Web Analytics
تک داستان های khabat1979 - صفحه 3
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 101 به 150 از 176

موضوع: تک داستان های khabat1979

  1. #101
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت ششم )

    صبح از اينكه بلند بشم و برم تو هال خجالت ميكشيدم ، جريانات ديشب باعث شده بود جرات چشم تو چشم انداختن خاله رو نداشته باشم ، همش تصورم اين بود كه خاله بخاطر من حاضر شده بود تن به اون كار بده ، حس بدي داشتم و همش تو اتاق اينطرف اونطرف ميرفتم ، صداي خاله اومد كه داشت با تلفن صحبت ميكرد ، يكمرتبه بلند صدام زد و گفت : بهزاد بيداري ؟ بيا سامان باهات كار داره /.
    من از اتاق خارج شدم و بدون اينكه سرمو بالا بيارم سلام كردم ، خاله همونطور كه گوشي رو بهم ميداد و دستشو روي دهني گذاشته بود گفت : بعد از اينكه صحبت كردي حموم برو ، شلوارتم عوض كن ، جلوش بدطور لك شده
    خوب شد خاله خودش جوء رو عادي كرد ، من گوشي رو گرفتم و گفتم : سلام آقا سامان
    سامان : به به آقاي خوش خواب ، تا كي ميخوابي ، پس درس چي ؟
    من : ميخونم ، خوب هستين ؟ كي برميگردين ؟
    سامان : تا بعداظهر ميرسم ، شراره كه عصر كاره ، يه استراحتي كنم حاضر باش تا بريم دنبال خالت ، شام جايي دعوتيم ، جشن تولد بچه يكي از دوستانه صميمي من هستش
    من : ممنونم آقا سامان ، شما برين من خونه هستم ، درسمو بخونم بهتره
    سامان : حالا يكي دو ساعت چيزي نميشه
    من : نه ممنون .
    سامان : حالا بزار بيام ، تصميم ميگيريم
    ازش خداحافظي كردم و گوشي رو به خاله دادم ، خاله به آقا سامان گفت : پس شام درست نميكنم
    و بعد از كمي صحبت قطع كرد ، من به طرف اتاقم ميرفتم كه خالم گفت : بهزاد يه دوش بگير و بيا صبحانه
    بعد از خوردن صبحانه ، مشغول به درس خوندن شدم ، خالم ساعت يك رفت بيمارستان و من ناهار رو كه خوردم دوباره درس خوندن رو شروع كردم ، خاله كه رفت لباسامو درآوردم و با شورت شدم ، خونه خودمون هم بيشتر مواقع كه تو اتاقم بودم لخت ميگشتم و فقط اگه الناز و سولماز ميموندن لباس ميپوشيدم ، مامي شهنازم اصلا بهم گير نميداد ولي پدرم هميشه از اينطور گشتن بدش ميومد و غرغر ميكرد ، حدود ساعت چهار از درس خوندن خسته شدم و رفتم جلوي تلويزيون و يكي از دي وي دي هايي كه خاله از تهران آورده بود رو گذاشتم ، فيلمي درام و عشقي آمريكايي بود با كلي صحنه ، نميدونم كي خوابم برده بود ، كه با زنگ تلفن بيدار شدم ، خاله شراره بود و ميخواست بدونه آقا سامان رسيده يا نه ، چون موبايلشو جواب نميداد ، يكم كه بخودم اومدم صداي دوش آب توجمو جلب كرد ، دقت كه كردم وسايل اقا سامان رو روي ميز ديدم ، جريان رو به خاله گفتم و گوشي رو قطع كردم ، رفتم تو رختكن و به در حموم زدم و گفتم : سلام آقا سامان ، رسيدن بخير
    سامان : سلام گل پسر ، بابا تو كه همش خوابي
    من : نه بخدا تازه خوابم برده بود ، چيزي لازم ندارين ؟ كمك نميخواين ؟
    سامان : مرسي گلم ، يكم دوش آب گرم بگيرم تا اين خستگي راه از بدنم خارج بشه ، تو كه ما رو ماساژ نميدي ، كاش ما هم مثل خاله شرارت خوشگل بوديمو هوامونو داشتي ، خالت كه خيلي از ماساژت تعريف كرده
    من : خوب آقا سامان ........... ، اي ي ي ، خوب خاله كمرش درد گرفته بود
    ((پس خاله جريان ماساژ دادنو براي آقا سامان تعريف كرده بود ، پس چرا اينقدر تاكيد ميكرد من لو ندم)) ، تو همين افكار بودم كه آقا سامان گفت : خوب ما هم كمرمو درد گرفته ، اصلا آخ كمرم گرفت ، يكي به دادم برسه
    آقا سامان با خنده اينارو ميگفت ، باز حسي كه باعث ميشد نزديكي به اقا سامان رو برام خوشآيند كنه درمن داشت شدت ميگرفت ، با لحن خاصي گفتم : من كه حرفي ندارم ، اراده كنيد من در خدمتم ، ولي ماهيچه هاي شما اونقدر قوي و محكم هستن كه با قدرت من سر حال نمياين ، ولي اگه دوست دارين من حاضرم ، در رو باز كنين تا بيام
    من كه كلا با شورت بودم نيازي به درآوردن لباس نداشتم و به در زدم ، آقا سامان گفت : مرسي عزيزم ، فقط ببين من هيچي پام نيست شورتمو تو سطل لباسهاي چرك انداختم ، اگه زحمتي نيست برو تو كشوي لباسام و برام يه شورت بيار ، نميدونم چطوري شد كه از دهنم پريد و گفتم : خوب اشكالي نداره كه ، من چشم بسته ميام تو ، تازه مگه من نبودم كه جلوتون لخت شدم تا پمادم بمالين
    انگار آقا سامان منتظر اين حرف بود و در رو باز كرد و گفت : باشه ، پس چشماتو ببند و دستت رو به من بده
    من دستمو جلو بردم و تو دستاي آقا سامان گذاشتم ، حس عجيبي بود ، هم از لخت بودن پيش خاله شراره لذت ميبردم و هم لخت بودن پيش آقا سامان ، سامان منو به داخل كشيد و در رو بست ، هنوز چشمامو بسته نگاه داشته بودم كه احساس كردم آقا سامان از پشت طوري كه فقط كنار پاش بهم بچسبه بهم نزديك شد ، همونطور بردمه زير دوش و خيسم كرد ، دستاش از زير بغلم رد شده بود و روي سينه هام قرار گرفته بود ، سكوت بينمون حكمفرما بود ، آقا سامان ازم فاصله گرفت و كف حموم به شكم دراز كشيد و گفت : خوب فكركنم اگه بخواي با چشم بسته ماساژم بدي يا بلايي سر من مياري يا خودت
    به طرفش برگشتم ، تا حالا لخت لخت نديده بودمش ، ماهيچه هاي پشت و كمر و و فيله هاي خيلي قوي داشت ، پاهاش هم خيلي خوش فرم بود ، برعكس سينه هاش ، كون و پاهاش كم مو بودن ، كنارش نشستم و شروع به ماساژ بدنش كردم ، از مچ پا تا سرشانه هاش ، حتي كونشم خوب مالش دادم ، آقا سامان فقط از كنار نگام ميكرد و ميخنديد ، كارم روي پشتش كه تموم شد گفتم : خوب برگردين .
    آقا سامان همونطور كه ميخنديد گفت : مطمئني ؟ من شراره نيستما ، آناتومي من فرق ميكنه ها
    من كه خندم گرفته بود گفتم : حالا مگه من خاله رو مثل شما ماساژ دادم
    سامان : نه راست ميگي ، فرق ميكرد ، آخه من كه سر نخوردم تا بخواي بغلم كني و جابجام كني .
    ((آه اين خاله بد جنس همه چيزو تعريف كرده بود ، يعني نميترسيد آقا سامان بهش گير بده ؟، يعني اينقدر با هم راحتن ؟ ، خيلي برام عجيب بود ))، سامان كه ديده بود تو فكرم گفت : خوب تكليف ما رو روشن كن آقاي ماساژور، دور بزنم ؟
    من : آقا سامان ببخيشدا شما از اينكه من خاله رو اونطوري تو حموم ديدم و ماساژ دادم ناراحت شدين ؟
    سامان : ديونه پس ميخواستي همسايه بياد كمك شراره ، باشه كه اگه بهشون ميگفتي از خداشون هم بود
    و بلند بلند خنديد و گفت : نه عزيزم قبلا هم بهت گفتم با ما راحت باش
    من : آقا سامان خاله همه چيزو ................
    سامان : ولش كن ، برگردم يا نه ؟
    من با علامت سر اوكي دادم و آقا سامان دور زد ، اولين چيزي كه نظرمو جلب كرد كير آقا سامان بود ، با اينكه خوابيده بود ولي خيلي كلفت و بزرگ نشون ميداد ، چشم ازش بر نميداشتم ، نميدونم چرا دوست داشتم تو دستام بگيرمش ، اين حس باعث شده بود كير خودم هم راست بشه و چون شورتم خيس بود كاملا تابلو شده بود ، ولي چون آقا سامان دراز كشيده بود ديده نميشد ، شروع كردم به ماساژ بدنش از مچ شروع كردم و اومدم بالا ، تا رسيدم به رونهاش و نزديك كيرش ، يك وجبي به كيرش مونده بود دستامو برداشتم و رفتم روي سينه هاش ، كيرم راست شده و نميتونستم خوب بلند بشم ، نگاه هاي آقا سامان عوض شده بود و مستي از چشماش ميباريد ، خوب نميتونستم سينه هاشو ماساژ بدم ، يكمرتبه دست آقا سامان به كيرم خورد
    بهش نگاه كردم كه داشت ميخنديد ، سرمو پايين انداختم و به كارم ادامه دادم كه آقا سامان گفت : شراره ميگفت خيلي مردونه شده ، ولي فكر نميكردم اينقدر باشه
    من همونطوري كه سرم پايين بود گفتم : اين خاله شراره ما خيلي بدجنسه ، اصلا نميشه بهش اعتماد كرد
    دست آقا سامان دوباره به كيرم خورد و ايندفعه روش نگه داشت و گفت : خوب حق داره ، حتما كنجكاوش كرده بودي
    من : نه ، من فقط اومدم كه كمكش كنم
    سامان : خوب كاري كردي ، ميدوني چيه بهزاد كلا جنس زن همشون از همون موقع دختر بودنشون تا وقتي كه زن ميشن نيازمند كمك هستن ، البته منظورم از اين نوع كمكها هستش ، و همشون بلا استثناء عاشق و ديونه اين كمكها ، حالا از طرف هر كي ميخواد باشه ، فقط خوب بهشون رسيدگي بشه و تحويلشون بگيري ولت نميكنن ، تواين مسئله بعضيهاشون خجالت بيشتري ميكشن ، بعضيهاشون ميترسن و بعضيهاشون هم مثل شراره هات و سكسي هستش ، ولي اينكه همشون اينكاره هستن شكي نيست
    من : واقعا همينه
    سامان : قبول داري اينو ؟
    من : بله ، ولي ميدوني اونا هم در مورد ما چيزي ديگه فكر ميكنن و ميگن ما مردها هممون دنبال اونا هستيم و فرقي نميكنه برامون طرف كي باشه
    سامان : نظر تو چيه ؟ راست ميگن ؟
    من : شايد آره ، خوب آخه نميشه ازشون همينطوري گذشت
    سامان به طرفم نيم خيز شد و گفت : مخصوصا وقتي يكي مثل خاله شراره تو گيرت بياد ، خوشگل و خوش اندام و هات و سكسي ، بهزاد ميدوني كلا خانواده شما .................هيچي ولش كن
    من : بگو ديگه آقا سامان ، خانواده ما چي ؟
    سامان : اولا ديگه اقا سامان نداريم ، باشه ؟ دوما بيخيالش
    من : اوليش به چشم ، ولي دوميش نه بگين
    سامان : آخه ممكنه خوشت نياد از نظرم
    من : من ديونه نظرات شما هستم
    سامان دستشو گذاشت روي رونام و خيلي آروم شروع به ماليدن كرد و گفت : ميدوني بهزاد خانواده شما خيلي آس هستن ، همتون خوشگل و نازين ، خوش هيكل و سكسي
    من كه داشتم باز داغ ميشدم دستامو روي پهلوي آقا سامان گذاشتم و گفتم : لطف دارين شما ، سامان ..، منظور از همه من هم هستم ؟
    سامان فشار كوچيكي به رونم داد و گفت : تو با اينكه پسري و از همشون خوشگلتر و خوش اندامتري
    من : حتي از خاله شراره ؟
    سامان نيم نگاهي بهم كرد و گفت : بهزاد تو خيلي محشري
    كير سامان داشت كم كم بزرگ ميشد ، چشمم روش ميخكوب شده بود ، سامان دستشو زير چونم گذاشت و به سمت صورت خودش برد وتو چشمام نگاه كرد و گفت : به چي نگاه ميكني ؟
    من چشمامو پايين انداختم و گفتم : سامان از شما خيلي بزرگه
    سامان : چي بزرگه ؟
    نيم نگاهي بهش كردم و با سر كيرشو نشون دادم و گفتم : اونتون .
    سامان همونطوري كه به پهلو به طرفم خوابيده بوددستشو دوباره روي كيرم گذاشت وگفت:ازتو هم خوبه،ميخواي لخت بشي ؟
    من بدون اينكه جوابي بدم بلند شدم و ايستادم ، آقا سامان جلوم نشستو گفت : صبر كن تا من برات درش بيارم
    نميدونم چرا ناخودآگاه دور زدم و پشتمو بهش كردم ، دستاي سامان دو طرف شورتم قرار گرفت و شروع به پايين كشيدنش كرد ولي آروم و با ناز ، صداي يواش سامان ميومد كه ميگفت : واي محشره ، نهايت زيبايست ، دوست داشتنيه ، اوه ه ه
    شورتم به مچ پام رسيد ، درش آوردم و همونطوري پشت به سامان ايستاده بودم ، سامان دستاشو روي كونم كشيد و شروع به مالوندنش كرد ، خيلي لذت ميبردم ، سامان با صدايي كه لرزش توش مشخص بود گفت : بهزاد تا حالا با مرد بودي ؟
    منظورشو ميدونستم چيه ، خيلي از دوستام دنبال اين بودن كه منو بكنن ولي يا بهشون پا نميدادم يا موقعيت جور نميشد ، خودم هم فقط تا اون زمان علاقه به سكس با يكيشون رو داشتم كه خيلي از من خوشگلتر بود ، ولي اونم جور نشد .
    من كه توي صدام شهوت موج ميزد گفتم : راستش نه
    سامان : دوست نداشتي يا ............
    من : نميشه گفت دوست نداشتم ، موقعيتش يا طرفش جور نشد
    دستهاي سامان همچنان روي كونم حركت ميكرد ، كوني كه از سفيدي و بيمويي تك بود و بزرگيش هم بغل سامانو خوب پر ميكرد ، سامان با دستاش كمك كرد همونطوري روي پاهاش بشينم ، حالا كيرش كه كاملا راست شده بود رو وسط پاهام حس ميكردم
    سامان لبشو روي گردنم گذاشت و بوسيد و گفت : الان چي ؟
    من : بودن با شما خيلي لذت بخشه
    سامان : حتي بيشتر از بودن با شراره ؟
    من : من با خاله كاري نكردم
    سامان : با من چي ؟ دوست داري ؟
    از روي پاش بلند شدم و چرخيدم و جلوش نشستم ، براي اولين بار كير كاملا شق شدش رو ديدم ، سرش كوچيك بود و همينطور كه به انتها نزديك ميشد كلفت كلفتر ميشد ، قدش تقريبا بيست سانتي ميشد ، دستامو جلو بردم و گرفتمش و يواش مالوندمش ، صداي آه سامان بلند شد ، نميدونم چرا دوست داشتم براش ساك بزنم بدون اينكه بدونم خوشم مياد يا نه ، سرمو پايين بردم و سر كيرشو ليس زدم ، صداي آه سامان بلندتر شد ، يكم از كيرشو تو دهنم كردم و خوشم اومد ، يواش يواش همه كيرشو تو دهنم و براش شروع به ساك زدن كردم ، ديگه سامان بلند بلند آه و اوه ميكرد و سرمو به كيرش فشار ميداد و تو اين حالتها ميگفت : بخورش بهزاد جون ، آه چه خوب كير ميخوري ، تو هم مثل شراره خيلي واردي ، انگار تو خون شماست
    حالا دستهاي سامان لاي كونم رفته بود و دور سوراخمو ميماليد ، كم كم انگشتشو تو سوراخم ميكرد ، اولش خوشم نيومد ول وقتي با شامپو انگشتشو تو سوراخم ميكرد لذت داشت جاشو به بي ميلي ميداد ، سامان سرشو پايين آورد و گردنمو بوسيد و گفت : بهزاد بيشتر ادامه بديم ؟
    ميدونستم كه ميخواد تو كونم كنه ،هم ميترسيدم و هم دلم ميخواست ، با لحني كه ترس و علاقمو بهش نشون بدم گفتم : سامان
    دلم خيلي ميخواد ولي ميترسم نتونم تحمل كنم
    سامان همونطور كه شروع كرده بود به برگردوندنم و كاملا منو به حالت سگي درآورده بود و خودش پشتم قرار گرفته بود گفت : نترس ، مواظبم ، هر وقت اذيت شدي بگو ادامه ندم ، من خيلي وارد هستم ، بارها تو كون شراره كردم
    من : جدي خاله شراره هم از كون كردي ؟ مگه زنها هم از كون ميدن ؟
    سامان : همشون ، كمتر زن و دختري پيدا ميكني كه از كون نداده باشه ، اكثرشون قبل ازدواج كير تو كونش رفته
    من : جدي
    سامان خنده عجيبي كرد و جوابي نداد ، و فقط با انگشتش تو سوراخم ميكرد ، حالا از يكي انگشت به دو تا تبديل شده بود و درد هم همراهش بود ، من همونطور به حالت سگي منتظر كون دادن بودم
    كه برخورد كير سامان با سوراخم باعث شد بدنم داغ بشه و نوعي ترس و استرس سراغم بياد ، سامان كونم ميماليد و ميگفت : فقط خودتو سفت نكن ، اولش يكم درد داره ولي بعدش عادي ميشه
    سامان دستاشو دو طرف كمرم گذاشت و سر كيرشو با فشار تو كون كرد ، درد عجيبي سراغم اومد ، سرم گيج ميرفت و حالت تهوع پيدا كرده بودم ، سامان كيرشو بيرون كشيد و منو به شكم خوابوند و شروع به ماساژ كونم كرد ، يكم كه گذشت حالم بهتر شد ، سامان گفت : بهزاد اگه ميخواي ادامه نميدم
    به صورتش نگاه كردم ، با شهوت داشت منو ميخورد ، بهش گفتم : فقط آرومتر تا برام عادي بشه
    سامان روم خوابيد و بوس بارونم كرد ويكمرتبه از روم بلند شد و از توي قفسه حموم كرمي درآورد و گفت : واي پسر حالا يادم اومد اين ژل خيلي بهمون كمك ميكنه
    و شروع كرد به ماليدن اون ژل به سوراخم ، راست ميگفت ، فر رفتن انگشتاش رو تو كونم راحتر حس ميكردم ، بعد از اون ژل رو كيرش ماليد و گذاشت دم سوراخم ، با يكم فشار سر كيرش تو كونم جا گرفت و خيلي راحتر تونستم تحملش كنم ، يكم كه گذشت شروع كرد عقب جلو كردن و هر دفعه مقدار بيشتري از كيرشو تو كونم جا ميداد ، كمتر از بيست دقيقه تمام كيرش تو كونم بود و درد همراه با لذت داشت منو ديونه ميكرد ، سامان مثل ديونه ها كونمو چنگ ميزد و كيرشو تو كونم ميكرد ، شدت تلمبه زدنش لحظه به لحظه بيشترميشد ، از شدت دردم كه كم شد گفتمش : سامان كون كردن رو دوست داري؟
    سامان : ديونه كون هستم ، اونم كون سفيد و بزرگي مثل كون تو ، پسر همه كيرم تو كونت جا گرفته
    من : الان خيلي حال ميكني ؟
    سامان : تو چي ؟ از كون دادن لذت ميبري؟
    من : خيلي ، فكرشم نميكردم اينقدر حال بده
    سامان ديگه با شدت تو كونم تلمبه ميزد ، فرو رفتن كيرشو تو كونم با تمام وجود حس ميكردم و وقتي همه كيرش جا ميگرفت برخورد بدنش با كونم خيلي لذت بخش بود ، صداي سامان لحظه به لحظه بلندتر ميشد ، يكمرتبه گفت : آبمو تو كونت بريزم ؟
    من : بريز
    وسامان با قدرت همه كيرشو تو كونم كرد و نگه داشت و فوران آب داغ رو تو كون احساس كردم .
    (ادامه دارد)

  2. #102
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت هفتم )

    فكرشم نميكردم كون دادن اينقدر دردناك باشه ، و مهمتر اينكه بعدش اون درد دست از سرت بر نداره ، آقا سامان كه متوجه درد من شده بود از اينكه منو گاييده ناراحت بود ، و مرتب ازم عذر خواهي ميكرد ، من كه ميشه گفت خودم مقصر اصلي اين كون دادن بودم بهش ميگفتم كه خودشو اذيت نكنه ، حدود ساعت 7 خاله اومد و تصميم گرفتن آماده بشن براي مهموني ، من درس رو بهانه كردم و وقتي خاله ديد ميلي به رفتن ندارم بهم گير نداد و فقط براي شام نگران بود كه خودم خوردن غذاي حاضري رو ترجيح دادم ، اونا كه رفتن با وجود دردي كه تو كونم ميپيچيد درس خوندن رو ادامه دادم ، خوبي من اينه كه وقتي درس ميخونم آرامش پيدا ميكنم و كمتر به حواشي ميرم ، حدود ساعت 12 شب خوابيدم و اومدن آقا سامانشون رو هم متوجه نشدم ، نيمه شب از تشنگي بيدار واز اتاق خارج شدم ، تو تاريكي هال به طرف آشپزخانه ميرفتم كه صداي خاله رو شنيدم كه ميگفت : يواشتر ديونه وحشي سينه هامو كندي
    به اتاقشون نگاه كردم ، در نيمه باز بود و نوركمي جلوي در رو روشن كرده بود ، آروم به طرف در اتاقشون رفتم و كنار در ايستادم ، صداي آقا سامان اومد كه گفت : خوب ماله خودمه .
    خاله : اي ماله خودت لا پاته
    سامان : جونننننننننننن ، اين كه ماله تو هستش ،
    صداي خاله اومد كه اوف اوف ميكرد و بعد آقا سامان گفت : شراره يكم بخورش ديگه
    خاله : به همين راحتي ، بدون دستمزد
    آقا سامان با صدايي كه بلندتر شده بود گفت : حالا بخورش ، با هم كنار ميايم
    خاله : يواشتر ديونه ، ممكنه بهزاد بيدار بشه ، چقدر بلند حرف ميزني
    سامان : خوب بيدار بشه ، تازه بايد خوشحال هم بشه بدن خالشو لخت ميبينه ، البته باشه اين بدن ناز رو ماليده چه برسه به ديدنش ولي گاييده شدن تو رو ببينه چيزي ديگست
    خاله : ديونه ، راستي يادم رفته بود چطور شد كه با بهزاد در مورد من حرف زدين ؟
    سامان : وقتي تو از خوب ماساژ دادنش گفتي منم هوسي شدم و ازش خواستم بياد ماساژم بده
    خاله : تو حموم ؟
    سامان : پس نه تو حياط ، آره ديگه تو حموم
    خاله : خوب ؟
    سامان : اونم بنده خدا اينقدر پسر نازي هستش كه اومد .
    خاله : خوب ؟
    سامان : ديگه از همه جا صحبت شد و رسيد به بدنهاي ناز خانمها ، و بعد صحبت از گل سرسبد ما شراره خانم
    خاله : و تو هم همه چيزي كه بهت گفته بودمو لو دادي ؟
    سامان : بععععله
    خاله : خوب مرض ، ديونه سكسي ، هيچ ميدوني من چقدر جلوش فيلم بازي كردم كه نفهمه ما با هم راحتيم
    سامان : خوب تازه بدونه مگه چي ميشه ، به نظر من بهزاد خيلي با جنبه و با كلاس هستش و هيچ مشكلي نداره
    خاله : اين حرفا چيه ميزني ، يعني ميگي موقع سكس ما رو ببينه تو ناراحت نميشي ؟
    سامان كه از لحن صداش معلوم بود خيلي داغ شده گفت : اگه تو ناراحت نشي من هم نه
    خاله يكم منمن كرد و گفت : نميدونم چي بگم ، تصور اينكه يكي ما رو موقع سكس ببينه فانتيزيه زيبايي هستش ، ولي اينكه بتونم باهاش كنار بيام رو نميدونم
    سامان : ميتوني ، البته به نظر من اگه طرف مورد نظرمون يكي مثل بهزاد باشه ، با جنبه و با مرام
    خاله : شايد ، نميدونم
    نميدونم سامان خاله رو چيكارش كرد كه جيغ زد و گفت : وحشي شدي چرا ؟ حتما بهزاد بيدار شده ، من برم يك نگاهي بهش كنم
    من كه اين وضع رو ديدم سريع به طرف آشپزخانه رفتم و در يخچال رو باز كردم ، نور يخچال باعث شد خاله متوجه من بشه و به طرفم بياد ، اصلا متوجه بلند شدن كيرم نبودم كه خاله تو اون نور ديده بود ، چشمم كه بهش افتاد با حالتي خواب آلود گفتم : خاله آب ميخوري ؟
    خاله كه بهم نزديك شده بود با لحني طعنه آميز گفت : نخير ، حضرتعالي بيخوابي بسرت زده ؟
    من : بيخوابي ؟ نه ، اومدم آب بخورم
    خاله به جلوي شلواركم اشاره كرد و گفت : مثل اينكه بد جور هم بيخوابي به سرتون زده
    من سرمو پايين انداختم كه صداي سامان از جلوي در اتاق خوابشون اومد كه گفت : به به پسره خوش خواب ، ولي مثل اينكه روزها بيشتر از شبها ميخوابيا
    من همونطور كه سرم پايين بود گفتم : ببخشيد نميخواستم بيدارتون كنم
    سامان : نه بهزاد جون ناراحت نباش ، ما هنوز نخوابيده بوديم ، مگه اين خالت ميزاره بخوابيم
    خاله شراره نگاهي غضبناك به آقا سامان كرد و گفت : واقعا كه
    من كه بدم نميامد يكم سر به سر خاله بزارم گفتم : خوب خاله آقا سامان خسته هستن ديگه
    خاله رو به من گفت : تو يكي هوادارش نشو كه تو بد جنسي كم نمياري
    من همونطور كه به طرف اتاقم ميرفتم رو به آقا سامان گفتم : بيا ، بيا بريم تو اتاق من بخواب ، اين خاله ما قصد كوتاه اومدن رو نداره ، يك شب كه تنها باشه قدرتونو ميدونه
    تا رفتم به خودم بيام ، تمام وجودم سوخت ، بيشگون محكمي كه از زير بازوم گرفت باعث شد اشكم دربياد ، همونطور كه آخ و واخ ميكردم و بدون اينكه بفهمم چي ميگم ، گفتم : اصلا به من چه ، تقصير آقا سامانه كه اينقدر بهت تعارف ميكنه
    خاله و سامان هردو نگاهي عميق بهم كردن و بعد خاله رو به من گفت : تعارف ؟ تعارف چي ؟
    من كه چراغ سبز سامان رو تو حرفاش گرفته بودم با لحني خاص گفتم : نميدونم چي ، حتما ميوه اي ، چيزي هستش ديگه كه آقا سامان ......................
    خاله : سامان چي ؟
    من نگاهي به سامان كه لبخند آرومي روي لبش بود كردم و با چشمكي كه بهم زد گفتم : همين ديگه ، اي .... چي ... ، اصلا من ميخوام برم بخوابم
    و به طرف اتاق رفتم كه خالم از پشت دست انداخت و يقمو گرفت و گفت : سامان چي ؟
    همونطور كه به آقا سامان نگاه ميكردم گفتم : خوب آقا سامان ازتون ميخواست بخورينش
    صداي تركيدن خنده سامان فضا رو پر كرد و تا رفتم خودمو جمع و جور كنم باران بيشگون بود كه پشت و بازو و .... رو در بر گرفت ، سامان به طرفمون اومد و بين من و خاله قرار گرفت و گفت : خوب راست ميگه ديگه ، هم دوست داري هم تعارف ميكني ، ميوه به اين خوشمزه اي
    من كه ميدونستم منظور سامان از ميوه كير گنده و خوش تراشش هست گفتم : اصلا آقا سامان بده به من بخورم
    خاله كه فكر ميكرد من از قضايا بيخبرم گفت : لازم نكرده ، به درد تو نميخوره
    من : يعني چي ، چرا به درد من نخوره ؟ ميوه كه خيلي هم مفيده
    خاله : آره ، ولي نه اين ميوه
    من : مگه چه ميوه اي هستش ؟
    و همزمان به سامان چشمك زدم ، خاله به طرف آشپزخانه رفت و گفت : با اونش ديگه كاري نداشته باش
    من سرمو بردم كنار گوش آقا سامان و خيلي آروم گفتم : خوب به زور به خوردش ميدادي ، من كه ديونه اونم
    سامان بهم نگاهي كرد و گفت : نكنه همه حرفامونو شنيدي ؟
    من با سر تاييد كردم و گفتم : اگه نخورد بيا تا من برات بخورمش
    و به طرف اتاق رفتم ، صداي خاله ميومد كه به سامان ميگفت : بيا بريم تو اتاق تا به حسابت برسم
    من ديگه از شدت شق درد داشتم ميمردم ، همه لباسامو درآوردم و با شورت خوابيدم ، همه هواسمو جمع كرده بودم تا شايد بتونم صداشونو بشنوم ، و همزمان با كيرم بازي ميكردم ، ديگه كاملا راست شده بود ، يكمرتبه صداي در اتاق اومد و آقا سامان ميخواست داخل بشه ، بهشون بفرما گفتم و اومد داخل ، كليد برق اتاق رو زد و كنارم روي تخت نشست ، دستشو از روي ملافه روي كيرم گذاشت و گفت : اوه چه راست كرديا ، داشتي ماساژش ميدادي ؟
    من : خوب كاري ديگه نميتونم كنم ، بالاخره ميوه رو خورد ؟
    سامان : آره بابا ، اين زنها ديونه كير هستن ، مثل ماها كه از كون و كوس نميگذريم .
    من : خاله خوابيد ؟
    سامان : نه ، بيداره
    من : پس چرا تنهاش گذاشتي ؟ بحثتون شد ؟
    سامان : نه عزيزم ، داره آماده ميشه براي كوس دادن
    شهوت از صدا و حركات سامان ميباريد ، همونطوري كه كنارم نشسته بود ملافه رو كنار زد و شورتم پايين كشيد و كيرمو گرفت و گفت : ولي كير خوبي داري
    و بعد دستشو برد پشتم و كونم ماليد و گفت : دردت كمتر شده ؟
    من : بله
    سامان : فكر كنم دفعه آخرت باشه مگه نه ؟
    من : اصلا ، تازه دارم ميفهمم كه علاوه بر كردن من از دادن هم لذت ميبرم
    سامان : درد سوراخت كمتر شده ؟
    من : بهترم ، دفعه بعد دلم ميخواد وقتي همه كيرت تو كونم جا ميگيره برام عكس بگيري
    سامان همونطوري كه كونمو ميماليد گفت : باشه خوشگل من
    من : راستي سامان جون الان خاله رو .......... ، يعني چطوري باهاش ...
    سامان : ميخواي ببيني ؟
    من : نه ، اصلا منظورم اين نبود .
    سامان : ميدونم عزيزم ، ولي دلت ميخواد وقتي تو كوس و كون شراره ميكنم ببيني ؟
    من سرمو پايين انداختم و ساكت شدم
    سامان : دوست داري گاييده شدن شراره رو ببيني ؟ وقتي كيرم تو كوسش عقب ، جلو ميره ؟
    من با سر تاييد كردم و آروم گفتم : ولي اگه خاله بفهمه دهنمو سرويس ميكنه
    سامان : حالا اگه نفهمه چي ؟
    من : آخه چطوري ؟
    سامان : حالا ، بهزاد فقط بايد قول بدي هرچي ميبيني و ميشنوي بين خودمون بمونه ، فقط ما سه نفر ، تا وقتي كه خودمون بخوايم نفر چهارمي هم قاطيمون بشه
    من : ما سه نفر ؟ يعني خاله هم ..............
    سامان : اگه قول بدي پسره خوبي باشي و تحمل كير خوردنتو بالا ببري آره ، شراره با من
    من كه ذوق زده شده بودم گفتم : يعني سه نفري ...............
    سامان : شايدم
    و بلند شد و به طرف در رفت و گفت : اگه خواستي بيا
    و از اتاق خارج شد ، حدود ده دقيقه بعد صداهاي هردوشون بلند شد و اين منو بيشتر تحريك كرد ، آروم از اتاق خارج شدم و داخل هال رفتم ، در اتاقشون كاملا باز بود و به جاي چراغ خواب مهتابي روشن بود ، كنار در كه رسيدم صداشون واضح واضح بود ، خاله ميگفت : چه كير خوشمزه اي ، سامان بزرگتر نميشه ؟
    سامان : معلومه هوس كير گنده تر كردي ، اين فيلمها رو ميبيني كير بزرگ ميخواي ؟
    خاله : اگه يكم ديگه بزرگتر بشه عاليه ، ديگه هيچ روزنه اي تو كوسم نميمونه
    يكمرتبه صداي جيغ خاله بلند شد و به دنبالش سامان گفت : جنده من همين الانشم كوست پر شده ، اگه گنده تر بشه كه كون دادن برات سخته
    خاله كه آه و اوه ميكرد گفت : تو گنده ترش كن من بهت كون هم ميدم
    سرك كشيدم ، سامان خاله رو بر روي تخت خم كرده بود و از عقب تو كوسش گذاشته و محكم تلمبه ميزد ، نيم رخ خاله با سينه هاي بزرگ و آويزونش كه با هر ضربه سامان تكون تكون ميخورد قشنگترين صحنه رو ايجاد كرده بود ، سامان نيم نگاهي به در كرد و منو ديد و بوس فرستاد و همونطور كه تو كوس خاله ميكوبيد گفت : شراره كوس دادن رو دوست داري؟
    خاله : دوست دارم ؟ ديونشم ، عاشق كوس دادنم
    سامان : شراره زنها همشون از كوس دادن خوششون مياد ، مخصوصا باز شماها كه سرآمد اونها هستين
    خاله : كير كلفت من ، باز رفتي تو فكر خونواده ما ؟
    سامان : كيه كه از فكرتون در بياد
    خاله : ميدونم اگه بتوني همه ماهارو ميكني
    سامان كه به شدت تلمبه زدنش اضافه كرده بود گفت : آره همتونو ، كون و كوس همه شماها كردنيه
    خاله : آره ، اونطور كه من ميشناسمت حتي به همين بهزاد هم رحم نميكني
    سامان نگاهي بهم كرد و گفت : بهزاد ، آره بهزاد يكي از خوشگلترين كونها رو داره
    يكمرتبه از كوسش درآورد و بدون معطلي دم سوراخ كونش گذاشت و فشار داد ، صداي داد و فرياد خاله بلندتر شد و
    گفت : ديونه كونمو پاره كردي ، الان بهزاد مياد بيرون
    سامان : خوب بياد ، اونم ميكنم ، بزار گاييده شدنتو ببينه ، مگه خودت دوست نداشتي وقتي كير تو كوس و كونت ميره يكي ببينتت ، تازه خودت گفتي بهزاد سكس هستش
    خاله همونطور كه ناله ميكرد گفت : باشه ، اگه تو ميخوايي اونقدر بلند بلند حرف بزنم تا بيرون بياد ، بياد ببينه چطور شوهر خاله عزيزش تو كونم كرده و داره پارم ميكنه ، اونوقت اگه خواست بهت كون بده
    سامان : شراره كون تو و بهزاد مثل هم هستش ، الان دارم همه كيرمو تو كونت فرو ميكنم
    و با تمام قدرتش تو كون خاله تلمبه زد و يكمرتبه همه كيرشو فرو كرد و با دستاش پهلوهاي خاله رو نگه داشت و گفت : واي آبم داره مياد ، داره تو كونت ميريزم شراره ، دارم كونتو ميگاييم اونم جلوي بهزاد
    و روش خوابيد ، خاله سرشو به طرف در برگردوند و با لبخند من روبرو شد .
    (ادامه دارد)

  3. #103
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت هشتم )

    صبح وقتي از خواب بيدار شدم خودمو لخت لخت تو رختخواب ديدم ، ديشب بعد از اينكه تمام صحنه هاي گاييده شدن خالمو ديده بودم نتونستم دوام بيارم و لخت لخت شده بودم و خودمو ارضاء وملافه رو هم كثيف كرده بودم ، صحنه هاي فرو رفتن كير سامان تو كون بزرگ و زيبا خاله شراره همينطور جلوي چشمام رژه ميرفتن ، تكونهاي سينه هاي بلوري خاله وقتي سامان تو كون و كوسش تلمبه ميزد خيلي ديدني بود ،همونطور لخت شورت و ملافه رو برداشتم و آروم رفتم جلوي در ، تو هال سرك كشيدم ، هيچ صدايي نميومد ، پاورچين پاورچين به طرف حموم رفتم و همينكه ميخواستم وارد بشم صداي خالم از پشت سرم اومد كه گفت : سرما نخوري آقا پسر
    به طرفش برگشتم ، خالم به جلوم خيره شد و با طعنه گفت : شبها لخت ميخوابي؟
    تازه فهميدم تو چه شرايطي هستم ، ملافه رو جلوي كيرم گرفتم و گفتم : اي ببببخشيد ............ اصلا .....حواسم نبود
    خالم خنده اي كرد و گفت : ملافه رو كجا ميبري ؟
    من : ميخوام آبش بكشم
    خاله با خنده مرموزي گفت : مگه جيش كردي ؟
    من منمن كنان گفتم : ننننه ، يعني چي.... همين ..........، خوب مگه عيبي داره ؟
    خاله به طرف اومد و اضطراب همه وجودمو گرفت ، نزديكم كه شد دست انداخت و ملافه رو از تو دستام كشيد ، قدرت هيچ حركت و مقاومتي رو نداشتم ، شورتم هم از دستم افتاد و حالا لخت لخت جلوش ايستاده بودم ، كيرم يكمي بلند شده بود و حالت نيم خيز گرفته بود ، خالم همونطور كه به كيرم نگاه ميكرد گفت : بهزاد بدنت خيلي سفيد هستشا ، مثل دخترها ميموني ، اگه اينم نبود دختر دختر بودي
    خاله كه دامن كوتاه و تاپ بندي سكسي تنش بود شيطنتش گل كرده بود و با اينكه ديشب كير خوبي خورده بود ولي بازم شهوت و مستي از چشماش ميباريد
    من كه با شنيدن اين جمله ها داغ شده بودم گفتم : به قول آقا سامان ما خونوادگي اينطوري هستيم
    خاله بهم نزديكتر شد ، حالا فاصله من و با اون كمتر از بيست سانتي متر بود و سينه هاي بزرگشو كاملا ميديم ، به سرعت بلند شدن كيرم اضافه و كمتر از چند ثانيه سر بالا شد ، خاله دستشوبرد روي كيرم گذاشت و با لوندي گفت : ولي خيلي بزرگ هستشا ، خوش بحال استفاده كننده هاش
    من : خاله تو كه بهتر از اين رو داري
    خاله همونطور كه كيرمو ميماليد گفت : خوب آره ، ولي ديشب كه ديدي پدرمو درآورد و فقط به فكر خودش بود .
    من : يعني تو لذت نبردي ؟
    خاله كه حالا ديگه كير كاملا راست شده منوتو دستاش گرفته بودوميماليد باصدايي كه شهوت ازش فوران ميكرد گفت :اون لذتي كه ميخواستم نه ،آخه ديشب بيشتر پوزيشنش از پشت بود ، نميدونم چرا اينقدر اين وضعيت رو دوست داره
    من : همه دوست دارن
    خاله : اينو كه ميدونم ، ولي چند وقتي بيشتر به پشت گير ميده ، ديدي كه حتي هوس كس ديگري هم كرده بود
    من كه حالم خيلي خراب شده بود و از طرفي دوست داشتم هيچ مرزي بين من و خالم نباشه گفتم : آره ، شنيدم ، از من هم خوشش اومده
    خاله نگاهي به چشمام كرد و گفت : من فكر ميكرد فقط زنها هستن كه بعضي وقتا با هم شيطوني ميكنن نگو بين مردها هم زياده
    خالم ديگه بهم چسبيده بود و كيرمو ول كرد و تو بغلم اومد ، سرمو كنار گوشش گذاشتم و گفتم : شما هم از اين شيطونيها كردي ؟
    خاله : اي ، زياد نه
    من : خوشتون اومده ؟
    خاله : مثل بودن با مرد نيست ، ولي بد هم نبوده
    من : ميشه بدونم با كيا ؟
    خاله يكم مكث كرد و گفت : خوب بوده ديگه
    من : آشنا يا غريبه ؟
    خاله : هر دو ، تو چي ؟ با كسي بودي ؟
    من : قبلا كه بهت گفته بودم از دوستان الناز
    خاله : نه منظورم بودن با همجنس
    من سكوت كردم و خاله رو بيشتر به خودم چسبوندم ، حالا كير راست شده ام روي كوسش قرار گرفته بود و اگه دامنش و شورتش نبود لاش ميرفت ، خاله كه ديد جوابي ندادم دوباره گفت : با كسي بودي ؟ بهت حال داد ؟
    من خيلي آروم گفتم : خوب آره ، تازه تجربه كردم
    خاله : طرفت كي بود ؟ آشنا بوده ؟
    من : اوهوم
    خاله : خيلي آشنا ؟
    من : اوهوم
    دستام از پشت پايين بردم و روي كون خاله گذاشتم و گفتم : ولي ديشب خيلي اذيت شديا ، درد گرفت مگه نه ؟
    خاله : آره ، ولي همين كه سامان لذت ميبره منم خوشم مياد ، فقط حيف كه بعدش به من نرسيد و ولم كرد
    من : ميدونم ، شماها طوري ديگه بايد لذت ببرين
    خاله : چطوري ؟
    من : همونطوري ديگه ، پوزيشن مورد علاقه شما چيزي ديگه هستش
    خاله كه شهوتش به اوج رسيده بود دست انداخت و كيرمو دوباره گرفت و گفت : پوزيشن مورد علاقه ما چيه ؟
    من : جلوي شماها نياز بيشتري به اينا داره
    خاله : كجامون ؟
    من سرمو بيخ گوشش گذاشتم و آروم گفتم : همونجايي كه براي ماها حكم بهشت رو داره
    خاله دستمو گرفت و برد لا پاش و گذاشت روي كوسش ، چقدر تپل بود ، اولين بار بود دستم اينقدر مسلط روي كوسش قرار ميگرفت ، شروع كردم به ماليدنش ، خاله اوف اوفش دراومده بود و گفت : بهشت شما اسم نداره ؟
    من : چرا خاله خوشگل من ، اسم هم داره ، اونم چه اسم قشنگي
    خاله : خوب اسمشو به من هم ميگي ؟
    من : آره خاله جون ، اون بهشت اسمش كوس هست ، كوس تپل و سفيد تو
    ديگه تحمل نداشتم دست انداختم و تاپشو درآوردم ، سينه هاي بلوريش بيرون افتاد و ديونم كرد ، اولين زبوني كه روي نوك سينه هاش زدم صداشو به آسمان برد و گفت : اوهههههههه ، بخورش بهزاد جون
    شروع كردم به ميك زدن سينه هاش ، تا حالا سينه هايي به اين بزرگي و خوشگلي نديده بودم ، صداي خاله ديگه بلند شده بود و ناله هاي شهوانيش بيشتر بيشتر ميشد ، خاله جلوم زانو زد و بدون معطلي همه كيرمو تو دهنش كرد ، اونقدر حرفه اي ساك ميزد كه داشتم ديونه ميشدم ، همونطور كه كيرمو تو دهنش ميكرد و ميخورد دستاشو دور كونم انداخت و ميمالوندشون ، خاله كيرمو از تو دهنش درآورد و گفت : ولي بهزاد چه بدن نرمي داري ، واقعا كونت مثل زنها ميمونه ، كي بوده كه اينو ماليده ؟ بهم ميگي ؟
    دستمو زير بازوهاش گذاشتم و بلندش كردم و جلوش زانو زدم ، دامنشو درآوردم و شورت توري زيباش جلوي چشمام قرار گرفت ، دورش دادم و شروع كردم به درآوردن شورت قرمزش ، خاله كونشو به عقب داد و با پيچ تاب درش آورد ، حالا اون كون بزرگ و سفيدي كه ديشب كير گنده سامان رو تو خودش جا داده بود در دسترس من بود ، سرمو بردم روي كونش و شروع به ليسيدنش كردم ، خاله همونطوري كه خودشو دراختيار من گذاشته بود گفت : بهزاد نگفتي كي باهات بوده ؟
    بلند شدم و از پشت بهش چسبيدم و كيرمو لاي كونش بالا و پايين ميكردم و سينه هاشو تو دستام گرفتم و ميماليدم ، يكم كه گذشت دوباره دستمو پايين بردم و كوسشو گرفتم ، واي چقدر داغ بود ، صداي خاله بلندتر شد و گفت : نميگي ؟ دوست نداري به من بگي با كي بودي ؟
    من : آخه خاله شما اونو ميشناسين
    خاله : چند سالشه ؟
    من : سنش زياده
    خاله : خيلي زياده؟
    من : از من شايد 15 سال برگتر باشه
    خاله : از بودن باهاش لذت بردي ؟
    من : اوهوم
    خاله : سكس كردين ؟ هارد بود ؟
    من : اوهوم
    خاله : اذيت نشدي ؟
    من : خوب يكم ، ولي نميدونم چرا خوشم اومد
    خاله همونطور كه كونشو روي كيرم اينطرف و اونطرف ميكرد گفت : اسمشو ميگي ؟ قول ميدم بين خودمون بمونه
    من : آخه..............
    خاله : بهزاد من حدس زدم كي هستش ، فقط ميخوام از خودت بشنوم
    من : بهم برگ ميزني ؟ من نميتونم اسمشو بگم
    خاله كه شهوتش زياد شده بود برگشت و خودش بهم چسبوند و كوسشو روي كيرم ميماليد ، بعد لبشو روي لبم گذاشت و شروع به خوردن لب هم كرديم ، يكم كه گذشت لبشو جدا كرد و سرمو رو به پايين فشار داد و گفت : برام ميخوريش ؟
    به عقب هولش دادم و روي مبل نشوندمش و رفتم بين پاش ، از هم بازش كردم و سرمو گذاشتم روي كوسش ، واي چه حالي ميداد ، با اولين ليسي كه زدم خاله سرمو به كوسش فشار داد و گفت : بخور كوسمو ، بخور ، همشو بخور
    با شدت شروع به خوردن و ليس زدن كوسش كردم و به اوجش رسوندم ، خاله دست انداخت زير بازوم و بلندم كرد و با شهوت زياد گفت : بهزاد من كير ميخوام ، منو بكن ، اون كيرتو تو كوسم كن
    خاله رو بلند كردم و كف هال خوابوندم و پاهاش بالا دادم ، كيرمو با كوسش تنظيم كردم ، به چشماش نگاه كردم ، خاله با هيجان داد زد : بكن توش ، كوسمو پر كن
    با تمام فشار كيرمو تو كوسش فرو كردم و روش خوابيدم ، صداي اوه و اوف خاله بلند شده بود ، شروع كردم به تلمبه زدن ، كيرمو از تو كوسش بيرون مياوردم و دوباره توش ميكردم ، كوس تپل و سفيد خاله از كير من پر شده بود و سينه هاش تو دستام بود، تمام وزنمو روش انداختم وكيرمو تو كوسش ميچرخوندم ،خاله دستاشو دوركونم انداخت وبا غيض گفت : آخر نگفتي كي تو اين كون خوشگلت كرده ؟
    همونطور كه با شدت تلمبه ميزدم گفتم : يكي كه از بهترينهاست ، يكي كه خيلي دوستش دارم
    خاله : از من هم بيشتر دوستش داري ؟
    من : مثل هم هستين ،
    خاله : پس حدسم درسته ، فهميدم كيه
    من : كيه خاله ؟
    خاله : سامان تورو گاييده ، اون بوده كه كير گندشو تو كونت كرده ، تو كون پسري كه داره خالشو ميكنه ، درسته ؟
    با تمام قدرت تو كوسش ميكوبيدم و گفتم : آره ، آقا سامان منو هم گاييده ، همون كيري كه ديشب كون تو رو پر كرده بود كون منو هم بهش رسيده
    خاله : پس محكمتر بكن ، كيرتو محكمتر تو كوسم بكوب ، بكوب ، بكوببببببببببب
    و جيغي زد و شلتر شد ، من هم نزديك اومدن آبم بود ، از كوسش بيرون كشيدم و روي سينه هاش رفتم و شروع به جق شدن شدم و آبم با شدت روي صورت و سينه هاش ريخت ، بيحال كنارش خوابيدم و دو نفري چرت كوتاهي زديم .
    (ادامه دارد)

  4. #104
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت نهم )

    بعداظهر وقتي آقا سامان اومد نميتونستم تو چشماش نگاه كنم ، از اينكه بهم اعتماد كرده بود خجالت ميكشيدم ولي برعكس من خاله خيلي سرحال و پر نشاط بود و انگار نه انگار كه بهم كوس داده و به شوهرش خيانت كرده ، هر كاري ميكردم نميتونستم حواسمو جمع كنم و درس بخونم ، خاله با آقا سامان غروب براي خريد بيرون رفتن و من همچنان سردرگم و گيج اينطرف و اونطرف ميزدم و صحنه هاي گاييدن خاله جلوي چشمام ميومد ، حدود ساعت نه شب برگشتن و آقا سامان ازوضعيت ظاهريم متوجه مناسب نبودن حالم شد ، تو اتاق نشسته بودم كه اومد و روي تخت دراز كشيد و گفت : خيلي عجيبه خواب نبوديا
    من كه خيلي كم حوصله بودم گفتم : خوب درس ميخوندم
    سامان : بهزاد دروغ نگم يه چيزيت شده
    من : نه خوبم
    سامان : قرار نشد با ما اينطوري باشيا .
    من : نه چيز خاصي نيست
    آقا سامان رفت تو هال و من تو اتاق خودم موندم ، حدود ده دقيقه بعد خاله اومد و درو بست و گفت : چيزي شده بهزاد ؟
    نتونستم جلوي اشكمو بگيرم و همونطوري با صدايي بغضآلود گفتم : خاله من هم از شما و هم از آقا سامان خجالت ميكشم
    خاله بهت زده اومد كنارم و گفت : چرا خاله جون ؟ چي شده عزيزم ؟
    من : آخه من از شما سوءاستفاده كردم و به اطمينان آقا سامان خيانت
    خاله بغلم گرفت و گفت : چه سوءاستفاده اي عزيز من ، من خودم اينطور ميخواستم ، و در مورد سامان هم ناراحت نباش
    من : چطور ناراحت نباشم ، من .....................
    خاله همونطور كه فشارم ميداد گفت : تو چي ؟ غير اينه كه تلافي كردي
    خاله از كنارم بلند شد و رفت و من همچنان درگير خودم .
    از سكس من و خاله چهار ، پنج روزي گذشته بود ، سامان به خاطر درگيريهاي كاري زياد كمتر خونه بود و خاله هم كه ديده بود من زياد حوصله ندارم دوروبرم نميومد و من تازه داشتم به حالت عادي برميگشتم و درسمو ميخوندم ،قرار بود مامي شهناز چهارشنبه شب بياد نور ، خواهرام و پدرم مشغله كاري و درسي رو علت نيومدنشو اعلام كردن ، حدود ساعت هشت شب مامي رسيد و از همون ورودش انگار وارد اروپا شده ، راحت و سكسي ، شلواركي كه پاش كرد تمام برجستگيهاي كون و كوسشو نمايان كرد و تاپ تنش هم تنها جايي كه نپوشونده سينه هاي گندش بود ، سامان داشت ديونه ميشد و اينو از حركات و رفتارش ميشد فهميد ، آنقدر از ديدن مامي شهنازم ذوق زده شده بود كه مرتب چرت و پرت ميگفت ، من بيشتر درگير درس شدم و خاله شراره هم براي شركت در امتحاني كه بيمارستانشون گذاشته بود مثل من سرش تو كتاب و دفتر بود ، پنج شنبه صبح از خواب كه بيدار شدم هيچكس خونه نبود ، به همراه مامي زنگ زدم كه گفت با خاله رفتن بازار ، حدود ساعت 11 از بازار برگشتن ، خاله خيلي مضطرب بود و همش با خودش كلنجار ميرفت ، مامي شهناز بهش گفت : خوب به جاي اينكه اعصاب خودتو خراب كني برو كتاباتو بگير
    خاله : شهناز ميدوني چقدر راهه ؟ من بايد بعداظهر بيمارستان برم
    من : چي شده ؟
    مامي : چند تا از كتابهاي مهم خالت پيش يكي از دوستاش تو بابل هستش و براي امتحان روز شنبه بايد مطالعه اي داشته باشه
    من : خوب من ميرم براش ميارم
    مامي : آفرين ، شراره راست ميگه بهزاد
    خاله : نه عزيزم ، هم راه دوره هم هوا گرمه و اذيت ميشي ، تازه از درس هم ميوفتي
    من : اين حرفا چيه خاله ، خودم هم بدم نمياد بابل رو ببينم
    مامي : آره پسرم ، زودتر بلند شو پس
    خاله : اذيت ميشيا ، راه زياد هستش
    من : نه خاله جون ، نگران نباشين
    تا كارمو جمع و جور كردم ساعت 12 شد ، خاله آدرس و شماره تلفن دوستشو داد و باهاش هماهنگ كرد ، ساعت 12:30 بود كه آقا سامان هم اومد و وقتي از جريان خبردار شد گفت : نياز نيست ، من خودم عصر ميرم و براش ميارم ، هم راه زياده و هم ممكن تو بابل اذيت بشي
    ولي با مخالفت من و مامي مواجه شد و چون خودش هم بايد براي كاري ميرفت نوشهر زياد مقاومت نكرد ، تا رفتيم از خونه خارج بشيم ساعت 1 بعداظهر شد ، آقا سامان اول خاله رو رسوند بيمارستان و بعد منو برد ترمينال ماشينهاي شخصي ، كمتر از 20 دقيقه بعد ماشين پر شد و حركت كردم و آقا سامان هم رفت نوشهر ، شايد 5 كيلومتر به محمود آباد موبايلم زنگ خورد و خاله شراره بود ، بهم گفت دوستش كتاباشو به يكي از اقوامشون كه طرفا نور ميرفته داده تا براش ببره ، و ازم خواست برگردم ، من محمودآباد پياده شدم و با اولين ماشين به نور برگشتم ، ساعت 3 شده بود كه خونه رسيدم ، كليد انداختم و آروم وارد خونه شدم ، مطمئنا مامي شهنازم خوابيده بود ، چون جزء عادتهاش شده بود خواب بعداظهر ، وارد هال كه شدم بر خلاف تصورم صداي بلند آهنگ بندري كه از تو اتاقم ميومد توجه منو جلب كرد ، هوسم كرد مامي رو بترسونم ، آروم به طرف در اتاق كه باز بود رفتم كه يكمرتبه صداي آقا سامان اومد كه گفت : شهناز با اين پيچ و تاب دادن ديونم ميكنيا
    صداي خنده بلند مامي اومد و بعد دوباره سامان گفت : بلرزون ، اون سينه هاي بلوري رو بلرزون
    ((چي ميشنوم ، يعني واقعيته ، اين مامي شهناز منه كه داره براي سامان ميرقصه ،يعني سامان با مامي من هم .....))
    نميدنم چرا به جاي اينكه ناراحت بشم بيشتر كنجكاو شدم تا ببينم چي ميشه ، يكمرتبه صداي جيغ همراه با خنده مامي اومد و پشت سرش صداي سامان كه گفت : اوففففف چي درست كردي ، لامصب چه تكوني ميخوره
    نميدونستم چطوري ميتونم داخلو ببينم ، يكمرتبه صداي زنگ تلفن خونه همه افكارمو به هم ريخت ، دستپاچه به دورو برم نگاه كردم تا جايي براي پنهان شدن پيدا كنم ، تنها جايي كه به نظرم رسيد مناسبه پشت پرده ضخيمي و بلندي كه تو پذيرايي نصب شده بود ، سريع خودمو به اونجا رسوندم و قايم شدم ، آهنگ قطع شد و مامي بعد از چند ثانيه رفت طرف گوشي و سامان هم پشت سرش اومد تو هال ، از اونجايي كه من بود راحت ميشد همه هال رو تحت نظر گرفت و چون پرده و پشت پرده اي ضخيمي داشت به هيچ وجه من ديده نميشدم ، مامي گوشي رو گرفت و جواب داد ، از صحبتها معلوم بود خاله هستش و ميگفت چون تصادفي براشون آوردن خيلي نگران من شده و به خاطر مشغله زياد نميتونه زنگم بزنه و از ماميم ميخواست باهام تماس بگيره ، مامي بهش گفت نگران نباشه و خودش خبر ميگيره ، وقتي تلفن رو قطع كرد سامان از جلو بغلش كرد و ازش لب گرفت ، مامي شهنازم خودشو كاملا در اختيار سامان قرار داده بود و دستهاي سامان بود كه روي بدن مامي ميچرخيد ، مامي خودشو از سامان جدا كرد و گفت : بزار اول يه زنگي به گل پسرم بزنم تا خيالم راحت بشه سلامته ، بعد به حساب تو برسم
    سامان دستشو لاي پاي مامي كشيد و گفت : باشه خوشگله ، تو اول از سلامت بهزاد خبر بگير و بعد از سلامت اين
    و با دستش كيرشو نشون داد ، مامي خنده كنان رفت سراغ تلفن ، من سريع موبايلم روي بي صدا گذاشتم و تماس خونه رو روي گوشيم داشتم ، يكم كه زنگ خورد مامي از عدم جواب من نگران شد و قطع كرد ، سامان كه اينو ديد گوشي رو گرفت و به نظرم با همكاراش تو پليس راه تماس گرفت تا از احتمال بروز حادثه تو مسيرمطلع بشه و بعد به مامي گفت : خيالت راحت هيچ تصادفي تو مسير بهزاد گزارش نشده ، حالا بيا تا ما با هم يه تصادفي كنيم
    و خنده كنان دوباره مامي رو بغل كرد و ازش لب گرفت ، تو هم ميلوليدن ، سامان مامي رو دورش داد و از پشت گرفتش و به خودش چسبوند ، دستاشو گذاشت روي سينه هاي مامي و ميمالوندش ، مامي هم كونشو تو بغل سامان ميپيچوند ، يكمرتبه سامان دست انداخت و تاپ مامي رو از تنش خارج كرد ، واي پسر چه سينه هاي بزرگي ، تا اون موقع متوجه نشده بودم كه مامي سوتين نداره ، سينه هاي بزرگ و سفيد مامي تو دستايه سامان قرار داشت و كونش تو بغل اون ، سامان همونطوري كه ميمالوند گفت : ولي شهناز سينه هاي تو خيلي بزرگتر از شراره هستشا
    مامي با لوندي گفت : خوب بايد باشه ، دوسشون داري ؟
    سامان : خيلي ، خيلي
    و همونطوري ميماليد ، كيرم داشت بلند ميشد و ديدن سينه هاي مامي بيشتر تحريكم كرد ، سامان دستشو روي كون مامي كشيد و گفت : ولي به نظرم از دفعه قبلي بزرگتر شده ها
    مامي : نخيرم ، همونه ،
    سامان : سرشو كنار گردن مامي گذاشت و بوسش كرد و گفت : نه همون نيست ، نازتر شده ، راستشو بگو چيكارش كردي ؟
    مامي به طرف سامان برگشت و دستشو روي كير اون گذاشت و گفت : اول اينو درش بيار تا بعد
    سامان : خودت درش بيار
    مامي زيب شلوار سامان رو باز كرد و دست توش كرد و كير گنده سامان رو بيرون كشيد و گفت : اوخخخ ، كوفتت بشه شراره كه هميشه اينو ميخوري
    و بعد سرشو پايين برد و كرد تو دهنش ، خيلي با ولع كير سامانو ساك ميزد و صداي سامان بلند شده بود ، سامان سر مامي رو روي كيرش فشار ميداد و ميگفت : بخور جنده من ، هيچكس مثل تو كير نميخوره ،
    مامي سرشو بالا آورد و گفت : مگه غير من و شراره كسي ديگه كيرتو خورده ؟
    سامان دوباره سر مامي رو روي كيرش فشار داد و گفت : بخور خوشگله ، نترس اگه كسي ديگه هم بخوره براي تو بازم به اندازه كافي ميمونه
    سامان سر مامي رو با دستش گرفت و شروع به تلمبه زدن آروم تو دهانش كرد ، بارها تو فيلمهاي سوپر ديده بودم ولي فكرشم نميكردم مامي اينقدر حرفه اي كير بخوره ، سامان مامي رو بلند كرد و روي مبل گذاشتش و جلوش نشست و با يك حركت شلواركشو درآورد ، شورت مشكي زيبايي داشت كه اونم درش آورد ، سرشو برد لاي پاي مامي و شروع به ليس زدن كوسش كرد ، ناله هاي مامي بلند و بلندتر شد و ميگفت : آه سامان تو هم تو ليس زدن و خوردن كوسم از همه واردتري
    سامان سرشو بالا آورد و گفت : مگه قرار نبود فقط جنده خودم باشي ؟ راستشو بگو ديگه به كي كوس ميدي؟
    مامي: اي ، تو كيرتو به كسي ديگه بدي ولي من اجازه ندارم حال كنم ، اين كوس اگه كير نبينه باعث مرگ صاحبش ميشه
    سامان مثل كماندوها شلوارشو درآورد و پاهاي مامي رو بلند كرد و روي شونش گذاشت و كيرشو جلوي كوس مامي گذاشت و با يك فشار همشو تو كوسش كرد ، صداي مامي بلند شد و بعد سامان گفت : پس چنان سير كيرت كنم امروز كه تا مدتها نيازت برطرف بشه ، جنده من
    مامي : بكن ، كوسمو بكن ولي بدون اين كوس هيچ وقت سيراتي نداره ، هر چقدر كير هم بخوره كمشه
    سامان : ميدونم ، شما 2 تا خواهر مثل هم هستين ، شراره هم مثل خودت جنده هستش
    مامي : بكن ، بكن
    سامان با قدرت تو كوس مامي تلمبه ميزد ، يكمرتبه بلند شد و مامي رو چهار دست و پاش كرد و رفت پشتش ، شروع كرد به بازي با سوراخ كونش كه مامي گفت : پست فطرت باز ميخواي تو كونم كني ؟ شراره رو كه پاره كردي از بس تو كونش گذاشتي
    سامان سر كيرشو خيس كرد و گذاشت دو سوراخ مامي و با يك فشار تو كونش كرد و گفت : تو هم پاره ميكنم ، اصلا شماها همتون كونتون كردنيه ، همتون
    و شدت تلمبه زدنشو بيشتر كرد و كير گندشو تا آخر تو كون مامي ميكرد ، به مرور كيرشو درمياورد و دوباره با شدت فرو ميكرد ، مامي با يك دستش سينه هاشو ميماليد ، سامان گفت : جنده من از كون دادن لذت ميبري ، كونتو با كيرم پر كردم ،
    مامي : دارم پاره ميشم
    شدت تلمبه زدن سامان بيشتر شد و يكمرتبه تمام وزنشو رو مامي انداخت و كيرشو تا آخر تو كون مامي فرو كرد و با صداي بلند گفت : جنده من كونتو سيراب كردم ، اوههههههههههههههههههههههه ههههههههههه

