتی شد یادم رفت معرفی کنم ..، دکتر شهاب قبل از اینکه بره به ناتاشا گفت نگران نباش دکتر شمسی به آخر هفته نکشیده از اینجا میره ..، مطمئنا تو پرونده انضباطیش هم درج میکنم ، بعد عذر خواهی کرد و رفت ..، بابام رو به من گفت حمید جان میای بریم ..؟ من باید زودتر برم کارخونه ...، دلم میخواست پیش ناتاشا بمونم اما میدونستم که محل کارشه و زیاد مناسب نیست ..، واسه همین هم از ناتاشا خداحافظی کردم و رفتم ، تو کونم عروسی بود ، انتقامی که میخواستم از آویر بگیرم خیلی شدیدتر از اونی که تو فکر من بود انجام شده بود ..، دم در بیمارستان توی یه ایستگاه اتوبوس آویر هنوز به زبون کوردی مشغول التماس کردن بود و پدر زنش روش رو اونور کرده بود و حتی نگاهش نمیکرد ..، از بغلش رد شدم و زهرخندی تحویلش دادم که از هر فحشی براش بدتر بود ..، طوری نگاهم کرد که دلش میخواست خرخره ام رو بجوه اما هیچ غلطی نمیتونست بکنه ..، تو ماشین به بابام گفتم این پدر زنش از کجا پیداش شد ؟ بابام خندید ...، خندیدم و گفتم هان ..؟؟ یعنی اینم کار شما بود ؟ بابام دوباره لبخند زد و با سر تایید کرد..، گفت دکتر شهاب هم بیخودی پیداش نشد ...، این دو سه روز مجبور شدم چند ساعت وقت بزارم که مطمئن بشم دیگه کسی جرات نمیکنه روی پسرم دست بلند کنه ..!! ، ازش تشکر کردم و دم خونه از ماشین پیاده شدم ..، هر بار یه ضرب شصت نشون میداد که بفهمم کی رئیسه و هنوز انگشت کوچیکه اش هم نمیشم ! ، ساعت هنوز نه نشده بود و انتقام من گرفته شده بود ..، مامانم وقتی منو دید که برگشتم با تعجب پرسید کارتون انجام شد ؟ گفتم اوهوم ...، بعد رفتم تو آشپزخونه و دل سیر صبحانه خوردم ..، بعد از صبحانه کامبیز هم رسید ..، موقع درس خوندن اتفاقاتی رو که توی بیمارستان افتاده بود براش تعریف کردم و اونم کلی ذوق کرد ..، وسط درس خوندنمون بود که مامانم در زد و با دوتا چایی ترکی لیوانی و دو تا نون خامه ای پیداش شد..، یه دامن کوتاه چین چین قرمز و سفید تنش کرده بود با یه لباس قرمز تک لای نازک که خط سوتینش توش معلوم بود ..، یه جوراب نازک بیرنگ پاش کرده بود که میتونستی تمام دون دونهای موهای پاش رو که تازه نوک زده بود توش بشماری ..، چشمای کامبیز همراه با پاهای سکسی شهین میچرخید ..، مامانم که رفت کامبیز گفت کاش امشب یه برنامه ای مثل اونشب خونه ارواح با مامانها ردیف میکردیم ..، گفتم کیر خودم هم التماس دعا داره ..، فقط نمیدونم چطوری برنامه رو ردیف کنیم ...، هنوز با کامبیز حرف میزدیم که تلفن زنگ خورد ..، منتظر شدم که مامان گوشی رو برداره ..، به کامبیز گفتم بزار به مامانم بگم ببینم میاد ..، با هم بریم خونه ارواح هم یه تنی به آب میزنیم شاید یه کاری هم صورت دادیم بابا دلمون گرفت از این کتابها.....، حرفم با صدای مامانم نصفه موند ...، حمیییید تلفونو بردار...، با تو کار دارن ..!! ، لحن صدای مامانم جای شکی باقی نمیذاشت که مامانم دل خوشی از این تماس نداره ..، با تعجب گوشی رو برداشتم و گفتم بله فرمایید ...، ناتاشا گفت سلام حمید جون منم ...، خدا خدا میکردم مامانم آنلاین نباشه ..، گفتم سلام ناتاشا ، خوبی ؟ گفت نه بخدا از لحظه ای که رفتید هنوز تو شوکم.....، میخواستم صبر کنم شیفتم تموم بشه برم خونه بعد بهت زنگ بزنم اما دلم طاقت نیاورد ..، چرا همونروزی که روت دست بلند کرد بهم نگفتی ..؟ روزگارشو سیاه میکردم کار به بابات نمیکشید ..، مردک بیشعور عوضی ...، دکتر شهاب انداختش از بیمارستان بیرون ..، محترمانه بهش گفت یه جای جدید برای خودش پیدا کنه ..، گفته بهت پیشنهاد میکنم برگردی شهر خودت ..، خلاصه کارد میزدی خونش در نمیومد ..، مثل اینکه روابط فامیلی و خانوادگی اونجاها خیلی قویه بچه ها میگفتن این تا چند ساعت داشته به پدر زنش التماس میکرده...، حالا همه اینها رو بابات هماهنگ کرده بود یا تصادفی همه چی جور شده بود که آبروی شمسی بره ؟ گفتم خودت چی فکر میکنی ..؟؟ گفت از شب مهمونی خودم به بعد فکر میکنم همه چی ازت برمیاد ..، تو که همچین جونوری هستی دیگه تکلیف بابات معلومه ..، راستی عجب بابای خوشگل و خوشتیپ و خوش لباسی هم داری ..، واقعا به بابات رفتی ، پسر کو ندارد نشان از پدر ...!! توی تمام طول مکالمه خدا خدا میکردم مامانم گوش واینستاده باشه ..، مامانم انگار ندای قلبم رو شنید و در حالی که گوشی هنوز تو دستم بود در زد و اومد توی اتاق و با یه لبخند عاقل اندر سفیه گوشه اتاق وایساد ..، خیالم راحت شد که تا حالا مکالمه منو ناتاشا رو گوش نمیداده ..، به ناتاشا گفتم ممنون از شما ..، اتفاقا مامانم میخواست باهاتون آشنا بشه ..، میخواستم یه بار با دکتر دعوتتون کنم دو تایی بیاین خونه ما ..!! ، قیافه حیرون ناتاشا رو اونور خط از شنیدن این حرفها تصور کردم و لبخند زدم ..، ناتاشا تقریبا بلافاصله گفت چی...؟؟؟؟ بعد یکم فکر کرد و گفت آهان ..، کسی اومد تو اتاقت ..؟؟ باشه عزیزم بعد از ظهر خودت زنگ بزن حرف بزنیم ..، اصلا اگه دلت خواست بیا پیشم ..، بعد از ظهر تنهام ...، بیا یه گپی بزنیم ...!! ، گفتم ممنون ، آره فکر خوبیه ..، به دکترهم سلام برسونید ..، بعد گوشی رو قطع کردم ...، مامانم هنوز لبخند به لبش بود و آماده شنیدن توضیحات من بود..، گفتم زنگ زده بود احوالمو بپرسه ..، خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم ، گفتم یه شب با دکتر بیان اینجا ..، مامانم سر تکون داد ..، گفتم مامان حالا که اومدی میای امشب بریم با خاله پروانه خونه ارواح ..؟؟ یه تنی به آب بزنیم و یه پیک هم شراب بزنیم و برگردیم ؟ مامان یه فکری کرد و گفت امشب نه ..، کار دارم ، بابات هم قراره زودتر بیاد باهاش برم خرید ..، پنج شنبه عاطفه اینارو دعوت کردم بیان اینجا ..، کلی تعجب کردم و گفتم هان ..؟؟ خندید و گفت دیگه بنظرم وقتش بود دعوتش کنم ، همه کرمها از شوهر خودمه...، خندیدم و گفتم عالیه ..، مامان که از اتاق رفت بیرون گفتم بعد از ظهر میخوام برم پیش ناتاشا ..، کامبیز خندید ..، گفتم نخند وقتی برگردم باید تا آبشار دوقلو عقب عقب کوهنوردی کنی ...، کامبیز بلند بلند خندید و گفت برو بابا ..!! ، اولا که شرط من مال هفته گذشته بود و نه این هفته ..، دوما ریدی اگه فک کردی تو جلسه اولی که بری خونشون لخت میشه و میگه بفرما ..!! ، جنده که نیست برادر من ..! ، واسه اینکه صدای مامانم در نیاد و بقول زنداییم سر خودم رو هم کلاه نذاشته باشم ، تمام روز رو درس خوندم و ساعتهای استراحتم رو بهم چسبوندم که بعد از ظهر رو خالی کنم ...، کامبیز وقتی داشت میرفت خونشون گفت تا برگشتی بهم زنگ بزن ...، تا زنگ نزنی خوابم نمیبره ها !! ، خندیدم و گفتم باشه ..، بابام حدود ساعت پنج رسید خونه و نیمساعت بعد با مامان از خونه بیرون رفتن ..، هنوز پاشون از پاشنه در جدا نشده بود تلفنو برداشتم و سریع زنگ زدم به ناتاشا ..، وقتی تلفونو برداشت خندید و گفت کی اومد تو اتاقت که شروع کردی به شر و ور گفتن ؟؟ گفتم مامانم ..، گفت مگه در جریان نیست ..؟؟ بابات که همه چی رو میدونه ..، گفتم آره اما مامانم نمیدونه و قرار هم نیست خبر بشه ..، کمی مکث کرد و گفت خوب ..، میای ..؟؟ گفتم آره ....، میخواستم بیام ببینمت دلم تنگ شده ..، گفت خوب پاشو الان بیا...، گفتم باشه یه دوش میگیرم و میام ..، خندید و گفت باشه .. ، منتظرتم ..، نیمساعت بعد تیپ زده بودم و آماده خروج از خونه بودم ..، یه ادوکلن فرانسوی داشتم که تقریبا یه شیشه نهصد میلی بود ، هر کی میدید فکر میکرد مشروبه ..، اینقد دوسش داشتم که فقط در موارد خاص ازش میزدم ..، هر چی فک میکنم اسمش یادم نمیاد ..، حالا اگه بعدا اسمش یادم افتاد بهتون میگم ! ، خلاصه کم مونده بود باهاش دوش بگیرم ! ، کلید ماشینمو برداشتم و به لیلا که یه لباس آبی قدیمی مامانم تنش بود گفتم به مامان اینها بگو احتمالا دیر میام ..، بعضی وقتا که لیلا تو خونه راه میرفت با مامانم اشتباه میگرفتمش ..، لباسهای مامانمو میپوشید و تقریبا مثل اون راه میرفت ..، یه دفعه کم مونده بود از پشت ویشگونش بگیرم ..! ، آهان یادم افتاد اسم عطره مونت سنت میشل بود ..، مال کارخونه دانهیل ...! ، برعکس همیشه که عین کس خلها رانندگی میکردم اونشب خیلی با احتیاط رفتم ..، دلم نمیخواست هیچی اونشب رو خراب کنه ..، وقتی از سه راه منظریه رد میشدم یاد اون جمعه لعنتی افتادم که آویر با چماق کتکم زد ..، اخمام رو تو هم کردم اما با یاد آوری انتقام مهلکی که ازش گرفته بودم لبهام به خنده وا شد ...، دم خونه ناتاشا ماشینو با احتیاط پارک کردم و یه نگاهی به اطراف انداختم و از پله ها بالا رفتم ..، هنوز میترسیدم که آویر یه جا کمین کرده باشه ..، زنگ زدم و چند ثانیه بعد صدای پای ناتاشا از اونور در به گوشم رسید و بعد درو باز کرد..، چشمام به لباسش خیره شد ..، انگار که آماده مهمونی رفتن باشه لباس پوشیده بود ..، یه لباس سبز تیره براق تنش کرده بود که دور گردنش و لبه آستینهای کوتاهش و پایین دامنش با نخهای طلایی گلدوزی های ظریفی کرده بودن ..، یقه اش گرد و باز بود و خط سینه های درشتش به چشم میومد ، یه سینه ریز توی گردنش بود یه حرف ان انگلیسی به یه خط خاص و پیچ در پیچ با نگینهای الماس توی هر گوشه اش ، خیلی تو گردنش جلوه داشت ، دامنش کوتاه بود و رونهای لخت و سفیدش چشمهای منو نوازش میکردن ..، یه لکه روی پاهاش نبود ..، پوست سفید و نازک و بی عیب ..، جووووون ...!! ، یه کفش پاشنه بلند پاش کرده بود و با هر قدم صدای تق تق کفشش روی کف سنگی خونه بلند میشد ..، موهای خرمایی رنگش رو روی سرش جمع کرده بود و با یه گیره محکم کرده بود ..، لباسش رو با رنگ چشمای سبز و قشنگش ست کرده بود ..، واسه دلبری هیچی کم نداشت ..، صورتشو بهم نزدیک کرد که باهام روبوسی کنه بغلش کردم و لبهاش رو بوسیدم ..، خندید و گفت پررو نشو دیگه ..، اون فقط یه بار بود ...! ، گفتم نمیشه دیگه ، حالا که مزه لبهات رو میدونم به کمتر رضایت نمیدم ..، تازه واسه اون یه بار بد جوری تقاص دادم و کتک خوردم ، خندید ..، بغلش کردم و دوباره بوسیدمش ، گفتم دلم واست خیلی تنگ شده بود ..، اونم لبهام رو بوسید و گفت منم همینطور ..، دستمو گرفت و گفت برو تو پذیرایی بشین برات یه درینک بیارم ..، لبخند زدم و گفتم نمیشه منم باهات بیام تو آشپزخونه ؟ گفت نه دیگه هر چیزی یه آدابی داره ..، فعلا تو مهمونی برو بشین تا ازت پذیرایی کنم ..، رفتم تو پذیرایی بزرگ خونه و با یاد آوری اتفاقاتی که اونجا افتاده بود لبخند خفیفی زدم ..، دفعه قبلی که اونجا اومده بودم فک میکردم احتمالا آخرین باریه که اونجارو میبینم ..، اما امروز دوباره اونجا بودم ..، اونم تنها ، با ناتاشای خوشگل ..، زیر عکس اعلیحضرت بزرگ ارتشتاران روی یه مبل راحت نشستم و فکر کردم مگه میشه یه نفر با این اقتدار و نفوذ توی منطقه با این ارتش و دبدبه و کبکبه به این راحتی از اریکه قدرت پایین بیاد ؟ مطمئنا جای پای خارجی رو میشد تو این انقلاب تشخیص داد ..، بقول دایی جان ناپلئون امان از انگلیسیها ..، کسایی که حتی در مورد عادتهای غذا خوردن و خوابیدن و ریدن ملتهای جهان سوم هم تحقیق میکردن و مستشارهای زیرک و مزورشون بارها با بهرگیری از حماقت اکثریت سیاستهای خودشون رو پیش میبردن ...، تو افکار خودم غرق بودم که ناتاشای زیبا با دو تا جام آشنا توی دستش رسید ..، جامها همون جامها بود اما محتویاتش اینبار قرمز رنگ بود ..، بوی شراب خوشبوی اسپانیایی آدمو تا قلب تاکستانهای مایورکا میکشوند ..، جاممو به جامش زدم و یه قلپ از شراب رو مزمزه کردم و با لذت فرو دادم ..، نمیدونم چرا موقعی که تشنه باشی شراب ده برابر بیشتر میچسبه ..، اینبار یه جرعه بزرگتر نوشیدم ..، ناتاشا دستشو دراز کرد و گفت بیا خونه رو بهت نشون بدم ...!

  2. #102
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت شانزدهم




    دست به دست ناتاشا تو خونه دور میزدم و حیرت به حیرتم افزوده میشد ..، حیاط خونه مامان بزرگش عین یه تیکه از مسیر رودخونه دربند بود بجز اینکه دیوار داشت !! ، یکی از قناتهای تهران مستقیما از تو خونشون رد میشد ..، یه سری درختهای قدیمی و نامنظم ..، یه درخت توت که سر به آسمون میسایید یه گوشه حیاط رو به خودش اختصاص داده بود ، یه طرف حیاط یه صخره عظیم و صاف و طرف دیگه دیوار بلند و وسط این دوتا دیوار یه باغچه زیبا و طبیعی با آبی که به زلالی اشک چشم بود و طبق گفته ناتاشا قابل نوشیدن بود ..، کف حیاط گل بود ، هیچ موزاییک یا سیمانی نبود ، انگار که باغه ، وقتی توی حیاط می ایستادی بنظر میومد که ساختمون داخل صخره فرو رفته ..، ناتاشا گفت دیدی ؟ تقریبا به اندازه کل پذیرایی خونه مامان بزرگ از دل صخره تراشیدن و توش ساختمون ساختن ، از دیدنش واقعا حیرت کرده بودم ..، بعد ناتاشا منو به داخل ساختمون برد یه پذیرایی خیلی بزرگ که قبلا براتون شرح داده بودم و یه هال بزرگ و یه آشپزخونه درندشت طبقه پایین رو تشکیل میداد ، ناتاشا وقتی از کنار یکی از دیوارها رد میشدیم بهم گفت که سرمو به دیوار بچسبونم ..، صدای شرشر آب و رد شدن یه رودخونه کاملا منو شوکه کرد..، ناتاشا خندید و گفت همون قناته ، از زیر خونه رد میشه ..، تقریبا از همینجا زیر پای تو..، بچه که بودم عاشق این بودم که بیام اینجا و روی سنگهای خنک کف روی زمین ولو بشم ..، مامانم هم دعوام میکرد اما وقتی مامانم اینها نبودن مامان بزرگ لوسم میکرد و میذاشت هر کاری دلم میخواد بکنم ..، هنوز حتی یک کلمه هم در مورد اتفاقی که صبح افتاده بود حرف نزده بودیم ..، انگار هر کدوممون منتظر بودیم اون یکی حرفو شروع کنه ..، گفتم یکم دیگه از این شراب بهم میدی لطفا ؟ خندید و با هم رفتیم توی آشپزخونه ..، شیشه شراب هنوز کنار یخچال روی میز گذاشته شده بود و دورش عرق کرده بود ، جامهامون رو دوباره پر کردیم و زدیم به هم ..، زل زده بود بهم و وقتی که اولین جرعه مشروبمو خوردم دستشو روی چونه ام که هنوز یکم جای چماق توش معلوم بود و هنوز یه مقدار خون مردگی توش وجود داشت کشید و گفت بمیرم الهی ..، همش بخاطر خودخواهی من بود که خواستم لج اون مردک رو در بیارم ..، بیفکری من بود که همش به فکر انتقام خودم بودم و فکر نکردم که شاید این کارم چه عواقبی برای تو داشته باشه ..، منو ببخش عزیزم ..، یه قطره اشک توی چشمش جمع شد و چونه ام رو بوسید ..، خندیدم و جاممو زمین گذاشتم و با دو دست سرشو گرفتم و لبمو به لبهاش نزدیک کردم و گوشه لبشو بوسیدم و گفتم ارزششو داشت ..، عوضش مزه اون لبهای خوش طعمت رو چشیدم ...، بعد گفتم جون حمید اوقاتمونو با حرفهای الکی تلخ نکن ..، ولش کن بابا ..، زخم شمشیر که نبود ..، همون روز بهتر شدم ..، عوضش خوب حالشو گرفتیما ..، خندید ..، گفت من تا چند ساعت بعد از رفتن شما تو شوک بودم .. ، با تو که تماس گرفتم بعدش مرخصی گرفتم و اومدم خونه ، حالا تعریف کن ببینم چی شده بود ؟ مشروبمو برداشتم و گفتم باشه ..، بریم یه جا بشینیم برات تعریف کنم ..، توی اتاق پذیرایی کنار هم روی یه کاناپه نشستیم و داستان اونروزی که از آویر کتک خوردمو براش تعریف کردم ..، وقتی شنید که چطور با چماق شیشه ماشین کامبیزو خورد کرده و به چونه ام ضربه زده خیلی ناراحت شد ، دستمو دور کمرش حلقه کردم و بهش گفتم چیزی نشده ..، وقتی دستم به کمرش میخورد گرمای تن و نرمی بدنشو از توی اون لباس نازک حس میکردم ..، و مغزم تمام خون بدنمو به سمت کیرم پمپ میکرد ..، گرمای الکل تو بدنم و گرمای بدن ناز ناتاشا توی دستام و بوی عطرش توی مشامم از خود بیخودم کرده بود ..، هیچی جز سکس نمیخواستم ..، دستمو ناخود آگاه روی زانوی لختش گذاشتم ..، دستشو روی دستم گذاشت ، دستاش نرم و داغ بودن و کمی عرق کرده بودن ..، وقتی دوباره سرمو به لبهاش نزدیک کردم گفت حمید جون نکن ..، اینطوری جفتمون اذیت میشیم ..، دستمو با بیمیلی از روی زانوش برداشتم ..، گفتم خوب مجبور که نیستیم اذیت بشیم ..، گفت ببخشید حمید جون من فعلا هنوز تو شوکم ..، اوضاعم اصلا اینقد خوب نیست که بخوام وارد یه رابطه جدید بشم ..، اونم با یه نفر که نصف خودم سن داره ..، میشه فعلا رابطه امون رو تو همین حد نگهداریم ..؟؟ بعد به چشمام نگاه کرد و اضافه کرد ...لطفا ..!! ، گفتم باشه لپشو بوسیدم و گفت به شرطی که گاهی بزاری یه لب بگیرما ..! ، خندید و گفت نه دیگه حدشو نگهداریم که دوستیمون خراب نشه ..، باشه ؟ گفتم هر چی شما بگی ! ، خندید ..، گفت پاهام عرق کرده توی این کفشا ..، پریدم و نشستم جلوش و گفتم بزار واست درشون بیارم ، خندید و پاش رو به سمتم دراز کرد ، پاش رو توی دستم گرفتم و دستمو روی ساق لختش گذاشتم و پشت کفشش رو گرفتم و آروم از پاش در آوردم ..، بعد اون یکی پاشو به سمتم دراز کرد ..، کفششو که در آوردم پاش رو که یکم عرق داشت توی دستم گرفتم ، ناخونهای مرتب پای خوشگلشو لاک صورتی خوشرنگی زده بود ، پاش رو با دستم ماساژ دادم و آهی از سر خوشی کشید ..، بعد اون یکی پاش رو هم مالیدم و وقتی میخواستم از جام پاشم سر زانوش رو بوسیدم خندید و توی سرم دست کشید رفتم روی کاناپه کنارش نشستم و بعد سرمو روی شونه اش گذاشتم ، توی موهام دست کشید ..، گفتم اگه سرمو روی زانوت بزارم رابطه امون خراب نمیشه ؟ خندید و با دست سرمو به سمت زانوش هل داد روی کاناپه طاقباز دراز کشیدم و سرم روی زانوی ناتاشای خوشگل بود ..، سعی کردم سکس رو از سرم بیرون کنم و از موقعیتی که دارم لذت ببرم ..، اصلا تصمیم به خود آزاری نداشتم ..، کاملا مشخص بود که ناتاشا اصلا آمادگی واسه سکس نداره ..، یه جورایی حس میکردم داره از من استفاده میکنه تا آویرو پشت سر بزاره ..، منم با تمام وجودم حاضر بودم که بزارم ناتاشای خوشگل ازم استفاده ابزاری کنه ..!! ، این وسط منم از محبت اون برخوردار میشدم و شاید بالاخره موقعیتش جور میشد و یه کارایی هم صورت میدادم ..، یکی دو ساعتی پیش ناتاشا بودم و گفتیم و خندیدیم ...، واسم از کارهای مادر بزرگش تو جوونیاش تعریف کرد ، ظاهرا مامان بزرگ همه فن حریف بوده ..، میگفت از پرواز با بالن و سوار شدن موتورسیکلت هر جور ماجراجویی که تونسته تو زندگیش کرده ...، اینقد صحبتهاش جذاب بود که نفهمیدم دو ساعت چطور گذشت ..، حدودای ساعت نه شب بود که دیگه تصمیم گرفتم از ناتاشا جدا بشم و برگردم خونه ، توی راه همش تو فکر این بودم که چطور میتونم ناتاشای زیبا رو مال خودم کنم ..، اولش فکر میکردم که با حذف شدن آویر دیگه یه کار آسون رو پیش رو دارم اما متوجه شدم که برای بدست آوردن ناتاشا باید حسابی فکر کنم و روش کار کنم ...، تو دلم به کامبیز فحش دادم ..، همیشه حرفهاش راست در میومد ..، نمیدونم حق باهاش بود یا اینکه اینقد سق سیاه بود که هر حرفی میزد همون اتفاق میفتاد ...!!
    توی خونه مامان و بابام میگفتن و میخندیدن و وسیله هایی که خریده بودن رو با لیلا جابجا میکردن و توی قفسه ها جا میدادن ..، آدم از کارهای اینا سر در نمیاره والله ..، یه دقیقه عین گاو و کارد به هم نگاه میکردن یه دقیقه خوب بودن و میخندیدن ..، بابامو بگو ..، تا حالا ندیده بودم بابام تو کار خونه کمک کنه ..، حتی حاضر نبود واسه خودش یه چایی بریزه ..، حالا وایساده بود و به شهین کمک میکرد وسیله تو کمد بزاره ..!!، دم آشپزخونه وایسادم و از سر تعجب کله ام رو خاروندم ..، مامانم که یه لباس صورتی ملیح و نازک تنش کرده بود و موهاش رو از پشت دسته کرده بود و با یه کش بسته بود با تعجب نگاهم کرد و گفت چته ..؟ کجا بودی ؟ گفتم رفتم خونه وحید دوستم ..، تو کارهای شما موندم والله ...، خوب نمیشه همیشه همینطوری باشید ؟ بابام لبخند زد اما جوابمو نداد مامانم بجاش گفت نمیشه شما هم به کار خودت برسی و تو کارهایی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی ؟ ..، دوباره سرمو خاروندم و پشتمو بهشون کردم و در حالی که میرفتم سمت اتاق خودم گفتم اگه دو طرفه بود که بد نبود ، من به کار شما کار نداشتم شمام به کار من کار نداشتید ...، بد نبود که والله ! ، مامانم داد زد چی داری غر غر میکنی با خودت ؟ گفتم هیچی بابا ..، ما رفتیم ..، برگشتم سمت آشپزخونه و گفتم راستی عمو فرهاد اینا چه ساعتی میان ؟ مامان گفت لابد هفت و هشت ..، چمیدونم ..، واسه شام دعوتن دیگه ..، گفتم باشه ..، بابام گفت حمید جان لطفا چیزی درباره اون خونه که خریدیم نگو ...، درسته که به اونها ربطی نداره و با پول خودمون خریدیم اما شاید ناراحت بشه که چیزی بهش نگفتم و شریکش نکردم ...، گفتم چشم ..، خیالم راحت بود که توی آشپزخونه هستن و مامانم نمیره تلفونو برداره ..، یه زنگ به کامبیز زدم و واسش تعریف کردم که پیش ناتاشا هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و لازم نیست نگران کوهنوردی عقب عقب باشه ! ، کامبیز خندید و گفت میدونستم هیچ اتفاقی نمیفته ..، گفتم کامبیز بد جور تو کفم دلم سکس میخواد ..، خندید و گفت امشبو جق بزن تا ببینیم فرصت کی پیش میاد که سکس کنیم ...، گفتم خوش بحالت ..، امشب میری تو کار مامانت ؟ گفت نه ...، اصلا نمیخوام دوباره اون روزها رو تجربه کنم ..، اگه خیلی بهم فشار بیاد شاید ...! ، اما الان اصلا همچین تصمیمی نداریم ..، فعلا کامبیز کوچیکه زوم کرده سمت شهین ...!! ، گفتم درد ..!! ، گفت چی پوشیده ..؟ گفتم یه بلوز نازک صورتی ! ، گفت صبح با اون جورابهای سکسی از بغلم رد میشد کم مونده بود خودمو خیس کنم ...، بد جور دلم میخواست جورابهاش رو در بیارم و کنارش یه چرتی بزنم ..! ، گفتم اونشب که داشتیم از خونه ارواح برمیگشتیم یکم مست بود ..، داشت میگفت که یکم از این اوضاع میترسه ..، البته بیشتر نگران رابطه من و خودش بود ..، میگفت خیلی بی حیا شدم و خوشش نمیاد ..، اما فک کنم کلا مردده ...، باید بیشتر رو مخش کار کنی ..! ، یکم ساکت شد و گفت خودم هم میدونم ..، هر لحظه میترسم که یهو یه عقب گرد وحشتناک بکنه و دیگه از دسترسم خارج بشه ..، خداییش مامانت خیلی غیر قابل پیش بینیه ! ، گفتم چه انتظاری داری ؟ مثل اینکه چهار ماه پیش که داشت میرفت شیراز رو یادت نیست که چه مدلی بود ..، شاهکار کردیم که شده این !! ، خندید و گفت آره راست میگی ..، گفتم پروانه چی تنشه ؟ گفت یه شورت و سوتین بنفش پوشیده و دمپایی انداخته سر پاش و تو خونه لخ و لخ راه میره ..، شب قراره پری بیاد اینجا..، دیر کرده ..، الان نگرانه ..، هر ده دقیقه یه بار میره زنگ میزنه خونه پری اینا و بعد میره دم پنجره ببینه پیداش میشه یا نه ..، گفتم آخ آخ ..، پس دیگه کیرت تو روغنه ..، خندید و گفت معلوم نیست شرایطش پیش بیاد یا نه ..، اگه بشه که بدم نمیاد خودمو تو کس پری خالی کنم ..، گفتم پری که اومد یه گفت دیگه هم در مورد من بزن ..، یکم دیگه هم کس شعر گفتیم و بعد تلفونو قطع کردم ....
    یکم زود بود ..، اما خزیدم تو رختخواب ، کیرمو تو دستم گرفتم و در حالی که میمالیدمش به این فکر میکردم که ناتاشا رو چطور میتونم به سکس راضی کنم .. ، تو فکرم داشتم پاهاشو از هم باز میکردم و به رونها سفید و خوشگلش دست میکشیدم .....

    کامبیز ساعت نه و نیم اومد ..، داشتیم درس میخوندیم که ازش پرسیدم چیکار کردی ..؟ گفت چیو چیکار کردم ؟ گفتم کیرتو ..!!! ، زد زیر خنده و گفت پری ترتیبشو داد ..! ، گفتم تعریف کن دیگه ..، گفت پری خیلی دیر اومد ..، حدودای ساعت ده بود که رسید خونه ما..، مامانم خیلی عصبانی بود ازش پرسید کجا بودی ؟ پری چند تا پلاستیک خرید که توی دستش بود رو به مامانم نشون داد و گفت که رفته بوده خرید ..، مامانم اشکانو از بغلش گرفت و بهش گفت حداقل زنگ بزن بگو که دیر میای اینقد بیخود نگران نشم ..، با این ریخت و قیافه ای که تو میگردی همش فک میکردم الان باید منتظر باشم از کمیته زنگ بزنن بگن بیاید وثیقه بزارید ببریدش ..، پری خندید و گفت هیچکس یه زنو با بچه تو بغلش نمیگیره ....، رفت تو اتاق گوشه ای که توی طبقه پایین خالیه ..، همونکه ..، حرفشو ادامه دادم و گفتم همون اتاقه که توش واکسیه ترتیب مامانتو داد !! ، کامبیز خندید و سر تکون داد ..، گفت همیشه وقتی میاد خونه ما میره اونجا ..، ما هم وقتی تو اون اتاقه کار داریم میگیم اتاق پری ! ، دیگه اشتباه نمیشه ..، گفتم خوب بگید اتاق واکسی !! ، اونجوری هم اشتباه نمیشه ..، کامبیز قهقهه زد و گفت اگه جرات داری جلو مامانم بگو اتاق واکسی ! ، اونوقت یه کاری میکنه وقتی داری از خونه میری بیرون شل بزنی ! ، خندیدم و گفتم خوب ..، رفت تو اتاق واکسی ! ..، بعدشو بگو ...، گفت جون خودت نگو اتاق واکسی تو دهنمون میفته بعد یه وقت جلو مامانم میگیم اونوقت دیگه واقعا نمیشه جمعش کرد..، خندیدم و گفتم باشه حالا ..، بگو دیگه ، گفت لباسهاش رو عوض کرد و بعد مامانمو صدا کرد توی اتاق ، رفتن و شروع کردن با سر و صدا لباسهایی رو که خریده بود تماشا میکردن ، بعد مامانم صدام کرد و گفت کامبیز بیا ..، رفتم توی اتاق و دیدم که پری یه لباس پوشیده تمامش تور ..، روی شکم و ناف و سرشونه هاش گلدوزی سفید داشت..، اما تمام جونش معلوم بود ..، منم که حالم از صبح بد بود همون لحظه راست کردم ..، بعد فهمیدم لباسش از اوناست که زیرش یه لباس آستری ساده داره اما پری از قصد فقط رویه تورش رو تنش کرده بود ..، خلاصه یه مشت مسخرگی کردن و بعد پری درش اورد و دوباره با آستر تنش کرد ..، لباس قشنگی بود ..، خیلی هم سکسی بود ..، راست کرده بودم که بیا و ببین ..، مامانم یواشکی بهم چشمک زد ، یعنی دیدم که کیرت راسته ..، خندیدم و چند ثانیه بعد پری هم بهم چشمک زد ، اینبار دیگه یکی از اون خنده های معروفمو تحویل دادم و جفتشون خندیدن ..، خوبیش به این بود که هر کدوم فک میکردن فقط خودشون دیدن که من راست کردم ..، خلاصه مامانم شامو کشید و من بغل پری نشستم ، پری یه دستش به قاشق بود و یه دستش تو شلوارک من ! ، با مامانم حرف میزد و کیر منو میمالید ..، منم تو خیال خودم یاد اونروز افتاده بودم که مامانت واسم جق زد و حسابی تو حس و حال خودم بودم ..، دست میکشیدم به پای پری و فک میکردم مامانته و دارم پای اونو دست میمالم ..، یاد اون جوراب نازک شیشه ای افتادم که دیروز پاش کرده بود و به بالای رون پری دست میکشیدم ..، پری هم از بالا با مامانم درباره بیخوابی اشکان حرف میزد و از پایین با کیر من دل میداد و قلوه میگرفت ...، پری با دستاش تخمامو میمالید و بعد میومد سراغ کیرم و حسابی حرفه ای جق میزد ..، حال خودمو نمیفهمیدم ..، دست مامانت رو توی شورتم احساس میکردم و فکر میکردم امشب قراره بکنمش ..، مامانم به پری گفت احتمالا داره دندون در میاره که بی تابی میکنه ...! ، همون لحظه منم دیگه نتونستم خودمو نگهدارم ، پاهامو بهم فشار دادمو تمام آبم روی دست پری و توی شورتم ریخت ..، پری هم یهو عین دیوونه ها قاه قاه خندید ..، مامانم که فکر میکرد پری به حرف اون خندیده عصبانی شد و گفت زهر مار..، به چی میخندی ..، پری که نمیدونست چی بگه گفت آخه آبجی الان موقع دندون در آوردن اشکانه ؟ بعد دستشو آروم از توی شورتم بیرون کشید و مالید به شلوارکم ! ، منم که از این کثافتکاری خنده ام گرفته بود یه خنده ای کردم ..، مامانم که فکر میکرد منم به اون میخندم دیگه واقعا شاکی شد و گفت شما آخه چی حالیتونه که میخندید ؟ وقتی بچه شب بی تابی میکنه احتمالا یا دلدرد داره یا داره دندون در میاره ..، وضعیت خیلی مسخره شده بود ..، من و پری داشتیم به کثافتکاری زیر میز میخندیدیم و مامانم که فکر میکرد به اون میخندیم هی عصبانی تر میشد و با شدت و حدت از فرضیه دندون دفاع میکرد و باعث میشد من و پری بیشتر خنده امون بگیره ..، خلاصه من که دیدم دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم یهو از سر میز پاشدم و از آشپزخونه بیرون رفتم و دو سه تا از اون قهقهه های کامبیزی سر دادم که باعث شد مامانم از توی آشپزخونه شروع کنه به فحش دادن ..، خلاصه هرچی ننه ام بیشتر فحش میداد من بلندتر میخندیدم و اصلا هم نمیتونستم کنترلش کنم ..، فرار کردم تو اتاقم و فوری شلوارک و شورت خیسمو عوض کردم ، مامانم دیشب دیگه باهامون حرف نزد ، هرچی عذر خواهی کردیم و التماسش کردم هم فایده نداشت ، صبح که میومدم هنوز هم قهر بود ..، خلاصه من اینطوری ارضا شدم ! ، وقتی داستانشو تعریف میکرد منم عین دیوونه ها میخندیدم و با تصور اون صحنه ها حسابی راست کرده بودم ...

  3. #103
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت هفدهم




    اونروز تا بعد از ظهر یه سره با کامبیز درس خوندیم ، مامانم و لیلا مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی و شام بودن و وسایلو میچیدن دم دست که بتونن سریع میز رو آماده کنن ، نمیتونستن از صبح میز رو بچینن چون وروجکها در عرض چند ثانیه کل میز رو کن فیکون میکردن ..، خلاصه حدودای چهار بود که مامانم دیگه از خستگی نا نداشت ..، اومد توی اتاق من و گفت که میره یه چرت بزنه ..، کامبیز گفت پس خاله اگه ندیدمتون از من خداحافظ چون یه ساعت دیگه میرم ..، مامانم باهاش روبوسی کرد و گفت که به مامانش سلام برسونه و رفت تو اتاق خودشون ..، کامبیز هم ساعت پنج رفت ..، گفتم به مامانت خیلی سلام برسون ..، فراز و فرود توی حیاط توپ بازی میکردن که توپشون ناغافل خورد به در حیاط و صدای وحشتناکی داد ..، مطمئن بودم مامانم اگر هم خواب بوده با این صدا بیدار شده ..، لای در اتاق رو باز کردم و مامانم هم با شنیدن صدای در به سمت من چرخید ..، هنوز همون بلوز نازک قهوه ای تنش بود ..، اما شلوارشو در آورده بود پاش لخت بود ..، با بی دقتی یه گوشه ملحفه رو روی پاش کشید اما هنوز هم همه جونش معلوم بود ..، گفت صدای چی بود ؟ گفتم توپ بچه ها خورد به در حیاط ..، غرولندی کرد و جابجا شد ..، گفت ساعت چنده ؟ گفتم هنوز شیش نشده ..، گفت من هنوز دوش هم نگرفتم ...، نشست گوشه تخت ...، معلوم بود که زیر بلوزش سوتین نبسته چون سینه هاش خیلی تکون میخورد ، دو سه روزی میشد که هی تحریک میشدم اما ارضا نمیشدم ..، سعی کردم حواس خودمو پرت کنم که دوباره کیرم راست نشه ..، گفت بنظرت چی بپوشم ؟ گفتم یه چیز شیک بپوش فک عاطفه بچسبه ..، خندید و گفت چی بپوشم حالا ؟ گفتم میخوای اون لباس سفیده رو بپوش ..! ، گفت اون دکولتهه ؟؟ گفتم آره ..، گفت اون مال مجلس زنونه است ..، خوب یهو بگو هیچی نپوش ! ، گفتم مگه عاطفه چی میپوشه ..؟؟ همیشه همین لباسها تنشه ..، مامانم گفت اون عاطفه است ، من شهینم ! ، یه پیشنهاد دیگه بده ..، کمدشو باز کردم و لباسها رو ورق زدم و یه لباس آبی روشن که تا روی رونش رو میپوشوند و آستینهاش کوتاه بود رو بهش نشون دادم ..، گفت اینم خیلی بازه ..، ولی باشه ..، گفتم با اون جوراب شیشه ای که دیروز پات بود بپوش ..، کامبیز دیده بود حالش بد شده بود..! ، اخم کرد و گفت از این طرز حرف زدنت اصلا خوشم نمیاد ..، یعنی چی حالش بد شده بود ..، خندیدم و گفتم سرش با پاهات میچرخید ..، گفت تو هم خوش غیرت کیف کردی دیگه !! ، خندیدم و گفتم از اینکه دل همه رو ببری کیف میکنم ! ، بهم اخم کرد و پاشد که بره دوش بگیره ...، بلوزشو در آورد و انداخت روی تخت و گفت یه ده دقیقه دیگه به لیلا بگو بیاد کمرمو بماله ..، سری تکون دادم و از اطاق بیرون اومدم..،
    عمو فرهاد و عاطفه حدودای ساعت هفت و نیم رسیدن ..، عمو فرهاد یه پیرهن گل گلی تنش کرده بود که مامانم تا دید یه ساعت میخندید ..، اما عاطفه یه کت و دامن کوتاه یقه انگلیسی زرد رنگ پوشیده بود که هم به رنگ پوستش خیلی میومد و هم خیلی شیک بود ، یه جوراب نازک زرد رنگ و یه کفش ورنی زرد پاشنه بلند ..، زیر کت یه بلوز سفید با یه پاپیون خوشگل قرمز رنگ تنش کرده بود ..، از جلف بازیهای همیشه اش خبری نبود ..، سنگین و رنگین رفت یه گوشه کنار شوهرش نشست ..، اگه تو یه موقعیت مناسب یه چشمک بهم نزده بود فک نمیکردم که این همون عاطفه است ..، چند دقیقه بعد کتش رو در آورد ، بلوز زیر کتش هم آستین بلند بود ، من که شکممو صابون زده بودم یه چشم چرونی حسابی بکنم بد جوری تو ذوقم خورد ..، عمو فرهاد خود شیرینی میکرد و مزه میپروند اما بنظرم اومد اونهم خیلی احتیاط میکنه ..، انگار روی شیشه نشسته بودن و خیلی مواظب بودن یه وقت شیشه زیر پاشون نشکنه ! ، یکم که فکر کردم فهمیدم که احتیاط میکنن که مامانم دوباره نرنجه و حالا که بعد از مدتها میونه اشون خوب شده اتفاق بدی نیفته ..، عمو فرهاد با تعجب و چشمای هیز به مامانم و لباسهاش نگاه میکرد و چشمش با پرو پاچه مامانم میچرخید ..، تو دلم میخندیدم .، صحبتهاشون یه مقدار در مورد کارخونه و یه مقدار در مورد وضع مملکت بود ..، عاطفه یهو گفت اینجوری که شما صحبت میکنید حوصله من و شهین سر میره ..، بیاید در یه مورد دیگه حرف بزنیم ..، بابام گفت مثلا چی ؟ شما بفرمایید ما ادامه میدیم ..، عاطفه خندید و گفت دلم میخواد جمع کنم کلا برم آمریکا !! ، عمو فرهاد با تعجب به عاطفه نگاه کرد ..، بابام گفت خوب چی باعث میشه نری ..؟ عاطفه گفت نمیدونم ..، شاید کارمون ..، شماها ..، دوستامون ..، فامیلهام هم هستن ..، بالاخره اینجا با چهار نفر رفت و آمد داریم ..، برم اونجا چیکار کنم ؟ مامانم خودشو قاطی بحث کرد و گفت منم بدم نمیاد ..، اینجا جای زندگی نیست ، همه چی خراب شده ..، هیچی نیست ، هر روز جنگ و کشتار و بمب و آخوند ..، خسته شدم والله ، بابام گفت اما هیچ کجا مثل اینجا نمیشه راحت پول در آورد..، اگه یکم آدم حساب کتاب داشته باشه و عقل داشته باشه اینجا بهترین جا برای پول در آوردنه ..، هشت سال پیش تو فرانسه از یه شعبه موسسه تیک اند پرینت که کارش چاپ عکسه جایزه چند تا تیکت چاپ مجانی گرفتم .. پارسال آلمان توی یه شعبه دیگه اش همون تیکت ها رو دادم و عکسهام رو مجانی چاپ کردن ، هشت سال پیش قیمت چاپ عکس تو فرانسه هشت فرانک بود پارسال تو آلمان پنج مارک ، حساب میکردی میشد هشت و نیم فرانک ، یعنی تورم تو هفت سال فقط شیش درصد ..، اونوقت اینجا در عرض پنج سال دلار از هفت تومن رسید به پنجاه تومن ..، یعنی هفت برابر شد ، هفتصد درصد !! ، عاطفه گفت این که خیلی بده یعنی کارخونه ولمعطل ، هر کی پول داره خاک تو سر میشه ، کجا میشه پول در آورد..؟؟ کاسبی هم میخوابه ، بابام گفت اگزکتلی !! ، هیچکس نباید پول نگهداره ..، امروز از هر نزول خوری پول بگیری به نفعته ..، پول بگیر ، ملک بخر ، پول بگیر کالا بخر ، بعد سر سال سودشو بکوب تو صورت نزولخور و با بقیه سودت برو عشق و حال ، پولت دو برابر شده ، کجا ول کنیم بریم که به این راحتی پول در بیاد ؟ حالا بزرگترین نزول خور کیه ..؟ عمو فرهاد گفت البته که بانک ! ، بابام به عمو فرهاد اشاره کرد و گفت دقیقا ..، مامانم گفت یعنی اینجوری که تو میگی چند سال دیگه کارخونه تعطیل میشه اما ما وضعمون خوب میشه ..، آره ؟ ، بابام گفت احتمالا این اتفاق میفته ..، کاری از دستم بر نمیاد ..، عملا داریم ضرر میدیم ..، هر روزی که میگذره مواد اولیه قیمتش بالا میره اما ما باید به قیمت قبلی جنس بفروشیم ..، هر چی قیمتو ببریم بالا باز از تورم بازار عقبیم ..، بعدش هم ما کارخونه داریم ، مغازه نداریم ..، قیمتو ببریم بالا از تعزیرات میان سراغمون ، یه مشت ریشوی زبون نفهم ، نه اقتصاد حالیشونه نه میدونن تورم چیه ، مامانم ابروهاش رو بالا انداخت ..، عمو فرهاد گفت کاش علاوه بر اون زمینهای توی دماوند چند تیکه هم توی تهرون میخریدیم ..، بابام سریع بهم نگاه کرد که یعنی حواست باشه چیزی از دهنت نپره ، بهش لبخند زدم ..، بعد بابام گفت آره بد فکری نیست ..، خودم هم به فکرش بودم ..، باید بگردیم ملک کلنگی پیدا کنیم ..، جای خوب ..، زمین خالی رو دولت زود صاحب میشه اما خونه کلنگی سر و صاحاب داره ..، مامانم میخواست پاشه بره میز رو بچینه ، وقتی پا میشد دامنش یه لحظه کنار رفت و یه قسمتی از رونش معلوم شد ، چشمای عمو فرهاد داشت از حدقه بیرون میزد..، عاطفه هم نگاه عمو فرهاد رو دید و لبخند زد ..، عاطفه پاشد مامانم گفت کجا ..؟ گفت میام کمک کنم ..، مامانم گفت خودمون میکنیم ..، عاطفه راه افتاد و گفت نه بابا مگه من غریبه ام ...، لیلا یه لباس نسبتا شیک تنش کرده بود ، روسری سرش بود ، هم به بچه ها رسیدگی میکرد و هم میز رو مچید و غذا سرو میکرد ، عمو فرهاد گفت عجب دختر زرنگیه ..، بابام سر تکون داد و تایید کرد ..، بعد از شام عمو فرهاد و عاطفه یکی دو ساعت هم نشستن و بحثهای داغی در مورد اشیاء ایرانی که توی موزه لوور بود داشتن ..، تقریبا نصف شب بود که عمو فرهاد اینا عزم رفتن کردن ، عاطفه رو به من کرد و گفت بابات میگفت توی درسای ریاضی کمک لازم داری ، فردا جمعه است میخوای با ما بیای ؟ فردا منم بیکارم با هم یکم درس بخونیم ...؟ بابام یه لبخند خفیفی زد ، از خدام بود که باهاشون برم ، دو سه روز بی سکسی کشیده بودم و واسه کس له له میزدم ..، به مامانم نگاه کردم ، ابروهاش رو بالا انداخت و گفت جمعه که واسه خودت برنامه نذاشتی ، میخوای برو با عاطفه جون یه درسی بخون .. هان ؟ گفتم باشه ..، پس یه دقیقه صب کنید زن عمو الان کتابهام رو بردارم و بیام ..، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده کیرم راست راست بود ، میخواستم ماشین ببرم اما پشیمون شدم ، خونه عمو فرهاد ولنجک توی یه آپارتمان شیک نوساز بود ..، یادمه آپارتمانشون لابی و سرایدار داشت ..، چیزی که تا سالها بعد هم مد نشد ، عمو فرهاد اینها دو تا آپارتمان روبروی هم رو خریده بودن و یه طبقه رو مال خودشون کرده بودن ، تا اونجا که میدونستم یکی از آپارتمانها رو اصلا استفاده نمیکردن ، چند دقیقه بعد لباس پوشیده و حاضر با کیف دم در وایساده بودم ..، واسه خودم شلوارک و لباس خونه هم برداشته بودم ..، روی صندلی عقب ماشین عمو فرهاد ولو شدم و به کیرم دلداری دادم که احتمالا امشب به یه نوایی میرسی ! ، یادمه پژو پونصد و چهار دو مدل ال و جی ال داشت ، ماشین عمو فرهاد ال بود که پایین تر محسوب میشد ..، دنده اش پشت فرمون بود و یه ساعت عقربه ای وسط داشبرد داشت که یه میله از وسطش بیرون زده بود ، توی ماشین بوی عطر عاطفه پیچیده بود ..، از سر کوچه که پیچیدیم عاطفه به عمو فرهاد گفت بزن کنار من برم پیش حمید دلم براش تنگ شده ..، عمو فرهاد خندید و زد کنار ..، توی خیابون پرنده پر نمیزد ..، عمو فرهاد گفت میترسم میدون تجریش گشت گذاشته باشن ..، معمولا اونجا گشت میزارن ..، عاطفه اومد پیشم نشست و گفت خوب بزارن کاری نداریم که ..، فقط ببینم همه چی با خودش آورده یا نه ..، بعد بلافاصله دستشو انداخت وسط پاهام و کیرمو که تقریبا راست شده بود مالید و گفت ای جوووون ، خودکار که آورده این مادر قحبه خوشگل ! ، عمو فرهاد خندید و سعی کرد نگاه کنه ..، عاطفه گفت این مادر قحبه رو گفتم نه تو مادر سگو ...، جلوتو نگاه کن به گامون میدی مادر سگ !! ، عمو فرهاد دوباره جلو رو نگاه کرد و عاطفه عین گرسنه هایی که تازه غذا دیدن زیپمو هول هولکی باز کرد و کیرمو با زحمت از توی شورت و زیپ شلوار لی بیرون کشید و با یه آه بلند خم شد و کیرمو مکید ..، از شدت لذت دو تا دستمو روی صندلی پژو گذاشتمو کونمو بلند کردم ..، عاطفه سرشو از روی کیرم بلند کرد و گفت جووووون دلم واسه یه کیر واقعی لک زده بود...، چه مزه ای داره ..، جووون ، بعد دوباره خم شد و کیرمو مکید ..، دستمو انداختم توی کمرش ، سعی کردم مانتوشو کنار بزنمو دستمو به تن لختش برسونم اما خیلی سخت بود ، مانتو و کت و دامنش بدجوری به پاش چسبیده بود ..، عاطفه گفت تو یکم صب کن ، این مادر سگ احتمالا راست میگه شاید گشت کمیته باشه ..، اگه منو لخت کنی این کثافتا دیگه ولمون نمیکنن اما تو فقط یه زیپ داری که ببندی ..، دوباره خم شد روی کیرمو گفت جوووون ...!! ، وقتی عاطفه حرف میزد فرهاد کیرشو از روی شلوار میمالید ، اینو از حرکت دستاش حس میکردم ..، سعی میکرد از توی آیینه یه چیزی تماشا کنه ، آیینه رو پایین داده بود که وقتی عاطفه کیرمو میخوره یه چیزی تماشا کنه و حال کنه ..، وقتی میدیدم داره از توی آیینه بهم زل میزنه کیرم میخوابید و وقتی عاطفه با لذت ساک میزد دوباره راست میشد ..، وقتی بهش فکر میکردم که زنش داره جلوی چشماش کیرمو میخوره خیلی تحریک میشدم اما وقتی واقعا توی آیینه میدیدم که داره نگاهم میکنه خجالت میکشیدم و کیرم میخوابید ..، خلاصه بگیر و ببندی داشتیم !! ، خوشبختانه اونشب گشت کمیته نبود ..، تا ولنجک راه زیادی نبود ، عاطفه یه لحظه رو هم از دست نمیداد و چنان ساکی میزد که بیا وببین ، سرشو که بلند میکرد نفس بکشه به من و فرهاد فحش میداد ، البته بیشتر به عمو فرهاد ! ، وقتی از ماشین پیاده میشدیم نذاشت زیپمو بالا بکشم ..، گفت هیشکی نمیاد ، اگه کسی اومد برو پشت سر من که کسی نبینه ..، توی آسانسور بزرگ دو درب شیندلر که بنظر من میشد با ماشین واردش بشی بدون اینکه خجالت بکشه یا فکر کنه ممکنه کسی پیداش بشه با دست کیرمو میمالید و عمو فرهاد با لذت تماشا میکرد..، در آسانسور که باز شد همونطور که کیرم توی دستش بود یه نگاه به در آپارتمانی که خالی افتاده بود انداخت و گفت درو قفل کن آبجیت بیهوا پیداش نشه ...، ظاهرا فریبا توی اون یکی آپارتمان بود ..، درو بسته و نبسته عاطفه جلوم زانو زد و جلوی عمو فرهاد کیرمو مکید ..، همونطوری که کیرمو ساک میزد به خونه نگاهی انداختم ، دو سالی میشد که خونشون نیومده بودم ، تمام دکوراسیون و مبلمان خونه رو عوض کرده بود ، خونشون یه هال و پذیرایی خیلی بزرگ و بهم چسبیده داشت که عاطفه با چیدمان مبلهاش هال رو از پذیرایی جدا کرده بود ، هنوز هم مثل قدیمها تو خونشون فرش ننداخته بود ، فقط یکی دو تا قالیچه زیر میزها ، مثل اروپایی ها با کفش میومدن و میرفتن ..، اما کف خونه با این وجود برق میزد ، یه سری مبلهای خیلی بزرگ و راحت چرمی مشکی که اونوقتها تازه مد شده بود توی هال چیده بود و پشت به این مبلها یه دست مبل استیل خیلی بزرگ پایه کوتاه طلایی گذاشته بود ، پرده های پذیرایی و هال خونه ترکیب طلایی و مشکی بودن ، روبروی کاناپه بزرگ چرمی یه میز بزرگ به دیوار تکیه داده بود که من میدونستم میز نیست و توش یه تلوزیون بلر سیاه و سفید مبله و قدیمیه ..، و روی اون میز یه تلوزیون گراوندیک بیست اینچ رنگی گذاشته بودن و کنارش یه ویدئو بتا ماکس مدل 8080 سونی ...!! عاطفه سرشو از روی کیرم بلند کرد و یه نگاه به عمو فرهاد انداخت و گفت کاش نصف مردی این بچه رو داشتی ..!! ، کیرو ببین ..، آدم حال میکنه ..، خاک تو سرت ، حسرت بدل یه کیر سالم موندم از دست تو مریض بدبخت ! ، ببین چه فوری عکس العمل نشون میده ..، بعد دوباره عین بچه ای که به آبنبات چوبی لیس میزنه نوک کیرمو لیسید ..، کشون کشون منو تا نزدیکترین مبل راحتی کشوند و انداختم روی مبل ..، کفش و شلوار و شورتمو با عجله از پام در آورد و گفت باورت بشه یا نشه آخرین بار به تو کس دادم ...!! ، از وقتی که از دماوند برگشتیم حسرت یه کیر سالم مثل این به دلمه ..، اون بابای جنده مسلکت هم از وقتی آبجی در به در شده این گه از فرنگ اومده دیگه منو نگاه نمیکنه ..، حالا دارم واسش ...! ، من هم تا وقتی که عاطفه مشغول در آوردن شلوار و شورتم بود خودم پیرهن و زیرپوشم رو در آوردم و انداختم کنار بقیه لباسهام که عاطفه کنده بود ، عاطفه رو به عمو فرهاد گفت عین منگها وایسادی که چی بشه .، برو دو تا پیک مشروب بریز بیار تا صبح کار دارم ! ، عمو فرهاد خندید و رفت ..، وقتی عاطفه دوباره مشغول خوردن شد دستمو از سوراخ یقه وارد لباسش کردم و دنبال سینه هاش گشتم ..، جلوم که زانو زده بود پاهاش از هم باز شده بود و وسط اون پاهای خوشگل و جورابهای شیشه ای زرد رنگ شورت زرد توریش دیده میشد ..، حتی میتونستم تشخیص بدم که کسش خیس شده و جای رطوبت روی شورتش مشخص بود ..، جلوم بلند شد وایساد و مانتو و بعدش کت و دامن و بلوزش رو کند و کنار انداخت ..، سینه هاش توی اون سوتین تور زرد رنگ خیلی خوش فرم شده بودن جورابهاش رو با یه بند جوراب تور زرد رنگ ست شورت و سوتینش به دور کمرش محکم کرده بود و صد برابر سکسی تر شده بود ..، وقتی داشتم به باسنش دست میمالیدم عمو فرهاد با دو تا لیوان کریستال پهن و کم ارتفاع که تا نصفه از یه شراب خوشرنگ پر شده بود پیداش شد و با دیدن ما تو اون وضعیت نیشش به خنده وا شد ..، عاطفه گفت درد و مرض ..! ، مردشور خنده ات رو ببره ..، بیا تماشا کن چطور با لذت داره به تنم دست میکشه شاید کیر مریض خودت هم یه تکونی خورد بدبخت ! ، بیا لباسهای ما رو ببر بزار تو کمد ..، عمو فرهاد اومد و دو تا لیوان مشروب رو روی نزدیکترین میز به ما گذاشت و لباسهای عاطفه و من رو برداشت و رفت ..، عاطفه عین هنرپیشه های استریپتیز کونشو جلوم تاب میداد و میذاشت به کونش دست بکشم ..، از خوشی داشتم میمردم ، لیوان مشروبو برداشتم و مزه کردم ..، عجب شرابی بود ..، عاطفه بندهای جورابشو باز کرد که بتونه شورتشو در بیاره ..، همونطوری که پشتش بهم بود و من لیوان مشروب توی دستم بود شورتشو نصفه پایین کشید و کونشو دوباره جلوی صورتم تاب داد ..، کون خوش فرم و سوراخ کون و چاک کسش جلوی چشمای خسته و هیز من بالا و پایین میرفت و مردمک چشمای من همراه حرکتهای کون عاطفه میرقصید ، با دست آزادم کونشو مالیدم و عاطفه کون لختشو به کیرم نزدیک کرد و کونشو به کیرم مالید ..، انگار که برق دویست و بیست ولت به کیرم وصل کرده باشی لرزید و از شدت لذت آه کشیدم ..، با انگشت سوراخ کونشو امتحان کردم ..، امشب حتما دوباره کونش میذاشتم ..، عجب کونی بود ..، عمو فرهاد برگشت ، اینبار فقط یه شورت پاش بود که برجستگی کیرش توش مشخص بود و معلوم بود که یه نیمچه راستی کرده ! ، دیگه کم کم ترس و خجالتم از فرهاد میریخت ، در حالی که با زیر چشم به عمو فرهاد نگاه میکردم یه ضربه با کف دست به کون عاطفه زدم که باعث شد جفتشون بزنن زیر خنده ..، عاطفه به فرهاد گفت درد ..، بچه ام اسپنکینگ دوست داره ..، دیدم خوشش اومده اینبار به کف دست محکمتر کوبیدم تو کونش ..، جای کف دستم روی کونش موند ..، گفت جووون ، مادر قحبه چه مرگته ؟ دوست داری میزنی ..؟ گفتم اوهوم ..، کیف میده ..، اینبار اون یکی لپ کونشو هم با کف دست قرمز کردم ..، کیرم به شدت راست شده بود ..، عاطفه فحش میداد و من وحشی تر شدم و محکمتر زدم ..، ننه ات رو سگ بگاد ..! ، عجب کسی شده بود ننه ات ..، کیر باباتو تازگی خورده بود که اینقد ناز لباس پوشیده بود ؟ به مامانم که دری بری میگفت بیشتر عصبانی شدم و همچین با کف دست به کونش کوبیدم که چند سانت پرت شد جلو ..، جووون کثافت وحشی ...، گفتم مامانت کس شده بود غیرتی شدی ..؟ میخوام بدم این بیغیرت بکنتش ..! ، بعد به عمو فرهاد اشاره کرد ..، گفت دیدی این مادر سگ چه جوری مامانتو نگاه میکرد ؟ کثافت من تو خونه لخت میگردم کیرش راست نمیشه اون ننه دهاتیت با لباس نشسته بود کیر این مادر سگ راست شده بود ..! ، انگشتمو فرو کردم تو کونش و چرخوندم ...، آخ خ خ ...، کثافت خوب بگو ان میخوای تا برات برینم ..، تو کونم دنبال ان میگردی ؟ ..، انگشتمو در آوردم و فرو کردم تو کسش ، فرهاد ولو شده بود روی یه مبل ، کیرشو از توی شورت در آورده بود و میمالید ، پاهای خوشتراش عاطفه توی جوراب زرد شیشه ای جلوه ای داشت ..، کفشهای پاشنه بلندش رو روی کیرم گذاشت و گفت این کیر راستتو بمال به پام کثافت ..!! ، بعد لای پاش رو از هم باز کرد و انگشتهاش رو روی کسش مالید و گفت کس میخوای کیر کلفت ...؟؟ ، با دستم پاهاش رو مالیدم و گذاشتم با کفش پاشنه بلندش کیرمو فشار بده ..، هر کاری میکرد بیشتر تحریک میشدم و کیرم راست تر میشد ..، همونطوری که پاش روی کیرم بود فشار میداد و شورتش رو اینقد پایین کشیده بود که کس و کونش معلوم بشه دستمو روی کسش گذاشتم و انگشت وسطم رو توی کس خیسش فرو کردم ..، آهی از سر رضایت کشید و گفت جووون ، انگشتش هم اندازه کیرش معجزه میکنه ...، دستمو گرفت و گفت پاشو بریم تو اتاق خواب من ..، از توی یه راهرو نصفه نیمه که سه تا در بهش باز میشد رد شدیم ، در اول که تقریبا به هال و پذیرایی چسبیده بود دستشویی و توالت بود ..، هیچوقت توی اتاق خوابشون نرفته بودم ..، درو که باز کرد یه تخت خیلی شیک و بزرگ طلایی که معلوم بود ست مبلهای توی پذیرایی هست ، با میز توالت و دراور و دو تا کمد عسلی توی اتاق چهل متری با سلیقه چیده شده بودند ، یه کمد لباس خیلی بزرگ توی اتاق بود که البته از عاطفه با اون جنونی که به جمع آوری لباس داشت کمتر از اون واقعا بعید بود ..، دور تا دور تخت یه پرده نازک سفید کشیده بودن ، که البته در اون موقع پرده ها کنار بودن ، توی اتاق یه مبل تکی بزرگ از ست مبلهای استیل هم بود که جلوش یه میز گرد کوچیک گذاشته بودن ..، عاطفه کشون کشون منو به سمت تخت برد و پرت کرد روی تخت پشت سر ما فرهاد هم اومد و میخواست بیاد روی تخت که عاطفه گفت همینقد که راهت دادم تو اتاق دیگه پررو نشو کثافت ناقص ، گمشو روی همون مبل محبوبت بتمرگ جقتو بزن ! ، فرهاد رفت و مبل رو طوری چرخوند که بتونه راحت مارو تماشا کنه ..، نشست و کیرشو توی دستش گرفت و شروع به مالیدن کرد ..، عاطفه رفت جلوش وایساد و گفت شورتمو در بیار ، میخوام حمید ببینه چه خوش غیرتی هستی ..، فرهاد که عین موش شده بود و حتی یک کلمه جواب فحشهای عاطفه رو نمیداد و از اون خوشمزگیهای همیشگیش هم هیچ خبری نبود عین نوکرهای حرف گوش کن دو طرف شورت عاطفه رو گرفت و پایین کشید و بعد اونو از پاها و کفشهای عاطفه رد کرد و بیرون انداخت ..، عاطفه بهش گفت سوتنم رو هم در بیار ...!! ، لخت مادر زاد روی تخت افتاده بودم و فرهاد داشت شورت و سوتین زنشو در میاورد که من بکنمش ..! ، سه ماه پیش حتی نمیتونستم این لحظه رو تو خواب ببینم اما حالا ..، فرهاد دست کشید روی کون زنشو بهم گفت بمیرم چه قرمز شده ..، دلت اومد ؟ بجای من عاطفه جواب داد ..، خفه شو دلم خواست که بزنه ..، من بیشتر از اون کیف کردم ..، بعد اومد روی من افتاد و در حالی که کیر راستم به کسش مالیده میشد لبهای همدیگه رو مکیدیم ، کونشو چپ و راست میکرد و سعی میکرد بدون اینکه از روم بلند بشه کیرمو روی کسش تنظیم کنه ، بعد یهو داد زد اونجا نشین علاف بیا کیر حمیدو رو کسم تنظیم کن ، اومدم مخالفت کنم اما لبهام رو مکید و ساکتم کرد ..، وقتی دست فرهاد رو روی کیرم حس کردم یه هیجان دیگه وارد رگهام شد ..، کیرمو گرفت و توی کس زنش فرو کرد ..، چه حالی میداد ..، عاطفه آه کشید و خودشو طوری تکون داد که کیرم توی کسش قشنگ جا بشه ..، با هر حرکت عاطفه روی شکمم سینه هاش به سینه ام مالیده میشد و در حالی که با دو دستم کونشو سفت تو دستم گرفته بودم کیرم توی کسش جلو و عقب میرفت ، حال خودمو نمیفهمیدم ، کونشو محکم گرفته بودم و کمکش میکردم تو هر حرکت مسافت بیشتری جلو و عقب کنه و بین هر حرکت با کف دست یه ضربه هم به کونش میزدم که صدای تپ و تپ ضربه هام توی اتاق میپیچید...، فرهاد روی صندلی نشسته بود و جق میزد ، عاطفه رو چرخوندم و روش قرار گرفتم ، پاهاش رو توی دستهام گرفتم و از هم باز کردم و کیرمو تا دسته توی کسش فرو کردم ، داد زد و فحش داد ..، هر چی بیشتر فحش میداد میفهمیدم که بیشتر داره حال میکنه ...، کیرمو از توی کسش بیرون کشیدم و پاهاش رو بیشتر بالا بردم و مالیدم در کونش ، آه و ناله اش بلند شد و در همون حال گفت رفتی سراغ ناحیه محبوبت ؟ مزه اش رو دوست داری ؟ قبل اینکه بکنی توش یه لیس بزن مزه انم تو دهنت تازه بشه ..، چنان کیرمو توی کونش فرو کردم که بقیه کس شعرا تو دهنش ماسید و بجاش داد زد آخ خ خ خ ...، کثافت جر خوردم ، مادر قحبه هر دفعه هم وحشی تر میشه ..، کیرمو با شدت تا دسته توی کونش فرو کردم و نذاشتم بیشتر فحش بده ، هر دفعه که توی کونش با شدت تلنبه میزدم بجای فحش داد میزد و با دست به تشک میکوبید ...، گفتم مگه ضربه فنی شدی دستتو میکوبی به تشک ؟؟ گفت مادر جنده کونم جر خورد ..، آخ خ خ ..، وای ی ی ی ...، جووو وو و ن ...، دو سه بار دیگه هم که کردم گفت درش بیار دوباره بکن تو کسم وقتی کشیدی بیرون داشت آبم میومد رفتی سراغ کونم که ان بخوری ! ، کیرمو در آوردم و با یه دستمال تمیزش کردم و دوباره فرو کردم تو کسش ، حال من خراب بود و حال اون خرابتر ..، وقتی میکردم گفت آبتو بریز تو ارضا شو ..، گفتم اول تو ! ، گفت میخوام این کس کش زن جنده هم یه کسی بکنه بدبخت سه ساعته داره تماشا میکنه !! ، خندیدم و با شدت بیشتری تو کسش تلنبه زدم و بعد گفتم بریزم توش ؟؟ با سر گفت آره و به فرهاد گفت پاشو بیا ..، فرهاد از روی صندلی پاشد و به ما نزدیک شد ، وقتی با شدت تمام آبمو توی کسش خالی کردم منو محکم به خودش چسبوند و یه لب طولانی ازم گرفت ..، کیرمو که از کسش در آوردم هنوز از نوکش آب میومد ...، آبم از بغل کسش بیرون ریخت به فرهاد گفت زود باش بلیس کسمو ...!! ، فرهاد بی حرف و حدیث خم شد و مشغول لیسیدن آب من از روی کس زنش شد ..، بعد بلند شد و کیرشو توی کس عاطفه فرو کرد و جلو من مشغول سکس شدن ...، صحنه اینقد محرک بود که با وجود اینکه تازه ارضا شده بودم کیرم دوباره راست راست شد ! ، چند دقیقه اول عاطفه و بعد هم فرهاد هم توی کس زنش ارضا شدن ، عاطفه با چند تا دستمال آبهایی رو که از کسش بیرون میریخت رو تمیز کرد و چند تا دستمال روی کسش گذاشت و شورتشو پوشید و ولو شد ..، ساعت نزدیک سه صبح بود ..، گفت الان که اصلا حال ندارم ، صبح سه تایی میریم حموم ، یه بالش بغل کردم و کنارش ولو شدم ..، فرهاد بهم نزدیک شد و منو بوسید و گفت مرسی عمو باعث شدی به هر دوتامون خیلی خوش بگذره ، عاطفه هم با سر تایید کرد و گفت هوممم !! ، ارضا شده بود و دیگه فحش نمیداد ، فرهاد هم یه بالش زیر سرش گذاشت و اونور عاطفه روی تخت ولو شد ..، پامو زیر پتو کردم و دستمو روی سینه عاطفه گذاشتم و چشمامو بستم ..!

  4. #104
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت هجدهم





    فک کنم وقتی بیدار شدم حدودای ظهر بود .. ، تنها توی اتاق بودم ، عاطفه و فرهاد قبلا بیدار شده بودن و صدای خنده اشون از توی هال میومد ، گشتم شورتمو پیدا کردم و به پام کشیدم ..، میخواستم بلوز و شلوار هم بپوشم اما بنظرم بیخود اومد ...، با خودم گفتم همون شورت هم اضافه است ! ، در اتاق رو باز کردم و وارد هال شدم عمو فرهاد و عاطفه جلوی تلوزیون روی کاناپه نشسته بودن و تلوزیون میدیدن ، با دیدن فریبا کنارشون شوکه شدم و خواستم برگردم توی اتاق یه چیزی بپوشم که همشون به سمت من برگشتن و عاطفه که دید با دیدن فریبا هول کردم گفت طوری نیست عزیزم ، فریبا از خودمونه ..، بیا بشین اینجا کنارمون یه چایی بخور تا برم برات صبحانه حاضر کنم ..، صبحانه میخوری یا صبر میکنی یهو ناهار بخوریم ؟ گفتم اگه اشکالی نداره یه لقمه صبحانه میخورم ..، وگرنه اصلا دهنم باز نمیشه که بخوام یهو ناهار بخورم ..، عاطفه که یه لباس خیلی نازک کوتاه به رنگ عنابی تنش کرده بود خندید و رفت ، چشم گردوندم سمت فریبا ..، فریبا خیلی برازنده بود ..، حتی با اینکه لباسش تقریبا لخت بود اما باز هم خیلی با شخصیت بنظر میومد ..، یه بلوز سفید بی آستین گل گلی تنش بود و دامنش یکم پایین تر از شورتشو میپوشوند ، بقیه تن لخت و سفیدش برای تماشا آزاد بود ، لاغر و کشیده بود و به نسبت زن بودنش قد بلند بود ، یا همقد من بود یا یکم بلندتر ، نشسته بود و تکیه داده بود به عمو فرهاد که اندازه من لباس تنش بود ، یعنی یه شورت و والسلام ! ، فریبا بلند شد و باهام دست داد ..، گفت خوبه که دوباره دیدم تو رو ..! ، گفتم مرسی منم خوشحال شدم ..، نشستم روی کاناپه کنارشون ، جای عاطفه ، یه چایی کنار دستم بود که فک کنم عاطفه برای خودش ریخته بود اما وقتی که داشت میرفت توی آشپزخونه بهم گفت که میتونم بخورمش ، چایی رو برداشتم و یه شیرینی کوچیک به دهنم بردم و پشت بندش یه قلپ چایی داغ قورت دادم ..، داد زدم زن عمو همین چایی با شیرینی خوبه دیگه صبحانه نمیخوام ..، اینو میخورم بعد دیگه هر وقت خواستین ناهار میخوریم ..، عاطفه از توی آشپزخونه جواب داد که باشه عزیزم ، پس من یه چایی واسه خودم میریزم و میام ! ، عمو فرهاد و فریبا تلوزیون تماشا میکردن ، دقت که کردم دیدم یه فیلم خونگیه ..، عمو فرهاد گفت فیلم مال فریباست ، از انگلستان فیلمبرداری کرده ، فیلم یه کارخونه رو نشون میداد ، دوربین روی یه مرد موبور حدودا پنجاه ساله با قیافه خندون زوم کرد ، فیلمبردار که صداش معلوم کرد یه زنه ازش پرسید واتزاپ پیت ؟ بعد لیلا به من گفت این پیتر هست ، دوستم ، این کارخونه اش توی شفیلد هست ..، دوربین به سمت اطراف چرخید و یه لحظه یه نمایی از یه رودخونه و درختهای اطرافش رو نشون داد ، فریبا گفت اینهم ریور شف هست ، تو کارهای عاطفه مونده بودم ، وقتی موقع سکس نبود چنان عادی رفتار میکرد که هر کی میدید فک میکرد چقد مودبه و چقد خونواده خوشبختی هستن ...، یک ساعت بعد در زدن و با تعجب دیدم که یه مرد دو تا قابلمه غذا آورد و عمو فرهاد هم رفت توی آشپزخونه و دوتا قابلمه دیگه آورد و بهش داد و طرف رفت ..، میدونستم عاطفه کلا اهل کار کردن توی خونه نیست اما نمیدونستم کلا غذاشون رو از بیرون میگیرن ..، بعدا فهمیدم که عمو فرهاد به رستوران نزدیک خونشون سپرده و اونها صبح به صبح زنگ میزنن و برای ناهار و شام سفارش میگیرن و سر موقع غذا رو میارن ..، اونوقتا هنوز ظرف یه بار مصرف مد نشده بود و غذا رو با قابلمه به خونه ها میرسوندن ، طرف وقتی مثلا برای ناهار غذا میاورد قابلمه های شام دیشب رو میگرفت و میرفت ، ناهار اونروز قرمه سبزی داشتن که خیلی هم جا افتاده و خوب بود ..، عاطفه اگه حال کار کردن نداشت اما سلیقه خوبی داشت و میز رو خیلی قشنگ چیده بود ..، بعد از ناهار فریبا رفت تو واحد روبرویی که یکم استراحت کنه ..، ما هم سه تایی روی کاناپه جلو تلوزیون ولو شدیم ..، عاطفه دستشو برد توی پاچه شلوارکم و شورتمو کنار زد و کیرمو توی دستش گرفت و به آرومی شروع کرد به مالیدن ..، من هم ناخود آگاه دستم رفت روی زانوش و دامن کوتاهشو بالا دادم و بالای رونشو با دست لمس کردم ، فرهاد کنار دستمون ولو شده بود و تلوزیون میدید ، عاطفه گفت پاشو بریم تو اتاق یه چرتی بزنیم !! ، دست تو دست هم توی اتاق رفتیم و روی هم ولو شدیم ...! ، بعد از اینکه دوباره ارضا شدم کنارش دراز کشیدم و اون به هیکلم دست میکشید و قربون صدقه میرفت ، در اصل در حالت عادی زن مهربونی بنظر میومد اما امان از موقعی که بوی سکس به مشامش میرسید ، یهو تغییر شخصیت میداد و تبدیل میشد به یه آدم بیتربیت که انگار همین الان از چال میدون اومده ! ، زنگ آیفونو زدن و عاطفه گوش تیز کرد که ببینه کیه ..، عمو فرهاد گوشی آیفونو برداشت و یهو گفت اوه ، تنها اومدی یا با شهین جونی..؟ بعد گفت بیا بالا ، بعدش هم طوری که ما بشنویم داد زد فریدون اومده ، تنهاست ! ، لباس پوشیدم و با عاطفه از اتاق بیرون اومدیم ، دو سه دقیقه بعد بابام در زد و بعد با عمو فرهاد سلام علیک کرد و اومد تو و با عاطفه هم روبوسی کرد ..، بعد نشست و سراغ فریبا رو گرفت ، عمو فرهاد گفت تو واحد روبرویی رفته استراحت کنه اما فک کنم الانه ها دیگه پیداش بشه ..، بابام از عمو فرهاد پرسید کامپیوترو چیکار کردی ؟ عمو فرهاد گفت پریروز بالاخره از گمرک فرودگاه ترخیصش کردم و آوردیم توی واحد روبرویی گذاشتیم ، از دیروز فریبا داره روش کار میکنه و راهش انداخته ، یکم هم به عاطفه یاد داده ، عاطفه گفت خیلی سخته بابا ..، باید متخصص بیاریم ، یاد گرفتنش خیلی طول میکشه ، روز اول دو سه تا دستور یاد گرفتم بعد همش قاطی شد ، کاشکی میشد یکی رو بگیریم که بلد باشه باهاش کار کنه ..، فریبا هم دو سه هفته دیگه میره اونوقت اینهمه پول دادیم اندازه به تیکه چوب هم دیگه نمیارزه ، بابام گفت اگه فریبا خواب نیست بریم ببینمش ، فرهاد گفت نه ، فک نکنم دیگه خواب باشه ، بعد هم بلند شد و با اون دمپایی که سر پاش انداخته بود لخ و لخ کرد و رفت اون یکی واحد در زد ، فریبا درو باز کرد و بعد عمو فرهاد گفت بیاید ، خواب نیست ، همگی بلند شدیم و کوچ کردیم به سمت واحد روبرویی ، اون آپارتمان درست قرینه این یکی بود ، وسایل زیادی توش نبود و بیشتر شبیه دفتر کار بود ، مبلهای قدیمی خونه عاطفه که البته هنوز کاملا تمیز بودن اینجا چیده شده بود، یه میز کار نسبتا قدیمی توی پذیرایی خونه گذاشته بودن ، و روی میز کار ...، خدای من ، یه کامپیوتر بود ، عین چیزهایی که تو فیلمهای آمریکایی دیده بودم ، بابام هم به اندازه من هیجان داشت ، فریبا که یه لباس کوتاه نازک زرشکی با گلهای ریز زرد و آبی پوشیده بود و موهای مشکیش رو باز کرده بود و روی شونه اش ریخته بود جلو اومد و با بابام روبوسی کرد ، پاهای کشیده و سفیدش بد جوری چشمک میزدن ، نمیتونستم چشممو از رونهاش بردارم ، یقه گرد لباسش یه قسمت کوچیکی از سینه هاش رو مشخص میکرد ، فکر کردم که سینه هاش احتمالا هم سایز مامانم و هشتاد باشه ، بابام به فرانسه یه چیزی بهش گفت که من اصلا متوجه نشدم اما عاطفه خندید ..، فریبا که برعکس همه دمپایی پاش نکرده بود و پاهای سکسیش برهنه بود مارو به جلوی کامپیوتر هدایت کرد و گفت این مدل 80386 اس ایکس مال کارخونه آی بی ام هست ، آخرین مدل ، تازه سه ماهه که معرفی شده ، پردازش سی و دو بیت در ثانیه ، که خیلی سرعت زیادی هست ، کف کرده بودم ، آرم آی بی ام روی مانیتور رنگی 11 اینچ و کیبورد کامپیوتر درج شده بود ، کامپیوتر یه تیکه بود یعنی کامپیوتر و کیس و مانیتور به هم چسبیده بودن ، ماوس هنوز مد نشده بود ! ، پشت کامپیوتر زیر پلاکی که مشخصات دستگاه رو نوشته بودن با خط درشت درج شده بود ساخت آمریکا ! ، بابام گفت حالا جونتون در بیاد هی بگید مرگ بر آمریکا ! ، تا صد سال دیگه مگه میتونید همچین چیزی درست کنید ؟ اینها میگن مرگ بر آمریکا اونم میگه باشه ، هر وقت شعارهاتون تموم شد پول صد تا بشکه نفت رو بدید تا من یه دونه از اینها بهتون بدم ...، عمو فرهاد خندید و گفت بیشتر بابا ، با متعلقاتش نزدیک دو هزار دلار پول دادیم ، دو هزار دلار دیگه هم دادیم برامون برنامه اختصاصی نوشتن ، نفت الان چنده ؟ هر گالن 18 دلار ؟ میشه دویست و بیست بشکه نفت ! ، بابام به فریبا گفت حالا روشنش کن ببینیم چیکار میکنه ، فریبا پشت کامپیوتر نشست و ماها عین اینکه میخوایم فیلم سینمایی تماشا کنیم هممون رفتیم پشت سرش وایسادیم ! ، دکمه پاور رو زد و یه چراغ ال ای دی سبز رنگ روی دستگاه شروع به چشمک زدن کرد ، از هیجان داشتم این پا و اون پا میکردم ، مانیتور یه دست آبی شد و بعد از چند دقیقه یه حرف سی انگلیسی روش شروع به چشمک زدن کرد ، فریبا گفت این بوت شد الان ، بابام گفت چی شد ..؟؟ فریبا دوباره گفت بوت شد یعنی روشن شد ..، بعد از توی جعبه ای که بغل دستش بود یه چیزی شبیه پاکت نامه مربعی قرمز رنگ در آورد که روش به انگلیسی نوشته بود فروزان ، که البته این اسم کارخونه بابام اینا بود ، فریبا دیسک رو توی کامپیوتر گذاشت و تایپ کرد b: و اینتر رو فشار داد ، انگار که میخواد چشم بندی کنه ما هممون منتظر بودیم که غول چراغ جادو از توی کامپیوتر بپره بیرون ..، بعد فریبا یه سری دستورات رو تایپ کرد و هی اینتر رو میزد و کامپیوتر چند خط مینوشت و دوباره یه حرف چشمک زن میومد ، خلاصه یه ربعی عین اسکلها زل زدیم به صفحه تا بالاخره یه متن بزرگ روی صفحه به رنگ قرمز و سفید ظاهر شد که نوشته بود فروزان و زیرش به انگلیسی نوشته بود ابعاد صفحه و یه کارکتر چشمک زن ...، فریبا گفت الان آماده به کار هست ، دستگاه ابعاد و قیمت از شما میخواد .، شما به ترتیب وارد میکنید ، بعد مینویسید کلکولیت ، اون به شما میگه که از کدوم جنس بخرید و چند تا و شکل برش هم براتون مشخص میکنه که میتونید چاپ بگیرید که جنس از همه ارزون در بیاد براتون ، عمو فرهاد گفت به حق چیزهای ندیده ...، بابام با هیجان گوش میداد و گفت من عدد میگم تو بزن توش ببینیم چی میشه ، فریبا پاهای لخت و سکسیش رو روی هم انداخت و گفت خوب بگو...، فریبا میپرسید و بابام قیمت و ابعاد ورقها رو میگفت بعد فریبا با اون ناخونهای بلند و لاک زده عین یه اپراتور وارد دستور محاسبه رو داد و کامپیوتر شروع چند دقیقه وقت صرف کرد ، همگی ساکت بودیم و جز صدای قیژ قیژ کامپیوتر و بوقهای دستگاه صدایی به گوش نمیرسید ، بعد صفحه مانیتور رنگ عوض کرد و اعداد و اشکال ظاهر شدن و همگی از هیجان صداشون بلند شد ، معجزه قرن اتفاق افتاده بود و کامپیوتر مشخص کرد که چند تا ورق بخرن و با چه ابعادی ، بعد هم شکلهای برش روی صفحه مانیتور ظاهر شد ..، بعد فریبا روی صفحه تایپ کرد پرینت و دوباره اینتر رو زد ، پرینتر سوزنی که کنار دستمون بود با صدای بلند و قیژ قیژ شروع به چاپ نتایج روی کاغذ پرفراژ دار کرد ، وقتی کارش تموم شد فریبا کاغذ رو پاره کرد و داد دست بابام ، بابام با حیرت اعداد و ارقام رو نگاه میکرد و گفت ای بابا این عجب دقیقه ..!!، فریبا میخندید و دندونهای سفید یکدستش رو نشون میداد ، هر کاری میکرد با کلاسی و بی عیب بودن خودشو به رخ میکشید ، عمو فرهاد و عاطفه هم پشت سر بابام وایساده بودن و نتایج رو تعبیر و تفسیر میکردن ، بابام گفت فقط این یه اشکال داره ، فریبا گفت چی هست ؟ بابام گفت عرض برش توش مشخص نشده ، فریبا گفت اوه ، کاتینگ اج ! ، من نمیدونستم چی هست ، میتونستی مشخص کنی خودش زده بود صفر فکر کردم مهم نیست اینتر زدم ، میتونستی عدد بزنی ، اگه تو میگی مهم هست پس میتونی مشخص کنی ...! ، بابام سری تکون داد و با علاقه مشغول دیدن بقیه اعداد و ارقام شد ، رفتم کنار فریبا و گفتم فریبا خانم این دستورها چی بودن که وارد کردید ؟ تا بابام و عاطفه و فرهاد مشغول آنالیز نتایج بودن فریبای خوشگل یه مقدار در مورد کامپیوتر و زبون بیسیک برام توضیح داد که حسابی علاقمند شدم ، در حالی که بوی عطرش تمام مشامم رو پر کرده بود و چشمم به دستهای قشنگ و ظریف و پاهای سکسیش بود اون در مورد بیت و بایت و حافظه و دستورهای ابتدایی بیسیک برام توضیح میداد و من هیجان زده دستورها رو توی کامپیوتر تایپ میکردم و از دیدن عکس العمل کامپیوتر کلی کیف میکردم ..، فریبا گفت البته من خودم هم خیلی مسلط نیستم ، توی کار ما هم کاربرد داره ..، بابام که گوشش به حرفهای ما بود گفت یعنی چی ؟ به موسیقی چه ربطی داره ؟ فریبا گفت وقتی تو یه ارکستر چندین ساز با هم اجرا میکنند این میتونه کمک کنه که بگه هر ساز کی شروع کنه و کی تموم کنه که هارمونی بهم نخوره ، برای شما برنامه کار خودتون رو نوشتن برای ما هم برنامه مخصوص کار ما رو مینویسن که بجای ابعاد ما نوع ساز و نتها رو مشخص میکنیم ، دفعه آخری که تو اطریش برنامه داشتیم رهبر ارکستر یه کاغذ مثل اینکه توی دست تو هست با خودش آورده بود ، به جای اون کتاب نت بزرگ ..، بابام با تعجب سر تکون داد ..، گفتم بابا بزار فریبا خانم بهم یاد بده ..، بابام به فریبا نگاه کرد و فریبا با لبخند گفت هی ایز فست لرنینگ ...، عاطفه یهو زد زیر خنده و گفت منظورت به منه که خوب یاد نمیگیرم ؟ یعنی من خنگم ؟؟ ، فریبا خندید و گفت نه منظورم این نبود ..، عاطفه گفت خوارشوهری دیگه ، جون به جونت کنن خواهر شوهری !! ، بعد هم اضافه کرد گرگ زاده گرگ شود گرچه در انگلیس بزرگ شود !! ، همگی خندیدیم ، فریبا وقتی فهیمد عاطفه فقط داره شوخی میکنه و منظوری نداره دست از توجیح کردن برداشت ، عاطفه گفت برگردیم خونه یه چایی بهتون بدم ..، همه تایید کردن جز من که دلم نمیخواست از کامپیوتر جدا بشم ، فریبا یه دیسک پاکت نامه ای دیگه توی دستگاه گذاشت و اجرا کرد ..، یهو صفحه کامپیوتر به یه مارپیچ تو در تو تبدیل شد که بالاش نوشته بود پکمن ! ، عاطفه بهم یاد داد که چطور با کلید های مختلف شروع به حرکت پکمن کنم و از شیطونکهای رنگی جاخالی بدم و غذاها رو توی مارپیچ بخورم ..، علاوه بر من که از خوشحالی رو پاهام بند نبودم بابام و عمو فرهاد هم خوششون اومده بود و بالای سرم وایساده بودن ، خلاصه سخت سرگرم بازی شدم و گذر زمان رو فراموش کردم ، حالا که میبینم بچه های این دوره زمونه جنگهای واقعی رو با سلاحهای پیشرفته بازسازی میکنن و با بازسازی فضاهای کاملا ریل مشغول جنگ و کشت و کشتار میشن با یاد آوری اون روزها و اون بازیهای ابتدایی واقعا خنده ام میگیره ، راست راستی دلمون به چی خوش بود ؟؟! ، بابام وقتی میخواست با کامپیوتر تنهام بزاره و بره تو اون یکی واحد که چایی بخوره بهم گفت حمید جان بابا مواظبش باش ، اسباب بازی نیست ، سیصد و سی چهل هزار تومن پامون آب خورده که مثلا توی کارخونه ازش یه استفاده ای بکنیم ، سر تکون دادم و گفتم چشم بابا ..، فریبا گفت بازیت تموم شد اینجا تایپ کن اگزیت ، بعد که حرف سی اومد با کارکتر چشمک زن بعد کامپوتر رو خاموش کن ، وسط بازی خاموش نکنی ها ...! ، گفتم باشه ، خیالتون راحت ..، خلاصه رفتن و یه دل سیر پکمن بازی کردم ، بابام موقع رفتن دستشو انداخت دور کمر فریبا ، با دیدن اون صحنه و عشوه گری فریبا واسه بابام حالم حسابی بد شده بود ..، دستمو توی شلوارکم بردم و حمید کوچیکه رو مالیدم و گفتم ناراحت نباش عزیزم ..، بلکه جور شد لختش کردیم ، خدا رو چه دیدی !!
    یکساعتی مشغول بازی بودم ، بعد یه نفر کلید انداخت و اومد تو ..، فریبا بود که با اون تیپ و لباس سکسی برگشته بود..، اومد سمت من و گفت تو هنوز مشغول هستی ؟ ، گفتم آره فریبا خانم خیلی قشنگه ..، اومد پشت سرم و خم شد روی صفحه کامپیوتر موهاش ریخت پایین و به شونه ام کشیده شد ، بوی عطرش توی بینیم پیچید و کیرم به سرعت رشد کرد ، بدون اینکه دست خودم باشه دوباره به پاهاش زل زدم ، انگشتهای کشیده لاک زده ، انگار خدا یادش رفته بود تو بدن این بشر عیب بزاره ، دلم میخواست به ساق پاهای لختش دست بکشم ..، گفت این دیگه بسه خاموشش کن تا یه چیزی یادت بدم ..، گفتم شما گفتید بنویسم اگزیت ..، کجاش بنویسم اینکه دیگه هیچی رو صفحه اش چشمک نمیزنه ..، فریبا سرشو بهم نزدیکتر کرد و گفت تو تایپ کن و اینتر بزن ، حروف اگزیت رو پشت سر هم فشار دادم و بعد دکمه اینتر رو زدم برنامه پکمن چشمکی زد و محو شد ..، فریبا خندید و بعد گونه ام رو بوسید و گفت دیدی ..؟؟ ، وقتی لباش به گونه ام چسبید انگار یه جریان الکتریکی به بدنم وصل کرده بودن ، تمام موهای تنم راست شد و کیرم هم به سرعت عکس العمل نشون داد ، بلافاصله برگشتم و گونه اش رو بوسیدم و عین بچه های مظلومی که هیچ منظور بدی ندارن گفتم مرسی فریبا خانم ..، خندید و گفت پاشو بیا یکم در مورد کامپیوتر برات توضیح بدم ..، دلت میخواد بدونی ؟...، تو دلم گفتم اگه قرار باشه تو توضیح بدی اگه در مورد جهنم و سگ سه سر هادس هم توضیح بدی من دلم میخواد بشنوم ، اینکه کامپوتره و جدیده و جای خودشو داره ..، یه تیکه کاغذ از توی پرینتر بیرون کشید و پاره کرد ، یه خودکار هم از توی کشو برداشت و کنارش گذاشت ، یکی از مبلهای بلند رو که تقریبا مثل صندلی بود جلو کشید و کنارم پشت میز نشست ، نمیدونستم حواسم باید به چی باشه ، به تن و بدن قشنگ و پاهای لختش ، به بوی سکسی و کیر راست کنی که ازش به مشام میرسید یا به توضیحاتی که میخواست در مورد کامپیوتر بهم بده ، وقتی کنارم نشست متوجه شدم که سوتین نداره ، چون نوک برجسته سینه اش از توی لباس گل گلی معلوم شد ، تا دقت نمیکردی معلوم نبود ، راستی کرده بودم که بیا و ببین ، در حالی که با انگشتای ظریفش به سرش اشاره میکرد بهم گفت کامپوتر مثل مغز انسان هست ..، اطلاعات رو میگیره ، پردازش میکنه و جواب میده ...، مثلا من به تو میگم سلام ، تو با گوشهات میشنوی ، مغزت اطلاعات رو میگیره و میفهمه که من به تو سلام کردم ، پردازش میکنه و تصمیم میگیری به من جواب بدی ، پس تو هم با دهنت میگی سلام ..!! ، تو دلم گفتم آره ، من با چشمام تن خوشگلتو میبینم بعد مغزم تصویرتو آنالیز میکنه و بهم میگه خیلی سکسیه ، بعد پیام میفرسته به کیرم و میگه آره موقع پا شدنه ، پاشو !! ، بی اختیار لبخند زدم ، فریبای خوشگل هم فکر کرد به اون لبخند زدم ، در جواب با لبخند قشنگی ادامه داد ، ما اطلاعات رو با کیبورد واسه کامپیوتر ارسال میکنیم ، که اینجا صفحه کلید کار گوش ما رو می کنه ، یه جوری گفت میکنه که حس کردم راست راستی قراره یکی ترتیب یکی دیگه رو بده ، آروم با دست کیر راستمو مالیدم و پاهای سفید و قشنگشو نگاه کردم ، به قسمت زیر مانیتور که در اصل کیس کامپیوتر محسوب میشد اشاره کرد و گفت وقتی تو با کیبورد مثلا تایپ میکنی اگزیت اینجا یه پردازنده قوی هست که کار مغز ما رو انجام میده ، دستور اگزیت رو از تو دریافت میکنه و اطلاعات رو پردازش میکنه به انگلیسی بهش میگن سی پی یو یعنی سنترال پروسسور یونیت ، یعنی واحد پردازنده مرکزی ! ، چشمم به نوک سینه های درشتش بود که همراه با حرف زدنش و تکون دادن دستش میلرزید و دل منو میلرزوند ، بعد به مانیتور اشاره کرد و گفت سی پی یو تشخیص میده که باید برنامه رو ببنده ، بعد دستور تو رو اجرا میکنه و نتیجه پردازش اطلاعات رو اینجا نشون میده ، گفتم تو تلوزیونش ؟ خندید و گفت این تلوزیون نیست ، این مانیتوره ، گفتم فرقش چیه ؟ گفت فرقش این هست که این کانال تی وی نمیگیره ، تی وی یعنی تله ویژن ، یک تصویر رو به راه دور میفرستن میشه تله ویژن ، این مانیتور قرار نیست هیچ تصویر راه دوری رو نشون بده ، فقط اطلاعات پردازش شده کامپیوتر رو نشون میده ، سر تکون دادم ، یه دایره کشید و گفت توی این کامپیوتر یه جایی هست که اطلاعات توش ذخیره میشه ، مثل سلولهای خاطره در سر ما ، بهش میگن هارد دیسک درایو ، .... ، نزدیک یکساعت برام در مورد قطعات کامپیوتر توضیح داد و من که خیلی خوشم اومده بود یادداشت برمیداشتم ، فریبا گفت تو اروپا همه دارن تو کارشون از کامپیوتر استفاده میکنن ، بزودی اینجا هم باید استفاده کنن ، اگه تو زودتر یاد بگیری خیلی بدردت میخوره ، درسهای فریبا نصفه مونده بود که بابام و عمو فرهاد در زدن و اومدن تو ، بابام گفت خسته نباشید ، فریبا لبخند دلربایی زد و من سر تکون دادم ، بابام به فریبا گفت خوب پیش رفت ؟ فریبا گفت آره ...، زود یاد میگیره ...، بابام گفت دیگه باید بریم ..، بقیه اش رو یه روز دیگه ادامه بدید ..، فریبا از توی کمد میز تحریر یه کتاب انگلیسی تقریبا کلفت برداشت و داد به من که روش بزرگ نوشته بود بیسیک ! ، گفت این زبان برنامه نویسی بیسیک هست ، سعی کن یاد بگیری ، بعد به بابام گفت بیشتر بیار اینجا که یادش بدم ، وقتی برگردم شفیلد دیگه مشکل نداشته باشید..، بابام سر تکون داد و تشکر کرد ، عمو فرهاد گفت حمید جان تو هفته هروقت تونستی یه زنگ بزن و شب بیا پیشمون ، بعد هم لبخند زد ، فریبا موقع رفتن با من و بابام روبوسی کرد ...، خونه عمو فرهاد لباسهام رو عوض کردم ، با عاطفه روبوسی گرمی کردم و با بابام برگشتیم خونه .