  5. #105
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت دهم )

    پاهام بي حس شده بود و اگر 10 دقيقه ديگه بيشتر تو هال ميموندن حتما از حال ميرفتم ، باورم نميشد مامي شهنازم اينقدر سكسي و هات باشه و تو كوس دادن حرفه اي ، سامان مامي رودقيقا مثل فيلمهاي سوپر گاييد ، ولي چيزي كه مسلم شده مامي شهناز بغير سامان با كساني ديگه هم سكس كرده و كوس و كونش به كيرهاي ديگري هم ديده ،با ديدن اونها من ديگه از اينكه تو كوس و كون خاله بزارم ناراحت نبودم و بهم ثابت شده بود خانوادگي سكسي و هات و عاشق كير و كون و كوس هستيم .
    مامي تو حموم رفت و سامان تو اتاقش ، آروم از خونه بيرون و به طرف دريا رفتم ، تا حدود ساعت 8 شب دور ميزدم كه موبايلم زنگ خورد ، مامي بود و ميخواست بدونه كجا هستم ، بهش گفتم دارم ميام خونه و قطع كردم ، وقتي وارد خونه شدم سامان خونه نبود و خاله هم از سر كار برگشته بود و تنها كسي بود كه نوع نگاهش خيلي متفاوت شده بود ، مامي شهناز جلو اومد و گفت : بهزاد كجايي تو ؟ خالت ميگه بابل هم نرفتي كه ، پس تا الان كجا بودي ؟
    هم بيحوصله بودم براي جواب دادنش و هم عصبي ، خيلي سرد گفتم : همين دور و بر
    مامي شهناز اومد نزديكم و گفت : حالت خوبه ؟ چيزي شده ؟
    من : نه
    مامي كه ديد زياد سر حال نيستم رفت تو آشپزخانه و مشغول كارهاش شد ، منم رفتم تو اتاقم كه خاله پشت سرم اومد و در رو بست ، بعد نزديكم شد و گفت : چيزي شده بهزاد ؟ رنگ تو صورتت نيست
    من : نه خاله جون خوبم
    خاله : كي برگشتي ؟ پس چرا خونه نيامدي ؟
    خيلي دلم ميخواست بهش بگم خونه هم اومدم ، فيلم سوپر زنده هم ديدم ، گاييده شدن خواهرتو بدست شوهرت ديدم ، ديدم كه چطوري همون كيري كه تو كون من و تو رفته كوس و كون ماميم هم فتح كرد و خواهرت مثل جنده ها از ورود كير به كوس و كونش لذت ميبرد و فرياد ميزد كه محكمتر بكنتش ، ولي حيف كه نميتونستم به زبان بيارم ،تو نگاههاي خاله نگراني پديدار شد ، كنارم نشست و گفت : بهزاد چرا حرف نميزني ؟ تو كه منو نصف عمر كردي ، شهناز رو صدا كنم ؟
    من : اصلا ، خواهش ميكنم صداش نكن
    خاله : باشه ولي نميخواي بگي چي شده ؟
    نميتونستم اين موضوع رو پيش خودم نگه دارم ، يك حسي بهم ميگفت خاله خيلي راحت با اين موضوع كنار مياد ، اونم به خاطر اينه كه خودش بهم كوس داده بود و از طرفي ميدونست سامان منو هم گاييده و به سامان هم داشت حسوديم ميشد ، دو تا زن فوق العاده خوشگل و سكسي رو حسابي ميكرد وكيرشو تو كون پسري هم كه خيليها كشته مرده گاييدنش هستن كرده بود ، سه تا كون و دو تا كوس ، تازه از كجا معلومه كه به تعداد كوسها و كونها اضافه نشده باشه ، الناز و سولماز تابستان گذشته يك ماه اينجا پيش خاله و سامان بودن ، اونم خواهرهاي من كه كير رو از تو شلوار ميقاپن ، دو تا كه تو سكسي بودن از هم سبقت ميگيرن ، تو همين فكرها بودم كه در باز شد و مامي اومد داخل و همين كه خاله رو ديد كه بهم چسبيده و كنارم نشسته گفت : به به همچين با هم گرم گرفتين كه يكي ندونه فكر ميكنه دوست پسر ، دخترين
    خاله منو به خودش فشار داد و گفت : پس چي ، حسوديت ميشه ، همه دخترها از خداشونه يكي مثل بهزاد داشته باشن
    مامي شهناز اومد جلوم و گفت : دخترها كه چه عرض كنم ، زنها هم داشتن بي افي به اين خوشگلي رو آرزو دارن
    مامي با لوندي و عشوه خاصي اينو گفت و از اتاق خارج شد ، خاله رو به من گفت : خوب بهزاد ميگي چي شده ؟
    من : خاله يك سوال ازت كنم راستشو ميگي؟
    خاله : حتما
    من : خاله شما از سكس با من لذت بردين ؟
    خاله نگاه معني داري بهم كرد و گفت : حالت خوبه ؟ من فكر كردم تو از بابت اون مسئله خيلي ناراحت شدي
    من : خاله خواهش ميكنم ، بايد بدونم
    خاله سرشو روي شونم گذاشت و گفت : خيلي
    من : خاله بعد از سكس پشيمون نشدي ؟
    خاله : از چي ؟
    من : همين ديگه ، با من بودن رو ميگم
    خاله صورتشو آورد جلوي صورتم و خيلي آروم لبش روي لبم گذاشت ، انگار تمام ناراحتي ها فراموشم شد ، داغ شدم و حس خوبي بهم داده شد ، بعد كه جدا شد گفت :چرا پشيمون ؟
    و خودشو بيشتر بهم چسبوند ، تاپ بازي كه تنش كرده بود سينه هاي خوشگل بدون سوتينشو به نمايش گذاشته بود و طبيعتا نگاههاي منو به خودش جلب ميكرد ، خاله كه متوجه اين شده بود گفت : دوسشون داري ؟
    من بدون اراده 2 تا دستمو روي سينه هاش گذاشتم و گفتم : خيلي ، ديونه وار
    خاله : دستاشو روي دستام گذاشت و گفت : بهزاد چي شده ؟ چرا چند روزيه سر حال نيستي ، بعد از اون قضيه حس ميكنم اذيت شدي ، امروز هم كه ديگه آخر بيحاليت هستش
    من همونطور كه سينه هاي خاله تو دستام بود گفتم : اذيت نشدم ، ولي راستش تا امروز همش از سامان خجالت ميكشيدم
    خاله : خجالت ؟ بابت چي ؟
    من : خوب ديگه من با خانمش................
    خاله از روي تخت بلند شد و روبروم ايستاد و با صدايي كه شهوت تو اون موج ميزد گفت : تو با خالت سكس كردي ، خودم ميخواستم بهت كوس بدم ، تازه مگه سامان با تو سكس نكرده ؟
    من : اوهوم
    خاله كه معلوم بود از من داغتر دستشو روي كيرم كه حالا بلند شده بود گذاشت و گفت : خوب پس بي حساب شديم ، اون تو رو كرده ، تو هم منو
    من : بي حساب كه نه ، هنوز من طلبكارم
    خاله : طلبكار ؟ چند بار مگه گاييدتت ، اي بدجنس نكنه تو بيشتر از من باهاش بودي ؟
    من : نه خاله جريان چيزي ديگه هست
    خاله : چي ؟
    من : خاله يك سوال ديگه ازت كنم ؟
    خاله : 10 تا سوال ديگه كن
    من : غير من با كسي ديگه هم بودي ؟
    خاله : چرا اين سوال رو ميكني ؟
    من : حالا بگيد شما
    خاله : خوب فرض كن آره
    من : بعد ازدواجتون هم ....
    خاله نگاهي كنجكاوانه كرد و گفت : بهزاد دنبال چي هستي ؟ به من راستشو بگو
    من : ميدوني خاله اگه يك روز بفهمي آقا سامان با يكي ديگه سكس كرده چيكار ميكني ؟
    خاله : بهزاد چي شده واضح بگو
    من : خاله راستش ديروز وقتي خونه برگشتم ..........................
    خاله : خوب ؟
    من : خاله من ..... مامي .........
    خاله : چرا اينطوري حرف ميزني بگو ديگه
    من : مامي با آقا سامان خونه بودن و ......
    خاله : فهميدم ، پس باز سامان و شهناز ....
    من : باز ؟ مگه قبلا هم ...
    خاله منو تو بغلش كشوند و گفت : پس عزيز خاله فيلم سوپر زنده ديده ، آره ؟
    من : اوهوم
    خاله : آخ از دست اين سامان
    از روي تخت پايين اومدم و خاله رو بغل گرفتم و گفتم : آره براي همين ميگم هنوز طلبكارم
    و لبم روي لبش گذاشتم و محكم به خودم فشارش دادم ، دستامو گذاشتم روي كونش و مالوندمش و گفتم : فقط موندم چرا سامان خيلي دوست داره آخر سكسشو با اينجا ختم كنه
    خاله كه خودشو تو بغلم ول كرده بود گفت : همه مردها اينطوري هستن ،ولي سامان بيشتر ، بهزاد شهناز هم از كون گاييد ؟
    من : آره خاله ، هم از جلو هم از عقب كردش
    خاله : همه سكسشونو ديدي؟
    من : اوهوم
    خاله : اذيت شدي ؟ از دستشون عصبي هستي ؟
    من : نميدونم چرا از ديدن سكسشون ناراحت نشدم
    خاله : من ميدونم چرا ،چون تو هم عضوي ازخونواده سكسي ما هستي با همون حرارت
    من كه خيلي داغ شده بودم گفتم : ميدوني خاله سامان بزرگترين شانس زندگيش اومدنش تو خونواده ما بود
    خاله : آره ديگه ، كجا ميخواست بره كه هم زن بگيره و بكنه ، هم خواهر زنو بكنه ، هم خواهر زاده زن رو بكنه
    من : يعني ميگي النلز و سولماز هم كرده ؟
    خاله : نميدونم ، منظورم تو بودي ، ولي از اين سامان بعيد نيست
    من كه كاملا راست كرده بودم گفتم : خاله مامي ميدوني تو از سكسشون خبر داري؟
    خاله : فكر كنم بدونه
    من : تا حالا لخت مامي رو ديدي ؟
    خاله : زياد ، ما خيلي با هم راحت بوديم ،تازه قبل اينكه من با سامان ازدواج كنم بيشتر با شهناز قاطي بودم
    من : مثلا چقدر ؟
    خاله : اينقدري كه وقتي با بي افم سكس ميكردم ماميت شاهدش بود
    من : تو خونه ؟
    خاله : تو خونه شما ، وقتي شهناز خبر دار شد من دوست دارم با بي افم خلوت كنم ازمون خواست بريم خونه پيش اون ، چون ميگفت اينطوري كسي بهمون شك نميكنه و راحت هستيم ، همون جلسه اول كارمون به سكس كشيد كه همش هم تقصير شهناز شد
    من : چرا / ؟ مگه چيكار كرد ؟
    خاله : از بس سكسي و باز جلوي بي افم اومد ، و تحريكمون كرد ، منم از خدا خواسته همونجا به بي افم سكس كردم
    من : از جلو خاله
    خاله : اولش نه ، نامرد طوري تو كونم كرد كه حالم بد شد و شهناز كلي كمكم كرد تا حال اومدم ، ولي بعدش اون كير كلفتشو كه تا حالا مثلشو نديدم تو كوسم كرد
    من : جلوي مامي شهناز
    خاله : آره ، جلوي شهناز اونقدر تو كوسم تلمبه زد كه داشتم از هوش ميرفتم
    من : با مامي كاري نكرد ؟
    خاله : دوست داري كرده باشه ؟
    من : حالا ، كردش يا نه ؟
    خاله دستشو از زير شلوارم رد كرد و كيرم گرفت و گفت : بازجويي بسه ، بقيش باشه براي بعد
    و منو تو پكري گذاشت و رفت بيرون ، سامان زنگ زد و گفت كه براي ماموريتي بايد بره رشت و تا فردا شب برميگرده ، شام رو كه خورديم من رفتم تو اتاقم و خاله و مامي تو هال صحبت ميكردن ، صداي خنده هاشون نشون از خوشحالي زياد ميداد ، بايدم خوشحال باشن،مامي شهناز كه كوس و كونش حسابي حال اومده بود و خاله هم هر وقت ميخواست كير براش مهيا بود ،
    حدود ساعت 11 شب خاله تو اتاقم اومد و گفت : بهزاد اگه حالشو داري بيا حكم بازي كنيم
    من : سه نفره ؟ اونطوري كه حال نميده
    خاله : پس يه بازي ديگه ميكنيم ، اصلا شرطي بيست و يك ميزنيم
    من : باشه ، شرطش چي؟
    خاله : حالا پاشو بيا
    و از اتاق خارج شد ، منم رفتم بيرون ، مامي روي يكي از مبلها خودشو ولو كرده بود ، دامن كوتاهي كه پوشيده بود بالا رفته بود و رون سفيدشو هويدا كرده بود ، نميدونم چرا با ديدنش تحريك شدم و ياد كوبيده شدن كير سامان تو كونش افتادم ، سلام كردم و كنارش نشستم ، خاله هم كمي از اون نداشت ، هردو تاپهاي بندي كه نصف سينه هاشون معلوم بود تنشون كرده بودن
    خاله به مامي گفت : بيا پايين روبرو هم بشينيم
    مامي و من و خاله نشستيم و خاله ورقها رو بور زد و شروع به تقسيم دست كرد ، خاله جوري پاهاشو باز كرده بود كه با كمي دقت ميشد شورتشو ديد ، قبل از اينكه بازي رو شروع كنيم به خاله گفتم : خوب خاله بانك چي گذاشتي ؟
    خاله با ناز و لوندي خاصي گفت : خوشگليمو
    مامي شهناز بلند خنديد و گفت : پس بانكت بي ارزشه
    خاله يك دونه كف دستي آروم بهش زد و گفت : بي ذوق
    و بعد رو به من كرد و گفت : آره خاله ، ماميت راست ميگه ؟
    من : نه خاله جون ، اين بانكي كه تو گذاشتي يكي از پر ارزشترين بانكهاي بازي هستش كه من ديدم
    خاله پريد و از لبم بوسي گرفت و رو به مامي گفت : دلت بسوزه
    مامي شهناز بهم نگاه كرد و با طعنه خاصي گفت : ميبينم جنس شناس شدي
    من كه دلم ميخواست اين حرف مامي رو بي جواب نزارم و از طرفي سعي كنم راحتر باهاش باشم گفتم : خوب هر چي باشه اين چند روز استادم آقا سامان بوده
    تغيير رنگ رو كامل تو چهره مامي و خاله ديدم ، خاله با پاهاش انگولكم كرد و چشم غره رفت ، مامي هيچ جوابي نداد و بازي شروع شد ، خيلي حرفه اي بازي ميكردن و بعد از چند دست خاله برد و گفت : خوب اينطوري نميشه ، از اين دست به بعد هر كسي برد ميتونه براي دو نفر ديگه مجازاتي تعيين كنه ، قبوله ؟
    من و مامي قبول كرديم و بازي شروع شد و بازم خاله برد ، بلند شد و بالاي سرمون راه رفت و بعد رو به مامي گفت : پاشو ببينم ، يالا
    مامي خنده كنان بلند شد و ايستاد ، خاله دورش مي گرديد وبعد رو به من گفت : تو هم بلند شو
    من هم كنار مامي ايستادم بعد خاله ازمون فاصله گرفت و گفت : خوب شهناز گوش بهزاد رو بپيچون
    مامي اعتراض كردو گفت : نخير ، اصلا بازي نميكنم
    من خنده كنان گفتم : نه ديگه مامي بازي رو خراب نكن ، بزار حال كنيم
    مامي : آخه ميدوني چي ميگه ؟
    من : باشه ، نوبت ما هم ميرسه
    مامي گوشمو گرفت و آروم چرخوند
    بعد خاله رو به من گفت : حالا تو محكم بزن پشت كون مامي جونت
    مامي گفت : بي شرف بزار نوبت من بشه ميدونم چيكارت كنم
    من به مامي نگاه ميكردم و منتظر اوكي اون بودم ، كامي لبخندي بهم زد و چشمكم زد ، من دستمو روي كون مامي گذاشتم تماس دستم با كونش گرماي عجيبي بهم منتقل كرد ، ياد اون زماني افتادم كه سامان به تمام قدرتش كيرشو تو همين كون فرو ميكرد ، آروم دستمو روي كونش كشيدم ، خاله چشمكي بهم زد و بعد با صداي بلند گفت : محكمتر
    (ادامه دارد)

  6. #106
    ادامه داستان بعدا میذارم اگر استقبال بشه

  7. #107
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت يازدهم )

    و من همين كارو دوباره ادامه دادم ولي با ماليدن محكمتري ، كيرم تكون خورده بود و اين به اختيار خودم نبود ، مامي بهم نگاه ميكرد خاله دوباره گفت : محكمتر بهزاد ، فكر نكن شهناز مراعاتتو ميكنه ها
    مامي بهم گفت : بهزاد بازي ديگه ، راحت باش
    من دستم روي كونش گذاشتم و چنگش زدم ، واي چقدر نرم بود ، حالا فهميدم چرا با ضربات سامان وقتي كيرشو فرو ميكرد تو اين كون اينقدر تكون ميخورد و مثل ژله ميلرزيد ، خاله رو به مامي گفت : حالا نوبت تو هستش ، از سينه بهزاد يك گاز بگير
    مامي گفت : برو بابا ، ديونه شده
    من : اشكالي نداره مامي ، خودت گفتي بازيه ، تازه نوبت ما هم ميرسه
    و به دنباله حرفم تي شرتمو بالا زدم ، خاله به طرفم اومد و تي شرتمو از تنم درآورد و عقب رفت ، مامي سرشو جلو آورد و روي سينه ام گذاشت و بوسيد ، خاله غرغر كرد و مامي گاز ريزي گرفت ، برخورد لبهاي داغ مامي با بدنم دماي منو بالا برده بود ، بازي رو ادامه داديم و ايندفعه مامي برد ، برق شيطنت تو چشماي مامي موج ميزد ، رو به من گفت : بهزاد همون بلايي كه سر من آورد سرش بيار
    و رو به خاله گفت : يالا به شكم دراز بكش
    خاله كه وضعيتش بدتر از مامي بود و مشخص بود داره هوايي ميشه خوابيد و از قصد دامنشو بالا داد ، واي چي ميديم ، شورت بندي خاله كه عملا همه كون بزرگ و سفيدشونشون ميداد ، مامي بهش گفت : فكر كردي با اينكار منصرف ميشم ، از قصد اينكار رو كردي و من به بهزاد بگم چنگت نزنه ، كور خوندي
    و بعد رو به من گفت : رو پاهاش بشين و آنقدر چنگش بزن تا كونش تاول بزنه
    گفتن لفظ كون از مامي بيشتر داغم كرد ، روي پاي خاله نشستم و دستامو روي كون خاله گذاشتم ، كيرم ديگه از نيم خيز بلندتر شد ، اول يكم براش ماليدم و بعد با اصرار مامي چنگ ميزدم ، خاله داشت لذت ميبرد و اينو از صداش ميشد فهميد ، مامي منو كنار زد و شروع كرد چنگ زدن خاله ، خاله يا از روي لجبازي يا واقعا لذت فقط آه و اوه ميكرد و بعضي وقتا جون جون ميگفت ، مامي تو همين كاراش يكمرتبه دستشو برد لاي پاي خاله و از كوسش بيشگون گرفت ، صداي جيغ خاله بلند شد و به طرف مامي يورش برد و گفت : بي شرف بدجنس ، دردم گرفت
    و همونطوري كه جلو ما ايستاده بود شروع كرد به ماليدن كوسش ، من ديگه راست كرده بودم و اين از ديد مامي پنهان نموند و رو به خاله گفت: شراره خودتو جمع كن ، چيكار ميكني ؟
    خاله با غيض گفت : خوب دردم گرفت ، اونجامو كندي
    من كه شهوت وجودمو پر كرده بود و از طرفي ديده بود مامي چيكار كرد گفتم : خاله چي شد مگه ، مامي بدجور چنگت زد ؟
    خاله : نه خاله جون چنگ تنها نبود ، يك جاي ديگه رو ..............
    كه مامي تو صحبتش اومد و گفت : اي ساكت شو ديگه
    خاله : چرا ساكت ، تو خطا كردي ، بايد مجازات بشي
    من : مگه چيكار كرده ؟
    خاله با لوندي و شهوت زياد گفت : شهناز به جاي ممنوعه دست درازي كرده
    من خودم به خنگي زدم و گفتم : ممنوعه ؟
    مامي اومد طرفم و گفت : اين خاله ديونتو ول كن
    خاله : من ديونه هستم يا تو ؟ همينطور داره ميسوزه
    و مرتب كوسشو ميماليد ، بعد چشمكي به من زد و گفت : منم بايد تلافي كنم
    و بدون اينكه منتظر چيزي بشه به طرف مامي يورش برد و تا رفت فرار كنه از پشت گرفتش و دستشو از پشت انداخت لاي پاي مامي ، مقاومت زياد مامي باعث شد هر دوشون روي فرش ولو بشن و جنگ روي زمين ادامه پيدا كنه ، خاله هر طور بود دستشو لاي پاي مامي كرد و فشار ميداد ، صداي مامي بلند شد و اول مودبانه و بعد راحت به خاله بد و بيراه ميگفت ، خاله ول كن نبود ، من فقط شاهد بودم ، مامي با ذجه بهم گفت : بيا كمكم ديگه
    من از خدا خواسته از پشت به خاله چسبيدم و دستمو روي كوسش گذاشتم ، مامي اصلا ديدي بهمون نداشت ، خاله برام زبون درآورد و بوس فرستاد ، من به ماليدن كوس خاله ادامه ميدادم و خاله هم كوس مامي رو فشار ميداد ، دامن جفتشون بالا رفته بود و كونهاي سفيد كردني نمايان بود ، مامي هم شورتش بندي بود ، خاله بهم چشمك زد و بلند گفت : آخ بهزاد نكن دردم ميگيره
    مامي : داري چيكار ميكني ، بيا منو نجات بده
    من : خوب مامي ميخوام ازتون جداش كنم
    مامي : دستشو دربيار
    خاله بهم اشاره كرد تا دستمو ببرم لاي پاي مامي و به بهانه درآوردن دست خاله اونجا بزارم ، گرماي عجيبي از لاي پاي مامي بيرون ميزد ، دستم كه به بدنش خورد ديونه شدم ، خاله اون دستشو روي كيرم گذاشت و بوس فرستاد ، مامي شلتر شده بود و مقاومتش كمتر و خاله هم همونطور دستش وسط پاي مامي بود ، مامي گفت : باشه ، صبر كن خودم بهت ميگم
    خاله : دروغ ميگي
    مامي : نه جون خودم
    خاله : ببين اگه دروغ بگي با بهزاد به جونت ميوفتيما ، قبوله ؟
    مامي : قبوله
    خاله دستشو درآورد و عقب رفت ، مامي همونطور كه نشسته بود خودشو يكم جابجا كرد و گفت : بهزاد برو بيرون تا خالت تلافي كنه بعد برگرد
    خاله : نخير ، بازيه ديگه
    مامي : آخه ...........
    خاله : آخه نداره
    و بعد مامي رو به شكم خوابوند ، دامنشو بالا زد ، اين 2 تا خواهر تو زيبايي كون با هم رقابت ميكردن ، خاله بهم چشمك زد و دستشو برد لاي پاي مامي ، مامي صورتشو تو دستاش گرفت و خوابيد ، خاله بدون خشونت دستشو برد و به كوس مامي رسوند و شروع به ماليدن كرد ، از تكونهايي كه مامي به كونش ميداد مشخص بود از اين وضع راضيه ، من ديگه نميتونستم تحمل كنم و رفتم تو اتاقم ، صداي مامي و خاله داشت بلند تر ميشد ، خاله ميگفت : ولي شهناز روز به روز داره سرحالتر ميشه ها ، معلومه حسابي بهش ميرسي
    مامي : يواشتر ، بهزاد ميفهمه
    خاله : نه ، رفت تو اتاقش ، تازه بفهمه واقعيت هستش ديگه ، خوشحال هم ميشه بدونه ماميم اينقدر سرحال و سكسي مونده
    مامي : نه ميترسم ناراحت بشه
    سكوتي برقرار شد و يكمرتبه صداي جيغ مامي اومد و گفت : نه ، دروغ ميگي
    خاله : باور كن
    گوشام تيز كردم و رفتم كنار در ايستادم ، سرك كشيدم كنار هم روي زمين نشسته بودن ، خاله بهش گفت : من كه بهش زنگ زده بودم برگشته خونه و شما رو ديده
    مامي : چرا پس متوجه نشيديم
    خاله : نميدونم
    مامي : از كي اومده بوده ؟
    خاله خنده كنان گفت : از اولش
    مامي : واي چه افتضاحي ، پس چرا عكس العملي نشون نميده ؟
    خاله : خوب پسر فهميده اي هستش ، ميدونه ماميش نيازش بيشتر از ايناست ، راستي مگه قرار نبود ديگه با سامان نخوابي؟
    مامي : نميدونم چي شد ، اين شوهر تو مگه ول كن من ميشه ، شراره يعني بهزاد همه رو ديده ؟
    خاله : همه رو ، از اول تا آخر
    مامي : واي چقدر اذيت شده پس
    خاله با شيطنت خاصي گفت : والا من كه اذيتي نديدم
    مامي : يعني چي ؟ مگه نميبيني باهام سر سنگينه ، اصلا بزار ببينم چطوري اينا رو به تو گفته ؟ مگه باهاش اينقدر راحتي ؟
    خاله با ناز و ادا گفت : اي تو شوهر منو از كفم دربياري اونوقت من بيخيال ، آره ؟
    مامي : شراره نكنه تو با بهزاد ....
    خاله : مگه عيبي داره ؟
    مامي : ديونه خواهر زاده تو هستش
    خاله : خوب باشه ، مهم اينه كه هر دو مون لذت ميبريم ، تازه بهزاد اصلا اين چيزا براش بي اهميت هستش ، اگه بدوني چطوري وقتي ميمالوندمت نگاه ميكرد
    مامي : منو ؟ جدي ؟
    خاله : آره
    خاله و مامي داشتن با هم ضمن صحبت ور ميرفتن ، خاله يكمرتبه گفت : ولي ديونه كوسم درد گرفت
    مامي دستشو لاي پاي خاله گذاشت و گفت : آخه يعني امشب نميتوني به سامان بدي ؟ اشكالي نداره من به جات هستم
    خاله : باشه منم ميرم به بهزاد جونم ميدم
    مامي : شراره بهزاد خوب بلده ؟
    خاله : هان چيه ؟ هوس كردي ؟
    مامي : اي بي شرف ، پسرم هستشا
    خاله : باز ميگه پسرمه ، انگار من گفتم پسره منه ، ديونه مهم لذت بردنه
    مامي : آخه ...
    خاله : آخه نداره ، اگه بدوني چه كيري داره
    مامي : پس حسابي گاييدتت
    به خاطر عدم تعادل كافي يكمرتبه به عقب رفتم و محكم به در خوردم افتادم زمين ، خاله سريع اومد داخل اتاق و بعدشم مامي ، همين كه منو ديدن زدن زير خنده ، خاله گفت : اي بد جنس فال گوش وايستادي ، اصلا جنس شماها خرابه
    من منمن كنان گفتم : نه بخدا ، ميخواستم بيام بيرون زمين ....
    خاله : خوب بسه ديگه
    و كنارم نشست ، بدون معطلي دستشو روي كيرم كه هنوز راست بود گذاشت و گفت : ولي خوشم مياد اين هميشه آماده هستش
    مامي لبخند آرومي زد و از اتاق خارج شد ، خاله دستشو از زير شلواركم رد كرد و كيرم گرفت و گفت : من كير ميخوام
    و بدون معطلي سرشو برد پايين و همشو تو دهنش گذاشت
    تو ساك زدن حرفه اي بود ، همونطوري كه كيرمو ميخورد با كونش بازي كردم و گفتم : خاله امشب اينجا بزارم ؟
    خاله سرشو آورد بيرون گفت : واي نه ، بازم كون
    من دوباره سرشو روي كيرم فشردم و اونم خوردش ، بلندش كردم و لختش كردم و خودم هم لخت شدم ، در اتاق باز بود و اصلا نيازي به بستن در نبود ، خاله رو روي تخت خوابوندم و رفتم وسط پاهاش ، سرمو بردم روي كوسش و ليس زدن رو شروع كردم ، ناله هاي خاله بلندتر شد و كاملا بين پاهاش رفتم صداي خاله هر لحظه بلندتر ميشد و ميگفت : بهزاد بزار تو كوسم ، من كيرتو ميخوام
    كيرمو به لبه هاي كوسش ميكشيدم ، خاله ديگه داد ميزد و ميگفت : بكن توش ، كوسمو پر كن ، من كير ميخوام
    سر كيرمو با دستم گذاشتم روي كوسش و با يك فشار همشو تا آخر تو كوس خاله فرو كردم ، خاله ناله كرد و گفت : آخ جون چه كيري ، شهناز بيا ببين پسرت چه خوب منو ميكنه ، دارم بهش كوس ميدم
    همونطوري كه تو كوس خاله تلمبه ميزدم به عقب نگاه كردم ، مامي كنار در ايستاده بود و ما رو ميديد ، خاله متوجه اون شد و بادستش بهش اشاره كرد جلو بياد ، من به شدت تلمبه زدنم اضافه كردم ، مامي كنارم ايستاد و دستشو روي كمرم گذاشت و فشار ميداد ، سينه هاش كاملا از تاپ بيرون بود ، مشخص بود اونم با خودش ور رفته ، كيرمو از كوس خاله بيرون كشيدم و برش گردوندم ، به حالت سگي شد و با سوراخ كونش بازي كردم ، مامي دستشو گذاشت روي سينه هاي خاله و ميماليدش ، خاله بهش گفت : ميبيني چه خوب ميكنه ، داره تلافي گاييدن تو رو ميكنه ، تو به سامان كوس ميدي من به پسرت
    مامي بهم نگاه كرد و دستشو برد سمت كيرم ، نميدونم چرا حرارتم بيشتر شد ، با هدايت دست مامي كيرمو دم سوراخ خاله گذاشتم ، مامي گفت : بهزاد تو كونش كن تا صداش بند بياد
    من با تمام فشار همه كيرمو تو كون خاله كردم ، خاله زيرم خم آورد و خوابيد و گفت : نامرد ، كونم پاره شد
    و بعد به مامي مشت زد و گفت : جنده حسابت تو رو ميرسم
    من كه حسابي تحريك شده بودم شروع به تلمبه زدن تو كون خاله كردم ، مامي عقب رفت و روي صندلي نشست ، كيرمو كامل خارج ميكردم و دوباره تو كونش فرو ميكردم ، سينه هاي خاله بر اثر شدت تلمبه زدن من تكون زيادي ميخورد ، ديگه نزديك به اومدنآبم بود ، بلند داد زدم : خاله داره آبم مياد ، ميخوام همشو تو كونت بريزم
    و محكم همه كيرمو تو كونش كردم و فوران آبم كون خوشگل و سفيدشو سيراب كرد
    (ادامه دارد)

  8. #108
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت دوازدهم )

    با تكونهاي محكم از خواب بيدار شدم ، سامان با ركابي بالا سرم ايستاده بود و لبخند ميزد و گفت : پاشو ديگه بابا ظهر شد، مثلا داري براي كنكور آماده ميشي
    چشمامو ماليدم و گفتم : سلامممم/........صبح بخير .......مگه ساعت چنده
    سامان همونطور كه من به شكم خوابيده بود روم خوابيد ودر حالي كه دستشو روي كونم ميماليد گفت : ساعت يازده
    از تماس دستاش با بدنم خيلي احساس رضايت داشتم ، با آرامش گفتم : جدي ، پس خيلي خوابيدم ، خاله و مامي كجا هستن؟
    سامان: رفتن بازار ، تو رو هم به من سپردن تا مواظبت باشم
    و دستشو از زير شورتم رد كرد و كونمو ماليد ، همونطور كه زيرش خوابيده بودم گفتم : منو يا اونجا رو ؟
    سامان تو يك حركت شورتمو از پام درآورد و دستشو روي كونم كشيد و گفت : هر دو
    سامان ركابيشو درآورد و بعدش شورتشو و روم خوابيد ، حالا كير نيم خيزشو لاي پاهام حس ميكردم ، همونطور كه ميماليد گفت : بهزاد آخ اگه بدوني چقدر هوس كون كردم
    و بعدش كونمو فشار داد و گفت : اونم كون سفيد و گنده اي مثل اين
    همه صحنه هاي گاييده شدن ماميم جلوي چشمام اومد ، از زماني كه كير كلفت سامان كونش پر كرد تا وقتي كه مثل وحشيها تو كونش تلمبه ميزد ، ديگه لازم نميديم بيشتر از اين فيلم بازي كنم و بزارم اوناهم باهام اينطوري باشن ، بايد بهش ميگفتم كه وقتي ماميمو ميكرده ديدمش ، ولي براي اينكه باهاش حال كنم كم كم شروع كردم و گفتم : جدي خيلي وقته كون نكردي ؟
    سامان كه ديگه كيرش بزرگ شده بود لاي چاك كونم ميكشيدش و ميگفت : آره عزيزم ، جونننننننننننننننننن
    من : يعني اصلا كون نكردي ؟
    سامان : اوهوم
    من : حتي خاله ؟
    سامان : اون كه سخت كون ميده
    من : كون كردنو دوست داري ؟
    سامان سرشو برد لاي كونم و شروع به ليسيدن كرد و گفت : خيليييييييييييييييي
    من : هم كون من و هم كون زنها رو ؟
    سامان : آره عزيزم ، هم كون سفيد تو رو هم كون خاله خوشگلتو
    من : و هم كون ........................
    سامان : نه عزيزم ، فقط كون شما دو نفرو
    يكم خودمو از زيرش كنار كشيدم و سرمو برگردوندم طرفش و با لحني آروم ولي جدي گفتم : آقا سامان جون بهزاد يك سوال كنم راستشو ميگي ؟
    سامان سرشو جلو آورد و لبم بوسيد و گفت : جون خودتم قسم نخوري راستشو ميگم
    به چشماش نگاه كردم و گفتم : يعني واقعا شما فقط من و خاله رو ميكني ؟
    سامان : چرا اينو ميپرسي ؟
    من : قرار نشد سوال منو با سوال جواب بدي ، فقط دوست دارم بدونم اين كير ناز و خوشگل فقط كون من و خاله رو گاييده يا كسي ديگه هم ازش بهره برده ؟
    سامان : خوب چون قرار نيست بين من و تو چيزي پنهون بمونه ، بله كسي ديگه هم بوده
    من : كسي ديگه يا كساني ديگه ؟
    سامان : خوب كساني ديگه
    من : آشنا ؟
    سامان : حالا
    من : جون بهزاد
    سامان : خوب بودن ديگه
    من : تازگي هم كردي ؟
    سامان كيرشو لاي پام گذاشت و روم خوابيد ، سرمو برگردونم و همونطوركه كير كلفت سامان رو لاي چاك كونم حس ميكردم گفتم : ولي خيلي لذت داره چند تا از يك خانواده رو گاييدن ، مگه نه ؟
    سامان دستشو دراز كرد و ژلي كه كنار تخت گذاشته بود رو برداشت و حسابي سوراخمو چرب كرد و كيرشو دم سوراخم گذاشت و با يك فشار كوچيك سر كيرش رو تو كونم جا داد ، درد كمي وجودمو گرفت ، سامان كه مشخص بود خيلي شهوتي شده گفت : آره عزيزم ، گاييدن تو و خالت يكي از افتخارات منه
    سامانكيرشو يكم ديگه فشار داد و تقريبا نصف كيرش تو كونم جا گرفت ، ديگه راحتر تحمل ميكردم ، آروم شروع به حركت دادن كيرش تو كونم كرد ، من با اينكه درد داشتم گفتم : البته افتخاراتتون بيشتر از ايناست
    سامان : يعني چي كون خوشگله ؟
    من همونطوركه دستامو رو به عقب روي كونم گرفته بودم و سعي ميكردم بيشتر از هم بازش كنم و سامان هم آروم تا نصفه تو كونم ميكرد و تلمبه ميزد گفتم : يعني شما بيشتر از دو نفر از فاميل ما رو گاييدي
    سامان كه كيرش تا نصفه تو كونم بود توقف كرد و گفت : بيشتر از دو نفر ؟
    من : اوهوم
    سامان : منظورت چيه بهزاد ؟
    من : خوب اوني رو هم كه ديروز تو كونش ميكردي از فاميل ماست ديگه
    سامان بدون حركت كيرش تو كونم قرار داده بود و حرف نميزد ، من براي اينكه اين لذت رو ازش نگيرم و خودم هم از كون دادنم لذت ببرم ادامه دادم : آره سامان جون ، اوني كه تا آخر كيرتو تو كون خوشگلش فرو ميكردي و من از ديدنش لذت بردم مامي منه
    سامان آروم گفت : همشو ديدي؟
    من : اوهوم
    سامان : اذيت نشدي؟
    من : نه
    سامان : ناراحت نشدي ؟
    من : ابدا
    سامان : از سكس شهناز خانم با من ناراحت نشدي ؟
    من : اصلا
    سامان كه معلوم بود داره برميگرده به حالت اوليه گفت : از دادن ماميت به من عصبي نشدي ؟
    من : نوچ
    سامان : از اينكه مثل تو و خالت زير خوابيده بود ، ازاينكه كيرم تو كونش كرده بودم ، از اينكه بهم كون ميداد
    من : نه نه نه
    يكمرتبه سامان با تمام قدرتش همه كيرشو تو كونم كرد ، چشمام سياه شد ولي سامان با همه توانش تو كونم تلمبه ميزد و كير گنده و بزرگشو از كونم درمياورد و دوباره تا آخر فرو ميكرد ، مثل وحشيها تو كونم ميكرد و با دستاش كونمو چنگ ميزد ، صداي برخورد بدنش با كونم وقتي همه كيرشو تو من جا ميداد شنيدني بود ، سامان بلند بلند ميگفت : آره من هم تورو گاييدم هم اون دو تا خواهر جنده رو ، جنده هاي خودمو ، نميدوني چقدر لذت داره تو كون شما كردن
    و با تمام فشارش تو كونم ميكرد ، به حالت سگي درم آورد و پهلوهامو گرفت و كيرشو دوباره تا آخر تو كونم كرد ، پهلوهام براش شده بود دستگيره و با كمك اونا خودشو بهم فشار ميداد و كيرشو تو كونم جا ميداد ، شدت تلمبه زدنش بيشتر شد و يكمرتبه با فشار همه كيرشو تو كونم كرد و فوران آب داغشو تو كونم احساس كردم
    (ادامه دارد)

  9. #109
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سيزدهم )

    تقريبا 8 ماه از اون زمان ميگذره ، من تونستم تهران قبول بشم و بالاخره عنوان دانشجويي اونم تو رشته عمران رو كسب كنم ، بعد از سكس هايي كه تو نور با سامان و خاله شراره داشتم فقط يكبار ديگه اونم تو تهران و خونه خودمون موفق شده بودم كون حسابي به اقا سامان اونم تو حموم بدم ، روابطم با مامي خيلي نزديكتر شده بود و بيشتر مواقع مخصوصا اگه تنها بوديم ريلكس گشتن رو به نهايت ميرسونديم ، اول زمستان مادر بزرگ پدريم مرحوم شد و به خاطر اينكه عمه تنها ميشد به پيشنهاد مامي اومد پيش ما زندگي كنه ، تنها مسئله اي كه پدر رو يكم نگران ميكرد راحت بودن بيشتر خانواده ما نسبت به عمه پوران بود ، عمه پوران نه اينكه مذهبي ولي مثل ما نبود و سعي ميكرد بيشتر رعايت كنه ، تو اسفند مامي داشت برنامه يك سفر طولاني به سمت شيراز رو تدارك ميديد ، من تو دانشگاه با پسري كه بچه گرگان بود آشنا شده بودم ، خيلي خوشگل و خوش هيكل ، از اون كشتي گيرهاي حرفه اي و از همه مهمتر فوق العاده درس خوان ، بيشتر اون تمايل به آشنايي نشون داد تا من ، ولي بعدش من عجيب شيفته اون شدم ، ديگه همه وقتمو سعي ميكردم باهاش باشم ، هر كي قد و هيكلشو ميديد لذت ميبرد ، استاد مخ زدن دخترها بود ، به گفته خودش 6 – 7 تا دوست دختر داشته كه همشونو از كون گاييده بود ، تو حركات و رفتارش معلوم بود از من خوشش اومده ، منم بدم نميومد كيرشو تو كونم حس كنم ، يك روز بعداظهر ازش خواستم بياد خونه ، حدود ساعت 6 بعداظهر اومد و دعوتش كردم داخل ، تنها بوديم و هيچ كس خونه نبود ، مشغول پذيرايي ازش بودم كه ماميم سر رسيد و با سيامك آشنا شد ، مامي با اون تيپ خفني كه زده بود توجه سيامك رو به خودش جلب كرد و نگاههاي خريدارانه سيامك از من پنهان نموند ، مانتوي فوق العاده كوتاه و تنگ ، با شلوار لي كه كوسشو پديدار ميكرد ، بخصوص وقتي مانتو رو درش آورد ، سيامك ديگه عملا ميخ مامي بود ، و مامي هم طبق معمول با لوند بازيهاش طرفو ديونه ميكرد ، به اصرار مامي سيامك رو براي شام نگه داشتم و با اومدن الناز و سوالماز و بعدش عمه پوران همه منتظر پدر بوديم ، خواهرام انگار سيامك پسر خاله هستش و آنقدر باهاش گرم گرفته بودن كه من تو حاشيه رفتم ، بالاخره پدرم رسيد و تو همون اولين برخورد از سيامك خيلي خوشش اومد ، اينو وقتي رفت براي تعويض لباس و با صدا زدنم گفت ، پدر ميگفت براي اولين بار از انتخاب دوستي من خوشش اومده ، بعد از شام من قصد رسوندن سيامك رو داشتم كه عمه پوران براي گرفتن مابقي كتابهاش از خونه پدربزرگم باهامون اومد ، سيامك رو كه خوابگاه رسونديم به طرف خونه پدربزرگ رفتيم ، تو راه عمه كه معلوم بود خيلي سرحال هستش گفت : بهزاد ولي نمرديمو يك دوست نرمال با تو ديديم
    بهش خنديدم و با شيطنت گفتم : از كجا فهميدين نرماله ؟ تازه ميشه معني نرمال رو برامون تفسير كني حاج خانم
    عمه پوران با لحني محكم و انگار ميخواد سخنراني كنه گفت : به نظر بنده دوستاني نرمال هستن كه فكر و ذكرشون درس و تفريحات سالم باشه و در صورتي كه تو جمع خانوادگي ما وارد شدن چشمشون تو حاشيه ها سير نكنه .
    من : آهان ، پس اونايي كه اهل درس و كتاب نيستن غير نرمالن ؟
    عمه : خوب منظور من اين نبود ، ولي بهزاد قبول كن بيشتر دوستاي تو جنس خرابن
    من : عمه جون آخه چرا اينطوري فكر ميكني ، اونا چيكار كردن كه ذهن شما درموردشون خراب شده ؟
    عمه : چيكار ديگه بايد ميكردن ، اكثرا كه سر و گوششون ميجنبه ، همه زندگيشون شده تو خيابانها پرسه زدن و گير دادن به دخترها
    من با خنده و شيطنت گفتم : جدي ، به شما هم گير ميدن ؟
    عمه آروم زد به بازوم و گفت : لوس نباش ديگه
    من : عمه ، جون من راستشو بگيد بهت گير دادن ؟
    عمه : چي بگم والا ، پسرهاي اين دوروزمونه به همه زن و دخترها گير ميدين ، منم يكي از اونا
    من كه دلم ميخواستم اين بحث ادامه پيدا كنه گفتم : حالا اگه باهاتون حال و احوال كنيم و بهتون احترام ميزاريم گير دادنه ؟
    عمه : اگه فقط سلام عليك باشه نه ، ولي تو كه خودت هفت خط روزگاري ميدوني كه اون فقط مقدمه افكار شيطاني شماهاست
    من : چرا شيطاني ؟ سلام كردن ادب آدمو ميرسونه
    عمه : سلام بله ، ولي.................
    من : ولي چي ؟
    عمه : از قديم گفتن سلام گرگ بي طمع نيست
    من : دست شما درد نكنه ، حالا ما گرگ شديم
    عمه : نه عمه جون ، قصد توهين نداشتم ، ولي خوب ميدوني منظورم چيه
    من : نه عمه جون نميدونم
    عمه يكم چپ چپ بهم نگاه كرد و بعد همونطور كه به روبرو خيره شده بود گفت : آره تونميدوني ، اگه برادر زاده من هستي كه از خودت بهتر ميشناسمت
    من : اي راست ميگيد ، مثلا ؟
    عمه : بهت ميگما
    من : شما بفرماييد
    عمه : ولش كن ، اصلا بحث رو عوض كنيم ، بهزاد آقا سيامك ورزشكاره ، درسته ؟
    من : بله
    عمه : معلومه
    من كه دلم نميخواست به اين سادگي بحث قبلي عوض بشه گفتم : ازش خوششتون اومده ؟
    عمه : پسر خوبي نشون ميده
    من : عمه دوست دارين جي افش بشين ؟
    عمه نگاه چپي بهم كرد و گفت : ميبيني وقتي ميگم حال و روزت خرابه ميگي چرا اين حرفارو ميزنم
    من : مگه عيبي داره ؟ پسر خوبي كه هستش ، ورزشكارم كه هستش ، درسشم كه عاليه ، حتما باقي قضاياشم عاليه ديگه
    عمه كه حالا نگاه سنگينشو بيشتر حس ميكردم گفت : باقي قضايا ؟ يعني چي بهزاد ؟
    من : همون چيزا ديگه
    عمه : كدوم چيزا؟
    من براي اينكه زياد طولش ندم گفتم : همون چيزا كه بين دوست دختر و پسرا رايجه
    عمه با لحني محكم ولي آروم گفت : ببخشيدا من تا حالا دوست پسر نداشتم
    بهش نگاه كردم و گفتم : آخه ، جدي عمه ؟ چرا ؟ عمه به اين خوشگلي و نازي
    عمه كه تونستم لبخندشو ببينم گفت : حاللا ، من خودم افتخار ندادم ،بگذريم نگفتي باقي قضايا چيه ؟
    من كه از اين طور صحبت كردن عمه فهميدم بدش نمياد از ادامه بحث گفتم : خوب ميدوني عمه ، دوست پسر و دختر معمولا وقتي خلوت ميكنن ....................
    نميدونم چرا نتونستم ادامه بدم ، ولي اين توقف من تو صحبت به علاقه عمه اضافه كرده بود و با هيجان بيشتري گفت : ميگي بالاخره يا نه ؟
    من : ميدوني عمه اگه نشه گفت همه پسر ، دخترها ولي حداقل 99درصدشون دوستيشون براي باقي قضاياست
    عمه : هي ميگه باقي قضايا ، خوب اين يعني چي ؟
    ديگه برام مسلم شده بود عمه پوران داغ كرده و ميخواد من بحث رو راحترش كنم ، براي همين گفتم : منظورم از باقي قضايا جدا از ارضاء روحي دوطرف ، رسيدن به لذت جسمي هستش
    عمه كه معلوم بود براي ادامه بحث دنبال سوال ديگه اي ميگرده يكم با خودش كلنجار رفت و گفت : يعني واقعا اينقدر مهمه ؟
    من : چي مهمه عمه ؟
    عمه : همون آخري
    من : لذت جسمي ؟
    عمه : اوهوم
    من : اگه بگم مهمترين فصل دوستي بين پسر و دختر يا اصلا بهتر بگم اصليترين فصل مشترك بين مرد و زن اونه اشتباه نكردم
    عمه تو فكر فرو رفته بود ، نبايد ميزاشتم گفتگومون همين جا ختم بشه ، براي همين گفتم : ميدوني براي من غير قابل قبوله كه دختر يا پسري پيدا بشه كه اينو نخوان ، و اگه راستشو بگم هنوز باورم نميشه شما دوست پسر نداشته باشين
    عمه به طرفم برگشت و گفت : من دوست پسر به اون معنايي كه شماها ميگيد نداشتم ، بودن همكلاسيهايي كه باهاشون ارتباط درسي داشتم ولي خيلي كنترل شده و محدود و ..
    من تو حرفش پريدم و گفتم : خوب اون كه بايد كنترل شده باشه ، مخصوصا تا زمان ازدواج
    عمه يك ضربه آروم بهم زد و گفت : لوس نكن خودتو ، باور كن من اصلا با پسري رابطه اونطوري كه ميگي نداشتم ، ولي مطمئنم تو تلافي همه رو كردي
    من با لبخند گفتم : ميدوني عمه ناز و عزيزم ، من معتقدم جنس من و تو براي هم ساخته شده و بايد براي شاد بودن و لذت بردن از هم ، استفاده بشه
    عمه : استفاده نه سوءاستفاده
    من نگاهي به عمه كه مشخص بود با نيم ساعت قبل خيلي فرق كرده انداختم و گفتم : زماني ميشه گفت سوء استفاده كه يكي فقط لذت ببره
    عمه : خوب نميدونم چي بگم ، شايد حق با تو باشه
    ديگه بينمون حرفي رد و بدل نشد و عمه تو فكر رفته بود
    (ادامه دارد)

  10. #110
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت چهاردهم )

    به خونه پدر بزرگ رسيديم ، وقتي وارد شديم عمه خيلي خوشحال شد و به ملافه هايي كه روي مبلها بود دست ميكشيد ، بهش گفتم : عمه خيلي خاطره از اينجا داري؟
    عمه : خيلي ، بهترينها
    من : مشخصه ، آرامش پيدا كردين
    عمه : آره بهزاد جون ، خيلي دوست دارم اينجا باشم ، حيف كه تنهام
    من كه باز شيطنتم گل كرده بود گفتم : خوب ميتوني تنها نباشي ، دوست پسري ، چيزي .... يا اصلا ازدواج كن عمه
    عمه : ازدواج ؟ اونم من ، اصلا ، مگه ديونه هستم
    من : چرا عمه ؟ خوب از تنهايي در مياي
    عمه به طرفم اومد و دستشواززيردستم رد كرد و گفت : من تا با شماها هستم تنهايي رو حس نميكنم
    نميدونم چرا حرارت زيادي بهم منتقل شد ، عمه به طرف اتاقش رفت و منم پشت سرش وارد شدم ، عمه روي تختش دراز كشيد و گفت : آخ كه چه حالي ميده اينجا خوابيدن
    من : خوب بخواب
    عمه : الان ؟ بايد بريما
    من : خوب نميريم ، همينجا ميخوابيم
    عمه : خونه منتظرمون هستنا
    من : زنگشون ميزنيم
    عمه : ميترسم بابات ناراحت بشه
    من : چرا ناراحت ، من خودم براش توضيح ميدم ، صبح زود هم ميريم خونه تا به كار و درس برسيم
    عمه با خوشحالي بلند شد و بغلم كرد ، براي اولين بار سفتي سينه هاشو وقتي بهم چسبيد حس كردم ، عمه بهم گفت : مرسي بهزاد جون ، تلافي ميكنم
    من به بابا زنگ زدم و جريان رو براش تعريف كردم ، اونم بعد از كلي سفارشات كه در رو دو قفله كنيم ، يك كارد كنارم بزارم ، مواظب عمه باشم ، صبح زودتر بيام و اين حرفا قبول كرد ، من رفتم و در ورودي رو قفل كردم و برگشتم ، عمه داشت با كتاباش كار ميكرد ، وقتي وارد اتاقش شدم بهم گفت : راستي بهزاد ما كه لباس راحتي نداريم ، با همينا بخوابيم ؟
    من كه مطمئن بودم فرصتي بهتر گيرم نمياد تا با عمه تنها باشم گفتم : من كه نميتونم ، تو رو نميدونم
    عمه : يعني چي نميتوني ، مگه لباس آوردي با خودت ؟
    من : نه
    عمه : پس چي ؟
    من : خوب زير پوش كه دارم
    عمه : آهان ، باشه ، ولي اتوي شلوارت خراب ميشه ، صبح بايد عوضش كني
    من : چرا خراب بشه ، درش ميارم
    عمه : ديونه با شورت ميخواي بخوابي ؟
    من : آره
    عمه : خوبه ديگه ، منم اينجا چوبم
    من كه فهميدم عمه منظورش چيه براي اينكه راحتر باشه گفتم : خوب با شلوار كه نميشه خوابيد ، تازه غريبه كه نيستيم ، از همه گذشته تو ميخواي با مانتو بخوابي ؟
    عمه : نه ، مانتومو در ميارم ، لخت كه نيستم
    من : اونوقت با شلوار لي بخوابي ؟
    عمه يكم فكر كرد و گفت : چاره اي نيست
    از نوع نگاهام عمه تونسته بود فكرمو بخونه و گفت : نخير من با همين خوبمه ، شما هر طور راحتي باش ، البته نه هر طورا
    من خنده كردم و از اتاقش خارج شدم و همزمان گفتم : نه عمه ، من تو هال ميخوابم و شما هر طور راحتين باشين ، تو اتاق نميام ، با شلوار اونم لي تنگي كه شما دارين خوابيدن سخته
    عمه پشت سرم بيرون اومد و گفت : شلوار من تنگه ؟ پس تنگ نديدي ، اگه يكم دقت ميكردي تنگ بودنو به شلوارهاي الناز و سولماز و مادرت ميگن نه من
    خندم گرفته بود و گفتم : باشه بابا ، دعوا كه نداريم ، اونا آخه اونقدر كم شلوار ميپوشن كه من هيچوقت دقت نكردم
    عمه همونطور كه به طرفم ميومد مانتوشو درآورد ، تا اون زمان هيچ وقت به چشم خريدار تو بر هيكل عمه نرفته بودم ، كمر باريك با سينه هايي درشت و كوسي كه از روي شلوار نشون ميداد بايد خيلي توپول باشه ، كون هم كه نگو ، با اينكه خيلي گنده نبود ولي خوش فرم و سكسي بودش ، عمه كه متوجه نگاههاي من شده بود گفت : آها ، چته ؟
    من : هيچي عمه
    عمه : بهزاد من تنهايي ميترسم كه
    من : خوب منم ميام تو اتاق
    عمه : ولي شلوارتو در نمياريا
    من : ميرم زير پتو بعد در ميارم ، خوبه ؟
    عمه يكم فكر كرد و گفت باشه ، الان كه تو بر هيكلش ميرم ميبينم خيلي سكسي و تكه ، و حركاتش هم لوندتر شده بود ، عمه روي تخت خوابيد و من هم پايين تختش خوابيدم ، چراغ خواب اتاقش بيشتر از حد معمول روشنايي داشت و كاملا اتاق رو روشن كرده بود ، من زير پتو كه رفتم شلوارم درآوردم و كناري انداختم.
    عمه لبه تخت اومد و به طرف من چرخيد و گفت : ببخشيد ، من فقط به خودم فكر كردم و اصلا حواسم به تو نبود كه روي زمين اذيت ميشي
    من : اين حرفا چيه عمه جونم ، من خيلي هم خوشحالم كه با شما هستم ، نميدوني چه لذتي داره با عمه ناز و خوشگل و خوش اخلاق خوابيدن
    عمه خنده اي كرد و گفت : بهزاد چند سوال ازت كنم راستشو بهم ميگي ؟
    من : حتما عمه
    عمه : چند تا دوست دختر داري ؟
    كاملا مشخص شد حال عمه طبيعي نيست ، پس بهتره كمكش كنم ، براي همين خيلي عادي و ريلكس گفتم : در حال حاضر فقط يكي
    عمه : مگه بيشتر هم داشتي ؟
    من : آره ، چند تايي بودن
    عمه : غريبه هستن ديگه ؟
    من : هم غريبه هم آشنا
    عمه : باهاشون تا كجا رفتي ؟
    من : مسافرت ؟
    عمه : نه ، منظورم دوستيتون تا چه حد بوده ؟
    من : آهان ، همون باقي قضايا ؟
    عمه : اوهوم
    من : خوب ............ بوده ديگه
    نميخواستم اونطور نشون بدم كه مشتاق گفتنش هستم ، برعكس ميخواستم كاري كنم عمه خودش حرفو بكشه
    عمه : يعني چي بوده ديگه ، درست جواب بده
    من خنده اي بهش كردم و گفتم : بين خودمون ميمونه ؟
    عمه : انگشت كوچيكشو آورد پايين و گفت : قول
    من سرمو بالا بردم و انگشتشو بوسيدم ، نميدونم چرا با اينكه فقط يك انگشتشو بوسيدم ولي از بوسيدن كس خاله شراره هم بيشتر داغم كرد ، عمه دوباره گفت : خوب نگفتي ؟
    من : با يكيشون بوده
    عمه : همون قضايا ؟
    من : بله
    عمه : چند سالشه دوست دخترت ؟
    من : دوست دختر الانم ؟
    عمه : نه اوني كه باهاش راحتر بودي ؟
    من : هم سن الناز
    عمه : ميتوني بگي كي بوده ؟
    من : راستش دوست الناز
    عمه : جدي ؟ الناز هم ميدونه ؟
    من : دوستيمونو آره ، ولي اون قضايا رو نه
    نميخواستم ذهن عمه در گير همه چيز بشه براي همين خيلي مطالب رو سانسور ميكردم ، عمه دوباره گفت : خونه خودتون ميومد ؟
    من : بله
    عمه بي قراربود و اينو ميشد از لحن صحبت كردنش و حركاتش فهميد ، سكوت بينمون برقرار شد ، عمه تو فكر بود ، براي اينكه ادامه داده باشم گفتم : عمه حالا من سوال كنم راستشو ميگيد ؟
    عمه : باشه
    من : راست راستشو ؟
    عمه : راست راست
    من : شما از داشتن دوست پسر بدتون مياد ؟
    عمه با يكم تاخير گفت : ميدوني بهزاد ، تا حالا به صورت جدي بهش فكر نكرده بودم
    من : يعني الان بهش فكر ميكنيد ؟
    عمه كاملا به طرفم خم شد و گفت : بهزاد ببين عمه جون يه موقع صحبتهايي كه بينمون ميشه رو جايي نگي ؟
    من كه اصلا هواسم نبود شلوار پام نيست بلند شدم و ايستادم و دستمو رو سينم گذاشتم ، و تا رفتم حرف بزنم عمه با خنده بلند گفت : پسر چيكار ميكني ؟
    و اشاره به من كرد ، تازه يادم اومد شلوار ندارم ، ديگه اگه ميخواستم به هدفي برسم نبايد كوته ميومدم براي همين خيلي عادي گفتم : عمه ، گير ندين ديگه ، انگار لب دريا رفتيم
    عمه با خنده گفت : باشه ، عجب دريايي هم
    دوباره دستمو روي سينم گذاشتم و گفتم : من همين جا به يگانه عمه خوشگل و نازم قول ميدم رازدارش باشم و در همه امور يار و ياورش باشم
    عمه بلند شد و روي تخت نشست و خيلي سريعتر از اوني كه كه فكر ميكردم با وضعيت من كنار اومد و گفت : بهزاد ، عمه جون قبولت دارم
    من براي اينكه بهتر بهش نزديك بشم كنارش روي تخت نشستم ، جوري كه كاملا بهش چسبيدم ، حرارت عجيبي از عمه متصاعد ميشد ، و بعد بهش گفتم : خوب من سرو پا گوشم
    عمه به جلو خيره شد و گفت : راستش با صحبتهاي تو بيشتر تو فكرش رفتم
    من : خوبه ، عاليه عمه
    عمه : ولي نميدونم چرا دلهره دارم
    من دستمو روي دستش گذاشتم و فشار دادم و گفتم : دلهره نداره كه ، خودم همه فوت و فنشو يادتون ميدم
    عمه خنده اي كرد و گفت : بله ، ميدونم استادي
    و بعد از يكم مكث دوباره گفت : خوب بهزاد ، گفتي الان هم يك دونه دوست دختر داري ، ميشه بدونم اون كيه ؟
    من سرمو بردم كنار گوشش و آروم گفتم : بله ميشه بدوني
    عمه : خوب كيه ؟
    من : بيست سواليه ، بايد بپرسي تا بهش برسي
    عمه : باشه ، غريبه هستش ؟
    من : نوچ
    عمه : پس آشنا ست
    من : بله
    عمه : هم سنته ؟
    من : نوچ
    عمه : كوچيكتر پس ؟
    من : نوچ
    عمه : كوچيكتر نيست ؟ بزرگتره ؟
    من : اوهوم
    عمه : جدي ؟
    من : اوهوم
    عمه : آخه تو آشنايان ،.... ، تهران زندگي ميكنه ؟
    من : بله
    عمه : خيلي بهمون نزديكه ؟
    من : خيلي
    عمه : باهاش از اون قضايا هم داشتي ؟
    من : ابدا
    عمه : چرا ابدا ؟ خوشش نمياد ؟
    من : اونو نميدونم ، ولي خودم نخواستم
    عمه : يعني اون ميخواد
    من : شايد ، البته اونطور كه من از جنس شماها خبر دارم ، بعيد ميدونم بدش بياد
    عمه بيشگون آرومي ازم گرفت و گفت : اي بدجنس ، همه حرفاتو ميزنيا
    و بعد دوباره گفت : خوب بگو كيه ديگه
    من : سوال كنيد
    عمه : خونه ما زياد مياد ؟
    من : زياد ، خيلي زياد
    عمه با تعجب فكر كرد و گفت : پسر منو دست انداختي ؟ كسي با اين مشخصات نداريم كه
    من : بخدا داريم ، هم آشناست ، هم از من بزرگتره ، هم خوشگل و نازه ، هم خوش اخلاق و با مرامه ، هم خونه ما هستش
    يكمرتبه عمه بيشگون محكمي ازم گرفت و گفت : بد جنس ، حالا فهميدم كيه
    من از كنارش در رفتم و تو همون اتاق فاصله گرفتم و گفتم : فهميدين كيه ؟
    عمه : لازم نكرده بفهمم ديونه
    و روي تخت خوابيد و پتوشو روي خودش كشيد .
    بهش نزديك شدم و آروم كنارش نشستم و بدون اينكه نگاهاش كنم گفتم : مگه جرمه آدم با عمش دوست باشه
    عمه جوابي نداد ، دوباره گفتم : من بهترين دوستاي دخترم از دورو بره خودم بودن ، مامي ، خواهرهاي عزيزم ، خاله شراره عمه پوران خوشگل و ناز و با مرامم ، من كه نگفتم با همه دوست دخترها بايد باقي قضايا رو داشت
    و از كنارش بلند شدم و زير پتو رفتم و خوابيدم
    بعد از اون شب روابط من با عمه صميميتر شد و بيشتر مواقع عمه با من براي خريد هماهنگ ميكرد ، يك شب پدر سر ميز شام گفت كه قصد داره خونه پدربزرگ رو بفروشه ، غم رو ميشد تو چهره عمه ديد ، خيلي بهم ريخت ، روز بعد وقتي داشتم باهاش تو پارك قدم ميزدم ناراحتي شو از موضوع فروش خونه گفت ، منم تو فرصت مناسب به پدر گفتم و قرار شد 5 – 6 ماه عقب بندازه .
    بعداظهر پنج شنبه وقتي همه براي عصرونه جمع شده بوديم عمه پيشنهاد داد شب رو همه بريم خونه پدر بزرگ بخوابيم ، تا يادي از گذشته هم كنيم ، من مطمئن بودم مامي و خواهرام مخالفن ، چون اونا خيلي سوسول و تيتيش ماماني بودن ، پدر هم حوصله نداشت ، من كه ديدم عمه تو ذوقش خورده گفتم : من موافقم ، فردا هم تعطيله و ميتونيم حسابي بخوابيم
    پدر گفت : باشه ، با عمت برو
    (ادامه دارد