  5. #105
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت نوزدهم




    شنبه صبح حدودای ساعت نه و نیم بود که کامبیز رسید ..، کادیلاکشو پشت پنجره اتاقم که به کوچه دید داشت پارک کرد ، تازگیها محله دزد پیدا کرده بود ، ضبط ماشین میدزدیدن ، شیشه ماشینو میشکستن و ضبط رو میبردن ، هنوز دزدگیر و این چیزها مد نشده بود ، کامبیز هر چند دقیقه یه بار به ماشینش یه نگاهی مینداخت ، بهش گفتم بیار تو حیاط بزار جای ماشین بابام اما گوش نکرد ، بین درسها آروم واسش تعریف کردم که چطور شب پیش عاطفه و عمو فرهاد خوابیدم ، از هیجان داشت میمرد ، کیر راستشو از روی شلوارک میمالید و بهم فحش میداد که خیلی تنهایی حال کردی ..، بعد واسش درباره کامپیوتر و فریبا و زبون بیسیک حرف زدم و کتاب رو بهش نشون دادم ، دهنش باز مونده بود ، گفت اگه دفعه دیگه تنهایی رفتی بجون خودت دیگه نه من نه تو !! ، بهش قول دادم که دفعه دیگه حتما جور کنم با هم بریم کلاس کامپیوتر ..، گفتم اگه مامانم بفهمه تو هم میخوای بری پیش فریبا کامپیوتر یاد بگیری که کلا باید قید شهینو بزنی ! ، خندید و گفت مگه خودت جرات داری بهش بگی میری پیش فریبا ! ، خندیدم و گفتم نه والله ..، گفت خوب دیگه مشکل حل شد ، نه تو میگی نه من میگم ، خلاص..! ، گفتم از مامان خوشگلت چه خبر ..؟ گفت سلامتی ..، سلام رسوند ..، راستی ..، فک کنم بشه یه کارهایی با پری صورت بدیم ..، گوشم تیز شد و گفتم چی ..؟؟ گفت همین دیگه ..، پریشب حرف افتاد ، مامانم اینقد ازت تعریف کرد که پسر خوبی هستی و درس خونی و این حرفها که فک کنم کلا نظر پری نسبت بهت عوض شد ..، دیشب که شما سوار زن عموت بودی من شب خونه پری بودم ..، یه فیلم سکسی از وحید گرفتم ، بهش گفتم یه فیلم بده که توش گروپ سکس داشته باشه ..، اونم نامردی نکرد، یه فیلم داد که اسمش هاوس اف لوست بود ، خانه شهوت ! ، پسر آخر فیلمه ، پسش ندادم ، نگهش داشتم تو هم ببینی ، اون مرتیکه بود توی فیلم ننا نقش بابا بازی میکرد و با دختر خودش سکس میکرد.... ، گفتم خوب ، گفت اینجا هم بازی میکرد ، اتفاقات تو خونه این یارو میفتاد ، یه مرد پولدار بود با یه خونه لوکس و اعیونی پر از زنهای خوشگل ، همه با همه سکس میکردن ..، همشون از همون مدلها که دوست داری ، با جوراب و کفش پاشنه بلند ، خندیدم و گفتم تو هم دندونهای منو شمردی ؟ ، تو از کجا میدونی من چی میپسندم ؟ گفت دیگه دیگه ..!!، راستی ، سهیلا یه سری ستهای سکسی آورده ، جوراب و بند جوراب و سوتین ، گفتم شورت نداره ؟ گفت بند جورابش مدل شورته فقط جلو عقب رو نمیپوشونه ، خیلی سکسیه ، عکس روی جلدش رو که دیدم یدونه واسه پری برداشتم ، گفتم اگه خوب بود بعدا میایم دوباره میگیریم ..، خندیدم و گفتم حالا خوب بود ؟ گفت پری پوشید نزدیک بود بدون اینکه بهش دست بزنم آبم بیاد ! ، خیلی سکسیه ..، یه جوراب نایلونی سفید مثل شیشه مات ، پری هم خیلی سفیده به رنگ پوستش خیلی میومد ، داشت تعریف میکرد که مامانم در زد و اومد تو ، جقتمون سریع جابجا شدیم چون برجستگی کیرمون کاملا مشخص میکرد که درباره چی داشتیم صحبت میکردیم ! ، شهین یه لباس آستین کوتاه نخی سفید مشکی تنش کرده بود با یه دامن روی زانو که لبه های مشکی داشت ، موهاش رو مرتب جمع کرده بود و با یه گیره بالای سرش محکم کرده بود ، لبخند به لبش بود و برامون خربزه قاچ کرده آورده بود ، وقتی درس میخوندم کبکش خروس میخوند ، از قیافه اش معلوم بود که از اوضاع کاملا راضیه ، پاهاش لخت بود و طبق معمول چشمای کامبیز با پاهاش میچرخید ، یه دمپایی لژدار پاشنه بلند جلوباز پاش کرده بود و ناخونهای مرتب و لاک زده اش از جلو دمپایی بیرون زده بودن ، عشق میکردم که اینقد به خودش میرسه ، یکم با ما خوش و بش کرد و رفت ، کامبیز گفت قسمت بشه یکی از اون ستها واسه مامانت بخرم !! ، فقط یادم باشه واسه مامانت رنگ پا بخرم ، پوستش برنزه است با جوراب و ست رنگ پا خیلی سکسی میشه ، خندیدم و گفتم بقیه پری رو تعریف کن ، گفت فیلم رو گذاشته بودم و با پری میدیدیم ، اونهم این ستی که بهت گفتم رو پوشیده بود و کس و کونش بیرون بود ، اشکانو بغل کرده بود و شیر میداد و منهم کسشو میلیسیدم ، وقتی شیر میده صد برابر بیشتر تحریک میشه ، خلاصه اشکان از بالا ساک میزد من از پایین ، دو بار دست به دست هم دادیم و آب پری رو آوردیم ، پری وقتی آبش میاد پاهاشو محکم به هم میچسبونه و یه داد میزنه ، بعدش کسش خیس خیس میشه ، انگار شاشیده باشه !! ، بالاخره اشکان سیر شد و خوابید ، وقتی اشکان خوابید پری افتاد روی کیرمو شروع کرد به ساک زدن و مالیدن ، یه جا توی فیلم واسه مرد خونه مهمون اومد ، مهمون اونشب موند خونه این طرف ، خلاصه یارو اول ترتیب یه خدمتکارو داد که خدمتکار محبوب صاحبخونه بود ، بعد با زن صاحبخونه سر شام چشم و ابرو میومد و زن صاحبخونه موقع شام خوردن از زیر میز با پا کیر یارو رو میمالید ..، اینارو میدیدم و خاله پری کیرمو میمکید ، خلاصه شب که شد صاحبخونه نصفه شب یه خدمتکار فرستاد دنبال مهمون ، مهمونو آوردن به اتاق خواب صاحبخونه و زن صاحبخونه هم با لباس رسمی نشسته بود ، بعد همینطوری که حرف میزدن زن صاحبخونه جلو چشمای از حدقه بیرون زده مهمون دامنشو آروم آروم داد بالا ، مهمون یه نگاهی به صاحبخونه انداخت اما صاحبخونه داشت لبخند میزد ، خلاصه زن یارو اومد و شلوار مهمونو پایین کشید و جلو چشمای شوهرش شروع کرد به ساک زدن ، بعد هم دوتایی ترتیب زن یارو رو دادن ، پری اینها رو که تماشا میکرد کیر منو از دهنش بیرون آورد و یهو پرسید تو چقد به حمید اعتماد داری ..؟ ، کامبیز که اینو گفت ناخود آگاه از شدت خوشحالی گفتم آه...!! ، کامبیز خندید و گفت اوهوم ..! بعد هم ادامه داد منم گفتم اندازه چشمام بهش اعتماد دارم ..، پری دو تا مک دیگه به کیرم زد و بعد بهم زل زد و گفت درباره من که هنوز چیزی بهش نگفتی ؟ ، کامبیز گفت منم محکم جواب دادم نه ..!! ، مگه دیوونه ام بدون اینکه از تو خیالم راحت بشه چیزی بهش بگم ..، پری گفت آره اینطوری بهتره ..، گفتم حالا قبول میکنی که باهاش حرف بزنم ؟ پری گفت تو دلت میخواد اینطوری بشه ؟ منم بهش گفتم فکر کنم اینطوری خیلی بیشتر خوش بگذره ، تو هم که خدای شهوتی ، من تنهایی از پست بر نمیام ، ببین تا حالا دو بار ارضا شدی باز یه طوری کیرمو میخوری که انگار یه ماهه کیر ندیدی ، خوب دو تا کیر بیشتر از یکی بهت میچسبه دیگه ، پری خندید اما گفت فعلا چیزی به حمید نگو ، تا علی برنگشته یه شب بیارش اینجا یکم جلوش لختی پختی بگردم و سبک سنگینش کنیم ، بعد اگه دیدم ظرفیتش زیاده و اوضاع جوره میکشیمش تو راه ....!! ، از خوشحالی تو کونم عروسی بود ، کم مونده بود غش کنم ، وقتی کامبیز حرف میزد هیکل سکسی پری رو تصور میکردم که داره جلوم با لباسهای لختی راه میره و میخواد تحریکم کنه ، کیرم داشت میشکست ..، فکر میکردم اینقد از سینه های سکسیش شیر میخورم که دیگه نیازی به شام و ناهار نداشته باشم ، گفتم بعد از ظهر میخوام برم میدون امام حسین بگردم دو سه تا سمسار خوب پیدا کنم باهاشون آخر هفته دیگه قرار بزارم که وسایلو بهشون بفروشم ، میای باهام ؟ کامبیز گفت آره بابا ، حتما میام ..، پس بیا بزاریم پشتش یکم زودتر اینارو تموم کنیم که ساعت سه و چهار بزنیم بیرون ..، با سر تایید کردم و سرمونو تو کتابها فرو کردیم .
    تو خیابون مازندران نرسیده به میدون امام حسین بازار کهنه فروشها بود ، سگ میزد و گربه میرقصید ، خرتوخری بود که بیا و ببین ، یه سمساری بزرگ دو نبش یه گوشه خیابون بود که بنظرمون اومد جنسهاش خوب و عالیه و مثل بقیه آشغال فروش نیست ، فروشنده یه مرد میانسال بود که به خودش رسیده بود و دستی به موهاش کشیده بود و یه کت و شلوار نسبتا تمیز تنش بود ، قدش کوتاه بود و نسبتا خپل ، بهش گفتم کل وسایل یه خونه است که میخوایم بفروشیم ، همه عالی و نو ، باید بیای همونجا قیمت بزاری ، دهنشو که باز کرد فهمیدم ترکه ، با یه لحجه غلیظ ترکهای اردبیل گفت ما نمیایم اونجا بردار بیار گیمت بزارم ، گفتم آشغال نمیفروشم که بار بزنم بیارم تو قیمت بزاری ، همه جنس نو مارکدار ، فرش دستباف ، مبل نو استیل اروپایی ، اگه خریداری بیا همونجا قیمت بزن ، یکم درباره جنسها پرس و جو کرد و گفت که میاد ، فامیلش ذوالقدر بود ، یا بقول خودش ذوالگدر ! ، برای جمعه هفته بعد باهاش هماهنگ کردم که بیاد ..، بعد از مغازه بیرون اومدیم و پرس و جو کردیم که ببینیم جنسهای خوب مارکدار کی میخره ، مارو به یه پاساژ نرسیده به امام حسین راهنمایی کردن ، گفتن طبقه دومش دو سه تا سمساری هستن که شرکتی کار میکنن ، طبقه دوم پاساژ چند تا مغازه درب و داغون بودن که تو هر کدوم دو سه تا میز گذاشته بودن و دو سه نفر توی مغازه ها میپلکیدن ، به کامبیز گفتم اینها این کاره نیستن پسر بیا بریم ، کامبیز گفت حالا ضرر نداره بزار با یکیشون صحبت کنیم ، رفتیم توی یکی از مغازه ها و پرسیدیم که کالای خونگی دست دوم مارکدار میخرن یا نه ، یارو یه نگاهی بهمون انداخت و گفت اون در قرمزه رو میبینی ؟ اونجا یکی هست ، یکی هم تو طبقه بالاست اسم مغازه اش سراجه ! ، تشکر کردم و از مغازه بیرون اومدم و دم اون در قرمز وایسادم و زنگ زدم ، یه دقیقه ای طول کشید تا صدای خس خس کشیده شدن کفش به گوشم برسه و بعد طرف درو باز کرد ، یه دختر همسن و سال خودمون ، با مانتو و شلوار ، آرایش کرده و بی حجاب در رو باز کرد ، بهمون نگاهی انداخت و گفت بفرمایید ، گفتم وسایل یه خونه است میخوایم بفروشیم ، گفتن شما خریدار هستید ، از جلو در کنار رفت و اجازه داد وارد بشیم ، یه واحد آپارتمان فوق العاده نامرتب اما هر تیکه وسایل رو اگه دست میذاشتی خدا تومن میارزید ، چند تا تابلو فرش روی زمین کنار در گذاشته بود ، یه میز بیلیارد وسط هال گذاشته بودن که تا سقف روش وسیله چیده بودن ، کامبیز جلو رفت و میز بلیارد رو چک کرد ، مارکشو نگاه کرد و به ماهوت کفش دست کشید ، چند تا کمد ویترین دار چسبیده به دیوارها پر از کتابهای نفیس و کریستالهای گرونقیمت ، دختره گفت صب کنید آقای مصباح رو صدا کنم ، موهای مصباح سفید بود ، خارکسگی از سر و روش میبارید چشمای ورقلمبیده و قرمز که معلوم بود همین الان از پای بساط پا شده ، اما این کاره بود ، درباره وسایل خونه یکی یکی ازمون پرسید ، حتی درباره مارک مبلها سوال کرد ، اونوقتها مبلهای استیل همه خارجی بود ، یا فرانسوی بود یا انگلیسی ، وقتی درباره نقشهاش ازم پرسید و براش توضیح دادم گفت فرانسویه ، مارک وسایل رو پرسید ، فرشها رو پرسید که چند رجه و مال کجاست که نمیدونستم ، وقتی خیالش راحت شد که ارزش اومدن و دیدن رو داره آدرس گرفت و باهاش برای جمعه بعد قرار گذاشتم ، فقط طبق قراری که با کامبیز داشتیم طوری ساعتها رو تنظیم کردیم که همراه با ترکه نرسن ، من با یارو حرف میزدم و کامبیز یواشکی با دختره چشم و ابرو میومد و دختره هم یواشکی میخندید ..، وقتی صحبتهام با یارو تموم شد و میخواستیم بیایم بیرون کامبیز بهم گفت شمارشونو بگیر داشته باشیم ، مصباح به دختره گفت ساناز جان بهشون یه کارت بده ، دختره یه کارت برداشت و بجای من برد داد به کامبیز و یه لبخند هم واسه کامبیز زد ، آی حسودیم میشد ! ، لامصب انگار مهره مار داشت ، دخترها بو میکشیدن و دنبالش میومدن که بهش کس بدن ! ، کامبیز به مصباح گفت میز بیلیارد رو چند میدی ؟ مصباح گفت هشتاد هزار تومن !! ، کامبیز گفت ایشالله خریدنت هم مثل فروختنت باشه ..! ، مصباح خندید و دندونهای زردش رو نشون داد و گفت منظورت چیه ؟ کامبیز گفت این وقتی نو بوده پونصد دلار قیمتش بوده یعنی چهل تومن ، تو کهنه اش رو میفروشی هشتاد تومن ، طلا که نیست ! ، مصباح آتیش گرفته بود ، گفت این مارک برونزویکه ، دست سازه ، با اینهمه کنده کاری و ظرافت کی پونصد دلار بوده ؟ این اگه نو بود من ازت صد هزار تومن میخریدم ، اینو از باشگاه افسران آمریکایی خریدم ، بعد انقلاب سپاهیا حراج کرده بودن ، خودم یکسال پیش چهل تومن پول دادم ، مفت خریدم ، کامبیز گفت حالا جوش نیار چی همراهش داره ؟ مصباح گفت آخه یه چیزی میگی آدم واقعا آتیش میگیره ، یه جعبه چوب داره که توش چهارتا چوب مارکدار هست ، دو تا جعبه گچ و دو دست توپ ، یه دست توپ بیلیارد یه دست هم توپ ایت بال ، کامبیز گفت اگه خواستی من پنجاه تومن میخرم ، مصباح کم مونده بود خودشو جر بده ، گفت میگم خودم پارسال چل تومن پول دادم ، مفت خریدم که حداقل سی تومن روش سود بگیرم ، کامبیز گفت دندون طمعو بکن ، الان یه ساله داره خاک میخوره ، نفروشی به من دوسال دیگه هم خاک میخوره بعد ماهوتش خراب میشه و کلا باید بفروشیش چس تومن ! ، مصباح گفت هر وقت خواستم آتیشش بزنم میفروشمش به شما پنجاه تومن ! ، از شرکت مصباح که بیرون اومدیم کامبیز گفت راست میگفت میزه حداقل هشتاد تومن پولشه ، فک کردم اگه یارو تو باغ نیست مفت بخریم ، اما خیلی خارکسه است ، رفتیم طبقه بالا ، مغازه سراج بیشتر به یه عتیقه فروشی شبیه بود ، جنسهای آنتیکی توش پیدا میشد ، روی زمین و توی کمدهایی که اطراف مغازه چیده بود پر بود از کالاهایی که واسه تماشاشون هم کلی وقت لازم داشتی ، چند تا سماور مسی قدیمی ، رادیوهای لامپی ، یه اتاق چسبیده به مغازه بود که درش باز بود میشد دید که توش کلی فرش تا شده روی هم گذاشتن ، سراج تقریبا 65 ساله بود ، رنگ پوستش زرد بود و یه کت شلوار راه راه مال صد سال پیش تنش بود ، انگار تو زمان خشکیده بود ، یه پیرهن یقه انگلیسی تنش کرده بود که فک کنم زمان شاه هم از مد افتاده بوده ، اما مودب بود و به استقبالمون اومد ، وقتی براش توضیح دادم که برای چی اومدم یکم در مورد جنسها توضیح خواست بعد باهامون قرار گذاشت و آدرس رو گرفت ، ما هم شماره تلفنشو گرفتیم و بیرون اومدیم ، به کامبیز گفتم کم مونده بود دختره منشی مصباح همونجا تو شرکت بکشه پایین بگه بیا بکن ! ، کامبیز خندید و گفت حالا بزار فردا بهش زنگ میزنم ، ببینم پا میده ...!
    از خیابون مازندران که برگشتیم کامبیز منو جلو خونمون پیاده کرد و رفت سمت خونه خودشون ، ساعت حدود هشت شب بود ، کلید انداختم و درو باز کردم و رفتم تو ، خونه ساکت بود ..، تعجب کردم اصولا باید سر و صدای دوقلوها و مامانم بگوش میرسید اما هیچ صدایی نبود ، داد زدم مامان ...! ، صدای لیلا از توی آشپزخونه جواب داد سلام آقا حمید با باباتون رفتن پارک ، بعد سرشو از توی آشپزخونه بیرون آورد و گفت نازنینو هم بردن ! ، گفتم خوب شمام میرفتی باهاشون ، گفت اصرار کردن که برم ، اما موندم که شام درست کنم ، ازش تشکر کردم و رفتم تو اتاق خودم ، لباسهام رو عوض کردم و گوشی رو برداشتم و به ناتاشای خوشگل زنگ زدم.

  6. #106
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیستم




    صدای ناتاشا خواب آلود بود ، اما از شنیدن صدای من خوشحال شد ، گفتم ببخشید بد موقع زنگ زدم و میخواستم قطع کنم اما نذاشت ، گفت نه نه ، از ساعت پنج که از سر کار اومدم خواب بودم ، خیلی خسته شده بودم ..، بعد واسم تعریف کرد که چقد کار داشته و چند تا مریض بد حال داشتن ، گفتم دلم خیلی واست تنگ شده ، گفت منم همینطور ، یه روز زودتر زنگ بزن بیا پیشم ، یکم دیگه هم باهاش حرف زدم و میخواستم قطع کنم که گفت راستی حمید ...، منتظر شدم که ادامه بده ، گفت پنجشنبه دختر یکی از دوستهای خانوادگیمون پارتی تولد گرفته ، تو کرج ، گفته بودم نمیام ..، اما اگه دلت میخواد ...، اگه برنامه ات جور میشه و خواستی که با هم بریم بهم زنگ بزن که بهش بگم میایم ...! ، یکم فک کردم و گفتم آره ، خیلی عالیه ...، بعد اضافه کردم اگه آشنا هستن و زشت نیست میشه کامبیز رو هم ببریم ؟ ، خندید و گفت زشت نیست ، خیلی باهاشون دوست هستیم ، البته دخترش چند سال از من کوچیکتره اما مشکلی نیست ، گفتم آخ جون ، پس به کامبیز هم میگم ، ناتاشا خندید و گفت باشه ، فقط اگه میشه تا سه شنبه صبر کن که من کار خودم معلوم بشه ، گفتم چه کاری ..؟ یکم فکر کرد و من و من کرد و بالاخره گفت آخه احتمال داره پنجشنبه پریود بشم ، اگه اینطوری بشه خیلی سختمه که بخوام برم مهمونی ! ، خندیدم و گفتم کی معلوم میشه که میشی یا نمیشی ؟ گفت اگه سه شنبه یه دلدرد کوچیک بگیرم معلوم میشه که قراره ظرف یکی دو روز پریود بشم ، اگه نگرفت که بعد بهت میگم که به کامبیز هم بگی ..! ، خندیدم و گفتم که تا سه شنبه به کامبیز چیزی نمیگم ..، یکم دیگه هم باهاش حرف زدم و بعد تلفنو قطع کردم .
    صبح که بیدار شدم یه حس منگی داشتم ، اصلا دلم نمیخواست از رختخواب جا کن بشم ..، یه ربعی غلط زدم و به کارهام فکر میکردم ، اما اصلا حال نداشتم پاشم ، بالاخره مامانم آروم به در زد و اومد تو اتاق ، وقتی دید بیدارم تعجب کرد و گفت پس چرا پا نمیشی ، از برنامه ات عقب میفتی ها ، کامبیز هم لابد الانه ها میرسه ، پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن و یه صبحانه بخور که جون داشته باشی درس بخونی ، غرولند کنان گفتم باشه حالا پامیشم ، مامانم عمدا درو نبست و از اتاق بیرون رفت ، میدونست حساسیت دارم که در باز باشه و واسه بستن در هم که شده از رختخواب در میام ! ، یکم دیگه واسه خودم غر زدم و بالاخره پاشدم ، دست و صورتمو شستم و رفتم توی آشپزخونه ، مامان یه لباس آبی آسمونی باگلهای صورتی تنش کرده بود ، دامنش نسبتا بلند بود و آستینش تا روی بازوش میرسید ، هوا داشت کم کم خنک میشد و پاییز خودی نشون میداد ، لباسش مناسب فصل بود ، به مامانم گفتم دیشب بهتون خوش گذشت ؟ ، گفت آره ، بچه ها کلی ذوق داشتن ، همون لحظه کامبیز هم رسید ، گفتم بیا باهام صبحانه بخور ، گفت نه من خوردم میرم تو اتاق تا تو بیای ، کامبیز که رفت مامانم به لیلا گفت یه چایی بریز ببرم واسه کامبیز ، از شیرینیهایی که دیشب آوردیم هم واسش یه دونه بزار ، مامانم چایی وشیرینی رو برداشت و برد تو اتاق من واسه کامبیز ، صبحانه قیماق خوردم با عسل و نون بربری تازه ، از وقتی لیلا اومده بود تو خونه عادتهای غذاییمون به ترکها نزدیک شده بود ، کوفته های خوشمزه ای هم درست میکرد ، البته خودش ترک نبود اما ظاهرا فامیلهای شوهرش اصالتا ترک بودن ، میگفت مادر شوهرش کوفته تبریزی درست میکنه و لاش یه مرغ درسته میذاره و وا نمیره ، یه ربعی بود که صبحانه میخوردم اما مامانم هنوز از چایی دادن به کامبیز فارغ نشده بود !، فک کنم بیست دقیقه تو اتاق من بود و بعد رضایت داد که از اتاق من بیاد بیرون ..، مستقیم رفت تو اتاق خودشون ، کیرم راست شده بود و مطمئن بودم کامبیز داشته باهاش ور میرفته ، الانم که رفته تو اتاق فقط واسه اینه که آرایش و رژ لبشو تجدید کنه که معلوم نشه ، تو دلم اینها رو گفتم و لبخند زدم ، به لیلا گفتم بچه ها کجان صداشون نمیاد ؟ گفت تو اتاق ما هستن ، بازی میکنن ، سر تکون دادم و آخرین لقمه رو تو دهنم چپوندم و با یه قلپ چایی داغ دادم پایین ، رفتم پیش کامبیز ، چایی و شیرینی هنوز کنار دستش بود ، چایی یخ کرده بود ، بهش رودست زدم و گفتم چه رژ لب خوشرنگی زدی ! ، هول هولکی دستشو مالید به لبهاش و گفت چی...؟ کو ؟ کجا ؟ بعدش هم زد زیر خنده ، گفتم حالا خوشمزه بود ؟ گفت چی ؟ گفتم شیرینی ! ، یه نگاهی به شیرینی دست نخورده توی سینی انداخت و با لبخند گفت نخوردم که ..! ، گفتم درد ، مزه رژ لب شهینو میگم ..!! ، قاه قاه خندید و گفت مزه آبنبات میداد لامصب ! ، لبخند زدم ، گفت میدونی چی پاش کرده ؟ گفتم هیچی پاش لخت بود ! ، جوراب پاش نکرده بود که ، گفت احمق شورتشو میگم ..، یه شورت سبز آبی تور پاش بود ..، یادم افتاد که اون ست رو خودم واسش خریده بودم ، گفتم کوفتت بشه هنوز خودم تو پاش ندیدم ، گفت اگه بدونی کسش تو اون شورت چه شکلی میشه ، واست تعریف کنم آبت میاد .! ، کیرم کاملا راست شده بود ، گفتم احتمالا پنجشنبه پارتی دعوتیم ! ، گفت پارتی ؟ گفتم آره پنجشنبه یه دختره از دوستهای خانوادگی ناتاشا یه مهمونی تولد گرفته تو کرج ، ناتاشا گفت میای منم گفتم آره ، کامبیز گفت خوب خوش بگذره ، بیا تعریف کن ببینیم چه خبر بوده ، گفتم اگه بریم با هم میریم ! ، کامبیز با تعجب نگاهم کرد ، گفتم قراره با هم بریم به ناتاشا گفتم که سه تایی بریم ، اونم اوکی داد فقط باید تا سه شنبه صب کنیم تا ببینیم اوکی میشه یا نه ..، دیدم هنوز با تعجب نگاهم میکنه که ببینه چی قراره اوکی بشه ، گفتم ناتاشا ممکنه پنجشنبه پریود بشه ، سه شنبه معلوم میشه ، اگه نشد میریم ، اگه پریود شد نمیریم !! ، کامبیز خندید و گفت ای ول مگه درباره پریودش هم باهات حرف زده ؟ گفتم آره ، البته دفعه اولشه در این مورد حرف میزنه ، گفت پس دیگه نزدیکه بکنیش !! ، دختر اگه باهات واقعا صمیمی نباشه معمولا درباره پریود حرف نمیزنه ، دخترها خیلی با احتیاط در مورد پریود حرف میزنن ! ، خندیدم و گفتم خدا از دهنت بشنفه برادر ، فعلا که هربار باهاش تنها میشم بعدش شق درد میگیرم !
    چند دقیقه بعد کامبیز صدام کرد حمید ..!! ، نگاهش کردم و منتظر شدم که ادامه بده ، گفت علی سیاه احتمالا آخر هفته برمیگرده ..، گفتم خوب ..، گفت بیا فردا شب بریم خونه پری ، ببینیم چی میشه ..، کیر نیمه راستمو مالیدم و گفتم ای ول ...، گفتم خودمو واسه شق درد آماده کنم دیگه !! ، خندید ! ، گفتم مامانت که مارو گایید تا بالاخره در باغ بهشتو نشون داد ..، اینم خواهر همونه دیگه ..، کامبیز قاه قاه خندید و گفت حالا که مامانت داره تلافیشو سر من در میکنه ! ، خندیدم و گفتم میخوام واسه پری مشروب بیارم ، میدونم مشروب خور هست ، فقط بگو چی بیارم واسش ؟ گفت میخوای یه بطری ویسکی بیار خودمون هم میخوریم ، حال میده ، سر تکون دادم و گفتم باشه ..، گفت میخوای یه زنگ بزنیم دفتر اون مصباح با منشیش یه لاسی بزنیم ؟ گفتم مامان منو میشناسی که ...، تلفنو برداری یه دینگ میکنه ، بعدش مامانم از تو اتاق خودش آنلاین میشه !! ، خندید و گفت مامانت هم از جاسوس بازی یه سور به ماتاهاری زده ! ، زدم زیر خنده ، گفتم من میرم تو هال سرشو گرم میکنم تو تلفن بزن ، البته کلا اگه بفهمه من پیشش هستم و تو داری تلفن میزنی کاری نداره ، فقط رو تلفنهای من و بابام حساسه ، کامبیز سر تکون داد و من از اتاق بیرون اومدم ، دنبال مامانم گشتم و توی پذیرایی پیداش کردم ، رفته بود روی مبل وایساده بود و سعی میکرد با یه چوب گردگیری یه تار عنکبوت رو گوشه سقف بگیره ، رو نوک پنجه بلند میشد و دستشو دراز میکرد اما باز هم قدش نمیرسید ، به پاهای لختش نگاه کردم و یادم افتاد که کامبیز چند دقیقه پیش تا کجا رو لخت دیده ، حسودیم شد ، مامان منو که دید گفت اه حمید جون خوب شد اومدی بیا ببین قدت میرسه مامان این تار عنکبوت رو از گوشه سقف پاک کن ، کنارش روی مبل وایسادم و چوب گردگیری رو از دستش گرفتم ، گفتم نگهم دار نیفتم میرم رو دسته مبل ، گفت نشکنه جفتمون بیفتیم ، گفتم نه بابا و منتظر تاییدش نشدم ، پام رو روی دسته مبل گذاشتم و رفتم بالا ، دو دستی کمرمو گرفت و من با چوب گردگیری تار عنکبوت رو گرفتم ، همون لحظه کامبیز گوشی رو از توی اتاق برداشت و شماره گرفت ، تلفن توی پذیرایی درست بغل دستمون بود و دینگ کرد ..، مامانم نگاهش سریع به سمت تلفن چرخید ، خندیدم و گفتم مامان جان بابام کارخونه است منم اینجام ، هول نکن ، کامبیزه لابد داره به مامانش زنگ میزنه ، مامانم خندید ، گفتم احیانا نمیخوای بری گوش وایسی ببینی به مامانش چی میگه که ؟ خندید و با دست یه پس گردنی حواله ام کرد ، هنوز جفتمون روی مبل بودیم ، گفت من کی گوش وایسادم مرتیکه ؟ با قهقهه گفتم آره والله ...، راست میگی ، کی گوش واینستادی شما ؟ خندید و از مبل پایین اومد ، دستشو رو بینیش گذاشت و به اتاق من اشاره کرده و گفت هیس ، زشته جلو کامبیز این حرفها رو میزنی ! ، پشت سرش از مبل پایین اومدم و گفتم اومدم یه چایی ببرم ، کامبیز هم چاییش یخ کرده بود ، اینقد سرشو به حرف گرم کرده بودی که چاییش کلا یادش رفته بود و یخ کرد ..! ، مامانم قرمز شد و سریع سرشو چرخوند که لبخندشو نبینم ، دمپاییش رو پاش کرد و رفت سمت آشپزخونه و گفت بیا چایی بریز ببر ، پشت سرش وارد آشپزخونه شدم و از توی کابینت دو تا نیم لیوان برداشتم ، لیلا نبود ، فک کنم توی حیاط پیش بچه ها بود ، مامانم تو استکانها چایی ریخت و روش آب جوش ریخت ، یکم دیگه هم لفت دادم که مطمئن شم مامانم نمیره گوش وایسه و بعد رفتم توی اتاق ، کامبیز دهنش به لبخند باز بود و گوشی هنوز توی دستش بود ، گفت منم همون لحظه از شما خوشم اومد خیلی با وقار هستید ، فقط تعجب کردم که اونجا کار میکنید ، حالا که گفتی مصباح داییتونه فهمیدم که چی شده که اونجا کار میکنید ..، باشه ، کی ببینمتون ؟ ، آها ...، باشه ، پس میبینمتون ..، خداحافظ ...، بعد هم گوشی رو گذاشت و بهم نگاه کرد و چشمک زد ، چایی رو روی میز گذاشتم و گفتم بنال بینیم چی شد ؟ گفت خیلی باهوشه ، تا دو کلمه حرف زدم منو شناخت ، این یارو مصباح داییشه ، البته ازش دل خوشی نداره ، باهاش قرار گذاشتم ..، بزار ببینیم چی میشه ، بعد هم لبخند زد ، گفتم ببینیم چی میشه یعنی همین الان هم شلوارشو تا نصفه پایین کشیدی دیگه ..!!

    دوشنبه صبح با کامبیز سخت مشغول درس خوندن بودیم که تلفن زنگ خورد ، مامانم طبق معمول زودتر از همه گوشی رو برداشت و بعد از یکی دو دقیقه منو صدا کرد ، گوشی رو برداشتم ، صدای خلیل رو زود تشخیص دادم ، گفت یه مهندسی از شهرداری اومده ، گفت میگه اگه تا ده دقیقه دیگه درو باز نکنید میرم ، گفتم گوشی رو بهش بده ، بعد از چند ثانیه یارو گوشی رو برداشت ، یه صدای جوون بود ، گفتم آقا خودمو زود میرسونم صب کن تا بیام خلاصه یکم باهاش حرف زدم تا راضی شد صبر کنه ما بریم ، سریع دفتر دستکو جمع کردیم و با کامبیز از خونه بیرون زدیم ، مامانم عین کارآگاه کاستر دم در وایساده بود و گفت کجا ؟ گفتم هیچی بابا بازرس شهرداری اومده اگه سریع نریم میره پی کارش ، با ماشین کامبیز با آخرین سرعت ممکن خودمونو به خونه ارواح رسوندیم ، درو باز کردیم و رفتیم تو عمارت و از اونور در حیاط رو از داخل خونه باز کردیم ، صدای حرف زدن خلیل با یه مرد دیگه به گوش میرسید ، خودمونو بهشون رسوندیم ، یارو که منتظر یه مالک درست و حسابی و مسن بود با دیدن دو تا پسر هیجده نوزده ساله جا خورد ، رفتم سمتش و گفتم سلام ، سلام کرد و گفت یکساعت میشه که اینجا منتظرم ...، ازش عذر خواهی کردم و به داخل راهنماییش کردم ، همه جارو با دقت نگاه کرد و بعد گفت مالک اینجا کیه ؟ گفتم پدر من ، اما من وکالت دارم ، طرف یه نگاهی به من کرد و گفت میخواید بکوبید ؟ گفتم فعلا که برنامه همین هست ، یارو گفت مشکلی نیست ، من اینجا مینویسم ، فقط زمین شما از سمت در اصلی دو متر عقب نشینی داره ، که تقریبا نصف ورودی ساختمونتون از بین میره ، بخاطر تعریض خیابون هست ، بعد یکم مکث کرد و گفت ، البته این ساختمون حیفه ، بنظر من درخواست کارشناس کنید ، کارشناس بیاد ببینه اگه پی ساختمون محکمه و زیاد از ساخت این بنا نگذشته بهتون مجوز میده که روش تا سه طبقه بسازید ..، گفتم یعنی بدون اینکه اینو خراب کنیم سه طبقه روش بسازیم ؟ یارو گفت بله به شرط اینکه کارشناس تاییدیه بده ، کامبیز به جای من گفت ای ول ، خیلی خوب میشه ، باید چیکار کنیم ؟ یارو گفت بجای درخواست تخریب و مجوز ساخت برید شهرداری درخواست افزایش طبقات بدید ...، کارشناس میفرستن براتون ..، ازش تشکر کردم ، گفت من رضایی هستم اگه مشکل خوردید بیاید من راهنماییتون میکنم ، یه دوستهایی هم توی شهرداری دارم میشه یه کارهایی کرد .. ، بعد هم مکث کرد ، کامبیز یه چشمک به من زد که یارو پولکیه ، گفتم آره مزاحمتون میشیم ، اگه کمکمون کنید که هزینه های کمتری بدیم و راحت مجوزمون رو بگیریم ما هم از خجالتتون در میایم ، یارو لبخند زد و گفت باشه ، یه کارت در آورد و داد بهم ، گفت شماره تلفن منه ..، شنبه دیگه تماس بگیرید راهنماییتون میکنم ، تشکر کردیم و یارو رفت ، به خلیل گفتم تو چیزی لازم نداری ؟ گفت نه آقا دستتون درد نکنه ..، در حیاط رو بستیم ، به کامبیز گفتم تا اینجا اومدیم بریم پایین هم یه ویسکی واسه خاله ات برداریم هم تو یه فکری بکن این بار رو بردار ببر خونتون ..، میترسم فریدون پیداش بشه ها ...، خندیدیم و راهی زیرزمین شدیم ، کامبیز قبلا بار رو بسته بندی کرده بود ، به هر مشقتی بود از پله های زیرزمین بالا بردیمش و گذاشتیمش نزدیک در ، به کامبیز گفتم حالا که داریم وانت میگیریم بیا مشروب هم ببریم ، دوباره برگشتیم توی زیرزمین و دو تا کارتن مشروبهای آکبندی که کامبیز قبلا از توی بار خالی کرده بود و توی کارتن چیده بود رو هم با خودمون بالا بردم ، هنوز هم توی زیرزمین کلی مشروب بود ، یه کارتن ویسکی و یه کارتن مشروب فرانسوی و یه کارتن مشروب دست خورده که کامبیز از توی بار بیرون آورده بود ، کامبیز هم چند تا دونه دیگه از آبجوهای بودوایزر برداشت و همه رو تو صندوق عقب ماشینش گذاشتیم ، بعد رفتیم و از سر کوچه از ماشینهای گذری یه وانت گرفتیم و سه تایی بار رو توی وانت گذاشتیم و ما از جلو و وانت از پشت راه افتادیم سمت خونه کامبیز اینها .
    سه نفری کمک کردیم و بار رو از پشت وانت پایین گذاشتیم ، کامبیز پول وانتی رو حساب کرد و بهش گفت که بره ، با تعجب نگاهش کردم ، بعد بهش گفتم خوب نگهش میداشتی کمک کنه ببریم تو خونه ، گفت آدم هر کسی رو تو خونه راه نمیده ، یارو چشماش خیلی دریده بود ، مامان منم که کلا لباس تنش نمیکنه ، سر تکون دادم ، همیشه از آینده نگری ده قدم از من جلو بود ...! ، کلید انداخت و درو باز کرد ، داد زد مامان ما اومدیم ، مامانش از تو آشپزخونه جواب داد خوش اومدی مامان ..، کفشهامون رو در آوردیم و دو سر بار سنگین رو گرفتیم و بردیمش تو ، پروانه خانم در آشپزخونه رو باز کرد و بیرون اومد ، صد بار هم اگه تن لختش رو میدیدم باز با دیدن تن سفید و هوس انگیزش و کون گنده اش توی شورت و سوتین سفید توری راست میکردم و چشمام بیرون میزد ، اینبار دیگه با دیدن من فرار نکرد ، با همون شورت و سوتین هوس انگیز وایساد تو در آشپزخونه ، کیرم داشت میشکست ، گفت سلام خوش اومدی حمید جون ، چه عجب از اینورا ! ، بعد گفت این دیگه چیه ؟ کامبیز گفت یه بار چوبی شیک ، از تو خونه سرهنگ آوردیم ، پروانه سری تکون داد و بعد به کارد و پیازی که تو دستش بود اشاره کرد و گفت ترتیب اینو بدم بعد میام سراغتون ، اینو گفت و برگشت توی آشپزخونه ، کامبیز با چشم به کیر راستم که قلنبه از توی شلوار لی معلوم بود اشاره کرد و چشمک زد و خندید ، منم خندیدم ، بار رو کشون کشون تا توی پذیرایی خونه کشوندیم ، کامبیز یه گوشه از اتاق پذیرایی رو برای بار آماده کرده بود ، طنابها و بسته بندی رو باز کردیم و بار رو اون گوشه وایسوندیم ، خیلی با دکوراسیون خونشون جور بود ، همون لحظه پروانه هم در اتاق پذیرایی رو باز کرد و اومد تو ، یه دستمال گردگیری توی دستش بود ، به طنابها و پلاستیکها اشاره کرد و تقریبا با فریاد گفت کامبیز خونه رو به گند کشیدی ، اینارو همون بیرون در میاوردی مامان ، این چه کاری بود ؟ ، بعد هم نگاهی به بار انداخت و گفت خیلی قشنگه ، خوب کاری کردید نفروختیدش ، یه لباس نازک تنش کرده بود و مثلا خودشو پوشونده بود ، کامبیز پلاستیکهای کثیف و طنابها رو برداشت ، پروانه نزدیک شد و صورتشو برای روبوسی بهم نزدیک کرد ، موهای طلاییش رو جمع کرده بود روی سرش و با یه گیره محکم کرده بود ، بغلش کردم و بوسیدمش ، بوی آشنای شیرین مکس فاکتور میداد ، کامبیز در حالی که آشغالها توی دستش بود گفت من اینارو میندازم و میام ، بعد هم از در بیرون رفت ، هنوز از در بیرون نرفته بود دوباره آویزون مامانش شدم و لبهام رو به لبهاش چفت کردم و مکیدم ، پروانه خندید و دستشو پایین برد و در حالی که از هم لب میگرفتیم کیر راستمو از روی شلوار مالید و گفت هووووممم !! ، منم دستمو روی رون لختش کشیدم و دامن کوتاه لباسشو بالا زدم و کونشو مالیدم ، زبری شورت توری باعث میشد که صد برابر تحریک بشم ، کم مونده بود همونجا ارضا بشم ! ، هول هولکی روی زمین جلوش نشستم و سرمو زیر دامنش کردم ، خندید و سرم رو از روی دامن گرفت و گفت الان کامبیز میاد ! ، گفتم فقط یه ثانیه است ! ، بعد هم سریع شورت سفید توری رو یکم پایین کشیدم ، چاک کس کوچولوی خوشگلش معلوم شد ، سرمو بهش چسبوندم و با لذت بوسیدمش ، یه بوی خاص و شهوت انگیز میداد ، دستمو به پاها و رون لختش کشیدم و زبونم رو توی چاک کسش فرو کردم ، یه آه بلند کشید و اینطوری ازم تشکر کرد ، سرمو به لای پاهای خوشگلش فشار میداد ، یکم دیگه هم از کس خوشمزه اش خوردم و بعد پاشدم و جلوش وایسادم ، گفت میدونی چیه ...، فک نکنم کامبیز به این زودی بیاد ...!!! ، بعد هم جلوم نشست روی زمین و کمربندم رو باز کرد و بعد دکمه شلوارمو با انگشت فشار داد و زیپمو پایین کشید ، چشمام به در پذیرایی بود که ببینم کامبیز میاد یا نه ...، پروانه دو طرف شلوارمو گرفت و پایین کشید ، کیرم مثل علم یزید راست وایساده بود ، پروانه بدون خجالت و بدون اینکه فک کنه که شاید کامبیز الان از راه برسه دهن قشنگ و لبهای رژ لب زده اش رو باز کرد و کیرمو مکید ! ، سایه کامبیز روی شیشه های رنگی تزئینی روی در پذیرایی افتاد ، منتظر بودم در حالی که مامانش برام ساک میزنه درو باز کنه و بیاد تو اما نیومد ، پروانه سرشو از روی کیرم بلند کرد و دید که نگاهم به دره ، گفت نمیاد ...!! ، بعد هم دهن خوشگلشو دوباره باز کرد و مشغول ساک زدن شد ، از روی کیرم بلندش کردم ، پشتش رو به من کرد و خم شد روی یه مبل و دسته مبل رو گرفت ، دامنشو از پشت بالا زدم و شورت توریش رو پایین کشیدم ، چاک کس قشنگش از پشت معلوم شد ، یه تف به کیرم زدم و از پشت لای چاک کونش تنظیم کردم و مالیدم به کس قشنگش ، آه کشید ، آروم فرو کردم و صدای نفسهاش بلند تر شد ، پروانه دستشو از جلو آورد و لپ کون گنده خودشو گرفت و کشید ، لبه های کونش از هم باز شد و سوراخ کونش معلوم شد ، هیجان زده شدم و کیرمو محکم تا دسته توی کسش فرو کردم ، یه داد آروم زد و بعد زود لبهاش رو گاز گرفت که صداش در نیاد ، در حالی که تیو کسش تلبنه میزدم انگشت شصتمو توی سوراخ کونش فرو کردم ، دوباره یه داد آروم زد ، هر صدایی که در میاورد من بیشتر هیجان زده میشدم و محکمتر میکردمش ، نزدیک بود ارضا بشم اما جلوی خودمو میگرفتم که اون اول ارضا بشه ، بالاخره صداهاش بهم فهموند که نزدیکه ارضا شدنشه ، سرعت سکسو بیشتر کردم ، درست تو لحظه ای که با یه داد دیگه ارضا شد منم تمام آبمو توی کسش کوچولوش پمپ کردم ، چند ثانیه صبر کردم تا تمام آبم تخلیه بشه ، پروانه سرش پایین بود ، با چشمام دنبال دستمال کاغذی میگشتم چون میدونستم به محض اینکه کیرمو در بیارم آبم از توی کسش میریزه بیرون ، پروانه دستمال گردگیری رو که موقع سکس روی یه مبل انداخته بود برداشت و بهم گفت درش بیار ، کیرمو بیرون کشیدم و پروانه بلافاصله دستمال گردگیری رو روی کسش گذاشت و خندید ، بعد هم بهم گفت شورتمو بکش بالا ، خم شدم و شورتشو که نصفه پایین کشیده بودم بالا کشیدم و پروانه دستمال رو توی شورتش جابجا کرد و دوباره خندید ، من هم با دیدن قلنبگی گنده دستمال توی شورتش خنده ام گرفت ، به بار اشاره کرد و گفت آورده بودم اینو گردگیری کنم نمیدونستم قراره باهاش خودمو گردگیری کنم ! ، خندیدم و بعد از یکی دو دقیقه کامبیز هم اومد و تا بهم رسید چشمک زد ، پروانه گفت من میرم یه چایی بزارم براتون ، خسته شدید ، کامبیز با شیطنت خندید و گفت آره مامان خودت هم خیلی خسته ای ، پروانه خندید و رفت ، کامبیز با دستش از روی شلوار کیرمو مالید و گفت مگه نمیخواستی امشب یه تکونی به پری بدی ؟ اینجوری که دیگه نا نداری !! ، گفتم اوه ..، راست میگی ، اما تا شب خیلی مونده ، حمید کوچیکه نیمساعت دیگه دوباره حاضر به یراقه ، خیالت راحت ..!!

  7. #107
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و یکم (پری !)





    وقتی برگشتیم خونه ما ساعت حدود چهار پنج بعد از ظهر بود ، تصمیم داشتیم واسه جبران ساعتهایی که گذروندیم بکوب تا نه و ده شب درس بخونیم ، سه تا کارتن مشروب رو یکی یکی بردیم و توی انباری کوچیکی که توی حیاط بود گذاشتیم ، از وقتی انباری اصلی خونه تبدیل به محل زندگی رویا شده بود واسه جا دادن همچین چیزهایی خیلی توی مضیقه بودیم ، مامانم اخماش توی هم بود ، هنوز لباسهای صبح تنش بود ، یه بلوز نسبتا کلفت و آستین بلند سبز تیره ، سر آستینهاش پف داشت و یقه اش باز بود ، پایین یقه گلدوزی سفید و زرد داشت و از توی یقه خط سینه هاش معلوم بود ، گردن آویز آشتی کنون بابام توی سینه اش میدرخشید و یه دامن نسبتا بلند مشکی ساده تنش کرده بود و پاهاش رو با یه جوراب نازک رنگ پا پوشونده بود ، یه دمپایی پاشنه بلند مشکی سر پاش انداخته بود و ازمون پرسید چیکار داشتید که اینقد طولش دادید ؟ سریع توی چند کلمه واسش توضیح دادم که چه اتفاقاتی افتاده ، البته بجز سکس خودم و پروانه خانم !! ، مامان گفت باشه ، برید زودتر به درستون برسید ، گفتم امشب با کامبیز میریم خونه پری خانم ! ، مامان با تعجب پرسید چرا ؟ گفتم کامبیز شب میخواد بره پیش خاله اش که تنها نباشه شوهرش نیست ، منم باهاش میرم که یکم درس بخونیم ، از درسمون عقب نمونیم ، مامان یکم تو پرش خورده بود ، اما یه فکری کرد و گفت خوب باشه ، بابات هم امشب نمیاد ...! ، نوبت من بود که تعجب کنم ، گفتم چرا نمیاد ؟ گفت نمیدونم ، زنگ زد گفت صبح از استاندارد میان بازدید کارخونه ، تا دیروقت باید بمونن کار کنن ، شب همونجا میخوابه ، ابروهام رو بالا انداختم و گفتم خوب ...، قیافه کامبیز دیدنی بود ، انگار یکی با مشت کوبیده وسط صورتش و نمیدونه چیکار کنه ..! ، وقتی داشتیم میرفتیم توی اتاق من گفت آخه این شانسه من دارم ؟ امشب باید خونه شما میموندیم فردا شب میرفتیم خونه پری ..!! ، تو که مامان منو سر پا کردی و راحت شدی ، شاید فرصت پیش میومد منم یه سیخونکی به مامانت میزدم ، گفتم راستشو بگو دیروز که واست چایی آورد چیکار کردی ؟ گفت هیچی بابا بوسش کردم و ازش تشکر کردم !! ، خندیدم و گفتم بعد اونوقت چطوری فهمیدی کدوم شورت پاشه ؟ زد زیر خنده و گفت من که گفتم بوسیدمش بعدش تو باید میپرسیدی کجاشو بوسیدی ؟؟!! ، زدم پس کله اش و گفتم حالا بنال کجاشو بوسیدی ! ، در اتاق رو پشت سرمون بستیم و نشستیم ، سریع بساطمونو پهن کردیم چون مامانم هر لحظه ممکن بود بیاد بهمون سر بزنه که ببینه چیکار میکنیم ! ، کامبیز گفت مامانت اومد چایی رو گذاشت و احوال مامانمو پرسید ، بعد هم در حالی که از خجالت قرمز شده بود میخواست از در بره بیرون ، بلند شدم و بغلش کردم و بوسیدمش ، از خجالت داشت میمرد ، همش میخواست از دستم فرار کنه ، گفت حمید ممکنه هر لحظه برسه ، بهش گفتم حمید تا وقتی از در نری بیرون پیداش نمیشه !! ، مامانت خندید و با خجالت گفت عجب بچه های خوش غیرتی هستید شما دو تا !! ، نون به هم قرض میدید ؟ ، اخلاق مامانت وقتی یه قلپ مشروب میخوره خیلی بهتره ، در حالت عادی خیلی خجالتیه ، سر تکون دادم و تایید کردم ، گفت خلاصه لبهاش رو بوسیدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم ، دستهاش آویزون بود ، با پشت دستش آروم کیرمو از روی شلوار مالید ، جری شدم و دستمو پایین بردم روی رونش ، دامنش رو آروم آروم بالا کشیدم و دستمو روی رون لختش مالیدم ، اینقد نفسهام تند شده بود که انگار ده کیلومتر راه رو یکسره دویدم !، اینقد لبهاش رو مکیده بودم که رژ لبش کاملا پاک شده بود ، واسه همین وقتی گفتی چه رژ لبی زدی دست پاچه شدم و فک کردم با اینکه تمیزشون کردم حتما هنوز لبهام رنگیه ..، نشستم جلوش و دامنشو بالا زدم با دست مقاومت میکرد ، اما معلوم بود خودش بیشتر از من داره واسه سکس له له میزنه ، همونجا شورتشو دیدم ، یه شورت سبز آبی توری ، یه بوی خاصی میداد که اگه میتونستم واست تعریف کنم همینجا دوباره آبت میومد ! ، خلاصه از روی شورت نازشو بوسیدم ، اما باز هم نذاشت شورتشو در بیارم ، منو بوسید و گفت وقتی نمیشه سکس کرد اینقد خودتو تحریک نکن ، اذیت میشی ! ، مامانت هر بار کلی حمید رو اذیت میکرد ، اما من دلم نمیاد ، گفتم خاله دلم میخواد اینقد باهات تحریک بشم که اگه یه روز گذاشتی کنارت بخوابم صد برابر بیشتر بهم کیف بده ، خندید و گفت ای زبون دراز میخوای کارهای مامانتو توجیه کنی ؟ کم نیاری ! ، خلاصه با دست یه کم دیگه هم از روی شورت نازشو مالیدم ، شورتش خیس خیس بود اما همش مقاومت میکنه ، خندیدم و گفتم به شق دردهایی که مامانت واسه من درست کرد نزدیک شدی ؟ گفت دهنم گاییده شد ، مجبور شدم شب برم پیش مامانم کس لیسی !! ، اونم طاقچه بالا گذاشته بود و بهم نمیداد ...!! ، خندیدم و گفتم بگو دیگه ..، گفت نصفه شب بود که دیدم خوابم نمیبره ، پاشدم رفتم اتاق مامانم و خزیدم زیر پتو ، شورت پاش بود شورتمو در آوردم و کیر راستمو از پشت مالیدم روی شورتش ، یه تکونی خورد اما کاری به کارم نداشت ، آروم شورتشو پایین کشیدم و دوباره با کیرم مالیدم وسط چاک کونش ، یه آهی کشید که یعنی من خوابم ، خلاصه یه ربعی باهاش ور میرفتم اما نمیذاشت بکنم توش ، بعد یهو بلند شد و گفت اینجا چیکار میکنی ، پاشو برو تو اتاقت ، هرچی التماسش کردم گفت قرار گذاشتیم که نکنیم ، جنده دو زاری نیستم که هر وقت دلت خواست بری با بقیه هر وقت محلت ندادن دوباره بیای کیرتو بکنی تو کس مفتی ، پاشو برو تو اتاقت ، خلاصه داشتم دست از پا درازتر میرفتم از اتاق بیرون که دلش بحالم سوخت و گفت بیا حالا قهر نکن ، امشب استثنائا بیا پیشم بخواب ، خلاصه بالاخره خوابوندمش ، چون میدونستم خودم زود ارضا میشم یه ربع با انگشت باهاش بازی کردم ، دم دمه های ارضا شدنش که شد خوابیدم و کردم توش ، دو سه دقیقه بعد هم جفتمون ارضا شدیم ! ، از حرفهای کامبیز کیرم عین چوب شده بود ، کامبیز یه نگاهی به کیرم که قلنبه از توی شلوارک معلوم بود انداخت و گفت ، خوب دیگه ، خودتو جمع کن ، یکی دو ساعت دیگه میریم پیش پری ، شاید جور شد اونجا از خجالت کیرت در بیای ، اگر هم جور نشد پری رو بکنی لابد اینقد تحریکت میکنه که سرت به رختخواب برسه یا نرسه تو خواب ارضا بشی ! ، بعد هم قاه قاه زد زیر خنده !
    خونه پری طبقه سوم یه آپارتمان تک واحده توی خیابون سئول بود ، نزدیکهای باشگاه آرارات ، ورودی خونه قشنگ بود و جزو معدود آپارتمانهایی بود که تو اون دوره و زمونه آسانسور داشتن ، ماشین کامبیز رو توی کوچه کنار جوی آبی که چنارهای قدیمی و پرپشت کوچه رو آبیاری میکرد پارک کردیم و کامبیز زنگ آیفون رو زد ، صدای پری اونروز واسه من با همیشه فرق داشت ، شنیدن صداش مثل موسیقی ملایمی بود که باعث لرزش مختصری توی تنم شد و موهای بدنم راست وایساد ، با یاد آوری اینکه امروز فقط واسه این اینجا هستم که تن و بدن پری رو تماشا کنم و همدیگه رو واسه یه سکس خوب محک بزنیم کیرم ریسپاند نشون داد و آروم آروم راست شد ، کامبیز گفت ماییم ..، در با یه صدای دیزززز باز شد و پشت سر کامبیز وارد شدم ، کامبیز گفت شبها در اینجا رو قفل میکنن ، طبقه همکف پارکینگ بود و روبروی در ورودی کنار آسانسور یه میز کار کوچیک و یه صندلی ساده پشتش بود ، معلوم بود که اونجا نگهبان یا سرایدار ثابت داره ، با خودم گفتم خوبه پری با وجود این نگهبان جرات داشت مرد میاورده تو ساختمون ..، هنوز تو فکر خودم بودم که کامبیز گفت چند وقت پیش نگهبانشون رو دک کردن ، دنبال یه نگهبان ثابت دیگه میگردن ، هنوز پیدا نکردن ، تو فکر این بودم که اگه خونه ارواح رو قرار شد بکوبیم به خلیل و زنش بگیم بیان اینجا ، یه واحد سرایداری تو زیرزمین داره ، وارد آسانسور شدیم و کامبیز دکمه طبقه سوم رو فشار داد ، در خونه پری باز بود ، از لای در نور میومد توی راهرو ، آشپزخونه اوپن بزرگ درست روبروی در ورودی بود ، دفعه اول بود که میومدم اینجا ، به گلوی بطری ویسکی یه پاپیون قرمز زده بودم و گذاشته بودمش توی یه ساک دستی قشنگ ، پری در حالی که اشکان توی بغلش ونگ میزد به استقبالمون اومد ، پری برعکس پروانه خانم چشم و ابروش مشکی بود و موهای بلندش به پر کلاغ سور زده بود ، یه بلوز کوتاه مشکی جذب پوشیده بود که فقط تا روی کونش رو میپوشوند ، آستینهاش حلقه ای بود و یقه گرد لباسش تقریبا از یه شونه شروع میشد و به شونه دیگه ختم میشد ، اگه یکم دیگه یقه اش باز بود احتمالا لباسش دکولته میشد ! ، یه گردنبند کوچیک با نقش خورشید توی گردنش بود که وسطش یه سنگ زمرد گرد کار شده بود ، یه جوراب سفید نازک پاهاش رو میپوشوند و یه دمپایی مشکی لژ دار پاش کرده بود ، بهمون لبخند زد و خوشامد گفت ، با کامبیز روبوسی کرد و برای اولین بار صورتش رو برای بوسیدن من جلو آورد ، باهاش دست دادم و روبوسی کردم ، گفت خیلی خوش اومدی آقا حمید ، گفتم خواهش میکنم ، بعد هم ساک دستی رو دادم بهش ، لبهاش به خنده وا شد و گفت چرا زحمت کشیدی عزیزم ، همینجوریش هم زحمت کشیدی که اومدید من تنها نمونم ، وارد خونه شدم ، سمت راست اتاق خوابها بود که رو به کوچه بود و سمت چپ یه هال نسبتا بزرگ که توش یه دست مبل راحتی چیده بودن و یه تلوزیون بیست اینچ گراندیک روی یه میز تلوزیون ویترین دار گوشه هال گذاشته بودن ، توی ویترین میز یه مدل ویدئو گذاشته بودن که من داشتم از کنجکاوی میمردم که برم تماشاش کنم ، ظاهرش که از ویدئو ما خیلی پیشرفته تر بود ، چسبیده به هال و دیوار آشپزخونه یه پذیرایی بزرگ بود که توش مبلهای چرمی قهوه ای شیکی چیده بودن و جلوی مبلها میزهای عسلی شیشه ای گرد و یه میز شیشه ای بزرگ گرد وسط که روش یه ظرف شیک پر از میوه گذاشته بودن ، گوشه پذیرایی چسبیده به پنجره ای که رو به حیاط بود یه میزناهارخوری هشت نفره بود که روش دو تا شمعدون نقره سه شاخه با شمعهای بلند قرمز رنگی که تا نصفه سوخته بودن قرار داشت ، به دیوار پذیرایی یه تابلو قشنگ از صورت یه زن بود که بعدا با کمی دقت فهمیدم عکس خود پری هست ، البته مال چند سال پیش ، پری ما رو به مبلهای هال هدایت کرد و خودش رفت که اشکان رو بخوابونه ، رو به کامبیز گفت چایی حاضره عزیزم برای خودت و حمید جون بریز تا من ببینم این اشکان خوابش میبره یا نه ..، کامبیز خندید و یواش بهم گفت جورابه همونه ها ..، همون که بهت گفتم ، گفتم اوه همون که شورت نداره و جلوش بازه ؟ کامبیز با لبخند سرشو به عنوان تایید تکون داد ، کیرمو از روی شلوار با دست مالیدم ، کامبیز رفت که برامون چایی بریزه و من سریع رفتم سراغ ویدئو که فضولی کنم ببینم چیه ..، ویدئو مارکش سونی بود و دکمه هاش خیلی کوچیکتر از اون بودن که بتونی باهاشون مثلا در کاست خور ویدئو رو باز کنی یا هد رو جابجا کنی ، با تعجب داشتم به دکمه هاش نگاه میکردم ، بعد با کمی تردید دکمه ریجکت رو محکم فشار دادم ، آخه اونوقتها ویدئو ها همه مکانیکی بودن و من تا اونوقت ویدئو با کلید الکترونیکی ندیده بودم ، ویدئو یه صدای قیژ قیژ داد و بعد درش آروم با یه موتور باز شد ، خیلی پیشرفته بود ، بعد سعی کردم با دست دوباره در ویدئو رو ببندم اما بسته نمیشد ، داشتم زور میزدم که کامبیز از پشت سرم گفت نکن نکن حمید...! ، میشکنه ...!! ، دستمو کشیدم و به سمتش برگشتم ، دو تا چایی بزرگ توی دستهاش گرفته بود و داشت با سرعت به سمتم میومد که نزاره خوار ویدئو رو بگام !! ، گفت این الکترونیکیه مثل اون قدیمیها مکانیکی نیست ، بعد هم دکمه ریجکت رو دوباره فشار داد ، ویدئو با صدای قیژ قیژ دوباره درش آروم بسته شد و فیلم رو فرو داد ..، گفتم اینها چه باحاله ، چنده یکی بخریم ؟ ، کامبیز گفت علی سیاه داده قاچاقی از دوبی آوردن ، واسش حدود سی هزار تومن آب خورده ..، زیر لب سوت زدم ، خیلی پول بود ، چند دقیقه بعد پری توک پا توک پا برگشت ، اشکان رو خوابونده بود ، اومد توی هال کنار دست ما نشست و یه آه بلند کشید ، به کامبیز گفت خاله یه چایی هم واسه من میریزی ؟ خیلی خسته ام ، چشمم به رونهای خوشگل و ساقهای گوشتالوی سفیدش توی اون جوراب نازک هوس انگیز بود و کیرم بی اجازه شروع به رشد کرد ، پاهاش رو روی هم انداخت و من عمق بیشتری از رونهای گوشتالوش رو میدیدم و با فکر اینکه الان کسش لخته و شورت نداره حسابی راست کردم ، یکم جابجا شدم که کیر راستم معلوم نشه و فک نکنه ظرفیتم خیلی کمه ! ، چایی رو از دست کامبیز گرفت و تشکر کرد ، گفت خاله شیرینی ندارم تو خونه اما گز و سوهان توی یخچال هست اگه زحمتت نیست اونارو هم بیار ، اگر هم خسته ای خودم برم ، کامبیز گفت نه بابا میرم میارم ، بعد هم دوباره به سمت آشپزخونه عقب گرد کرد ، پری لیوان چایی داغ رو با احتیاط توی دستش چرخوند و وقتی میخواست روی میز بذارتش سمت من چرخید ، چشمام از پاهای سکسیش به سمت یقه و سینه هاش چرخید ، سینه های درشتش به سمت پایین آویزون شدن و از چاک یقه باز و بزرگش بهم چشمک زدن ، خیلی سینه هاش درشت بود ، به این فکر کردم که این سینه ها هر کدوم الان حدود نیم لیتر شیر دارن ، با دست کیر راستمو مالیدم ، پری زود شروع کرده بود به تحریک من ! ، دوباره تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت و گفت شهین جون چطوره ؟ شنیدم یه خدمتکار آوردین ، راضیه ازش ؟ گفتم آره ، لیلا خانم ، خیلی دختر خوبیه ، زرنگ و تمیزه ، گفت منم باید یکیو بیارم ، کامبیز گز آردی شکسته شده رو جلوم گرفت و یدونه برداشتم ، پر از مغز پسته بود و مزه خوبی داشت ، پری به کامبیز گفت خاله اگه میخواید درس بخونید برید تو اتاق وسطی بشینید ، منم تلوزیون میبینم ، کامبیز گفت نه خاله امروز دیگه درسهامون رو خوندیم ، یه فیلمی چیزی بزار با هم ببینیم ، پری یه فکری کرد و گفت از این فیلمهایی که شما دوست دارید که ما نداریم ، من فیلمهای رمانتیک میبینم ، علی هم که وقتی میاد میره از فیلمی برای خودش فیلم میگیره ..، بعد یه فکری کرد و گفت بر باد رفته رو دیدید ؟ یه نگاه به کامبیز کردم و شونه اش رو بالا انداخت ، گفتم اونم عشقیه ؟ گفت آره یه جورایی ولی داستانش قشنگه ، کلی جایزه برده ، بعد هم بلند شد و تو کشوی زیر تلوزیون دنبال فیلم گشت ، فیلم رو با احتیاط توی دستگاه گذاشت و روشنش کرد ، خیلی با ویدئوشون حال میکردم ، فیلم شروع شد و من بدم نیومد ، اولش که حروف روی صفحه رو دیدم فک کردم فیلم وسترن باشه ، اما با دیدن یه فیلم داستانی متفاوت در مورد یه دختر جوون ایرلندی که به آمریکا مهاجرت کرده بودن تو دوران برده داری آمریکا موضوع برام جالب شد ، داستان خیلی قشنگ پیش میرفت و بازی کلارک گیبل در نقش رت باتلر حرف نداشت ، دوبله فیلم هم شاهکار بود ، انگار واسه تک تک دیالوگها کلی فکر و فلسفه وجود داشت ، وقتی اسکارلت فهمید که رت باتلر حرفهاش رو با اشلی میشنیده و یه بطری رو به سمتش پرتاب کرد پری با اینکه فیلمو ده بار دیده بود باز هم از خنده ریسه رفت ، فیلم که تموم شد پری گفت مرد یعنی رت باتلر ، باقیشون واسه خاکبازی خوبن !! ، من و کامبیز زدیم زیر خنده و کامبیز گفت خاله ..، حالا تفاوت سنی بین زن و مرد مثل رت باتلر و اسکارلت اینقد زیاد باشه خوبه یا بده ؟ پری گفت اگه مردش کلارک گیبل باشه خیلی هم عالیه ..!! ، بعد هم در حالی که یکم دامنشو بالا میزد و با ناخونای بلندی که با لاک صورتی پوشونده بود رونش رو از روی جوراب نازک میخاروند گفت من که اگه جای ویوین لی بودم یه لحظه هم تردید نمیکردم ، اما شانس ما به این مردیکه سیاه بی خاصیت بود ، خیلی تو دلم خوشحال شدم ، وقتی یه زن متاهل جلوی یه مرد یا پسر غریبه از شوهرش بد میگه نشونه خیلی بدیه ، البته چون اون مرد غریبه من و کامبیز بودیم برعکس بود و خیلی نشونه خوبی محسوب میشد !! ....

  8. #108
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و دوم (پری2 !)




    چشمم به رون هوس انگیز پری بود ، کامبیز دوباره پرسید آدم زود ازدواج کنه خوبه یا بده ؟ پری بلافاصله گفت بده ...، خیلی بده ...، تا میای چیزی از دنیا بفهمی میبینی گیر افتادی و یه بچه تو بغلته ، نه راه پس داری نه راه پیش ، بعد هم به ما گفت تا حسابی جوونی نکردین زن نگیرید ها ..! ، هم خودتونو بدبخت میکنید هم اون دخترو ..!! ، بعد هم انگار که یاد خاطراتش افتاده باشه به فکر فرو رفت و بعد گیلاس کامبیز رو از دستش گرفت و نصف لیوان مشروب رو لاجرعه سرکشید ، بعد گیلاس خالی رو به کامبیز پس داد ، کامبیز گیلاس خالی رو توی دستش گرفت و یه نگاهی بهش انداخت و گفت مرسی !! ، پری خندید و گفت پرش کن خاله ، با هم میخوریم ، بعد شروع کرد به حرف زدن ، گفت یه دختر هیجده نوزده ساله بودم ، همسن الان شماها ، موهام تا کمرم میرسید ، تو خوشگلی لنگه نداشتم ، از دوازده سالگی خواستگارهام شروع شدن ، بابام خیلی واسه خودش روشنفکر بود که تا هیجده سالگی من صبر کرد و شوهرم نداد ، میگفت بچه ام میخواد درس بخونه ، بعد به کامبیز گفت مامان تو هم بدتر از من از شوهر شانس نیاورد ، اونم چهار پنج سال زودتر از من وقتی نوزده سالش بود شوهر کرد ، همه به فرید حسودی میکردن ، اما بعد توزرد از آب در اومد ، شوهر اون که ول کرد و رفت و نامردیشو اینطوری ثابت کرد ، اینم شوهر ما که کلا مرد نیست !! ، بطری اول شراب تموم شده بود و بطری دوم نصفه بود ، لامصب اگه بسته بندیش خیلی فکسنی بود اما مزه اش عالی بود و خیلی خوشخوراک بود ، کامبیز گفت خاله یعنی چی که مرد نیست ؟ پری خندید و گفت یه گیلاس مشروب بده تا بگم ، با خودم گفتم عادت خانوادگیشونه ، تا مشروب نخورن دهنشون وا نمیشه ، کامبیز گیلاس رو تا نصفه پر کرد و داد دست پری ، اونهم کل محتویات لیوان رو یکجا به شکمش سرازیر کرد و یه بادوم شور تو دهنش گذاشت ، بعد ادامه داد هر کی میومد خواستگاریم یه عیبی روش میذاشتم و عروسی نمیکردم ، دیگه سر و صدای بابام در اومده بود ، میگفت دختر بزرگ نباید تو خونه باباش بمونه وگرنه مردم فک میکنن یه ایرادی داره ، دختر به این خوشگلی خوب زودتر شوهر کن برو دیگه ، علی سیاه که اومد خواستگاری هم تحصیلکرده بود هم پدر و مادرش توی ساری سرشناس بودن ، گفتم سیاهه ، بابام گفت سیاه بودن هم شد عیب ؟ نمیشه دیگه بیخود رو مردم عیب بزاری ، اگه واقعا ایراد دیگه ای نداره باید بهش جواب مثبت بدی ، بعد یه قلپ دیگه مشروب خورد و یه بادوم شور دیگه رو توی دهنش جوید ، دوباره دامنشو بالا زد و با ناخون بالای رونش رو از روی جوراب خاروند و دیگه دامن رو برنگردوند ، مثلا مست بود !! ، اما من که مست نبودم ، چشمم به رون سفیدش توی اون جوراب نازک هوس انگیز خشک شد و کیرم داشت شلوار لی رو پاره میکرد ، پری گفت منم که فکر میکردم پسر خوبیه و تحصیلکرده است قبول کردم ، کارش هم خوب بود ، توی شرکت نفت کار میکرد و اونوقتها شرکت نفتیها خیلی پولدار بودن چون حقوقشون خیلی بالا بود ، اما بعد که رفتیم سر خونه خودمون و عروسی کردیم از شب اول فهمیدم که یه جای کار میلنگه ...، کامبیز با شیطنت پرسید شب اول چی معلوم شد ؟ پری یه نگاه به من انداخت و گفت گفتنی نیست ..، کامبیز گفت مگه حمید رو نمیشناسی ...، رفیق نوزده سالمه ، از وقتی شیرخور بودیم تو خونه همدیگه اومدیم و رفتیم ، مثل چشمام بهش اعتماد دارم ، پری گفت میدونم ..، اما خوب ...، کامبیز گفت بگو دیگه ...، ما میخوایم با تو که با تجربه ای مشورت کنیم که خودمون از این مشکلها نخوریم ، پری یه قلپ دیگه مشروب ریخت و گفت خوب ...، شب اول از اون کارهایی که همه میکنن ما نکردیم ...، کیرم داشت میشکست ، یه نگاهم به سینه های درشتش و یه نگاه به دامن بالا رفته اش و رونهای سفید و هوس انگیزش و با خودم گفتم مگه میشه این لخت بشه آدم کاری نکنه ؟ ، پری گفت یه لباس لختی تنم کرده بودم ، منو ماچ کرد و پشتشو کرد بهم و خوابید ، کامبیز با تعجب گفت مگه میشه ؟ پری گفت شد دیگه ، اینم شانس ماست ! ، بعد ادامه داد فک کردم خوب روز اوله و خسته است ، خودم هم خیلی خسته بودم ، خوابیدم ، اما علی تا امروز هم هنوز خسته است ! ، زدم زیر خنده و پری باهام همراهی کرد ..، گفت آره بخند عزیزم ، اینها اگه واسه شما جوکه ، واسه ما خاطره است ! ، خنده ام رو قطع کردم و گفتم معذرت میخوام ، منظوری نداشتم ، گفت نه خاله ، بخند چون خنده داره ، روم باز شده بود و پرسیدم مگه میشه یکی مثل تو ....، بعد یکم فک کردم و گفتم به این خوشگلی ...، پری لبخند زد ...، با خجالت ادامه دادم کنار آدم بخوابه و .....، پری گفت میدونی حمید جون تو هر ده تا جوجه خروس یکی خروس میشه و بقیه مهندس کشاورزی هستن ! ، شانس من و پروانه به مهندس کشاورزی بود دیگه ....، زدم زیر خنده ، پری یه گلاس دیگه پر کرد و تو بغلش گرفت و پاهاش رو جمع کرد روی مبل ، داشت بالا رو نگاه میکرد ، یعنی تو فکره ، دامنش بالا رفته بود و یه قسمتی از کس لختش جلوی چشمای حیرتزده و کیر راست من بود ، خون تو رگهام یخ زده بود ، در آستانه سکته بودم ..، نا خود آگاه دستم رفت و کیر در حال شکستنم رو مالیدم ، پری پاهاش رو جابجا کرد و دامنش پایین تر اومد و کس قلنبه از دیدرس دور شد ، کامبیز گفت خاله ...، پری گفت هان ...! ، کامبیز گفت خاله مشکل پیدا نمیکنی که شوهرت اینطوریه ؟ ...، پری گفت چی بگم خاله ، میسازم دیگه ..، عادت کردم ، خوب یه وقتایی کمردردهای بدی میگیرم که میدونم علتش همینه ، با ماساژ و آب گرم حل میکنم میره ...، دیگه رومون حسابی تو روی هم باز شده بود و کله همه از شراب ناب داغ بود ، گفتم نمیتونم خودمو جای تو بزارم خاله ، اگه جای تو بودم تا حالا ....، پری حرفمو ادامه داد و گفت جنده شده بودی ..؟؟ خندیدم و گفتم نه به این شدیدی منظورم این نبود ، پری گفت شاید منم فقط از حرف مردم میترسم ، بعد بلند شد و گفت برم یه شیر خشک درست کنم به اشکان بدم که تا صبح بخوابه وگرنه نیمساعت دیگه بیدار میشه و دیگه خوابش نمیبره ، پری رفت و کامبیز یه چشمک به من زد ، گفت فک کنم کیرت تو روغنه برادر !! ، کیر راستمو مالیدم و گفتم راس میگی ؟ گفت پاشو برو تو آشپزخونه داره شیر خشک درست میکنه کمکش کن ! ، مثل ترقه از جام پریدم و رفتم سمت آشپزخونه ، پری داشت شیشه آب جوش رو زیر آب سرد شیر ولرم میکرد ، رفتم جلو ، نگاهم کرد و لبخند زد و پرسید چیزی لازم داری ؟ گفتم نه ...، اومدم کمک ، خندید و گفت مرسی عزیزم ، خودم انجامش میدم ، نزدیک شدم و گفتم مگه من غریبه ام بده من بگیرم زیر آب سرد ، خندید و شیشه رو داد بهم ، شیشه آب رو زیر آب سرد گرفتم و به پری که رفته بود روی چهارپایه تا از طبقه بالای کابینتش شیر برداره گفتم راست راستی خیلی سخته ، روی نوک پنجه پاش بلند شد و دامنش بلند شد و قسمتی از رون خوشگلش از زیر دامن بیرون زد ، کیرم دوباره شروع به راست شدن کرد ، گفت اوهوم ..، خیلی سخته ، اسمش اینه که شوهر داری اما شوهر نداری ! ، شیشه رو به صورتم چسبوندم ، ولرم شده بود ، گذاشتمش روی کابینت و به پری نزدیک شدم و زل زدم به پاهای سکسیش ، بهش گفتم اگه دستت نمیرسه بیا پایین که برات بیارم ، در حالی که دوباره روی پنجه پاش بلند شده بود دستشو دراز کرد و قوطی شیر خشک رو برداشت و گفت همیشه بهش شیر خودمو میدم بخاطر همین هم شیر خشکش دم دست نیست ، زیر لب گفتم خوش بحالش ...! ، پری خندید و گفت خوش بحال کی ؟ گفتم خوش بحال اشکان دیگه ...، خندید و گفت واسه چی ..؟ گفتم شیر خوشمزه خودتو میخوره ...، با شیطنت گفت مگه تو هم شیر میخوای ؟ زبونم بند اومد ...، دستمو کردم توی جیبمو کیر راستمو مالیدم که از چشمای فضول پری پنهون نموند ..، گفت خوب اگه دلت میخواد امشب که به اشکان شیر خشک میدم میتونم سهمشو بدم به تو ...، از روی چهار پایه پایین اومده بود و با چشمای درشتش بهم نگاه میکرد ..، بی اختیار بهش نزدیک شدم و گفتم یعنی میشه ..؟؟ گفت حالا ما یه تعارف کردیم ...! ، گفتم خوب تعارف اومد و نیومد داره ..، مگه میشه به آدم گرسنه غذا تعارف کنی و بعد منتظر باشی بگه نه من میل ندارم ..؟؟ خندید و گفت حالا که تعارف ما گرفت تا وقتی که کامبیز خوابید صب کن ، بعد یواشکی بیا تو اتاق من یکم بهت شیر بدم ، بهش نزدیک شدم و لبم رو به لبش نزدیک کردم ، سرشو به طرفم آورد و لبم رو با لبهای داغش لمس کرد ، لبش رو بوسیدم و دستم رو به کمرش رسوندم ، گرمای تنش و نرمی بدنش رو از روی اون لباس نازک حس کردم و کیرم مثل چوب بیسبال راست و محکم وایساد ...، لبخند زد و گفت حالا بزار فعلا شیر اشکان رو بدم ...، شیشه آب رو برداشت و از توی قوطی شیر خشک گیگوز چند تا پیمونه سرخالی شیر توی شیشه اشکان ریخت و درش رو بست و شروع به همزدن کرد ، گفتم بیام کمک کنم بهش شیر بدی ؟ خندید و گفت به اندازه کافی کمک کردی دیگه ...، گفتم دوس دارم به بچه شیر بدم ، خندید و گفت باشه ..، بیا ...، دنبال سرش راه افتادم از توی هال که رد میشدیم به کامبیز چشمک زدم و گفتم میریم به اشکان شیر بدیم ، کامبیز خندید و گفت باشه ، پری هم لبخند میزد ، اتاق خوابشون حدودا بیست متر بود و با یه چراغ خواب کوچیک روشن میشد ، از در که وارد میشدی یه عکس عروسی خودش توی لباس عروس دکولته شیری رنگ در حالی که یه دسته گل بزرگ از رزهای قرمز توی دستش گرفته بود به دیوار بود ، روبروی اتاق خوابشون یه در دیگه به یه اتاق خواب دیگه بود که چون بسته بود نمیدونستم توش چه خبره ، یه پنجره به بیرون داشت که حدس زدم به کوچه است و یه در دیگه که احتمالا به حمام باز میشد ، یه تختخواب کوچیک میله دار سفید رنگ که اشکان توش خوابیده بود و یه تخت بزرگ دو نفره کنارش بود که روتختی قشنگ صورتی روشن با تزئین گلهای بزرگ سبز و قرمز روش رو پوشونده بود ، آدم هوس میکرد بپره توی تخت و تا خود صبح فقط بکنه !! ، پری با احتیاط اشکان رو از روی تختش برداشت و گذاشت روی تخت خودشون و کنارش نشست و شیشه رو توی دهنش گذاشت ، دامنش بالا رفته بود و پاهای خوشگلش توی اون جوراب نازک و نور کم چراغ خواب خیلی هوس انگیز بود ، با اینکه میدونستم واسه چی اونجام و میدونستم که احتمالا خیلی از راه رو رفته ام باز هم استرس داشتم و دستم میلرزید ، اروم کنار دستش نشستم و شیشه رو از دستش گرفتم ، اشکان کوچولو با حرص شیشه شیر رو میمکید ، به پری نگاه کردم ، روی اشکان خم شده بود و با محبت نگاهش میکرد ، گفت اگه بخاطر این نبود صد سال نمیموندم تو این خونه ، سینه های درشت و خوش فرم و سفیدش از توی یقه باز لباسش چشمک میزدن ، یه لحظه سرشو بلند کرد و چشماش تو چشمام قفل شد ، نا خود اگاه سرمون به هم نزدیک شد و لبهامون توی هم چفت شد ، دست آزادم رو روی رونش گذاشتم و از شدت لذت دندونهام رو به هم فشردم ، لبهاش مزه انار میداد ، فک کنم بخاطر بوی رژ لبش بود ، هنوز از دهنش بوی الکل میومد ، دستم رو روی رون نرمش مالیدم ، اونهم از لذت و هیجان یه آه کوچیک کشید ..، بهم اشاره کرد که برو پیش کامبیز منم میام ..، با بیمیلی ازش جدا شدم و با کیر راست برگشتم پیش کامبیز ..، کامبیز چشمک زد و منم بهش جواب دادم ، گفت اوکی بود؟ گفتم آره فک کنم ..، خنیدد و کیرشو مالید و گفت دیگه بیمه میشی ..! ، پونزده روز از ماه رو میتونی بیای اینجا !!

    چند دقیقه بعد پری برگشت ، چشمام چهارتا شد ، موهای بلندش رو باز کرده بود و روی شونه هاش ریخته بود ، یه روبدوشامبر نازک عنابی تنش کرده بود سوتین سفیدش از توی چاک اون لباس خواب نازک جلوه خاصی داشت ، هنوز همون جوراب نازک و کیر راست کن پاش بود ، یه دمپایی پاشنه بلند قرمز دم پاش انداخته بود و میخرامید و بهمون نزدیک میشد ، خیلی تعجب کردم ، چون مثلا من خبر نداشتم که اون با کامبیز هم سکس داره ، مستقیم رفت و کنار کامبیز روی مبل دونفره نشست و دستش رو گردن کامبیز انداخت ، با تعجب نگاهشون میکردم ، کامبیز خندید و صورتش رو به صورت پری نزدیک کرد و بوسیدش ، کیرم داشت میشکست ، پری به سمت کامبیز چرخید و لبهاش رو توی لبهای کامبیز چفت کرد داشتم از هیجان میمردم ، کامبیز یه لحظه صورتشو از صورت پری برداشت و بهم چشمک زد ، پری هم نگاهم کرد و خندید ، کامبیز گفت خوب تو که غریبه نیستی ، یه چند وقتی میشه که من از مشکلات خاله پری خبر دارم ...، بعد دستشو روی رون پری کشید و یکم لبه روبدوشامبر رو بازتر کرد و رون خوش ترکیب پری رو نمایان کرد و ادامه داد ..، از اونوقت ما هم خاله و خواهر زاده ایم هم دوست دختر و دوست پسر !!! ، گفتم آه .....! ، پری لبخند دلربای دیگه ای حواله ام کرد ، کامبیز اشاره کرد بیا پیشمون ..! ، بعد هم گفت حالا هم میخوام دوست دخترمو باهات تقسیم کنم ..! ، رفتم و روی دسته مبل کنار پری نشستم ، پری دوباره نگاهم کرد و با خجالت لبخند زد ، کامبیز صورت پری رو به سمت خودش چرخوند و شروع به لب گرفتن از پری کرد ، مشغول تماشاشون بودم که دیدم کامبیز دستشو دراز کرده و دست منو تو دستش گرفته ، بعد هم کورمال کورمال دست منو از روی روبدوشامبر مالید به سینه پری ، فوری گرفتم که منظورش چیه خم شدم سمت پری و در حالی که با لبهای کامبیز مشغول بود گردنشو بوسیدم ، بعد هم دستمو دراز کردم به سمت سینه اش و از روی روبدوشامبر سینه های سفت و خوشگلشو مالیدم ، پری با کامبیز مشغول بوسه و کنار بود و در همون حال با مالش سینه هاش آههای کیر راست کن میکشید ، به جای نفس از توی بینیم آتیش در میومد ، داغ کرده بودم و از تو داشتم آتیش میگرفتم ، لبه های روبدوشامبر پری رو گرفتم و از هم باز کردم ، سینه های درشتش توی سوتین سفید برق میزدن ، روی سینه هاش رو بوسیدم و با دست سینه هاش رو مالیدم ، از کامبیز جدا شد ، قبل از اینکه به خودش بیاد لبهام رو به لبهاش چسبوندم و یه لب مشدی ازش گرفتم ، دستش رفت پایین و از روی شلوار لی کیرمو مالید ، گفت نمیشه که من لخت باشم و شما لباس تنتون باشه ، بعد هم منتظر نشد ما جواب بدیم ، منو بلند کرد و خودش جلوم زانو زد و بعد کمربندم و دکمه های شلوارم رو یکی یکی باز کرد ، دو طرف شلوارم رو گرفت و آروم آروم پایین کشید ، کیر راستم از توی شورت کله گاوی بهش سلام غرایی کرد ، بعد بلند شد و دکمه های پیرهنمو باز کرد و درش آورد و بعد هم زیرپوشم رو از تنم بیرون کشید ، لخت که شدم نوک سینه های کوچولوم رو با زبونش تحریک کرد ..، بعد نوبت کامبیز بود که به فیض برسه ، وقتی داشت کامبیز رو لخت میکرد از پشت بغلش کردم و با دو دست سینه هاش رو آروم مالیدم ، تلافیش رو سر کامبیز در اورد و وقتی شلوار کامبیز رو پایین کشید تقریبا بلافاصله شورتش رو هم در آورد و کیر راست کامبیز بیرون پرید ، پری سرشو به کیر کامبیز نزدیک کرد و شروع به مکیدن کرد ، بند روبدوشامبرش رو گرفتم و بازش کردم ، کمکم کرد که روبدوشامبرش رو از تنش در بیارم ، بازوهای سفید و سرشونه خوشگلش رو بوسیدم ، جوراب شلواری سکسی سفیدش جلو و عقب نداشت ، کون خوشگل سفیدش از سوراخ بزرگ جوراب بد جوری تحریکم میکرد ، دستمو تا روی کونش پایین بردم و کون لختشو با دست مالیدم ، با یه هوممم بلند همراهیم کرد ، وقتی چرخید چشمم به جمال کس قشنگش روشن شد ، شبیه کس پروانه بود ، کوچولو و خوشتراش ، مو نداشت و آماده مکیده شدن بود ، دوباره نشستیم کنار هم روی مبل ، هنوز روش نمیشد جلوی کامبیز زیاد با من ور بره ، با کامبیز سرشون تو سر هم بود و لبهاشون روی لبهای هم ، وقتی دیدم اینطوریه منم نشستم جلوش و پاهاش رو از هم باز کردم ، نگاهم کرد و خندید ، کامبیز هم بهم چشمک زد ، سرمو بین پاهاش فرو کردم و زبونم رو لای چاک کسش چرخوندم ، انگار تازه حموم کرده بود ، هنوز خیس بود و بوی خوب صابون لوکس میداد ، پاها و رونهاش گوشتالو و سفت بودن ، بدنش منو یاد سولماز خوشگلم مینداخت ، دمپایی هاش رو در آورد و وقتی کسشو میلیسیدم با پاهاش کیرمو از روی شورت میمالید ، پاشدم و شورتمو پایین کشیدم ، خندید و منو سمت خودش کشید و کیرمو توی دستش گرفت ، گفت جووون ، عجب خوشگله ..، فقط نوزده سالشه ، اونوقت بعضیا اسم خودشونو گذاشتن مرد ...! ، دهن خوشگلشو باز کرد ، دیگه چیز زیادی از رژ لب خوشرنگی که سر شب زده بود باقی نمونده بود ، بقیه اش همه توی شکم گنده کامبیز بود ...، کیرمو بلعید ، مثل گشنه های قحطی زده کیرمو میمکید ، کم مونده بود آبم بیاد ..، با دست تخمهام رو میمالید و دهن قشنگش رو باز میکرد و کیرمو میخورد و دوباره با دست میمالیدش ، حواس خودمو پرت میکردم که لفت بدم و آبم نیاد ، میخواستم توی کسش ارضا بشم ، کامبیز مشغول باز کردن سوتینش بود ، گفت پاشید بریم تو اتاق ما ، کامبیز گفت اشکان بیدار نشه به دهنمون زهر مار کنه ..! ، پری گفت نه تازه شیر خورده ، تا گرسنه نشه پا نمیشه ، پاشید بریم تو اتاق روی تخت ، لباسهامون رو همونجا روی زمین و کنار مبل جا گذاشتیم و سه تایی لخت و عور رفتیم سمت اتاق ..، کامبیز آروم توی گوشم گفت از لاله گوش خیلی تحریک میشه ، بهش چشمک زدم ، بعد یواشکی ازش پرسیدم کون میده ؟ کامبیز خندید و چشمک زد ، پری برگشت سمت ما و گفت چتونه در گوشی پچ پچ میکنید ؟ خندیدیم و گفتیم چیزی نگفتیم که ..، آخرش هم از چشمک کامبیز نفهمیدم که پری کون میده یا نمیده ..، هنوز پامون به در اتاق نرسیده بود که یهو زنگ آیفون با یه صدای آزار دهنده به صدا در اومد ، سه تایی عین جن زده ها به سمت آیفون و در برگشتیم ، همگی حیرت زده همدیگه رو نگاه کردیم ، پری شونه هاش رو بالا انداخت بعد زنگ آیفون دوباره به صدا در اومد ، پری یه نگاهی به ساعت که یازده و نیم شب رو نشون میداد کرد و گفت حتما اشتباهی زنگ زده ، بعد به سمت آیفون رفت و گفت بله ...! ، بعد از چند ثانیه تقریبا با جیغ گفت علی ....!!! ، بعد هم همونطوری که پشتش به ما بود با دست اشاره کرد که سریع برید لباس بپوشید ، بعد گفت آهان ..، باشه کلیدو از پنجره برات میندازم ، بعد گوشی آیفونو گذاشت و مثل برق گرفته ها گفت این مردک چرا زود اومده ، بعد به ما که عین کس خلها زیر مبل و اطراف دنبال شورت و زیرپوشمون میگشتیم گفت بساط درستونو پهن کنید و بشینید همونجا ...! ، پری یکم لفت داد تا خودش بره توی اتاق و لباس بپوشه ، کامبیز گفت از کون آوردیم ، هفته پیش یکی از همسایه ها رفت و مسئول ساختمون کلیدهای در ورودی ساختمونو عوض کرده بود ، پری هنوز به منم کلید نداده ...! ، علی کلید نداره ..، صداش از ترس میلرزید ...، بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت باید یه فکری بکنیم اگه مثل الان یه شب دیگه یهو پیداش بشه که کونم پاره است ، پری یه لباس آستین کوتاه با دامن روی زانو پوشید اما جورابهای سفید هوس انگیز هنوز پاش بود ، اومد و از پنجره هال آویزون شد به سمت کوچه و علی سیاه رو صدا زد ، وقتی خم شد دامنش بالا رفت و کامبیز بهم اشاره کرد که نگاه کن ، کیرم که از هیجان کاملا خوابیده بود با دیدن دامن پری دوباره راست وایساد ، به خودم فحش میدادم که چرا اونوقتی که داشت کیرمو میمکید نذاشته بودم که آبم بیاد ! ، پری کلیدو انداخت و پنجره رو بست ، بعد به سمت ما برگشت و گفت خروس بی محل ، بعد به ما نزدیک شد ، کامبیز گفت عیب نداره خاله ..، پری گفت چی عیب نداره دوباره دو هفته باید کمردرد تحمل کنم ، کامبیز دامن پری رو بالا زد و گفت چه زود شورت پوشیدی !! ، پری یه شورت سفید نخی پاش کرده بود ، خودمو بهشون نزدیک کردم و گفتم خاله پری عیب نداره ما یه خونه خالی داریم ، هفته دیگه یه شب سه تایی میریم اونجا ..، کامبیز با سر تایید کرد ..، پری شونه اش رو بالا انداخت و دامنشو از دست کامبیز در آورد و روی پاش انداخت و به سمت در رفت ، اینقد توی ذوقم خورده بود که میخواستم خودمو از پنجره پرت کنم پایین ..، نوک کیرم میسوخت ...!

  9. #109
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و یکم (پری 3)




    علی سیاه قزمیت و دراز بود ، قیافه اش منو یاد پله مینداخت ، اگه نمیدونستم ساروی هست حتما فک میکردم جنوبیه ..، خودش هم میگفت خیلی وقتها توی سایت پتروشیمی محلی ها باهاش عربی حرف میزنن و وقتی میبینن که متوجه حرفهاشون نمیشه خیلی تعجب میکنن ، با پری روبوسی کرد و با ما سلام علیک سردی کرد ، یه چمدون بزرگ همراهش بود که برد و توی اتاق انداخت و بعد اومد با همون لباسهای بیرون توی هال جلو تلوزیون ولو شد ، پری اومد و گفت پاشو با اون لباسهای بوگندو روی مبل نشین بو میگیره ..، علی گفت باشه عزیزم یه نفس تازه کنم بعد میرم لباسهام رو عوض میکنم ، دلم میخواست برم خرخره اش رو بجوم ..، مردک عین شورت نشسته خودشو تو بهترین لحظه های تابستون رویاییم پهن کرده بود وسط ..! ، یکم با خودم فکر کردم و خنده ام گرفت ، گفتم داشتیم تو خونه یارو زنشو میکردیم حالا برگشته خونه اش و ما از دستش عصبانی هستیم که چرا برگشته خونه خودش !! ، بی اختیار لبخند زدم ، با خودم گفتم هفته دیگه زنشو میبریم تو خونه ارواح چنان از کس و کون بکنیمش که جزو بهترین خاطرات زندگیش بشه .، وقتی این فکرها رو میکردم بی اختیار لبخند روی لبهام بود ، کامبیز سرشو بهم نزدیک کرد و گفت چته یارو ریده تو عشق و حالمون تو کبکت خروس میخونه ، آروم گفتم بیخیال ، هفته دیگه بساط میچینیم توی خونه ارواح تلافیشو در میاریم ..، کامبیز خندید و سر تکون داد ، بعد بلند بلند گفت این نموداری که کشیدی اشتباهه نقطه اکسترمم نسبیش باید صفر و پنج باشه تو در آوردی یک و چهار ..، خندیدم و خم شدم روی دفترم ، علی گفت شراب خوردید ؟ بوی شراب میاد ، پری از توی آشپزخونه گفت آره یکی دو تا پیک خوردیم ، علی گفت عزیزم میشه یه گیلاس هم به من بدی ؟ خیلی خسته ام ، چند دقیقه بعد پری با یه شیشه نصفه از همون شراب قره باغ و یه گیلاس توی دستش اومد و اونها رو روی میز نزدیک علی گذاشت و گفت چی شد زود اومدی ؟ گفته بودی پس فردا میای علی یکم شراب واسه خودش توی گیلاس ریخت و گفت من واسه پس فردا بلیط داشتم ، اما هواپیمای سی صد و سی ارتش داشت میومد یه رفیق دارم که توی نیروی هوایی سرهنگه ، همونجا کار میکنه ، آشنا بازی یه جا واسم تو پرواز امروز جور کرد ، منم دیگه خودمو قاطی ارتشیها کردم و اومدم ، بعد رو به کامبیز کرد و گفت دو سه تا فیلم اوریجینال جدید از اونور برام آوردن ، بعد یه شب بیا که با هم ببینیم ، بعد رو به من کرد و گفت حمید آقا شما هم حتما تشریف بیارید ...، سر تکون دادم و تشکر کردم .

    اونشب با کامبیز توی هال خوابیدیم ، تا صبح به خودم پیچیدم ، وقتی بیدار شدیم دلدرد داشتم ، به کامبیز گفتم ، گفت شق درد گرفتی ، فک کردم شوخی میکنه ، گفت نه بابا جدی میگم ، گفتم خوب الان چیکار کنم ؟ گفت باید دوش آب گرم بگیری حتما هم خودتو خالی کنی ...، صبحونه خونه پری خوردیم وقتی حواس شوهرش نبود میومد و یه انگولکی به ما دوتا میکرد که فقط باعث میشد حال خرابم خرابتر بشه ، وقتی سوار آسانسور شدیم که بریم پایین دستم روی دلم بود خیلی دلم میخواست با کامبیز برم خونشون و خودمو توی کس کوچولو و خوشگل مامانش خالی کنم اما کامبیز تعارف نکرد باهاش برم منم چیزی نگفتم ، دم خونه ما پیاده شدیم ، نگاهش کردم که ببینم چرا پیاده شده ، گفت یه سلام علیک با مامانت بکنم بعد میرم خونه ، منم باید یه دوش بگیرم ، دیدن مامانت باعث میشه راحتتر دوش بگیرم ! ، خندیدم ، گفت یادت نره ، سریع برو دوش بگیر همونجا هم جق بزن آبت بیاد ، بعد یه آسپرین بخور و چند دقیقه بخواب ، خوب میشی ..، در زدم و مامانم اومد دم در یه موهاش رو بافته بود و یه وری روی شونه اش انداخته بود ، یه آرایش ملایم روی صورتش بود ، یه پیرهن با دیدن من یهو گفت تو چته ..؟ گفتم چمه ؟ گفت چشات کاسه خونه ..! ، گفتم هیچی بابا ، دیشب تا دیروقت با کامبیز درس میخوندیم خوب نخوابیدم ، سری تکون داد و به کامبیز نگاه کرد ، کامبیز هم تایید کرد که دیشب تا دیروقت مشغول درس خوندن بودیم ، لامصب این کلمه درس عین ورد جادو میموند ، مامانم تو هر حالتی که بود اسم درس خوندن رو میشنید آروم میشد ! ، بزور کامبیز رو کشوند تو و واسمون چایی ریخت ، بهم گفت هوا خنک شده شبها سرد میشه نمیشه بچه ها رو ببری پارک ، بیا تا قبل ظهر که هوا گرمه اینارو با لیلا بردار ببر تو پارک یه هوایی بخورن و برگرد ، گفتم اصلا حال ندارم ، میخوام برم دوش بگیرم یه نیمساعت بخوابم ، کامبیز گفت من میبرمشون ، مامانم گفت زحمتت میشه خاله ..، کامبیز گفت نه بابا زحمتی نیست ، مامانم گفت پس تو دیگه نمیخواد بمونی تو پارک تو فقط ببرشون من و حمید دو ساعت دیگه میریم دنبالشون ...، اخمامو کردم تو هم ، مامانم گفت زهر مار قیافه نگیر ، اگه نمیتونی میگم آژانس بگیرن برگردن ، وقتی میخواستی ماشین بخری میدونستم خیرت به ما نمیرسه ...! ، دیدم رفته تو فاز نق نق و اگه شروع کنه دیگه حالا حالاها ول کن نیس ، گفتم نه مامان قیافه نگرفتم که ، یکم خسته ام ، باشه میریم دنبالشون ، مامانم لبخند زد و داد زد لیلا ...! ، لیلا سرشو از تو اتاق دوقلوها بیرون آورد و گفت بله خانم ؟ مامانم گفت لباس بپوش بچه هارو هم بپوشون با کامبیز برید پارک ، من و حمید هم دو ساعت دیگه میایم دنبالتون با هم برمیگردیم ، لیلا گفت چشم خانم و بعد دوباره برگشت تو اتاق دوقلوها ..، کامبیز چند دقیقه دیگه هم نشست و با مامانم خوش و بش کرد و یه چایی خورد ، بعد لیلا که لباس بچه ها رو پوشونده بود پیداش شد و با ما خداحافظی کردن و با کامبیز رفتن پارک ..
    توی حمام زیر دوش آب گرم نشسته بودم ، شورتم نصفه پایین بود و کیر راستم توی دستم بود و آروم ماساژش میدادم ...، تو فکرم داشتم کس پری رو میلیسیدم ، یاد بوی کسش افتادم و به این فکر میکردم که کامبیز میگفت وقتی آبش میاد کسش خیس میشه ، داشتم فک میکردم که چیزی نمونده بود شیرشو بخورم اما قسمت نشد ، تو فکرم سینه درشتش رو توی دستم گرفته بودم و میمکیدم ، چشمامو بسته بودم و کیرمو توی کس پری تصور میکردم ...، فک کردم وقتی خم شده بود که کلیدو بندازه واسه علی سیاه رفتم و از پشت بغلش کردم و کیرمو توی کون قشنگش فرو کردم ..! ، فکرم که به اینجا رسید آبم که از دیشب توی کیرم دلمه بسته بود با شدت از نوک کیرم بیرون پرید ، چشمامو باز کردم و به ریختن آبم کف وان حمام نگاه کردم ، آب منی ها تیکه تیکه کش میومدن و با چرخش آب یکی یکی توی سوراخ راه آب گم میشدن ، یهو با صدای خنده مامانم نیم متر از جام پریدم ، برگشتم ، دم در حمام وایساده بود و داشت تماشام میکرد ، معلوم نیست از کی اونجا وایساده بوده و داشته جق زدنمو نگاه میکرده ، هول شدم و شورتمو بالا کشیدم ، در حالی که هنوز میخندید در حمام رو بست و رفت ...!
    چند دقیقه منگ بودم ، داشتم فک میکردم که اگه پرسید چه داستانی واسش سر هم کنم ..! ، لابد بهم گیر میده که دیدی این کارها فایده نداره ، باز وقتی من لباس لختی بپوشم توی خونه واسه تو بده و تحریک میشی و از این حرفها ..، خودمو شستم ، حالم خیلی بهتر بود ، هنوز یکم زیر دلم درد میکرد ، از حمام که بیرون اومدم حوله رو عین لنگ دور خودم بسته بودم ، از توی آشپزخونه سرک کشید و در حالی که سعی میکرد موقع حرف زدن با من خنده اش نگیره گفت یکم استراحت کن بعدش بریم دنبال بچه ها ..، گفتم چشم ، رفتم توی اتاق خودم و حوله رو از دور کمرم باز کردم ، وقتی یاد این افتادم که مامانم جق زدنمو تماشا میکرده بی اختیار دوباره راست کردم ، دنبال شورت گشتم و از توی کمد یکی برداشتم و پام کردم ، بعد هم یه بلوز بلند پوشیدم ..، هنوز شلوارک نپوشیده بودم ، در زد و بعد اومد تو ، تو دستش یه لیوان شربت آلبالو گرفته بود ، گفت بخور بعد حمام میچسبه ، ولی بیشتر شبیه این بود که بگه بخور تقویت بشی همه جونت تو حموم دررفته !! ، هنوز حس میکردم بهم که نگاه میکنه خنده اش میگیره ، تشکر کردم ، منتظر بودم شربت رو که داد بره بیرون اما نرفت ، نشست روی صندلی ، بیخیال شلوارک شدم ، رفتم سمتش و از کشوی میز کنار دستش یه شونه برداشتم و موهای مرطوبم رو شونه کشیدم ، خودمو آماده کردم که شروع کنه به سین جین کردن ..، که کجا تحریک شدی و چی دیدی و این کارها برات ضرر داره و این حرفها ..! ، یکم فک کرد و گفت حمید جان ، با خودم گفتم آهان ..! شروع شد ! ، گفت برای سن تو بعضی اتفاقها طبیعیه ..، تعجب کردم ، اونطوری که منتظر بودم شروع نشده بود ، بعد ادامه داد ممکنه بعضی وقتها تحریک بشی که اونهم طبیعیه ..، مرد سالم وقتی یه زن لخت یا نیمه لخت ببینه تحریک میشه ..، بعد یکم مکث کرد و جراتشو جمع کرد و ادامه داد خوب خیلی وقتها تحریک میشی اما فرصتی نیست که به شیوه طبیعی ارضا بشی ..، اینم طبیعیه که بخوای از شر این مایعاتی که توی بدنت ترشح میشه و اگه خارج نشه باعث آزارت میشه خلاص بشی ..، با خودم گفتم چه اوپن مایندد شده !! ، کم مونده بود وقتی این حرفها رو میزنه دوباره راست کنم ..! ، ادامه داد البته برات بهتره که طبیعی ارضا بشی ، این کاری که توی حمام کردی ممکنه برای بدنت ضرر داشته باشه ، اما من نیومدم اینو بگم ، فقط خواستم بگم که وقتی همچین اتفاقی میفته باید خیلی احتیاط کنی ، هر قطره از این مایعی که از تو بیرون میریزه میتون چندین بار هر زنی رو حامله کنه ، این اسپرمها تا چند ساعت توی محیط مرطوب حمام زنده میمونن ، بعد یکم فکر کرد و گفت رحم خانمها بیشتر وقتها یکم مکش داره ، یعنی اگه یه زن مثلا من یا لیلا بیایم توی حمامی که تو اون کارو کردی و بشینیم کف وان احتمال اینکه اون مایع وارد رحم ما بشه و مارو حامله کنه هست ، بعد ادامه داد خوب البته من معمولا تو اون حمام دوش نمیگیرم اما لیلا یه زن جوونه و اونجا دوش میگیره ، اگه خدای نکرده اینطوری حامله بشه هیچکس باور نمیکنه که چه اتفاقی براش افتاده ، اینه که میخوام ازت خواهش کنم یا توی حمام این کارو نکنی یا اگه کردی بعدش حتما وان حمام رو با شوینده تمیز کنی ، با تعجب مامانم رو نگاه میکردم ، انتظار این مدل حرف زدن رو ازش نداشتم ، سه ماه پیش حتی روم نمیشد درباره دوست دختر باهاش حرف بزنم اما الان توی اتاق من نشسته بود و داشت باهام درمورد این چیزها حرف میزد ..، سر تکون دادم و گفتم چشم ..، گفت باشه حالا شربتت رو بخور ، ایندفعه من حمامو تمیز میکنم ..، گفتم نه مامان خودم تمیزش میکنم بعد هم جونمو ریسک کردم و با خنده اضافه کردم واسه شما خطرناکه !! ، هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که چنان پس گردنی ای خوردم که نصف شربتم ریخت روی زمین ، از خنده ریسه رفتم ، در حالی که سعی میکرد خنده اش رو قورت بده گفت زهر مار مردک بیشعور بی حیا ...، و از در بیرون رفت ..!
    یه مانتو خوشگل آبی روشن تنش کرده بود که نسبتا کلفت بود ، قبلا هیچوقت شلوار لی نمیپوشید ، اونوقتها شلوار لی خیلی مد بود و انواع و اقسامش توی بازار بود ، و وقتی کسی میپوشید خیلی فشن محسوب میشد ، مامانم زیر مانتوش یه شلوار لی چسبون پوشیده بود که یادمه کمرش کشی بود ، مدلش اینکوم دوهزار بود که تازه مد شده بود اگه کسی یادش افتاد بهم نخنده که چطور همچین چیزهایی یادمه ..!! ، خلاصه حسابی شیک کرده بود ، در پارکینگ رو باز کردم و ماشینو بیرون آوردم و دوباره برگشتم و در پارکینگ رو بستم ، سوار ماشین شدم و راه افتادیم سمت مینی سیتی ...، مامانم نگاهم کرد و گفت یه چیز بپرسم ؟ گفتم بگو مامان ..، گفت پری تو خونه لخت میگشت ؟ گفتم یه ساعت تو دلت نگهداشتی که الان بپرسی و بعد دیگه نزاری با کامبیز برم خونه پری ؟ خوب خودت که میدونی پری چطوری میگرده ، چرا میپرسی ؟ خندید و گفت هیچی ...، فقط میخواستم بهت بگم که مرد سالم وقتی زن لخت یا نیمه سکسی میبینه تحریک میشه ، فرقی نمیکنه مامانش تو خونه چطوری میگرده !! ، تو دلم گفتم کاش فقط دیدن بود ! ، گفتم مامان ، حالا که اینهمه سوالهای خصوصی کردی بگو ببینم اوضاع تو و بابا چطوره ؟ بهتر شده ؟ روشو برگردوند و از شیشه ماشین بیرون رو نگاه کرد و از جواب دادن طفره رفت ، گفتم خیلی بیشتر بهت توجه میکنه که ...، باز جوابمو نداد ..، بعد برگشت و گفت تو فکرت رو مشغول این چیزها نکن ، به درست برس ، گفتم آدم رو تو حموم هم تنها نمیزاری عین جن یهو تو حموم هم بالاسر آدم ظاهر میشی بعد وقتی یه سوال ساده میپرسم میگی فکرمو مشغول این چیزها نکنم ؟ باشه ، ایندفعه باز از من از این سوالهای تخصصی میپرسی دیگه ، میدونم اینبار چی جوابتو بدم ...!! ، گفت خوب چی بگم ؟ میره خوب خانم بازیهاش رو میکنه بعد میاد خونه ، هر دو هفته یه بار واسه اینکه حرف و حدیث نباشه یه نگاهی هم به من میندازه ، اما من اینو بزرگ کردم ، فریدون اگه هر شب نیاد سراغم معنیش اینه که یه جای دیگه سرش گرمه ..!! ، خندیدم ، گفت مرض ، خنده داره ؟ گفتم خوب دلش تنوع میخواد لابد ، از عصبانیت صورتش سرخ شد ، گفت آدمی که دلش تنوع میخواد گه میخوره میره زن میگیره ...، گفتم خوب تو هم همون کارو بکن ، هفته ای دو سه بار با یکی دیگه باش هر دو هفته یه بار هم عین زوجهای خوشبخت پیش شوهرت باش ، به روش هم نیار ، بزار زندگی بهت خوش بگذره ، گفت تو هم کلاه غیرتتو بزار یکم بالاتر ، خندیدم و گفتم کلاه غیرت کیلو چنده ، وقتی میبینم هر روز به خودت میرسی و خوشگلتر میشی و مایه حسرت بقیه هستی اما باز هر روز از دست بابام حرص میخوری غیرت میخوام چیکار ، یه کاری کن بهت بد نگذره ، جوابمو نداد و دوباره بیرون رو نگاه کرد ، گفتم دلم میخواد یه شب با کامبیز و مامانش چهارتایی بریم خونه سرهنگ شب بخوابیم ، با تعجب نگاهم کرد ، گفتم خوش میگذره ، گفت نمیشه ، من بچه کوچیک دارم ، گفتم اینقدی هم کوچیک نیستن ، چهارسال و نیم دارن ، دیگه شیر خور که نیستن ، لیلا هم هست ..، میریم دو تا پیک مشروب میخوریم و تا هوا زیاد سرد نشده یه تنی هم به آب میزنیم و شب میخوابیم و صبح میایم ..، گفت ببینم چی میشه ، خیلی خوشحال شدم ، ببینم چی میشه شهین یعنی که موافقه و داره بهش فکر میکنه ، نزدیکهای مینی سیتی بودیم ، مامانم گفت من میمونم تو ماشین تو برو پیداشون کن و بیارشون ، سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم ...

  10. #110
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و دوم (دو روز ولگردی !)



    شب که بابام اومد رفتم پیشش و در مورد خونه ارواح باهاش صحبت کردم ، گفتم که مامور شهرداری پیشنهاد داده بدون اینکه بکوبیم روش تا سه طبقه دیگه بسازیم ، یه فکری کرد و گفت آره اینطوری خیلی خوب میشه ، هم تو هزینه ساخت صرفه جویی میشه هم اینکه اون ساختمون که شماها همتون گفتید خیلی خوش ساخته سالم میمونه ..، بعد گفت تو هفته دیگه یه روز با هم بریم منم یه نگاهی بهش بندازم ، راستی قفلهاش رو عوض کردی ؟ گفتم یکی دو تا قفل آویز دیگه خریدم روی قفلهای قبلی زدم ، بابام گفت همون کافیه ..، سرایدار ثابت هم داره خوبه ..، آدم خیالش راحته ..، مامانم واسش چایی ریخت و براش آورد ، بابام که کلی وقت بود از دست مامانم چایی نخورده بود کلی حال کرد و تشکر کرد ، با خودم فک کردم احتمالا بخاطر حرفهای منه ..، تصمیم گرفته به خودش و بابام کمتر سخت بگیره ، بابام که داره کار میکنه و پول در میاره ، زندگیمون که روی رواله ، حالا بابام یه خانم بازی میکنه بزار بکنه ، احتمالا اونم تلافیشو میخواد در بیاره ، کلی توی فکر خودم کیف کردم و لبخند زدم ، بابام گفت فردا عصر میری خونه عمو فرهاد یکم دیگه کامپیوتر کار کنی ؟ حواسش بود اسمی از فریبا نبره ، گفتم آره حتما فقط اگه میشه میخوام با کامبیز برم یه فکری کرد و گفت باشه مشکلی نیست ، پس خودت زنگ میزنی به عمو فرهاد یا من بگم ؟ گفتم شما بگو فقط حدودا چه ساعتی برم ؟ بابام گفت بهت خبر میدم ، بعد آروم گفت به مامانت که چیزی در مورد فریبا نگفتی ؟ گفتم نه ، گفت بهتر ، حوصله شر ندارم ، اگه پرسید بگو کارشناس کامپیوتر ، منم همینو میگم ، خندیدم و سر تکون دادم .
    [/b]سه شنبه
    صبح توی رختخواب به خودم میپیچیدم و فکر میکردم ، دلم بد جوری پیش پری مونده بود ، اندام هوس انگیزش هنوز جلوی چشمم بود ، بدن سفت و گوشتالو ، پاهای خوشتراش و کس کوچولوی دخترونه با اون موهای بلند مشکی و چشم و ابروی مشرقی ..، هیچی بدتر از این نیست که همه کار با یه زن خوشگل بکنی و بعد نتونی پیشش بخوابی ..، باور کنید وقتی اندام پری رو توی ذهنم مجسم میکردم دوباره زیر دلم درد میگرفت ، کیر راستمو مالیدم ، یاد اون روزها که میفتم با خودم میگم سیرمونی نداشتم ، یعنی اگه از صبح تا شب با دو نفر مختلف سکس میکردم باز هم شب با کیر راست میخوابیدم ، یهو یاد ناتاشای خوشگلم افتادم ، قرار بود امروز بهم خبر بده که مهمونی پنجشنه رو میریم یا نه ...، تو افکار خودم غوطه ور بودم که مامانم در زد و بعد لای در رو باز کرد و داخل اتاق سرک کشید ، وقتی دید چشمام بازه درو کامل باز کرد و اومد تو ، موهاشو مرتب شونه کرده بود و پشت سرش ریخته بود لباسش یه بافت نازک سبز لجنی بود که قبلا هم تو تنش دیده بودم ، یقه اش گرد بود و یه گردنبند کوتاه الماس نشان رو گردنش انداخته بود ، جوراب نپوشیده بود و پاهاش لخت بودن ، یه دمپایی مشکی هم سر پاش انداخته بود ، گفت بیداری ؟ پاشو صبحانه بخور الان کامبیز هم پیداش میشه ..، بعد ادامه داد دیشب با پروانه حرف زدم ، میگفت یه معلم خوب ریاضی براتون نشون کرده ، سر تکون دادم که یعنی میدونم ، گفت امروز به زنداییت زنگ میزنم که تا یکی دو هفته دیگه اگه میخواد رویا رو بفرسته ، اگرنه که خودتون کلاستون رو شروع کنید ، زیاد وقت ندارید ، دوباره سر تکون دادم و یادم افتاد که خیلی وقته به زنداییم هم زنگ نزدم ، گفتم باشه مامان ، گفت یه چیز دیگه ، دوباره گوش تیز کردم که ببینم دیگه چه خوابی واسم دیده ، گفت دیروز شنیدم بابات گفت میخوای بری خونه عاطفه کامپیوتر یاد بگیری ..، کی قراره یادت بده ؟ مطمئن بودم از بابام هم پرسیده و الان میخواد حرفمون دو تا بشه و مچمونو بگیره ، گفتم نمیدونم ، گفت کارشناس کامپیوتر ، اینکه کیه و از کجا اومده خبر ندارم ..، تو دلم خندیدم که نتونست بهم یه دستی بزنه ، یه فکری کرد و سر تکون داد و گفت خوب زودتر پاشو بیا بعد هم درو بست و رفت ! ، بعد صبحانه کامبیز هم اومد و سخت مشغول درس خوندن و صحبت شدیم ، بهم گفت که میخواد بعد از ظهر یه قراری با ساناز منشی مصباح بزاره ، گفت چه ساعتی قراره بریم پیش فریبا خانم ؟ گفتم والا قراره بابام خبر بده ، هنوز معلوم نیست ، یه فکری کرد و سر تکون داد ..، حدودای ظهر بود که بابام زنگ زد خونه ، وقتی مامان بهم گفت بابات پشت خطه به کامبیز گفتم من میرم بیرون حرف میزنم که مامانمو ببینم ، وگرنه میترسم بره گوشی رو برداره گندش در بیاد ، کامبیز خندید و من از اتاق بیرون رفتم ، مامانم اخماشو کرد توی هم و گفت مگه اتاقت گوشی نداشت ؟ گفتم بعدش میخوام برم دستشویی یهو اومدم بیرون ، گوشی رو برداشتم ، اخمای مامان هنوز توی هم بود ، مطمئنم توی پرش خورده بود که نتونسته بره گوشی رو برداره ، سلام کردم ، بابام انگار که عجله باشه تند تند حرف میزد ، گفت عاطفه ساعت پنج منتظرته ، من و عمو فرهاد هم شب خیلی دیر میایم ، اینجا کار زیاد داریم ، شاید هم شب نیایم ، بعد هم هول هولکی خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد ، گوشی رو گذاشتم و به مامانم گفتم که ساعت 5 باید خونه عاطفه باشم ، شونه هاش رو بالا انداخت و در حالی که میگفت حواست باشه که از درسهات عقب نمونی توی راهرو ناپدید شد ، یکم فک کردم و بعد رفتم توی اتاق ، به کامبیز گفتم قرار برای کلاس کامپیوتر شد ساعت 5 تو اگه میخوای با ساناز قرار بزاری یه جوری قرار بزار که تا پنج خودتو برسونی خونه عمو فرهاد توی ولنجک یا ساعت چهار بیا اینجا که با هم بریم ، کامبیز یه فکری کرد و گفت فک کنم همون باهات ولنجک قرار بزارم بهتره ..، شونه هام رو بالا انداختم ..، کامبیز به دفتر مصباح زنگ زد و بعد با دختره قرار گذاشت ، حدودای ساعت سه بود که آدرس خونه عمو فرهاد اینارو گرفت و از خونه ما بیرون رفت ..، خونه خیلی ساکت بود ..، از اتاقم بیرون رفتم و یه چرخی توی خونه زدم ، دوقلوها توی اتاق خودشون خواب بودن ، از لیلا و نازنین خبری نبود ، همینطور از مامانم ..، رفتم سمت اتاق مامان اینها و آروم در زدم ، جوابی نیومد ، آروم لای در اتاقو باز کردم ، تو اتاق نبود ، داشتم برمیگشتم که دیدم چراغ حمام روشنه و لای درش بازه و یه باریکه نور از لای در حمام داخل اتاق پخش شده ، وارد اتاق شدم و با تردید از لای در حمام نگاهی به داخل انداختم ، مامانم با یه بلوز نازک بدون دامن با پاهای لخت روی لبه توالت فرنگی نشسته بود و سرش میون دستاش بود ، در زدم و وارد حمام شدم ، سرشو بلند کرد ، همه صورتش پر از اشک بود ، با دست اشاره کرد که برو بیرون ، بدون اینکه توجهی بکنم رفتم سمتش و بغلش کردم و بوسیدمش ، در حالی که صداش میلرزید گفت برو بیرون حمید جون اینطوری خوب نیست ، گفتم اشکالی هم نداره ، با لباس و بی لباس کم ندیدمت که ..، دوباره صورتشو بوسیدم و گفتم دوباره چی شده ، گفت دوباره هیچی نشده عزیزم ، مگه مشکل قبلی حل شده که دنبال مشکل جدید میگردی ؟ گفتم قرار شد دیگه سخت نگیری که ..، گفت گفتنش راحته اما دارم از تو داغون میشم ..، قطره های اشک روی پاهای لخت و بدون موش میریختن و نور کم حمام حالمو خراب کرده بود ، کلی التماسش کردم تا بالاخره راضی شد صورتشو بشوره و از حموم بیاد بیرون ، کلی باهاش حرف زدم و بهش گفتم که خودشو آزار نده ..، دراز کشید روی تختش و چشماشو بست ..، گفتم میرم بیرون یه دوری میزنم ناهار هم بیرون میخورم بعدش میرم خونه عمو فرهاد دیگه معلوم نیست کی بیام ، سرتکون داد ، گفتم جون من اینقد خودتو اذیت نکن ، گفت نگران نباش عزیزم ، خوبم ، از اتاق بیرون اومدم ، تصمیم داشتم برم دنبال ناتاشا خیلی وقت بود ندیده بودمش ، میدونستم ساعت دو شیفتش عوض میشه ، رفتم تو اتاق خودمو یواشکی گوشی رو برداشتم و زنگ زدم ..، ناتاشا که اومد پشت خط سلام کردم و ذوق کرد ، گفتم ناهار بیمارستانو نخور با هم بریم بیرون ، خندید و گفت من کی غذای بیمارستان خوردم که اینبار بخورم ، بهش گفتم که ساعت دو دم بیمارستان میام دنبالش و تلفنو قطع کردم ، با دقت لباس انتخاب میکردم ، آخه بعد از ناتاشای خوشگل تازه میخواستم برم سراغ فریبای دلربا !! ، یه جوراب نو برداشتم و با شلوار لی نسبتا نو و یه بلوز آستین بلند آبی مارک لاکوست فرانسه که تازه به بازار اومده بود و به اسم سوسماری معروف بود ست کردم ، ساعت خوشگلم رو هم بستم و دستی به سرو گوش خودم کشیدم ، عطر زدم و کیف و پول و سویچ ماشینو برداشتم و از خونه بیرون اومدم ، ماشینم خاکی و کثیف بود ، خیلی وقت بود بهش دستی نکشیده بودم ، به ساعت نگاه کردم حدود یک بود ، یکساعت وقت داشتم ، سریع رفتم سمت کارواش ، پنجاه تومن هزینه کارواش میشد ، هفتاد تومن دادم و تاکید کردم که سریع و تمیز بشوره چون کار دارم و باید زود برم ، اونم کم نذاشت و چنان ماشینو تو نیمساعت برق انداخت که با روزی که از کمپانی مرخص شده بود برابری میکرد ، وقتی دوباره پشت ماشینم نشستم و از کارواش بیرون اومدم ساعت یه ربع به دو بود ..، دور میدون تجریش چرخیدم و یه جا نزدیک در بیمارستان زیر یه سایه پارک کردم و منتظر ناتاشای خوشگل موندم ..، نمیدونم انتظارم طولانی شده بود یا خیلی خسته بودم اما زمانی از خواب پریدم که ناتاشا با یه سکه به شیشه سمت من میکوبید ، وقتی دید بیدار شدم خندید و اومد سمت خودش درو باز کردم و با خنده سوار شد ، گفت یه ربعه دارم این پا و اون پا میکنم که خودت بیدار شی اما خوابت خیلی سنگین بود ، در ماشینم که قفل بود ، دیگه ناچار بیدارت کردم ، به ساعت نگاه کردم یه ربع از دو گذشته بود ، صورتمو بهش نزدیک کردم و بوسیدمش ، گفتم چرا معطل شدی همون اول بیدارم میکردی دیگه ..، گفت دلم نیومد خیلی ناز خوابیده بودی ..، راه افتادیم ، گفتم کدوم وری بریم یه ناهار بخوریم ؟ خیلی گشنمه ..! ، خندید و گفت من تو خونه قرمه سبزی دارم باید گرمش کنیم ، میخوای بریم خونه ما ..، دلم قرمه سبزی نمیخواست اما به هوای تنها شدن با ناتاشا خودمو خیلی مشتاق نشون دادم و گفتم آره آره ...، وقتی راه افتادیم مقنعه اش رو در آورد و سریع روسریشو به سرش کشید ، عطرش توی ماشین پیچیده بود و دلمو میبرد ، جلوی پله های خونه مامان بزرگش پارک کردم و پیاده شدیم ..، نمیدونم چرا هر وقت میرسیدم اونجا مزه لبهای گوشتالوش با مزه کتک قاطی میشد و تنم درد میگرفت ! ، در ماشینو بستم و دنبال سرش رفتم بالا ، کلید انداخت و با هم رفتیم تو ..، دم در وایسادم و گفتم من هنوز ماچت نکردم ، گفت عرق دارم اخه ، بیا دست و صورتمو بشورم بعد ، گفتم نه دیگه ، تا ماچ نکنم یه قدم دیگه هم نمیام ! ، خندید و صورتشو به صورتم نزدیک کرد صورتشو چرخوندم و لبهام رو به لبهاش چفت کردم و بغلش کردم ، مخالفتی نکرد و گذاشت یه دل سیر لبهاش رو بمکم ، کیرم به سرعت قد کشید و میخواست خودشو جر بده ..، اما حس کردم یه جریان قوی شبیه جریان الکتریکی از بدن من به سمت بدن ناتاشا در حرکته ، وقتی بالاخره رضایت دادم که لبهای ناتاشا رو ول کنم بدن خودم کاملا شل شده بود و حس بیحالی شدید داشتم ، ناتاشا با لبخند نگاهم کرد ، گفت چته ؟ گفتم هیچی یهو بیحال شدم ، خندید ..، گفت میری توی پذیرایی تا لباس عوض کنم و بیام با هم ناهار بخوریم ؟ گفتم نه دیگه اگه اجازه میدی باهات بیام بالا ، خندید و اشاره کرد که بیا ..، توی اتاقش که رسیدیم با بی قیدی مانتوش رو در آورد و پرت کرد روی تخت ، یه بلوز آستین کوتاه قرمز تنش بود ، رفتم روی تخت و گوشه اش نشستم ، روی شلوارش یه دامن پاش کرد و بعد یه طوری که من زیاد تن لختشو نبینم شلوارشو از زیر دامن بیرون کشید و پرت کرد کنار من روی مانتوش ، کیرم غش و ضعف میرفت ، بعد هم جورابهای کوتاه و کلفتش رو یکی یکی از پاش در آورد و لوله کرد و انداخت توی کمد ، یه چوب کار از توی کمد برداشت و اومد کنار دستم وایساد و شلوارو مانتوش رو روی چوب لباس مرتب کرد و توی کمد آویزون کرد ، گفت پاشو بریم پایین ناهار بخوریم ، نزدیکش شدم و دوباره گونه اش رو بوسیدم ، اونم منو بوسید ، توی آشپزخونه پشت میز ناهار خوری چوبی کوچیک نشستم و منتظر شدم که ناتاشای خوشگل غذا رو گرم کنه ، با شیطنت نگاهم کرد و گفت دم در چت شد ، گفتم نمیدونم فشارم افتاد ، یهو احساس بیحالی کردم ، خندید ..، غذا رو آورد سر میز ، چه رنگ و بویی داشت ، خدارو شکر کردم که نرفته بودیم چلوکبابی وگرنه این غذای عالی از دستم میرفت ، با لذت شروع به غذا خوردن کردم ، ناتاشا یهو سر حرفو باز کرد و گفت یادته که بهت گفتم نامزدم تو یه تصادف فوت کرد ، قیافه اش موقع گفتن این حرف توی هم رفت و حس غمناکی گرفت ، گفتم آره ، گفت اونموقع من حالم خیلی بد شده بود و یه مدتی افسردگی گرفتم ، منتظر بودم که ببینم این بحث قراره به کجا برسه ، ناتاشا یه مکث کرد و ادامه داد ، اونوقت بابام یه دوست هندی داشت که تو سفارت کار میکرد ، مستر باشین ، منو فرستاد پیشش که کمکم کنه ریلکس بشم ..، هنوز هم نمیدونستم چرا ناتاشا این بحثو پیش کشیده ، گفتم خوب ..؟ ، گفت یه مدتی پیشش میرفتم ، خوب ..، اونطوری که مستر باشین میخواست نشد ..، اما یه چیزهایی یاد گرفتم ..، با تعجب گفتم چی یاد گرفتی ؟ با کمی تردید گفت ، خوب مثلا یاد گرفتم که وقتی توی فضا انرژی منفی هست ذهنمو ببندم که روی من تاثیر منفی نذاره ، یا وقتی که انرژی مثبت هست جذبش کنم ، مثلا وقتی داشتی منو میبوسیدی یه حس خیلی قوی از یه انرژی مثبت ازت بهم رسید منم به سرعت جذبش کردم ، دیگه فک نمیکردم باعث بشه تو بیحال بشی ، باید روش کار کنم ، دفعه اول بود که از راه تماس نزدیک از یکی اینطوری انرژی میگرفتم ، چاکراهات باز بود منم انرژیتو گرفتم ، گفتم بابا قبلا هم اینطوری شده بودم که یهو فشارم بیفته ، مخصوصا بعد از دوچرخه سواری ، حالا هم یه دفعه دیگه بود ..، ناتاشا لبخند زد ، گفتم اصلا میدونی بعد از ناهار بیا یه دفعه دیگه همونطوری از من انرژی جذب کن بلکه منم مزه لبهات رو دوباره چشیدم و به یه نوایی رسیدم ، بعد هم با خنده اضافه کردم اصلا من کل چاکراهام رو باز میکنم تو کلا بیا برو تو ...!! ، ناتاشا قاه قاه خندید و بعد گفت وقتی چیزی رو نمیدونی مسخره نکن ، گفتم نه والله جدی گفتم بیا دوباره بعد ناهار امتحان کنیم ، ناتاشا دست قشنگشو به سمتم دراز کرد و گفت دستتو بده ، خندیدم و قاشق رو روی بشقاب گذاشتم و دستشو توی دستم گرفتم ، دست نرمش یه کمی عرق داشت ، یهو حس کردم یه جریان ملایم الکتریکی از سمت دست من به دست ناتاشا حرکت میکنه ، یکم ترسیدم و ناتاشا دستمو ول کرد ، با تعجب پرسیدم این دیگه چی بود ؟ گفت گفتم که ..، جریانش مفصله بعد واست تعریف میکنم ...، اون حسهایی که موقع ورود به اون خونه از تنها بودن با ناتاشا و سکس و این چیزها داشتم جاش رو با یه حس عجیب سردرگمی عوض کرده بود ، واسه اینکه بحث رو عوض کنم گفتم راستی بالاخره مهمونی میریم یا نه ؟ گفت اگه دلت بخواد میریم ، چون فک نکنم دیگه این هفته پریود بشم ، گفتم آخ جون ..، مهمونی ..!! ، حالا بگو ببینم این مهمونی مال کی هست ؟ چی باید بپوشیم ؟ خندید و گفت مهمونی مال سوگله دختر دوست بابام ، نوزده سالشه ، دو سه سالی میشه که مهمونی تولد میگیره ، لباس هم هر چی دوست داری بپوش ..، گفتم تو چی میپوشی ؟ گفت منتظر بودم تو بیای کمکم کنی با هم یه چیزی پیدا کنیم واسه من ..! ، خندیدم و گفتم با کمال میل ..، ناتاشا ظرفهای ناهار رو جمع کرد و با هم رفتیم طبقه بالا ، وقتی از کنار در اتاق خودش گذشت تعجب کردم ، کنار دومین در توی راهرو وایساد و در رو باز کرد و چراغ رو روشن کرد و به من اشاره کرد که بیا ..، چراغ صد وات از توی لوستر بدنه چوبی قدیمی با حباب زرد رنگ بزور اتاق رو روشن میکرد ، بوی نفتالین اولین بویی بود که به مشامم رسید ، یه تخت چوبی بزرگ با کنده کاریهای چینی از نقش سر و بدن اژدها توی اتاق بود و یه ملحفه سفید بزرگ روش پهن کرده بودن که بنظرم رسید واسه اینه که گرد و خاک روی تخت نشینه ، یه کمد چند در چوبی بزرگ توی اتاق بود که ناتاشا مستقیم سمتش رفت و در وسطش رو باز کرد ، بوی نفتالین شدید توی اتاق پیچید و چشمم به یه عالمه لباس زنونه افتاد که مرتب و منظم توی کمد آویزون بودن ..، زیر لب سوت کشیدم و گفتم کار از اونی که فک میکردم خیلی سخت تره ..، ناتاشا جون اتوبانش چند بانده باشه ؟ زد زیر خنده و گفت واسه پشیمونی دیگه دیره ، بیا کمک کن یه چیزی پیدا کنم بپوشم که هم مناسب فصل باشه و هم مناسب سنم ! ، گفتم راستی گفتی مناسب فصل ، مهمونیش تو فضای بازه یا بسته ؟ ناتاشا در حالی که لباسها رو توی کمد ورق میزد گفت فک کنم بیشتر فضای باز ..، یه باغچه نسبتا بزرگ و یه استخر قشنگ تو حیاط ویلاشون دارن که معمولا مهمونی رو همونجا میگیره ...، البته ساختمون ویلا هم هست ، اما مهمونها معمولا همون تو باغ هستن ، بعد خودش گفت پس با این ترتیب این لباس لختی ها همه خط میخورن ..، هوا دیگه شبها سرد میشه و نمیتونم اینارو بپوشم ..، اونم مهر شهر کرج ، سر تکون دادم و تایید کردم ، کنار کمد لباسها به ناتاشا پیوستم و یکی یکی با هم لباسهاش رو نگاه میکردیم ، هر کدوم از اون لباسها به اندازه یکی دو ماه حقوق پرستاریش قیمت داشتن ، همونطوری که لباسها رو تماشا میکردیم یه لباس بلند آبی آسمونی با آستین پفی و سر آستین و یقه تور به چشمم خورد ، میدونم الان خیلی خزه ..، اما اونوقتها هنوز به چشم میومد ، گفتم این خیلی قشنگه ، گفت نه اینو تو مهمونی عروسی پسر یکی از دوستای خانوادگیمون پوشیده بودم سوگل هم اونجا بود اینو تو تنم دیده ..، با کف دست به پیشونیم زدم و گفتم آه ...، چه فاجعه ای ..! ، خندید و گفت مسخره خوب اینهمه لباس یکی دیگه رو انتخاب کن ، باز مشغول تماشا شدیم هر کدومو اون میپسندید من ایراد میگرفتم و هرکدوم رو من میپسندیدم اون یه ایرادی ازش در میاورد ، تقریبا خسته شده بودم که یهو یه لباس مخمل سرخ خیلی تیره به چشمم خورد ، دامنش کوتاه بود و روش پر از گلدوزیهای قشنگ بود ، آستینهای پفدار قشنگ و کوتاه ، عین لباسهای زنهای اشرافی دربار لویی پونزدهم ! ، گفتم این ..! ، ظاهرا ناتاشا هم بدش نیومده بود ، گفت خیلی دامنش کوتاهه سردم میشه ، گفتم یه جوراب شلواری سفید یا خاکستری همرنگ این گلدوزیهای روی لباس بپوش حله ..، ناتاشا با نگاه ایراد گیرش دوباره گفت با این کفش چی بپوشم ؟ گفتم خوب کی با این لباس کفش میپوشه ، اینو با جوراب و بوت باید ست کنی ..، دوباره یه نگاه بهش انداخت و گفت اتفاقا یه بوت دست دوز دارم بابام از آمریکا آورده ، تا حالا پیش نیومده بود پا بزنم فک کنم خوب بشه ..، لباس رو از توی کمد برداشت و با هم رفتیم توی اتاق خودش ، لباس رو گذاشت روی تخت و رفت سراغ کشو ، کشو رو که بیرون کشید یه عالمه شورت و سوتین نامرتب توی کشو بهم سلام کردن ، خندیدم ، اونم خندید و گفت حال و حوصله مرتب کردن اینارو ندارم ..، بعد از توی کشوی شورت و سوتین هاش یه جعبه بیرون کشید که توش پر از جوراب بود ، یه جوراب شلواری خاکستری در آورد اما از پوست پیاز نازکتر بود ..، گفتم خوب کلا نپوش سنگین تری که ..! ، خندید و گفت جوراب کلفت ندارم با این امتحان میکنیم اگه خوب شد میرم یه جوراب کلفت فردا میخرم ..، سر تکون دادم جورابو برداشت و با لباس از در اتاق بیرون رفت ، با خنده گفتم خوب همینجا عوض میکردی دیگه ...، خندید و گفت ترسیدم غش کنی ، از صبح دارم مریض جابجا میکنم دیگه بعد از ظهری حوصله مریضداری ندارم ..، گفتم نه جون حمید همینجا بمون من تضمین میدم ..، خندید و گفت چاییدی ! ، بعد هم در اتاقو بست و رفت ..، وقتی پیش ناتاشا بودم همش با حمید کوچیکه درگیر بودیم ..، من بهش میگفتم فعلا بیخیال خودت و منو اذیت نکن ..، اونم میگفت تو کاری به این کارها نداشته باش تا میتونی ببین و بو بکش و بمال !! ، این بود که تماشا میکردم و حمید کوچیکه قد میکشید ، بعد ناتاشا تو پرم میزد و حمید کوچیکه دوباره کوچولو میشد ..، این داستان تکراری من و حمید کوچیکه بود ..، خلاصه چند دقیقه تو اتاق ناتاشا تنها بودم ، در کمدی رو که توش واسه خودش میز توالت درست کرده بود باز کردم و به عکسهایی که توی در کمدش چسبونده بود نگاه کردم ، یه عکس سه تایی از خودش و بابا و مامانش ..، که به نظرم اومد خودش خیلی شبیه مامانش هست ، البته بنظرم خودش خیلی از مامانش قشنگ تر بود ..، یه عکس از یه پسربچه کنار رودخونه ، که حدس زدم احتمالا باید داداشش باشه ..، یه عکس از مامان بزرگش با لباس محلی شمالی و کنار یه ساختمون بزرگ با سقف شیروونی ..، چند دقیقه ای با عکسها مشغول بودم تا بالاخره ناتاشا در رو باز کرد و اومد تو ، لباس تو تنش خیلی جلوه داشت ..، مخمل قرمز با پوست سفید و نازکش همخوانی عجیبی داشت ..، جورابهای نازک و دامن کوتاه ..، و یه بوت خیلی شیک جیر آجری رنگ با نقش و نگارهای خیلی قشنگ ..، بی اختیار گفتم واو ..! ، لبخند زد ..، بهش نزدیک شدم و گفتم با اجازه ..، بعد هم بی اجازه لبهام رو به لبهاش چسبوندم و یه ماچ آبدار کردم ، خندید و گفت خوب شده ؟ گفتم عالی شده ، فقط یه گردنبند خوشگل کم داری ، بعد اضافه کردم چون یقه اش گرده یا باید اینقد زنجیر گردنبند کوتاه باشه که فقط دور گردنتو بگیره یا باید اینقد بلند و کلفت باشه که بندازیش روی لباست ، سر تکون داد و گفت همون یه چیز ظریف میخوام با زنجیر کوتاه ، اون چیزهای کلفتی که بیفته روی لباس مال پیرزنهاست ..، خندیدم ..، بعد یهو گفتم خوش بحال آویر ..، سریع اخماشو تو هم کرد و برگشت سمتم و گفت اسم اون کثافتو چرا دوباره آوردی ؟ گفتم همون کثافت که میگی حداقل زیر این دامن سکسی رو دیده بود ..، من که ندیدم ..، واسه همین گفتم خوش بحالش ..، هنوز اخماش توی هم بود ، گفت با دلیل و بی دلیل دیگه اسم اون مردیکه رو پیش من نیار هنوزم اسمش میاد رعشه میگیرم ..، گفتم باشه بابا چرا دعوا میکنی ، اینبار نوبت من بود که اخم کنم ، یه شوخی کرده بودم و ریده بود بهم ..، واسه اینکه جو رو عوض کنه یه ثانیه دامنشو داد بالا و پاهای سکسیش و رنگ یه شورت قرمز رو توی جوراب نازک دیدم ..، هنوز چشمام کامل فکوس نکرده بود که دوباره دامنو انداخت پایین و گفت بسه دیگه خیلی دیدی ..!! ، خندیدم و گفتم نامردی نکن دیگه حداقل یه ندایی میدادی آمادگی داشته باشم که تماشا کنم ..! ، خندید و گفت اون مردیکه هم همینقد دیده بود ..، با خنده گفتم خالی نبند دیگه ..، گفت هان ؟ فک کردی با هر کی دوست میشم سریع میکشم پایین میگم بفرمایید تو دم در بده ؟ خندیدم ..، گفت جدی میگم ، اونم شاید همینقد دیده که تو الان دیدی یا شاید یکم بیشتر اما از اون جلوتر نرفته بود ..، خندیدم ..، شونه هاش رو بالا انداخت و گفت میخوای باور کن میخوای باور نکن ..، گفتم نه بابا دارم میخندم به اون بدبخت ، چه میکشیده از دست تو ، هی میومده لب چشمه و تشنه برمیگشته ..، بدبخت از همه جا مونده و از همه کس رونده شد ..، ناتاشا خندید و گفت آره ..، دقیقا ..، گفتم حالا یه بار دیگه بزار نیگا کنم دیگه ..، خندید و گفت فایده اش چیه ؟ گفتم یکم بیشتر حسرت میخورم ..، با خنده گفت نه دیگه چون دوست دارم دلم نمیخواد حسرت بخوری واسه همین هم تعطیله ..، خلاصه هر کاری کردم دیگه اون دامنو بالا نداد که نداد ..، نیمساعت دیگه هم پیش ناتاشا نشستم و درباره مهمونی و مهمونها حرف زدیم ..، ساعت سه و نیم ازش خداحافظی کردم و گازش رو گرفتم سمت خونه عمو فرهاد .
    یه ربعی منتظر کامبیز وایساده بودم که پیداش شد ، لبهاش میخندید ..، وقتی پیاده شد گفتم مردیکه نیمساعت منو اینجا کاشتی ، خندید و عذر خواهی کرد ، بعد با خنده منو کشوند سمت ماشین و از کف ماشینش چند تا دستمال کاغذی در آورد و به سمت بینیم گرفت ، بوی تند منی دماغمو آزرد ، سرمو کشیدم و داد زدم ای کثافت ..، این دیگه چیه ؟ در حالی که ریسه میرفت گفت بابا این دختره ساناز دیوونه است ، یه سگ حشریه دومی نداره ، باهاش یه دور تو میدون فوزیه زدم برگشته میگه من خیلی تو سکس آتیشم تنده ..، خلاصه هنوز ده کلمه باهاش حرف نزده بودم گفت درش بیار ببینم اندازه اش چقده !! ، هر چی میگم تو یه فرصت مناسب ، بزار یه مکان خلوت پیدا کنیم ..، یهو دست انداخت و زیپمو باز کرد و کشیدش بیرون ، یکم قربون صدقه اش رفت و بعد خم شد و در حالی که من تو اون محله های شلوغ رانندگی میکردم اون کیرمو میمکید ، هر چی بهش گفتم پاشو بریم حداقل یه جای خلوت تو کتش نمیرفت ، یه جا پشت چراغ قرمز یهو یکی از تو پنجره اتوبوس داد زد بد نگذره ...، یهو نگاه کردم و دیدم یه اتوبوس دارن ساک زدن سانازو تماشا میکنن ، من از خجالت آب شدم اما ساناز عین خیالش نبود ، گازشو گرفتم و چراغ قرمزو رد کردم ، مسافرای اتوبوس ریسه رفتن اینقد که خندیدن ، خلاصه یه پارک در دست احداث طرفهای میدون خراسون وایسادم تا بالاخره اینقد ساک زد که آبم اومد ، کرمش که خوابید رسوندمش دوباره میدون امام حسین و گازشو گرفتم اومدم سمتت ، ببخشید دیر شد ، بعد هم دستمالها رو با خنده انداخت توی جوی آب ..، خندیدم و گفتم خوش بحالت حداقل تو ارضا شدی ..، گفت یعنی دوباره شق درد ؟ لبخند زدم و گفتم بیا بریم ببینیم با این حالی که من دارم چیزی از کامپیوتر حالیم میشه یا نه ....
    کامبیز با تعریفهایی که از من شنیده بود منتظر بود که با یه زن بی ادب و بی مبالات روبرو بشه ، اما وقتی زن عمو در رو باز کرد کامبیز یه زن فوق العاده شیک پوش و خوش لباس و مرتب رو دید که به گرمی و با ادب ازمون پذیرایی کرد ..، عاطفه یه لباس آستین کوتاه گل گلی صورتی ملیح تنش کرده بود با یه دامن کوتاه چیندار سفید و پاهاش لخت بودن و یه دمپایی پاشنه دار سفید پاش کرده بود کف کرده بود ، با تعجب گفت حمید مرگ من اون داستانها رو از خودت در نیاوردی ؟ تو واقعا با این سکس کردی ؟ گفتم آره والا ، گفت اون فحشهایی که میگفتی رو واقعا میداد ؟ گفتم اینجوریشو نبین موقع سکس یه چیز دیگه میشه ..، کامبیز شونه هاش رو بالا انداخت ، عاطفه که رفته بود توی آشپزخونه که برامون چایی بیاره از همونجا گفت حمید جون یکم باید صبر کنید ، فریبا چند دقیقه پیش رفت دوش بگیره ، از حموم بیاد و یه چیزی تنش کنه بعد زنگ میزنه میفرستمتون پیشش ، گفتم عیب نداره زن عمو عوضش اینجا پیش شماییم ، عاطفه با چایی اومد و سینی رو جلوی کامبیز گرفت و رو به من گفت نگفته بودی دوستت اینقد خوشتیپ و خوشگله ..، اینهمه سال کجا قایمش کرده بودی ؟ من هفت هشت سال پیش کامبیز رو دیدم اونوقت هنوز بنظرم بچه بودین ..، حالا ماشالله خیلی بزرگ شده ..، کامبیز با لبخند حرفهای عاطفه رو دنبال میکرد و بعد گفت ، آره فکر کنم هشت سال پیش بود ، واسه تولد حمید اومده بودین ، چیزی که از شما تو ذهنم مونده این بود که خیلی خوش لباس و شیک بودین ، بعد هم بلافاصله گفت ماشالله تغییر هم که نکردین ، از اون چیزی که تو ذهن من مونده هم خوش لباس تر هستین و هم قشنگتر ..! ، عاطفه که نیشش از این تعریف و چاپلوسی کامبیز تا بناگوش باز شده بود گفت ، به به هم بزرگ و خوشگل شدی و هم خوش سر و زبون ، ماشالله ، خوش بحال مامانت که همچین پسری داره ، بعد هم یهو گفت راستی مامانت چطوره ؟ پروانه خانم دیگه ..، درست میگم ؟ کامبیز گفت بله ، خوبه خدا رو شکر ..، عاطفه گفت با چاییت از این شیرینی های یزدی بخور عزیزم ، تازه هستن ، کارمندمون تازه از یزد آورده ، من برم براتون میوه بیارم ، بعد از جاش بلند شد که بره تو آشپزخونه ، من و کامبیز تقریبا با هم گفتیم نه زن عمو زحمت نکشین ، تازه خوردیم ، عاطفه گفت حالا من میارم اگه میلتون کشید بخورید ، بعد هم پاشد و دوباره رفت تو آشپزخونه ، یه نگاه کردم و دیدم زاویه کامبیز طوری هست که اگه سرک بکشه میتونه توی آشپزخونه رو ببینه ، یه چشمک بهش زدم و دنبال عاطفه راه افتادم و رفتم توی آشپزخونه ، عاطفه من رو نگاه کرد و لبخند زد و بعد نگاه کرد دید کامبیز اصلا حواسش به ما نیست ، لبش رو به لبم چسبوند ، لبم رو تو لبهای عاطفه چفت کردم و دست کردم دامنشو دادم بالا ، عاطفه دوباره چشم انداخت و دید کامبیز حواسش نیست ، اجازه داد در حالی که ازش لب میگیرم دستمو توی کونش بچرخونم ، عاطفه رو چرخوندم طوری که پشتش به در بود و دامنش از پشت بالا رفته بود و دستم توی شورتش بود ، یه لحظه کامبیز رو نگاه کردم و چشمم توی چشمش گره خورد و بهم لبخند زد و چشمک زد ، عاطفه آروم سرشو توی گوشم کرد و گفت چته مادر قحبه ؟ حشرت زده بالا ؟ گفتم زن عمو دلم کس تنگتو میخواد ...، گفت وسط درسهات با فریبا یه سر بیا اینور سرتو بکن لای پام اینقد بخور تا سیر بشی پدر سگ !! ، خندیدم و ازش جدا شدم و برگشتم پیش کامبیز ، کامبیز کیر راستشو بهم نشون داد و لبخند زد ..، گفتم باورت شد ؟ گفت آره کثافت تنها خور ! ، عاطفه با یه ظرف میوه برگشت و ظرف رو روی میز گذاشت و با لبخند به کامبیز گفت بیا عزیزم یه سیب بخور ، مال باغ خودمونه ، خواستی بری یادم بنداز برای مامانت هم بدم ببری ، مال دماونده ، نه سم زدیم نه کود شیمیایی ، سالم سالمه ..، کامبیز تشکر کرد و یه سیب قرمز برداشت ...
    فریبا یه لباس کوتاه بافت نازک شیری رنگ تنش کرده بود که دامنش تا روی کونشو میپوشوند و یه جوراب شلواری کلفت سفید پاش کرده بود ، و مثل همیشه دمپایی پاش نکرده بود ، کامبیز یه ویشگون ازم گرفت و اینطوری بهم فهموند که فریبا بنظر اونهم خیلی خوشگل و سکسیه ..، کلاس درس شروع شد و فریبا خیلی جدی شروع به آموزش زبان بیسیک به ما کرد ..، یادمه اونوقتها برنامه ها قفل نداشتن ، یعنی یه برنامه کامپیوتری رو هر کسی میتونست که دستکاری کنه ..، مثلا آخر همون جلسه من با یه دستکاری توی برنامه فروزان کاری کردم که بجای هانس اند فرانتس که نویسنده های برنامه بودن وقتی برنامه رو اجرا میکردی توش مینوشت حمید اند کامبیز ..!! ، فریبا از اینکه اینقد زود یاد میگرفتیم ذوق میکرد و بیشتر بهمون آموزش میداد ..، کامبیز هیچ فراموش نمیکرد که وسط درسها هی از فریبا تعریف کنه و اونم با لبخند از کامبیز تشکر میکرد ..، با خودم گفتم به آخر جلسه امروز نرسیده این کامبیز جوراب شلواری فریبا رو میکشه پایین ..! ، حرص میخوردم که من با اینهمه زمان و شرایطی که داشتم حتی نتونستم نصف راهی رو که کامبیز یه ساعته رفته بود برم ! ، لامصب رگ خواب خانمها تو دستش بود ..، موقع آموزش یه لحظه دیدم که کامبیز مثلا بدون اینکه حواسش باشه دستش روی پای فریباست و فریبا هم انگار اصلا متوجه نیست و خودشو به اون راه زده ، از حسودی داشتم میترکیدم ..! ، بعد فریبا داشت چیزهایی رو که دفعه قبل واسه من توضیح داده بود واسه کامبیز تعریف میکرد و من حوصله ام سر رفته بود ، یهو گفتم تا شما درسهای جلسه پیش رو واسه کامبیز تعریف میکنی من یه سر برم پیش زن عمو و برگردم ..، فریبا با سر تایید کرد و گفت ..، عیب نداره بیست دقیقه دیگه میخوام دیفراگمنت و سکتور و فرمت براتون تعریف کنم خیلی مهمه بیا ..! ، سر تکون دادم و با خودم گفتم گاییدن زن عمو فوقش یه ربع طول میکشه ..، بعدش میام ! ، در حال رفتن نگاه کردم و دیدم که فریبا خم شده روی کامبیز و داره روی کیبورد یه چیزی تایپ میکنه و موهاش روی سر و شونه های کامبیز ریخته ..، کم مونده بود از حرص موهای خودمو بکنم ! ، در خونه عاطفه رو زدم و وقتی در رو باز کرد پریدم و بغلش کردم و بوسیدمش ، بجای فحش گفت قربونت برم عزیزم ، خیلی خوب کردی اومدی دلم میخواد کنارت بخوابم ..بعد هم منو بوسید ، فهمیدم فعلا هنوز تو فاز سکس نیست و واقعا دلش واسم تنگ شده بود وگرنه فحش میداد !! ، بغلش کردم و بردمش توی اتاق از صبح که کنار مامان توی حموم تحریک شده بودم و بعدش که ناتاشا کیرمو بیست بار راست کرده بود حسابی حالم بد بود و میدونستم اگه از فرصتی که دارم استفاده نکنم احتمالا شب مجبورم بشینم جق بزنم ! ، دستمو کردم زیر دامنش و گفتم جای عمو فرهاد خالی !! ، گفت پدر سگ تو هم مثل اینکه خوشت اومده که جلو فرهاد زنشو بگایی و کیرتو بکنه تو کس زنش ..، هان ؟ گفتم همه جورشو دوست دارم زن عمو مگه نگفتی برم لای پات اینقد بخورم تا سیر بشم ، سرمو به سمت کسش هل داد و گفت آره پدر سگ برو ..، برو که دلم کس دادن میخواد ..، دلم مرد میخواد ..، زود باش پدر سگ بخورش ، بلیسش ..، شورت زرد گیپور رو از پاش در آوردمو سرمو بین پاهاش جا کردم ، زبونمو توی کسش میچرخوندم و اون داد میزد و به زمین و زمان فحش میداد ..، یهو وسط کارم گفت اوف اوف شاش دارم ..، بدو بریم تو حموم شاش بازی ..! ، گفتم جون زن عمو لباس نیاوردم ..، وسط سکس زد زیر خنده و گفت باشه پاشو با هم بریم حداقل وقتی میشاشم با کسم بازی کن بعد هم منو کشوند توی دستشویی ، نشست روی توالت فرنگی و پاهاشو از هم باز کرد و اشاره کرد که بیا با کسم بازی کن ..، از این کثافت کاریها خوشم میومد ..، با کیر راست بهش نزدیک شدم ، کیر راستمو از توی شورت بیرون کشید و در حالی که من با کسش بازی میکردم شروع کرد با لبهای قرمز و رژزده اش با نوک کیرم بازی کرد و نوکشو مکید ، در حالی که با کسش بازی میکردم شروع به شاشیدن کرد ، دستم خیس و داغ شد و بوی شاش توی دستشویی پیچید انگار داشت ارضا میشد ، وقتی موقع شاشیدن با کسش ور میرفتم یه آههای بلندی میکشید که انگار کیرم تا دسته تو کسشه ..، وقتی شاشیدنش تموم شد شلنگ دستشویی رو برداشتم و دست خودمو کس اونو آب کشیدم و بعد با هم دوباره به تختخواب برگشتیم .....، بیست دقیقه تو رختخواب مثل برق و باد گذشت ..، از روی تن لخت عاطفه پاشدم و گفتم زن عمو من برم اونور بقیه درسمونو ادامه بدیم ..، عاطفه حتی حال نداشت از جاش تکون بخوره ، سرشو تکون داد و گفت قبل اینکه برید زنگ بزن باهات خداحافظی کنم ..، گفتم باشه زن عمو و از واحدشون بیرون اومدم و زنگ واحد روبرویی رو زدم .
    فریبا با لب خندون گفت ولکام بک ..، لحجه انگلیسی اش مثل لندنی ها بود ، مثل اونها به جای واتر میگفت ووتر ..، بهم گفت بیا بشین که بقیشو براتون درس بدم ...، خندیدم ، عاشق فارسی حرف زدنش بودم ..، انگار واقعا یه انگلیسیه که اومده ایران و زور میزنه فارسی حرف بزنه ، کامبیز هم با یه لبخند بهم خوشامد گفت ، بعد آروم تو گوشم گفت خسته نباشی رفیق ! ، منم بلافاصله جواب دادم تو هم همینطور ! ، خندید ، فریبا یه دایره کشید و گفت این مثلا دیسک هارد هست ..، که توش اطلاعات نگه میداریم ..، چون اطلاعات توی کامپیوتر صفر و یک هست ..، پس ما کلی جا لازم داریم که توش صفر و یک بزاریم پس ...، بعد دایره ای رو که کشیده بود مثل تار عنکبوت با دایره های هم مرکز و خطهای قطری قسمت بندی کرد و هی قسمتها رو به قسمتهای ریزتر ...، بعد یکی رو پر رنگ کرد و گفت بهش میگیم سکتور ..، توی هر سکتور چند تا صفر و یک هست ...، دوباره چشمم به زانوی سکسی فریبا افتاد که دامن کوتاه لباسش وقتی که نشسته بود کشیده شده بود و یکم بالاتر رفته بود ..، داشتم دنبال نشونه میگشتم که ببینم وقتی نبودم کامبیز تا کجا با فریبا پیش رفته ، دست کامبیز موقع درس آروم تا زانوی فریبا پایین رفت و وقتی دستش به زانوی فریبا رسید فریبا با لبخند ادامه داد ... وقتی تعداد سکتورها خیلی هست ..، کامپیوتر برای پیدا کردن اطلاعات وقت خیلی میخواد ..، بعد نگاهش به چشمای من افتاد که دارم دست کامبیز رو روی زانوش میبینم ، پاش رو آروم حرکت داد و از زیر دست کامبیز کنار کشید و بعد به درسش ادامه داد ..، اینجا دیفراگمنت بدرد میخوره...، یعنی چی ؟ سکتورهای مربوط به هم کنار هم ...، و سرعت زیاد میشه ...، تند و تند یادداشت برمیداشتیم ..، وسط درسها تو گوش کامبیز گفتم کردی ؟ گفت خفه بابا مگه جنده است ؟ خندیدم ..، آروم گفت ولی عجب بدنی داره ..، یعنی واسه آتیش زدن کونم هیچ جمله بهتری پیدا نمیکرد ، با همون سه کلمه بهم فهموند که فریبا رو دستمالی کرده ..، با اینکه پنج دقیقه قبل ارضا شده بودم با تماشای بدن خوشگل فریبا و فکر کردن به اینکه تا چند دقیقه پیش کامبیز مشغول دستمالی اون بدن زیبا بود کیرم به سرعت راست شد ..، با توجه به اینکه کامپیوتر یه مبحث کاملا جدید بود و همه کلمات به گوشهای ما نا آشنا بودن و نصف درسها رو مجبور بودیم به انگلیسی یاد بگیریم که البته اونوقتها هنوز انگلیسیمون هم اینقدی خوب نبود واسه همین هم درس کامپیوتر یه درس سنگین محسوب میشد ..، بعد از دو سه ساعت واقعا دیگه خسته شده بودیم ، فریبا هم فهمید که دیگه هنگ کردیم و بهتره که ادامه درسو واسه یه روز دیگه بزاره ، واسه همین هم یهو کتابشو بست و گفت به نظر هست که خسته اید ..، بقیه اش باشه روز دیگه ..، من و کامبیز خندیدیم و یه آهی از سر رضایت کشیدیم ..، البته واقعا دوست داشتیم که یاد بگیریم اما دیگه به دوگوله هامون خیلی فشار اومده بود ! ، دم و تشکیلاتمون رو جمع کردیم ، به فریبا گفتم میرم با زن عمو خداحافظی کنم ، یه لبخند دلربایی زد که انگار میخواد بگه میدونم تو اون بیست دقیقه با عاطفه چیکار میکردی ! ، بعد گفت منم میام که بشینم پیش عاطفه اینجا حوصله ام سر رفت ..، شما هم یکی دو ساعت میموندید اگه کار نداشتید ، میدونستم که کامبیز از خداشه یکی دو ساعت دیگه هم بمونه اما واسه کون سوزی کامبیز هم که شده گفتم باید زود برگردم مامانم منتظره ..! ، فریبا لبخند زد و گفت باشه پس ...، در زدم و عاطفه درو باز کرد ، بزور مارو کشید تو ، گفت بشینید یه چایی بخورید بعد برید ، از فریبا پرسید درسها خوب پیش میره ؟ فریبا گفت آره ..، خیلی زود یاد میگیرن ، فک کنم وقتی برگردم شفیلد دیگه مشکل نداشته باشید ..، عاطفه لبخند زد ، چایی رو خوردیم و بلند شدیم که راه بیفتیم ، عاطفه بدو بدو رفت و با یه پلاستیک بزرگ پر از سیبهای درشت و آبدار برگشت و داد به کامبیز ، گفت خیلی به مامانت سلام برسون ..، از در که بیرون اومدیم گفتم بنال ببینم چیکار کردی ؟ گفت هیچی بابا این فریبا عاشق اینه که ازش تعریف کنی ، وقتی میگی خوشگلی رن

  11. #111
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و دوم (دو روز ولگردی !)



    شب که بابام اومد رفتم پیشش و در مورد خونه ارواح باهاش صحبت کردم ، گفتم که مامور شهرداری پیشنهاد داده بدون اینکه بکوبیم روش تا سه طبقه دیگه بسازیم ، یه فکری کرد و گفت آره اینطوری خیلی خوب میشه ، هم تو هزینه ساخت صرفه جویی میشه هم اینکه اون ساختمون که شماها همتون گفتید خیلی خوش ساخته سالم میمونه ..، بعد گفت تو هفته دیگه یه روز با هم بریم منم یه نگاهی بهش بندازم ، راستی قفلهاش رو عوض کردی ؟ گفتم یکی دو تا قفل آویز دیگه خریدم روی قفلهای قبلی زدم ، بابام گفت همون کافیه ..، سرایدار ثابت هم داره خوبه ..، آدم خیالش راحته ..، مامانم واسش چایی ریخت و براش آورد ، بابام که کلی وقت بود از دست مامانم چایی نخورده بود کلی حال کرد و تشکر کرد ، با خودم فک کردم احتمالا بخاطر حرفهای منه ..، تصمیم گرفته به خودش و بابام کمتر سخت بگیره ، بابام که داره کار میکنه و پول در میاره ، زندگیمون که روی رواله ، حالا بابام یه خانم بازی میکنه بزار بکنه ، احتمالا اونم تلافیشو میخواد در بیاره ، کلی توی فکر خودم کیف کردم و لبخند زدم ، بابام گفت فردا عصر میری خونه عمو فرهاد یکم دیگه کامپیوتر کار کنی ؟ حواسش بود اسمی از فریبا نبره ، گفتم آره حتما فقط اگه میشه میخوام با کامبیز برم یه فکری کرد و گفت باشه مشکلی نیست ، پس خودت زنگ میزنی به عمو فرهاد یا من بگم ؟ گفتم شما بگو فقط حدودا چه ساعتی برم ؟ بابام گفت بهت خبر میدم ، بعد آروم گفت به مامانت که چیزی در مورد فریبا نگفتی ؟ گفتم نه ، گفت بهتر ، حوصله شر ندارم ، اگه پرسید بگو کارشناس کامپیوتر ، منم همینو میگم ، خندیدم و سر تکون دادم .
    سه شنبه
    صبح توی رختخواب به خودم میپیچیدم و فکر میکردم ، دلم بد جوری پیش پری مونده بود ، اندام هوس انگیزش هنوز جلوی چشمم بود ، بدن سفت و گوشتالو ، پاهای خوشتراش و کس کوچولوی دخترونه با اون موهای بلند مشکی و چشم و ابروی مشرقی ..، هیچی بدتر از این نیست که همه کار با یه زن خوشگل بکنی و بعد نتونی پیشش بخوابی ..، باور کنید وقتی اندام پری رو توی ذهنم مجسم میکردم دوباره زیر دلم درد میگرفت ، کیر راستمو مالیدم ، یاد اون روزها که میفتم با خودم میگم سیرمونی نداشتم ، یعنی اگه از صبح تا شب با دو نفر مختلف سکس میکردم باز هم شب با کیر راست میخوابیدم ، یهو یاد ناتاشای خوشگلم افتادم ، قرار بود امروز بهم خبر بده که مهمونی پنجشنه رو میریم یا نه ...، تو افکار خودم غوطه ور بودم که مامانم در زد و بعد لای در رو باز کرد و داخل اتاق سرک کشید ، وقتی دید چشمام بازه درو کامل باز کرد و اومد تو ، موهاشو مرتب شونه کرده بود و پشت سرش ریخته بود لباسش یه بافت نازک سبز لجنی بود که قبلا هم تو تنش دیده بودم ، یقه اش گرد بود و یه گردنبند کوتاه الماس نشان رو گردنش انداخته بود ، جوراب نپوشیده بود و پاهاش لخت بودن ، یه دمپایی مشکی هم سر پاش انداخته بود ، گفت بیداری ؟ پاشو صبحانه بخور الان کامبیز هم پیداش میشه ..، بعد ادامه داد دیشب با پروانه حرف زدم ، میگفت یه معلم خوب ریاضی براتون نشون کرده ، سر تکون دادم که یعنی میدونم ، گفت امروز به زنداییت زنگ میزنم که تا یکی دو هفته دیگه اگه میخواد رویا رو بفرسته ، اگرنه که خودتون کلاستون رو شروع کنید ، زیاد وقت ندارید ، دوباره سر تکون دادم و یادم افتاد که خیلی وقته به زنداییم هم زنگ نزدم ، گفتم باشه مامان ، گفت یه چیز دیگه ، دوباره گوش تیز کردم که ببینم دیگه چه خوابی واسم دیده ، گفت دیروز شنیدم بابات گفت میخوای بری خونه عاطفه کامپیوتر یاد بگیری ..، کی قراره یادت بده ؟ مطمئن بودم از بابام هم پرسیده و الان میخواد حرفمون دو تا بشه و مچمونو بگیره ، گفتم نمیدونم ، گفت کارشناس کامپیوتر ، اینکه کیه و از کجا اومده خبر ندارم ..، تو دلم خندیدم که نتونست بهم یه دستی بزنه ، یه فکری کرد و سر تکون داد و گفت خوب زودتر پاشو بیا بعد هم درو بست و رفت ! ، بعد صبحانه کامبیز هم اومد و سخت مشغول درس خوندن و صحبت شدیم ، بهم گفت که میخواد بعد از ظهر یه قراری با ساناز منشی مصباح بزاره ، گفت چه ساعتی قراره بریم پیش فریبا خانم ؟ گفتم والا قراره بابام خبر بده ، هنوز معلوم نیست ، یه فکری کرد و سر تکون داد ..، حدودای ظهر بود که بابام زنگ زد خونه ، وقتی مامان بهم گفت بابات پشت خطه به کامبیز گفتم من میرم بیرون حرف میزنم که مامانمو ببینم ، وگرنه میترسم بره گوشی رو برداره گندش در بیاد ، کامبیز خندید و من از اتاق بیرون رفتم ، مامانم اخماشو کرد توی هم و گفت مگه اتاقت گوشی نداشت ؟ گفتم بعدش میخوام برم دستشویی یهو اومدم بیرون ، گوشی رو برداشتم ، اخمای مامان هنوز توی هم بود ، مطمئنم توی پرش خورده بود که نتونسته بره گوشی رو برداره ، سلام کردم ، بابام انگار که عجله باشه تند تند حرف میزد ، گفت عاطفه ساعت پنج منتظرته ، من و عمو فرهاد هم شب خیلی دیر میایم ، اینجا کار زیاد داریم ، شاید هم شب نیایم ، بعد هم هول هولکی خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد ، گوشی رو گذاشتم و به مامانم گفتم که ساعت 5 باید خونه عاطفه باشم ، شونه هاش رو بالا انداخت و در حالی که میگفت حواست باشه که از درسهات عقب نمونی توی راهرو ناپدید شد ، یکم فک کردم و بعد رفتم توی اتاق ، به کامبیز گفتم قرار برای کلاس کامپیوتر شد ساعت 5 تو اگه میخوای با ساناز قرار بزاری یه جوری قرار بزار که تا پنج خودتو برسونی خونه عمو فرهاد توی ولنجک یا ساعت چهار بیا اینجا که با هم بریم ، کامبیز یه فکری کرد و گفت فک کنم همون باهات ولنجک قرار بزارم بهتره ..، شونه هام رو بالا انداختم ..، کامبیز به دفتر مصباح زنگ زد و بعد با دختره قرار گذاشت ، حدودای ساعت سه بود که آدرس خونه عمو فرهاد اینارو گرفت و از خونه ما بیرون رفت ..، خونه خیلی ساکت بود ..، از اتاقم بیرون رفتم و یه چرخی توی خونه زدم ، دوقلوها توی اتاق خودشون خواب بودن ، از لیلا و نازنین خبری نبود ، همینطور از مامانم ..، رفتم سمت اتاق مامان اینها و آروم در زدم ، جوابی نیومد ، آروم لای در اتاقو باز کردم ، تو اتاق نبود ، داشتم برمیگشتم که دیدم چراغ حمام روشنه و لای درش بازه و یه باریکه نور از لای در حمام داخل اتاق پخش شده ، وارد اتاق شدم و با تردید از لای در حمام نگاهی به داخل انداختم ، مامانم با یه بلوز نازک بدون دامن با پاهای لخت روی لبه توالت فرنگی نشسته بود و سرش میون دستاش بود ، در زدم و وارد حمام شدم ، سرشو بلند کرد ، همه صورتش پر از اشک بود ، با دست اشاره کرد که برو بیرون ، بدون اینکه توجهی بکنم رفتم سمتش و بغلش کردم و بوسیدمش ، در حالی که صداش میلرزید گفت برو بیرون حمید جون اینطوری خوب نیست ، گفتم اشکالی هم نداره ، با لباس و بی لباس کم ندیدمت که ..، دوباره صورتشو بوسیدم و گفتم دوباره چی شده ، گفت دوباره هیچی نشده عزیزم ، مگه مشکل قبلی حل شده که دنبال مشکل جدید میگردی ؟ گفتم قرار شد دیگه سخت نگیری که ..، گفت گفتنش راحته اما دارم از تو داغون میشم ..، قطره های اشک روی پاهای لخت و بدون موش میریختن و نور کم حمام حالمو خراب کرده بود ، کلی التماسش کردم تا بالاخره راضی شد صورتشو بشوره و از حموم بیاد بیرون ، کلی باهاش حرف زدم و بهش گفتم که خودشو آزار نده ..، دراز کشید روی تختش و چشماشو بست ..، گفتم میرم بیرون یه دوری میزنم ناهار هم بیرون میخورم بعدش میرم خونه عمو فرهاد دیگه معلوم نیست کی بیام ، سرتکون داد ، گفتم جون من اینقد خودتو اذیت نکن ، گفت نگران نباش عزیزم ، خوبم ، از اتاق بیرون اومدم ، تصمیم داشتم برم دنبال ناتاشا خیلی وقت بود ندیده بودمش ، میدونستم ساعت دو شیفتش عوض میشه ، رفتم تو اتاق خودمو یواشکی گوشی رو برداشتم و زنگ زدم ..، ناتاشا که اومد پشت خط سلام کردم و ذوق کرد ، گفتم ناهار بیمارستانو نخور با هم بریم بیرون ، خندید و گفت من کی غذای بیمارستان خوردم که اینبار بخورم ، بهش گفتم که ساعت دو دم بیمارستان میام دنبالش و تلفنو قطع کردم ، با دقت لباس انتخاب میکردم ، آخه بعد از ناتاشای خوشگل تازه میخواستم برم سراغ فریبای دلربا !! ، یه جوراب نو برداشتم و با شلوار لی نسبتا نو و یه بلوز آستین بلند آبی مارک لاکوست فرانسه که تازه به بازار اومده بود و به اسم سوسماری معروف بود ست کردم ، ساعت خوشگلم رو هم بستم و دستی به سرو گوش خودم کشیدم ، عطر زدم و کیف و پول و سویچ ماشینو برداشتم و از خونه بیرون اومدم ، ماشینم خاکی و کثیف بود ، خیلی وقت بود بهش دستی نکشیده بودم ، به ساعت نگاه کردم حدود یک بود ، یکساعت وقت داشتم ، سریع رفتم سمت کارواش ، پنجاه تومن هزینه کارواش میشد ، هفتاد تومن دادم و تاکید کردم که سریع و تمیز بشوره چون کار دارم و باید زود برم ، اونم کم نذاشت و چنان ماشینو تو نیمساعت برق انداخت که با روزی که از کمپانی مرخص شده بود برابری میکرد ، وقتی دوباره پشت ماشینم نشستم و از کارواش بیرون اومدم ساعت یه ربع به دو بود ..، دور میدون تجریش چرخیدم و یه جا نزدیک در بیمارستان زیر یه سایه پارک کردم و منتظر ناتاشای خوشگل موندم ..، نمیدونم انتظارم طولانی شده بود یا خیلی خسته بودم اما زمانی از خواب پریدم که ناتاشا با یه سکه به شیشه سمت من میکوبید ، وقتی دید بیدار شدم خندید و اومد سمت خودش درو باز کردم و با خنده سوار شد ، گفت یه ربعه دارم این پا و اون پا میکنم که خودت بیدار شی اما خوابت خیلی سنگین بود ، در ماشینم که قفل بود ، دیگه ناچار بیدارت کردم ، به ساعت نگاه کردم یه ربع از دو گذشته بود ، صورتمو بهش نزدیک کردم و بوسیدمش ، گفتم چرا معطل شدی همون اول بیدارم میکردی دیگه ..، گفت دلم نیومد خیلی ناز خوابیده بودی ..، راه افتادیم ، گفتم کدوم وری بریم یه ناهار بخوریم ؟ خیلی گشنمه ..! ، خندید و گفت من تو خونه قرمه سبزی دارم باید گرمش کنیم ، میخوای بریم خونه ما ..، دلم قرمه سبزی نمیخواست اما به هوای تنها شدن با ناتاشا خودمو خیلی مشتاق نشون دادم و گفتم آره آره ...، وقتی راه افتادیم مقنعه اش رو در آورد و سریع روسریشو به سرش کشید ، عطرش توی ماشین پیچیده بود و دلمو میبرد ، جلوی پله های خونه مامان بزرگش پارک کردم و پیاده شدیم ..، نمیدونم چرا هر وقت میرسیدم اونجا مزه لبهای گوشتالوش با مزه کتک قاطی میشد و تنم درد میگرفت ! ، در ماشینو بستم و دنبال سرش رفتم بالا ، کلید انداخت و با هم رفتیم تو ..، دم در وایسادم و گفتم من هنوز ماچت نکردم ، گفت عرق دارم اخه ، بیا دست و صورتمو بشورم بعد ، گفتم نه دیگه ، تا ماچ نکنم یه قدم دیگه هم نمیام ! ، خندید و صورتشو به صورتم نزدیک کرد صورتشو چرخوندم و لبهام رو به لبهاش چفت کردم و بغلش کردم ، مخالفتی نکرد و گذاشت یه دل سیر لبهاش رو بمکم ، کیرم به سرعت قد کشید و میخواست خودشو جر بده ..، اما حس کردم یه جریان قوی شبیه جریان الکتریکی از بدن من به سمت بدن ناتاشا در حرکته ، وقتی بالاخره رضایت دادم که لبهای ناتاشا رو ول کنم بدن خودم کاملا شل شده بود و حس بیحالی شدید داشتم ، ناتاشا با لبخند نگاهم کرد ، گفت چته ؟ گفتم هیچی یهو بیحال شدم ، خندید ..، گفت میری توی پذیرایی تا لباس عوض کنم و بیام با هم ناهار بخوریم ؟ گفتم نه دیگه اگه اجازه میدی باهات بیام بالا ، خندید و اشاره کرد که بیا ..، توی اتاقش که رسیدیم با بی قیدی مانتوش رو در آورد و پرت کرد روی تخت ، یه بلوز آستین کوتاه قرمز تنش بود ، رفتم روی تخت و گوشه اش نشستم ، روی شلوارش یه دامن پاش کرد و بعد یه طوری که من زیاد تن لختشو نبینم شلوارشو از زیر دامن بیرون کشید و پرت کرد کنار من روی مانتوش ، کیرم غش و ضعف میرفت ، بعد هم جورابهای کوتاه و کلفتش رو یکی یکی از پاش در آورد و لوله کرد و انداخت توی کمد ، یه چوب کار از توی کمد برداشت و اومد کنار دستم وایساد و شلوارو مانتوش رو روی چوب لباس مرتب کرد و توی کمد آویزون کرد ، گفت پاشو بریم پایین ناهار بخوریم ، نزدیکش شدم و دوباره گونه اش رو بوسیدم ، اونم منو بوسید ، توی آشپزخونه پشت میز ناهار خوری چوبی کوچیک نشستم و منتظر شدم که ناتاشای خوشگل غذا رو گرم کنه ، با شیطنت نگاهم کرد و گفت دم در چت شد ، گفتم نمیدونم فشارم افتاد ، یهو احساس بیحالی کردم ، خندید ..، غذا رو آورد سر میز ، چه رنگ و بویی داشت ، خدارو شکر کردم که نرفته بودیم چلوکبابی وگرنه این غذای عالی از دستم میرفت ، با لذت شروع به غذا خوردن کردم ، ناتاشا یهو سر حرفو باز کرد و گفت یادته که بهت گفتم نامزدم تو یه تصادف فوت کرد ، قیافه اش موقع گفتن این حرف توی هم رفت و حس غمناکی گرفت ، گفتم آره ، گفت اونموقع من حالم خیلی بد شده بود و یه مدتی افسردگی گرفتم ، منتظر بودم که ببینم این بحث قراره به کجا برسه ، ناتاشا یه مکث کرد و ادامه داد ، اونوقت بابام یه دوست هندی داشت که تو سفارت کار میکرد ، مستر باشین ، منو فرستاد پیشش که کمکم کنه ریلکس بشم ..، هنوز هم نمیدونستم چرا ناتاشا این بحثو پیش کشیده ، گفتم خوب ..؟ ، گفت یه مدتی پیشش میرفتم ، خوب ..، اونطوری که مستر باشین میخواست نشد ..، اما یه چیزهایی یاد گرفتم ..، با تعجب گفتم چی یاد گرفتی ؟ با کمی تردید گفت ، خوب مثلا یاد گرفتم که وقتی توی فضا انرژی منفی هست ذهنمو ببندم که روی من تاثیر منفی نذاره ، یا وقتی که انرژی مثبت هست جذبش کنم ، مثلا وقتی داشتی منو میبوسیدی یه حس خیلی قوی از یه انرژی مثبت ازت بهم رسید منم به سرعت جذبش کردم ، دیگه فک نمیکردم باعث بشه تو بیحال بشی ، باید روش کار کنم ، دفعه اول بود که از راه تماس نزدیک از یکی اینطوری انرژی میگرفتم ، چاکراهات باز بود منم انرژیتو گرفتم ، گفتم بابا قبلا هم اینطوری شده بودم که یهو فشارم بیفته ، مخصوصا بعد از دوچرخه سواری ، حالا هم یه دفعه دیگه بود ..، ناتاشا لبخند زد ، گفتم اصلا میدونی بعد از ناهار بیا یه دفعه دیگه همونطوری از من انرژی جذب کن بلکه منم مزه لبهات رو دوباره چشیدم و به یه نوایی رسیدم ، بعد هم با خنده اضافه کردم اصلا من کل چاکراهام رو باز میکنم تو کلا بیا برو تو ...!! ، ناتاشا قاه قاه خندید و بعد گفت وقتی چیزی رو نمیدونی مسخره نکن ، گفتم نه والله جدی گفتم بیا دوباره بعد ناهار امتحان کنیم ، ناتاشا دست قشنگشو به سمتم دراز کرد و گفت دستتو بده ، خندیدم و قاشق رو روی بشقاب گذاشتم و دستشو توی دستم گرفتم ، دست نرمش یه کمی عرق داشت ، یهو حس کردم یه جریان ملایم الکتریکی از سمت دست من به دست ناتاشا حرکت میکنه ، یکم ترسیدم و ناتاشا دستمو ول کرد ، با تعجب پرسیدم این دیگه چی بود ؟ گفت گفتم که ..، جریانش مفصله بعد واست تعریف میکنم ...، اون حسهایی که موقع ورود به اون خونه از تنها بودن با ناتاشا و سکس و این چیزها داشتم جاش رو با یه حس عجیب سردرگمی عوض کرده بود ، واسه اینکه بحث رو عوض کنم گفتم راستی بالاخره مهمونی میریم یا نه ؟ گفت اگه دلت بخواد میریم ، چون فک نکنم دیگه این هفته پریود بشم ، گفتم آخ جون ..، مهمونی ..!! ، حالا بگو ببینم این مهمونی مال کی هست ؟ چی باید بپوشیم ؟ خندید و گفت مهمونی مال سوگله دختر دوست بابام ، نوزده سالشه ، دو سه سالی میشه که مهمونی تولد میگیره ، لباس هم هر چی دوست داری بپوش ..، گفتم تو چی میپوشی ؟ گفت منتظر بودم تو بیای کمکم کنی با هم یه چیزی پیدا کنیم واسه من ..! ، خندیدم و گفتم با کمال میل ..، ناتاشا ظرفهای ناهار رو جمع کرد و با هم رفتیم طبقه بالا ، وقتی از کنار در اتاق خودش گذشت تعجب کردم ، کنار دومین در توی راهرو وایساد و در رو باز کرد و چراغ رو روشن کرد و به من اشاره کرد که بیا ..، چراغ صد وات از توی لوستر بدنه چوبی قدیمی با حباب زرد رنگ بزور اتاق رو روشن میکرد ، بوی نفتالین اولین بویی بود که به مشامم رسید ، یه تخت چوبی بزرگ با کنده کاریهای چینی از نقش سر و بدن اژدها توی اتاق بود و یه ملحفه سفید بزرگ روش پهن کرده بودن که بنظرم رسید واسه اینه که گرد و خاک روی تخت نشینه ، یه کمد چند در چوبی بزرگ توی اتاق بود که ناتاشا مستقیم سمتش رفت و در وسطش رو باز کرد ، بوی نفتالین شدید توی اتاق پیچید و چشمم به یه عالمه لباس زنونه افتاد که مرتب و منظم توی کمد آویزون بودن ..، زیر لب سوت کشیدم و گفتم کار از اونی که فک میکردم خیلی سخت تره ..، ناتاشا جون اتوبانش چند بانده باشه ؟ زد زیر خنده و گفت واسه پشیمونی دیگه دیره ، بیا کمک کن یه چیزی پیدا کنم بپوشم که هم مناسب فصل باشه و هم مناسب سنم ! ، گفتم راستی گفتی مناسب فصل ، مهمونیش تو فضای بازه یا بسته ؟ ناتاشا در حالی که لباسها رو توی کمد ورق میزد گفت فک کنم بیشتر فضای باز ..، یه باغچه نسبتا بزرگ و یه استخر قشنگ تو حیاط ویلاشون دارن که معمولا مهمونی رو همونجا میگیره ...، البته ساختمون ویلا هم هست ، اما مهمونها معمولا همون تو باغ هستن ، بعد خودش گفت پس با این ترتیب این لباس لختی ها همه خط میخورن ..، هوا دیگه شبها سرد میشه و نمیتونم اینارو بپوشم ..، اونم مهر شهر کرج ، سر تکون دادم و تایید کردم ، کنار کمد لباسها به ناتاشا پیوستم و یکی یکی با هم لباسهاش رو نگاه میکردیم ، هر کدوم از اون لباسها به اندازه یکی دو ماه حقوق پرستاریش قیمت داشتن ، همونطوری که لباسها رو تماشا میکردیم یه لباس بلند آبی آسمونی با آستین پفی و سر آستین و یقه تور به چشمم خورد ، میدونم الان خیلی خزه ..، اما اونوقتها هنوز به چشم میومد ، گفتم این خیلی قشنگه ، گفت نه اینو تو مهمونی عروسی پسر یکی از دوستای خانوادگیمون پوشیده بودم سوگل هم اونجا بود اینو تو تنم دیده ..، با کف دست به پیشونیم زدم و گفتم آه ...، چه فاجعه ای ..! ، خندید و گفت مسخره خوب اینهمه لباس یکی دیگه رو انتخاب کن ، باز مشغول تماشا شدیم هر کدومو اون میپسندید من ایراد میگرفتم و هرکدوم رو من میپسندیدم اون یه ایرادی ازش در میاورد ، تقریبا خسته شده بودم که یهو یه لباس مخمل سرخ خیلی تیره به چشمم خورد ، دامنش کوتاه بود و روش پر از گلدوزیهای قشنگ بود ، آستینهای پفدار قشنگ و کوتاه ، عین لباسهای زنهای اشرافی دربار لویی پونزدهم ! ، گفتم این ..! ، ظاهرا ناتاشا هم بدش نیومده بود ، گفت خیلی دامنش کوتاهه سردم میشه ، گفتم یه جوراب شلواری سفید یا خاکستری همرنگ این گلدوزیهای روی لباس بپوش حله ..، ناتاشا با نگاه ایراد گیرش دوباره گفت با این کفش چی بپوشم ؟ گفتم خوب کی با این لباس کفش میپوشه ، اینو با جوراب و بوت باید ست کنی ..، دوباره یه نگاه بهش انداخت و گفت اتفاقا یه بوت دست دوز دارم بابام از آمریکا آورده ، تا حالا پیش نیومده بود پا بزنم فک کنم خوب بشه ..، لباس رو از توی کمد برداشت و با هم رفتیم توی اتاق خودش ، لباس رو گذاشت روی تخت و رفت سراغ کشو ، کشو رو که بیرون کشید یه عالمه شورت و سوتین نامرتب توی کشو بهم سلام کردن ، خندیدم ، اونم خندید و گفت حال و حوصله مرتب کردن اینارو ندارم ..، بعد از توی کشوی شورت و سوتین هاش یه جعبه بیرون کشید که توش پر از جوراب بود ، یه جوراب شلواری خاکستری در آورد اما از پوست پیاز نازکتر بود ..، گفتم خوب کلا نپوش سنگین تری که ..! ، خندید و گفت جوراب کلفت ندارم با این امتحان میکنیم اگه خوب شد میرم یه جوراب کلفت فردا میخرم ..، سر تکون دادم جورابو برداشت و با لباس از در اتاق بیرون رفت ، با خنده گفتم خوب همینجا عوض میکردی دیگه ...، خندید و گفت ترسیدم غش کنی ، از صبح دارم مریض جابجا میکنم دیگه بعد از ظهری حوصله مریضداری ندارم ..، گفتم نه جون حمید همینجا بمون من تضمین میدم ..، خندید و گفت چاییدی ! ، بعد هم در اتاقو بست و رفت ..، وقتی پیش ناتاشا بودم همش با حمید کوچیکه درگیر بودیم ..، من بهش میگفتم فعلا بیخیال خودت و منو اذیت نکن ..، اونم میگفت تو کاری به این کارها نداشته باش تا میتونی ببین و بو بکش و بمال !! ، این بود که تماشا میکردم و حمید کوچیکه قد میکشید ، بعد ناتاشا تو پرم میزد و حمید کوچیکه دوباره کوچولو میشد ..، این داستان تکراری من و حمید کوچیکه بود ..، خلاصه چند دقیقه تو اتاق ناتاشا تنها بودم ، در کمدی رو که توش واسه خودش میز توالت درست کرده بود باز کردم و به عکسهایی که توی در کمدش چسبونده بود نگاه کردم ، یه عکس سه تایی از خودش و بابا و مامانش ..، که به نظرم اومد خودش خیلی شبیه مامانش هست ، البته بنظرم خودش خیلی از مامانش قشنگ تر بود ..، یه عکس از یه پسربچه کنار رودخونه ، که حدس زدم احتمالا باید داداشش باشه ..، یه عکس از مامان بزرگش با لباس محلی شمالی و کنار یه ساختمون بزرگ با سقف شیروونی ..، چند دقیقه ای با عکسها مشغول بودم تا بالاخره ناتاشا در رو باز کرد و اومد تو ، لباس تو تنش خیلی جلوه داشت ..، مخمل قرمز با پوست سفید و نازکش همخوانی عجیبی داشت ..، جورابهای نازک و دامن کوتاه ..، و یه بوت خیلی شیک جیر آجری رنگ با نقش و نگارهای خیلی قشنگ ..، بی اختیار گفتم واو ..! ، لبخند زد ..، بهش نزدیک شدم و گفتم با اجازه ..، بعد هم بی اجازه لبهام رو به لبهاش چسبوندم و یه ماچ آبدار کردم ، خندید و گفت خوب شده ؟ گفتم عالی شده ، فقط یه گردنبند خوشگل کم داری ، بعد اضافه کردم چون یقه اش گرده یا باید اینقد زنجیر گردنبند کوتاه باشه که فقط دور گردنتو بگیره یا باید اینقد بلند و کلفت باشه که بندازیش روی لباست ، سر تکون داد و گفت همون یه چیز ظریف میخوام با زنجیر کوتاه ، اون چیزهای کلفتی که بیفته روی لباس مال پیرزنهاست ..، خندیدم ..، بعد یهو گفتم خوش بحال آویر ..، سریع اخماشو تو هم کرد و برگشت سمتم و گفت اسم اون کثافتو چرا دوباره آوردی ؟ گفتم همون کثافت که میگی حداقل زیر این دامن سکسی رو دیده بود ..، من که ندیدم ..، واسه همین گفتم خوش بحالش ..، هنوز اخماش توی هم بود ، گفت با دلیل و بی دلیل دیگه اسم اون مردیکه رو پیش من نیار هنوزم اسمش میاد رعشه میگیرم ..، گفتم باشه بابا چرا دعوا میکنی ، اینبار نوبت من بود که اخم کنم ، یه شوخی کرده بودم و ریده بود بهم ..، واسه اینکه جو رو عوض کنه یه ثانیه دامنشو داد بالا و پاهای سکسیش و رنگ یه شورت قرمز رو توی جوراب نازک دیدم ..، هنوز چشمام کامل فکوس نکرده بود که دوباره دامنو انداخت پایین و گفت بسه دیگه خیلی دیدی ..!! ، خندیدم و گفتم نامردی نکن دیگه حداقل یه ندایی میدادی آمادگی داشته باشم که تماشا کنم ..! ، خندید و گفت اون مردیکه هم همینقد دیده بود ..، با خنده گفتم خالی نبند دیگه ..، گفت هان ؟ فک کردی با هر کی دوست میشم سریع میکشم پایین میگم بفرمایید تو دم در بده ؟ خندیدم ..، گفت جدی میگم ، اونم شاید همینقد دیده که تو الان دیدی یا شاید یکم بیشتر اما از اون جلوتر نرفته بود ..، خندیدم ..، شونه هاش رو بالا انداخت و گفت میخوای باور کن میخوای باور نکن ..، گفتم نه بابا دارم میخندم به اون بدبخت ، چه میکشیده از دست تو ، هی میومده لب چشمه و تشنه برمیگشته ..، بدبخت از همه جا مونده و از همه کس رونده شد ..، ناتاشا خندید و گفت آره ..، دقیقا ..، گفتم حالا یه بار دیگه بزار نیگا کنم دیگه ..، خندید و گفت فایده اش چیه ؟ گفتم یکم بیشتر حسرت میخورم ..، با خنده گفت نه دیگه چون دوست دارم دلم نمیخواد حسرت بخوری واسه همین هم تعطیله ..، خلاصه هر کاری کردم دیگه اون دامنو بالا نداد که نداد ..، نیمساعت دیگه هم پیش ناتاشا نشستم و درباره مهمونی و مهمونها حرف زدیم ..، ساعت سه و نیم ازش خداحافظی کردم و گازش رو گرفتم سمت خونه عمو فرهاد .