  11. #111
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت پانزدهم )


    عمه نگاهي معني دار بهم كرد و چيزي نگفت ، منم ادامه ندادم ، حدود ساعت 8 شب عمه اومد تو اتاقم و گفت : بهزاد پس بريم خونه پدر بزرگ ؟
    من : بريم
    و وسايلمونو جمع كرديم و شام رو خورده نخورده راه افتاديم ، تو راه عمه همش تو فكر بود و منم زياد بهش پيله نشدم ، خونه كه رسيديم عمه لباس عوض كرد و اومد تو هال ، جالب بود ، اولين بار بود ميديم عمه با دامن نسبتا كوتاه ، اونم بدون جوراب و با تيشرتي كه خيلي تنگ بود جلوم ظاهر ميشد ، به طرفم اومد و گفت : نميخواي لباس عوض كني ؟
    من رفتم تو اتاق وبا شلوارك و ركابي برگشتم ، عمه پاهاشو روي مبل جمع كرده بود و دامنش تا بالاي زانوهاش رفته بود ، واي چقدر سفيد و خوشگل بودن ، عمه علاقه اي به تلويزيون نداشت و من كمتر ديده بودم پاي برنامه هاي اون بشينه ، ولي اون شب روشن كرده بود و داشت فيلم مستندي رو كه شبكه 4 گذاشته بود ميديد ، فيلم در مورد شيرها بود و داشت صحنه اي از عشق بازي 2 تا شير نر و ماده رو نشون ميداد ، عمه بدون مقدمه گفت : خوشبحال اينا
    من : كيا عمه ؟
    عمه : همين شيرها ، ببين چقدر راحتن
    من رفتم و كنارش نشستم و گفتم:آره،خيلي خوبه ،هيچكس بهشون گير نميده ، تازه نه منكراتي نه امر به معروف و نهي ....
    كه عمه خنديد و گفت : تو هم با اين تشبيه كردنت
    من : نه ديگه عمه ، ببين چه دارن حالشونو ميكنن
    عمه نگاهي كه من قبلا كمتر ازش ديده بودم بهم كرد و گفت : اي ، دوست داري ؟
    ازلحن عمه كاملا لوندي ميباريد ، اصلا امشبش خيلي فرق داشت ، با آرامش گفتم : خيلي ، تازه اونم تو محيط باز و آزاد
    عمه خنده كنان گفت : و تازه اونم جلوي دوربين
    هر دومون ميخنديديم ، عمه بهم گفت : مگه محيط باز بهتره ؟
    من : براي چي ؟
    عمه : همين ديگه
    من :آهان ، خيلي ، اصلا قابل مقايسه نيست
    عمه : يه طوري صحبت ميكني انگار داشتي
    من : خوب آره
    عمه : جدي ؟ كجا ؟
    من : خونه خودمون
    عمه : نه ، ديونه كجا خونه ؟
    من : روي تخت تو حياط
    عمه : نگفتي يكي ببينه ؟
    من : عمه وقتي داغ ميشي ديگه هيچي حاليت نميشه
    عمه : روي همون تخت ؟
    من : بله
    عمه : حتما لخت هم بودين
    من : بله
    عمه : لخت بودين ؟ دروغ ميگي
    من : نه جون خودم
    عمه : با دوست الناز ؟
    من : بله
    عمه : اونم لخت شد ؟
    من : اول اون لخت شد
    عمه : لخت لخت ؟
    من : لخت لخت ، هردومون
    كيرم تكون خورده بود و از نيم خيز بزرگتر شد ، عمه به طرفم برگشت و گفت : نگفتين صداتون بيرون بره ؟
    من : اتفاقا نزديك بود
    عمه : جدي ؟ چطور مگه
    من : آخه هم احساسي شده بود و هم يكم درد داشت
    عمه كه تغيير رنگ رو تو چهره داشت سرشو به طرف تلويزيون برگردوند و گفت : خوب مگه مجبور بود ؟
    من : آره
    عمه سريع به طرفم برگشت و گفت : به زور كاريش كردي ؟
    من : نه بابا ، از اين لحاظ ميگم مجبور بود كه كسي كه تجربه كرده باشه نميتونه دل بكنه
    با وجود اينكه هال زياد گرم نبود ، نشستن عرق روي گردن عمه كاملا معلوم بود ، عمه همونطور كه تلويزيون رو نگاه ميكرد گفت : پس چه بهتري داره ، اون كه همش استرسه ، تازه ميگي كه ناتموم مونده
    من كه ديگه داغ داغ كرده بودم خودم زدم به راحتي وگفتم : ناتموم ؟ اينقدربهش حال ميدادم كه اگر كسي هم ميومد ول كن قضيه نبود ،
    عمه دوباره بهم نگاه كرد ، تو چشماش تمناي دوستي بيشتر حس ميشد ، با آرامش گفت : خيلي خوب بود ؟
    من تو چشماش خيره شدم و گفتم : خيلي ، بيشتر از اوني كه تصور كني ، فقط بايد تجربه كني تا دركش برات مقدور باشه
    عمه از روي مبل بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت : بهزاد من ميرم بخوابم ، براي تو هم روي زمين تشك ميندازم تا مثل اون دفعه اذيت نشي ، خوابت گرفت تلويزيون رو خاموش كن و بيا
    بلافاصله بلند شدم و تلويزيون رو خاموش كردم و تا عمه رفت به تختش برسه از پشت بهش رسيدم و بغلش كردم و گردنشو بوسيدم ، لرزش بدنش منو ترسوند ، ولش كردم و فاصله گرفتم ، عمه به طرفم برگشت و عرق زيادي كه تو صورتش بود رو با دستمال تو دستش پاك كرد و گفت : ديونه ترسيدم
    ولي از جاش تكون نخورد و جلوم ايستاد ، سرشو پايين انداخته بود و به فرش نگاه ميكرد ، بهش نزديكتر شدم و فاصلم باهاش به كمتر از نيم متر رسيد ، آروم گفتم : ببخشيد ، قصدم اذيت كردن نبود
    عمه با لبخند آرومي گفت : نه ، اذيت نشدم ، فقط چون آمادگيشو نداشتم ترسيدم
    بهش نزديكتر شدم ، حالا ميشد گفت فقط با يك تكون كوچيك بهش ميچسبيدم ، دستامو گذاشتم دو طرف بازوهاش و گفتم : حالا آمادگيشو داري ؟
    عمه بدون اينكه سرشو بالا بياره گفت : آمادگي چيرو ؟
    من : من ميخوام عمه خوشگل و نازمو بغل كنم ، ايرادي داره ؟
    عمه هيچي نگفت ، به طرف خودم كشيدمش و اومد تو بغلم ، دستاشو گذاشت دور كمرم و منو به خودش فشار داد ، خيلي داغ بود ، كيرم كاملا راست شده بود ،چسبيدن سينه هاي عمه بهم وضعمو بدتر ميكرد ، سرمو بيخ گوشش بردم و گفتم : چقدر داغي عمه
    عمه سكوت كرده بود و فقط با دستاش با كمرم بازي ميكرد ، دوباره گفتم : من عاشق اين حرارتم
    عمه بازم ساكت بود ، و سرشو روي سينه هام گذاشته بود ، لبمو بردم روي گردنش بوسيدم ، دوباره لرزش بدنشو حس كردم و اينبار با دستاش كمرمو فشار داد ، دوباره لبمو روي گردنش گذاشتم و نگه داشتم ، دستاش تمام پشتمو طي ميكرد و از نفس كشيدنش معلوم بود شهوتي شده ، يكمرتبه از خودم جداش كردم و به فاصله 20 سانتي نگه داشتمش و به چشماش خيره شدم ، تا خواست حركتي كنه لبمو روي لبش گذاشتم و به خودم فشردمش ، اولش يكم مقاومت كرد ولي بعدش مثل قحطي زده ها لبمو ميخورد و خودشو بهم ميماليد ، نميدونم چرا دلم نميخواست از اين حد بيشتر جلو برم ، عمه رو به عقب بردمش و روي تخت نشوندمش و ازش فاصله گرفتم ، سرشو پايين انداخته بود و كاملا قرمز شده بود ، سينه هاي بزرگ و سفتش انگار بزرگتر شده بود و عجيب منو وسوسه ميكرد ، از اتاق بيرون رفتم و روي مبل نشستم ، نوعي دلهره و آشوب وجودمو گرفته بود ، آخه عمه پوران با خاله ومامي فرق ميكرد ، حتي با الناز و سولماز ، اونا همشون به نوعي از سكس و راحتي استقبال ميكنند ولي اگه عمه پوران تا اين مرحله كشيده شده من خودمو مقصر ميدونستم ، همه اين فكرها باعث شد اشكم دربياد و تن دادن عمه پوران به اينكار رو نتيجه اعمال خودم بدونم ، تو همين گير ودار بودم كه دست عمه از پشت روي شونه هام قرار گرفت و گردن و شونه هامو ميماليد ، و بعدش با صدايي كه گرفته بود گفت : تو ديگه چرا ناراحتي ؟ مگه منتظر اين زمان نبودي ؟
    من : منتظر ؟ از كجا ميدونستي من دنبال اين قضيه هستم ؟
    عمه : از نگاهات ، لحن صحبتت و وضعيت ظاهريت
    من كه كلي شرمنده و خجالت زده عمه شده بودم سكوت كردم ، عمه اومد و كنارم نشست و رو به من متمايل شد ، پاهاشو روي مبل جمع كرد و بعد گفت : بهزاد يه سوال ميكنم دوست دارم رك جواب بدي ، تو كه اينقدر دوست دختر داري و مطمئنم كه بااكثرشون رابطه نزديك هم داري چرا باز دلت و چشمت دنبال من و خاله شراره و بقيه هستش ؟
    واقعا هنگ كردم و نميدونستم چي بايد جواب بدم ، اينقدرها هم كه فكر ميكردم عمه پوران ساده نيست و خيلي چيزها رو ميدونه ، بهش نيم نگاهي كردم و سرمو دوباره پايين انداختم .
    عمه دستاشو روي شونه من كشيد و خيلي آروم و شمرده گفت : خيلي جالبه تو بر خلاف بابات هستي ، اون سرد و خشك و تو هات و خيلي شيطون ، تو و الناز و سولماز كاملا مثل شهناز خانم هستين ، وراستشو بخواهي بهتون حسوديم ميشه
    با اين جمله آخري به نوعي منو به ادامه كار دعوت ميكرد ، عمه ماليدن بازومو محكمتر ادامه داد و يكمرتبه خودشو بهم چسبوند ، دستشو پشت انداخت و بازومو گرفت و گفت : اي كاش يكم از انرژي شما رو من داشتم
    ديگه برام حتمي بود آماده هر نوع كاري شده ، براي اينكه بدونم چقدر از رابطه من و خاله و مامي ميدونه بهش گفتم : ولي عمه از قرار معلوم همش زاغ سياه منو ميزنيدا
    عمه خنده اي كرد كه نشون ميداد روحيه شادي داره و گفت : ما اينيم ديگه ، فكر كردي خيلي زرنگي ، اون همه كشتي گرفتن با شراره خانم ، روي زمين خوابوندنش و به بهانه كشتي گرفتن دستمالي كردنشون ، يعني فكر كردي ما بوقيم
    پس عمه پوران خيلي چيزها رو ديده بود ، چند باري خاله رو همينطوري حسابي ماليده بودم و حتي يكبار سينه هاي نازشون از توي تاپش درآوردم و ليس زدم ، ولي اصلا فكر نميكردم تو ديد عمه باشم
    عمه از جاش بلند شد و به طرف اتاق رفت و گفت : شب بخير
    من هم دنبالش رفتم و تا عمه روي تخت دراز كشيد كنارش نشستم ، عمه به پشت خوابيد و يكي از پاهاشو جمع كرد كه باعث شد دامنش سر بخوره و رون پاش تا نزديكي شورتش ديده بشه ، چشمم كاملا روي اون نقطه زوم بود ، منتظر بودم كه عمه خودشو جمع و جور كنه ولي اينكار رو نكرد و وقتي نگاش كردم به سقف خيره شده بود ، تاپ تنش به قدري تنگ بود كه ميشد تمام برجستگيهاي سينه هاشو تشخيص داد ، ميخواستم برم بخوابم ولي با ديدن اين صحنه ها منصرف شدم ، نميدونستم چطوري بحث رو شروع كنم ، يكمرتبه فكري به سرم زد و گفتم : عمه فكر ميكني قدرت تو بيشتر باشه يا خاله شراره ؟
    عمه بدون تغيير حالت بده گفت : خوب معلومه من ، 10 تا مثل خالتو حريفم
    من : شايد ولي پيش من كم مياري
    عمه : حيف كه الان خسته هستم وگرنه حاليت ميكردم
    چشمام همش تو رونها و سينه عمه بود و گفتم : ولي ميدوني چيه عمه ، خاله شراره از شما بيشتر ورزش ميكنه ، براي همين ورزيده تره
    عمه لبخند قشنگي زد و سرشو به طرفم برگردوند و گفت : خوب اون كه بععله ، ورزشي كه اون ميكنه بايدم ورزيده تر باشه ، تازه اونم به جاي يك حريف چند تا حريف داشتن همه جا رو ورزيده ميكنه
    ديگه عمه چراغ سيز رو داشت پر نور ميكرد براي همين گفتمش : جدي ميگم عمه ، مثلا پاهاش خيلي قوي تر نشون ميده
    عمه پوران كه شهوت داشت همه وجودشو ميگرفت و لحن صداش هم داشت عوض ميشد به طرفم خم شد گفت : آخه خيلي با اونجا كار ميكنه ، حريفاشم بيشتر دوست دارن دورو بر پاهاش بچرخن
    دستم روي زانوش گذاشتم و آروم آوردم بالا و تقريبا وسطاي رونش نگه داشتم و فشار كوچيكي دادم ، عمه كاملا مست شهوت شده بود ، آروم گفتمش : ميدوني آخه اينجاها جون ميده براي تمرين
    عمه : و البته مسابقه
    من دستمو رو به بالا كشيدم و روي پهلوهاش گذاشتم ، يكم كه ماليدمش دستم به پشتش رسوندم و آروم بالا بردم ، دستم به بند سوتينش كه خورد نگه داشتم و براي شروع شيطنت جديد گفتم : ولي شما خانمها دست انداز درست كردينا
    عمه با لوندي گفت : نه كه شما آقايون خيلي هم بهش توجه ميكنين
    من : نه ما سعي ميكنيم با احتياط از روش رد شيم
    عمه : نخيرم ، هميشه از سر راه برش داشتين
    من : راستي شماها اذيت نميشين هميشه اين دست اندازا رو درست ميكنين؟
    عمه : والا تا اونجا كه من ميدونم فقط منم هميشه اينو دارم ، بقيه كمتر درست ميكنن
    راست ميگفت اكثر اوقات مامي و خاله و حتي خواهرام سوتين نميبستن ، من با شيطنت بيشتر گفتم : حتما راحترن
    عمه آهي كشيد و گفت : اون كه آره ، مخصوصا موقع خواب
    من : پس چرا توا ........................
    و ادامه ندادم تا ببينم عمه چي ميگه ، عمه با لوندي گفت : من چي ؟
    من : خوب ، ... ، همين ديگه ، چرا تو برش نميداري
    عمه با لوندي و شهوت زياد گفت : من سختمه
    من : چه سختي ، ميخواي كمكت كنم
    عمه چشماشو بست و خنديد و با تكون سر اوكي داد ، از كنارش بلند شدم و رفتم از اونطرف تخت بالا و كنارش نشستم ، عمه خودشو تكون داد و به شكم خوابيد ، دستمو روي كمرش كشيدم و گفتم : دوست داري ماساژت بدم ؟
    عمه با تكون سر بازم اوكي داد ، دستم روي كمرش بيشتر تكون دادم و منطقه مانورمو وسيعتر كردم ، ولي تا الانش از روي تاپ بود ، دستمو بردم زير تاپش و با اولين برخورد با پوستش كيرم درجا رو به راست شدن اوج برداشت ، يكم كه تكون دادم با صدايي آروم گفتم : عمه از زير ماساژت بدم
    عمه بازم با سر تاييد كرد ، دستمو دو طرف تاپش گرفتم و بدون مكث و با سرعت بالا كشيدم و با كمك خودش از تنش درآوردم ، براي اولين بار بدن لخت عمه پوران رو ميديم ، شروع به ماساژ كردم همه جاي پشتشو ميماليدم ، چند باري دستمو زير بند سوتينش بردم ، بدون اينكه ازش اجازه اي بگيرم بندشو باز كردم و به اطراف انداختم ، عمه غرق شهوت بود و من با آرامش ميمالوندمش ، دستامو بردم پايين و از روي كمرش برداشتم و روي روناش گذاشتم ، ادامه ماليدن رو تا مچاش داشتم و دوباره رو به بالا ،ولي بدون اينكه دستمو بردارم همينطور روي روناش بالا بردم تا به نزديكي كوسش رسيد ، مشخص بود شديدا بي تاب شده ، روناشو از داخل هم ماليدم و تو يك لحظه بدون اينكه بخوام دستم به كوسش خورد ، لرزش شديدي داشت ، ولي ديگه جاي عقب نشيني نبود ، دستمو از روي روناش تا روي كونش كشيدم و 2 تا دستي دو طرف كونشو ميمالوندم ، تو يك حركت دامنشو پايين كشيدم و درش آوردم ، حالا عمه فقط با يك شورت روي تخت خوابيده بود و سرشو تو بالش پنهان كرده بود ، ركابي و شلواركمو درآوردم و روي عمه دراز كشيدم ، كيرم كاملا راست شده بود و با وضعيتي كه گرفته بودم وسط كون عمه بود ، با دستام گردن و شونه هاشو ماليدم و لبمو روي گردنش گذاشتم و بوسيدمش ، دستامو آروم آروم به طرف سينه هاش هدايت كردم و با اولين تماس با كنار سينه هاش صداش دراومد ، يواش دستمو زيرش بردم و 2 تا سينه هاي سفتشو گرفتم ، ديگه با صداي بلند آه و اوه ميكرد ، از روش بلند شدم و برش گردوندم، دستاشو جلوي چشماش گرفت ، روش دراز كشيدم و حالا كيرم دقيقا روي كوسش بود ، دستاشو از روي صورتش رد كردم و لبمو روي لبش گذاشم ، داغ داغ بود ، عمه خودشو رها كرد و دستاشو دور كمرم گرفت و منو به خودش فشار داد ، خيلي داغ لب ميداد ، يواش رو به پايين رفتم و به سينه هاش رسيدم ، اولين زبوني كه زدم صداي جيغ آرومش بلند شد ، يكي از سينه هاشو به دهان گرفتم و ميك زدم و بعد شروع به خوردن هر دو كردم ، عمه سعي ميكرد دستشو به كيرم برسونه ، خودمو به يك طرف متمايل كردم و عمه تونست از روي شورت كيرم بگيره ، و بلافاصله با صداي بلند گفت : وايييييي
    من : دوسش داري ؟
    عمه : اوهوم
    دستي كه روي شورتم بود رو گرفتم وشورتمو پايين كشيدم و گذاشتم روي كيرم ، عمه فشارش ميداد ، دستم روي شكمش گذاشتم و يواش پايين بردم ، بالاي كوسشو ماليدم و عمه خودشو پيچ و تاب ميداد و كيرمو ول نميكرد ، خودمو كشيدم وسط پاهاش ، شورتش رو درآوردم ، عمه هيچ مقاومتي نشون نميداد و كاملا رام من بود ، كوس تميز و سفيدي داشت ، به تپلي كوس خاله شراره نبود ، سرمو پايين بردم و از بالاي كوسش بوس گرفتم ، صداي عمه بلندتر شده بود ، اولين زبوني كه به كوسش كشيدم ديگه عمه كاملا از خود بيخود شد و گفت : واي بهزاد دارم ديونه ميشم
    من : بخورمش ؟
    عمه : اوهوم
    من كه ميخواستم داغترش كنم همچنان گفتم : بخورمش ؟
    عمه : آره
    من : بخورمش ؟
    عمه : آره آره آره
    من : كجا رو بخورم ؟
    عمه : بخور ديگه
    من : كجا رو ؟
    عمه دستشو روي كوسش كشيدو گفت : اينجا رو
    من : اسمش چيه ؟
    عمه : بخور بهزاد
    من : اسمش عمه
    عمه : بخور بهزاد ، بخورش ، جون من بخورش ،كوسمو بخور ، بخور
    سرمو گذاشتم روي كوسش و مثل قحطي زده ها كوسشو ميخوردم و ليسش ميزدم ، ناله هاي عمه بلند و بلندتر ميشد ، دستمو بردم زير كون خوشگلش كه با ليس زدن كوسش از روي تشك بلند ميكرد ، شدت خوردن كوسشو بيشتر كردم ، عمه كه حالا ديگه راحت داد ميزد بلند بلند ميگفت : واي چه حالي ميده ، بخور كوسمو ، چه كيفي داره ، بخور كوسمو بخور
    و با چند تا تكون شديد ارضاء شد و آروم گرفت ، ولي من تازه كارم شروع شده بود
    (ادامه دارد)

  12. #112
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت شانزدهم )

    عمه بيحال شده بود ولي من تازه داشتم اوج ميگرفتم ، سرمو از روي كوسش برداشتم و خودمو كنارش كشيدم و لباشو بوسيدم ، عمه خيس عرق شده بود ، شورتمو درأوردم و كير كاملا شق شده رو به پاي عمه ميماليدم ، يكم كه گذشت عمه خودشو به طرفم برگردوند و كيرمو تو دستاش گرفت و گفت : بهزاد تو يك شيطاني
    سرمو بردم زير گردنش و ليسش زدم و گفتم : تو هم فرشته اي
    عمه دستشو به كيرم رسوند و گفت : بهزاد راستشو بگو دست چند نفر اينو ماليدن ؟
    من : اي ، چند نفري بودن
    عمه : شراره كه ميدونم يكي از اوناست ، اون ديونه اين چيزاست
    من : از كجا ميدوني ؟
    عمه : ميدونم ديگه
    من دستمو روي كوسش گذاشتمو و فشار دادم و گفتم : بگو ديگه
    عمه : حالا باشه براي بعد
    شدت حشري بودن من به حدي رسيده بود كه هيچي نميفهميدم ، همونطور كه كوس عمه رو فشار ميدادم بهش گفتم : حالا تو بگو غير من كي ديگه اين كوس توپولو ماليده
    عمه كه دوباره داشت داغ ميشد گفت : اينطوري هيچ كس
    من : پس چطوري بوده ؟ چند بار ؟
    عمه : يكبار
    من كه ديگه داغ داغ بودم گفتم : جدي ؟ كي بوده ؟
    عمه : حالا باشه براي بعد
    من : جون عمه بگو ، كي بوده ؟ فقط ماليده يا توش هم كرده ؟ اوفففففففف ، جونننننننننننننن ، پس قبلا كوس دادي ، آره ؟
    عمه كيرمو محكم فشار داد و گفت : خيلي بد شديا ، حالا كي گفت پسر بوده
    من : اي ، يعني پسر نبوده ؟
    عمه : نوچ
    من : واي ، دختر ؟
    عمه :اوهوم
    من : كي ؟
    عمه : تو دوران دانشجوييم ، از هم اتاقيام
    من : پس تجربه سكس رو داري ؟
    عمه : يه چيزايي
    من : چيزي تو كوس هم كردين ؟
    عمه : نخيرم
    من : پس چي ؟
    عمه : فقط لاس زدن
    من : دوست داشتي ؟ لذت ميبردي ؟
    عمه : بدم هم نميومد
    من : اونطوري بيشتر لذت ميبردي يا الان ؟
    عمه : هر دوتاش
    دستمو از روي كوسش برداشتم و سينه هاشو گرفتم و گفتم : يعني سينه هاي همو ميخوردين ؟
    عمه : اوهوم
    من خودمو بالا كشيدم و كيرمو تقريبا جلوي صورت عمه بردم و گفتم : حالا بگو كوس خوشگلتره يا كير
    عمه سرشو جلو آورد و به سر كيرم زبون زد و گفت : اين
    من : دوسش داري ؟
    عمه : اوهوم
    من : پس بخورش ديگه
    عمه سركيرمو تو دهنش كرد و يه ميك يواش زد ، همه وجودم به لرزه دراومد ، عمه كيرمو از دهنش درآورد و گفت : خوشت مياد ؟
    من : خيلييييييييييي ، بخورشششششش
    عمه : من چندمين نفرم كه اينو ميخورم
    من : بخورششش
    عمه : تا حالا كيارو مهمون اين كردي ؟
    من : بخور عمه ، كيرمو بخور ، خيليا ديونه اين هستن ، خيليا دوست دارن بخورنش و تو كوسشون كنن ، خيليا دوست دارن كونشون با كيرم پر كنم
    عمه : مثلا كيا ؟
    من : حالا بخورش ، بهت ميگم
    عمه : اين كوس كيارو پر كرده ؟
    من : بخور
    عمه : بگو تا حالا اين خوشگله رو كيا تو خودشون جا دادن
    من سر عمه رو به طرف كيرم كشيدم و تو دهنش گذاشتم و گفتم : بخور كيرمو ، بخور ، تو كوس تو هم ميكنم
    عمه سرشو عقب كشيد و گفت : اونجا نه ، نميزارم اونجا كني
    من خودمو به پايين كشيدم و كمرشو گرفتم و دورش دادم ، حالا كون خوشگل و سفيدش جلوم بود ، با دستام روش كشيدم و سرمو بردم لاي چاك كونش و ليس زدم و گفتم : باشه ، اگه نزاري تو كوست كنم ، كيرمو اينجا فرو ميكنم
    عمه : از عقب ميگن درد داره ؟
    من : اي ، كي ميگه درد داره ؟
    عمه : هر كي كه تا حالا داشته
    من : آفرين ، پس دوستايه سكسي زياد داري
    عمه : حالا درست ميگن ديگه ؟
    انگشتمو دوروبر سوراخش كشيدم و گفتم : عجله نكن خودت متوجه ميشي
    عمه با اضطراب گفت : يعني ميخواي منو بكني ؟
    من : آره خوشگل من ، آره
    و انگشتمو تو سوراخش كردم ، يكم خودشو سفت كرد ، ولي بعد از مدتي عادي شد براش ، ديگه شروع كردم به آماده كردنش و حسابي سوراخشو ليس زدم و با انگشتام بازش كردم ،يك دونه متكا زير شكمش گذاشتم تا حسابي كونش در دسترس من قرار بگيره و روش خوابيدم و بيخ گوشش گفتم : حاضري ؟ ميخوام مزه كير رو بهت بچشونم
    عمه : فقط ترا خدا آرومتر
    سر كيرمو حسابي چرب كردم و گذاشتم دم سوراخ كونش ، يكم كه فشار آوردم سرش تو كون عمه پوران رفت و ناله ضعيفش بلند شد و گفت : يواشتر بهزاد
    يكم گذاشتم بگذره و بعد يكم ديگه فشار دادم و تقريبا يك سوم كيرم تو كونش جا شد ، ديگه ناله ها و زجه هاي عمه بلند تر شده بود ، آروم شروع كردم عقب جلو كردن و يواش يواش مقدار بيشتري از كيرمو تو كونش جا ميدادم ، با صبر و حوصله بيشتري داشتم عمه پوران رو ميگاييدم ، كم كم ناله هاي عمه كمتر شد و شدت تلمبه زدن من بيشتر ، عمه همونطور كه زيرم داشت كون ميداد گفت : حالا ميگي غير من با كي بودي ؟
    من كه حسابي شهوتي و مست شده بودم گفتم: چه عجله اي داري خوشگله ، بزار همه كيرمو تو كونت جا بدم
    عمه با ناله گفت : مگه همش نرفته ؟
    من : همه چي ؟
    عمه : همون ديگه
    من : اسمشو بگو خوشگله
    عمه : اذيت نكن ديگه
    من : من اذيت نميكنم ، من دارم عمه خوشگلمو ميكنم ، حالا بگو همه چي نرفته ؟
    عمه : هموني كه داره طاقتم تموم ميكنه
    يكم فشار دادم و كيرم بيشتر تو كونش رفت و گفتم : بايد اسمشو بگي ، وگرنه تمومي نداره
    عمه كه معلوم بود هم درد ميكشه و هم شهوت و مستي دوباره وجودشو فرا گرفته بود گفت : باشه ميگم بدجنس ، همون ديگه ، هموني كه داره پشتمو پاره ميكنه
    من : اسمشششششششش
    عمه : كيرت
    وقتي اسمشو گفت با فشار تقريبا بيشتره كيرمو تو كونش كردم و روش خوابيدم ، ديگه عمه داشت كم كم اشكش درميومد ، با صدايي كه درد كشيدن توش معلوم بود گفت :بهزاد پاره شدم ، حالم بد شده
    من درحالي كه كيرم تو كون عمه پوران بود بيخ گوشش گفتم : يكم تحمل كني عادي ميشه برات
    عمه : خيلي درد داره
    من : كجات عمه ؟
    عمه : پشتم
    من : كجاي پشتت ؟
    عمه : ديونه دارم از درد ميميرم
    من از شدت شهوت هيچي حاليم نبود ، براي همين كيرمو يكم بيرون كشيدم و دوباره تا آخر تو كونش كوبيدمش ، عمه با فرياد گفت : بهزاد پاره شدم ، بكشش بيرون
    من : تا نگي كيرم كجاتو داره پاره ميكنه بيرون نميكشم ، بايد بلند اعتراف كني ، بايد خودت به زبون خودت بگي
    عمه بلند داد زد : ديونه كونمو پاره كردي
    من با شدت شروع كردم تو كونش تلمبه زدن و همه كيرمو بيرون ميكردمو دوباره تا آخرش تو كونش فرو ميكردم ، تو همين وضعيت بلند گفتم : با چي كون خوشگلتو پاره كردم ؟
    عمه : با كيرت ديونه ، با اون كير گندت ، داري كونم پاره ميكني
    به اومدن آبم زماني نمونده بود ، براي همين با شدت به تلمبه زدن ادامه دادم و تو يك لحظه كيرمو از كونش بيرون كشيدم و فوران آبمو روي پشتت مشاهده كردم
    (ادامه دارد)

  13. #113
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت هفدهم )

    با زنگ موبايلم بيدار شدم ، الناز بود و ميگفت كه پشت در هستش و هر چي زنگ ميزنه ما متوجه نميشيم ، تازه به سر و وضع خودم نگاه كردم ، لخت لخت بودم ، سريع لباسمو پوشيدم و وقتي دنبال عمه گشتم صداي شير آب توجمو جلب كرد ، عمه حموم رفته بود ، من رفتم و در رو باز كردم ، الناز با غرغر وارد حياط شد و من در بستم و گفتمش : تنهايي ؟
    الناز : آره
    من : بقيه كجا هستن ؟
    الناز : اونا نميان .
    الناز داخل ساختمان رفت و من پشت سرش رفتم ، داشتم به طرف آشپزخانه ميرفتم كه عمه از حموم لخت لخت بيرون اومد و بلند گفت : بهزاد بيدار شو ديگه
    من داشتم سكته ميكردم ، فاصله الناز با عمه كمتر از 3 متر بود ، فقط يك حوله كوچيك روي سر عمه بود و سينه هاي نازش و كوس تپلش كاملا تو ديد قرار داشت ، هر سه نفرمون مثل برق گرفته ها بي حركت بوديم ، ناگهان الناز بلند زد زير خنده و عمه با يك جيغ تند به طرف اتاق رفت و در رو بست ، من همچنان شوك بودم ، الناز به طرف اتاق عمه رفت و وارد اتاق شد و در رو بست ، من به خودم كه اومدم مشغول آماده كردن صبحانه شدم ، صداي خنده بلند الناز ميومد كه بعد از چند دقيقه با صداي خنده عمه قاطي شد ، همش منتظر بيرون اومدن اونا بودم ، حدود 20 دقيقه بعد الناز از اتاق بيرون و به طرف آشپزخانه اومد و با لحني كه طعنه توش موج ميزد گفت : ميبينم خيلي بزرگ شدي
    من خودمو به اون راه زدم و گفتم : بزرگ بودم ، به جاي صحبت بيا صبحانه رو آماده كن
    الناز با لوندي خاصي گفت : هر كي از ديشب خوابيدن اينجاحالشو كرده بايد خودشم صبحانه رو آماده كنه
    نميدونستم الناز با چه منظوري اين حرفو زد و براي همين تو جواب موندم ، عمه هم اومد و وقتي بهم رسيد گفتم : صبح بخير عمه : صبح بخير
    عمه خيلي ريلكس برخورد كرد و اين باعث شد من آرامش بگيرم ، الناز خيلي موزيانه نگاه ميكرد و نيشخند ميزد ، عمه 2 ، 3 بار به پهلوي الناز زد و با هم زير خنده ميزدن ، الناز به طرف دستشويي رفت و من بلافاصله به عمه گفتم : چيزي كه بهش نگفتي ؟
    عمه : به كي ؟ الناز ؟
    من : آره
    عمه : مگه ديونه ام
    من : پس چرا اينطوري ميكنه اين دختره
    عمه : از خودتون بپرسين ، اينقدر تو خونه با هم راحتين كه فقط لخت بودن من براش عجيب بود
    من : بهت چي گفت ؟
    عمه : هيچي ، فقط ميگفت تو خيلي شوكه شده بودي
    من : خبر نداره اصل شوك ديشب بوده
    عمه : تو نميخواستي به من بگي الناز اومده؟
    من : اصلا نفهميدم چطوري شد
    عمه : حالا خوبه كه من با الناز خيلي راحتم
    من : اي ، يعني قبلا لخت همو ديدين ؟
    عمه : حاللللا
    من به طرفش رفتم و يك دستمو دور كونش و دست ديگه رو روي سينه هاش انداختم و گفتم : پس الناز ديده عمه خوشگلمون چه كوسيه
    عمه منو هول داد و گفت : بي ادب ، برو عقب الان ميادا
    من دوباره بهش چسبيدم و شروع به مالوندنش كردم كه يكمرتبه صداي الناز به خودم آورد كه گفت : آي، داري چيكار ميكني ، عمه رو تنها گير آوردي ، چرا اذيتش ميكني
    الناز از دستشويي بيرون اومده بود و ما اينو متوجه نشديم ، عمه خيلي ريلكس گفت : آره الناز ، پدر منو درآورده ، خيلي اذيت ميكنه
    الناز به طرفم اومد و آروم به سينم كوبيد و گفت : اگه راست ميگي حالا زور بگو ، عمه براي من بهترين دوسته و نميزارم بهش زور بگي ، ميخواي 2 نفري حالتو بگيريم
    من رفتم مشتش بزنم كه عقب رفت و دستم به دكمه هاي مانتوش گرفت و كنده شد ، الناز يك نگاه به مانتوش كرد و به طرفم حمله ور شد ، من از آشپزخانه خارج شدم و دور مبلها ايستادم ، الناز بد و بيراه ميگفت ، عمه از خنده داشت ميمرد ، الناز شاكي به طرف عمه رفت و گفت : حالا چيكار كنم ؟
    عمه : خوب برو درش بيار تو هم ، بايد همون اول مانتو رو درمياوردي
    الناز با شيطنت خاصي گفت : اي ، ميخواستم درش بيارم ولي شما رو كه اونطوري ديدم همه چي يادم رفت
    و به طرف اتاق رفت ، من به آشپزخانه رفتم و به عمه گفتم : مثل اينكه الناز هم بدش نميادا ، البته حق داره اين هيكل مرد و زن نميشناسه ، همه رو ديونه ميكنه
    و از پشت عمه رو بغل كردمو سينه هاشو گرفتم ، صداي در اومد و سريع عمه رو ولش كردم ، صدا از در اتاق بود ، ولي در بسته بود ، عمه گفت : نكن پسره ديونه ، الناز خيلي تيزه ، ممكنه بويي ببرا
    من كه دوباره مست مست شده بودم گفتم : خوب ببره ، مطمئنا بهم حق ميده
    عمه : ديونه جلوي خواهرت ؟
    من : خوب آره ، الناز ميدونه من خيلي سكسي هستم
    عمه : يعني ميدونه سكس هم ميكني ؟
    من : آره ،من كه قبلا بهتون گفته بودم خودش دوستشو باهام آشنا كرد
    عمه : آشنا رو آره ولي اينكه بدونه سكس ...
    من : راستش الناز خونه بود كه دوستشو كردم
    عمه : جدي ؟ چيزي نگفت بهتون؟
    من : فقط وقتي تموم شد و ما رو ديد به طعنه بهمون گفت خسته نباشي ، ميدوني عمه الناز خودش از من بدتره
    عمه : اين چه حرفيه ، يعني ميگي ...
    من : آره عمه ، مطمئن باش سكس داشته
    عمه : الناز ؟
    من : همه دخترا
    و بعد دستمو دوباره روي كوسش كشيدم و گفتم : آخه هيچ دختر و زني رو نميتوني پيدا كني كه كوسش هوس كير نكنه
    عمه : يعني الناز از جلو ......
    من : نميدونم ، شايدم
    عمه : خيلي جالبه ، چقدر راحت با اين مسئله برخورد ميكني
    من : ميدوني عمه اين حق طبيعي همه هستش كه از لذتهاي دنيا استفاده كنن ، هم مرد هم زن
    عمه : تو خيلي خرابي ، مطمئنم از هيچ كس نميگذري
    من دوباره از پشت چسبيدمش و كونشو تو بغلم كشيدم و دستامو لاي پاهاش كشيدم و گفتم : ميدوني كوس و كون براي گاييدنه و سينه براي خوردن
    عمه : براتم هيچ فرقي نميكنه ؟
    من : اون كه فرق ميكنه ، كوس خوشگل عمه با كوسهاي ديگه قابل قياس نيست
    عمه : آره جون بابات ، حتما وقتي خاله شرارتم ميكردي به اون اين حرفا رو ميزدي
    تا رفتم جوابش بدم الناز بيرون اومد ، عمه رو ول كردم و كنار رفتم ، واي پسر اين دختره چرا اينطوري لباس پوشيده بود ، يك دامني كه سر جمعش 20 سانت نبود و تيشرتي كه از زير سينه هاش تا روي دامنش توري و فقط روي سينه هاش رو پوشيده و كوتاهيش به حدي بود كه راحت قسمت بالايي سينه هاش ديده ميشد و از تنگي داشت سينه هاش بيرون ميزد ، عمه وقتي اونو اينطوري ديد سوتي زد و گفت : وايييييي ، خانم از كدوم شوي فشن اومدن ؟
    الناز با لوندي كه من تا حالا ازش نديده بودم پشتشو بهمون كرد و مثل مدلها ازمون دور شد و دوباره دست به كمر به طرفمون اومد ، چرا دروغ ، با ديدن كون خوشگل و سينه هاي بيرون زدش كيرم آماده باش زد ، الناز با همون ناز اومد كنارمون و گفت : قشنگه ؟
    عمه : عاليه ، فوق العاده هستش
    الناز با نگاهي خمار به من اشاره كرد و گفت : نظرت چيه ؟
    من : خيلي زيباست ، البته خودت زيباتري از لباست
    براي اولين بارالناز با دستاش برام بوس فرستاد و گفت : مرسي
    عمه چشمكي بهم زد و رو به الناز گفت : حالا بگو ببينم براي كي اين تيپو زدي ؟
    الناز خيلي عادي گفت : براي خودمون ، مگه تيپ زدن و مرتب بودن عيبي داره ؟ من كه از ديدن آدمهاي خوش تيپ لذت ميبرم
    و بعد رو به من كرد و گفت : درست ميگم داداش خوشگل من ؟
    نميدونم چرا تو صداي الناز هوس و شهوت ميديدم ، نوع نگاهش هم فرق ميكرد ، از طرفي خيلي دلم ميخواست راحتر از گذشته باهاش باشم ، براي همين از موقعيت استفاده كردم و گفتم : حق با تو هستش ، ولي بايد اعتراف كنم با اين لباس خيلي خوشگل و خوردني شدي
    اين حرف من كافي بود تا الناز رو بيشتر تحريك كنه و همونطور كه به طرفم ميومد يك دور زد و خودشو تو بغلم انداخت و گفت : قربون داداش عزيزم بگردم
    و از لپم بوس گرفت .
    (ادامه دارد)

  14. #114
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت هيجدهم )

    ديگه دست خودم نبود كيرم بلند شده بود و سخت پنهونش مي كردم ، الناز با ناز و كرشمه وسط هال رفت و رو به عمه گفت : يه آهنگي بزار يكم برقصيم
    عمه پوران لبخندي زد و موبايلشو درآورد و آهنگي از اندي گذاشت (( خوشگلا بايد برقصند)) ، الناز شروع به رقص كرد و آنقدر لوند بازي درآورد كه نگو ، عمه پوران هم خودشو كنار من رسوند و گفت : به نظرت الناز غير طبيعي نميزنه ؟
    من : نه
    عمه : پس چرا اينطوري ميكنه ؟
    من : فكر ميكنم لخت ديدنه شما تحريكش كرده و شورشو زياد كرده
    عمه : يعني چه ، مگه پيش دوست پسرشه كه داره تخليه ميكنه خودشو
    من : اگه پيش دوست پسرش بود كه لباس تنش نميكرد
    عمه چشم غره اي بهم رفت و گفت : خوش بحال تو
    من : چرا خوش بحال من ، خوش بحال دوست پسرش كه همچين داف نازي رو داره
    عمه : دوست پسرشو ميشناسي ؟
    من : آره
    عمه : پسر خوبيه ؟
    من : خيلي ، ازش خوشم مياد
    عمه : مگه باهاش برخورد هم داشتي؟
    من : راستش آره
    عمه : مگه خونه هم اومده ؟
    من : 2 – 3 باري
    عمه : شهناز خانم ميدونه ؟
    من : ميدونه كه الناز بي اف داره ، ولي اينكه خونه اومده نه
    عمه : تو از كجا فهميدي كه خونه آورده ؟
    من : خودم بهش گفتم به جاي اينكه بره خونه پسره ، اونو بيار خونه ما
    عمه : چرا ؟
    من : آخه اينطوري ديگه مطمئني فقط پسره هست و يه موقع چند نفريش نميكنن
    عمه : مگه باهاش راحت بوده ؟
    الناز مست و خمار وسط هال ميرقصيد و اون اندام سكسيشو تو ديد ما ميذاشت ، به عمه نگاهي كردم و گفتم : بله ، باهاش راحته
    عمه : يعني تا اونجا كه ....
    من : بله عمه خوشگله ، تا همونجا
    عمه : وقتي تو بودي ؟
    من : نميدونستن خونه هستم
    عمه : يعني ديدشون زدي ؟
    من : نه فقط صداشون رو ميشنيدم
    عمه : واي ، چيا ميگفتن ؟
    من : همه چي و آخرشم آه و واه
    عمه: يعني سكس ؟
    من : اوهوم
    عمه : از كجا مطمئني ؟
    من : آخه صحبتهاشون و صداهاشون اينو ميرسوند
    عمه : اين كه دليل نميشه
    سرمو بردم كنار گوشش و يواش گفتم : وقتي پسره بهش ميگفت كوستو بخورم و الناز هم آخرش با ناله ميگفت كونمو پاره كردي ، به نظر شما اگه پسره النازو نميگاييد پس چيكارش ميكرد
    عمه به شونم زد و گفت : بي ادب
    الناز كه اين حركت عمه رو ديد اومد طرفمون و گفت : باز عمه رو اذيت كردي
    نوع نگاهش خيلي فرق كرده بود و شهوت تو چشاش موج ميزد ، دست عمه و من رو گرفت و به طرف وسط هال كشوند و همونطور كه اون كون خوشگلشو پيچ و تاب ميداد گفت : برقصين ديگه ، بيان حال كنيم ، آخ اگه يكم مشروب بود
    عمه با چشمان از حدقه دراومده گفت : مشروب ؟ مگه ميخورين
    من و الناز نزديك هم شديم و ميرقصيديم و من گفتم : يكم
    عمه : با هم ؟
    من : بله
    عمه : من كه تا حالا لب نزدم
    من همونطور كه ميرقصيدم بهش گفتم : برم يكم بگيرم ظهر با هم بخوريم ؟
    عمه هيچي نگفت و فقط ميرقصيد ، الناز مشروب نخورده مست كرده بود ، عمه پوران رو از پشت گرفت و خودشو بهش چسبوند ، هماهنگ با هم كمرشونو پيچ و تاب ميدادن ، راست شدن كيرمو به زحمت پنهون كردم ، دو نفري مثل قطار ميرقصيدن و به طرف من اومدن ، از من كه رد شدن الناز دستمو گرفت و كشيد و گفت : بيا ، بيا قطارو بزرگترش كنيم
    من كه كيرم راست شده بود و از طرفي با اصرار الناز روبرو شده بودم دنبالشون راه افتادم و كمر باريك الناز رو گرفتم و باهاشون ميرقصيدم و ميرفتم ، ولي خودمو بهش نچسبوندم ، الناز همونطور كه از جلو به كون عمه پوران وصل كرده بود منو هم به طرف خودش ميكشوند ، وقتي ديد من مقاومت ميكنم گفت : بيا ديگه ، لوس نكن خودتو
    من : من كه دارم ميام
    الناز : نه مثل ما بيا ، ميخواييم قطاري برقصيم
    عمه هم كه تحت تاثير فضاي شاد قرار گرفته بود و از طرفي نميدونست كيرم راست شده گفت : راست ميگه ديگه ، الناز رو بچسبو برقص
    من كمر الناز رو گرفتم و كون خوشگلشو به رون پام چسبوندم ، طوري كه كيرم بهش نخوره ، همينطور كه داشتيم ميرفتيم و سرعتمون زياد شده بود ناگهان عمه ايستاد و كونشو به عقب و تو شكم الناز فشار داد ، بالطبع الناز هم اينكار رو با من كرد و اينجا بود كه رونم سر خورد و كون الناز كاملا تو بغلم جا گرفت ، من بخاطر پنهان كردن كير راست شده ام اونو رو به بالا و زير لبه شورتم قرار داده بودم و همين باعث شد كاملا وسط چاك كون الناز قرار بگيره ، براي چند ثانيه هنگ كردم و منتظر عكس العمل الناز شدم ، ولي الناز بدون اينكه جلب توجه كنه به رقص ادامه داد با اين تفاوت كه ديگه كير راست شده من لاي چاك كون خوشگلش قرار داشت و با پيچ و تابهايي كه ميداد به بيشتر شق شدنش كمك ميكرد ، اول دستام سست شده بود و كمر الناز رو خيلي آروم گرفته بودم ولي يكم كه گذشت الناز يكي از دستاشو روي دستم قرار داد و با فشارش بهم فهموند كه محكمتر بگيرمش ، پيچ و تاب دادنهاي الناز هر لحظه بيشتر ميشد و خودشو بيشتر به عقب فشار ميداد ، كيرم از زير لبه شورت دراومدو يكم رو به پايين شد و همين كافي بود كه با فشارهاي الناز كاملا لاي پاش بره ، الناز روشو برگردوند و با لبخندي كه پر از شهوت و لوندي بود بهم چشمك زد ، بدون اينكه خودم بفهم كمرشو فشار دادم و خودمو بيشتر بهش چسبوندم
    عمه ايستاد و رو به عقب قدم برداشت و ما هم همينطور ، ديگه با آهنگ كاري نداشتيم و داشتيم به نوعي بازي ميكرديم ، عقب عقب رفتن ما با برخورد من به ديوار خاتمه پيدا كرد ولي عمه همينطور خودشو به عقب هول ميداد ، عمه سرشو روي شونه الناز گذاشته بود و رو به عقب فشار ميداد و الناز هم اينكار رو با من كرد ، من دستاي الناز رو ديدم كه زير سينه هاي عمه قرار داشت و با حركتهاي نرمي رو به بالا فشارشون ميداد ، ديگه عملا كيرم لاي چاك كون الناز داشت خوش ميگذروند ، عمه همينطور كه به عقب فشار ميداد گفت : الناز بيا اينقدر بهزاد رو فشارش بديم كه له بشه
    الناز : باشه عمه ، فشار بده
    عمه : هر وقت تو اذيت شدي بگو
    الناز با لوندي زيادي گفت : من دارم كيف ميكنم
    عمه : پس فشارو بيشتر كن تا مثل آبيموه گيريش كنيم
    الناز : باشه ، يكم بيشتر فشار بديم آبشششش مياد
    يكمرتبه عمه از الناز فاصله گرفت و به طرفش برگشت و با خنده گفت : آب چيش ؟
    الناز همونطور كه به من چسبيده بود خودشو پيچ و تاب داد و گفت : آب بهزاد ديگه
    (ادامه دارد)

  15. #115
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت نوزدهم )

    و واقعا راست ميگفت اگه به كارش ادامه ميداد آبم ميومد ، الناز كه ديگه مطمئن بودم از حركت كيرم لاي كونش داشت لذت ميبرد مثل كسي كه به ارضاء شدن نزديك بشه به سرعتش اضافه كرد و اين همون چيزي بود كه من ميترسيدم ، چون با اينكارش آب من داشت ميومد و عمه كه هم هيجانزده شده بود و هم متعجب محو كار الناز شده بود ، بر اثر حركات تند الناز دامن تنگش بالا رفت و عملا كونش لخت تو بغل من بود ، عمه پوران بهمون نزديك شد و الناز رو كه حالا كونشو روي كير من بالا ، پايين ميكرد و به سمت جلو خم آورده بود گرفت و ازم جداش كرد ، كير راست شده من تو ديد عمه قرار گرفت و خنديد و بهش اشاره كرد ، الناز دست دور كمر عمه انداخت و باهاش به رقص ادامه داد ، من نميتونستم به اين وضع ادامه بدم و خيلي بهم فشار اومده بود ، به سمت اتاق رفتم و درو بستم ، صداي خنده بلند الناز و بعد عمه اومد ، چند دقيقه اي خودمو مشغول امور ديگه كردم تا سرد بشم ، الناز داخل اتاق اومد ، مشخص بود حالش بهتر شده و از اون حرارت خبري نيست ، الناز رو به من گفت : اذيت شدي ؟
    من : نه
    الناز : ببخشيد اگه اذيت شدي ، نميدونم چرا از كنترل خارج شدم
    من : مهم نيست ، غريبه كه بينمون نيستش ، عمه هم از خودمونه
    الناز با شيطنت خاصي گفت : اون كه بعله ، تازه عمه جون داره سرحالتر ميشه
    من : آره ، منم متوجه شدم
    الناز با ناز و كرشمه گفت : البته ناگفته نماند كه حضرتعالي در اين امر خيلي موثر واقع شدي و عمه جون رو متحول كردي
    نوع نگاه و لحن صحبت الناز همه نماينگر اين بود كه ميخواد باهام راحتر باشه ، پس من هم استقبال كردم و گفتم : خوب وقتي ميبينم شما ها ولش كردين ، دلم براش سوخت
    الناز : البته دلت براي خودتم سوخته ، ولي بازم خوبه كه از اين كسلي درش آوردي ، راستي بهزاد ديشب كجا خوابيده بودين ؟
    من : خوب تو اتاق ، چرا ؟
    الناز : هر دو تون ؟
    من : آره ، مگه چي شده ؟
    الناز : موندم عمه چه جراتي كرده با بودن تو لباساشو تو اتاق كنده و رفته حموم
    من : خوب وقتي من خواب بودم رفته
    الناز : آرررره
    من : منظورت چيه ؟
    الناز با لوندي كون خوشگلشو پيچ و تاب ميداد و گفت : تو گفتي و منم باور كردم
    من : خوب باور نكن
    الناز : اگه من تو رو ميشناسم كه اين صحنه ها رو از دست نميدي
    من : تو كه ميدوني براي من اين چيزا عاديه
    الناز با لوندي گفت : آره ، تو خيلي ريلكسي ، اصلا برات فرقي نداره ، تو رقص هم همينطوره
    منظورشو فهميدم و براي اينكه كم نيارم گفتم : تو رو هم ديديم ، چيزي نمونده بود ...............
    الناز : نمونده بود چي ؟
    من : هيچي ولش
    الناز به طرفم اومد ، چشماش عجيب خمار بود و با پوشيدن اون لباس بدنش سكسي و شهوت انگيز شده بود ، خودشو بهم نزديك كرد ، طوري كه بالاي سينه هاي سفيدش نظرمو جلب كرد ، عطر هوس انگيزي كه بخودش زده بود هر مردي رو ديونه ميكرد ، من بلند شدم و جلوش ايستادم ، فاصله من با الناز به كمتر از بيست سانت رسيد .
    الناز با لوندي و شيطنت گفت : خوشم اومد ، مخشو خوب زدي ، اصلا ميدوني چيه تو اين كار حرفه اي هستي
    من خيلي آروم ولي با احساس گفتم : از خواهر بزرگم ياد گرفتم
    الناز : من شاگرد تو هستم داداشي
    دستاي من ناخواسته رفت دو طرف كمرش و فشار كمي بهش دادم ، سينه هاي سفت الناز جلوي ديد من قرار داشت ، من با صدايي كه لرزش تو بود گفتم : چيزي بهت گفته ؟
    الناز : كي ؟
    من : عمه پوران
    الناز : مثلا چي ميخواسته بگه ؟
    من : هيچي ، همينطوري سوال كردم
    الناز كه چشمشو رو به پايين و به سمت كير نيم راست شده من گرفته بود گفت : ديشب خوش گذشت ؟
    من : جاي تو خالي
    الناز : مطمئني ؟ ولي فكر كنم اگه من بودم نميتونستي پروژه مخ زني تو اجرا كني
    من كه حالا شهوت وجودمو گرفته بود و از طرفي الناز با ناز و ادا بيشتر خودشو بهم ميچسبوند گفتم : اتفاقا الان كه فكرشو ميكنم اگه تو بودي كار من راحتر بود
    الناز : تو كارش رفتي ؟
    من : اي
    الناز : الان كه خيلي سرحال هستش ، معلوم خوب ساختيش
    من : خوب ديگه ، يدونه عمه بيشتر نداريم كه
    الناز : ما هم يدونه داداشي خوشگل و با معرفت بيشتر نداريم ، بهزاد نميدوني چقدر از داشتن داداشي باحال و رديفي مثل تو خوشحاليم
    من : منم از داشتن دو تا خواهر خوشگل و ناز كه هميشه بفكر من هستن خوشحالم ، بخصوص الناز خانم خوش تيپ و خوشگل
    الناز از من فاصله گرفت و با همون ناز و لوندي دور زد و با عشوه گفت : بهزاد خوشت اومد ؟ ، بهم مياد ؟ لباسش قشنگه ؟
    من به طرفش رفتم و در حالي كه پشتش بهم بود بهش نزديك شد و دوباره كمرشو گرفتم و گفتم : عاليه ، فوق العاده بهت مياد البته نبايد از اصل قضيه يادمون بره
    الناز : اصل قضيه ؟
    من : آره الناز جون ، اصل قضيه اينه كه اين لباس به خاطر زيبايي و هيكل قشنگ تو هستش كه تو چشم مياد
    الناز يكم عقب اومد و بهم چسبيد ، ديگه از اينكه كيرم كه حالا بلند شده بود بهش بچسبه واهمه نداشتم ، الناز خودشو بيشتر بهم چسبوند و گفت : تو هم خيلي خوشگل و خوش هيكلي
    ديگه كاملا تو بغلم بود ، دستام روي شكمش قرار داشت ، كيرم از روي دامن كوتاه و تنگش لاي چاك كون قرار گرفته بود و الناز با پيچ و تاب خودش اين وضع رو سكسيترش ميكرد ، دستام آروم آروم بالا آوردم و نزديك سينه هاش گذاشتم ، همونجايي كه با تور به دامنش وصل شده بود ، پوست بدنشو حس ميكردم .
    الناز با صدايي كه شهوت توش موج ميزد گفت : اين چيه پشتم گذاشتي ؟
    منظورشو ميدونستم چيه ، سرمو بردم كنار گوشش و آروم گفتم : كدومو ميگي ؟
    الناز : هميني كه پشتمه ؟
    من : پشتت كه چيزي نيست
    الناز : منظورم اوني كه از كمرم پايينتر گذاشتي
    من : حسش ميكني ؟
    الناز با شهوت زياد گفت : اوهوم
    من : تو كه با اين چيزا غريبه نيستي ، خوب ميشناسيشون
    الناز : آره ، ولي اين انگار چيزي ديگست
    من : چطور نديده اينو ميگي ؟
    الناز : حس من اشتباه نميكنه ، حرارتش خيلي بيشتر از بقيه هستش
    من : مگه حرارت چند تا رو تا حالا اندازه گرفتي كه اينقدر وارد شدي ؟
    الناز با ناز زياد گفت : مطمئن باش از تو بيشتر نبوده
    من : من كه با كسي نبودم
    الناز : ميخوايي برات اسم ببرم ؟
    من دستمو زير سينه هاش بردم و گفتم : ببر خوشگله
    الناز : دوستاي خودم در درجه اول وبقيه هم اگه اشتباه نكنم خودي هستن
    من : راست ميگي ، خيلي باهوشي
    دستمو كاملا بالا بردم و روي سينه هاش گذاشتم ، الناز آهي كشيد و گفت : مطمئنم خاله شراره و عمه پوران ازاين دستهاي گرم بي بهره نموندن
    محكم به خودم فشردمش و خودمو پايين كشيدم و دوباره رو به بالا اومدم ، همين باعث شد كير راست شدم دقيقا وسط چاك كونش قراره بگيره ، الناز با حرارت گفت : اوه چه بزرگه
    من كه ديگه اختيار از كف داده بودم گفتم : چي بزرگه خوشگله ؟
    الناز كه ديگه معلوم بود بي اختيارتر از منه سريع برگشت و كيرمو تو دستاش گرفت و گفت : اين داداشي ، كيرتو ميگم ، همين كيري كه باعث شده عمه نتونه خوب راه بره ، فكر كردي نفهميدم ، ديشب اين حال عمه رو جا آورده ، ديشب اين بوده كه كون عمه رو فتح كرده ، آره داداشي ، همين كيري كه از پشت داشت بهم حال ميداد
    من : تو كه هر وقت بخواهي برات هستش ،مطمئنم مزه هاي متفاوتي رو چشيدي
    الناز : تازه شدم داداشم
    من : ميشه بدونم چند نوع بودن
    الناز جلوي پام زانو زد و كيرمو از روي شلوارك بوسيد و گفت : دوست داري بدوني ؟
    من : اوهوم
    الناز : بعدش تو هم ميگي ؟
    من : اوهوم
    الناز : قول قول ؟
    من : قول
    الناز : همه همه رو ميگي ؟ هر كي كه بوده ، آشنا و غريبه
    من : به شرطي كه تو هم بگي
    الناز بلند شد و جلوم ايستاد ، يكمرتبه خودشو بهم چسبوندو سرشو بيخ گوشم آورد و گفت : دوست داري بدوني النازت با كيا خوابيده؟
    من : آره خوشگله
    الناز : ناراحت نميشي ؟
    من : نه خوشگلم ، منم با خيليا بودم كه ميگمت ، هم آشنا ، هم غريبه
    الناز دستشو دوباره روي كيرم كشيد و گفت : من تا حالا غير اون دوست پسرم كه تو ميشناسيش با چند نفر ديگه بودم
    دستمو زير كونش گذاشتم و از زير دامنش رد كردم ، پوست صاف و نرمش تو دستام بود .
    شروع به ماليدنش كردم و گفتم :اسمشون خوشگله ، ميخوام بدونم اون خوش شانسهايي كه اين كون مشتي رو ماليدن و كردن كيا بودن
    الناز : پس بدون داداشي ، يكي از همكلاسيهاي كلاس كنكورم ، و يكي از آشنايانمون
    من حدس ميزدم براي همين بهش گفتم : بزار من بگم ، ميخوام بدونم چقدر حدسم درسته
    الناز : بگو داداشي
    من : اوني كه از آشنايان هستش و اين كون رو گاييده آقا سامانه
    الناز ازم جدا شد و با لبخند بهم نگاه كرد و گفت : آره ، آفرين داداش باهوش ، حالا نوبت تو هستش
    من با شهوت گفتم : اگه بدوني كه من عاشق سكسم و برام هيچ كس فرق نميكنه چي ميگي ؟
    الناز جلوي پام نشست و بدون معطلي شلوارك و شورتمو پايين كشيد و كير شق شده منو تو دهنش گذاشت ، واي داشتم ديونه ميشدم ، الناز يكم ميك زد و بلند شد و گفت : حالا راحت بگو ، اسم همه رو
    من : باشه ميگم ، دوست تو ، خاله شراره ، عمه پوران و ..........
    الناز : و كي ؟
    من : ولش كن
    الناز : و من و كي ؟
    من ديگه تحمل نداشتم الناز رو به روي تخت خمش كردم و دامنشو بالا دادم و شورت بنديشو پايين كشيدم ، اصلا دست خودم نبود ، كير شق شده ام رو دم سوراخش گذاشتم و فشار دادم ، سرش تو كون الناز رفت ولي ادامه ندادم چون آبم فوران كرد ، با همون وضع گفتم و مامي شهناز .
    (ادامه دارد)

  16. #116
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيستم )


    نميدونم چرا بعد از گاييدن الناز كمر درد گرفته بودم ، عمه با الناز تو حياط داشتن صحبت ميكردن ، وقتي عمه منو از پشت شيشه ديد سري تكون داد و دوباره به صحبت با الناز ادامه داد ،يعني عمه پوران متوجه كون دادن الناز به من شده بود
    در هر صورت من تصميم گرفتم دوش بگيرم و براي همين رفتم تو حموم ، كمر دردم شدت گرفته بود ، همونطور كه زير دوش بودم صداي در حموم اومد و بعدش الناز كه گفت : كي مياي بيرون ؟
    من : الناز كمرم درد ميكنه ، يكم زير اب گرم بمونم ميام
    الناز : ميخواي ماساژت بدم
    من كه همش جلوي چشمام صحنه فرو رفتن كيرم تو كون ناز و خوشگل الناز رژه ميرفت و به يادش دوباره راست كرده بودم و از طرفي ميخواستم باهاش مزاحي كرده باشم گفتم : مگه ماساژ هم بلدي ؟
    الناز : بزار بيام تو تا بهت نشون بدم
    من : آخ كه من كشته مرده نشون دادنتم ، اگه مثل نشون دادن يك ساعت پيشت باشه كه عاليه
    يكمرتبه صداي عمه اومد كه گفت : پسره پر رو ، ميخواي دو نفري بيام حالتو بگيريم؟
    يكي از آرزوهاي من سكس با دو تا در يك زمان بود ، اگه شانس مياوردم داشتم به آرزوم ميرسيدم ، مطمئنا هم الناز و هم عمه پوران از كون دادن به من لذت برده بودن كه از كارشون پشيمون نشدن و به شوخيهاشون ادامه ميدادن ، براي همين و به خاطر اينكه زودتر به آرزوم برسم گفتم : فكر نكنم ماله اين حرفا باشين ، دو نفريتون نصف من هم نيستين
    صداي صحبت الناز و عمه ميومد و بعد از مدتي الناز گفت : بهزاد بهتره دوش بگيري بياي بيرون ، بعدش كمرتو برات چرب ميكنم و ماساژ ميدم
    من موافقت كردم و دوشمو گرفتم و بيرون اومدم ، عمه داشت غذا درست ميكرد ، تو اتاق رو نگاه كردم اثري از الناز نبود ، از عمه سراغشو گرفتم گفت كه رفته براي كمر من پماد بگيره ، بيشتر از نيم ساعت طول كشيد تا اومد ، من لباس نپوشيده بودم و فقط حوله دورم بود ، تو اين مدت عمه هم سعي كرده بود غذا رو رديف كنه ، الناز رفت تو اتاق و لباساشو عوض كرد ، بازم دامن كوتاه و تاپ باز ، بعد رو به من گفت : حاضري ؟
    من : اوهوم
    الناز دوباره تو اتاق رفت و يك تشك آورد و وسط هال انداخت و يك ملافه هم روش ، بعد رو به من گفت : بخواب
    من به عمه نگاهي كردم و گفتم : آخه ،... اينجا ...
    عمه با لبخند گفت : بخواب ، ديگه بين من و تو و الناز اين حرفا نيست
    من خنده كنان رفتم و روي تشك دراز كشيدم ، الناز بهم گفت : به شكم بخواب
    من برگشتم و همونطور كه حوله دورم بود دراز كشيدم ، نشستن الناز رو كنارم متوجه شدم و بعد از مدت كمي عمه هم طرف ديگه نشست ، خنده هاي دوتايشون و اشاره كردنشون مشكوك ميزد و بوي توطئه ميداد ، الناز بهم گفت : خوب داداشي حالا نوبت ما هستش كه بهت برسيم و حالتو جا بياريم
    من : خيلي ممنونم ، لطف ميكنيد
    هنوز حرفم تموم نشده بود عمه با يك حركت حوله رو از روم برداشت ، حالا لخت لخت و به شكم خوابيده بودم ، عمه رو به الناز گفت : ببينين مثل خودت ميمونه ، سفيد سفيد
    و الناز با لحني شيطاني گفت : و البته توپول
    جفتشون ميخنديدن ، نميدونم چرا بهم استرس دست داده بود ، الناز دستاشو با پمادي چرب و شروع به ماساژ كمرم كرد ، عمه هم گاهي به كمر وپاهام دست ميزد ، زياد طول نكشيد كه الناز گفت : خوب پس كه گفتي ما ماله اين حرفا نيستيم ؟
    من : درست شنيدين
    الناز : پس مطمئني ؟
    من : صد در صد
    عمه : ببين بهزاد برات بهتره حرفتو پس بگيريا
    من : تو عمرم تا حالا حرفي نزدم كه پس بگيرم
    عمه : ولي اين دفعه به نفعته بگي غلط كردم
    من سرمو به طرفش برگردوندم و گفتم : بگم غلط كردم ؟ به همين خيال باشين
    الناز همينطور كه كمرم و بالاي كونمو چرب ميكرد و ميماليد گفت : باشه ، حالا ميبينيم
    هر لحظه منتظر بودم دو تايشون لخت بشن و به جونم بيافتن ، ميدونستم عاشق كيرم شدن و براي اينكه بكنمشون از هم سبقت ميگيرن ، الناز بلند شد و روي پاهام نشست ، و با دو تادستش كمرمو ماساژ ميداد ، عمه رفت تو اتاق و با كيف الناز برگشت ، ولي اين دفعه پايينتر نشست و از ديد من خارج شده بود ، الناز دستاشو پايينتر برد و حالا فقط روي كونمو چرب ميكرد و بعضي وقتا انگشتاشو لاي چاك كونم ميزاشت و فشار ميداد ، كاملا چرب شده بودم و تموم كمر و كونم چرب و ليز شده بود ، الناز همونطور كه فقط كونم و چاكشو ميماليد گفت : براي آخرين بار ازت سوال ميكنم و بهت فرصت جبران ميديم ، ميگي غلط كردم و حرفتو پس ميگيري ؟
    من با لحني محكم گفتم : نوچ
    عمه از پايين پام بلند شد و اومد بالاي سرم نشست ، كم كم داشتم ميترسيدم كه نكنه ميخوان به جاي كون دادن بزن منو ، عمه شروع كرد با موهام ور رفتن ، همه حواسم رفته بود به شورت صورتي عمه حالا با باز كردن پاهاش ديده ميشد ، تو حال و هول خودم بودم كه احساس كردم تو دستاي الناز چيزي هست كه داره وسط چاك كونم ميزاره ، تا رفتم برگردم احساس كردم چيزي شبيه كير دم سوراخمه ، الناز با لحني خشن و شيطاني گفت : حرفتو پس ميگيري؟
    من : نخيرم
    هنوز م آخر كلمه تموم نشده بود سوراخه كونم با ورود همون وسيله باز شد .
    عمه محكم نگه داشتمه و الناز با خنده بلند گفت : خوب ديدي حريفتيم
    و تا رفتم عكس العملي نشون بدم اون وسيله تو كونم فت ، درد وجودمو گرفته بود ، الناز روم دراز كشيد و گفت : چطوره ؟
    من با درد گفتم : ديونه كونم داره پاره ميشه
    الناز اونو از كونم بيرون كشيد و تونستم برگردم و حالا ديگه داشتم ميديم كه الناز يك كير مصنوعي رو داشت به كمرش ميبست ، فرصت بلند شدن بهم ندادن و هم عمه و هم الناز روم نشستن ، الناز كير مصنوعي رو با سوراخم تنظيم كرد و با يك فشار نصف بيشترشو تو كونم كرد ، انتظار همه كاري رو داشتم بجزء اين ، گاييده شدن بدست زن ، الناز خيلي حرفه اي شروع كرد تو كونم تلمبه زدن و عمه هم ميخنديد ، يكم كه گذشت دردش عادي شد و از نظر روحي هم برگشتم ، همونطور كه الناز تو كونم ميكرد رو به عمه گفتم : تسليم ، قبوله
    ولي الناز همونطور ميگاييدمه ، رو به الناز گفتم : اينو از كجا آوردي ؟
    الناز : ماله عمه هستش
    و بعد از تو كونم بيرون كشيد ، من برگشتم والناز رو تو بغلم كشيدم و بدون معطلي لبم رو لبش گذاشتم ، الناز مثل وحشيها لخت شد وبعد به طرف عمه رفت و اونو لخت كرد ، عمه با اصرار گفت : من نه ، براي امروز كافيمه
    الناز كه معلوم بود شهوت ديونش كرده كيره مصنوعي رو درآورد و به طرف عمه انداخت و گفت : اين ماله خودت من طبيعيشو ترجيح ميدم
    و نشست جلوم و كيرمو تو دهنش گرفت ، خيلي حرفه اي ساك ميزد ، عمه هم دستاشو لاي پاش گذاشته بود و داشت كوسشو ميماليد ، كيرم به آخرين مرحله رسيده بود ، الناز صبر نداشت ، با دستاش منو به پشت خوابوند و اومد روم و كيرمو تو دستاش گرفت ، منتظر بودم با سوراخ كونش تنظيم كنه ، پايين اومد و تا رفتم متوجه بشم دم كوسش گذاشت و نشست ، كيرم تا دسته تو كوسش رفت ، از نگاهام فهميد ميخوام چي بگم ، همونطور كه با تمام توانش روي كيرم پيچ و تاب ميداد و خودشو بالا ، پايين ميبرد گفت : آره داداشي ، من اوپنم ، قبلا كوسمو فتح كردن
    نميخواستم بدونم كي اينكار رو كرده ، حداقل الان نميخواستم بدونم ، برام مهم اين بود كه داشتم طمع گاييدن يك كوس تپل و مشت رو ميچشيدم ، الناز روم دراز كشيد و سينه هاشو تو دهنم گذاشت و با تكون دادن خودش كيرمو تو كوسش حركت ميداد ، كم كم لحظه اومدن آبم ميرسيد و اينو الناز فهميد ، يكبار محكم همه كيرمواز كوسش درآورد و دوباره كرد و بلند شد و كنارم نشست و كيرمو تو دهنش گرفت و ساك زد ، آبم داشت ميومد و با چند تا تكون شديد همه آبموتو دهنش خالي كردم ، قطره هاي سفيد از كنار دهن الناز بيرون زد .
    (ادامه دارد)

  17. #117
    عصر هم ده قسمت دیگه میذارم

  18. #118
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست ويكم )

    زندگي تو خانواده اي كه اكثرا سكسي و هات هستن قابل توصيف نيست ، تنها كسي كه تو خانواده ما تقريبا مطمئن به سالم بودنش دارم پدرم هستش و فقط يكي ديگه مونده كه امتحانشو پس نداده ، اونم سولماز خواهر كوچيكه منه ، كه به نظر خودم حتي از الناز سكسي تره و چه بسا رو دست خواهر بزرگش هم بلند نشده باشه ، الناز كه ثابت كرد اوپنه و از كوس دادن ابايي نداره ، مامي شهناز هم استاد كوس و كون دادنه ، خاله شراره هم با خواهرش تو رقابت هستن و عمه پوران به دست من راه افتاد ، ولي بايد اعتراف كنم مهيج ترين لحظه سكسم تا كنون پرشدن كوس الناز با كيرم بود ، زماني كه منتظر بود كيرمو با سوراخ كونش تنظيم كنه و بشينه ولي خلاف انتظارم كيرمو به سمت كوسش هدايت كرد و براي اولين بار طمع گاييدن كوس خودشوبهم چشوند ، لذتي كه با لوند بازيهاي خودش موقع كوس دادن چند برابرش كرد ، ولي ديگه تواني برام نمونده بود گاييدن دو تا كوس حشري كه يكي تو كون دادن و ديگري تو كوس دادن همه شيره وجودمو كشيده بودن جدا از شارژ روحي باعث تخليه توان جسميم شده بودن و اين وقتي بيشتر خودشو نشون داد كه احساس سرماخوردگي هم به تشديد اون كمك كرد .
    بعد از اون روز من به خاطر ضعف شديد جسمي مجبور شدم خونه بمونم وبا پيشنهاد مامي براي اينكه از درسها عقب نمونم قرار شد از سيامك دعوت كنيم تا بهبودي كامل من بياد پيشمون ، اتفاقي كه بيشتر از همه مورد استقبال خانواده من قرار گرفت و با توجه به خوش قلبي سيامك مورد پذيرش اونم قرار گرفت ، شب اول سيامك خيلي رسمي برخورد ميكرد و به خاطر خجالتش كمتر سر صحبت با بقيه رو باز ميكرد ، روز دوم بيماري من پدرم براي بستن قرارداد كاري راهي تبريز شد و عمه پوران هم باهاش رفت ، با رفتن اونها مامي شهناز و خواهرام نبودن پدرمو رو استفاده كردن و تو راحت گشتن از هم سبقت گرفتن ، وضعيتي كه براي سيامك جديد بود و از نوع رفتار و نگاهاش معلوم بود دچار دگرگوني احوالات جنسيش هم شده ، چون بارها متوجه تكونهايي تو شلوارش شدم كه سعي به پنهون كردنش ميكرد ، مامي شب دوم يك لباس فوق العاده چسبون كه تا روي زانوهاش بود تنش كرده بود كه عملا همه برجستگيهاي بدنش از كوس و كون گرفته تا سينه هاشو ميشد ترسيم كرد ، لباسي كه با دو تا بند از روي دوشهاش آويزون و خط سينه هاش هم كاملا هويدا ، البته الناز و سولماز هم دستكمي از مامي نداشتن ، به خصوص سولماز كه با تاپ نيم تنه اي كه پوشيده بود علاوه بر نمايش بالاي سينه هاش ، نافشم تو چشم بود و با دامن تنگ و كوتاهي كه پاش بود تو رقابت با مامي براي به رخ كشيدن كوس و كون ، اين ميان الناز كمتر به خودش براي جلب توجه رسيده بود و فقط با لباس يكسره اي كه تنش بود و البته تنگ زيبايي ديونه وارشو به تماشاي همه قرار داده بود ، اين ميان سيامك بيچاره هر لحظه به قاطي كردن نزديكتر ميشد ، من كه بارها اونارو تو اين وضعيت ديده بودم راست كردم چه برسه به سيامك ، مامي شهناز بعد از شام هوس دور زدنش كرد و من كه اصلا حال و حوصله بيرون رفتن رو نداشتم خونه موندم ، سيامك هم نرفت و موندش ، با رفتن مامي و بچه ها من كه متوجه حال پريشان سيامك شده بودم هوس سر به سر گذاشتنش رو كردم و بهش گفتم : خوب چطوري آقا سيامك ؟ حالت خوبه ؟
    سيامك : اي بدك نيستم
    من : پس معلومه اينجا اذيت ميشي كه بدك نيستي ؟
    سيامك : نه اصلا ، خيلي هم عاليه
    من : ولي من احساس ميكنم داري اذيت ميشي
    سيامك : چرا اينطوري فكر ميكني ؟ از چي من بايد اذيت بشم ؟
    من : خودت ميدوني من از چي ميگم
    سيامك يكم منمن كرد و گفت : بيخيال بابا ، من شما رو مثل خانواده خودم دوست دارم
    من : خودتم ميدوني اين تعارف هستش ، منم جاي تو بودم تحريك ميشدم
    سيامك رنگش عوض شد و سرشو پايين انداخت ، من كه نميدونم چرا شهوت سراغم اومده بود و از طرفي ميخواستم يك دوست صميمي كه راحت باهاش درد دل كنم داشته باشم بهترين فرصت رو گير آورده بودم ، تازه از طرفي كونم هم خيلي هوس كير كرده بود ، و چه كسي بهتر از سيامك كه منو بكنه ، البته اينا همش وقتي بهتر ميشد كه سيامك پا بده ، اين فكر باعث شد تصميم بگيرم اول زمينه سكس با خودمو چك كنم و اگه پا ميداد بعدش سراغ حرفهاي سكسي خانوادگي برم ، پس سعي كردم حسشو نسبت به خودم بفهمم ، براي همين بلند شدم و گفتم : سيامك بلدي ماساژ بدي ؟
    سيامك : خوب آره ، خيلي حرفه اي هم هستم ، قبلا كه ميدونستي
    من به طرف اتاقم رفتم و گفتم : پس بيا بريم تو اتاق يك حالي به بدنم بده
    سيامك بلند شد و دنبالم اومد ، وقتي تو اتاق رسيدم بدون مكث لباسامو درآوردم ، حالا فقط با يك شورت مشكي اسليپ جلوي سيامك بودم ، نگاه سيامك از روي بدنم كنار نميرفت ، ژلي كه براي مامي بود و زمان ماساژش استفاده ميكردم رو به سيامك دادم و گفتم : ببينم چيكار ميكني ، ميخوام همه جاي بدنمو بمالي ، همه جا رو
    سيامك : به چشم
    روي تخت به شكم خوابيدم و وقتي به سيامك نگاه كردم مسير چشماش كونم بود ، با خنده گفتم : به نظرت بدنم قشنگه ؟
    سيامك با لحني آروم گفت : راستشو ميخواي بدوني ؟
    من : آره
    سيامك : خيلي ، مثل بدن دخترا ميمونه
    سيامك دستاشو چرب و شروع به ماساژم كرد ، از مچ پا شروع كرد و اومد بالا ، به كونم كه رسيد دستاشو برداشت و گذاشت روي كمرم ، من كه دلم ميخواست كونمو بيشتر از همه جا بماله ، اعتراضي گفتم : سيامك چرا جا انداختي ؟
    سيامك : كجا رو ؟
    من : خودت ميدوني ديگه
    سيامك : آخه لباست چرب ميشه
    ديگه نبايد معطل ميكردم ، همونطوركه به شكم بودم شورتمو درآوردم ، صداي واي ؤ اوه از سيامك بلند شد ، شورتمو كنار انداختم و گفتم : حالا ديگه چرب نميشه
    سيامك كه هنوز تو شوك بود گفت : بهزاد الان اگه شهناز خانمشون بيان چي ؟
    من كه اين فرصت رو براي فهموندن راحتيمون بهترين زمان ميدونستم گفتم : اولا كه بيان ، ما خيلي با هم راحتيم ، مشكلي نيست ، ثانيا اونا تا يك ساعت ديگه هم بيان خيلي شاهكار كردن
    سيامك كه به وضوح معلوم بود داره مرتب آب دهنشو قورت ميده گفت : جدي ، اگه اينجوري ببينن ايرادي نداره؟
    من : ابدا
    سيامك : يعني قبلا هم ...
    من : آره بابا ، ما خيلي جلوي هم لخت گشتيم
    سيامك : اونا هم ...
    من : آره ، راحت باش اينجا
    سيامك دوباره شروع كرد به مالوندن تا ماساژ و ايندفعه دستاشو روي كونم گذاشت ، با برخورد دستاش با دو طرف كونم خون بيشتري تو رگهام جريان پيدا كرد ، و براي اينكه شهوتيش كنم بلند گفتم : آخش چه حالي ميده ، بمالشون
    سيامك كه لحنش عوض شده بود گفت : خوبه ؟
    من : عاليه ، خيلي دوست دارم
    سيامك كه حالا شهوت تو صداش داشت كم كم پيدا ميشد گفت : جدي دوست داري ؟ اينجا رو ماساژ بدم دوست داري ؟
    من : خيلي ، بيشتر از همه جا ، نميدوني چه لذتي داره
    سيامك با احساس بيشتري كونمو چنگ ميزد و ميمالوند ، از كنار به كيرش نگاه كردم كه انگار نيمه راست بود ، فكري به سرم براي لخت كردنش زد و گفتم : سيامك لباساتو دربيار ، كثيف نشن
    سيامك : اشكالي نداره
    من : نه چرا ، درش بيار
    سيامك تيشرتشو درآورد ، چه بدن ورزيده و قشنگي داشت ، رو بهش گفتم : بيا بالا تخت تا مسلطتر بشي و بهتر ماساژ بدي ، سيامك اومد بالا و ميخواست رو پاهام بشينه كه شلوارش نميزاشت ، براي همين گفتم : درش بيار ، من كه لخت لختم
    سيامك بدون صحبت درآورد و من چيزي رو كه ميديدم باورم نميشد ، چيزي كه زير مايوي پاي سيامك بود خيلي گنده نشون ميداد ، هوس داشت ديونم ميكرد ، سيامك شروع به ماساژ دادن كرد و عملا اونم ديگه فقط كونمو ميماليد ، براي تست شهوت بهش گفتم : سيامك يه سوال ازت كنم راستشو ميگي ؟
    سيامك : اوهوم
    من : بدنم قشنگه ؟
    سيامك : اوهوم
    من : چقدر قشنگه ؟
    فشار پنجه هاي سيامك روي كونم بيشتر شد و گفت : خيلي زياد
    من : كجاش از همه قشنگتره ؟
    سيامك دو تا دستاشو به چاك كونم رسوند و با فشار مالوندش و گفت : همه جاش
    من : كجاش بيشتر ؟
    سيامك داشت ديونه ميشد و اينو از حركات دستاشو ميشد فهميد ، سيامك با صدايي كه نفس زدنشو فرق كرده بود گفت : بهزاد يه چيزي بهت بگم ناراحت نميشي ؟
    من : نه راحت باش
    سيامك : بدنت خيلي هوس انگيزه ، تو شيطاني
    من با خنده هاي شهوت انگيز گفتم : حالا جواب سوال منو بده ، كجام از همه قشنگتره ؟
    سيامك كونمو فشار داد و گفت : اينجا
    من كه ديگه مطمئن شدم سيامك آماده گاييدن من شده گفتم : دوست داري ؟
    سيامك هيچي نگفت ، سعي كردم دور بزنم و به پشت بخوابم ، سيامك همونطور كه روي پاهام بود پيچيدم و حالا حيرتم بيشتر شد ، كير سيامك به قدري بزرگ بود كه تو مايوش جا نميشد ، بدون كلامي دستامو بردم و از روي شورت گرفتمش ، سيامك با چشماني شهوتي نگام ميكرد ، دو طرف مايوشو گرفتمو پايين كشيدمش ، كير وحشتناك بزرگش بيرون پريد ، كيري كه حداقل 24-25 سانتي ميشد و كلفتيش باور نكردني ، من فقط تو فيلمهاي سوپر اينطوريش اونم خيلي كم ديده بودم ، كيرشو تو دستام گرفتم و به سوي خودم كشيدمش ، حالا با بالا اومدن سيامك كيرش جلوي صورتم بود ، سيامك فقط نگاه ميكرد ، سر كيرشو بوسيدم كه سيامك مثل ديونه ها عقب كشيد و روم خوابيد و شروع به لب گرفتن ازم كرد ، كير گنده سيامك روي بدنم اينور و اونور ميرفت ، سيامك رو به عقب هولش دادم و جلوش چهار زانو شدم و شروع به ساك زدن كيرش كردم ، كيرش به زحمت تو دهنم ميرفت و كاملا پرش ميكرد ، اگه ميخواستم اين كير رو تو كونم جا بدم بدون شك پاره ميشدم ، حسابي كه براش خوردم ، بلند شدم و جلوش نشستم و گفتمش : راستش خيلي دلم ميخواست كيرتو تو خودم حس كنم ، ولي با اندازه اي كه داره شك نكن كونمو پاره ميكنه
    سيامك دو طرف صورتمو گرفت و به سمت خودش كشوند و لبشو روي لبم گذاشت ، يكم بعد گفت : ميدونم ، كون خوشگل تو رو فقط بايد ديدش و ماليدش
    هونطور كه پشتمو بهش ميكردم گفتم : ولي براي اينكه بي نصيب هم نباشي فقط يكم ، اونم سرشو تو كونم كن ، آخه ميخوام زيرت خوابيده باشم و از كون دادن بهت لذت ببرم
    سيامك بعد از اينكه خوابيدم روم دراز كشيد و كير گنده خودشو لاي پاهام گذاشت و عقب و جلو ميكرد ، بهش گفتم : يواش بزار تو كونم ولي فشارشو بزار بعهده من
    سيامك سر كيرشو چرب كرد و دم سوراخم گذاشت ، دو طرف پهلوهام گرفت ، من خودم يكم به عقب فشار دادم و ورود سر كيرش تو كونم همراه با درد وحشتناك شروع شد ، همونطور نگه داشتم و گفتم : بسه ديگه ، سعي كن همين اندازه باشه و حال كني
    سيامك خودشو پيچ و تاب داد و گاه گداري ضربه اي به دو طرف كونم ميزد ، از صداش معلوم بود داره اب مياد ، بهترين فرصت براي يك حرف سكسي خانوادگي پيدا كردم و گفتم : ميدوني هيچ زني از خير اين كير نميگذره
    سيامك بلند بلند گفت : آره ، خوش كون من
    من : هيچ زني ، پر شدن كوسشو با اين كير نهايت لذته
    سيامك با يك فشار ديگه يكم از كيرشو تو كونم جا دا كه فرياد زدم و به دنبالش داغي آبشو حس كردم كه تو كونم جاري شد .
    (ادامه دارد)

  19. #119
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست ودوم )

    درد زيادي رو تو كونم حس ميكردم و سيامك خيلي از اين بابت شرمنده بود ، مامي با خودشون بستني و نوشيدني گرفته بودن و مشغول آماده كردنش بودن ، كوس تپلهاي خودم يكي از يكي خوشگلتر كردن و اومدن براي نابود كردن منو سيامك ، من با وجود كوني كه داده بودم با ديدن كوس و كونها و سينه هاي بلوريشون كه قابل رويت بود راست كردم و مطمئن بودم سيامك هم جدا از گاييدن من نميتونست از خير اين صحنه ها بگذره ، مامي شهناز همش دوروبر سيامك ميپلكيد و از اون بيشتر سولماز ، چقدر دوست داشتم به سولماز بگم از خير اين يكي بگذر ، اگه مامي مخشو بزنه كوسش تحمل اون كير رو ميكنه ولي مطمئنا كوس و كون سولماز نميتونه اون كير گنده رو تو خودش جا بده ، الناز باز به نظر من حرفه اي تر بود و بهتر ميتونست با اين كير كنار بياد ، من به خاطر درد زياد عضله هام و كونم عذر خواستم و رفتم بخوابم ، سيامك هم دنبالم اومد كه مامي ازش خواست بمونه ، الناز با من تا اتاقم اومد و وقتي در اتاق رو بست بهم گفت : بهزاد چته ؟ خيلي حالت خرابه
    من : نه ، ولي خسته هستم ميخوام بخوابم
    الناز : ولي سيامك از اون ورزشكارا هستشا
    من : هان چيه ، اونم تو ليستت آوردي ؟
    الناز يكم خنديد و گفت : نه بابا ، ولي اشتباه نكنم سولماز و مامي سرش دعوا دارن
    من رو به الناز كردم و گفتم : اگه يه چيزي بهت بگم لو نميدي ؟
    الناز : نه ، مطمئن باش
    من روي تختم دراز كشيدم و گفتم : سيامك به درد سولماز نميخوره
    الناز با تعجب گفت : چرا ؟ از چه نظر ميگي ؟
    من : از همون نظر ديگه ، سكس
    الناز : خوب براي چي؟
    من : سولماز نميتونه سيامك رو تحمل كنه
    الناز : سيامك رو تحمل كنه ؟ يعني چي ؟ واضح بگو بابا تو هم
    من : منظورم اينه كه سايز سيامك وحشتناكه
    الناز : سايزش ؟ مگه ديدي ؟
    من : اوهوم
    الناز : كي ؟ كجا ؟
    من : وقتي شما بيرون رفته بودين ، امروز
    الناز : آخه چرا ؟ بهت گير داد ؟
    من : من كه با تو راحتم ، من خودم تحريكش كردم تا راست كنه
    الناز : جدي ؟ اونم پا داد بهت ؟
    من : آره ، الناز خيلي بزرگه ، فقط تو فيلما ميشه ديدش
    الناز : چقدري هستش ؟
    من : خيلي بزرگ ، خيلي خيلي بزرگ ، اگه سولماز رو بكنه شك نكن جر ميخوره
    الناز : آخ جون ، منو بكنه چي ؟
    از روي تخت بلند شدم و رفتم طرفش ، الناز جلوي پنجره ايستاده بود ، از پشت بهش چسبوندم و دستمو روي سينه هاش گذاشتم ، خودشو تو بغلم پيچ و تاب داد ، دستمو بردم روي كسش و گفتم : اين كوس حيفه با اون كير جر بخوره
    الناز به طرفم برگشت و با لحني محكم گفت : بهزاد ازت يه سوال ميكنم راستشو بگو ، باشه ؟
    من : اوهوم
    الناز : تو به سيامك حال دادي ؟
    من : چون چيزي ندارم كه تو ندوني بايد بگم آره
    الناز : با مرد ديگه اي هم بودي ؟
    من : شايد
    الناز : بودي ؟
    من : آره ، مگه تو خودت با دختر يا زن نبودي ؟
    الناز لبخند آرومي زد و گفت : من كه سرزنشت نكردم ، فقط ميخواستم بدونم
    من : خوب حالا چي ؟
    الناز : من از اون روزي كه با عمه پوران باهات اون كار رو كردم فهميدم قبلا تجربه كردي ، چون درد زيادي رو نشون ندادي
    من : و منم فهميدم تو خيلي از اينكار لذت بردي ، درسته ؟
    الناز : خيلي ، تو اولين مردي نبودي كه من تو كونش كردم
    من : جالبه ، تو خيلي حرفه اي هستيا
    الناز : خوب حالا بگو ببينم اگه از سيامك خيلي گنده هستش چطوري بهش دادي ؟
    من كه شهوت وجودمو فرا گرفته بود و از صحبت كردن سكسي با الناز لذت ميبردم گفتم : خوب ديگه منم مثل تو طاقتم بالاست
    الناز بهم نزديك شد خودشو بهم چسبوند و دستاشو دور كونم گذاشت و گفت : ميدونستي من عاشق كردن پسرها هستم ؟
    من : آره ، اينو كاملا فهميدم
    الناز : ميدونستي از خيلي وقته براي اين كون نقشه ميكشيدم ؟
    من : پس چرا اينقدر منتظرم گذاشتي ؟
    الناز : نميدوني چه لذتي داشت وقتي زيرم خوابيده بودي و با كير مصنوعي تو كونت ميكردم
    من : پس خبر نداري بهترين سكس من هم لحظه اي بود كه كيرمو تا آخر تو كوست جا دادي
    الناز جلوم زانو زد و بدون مكث كيرمو از تو شلوار درآورد و تو دهنش كرد ، به قدري خوب ساك ميزد كه داشت روحم پرواز ميكرد ، الناز دستاشو از پشت به كونم رسوند و گفت : ميگي ديگه كيا كردنت ؟
    من كه مست مست شده بودم از جلوي پام بلندش كردم و گفتم : اومدي بازپرسي ، باشه خوشگله بهت ميگم ، يكي ديگه هم منو كرده كه شك ندارم تو كون تو هم گذاشته
    الناز : و اون آدم خوش شانس كيه ؟
    من : آقا سامان
    الناز بلند بلند خنديد و گفت : پس شوهر خاله عزيزمون كل خانواده رو گاييده
    من : ديدي حدسم درست بود ، مگه غير من و تو ديگه با كي بوده ؟
    الناز همونطور كه به طرف در ميرفت گفت : خودتو به اون راه نزن ، از همه بهتر خبر داري
    و از اتاق خارج شد .
    (ادامه دارد)

  20. #120
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست وسوم )

    به خاطر تشنگي زياد از خواب بيدار شدم ، سيامك روي تختش نبود ، به ساعت نگاه كردم 4 رو نشون ميداد ، آروم از اتاق خارج شدم ، اولين فكري كه به سرم زد نگاه كردن تو اتاق الناز بود كه حدس ميزدم با توجه به صحبت ديشب من اونو رو خودش كشيده باشه،آروم در اتاقشو باز كردم ولي ديدم مثل هميشه با شورت تنها خوابش برده و ملافه هم از روش كنار رفته ،
    به طرف اتاق سولماز رفتم كه ديدم در بازه و خواهر خوشگله من هم خواب خواب ، پس ديگه تنها يكنفر مونده بود ، بله مامي شهناز كه بالاخره كاره خودشو كرده و كير گنده سيامك رو تصاحب كرده ،آروم از پله ها پايين رفتم و وارد هال و پذيرايي شدم
    اتاق خواب مامي طبقه پايين بود ، به طرف اتاق ميرفتم كه سيامك رو ديدم روي يكي از كاناپه ها خوابش برده ، ما رو باش كه فكر كرديم الان شاهد فرو رفتن كير گنده سيامك تو كوس تپل و ناز مامي خواهيم بود ، آروم صداش زدم و ازش خواستم بره بالا بخوابه ، كمكش كردم و بردمش تو اتاق و خوابوندمش ، دوباره براي آب خوردن رفتم پايين ، نميدونم چرا هوس سرك كشيدن تو اتاق مامي رو داشتم ، آروم در رو باز كردم ، چراغ خواب اتاقشون هميشه پر نور بود و كاملا همه اتاق تو ديد قرار ميگرفت ، مامي شهناز با لباس خواب توري و كوتاه بنفش رنگش روي تخت خوابش برده و ملافه از روش كنار رفته بود ، آروم ملافه رو روش كشيدم كه با تكون بيدار شد ، نگاهي بهم كرد و گفت : چيزي شده بهزاد ؟
    من : نه مامي جون .
    مامي : پس چرا نخوابيدي ؟
    من : از خواب بيدار شدم ديدم سيامك نيست ، اومدم دنبالش تو هال خوابيده بود
    مامي : خوب الان كجاست ؟
    من : بردمش تو اتاق ، مگه تا كي بيدار موندين ؟
    مامي : تازه خوابم برده ، سيامك با سوالماز تو پذيرايي بودن
    من كه ميخواستم حس مامي رو در باره سيامك بدونم به طعنه گفتم : خوبه ديگه ما رو مثل بچه كوچيكا خوابوندين تا خودتون با دوستمون صفا كنين
    مامي از روي تخت پايين اومد و به طرف در رفت و بستش و دستشو دور كمر انداخت و به طرف تخت كشوند و روي اون نشست ،با كمي دقت ميشد سينه هاي بلوري لختش و شورت سفيدشو ديد ، تو بر اندام سكسيش بودم كه گفت : تو خودت گفتي خسته اي و خوابت مياد
    من : شما هم از خدا خواسته
    مامي لبخندي زد و صورتشو جلو آورد و از لپم بوس گرفت و گفت : اي بد جنس ، حالا خودت ميخواستي به دوستت بيشتر ميدون بدي ديگه تقصير ما نذار
    من كه با بوس مامي داغ شده بودم سرمو بردم پايين و روي پاي مامي گذاشتم ، مامي سرمو بلند كرد و گفت : بهزاد اينطوري اذيت ميشي ، بيا روي تخت بخواب
    من : نه مامي ، ميرم اتاق خودم
    مامي : باشه حالا ميري ، داريم صحبت ميكنيم
    و بعد خودش روي تخت خوابيد و منم كنارش ، مامي به طرف من چرخيد ولي من همچنان به پشت خوابيده بودم و سقف رو نگاه ميكردم ، مامي خودشو بيشتر بهم چسبوندو دستشو انداخت روي سينه ام و گفت : از سيامك خوشم مياد ، پسر با جنبه اي هستش ، مثل خودت
    من با لحني كه هم شوخي تو بود و هم طعنه آميز گفتم : ميشه بگي شما از كدوم پسري تا حالا بدتون اومده ؟
    مامي با دستي كه روي سينه ام بود ازم بيشگون آرومي گرفت و گفت : خيلي بد جنسي ، نكنه حسوديت ميشه
    هم خواب از سرم پريده بود و هم داشتم هوايي ميشدم ، از طرفي عطر هوس انگيزي كه از مامي به مشامم ميرسيد داشت منو منگ ميكرد واز طرفي خطور كردن تصاوير كس دادن مامي به سامان تو ذهنم ، همه همه باعث شده بود مست بشم ، خودمو به طرفش چرخوندم و با لحني آروم گفتم : نميدوني مامي چقدر از اينكه باهات اينقدر راحت حرف ميزنم خوشحالم
    مامي با چشماني كه خمار شده بود گفت : منم همينطور عزيز دلم،خيلي خوشحالم كه مثل خودم ميموني،خونگرم وشاد ،ميدوني عزيزم همينكه همراز من موندي و دركم ميكني بهترين حس رو بهم ميدي ، خوب اينطوري هستيم ديگه ، هات و سكسي ، و باز جاي خوشحالي داره كه تو اين خونه فقط پدر و عمه پورانت باهامون يكجور نيستن
    من : نه مامي ، فقط پدر
    مامي با تعجب بهم نگاه كرد و گفت : ولي پوران هم مثل برادرشه
    من لبخندي زدم و گفتم : مثل برادرش بود
    مامي خنده اي بلند كرد ومنوبيشتر به خودش چسبوند،ديگه سينه هاي نازش به بدنم برخورد كرده بود.
    مامي آروم گفت : جدي، آورديش تو جمع خودمون
    من كه چشممو از سينه هاي مامي كه حالا ديگه از روي لباس خواب كامل ديده ميشد برنميداشتم گفتم :اوهوم
    مامي : واي ، چه جالب ، كي ؟ چطوري ؟ چيكارش كرديش ؟
    من : همون شبي كه خونه مادر بزرگ رفتيم
    مامي با شوق خودشو بهم ميماليد و گفت : بهت راحت پا داد ؟ كاري كردي ؟
    من : اوهوم
    مامي : كردي ؟ تو پوران رو كردي ؟
    من : اوهوم
    مامي حسابي شهوتي بود ، به ياد كير سيامك افتادم و اينكه اگه اون بود حسابي مامي رو ميساخت ، بهش گفتم : تو چي ؟
    مامي : من ؟ منظورت ؟
    من : به خودت ميرسي ؟ ميخوام باهام راحت باشي
    مامي : پدرت كه مثل يخ شده ، سرد و بي احساس
    من : آقا سامان ؟
    مامي خنده اي كرد و گفت : ديونه اونا كه خيلي وقته نيومدن
    من بدون كنترل دستامو بردم روي سينه هاي بزرگش و مالوندمش ، مامي هيچ مقاومتي نكرد ، با حرارت گفتم : پس كي اينارو ورزش ميده ؟ نكنه مريض بشن
    ناگهان صداي سولماز اومد كه ميگفت : كسي پايينه ؟ مامي ؟
    مثل برق مامي از روم بلند شد و منم بدون اينكه حواسم به كير شق شدم باشه از تو اتاق بيرون زدم ، سولماز با دامن و نيم تنه سكسي كه تنش بود وسطهاي پله ايستاده بود و همينكه منو ديد گفت : داداش صداي چي بود ؟
    من به طرفش رفتم و كنارش ايستادم و گفتم : صداي چي ؟
    سولماز : يه صداي جيغي اومد
    دستمو دور كمر لخت و سكسيش انداختم و با خودم رو به بالا كشوندمش و گفتم : باز زياد خورديا ، خواب ديدي
    سولماز ايستاد و گفت : نه بخدا ، صداي جيغ اومد
    من : نه عزيزم ، برو بخواب
    سولماز : پس بزار برم يكم آب بخورم
    من : تو برو تو اتاقت تا من برات بيارم
    سولماز به طرف اتاقش رفت و وقتي از رفتنش تو اتاق مطمئن شدم رفتم پيش مامي ، اون خودشو به خواب زده بود ، روش خم شدم و لپشو بوسيدم و گفتم : شب بخير
    مامي به طرفم برگشت و گفت : مرسي عزيزم ، شبت بخير ، برو تا اين دخترا بيدار نشدن
    من از توي آشپزخانه بطري آب رو گرفتم و به طرف اتاق سولماز رفتم ، برق اتاقش رو روشن كرده بود و روي تختش نشسته بود ، يكم پريشان نشون ميداد ، كنارش نشستم و بطري آب رو بهش دادم و اونم يكم خورد و گفت : مرسي داداشي
    من بهش لبخند زدم و گفتم : مثل اينكه ديشب زياده روي كردي ؟ تا دير وقت بيدار موندن همينه ديگه
    متوجه نگاه سولماز به جلوي خودم شدم ، تازه يادم اومد كه كيرم هنوز نيم خيز مونده و كاملا مشخصه ، سولماز خنده شيطنت آميزي كرد و گفت : ولي تنها من بيدار نبودم كه
    متوجه نشدم منظور سولماز دقيقا چيه ، براي همين خودمو به اون راه زدم و گفتم : خوب باشه ، تو بايد زودتر بخوابي
    سولماز به چشمان نگاه كرد و گفت : چرا ؟ براي چي همتون به من گير ميدين ؟
    من كه احساس كردم بهش برخورده بغلش كردم ، واقعا نميدونم چرا بدن همشون عطر هوس انگيز داشت ، دلم نميخواست ولش كنم و سولماز هم با انداختن دستاش دور كمرم اينو نشون داد ،همونطور كه سرم كنار گوشش بود گفتم : بي انصافي نكن ديگه ، من كي بهت گير دادم
    سولماز : تو نه داداشي ، اون الناز و بعضي وقتا مامي
    من : الناز كه به من هم گير ميده
    سولماز با لحني كه شيطنت تو ميباريد گفت : خوب گير دادن به تو فرق ميكنه
    من : چه فرقي ؟
    سولماز : حاللللا
    من : حالا نداره ، بايد بگي
    ميخواستم از خودم جداش كنم كه نذاشت و گفت : خوب ديگه ، يعني ميخواي بگي از گير دادناش ناراحت ميشي ؟
    من : نه اصلا ، من عاشق كل كل با اون و تو هستم
    سولماز: ميدونم ، مخصوصا كل كل با الناز خانم
    من : داري طعنه ميزني ؟
    و از خودم جدا و به چشاش نگاه كردم و گفتم : ميشه واضح بگي ؟
    سولماز: بيا ديدي ، اصلا حوصله منو نداري
    من دوباره تو بغلم گرفتمش و ايندفعه محكم فشار دادم ، تعادلش به هم خورد و روي تخت خوابيد و منم نيمه روش افتادم ، سينه هاي زيبا و خوش فرمش زير دستم رفت و دردش گرفت ، خودمو ازش جدا كردم و گفتم : اوه ببخشيد ، دردت گرفت ؟
    سولماز كه مطمئن بودم از قصد داشت شورش ميكرد شروع به مالوندن سينه هاش كرد و گفت : نه زياد ، يكم
    نگاه من از روي سينه هاش به چشماش دوخته شد كه كاملا ميخ من بود ، من با لحن آرومي بهش گفتم : خواهر خوشگلو ناز من ، تو هم مثل الناز برام عزيزي
    سولماز با لحني خيلي آروم گفت : پس چرا با اون اينقدر راحتي ولي منو دك ميكني ؟
    من : دك ميكنم ، كي اينكارو كردم ؟
    سولماز : هر وقت ميخواستم باهات حرف بزنم
    من : نه عزيزم ، اشتباه ميكني
    سولماز : نه ديگه ، هر وقت ميخواستم باهات راحت صحبت كنم يا مامي و الناز اومدن يا خودت نخواستي
    من : نه باور كن ، خوب تو هر وقت نياز به صحبت كردن داشتي فقط اشاره كن
    سولماز : دكم نميكني ؟
    من : نه ، اصلا من هميشه در خدمتتم ، اصلا همين الان آنقدر صحبت كن تا خسته بشي و خوابت ببره ، بعد من ميرم تو اتاقم ، خوبه ؟
    سولماز : مرسي داداشي ، كنارم ميخوابي ؟
    من كنارش دراز كشيدم ، سولماز همونطور كه خوابيده بود گفت : داداشي يه سوال كنم ؟
    من : 10 تا سوال كن
    سولماز : ناراحت نميشي ؟
    من : نه
    سولماز : هر چي باشه ؟
    من : هر چي باشه
    سولماز : هر چقدر هم راحت باشه ؟
    من بلند شدم و روش خم شدم و انگشتمو روي لباش كشيدم ، تا حالا اينقدر بهش نزديك نشده بودم ، چه لباي خوردني داشت ، سولماز يكي از خوشگلترين دخترهاي اون محل بود ، بعد آروم بهش گفتم : هر چقدر راحت باشه ، ميدوني اصلا فكر كن من دوستت هستم
    سولماز دستشو پشت گردنم انداخت و به طرف پايين كشيدمه و قصد داشت از لپم بوس بگيره كه سرم به كنار كشيده شد و لبم بوسيد ، سولماز با حرارت زيادي كه ازش بلند ميشد گفت : تو با مامي و الناز خيلي راحتي ؟
    من كه منتظر اين سوال نبودم به نوعي شوكه شدم ، كنارش دراز كشيدم و با مكث گفتم : خوب با همتون راحتم
    سولماز : ولي با اونا خيلي بيشتر ، درسته ؟
    من : تو اينطوري فكر ميكني
    سولماز : يعني ميخواي منو بپيچوني ؟
    من : چرا اينطور صحبت ميكني دختر ؟
    سولماز : چون راستشو نميگي ، تو با الناز و مامي خيلي راحتي
    من : حالا چرا اينو ميگي ، مگه بين من و تو چي بوده كه من توجه نكردم
    سولماز : ميدوني منم ميخوام مثل اونا باشم ، هيچ چيزي بينمون مخفي نباشه
    من : مگه هستش ؟
    سولماز: آره
    من : مثلا چي ؟
    سولماز : مثلا اينكه من دوست پسر دارم
    من : اونو كه ميدونم
    سولماز با لحني آتشي و پر حرارت گفت : و اينكه باهاش سكس كردم
    مونده بودم چي بگم ، يكم فكرمو جمع و جور كردم و گفتم : اوپن كه نشدي ؟
    سولماز : نه
    من : خوبه
    سولماز : تو سرزنشم نميكني ؟
    من : نه ، تو هم نياز داري
    سولماز : اره ميدونم ، مثل الناز ، مامي ، و تو
    من : اوهوم
    سولماز : داداشي تو هم خيلي به سكس علاقه داري ؟
    من كه آمادگي اين صحبتها با سولماز رو نداشتم و نميخواستم به اين زودي باهام راحت بشه مونده بودم تو جواب ، سولماز به طرفم چرخيد و ايندفعه دستشو روي شكمم و دقيقا بالاي شلواركم گذاشت و گفت : چرا جوابمو نميدي پس ؟
    من : خوب اره
    سولماز : خيلي سكس داشتي ؟
    من : شايد
    سولماز : خيلي لذت بخشه ، مگه نه ؟
    من كه برخلاف ميلم داشتم داغ ميشدم گفتم : آره
    سولماز : اگه اين سوالمو درست جواب ندي به خدا ديگه باهات حرف نميزنم
    من : چرا فكر ميكني درست جواب نميدم ؟
    سولماز : حالا گفته باشم
    من : خوب بپرس
    سولماز : قول ميدي حقيقت رو بگي ؟
    من : قول ميدم
    سولماز : به جون من ؟
    من : بگو
    سولماز : با الناز هم سكس كردي ، درسته ؟
    همون چيزي كه حدسشو ميزدم ، سكوت كرده بودم و تو فكر بودم كه احساس كردم دست سولماز پايينتر رفت و كمتر از چند سانتي متر با كيرم فاصله داشت ، اين حس باعث شده بود كيرم شروع به راست شدن كنه و طولي نكشيد كه بلند بلندتر شد و چون دست سولماز هم پايين اومده بود شق شدنشو متوجه شد ، سولماز دوباره ولي با شور و شهوت زياد گفت : بهزاد راستشو بگو ، الناز رو كردي ؟
    تا رفتم جواب بدم كيرمو تو دستاي سولماز حس كردم ، سولماز از روي شلوارك كيرمو گرفته بود و ميماليد ، به طرفش چرخيدم و گفتم : براي تو زوده
    سولماز بدون صحبت خودشو پايين كشيد و كيرمو درآورد و ليسش زد و گفت : فكر كردي ، حالا ميبيني
    و بعد شروع به خوردنش كرد ، خيلي حرفه اي تر از سولماز ، بدون اختيار دستمو رفت طرف كون و كوسش و از روي شورت شروع به ماليدنش كردم ، ديگه كيرم حسابي راست شده بود ، سولماز خودشو روم كشيد و تو يك چشم بهم زدن لخت لخت شد ، حالا اون پستونهاي سفيد سفتش جلوي چشمام بود ، تا رفتم به خودم بيام منم لخت كرد و روي شكمم نشست ، كوسشو روي كيرم ميماليد ، دستمو دور گردنش انداختم به طرف خودم كشوندمش و گفتم : نه سولماز ، زوده ؟
    سولماز با حرارت زياد گفت : زوده ؟ چي زوده ؟ كوس دادن الناز يا ...........
    نذاشتم ادامه بده و لبم رو لبش گذاشتم ، سولماز خودش كيرمو با سوراخ كونش تنظيم كرد و آروم فشار داد ، يكم از كيرم كه تو كونش رفت ، با درد متوقفش كرد ، ديگه نتونستن تحمل كنم ، از روي خودم بلندش كردم و رفتم پشت سرش ، به حالت سگي درش آوردم و شروع به ليسيدن سوراخ كونش كردم ، صداي آه و اوهش بلند شد كه ازش خواستم كنترل كنه ، سر كيرمو با سوراخش تنظيم و با فشار تو كونش كردم ، طاقتش خيلي زياد بود ، معلوم بود قبلا كون زياد داده ، تقريبا نصف كيرم تو كونش جا گرفت ، با شدت شروع كردم به تلمبه زدن ، و هر بار بيشتر فرو ميكردم ، با برخورد بدنم به كونش متوجه شدم همه كيرم تو رفته و با گرفتن پهلوهاش به تلمبه زدنم ادامه دادم ، سولماز با شهوت گفت : بكنمه ، بكن داداشي ، خيلي وقته منتظر اين لحظه هستم ، دلم ميخواد مثل الناز بهت كوس هم بدم ، بكن ، بكننننن
    با يك ضربه محكم همه كيرمو توش كردم و تمام آبمو تو اون كون خوشگل و سفيد خالي كردم .
    (ادامه دارد)

  21. #121
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست وچهارم )

    صبح كه از خواب بيدار شدم هيچ كس خونه نبود ، من با ضعف جسمي كه داشتم گاييدن سولماز هم باعث شده بود بيشتر احساس ضعف كنم ، كون سفيد و خوشگل سولماز وقتي همه كيرمو توش فرو كردم هر لحظه تو ذهنم ميومد ، روي تختم دراز كشيدم و با كيرم بازي ميكردم ، صداي در حياط اومد و وقتي نگاه كردم مامي رو ديدم كه با يك خانم ديگه اي داشت ميومد ، پسر چه كوسي بود ، قد بلند و خوشگل ، كونش هم كه نگو ، واقعا بزرگ بود ، خودمو جمع و جور كردم و در اتاقم رو بستم صداي مامي از طبقه پايين اومد كه صدام زد ، كيرم به خاطر تو فكر رفتن و بازي كردن شق بود ، از همون بالا گفتم : بله مامي ، با من كاري داري ؟
    مامي : آره عزيزم ، يك دقيقه پايين بيا
    من خودمو رديف كردم و رفتم پايين ، چي ميديدم ، زني قد بلند ، با سينه هايي فوق العاده بزرگ كه به خاطر تاپ تنگ و كوتاهي كه تنش كرده بود نصفش بيرون بود ، شلوار لي پاش هم كاملا جفت و جور بدنش شده بود و به راحتي ميشد كوس گوشتي رو تشخيص داد ، به طرفشون رفتم و باهاش دست دادم ، صورتشو جلو آورد و روبوسي كرديم ، وقتي ازش دور شدم خالكوبي زيبايي روي بازوش ديدم ، محو اون بودم كه مامي گفت : بهزاد نيلوفر خانم از دوستاي هم باشگاهي من هستش و دستي هم تو معالجه با داروهاي گياهي داره ، من ازشون خواهش كردم بياد و تو رو ببينه تا با داروي گياهي بتونيم راهت بندازيم
    من لبخندي بهشون زدم و گفتم : خيلي خوش اومدين ، زحمت كشيدين .
    نيلوفر خانم كه آدم دلش نميخواست اصلا چشم ازش برداره با صداي ناز و لوندگونه گفت : خواهش ميكنم بهزاد جون ، من با شهناز جو.ن اين حرفارو نداريم
    مامي زير بازوشو گرفت و گفت : حالا بيا بريم بشينيم
    و سه نفري رفتيم تو پذيرايي ، مامي رفت تو آشپزخانه و با سه تا پيك شراب تازه اي كه خاله شراره برامون فرستاده بود برگشت ، نيلوفر نگاهي مست و با نفوذ داشت ، مامي رو به نيلوفر خانم گفت : خوب نظرت چيه ، فكر ميكني خيلي ضعيفه؟
    نيلوفر با لبخند به من گفت : بيا عزيزم كنارم
    من بلند شدم و كنارش نشستم و با برخورد پاهام بهش نميدونم چرا انگار به كيرم آماده باش داده باشن به تكون افتاد ، نيلوفر دستامو تو دستاش كه آتيش ازش بلند ميشد گرفت و گفت : چقدر سردي پسر
    مامي : اتفاقا خيلي هم داغه ، و همين داغيش باعث اين وضعش شده
    مامي و نيلوفر زدن زير خنده و منم لبخندي زدم ، مامي هم بلند شد و اون طرف من نشست و رو به نيلوفر گفت : فكر ميكني علتش چيه ؟
    نيلوفر : من نميتونم علتشو پيدا كنم ، فقط ميتونم كمكش كنم با استفاده داروهاي گياهي يكم سرحالتر بشه
    چشم از سينه هاي بزرگ نيلوفر نميتونستم بردارم ، خيلي بزرگ و سكسي بودن ، متوجه يك اشاره از نيلوفر به مامي شدم ، پشت سر اون اشاره مامي خنديد و سرشو بيخ گوشم آورد و گفت : حواست به صحبتهاي نيلي جون باشه
    من كه تازه متوجه سوتي خودم شده بودم گفتم : ببباشه ، چشم
    نيلوفر رو به مامي گفت : بهتره بريم تو اتاق كه بهزاد جون رو بتونم بهتر معاينه كنم
    مامي بلند شد و گفت : باشه ، بريم تو اتاق من
    من كيرم بد جور بلند شده بود و خيلي ميترسيديم ضايع بشه ، يكم معطل كردم تا مامي و نيلوفر رفتن و من كيرمو زير بند شورتم درست كردم و رفتم پيششون ، نيلوفر بهم گفت : عزيزم روي لبه تخت بشين
    من هم اينكار رو كردم ، بعد نيلوفر بهم گفت : تي شرتتو دربيار ،
    مامي اومد طرفم و كمكم كرد تا تيشرتمو دربيارم ، نيلوفر كنارم نشست و با پشتم ور ميرفت ، از كنار همش تو بر سينه هاي نيلوفر بودم كه بد جور مستم كرده بود ، برخورد دست نيلوفر با بدنم هم بيشتر شهوتيم ميكرد ، نيلوفر بهم گفت : بهزاد جون بلند شو وكمرتو صاف كن
    خيلي ميترسيدم اين كير بي جنبه من بزنه بيرون ، نيلوفر خوب نگاهم كرد و گفت : عزيزم شلواركتم دربيار
    واي چيزي كه ازش ميترسيدم اتفاق افتاد ، به مامي اشاره كردم كه نه ،كه مامي بلند گفت : چي بهزاد ؟
    از نيلوفر خانم عذر خواهي كردم و از مامي خواستم تا تو هال بياد ، وقتي بيرون اومديم خيلي آروم گفتم : مامي من نميتونم الان لخت بشم
    مامي : چرا ؟ اشكالي نداره ، نيلي از خودمونه
    من : آخه من شرايطم الان ناجوره
    مامي يك نگاهي بهم كرد و دستشو بدون معطلي روي كير راست شده ام گذاشت و گفت : اوه ، اين چرا بيداره ؟
    من : نميدونم ، دست خودم نيست
    مامي با شيطنت گفت : آره ديگه وقتي با چشمات سينه هاي نيلي رو بخوري اينطور ميشه ديگه
    منم كه مست كرده بودم گفتم : نه كه اونم حسابي پوشوندش ، اصلا همه دوستاتون مثل خودتونن
    مامي خنديد و رفت بعد از چند ثانيه صداي خنده بلندشون اومد ، دراتاق باز شد و نيلوفر تنها به طرفم اومد .
    نيم نگاهي بهم كرد و بدون كلامي دستمو گرفت و با خودش برد تو اتاق ، مامي اون طرف تخت نيمه خوابيده بهم نگاه ميكرد و لبخند ميزد
    نيلوفر بهم گفت : شازده لخت شو
    من به مامي نگاه ميكردم و بي حركت ايستاده بودم ، نيلوفر اومد جلوم و دستاشو دو طرف شلواركم گذاشت و پايين كشيد ، كير من كه زير بند شورتم بود كاملا مشخص شد ، نيلوفر لبخندي زد و به مامي گفت : علت ضعفشو فهميدم
    مامي بلند ميخنديد ، نيلوفر خانم جلوم زانو زد ، منم كه مثل مجسمه بي حركت بودم فقط نگاهش ميكردم ، نيلوفر دست انداخت و كيرمو از زير شورت بيرون كشيد ، برخورد دست داغ نيلوفر با كيرم درجه حرارتمو بالا برد ، نيلوفر چشمكي به مامي زد و سرشو جلو آورد و كيرمو گذاشت تو دهنش ، داشتم ديونه ميشدم ، اونقدر حرفه اي و حساب شده شروع به خوردن كيرم كرد كه نگو ، من بازم بي حركت بودم كه مامي بلند شد و اومد پشت سرم ، و خودشو بهم چسبوند و گفت : چند وقت احساس كردم هوس هم سن و سالهاي منو كردي كه بكني ، براي همين نيلي جونو كه باهاش ندارم آوردم تا حسابي بهت حال بده ، بدون اين كه خودم بخوام سرمو به طرفش برگردونم و لبشو تقاضا كردم ، مامي بهم لب ميداد و نيلوفر هم كيرمو ميخورد
    نيلوفر منو به طرف تخت كشوند و به پشت خوابوند و بعد خودش وسط اتاق لخت لخت شد ، سينه هاي فوق العاده گنده و بزرگ با كوسي تپل و گوشتي ، مامي به طرف راحتي كه گوشه اتاق بود رفت و نشست ، نيلوفر بازم شروع به خوردن كيرم كرد ، مامي از تو كشوي ميزش كاندومي درآورد و به نيلوفر داد ، نيلوفر كاندوم رو تو دهنش گذاشت و سر كيرم كشيد و بعد اومد روي شكمم و كيرمو با كوسش تنظيم و روش نشست ، با اينكه معلوم بود زياد از كوسش استفاده كرده ولي تنگ بود ، شروع به بالا ، پايين رفتن كرد ، سينه هاي بزرگش داشت جلوي چشمام مانور ميداد ، نيلوفر رو به من گفت : عجب كيري داري بهزاد ، شهناز راست ميگفت
    مامي با صدايي پر از شهوت گفت : من كه بهت گفتم كافي يكبار تو كوست بره ، ديگه ول كنش نيستي
    نيلوفر : آره ، كوس منو كه خوب حال آورد
    و بعد در حالي كه خودشو روي كيرم پيچ و تاب ميداد رو به من گفت : ميخواستي اينو تو كوس شهناز كني ، اره؟
    من كه تا اون موقع ساكت بودم گفتم : آره ، ميخواستم بكنمش ، مثل همين الان كه داره تو كوس تپل تو ميره ميخواستم تو كوس اون بكنم
    نيلوفر به سرعت تلمبه زدنش اضافه كرد و گفت : ميخوايي بيارمش بكنيش ؟
    من : آره ، جفتتونو بكنم
    نيلوفر به مامي اشاره كرد و گفت : بيا ، اين كير رو از دست نده ، بيا
    با يك حركت از روي خودم كنارش زدم و به طرف مامي رفتم ، مامي كه تو اين فاصله لخت شده بود و با كوسش ور ميرفت با نزديك شدن من بهش گفت : نه بهزاد ، من و تو تا همين حد كافيه
    ايستادم و بهش اصرار نكردم ، به طرف نيلوفر برگشتم و به صورت چهار دست و پا و سگي درش آوردم ، كيرمو از پشت دم كسش گذاشتم و با يك فشار فرو كردم ، با شدت تو كوسش تلمبه زدم ، سينه هاي بزرگش آويزان شده بود و تكون تكون ميخورد ، همونطور كه تو كوسش كرده بودن روش خم شدم و سينه هاشو فشار دادم ، نيلوفر بلند بلند ميگفت : چه بكني هستي تو ، اوف ، كوسمو پر كردي با كيرت ، بكن توش ، بكن
    به سرعتم اضافه كردم ، نيلوفر گفت : آبتو ميخوام بريزي روي سينه هام
    كيرمو از كوسش بيرون آوردم و رفتم روي يكي از راحتيها نشستم و نيلوفر اومد و كيرمو لاي سينه اش گذاشت و با دستاش سينهاشو چفت و بالا ، پايينشو ميكرد ، يكم كه به اينكار ادامه داد آبم با شدت زد بيرون و روي صورتشو و سينه هاش ريخت .
    (ادامه دارد)

  22. #122
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست وپنجم )

    ديگه واقعا كم آورده بودم ، گاييدن متوالي الناز و سولماز و نيلوفر حسابي ضعيفم كرده بود ، مخصوصا اين آخري كه به خاطر تجربه بالا نيلوفر آب كمرمو بيرون كشيد ، نيلوفر يك ساعت بعد از كوس دادنش رفت و من براي اينكه سرحالتر بشم رفتم تو حموم ، وان رو پر آب كردم و رفتم توش ، با صداي در حموم از خواب پريدم ، گرم بودن آب باعث شده بود خوابم ببره ، صداي مامي بود كه ميخواست اونم حموم بياد و منتظر بيرون رفتن من بود ، من چون فكر ميكردم مامي تنهاست همونطور لخت لخت بلند شدم و در حموم رو باز كردم ، اما بر خلاف انتظار تنها مامي پشت در نبود و سولماز هم كنارش ايستاده بود ، با ديدن من سولماز زد زير خنده و مامي گفت : ديونه ، چرا اينطوري در رو باز كردي ؟
    من كه ديگه براي پنهون كاري چيزي نداشتم و از طرفي دلم ميخواست با همه تو جمع راحت باشم بدون اينكه در رو ببندم و همونطور لخت و با كير نيم راست شده گفتم : مگه چطوريه ؟
    مامي كه چشماش نشون ميداد خيلي حشري شده و موقع گاييدن نيلوفر هم خوب ارضاء نشده بود به سولماز كه پشت در رفته بود نگاهي كرد و رو بهش گفت : ميبيني چه داداشي داري ؟ انگار كه اصلا ما براش اهميتي نداريم
    من كه ميدونستم مامي از قصد اينو گفته تا حرف كشدار بشه و چون ديدم سولماز هم لبخندهاي شيطنت آميزي ميزنه گفتم : اهميت ندارين ؟ شما عزيزترينها هستين براي من
    مامي نزديك در حموم شد و گفت : كي ميايي بيرون ؟ من بايد يه دوشي بگيرم ، از باشگاه برگشتم دوش نگرفتم
    سولماز هم در ادامه گفت : منم بايد دوش بگيرم ، الان از ورزش برگشتم
    بهترين فرصت بود براي استفاده كامل ، رو به مامي و سولماز گفتم : خوب حموم به اين بزرگي ، من فقط تو وان ميخوام بخوابم ، شما هم بياين
    مامي به سولماز نگاهي كرد وبه طرف كيرم اشاره كرد و گفت : اينطوري ؟
    من بدون اينكه عكس العمل خاصي نشون بدم همونطوركه در حموم باز بود به طرف وان رفتم و توش نشستم و گفتم : بفرماييد ، خوب شد ؟
    مامي بلند خنديد و رو به سولماز گفت : نخير ، اين بيرون بيا نيست ، من ميرم حموم تو چي ؟
    سولماز هم با ادا و اطوار گفت : خوب منم بايد دوش بگيرم ديگه
    مامي : خوب مگه نميبيني ، ميگه بيرون نمياد
    سولماز با شيطنت و لحني تهديد آميز گفت : منم ميام حموما ؟
    مامي بلند خنديد و گفت : ببين كيو داري تهديد ميكني ، اين خيالشم نيست
    و اومد داخل حموم و قبل از اينكه در رو ببنده به سولماز گفت : پس چيكار كنم ؟ در رو ببندم ؟
    سولماز كه از پشت ديوار بيرون اومده بود و حالا تو ديدم بود با اشاره من گفت : نه ، منم الان ميام
    مامي در رو بست و قفلش نكرد و لباساشو درآورد و با شورت و سوتين رفت زير دوش ، هيكل سكسي و تقريبا بدون چربي مامي كير هر مردي رو راست ميكرد ، همونطور كه ميخ كوس و كون و سينه هاي بلوريش بودم بهم نگاه كرد و گفت : ديونه الان سولماز هم مياد ، ميخوايي با اون كير راست شدت چيكار كني ؟
    من از توي وان بلند شدم و رفتم پشتش و بهش چسبوندم ، از پشت سينه هاي نازشو گرفتم و ماليدم ، مامي حسابي شهوتي بود ، با آه و ناله گفت : نكن ، الان سولماز مياد ، برو تو وان تا اينطوري نديدت
    من كه مست بودم گفتم : خوب اونم ببينه ، مگه چي ميشه ، كير نديده كه نيست
    مامي چرخشي كرد و رو به من ايستاد و گفت : خيلي ديگه حالت خرابه ، اون كه مطمئنم ،هر چي باشه خواهر تو هستش ديگه
    من دستم رو ي كوس مامي كشيدم كه آهش دراومد و گفتم : چه فرقي ميكنه ، بزار راحت باشيم
    مامي بازومو گرفت و كشوندمه سمت وان و گفت : حالا فعلا برو داخل وان
    همونطور كه داخل وان مينشستم بهش گفت : مامي تا حالا پيش سولماز لخت لخت بودي ؟
    مامي : براي چي ميپرسي ؟
    من : همينطوري
    مامي : آره ، زياد
    همينكه ميخواستم سوال بعدي رو بپرسم صداي در و بعدش سولماز اومد داخل ، انگار ميخواست بره استخر ، مايو يك تكه تنش كرده بود ، ولي سينه هاش داشت مايو رو ميتركوند ، با ديدنش زدم زير خنده ، مامي هم لبخند ميزد ، سولماز بهمون اخم كرد و گفت : ميشه بگيد براي چي ميخندين ؟
    من رو بهش گفتم : مگه استخر اومدي كه مايو پوشيدي ؟
    سولماز با ادا و اطوار گفت : نخيرم ، لباس مناسبتري نداشتم
    راست ميگفت ، همه سوتينها و شورتهاش فانتزي و بندي بودن و اكثرا لامبادا و كون نما ، من بهش گفتم : آخه دختر خوب چطوري ميخوايي خودتو بشوري با اين مايو يه تيكه ؟
    مامي هم به طرفش رفت و خيلي آروم بهش گفت : مگه لباس زير نداري ؟
    سولماز يك چشمش به من بود و به مامي گفت : ميدوني كه چطوريه
    مامي لبخندي زد و به سولماز گفت : خوب اينطوري هم كه حموم اومدن بيفايده هستش
    سولماز سرشو تكون داد و گفت : خوب بالاخره چيكار كنم ؟
    مامي نگاهي به من كرد و رو به سولماز گفت : باشه ديگه ، فكر ميكنيم رفتيم آنتاليا
    و بلند بلند خنديد ، سولماز هم كه انگار منتظر اوكي مامي بود زد بيرون .
    مامي به طرف وان اومد و با لحني دستوري گفت : حواست جمع باشه اذيتش نميكنيا ، وگرنه با هردومون طرفي
    من به طرفش خيز برداشتم و دستمو بردم طرف پستونهاي نازش كه خودشو عقب كشيد ، كيرم به نهايت شق بودن رسيده بود
    در حموم باز شد و سولماز اومد داخل ، واييييييييي ، چي شده بود اين دختره ، اگه اشتباه نكنم سكسيترين لباس زيري كه داشت پوشيده بود ، سوتينش فقط قسمت كمي از سينه هاشو پوشونده بود و بقيه همش بند ، شورتشم فقط به صورت مثلثي و جلوي كوس تپلش ، از پشت و كنار اونم با بند بود ، نتونستم جلوي خودمو بگيرم و سوتي زدم ، مامي بهش نگاهي كرد و با لحني آروم گفت : واقعا ديگه هيچي نداشتي دختر
    سولماز با ناز سرش به علامت منفي بالا داد ، مامي يكم براندازش كرد و گفت : آخه اينطوري انگار ميخواي بري شوي فشن
    من كه ديگه حالي به حالي شده بودم گفتم : ولي مامي بايد اعتراف كرد تا حالا مدلي به اين زيبايي نديدم ، شما ديدين ؟
    مامي هم كه نميخواست تو ذوقم بزنه و از طرفي خودشم نشون بده گفت : نه ، منم نديدم ، هر چي باشه دختر منه ديگه
    سولماز با ناز و لوندي بيشتري رفت زير دوش و خيلي با احساس بدن زيباشو در معرض آب قرار داد ، با خيس شدن بدن و لباسهاي زيرش و چسبيدن سوتين به سينه هاش زيبايي اندامش چند برابر شد ، مامي و سولماز با شامپو بدن شروع به شستن خودشون كردن كه سولماز گفت : نميدونم چرا اينقدر بدنم درد ميكنه
    مامي نيم نگاهي بهم كرد و گفت : حيف كه اين پسر با وضعيت ناجوري تو حمومه ، وگرنه خوب ميتونه ماساژ بده و هر دومونو سر حال بياره
    من كه منتظر اين لحظه بودم گفتم : خوب اگه ميخوايين من در خدمتم
    مامي : حتما با همين وضع
    من : خوب شما نگاه نكنين
    سولماز خنده ريزي كرد و مامي ادامه داد : نخير ، اگه ميخواي ماساژمون بدي بايد خودتو مرتب كني
    من بدون اينكه نداشتم شورتمو مهم بدونم همونطوري از آب زدم بيرون ، كير راست شده ام جلوي ديد مامي و سولماز قرار گرفت ، سولماز با نگاهي شهوت آلود داشت ميخوردش و مامي هم دست كمي از اون نداشت ، مامي با عجله گفت : پسر بپوش خودتو ديگه
    سولماز خنده ريزي كرد و تا زماني كه من شورتمو بپوشم چشم از كيرم برنداشت ، مامي حواسش به هر دومون بود و فقط لبخند زده بود ، وقتي شورتمو پوشيدم به خاطر راست بودن كيرم كاملا جلوش بلند شده بود ، رو به مامي كردم و گفتم : من آماده به خدمتم
    مامي خنده بلندي كرد و به كيرم اشاره كرد و گفت : خيلي ممنون ،كاملا معلومه آماده اي
    و به رو به سولماز كرد و گفت : پس بزار اول منو ماساژ بده برم بيرون كار دارم بعد نوبت به برسه
    سولمازهم كه بهترين پيشنهاد رو شنيده بود قبول كرد ، مامي روي سكوي كنار وان نشست ، به طرفش رفتم و گفتم : خوب دراز بكشين ديگه
    مامي به شكم خوابيد ، كون بزرگش ديونه ميكرد منو ، روي بدنش آب گرم ريختم و با ژل شروع به ماساژ بدنش كردم ، سولماز كنار اومد و طوري كه مامي نبينه دستشو به كيرم رسوند و فشارش داد ، من كه ميخواستم مامي هم راحت بودن من با سولماز رو بدونه دل به دريا زدم و بلند گفتم : آخ
    مامي به طرفمون برگشت و سولماز تا رفت دستشو برداره مامي ديد ، چرخشي كرد به طرفمون و گفت : معلومه چه خبره ؟
    ما رو باش كه فكر ميكرديم كرم از اين پسره هستش
    من با لحني مظلومانه و طوري كه با يك تير دو نشون بزنم گفتم : نه مامي ، هميشه شروع اذيتها از شما زنهاست
    مامي از روي وان بلند شد و بهم گفت : از ما ؟ چرا ؟ مگه چيكارت كرديم ؟ تو بي جنبه بازي درآوردي تقصير ماهاست
    من ديگه به سيم آخر زده بودم و گفتم : تقصير شما نيست ؟ فكر ميكني هر كس ديگه اي هم بود و دو تا خانم خوشگل رو اينطوري ميديد تحريك نميشد ؟ دو تا خوشگل خانمي كه با اندام زيبا جلو آدم رژه برن و هوش از سر ببرن
    مامي لبخند شيطنت آميزي زد و گفت : اي ، كجا بودي ببيني اون موقعي كه هيچ كس بهم نميرسيد
    من كه چراغ سبز مامي رو ديدم بهش نزديكتر شدم و گفتم : هنوز هم سالاري مامي جون
    و بعد رو به سولماز گفتم : نظرت چيه ؟
    سولماز هم كه چشاش خمار شده بود با لوندي خاصي گفت : مامي هيكلش بيسته ، من مثل اندام مامي كمتر ديدم
    مامي هم لبخندي زد و گفت : مرسي عزيزم ، تو هم خيلي زيبايي ، همين بس كه با اين اندامت اين پسره رو ديونه كردي
    من به طرف سولماز رفتم و از بغل گرفتمش و بلندش كردم و فشار كمي دادمش ، كير راست شدم به كنار رونهاش ميخورد ، سولماز با ناز مثلا سعي ميكرد از دستم در بره ، ولي در اصلا با اين كاراش بيشتر خودش بهم ميمالوند ، سولماز رو زمينش گذاشتم و رو به مامي گفتم : چقدر سبكه اين دختره
    سولماز خنده اي كرد و از پشت گرفتمه و فشارم ميداد ، از چشمهاي مامي كه روي كيرم فيكس شده بود معلوم ميشد حالش خيلي خرابه ، و لحظه به لحظه هم بدتر ميشد ، از روي سكو بلند شد و بهم نزديك شد و كنارم ايستاد و همونطور كه سولماز از پشت بغلم كرده بود دستشو گذاشت روي كيرم و آروم مالوندش و بعد رو به سولماز گفت : راستي تو با اينجا چيكار داشتي ؟
    سولماز از كنار مامي رو ديد كه دستش روي كيرمه و با ناز گفت : هيچي ، همينطوري بهش خورد ، مثل شما كه الان برخورد كرده بهش
    مامي كيرمو فشار ميداد و دوباره رو به سولماز گفت : بچه با اين وسايل خطرناك بازي ميكني كار دستت ميده ها
    سولماز منو ولم كرد و اومد اينطرفم و همونطور كه به دست مامي خيره شده بود گفت : اي خيلي خطرناكه ؟ پس چرا شما بهش دست ميزني ؟
    شهوت هر سه نفرمون رو احاطه كرده بود ، مامي رفت پشت سرم و دستاشو از زير بغلم رد كرد و گذاشت روي سينه هام و گفت : من حرفه اي هستم ، مثل برقكاري كه برق نميگيرش
    سولماز كه داشت با چشماش كيرمو ميخورد رو به مامي كرد و گفت : تازه اگه اين برق هم بگيره خيلي حال ميده ، مگه نه ؟
    مامي دستشو آورد پايين و ايندفعه از زير شورتم رد كرد و كيرمو تو دستاش گرفت و مالوند و گفت : چه حالي هم ، به وقتش تو رو هم ميگيره .
    و بعد بيشتر مالوند و گفت : البته اگه تا حالا تكونت نداده باشه ، كه بعيد ميدونم با شيطنتي كه شماها دارين بي برق گرفتن هم تا حالا باشين
    سولماز اومد و جلو ايستاد و دستشو روي دست مامي گذاشت ورو به مامي گفت : برقش سه فازه
    مامي دستشو بيرون آورد و دست سولماز رو از روي شورتم گذاشت روي كيرمو گفت : سه فاز ، اونم چه سه فازي
    سولماز با چنان احساسي كيرمو ميماليد كه نگو و بعد با شهوت به مامي گفت : نميشه به سيم لختش دست بزنم ؟
    مامي اومد كنار سولماز و به چشمام خيره شد و گفت : چرا كه نشه ، به شرطي كه هوس بازي زياد با برقت نكنه
    و بعد دستشو گذاشت دو طرف شورتمو پايينش كشيد ، كيرم مثل فنر بيرون زد و جلوي مامي و سولماز قد علم كرد ، سولماز دستشو گذاشت روي كيرم و فشارش داد ، مامي منو به طرف سكو هولم داد و نشوندمه و جلوم نشست ، سولماز هم اينكار رو كرد ، مامي به سولماز نگاه كرد و گفت : ولي قبلش بايد به يك سوال من جواب كامل بدي
    سولماز كه تو بدن مامي خودشو ولو كرده بود گفت : هر سوالي باشه جواب ميدم
    مامي : تا حالا با برق بازي كردي ؟
    سولماز : اوهوم
    مامي : برق روبه خودتم وصل كردي ؟
    سولماز : اوهوم
    مامي : با رعايت نكات ايمني ديگه ؟
    سولماز : اوهوم
    مامي چشمكي به من زد و رو به سولماز گفت : برق كه خودي نبوده ؟
    سولماز خنده ريزي كرد و سرشو پايين انداخت ، مامي سرشو آورد پايين و كيرمو گذاشت تو دهنش و يكم خوردش و بعد رو به سولماز گفت : ولي برق خودي چيزي ديگست ، مگه نه ؟
    و به دنبالش دست سولماز رو برد روي كيرم گذاشت ، ديگه دو نفري شروع كردن به بازي با كيرم و به نوبت ميزاشتن تو دهنشون و حسابي ميخوردنش ، من دستمو بردم و سوتين سولماز رو باز كردم و سينه هاشو تو دستام گرفتم ، مامي هم خودش سوتين و به دنبالش شورتش رو درآورد و كوس و كون خوشگلشو به معرض تماشا گذاشت ، سولماز رو از روي خودم بلندش كردم و به سمت سكو خمش كردم و بند شورتشو باز كردم ، كون سفيد و خوش فرمش داشت ديونم ميكرد ، سرمو گذاشتم لاي كونش و ليسش زدم ، مامي روي سكو نشست و پاهاشو يكم باز كرد ، بدون اينكه بهش بگم رفتم وسط پاهاش و تا رفت مانع كارم بشه كوسشو تو دهنم گرفتم ، مامي با صدايي پر شهوت گفت : نههه نههه بهزاد
    ولي ديگه دير شده بود و مشغول خوردنش شدم ، سولماز كه ديونه تر از من بود گفت : واي چه حالي ميكني مامي
    مامي بلند بلند ناله ميكرد ، من از جلوي مامي بلند شدم و رو به سولماز گفتم : حالا ميخوام اصل برق گرفتنو بهت نشون بدم
    و خودمو جلوي مامي كشوندم و تا رفت مامي پاهاشو ببنده كيرمو دم كوسش گذاشتم ، مامي دستشو روي سينم گذاشت و به عقب هولم ميداد ، با مقاومت زياد و با يك فشار كيرمو هول دادم تو كوس داغ و تپلش ، مامي همش اعتراض ميكرد و نميذاشت خوب كارمو كنم ، سولماز اومد كنارم و دست مامي رو گرفت و گفت : بزار تا برق گرفتنو ببينم مامي ، لذت ببر ، چه حالي ميده ماميييييييي
    من با كمك سولماز همه كيرمو تو كوس مامي جا دادم و شروع به تلمبه زدن كردم ، مامي ديگه دستاشو گذاشت دو طرف خودش و بيشتر روي كيرم سوار شد ، سولماز شاهد گاييده شدن مامي بود و با كوسش بازي ميكرد ، با تموم قدرت تو كوسش تلمبه ميزدم و سينه هاشو تو دهنم گرفتم ، مامي ديگه صداش دراومد و گفت : بكن بهزاد ، خيلي كير ميخوام ، بكن
    ورود و خروج كيرم تو كوس تپل مامي سر و صداي زيادي ايجاد كرده بود و با برخورد بدنم با رونهاي مامي بهترين و زيباترين آهنگ رو درست ميكرد ، شدت تلمبه زدنم بيشتر شد ، ديگه مامي صداش به آسمان رفته بود و يكمرتبه ناله بلندي كرد و تو بغلم شل شد ، منم داشت آبم ميومد ، از كوس مامي بيرون كشيدم و روي سينه هاش نگه داشتم و باهاش جلق ميزدم كه سولماز اومد و گرفت تو دهنش و اونقدر خوردش تا آبم با شدت تو دهنش فوران كرد ، سولماز يكم از آبمو خورد و بقيه اونم ريخت روي سينه هاي مامي .
    (ادامه دارد)

  23. #123
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست وششم )

    اگر قرار بود با استراحت تو خونه حالم بهتر بشه و زودتر برم سر كلاس اين مامي و خواهرام نميزاشتن ، گاييدن متوالي الناز و سولماز و مامي خوش كوس باعث شده بود قواي جسمانيم تحليل بره و بعد از آخرين سكسم اين وضع بدتر شده بود ، ميتونم بگم كه گاييدن مامي بيشترين فشار رو آورد ، برام جالب بود با اينكه مامي خيلي از كوسش استفاده كرده بود ولي بازم تنگ بود و خيلي خوب به كير حال ميداد ، از زماني كه كير داخل كوسش ميرفت تا وقت خروج همش فشار بود كه كيرو احاطه ميكرد ، حالا فقط تو خونه ما 2 نفر بودن كه كوسشون اوپن نشده بود ، يكي سولماز و ديگري عمه پوران .
    سيامك هم حسابي با مامي و بچه ها گرم گرفته بود ، عمه و پدر از سفر برگشتن و يكم فضاي كلي تو زمانهايي كه پدر بود سختگيرانه تر شد و جالب اينكه سيامك هم كاملا باهامون هماهنگ و خودشو تطبيق داده بود ، با اومدن پدر سيامك تصميم گرفت برگرده خوابگاه كه وقتي پدر فهميد ازش علتشو جويا شد ، سيامك هم جست و گريخته راحت نبودن تو خونه رو عنوان كرد .
    ما تو حياط يك سوئيتي داشتيم كه پدر زماني براي دفتر شركت درست كرده بود كه به عللي با مخالفت مامي خالي افتاده بود ، به پيشنهاد پدر و استقبال خانواده قرار شد اونجا بشه محل زندگي من و سيامك تا پايان دانشگاه . اوايل سيامك نميخواست بيشتر از به قول خودش مزاحم بشه ولي اونقدر با اصرار همه روبرو شد كه بعد از تماس با خانوادش قبول كرد .
    حدود 2 هفته طول كشيد تا سوئيت آماده بشه ، بعد با كمك مامي و بچه ها اونجا رو مبله كرديم و سيامك هم وسايلشو آورد .
    امتحانهاي پايان ترم بد طور درگيرمون كرده بود ، با كمك سيامك تونستم همه واحدها رو پاس كنم . سيامك براي 1 هفته ميخواست بره گرگان . خيلي اصرار ميكرد باهاش برم ولي اصلا حوصله مسافرت رو نداشتم تا اينكه يك شب مادرش زنگ زد و ازم دعوت كرد كه حتما برم وگرنه ديگه موافقت نميكردن سيامك براي ادامه تحصيل تو خونه ما باشه ، به نوعي ميخواستن جبران كنن ، ديگه وقتي شرايط رو اينطوري ديدم مقدمات سفر يك هفته اي به گرگان رو فراهم كرديم .
    اولين بار بود كه گرگان رو ميديم ، خيلي تميز و زيبا ، با شهرهاي ديگر اطراف خودش خيلي فرق ميكرد ،خونه سيامكشون تو خيابان شالي كوبي بود كه از بهترين نقاط گرگان محسوب ميشد ، حدود ساعت 8 شب رسيديم ، دور تا دور خونه سيامكشون درخت بود ، پدر سيامك به استقبالمون اومد ، مردي چهار شانه و فوق العاده خوش برخورد ، برام جالب بود سيامكي كه اونو در مقابل خودم غول ميپنداشتم از نظر هيكل باز جلوي پدرش حرفي براي گفتن نداشت ، وارد خونه كه شديم با جمعي 5 – 6 نفري مواجه شديم ، همگي دختر و زن و از همه جالبتر همشون تيپي سكسي .
    (( حالا ميفهميدم چرا سيامك اينقدر سريع با جو و فضاي خانوادگي ما كنار اومده بود ، خودشم هم تو اينطور خانواده ها بزرگ شده و ديدن دختر و زنهاي لخت براش عادي بوده ))
    همگيشون اول با من دست دادن و خوشآمد گفتن وبعد به طرف سيامك رفتن و باهاش روبوسي كردن ، سيامك شروع به معرفيشون كرد .
    - مادر سيامك ( ناهيد خانم ) زني حدودا 40 ساله قد بلند ، با اندامي زيبا و يكم چاق ، و مثل همه اونايي كه اونجا بودن شيك و سكسي ، فوق العاده سفيد با چشمهايي آبي
    - خواهر اول سيامك (فريبا خانم ) پرستار يكي از بيمارستانهاي گرگان ، مثل بقيه قد بلند ، خيلي خوشگل و سكسي
    - خواهر دوم سيامك ( فرشته خانم ) كلاس سوم دبيرستان ، اونم مثل فريبا خانم قد بلند و خوشگل و سكسي
    - خواهر سوم سيامك ( فتانه خانم ) كلاس سوم راهنمايي ، خوشگل و شيطون
    - دختر خاله سيامك (نغمه خانم ) همكلاسي فرشته و فوق العاده شيطون و سكسي
    من كه با همشون آشنا شدم سيامك رو به خانواده كرد و گفت : اين آقا پسر هم كه معرف حضورتون شد ، آقا بهزاد ، صميمي ترين دوست حال حاضر من كه مدت زيادي نيست باهاش آشنا شدم و استحكام دوستيمون از دوستايه 50 ساله هم بيشتر شده و من رومثل يكي از اعضاي خانواده شون ميدونن ، بعد مراسم معارفه پدر سيامك با عذر خواهي براي كاري بيرون رفت ، كه بعدا سيامك بهم گفت به خاطر اينكه پدرش يكي از محيط بانان اداره محيط زيست هستش بعضي وقتها شبها تو گشت ميره ، ميز شام رو آماده كرده بودن و همگي مشغول غذا خوردن شديم ، خيلي جالب بود خواهرهاي سيامك بخصوص فريبا خيلي با سيامك شوخي ميكرد و خيلي زود منو تو جمع خودشون پذيرفته بودن ، بعد از شام نغمه به طرف تلويزيون رفت و شوي شاد ايراني گذاشت و خودش از همه زودتر شروع به رقص كرد ، خانواده خيلي شادي داشتن و كلا سكسي بودن ، ناهيد خانم با اينكه 40 سال رو رد كرده بود ولي خيلي سر حال و با نشاط بود ، هيكل خيلي تاپي داشت و از همون اول نظر منو به خودش جلب كرده بود ، حدود ساعت 11 شب پدر سيامك اطلاع داد كه شب نمياد و اين باعث شد بزن و برقص شدت پيدا كنه ، فريبا همش تو بدن سيامك ميلوليد و ناهيد خانم هم همه حواسش به من بود ، لباسهاي سكسي تنشون بد طور داشت منو از رده خارج ميكرد ، بخصوص مادر سيامك ناهيد خانم با اون كون و كپل بزرگ و سكسي كه يك تاب دامن سرهم و كوتاه كه فقط 20 سانتي از كمرش پايين تر و كاملا جذب بدنش بود تو ديونه كردن من بيشتر سهم داشت ، سيامك نزديك من شد و وقتي حال و روز منو ديد گفت : چيه ؟ تو كه نديد بديد نبودي ، خوبه مادر ما انگشت كوچيكه خاله شهناز هم نميشه
    منظورشو ميدونستم چيه و فقط لبخند زدم كه سيامك سرشو كنار گوشم آورد و گفت : راحت باش ، فقط به فكر حال كردن و استفاده از اين فضاي شاد باش .
    و دوباره خيلي آروم نغمه رو نشون داد و با لحني خاص گفت : كوس معركه اي هستش ، ميدونم از پسش برمياي
    نگاهي به صورت سيامك كردم و گفتم : ميفهمي چي ميگي ؟
    سيامك دستمو گرفت و بردمه يك گوشه و گفت : ببين بهزاد راحتت كنم ،خانواده ما هم مثل خودتون راحت و اهل حال هستن ، پس همونطور كه به من اجازه ميدادي با شماها راحت باشم منم دوست دارم تو از اين فرصت استفاده كني
    و هنوز حرفش تموم نشده بود فريبا بهمون نزديك شد و با لحني كه مستي توش موج ميزد به سيامك گفت : بيا بريم ديگه ، تا سرشون گرمه برميگرديم
    سيامك ازم جدا شد و با فريبا از ساختمان جدا شدن ، ناهيد خانم و بقيه همچنان ميرقصيدن و گرم بودن ، نغمه با فرشته سينه به سينه ميرقصيدن و من چند باري متوجه شدم نغمه سينه هاي فرشته رو فشار ميداد ، روم بد جور كم شده بود ، همش فكر ميكردم اوپنتر از خانواده ما پيدا نميشه ، ولي اشتباه كردم ، ناهيد خانم به طرفم اومد و 2 تا ليوان به دستم داد كه از ظاهرش معلوم بود شرابه ، ناهيد لپم بوسيد و گفت : بهزاد جون يكيشو هم بده به سيامك
    آنقدر داغ بود كه فكر كنم لپم تاول زد ، وقتي ازم دور ميشد آنچنان كونشو پيچ و تاب داد كه كيرم درجا بلند شد ، ليوانها رو روي ميز گذاشتم و از ساختمان خارج شدم ، تو حياط رفتم و شروع به قدم زدن كردم ، گوشه حياط گلخانه بزرگي بود كه سيامك قبلا برام ازش تعريف كرده بود و گفته بود كه انواع گلها رو توش نگهداري ميكنن ، چراغش روشن بود و براي همين اشتياق ديدن گلها منو به طرفش كشيد ، به چند متري گلخانه كه رسيدم صدايي حواسمو به سمت خودش كشوند ، انگار كسي داشت ناله ميكرد ، يكم كه بيشتر دقت كردم صدا واضحتر شد و كاملا ديگه ميشد صداي زن رو فهميد ، به طرف گلخانه رفتم و آروم وارد شدم ، ديگه صدا كامل شنيده ميشد كه ميگفت : بخورش ديگه ، اگه خوب نخوري بهت كوس نميدما
    واي چي ميشنيدم ، اين صداي فريبا خانم بود ، ولي با كي ، چند دقيقه پيش كه با سيامك بيرون آمده بودن ، يعني .... ، درسته سيامك تو همه مسايل داشت رو منو كم ميكرد ، آرومتر جلو رفتم و نزديك انتهاي گلخانه صحنه فوق العاده قشنگي رو ديدم ، فريبا و سيامك لخت مشغول بودن ، سيامك روي نيمكتي نشسته بود و فريبا روي نيمكت ايستاده و پاشو باز كرده بود و كوسشو جلوي دهن سيامك گرفته بود ، طوري ايستادم كه متوجه من نشن ، سيامك يكم كه خورد به فريبا گفت : بيا بشين روش ديگه ، فرصتي نداريما
    و فريبا همونطور كه سيامك روي نيمكت نشسته بود پايين اومدو رفت روي سيامك و كوسشو با كير سيامك تنظيم و روش نشست ، كير گنده و فوق العاده وحشتناك سيامك كاملا تو كوس فريبا رفت و به دنبالش فريبا گفت : آههههههههه ، جونننن
    كوسم پر شد سيامك ، با كير خوشگلت پرش كردي
    سيامك هم كمر فريبا رو گرفت و با كمك خودش شروع به تلمبه زدن تو كوسش كرد ، فريبا همونطور كه بالا پايين ميرفت به سيامك گفت : تو تهران كسي رو نگاييدي ؟
    سيامك : مثل تو نه
    فريبا : مادر بهزاد رو چي ؟
    ((مامي من ، يعني سيامك در مورد مامي من هم با فريبا صحبت كرده بود ))
    سيامك همونطور كه وحشيانه تو كوس فريبا ميكوبيد گفت : هنوز نه
    فريبا : تو كه ميگفتي همشون اهل حالن ، حداقل يكيشونو ميگاييدي
    سيامك فريبا رو بلند كرد و به روي نيكمت خمش كرد و كيرشو از پشت تو كوس فريبا كرد و مجدد با تمام قدرتش تو كوسش ميكوبيد ، و همونطور گفت : ميكنم ، تو كه منو ميشناسي
    فريبا : آره ميشناسمت ، داداشي كير قشنگ مني
    سرعت سيامك زياد شد و يكمرتبه از كوس فريبا بيرون كشيد و همزمان فريبا برگشت و همه آب سيامك كه مثل فواره از كيرش بيرون ميجهيد رو روي سينه هاش ريخت .
    (ادامه دارد)

  24. #124
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست وهفتم )


    آروم از گلخانه خارج شدم و به طرف ساختمان رفتم ، هنوز وارد نشده بودم كه سيامك و فريبا با سرعت بهم نزديك شدن ، سيامك وقتي منو ديد با تعجب گفت : بهزاد اينجا چيكار ميكني ؟
    من : هيچي ، همينطوري ، ميخواستم هوا بخورم و سري به گلخانه بزنم
    فريبا كه تغيير حالت كاملا تو چهرش مشخص بود به سيامك نگاه كرد و سيامك با لحني پر استرس گفت : خوب ، رفتي ؟
    من : كجا ؟
    سيامك : گلخانه ديگه
    نميخواستم اين فرصت رو از دست بدم براي همين با لحني كه شوخي و جدي قاطي داشت گفتم : اي ، تا نزديكاش ، ولي....
    فريبا خانم با نگاهي سوال انگيز ازمون جدا شد و رفت داخل ، سيامك بهم چسبيد و گفت : خوب ، ولي چي ؟
    من : هيچي ، ولش
    سيامك كه معلوم بود مضطرب شده دستاشو از پشت انداخت روي كونم و فشار داد و گفت : ولش ؟ معلومه اينجات ميخاره ها كه جواب منو اينطوري ميدي
    منم بهتر فرصت براي رو كردن آس رو ديدم و گفتم : اي جدي ؟ يعني بازم حالشو داري خارش منو بخوابوني ؟
    سيامك ميخكوب شد و من داخل ساختمان شدم ، فريبا گوشه اي ايستاده بود و نوشيدني ميخورد ، همينكه ناهيد خانم منو ديد به طرفم اومد و دستمو كشيد و گفت : بيا ديگه ، كجا رفتي ؟
    و بردمه وسط و شروع به رقص كرديم ، همه حواسمو به فريبا و سيامك بود كه بعد از من وارد پذيرايي شده بود و كنار فريبا ايستاد ، فرشته به من كه جلوي ناهيد خانم ميرقصيدم و علاوه بر پاييدن فريبا و سيامك نيم نگاهي به سينه هاي بزرگش داشتم شد و رو به مامانش گفت : مثل اينكه آقا بهزاد مهمونه هميگيا
    ناهيد همونطور كه به كون و كمر خوشگلش پيچ و تاب ميداد گفتش : چقدر حسودي دختر ، حالا شما هم به ما يك دوست خوش تيپ نميتونين ببينين
    چقدر دختر و مادر راحت بودن و اينا همش براي من مشخص كننده اين بود كه تيپ خانوادگي سيامك دقيقا مثل ما و شايد ريلكستر حتي ، ناهيد به طرف فريبا و سيامك رفت و اونا رو وسط آورد ، همگي بهم نزديكتر شديم و كم كم تو هم ميلوليديم و ميرقصيديم ، چند باري به فريبا خوردم و هر بار فريبا با نگاهي پر سوال منو دنبال ميكرد ، بعد از اينكه خستگي سراغ همه اومد وقت خوابيدن شد ، من با سيامك رفتم تو اتاق خوابش ، سيامك ميخواست دوش بگيره و از من هم خواست برم ، ولي حالشو نداشتم و خودش رفت ، در اتاق به صدا دراومد و پشت سرش ناهيد خانم وارد شد ، وايييييييي چي ميديدم ، ناهيد خانم با لباس خواب زيبايي كه فوق العاده سكسي بود داخل شد ، به راحتي ميشد شورت و سوتين خوشگلشو ديد ، تو شوك بودم كه ناهيد خانم با دستپاچگي ساختگي گفت : اي اي ببخشيد ، اصلا يادم از شما نبود ، فكر كردم سيامك تنهاست
    من : خواهش ميكنم ، مهم نيست بفرماييد
    ناهيد خانم وارد اتاق شد و با لوندي خاصي تمام اندامشو به رخم كشيد و گفت : سيامك ميگفت شما خانواده خيلي خوبي هستين و اونو تو جمعتون پذيرفتين
    من : خواهش ميكنم ، خوبي از شماست
    ناهيد : آخه اينطور كه سيامك جون ميگفت تيپ خانوادگي شما هم مثل ما هستش و درگير تعصبات خشك و بيخود نيستين
    ناهيد خانم ناز و لوندي خاصي داشت ، تصور اينكه يكروز با مامي شهناز اونقدر صميمي بشه كه با هم كوس بدن داشت كيرمو راست ميكرد ، واي چي ميشد ، از كوس ناهيد بيرون بكشي تو كون مامي كني ، واي ، تو رويا بودم كه دست ناهيد خانم رو روي صورتم حس كردم ، بهش نگاه كردم كه گفت : كجايي عزيزم ؟
    عزيزم رو طوري با شهوت گفت كه درجا كيرم راست شد ، شيطنتم گل كرد و گفتم : ميدوني ناهيد خانم با ديدنتون ياد مامي شهناز افتادم
    ناهيد خانم دستمو گرفت و روي تخت نشوندمه و خودشم كنارم و چسبيده بهم نشست و گفت : جدي ، چطور شد كه ياد شهناز خانم افتادي ؟
    نبايد زياد طولش ميدادم و بهترين فرصت براي نزديكي بيشتر بهش بود ، براي همين سرمو پايين انداختم گفتم : آخه ... ، چطوري بگم .... ، مامي من هم مثل شما .....
    ناهيد : شهناز خانم هم چي عزيزم ؟
    همزمان دست ناهيد خانم رو دوشم قرار گرفت ، عطر هوس انگيزي ازش متصاعد ميشد ، از كنار تو بر اندامش كه حالا ميشد راحتر از زير لباس خواب توريش ديد كردم و گفتم : خوب آخه ...
    ناهيد خانم دستشو زير چونم گرفت وسرمو به سمت خودش برگردوند ، فاصله بينمون خيلي كم بود ، چشماش خمار و سكسي كه هات بودنشو نشون ميداد ، ناهيد خانم گفت : بگو عزيزم ، راحت باش
    من با صدايي آروم گفتم : لباس خوابتون
    ناهيد خانم با صدايي پر احساس و شهوت گفت : قشنگه ؟
    من : خيلي
    ناهيد : شهناز خانم هم با لباس خواب ميشه ؟
    من : اوهوم
    ناهيد : و پيش شما ؟
    من : اوهوم
    ناهيد : و تو هم
    من نگاهي بهش كردم و گفتم : ناهيد خانم از خيلي نظرها شبيه ماميم هستين
    ناهيد : مثلا
    دلمو زدم به دريا و شروع كردم و گفتم : زيبايي ، تيپتون ، اخلاقتون ، خنده هاي قشنگتون ، شاد بودنتون و .....
    ناهيد : و ؟
    من : مممم
    ناهيد : ممممم ؟ يعني چي ؟
    من : آخه ....
    ناهيد منو به خودش فشرد و از لپم بوس گرفت ، اونقدر داغ شده بودم كه حد نداشت ، حالا سوتين زيباش كه سينه هاي بلوريشو تو خودش جا داده بود جلوي ديدم بود ، ناهيد خانم با صدايي مملو از شهوت و هوس گفت : و چي عزيزم ؟
    من : و زيبايي فوق العاده اندامتون
    ناهيد از روي تخت بلند شد و جلوم ايستاد و با صداي آرومي گفت : تو هم خوش تيپ و مردونه هستي
    و همونطور كه به طرف در ميرفت و كون بزرگ و سكسيشو مي تابوند گفت : شما دو تا پسر مثل هم هستين ، شيطون و سكسي
    و من هم گفتم : شما دو تا مامي هم مثل هم هستين ، خوشگل و خوردني و ....
    ناهيد به طرفم برگشت و با لوندي گفت : و ؟ .....
    با خنده سرمو پايين انداختم ، ناهيد خانم بيرون رفت و زياد طول نكشيد كه سيامك اومد ، حوله رو كه درآورد كير بزرگش جلو ديدم قرار گرفت ، با خنده گفتم : خوبه ناهيد خانم الان بياد تو
    سيامك به طرف كمد لباساش رفت و خيلي ريلكس گفت : خوب بياد
    من : جدي ، بياد ؟ بعد نميگه اين چيه پسرم درست كرده ؟
    سيامك : خودش درست كرده
    من : خودش ؟
    سيامك با لحني راحت و ساده گفت : البته خودش تنهايي نه ، با كمك بابام
    من كه تا حالا اينطور راحت در مورد خانواده باهاش صحبت نكرده بودم استقبال كردم و ادامه دادم : و عجب هنري داشتن
    سيامك كه شورتشو پاش ميكرد به طرفم برگشت وكيرشو نشونم داد و گفت : بهترين قسمتشم اينه
    من : و احتمالا از افتخاراتشونه
    هر دومون بلند زديم زير خنده ، سيامك همونطور با شورت به طرفم اومد و كنارم نشست و گفت : اونم چه افتخاري
    من رو به سيامك گفتم : راستي ناهيد خانم اومده بود
    سيامك : الان ؟
    من : آره
    سيامك : چيكار داشت ؟
    من : فكر كنم اومده بود براي شب بخير گفتن
    سيامك با لبخند گفت : شب بخير گفتن ؟ چطور مگه ؟
    من : خوب ظاهرا اينطور نشون ميداد
    سيامك : ظاهر ، آهان
    و مشت نسبتا محكمي بهم زد و ادامه داد : جنس خراب ، باز اين مامان ما با لباس خواب اومده بود ، آره ؟
    من : اوهوم
    سيامك : خوب ديگه وقتي بابا نباشه بايد از مرد خونه اجازه خوابيدن بگيره
    و بلند بلند ميخنديد ، من آروم بهش گفتم : ولي خودمونيما سيامك ، حسابي امشب برنامه رو كم كني داريا
    سيامك با لحني جدي گفت : رو كم كني ؟ من ؟
    من : آره
    سيامك : واضح تر ميگي ؟
    من : خوب ديگه من فكر ميكردم هيچ خانواده اي به راحتي و ريلكسيه خانواده ما پيدا نميشه كه امشب خلافش ثابت شد
    سيامك منو تو بغلش كشيد و فشارم داد و گفت : آهان پسر ، خوب ديگه منم براي اولين بار تونستم دوستي پيدا كنم كه از خيلي جهات شبيه خودم باشه
    من براي داغتر شدن صحبت ادامه دادم و گفتم : منم خوشحالم كه با كسي قاطي شدم كه علاوه بر خودش ، خانواده اش هم مثل مامي و خواهرهاي من هستن
    و براي تحريك بيشتر سيامك ادامه دادم : و حتي بهتر و ............
    سيامك به طرفم برگشت و گفت : و چي ؟ آخ كه چقدر از نصفه نصفه صحبت كردنت حالم گرفته ميشه
    من : خودت بهتر ميدوني
    سيامك : بر فرض هم كه بهتر بدونم ، ميخوام از تو بشنوم ، و اينو بهت بگم اگه حس كنم داري منو ميپيچوني و جويده جويده بگي علاوه بر اينكه امشب حسابي مشت و مالت ميدم كونتم پاره ميكنم
    من بلند بلند خنديدم و گفتم : نه ، خواهش ميكنم ، اون كيري كه من ديدم فقط براي كوس ساخته شده ، كه اونم بهش خوب ميرسي
    سيامك بهم نزديك شد گردنمو تو بازوهاش گرفت و فشار داد و گفت : باور كن اگه همين الان اوني كه من حس ميكنم نگي گردنتو براي يك هفته ميفرستم استعلاجي
    و بعد يكم دستشو شل كرد و ادامه داد : خوب منتظرم
    من كه واقعا از قدرت زياد سيامك ميترسيدم گفتم : چشم ميگم ، به جون مامي شهنازم ميگم ، فقط گردنمو ول كن
    سيامك ولم كرد ، من يكم گردنمو ماليدم و از سيامك دور شدم و روي راحتي كنار تخت نشستم ، سيامك همونطور مثل شكارچيها نگام ميكرد و گفت : بگو ديگه
    من : قول ميدي اگه حالت گرفته شد حرفامو نشنيده بگيري ؟
    سيامك : قول
    من : آخه ميترسم اشتباه كرده باشم و بزنم به ديوار
    سيامك : ميگي يا ......
    من : باشه باشه ، ميدوني سيامك از زماني كه وارد خونه شما شدم ، اصلا احساس غريبي نميكنم و خانواده شما هم مثل مامي و خواهرهاي من خيلي صميمي و راحت برخورد كردن و امشب هم كه بزن و برقص بود و اومدن ناهيد خانم با اون لباس خواب زيبا و بعدشم اون گل و گلدونو و.....
    سيامك سرشو تكوني داد و بهم نزديك شد ، منتظر بودم دهنمو سرويس كنه ، كنارم روي تخت نشست و بعد از كمي خيره شدن بهم با صداي آروم گفت : پس حدسم درسته ، تو امشب اومدي تو گلخانه ، و من و فريبا رو ديدي ، درست ميگم ؟
    من سرمو پايين انداختم و گفتم : باور كن قصد نداشتم تعقيبتون كنم يا مچ بگيرم ، خودت بهم گفته بودي گلخانه زيبايي دارين و وقتي با فريبا خانم از ساختمان خارج شدين و زياد طول كشيد ، يكم تنهايي حوصلم سر رفت و اومدم تو حياط گشتي بزنم كه ديدم چراغ گلخانه روشنه ، و به خودم گفتم بهترين فرصت براي ديدنشه ، نزديك كه شدم و صداها رو شنيدم ديگه حس كنجكاوي و البته فضوليم نذاشت عقب گرد كنم
    سيامك با لبخند آرومي گفت : اومدي داخل و به تماشا ايستادي ؟
    من : اوهوم
    سيامك : قشنگ بود ؟
    من هيچي نگفتم ، سكوت بينمون برقرار شد ، سيامك دوباره گفت : صحنه هايي كه ديدي قشنگ بود ؟
    من : خوب راستشو بخواهي خيلي
    سيامك : ولي ميدوني از صحنه هايي كه من ديدم قشگنتر نبوده ؟
    من : صحنه هايي كه تو ديدي ؟
    سيامك : آره پسر
    من : كدوم صحنه ها ؟
    سيامك : دوست داري بدوني ؟
    من : آره
    سيامك : ميخوايي طوري بگم كه ديونه بشي ؟ حشرت بزنه بالا ، آره ؟ ميخوايي راحت باهات صحبت كنم ؟ با حرارت بهت بگم تا كيرت راست بشه ؟
    من كه كاملا گيج شده بودم گفتم : خوب آره ، بگو ديگه
    سيامك به چشمام خيره شد و گفت : آره پسر صحنه فرو رفتن كير من تو كوس فريبا ،ديدن گاييده شدنش از پشت هر چقدرم زيبا باشه باز به صحنه فرو رفتن كيرت تو كون زيبا و خوشگل سولماز خانم نميرسه
    (ادامه دارد)

  25. #125
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست وهشتم )


    هنوز تو شوك حرف سيامك بودم ، پس اونشب وقتي سولماز رو ميگاييدم سيامك داشته ما رو ميده ، فرو رفتن كيرم تو كون سفيد و خوشگل سولماز سيامك رو ديونه كرده بود ، سيامك سرشو جلوتر آورد و گفت : حالا خودت بگو كدوم يك زيباتر بوده؟
    من كه ميخواستم همين امشب اين بحث رو به نهايتش برسونم گفتم : به نظر من ديدن دختري زيبا از پشت كه داره به داداشش كوس ميده و به خاطر كير گنده اي كه تو كوسش ميره لذت ميبره خيلي زيباتر از كون دادن خواهري كه درد رو تحمل ميكنه تا داداشيش لذت ببره
    سيامك : من كه اون صحنه رو بيشتر پسنديدم
    من : البته امشب صحنه هاي زيبا زياد بوده
    سيامك : مثلا ؟
    من : خيلي چيزا
    سيامك : منظورتو ميفهمم ،ولي امشب بهت ثابت كنم من از تو زرنگترم ، تو هر چي كه از مادر من ديده باشي لختشو نتونستي ببيني ، ولي من خاله شهناز رو وقتي لباساشو عوض ميكرد ديدم ، اون اندام سكسي و وحشي كه هر مردي رو زمين گير ميكنه
    ضربه فني شده بودم و براي لحظاتي عقب نشيني كردم ، سيامك وقتي سكوت منو ديد بلند شد و بيرون رفت ، يعني ممكنه بيشتر هم پيشروي كرده باشه ، نميدونم چرا همش تو ذهنم كير سيامك رو ميديدم كه داره تو كوس ماميم فرو ميره ، تو افكار خودم بودم كه سيامك اومد داخل با دو تا ليوان مشروب ، يكم كه خورديم سيامك كه روي تخت دراز كشيده بود كيرشو شروع به ماليدن كرد و رو به من گفت : بهزاد چرا ما دو نفر اينقدر سكسي هستيم كه از خانواده خودمون هم نميگذريم؟
    من : نميدونم ، بارها در مورد خودم بهش فكر كردم ولي نتيجه اي نگرفتم ، شايد به خاطر سكسي بودن بقيه هم هستش ، من در مورد خودم به اين نتيجه رسيدم كه تنها مقصر من نيستم و اونا هم تو اين مسئله خيلي تاثير گذار بودن
    سيامك : كيا رو ميگي ؟
    من : مامي شهنازم ، الناز و سولماز و بقيه
    سيامك : مثل من ، فكر ميكني در مورد من اولين بار مقصر كي بود ؟
    من : نميدونم ، حتما فريبا خانم
    سيامك : نه
    من : ناهيد خانم ؟
    سيامك : اوهوم
    من : با ايشون هم سكس كردي ؟
    سيامك : نه مثل فريبا ، ولي خوب ميدوني چيه ........... ، اصلا موافقي .......... ، ميدوني .........
    من : راحت باش ، من و تو ديگه مطلبي براي پنهون كردن و خجالت كشيدن نداريم ، بگو ، منم خيلي گفتني دارم برات
    سيامك : ميدوني بهزاد ، مامان من خيلي هات و سكسي هستش ، و منم از خيلي جهات مثل اونم
    من : چي شد باهاشون راحت شدي ؟
    سيامك : يادمه تابستان دو سال پيش شوهر يكي ازدوستانه مامانم كه تو انزلي زندگي ميكردن فوت كرد ، مامان به خاطر صميميت زياد قصد كرد ديدنش بره و چون پدرم نميتونست باهاش بره من تصميم گرفتم همراهيش كنم ، اونجا كه رسيديم به اصرار دوست مامان قرار شد چند روزي بمونيم تا اونم كارهاشو روبراه كنه و بره تهران پيش خانواده اش ، دوست مامان تهراني بود و خانواده شوهرش هم باهاش خيلي بد رفتار ميكردن ، خانمي زيبا و لوند ، خيلي ريلكس پيش من ميومد و انگار نه اينكه شوهرشو از دست داده ، من از ديدن اندامش خيلي لذت ميبردم ، با مامان خيلي قاطي بود ، يك شب كه پيش هم نشسته بوديم از دوستي خودشون برام ميگفتن و چون دوست مامان زياد مشروب خورده بود ، زده بود جاده خاكي ، وتو صحبتهاش گفت كه چقدر با مامانم خوش گذروندن و يكمرتبه حرفي زد كه مقدمه نزديكي من و مامان شد و اون اين بود كه گفت دو نفري با يك پسري دوست بودن و بهش حال ميدادن ، مامان نذاشت ادامه بده و بردش تو رختخواب ، بعد از اون شب ما دو روز ديگه مونديم و بعدش به طرف گرگان حركت كرديم ، شب بود كه تازه به چالوس رسيده بوديم و مامان نميتونست رانندگي كنه براي همين قصد كرديم بريم هتل و شب رو بمونيم ، از بد روزگار اتاق خالي نداشتن و وقتي حال و روزما رو ديدن بهمون گفتن فقط يك اتاق يك تخته كه دو نفري هستش دارن ، مامان هم با اين صحبت كه من پسرش هستم و شناسنامه ها ي ما رو ديدن اتاق رو بهمون دادن ، اتاقي كه حمومش وان داشت و مامان عاشق وان ، بعد از اينكه رفتيم تو اتاق مامان يكضرب رفت حموم و وان رو پر آب كرد ، من بارها مامان رو با شورت و سوتين ديده بودم ، ولي اونشب ياده صحبت دوستش افتاده بودم و بدون اراده محو اندام مامان ، نيم ساعتي كه گذشت صدام زد و گفت برم ماساژش بدم ، من قبلا بارها مامان رو ماساژ داده بودم بدون اينكه تحريك بشم ولي اون شب به محض اينكه مامان به شكم روي سكو حموم خوابيد و چشمم به كونش افتاد و دستم به بدنش خورد كيرم شروع به راست شدن كرد ، همش تو ذهنم مردي رو تصورميكردم كه مامان رو ميگاييده ، همونطور كه مامان رو ماساژ ميدادم دلو به دريا زدم و ازش در مورد اون پسره پرسيدم ، اولش طفره رفت ولي وقتي ديد من ول كن نيستم و با گفتن اينكه منو محرم رازش بدونه جست و گريخته گفت كه اونو دوستش يكسالي با يك پسر دانشجو دوست بودن ، من كه كيرم راستشده بود قبل از بلند شدن مامان سعي كردم از حموم خارج بشم كه با اون وضع نبينمه
    ولي از بد شانسي زمين خوردم و به پشت افتادم و مامان كه براي كمكم اومده بود براي اولين بار كير راست شده منو ديد ، كيري كه بهتر ميدوني شبيه اون كمتر پيدا ميشه ، و همونجا بود كه به بهونه كمك كردن دستشو بهش رسوند و بعد از چند دقيقه و با اموري كه بينمون اتفاق افتاد هر دومون لخت شديم و اونجا بود كه تابوي بين من و مامان شكست
    من : يعني كرديش ؟
    سيامك : من باهاش سكس هارد نكردم ، ولي كمي از اون هم نداشت كارامون ، حسابي برام ساك زد و منم كوسشو ليسيدم ، بعدشم لاي پستونهاي بزرگش گذاشتم واونقدر باهاش بازي كرد تا آبم ريخت روي بدنش
    (ادامه دارد)

  26. #126
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت بيست ونهم )

    اونشب تا صبح در مورد خانواده هامون صحبت كرديم ، از اينكه يكي مثل خودمو پيدا كرده بودم خيلي خوشحال بودم ، من فقط در مورد راحت بودن خودم و اونا به سيامك گفتم و اينكه مامي شهناز استاد كوس دادن به بقيه هستش اصلا صحبتي نكردم ،
    با صداي ناهيد خانم از خواب بيدار شدم ، چشمامو كه باز كردم ناهيد خانم رو با لباسي سكسي كه راحت ميشد بالاي سينه هاشو ديد و دامني كوتاه كه رونهاي سفيدشو به نمايش ميذاشت كنار تختم ايستاده بود و بهم لبخند زده بود ، نيم خيز شدم و خواستم پتو رو كنار بزنم و از تخت پايين برم كه يادم اومد ديشب من و سيامك قبل از اينكه بخوابيم يكم با هم ور رفته بوديم و منو گاييده بود و براي همين لخت تو تختخواب بودم ، ناهيد خانم همونطور كه كنارم ايستاده بود گفت : ظهر شد ، قصد بلند شدن نداري؟
    من سلامي كردم وادامه دادم : الانه بلند ميشم ، ببخشيد ، راستي سيامك ...
    ناهيد : با فريبا بيرون رفتن ، ديد شما خوابيد بيدارتون نكرد
    من : باشه ، منم الان ميام خدمتتون
    ناهيد خانم كه انگار قصد بيرون رفتن نداشت رفت و روي صندلي كامپيوتر نشست وگفت : هميشه اينقدر ميخوابين ؟
    من : نه ، ديشب تا دير وقت بيدار بوديم
    ناهيد : ميدونم
    من با تعجب گفتم : ميدونيد ؟
    ناهيد : بله ، آخه يكبار براتون چاي آوردم ، آخه سيامك عادت داره ، ولي اينقدر گرم صحبت بودين كه نخواستم مزاحم بشم
    (( واي ، نكنه ناهيد خانم ... ، يعني صحبتهاي من و سيامك رو شنيده ؟ ))
    من كه داشتم پس ميوفتادم من من كردم و گفتم : اختيار دارين ، چه مزاحمتي ، ميومدين داخل
    ناهيد خانم با لحني كه هم لوندي ازش ميباريد و هم طعنه آميز بود گفت : آخه نميخواستم صحبتهاي مردونه شما رو قطع كنم
    ديگه مطمئن بودم يه چيزهايي شنيده ، از لحظه ورودشون پستونهاي بزرگش همش تو ديدم بود كيرم راست راست شده بود و چون لخت بودم با دستم روي پتو جلويه عرض اندامشو گرفته بودم ، ناهيد خانم از روي صندلي بلند شد و به طرف تخت اومد
    و كاري رو كرد كه اصلا انتظارشو نميكشيدم ، همونطور كه تو فكر حرف و اندام سكسيش بودم پتو رو گرفت و با يك حركت از روي من برداشت و گفت : پاشو بسه ديگه خواااااااااااااا
    بله با ديدن كير راست شده و لخت من حرفشو نتونست تموم كنه ، ناهيد خانم چشم از كيرم برنميداشت و پتو از دستش افتاد روي زمين ، سكوت بينمون برقرار بود و من براي مدتي شوكه شده بودم ، وقتي به خودم اومدم دستمو جلوي كيرم كه جا نميشد گرفتم و با خجالت زياد من من كنان گفتم : ببب بببخشيد ، ننن نميدونم چرا اينططططوري ششششده
    ناهيد خانم خنده بلندي كرد ودوباره بر خلاف انتظار كنار تختم نشست و به چشمام نگاه كرد و با شيطنت گفت : آقا بهزاد اين چرا آماده باشه؟
    من كه قدرت تكلم رو از دست داده بودم فقط سرمو پايين انداختم و سكوت كردم ، دوباره ناهيد گفت : نگفتي عزيزم ؟ البته باشه كه تو هم دوست اون پسره هستي ، اونم هميشه صبحها آماده باش ميزنه
    كم كم داشتم روحيه ميگرفتم و نطقم باز ميشد ،دستم همونطور روي كيرم بود و با شدت فشارش ميدادم ، ناهيد خانم با لبخند ادامه داد : حالا چرا داري ميكشيش ، اينقدر فشارش نده
    لبخند جفتمون روي لبمون اومد ، ناهيد خانم مچ دستمو گرفت و از روي كيرم برداشت و گفت : ولش كن ، من نديد بديد كه نيستم ، بزار راحت باشه
    و دوباره خنديد ، حرارت بدنم داشت بالا ميرفت و نگاههاي شهوتي ناهيد خانم بيشتر داغم ميكرد ، حالا كير راست شده من كاملا تو ديد ناهيد خانم بود و اونم داشت حسابي وراندازش ميكرد ، ناهيد خانم دستشو يواش روي رونام گذاشت ، كيرم قصد خوابيدن نداشت كه هيچ ، داشت به حداكثر اوجش ميرسيد ، ناهيد خانم با چشماني خمار بهم گفت : شما دو تا چقدر شبيه هم هستين
    من كه از شوك خارج شده بودم گفتم : ما ؟
    ناهيد : بله ، تو و سيامك
    من : به هم شبيه هستيم؟
    ناهيد : خيلي ، هر دو تاتون مهربان ، شاد ، خوشگل ، هات ، داغ و از همه مهمتر هميشه آماده نبرد
    من : نبرد ؟ نبرد چي ؟
    ناهيد خانم دستشو روي كيرم گذاشت و گفت : نبرد اين
    ديگه اختيار از كف داده بودم ، ناهيد خانم خودشو روي تخت كشيد و كنارم دراز كشيد ، يك دستش داشت كيرمو نوازش ميكرد و دست ديگش روي سينه هام بود ، ناخواسته دستم رفت روي پستونهاي بلوريش ، واي چه گنده و نرم ، ناهيد خانم تو يك حركت لخت شد ، سينه هاي بزرگ و سفيد ، كوس تپل ، بدون معطلي رفت پايين پام و كيرمو تو دهنش گذاشت ، چقدر حرفه اي ساك ميزد
    سينه هاشو تو دستام گرفتم و گفتم : واي چقدر خوشگلن
    ناهيد كيرمو از تو دهنش درآورد و گفت : واقعا ؟ خيلي خوشگلن ؟
    من : خيلي
    ناهيد : از سينه هاي شهناز خانم هم خوشگلترن ؟
    ديگه اطمينان داشتم صحبتهاي ديشبو شنيده ، و الانم براي كوس دادن اومده ، دورش دادم و رفتم روش و سينه هاشو تو دهنم گرفتم و شروع به خوردن كردم و گفتم : مثل هم هستين ، خوشگل و كردني
    ناهيد همونطور كه با دستاش دنبال كيرم ميگشت گفت : بهزاد زودتر بكن توش ، الان بچه ها ميان
    من : تو كجا بكنم ؟ كوس تپلتون يا ...
    ناهيد بالاخره كيرمو بدست آورد و به سمت كوسش برد و گفت : فعلا تو كوسم ، كير ميخوام بهزاد ، بكنمه
    كيرمو دم كوسش گذاشتم و تا خواستم آماده فرو كردن بشم ، ناهيد خودشو رو به پايين كشيد و كيرم تو كوسش فرو رفت ، صداي ناله شهوت آنگيزش بلند شد و گفت : جونننننن ، چه كير گنده اي ، بكنمه ، بكن
    شروع كردم به تلمبه زدن تو كوس ناهيد ، سينه هاي بزرگش در اثر ضربه هاي محكم من به بدنش تكون تكون ميخورد ، كيرمو بيرون ميكشيدم و دوباره با شدت تو كوسش ميكوبيدم ، شدت تلمبه زدن رو بيشتر كردم ، با اينكه معلوم بود خيلي گاييدنش ولي كوس تنگ و داغي داشت ، ديگه داشت آبم ميومد ، همونطور كه تو كوسش ميكردم و درمياوردم بهش گفتم : آبمو كجا بريزم خوش كوس من
    ناهيد در حالي كه دستاشو دو طرف پهلوهام گرفته بود و منو به خودش ميكوبيد گفت : هر جايي دوست داري ، تو كوسم ، رو سينه هام ، رو صورتم
    كيرمو از كوسش بيرون كشيدم و به ياد صحبت سيامك بردم لاي پستونهاي بزرگش گذاشتم و شروع كردم به تلمبه زدن ، آبم با شدت فوران كرد و روي صورت و گردنش ريخت ، ناهيد كيرمو به طرف دهنش برد و بقيه آبمو خورد
    (ادامه دارد)

  27. #127
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي ام )