  12. #112
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و سوم (دو روز ولگردی !2 )




    یه ربعی منتظر کامبیز وایساده بودم که پیداش شد ، لبهاش میخندید ..، وقتی پیاده شد گفتم مردیکه نیمساعت منو اینجا کاشتی ، خندید و عذر خواهی کرد ، بعد با خنده منو کشوند سمت ماشین و از کف ماشینش چند تا دستمال کاغذی در آورد و به سمت بینیم گرفت ، بوی تند منی دماغمو آزرد ، سرمو کشیدم و داد زدم ای کثافت ..، این دیگه چیه ؟ در حالی که ریسه میرفت گفت بابا این دختره ساناز دیوونه است ، یه سگ حشریه دومی نداره ، باهاش یه دور تو میدون فوزیه زدم برگشته میگه من خیلی تو سکس آتیشم تنده ..، خلاصه هنوز ده کلمه باهاش حرف نزده بودم گفت درش بیار ببینم اندازه اش چقده !! ، هر چی میگم تو یه فرصت مناسب ، بزار یه مکان خلوت پیدا کنیم ..، یهو دست انداخت و زیپمو باز کرد و کشیدش بیرون ، یکم قربون صدقه اش رفت و بعد خم شد و در حالی که من تو اون محله های شلوغ رانندگی میکردم اون کیرمو میمکید ، هر چی بهش گفتم پاشو بریم حداقل یه جای خلوت تو کتش نمیرفت ، یه جا پشت چراغ قرمز یهو یکی از تو پنجره اتوبوس داد زد بد نگذره ...، یهو نگاه کردم و دیدم یه اتوبوس دارن ساک زدن سانازو تماشا میکنن ، من از خجالت آب شدم اما ساناز عین خیالش نبود ، گازشو گرفتم و چراغ قرمزو رد کردم ، مسافرای اتوبوس ریسه رفتن اینقد که خندیدن ، خلاصه یه پارک در دست احداث طرفهای میدون خراسون وایسادم تا بالاخره اینقد ساک زد که آبم اومد ، کرمش که خوابید رسوندمش دوباره میدون امام حسین و گازشو گرفتم اومدم سمتت ، ببخشید دیر شد ، بعد هم دستمالها رو با خنده انداخت توی جوی آب ..، خندیدم و گفتم خوش بحالت حداقل تو ارضا شدی ..، گفت یعنی دوباره شق درد ؟ لبخند زدم و گفتم بیا بریم ببینیم با این حالی که من دارم چیزی از کامپیوتر حالیم میشه یا نه ....
    کامبیز با تعریفهایی که از من شنیده بود منتظر بود که با یه زن بی ادب و بی مبالات روبرو بشه ، اما وقتی زن عمو در رو باز کرد کامبیز یه زن فوق العاده شیک پوش و خوش لباس و مرتب رو دید که به گرمی و با ادب ازمون پذیرایی کرد ..، عاطفه یه لباس آستین کوتاه گل گلی صورتی ملیح تنش کرده بود با یه دامن کوتاه چیندار سفید و پاهاش لخت بودن و یه دمپایی پاشنه دار سفید پاش کرده بود کف کرده بود ، با تعجب گفت حمید مرگ من اون داستانها رو از خودت در نیاوردی ؟ تو واقعا با این سکس کردی ؟ گفتم آره والا ، گفت اون فحشهایی که میگفتی رو واقعا میداد ؟ گفتم اینجوریشو نبین موقع سکس یه چیز دیگه میشه ..، کامبیز شونه هاش رو بالا انداخت ، عاطفه که رفته بود توی آشپزخونه که برامون چایی بیاره از همونجا گفت حمید جون یکم باید صبر کنید ، فریبا چند دقیقه پیش رفت دوش بگیره ، از حموم بیاد و یه چیزی تنش کنه بعد زنگ میزنه میفرستمتون پیشش ، گفتم عیب نداره زن عمو عوضش اینجا پیش شماییم ، عاطفه با چایی اومد و سینی رو جلوی کامبیز گرفت و رو به من گفت نگفته بودی دوستت اینقد خوشتیپ و خوشگله ..، اینهمه سال کجا قایمش کرده بودی ؟ من هفت هشت سال پیش کامبیز رو دیدم اونوقت هنوز بنظرم بچه بودین ..، حالا ماشالله خیلی بزرگ شده ..، کامبیز با لبخند حرفهای عاطفه رو دنبال میکرد و بعد گفت ، آره فکر کنم هشت سال پیش بود ، واسه تولد حمید اومده بودین ، چیزی که از شما تو ذهنم مونده این بود که خیلی خوش لباس و شیک بودین ، بعد هم بلافاصله گفت ماشالله تغییر هم که نکردین ، از اون چیزی که تو ذهن من مونده هم خوش لباس تر هستین و هم قشنگتر ..! ، عاطفه که نیشش از این تعریف و چاپلوسی کامبیز تا بناگوش باز شده بود گفت ، به به هم بزرگ و خوشگل شدی و هم خوش سر و زبون ، ماشالله ، خوش بحال مامانت که همچین پسری داره ، بعد هم یهو گفت راستی مامانت چطوره ؟ پروانه خانم دیگه ..، درست میگم ؟ کامبیز گفت بله ، خوبه خدا رو شکر ..، عاطفه گفت با چاییت از این شیرینی های یزدی بخور عزیزم ، تازه هستن ، کارمندمون تازه از یزد آورده ، من برم براتون میوه بیارم ، بعد از جاش بلند شد که بره تو آشپزخونه ، من و کامبیز تقریبا با هم گفتیم نه زن عمو زحمت نکشین ، تازه خوردیم ، عاطفه گفت حالا من میارم اگه میلتون کشید بخورید ، بعد هم پاشد و دوباره رفت تو آشپزخونه ، یه نگاه کردم و دیدم زاویه کامبیز طوری هست که اگه سرک بکشه میتونه توی آشپزخونه رو ببینه ، یه چشمک بهش زدم و دنبال عاطفه راه افتادم و رفتم توی آشپزخونه ، عاطفه من رو نگاه کرد و لبخند زد و بعد نگاه کرد دید کامبیز اصلا حواسش به ما نیست ، لبش رو به لبم چسبوند ، لبم رو تو لبهای عاطفه چفت کردم و دست کردم دامنشو دادم بالا ، عاطفه دوباره چشم انداخت و دید کامبیز حواسش نیست ، اجازه داد در حالی که ازش لب میگیرم دستمو توی کونش بچرخونم ، عاطفه رو چرخوندم طوری که پشتش به در بود و دامنش از پشت بالا رفته بود و دستم توی شورتش بود ، یه لحظه کامبیز رو نگاه کردم و چشمم توی چشمش گره خورد و بهم لبخند زد و چشمک زد ، عاطفه آروم سرشو توی گوشم کرد و گفت چته مادر قحبه ؟ حشرت زده بالا ؟ گفتم زن عمو دلم کس تنگتو میخواد ...، گفت وسط درسهات با فریبا یه سر بیا اینور سرتو بکن لای پام اینقد بخور تا سیر بشی پدر سگ !! ، خندیدم و ازش جدا شدم و برگشتم پیش کامبیز ، کامبیز کیر راستشو بهم نشون داد و لبخند زد ..، گفتم باورت شد ؟ گفت آره کثافت تنها خور ! ، عاطفه با یه ظرف میوه برگشت و ظرف رو روی میز گذاشت و با لبخند به کامبیز گفت بیا عزیزم یه سیب بخور ، مال باغ خودمونه ، خواستی بری یادم بنداز برای مامانت هم بدم ببری ، مال دماونده ، نه سم زدیم نه کود شیمیایی ، سالم سالمه ..، کامبیز تشکر کرد و یه سیب قرمز برداشت ...
    فریبا یه لباس کوتاه بافت نازک شیری رنگ تنش کرده بود که دامنش تا روی کونشو میپوشوند و یه جوراب شلواری کلفت سفید پاش کرده بود ، و مثل همیشه دمپایی پاش نکرده بود ، کامبیز یه ویشگون ازم گرفت و اینطوری بهم فهموند که فریبا بنظر اونهم خیلی خوشگل و سکسیه ..، کلاس درس شروع شد و فریبا خیلی جدی شروع به آموزش زبان بیسیک به ما کرد ..، یادمه اونوقتها برنامه ها قفل نداشتن ، یعنی یه برنامه کامپیوتری رو هر کسی میتونست که دستکاری کنه ..، مثلا آخر همون جلسه من با یه دستکاری توی برنامه فروزان کاری کردم که بجای هانس اند فرانتس که نویسنده های برنامه بودن وقتی برنامه رو اجرا میکردی توش مینوشت حمید اند کامبیز ..!! ، فریبا از اینکه اینقد زود یاد میگرفتیم ذوق میکرد و بیشتر بهمون آموزش میداد ..، کامبیز هیچ فراموش نمیکرد که وسط درسها هی از فریبا تعریف کنه و اونم با لبخند از کامبیز تشکر میکرد ..، با خودم گفتم به آخر جلسه امروز نرسیده این کامبیز جوراب شلواری فریبا رو میکشه پایین ..! ، حرص میخوردم که من با اینهمه زمان و شرایطی که داشتم حتی نتونستم نصف راهی رو که کامبیز یه ساعته رفته بود برم ! ، لامصب رگ خواب خانمها تو دستش بود ..، موقع آموزش یه لحظه دیدم که کامبیز مثلا بدون اینکه حواسش باشه دستش روی پای فریباست و فریبا هم انگار اصلا متوجه نیست و خودشو به اون راه زده ، از حسودی داشتم میترکیدم ..! ، بعد فریبا داشت چیزهایی رو که دفعه قبل واسه من توضیح داده بود واسه کامبیز تعریف میکرد و من حوصله ام سر رفته بود ، یهو گفتم تا شما درسهای جلسه پیش رو واسه کامبیز تعریف میکنی من یه سر برم پیش زن عمو و برگردم ..، فریبا با سر تایید کرد و گفت ..، عیب نداره بیست دقیقه دیگه میخوام دیفراگمنت و سکتور و فرمت براتون تعریف کنم خیلی مهمه بیا ..! ، سر تکون دادم و با خودم گفتم گاییدن زن عمو فوقش یه ربع طول میکشه ..، بعدش میام ! ، در حال رفتن نگاه کردم و دیدم که فریبا خم شده روی کامبیز و داره روی کیبورد یه چیزی تایپ میکنه و موهاش روی سر و شونه های کامبیز ریخته ..، کم مونده بود از حرص موهای خودمو بکنم ! ، در خونه عاطفه رو زدم و وقتی در رو باز کرد پریدم و بغلش کردم و بوسیدمش ، بجای فحش گفت قربونت برم عزیزم ، خیلی خوب کردی اومدی دلم میخواد کنارت بخوابم ..بعد هم منو بوسید ، فهمیدم فعلا هنوز تو فاز سکس نیست و واقعا دلش واسم تنگ شده بود وگرنه فحش میداد !! ، بغلش کردم و بردمش توی اتاق از صبح که کنار مامان توی حموم تحریک شده بودم و بعدش که ناتاشا کیرمو بیست بار راست کرده بود حسابی حالم بد بود و میدونستم اگه از فرصتی که دارم استفاده نکنم احتمالا شب مجبورم بشینم جق بزنم ! ، دستمو کردم زیر دامنش و گفتم جای عمو فرهاد خالی !! ، گفت پدر سگ تو هم مثل اینکه خوشت اومده که جلو فرهاد زنشو بگایی و کیرتو بکنه تو کس زنش ..، هان ؟ گفتم همه جورشو دوست دارم زن عمو مگه نگفتی برم لای پات اینقد بخورم تا سیر بشم ، سرمو به سمت کسش هل داد و گفت آره پدر سگ برو ..، برو که دلم کس دادن میخواد ..، دلم مرد میخواد ..، زود باش پدر سگ بخورش ، بلیسش ..، شورت زرد گیپور رو از پاش در آوردمو سرمو بین پاهاش جا کردم ، زبونمو توی کسش میچرخوندم و اون داد میزد و به زمین و زمان فحش میداد ..، یهو وسط کارم گفت اوف اوف شاش دارم ..، بدو بریم تو حموم شاش بازی ..! ، گفتم جون زن عمو لباس نیاوردم ..، وسط سکس زد زیر خنده و گفت باشه پاشو با هم بریم حداقل وقتی میشاشم با کسم بازی کن بعد هم منو کشوند توی دستشویی ، نشست روی توالت فرنگی و پاهاشو از هم باز کرد و اشاره کرد که بیا با کسم بازی کن ..، از این کثافت کاریها خوشم میومد ..، با کیر راست بهش نزدیک شدم ، کیر راستمو از توی شورت بیرون کشید و در حالی که من با کسش بازی میکردم شروع کرد با لبهای قرمز و رژزده اش با نوک کیرم بازی کرد و نوکشو مکید ، در حالی که با کسش بازی میکردم شروع به شاشیدن کرد ، دستم خیس و داغ شد و بوی شاش توی دستشویی پیچید انگار داشت ارضا میشد ، وقتی موقع شاشیدن با کسش ور میرفتم یه آههای بلندی میکشید که انگار کیرم تا دسته تو کسشه ..، وقتی شاشیدنش تموم شد شلنگ دستشویی رو برداشتم و دست خودمو کس اونو آب کشیدم و بعد با هم دوباره به تختخواب برگشتیم .....، بیست دقیقه تو رختخواب مثل برق و باد گذشت ..، از روی تن لخت عاطفه پاشدم و گفتم زن عمو من برم اونور بقیه درسمونو ادامه بدیم ..، عاطفه حتی حال نداشت از جاش تکون بخوره ، سرشو تکون داد و گفت قبل اینکه برید زنگ بزن باهات خداحافظی کنم ..، گفتم باشه زن عمو و از واحدشون بیرون اومدم و زنگ واحد روبرویی رو زدم .
    فریبا با لب خندون گفت ولکام بک ..، لحجه انگلیسی اش مثل لندنی ها بود ، مثل اونها به جای واتر میگفت ووتر ..، بهم گفت بیا بشین که بقیشو براتون درس بدم ...، خندیدم ، عاشق فارسی حرف زدنش بودم ..، انگار واقعا یه انگلیسیه که اومده ایران و زور میزنه فارسی حرف بزنه ، کامبیز هم با یه لبخند بهم خوشامد گفت ، بعد آروم تو گوشم گفت خسته نباشی رفیق ! ، منم بلافاصله جواب دادم تو هم همینطور ! ، خندید ، فریبا یه دایره کشید و گفت این مثلا دیسک هارد هست ..، که توش اطلاعات نگه میداریم ..، چون اطلاعات توی کامپیوتر صفر و یک هست ..، پس ما کلی جا لازم داریم که توش صفر و یک بزاریم پس ...، بعد دایره ای رو که کشیده بود مثل تار عنکبوت با دایره های هم مرکز و خطهای قطری قسمت بندی کرد و هی قسمتها رو به قسمتهای ریزتر ...، بعد یکی رو پر رنگ کرد و گفت بهش میگیم سکتور ..، توی هر سکتور چند تا صفر و یک هست ...، دوباره چشمم به زانوی سکسی فریبا افتاد که دامن کوتاه لباسش وقتی که نشسته بود کشیده شده بود و یکم بالاتر رفته بود ..، داشتم دنبال نشونه میگشتم که ببینم وقتی نبودم کامبیز تا کجا با فریبا پیش رفته ، دست کامبیز موقع درس آروم تا زانوی فریبا پایین رفت و وقتی دستش به زانوی فریبا رسید فریبا با لبخند ادامه داد ... وقتی تعداد سکتورها خیلی هست ..، کامپیوتر برای پیدا کردن اطلاعات وقت خیلی میخواد ..، بعد نگاهش به چشمای من افتاد که دارم دست کامبیز رو روی زانوش میبینم ، پاش رو آروم حرکت داد و از زیر دست کامبیز کنار کشید و بعد به درسش ادامه داد ..، اینجا دیفراگمنت بدرد میخوره...، یعنی چی ؟ سکتورهای مربوط به هم کنار هم ...، و سرعت زیاد میشه ...، تند و تند یادداشت برمیداشتیم ..، وسط درسها تو گوش کامبیز گفتم کردی ؟ گفت خفه بابا مگه جنده است ؟ خندیدم ..، آروم گفت ولی عجب بدنی داره ..، یعنی واسه آتیش زدن کونم هیچ جمله بهتری پیدا نمیکرد ، با همون سه کلمه بهم فهموند که فریبا رو دستمالی کرده ..، با اینکه پنج دقیقه قبل ارضا شده بودم با تماشای بدن خوشگل فریبا و فکر کردن به اینکه تا چند دقیقه پیش کامبیز مشغول دستمالی اون بدن زیبا بود کیرم به سرعت راست شد ..، با توجه به اینکه کامپیوتر یه مبحث کاملا جدید بود و همه کلمات به گوشهای ما نا آشنا بودن و نصف درسها رو مجبور بودیم به انگلیسی یاد بگیریم که البته اونوقتها هنوز انگلیسیمون هم اینقدی خوب نبود واسه همین هم درس کامپیوتر یه درس سنگین محسوب میشد ..، بعد از دو سه ساعت واقعا دیگه خسته شده بودیم ، فریبا هم فهمید که دیگه هنگ کردیم و بهتره که ادامه درسو واسه یه روز دیگه بزاره ، واسه همین هم یهو کتابشو بست و گفت به نظر هست که خسته اید ..، بقیه اش باشه روز دیگه ..، من و کامبیز خندیدیم و یه آهی از سر رضایت کشیدیم ..، البته واقعا دوست داشتیم که یاد بگیریم اما دیگه به دوگوله هامون خیلی فشار اومده بود ! ، دم و تشکیلاتمون رو جمع کردیم ، به فریبا گفتم میرم با زن عمو خداحافظی کنم ، یه لبخند دلربایی زد که انگار میخواد بگه میدونم تو اون بیست دقیقه با عاطفه چیکار میکردی ! ، بعد گفت منم میام که بشینم پیش عاطفه اینجا حوصله ام سر رفت ..، شما هم یکی دو ساعت میموندید اگه کار نداشتید ، میدونستم که کامبیز از خداشه یکی دو ساعت دیگه هم بمونه اما واسه کون سوزی کامبیز هم که شده گفتم باید زود برگردم مامانم منتظره ..! ، فریبا لبخند زد و گفت باشه پس ...، در زدم و عاطفه درو باز کرد ، بزور مارو کشید تو ، گفت بشینید یه چایی بخورید بعد برید ، از فریبا پرسید درسها خوب پیش میره ؟ فریبا گفت آره ..، خیلی زود یاد میگیرن ، فک کنم وقتی برگردم شفیلد دیگه مشکل نداشته باشید ..، عاطفه لبخند زد ، چایی رو خوردیم و بلند شدیم که راه بیفتیم ، عاطفه بدو بدو رفت و با یه پلاستیک بزرگ پر از سیبهای درشت و آبدار برگشت و داد به کامبیز ، گفت خیلی به مامانت سلام برسون ..، از در که بیرون اومدیم گفتم بنال ببینم چیکار کردی ؟ گفت هیچی بابا این فریبا عاشق اینه که ازش تعریف کنی ، وقتی میگی خوشگلی رنگش عوض میشه ، میگم لحجه انگلیسی ات خیلی قشنگه ذوق میکنه ، میگم خیلی کمتر از سنت به نظر میای کم مونده بود بکشه پایین بگه بیا بکن تو !! ، خلاصه یکم که ازش تعریف کردم بعد دستشو گرفتم که چیزی نگفت ، خلاصه یکی دو تا ماچ خشکه و یکم لاس خشکه و یکم دستمالی تا شما فرصت داشته باشی زن عموتو بکنی و عین اجل معلق دوباره سر برسی !! ، خندیدم ، گفت یکی دو جلسه دیگه شاید بشه یه کارهایی صورت بدی ..، ببینم وقتی ماچش کردم بهم گفت یه وقت به حمید نگی به گوش باباش برسه ..، ببینم به بابای تو چه ربطی داره ؟ حتما منظورش این بوده که بابات هم به عمو فرهادت میگه دیگه ؟ خندیدم و گفتم نه بابا ..، مگه یادت رفته مامانم واست تعریف کرد ، این دوس دختر بابامه !! ، کامبیز مثل دیوونه ها زد زیر خنده و گفت نه بابا ..، پس واقعیت داره ؟ گفتم چه جورم !! ، بعد واسش تعریف کردم که پیش ناتاشا بودم و مهمونی پس فردا ردیفه ، کامبیز کبکش خروس میخوند ، دم خونه عاطفه از همدیگه خداحافظی کردیم ، جدا شدیم و هر کدوم رفتیم سمت ماشین خودمون...

  13. #113
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و چهارم (دو روز ولگردی !3 )



    چهار شنبه
    صبح که بیدار شدم فقط یه فکر تو سرم چرخ میزد ..، یه کاری کنم که شهین پنجشنبه بهم گیر نده ! ، تنها چیزی که به فکرم میرسید این بود که از اون کلمه جادویی یعنی درس استفاده کنم ! ، ساعت رو نگاه کردم ، حدود هشت بود ، از جام بلند شدم و رفتم دستشویی ، وقتی که دست و رو شسته توی آشپزخونه پشت میز نشستم که صبحانه بخورم ساعت هنوز هشت و نیم هم نشده بود ..، واسه من خیلی زود محسوب میشد ! ، برنامه درسی ام رو از ده نوشته بودم ، از لیلا که مشغول آشپزی بود پرسیدم مامانم کجاست ؟ گفت که فک کنم هنوز خواب هستن ..، سه تا تخم مرغ درشت نیمرو کردم و با نون تازه لواش و یکم سبزی نشستم به خوردن ..، وسطهای صبحانه ام بود که مامانم با چشمای ورقلمبیده پیداش شد ، معلوم بود که شب خوب نخوابیده ، هنوز با لباس خواب بود و یه روبدوشامبر دور خودش پیچیده بود ، معلوم بود تازه بیدار شده و فقط اومده یه دوری بزنه و بعد بره دست و صورتشو بشوره و لباس عوض کنه و بیاد از دیدن من که به این زودی بیدار شده بودم و داشتم صبحانه میخوردم تعجب کرد ..، پرسید دوباره میخوای جایی بری که به این زودی پا شدی ؟ گفتم نه فردا عصر میخوام با کامبیز برم مهمونی تولد یکی از دوستامون واسه اینکه از درسهام عقب نیفتم میخوام امروز رو بکوب درس بخونم ، سری تکون داد و گفت مهمونی کی هست ؟ گفتم نمیشناسی کیومرث پورصالح تو کلاسهای حلمی همکلاسیم ، پرسید دخترهم هست ؟ گفتم لابد هست ، چمیدونم ، لیلا پشتش به ما بود و آروم خندید ..، مامانم گفت مشروب چی ؟ گفتم نه بابا این رفیقمون یه بچه مثبتیه گروه خونش به این حرفها نمیخوره ..، گفت کامبیز هم میاد ؟ گفتم آره ..، گفت باشه و رفت از آشپزخونه بیرون ..، صبحانه ام رو تموم کردم و به لیلا گفتم یه چایی لیوانی واسم ریخت ، چاییم رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم ..، کتاب هندسه تحلیلی رو در آوردم و با چند تا کاغذ چرک نویس و ماشین حساب و خط کش انداختم وسط اتاق ، یه مداد مشکی سوسمار نشان برداشتم و توی مداد تراش رومیزی حسابی تیزش کردم ، هنوز هم عین بچگیهام عاشق مداد تیزم ، یه پاک کن دو رنگ آبی و قرمز پلیکان از توی کشو انداختم روی کاغذها و بعد نشستم سر درس ..، یه مسئله توی چرک نویس مینوشتم و بعد شروع به حل کردنش میکردم و براش نمودار میکشیدم ، مشخصات صفحه با یک خط و یک نقطه ، مشخصات مختصات یک خط محل برخورد دو صفحه ...، هی ....!! ، کاش امروز هم برمیگشتم به همون روزها ...، وقتی مامانم درو باز کرد که بهم سر بزنه سخت مشغول درس خوندن بودم ، ذوق کرد و ازم پرسید چیزی نمیخوای ؟ نگاهش کردم ، یه لباس بلند تقریبا کلفت قرمز تیره تنش کرده بود و موهاش رو مرتب روی سرش بسته بود و با یه گیره موی مویی که تازه مد شده بود بسته بود ، دیگه حساب لباسهاش از دستم در رفته بود ، هر بار میدیدم یه لباس تازه تنش بود ، به خودش حسابی میرسید و یه شهین دیگه شده بود ، ذوق کردم ، گفتم نه مامانی ، چه خوشگل شدی ، خندید ، گفت خونشون کجاست ؟ گفتم کی ؟ گفت کیارش ، دوستت ..، فوری فهمیدم میخواد بهم یه دستی بزنه ، مامان خودم بود حقه هاش برام آشنا بودن ، گفتم کیومرث ! ، گفت آهان ، همون ، گفتم شهر زیبا ...! ، گفت اوکی و رفت ، لبخند زدم وقتی نمیتونست دستمو رو کنه ذوق میکردم ! ، وقتی کامبیز اومد بدو بدو به استقبالش رفتم ، مامانم هم سریع خودشو رسوند ، به کامبیز چشمک زدم یعنی حواست باشه ، مامانم با کامبیز سلام علیک کرد و گفت کامبیز جون این دوستتون که فردا مهمونیشه چه جور بچه ای هست ؟ قبل از کامبیز گفتم مامان چقد وسواس داری ، صد بار بهت گفتم کیومرث صالحی خیلی پسر خوبیه ..، حالا ده بار از من بپرس بعد ده بار از کامبیز ، مامانم گفت از تو نپرسیدم که ...، گفتم اصلا میدونی چیه اشتباه کردم بهت گفتم ، باید میگفتم میرم بیرون دور بزنم ، بعد میرفتم مهمونی ، کامبیز که دیگه دستش اومده بود چی باید بگه خودشو قاطی بحث کرد و گفت خیالت راحت باشه خاله شهین ، خیلی پسر مثبتیه اهل هیچ خلافی نیست ..، تا اونجا که من میدونم مشروب هم نمیخوره ، مامانم که تقریبا خیالش راحت شده بود گفت نمیفهمه که مادر همیشه نگرانه ..، کامبیز گفت خیالت راحت باشه خاله من باهاشم ..، مامانم با خنده گفت از همین میترسم ! ، کامبیز قاه قاه خندید و گفت خاله ..؟؟!! ، مامانم خندید و گفت شوخی کردم ، پس دیگه خیالم راحت ؟ کامبیز گفت بله خاله خیالت راحت ..، سالم میبرم سالم میارمش ، با ماشین من میریم ، مامانم که خیالش راحت تر شده بود که من رانندگی نمیکنم گفت باشه ..
    وقتی میرفتیم تو اتاق من کامبیز با تعجب گفت چرا گفتی میریم تولد کیومرث ؟ آخه اون کس خل از کجا به فکرت رسید ، خندیدم و گفتم دیدم از اون اسکل تر تو کلاس نیست ، اگه یه روز مامانم ببینتش هر وقت بهش بگم میرم خونه کیومرث دیگه بیمه میشم ! ، کامبیز قاه قاه خندید ..، گفتم مامانم به ناتاشا حساس شده ، اگه جریانو بفهمه که ناتاشا دیگه با دکتر نیست که دیگه واویلاست ، فعلا دورادور اجازه میده باهاش در تماس باشم چون فک میکنه من با آویر هم دوست هستم و اون در جریان دوستی من و ناتاشا هست ، وگرنه اگه واقعیتو بفهمه که کونمو جر میده ! ، کامبیز میخندید ..، وقتی رسیدیم تو اتاق من کامبیز با تعجب گفت کی درسو شروع کردی ؟ گفتم از هشت صبح ! ، خندید و گفت درسخون شدی ؟ گفتم بابا دارم باج میدم که فردا شب دیگه بهمون گیر نده ..، گفتم به مامان گفتم که خونه کیومرث توی شهرزیباست ، میخوام بهش بگم بعد مهمونی با تو میریم خونه ارواح که تا نصفه شب بیدار نمونه که ببینه کی میرسم خونه ، معلوم نیست کی از مهرشهر برگردیم زهر مارمون میکنه ، کامبیز میخندید و گفت عجب جونوری هستی ، فکر همه جارو میکنی ...، گفتم بخدا از دست این مامانم یه پا شرلوک هلمز شدم ...، عین بابی فیشر باید بشینم یه ساعت فک کنم که ببینم ده حرکت بعدی شهین چیه بعد یه مهره تکون بدم ! ، کامبیز میخندید ..، گفتم راحتی بخدا ..، ننه ات تو رختخواب هم باهات رفته دیگه حداقل قایم موشک بازی نداری عین من ! ، اخم کرد و گفت کاشکی مثل تو قایم موشک بازی داشتم اما باهاش تو رختخواب نرفته بودم ، گفتم خفه بابا ..، کیرت راست میشه میری نصفه شب بیدارش میکنی و میکنی توی کس به اون نازی و دو قورت و نیمت هم باقیه ، ما رو اس کردی ساشکول ؟ کامبیز گفت این کلمه جدیده ؟ گفتم اختراع خودمه یعنی سوپر اوشکول !! ، کامبیز گفت تو از برادر بهم نزدیکتری ، حرفهایی رو که به هیشکی نگفتم به تو گفتم اونوقت میگی اوس کردم ؟ گفتم شوخی کردم بابا ، بهت برخورد ؟ گفت حمید ، جدی میگم ، از وقتی با مامانم خوابیدم دیگه یه چیز دیگه شدیم ..، حس میکنم دیگه بچه اش نیستم ، نمیتونم برم سرمو بزارم روی پاش و راحت بخوابم و اون سرمو نوازش کنه ، خود به خود دستم میره لای پاش ...، وقتی بغلش میکنم به جای اینکه توی بغلش آروم بگیرم برعکس کیرم راست میشه ..! ، نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه ؟ ، ولی فک کنم خری ، نمیفهمی ! ، شوخی میگیری و مسخره میکنی ...، توی صداش یه بغض خاص بود ، کم مونده بود گریه اش بگیره ، گفتم نه بخدا استاد ...، از وقتی اونشب تو خونه ارواح باهام حرف زدی نظرم خیلی فرق کرد ..، یه آه کشید و گفت کاش واقعا راست بگی ...، گفتم نه والله راست میگم ..، ابروش رو بالا انداخت و گفت خوب باشه ..، بیا یه چرک نویس هم به من بده دو تا مسئله هم من حل کنم ..
    موقع ناهار بود که کارآگاه کاستر اومد توی اتاق ..، همون لباس قرمز تیره تنش بود ، موهاش رو ریز بافته بود ، اینهم از هنرهای لیلا بود که بعدا معلوم شد ، خیلی توی بافت مو تخصص داشت ، چند مدل بافت موی قشنگ بلد بود..، لبخند به لبش بود و اومد کنارمون روی زمین نشست ، میدونستم تا جیک و پوک مهمونی رو در نیاره ول کن نیست ..، گفت خسته نباشید ..، ناهار واستون دلمه بادمجون درست کردم که بخورید و حسابی جون بگیرید ..، بعد رو به کامبیز گفت پروانه چطوره ؟ کامبیز گفت خوبه خاله ..، چرا نمیری پیشش ؟ مامان گفت آخه بچه کوچیک دارم ، کاش وقتی میومدی اینجا اونم میاوردی ، حالا بهش زنگ میزنم ، وقتی میای درس بخونی پروانه رو هم بیار ..، ما هم حرف میزنیم حوصله امون سر نمیره ، ناهار شامتون رو هم همینجا بخورید شب موقع خواب برید خونه ..، حداقل اگه هر روز هم نمیاد دو سه روز تو هفته بیارش ..، کامبیز گفت چشم ..، مامان ادامه داد حالا فردا کی میخواید برید این مهمونی دوستتون ؟ کامبیز اجازه نداد من حرف بزنم ، گفت خاله شهین اینقد دلشوره نداره که ..، مهمونیش پاستوریزه است ، مشروب هم نیست ، اینم بچه درسخون کلاسمونه ، فک کنم هفت و هشت شب میریم و یازده دوازده برمیگردیم ..، ادامه حرف کامبیز رو گرفتم و گفتم با کامبیز تصمیم گرفتیم شب دیگه نیایم خونه ..، میریم خونه ارواح فرداش جمعه است و یکم کار داریم ..، هفته دیگه حراجیه هنوز ما هیچ کاری نکردیم ..، زنگ زدیم و هماهنگ کردیم جمعه صبح یه کارگر هم بیاد کمک وسایل انباری رو هم در بیاریم ..، مامان وقتی شنید که شب برنمیگردم اخماشو کرد توی هم ..، کامبیز گفت خاله جمعه شما هم که کاری ندارید ، تا ظهر خونه بمونید پیش بچه ها ، بعد از ظهر بچه ها رو بسپارید به لیلا خانم من میام دنبال شما و مامانم ، چهارتایی بریم جمعه شب اونجا ، خوش میگذره ..، سر تکون دادم و گفتم آره آره ...، بعد با التماس گفتم مامان ...!!! ، گفت لوس نشو ..، باشه سعی میکنم جور کنم بیام ..، پریدم و ماچش کردم ، کامبیز هم با پررویی سرشو به صورت مامانم نزدیک کرد و بوسیدش و گفت مرسی خاله ...! ، مامانم قرمز شد و گفت خوب پاشید بیاید ناهارتونون بخورید نیمساعت استراحت کنید و دوباره بیاید سر درسهاتون ..

  14. #114
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و چهارم ( پارتی 1 )




    پنجشنبه
    صبح که از خواب بیدار شدم با چشمای نیم باز فقط تو فکر ناتاشا و مهمونی بودم ..، یه گوشه ای از ذهنم درگیر اون کارهایی بود که ناتاشا انجام داده بود که باعث شده بود اونروزی که ازش لب میگرفتم بیحال بشم ..، هر چی فک میکردم سر در نمیاوردم که این دیگه چه مدلش بود ، یه جورایی از ناتاشا ترسیده بودم ..، به کامبیز زنگ زدم و گفتم حال داری سر راه که میای خونه ما بری بازار تجریش و از جاسم عطری یه عطر شیرین مارکدار و جدید بگیره ..، جاسم یه پسر عرب عراقی بود که تو کار عطر و ادوکلن بود و توی بازار تجریش مغازه عطر فروشی داشت ..، کامبیز گفت حمید تا چند تومن بخرم ؟ گفتم تا پونصد تومن ! ، کامبیز یه سوتی کشید که یعنی خیلی زیاده و گفت پس از مغازه اش بهت زنگ میزنم ، اوکی کردم و تلفونو قطع کردم ...، از جام پاشدم یه دوری تو اتاق زدم ، در کمد رو باز کردم و توی لباسهام دنبال لباس مناسب واسه مهمونی گشتم ، یه کت و شلوار مارک بارون ایتالیا داشتم که ذغالی بود و خیلی بهم میومد ، از توی کاور در آوردم و نگاهش کردم ، تمیز و مرتب بود ، اونوقتها جلیقه هم خیلی مد بود ..، یقه انگلیسی و خلاصه خیلی باحال بود ، اگه امروز اونو تو یه مهمونی بپوشم ملت یه ساعت بهم میخندن ! ، یه پیرهن صورتی تیره هم داشتم که محبوب من بود ، با یه کراوات نازک قرمز تیره براق که تازه مد شده بود کنار گذاشتم ، پیرهنم اتو میخواست ، گذاشتم کنار که ببرم بدم اتوشویی سر کوچه که یه اتوی فوری روش بکشه ، هنوز از اتاق بیرون نیومده بودم که تلفن زنگ خورد ، مطمئن بودم کامبیزه واسه همین از اتاق گوشی رو برداشتم تا اومدم بگم الو دیدم مامانم زودتر گوشی رو برداشته و با کامبیز مشغول سلام علیکه ..، اومدم سلام کنم و بگم پشت خطم که مامان گوشی رو قطع کنه که دیدم کامبیز داره به مامانم میگه خاله شهین ...، مامانم گفت جونم عزیزم ، کامبیز گفت به مامانم هم گفتم واسه فردا بعد از ظهر خونه سرهنگ چهار نفری گفت اگه شهین بیاد منم میام ..، خاله میای دیگه ؟ مامانم گفت سعی میکنم عزیزم ..، کامبیز گفت نه دیگه جون کامبیز ، مامان گفت باشه ..، کامبیز گفت خاله ..، مامانم گفت بله ..! ، کامبیز یکم من و من کرد و گفت خاله میشه فردا اون شورت و سوتین یاسی رو تنت کنی ، خیلی قشنگ میشی توش ! ، چشمام داشت از حدقه میزد بیرون و گوشهام چیزی رو که میشنید باور نمیکرد ..، کامبیز خیلی با مامانم راحت شده بود ، مامانم آروم گفت زهر مار ، بیتربیت بی حیا ..، کامبیز دوباره گفت خاله ....!!! ، مامان گفت باشه بابا ، باشه ...!! ، از تعجب داشتم میمردم ..، بعد گفت فک کنم حمید هنوز خوابه ..، بیدارش کنم ؟ کامبیز گفت نه خاله بیداره ، نیمساعت پیش بهم زنگ زده ، منتظره من از مغازه بهش زنگ بزنم قراره واسه کیومرث ادوکلن بخریم ، خواستم بهش بگم نیمساعت دیرتر میرم ، پس شما زحمت بکشید بهش بگید ، مامانم گفت باشه ..، به مامانت سلام برسون ، کامبیز هم گفت چشم بعد هم پشت تلفن صدای بوس پرت کردنش اومد و بعد خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد ، کم مونده بود پشت تلفن ترتیب مامانمو بده ! ، تنظیم کردم که همون لحظه ای گوشی رو بزارم که مامانم میزاره که نفهمه گوش وایساده بودم ، چند ثانیه بعد صدای مامانم اومد که از راهرو رد شد ، در اتاقمو زد و بعد درو باز کرد و سرک کشید ..، خودمو مشغول لباسهام نشون دادم و از اومدنش تعجب کردم و سلام کردم ..، لپاش گل انداخته بود ، گفت کامبیز زنگ زد ..، گفتم اه عطر فروشی بود ؟ مامان گفت نه گفت نیمساعت دیرتر میره عطر فروشی ، به چشماش زل زدم و گفتم باشه مامان چیز دیگه ای نگفت ؟ لبخند زد و نگاهش رو دزدید و گفت نه ..، چیزی نگفت ، گفتم باشه مامان ، الان میام صبحانه میخورم و سه ساعت درس میخونم بعدش دیگه کار به کارم نداشته باش لطفا میخوام برم پیرهنم رو بدم اتو کنن و بعد با کامبیز قرار میزارم و با هم میریم خونه کیومرث ، فقط فردا بعد از ظهر بیایم دنبال تو و خاله پروانه یا نه ؟ مامانم دوباره لپش گل انداخت و گفت باشه ..، بیاید ..، خندیدم و پریدم بغلش کردم و بوسیدمش ، گفتم خیلی خوش میگذره ، آروم منو بوسید و دست کشید توی کمرم و گفت باشه عزیزم ، بریم ببینیم چی میشه ..، گفتم مایو بردار ، حتما میخوایم یه تنی به آب بزنیم ، خندید و گفت باشه حالا ..
    کامبیز نیمساعت بعد از توی عطر فروشی بهم زنگ زد ، صدای جاسم میومد که داشت با یه زن چونه میزد ، وقتی میگفت حمید چنان از ته حلقش صدای ه در میاورد که فک میکردی عبدالباسط داره قرآن میخونه ، وقتی صدام میزد اگه خودم نمیدونستم با منه هیچوقت فک نمیکردم داره میگه حمید ! ، خلاصه کامبیز گفت یه عطر جدید اورده مارکش چنله ..، شیرینه اما خیلی گرونه میگه پونصد و هشتاد تومن ، گفتم بگیر ، گفت بابا تولد خواهرت که نیست یارو هفت پشت غریبه است ، یه چیز بخر صد تومن قالشو بکن ، گفتم نه بابا سه نفر آدم داریم میرم ، بعدش هم من مهمون ناتاشا هستم ، اگه هدیه دوزاری بخرم واسه اون بد میشه ، کامبیز گفت پس من نصف پولشو میدم ، گفتم پولتو لوله کن بکن تو کونت مردیکه ، بگیر زود بیا ..، کامبیز یه مشت قر زد و بعد قطع کرد ، نیمساعت بعد پیداش شد ، عطر رو کادو پیچ کرده بود و روبان زده بود ، گفت پونصد و پنجاه تومن بیشتر بهش ندادم ، گفتم خوب کردی ، یه نگاه انداختم و گفت صد میلی لیتریه ؟ گفت آره ، پنجاه سی سی رو میگفت چهار صد و پنجاه ، دیدم این خیلی به صرفه تره ، گفتم آره ، گفتم میخوام به ناتاشا زنگ بزنم و باهاش هماهنگ کنم اما میترسم شهین شیرجه بزنه روی تلفن ، کامبیز گفت من میرم سرشو گرم میکنم ، گفتم سر اونو یا سر اینو ؟ گفتم و به کیرش اشاره کردم ، خندید و گفت خوب نمیخوای نمیرم ، گفتم نه بابا زود برو ..، ببین شورت یاسی رو برات پوشیده یا نه !! ، کامبیز قاه قاه زد زیر خنده و با مشت آروم زد تو شیکمم و گفت دهن سرویس تو هم از اون بدتری واسه گوش وایسادن ، گفتم نه بابا تلفن که زنگ خورد میدونستم تویی ، تا بیام گوشی رو بردارم مامانم زودتر برداشته بود ، اومدم بگم پشت خط هستم که تو شروع کردی حرفهای کیر راست کن زدی ، دیگه منم ضایع نکردم که بگم پشت خطم ، یکم گوش دادم و کیرمو مالیدم و بعد گوشی رو گذاشتم ! ، کامبیز در حالی که هنوز میخندید از اتاق رفت بیرون ..، چند دقیقه صبر کردم که مطمئن شم مشغول حرف زدن هستن و بعد به ناتاشای خوشگل زنگ زدم ...
    ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که من کت و شلوار پوشیدم و ادوکلون زدم ، یه بارونی برداشتم که اگه شب سرد شد تنم کنم و کراواتمو گذاشتم تو جیبم ، اگه کراوات میزدم اولین گشت کلانتری ما رو میگرفت ! ، کیف پول و وسایلمو چک کردم ، کلید خونه ارواح رو هم برداشتم و با کامبیز از خونه بیرون زدیم که بریم اونهم تو خونشون لباس عوض کنه و ساعت شیش طبق قراری که گذاشته بودم بریم دنبال ناتاشا .. ، کامبیز کلید انداخت و در خونشون رو باز کرد ، دلم واسه پروانه تنگ شده بود ، بدم نمیومد تو رختخواب باهاش یه غلطی بزنم ! ، اما دیر شده بود و وقت نداشتیم ، کامبیز داد زد مامان کجایی ما اومدیم ..، صدای پروانه از توی حیاط بلند شد که سلام عزیزم ، منم الان میام ..، کامبیز گفت پس تو اینجا باش که من برم لباس عوض کنم و زود بیام ، سر تکون دادم اما وقتی کامبیز رفت سرمو انداختم پایین و رفتم توی حیاط که ببینم پروانه کجاست ، شلنگو گرفته بود و باغچه رو آبپاشی میکرد ، یه بلوز شیری بافت نازک تنش بود و یه دامن کوتاه چیندار سفید ، یه دمپایی لژدار دم پاهای لخت و سفیدش انداخته بود و درختها رو آب میداد ..، منو که دید کلی ذوق کرد ، گفت ای جااااانم ، چه خوشتیپ شدی خاله ، بعد شلنگو پای درخت سیکاس بزرگ وسط حیاط انداخت و دستهاش رو باز کرد ، رفتم توی بغلش و ماچش کردم ، سرو کله ام رو ماچ کرد و گفت جووون ، نمیشه یه ساعت دیرتر بری ؟ خندیدم و گفتم چرا خاله ؟ گفت که خاله رس تورو بکشه دیگه سرتو بلند نکنی ، خوشگل کردی میترسم بری با یه دختر ترگل ورگل برگردی دیگه منو نگاه نکنی ، گفتم خاله شما خیلی خوشگلی ، هیشکی به پای شما نمیرسه ، گفت دیگه چاخان نکن ، ما دیگه پیر شدیم ، گفتم نه بخدا ، کدوم دختری از خوشگلی و باحالی به پای شما میرسه ..، دوباره ماچم کرد و گفت شوخی کردم ، برید حسابی بهتون خوش بگذره ، شیطونی هم بکنید اما مواظب باشید ، ماچش کردم و بعد یقه لباسشو از هم باز کردم و وسط ممه هاش رو هم بوسیدم ، خندید و سرمو به وسط سینه های درشت و سفیدش فشرد ..، گفتم خاله اینها رو نگهدار فردا بعد از ظهر میخوام حسابی بخورمشون ، دوباره سرمو بوسید و گفت مال خودته خاله ، شیر آب رو بست و با هم برگشتیم داخل خونه ..، رفتیم توی آشپزخونه و آویزونش شدم و حسابی از خجالت لبهای گوشتالوش در اومدم ، در همون حال هم دستم بیکار نبود و دامنشو بالا زده بودم و دستم توی شورتش بود و کس کوچولوش رو میمالیدم ، انگشتم خیس خیس شد ، از لای پاش در آوردم و کردم توی دهنم و گفتم جوووون ، خاله آبت چه مزه ای داره ..، خندید و گفت خوب نوش جونت ، گفتم فردا یه دل سیر ازش میخورم ، خندید ..، صدای پای کامبیز از پله ها بلند شد و منو پروانه از هم جدا شدیم ، یه دستمال برداشتم و لبهام رو پاک کردم ، کامبیز که وارد آشپزخونه شد پروانه داشت واسمون چایی میریخت و من روی صندلی پشت میز ناهار خوری نشسته بودم ، پروانه برگشت و با دیدن کامبیز که حسابی شیک و پیک کرده بود و یه کت و شلوار سبز تیره تنش کرده بود و با پیرهن سبز روشن مارک پیر کاردین ست کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود پروانه تقریبا جیغ زد و ذوق کامبیزو کرد ، ای جوووون الهی قربونت برم مادر ، چه خوشگل شدی ..، بعد هم دست کرد یه دویست تومنی از توی کشوی آشپزخونه برداشت و اول دور سر کامبیز و بعد دور سر من گردوند و انداخت توی یه جعبه واسه صدقه ، گفت چش میزننتون ! ، ساعت حدود یه ربع به شیش بود که از خونه کامبیز اینها بیرون اومدیم و راه افتادیم سمت خونه ناتاشا ....
    از ماشین کامبیز پیاده شدم و از پله های خونه ناتاشا بالا رفتم ، دستم رو که روی زنگ گذاشتم هنوز زنگ نزده بودم که ناتاشا در رو باز کرد و با روی خندون بهم سلام کرد ..، مانتو شلوار سبز روشن شیکی تنش کرده بود و یه پلاستیک سفید بزرگ دستش گرفته بود ، حدس زدم که لباسهای مهمونی رو اون تو گذاشته ..، صورتشو بهم نزدیک کرد و همدیگه رو بوسیدیم ..، وقتی میخواست سوار ماشین بشه با کامبیز سلام و علیک کرد و رفت عقب نشست ..، اونوقتها کسی رو بخاطر سرعت نمیگرفتن ، اتوبان کرج هیچوقت اینقدی شلوغ نمیشد ، کامبیز گازشو گرفته بود موتور هشت سیلندر شیش لیتری غرش میکرد و سرعتش به صد و هشتاد کیلومتر در ساعت میرسید ..، باورتون نمیشه اما اون ماشین کروز کنترل داشت ، سیستمی که تازه بعد از اینهمه سال تو ماشینهای لوکس امروزی دوباره معرفی شده ..، سیستم اور درایو اون توی هر سرعتی که بودی این امکان رو بهت میداد که یهو از تمام قدرت موتورت استفاده کنی و با شتاب خیلی زیادی سرعتت رو اضافه کنی ..، از راحتی صندلیها و تودوزی چرمی شیکش هم که هرچی بگم کمه ..، ماشینی بود که واسه شخصیتها طراحی شده بود ..، یعنی عقب ماشین به مراتب از جلو راحت تر و شیک تر بود ، واسه سرنشینهای عقب دو تا فندک طراحی کرده بودن و ایر کاندیشن ماشین از سه جا به سرنشین عقب باد میزد ..، فک کنم اولین ماشینی بود که سیستم انژکتوری برقی روش نصب شده بود و از هر جهت یه ماشین لوکس محسوب میشد ..، خلاصه کامبیز یه آهنگ شاد آمریکای لاتین گذاشته بود و با سرعت تمام به سمت مهرشهر میروند ..، کامبیز تو آیینه نگاه کرد و به ناتاشا گفت مرسی که من رو هم با خودتون میبرید ، حالا واقعا اگه توی محضوریات موندید بخاطر من اونوقت میرسونمتون و دوباره آخر شب میام دنبالتون ، ناتاشا خندید و گفت نه عزیزم ، من از این تعارفهای الکی نمیکنم ..، توی خانواده ما تقریبا هیچکس تعارف نمیکنه ..، اونم وقتی که پای مهمونی یکی دیگه در میونه ..، بعدشم الان اونها هستن که از من بابت آوردن دو تا پسر خوشگل تشکر میکنن ! ، بعد هم با خنده گفت مطمئن باش ! ، من و کامبیز لبخند زدیم و به هم نگاه کردیم ..، از ورودی مهرشهر که وارد شدیم ساعت حدود هشت شب بود ..، دیدیم یه عده بسیجی دارن تند و تند بساط ایست و بازرسی علم میکنن ..، یه نگاه به ماشین ما کردن و معلوم بود اصلا بدشون نمیاد یه ساعتی ما رو معطل کنن ..، نمیدونم فک کنم شانس آوردیم که هنوز بساطشون رو کامل پهن نکرده بودن ، یکیشون که یه اسلحه کلاشینکف تو دستش داشت بهمون اشاره کرد که زود رد شید ! ، نفس راحتی کشیدیم و رد شدیم ..

  15. #115
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و پنجم ( پارتی 2 )




    یه باغ خیلی بزرگ سیب توی مهرشهر هست که یادمه میگفتن مال تیمسار جم بوده ، تا اونجایی که من خبر دارم هنوز هم هست و به همین اسم هم معروفه ..، باغ سیب ! ، یکی دو خیابون بعد از باغ سیب به سمت کاخ شمس که میرفتی دو تا خیابون پهن بود که اونوقتها خاکی بود و به اسم خیابون اول و دوم معروف بود ، اما فک کنم الان اسمش شده خیابون صد ..، خیلی یادم نیست ، اگه یه دوست مهرشهری داستانمو خوند ایراد نگیره ، چون خیلی سال گذشته و خیلی دقیق یادم نیست ..، خلاصه پیچیدیم تو یه خیابون سنگریزی شده نزدیکهای باغ سیب ..، یه مقدار که رفتیم ناتاشا سر میگردوند ، انگار اونهم خیلی مطمئن نبود کجاست .. ، بعد یه در خیلی بزرگ رو نشون داد که بالاش یه چراغ زرد رنگ روشن بود و گفت اونه ..، کامبیز جان برو سمت اون دروازه آبی رنگ ..، دم دروازه وایسادیم و کامبیز میخواست پیاده بشه زنگ بزنه اما ناتاشا گفت بوق بزن ، کامبیز بوق زد و یه دقیقه بعد در باز شد و یه پسر جوون حدودا بیست و دو سه ساله با کت و شلوار شیک و پیرهن سفید اومد بیرون و مستقیم اومد سمت کامبیز ، کامبیز شیشه رو پایین کشید ، پسره به کامبیز گفت سلام ، بفرمایید ؟ کامبیز شیشه سمت ناتاشا رو پایین آورد و به پسره گفت سلام با خانم فرهی هماهنگ کنید ، ما مهمون ایشونیم ، پسره با دیدن ناتاشا روی صندلی عقب لبخند زد و گفت سلام خانم فرهی ، بفرمایید خواهش میکنم ..، ناتاشا بدون اینکه حرفی بزنه لبخند زد و شیشه رو بالا کشید ، پسره رفت تو و دروازه رو باز کرد و کامبیز وارد شد ..، یه خیابون پهن سنگفرش که دو طرفش سپیدارهای بلندی کاشته بودن معلوم شد ، منظره وهم انگیزی بود ، صد متر جلوتر یه ساختمون خیلی بزرگ به چشم اومد که فک کنم سه طبقه بود ، توی طبقه سومش یه بالکن بزرگ با طارمی های مرمر به چشم میخورد ، جلوی ساختمون یه محوطه پارکنیگ بزرگ گرد با یه حوض و آبنمای قشنگی وسطش بود ، فک کنم دوازده سیزده تا ماشین پارک کرده بودن که ماشین خوشگل کامبیز توشون گاری محسوب میشد ! ، دو تا پونتیاک قهوه ای کنار هم پارک کرده بودن که انگار دوقلو بودن و همین امروز از کمپانی مرخص شدن ، دو سه تا بنز و دو تا بی ام و 518 که همگی تقریبا نو و کاملا تمیز بودن و یه بی ام و 2002 نارنجی ..! ، ناتاشا گفت این ماشین خود سوگله ..، بعد رو به کامبیز گفت پنج دقیقه هم کنار دستش دووم نمیارید ..، عین دیوونه ها رانندگی میکنه ، ماها لبخند زدیم چون فک میکردیم پشت فرمون هیچکس دیوونه تر از خودمون نیست ..! ، ناتاشا گفت این ویلاشونه ، خونشون تهران تو فرمانیه است ..، از تعجب شاخ در آوردم ، بابای من یه ویلای دوبلکس توی دماوند داشت و من فک میکردم ما چون ویلای دماوند داریم پولداریم ! ، اما با دیدن اون ویلای سه طبقه که حداقل هزار متر زیربنا داشت حس حقارت عجیبی بهم دست داد ! ، ناتاشا فک کنم واسه اینکه حس حقارت منو کامل کنه گفت اینجا توی زیرزمینش یه استخر خیلی بزرگ با سونا و اتاق ورزش داره ..، سر تکون دادم ، با سه تا پله سرتاسری شیک و نیمدایره وارد یه ایوون بزرگ شدیم ، یه نفر در بزرگ ورودی ساختمون رو باز کرد و به استقبالمون اومد ، ناتاشا لبخند زد ، مردی که در رو باز کرده بود یه کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید تنش بود ، درست مثل پسری که دروازه اصلی رو به رومون باز کرد ، آروم از ناتاشا پرسیدم این کیه ؟ ناتاشا هم آروم گفت پیشکار باباش ! ، از تعجب شاخ در آوردم چون منتظر بودم ناتاشا بگه داداش سوگل یا بابای سوگل ! ، کت و شلوارش از من شیکتر بود و پیرهنش از سفیدی برق میزد و توی برق کفش دست دوزش میتونستی عکس خودتو تماشا کنی ! ، سمت راست و چپمون دو تا راهرو نسبتا بلند بود که تو هر طرفش سه چهار تا در بود و کف زمین سنگ شده بود ، یه فرش گرد و بزرگ ورودی خونه رو فرش میکرد و وسط اون فرش از سقف یه لوستر بزرگ کریستال آویزون بود که بنظرم بیشتر از صد تا چراغ شمعی توش روشن بود ، روبروی ما یه در بزرگ دیگه بود که معلوم بود به حیاط پشتی باز میشه و از اونجا صدای همهمه و موزیک به گوش میرسید ..، مرد نسبتا مسن رو به ما گفت خیلی خوش اومدید ، بعد به ناتاشا گفت خانم فرهی اتاق دوم سمت راست ، خودتون که بلدید ..، ناتاشا گفت باشه امیرخان ..، بعد به من و کامبیز گفت برید توی حیاط و از خودتون پذیرایی کنید ..، منم لباس عوض کنم میام پیشتون بعد دوباره به مرد که معلوم شده بود اسمش امیره رو کرد و گفت امیر خان دوستای منو راهنمایی میکنی ؟ با بیمیلی از ناتاشا جدا شدم و دنبال امیرخان راه افتادم ..، اون مارو به سمت اون در بزرگی که ازش صدای موزیک به گوش میرسید هدایت کرد و در رو باز کرد ، چشممون به یه محوطه بزرگ افتاد که با یه ایوون و سه تا پله درست مثل اونور ساختمون بهم وصل میشدن ، یه استخر نسبتا بزرگ پر از آب وسط بود و دور تا دور محوطه رو میز و صندلی چیده بودن ، یه گروه ارکستر یه گوشه مشغول ساز زدن بودن و مجلسو گرم میکردن و چند تا باند چند طبقه بزرگ در اطراف محوطه سر و صدای ارکستر رو به همه جا میرسوند ..، چندین تا پسر و دختر با لباسهای شیک و لختی یا مشغول رقاصی بودن یا از خودشون با میوه و شیرینی و نوشیدنی هایی که روی میزها چیده شده بود پذیرایی میکردن ، کامبیز دست منو کشید و به یه گوشه محوطه اشاره کرد ، تقریبا روبروی ارکستر ، اینور حیاط ، یه میز بزرگ گذاشته بودن و روش چندین مدل شیشه مشروب و گیلاسهای خالی تمیز رو چیده بودن و پشت میز یه پسر دیگه با همون کت و شلوار کذایی وایساده بود و با یه پسر و دختر خوش و بش میکرد ..، کامبیز دستمو کشید و گفت حمید بیا بریم اونجا یه سوخت الکلی به مغزمون برسونیم ، هم تنمون گرم میشه هم کله امون ! ، بعد ببینیم با اینهمه گوشت تازه چیکار کنیم !! ، هنوز توی شوک و کف بودم ، بی اراده دنبال کامبیز راه افتادیم و به میز بار نزدیک شدیم ، پسر بارتندر وقتی که ما رو دید لبخند زد و گفت به به چهره های جدید ..، چی میل دارید ؟ کامبیز یه نگاهی به مشروبهای چیده شده روی میز انداخت و بعد یه شیشه مشروب جین رو توی دستش چرخوند و گفت لطفا به من یه گیلاس مارتینی بده ..، پسره لبخند زد و گفت بالاخره یه مشروب شناس پیدا شد ..، بعد رو به دختری که دم میز وایساده بود گفت چی گفتم ماندانا خانم ، من مشتری خودمو از یک کیلومتری تشخیص میدم ! ، چشممو به سمت دختر و پسر چرخوندم ، دختره خوشگل و گوشتالو و لوند بود ، همسن و سال خودمون بنظر میومد ، چشم و ابروی درشت و مشکی داشت و به پهنای صورتش میخندید ..، شیطنت از سر و روش میبارید ، یه لباس بافت قهوه ای تنش کرده بود و یه ساپورت قهوه ای کلفت پوشیده بود که مناسب فصل و شب خنک مهرشهر به نظر میومد ..، یه کفش پاشنه بلند مشکی پاش کرده بود و برخلاف مد اونروزها جوراب نپوشیده بود ، دختره دستشو به سمت ما دراز کرد و گفت سلام ، ماندانا هستم کامبیز با لبخند باهاش دست داد و بعدش من باهاش دست دادم بعد ماندانا گفت اینهم پدرامه ، دوست پسرم ! ، بالاخره چشم گردوندم و پسره رو هم دیدم ! ، یه پسر بیست و پنج شیش ساله ، یه کت گشاد قهوه ای اسپورت تنش کرده بود که مثلا با ماندانا ست کنه ، زیر کت یه پلیور قرمز پوشیده بود که من تو دلم گفتم آخه کدوم خری روی پلیور کت میپوشه ، یه شلوار گشاد شیری هم پاش کرده بود و یه کفش قهوه ای که معلوم بود سرسری تمیز شده پاش کرده بود ، یه عینک مربعی روی چشماش بود که منو یاد هروللوید مینداخت ، بی اختیار لبخند زدم و دستمو به سمت پسره دراز کردم ، گفتم من حمید هستم ، گفت خخ خخ خیلی خوشوقتم !! ، به قیافه مونگل و لباسهای نامرتبش یه عیب دیگه هم اضافه شد ..، پسره لکنت هم داشت ..!! ، کامبیز هم با پسره دست داد و خودشو معرفی کرد ، ماندانا با لبخند ادامه داد از در که وارد شدید سهراب گفت این آقا مشروب شناسه ، بعد هم به کامبیز اشاره کرد ..، بار تندر که معلوم شد اسمش سهرابه خندید ، یه گیلاس مارتینی واسه کامبیز پر کرد و توش یه زیتون درشت انداخت و گفت ما مشتریهای خودمون رو میشناسیم ..، بعد رو به من گفت شما چی میل دارید ؟ خیلی دلم میخواست از کامبیز کم نیارم اما میدونستم که تو این قضیه انگشت کوچیکه اش هم نمیشم ، گفتم لطفا به من یه گیلاس از این فایو لورد بدید ..، سهراب لبخند زد و گفت به به .، با یخ و سودا ؟ گفتم بله لطفا ..، سهراب یه لیوان ته پهن برداشت و توش دوتا قالب یخ انداخت و روش از ویسکی فایو لوردز ریخت و جلوی یه دستگاه گذاشت و توش سودا تزریق کرد ..، برای اولین بار توی زندگیم دستگاه سودا ساز رو از نزدیک میدیدم ..، کامبیز گفت حمید یکی از این سودا سازها رو از توی باری که به من دادی در آوردم و واست توی کارتن گذاشتم ، گفتم راس میگی ؟ با سر گفت آره ..، یه قلپ از مشروبم که از روش گاز بلند میشد خوردم و با خودم گفتم انگار اینطوری مزه ویسکی هم بهتر بنظر میاد ..، مشروبمون رو برداشتیم و از سهراب و ماندانا و پدرام جدا شدیم که یه دوری بزنیم ، کامبیز از روی یکی از میزها یه مشت بادوم شور برداشت و توی جیبش ریخت که مزه مشروبش کنه و در همون حال گفت پسر عجب مهمونی ای هست ! ، گفتم آره ، کامبیز گفت حمید اینها خیلی پولدارن و معلومه از قبل پولدار بودن ، تازه به دوران رسیده نیستن ! ، یکم بهم برخورد حس کردم یه گوشه از حرفش رو به من بود ، چون بابای من اگه پولی داشت خودش بدست آورده بود و از باباش بهش ارث نرسیده بود و یه جورایی طبق تعریف کامبیز تازه به دوران رسیده محسوب میشد ..، کامبیز با خنده گفت پسره عجب اوسکولی بود ..، بلافاصله خندیدم و فهمیدم پدرام رو میگه با سر تایید کردم و خندیدم ، کامبیز گفت موندم این دختره شیطون رو چطوری تور کرده ..، دختره خودش تنها کل پسرهای این مهمونی رو حریفه ..! ، گفتم آره ..، خیلی لوند و باحاله ..، کامبیز یه قلپ از مشروبش خورد و گفت حمید میخوای با ناتاشا بخوابی ؟ تعجب کردم که چرا این موضوع رو پیش کشیده ..، گفتم آره خوب ..، گفت بهت پیشنهاد میکنم امشب سعی کن با هیچکس جز ناتاشا نرقصی مگه اینکه اون اصرار کنه ..، خندیدم و سر تکون دادم ، گفت یه چیز دیگه هم هست ، گفتم بگو ، گفت هر دختری رو دیدی بگو زشته ..، هر دختری از همه بنظرت قشنگتر میومد جلوی ناتاشا بگو این که خیلی بیریخته ، لاغره ، چاقه ، قوز داره ..، خلاصه یه عیب توش پیدا کن و همونو بگو ..!! ، اگه وایسی هی از دخترهای دیگه تعریف کنی کلا باید باهاش قید رختخوابو بزنی ، مثلا میدونم از این دختره ماندانا خوشت اومده ، خندیدم و گفتم خدایی خیلی کردنیه..! ، اون رون و کون رو ندیدی ؟ ، خندید و گفت اول از همه از ماندانا بد بگو ، مثلا بگو من از دختر چش ابرو مشکی بدم میاد ، یا مثلا بگو صورتش کک مکیه حالمو بهم میزنه ..، چمیدونم ..، لبخند زدم و گفتم چشم استاد ..، گفت نه حمید ، جدی میگم ، ناتاشا از اون دخترهای خیلی حسوده ..، از تو هم خوشش میاد اما اگه بدونه چشمت دنبال دخترهای دیگه است باهاش مشکل پیدا میکنی ..، دوباره گفتم چشم استاد ! ، خندید ، از بغل یه دختر قد بلند با پاهای کشیده که یه لباس شب کوتاه آبی خیلی کمرنگ تنش کرده بود گذشتم و چشمام با پاهای لختش چرخید ..، کامبیز با خنده گفت وقتی باهاش هستی اینطوری هیز بازی هم در نیار !! ، قاه قاه خندیدم ، تقریبا به جلوی ارکستر رسیده بودیم ..، سه نفر نوازنده بودن و یه خواننده ..، همگی پسرهای جوون همسن و سال خودمون ، لوازمشون کامل بود ..، یه ارگ بزرگ کاسیو داشتن و یکیشون گیتار میزد ..، یه پسره پشت جاز نشسته بود و واسه خودش جرینگ جرینگ میکرد ..، پسر خواننده داشت خودشو جر میداد ..، ....یه عمره بی بهارم کی میایی کی میایی !! ...، یه ضبط چند طبقه خیلی بزرگ مارک کنوود هم اونجا بود که به آمپلی فایر وصلش کرده بودن ، جلوی ارکستر یه محوطه رقص درست کرده بودن که یه دختر لاغر با لباس لختی داشت سخت واسه خودش قر میداد و دو سه تا پسر و دختر هم براش دست میزدن ..، در حالی که مشروبم رو مزه مزه میکردم سر گردوندم و بقیه مهمونها رو از نظر گذروندم یهو با دیدن یه پسر و دختر که با فاصله کوتاهی از ارکستر روی صندلی نشسته بودن و لبشون توی لب هم بود خشکم زد ..، بی اختیار دست کامبیز رو کشیدم و وقتی نگاهم کرد با چشم اشاره کردم و زیر لب گفتم اینارو ببین ..، کامبیز هم با دیدن اون دوتا خنده اش گرفت پسره انگار نه انگار که دویست نفر مهمون اونجاست یه دستش مشروب بود و یه دستش روی زانوی لخت دختره و چنان لبی از هم میگرفتن که کیر آدم درجا راست میشد ..، بعد از نیم دقیقه لب گرفتن بالاخره پسره لبهای دختره رو ول کرد و به ارکستر نگاه کرد ، بعد دست دختره رو گرفت و با هم به جمع کسانی که دختر رقاص رو تشویق میکردن پیوستن ..، پسره چشمای ورقلنبیده ای داشت که از شدت مستی کاملا قرمز شده بودن ..، موهاش بلوند بود و با بیقیدی به بالا شونه کرده بود ، یه کت اسپورت مارکدار تنش کرده بود و یه پیرهن قرمز با پاپیون مشکی زده بود ..، شلوار خوشدوختش بجای کمربند با ساسبند به کمرش آویزون بود و یه کفش چرمی سفید و مشکی که اونوقتها خیلی خوشگل محسوب میشد پاش کرده بود ..، از لباس و تیپش کاملا مشخص بود که خیلی پولداره ..، دقت کردم که یکی دو تا از دخترهای دیگه هم با حسرت بهش نگاه میکردن .، دختری که باهاش بود ریزه میزه و ظریف بود اما به شدت آرایش غلیظی داشت ، فک کنم بیست سالش بود اما مثل زنهای سی ساله آرایش کرده بود ، یه لباس کوتاه قرمز دکولته تنش بود ، با خودم گفتم اگه مشروب نمیخورد الان با این لباس یخ میزد ! ، پسره از پشت خودشو به دختره چسبوند و بدون اینکه براش مهم باشه که بقیه دارن تماشاش میکنن کیرشو از روی لباس میمالید به کون دختره و دختره هم لبخند میزد ، کامبیز هم نمیتونست از پسره چشم برداره و گاهگاهی زیر چشمی نگاهش میکرد ..، یکی دو دقیقه گذشته بود که یهو حس کردم از پشت سرم سر وصدا میاد ، برگشتم و دیدم چند تا دختر حلقه زدن دور ناتاشا و با بگو بخند دارن میان و به جمع کسایی که دور ارکستر حلقه زده بودن نزدیک میشن ، همراه با من و کامبیز یه دختر و پسر هم که کنار دست ما بودن برگشتن و دختره با دیدن ناتاشا گفت ، اوه ناتاشا و سوگل هم اومدن و بعد پسره رو ول کرد و رفت که با ناتاشا و سوگل خوش و بش کنه ..، ناتاشا وقتی کنار من رسید که با لبخند تماشاش میکردم تقریبا تو حلقه دخترها گم شده بود ..، ناتاشا دستشو دراز کرد و دست من رو گرفت و کشید داخل حلقه دختر ها و به یه دختر قد بلند که یه لباس کوتاه تنش کرده بود و یه لباس بافتنی رو مثل عبا دور شونه اش انداخته بود که سردش نشه معرفی کرد ، دختره یا زرد بود یا آرایش برنزش باعث شده بود زرد بنظر بیاد اما خوشگل بود و صورت کشیده اش چیزی از خوشگلیش کم نمیکرد ، چشمای درشت سبز رنگ و مژه های بلندش خیلی خوب بنظر میومد ، لبهای نازک بینی کوچیک خوش فرمی داشت ، پاهای کاملا لختش نشون میداد که کمی گوشت به تنش داره ..، اونوقتها هنوز باربی مد نشده بود و مردهای ایرانی زن گوشتالو بیشتر میپسندیدن ، موهای بلندش رو فرهای بزرگ زده بود و دور سرش ریخته بود ، ناتاشا گفت سوگل این حمیده ..، دوستم ، بعد هم با دست کامبیز رو نشون داد و گفت اینهم آقا کامبیزه دوست حمید و دوست من ! ، دقت کردم که نگفت حمید دوست پسرمه..، البته تعجبی هم نداشت ، با اون اختلاف سنی بین من و ناتاشا اگه میگفت دوست پسرم باعث خنده همه میشد ..، دستمو به سمت سوگل دراز کردم ، با لبخند باهام دست داد و گفت خوش اومدی آقا حمید ، از دخترهای مهمونی ما خوشت میاد ؟ لبخند زدم و گفتم به به ، بله ، همه خوشگلن ، اما یه طوری گفتم که از لحنم نشه بفهمی بالاخره جدی گفتم یا شوخی ! ، سوگل بعدش با کامبیز دست داد و بهش خوشامد گفت و یه لبخندی زد که حس کردم کامبیز کیرشو یه جای دیگه هم بند کرد ! ، بعد هم سوگل به نوبه خودش به دختر خوشگل و گوشتالوی کنار دستش اشاره کرد و گفت اینم شادیه ..، خواهرم ، وقتی دقت کردم دیدم خیلی به سوگل شباهت داره ، بجز اینکه قدش یکم کوتاهتر بود و یکم چاق تر ، لبخند قشنگی روی لبهاش داشت و موهاش قهوه ای روشن بود ، دو سه سالی از سوگل کوچیکتر بنظر میومد ، لباسش تا روی کونش رو میپوشوند و تو اون سرما یه جوراب نازک پاش کرده بود با کفشهای پاشنه بلند ، یه گردنبند رولکس توی گردنش بود که فک کنم حداقل پنجاه گرم وزن داشت ، دستشو به سمت ما دراز کرد و باهاش دست دادیم ..، سوگل گفت با وجود ناتاشا آقا حمید نیازی به مراقبت نداره ..، من آقا کامبیز رو میسپرم دست شادی ، بعد به شادی گفت حواست به مهمون جدیدمون باشه ..، شادی سر تکون داد و کامبیز از خوشحالی یه لبخند گشاد تحویل داد ..، مشغول خنده و صحبت بودیم که یهو اون پسر پولداری که تعریف کرده بودم خودشو بزور وارد جمع کرد و گفت نامردیه سوگل ..، منم تنهام یکی رو هم بفرست مراقب من باشه ..، سوگل با خنده گفت آره تو فکر این بودم که امیرخان رو بفرستم مراقبت باشه گند کاری پارسال رو در نیاری ! ، همه با این حرف سوگل خندیدن ..، بعد سوگل اضافه کرد تو که قبلا از روی نصف دخترهای این پارتی رد شدی امسال هم زور بزن بلکه یکی دو نفر دیگه رو تور کردی ..، فقط سیامک بهت بگم ، جان همین شادی اگه مثل پارسال گند بزنی تو مهمونیم میدم امیرخان دمتو بگیره پرتت کنه بیرون ! ، پسری که به اسم سیامک معرفی شده بود خندید و گفت نه بابا ..، پارسال شراب خوب نداده بودی زیادی مست کرده بودم ، امسال با شهلا اومدم دیگه حواسش بهم هست ، بعد هم دختری رو که تعریف کرده بودم جلو کشید و گفت بیا با شهلا آشنا شو ..، سوگل در حالی که معلوم بود دلش میخواد این مکالمه زود تموم بشه با بیمیلی دستشو به سمت شهلا دراز کرد و باهاش دست داد ، بعد از بقیه جدا شد و به سمت گروه ارکستر رفت .

  16. #116
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و ششم ( پارتی 3 )



    پسر خواننده با دیدن سوگل آهنگش رو قطع کرد و گفت به افتخار میزبانمون که امروز بیست و یک ساله شدن هیپ هیپ ...هورا ..، هیپ هیپ ...، سوگل میکروفون رو از دست خواننده گرفت و گفت خوب دیگه سعید ، کم خود شیرینی کن ..، بعد یه چهارپایه جلو کشید و بالا رفت و در حالی که سعی میکرد با اون کفشهای پاشنه ده سانت نیفته پایین گفت اول از همه اینکه همگی خوش اومدید ..، امیدوارم به همتون خوش بگذره ..، بعدش میخوام یه بار دیگه قوانین مهمونی رو یاد آوری کنم ، که هم اونهایی که از قبل تو این مهمونی اومدن براشون یادآوری بشه ، هم اونهایی که تازه اومدن بدونن ..، اول از همه اینکه مهمونی ما چیه....؟ بعد هم میکروفون رو به سمت مهمونها گرفت و تقریبا همه دخترهای مهمونی از ته دل جیغ زدن ...زنونه است !! ، سوگل تایید کرد ، بله مهمونی ما زنونه است ، یعنی ما خانمها مهمونی گرفتیم ، یه نگاه هم به اطراف بندازید متوجه میشید که به ازای هر یه آقا پنج تا خانوم اینجاست !! ، آقایون اگه خوششون نمیاد ...؟ دوباره دخترها داد زدن ...هررری !! ، بعد هم بلند بلند خندیدن ، من و کامبیز با لبخند به همدیگه نگاه کردیم ، یعنی این دیگه چه جور خوشامد گوییه ! ، بعد سوگل ادامه داد مهمونی زنونه است ، یعنی آقایون باید منتظر بشن خانمها بهشون پیشنهاد رقص بدن ، پیشنهاد دوستی ...از سمت خانماست ..، پیشنهاد کارهای خاک برسری !! ...، همه جمعیت خندیدن و دخترها ادامه دادن ....از سمت خانمهاست ...!! ، سوگل گفت اگه یکی از آقایون ..، بعد به سمت سیامک نگاه کرد و ادامه داد برای یه خانم مزاحمت ایجاد کنه ...، سیامک داد زد یعنی تو این جمع فقط من یه نفر آقا هستم که منو نگا میکنی ؟ همه خندیدن و سوگل گفت نه ، اما فقط تو یه نفر دردسر درست میکنی !! ، دخترها خندیدن و سوگل ادامه داد ، ضمنا غیرت میرت تعطیله ..، امشب شب خانمهاست ، اگه مردی ..، پسری ..، اینجاست که خیلی روی دوست دخترش یا خانمش غیرت داره همین الان دستشو بگیره و بره ..، امشب خانمها کلا آزادن ..، بعد یهو گفت پدرام جون ..، پسر منگولی که دوست ماندانا بود خندید و جلو اومد و گفت بله ..، سوگل گفت بیا جلو ..، پدرام جلو اومد و سوگل خم شد و لبهای پدرام رو بوسید !! ..، گفت حالا هر کی دوست داره بره به شاهین بگه که من جلوی همه مهمونها از پدرام لب گرفتم ، ناتاشا سر گذاشت توی گوش من و گفت شاهین دوست پسرشه ..، دو ماهه رفته ایتالیا ، قرار بود واسه مهمونی بیاد اما نتونسته ..، مهمونها وقتی سوگل لبهای پدرام رو میبوسید سوت میزدن و دست میزدن و از همه بیشتر ماندانا ذوق میکرد ...، من و کامبیز عین اوسکولها همدیگه رو نگاه میکردیم که یعنی این دیوونه ها کی هستن دیگه ..! ، سوگل گفت دیگه اینکه ...، به همه خوش بگذره ..، شام هم ساعت ده داخل سالن سرو میشه که بهتون خبر میدیم ....! سوگل از روی چهارپایه پایین اومد و سعید میکروفون رو گرفت و با یه آهنگ شاد دیگه مهمونی ادامه پیدا کرد ..
    خیلی خوش میگذشت ..، کامبیز با اینکه فقط نیمساعت میشد که با شادی آشنا شده بود اما حسابی با هم جیک تو جیک شده بودن و میگفتن و میخندیدن و میرقصیدن و تقریبا مارو فراموش کرده بودن ..، ناتاشا گفت حمید من تا دور و بر تو باشم هیچ دختری سراغت نمیاد ..، بهتره من برم توی سالن و به سوگل کمک کنم که بلکه دخترها هم ببینن تنها هستی سراغت بیان ..، از ته دل دلم میخواست که این اتفاق بیفته و من با یکی دو تا دختر دیگه خوشگل دیگه آشنا بشم اما با یاد آوری حرفهای سرشب کامبیز گفتم نه نه ..، من فقط اومدم مهمونی که با تو باشم ..، ناتاشا لبخندی زد و گفت باشه ..، پس اگه تا آخر شب تنها موندی تقصیر خودته ..، گفتم تا وقتی تو که از همه دخترهای مهمونی خوشگل تری کنار منی تنها نیستم ..، گفت باشه عزیزم ..، اما اگه بری با یکی دیگه یه رقصی بکنی و خوش باشی من ناراحت نمیشم ..، این مهمونی سوگل خیلی اوپنه ..، خیلی از این دخترها امشب فقط واسه خوشگذرونی اومدن ..، منم که دوست دختر واقعیت نیستم که با هم سکس داشته باشیم ..، بعدا پشیمون میشی ها ..، یعنی وقتی این حرفها رو میزد کیرم زق زق میکرد ..، اینهمه دختر لختی پختی همه همسن و سال خودم و بقول ناتاشا آماده سکس اونوقت من طبق توصیه کامبیز باید میچسبیدم به ناتاشا که معلوم نبود آخرش هم بهم میده یا نمیده !! ، یه نگاه به خود کامبیز انداختم که وسط جمعیت دستش رو دور کمر شادی حلقه کرده بود و چنان سرشون به هم چسبیده بود که معلوم بود یکی دو ساعت دیگه کارشون به پشت یکی از این درختهای باغ ختم میشه ..، آی حرص میخوردم ! ، به من توصیه میکرد پرهیزکار بشم و خودش چنان آتیشی میسوزوند که بیا و ببین ! ، دو سه بار دهن پر کردم به ناتاشا بگم پاشو برو به سوگل کمک کن اما زبونمو گاز گرفتم و دندون سر جیگرم گذاشتم ..، گفتم نه ..، بهمون پیشم ..! ، ناتاشا شونه اش رو بالا انداخت و چسبید بهم ..، دخترها با آهنگ خودشونو جر میدادن ..، تن و بدنهای سکسی و بوی عطرهای مختلف توی هوا ، یه دختر و پسر تقریبا چسبیده به ما نشسته بودن ..، پسره حدودا بیست و سه چهار سال داشت و چهارشونه بود ، هیکل ورزشی اش بزور توی اون کت و شلوار خوشدوخت خاکستری تیره جا شده بود ، قیافه اش خیلی جدی بود ، از اون آدمها که وقتی تو خیابون بببینی فک میکنی چقد متین و مودب هستن .، اما وقتی بقیه رو تشویق میکرد چنان جیغ میکشید که کم مونده بود گلوش جر بخوره ..، این مهمونی پر از آدمهای عجیب و غریب بود ! ، بغل دستش یه دختر حدودا بیست ساله نشسته بود ، صورت گرد و دست و پاهای کشیده ای داشت ، موهاش رو شینیون کرده بود ، قیافه اش منو یاد جولی موی مینداخت ، دامنش اینقد کوتاه بود که وقتی پاهاش رو روی هم انداخته بود و تکیه داده بود خط شورت سفید رنگش رو از بغل رونش و زیر جوراب نازکش میدیدم ..، فقط تماشای طرز نشستنش برای راست کردن من کافی بود ، دست دختره روی رون پسره بود و هروقت حس میکرد کسی نگاه نمیکنه کیر پسره رو از روی شلوار با دستش میمالید ..، دلم میخواست جای اون پسره بودم ..، اونوقت یه لحظه رو هم هدر نمیدادم ..، بجاش اون پسره کس خل داشت بقیه رو تشویق میکرد و هروقت دختره کیرشو میمالید یه لبخند تحویلش میداد و اگه خیلی هنر میکرد یه ماچش میکرد ..، یهو ماندانا و پدرام بالای سرمون ظاهر شدن ...، ماندانا دستشو به سمت ناتاشا دراز کرد و گفت نمیشه که بیای اینجا راحت بشینی ..، پاشو برقص ..، ناتاشا گفت الان حال ندارم ..، بعد به من یه نگاهی انداخت ، شونه ام رو بالا انداختم ..، ناتاشا بلند شد و دست منو گرفت و به بقیه پیوستیم و مشغول قر دادن شدیم ..، وقتی ماندانا از کنارم رد میشد بدون اینکه بخوام سرم باهاش میچرخید ! ، خیلی هیکل سکسی باحالی داشت ، سینه های درشت و کون بزرگ و پاهای گوشتالوی خوشترکیب رو با یه خنده دلبرانه دائمی روی لبهاش ترکیب کرده بود و کک مکهای صورتش هم بنظر من ظاهرشو خیلی بامزه کرده بود ، موهای مشکی و بلندش رو برعکس بیشتر دخترها که شینیون کرده بودن باز گذاشته بود و با آهنگ حرکتش میداد ..، ناتاشا متوجه شد که خیلی به ماندانا نگاه میکنم ..، با لحن خیلی عادی پرسید ازش خوشت اومده ؟ آروم گفتم نه بابا من از صورتهای کک مکی خیلی بدم میاد !! ، فقط موندم این همه انرژی رو از کجا میاره ..، ناتاشا خندید و گفت آره ، ماندانا خیلی انرژیش زیاده ..، گفتم با دوست پسرش به هم میان !! ، ناتاشا طعنه حرفم رو گرفت و بلند بلند خندید ..، آخه موقعی که ماندانا داشت با شدت تمام با آهنگ میرقصید و مینشست و پا میشد و میچرخید پدرام آروم روی یه پا لی لی میکرد و با دست راستش بشکن میزد ..، این اوج رقص پدرام بود !! ، حواسم رو پرت کردم که اینقد ماندانا رو نگاه نکنم ...، نمیخواستم پیش ناتاشا خودمو لو بدم ..، دوباره مشغول رقص با ناتاشا شدم ، دستهای همو میگرفتیم و قر میدادیم ، یه دفعه که داشتیم میچرخیدیم دیدم سینه به سینه ماندانا خوردم که هنوز اون خنده بامزه روی لبهاش بود ، دستش رو دراز کرد و دست منو گرفت و به ناتاشا گفت یه دقیقه این دوستت رو به من قرض بده خسته شدم بسکه با پدرام رقصیدم ، دلم تنوع میخواد ..، ناتاشا خندید و گفت خوب بفرمایید ! ، پدرام با خوشحالی به سمت ناتاشا رفت ، خداییش هم ناتاشا از همه دخترهای اونجا خوشگل تر بود ! ، یه آن نگاهم با نگاه ناتاشا گره خورد ، با لب و دهنم یه شکلک در آوردم که یعنی دلم نمیخواد و توی کار انجام شده قرار گرفتم ..!، ناتاشا هم چشمک زد و خندید ! ، تو دلم از خوشحالی قنج میزد ، موقع رقص با ماندانا راست کرده بودم ، وقتی اون کون و کمر رو جلوم قر میداد و سینه هاش رو میلرزوند دلم میخواست کیرمو همونجا بکشم بیرون و بزارم لای پاش ! ، یکم که رقصیدیم ماندانا یهو پرسید ناتاشا دوست دخترته ؟ خندیدم و واسه اینکه بهش بفهمونم خیلی زود رفته سراغ فضولی گفتم بله ...، من خوبم ...، شما چطورید ..؟ ، ماندانا زد زیر خنده و گفت بگو دیگه ...، مردم از فضولی ! ، خندیدم و گفتم بخاطر صداقتت جواب میدم ! ، نه دوست دخترم نیست ، فقط دوست خانوادگی هستیم ، باباش با بابام دوست هستن ..، خندید و پشتش رو به من کرد و موقع رقص کونشو واسم تاب داد ، نامردی نکردم و مثلا موقع قر دادن یه لحظه کیرمو به کونش چسبوندم ، زود حالت رقصشو عوض کرد اما خنده هنوز رو لبهاش بود ..، پرسیدم چند سالته ؟ گفت هیجده ..، گفتم پدرام چی ؟ گفت بیست و چهار ..، خندیدم و گفتم اوه ..، با بابات دوست شدی ؟ قاه قاه خندید ...، گفت پسر خوبیه ...، گفتم یه چی بگم ناراحت نمیشی ؟ با خنده گفت در مورد پدرام ؟ گفتم اوهوم ...، در حالی که با آهنگ بابا کرم دستشو مثلا دور کلاهش گرفته بود و کمرشو قر میداد گفت نه ..، همه میگن تو هم بگو ..، خندیدم و گفتم خوب دیگه پس اگه همه گفتن من نمیگم ! ، خندید و گفت مرسی ! ، گفتم دوست پسرته ؟ گفت آره خوب ...، گفتم به قیافه اش نمیخوره ...، وسط رقص چنان بلند بلند خندید که نصف ملت برگشتن سمتش ، منم خودمو زدم به اون راه که یعنی اگه این میخنده به من ربطی نداره ...، خندیدنش که تموم شد گفت بالاخره گفتی ها ! ، گفتم چیزی نگفتم که ..، دلم نمیخواست ولش کنم اما باید میرفتم سراغ ناتاشا ..، چرخیدم سمت ناتاشا و از دست پدرام نجاتش دادم ، سعی میکرد خودشو با رقص مسخره پدرام هماهنگ کنه ..، گفتم پدرام جان دوستتو پس بگیر..، پدرام با خنده برگشت سمت ماندانا و با رقص از ما دور شدن ، به ناتاشا گفتم بیا بریم یه پیک مشروب بزنیم ، من هر چی خورده بودم سوزوندم رفت ! ، از دایره رقص جدا شدیم و رفتیم سمت میز بار سهراب ، نزدیک که شدم گفتم آقا سهراب به من یه مارتینی میدی ؟ گفت به به ناتاشا خانم ، بالاخره بعد یکی دو سال غیبت شمارو زیارت کردیم ، به شما چی بدم ؟ ، ناتاشا خندید و گفت یه گیلاس مشروب سبک بهم بده ، سهراب یه گیلاس برداشت و از یه شراب قرمز پر کرد و داد دست ناتاشا و گفت این شراب آلبالو مال باغ سوگل خانمه ، مخصوص شما ، بعد هم آخرین قطرات جین رو توی یه گیلاس دیگه ریخت و روش عصاره دارچین اضافه کرد و با یه زیتون درشت شاهکارش رو به پایان برد و گیلاس مارتینی رو دست من داد و گفت اینهم آخرین مارتینی امشب مخصوص شما ، شراب جین تموم شد ! ، با ناتاشا از میز دور شدیم ، ناتاشا پرسید چی گفتی که ماندانا اونجوری خندید ؟ فهمیدم که حس حسادتش تحریک شده ، گفتم بهش گفتم قیافه دوست پسرت خیلی مونگوله ! ، ناتاشا هم خندید و گفت واقعا بهش گفتی ؟ گفتم آره ، اخه پرسید ناتاشا دوست دخترته ؟ دیدم خیلی فضوله واسه اینکه بهش بگم خیلی فضولی گفتم بله ، حال شما خوبه !! ، ناتاشا خندید و گفت آره خیلی فضوله ، ادامه دادم بهش گفتم نه فقط دوست خانوادگی هستیم ، گفتم بابام با باباش دوسته رفت و آمد خانوادگی داریم ناتاشا گفت خوب کردی ، گفتم بعد ازش پرسیدم پدرام دوست پسرته ؟ گفت آره منم گفتم قیافه اش مونگول تر از این حرفهاست که دوست پسرت باشه فک کنم شما هم فقط دوست ساده هستید ! ، ناتاشا بلند خندید و گفت خوب حالشو گرفتی ، دختره فضول ! ، راستی کامبیز کجاست ، گفتم اونجوری که اون و شادی داشتن دل میدادن و قلوه میگرفتن لابد الان پشت یکی از این درختها هستن ، ناتاشا خندید و گفت اینجا واسه این کارها کلی اتاق هست نیازی به درخت نیست ! ، با تعجب نگاهش کردم ، گفت گفتم که شاید پشیمون بشی که منو پیش خودت نگهداشتی ! ، هنوز با تعجب نگاهش میکردم ، گفت مهمونی سوگل این مدلیه ، دو تا اتاق هست کسی کاری داشته باشه میره اونجا ، درخت لازم نیست ! ، میخواستم موهای خودمو بکنم ، اومده بودم لب چشمه و قرار بود تشنه برگردم ! ، از حرصم نصف مشروبم رو یک قلپ پایین دادم ! ، با ناتاشا که قدم میزدیم بالاخره کامبیز و شادی رو هم دیدیم که حسابی تو کون هم بودن و جای رژ لب شادی گوشه لب کامبیز دیده میشد ، گفتم چه رژ لب خوشرنگی زدی !! ، کامبیز خندید و گفت یه دستیه دیگه ! ، ناتاشا گفت نه راست میگه گوشه لبتون قرمزه ..، شادی خندید و گفت خوب حسودی نکنین شما هم گوشه لب همدیگه رو رنگی کنید ..، کامبیز گوشه لبش رو با دستش پاک کرد و خندید ..، ناتاشا رو به من گفت راست میگه بیا لبتو رنگی کنم ! ، بعد هم جلو نگاههای متعجب شادی و کامبیز لبش رو به لبم چسبوند و یه لکه بزرگ قرمز وسط لبم جا گذاشت ، تو اون وضعیت انگار بهم برق وصل کرده باشن تمام تنم آتیش گرفت ، از خوشحالی تو پوستم جا نمیشدم ، شادی تقریبا با جیغ گفت ووت وووو...!! ، با اون بوسه ای که جلو جمع از من گرفت حرص دست خالی موندن تو اون مهمونی تا حدود زیادی از بین رفت ، اما هنوز حمید کوچیکه زق زق میکرد و دلش کس داغ میخواست ! ، داشتیم صحبت میکردیم که جلو در ورودی ولوله شد ..، شادی به ناتاشا نگاه کرد و گفت فک کنم میخوان استریپ تیز کنن ..، بیا بریم تماشا کنیم ! ، من و کامبیز به همدیگه نگاه کردیم و چشمک زدیم ، تو دلم گفتم آخ جون بریم یه دل سیر کس لخت تماشا کنیم ..، ای ول استریپ تیز ! ، ناتاشا بهم نگاه کرد و گفت میخواید بریم ؟ نمیخواستم زیاد خودمو مشتاق نشون بدم ، شونه ام رو بالا انداختم که انگار زیاد هم مهم نیست ! ، گفتم خوب بریم ، شادی گفت قرار شد اینبار بریم کنار استخر ، هوا بیرون سرده ..، وارد ساختمون شدیم و از روی فرش گرد پیچیدیم به راهروی سمت راست ، بعد یه راه پله نسبتا پهن پیدا شد که قبلا به چشمم نخورده بود ، البته طبیعی هم بود ، چون اون راه پله همون سمتی بود که در ورودی اصلی ساختمون که من ازش وارد شده بودم وارد شده بودم هم همون سمت بود ، پس بنابراین طبیعی بود که وقتی از در وارد میشدم و میخواستم برم تو حیاط اون راه پله رو نبینم ، خلاصه ..، اون راه پله گرد که از مرمر بود به سمت پایین میرفت ..، وقتی یه نیمدور زدیم و تقریبا دوباره به زیر ساختمون رسیدیم یه در بزرگ دو لنگه که شیشه های رنگی داشت به چشم خورد ، شادی در رو باز کرد و وارد فضای زیرزمین شدیم ..، چشمام گرد شده بود ، اینقد چراغ روشن کرده بودن که زیرزمین مثل روز روشن شده بود ، یه حرارت مطبوع به صورتم خورد ، یه استخر نسبتا بزرگ خیلی شیک که با سرامیکهای خیلی ریز رنگی ساخته شده بود و کف استخر تصویر یه پری دریایی عظیم با موهای افشون به چشم میومد که با حرکت موجها بنظر میرسید موهای این پری دریایی حرکت میکنه ..، دو طرف استخر یه محوطه نسبتا بزرگ بود که سمت راست چند تا دوش کنار استخر و سمت چپ یه اتاقک چوبی با پنجره های بزرگ به چشم میخورد که مطمئن بودم سونا هست ..، سمتی که دوشهای استخر وجود داشت دو سه تا میز گذاشته بودن که روی دو تاش پر از میوه و شیرینی بود و روی سومی یه ضبط دو کاسته بزرگ با چند تا نوار گذاشته بودن و ازش صدای موسیقی ریتمیک و بلندی به گوش میرسید ، شبیه این آهنگهایی که توی باشگاههای بدن سازی میزارن و بدرد رقص میخوره ، و یه عده نسبتا زیاد از دخترها تجمع کرده بودن و حلقه زده بودن و به کسی که وسط بود و من حدس میزدم داره میرقصه و استریپ تیز میکنه نگاه میکردن و تشویق میکردن ..، با دیدن دخترها به کیرم وعده دادم که الان میریم و یه دل سیر دختر لخت تماشا میکنیم ..، چهار تایی به سمت تجمع راه افتادیم ، وقتی وارد جمع شدیم دخترها جا باز کردن که ما هم بتونیم وسط معرکه رو تماشا کنیم ..، از چیزی که میدیدم چشمام چهارتا شد ، منتظر بودم یه دختر خوشگل ببینم که وسط جمع داره با آهنگ لخت میشه ، اما بجاش همون پسر چهارشونه توی حیاط رو دیدم که داره اون وسط میرقصه و کتش رو توی دستش تاب میده و کون قر میده ...!! ، از فرط تعجب دهنم باز مونده بود ، ناتاشا بغل دستم فهمید که دارم از تعجب میمیرم آروم تو گوشم گفت سوگل که گفت ، اینجا مهمونی زنونه است ، همه چی برعکسه ..، اینجا موقع استریپ تیز پسرها لخت میشن ! ، تقریبا به علامت حالت تهوع زبونمو از دهنم بیرون آوردم و گفتم اووووع !! ، ناتاشا شروع به خنده کرد و خنده اش بند نمیومد ، گفت منتظر بودی دخترهای لخت ببینی ؟ تو گوشش گفتم من فقط اگه تو یکی رو لخت ببینم دیگه هیچی از خدا نمیخوام ..، اما این دیگه خیلی تهوع آوره ، ناتاشا میخندید ..، پسره کتش رو پرت کرد و شروع به باز کردن کمربندش کرد ، دخترها جیغ میزدن و تشویق میکردن ، یه دختره درست چسبیده به من دست کرد و دامنش رو داد بالا و همونطوری که پسره رو تشویق میکرد دست کرد توی شورت خودش ، نگاهش کردم قیافه اش اینقد محجوب بود که اگه تو خیابون میدیدم فک میکردم خود حضرت مریم دوباره ظهور کرده ، چنان خودشو میمالید که انگار صد ساله کیر ندیده ..، بدون اینکه متوجه باشم ناتاشا داره تماشام میکنه زل زده بودم به دختره ..، یه لحظه دختره به سمتم برگشت و دید که دارم تماشاش میکنم ، رو هوا برام بوس پرت کرد و دستشو دراز کرد سمت کیرم ، تقریبا به طور ناخود آگاه یه قدم به عقب برداشتم که دختره کیرمو نگیره تو دستش ! ، یا خدا ، اینجا همه چی برعکسه ! ، بجای اینکه من دست دراز کنم سمت دختره و اون فرار کنه ، دختره میخواست انگشت به کیرم برسونه و من باید فرار میکردم ، ناتاشا بلند بلند از پشت سرم خندید ، به سمتش که برگشتم به دختره اخم کرد و دختره با دیدن ناتاشا انگار که جن دیده باشه برگشت به سمت جمعیت و از کنار من گم شد ! ، ناتاشا گفت چرا نذاشتی بهت دست بزنه ؟ تقریبا با داد حرف خودشو تحویلش دادم و گفتم دوست دارم جلو کسی لخت بشم که بتونم با محبت نگاهش کنم ، اینقد صدای ضبط زیاد بود و ما بهش نزدیک بودیم که فک کنم با اینکه داد زدم فقط ناتاشا صدام رو شنید ، خندید و دستم رو گرفت و از جمع دورم کرد ، از سالن جیم بیرون رفتیم

  17. #117
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و هفتم ( پارتی 4 )



    ناتاشا تقریبا دستمو میکشید ، از پله ها بالا رفتیم برگشتیم توی راهرو وقتی از فرش گرد وسط گذشتیم منتظر بودم که ناتاشا بپیچه سمت حیاط اما مستقیم رفت توی راهروی سمت چپ درست نقطه مقابل اون پلکانی که به سمت پایین و سالن جیم میرفت توی این راهرو یه پلکان مرمر دیگه بود که به سمت بالا و طبقات فوقانی میرفت ، ناتاشا تقریبا دست منو تو دستش میکشید ، از کنار امیرخان گذشتیم و اون بهمون لبخند زد ، بالای پلکان ناتاشا در اولین اتاق سمت راست رو باز کرد و وارد شدیم ..، هیچکس توی اتاق نبود ، ناتاشا چراغ رو روشن کرد ، یه تخت سفید وسط اتاق ، یه رخت آویز قشنگ گوشه اتاق ، یه میز توالت و صندلی سفید ، و یه پنجره که با پرده خیلی قشنگی تزئیین شده بود ، کل پنجره ها با پرده های شبیه به هم پوشیده شده بودن که ظاهر کلی ساختمون بهم نخوره ، ناتاشا در اتاق رو پشت سرمون قفل کرد ، به دیوار اتاق چسبوندم و لبش رو روی لبم گذاشت ..، همه چی خیلی سورپرایز بود و یهو اتفاق افتاده بود ، دستمو دور کمرش حلقه کردم و لبهام رو روی لبهاش چفت کردم ، چنان میمکیدم که انگار دوباره بچه شیرخور شدم و از گرسنگی دارم پستون ننه ام رو مک میزنم ..، دستهام بی اختیار لباسش رو کنار زد تنش رو از روی لباس نازکی که زیر لباس مهمونیش پوشیده بود لمس کردم ، کیرم در حال زجه زدن بود که منو بکش بیرون ! ، لبهاش رو میمکیدم و تن داغش رو بالا تا پایین با دستهام لمس میکردم ، دستهای اونهم بیکار نبود ، کتم رو تقریبا با زور از تنم بیرون کشید و دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد ، بعد ازم جدا شد و منو نشوند روی تخت ، هنوز توی شوک بودم ، دستشو برد پشت کمرش و زیپ دامنش رو باز کرد و در مقابل چشمای حیرت زده من دامنش کنار قوزک پاش جمع شد ، با یه جوراب شلواری کلفت و اون بوتهای چرمی خوشرنگ جلوم وایساده بود ، دامنش رو با نوک پا از روی زمین براشت و پرت کرد کنارم روی تخت ، دکمه های لباسش رو یکی یکی باز کرد و بعد در حالی که قر میداد لبه های لباس رو از هم باز کرد و تن نازش توی اون لباس نازک آستین بندی سفید رنگ معلوم شد ، سینه های درشتش میخواستن لباس رو جر بدن و بیرون بپرن ، لباسش رو پرت کرد کنار من روی تخت ، پشتش رو بهم کرد و در حالی که میرقصید موهاش رو باز کرد و شلال موهای خرمایی تمام کمرش رو پر کرد ، همونطوری که پشتش بهم بود بوتهاش رو یکی یکی در آورد و پرت کرد کنار ، پابرهنه با یه جوراب شلواری و یه زیرپوش تکلای نازک جلوم وایساده بود ، نا خود آگاه از جام بلند شدم و بهش نزدیک شدم و کیر راستم رو از روی شلوار به کونش چسبوندم ، صورتشو به سمتم چرخوند و دوباره لبهامون توی لب هم چفت شد ، دوباره یکم ازم فاصله گرفت و دو طرف زیرپوشش رو گرفت و پرت کرد روی تخت ، سینه های درشت و خوش فرم و سفیدش از توی سوتین توری قرمز به کیر راستم لبخند میزدن ، یه چشمک بهم زد و دو طرف جوراب شلواریش رو گرفت و با یه حرکت پایین کشید بعد پاهای خوشگلشو از توی ساقهای جوراب بیرون کشید و دوباره ایستاد ، چاک کس قلنبه قشنگش از توی شورت توری قرمز منظره وهم انگیزی بود ..، سمتش رفتم و در حالی که لبم توی لبشو قفل شده بود دستم توی شورتش رفت و کون خوشگل سفیدشو مالیدم ، جلوم زانو زد و کمربندم رو باز کرد و در حالی که اون شلوارم رو در میاورد من پیرهن و زیرپوش خودم رو در آوردم و پرت کردم کنار لباسهای اون شلوارم رو بیرون کشید و پرت کرد روی تخت ، با احتیاط و هیجان کیرمو از توی شورت در آورد و نوکش رو بوسید بعد دهن قشنگشو باز کرد و کیرمو مکید ، تمام جونم تو نوک کیرم جمع شده بود و ناتاشا اونو میمکید ، اینقد از سر شب تحریک شده بودم و الان با دیدن تن لخت ناتاشا هیجان زده بودم که حتی دو دقیقه هم دووم نیاوردم ، چنان با شدت ارضا شدم که آبم تا نیم متر پرتاب شد و همینطور از نوک کیرم آب میریخت ، ناتاشا ذوق میکرد و قربون صدقه ام میرفت ، از روی میز توالت دستمال برداشت و کیر من و زمین رو تمیز کرد ، اصلا حال نداشتم اما خوابوندمش روی تخت و ازش لب گرفتم ، دستم رفت توی شورتش و کس قشنگش رو مالیدم ، سینه اش رو که از توی سوتین قشنگش بیرون زده بود بوسیدم میخواستم شورتشو در بیارم که گفت واسه امشب کافیه عزیزم ، من بهر حال دلم نمیخواست توی رختخواب غریبه بهت بدم ، دلم میخواد اولین سکسمون تو خونه خودم باشه ..، بوسیدمش و گفتم آخه تو ارضا نشدی ، گفت وقت زیاده عزیزم یکم استراحت کن بریم پیش بقیه ..، بوسیدمش و بغلش کردم و چند دقیقه توی بغلش از حال رفتم ....
    اینقد از اون سورپرایز و حال اساسی که ناتاشای قشنگم بهم داده بود سرخوش بودم که دیگه هیچ دختری به چشمم نمیومد و حسرت هیچی به دلم نبود ، کنار میز شام رنگ و وارنگی که سوگل چیده بود هر پسری با یک یا دو دختر مشغول صحبت و مغازله بودن ، حتی با دیدن کامبیز که موقع کشیدن شام تقریبا دستش توی کون شادی بود هم نه حسودیم شد و نه تحریک شدم ، کامبیز وقتی شام میخوردیم بهم گفت که قرار شده ما شادی و ماندانا رو برسونیم ، ظاهرا شادی و ماندانا شب قرار بوده برن خونه شادی اینها اما سوگل میخواست بمونه مهرشهر و کمک کنه که ویلا رو بعد از مهمونی مرتب کنن ، بعد از شام یکی دو ساعت باهم رقصیدیم و به عنوان حسن ختام یه آهنگ تانگو گذاشتن که با ناتاشا رقصیدم و بعد فک کنم حدودای ساعت یک صبح بود که مهمونها یکی یکی خداحافظی کردن ..، منتظر بودم که با شادی و ماندانا برگردیم اما با دیدن پدرام که اونهم باهامون به سمت ماشین میومد تعجب کردم و به کامبیز اشاره کردم که این دست خر دیگه چی میخواد ، کامبیز شونه اش رو بالا انداخت و خندید .... ، فک کردم پدرام کنار ماشین ازمون جدا میشه اما قصد جدا شدن نداشت ، معلوم شد مردک اصلا گواهینامه نداره و آویزون سوگل بودن و اومدن اینجا و حالا که سوگل میمونه آویزون ما هستن که برگردیم تهران ..، مونده بودم چطور قراره شیش نفری برگردیم ! ، کامبیز و شادی رفتن جلو نشستن و ما چهارتا موندیم و عقب کادیلاک ، اول ناتاشا نشست و من نشستم کنارش ، بعد پدرام نشست و ماندانا روی پای پدرام نشست و راه افتادیم سمت تهران ، جامون اصلا خوب نبود اما تصمیم داشتم نزارم هیچی اون شب قشنگ رو خراب کنه ....