    به اصرار ناهيد خانم رفتم حموم ، گاييدن كوس نازي مثل ناهيد خانم با اون هيكل وحشي و سكسي كه كير رو طلب ميكنه انرژی خاصي بهم داده بود ، تو مدت زمان كمتر از 24 ساعت گاييده شدن فريبا و بعدشم كوس كردن مشتي مامي سيامك يكي از بهترين مسافرتهامو برام درست كرده بود ، همش تو ذهنم كيرمو ميديم كه لاي پستونهاي بزرگ ناهيد عقب ، جلو ميشه و فوران آبم كه گردن و صورتشو دربرميگيره ، با صداي در حموم به خودم اومد ، ناهيد خانم ميخواست ببينه چيزي لازم دارم يا نه ، از حموم كه بيرون اومد و مشغول تعويض لباس شدم سيامك برگشت و باهاش رفتيم بيرون و گشتي تو شهر زديم ، چند روزي كه گرگان موندم خيلي خوش گذشت فقط با اومدن پدر سيامك آزادي عمل ما كم شده بود ، شب آخر خانواده سيامك براي ديدن پدر بزرگشون ميخواستن برن كردكوي ، قرار شد چون باران شديدي هم ميباريد من و سيامك با فريبا و فرشته بريم و بقيه خونه بمونن ، فريبا خانم رانندگي ميكرد و سيامك هم كنارش نشسته بود ، تو راه فرشته به بهانه صحبت با سيامك وسط صندلي ميومد و خودشو كاملا به من ميچسبوند ، ورودي كردكوي بد شانسي سراغمون اومد و ماشين پنجر شد ، زير باران وحشتناكي كه ميومد اول من و سيامك و بعدشم فريبا و فرشته خيس خيس شديم ، پدر بزرگ سيامك خيلي خوش برخورد و صميمي بود و حسابي ازمون پذيرايي كرد ، به خاطر خيس شدن لباسامون مجبور شديم عوضشون كنيم ، تونستيم لباسي جور كنيم و بپوشيم ،لباسهايي بزرگ و گشاد ، فريبا پيراهني پوشيده بود كه دكمه هاي بالايي نداشت و راحت سوتين و سينه خوشگلش ديده ميشد ، به خاطر شرايط بد آب و هواييو با اصرار پدر بزرگشون قرار شد صبح زود برگرديم ، خونه پدر بزرگ سيامك به صورت آپارتماني بود كه عمه سيامك قبل از رفتنش به اروپا طبقه بالا زندگي ميكرده ، سيامك كليد بالا رو گرفت و همگي رفتيم اونجا ، چون مدت زيادي بود بالا كسي زندگي نميكرد خونه خيلي سرد بود و به پيشنهاد فريبا همگي رفتيم تو يك اتاق كه بخاري داشت ، 1 ساعت اول همگي چون خيس هم شده بوديم ميلرزيديم ولي بعدش كم كم هوا خوب شد ، لباسامون كه خيس بود ، حدود ساعت 11 شب سيامك به سرش زده بود و به سر و كول فريبا و فرشته ميپريد ، تو همين اوضا به خاطر گير دادنش به فرشته دكمه هاي پيراهنش پاره شد و هيكل مانكني و زيباش تو چشم اومد ، ولي سيامك ول كنش نبود و اينجا بود كه متوجه شدم سيامك مرتب سينه و كوس و كون فرشته رو به بهانه هاي مختلف ميماله ، فريبا زير چشمي به من نگاه ميكرد و ميخنديد ، منم هم ديد ميزدم و لذت ميبردم كه فريبا رو به سيامك گفت : ديونه لباسشو پاره كردي .
    سيامك فرشته رو ول كرد و به طرف فريبا رفت و گفت : خوب كاري كردم ، ميخواي از تو هم پاره كنم ؟
    جمله آخري رو با حالت خاصي گفت و باعث خنده همه شد كه فريبا گفت : پيراهنم ميگي ديگه ؟
    سيامك نگاهي به من كرد ، كاملا ميشد شيطنت رو توش ديد ، سيامك رو به فريبا گفت : پيراهن ، شلوار ، و ووووو
    فرشته بلند خنديد و گفت : اگه مردي از بهزاد رو پاره كن
    سيامك بهم نگاهي كرد و گفت : پاره نه ، ولي اراده كنم از تنش در ميارم
    فرشته كه نشون ميداد از فريبا تو شيطوني كم نمياره ادامه داد : لباساشو ديگه ؟
    فريبا با لحني پر شيطنت گفت : امكان نداره ، نميتوني
    سيامك : شرط ببنديم ؟
    فريبا : باشه
    من با لبخند گفتم : ببخشيدا ، حالا چرا سر من شرط بندي ميكنين ، از خودتون مايه بزارين
    سيامك : شرط چي ؟
    فريبا : هر چي تو بگي
    سيامك : پس هر چي من بگم انجام ميدينا ؟
    فريبا و فرشته با لبخند سرشونو به علامت تاييد تكون دادن .
    سيامك به طرفم يورش برد ، واقعيت اين بود هر چقدر هم مقاومت ميكردم فقط آسيب بيشتري ميديم ، ولي اجازه دادن بهش هم صلاح نبود ، به سر و كول هم افتاديم و زياد طول نكشيد اول شلوارم و بعدشم پيراهنمو درآورد ، من كه از قبل تحريك شده بودم يكم كيرم تكون خورده بود ولي خوشبختانه بي جنبه نبود ، سيامك به سمت فريبا و فرشته رفت و گفت : خوب حالا نوبت اجرا دستورات من توسط شما 2 نفره
    فريبا و فرشته بيشتر تو نخ من بودن ، فريبا گفت : خوب بگو
    سيامك نيم نگاهي به من كرد ومثل فرمانرواها دستشو جلو آورد و گفت : ببوس
    من خنده كنان گفتم : چي ؟
    سيامك به طرف برگشت و قبل از اقدامي خودم جلو رفتم و دستشو ليس زدم ، اونم محكم به كتفم كوبيد ، درد زيادي تو دستم پيچيد و روي زمين نشستم ، همونطور كه همه ميخنديديم فرشته به طرفم اومد و كنارم نشست ، از كنار سينه هاي خوشگل فرشته توي سوتينش خيلي ديدني بود ، فرشته بهم لبخندي زد و گفت : دردت گرفت /؟ اين پسره ديونه هستش
    سيامك به فرشته گفت : نوبت تو هستش ، بايد برامون برقصي
    فرشته : آخه ديونه بدون آهنگ
    فريبا موبايلشو گرفت و يك آهنگ خارجي گذاشت و گفت : بهانه نگير اينم آهنگ
    فرشته كه لوندي از سر و صورتش ميباريد بلند شد و شروع به رقصيدن كرد ، پيراهن بدون دكمه باعث ميشد بدنش ديونه كننده تر بشه ، فريبا به طرفش رفت و پيراهنشو درآورد ، بدون هيچ مقاومتي فرشته با اندام جادوي شروع به رقص كرد و لحظه به لحظه فضا رو داغتر ميكرد ، سيامك به فريبا اشاره كرد و اونم اومد وسط و به فرشته اضافه شد ، فرشته با دستاش به فريبا فهموند كه اونم بايد لخت بشه ، اولش اخم كرد ولي با اشاره سيامك فريبا رقصي رو انجام داد كه من نتونستم مقاومت كنم و دستور آماده باش به كيرمو صادر كردم ، فريبا همونطور كه خودشو پيچ و تاب ميداد پيراهنشو درآورد ، ديدن اون سينه هاي گنده و خوشگل تو سوتين فانتيزي حكم نهايي راست شدن رو به كيرم داد ،من براي اينكه راست شدن كيرمو پنهون كنم روي زمين نشستم كه سيامك به طرفم اومد و گفت : بلند شو ببينم ، يالا
    من : چيه ؟
    سيامك : تو هم بايد برقصي
    من : من الان نميتونم
    سيامك مچ دستمو گرفت و قصد بلند كردنمو داشت كه من بهش اشاره كردم و خيلي يواش طوري كه بقيه نفهمن گفتم : ديونه شرايطم درست نيست
    سيامك انگار حرف منو نشنيد و با زور كشوندمه وسط ، كيرم كه از زير شورت كاملا بلند شدنش تابلو بود تو ديد فريبا و فرشته قرار گرفت ، نميدونم چرا با اينهمه كوس و كون و سينه ديدن چرا بازم نميتونستم خودمو كنترل كنم ، فريبا به فرشته چشمكي زد و لبخندي زدن ، ولي به رقصشون ادامه دادن ، فرشته به طرف سيامك رفت و خيلي با احساس دستشو گرفت و آوردش وسط ، سيامك آروم گفت : فقط بچه ها آرومتر
    و به طرف كليد برق رفت و چراغ خواب رو زد و لامپهاي وسط رو خاموش كرد ، نور كمي تو اتاق بود ولي به راحتي ميشد اندام سكسي دو تا خواهر رو ديد ، فريبا از پشت به سيامك چسبيد و بدون مشكل لباسشو درآورد ، يكم كه گذشت فريبا پشتشو به سيامك كرد و كونشو بهش چسبوند ، فضا كاملا سكسي شده بود ، سيامك بدون اينكه حضور من و فرشته براش مهم باشه فريبا رو از پشت گرفت و به خودش چسبوند و دستشو زير سينه هاش گذاشت ، رقص دو نفره سكسيشون من و فرشته رو هم تحريك ميكرد ، سيامك فريبا رو به طرف من آورد و از جلو بهم چسبوند ، كير راست شده من به كنار رون فريبا ميخورد ، با عادت كردن چشمام به نور كم بهتر ميشد چشماي خمارشون رو ببينم ، دستامو روي شونه هاي فريبا گذاشتم و تو همين احوال دست فريبا روي كيرم قرار گرفت ، چشمامون بهم گره خورد ، فريبا لبخند شهوت باري زد و كيرمو ماليد ، سيامك فريبا رو با من تنها گذاشت و به سمت فرشته كه محو ما بود رفت و بغلش زد و بلندش كرد ، فرشته پاهاشو دور كمر سيامك حلقه كرد ، دستهاي سيامك زير كون فرشته مشغول ماليدن بود ، كير گنده سيامك از روي شلوار هم خودنمايي ميكرد ، تو بر لاس زدن فرشته و سيامك بودم كه دست فريبا از زير شورتم رد شد و كيرمو گرفت ، ديگه نتو نستم تحمل كنم و سرمو لاي سينه هاش گذاشتم و بوسيدم ، سيامك فرشته رو روي زمين گذاشت و خيلي خشن برش گردوند ، دستاشو دو طرف شورت فرشته گذاشت و تو يك حركت پايين كشيد ، وايييييييييييييي كون سفيد و خوشگلش برقي تو اتاق ايجاد كرد ، سيامك شلوار و شورت خودشم با هم درآورد ، كير گنده سيامك مثل فنر بيرون افتاد ، سيامك كيرشو لاي چاك كون فرشته ميماليد ، فريبا جلوم زانو زد و كيرمو بيرون كشيد و همشو تو دهنش كرد ، فرشته هم دور زد و كير سيامك رو شروع به خوردن كرد ، واي كه چه حرفه اي كير ميخوردن ، سيامك يكم كه گذشت فرشته رو بلند كرد و كنار تخت به شكم خمش كرد ، سرشو برد لاي كون فرشته و حسابي براش ليس زد ، فريبا هم از ساك زدن كيرم دست برنميداشت ، سيامك سر كيرشو دم سوراخ فرشته گذاشت و با يك فشار فرو كرد ، تكونهايي كه فرشته به خودش ميداد معلوم بود درد همه وجودشو گرفته ، فريبا منو ول كرد و به طرف سيامك رفت و با عقب كشيدنش باعث شد كير سيامك بيرون بياد ، بعد رو به من كرد و گفت : تو بكنيش براش قابل تحملتره
    من به طرف فرشته رفتم و كيرمو لاي كونش كشيدم ، سيامك و فريبا فقط نظاره گر بودن ، همينطور با سوراخش بازي ميكردم كه فرشته برگشت و گفت : بكن ديگه
    كيرمو دم سوراخش گذاشتم و خيلي آروم سرشو فرو كردم ، فرشته ناله اي كرد و با نگاهي پر شهوت به عقب تقاضاي ادامه كار رو داشت ، فرو رفتن كيرم تو كون ناز و سفيد فرشته به آهستگي و در مقابل ديدگانه سيامك و فريبا ادامه داشت ، سيامك پشت سرم اومد و دستاشو پشت كمرم گذاشت ، يكمرتبه با فشار محكم سيامك به كمرم همه كيرم تو كون فرشته رفت و با ناله بلندش همراه شد ، بي حركت موندم تا سوراخ فرشته عادت كنه ، بعد شروع به تلمبه زدن كردم ، فريبا به سيامك چسبيد و كيرشو ميماليد ولي چشمهاي جفتشون به كير من بود كه مسير رفت و برگشت سوراخ كون زيباي فرشته رو طي ميكرد ، به سرعت گاييدنش اضافه كردم و محكم تو كونش ميكوبيدم .
    فريبا بهمون نزديك شد و كون فرشته رو ماساژ ميداد و ميگفت : لذت ببر ، از سكست لذت ببر ، از كون دادنت لذت ببر ، از كير خوشگلي كه داره كونتون پر ميكنه لذت ببر
    اومدن آبم با صحبتهاي فريبا نزديكتر شد و انگار فريبا فهميده بود كه رو به من گفت : تو كونش خالي كن ، فرشته عاشق آب كيره ، همشو تو كونش بريز
    فوران آب كير من همراه با صداي جون جون من كون خوشگل فرشته رو فرا گرفت .
    (ادامه دارد)

  28. #128
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و يكم)

    فريبا با ولع هر چي بيشتر كير سيامك رو ميخورد ، فرشته كنار ديوار نشسته بود و با كوسش بازي ميكرد ، سيامك مثل وحشيها سينه هاي فريبا رو چنگ ميزد ، من با اينكه انرژي زيادي رو براي گاييدن فرشته مصرف كرده بودم ولي كم كم كيرم باز داشت بلند ميشد ، فريبا دستشو رو سينه سيامك گذاشت و خوابوندش و خودشو روش كشوند ، كير گنده و وحشتناك سيامك رو با كوسش تنظيم كرد با تمام وزنش نشست ، كير سيامك راه كوس خوشگل فريبا رو پيمود و فرو رفت ، صحنه خيلي زيبايي بود ، فرو رفتن كير تو كوس از پشت هم خيلي ديدن داره ، فريبا خودشو پيچ و تاب ميداد و بالا ، پايين ميكرد ، بيشتر فعاليت از فريبا بود و سيامك فقط دستاشو زير كون فريبا گذاشته بود و كمكش ميكرد ، به فرشته نگاهي كردم كه حريصانه گاييدن خواهرشو ميديد ، فرشته چهار دست و پا به طرفشون رفت و سرشو روي سينه سيامك گذاشت و با دستاش سينه هاي فريبا رو ميماليد ، فريبا همونطور كه به شدت حركاتش اضافه ميكرد به فرشته گفت : واي نميدوني چه حالي ميده
    فرشته با لبخند گفت : ميخواي منو هيجاني كني ؟
    فريبا : كوس دادن خيلي حالش بيشتره
    فرشته : اي ، پس منم ميخوام
    و بعد سرشو به طرف سيامك گردوند و گفت : منم كير ميخوام
    سيامك : تو كه الان كير خوردي دختر
    فرشته : نه ، كوسم كير ميخواد
    فريبا همونطور كه كير سيامك رو تو كوسش ميچرخوند رو به عقب برگشت و به من گفت : از ديدن خوشت مياد ؟
    من : خيلي ، تا حالا سكسي به اين قشنگي نديدم
    فريبا روي سينه سيامك دراز كشيد و گفت : سيامك من 2 تا كير ميخوام
    سيامك : چي ؟ 2 تا كير ؟
    فريبا : آره ، ميخوام ببينم اونايي كه با 2 تا كير گاييده ميشن چه حالي دارن
    و بعد دستشو روي سوراخ كونش كشيد و رو به من كرد و گفت : بيا ، بكن توش
    من كه دوباره كاملا مست كرده بودم منتظر نشدم و رفتم پشتش و با انگشتام با سوراخش بازي كردم ، سيامك بهم گفت : يواش تو كونش كن
    من با چشمام جوابشو دادم و با آب دهانم سر كيرمو خيس كردم كه فرشته بلند شد و تو دهنش گذاشت و حسابي برام خورد ، حالا ديگه كيرم آماده ورود تو كون فريبا بود ، سرشو با كمك فرشته دم سوراخ فريبا گذاشتم ، فريبا همونطور كه همه كير سيامك تو كوسش بود بيحركت شد ، خيلي آروم سر كيرم فرو كردم ، فريبا يك تكوني خورد و گفت : اوه ، ولي 2 تا كير درد داره ها
    من : ميخواي ادامه ندم ؟
    كه تا فريبا رفت جواب بده ، فرشته دستشو پشت كمرم گذاشت و همون كاري كه فريبا در موردش انجام داده بود و تلافي كرد و با فشار باعث شد من نتونم تعادلمو حفظ كنم و بيشتر كيرمو تو كون فريبا جا بدم ، فريبا ناله اي كرد و گفت : وايييي جر خوردم
    ديگه جاي تعمل نبود ، شروع كردم تو كونش تلمبه زدن و يكم كه گذشت سيامك هم شروع كرد ، ناله هاي فريبا بيشتر به ذجه زدن تبديل شده بود و مشخص ميكرد درد زيادي رو تحمل ميكنه ، من و سيامك با شدت تو كون و كوسش تلمبه ميزديم كه سيامك گفت : بلند شو داره آبم مياد
    من بلند شدم و سيامك كيرشو از كوس فريبا بيرون كشيد و با جلو رفتم فرشته روي سينه ها ش ريخت ، ولي كير من همچنان تب كون و كوس فريبا رو داشت ، فريبا برگشت و به حالت چهار دست پا شد و من دوباره كيرمو تو كونش كردم ، همه توانمو بكار بردم و تلمبه ميزدم ، يكم كه گذشت از كونش درآوردم و تو كوسش كردم ، فريبا سرشو برگردوند و گفت : آره تو كوسم بزار ، كوسم بيشتر كير ميطلبه
    من : اوه ، چه حالي ميكنم من ، چه كوس و كوني داري فريبا
    اونقدر تو كوسش كوبيدم كه آبم اومد و وقتي از كوسش بيرون كشيدم همشو روي كمرش خالي كردم .
    (ادامه دارد)

  29. #129
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و دوم)


    صبح كه تو راه گرگان بوديم لحظه به لحظه شب قبل تو ذهنم ميومد ، از كون خوش فرم و تنگ فرشته تا كوس تپل و كون گنده فريبا ، از لحظه فرو رفتن كيرم تو كون فرشته تا نشستن فريبا روي كير گنده سيامك ، همه و همه يكي از خوشترين شبهاي زندگيمو برام رمق زده بود ، بعد از خداحافظي از خانواده سيامك به طرف تهران راه افتاديم ، سيامك اصلا از قضيه گاييده شدن خواهراش صحبتي نميكرد ، دير وقت تهران رسيديم و چون خيلي خسته بوديم پيش بقيه نرفتيم و زود خوابيديم ، فرداش سيامك براي يكسري كارهايي كه پدرش ازش خواسته بود زود بيرون رفت و من تو رختخوابم بودم كه صداي در اومد و به دنبالش عمه پوران اومد داخل ، انگار كوسهاي زيبا اطراف ما قصد نداشتن دست از سرمون بردارن ، عمه پوران با اوري بلند وارد شد ، كه وقتي درش آورد شلوار استرج تنگي كه پاش بود كوس تپلشو تو ديد مياورد ، ژاكت بافتي كه تنش بود هم تنگ و چسبون به حدي كه سينه هاش هم چشمك ميزد ، از جام بلند شدم و پريدم طرفش و بغلش كردم و دستامو انداختم پشت كونشو و ميمالوندمش و لبمو گذاشتم روي لبش ، اونقدر داغ بود كه كيرم درجا برپا داد ، مشغول حال و حول بوديم كه صداي محكم در اومد و مامي رو پشت شيشه در ورودي ديديم كه از سردي خودشو جمع كرده بود و ميخنديد ، از عمه جدا شدم و مامي داخل اومد و همونطور كه بلند ميخنديد گفت : پسر كشتي عمه پورانتو ، چرا اينقدر فشارش ميدي ؟
    من و عمه هم خنديديم ، عمه يكم قرمز شده بود ، مامي اومد طرفم و بغلم كرد و گفت : عزيزم دلم خيلي برات تنگ شده بود
    گرما و عطر بدن مامي كمي از عمه نداشت ، كير من كه راست شده بود از توي شلواركم كاملا معلوم بود ، من برروي لپ مامي بوسه زدم كه با اعتراض بهم گفت : باشه ، حالا عمه رو اونطوري ميبوسي و منو ....
    خنده آرومي كردم و رو به عمه گفتم : همه جور حسادت زنانه ديده بوديم بجز اينموردشو
    و دست دور كمر مامي انداختم و در مقابل چشمايه حيرت زده عمه لبمو روي لب مامي گذاشتم ، اونم دستاشو دور گردنم انداخت و با شهوت لبمو ميخورد ، همونطور كه از مامي لب ميگرفتم لباس گرمشو از تنش درآوردم ، واي پسر چه لباس سكسي زيرش داشت ، نصف سينه هاش بيرون بود ، عمه پوران هاج و واج ما رو نگاه ميكرد ، وقتي از هم جدا شديم مامي به طرف عمه پوران رفت و دستشو گرفت و به سمت من آوردش و همزمان بهش گفت : ببخشيد بي نوبتي كردم ، بفرماييد ادامه احوال پرسيتونو داشته باشين .
    و عمه رو تو بغل من هولش داد و ادامه داد : البته از يه نظر بهتر شد
    عمه كه هنوز تو شوك بود منمن كنان گفت : از چه نظر شهناز جون ؟
    مامي با لوندي بي نظيري گفت : خوب از اين نظر كه اصل احوال پرسي رو بهت ياد دادم ديگه
    و بهد به من چشمكي زد ، من كه باز ديونه شده بود كمرعمه رو كه هنوز مامي رو نگاه ميكرد گرفتم و تو بغلم كشيدمش و تا رفت به خودش بياد لبمو روي لبش گذاشتم ، يكم مقاومت كرد ولي وقتي زبونمو تو دهنش كردم و چرخوندم و دستمو زير يكي از پاهاش گذاشتم و بالا كشيدمش و دستمو بردم پشت كونش تسليم شد ، عمه خودشو در اختيار من گذاشته بود و لذت ميبرد ،
    مامي روي يكي از راحتيها نشست و من و عمه هم رفتيم پيشش ، مامي رو به من گفت : خوب عزيزم خوش گذشت ؟
    من : خيلي مامي ، خيلي
    مامي : خوبه ، البته از خود سيامك جون ميشه فهميد خانواده خوبي داره
    من : فوق العاده هستن
    عمه : اينطور كه با حرارت ميگي معلومه خيلي خوش گذشته
    من : عمه يه چيزي من ميگم شما ميشنوين ، بايد اونجا باشين تا ببينين
    مامي : خوب سيامك جون برادر و خواهر داره ؟
    من : سه تا خواهر داره ، برادر هم نه
    مامي : مذهبي هستن ؟
    من : اصلا ، همشون فوق العاده هستن
    عمه با شيطنت نيم نگاهي بهم كرد و رو به مامي گفت : خوب ديگه بهترين شرايط بوده براش ديگه
    مامي : خواهرش بزرگ هستن ؟
    من : يكيشون پرستار هستش ، يكيشون داره ديپلم ميگيره ، يكيشون هم سوم راهنمايي
    مامي يك واي بلند كشيد و رو به عمه گفت : هيچي پوران جون ، حق داره پسرم
    و بعد رو به من گفت : اونا هم مذهبي نيستن ؟
    من : مذهبي ؟ ابدا ، راحت و ريلكس ، از ما شادتر و خوشتر باشن كمتر نيستن ، مامي جون ناهيد خانم اونقدر مهربان و خوش برخورد كه نگو
    مامي : ناهيد خانم ؟
    من : مامي سيامك رو ميگم ، دقيقا مثل شما ، رفتارش ، اخلاقش ، تيپش ، خصوصيات ظاهريش ، علايقش ، اصلا مامي شهنازمه
    مامي مثلا اخمي كرد و با عشوه رو به عمه گفت : ميبيني پوران ، يك هفته اي پسرمو ماله خودشون كردن
    عمه و من بلند زديم زيرخنده ، مامي دوباره گفت : پس ناهيد خانم مثل منه ؟ كاملا ؟ همه جوره ؟
    من : اوهوم
    مامي با اشاره و لحن طعنه آميزي گفت : همه جوره ؟
    من چشمكي بهش زدم و گفتم : همه جوره
    مامي به طرفم حمله اي كرد و بيشگوني ازم گرفت ، من كه قصد فرار كردن داشتم روي عمه پوران افتادم و اونم از كنار راحتي روي زمين ولو شد و منم روش ، مامي بهم رسيد و خودشو روم انداخت و دستشو به كيرم كه حالا نيم راست بود رسوند و فشارش داد و گفت : من اينو از بيخ ميبرم
    عمه سرشو ميخواست برگردونه كه نتونست ولي با تعجب گفت : چي رو شهناز ؟
    مامي كه گرم مجادله بود گفت : اينو ديگه
    كه عمه تازه تونست ببينه ، اگه بگم دراومدن شاخ رو روي سرش ميشد حدس زد اشتباه نكردم ، عمه آب دهنشو قورت داد و با تعجب از مامي پرسيد : چرا شهناز ؟
    مامي : مگه نميبيني چي ميگه ؟
    عمه : كي ؟
    مامي : اين پسره
    عمه : مگه چي گفت ؟
    مامي : همين كه همه جوره مثل منه
    عمه : خوب اين چه ربطي به كندن اونش داره ؟
    مامي كه تازه متوجه سوتي دادنش شده بود من رو ول كرد و روي راحتي نشست و با لحني كه هم لوندي توش بود و هم يكم استرس گفت : هان .... ، خوب .... ، هيچي ،
    ولي من ديگه ول كن نبودم و بهترين فرصت براي پيوند دان مامي و عمه تو اين بحثها رو پيدا كرده بودم گفتم : هيچي ، منو داشتي از مردونگي مينداختي و هيچي
    عمه كه معلوم بود خوشش اومده بلند خنديد و رفت كنار مامي نشست وبا شيطنت گفت : راست ميگه ديگه ، ولي يك چيزي رو من هنوز نفهميدم ، اونم ربط بين شما و ناهيد خانم و مردونگي بهزاد
    من از اصطلاحات عمه خنده گرفت و سرمو بين دستام گرفتم ، مامي سكوت كرده بود ، من بلند شدم و رفتم كنار مامي و از كنار بغلش كردم و از لپش يه بوس صدادار گرفتم و گفتم : من مامي خوشگل و نازمو از 1000 تا دختر فشن هم بيشتر ميخوامش
    مامي خودشو لوس كرد ولي راستش عطري كه ازش به مشامم ميرسيد منو گيج كرد ، عمه كه ديگه راحت ميشد تو لحنش شيطنت رو فهميد گفت : 1000 تا ؟ واي چه خبره ،
    مامي خنده اي كرد و رو به عمه گفت : حسوديت ميشه ؟ دلت بسوزه
    هر سه زديم زير خنده ، مامي دوباره رو به من گفت : پس خوش گذروني كردي حسابي ؟
    من كه ميخواستم يكم از خصوصيات خانواده سيامك رو براشون بگم تا راحتر باهاش برخورد كنن گفتم : آره ، همون شب اول با اينكه پدر سيامك (شاهرخ خان ) بايد ماموريت ميرفت ولي ناهيد خانم به خاطر ما بزم بزن و بكوبي و رقصي راه انداخت كه نگو ، جاتون خالي مشروب معركه اي هم داد بهمون و حسابي حال كرديم ، همشون استاد رقص ، و ....
    اينجا حرفمون قطع كردم تا ببينم عكس العمل مامي و عمه چيه ، حدس درست بود هر دو منتظر ادامه بودن و با مكث من به دهنم چشم دوخته بودن ، مامي كه سكوت منو طولاني ديد گفت : خوب بعدش
    من : همين ديگه
    مامي : همين ؟
    من : همين همين هم نه ، خوب .... ، همه چيز رو كه نميشه تعريف كرد
    اينجا بود كه مامي از يكطرف و با بلند شدن عمه و حمله كردنش به سمتم از طرف ديگه حساسيت ايجاد شده رو به چشم ديدم
    مامي بيشگونم گرفت و گفت : نميشه تعريف كرد ؟ ديگه چي ؟
    عمه : يا نبايد ميگفتي ، حالا هم كه گفتي بايد تا آخرش تعريف كني
    من خودمو از دستشو رها كردم و رفتم روبروشون ايستادم و گفتم : خوب ميترسم باز ............
    مامي : باز چي ؟
    من : قول بدين تا آخرش سر جاتون بشينينا
    عمه : مگه ميخواي فيلم وحشتناك بهمون نشون بدي كه اينطور ميگي ؟
    من با شيطنت گفتم : فيلم وحشتناك كه نه ،ولي ممكنه داستان واقعي رمانتيك و ......
    مامي : و ؟
    من : حدس بزنيد
    مامي پشت خودشو به راحتي داد و دستشو دور كمر عمه انداخت و به طرف خودش كشوند و گفت : پسرمن خودم بزرگت كردم ، ميدونم چي ميخواي بگي پس ادامه بده ، بهت قول ميدم اين دختره هم نزارم از جاش بلند بشه
    من كه ميدونستم مامي كاملا منظورمو گرفتم ادامه دادم : راستش اون شب خواهرهاي سيامك و ناهيد خانم چنان شاد و شنگول بودن كه اصلا حواسشون نبود و حسابي زده بودن تو جاده خاكي ، واقعيت اينه كه خيلي هيكلهاي زيبايي دارن و چون لباساشون سكسي بود خيلي منظره هاي جالبي درست ميكردن
    مامي و عمه لبخند زده بودن و من همچنان به تعريف اون شب ادامه ميدادم ، خيلي داغ و شهوتي شده بودم ، يادآوري اون صحنه ها و همچنين صحنه گاييدن ناهيد خانم و فريبا و فرشته باعث شده بود كيرم رو به شق شدن پيش بره و من كه مثل آدمهاي مست شده بودم تو صحبتهام گفتم : تازه همه اينا به يك كنار صحنه اي كه تو گلخانه شون ديدم به يك كنار
    مامي : گلخانه ؟
    من : هان ، گلخانه گفتم ؟ هان .... ولش ...
    مامي : ببين بهزاد قرارمونو بهم نزن
    از طرفي خيلي دلم ميخواست بگم و از طرفي نميدونستم عكس العمل عمه و مامي با سيامك چه جوري ميشه ، ولي هوس و شهوت بر عقلم غلبه كرد و ادامه دادم : آره ، گلخانه ، ولي قبلش بايد از هر دو شما قول ديگري بگيرم
    مامي به عمه نگاهي كرد و گفت : قول ؟ يعني به ما اعتماد نداري ؟
    من : نه ، مسئله اعتماد نيست ، راستش ميترسم بعد از شنيدن اين موضوع با برخوردتون با سيامك عوض بشه
    مامي : با سيامك ؟ چرا ؟ مگه باهات بد رفتاري كرده ؟
    من : نه ، اصلا مسئله من نيستم كه
    مامي : پس چي ؟
    من : ببين مامي ، عمه جون ، مسئله روابط بين خودشونه
    مامي : بگو عزيزم
    عمه هم با لبخند بهم اشاره كرد كه ادامه بدم
    من : راستش اون شب همونطور كه همه داشتن ميرقصيدن سيامك و فريبا خانم رفتن بيرون و منم چون حوصله ام سر رفت گفتم گشتي تو حياط بزنم كه چشمم به گلخانه اي كه قبلا تعريفشو كرده بود افتاد ، به طرفش كه رفتم و نزديكش شدم صداهايي رو شنيدم كه ناخواسته رفتم داخل و ................
    سكوت كردم كه مامي با علامت سر اشاره كرد ادامه بدم ، من كه حركت كيرم به خاطر يادآوري اون زمان بيشتر شده بود نگاهي به هردوشون كردم و سرمون پايين انداختم و ادامه دادم : صحنه سكس سيامك و فريبا
    (ادامه دارد)

  30. #130
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و سوم)

    سكوت خونه رو در برگرفته بود ، عمه با تعجب منو نگاه ميكرد ، يكم كه گذشت گفت : راست ميگي عمه ؟
    من : خوب آره
    عمه : تو هم ديدي ؟
    من : خوب آره
    عمه : همشو ؟
    من : مگه ميشد نديد ، شما هم جاي من بودي تا آخرش نگاه ميكردين ، خيلي قشنگ و داغ بود
    تو چشماي مامي شهوت رو ميشد ديد ، عمه آب دهنشو قورت داد و گفت : خوب عمه نگفتي كه ممكنه اذيت بشي ؟
    من كه ميخواستم بحث رو داغتر و سكسيترش كنم گفتم : اذيت ؟ خيلي ديدني بود ، داغ و پر حرارت ، خيلي لذت ميبردن
    عمه : جدي ؟ سكس كامل ؟
    من : كامل كامل
    عمه : يعني ........
    عمه داغ كرده بود و ميخواست بيشتر بشنوه ، از مامي هم خيالم راحت بود كه عاشق اين صحبتها هستش ، پس ديگه بايد به آخرش ميرسوندم ،به طرف عمه رفتم ، كيرم ديگه راست راست شده بود و كاملا داشتن ميديدنش ، كنارش نشستم ،دستامو دور بازوهاش انداختم ، چقدر داغتر شده بود ،به چشماش نگاه كردم و ادامه دادم : يعني چي عمه جونم
    عمه با لحني كه لرزش توش مشخص بود و نميتونست كلمات رو خوب ادا كنه گفت : يعني مثل ........، يعني تمام ....
    من : مثل چي ؟ بگو عمه
    مامي دستاشو روي روناي عمه گذاشته بود و آروم ماساژش ميداد و دست ديگشو هم تو دست عمه چنگ انداخته بود ، عمه منمن كنان گفت : مثل زن و شوهرا ؟
    من : آره عمه ، مثل زن و شوهرا ، مثل دوست پسر و دوست دخترها ، مثل دو نفر كه از بودن با هم لذت ميبرن ، از برخورد بدنهاشون با هم ، از بوسيدن لبهاي هم ، از .....
    مامي كه ديد سكوت كردم گفت : از ؟
    من : از سكسشون ، فريبا خيلي سكس داغي داره ، خيلي خوب سكس ميكنه ، بي نظيره
    مامي رو به من خيلي آروم گفت : تو هم باهاش ......
    من : اوهوم
    مامي : خوب بود ؟
    من : عالي
    مامي : هنوز دختره ؟
    من: نه
    مامي : پس كامل بوده
    من كه ديگه آمپر چسبونده بودم گفتم : آره كامل كامل
    عمه با صدايي كه به زور ميشد شنيد گفت : تو همين 1 هفته اينقدر پيشرفت كردي ؟
    من : بله عمه جونم ، خيلي بيشتر از اينا هستش
    عمه : مگه فريبا مجرد نيستش ؟
    من : خوب بله
    عمه : پس .......
    مامي عمه رو به طرف خودش كشوند و برد تو بغلش و با لبخند گفت : مجرد ، متاهل ، اينا ديگه قديمي شده عزيز من ، بايد تو اين چند روز زندگي شاد بود و عشق و حال كرد ، مهم اينه كه از بودن با هم لذت ببريم
    عمه به طرف مامي چرخوند ، طوري كه صورتهاشون روبرو هم قرار گرفت ، مامي بهش لبخند زد و دوباره گفت : حيف اين لبهاي خوشگل نيست ، من كه هم جنستم هوس بوسيدنشو دارم چه برسه به اين پسره
    عمه چشماش خمار شده بود و سكوت كرد ، مامي دستاشو تو موهاي عمه كرد و اونارو پريشون كرد و دوباره گفت : نميدونم چطور تونستي تا حالا طاقت بياري
    عمه خيلي آروم گفت : در چه موردي ؟
    مامي : تنها بودن ، بدون عشق و حال كردن
    عمه ناخواسته بهم نگاهي كرد و خنديد ، مامي متوجه شد و با شور زيادي به من نگاه كرد و گفت : اي ، پس اونطوري هم كه من فكر ميكنم نيستش ، معلومه بهزاد تو اين خونه به فكر همه هستش
    هر سه خنديديم ، من بلند شدم و جلوي جفتشون روي زمين نشستم ، يك دستم روي رون مامي و اون يكي روي رون عمه بود
    مامي سر عمه رو به طرف خودش چرخوند و گفت : داشتن خواهر شوهري به زيبايي تو كامل كننده خانواده ماست
    عمه لبخند زيبايي زد و با دستش براي مامي بوس فرستاد ، مامي سرشو برد پايين و لبشو آروم روي لب عمه گذاشت ، صحنه فوق العاده زيبايي بود ، عمه و مامي لب تو لب داشتن لذت ميبردن و كير من هم آماده باش كامل شده بود ، مامي آروم خودشو از عمه جدا كرد و گفت : واي چقدر شيرين بود ،پس بهزاد حق داشته
    مامي دستشو روي شكم و رونهاي عمه ميكشيد و گاه گداري هم زير سينه هاش ميرفت ، عمه كه كوسش از توي شلوار استرج تنگ بيرون زده بود كم كم خودشو پيچ و تاب ميداد ، مامي آروم دستشو برد سمت وسط پاهاي عمه ، با تكونهايي كه به خودش ميداد مشخص ميكرد داره لذت ميبره ، مامي آروم دستشو روي كوس عمه گذاشت ، برق عجيبي در چشمايه عمه پوران بود ، مامي آروم بهش گفت : چقدر تپله
    و آروم فشارش داد ، صداي آه عمه دراومد ، مامي با چشماش بهم فهموند كه كمكش كنم ، از مچ پاهاي عمه شروع كردم و اومدم بالا ، دستام از زانوهاش كه رد شد و به سمت كوسش نزديك ميشد عمه صداش بلندتر ميشد ، تقريبا كمتر از چند سانتي با كوسش فاصله داشت كه مامي دستمو گرفت و روي كوس عمه گذاشت ، واقعا تپل بود ، ديگه عمه پوران سرشو عقب داده بود و ناله هاي شهوتي ميكرد ، مامي به سراغ سينه هاش رفته بود و با بالا دادن لباسش داشت اون بلورهاي زيبا رو ميماليد
    دستمو دو طرف شلوار استرج عمه گذاشتم و با كمك خودش درآوردمش ، حالا شورت فانتزي عمه كه فقط دو لبه كوسشو پوشانده بود صحنه زيباتري درست كرد ، مامي دستشو از زير شورت عمه رد كرد و كوسشو ماليد و گفت : حيف اين كوس نيست كه دست نخورده بمونه
    عمه همونطور كه ناله ميكرد گفت : آخه ...، من هنوز ازدواج.....
    مامي نذاشت حرف عمه تموم بشه و گفت : ازدواج هم ميكني ، ولي ربطي به لذت بردن تو نداره
    من سرمو بردم وسط پاي عمه و به كوسش رسوندم ، مامي شورتش كنار زد و با اولين برخورد زبونم با كوسش ناله عمه به آسمون رسيد ، من شروع به خوردن كوسش كردم و مامي سينه هاشو ليس ميزد ، عمه ديونه شده بود و بيشتر كه ادامه داديم بلند رو به مامي گفت : شهناز ، شهناز... من ..من .....من كير ميخوام
    شورتشو از پاش درآوردم و رفتم بينش ، مامي بلندم كرد و به سمت خودش كشيدمه ، كيرمو كه كاملا راست بود تو دهنش گذاشت و حسابي برام خوردش ، همزمان دستش روي كوس عمه بود ، بعد بهم گفت : حالا بكنش ، كوسشو پاره كن پسر
    رفتم وسط پاش و كيرمو با كوسش تنظيم كردم ، عمه نگاهي مضطرب بهمراه التماس داشت ، سر كيرمو مامي جلوي كوس عمه نگه داشت و گفت : يواش فرو كن
    خودمو كنترل كردم و يكم فشار آوردم ، سر كيرم داخل شد ، ولي معلوم بود پرده شو پاره نكرده ، همونطوري دورو برش چرخوندم ، عمه داشت ديونه ميشد ، دستاشو دو طرف كمرم گذاشت و محكم به خودش فشارم داد و همزمان كه كيرم تو كوسش فرو ميرفت بلند و با ناله گفت : بكن كوسمو ، پارم كن ، ميخوام بهت كوس بدم
    تقريبا بيشتره كيرم تو كوس رفت ، يكم كه عقب دادم خون ناشي از پاره شدن پرده عمه ديده شد ، زياد نذاشتم بگذره و شروع كردم به تلمبه زدن ، عمه اولش درد داشت ولي كم كم داشت لذت جاي درد رو ميگرفت ، شدت فرو كردن كيرمو تو كوس تپل عمه زياد كردم ، مامي هم با يك دستش كوس خودشو و با دست ديگه سينه هاي عمه رو ميماليد ، كيرمو كاملا از كوس عمه بيرون ميكشيدم و محكم فرو ميكردم ، صداي برخورد بدنم وقتي همه كيرمو توش ميكردم با كوس و رونهاي عمه خيلي شنيدني بود ، عمه بلند بلند گفت : شهناز راست ميگي ، چقدر كوس دادن لذت داره
    مامي كه حالش كمتر از عمه نبود گفت : آره عزيزم ، ميدونم ، اونم وقتي كيري مثل اين تو كوست بره
    عمه : امتحانش كردي ؟ تو كوست كرده ؟
    مامي : آره خوشگل من ، آره
    ديگه به اومدن آبم نزديك شده بودم ، محكم تو كوس عمه تلمبه ميزدم ، داشت آبم ميومد كه بيرون كشيدم و روي سينه هاي عمه نگه داشتم ، با جلق زدن مامي آبم فوران كرد و روي سينه و صورت عمه پاشيد .
    (ادامه دارد)

  31. #131
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و چهارم)

    گاييده شدن كوس عمه اونم براي اولين بار با كير من خيلي هيجان انگيز بود ، از طرفي به خاطر اينكه مامي تو اين جريان شريك بود جمع سكسي خانواده تكميل تر شده بود ، ديگه مامي جلوي عمه پنهون كاري كمتري نشون ميداد ، روزگار به همين منوال ميگذشت تا اينكه توسط يكي از دوستان الناز همگي به يك پارتي خداحافظي دعوت شديم ، ماجرا از اين قرار بود كه يكي از دوستان الناز قصد ترك ايران را داشتن و به همين خاطر پارتي تدارك ديده بودن و به خاطر صميميت زيادش با الناز خانوادگي دعوت شده بوديم ، پدر شديد سرماخورده بود و به خاطر درد شديد عضله هاش حتي قادر به خوب راه رفتن نبود ، بعداظهر روز مهماني سيامك هم عذر خواست وبا وجود اينكه بهش توضيح دادم پارتي خيلي رديفي هستش و كلي كوس و كون و سينه اونجا هست و حتي ميتونه كوس جديد براي گاييدن پيدا كنه ولي بازم قبول نكرد ، چند روزي بود تو حال نبود و گفت اصلا حوصله نداره و منم زياد بهش گير ندادم ، مامي هم به خاطر شرايط پدر خونه موند و من و خواهرام با عمه راه افتاديم و رفتيم ، پارتي تو يكي از ويلاهاي نزديك دماوند تدارك ديده شده بود و ما با هماهنگي يكي ديگه از دوستاي الناز با 2 تا ماشين راه افتاديم ، الناز تو ماشين دوستش بود و سولماز و من و عمه با ماشين خودمون ، تازه از تهران داشتيم خارج ميشديم كه عمه ميخواست از تو داشبورد سي دي در بياره كه چشممون به پلاستيك دارو هاي پدر افتاد ، واي پسر فراموش كرده بودم داروهاي پدر رو كه تازه براش تجويز شده بود و داخلش آمپول مسكن هم قرار داشت بهش بدم ، از صبح به خاطر رو به وخامت گذاشتم حالش و با آوردن دكتر به خونه براش اين داروها رو تجو.يز كرده بود و من هم قبل از رفتن گرفته بودم ولي به خاطر اينكه همه حواسم به زودتر رفتن بود فراموش كرده بودم بهش بدم . عمه پيشنهاد كرد كه اون برگرده خونه ، ولي من قبول نكردم و با الناز تماس گرفتم و اونا كنار جاده توقف كردن ، با صحبتي كه باهاشون كردم قرار شد عمه و سولماز هم با دوست الناز برن و من بعد از رسوندن داروها به پدر برگردم و بهش تو پارتي ملحق بشم ، اونا رفتن و من به طرف خونه راه افتادم ، همش از اينكه چطوري با پدر مواجه بشم ميترسيدم ، چون خيلي تاكيد داشت كه زودتر مسكن رو بزنه ، مامي شهناز بلد بود و فقط سوتي من كار رو خراب كرده بود ، خونه كه رسيدم از در آپارتماني وارد خونه شدم و رفتم داخل ، پدر رو تخت خوابيده بود و ناله ميكرد ، به محض ديدنم شروع به غرغر كرد و منو به خاطر اين سهل انگاري حسابي مورد سوال قرار داد و گفت به خاطر همين مامي شهناز مجبور شده بره و داروها رو تهيه كنه ، با موبايل مامي تماس گرفتم كه پيام ميداد در دسترس نيست ، به پدر گفتم ميمونم تا مامي بياد كه با عصبانيت بهم گفت برم عمه و خواهرامو تنها نزارم ، بهش پيشنهاد دادم سيامك رو بگم بياد پيشش كه بازم قبول نكرد ، چاره اي نبود بايد ميرفتم پيش بچه ها ، از پدر خداحافظي كردم كه با برخورد سرد و بدون جواب از اتاقش بيرون رفتم ، بازم دلم نيومد و تصميم گرفتم به سيامك بگم تا برگشتن مامي مواظب پدرم باشه ، به طرف سوئيت خودمون كه اونطرف حياط بود رفتم ، عجيب بود چراغهاي هال و پذيرايي و آشپزخانه خاموش بود
    سيامك از تاريكي متنفر بود و اگر چاره داشت حتي موقع خواب لامپهاي هال رو روشن ميذاشت ، به در ورودي كه نزديك شدم تصميم عوض شد ، احتمال داشت سيامك به خاطر بي حوصلگي زود خوابيده باشه ، تصميم گرفتم آروم برم و اگر بيدار بود جريان پدرمو بهش بگم ، آروم دستگيره ورودي رو چرخوندم ولي در قفل بود و باز نشد ،ديگه مطمئن شدم خوابيده و به خاطر اينكه كسي مزاحمش نشه در رو هم قفل كرده ، فقط براي اينكه از سلامتيش اطمينان حاصل كنم كليد رو درآوردم و آروم در رو باز كردم ، وارد كه شدم صداي آروم سيامك ميومد كه داشت صحبت ميكرد ، ولي واضح نبود ، صدا از داخل اتاق خواب ميومد ، به در نزديك شدم ، حالا صدا كاملا واضح بود ، سيامك احتمالا داشت با موبايلش صحبت ميكرد و ميگفت : باور كنيد از همون روز اول كه ديدمتون تمام ذهنمو مشغول خودتون كردين
    حتما اين پسره باز داره مخ يك دختر ديگه رو ميزنه و همين امروز و فرداست كه كيرشو براش هديه ببره ، تو همين فكر بودم كه صدايي آشنا جوابشو داد ،................................................ ..................، دور از ذهنم نبود ولي تو اين شرايط باورش سخته ، پدر اينطور مريض تو اتاقش ناله ميكنه و مامي به بهانه دارو با سيامك لاس ميزنه ، درسته مامي شهناز جوابش رو داد و گفت : راست ميگي
    سيامك : به جون مامان ناهيدم
    مامي : چرا قسم ميخوري ، اونم جون ناهيد خانم رو .
    سيامك : براي اينكه باور كنين
    مامي : باور ميكنم عزيزم ، حالا نگفتي چيه من باعث مشغول شدن ذهنت شده ؟
    سيامك : راستش تمام خصوصياتتون
    مامي : مثلا ؟
    سيامك : اخلاقتون
    مامي : ديگه ؟
    سيامك : شاد بودنتون
    مامي : بعدش ؟
    سيامك : صداي دلنشينتون
    مامي : ادامه
    سيامك : ظاهر فوق العاد تون
    مامي : ظاهرم ؟
    سكوت برقرار شد كه بعدش صداي جابجايي اومد و به دنبالش صداي مامي كه گفت : وزنم كه زياد نيست ؟
    سيامك كه شهوت تو صداش موج ميزد گفت : نه شهناز خانم
    مامي : شهناز خانم نه ، شهناز جون
    سيامك : شهناز جون
    مامي : خوب از ظاهرم ميگفتي
    سيامك كه صداش بريده بريده شده بود گفت : شما خيلي زيبا هستين
    مامي : هميشه همينطوري از خانمها تعريف ميكني ؟
    سيامك : نه شهناز جون ، دوست دارين راحت بگم ؟
    مامي : اره عزيزم
    سيامك : چقدر راحت ؟
    مامي : به همون راحتي كه با دوست دخترت صحبت ميكني
    سيامك : من با دوست دخترم فقط صحبت نميكنما
    مامي : اي ، پس چيكار ميكني ؟
    سيامك : خيلي كارها
    مامي : مثلا يكيشو بگو
    سيامك : من هر وقت از دوست دخترم تعريف ميكنم دوست دارم با دستم هم نشون بدم
    مامي : جون ، من عاشق اينطور تعريف كردنم
    سيامك : خودت خواستيا
    و سكوتي برقرار شد و پشت سرش سيامك انگار سرشو از زير آب خارج كرده باشه نفس بلندي كشيد و گفت : اوليش همينه ، لبهاي داغ و شيرينتون
    مامي : واي چه داغي سيامك
    سيامك : دوميش ميدوني كجاست ؟
    مامي : نههههه
    سيامك : اين سينه هاي بلوري و خوشگلت
    صداي آه مامي بلند شد ، با هم لاس ميزدن و حال ميكردن ، كيرم داشت بزرگ ميشد ، يكمرتبه صداي جابجايي اومد و پشت سرش سيامك گفت : شهناز جون شك كردم در رو بستم يا نه ، يك دقيقه بلند شين
    سريع تغيير مكان دادم و پشت يك راحتي پنهون شدم ، سيامك از اتاق بيرون اومد و به طرف در رفت و دوباره با كليدش قفل كرد و همونطور كه به طرف اتاق برميگشت گفت : ديدين ، شك درست بود ، در رو نبسته بودم
    مامي همونطور كه سيامك داخل اتاق ميشد بهش گفت : خوب اشكالي نداره كه ، كي ميخواد بياد ؟
    سيامك : كسي كه نيست ، ولي اينطوري خيالم راحتره
    سيامك در اتاق رو كامل نبست و حالا ميشد راحت داخل رو ديد ، مامي شهناز روي پاي سيامك نشسته بود ، با يك حركت لباس مامي رو درآورد و به دنبالش سوتينشو ، حالا سر سيامك لاي پستونهاي مامي بود و مثل وحشيها ميخوردش ، مامي خودشو از روي پاي سيامك عقب كشيد و شروع كرد به درآوردن شلوارك سيامك و شورتشو پايين كشيد ، با بيرون پريدن كير سيامك مامي با صداي بلندي گفت : وايييييييييييي ، چه كير گنده اي ، جوننننننننننن
    سيامك كه مست شده بود سر مامي رو به كيرش فشار داد و تو دهنش كرد ، مامي شروع به ساك زدن براي سيامك كرد ، سيامك با پستونهاي بزرگ مامي بازي ميكرد ، يكم كه گذشت بلندش كرد و به پشت روي لبه تخت خوابوندش ، سيامك شورت مامي رو درآورد و سرش برد وسط پاش و شروع به خوردن كوسش كرد ، كوسي كه از خوشگلي و تپلي تك بود ، مامي سر سيامك رو فشار ميداد و ميگفت : بخورش ، بخورش و آماده كيرت كن
    سيامك سرشو بالا آورد و خودشو كشيد جلو بين پاي مامي و كير گنده و وحشتناكشو با كوس مامي تنظيم كرد و به لبه اون بهشت خوشگل ماليد ، مامي كه داشت ديونه ميشد گفت : بكن تو كوسم سيامك ، بكن
    سيامك : اگه بهزاد بفهمه ماميشو گاييدم چي ؟
    مامي كمر سيامك رو گرفت و با فشار به سمت خودش كشيد ، كير گنده سيامك آروم آروم تو كوس مامي داشت جا باز ميكرد ، مامي با صدايي كه معلوم بود از گنده بودن كير سيامك يكم اذيت شده گفت : واي دارم پاره ميشم ، انگار بار اوله دارم كوس ميدم ، چقدر كيرت بزرگه ، همه كوسمو پر كرده
    سيامك كه حالا همه كيرشو تو كوس مامي فرو كرده بود گفت : نوش جونت ، ماله خودته ، فقط شرمندگيش براي منه كه موندم چطور به بهزاد نگاه كنم
    مامي : چرا كير گنده من ؟
    سيامك : آخه دارم كوس ماميشو ميكنم ، كوس تپل و گاييدني مامي شهنازشو
    مامي : زياد خودتو اذيت نكن ، اون دوست داره ماميش به تو كوس بده
    سيامك به سرعت گاييدن اضافه كرد و با شدت تو كوس مامي تلمبه ميزد ، بر اثر برخورد بدن سيامك وقتي همه كيرش تو كوس تپل مامي جا ميگرفت سينه هاش تكون زيادي ميخورد ، سيامك سينه هاي بزرگ مامي رو تو دستاش گرفت و مثل وحشيها تو كوس مامي ميكوبيد و ميگفت : دارم لذت ميبرم ، كوسي ميكنم من ، كوسي تپل و خوشگل
    مشخص بود داره به لحظه اومدن آبش نزديك ميشد ، بلند به مامي گفت : آبم كجا بريزم ، خوش كوس من
    مامي بلند داد زد : تو كوسممممممممممممممممممممم
    و صداي آه بلند سيامك با آخرين ضربه محكمي كه تو كوس مامي كوبيد همزمان شد و بعدش روش خوابيد .
    (ادامه دارد)

  32. #132
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و پنج)



    تمام طول راه فكرم تو خونه بود ، مامي طوري از كوس دادنش لذت ميبرد كه انگار تا حالا سكس نداشته ، كير گنده سيامك تونسته بود حسابي به كوس مامي حال بده ، عمه پوران تو مهموني متوجه تغيير وضعيتم شده بود و همش گير ميداد كه چي شده ، بعد از اوپن شدنش بيشتر دوروبر من ميومد و سكسيتر صحبت ميكرد ، موقع برگشتن الناز و سولماز با دوستشون برگشتن ، من و عمه پوران هم با ماشين خودمون و پشت سرشون حركت كرديم ، تو ماشين عمه از خستگي خوابش برد و تمام مدت منو با افكارم تنها گذاشت ، نزديك خونه الناز بهم زنگ زد و گفت كه براي خوابيدن ميرن خونه دوستش چون كه تنهاست ، خونه كه رسيديم اول با عمه رفتيم سراغ پدر ، تو خواب و بيداري بود ، بهش سلام كرديم و حالشو پرسيديم و اينكه مامي كجاست ، پدر با طعنه گفت : چي بگم ، از اون موقع كه براي گرفتن داروهاي من بيرون رفته بود و خيلي هم دير اومد ميگه زمين خورده و كمرش خيلي درد گرفته ، الانم رفته تو اتاق و خوابيده
    من رفتم تو اتاق مامي ، به پهلو خوابيده بود ، رونهاي سفيد و تپلش با بالارفتن دامن كوتاش آدمو هوسي ميكرد ، آروم بهش نزديك شدم و پشتش روي تخت نشستم ، دستمو خيلي يواش روي پهلوش گذاشتم ، مامي تكوني خورد و به طرفم برگشت ، مشخص بود دردي رو تو وجودش داره ، با چشماني خواب آلود گفت : كي برگشتين ؟
    من : چند دقيقه پيش ، مامي حالت خوبه ؟
    مامي با لبخند آرومي گفت : آره عزيزم
    من : پدر ميگفت زمين خوردي ، آسيب ديدي ؟
    مامي با حالتي كه انگار توقع اين سوال رو نداشت گفت : هان ... نه ..... نه نه چيزي نشده ، يكم كمرم درد گرفته
    من بهش نزديكتر شدم و گفتم : ميخواي بريم دكتر ؟
    مامي : نه عزيزم
    من كه حالا به مامي چسبيده بودم دستم بردم روي پهلوش و به طرف كمرش كشيدم و گفتم : يكم ماساژت بدم ؟
    مامي همونطور كه سعي ميكرد به شكم بخوابه گفت : دستت درد نكنه ، يكم آره
    و همونطور كه از روي تختش بلند ميشدم گفتم : پس اجازه بدين لباسامو عوض كنمو بيام
    مامي به شكم خوابيد كه همون موقع صداي در اومد و پشت سرش عمه وارد شد ، عمه كه مانتوشو درآورده بود و با همون لباس سكسي تو مهمونيش بود به مامي نزديك شد و گفت : سلام ، چي شده شهناز جون ، داداش ميگفت زمين خوردي
    مامي : سلام عزيزم ، چيزي نيست ، يكم كمرم در گرفته
    من : الان يك ماساژ توپ بهش ميدم خوب بشه
    عمه : آره ميدونم ، ماساژهاي تو خيلي معروفه
    مامي : واقعا ، آدمو حال مياره
    عمه همونطور كه به طرف در برميگشت گفت : اگه كاري داشتين صدام بزنين ، من لباسامو عوض كنم برميگردم
    من لباسامو درآوردم و در رو از داخل بستم ، رفتم روي تخت و شروع به ماليدن پاهاش كردم ، دوباره تصوير فرو رفتن كير سيامك تو كوس تپل مامي جلو چشمام ظاهر شد ، مامي ناله هاي آرومي ميكرد ، همينطور رو به بالا رفتم ، يواش روش دراز كشيدم ، كيرم ديگه راست شده بود ، بيخ گوش مامي گفتم : كجات از همه بيشتر درد ميكنه ؟
    مامي با صدايي كه به زحمت شنيده ميشد گفت : همه جا عزيزم ، از نوك پنجه هاي پاهام بگير تا سرم
    من : خوب هر قسمت روش خودشو داره
    وهمونطور كه روش دراز كشيده بودم با دستام زير سينه هاشو ماليدم و گفتم : مامي خوشگل من چرا مواظب خودت نيستي
    مامي : خوب اتفاق ديگه ، قابل پيش بيني كه نيست
    من : من تو راه متوجه شدم داروهاي پدر رو ندادم و برگشتم خونه
    مامي يكمرتبه تكون محكمي خورد و طوري كه انگار ميخواد برگرده تقلا كرد ، من از روش كنار رفتم و پهلو خوابيدم ، مامي به طرفم برگشت و با حالتي متعجب گفت : برگشتي ؟ كي ؟
    من : بين راه
    مامي : تو برگشتي خونه ؟
    من : بله ، وقتي ديدم داروها رو ندادم بچه ها رو با دوست الناز فرستادم و خودم اومدم خونه
    مامي : پس چرا پدرت هيچي بهم نگفت ؟
    من : نگفت ؟ جدي ؟ پس .....
    مامي روي تخت نشست و دوباره ادامه داد : آره نگفت ، تو كي برگشتي كه من متوجه نشدم ؟
    من : شما خونه نبودين ، پدر ميگفت رفتين براش دارو بگيرين
    مامي : آره ، همونجا هم زمين خوردم ، خوب پس كي رفتي پيش بچه ها ؟
    من : داروها رو كه دادم برگشتم
    مامي : اي ، پس نموندي ، منم كه نتونستم دارو بگيرم براش
    من : موندن كه يكم موندم ، ولي نه پيش پدر
    اينو با لحن خاصي گفتم كه تغيير حالت رو تو چهره مامي حس كردم ، مامي يكم با تعجب منو نگاه كرد و بعد با استرس خاصي كه كاملا تو چهرش موج ميزد گفت :منظورت چيه ؟ پس كجا رفتي ؟
    من كه ميخواستم جريان گاييدنشو بهش بگم ادامه دادم : يه جاي خوب
    مامي : كجا ؟
    من : يه جاي خوب خوب
    مامي كه حرصش درآمده بود بيشگون آرومي ازم گرفت و گفت : ميگم كجا ؟
    من : يه جايي كه يه فيلم خيلي تاپ رو ديدم ، اجراي زنده
    از نوع نگاهش متوجه شدم منظورمو فهميده ، با صدايي آروم گفت : اذيت نكن ، كجا رفته بودي ؟
    من همونطور كه كنارش دراز كشيده بودم دستامو روي روناش كشيدم ، مامي سكوت كرده بود ، آروم دستمو به طرف كوسش بردم و كنارشو دست زدم و گفتم : امشب حسابي بهش رسيديا
    مامي نفس عميقي كشيد و كنارم خوابيد و گفت : اي بد جنس
    من به طرفش چرخيدم و دستمو روي كوسش گذاشتم و آروم ماليدم و گفتم : چه كيري خورده امشب ، حسابي حسابي
    مامي سكوت كرده بود ، همونطور كه كوسشو ميمالوندم ادامه دادم : خوشت اومد از كيرش ؟ كوستو پر كرد ؟
    بازم مامي حرفي نزد ، همونطور كه به ماليدن ادامه ميدادم گفتم : اولش تقصير اون بي معرفت هستش كه محكم روي تخت انداختت ، بعدش تقصير خودته كه گذاشتي همه كيرشو يهو تو كوست فرو كنه
    مامي لبخند شهوتي زد و بازم سكوت ، من ادامه دادم : ولي مامي واقعا از كير گنده سيامك كمر درد گرفتي ؟
    مامي آروم گفت : راستش نه
    من : زمين كه نخوردي ؟
    مامي : نوچ
    من : پس چي ؟
    مامي سرشو آورد كنار گوشم و گفت : كمرم درد نميكنه
    من : جدي ؟ يعني ....
    مامي : درد اصلي جاي ديگه هستش
    من : كوست ؟
    مامي : نه ، وقتي از پشت كرد ، اذيت شدم
    من : واي ، تو كونت كرد ؟
    مامي : اوهوم
    من : اي بي انصاف ، حق داري مامي جونم
    و بعد مامي رو گردوندمش و شروع به ماساژ لمبرهاي كونش كردم ، مامي گفت : البته تقصير خودمه ، نبايد دوباره به شور مينداختمش
    من : جدي ، بعد از كوس دادنت بازم باهاش ور رفتي ؟
    مامي : آره ، منم باز با ديدن كيرش نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اونقدر روش نشستم و كونمو بهش ماليدم تا سيامك دوباره شروع كرد
    من : و چون يكبار طمع كوستو چشيده بود ايندفعه تو كون نازت كرده ، درسته ؟
    مامي : اوهوم
    من : و درد الانتم به خاطر فرو رفتن كير گنده سيامك تو اين كون خوشگله ؟
    مامي : دقيقا
    يكم مامي رو ماليدمش و بعد از بوسيدنش از اتاق خارج شدم و رفتم تو سوئيتم .
    صبح وقتي از خواب بيدار شدم سيامك خونه نبود ، اون روز من كلاس نداشتم و همش مشغول به امور متفرقه شدم ، ساعت از 2 بعداظهر گذشته بود و از سيامك خبري نشد ، به موبايلش زنگ زدم و جواب نداد ، بعد از خوردن ناهار چرتي زدم و بعد از بيدار شدن بازم سيامك رو نديدم ،دوباره سعي كردم باهاش تماس بگيرم كه ايندفعه با خاموش بودن گوشيش روبرو شدم ديگه نگران شده بودم ، از سوئيت اومدم بيرون كه موبايلم زنگ خورد ، شاهرخ خان پدر سيامك بود ، اومده بود تهران و ميخواست قبل از برگشتنش سيامك رو ببينه كه با خاموش بودن موبايلش روبرو شده بود ، هر چي اصرارشون كردم نيومدن و گفتن كه بايد برگردند ، همينطور تو حياط دور ميزدم كه مامي اومد و وقتي با چهره مضطرب من روبرو شد قضيه سيامك و خاموش بودن موبايلش و تماس شاهرخ خان رو بهش گفتم ، مامي از اينكه نتونستم شاهرخ خان رو متقاعد كنم ناراحت شد و خودش باهاش تماس گرفت ، بعد از كلي صحبت و ناز و عشوه تونست براي شام دعوتش كنه ، پدر با شنيدن اين موضوع حالش گرفته شد ، چون هم وخامت حالش بيشتر شده بود و هم تو اين موقعيتها اصلا حوصله مهمون نوازي نداشت ، با پيشنهاد مامي پدر با عمه پوران رفتن خونه پدر بزرگ و قرار شد به شاهرخ بگيم ماموريت هستن ، فقط ميموند سيامك كه اونم بعهده من گذاشتن براي توجيه نبودن پدر .
    حدود ساعت 5 سروكله سيامك هم پيدا شد ، خيلي دمق بود ولي با شنيدن خبر اومدن پدرش حالش بهتر شد ، با شاهرخ خان كه تماس گرفتيم گفت تا ساعت 7 مياد و اين زمان براي كنكاش وضعيت سيامك كافي بود ، بردمش تو سوئيت و بازجويي رو شروع كردم .
    من : معلوم هست كجايي ؟ همه رو نگران كردي تو
    سيامك : دانشگاه بودم
    من : دانشگاه ؟ تو فقط صبح كلاس داشتي تا الان كجاي بودي ؟
    سيامك : تو كتابخانه درس ميخوندم
    من : يعني اينجا نميتونستي ؟
    سيامك كه كاملا بهم ريخته بود با صدايي كه تاسف ازش ميباريد گفت : گير نده بهزاد ، حالش نيست
    من بهترين راه براي بهبود وضعيت روحي سيامك رو كشيدن تو بحثهاي سكسي ميدونستم و چون قصد داشتم قضيه گاييدن ناهيد خانم و همچنين گاييده شدن مامي رو علني كنم بهترين زمان رو مقتضي دونستم و شروع كردم : جدي ؟ بايدم حالشو نداشته باشي
    سيامك نيم نگاهي بهم كرد و گفت : خوب يعني چي ؟ بايدم حالشو نداشته باشم ؟ خوب الان تو حس نيستم ، ايرادي داره ؟
    من : نه ، چه ايرادي ، با اون همه فعاليت بايد حسي برات نمونه
    سيامك يكم اخم كرد و گفت : اي ، حضرتعالي ديشب عيش و نوش داشتي اونوقت به من ميگي فعاليت
    من: بله ، من عيش و نوش داشتم ولي تو هم كم نياوردي
    سيامك با نگاهي متعجب گفت : من ؟ من .... ، من كه ديشب از بي حوصلگي قرص خورده بودم وتا صبح تخت خوابيدم
    ديگه حاشيه رفتن بي مورد بود ، براي همين گفتم : بله ، بله ، كاملا صحيح ميفرماييد ، قرص خورده بودي ولي نه قرص خواب ، قرص خوابوندن ، اونم چه خوابوندني
    سيامك كه چشماش باز شده بود سري تكون داد و گفت : بهزاد حالت خوبه ،معلومه چي داري ميگي ؟
    من : خوبه خوب ، منم جاي تو بودم و يك شب نشين خوشگل و ناز كنارم بود به جاي يك قرص 10 تا قرص ميخوردم ، البته از نوع شق كننده هاش ، پسر من كه با تو اين حرفها رو ندارم ، ديشب اگه من عيش و نوش بودم و كوس و كونهاي زيادي ديدم به جاش تو كوس و كوني گاييدي كه خيليها تو نخش هستن
    سيامك درجا هنگ كرده بود و مثل برق گرفتها نگاه ميكرد ، كنارش رفتم و به پشتش زدم و گفتم : ولي فكر نميكردم ماميم زير كيرت كم بياره ، پسر بدجور از كون كرديشا
    سيامك دقيقا نقش مجسمه رو بازي ميكرد و هيچ عكس العملي نداشت ، دوباره ادامه دادم : تلمبه زدن تو كوسشو ديدم ، خيلي حال كردم ، ولي حيف اگه ميدونستم ميخواي تو كونش هم كني ميموندم
    سيامك آروم روي راحتي نشست و سرشو پايين انداخت ، رفتم و جلوش نشستم و گفتم : خوب بگو ببينم حال كردي ؟
    بازم سيامك سكوت كرد ، دوباره گفتم : هان ، بد بود ، كوسش زيادي گشاده ؟
    سيامك سرشو بالا آورد و آروم گفت : ديونه ، اين چه حرفهايي ميزني
    من : خوب وقتي اينطوري قيافه ميگيري يعني مالي هم نبوده
    سيامك : اتفاقا بينظيره
    من : جدي ؟ كوسش يا كونش ؟
    سيامك : كلا ، شهناز خانم معركه هستش
    من : از ناهيد خانم هم بهتره ؟
    سيامك نگاه تندي بهم كرد و گفت : دقيقا تو خال زدي ، مثل هم هستن
    من بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم و ادامه دادم : پس بلند شو آماده پذيرايي از شاهرخ خان باش ، با اون گاييدن ديشب بايد سرحالتر شده باشي كه
    سيامك : آخه شهناز خانم اذيت شده
    من خنديدم و گفتم : آره ، كونشو پاره كردي ، تا حالا اينطور كه مامي ميگه همچين كيري تو كونش نرفته بود
    سيامك خنديد و من از خارج شدم . حدود ساعت 7 شاهرخ خان اومد و با اولين برخورد با مامي نگاههاي شهوت بارشو تو اندام مامي ديدم ، با لباسي كه مامي پوشيده بود سينه هاي بزرگ و كون بزرگش داد ميزد ، خط سينه هم كاملا نمايان بود ، بعد از احوال پرسي نبودن پدر و عمه رو براش توضيح داديم كه تازه اون موقع سيامك متوجه شد كه وقتي من كنارش رفتم و بهش قول توضيح بعدا را دادم بيخيال شد .
    شاهرخ خان با مامي حسابي گرم گرفته بود و من و سيامك هم به سولماز و الناز گير داده بوديم و سر به سرشون ميذاشتيم
    بعد از شام شاهرخ خان به خاطر اينكه دوستاش منتظرش بودن زودتر بلند شد كه بره و قبل از اون از مامي و خانواده دعوت كرد كه براي تعطيلات عيد بريم گرگان .
    شب خوبي بود و به ياد ماندني ،
    روزها به همين ترتيب ميگذشت و اونطور كه من فهميدم چند بار ديگه مامي زير سيامك خوابيده بود و حسابي بهش كوس ميداد ، منم بيكار نبودم و چند باري با بقيه سكس داشتم ، نزديك عيد پدر طبق معمول بهانه جويي رو شروع كرد و مخالف با مسافرت ، درگيري كه ما هميشه موقع سفر داشتيم ، بالاخره بازم قرار به مسافرت بدون پدر شد ، موردي كه تقريبا 80% سفرهامون باهاش كنار اومده بوديم ، روز 27 اسفند همگي به غير پدر و به اتفاق سيامك به طرف گرگان راه افتاديم ، خاله شراره هم قرار شد يكروز بياد پيشمون و همگي رو با خودش برگردونه نور .
    (ادامه دارد)