  18. #118
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و هشتم ( دزد 1)



    جمعه من چه زود و عالی شروع شده بود ..، چشمامو بسته بودم و دستم تو کمر ناتاشای قشنگم بود ، شادی و ناتاشا مانتو و شلوار پوشیده بودن و لباسهاشون عادی بود اما ماندانا روی همون لباسهای مهمونی یه مانتو گشاد جلو باز تنش کرده بود توی بغل پدرام نشسته بود و پاهای سکسی و خوش فرمش توی اون ساپورت نسبتا نازک منظره سکسی ای درست کرده بود ، وقتی به اول مهرشهر نزدیک میشدیم بی اختیار قلبم به طپش افتاده بود و اضطراب گرفته بودم ، یه چیزی بهم میگفت که با اینکه ساعت از یک و نیم شب گذشته احتمالا گشت کمیته هنوز اونجا هستن ..، نگرانی من بیمورد نبود و از دور چراغهایی که روشن کرده بودن معلوم شد ، کامبیز هم مضطرب شد و به عقب و ماندانا که بیخیال توی بغل پدرام ولو شده بود نگاهی انداخت ..، شادی که فهمید کامبیز نگرانه گفت زیاد نگران نباش ..، نزدیک شدی من باهاشون صحبت میکنم ..، پدرام بیخیال خوابیده بود و ماندانا هم اصلا به خودش زحمت نداد یه تکونی بخوره و یکم مانتوش رو روی پاش بکشه که این بیکارها بهمون گیر ندن ! ، یه بسیجی در حالی که چراغ قوه رو به سمت صورت کامبیز نشونه گرفته بود بهمون اشاره کرد که بزنید بغل ..، کامبیز کنار کشید و شادی به مامور اشاره کرد که بیا سمت من ! ، بعد شیشه رو پایین کشید و از توی کیفش یه کارت بیرون کشید و داد به بسیجیه ، پسر بسیجی همسن و سال خودمون بود ، شاید یه بیست سالی داشت ، یه کلاشینکف روی کولش بود و یه چراغ قوه توی یه دست دیگه اش ، ریشهای مشکی و نازکش که معلوم بود تا حالا تراشیده نشدن فرخورده بودن روی صورتش ..، یه بسیجی دیگه که سنش بیشتر میزد بهمون نزدیک شد و این بچه بسیجیه با چراغ قوه کارتی رو که از شادی گرفته بود نگاه کرد ، بعد چراغ قوه رو روی ماندانا و پدرام انداخت و گفت شما احترامتون واجبه خواهر من اما اون عقب مورد منکراتی هست ! ، بعد به ماندانا گفت شما پیاده شید خواهر ! ، پدرام که چشماشو باز کرده بود و منتظر بود ببینه کی بالاخره راه میفتیم که دوباره بخوابه با شنیدن حرف بسیجیه چشماشو گرد کرد و گفت مممممما مورد ممممممنکراتی داریم ؟ بعد با عصبانیت در رو باز کرد و پیاده شد بسیجی که دستش به اسلحه اش رفته بود دوباره به ماندانا گفت شما هم پیاده شید خواهر ..، دیگه اون یکی بسیجی که سنش بیشتر بود هم بهمون رسیده بود و با شنیدن لحن تحدید امیز بچه بسیجیه دستش رفت به سمت کلتش ، اوضاع بد جوری داشت کیشمیشی میشد ، منتظر بودم پدرام بی عرضه عذر خواهی کنه و یه جوری قال قضیه رو بکنیم و زودتر بریم اما اون اوسکول بجای اینکه آروم بشه بلندتر داد زد و گفت خخخخخانم مممممن تا من نگم پیاده نمممممیشه ، بعد رو به ماندانا گفت شما بشین خخخخانم ، بسیجیه از یه طرف از حرف زدن الکن پدرام خنده اش گرفته بود و از طرف دیگه از اینکه یه الکن به هیچی حسابش نمیکنه و به حرفش گوش نمیده عصبانی شد و دیگه دست به اسلحه شد ، این خوار کسه ها فک میکردن هر کی یه لباس خاکی پوشید و یه اسلحه دستش گرفت و یه ریش کثیف نتراشیده رو صورتش داشت دیگه نماینده خدا شده و همه باید بهشون احترام بزارن ، اون یکی مسن تره قدمهاش رو تند کرد و گفت چه خبره برادر عظیمی ..؟ بچه بسیجیه گفت مورد منکراتی دارن از ماشین هم پیاده نمیشن ..، مرد مسن تر به پدرام گفت چرا همکاری نمیکنید با برادرمون ؟ پدرام گفت خخخخخخانممه ، مورد مممممممنکراتی چیه ..، بعد هم با عجله از توی کیفش یه نامه بیرون کشید و داد دست اون بسیجی مسن تر ..، در حالی که مرد کلت دار ریشو داشت نامه پدرام رو میخوند بچه بسیجیه به مرد نزدیک شد و کارتی که از شادی گرفته بود رو هم به اون که معلوم بود فرمانده هست داد ..، مرد مسن تر نگاهی به کارت انداخت و گفت برادر عظیمی این خواهرمون خانواده شهیده این برادرمون عضو فعال بسیج قرارگاه عماره ..، گفتم مواظب باش مشکلی پیش نیاد نگفتم واسه خانواده شهدا مشکل درست کن ..، اینها سهمشون رو به این انقلاب با خون ادا کردن ..، نوبت من و توست که برای خانوادشون امنیت ایجاد کنیم نه اینکه مزاحمشون بشیم ، بعد به پدرام گفت من از شما عذر میخوام برادر بفرمایید !! ، یعنی حال من دیدنی بود ..، فکم چسبیده بود ! ، خانواده شهید ..؟؟ عضو فعال بسیج ..؟؟؟ ، فک کنم اینقد از تعجب دهنم باز مونده بود که آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود ..، کاملا توی شوک بودم ، وقتی پدرام دوباره سوار ماشین شد و ماندانا با لبخند پیروزمندانه ای بهم نگاه کرد که دیدی پدرام زیاد هم بی عرضه نیست ! ، بعد دوباره تو بغلش ولو شد و کامبیز راه افتاد تا چند دقیقه هنوز ساکت بودم ، بالاخره زبون اومدم و گفتم خانواده شهید ...؟؟؟ شادی با صورت ناراحت سر تکون داد و تایید کرد ، ناتاشا انگشتشو تو پهلوم فرو کرد که یعنی ساکت باش بعدا واست تعریف میکنم فعلا بیشتر نپرس ..، مغزم پر از سوال بود اما ترجیح دادم صبر کنم تا ناتاشا بعدا واسم تعریف کنه چه خبره ، دستمو تو کمرش جا دادم و چشمام رو روی هم گذاشتم ...، چشمام گرم شده بود که حس کردم ناتاشا با پاهای لخت داره پاهاشو به ساق پام میماله ، ذوق کردم و دستمو تو کمرش محکمتر کردم ..، ناتاشا هم یه هومم کرد و جابجا شد که بتونم دستمو بیشتر توی تن داغش فرو کنم ، بعد همونطور که خواب بودم فکر کردم که اگه اینها نبودن الان اون پاهای سکسیش رو میمالیدم و میبوسیدم و بالاخره از خجالت کس قشنگش در میومدم ، با این فکرها کیرم راست شد و بعد حس کردم ناتاشا باز داره با پاهای لخت ساق پام رو میماله ..، خیلی حس خوبی بود ..، بعد تو فکر خودم گفتم ناتاشا که الان بوت پاشه و جوراب شلواری کلفت داره ، پس چطور میتونه با پاهای لخت ساق پام رو لمس کنه ..؟؟ ، با این فکر آروم چشمام رو باز کردم و به ناتاشا نگاه کردم که راحت خوابیده و چشماش بسته است و اصلا حالت پاهاش طوری نیست که بتونه پای من رو لمس کنه ، بعد با تعجب به سمت ماندانا و پدرام برگشتم و دیدم ماندانا داره نگاهم میکنه و در حالی که لبخند دلبرانه اش روی لبش بود با اون چشمای اغواگرش بهم چشمک زد ، یه نگاه به پدرام انداختم که بیهوش افتاده بود و بی اختیار سرم به سمت پاهای ماندانا پایین رفت ، با دیدن کفش پاشنه بلند ماندانا که روی کف ماشین افتاده بود و پاهای لختش کم کم دوزاریم افتاد ...، ماندانا در حالی که توی بغل دوست پسرش بود و ناتاشا هم توی بغل من بود داشت بهم کرم میریخت ، اینبار کیرم صد برابر با شدت بیشتری راست شد ..، ماندانا در حالی که نگاهم میکرد دوباره با پای لختش پاچه شلوارم رو بالا زد و ساق پام رو لمس کرد ! ، شیطون بالهاش رو باز کرده بود و بالای سرم میچرخید و با قهقهه میخندید ..، با وجود ناتاشای خوشگل کنار دستم که تازه یکم یخ رابطه اش باهام باز شده بود یه مقدار عذاب وجدان داشتم که به اون زودی کیرم واسه یکی دیگه بلند شده ..، اما متاسفانه حمید کوچیکه وقتی میخواست بلند بشه از من اجازه نمیگرفت و سرخود عمل میکرد ! ، با یه لبخند جواب ماندانا رو دادم و بعد پاچه شلوارمو یکم بالا کشیدم که کارش آسون بشه ، ماندانا با پاهای لختش شروع به مالیدن ساق پام کرد و یه طوری اینکارو انجام میداد که انگار داره کیرمو میماله ..، منم در حالی که ماندانا داشت نگاهم میکرد کیر راستمو از روی شلوار با دست مالیدم که باعث شد ماندانا لبهاش به خنده وا بشه ...، در حالی که هر کدوم تو بغل دوست دختر و دوست پسرمون بودیم داشتیم از راه دور با هم سکس میکردیم ! ، یه نگاه به ناتاشا و پدرام انداختم که هر دو کاملا بیهوش بودن و بعد آروم دستمو به سمت پای ماندانا دراز کردم و در حالی که اون با پای لختش پام رو میمالید من هم با دست ساق پاش رو از توی اون ساپورت قهوه ای آروم میمالیدم....، سکس یواشکی و نصفه نیمه صد برابر بیشتر به آدم حال میده ..، به عوراضی اتوبان کرج که نزدیک شدیم ماندانا خودشو به خواب زد و منم چرخیدم سمت ناتاشا ..، وقتی چرخهای ماشین با سرعت گیرهای اتوبان درگیر شد و لرزید تقریبا همه از خواب بیدار شدن ..، کامبیز یه دو تومنی از توی داشبورد برداشت و به مامور عوارض داد و قبض گرفت و بلافاصله قبض رو مچاله کرد و دور انداخت ، بعد شیشه رو بالا کشید و به شادی نگاه کرد و وقتی دید که اونهم بیداره و لبخند به لبشه خندید و گفت خب ..، همه بیدارن ؟ گفتم آره ، کامبیز گفت خوب برنامه چیه مسیرمون از کجاست ؟ ناتاشا گفت ببخشید بچه ها من فردا ساعت هفت صبح باید بیمارستان باشم لطفا اول منو برسونید ..، کامبیز گفت خوب مسیر اول معلوم شد ، شادی گفت پس بیزحمت بعدش من و ماندانا رو هم فرمانیه پیاده کنید سر کوچه ما هم آژانس هست ، پدرام هم با آژانس میره آریا شهر ..، پدرام بالاخره زبون اومد و گفت آآآآرررره ...، من فردا صبح با دوستام تو دددداننننشگاه کلاس عملی داریم باید ساعت ده برم دددداننننشگاه ..، تو دلم گفتم مردشور اون زبون الکن و اون قیافه انترتو ببره ..، حیف این دختر خوشگل که دوست دختر تو شده ..، کامبیز گفت باشه و رفت سمت منظریه که ناتاشا رو برسونیم ، ناتاشا منو بوسید و از بقیه خداحافظی کرد ، صب کردیم تا بره تو خونه و بعد راه افتادیم ، دلمو صابون میزدم که بزودی میام توی اون خونه و از خجالت اون کس قلنبه و سینه های نازش در میام ..، توصیه های کامبیز طبق معمول درست از آب در اومده بود و چسبیدن به ناتاشا تو طول مهمونی برام پاداش بزرگی به همراه آورده بود ، ناتاشا که رفت جامون باز شد ، انتظار داشتم پدرام بیاد بچسبه به من و ماندانا رو بندازه گوشه اما اینطور نشد ، ماندانا نشست وسط بین من و پدرام و راه افتادیم ، هنوز از کوچه خونه ناتاشا بیرون نیومده بودیم که حس کردم دست چپ ماندانا که سمت من بود داره توی شلوارم دنبال یه چیزی میگرده !! ، دست راستش و سرخوشگلش روی شونه پدرام بودن ! ، نمیدونم چرا شیطون تصمیم نداشت تو اون تابستون کوفتی (و البته تابستونهای بعد ! ) دست از سرم برداره ! ، وقتی دیدم اوضاع اینطوریه دستمو آروم به زیر رون ماندانا لغزوندم ، پدرام هم طبق معمول چشماش رفت روی هم ! ، با اینکه چند ساعت پیش ارضا شده بودم اما دوباره به شدت راست کرده بودم و دلم سکس میخواست ..، وقتی به اون کون و کپل نگاه میکردم حالم بد میشد ، خیلی دلم میخواست لختش کنم و ببینم زیر اون لباسها چی داره ..، کامبیز پرسید آقا پدرام خونه شما کدوم وره ؟ از دست کامبیز عصبانی شدم که بیخود چرت پدرام رو پاره کرده و هول هولکی دستمو از زیر دامن کوتاه ماندانا بیرون کشیدم ، پدرام که چشماشو باز کرده بود گفت آآآریا شهر ..، کامبیز گفت پس تو هم با ما بیا نمیخواد آژانس بگیری ..، شادی گفت مگه نگفتی خونه جفتتون تو تجریشه ؟ کامبیز گفت آره ..، امشب با حمید میریم یه خونه که حمید تازه خریده ..، اونجا یکم کار داریم ، تو دلم ازش تشکر کردم که خرید خونه رو انداخت گردن من و اسمی از بابام نیاورد ..، واسم کلاس گذاشت ، کامبیز بعد از گفتن این حرف یکم مکث کرد و گفت گفتید امشب هیشکی خونتون نیست ؟ شادی گفت آره چطور مگه ؟ کامبیز گفت بیاید همگی بریم خونه حمید ..، شب میخوابیم و صبح میرسونیمتون خونتون ..، شادی یکم فک کرد و بعد به ماندانا نگاه کرد و گفت اگه شما هم اوکی هستید من مشکلی ندارم ، ماندانا به پدرام نگاه کرد و پدرام که تا چند دقیقه قبل قرار بود آژانس بگیره و تنها بره خونه از خدا خواسته گفت بببببباشه ..، مزاحم نباشیم ؟ گفتم نه بابا مزاحمت چیه ...، ولی تو دلم خون خونمو میخورد ، آخه این دست خر رو میخواستم چیکار .. ، اگه ماندانا رو میداد به من و خودش گورشو گم میکرد خوب بود ..، اما بهر حال فک کردم با وجود ماندانا که اینقد شیطونه و تو بغل پدرام داره به من کرم میریزه لابد تو خونه ارواح موقعیت بهتری هم پیدا میشه و شاید شورت ماندانا رو پایین کشیدم !

  19. #119
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت بیست و نهم ( دزد 2)



    نزدیک خونه ارواح که شدیم شادی با تعجب پرسید خونتون تو این محله ؟ گفتم آره چطور ؟ گفت یه آشنای قدیمی داشتیم که خونشون همینجا بود ..، وقتی کامبیز به سمت خونه ارواح میرفت قیافه متعجب شادی دیدنی بود ..، بالاخره کامبیز جلو خونه زد روی ترمز و شادی یه آهی از ته دلش کشید و گفت اوه ...، دنیا چقد کوچیکه ..، خونتون اینه ؟ گفتم بله ..، گفت این خونه سرهنگ منوچهر ترابیه ..، با تعجب گفتم بله ..، بوده ، ما خریدیم !! ، گفت اون از دوستای بابام بود و ما رفت و آمد خانوادگی داشتیم ، حسابی تعجب کردم ، گفتم مگه باباتون چیکاره است ؟ ، بغض کرد و گفت خلبان جنگنده بود ! ، کامبیز از پشت سر شادی چشم و ابرو میومد که ادامه نده ..، ساکت شدم و خود شادی ادامه داد شهید شده ...، تازه دوزاریم افتاد که چرا اینها خونواده شهید هستن ..، پای شادی پیش نمیرفت که وارد خونه بشه ..، بالاخره کامبیز دستشو گرفت و رفتیم تو ..، شادی همه جارو نگاه میکرد و گفت دست هم که به ترکیب خونه نزدید ..، آخرین بار که چند سال پیش من اینجا اومدم درست همین شکلی بود ، گفتم آره ..، هنوز دست نزدیم ..، با تعجب گفت مگه میخواید چیکارش کنید ؟ گفتم بابای من اینجارو خرید که بکوبه و بسازه ..، اما فعلا باهاش صحبت کردم و احتمالا خرابش نمیکنیم ..، گفت حیفه ..، عمو منوچهر هر بار که میومدیم اینجا کلی از ساخت این خونه تعریف میکرد که این قسمتشو از فلان جا آوردم و اون یکی تیکه اش رو از بهمان جا ..، فلان مهندس آلمانی اینجاشو ساخته و بهمان آرشیتکت سوئدی اینجاشو طراحی کرده ..، خلاصه خیلی به ساخت اینجا افتخار میکرد ، داشتم از کنجکاوی میمردم که بفهمم سرهنگ خلبان زمان شاه که از خونه زندگی و خانواده و بچه هاش معلوم بود اصلا اعتقادی به دین و مذهب و انقلاب نداشته چطور تو این انقلاب شهید شده ..، اما جرات نداشتم بپرسم ، پدرام که هم با دیدن وسایل خونه تعجب کرده بود که چطور خونه رو همینطور مبله فروختن بالاخره جراتشو جمع کرد و گفت چچچچرا وسایلو نبردن ؟ میخواستم جواب بدم که شادی بجای من گفت یهو رفتن ..، یه شب به ما زنگ زدن و گفتن داریم میریم آمریکا ..، هر کاری کردن بابام راضی نشد باهاشون بره ، خیلی اصرار کردن ..، بعد دیگه اشکش راه افتاد و گفت کاش رفته بودیم ، بعد هم با گریه یهو صدا زد ..بابا ....! ، بعد هم شروع به گریه کرد ، کامبیز بغلش کرد و دست کشید به کمرش و آرومش کرد ...، جو خونه خیلی قمر در عقرب شده بود ، ساعت دو صبح بود و تازه داشتیم عزاداری میکردیم ! ، کامبیز گفت من و شادی میریم تو اتاق آخری میخوابیم ..، بعد هم دست شادی رو گرفت و با هم رفتن تو اتاق سرهنگ ، پدرام این پا و اون پا میکرد که ببینه کجا قراره بکپه ، بهشون گفتم شما هم برید تو اتاق وسطی ..، ماندانا یواشکی بهم چشمک زد و دنبال پدرام رفت ، خودم هم دست از پا دراز تر رفتم تو اتاق آخری که توش تخت بچه بود ..، همه تو اون خونه با کس خوابیدن غیر از من بدشانس ! ، تخت بچه اینقدی کوچیک نبود که نشه توش خوابید ، منم اینقد خسته بودم که چشمام خود بخود داشت بسته میشد ، لباسهام رو کندم و خزیدم زیر پتو حتی فرصت نکردم اتفاقات مهمونی رو تو ذهنم مرور کنم ، تقریبا بلافاصله خوابم برد ..
    نمیدونم چقد خوابیدم ، اما با صدای ماندانا که بالای سرم وایساده بود و تکونم میداد و صدام میزد از خواب پریدم ، چشمامو مالیدم و گفتم هان ؟ گفت فک کنم دزد اومده ، با شنیدن اسم دزد چشمام چهارتا شد و از جام پریدم ، گفتم چی ..؟ ماندانا تقریبا لخت بود و همون مانتو گشاد رو روی یه زیرپوش نازک سفید تنش کرده بود و عمدا یا سهوا حتی لبه های مانتو رو روی هم نگذاشته بود و بالا تا پایین تن لختش معلوم بود ..، یه شورت و سوتین سورمه ای نخی تنش کرده بود ، اگر شرایط خاص نبود و هیجان حرفهای ماندانا نبود بدون شک همون موقع دستمو مینداختم لای پاش ...، هول هولکی پتو رو کنار دادم و از جام پاشدم و گفتم از کجا میگی ؟ گفت پدرام صدای میله آهنی و شکستن قفل از تو زیرزمین شنید و بیدار شد بعدش من رو بیدار کرد و منم شنیدم ، حتی اگه گوش بچسبونی صدای حرف زدن هم میاد از توی زیرزمین ، از جام پریدم ، اتاق ربکا دقیقا بالای موتورخونه شوفاژ بود ، حالا توی ذهن خودم داشتم فک میکردم خوب چرا ماندانا اومد منو بیدار کرد ؟ اونهم با این لباسهای قشنگ .. ، اما بلافاصله تو ذهن خودم به خودم جواب دادم که با این دوست پسر الکنی که این داره اگه برعکس میشد و پدرام اومده بود منو بیدار کنه تعجب داشت ..، در رو که باز کردم پدرام هم پشت در اتاق وایساده بود و قیافه اش ترسیده بود ..، گفتم کامبیز رو بیدار کردید ؟ گفتن نه ..، رفتم در اتاق سرهنگ رو زدم اما کامبیز جواب نداد ..، یکم بلند تر در زدم و بعد درو باز کردم و صدا کردم کامبیز ..، شادی زودتر از کامبیز از جاش پاشد ..، عین زن و شوهرهای خوشبخت همدیگه رو بغل کرده بودن و خوابیده بودن ..، شادی هم بدتر از ماندانا تقریبا لخت بود و یه تیشرت نازک قرمز تنش بود و با یه شورت قرمز توی رختخواب دراز کشیده بود ، حتی سعی نکرد خودشو بپوشونه ، اما معلوم بود از دیدن من تو اون ساعت که دارم کامبیز رو صدا میزنم ترسیده ، بالاخره کامبیز هم که فقط شورت پاش بود بیدار شد و با چشمای خواب آلود گفت هان ؟ ، گفتم پاشو دزد اومده ، کامبیز هم عین خودم با شنیدن صدای دزد توی رختخواب نیم خیز شد ..، گفتم از توی موتورخونه صدای دزد میاد ، بدو بریم توی زیرزمین اسلحه برداریم و بریم سراغ موتور خونه ببینیم چه خبره ..، بعد هم منتظر کامبیز نشدم و دویدم سمت زیرزمین ، صدای تپش های بلند قلب خودم رو میشنیدم ، خیلی هیجان داشتم و یه مقدار زیادی هم ترسیده بودم ، قبل از اینکه اسلحه رو بردارم به دیوار موتورخونه گوش چسبوندم و با شنیدن صدای حرف زدن نا مفهموم دو سه نفر حسابی گرخیدم ، اسلحه هارو برداشتم و توش فشنگ گذاشتم و مسلح کردم ، همون موقع کامبیز هم رسید ، گفت حمید اگه آدم دیدی بلافاصه شلیک نکنی این اسلحه ها مجاز نیستن یه خون میفته گردنمون کار دست خودمون میدیم ، فقط تهدید کن ، هر چی شد شلیک نکنی ها ..، یه فکری کردم و دیدم راست میگه ، گفتم باشه ..، بعد برگشتیم بالا و در حیاط رو باز کردیم و آروم رفتیم سمت موتورخونه ، پدرام هم با فاصله دنبال سرمون میومد ، دخترها هم با همون لباسهای قشنگ داشتن دنبال سرمون میومدن که با خواهش من و کامبیز موندن توی خونه ...
    میخواستیم بریم خلیل رو صدا کنیم ، اما فک کردم تا بخوام برم خلیل رو صدا کنم ممکنه دزها کاری صورت بدن بعد هم که خلیل پیره و شاید کاری از دستش بر نیاد ، خلاصه نزدیک موتور خونه که شدیم کامبیز به سمت موتورخونه سرک کشید و با دیدن یه مرد که توی تاریکی نگهبانی میداد بلافاصله سرشو دزدید و آروم تو گوشم گفت یکی داره میپاد ..، بعد هم در حالی که اسلحه اش رو به سمت یارو گرفته بود از پشت دیوار بیرون اومد و دستشو روی بینیش گذاشت که یعنی هیس وگرنه سوراخت میکنم ! ، طرف که با دیدن ما که با دو تا تفنگ به سمتش نشونه رفته بودیم حسابی ترسیده بود دستشو بالا برد و روی سرش گذاشت اشاره کردم که از در زیرزمین دور بشه و بردمش پشت دیوار و بهش گفتم بخواب روی زمین ، بعد به پدرام گفتم یه آجر بردار و اگه تکون خورد با آجر بزن توی سرش و ناکارش کن ، به دزده گفتم اگه جم بخوری خونت پای خودته ، چند نفر تو زیرزمین هستن ؟ گفت سه نفر ..، به کامبیز اشاره کردم که بریم ..، از توی زیرزمین صدای صحبت آروم و صدای برخورد آهن با آهن میومد ، انگار که چند نفر بخوان با میله آهنی یه بشکه فلزی رو جابجا کنن ..، من جلو و کامبیز پشت سرم در حالی که اسلحه توی دستمون بود پله ها رو پایین رفتیم ..، با دیدن دو نفر که با نور کم یه چراغ دستی سعی میکردن با تایلیور اون در فلزی رو که قبلا گفته بودم که هم قفل بود و هم یه قفل آویز پایینش داشت باز کنن ، با یه نگاه متوجه شدم که قفل آویز نیست ، یا بازش کرده بودن یا شکسته بودنش اما باز هم در فلزی درمقابل دیلمهای اونها مقاومت میکرد ، یه نفر هم که قدش کوتاهتر بود و بنظرم لاغر بود عقب تر وایساده بود و نگاه میکرد ، اینقد مشغول باز کردن در بودن که هیچکس حواسش به من و کامبیز که با اسلحه وارد زیرزمین شدیم نبود ..، با اشاره کامبیز چراغهای پر نور زیرزمین رو روشن کردم و ناگهان همه جا مثل روز روشن شد و سه تا چهره متعجب ترسون تقریبا از جا پریدن و به سمت ما برگشتن ..، با دیدن خلیل که اونهم دیلم بدست مشغول باز کردن درب پلمپ شده زیرزمین بود منهم از تعجب خشک شدم و اولین کلمه ای که به زبونم اومد این بود که چشمم روشن آقا خلیل ..، منو باش که به تو اعتماد کردم ..، بعد ادامه دادم تو که میخواستی چیزی از اینجا بدزدی چرا اینهمه وقت صبر کردی ؟ پنج سال وقت داشتی واسه دزدی ..، مرد ریز نقشی که عقبتر وایساده بود اومد چیزی بگه که کامبیز اسلحه رو به سمتش گرفت و گفت تو ساکت باش فعلا نوبت شما هم میرسه ..، خلیل که دست و پاش میلرزید و حسابی هم ترسیده و هم خجالت زده بود گفت آقا ما غلط بکنیم دزدی کنیم ..، ما رو چه به این حرفها ...، ما پنج سال مثل چشممان از اینجا مراقبت کردیم آقا ...، بعد رو به مرد ریزنقش گفت آقا گفتم گندش در میاد ..، گفتم تورو خدا برید با خودشان صحبت کنید ..، با تعجب داشتم فکر میکردم که واسه دزدی چه توجیهی میخوان پیدا کنن ..، مرد دومی که دیلم به دستش بود یه قدم به سمت کامبیز برداشت ، متوجه شدم و اسلحه رو سمتش گرفتم و گفتم اگه یه قدم دیگه برداری مغزت رو پخش دیوار میکنم ، برگرد کنار در میله رو هم بنداز زمین ، یارو که چهارشونه بود و چهل سالی هم سن داشت یه نگاهی به ما دوتا انداخت که هر دومون روی هم باز هم به اندازه اون سن نداشتیم ، اما با دیدن اسلحه توی دستمون یه قدم به عقب برداشت اما دیلم رو روی زمین ننداخت ، اسلحه رو به سمت سینه اش بالا آوردم و دستم رو سمت ماشه بردم ، یارو یه نگاهی به مرد ریز نقش که ظاهرا نقشه تمام دزدی زیر سرش بود و اونجا حکم رئیس رو داشت انداخت و با اشاره اون دیلم رو پرت کرد روی زمین ..، مرد ریز نقش گفت بالاخره نوبت میدین من حرف بزنم یا نه ..؟ کامبیز اسلحه رو سمتش گرفت و گفت بنال ..، اومدین خونه مردم دزدی و زبون درازی هم میکنین ..، الان زنگ میزنم کمیته میان میبرنتون ، مملکت هم خر تو خره لابد یا با قوانین اسلام دستتون رو قطع میکنن یا به اسم ملحد و مجاهد میدن به خلخالی درجا اعدامتون میکنه ..! ، مرد ریز نقش با شنیدن اسم خلخالی آشکارا عصبانی شد و دندونهاش رو روی هم سایید و بالاخره حرف زد ..، گفت هفت سال پیش که اینجا رو میساختم کجا فکر میکردم یه امروزی پیدا بشه که مجبور بشم بیام خونه خودم دزدی ..، اونوقت دو تا بچه که جفتشون روی هم نصف من سن ندارن تو خونه خودم با اسلحه های خودم تهدیدم کنن !! ، با تعجب کامبیز رو نگاه کردم و اونهم من رو نگاه کرد اما اسلحه هارو بالا نگهداشتیم ..، مرد ریز نقش ادامه داد بله ...، روزگار مارو بد جوری تکون داد ..، من سرهنگ ترابی هستم که خشت خشت اینجارو خودم با خون دل درست کردم که مکان آرامشم باشه اما همینکه اومدم ازش استفاده کنم مجبور شدم مثل دزدها شبونه بزارمش و برم ..، گفتم حتی اگر هم درست بگی اما ما اینجا رو با وکالتی که خودت به یه نفر دادی خریدیم ..، الان خونه ماست ، حق نداشتی بیای اینجا ..، گفت بله ..، فکر میکردم دیگه هیچوقت برنمیگردم ، اما یه چیزهای خصوصی داشتم که نباید به دست کسی میفتاد ، اومدم اونها رو بردارم ، خلیل هم تقصیری نداشت ، تمام آبرو و زندگیش رو بخاطر بیست سالی که کارمند من بود و علاقه ای که به من داشت ریسک کرد ..، اینقد از دست خلیل عصبانی بودم که حتی یه ذره هم با حرفهای سرهنگ آروم نشدم ..، بعد یهو اسلحه ام رو بالا آوردم و و گفتم از کجا معلوم تو واقعا سرهنگ ترابی باشی ...، شاید همه این داستانها رو سر هم کردین که اگر ما گیرتون انداختیم خودتونو توجیه کنید ..، کامبیز هم سر تکون داد و تایید کرد ..، سرهنگ سری تکون داد و گفت متاسفانه الان نمیتونم ثابت کنم ..، چون الان با پاسپورت و مدارک متفاوتی اینجا هستم ، کامبیز یه نگاهی به من کرد و گفت یه شاهدی هست ! ، یهو یادم افتاد سر تکون دادم و گفتم آره بعد گفتم اگه راست بگید میزارم برید ..، بعد به خلیل گفتم اگر راست بگه و این خود سرهنگ باشه تو هم بساطتو جمع میکنی و باهاش میری ، همین امشب ! ، سرهنگ به علامت تاسف سری تکون داد ، ادامه دادم اما وای به حالتون اگر دروغ گفته باشید ، همتونو میدم دست کمیته ..! ، بعد به کامبیز اشاره کردم که برو ، کامبیز عقب عقب از در زیرزمین بیرون رفت ..، سرهنگ گفت حالا چطور میخوای ثابت کنی من سرهنگ هستم یا نیستم ..؟ زنگ بزن یکی از دخترهایی که اینجا کار میکردن بیان معلوم میشه ..، گفتم نیازی نیست ..، دلتون واسه شب جمعه ها تنگ شده ؟ چشماشو تنگ کرد و با تعجب نگاهم کرد ..، لبخند زدم ..، چند ثانیه بعد صدای پا اومد و اول کامبیز که هنوز اسلحه دستش بود و بعد شادی که با یه مانتو تن لختشو پوشونده بود و چشماش از ترس بیرون زده بود وارد زیرزمین شدن ..، منتظر بودم که شادی بگه این مرد واقعا سرهنگ هست یا نیس ..، اما یهو جو عوض شد ، شادی با دیدن سرهنگ یهو جیغ زد و من کامبیز اسلحه هامون رو آماده کردم اما شادی دوید و خودشو توی بغل سرهنگ اندخت و گفت عمو ...، عمو..، بعد هم هق هق شروع به گریه کرد ، سرهنگ هم که از دیدن شادی خیلی متعجب شده بود در حالی که از تعجب چشماش گرد شده بود شادی رو بغل کرد و گفت سلام عمو ، اینجا چیکار میکنی ..؟ بعد به ما نگاه کرد و گفت اینها دوستات هستن ..؟ بابات کجاست ؟ شنیدم گرفتنش ..، شادی هق میزد و جواب نمیداد ، اسلحه رو پایین آوردم و بجاش با تعجب به فیلم سینمایی هندی که جلوم روی پرده مشغول نمایش بود نگاه کردم ! ، سرهنگ شادی رو از خودش جدا کرد و گفت حرف بزن عمو ..، بابات کجاست ؟ صدای گریه شادی بلند تر شد و گفت شهید شد عمو ..، رفت عراق هواپیماشو زدن ...، سرهنگ سر تکون داد و چشماشو با دستش پوشوند ..، بعد دستشو از جلوی چشماش کنار برد و گفت ناراحت نباش عمو ..، سرباز همینه ..، اون یه وطن پرست واقعی بود ..، اصلا ازش بعید نبود ..، بعد گفت یکم آروم شو برام تعریف کن ببینم چه خبر بوده ..، وقتی دیدم اوضاع اینطوریه به کامبیز نگاهی انداختم و اونهم شونه اش رو بالا انداخت ..، گفتم بیاید بریم توی خونه بشینیم و حرف بزنیم ..، سرهنگ یه نگاهی بهم انداخت و گفت توی این اتاق چند تا آلبوم خیلی خصوصی و یه جعبه وسیله شخصی دارم ، اینجارو خودم محکم کردم فقط با دیلم باز میشه ..، اجازه میدید من وسایلمو بردارم ؟ دیدم اوضاع اینطوریه شونه ام رو بالا انداختم و گفتم بردارید ..، سرهنگ تشکر کرد و به خلیل و اون مرد دیگه گفت پس لطفا در رو که باز کردید یه چمدون هست و یه جعبه بردارید و ببرید بزارید توی ماشین من ..، بعد راه افتاد که با ما بیاد بالا ..، توی پله ها پرسید پس ایرج کجاست ؟ گفتم اونی که نگهبانی میداد ؟ سرهنگ خندید و گفت آره ، کامبیز گفت پدرام با یه آجر توی دستش روی کمرش نشسته ..! ، خندیدم و سرهنگ سر تکون داد ..، وقتی به پدرام رسیدیم هنوز آجر به دست بالای سر ایرج وایساده بود ، با دیدن شادی که تقریبا توی بغل سرهنگ بود از تعجب خشک شد ، گفتم پدرام جان اینو ولش کن ، بعد گفتم آقا ایرج پاشو ..، مرد که خیلی تعجب کرده بود که من اسمشو از کجا بلدم از جاش پاشد و با دیدن سرهنگ که دستش روی شونه شادی بود و ماهام اسلحه به دست ملازمش شده بودیم سرشو خاروند ..، سرهنگ گفت مارو ببین با کی رفتیم دزدی !! ، دو تا جوون هیجده ساله خوابوندنت زمین و با آجر بالای سرت وایسادن ..؟؟، ماشالله ماشالله ..!!، طرف حسابی خجالت کشید و اومد حرف بزنه که سرهنگ گفت بلبل زبونی هات رو بزار واسه بعد ، فعلا برو به خلیل و مسعود کمک کن در زیرزمین رو باز کنید بعد هم جعبه و چمدون رو ببر بزار عقب ماشینم ..، ایرج میخواست بره که سرهنگ از ما جدا شد و بهش نزدیک شد و چند کلمه باهاش حرف زد که ما نفهمیدیم چی گفت ..، وقتی از در حیاط وارد شدیم قیافه حیرتزده ماندانا که تا الان با ترس منتظر بود ببینه نتیجه دزد گرفتن ما چی میشه با دیدن شادی تو بغل یه مرد مسن غریبه دیدنی بود ..، با اون تن سکسی و لباسهای تقریبا لخت توی اون مانتو جلو باز حتی سرهنگ هم چشماش چند ثانیه روی تن و بدن لخت ماندانا ثابت موند ..، همگی نشستیم روی مبل ، ساعت نزدیک دو نیم صبح بود و از خستگی هیچ جونی نداشتیم اما اینقد آدرنالین توی خونمون تزریق شده بود که هیچکدوم به خواب فکر نمیکردیم ..، تو مغز هر کدوم هزار تا سوال بی جواب بود که نشسته بودیم و منتظر بودیم از میون حرفها به جواب سوالهامون برسیم ، اول از همه شادی به حرف اومد و گفت شما که رفتید امریکا یه ماه بعدش بابامو گرفتن ..، بعد از دو سه هفته آزادش کردن .. ، بعد دوباره گرفتنش و اینبار دو سه ماه تو زندان بود ..، بعد چند نفر اومدن دم خونه و گفتن باید اموال بابا رو اعلام کنید ..، میخواستن همه چیزمون رو مصادره کنن ..، بعد از اینکه صدام حمله کرد و چند تا شهر رو بمبارون کرد اینها دوباره رفته بودن سروقت بابام و چند تا افسر خلبان دیگه که زندانی بودن ، بابام هم حس وطن پرستیش گل کرد ، اما قبلش نامه گرفت که کاری به ما و املاکش نداشته باشن ..، اونهام نامه دادن و آزادش کردن ، اومد خونه ما رو دید و چند روز بعدش رفت عملیات برون مرزی و دیگه بر نگشت ! ، شادی داستانشو تموم کرد و زد زیر گریه ..، سرهنگ هم دستشو روی چشمش گذاشت و فشار داد ..، بعد شادی گفت شما کجا بودی عمو ..، چی شد برگشتید ؟ من به جواب سوالم رسیده بودم و فهمیدم که چی شد که شادی و سوگل خانواده شهید شدن ..، حالا منتظر بودم که سرهنگ حرف بزنه و جواب سوال دومم رو هم بفهمم ..، سرهنگ یه سری خاروند و گفت با چند تا از افسرهای ارتشی همون شبی که به بابات هم زنگ زدم با یه هواپیمای ارتشی رفتیم انگلیس و از اونجا رفتیم آمریکا ..، فک میکردم دیگه برنمیگردم ، واسه همین هم تو آمریکا وکالت دادم به یکی از دوستام و گفتم برو ایران و ببین اگه با خانوادم کاری نداشتن خونه رو بکن بنام خواهرم که تو مشهد زندگی میکنه ، اما بعدا خبر شدم که اون نامرد خونه رو فروخته و پولشو گذاشته توی جیبش ..، واسه همین هم برای یه مشت مدارک و اسناد خصوصی که توی خونه داشتم نگران شدم ..، تا سه چهار ماه پیش به خلیل زنگ زدم و خلیل گفت که خونه هنوز دست نخورده واسه همین هم امیدوار شدم که بشه کاری کرد ..، من واسه کارم چند تا پاسپورت با نامهای متفاوت داشتم که همراهم برده بودم آمریکا ..، با یکیش برگشتم ایران و دو هفته پیش اومدم سراغ خلیل و فهمیدم که خونه رو فروختن به شما ..، موقع گفتن این حرفها به من نگاه کرد .. و بعد ادامه داد خلیل خیلی تو سر خودش میزد که حتما به شما بگم و گفت که خیلی آدمهای خوبی هستید اما من اشتباه کردم و ترجیح دادم خودم وسایل خودمو بردارم که این اتفاقهای امشب افتاد ..، یکم فکر کردم و گفتم رفیقتون خیلی نامرد بوده ..، سرهنگ سر تکون داد و گفت اینجور مواقع معلوم میشه دوست کیه و دشمن کیه ..، اما حالا اتفاقیه که افتاده ، منم که قرار نیست برگردم ایران ، ایشالله اینجا مبارکتون باشه ..، من واسه درست کردن این خونه خیلی خون دل خوردم و وسایلشو همه از اروپا و آمریکا آوردم ، کلا هفت هشت سال پیش ساختش تموم شد ..، خیلی رگ و پی محکمی داره ..، بعد به وسایل خونه اشاره کرد و گفت خیلی خوب کاری کردید وسایلو نگه داشتید ، تو دلم گفتم اگه بدونی آخر هفته حراجی داریم ! ، نیمساعتی گذشته بود که اون مردی که تازه فهمیده بودیم اسمش ایرجه دم در اومد و به سرهنگ اشاره کرد که وسایلو بردن ، زیاد حس خوبی نداشتم که وسایلی رو از اون خونه که دیگه مال ما بود بردارن و ما نفهمیم که چی بردن ، تو دلم گفتم کاش چند روز زودتر سعی کرده بودم در اون اتاق رو باز کنم ..، سرهنگ بلند شد و گفت من نمیتونم زیاد یه جا بمونم ، باید تا نفهمیدن که من اومدم و پاسپورتم لو بره زودتر برگردم ، از جاش بلند شد و شادی رو بوسید ، گفت شما مشکل مالی ندارید ؟ شادی به علامت منفی سرشو تکون داد ، سرهنگ گفت وقتی برگردم آمریکا باهاتون تماس میگیرم که اگه خواستید بیارمتون پیش خودم تو نیویورک ..، بعد دستشو به سمت من دراز کرد و خداحافظی کرد ، موقعی که میخواست بره دوباره از خلیل تعریف کرد و گفت که خیلی آدم قابل اعتمادی هست و چندین ساله که پیش خودش بوده ، بعد هم آروم بهم گفت یه هدیه کوچیک براتون تو زیرزمین گذاشتم ، برش دارید ..، سری برامون تکون داد و دوباره شادی رو بغل کرد و بوسید و از در حیاط بیرون رفت و مارو با یه دنیا حیرت جا گذاشت ، ساعت نزدیک چهار صبح بود و ما هنوز حتی یه چرت هم نزده بودیم ..، سرهنگ که رفت به بقیه گفتم من و کامبیز بریم تو زیرزمین یه سر بزنیم و در رو قفل کنیم و بعد میایم پیشتون که یکم بخوابیم ..، ماندانا بالای سر شادی وایساده بود و دستش روی شونه شادی بود که هنوز توی شوک بود ، پدرام یه نگاهی به اطراف انداخت و گفت ممممن از بیخوابی دارم میمیرم ، فردا دددددانشگاه دارم ، بعد به ماندانا گفت من میرم بخوابم ..، ماندانا سری تکون داد و پدرام رفت ، من و کامبیز هم رفتیم سمت زیرزمین ، از در که بیرون اومدیم کامبیز گفت تو زیرزمین چیکار داری ؟ گفتم میخوام برم ببینم تو اون اتاقه چه خبر بوده ، سرهنگ هم گفت یه هدیه واسمون گذاشته ..، با کامبیز از پله های زیر زمین پایین رفتیم و چراغو روشن کردیم ، لای در اتاقی که مورد نظر ما بود باز بود ، در رو باز کردیم و چراغ رو روشن کردیم ، یه اتاق حدودا چهار متر مربعی بود که یه دیوارش کامل قفسه بندی شده بود و قفسه ها کاملا خالی بودن و روی پایین ترین قفسه چهار تا جعبه شکولات روی هم گذاشته بودن ، فهمیدم که هدیه کوچیک سرهنگ چهارتا جعبه شوکولات بوده ، گفتم کامبیز دیدی واسمون شوکولات گذاشته ؟ کامبیز خندید ، روی دیوار روبروی قفسه ها یه کمد بزرگ بود که درهاش باز بودن کامبیز درهای کمد رو کامل باز کرد و گفت خالیه ..، معلوم نیست چی داشته اینجا ..، بعد در بالای کمد رو هم باز کرد و روی نوک پنجه اش پا شد و بعد دوباره بالا پرید و توی کمد رو نگاه کرد و گفت حمید ته این کمد یه جعبه هست فک کنم ندیدن و جا گذاشتن ، بعد پاش رو گذاشت روی یکی از طبقه های کمد و با زحمت دستشو دراز کرد و جعبه رو بیرون آورد ..، یه جعبه فلزی بود شبیه جعبه مهمات ..، اما خیلی ظریفتر ..، درش رو باز کردیم و با دیدن محتویاتش شوکه شدیم ، توش پر از عکس بود که با دقت مرتب شده بودن ، یه دسته از عکسها رو شانسی از بین بقیه بیرون کشیدیم و کامبیز زیر لبی سوت زد ..، توی عکس سه تا زن کاملا برهنه توی عکس سیاه و سفید کمرهای همدیگه رو گرفته بودن و با یه حالت سکسی کنار هم ایستاده بودن ، با کامبیز همدیگه رو نگاه کردیم و به کامبیز گفتم این وسطی ربکا نیست ؟ اونم تایید کرد ، پشت عکس تاریخ شهریور 45 با دست نوشته شده بود و زیر تاریخ نوشته بود از چپ به راست ناهید – ربکا – شهره ، عکس بعدی همون زنها با چند تا زن دیگه که همگی کاملا لخت بودن و فقط یه شنل داشتن همون تاریخ و اسامیشون رو زیر تاریخ به ترتیب نوشته بودن ، عکسهای بعدی هم شامل مردها و هم شامل زنها بود که همگی کاملا برهنه بودن اما شنل داشتن ..، انگار یه جور مراسم رسمی اما بدون لباس ..، من و کامبیز با حیرت عکسها رو ورق میزدیم و نگاه میکردیم ..، یه جا ربکا در حالی که کاملا برهنه بود توی بغل یه مرد برهنه دیگه که مسلما سرهنگ نبود نشسته بود و هر دو میخندیدن ..، پشت عکس نوشته بود ربکا و بهرام ..، دهنمون باز مونده بود ، عکسها که ورق میزدیم یهو عکس سرهنگ پیدا شد که لخت بود و یه زن لخت خوشگل توی بغلش بود ، زن با دستش کیر سرهنگ رو توی دستش گرفته بود ، کامبیز با دقت زن رو نگاه کرد و بعد عکس رو برگردوند ، نوشته بود منوچهر – شهرزاد ، کامبیز گفت قیافه این خانمه تورو یاد کی میندازه ؟ یه نگاهی به اون زن لخت انداختم و یهو تقریبا با فریاد گفتم سوگل !!! ، کامبیز گفت شرط میبندم این مامان سوگله ..، عکسها رو سر جاش گذاشتیم و با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم ، کامبیز گفت صد در صد اینها همشون عضو یه انجمن مخفی بودن ، سر تکون دادم و تایید کردم ، کامبیز گفت این مردیکه هم امشب اومده که مدارک اون انجمن رو با خودش ببره ..، الان دیگه همه چی سنس میداد ، گفتم خوب دیگه از این همه ماجرا چند تا بسته شوکولات برامون موند ..، بیار یه تیکه اش رو بخوریم ، کامبیز گفت روش نوشته 99.9% تو شکلات تلخ دوست داری ؟ گفتم نه ، از تلخی عین زهر مار میمونه ، کامبیز درحالی که میرفت سمت شوکولاتها گفت منهم دوست ندارم و یه جعبه رو برداشت ، نزدیک بود از دستش بیفته ، با تعجب بسته رو سبک و سنگین کرد و روش رو با دقت خوند چشماش داشت از حدقه بیرون میزد ، گفتم چیه ؟ گفت حمییییید ، عاشق این شوکولات میشی ! ، بعد هم جعبه رو داد دست من ، نزدیک بود از دستم بیفته ، بسته شوکولات که باید حدود صد گرم وزن داشته باشه نزدیک یک کیلو وزن داشت ، گفتم این جعبه رو بجای شکولات با سرب پر کردن ، کامبیز گفت با دقت بخون ..، نگاهش کردم ، روش بزرگ نوشته بود 99.9% بعد هم زیرش نوشته بود فاین گلد و در آخر سویس مید ، با دستهای لرزون در جعبه مقوایی رو باز کردم و خمش کردم ، یه چیزی با سایز شوکولات و بسته بندی شده توی پلاستیک ضربه گیر به بیرون لیز خورد ، لبه های پلاستیک ضربه گیر رو کنار زدم و با دیدن برق طلا شوکه شدم ، بله ..، چهار تا شمش یک کیلویی طلای سویسی هدیه کوچیک سرهنگ به ما بود ..

  20. #120
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی ام ( دزد 3)



    مغزمون اتیش گرفت ، به کامبیز گفتم شرط میبندم همینجا حداقل صد کیلو طلا بوده که به این راحتی چهار کیلوش رو بخشید به خودمون ، سر تکون داد و تایید کرد ، گفتم چیکارش کنیم ؟ گفت بیا فعلا قایمش کنیم تا بعد ببینیم چی میشه ، گفتم کلید ماشین همراهت هست ؟ دست کرد توی جیبش و گفت آره ، گفتم ببر بزار کنار زاپاس گفت نمیخوام جلو بچه ها ببرم ، گفتم شادی و ماندانا توی آشپزخونه نشستن و پدرام رفته خوابیده ، گفت باشه ..، طلاها رو برداشت و با خودمون بردیم بالا ..، در پذیرایی رو باز کردیم ، صدای آروم حرف زدن ماندانا و شادی از توی آشپزخونه میومد ، به کامبیز اشاره کردم که برو ، کامبیز رفت سمت در ورودی ساختمون سراغ ماشین و من رفتم سراغ ماندانا و شادی ، عجب شبی بود ...، ماندانا با دیدن من دهنش به لبخند دلربا باز شد ، هنوز همون لباسهای لختی و کیر راست کن تنش بود ..، شادی هم مانتوش رو در آورده بود و با یه تیشرت قرمز آستین بندی نشسته بود و موهای نسبتا نامرتبش روی شونه هاش ریخته بودن ، تماشاش کردم ، کامبیز خوب چیزی تور کرده بود ..، بازوها و کمر نسبتا گوشتالویی داشت ، سفید و باحال بود و صورت قشنگی داشت ، ناخونهای لاک زده قرمزش رو روی دست ماندانا گذاشته بود ، اونهم با دیدن من لبخند زد و گفت عجب اتفاقهایی افتاد ..، سر تکون دادم و گفتم آره ..، گفت بابام خیلی با عمو منوچهر دوست بود ..، با دیدن اون عکسهای پایین دیگه میدونستم درجه دوستیشون تا کجا بوده ، سر تکون دادم ..، به دوردستها خیره شد و گفت فقط شیش سال گذشته اما انگار شیشصد سال پیش بوده ..، رفتم کنار ماندانا وایسادم و گفتم پدرام خوابه ؟ با لبخند بهم گفت آره ..، در حالی که شادی هنوز تو فکر و خیال خودش غرق بود دستمو آروم به پشت ماندانا رسوندم و لپ کونشو لمس کردم ، از جاش تکون نخورد ..، به شادی گفتم ببخشید فضولی میکنم ، اما مامانتون کجاست ؟ شادی نگاهم کرد و گفت همینجاست ..، ایرانه ، امشب خونه یکی از دوستامون بود ..، صبح میاد خونه ..، گفتم اوکی ..، منتظر بودم توی مهمونی ببینمشون .، شادی گفت مهمونی های ما مخصوص جوونهاست ، اونها معمولا اصلا کاری به مهمونیهای ما ندارن ..، سر تکون دادم و گفتم باشه ..، کامبیز هم که از جاسازی طلاها فارغ شده بود برگشت و گفت شادی جون خوبی ؟ شادی سری تکون داد و گفت بهترم ، کامبیز گفت پاشو بریم تو اتاق شاید یکی دو ساعت خوابیدیم ..، شادی سری تکون داد و از جاش پاشد و دنبال کامبیز راه افتاد ، ماندانا هم داشت میرفت ، از پشت مانتوش رو گرفتم و آروم کشیدم ، برگشت نگاهم کرد و با همون لبخند دلربا خندید اشاره کردم که بمون ..، شادی وقتی دید ماندانا وایساد برگشت و نگاهمون کرد ، ماندانا گفت من یه دقیقه دیگه میام ..، شادی لبخند زد و با کامبیز از در آشپزخونه بیرون رفتن ، هنوز پاشون از در بیرون نذاشته بودن که آویزون ماندانا شدم دستم رفت زیر مانتوش ، خندید و لبهاش رو به صورتم نزدیک کرد ، تقریبا همقد من بود که واسه یه زن قد بلندی محسوب میشد ، گوشتالو بود و بدن بی نقصی داشت ، بدون معطلی لبهاش رو با لبهام لمس کردم و تن قشنگشو با دستهام میمالیدم ..، وقتی دستم رفت وسط پاهاش خودشو ازم جدا کرد و آروم گفت الان پدرام پامیشه میاد دنبالم واسه جفتمون بد میشه ..، بزار تو یه فرصت بهتر ..، منو بوسید و از آشپزخونه بیرون رفت ، به ساعت توی هال نگاه انداختم چند دقیقه به پنج صبح رو نشون میداد ..، عجب شبی بود ..، دست از پا درازتر رفتم سمت اتاق بچه و روی تخت پتو رو روی سرم کشیدم ..، اتفاقات اونروز و اونشب مثل قطار از جلوی چشمام رژه میرفتن ..، کیرم زیر پتو عین علم وسط چادر راست وایساده بود ، با خودم فکر کردم کاش ماندانا دوباره با همون لباسها بیاد از خواب بیدارم کنه ..، به همین چیزها فکر میکردم که چشمام نرم نرمک بسته شد ...
    وقتی بیدار شدم آفتاب از توی پنجره دماغمو قلقلک میداد ..، یه غلطی زدم و به اتفاقات دیشب فکر کردم ، همه چی مثل خواب و رویا بود همش فکر میکردم شاید خواب دیدم و اون اتفاقات هیچکدوم نیفتاده ..، سر و صدای کامبیز و دختر ها از توی حیاط میومد ..، یکی دو تا غلط دیگه هم زدم و بعدش بزور از توی رختخواب بیرون اومدم ، از پنجره آشپزخونه دیدم که کامبیز و دخترها کنار استخر مشغول حرف زدن و بگو بخند هستند ، وقتی دیدم پدرام باهاشون نیست کلی خوشحال شدم و به کیرم صابون زدم که الان میرم سراغ دوست دخترش ، هنوز تو فکر خودم بودم که صدای نکره پدرام از پشت سرم گفت سسسلام حمید ..، صصصصبح بخیر ! ، برگشتم و دیدم که به در آشپزخونه تکیه داده و لبخند مسخره ای روی لبهاشه ..، گفتم سلام پدرام ، چطوری ؟ تونستی دیشب بخوابی با اینهمه سر و صدا و دزد گرفتن ؟ خندید و گفت فففففک کنم دو سه ساعت خخخخوابیدم ، خندیدم و گفتم خوش بحالت من که یه ساعت هم خوابم نبرد ، گفت ببببرنامتون چیه ؟ چون من بببباید برم دا دانشگاه ..! ، تو دلم گفتم خوب جونت در بیاد زودتر برو ..، واسه اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم من که اینجا کار دارم ، با کامبیز صحبت کن ببین برنامه اش چیه ..، اگه میخوای بگم خلیل برات آژانس بگیره ..، با بیمیلی گفت بببباشه پس اگه زحمتت نیست بگو ببببگیره ! ، گوشی رو برداشتم که به خلیل زنگ بزنم اما بعد پشیمون شدم و گفتم برم حضوری ببینمش ، دیشب هم بد جوری بهش ریده بودم برم که شاید یکم از دلش در بیارم ..، با این فکرها از در حیاط بیرون اومدم ، کامبیز و دخترها با دیدن من خندیدن و کامبیز گفت داشتیم در مورد یک شب پر ماجرا صحبت میکردیم ..، گفتم آره ..، عجب شبی بود ! ، من تا همین الان هم فک میکردم شاید خواب دیدم ، پس حالا که اگه شما میگید خواب نبوده قبول میکنه ، دیگه نمیشه که هممون یه خواب مشترک ببینیم ، میشه ..؟؟ ، همگی خندیدن و ماندانا که همون لباس بافت قهوه ای مهمونی تنش بود اما ساپورت نپوشیده بود و رونهای سفید خوشتراشش بد جوری به کیرم چشمک میزدن گفت من که تا صبح خواب به چشمام نیومد ، گفتم منم همینطور ، بعد گفتم من میرم به خلیل بگم برای پدرام آژانس بگیره ، لبخند ماندانا با شنیدن این حرف برام صد تا معنی داشت ..، از بچه ها جدا شدم و به سمت انتهای حیاط رفتم ، با دیدن خلیل که وسایل کم خونه اش رو دم در چیده بود کلی تعجب کردم ، وقتی بهش رسیدم یه بخاری رو بغل کرده بود و کنار بقیه وسایلش میذاشت ، گفتم به به آقا خلیل ، کجا به سلامتی ؟ خلیل بخاری رو زمین گذاشت و گفت آقا بخدا شرمنده رویتان هستم ، صد بار گفتم به شما بگن ، آقا سرهنگ قبول نکردن ..، حالا دیگه شما گفتید بریم ما هم داریم زحمت کم میکنیم ..، باز هم بخدا شرمنده ایم ..، گفتم حالا نمیخواد جایی بری ..، فعلا بمون ..، گفت آخه آقا دیگه ما رویی نداریم تو روی شما نگاه کنیم ..، گفتم حالا دیگه اتفاقی که افتاده ..، مواظب باش تکرار نشه منم این یه بار رو ندید میگیرم ..، گفت آقا خیلی شرمنده شما شدم بخدا ...، گفتم عیب نداره حالا وسایلتو بزار تو ، نمیخواد جایی بری ..، یه آژانس هم زنگ بزن بیاد واسه آریاشهر ، خلیل گفت چشم آقا ..، پشتمو بهش کردم و داشتم برمیگشتم سمت عمارت که از پشت صدام کرد و با من و من گفت حمید آقا ..! ، برگشتم و گفتم بله ؟ گفت یه دقیقه صب کنید و بعد رفت تو اتاقش و با یه بسته از همون شمشهای یک کیلویی که سرهنگ واسه ما گذاشته بود برگشت ، وقتی تو دستش دیدم خیلی تعجب کردم ، گفت آقا سرهنگ اینو داد به ما ..، گفت واسه این بیست سالی که به ما خدمت کردی ..، آقا این چیه ؟ زنم میگه طلاست ..، راس میگه ؟ گفتم آره آقا خلیل اما اینو نبر جایی نشون بده ، فک میکنن گنج پیدا کردی یا دزدی کردی بجای اینکه بهت پول بدن بدتر برات دردسر درست میشه ..، گرفتش سمت منو گفت منم همی فکرو کردم آقا ..، میشه شما بگیرید اگر فروختید بعد پولشو به ما بدید ؟ گفتم یه وقت که مهمون نداشتم بدش بهم ، الان هم ببر قایمش کن کسی نبینه ، گفت چشم آقا و رفت توی اتاقش ..، وقتی به بقیه رسیدم پدرام هم توی در وایساده بود و منتظر من بود ، بهش گفتم برات آژانس زنگ زدیم ، حالا میاد ..، لبخند زد و تشکر کرد ، قیافه ماندانا دیدنی بود ، چنان چشماش برق میزد که فک میکردی الان با برق چشمهاش خونه رو آتیش میزنه ..، چند دقیقه بعد زنگ خونه رو زدن و پدرام رفت ، وقتی پدرام رو بدرقه میکردم و باهاش خداحافظی کردم کنار ماندانا وایساده بودم ، هنوز پشت پدرام بهمون بود که دستمو بردم از پشت رون سفید و گوشتالوی ماندانا رو با دستم لمس کردم ، ماندانا خندید ، دستمو بالاتر بردم و دامن کوتاهش رو از پشت بالا زدم ..، پدرام به سمتمون برگشت و دست تکون داد مسلما نمیدید که دستم تو رون دوست دخترشه ، بعد درو بست دستمو بردم و کونشو از روی شورت لمس کردم ، به سمتم که برگشت لبهام رو به لبهاش چسبوندم ..، یه نگاهی به در حیاط انداختم که یه وقت کامبیز و شادی نیان که برای ماندانا بد بشه ..، دستشو گرفتم و گفتم بیا بریم زیرزمینو نشونت بدم ..، خندید و مثل دخترهای خوب دنبالم اومد ....
    خوبیش به این بود که هر کی وارد اون زیرزمین میشد از پولدار و غریبه اول محو ساختمون و بزرگی اونجا میشد و اول مجسمه بزرگ اطلس چشمشو میگرفت و بعد محو سقف نیمه شفاف اونجا میشد ، بعد به بقیه وسایل نگاه مینداخت و تازه یادش میفتاد که چرا اونجاست و با کی اومده ! ، ماندانا هم از بقیه مستثنی نبود ، وقتی بالاخره از تماشای اونجا فارغ شد تازه یه نگاهی به من انداخت و یادش افتاد که اومده که بده !! ، دستشو گرفتم و کشوندمش سمت تخت هوای زیرزمین یکم سرد بود اما اینقد حرارت داشتم که اصلا حس نمیکردم سرده ، نشوندمش لبه تخت و در حالی که با دستهام سینه های درشتشو از روی لباس میمالیدم رژ لبش رو با لبهام میمکیدم ، تو فکر این بودم که اگه این بافتشو در بیارم احتمالا سردش میشه ، اما بهر حال با وجود این بافت هیچ دسترسی به تن لختش نداشتم ..، دستمو بردم و پایین لباسش رو گرفتم که درش بیارم گفت یکم صب کن ، خودم درش میارم ، مشروب نداری اینجا ؟ گفتم چرا هوس کردی ؟ گفت یکم بخورم که بعدش سردم نشه ، دیدم خوب فکری کرده دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق بار ، در یه جعبه رو باز کردم و گفتم خیلی تنوع داشتیم اما همه مشروبها رو بردم خونه ، الان فقط این شراب اسپانیایی هست و ویسکی ، گفت ویسکی ..، ویسکی عالیه ..، یه شیشه ویسکی رو برداشتم ، قدیمها در کارتن ویسکی رو که باز میکردی روی سر هر شیشه یه استکان تراش خورده خوشگل با مارک جانی واکر بود ، استکان رو دادم دستش و در بطری رو باز کردم و استکانو پر کردم ، لبشو به استکان چسبوند و یکم خورد ، جای رژ لبش روی استکان موند ، گفت نمیخوای ؟ از دستش گرفتم و استکان رو چرخوندم و لبم رو درست جای رژ لبش گذاشتم و یه قلپ پایین دادم لبخند زد و لبش رو به لبم چسبوند ، استکان رو دوباره پر کردیم و دو تایی رفتیم بالا ، دستم رفت لای پاهاش و کسش رو از روی شورت مالیدم ، خیس خیس بود ، آماده دادن ، گفت اگه جوراب نازک داشتم یه حالی بهت میدادم که یادت نره ..، گفتم چه حالی ؟ گفت حالا که ندارم ، گفتم از کجا معلوم ؟ بعد هم بطری ویسکی رو دستش دادم و بدو بدو از زیرزمین بیرون اومدم و رفتم توی آشپزخونه ، از توی کمد وسایل خدمه گشتم و یه جفت جوراب نو زنونه پیدا کردم و برداشتم ، وقتی برمیگشتم کنجکاوی تحریکم کرد که ببینم کامبیز کجاست ، از پنجره توی حیاط رو نگاه کردم ، کامبیز کنار یه درخت تی شرت قرمز شادی رو بالا زده بود و سینه هاش رو میمکید ، شلوار و شورت شادی هم تا نصفه پایین بود ، نا خود آگاه دستم به سمت کیرم رفت و شروع کردم به مالیدنش ، کامبیز چنان سینه های شادی رو میخورد که انگار هر بار که دهنشو باز میکنه نصف سینه شادی میره تو دهن کامبیز ، بعد هم شروع میکرد به لیسیدن سینه هاش و یه دستش هم لای کس شادی بود و شادی با هر حرکت کامبیز نصف هیکلشو بالا و پایین میکرد و صدای آه و ناله هاش تا توی آشپزخونه به گوش من میرسید ، چنان راحت وایساده بود وسط حیاط و میذاشت کامبیز دستمالیش کنه که انگار هیچ نگرانی از این بابت نداشت که شاید من یا ماندانا یا حتی خلیل بیایم و در حال کس دادن تماشاش کنیم ! ، یکم تماشا کردم و بعد با کیر راست دویدم سمت زیرزمین جایی که یه کس ناب و داغ اونجا انتظارم رو میکشید !

  21. #121
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و یکم ( جمعه طلایی 1)



    ماندانا لبه تخت نشسته بود و منتظرم بود ، جوراب نازک رو بهش دادم ، با تعجب نگاهش کرد و گفت اینو از کجا آوردی ؟ با لبخند گفتم اینجا همه چی پیدا میشه ، خندید ، لبم رو به لبش نزدیک کردم و دوباره بوسیدمش ، دستم رفت لای پای خوشگلش ، دستم رو با دستش نگهداشت و نذاشت به شورتش دست بزنم ، نشوندم کنار خودش روی لبه تخت ، یه نگاهی به بسته انداخت و گفت مارکش هم مادامه ، دیگه از اینها گیر نمیاد ، بعد بسته جوراب رو باز کرد و جوراب رو کشید بیرون با دست کشید و امتحانش کرد ، بعد دستشو کرد توی جوراب و از توی اون جوراب نازک به دستهای سفید و لاک زده اش نگاه کرد ، بعد در حالی که دستش هنوز توی اون جوراب نازک بود دستشو به صورتم مالید و گفت زبر نیست ؟ خندیدم و گفتم نه ...، دستشو پایین برد و کیرمو با دست از روی شلوار مالید ، گفت پاشو شلوارتو در بیار ، مثل بچه های حرف گوش کن بلند شدم و شلوارم رو در آوردم و انداختم یه کناری ، کیر راستم از روی شورت حسابی خودی نشون میداد ، ماندانا شورتمو با دست چپش کنار زد و کیرمو با دست راستش که هنوز توی جوراب نازک بود بیرون کشید و در حالی که جوراب توی دستش بود کیرمو مالید و پرسید واسه این چی ؟ واسه این زبر نیست ؟ از هیجان داشتم میمردم ، گفتم یه کم زبره ، گفت خوبه ! ، بعد پیرهن و زیرپوشم رو هم در آورد ، اصلا سردم نبود ، صدای تاپ تاپ قلب خودمو میشنیدم ! ، کنارم وایساد روی تخت دو طرف لباس بافتنی اش رو گرفت و یکم از روی رونش بالا کشید ، شورت سورمه ای و کس قلنبه و هوس انگیزش معلوم شد ، دو طرف شورتشو گرفت و آروم از روی کون گنده و کس قلنبه خوشگلش سر داد و پایین کشید ، دستم ناخود آگاه رفت به سمت کسش ، دستمو گرفت و نذاشت دست بزنم ، منتظر بودم ببینم چیکار میخواد بکنه ، جلوم نشست و پاهاش رو از هم باز کرد و اون پاهای خوشتراش سفید رو یکی یکی با اون جوراب نازک پوشوند بعد هم پاشد و جوراب شلواری رو تا روی کسش بالا کشید ، بعد دو طرف بافتش رو گرفت و از تن قشنگش بیرون کشید ، یه زیرپوش نازک سفید تنش بود ، همونی که نصفه شب وقتی اومد بیدارم کرد تنش بود ، تمام هیکل سکسی و اون سینه های بزرگ و خوش فرمش الان در دسترس من بود ، هنوز همون لبخند دلربا روی لبهاش بود ، وقتی شوق و ذوق منو برای دیدن تن سکسیش میدید هیجان پیدا میکرد که بیشتر و بیشتر تحریکم کنه ، زیرپوش رو در آورد و ممه هاش توی اون سوتین سورمه ای سکسی بیرون افتاد ، پشتشو بهم کرد و گفت سوتینمو باز کن ، دست کشیدم به کمر گوشتالو سفیدش و گردنشو بوسیدم و گیره سوتین رو باز کردم دوباره سمت من چرخید و دستهاش رو روی سینه هاش گذاشت و یه تکونی به خودش داد و سوتین توی دستش موند ، سینه هاش حرف نداشت ، بی اختیار دستمو به سمتشون دراز کردم ، اینبار دستمو نگرفت و گذاشت سینه های درشتشو لمس کنم ، همه خون بدنم پمپ شده بود توی کیرم و اینقد سفت شده بود که فک میکردی الان باد میکنه و میترکه !! ، نشستیم رو تخت کنار هم ، پاهای خوشگلشو دراز کرد سمت کیرم ، چنان با پاهاش قشنگ کیرمو میمالید که فک میکردی داره با دستهاش این کارو میکنه ، با اون جوراب نازک از بالا با دو پا کیرمو میگرفت و تا پایین میمالید و دوباره از بالا ، اینقد حال میداد که حد نداشت ، با دست سینه هاش رو گرفتم توی دستم و اون با پا میمالید ، دلم میخواست همه هیکلشو لیس بزنم ، اما حقیقتش وقتی یادم میفتاد که دیشب تا صبح کنار اون مردیکه الکن نچسب خوابیده و اون احتمالا همه جاشو دست مالی کرده یه جورایی چندشم میشد ، گذاشتم خوب کیرمو ماساژ بده ، بعد خوابید روی من و کیرمو بغل کرد و بوسید ، بعد دهنشو باز کرد و نوکشو لیسید ، یه تف کرد روی کیرمو با دست همشو خیس کرد و دوباره با دست مالیدش ، خیلی مقاومت کردم که همون موقع ارضا نشدم ! ، وقتی بالاخره خوابوندمش و جوراب شلواریش رو تا نصفه پایین کشیدم و کیرمو با یکم تف خیس کردم و به کس قلنبه اش مالیدم در آستانه ارضا شدن بودم ، به نظر خودم هم مسخره میومد که ازش بپرسم اما پرسیدم که دختر نیستی ؟ خندید و گفت این امل بازیها خیلی وقتیه قدیمی شده ، بکن توش میخوام حسش کنم ! ، کیرمو آروم سروندم توی کس خیس و نازش ، آخ که چقد این کار کیف میده...! ، آه بلندی کشید و با دست کونمو گرفت و به سمت خودش فشرد که کیرم تا ته تو کسش فرو بره ..، گفت حواست باشه حامله ام نکنی ، بعد هم ادامه داد قرص نمیخورم ها ..! ، گفتم باشه ..، قبل ارضا شدن میکشم بیرون ..، گفت جووون ، باشه ..، تو فکر خودم یاد بابام افتادم که میگفت این نامطمئن ترین روش جلوگیری هست ، با خودم گفتم یه باره دیگه ، حامله نمیشه که ..، بعد هم با شدت و حدت دوباره و دوباره کیرمو تا ته تو اون کس داغ و لیز فرو کردم ، آه و ناله هاش تمام زیرزمین رو برداشته بود ، با چشمای خمار و قشنگش تماشام میکرد و تشویقم میکرد که باز هم بکنمش ، وقتی داشت ارضا میشد دستم توی دستش بود ، ناخونهای بلندش رو توی کف دستم فرو کرد و تمام هیکلش رو از روی تخت بلند کرد و با یه داد بلند تو بغلم ارضا شد ، قبل از اینکه بخوام ارضا بشم کیرمو کشیدم بیرون و گذاشتم لای سینه های درشتش و چند بار جلو عقب کردم ، سینه هاش رو به هم فشرد که کیرم حس خوبی داشته باشه ، وقتی با یه غرش بلند ارضا شدم تمام زیر گردن و بین سینه های درشت و خوشگلش از آب من خیس شده ..، بلند بلند خندید ..، تازه یادم افتاد توی زیرزمین دستمال کاغذی نداریم ..، زیرپوشم رو برداشتم و باهاش بین سینه هاش رو خشک کردم ...، دو تا پیک دیگه ویسکی خوردیم و کنارش دراز کشیدم ، داشت سردمون میشد ، لباسهامون رو پوشیدیم و دوباره نشستیم ، وقتی حال و هوای سکس از سرم افتاد اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که چرا با وجود پدرام باز هم دلش سکس میخواد ..؟ نگاهم کرد و ساده جواب داد چون دلم میخواد ..، یکم صبر کرد و بعد ادامه داد میدونی از هیجانش خوشم میاد ، مثلا وقتی یواشکی توی بغل پدرام بودم و داشتم با پا باهات بازی میکردم یه هیجان خیلی باحال داشتم ، بعد یکم فکر کرد و ادامه داد ، وقتی با یکی که اونم تو یه رابطه دیگه است رو هم میریزم خیلی خوشم میاد ، شاید حتی کارم به سکس نکشه اما همینکه حس میکنم دارم خیانت میکنم و باعث میشم یکی دیگه هم خیانت کنه خوشم میاد ..، گفتم کشته این صداقتت هستم ، خندید ، گفت مگه تو اینطوری نیستی ؟ گفتم نه ..! ، گفت حداقل من بقول تو با خودم صادق هستم اما تو نه ..!! ، گفتم چرا ؟ گفت چون وقتی توی مهمونی داشتی به ناتاشا میگفتی که من فقط جلو کسی لخت میشم که بتونم دوستش داشته باشم درست پشت سرت بودم ! ، خندیدم ، گفت وقتی دستتو گرفت و از سالن بیرون بردت هم تعقیبتون کردم ، گوش میدادم ...، گفت نگو که رفتین طبقه بالا واسه هم جوک تعریف کردین ..!! ، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم یه چیزی تو همین مایه ها بود ! ، خندید و گفت باشه تو که راست میگی ..، تو ماشین چی ؟ گفتم تو ماشین تو بهم کرم ریختی ، خوب که چی ؟ ، خندید و گفت اولش که فک کردی ناتاشاست ، گفتم هوم ..؟؟ گفت اول فک کردی ناتاشاست ، نگاهش کردی و دستتو تو کمرش سفت کردی ، اصلا هم تعجب نکردی که ناتاشا داره باهات اون کارها رو میکنه ، اگه با ناتاشا سکس نکرده بودی که وقتی فکر کردی داره با پاهاش تحریکت میکنه که تعجب شاخ در میاوردی !! ، بعد بلند شدی و دیدی اون نیست با تعجب منو نگاه کردی ..، کیش و مات شده بودم و نگاهش میکردم ، گفت دیدی ، من با خودم روراست هستم و تو نیستی ؟ ابروم رو بالا انداختم و گفتم خوب شاید تو راست بگی ! ، با دست زد تو سرم و گفت خیلی پررویی حمید ! ، خندیدم و گفتم خوب اینو زیاد شنیدم ! ، بعد هم هر دو زدیم زیر خنده ، ماندانا گفت البته ما چند تا دوست هستیم که هممون تقریبا همینطوری هستیم ، بعد هم اضافه کرد شادی ، سوگل و چند نفر دیگه که نمیشناسیشون ، با تعجب گفتم شادی هم دوست پسر داره ؟ خندید و گفت اونهم چه دوست پسری ، اسمش مهرشاده و وزنه برداره تو تیم ملی هست ، اگه حتی بو ببره که کامبیز با شادی رابطه ای داره کامبیز رو میگیره و گوشت چرخکرده تحویل میده ! ، خندیدم و گفتم کامبیز رو اینجوری نگاه نکن که آرومه ، هم زورش خیلی زیاده و هم اگه عصبانی بشه طرف رو ناکار میکنه ، ماندانا خندید و گفت تو این حرفها رو میزنی چون مهرشاد رو ندیدی ، اگه یه بار ببینیش میفهمی که من چی میگم ، قدش صد و نود سانته و نزدیک صد و بیست کیلو وزن داره ، همش عضله !! ، بعد هم با خنده گفت پدرام فک میکنه شادی منحرفه و مهرشاد فک میکنه من دوست ناباب شادی هستم !! ، خندیدم و گفتم شما دیگه چه جونورهایی هستین ، فک میکردم من شیطونم ! ، خندید و گفت بابات چیکاره است ؟ گفتم یه کارخونه تو دماوند داره ..، گفت اوهوم ، گفتم تو چی بابات چیکاره است ؟ گفت بابام تو کار لوازم ماشینه ..، یه مغازه بزرگ توی خیابون چراغ برق داره ، سر تکون دادم و گفتم با شادی اینها چطور آشنا شدی ؟ گفت مامانم دوست صمیمی شهرزاد مامان سوگله ..، یهو یاد عکس افتادم و مطمئن شدم که زن لختی که توی عکس بغل سرهنگ نشسته بود و کیر سرهنگ رو توی دستش گرفته بود مامان سوگل بوده ، بعد فوری پرسیدم اسم مامان خودت چیه ؟ گفت ناهید چطور مگه ؟ یاد اون عکس که توش سه تا زن لخت کنار هم بودن افتادم که اسم یکیشون ناهید بود ، گفتم هیچی بابا ، همینطوری ، اسم مامان سوگل رو که گفتی پرسیدم اسم مامان خودت چیه گفتی ناهید ، میخواستم ببینم اسمش شبیه اسم خودت هست یا نه ..، چیکار با مامان تو دارم ..!! ، خندید و گفت نه اسم منو بابا بزرگ مادریم انتخاب کرده ، بعد پرسیدم بابات هم با سوگل اینها رفت و آمد داشت ؟ با تعجب سوالهای من رو جواب میداد و میخواست بدونه واسه چی کنجکاوم ، گفت نه مامان من نوه فرمانفرمایان هست ، مامان سوگل هم فامیلش ظل السلطانه که از نواده های قاجار هستن ، اینها با هم روابط خیلی زیادی دارن و مهمونی های خودشون رو میگیرن ، اما شوهرهاشون رو زیاد تو مهمونیهاشون نمیبرن ..، تو دلم گفتم چه مهمونی هایی هم میرن و البته بعضی از شوهرهاشون رو هم میبرن !!، با تعجب پرسید حالا چرا پرسیدی ؟ گفتم فضولی داشت منو میکشت !! ، یادش افتاد که این حرف رو خودش تو مهمونی بهم زده بود و زد زیر خنده ، تو ذهنم داشتم پازل جدیدی رو که درگیرم کرده بود کامل میکردم ، تا اینجا فهمیده بودم که اعضای اون انجمن مخفی که سرهنگ هم عضوش بوده و مدارکش رو اینجا نگهداری میکرده از خانواده های سرشناس قدیمی و افراد با نفوذی مثل سرهنگ تشکیل شده بوده و حتی بعضی از اعضای انجمن این موضوع رو از نزدیکترین کسان خودشون هم مخفی کرده بودن ، مثل مادر ماندانا که حتی به دختر و شوهر خودش هم چیزی در مورد این قضیه نگفته بود ، علاوه بر اینکه کنجکاوی یا بقول ماندانا فضولی داشت منو میکشت یکم هم ترس برم داشته بود ، انجمنی که اینقد سعی تو مخفی موندن داشته اگه بفهمه همچین عکسهایی دست ما مونده ممکنه چه بلایی سرمون بیاره ؟؟ ، با خودم فک کردم بهتره اولا اون عکسها رو یه جای خیلی مطمئن قایم کنم و بعد هم خیلی با احتیاط در این مورد ها سوال کنم که شک کسی بر انگیخته نشه ..، به اطراف زیرزمین نگاه کردم و با خودم گفتم چه جای خوبی برای برگزاری همچین مراسمی هست ..، پس بگو عمو منوچ اینجارو واسه چی درست کرده بوده ..، کم کم داشت سردمون میشد ، به ماندانا گفتم پاشو بریم بالا تا یخ نزدیم ، شیشه ویسکی رو بغل کرد و جوراب نازک رو از پاش در آورد ، گفتم نگهش دار ، خندید و گفت باشه ، زیرپوش کثیفم همونجا روی تخت افتاده بود و دست تو دست هم پله ها رو بالا رفتیم ..

  22. #122
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و دوم ( جمعه طلایی 2)



    کامبیز و شادی توی آشپزخونه گل میگفتن و گل میشنیدن ، وقتی مارو دیدن هر دوشون به پهنای صورتشون خندیدن ، کامبیز با خنده پرسید حمید تو صبحونه خوردی ؟ یه فکری کردم و یادم افتاد که از صبح هیچی نخوردم ، با خنده گفتم دو تا قلپ ویسکی !! ، کامبیز گفت خوش بحالت چون ما همون رو هم نخوردیم !! ، خندیدم و گفتم هیچی تو یخچال نیست ؟ کامبیز گفت هیچی ! ، به ساعت نگاه کردم حدود دوازده بود ، گفتم پس یهو ناهار بخوریم ، کامبیز شونه اش رو بالا انداخت ، مشغول برنامه ریزی واسه ناهار بودیم که تلفن زنگ خورد ، من و کامبیز بلافاصله همدیگه رو نگاه کردیم ، گفتم مامانم ..!!! ، کامبیز گفت اوه ....، دخترها به هم نگاه کردن و ماندانا پرسید مگه چیه ؟ گفتم قرار بود بعد از ظهر بریم دنبال مامانهامون بیاریمشون اینجا که یه تنی به آب بزنن ، شادی گفت خوب مهم نیست ، ما میریم ، من و کامبیز تقریبا با هم گفتیم نه بابا ، بعد هم خندیدیم و به کامبیز گفتم تو جواب بده ..، بگو کارمون طول کشیده ، تلفن قطع شد ، کامبیز گفت خوب قطع کرد دیگه ، گفتم دیوونه ای ؟ مامانمه...!! ، تا خبر نگیره هر دو دقیقه یه بار زنگ میزنه ، هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای تلفن دوباره بلند شد ، همه از اینکه پیش بینی من درست از آب در اومده بود خندیدن و کامبیز از جاش بلند شد و رفت توی هال ، شادی دوباره گفت خوب ما رو برسونید خونه و برید دنبالشون ، مهم نیست یه روز دیگه دوباره میایم پیشتون ، با خنده گفتم میترسم مهرشاد ردمون رو بگیره و بیاد اینجارو رو سرمون خراب کنه فعلا تا تنمون سالمه بیاید از شرایط استفاده کنیم ..!! ، شادی خندید و به ماندانا نگاه کرد و گفت نخود تو دهنت نمیمونه ها ! ، ماندانا هم با خنده گفت شتر سواری که دولا دولا نمیشه ، شادی شونه اش رو بالا انداخت و با خنده گفت خوب البته من به کامبیز در مورد مهرشاد گفته بودم ، بعد هم رو به من گفت مهرشاد خر خودمه ، بگم بمیر میمیره ، گفتم واسه همین جرات نکردی بیاریش مهمونی ؟ ماندانا خندید و از جواب فوری من ریسه رفت و رو به شادی گفت جوابشو بده دیگه ..! ، شادی با لبخند گفت خوب البته یکم کله خره ! ، صدای کامبیز از توی هال میومد که میگفت خاله جون اگه کار زود تموم شد میایم دنبالتون ، فعلا که دو نفر اومدن موتورخونه رو درست کنن و حمید هم داره وسایل اضافه و سنگین توی موتورخونه رو با دو تا کارگر میاره بیرون ، آب استخر هم کاملا سرده ..، با این هوای پاییزی نمیشه شب بریم توش ، یخ میکنیم ..، بعد چند کلمه دیگه هم حرف زد و قربون صدقه مامانم رفت و قطع کرد ، دختر ها وقتی دیدن کامبیز چقد قربون صدقه مامانم میره به همدیگه نگاه کردن و لبخند زدن ، بعد شادی نگاهم کرد و پرسید تو هم همینقد با مامان کامبیز صمیمی هستی ؟ گفتم ما تو خونه همدیگه بزرگ شدیم ، مامانهامون از خواهر به هم نزدیکتر هستن ، از وقتی چشم باز کردم تو خونه کامبیز اینها رفتم و اومدم ..، خوب آره منم همینقد با خاله پروانه صمیمی هستم ..، شادی ابروش رو بالا انداخت ، یکی دو دقیقه بعد کامبیز پیروزمندانه برگشت و گفت خوب دیگه امروز مامانها رو پیچوندیم ..، شادی یهو گفت شما پیچوندین اما من هنوز به مامانم زنگ نزدم ، ماندانا گفت منم همینطور ..، بعد رفتن توی هال که به خانوادهاشون اطلاع بدن که دیرتر میان ..، از در که بیرون رفتن من و کامبیز تقریبا با هم همدیگه رو صدا کردیم ..، گفتم کامبیز ...! ، اونم گفت حمید ...!! ، بعد هم جفتی زدیم زیر خنده ..، کامبیز گفت اول تو بگو ..، گفتم اسم مامان سوگل شهرزاده و اسم مامان ماندانا ناهید ..! ، منتظر بودم عکس العمل کامبیز رو ببینم اما دیدم ظاهرا قبلا خبر داشته ، گفتم بابای ماندانا تو جمعشون نیست و مامان ماندانا نوه فرمانفرمایان بزرگه کامبیز با حیرت گفت عبدالحسین میرزا ؟ گفتم فک کنم ! ، ادامه دادم فامیل مامان سوگل ظل السلطانه ، اونم از نوادگان قاجاره ..، کامبیز سر تکون داد ..، بعد گفت اینها همشون از وقتی شادی یادش میاد آخرین چهارشنبه هر ماه جمع میشدن خونه یکی از اعضا ، مامان شادی بهش گفته میریم مهمونی دوره ای !! ، گفتم بابای ماندانا عضو نیست و خبر نداره ، چون فک میکنه زنش میره مهمونی زنونه ..، آخی ..، ناهید جون ، با خنده گتفم خوشگل هم بوده ..! ، کامبیز گفت آره ، اما بابای سوگل عضو بوده و اسمش بهرام بوده ..، یاد اون عکسی افتادم که ربکای لخت تو بغل یه مرد به اسم بهرام بود و بی اختیار گفتم اوه ...!! ، یکم ساکت شدیم و دوباره تقریبا با هم همدیگه رو صدا کردیم و دوباره زدیم زیر خنده ..، کامبیز گفت اول تو بگو ، گفتم نه دیگه نوبت توئه تو اول بگو ..، کامبیز گفت اگه یه کلمه بو ببرن که خبر داریم یا عکسها رو دیدیم کونمون سر داره ..! ، گفتم منم همینو میخواستم بگم ، اول اینکه عکسها رو یه جای مطمئن قایم کنیم و بعد دیگه یه طوری کنجکاوی نکنیم که تابلو بشه ! ، کامبیز با سر تایید کرد ، گفت حالا ناهار چی بخوریم ؟ گفتم بریم یه چلوکبابی چیزی بگیریم بیاریم ..، میری یا برم ؟ کامبیز گفت میرم ..، بعد دست کرد توی جیبش و کیف چرمیش رو که یه حرف بزرگ k روش نقش شده بود از جیبش در آورد و چک کرد که پول همراهش باشه کیفش رو باباش براش از آمریکا فرستاده بود و چرم گاومیش بود ، کامبیز گفت باشه پس من میرم ...، وقتی از در آشپزخونه خارج میشد سینه به سینه دخترها خورد ..، شادی ازش پرسید کجا ؟ کامبیز گفت که میره ناهار بخره ..، شادی سر تکون داد و کامبیز رفت ...
    کامبیز که رفت ماندانا گفت کاش یه ضبط داشتیم آهنگ میذاشتیم ..، یادم افتاد که تو اون خونه ضبط نیست ، گفتم بیاید بریم اتاق عمو منوچ ببینیم اون گرامافون قدیمی کار میکنه یا نه ، شادی فهمید که دارم مسخره میکنم نگاهم کرد و خندید ..، توی کمد اتاق سرهنگ دنبال صفحه میگشتم که شادی هم به من پیوست و گفت تا حالا صد بار تو این خونه اومده بودم اما هیچوقت این اتاق رو ندیده بودم ، گفتم اتاق خیلی شخصی عمو منوچ بوده ! ، شادی خندید و تایید کرد ، گفتم چرا ربکا و منوچ پیش هم نمیخوابیدن ؟ با تعجب گفت چی ؟ گفتم یعنی خبر نداشتی ؟ گفت نه ، کی گفته ؟ گفتم اون اتاقی که ماندانا و پدرام توش خوابیدن اتاق ربکا بوده ، شادی گفت میدونم اما کی گفت که شب پیش هم نمیخوابیدن ؟ گفتم دخترهایی که اینجا کار میکردن ! ، با تعجب گفت مگه اونها رو دیدی ؟ گفتم آره اینجارو که میخواستیم تمیز کنیم نگهبان زنگ زد بهشون دو تاشون اومدن ، شادی ابروهاش رو بالا انداخت ، گفتم اعتراف کردن که پنجشنبه ها با هم سر تمیز کردن این اتاق دعوا میکردن ..، شادی یه نگاهی به اطراف اتاق انداخت و گفت چرا ؟ چه چیز خاصی تو این اتاق هست ؟ گفتم عمو منوچ !! ، گفت هان ؟ گفتم نوبتی میومدن اینجا و با لباسهای لختی اینجارو تمیز میکردن و عمو منوچ هم روی اون مبل مینشسته و تماشا میکرده ، ماندانا با خنده گفت فقط تماشا میکرده ؟ گفتم آره دیگه چند دقیقه تماشا میکرده بعد وارد عمل میشده !! ، ماندانا خندید ..، یه صفحه که روش عکس عهدیه بود برداشتیم و گذاشتم توی گرامافون و روشنش کردم ، سوزن گرامافون رو روی ته صفحه گذاشتم و صدای خش دار عهدیه با اون ( ش ) های باحالش از توی بلند گوی طلایی به گوش میرسید ، خاطر خواه میمونم ..، خاطر خواه داغونم ..، خاطر خواه چشششم سیاه تم ...، ماندانا شروع به قر دادن کرد بهش نزدیک شدم و دستم رو دور کمرش گرفتم و باهاش رقصیدم موقع رقص دستمو به بالای رون لخت ماندانا میکشیدم و شادی از خنده ریسه میرفت ..، دو سه دقیقه بعد ماندانا گفت خسته شدم ، دیشب اصلا نخوابیدم ، گفتم بیا دراز بکشیم روی تخت ..، دستشو کشیدم و بردمش روی تخت سرهنگ و ولو شدیم ، شادی هم پشت سرمون اومد ، گفتم نمیدونم بیشتر گشنمه یا بیشتر خوابم میاد یا اینکه اثرات شوکهای دیشبه اما حس میکنم زیاد حالم خوش نیست ، ماندانا در حالی که شادی با شیطنت میخندید و تماشا میکرد از روی شلوار کیرمو مالید و گفت شاید هم این کوچولو همه جونتو داده به من ..، شادی خندید و گفت کوچولوئه ؟ وقتی دیدم این دو تا اینقد بی حیا هستن منم اونوریشو گرفتم و گفتم نمیدونم اون قبلیهایی که ماندانا خورده و مال پدرام چقدی هست که به مال من میگه کوچولو ..، بعد هم با پررویی به شادی گفتم میخوای خودت امتحان کن !!! ، شادی زد زیر خنده و گفت نه ..، قبلا میل شده ! ، خندیدم و گفتم آره دیگه کسی که از زیر دست کامبیز رد بشه دیگه جونی نداره که بخواد یکی دیگه رو امتحان کنه ، شادی ریز ریز خندید ، صحبتها اینقد سکسی شده بود که کیرم خود بخود داشت عکس العمل نشون میداد و کم کم راست میشد ، ماندانا دنباله حرفو گرفت و گفت نه بابا شادی هم اینقد زپرتو نیست ، رکوردهای دو سه نفر تو یه شب داشته ..، با خودم گفتم اینها کلا جنده ان ! ، شادی میخندید ، گفتم اولا که اون دیشب بوده و این امروزه ، اونی که دیشب داده که واسه امروز حساب نیست ، دوما هم که حرف زدن راحته ، باید ثابت کنه ، ماندانا خندید و گفت حالا گیرم که شادی خواست ثابت کنه ، تو جون داری آخه ؟ ، از شدت بیخوابی تقریبا سرگیجه داشتم اما با شنیدن حرف سکس با یه نفر جدید کیرم کاملا راست شده بود ، گفتم البته که جون دارم ..، شادی رو به ماندانا گفت جونت در بیاد عوض من قول سکس میدی ؟ خوب دیگه حالا بیا خودت از خجالتش در بیا چون من اصلا تو مودش نیستم ..، خندیدم و دستمو دراز کردم سمت رون لخت ماندانا و در حالی که دامن لباسشو بالا میبردم گفتم آره دیگه ..، راست میگه ، بیخود میکنی حمید کوچیکه رو بیدار میکنی ، بیچاره راحت خوابیده بود ، حالا خودت بیا جوابشو بده ، بعد هم دستشو گرفتم و در حالی که شادی تماشا میکرد و میخندید روی کیرم کشیدم ، ماندانا هم داشت از خنده ریسه میرفت ، گفت لامصب نیمساعت نیست بهت دادم ، کس آهنی که ندارم ، گوشتیه ! ، انتظار نداشتم ماندانا و شادی جلو یه غریبه اینطوری راحت درباره سکس صحبت کنن ، کاملا تعجب کرده بودم ، گفتم نمیدونم تو که آمادگی نداری بیخود میکنی حرفشو میزنی ، اینو گفتم و در حالی که شادی تماشا میکرد دستمو لای پای ماندانا رسوندم ، هنوز دستم جاگیر نشده بود که صدای زنگ آیفون تو خونه بلند شد ، گفتم کامبیز زود برگشت ، یکم ته دلم میترسیدم چون مامانم یه حس شیشمی داره که وقتی میخوام هر غلطی بکنم زود میفهمه و معمولا مچمو همیشه میگیره ..، از پیش دخترها پاشدم و رفتم سمت آیفون توی هال ، گفتم بله ..، صدای فریدون از اونور در گفت منم بابا باز کن ..، گرخیدم ، تقریبا مطمئن بودم همراه مامانمه ..، داد زدم و به دخترها گفتم مامان و بابام اومدن بعد هم با همون صدای بلند گفتم مانی جون پاشو یه چیزی بپوش لطفا ، صدای قدمهای ماندانا که با حالت دوون دوون به سمت اتاق ربکا میرفت به گوشم رسید و کلید آیفون رو زدم و در رو باز کردم ، از شیشه روی در حیاط پشتی رو نگاه کردم ، بابام یه پیرهن خیلی شیک و تمیز یاسی روشن تنش کرده بود و با خط اتوی شلوار خوشدوخت مشکیش میتونستی خربزه ببری ، منتظر بودم مامانم هم پشت سرش بیاد اما بابام در رو پشت سر خودش بست و خیال منو راحت کرد ، با بابام خیلی راحت تر بودم تا با مامانم ..، به استقبال فریدون خان رفتم ، با دیدن من لبخند زد و دستشو به سمتم دراز کرد ، در حالی که باهاش دست میدادم گفتم بابا مهمون دارم ، بابام خندید و گفت به مامانت گفته بودی کار داری ! ، گفتم قرار بود امروز بریم دنبالشون بیان با خاله پروانه برن استخر اما دیشب من و کامبیز با دو تا مهمون خانم برگشتیم این بود که امروز مامان اینها رو پیچوندیم ، بابام خندید و گفت باشه ..، مامانت بزور منو فرستاده که بیام کمکتون کنم ، کامبیز کجاست ؟ گفتم رفته ناهار بگیره ، بابام در حالی که خونه رو نگاه میکرد گفت باشه ، پس بیا خونه رو بهم نشون بده ..، گفتم یه دقیقه صب کن به دخترها بگم و بیام پیشتون ، بابام خندید و با سر اشاره کرد که برو ..، وقتی وارد اتاق سرهنگ شدم ماندانا ساپورت قهوه ایش رو پوشیده بود و لبه تخت نشسته بود و شادی تو اتاق خصوصی سرهنگ داشت با گرامافون ور میرفت ، با دیدن من هر دوتاشون با نگاههای کنجکاو منتظر بودن ببینن چی میشه ، گفتم بابام تنهاست ، بیاید بهش معرفیتون کنم ، بعد هم دست ماندانا رو گرفتم و در حالی که شادی دنبالمون میومد وارد هال شدیم ، بابام با دیدن دخترها لبخند زد ، به سمتش رفتم و گفتم ایشون ماندانا خانم هستن دوست من ، ماندانا با بابام دست داد ، بعد هم گفتم ایشون هم شادی خانم هستن دوست کامبیز ، بابام با لبخند با شادی هم دست داد ، قیافه دخترها دیدنی بود ، حاضر بودم قسم بخورم که اگه بابام میگفت همین الان لخت شید میخوام جفتتون رو بکنم مطمئنا جفتشون میکشیدن پایین !! ، ماندانا چنان محو بابام بود که فک کردم کلا منو یادش رفته ، بابام گفت حمید جان پس اگه زحمتت نیست خونه رو بهم نشون بده ، بعد هم رو به دختر ها گفت ببخشید خانمها ..، به ماندانا گفتم پس حواستون باشه کامبیز اومد پشت در نمونه ، دخترها سر تکون دادن و با بابام ازشون جدا شدم ، بابام وسایل خونه رو با دقت نگاه میکرد و بعد فرش رو برگردوند و رجهاش رو شمرد ..، مبلها رو نگاه کرد و بعد از خونه بیرون رفتیم و وارد ایوون شدیم ، کاملا مشخص بود که از دیدن حیاط به اون سرسبزی خیلی تعجب کرده ، گفت اینجا خودش یه باغه ، گفتم آره ، بعد بهش گفتم بابا زیر پات رو نگاه کن ، بابام سنگهای مرمر زیر پاش رو نگاه کرد و گفت خوب ؟ گفتم اینها سنگ نیستن ، بعد یه کلید از جیبم در آوردم و انداختم روی زمین ، وقتی صدای برخورد یه پلاستیک کلفت با فلز به گوش رسید بابام هم با تعجب خم شد و سنگها رو با دست معاینه کرد ، گفت چرا این جنس کار کردن ؟ گفتم حالا بهتون میگم ..، بعد بابام رفت سر استخر و به درختهای باغ نگاه کرد ، گفتم بابا بیا بریم موتورخونه رو بهت نشون بدم ، بابام دنبالم اومد ، در موتورخونه رو که باز کردیم و چراغ رو روشن کردم بابام آشکارا از تعجب میخکوب شد ، به تاسیسات اونجا نگاه میکرد و با تعجب همه چی رو امتحان میکرد ، گفت خیلی کامله ..! ، گفتم آره ..، گفت وسایل استخرش همه آمریکایی اصله ، پمپ تزریق کلر داره ..، چه جالب ..، بعد هم به بشکه های پلاستیکی آبی رنگ کوچیک اشاره کرد و گفت اینها هم کلر استخره ، گفتم آره ..، گفت نزدیک هزار و پونصد لیتر گازوییل توش هست ، گفتم اوهوم ، بعد گفتم بابا بیا ..، هدایتش کردم به سمت انبار ..، با دیدن اونهمه وسایل و ابزار و لوازم یدکی شوکه شده بود ..، گفت اینجا یه مغازه بزرگ ابزار فروشیه ..، گفتم آره ..، گفتم این دریلو میبرم خونه دیگه لوازم بلک اند دکر پیدا نمیشه دریل خودم هم دو سه هفته اس خراب شده ، گفتم حداقل هشت تومن پولشه اما چون دست دومه واسه شما میشه چهار هزار تومن ، با تعجب به سمتم برگشت که ببینه منظورم چیه ..! ، گفتم کل لوازم این خونه رو بابام بخشیده به من ، گفته بفروش بزار تو حسابت ، اینه که شما اگه دریل میخوای باید پولشو بدی ، خندید و گفت انصافت کجاست بابا جان..، اینجا نزدیک صد و چهل پنجاه هزار تومن وسایل داره ، من فک کردم فوقش بیست سی تومن میشه گفتم بفروش بزار تو حساب ..، گفتم دبه نداریم بابا ..، لوازم اینجارو با کلی زحمت و حمالی تمیز کردم آماده فروش قرار نیست دبه کنی چون بیشتر میارزه ، بابام خندید و گفت اتفاقا داشتم فکر میکردم که بهت بگم نفروشی ! ، لوازمش همه عالی و اصلی و آنتیک هستن و کلی قیمت دارن ، الان دلال بیاری بالا سرشون میخوان بزنن تو سر مال و با یه مبلغ کم بردارن ، اون وقت خودمون باید هر تیکه اش رو کلی پول بدیم ، فرشش مال کاشونه و خیلی عالیه ، مبلمانش همه فرانسوی اصلی هستن ، معماری این خونه هم حرف نداره معلومه طرف خیلی پول خرج کرده تا اینجارو ساخته ، گفتم دیشب اومده بود اینجا دزدی !!! ، بابام با حیرت برگشت سمت من و گفت چی ..؟؟؟؟ گفتم این اتاق رو میبینی ؟ و با دست اتاقی رو که سرهنگ وسایلشو از توش برده بود نشون دادم ، بابام گفت خوب ..؟؟ گفتم اینجا یه سری مدارک و وسایل داشته که واسه بردنشون اومده بود ، بعد هم هول هولکی جریان دزدی رو واسش تعریف کردم ، البته بعضی جاهاش رو سانسور کردم ، مثلا در مورد عکسها یا طلاها چیزی بهش نگفتم ، بابام دهنش وا مونده بود چند بار دهن باز کرد چیزی بگه اما بعد ساکت شد ، بعد گفت تو اصلا عقل داری ؟ فک نکردی واقعا دزد باشن و بهت حمله کنن ؟ بعد چیکار میکردی ؟ میزدی با تفنگ میکشتیشون ؟ یا صبر میکردی که بکشنت ؟ مملکت قانون نداره ؟ پلیس نداره ؟ من مرده بودم ؟ تلفن اختراع نشده بود که یه زنگ به من بزنی و بپرسی که چیکار کنی که سر خود اسلحه برداشتین رفتید شکار دزد ؟ دزد هستن ، میفهمی ؟ اومدن مالتو ببرن ، فوقش یه چیزی میبرن ضرر به مالت میخوره...! ولی تنت سالمه ، اگه ضرر به جونت خورد نمیگی ننه ات جوونمرگ میشه ؟ فکر منو نمیکنی ؟ بیست سال زحمت کشیدم که ببرم خاکت کنم ؟ این تفنگهای کوفتی کجا هستن ؟ گفتم تو زیرزمین ..، یکیشو بخشیدم به کامبیز ..، بابام که دیگه حسابی عصبانی شده بود و گفت شما گه خوردین ..!!، بریم نشونم بده ..، سرمو انداختم پایین و پله های شوفاژخونه رو بالا رفتم ، بابام هم پشت سرم میومد ، از آخرین باری که اینطور سرم داد زده بود سالها میگذشت ..، وقتی دوباره وارد ساختمون شدیم کامبیز و دخترها توی آشپزخونه مشغول بگو بخند بودن ، کامبیز با دیدن بابام از جاش پرید و به پهنای صورتش خندید و گفت سلام عمو فریدون ، بابام خیلی سرد جوابشو داد ، کامبیز فوری فهمید یه جای کار میلنگه ، یه نگاهی به من کرد و با دیدن چک و چیل آویزون من فهمید که بابام حسابی از دستمون مگسیه و احتمالا حدس زد که من قضیه دزد بازی رو بهش گفتم ، گفتم من بابا رو میبرم تو زیرزمین ، بابام رو به کامبیز کرد و با لحن خیلی جدی انگار که میخواد دستور بده گفت اگه میشه شما هم بیا کامبیز جان ، بعد رو به دخترها گفت چند دقیقه مارو ببخشید ، زود میفرستمشون پیشتون ، دخترها خندیدن و شادی گفت خواهش میکنم ، کامبیز خودشو به من رسوند و با نجوا گفت چی شده ؟ گفتم از قضیه تفنگها شاکیه ..، کامبیز هم فهمید که هوا پسه ..، آروم گفت حدس میزدم و بعدش ساکت شد ..، وقتی وارد زیرزمین شدیم و چراغ رو روشن کردم با اینکه بابام حسابی شاکی بود باز هم با دیدن زیرزمین بهت زده شد و با تعجب سقف و مجسمه آبنمای اطلس رو نگاه کرد ، به سمت انبار مهمات هدایتش کردم ، وقتی تفنگها رو بهش نشون دادم گفت تفنگ شکاری گلوله زنیه ..، میشه براش مجوز گرفت ، اما وقتی به کسی گلوله بزنی میمیره ..!! میفهمید ؟؟ با عصبانیت به جفتمون نگاه کرد ، کامبیز گفت عمو بخدا قبل از شما بهش گفتم که هر چی شد شلیک نکنیم ، فقط تهدید کنیم ، بابام گفت اونوقت اونها میزدن شمارو میکشتن ! ، کامبیز ساکت شد ، بابام گفت باید زنگ میزدین پلیس ، کامبیز که نمیدونست چی رو به بابام گفتم و چی رو نگفتم ساکت تماشا میکرد و میذاشت بابام حسابی دعوامون کنه ..، بابام یکم که از تک و تا افتاد گفت اینهارو همینجا بزارین مدارکشو بدین به من تا ببینم میتونم بدم یه آشنا براشون مجوز بگیره یا نه ..، اما دیگه هیچوقت همچین کارهای خطرناکی نکنید ..، بعد هم به جفتمون نگاه کرد و گفت باشه ؟؟ گفتم چشم ، کامبیز هم تقریبا بلافاصله گفت چشم عمو ! ، بابام در اتاق رو بست و گفت این اتاق کلید نداره ؟ گفتم نه ، بابام گفت همه اینها رو ببرید تو همون اتاقی که گفتی سرهنگ از توش مدارکش رو برداشت بزارین اونجا ، یه قفل هم روش بزنید کلیدشو بدین به من که یوقت وسوسه نشید دوباره برید سراغشون ، گفتم چشم ، بابام که یکم از عصبانیتش کم شده بود گفت تو اون یکی اتاق چی هست ؟ کامبیز با لبخند گفت از اون یکی اتاق خیلی خوشتون میاد عمو ..، بعد با هم رفتیم سراغ اون اتاق ، بابام وقتی جعبه های مشروب رو دید نیشش تا بناگوش واشد ، گفتم دو تا جعبه هم آوردم خونه ، اونها تنوعشون خیلی بیشتره ، بابام خندید ..، یهو یاد تریاکها افتادم و به بابام گفتم بابا بیا اینو ببین و بعد جعبه تریاک رو از کشو بیرون آوردم و به بابام نشون دادم ، گفتم نزدیک یک کیلو و نیم تریاکه ، میخواستیم بسوزونیم اما دیدم کلی پولشه ، بابام یه سری تکون داد و گفت آره ، بزار به عمو فرهادت بگم ، اون با این جور آدمهایی که مصرف کننده هستن ارتباطش زیاده ، بده به یکیشون پولشو بگیره بیاره بده بهت ، بعد هم دوباره گفت نکنه بزنه به سرت خودت ببری بخوای بفروشی ها ..!! گفتم نه بابا ..، اگه میخواستم همچین غلطی بکنم که به شما نشون نمیدادم ، بابام سری تکون داد و یه گشتی توی زیرزمین زد و گفت برید به دوست دخترهاتون برسید ، بعد هم گفت احتیاط کنید اینها جفتشون هم خیلی شیطون هستن ، وقتی به این راحتی باهاتون میان خونه خالی معلومه قبل شما هم خونه یکی دیگه بودن ، یهو مریضی مقاربتی میگیرید گرفتاریش مال همه است ، گفتم چشم ، بابام گفت فک نکنم لازم باشه اینجارو بکوبیم ، خیلی محکمه و از پایان کارش هم شیش سال بیشتر نمیگذره ، فک کنم بتونیم راحت مجوز بگیریم و روش چند طبقه بسازیم ، گفتم یکشنبه میرم شهرداری دنبال کارهای مجوزش ، بابام گفت فعلا اون حراجی رو هم عقب بندازید ببینیم چی میشه ، بعد رو به من گفت به مامانت میگم تا آخر شب کارتون طول میکشه ..، بعد با لبخند اضافه کرد شب که ایشالله تشریف میارید ؟ گفتم بله بابا حتما !! کامبیز هم حسابی تعجب کرده بود که چقد بابام باهام راحته ..، وقتی برگشتیم بالا گفتم بابا بزار زنگ بزنم خلیل بیاد باهاش آشنا بشید ، بابام به دخترها اشاره کرد و گفت یه فرصت دیگه ، فعلا سرتون شلوغه ، بعد از هممون خداحافظی کرد و رفت ..، بابام که رفت کامبیز گفت چلوکبابها یخ کرد ، من ضعف کردم از گرسنگی بیاید یه چیزی بخوریم.

  23. #123
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی وسوم ( جمعه طلایی 3)



    بعد از ناهار کمی دور میز ناهار خوری توی آشپزخونه کنار هم نشستیم ..، شادی رو به من کرد و گفت عجب بابای خوشتیپ خوشگلی داری ! ، خندیدم و گفتم نظر لطفته ، ماندانا خندید و گفت من که حاضرم همین الان دوست دخترش بشم ..، مثل خودت شیطونه ؟ بجای من کامبیز گفت اوف...! ، حمید انگشت کوچیکه باباش هم نمیشه ! ، ماندانا ابروی مشکی و خوشگلشو بالا انداخت و گفت جوون ، من همین الان آمادگی خودمو اعلام میکنم ! ، بعد رو به شادی گفت سبیلهای خوشگلشو دیدی ؟ اصلا برازندگی از چهره اش میریزه ، شادی هم تایید کرد ..، رو به ماندانا گفتم میای بریم یه دوش بگیریم و بخوابیم ؟ قبل از ماندانا شادی گفت آره آره ، من حس میکنم خیلی کثیفم ، اینهمه دیشب رقصیدیم ، اگه خونه خودمون بود قبل از اینکه بخوابم حتما دوش میگرفتم ، حالا که دوش نگرفته با آرایش خوابیدیم و قبل خواب هم فعالیت زیاد داشتیم و حسابی عرق کردیم ! ، کامبیز خندید ، بعد شادی ادامه داد اینجا حوله دارین ؟ گفتم آره ، ماندانا گفت لباس زیر نداریم که ، شادی گفت در بیار وقتی اومدی بیرون دوباره بپوش ! ، ماندانا گفت ای ی ، شادی هم بلافاصله گفت مرض...!!! ، یعنی اینقد الان کثیفی ، تا نصفه شب رقصیدی ، با حمید تو عرق بدنهاتون غلت زدی چندشت نمیشه اگه شورت کثیفتو دوباره بپوشی چندشت میشه ؟ زدم زیر خنده ، از اینکه این دوتا اینقد بی حیا در مورد سکس جلو ما صحبت میکردن خوشم میومد ، به ماندانا گفتم خوب بشورش بندازیم روی یه درخت توی حیاط سه سوت خشک میشه ، ماندانا ابروش رو بالا انداخت ، دستشو گرفتم و گفتم بیا بریم تا اینها قبل از ما نرفتن ! ، بعد به کامبیز گفتم حمام اتاق ربکا آزاده ! ، من و ماندانا میریم حموم عمو منوچ !! ، ماندانا خندید و پاشد ، میدونستم تو حمام اتاق سرهنگ دو تا حوله نسبتا تمیز هست که فقط یه بار من و سهیلا باهاش خودمونو خشک کرده بودیم ، هر بار من بجای سرهنگ میگفتم عمو منوچ لبهای شادی به خنده وا میشد ، دختر باحال و لوندی بود ، اگه حرفهایی که توی تختخواب سرهنگ داشتیم خوب پیش میرفت و بابام بیموقع نمیرسید شاید حتی میتونستم یه انگشتی به جاهای خصوصی بدنش برسونم ..، دست ماندانا رو گرفتم و رفتیم توی اتاق سرهنگ ، بافتش رو در آوردم و بعد سوتین سورمه ایش رو کنار بافتش روی تخت انداختم ، بلافاصله پیرهن و زیرپوش خودمو هم در آوردم و کنار لباسهاش انداختم و در حالی که هر دو بالاتنمون لخت بود دست دور کمرش انداختم و لبم رو به لبش چسبوندم ، دستش خود بخود رفت سمت کیرم و از روی شلوار مالیدش ، با دست سینه های درشت و سربالاش رو مالیدم و موهای بلند و مشکیش رو لمس کردم و دوباره بوسیدمش ، اگه جنده مسلک نبود راحت میتونستم عاشقش بشم ! ، خیلی دختر باحال و سرزنده ای بود ، لبخند همیشه روی لبش بود و چشمای مشکیش تا اعماق دل آدم نفوذ میکرد ، اما امان از برق نگاهش که هر آدم عاقلی رو میترسوند ، بابام که فقط به اندازه چند دقیقه دیده بودش بلافاصله فهمیده بود که خیلی شیطونه ..، جلوش نشستم و دو طرف ساپورت قهوه ایش رو گرفتم و با شورت یکجا پایین کشیدم ، کمکم کرد که ساپورت رو از پاش در بیارم ، در اتاق سرهنگ باز بود و ما درست روبروی در بودیم ، کامبیز و شادی حتی از ته راهرو هم میتونستن ببینن که ماندانا کاملا لخته ، اما ماندانا اصلا خیالیش نبود ، از بی حیایی این دوتا حیرت میکردم ، سنی نداشتن اما یه ذره شرم و حیا تو تمام وجود این دو تا نبود ، قبلا فک میکردم بیحیایی مال جنده های خیابونی هست و زنهایی که دستشون به دهنشون میرسه حتما با حیا هستن ، اما با دیدن این دو تا و حتی بقیه دخترهای توی مهمونی سوگل که همشون از خانواده های متمول بودن و اونقد بیحیا بودن تمام ذهنیتهای قبلیم عوض شد ، بعدها فهمیدم که پولدارها خیلی بدتر هستن و شرم و حیا مال قشر متوسط جامعه است ، اونهایی که خیلی پولدار هستن چون از کسی نمیترسن و اونهایی که خیلی فقیر هستن چون چیزی برای از دست دادن ندارن شرم و حیا ندارن ، بین این دو طبقه بالا و پایین طبقه متوسط جامعه هستن که دستشون به دهنشون میرسه ، شرم و حیا مخصوص اینهاست ، البته اینها مثلما نظرات شخصی منه و وحی منزل نیست ، حتما هم استثنائاتی وجود داره اما من بر پایه تجربیات شخصیم اینطوری فکر میکنم ، مثلا قدیمها وقتی اسکی میرفتم (اونوقتها فقط پولدارها میتونستن از عهده هزینه های اسکی بر بیان و ورزش پولدارها محسوب میشد ) توی صفهای تله کابین و تله سیژ یه کلماتی از دهن دختر و پسرهای پولداری که توی صف بودن میشنیدم که حتی تو چال میدون هم همچین کلماتی کمتر استفاده میشد ، مثلا خیلی راحت به خواهر و مادر همدیگه به شوخی فحش میدادن و کس و کون مامان های همدیگه رو مسخره میکردن ، چیزهایی که تا سالها بعد تابو محسوب میشد و تو پایین شهر باعث خون و خونریزی و چاقو کشی میشد توی صفهای تله کابین دیزین و شمشک شوخی های معمولی بچه پولدارها بود ، بعضی وقتا خیلی خوشحال میشدم که ما بقول کامبیز تازه به دوران رسیده محسوب میشیم و هنوز بعضی حرفها برامون زشته ! ، خلاصه ، حتی من هم وقتی میخواستم کاملا لخت بشم یه طوری پشت در شورتمو پایین کشیدم که اگه کامبیز و شادی وارد راهرو شدن منو نبینن اما نوه دختری فرمانفرمایان بزرگ همونطور لخت مادر زاد وسط اتاق وایساده بود و منتظر بود که من هم لخت بشم و با هم بریم حمام ، در حمام رو باز کردم و اشاره کردم بیا ، خم شد و از توی ساپورتش شورت سورمه ایش رو که من با ساپورت در آورده بودم بیرون کشید و ساپورتش رو کنار بقیه لباسهامون روی تخت انداخت و بهم نزدیک شد ، یه دستمو به پشت گردنش و یه دست دیگه به وسط پاش حلقه کردم و لبم رو روی لبش گذاشتم ، کیرم هم که کلا سیرمونی نداشت دوباره عین علم یزید راست وایساده بود ، همونطوری که لبهامون به هم چفت بود وارد حمام شدیم و بعد در حالی که دست چپم هنوز به دور رونش حلقه شده بود با دست راست آب رو باز کردم و صبر کردم تا ولرم بشه ..، در همون حال ماندانا روی زمین کف حمام نشست و شروع به مکیدن کیر راستم کرد ، خیلی حال خوبی داشتم ، دوش رو باز کردم و کشوندمش زیر دوش ، در حالی که برام ساک میزد آب گرم روی موهای بلندش میریخت و از نوک سینه های خوشگلش به پایین میچکید و منظره هوس انگیزی ایجاد کرده بود ..، خیلی باحال بود ، تنها چیزی که توی ماندانا زیاد نمیپسندیدم لبه های بیرون زده کسش بود ، اونهم فک کنم بخاطر این بود که با وجود سن کم خیلی ازش کار کشیده بود ! ، وقتی کیرمو ول کرد و زیر دوش وایساد نگاهی به حمام بزرگ انداخت و گفت عجب وان قشنگی ..، گفتم بیا ازش استفاده کنیم ..، با خوشحالی قبول کرد ، رفتم و راه آب وان رو بستم ..، با یه نگاه متوجه شدم که کمی لبه های وان اثر چربی و کثیفی داره ، یادم افتاد که دفعه قبلی که ازش استفاده کردیم یادم رفته بود تمیزش کنم یا حداقل بگم که خلیل یا زنش تمیزش کنن ، با خودم گفتم یادم باشه که اینبار بگم حتما تمیزش کنن ، وگرنه اثر لک روش موندگار میشه و اون وان مرمری خوشگل بزودی از شکل میفته و حیف میشه ..، وقتی وان نصفه شد دست ماندانا رو گرفتم و توی وان نشوندمش و بجای اینکه مثل اوندفعه ای که با سهیلا توی وان بودیم روبروی همدیگه باشیم اول خودم نشستم و بعد ماندانا رو وسط پاهام نشوندم و کیر راستمو درست تو چاک کونش جا دادم و با دست سینه های درشت و سر بالاش رو توی دستام نگهداشتم ، گفت برای چی میگی بابات خانم بازه ؟ مگه جلو شماها اینکارها رو میکنه ؟ گفتم نه اما با مامانم یکی دوبار مچشو گرفتیم ..! خندید و گفت با مامانت ؟ گفتم آره مثلا یه بار وقتی باهاش خونه تنها بودم و مامانم شیراز بود ، زن یکی از فامیلهامون خونه ما مهمون بود ، وقتی که همه خوابیدن دیدم که زن فامیلمون رفت تو اتاق بابام ، منم از سوراخ کلید نگاه کردم و دیدم که بابام لختش کرده و داره از پشت ترتیبشو میده ، وقتی واسش تعریف میکردم دست منو از روی سینه اش برداشت و گذاشت لای چاک کسش و در حالی که کون گنده شو روی کیرم جابجا میکرد گفت بمالم ...، خوب...، واسش تعریف میکردم که چطور بابام داشت از کس و کون زنداییم رو میگایید و اون با حسرت و هیجان گوش میداد و من کسشو میمالیدم یهو بلند شد و گفت زود باش منو بکن دوباره ، خم شد و لبه وان رو گرفت و کون گنده اش رو گرفت سمت من و گفت زود باش ببینم به اندازه بابات عرضه داری یا نه ..، کیرمو مالیدم در کسش و فرو کردم تو ..، گفت بقیه اش رو بگو ..، تعریف میکردم و کیرم توی کسش عقب و جلو میرفت آه و ناله هاش همه حمامو برداشته بود ، یهو در حمام رو زدن ، خنده ام گرفت ، معلوم نیست چند دقیقه بود که داشتن پشت در حمام سر و صدای کس دادن ماندانا رو گوش میکردن ، تلنبه زدن رو متوقف کردم و با خنده گفتم بله ...!! ، کامبیز گفت میخوایم بیایم تو ..، ماندانا بلند گفت لعنتی ها ، الان نه ...، اما اونها گوششون بدهکار نبود و صدای پیچیده شدن دستگیره و باز شدن در حمام بهم فهمون که عنقریبه که اونها بیان تو حمام ، در حالی که نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم نشستم توی وان که کیرم معلوم نباشه ، اما ماندانای بی حیا همونطور لخت وسط وان وایساد ، شادی در حالی که لخت مادر زاد بود توی در وایساده بود و کامبیز پشت سرش بود ، آدم تو کارهای این دو تا دختر میموند ، هر دقیقه یه سورپرایز داشتن ، از بیقیدی و بیحیایی روی هر جنده ای رو کم کرده بودن ، کیرم که موقع اومدن شادی و کامبیز و وقتی توی وان حمام نشسته بودم کاملا خوابیده بود با دیدن تن لخت شادی با سرعت دوباره راست شد ، موهاش رو یه وری روی شونه اش ریخته بود ، سینه هاش از سینه ماندانا کوچیکتر بودن اما خوشگل و سر بالا و سفت ، وقتی راه میرفت حتی یه ذره هم نمیلرزیدن ، کمر باریک و رون گوشتالوی سفید ، کون خوش فرم و گنده ای داشت ، از این نظر هم شادی بازی رو به ماندانا میباخت چون کون ماندانا گنده تر بود ، اما اگه چشمای خوشگل و لبخند اغواگر ماندانا رو فاکتور میگرفتی شادی واقعا خوشگلتر بود ، خلاصه حمید کوچیکه با دیدن کس جدید راست وایساده بود ، ماندانا رو به شادی کرد و گفت مردشورتو ببره که اصلا وقت شناس نیستی ..، شادی میخندید و گفت خوب ادامه بدید ، فک کنید ما نیستیم ، ما همینجا زیر دوش خودمونو میشوریم ، چیکار به شما داریم ..، اصلا نگاهتون نمیکنیم ، ماندانا گفت نمیبینی حمید مثل بچه های ننر نشسته تو وان ؟ کامبیز هم میخندید ..، چشماش روی تن لخت ماندانا ثابت مونده بود ، راس راستی هم هیکلش حرف نداشت ، به کامبیز گفتم تو چرا دنبال سر شادی اومدی تو ؟ کامبیز گفت اولا که من تورو کم موقع سکس ندیدم که حالا مثلا خجالت کشیدی ، بعدش هم شادی گفت ماندانا مشکلی نداره ، منم که با تو مشکلی ندارم خوب اومدیم تو ، مگه اینکه تو از دیدن تن لخت شادی خجالت بکشی ! ، میکشی ...؟؟ خندیدم ، کامبیز دستشو روی تن لخت شادی کشید و بوسیدش و شادی خودشو لوس کرد و توی بغل کامبیز ولو شد ، بعد کامبیز ادامه داد شادی یکم مردد بود که بیاد تو اما وقتی بهش گفتم من و تو قبلا کنار همدیگه سکس داشتیم دیگه درو باز کرد و خودشو پرت کرد تو ، خوب البته منم دنبال سرش اومدم ، نمیشد که تو تن لخت دوست دختر منو ببینی اما من تن لخت دوست دختر خوشگل تو رو نبینم ، ماندانا خندید و شادی کیر راست کامبیز رو توی دستش گرفت و فشرد ، ماندانا با پاش کیر راستمو توی آب مالید و بهم گفت نگو که دلت نمیخواد بری و کمک کنی شادی رو بشوری ، خندیدم ، شادی گفت با حمید چیکار داری ، بگو خودم دلم میخواد اینو هم امتحان کنم ! ، بعد هم کیر کامبیز رو با دستش تکون داد ، اوضاعی شده بود ، ماندانا گفت پاشو دیگه ، اینها که دیگه سکسمون رو خراب کردن دیگه واسه چی قایم شدی ؟ آروم از جام پاشدم و کیر راستمو پشت ماندانا قایم کردم ، شادی میخندید ، کامبیز و شادی زیر دوش مشغول همدیگه شدن و من هم به سر و کون ماندانا ور میرفتم ، شادی منو نگاه کرد و خندید ، ماندانا منو از پشت سر خودش بیرون کشید و گفت این به هوای تو اومده تو حموم برو یه تکونی بهش بده ، گناه داره ، خندیدم و از توی وان بیرون اومدم ، کامبیز برام جا باز کرد که بتونم برم زیر دوش ، شادی دستاش رو دور گردن کامبیز حلقه کرد و در حالی که لبهای کامبیز رو میمکید هیکل سکسیش رو به سمت من حرکت داد و تنش زیر دوش آب گرم با تنم برخورد کرد ، دستمو به سمت بدن مرمریش دراز کردم و کمر لختش رو لمس کردم ، موهای اطراف کسش یکم در اومده بود و منطقه یکم زبر به نظر میرسید ام کسش قلنبه و باحال بود و مثل کس ماندانا بیرون زدگی نداشت ، دستم بی اختیار رفت سمت کسش ، وقتی لمسش کردم یه آه بلند کشید و سر کامبیز رو محکم به سر خودش فشرد و یه پیچ و تابی به بدن خوشگلش داد که باعث شد حسابی هیجان زده بشم ..، شادی یه ماچ دیگه به کامبیز کرد و گفت برو کار نیمه تموم حمید رو تموم کن ..، کامبیز خندید و شادی رو تحویل من داد وقتی از بغلم رد میشد خیلی آروم گفت سافت ! ، اینو گفت و رفت سمت وان حمام ....
    شادی رو زیر دوش توی بغلم گرفتم و لبهاش رو بوسیدم ، تن داغ و پوست صافش زیر دستم تکون میخورد و فشارم تا بینهایت بالا رفته بود ، نفسهام تند شده بود و حال خودمو نمیفهمیدم ، چرخوندمش روبروی خودم و چسبیدم بهش ، کیرم با برخورد به موهای تازه در اومده کسش یکم درد اومد اما لذتی که میبردم بینهایت بود و این درد کوچولو توی اون دریای لذت گم شد ..، دستم روی لپهای کون قلنبه و خیسش میچرخید و حس سکس با قدرت و شدت توی مغزم میچرخید ، هیچی غیر از لذت فکر تو مغزم نبود ، سینه هاش رو لمس کردم و سرمو به سمتشون خم کردم و نوک سینه اش رو توی دهنم بردم و لیسیدم ، یه لحظه چشمم به کامبیز افتاد که لبهاش تو لبهای ماندانا قفل شده بود و دستش توی کس ماندانا بود ، تماشای عشقبازی اون دو تا منو بیشتر و بیشتر تهییج کرد ..، شادی به سمت کیرم خم شد و در حالی که آب دوش روی تن من و سر اون میریخت شروع به مکیدن کیرم کرد ، حالم بد بود ..، بیخوابی و خستگی و حس شدید سکس دست به دست هم داده بود که حال خودمو نفهمم ، دلم میخواست آبمو روی سر و صورت قشنگش بریزم و بشورمش و کنارش بخوابم ، کامبیز ماندانا رو خم کرد و کیرش رو از پشت روی کس ماندانا تنظیم کرد ، تا پنج دقیقه پیش من داشتم اون تو تلنبه میزدم و حالا کامبیز ..! ، آب دوش رو بستم و شادی رو تا کنار ماندانا و کامبیز که الان به شدت توی وان مشغول سکس بودن کشوندم ، آه و ناله های ماندانا دوباره به آسمون بلند شده بود و هوار میکشید ، شادی میخندید ، خمش کردم و لبه وان رو توی دستش گرفت و کون خوشگل و سفیدش رو قلنبه کرد سمت من ، از پشت بغلش کردم و کیرم روی چاک کون خوشگلش کشیده میشد ، آه بلندی کشید که توی سر و صدای ماندانا گم شد ، کامبیز غرش میکرد و مثل شیر نری که روی ماده اش مشغول جفتگیریه با شدت و حدت کیرشو عقب و جلو میکرد ، بدون اینکه سابقه ماندانا رو داشته باشه زود فهمیده بود که ماندانا چه مدل سکسی میپسنده ، شادی با تعجب کامبیز رو نگاه میکرد ، وقتی کامبیز میخواست شادی رو بهم تحویل بده یواشکی بهم گفته بود که شادی سکس نرم دوست داره ، لابد شادی الان داشت فکر میکرد کامبیز که تا دو دقیقه پیش داشت با من نرم سکس میکرد چی شده که یهو وحشی شده و داره با اون شدت ماندانا رو میکنه ..، اما من که سابقه کامبیز تو دستم بود اصلا تعجب نکردم ، کیرمو تف زدم و آروم توی کس بی عیب شادی فرو کردم ، دوباره آه کشید ، اگه میخواستی شادی رو با ماندانا مقایسه کنی شادی مثل بنز میموند ، خوشگل و با کلاس ، نرم و بیصدا ، بجاش ماندانا مثل فراری میموند ، خوشگل رام نشدنی ، پر صدا و وحشی ، البته من ذائقه ام بیشتر به سمت فراری هست تا بنز ..، اما تنوع همیشه خوبه ! ، شادی توی بغلم آروم جابجا میشد و از اینکه با نرمش با کس قشنگش برخورد میکنم کاملا راضی بود هنوز پنج دقیقه از سکسمون نگذشته بود که یهو شادی گفت اوه ه ه ه ... ، اوه ه ه ه ....، بعد هم یکم کش و قوس رفت و یهو بلند شد و کیرمو از تو کسش بیرون کشید ...، با حیرت داشتم نگاه میکردم که ببینم چش شده ..، ماندانا و کامبیز تقریبا با هم زدن زیر خنده ، من هنوز تو تعجب بودم ، شادی به سمتم برگشت و منو بوسید و گفت مرسی ..، خیلی خوب بود ، گفتم چی ...؟؟ ارضا شدی ؟ با سر به عنوان تایید دوبار گفت آره ..، خنده ام گرفته بود ، گفتم دختر مگه تو مرغی که به این زودی ارضا میشی ؟ من تازه داشتم مزه مزه میکردم که بعد بکنمت ..، کامبیز قاه قاه زد زیر خنده و گفت سه بار باهاش سکس کردم تا تونستم بالاخره تنظیم کنم و یه بار ارضا بشم ..، ماندانا هم با خنده گفت شادی همین مدلیه ، عوضش تا خود صبح هر پنج دقیقه یه بار آمادگی سکس داره ، گفتم یعنی چی حالا ؟ شادی گفت هیچی عزیزم ..، پنج دقیقه بهم مهلت بده ، بعد دوباره شروع کن ، قاه قاه میخندیدم ، بغلش کردم و بوسیدمش گفتم باشه خوشگله ، سکس سریالی ندیده بودیم که دیدیم ..، بعد از چند دقیقه دستمو دوباره به سمت کسش بردم و اون با یه آه بلند استقبال کرد ، کامبیز و ماندانا هنوز مشغول بودن ، کامبیز ماندانا رو خوابونده بود لبه وان و پاهاشو بالا داده بود و از جلو میکردش ، شادی رو خم کردم و دوباره کیرمو به کسش نزدیک کردم و گفتم پارت تو سیزن وان (قسمت دوم از فصل اول ) ...!! ، هر سه تاشون چنان خندیدن که داشتن از حال میرفتن ، کامبیز کیرشو از تو کس ماندانا بیرون کشید و بجاش دلش رو گرفت و کف حمام ولو شد و قهقهه میزد ، با لحجه ترکی گفتم والله دیجه ...!! ، که باعث شد دخترها بیشتر و بلندتر بخندن ، شادی پاشد و برگشت سمت منو لبهام رو بوسید ، گفت عاشق حاضر جوابیهات هستم حمید ..، بوسیدمش و دستمو لای پاهاش انداختم ، دوباره شروع به سکس کردم ، وقتی حس کردم الانه که دوباره ارضا بشه با خودم گفتم کون لقش که سافت دوست داره تا صبح که نمیتونم سکس کنم بزار یکم محکم بکنم که حالیم بشه کیرم کجاست ، کونشو محکم توی دستم گرفتم و چند تا تلنبه محکم زدم ، دادش در اومد اما بجاش درست وقتی که ارضا شد من هم تونستم کیرمو بیرون بکشم و با دست تکون تکونش بدم ، آبم مثل فشفشه بیرون پاشید و کون خوشگل شادی و دیواره وان رو کثیف کرد ، غرش بلندی کردم و با یه نفس عمیق خودمو راحت کردم ، چند دقیقه بعدم هممون دوش گرفته بودیم و با حوله های شریکی خودمون رو خشک کرده بودیم ، دوباره ماندانای خوشگلم تو بغل خودم بود ، چهارتایی لخت مادرزاد توی تخت سرهنگ چپیدیم و دو به دو همدیگه رو بغل کردیم و بالاخره بعد از سی و دو ساعت فعالیت و هیجان چشمامونو بستیم ....!

  24. #124
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و چهارم ( خاله پری 1)



    وقتی دخترها رو به خونشون رسوندیم و کامبیز منو دم خونه پیاده کرد ساعت از ده شب گذشته بود ، با اینکه نزدیک سه چهار ساعت خوابیده بودم باز هم منگ بودم ، به کامبیز سفارش کردم که طلاها رو از کنار زاپاس برداره و توی خونشون یه جا قایم کنه ..، با چشمای پف کرده و کله منگ وارد خونه شدم ، مامانم به استقبالم اومد ، کارهاش همیشه این حس رو بهم میداد که انگار فقط منو داره ، خیلی روی کارها و رفتارهای من حساس بود ، اصلا دلش نمیخواست من بزرگ بشم ، همینکه حس میکرد یکم بزرگ شدم و ازش دور شدم کلی غصه میخورد و سعی میکرد خودشو وفق بده اما واقعا سختش بود ، گفت چطوری مامان ؟ بمیرم چقد خسته بنظر میای ..، خوب اینقد خودتو درگیر اون خونه کوفتی نکن ، صدای خنده خفیف بابام از توی هال اومد ، گفتم نه مامان ، خوبم فقط یکم خسته ام ، صبح کلی درس دارم ، از خواب که پاشم دوباره سر حال سرحالم ...، گفت باشه مامان بیا برات فسنجون درست کردم ، همنجوری که دوست داری نه ترش نه شیرین ، بیا بخور جون بگیری و بعد برو بخواب ، ماچش کردم و رفتم توی آشپزخونه ، بقیه شام خورده بودن ، مامان خودش واسه من غذا کشید توی بشقاب و گذاشت جلوم ، فک کنم لیلا رفته بود توی اتاق خودش چون پیداش نبود ، غذای خوشمزه رو با لذت خوردم ، برام یه لیوان شربت به لیمو درست کرد و گذاشت کنار غذام و خودش هم نشست پیشم ، گفتم خیلی دلم میخواست بعد از ظهری با هم باشیم اما شوفاژخونه مشکل پیدا کرده بود و آب استخر یخ بود ، دیگه زنگ زدیم بیان درستش کنن ، یه مشت وسایل اضافه هم تو زیرزمین بود کارگر گرفتیم تا درشون بیاریم دیر شد ، دست کشید توی موهاش که مرتب شونه کرده بود و گفت عیب نداره یه روز دیگه ، گفتم کامبیز هم بد جوری تو ذوقش خورده بود ، لبخند زد و بیرون رو نگاه کرد که مطمئن بشه بابام سرش به تلوزیون گرمه و نشنیده که من چی گفتم ، ادامه دادم دلشو صابون زده بود که میای و میبیندت ، خندید و گفت مگه کم منو دیده ..؟ گفتم نمیدونم والله ..، خندید ...، از کنارم پاشد ، خوشش نمیومد که اون صحبت ادامه پیدا کنه ..، بلند داد زد چایی میخوای فریدون ؟ میخوام قوری رو بشورم ، بابام گفت آره ، مرسی عزیزم یه دونه اگه زحمتت نیست میخورم ، زیر لبی انگار که با خودم حرف میزنم گفتم آره دیگه بریز براش ببر نشد دل کامبیزو ببری حداقل این نقده از دستش نده ..، از بغلم که رد میشد چنان با کف دست زد تو سرم که نزدیک بود سرم بچسبه به بشقاب ..، گفتم اه ه ه ، مگه دروغ میگم ، گفت خفه و با لبخند از آشپزخونه بیرون رفت ..
    صبح شنبه وقتی از خواب بیدار شدم یادم بود که فردا باید برم شهرداری واسه مجوز ساخت پیش همون مردیکه رشوه بگیر ، توی رختخواب یه غلت دیگه زدم و گفتم یادم باشه امروز اون یارو سمسارها رو هم کنسل کنم ...، یاد ناتاشای خوشگلم افتادم و بی اختیار یه دستی به کیرم کشیدم و بهش وعده دادم که بزودی به وصال اون خوشگل چشم آبی میرسه ..، وقتی یاد ناتاشا افتادم خودبخود یاد ماندانا و شادی هم افتادم ، داشتم فکر میکردم خیلی خوبه اگه تو اکیپ اینها باشیم ، دیگه کیرمون بیمه است ، هروقت اراده کنیم دو سه تا دختر خوشگل و با کلاس تو دسترس هستن ، با خودم گفتم یادم باشه با کامبیز در موردش حرف بزنیم و ببینیم چطور میشه وارد اکیپ اینها بشیم ، هر چی باشه کامبیز تو این کارها سمت استادی داشت و راهنمایی هاش همیشه کار میکرد ، دست آخر یاد درسهام افتادم و با یاد آوری درسهای مزخرف خودبخود یاد زندایی خوشگلم هم افتادم و در حالی که توی رختخواب این دنده به اون دنده میشدم گفتم یادم باشه به زنداییم هم یه زنگ بزنم دلم خیلی براش تنگ شده بود ، تو همه اینهایی که این چند وقته باهاشون سکس داشتم زنداییم یه چیز دیگه بود ، هم اینکه اولین بود و هم اینکه واقعا از ته دلم دوستش داشتم ، دلم واسش غش میرفت ، فکر کردم چطور میتونم دوباره داشته باشمش .. ، تا وقتی باهاش نخوابیده بودم میتونستم با این موضوع که نیست کنار بیام اما از وقتی که باهاش سکس کرده بودم هیچوقت از توی ذهنم پاک نمیشد ، مزه اش زیر زبونم رفته بود و با هر کی مقایسه میکردم میدیدم باز اون یه چیز دیگه است ، از خوشگلی و خوش هیکلی و وارد بودن تو سکس بگیر تا اینکه واقعا دوستش داشتم و از همخوابگی باهاش نهایت لذت رو میبردم ، بالاخره رضایت دادم که از رختخواب بیرون بیام ..، ساعت هنوز نه نشده بود ، دست و صورتمو که میشستم یادم افتاد که بپرسم ببینم طلا چند و چونه ..، میخواستم ببینم با اون طلاها چیکار میشه کرد ، با خودم گفتم نصفش که حق کامبیزه شاید بتونیم با هم شریک بشیم و یه کاری صورت بدیم ..، بدون اینکه کسی بدونه یه بیزینس واسه خودمون راه بندازیم ، فک میکردم هر کیلوش باید حدود صد هزار تومن قیمت داشته باشه ، خیلی خوشحال بودم اما واقعا نمیدونستم قراره با این پول چیکار کنم ، وقتی در دستشویی رو باز کردم و بیرون اومدم سینه به سینه لیلا خوردم ، از اینکه یهو در دستشویی رو باز کرده بودم ترسید و یهو یه قدم به عقب پرید که باعث شد جفتمون به خنده بیفتیم ، سلام کردم و ازش پرسیدم چه خبر از پرونده ..، هروقت در مورد پرونده ازش میپرسیدم خجالت میکشید ، گفت هیچی حمید آقا اون دوستتون پیگیرش هست ، دیروز به مامانتون پیغام داده که چیزی نمونده ..، بعد هم از بغلم رد شد و رفت سمت اتاق دوقلوها ..، گفتم مامانم کجاست لیلا خانم ؟ در حالی که دور میشد گفت تو حیاط هستن با بچه ها ..، رفتم توی آشپزخونه و واسه خودم بساط صبحانه پهن کردم ، یه چایی ریختم و با یه تیکه بربری تازه و پنیر تبریز و سبزی نشستم به خوردن ، صدای مامانم که سر دوقلوها داد میزد بگوش میرسید ، از پنجره یه نگاه تو حیاط انداختم مامانم یه بافت آستین بلند سفید پوشیده بود ، قبلا تو تنش ندیده بودم اما چسب تنش بود و خیلی سکسی بود ، دامنش تا بالای زانوش رو میپوشوند ، از اونجا نمیدیدم که کدوم گردنبندشو انداخته اما برق طلا رو تو گردنش میدیدم ، دمپایی های سفید لژدارش رو پوشیده بود و جوراب پاش نکرده بود ، با خودم گفتم الان کامبیز اینو ببینه آبش میاد ! ، راستی کامبیز دیر کرده بود ، آخرین لقمه رو با یه قلپ چایی شیرین پایین دادم و رفتم توی هال ، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به کامبیز ، بعد از دو تا زنگ صدای دلنشین پروانه خانم به گوشم رسید ..، حال و احوال کردم و قربون صدقه ام رفت ..، گفت خوش گذشت ؟ گفتم خیلی خاله ..، جات خالی بود ، پروانه گفت آره معلومه کامبیز اومد خونه تا الان هنوز بیهوشه ..، دلم نیومد بیدارش کنم ...، بعد گفت خوب خاله تو بیا اینجا ، دفتر دستکتو بیار اینجا با هم میشینید درس میخونید ، یه فکری کردم و گفتم باشه ..، دلم هم واسه کس و کون پروانه خانم تنگ شده بود ، ادای کامبیزو در آوردم و گفتم خاله اون شورت و سوتین سبزه رو میپوشی واسم ؟ خندید و گفت ای شیطون ، باشه ..، نیشم تا بناگوش واشده بود و تو کونم عروسی بود ، کسی که تا دو سه ماه پیش مثل مامانم میموند و واسم لباس پوشیدنش اهمیتی نداشت الان مثل دوست دخترم شده بود و تن لختش هر وقت میخواستم مال من بود ، گوشی رو گذاشتم و رفتم دم حیاط ، درو باز کردم و مامانمو صدا کردم ، برگشت و با دیدن من لباش به خنده وا شد ، گفتم کتابهام رو میبرم خونه کامبیز اینها ، اونجا درس میخونیم ، مامانم یکم اخم کرد و گفت مگه قرار نبود اون بیاد؟ گفتم نیومد زنگ زدم خونشون ، پروانه خانم گفت هنوز خوابه ، اینه که من میرم اونجا ..، مامانم سری تکون داد و گفت باشه ، اما معلوم بود تو ذوقش خورده ، تو دلم گفتم اینم کسش واسه کامبیز میخاره ! ، خندیدم و رفتم تو اتاقم ، وسایلمو جمع کردم و ریختم توی کیف و کلید ماشینمو برداشتم و اومدم بیرون ، ماشینم توی حیاط بود ، وقتی دوباره پیش مامانم رسیدم گفت درس بخونیها ..، با لبخند گفتم یعنی چی ؟ گفت خودت میدونی یعنی چی ! ، گفتم باشه درس میخونم مگه کامبیز میومد اینجا درس نمیخوندیم ؟ کامبیز هم اندازه من شیطونه ..، مامانم خندید و گفت اما من به اندازه پروانه شیطون نیستم ، گفتم بد که نیست مامان ..، قرار شد یکم به خودت برسی که کمتر حرص بخوری ..، مامانم گفت فعلا برو به درسهات برس بعد حرف میزنیم ، بوسیدمش و سوار ماشینم شدم و اومدم سمت خونه کامبیز اینها ..
    پروانه خانم آیفون رو زد و در باز شد ..، وارد پادری که شدم و داشتم کفشم رو در میاوردم صدای حرف زدن پروانه خانم با یه زن دیگه توجهم رو جلب کرد و وقتی که فهمیدم که اون زن دیگه خاله پریه نیشم تا بناگوش باز شد ، تقریبا هول هولکی کفشم رو در آوردم و وارد خونه شدم ، پروانه خانم با لبخند به استقبالم اومد و گفت حمید جون صبحانه خوردی ؟ یه لباس نسبتا بلند سورمه ای تنش بود ، آستینهای بلند لباسش گیپور بود و یقه قایقی اش شونه های قشنگ و سفیدش رو نمایش میداد ، ساقهای سفید و برفی اش لخت بود و یه دمپایی آبی کمرنگ دم پاش انداخته بود ، گفتم بله ..، خاله پری اینجان ؟ گفت آره عزیزم اومده بهم سر بزنه ، کامبیز هم توی آشپزخونه داره صبحانه میخوره برو پیشش و بعد با هم برید سر درسهاتون ، در آشپزخونه رو که باز کردم با دیدن علی سیاه که اونهم کنار کامبیز نشسته بود و دستش توی ظرف نیمرو بود انگار که آب سردی روم ریخته باشن کل خوشی و لبخندم یهو به باد رفت .. کامبیز که فهمید علت اینکه تو ذوقم خورده چیه خنده اش گرفت و گفت سلام حمید ، بیا بشین یه چیزی بخور ، بهشون سلام کردم و گفتم نه ، قبلا خوردم ، کامبیز گفت قراره حالا که علی آقا اینجاست یکم ریاضیات کار کنیم ..، سر تکون دادم و تشکر کردم اما تو دلم میخواستم سر به تنش نباشه ! ، علی هر چقدر که توی رختخواب بی عرضه و پپه بود برعکس وقتی پای اطلاعات عمومی و محاسبات پیش میومد وارد بود ، انگلیسی رو از فارسی بهتر حرف میزد و انتگرالهای دوگانه و سه گانه رو چشم بسته حل میکرد ، تو محاسبات سازه ها از همه همکارهاش سریعتر بود ..، ریاضیاتی که ما قرار بود تو کنکور امتحان بدیم براش بچه بازی محسوب میشد ..، خلاصه بعد از یکی دو ساعت که از درس خوندن باهاش گذشت کم کم یخ بینمون آب شد و حتی یه مقداری ازش خوشم اومد ، خیلی باهوش بود و مسائل رو به شیوه خیلی قشنگی برامون توضیح میداد و حل میکرد ، خلاصه پیشرفتمون واقعا قابل توجه بود ..، از وقتی اومده بودم پری رو ندیده بودم و فقط دم در صداشو شنیده بودم ، علی تند و تند مسئله هایی رو که از نظر من و کامبیز واقعا مشکل بودن حل میکرد ، حد و مشتق و سطح زیر نمودار ..، با یه نگاه به معادله ها میگفت که نمودارهاشون چه شکلی میشه ..، تو دلم گفتم کاش نصف اینهمه مهارت رو تو رختخواب از خودت نشون میدادی ، اونوقت زنت مجبور نمیشد واسه صد گرم گوشت سفت پیش این و اون بخوابه ..، واسه حل هر تیپ مسئله ای بهمون راههای میون بر نشون میداد که تو کنکور وقتمون تلف نشه ، مونده بودم این حافظه فوق فعال چطور این همه چیز رو بعد از همه اون سالهایی که از تحصیلش میگذشت حفظ کرده بود ، گفتم کامبیز دیگه معلم ریاضی نمیخوایم ، علی آقا یکم وقت بزاره واسمون دیگه کنکور ریاضی رو فوت آبیم ، کامبیز سر تکون داد و تایید کرد ، علی گفت باشه ، تو پونزده روزی که نیستم بقیه درسهاتون رو کار کنید ، پونزده روزی که تهرانم باهاتون ریاضی کار میکنم ، ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود و اصلا یادمون به شکممون نبود ، حسابی با علی سیاه عیاق شده بودیم ، یه مقدار ته دلم عذاب وجدان داشتم که تو کار زنش هستیم ، اما با خودم میگفتم زنه احتیاج به کیر داره ، خوب اگه ما نکنیمش میره سراغ یکی دیگه ..، این که کیر نداره گه میخوره رفته زن گرفته ، تو فکر و خیال خودم بودم که در اتاق رو زدن و بعد پری با یه لباس فوق العاده کوتاه که تمام رون سفید و سکسیش رو بیرون ریخته بود و دستهای گوشتالو و خوشگلش از توی آستینهای کوتاه اون بیرون زده بود درو باز کرد و وارد شد ، لباسش سفید بود و بالاتنه گیپور داشت که زیرش یه لباس سفید دیگه تنش کرده بود که هیکل سکسیش معلوم نباشه ، یه گردنبند گرد با یه عقیق درشت توی گردنش بود که روش با خط قشنگی نوشته بود پری ...، موهاش رو با یه گیره روی سرش محکم کرده بود و لبخند به لبش بود ، گفت خوب دیگه درس تعطیله استاد و شاگردها تشریف بیارن واسه ناهار ، بهش سلام کردمو با لبخند قشنگی جواب سلاممو داد ، زودتر از ما علی سیاه از جاش پرید و گفت به به ..، بریم که خیلی گرسنه ایم ، من یه ربعی میشه دستشویی دارم منتظر بودم این بخش تموم بشه بعد برم دستشویی ، حالا دیگه بهونه جور شد ، بعد رفت تو دستشویی طبقه بالا و درو بست هنوز در دستشویی روی هم چفت نشده بود که کامبیز دامن کوتاه پری رو جلوی من بالا زد و رو به من گفت بیا تا نیومده یه سلامی به این بکن ، الان صاحبش میادها ..، پری میخندید ، به لبهاش یه ماچ گنده کردم و خم شدم سمت پایین ، کامبیز شورت سفید پری رو نصفه پایین کشیده بود و انگشتش وسط کسش بود ، اشاره کرد که بیا ...، سرمو به کسش نزدیک کردم و بوسیدم ، کیرم داشت منفجر میشد ، با دست کسشو یه دستمالی هم کردم و پری آه و ناله اش رفت به آسمون ، گفتم خاله این هفته یه روز حتما میریم خونه ارواح ..، در حالی که میخندید گفت باشه و شورتشو بالا کشید ، دامنشو روی پاش انداخت و از اتاق بیرون رفت ، کامبیز کیرشو مالید و گفت لامصب این سیراتی نداره ، هر روز هم بکنیم باز دوباره یه دقیقه بعد راست میشه..، خندیدم و گفتم آره والا مشکل منم هست ، دیشب تا صبح خواب کس میدیدم !! ، علی سیاه از دستشویی بیرون اومد ، اول کامبیز و بعد من رفتیم و دستهامون رو شستیم و یه شاشی کردیم و رفتیم پایین واسه ناهار ...

  25. #125
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و پنجم ( خاله پری 2)



    پری و علی سیاه کنارهم نشسته بودن و من و کامبیز و پروانه خانم هم اینطرف میز روبروشون ، از روی ظرف قیمه بادمجون خوشرنگ بخار خوشبویی بلند میشد و دلم غش و ضعف میرفت ، اشکان تو اتاق خواب پایین (که پروانه توش با مردک واکسی خاطره داشت ) خواب بود و همه سعی میکردن آروم حرف بزنن که اشکان بیدار نشه ، علی سیاه درباره کارش صحبت میکرد و میگفت که این چاههایی که ما تازه پیدا کردیم با امارات و قطر مشترکه و اونها چند ساله دارن برداشت میکنن و ما بخاطر انقلاب و جنگ و این چیزها کلی عقبیم ، گفت اگه پول داشتم میرفتم عسلویه زمین میخریدم ..، گفت الان کسی جرات نداره بیاد اینجا سرمایه گذاری کنه اما اگه یوقت جنگ تموم بشه و شروع کنن به توسعه این میدونهای نفتی زمین اونجا خیلی گرون میشه ، وقتی اینو میگفت من و کامبیز به همدیگه نگاه کردیم ، دست خودم نبود هروقت علی سیاه حواسش نبود سر و سینه پری رو که روبروم نشسته بود دید میزدم و به دلم وعده میدادم که بالاخره لختش میکنم .، خیلی سکسی بود و عمدا یا سهوا دستهای گوشتالوی سفیدش رو با اون لاکهای قرمز پسر کش رو طوری با ناز تکون میداد که دل من با هر حرکت دستهاش به طپش میفتاد و دلم میخواست کیرمو در بیارم و بدم با اون دستها برام بماله ..، هر چی میگذشت بیشتر دلم میخواست باهاش بخوابم ..، ناهارمون تموم شده بود اما صحبتهای علی هنوز تموم نشده بود ، میگفت یه مشت قاچاقچی هستن که تازه درست شدن و بهشون میگن چتر باز ، میگفت جدیدا اینها در آمدشون از همه بیشتره ، تو این اوضاعی که حتی شیر خشک هم گیر نمیاد اینها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد قاچاق میکنن و کلی به جیب میزنن ..، میگفت یه جاهایی هست که محلی ها بلدن ، قاچاقچی ها با لنج جنس میارن و نصفه شب خالی میکنن و صبح ملت میرن میخرن و میارن ، واسه همین هم جنسهای خارجی تو بندر و اون ورها خیلی ارزونتر بود و توی راه صد تا ایست و بازرسی گذاشته بودن ...، خلاصه صحبتهاش خیلی باحال بود ، وقتی ناهار میخوردیم تلفن زنگ زد ، پروانه خانم گوشی رو از توی آشپزخونه برداشت و لبخند زد و سلام کرد و به من اشاره کرد که مامانته ..، حال و احوال کرد و گفت که داریم ناهار میخوریم و بهش گفت که پری و علی هم اینجا هستن و علی سیاه داره باهامون ریاضی کار میکنه ، فک کنم مامانم وقتی فهمید علی سیاه و پری هم هستن خیالش راحت شد که واقعا داریم درس میخونیم ، پروانه به مامانم گفت پاشو بیا اینجا اما مامانم گفت که مشغول بچه هاست ، بعد پروانه گوشی رو گرفت سمت من و از پشت میز پاشدم و رفتم و با مامان حرف زدم ، گفت هیچی فقط خواستم صداتو بشنوم ، داری درس میخونی دیگه ، گفتم آره علی آقا ریاضیش خیلی عالیه داره باهامون کار میکنه ، گفت دستش درد نکنه ، گفتم نمیای اینجا ؟ گفت نه دیگه به کارت برس هر وقت تموم شد بیا ..، باهاش خداحافظی کردم و قطع کردم ..، بعد از ناهار دوباره رفتیم سر درسهامون و دو سه ساعت دیگه هم بکوب درس خوندیم ..، دیگه واقعا مخم نمیکشید ، گفتم اگه میشه یه روز دیگه ادامه بدیم خسته شدم دیگه نمیفهمم ..، علی سیاه خندید و کامبیز گفت منم همینطور ، علی تایید کرد و کتابو بست ، گفت هروقت خواستید بیاید خونه ما ادامه بدیم ..، بعد به کامبیز گفت برو از سرداب بابات یه چیزی بیار یه لبی تر کنیم ..، کامبیز بلند شد که بره و مشروب بیاره ، از علی پرسیدم آدم پول داشته باشه بنظرت چه بیزینسی خوبه ؟ گفت این مملکت رو نفت خوابیده ، نفت یعنی پول ، هر بیزینسی که با نفت و پتروشیمی ارتباط داشته باشه خوبه ..، کامبیز با یه شیشه شراب قرمز برگشت و گفت بیا علی آقا از اون مشروبها که دوست داشتی ، علی شیشه رو تو دستش چرخوند و گفت ای ول ..، بعد کامبیز پیکها رو پر کرد و خوردیم ، عشق بادوم شور بود و همیشه توی کمدش یه آجیل خوری پر از بادوم شور داشت ، آجیل خوری رو جلومون گذاشت و علی ادامه داد ، الان یه عده هستن یه کارخونه میزنن و چند برابر ظرفیت کارخونشون سهمیه میگیرن و میفروشن تو بازار اونها سود خوبی میکنن ، یه عده دیگه هم هستن که فقط اسم کارخونه دارن و سهمیه الکی میگیرن و میفروشن و سودهای میلیونی میکنن ..، اما خوب اینها همه پول میخواد ..، گفتم چقد پول میخواد ، علی یه پیک دیگه خورد و گفت خوب حداقل دو سه میلیون پول میخواد ..، مخمون آتیش گرفت ، دو سه میلیون اونوقتها با بیست سی میلیارد حالا یکی بود !! ، گفت اما فک کنم بشه با پونصد شیشصد هزار تومن راه بندازی ، من خودم صد و بیست سی تومن دارم ، میخواستم با دو سه نفر صحبت کنم شریکم بشن ، بعد بهم نگاه کرد و گفت یکیش هم بابای تو ..، گفتم اگه بخوای باهاش حرف میزنم ، گفت البته اگه خودم صحبت کنم بهتره ، اما تو صحبت کن ببین کلا میخواد همچین جایی سرمایه گذاری کنه یا نه ..، گفتم باشه ..، نیمساعت بعد حسابی مست شده بود ، دو برابر من و کامبیز مشروب خورده بود ، گفتم بزار باهاش صحبتهای دیگه بکنیم یکم دستش بندازم ، گفتم علی آقا ..، نگاهم کرد و گفتم آدم زود ازدواج کنه خوبه یا بده ؟ خندید ..، گفت چی بگم ، بنظر من دیر و زودش مهم نیس ..، بهتره با عشق باشه ..، یکم فکر کرد رفت تو فکر و یه پیک دیگه خورد ، گفتم منظورت چیه علی آقا ؟ گفت ..، مشکلات زیاده ..، اگه زنتو دوست داشته باشی حلش میکنی اما اگه همینطوری ازدواج کرده باشی زود مشکلات از پا میندازتت ..، بعد یه طوری که انگار میخواد یه چیزی بگه که کسی نشنوه گفت مثلا خود من ..، گوشهامون رو تیز کردیم و علی گفت از یه ذره بچه که بودم عاشق پری بودم ، خونشون دو سه تا خونه با ما فاصله داشت ، من همیشه از دور تماشاش میکردم که میاد مدرسه و میره ، هیشکی رو به هیچی حساب نمیکرد ، کلی پسرهای محل میخواستن باهاش دوست بشن اما اون هیشکی رو تحویل نمیگرفت ، من همیشه از دور نگاهش میکردم و ته دلم واقعا میخواست زنم بشه ..، بعدا هم که بزرگتر شدم این عشقم بدتر و شدیدتر میشد ، تکیه داد و گفت اگه اینقد دوسش نداشتم تا حالا ده بار از هم جدا شده بودیم ، با خنده گفتم اونهم همینقد دوستت داره ؟ سرشو پایین انداخت و یه قلپ مشروب خورد و جوابمو نداد ، کامبیز بهم اخم کرد که یعنی اذیتش نکن ، گفت خیلی مشکلات پیش میاد ..، اگه قبل از ازدواج با پری دوست دختر و دوست پسر بودیم ...، البته اونوقتها نمیشد ، فهمیدم خیلی مسته که داره همچین چیزهایی رو میگه ، گفت خوب منظورم فقط دوستی نیست ..، دیگه کامبیز هم خنده اش گرفت و فهمید که علی سیاه واقعا خیلی مسته که داره این چیزها رو میگه ..، کامبیز هم تهییجش کرد و گفت منظورت چیه پس ..!!؟؟ علی گفت منظورم اینه که اگه تجربه سکس رو باهاش داشتم ، یعنی قبل ازدواج باهاش خوابیده بودم ..، اونوقت احتمالا باهاش ازدواج نمیکردم ...، بعد دوباره پیکشو پر کرد و سر کشید و گفت نه اینکه دوسش نداشتم ..، بخاطر اون باهاش ازدواج نمیکردم ..، کامبیز که دید علی خیلی مسته با شیطنت پرسید یعنی میذاشتی با یکی دیگه ازدواج کنه ؟ علی گفت آره ...، میذاشتم با یکی دیگه بره ..، وقتی من نمیتونم ارضاعش کنم خوب البته که میذاشتم بره با یکی دیگه ..، کامبیز گفت خوب چرا طلاقش نمیدی ؟ علی دوباره مشروب خورد ..، دیگه صداش میلرزید و وقتی میخواست حرف بزنه کلی فکر میکرد ، فک کنم نیمساعتی بود که فقط اون مشروب میخورد و ما تماشاش میکردیم ، ته شیشه رو در آورده بود ، علی گفت نمیتونم ...، حالا دیگه نمیتونم ، حتی یه ساعت هم نمیتونم فک کنم که نیست ! ، میخواستم یه چیزی بگم اما جرات نداشتم ، فک میکردم اگه یه درصد هم به اندازه کافی مست نباشه کونمو پاره میکنه ..، کامبیز بهش گفت خوب اینجوری که زنت خیلی گناه داره ..، یعنی تو ارضاعش نمیکنی ؟ علی تکیه داد و شیشه رو کنار دستش گذاشت و رفت تو فکر و بعد چشماشو باز کرد و گفت نه ...، من باهاش سکس میکنم ، اما اون هی بیشتر میخواد که من نمیتونم ..، وقتی دیدم داره این چیزها رو میگه و واقعا خیلی مسته گفتم خوب بزار یکی دیگه بیاد کمکت کنه ، کامبیز زد زیر خنده ، علی هم میخندید و گفت آره ، بد هم نیست ، یکی دیگه بیاد بکنتش بلکه دست از سر من برداره ..، کیرم از این حرفها حسابی راست شده بود ، علی داشت فکر میکرد یه چیز دیگه هم بگه ..، اما انگار مستی خیلی بهش فشار آورد چشماشو بست و دیگه هیچی نگفت ، من و کامبیز زدیم زیر خنده ، صدای پای یه نفر از توی راه پله اومد ، من و کامبیز ساکت شدیم ، چند ثانیه بعد پری در حالی که اشکان توی بغلش بود و داشت حرف میزد در رو باز کرد و وارد اتاق شد ، علی پاشو زودتر بریم خونه دو تا لباس برای این بچه آورده بودم جفتش کثیف شده دیگه لباس نداره ، اگه کثیف کرد ....، حرفش با دیدن علی سیاه که یه گوشه اتاق ولو شده بود و چشماش روی هم بود نصفه موند ، بعد رو به ما با کمی عصبانیت گفت اینو کی به این روز انداخت ؟ من و کامبیز به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم ، کامبیز گفت مشروب خواست واسش آوردم یکم زیادی خورد ، به ما ربطی نداشت ، پری با ناراحتی این پا و اون پا کرد و گفت حالا چجوری برم خونه ؟ گفتم میرسونمتون خاله پری ..، نگاهی کرد و گفت مرسی عزیزم ، آخه ماشین داشتیم ، بعد هم گفت کون لقش فردا خودش بیاد دنبال ماشینش ، کامبیز گفت اگه میخوای من بشینم پشت ماشینتون شما رو ببریم حمید هم با ماشین خودش دنبال سرمون بیاد بعد من با حمید برمیگردم ، پری گفت نه دیگه جفتتون به زحمت میفتین ، یکیتون ما رو برسونید ، خودش صبح پا میشه میاد دنبال ماشینش ، گفتم باشه من میرسونمتون ، من که میخواستم برم خونه دیگه شما رو هم میرسونم ، پری تشکر کرد و گفت پس من میرم لباس بپوشم ، حمید جون زحمتت نیست ؟ گفتم نه ، خواهش میکنم ..، پری و اشکان از در رفتن بیرون و من هم بلند شدم و لباسمو پوشیدم ، علی سیاه لباس خونه تنش بود ، کامبیز گفت بزار من برم لباسهای علی رو بیارم ، گفتم ولش کن ، همینطوری میندازیمش رو صندلی عقب میبریمش ، کامبیز خندید و گفت باشه ..، علی رو که بلند کردیم تلو تلو میخورد اما میتونست راه بره ، دستشو گرفتیم و بردیمش پایین ، پری هم لباس پوشیده بود و با اشکان توی بغلش دم در منتظر بود ، پروانه ماچم کرد و ازم تشکر کرد که پری رو میرسونم ، ساک اشکان رو از دست پری گرفتم و به علی کمک کردم که بره روی صندلی عقب بشینه ، تا نشست چشماشو بست و یه وری افتاد پری روی هوا دستشو به سمت علی گرفت و گفت خاک تو سرت ...!! ، با پروانه و کامبیز خداحافظی کردم و رفتیم سمت سئول ..، پری گفت اگه از این گشتهای کمیته بود بگو مریض داریم ، گفتم باشه ..، اما خوشبختانه تو مسیر ما گشت نبود ، توی راه اشکان ونگ میزد ، پری یه نگاهی به من انداخت و پستون گنده اش رو از توی لباس بیرون اورد و چپوند توی دهن اشکان ، کیرم به سرعت قد کشید ، توی آیینه به علی که بیهوش بود نگاهی انداختم و دستم ناخود آگاه رفت سمت سینه درشت و سفید پری ..، پری خندید و گذاشت سینه اش رو دستمالی کنم بعد هم دست آزادش رو تا زیپ شلوارم کشوند و از روی شلوار کیر راستمو مالید ..، حال خودمو نمیفهمیدم ، به سئول که رسیدیم اشکان هم مثل بابای مستش خواب خواب بود ، علی رو بلند کردم و در حالی که یه دستم ساک اشکان رو میاوردم و با یه دستم علی رو گرفته بودم که نیفته با پری وارد آسانسور شدیم ، پری توی آسانسور با دست آزادش دنبال کلید درست میگشت ، علی یهو گفت حمید جان ...، مرسی ، بعد هم در حالی که نزدیک بود بیفته ادامه داد مرسی از پیشنهادت .. ، بعد هم قاه قاه بلند بلند خندید ..، پری گفت ای بمیری ، خفه شو آبرومو بردی تو در و همسایه ..، علی گفت هاها ..، پری با عصبانیت گفت حالا چه مرگت هست بیخود میخندی ، علی نیمه خواب و نیمه بیدار دوباره زد زیر خنده ، من که میدونستم یاد پیشنهاد من افتاده که گفتم یکی رو بیار پری رو بکنه ، این بود که من هم بی اختیار زدم زیر خنده ..، پری گفت تو هم کس خل شدی حمید ؟ گفتم نه بابا ..، علی در حالی که یه وری روی پاش وایساده بود و با پیژامه و کفش رسمی و بدون جوراب قیافه خنده داری پیدا کرده بود یهو گفت ..، حمید م م م مشروبه چی شد ..؟ بقیه اش رو آوردی ؟ خندیدم و گفتم نه ..، پری خون خونشو میخورد ، از قیافه اش معلوم بود میخواد همونجا بزنه علی رو ناکار کنه ..، کلید رو از پری گرفتم و در آپارتمان رو باز کردم علی با کفش رفت تو ، پری یه دادی زد که اشکان هم تو بغلش از خواب پرید ، گفت پدر سگ کفشتو در بیار ..، علی در حالی که زیر لب میگفت به بابام چیکار داری کفششو در آورد و رفت سمت اتاق خوابشون ، پری خیلی ازم تشکر کرد و لبشو آورد جلو که لبمو ببوسه ، بوسیدمش و میخواستم برم ، گفت بمون یه چایی بخور بعد برو ..، به ساعت دیواری اشاره کردم و گفتم خاله ساعت نه و نیمه تا بیای چایی بزاری نصفه شب میشه ..، پری دستمو گرفت و گفت حداقل بیا کمکم کن لباسهام رو در بیارم ..، دوباره لبش رو بوسیدم و گفتم علی بیدار میشه ..، گفت وقتی مسته عمرا بیدار نمیشه ، بعد هم گفت کون لقش فوقش بیدار میشه ..، دستم رو گرفت و دوباره کشید توی خونه ..، بعد گفت بزار اشکانو ببرم تو اتاق بزارم و بیام ، یه لنگه پا وسط هال وایساده بودم و هیجان برم داشته بود ، میترسیدم علی بیدار بشه ، این دیگه عمو فرهاد نبود ، اگه بیدار میشد و میدید دست به زنش زدم رسما کونمو جر میداد ..، ترجیح میدادم صب کنم و فردا پس فردا پری رو ببرم خونه ارواح و با خیال راحت با کامبیز ترتیبشو بدیم ، اما تو خونه خودشو در حالی که شوهرش خواب بود ...!!

  26. #126
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و ششم ( خاله پری 3)



    خون تو رگهام یخ زده بود ..، پری لای در اتاقشونو باز کرد و اشاره کرد بیا ..، پاهام پیش نمیرفت ..، دوباره اشاره کرد بیا خبری نیس ! ، وارد اتاقش شدم جایی که دفعه اول وقتی که اشکان رو روی تخت خوابونده بود باهاش لب تو لب شده بودم ، اما شرایط خیلی فرق داشت ، بجای اشکان الان بابای لندهورش خوابیده بود و با همون پیژامه هایی که از خونه کامبیز اینها تنش بود کونشو هوا کرده بود و در حالی که روش به من و پری بود خواب بود ، پری لبهاش رو به لبهام چسبوند و در حالی که زهر خندی به سمت علی سیاه میزد دستشو برد سمت کیرم و از روی شلوار مالیدش ، اینقد ترسیده بودم که کیرم اندازه نخود فرنگی شده بود ، پری که فهمید ترسیدم بهم لبخند زد و اشاره کرد کمکم کن لباسهام رو در بیارم ، با ترس دستمو به سمت دکمه های مانتوش جلو بردم ، سرشو به سرم چسبوند و سینه هاش رو به سمت دستهای لرزونم هل داد ، یه نیم نگاهی به علی که بیهوش بود انداختم و دکمه های مانتوی پری رو یکی یکی باز کردم ، کمکم کرد که آستینهاش رو یکی یکی در بیارم و با یه تیشرت سفید جلوم وایساده بود ، فکر میکردم زیر مانتو لباس سفیدی که توی خونه کامبیز اینها تنش دیده بودم رو پوشیده باشه اما معلوم بود قبل از راه افتادن لباسش رو عوض کرده ، اما سینه ریز عقیقش با اسم پری هنوز توی گردن سفیدش خودنمایی میکرد ، مانتوش رو لبه تخت اشکان گذاشت و جلوم وایساد و اشاره کرد شلوارمو در بیار ! ، بوی عطر شیرینش با بوی عرق تنش قاطی شده بود و باعث شده بود حال خودمو نفهمم ، با تردید دستمو به سمت دکمه شلوارش جلو بردم ، یهو خودشو تکون داد و گفت بوووو !! ، ترسیدم و نیم متر عقب پریدم و پری شروع به خندیدن کرد ، از اینکه منو ترسونده بود کی حال کرده بود ، به علی نگاه کردم که با وجود صدا و خنده نسبتا بلند پری هنوز هم خواب خواب بود ، دوباره با قدرت بیشتری دستمو به سمت شلوار پری جلو بردم ، شکمش یکم بر آمده بود و توی شلوار حالت قشنگ و سکسی ای درست کرده بود ، دستمو توی شکمش بردم و دکمه شلوارش رو با یه دست باز کردم که باعث شد بلافاصله لبه های شلوارش از هم فاصله بگیرن ، حسابی تحریک شده بودم و کیرم با چوب هیچ فرقی نداشت ، زیپ شلوارش رو گرفتم و آروم پایین کشیدم ، شکمش قلنبه از توی شلوار بیرون زد ، وقتی جلوش نشستم و دو طرف شلوارشو گرفتم و پایین کشیدم قلبم اینقد محکم میزد که نبضم رو توی دستهام حس میکردم ، شورت سفیدش همونی بود که با کامبیز نصفه پایین کشیده بودیم ، پاهای سفید و گوشتالوش رو یکی یکی از پاچه های شلوار بیرون کشید ، شلوارش رو توی دستش گرفت و بعد مانتوش رو از لبه تخت اشکان برداشت و رفت سمت کمد ، یه تیشرت سفید و یه شورت سفید تنها لباسهاش بود و رونهای کلفت و سفید و گوشتالوی سکسیش بد جوری تحریکم میکرد ، بهش نزدیک شدم و در حالی که لباسهاش رو توی کمد آویزون میکرد دستمو به کونش رسوندم ، اصلا به کون گنده پروانه نمیرسید اما خوشگل و هوس انگیز بود ، یه تابی به کونش داد و اجازه داد قشنگ از روی شورت بمالمش ، یه نگاهی به اشکان و علی که خواب بودن انداخت و دستمو گرفت و از اتاق بیرون رفتیم ، توی هال روی کاناپه ولو شد و پاهای خوشگل و سفیدشو توی هوا جلوی چشمای هیز من تاب میداد ، پاش رو توی دستم گرفتم و روی پاش رو بوسیدم ، به پاهای گوشتالوی سفیدش دست کشیدم ، تیزی موهای ریز و تازه نوک زده پاهاش زیر دستام حس خوبی میداد ، لبم رو به ساق سفیدش نزدیک کردم و بوسیدمش دست انداخت توی خشتک شلوارم و منو به سمت خودش کشید با دو تا دستش دکمه شلوارم رو باز کرد و دو طرف شلوارمو گرفت و نصفه پایین کشید ، کیر راستم از لای پیرهن راه راه قهوه ای و زیرپوش سفید و شورتم خودنمایی میکرد با دست مالیدش و با احتیاط طوری که ناخونهای بلند و لاک زده اش کیرمو آزار نده از لابلای لباسها بیرون کشیدش ، نیم خیز شد و با لبهای قرمزش نوکش رو لمس کرد ، آه بلندی کشیدم و پیرهن و زیرپوشم رو در آوردم و انداختم رو مبل کناری ، سعی میکردم بیصدا باشم ، هنوز همه یه قسمتی از مغزم میترسید که علی سیاه بیدار بشه و اوضاع خراب بشه ..، شلوار و شورتمو که پری نصفه پایین کشیده بود کامل از پام در آوردم و لخت مادر زاد جلو پری وایسادم ، پاهای خوشگلش توی دستم بود و اون در حالی که روی کاناپه دراز کشیده بود کیرمو میمکید ..، حال خرابی داشتم ، کیرمو از توی دهنش بیرون کشیدم و نشستم جلوی کاناپه ، لباسش رو بالا زدم و یکی از سینه های گنده اش رو از توی سوتین سفت و سفید بیرون کشیدم و دهنمو به نوکش چسبوندم و با لذت مکیدم ..، دهنم با شیرینی خفیف شیر چربش پر شد ، قورت دادم و دوباره محکمتر مک زدم ..، عجب شیر چرب پر ملاتی داشت ، میخندید ، بلندش کردم و دست انداختم تو کمرش و گیره سوتینشو باز کردم بندهای سوتین رو از توی آستینهاش در آوردمو سوتینشو بیرون کشیدم ، سینه های گنده و پر از شیر و خوشگلش بیرون افتاد از روی یه سینه به سمت سینه بعدی هجوم بردم و شروع به مکیدن کردم ، شیرش از بغل دهنم بیرون میزد ، یه دل سیر شیر خوردم ، آروم گفت واسه اشکانم بزار بی انصاف ..، گفتم یه شب شیر خشک بخوره طوری نمیشه که ..، پری قیافه اش رو یه طور بامزه ای توی هم کشید و گفت نه ...، بچه ام گناه داره ..، خندیدم و از شیر خوردن دست کشیدم اما سینه هاش هنوز شیر ترشح میکرد و من قطره قطره هاش رو با زبون از روی سینه هاش میلیسیدم ، وقتی دستمو به سمت شورت و کسش پایین بردم کاملا خیس بود ، پاهاش رو بالا گرفتم و دو طرف شورت سفیدش رو گرفتم و پایین کشیدم ، کس خوشگل و سفید و بدون مو ...، وای ...، سرمو به سمت لای پاهاش پایین بردم ، یه بوی نسبتا تند به مشامم خورد اما اصلا زننده نبود ، برعکس صد برابر منو تحریک کرد ، پاهاش رو از هم باز کردم و سرمو وسط پاهاش فرو کردم ، حال خودمو نمیفهمیدم ، چنان میلیسیدمش که انگار دو سالمه و کس پری بستنی قیفیه ..، بلند بلند آه میکشید ..، یهو یاد علی سیاه افتادم که تو اتاق خواب بود ..، دوباره حس سکس از سرم افتاد ، به پری گفتم یه نگاه بنداز که علی خواب باشه ...، عصبانی شد و سرمو دوباره به وسط پاهاش فرو کرد و گفت خفه شو کسمو بلیس ..، کون لقش فوقش پا میشه طلاقم میده خلاص میشم ..، دوباره لیسیدم و مکیدم و با زبونم با لبه هاش بازی کردم و پری واسم آه میکشید ، وقتی از جام بلند شدم دیگه حالم کاملا بد شده بود ، پاهای خوشگلشو توی دستم گرفتم و از هم باز کردم ، کیرمو با آبی که از کسش بیرون زده بود خیس کردم و هلش دادم تو ...، پری یه جیغ کوتاه کشید و من با یه آه بلند بقیه اش رو هم فرو کردم تو اون باغ بهشتی ! ، وقتی تو کسش تلنبه میزدم خودشو میمالید به کاناپه و آه و ناله میکرد ، فهمیدم خوشش میاد که لمسش کنم ، موقع سکس شروع کردم به مالیدن پاها و تنش کونشو روی کاناپه جابجا میکرد و با هر حرکت من اونهم حرکت میکرد ، کلا خیلی تو سکس انرژی داشت ..، بیشتر زنها وقتی میخوان سکس کنن میفتن و همه تلاشها مال مرد هست ، اما پری این مدلی نبود ، خودش پا به پای من زور میزد و جابجا میشد و با هر حرکت من اونهم خودشو حرکت میداد که لذت سکس رو صد برابر میکرد ..، چند بار کیرمو تقریبا در آوردمو بعد با شدت فرو کردم تو کسش ، لذتی که میبرد قابل وصف نبود ، خوشو سفت میکرد و بعد ولو میشد و یه آه بلند میکشید ، همش میترسیدم علی بیدار بشه اما پری عین خیالش نبود ، فک کنم تمام همسایه های سر و صدای سکسشو شنیدن ، وسط سکس بلند شد و پشتشو بهم کرد و گفت از اینور بکن ، چاک کونشو از هم باز کردم و کیرمو لای کسش تنظیم کردم و دوباره فرو کردم ، وقتی صدای تپ و تپ برخورد تخمها و شکمم با کون و کسش رو میشنیدم بیشتر تحریک میشدم ، لای چاک کونش رو از هم باز کردم و با دیدن سوراخ کون تمیزش تحریک شدم که انگشتش کنم ، انگشت شصتم رو با دهنم خیس کردم و در همون حینی که کیرم تو کسش عقب و جلو میشد چاک کونش رو از هم باز کردم و انگشت شصتم رو توی کونش فرو کردم ، یه آه بلندی کشید که فک کنم علی سیاه هم تو تختش جابجا شد ! ، وقتی دیدم خوشش میاد باز هم با سوراخ کونش بازی کردم ، وقتی انگشتمو تو کون خوشگلش فرو میکردم خودم هم خوشم میومد و نزدیک بود ارضا بشم ، سر و صدای پری بلند تر شده بود و فهمیدم داره ارضا میشه ..، انگشت شصتم رو تا ته تو سوراخ کون گنده اش فرو کردم و پری با یه داد بلند ارضا شد ..، و روی مبل آروم گرفت کیرم هنوز تو کسش بود و چسبیدم بهش ، همونطوری که سرش پایین بود گفت در بیار بکنش تو کونم !! ، از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ، بیرون کشیدم و با یه تف گنده کونشو خیس کردم ، کیرمو چسبوندم به سوراخ کونش ، میدونستم زیاد سخت نیست چون وقتی با انگشت با کونش بازی میکردم خودشو ولو کرده بود و میذاشت راحت با سوراخ کونش بازی کنم ، مطمئن بودم سابقه کون دادن داره ، نوکشو آروم فرو کردم تو ، یه داد کوچولو زد اما کونشو سفت نکرد و گذاشت کارمو بکنم ، اینقد بهم حال داد که نزدیک بود همونوقت آبم بیاد ، وقتی با دو تا حرکت دیگه کیرمو تا دسته تو کون گنده اش فرو کردم هیچوقت فک نمیکردم اینقد کیف بده ، یه آه بلند کشیدم ، دو تا تلنبه محکم زدم ، کونشو شل گرفته بود و روی مبل ولو بود و آروم آه میکشید ، معلوم بود اونهم به اندازه من لذت میبره ، کون گنده اش رو بغل کردم و با دست مالیدمش ، وقتی با یه تلنبه محکم دیگه کیرمو تا دسته تو کون گنده اش فرو کردم و تخمام محکم به کسش خورد دیگه دست خودم نبود یه غرش نسبتا بلند و تمام آبمو توی کون خوشگلش خالی کردم ، اینقد محکم کونشو فشار داده بودم که جای ده تا انگشتم قرمز روی کون سفیدش نقش انداخته بود ، خندید ، کیرمو که بیرون کشیدم چند قطره منی از توی کونش بیرون اومد و از لبه کسش راه گرفت و چکید روی مبل ، با دست با آبمو از روی مبل تمیز کرد و گفت چند تا دستمال بده که بتونم پاشم ، چند تا دستمال از توی بسته در آوردم و دادم بهش ، گذاشت روی کونش و نگه داشت و از جاش پاشد ، صورتشو بهم نزدیک کرد ، بوسیدمش و منو بوسید ، گفت خیلی خیلی کیف داد ..، بعد هم آروم گفت نمیخواد به کامبیز بگی ! ، خندیدم و در حالی که دنبال شورتم میگشتم گفتم باشه ..، لباسم رو که پوشیدم ساعت از یازده گذشته بود بوسیدمش و خداحافظی کردم و از خونشون بیرون زدم ...

  27. #127
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و هفتم ( خاله پری 4)



    وقتی رسیدم خونه ساعت یازده و نیم بود ، مامانم یه لباس مشکی یقه باز بلند با کمربند قرمز پوشیده بود ، موهاشو دم اسبی بسته بود و یه گوشواره بریلیان قدیمی توی گوشش بود و رژه میرفت با دیدن من هوار کشید که کدوم گوری بودی ؟ حق بجانب نگاهش کردم و گفتم چیه چه خبره ؟ درسمون که تموم شد رفتم پری خانم رو برسونم دیر شد ...، گفت یه ساعت و نیم پیش زنگ زدم پروانه گفت نیمساعته رفته ، یعنی دو ساعت طول کشید تا پری رو برسونی ؟ بمیری ایشالله از دستت خلاص شم ، نمیگی آدم دلش هزار راه میره ؟ گفتم فوقش تصادف کردم یه ساعت دیرتر میام دیگه اینهمه خود زنون و خود کشون نداره که ..، صورتش از لبو قرمزتر شده بود ، از عصبانیت میخواست خودشو جر بده ..، با خونسردی گفتم علی آقا یکم مست کرده بود حالش خوب نبود ، تا بردمش بالا تو خونشون بالا آورد ، دیگه به خاله پری کمک کردم جمعش کرد و اومدم خونه یکم دیر شد ، حالا ببخشید !! ، مامانم یکم عصبانیتش کم شده بود گفت احیانا تلفن هم که نداشتن یه زنگ بزنی ..! گفتم خوب تو نگران بودی تو یه زنگ میزدی !! ، بابام از توی هال از حاضر جوابی من خنده اش گرفت و بلند خندید ، صدای خنده بابام که اومد گفتم سلام بابا !! ، بابام هم از توی هال جواب سلاممو داد ، مامانم که خنده اش گرفته بود گفت زنگ زدم جواب ندادید ، فهمیدم یه دستی میزنه ، گفتم دیگه خبر ندارم اما تا من اونجا بودم تلفنشون زنگ نخورد ! ، مامانم کونشو کرد که بره سمت اتاق دوقلوها گفتم مامان ..، برگشت سمتم و گفت بفرمایید ، خیلی ریلکس گفتم تو مهمونی پریشب با یه دختری آشنا شدم ، مامانم چشماشو تنگ کرد و عصبانیتش برگشت ، با اعتماد به نفس کامل ادامه دادم اسمش مانداناست !! ، هنوز کامل باهاش دوست نشدم اما تلفن خونه رو دادم اگه زنگ زد لطف کن بدون اینکه آبرومو ببری صدام کن ! ، دوباره صدای خنده بابام از هال به گوش رسید ، مامانم بجای اینکه جواب منو بده روشو برگردوند سمت هال و داد زد درد ، مرض ، اگه تو اینقد بی حیا و بی صاحاب نبودی این تخم سگت هم جرات نمیکرد اینطوری تو روی من وایسه و بگه دوست دخترم زنگ میزنه احترام بزار !! ، بعد رو کرد بهم که یه چیز کلفتی بارم کنه ، قبل از اینکه دهنشو باز کنه گفتم بی زحمت تلفنو وصل کردی بعدش هم نرو گوش وایسا !! ، دیگه مامانم از عصبانیت دستشو بلند کرد و حمله کرد سمت من ، صدای خنده بابام دوباره بلند شد و فرار کردم سمت هال ..، وقتی بابامو دیدم داشت واسه خودش میخندید ، مامانم هم پشت سرم با دست آماده فرود رسید ، بابام از جاش بلند شد و مامانمو گرفت و بغلش کرد ، مامانم جیغ میزد که بزار بگیرم تا میخوره بزنمش این تخم سگ بی صاحابو ، بابام در حالی که دستهای مامانمو گرفته بود بلند گفت شهین ...!! ، مامان وایساد و نگاهش کرد و گفت هان ..؟؟ بابام گفت خوب راست میگه عزیزم ..، بزرگ شده و حق داره دوست دختر داشته باشه ... ، مامانم داد زد غلط کرده ! ، وایسادم و در حالی که لبخند گوشه لبم بود گفتم خلاصه همینه که هست !! ، زنگ زد آبروریزی کردی خودت میدونی و من ..!! ، بابام با اخم نگاهم کرد و گفت پررو نشو حمید ، حالا هم برو تو اتاقت لباسهات رو عوض کن ، به مامانم لبخند ملیحی زدم و رفتم تو اتاق !! ، از پررویی خودم تعجب میکردم ، چهار ماه قبل اگه همین حرفها رو میزدم بعدش باید میرفتم تو کوچه میخوابیدم !!
    یکشنبه
    شهرداری غلغله روم بود ..، سگ میزد و گربه میرقصید ، پرسون پرسون خودمو به اتاق رضایی رشوه بگیر رسوندم ، چهار پنج تا ارباب رجوع تو اتاقش بودن ، یا منو نشناخت یا خودشو به نشناختن زد ، وقتی سرش خلوت شد بالاخره یه نگاهی هم به من انداخت و گفت اوه ، سلام شما همونی هستین که موقع بازدید یه ساعت معطلم کردین ..! ، لبخند زدم و گفتم بله ، گفت خوبی ..، بیا بشین ..، بعد رو به همکارش که اون یکی میز نشسته بود گفت این آقا یه ساعت موقع بازدید منو معطل کرد ، رفیقش که ریش و پشمی داشت و سرش تو یه پرونده بود سرشو بلند کرد و منو نگاه کرد و با لبخند گفت پولشو بگیر رضایی جان ..، رضایی و من خندیدیم و من ته دلم میدونستم اون حرف شوخی نیست و یه سرش خیلی هم جدیه !! ، رضایی گفت مدارکت رو بده ، مدارک منو گرفت و از روی شماره ها گشت و پرونده ما رو پیدا کرد ..، گفت درخواست کارشناس کردی ؟ گفتم نه ، تازه اومدم پیش شما راهنماییم کنید ..، یارو یه کاغذ از توی کشوش بیرون کشید و گفت تو این جاهای خالی آدرس و شماره ثبت و اسم مالک قبلی و فعلی رو بنویس زیرشو امضا کن بده به من ..، کمکم کرد که تند و تند درخواست کارشناس رو پر کنم ، وقتی فرم رو پر میکردم دو سه نفر بهش مراجعه کردن ، یکیشونو از سر خودش باز کرد و دو تاشون رو فرستاد سراغ اون رفیق ریشوش ، با خودم گفتم ببین چه جیب گشادی واسه من دوخته که اینها رو از سر خودش باز میکنه و به کار من میرسه ، فرم که پر شد اونو ازم گرفت و صب کرد تا اتاق خلوت بشه ، بعد بهم گفت من اینو میبرم میدم به یه کارشناس آشنا ..، فقط ..، گفتم از خجالتت در میایم ، گفت باشه ..، تو برو فردا بیا کارشناستو بهت معرفی کنم ... ، از شهرداری بیرون اومدم و رفتم توی یه باجه تلفن به اف ایکس کارخونه زنگ زدم و به بابام راپورت دادم ..، بابام گفت کارشناستو بگیر ، ببین مبلغ چقده ، اگه دیدی زیاد میخواد بگو تا خودم بیام پیگیرش بشم ..، گفتم باشه و تلفونو قطع کردم ، گوشی رو که گذاشتم یاد ناتاشای خوشگل افتادم اما خیلی زود بود ، باید تا بعد از ظهر صب میکردم و بعد به خونشون زنگ میزدم . ، به ساعت نگاه کردم و هنوز ده نشده بود ، با کامبیز ساعت ده قرار داشتم و احتمالا الان خونمون منتظرم بود ..، فکر نمیکردم شهرداری اینقد شلوغ باشه ، برنامه ام این بود که اول صبح برم و تا نه نشده کارمو انجام بدم ، اما دیر شده بود ، با خودم گفتم کامبیز که بدش نمیاد یکم تنها منتظرم باشه ..، گوشی رو برداشتم و خونه رو گرفتم ، مامانم گوشی رو برداشت و گفت کجایی پس کامبیز اومده منتظرته ..، گفتم باشه ، تازه کارم تموم شده ، میام ..، گفت گوشی ..، چند ثانیه بعد کامبیز گفت الو ، گفتم تازه کارم تو شهرداری تموم شده ، دارم میام ..، کامبیز با شیطنت گفت عجله نکن !!! ، قاه قاه خندیدم و گفتم باشه ..
    وقتی رسیدم خونه عمدا کلید انداختم و در نزدم ، میخواستم ببینم چه خبره ..، خونه ساکت ساکت بود ، سر وصدای دوقلوها و لیلا هم نمیومد ..، تعجب کردم رفتم سمت اتاق خودم ، لای در باز بود اما نه اینقدی که بشه توی اتاق رو دید ، صدای خنده ریز ریز کامبیز و آههای کوتاه و بلند شهین میومد ، به سرعت فهمیدم چه خبره ، خیلی آروم لای درو یکم بیشتر باز کردم که بتونم توی اتاق ببینم ، چیزی که میدیدم از تحریک کننده ترین فیلمهای سکسی که تا اونروز دیده بودم هم تحریک کننده تر بود ، مامانم همون لباس مشکی دامن کوتاه پاش بود و جلوی کامبیز وایساده بود و پشتش به در بود و سر کامبیز زیر دامنش بود ، کامبیز شورت قرمز شهینو تا روی ساق پاش پایین کشیده بود و من میدیدم ، حالم بد شد ..، دستم رفت سمت کیر راستم و از روی شلوار مالیدمش ، مامانم سر کامبیز رو از روی دامنش میمالید و میگفت نکن کامبیز جون ..آه ...، نکن عزیزم ..آه ....، الان حمید میاد ..، کامبیز از همون زیر دامن گفت جووون خاله سیر نمیشم ، حمید بیاد در میزنه ، بزار یکم بخورم چقد خوشمزه اس این باقلوای یزدی ...، خاله اینو در بیار ..، حمید بیاد که زیر دامنتو چک نمیکنه ببینه شورت داری یا نداری ، بعد هم پاهای مامانمو یکی یکی از زمین بلند کرد و شورت قرمزشو در حالی که هنوز دمپایی مشکیش پاش بود در آورد ، مامانم مثلا با زبون هی مخالفت میکرد و میگفت نه ..، اما پاشو بلند میکرد و به کامبیز کمک میکرد که شورتشو در بیاره ..، کامبیز پاهای شهینو از هم باز کرد و سرشو بین پاهای مامانم فرو کرد و دوباره مشغول کس لیسی شد و آه و ناله های مامانم به آسمون بلند شد ..، وقتی کامبیز بالاخره از لیسیدن کس مامانم سیر شد و سرشو از زیر دامن بیرون کشید تمام دور دهنش خیس خیس بود ، چیزی که واقعا تو اون لحظه دلم میخواست این بود که برم کنارشون و بشینم و کس دادن مامانمو تماشا کنم ..، کامبیز مامانمون نشوند روی زمین دامنشو بالا داد و پاهای لخت و گوشتالوشو بالا داد و دوباره سرشو فرو کرد وسط پاهای مامانم ، بعد سرشو بلند کرد و دوتا انگشتشو خیس کرد و شروع کرد با چوچولش بازی کردن ، مامانم زیر دست کامبیز دست و پا میزد و جیغ میزد ، دیدم اینطوری نمیشه ، زیپ شلوارمو پایین کشیدم و کیر راستمو بیرون دادم و شروع کردم به مالیدنش ، کامبیز یکی از سینه های مامانو از تو یقه لباسش بیرون کشید و شروع به مالیدن کرد و در همون حال با انگشت با چوچولش بازی میکرد ، شهین خم شد روی پای کامبیز و با زبون بی زبونی التماس میکرد که کامبیز کیرشو از تو شلوار در بیاره ..، کامبیز هم دست رد به سینه مامان نذاشت و دکمه شلوارشو باز کرد و کیر راستشو بیرون کشید و داد دست شهین ، مامانم عین تشنه هایی که تازه به آب رسیدن چنان کیر کامبیز رو تو دستش گرفته بود و لیس میزد و میمکید که ده بار نزدیک بود با دیدنش آبم بیاد ..، کامبیز چشماشو بسته بود و کیف دنیا رو میکرد ، دو سه دقیقه بعد کامبیز کیرشو از دهن مامانم بیرون کشید و وایساد ، دو طرف شلوارشو گرفت و پایین کشید ، بعد هم تیشرتشو در آورد و لخت مادر زاد نشست وسط پاهای مامانم ، کیرشو تنظیم کرد و به کس مامان مالید و بعد فرو کرد تو ..، وقتی این صحنه رو دیدم انگار که خودم کرده باشم چنان تحریک شدم که نوک کیرم سوخت و با اینکه نمیمالیدمش یه قطره آب بیرنگ از نوک کیرم بیرون اومد ، اگه به کیرم دست میزدم تمام آبم با شدت میپاشید بیرون ، اما دلم میخواست بقیشو هم تماشا کنم ، وقتی دوباره از لای در توی اتاقو نگاه کردم کامبیز روی مامانم افتاده بود و تلنبه میزد ، گاهی وسط کردن کیرشو بیرون میکشید و دوباره با دست کسشو میمالید و بعد دوباره فرو میکرد تو ، شهین خودشو جر میداد ، جیغ میزد و قربون صدقه کیر کامبیز میرفت و وقتی کامبیز با دست تحریکش میکرد دست میکشید تو صورت کامبیز و میگفت قربونت برم خاله ..، فدای تو بشم خاله ..، جووون ...، مرسی کامبیز جووون ...، آه ...، آه ....، بالاخره صدای مامانم موقع سکس عوض شد و شروع کرد به جیغهای کوتاه کشیدن ، کامبیز هم هیجان زده شد و سرعتشو بیشتر کرد ، صدای برخورد شکمهاشون که تپ و تپ به هم میخورد حسابی حالمو بد کرده بود درست تو لحظه ای که مامانم با یه جیغ بلند ارضا شد کامبیز هم کیرشو بیرون کشید و آبشو با شدت پاشید روی لباس و پاهای لخت مامانم ، کیرم توی دستم بود ، با دو تا تکون محکم خلاصش کردم ، لحظه ای که میخواست آبم بیاد شورتمو بالا کشیدم و گذاشتم تمام آبم با شدت بریزه توی شورتم ، از حال رفته بودم اما خودمو با بیحالی رسوندم دم در ورودی خونه ، شلوارمو بالا کشیدم و بهشون به اندازه کافی فرصت دادم که خودشونو جمع کنن ، بعد در ورودی خونه رو باز کردم و مثلا اومدم توی خونه ، در رو بستم و داد زدم سلام ....، من اومدم !!!

  28. #128
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و هشتم ( کارآگاه حمید 1)



    حالم خراب بود ، شورتم با یه عالمه آب منی چسبون و لزج به پاهام چسبیده بود و جونم هم با اون جلقی که زده بودم از تنم در رفته بود ، در اتاق رو که باز کردم کامبیز خم شده بود روی کتاب ، با دیدن من سرشو بلند کرد و لبخند زد ، جوابش رو با یه لبخند دادم و اشاره کردم که مامانم کو ؟ به بیرون اتاق اشاره کرد و گفت رفت تو اتاقش ..، درو بستم و گفتم خوب چه خبر ؟ با شیطنت گفت هیچی بابا منتظر بودم تا بیای خبری نبود ! ، دکمه شلوارمو باز کردم و شورت خیسم رو نشونش دادم دهنش از خنده و تعجب باز شد و وقتی شورتمو پایین کشیدم و کیر نیمه راستم که با آب منی فراوون پوشیده شده بود و شورت کثیفمو دید دیگه دست خودش نبود و چنان با اون خنده های دیوانه وارش شروع به خندیدن کرد که ساختمون لرزید ! ، گفتم خفه شو الان شهین پیداش میشه ، اما کامبیز نمیتونست جلو خودشو بگیره ، فک کنم یه دقیقه طول کشید که مامانم هم خودشو جمع کنه و به ما برسونه که ببینه چه خبره ، تو این یه دقیقه من هول هولکی کیرمو با دستمال تمیز کردم و وقتی میخواستم دستمال رو بندازم توی سطل با دیدن دستمالهایی که توی سطل بود یاد سکس کامبیز و مامانم افتادم و کیرم دوباره راست شد ، وقتی مامانم درو باز کرد یه شورت تمیز پوشیده بودم اما برجستگی کیر نیمه راستم قابل پنهان کردن نبود ، یه نگاهی به من انداخت و گفت ای بی حیا ، لباستو بپوش ، گفتم خوب شما در بزن میخوای بیای تو ! ، خندید و گفت خوب اومدم ببینم کامبیز چشه اینطوری میخنده ، گفتم یه جوک بیتربیتی واسش تعریف کردم خندید ، حالا میخوای شما هم بیا دوباره تعریف کنم ، گفت لازم نکرده و در حالی که در رو پشت سرش میبست گفت واسه اثبات بی ادبیت نیازی به این کارها نیست ! ، خندیدم و شلوارکم رو به پام کشیدم و شورت کثیفمو توی سطل زباله انداختم و روش چند تا دستمال گذاشتم که معلوم نشه ، بوی آب منی از سطل اتاقم تا دو تا خونه اونورتر میرفت ، نشستم ، گفتم خوب این سطلو خالی میکردی لااقل ، بوش خفه امون کرد ، کامبیز خندید و گفت کثافت مگه تو مهلت دادی ؟ از کی دید میزنی ؟ گفتم از وقتی سرت زیر دامنش بود ، خندید و کیرشو مالید و گفت جون عجب کس ولمی بود ، گفتم چی شد کارت به سکس کشید ؟ تعریف کن دیگه ، گفت تو که دیگه همه اش رو دیدی ، وقتی اومدم لیلا و بچه ها خونه بودن ، مامانت فرستادشون برن پارک نیاورون ، براشون آژانس گرفت و فرستادشون رفتن ، دیگه منم دیدم فرصت مناسبه و لباسش خیلی خوشگله آویزونش شدم و لبهاش رو مکیدم ، حالش از من هم خرابتر بود ، خودش که میگفت سه هفته ای میشه فریدون سمتش نیومده ، تازه دفعه آخری که با عمو فری خوابیده ارضا نشده بوده و کلی کمردرد کشیده ، گفتم از فریدون بعیده ، اون استاده ، کامبیز خندید و گفت دیگه من خبر ندارم ، مامانت که اینطوری میگفت ..
    وقتی مامان واسه ناهار صدامون کرد ساعت حدود دو بعد از ظهر بود ، قبلش یه ندا بهمون داد که ناهار یکم دیرتر حاضر میشه ، روده کوچیکه دیگه داشت روده بزرگه رو میخورد ، با اشتها به دیس برنج و قیمه حمله کردیم ، مامانم بخاطر من سیب زمینی سرخ کرده رو هیچوقت قاطی خورشت نمیکرد ، خورشتو کشیدم روی برنج و روش رو پر کردم از سیب سرخ شده و دو قاشق دوقاشق شروع به لمبوندن کردم ، بقول صمد آقا بخور بخور دو لپی بخور ! ، تو اون سن همیشه گرسنه بودم ، تا یادم میومد همیشه در حال خوردن بودم و همیشه هم باز اشتها داشتم ، میرفتم و میومدم سر یخچال بودم که ببینم چی گیر میارم بریزم تو شکمم ! ، وقتی من و کامبیز درس میخوندیم مامانم به اندازه هشت نفر برنج میذاشت ، سه تا پیمونه اش رو خودش و لیلا و بچه ها میخوردن بقیه اش رو من و کامبیز !! ، خلاصه در حال خوردن بودیم که تلفن زنگ خورد ، مامانم از توی آشپزخونه جواب داد ، بابام بود ، وسط حرفهاش گفت خوب اینها خودشون درس دارن ، بعد به حرف بابام گوش داد و دوباره گفت نمیدونم والا میترسم امسال قبول نشن گرفتار بشیم ، ..، بعد به من گفت بیا بابات کارت داره ، گوشی رو گرفتم و در حالی که آخرین لقمه رو نجویده قورت میدادم گفتم سلام ، بله بابا ؟ بابام گفت حمید جان فریبا واسه هفته دیگه بلیط گرفته برگرده انگلیس ، این هفته وقت بزار بعد از ظهرها دو سه ساعت برید پیشش یکم کامپیوتر یاد بگیرید که وقتی رفت این کامپیوتره بی مصرف نشه ، زن عموت که کلا گفت من نمیتونم ، من و عموت هم وقت نمیکنیم ، تو یکم وقت بزار که یاد بگیری گرفتار نشیم ، گفتم باشه بابا ، درسهام رو زودتر تموم میکنیم تا آخر هفته دو سه جلسه میریم پیش این معلمه ..، بابام وقتی که اسم فریبا رو نیاوردم و گفتم معلمه اونور خط خندید و گفت به مامانت گفتم که میرید پیش فریبا ، تا وقتی پای من وسط نباشه کاری نداره ، خندیدم و گفتم باشه ..، تو دلم گفتم از وقتی خودش سرش با کامبیز گرمه کمتر به تو گیر میده !! ، قطع که کردم رو به کامبیز گفتم شنیدی که ، این هفته و هفته دیگه بعد از ظهرها وقت بزاریم بریم پیش فریبا خانم یکم کار با کامپیوتر تمرین کنیم چون فریبا خانم هفته دیگه میره انگلیس ، کامبیز با تعجب نگاهم کرد که چی شد که اسم فریبا رو آوردم ، وقتی میگفتم بریم پیش فریبا یه نگاه به مامانم انداختم ، اخماشو توی هم کرده بود و یه ابروش رو بالا انداخته بود ، به کامبیز گفتم اونجوری نگاهم نکن بابام به مامان گفته که میریم پیش فریبا خانم ، کامبیز خندید و گفت خوب دیگه پس حله !! ، مامانم گفت اما میدونم با شما دو تا چیکار کنم که اینو از من پنهون کرده بودید ، انتظار داشتم خبرهای فریدون رو از شما بشنوم اما مثل اینکه برعکس شده فریدون خبرهای شما رو واسه من میاره ! ، گفتم نه مامان بخدا فقط واسه اینکه حساسیت الکی ایجاد نشه چیزی نگفتم ، تقصیر کامبیز هم نیست چون من ازش خواستم نگه که یهو شما بیخود ناراحت نشی ! ، مامانم با اخم به کامبیز نگاه کرد که فک کنم از برق نگاه مامانم خودشو خیس کرد ! ، بعد هم غذاشو خورد و جواب منو نداد ، حدودای ساعت پنج بود که پریدم سمت گوشی تلفن از پنجشنبه که نصفه و نیمه با ناتاشا خوابیدم و یخ روابطم باهاش یکم وا شده بود دیگه ازش خبر نداشتم ، به کامبیز اشاره کردم که برو سرشو گرم کن من یه زنگ بزنم ، کامبیز رفت و دو دقیقه بعد برگشت ، گفتم چی شد..، گفت تو حیاطه با لیلا و بچه ها مشغوله ، کارتو بکن ، تلفونو برداشتم و ناتاشا رو گرفتم ، دل تو دلم نبود ، چند تا زنگ خورد و جواب نداد ..، دلشوره گرفتم ، یکی دوساعت پیش باید رسیده باشه خونه ، وقتی دیگه ناامید شده بودم و داشتم تلفونو قطع میکردم یه صدایی از ته چاه جوابمو داد ، از توی صدای بیحال و کلفت یه زن زنگ صدای ناتاشا رو تشخیص دادم ، گفتم ناتاشا ...، گفت جونم ..، گفتم چته ، چی شده ؟ گفت دو روزه افتادم ، سرما خوردم ، گفتم کی پیشته گفت هیشکی ..، گفتم اومدم ..، گفت نمیخواد عزیزم ..، گفتم ساکت و گوشی رو گذاشتم ، کامبیز با حیرت منو نگاه میکرد که هول هولکی لباس میپوشیدم ، گفتم مریضه صداش در نمیاد ، هیشکی هم پیشش نیست ، کامبیز سر تکون داد و ابروش رو بالا انداخت و بلند شد شلوارک منو از پاش در آورد و شلوار پوشید ، وقتی از اتاق بیرون اومدیم مامانم تازه از حیاط اومد بیرون و لبخند به لبش بود ، با دیدن ما که لباس پوشیده داشتیم میرفتیم گفت چه زود ..، کجا ؟ کامبیز مهلت نداد حرف بزنم و گفت صبح که میومدم مامانم یکم بیحال بود ، گفتم زودتر برم ، حمید هم خواست باهام بیاد احتمالا بعد از ظهر علی آقا بیاد یکم ریاضی بخونیم ، مامانم لبخند زد و گفت باشه ، برید ..، کامبیز واسه اینکه مامانم شک نکنه گفت خاله بیا شما هم بریم ، مامانم گفت نه گرفتار این دوتا هستم ، یه روز دیگه ..، بعد هم مارو بوسید و اومدیم ..، از کامبیز تشکر کردم و دم در سوار ماشینش شدیم ، گفت نمیخواد منو تا دم خونه برسونی ، سر کوچه پیاده کن و برو به دوست دخترت برس ، سر تکون دادم و تشکر کردم ، کامبیز رو سر کوچشون پیاده کردم و مستیقیم رفتم تجریش ، دم امامزاده وایسادم و پریدم تو آش فروشی ، همونطوری که قبلا هم گفتم اونوقتها ظرف یه بار مصرف مد نبود ، یا باید قابلمه میبردی یا باید همونجا وایمیستادی و تو کاسه های رویی آش میخوردی ، توی بازار تجریش یه قابلمه کوچیک خریدم و رفتم توی آش فروشی گفتم قابلمه نوه لطف کن یه آبی بهش بزن و پرش کن ، طرف هم داد شاگردش قابلمه رو شست و تا سر پر از آش خوشمزه و پرملات جو کرد و داد بهم ، قابلمه رو کنار دستم گذاشتم و گازشو گرفتم و با ماشین کامبیز رفتم سمت خونه ناتاشا ...
    زنگ زدم و چند دقیقه ای منتظر موندم تا بالاخره صدای لرزون ناتاشا از توی آیفون شنیده شد که گفت بیا بالا عزیزم من طبقه بالا هستم و بعد درو زد ، از خجالت داشتم آب میشدم ، دو سه روز بود که ناتاشا مریض بود و من بی معرفت حتی بهش یه زنگ هم نزده بودم ، وقتی از مهمونی برگشتیمو و رسوندمش خونه اینقد سرم به ماندانا و بقیه ماجراها گرم بود که حتی یه زنگ بهش نزدم و تو تمام این مدت اون مریض و تنها بوده ..، وارد خونه که شدم سکوت کامل حکمفرما بود ، کفشهام رو در آوردم و قابلمه رو گذاشتم روی یه میز چوبی گرد کوچیک که زیرش سه تا فیل نشسته بجای پایه با خرطومهاشون میز رو نگهداشته بودن ، فک کنم کار هند بود و خودش یه شاهکار هنری محسوب میشد ، بعد بدو بدو رفتم سمت پله ها با دیدن ناتاشا که یه پتو دور خودش پیچیده بود و لرزون بالای پله ها وایساده بود بیشتر خجالت کشیدم و پله ها رو دو تا یکی طی کردم و خودمو به بالای پله ها رسوندم ، چشمای خوشگلش به اندازه یه بند انگشت عقب نشسته بود و زیر چشماش کبود شده بود ، میلرزید و بزور سر پا وایساده بود ، بغلش کردم و تو آغوشم فشردمش و تند تند ازش عذر خواهی میکردم که ازش خبری نگرفته بودم ، با صدای لرزون گفت طوری نیست عزیزم ، بهم نچسب تو هم سرما میخوری و میفتی ، اصلا راضی نبودم که بخوای بیای ، داداش کوچیک داری ، از من میگیری و میری اونها رو هم مریض میکنی ، گفتم من تا حالا از کسی سرما نخوردم ، اصلا به این راحتی مریض نمیشم ، خودتو ناراحت نکن ، باز اصرار میکرد که برم خونه ، میگفت خوبم ، اما میدیدم که اصلا حالش خوب نیست ، گفتم چرا بابات نیومد پیشت ..؟ مامان بزرگت نبود ..؟ هیچکس نبود که بهت سر بزنه ..؟ با بی حالی خندید و گفت بابام ایران نیست ، مامان بزرگ هم که گفتم لاهیجانه ..، کم مونده بود گریه ام بگیره ، گفتم هیشکی نبود ، با لبخند گفت نه ..، گفتم از صبح چیزی خوردی ؟ گفت از دیشب که یه تیکه نون و پنیر خوردم دیگه چیزی نخوردم ، اعصابم بهم ریخت ، گفتم صب کن تا برم برات یه چیزی بیارم ، رفتم پایین توی آشپزخونه سر راه آش رو هم برداشتم ، یه کاسه پیدا کردم و پرش کردم و برگشتم بالا ، چند تا قاشق آش خورد و کلی تشکر کرد ، یه لباس خواب نازک تنش بود و موهای قشنگش ژولیده پولیده شده بودن ..، گفتم پاشو ببرمت دکتر ، گفت نمیخواد دیروز یه پنادر زدم ، امروز هم یکی میزنم دیگه فک کنم خوب بشم ، با تعجب گفتم کی بهت آمپول زد ؟ خندید و گفت خودم ..، گفتم مگه آدم میتونه به خودش آمپول بزنه ..، گفت آدم اگه پرستار باشه میتونه ...، بعد دوباره لرزش گرفت و پتو رو محکم به خودش پیچید و گفت توی اتاق دوم از سمت راست ، بغل اون اتاقی که توش لباس پرو کردم یه دراور هست توی دراور یه شیشه الکل و پنبه بردار ، کنارش هم یه جعبه دارو هست که توش سرنگ هست ، یه سرنگ پنج میلی هم بردار و بیار ..، مثل بچه های حرف گوش کن بلند شدم ، دوباره کاسه رو دستش گرفت و بقیه آششو خورد ، خیلی گرسنه بود ، دلم آتیش گرفت ، عین بچه یتیمها شده بود ، توی اون خونه اعیونی که هر تیکه از وسایلش جواهر محسوب میشد عین غریبهای بی کس داشت توی تب میسوخت و هیچکس نبود که یه لیوان آب دستش بده ..، از اتاق بیرون اومدم از اتاقی که توش کمدهای بزرگ داشت گذشتم و در اتاق بعدی رو باز کردم و کورمال چراغ رو روشن کردم ، چیزی که تو اون خونه خیلی عجیب بود این بود که پریزها و سیم کشی بعضی از اتاقها مثل این اتاق روکار بود ، وقتی کلید با یه صدای کلیلک بلند چراغ رو روشن کرد انگار که یکی از اتاقهای موزه لوور روشن شد ! ، انگار از زمان رضا شاه به اون اتاق دست نزده بودن ، دو سه تا مجسمه برنزی و یه مجسمه مرمر یه گوشه اتاق گذاشته بودن ، دو سه تا قفسه و کمد چوبی پر از مدارک و وسایل همه وسط اتاق ولو بود انگار از اون اتاق به عنوان انباری موزه استفاده میکردن ! ، درست زیر کلید مشکی یه دراور چند کشو بود ، کشو اول رو که کشیدم ردیف قرص و داروهایی که مرتب چیده شده بودن نظرمو جلب کرد ، توی کشو دوم دو سه تا بسته پنبه و یه شیشه الکل و یه شیشه مرکوکروم (دواگلی) و توی یه جعبه چند تا سرنگ و آب مقطر ..، انگار اونجا بیمارستانه ، یه تیکه پنبه و شیشه الکل و سرنگ رو برداشتم و برگشتم پیش ناتاشا ، دلم آتیش گرفت ته کاسه رو هم لیسیده بود ، معلوم بود که چقد گرسنه بوده ، پتو رو به خودش پیچیده بود و میلرزید ، صداش کردم ، با دست لرزون سرنگ رو از دستم گرفت و شیشه آب مقطر رو شکست با سرنگ آب مقطر رو به داخل شیشه پنیسیلین ریخت و شیشه رو بهم زد ، دوباره سرنگ رو با پنیسیلین پر کرد و هواش رو خالی کرد ، پتو رو کنار زد و دامنشو از روی رون سفید و خوشگلش بالا کشید ، شورت سفید و نازک تور ...، کیرم مثل علم یزید بیموقع پاشد ..، بهم اشاره کرد که نزدیک بشم ، سرنگ رو داد دست من و گفت کاری نداره عمودی بگیر و اونجایی که من میگم فرو کن و بعد آروم تزریق کن ..، گفتم نه ...! ، گفت میگم بکن کاری نداره ..، گفتم یه ذره هوا بره سکته میکنی ..، گفت نترس اون تزریق توی رگه که هوا بره خطرناکه ، هوای اینو هم من گرفتم اگه خودم بزنم باید زیر پهلوم بزنم خیلی دردش بیشتره ..، با دودلی سرنگ رو ازش گرفتم ، دمرو خوابید روی تخت و کون قشنگشو توی اون شورت سفید نازک ولو کرد روی تخت ، دامنشو کامل داد بالا که کارم آسون بشه بعد پایین شورتشو گرفت و از روی کون قشنگش سر داد پایین ، دست و پام میلرزید نمیدونم از ترس سرنگ که توی دستم بود و برای اولین بار میخواستم به کسی آمپول بزنم یا از دیدن کون لخت و خوشگل ناتاشای نازنین ..، پوست سفید و قشنگ کونش صاف صاف بود ، با خنده در حالی که صداش بزور در میومد گفت نترس مثل بچگیها که آمپول بازی میکردی ، به همون آسونیه ..، بعد دستشو دراز کرد و بالای لپ کونش یه جا رو لمس کرد و گفت با پنبه الکلی ضد عفونی کن و عمودی سوزنو فرو کن ، با پنبه الکلی جایی رو که گفته بود مالیدم و بعد با دست لرزون سرنگ رو گرفتم اونجایی که گفته بود و با یه حرکت فرو کردم توی کونش ، از اونی که فک میکردم خیلی آسونتر فرو رفت ، زیر دستم یه تکون خورد اما چیزی نگفت ، محتویات سرنگ رو آروم توی کون قشنگش تزریق کردم و عین آمپول زنهای حرفه ای بیرون کشیدم و بلافاصله جاش رو با پنبه الکلی فشار دادم ، خندید و گفت کار بلدی ها ..! ، گفتم درد نگرفت ؟ گفت چرا خیلی ..! ، گفتم آخی ..، کاش گفته بودیم یکی که وارده بیاد ..، گفت دردش بخاطر نابلدی تو نبود ، هم آمپول پنادر درد داره و هم من خیلی ضعیف شدم واسه همین بیشتر درد میگیره ..، پنبه الکلی رو از روی کونش برداشتم ، یه نقطه قرمز وسط اون پنبه سفید بود ، خم شدم و زیر جایی که آمپولو فرو کرده بودم کونشو بوسیدم ، بعد شورتشو گرفتم و بالا کشیدم و دامنشو روش دادم ، هنوز لرز داشت ، پتو رو روش کشیدم ، یه قرص تب بر خورد و دراز کشید ، چند دقیقه بعد نفسهاش آروم شد و خوابش برد ..، موهای خرماییش با عرق به پیشونیش چسبیده بود ، موهاش رو آروم کنار زدم و پیشونیشو بوسیدم ...

  29. #129
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت سی و نهم ( کارآگاه حمید 2)



    نمیتونستم ولش کنم و برم خونه ، برگشتم پایین و قابلمه آش رو توی یخچال جا دادم ، توی هال یه تلفن بود ، برداشتم و به خونه زنگ زدم ، مامان بعد از چند تا زنگ گوشی رو برداشت ، گفتم اومدم خونه یکی از دوستام ، داریم فیلم میبینیم و دیر میام ..، یه غرولندی کرد و بعد دیگه چیزی نگفت ، میخواستم قطع کنم که با طعنه گفت راستی دوست عزیزتون هم زنگ زدن ! ، یکم فک کردم ، چون من غیر از کامبیز کسی رو نداشتم که بهم زنگ بزنه ، اونهم که وقتی زنگ میزد دیگه طعنه زدن نداشت ، با تعجب گفتم کدوم دوستم ؟ گفت همون که فرموده بودین زنگ میزنن ..، ماندانا خانم تماس گرفتن !! ، خندیدم و گفتم ایشالله آبرومو که نبردی ؟ گفت مگه تو آبرو داری که من بخوام آبروتو ببرم ، بعد هم ادامه داد نخیر گفتم تشریف ندارین گفت اگه اومدین یه زنگ بهش بزنین ، گفتم شماره داد ؟ گفت بله و با همون طعنه توی صداش ادامه داد فرمودن ، گفتم بزار خودکار پیدا کنم یادداشت کنم ، مامانم گفت نیازی نیست ماشالله شمارشون رونده یادتون میمونه ..، بعد هم گفت 545545 تشکر کردم و قطع کردم ..، تلفونو دوباره برداشتم و به کامبیز زنگ زدم ، خودش گوشی رو برداشت ، بهش گفتم به مامانم گفتم خونه یکی از دوستامم دارم فیلم میبینم ، اگه زنگ زد ضایع نکنی بگی پیش منه ..! کامبیز خندید و گفت باشه ، خوب شد گفتی ، ناتاشا چطوره ؟ واسش تعریف کردم که حالش خرابه و الان خوابش برده ، گفتم تا ساعت ده یازده میمونم که بیدار بشه و خیالم راحت بشه بعد میرم خونه ، کامبیز گفت باشه ..، گفتم ماندانا زنگ زده ، کامبیز گفت به به ، به سلامتی ..، هی هی ! ، مامانت چیزی نگفت ؟ جریان اون شبی که به مامان گفته بودم ماندانا زنگ میزنه و آبروریزی نکن رو واسش تعریف کردم و کامبیز پشت خط ریسه میرفت ، بعد گفتم الان هم اینقد بهم طعنه زد که نگو ..، کامبیز گفت بازم کلی پیشرفت کرده بابا ..، گفتم آره والا ، کامبیز گفت حالا یه زنگش بزن ببین چیکار داشته ، اگه باهات قرار گذاشت محکم بچسب ، میخوام هر جوری شده بریم تو اکیپشون گفتم باشه ..، دو سه دقیقه دیگه هم حرف زدیم و بعد تلفونو قطع کردم ، دوباره برگشتم بالا و توی اتاق رو نگاه کردم ناتاشا راحت خوابیده بود ..، دستمو روی پیشونیش گذاشتم ، تبش هم پایین اومده بود ، برگشتم پایین و تلفونو برداشتم و شماره ماندانا رو گرفتم ، تلفن که دو تا زنگ خورد یه آقایی گوشی رو برداشت ..، دودل شدم که جواب بدم یا نه ..، گفتم لابد وقتی زنگ زده خونه ما تنها بوده و حالا باباش برگشته ، از اون طرف هم هر چی فکر کردم فامیل ماندانا یادم نیومد ، تصمیم داشتم گوشی رو قطع کنم اما بعد یاد حرف کامبیز افتادم و جراتمو جمع کردم و گفتم اوممم ...، مممم ...، سلام ...، مممم .... ، با ماندانا خانم کار دارم ..، صدای مردونه گفت بله ...، شما ؟ گفتم اومم ...، بفرمایید حمید ..!! ، صدای مردونه گفت چند لحظه منتظر باشید ..، هیجان زده شده بودم و میترسیدم که با بابای ماندانا حرف زده باشم ، فکر میکردم اگه گندش در بیاد چیکار کنم ، دست و پای خودمو گم کرده بودم ، بالاخره بعد از چند دقیقه صدای ماندانا پشت خط به گوش رسید و خیالم تا حدودی راحت شد..، گفتم سلام ..، خیلی جدی گفت سلام ...، شما ...؟؟ با خودم گفتم اوه گند زدم ..، گفتم حمید هستم ..، با همون لحن جدی گفت بجا نمیارم ..، حتما اشتباه گرفتین ..!! ، دست و پامو گم کردم و گفتم اوممم...، مممم ة، بله ..، حق با شماست اشتباه شده ، میخواستم گوشی رو قطع کنم که قهقهه ماندانا گوشم رو پر کرد ، با تعجب گوش کردم ، وقتی بین خنده هاش بالاخره تونست حرف بزنه گفت ترسیدی ها ...، گفتم کوفت آخه این شوخی بیمزه چی بود ؟ حقش بود به مامانم میسپردم وقتی زنگ زدی نصفه جونت کنه ..، گفت ها ...؟؟ مامانت که خیلی نازه ..، خیلی هم با محبته ..، کلی رفیق شدیم ..، نوبت من بود که تعجب کنم و گفتم هان ...؟؟ گفت کلی گپ زدیم با مامانت ، اسم داداشهات فراز و فروده و چهار سالشونه ..، بابات هم فرانسه درس خونده ..، خندیدم و گفتم مامانم نمیدونسته با چه فضولی طرفه ..، گفت مامانت که از من فضول تره ..، تا جد و آباد من و ننه بابام رو در نیاورد و آدرس دقیق نگرفت که اطلاعات نداد ، یه سوال جواب میداد و بجاش سه تا سوال میپرسید ..، خلاصه از مامانت کلی عقبم ، خندیدم ..، گفتم حمید ..، گفتم هان ..، گفت اونشب که از خونتون برگشتم واسه مامانم قضیه سرهنگ رو تعریف کردم ، خیلی براش جالب بود ، دلش میخواد ببینه و باهات آشنا بشه ..، تو دلم گفتم خوب معلومه که براش جالبه ..، بعد گفتم همشو واسه ناهید خانم تعریف کردی ؟ زد زیر خنده و گفت خوب اسمش یادت مونده ..، همشو که نه ..، یه مقدارشو سانسور کردم گذاشتم خودش حدس بزنه ، خندیدم و گفتم حالا ناهید جون چیکارم داره ؟ گفت هیچی فردا بعد از ظهر به صرف چای و عصرانه دعوتت کرده ! ، خندیدم و گفتم پس بیزحمت چای ارل گری انگلیسی باشه ..، اونهم خندید و گفت بهشون اطلاع میدم ..، گفتم مانی من الان خونه ناتاشا هستم ..، مشخصا دست و پاشو جمع کرد و گرخید ..، جدی میگی ؟ گفتم آره ، خنده از صداش رفت و با صدایی که معلوم بود ترسیده گفت داره حرفهامون رو گوش میکنه..؟؟، واسه اینکه منو اولش ترسونده بود و میخواستم تلافی کنم گفتم خوب آره اینجا نشسته گوشی ...!! ، بعد هم مثلا گوشی رو گرفتم سمت ناتاشای خیالی ..، گفت نه ...، بعد چند ثانیه صبر کرد ، منم گوشی رو تو دستم نگهداشتم و ساکت موندم که مثلا گوشی دست ناتاشاست ..، گفت ناتاشا جونم بخدا فقط خواستم یکم شیطونی کنم ..، همش تقصیر شادی بود بهش گفتم حمید دوست پسر ناتاشاست اما گفت خودش گفته فقط دوستیم ..، بعد گفت از حمید هم پرسیدم اونهم گفت فقط دوست ساده ایم ..، میدونم باید بهت میگفتم اما ببخشید دیگه ...، تند و تند توضیح میداد و عذر خواهی میکرد ، دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و بلند بلند خندیدم ، چند ثانیه صبر کرد و بعد دوزاریش افتاد که یه دستی خورده شروع کرد به فحش دادن ، گفت خیلی نفهمی حمید ، خیلی بیشعوری ..، سکته کردم ..، یه مشت که فحش داد و خودشو خالی کرد گفت همش دروغ بود ؟ خونه خودتونی ؟ گفتم نه راست گفتم الان خونه ناتاشا هستم ، گفت بالایی یا پایین ؟ گفتم پایین با این تلفن مشکی زیمنس ، گفت اگه راست میگی روی سر جاکفشی قاب عکس کیه ؟ یه نگاه به بالای جا کفشی انداختم و دیدم قاب عکسی روی دیوار نیست اما جای یه قاب عکس روی دیوار مونده ، انگار که قبلا یه قاب عکس بوده و تازه برش داشتن ، گفتم هیچ عکسی نیست اما جای یه قاب رو دیوار مونده ، گفت جون مامانت خونه ناتاشایی ؟ گفتم آره ..، دوباره ترسش برگشت و گفت پس خودش کجاست ؟ گفتم خوابه ..، تعجب کرده بود و قانع نشده بود ، گفتم حالا چرا اینقد از ناتاشا میترسی ؟ گفت کی ..؟ من ..؟ نه بابا ..، ترس چیه ..، خندیدم و گفتم باشه ..، گفت چی شد که خوابید ؟ بعد با شیطنت گفت سکس کردید بعدش خوابش برد ؟ گفتم نه تب و لرز داره ، زنگ زدم حالشو بپرسم دیدم صداش در نمیاد اومدم پیشش دیدم حالش خیلی بده ، حالا یه چیزی خورده و خوابیده ..، خیلی تعجب کرد گفتم از مهرشهر که برگشتیم انگار سرما خورده بوده ، جمعه رو رفته سر کار و بعدش تو جا افتاده ، گفت آخی ..، طفلی خیلی تنهاست ..، گفتم اوهوم ..، گفت پس فردا بعد از ظهر میای ؟ گفتم بله دیگه میرسیم دستبوس ناهید خانم ..!! ، خندید و گفت باشه میخواست تلفونو قطع کنه گفتم فامیلتون یادم رفت ، آدرستون کجاست ؟ گفت خیابون کاخ بعد از تقاطع شاه دست راست ، خونمون نبش کوچه هدایته پلاک یک ! ، گفتم باشه و قطع کردم ، تو دلم گفتم چرا اینها رفتن اونجا خونه گرفتن ، اینکه میگفت باباش پولداره ..، با خودم درگیر بودم ، ساعتو نگاه کردم ، ساعت هفت شب بود و ناتاشا دو ساعتی میشد که خواب بود ، دوباره برگشتم بالا و به ناتاشا سر زدم ، بیهوش بود ..، حوصله ام سر رفته بود یه ندایی بهم گفت برم به اون اتاقی که مثل موزه بود و از توش الکل برداشته بودم یه سر بزنم و یکم فضولی کنم ....
    دیگه هوا تاریک شده بود ، چراغ راهرو رو روشن کردم و به سمت اتاق مورد نظرم رفتم ، یه آن فکر کردم که یه صدایی از پشت سرم میاد فک کردم ناتاشا بیدار شده اما کسی نبود ، برگشتم و دوباره رفتم سراغ ناتاشا ، صدای آروم نفس کشیدنش بهم فهموند که هنوز غرق خوابه ، دوباره برگشتم و رفتم توی اتاق دوم از سمت راست و کلید رو زدم ، با یه صدایی که اینبار به نظرم خیلی بلند تر بود چراغ روشن شد ، اینبار وقتی چراغ روشن شد خود لامپ هم نظرمو جلب کرد ، یه لامپ بود که مثل لامپهای معمولی زیرش گرد نبود بلکه زیرش تیز بود ، عین لامپی که ادیسون بار اول اختراع کرده بود ، نورش هم از لامپ صد وات معمولی خیلی کمتر بود ، تعجب کردم که بعد این همه سال هنوز اون لامپ قدیمی نسوخته و روشن میشه ، لامپهای جدید عمر کوتاهی دارن و زود میسوزن ، اما اون لامپ که حداقل پنجاه سال سن داشت هنوز روشن میشد و مثل اینکه خیال سوختن نداشت ، به وسایل اتاق نگاه دیگه ای انداختم ، سه تا کمد ..، کمد که نه ..، کتابخونه چوبی وسط اتاق گذاشته بودن ، چسبیده به دیوار کنار پنجره دو تا مجسمه برنزی یکیش یه مرد در حال فکر کردن و یکیش یه زن با لباس روستایی اروپایی که دامنش رو باد بالا برده بود و شلوارک زیر دامنش معلوم شده بود ..، یه گوشه نزدیک در هم دراوری بود که از توش الکل برداشته بودم ، بالای دراور یه قاب عکس کهنه به دیوار بود که قبلا به چشمم نیومده بود ، عکس دسته جمعی جلوی سردر یه عمارت بزرگ با پله های خیلی پهن ، توی اون نور کم بزور میتونستم چهره ها رو تشخیص بدم ..، اما با این حال عکس عمو عباس ناتاشا توی لباس نظامی اولین نفر از کسایی بود که پایین پله ایستاده بودن و به چشمم اومد ، البته اونجا بنظرم خیلی جوون بود و کلا بیست و پنج سالی بیشتر نداشت ، با درجه استواریکم روی بازوش ..، همون قیافه عبوس قاب عکس پایین اما خیلی جوون تر ، کنار دستش یه پسر دیگه حدودا بیست و دو ساله و یه دختربچه کوچیک توی بغلش ..، توی اون نور کم حس کردم بچه خیلی آشناست ..، با خودم گفتم توی روز میام یه بار دیگه دقیق نگاه میکنم ، عکس رو که نگاه میکردم عکس دو نفر دیگه توی لباس نظامی و پایین پله ها مغزمو داغون کرد ، بهرام و منوچهر کنار هم ، با خودم گفتم پس این دو تا هم عضو اون انجمن مخفی بودن ، پس بگو سابقه آشنایی ناتاشا با اینها به کجا برمیگرده ..، بجز اون دختر کوچولو هیچ زنی توی عکس نبود و کس دیگه ای هم توی عکس بنظرم آشنا نبود ، اما یه مرد مسن جدی بالاتر از همه با لباس نظامی و بدون درجه بالای پله ها ایستاده بود ، از شباهتش به عمو عباس حدس زدم که باید بابابزرگ ناتاشا باشه ..، با خودم گفتم حتما توی این انجمن اون درجه بالایی داشته ، شیطون بهم سیخونک زد که برم سر کمد ها و اونها رو هم وارسی کنم ..، اولین کتابخونه پر بود از کتابهایی مثل شاهنامه و تاریخ پادشاهی ایران و کتابهای رمان تاریخی در مورد تاریخ ایران و کشورهای دیگه .. ، و یه دوره کتاب تاریخ تمدن ...، رفتم سراغ کتابخونه دوم ، توی طبقات بالایی اینهم یه سری کتاب داشت که در مورد قاجار و سلسله پهلوی بود و یه کتاب انقلاب سفید شاه و مردم که اگه اونوقتا از دستت میگرفتن اعدامت میکردن ! ، پایین کتابخونه دو تا کمد بود که توش پر بود از اسناد و مدارک نظامی که روی همه پوشه ها مهر محرمانه داشت ، انگار بابابزرگ از خونه به عنوان بایگانی اطلاعات ارتش استفاده میکرده ، این کمد رو هم ول کردم و رفتم سراغ کمد آخری ، این آخری با اینکه شبیه بقیه بود اما کتابخونه نداشت یه کمد دو درب بود به اندازه اون دو تای دیگه ، در کمد رو تکون دادم اما دیدم باز نمیشه ، ققل بود ، بهش نگاه کردم جای قفلش شبیه جای قفل در خونه بود نه شبیه همه قفل کمدهایی که دیده بودم ، با تعجب دیدم یه کلید روی اون یکی لنگه در هست ، کلید رو توی قفل چرخوندم و در رو به سمت خودم کشیدم ..، از طبقه پایین یه عالمه عکس سیاه و سفید ولو شد کف اتاق ، هول شدم ، معلوم بود وقتی این کمد رو هل دادن و توی اتاق اوردن عکسها روی هم ولو شده بودن و حالا با باز شدن در کمد ریخته بودن بیرون ، طبقات بالا هم با پوشه ها و اسنادی که مرتب چیده شده بودن پر بود ، خم شدم و تند و تند شروع به جمع کردن عکسها کردم و در همون حال تو اون نور کم بعضی از عکسها رو نگاه میکردم ، بیشتر عکسها از افراد نظامی بود ، یکی دو تا عکس از خود رضاشاه که دیگه واقعا کف کردم ، این بابابزرگ واقعا از مقربین رضاخان بوده ، یه عکس از بابابزرگ و فرمانفرما ...، واو ..، عکسو برداشتم و نگاهش کردم ، بعد بدون اینکه دست خودم باشه عکسو گذاشتم توی جیب عقب شلوارم ..، یه عالمه عکسهای دیگه هم بود که هول هولکی جمع کردم و گذاشتم سر جاش ، میخواستم در کمدو ببندم که یه جعبه شبیه جعبه جواهرات با جلد مخمل توی کمد نظرمو جلب کرد ، برش داشتم و توی نور نگاهی بهش انداختم ، از وسط باز میشد ، دو طرف جعبه رو گرفتم و از هم بازش کردم ، یه انگشتر درشت شبیه انگشترهای عقیق که توی مشهد میفروشن ، پایه نقره و نگین اما نگینش از یه سنگ زرد رنگ بود ، پایه انگشتر هم دو تا مار بودن که به هم پیچیده بودن و با دهن باز نگین زرد رنگ رو از هر طرف توی دهنشون نگهداشته بودن ، خیلی انگشتر خاصی بود ، انگشتر رو که توی دستم میچرخوندم تو یه لحظه سنگینی نگاه یه نفرو از پشت روی دوش خودم حس کردم ، با سرعت برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم ، هیچکس نبود ..، ترسیدم ، توی اون خونه گنده با اون همه وسایل قدیمی و مالکی که الان زیر یه خروار خاک بود آدم رو هول و ولا برمیداشت ..، انگشتر رو سر جاش گذاشتم و در کمد رو بستم ، چراغ رو خاموش کردم و برگشتم توی هال ، یه حسی داشتم که انگار یکی داره تعقیبم میکنه ..، عرق کرده بودم و واقعا ترسیده بودم ، برگشتم توی اتاق ناتاشا ..، چراغ رو روشن کردم و رفتم کنارش نشستم روی تخت ، گوشه چشمای گود رفته قشنگش رو باز کرد و با دیدن من لبخند زد ، تو هنوز اینجایی عزیزم ؟ با لبخند سر تکون دادم و گفتم آره ، گفت پاشو برو نگرانت میشن ..، گفتم تا ده یازده میمونم پیشت و بعد میرم ..، گفت چیکار میکردی ؟ گفتم تو خونه رژه میرفتم ، یکی دو تا زنگ زدم البته با اجازه ...و دوباره اومدم پیشت ..، خندید و گفت مرسی عزیزم ..، بغلشو باز کرد و دستشو دور گردنم حلقه کرد و گوشه لبمو بوسید ، گفت اگه مریض بشی من هیچوقت خودمو نمیبخشم ، گفتم من تا حالا به این راحتی ها سرما نخوردم ، معمولا اصلا مریض نمیشم ، ناتاشا گفت خوبه ..، گفتم یه تخم مرغ آب پز درست میکنم بخور ، گفت میلم نمیکشه ، گفتم باید بخوری ، تازه آمپول زدی ، خندید ..، رفتم پایین و توی آشپزخونه چراغ رو روشن کردم ، از توی یخچال دو تا تخم مرغ برداشتم ، بعد یه فکری کردم و دوتای دیگه هم برداشتم ، گاز رو با کبریت روشن کردم و توی یه قابلمه کوچیک لعابی تخم مرغها رو آب پز کردم ، توی جا میوه ای پرتقال و لیمو شیرین برداشتم و با یه تیکه نون همه رو توی سینی گذاشتم و بردم بالا ، نشسته بود روی تخت ، حالش بهتر بود ، یه بلوز بافتنی تنش کرده بود ، وقتی دید با سینی غذا اومدم به زور خندید و بعدش به سرفه افتاد .، سینی رو روی میز گذاشتم و کنار دستش نشستم و با هم شروع به خوردن کردیم به زور مجبورش میکردم غذا بخوره ..، بعدش هم وادارش کردم پرتقال و لیمو شیرین بخوره ، گفتم راستی هیچوقت نگفتی مامانت کجاست ..، ساکت شد و لبخند از لبهاش رفت ، گفتم ببخشید سوال بیربط پرسیدم ؟ گفت نه ..، سوالت بیربط نیست ، جوابش بیربطه ..، طلاق گرفته رفته فرانسه ، ده دوازده ساله بودم که طلاق گرفتن ، گاهی زنگ میزنه احوالمو میپرسه ، خیلی اصرار میکرد که برم پیشش اما نرفتم ..، دهنمو پر کردم یه چیزی بپرسم اما بعد سوالمو قورت دادم ..، متوجه شد و گفت چی میخوای بپرسی ؟ گفتم هیچی بابا این دیگه واقعا سوال بیربطیه ، گفت عیب نداره بگو ..، گفتم چرا طلاق گرفت ؟ گفت حدس میزدم بپرسی ، هیچوقت درست متوجه نشدم چرا ..، اما فک کنم با رفت و آمدهای بابام مشکل داشت ، شصتم خبردار شد که احتمالا مامانش هم عضو اون انجمن بوده ...، خندیدم و گفتم اسم مامانت چیه ؟ میخواستم تو عکسهای خونه سرهنگ دنبال عکس مامان و باباش بگردم از قبل میدونستم اسم باباش علی هست ، با تعجب نگاهم کرد که ببینه چرا اسم مامانشو پرسیدم ، گفت هور وش ، چرا پرسیدی ؟ گفتم منتظر بودم مثل خودت یه اسم روسی داشته باشه ، لبخند زد و گفت نه ، اسمش ایرانیه ..، حالش خیلی بهتر بود ، ساعت هم از ده گذشته بود ، گفتم من دیگه برم خونه فردا که سر کار نمیری ؟ گفت نه ..، گفتم صبح یه سر بهت میزنم ..، گفت نمیخواد عزیزم ، خیلی بهترم ، تا صبح خوب میشم ، تو اگه خواستی شب یه سر بیا ..، یادم بود که فردا عصر میرم خونه ماندانا ، با خودم گفتم سر راه برگشت میام یه سری بهش میزنم ، سر تکون دادم ، لپش رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم و برگشتم خونه ...

  30. #130
    یک تابستان رویایی فصل چهارم قسمت چهلم ( کارآگاه حمید 3)



    توی راه فکر کردم بد نیست برم خونه ارواح و سر فرصت تا کسی نیست عکسها رو تماشا کنم ..، تو ذهنم نقشه کشیدم که به مامانم چی بگم و رفتم خونه ، ماشینو دم در تو کوچه پارک کردم و زنگ زدم ، مامانم آیفونو جواب داد و با عصبانیت گفت صبح میومدی !! ، در رو باز کرد و رفتم تو ، دم در به استقبالم اومد که یه چیز کلفتی بارم کنه ..، بغلش کردم و بوسیدمش ، قبلنها وقتی بغلش میکردم همیشه بوی غذا میداد ..، حالا بوی عطر و ادکلن ازش به مشام میرسید ، گفتم وای مامان چه خوشبو شدی این عطره جدیده ؟ لبخند زد و گفت خود شیرینی نکن خیلی ازت شاکیم ، کجا بودی ؟ گفتم رفتم به یکی از دوستام سر زدم یه فیلم گذاشت با هم دیدیم دیگه دیر شد ، گفت شام خوردی ؟ گفتم آره ..، بعد گفتم شب میخوام برم خونه جدیده ..، مهلت ندادم که مخالفت کنه ، گفتم صبح ساعت هشت باید شهرداری باشم بهمون کارشناس میدن ، باید ببرمش سر ساختمون ، از اونجا خیلی نزدیکتره ، دیگه شب میرم همونجا میخوابم ، صبح کارشناس که رفت میام خونه ، قبل از اینکه کامبیز بیاد خودمو میرسونم ، اسم کامبیز که اومد لپاش گل انداخت ، فک کنم یاد صبح و کس دادنش به کامبیز افتاده بود ، آی دلم میخواست وقتی کامبیز لختش میکنه کنارشون باشم ..، سر تکون داد ، گفتم بابا اومده ؟ با سر گفت آره و ادامه داد تو مقر فرماندهیشه ، خندیدم و فهمیدم بابام جلو تلوزیون ولو شده ..، رفتم پیشش و سلام کردم ، سر تکون داد اما چشم و گوشش توی دهن گوینده تلوزیون بود و زیر لب یه چیزهایی میگفت ، فک کردم طبق معمول داره به آخوندا فحش میده ..، گفتم بابا من شب میرم خونه جدیده ، صبح باید ساعت هشت برم شهرداری دنبال کارشناس ، سر تکون داد و گفت باشه ..، بعد انگار تازه دوزاریش افتاده یهو برگشت سمتم و گفت تو کارشناستو بگیر و ببین چقد پول میخواد اما هیچ قولی بهش نداه ..، بهش بگو راضیت میکنیم اما عدد نگو تا من خودم بعد برم سر فرصت درستش کنم ، اینها جیبهاشون خیلی گشاده ..، باید بگی میدیم و میدیم تا کارهاتو انجام بدن ، وقتی انجام دادن اونوقت هر چی بندازی جلوشون مجبورن قبول کنن ! ، خندیدم ، از توی اتاقم یه شلوارک برداشتم و داداشهام رو بوسیدم و دم در از مامانم هم خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین شدم و سر راه نون و پنیر و تخم مرغ و یه مقدار خورده ریز دیگه خریدم که صبح گرفتار نشم و رفتم سمت خونه ارواح ...
    یه زنگ به خلیل زدم و گفتم که اومدم ، بعد رفتم توی زیرزمین و جعبه عکسها رو برداشتم و با خودم آوردم بالا ..، یه چایی گذاشتم و رفتم توی اتاق سرهنگ ، روی تخت نشستم و جعبه رو جلوم گذاشتم و عکسها رو روی تخت پهن کردم ..، هر عکسی حیرت به حیرتم اضافه میکرد ، کلی از پولدارهای قدیمی تهران که اسمهاشون رو شنیده بودم توی اون عکسها بودن ، بعضی از عکسها کاملا رسمی ، نظامیها با لباسهای نظامی و نشان و لباس شخصی ها با کت و شلوارهای خوشدوخت و پاپیون ...، بعضی از عکسها هم از مراسم دیگه ای بود که توش افراد کاملا برهنه بودن ، بعضی از مردها با یه شنل و بقیه کاملا لخت ، زنها هم کاملا برهنه ..، چیزی که یهو نظرمو جلب کرد یکی از مردهای توی عکس بود که یه انگشتر به انگشتش بود ، انگشتر خیلی شبیه به انگشتری بود که توی خونه ناتاشا دیده بودم ، متوجه شدم که تمام مردهایی که شنل دارن از همون انگشترها به دستشون هست ، مثل اینکه اینها مقامشون از بقیه بالاتر بود ، عکسها همه مربوط به سالهای چهل و چهار و چهل و پنج بودن ، معلوم بود عکسهای خیلی قدیمیتر و عکسهای جدیدتر رو بردن و این وسط عکسهای مربوط به این دوسال توی این جعبه جا مونده ، اما از توی همون عکسها هم خیلی چیزها دستگیر آدم میشد ، معلوم بود دو جور مراسم دارن ، یکیش مراسم رسمی بود و اون یکی یه سکس پارتی تمام عیار ..، البته بجز یکی دو تا عکس که اونهم معلوم نبود که کی مشغول سکس هست هیچ عکسی از سکس مستقیم نبود ، زنها و مردهای برهنه تو بغل هم عکس گرفته بودن یا حداکثر دستشون روی جاهای حساس بدن همدیگه بود اما بجز همون یکی دو تا عکس که اونهم از دور گرفته شده بود تو هیچ عکسی ندیدم که کسی مشغول سکس باشه ..، با دیدن زنهای لخت کیرم راست شده بود و فکر اینکه این عکسها مال شونزده هیفده سال پیشه که من یکی دو سال داشتم باعث شده بود حسابی برم تو فکر ، این عکسها واقعا مال ایران بود ؟ اونهم بیست سال پیش ؟ وقتی که هنوز مردم کوچه و بازار چادر سر میکردن اینها مشغول این مهمونیهای عجیب و غریب بودن که هنوز حتی تو کشورهای غربی هم تابو محسوب میشد ..
    عکسها رو به دقت زیر و رو کردم ، بالاخره عکس مامان و بابای ناتاشا رو پیدا کردم ، بابای ناتاشا به نسبت اون عکسی که تو خونه بابابزرگش بود سنش بیشتر شده بود و کنار یه زن خوشگل چشم روشن وایساده بود ، زن موهاش نسبتا کوتاه بود و رو به بالا مدل داده بود و تو بغل بابای ناتاشا که شنل تنش بود و انگشتر به دستش وایساده بود ، پشت عکس نوشته بود علی و هور وش شهریور چهل و پنج ...، هر دو لخت بودن ، چشمم روی عکس لخت مامان ناتاشا میچرخید ، خوشگل بود و کسش پر از مو بود ...، لابد اونوقتها مد بوده ، سینه های بزرگ و چشمهای درشت قشنگ ، رو به دوربین اخم کرده بود ، بابای ناتاشا رو تو عکسهای دیگه هم با زنهای دیگه یا دسته جمعی پیدا کردم اما تنها عکس از مامان ناتاشا همون بود ..، اینقد خوشگل و خوش هیکل بود که دلت میخواست کیرتو در بیاری فرو کنی توی عکس لای پاهای قشنگش ..، یه انگشتر ظریف به انگشتش بود ، حس کردم شبیه انگشتر باباشه ..، اما زنونه و ظریف ، خیلی نمیشد دقیق دید ..، پشت زمینه عکس یه سرسرای خیلی خیلی بزرگ از یه عمارت بود که حداقل بیست سی تا ستون سنگی وسطش داشت ، اگه به من بود فکر میکردم احتمالا تخت جمشید رو بازسازی کردن و مبله کردن و وسط سرسرای کاخ تاچرای داریوش بزرگ وایسادن و عکس گرفتن ! ، با هیچ خونه و عمارتی که تا امروز دیدم قابل مقایسه نبود ، عکسهای دیگه ای هم از اون عمارت بزرگ پیدا کردم اما از توی عکسها نفهمیدم که اون عمارت کجا میتونه باشه ..، اینقد عکس زن خوشگل و لخت دیده بودم که کیرم زق زق میکرد ..، ناهید مامان ماندانا رو توی تقریبا بیست سی تا عکس دیدم هر کدوم با یه مرد ..! ، فک کنم همه مردهای مهمونی رو ویزیت کرده بود ، عکسهای لختی ربکا رو تماشا میکردم ، کثافت از خوشگلی هیچی کم نداشت ، عین باربی میموند ، قد بلند و خوشگل ، البته میدونم قدیمها مردهای ایرانی زن گوشتالو بیشتر میپسندیدن ، ربکا بیشتر با معیارهای امروز جور در میومد ، چشمام قرمز شده بود و از خستگی داشتم میمردم ، عکسها رو با دقت مرتب کردم و دوباره توی جعبه جا دادم ، چراغ اتاق سرهنگ رو خاموش کردم و خزیدم زیر لحاف ، فکر میکردم کلی از زنهای توی اون عکسها شاید تجربه خوابیدن توی این رختخواب رو قبلا داشتن ..، چشمام سنگین شده و خوابم برد ...
    خونه ماندانا خیلی بزرگ بود ، وقتی رسیدم در رو باز کردن و یه آقای خوشتیپ با کت و شلوار مشکی و پاپیون بهم خوش آمد گفت دنباله کتش مثل زبون مار دو شاخه شده بود و دکمه داشت ، با خودم گفتم اینها فک میکنن تو چه سالی داریم زندگی میکنیم ؟ یه حیاط بزرگ بود که اطرافش پر از چنار بود و وسطش یه محوطه خیلی بزرگ سنگفرش ..، ماشین رو تا جلوی خونه خیلی بزرگ ویلایی جلو بردم و پارک کردم ، وقتی پیاده شدم دیدم که ماندانا به استقبالم اومد ..، خیلی تعجب کردم لخت لخت بود ..، سینه هاش با هر قدم تکون میخورد و پاهای برهنه و قشنگش کیرمو حسابی راست کرده بود ، گفتم مگه قرار نیست چایی بخوریم ؟ گفت حالا بیا بریم واسه چایی خوردن آماده بشیم ، تو لباست مناسب مراسم چایی نیست ..، دستمو گرفت و برد توی اون ساختمون بزرگ ، از در که وارد شدیم اون سرسرای توی عکس جلو چشمم اومد ..، با خودم گفتم اوه پس مراسمشون توی این خونه برگزار میشه ..، ماندانا منو کشوند توی یه اتاق لبهاش رو توی لبهام چفت کرد و با عجله مشغول لخت کردنم شد ..، کیرم راست راست بود کاملا لخت شدم و ماندانا جلوم نشست و شروع به مکیدن کیرم کرد ، کش و قوس میرفتم و حال خوشی داشتم ، در حالی که ماندانا مشغول ساک زدن بود در اتاق باز شد ..، ناهید توی در بود ..، اونهم لخت لخت ، همونی بود که توی عکس دیده بودم ، با خودم گفتم اصلا پیر نشده ..، رو به ماندانا گفت زود باش مامان الان مهمونها میرسن ، ماندانا کیرمو از دهنش بیرون کشید و گفت الان آماده اش میکنم مامان ..، ناهید جلو اومد و به تن لختش یه تکونی داد و جلوم روی زمین نشست و گفت اینطوری خیلی طول میکشه ..، بزار کمکت کنم ، دهن قشنگشو باز کرد و کیرمو از دهن ماندانا بیرون کشید و مکید ..، یه تکون دیگه به خودم دادم ، کیرمو تو دهن ناهید جلو عقب کردم ..، میخواستم بلندش کنم و کیرمو فرو کنم تو کس پشمالوش ، اما کار به اونجا نکشید و وقتی یه بار دیگه کیرمو تو دهن ناهید جلو و عقب کردم آبم با شدت بیرون ریخت ، یهو حس کردم تمام شکم و زیر شکمم با یه مایع داغ و لزج آلوده شد ، دوباره به تصویر ماندانا و مامانش نگاه کردم ..، همه چی تیره شد و توی نور کمی که از پنجره میومد لوستر اتاق سرهنگ رو دیدم که بالای سرم آویزون بود ، یادم افتاد که کجا هستم و چه اتفاقی برام افتاده ، سریع لحافو انداختم کنار ، یه دایره بزرگ خیس وسط شلوارکم کاملا نشون میداد که اون زیر چه خبره ، از جام بلند شدم و چراغ رو روشن کردم ، ساعت پنج صبح بود ، حالت چندش داشتم ، رفتم توی حمام و چراغ رو روشن کردم شلوارک و شورتمو با هم پایین کشیدم و از حجم آب غلیظ و زرد رنگی که ازم بیرون اومده بود و همه پایین تنه ام رو آلوده کرده بود حیرت کردم ، ساعت پنج صبح آفتاب نزده مثل قدیمها که ملت کله صبح میرفتن حموم رفتم زیر دوش ، هنوز خواب و بیدار بودم ، شلوارک و شورتمو همونجا زیر دوش آب کشیدم و چلوندم .، یه حوله به خودم پیچیدم و برگشتم توی اتاق سرهنگ ، شورتمو انداختم روی دسته مبل خصوصی عمو منوچ و دعا کردم که تا صبح خشک بشه ..، چون شورت دیگه ای نداشتم ..، حوله رو از دور خودم باز کردم و خزیدم زیر لحاف چشمامو بستم و تمرکز کردم که شاید بقیه خوابمو ببینم ، دلم میخواست ناهید و ماندانا برگردن و به همدیگه کمک کنن که آماده مهمونی چای بشم ..، لبخند زدم و چشمامو بستم ...
    دوشنبه
    وقتی بیدار شدم ساعت هشت صبح بود ، هول هولکی بلند شدم و لخت مادرزاد رفتم توی آشپزخونه و سماور رو روشن کردم که جوش بیاد .، کیرم مثل پاندول تاب میخورد ، توی قوری چای خشک ریختم و گذاشتم کنار سماور که وقتی جوش اومد چایی دم کنم ، برگشتم توی اتاق و سرسری تخت رو مرتب کردم و جعبه عکسها رو هل دادم زیر تخت ، رفتم تو اتاق سرهنگ شورتمو از روی دسته مبل برداشتم هنوز نم داشت ، یادم افتاد که توی انباری آشپزخونه یه اتو دیده بودم ، برگشتم توی آشپزخونه ، آب جوش رو توی قوری ریختم وگذاشتم سر سماور که دم بکشه ، از توی انباری آشپزخونه اتو رو برداشتم و شورتمو اتو کردم ، سه تا تخم مرغ درشت نیمرو کردم و با نون و چایی شیرین زدم به رگ ، وقتی لباس پوشیده از خونه بیرون اومدم ساعت نه صبح بود ، توی شهرداری یه راست رفتم توی اتاق رشوه بگیر ...، انگار منتظرم بود ، تا منو دید به دوست ریشوش اشاره کرد که من با این میرم بیرون ، بعد هم منو آورد توی راهرو شهرداری ، پرونده ام رو داد بهم و گفت برو طبقه سوم اتاق 311 سراغ اصغر طاهری رو بگیر ، بگو من از طرف فلانی اومدم ، پرونده رو بده بهش ، ببین اگه وقت داره همین امروز ببرش بازدید ، ماشین داری ؟ با سر گفتم آره ..، گفت خوبه ، اگه هم وقت نداشت ببین خودش کی وقت داره بهت میگه ، خلاصه زود ببرش نظر کارشناسی بده و بزار تو پرونده بعدش دیگه کارها میفته رو روال ..، گفتم باشه ..، گفت فقط ..، تن صداش رو پایین آورد و گفت برات سی تومن آب میخوره ..، گفتم چی .....؟؟؟ سی هزار تومن ..؟؟؟؟ گفت خوب آره دیگه ...، گفتم مگه میخوای کل شهرداری رو بنامم کنی ؟ بابای من رفیق فاب معاون شهرداره ، از اول هم گفته بود برم سراغش ، اسمش فرحزادیه ..، من از شما خوشم اومد گفتم یه چیزی هم گیر شما بیاد ، اما اینجوری که معلومه باید برم سراغ همون فرحزادی ..، اصلا ما اینقد پول نداریم که بخوایم بدیم ..، یارو وقتی اسم فرحزادی رو شنید یکم گرخید ، من اصلا فرحزادی نمیشناختم ..، تو این چند روزه که هی رفتم شهرداری و اومدم اسمشو زیاد شنیده بودم ، همینطوری اسمشو آوردم که مبلغو بشکونم ، اما نمیدونستم که فرحزادی حراستیه و همه ازش حساب میبرن ، خلاصه رضایی رشوه بگیر رنگش پرید ، گفت نمیخواد بری سراغ فرحزادی خودم کارتو راه میندازم ، چقد میخوای بدی ؟ گفتم من قرار نیست پول بدم ، بابام میده اما فک نکنم اونهم بیشتر از هفت هشت تومن بتونه پرداخت کنه ، رضایی گفت این رفیقم با این پولها خودشو خراب نمیکنه ..، بابت کارهایی خیلی راحت تر از این بیست تومن و پونزده تومن میگیره ، اما من سعی خودمو میکنم ، با بابات صحبت کن مبلغو بکنه ده تومن من با همین مبلغ کارتو راه میندازم ، گفتم باشه الان چیکار کنم ؟ گفت تو برو کارشناستو بگیر و کارهاتو انجام بده باقیش با من ...، گفتم باشه ... ، اصغر طاهری کوتوله و کچل بود ، سفید بود و چشمای ریز مشکی داشت ..، گفت ماشین داری ؟ گفتم بله ، گفت یه ربع دیگه میام دم در با هم بریم ملکو ببینم ..، دم در به بابام زنگ زدم و گزارش دادم ..، کلی خندید .... وقتی طاهری کارشو تموم کرد و دم در شهرداری دوباره پیاده اش کردم گفتم ردیفه ؟ گفت بستگی به آقای رضایی داره !!!! ، گفتم آهان ..، پس حله ..، خنده مرموزی کرد و رفت ....
    وقتی برگشتم خونه کامبیز توی اتاق من کتاب شیمی رو باز کرده بود و سخت مشغول حل کردن یه مسئله در مورد اربیتالها و ظرفیت عناصر بود ، با دیدن من به پهنای صورتش خندید ..، کنارش نشستم و تند و تند تعریف کردم که خونه ناتاشا چه خبر بوده و چیا دستگیرم شده ، بعد هم دست کردم و از جیب عقبم عکس رضاشاه و فرمانفرمایانو در آوردم و نشونش دادم ..، با دهنش سوت زد ..، گفتم مامان ناتاشا الان فرانسه است ..، تو تمام عکسها فقط ازش یه عکس دیدم خندید و گفت به اندازه دخترش خوشگل بود ؟ گفتم تقریبا....، اما اینقد رو کسش مو داشت ، بعد هم مشتمو گره کردم و نشونش دادم ، کامبیز شروع کرد به خندیدن ..، گفتم بعد از ظهر میرم خونه نوه فرمانفرما ..، بذار ببینم چی دستگیرمون میشه بعد هم با لبخند گفتم دیشب هم تنها نبودم ، اومد حمید کوچیکه رو حسابی خورد ..، کامبیز با تعجب گفت چی ؟ گفتم دیشب تو خواب مادر و دختر اومدن و حسابی از خجالت حمید کوچیکه در اومدن ..، جات خالی بود ، حیف که آخرش بد تموم شد ، مجبور شدم ساعت پنج صبح برم حموم ..، کامبیز باز یه خنده هیستریک تحویلم داد ، وقتی میخندید هیکل گنده اش تکون تکون میخورد و خنده از ته دلش به دلم مینشست ..، خنده اش که تموم شده گفت به مامانت گفتم که اونروز سکس کردنمونو دیدی ..!! ، خنده از دهنم رفت و گفتم چی ؟؟؟ گفت صبح که اومدم یه لباس کیر راست کن پوشیده بود اما نمیذاشت بهش دست بزنم ، میگفت حمید پیداش میشه ..، منم که دیدم نمیذاره کارمو بکنم گفتم خوب حمید پیداش بشه مثل اوندفعه وایمیسته پشت در تماشا میکنه و با خودش ور میره ..، اتفاقی نمیفته که ..، فکر نمیکردم اما مامانت حسابی عصبانی شد ، خلاصه گند زدم پسر ..، گفتم حالا کجاست ؟ گفت حالش خوبه اما کلا دیگه نذاشت بهش دست بزنم ..، گفتم گند نزدی ، ریدی ...!! ، میدونی چند وقت رو مخش کار کردم که راضی شد لباسهای عتیقه اش رو بندازه دور و شیک بگرده ، چند وقت رو مخش کار کردی که راضی شد جلوت راحت بگرده ، حالا با یه کلمه ریدی به همش رفت ..، اصلا انتظار همچین چیزی رو از من نداره ..، کلی تو ذوقش خورده ..، خندید ، گفتم خنده نداره دیوونه ..، گفت خلی ؟ من هیچوقت همچین چیزی بهش نمیگم ..، شوخی کردم ، اما راستشو بگم داشتم قلقلک میشدم که بهش بگم ..، یه آهی از سر راحت شدن خیالم کشیدم و گفتم چوب تو کونت سکته ام دادی ..، گفت یه برنامه ردیف کنیم ببریمشون خونه ارواح .. ، یه استخری بریم تا هوا خیلی سرد نشده ، گفتم اوهوم ..، پری هم هست ..، تازه باید به فریبا جون هم سر بزنیم ، این هفته برنامه ها خیلی فشرده است !! ، خندید ..، تلفنو برداشتم و خونه ناتاشا رو گرفتم ، دو سه تا زنگ که خورد ناتاشا گوشی رو برداشت ..، صداش خیلی بهتر بود ، کلی قربون صدقه ام رفت و تشکر کرد ..، گفتم خوبی ؟ گفت آره قربونت برم ..، خیلی بهترم ..، شب میای یه آمپول دیگه بهم بزنی ؟ گفتم یادم که میفته باید به کجات آمپول بزنم اوضاعم خراب میشه ، خندید ، گفتم تو یخچال واست آش گذاشتم ، واسه ناهار گرم کن بخور ، دوباره به خودت گرسنگی ندیا ، تشکر کرد و گفت باشه عزیزم ..، دو سه دقیقه دیگه هم باهاش احوالپرسی کردم و تلفونو قطع کردم ..، کامبیز با تعجب گفت آمپول بزنی ؟؟ واسش تعریف کردم که به ناتاشا آمپول زدم و کامبیز کلی خندید ..، بلافاصله خونه ماندانا رو گرفتم و دوباره یه نفر گوشی رو برداشت و چند دقیقه بعد ماندانا گوشی رو برداشت ، گفتم قرار چایی سر جاشه یا نوه فرمانفرما پشیمون شده ؟ ماندانا زد زیر خنده و گفت مشکلی نیست ، بعد از ظهر بیا منتظرتیم ، بعد از ظهر درسهامون رو زود تموم کردیم ، یه لباس شیک پوشیدم و موهامو ژل زدم ، کیف پولمو نگاه کردم و از محتویاتش مطمئن شدم ، با کامبیز از در خونه بیرون زدیم ، کامبیز سوار ماشین خودش شد و رفت سراغ مامان خوشگلش و من سوار نوای قهوای متالیک شدم ، تو میدون تجریش دم یه شیرینی فروشی وایسادم و یک کیلو شیرینی خامه ای گرفتم و رفتم سراغ نوه فرمانفرما ...با خودم گفتم صب کنید اعضای محفل ..، کاراگاه حمید وارد میشود !

    دوستان خوب این فصل رو همینجا تموم میکنم ، داستان تابستان رویایی وقتی تو ذهن من شکل گرفت بر اساس اتفاقات واقعی و مکانهای واقعی شروع شده بود که از خاطرات خود من یا از خاطرات دوستانم با یه مقدار بال و پری که من به داستانها دادم و تخیلات خودم رو وارد ماجرا کردم شکل داستان به خودش گرفت ..، اما روند داستان من رو به جاهایی کشوند که براش آمادگی نداشتم ..، حالا یه داستان متفاوت شده ، میتونم ادامه اش بدم اما نیاز به زمان دارم که اتفاقات بعدی رو برای خودم شکل داستان در بیارم ... و نیاز به شما دارم که با ایده ها و خاطرات خودتون کمکم کنید که داستان رو پیش ببریم ..، برام توی خصوصی پیغام بفرستید و کمک کنید که داستان رو ادامه بدیم ، یا بگید که همینجا تمومش کنیم ..، باز هم از همتون ممنون ، خیلی ازتون انرژی گرفتم

  31. #131
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت اول (In bed with Mom 1)



    میدون فاطمی رو دور زدم و پیچیدم توی خیابون کاخ ، بعد از تقاطع آیزنهاور و خیابون شاه دنبال کوچه هدایت میگشتم ، فک کنم دومین کوچه بود ، نبش کوچه یه عمارت بزرگ با نمای آجری خودنمایی میکرد که مدل قلعه های قدیمی درست شده بود و باروی گرد داشت ، حدس زدم که باید خونه ماندانا همین باشه چون گفته بود پلاک یک ..، یه در بزرگ بود که مستقیم به ساختمون راه داشت و معلوم بود یه در هم توی کوچه داره که احتمالا به حیاط راه داره و ماشین رو هست ، تقریبا مثل خونه خودمون ، با این تفاوت که این خونه حداقل بیست سی سال از عمرش میگذشت و خونه ما جدید بود ، به اضافه اینکه این ساختمون حداقل سه برابر خونه ما وسعت داشت ..، چیزی که اول از همه نظرمو جلب کرد یه پارچه نویس تقریبا بزرگ بود که با نقاشی گل و بته در اطرافش تزیین شده بود و وسط دیوار نصب شده بود و روش نوشته بود دیو چو بیرون رود فرشته در آید ، یه عکس خمینی هم پرس شده بهش چسبونده بودن که با باد و بارون خراب نشه ، یه حجله بزرگ و تمیز هم درست سر نبش کوچه نصب بود که برقش از توی همین ساختمون میومد و چراغهاش روشن بود بالاش نوشته بود شهید محمد رضا هدایت با یه عکس از یه مرد نسبتا مسن ! ، با خودم گفتم شاید عوضی اومدم و اینجا یه اداره ای چیزیه ..، اما پلاک روی در با شماره یک و کوچه هدایت اینقد آدرس سرراست بود که جای شک نبود ، بالاخره زنگ زدم و چند دقیقه بعد یه صدای مردونه گفت بفرمایید ..، گفتم با خانم سهیلی کار دارم ..، اضافه کردم ماندانا خانم ..، در با یه صدای دیززززز باز شد ..، در رو باز کردم و وارد خونه شدم ، یه ورودی کوچیک درست کرده بودن و در برعکس تصور اولیه من مستقیما وارد خونه نمیشد ، در بعدی که به ساختمون باز میشد یه در نسبتا بزرگ دو لنگه بود با رنگ قهوه ای که با رنگ آجرهای ساختمون هارمونی خوبی داشت ، دو تا پله رو بالا رفتم و دستم رو بلند کردم که دوباره در بزنم اما در خودش باز شد ، یه مرد مسن با ریش و موی قرمز که مرور زمان بعضی از موها و ریشهاش رو سفید کرده بود در رو باز کرد ، خودمو معرفی کردم و گفتم با ماندانا خانم کار دارم ، لبخند زد و دستشو جلو آورد که شیرینی رو از دستم بگیره ، شیرینی رو بهش دادم و تشکر کرد ، از جلوی در کنار رفت و من وارد شدم ، با خودم کلنجار میرفتم که بالاخره باید کفشمو در بیارم یا نه ..، طرف که دودلی منو دید گفت مشکلی نیست با کفش تشریف بیارید ، اولین چیزی که به چشمم خورد سقف هال بود که خودش یه قاب بزرگ و یه نقاشی دیواری بود ، یه گچبری سرتاسری بزرگ با رنگهای شاد مثل یه قاب بزرگ صحنه یه نبرد رویایی رو محصور کرده بود ، زئوس و بقیه خدایان بالای کوه اولمپ یه طرف و هادس و تیتانها یه طرف دیگه ، هادس روی یه موج بلند به بلندی کوه اولمپ وایساده بود و تمام سقف و فضای نبرد از ابرهای تیره پر شده بود و زمین و خونه های کوچیک تمام پایین عکس رو پر کرده بود ، چند دقیقه محو نقاشی بودم ، از وسط نقاشی یه لوستر چند شعله به پایین آویزون بود ، وارد خونه که میشدی یه هال بزرگ و بعد پذیرایی خیلی بزرگ با مبلهای شیک و راحت به چشم میخورد ، با اون چیزی که توی خواب دیده بودم خیلی فرق داشت ! ، ته پذیرایی یه پنجره سرتاسری بود که ازش میتونستی حیاط رو ببینی ، ردیف شمشادها درختهای سرو بلند و چند تا چراغ وسط شمشادها از همونجا قابل تشخیص بود ، روبرو یه درب بزرگ و سمت راست یه راه پله گرد که به طبقات بالا میرفت ، کنار راه پله یه دالون بود که نمیدونستم ممکنه به کجا بره در اصل راه پله روی دالون رو میپوشوند ، هنوز با مرد پیشخدمت صحبت میکردم که ماندانا با همون لبخند دلربای شیطون پیداش شد ، یه لباس تنش کرده بود که فک کنم جمعا چهل سانت پارچه توش بکار رفته بود ، یه پیرهن گل گلی سفید با گلهای صورتی و قرمز آستین بندی و کوتاه ، دامنش اینقد کوتاه بود که اگه خم میشد مسلما شورتشو میشد دید ..، یه دمپایی سفید پاشنه بلند پاش کرده بود و پاهاش لخت بود ..، دستشو به سمتم دراز کرد و گفت خوش اومدی حمید جون ..، باهاش دست دادم و من رو به سمت پذیرایی خونه هدایت کرد ، گفت چرا زحمت کشیدی ؟ گفتم چه زحمتی بابا ..، یک کیلو شیرینی که دیگه این حرفها رو نداره ..، همونطوری که به سمت پذیرایی میرفتیم کیرمو از روی شلوار لمس کرد و گفت دلم واسه اینهم تنگ شده ، با اینکه میدونستم بی حیاست باز هم تعجب میکردم ، با تعجب دیدم که از پذیرایی رد شدیم و داریم به سمت حیاط میریم ، با چشمای پرسشگرم نگاهش کردم ، گفت ناهید خانم توی آلاچیق وسط حیاط منتظرتون هستن ..!! ، خندیدم و مثل بچه های خوب دنبالش رفتم ، در رو باز کرد و وارد حیاط شدیم ، یه آلاچیق شیک وسط سروها درست کرده بودن که از خونه های اطراف هم اصلا دید نداشت ، یه استخر نسبتا کوچیک هم یه طرف دیگه حیاط بود که خالی بود اما اونهم با سروهای بزرگ در اطرافش پوشیده شده بود ، البته اونوقتها اینهمه ساختمونهای بلند هم تو همه جای تهرون ساخته نشده بود و خونه ها یه فضای خصوصی نسبی داشتن ...، یه میز وسط الاچیق گذاشته بودن و روش از انواع شیرینیها و کیکهای خونگی پر بود ، از شیرینی ای که آورده بودم خجالت زده شدم ! ، در اطراف میز چهار تا صندلی بود و روی یکی از صندلیها بله ...، ناهید خانم نزول اجلال کرده بودن ، سنش حداقل پنجاه میزد ، اما سرزنده و خوشگل بود ، موهاش رنگ پر کلاغ بود و شینیون کرده بود ، با خودم گفتم رنگ کرده ، مگه میشه با این سن یه دونه موی سفید هم نداره ..، جلوی پام بلند شد و قبل از اینکه اون سلام کنه سلام کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم ، یه پیرهن یقه انگلیسی کرم مردونه تنش بود البته فقط شبیه پیرهن مردونه بود یه دامن مشکی روی زانو و پاهای لخت ، یه کفش مشکی پاشنه چهارسانت پاش کرده بود که بنظرم واقعا زشت اومد ، دعوتم کرد و نشستم ، ماندانا صندلیشو آورد و چسبید بهم ، ناهید لبخند زد و برام چایی ریخت ..، تشکر کردم و دستمو آروم پایین بردم و بالای رون گوشتالوی ماندانا رو مالیدم و پاهامو باز کردم و اجازه دادم کیرم راست بشه ..!! ، ناهید خیلی شیطون بود از نگاههاش و کارهاش میشد فهمید که متوجه هست که دارم پای ماندانا رو میمالم اما عین خیالش نیست ...، از بابا و مامانم پرسید و جواب دادم ، بعد گفت اصلیتتون کجاییه ؟ گفتم شیرازی هستیم ...، گفت به به ..، خوشا شیراز و وصل بی مثالش ..! ، گفتم خیلی ممنون بعد بلافاصله پرسیدم شما اصلیتتون کجاییه خانم قوامی ؟ حتی ماندانا هم تعجب کرد که فامیل مامانشو از کجا میدونم ، یادم افتاد که ماندانا هیچوقت فامیل مامانشو نگفته بود و من از روی عکسها فهمیده بودم ، با خودم گفتم یادم باشه که بگم ماندانا گفته و بزارم تو دهن خودش ..، ناهید یه بادی به غبغب انداخت و گفت ما اصلیتمون برمیگرده به سران قاجار ..، بلافاصله گفتم یعنی ترک هستید ؟ یکم اخم کرد و گفت نه ..، خوب ...، ما خیلی وقته که تهران زندگی میکنیم اما خوب شاید شما درست میگی اجداد ما ترک بودن ..، اما متاسفانه ما دیگه بلد نیستیم ترکی حرف بزنیم ..، بعد پرسید فامیل شما چیه ؟ معلوم بود خیلی به رگ و ریشه قجری اش مینازه و واقعا حس میکنه پرنسسه ، واسه اینکه کم نیارم تقریبا بلافاصله فامیل مامانمو به زبون آوردم و گفتم زند وکیل !! ، چون مامان من هم بعضی وقتها که در مورد شجره خانوادگیش صحبت میشد یه همچین قیافه هایی میگرفت که ما نسلمون به کریمخان برمیگرده و این حرفها ، البته وقتی مامانم همچین چیزی میگفت من و بابام حسابی دستش مینداختیم و بابام میگفت کریمخان خودش مگه کی بود ، شاهزاده که نبود خودش میگفت من بابام دزد بوده ، به زور شمشیر شاه شدم !! ، چرا اینقد قیافه میگیرید ، یه نسل که از کریمخان برید عقب تر میرسید به خر دزد !! ، دایی اسد هم که دیگه نگو واقعا بدتر از اینها حس شاهزادگی داشت و نسخه های خطی مربوط به یه مشت سند که مفت گرون بودن رو قاب کرده بود و به دیوار زده بود ، بقول خودش میگفت سیصد جریب زمین کنار ارگ کریمخان (درست وسط شیراز ) مال ماست ..، بابام هم مسخره اش میکرد و میگفت خوب بگو نصف شیراز مال توئه خلاص !! ، مگه کل شیراز شیشصد جریب میشه که سیصد جریبش مال شماست ...؟! ، خلاصه من واسه اینکه پیش این شاهزاده های الکی از خود متشکر کم نیارم تقریبا بلافاصله اسم خانوادگی مامانمو گفتم ، انتظار هر چیزی رو داشتم جز اینکه ناهید بعد از یه کمی فکر کردن گفت اگه اشتباه نکنم یکی به اسم محمد حسن یا میرزا محمد حسن با این فامیلی میشناختم ، چند سال پیش فوت کرد ، چنان تکونی خوردم که نزدیک بود صندلیم از پشت بیفته ..، گفتم بابابزرگ !!! ، این اسم بابابزرگمه ..، ناهید لبخند زد و گفت ماشالله به حافظه خودم ، هفت هشت سال پیش توی یه مهمونی بهم معرفیش کردن ، قد بلند و چهار شونه و سبزه بود و موهای جو گندمی داشت و با لحجه غلیظ شیرازی حرف میزد ..، بخاطر لحجه اش و بخاطر هیکل چهارشونه اش تو ذهنم مونده ، گفتم آره ..، خودشه ..، گفت وقتی بهم گفتن فوت کرده خیلی غصه خوردم ، شما که از خودمونید ..، گفتم بابابزرگ سالم سالم بود ، وقتی به ما گفتن فوت کرده ما هم شوکه شدیم ..، ناهید بهم گفت چاییتونو میل کنید یخ کرد ، یه شیرینی کشمشی خونگی برداشتم و به دهنم بردم ، امروز هم که واسه شما تعریف میکنم نرمی و مزه اش زیر زبونمه ، عین آدمهای نخورده و ندیده با تعجب گفتم به به ..، عجب خوشمزه است ..، ناهید خانم باز بادی به غبغب انداخت و گفت نوش جونتون ، آشپزخودمون پخته ..، چایی رو خوردم و با تعجب دیدم که واقعا چای ارل گری انگلیسیه ..، خندیدم ..، ماندانا هم که بغلم نشسته بود از خنده من خندید و با دست به پهلوم زد ..، ناهید گفت شما دو تا به چی میخندید ؟ گفتم من وقتی به ماندانا جون گفتم چای ارل گری شوخی کردم ..، ناهید با لبخند گفت ماندانا در مورد چایی چیزی به من نگفت ، ما همیشه چای ارل گری میخوریم ..، بعد گفت ماندانا داستان اون شبی که از مهمونی برگشته بودین رو واسم تعریف کرد ، چقد اتفاقای جالبی افتاده بوده ، زیر لبی گفتم آره ...، خیلی ، که باعث شد ماندانا زیرزیرکی بخنده و با دست به پهلوم بزنه ..، ناهید هم فوری گرفت و با لبخند گفت خوب البته وقتی دختر و پسر های جوون کنار هم توی یه خونه هستن لابد اتفاقای جالب دیگه ای هم میفته ...، خندیدم ، خیلی راحت میتونست یخ یه رابطه تازه رو آب کنه ..، تو همون چند دقیقه خیلی باهاش راحت شده بودم ، گفت دلم میخواد خودت برام تعریف کنی ..، گفتم این خونه رو یکی از دوستهای بابام معرفی کرده بود و بابام بدون اینکه حتی درش رو باز کنه خریده بود ، فقط بخاطر زمینش ..، بعد یه وکالت به من داد که برم دنبال کارهاش و مجوز بگیرم که بکوبیم و بسازیمش ، ناهید خندید ..، مطمئنم لابد به خاطراتی که توی اون خونه داشته و سکسهایی که داشته فکر میکرد ..، گفت ندیده و نشناخته خرید ؟ گفتم آره ، چون فقط داشته زمین میخریده ، فکر میکرد خونه کلنگیه ، خونه یه طبقه کلنگی که دیگه دیدن نداره ، بعد واسه اینکه یکم ازش تعریف کنم گفتم مثل اینجا عمارت قدیمی و چند طبقه مجلل نبود که ..، ناهید گفت خودش که فک میکرد خیلی شاهکار کرده ..، بلافاصله بعد از گفتن این حرف آروم لبشو گزید ..، من و ماندانا همدیگه رو نگاه کردیم و ماندانا قبل از من پرسید مگه تو این یارو رو میشناختی مامان ؟ خونشو دیده بودی ؟ ناهید که دست و پاشو گم کرده بود و دیگه نمیتونست انکار کنه گفت خوب یه بار با شهرزاد رفتیم خونشون ..، شهرزاد با زن سرهنگ که اسمش ربکا بود قرار داشت دیگه من هم باهاش رفتم ، چنان از اون خونه یه طبقه تعریف میکردن که انگار کاخ گلستانه ..، واسه همین یادم مونده ..، لبخند زدم و تو دلم گفتم ای مارمولک ! ، بعد رو به من گفت خوب بگو حمید جون ..، گفتم آره ، خلاصه من که در اون عمارت رو باز کردم دیدم که همه وسایل خونه سر جاشه و حتی یخچال هم پر از خوراکیهای گندیده بود ..، انگار هول هولکی رفته بودن ، خونه رو مرتب و تمیز کردم و گفتم تا یه فکری بکنیم که بسازیمش فعلا ازش استفاده کنیم ، استخرشو آب کردیم و وسایلشو تمیز کردیم و شستیمو گاهی با دوستم کامبیز میریم توش ، یه جورایی خونه مجردیمون شده ..، ناهید با شیطنت خندید و به ماندانا گفت این پسره امل الکن و ول کن با همین حمید آقا دوست شو ..، خندیدم ، ماندانا هم خندید و گفت خوب دوستیم ..، ناهید گفت میگم یه کاری کن من دیگه قیافه اون امل رو نبینم ..، میفهمی ؟ خیلی باحال بودن ، جلو من داشتن درباره دوست پسر ماندانا دعوا میکردن ..! ، ماندانا گفت پسر خوبیه ..، ازش خوشم میاد ، ناهید گفت از بسکه خری ، حمید جون این احمقه ..، بقیه اش رو بگو ، خندیدم و گفتم تو مهمونی منهم وقتی با هم دیدمشون اولین حرفی که بهش زدم همین بود ..!! ، ناهید نیششو باز کرد و گفت خره دیگه ..، دختر به این خوشگلی مثل دسته گل آدم سالم که سرش به تنش بیرزه پیدا نمیشد رفتی اون مردک الکن تازه به دوران رسیده رو پیدا کردی که لباس پوشیدنش آدمو یاد سوپور محله میندازه که پولدار شده ، بیا...، این حمید آقا رو ببین ، از بالا تا پایین لباس پوشیدنشو میبینی میفهمی آقازاده است ..، خندیدم ..، ماندانا یه ویشگون ازم گرفت که از دردش یه تکون محکم خوردم تو گوشم گفت از این گوش بگیر از اون گوش در کن ..، همچین پخی هم نیستی ..، گفتم از اون پدرام الکن که بهترم ..! ، ماندانا خندید ..، ناهید گفت بگو حمید جون ، گفتم آره دیگه اونشب که با شادی و ماندانا و پدرام رفتیم خونه مجردی ما ظاهرا اون سرهنگ ترابی اومده بود یواشکی یه مقدار از وسایلشو از توی زیرزمین ببره ، ناهید گوشهاشو تیز کرد و با هیجان گفت مگه توی اون زیرزمین چی بود ؟ میخواست بدونه من از محتویات اونجا خبر دارم یا نه ..، گفتم یه اتاق توی زیرزمین بود که هم درش قفل بود و هم بهش یه قفل بزرگ زده بودن و هم مثل گاو صندوق درشو پلمپ کرده بودن ، اینقد باز کردنش سخت بود که من از خیر دیدن محتویاتش گذشته بودم ، خودش هم که اومده بود وسیله ببره دو سه تا آدم قلچماق آورده بود و با دیلم داشتن درو از جا میکندن که بتونن وسیله هاش رو بردارن ، وقتی شادی با سرهنگ آشنا از آب در اومدن و ما مطمئن شدیم خود سرهنگه دیگه ما اومدیم بالا ، وقتی هم که اونها رفتن و من فرداش رفتم به زیرزمین سر زدم اون اتاق کاملا خالی بود ..، اینه که واقعا خبر ندارم چی برده ، ناهید با دقت حرفهام رو گوش میداد و ابروش رو بالا انداخت و با یه لحنی که مثلا من خبر ندارم گفت حتما چیز مهمی بوده که واسه بردنش اونجوری اومده بود ، خودش نگفت چی داشته ؟ گفتم چرا گفت یه چمدون و یه جعبه و دو سه تا آلبوم عکس خانوادگی ! ، ناهید روی صندلیش جابجا شد ، هیجان داشت میکشتش اما میخواست خونسرد باشه ..، گفت آها ..، گفت میره آمریکا ؟ گفتم آره اینجوری گفت ، گفت وسایلشو نگفت کجا میبره که ..؟ نه ؟ گفتم نه ..، من که نپرسیدم خودش هم چیزی نگفت ، مال ما نبود که ، مال خودش بود ، باید به ما جواب پس میداد ؟ ناهید با لبخند گفت نه بابا ..، همینطوری پرسیدم گفتم شاید خودش گفته باشه ..، گفتم نه ..، حالا مگه برای شما مهم بود ؟ ناهید سریع خودشو جمع کرد و هبجانشو پنهان کرد و تند گفت نه بابا ..، به من چه ، داریم اختلاط میکنیم ..، راستی .... فامیل مامانت چیه ؟ دروغکی گفتم مامان و بابام پسر عمو دختر عمو هستن ..، گفت اوه چه جالب ..، لازم شد یه قرار هم با مامانت بزارم ..، ماندانا با خنده گفت اول یه قرار با باباش بزار ..، زدم زیر خنده و ناهید گفت واسه چی ؟ ماندانا گفت اگه باباشو ببینی دیگه با مامانش قرار نمیزاری ! ، باز خندیدم ..، ناهید هم خندید و گفت چرا ؟ ماندانا گفت از بسکه خوشتیپ و خوشگله ..، اگه دوست دختر میخواست خودم باهاش دوست میشدم ..، ناهید یه قلپ چایی خورد و گفت خوب اگه اینقد خوبه که میگی بهتره جفتشونو دعوت کنیم ..، ماندانا گفت یه مامانی داره که یه سور به خودت و خودم زده ..، من باهاش حرف زدم ، چشمات بچرخه سمت باباش اینجارو رو سرمون آوار میکنه ..، همون باباشو تنهایی دعوت کن ..!! دیگه دست خودم نبود و با قهقهه خندیدم ، ناهید و ماندانا هم همراهیم کردن ، ناهید که تقریبا به جوابهایی که میخواست رسیده بود و تقریبا خیالش راحت شده بود که من خبر ندارم تو اون زیرزمین چیا بوده و اطلاعاتی هم ندارم که بخوام بهش بگم که اون مدارک و طلاها رو کجا برده رو به ماندانا کرد و گفت چرا دوستتو نمیبری خونه رو بهش نشون بدی ..، لابد از صحبت با یه زن مسن دیگه خسته شده ، گفتم نگید این حرفو شما ماشالله هم خودتون جوون و خوشگل هستید و هم روحیه خیلی جوونی دارید ..، بعد هم صندلی رو عقب کشیدم و با ماندانا از جامون بلند شدیم ..، به ناهید گفتم پس با اجازه فعلا ، ناهید گفت حالا این حرفها که شوخی بود اما بعدا حتما مامانتونو دعوت میکنم بیان پیشمون ، ماندانا با خنده گفت چیو شوخی بود ..، میگم باباشو دعوت کن ..، پشیمون میشیا ..، هممون دوباره خندیدیم ..

  32. #132
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت اول (In bed with Mom 2)



    ماندانا حیاط خونه رو بهم نشون داد ..، سروهای قدیمی و گلکاریهای قشنگ با نورپردازیهای قدیمی و قشنگ ، فک کنم اون حیاط شبهاش هم خیلی با صفا میشد ..، به ماندانا گفتم این چرت و پرتها چیه رو دیوار نوشتید ..، دیو چو بیرون رود و اون عکس خمینی ..، ماندانا گفت حالا این ننه دیوونه من میگه پدرامو ول کن اما دو سال پیش نزدیک بود همین خونمونو مصادره کنن پدرام نجاتمون داد ..، حالا هم این حجله و پارچه نویسو چسبونده به دیوار دیگه کسی رو دیوارمون شعار نمینویسه ، همه فک میکنن اداره ای چیزی هستیم ..، مامانم هم خوشش اومد و رفت به خونواده همین شهیده و یکی دو تا خونواده ففیر تو این محل هر ماه یه کمکی میکنه شدیم معتمد محل و دیگه کسی کار به کارمون نداره ، بابام هم ریش و پشمی گذاشته هر کی میبینه فک میکنه پاسداری چیزیه ..، وگرنه تا حالا هرچی داشتیم ازمون گرفته بودن ، این خونه مال مامانمه ..، ارثیه پدریشه ..، یه خونه دیگه هم داریم که دیوار به دیوار خونه شادی اینهاست ، فعلا یه پامون اینجاست یه پامون اونجاست ، چون اگه ببینن این خونه خالی افتاده مملکت خر تو خره صاحبش میشن ..، سر تکون دادم و تایید کردم ..، ماندانا منو برد با خودش به طبقه بالا و اتاقشو بهم نشون داد ..، وسایل اتاقش دخترونه و شیک بود ، یه لوستر صورتی به وسط اتاق آویزون بود و توی کمدش پر بود از انواع عروسکها ، با خودم گفتم هرکی ترتیبشو داده لابد یه عروسک بهش کادو داده ، حالا میشینه عروسکهاشو نگاه میکنه و خاطره سکسهاش رو زنده میکنه ..، با خودم گفتم یه عروسک براش بخرم که کلکسیونش کامل بشه !! ، آویزونم شد و لبش رو تو لبم چفت کرد و گفت راستشو بگم بهترین سکس زندگیمو با تو و کامبیز تجربه کردم ..، بوسیدمش و دستمو انداختم لای پاش ..، گفتم یکی از بهترین خاطرات زندگیم اونشب با تو و شادی توی اون خونه رقم خورد ..، ماندانا در حالی که لبهام رو میمکید و خودشو بهم میمالوند روی تخت ولو شد و منو کنار خودش نشوند ..، سینه گنده اش رو از توی یقه باز لباسش بیرون کشیدم و مکیدم ، آه میکشید ..، یهو یه چیزی به فکرم رسید و گفتم مامانت چه اوپن مایندد هست ..، گفت چطور ؟ گفتم میدونه دوست پسر داری و با اینحال با اینکه با من در ارتباط باشی مشکلی نداره ، تازه تشویقت هم میکنه ..، گفت اولا که از پدرام خیلی بدش میاد و دوست داره زودتر با یکی عوضش کنم ، حالا هم که از تو خیلی خوشش اومده وگرنه نمیگفت خونه رو نشونت بدم ، دوما خودش هم دوست پسر داره ، گفتم چی ؟؟؟ ، گفت آره دوست پسر داره ، گاهی میاردش تو خونه ، تازه بابام هم میدونه ..، داشتم شاخ در میاوردم ..، گفت تازه اگه بگم میشناسیش ..، گفتم کیو ؟ گفت دوست پسرش ..، کیرم از این صحبتهای جدی خوابیده بود و بجاش با تعجب گفتم کیه ؟ گفت پسر عموی ناتاشا ...، گفتم هان ؟؟ گفت ناتاشا دو تا پسر عمو داره ایرج و تورج ، ایرج پسر عمو بزرگ ناتاشاست است که از وقتی باباش رفته آمریکا اونم رفته و ایران نیست البته شنیدم آمریکا هم نیست و رفته فرانسه زندگی میکنه ، تورج کوچیکتره ، تقریبا چهل سالشه یه کمی کمتر ، دوست پسر رسمی مامانمه ..، میاد و میره ..، بابام هم خبر داره ..، از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ، گفتم بابات هم خبر داره یعنی چی ؟ گفت یعنی هفت هشت سال پیش فهمید که این زیاد میاد و میره حتما یه کاسه ای زیر نیمکاسه است ، یه دفعه مچشونو با هم گرفت ..، مامانم هم گفت همینه که هست نمیخوای طلاق بگیریم ..، خلاصه یه مدتی اخم و تخم و دعوا بود بعد بابام گفت باشه پس منم دوست دختر میگیرم ، مامانم هم گفت بگیر ...، دیگه وایسادن با هم دارن زندگی میکنن ، اون دوست دختر داره این دوست پسر ..!، تورج گاهی میاد میرن با هم بیرون یا حتی بعضی وقتا میرن تو اتاق مامانم یه ساعتی میمونه و بعد میره ...، مغزم داغ شده بود و انتظار اینهمه ورودی اطلاعات رو نداشتم ..، دوباره در حالی که به این چیزها فکر میکردم مشغول سینه درشت ماندانا شدم ..، گفتم یه روز دوباره قرار بزاریم بریم خونه عمو منوچ خندید و گفت آره شادی و کامبیز رو هم ببریم ..، گفتم کیر کامبیز خوب بهت مزه کرده ها ..، با دست زد تو سرمو گفت خفه شو ...!! ، ساعت داشت از شیش میگذشت و من باید به ناتاشای خوشگل هم سر میزدم ، داشت دیرم میشد ، خیلی دلم میخواست تو همون رختخواب ترتیبشو بدم و خودمو خلاص کنم اما دیگه وقت نبود ، بوسیدمش و گفتم باید زود برم یه جا قرار کاری مهمی دارم واسه اون خونه ..، خندید و از جاش پاشد دامنشو روی پاش انداخت و دوباره آویزونم شد و لباش رو تو لبهام چفت کرد ..، گفت دلم میخواست شام میموندی ..، گفتم نه دیگه ، یه شب دیگه ، با هم اومدیم پایین گفتم مامانت کجاست خداحافظی کنم ؟ ماندانا داد زد سروش ...، سروش ..، همون مرد مسنی که درو باز کرده بود از توی آشپزخونه بیرون اومد و گفت بله خانم ؟ ماندانا گفت مامان کجاست ؟ سروش گفت تو کتابخونه ..، مهمون دارن ..، رو به ماندانا گفتم پس دیگه هیچی ، از قول من ازشون خداحافظی کن ، ماندانا دوباره ماچم کرد و همراهم تا دم در اومد ، در خونه رو باز کردم و سوار ماشینم شدم ، کم مونده بود سرم بترکه ..، اصلا آمادگی اینهمه اتفاقات و اطلاعات رو نداشتم ..، مونده بودم چیکار کنم ، تو راه به این موضوع فکر میکردم که اگه یه زن زرنگ بغل دستم بود و کمکم میکرد خیلی خوب بود ، برعکس مردها زنها قابلیت اینو دارن که به چند تا موضوع با هم فکر کنن بدون اینکه موضوعات با هم قاطی بشن ..، اما من دیگه قاطی کرده بودم ، اول فکر کردم حالا که با ناتاشا صمیمی شدم به اون بگم و بخوام کمکم کنه اما فوری پشیمون شدم چون ناتاشا خودش یه پاش گیره و اصلا احتمال میدادم خودش عضو این گروه باشه ..، عقلم به هیچ کجا قد نمیداد ..، با پروانه هم اینقد جیک تو جیک نبودم که بخوام همچین چیزهایی رو مطرح کنم و اگه میخواستم بگم لابد باید قبلش به کامبیز میگفتم ...، نزدیکهای خونه ناتاشا بودم که یهو یاد مامانم افتادم ..، مامانم با اینکه توی این خطها نبود و تازه یکم فانتزی رو وارد زندگی خودش کرده بود اما خیلی زرنگ و دقیق بود و تا ته چیزی رو در نمیاورد ول نمیکرد ..، سرش هم درد میکرد واسه همچین چیزهایی که خودشو قاطی کنه و سر از کار همه سر در بیاره ..، ولی چند تا اما توی این کار بود ..، اولا که اصلا روم نمیشد در مورد همچین چیزهایی با مامان صحبت کنم ، اصلا اینقد روم تو روش باز نبود ، بعدشم اصلا نمیدونستم که اگه همچین چیزهایی رو بهش بگم ممکنه چه عکس العملی نشون بده ..، اون که وقتی گفتم ماندانا زنگ میزنه همچین الم شنگه ای راه انداخت اگه بهش بگم که وارد چه ماجرایی شدم ممکنه چیکار کنه ..؟؟!!! ، بابام که اینقد تو دار و خونسرده وقتی قضیه سرهنگو واسش گفتم اونقد عصبانی شد ، عقلم به جایی قد نمیداد ، سر راه توی تجریش وایسادم یه مغازه سراغ داشتم که فرینی میفروخت ..، عاشق فرینی هاش بودم که با یه پیراشکی سرو میکرد و ترکیب خیلی خوشمزه ای بود ، دوباره یه قابلمه کوچیک از خودش خریدم و یه ظرف فرینی داغ ازش گرفتم و رفتم سمت خونه ناتاشا ..، درو باز کرد ، هنوز بیحال بود اما خیلی بهتر بنظر میومد ..، یه پلیور بافت قهوه ای بلند تنش کرده بود و یه ساپورت قهوه ای پاش کرده بود ، بغلش کردم و بوسیدمش ، گفت به به چه شیک و پیک کردی ، کجا قرار داشتی ؟ بوی حسادت از حرفش به مشامم میرسید ، گفتم یه قرار کاری داشتم با یه پیمانکار که ببینیم چقد میگیره خونه رو بسازه ، بعد زود بحثو عوض کردم و گفتم فیرینی خریدم بیا تا داغه بخور ..، خندید و گفت تو مگه مامانمی هی برام خوراکی میاری ..، هنوز از آشی که آوردی کلی مونده ، گفتم دیگه اگه فردا نخوردی بقیشو بریز دور ، دوباره برات تازه میگیرم و میارم ..، خندید و گفت دیگه خوبم احتمالا امشب که استراحت کنم فردا برمیگردم سر کار ..، با هم رفتیم توی آشپزخونه و دو تا کاسه آورد ، با اشتها فرینی رو میخورد و به پیراشکی شکری گاز میزد ..، وقتی غذا میخورد ذوق میکردم ..، کلی ازم تشکر کرد و دست انداخت بغلم ، لبهاش رو بوسیدم .، خودشو ازم دور کرد و گفت نکن واگیر میکنی ..، گفتم نمیکنم ، گفت یکی دو روز صب کن که سرما از تنم در بره بعد ..! ، با خودم گفتم بعدش که دیگه میدونم چیکارت کنم ! ، غذاشو که تموم کرد گفت بریم بخش تزریقات ، خندیدیم و دوتایی پله هارو رفتیم بالا و دم اتاقش گفت برو تو اتاق من میرم سرنگ و پنبه میارم ، گفتم نمیخواد شما برو آماده تزریق شو تمبونتو بکش پایین رو تخت دراز بکش من الان با سرنگ و پنبه برمیگردم ، کلی خندید و رفت تو اتاق ، تقریبا بدو بدو رفتم توی اتاق و چراغ رو زدم ، مستقیم رفتم سر کمد وسطی و در کتابخونه رو باز کردم ، توی ردیف کتابها یه سری کتاب قطع کوچیک جلد چرمی دیده بودم که بعدا یادم افتاده بود عنوان نداشتن ، بعدا بهش فک کرده بودم و بنظرم عجیب اومد ، یکیشو شانسی بیرون کشیدم و باز کردم ..، همونطوری که حدس زده بودم کتاب نبود ، دفترچه یادداشت روزانه بود ..، یکم ایندست و اوندست کردم و بعد همونی رو که برداشته بودم گذاشتم توی جیب کتم ..، سرنگ و پنبه رو برداشتم و یکم الکل ریختم کف زمین که بوش بپیچه... ، بعد برگشتم سراغ ناتاشا ..، گفت چقد طول کشید ، گفتم اومدم پنبه رو الکلی کنم یهو ریخت رو زمین ، تمیزش کردم ..، سرنگ و آب مقطر رو دادم بهش و اون شروع کرد به درست کردن پنیسیلین ، به رخت آویز نزدیک شدم و کتم رو آویزون کردم که یوقت موقع تزریق یا بعدش که ممکن بود آویزونش بشم دفترچه رو توی جیب کتم نبینه ، بهش نزدیک شدم و کنارش روی تخت نشستم ، با لبخند سرنگ رو به دستم داد و دراز کشید ..، میخواست ساپورتشو بکشه پایین که من تزریق کنم ، دستشو گرفتم و گفتم همه کیفش به همین قسمتشه ..، خندید و گفت ای شیطون ..، دو طرف ساپورتشو گرفتم گفت مگه میخوای کجا تزریق کنی که همشو در میاری ..، گفتم خوب معلومه دیگه وسطش !!! ، کلی خندید ..، قبل اینکه بخوام تزریق کنم خم شدم و کون خوشگلشو بوسیدم ، کیرم راست وایساده بود ، گفتم محل تزریق رو علامت گذاری کنید ..، ناتاشا خندید و دستشو یه جای کونش گذاشت بعد بهم گفت سرنگو بده ، سرنگو دستش دادم گفت سوزنو تا اینجا فرو کن و بعد تزریق کن ، لازم نیست مثل اوندفعه تا مغز استخونم فرو کنی ، زدم زیر خنده ، اونهم خندید ..، سوزن رو از دستش گرفتم و محل علامت گذاری شده رو با پنبه تمیز کردم و بعد سوزنو با اعتماد بیشتری نسبت به دفعه قبل فرو کردم و عمل تزریق رو انجام دادم ..، معلوم بود که اینبار کمتر دردش گرفته ، چون از اون شوک و حرکت خبری نبود ، وقتی سوزنو بیرون کشیدم و جاش رو با پنبه فشار دادم گفت آفرین اینبار خیلی بهتر بود ، خندیدم ..، با اون یکی دست آزادم کون خوشگلشو دستمالی کردم ، خودشو لوس کرد و خندید اما اجازه داد کارمو بکنم ، خم شدم و کونشو بوسیدم ، داشتم از شق درد میمردم ! ، اما با اون وضعیتی که اون داشت اصلا امکان سکس نبود ..، از جاش پاشد که ساپورتشو بالا بکشه ، اویزونش شدم و جلوش نشستمو کس خوشگلشو زیارت کردم ، بوی شهوت انگیز کیر راست کنی داشت ، با دست مالیدمش ، گفت اوه ..، نکن حمید ، هم خودتو اذیت میکنی هم منو ..، تو که اینهمه صب کردی یکی دو روز دیگه هم صب کن ..، کسشو بوسیدم و کمکش کردم شورت زرد رنگشو و ساپورتشو بالا بکشه ، وقتی میبوسیدمش از شدت هیجان میلرزیدم ..، گفت بخواب بیارمت ..، گفت نه صب میکنم ، اینجوری کیفش هم بیشتره ..، خندید و گونه ام رو بوسید ، چند دقیقه دیگه هم پیشش موندم و بعد کتم رو از چوبرخت برداشتم و ازش خداحافظی کردم و از خونشون بیرون اومدم ..، توی راه دوباره فکر و خیالهام برگشت ..، اینقد ناخود آگاهم درگیر بود که یه لحظه که ذهنم آزاد میشد تمام فکر و ذکرم مملو از اتفاقات گذشته میشد ..، یهو یه فکری به ذهنم رسید ..، ساعت از نه شب گذشته بود ، نزدیکهای خونه بودم ، دوباره برگشتم سمت تجریش و پیچیدم سمت خونه وحید فیلمی ..، ماشینو پارک کردم و در زدم ..، دو سه دقیقه بعد صدای مرد غریبه از اونور در گفت کیه ؟ گفتم با آقا وحید کار دارم ..، درو باز نکرد ، دو سه دقیقه دیگه هم معطل شدم بعد صدای وحید گفت کیه ؟ گفتم منم ..، حمید ، درو باز کرد و کشوند تو ، بعد درو بست ..، دستشو رو بینیش گذاشت و منو کشوند تو اتاق خودش ، بعد گفت بابام اومده داره هارت و پورت میکنه اعصاب همه رو گاییده ، چیکار داری ؟ گفتم با سهیلا کار دارم ..، گفت اوه ، الان همه دعوا سر سهیلاست ..، مردک میخواد به زور شوهرش بده ..، به یکی بدهکاره میخواد سهیلا رو جای طلب بده به یارو ..، مغزم آتیش گرفت ..، گفتم مگه زمان شاه وزوزکه ؟ گفت خودمون از پسش برمیایم ..، نمیتونی فردا بیای ؟ گفتم فوریه ازش یه شورت و سوتین سایز مامانم بگیر با یه جوراب جنس خوب رنگ پا ..، بگو جنسش عالی باشه رنگش فرق نمیکنه ، هر مدلی که خودش میپسنده ..، دیگه من بیرون نمیام ..، گفت باشه یه دقیقه بمون ..، وحید رفت و درو پشت سرش بست ..، صدای اون مرد بلند شد ..، دختر باید به حرف پدرش گوش بده ..، صدای وحید بلند شد که تو کی واسه این پدری کردی که حالا واسه ازدواجش تصمیم بگیری ؟ پدری کردنت اینه که بفرستیش لای دست مردای دیگه شیتیل بگیری ..؟؟ ، الانم حرف نزن مهمون دارم ، اون یه ذره آبرویی که داریمو هم اگه ببری از اینجام میندازنمون بیرون دیگه پول تریاکت هم گیرت نمیاد ..، مرد ساکت شد ..، بعد وحید سهیلا رو صدا کرد و چند دقیقه بعد با یه بسته شورت و سوتین و یه جوراب اومد ، گفتم چقد شد ..، گفت هیچی بابا ، فعلا برو من به حساب این الدنگ برسم بعد با خود سهیلا حساب کن ..، لباس زیرها رو گرفتم و برگشتم توی ماشین و انداختم توی داشبورد ..، با خودم گفتم ببین مردم با چه بدبختی زندگی میکنن ، از صبح تا حالا چند جای مختلف رفتم ..، ببین رضایی و کوتوله رشوه بگیر تو چه فکری هستن ، ناهید و ماندانا تو چه فکریه ، من تو چه فکری هستم و این بدبختها تو چه فکری !! ، برگشتم سمت خونه ..، در پارکینگ رو باز کردم و ماشینو بردم تو و کنار ماشین بابام پارک کردم ..، در حیاط رو بستم و از در حیاط وارد خونه شدم ..، بابام روی کاناپه ولو بود و روزنامه کیهان توی دستش بود ..، دو قلوها و نازنین یه عالمه اسباب بازی کف پذیرایی پهن کرده بودن و مشغول بازی و سر و صدا بودن ..، به بابام سلام کردم و رفتم پیشش ، باهام دست داد ..، کنارش نشستم و داستان کارشناس شهرداری رو براش تعریف کردم کلی خندید و گفت خوب جوابشو دادی ..، بزار کارت انجام بشه ..، به همون هفت هشت تومن هم راضی میشن ..، این شهرداری چی ها کلا جیبهای گشادی دارن ..، صدای حرف زدن مامان و لیلا از توی آشپزخونه میومد ..، مامانم با شنیدن صدای من از آشپزخونه بیرون اومد و گفت ول شدی رفته ...، معلوم نیست کجا میری ، کی میری ، کی میای ، با کی هستی ...، گفتم شمام همش گیر میدی ، مگه بچه دو ساله ام ..، بیست سالمه ..، حواسم به همه چی هست ! ، مامانم گفت منم از همین میترسم ! ، خوشبختانه مثل اینکه خیال نداشت گیر سه پیچ بده ، برگشت توی آشپزخونه پیش لیلا ..، به بابام گفتم میرم لباسهام رو عوض کنم ، خیلی خسته ام ..، بابام گفت برو بابا ..، فقط وقت بزار حتما یکی دو جلسه برید پیش فریبا ..، گفتم چشم ..، از پیش بابام که بیرون اومدم رفتم دم آشپزخونه وایسادم مامانم و لیلا یه طوری که صداشون بلند نشه داشتن با هم حرف میزدن مامانم با دیدن من دم در آشپزخونه فهمید که کارش دارم سرشو تکون داد که یعنی چیه ؟ با دست اشاره کردم که بیا کارت دارم ..، با سر گفت برو منم میام ..، دلم تو سینه تاپ تاپ میکرد ، نقشه ای کشیده بودم که خودم هم از آخر و عاقبتش میترسیدم ..، شهین به فاصله دو دقیقه پشت سرم وارد شد ، لباسهام روی تخت ولو بود و با یه زیرپوش و شورت وسط اتاق وایساده بودم ، اومد تو و آروم پرسید چیه ؟ آروم گفتم میخوام قرار فردا با کامبیز رو کنسل کنم بجاش باهات بریم خونه سرهنگ ، میخوام باهات حرف بزنم ..، یه ابروش رو بالا انداخت و گفت مهمه ؟ گفتم خیلی ..، گفت خوب الان بگو ..، گفتم اصلا نمیتونم ..، به اضافه اینکه عجله ای هم نیست ..، فردا صبح دوتایی میریم اونجا یه تنی به آب میزنیم منم باهات حرف میزنم ..، گفت باشه ..، فردا بچه ها رو میسپرم به لیلا و باهات میام ..، کاشکی الان میگفتی ، اینجوری تا صبح خوابم نمیبره ..، گفتم چیزی نیست درد دل مادر و پسریه .، چیز خاصی نیست ..، ابروش رو بالا انداخت و منو بوسید و گفت باشه تا صبح صبر میکنم....!!

  33. #133
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت سوم (In bed with Mom 3)



    دست کردم به تلفن و به کامبیز زنگ زدم ، گوشی رو برداشت باهاش سلام علیک کردم و گفتم صبح میخوام برم شهرداری ..، دیر میام ..، میای بعد از ظهر بریم پیش علی سیاه ریاضی کار کنیم و شب هم بریم خونه عمو فرهاد پیش فریبا خانم یکم کامپیوتر کار کنیم ؟ کامبیز گفت آره بد فکری هم نیست ، الان دیگه دیره ، صبح زنگ میزنم ببینم علی هست باهاش قرار میزارم و بهت خبر میدم ، گفتم خودم از شهرداری بهت زنگ میزنم که برنامه رو باهات اوکی کنم ، معلوم نیست کی کارم تموم بشه ..، گفت باشه و تلفونو قطع کردم ، بلافاصله به خلیل زنگ زدم و گفتم همین الان برو مشعل استخرو روشن کن ، میخوام تا صبح حسابی گرم باشه ، خلیل گفت چشم ، گفتم صبح اگه صدای شلپ شلوپ آب شنیدی بدو بدو نیای کنار استخر ، مامانم میخواد بره تو آب ، یه دفعه سکته اش دادی بسه ، گفت چشم آقا ..، توی رختخواب به نقشه فردام فکر میکردم و حرفهام رو سبک و سنگین میکردم ....
    سه شنبه
    با صدای مامانم از خواب بیدار شدم ..، دیشب تا دیروقت اینقد تو فکر و خیالهای خودم بودم که خیلی دیر خوابم برد ..، معلوم بود مامانم از کنجکاوی داره میمیره که طاقت نیاورده خودم از خواب بیدار شم ..، گفت پاشو دیگه ..، آفتاب پهن شده ..، چشمامو مالیدم و تو جام نشستم ، نشست کنارم روی تخت و گفت بابات رفته ..، بگو ...!!! ، گفتم بریم خونه سرهنگ میگم ، گفت فک کن اینجا خونه سرهنگه ، بگو ..!! ، گفتم مامان لابد یه فکری کردم که میگم بریم خونه سرهنگ ..!! ، گفت دیشب تا صبح نخوابیدم ، گفتم میدونی چیه ؟ پشیمون شدم ، اصلا حرفی ندارم ..، گفت بمیری ایشالله که آدمو جون به سر میکنی ، خوب میخوای حرف بزنی بنال دیگه ..، بعد هم از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش کوبید ، میدونستم که همه هارت و پورتش مال دو دقیقه است ، بعدش کنجکاوی نمیزاره که آروم بگیره و دوباره برمیگرده ، اشتباه نکرده بودم ، هنوز ده دقیقه نشده بود که دیدم مانتو شلوار سبز خوشگلشو پوشیده و دوباره درو باز کرد ، بیا صبحونه ات رو بخور بریم ، خندیدم و گفتم مایوتو بردار ..، گفت ای بمیری ، میریم سرما میخوریم ..، گفتم دیشب دادم مشعلشو روشن کردن ، از آب حمام گرمتره !! ، زیر لب گفت معلوم نیست چی تو کله پوکش میگذره ...، صبحانه مفصلی خوردم ، مربا و کره و تخم مرغ آب پز ..، با دو تا نون لواش ..، مامانم دم در این پا و اون پا میکرد ، همین کنجکاویهاش بود که واسه نقشه من مناسبش میکرد ..، توی ماشین دوباره گیر داد که بگو ...، گفتم مامان اگه یه دفعه دیگه گفتی برمیگردم خونه و دیگه اصلا حرف نمیزنم ، گفت ای خدا..... ، و بعد ساکت شد ..، ماشینو بردم تو و در رو باز کردم ، شورت و سوتین رو یه جوری که مامان نبینه از توی داشبورد برداشتم و گذاشتم توی لباسم ، یه راست رفتم توی آشپزخونه و سماورو آب کردم و روشنش کردم ، میخواستم بعد از آبتنی حتما چایی بخوریم ، میچسبید ...، دو تا حوله تمیز از توی انباری آشپزخونه برداشتم ، دفعه آخری که اونجا بودیم به خلیل گفته بودم که تمام حمامو حسابی تمیز کنه و برق بندازه و حوله های کثیف رو هم بده خشکشویی و بیاره ..، حوله ها تمیز و پلاستیک پیچیده دوباره توی آشپزخونه بود ..، دست مامانمو گرفتم و رفتیم توی اتاق سرهنگ ، گفتم لخت شو بریم تو آب ..، دیگه کاری نداشت من هستم یا نیستم با بیمیلی در حالی که از کنجکاوی در شرف مرگ بود دکمه های مانتوشو یکی یکی باز کرد ..، خونه یکم خنک بود و شهین که زیر مانتوش فقط یه لباس نخی نازک سفید تنش بود یکم سردش شد ، دکمه های شلوارشو باز کرد و یه نگاه به من کرد و شلوارشو پایین کشید ، شورت تور سفیدش معلوم شد ، حس کردم دارم راست میکنم ..، یه جوراب ساق کوتاه سفید پاش بود که اونها رو هم در آورد و گلوله کرد و گذاشت توی جیب مانتوش که به رخت آویز آویزون کرده بود ، حسابی راست کرده بودم ، لباسهام رو کندم و چشمم به شورت و سوتین نوش افتاد که براش خریده بودم و توی لباسم قایم کرده بودم ، طوری که نفهمه گذاشتمش توی کمد ، همونطوری که وایساده بودم پشتمو به مامانم کردم و شورتمو هم پایین کشیدم ، کیر نیمه راستم پرید بیرون ، مامانم یه لحظه برگشت و دید که کون لخت وایسادم و دارم مایو میپوشم ، زد زیر خنده ، گفت تو دیگه شرم رو خوردی و حیا رو بالا آوردی ..، گفتم دیگه بالا و پایینشو دیدی ، چیشو قایم کنم ؟؟! ، خندید ..، گفت حالا همونطوری وایسا که منم مایو بپوشم همونطوری وایسادم اما با فکر اینکه داره شورتشو در میاره و مایو میپوشه کیرم راست شد ..، زیاد برام مهم نبود ، گفتم تموم شد ؟ گفت بله ...!! ، برگشتم به سمتش به یه مایو دو تیکه زرد جلوم وایساده بود ، دست کرد و گیره سرشو از تو موهاش بیرون کشید و موهاشو روی کمرش ریخت ، یه لحظه چشمش روی برجستگی بزرگ کیر نیمه راستم توی مایو خشک شد ، سعی نکردم پنهونش کنم ، حوله رو از توی پلاستیک در آوردم و دستش دادم ، پیچید به خودش ، منم حوله خودمو به خودم پیچیدم سر راه چایی رو دم کردم و با هم به سمت استخر رفتیم ..، در حیاطو که باز کردیم گفت این مردیکه نیاد مثل اوندفعه جون به سرم کنه ، گفتم نه ، بهش سپردم که تو میای ، گفتم پیداش نشه ، سر تکون داد ، حوله ها رو کنار استخر روی یه صندلی گذاشتیم و اول مامان و بعد من پریدیم توی آب ، خیلی به خودش فشار آورد اما دیگه نگفت بگو چیکار داری ..، رفتم به سمتش و بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم ، اونم منو بوسید ، گذاشتم تن داغ و لختش به تنم بماله ..، کمکم میکرد که واسه اجرای نقشه ام اعتماد به نفس پیدا کنم..، دوباره شنا کردیم حس کردم دوباره میخواد بپرسه اما حرفشو خورد و مهلت داد که خودمو جمع کنم و هر وقت آماده هستم بگم ..، یکی دو ساعت توی آب داغ بودیم ، خیلی کیف میداد هوای نسبتا سرد و آب داغ ، ترکیب باحالی بود ..، از آب که بیرون اومدیم دوباره چشمام روی تن لختش بالا و پایین میشد و کیرم راست شد ، اصلا سعی نکردم پنهانش کنم ..، گفتم بریم یه دوش بگیریم بوی کلر از تنمون بره ..، شونه اش رو بالا انداخت و در حالی که جفتمون میخندیدیم و میلرزیدیم تقریبا بدو بدو رفتیم تو ، بهش گفتم بیا یه چایی بخوریم بعد بریم دوش بگیریم نشست پشت میز و میلرزید ، چایی رو جلوش گذاشتم و دوباره خودشو جمع کرد که حرف بزنه ، اخمش کردم و حرفشو خورد ..، چایی رو خوردیمو پریدیم توی حموم دوش آب گرم رو باز کردم ..، تا حالا باهاش حموم نرفته بودم ، زیاد باهام راحت نبود ، اما چیزی هم نمیگفت ..، دو سه دفعه دیدم که به برجستگی کیر راستم نگاه کرد اما چیزی نگفت ..، زیر دوش خودمونو میشستیم ، یه نگاهی به مایو و کیر برجسته ام کرد که از روی مایو صابون مالش کرده بودم و گفت خوب درش بیار..، یه فکری کردم و بند مایوم رو باز کردم و بی شرم و حیا کشیدمش پایین ، نگاهش رو از کیر راستم دزدید ، بهش نزدیک شدم و گفتم بزار بشورمت ، معلوم بود که زیاد خوشش نمیاد اما مخالفتی نکرد ..، گفت دوش بگیر برو بیرون منم میام ..، کی میخوای حرف بزنی ؟ گفتم با هم بریم ..، میگم حالا ..، گفت باشه ..، اما دیگه فک کنم کم کم داشت مطمئن میشد که همه اینها فقط واسه این بوده که باهاش سکس کنم ، از طرز نگاهش و سردی حرف زدنش اینو میفهمیدم ..، صابونو از دستش گرفتم و کمرشو صابون زدم ، کیرم به پاش مالیده شد ، سرشو پایین انداخت دستمو بردم که بند مایوشو باز کنم دستمو گرفت و تو چشمام نگاه کرد ، گفت همه این مسخره بازیها و حرف بزنیم واسه این بود که بیاری منو اینجا لخت کنی ؟ ، زل زدم به چشمای قشنگش و گفتم مامان ..، واسه سکس با تو اینجا نیستم ! ، گفت پس این کارها یعنی چی ؟ گفتم روم نمیشه باهات حرف بزنم دلم میخواد لخت کنارت باشم که روم تو روت باز بشه و باهات حرف بزنم ، تو که منو لخت دیدی ، منم که تا الان چند بار تن لختتو دیدم بزار ترسم بریزه و دهنم باز بشه ..، گرخید و گفت مگه چی میخوای بگی ؟ گفتم نمیدونم حرف زیاده فقط نمیدونم از کجا شروع کنم ، دستشو ول کرد و گذاشت بند سوتین مایوشو باز کنم ..، سینه های درشتش پرید بیرون ، در حالی که کیر راستم به تنش میخورد گفتم بابت این هم معذرت میخوام ، بقول خودت مرد سالم زن لخت میبینه تحریک میشه ، چیزی نگفت اما لبخند خفیفی زد ..، سوتینشو تو دستم گرفتم و بجای لیف باهاش تن لختشو صابون میزدم ، به سمتم برگشت و گونه ام رو بوسید ، تب کرده بودم و صدای قلب خودمو میشنیدم ، جلوش نشستم و پاهاش رو با سوتین و صابون لیف زدم ، حال خرابمو میدید و چیزی نمیگفت ، وقتی کارم تموم شد زیر دوش وایسادم و خودمو آب کشیدم ، اومد و بهم چسبید و دوباره در حالی که از سر و کولمون آب پایین میریخت منو بوسید و دستشو دراز کرد به سمت کیرم ، دستشو گرفتم ، گفت بزار مثل اوندفعه راحتت کنم زبونت وا بشه ..، در حالی که صدام از هیجان میلرزید گفتم باشه ..، فقط قبلش لخت شو ، ترسش برگشت و به تنها پوشش خودش که یه مایو نازک بود نگاه کرد ، پشتمو بهش کردم که بگم زیاد هم مهم نیست ، شامپو رو برداشتم و سرمو شستم وقتی کفها از روی صورتم پاک شد و چشمامو باز کردم شهینو دیدم که لخت مادر زاد جلوم وایساده ، کس قلنبه و خوشگلش یکم مو داشت ، حالم بد بود بدتر شد ..، اومد و زیر دوش بهم چسبید و دستشو برد سمت کیر راستم ، دیگه چیزی نگفتم ، وایسادم زیر دوش و شهین جلوم نشست ، دوشو بستم ، با صابون به کیرم مالید و بعدش با دست شروع کرد به تحریک کردنم ، بد جوری نابود بودم ، تمام دیروز پیش ماندانا و ناتاشا تحریک شده بودم و امروز هم که مامانم ..، با اون تن لختش بد جوری آزارم داده بود ، اما برای اینکه روم تو روش باز بشه و بتونم باهاش حرف بزنم همش لازم بود ..، گذاشتم واسم جلق بزنه کیرمو دوباره صابون زد و با دست شروع کرد به مالیدن ، وقتی چشمامو بستمو با یه فریاد بلند ارضا شدم آبم تا نیم متر وسط حموم پاشید ..، مامانم لبخند زد ..، کمک کرد که تا آخرین قطره آبم تخلیه بشه ، انگار که با تخیله آبم جونم هم در رفته بود ، سر پا هم نمیتونستم وایسم ، دوش دستی رو برداشت و آبهای منو به سمت راه آب هدایت کرد و بعد جفتمون دوش گرفتیم و حوله دور خودمون پیچیدیم و از حموم بیرون اومدیم بردمش توی رختخواب سرهنگ ، دیگه مخالفتی نداشت ، حوله رو از دور خودش باز کرد و موهاش رو با حوله محکم پیچید و خزید زیر لحاف منم رفتم کنارش ، تنم رو چسبوندم به تن لختش و گفتم کلی اتفاق افتاده تو این چند وقت ..، سرمو بوسید و گفت بگو عزیزم ، گفتم از تو نزدیکتر کسی رو ندارم که براش تعریف کنم اما به تو هم تا حالا جرات نداشتم بگم ، اما حالا ..، که لخت تو بغلت خوابیدم میگم ...، چون دیگه چیزی نداریم که از هم قایم کنیم ، فقط جون حمید قسم بخور که حاشا فوتک راه نندازی و بزاری حرف بزنم ..، وگرنه هر جا دیدم دیگه طاقت نداری دهنمو میبندم و دیگه اگه خودتو بکشی هم دهنمو وا نمیکنم ..، خندید و گفت باشه عزیزم بگو ..، گفتم حقیقتش اونروزی که با کامبیز از مهمونی برگشتیم با دو تا دختر بودیم ، ماندانا و شادی ..، مامانم گوشهاشو تیز کرد ، گفتم اینها از خونواده های قدیمی و پولدار هستن ..، من و کامبیز هم با جفتشون همینجا سکس کردیم .. ، سرشو به علامت تاسف تکون داد ، گفت آدم با هر کی رسید نمیخوابه که ..، گفتم دوست شدیم ، اومدیم اینجا تنمون نیاز داشت با هم خوابیدیم ..، ابروش رو بالا انداخت که یعنی بهر حال کارمون اشتباه بوده ، گفتم دلم میخواست بدونی اما تا الان روم نمیشد بهت بگم ، در هر صورت من و ماندانا تا اینجا پیش رفتیم ..، اما این همه ماجرا نبود ، اونشب اینجا دزد اومد..، بعد هم با طول و تفصیل داستان اومدن سرهنگ و بردن وسایلشو برای مامانم توضیح دادم و اون با تعجب گوش میداد ..، بعد تعریف کردم که سرهنگ و شادی هم آشنا از آب در اومدن ... در آخر قضیه عکسها رو براش تعریف کردم ، با دهن باز حرفهام رو گوش میداد و در آخر گفت این عکسها کجان ؟ عکسها رو از زیر تخت بیرون کشیدم و دادم بهش ، با تعجب و حیرت عکسها رو تماشا میکرد ، بعد بهم نگاه کرد و گفت مادر ماندانا کدومه ؟ ناهید رو تو عکسهای مختلف بهش نشون دادم ..، گفتم من دیروز خونشون بودم ..، شهین با تعجب گفت واسه چی رفتی خونه این جنده خانم ؟ گفتم میخواستم از کارهاشون سر در بیارم ..، اخماشو توی هم کرد و گفت خیلی خطرناکه ..، گفتم یه زمانی آره ..، زمان شاه اینها همشون کاره ای بودن ، الان بیشترشون از ایران رفتن و بقیشون فقط خوشحالن که خونه زندگیشون رو ازشون نگرفتن ..، یه ابروشو بالا انداخت ..، گفت باز هم خطرناکه ...، گفتم واسه همین میخواستم بهت بگم که کمکم کنی ..، احتمالا ناهید دعوتت میکنه ..، میخوام هر جوری هست بریم وارد سیستمشون بشیم از کارهاشون سر در بیاریم ، دارم از کنجکاوی میمیرم ..، مامانم گفت یعنی اون مهمونی که رفتی مال همکلاستون نبود ؟ پس کی شما رو دعوت کرد به اون مهمونی ؟ گفتم ناتاشا ! ، یه فکری کرد و گفت همون پرستاره ؟ گفتم آره ..، بعد براش تعریف کردم که فهمیدم بابا و بابا بزرگش از اعضای اون محفل هستن ..، گفت شوهرش هم میدونه ؟ آب دهنمو قورت دادم ، لحافو کنار زدم و تن لختمو چسبوندم به بدن داغش ، اخماشو توی هم کرد ..، خم شدم سمتش و گونه اش رو بوسیدم و در همون حال کیر نیمه راستمو به پهلوش مالیدم ..، لبخند زد و گفت بسه دیگه لوس نشو ..، اونم بهم دروغ گفته بودی ؟ گفتم همشو که نه ..، اما دکتره بهش خیانت میکرد دستش که رو شد پرتش کرد بیرون ، اینه که وقتی مارو دعوت کرد کسی باهاش نبود ..، یه پس گردنی بهم زد و با یه لحن عصبانی گفت تو اصلا تا حالا یه حرف راست بهم زدی ؟ خندیدم و گفتم همه حرفهایی که تو این رختخواب بهت زدم راست بود ، خندید و گفت پس یعنی قبلش هر چی گفتی دروغ بود دیگه ...، گفتم همش که نه ، خودت قضاوت کن ، الان لخت و عور کنارم خوابیدی و اینقد بهم گیر میدی مگه قبلا میتونستم باهات اینقد راحت حرف بزنم ؟ گفت خفه شو حمید ..، باید از اول بشناسمت ، کلا یه گه دیگه شدی ، با اون حمیدی که من گذاشتم و رفتم شیراز زمین تا آسمون فرق کردی ...، چند ثانیه ساکت شدیم ..، گفت اینجا مشروب داری ؟ با سر گفتم آره ، گفت برو بیار یه کم بخورم ، کم مونده دیوونه بشم از دست تو ..، گفتم باشه ..، لحافو کنار زدم و در حالی که لخت و عور بودم رفتم و از توی آشپزخونه بقیه شیشه ویسکی رو که ماندانا توی یخچال گذاشته بود برداشتم و با یه لیوان ته صاف برگشتم توی اتاق ، لیوانو تا نصفه ویسکی ریختم و یه قلپ خوردم و دادم دستش ، به تن لخت و کیر خوابیده ام نگاه کرد و بعد بقیه ویسکی رو تقریبا یه نفس خورد و لحاف رو به خودش پیچید ، فک کنم یکم سردش شده بود ، گفت بیا بقیشو بگو ، لحافو کنار زدم و کنارش خوابیدم و گفتم ..، خوب ..، بعد درباره خونه بابابزرگ ناتاشا و اینکه مریض بود و آمپول و عکسها و انگشتر براش تعریف کردم ..، اونم بدتر از من مخش آتیش گرفته بود اما با دقت گوش میداد ..، گفت با ناتاشا هم سکس کردی ؟ گفتم نه ..، اما خیلی دلم میخواد !! ، گفت ای بمیری که بدتر از بابات شدی ..!! ، گفت اگه میخوای کمکت کنم باید منبعد همه چی رو بهم بگی ..، قول بده هیچوقت دیگه بهم دروغ نگی ..، گفتم باشه ..، حدودای ظهر بود ، گفت پاشو بریم خونه ..، نگران فراز و فرودم ..، گفتم باشه ..، رختخوابو کنار زدم و شورتمو برداشتم و در حالی که نگاهم میکرد شورتمو پوشیدم ، رختخوابو کنار زد و در حالی که نق میزد رفت سمت لباس زیرهاش ، گفت مردشورتو ببرن حداقل میگفتی لباس تمیز برمیداشتم بعد از دوش گرفتن میپوشیدم ، در کمدو باز کردم و شورت سوتین و جورابو بهش دادم ، با قهقهه خندید و گفت بترکی که وقتی یه کاری میخوای بکنی از قبل به همه چیش فکر میکنی ! ، شورت و سوتین رو از توی جلدش بیرون کشید و گفت عجب قشنگه ..، با چشمای هیز تن لخت و کسشو نگاه میکردم و وقتی شورتشو میپوشید کیف میکردم ، بعد سوتینشو پوشید و برگشت سمت من و گفت گیره اش رو ببند ، عمدا کیر راستمو از پشت به کونش چسبوندم و گیره سوتینشو بستم ، بعد نشست کنار تخت و جوراب رو در آورد و پاش کرد ، یعنی سکسی تر از این نمیشه که یه زن خوش هیکل قشنگ با شورت و سوتین بشینه و جوراب نازک پاش کنه ..، بعد بلند شد و لباسهاش رو یکی یکی پوشید ..، یه زنگ به کامبیز زدم و ازش پرسیدم که برنامه بعد از ظهر خونه پری ردیفه یا نه ..، کامبیز گفت که علی سیاه گفته که ساعت سه منتظرمونه ، بعد به بابام زنگ زدم و گفتم میشه یه زنگ بزنی و برای بعد از ظهر قرار بزاری که ما بریم خونه عمو فرهاد ؟ بابام گفت عمو فرهاد و عاطفه جفتشون اینجا هستن ، زنگ میزنم با فریبا هماهنگ میکنم شما برید زنگ واحد روبرویی رو بزنید و برید پیش فریبا ، عمو فرهاد و عاطفه هم هر وقت کارشون تموم بشه میان خونه ..، دلم میخواست درباره همه اتفاقهایی که توی نبود مامانم افتاده باهاش حرف بزنم اما اول باید مطمئن میشدم که عکس العمل دیوونه واری نشون نمیده ، شهین در یه مواردی واقعا غیر قابل پیش بینی میشد ، توی ماشین که نشستیم و راه افتادیم سمت خونه مامانم شروع به سین جین کردن واسه مامان اتفاقهایی که توی خونه ماندانا افتاده بود رو تعریف کردم با دقت درباره خونه زندگی و وسایلشون و حرفهایی که زدیم میپرسید ، آخر کار گفتم احتمالا مامانش دعوتت میکنه ..، یه کاری کن روابطمون بیشتر بشه ..، خندید و گفت خودمم خیلی کنجکاوم اما باید اول مطمئن شیم که خطرناک نیستن ..، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم باشه خوب ...

  34. #134
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت چهارم (اولین بیزینس 1)



    کاری که میخواستم انجام بدم به بهترین وضعی انجام شده بود ، ترسم ریخته بود و روم تو روی مامانم حسابی وا شده بود ..، حالا هم شهین از من کنجکاوتر بود که ته روابط این محفلو در بیاره ..، بعد از ناهار یه چرتی زدم ..، وقتی بیدار شدم چیزی به ساعت سه نمونده بود ، هول هولکی لباس پوشیدم و وسایلمو جمع کردم ، دم در مامانمو بوسیدم و از خونه بیرون زدم ، توی راه یاد دفترچه یادداشتی افتادم که از خونه ناتاشا کف رفته بودم ، دست کردم توی جیب لباس گرمم اما بعد یادم افتاد که دیشب کت و شلوار تنم بود و اون تو جیب کتم جا مونده ، توی خونه خاله پری اولین چیزی که توی ذوقم زد نبودن خود پری بود ..، علی سیاه و کامبیز که یه ساعتی قبل از من رسیده بود منتظرم بودن ..، علی خیلی قضیه درس دادنو جدی گرفته بود و همه چی رو آماده کرده بود ، خیلی زود شروع کردیم به درس خوندن ..، علی نه تنها جبر رو خیلی خوب درس میداد که توی هندسه تحلیلی که من و کامبیز توش خیلی مشکل داشتیم رو هم فوت آب بود .، دو ساعتی که یکسره درس خوندیم علی گفت یکم به خودتون استراحت بدید نیمساعت بعد دوباره شروع کنیم ..، بعد خودش رفت و به یکی دو تا از دوستاش زنگ زد و مشغول صحبتهای کاری شدن ، کامبیز که فرصت و مناسب دید رو به من کرد و گفت حمید .. ، گفتم هان ..، گفت این رفیقت هم زنگ زد ، با تعجب گفتم کی ؟ گفت همین جنده خانم که هی بهت میگم رو بهش نده و اینقد بیخود تو حلقش نریز ، اخمامو تو هم کردم و با تعجب گفتم سهیلا ؟ گفت بله ! ، گفتم چی گفت مگه ؟ کامبیز گفت هیچی زنیکه فک کرده ما دستمون به دهنمون میرسه سر گنج نشستیم ، زده به سرش ، خودشو زده بود به موش مردگی و زنگ زده خونمون مامانم گوشی رو برداشته و داده به من ، دیدم داره اونور خط گریه میکنه ..، میگم چته ! ، تو گریه میگه سی تومن بهم قرض بدین ..! ، واقعا فک کرده با جماعت خر طرفه ! ، سی هزار تومن !!! ، بعد در حالی که عصبانی شده بود و سعی میکرد تن صداش رو پایین نگه داره که علی سیاه متوجه نشه ادامه داد جمعا دو بار کردیمش دوبار هم ماساژ گرفتیم ، روی هم باید هزار تومن بهش میدادیم چهار هزار تومن بهش دادیم ! ، مامانت هم که اونشب دو تومن بهش داده توهم سه تومن پول بی زبون بردی واسش لباس خریدی !! ، تو همین یه ماهه از خود ما ده هزار تومن پول گرفته ! ، حالا این شورت و سوتین ها که هی ازش گرفتیم بماند چقد سود داشته واسش ، تو خودت مگه از بابات چقد پول تو جیبی میگیری مثلا بچه پولدار هم هستی بابات هم کارخونه داره ، بعدش هم خودش جواب داد سه تومن !! ، تو سه تومن میگیری و این فقط از خود ما نه تومن پول گرفته ، حالا زنگ زده با گریه که سی تومن بهم بدید وگرنه بدبخت میشم ، بابام نزدیک چهل تومن بدهکاره میخواد منو عوض بدهی بده به یه مرد شصت ساله ...، بعد هم با عصبانیت گفت واقعا فک کرده ما کس خلیم ، همش هم بخاطر پولهای اضافه ای که تو بهش دادی ! ، گفتم تو بهش چی گفتی ؟ کامبیز گفت چی میخواستی بگم ؟ گفتم من اینقد پول هیچوقت نداشتم و ندارم که بخوام بهت قرض بدم ، به حمید هم بیخود زنگ نزن چون کل پول تو جیبی که از باباش میگیره ماهی سه تومنه خودش هشتش گرو نهشه ! ، بعد هم با عصبانیت گفت خانم بهشون برخورد ، گفت معذرت میخوام به شما زنگ زدم بعد هم تلفونو قطع کرد ! ، همینم مونده بود که یه جنده دوزاری تلفونو روم قطع کنه ..، دلم خیلی بحال سهیلا سوخت ، گفتم این بدبخت دروغ نگفته بود ، من خونشون بودم که باباش با داد و بیداد میخواست شوهرش بده ، کامبیز اخمشو توی هم کرد و گفت اولا که به ما چه ، ما چه صنمی با اینها داریم که بخوایم سی هزار تومن بهش پول قرض بدیم ، دوما که از من میپرسی همون هم فیلمشون بوده ، خواستن اسکلت کنن این بساط رو راه انداختن ، گفتم چه فیلمی بابا ، من سرزده یهو رفتم خونشون که واسه مامانم یه دست شورت و سوتین بردارم که دیدم دعوا مرافعه دارن و وحید گفت بابام میخواد بزور سهلا رو شوهر بده ، کامبیز گفت در هر صورت به ما ربطی نداره ، چه فکری کرده که دست به تلفن شده میگه سی هزار تومن به من قرض بدین ؟ بابا یارو اگه کاسب بازار هم بود به این راحتی نمیتونست سی هزار تومن دستی بگیره ، این که یه جنده یه لا قباست ..، بعد هم اخماشو توی هم کرد و رو به من گفت حمید بجان خودم اگه فکرشم کردی که بهش پول قرض بدی دیگه اسمتو نمیارما ...، گفتم بابا بیچاره خیلی با ما تریپ رفاقت برداشته بود ، حالا اگه بدبختن و بخاطر بیچارگی مجبور شده جنده بشه که دیگه باعث نمیشه به آدم حسابش نکنیم ، حالا اگه واقعا آدم بتونه یه مشکلی ازش حل کنه چی میشه که کمکش کنیم ؟ کامبیز با عصبانیت گفت از همین میترسیدم ، مردیکه نفهم ! ، مگه مشکل این جور آدمها با این سی تومن حل میشه ؟ فک کردی الان بهش پول بدی تمومه ؟ اگه همه این حرفها راست باشه باز هم اینها مشکلشون باباشونه ، الان تو پول میدی به سهیلا ، این پولو میده به باباهه اونهم پررو میشه این بار میره با هشتاد هزار تومن بدهی برمیگرده ، باز تو پول میدی که مشکل نخورن ؟ اینها باید باباهه رو بندازن بیرون و خلاص ..، سر تکون دادم و گفتم آره حق با توئه ، باید باباهه رو بندازن بیرون وگرنه دوباره برمیگرده ، کامبیز سر تکون داد که چه عجب بالاخره فهمیدی ! ، علی دوباره برگشت و سرگرم درسهامون شدیم اما فکرم مشغول سهیلا بود ، خیلی دلم واسش میسوخت و اعصابم بخاطرش خورد شده بود ، یه ساعت دیگه هم ریاضی کار کردیم و دیگه مخمون هنگ کرده بود ..، با کامبیز هر چند دقیقه یه بار به همدیگه نگاه میکردیم که یعنی بهش بگیم دیگه بسه ! ، اما علی سیاه سخت هیجان زده شده بود و تند و تند داشت مسائل رو برامون توضیح میداد ..، یهو تلفن زنگ خورد و صدای زنگش مثل فرشته نجات به دادمون رسید ، علی وسط توضیحاتش نفسی کشید و گفت فک کنم واسه امروز دیگه بسه ..، هان ؟ من و کامبیز تقریبا با هم گفتیم آره آره ..، مرسی علی آقا دستت درد نکنه ، علی لبخندی زد و گوشی تلفن رو برداشت و گفت اوه سلام مهدی چطوری ..؟ خیلی وقت بود ازت خبر نداشتم ، چه خبر ..، یادی از ما کردی ! ، من و کامبیز به همدیگه نگاه کردیم و کامبیز دوباره اخماشو توی هم کرد و گفت جون کامبیز خر نشی یوقت بری پول بدی به اینها ..! ، گفتم باشه بابا ، من مگه تا حالا کاری بدون اطلاع تو انجام دادم ؟؟، هر کاری بخوام بکنم بدون تو نمیکنم ، کامبیز گفت خوب باشه خیالم راحت شد ..، علی سیاه گفت نه مهدی جون بخدا خودم ندارم ..، حالا جنسهات چی هست ؟ هان ...، آهان از همین که به خودم هم فروختی ؟ ..، باشه حالا بزار ببینم برات مشتری پیدا میکنم یا نه ..، به کامبیز گفتم زودتر بریم به کامپیوتر هم برسیم ، معلمش هم خوشگلتره ! ، کامبیز خندید و گفت بزار تلفنش تموم شه ، اینجوری که زشته ، خندیدم ، علی سیاه گفت نامرد به من که خیلی گرونتر فروختی ..، بعد هم قاه قاه خندید و بعد از چند ثانیه گفت آره بابا میدونم ، شوخی کردم ، باشه بزار ببینم کسی رو پیدا میکنم یا نه ..، بعد هم گفت به خانمت هم سلام برسون و تلفنو قطع کرد ..، بعد رو به ما گفت کامبیز جون چایی حاضر بود میریختی واسه حمید ، کامبیز گفت دیر شده منتظر بودیم تلفنت تموم بشه خداحافظی کنیم ، با حمید یه جای دیگه هم باید بریم ، علی گفت باشه ..، بعد ادامه داد دوستم بود ، همونی که این ویدئو رو برام از اونور آورده بود ، گوشهام رو تیز کردم چون خیلی از ویدئوشون خوشم اومده بود ، گفت کارش اینه که جنس از امارات با لنج میاره و میفروشه به طرف حسابش که تو کار لوازم صوتی تصویری هست ..، ظاهرا جنسهاش اومده اما این طرف حسابش چند روزه پیداش نیست ، میگه پول لازمه حاضره جنسها رو به قیمت کمتر بفروشه ..، گفتم از این ویدئوی شما هم داره ؟ گفت آره ..، به من داده بیست و هفت تومن میگه الان بیست تومن هم میده ..، خیلی دلم میخواست یکی بخرم اما بیست تومن پول نداشتم ..، فکر کردم یکی از اون طلاها رو بفروشم و یه ویدئو بردارم ..، کامبیز پرسید کل جنسش چند تومنه ؟ علی گفت اوه ...، خیلی ..، خودش که میگه چهارصد پونصد هزار تومن ..، کامبیز گفت حمید یکم دیرش شده ..، علی گفت باشه ..، بعد رو به من گفت اگه خواستی بگو که بهش بگم برات بفرسته ..، سر تکون دادم و با علی سیاه واسه فردا صبح دوباره قرار گذاشتیم ، خداحافظی کردیم و با کامبیز زدم بیرون ، گفتم پری کجا بود ؟ دلم واسش تنگ شده ! ، خندید و گفت خونه ماست ! ، گفتم اوه ، خوش بحالت شب میری شیر تازه میزنی به رگ ! ، دم در هر کدوم رفتیم سمت ماشین خودمون ، کامبیز گفت میخوای بیا با هم بریم شب که کارمون تموم شد میایم سر راه ماشینتو برمیداریم ..، سر تکون دادم و رفتم سمت ماشینش ، توی راه گفت میخوای طلاها رو بفروشیم جنسهای یارو رو برداریم ؟ بعد ادامه داد من دیروز قیمت کردم هر شمش رو صد و ده تومن میخرن ، چهارصد و چهل تومن میشه ، بندازیم تو یه بیزینسی مثل این ، بد نیست ، گفتم آره بد فکری هم نیست ، خودم هم میخواستم بگم یه کاریشون بکنیم ، اما بیشتر تو فکر خرید ملک و این چیزها بودم ، کامبیز گفت اگه واقعا بشه جنسها رو ارزون بخریم این بهتره ، تو یه مدت کوتاه کلی سود میکنیم ..، ابروم رو بالا انداختم و گفتم باشه ، یه قرار بزار بریم ببینیم چی داره بخریم ! ، کامبیز سری تکون داد و گفت باشه ..

  35. #135
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت پنجم (اولین بیزینس 2)



    فریبا خانم آیفونو برداشت و وقتی خودمون رو معرفی کردیم در رو باز کرد ، با هم رفتیم تو و کامبیز لبهاش به یه لبخند مرموز وا شد ، این خنده رو میشناختم هروقت میخواست یه شیطونی خاص بکنه یا یه نقشه ای داشت این لبخند رو روی لبهاش میدیدم ، زنگ واحدی که فریبا توش بود رو زدیم و در رو باز کرد ، با دیدن فریبا فکم افتاد ، یه بلوز و شلوارک ورزشی چسبون تنش کرده بود و تمام تن و بدن سکسی و قشنگش غرق عرق بود ، درو باز کرد و گفت زود بیاید تو الان بدنم سرد میشه ..، وارد خونه که شدیم گفت برید با کامپیوتر بشینید تمرین کنید من هم چند دقیقه دیگه میرسم ، دیراومدید وقت ورزشم دیر میگذشت ..، حالا عیب نیست زود تمومه بعد میام کنارتون ..، چند دقیقه با کامبیز نشستیم و با کامپیوتر گرون قیمت کارخونه ور رفتیم و دستورهایی رو که قبلا یاد گرفته بودیم تمرین کردیم ، وقتی مینوشتیم پرینت اس و کامپیوتر یه اس روی صفحه اش مینوشت اس کلی عشق میکردیم ، نوشتن دستورهای ساده خیلی آسون بود و یه نفر با یکم تمرین و یه مقدار سواد میتونست خیلی زود یاد بگیره که یه برنامه ساده بنویسه ، واقعا کامپیوتر در دسترس همه بود ، اما الان با اینهمه پیشرفت توی عرصه کامپیوتر واقعا بیشتر افراد حتی قابلیت کوچکترین دستکاری تو برنامه های نوشته شده رو ندارن ، چند دقیقه بعد معلم خوشگلمون در حالی که دوباره از سر و کله اش عرق میریخت سرشو از راهرو بیرون آورد و گفت من یه دوش سریع میگیرم ..، بعد هم سر خوشگلشو دزدید ، وقتی صدای ریختن آب و دوش از توی اتاق بلند شد با کامبیز یه نگاه رد و بدل کردیم و با یه لبخند از جامون پاشدیم و رفتیم سمت اتاق ، همونطوری که گفتم این واحد درست قرینه واحد عمو فرهاد بود ، وارد اتاق خواب مستر شدیم و با دیدن لباسهای ورزش خیس و گلوله شده کنار در حمام و تصور تن لخت و خوشگل فریبا توی حمام جفتمون لبخند زدیم ، اون اتاق برعکس چیزی که ما منتظرش بودیم بجای وسایل خواب و تخت و کمد با وسایل ورزشی و تخته دراز و نشست و چند تا وزنه و دمبل های کوچیک و طناب و هالتر و یه کمد با آیینه تمام قد تزئین شده بود ! ، جفتمون لبخند زدیم ، در کمد رو باز کردیم که فضولی کنیم ، چند تا لباس ورزشی تمیز و دو سه تا شورت و سوتین نخی کل وسایل کمد رو تشکیل میداد ..، با کامبیز یه نگاه دیگه هم انداختیم و برگشتیم پیش کامپیوتر ، چند دقیقه بعد سر و صدای در حمام بلند شد و کامبیز لبخند زد و کیرشو مالید ، خندیدم ، دو سه دقیقه دیگه هم گذشت و بعد فریبا در حالی که یه بلوز و شلوارک چسبون کوتاه خاکستری با سه تا خط مارک آدیداس تنش کرده بود و خط شورتش توش معلوم بود پیداش شد ، کامبیز سرشو به گوشم چسبوند و گفت کثافت سوتین هم نپوشیده ، چشمم نا خود آگاه به سمت سینه های درشتش چرخید و با دیدن نوک برجسته سینه هاش توی اون لباس سکسی حس کردم تمام خون بدنم در حال پمپ شدن توی کیرم هست ، فریبا کنارمون روی صندلی نشست و رونهای سکسیش رو روی هم انداخت و مشغول درس دادن شد ، نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که با کیر راست بخواید چیزی رو یاد بگیرید یا نه ..، اما نتیجه واقعا دردناکه ! ، چند دقیقه ای طول کشید که تونستم بالاخره نگاهم رو از رون و بدن سکسی فریبا به سمت صفحه کامپیوتر جلب کنم و بجای اینکه با شنیدن زنگ صدای فریبا به سکس فک کنم بتونم کلماتش رو بشنوم و بالاخره یه چیزی ازش یاد بگیرم ، فریبا کلی چیزهای جدید رو بهمون یاد داد که من سریع یادداشت میکردم ، این عادت یادداشت کردن هنوز هم توی من هست ، بیشتر یادداشتها رو حتی دوباره نگاه هم نمیکنم اما همینکه در مورد یه چیزی صحبت میشه که من قبلا ازش یادداشت برداشتم تصویر یادداشتها توی ذهنم میاد و باعث میشه اون چیز رو خیلی سریعتر به یاد بیارم ، اما بجاش کامبیز گوشی بود ، یعنی میشنید و بخاطر میسپرد و بعدا باید حتما کتاب رو جلوش میذاشت و دوره میکرد ، واسه همین من سرم تو یادداشتهام بود و کامبیز با چشمای بیرون زده داشت فریبا رو میخورد ، آخرهای درس بود که زنگ واحد رو زدن ، فریبا گفت فرهاد هست حتما ..، بلند شدم و گفتم من باز میکنم ، در رو که باز کردم عمو فرهاد و بابام پشت در بودن ، با دیدن ما لبخند زدن و بابام گفت خسته نباشید ، بعد رو به فریبا گفت خوب پیش میره ؟ فریبا گفت خیلی ..، بعد یکم فکر کرد و گفت خیلی خوب هست ، بابام گفت خیلی مونده ؟ فریبا گفت نه دیگه کم کم تموم هست ، بابام گفت پس اونور منتظرتون میشیم ، فریبا سر تکون داد و با لبخند گفت باشه خوب ... ، درس که تموم شد و فریبا از جاش پاشد کامبیز هم همراهش نیم خیز شد ، هیچوقت ندیده بودم کامبیز اینقد تو کف یه زن مونده باشه ، معمولا زنها بودن که میومدن سمت کامبیز ، اون همیشه یه جوری رفتار میکرد که انگار خیلی براش کسر شان داره که بخواد بره دنبال زنها یا بهشون خیلی ابراز علاقه کنه ، یه جوری رفتار میکرد که اونها میومدن سمتش ، حتی در مورد مامانم هم هیچوقت آویزون نبود ، اما در مورد فریبا حس میکردم کم مونده التماس کنه ..، فریبا گفت خوب دیگه بریم اون واحد پیش بقیه یه چایی بخوریم ..، بعد ادامه داد بابات بهت گفت که هفته دیگه برمیگردم شفیلد ؟ سر تکون دادم و گفتم آره ، یه غمی تو نگاه کامبیز نشست ، خنده ام گرفته بود ، یه جورایی انگار به غرور حرفه ایش برخورده بود که دو سه هفته است که فریبا رو میشناسه و فریبا هنوز بهش هیچ ابراز علاقه خاصی نکرده ، فریبا گفت دو سه دفعه دیگه باز هم بیاید باهاتون یاد بدم تا وقتی برگشتم مشکل نباشه ..، سر تکون دادم و گفتم باشه ..، کامبیز با ناراحتی گفت آخه انگلیس چه خبره که اینجا نیست ؟ خوب بمونید ! فریبا نگاهش کرد و دست کشید به سرش و با مهربونی گفت جانم ..، یعنی دلت تنگ میشه ؟ کامبیز گفت خوب مگه میشه دلمون تنگ نشه ، معلم به این خوشگلی رو آدم مگه فراموش میکنه ؟ فریبا خندید و گفت بلند بشید بریم اون طرف منتظرمونن ! ، کامبیز هم با بیمیلی از جاش بلند شد ..، تو خونه عمو فرهاد با تعجب دیدم که عاطفه نیست و بابام و فرهاد تنها هستن ، فریبا با بابام روبوسی کرد ، قیافه کامبیز دیدنی بود ، از حسادت سرخ شده بود ، از عمو فرهاد پرسیدم که پس زن عمو کجاست ، با یه لبخندی که انگار بخواد بگه دلت واسه کس زنم تنگ شده گفت امشب خونه یکی از دوستاش مهمونه ..، بابام گفت خوب دیگه بریم ، بعد رو به من گفت ماشین داری ؟ گفتم نه ، ماشینم دم خونه علی آقاست شوهر خاله پری ! ، بابام گفت آهان ، میخوای بری برش داری ؟ با کامبیز یه نگاهی رد و بدل کردیم و گفتم نه ..، امشب با شما میام خونه ، فردا با کامبیز میایم دنبال ماشینم ، کامبیز هم با سر تایید کرد ، یه چایی خوردیم و از خونه عمو فرهاد بیرون اومدیم ، بابام که رفت سراغ ماشینش کامبیز گفت حمید اگه قبل از اینکه فریبا برگرده انگلیس باهاش نخوابم تمام عمرم حسرتش به دلم میمونه ، خندیدم و گفتم عمرا !!! ، خندید و گفت حالا میبینیم ..، بهش گفتم پس شب با علی سیاه صحبت کنه و قرار بزاره بریم جنسها رو ببینیم ، باهاش خداحافظی کردم و سوار ماشین بابام شدم ..
    توی راه یهو گفتم بابا ..!! ، هوم ؟ گفتم یکی از دوستام یه بابای عوضی داره ..، بابام یه ابروش رو بالا انداخت و نگاهم کرد ، گفتم آدم عوضی ای هست ، حالا هم رفته به یه نزول خور بدهکار شده میخواد دخترشو بزور بده به اون نزول خوره ..، بابام با اخم نگاهم کرد و گفت این دیگه عوضی نیست ، کثافته !! ، این چه دوستیه که تو داری ؟ گفتم اینها خیلی وقته باباشونو بیرون انداختن اما حالا پیداش شده ..، بابام گفت اصلا خوشم نمیاد قاطی همچین خانواده ها و همچین ماجراهایی بشی ها ..، آدمی که اینقد لجنه که حاضره دخترشو بفروشه آدم نیست ، هر کاری ازش بر میاد ..، بعد بهم نگاه کرد و با جدیت گفت اصلا وارد همچین خونه ای نمیشی ها ..! ، گفتم بابا نمیشه ، هم خودش و هم خواهرش دوستام هستن ، بابام گفت پس قول بده کاری به کار مسائل خانوادگیشون نداشته باشی ! ، گفتم باشه ..، بعد در حالی که انگار با خودش حرف بزنه گفت نزول اینطوریه ..، هر کی واردش میشه دیگه نمیتونه خودشو بیرون بکشه ، بعد گفت حالا چقدی گیر هست ؟ گفتم حدود چهل تومن ، بابام یه نگاهی کرد و گفت پس آدمهای بدبختی هستن که بخاطر چهل تومن تو همچین هچلی افتادن ..، بعد گفت اگه آدم میدونست یه باره کمکشون میکرد ، اما آدمهای این مدلی همیشه وقتی از یه هچل در میان خودشونو تو یه هچل بزرگتر میندازن ، گفتم کامبیز هم همینو میگفت ، بابام گفت پسر عاقلیه ، به حرفش گوش کن ..، گفتم چشم ! ، گفت میخوای بریم سر راه ماشینتو برداریم ؟ کجا پارکش کردی ؟ گفتم روبروی خونه پری خانم ، کنار خیابون ، بابام گفت بریم ورش داریم ، میترسم صبح بیای دنبالش ببینی دیگه صاحب ماشین نیستی ! ، بعد هم پیچید سمت سئول ، جلوی ماشینم نگهداشت و از ماشین پیاده شدم ، گفتم بابا من سر راه میرم تجریش به همین دوستم که گفتم یه بدهی دارم میدم و زود میام خونه ..، بابام اخم کرد و گفت چیزایی که گفتم یادت نره ! ، گفتم چشم .
    روبروی خونه وحید فیلمی ماشینو کنار جوی آب پارک کردم و پیاده شدم ، نمیدونم چی منو کشوند اونجا اما یه حس بدهی به سهیلا داشتم و حس میکردم خیلی نامردیه که تو همچین شرایطی ولش کنم بحال خودش ، گفتم برم یه سرو گوشی آب بدم ببینم چه خبره ، در زدم و چند دقیقه بعد وحید درو باز کرد ، از وضع آشفته خودش و خونشون فهمیدم که اوضاع اصلا خوب نیست سلام کردم و با وحید رفتم تو اتاقش ، گفتم اینجا چه خبره ؟ گفت هیچی دیگه اونشب بهت گفتم که چه خبره ! ، گفتم مگه نگفتی خودت از پسش برمیای ؟ گفت مردیکه کثافت چکهای مامانمو خرج کرده بوده ، بعد هم یه کم مکث کرد و گفت یه دسته چک مامانم که مال چند سال قبل پیشش بوده هی چک کشیده داده به این نزول خوره ، اونهم حکم جلب مامانمو رو چک برگشتی ها گرفته ، اونشب که تو رفتی انداختمش بیرون اما بعد فهمیدیم که کار بیخ داره ، حالا یا باید پول یارو رو جور کنیم و بدیم یا مامانمو میندازه زندان یا هم اینکه سهیلا ....!! ، نتونست جمله اش رو تموم کنه ..، گفتم چقد بدهکاره ؟ گفت این کثافت کلا ده تومن نزول کرده اما هی دیر کرده و بجای نزولش چک کشیده ، الان سی و هشت تومن چک برگشتی دست یارو داریم ..، دارم تمام فیلمها و دستگاههام رو میفروشم ، اگه تو هم هرکدومو خواستی بگو ، کلی فیلم اوریجینال هم دارم ببین اگه به کارت میاد هر کدومو با قیمت پایین بهت میدم ، سهیلا هم همه جنسهاش رو داره میفروشه که پول جور کنیم ، بعد یه آهی کشید و گفت ولی همه اینها رو هم بفروشیم باز هم پونزده بیست تومن بیشتر نمیتونیم جور کنیم ..، موندیم چه خاکی به سرمون کنیم والا ، گفتم حالا خدا بزرگه ، یارو نزول خوره کی هست ؟ گفت یه خارکسه ای تو بازار فرش ، یه حاجی میلاد میگن صد تا حاجی از کنارش در میاد یه من ریش و پشتم داره یه نعل اسب وسط کله طاس گنده اش داره که مثلا جای مهر نمازشه ! ، صد سالشه کس کش تازه یاد جوونی کرده زنش که پارسال مرد شصت و پنج سالش بود ، خودت فک کن که خودش الان چند سالشه ، به بابای کس کشم گفته یه کار خیری با هم بکنیم فامیل بشیم منم این چک مکها رو میندازم دور ..، بابام هم گفته میرم حرف میزنم ببینم چیکارش کنیم !! ، ببین آخه ..! ، گفتم امروز هم پول جور کنید بدید به این نزول خوره باز بابات دو روز دیگه پیداش میشه میگه حالا هشتاد تومن بدهکارم ، فایده نداره که ..، وحید گفت دسته چک مامانمو ازش گرفتیم ، الان هم اگه چکهای مامانم نبود با چک و لگد مینداختمش بیرون بدهکار شده بره کون بده تسویه کنه ، به ما چه ! ، ابروم رو بالا انداختم و گفتم حالا سهیلا کجاست ؟ گفت اینقد گریه کرده چشماش شده کاسه خون ، تو اتاقشه ، گفتم میگی بیاد ؟ گفت چیکارش داری ؟ گفتم هم بدهیمو بهش بدم هم باهاش حرف بزنم ..، وحید شونه اش رو بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت ، چند دقیقه بعد با سهیلا برگشت ، اما نه اون سهیلایی که من میشناختم ، چشماش قرمز قرمز بود و به اندازه یه بند انگشت عقب نشسته بود ، موهاش پریشون بود و قیافه اش داغون شده بود ، بی اختیار از جام پریدم و به سمتش رفتم ، بغلش کردم و گفتم چی شده ...، آخر الزمون که نشده ، مشکل مالیه به جونت که نخورده ، داری خودتو میکشی ، گریه کرد و گفت آره گفتنش برای تو آسونه ..، هیچوقت نه بابای این مدلی داشتی و نه مشکل مالی ..، با دیدن سهیلا دیگه قولهایی که بابام و کامبیز داده بودم رو فراموش کردم و گفتم تنهات نمیذارم ، بزار ببینم چیکار میتونم برات بکنم و چقد میتونم برات پول جور کنم ..، لبخند زد و تشکر کرد ، بوسیدمش ، بعد ازشون خداحافظی کردم و رفتم خونه ....

  36. #136
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت ششم (اولین بیزینس 3)



    مامانم یه لباس بلند سورمه ای با خطهای سفید تنش بود که خیلی خوشگل و سکسی بود ، یقه اش باز بود و یه سینه ریز قشنگ توی گردنش خودنمایی میکرد ، گفت ساعتو دیدی ؟ به ساعت نگاه کردم از ده شب گذشته بود ، یه سری تکون دادم و گفتم مگه پی یللی تللی بودم ؟ فهمید که حوصله ندارم سر به سرم نذاشت ، گفت دوستت هم زنگ زد گفتم دوستم ؟ گفت ماندانا خانم ، لبخند زدم ، گفت تا ساعت دوازده بیدارم ، هروقت اومدی اگه حوصله داشتی یه زنگ بهم بزن ..، گفتم باشه حالا از تو اتاقم بعدا بهش زنگ میزنم ، مامانم شونه اش رو بالا انداخت و رفت ، رفتم سراغ بابام توی هال ، داشت روزنامه میخوند ، نگاه کردم و وقتی خیالم راحت شد که مامان تو آشپزخونه است و نمیشنوه سریع واسه بابام تعریف کردم که خونه وحید فیلمی چی دیدم و چی شنیدم ، بابام با دقت گوش میداد و وقتی حرفهام تموم شد گفت تو پولی بهشون نده بذار من یه فکری بکنم ببینم میشه کاری کرد یا نه ..، گفتی نزول خوره تو بازار فرش فروشهاست ؟ گفتم آره ، گفت حاجی میلاد ؟؟ همین ؟ پسوندی ، پیشوندی ! ، گفتم نه ، همینو گفتن ، گفت اگه تونستی فردا بپرس ببین میلاد اسمشه فامیلشه ، گفتم چشم ، گفت باشه دیگه بزار ببینم فردا وقت میکنم ته و توشو در بیارم ببینم کیه ..، یعنی این حرف از صد تا اطمینان برام بیشتر ارزش داشت ، وقتی فریدون میگفت بهش فکر میکنم یعنی خیالت میتونست راحت باشه که قضیه حله !! ، با اطمینانی که از حرف بابام برام بوجود اومده بود با خیال راحت تری رفتم تو اتاقم و لباسهام رو در آوردم و توی کمد آویزون کردم ، لباس خونه پوشیدم و دوباره برگشتم پیش بقیه ، مامانم از توی آشپزخونه صدا کرد حمید شام خوردی ؟ گفتم نه مامان ، گفت بیا تو آشپزخونه ، بوی خوب سرخ کردنی مشاممو پر کرد ، گفتم اوممم ، شام چی داریم ؟ گفت ما غذا خوردیم بشین برات بکشم ، گفتم لیلا کجاست ؟ گفت رفته بچه ها رو بخوابونه ، بعد در ماهیتابه رو برداشت و از توش چهار تا پیراشکی گنده و داغ که هنوز ازش روغن میچکید رو برداشت و توی بشقاب گذاشت ، از هیجان نیم خیز شدم ، عاشق پیراشکی گوشت بودم (هنوز هم هستم !! ) ، یه پیراشکی برداشتم و تقریبا نصفشو به یه گاز جدا کردم و با لذت مشغول جویدن شدم ، مامانم عین بچگیهام هنوز هم واسه غذا خوردن من ذوق داشت ، وسط ملچ ملوچ هام گفتم اومم مامان خیلی خوشمزه است ، خندید و گفت نوش جونت ، بعد با فضولی پرسید زنگ زدی به ماندانا ؟ گفتم نه هنوز ، قبل خواب زنگ میزنم ، میخوام خیالم راحت باشه تو رختخوابی و گوش واینمیستی !! ، خندید و با کف زد پس کله ام ! ، خندیدم ، گفت تا میتونی فضولی کن اطلاعات بگیر ، ببین باباش کجای بازاره چقد در میاره ، ملک و املاک چی دارن ، وسط حرفهاش گفتم راستی بهت گفتم مامانش بابابزرگو میشناخت ؟ وسط حرفهاش یهو ساکت شد و گفت چی ؟ بابای باباتو میشناخت ؟ گفتم نه ..، بابای تورو ! با هیجان نشست روی صندلی روبروم و گفت تازه الان میگی ؟؟ گفتم وقتی دیدم در مورد خاندان قجری اش خیلی قیافه میگیره وقتی فامیلمو پرسید گفتم زند وکیل ، بعد هم گفتم بابام و تو پسر عمو و دختر عمو هستین و بابا بزرگ رو به عنوان بابا بزرگ پدری و مادری ام معرفی کردم ! ، مامانم خندید و گفت خوب کردی این گنده دماغها رو باید همینطوری حالشونو گرفت ، بعد گفت نگفتی بابامو از کجا میشناخت ، گفتم وقتی فامیلمو گفتم یه فکری کرد و گفت یکی به اسم میرزا محمد حسن به این اسم میشناخته ، با شنیدن اسم باباش اشک تو چشمای مامانم حلقه زد ، ادامه دادم وقتی فهمید که اسم بابابزرگ من بوده مشخصات گفت و من دیدم همونی هست که میگه ، گفت تو یه مهمونی بهش معرفی شده ، مامانم رفت توی فکر ، گفتم منم بهش فکر کردم اما بعیده بابابزرگ با اون اعتقادات شدید سنتی که داشته وارد محفلشون شده باشه ، احتمالا توی یه مهمونی رسمیشون دعوت شده بوده مامانم هم سر تکون داد و تایید کرد ، غذام که تموم شد مامانمو بغل کردم و بوسیدم ، ساعت یازده و نیم بود که خاموشی زدیم و همه رفتن که بخوابن ..، گوشی رو کشیدم کنار تخت ، شلوارکم رو در آوردم و رفتم زیر پتو ، گوشی رو برداشتم و با یکم تردید شماره خونه ماندانا رو گرفتم و گوشمو به گوشی تلفن چسبوندم ...
    صداش اینقد انرژی داشت که فک میکردی الان صبحه و تازه بیدار شده نه اینکه نصفه شبه و موقع خواب ، گفتم کجایی ؟ گفت تو اتاقم ، تو کجایی ؟ گفتم تو تختم ..، گفت جووون از اون شبهاست که دلم میخواست پیشم بودی ، بعد یه ثانیه فک کرد و گفت پاشو بیا اینجا !! ، گفتم دیوونه ای ؟ گفت من مشکلی ندارم اگه میخوای پاشو بیا ، گفتم حالا یه شب دیگه ، چی تنته ؟ گفت یه شورت توری سفید و یه تیشرت سفید که روش نوشته آی لاو یو ! ، خندیدم و پرسیدم سوتین نداری ؟ گفت نه میزارم شبها آزاد بگردن ! ، گفتم جوون اگه پیشت بودم نمیذاشتم خیلی هم آزاد باشن ! ، خندید و گفت تو چی تنته ؟گفتم یه شورت و یه زیرپوش رکابی ، گفت جوون ، دلم میخواد الان دست کنم تو شورتت و کیرتو بمالم تا بزرگ بشه ! ، گفتم نیازی نیست همینکه گفتی چی تنته بزرگ شده ! ، گفت آخ جوون ، شورتتو در بیارم و بمالمش به صورتم ، بزارمش لای سینه هام و تکونش بدم ، دوست داری ..؟؟ گفتم اوممم ..، گفت دوست داری چی بپوشم واست ؟ گفتم هیچی !! ، زد زیر خنده ، گفتم دوست دارم دامن کوتاه بپوشی با جوراب نازک دلم میخواد با پاهای خوشگلت کیرمو بمالی مثل اوندفعه توی زیرزمین عمو منوچ ، خیلی کیف داد ...، دلم میخواد جفتتونو لخت کنم و قنبل کنید کیرمو از تو کس تو در بیارم بکنم تو کس شادی ..، خندید و گفت یه وقت حالت بد نشه ..، گفتم اینقد حرف زدی حالم بد شده ! ، گفت خوب پاشو بیا بخورمش ..، گفتم چه جوری میخوریش ؟ گفت لختت میکنم و میخوابونمت روی تخت پاهاتو از هم باز میکنم و لخت میشم میرم وسط پاهات کیرتو میگیرم تو دستم و تخماتو آروم میمالم و نوکشو با دهنم خیس میکنم و میبوسم ، بعد نوکشو میکنم توی دهنم و در میارم و دوباره بعد میزارم به تن لختم دست بکشی و با سینه هام کیرتو میمالم ، بعد دوباره میخورمش ، حرف میزد و من کیرمو میمالیدم ، گفت بعدش هم میخوابونمت و میشینم روی کیر راستت میزارم تا ته بره تو !! ، حس میکردم واقعا داره این اتفاقها میفته ، کیرم مثل یه هات داگ تازه سرخ شده داغ داغ توی دستم بود ، گفت خوشت میاد از پشت سکس کنی ؟ گفتم اوهوم ، گفت باشه ایندفعه میزارم از پشت باهام سکس کنی ..، گفتم زنها وقتی از پشت سکس میکنن کیف میده ؟ گفت آره اطراف سوراخ کون پر از سلولهای سکسیه ..، اگه بتونی خوب سکس کنی زن هم لذت میبره ، بی اختیار گفتم اوه ..، جواب داد اوهوم ..، بعد گفت پاشو بیا دیگه ..، اینقد دلم سکس میخواد که نگو ..، اگه نیای میرم پیش سروش میخوابما !! ، خندیدم و گفتم راست میگی ؟ با خنده گفت نه ..!! بعد هم گفت مگه قحطی پسر اومده برم زیر اون نره خر بخوابم ؟ گفت اگه بودی میخوابیدم و سرمو میذاشتم روی تخت میذاشتم و کون قلنبه ام در خدمتت بود ! ، گفتم پدرام هم خوب میکنه ؟ گفت نه ..، بعد هم خندید و گفت کردنش هم مثل حرف زدنش میمونه ..، خندیدم و گفتم تعریف کن ..، گفت تعریف نداره که تا میام به خودم بجنبم و ببینم کجام فرو کرده آبش میاد !! ، فقط فرقش با شادی اینه که شادی تا صبح پایه است که دوباره سکس کنی اما پدرام همینکه آبش اومد عین لش مرده میفته !! ، گفتم خدایی زدی و بردی ، همه چیش کامله ! ، خندید و گفت آره دیگه ..، اما پسر خوبیه ، بعدش هم باهاش بودن خاصیتش اینه که وقتی به تو زنگ میزنم و حرفهای سکسی میزنم یا باهات میخوابم و حس میکنم دارم به اون خیانت میکنم صد برابر بیشتر بهم کیف میده ، دلم میخواد یه روز جفتتونو دعوت کنم و یواشکی اون هی بهت حال بدم یا چند دقیقه قالش بزاریم و بریم و سکس کنیم و برگردیم و اون حس کنه که دارم بهش خیانت میکنم ..، حرف میزد و کیرمو میمالیدم ، گفت دلم میخواد یواشکی دامنمو بزنی بالا و تند تند سکس کنی و آبتو بمالی به کونم بعد من برگردم پیش پدرام و از دلش در بیارم و دوباره خرش کنم و وادارش کنم کونمو که آب تو بهش خشک شده لیس بزنه ! ، وقتی اینو گفت حس کردم طاقتم داره تموم میشه ، حس اینکه دارم یواشکی دوست دختر پدرامو میکنم منو به اوج لذت رسوند ، شیرجه زدم که دستمالو از کنار تخت بردارم اما دیر شده بود و آبم بیرون ریخت و پتو و لحافمو به گند کشید ، در حالی که نفس نفس میزدم گفتم اه اه ..، گفت چی شد ؟ آبت اومد ؟ گفتم آره کثافت کشید به تختم ، یه لحظه گوشی ، در حالی که بلند بلند میخندید گفت باشه ..، دستمالو برداشتمو آبمو از پتو و ملحفه پاک کردم و نفسی تازه کردم ، پتومو پشت و رو کردم و از سمت خشک روی خودم انداختم و با بیحالی گوشی رو برداشتم و گفتم الو ...! ، در حالی که هنوز میخندید گفت الو ..، خوش بحالت حداقل تو خودتو خالی کردی ، من تا صبح کمردرد میگیرم ، گفتم ای جوونم چیکار کنم واست ؟ گفت فردا بعد از ظهر بیا پیشم سکس کنیم ! ، گفتم میام دنبالت میریم خونه عمو منوچ ، من تو خونتون راحت نیستم ..، گفت باشه ، برام از پشت گوشی بوس پرت کرد و خداحافظی کردیم و گوشی رو قطع کردم و چشمامو بستم ..
    چهارشنبه
    چشمامو که باز کردم با دیدن تلفن کنار دستم یادم به حرفهای دیشبم با ماندانا افتاد و کیرم دوباره راست شد ..، اگه صد بار هم جلق میزدم و آبم میومد تا وقتی سکس درست و حسابی نداشتم باز احساس کمبود میکردم ..، اما وقتی یه سکس خوب داشتم این حس کمبود رو نداشتم ، دلم سکس میخواست ..، با خودم گفتم شب ماندانا رو میبرم خونه ارواح و یه دل سیر میکنمش ، به کیرم وعده کس داغ دادم و از تخت پاشدم ، چشمم به پتو افتاد که با وجود اینکه با دستمال تمیزش کرده بودم باز هم پرزهاش به هم چسبیده شده بود و عین ان دماغ خشک شده روی پتوم خودنمایی میکرد ، خنده ام گرفت با دست بهش کشیدم و دیدم زبر زبر شده ، دوباره پتوم رو چرخوندم که معلوم نباشه و با خودم گفتم شب با یه دستمال خیس تمیزش میکنم ، تختمو مرتب کردم و تلفونو روی میز تحریرم سر جاش گذاشتم و یه شلوارک پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم ..، سینه به سینه مامانم خوردم که یه لباس خوشرنگ آبی کمرنگ تنش کرده بود و دامن کوتاه قشنگی داشت ، روی کمرش یه کمربند قهوه ای پارچه ی جلوه قشنگی به لباسش داده بود ، گفت پاشو صبحونه ات رو بخور بعد هم پرسید کامبیز کی میاد ؟ گفتم امروز نمیاد قراره با هم بریم خونه پری خانم با علی آقا ریاضی کار کنیم ! ، قشنگ احساس کردم که حالش گرفته شد ، دلم خیلی واسش سوخت ، بعد از مدتها حسرت و بی سکسی و بی توجهی بابام بالاخره یه دوست پسر نصفه نیمه پیدا کرده بود و دلش تنگ میشد ، بغلش کردم و بوسیدمش ، منو بوسید ، گفتم فردا میاد گفت باشه عزیزم زیاد مهم نیست بخاطر درسهاتون پرسیدم ، لبخند زدم و گفتم میدونم ، همینطوری گفتم ..، از خجالت لپای قشنگش قرمز شد ..، صبحونه تپلی خوردم و لباس پوشیدم ، کامبیز زنگ زد ، اولش میخواستم برم بیرون اما بعد بخاطر مامانم به کامبیز گفتم بیا تو من آماده شم که بریم ، مامانم پشتش بهم بود ، با اینکه دید لباس تنمه و آماده ام فهمید که بخاطر اونه که به کامبیز گفتم بیاد تو ..، به مامانم گفتم میرم تو اتاق لباسمو عوض کنم این تیشرته که پوشیدم آرمش گردنمو اذیت میکنه ..، گفت باشه عزیزم ، بدو بدو رفتم تو اتاقم و یه تیشرت دیگه برداشتم و لخت شدم ، چند دقیقه لفت دادم که کامبیز بتونه با مامانم سلام علیک گرمی بکنه ..!! ، بعد تیشرتمو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم و پیششون رفتم ، کامبیز لبهاش به خنده باز بود و مامانم مثل لبو سرخ شده بود ، گفتم خوب ..، بریم ؟ گفت بریم ! ، توی ماشین گفت دمت گرم دلم خیلی واسه مزه لبهای مامانت تنگ شده بود ! ، گفتم اتفاقا منم دلم واسه مزه لبهای مامانت تنگ شده ..، گفت امشب که احتمالا با علی میریم جنس ببینیم اما فردا شب با مامان اینها بریم خونه ارواح ، گفتم امشب میخوام ماندانا رو ببرم یه دل سیر بکنم ، خندید ، گفتم دیشب اینقد حرفهای سکسی زد که آبم اومد ، دلم میخواد هرجوری هست امشب بکنمش ، بعد پرسیدم راستی شادی به تو زنگ نزد ؟ گفت نه ..، بعد یکم فک کرد و گفت اگه ماندانا رو دیدی بپرس ببین چرا شادی زنگ نمیزنه بهم ! ، گفتم باشه میپرسیم ، گفت نه بابا ولش کن ، اونوقت فک میکنه واقعا خبریه ..، نمیخواد چیزی بگی ، اگه خواست خودش زنگ بزنه ..، ابروم رو بالا انداختم و گفتم باشه ، دم خونه پری که رسیدیم با شیطنت گفتم پری امروز هست ؟ خندید و گفت اوهوم ، بعدش هم اضافه کرد چه فایده وقتی شوهرش هم هست ! ، گفتم کیفش به همونه ، خندید و گفت این ماندانا واسه تو بد آموزی داره ، داره اخلاقهاش بهت سرایت میکنه ، گفتم جون کامبیز دیشب داشت حرف میزد و از اینکه دلش میخواد وقتی پدرام هست یواشکی بهم بده میگفت ، همین باعث شد اینقد تحریک شدم که تو تختخواب آبم اومد ، قاه قاه خندید و گفت ای ول ..، خیلی دختر باحالیه ..، کاش دوست دختر تو بشه و من یواشکی بکنمش !! ، زدم زیر خنده و گفتم کاش زن تو بشه و من یواشکی بکنمش ! ، کامبیز قاه قاه خندید ..

  37. #137
    یک تابستان رویایی فصل پنجم قسمت هفتم (اولین بیزینس 4)



    علی سیاه منتظرمون بود ، گفت صبحونه خوردین ؟ جفتمون گفتیم آره ، با علی حرف میزدیم که پری از تو اتاق بیرون اومد و اشکان تو بغلش بود ، با دیدن ما خندیدو نزدیک شد ، یه دامن گشاد نسبتا بلند قهوه ای پوشیده بود و یه جوراب رنگ پای نازک کیر راست کن پاش کرده بود ، بلوز گشادش آستین بلند و سفید بود اما اینقد نازک بود که میشد تشخیص بدی سوتینش قرمزه و نقش نگارهای گیپورش از توی لباس معلوم بود ، دوباره فیل من یاد هندوستان کرد و کیرم به سرعت پاشد ! ، تا یکی رو نمیکردم همین بساط بود تا شب احتمالا هر زن سکسی ای رو که میدیدم این پا میشد ، درسها شروع شد و علی سیاه معلم خوب انتگرالها رو شروع کرد و واقعا پیشرفت خوبی داشتیم ، چند دقیقه بین درسهامون آنتراکت داد که کامبیز یهو گفت راستی علی آقا ..، دختر دایی حمید هم احتمالا هفته آینده میاد ..، مشکلی نداری که اونهم به جمعمون اضافه بشه ؟ قیافه ام شد شبیه گوجه فرنگی مشت خورده ! ، به کامبیز نگاه کردم و لبخند زد ، علی سیاه گفت نه ..، چه مشکلی هست ، بیاد خوب ، بعد با تعجب بهمون نگاه کرد که ببینه چرا این خبرو من ندادم و کامبیز داده ، با لبخند مسخره ای گفتم اونجوری نگاهم نکن علی آقا والله منم همین الان فهمیدم ، علی خندید و گفت پس خبریه ؟ گفتم چمیدونم از این رفیق من بپرسید ! ، علی خندید و گفت خوب مبارکه ..، کامبیز گفت نه بابا این حمید شورش کرده ، من با رویا دوستیم و گاهی به هم زنگ میزنیم اما این پسر عمه با معرفتش سال تا سال احوالشونو نمیپرسه ! ، خندیدم اما تو دلم خیلی شاکی بودم ..، علی رو به من گفت راستی با این رفیقم مهدی قرار گذاشتم بریم بعد از درسهاتون جنسهاش رو ببینیم ، کامبیز گفت شما یه مقدار پول داری میخوای سرمایه گذاری کنی ..، آره ؟ یه نگاه به کامبیز انداختم و گفتم آره ..، کامبیز لبخند زد ، فهمیدم که نمیخواد علی بفهمه که خودش چقد پول داره یا خودش هم قراره سرمایه گذاری کنه ..، علی گفت این رفیق من خیلی پسر زرنگیه ..، تو پیدا کردن راه و چاه استاده ، چند ساله میره از دبی جنس میاره و میفروشه با اینکه خیلی خوب کار میکرد اما همش هشتش گرو نهش بود چون هر چقد که تو پیدا کردن و آوردن جنس استاد بود اما تو بیزینس و خرید و فروش ضعیف بود ، اما یکی دو ساله خانمشو وارد کار کرده ، تو این یکی دوسال خیلی براشون خوب بود و وضعشون خوب شده ، پری که تا اونوقت پیداش نبود و ما اصلا ندیده بودیمش یهو صداش از تو آشپزخونه اومد که قابل توجه بعضیا ..!! ، هممون زدیم زیر خنده ، علی سیاه گفت تو حواست به کجاست ؟ اونجایی ولی گوشت اینجاست ، پری گفت همه فهمیدن که زنشونو قاطی زندگی کنن و تو نفهمیدی ! ، علی گفت حالا خیلی که از این کارش خوشم نیومد ، چون خانمش زیادی مستقل شده ، من خوشم نمیاد ..، بعد ادامه داد حالا وقتی میره دبی زنشم میبره ، علی نظر فنی میده و مارک و مدل جنسها رو معلوم میکنه ، بعد خانمش وارد کار میشه و جنسها رو میخره و تحویل علی میده ، علی جنسها رو از راههایی که بلده میاره تهران و بعد خانمش جنسها رو به طرف حسابها میفروشه ..، از وقتی حساب کتاب و خرید و فروش دست نسرین افتاده اوضاعشون خیلی بهتره ..، صدای پری از توی آشپزخونه به علامت تایید بلند شد ..، بله ...!!! ، باز ما خندیدیم ..، علی گفت بعد از ظهر با مهدی میریم جنسها رو ببینیم بعد اگه خواستی بخری باید با خانمش صحبت کنی ..، بعد هم گفت خیلی زرنگه حواستونو جمع کنید که بعد از دست من ناراحت نشید ، من فقط به همدیگه معرفیتون میکنم ، باقیش به خودتون مربوطه ..، اما در مورد پول من مهدی رو تضمین میکنم ، یعنی اگه قرار شد پولی بهش بدین من تضمینش میکنم که پولتون مطمئنه و خیالتون راحت باشه ..، اما اینکه زن و شوهری جنسو گرون بهتون نفروشن زرنگی خودتونه ..، سر تکون دادم ، پری از تو آشپزخونه گفت بیخود دردسر درست نکن علی اگه آدمهای با انصافی نیستن به حمید معرفیشون نکن ، اینها جفتشون هم سنشون کمه میرن یه وقت کلاه سرشون میذارن اونوقت دیگه رومون نمیشه تو روی شهین و آقا فریدون نگاه کنیم ، من گفتم بچه که نیستیم میریم جنسو میبینیم قیمتش هم تو بازار معلومه اگه به صرفه نبود نمیخریم دیگه ناراحتی نداره که ، به اضافه اینکه پول خودمه به بابام هم ربطی نداره ، اگه همش هم به باد بره بابام نه میفهمه و نه ناراحت میشه که شما مشکلی پیدا کنید ، پری سرشو از تو آشپزخونه بیرون کرد و گفت باشه اگه اینطوره که خودتون میدونید ..، یه چایی و ناهار خوردیم و بعد از ظهر حدودای ساعت چهار و نیم بود که دیگه مغزمون دوباره هنگ کرد و واقعا خسته شدیم ، علی گفت پس من یه زنگ به مهدی میزنم و باهاش قرار میزارم ، با تایید ما علی سیاه تلفونو برداشت و به دوستش زنگ زد ..، انور خط مهدی هم گفت هروقت خواستید بیاید ، علی سیاه گفت این مهدی خیلی لنگ پوله تا میتونید چونه بزنید ..، من اینو میشناسم وقتی دست و پاشو گم میکنه یعنی خیلی لنگه ..، از پری تشکر کردیم و خداحافظی کردیم و سه تایی با ماشین کامبیز راه افتادیم سمت خونه مهدی که خونه اش توی شهر آرا بود ...، توی راه علی گفت توی خونه نمیتونستم بهتون بگم اما اگه قرار شد جنسها رو بخرید مواظب باشید نسرین کلاه سرتون نذاره ، کامبیز پوزخندی زد و گفت یعنی ما اینقد پپه ایم ؟ علی گفت نه شما پپه نیستین ، نسرین خیلی خوشگله ! ، من و کامبیز با هم زدیم زیر خنده ، علی گفت جدی گفتم ، نسرین هم خیلی خوشگله هم از جذابیتهای زنانه اش کاملا استفاده میکنه ، کامبیز گفت مگه شما دیدی که چطوری معامله میکنه ؟ علی گفت نه اما مهدی با افتخار از نحوه معامله کردن نسرین تعریف میکرد و میدونم چطوریه ! ، کامبیز یه ابروش رو بالا انداخت و گفت اومم ..، منم خندیدم ، شهر آرا اونوقتا مثل یه پارک جنگلی میموند که مردم تو کوچه و پس کوچه هاش خونه درست کرده بودن ، خیلی سرسبز بود با درختهای بلند ، البته الان هم همینطوره تنها فرقش اینه که اونوقتها درختها از خونه ها بلند تر بودن و وقتی نگاه میکردی فقط درخت میدیدی اما الان اینقد ساختمونهای بلند و برج توش درست کردن که درختها توش گم شدن ، خلاصه از توی کوچه های سرسبز گذشتیم و دم یه خونه ویلایی بزرگ با دیوار سنگ سفید و در سه لنگه سفید رنگ وایسادیم ، کامبیز ماشینو کنار خیابون پارک کرد و در زدیم ، صدای زنگ دار یه خانم با ناز از توی آیفون گفت بفرمایید ! ، علی گفت منم نسرین خانم ..، نسرین گفت به به علی آقا بفرمایید ، بعد هم درو باز کرد ، علی وارد شد و ما هم پشت سرش رفتیم تو ، حیاط خونه حدودا هشتاد متری میشد کفش موزاییک بود با دو تا باغچه بلند سرتاسری که توش چند تا درخت بلند سرو و گلکاری داشت ، یه شورلت ایمپالا نقره ای که اونوقتها فک کنم ده سالی از عمرش میگذشت اما تمیز بود وسط حیاط پارک شده بود ، خونه یه طبقه و نصفی بود ، یعنی نصف طبقه همکف حالت یه پارکینگ سرپوشیده داشت ، مهدی از ته حیاط پیداش شد ، واسه علی دست تکون داد و بهمون نزدیک شد ، سی و پنج سالی داشت و تند تند حرف میزد یه ته لهجه گیلکی داشت ، خودشو معرفی کرد و دستشو به سمت ما دراز کرد ، گفتم حمید و باهاش دست دادم ، وقتی دستشو به سمت کامبیز دراز کرد علی گفت این کامبیزه خواهرزاده خانممه ..، مهدی دست کامبیز رو با صمیمت فشرد و سلام کرد ، مهدی گفت بریم بالا یه چایی چیزی بخوریم یا میخواید الان برید جنسها رو ببینید ؟ علی گفت اول بریم جنسها رو بهشون نشون بده واسه چایی و شیرینی همیشه وقت هست ، مهدی سر تکون داد و ما رو به سمت زیرزمین خونه راهنمایی کرد ، توی راه کامبیز یواشکی بهم گفت رشتیه ها .