  33. #133
    وسوسه هاي شيطاني (قسمت آخر)

    استقبال گرم و پذيرايي بي نظيري كه ازمون شد باعث شد مامي و بچه ها خيلي زود باهاشون گرم بگيرن ، جالب قاطي شدن عمه پوران با فريبا بود كه همش باهم بودن ، 3 روز گرگان بوديم كه خاله با آقا سامان اومدن و يك شب موندن و قرار شد فردا صبحش همه با خانواده سيامك بريم نور ، اولش شاهرخ خان و ناهيد خانم قبول نميكردن ولي آنقدر سامان و خاله اصرار كردن كه موافقتشون رو گرفتن .
    روز اولي كه نور رسيديم آقا سامان خبر داد تونسته يكي از ويلاهاي لب ساحل رو كه براي يكي از پولدارهاي چالوس هستش و به خاطر لطفي كه آقا سامان در حقش كرده براي 2 روز بگيره ، ويلايي معركه و دنج .
    فقط يك مطلب بود كه حالمون رو گرفت و اونم آماده باش خوردن آقا سامان ، نميدونم چي شد كه مجبور شد تمام اين مدت رو بره قرارگاه و اصلا فرصت موندن پيشمون رو نداشت و خاله هم به خاطر همين باهاش به نور برگشت .
    ويلا خيلي بزرگ و دنج بود با تمام امكانات ، همون ظهر همگي زديم تو آب ، خانمها با لباسهايي كه ديونه ميكرد ، اگه از گشت دريايي نميترسيدن لخت لخت ميشدن ، ناهيد و مامي با اون اندام سكسي و جا افتاده ، الناز ، سولماز ، فرشته ، يكي از يكي زيباتر ، فريبا كه عمه رو مثل خودش فشن كرده بود و معركه .
    ويلا 3 تا اتاق خواب بزرگ داشت ، ناهيد خانم و مامي با عمه و فريبا يك اتاق كه مشرف به دريا بود رو همون اول گرفتن ، الناز با بقيه هم رفتن سراغ يكي ديگه از اتاقها كه خيلي بزرگ بود ، مونديم من و شاهرخ وسيامك كه تنها اتاق باقي مانده كه از همه كوچيكتر بود نصيبمون شد ، بعد از استراحت كوتاهي كه كرديم فرشته با الناز وبقيه رفتن بيرون گردش و فتانه هم به سيامك گير داد و اونم مجبور شد ببرش بيرون ، مونديم من و شاهرخ خان و مامي و ناهيد خانم .
    ناهيد خانم به مامي پيشنهاد داد براي شام غذا آماده كنن كه با مخالفت شاهرخ خان روبرو شديم ، نظر ايشون اين بود تو اين مدت آشپزي ممنوع باشه و غذا از بيرون تهيه كنن ، من اومدم لب پله ها نشستم و به دريا نگاه ميكردم ، صداي آهنگ شادي از داخل بلند شد ، وقتي برگشتم ديدم مامي و ناهيد خانم دارن ميرقصن و شاهرخ خان هم نشسته و براشون كف ميزنه ، تاپ و دامني كه جفتشون داشتن به اندازه كافي سكسي بود كه هر مردي رو تحريك كنه ، به خصوص كه ناهيد خانم هر چند دقيقه ميرفت و سينه هاشو براي شاهرخ خان تكون ميداد ، سينه هايي كه راحت ميشد نصفشونو ديد ، مامي به طرفم اومد و كشيدمه وسط و منم باهاشون ميرقصيدم ، چند بار بين مامي و ناهيد خانم قرار گرفتم و سينه هايه جفتشون بهم چسبيد ، شاهرخ خان هم با اصرار ناهيد خانم بلند شد و به جمعمون پيوست ، بارها متوجه نگاه سكسي شاهرخ خان به مامي و عكسش شدم ، چند بار هم بهم چسبيدن ، تو همين حال و هوا بوديم كه ناهيد خانم پشتشو به شاهرخ خان كرد و كاملا كون خوشگلشو چسبوند و شاهرخ خان هم حسابي بهش فشار آورد ، دستاش زير سينه هاي ناهيد خانم بود و ميمالوندش ، نگاههاي شهوت آلودي بين مامي و شاهرخ خان ردو بدل ميشد ، موبايل ناهيد خانم زنگ خورد و تا رفت كه جواب بده شاهرخ خان اومد طرف ما و جلوي من ميرقصيد ، مامي هم نزديكمون بود ، بدم نميومد تنهاشون بزارم ، به بهانه آب خوردن رفتم طرف آشپزخانه كه ناهيد خانم هم صحبت ميكرد ، موقعيت پذيرايي و جايي كه مامي و شاهرخ خان ميرقصيدن طوري بود كه اگه تو آشپزخانه بودي به هم ديد نداشت ، ليوان آب رو كه گرفتم ناهيد خانم هم صحبتش تموم شد و اومد طرفم و از پشت چسبيدمه و كيرمو گرفت و بيخ گوشم گفت : حالش چطوره ؟
    من : اي بد نيست ، مشتاق ديدار شماست
    ناهيد خانم گردنمو بوسيد و آروم از كنار اوپن به پذيرايي نگاهي كرد و بعد رو به من گفت : بهزاد بيا
    من رفتم پيشش و يواش مسيري كه نشون ميداد رو نگاه كردم ، شاهرخ خان دست مامي رو گرفته بود و داشتن ميرقصيدن ، ناهيد خانم گفت : ميبيني ، تا چشم منو دور ديد به شهناز خانم گير داد
    من خنده كوتاهي كردم و گفتم : اينقدر حسود نباشين ، شاهرخ خان به اندازه كافي به شما رسيده ، مامي منم گناه داره ديگه
    ناهيد خنده اي كرد و گفت : اي ، باشه ، شاهرخ ماله شهناز ، تو هم ماله من
    من : قبوله
    ناهيد : ببين پشيمون ميكنيا ، شاهرخ بد ميكنه ها
    من : مامي من از خداشه
    ناهيد سرشو آورد جلوتر و گفت : بهزاد ، كير شاهرخ خيلي بزرگه ها ، كوس و كون شهناز رو پاره ميكنه ها
    گفتن كلمات كوس و كون باعث شد شهوتي بشم و ناهيد خانم رو بچسبم ، يكمرتبه صداي زنگ ويلا اومد ، بچه ها بودن كه برگشتن ، فريبا و الناز بيشتر از همه پكر بودن ، ميگفتن خيلي دوست دارن برن تو آب ، شاهرخ خان گفت باشه بعد از شام يكم ديرتر هم ميريم كه مزاحم نداشته باشيم .
    شام رو خورديم ، شراب فوق العاده اي كه شاهرخ خان آورده بود همه رو داغ كرد ، حدود ساعت 12 شب به طرف دريا رفتيم خوشبختانه اصلا موج نداشت ، همه زديم تو آب ، با اين تفاوت كه همه با لباس شنا بودن ، همه خانمها به جزء عمه مايو دو تكه سكسي داشتن ، عمه هم مايو زيبايي داشت ولي دو تكه نبود ، از همون اول به سر و كله هم زدن شروع شد ، فرشته با الناز و سولماز به طرف سيامك رفتن و شروع به بازي با اون كردن ، سينه ها همشون با خيس شدن مايوهاشون وقتي نزديكشون ميرفتي ديونه ميكرد ، به خاطر تاريكي هوا تا نزديك نميشدي نميتونستي خوب تشخيص بدي ، همينطور تو آب بودم كه از پشت يكي گرفتمه و تا رفتم به خودم بيام مايوم تا زانوهام پايين كشيده شد ، صداي خنده هاي فريبا و عمه نشون ميداد اين توطئه اوناست ، من كه قبلش با ديدن اندام سكسي اونا راست كرده بود و به خاطر شراب داغ بودم زياد مقاومت نكردم ، فريبا كيرمو گرفت و ماليد ، عمه هم كنارم ايستاده بود ، فريبا رو به عمه گفت : ببين چه كيفي ميكنه ، اصلا انگار نه اينكه مايوشو درآورديم ، عمه هم كه مست كرده بود گفت : من اينو ميشناسم
    فريبا همونطور كه كيرمو ميماليد گفت : منم ميشناسمش
    به اطراف نگاهي انداختم ، همه دورو برم بودن ولي ديد كافي نداشتن ،نصف بيشتر سينه هاي بزرگ فريبا بيرون افتاده بود ، سرمو بردم و از كنارشون بوسي گرفتم ، عمه با لحني پر از شهوت گفت : خوشمزه بود ؟
    دستامو بردم سمت سينه هاش و گرفتمش و گفتم : آره ، مثل ليموهاي خودته عمه جون
    همه به سر و كول هم ميزدن ، فريبا من و عمه رو گرفت و از همه دور كرد خيلي فاصله گرفته بوديم ، وقتي داشتيم ازشون دور ميشديم مامي و ناهيد خانم رو ديدم كه به سروكول شاهرخ ميپريدن ، وقتي حسابي دور شديم فريبا منويكم از آب بيرون كشيد ، طوري كه آب از زانوهام يكم بالاتر بود ، جلوم نشست و همه كيرمو تو دهانش گذاشت ، عمه با صدايي كه استرس توش مشخص بود گفت : فريبا نبينن
    فريبا كيرمو از تو دهانش درآورد و گفت : خوب ببينن ، بالاخره يكي بايد شروع كنه ديگه
    عمه : يعني چي ؟ منظورت چيه ؟
    فريبا دست عمه رو گرفت و نشوندش و گفت : بيا ، خيلي حال ميده ، كم كم بقيه هم شروع ميكنن
    عمه نشست و دستشو روي كيرم گذاشت ، فريبا دوباره شروع به خوردن كرد ، بعد كيرمو درآورد و سر عمه رو به سمتش كشوند و كيرمو تو دهن عمه كرد ، واي داشتم ديونه ميشدم ، فريبا همينكه عمه سرشو عقب كشيد لبش روي لب عمه گذاشت و بعد رو به من كرد و گفت : ميتوني به هردومون حال بدي ؟
    زير بازوهاشو گرفتم و بلندش كردم و چرخوندمش و دستمو گذاشتم روي پشتش و خمش كردم ،بند مايوي فريبا رو كنار زدم و كيرم كه حسابي راست بود رو با كوسش تنظيم كردم و با يك حركت همشو تو كوسش كردم ، فريبا ناله اي كرد و خودشو بهم ميكوبيد ، عمه سينه هاي فريبا رو از تو سوتينش درآورد و ميماليد ، با تمام شدت تو كوس فريبا ميكوبيدم ، يكم كه تلمبه زدم از كوسش بيرون آوردم و عمه رو به طرف خودم كشيدم ، فريبا يكي از پاهاي عمه رو بالا آورد و كمكش كرد روي يك پا وايسته ، كيرمو بردم دم كوسش و با كمك خودش فرو كردم ، با تمام قوا كوسشو ميگاييدم ، ديگه اون 2 تا هم سينه هاي همو ميماليدن ، چند نوبت ديگه از كوس عمه درمياوردم و تو كوس فريبا ميكردم ، نزديك به اومدن آبم شده بود كه هر دوشون جلو زانو زدن و فريبا تو دهنش كرد و اونقدر مكيد كه آبم تو دهنش فوران كرد ، عمه هم سرشو برد كنار سر فريبا و كمي از آبم خورد ، يكم كه به حال اومديم رفتيم تو ساحل و همون دور و بر قدم ميزديم كه صداي ناله هايي رو شنيديم ، فريبا با دستش بهم فهموند كه سكوت كنيم و به طرف صدا رفتيم ، صدا از پشت يك قايق ميومد ، نزديك كه شديم سيامك رو ديديم كه الناز و فرشته رو به حالت سگي خوابونده و اون موقع تو كون الناز كرده بود ، الناز با صدايي كه واضح بود ميگفت : آقا سيامك دارم جر ميخورم ، يواشتر ، كونم پاره شد
    ولي سيامك گوشش بده كار اين حرفا نبود و محكم تو كون الناز ميكوبيد ، پهلوهاي الناز رو با دستهاي بزرگش گرفته بود و همه كيرشو از كون الناز خارج ميكرد و دوباره تو كونش ميكوبيد ، فرشته با كوس و كونش بازي ميكرد ، سيامك همينطور كه داشت الناز رو ميگاييد با دستش سوراخ فرشته رو بازي كرد و بعد از كون الناز بيرون كشيد و رفت پشت سر فرشته و كيرشو به سوراخ فرشته تنظيم كرد و انگار عجله داشته باشه با تمام قدرتش همه كير گنده و كلفتش تو كون ناز فرشته كرد ، فرشته ناله اي سر داد و بلند گفت : واي الناز دارم پاره ميشم ، حالا ميفهمم فريبا چه دردي ميكشيد موقع كون دادن به سيامك
    فريبا بهمون نگاهي كرد و خنديد ، من ازشون جدا شدم و عمه و فريبا موندن تا گاييده شدن الناز و فرشته رو كامل ببينن ، سولماز با فتانه داشتن قصر ماسه اي درست ميكردن ، وقتي منو ديدن سولماز گفت : خوش گذشت ؟
    من خنديدم و جوابي ندادم ، هر چي نگاه كردم اثري از شاهرخ خان و مامي و ناهيد نبود ، از سولماز سراغشون گرفتم كه گفت اونا خسته شدن و رفتن تو ويلا ، نميدونم چرا يك حسي بهم ميگفت شاهرخ خان هم با ناهيد خانم مشغول شده ، بيچاره مامي كه سرش بي كلاه مونده ، يا بهتر بگم كوسش بدون كير .
    به طرف ويلا رفتم،وارد كه شدم صداي بلند جيغ ناهيد ترسوندمه،ميخواستم بگم چي شده كه صداي مامي اومد كه
    گفت : شاهرخ خان يواشتر ، اذيت شد
    صدا از داخل حموم ميومد ، حمومي كه خيلي بزرگ و حداقل 3*3 بود ، در حموم شيشه اي ولي باز بود ، وقتي داخل رو ديدم خشكم زد ، هر 3 نفرشون لخت لخت بودن ، مامي روي سكو نشسته بود وسرناهيد خانم روي كوس مامي بود ، شاهرخ خان هم از عقب كيرشو داشت ميماليد ، و گفت : ناهيد حاضري ؟ دوباره داد و بيداد نكنيا
    ناهيد : خوب تو كوسم بزار ، چرا ميخوايي تو كونم كني ؟
    شاهرخ : هوس كون جفتتونو كردم ، تو كوستون هم ميزارم
    و بعد كيرشو با سوراخ كون ناهيد تنظيم و با يك فشار بيشتر از نصفشو تو كون ناهيد كرد كه با ناله هاي اون مواجه شد
    ديگه بدون معطلي شروع كرد به تلمبه زدن و كوبيدن كيرش تو كون بزرگ و ناز ناهيد خانم ، سر ناهيد خانم هم روي كوس مامي حركت ميكرد و گاهي زبوني ميكشيد ، شاهرخ خان كه فكر نميكردم اينقدر خشن باشه كيرشو از كون ناهيد خانم بيرون كشيد و زدش كنار و رفت وسط پاي مامي ، مامي كير شاهرخ رو گرفت و دم كوسش گذاشت و گفت : اول تو كوسم بزار ، باشه ، بعد كونمو جر بده
    شاهرخ بدون كلامي همه كيرشو هول داد تو كوس مامي ، و از روي سكو بلندش كرد و بغلش گرفت ، در حالي كه همه كير شاهرخ تو كوس مامي بود اونو بالا ، پايين ميكرد ، سينه هاي بزرگ مامي به سينه هاي ستبر شاهرخ ماليده ميشد ، به عينه گاييده شدن حسابي مامي رو ميديم ، شاهرخ مامي رو پايين گذاشت و برش گردوند و رو به ناهيد گفت : امشب آبم ماله اين كوسيه خوشگله ، باشه ؟
    ناهيد با لبخند سرشو تكون داد ، شاهرخ مامي روبر روي سكو خمش كرد و كيرشو دم سوراخ كون مامي گذاشت و بدون معطلي همشو يكجا فرو كرد ، مامي هم مثل ناهيد جيغ زد ، ولي فايده اي نداشت ، شاهرخ با شدت تو كونش ميكوبيد ، صحنه بيرون كشيدن كيرش و دوباره فرو كردن تو كون مامي خيلي زيبا بود ، همينطور كه پهلوهاي مامي رو گرفته بود و تو كونش تلمبه ميزد با دستشم گاهي به لمبرهاي مامي چك ميزد ، و ميگفت : عجب كوني داري شهناز ، خوش بحال اونايي كه دم دستشو هستي و حسابي ميكننت
    ضربه هاي شاهرخ تو كون مامي شدت گرفت و ناگهان پهلوهاي مامي رو فشار داد و با آخرين قدرتش تو كونش كوبيد و نگه داشت و داد زد ، آب شاهرخ تو كون مامي جريان پيدا كرد .
    (پايان)

  34. #134
    کسی نظر نمیده

  35. #135
    کسی نظر نمیده چون داری خلاف پست کیریت ؛ داستان ادامه دار میذاری به درد کیر ما نمیخوره چون تا بخوایم جق برنیم داستان تخمیت تموم میشه .

  36. #136
    همون بهتر جلق بزنی منم بیخود نتم هدر میدم اینجا

  37. #137
    آخه گوزو موقع سکس کی میاد داستان تخمی تو رو بخونه که از جاهای دیگه کپی گرفتی , میذاری اینجا. خب موقع جق باید خوند دیگه گشاد.

    حالا مثل 14 ساله ها ناز نکن ..... بیا تک داستان باحال بذار

  38. #138
    اشتباه شد ببخشید

    سلام.

    اسم من فرشیده و 40 سالمه ساکن یکی از شهرک های اطراف تهرانم اتفاقات سکسی واسم زیاد افتاده ولی اولین باره که میخوام یکیشونو بصورت داستان بنویسم من قدم 170/وزنم 72 با یک قیافه معمولی ولی به قول دوستانم یه زبون چرب و نرم و گیرا دارم شماره تلفن موبایلم خیلی رنده و گاها اتفاق می افته افراد مختلف که بیشتر پسر هستن مزاحم تلفنی میشن...



    حدود یک ماه پیش ساعت 10 شب موبایلم زنگ خورد از اونور خط صدای یه خانم بود که ظاهرا اشتباه گرفته بود وقتی قطع کرد بهش اس دادم صدات چقدر آشنا بود و سریع جواب داد صدای شما هم همینطور سریع بهش زنگ زدم خیلی بی حوصله بود میگفت شوهرم گوشیشو خاموش کرده میخواسته به دوست شوهرش زنگ بزنه که اشتباهی شماره منو گرفته نیاز به دردودل داشت منم حدودا یه نیم ساعتی باهاش حرف زدم یذره آروم شد گفت تو خیلی خوبی کاشکی پیشم بودی که سریع بهش گفتم اگه بخوای میام پیشت اولش ناز کرد بعد وقتی آدرس داد دیدم تا خونه ما یه ده دقیقه راهه اسمش فاطی بود 35 ساله و مشکل بچه دارشدن داشت شوهرشم معتاد بود...



    دلو زدم به دریا رفتم سمت خونشون زنگ زدم اومد درو باز کرد یه قیافه معمولی با چهره افسرده و ناراخت جلوم وایساده بود رفتم تو زندگی حقیرانه ای داشت ولی تمیزحدود 160 قدش بود تقریبا 75 کیلو وزن با کون گنده که توی شلوار راختی که پوشیده بود خود نمایی میکرد بدون مقدمه زد زیره گریه سرشو گرفتم تو دستام گفتم چت سده گفت نمیدونم چرا بهت گفتم بیا چجوری بهت اعتماد کردم تاحالا هیچ مرده غریبه ای منو اینجوری ندیده پیشونیشو بوسیدم گفتم ناراحتی برم ؟ گفت نه به هم صخبت نیاز دارم نشستم رو کاناپه بغل دستم نشست خیلی نگران بود که دربارش فکر بد نکنم دستمو انداختم دوره گردنش فشارش دادم به خودم صورتشو بوسیدم گفتم هیچ فکری دربارت نمیکنم شوهرت کی میاد گفت نمیدونم شاید نیاد امشب یذره با لاله گوشش بازی کردم دیدم شل شد با این یکی دستم شروع کردم با سینه هش بازی کردن یه آه کشید تند تند میگفت بخدا من زن خرابی نیستم فقط دوست دارم یکی منو دوست داشته باشه که باهام سکس میکنه نه اینکه بخاطره اینکه باهام سکس میکنه دوستم داشته باشه



    من فقط به حرفاش گوش میدادم ولی دستام داشت کاره خودشو میکرد یواش لاله گوششو گذاشتم لای لبام چندتا میک زدم که دیگه شل شل شد تیشرشو از تنش درآوردم وقتی سوتینشو در آوردم داشت کیرم شلوارمو پاره میکرد یه سینه با سایز 85 سفت جلو روم بود دولا شدم نوک سینه هاشو داشتم میخوردم که تیشرتم. داد بال و از سرم کشید بیرون منم پاهاشو دادم بالا شلوار و شورتشو باهم از پاش درآوردم وااااااااااااااااااای یه کوس تپل بدون گوشت اضافه جلوم بود رو همون کاناپه پاهاشو باز کردم شروع کردم به خوردن کوسش فقط آه های بلند میکشید یه 5 دقیقه ای کوسشو خوردم بلندشیم رفتیم رو تخت خوابش سریع شلوارو شورتمو در آوردم گفت طاقت ندارم بزار تو کوسم سرشو گذاشتم رو کوسش وقتی حول دادم تو کوسش احساس کردم از داغی کوسش الان کیرم آتیش میگیره چندتا تلمبه که زدم تمام بدنش شروع کرد به پیچ و تاپ برداشتن سفت منو بغل کرد نگه داشت گفت تاحالا اینجوری ارضا نشده بودم چنتا تلمبه دیگه زدم با فشار آبمو خالی کردم تو کوسش سریع پاشدم لباسامو پوشیدم همش میگفت توروخدا رو من حساب بد نکن اگه دوستم داشته باشی همیشه باهات میمونم اومدم از خونه بیرون زنگ زدم بهش ازش تشکر کردم الان هم هنوز باهم هسیم و هروقت شوهرش نیست سریع بهم میگه میرم خونه یه سکس توپ باهم داریم ولی دیگه با اسپره میرم که زود آبم نیاد تو یکبار سکس چندبار آبشو میارم هیچوقتم ازم حتی یه شارژ هزاری هم نخواسته

  39. #139
    اسماً زن اون بود رسما زن من

    حدودا هفت سال پيش بود...



    سرم به باشگاه و رفيقام گرم بود اصلا تو نخ زن شوهردار نبودم با اينكه سنم كم بود ولى از خيليا شنيده بودم كه رابطه با زن شوهردار پاخورى داره ولى از شانس كيرى من يه زن خوشگل كه مدتى بود همسايمون بود و من اصلا تاحالا بهش توجهى نكرده بود يه روز كه از بيرون اومدم زنگ زد خونمون اولش خودشو معرفى نكرد خواستم قطع كنم كه گفت همسايه طبقه پايينتون هستمو شروع كرد به درد و دل كردن، من كه اصلا شوكه شده بودم فقط گوش ميكردم تا اينكه چندبارى تلفنى حرف زديم كه آخرش گفت بيا پايين قبول كردم و تمام مدتى كه اونجا بودم از ترس اينكه شوهرش نياد با استرس مثل بچه مثبت ها يه گوشه دست به سينه نشسته بودم و فقط منتظر موقعيت بودم كه ازونجا بزنم بيرون و همينكارم كردم. خلاصه جونم براتون بگه كه اين جريان چند روزى ادامه داشت كه بازم رفتم خونشون ولى اينبار با جرات بيشترى اينكارو كردم و كم كم خيالم از اومدن شوهرش راحت ميشد وقتى ميديدم اون اصلا عين خيالشم نيست و نميترسه . شوهرش صبح ساعت نه و ده ميرفت تا شب. يه بچه دوساله هم داشت خاك بر سرش الان كه بهش فك ميكنم مثل سگ پشيمونم ولى خب اون زمان هم اولش واقعا دلم نميخواست ولى شهوت يه چيزيه كه هيچ آدمى نميتونه ادعا كنه كه تو همچين شرايطى ميتونه جلو خودشو بگيره حضرت يوسف نبودم كه! بگذريم..



    دفه دوم كه خونشون بودم خيلى موذب مثل دفه قبل نشسته بودم اونم هركارى ميكرد كه منو حشرى كنه حتى فيلم سوپر هم گذاشت ولى من انگار نه انگار خيلى عادى رفتار ميكردم تا اينكه گفت بيا اينجا دراز بكش اونجورى سختته نشستى بعد از يكى دوبار تعارف پيشش خوابيدم كم كم بهم نزديك شده بود خيلى صورت خوشگلى داشت پدرسوخته بوى عطرش ديوونم كرده بود همينجورى كه به فيلم سوپرى كه گذاشته بود مثلا نگاه ميكردم اون ديگه كاملا منو سفت بغل كرده بود منم كه تا حالا با كسى سكس نكرده بودم عين كسخلا هيچ كارى نميكردم اون داشت از شهوت ديوونه ميشد و جورى پاشو رو كيرم چسبونده بود و تكون ميداد كه مث خر راست كرده بودم ، خيلى زن داغى بود و فكر ميكنم همينم باعث شده بود دلش بخواد به يكى غير از شوهرش بده!



    ولى خودش كه ميگفت بزور شوهرش دادنو دوسش نداره و ازين كسشرا كه همه ميگن، خلاصه هى خودشو ماليد به من حتى به بهونه اينكه ببينه اندازه كيرم چقده از رو شلوار گرفت دستش و چندبارى فشارش داد ولى من همچنان عين بز نگاش ميكردمو اونم آخرش بيخيال شد و رفتم خونمون ، انقدر اين اتفاقا سريع تو زندگيم افتاد كه كاملا گيجو منگ بودم نميدونستم بايد چيكار كنم دلم نميخواست اين رابطه رو ادامه بدم ولى انگار يه چيزى نميذاشت ازش دل بكنم كم كم حرفاى تلفنيمون بيشتر ميشد تقريبا سه چهار سالى ازم بزرگتر بود ميگفت دوسم داره از عشق باهام حرف ميزد ولى اون ميوه ى ممنوعه بود! اسيرش شده بودم ميدونستم كه كارم اشتباس ولى چى بگم تا اون زمان معنى عشقو نفهميده بودم هربار كه ميرفتم خونشون همون اتفاقا تكرار ميشد و بخاطر اينكه نميكردمش وقتى ميومدم خونه حسابى شق درد ميگرفتم واقعا اينجورى ديگه نميشد ادامه داد از كل زندگيش برام گفته بود حس ميكردم دوسش دارم ديگه حسم بهش عوض شده بود دلم ميخواست مال من باشه وقتى شبها شوهرش ميرفت خونه تا صبحش عذاب ميكشيدم كه يه وقت نكنتش!! اونم ازون كسكشا بود جورى كه هرشب وقتى سرمو ميذاشتم رو زمين صداى جيغ سارا رو ميشنيدم معلوم بود داره جر ميخوره اعصابم كيرى ميشد ميرفتم با لگد ميزدم تو در خونشونو فرار ميكردم ! غير ازين كاري ازم ساخته نبود ...



    مدتى گذشت و من كارم اين شده بود كه صبح ها بعد از شوهرش سريع برم پيش سارا و تا شب قبل از برگشتنش اونجا باشم چندباري هم نزديك بود گير بيافتم كه يه بار از ديوار فرار كردمو حالا بماند خدا خيلى بهم رحم كرد وگرنه الان شايد زنده نبودم! فك ميكنم دفه چهارم يا پنجم بود كه ميرفتم پيشش و ديگه تو بغل كردن و لب گرفتن من پيش دستى ميكردم حسابى روم باز شده بود يادمه از پشت بغلش كرده بودم و برا اولين بار سينه هاشو گرفته بودم تو دستام و كيرمو از رو شلوار كرده بودم لاى كونش ديگه واقعا دلم ميخواست بكنمش بهش گفتم سارا من ديگه نيستم! تعجب كرده بود گفت چي شد يدفه! تو همون حالت كه بغلش كرده بودم گفتم من اينجورى كه ارضا نميشم وقتى ميرم خونه از شق درد نفسم در نمياد اونم درحالى كه نگام نميكرد يه جورى كه مثلا زياد خودشو مشتاق نشون نده گفت خب بكن توش!



    اولش متوجه نشدم گفت بكن منو تا ارضا شى شلوارشو كشيد پايين و كون سفيدشو طرف من كرد كمربندمو باز كردم و كيرمو از پشت گذاشتم لاى كسش و با يه فشار كردم توش و حسابى كردمش تا آبم اومد آخرش نگام كرد و بهم گفت ديگه بهت نميدم اصن انگار ريده شد تو حالم گفتم باشه ولى فرداش فهميدم كه زر مفت زده واسه من ادا تنگارو دراورده كه آى پشيمون شدم! ولى فرداش همچين چسبيد بهم و كير ميخواست كه شهوت ديوونش كرده بود ديگه خودش كيرمو درمياورد ميگفت منو بكن صبح تا شب ميكردمش ولى انقد داغ بود هميشه آماده ى دادن بود ديگه باشگاه رو بيخيال شده بودم پيش رفيقام خيلى كم ميرفتم فكرو ذهنم شده بود گاييدن سارا ، صبح ها شوهرش ميرفت سارا درو باز ميذاشت و آرايش ميكرد و ميرفت سرجاش منتظر من ميشد يه روز مث هميشه رفتم پايين ديدم زير پتو خوابش برده كنارش نشستم به صورتش كه نگاه ميكردم از خوشگلى هيچي كم نداشت چقد دوست داشتنى بود ديگه واقعا عاشقش شده بودم كنارش دراز كشيدم ولى اصلا متوجه نشد انگار بيهوش بود بدون اينكه توجه كنم دستمو كردم تو سينه هاش يكم كه ماليدم بلند شدم و كاملا خوابيدم روش چشاشو يكم باز كرد منو كه ديد يه لبخند كوچيك زد لبمو چسبوندم به لبش زبونمو تو دهنش ميچرخوندم سفت بغلش كرده بودم و شلوارو شورتشو كشيدم پايين وكيرمو صاف گذاشتم تو كسش ، داشتم كس سارا رو ميگاييدم تند تند تلمبه ميزدم كه دستاشو دور كمرم حلقه كرد و منو به خودش فشار ميداد ديگه آه و نالش بلند شده بود كه باعث ميشد بيشتر تحريك بشم فهميد داره آبم مياد محكم منو گرفت گفت درش نيار ميخوام ازت حامله بشم آبتو بريز تو كسم منم همينو ميخواستم وقتى آبم مياد ميخوام تا ته فرو كنم و همونجا نگه دارم جووون!





    همشو تو كسش خالى كردم ولى بعدش بهت زده نگاش كردم گفتم سارا حالا چي ميشه!!! خنديد و سرمو چسبوند به سينش ، قلبش تند تند ميزد نفس كشيدنش كم كم آروم ميشد و چشامو بسته بودم كه تو همون حالت خوابم برد وقتى بيدار شدم نميدونم چند ساعتى گذشته بود ولى هوا تاريك بود و سارا هم كنارم خواب بود بوسش كردم و رفتم بيرون.. تقريبا ده ماه به همين منوال گذشت ديگه ازش ميخواستم كه از شوهرش طلاق بگيره حتى چندروزم باهاش مسافرت رفتم حامله شده بود مطمئن بودم بچه تو شكمش از منه اونم ميگفت كاش قيافش به تو بره نميخوام هيچوقت فراموشت كنم شوهرش حسابى شك كرده بود و ديگه كار بالا گرفت جورى كه سارا رفت خونه مادرش و چند روزى ازش كلن بى خبر بودم تو اين مدت كه نبود به خودم و كارام فكر ميكردم اين چه كارى بود آخه! دو هفته نبودنش باعث شد كه جفتمون به خودمون بياييم و روزى كه برگشت يه نامه بهم داد كه شوهرش همه چيزو فهميده و بايد رابطمون قطع بشه و ديگه كارى باهاش نداشته باشم



    متوجه شدم كه دروغ ميگه و شايد فقط ميخواد منو بترسونه كه بيخيال اين رابطه بشم چون زندگيش داشت از هم ميپاشيد ولى نميدونست كه قبل ازونكه اون بگه من خودم تصميم گرفته بودم وقتى برگشت كلن باهاش تموم كنم ميدونستم دوسم داره ولى بايد همه چى تموم ميشد ما با هم آينده اى نداشتيم اونم عاقل تر ازين بود كه زندگيشو بخاطر منى كه تازه ميخواستم برم دانشگاه خراب كنه و به اميد من بشينه اون رفت با همون يادگارى كه از من تو شكمش بود و ديگه هيچوقت سراغش نرفتم و بعد از يه مدت هم اونا كلن ازونجا رفتن الان هفت يا شايدم هشت سال ازين ماجرا ميگذره بعدازون حتى يه بارم نديدمش اميدوارم حالش خوب باشه...

  40. #140
    اسماً زن اون بود رسما زن من

    حدودا هفت سال پيش بود...



    سرم به باشگاه و رفيقام گرم بود اصلا تو نخ زن شوهردار نبودم با اينكه سنم كم بود ولى از خيليا شنيده بودم كه رابطه با زن شوهردار پاخورى داره ولى از شانس كيرى من يه زن خوشگل كه مدتى بود همسايمون بود و من اصلا تاحالا بهش توجهى نكرده بود يه روز كه از بيرون اومدم زنگ زد خونمون اولش خودشو معرفى نكرد خواستم قطع كنم كه گفت همسايه طبقه پايينتون هستمو شروع كرد به درد و دل كردن، من كه اصلا شوكه شده بودم فقط گوش ميكردم تا اينكه چندبارى تلفنى حرف زديم كه آخرش گفت بيا پايين قبول كردم و تمام مدتى كه اونجا بودم از ترس اينكه شوهرش نياد با استرس مثل بچه مثبت ها يه گوشه دست به سينه نشسته بودم و فقط منتظر موقعيت بودم كه ازونجا بزنم بيرون و همينكارم كردم. خلاصه جونم براتون بگه كه اين جريان چند روزى ادامه داشت كه بازم رفتم خونشون ولى اينبار با جرات بيشترى اينكارو كردم و كم كم خيالم از اومدن شوهرش راحت ميشد وقتى ميديدم اون اصلا عين خيالشم نيست و نميترسه . شوهرش صبح ساعت نه و ده ميرفت تا شب. يه بچه دوساله هم داشت خاك بر سرش الان كه بهش فك ميكنم مثل سگ پشيمونم ولى خب اون زمان هم اولش واقعا دلم نميخواست ولى شهوت يه چيزيه كه هيچ آدمى نميتونه ادعا كنه كه تو همچين شرايطى ميتونه جلو خودشو بگيره حضرت يوسف نبودم كه! بگذريم..



    دفه دوم كه خونشون بودم خيلى موذب مثل دفه قبل نشسته بودم اونم هركارى ميكرد كه منو حشرى كنه حتى فيلم سوپر هم گذاشت ولى من انگار نه انگار خيلى عادى رفتار ميكردم تا اينكه گفت بيا اينجا دراز بكش اونجورى سختته نشستى بعد از يكى دوبار تعارف پيشش خوابيدم كم كم بهم نزديك شده بود خيلى صورت خوشگلى داشت پدرسوخته بوى عطرش ديوونم كرده بود همينجورى كه به فيلم سوپرى كه گذاشته بود مثلا نگاه ميكردم اون ديگه كاملا منو سفت بغل كرده بود منم كه تا حالا با كسى سكس نكرده بودم عين كسخلا هيچ كارى نميكردم اون داشت از شهوت ديوونه ميشد و جورى پاشو رو كيرم چسبونده بود و تكون ميداد كه مث خر راست كرده بودم ، خيلى زن داغى بود و فكر ميكنم همينم باعث شده بود دلش بخواد به يكى غير از شوهرش بده!



    ولى خودش كه ميگفت بزور شوهرش دادنو دوسش نداره و ازين كسشرا كه همه ميگن، خلاصه هى خودشو ماليد به من حتى به بهونه اينكه ببينه اندازه كيرم چقده از رو شلوار گرفت دستش و چندبارى فشارش داد ولى من همچنان عين بز نگاش ميكردمو اونم آخرش بيخيال شد و رفتم خونمون ، انقدر اين اتفاقا سريع تو زندگيم افتاد كه كاملا گيجو منگ بودم نميدونستم بايد چيكار كنم دلم نميخواست اين رابطه رو ادامه بدم ولى انگار يه چيزى نميذاشت ازش دل بكنم كم كم حرفاى تلفنيمون بيشتر ميشد تقريبا سه چهار سالى ازم بزرگتر بود ميگفت دوسم داره از عشق باهام حرف ميزد ولى اون ميوه ى ممنوعه بود! اسيرش شده بودم ميدونستم كه كارم اشتباس ولى چى بگم تا اون زمان معنى عشقو نفهميده بودم هربار كه ميرفتم خونشون همون اتفاقا تكرار ميشد و بخاطر اينكه نميكردمش وقتى ميومدم خونه حسابى شق درد ميگرفتم واقعا اينجورى ديگه نميشد ادامه داد از كل زندگيش برام گفته بود حس ميكردم دوسش دارم ديگه حسم بهش عوض شده بود دلم ميخواست مال من باشه وقتى شبها شوهرش ميرفت خونه تا صبحش عذاب ميكشيدم كه يه وقت نكنتش!! اونم ازون كسكشا بود جورى كه هرشب وقتى سرمو ميذاشتم رو زمين صداى جيغ سارا رو ميشنيدم معلوم بود داره جر ميخوره اعصابم كيرى ميشد ميرفتم با لگد ميزدم تو در خونشونو فرار ميكردم ! غير ازين كاري ازم ساخته نبود ...



    مدتى گذشت و من كارم اين شده بود كه صبح ها بعد از شوهرش سريع برم پيش سارا و تا شب قبل از برگشتنش اونجا باشم چندباري هم نزديك بود گير بيافتم كه يه بار از ديوار فرار كردمو حالا بماند خدا خيلى بهم رحم كرد وگرنه الان شايد زنده نبودم! فك ميكنم دفه چهارم يا پنجم بود كه ميرفتم پيشش و ديگه تو بغل كردن و لب گرفتن من پيش دستى ميكردم حسابى روم باز شده بود يادمه از پشت بغلش كرده بودم و برا اولين بار سينه هاشو گرفته بودم تو دستام و كيرمو از رو شلوار كرده بودم لاى كونش ديگه واقعا دلم ميخواست بكنمش بهش گفتم سارا من ديگه نيستم! تعجب كرده بود گفت چي شد يدفه! تو همون حالت كه بغلش كرده بودم گفتم من اينجورى كه ارضا نميشم وقتى ميرم خونه از شق درد نفسم در نمياد اونم درحالى كه نگام نميكرد يه جورى كه مثلا زياد خودشو مشتاق نشون نده گفت خب بكن توش!



    اولش متوجه نشدم گفت بكن منو تا ارضا شى شلوارشو كشيد پايين و كون سفيدشو طرف من كرد كمربندمو باز كردم و كيرمو از پشت گذاشتم لاى كسش و با يه فشار كردم توش و حسابى كردمش تا آبم اومد آخرش نگام كرد و بهم گفت ديگه بهت نميدم اصن انگار ريده شد تو حالم گفتم باشه ولى فرداش فهميدم كه زر مفت زده واسه من ادا تنگارو دراورده كه آى پشيمون شدم! ولى فرداش همچين چسبيد بهم و كير ميخواست كه شهوت ديوونش كرده بود ديگه خودش كيرمو درمياورد ميگفت منو بكن صبح تا شب ميكردمش ولى انقد داغ بود هميشه آماده ى دادن بود ديگه باشگاه رو بيخيال شده بودم پيش رفيقام خيلى كم ميرفتم فكرو ذهنم شده بود گاييدن سارا ، صبح ها شوهرش ميرفت سارا درو باز ميذاشت و آرايش ميكرد و ميرفت سرجاش منتظر من ميشد يه روز مث هميشه رفتم پايين ديدم زير پتو خوابش برده كنارش نشستم به صورتش كه نگاه ميكردم از خوشگلى هيچي كم نداشت چقد دوست داشتنى بود ديگه واقعا عاشقش شده بودم كنارش دراز كشيدم ولى اصلا متوجه نشد انگار بيهوش بود بدون اينكه توجه كنم دستمو كردم تو سينه هاش يكم كه ماليدم بلند شدم و كاملا خوابيدم روش چشاشو يكم باز كرد منو كه ديد يه لبخند كوچيك زد لبمو چسبوندم به لبش زبونمو تو دهنش ميچرخوندم سفت بغلش كرده بودم و شلوارو شورتشو كشيدم پايين وكيرمو صاف گذاشتم تو كسش ، داشتم كس سارا رو ميگاييدم تند تند تلمبه ميزدم كه دستاشو دور كمرم حلقه كرد و منو به خودش فشار ميداد ديگه آه و نالش بلند شده بود كه باعث ميشد بيشتر تحريك بشم فهميد داره آبم مياد محكم منو گرفت گفت درش نيار ميخوام ازت حامله بشم آبتو بريز تو كسم منم همينو ميخواستم وقتى آبم مياد ميخوام تا ته فرو كنم و همونجا نگه دارم جووون!





    همشو تو كسش خالى كردم ولى بعدش بهت زده نگاش كردم گفتم سارا حالا چي ميشه!!! خنديد و سرمو چسبوند به سينش ، قلبش تند تند ميزد نفس كشيدنش كم كم آروم ميشد و چشامو بسته بودم كه تو همون حالت خوابم برد وقتى بيدار شدم نميدونم چند ساعتى گذشته بود ولى هوا تاريك بود و سارا هم كنارم خواب بود بوسش كردم و رفتم بيرون.. تقريبا ده ماه به همين منوال گذشت ديگه ازش ميخواستم كه از شوهرش طلاق بگيره حتى چندروزم باهاش مسافرت رفتم حامله شده بود مطمئن بودم بچه تو شكمش از منه اونم ميگفت كاش قيافش به تو بره نميخوام هيچوقت فراموشت كنم شوهرش حسابى شك كرده بود و ديگه كار بالا گرفت جورى كه سارا رفت خونه مادرش و چند روزى ازش كلن بى خبر بودم تو اين مدت كه نبود به خودم و كارام فكر ميكردم اين چه كارى بود آخه! دو هفته نبودنش باعث شد كه جفتمون به خودمون بياييم و روزى كه برگشت يه نامه بهم داد كه شوهرش همه چيزو فهميده و بايد رابطمون قطع بشه و ديگه كارى باهاش نداشته باشم



    متوجه شدم كه دروغ ميگه و شايد فقط ميخواد منو بترسونه كه بيخيال اين رابطه بشم چون زندگيش داشت از هم ميپاشيد ولى نميدونست كه قبل ازونكه اون بگه من خودم تصميم گرفته بودم وقتى برگشت كلن باهاش تموم كنم ميدونستم دوسم داره ولى بايد همه چى تموم ميشد ما با هم آينده اى نداشتيم اونم عاقل تر ازين بود كه زندگيشو بخاطر منى كه تازه ميخواستم برم دانشگاه خراب كنه و به اميد من بشينه اون رفت با همون يادگارى كه از من تو شكمش بود و ديگه هيچوقت سراغش نرفتم و بعد از يه مدت هم اونا كلن ازونجا رفتن الان هفت يا شايدم هشت سال ازين ماجرا ميگذره بعدازون حتى يه بارم نديدمش اميدوارم حالش خوب باشه...

  41. #141
    دست مالی و کردن دخترخالم

    من محمد 20سالمه خیلی شهوتی هستم . تا حالا سکس نداشتم یه دختر خاله دارم که اسمشو میزارم سحر که خیلی تو کفش بودم سنش 15 سال بیشتر نیست ولی خوب هیکلی داره قیافش هم از 100 درصد من 70بهش میدم. قبلا باهم اس ام اس بازی میکردیم تا اینکه بحثمون به سکس کشیده شد مثلا ازش سوال کردم البته خیلی با ترس و لرز گفتم سایز سینه هات چنده؟ اونم بعد از چند دقیقه تاخیر جواب میداد 75 و میگفتم تو این سن پریود هم میشی جواب داد اره . هم اون دوست داشت با من سکس کنه هم من اما موقعیت پیش نمیومد.

    گذشت تا عید نوروز 94 فرا رسید من به اتفاق خانواده راهیه خونه ی مادر بزرگم تو روستا شدیم و چند روزی گذشت من و دختر خالم هرشب به هم اس میدادیم البته اون خودش اس میداد منم همش بحث رو میکشیدم به سکس اما راه نمیداد مثلا میخواست بگه من اهلش نیستم ولی من میدونستم یک جایی گیرش بیارم خودش میکشه پایین که بکنمش. خلاصه شب سیزده بدر شد من بیرون جلوی خونه مادربزرگم بودم به خالم گفتم سحر کجاست گفت تو خونه گفتم رفتی تو بهش بگو بیاد کارش دارم خالم رفت تو سحر هم 10ثانیه طول نکشید که اومد پیشم گفت بله کارم داشتی گفتم اره بشین بهش گفتم یه چیزی ازت میخوام گفتش چی؟ گفتم اول باید قول بدی که انجامش بدی بعدش من میگم گفت حالا بگو شاید نتونم انجامش بدم گفتم میتونی البته اگه بخوای گفت باشه گفتم خودمون شانس نداریم که باهم سکس کنیم حداقل یه ذره حال بهم بده بخدا خیلی تو کفم با خنده شهوتی گفت مرض گفتم تورو خدا فقط همین یکبار گفت چجوری بهت حال بدم گفتم بیا لب بگیریم من تورو میمالونم سینه هاتو میمالم فقط همین (الکی بهش گفتم چون ایندفعه تصمیم گرفته بود کوچیک ترین موقعیت گیرم بیاد بکنمش گفت خیلی پرویی گفتم مجبورت نمیکنم اما اگه این پیشنهادمو رد کنی دیگه نباید اسمه منو بیاری تا اینو گفتم بلند شد رفت تو خونه منو میگی اینقد اعصابم کیری شده بود خلاصه حالمم چس شده بود من رفتم یه دوری تو محله زدم همش تو فکر بودم ساعت نزدیکای 10:30 بود داشتم میرفتم سمت خونه که بخوابم چون فرداش میخواستیم همه باهم بریم گردش دیدم اس داد کجای ؟ اومدم جوابشو ندم ولی بهش اس دادم به تو چه گفت بگو کجایی کارت دارم گفتم دارم میام سمت خونه گفت خب پس بیا رفتم دیدم سحر با خواهرم و یکی دیگه از دخترخاله هام نشسته دم در بدون اینکه نگاهشون کنم رفتم تو خونه بعدش سحر اس داد ما داریم میریم خونه خاله (خونه ی خالم حدودا پنج تایی خونه با مادریزگم اینا فاصله دارن) گفتم خب برو به من چه گفت کسی خونشون نیست میای ؟ تا اینو گفت خوشحال شدم گفتم شاید بشه یکاری کنم گفتم باشه میام گفت پس ما میریم تو نیم ساعت دیگه بیا که خواهرم ودخترخالم شک نکنه ساعت 12 اینا بود زدم بیرون همه خواب بودن رسیدم دم خونه ی خالم به سحر اس دادم من دم درم گفت صبرکن حدودا 5دقیقه ای دم در بودم بلاخره سحر اومد درو باز کرد گفتم چرا اینقد طولش دادی گفت خوب دخترا خوابن تازه قرار نبود که تو بیای نمیخواستم اینا بفهمن رفتیم تو خونه خونه ی خالم دوتا اتاق خواب داشت یه پذیرایی و حال دخترخالم و خواهرم تو اتاق دخترخالم خوابیده بودن من و سحر هم یواشکی رفتیم تو اون یکی اتاق گفتم خوب چکار کنیم گفت هیچی مگه قراره کاری کنیم گفتم مسخره کردی گفت اره گفت برو بابا من میرم خونه ی مادربزرگ گفت شوخی کردم توهم چقد لوسی گفتم از این شوخی ها با من نکن که خوشم نمیاد گفت خب حالا میخوای چکار کنی ؟ گفتم بهت که گفته بودم میخوام چکار کنم گفت من روم نمیشه سرش پایین بود کم کم رفتم سمتش بوسش کردم دستمو گذاشتم رو صورتش لب ازش گرفتم تو همین حالت قفل شدیم بغلش کردمو لب خوب نمیگرفت اما خیلی اتیشش تند بود سریع حشرش زد بالا لبشو بیخیال شدم رفتم سمت سینه هاش گفتم قربون این 75ها برم من خنده کرد از روی پیراهن و سوتینش میمالوندم پیراهنشو زدم کنار سوتینشو هم در اودرم سینهاشو میخوردم وای خیلی سینه هاشو خوشمزه بود داشتم لیس میزدم اونم سرش بالا بود انگار از هوش رفته بود نگاش کردم سرشو اورد پایین دوباره لب گرفتیم دستشو گرفتم گذاشتم روی کیرم خودش دستشو برد تو شلوارم داشت میمالوند کیرمو در اوردم که بخوره گفتم بخورش یکم کیرمو کرد تو دهنش اما بهم حال نداد چون فقط سرشو میخورد بهش گفتم بسه بلندش کردم یه دامن پوشیده بود زیر دامن هم هیچی نداشت بجز شورت. دامنشو زدم بالا از روی شورت دست به کونش میزدم برش گردوندم شورتشو کشیدم پایین خوابوندمش تف ریختم لاپاش کردم داشتم همینجور میکردم که بهش گفتم بکنم داخل؟ چشاشو بسته بود گفت درد داره گفتم یواش میکنم قبول کرد منم تف انداختم تو سوراخش یکمم با انگشت بازی کردم که گشاد شه کیرمو گذاشتم رو سوراخش که بکنم توش دیدم نمیره به زور یکمی کردم تو کونش که نفسش بند اومد با یه لحنی گفت بیار بیرون دردم گرفت گفتم بزار الان خوب میشه هیچی نگفت منم ادامه دادم حدودا چند ثانیه یکبار یذره میفرستادم داخلش همش کونشو تنگ میکرد منم کم کم کم کم فرستادم توش که تا اخر رفته بود اونم حال میکرد من بیشتر از اون بهم حال میداد حدودا ده دقیقه ای کردمش که احساس کردم ابم داره میاد اما دوست نداشتم الان ابم بیاد چون خیلی حال میداد یکم صبرکردم بهش گفتم حال میده با سرش فهموند که اره داره بهم حال میده دوباره تلمبه زدن رو شروع کردم البته یواش یواش میکردم که نتونستم خودمو کنترل کنم ابمو ریختم تو کونش که یه اهی کشید گفت : ای خوابیدم روش بعداز چند دقیقه گیج و بی حال از روش بلند شدم ولی اون بی حال تر از من بود اصلا حس نداشت بلند شه گفتم بلند شو تموم شد نگام کرد بلند شد رفت دستشویی خودشه تمیز کرد اومد منم رفتم دستشویی بعدش رفتم پیشش گفتم اخ کمرم حال داد؟ گفت بیشعور کونم داره میسوزه ولی حال داد بهش گفتم دوباره میخوای ؟خنده کرد گفت برو بخواب فردا باید زود بلند شیم گفتم بیا یکذره دیگه حال کنیم گفت خسته نشدی میدونستم که اونم هنوز میخواد رفتم بغلش همدیگه رو بغل کردیم دیدم کیرم دوباره بلند شد گفتم میخوام یکبار دیگه بکنمت گفت نه دیگه بسه دارم میسوزم گفتم دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه خودم دوباره دامنشو دادم بالا خوابوندمش شورتشو کشیدم پایین تف ریختم دم کونش کردم تو کونش یکم گشاد تر شده بود ولی چیزی نمیگفت که داره دردم میاد ( کیره منم بزرگه 20 سانته.) هرچی کردمش دیدم ابم نمیاد کیرمو در اوردم یکم مالومندم به کونش کردم لاپاش حدودا 5 دقیقه ای کردم ابم میخواست بیاد صبر کردم دوباره کردم تو کونش همش کونشو تنگ میکرد داشتم تلمبه میزدم که ابم اومد کیرمو در اوردم ریختم لاپاش سریع بلند شدم چون خسته شده بودم رفتیم دوباره خودمونو شستیم بهش گفتم من میرم تو هم برو بخواب که فردا بیدار نمیشیم گفت باشه فقط این قضیه بین خودمون باشه بهش گفتم باشه فقط همیشه پایه باش گفتش باشه خدافظی کردم رفتم خونه مادربزرگم گرفتم خوابیدم فردا سیزده به در هم انگار نه انگار دیشب کردمش خیلی عادی رفتار میکرد اما من روم نمیشد نگاش کنم . از اون به بعد دوباری همدیگه رو دیدم حتی فرصت نشد بمالونمش اما همش اس های سکسی یا عکسای کس و سینه هاشو برام میفرسته منم عکس کیرم بیشتر شبا هم باهم سکسچت میکنیم و هر دو منتظریم که یه موقعیت خوب گیر بیاد یه حال اساسی باهم بکنیم

  42. #142
    کردن خواهرزن کس تپل

    سالها بود که از مزاحمت های مکرر فامیلهای زنم بتنگ اومده بودم روزی نبود که بذارن آب خوش از گلوم پائین بره هر روز هفته یه تعدادیشون خونه من تلپ بودن و این زن احمق هم راه براه براشون سفره پهن می کرد تا اینکه یه روز داستان رو برای یکی از دوستهام تعریف کردم و اونم خندید و گفت منم همین مشکل رو داشتم تا اینکه یه روز خواهر زنمو بزور کردم و بعدشم بهش گفتم بازم این طرفها پیدات بشه می کنمت و اونم که از شوهرش می ترسید رفت و دیگه پیداش نشد ، به رفیقم گفتم تو طرفت یکنفر بوده من با یه ایل طرفم نمی تونم که همه رو بکنم ، رفیقم گفت دیگه خودت می دونی دوست داری بازم سواری بهشون بدی خوب بده ، من با خودم گفتم اقلا" سر یکیشون برنامه رو پیاده کنم ببینم چی میشه تا بعد ، این بود که رفتم تو کار یکی از خواهر زنام که خیلی با بچه ها و شوهرش میومدن و چتر باز می کردن ولی هیچوقت تنها گیرش نمی آوردم تا اینکه یه روز زنم گفت فرخ مهوشو ببر فلان بیمارستان وقت دکتر داره شوهرش وقت نداره ببرتش و منم گفتم باشه ، تو مسیر با مترو رفتیم و من هی به بهونه شلوغی خودمو بهش می چسبوندم ، مهوش از زن خودم درشتر بود و کون و پستونهای بزرگی داشت ولی هیکل شوهرش نصف من بود و مریض احوال هم بود ...



    اولش هی خودشو عقب می کشید ولی بعد کم کم انگاری خوشش هم اومد و یخورده هم خودشو بهم می چسبوند ، دوتا از صندلیها خالی شدن و ما نشستیم و من تا جایی که میشد خودمو بهش فشار می دادم و اونم هیچ بدش نمیومد ، بالاخره رسیدیم و مهوش کارش رو انجام داد و برگشتیم به طرف خونه و بازهم توی مسیر مالوندن ها ادامه داشت تا اینکه رسیدیم خونه و رفتیم توی آسانسور ، به محض اینکه در آسانسور بسته شد مهوش برگشت تو صورتم نگاه کرد و با چشمهای خمار با زبونش لبشو خیس کرد و منم گفتم هر چه باداباد و لبشو گرفتم به مکیدن ، اوووووووووووف چه حالی می داد لباش مزه شیکر می دادن و منم با حرص یه پنج دقیقه ایی میکشون زدم و بعد هم دستمو بردم تو شورتش ، اووووووووووف کوسش خیس خیس بود ، یخورده که کوسشو مالیدم دستمو از تو شورتش درآورد و با اخم گفت بسه دیگه و دکمه آسانسور ه موبایل زنم رو گرفتم و بهش گفتم کجایی ؟ گفت اومده ام خونه مامانم شماها کجائین ؟ بهش گفتم تو راهیم و اونم گفت پس شما هم بیاین اینجا و من هم گفتم باشه و قطع کردم و به مهوش گفتم بیا جلو خواهرت نمیاد رفته خونه مادرت ولی مهوش مقاومت کرد و نذاشت بازم بغلش کنم ، بهش گفتم پس چرا بهم لب دادی؟ مهوش گفت برای تشکر از زحمتت همینقدر بسه ولی من بزور بغلش کردم و گفتم باید بهم کوس بدی ولی مهوش مقاومت می کرد و می گفت گناه داره ولم کن ولی من لبشو گرفتم به مکیدن و کم کم مهوش آروم و شل شد ...



    تیز لباساشو کندم و بردمش توی اطاق خواب و انداختمش روی تخت و شروع کردم به خوردن کوس گنده اش و مالوندن پستونهای مثل مشکش و اونم آخ و اوخش رفته بود هوا ، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و کیرمو کردم تو کوسش که چشمهاش چپ شد و دهنش باز موند و گفت جوووووووووون فرخ چه کیری داری حرومش باشه این مهین کثافت و منم آقا تلمبه بود که می زدم و یه دقیقه بعد جفتمون آبمون اومد ، یخورده دراز کشیدیم و مهوش رفت کوسشو شست و اومد دوباره پیشم خوابید و یه کوس دیگه هم بهم داد و از اون روز ببعد ماهی دو سه بار وقتی زنم نیست میاد و بهم کوس میده اما رفت و اومد فامیل زنم قطع نشد .

  43. #143
    سکس با خواهر کوچیکه زنم

    سلام
    شایان هستم و خاطره ی که تعریف میکنم واسه 5 سال پیشه و خیلی به یادش هنوز هم تو سکسام حال میکنم بخونید و حالشو ببرید البته حوصله ی تایپ ندارم خیلی خلاصه مینویسم به کیر و کوس خودتون ببخشید کون گشادمو.



    ده ساله ازدواج کردم همسرم از شهرستان بود که باهاش دوست شده بودم و بعد کلی داستان رفتم خواستگاری دیدم چه خانواده پر جمعیتی دارن،خلاصه بعد دو سال نامزدی ازدواج کردم الانم همه چی خوبه. و اما خواهر کوچیکیه زنم که اون موقع من 25 سالم بود و اون 16 سالش قدش از 4 تا خواهر دیگش بلند تر و واقعا از همشون زیباتر قد فکر کنم 180 باسن درشت سینه تقریبا 80 سبزه لبو و صورت که نگو محشر از همون اول این از من خیلی خوشش اومده بود مثل همه ولی یه فاز بالاتر اینو همیشه از رفتار و حرکاتش متوجه میشدم بعد از ازدواجم یه چند سالی گذش و یه روز این خواهر کوچیکه با مادر زنم اومدن تهران عیادت یکی از بستگان و زنگ زد به من که اومدیم تهران و دو روز دیگه میاییم پیشتون شبش من و همسرم رفتیم ملاقات و اینا رو هم اونجا دیدیم وای چه خوشگل تر شده بود و یه تیپ باهال زده بود و منم که از روز اول تو کفش بودم و به هر روشی که بگی تلاش میکردم دیدش بزنم.





    خلاصه شماره موبایلشم حالا داشتم فرداش اس دادم که شیطون چه خوشگل تر شدی و فلان و اینا حسابی ذوق کرد و من رفتم تو مخ زنی بهش گفتم خیلی خوبه که اومدی تو این چند سال چرا نیومده بودید و از این حرفا شب قبل از این که بیان خونه ی ما براش اس دادم که من از روز اول که اومدم و تو رو دیدم واقعا ازت خوشم اومد و میخام یه چیزی بهت بگم زد چی !! گفتم من دوست دارم عاشقتم و خیلی محشری از همه خواهرات باهال تری و ... اول شوکه شده بود و موند تا فرداش که اومدن با هم ناهار رفتیم بیرون و گشت تو تهران دم غروب رسیدیم خونه زمستون بود من رفتم تو بهار خواب شومینه رو روشن کردم و ذغال گذاشتم و قلیون رو ردیف کردم و نشستم کشیدن همسرم که آشپزی میکرد مادرشم تلویزیون میدید به نازیلا گفتم بیا قلیون مادرش یه کم ناز کرد گفتم ولش کن بیاد بکشه چیکارش داری اونم تندی اومد.



    جلو شومینه و قلیون و هوای سرد و حسابی گرم نگاهش شدم و مخ زنی شرو شد لامصب یه شلوار تغریبا جذب پوشیده بود کون و رون مثل هلو تو چش بود یه تی شرت هم تنش بود و حسابی پستونش خود نمایی میکرد معلوم بود سفت و سر بالاست بعد از کلی صحبت که من دوست دارم و میخامت و از اون انکار که نه نمیشه با هم دوست باشیم من به خواهرم خیانت نمیکنم و من گفتم ه خیانتی من دوست دارم میخایی خواهرتو طلاق بدم بیام تو رو بگیرم خلاصه مخشو زدم میدونستم عاشقمه از همه کارام خوشش میومد هر کاری میکردم کلی حال میکرد و تعریف میکرد دیدم شرایط ردیفه دستشو گرفتم و آروم میمالیدم یه کم ترس این که کسی نیاد مزاحممون بود ولی من خیلی حشرم بالاست حسابی هاتم که نگو قبل ازدواج روزی چند بار جق میزدم بعد ازدواج روزی شش بار یا بشتر سکس داشتم تو خونه بازم سیر نبودم، خلاصه من دیگه هیچی حالیم نبود سرمو بردم نزدیک و بوسش کردم کلی حال کرد ولی گفت دیوونه میان میبینن گفتم از شیشه تراس معلوم میشه بیان جم میکنیم و هیچ چی نگفت لبو گرفتم و شرو کردم عاشقانه خوردن جاتون خالی چه لبایی بود کیرم شده بود مثل سنگ ...



    اروم سینش رو براش مالیدم وای چه سینه یی وای صفت سایز 80 نوکش محشر به اسرار دستمو کردم از یقش تو سینشو گرفتم به مالیدن محشر بود قاطی کرده بودم بد جور دیدم بد جوری حالش بد شده یه کم ور رفتم باهاش و ارئم از رو شلوار کسشم دست گرفتم جوووووووووون چه کسی توپول و توپ دیگه همسرم برامون چایی آورد و یه جوری جمش کردیم که نفهمید بعد چایی رفت و من به نازیلا گفتم شب گوشیتو بزار رو ویبره زنگ زدم بیا پیشم اول گفت نه ولی بعدش ساکت شد میدونستم حر چی بگم نه نمیگه. من بعد شام زود رفتم تو اتاق خوابیدم و مادر و دو تا دختر تو هال خابیدن ساعتای 3 بود بیدار شدم تا بهش اس دادم زودی جواب داد گفتم بیا و هی میگفت میترسم گفتم بدو لوس نشو و درو باز کردم و اونم زودی اومد تو و در رو بستم جان کیرم داشت میترکید از بس حشرم بالا بود بقلش کردم و بردمش زیر پتو و خوابیدم روش و شرو کردم به لب گرفتن خیلی لبش باهاله واقعا یه چیز دیگست من زیاد کس کردم تو عمرم ولی این یه چیز دیگست سریع شلوارمو در اوردم و تیشرتش رو دادم بالا و دامنشو دادام بالا کیرمو گذاشتم لای پاش و خوابیدم روش و شرو کردم به خوردن لب و پستوناش و کیرمو از رو شرت رو کسش بالا پایین میکردم ،کسش همین خیس بود که شرتش حسابی خیس شده بود و حسابی کیرم داشت صفا میکرد وای نمیدونید چی بود خواهر زن خوشگلم تو اتاقم بود و زیرم همیشه به عشق همچین روزی جق میزدم ابم دو برابر میپاشید<حیف فرصت نبود با ارامش ردیفش کنم و اونم بد میترسید همش میگفت بسه، یه اشتباهی کردم که بعدها باعث شد از سکس با من بترسه با عجله برش گردوندم و تف زدم سر کیرم و یه کمم به کونش و اروم سر کیرمو فشار دادم رو سوراخ کونش و گفتم شل کن اونم حشری و ولو زیرم بود اروم سرش که رفت تو یه کم خودشو جم کرد دستمو کردم زیرش و کوسشو مالیدم خیس خیس بود دستم پر آبش شده بود و حسابی ایز بود و داغ کسشم تپل بود و حسابی هم تمیز کاش میشد و وقت بود میخوردمش براش...



    یه کم مالیدم کوسشو کردم کیرمو تو کونش و چند تا تلمبه که زدم ابمو با فشار پاشید تو کونش و اروم روش خوابیدم و یه کم کوسشو مالیدم اونم که همون اول ابش اومده بود واقعا اونم حشری بود از سر شب که مالیده بودمش نخابیده بود و خودشو میمالیده تا بیاد پیشم تو ای فرصت کم حسابی ابش ریخته بود بیرون تشکم خیس شده بود فخلاصه از روش پاشدم و برگشت و خابیدم روش و یه کم بوسش کردم و گفتم خوب بود ؟گفت اره ولی درد داشت اذیت شدم معذرت خواهی کردم و بوسش کردم و از ترس این که کسی بیدار نشه فرستادمش رفت و اس بازی میکردیم و ازش معذرت خواهی کردم و اونم گفت عیبی نداره ولی حال داد یه کم اس سکی دادم و از کس و کون وپستونش تعریف کردم و گفتم هنوز کیرم نخابیده و دلم میخاد بخابم پیشت که از خدا خاسته باز پاشد اومد و جاتون خالی دوباره کردم تو کونش و ابم و باز خالی کردم تو کونش وای که بهترین شب زندگیم بود و فراش رفتن شهرستان و تلفنی در اتباط بودیم و بعد از مدتی رفتیم خونشون یه هفته بمونیم که بعضی شبا میومد تو انباری و میکردمش که اونارم شاید تعریف کنم . الان دو ساله ازدواج کرده و من در حسرت کس تپلشم همدیگه رو میبینیم حس و نگاهمون هموز خاصه دنبال فرصتم کسشو بکنم و حسابی بخورمشون.

  44. #144
    کردن دختر عموم تو خياطى

    سلام

    من محمد اهل يکى از شهرهاى جنوبى ايران هستم يه دختر عمو دارم به اسم سپیده که شغلش خياطى من 23سالمه و تونم 28سالشه و هنوز ازدواج نکرده شهر ما خيلى کوچيکه و فقط دختر عموم خياطى ميکنه و مغازس هم بغل خونه ما هست اون تو مغازش يه کولر ابى کوچک داشت و از خونه ما آب مياورد و داخل کولر ميريخت يه روز که من خودم تنها خونه بودم اومد اب ببره منم ديدم نميتونه ظرفه آب رو ببره رفتم تا کمکش کنم من بهش گفتم که يه شلوار دارم ميخام برام يه کم تنگ ترش کنه اون هم گفت که بايد برم داخل مغازه تا برام اندازشو بگيره که من گفتم نه تو مغازه شلوغه من نميام اونم گفت مشکلى نداره برو داخل خونه بپوش تا من برم متر رو بيارم من رفتم لباسم رو عوض کردم تا سپیده اومد نشست جلو من و شروع به اندازه گرفتن کرد همينجور که داشت اندازه ميگرفت دستش که ميخورد به بدنم حال من يه جورى ميشد...



    تا اين که ديدم محمد کوچولو داره بلند ميشه سپیده اومد دور کمرمو اندازه بگيره که متوجه بلند شدن کيرم شد همين جور داشت ادامه ميداد که دستش خورد به کيرم من شهوتو از تو چشاش ميخوندم تموم شد ميخاست بره که تو راهرو که رفت من از پشت سر دستم رو رو باسنش کشيدم يه جا خورد گفت چکار ميکنى همينو که گفت من روم باز شدو دستش رو گرفتم اومد که نزاره دستم بهش برسه ولى من ديگه گرفته بودمش اوردمش تو حال دستم رو دور کمرش حلقه کردم اونم داشت زور ميزد تا خودشو نجات بده ولى معلوم بود که خودشم دوست داره دستمو کزاشتم رو سينه هاش و شروع کردم مالوندن ديگه شهوت تو چشاش داشت موج ميزد منم دکمه بلوزشو باز کردمو سينشو اوردم بيرون شروع کردم خوردن خيلى حال ميداد سفت شده بود يه دستمم گزاشتم رو باسنشو باهاش حال ميکردم بعد از چند دقيقه خوردن سينش اومدم که دامنشو بکشم پايين که نزاشت گفت چکار ميکنى من دختر گفتم ميدونم ميخام با يکم باهاش بازى کنم گفت فکر کردنو از سرت بيرون کن گفتم باشه دامنشو که کشيدم پايىن يه شلوارک مشکى زيرش پوشيده بود اونم در اوردم واااااى چى ميديم يه کس تپل باکمى مو که واقعا شهوتم رو چند برابر کرد کمى باهاش ور رفتم برش گردوندم با سوراخ کونش ور رفتم که گفت چکار دارى ميکنى ميخاست بلند بشه نزاشتم گرفتمش تو بغلم گفتم فقط چند دقيقه اگه درد داشت ولت ميکنم



    با هزار جور خايمالى قبول کرد انگشتمو با اب کسش خيس کردم گزاشتم رو سوراخ کونش فشار دادم رفت تو داشت ناله ميکرد قسمم ميداد ولش نکردم بعد دو انگشتى بعد سه انگشتى وقتى ديدم خوب جا باز کرده کيرمو تف زدم گزاشتم در سوراخش که صداى جيغش رفت بالا ولى من داشتم ادامه ميدادم تا اخر کردم توش بعد وايسادم تا جا با کنه بعد از چند لحظه شروع کردم تلنبه زدن که ديگه داشت ميگفت اوووووف سوختم چند دقيقه بعد تمام ابمو خالى کردم رو باسنش بلند شد لباسشو پوشيد موقع راه رفتن پاشو از درد باز ميزاشت بهم گفت اين اولين و اخرين بار بود چند وقت پيش خودش دوباره اومد پيشم تا باهاش حال کنم باااى

  45. #145
    کمک به خواهرزنم برا حامله شدنش

    سلام
    اسم من سعيد هست. متأهلم. داستاني رو كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط به بيست روز پيشه كه فریبا (زنم) واسه زايمان رفته بود بيمارستان. من يه خواهر زن دارم كه اسمش فرناز هست. چاق و گوشتي و تپل كه بزرگتر از فریبا هم هست ولي بچه دار نميشه دكترها گفتن مشكل از باجناق منه و فرناز مشكلي براي حاملگي نداره. از روز اولي كه با فریبا ازدواج كردم فرناز جلوي من راحت بود. مخصوصا زماني كه شوهرش نبود، جلوي من تاپ يقه باز ميپوشيد جوري كه چاك سينه هاش هوش از سرم ميبرد. از همون موقع بدجوري تو كف سينه ها و كس و كون فرناز بودم. اينو بگم كه من هميشه شوخي هاي لفظي با خواهر زنم ميكردم. مثلا از روي شوخي بهش فحش ميدادم، ميگفتم كيرم تو كون چاقت!! يا ناز اون سينه هات و... اونم هميشه با يه خنده بحث رو تموم ميكرد كه من ادامه ندم..



    اوايلي كه فریبا باردار شده بود فرناز اومده بود خونه ما براي كمك به خواهرش!!! و چند روزي هم پيشمون موند. اينو اضافه كنم كه اون و شوهرش توي يك شهر ديگه زندگي ميكنن. همون روزا بود كه ديدم تك و تنها يه گوشه نشسته و تو فكره. بهش گفتم چي شده؟ تو فكري؟ گفت چيزي نيست. داشتم به زندگي خودم فكر مي كردم. گفتم: به اينكه تو هم بايد الان حداقل يه بچه تو زندگيت داشته باشي، آره؟ گفت آره. كاش ميشد.... از روي شوخي گفتم: يه بار كنار من بخواب، 100% تضميني حامله ميشي. لبخندي زد و گفت با يكبار كردن كه كسي حامله نميشه. بايد چند بار سكس داشته باشن تا يه بارش بگيره. گفتم من با فریبا فقط يكبار سكس كرديم واسه بچه دار شدن. گفت: اگه تضمين مي كني كه حامله بشم حرفي نيست. يه لحظه جا خوردم!! باورم نميشد اينجوري بگه. هميشه بحث رو تموم ميكرد ولي الان.... گفتم فقط يه شرط داره. گفت چيه. گفتم بايد تاريخ دقيق پريوديت و زمان تخمك گذاريتو بدوني و بهم بگي. گفت از كجا زمان تخمك گذاريمو بدونم؟ گفتم از دكترت بپرسي راهنماييت مي كنه. يهو مثل آدمي كه خواب بوده و بيدار شده گفت خاك بر سرم!! برو خجالت بكش!! كلي خورده بود توي ذوقم. ولي به روي خودم نياوردم و اون كلام و بحث تمام شد تا روز بستري شدن فریبا. توي بيمارستان موقع پذيرش متوجه شديم كه دفترچه بيمه فریبا رو نياورديم.



    قرار شد بستريش كنن و ماهم در اولين فرصت دفترچه بيمه رو بياريم كه براي ترخيصش به مشكلي برنخوريم.چون چند روز آخر حاملگي فریبا رفته بود خونه باباش اينا و دفترچه اونجا جامونده بود قرار بر اين شد كه مادرزنم بمونه بيمارستان و من با فرناز براي آوردن دفترچه بيمه بريم خونه پدر زنم. توي راه ديدم بازم تو فكره و ساكته. گفتم هنوزم تو فكر بچه اي؟؟؟ يه نيشخندي زد و گفت چه فايده؟ وقتي خدا نميخواد ما بچه دار بشيم، چيكار كنم؟ نميتونم برم به اين و اون بدم تا حامله بشم!! گفتم نيازي نيست به اين و اون بدي كه!! به خودم بده. قول ميدم بچه دار بشي. گفت: قبلا كه بهت گفتم، اگه مطمئن بودم با يكبار كردن حامله ميشم حرفي نداشتم، ولي ميدونم كار از يكي دوبار بالاتره. گفتم من تضمين مي كنم. گفت الكي كه نيست، مگه دست توئه كه تضمين كني؟؟؟ گفتم تو فقط بگو كي پريوديت تموم شده. يه كم فكر كرد و گفت امروز دقيقا دو هفته هست كه پاك شدم. گفتم تاريخ تخمك گذاريتو ميدوني. گفت دكتر گفته 14 روزه هست، ولي امروز روز 15امه و ديگه فايده نداره. گفتم اتفاقا امروز فايده داره. اگه امروز كاري انجام بديم شك نكن حامله ميشي. داشت ميرفت كه بحث رو عوض كنه كه پيله كردم بهش و راضيش كردم كه سكس كنيم.



    ...

    وقتي رسيديم خونه باباش رفتيم توي خونه كه دفترچه بيمه رو برداريم. كليد رو از داخل گذاشتم توي در كه اگر كسي اومد نتونه بياد داخل. گرچه خيالم راحت بود كه هم پدرزنم هم برادر زنم سر كار بودند و تا عصر خبري ازشون نميشد. رفتم تو اتاق ديدم خم شده و داره توي كشو رو ميگرده كه دفترچه رو پيدا كنه، مستقيم رفتم پشت سرش و خودمو چسبوندم بهش. يهو راست شد و گفت نكن سعيد جان، يهو يكي مياد آبرومون ميره. گفتم خيالت راحت، هيچكي نمياد اگر هم بياد نميتونه بياد تو چون كليد توي دره. تا اومد حرفي بزنه لبمو گذاشتم رو لباش و شروع كردم به خوردن لباش. اولش يه كم مقاومت ميكرد چون ميترسيد. ولي زود رام شد. يه دستم پشت گردنش بود و يه دست ديگمو گذاشتم روي سينه هاش. آه عجيبي كشيد. فهميدم سينه هاش نقطه حساسشه. دستمو بردم آروم آروم دكمه هاي مانتوشو بازكردم و دستمو بردم زير مانتو. واييييي، چه پوست لطيفي داشت. دستم روي تنش داشت ميلرزيد. خداييش بگم قلبم داشت از قفسه سينم ميزد بيرون. خودم هم استرس داشتم. دستمو كردم زير سوتينشو سينشو كشيدم بيرون. واييي خداي من!! چه سينه بزرگ و خوش فرمي بود. همينجور كه لبم رو لبش بود و داشتم سينه شو ميماليدم ديدم چشماشو بسته و داره ميره تو حس سكس!!! خيلي آروم دستمو بردم پايينتر و شروع كردم از روي شلوار كسش رو ميماليدم. يه كم كه گذشت خودش دستمو گرفت و ميخواست از بالاي شلوارش بكنم داخل و كسشو بمالم. دكمه هاي شلوارشو باز كردم و نشستم كه شلوار و شورتشو از پاش دربيارم كه چشمم افتاد به كس خوشگل و تپلش. عجب كسي بود!!



    به عمرم كس به اين نازي نديده بودم. گوشتي، تپل و آبدار. قشنگ مشخص بود كه فرناز حسابي حشري شده و آماده پذيرش كير منه. ولي من نميخواستم به اين سرعت كار رو تموم كنم. حالا كه دستم بهش رسيده بود بايد يه سكس اساسي ميكردم. بردمش روي تخت، سوتينشو كامل باز كردم و طاق باز خوابوندمش روي تخت. يه تف پرملات انداختم رو كيرم و بهش گفتم سينه هاتو بچسبون به هم. اونم همينكارو كرد. چه حالي ميداد، داشتم كيف ميكردم. يهو گفت: اومدي حال كني يا اومدي براي من بچه درست كني؟؟؟؟ گفتم: بچه ساختن بدون حال و حول كه نميشه. گفت: اگه منو حامله كني قول ميدم يه بار ديگه بيام پيشت و هرجور خواستي بهت حال بدم!! قبول كردم و از روي سينه هاش بلند شدم. گفتم من برم كيرمو بشورم و بيام. گفت واسه چي؟ گفتم آخه تف زدم بهش. بزاق دهن باعث كشته شدن تعدادي از اسپرمها ميشه. خلاصه رفتم يه آبي به كيرم گرفتم و اومدم تو اتاق. روي تخت دراز كشيده بود. مستقيم رفتم لاي پاهاش نشستم و كيرمو گذاشتم رو سوراخ كسش و آروم دراز كشيدم روش، جوري كه تا وقتي لبام به لباش برسه كيرم هم تا ته توي كسش رفته باشه. عجب كس داغ وتنگ و خيسي داشت. شروع كردم به تلمبه زدن تو كسش. دستشو انداخته بود دور گردنمو مدام ميگفت بكن سعيد جون، بكن!! محكمتر بكن!! ميخوام بچه دار بشم، بكن. ...



    بدجوري حشري شده بودم. تندتند داشتم ميكردمش. ولي خبري از اومدن آب نبود. آخه من معمولا خيلي دير آبم مياد. فریبا ميدونه چيكار كنه كه آبم زود بياد ولي فرناز كه نميدونست. مجبور بودم همينجوري ادامه بدم تا آبم بياد ولي كارمون طول ميكشيد و مادرزنم ممكن بود شك بكنه. واسه همين به فرناز گفتم نوك سينه هامو بمال تا آبم بياد. يه كم كه با سينه هام ور رفت حس كردم نزديكه منفجر بشم. خيلي دلم ميخواست بكشم بيرون و آبمو بريزم روي سينه هاش ولي هدف چيز ديگه اي بود. محكم بغلش كردم و تمام آبمو خالي كردم توي كسش.يكي دو دقيقه همينجوري توي بغل هم بوديم. بهش گفتم من از روت بلند ميشم و يه بالش ميزارم زير كمرت. تو 10 دقيقه اي همينجوري بمون بعدش بلند شو. تو همون فاصله سريع يه دوش گرفتم و اومدم بيرون. ديدم لباساشو پوشيده و آماده هست كه بريم بيمارستان. يه لب ديگه ازش گرفتم و راهي شديم.... سه روز پيش بهم زنگ زد گفت: سلام باباي جديد!!!! طبق قرارمون يه بار ديگه هم با هم سكس كامل مي كنيم كه داستان اونو هم حتما براتون مي نويسم.

  46. #146
    سکس با خواهرای دوستمگروهی

    سلام من حامد 19 سالمه و چهارم تجربی هستم. یه دوست دارم به اسم محسن.من خیلی درسم خوبه مخصوصا ریاضیم.ما خیلی توی تابستون سوم می رفتیم کتابخونه وبا محسن درس می خوندیم.ولی مدرسه ها که شروع شد ورفتیم سرکلاس چهارم نشتتیم چون محسن می گفت ریاضی و فیزیک یادم بده دیگه نمی تونستیم بریم کتابخونه مجبور بودیم بریم خونه محسن اینا.محسن خیلی خوشگل بود و بهجز سرش و ابروهاش ومژه هاش و چند تار بالای کیرش می تونم بگم که اصلا دیگه تو بدنش مو نبود خیلی هم بدن نرمی داشت.من قبلا یه چند باری با محسن خودش سکس داشتم ولی تا اون موقع هنوز کس نکرده بودم. وخیلی دوست داشتم که کس بکنم. برای اولین بار که رفتیم خونه محسن اینا حدودا 3 ساعت با محسن کار کردم .



    همین طور که داشتم با محسن ریاضی کار می کردم یهو دیدم که در اتاق باز شد و یکی اومد تو.تاچشمم بهش افتاد دیدم یه دختره سلام کردو دولیوان چای با میوه آورد برامون.وقتی رفت از محسن پرسیدم کی بود محسن گفت خواهرم. دفعه بعد دیدم یه دختر دیگه اومد تو و میوه وچای آورد اینبار هم محسن گفت اینم خواهرم بود.اولی حدودا 16 یا 17 ودومی 22 یا 23 ساله بود.هی این قضیه تکرار شد تا اینکه یه روز نوک مداد نوکی تموم شد محسن گفت من میرم از سر خیابون نوک می گیرم سریع بر می گردم گفتم باشه خواهر بزرگه که نمی دونست محسن نیست در و باز کرد اود تو دید من تنهام سلام کرد و اومد نشست گفت داداشم پس کجاست گفتم رفته نوک بگیره انگاری اینو از خداخواسته بود کلی ذوق کرد شروع به حرف زدن کرد منم که خیلی زبون باز بودم وخیلی هم پررو دیدم گوشیش دستشه ازش گرفتم شمارمو تو گوشیش وارد کردمو بعدش بهش دادم.محسن که اومد اون بلند شد و رفت.یکم دیگه بامحسن ریاضی کار کردم گفتم من امروز دیگه خسته شدم می خوام برم.رفتم خونه خوابیدم تا ساعت 9 شب مامانم بیدارم کرد گفت بیا شام رفتم شام خوردم .



    برگشتم تو اتاقم گوشیمو نیگاه کردم دیدم یه پیام اومده نوشته سلام عسیسم شمارشو نمیش ناختم.بهش زنگ زدم تا گفت بله از صداش فهمیدم خواهر محسنه.یکم با هم حرفزدیم وبعدش گفتم می خوام برم درس بخونم کار نداری ندا گفت نه خدا حافظ.این دیگه هرشب کار ما بود با هم حرف می زدیم یه شب گفتم ندا می خوام بغلت کنم ببوسمت اونم از خداخواسته گفت که فردا خونمون خالیه میای ؟؟گفتم پس بابا مامانت و محسن ؟یاد خواهرش نبودم .گفت بابا مامانم که سر کارن و محسن هم کلاس کانون ریاضی داره بعد یادم افتاد که منم کلاس شیمی دارم .گفتم باشه من کلاس شیمی رو می پیچونم میام .ساعت 2 رفتم خونشون.در رو باز کرد رفتم تو یهو دیدم خواهرشم هستش .اسم خواهر کوچیکترشم شیرین بود.یهو ماتم برد آب دهنم خشک شد.ندا خندید گفت نترس اینم از خودمونه .نفس عمیقی کشیدم ورفتیم تو اتاق ندا.همین که نشسته بودیم دیدم ندا اومد بغلم گفت مگه نمی خواستی منو بغل کنی ؟؟منم از خداخواسته دستمو انداختم دور گردنش یه بوس کوچیک به لباش زدم شیرین گفت پس من چی؟؟؟گفتم تو هم بیا



    اومد بغلم از اونم یه بوس گرفتم.بعدش من یه دستم به سینه های ای بود و یه دستم به سینه های اون.همینطور نوازش می کردم و می رفتم پایین رسیدم به کس جفتشون.از قبل تاباشونو در آورده بودم و وقتی رسیدم سراغ کسشون شلواراشونم در آوردم.ازرو شرت کسشونو می مالیدم که اونا شروع به لختت کردن من شدن.لخت لختم کردن.کیرمو که راس شده بود وحشیانه می خوردن.که داشت آبم می یومد شیرین انقدر خورد تا آبم ریخت تو دهنش بعد کل آبمو قورت داد.من که می تونستم سه بار دیگه هم آبمو تخلیه کنم رفتم سراغ کساشون که متوجه شدم شیرین هنوز باکرست کس هر دوشون رو با زبون خوردم و انگشتمو تو کس ندا می کردم اول ندا ارضا شد بعد شیرین وقتی ارضا شون کردم خواستم بکنمشو ن گفتم شیرین باکرست شیرین که دیگه دیوونه شده بود گفت بزن همشو پاره کن عیب نداره اول زدم پرده شیرینو پاره کردم وبعد نوبتی هردوشونو می کردم وای که چه کسایی.یکی از یکی بهتر اینبار که دیگه آبم دیر تر اومد یه کس اساسی کردم کیرمو تو کس هردوشون می کردمو در می آوردم وقتی خواست آببم بیاد کیرمو در آوردم و آبمو پاشیدم رو سینه ندا .بعدش سه تایی رفتیم حموم و یه حالی هم تو حموم کردیم و من رفتم خونمون.از این ماجرا حدودا 40 روز می گذره و ما بعد از اون تا یه فرصت گیر آوردیم با همدیگه سکس داشتیم.

  47. #147
    ضربدریهای دانشجویی

    می خوام براتون یک داستان سکسی بگم مربوط به زمان دانشجوییمه. در زمان دانشجویی من، هنوز دوستی دختر و پسر عادی نبود، خصوصا توی همدان که من دانشجو بودم و خیلی از دخترهای بومی نگران بودن که توی خیابان با پسر دیده بشن و به گوش خانواده برسه. دو تا گزینه اصلی این بود که با دختر غیربوی دوست بشی که بتونی باهاش بیرون بری یا با همدانی دوست بشی که بیشتر رابطه تلفنی بود یا باید خونه جور می کردی. من دانشجوی شبانه بودم و چون خوابگاه بهم تعلق نمی گرفت خونه کرایه کرده بودیم. در اصل دو تا دانشجوی پسر بودیم. سرتون را درد نیارم، هرکدوممون هم دوست دخترهایی به تناسب جیبمون داشتیم. با حال تریناشون دخترهای دبیرستانی همدانی بودند که خیلی راحت ساک میزدند و کون میدادند. اگه میخواستی کس بکنی دردسر داشت چون بعدا باید پرده را بدوزی یا بچه دار بشه و... به همین دلیل اغلب بچه ها از کون می کردندشون. هنوز صدای جیغ هاشون توی گوشمه. بگذریم. یک کار رایج که من از خیلی از بچه ها که خونه داشتند شنیده بودم و خودم هم سه بار تجربه کردم را براتون میگم.



    این خاطره مال سال هفتاد و نه شمسی است که من سال دوم دانشگاه بودم. یک روز با هماهنگی قبلی پنج تا پسر با دوست دخترامون توی خونه ما جمع شدیم. قضیه از این قرار بود که دخترها میرفتن توی یک اتاق و کامل لخت می شدن و از اتاق بیرون میامدن قرار بود که هر دختر را دوست پسرش بکنه ولی قرار پسرها یک چیز دیگه بود، هرکدوم از پسرها باید یک دختر را بعد از وارسی کس و کون انتخاب می کرد. دختره معمولا مقاومت می کرد و از دوست پسرش کمک می خواست ولی بعد از اینکه پسر جدید با یکم زور کسش را لیس می زد و می مالیدش و می دید که دوست پسرش هم یکی دیگه را انتخاب کرده، معمولا تسلیم می شد اینجوری بود که دخترها انتخاب می شدند و اگر هرکسی باقی می ماند به نفر آخر می رسید. کسی حق نداشت که دوست دختر خودش را انتخاب کنه و کسی هم حق استفاده از کاندوم نداشت. اول همگی خوش و بش کردیم و بعدش دخترها توی اتاق رفته و ربع ساعت بعد لخت مادرزاد آماده شده بودند. هرکسی یکی را انتخاب کرد و چون خونه اتاق کافی نداشت (فقط یک اتاق خواب داشت)، هرکسی یک گوشه مشغول به کار بود. اول باید کس را خوب لیس می زدی تا دختره حشری بشه، بعد اون ساک می زد.



    جالب بود که دوست دختر خودت را می دیدی که داره ساک می زنه و دوست پسرت تلاش میکنه که کیرش را بیشتر داخل کنه و دختره که هق هق می زنه. این باعث می شد که همه یک حالت نیمه عصبی پیدا کرده و تلاش می کردند که دختره را با شدت هرچه تمام تر بکنندش. بعد از ساک زدن نوبت کون می رسید، کون دختر های راهنمایی و دبیرستانی و کیرهایی که با قرص های ویاگرا کلفت شده. البته می تونستی با وازلین چربش کنی که دختره کمتر جیغ و داد کنه ولی اغلب پسرها خیلی کم وازلین استفاده می کردند. یک حس باحالی بود که دختره را جلو دوست پسرش بکنی و جیغ بزنه. بعد از حدود پنج دقیقه از شروع کون کردن دختر، التماس از دوست پسرش شروع می شد که دختره کمک می خواست. اگه پسری احساساتی شده و به کمک دختره می رفت باید یک شام همه را مهمون می کرد و همه به چشم نامرد بهش نگاه می کردند. تنها راه تخلیه احساسات این بود که دختری که زیرت خوابیده بود را با قدرت بیشتر بکنی تا صدای جیغش بلندتر بشه و صدای دوست دخترت را نشنوی. تصور کنید که صدای کمک کمک و اسم همه پسرها میومد. این قسمت حدود بیست دقیقه تا نیم ساعتی طول می کشید تا آبت بیاد و تمام بشه. بعدش مرحله بود که هر دختری توی بغل دوست پسرش می رفت و گریه می کرد و اینجا هر پسری می گفت من فکر نمی کردم اینجوری بشه و یک سری دروغ دیگه. بعدش هم کون دختر را با پماد بی حسی (معمولا پیروکسیکام) ماساژ می دادیم تا آروم بشه و صورتش را با آب سرد شسته و همه چی تمام می شد. در کل حدود دو ساعت طول می کشید. من سه بار اینو در طول عمرم تجربه کردم. البته بعد از این ماجرا باید یه دوست دختر جدید پیدا می کردی. خیلی دلم می خواد که یکی از اون دخترها هم ماجرا را از زبون خودش بگه، ببینم اون ها چه حسی داشتند. احتمالا اون ها هم الان حس خوبی دارند چون به هرحال یک تجربه سکسی فوق العاده بود.

  48. #148
    سکس من با زوج سکس گروهی

    سلام داستان من با يك زوج از روزي اغاز شد كه تو چت روم داشتم چت مي كردم كه پي ام. آمد يك مرد خوب جهت سكس با همسرم مثل بيشتر وقت ها فكر ميكردم سركاري باشن رفتم باهاش چت كردم معرفي كردن مژگان ٣٠ شهرام٣٠ ساله از شيراز من هم كه امير ٣٣ شيراز صحبت كردن به جايي رسيد كه قرار گذاشتيم هم ديگر را ببينيم .باز هم تمام فكرم سر كار بودنم بود .ساعت ١٢ شب زنگ زد مژگان كه روبرو هتل هما هم ديگررو ببينيم من هم گفتم ١اب جو دارم ميارم مي خوريم .رفتم سر قرار مثل جوجه قلبم ميزد چند دقيقه بعد ٢٠٦ سفيد امد كنارم پرسيد امير آقا.صداش اين قدر كه شهوت داشت چند ثانيه ثابت بودم كه يهو صدا خنده ٢ تا شون بلند شد خودم جمع جور كردم و احوال پرسي ( مژگان مو بلند خرمايي سينه هاي كوچك و با يك مانتو دكمه ها شم باز شهرام هم پسر خوشتيپ و با استيل)نشستم تو ماشين حركت كرديم بيشتر با هم آشنا شديم نيم ساعت با هم بوديم من رفتم . خانه بودم كه مژگان برام اس ام اس داد كه دوست دارم ٢ تا كير داشته باشم هروقت خواستم در خدمت من باشند از اين حرف ها من هم مي گفتم بيشتر آشنا بشيم بعد يكم اس ام اس بازي كرديم تا فردا.





    صبح سر كار بودم اس ام اس دادم كه شب شام بريم بيرون با هم باشيم قبول كردن شب با شهرام هماهنگ شدم آدرس گرفتم رفتم درب خانه شان كه بريم شهرام گفت من ماشين مي يارم قبول كردم رفتيم .تو راه حرف ميزديم از اين ور انور رسيديم شام خورديم .بلند شديم بريم كه آرزو آمد دست من را گرفت با هم جلو راه افتاديم شهرام هم پشت سر مي امد تو راه كه ميرفتيم دستم مي مالي يك جوري راه مي رفت كه بدنش بخور به من من هم هشري شده بودم از يك طرف شهرام بود مي ترسيدم ناراحت به شه رسيديم درب ماشين كه دستم را گزاشت رو سینه هاش كه رنگم سرخ شده بود نشست جلو شهرامم پشت رول رفتيم باز تو راه حرف معمولي رسيديم جلو خانه شان رفت سمت در پاركينگ داشت مي رفت تو كه گفتم كجا ميري شهرام گفت بالا ديگه از يك طرف خوشحال از طرف ديگه دل شوره كه نكنه نقشه باشه خلاصه رفتيم بالا قهوه درست كرد آرزو داشتيم مي خورديم كه شهرام رفت عكس ها شون رو آور نگاه مي كرديم آرزو وسط من و شهرام بود همين جوري كه عكس مي ديديم يهو دست آرزو را رو پام حس كردم يواش يواش قشنگ داشت مي مالوند منو به شهرام نگاه كردم داشت لبخند ميزد آرزو سر گرم كار خودش بود كه ديگه دستش رو گير من بود داشت مي مالوند تو همين حالت شهرام رفت دستشويي هنوز به دستشويي نرسيده بود كه آرزو آمد سر گردن منو خوردن من هم كه ديگه روم باز شد لب سينه ها شو مي مالوندم كه شهرام أمد خنديد گفت به به رفت تو اتاق ما هم رفتيم





    آرزو لباس من را در اورد بعد شهرام لخت جلو ش وايساده بوديم كه آمد با ٢تا دستاش كير من و شهرام را گرفت كير شهرام مي خور كير من رو مي خورد همين جوري كه ساك ميزاد لباس هاشو در مي آورديم با شهرام ديگه فقط شرت پاش بود حسابي ساك زد شهرام ابش امد من هم داشت مي امد كه نزاشتم حالا نوبت ما بود خوابد روتخت من شهرام هم افتاديم روش لب مي گرفتم از ش سينه هاشو مي خور دم نيم نگاهي هم به شهرام مي كردم همه چي خوب بود رفتم كس شو بخورم شهرام هم داد باز براش ساك به زنه همين طوري داشتم ليس مزدم كه صداش بلند تر شد شهرام هم كه انگار داره كس ميكنه تلمبه ميزد تو دهنهش شهرام همه ابش ريخت تو دهنش دوباره ابش امد به من گفت حالا تو خودش امد برا آرزو خوردن من هم دادم ساك به زنه داشتم حال مي كردم كه گفت اب تو بيار ديگه مي خوام بخورمش تا اين حرف زد ابمن پاشيد تو دهن و صورتش خيلي حشري بودم ابم امد كيرم هيج تكوني كه نخورد سيختر هم شده بود يكم سه تايي جسبيده بوديم به هم كه شهرام پشد از پشت گزاشت تو كس مژگان همين جوري ميكرد من هم روبروش داشت برام ساك ميزد من با سينه هاش بازي مكردم حال ميكردم شهرام گفت تو بيا بكن جا ها مونو عوض كرديم براي اولين بار كردم تو كس مژگان





    واي چقدر داغ بود رو آسمان بودم داشتم محكم تلمبه ميزدم كه شهرام مي گفت بكن بكن جرش بده خوب ميكنيش از اين حرف ها من بيشتر مي كردم كه ديگه جون نداشتم مژگان خوابيد رو تخت از جلو شروع كردم به تلمبه زدن داشتم حال مكردم كه شهرام گفت اب تو بريز تو دهنش همين جور داشتم ميزدم كه شهرام هم شروع كرد به مالوندنه من ديكه عرق ميريختم چيك چيك. از تو كس مژگان در اوردم كيرم را كه اب شو بريزم تو دهنش كه شهرام امد كير من گرفت دستش برد جلو دهنه مژگان چق زد برام اب رخت تو دهنه مژگان ٣ تايي افتاده بوديم تو بغل هم من وسط شهرام و مژگان هم كنارم داشتم از مژگان لب مي گرفتم كه شهرام دست زد به كيرم و با كيرم ور رفتن...

  49. #149
    سکس من با یه زن جلو شوهرش

    سلام دوستان.



    من عادلم هستم 37 سالمه،این داستان مربوط به سکس من با یه زن جلو شوهرشه که مربوط به همین عید94 هستش،زن اسمش شراره 25 و شوهرش اسمش عرفان 27 ساله بود،ساکن یکی از استان های شمالی هستم،داستان من از اونجا شروع میشه که من از طریق سایت با یه زوج آشنا شدم،گفتن که واسه تعطیلات عید میان استان ما،منم خودمو آماده کردم که اومدن حسابی ازشئن پذیرایی کنم،خلاصه 29 اسفند بود که این زوج رسیدن به شهر ما،من روز اول فروردین بعد از زدن تأخیری و شیو برای دیدنشون رفتم به جایی که واسه اقامت تهیه کرده بودن،انصافا زن سفید و گوشتیی بود،با یه شلوارک و تاپ به استقبالم اومد،همون دم در که باهام دست داد گرمای دستشو استرسشو حس کردم،عرفان گفته بود که اولین سکسش با کسی به جز خود عرفان هست که قرار بود با من داشته باشه،اینم بگم بعد از دیدن عکسم توسط شراره اون قبول کرد که باهام سکس کنه و از اوایل اسفند باهم در تماس بودیم،خلاصه بعد از کمی حرف زدن عرفان گفت من میرم بیرون تا سوپر مارکت کمی خرید کنم بیام،شما دو تا راحت باشین،



    خلاصه بعد از شروع صحبت از طرف من و کم کم آب شدن یخ شراره که روبه روی من رو مبل نشسته بود رفتم و کنارش نشستم،دستشو گرفتم و شروع به نوازش کردم،سکوت عجیبی به فضا حاکم شده بود،صدای تند شدن نفس هاش و ضربان قلبشو حس مسکردم،آروم لبمو رو لبش گذاشتم،خیلی حشری بود،بعد ار کمی لب دادن شروع کردم به خوردن گردنش که دیدم آه و نالش بلند شد،تاپو سوتینشو درآوردمو شروع به خوردن سینه هاش کردم،دیگه صداش تو کل ویلا پیچیده بود،شلوارکو شرتشو از پاش درآوردمو شروع به خوردن کسش کردم,واقعا سفید و بینقص بود،دیدم پاشد لباسامو از تنم کند و شروع کرد به خوردن کیرم،من تعجب کردم آخه عرفان گفته بود هرگز براش تو این 2سالی که ازدواج کردن ساک نزده،معلوم بود بلد نیست،خلاصه ساک که زد بغلش کردم بردمش توی اتاق روتخت خوابوندمشو کیرمو گذاشتم تو کسشو شروع کردم به تلمبه زدن،خیلی تنگ و آتیشی بود کسش، در این مابین هرچند دقیقه یک بار کیرمو بیرون میاوردم که ساک میزد دوباره میکردمش،یه بار که داشت ساک میزد عرفان اومد دید سروصدا از تو اتاقه اومد داخل چشماش 4تا شد،گفت شراره؟؟؟



    اونم که منظور عرفانو فهمید که از ساک زدنش متعجب شده گفت این یه چیزه دیگست،انصافا اون لحظه حال کردم،حالا دیگه روی شراره باز شده بودو آه و نالشو جووووووووون جووووووون کردناش جلو عرفان بیشتر شده بود،خوابوندمش رو شکمو یکم دیگه از کس کردمش اومدم برم سراغ کونش گفت نه اله بله درد داره من بهب ابک تا حالا ندادم،گفتم اگه درد داشت هر کاری خواستی بکن،گفتم مثل ساک زدن خوشت میاد،خلاصه با ژل لوبریکانت و کمی صبوری کم کم کیرمو فرستادم تو کونه نازش اول تا نصف بعدم که جا باز کرد تا ته،اولش آخو اوخ کرد اما بعدش میگفت جررررررررم بده همش واسه خودته و اینجور حرف ها،بعد از 10 مین از کونش کشیدم بیرئنو پاهاشو دادم رو به بالا و شروع کردم به تلمبه زدن تو کسش،گفتم آبمو بریزم توش؟؟ گفت آره قرص میخورم،آبمو تا قطره آخر خالی کردمو بعد از 5مین از روش پاشدم،عرفان خیلی حال کرده بود از گاییده شدنه زنش،خیلی با لذت نگاه میکرد سکس ما دو تارو،بعد از اون نهار رو باهاشون خوردم و توی اون 3روزی که اونجا بودن باهاشون بودمو سکس های زیادی با شراره داشتم، قرار شد که امتحان های ترمم تموم شد برم تهران و دوباره سکس کنم با شراره،فعلا که با من حال کرد و گفت به کس دیگه نمیده…

  50. #150
    خانم مباركی

    حدود 26 سالم بود چند وقتی بود که دانشگاه و سربازی رو تموم کرده بودم به چند نفر سپرده بودم واسم کار جور کنن .همینجور یلره تلره میزدیم و با برو بچه ها قرار میزاشتیم و از کارها دیگه خسته شده بودم کارم شد بود خواب خوراک، کتاب . بهر حال یکر وز توسط یکی از دوستای بابام یک کار تو شرکت واسم پیدا شد .شرکت کار فرهنگی و تبلیغاتی میکرد و من چون مهندس الکترونیک بودم و از کامپیوتر هم چیزایی حالیم بود بعنوان پشتیبان فنی استخدام شدم. تو دفتر کارمون که یک آپارتمان سه خوابه بود یک اتاق به من و خانم مبارکی اختصاص داشت و بقیه اتاقها آرشیو و آتیله و اتاق مدیر عامل بود همکار من یک زن حدود 50 ساله گرافیست تجربی بود که با وجود سن بالاش خوب خودشو نگه داشته بود . کارمون از صبح ساعت 8.5 شروع می شد تا 10 شب بجز روزهای تعطیل .
    چند روز اول من خیلی با احترام و سنگین برخورد میکردم تا اینکه یکروز صبح که بیکارتر بودیم سر صحبت رو باز کرد و شروع کرد درد دل کردن راستش از زندگیش گفت که حدود 30 ساله مجرده و یک بار ازدواج کرده و چون بچه دار نمیشده و اشکال کار هم از اون بوده از شو هرش جدا شده و دیگه ازدواج نکرده الان هم تو یک آپارتمان شخصی تنها زندگی میکنه و... از من پرسید و من هم از همه چی گفتم تو حین صحبتها بهش دقیق شدم . بزارید بگم از چه تیپ زنهایی بود : صورت گردی داشت چشماش هم درشت بود و معلوم بود تو جونیش زیبا بوده لباش غنچه ای بود و با توجه به سن بالاش تنها زیر چشاش یکمی چروک بود یک خال گوشتی سیاه کوچولو هم درست روی خط لبش سمت چپ بود مثل اینکه اشکی میخواد بچکه عینک میزد و صورتش رو هم بر نمیداشت یعنی معلوم بود چند وقتی آریشگاه نرفته و یک کرک مشکی دور لب و چونش بود هیکل پری داشت از اون تپل های که اصلا چاق نبود خلاصه همیشه با چادر و مقنعه مشکی و خیلی با حجاب میاومد .ما ظهر ها یک آنتراکت 2.5 ساعتی برای نهار و استراحت داشتیم که معمولا درب شرکت رو می بستن و بچه ها استراحت میکردن معمولا همه یک چرتی رو صندلی کار میزدن .
    کم کم با من صمیمی شد و من به چشم مادر بهش نگاه میکردم خوب یادمه یک روز تو حین صحبت ازم پرسید تا بحال با دختری هم خواب شدم ؟ منم چون میدیدم سنش بالاس و اعتمادمو جلب کرده بود بهش گفتم آره و گفت: جریانشو برام تعریف میکنی ؟ من هم جریان دوست شدن با دوست دخترامو می گفتم تا جای اصلیش که ادب مانع اون میشد ادامه بدم ولی برخلاف ظاهرش خیلی مشتاق بود که جا های اصلیشو براش توضیح بدم ومن از شرم از اتاق بیرون رفتم .ظهر تابستان بود کارها اون روز سبک تر شده بود من داشتم چرت میزدم که اومد تو و درب رو پشت سرش قفل کرد این کار طبیعی بود و موقع استراحت غالبا درب رو میبستیم صندلیشو از پشت میز بهم نزدیک کرد و نشست .. گفت بیداری گفتم آره و بلند شدم گفت ادامه داستان خودتو شهلا رو نمیگی ؟ گفتم : گفتم دیگه تموم شد ! گفت نه که چه جوری ترتیبشو دادی !خجالت کشیدمو خواستم بلند شم دستشو گذاشت رو پام و مانع شد گفت : من مثل مادرتم بگو دیگه کشتیم !
    گفتم : زشته بابا روم نمیشه اونقدر اصرار کرد تا بلاخره راضی شدم و گفتم همین یکدفعه ... و ماجرای ساک زدن و از کون کردنشو کامل گفتم تو همین حین دیدم چشاش شهلا شد و هی عینکشو جابجا میکنه دستم رو میز بود و با خودکار بازی میکردم که دستشو گذاشت رو دستم چقدر لطیف بود یکم جابجا شدم و اون دستمو نوازش میکرد یک دفعه دستشو سر داد روی شلوارم و همونطور نشسته شروع کرد از رو کیرمو مالیدن نمیدونستم چکار کنم محسور شده بودم دستمو بردم که دستشو پس بزنم دیدم دستمو برد روی سینه هاش هیچ حرفی رد و بدل نمیشد بخودم اومدمو و گفتم : خانوم مبارکییییییی !!!!! نهههههههههههه چادرشو کنا ر گذاشت و دکمه متانتوشو باز کرد و دستمو بردتو باور نمیکنید سینه اش مثل سنگ بود سفت سفت ! عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود مانتو رو باز تر کرد و تاپ شو داد بالا دو تا پستان سفید و مرمری تو کرست مشکی از یک طرف کیرم داشت نا خوداگاه بلند میشد روم نمیشد نگاش کنم سینه های درشتشو در آورد و دستمو گذاشت روش دوتا هاله قهوه ای با نوک کاملا برجسته بدون چین و چروک نمیدونستم باید چکار کنم روم نمیشد اگه دختر بود تا حالا 3 بار کرده بودمش ...
    روم کم کم باز شد و شروع کردم به مالیدن که سرشو آورد نزدیک لباش رو گذاشت رو لبم و شروع کرد به بوسیدن تو همین حین زیپ شلوارمو کشید پایین و با زحمت فراوون کیرمو و تخمامو از شورت و شلوار آورد بیرون و نوازش کرد همونطور که کیرم تو مشتش بود سعی میکرد زبونشو تو دهنم بکنه بدم اومد ولی انقدر با سر کیرم بازی کرد تا دهنم باز شد و اون زبونشو کرد تو دهنم و وشروع کرد لیسیدن زبونم کاملا حشری شده بودم خم شدم سینه اشو که تو دستم بود و چنگ میزدم گذاشتم تو دهنم و نوکشو و هاله دورشو می مکیدم و می لیسیدم بوی خوبی میداد یواش آه و یواشتر و .. میگفت یکهو گفت کندیشون بسه ! و خم شد و همونطور رو صندلی کیرمو کرد تو دهنش راستش گرمای دهنش که به کیرم خورد ولو شدم رو صندلی و شروع کرد به ساک زدن باور کنید حتی مقنعشو در نیاورده بود و با همون حالت ساک میزد و چنان با ولع می خورد که احساس کردم که از صد تا کوس بهتره ! سینه هاشو ول کردمو دستمو بردم سمت شلوارش مانتوش مزاحم بود اون رو بالا داد و شلوارشو شل کردو یکم کشید پایین و دستمو برد روی کس تپلش دیدم دستم لزج شد برخلاف قیافش تمیز تمیز بود و حتی یک تار مو زیر دستم نیومد دستم انقدر خیس بود که در اوردم با دستمال کاغذی روی میز پاکش کنم سرشو بالا آورد و دستمو لیسید تو تمام این مدت کیرم تو دهنش بود و اون فقط میلیسید و میمکید دستشو دراز کرد یک کاغذ گذاشت زیر پاشو رو دو زان رو زمین زانو زد جلوی صندلی چنان غرق لذت بودم که داشتم با انگشت کسشو میکندم سرشو آورد بالا و با شهوت گفت : موقش که شد بگو ...! تو آسمونها بودم و خیلی لذت داشت دیدم طاقتم تموم شد و تمام آب بدنم داره میاد بیرون دهن گرمی داشت موقع ساک زدن لباش و خالش خیلی شهوتناک بود گاهی کیرمو به خالش می مالید و کرکای لبش تنم مور مور میکرد با دست با خال لبش بازی میکردم و اون هیجانش بیشتر میشدآب بدنم حرکت کرد و اونو تو آلتم حس کردم .گفتم درش بیار داره آبم میاد گفت : منم شیر میخوام زود باش شیرتو بده مردم از تشنگیییییییی دیدم سرعتشو بیشتر کرد و مکیدن رو ادامه داد داشتم منفجر میشدم که آبم با گرمای سیالش بیرون ریخت تمام کیرمو تودهنش کرده بود میترسیدم خفه بشه جرعه جرعه تو دهنش جمع می کرد و قورت میداد و من از شدت لذت تمام موهای تنم بلند شده بودو از رو صندلی نیم خیز شده بودم تا آخرش تو دهنش بود و بعد شروع کرد لیسیدن سر کیرم بسختی از خودم جداش کردم از 10 تا دختر باکره بیشتر بهم حال داده بود خصوصا هیجانش زیاد بود بیحال رو صندلی ولو شدم ..بلند شد و شلوارشو کشید بالا و پستانهای خوشکلشو داد تو و خودشو درست کرد دهنش کف آلود بود و سفیدک زده بود یکهو خم شد و زبونشو داد تو دهنم شور بود گفت : خوب بود ؟! هیچی نگفتم گفت خیلی لذیذ بود میدونی چی رو میگم !؟ و با شیطنت بهم چشمک زد ازاون با سن بالاش بعید بود زبونشو در اورد و رو لبشو تمیز کرد و اووووووووووووومی گفت بنظرم زیباتر شده بود گفت :دلم نمیاد طعم شیرت از دهنم بره ولی دهنمو بشورم بیام .. مثل فیلمهای ماهواره شد نه!؟........ومن هاج و واج نگاهش میکردم.
    خلاصه اونروزفوری خودمو جمع و جور کردم و بعد که از دستشویی برگشت ، شده بود همون خانوم مبارکی قبلی جدی و آروم و دیگه از شیطنت خبری نبود . منم بروی خودم نیاوردم رفتم یک دوری تو شرکت زدم دیدم همه دارن چرت میزنن و قضیه 3 نشده .در طول هفته یکی دو بار صحبت کردیم و از گذشتش گفت که بیشتر از 2 سال با شوهرش نبوده و تو زمان شاه شوهر عیاشی داشته که هر شب میرفته عرق خوری و مست میامده و خوشحال بود که ازش جداشده میگفت تو تمامی این سالها فقط پولاش رو جمع میکرده و از مردها متنفر بوده و خودشو با رویای سکس ارضا میکرده با اینکه خواستگار زیاد داشته ولی دیگه نمیخواسته کسی رو به زندگیش راه بده و حالا هم که دیگه ازش گذشته.... سعی میکردم ظهرها کمتر تو اتاق بمونم و به بهانه های مختلف میزدم بیرون ، از آبروم میترسیدم هر چند کسی به ما شک نمیکرد.آخر هفته بود شرکت ظهر تعطیل شد اومدم خونه بعد ناهار یک چرتی زدم بلند شدم رفتم حموم و داشتم آماده میشدم برم بیرون مادرم گفت : تلفن باهات کار داره گفتم : کیه گفت : یک خانوم محترم با تردید گوشی رو برداشتم دیدم خانوم مبارکیه سلام و احوال پرسی فکر کردم کاری تو شرکت پیش اومده ولی گفت: امشب رو به من افتخار میدی شام در خدمت باشیم گفتم: بخدا کار دارم و الکی خواستم زیرش در برم هی بهانه اوردم ولی اونقدر اصرار کرد و قسمم داد تا راضی شدم گفتم : اگه شد میام آدرس داد و تلفن خونش و خدا حافظی کرد منم رفتم یلری تلری با بچه ها و یکمی چشم چرونی و .... آخر شب زنگ زدم خونه گفتم نمیام عادی بود دیگه همه میدونستن من سر به راه شدم مثلا سربازی رفته بودم .!تو راه چند شاخه گل گرفتم که مثلا دست خالی نباشم رسیدم سر کوچه و پرسان پرسان آدرسشو پیدا کردم یک خونه قدیمی سه طبقه که طبقه دوم مال اون بود زنگ زدم با آیفون درب رو باز کرد تو راه پله بوی کهنگی میاومد درب منزل زنگ زدم سایه ای آومد پشت در و درو باز کرد خودش بود از صداش شناختم چون تاریک بود رفتم تو ........چی میدیدم خانوم مبارکی با موهای قهوای روشن که موهای بلندش رو دم اسبی بسته بود با یک دامن کوتاه و ساق های کشیده و یک تاپ یقه باز که سفیدی خیره کننده و خط سینه های پرش دیونم کرد بیشتر به یک دختر 25 سال میخورد نه زن 50 ساله یک آرایش معمولی هم کرده بود و چشماشو با مداد مشکی حسابی کشیده بود یادمه بد جور محو چشاش شدم .خنده ای کرد و گفت: خوش اومدی تو خودت گلی گل واسه چی ؟و بلاخره تو هال نشستم خونه بزرگی بود .و تموم در و دیوارش با قابهای قدیمی پر شده بود حتی مبلها و ... نیز مال 40 سال پیش بود صدای آواز بنان بلند بود و ملایم میخواندرو میز جلوم میوه بود همین طور که گل هارو تو گلدون آب میزاشت تعارف کرد و من یک پرتقال برداشتم و محو ساق پاش و کونش شدم که خم شده بود تا بحال اینجوری بدون مقنعه و چادر ندیده بودمش کون درشتی داشت و بیشتر سفیدیش تو چشم میزد . گفتم :خانوم مبارکی گفت : که دیگه نگو مبارکی من اسمم که میدونی فهیمه است برگشت و گفت: بعد پرتقال یک موز هم بخور تا قویتر بشی ! و با وقاحت چشمکی زد و نزدیکم رو لبه مبل نشست و برام موز رو پوست کند یک قارچ برداشت و یک قارچ گذاشت تو دهنم .سر صحبت رو باز کرد و از هر دری گفت روم نمیشد بهش نگاه کنم آشکارا بازم ازش رودرباستی داشتم. خال لبش محسورم کرده بود وقتی حرف میزد عینکش رو در میآورد و دوباره میزاشت رو چشش اصلا با عینک زیبا تر بود یکهو دستشو گذاشت رو سینم و شروع کرد حین حرف زدن دکمه هامو باز کردن طلسم شده بودم من که خودم تا بحال مخ10 تا دختر مثل ماست زده بودم گنگ شده بودم بلوزم کاملا باز شد آهسته دستشو برد و با نوک سینه هام بازی کرد دستشو سر میدادو نوازش میکرد قلقلکم میاومد ولی خواهش رو تو تنم بیدار کرد دست انداختم دور گردنش و سرش رو جلو اوردم گفت : اول شام نمیخوری بی اختیار لبامو رو لباش گذاشتم و بوسیدمش لبخندی زدو گفت :من معمولا شبا شام نمیخورم ولی امشب شیر موززززز چرا! میمیرم براش !!!!بوی خوشی میداد چند تا نفس عمیق رو گردنش کشیدم نرم ولطیف بود نیازش داشتم آهسته سینمو زبون میزد سرشو بلند کردمو تاپ رو در آوردم اصلا شکم نداشت یکمی دنبه ای بود یک خال کوچولو هم رو سینه اش بود که سفیدیشو بیشتر نشون میداد از رو کرست براش سینه هاشو مالیدم و آهسته یکی یکی بیرون آوردم و مالیدم سرمو آورد پایین یعنی بلیسشون من هم اطاعت کردم و با ولع می مکیدم و می لیسیدم عجب سینه ای بود برخلاف دخترها درشت و سفت بود و گوشتی سیر نمیشدم سعی کرد کمربندمو باز کنه ولی نذاشتم خمش کردمو دامنشو زدم بالا و دستمو بردم زیر شورتشو آهسته کسشو مالیدم و با احتیاط اونرو در آوردم یک کس سفید بلوری درشت که شکاف اون بسته بود و برجسته شده بود بارونهای بزرگ بلندش کردمو رفتیم روی کاناپه به حال سگی برش گردوندمو شروع کردم کس لیسی خوش طعم بود و لزج بو نمیداد دیگه باید میکردمش گفتم: اجازه میدی گفت: مال خودته زودباش... سریع شلوارمو در آوردمو کیرمو که داشت میترکید هل دادم توش سرخورد و رفت تو تا ته چقدر لذت داشت شروع کردم تلمبه زدن ساکت بود و با سینه هاش ور میرفت نوک قهوهایشو فشار میداد و من هم خم شده بودمو گردنشو و زیر موهاشو میمکیدمو می خوردم و خالشو زبون میزدم بلند شدمو تو همین حال کونشو دیدم چقدر بزرگ و خوش تراش بود تو جوونیاش چه لعبتی بوده کسش هم معمولی بود نه تنگ و نه گشاد چشاشو بسته بود و عینکش افتاد رو زمین برش گردوندمو با شورتش لای پاشو و کیرمو خشک کردمو دوباره بزحمت هل دادم تو خیلی شیرین بود و لذت بخش احساس میکردی داری با فرشته این کارو میکنی کم کم شروع کردم لب و دهنشو بوسیدن و سعی میکرد با زبونم بازی کنه خالشو می مکیدم و اونم میلیسیدم گفت :یکدفعه تموم نشی گفتم: نه عزززیزم کم کم حرکتام سریع تر شد دستمو بردمو سینه هاشو گرفتم همین که نوکشو لمس کردم دیدم داره میاد گفتم :شیرم داره میاد گفت: زود باش بلند شو زود باش بزحمت از روش بلند شدم و کنار کاناپه ایستادم و اون بدون اینکه بلند شه به پهلو خوابید و کیرمو همونطور که لزج بود کرد دهنش تا بحال اینقدر حال نکرده بودم شروع کرد ساک زدن با دو دست پهلوی من رو گرفته بود و می مکید و می لیسید جوری که از دهنش بیرون نمی اومد داشتم تموم می شدم گفتم : داره میاد حرکت سیالشو حس کردم داشت میدوشیدم عین پستان گاو با دست زیر بیضه هامو چنگ میزد و من یک نگاه که به خالش کردم و لبای سرخش دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم تو آسمونها و با لذتی وصف نشدنی آبمو بیرون ریختم آه که تصورشم لذت بخشه اون همینطور می مکید و با زبونش در خالی شدنش کمک میکرد لعنتی آبم هم بریده بریده تو دهنش می رخت و نمیدونم چرا اینقدر سفت شده بودآبمو تا قطره اخر مکید و ازم جدا شد بلند شد و نشست من ولو شدم رو زمین دهنشو باز کرد و آبمو نشون داد عجب ! تو دهنش بود بریده بریده گفت: حیفم میاد قورتش بدم پسر چه شوره چقدر با نمکی و قورتش داد و بازم حمله کرد به کیرمو ساک بزنه. از خودم جداش کردمو گفتم: بزار برای بعد خندید و لباشو رو لبام گذاشت و بوسیدم خالشو لیسیدمو یک گاز کوچولو گرفتم گفت: که خوب شد خالمو عمل نکردم نیمدونستم جذابه و من بیشتر گازش گرفتم و بهش گفتم: ممنونم فهیمه تا بحال هیچ دختری اینقدر با لذت آبمو بیرون نکشیده بود بلند شدیم و لباسامونو ور داشتیم و کم کم پوشیدیم

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •