Web Analytics
پنج شنبه - ۲۸ آذر ۱۳۹۸ | داستان های سکسی امروز
نمایش نتایج: از 1 به 13 از 13

موضوع: پنج شنبه - ۲۸ آذر ۱۳۹۸ | داستان های سکسی امروز

  1. #1

    پنج شنبه - ۲۸ آذر ۱۳۹۸ | داستان های سکسی امروز

    گیر افتادن زن داداش در چنگال شهوت

    اسمم امیر،24 سالمه اما به ظاهر سی ساله میخورم میتونم بگم که خیلی شکسته شدم،به معنای واقعی کلمه فقط زنده بودم و بس ، زندگی به تمام پوزشین های شناخته و ناشناخته کرده ما رو،نتیجه اش شده به وجود اومدن یک آدم افسرده و هیستریک که الان در خدمتتون هستم،هدفم گفتن چس ناله نیست که نه اینجا جاشه و نه من حوصله این همه تایپ کردن دارم قطعا شما هم اینجایین تا یک خاطره کیر سیخ کن بشنوین و در آخر چند فحشم به عنوان دسر به ما سرو کنین اما قبل شروع ماجرا میخوام یکم ار احوالات و اوضاع قبل از حادثه بگم تا به قول معروف زمینه سازی کنیم،از وقتی که یادمه همیشه کله ام پر بود از فانتزی های سکسی که برای زن فامیل دور و نزدیک درست میکردم،درست یادم نیست جق زدن رو از کی شروع کردم و چجوری یاد گرفتم فک کنم از پنج یا شش سالگی،شهوتی سوزان و افسار گسیخته و کنترل نشدنی،کم کم با ورود ماهواره و گوشی و فلان اعتیادی شدید به مطالب و فیلم های پورنو گرافی پیدا کردم به معنای واقعی واقعی شدید که باعث شد از بسیاری لحاظ از هم سن های خودم عقب بیافتم چیزی که بیشتر وقتمو گرفت،بیشتر نوجوانی و جوانیم رو صرف خودش کرد،چیزی که بارها و بارها منو تا مرز خودکشی رسوند،با توجه به اینکه خیلی سکس داشتم داخل پرانتز با جنده های پولی ،هیچ وقت یک دوست دختر درست و حسابی نداشتم که از لحاظ عاطفی و توجه تامین بشم اما از اینها بگذریم که سرتون رو درد نیارم و نگین که طرف اومده فقط چس ناله به خورد ما بده به خاطره سکس با زن داداشم میپردازماول از زن داداشم بگم،اسمش سروه است(نام کردی) 29 سالشه وتقریبا 10 ساله که با برادر بزرگم ازدواج کرده، با توجه به قد نسبتا کوتاهش اندام واقعا خوبی داره و من تو آرمان شهر خیالی خودم بارها و بارها براش داستان سازی کردم اما چیزی که توجه منو خیلی به خودش جلب میکرد کون گرد و گوشتی و خوش فرمش بود که در کانون توجه من بود واقعا داشت دیوونم میکرد و این دیوونگی به دید زدن ها و بارها و بارها به بهونه های مختلف خونه داداشم رفتن می انجامید،اگه الان بیاین هارد منو ریکاوری کنین بیشتر از صد عکس فتوشاپ شده پیدا میکنین که من جقی درست کردم بله من جقی ،از گفتنش شرم ندارم چون واقعا هست،اما رفتار سروه با من مانند بیشتر زن داداشا و برادرشوهرا بود ولی بعضی وقتا احساس میکردم بعضی کاراش از سر عمد بود مثلا دولا شدن ها و امثالهم،اما احساس یک آدم جقی رو نباید زیاد جدی گرفت چون اگه طرف یک هزارم از رفتار معمولش انحراف داشته باشه عمد میپنداریم و براش داستانهای مختلف درست میکنیم،اما ماجرای اصلی مربوط به زمستان 94 ،وقتی از سر کار برگشتم خونه با کمال تعجب دیدم که فقط سروه خونه ماست ازش پرسیدم بقیه کجان ؟ گفت که همه خونه عموم هستن یادم افتاد که مادر بزرگم داشت دار فانی رو وداع میگفت و سه هفته بود زیر گوشش یاسین میخوندن اما جون به عزراِئیل نمیداد سروه گفت که این دفعه مثل اینکه قضیه جدیه،گفت تو هم برو، گفتم تو چرا نرفتی؟ گفت من موندم شام درست کنم،تو دلم گفتم که بزرگترین اشتباه زندگیت رو کردی که نرفتی،گفتم از سر کار اومدم خسته ام بعد شام میرم میدونم که مادر بزرگ ما به این راحتیا جون به عزرائیل نمیده،خندید و گفت خودت میدونیاومدم پایین سراغ کامپیوتر و با هزار افکار و وسوسه تو ذهنمآدرنالین خونم داشت به شدت بالا میرفت وقتی میدیدم که باهاش تنها هستم حالتی بهم دست داد مثل تشنج که دست و پام شروع کرد به لرزیدن،نمیدونم شما براتون پیش اومده یا نه که بر اثر آدرنالین زیاد خون دست و پاتون بلرزه؟کامپیوترو روشن کردم و بخاری رو خاموش کردم چون احساس گرمای شدید میکردم، آهنگ شاهین نجفی گذاشتم و صداش رو بردم بالا،به هیچ وجه نمیتونستم از فکرش بیام بیرون،به بهانه چای رفتم بالا وقتی رفتم تو آشپزخونه بود ،گفتم زن داداش چای داریم که گفت قوری رو سماوره،یه چای واسه خودم ریختم و اون پشتش به من بود،یک دامن نسبتا چسبون پوشیده بود که کون گرد و خوش فرمشو خوب نشون میداد وقتی چای میریختم رومو برگردوندم و نگاش کردم نگاهی که پنج ثانیه طول کشید،متوجه نگاهم شد دوباره دست و پام میلرزید طوری که درست نمیتونستم استکان رو بگیرم از کارم پشیمون شدم خواستم هر چه زودتر از اون وضعیت دربیام گفتم زن داداش چند وقته که رفتن گفت تقریبا یک ساعتی میشه،لحن صداش فرق کرده بود،با خودم گفتم امیر جقی یک عمره داری واسه این گوشت جق میزنی ازکجا معلوم اونم دلش یه کیر دیگه نخواد؟فکر میکنی از این فرصتها تو عمرت چند بار پیش بیاد اگه الان یه کاری بکنی فوق فوقش چی میشه؟یه سیلی میزنه و تموم،اون که از ترس آبروش چیزی نمیگه و این قضیه بین خودمون میمونه و تموم میشه شاید دیگه رفتارش هیچ وقت مثل گذشته نشه ولی ارزش کدوم بیشتره؟با این فکرها خودمو هیپنوتیزم کردم دیگه دلمو زدم به دریا و از پشت بهش چسبیدم،کیر سیخ شده از پشت شلوار بین کپل های مبارک قرار گرفت،جیغ نسبتا بلندی کشید و هلم داد،قلبم مثل قلب گنجشک میزد دهنم خشک شده بود،گفت امیر از تو بعید بود مگه آخرالزمان شده،پناه بر خدا،بخدا به داداشت میگم،حس خیلی مزخرفی داشتم شدید عرق کرده بودم اما دیگه کنترل ست خودم نبود دوباره رفتم جلو و محکم گرفتمش،با تمام توان تقلا میکرد و هی میگفت بخدا داد میزنم،وقتی خودشو کشید عقب خوردیم به اجاق گاز و قابلمه افتاد پایین،زورش بهم نمیرسید و مثل بره ای که تو چنگال گرگ گیر افتاده باشه تقلا میکرد،همش چرت و پرت میگفت و میگفت به داداشت میگم و به فلان میگم و از تو انتظار نداشتم و امثالهم،دیگه آب از سرم گذشته بود و تمام بدنشو لمس میکردم بدنی که بارها و بارها تو ذهنم در آرامش و رمانتیک لمس میکردم،این بار واقعی بود بوی بدنش همانی بود که تو تصوراتم بود،از بس تقلا کرده بود خسته شده بود و آرام تر شده بود و مرتب تهدید به گفتن ماجرا میکرد،دامنشو کامل کشیدم پایین وکون خوش فرمش از زیر یک شلوار استرچ چسبان منظره ای واقعا حشری کننده درست کرده بود،مثل گرگ گرسنه به جون کونش افتادم،دو دستمو از جلو بهش قلاب کردم و کامل خودمو بهش چسبوندم طوری که کامل کیرم لای کونش جا گرفته بود دیگه تقلای آنچنانی نمیکرد اما دست از چرت و پرت گفتن برنمیداشت که به خاطر داداشت بس کن و اله و بله و بهمان، دیگه من اون امیری نبودم که میشناختی ،شلوارو شرتشو با هم کشیدم پایین و کون رویاییش بیرون افتاد یک کون سفید برفی و گوشتی با یکم جوش ریز،باورم نمیشد که این من باشم،گذر زمانو حس نمیکردم،رفتم پایین و شروع کردم به بوسیدن و بو کردن،باورتون بشه یا نشه دیگه هیچ تقلایی نمیکرد لای کونشو باز کردم و سوراخ کونشو لیس میزدم احساس میکردم هیچ وقت این حسو تجربه نکرده بوده چون دیگه هیچ حرفی هم نمیزد،یک زن اگر هر چقدر معتقد و پایبند اصول هم باشه وقتی نقاط حساس بدنشونو تحریک کنی دیگه کامل وا میدن،نمیتونستم از کونش دست بکشم و اینقدر لیس زدم تا صدای آه و اوه اونم در اومده بود حسی خیلی خوبی داشتم و باورم نمیشد رویاهام داشت به حقیقت بدل میشد و با خودم میگفتم دمت گرم امیر اگه این کارو نمیکردی تا آخر عمر داغش به دلت میموند،چه حس خوبی داشت به هدف رسیدن،هیچ وقت این حس رو تجربه نکرده بودم چون همیشه هدف در شرق بود و من در غرب،کامل لختش کرم و حتی در درآوردن لباساش کمک هم کرد بعد یه دفعه گفت امیر تاریک شده الانه که برسن،گفتم نگران نباش سر مرگ مادر بزرگمو ول نمیکنن بیان،آروم تر شد و بردمش تو پذیرایی،هر دو لخت مادر زاد،هنوزم باورم نشده بود و احساس میکردم باز این هم یکی از صدها داستان ساخته ذهن خودمه،هر دو کف پذیرایی خوابیدیم و من مثل مار عاشق و معشوق خودمو بهش حلقه زدم بدن سفید و گرم و گوشتیشو حس میکردم،بوی حشری کننده تنش،گرمای بدنش،تماس سینه هاش با بدنم از خود بیخودم میکرد،تمام بدنشو ریز بوس کردم،میخواستم ماها تو بغل گرمش بخوابم و از جام تکون نخورم،وای زئوس مقدس چه حس خوبی داشتم،حس میکردم هیچ وقت تا الان زندگی نکردم،پاشو باز کردم کسشو لیس میزدم،صداش در اومده بود،سرمو گرفت و محکم به کسش فشار میداد،کسش کاملا خیس بود و مثل یک ماهی زنده لیزو نرم و خیس،معلوم بود تازه شیو کرده بود،گفت امیر دارم دیونه میشم تا نیومدن سریع کارتو تموم کن،فهمیدم که به شدت دلش کیر میخواست کیرمو گذاشتم لای کسش و آروم هل دادم و تا ته کردم تو،گرمای کسشو با کیرم حس کردم چیزی که به ندرت با جنده های گشاد حس کرده بودم،چند تلمبه زدم داشتم ارضا میشدم که درآوردم و گفتم برو رو زانو ،سیریع برگشت و رفت رو زانو ،کون گوشتیش جلو روم بود با سوراخش ور میرفتم اساسی حشری شده بود که گفت اونجا نکنی،گفتم به خاطر من گفت نه بابا سریع باش الان میان،دوباره کردم تو کسش و با چند بار تلمبه زدن ارضا شدم و آبمو رو کونش خالی کردم،گفت چه زود ارضا شدی،احساس شرم کردم،از یک آدم جقی چه انتظاری داری،برگردوندمش و اینقدر کسش رو لیس زدم تا به لرزش افتاد و به ارگاسم رسید،ازش لب گرفتم و گفتم اعتراف میکنم که تا الان بیشتر از صدبار به یادت جق زدم،در حالی که لباساش رو تنش میکرد خندید و گفت فکر نمیکردم اینقدر شیطون باشی بعد گفت امیر این قضیه همین جا تموم میشه و انگار اتفاقی نیفتاده،بیشتر از صدبار قسمم داد که قضیه همین جاک خاک میشه،ژست یک زن پایبند اصول درآوردن و گفت انسان جایزالخطاست و هر دو اشتباه کردیم و دیگه هیچ وقت نباید تکرار بشه،ساعت ده شده بود و هنوز خبری ازشون نبود،منم رفتم خونه عموم که دیدم بعله قضیه جدیه،کل فامیل جمع شده بودن اونجا،همون شب تقریبا ساعت سه مادر بزرگم تموم کرد،از اون ماجرا تا الان رفتار زن داداشم باهام فرق کرده،دیگه زیاد جایی که هستم آفتابی نمیشه و سعی میکنه هیچ وقت بامن تنها نشه،من اما تمام فکر و ذکرم تکرار ماجراست.نوشته: امیر

  2. #2
    نیاز های آدمی

    ( در پی حقایق باش راه را باز کن و سنگ ها رو کنار بزن همیشه آنطور که تصور کنی نیست شاید روزی باز از این جاده گذر کنی آن زمان پیر و فرسوده باشی پس جاده ای که باز باشد هیچ پیر فرسوده ای را زمین نمیزند .)
    خانه ما ویلایی ودر مرکز شهر بود طبقه بالا داداش با همسرش زندگی میکردن و داداش توزندگی آدم تنبل کون گشاد و منتظره مرده ببینه جیبشو بزنه چندسالی شریک برادر بزرگه بود اون بنده خدا کارمیکرد این میخورد یعنی شده بود کارکردن یابو وخوردن خر خلاصه بعداز هم جداشدن وظرف دوسه سالی این داداش بدهکار عالم شد و اون داداش وضع مالی خودشو راست و ریست کرد و سال های بدشو جبران کرد و تونست حتی یک آپارتمان بخره ولی این داداش آویزون همه بود حتی من که اصلا رو نمیدهم کافیه بندکنه بهت اونقدر مصیبت برات میخونه که فکر میکنی حسین توکربلا نبود ایشون بود اگر دقت کرده باشین معمولا دوربر همچین آدم های تن پرور همسر زیبا و خانواده فعال هست دیگه جان همه از دست او بلبمان آمده بود و بادیدن او هرکسی اصطلاح زندگی درشو بروی او میبست بعداز مدتی هم که کم بود سقط بشه چندروزی بیمارستان و طبق معمول خرجش گردن من حقیر افتاد و بعد در سن چهل و پنج سالگی که مردها اوج مردونگیشون رو دارن چیز آقا بلند نمیشد و اینجا بود که چون خرج زندگیش رو گردن من بود بنوعی درست نبود که امورات همسرش رو انجام ندهم زن های امروزی علاوه برهمسر یکی دیگه هم دارند که درازای حالی خرجشون کنن و خلاصه ای که قرار شد من آموزش کار تایپ رو تو ساعتی که خانه هستم بهش آموزش بدم زن داداش ازاون ها که خودشو بگیره یا جلوی من پوشیده باشه نیست و جلسه اول از حمام آمده بود و ساعت چهار بود که من تو اتاق خودم بودم و طبق معمول صدای موزیک خارجی لایت کمی بلند بود عادت دارم تو اتاق با شورت بگردم درب رو از داخل میبندم و قفل میکنم و داشتم تو اینترنت صفا و حالی میبردم که درب اتاق رو با انگشت زد من به هوای آویزون که معمولا موقع گرفتن پول درب میزنه و اون موقع ها داداشی محسوب میشوم و بعد که پول رو گرفت ازت تا زمان مجدد کیرشم حساب نمیکنه و حتی چند بار زیرآب منو تو خانه زده برویش نیاوردم ولی خلاصه همه عالم برادر دارن پشتوانه و کمک هست منم برادر دارم یکی بفکر خویش دومی آویزون ریش ادامه ماجرا درب رو باز کردم گفتم چی میخوای باز هاااا یهو زن داداش رو دیدم خودمو عقب کشیدم و شلوارکمو که رو لب تخت بود سه ثانیه پاکردم و داخل شد و من موزیک رو اندکی کم کردم و درب رو از داخل بستم و قفل کردم داخل اتاق مثل همیشه نامرتب نبود و کتاب و دفتر در کارم نبود آموزش تایپ از روی برنامه متنی ساده نوشتم و بعد گذاشتم خودش پای لب تاپ بنویسه و هرروز نیم ساعت تا چهل دقیقه اول کار میکرد بعد من توضیح میدادم و در حدود دو هفته بعد تقریبا راه افتاده بود و کمی هم آشنایی با بعضی برنامه ها و کار با کامپیوتر و در طول یک ماه کار با سیستم و اندکی هم اپراتوری حسابداری رو آموزش دادم و بهش گفتم اگر مرتب کار نکنه فراموش میکنه این بود که برای اینکه از بابت کار در محیط کاری برایش درآمد داشته باشه و بنوعی کمی شوهر گشادشو کارکردن اون باعث بشه بخودش تکون بده لااقل بره سرکار پیشنهاد دادم دفتر کارم بیاد واسه کار دفتر من بهانه بود و اکثر اوقات مکانی بود برای سکس و البته این موضوع رو زنداداش نمیدونست و تماس ها و مخاطب های تلفنی و برنامه ای که مردم سروکار داشته باشن مستقیم نبود تنها تمرین او در حین کار و تکون دادن شوهرش بود و هفته ای دوم کار سوالی بابت مطلبی داشت که رفتم بالاسرش و حین جواب دادن از یقه باز لباسش سینه های اون معلوم بود که چون خیلی هات هستم و آنی ازخودم بیرون میام سعی میکنم به زن ها نگاه نکنم واون موقع خواسته ای شیطان را نتونستم ازسرم رد کنم جواب رو که دادم همان جا ایستادم و بعد گفتم بیاد کمی راجب زندگی گپ بزنیم و کنار من پاهای خودشو رو پا انداخته بود و من که عادت به حاشیه بردن و پیچ خوردن ندارم مستقیم بهش پبشنهاد دادم و جاخورد انتظار نداشت من گفتم میدونم که برادرم وقتی حال کار رفتن رو نداره و اینکه شب ها باهم نمیخوابید و خیلی چیزا مثل تحمل زندگی و اینکه تو زیبای ونوس نمیدونم فلان و فلان هستی من تمام زندگی روبه پای تو میریزم و زد زیر گریه و از چیزی گفت که باور کنید فهمیدم شیطان خیلی هم حرومزاده نیست گاهی ناخواسته ثواب هم میکنه چون طرح طلاق رو برام گفت و من کپ کردم و بعد گفت اگر بصورت پنهانی باهم باشیم و بتونم همسرشو برای کار سر کار ببرم یا وادارکنم بره منصرف میشه خلاصه تو بغل گرفتم و اشک هاشو پاک کردم و لب هامو از فرصت استفاده کردم رو لب هاش گذاشتم و کم کم هردو علاقه نشان دادیم و یک آن دیدم داره برام میخوره و چه عالی هم میخورد تو دلم یک آن به تمام حماقت های آویزون فش دادم که پاشدم و دستانم رو دور سرش قرار دادم و آرام جلو و عقب کمی تو دهانش بردم و حالا نوبت خوردن چوچول کوسش بود من که استاد شدم در این قضیه حسابی به حال آوردمش طوری که از لذت و حال آه وناله اش رو درآورده بودم بعد یادم افتاد که استاد کاندوم نداری و کمی سرشو سرکیرمو تف زدم و روی کوسش بالا و پایین بازی دادم و آرام گذاشتم خودش راه رو بره داخل و کامل که داخل شد تو بغل گرفتم و سینه ها روی سینه های من و دستمو از زیر سرش سرشو سمت خودم بالا آوردم یک چیزی گفت که من همونطور دیوونه بودم نیاز به آن نبود گفت آبت اومد دوست دارم بازم بکنی میتونی گفتم چراکه نه جون بخواه و لب تو لب و تلمبه زدن و نمیدونم دوساعت بیشتر هرمدلی که فکرشو بکنین کردم و حالی بهش دادم که بمن گفت تو عمرش نبرده بود و دو بار ارضاء شدم پنج بار اون اگر اشتباه نکنم ارضاء یا ارگاسم رسید که من کلی دقت کردم اثری تو بدنش از خوردن بدن و گردن نمونه ولی اون بدنمو سیاه و کبود کرد طوری که تو خانه یک مدت مجبور بودم بقول خانواده رعایت کنم البته کار باهاش به هفته سوم نرسید ولی گاهی یکی دوبار زیرآبی تو خونه یا هرجا که بشه سکس داشتیم و باتمام این ها که میدونم خیانت کردم اما خداشاهد میگیرم که من اگر پیشنهاد کردم و اون قبول کرد برای این بود که نیاز بود نیاز بود نیاز . امیدوارم دوستداران کوس همیشه کیرشون تو کوس درحال کردن و دوستداران کیر نوبتی عجله نکنن نوبتشون میشه ...


    با پوزش از بزرگواران


    پایان

  3. #3
    زن برادرم خودش می خواست

    سلام بردوستان
    من فرزاد هستم و سی هشت سال دارم میخوام براتون از ماجرایی براتون تعریف کنم که نمیدونم از کجا براتون شرح بدم من همسرم سر مسئله اعتیاد از من جدا شد و البته نتونست ادعاشو ثابت کنه چون من ترک کردم و خیلی چیزای دیگری هم بود که همسرم نسبت به همه اونا مشکوک بود مثل رابطه ای با دیگران و چون مثل خیلی از زنان سرد بود و فکر میکرد بهش خیانت کرده باشم اما من هرگز خیانت نکرده بودم بعداز جدایی من برگشتم پیش خانواده و تا مدتی تو خودم بودم و در اتاق خودم بیرون نمیامدم مگر برای غذا یا رفع حاجت و از همه دوری میکردم حتی دوستان و در این مدت بیشتر از همه همسر برادرم که تو آپارتمان ما بودند و از زمان جدایی من و همسرم همیشه خانه ای ما بودند و کمتر جای دیگری میرفتند همسر داداشم زنی خوش قد خوش هیکل بود که بادیدن اون مخصوصا وقتی بیشتر بدن خودشو در معرض تماشا میگذاشت و کمتر آدمی یا مردی با دیدن آنچه اون بتماشا میگذاشت میتونست تحمل کنه و من که تو فشار هم به نوعی قرار داشتم از اینکه اون میامد و بنوعی تو دید کامل و گاهی حتی درنزده داخل میشد و یکبار در حین تعویض شلوار وقتی با شورت بودم داخل اتاق شد و بعد از اینکه منو در حال تعویض شلوار دید ببخشید گفت و درب رو بست و منکه از خجالت داشتم آب میشدم سرعت در پوشیدن و بعد هم گفتم بیاد داخل و بعداز اومدن داخل روکرد بمن که تصمیم گرفته کامپیوتر رو یاد بگیره و منو به عنوان معلم انتخاب کرده و میدونه که بهش نه نخواهم گفت . روزهای بعد گاه و بیگاه میامد و من آنچه میتونستم رو بهش یاد میدادم ...


    تا مدتی گذشت که برادرم سر کارهای شرکت کارش سرش خیلی شلوغ و چون مدیر قسمتی هم تو کارش بود صبح زود میرفت و آخر شب میامد خسته و کوفته که یکبار خودمونی بمن گفت که مدت هاست که باهمسرش حتی نمیخوابه و هرکدوم جدا از هم میخوابن و حتی خواهر و برادر شدن اول فکر کردم اینطور بمن میگه چون من همسر ندارم بدونم که در زندگی همیشه سکس ارزش نداره و اما بعد از مدتی وقتی یکبار همسرش بابت موضوعی ناگهان بغضش گرفت و شروع بگریستن کرد من ناخودآگاه تو بغلم گرفتم که آرامش کنم و همینطور که گریه میکرد بدون هیچ نظری من بادستانم پشت و کمرشو میمالیدم و کم کم آرام شد و کمی از صورتم فاصله گرفت و نگاهش روی لب هایم افتاد که منم نگاهم روی لب ها افتاد و تا خواستم بخودم بیام دیر شد و اون از من جدا شد و گفت برم صورتمو بشورم و من هاج و واج موندم از طرفی خدا رو شکر میکردم و از طرفی باوجود کامل میخواستم مدتی گذشت هرکاری میکردم که از فکرش بیام بیرون نمیشد حالا این مدت هم کمتر میشد که ببینمش و بنوعی هرموقع میدیدمش یا بچه اش یا همسر کنارش بودند و من هم کم کم از سرم بازش کردم تا مدتی گذشت و من فراموش کردم و بعدها هم که تنها میدیدمش به چشم همسر برادرم نگاه میکردم تا به آخر سال و خرید های آن و سر نهار حرف از خرید از من شروع شد که همسر داداش گفت میخواد بامن بیاد و جایی رو میشناسه و من قبول کردم باهم به آن مغازه رفتیم و خرید کردم و بعد یک ادکلن فروشی رفتیم و من برای خودم به سلیقه ای اون ادکلنی خریدم و یکی هم زنانه گرفتم و باز سلیقه ای اون و کادو کرد و داخل پارکینگ خانه صدا زدم و نزدیک شد گفتم پیشاپیش سال نو مبارک و ادکلن رو دادم و جاخورد گفتم مال تو و اشک تو صورتش یک قطره از چشمانش روصورتش براه افتاد و یکبار دیگر تو بغلم اومد و گفتم عسل من دوست دارم با اینکه زن برادرم هستی ولی بعداز فلانی همسرم من تورو بهت علاقه پیدا کردم و ازش جدا شدم و شب چهارشنبه سوری خونمون پراز مهمون بود و یک آن وقتی همه تو کوچه جلوی درب خانه بودند من جیم زدم و برگشتم تو خانه و تو راهرو و طوری که کسی متوجه ام نشود رفتم سمت اپارتمان اونها درب نیمه باز بود و داخل شدم و درب رو بستم و یک آن از اتاق آمد بیرون و دیدمش که بدون کرست و شرت و مسیر اون سمت حمام بود جاخوردم اونم جاخورد و نتونستم چشمانم رو پایین بندازم و بدنش منو سمت خودش میکشید و به دوسه قدمیش رسیدم دستش جلوی کوسش گذاشته و بدنش میدرخشید طوری که نتونستم خودمو نگه دارم و کیرم شورتمو داشت پاره میکرد دستامو دور بدنش رو باسن و بدنش گذاشتم من آتیش بودمم و اون سرد و دستاشو دور گردنم انداخت و گفت منتظرت بودم جیگر و گفتم من اومدم و گفت لخت نمیشی گفتم چرا و لخت شدم و لب تو لب شدیم و گفت حموم نه و اون گفت پیراهن تنت کن دکمه هاتو نبند و شلوار پا کن ولی کمربند رو ببند و خودش هم لباس و شلوار خونه رو پا کرد رفتیم پشت بام و رو قسمت جلوی درب که قفل بود کیرمو تو بین دستش کمی مالید و قبل از اینکه کاری کنیم صدای بچه اش و بعد هم صدای شوهرش آمد و همین شد که ازهم جداشدیم و اون رفت تو خونه و بعداز رفتن اون ها من برگشتم و بعداز سال تحویل و تا سیزده بدر موقعیت رخ نداد تا آن روز دوبار یکبار در سیزدهبدر که من جرات نکردم و یکی هم وقتی رسیدیم و من خسته از روزی که گذشته بود و دوش گرفتم که هنوز حوله روتنم بود که مادر و بچه ها گفتن بیا حالش خراب شده و برادرم دچار تیک عصبی و اورژانس بردتش و بیمارستان بخش آی سی یو بستری کردند و کسی نمیتونست بمونه و همان موقع دیر هنگام پسرشو خونه ای مادرشینا گذاشتیم و بعد دیرهنگام بود آوردم خونشون که لباس هاشو عوض کنه باردوم بود که برادرم بیمارستان بستری شده بود و هربار هم دلیلش فشار عصبی بود اما آنشب فرق داشت گویی که به حال و نظر من اتفاقی رخ نداده بود زن داداش رفت حموم و از حمام آمد حوله رو برداشت و رفت تو اتاق بعد منو صدا کرد روی تخت خوابیده بود لخت بود من برق رو خاموش کردم لخت شدم ساعت نزدیک چهار بود پتو رو کنار کشیدم رفتم تو تخت و عسل چرخ زد رومن و لب تو لب شدیم و تا ساعتی بعد که هوا روشن و کلاغ ها صداشون بلند شده بود دوبار از جلو و سومین بار از عقب و جلو و حسابی سکس داشتیم و تلفن زنگ خورد کمی به شش بود برادرم با صدای گرفته ای گفت خطر رفع شد کی میایی من شب رو نخوابیدم و من گفتم باشه میام و گفت به زن داداش هم بگو نگران بوده تاصبح دعا میکرده و من نگاهی کردم به اون که هنوز داشت کیرمو بازی میکرد گفتم احتمالا بهش میگم گوشی رو قطع کردم گفتم میخوام اخری رو فقط از پشت بکنمت و رفتیم تو حموم کاری رو کردم که باید میکردم طوری کردم که باید میکردم طوری که ... خودش میخواست ....
    پایان



    ( کردنی رو باید کرد حتی اگر ناموست هم باشه وگرنه باید سر بزیر گرفت و گوش ها رو دروازه کرد چون زبان مردم را نمیتوان بست ) .

  4. #4
    مستاجر ناخوانده و اوس جعفر (۱)

    هوا بسیار سرد شده بود و هواشناسی در پیش بینیش یخ بندان و کولاک برف اعلام کرده بود اوستا جعفر یا همون اوس جعفر در داخل خانه ی قدیمی خودش در حالی که با رادیو قدیمی خودش در حال ور رفتن بود چشمانش به بیرون پنجره خیره شد لعنتی بازم برف و دانه های ریز برف رو دید که در حال باریدن بود این سومین زمستانی بود که اوستا جعفر در نبود همسرش به تنهایی در خانه قدیمی در حال گذراندن زندگیش بود اوس جعفر مردی ۶۵ ساله لاغر با پوستی افتاب سوخته و موهایی سفید رنگ قد ۱/۵۰ بوده و سالیان سال بر سر ساختمان ها به شغل بنایی مشغول بوده و از زمانی همسرش با او ودا کرده خودش را تا حدودی
    بازنشست کرده و بیشتر اوقات را در خانه سپری میکنه صبح روز بعد اوس جعفر بیدار شد و با دیدن سفید پوش شدن حیاط خانه قدیمیش متعجب نشد دیشب با دیدن بارش سنگین حدس میزد هوا بسیار قراره سرد بشه و کلی برف بباره کاپشن قدیمیش را تنش کرد و یک کلاه بر سرش گذاشت و پارو را گرفت تا اینکه جلوی حیاط خونش رو پاکسازی کنه اوس جعفر بعد از کلی تلاش و خلاصه موفق شد مقداری از برف جمع شده در حیاط رو با پاروی خودش جمع کنه ولی خیلی خسته شد دیگر اون توان قدیم و نداشت و از این بابت خیلی شاکی بود یه نفس عمیق کشید و پارو رو کنار دیوار تکیه داد دلش لک زده بود برای چای دم کشیده خانومش تو ا
    ین هوای سرد میچسبید !
    در حالی ک در فکر و ذهنش خاطرات قدیم و روزهای خوشی ک در زمان حیات خانومش به یادش میامد صدای زنگ در حیاط بصدا در اومد اوس جعفر کسی رو نداشت ک بهش سر بزنه اون تک و تنها انتهای یک محله زندگی میکرد خلاصه با زحمت از جاش بلند شد رفت دم در دید اقای محسنی از املاک اومدن اقای محسنی ک مردی بسیار زبون باز و حرفه ای بود با دیدن اوس جعفر سلام بلندی داد گفت اوستا چ خبر کلی احوال پرسی و زبون بازی ک اوس جعفر خیلی هم بدش میامد و اصلا حوصله این مردک رو نداشت مطمئنم که ایندفه دیگه نه نمیگی اوس جعفر ، اوستا ک میدونست محسنی راجع چی صحبت میکنه گفت نه اصلا و ابدا من خونمو اجاره ب
    ده نیستم چند بار بهت بگم من میخوام تنها باشم حالیت نمیشه ! اقا بخدا ادمای خوبین این موقع سال وسط زمستون تنها گزینه تو بودی بنده خداها جونن نگاشون کن خدارو خوش نمیاد تو ماشین نشستن ماله این شهر نیستن جا پیدا کردن جا ب جاشون میکنم مرده حسابی خسته نشدی این چند سالی تنها بودی سن و سالی ازت گذشته یه موقع خدایی نکرده یه چیزیت بشه کی خونس به دادت برسه حداقل بزار پای ادم به این خونه باز بشه تازه اینا جونن خیلی هم با شخصیتن بچه هم ک ندارن سر صدا هم ندارن شوهره صبح میره شب میاد خانومه هم تنهاس کسیو نداره بیان شلوغ بازی دربیارن اوستا سرجدت کوتا بیا در حال حرف زدن بودن که یه جون قد بلند نسبتا توپول اومد کنار اقای محسنی اوس جعفر فهمید اقایی هستن ک میخواد مستاجرشون بشه سلامی داد و دستی به اوس جعفر داد و دوس داشت وارد بحث این دو نفر بشه اوس جعفر به جوون گفت سردته ؟ علی سرشو تکون داد و گفت اره خیلی سرده ما عادت به این سرما نداریم اوس جعفر گفت خب پس برگرد دیار خودت اینجا دووم نمیاری منم خونمو به شماها نمیدم محسنی دید اوس جعفر پاهاش رو گذاشته تو یه کفش و اصلا هم کوتا بیا نیست نازنین خانومه علی بعد از دیدن این دوتا مرد کلافه شد واقعا خیلی طولش دادن تصمیم گرفت بره بیرون ببینه قضیه از چه قراره چرا انقد طول کشیده از ماشین
    پیاده میشه و میره سمت سه نفرشون وبهه اوس جعفر سلام میده و دستشو سمت اوس جعفر میبره اوس جعفر با دیدن نازنین که یک زن سی و چهار پنج ساله به نظر میرسید با صورتی سفید و موهایی مسی رنگ قدی بلندتر از خودش یک مقدار خودشو صاف تر میکنه و چهرشو جدی تر دستای نازنین و میبینه ک به سمتش اومدن و اوس جعفر اصلا خوشش نیومده اخه با خانوم غریبه در رسم و رسومش نبوده اقا سلام اوس جعفر در جواب میگه سلام ولی از دست دادن به نازنین امنتا میکنه و نازنین این موضوع رو میفهمه و دستشو میکشه عقب بعد اقای محسنی و علی شوهر نازنین شروع به صحبت میکنن تا بلکه بتونن راهی برای نفوذ به خونه ا
    وس جعفر پیدا کنن اونا واقعا تنها گزینه پیش روشون همینجا بود بعد از کلی حرف زدن و قانع نشدن اوس جعفر ، نازنین دیگه کلافه میشه و از یک دنده بودن پیرمرد صداش در میاد اخه تو چ ادمی لجباز و یک دنده ای هستی مگه نمیبینی ما نیاز به خونه داریم قول میدیم اذیتت نکنیم و ادمای خوبی باشیم مزاحمت نباشیم اخه ادم انقد مغرور و یک دنده نمیشه اوس جعفر کمی اروم شد شما با این سن و سال باید الگوی ما جوونا باشین و حمایتمون کنین اوس جعفر ک یکه خورده بود به قیافه نازنین نگاهی انداخت هوا شروع به باریدن برف کرد دوباره اقای محسنی گفت ببین اوستا تو این سرما کجا ببرمشون باز اوس جعفر
    گفت فقط یه ماه میتونن بمونن و بعدش اسباب اساسیشونو جمع میکنن میزنن ب چاک !
    نازنین و علی ک تو دلشون بابت این حرف اوس جعفر کمی اروم گرفته بود حداقل تو این سرما دیگه لازم نبود به این در و اون در بزنن اوس جعفر گفت وسایلهاتون کجاس چقدر وسیله دارین ؟ زوج ها گفتن ک وسایلشون زیاذ نیست و قراره ک فردا برسه به محل انتخابیشون اوس جعفر میگه شبو کجا میمونین زوج جواب میدن جایی نداریم ! اوس جعفر رو به علی میگه برو بمیر ! خاک بر سرت بتو میگن مرد ! نازنین از برخورد اوس جعفر اصن خوشش نمیاد ولی حس کل کل کردن با این مردو دوس داشت و تو دلش میگفت ک من دهن این پیری رو باید سرویس کنم
    اوس جعفر میگه شب و بیاین یکی از اتاقام تا فردا وسایلاتون برسه در ضمن یادتون نره ک من فقط ی ماه بهتون فرصت دادم برای اینجا بودن بعدش باید راتونو بکشیدو برید
    نازنین علی سری تکون دادن و گفتن باشه ممنون از لطفتون اوستا
    اقای محسنی هم خوشحال شده بود یه معامله سخت رو خلاصه به سرانجام رسوندو به علی و نازنین گفت قرداد و همه این چیزارو خودش ردیف میکنه و اونام میتونن شبو اینجا بمونن و مشکل و ناراحتی بابت جا دیگه نداشته باشن
    علی و نازنین وارد خونه اوس جعفر شدن و با دیدن حیاط بزرگ و پوشیده از برف لذت بردن اخه تو شهرشون همچین خونه با حیاط بزرگ خیلی کم پیدا میشه و اگه بشه هم خیلی گرون قیمته
    اوس جعفر جلوتر از علی و نازنین وارد خونه میشه و در داخل راهرو میگه اون پایین قسمتی هست ک شما باید زندگی کنین قسمت پایین خونه سه چهار پله میخورد و یه حالت انباری مانند و دوتا اتاق بیشتر نبود نازنین میگه گندش بزنن چقد کثیفه اینجا اوس جعفر میگه خودتون خواستین اگه ناراضی هستین بفرمایید شرتون کم! نازنین چشم هاشو ریز میکنه با نگاهی خشم الود ب اوس جعفر میگه تو واقعا کله شقی پیری ! مثه یه بچه کوچیک میمونی ! علی ک با تعجب کل کل بین اوس جعفر و نازنین میدید راهی جز سکوت پیدا نمیکرد اگه حرفی میزد جعفر امکان داشت همین یک ماه اجاره رو هم فسخ کنه !
    نازنین میگه من فقط یه ماه باید این دوتا اتاق تمیز کنم برا ایشون بعدشم باید بریم ! کور خونده
    جعفر ک صدای نازنین میشنید لبخندی زد و به سمت خونه خودش به بالای طبقه رفت
    نازنین میگه کجا میری سرتو خم کردی
    ما کجا باید بمونیم کدوم اتاق
    جعفر گفت همون انباری پایین
    نازنین ک ب شدت عصبانی شده بود دست علی و گرفت تا ب داخل خونه برن و ببین داخل این خونه چ وضعیه
    یک مقدار خلاصه کنم ک نازنین و علی تا فردای اون روز کلی تلاش کردن و خونشونو تمیز کردن و وسایل های زندگیشونم فردای همون موقع وارد خونه شد
    اوس جعفر بعد از چیده شدن وسایل ها بالای راه رو همه چیزو کنترل میکرد مبادا دیوار یا چیزی خط و خشی بیفته
    فردای روز بعد علی سرکار میره و نازنین هم ناهار درست میکنه یه مقدار برای اوس جعفر میبره و بهش تعارف میکنه تا حداقل این کارا باعث بشه این مرد سخت با این جونا کنار بیاد شاید بتونن بیشتر بمونن و اقامت داشته باشن تا سر فرصت جای بهتر گیر بیارن
    نازنین یه تاپ مشکی و یه شلوارک کوتا پوشیده بود ک اندامش و خیلی ب چشم میاورد
    پاها و روناهای درشتش و کون برجستش کیر هر مردی و سیخ میکرد
    نازنین چادر به سر میکنه و در اوس جعفر میکوبه اوس جعفر ک کلافه بوده با داد و بیداد میگه ادم نمیتونه خونه خودش ارامش داشته باشه !؟
    چ طرز در زدنه نازنین برمیگرده میگه اوس جعفر شیر اب پایین خونه ابش قط شده بیا یه نگا بکن
    کلی کارام عقب افتاد
    جعفر گوششو تیز کرد و بلند شد ک بره ببینه چ خبره
    میدونست نازنین ادمی نیست ک ول کن قضیه باشه
    سیگار به دهن ب سمت در میره در و باز میکنه
    نازنین و با چادر باز شده میبینه ! کمی شوک میشه و چشماشو ب سمت دیگه میبره نازنینم خودشو بعد این ک میبینه جعفر دیدتش جمع و جور میکنه و با التماس ب جعفر میگه کلی ظرف و ظروفام مونده و لباسامونم موندن دستم ی کاری بکن !
    اههههه !!!!چقد بو سیگار میدی توووو
    ماهی یه بار ظاهرا حموم میری پول ابت زیاد نیاد !
    جعفر میگه به تو ربطی نداره
    خدا خانومتو بیامرزه ک تحملت میکرد !
    جعفر میگه در مورد زنم حرف نزن !
    نازنین میگه چرا منو میبینی ! بیا پایین کلی کار عقب افتاده دارم
    جعفر میره و میبینه مشکل از یخ زدگی لوله هاس و کاری از دستش بر نمیاد
    خب چیکا باید کرد
    هیچی برو برف حیاط و اب کن ازش استفاده کن
    نازنین دیگه خونش ب جوش اومد پیرمرد روانی تو یه دیونه ای
    من ظرف و ظروفامون میارم بالا اونجا بشورم
    جعفر میگه اب کل خونه یخ زده بفهم!
    نازنین دیگه کلا شاکی شده و نمیدونه چیکار کنه جعفر در حالی ک سیگار میکشید میره ب سمت بالا خونه خودش تا راحت استراحت کنه و از اینکه کار نازنین به تاخیر افتاده لذت برد این بی توجهی نسبت به نازنین نازنینو بیشتر عصبی کرده بود .و دنبال فرصت تا تلافی کنه این حرکت جعفرو .
    بعد از چند دقیقه جعفر نازنین صدا کرد ک بیاد بالا ظاهرا بالا تانکر اب بوده و مقداری اب ذخیره داشته میتونه مقداری از کارای عقب افتادشو جبران کنه
    خلاصه نازنین اون روز کارشو انجام میده و فردا تصمیم میگیره بره حموم ک حموم خونه جعفر مشترک بوده باید لباس و حوله هاشو میبرده خونه جعفر
    بعد از در زدن جعفر درو باز میکنه و میگه میخواد بره حموم بوی عطر و ادکلن خوشبوی نازنین کل خونه جعفرو در برگرفت جعفر ک مدهوش این رنگ و لعاب و بوی ادکلن نازنین بوده به خودش میاد
    میگه زیاد لفتش نده ولا باید کلی پول اب بدیم
    نازنین باز عصبانی میشه و میگه داری تبدیل به یک شپش میشی جعفر از بس ک رنگ حموم ندیدی


    نازنین با یه بافت و یک لگ تو پاش که برجستگی اندامشو قشنگتر از واقعیت ب نمایش میزاشت پوشیده بود حوله بدست بسمت حموم رفت و زیر چشی میدید ک جعفر یواشکی نگاش میکنه
    وقتی از جلوش رد شد اون برجستگی کونش و بالا و پایین رفتن کونش موقع راه رفتن داخل لگ حسابی نگاه جعفرو بخودش جذب کرد
    لبخند ریزی رو لبای نازنین ظاهر شد
    و جعفر ک کماکان تا داخل شدن نازنین به رختکن و نظاره میکرد
    بعد از ورود نازنین تو حموم جعفر یک چیزی به ذهنش رسید یه حس عجیب بعد از دیدن اندام فوق العاده زیبای نازنین بهش دس داد
    اولش کمی ترسید
    ولی یواش یواش دلش گنده شد
    سمت سوراخ قفل در رختگن رفت
    اروم سرشو خم کرد نگاهشو به داخل رختگن کرد
    باورش نمیشد نازنین داشت لخت میشد ک بره حموم
    همچین صحنه ای در زندگیش ندیده بود
    نازنین بافتشو در اورده بود و پشت ب جعفر لباسشو اویزون میکرد تنش خیلی سفید بود
    نوبت به شلوار رسید کمی سخت از باسنش جدا شد چون کونش واقعا بزرگ بود
    چند لحظه بعد دید یه شورت صورتی کم رنگ که چسبیده به کون نازنین ظاهر شده
    کیر جعفر بلند شده بود وحسابی ب نفس زدن افتاده بود
    دستشو اروم ب سمت کیرش برد با دیدن نازنین با کیرش ور میرفت
    صحنه ای دید ک دیونه ترش کرد
    نازنین خم شد تا لگو از پاهاش دربیاره کون بزرگش سمت جعفر بود و خط کس نازنین از زیر شورت دیده میشد بعد از در اوردن لگ نازنین واساد ولی جعفر دید کافی نداشت
    ظاهرا نازنین داشت سوتینشو میگرفت سوتینش مشکی بود کمی هم درشت میشد حدس زد سینش بزرگ و سفید بود همونی ک جعفر دوس داشت
    بعد از در اوردن سوتین به سمت حموم رفت
    جعفر با دیدن این صحنه دل تو دلش نبود دوس داشت سینه نازنین و کس قشنگ و تمیز و جووونشو میدید
    جعفر بعد از رفتن نازنین به حموم اومد کنار در نشست و به فکر فرو رفت
    امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه

  5. #5
    مستاجر ناخوانده و اوس جعفر (۲)

    میدونم در مورد ویرایش و جمله بندی داستان کلی مشکل وجود داشت امیدوارم تا حد زیاد در این قسمت جبران کرده باشم تا عزیزان لذت کامل رو بعد از خواندن داستان ببرند.
    صدای شر شر اب حموم در گوش اوس جعفر طوری طنین انداز شده بود ،که اونو یاده صحنه ای که چند لحظه پیش مشاهدش کرده بود مینداخت.
    دل تو دلش نبود حس عجیبی داشت قلبش تند تند میزد خیلی وقت بود با همچین حسی فاصله گرفته بود، از طرفی ترس هم بهش رو اورده بود. دوست داشت نازنین زودتر بیاد بیرون از حموم تا اون حسو دوباره تجربه کنه!
    کنجکاو شد دوباره بلند شد بسمت در حموم نیم خیز شد ،
    در حمام بسته بود و نازنین در حال شستن خودش بود جعفر منتظره یه فرصت دیگس یا حتی ثانیه ای کوتاه ، تا بتونه اون اندام زیبای نازنین و ببینه.
    اون باسن درشت و سفید ک مثه یه ژله جلو چشماش در حال لرزیدن بود یه باسن تمیز و سفت ! یه باسن دختر جوووون که شایدآرزوشو تو خوابم نمیدید!!تنی سفید بدون حتی یه خال مو !باسنی که زیر دوش حموم داره خیس میشه اون سینه های سفیدی که جعفر موفق نشد ببینتشون حالا فقط میتونست اونارو تو ذهنش تصویرسازی کنه!، تو ذهنش به این فکر بود نازنین با لیف و صابون داره حسابی تمیز و خوش بوشون میکنه !!
    حیف فقط صدای آب میومد و جعفر نمیتونست داخل باشه .
    جعفر یاده دوران جووونیش افتاد دوران خوشی ک کنار خانومش بود و با زور بازویی ک در اون دوران داشت و بهش مینازید و ترتیب زنشو میداد ! تو دلش گفت من هنوزم قویم ! میتونم از پس خیلی کارا بر بیام!
    تو همین تفکرات بود که یهو صدای آب قطع شد . نازنین خودشو حسابی شسته بود ،
    تمیزکاری خونه پایین ،حسابی نازنینو خسته و بی رمقش کرده بود .
    فقط ی دوش میتونست اونو سرحال بیاره!
    وقتی صدای آب حموم قطع شد ،در حمام صدایی کرد ک میشد حدس زد نازنین میخواد بیاد رختکن خودشو خشک کنه جعفر تصمیم گرفت ب سمت سوراخ در شیرجه بره ویکبار دیگه با اون صحنه جذاب روبه رو بشه!نمیخواست حتی یه لحظه از دیدن اندام زیبای نازنین عقب بیفته !تنش میلرزید ،،، نفساش نامنظم بود...
    در حال تنظیم کردن چشماش با سوراخ در بود که یهو در رختکن باز شد !
    جعفر خشکش زد!!!
    نازنین ک سرشو از در کمی بیرون داده بود ! و اندام لختشو پشت در محفوظ کرده بود ،دید
    جعفر نزدیک در نشسته ، جعفر سریع خودشو جم و جور کرد و میخواست خیلی عادی جلوه بده قضیه رو ، نازنین چشاشو ریز کرد و با حالت جدی گفت :اینجا چ کار میکنی؟
    دمه در حمام! ؟
    جعفر با صدای لرزوون کمی با استرس گفت : هیچی
    میخواستم در بزنم زودتر تمومش کنی !
    نازنین عصبی تر شد بابت این جواب اوس جعفر ،،، در جواب گفت نکنه پول اب خونت واجب تر از تمیزی خوده آدمه!!؟؟؟
    انتظار نداری که به حموم نگاه کنم بعد بگم خب تمیز شدم بیام بیرون!
    نکنه خودت اینجوری حموم میکنی !؟؟
    که بعید هم نیست!
    سال به سال رنگ حمومو میبینی اصن !؟
    جعفر نگاهی به صورت نصفه نازنین کردو گفت حموم خونه خودمه اختیارش دست خودمه زود کاس و کوزتو جم کن بزن ب چاک میخوام تنها باشم!
    نازنین در و محکم بست !جعفر خودشو جمع و جور کرد دیگه ترسید سمت در بره ، عقب رفت هنوز دستش میلرزید نازنین لباسشو داخل رختکن پوشید و اومد بیرون ٫
    یه لگ ورزشی چسبون مشکی یه تیشرت قرمز
    تنش بود ، اوس جعفر یه نگاهی از نوک پا تا فرق سر نازنین انداخت
    نازنین چشماشو برای لحظه ای بست وبا صدایی اهسته گفت اخیش سبک شدم !!!بعد از چند دقیقه ک نازنین همینطور جلو در حموم ایستاده بود،
    متوجه نگاه سنگین جعفر شد که ذول زده بهش انگار غرق در اندام نازنین شده بود !!
    نازنین دستشو به حالت بای بای تکون داد
    اوستا کجایی؟ چی میگفتی پشت در حموم ؟؟؟ من بزنم به چاک !!!یادت نره ما حداقل یه ماه قرار داد بستیم !
    اوستا یکه خورد یهو پرید و گفت بله که باید بزنین به چاک!اصن چرا نمیری خونت!
    نازنین گفت اسم اونی ک پایین ما توش هستیم انباریه ! نه خونه!!!
    نازنین ظاهرا قصد رفتن نداشت! ب سرش زد کمی سر ب سر اوستا بزاره !
    براش جالب شده بود این اوس جعفر چ شخصیت مغرور کله شقی داره!اوستا این انباریه پایینت حال ادمو بهم میزنه اگه میدونستم همچین جایی باید بیام همون بهتر تو ماشین میموندمو همونجا زندگی میکردم!
    معلومه خیلی وقته دس ب این خونه نزدی !
    دیواراش ترک گرفتن گچاشم ریخته س.
    با لحنی خنده دار و طعنه امیز برگشت گفت ؛«کی سرمون خراب بشه خدا میدونه!»
    جعفر نفسشو محکم از بینیش میده بیرون خانومه حراف که خیلی زبونت درازه !شما یادت نره تو سرما التماس میکردی بیای تو خونم بشینی !اون شوهرت دو دقیقه زیر برفا میموند تبدیل به ادم برفی میشد !که میتونستم به عنوان یه اثر هنری ساخته شده از برف رو ساختمونابه عنوان نماد استقامت و مقاومت استفاده کنمش!
    نکنه یادت رفته با اون مرتیکه نفهم محسنی کلاهبردار خونه رو به زور ازم اجاره کردین !!!
    ولا هیچ نمیخوام احدی پاشو تو خونم بزاره!
    شمام زیاد خوشحال نباش همین امروز وسایلاتونو جمع میکنین تو و اون شوهر بی خاصیتت دیگه باید بزنین ب چاک!
    نازنین ک شدت عصبانیت جعفرو دید یک مقدار کوتا اومد
    اوضاع داشت قاراشمیش میشد اگه بحث ادامه پیدا میکرد جعفر کم کم قاطی میکرد!!
    نازنین به ذهنش رسید بحث و عوض کنه !عکسی توجه نازنین و به خودش جلب کرد رو کردبه عکس و پرسید :اوس جعفرخانومته؟
    جعفر صداشو کلفت کرد ، بله خانوممه!
    اخی... الان کجاست؟جعفر گفت فوت کرده
    نازنین گفت خدا بیامرزش
    معلومه ک خیلی دوسش داشتی
    اوستا ک بعد از دیدن عکس خانومش ارومتر به نظر میرسید گفت اره خیلی
    نازنین پرسید چند وقته فوت کرده؟
    -سه سال
    نازنین گفت اوووو این سه سالی تنها بودی ؟؟؟
    جعفر چشاشو ریز کرد گفت به تنهایی عادت کردم !
    نازنین یه دید کلی به خونه اوستا زد دید خونه جعفر بهم ریختس انگار صد سال تمیز نشده !
    فک کنم اخرین بار خونتو خانومت تمیز کرد بعد به رحمت خدا رفت ! توام دیگه دس بخونه و کاشونه و حتی خودت نزدی !درسته؟
    دستشو گذاشت دور کمرش و با حالت جدی گفت جعفر چ وضعیه چرا خونت باید اینطور بهم ریخته باشه! چرا باید انقدر شلخته و کثیف باشی ؟ریشاتو ببین میشه حدس زد پونصد مدل مریضی فقط تو ریشت رخنه کرده!اخه مگه مرداینقدر بی سلیقه میشه!!!
    جعفر گفت من راحتم این مدلی !
    نازنین گفت همینطور پیش بری کپک میزنی ! بعد یه لحظه ساکت شد دوباره حرفشو ادامه داد ؛اینطوری نمیمونی !! خوش خیال نباش ! من درستت میکنم!
    از همین امروز هم خونت ! هم خودت باید تمیز بشین!
    میرم جارو برقی بیارم خونت نیاز شدید به تمیزی داره!
    اوستا ک از این کارا خوشش نمیومد میخواست داد بزنه که دلش نمیخواد نازنین اینکارو بکنه فقط دوس داره تنها باشه !
    میدونست فایده ای نداره و نازنین گوشش به حرفای اوس جعفر بدهکار نیست و کاری و ک بخاد انجام بده رو میده برای همین سکوت کرد و با حرص لبهاشو بهم فشار میداد .
    نازنین بعد از چند دقیقه اومد بالا برگشت به اوستا گفت اخه جعفر تو این کاخ سلطنتیت جایی برای اویز رخت هم هست؟من موندم الان لباسامو کجا پهن کنم نه طنابی نه رخت اویزی هیچی نداری ! بیرونم ک فقط برف میاد و جایی برای خشک شدن لباس نیست جعفر گفت خودت مگه نداری ؟ نازنین در جواب گفت دارم ،ولی وسط وسایلامونه نمیدونم کجاست ! جعفر گفت مشکل خودته! نازنین دستاشو مشت کرد بسمت پایین ! وبا حرص به جعفر نگاه کرد!جعفر سکوت کرد و بعد چند دقیقه گفت یه جا پیدا کن خودت !
    نازنین گفت کجا مثلا!؟؟؟ جعفر با عصبانیت برگشت گفت: بزارش رو سرم! چ میدونم کجا بزاری !!!
    نازنین ک با این حرف اوس جعفر قاطی کرده بود چشاشو گرد کردو لباشو بهم فشار داد اومد سمتشو یکباره شورتش ک تو دستش بود باز کرد محکم گذاشت تو سر جعفر کشیدش پایین !!! بعد بادست فشارش داد تا کل صورتشو پوشند. جعفر ک خشکش زده بود دید واقعا این زن شوخی سرش نمیشه !!!! اب دهنشو قورت داد !نفسشو حبس کرد! ازترس حرفی نزد! از زیر شورت نازنینو میدیذ!
    نازنین شورت خیسشو گذاشته بود رو سر جعفر حولشم پرت کرد رو کله جعفر !
    حالا جعفرشبیه یه جا لباسی ایستاده شده بود ک روش لباس پهن شده ٫
    نازنین با دیدن این صحنه خندش گرفت ولی به روی خودش نیاورد!جعفر با عصبانیت گفت زنیکه دیوانه
    حوله رو از سرش کند و شورت نازنینم به زور در اورد پرتشون کرد روی زمین !!!
    نازنین گفت اهای با لباسام خوب برخورد کن !!هرچند باید شورتمو دوباره بشورم چون سه ساله حموم نرفتی !!! شورتم باز کثیف شد! باز خندید و نمیتونست خودشو کنترل کنه یاده حرکت چند لحظه پیش خودش افتاد .
    بعد رو به جعفر گفت تا تو باشی دیگه مسخرم نکنی!!!!
    نازنین شورت و سوتین و حولشو جمع و جور کرد ،گذاشت کنار بخاری جعفر تا خشک بشه .
    بعدش شروع به تمیزکاری خونه کرد .
    جعفر ک لم داده بود و پک پک سیگار میکشید فقط در حال نظاره کردن نازنین بود.
    نازنین که هی جلوی جعفر خم و راست میشد زمانی که دید نداشت جعفر الت بزرگشو هی دس میکشید الت جعفر برخلاف هیکلش خیلی بزرگ بود و هم کلفت ! تا اینکه از شقی کیرش کلافه شده بود!نگاهش به چاک کون نازنین بود ، درحالی که
    تو ذهنش از کاری ک نازنین کرده بود خوشش اومده بود
    یاده لحظه ای که نازنین شورتو کشید رو سرش افتاد
    یه لذت عجیبی بهش دس داد .
    همینطور دستش سمت کیر شق شدش بود جوری ک نازنین نمیدیدش بعد از چند دقیقه که جعفر تو حال و هوای دنیای خودش با نازنین بود دید یکی داره جلوش بای بای میکنه.....
    جعفر خشکش زد دید نازنین میگه کجایی جعفر!؟؟؟؟
    جعفر یه نگاه ب کیر شق شدش کرد و یه نگاهم به نازنین کرد
    خودشو جمع و جور کرد
    نازنین گفت خونه به نسبت تمیز شده ولی کلی کار داره باز!الانم میره تا غذا درست کنه و مقداری غذا هم برای اوستا میاره
    نازنین جاروبرقی رو جمع کردو بسمت پایین رفت
    اوستا ک هنوز تو فکر بود نگاهش به سمت لباس زیر نازنین جلب شد در خونشو بست ،
    پرید سمت لباسای نازنین
    ک بعد از چند دقیقه کنار بخاری بودن ظاهرا خشک شدن.
    جعفر به شورت نازنین خیره شده بود همون شورت صورتی بود جلوش توری بود و پشتش ساده اروم تو دستش گرفت
    اروم اورد بالا سمت صورتش
    بو کشید بوی عطر شورت نازنین جعفرو گیج و مدهوش کرده بود کار به اینجا ختم نشد و جعفر شروع به لیس زدن شورت نازنین کرد جعفر خودشم نفهمید چرا اینکارو میکنه ولی ته دلش با این قضیه
    خیلی حال میکرد .
    یاده لحظه ای افتاد ک شورت تو پای نازنین داشت جر میخورد الان داشت جاییو لیس میزد ک کس نازنین بهش چسبیده بود !
    اوستا دید اوضاع ارومه و شروع کرد به در اوردن کیرش و شورتو میکشید به دور کیرش
    یه تف تو دستش انداخت شروع کرد به جق زدن
    همینطور ک شورتشو بو میکشید یاده صحنه هایی ک اتفاق افتاده بود میفتاد ! بعد از چند دقیقه دید داره ارضا میشه و ابشو خالی کرد رو شورت نازنین
    اوستا بعد از ارضا شدن شوکه شده بود ،
    اخه کل شورت نازنین پر شد از ابکمر خودش !
    در همین لحظه بود ک صدای پاشنید صدای تق تق در اومد !!
    اوستا ک جا خورده بود پاشد خودشو جمع و جور کرد شورتو پرت کرد سمت بخاری همون جایی ک بود.
    اوستا در و باز کرد
    نازنین بود
    بیا جعفر برات غذا اوردم
    جعفر که رنگش پریده بود گفت مرسی
    نازنین با لبخند گفت چیزی شده جعفر ؟
    چرا رنگ و روت عوض شده !
    جعفر گفت چیزی نیست و میخواست درو زودتر ببنده!!
    که نازنین پاشو گذاشت جلوی درتا بسته نشه
    به جعفر میگه کار دارم میخوام بیام تو !!!
    جعفر ک ریده بود ب خودش گفت میخوام تنها باشم برو پایین
    نازنین گفت بابا کاری ب تو ندارم وسایلامو خواستم ببرم پایین
    جعفر دید اوضاع دیگه خیلی خطری داره میشه! برگشت گفت من خودم برات میارم بروو
    نازنین خندید و گفت جعفر روت باز نشه اونا وسایل شخصی منن! .
    جعفر ک نمیدونس دیگه چیکار کنه در همین لحظه نازنین یه تنه به جعفر زدو انداختش کنار !
    جعفر از عصبانیت پاشو محکم زمین کوبیید !
    چ زمونه ای شده ادم اختیار خونه خودشم نداره!
    غذارو برد سمت اشپز خونه ناراحت از کاری ک کرده بود
    و از استرس نزدیک بود برینه به خودش !
    تو دلش میگفت الانه ک نازنین بفهمه چ غلطی کردم !
    نازنین به سمت لباس زیرش رفت اونارو جم کرد و برخلاف چیزی ک اوس جعفر فکر میکرد نازنین با دیدن شورتش خنده ای کرد و برگشت به اوس جعفر گفت من میرم پایین .
    کاری داشتی بهم بگو در ضمن نظرتم با خوردن دست پختم بگو !
    جعفر نفس ارومی کشید و ب خوردن غذا مشغول شد.
    نازنین در حالی ک با دوتا انگشت شورتشو گرفته بود تا دستش خیس نشه با دیدن شورت اغشته به ابکمر جعفر کم مونده بود بالا بیاره با این حال خندش گرفت و با دو انگشت دیگش دماغشو گرفت
    در حالی ک بد و بیرا میگفت ب جعفر ،ولی باز از کار جعفر خندش گرفته بود و متوجه شد ک علت راه ندادنش به داخل خونه بخاطر چی بوده.
    جعفر وقتی ناهارشو خورد هوس سیگار کرد و دلش سیگار خواست یه سیگار اتیش زد و نشست کنار رادیو قدیمیش و موجشو هی عوض میکرد
    ناگهان صدای در اومد
    اوستا دیگه کلافه شد
    بازم سروکله این زن پیدا شد !!!
    جعفر اروم اروم اومد دمه در و با عصبانیت گفت باز چی شده چیکار داری !!! همینطور ک در حال نق زدن بود درو ک باز میکنه میبینه نازنینه
    نازنین ک چشاشو ریز کرده و لبخندی از رو خشم میزد مثل کسی ک میخواد دوئل کنه دستاشو پشتش برده بود و به جعفر ذل زده بود!
    جعفر ک سیگار به لبش بود ی کام عمیق ب سیگار داد و دودشو خارج کرد متوجه شد ک نازنین یه نیتی تو دلش داره که انگار میخواد اونو عملی کنه !!
    همینطور همو میدیدن
    نازنین بعد چند دقیقه گفت نگفتی ؟
    جعفر گفت چیو؟
    همونی که خوردیو !
    جعفر که ته ته پته افتاده بود! موند چی بگه !
    نازنین خندید و متوجه شد جعفر دست و پاشو گم کرده
    برگشت با جدیت گفت!
    دست پختمو !؟
    چ طور بود؟
    جعفر یه نفس راحت کشید !وبا ارامشی خاص گفت که خوب بود ! نازنین خوشحال شد ک جعفر از دست پختش خوشش اومد، اروم اروم نزدیک جعفر شد
    جعفر ک علت نزدیک شدن نازنین و نمیدونست چیه موند چیکار کنه !! جعفر یه قدم به عقب رفت!
    یهو نازنین از پشت دستاشو بسمت جلو اورد، شورت تو دستاش بود شورت ابکمریشو فشار داد ب صورت اوس جعفر ،تمام ابکمرهای ریخته شده روی شورتو کشید به صورت جعفر
    جعفر ک افتاده بود تو چنگال نازنین نمیدونست چیکار کنه
    فقط داد میزد ولم کن چیکار میکنی!!! صورتش کلا خییس شده بود
    نازنین ک زورش خیلی بیشتر بود سر جعفرو گرفت دور دستش اورد کنار پهلوش و قشنگ قفلش کرد !شورتشو هی میکشید به صورت جعفر
    و با حالت خنده میگفت چ طور جرات کردی با شورت من همچین کاری کنی
    جعفر ک از فشار زیاد تعادلش بهم خورد ب زمین افتاد
    و کار نازنین راحت تر شد
    رفت رو شکم جعفر نشست تا جعفر کمتر دست و پا بزنه
    نازننین هم در حال پاک کردن شورتش بود اما با صورت جعفر!!
    و هی میگفت تا تو باشی با شورتم اینکارو نکنی یه حالت سادیسمی خاصی بهش دس داد دوست داشت جعفرو با همین حالت عذابش بده!
    نازنین اب دهنشو جم کرد و پاشیدش رو صورت جعفر و بعد شورتشو میکشید رو صورتش به این کار ادامه داد تا کل صورت جعفر با ابکمر خودش خیس شد ،رو کرد به جعفر و گفت ک : دهنشو باز کنه
    جعفر که از ترس داشت میلرزید تسلیم دستورات نازنین شده بود
    دهنشو باز کرد
    نازنین دهنشو پر اب دهن کرد تف کرد تو دهن جعفر
    بعد شورتشو مچاله کرد با همون اب کمر خوده جعفر تو دهنش و میگفت ک بخورش
    کل شورتوش گذاشت تو دهنش و گفت دهنشو ببنده و شورتشو تمیز کنه
    جعفر ک به نظر تسلیم وتابع دستورات نازنین شده بود عکس و العملی از خودش بابت دفاع نشون نمیداد ولی توذهنش به فکر انتقام افتاد تو دلش گفت این کار نازنین بدون جواب نمیمونه !!!
    بعد از چند دقیقه نازنین دستش کمی چسبناک شده بود و با حالت تهوع گونه گفت که گندت بزنن دستم پر از کثافتت شد ،(دستش ابکمری شده بود )به همین خاطر دستشو میکشید به لباس جعفر تا تمیز بشه نازنین بلند شد به جعفر گفت شورتمو تف کن بیرون میخوام ببرم بشورمش!
    جعفرم به حرف نازنین گوش کرد و اروم دهنشو باز کرد ک شورت نازنین توش بود بیرون داد!
    نازنین شورتشو گرفت تو مشتش میخواست بره که یهو ایستاد برگشت ....
    گفت:
    جعفر !خودتو اماده کن باید ببرمت حموم تا تمیز بشی.!!!

  6. #6
    مستاجر ناخونده و اوس جعفر (۳)

    نگاه مات و مبهود جعفر به نازنین دوخته شده بود در ذهنش انگار غوغایی به پا شده بود .
    نازنین همینطور که شورت تو دستش بود رو ب جعفر کرد و گفت :
    شنیدی که چی گفتم برو وسایلاتو جمع کن باید تمیز بشی ! کپک زدی!
    جعفر سرشو به نشانه تایید پایین اورد
    نازنین نگاه تندی کردو بعد به سمت پایین خونه رفت .
    نازنین ازکاری که کرده بود خندش گرفته بود ،
    یه نگاهی توی اینه به خودش انداخت یکم سرو وضعشو درست کرد
    نیم رخ شدو یه نگاهی به قمبل باسنش انداخت
    با دست محکم زد رو باسنش
    باسن پُر و گوشتی داشت یاده حرف شوهرش افتاد میگفت باسنش شبیه ۵ شده !
    لبخند زد
    با دوتا دستش سینه هاشو داد بالا
    دوباره صاف ایستاد

    موهاشو جمع و جور کرد حالت دم اسبی بستشون.
    عطر زنونه خوشبویی که دل تو دل جعفر نمیذاشت و به خودش زد.
    نازنین خودشو اماده کرد یه نگاه به ساعت انداخت دیگه غروب شده بود،قبل از رسیدن علی باید سریعتر میرفت تا جعفرو ببره حمام،
    سریع رفت به سمت طبقه بالا، درو باز کرد ، جعفر رو دید داشت سیگار میکشید !
    رو کرد به جعفر و با عصبانیت گفت : تو ک هنوز اینجا نشستی !
    جعفر ک انگار نه انگار کسی داره باهاش حرف میزنه
    یه نیم نگاهی به نازنین انداخت که دست به کمر روبه روش واساده بود!
    نازنین رفت به سمت جعفر و گوش جعفرو گرفت و پیچوند ،
    جعفر که نزدیک بود سیگارشو قورت بده سریع بلند شد و رفت ب سمت در حمام
    درو باز کرد شروع کرد با ارامش به باز کردن دکمه های لباسش
    نازنین دید کار به کندی داره پیش میره رفت سمت جعفر و خودش دست به کار شد
    شروع کرد به باز کردن دکمه های جعفر
    جعفر نه حرفی میزد نه حرکتی میکرد بوی عطر نازنین دوباره مستور و مستش کرده بود
    نازنین دید زیره پیراهنه جعفر یه زیر لباسی دیگه هم هست
    با کلافگی اونم از تن جعفر کند
    زیر بغل جعفر انبوهی از پشم بود باعث شد نازنین دماغشو بگیره بعد نگاه به پایین انداخت
    شلوار کردی جعفرو کشید پایین خودشم نشست همراه با شلوار یهو صحنه ای دید ک برق از نگاهش پروند یه لحظه هول خورد و اب دهنشو قورت داد ! خودشو به عقب پرت کرد!
    تو عمرش همچین الت بزرگی ندیده بود !
    یه الت ۲۰ سانتی به کلفتی بادمجون
    سیاه بود و دورش پر از پشم ! نازنین بلند شدو
    با عصبانیت برگشت به جعفر نگاه کرد ،در حالی ک یکم هیجان زده بود و دستش میلرزید گفت :
    تو چرا شورت پات نیست!
    جعفر گفت : من عادت به شورت پوشیدن ندارم!
    نازنین با دیدن الت جعفر ذوق کرده بود ولی به روی خودش نیاورد ،رو کرد به جعفر گفت :روتو کن اون سمت برو حموم نبینمت !
    جعفر چرخید و رفت به سمت حمام
    دوش ابو باز کردو شروع کرد به شستن خودش !
    نازنین از پشت هیکل استخونی و لاغر جعفرو میدید و زیر لب میخندید
    بعد از چند دقیقه ک جعفر قشنگ خیس شده بود نازنین گفت کمک میخوای جعفر ! ؟
    جعفر برگشت و گفت لازم نکرده چلاق نیستم!
    نازنین که باز چشاش افتاد به کیر جعفر ،برگشت سمت بیرون رو نگا کرد
    ب جعفر گفت بگیر جلوی اون خرطوم فیلتو نبینمش حالم بهم خورد !
    جعفر گفت : مشکل خودته ! کی گفته ک بیای حمام!
    نازنین از این حرف جعفر خونش به جوش اومده بود رو کرد به جعفر و گفت:
    نکنه دلت هوس کرده ناقص بشی!
    زود روتو کن اون سمت!
    جعفر میدونست این نازنین شوخی سرش نمیشه سریع پشتشو کرد سمت نازنین
    همینطور غرغر کنان کارشو ادامه میداد
    نازنین: اون پشمای گوسفندم بزن !
    بعد زیر لب گفت انگار شصت ساله ک پشمارو نزده!
    جعفر تو حالتی ک روش به سمت دیوار بود ب نازنین گفت چشام نمیبینه نمیتونم کوتاهشون کنم! میزنم خودمو ناقص میکنم!
    نازنین : بهونه نیار جعفر !خودت با دست خودت ناقص بشی بهتر از اینه من ناقصت کنم!در ضمن
    تو چشمات خیلی چیزارو میبینه به این رسیدی میگی نمیبینم!
    جعفر : اگه ناراحتی چرا خودت نمیزنی برام!
    نازنین : خفه شوووو حالمو بهم زدی !!!!
    باید خودتو تمیز کنی جعفر منم دیگه میرم پایین علی الاناس ک بیاد
    جعفر : به همین خیال باش!
    خیال کردی من علی هستم ک به حرفات گوش کنم !


    نازنین که گوشاشو تیز کرده بود و مو ب مو به حرفاش گوش میداد حرص میخورد زیر لب گفت فردا معلوم میشه اوس جعفر ! همچین مریدم خواهی شد که تو عمرت منو فراموش نمیکنی!
    صدای ماشین علی اومد و نازنین متوجه شد ک باید بره پایین
    سریع خودشو جمع و جور کرد رفت سمت خونش.
    بیرون خونه که برف به شدت میبارید علی با هزار زحمت ماشینو به داخل حیاط اورد
    نازنین لباس گرمی پوشید یه شالگردن با کلاه سر خودش انداخت و به دیدار علی رفت
    علی ک ماشینو اورده بود تو حیاط دید نازنین اومده به دیدنش
    نازنین گفت ماشینو چرا اوردی تو
    علی گفت اخه شرایط خیلی بده و رانندگی کردن در این هوا اصن منطقی نیست
    فردا ماشین و نمیبرم سرکار بنزینم که گرون شده !
    بعد از اینکه ماشینو پارک کرد با هم ب درون خونه رفتن
    بعد از یک ساعت صدای در خونه نازنین و علی به صدا در اومد
    علی رفت سمت در و درو باز کرد
    جعفر بود
    علی با دیدن اوس جعفر روی خوش نشون داد و سلام بلندی به اوس جعفر داد
    جعفر نه حرکتی کرد نه جواب سلامشو داد
    علی با دیدن ظاهر جعفر تعجب کرده بود
    گفت اوستا چقد خوشتیپ شدی!
    جعفر گفت کی به شما اجازه داده ماشینو بیاری تو حیاط؟
    علی یه لحظه رید به خودش ب من من افتاد گفت مگه نمیشه ماشینو اورد تو حیاط؟!
    جعفر گفت اصلا!
    زود میری ماشین لعنتیتو میزاری بیرون خونه !
    علی اصلا انتظار چنین حرفی از جعفر نداشت
    در همین لحظه نازنین اومد دمه در !
    با دیدن جعفر خندش گرفت وسلام کرد علی با تعجب بهش گفت چرا میخندی ! نمیبینی عصبیه!
    نازنین: چیزی نیست
    اوستا چقد تغییر کرده ریش و سبیلاشو باد برد؟
    علی با ارنجش ضربه ی ارومی به نازنین زد ینی چیزی نگو!
    اوستا با حرف نازنین کمی سرخ شد و خجالت کشید
    برگشت گفت علی اقا زودتر کاریو ک گفتم انجام میدین
    در همین حین نازنین گفت
    اوس جعفر اگه امکانش هست امشبو بزارین ماشینمون تو حیاطتتون باشه
    از فردا ماشین جایی که باید باشه پارک میشه!
    با نگاهی پر از غضب به جعفر گفت شب بخیر دست علی رو گرفت و برد تو خونه
    و در رو روی اوس جعفر بست .
    جعفر اروم برگشت به سمت خونه خودش و نشست پای رادیو قدیمیش و یه سیگار اتیش زد
    فردای روز بعد به قدری برفزده بود ماشین علی قابل تکون دادن نبود و علی برای اینکه به محل کار خودش به موقع برسه نتونست حتی ماشینشو جا به جا کنه
    اوستا وقتی ماشینو تو حیاط دید عصبانی شد و بسمت در خونه نازنین رفت تا بهش بگه مهلت تمام شده و باید این ماشین از حیاط بیرون برده بشه
    درو کوبید تا نازنین با صدای گرفته گفت کیه!
    جعفر گفت ؛
    منم جعفر مگه قرار نبود ماشین و جا ب جا کنین
    زود سریع به شوهرت میگی بیاد جمع کنه بساطشو تا پرت نکردمتون تو خیابون !!!
    نازنین بعد چند دیقه درو باز کرد با نگاهی عصبی اومد و یقه اوس جعفر و گرفت و هلش داد تا چسبید به دیوار بعد تخمای جعفرو گرفت و فشار داد گفت چی میگی پیری !
    جعفر ک چشماش داشت از حدقه در میومد نفسش بند اومده بود و فقط میگفت ولش کن ولش کن غلط کردم
    نازنین ولی کوتاه نیومدو تخمای جعفر ک اندازه تخم مرغ بودن بیشتر فشار میداد !
    جعفر دیگه داشت خم میشد نفسش بالا نمیومد
    نازنین گفت ماشین تو حیاط میومنه درسته؟
    جعفر با سر تایید کرد !
    نازنین:بار اخرت باشه جعفر سر صبح مثه کلاغ میای در خونم قارقار میکنی !
    نازنین ک از خواب بی خواب شده بود رفت و درو محکم بست !
    جعفر بار دومش بود مورد حمله نازنین قرار گرفته بود هنوز از ناحیه پایین خودش احساس درد میکرد و به زور خودشو به خونش رسوند
    دیگه به این نتیجه رسیده بود این زن دیونس
    دیگه ب اطمینان رسیده بود
    تخماش گز گز میکرد
    مثل مار ب خودش میپیچید
    نازنین دست گذاشت رو نقطه ضعف هر مردی و با این حرکت تهاجمی جعفرو ضربه فنی کرد . با این حرکتم ماشین برای همیشه تو حیاط میتونست پارک بشه .
    بعد از چند ساعت در خونه جعفر باز شد.
    نازنین بود!
    نگاهی به جعفر انداخت و گفت اماده شو
    جعفر دید نازنین یه پالتو قهوه ای کوتاه با یک ساپورت مشکی چسبون تن کرده و اماده شده جایی بره!
    جعفر پرسید کجا؟
    نازنین نزدیک جعفر شد و گفت جعفر ازت میخوام اماده بشی و با من بیای بریم کمی خرید کنیم
    جعفر گفت مگه خودت چلاقی!
    نازنین که با شنیدن این حرف خونش به جون اومده بود خودشو کمی کنترل کرد و گفت؛
    اوستا اخه ما اینجا غریبیم و جاییو نمیشناسیم!
    میشه اماده بشی و با من بیای
    جعفر میخواست یجوری نازنین و بپیچونه که نره همراهش
    ولی یه لحظه دلش سوخت و دید ک نمیتونه بزاره تو این محله که پر از گرگ هست تنها بره بیرون
    اخه تو محله شون تا یه غریب میبینن سریع میخوان کونش بزارن و جعفر هم از جو بد محله شون خبر داشت
    برگشت به نازنین گفت تو برو تو حیاط من الان میام
    بعد از چند دقیقه نازنین دید جعفر با یه تریپ ترو تمیز کت و شلوار قدیمیش اومده تا با نازنین بره خرید
    نازنین با دیدن جعفر خندش گرفت و گفت عالی شدی جعفر $
    جعفر با یک نگاهی پر از کینه و درد وانمود میکرد هنوز درد تخماش رفع نشده و هر وقت ک یادش میفتاد تنش بلرزه و نفسش بند میومد !رو کرد به نازنین و گفت بریم ! اگه زن نبودی نمیومدم همراهت!
    وقتی پاشونو بیرون گذاشتن تمام در و همسایه رو کرده بودن به اوس جعفر و همه گیرنده های انتشون به کار افتاد و اومدن ببینن این زن کیه که همراهشه
    برای همه عجیب بود اوس جعفر ک بعد فوت خانومش این چند سال فقط تنها بوده و از دیدن دیگران هم سرباز میزده الان با یک خانوم زیبا و خوشتیپ همراه شده و قدم به قدم باهم زیر دانه های ریز برف قدم میزنن
    لحظه به لحظه به تعداد بازدیدکنندگان اضافه میشد انگار رئیس جمهور اومده بود تو محله
    همه با دست جعفرو نشون میدادن
    جعفر ک با دیدن این تصاویر دلخراش حرص میخورد زیر لب میگفت بیین مردم چ طور نگاه میکنن
    ای ادم ندیده هاااا
    دوست جعفر مش قربون ک تو این چند سالی ندیده بودتش جلوتر زیر درخت واساده بود با یک بیل داشت برفارو جا بجا میکرد یه سلام به اوس جعفر داد
    جعفر یه نگاهی بهش انداخت و گفت علیک سلام قربون
    تو این هوای سرد اینجا چ غلطی میکنی؟
    اومدم هواخوری هررررهررررر میخندید و با خنده میگفت ؛
    ای ناکس عجب مخی زدی !
    جعفر که عصبی شد با این حرف قربون یه زیر چشمی و با اخم نگاهش کرد بعد برف رو با پاش شوت کرد سمت قربون .
    نازنین ک خندش گرفته بود از حرکات این دوتا پیر مرد به جعفر گفت ولش کن میوفته میمیره اخره عمری خونش میفته گردنت
    بعد دست جعفرو گرفت تو دستش و طوری که جعفر یخ شد و از حرکت ایستاد !
    نازنین گفت چیه جعفر چرا ترسیدی
    جعفر گفت من تو این محل ابرو دارم دستمو ول کن !
    نازنین گفت عمرا!
    جعفر گفت درو همسایه ها رو ببین!
    نازنین گفت اصلا برام مهم نیست!
    میشه سخت نگیری عوضش دستمو محکم بگیر .
    نازنین متوجه شد دستای جعفر خیلی سخت و پینه داره برگشت گفت دستات جوریه ک میشه فهمید خیلی سختی کشیدی !
    جعفر گفت خواهش میکنم دستمو ول کن!
    نازنین گفت عمرا.!
    همسایه ها بادیدن این صحنه شروع به دست زدن و هورا کشیدن کردن!
    جعفر دیگه سینشو ستبر کردو با اعتماد به نفس به راهش ادامه دادو دیگه توجهی به اطرافش نکرد،
    بعد از اینکه نازنین خرید هاشو انجام داد
    تو راه برگشت مش قربون با دو سه تا از دوستان دیگه مش جعفر که سه سال بود ازش خبر نداشتن به دیدار جعفر اومده بودن و وقتی اونو با این زن خوشتیپ وزیبا دیده بودن از تعجب و حیرت دهنشون باز مونده بود و ارزو میکردن که جای جعفر میبودن!
    همشون با ذوق به جعفر نگاه میکردن و سلام میدادن
    جعفر گفت : نگاشون کن توروخدا کرکسهای پیر باز بوی گوشت به مشامشون رسید !!!بدبختای ادم ندیده ! نازنین با خنده گفت ، دوستات مثه خودت نگاهای عجیبی دارن !
    جعفرکه از دید زدن رفیقاش عصبی شده بود گفت بزار برم حسابشونو بزارم کف دستشون!
    نازنین گفت جعفر بیخیال بزار حال کنن برا خودشون چیکار داریشون !
    بعد اوستا و نازنین دست در دست هم برگشتن خونه
    نازنین که خیلی خسته شده بود از جعفر بابت اینکه همراهیش کردو تنهاش نذاشت تشکر کرد .
    جعفر گفت که بار اخرش بود باهاش رفت بیرون
    نازنین خنده ای کردو گفت عمرا ..!
    بازم باهم میریم بیرون !
    باید از حالت کپک در بیای جعفر!
    بشین تا برات یه چای بریزم .
    جعفر ک دلش لک زده بود برای یه چای داغ قبول کردو نشست تو خونه نازنین
    نازنین رفت تا لباساشو عوض کنه
    جعفر به درو دیوار خونه یه نگاه انداخت ک خیلی داغون بود
    با صدای بلند به نازنین گفت یه روز میام و دیوارای خونه رو تعمیر میکنم.
    اگه لوله کشی ها هم مشکل دارن بگو تا درست کنم
    نازنین با صدای بلند گفت همه چیز این خونه ایراده
    باید درست بشه،
    ولی نترس منم بهت کمک میکنم جعفر .
    جعفر گفت باشه .
    بعد از چند دقیقه نازنین با یه دامن کوتاه صورتی بالای زانو و یه لباس استین بلند مشکی وارد شد جعفر با دیدن پرو پاچه های سفید نازنین دلش به تاپ و توپ افتاد باز غرق در اندام نازنین شد !!
    نازنین خندش گرفته بود از نگاه اوس جعفر و رفت تا چای رو اماده کنه .
    جعفر مثه یه بچه مظلوم اروم گوشه اتاق نشسته بود
    با دیدن اندام نازنین و بالا و پایین پریدن قمبلای نازنین اب از دهنش سر رفته بود .
    نازنین دیدجعفر باز خیره به کونش شده سعی کرد تا یکم جلوی جعفر خودشو خم و راست کنه تا جعفر بیشتر حال کنه جعفرم تا جایی ک میتونست خودشو خم میکرد تا لای اون پاهای گوشتی نازنین خوب رصد کنه و با دیدن رون های سفید و تو پرش لرزه ب اندامش میفتاد.!
    نازنین بعد چند دقیقه اومد و برای جعفر چای اورد
    جعفر کلا حواسش ب قستمهای لخت پای نازنین بود
    نازی چای رو گذاشت جلوی اوستا و اوستا همچنان پاهای نازنین و نگاه میکرد انگار نه انگار چایی جلوش گذاشته بخوره !
    نازنین دید اوستا کلا ذهن و هوشش و داره ازدست میده با خنده برگشت گفت اوستا چاییتو بخور !
    جعفر یک نگاه با عجز به نازنین کرد و با دست لرزان دستشو برد سمت چایی ،
    چای رو توی نعلبکی ریخت و قندو انداخت دهنش
    نازنین گفت تو که چشمات مثه عقابه تو حمام چی میگفتی، که من چشام نمیبینه !؟
    با این نگاهات داری سوراخم میکنی !
    جعفر ک تند تند نفس میزد نتونست حرفی بزنی و نعلبکی چایی هم ریخته میشد رو زمین !
    تا چایی به دهن جعفر برسه نعلبکی خالی میشد
    نازنین با دیدن این صحنه به جعفر گفت
    اوستا میخوام یه هدیه بهت بدم چون امروز همرام اومدی بازار و تنهام نذاشتی!
    اوستا ک قند تو دلش اب شده بود چشاش برق زدو دهنش باز موند چایی گیر کرد تو گلوش سرفه ای کرد و قرمز شد ک نازنین چ چیزی میخواد بهش هدیه بده!
    همینطور که نازنین به اوستا نگاه میکرد و یواش لبخند میزد جلوی اوستا دست کرد از روی دامنش شورتشو کشید پایین و از پاش در اورد
    یه شورت سفید ک جلوش طرح توری نمای گل گلی داشت و پشتشم تور بود خم شد و شورتو داد دست اوستا و گفت این برای تو ! داغ داغ ! تازه از تنور در اومده!
    اوستا موند چی بگه شوکه شده بود ترسید مبادا نازنین باز نقشه ای داشته باشه
    اخه سری قبل به خاطر یه شورت اون همه بلا بود ک سرش اومد
    به هر ترتیبی ک بود نازنین خیال جعفرو راحت کرد ک از ته دل و رضایت این شورتو بهش داده تا هر موقع دوس داره به یاده نازنین بیفته !
    اوستاشورتو اورد جلوی صورتش و چشماشو بست بو کشید شورتو بوی خوبی میداد مست و مدهوش شده بود ،نازنین با دیدن اوستا و حالتای اوستا قلبش شروع کرد به تند زدن اوستا از بو کردن و لیس زدن شورت نازنین سیر نمیشد نازنین گفت بسه دیگه جعفر ! جنبه داشته باش .جعفر ک دیوانه وار چنگ زده بود به شورت نازنین ،اخر مجبور شد اونو بزاره توی جیبش .
    بعد از اینکه اوستا چاییشو خورد نازنین جلوی اوستا نشست تا کمی خستگی در کنه
    اوستا دیگه دل تو دلش نبود متوجه شده بود نازنین با اون اندام زیباش با اون هیکل جادوییش جلوش بدون شورت نشسته کیرش داشت یواش یواش سیخ میشد
    نازنین با دیدن نگاهای سنگین جعفر خندش میگرفت خنده ای پر از شهوت و لذت از اینکه جعفر مثل یک برده شده بود
    رو کرد به جعفر گفت از هدیه ای که بهت دادم خوشت اومد؟
    جعفر: خیلی،تاکید کرد نازنین خانوم خیلی.
    نازنین: پاشو واسا جعفر حالا نوبت بازرسی منه
    شلوارتو بکش پایین ببینم چیکارش کردی؟
    جعفر: من عمرا این کارو نمیکنم
    نازنین :دوست داری ناقص بشی؟
    جعفر : عمرا ناقص بشم
    نازنین بلند شد و دوتا گوش جعفرو کشید طوری ک جعفر مجبور شد بلند بشه
    خوده نازنین شروع کرد به باز کردن دکمه و زیپ شلوار جعفر
    کشید پایین شلوارو
    باز خشکش زد
    تعجب کرد و دهنش باز موند
    واقعا کیر جعفر کلفت و بزرگ بود ک هر زنی دوست داشت اونو صاحب بشه کیرش سیخ شده بود و نزدیک به ۳۰ سانت میشد!
    نازنین غرشی کردو با عصبانیت گفت پشماتو ک نزدی !!!
    یکم رفت عقب و با یک ضربه محکم با پاهاش محکم زد به تخمای جعفر
    جعفر ک تا قبل از ضربه چیزی متوجه نشده بود
    بعد از ضرب چشماش سیاهی رفت و همون حالت افتاد روی زمین !
    نازنین ترسید
    پرید و جعفرو گرفت تا زمین نخوره با صورت
    حس کرد خیلی دیگه زیاده روی کرد در حق این پیرمرد فلک زده!
    بعد چند دقیقه جعفر به هوش اومد با دردی بسیار زیاد
    دید یه نفر با دستش هی اب میپاشه رو صورتش
    چشاش تار بود و به سختی میدید
    نازنین بود که داشت اونو به هوش میاورد
    جعفر یه نگاه به کیرش انداخت و یاده چند لحظه قبل
    افتاد خیلی دردناک بود
    دید بالاسرش نازنین هی اب میپاشه رو صورتش
    چشماش ک یواش یواش دیدشو به دست اورد دید تو چه زاویه خوبی قرار گرفته
    دقیقا زیر دامن نازنین بود و صحنه ای رو داشت میدید که مدتها ارزشو داشت ولی به رو خودش نیاورد ک حالش بهتر شده تا بیشتر دید بزنه
    با ناله های کوتاه و پیاپی به نازنین وانمود میکرد ک دارم میمیرم!
    نازنین هی میگفت جعفر خوبی ؟چت شد؟
    جعفرنگاهش به زیر دامن نازنین بود خلاصه اون کس خوش تراش و سفید نازنین و موفق شد ببینه
    کس پف کرده ای که یه خط اونو به دو قسمت زیبا تقسیم کرده بود! تمیز بدون یه خال مو! حاضر بود تا صبح براش بلیسه اون کسو.
    جعفر ناله کرد که نازنین منو کشتی !
    فلج شدمو دیگه راه نمیتونم برم !
    نازنین نشست و صورت جعفرو کمی دست کشید سر جعفرو گذاشت رو پاهاش طوری که سینه هاش رو صورت جعفر بود
    جعفر دید از این بهتر نمیشه
    اون سینه های سفید و مرمری نرم هی اصابت میکرد به صورتش
    ولی باز ناله میکرد تا نازنین بلند نشه
    تا جعفر بتونه بیشتر از این صحنه ها سو استفاده کنه
    بعد از چند دقیقه نازینن گفت جعفر پاشو ببرمت بیمارستان
    جعفر گفت نمیخاد دارم خوب میشم
    بعد اروم نشست و وانمود کرد که حالش سر جا اومد
    شورت نازنین و در اورد از جیبش و گفت خیرشو خوردم
    نمیخوامش و قیافه حق به جانب گرفت
    نازنین برگشت گفت تقصیر خودته تا تو باشی به حرفم گوش کنی
    جعفر بلند شد و گفت نازنین تا امروز هر کاری که دوست داشتی کردی با من!
    ولی از این به بعد دیگه نوبت منه
    حالا دیگه جنگ شروع شده
    اون روی اوس جعفر رو بیدارش کردی
    بتاز تا بتازیم!
    نازنین دید جعفر واقعا شاکی شده و عصبیه یکم دلش ترس ورداشت ،
    نکنه این پیری واقعا ی کاری کنه دهنش سرویس بشه !
    در جواب گفت هیچ غلطی نمیتونی بکنی
    جعفر گفت حالا میبینی!
    جعفر با چهره ای عصبی و خشمگین اتاق نازنین و ترک کرد و به طرف خونه خودش رفت تا به فکر انتقام بیفته


    «خب دوستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه تا اینجای داستان یه نظر سنجی میخواستم بکنم
    در قسمت بعدی ایا از دوستان اوس جعفر استفاده بشه در نقشه اش یا که نه تنهایی کار نازنین و بسازه؟»

  7. #7
    فرشته عذاب (۱)

    خسته و بی حوصله به هر زحمتی بود بچه ها رو پیچوندم
    حوصله چیزی یا کسی رو نداشتم فقط دلتنگ بودم دلتنگ ادمی که همه وجودم شده بود .
    اینه آسانسور ادم چند ماه قبلو بهم نشون میداد همون ادم بی حوصله مزخرف همون ادم گوشه گیر تنها که فکرش تا دم دمایی خودکشیم رفته بود ولی می ترسید از مرگ ن،از تنها شدن مادرو خواهرش که تنها ادمایی زندگیش بودن
    با صدایی آسانسور که بهم میگفت طبقه چهار به خودم اومدم کلید انداختم در باز کردمو یه پف به دنیا دادم با تیکه به در بستمش
    سرمو که آوردم بالا خشکم زد یه دفعه کل تنم داغ شد
    چشمام افتاد بهش که رو مبل کنار شوفاژ خوابش برده بود
    مثل یه دختر بچه که بهش یه بسته پاستیل میدی ذوق کرده بودم میخواستم جیغ بزنم ولی وقتی دیدم چقدر غرق خوابه جلو دهنمو گرفتم
    دیگه اون ادم بی حوصله نبودم حتی دیگه خسته نبودم رفتم نزدیک
    مبل اروم نشستم رو زانوهام زل زدم بهش سه هفته بود که رفته بود سفر کاری به صورتش خیر شده بودم اهسته بوسیدمش طوری که بیدار نشه چون میدونستم خیلی خستس
    تو اینه هرچی خودمو نگاه میکردم از این بهتر نمی شد
    یه آرایش ساده با یه تیشرت سفید بلند تا روی باسنم زیرشم یه ست مشکی شرتو سوتین
    لاک مشکی روی ناخونایی پاهای کوچیکم آخرین چیزی بود که میدونستم دوست داره
    جلوی گاز مشغول بودم با خودم اروم اهنگ مورد علاقمو زمزمه میکردم که یه لحظه نفس گرمش پشت گردنمو نوازش کرد
    بعد نوبت دستاش بود که دور کمرم حلقه بشن
    محکم چسبوندتم به خودش لباش بهترین حس دنیا بود روی گردنم
    چرخیدم سمتش نگاش کردم چشمای مشکیش هنوزم خمار خواب بود
    دیگه فقط لبام بود که ببین لباش حرکت میکرد شوری اشک چشمم باعث شد لباشو از لبام جدا کنه سرمو انداختم پایین که گریمو نبینه چون بهم گفته بود دوستش نداره چونمو با انگشتش داد بالا
    قطره بعدی رو پاک کرد محکم بغلش کردم سرمو رو سینش گذاشتمو
    گفتم: بلخره برگشتی
    اون شام میخورد و من نگاهش میکردم نگاه به ادمی که مال من بود
    حاضر بودم تا اخر عمر دور از همه باشم فقط با اون
    بلند شدم برا جمع کردن میز که دستمو گرفتو نشوندم رو پاش سرشو برد لای گردنم آروم می بوسید و میومد بالا دم گوشم اروم با صدایی مردونش گفت نترسیدی اینطوری لباس پوشیدی
    خودمو یکم لوس کردمو لبامو اویزون کردم با حرکت سرم بهش گفتم ن
    همون طور که رو پاش نشسته بودم بغلم کرد از جاش بلند شد میدونستم که قراره خیلی خوش بگذره. پاهامو دو کمرش حلقه کردم لبابمو تو لباش قفل .
    انداختم رو تخت تی شرتشو در اورد عاشق اون پکای منظم کنار همو بازوهاش بودم اومد رو تخت بالا سرم یکم بهم نگاه کرد لبمو که گاز گرفتم موج شهوت تو چشاس خیلی خوب دیده میشد
    مستقیم رفت سراغ گردنم گاز می گرفت میگفت کبودش قشنگ تره
    دیگه تو حال خودم نبودم به خودم میپیچیدم
    تی شرتمو از تنم در اورد از رو سوتینم شروع کرد به خوردن سینه هام
    با دهنش با یکی مشغول بود با دستش با یکی دیگه
    با یه چنگ پارش کرد حالا دیگه چیزی جلو دارش نبود حتی جیغ زدنام، گاز می گرفت جوری که صدام تو کل خونه می پیچید
    سرشو حل می دادم پایین ولی فایده نداشت خودش باید میخواست
    شروع کرد به بوسیدن تنم می بوسید میرفت پایین
    به خیسی شرتم نگاه کرد بعد با یه لبخند بهم خیر شد با چشمام بهش التماس میکردم . با اولین بالا پایین رفتن زبونش تو کسم
    رفتم تو دنیای دیگه بدنم سرد شد و یه لرز افتاد به جونم بدنم می لرزید و جیغ میزدم ولی همون طور به کارش ادامه میداد
    واسه چند لحظه بی جون شدم چشامو بستم با نوازش دستش چشمامو باز کردم کنار دراز کشیده بود بهم نگاه میکرد خودمو انداختم روش شلوارشو از پاش در اوردم لبامو گذاشتم رو سر کیرش مثل خودش خیر شدم بهش و شروع کردم به خوردنو میک زدن کامل تو دهنم میکردمو در میوردم لذت تو چشماش معلوم بود دستشو رو ببین موهام برده بودم نوازش میکرد
    دوبار این من بودم که صبرم تموم شد بود بلند شدمو کسمو با کیرش تنظیم کردم آروم نشستم روش یه دفعه دستاشو دور کمرم حلقه کردو منو کشید سمت خودش لبام ببین لباش کیرشم ببین کسم به سرعت حرکت میکرد لبامو جدا کردم شروع کردم به اه کشیدن و زجه زدن

  8. #8
    فرشته عذاب (۲)

    از این بالا شهر قشنگ بود ،فقط از این بالا . یه نخ دیگه سیگار از پاکت برداشتم . اولین کام رو که گرفتم یه نگاه سنگین رو خودم حس کردم برگشتم یه دختر، عجیب بود این وقت شب اینجا یه دختر.
    صورت کوچیکش از سرمای پاییز سرخ شده تو چشمای قشنگه، سبز رنگش یه خستگی عمیق بود .
    انگار سرما به غیر از صورتش به تنشم رسیده بود چون دستاشو بدجور تو خودش جمع کرده بود غرق زیبایش بودم که صداش دنیامو بهم ریخت.
    +میشه به منم یه نخ بدی لطفا ؟
    پاکتو گرفتم سمتش یکی برداشت گذاشت ببین لبای کوچیکش مفهوم نگاهش یه چیز بود . فندک
    اولین پکش به سیگار بهم فهمون که این کاره نیست . تا حالا حتی لب به سیگارم نزده. به سرفه افتاد بود اروم تر که شد .
    +دفعه اولته سیگار میکشی؟

    +دفعه اولته تا حالا لب بهش نزدی .
    چیزی نگفت سرشو انداخت پایین
    +تنهایی؟
    -اره تنهام
    +این وقت شب تو این سرما تنها، خوب نیست واسه یه دختر.
    -خودم اینارو میدونم ولی جای رو ندارم بمونم یعنی دارم ولی دیگه الان راهم نمیدن.
    +دانشجویی پس
    -اره
    +بچه اینجام نیستی ؟
    -اره
    مغزم خیلی وقت بود درگیر چیزی نمی شد ولی الان گیج بودم .
    یه دختر اینجا تنها، منی که از کلافگی به اینجا که تنها جایی که ارومم میکنه پناه اوردم.
    این سوال ،که ازش بپرسم چرا نمیره هتل یا مسافرخانه بدون پرسیدن ازش برام روشن بود .
    +اگه بخوای میتونی امشبو پیش من بمونی.
    -در عوضش باید چیکار کنم برات
    خندید، بعدش گفت:
    -خوب معلومه دیگه شما پسرا چی میخواید از ما دخترا.
    +اشتباه داری فکر میکنی دختر خانوم فقط نمیخوام امشب اینجا خوراک حیونایی چهار پا ،یا دوپا شی همین.
    بخاری ماشینو گذاشتم رو آخرین درجه .
    تو راه یکم با خودم فکر کردم که چی یه آدم غریبه رو سوار کردی داری میبریش خونه ،
    اگه...
    افکارمو پاک کردم ،
    +شام خوردی؟

    خودمم گرسنه بودم .
    وقتی با پیتزا ها برگشتم هنوز تو ماشین بود.
    فکر میکردم رفته باشه کیف پولمو گذاشته بودم تو ماشین که حداقل اگه خواست بره و قصدش فقط دزدی باشه ازم یه چیزی گیرش بیاد.
    وارد خونه که شدیم دور اطراف خونه رو خوب برانداز کرد

    مشغول چیدن میز شدم .
    کارم تموم شده بود ولی هنوز سر جاش وایساده بود ، بهم نگاه میکرد
    +بشین چرا وایستادی.
    نشست پشت میز ،شال گردنشو از دور گردنش باز کرد.
    اروم شروع کرد به خوردن غذاش منم سرم تو غذا خوردنم بود گاهی بهش نگاه میکردم ،عجیب زیبا بود معصوم تو دل برو
    داشتم خودمو تو کوچه های ذهنم گم میکردم که صداش پیدام کرد.
    -تنها زندگی میکنی ؟
    +اره تنهام
    -پدر مادر، برادر خواهرت کجان؟
    +پدر مادرم خیلی وقته فوت کردن .
    +تو چی اینجا کسی رو داری؟
    -اگه داشتم الان پیشش بودم.
    من فقط یه مادر و خواهر کوچیک دارم اینجام دانشجوم ،
    پدرمم خیلی وقته مارو گذاشته و گورشو کم کرده، از زندگیمون
    یه توضیح کوتاه از خودش این معنی رو میداد که خفه شو و دیگه سوال نپرس چیزی نگفتم
    شام که تموم شد
    یکی از اتاق هارو برنداز کردم اره همین خوب بود براش .
    یه حوله گذاشتم رو تخت براش، کلیدای درو برداشتم ،رفتم سمتش هنوز همون جا پشت میز بود ، یه دستشو زد بود زیر چونش، انگار تو این دنیا نبود.
    +اون اتاق برا توئه ،امشب میتونی اونجا بخوابی .
    برات یه حوله گذاشتم اگه خواستی دوش بگیر، اینم کلید که درو قفل کن راحت باشی .
    -ممنون
    این تنها کلمش بود .
    رفت سمت اتاق، درو پشت سرش بست صدایی قفل شدن در آخرین چیزی بود که شنیدم.
    تو حال خودم ،سیگار ببین انگشتام و یه فیلم از تام هاردی .
    عادت داشتم بالا تنم تو خونه همیشه برهنه باشه .
    صدایی باز شدن قفل منو به خودم اورد .
    -اب از کجا بردارم؟
    +داخل یخچال هست یه بطری ببر اتاقت .
    -باشه ممنون
    آب از یخچال برداشت ،داشت میرفت سمت اتاق که جلو تلویزیون مکث کرد .
    -خوابم نمیاد میشه منم فیلم ببینم ؟
    خودمو کشیدم به یه سمت مبل لباسمو تنم کردم.
    نشست کنارم با فاصله.
    یه گرم کن رنگ رو رفته با یه تیشرت آستین بلند لش و شال سرش خیلی بهش میومد،
    حواسمو جمع فیلم کردم
    -پسرعجیبی هستی ؟
    +عجیب؟
    -خب اره اخه کی به یه دختر غریبه جا میده، براش پیتزا میخره.
    هیچ کاری بهش نداره، ... شایدم عجیب نیستی مهربونی، از بس ادم مهربون ندیدم باورش برام سخته.
    نترسیدی بخوام خفتت کنم یا دزد باشم؟
    +ن خیلی وقته چیزی ندارم که بخوام به خاطرش بترسم.
    -چیزی نداری ؟، دیگه از زندگی چی میخوای، تو پول داری هیمن بسه دیگه،
    چیزی نگفتم
    -اسمت چیه چند سالته؟
    +مسیحم ،بیست شیش
    -اسم منم سحره بیست چهار سالمه دانشجو داروسازیم اینجا،البته بودم
    +اون وقت شب اونجا چیکار میکردی؟
    -با هم اتاقیام دعوام شد ،زدم بیرون از خوابگاه رفتم اونجا یکم اروم شم. خواستم برگردم دیدم کیف پولمو یادم رفته، همون بهتر یادم رفته بود چون چیزی توش نبود. روم نمی شد، به کسی بگم که یکم پول بهم بده برا برگشت.
    یه مرد اون جا بود بهش گفتم میشه کمکم کنی.
    ولی اون اشغال بهم گفت: کمک ، صد البته مگه میشه به همچین لعبتی کمک نکرد .
    باهاش دعوام شد یجا نشستم، حالم اصلا خوب نبود اصلا نفهمیدم کی انقدر دیر شد که تو رو دیدم .
    +دیگه بهش فکر نکن ،
    بغضش ترکید اشکاش اروم ولی پشت سر هم میومد پایین ،
    -میدونم حرفامو باور نمی کنی، میدونم فکر میکنی من یه هرزم که میخواد تیغت بزنه، ولی به خدا من فقط یه دختر بدبختم که به خاطر بی پولی ،به خاطر مادرم که مریضه، امشب با خودم گفتم میرم بیرون اره میرم جندگی میکنم، دیگه خسته شدم ،دیگه نمی تونم دیگه نمی خوام لنگ پنجاه تومن پول باشم .
    +اروم باش گریه نکن من همچین فکری در موردت نکردم،
    تو اصلا شبیه اون ادما نیستی به هیچ وجه.
    دیگه گریه نمی کرد، ولی اروم مثل یه بچه کوچیک دل میزد
    +ببین من یاد گرفتم هیچ کسو قضاوت نکنم توهم یاد بگیر حرف کسی برات مهم نباشه الانم پاشو برو بخواب دیر وقته
    بدون حرفی رفت
    تو تختم خیره به سقف به این فکر میکردم که چه اتفاقی داره میفته تو زندگیم،
    چرا من …...



    میز صبحونه رو چیده بودمو داشتم نیمرو درست میکردم .
    +سلام صبح بخیر
    -سلام صبح توهم بخیر خوب خوابیدی؟
    +اره
    -دست صورتتو بشور بیا صبحونه بخور.
    بهش نگاه میکردم فقط داشت با لقمه ها بازی میکرد چیزی نمی خورد معلوم بود حالش اصلا خوب نیست
    +چرا چیزی نمی خوری؟
    -خوردم دیگه نمیخوام، من باید کم کم برم دیگه ممنون به خاطر همه چیز،واقعا خیلی کمکم کردی .
    +کجا میخوای بری تو که جای رو نداری بری ؟
    -میدونم ولی نمیشه اینجا بمونم ،احتمالا برم دوباره خوابگاه
    اگه راهم بدن.
    نمی تونستم بزارم بره نمی دونم چرا، نمی دونستم چم شده بود. نمیدونم فقط دلم براش میسوخت یا دلم نمی خواست که بره.
    +ببین سحر من تنها زندگی میکنم خیلی وقته، تو اگه بخوای میتونی تا هر وقت که لازمه اینجا بمونی تا هر وقت که کارت درست بشه میدونم شاید بترسی ولی بدون من از بودنت تو خونم ن ناراحتم ن حس بدی دارم اینطوری هم تو جایی داری برای موندن هم من یه هم خونه دارم ولی بدون تصمیم با خودته هر جور راحتی .
    لباس پوشیدم باید میرفتم شرکت رو میز کنار کیفش یه یادداشت براش نوشتم.
    اگه تصمیم گرفتی بری اینارو بردار
    مواظب خودت باش.
    چنتا تراول گذاشتم زیر یادداشتم
    از اتاق در اومدم هنوز پشت میز نشسته بود
    +من دارم میرم سرکار، به حرفام خوب فکر کن امیدوارم برگشتم نرفته باشی خداحافظ.
    مسیر برام کش اومده بود انگار هرچی میرفتم نمی رسیدم همش داشتم بهش فکر میکردم .
    ساعت دو بود باید دیگه میرفتم خونه لپ تاپ رو خاموش کردم ، از شرکت زدم بیرون برعکس راه رفت زود رسیدم خونه. تپش قلبم بیشتر شده بود درو که باز کردم ، وارد اپارتمانم شدم، صدایی یه موزیک تو خونه پیچیده بود موزیک قشنگی بود، انگار هنوز اینجا بود.
    +سلام
    -سلام خسته نباشی
    اروم شدم وقتی فهمیدم نرفته خونست
    رفتم سمت آشپزخونه جلو گاز بود، یه بوی غذایی عجیبی تو خونه پیچیده بود
    +غذا درست کردی ؟
    -ببخشید ولی اره یکم فضولی کردم تو یخچال گفتم یه چیزی بپزم
    +بی خیال خوب کاری کردی چه بوی هم میاد چی پختی ؟
    -فسنجون درست کردم
    سر میز نهار دیگه خبری از اون آدم صبح نبود ،با اشتها غذا میخورد خوشحال بودم ،نمیدونم چرا ولی انگار تو زندگی تاریکم یه نور پیدا شده بود .
    +دستپختت خیلی خوبه .ممنون بابات نهار خیلی وقت بود غذا خونگی نخورده بودم.
    -خواهش میکنم
    یه ساعتی خوابیدم ،بیدار که شدم خونه تاریک بود .
    از جلو اتاق که رد شدم ،چشمم افتاد بهش که خواب بود انگار.
    موهاش خیلی قشنگ بود تقریبا تا زیر کمرش می اومد. نخواستم بیشتر از این نگاهش کنم، درست نبود.
    نسکافه رو ریختم تو لیوان سرمو اوردم بالا که دیدم روبروم وایساده.
    +ساعت خواب ؟
    -خواب نبودم فقط دراز کشیده بودم
    +اها
    -مسیح
    +جانم
    جانم گفتنم براش انگار عجیب بود چون تو صورتش یه حالت تعجب خواستی دیدم.
    -من یکم لوازمو لباس تو خوابگاه دارم میشه برم بیارمشون ؟
    +اره چرا نشه برو اماده شو میبرمت
    تو راه خوابگاه سکوت بینمون حکم فرما بود .
    +همین جاس، صبر کن زود میام
    -عجله نکن
    یه نیم ساعتی گذشت تا بیاد به محض نشستن تو ماشین بغضش ترکید
    -دختره اشغال عوضی حیون
    با گریه فقط فحش میداد به یه دختر
    +چی شده چرا داری گریه میکنی؟
    - دختره بی همه چیز تمام لوازم منو انداخته بیرون
    +اروم باش درست بگو ببینم چی شده
    -همه لوازمم رو انداخته بیرون انداخته ببین اشغالا
    +چیز مهمی ببینشون بوده؟
    -مهم که ن فقط لباسام بوده و یکم لوازم شخصیم
    +اروم باش عب نداره میریم هرچی لازم داری میگیریم .
    سخت تونستم آرومش کنم سرشو تکیه داده بود به شیشه، بیرونو نگاه میکرد پشت چراغ قرمز بودیم، و تو یه فکر عمیق که یه نفر زد به شیشه یه دختر بچه بود ببین دستای کوچیکش چندتا شاخه گل.
    شیشه رو دادم پایین
    -عمو ،گل میخری تو رو خدا یکی بخر، به خدا هیچی نفروختم از صبح عمو بخر دیگه واسه خانومت بخر، ببین ناراحته بخر تا خوشحال بشه
    شیرین زبون بود خیلی، حتی نمی ذاشت حرف بزنم سحرم برگشته بود، نگاهش میکرد نمیدونم ولی شاید اینکه گفته بود خانومم
    باعث شده بود برگرده تا این دختر کوچولو رو ببینه
    +شاخه ی چنده عموجان ؟
    -شاخه پنج تومن ،چندتا بدم عمو؟
    +همشو بده بهم ،چقد میشه ؟
    خوشحالی تو صورت کوچک و نازش موج زد
    -صد پنجاه عمو
    گلارو ازش گرفتمو برگشتم سمت سحر چند ثانیه نگاهمون بهم قفل شده .
    +بگیرشون بی زحمت
    سحر گلارو گرفت پول گلارو بهش دادم .
    +بیا عمو اینارو اضافه دادی، حواست نیستا
    -باشه برا خودت عموجون فقط ندیش به کسی مال خودت باشه .
    +چشم ممنون عمو.
    با خوشحالی که برای من خیلی تلخ بود می دوید سمت دیگه خیابون
    +چراغ سبز شد
    تو پارکینگ یه مجموعه خرید ماشینو گذاشتم
    اولین بوتیک یه لباس فروشی زنانه بود ،واردش شدم سحر کنارم راه میرفت .
    فروشنده یه دختر جون بود که تا ما رو دید اومد جلو
    +خوش آمدید بفرمایید میتونم کمکتون کنم؟
    -ممنون برای خرید لباس اومدیم
    +برای همسرتون؟
    -بله برای همسرم
    به سحر نگاه کردم یه لبخند رو لباش بود که خیلی جذاب ترش میکرد
    + این قسمت چند مدل ست عالی هست بفرمایید ببینید
    چندتای ست پوشید همشون قشنگ بودن تو تنش
    +انتخاب کردی ؟
    -من لباس لازم ندارم
    +نپرسیدم داری یا ن گفتم کدومو دوس داشتی .
    -اخه
    +اخه نداره کدوم؟
    -نمی دونم همشون قشنگ بودن هر کدوم که تو بگی برمیدارم
    با اخم نگاش کردم رو کردم به فروشنده
    +خانوم ما همه این چندتا ستو میبریم
    -همشو ؟
    +بله
    سحر با تعجب بهم نگاه میکرد تا اومد حرفی بزنه
    با گرفتن انگشتم جلو بینیم بهش فهمونم که نباید حرفی بزنه یا اعتراض کنه
    +مبارکت باشه گلم ،این کارتم مال بوتیکه خوشحال میشم بازم تشریف بیارید
    -مرسی ممنونم
    چند ساعتی تو مجموعه گشتیم و هرچی لازم داشت براش خریدم
    از مجموعه که در اومدیم رو کردم بهش
    +من که خیلی گرسنم تو چی؟
    -اره منم همینطور
    +خب بریم چی بخوریم ؟
    - نمیدونم هرچی دوست داری
    +میشه دیگه نگی هر چی دوست داری و نظر بدی
    -باشه ببخشید اگه دوست داری بریم کباب بخوریم
    +فکر خوبیه
    رو میز چوبی رستوران نشسته بودیم منتظر غذا ،یه نخ سیگار روشن کردم گام اولو سنگین گرفتم یه روز بود که میشناختمش .
    ولی انگار سال ها بود میدیدمش، انگار همون ادمی بود که منتظرش بودم همون فرشته که باید می اومد ،منو نجات میداد از این زندگی مزخرف و تکراری .
    -خوبی ؟
    +اره چطور؟
    -اخه یه چند دقیقه هست خیره شدی بهم
    +واقعا؟ حواسم نبود تو فکر بودم
    - فکر چی ؟
    خواستم جوابشو بدم ولی باید چی میگفتم اخه
    حتی نمیدونستم با خودم چند چندم اصلا
    که یه دفعه صدایی زنگ موبایلش حواسشو پرت کرد .
    -مامانمه باید جوابشو بدم
    -سلام مامان جان خوبی
    منم خوبم ،سارا چطوره خوبه
    قربونت برم اونم حق داره خوب دلش میخواد ولی نمیتونه بخره
    تو خودتو ناراحت نکن
    اره درس دانشگاهم خوبه میرم مرتب
    ن پول دارم لازم نیست مادر من
    چشم من مراقب خودم هستم شما هم مواظب خودتون باشید
    خداحافظ
    اروم میرفتم، عجله ی واسه رسیدن نداشتم
    -مسیح؟
    +جانم
    -به خاطر همه چی ممنون
    +دیگه ازم تشکر نکن دوست ندارم اینم
    چیزی نگفت فقط سرشو تکیه داد به صندلی و بهم نگاه میکرد ،لباش خندون بود
    همین برام بس بود

  9. #9
    صیغه پر دردسر (۱)

    مقدمه: بعد از 3 – 4 تا داستان که با اسمامی مختلف اینجا آپ کرده بودم و بازخوردای نسبتا خوبی هم داشتن، تصمیم گرفتم این مجموعه 9 قسمتی که یک سالی هست تو هاردم خاک میخوره رو، با نام کاربری خودم آپلود کنم. قسمتای بعدی هرکدوم به فاصله 24 ساعت از هم آپلود خواهند شد تا هروقت که نوبت انتشارشون برسه. لذا الان که دارین اینو میخونین، به احتمال خیلی زیاد بقیه قسمت ها هم آپلود شدن و در نوبت انتشار ان. یعنی اگه ادمین عزیز لطفش رو ازمون دریغ نکنه، مجموعه ناتمام نخواهد موند. فقط چنتا نکته وجود داره، که اگه میتونید قبلش بخونید و بعد برید سروقت اصل داستان.


    ـ اول اینکه این مجموعه گرچه به روایت اول شخص نوشده شده، ولی صرفا تجربه یکی از آشناهامه و من فقط یه آدم بیکارم که مقداری تخیل و اغراق و داستگویی بهش اضافه کردم؛ ولی بهتون قول میدم که چیزی از اصل ماجرا کم و زیاد نشده و اتفاقات کلیدیش رو به همون شکل که بوده، شاید با کمی اغراق، نوشته شده. خیلی هم تحقیقات کردم که چیزایی شخصا به داستان اضافه میکنم، تا حد ممکن با واقعیت جور باشن. و قبل از اینکه به خیانت در امانت متهم ام کنید، باید بگم که کل داستان رو قبلا به به اون آشنا نشون دادم و شفاها اجازه ش رو برای انتشار داستانش تو این سایت گرفتم.
    ـ دوم اینکه سکس، به هیچ وجه تم اصلی این مجموعه نیست. ممکنه حتی تو بعضی از قسمتاش هیچ محتوای سکسی ای به تعریف کلاسیکش وجود نداشته باشه. درواقع همین مقدار الکن رو هم فقط بخاطر خالی نبودن عریضه بهش اضافه کردم که احتمالا چون زیاد توانایی نویسندگی توی سبک اروتیک ندارم، چندان جالب هم نباشن. دیگه بد و خوبش رو به بزرگ خودتون ببخشید.
    ـ سوم اینکه هر قسمت این مجموعه گرچه با هم پیوستگی روایی و زمانی دارن، ولی میشه گفت داستان هرکدوم مختص به خودشه و شروع و پایان مشخصی داره؛ و بجز قسمت اول و شاید دو قسمت آخر، زیاد وابسته به قسمتای قبل و بعد خودشون نیستن.
    ـ چهارم اینکه با توجه به طولانی بودن مجموعه، خیلی سعی کردم با تاجایی که ذهن و قلم و سواد کم ام اجازه میده، تنوع توی نوع نوشتار به کار ببرم که زیاد خسته کننده نباشن. اگه احیانا دیدید که بعضی جاها سبک نوشته متفاوت میشه و شباهت به قبل و بعد خودش نمیده، دلیلش همینه.
    ـ نهایتا، تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق است به وبسایت معظم شهوانی و هر کسی که فکر کنه به درد جاییش میخوره! انتقادات سازندتون رو به جون و دل پذیرام (فحش هاتون رو هم). پیشاپیش از کسایی که نمیتونم پاسخگوشون باشم، یا کسایی که با نوشته هام باعث آزارشون شدم، یا اگه وقتتون رو تلف کردم، عذر میخوام.



    عرضم به درزتون که بنده از زمان عنفوان نوجوانی، عشق جاده بودم. سال سوم دبیرستان، همون هفته بعد از تولد 18 سالگیم، رفتم آموزشگاه رانندگی ثبتنام کردم برا گواهی نامه و بعد از رسیدن گواهینامه ـم، روز نبود که نفرین پدرم پس سرم نباشه که «قرمساق، این ماشین وسیله زندگیه. آخرش به گاش میدی و خونواده ای رو زمینگیر میکنی» ماشینش یه سمند پوکیده بود که عصرا میبردم تو کوه و کمر و شبا میبردم مسافرکشی و هرچی هم در میاوردم میذاشتم کنار که اولین فرصت یه ماشین بخرم. به هر حال دهن ماشینه زیر پای من داشت گاییده میشد که خدا زد و مارو برای دانشگاه فرستاد یه جایی اون دور دورا. 4 سال دانشگاه و 2 سال سربازی رو گذروندم و کار پیدا کردنم هم داستانی بود و دهنی ازم سرویس کرد، تا نهایتا تو یه شرکت خرید و فروش سنگ ساختمانی، تو بخش امور مشتریان یه میز و کامپیوتر و تلفن بهم دادن و ماه به ماه، نیمچسک (برابر با 1.31 چس مثقال تو سیستم SI) پولی به حساب میریختن. کارم هم این بود که تلفن مشتری رو جواب بدم و تو کامپیوتر دنبال نسخه قراردادش بگردم و نهایتا دست به سرش کنم تا خسته بشه و دیگه پیگیری نکنه (یا یه چیزی تو همین مایه ها. زیاد توی بحث فنیش عمیق نشید که اهمیتی نداره). تازه بعد دو سال حقوقم به یک چسک تمام رسیده بود. تو تموم این مدت، همچنان چتر خونه پدر گرامی بودم و خیال ازدواج و بدبخت کردن خودم رو هم نداشتم. و همچنان هم بزرگتین سرگرمیم یکی فیلم بود و یکی دور دور با ماشین تو جاده و بیابون و مسافرتای کوتاه. ولی بدبختی اینکه آدم پایه پیدا نمیشد که همراهیم کنه. دور و برم پر بود از یه مشت کونگشاد بی ذوق بیمایه که سرشون به گل و قلیون و دختر گرم بود. منم که اهل دود و دخانیجات نبودم، نهایت همراهی ای که ازشون نصیبم میشد، همون مسئله دختر بازی بود که تو اون زمینه به خاطر سر و زبون دار بودنم، کار و درامد داشتنم و مجرد بودنم، از نظر دوست دختر دچار مضیقه نبودم، ولی همچنان، همیشه هم مکان آماده برای زمین زدن دختر نبود. گاها رفقا دنگی، جنده ای جور میکردن که کف دستمون رو مرخصی بدیم، ولی اونم بیشتر از سه چار بار نشد.


    خلاصه اینکه سال 96، یه روز اوایل تیر رئیس منو خواست دفترش. منم تو فاز فیلما، نه که یارو ازین کله خشکای سپاهی ای که با یقه خفه و سی من ریش رئیس شده بود بود، گفتم میخواد بخاطر کونکلک بازیای ساعت کار، توبیخم کنه. ولی سه رب ساعت از ارزشای تجارت برون مرزی و ارتباط با دنیای خارج و رهنمودهای رهبر عنقلاب سخنسرایی کرد، و نهایتا حرفش این بود که باید یکشنبه هفته بعد نه، هفته بعدش بری تهران، برای «نمایشگاه بین المللی سنگ های تزئینی، معدن، دیلدو آلات و کیرخایه های مربوطه»، یکی از مسئول برگذاری غرفه شرکتمون باشی و روش نظارت کنی و چون تو بچگی تخم کفتر خوردی و زبانت هم از سطح آی ام بلکبورد بالاتره، اونجا مخ بازدیدکننده های داخلی و خارجی رو هم به کار بگیری و مشتری جور کنی. مخارج سفرت هم با شرکته، حق ماموریت هم بهت میدیم و ازین حرفا. اولین سوالم این بود که با چی برم؟ گفت یا با ماشین شرکت، یا اتوبوس و قطار یا وسیله شخصی.


    من منتظر همین عبارت "وسیله شخصی" بودم. 4 ماهی میشد یه کاپرا تک کابین نارنجی دست دوم خریده بودم و باربندش رو اتاق کرده بودم، و حتی تا دسشویی هم میخواستم برم، با این ماشین میرفتم. دنبال کوچکترین موقعیت تعطیلی طولانی بودم که بندازمش تو طولانی ترین مسیر ممکن و حض ببرم ازش. لذا با کله قبول کردم و قرار و مدار های بعدی گذاشته شد که زیاد اهمیت ندارن. چیزی که تو یک ساعت بعدی تو دفتر برام اهمیت داشت، این بود که تنها نباشم. میدونستم که رفیقام اینطور پیشنهاد ها رو قبول نمیکنن اگرم بکنن دنبال مفت خوری ان. مسافرت با خونواده هم که لطفی نداشت، دوست دختر هم امکانش کلا منتفی بود. تقریبا یک ساعتی روش فکر کردم تا این ایده ته ذهنم اومد که یه نفر رو صیغه کنم، همراهم ببرمش که هم تنها نباشم و هم استفاده ای ازش بشه! اولش حتی تو ذهنم هم خنده دار بود این ایده، ولی هرچقدر بیشتر بهش فکر میکردم، بیشتر با عقل جور در میومد. به هر حال، به چنتا از رفیقای جاکشم (همونایی که جنده جور میکردن قبلنا. همونایی که به معنای واقعی کلمه جاکش بودن) پیام دادم که آیا میتونن یکی دوتا زن مطلقه یا بیوهی تر و تمیز هم سن سال خودم، بهم معرفی کنن که برا امر خیر میخوام. و تاکید موکد کردم که جنده نمیخوام. کسی رو هم نمیخوام که قبلا خودتون ازش سواری گرفته باشین! بعد از مسخره بازی ها فراوان و کسشر گفتناشون، تا آخر دو روز بعدش، 6 نفر بهم معرفی شد که قرار شد با معرفی کننده بریم برای مصاحبه هرکدوم! سه تاشون فردای اون روز و سه تاشون پسفرداش.


    چشمتون روز بد نبینه، این شیش نفری که باهاشون صحبت کردم، یکی از یکی گودزیلا تر. یکی قیافش شبیه عن کوبیده بود، دوتا شون که اسم صیغه رو آوردم گرخیدن، دوتاشون اسم سفر رو آوردم خایه کردن (حالا انگار میخوام بخورمشون)، یکیشون میگفت من صیغه بخوام بشم نهایتا روزانه (جنده بود. از پوزه بتونه کاری شدش معلوم میشد). ولی بدتر از همه یکیشون قیافه ران پرلمن (بازیگر نقش Hellboy اولی) رو داشت و هیکل اسبای آبی جنوب نیل رو و میگفت 24 سالمه (گه میخورد. همسن عمه ننه جان من بود)؛ و ناز و اداش رو دامپ تراک های کوماتسوی گلگهر نمیتونست بکشه. خانوم میفرمودن که «رابطه جنسی بیشتر یک بار در هفته راضی نیستم، مخارج زندگیم توی مدت متعه (!؟، بله منم نمیدونستم چیه) با شماست، باید برید گواهی بهداشت و آزمایش بیماری های خونی بگیرید، خون پدرت رو باید مهریم کنی، مسیر کیش دوبی رو اتوبان 6 بانده بزنی، شتر صالح رو باید از کوه دربیاری و بکنی تو کونت، یه ماچ هم از سر کیر پدرم بخوری». کلا بیخیال کل قضیه شدم و فهمیدم اینطور کارا مال فیلماست و دنیای واقعی، کیری تر از فکر و خیالات من جقیه.


    برگشتم به زندگی عادیم. آخر این هفته باید راه میفتادم تا روز شنبه برسم و یکشنبه بیفتم دنبال کارای غرفه. یه ترک لیست توپ آماده کرده بودم (حیف که افتاده بود تو دل تابستون و بارندگی نداشتیم) و ماشین رو هم بردم سرویس که مخصوصا کولرش سالم باشه، یه تخت مسافرتی (ازین برانکاردی ها) هم گرفته بودم که شب توی مسیر، الکی معطل مسافرخونه نباشم. میخواستم روز پنجشنبه قبل غروب راه بیفتم و خوش خوشون برم که شنبه برسم. که صبح پنجشنبه یکی از اون کسکشا به اسم یونس زنگ زد بهم. میپرسه: «هنوزم دنبال صیغه هستی یا نه؟ یکی برات جستم راست کارته. خودم هم تا دیشب نمیشناختمش، یکی دیگه بهم معرفی کرده.» گفتم «دیوث به کیا دیگه گفتی؟ آبرومون رو نبرده باشی.» گفت «خیالت تخت. دفتر خونه ازدواج معرفی کرده! جاکشای حرفه ای شهر همونان.» بنده خدا راست میگفت. نمیدونم چرا به عقل خودم نرسید که همون اول برم سروقت اینطور جاها که مجبور نشم رو بندازم به رفقا که اینطور جک و جنده ها جور کنن برام.


    کارام کامل انجام شده بود و عصر اون روز قرار بود راه بیفتم. برا همین اصلا امیدوار نبودم که نتیجه مطلوبی بگیرم. به هرحال، پیش خودم گفتم دیگه بدتر از اون نهنگ نخواد باشه. در بدترین حالت یه موضوعی برا خنده پیدا میکنم. برا همین به یارو گفتم برا ظهر یه قراری باهاش بذاره که صحبتی بکنیم. ولی تا ظهر دوباره فکرش تو ذهنم پررنگ تر و پررنگ تر میشد، تا جایی که پیش خودم میگفتم تا جایی که نخواد تیغم بزنه، حتی اگه قیافه آرمادیلو و اخلاق اژدهای کومودور هم داشته باشه، یه هفته تحملش میکنم که فقط تنها نباشم. ظهر مرخصی گرفتم و رفتم سر قرار. اونم چه قراری ... .


    من این دختره رو میشناختم، گرچه به جا نمیاوردمش. اون چشای میشی و ابرو های پاچه بزیش، اون یه دسته مویی که از گوشه شالش زده بود بیرون و فنری تا زیر چونش اومده بود، اون دماغ که توی یه زاویه خاص نامتقارن به نظر میومد، اون صدای جیغدار و اون لحن همیشه خودمونیش وقتی که ازونطرف خیابون من و یونس رو دید داد زد: «عباس، تویی که. چکاره ای پسر!». همه شون بدجور تو ذهنم آژیر آشنایی میزدن. ولی هرچی خیره میشدم به صورتش، نمیتونستم ازین ویژگی ها به یه جمع بندی برسم که این کیه که اینقد آشناس. خودشم فهمیده بود که من به جا نمیارمش، با یه لبخند گل و گشاد خیره شده بود بهم منتظر بود که اسمشو بگم. تا اینکه گفت «منم بابا، "مریدا"، خداوکیلی یادت نمیاد؟»


    مریم، ببعی مونث دانشکده مون بود. یکی از معدود همشهری هام توی اون دانشکده، و تنها دختر همشهری که من تو اون دانشکده میشناختم. ورودی سال بعد از من بود، ولی چنتایی درس رو باهم همکلاس بودیم. هیچوقت میونه مون صمیمی نبود، ولی به برکت همشهری بودن، همدیگه رو میشناختیم و دورادور سلام و احوال پرسی ای داشتیم. تا سال چهارم من، که آوازه حاضر جوابی و پر دردسر بودنش رو تو دانشکده پر بود. جوری تو هر طبقه از دانشکده میرفتیم، اولین صدایی که میومد، صدای جیغ این دختر بود که یا داره قهقهه میزنه یا بحث میکنه با یکی. خیلی قبل تر از اون، زمانی که یه ترم موهای فرفریش رو حنا کرده بود، هم اتاقیاش اسم مریدا (از انیمیشن شجاع) رو روش گذاشته بودن و تقریبا همه هم به همین اسم میشناختنش. کل سال سومم روش کراش داشتم، ولی چون همیشه دور و اطرافش پر بود، تنها نمیدیدمش که سراغش برم. آنچنان قیافه و هیکل مانکنی نداشت، ولی اخلاقش جذاب بود. ولی تو ترمای بعدی بیخیالش شدم و بعد از فارغ التحصیلی و تو سربازی کلا فراموشش کرده بودم.


    رفتیم تو یه کافیشاپ، نشستیم پشت یه میز و من همینطور در بحر تفکر بودم که این آدم رو چکار به صیغه! گویا خودش هم متوجه تعجب من شد و با اون صدای جیغ جیغیش شروع کرد به تعریف و تفصیل. نیم ساعت فقط فک زد توی تموم مدت تعریفش، من هرچی خاطره ازش داشتم اومد تو ذهنم و دیدم بجز سیمکشی دندوناش که برشون داشته، دیگه هیچ فرقی با 4 ـ 5 سال پیشش پیدا نکرده. حرفاش که تموم شد یادم اومد گذشته ها مال گذشته اس و منم هیچوقت تو کار نوستالژی و عشق و عاشقی نبودم که الان بخوام فاز بردارم. نگاه کردم به ساعت و دیدم دیره، خیلی سریع گفتم: «مریم جان، من یه صیغه دوهفته ای بدون ادا و انقولت میخوام، که تو سفر تنها نباشم.» یه شونه بالا انداخت و گفت: «باوشه. کی بریم، کجا بریم؟» گفتم: «تا 5 ساعت دیگه راهی تهرونم». اخم کرد و گفت «پس چرا نشستی؟ پاشو بریم محضر که الان میبندن.» اینطور پایه بودنش واقعا عجیب بود برام. مخصوصا بعد از تجربه ای که هفته پیش با اون 6 تا جادوگر داشتم. ولی از تک و تا نیفتادنش رو به فال نیک گرفتم و خودم جلودار شدم. مخصوصا اینکه واقعا ازین دختره خوشم میومد. با اون اخلاق رک و سر و صدا و منطق بی معنیش و جنبه داشتنش و شوخ و شنگیش و درکش از شوخی، لنگه خودم بود.


    راه افتادیم تا محضر بدون نیاز به نوبت تو بعدازظهر پنجشنبه پیدا کردیم، شد ساعت 3. خدا اون روز رو براتون نیاره، وارد دفتر که شدیم، دیدیم یه آخوند شپش زده ای که گردنش رو تبر نمیزد و ریشی به ابعاد جاروی سپور های شهرداری داشت و عمامه پر چین و شکنش میتونست بزازی ای رو از ورشکستگی دربیاره، نشسته پشت یه میز عریض و طویل، و یه قرآن و مفاتیح و ازین ادوات گذاشته یه طرفش و اونطرفش یه ال سی دی و کیبورد که نمیدونم به چکارش میومدن، جلوش هم یه دفتر ثبت قطور با یه تلفن. رفتیم جلو بعد از سلام، گفتیم که یه عقد موقت دوهفته ای رسمی میخوایم که یه برگه ای، مهری، کیرخری، چیزی داشته باشیم که برا هتل و مسافرخونه و ایست بازرسی کسی خفتمون نکنه که چکاره هم اید. شیخ بعد از اینکه کامل گوش کرد و به نشونه تایید سری تکون داد، با صدایی که اگزوز سوراخ مزدا هزار رو به یاد میاورد گفت: «انشاا... که به مبارکی و میمنت. بسیار مشعوف میشوم از دیدن چنین جوانان رعنایی که با توجه دقیق به اصول شریعت، گناه را از جامعه زدوده و با تلاش ...» یه رب ساعتی همینطور زر مفت زد و من از کسشراش ریدنم گرفته بود. و همچنان تو ذهنم، گردی عمامش رو به سان سنگ خلایی میدیدم، آزین شده برای ریدن من. تازه کسشر تفت دادناش که تموم شد، پا شد و دوتا کاغذ از کشوی کنار میزش کشید بیرون، بعد پاشد سلانه سلانه رفت پای کمد کنار دیوار و از بین جعبه های به هم ریخته تو کمد، یه چیزی مثل پوشه مقوایی، ولی از جنس گلاسه طلایی رنگ در آورد و شروع کرد به چرندیات پرسیدن و نوشتن تو دوتا برگه. تا قانعش کردیم بابا گیر به اذن پدر و گواهی بهداشت این خزعبلات نده، این چیزا واجب نیستن، حیرونیم لامصب، یه نیم ساعت دیگه هم گذشت. تازه بعدش یادش اومد که سین جیممون کنه که "عایا عروس خانوم عده نگه داشتن یا خیر". منو میگی، داشتم تو هارد نیمسوزم میگشتم که ببینم عده دیگه کیه که باید نگهش میداشتیم؟ مریم هم مثل من. در گوش پرسید: « من نمیدونم دارم یا نه. شما تو خونه تون ندارید؟» یه نگا به مریم کردم، یه نگا به شیخ و پرسیدم عده چیه حاج آقا؟ گفت یعنی آیا 40 روز از آخرین رابطه جنسی عروس خانم میگذره یا خیر؟ مریم خندش گرفت و تایید کرد. شیخ یه اخمی کرد، سرش کرد رو کاغذ جلوش یه چیزایی نوشت، بعد پرسید مهریه رو چقدر تعیین کردین؟ من تازه یادم اومد از بس عجله داشتیم، کلا یادمون رفت بحث مالی بکنیم. یه نگا به صورت هم انداختیم. معلوم میشد دوتایی داریم جلو خنده مون رو میگیریم. آروم پرسیدم چه کنیم؟ جواب داد «نمیدونم. نرخ دستم نیست.» شیخ گفت: «بدون مهریه امکانش نیست. باید مهریه ای تعیین بشه.» من یه نگاهی تو دفتر شیخ چرخوندم و گالش هاش رو کنار کمد گوشه اتاقش دیدم (مرتیکه گشاد، همین ها رو هم زورش میومده بپوشه. فقط نمیدونم الان چی پاش بود!)، خم شدم طرف مریم و پرسیدم یه جفت کفش خوبه؟ گفت چطور کفشی؟ با ابرو اشاره کردم به گالشای شیخ و گفتم ازونا. مریم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و ورگشت طرف شیخ و گفت: «حاج آقا، بنویس یک سکه بهار آزادی.» قیمتش (!) خوب بود نسبت به اون عجوزه های هفته پیش، مخصوصا اینکه ادا و اطوار قاتیش نکرده بود. ولی من از رو عادت چونه زنی ایرانیا، بی اختیار گفتم: «مگه شبی چند حساب میکنی؟» مریم چشاشو گرد کرد و لبشو گاز گرفت و با ابرو اشاره کرد به شیخ، که اون موقع داشت سرشو به تاسف تکون میداد، بعد با تشر گفت: «بزار هروقت خواستم بگیرم ازت عزا بگیر. گدا.» شیخ دوباره نگا کرد به دوتامون و گفت: «نمیخواید قبل از جاری کردن خطبه، یه صحبتی با هم داشته باشید . تفاهمی پیدا کنید؟» مریم برگشت گفت: «بیا. همینو میخواستی؟ حاجی شاکی شد» اون لحظه میخواستم خفش کنم این دختره پررو رو. بلاخره به هر زور و زاری ای بود، شیخ رو راضی کردیم که بیرونمون نکنه و بعد با همون صدای خواب آورش شروع کرد به خوندن خطبه با تموم اوراد و دعا های قبل و بعدش. انگار نه انگار یکی ممکنه عجله داشته باشه. تموم که شد و عروس خانوم بله رو گفت، یه چیزایی هم با خط خرچنگ قورباغش تو دفترچه هه پاکنویس کرد و گفت بیایم پاشون رو امضا کنیم. بعد مهرشون کرد و گفت ببرید پیش منشی که مهر رسمی دفترخونه (ازین مهرا که با منگنه کوب میزنن و جاش رو برجسته میکنه. مدرک لیسانستون رو نگاه کنید یکی پایینش داره!) رو هم بزنه زیر عقد نامه و یک نسخه برگه رو هم بایگانی کنه که دیگه گسی کیرتونم نتونه بخوره (آرزوی موفقیت هم برامون کرد). رفتیم سروقت منشی، کاشف به عمل اومد که هزینه پروندن حاجی از چرتش و این پنج شیش تا مهری که زیر این سه تا کاغذ زده شده، میشه 300 هزار فاکینگ تومن! دیگه جایی که آخوند جماعت باشه، عملا سر گردنه اس. باید می سلفیدیم، کاریشم نمیشد کرد.


    از دفترخونه که اومدیم بیرون، مریم بهم گفت خم شم. یه بوس کوچولو از لبم گرفت، بعد گوشیش رو آورد جلوی صورتم، رو ماشین حسابش نوشته بود 1,200,000/14=85,714.285. گفت: «ببین شوهر، شبی 86 تومن حسابت کردم؛ گدا. حالا ببرم خونه وسایلم جمع کنم بریم دیر نشه.» خونشون زیاد از خونمون دور نبود. وقتی پیادش کردم، گفتم میرم وسایل خودم رو جمع میکنم تا یه ساعت دیگه میام سراغت. آماده باش تا اون موقع. تو این یه ساعت تازه مغزم داشت سیگنال درست میفرستاد که این چه گِلی بود که من به سرم گرفتم. این یه هفته رو با یه آدم غریبه چطور بگذرونم. اصلا از کجا معلوم این ایدزی، سالکی، سوزاکی، بواسیری، مرضی ناشناخته دیگه ای نداشته باشه. کدوم خری اینطور عجله ای یکی رو از سر خیابون سوار میکنه میبره برا صیغه کردن؟ نکنه خفت گیر باشه و تو جاده وسط بیابون کون و ماشین نازنینم رو به باد بدم. با خودم گفتم باید قبل حرکت درمورد همه اینا صحبت کنیم. به پدر و مادرم هیچی نگفته بودم، نمیخواستم هم چیزی بگم. یه دوش سریع گرفتم، ازشون خداحافظی کردم و چمدون و کیفم رو انداختم تو باربند ماشین، رفتم همون نقطه ای که مریم رو پیاده کردم. کوچه خالی بود دوطرفش دوتا آپارتمان، هرکدوم 12 تا واحد که نمیدونستم واحد مریم کدوم از کدوم یکیه. خواستم بهش زنگ بزنم دیدم شمارش رو هم ندارم. چارتا فحش و نفرین به عقل ناقص خودم فرستادم که شنیدم یکی داره از بالا صدا میزنه حاج عباس، حاج عباس. نگا کردم، دیدم یکی با چادر گل گلی سفید از بالای تراس یکی از واحدا داره دستک میزنه و میگه بیا بالا وسایلم زیادن باید کمکم کنی. داشتم از پله هاش بالا میرفتم، به این فکر میکردم نکنه همین الان با یه گولاخ دیگه ای تیغ بندازن زیر گلوم و باقی قضایا. نکنه تو واحدش، یکی داشاق به دست نشسته باشه منتظر من؟ پشت در واحدش خواستم در بزنم، دیدم بازه. اینقده فاصله داشتم تا بیخیال شدن و به هم کشیدن کونم و فرار کردن. با ترس و لرز رفتم تو، در رو پشت سرم نبستم که درصورت لزوم بتونم به سرعت فرار کنم! از راهرو واحد که وارد پذیرایی شدم، تموم این توهمات از ذهنم خارج شد.



    اونجا وسط پذیرایی، مریم وایساده بود با یه سینی چایی تو دستش، یه نیم تاپ سیاه بدون بند تا بالای ناف تنش، و یه شورتک کشی قرمز یک وجبی به پاش. رونای بلوری و شکم صافش مغزم رو از کار انداخته بود. مبهوت این بودم این زنی که همین 4 ساعت پیش باهاش آشنا شدم، چطور با مردی که دست کمی از غریبه تو خیابون نداره، اینقد راحته. اون لحظه هم حشرم بدجور بالا زده بود، هم با اینکه محرم بودیم، چون اصلا باهاش آشنایی نداشتم خجالت میکشیدم. مریم، کون تاقچه ای و سینه سایز 85 نداشت، قد 180 سانتی نداشت، هیکل تراشیده ورزشکاری و با درصد چربی زیر 5 نداشت، ولی بدجور متناسب بود. روناش ضخیم بودن، شکمش صاف بود، برجستگی سینه هاش مشخص، گردنش باریک و مهمتر از همه اینا، سفید و سنباده زده بود. نمیدونم پاداش کدوم کار خوبم رو داشتم در قامت مریم میدیدم. اصن چی شده که این بشر رو زمین مونده که نصیب من بشه! بلاخره وقتی که مریم پشتش رو کرد بهم و با ناز و ادا خم شد که سینی چایی رو روی میز بزاره و کونش رو هم نمایش بده، زبونم به کار افتاد و با خجالت گفتم: «نمیای بریم مریم خانم؟ دیرمون میشه.» مریم نشست رو مبل و گفت: «اولا مریم، نه مریم خانم. دوما گفتی 5 ساعت دیگه. هنوز یه ساعت مونده، بیا چاییت رو بخور، این یه ساعت رو یه استفاده ای ببریم بعد بریم. من الان دو سالی هست با هیشکی نبودم و وضعم خرابه.» فکر همه چیز رو کرده بودم غیر اینکه خود این زن اینطور رک، کیر بخواد! من خودم تا 27 سالگیم، تعداد رابطه های جنسیم به تعداد انگشتای دوتا دست نمیرسید، ولی هیچوقت احساس نیاز آنچنانی هم نکرده بودم. دوست دختر و جنده اگه نبود، کف دستی بود و فیلم سوپری و دستمالی. ولی این دختر حداقل یک و نیم سالی شوهر داشته و بعدش هم آزاد بوده که با هرکی میخواسته باشه. گزینه خود ارضایی هم براش باز بوده ولی ... . وقتی دید من همینطور بهش خیره ام، اومد جلو و دستم رو گرفت کشوند و نشوند رو مبل و خودش رو به روم نشست رو پام و اول یه لب جانانه زبون دار ازم گرفت، بعد شروع کرد به وول خوردن و مالوندن ممه هاش به صورتم تا اینکه تاپش رفت کنار و سر صورتی دوتا سینه ش اومد بیرون. اون دوتا رو که دیدم، عنان از کف دادم. دست انداختم زیر بغلش، بلندش کردم و لموندمش رو مبل و خودم زانو زدم رو زمین و شروع کردم به خوردن سینه هاش. مریم سرش رو رو به بالا کرده بود و با دستاش مبل رو چنگ مینداخت و ناله میکرد. تاپش رو از تنش در آوردم و رفتم سراغ شرتکش. بند گره ای شرتکش رو باز کردم و با یه حرکت تا زیر زانو کشوندمش پایین. کسش شیو شده کامل نبود (درک میکردم. وقت نداشت آنچنان به خودش برسه تو این یه ساعت) ولی صورتی بود و به آب افتاده بود. یکم که با کسش ور رفتم و انگشتش کردم و دو دل بودم برای خوردن و لیسیدنش، یهو مریم انگار عقرب گزیدتش، خیز برداشت و شلوار منو گرفت و خواست بلند شه و خیر سرش مثلا شلوارم رو در بیاره، من ازین حرکت ناگهانیش ترسیدم و روم رو برگردوندم طرفش، اونم در حال بلند شدن، با پیشونی رفت تو دماغم.


    دنیا دور سرم سیاه شد و پخش زمین شدم. اگه تجربش کرده باشین میدونین درد دماغ درد متفاوتیه. نه مثل درد بیضه فلج کننده اس، نه مثل درد کوفتگی، میشه باهاش کنار اومد، نه مثل درد شکستگی باز دلخراشه (هر سه تا رو تجربه داشتم!). ازون درداییه که بخاطر آناتومی دماغ، اشک آدم مطمئنا در میاد. اونم وقتی که طرف با اون شدت برخورد کنه. مطمئن بودم دماغم شکسته. چشام از اشک جایی رو نمیدید، و فقط صدای ناله و خنده همزمان مریم رو میشنیدم. دختره بی دست و پا داشت به من فحش میداد و میخندید. ولی وقتی دید نفس من از درد بند اومده، اومد دستام رو از صورتم برداشت و یکی زد تو صورتم تا نفسم بالا اومد. نگا کردم دیدم دستام خونی ان، ولی دماغم خدارو شکر هنوز سر جاش بود و حس شکستن نداشت. نشستم و لم دادم به نشیمنگاه مبل و سرم رو دادم بالا سعی کردم نفس کشیدنم رو به حال نرمال برسونم تا خون ریزی بند بیاد، مریم داشت عذر خواهی میکرد، یه بوس کوچیک از لبای خونیم کرد و همونطور لخت مادرزاد دوید تو آشپزخونه. من کلا هرچی حشر تو وجودم بود، از دماغم کشیده شد و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم و شک داشتم دیگه تا آخر عمر کیرم راست بشه. یه دقیقه بعد با جعبه دستمال کاغذی و یه کیسه فیزری پر یخ برگشت. دوتا دستمال کشیدم و تو هر سوراخ دماغم یکی رو تپوندم، کیسه یخ رو هم گذاشتم روش و سرم رو گرفتم رو به سقف. سیستم عاملم هنوز درست ریبوت نشده بود، چشام پر اشک بود و هیچ چی رو واضح نمیدیدم. مریم یه چند ثانیه ای همونطور ایستاده منو نگاه کرد، بعدش روبروم نشست و زیپ و دکمه شلوارم رو باز کرد و با زور و زاری، کیرم رو از تو شرت آورد بیرون و دراز کشید و شروع کرد به خوردنش. من همونطور لم داده بودم و سرم بالا بود و درست نمیفهمیدم داره چکار میکنه، ولی حس کردم کیرم دوباره داره شق میشه. کیسه یخو دادم بالا و یه نگاه انداختم پایین پام، دیدم مریم پشتش رو کرده بهم و میخواد بشینه رو کیرم. خودم رو جمع کردم با همون دماغ دردمند گفتم: «دَه بَریَب. دَکِد، اَلاد دِبیشه. بزار باید صحبت کُدیب.» ولی گویا زبون کون پاره ها رو بلد نبود. هی تقلا میکرد. تا آخر کیسه یخ رو گذاشتم رو پهلوش. یه جیغ زد پرید کنار. کیسه یخ رو پرت کردم طرفش و بلند شدم شلوارم رو کشیدم بالا، فتیله های دماغم رو کشیدم بیرون. خون دماغم بند اومده بود، ولی همچنان کیپ بود. پرسیدم دسشویی کجاست، نشونه داد تو راهرو کنار در ورودی. رفتم صورتم رو بشورم و دماغم رو خالی کنم، دیدم در واحد همچنان چارتاق بازه! آیا کسی دیده بود یا ندیده بود، خدا داند.


    صورتم رو شستم و اومدم بیرون، دیدم مریم دوباره همون لباسا رو پوشیده و دوتا چایی تازه ریخته و داره میشینه رو مبل. رفتم نشستم روبروش، پرسید خوبی. به طعنه گفتم به مرحمت شما. باز معذرت خواست. گفتم: «ببین مریم، اولا تو الان دو ساله با هیشکی نبودی، پس هیچجور قرص جلوگیری ای مصرف نمیکنی. دوما من خودم یه زمانی رابطه پرخطر داشتم، الان اگه حتی نیم درصد احتمال مشکل داشتنم باشه، ریسک نمیخوام بکنم سر کس دیگه ای بلایی بیارم (البته اینو الکی گفتم که زیاد نرنجه). سوما، ناراحت نشی، ما تازه با هم آشنا شدیم و بی تعارف، اعتماد ندارم. حالا اگه کاندوم داری، بیار یکی بده که شروع کنیم. وگرنه خودتم دلت نمیخواد» مریم یکم ناجور نگام کرد که ترسیدم الان از خونش بیرونم میکنه. بعد رفت تو یه اتاقی، بعد یه دقیقه برگشت دوتا کاندوم انداخت رو پام و گفت: «بیا ببین اندازته.» یکی رو باز کردم، دیدم چسبناکه. طبیعتا نباید اینطور مییبود. پرسیدم اینارو چند وقته داری؟ گفت یادم نمیاد. گفتم «جمعشون کن بابا. اینا یه مرگیشون هست. میزنیم فردا کیرمون خشک میشه میفته.» خیلی دلگیر شد، گفتم بیا راه بیفتیم، قول میدم اولین داروخونه برم کاندوم بگیرم، اولین فرصت اونقد بکنمت که چشات در بیاد. بعد چاییم رو برداشتم بخورم اونم رفت سروقت دوتا چمدون و یه ساکی که گوشه اتاق بود. لباساش رو در آورد و مچاله کرد و انداخت تو همون چمدونی که درش باز بود. همونطور که لخت پشتش به من بود، من دوباره داشت حشرم قد میکشید، خیلی میخواستم برم از پشت بغلش کنم، ولی میدونستم اینبار اگه حرکتی بزنم، دیگه یکی باید باشه جلو خودم رو بگیره. سعی کردم نگاش نکنم. مریم یه شرت و سوتین مشکی ساده از تو چمدون در آورد و پوشید، بعد رو کرد طرفم و گفت: «خوب آقامون دوست داره خانومش چه تیپی باشه؟» نمیدونم داشت مسخره میکرد با عباس آقا و آقامون گفتنش، ولی باحال بود. ازون رفتارایی بود که واقعا ازش بر میومد. گفتم: «چادری بسیجی تخمی نباش، دیگه هرجور دوست داری» یه مانتو کوتاه و یه شلوار جین مشکی تنش کرد با یه جوراب شیشه ای و یه شال سفید گلی. در چمدونش رو بست و خواست برشون داره که رفتم کمکش و دوتا چمدونش رو برداشتم، خم شد کفشاشو بپوشه، سرشو بلند کرد گفت: «کی کفشی که قول دادی برام میخری؟» گفتم: «قبول که نکردی، دیگه چی میگی؟ کفش نریدن». لباشو ورچید و کفشاشو پوشید و رفتیم پایین.


    از سر کوچه که پیچیدم، یه میدون رو رد کردیم. یهو گیر داد ایناها، داروخونه. برو کاندوم بگیر بیار. بد پیله ای کرده بود و میخارید. رفتم پایین یه بسته کاندوم انار گرفتم اومدم دادم بهش. گفت خوب «الان کجا بریم؟» گفتم «بریم تهرون دیگه. جا دیگه ای قرار بود بریم؟» گفت: «نه، میگم پناه پسخلی، جایی بریم تا تاریخ اینا هم نگذشته؟» یخورده خیره شدم تو چشاش، بعد با شصت اشاره دادم به باربند ماشین و به مسخرگی گفتم: «جاش همین پشت هست، یکم ممکنه تنگ باشه ولی کارمون راه میفته» یه نگاهی کرد، دو زانو زد روی صندلی و از پشت شیشه یه نگاهی به اتاقک باربند انداخت، بعد دوباره خودشو صاف کرد. میخواستم با پشت بزنم تو دهنش. دختره با اون ابرو هاش، صندلیای ماشینو میخاست بگائه. گفتم: «گفتم این صندلیا مال خلا فرنگی عمه فلجت نیستن میخوای برینی توشون. آرام باش.» محلم نداد و گفت: «کار راه میندازه. مخصوصا اون تخته. بریم یه جای خلوت.» جنده خانوم انتظار داشت کار خودمو ول کنم اول کون اون بزارم. از محدوده شهر که خارج می شدیم گوشیم رو دادم بهش که شمارش رو روش سیو کنه. تو پمپ بنزین خروجی شهر نگه داشتم که باک رو پر کنم، مریم پیاده شد که بره دستشویی و معطل کرد تا بیاد. زنگ زدم بهش، میگه بیا اینجا یه مشکلی پیش اومده.


    رفتم طرف دستشویی ها، دیدم تو یکی از دستشویی های زنونه گیر کرده و در ازون طرف باز نمیشه. مطمئن شدم کس دیگه ای تو دستشویی نباشه که انگ بی ناموسی بهم نزنن، بعد رفتم پشت در توالت و یکم زورش کردم تا باز شد، یهو یه دست از لای در اومد بیرون و یقم رو گرفت و کشید داخل و یه دست دیگه درو بست، همونطور یقم رو کشید سرم رو آورد پایین و شروع کرد به خوردن لبام. همزمان هم با عجله شروع کرد به باز کردن زیپ و دکمه شلوارم. اتاقکه، یه توالت فرنگی تمیز گوشش بود و یه آویز لباس هم کنار در، که شال و شورت و شلوار مریم ازش آویزون بود. شلوارم که تا زانو هام اومد پایین، یه کاندوم از جیب مانتوش در آورد داد دستم، و خودش پشتش رو کرد بهم و تکیه داد به دیوار و کونش رو طرفم قنبل کرد. یه دست کشیدم لای پاش دیدم کسش خیس خیسه. کاندوم رو کشیدم سر کیرم و همونطور در حالت قوز که مبادا کسی سرم رو از بالای دیوار پارتیشن دستشویی ببینه، کیرم رو گذاشتم در کسش و با یه فشار کردم تو و آهش در اومد. گویا واقعا این دو سال رو با هیشکی نبود. کس تنگ و گرمی داشت. یه دستم رو گذاشتم رو دهنش که نالش بلند نشه، و اونیکی دستم از لای دکمه های مانتو، روی سینه هاش و همزمان میزدم و میمالیدم. هر از چند گاهی صدای اومدن و رفتن آدما رو میشنیدیم، و از ته دل آرزو میکردیم کسی صدامون رو نشنوه. اینکه زور میزدیم که صدامون در نیاد، و هم تلمبه آروم بزنم که شلپ شلپ نکنه، دوتامون رو بدجور حشری میکرد. انگار یکی بزور جلو سکسمون رو گرفته باشه. انگار کائنات میخوان نهایت لذت رو ازمون دریغ کنن. کمرم دیگه از قوز کردن خسته شد، موهای مریم رو گرفتم و همونطور که نیمبرکی رفتم طرف توالت فرنگی، اون رو هم کشیدم دنبالم. درپوش توالت رو انداختم و خودم نشستم رو صندلیش، مریم هم آروم کیرم رو کرد تو کسش و رو به من نشست رو پاهام و شروع کرد بالا و پایین شدن. منم دکمه های مانتوش رو باز کرده بودم و دستام رو از پشت دورش حلقه کرده بودم و سینه هاش رو از تو سوتین در آورده بودم و میمکیدمشون.


    کم کم داشتم قل قل منی رو پشت پروستاتم حس میکردم و نزدیک ارضا شدنم بود که به ناگه اسرافیل بر بام زمین هبوط کرده، در صور خویش دمید. زمین و زمان به لرزه در آمد و آسمان دهان باز کرد؛ تو گویی مهلت آدمی در این سرای خاکی به انتها رسیده، ملائک محکمه قضای الهی برپا کرده اند؛ و موعد آن است که جهنم بر سر زشت سیرتان آوار شده و نیکان را پاداش خلد برین دهند. فک میکنید چی شده بود؟ نفر توالت کناری چنان گوزی در داد که چارستون مستراح به شروع به لرزیدن کرد و نزدیک بود سقفش به سرمون آوار بشه. ازون گوزایی که پنچ ثانیه اولش صدای تراکتور میده، پنج ثانیه دوم صدای آروغ شتر و پنج ثانیه آخرش صدای ترومپت. من صورتم رو فشار دادم رو سینه مریم که خندم رو فرو بدم، ولی خود مریم منفجر شد و هار هار شروع کرد به خندیدن. خندیدن اون تلاش نخندیدن من رو سخت تر می کرد، که یهو صدای زنه تو توالت کناری اومد که تشر زد: «مرض. بزار بیام بیرون دهنتو ببندم. زنیکه ...». ما دوتایی تخم و تخمدانمون جفت شد و پیچمون رو از هم باز کردیم. کاندوم رو در آوردم و انداختم تو توالت، سیفون رو کشیدم و با تموم سرعتی که سر و صدا اجازه میداد سعی کردیم شلوارمون رو بکنیم تنمون. همین که مریم سرشو از توالت اورد بیرون که سر و گوشی آب بده که اگه وضعیت سفید باشه منو بفرسته بیرون، زنه از توالت کناری در اومد و شروع کرد به داد و بیداد که تو گه خوردی خندیدی. حالا مگه زنیکه کونپاره جنده بیخیال میشد. من تو توالت چسبیده بودم به دیوار کنار در و خایه هام اومده بود بود زیر گلوم و تموم ائمه اطهار رو به شصتاد هزار تا نوه و نتیجه هاشون قسم میدادم که تو این موقعیت دعوا کسی نیاد تو این دستشویی. چن دقیقه ای تو همین احوال بودم، که شنیدم دعوا رو بردن بیرون از دسشویی و گویا شلوغ شده بود. من از موقعیت استفاده کردم و چفت در رو از پشت انداختم و نشستم به انتظار که خلوت بشه بیام بیرون.


    یه ده دقیقه ای گذشت که مریم اومد پشت در آروم صدام زد که بیام بیرون و راه بیفتیم. با ترس و لرز اومدم و سوار ماشین شدیم. چند ثانیه ای دستم به فرمون قفل بود، که یهو خنده ازم کند که این چه غلطی بود که کردیم؟ آخه خلا، اونم از نوع عمومیش جای این کاراس؟ هوای هپاتیت و سوزاک و سفلیس به سرت زده ابله؟ مریم هم از خنده من خندش گرفته بود. آروم که شدم، ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم. ازش پرسیدم چی شد بیخیالت شد؟ گفت: «زنیکه معلوم نیس سوراخش رو پیش کدوم عربی گشاد کرده که اینطور به بیت المال ضرر میزنه، بعد طلبکار مردم میشه. گیر داده چرا میخندی. میگم من نخندم، قول میدی دیگه با ماتحتت ابوعطا نخونی؟ قول میدی به دسشویی های عمومی آسیب نرسونی؟ قول میدی آلودگی صوتی و محیطی درست نکنی؟ جنده خانوم حرف حساب سرش نمیشد که. گیر داده میگه معذرت خواهی نکنی، بیچارت میکنم. بهش میگم من عذر میخوام که که سوراخت از فرم انسانی خارج شده. بیشتر سرخ شد و فحش ناموسی داد. این ملت هم جمع شدن و بیشتر نفت رو آتیشش میریزن دیوثا. تا آخر شوهرش اومده ورداشته بردتش. خیلی بهم فحش داد.» اینا رو که داشت تعریف میکرد و من همینطور میخندیدم. از کنار تابلوی خروجی شهر گذشتیم. ساعت نزدیک هفت بود و سفر جاده ای ما واقعا شروع شد.



    ««در قسمت بعد: مریم میشاشه / من کابل گوشیم رو از دست میدم / یه پلیس نصیحتمون میکنه»»

  10. #10
    صیغه پر دردسر (۲)


    آنچه گذشت: بعد از وظیفه ای که رئیس بهم داد، شخصا دنبال ماموریت پیدا کردن صیغه افتادم. پس از جستجوی بسیار و مصاحبه های گوناگون، کیس مناسب رو خداوند در شمایل مریم رسوند و با هم محرم شدیم. بعد از محرم شدن، برای صحبت هایی به خونه مریم رفتم، که پس از ترکیدن دماغ بینوای من و صحبت های بعدش، راه افتادیم به سمت تهران. در انتهای شهر، در توالت عمومی پمپ بنزین، باعث ایجاد مرافعه ای شدیم که به بدبختی تموم شد.



    «جنده خانوم، دارم بهت میگم من نصف عمرمو تو این جاده ها بودم. من میدونم کیلومتر به کیلومتر این جاده ها چقد طول میکشه تا طی بشن. من رانندگی خودمو میشناسم. حالا تو هی گوز گوز کن تا بیشتر زابرا بشیم نصف شبی.»


    ساعت یک نصف شب بود و من دیگه عملا قصد داشتم مثل تام (توی تام جری) چوب کبریت بذارم زیر پلکام تا باز بمونن. تقریبا شیش ساعت تموم خیره بودم به آسفالت سیاه و رد خط کشی های سفید وسط جاده. احتمال میدادم امید به زندگیم تو این 6 ساعت نصف شده. از بس مریم اعصاب تراشیده بود ازم؛ از بس به دست فرمون من و آروم رفتنام و آهنگام نق زد (دلخوشی سفر برا من، مسیرش بود. اگر ضرب العجلی نمیداشتم، هیچوقت سرعت متوسطم تو جاده بیشتر از 85 تا نمیشد)؛ از بس حرف مفت میزد؛ از بس صداش بلند و زیر بود. از بس کله شق بود و حرف تو سرش فرو نمیرفت؛ از بس آهنگای تخمی میذاشت (کیری هر چند دقیقه، کابل آکس رو از گوشی من قطع میکرد و میزد رو گوشی خودش و آهنگی تخمی تر از آهنگ قبلی خودش پلی میکرد) مسافت طی شده مون تو این 6 ساعت، 400 کیلومتر نشده بود هنوز. چرا که این مریم خانوم، هی چایی میخورد و شاشش میگرفت. دم به دقیقه باید وای میستادیم تا خانوم بره پشت یه تپه ای رو آبیاری کنه و بیاد. به جون خودم اگه مثانش به اندازه یه شات تکیلا حجم داشت. احتمالا اون روزی که مثانه قسمت میکردن، این تو صف چایی نذری بوده؛ و روز بعدش هم که عقل قسمت میکردن، این داشته پشت یه درخت میشاشیده. ولی چیزی که زیاد وقتمون رو گرفت، و اونم کاملا تقصیر همین تحفه بود، یه قضیه دیگه اس.


    ساعتای 11 رسیده بودیم به یه مجتمع رفاهی قبل یه شهر، با مسجد و رستوران و سوپر مارکت و محل چادر مسافرین و یه واحد گشت پلیس راه. بهترین جایی بود برای خوردن شام و گذروندن شب. آخرین شهری که ازش گذشته بودیم، دو ساعت و نیم قبلش بود و مریم نگذاشت بریم اونجا دنبال مسافرخونه. میگفت «نمیخواد بخاطر من تو رودروایسی بیفتی و خرج مسافرخونه الکی بدی. الان فعلا یخورده پیش برو، دیگه خیلی خوابت گرفت یه پارکی، مجتمعی، مسجدی جایی تو مسیر پیدا میکنیم همین تو ماشین میخوابیم.» اینجایی که رسیده بودیم، حدود شاید 20 تا کامیون و 30 تا سواری تو محوطش پارک کرده بودن و مسافراشم یا چادر زده بودن یا تو ماشینشون بودن یا تو رستورانش داشتن شام میخوردن (اوایل تابستون بود و فصل مسافرتا تازه شروع شده بود. شلوغی اینجور محلا کاملا قابل درک بود). ماشین رو که پارک کردم، مریم طبق معمول خواست بدوه طرف میعادگاه همیشگیش (خلا)، قبلش برگشت بهم گفت: «واقعا نمیای؟» گفتم: «بکش بیرون دختر. من گه بخورم دیگه ازین غلطا بکنم. [به قطار چادر ها اشاره کردم] اگه یه درصد هم حاضر بودم، تو این شلوغی امکانش نیست.» تو مسیر، درباره اون کاری که تو توالت پمپ بنزین کرده بودیم، کلی حرف زدیم. گیر داده بود تو هر توالت عمومی که تو مسیر دیدیم، اگه موقعیتش بود، همون کارو تکرار کنیم. دو مرتبه که کنار مسجدای بین راهی وایساده بودیم، باز پیله میکرد که بریم حرکتی صورت بدیم، که من قبول نمیکردم. خوب خداییش شما جای من، هم ریسک عرفی داشت و هم ریسک بهداشتی. تا بلاخره تونستم تو مغز سیمانیش فرو کنم که هزار جور مرض میگیریم با اینطور کارا. دیگه گیر نداد. ولی باز اینجا وایسادیم، این شروع کرده به کسشر گفتن. گفتم: « برو بشاش بیا من همینجا منتظرتم، بریم شامی بخوریم و اگه شد بریم تو همین شهر، مسافرخونه ای، اتاقی، آغل کوسفندی، جایی پیدا کنیم و کپه مرگمون رو بذاریم. من دیگه نای رانندگی ندارم.»


    رفتن و اومدنش طول کشید. من همون توی ماشین خواستم به چشام یه استراحتی بدم، برا همین کجکی تکیه دادم به پشتی صندلی و در ماشین، و چشام رو هم بستم. تازه ریلکس کرده بودم، که یکی در ماشینو باز کرد و از ماشین افتادم بیرون و نزدیک بود دماغ معیوب شده و دردمندم به آسفالت مالیده بشه. خودم رو جمع کردم و دوتا نفس عمیق کشیدم که نزنم سیاه و کبودش کنم اون موقع شب. دستاش رو آورد بالا و دوتا غذا و نوشابه و لیوان رو نشونم داد. نامرد بلد بود چطور دلم رو نرم کنه. یه لبخند به عطوفت زدم و لبش رو بوس کردم و گفتم: «خو زنگ میزدی، میومدم تو همون رستوران میخوردیم. بعدشم، خرجایی که میکنی رو بنویس که بهت پس بدم. مهمون من اومدی مسافرت مثلا.» گفت: «باکی نیست. رستورانش هم شلوغه و پر سر و صداست [نه که تو نیستی]، هم جای غذا خوردن نیست. باربند وانتت [وانت خودتی. این کاپراست اسمش] رو اتاق کردی چکار پس؟ میریم همین تو میخوریم، خیلی هم خوب و عالی» بد نمیگفت. در باربند رو باز کردم، رفتم بالا و چراغای سقفش رو روشن کردم و چمدونا رو خزوندم یه گوشه ای و خودم چارزانو اون آخر نشستم و به مریم بفرما زدم. مریم اومد بالا، خواست درو پشت سرش ببنده، گفتم نبند بزار هوا بیاد، میپزیم این تو؛ گوش نکرد و درو بست. شصتم خبردار شد که یه برنامه ای تو سرش داره.


    درو که بست، غذا ها رو سروند کنار و چار دست و پا اومد طرفم، با دست هولم داد به دیواره پشتی اتاقک و لباش رو گذاشت رولبام. دهنش بو آدامس نعنایی های خودم رو میداد که از تو داشبورد بلند کرده بود. یکم که لب گرفتیم، رفت پایین و تو همون جای تنگ و ترش، با تقلا ی زیاد شلوار و شورت من و خودش رو در آورد، ولی اینبار قصد ساک زدن نداشت. دکمه های مانتوش رو باز کرد، ولی درش نیاورد. از تو کیف دستیش، یه کاندوم دیگه در آورد داد بهم، بعد به پشت دراز کشید کف اتاقک و پاهاش رو از هم باز کرد و کسش رو آورد رو به روم. من کاندوم رو کشیدم سر کیرم و خم شدم روش، یه دستم رو حمایل کردم و اون یکی رو بردم زیر سوتینش و همزمان با فشار دادنشون، کیرم رو سروندم در سوراخش. تو که رفت، باز صدای آهش بلند شد. اینبار خودم هم صدام در اومده بود و همصدا شده بودم باهاش. کف اتاقک تخته کشی شده بود، ولی خوب، بازم سفت بودن. زانو هام بعد یک دقیقه تلمبه زدن، به حد مرگ درد میکردن. دیگه خدا اجر دل مریم رو بده که کمرش آیا چه حالی داشت. دیگه طاقت نیاوردم. مریم رو بلند کردم از جاش، تخت برانکاردی رو کشیدم وسط و خودم دراز کشیدم روش و مریم هم رو به من نشست رو کیرم و شروع کرد بالا و پایین شدن. توی همون چند دقیقه اول، که من دراز، توی هپروت شهوت بودم و مریم کون میجنبوند و با دست سینه هاش رو میمالوند و ناله میکرد، متوجه شدم این پوزیشن بسیار از قبلی راحت تره، ولی دوتا اشکال عمده ی پیشبینی نشده داشت. دومی اینکه اگه مریم یکم زیاد جو میگرفتش، سرش میخورد به سقف اتاقک. مشکل اولی و مهم تر، ترکیب ما و کمکای عقب نرم ماشین و کف چوبی اتاقک و این تخت پوکیده صاب مرده بود. ترکیبی که نتیجه داده بود به رقص بندری باربند ماشین، رو سمفونی آه و ناله های من و مریم و قیس قیس پایه های تخت رو چوب و جیغ کشیدن زهوار های در رفته ی تخت زیر وزن ما دوتا. خدا میدونه این وضعیت چقدر ادامه داشته، که متوجه صدای قدمای پشت دیوارای اتاقک و خنده جماعت بیرون شدم. با دست جلوی مریم رو گرفتم، با انگشت اشاره به بیرون کردم. اونم متوجه شد و قلب دوتامون ریخت پایین.


    سریع خودمون رو جمع کردیم شروع کردیم به لباس پوشیدن. گویا تموم شدن سر و صدا و تکونای ماشین بیرونی ها رو هم متوجه کرده بود که عملیات ما تموم شده، خنده شون بلند تر شده بود. یکی از بیرون زد رو بدنه کابین و گفت: «گشت امنیت جاده هستم. جناب میشه بیاید بیرون صحبت کنیم؟» من همینطور که عجله ای لباسام رو میپوشیدم گفتم: «چشم سرکار، یه لحظه فقط» مریم داشت زیر لبی میخندید، یه "مرض" غلیظ بهش گفتم و در عقب رو باز کردم و رفتم بیرون سریع درو پشت سرم بستم و پشت به در ایستادم تو سینه ماموره. یارو یه کله ای کشید که داخل رو ببینه. چیزی دید یا ندید نفهمیدم. اون یکی ماموره اونطرف داشت جماعت رو متفرق میکرد. این یکی پرسید نسبتتون با خانوم چیه؟ میدونستم بهترین جواب صداقته. اومدم بگم عقد موقتیم، که مریم در عقب رو به ضرب باز کرد و طوری کوبوندش تخت کمرم که پرت شدم تو بغل افسره و دوتایی نزدیک بود بخوریم زمین. ما که داشتیم خودمون رو صاف و صوف میکردیم، کلش رو آورد بیرون و با صدای عجیبی گفت: «وِخُرا وا کاری نِویکرریم هَرکار. راشتیو شاو ویخورریم.» نگاش کردم دیدم دهنش پره و داره زور میزنه غذای تو دهنش رو قورت بده. یه نفس عمیق کشیدم و با این وسوسه که در رو چنان بکوبم به هم که گردنش این وسط بشکنه، مقابله کردم. دست گذاشتم رو سرش و با فشار کلش رو از لای در کردم تو و در رو بستم، بعد رو کردم به افسره که داشت خندش رو فرو میخورد و جواب دادم: «عقدیم جناب سروان، اگه منظورتون اینه. محرمیم با هم.» اون یکی ماموره نمیتونست اطراف رو خلوت کنه. برا همین اینیکی گفت دنبالش برم تو دفتر حراست مجتمع، خانوم رو هم با خودم بیارم. در رو باز کردم، دیدم مریم با صورت سرخ از سرفه نشسته و نزدیکه خفه بشه. کیف دستیش رو از کنار دیوار برداشتم و پرت کردم تو سینش گفتم: «مدارکتو وردار، پاشو بریم گاومون سر زا مرد.» خودم هم کیف مدارکم رو از تو داشبورد برداشتم و رفتم دنبال ماموره. ملت همینطور میخندیدن. انگار عروسی ننه شون بود. انگار خودشون رو از ریشه سیب زمینی کندن و بزرگ کردن تا شدن این نره خرا. انگار خودشون گرده افشانی میکنن. رفتیم تو دفتر حراست و نشستیم جفت هم. افسره گفت: «خوب فرمودین که همسرتون ان. میتونم مدارک شناسایی ببینم؟» شناسنامه خودم و مریم و دفترچه عقد نامه رو دادم بهش. عقد نامه رو باز کرد و سر تا تهش رو خوند. یکم کله کچلشو خاروند و یه دست جای مهر برجسته زیرش کشید. گفت: «من الان چطور بدونم این جعلی نیست؟» پرسیدم: مگه ازینا جعلیش هم هست؟ گفت: «نمیدونم، شما بگید!» یکم در و دیوار رو نگاه کردم، و گفتم: «جناب، عقد موقت نیاز به هیچکدوم ازین دنگ و فنگا نداره. دلیل اینکه ما رفتیم دنبال اینطور کاری و خیر سرمون رسمیش کردیم و 300 تومن پیاده شدیم، این بوده که کسی اینطور گیرا بهمون نده. اونجا تو محضر بهمون گفتن این مهر برجسته دیگه نهایت قانونه و با این، دیگه خود آملی لاریجیانی هم حریفتون نیست. حالا بنا باشه اولین جا اینطور انگی بهمون بچسبونن که آخر نامردیه. چرا باید دروغ بگیم محرم بودنمون رو. یه خبطی کردیم، جای اشتباهی کار اشتباهی رو انجام دادیم. شما رو به خدا پیله این چیزا رو نکنید.» همینطور حرفا رو ادامه دادم تا افسره گویا قانع شد. یکم دیگه سوال جوابمون کرد که از کجا میاید و کجا میرید و قصدتون چیه و این حرفا. یه سخنرانی اعتقادی-منکراتی هم درمورد بدی انجام کارمون تو اینطور جاهای عمومی کرد؛ که من چون شکمم از گشنگی به درد اومده بود و از عصر یه لحظه آرامش اعصاب نداشتم و الان دیگه خوابم هم میومد، از تموم حرفاش چیزی بیشتر از وزوز مگس وارش یادم نمونده. فقط آخر کار توصیه کرد بخاطر جماعت و شلوغی، شب رو اینجا نمونیم بهتره. بریم تو همین شهر نزدیک اینجا (شهر کوچیکی که 15 کیلومتری تا مجتمعی که بودیم فاصله داشت) و شب رو جایی غیر از اینجا بمونید. یه دست رو چشم گذاشتم و مدارک رو گرفتم و رفتیم بیرون.


    پای ماشین که رسیدم، دوتا در باربند رو تا ته باز کردم، ظرف غذا رو کشیدم طرفم و همونطور که رو لبه در اتاقک نشسته بودم شروع کردم به خوردن. مریم هم اومد و کنارم نشست. یخورده تو سکوت غذا خوردیم. هنوزم نگاه تمسخر آمیز جماعت گذری رو حس میکردم. غذا رو که خوردیم، گفتم «بشین بریم تو شهر برای امشب یه عنی به سرمون بگیریم.» نمیدونستم، از عصبانیت من خوشحال میشد، یا کلا کسخل بود و این وضعیت رو به تخمدونش هم نمیگرفت. استارت زدم و ماشین رو انداختم تو جاده، که یهو صدای عربده "میهانه میهانه" این یارو عنچهره حنجره خلا، امید جهان، از باندای ماشین بلند شد. دیگه عملا داشت از تو گوشام دود بیرون میومد. دست انداختم، کابل آکس رو از ضبط و گوشی مریم کندم و از پنجره انداختم بیرون. مریم خندش گرفت، من دست بردم بالا که بزنمش، خودشو مجاله کرد گوشه در و منم ـ نه زیاد محکم ـ با مشت زدم رو کناره باسنش. مشتم خورد تو تیغه استخون لگنش و بیشتر دست خودم درد گرفت و اون بیشتر خندید. چن دقیقه ای تو مسیر بودیم، ساعت 12 ای بود که وارد شهر شدیم. ظلمات بود. انگار زمین و آسمون و در و دیوار شهر رو قیر ریختن. دو سه باری تو این شهر اومده بودم، ولی کوچکترین ذهنیتی از محل مسافرخونه نداشتم. اولین مغازه بازی که دیدم، از صاحبش پرسیدم تو شهرتون مسافرخونه کجا پیدا میشه؟ یارو با لحن معتادا، یخورده مِن مِن کرد و یه آدرسی رو داد بهمون. به زور و زاری پیداش کردیم. یه رستوران سه طبقه بود که دو طبقه بالاش اتاق بود که اجاره میداد به مسافرا. رفتیم تو، هیشکی نبود. دوتا ندا دادم تا یه زنه خواب آلود شُلمرگ سرشو از لای در آورد بیرون و گفت اتاق نداریم. پرسیدم مسافرخونه دیگه ای نیست تو شهر، گفت نه. گفتم پارکی، مسجدی، طویله ای؟ گفت اول و آخر شهر پارکه. میبینیدش. برگشتیم تو ماشین. مریم پرسید تا شهر بعدی چقد راهه؟ گفتم صد و سی و خوردی کیلومتر. گفت بیا غیرت کن، این یه ساعت رو هم بریم شاید اونجا مسافرخونه گیرمون اومد. گفتم 130 کیلومتر این موقع شب دو ساعت راهه نه یه ساعت. گفت اگه اون گاز وامونده رو فشار بدی یه ساعت میشه. کفرم در اومد. انگار یادش نبود خود بیمادرش بود که سرشب، رای منو از مسافرخونه رفتن زده بود که الان تو اینطور هچلی افتاده بودیم. همونطور که دندونام رو فشار میدادم رو هم گفتم: «جنده خانوم، دارم بهت میگم من نصف عمرمو تو این جاده ها بودم. من میدونم کیلومتر به کیلومتر این جاده ها چقد طول میکشه تا طی بشن. من رانندگی خودمو میشناسم. حالا تو هی گوز گوز کن تا بیشتر زابرا بشیم نصف شبی.» دیگه هیچی نگفت.


    نگاهی رو ساعت داشبورد انداختم. 1:05 رو نشون میداد. دیگه عملا میدونستم هر متر پیشروی، خطر تصادفمون رو دو برابر میکنه. اولین جایی که چارتا ماشین مسافر دیدم، زدم کنار و رو کردم به مریم، که خوابش برده بود. ازش پرسیدم: «رو صندلی میخوابی یا تو باربند؟ اونجا باز تره، ولی صندلی نرم تره.» گفت میرم تو کابین پشت. رفتیم پشت ماشین، تخت رو کشوند همون کنار دیواره کابین و دراز کشید. یه ملافه از زیر تخت در آوردم و انداختم روش، یکم خیره شدم به چشای خواب آلودش. با خودم گفتم چطور میتونم از دست این خدازده عصبانی باشم. پیشونیش رو بوس کردم و گفتم: «ببخشید اگه یخورده عصبانی بودم. قول میدم فردا شب وضعمون بهتر باشه!» مریم دست انداخت پشت گردنم و سرم رو آورد پایین یه بوس کوچولو به لبام زد و گفت: «طوری نیست. تو ببخش اگه عصبانیت کردم.» یه لبخند به هم زدیم، پا شدم دریچه های اتاقک رو باز کردم و رفتم بیرون و در رو بستم. نشستم رو صندلی شاگرد و سعی کردم که موقعیت راحتی برا خودم ایجاد کنم، که متوجه شدم یه چیزی تو شورتم اضافه است داره اذیت میکنه. دوباره پیاده شدم دست کردم تو شورتم و المان مزاحم رو در آوردم و تو اون تاریکی گرفتم جلو صورتم که ببینم چیه. متوجه شدم که تو اون گیر و دار لباس پوشیدنمون موقعی مامور پشت در بوده، یادم رفته کاندوم رو بکشم بیرون. و بعدا با خوابیدن کیرم، اینم در اومده همینطور تو شرتم برا خودش ول بوده. از سر بیچارگی خندیدم و کاندوم رو انداختم تو جوب و رفتم روی صندلی مچاله شدم که بخوابم.



    ««در قسمت بعد: دست مریم میپیچه / من میرینم / باک ماشینمون دوباره پر میشه»»

  11. #11
    صیغه پر دردسر (۳)

    توی یه دنیای پر آشوب گیر کردیم و راه فراری نیست. مریم بخاطر پنچری ماشین از دستم شکاره و هرکار میکنم، بیشتر عصبانی میشه و سرم داد میزنه. پیچای تایر ماشین رو هرچی باز میکنم، تمومی ندارن. بجای آچارچرخ یه مگسکش دستمه و درست پیچا رو نمیگیره و هی خم میشه. اون مامور کچله اومده و تایر زاپاس رو ضبط کرده و میگه زنگ بزن دفترخونه ازدواج تا یه گواهی پست کنن، تا تایرتو آزاد کنیم. گوشیم رو پیدا نمیکنم، مریم گوشیش رو نمیده میگه میخوای بدزدیش. رئیسم رو تو صف دسشویی عمومی میبینم و ازش گوشی میگیرم، وقتی شماره رو میزنم و میذارم در گوشم، میبینم گوشیش مثل کابل یواسبی ـه و نمیدونم گوشی و دهنیش کدوم به کدوم ان. حالا رئیس هم پیله کرده و بازخواستم میکنه که تو این موقعیت، مسافرت اومدی چکار. و نمیذاره سر از کار اون کابل یواسبی دربیارم. میبینم که نه مریم و نه ماشین، هیچکدوم نیستن، ماموره اینبار شکل پدرم شده، میگه زنت ماشین رو برده تهرون که تو نمایشگاه سنگ بفروشتش. میگم من زن ندارم، کدوم زن؟ نمایشگاه که تهران نیست. مریم کو؟ یه پیرزنه با نیسان گاوی اومده و بوق میزنه و میگه اینو بگیر بجای ماشینت. حالا وسط جاده و بیابون نمیدونم کجا و با چی باید برم گزارش دزدی ماشین رو بدم، هیشکی هم درست جوابم رو نمیده. زیر لب میپرسم مریم کو؟ پیرزنه همچنان بوق میزنه.



    ساعت 9 صبح بود که با بوق یه از خدا بیخبری، از خواب پریدم. اونم خوابی سردرگم. تموم شب تو گردابی از نگرانی و دلهره غرق بودم. صبح که بیدار شدم، ته ذهنم این فکر سو سو میزد که مریم از دستم ناراحته و از پیشم رفته. حس میکردم ناخوداگاهم یه چیزی میدونه و خودم خبر ندارم، که اینطور شبی رو برام درست کرده. سرم سنگین بود و سیرخواب نشده بودم. نیاز به یه دوش آب یخ داشتم که هرچی خاطره از دیشب دارم رو بشوره و بریزه تو چاه. پیاده شدم و رفتم پشت ماشین، در کابین رو باز کردم. دیدم مریم همچنان مثل خرس خوابیده و موهای فرفریش از اطراف بالش زیر سرش سرازیر شده و مساحت دو برابرش رو رو کف اتاق اشغال کرده. آب دهنش هم روانه، و صدای خرناسش هم، هرچند ضعیف، داشت میومد. همون لحظه خر درونم سمبش رو دراز کرد و پایه تخت رو گرفت و شروع کرد به تکون دادنش همزمان عر زدن که پاشو دیر شد به گا رفتیم. مریم بنده خدا از جا پرید و موقع فرود اومدن، تخت از زیرش جابجا شده بود و مچش رو میله لبه تخت پیچید و جیغش به هوا رفت و شروع کرد به نفرین کردنم. من در لحظه از حرکت مریم خندم گرفت، ولی سریع از کار خودم پشیمون شدم، پریدم بالا دستش رو ماساژ دادم و عذر خواهی کردم تا آروم گرفت.


    اومدیم پایین و سوار شدیم. مریم زیاد حرف نمیزد. معلوم بود هنوز خلقش تنگه. وقتی دید دارم از مسیر برمیگردم، سوالی نپرسید. رفتم در همون مسافرخونه دیشبی. اینبار یه زن دیگه پشت پیشخون بود. پرسیدم حموم عمومی تو شهرتون نیست؟ گفت حموم عمومی مون کجا بود. پرسیدم میتونیم از حموم مسافرخونه شما استفاده کنیم؟ هزینشم میپردازیم. زنه با اخم گفت حموم مخصوص مشتریاست. اومدم برگردم، مریم که پشت سرم وایساده بود، گفت خوب اگه صبحونه رو اینجا سفارش بدیم، مشتری حساب نمیشیم؟ زنه یه نگاهی به میزای خالی رستورانش و قیافه درمونده ما دوتا انداخت و قبول کرد. سریع برگشتیم پشت ماشین، لباس و حوله و لوازم مربوطه رو از تو چمدونا برداشتیم و انداختیم تو ساک دستی، زنه حموم زنونه و مردونه رو نشونمون داد و از هم جدا شدیم. حموم مردونش تو زیرزمین بود، یه 5 دقیقه ای معطل شدم تا یکیشون خالی شد، رفتم داخل و لخت شدم و شیر آب سرد رو تا ته باز کردم رو سرم. یک دقیقه ای در حال نفس نفس زدن بودم تا دما برام عادی شد. حس میکردم دوباره به زندگی برگشتم. از فرق سر تا نوک پامو شستم، صورت و زیر بغل و دور آلت مبارکو صفا دادم. تو آینه یه نگاهی انداختم و دستی به سبیلام کشیدم. یه دوش گرم و سرد دیگه گرفتم، قشنگ که کوفتگیم رفع شد، خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم و اومدم بیرون. لباس چرکام رو چپوندم تو ساک، حوله رو هم انداختم رو آویز حوله. به قول قدیمیا، "تازه شدم".


    تو رستوران پشت یه میز نشستم و منتظر بودم مریم بیاد که صبحونه سفارش بدیم. تا من زنگ زدم به مادرم و احوالپرسی خونواده رو کردم و اونم فداش بشم، طبق معمول توصیه های ایمنی لازم رو بهم داد، مریم هم از حموم اومد. لباساش رو کرده بود تو نایلون مشکی. نشست پشت میز و سفارش دوتا قارچ تخم مرغ با مخلفات کامل رو داد. وقتی نشستم روبروش، متوجه شدم دوباره چشاش شنگوله. یه چشمک زد و از گوشه ساک حمومش، یه ژیلت نشونم داد. صبحونه رو به خوشی و خنده خوردیم (من بعد از چنتا لقمه دلپیچه گرفتم و نتونستم بشقابم رو کامل تموم کنم)، رفتم حساب کنم، دیدم زنه یه رسید داده دستم، توش فهرست کرده: دو اتاق یک تخته برای دو ساعت، یک وعده صبحانه برای دو نفر، هزینه هوار تومن. رسید رو تکون دادم میگم یعنی چی؟ میگه: «شما از حموم بخواید استفاده کنید، باید اتاق میگرفتین، حداقل تایم اتاق گرفتن هم دو ساعته اینجا.» نمیخواستم فاز خوشیم رو سر یه دعوای دوسر باخت خراب کنم. یکم کوتاه اومدم و گفتم: «حالا گیریم ما میخواستیم اتاق بگیریم، یکی میگرفتیم نه دوتا. دومی رو الکی نوشتی خواهر من. حذفش کن که حلال بشه.» طبق معمول پیگیر شد که چکاره هم اید، عقدنامه رو نشونش دادم، یکم این پا و اون پا کرد، ولی دیگه مثل اون ماموره گیر الکی نداد. یه رسید جدید نوشت و هزینه رو پرداختم. اومدم برگردم، مریم رسید رو از دستم گرفت و نگاهی روش انداخت. رو به زنه گفت: «اینجا نوشته دو ساعت. ما نه و نیم اومدیم، هنوز تا نیم ساعت دیگه اتاق مال ماست.» زنه اخم کرد، ولی مریم داشت حرف حساب میزد. گرچه دیرومون شده بود و میخواستم هرچه زودتر راه بیفتیم، ولی دلم نمیخواست پول مفت به کسی بدم که فکر میکنه میتونه غریبه ها رو بتیغه (گرچه همین جوری هم دوساعت اتاق کرده بود تو پاچه مون). زنه با همون اخم و تخم، دفترشو باز کرد و مشخصاتمون رو با طمانینه و وقت کشی فراوان توش نوشت و یه کلید از زیر پیشخونش در آورد که بده به دست مریم و با همون اخم گفت حتی یک دقیقه از یازده و نیم بگذره و اتاق رو تحویل نداده باشید، دو ساعت اضافه رو مجبورید حساب کنید.


    سریع با مریم رفتیم وسایل رو انداختیم پشت ماشین. قبل اینکه برگردیم داخل، جلو مریم رو گرفتم و گفتم: «خداییش؟ الان؟ فک نمیکنی وقت ضیقه و باید عجله کنیم یکم؟» مریم خیلی جدی نگام کرد و جواب داد: «بله خداییش. همین الان. وقت هم ضیقه. پس عجله کن.» دستم رو گرفت و رفتیم طبقه سوم، اتاق رو پیدا کردیم و رفتیم تو. تو اتاق یه دونه تخت بود، به هم ریخته و کثیف، کنارش یه میز عسلی با یه جعبه دستمال کاغذی، و دیگه هیچی. سمت چپمون در دستشویی بود، بالای دیوار کانال کولر که چس نسیم بادی ازش میومد، رو سقف فلش قبله زده بودن، کفشم موکت بادومی داشت. قشنگ معلوم بود صبح که مسافر تخلیه کرده، هنوز کسی نیومده اتاق رو سر و سامون بده. مریم گوشیش رو در آورد و آلارمش رو رو تنظیم کرد رو 11:20، شروع کرد به بازکردن دکمه های مانتوش، و گفت بِکَن که وقت تنگه. به سرعت مشغول عملیات زدودن لباس شدم. مریم کسش رو کامل شیو کرده و درخششش صدبرابر شده بود. هولش دادم و به پشت انداختمش رو تخت، خودم پای تخت زانو زدم و شروع کردم به خوردن کسی که اینبار میدونستم تمیزه. بعد یک دقیقه، مریم موهامو کشید طرف خودش، با لحن ملتمسانه ای گفت: «ول کن این کارا رو. تو رو خدا منو بکن. جیگرم داره میسوزه. تو رو خدا ...» بقیه حرفاش نامفهوم بود. به ترتیب از لباش و دوتا نوک ممه هاش یه بوس خوردم، کیرم رو گذاشتم دم کسش که یادم اومد کاندوم نیست. کیف مریم و کاندوما تو ماشین بود. یه نگا بهش انداختم، دیدم مریم همینطور با التماس داره نگام میکنه. زیر لب میگه «تو رو خدا. نمیخواد. قول میدم من طوریم نیس. تو رو خدا.» داشتم قانع میشدم و یه لحظه مونده بود که کیر پیشاب زدم رو فرو کنم تو کسش، که یاد شب قبلش و کاندوم پلاسیده تو شورتم افتادم و خندم گرفت. یاد اون خاطره چندش و خنده شدید بعدش، باعث شد دلپیچه نیم ساعت پیشم شدید تر بشه و به حد ریزش برسوندم تا به گاز بدوئم طرف دستشویی. در دستشویی رو که بستم و نشستم سر سنگ، داد "ای خدااااا " ی مریم بلند شد. من هم از وضعیتم خندم گرفته بود، هم دلم به حال مریم میسوخت، هم سوراخ مقعدم داشت تموم امعاء و احشائم رو میداد بیرون. نمیدونم چی شده بود که فراموش کرده بودم که معدم هیچوقت با قارچ سازگار نبوده. تو 13 سالگیم اینو فهمیدم و دیگه بعد از اون طرف این ماده شبه رادیواکتیو نرفته بودم تا امروزی که به لطف مریم، نصف بشقاب قارچ کرده بودم تو خندق بلا و اونم کلا سیستم گوارشم رو کرده بود مشابه سیستم قضایی ایران. ریدمانی به بار اومده بود اسفناک. مگه تموم میشد. تازه راست روده و روده بزرگ و روده باریک و معده و مری رو که خالی کردم تو چاه، باید یه چند دقیقه ای همونجا سر سنگ آروم مینشستم تا اعضا و جوارح درونیم، برگردن سر جای اصلیشون و به حالت نرمال در بیان. یه 10 دقیقه ای همونطور نشسته بودم، که مریم در زد و از پشت در گفت: «نمیای بیرون؟ منم کار دارم ها.» فک کردم هنوز میخواد سکس رو ادامه بده. شک داشتم چیزی تو بدنم مونده باشه که به درد سکس بخوره. ولی به هر حال خودم رو شستم و اومدم بیرون، دیدم مریم شورت و مانتوش رو پوشیده و بعد من، با اخم رفت تو دستشویی. من همون دو قدم راه رفتن هم برام زیادی بود، به شکم ولو شدم رو تخت و سعی کردم به کون پاره شدم فکر نکنم. مریم که از دستشویی اومد بیرون، کون لختم طرفش بود و یه سیلی محکم خوابوند رو لپ کونم، که بدجور سوخت. گفت: «ریدیم با این سکس کردنمون. چت شد یهو؟ یعنی من اینقد ناجورم که اینطور ریدنت گرفت؟» صدای زنگ آلارم مریم بلند شد، پاشدم و لباس پوشیدیم و رفتیم پایین. اتاق رو تحویل دادیم و دوتا غذا بیرون بر سفارش دادیم که تو مسیر بخوریم.


    از شهر که خارج شدیم، گفتم: «مریم، یه سوال ازت بپرسم، اگه نمیخوای جواب بدی نده. ولی اگه جواب میدی، راستشو بگو. تو اولین زنی هستی که میشناسم اینقدر تشنه سکسه. دلیل خاصی داره؟» مریم یکم از پنجره به بیرون خیره شد انگار داشت فک میکرد من اونقدر قابل اعتماد هستم برای چیزایی که بعدش تعریف میکنه یا نه. ولی بلاخره رو کرد طرف جاده و شروع کرد به تعریف:


    _من و خونوادم تا سال اول دبیرستانم تو دهات بودیم. از سال 86 که بخاطر سالای دبیرستان و کنکور من اومدیم شهر. موقع انتخاب رشته، بخاطر این جو مشاورا که میگفتن معدن رشته آینده داریه، مهندسی معدن رو زدم و چون میخواستم از خانواده دور باشم، اون دانشگاه رو. [راست میگفت. اون زمان اولای دوره دوم احمدی نژاد، چون سعی میکرد اقتصاد غیر نفتی رو ارجحیت بده، سرمایه گذاری تو بخش معدن بالا بود و آینده این بخش واقعا روشن. شاید 90 درصد کسایی که آینده شغلیشون از طریق خونواده مشخص نبود و بین سالای 87 تا 93، این رشته رو زده بودن، طرز فکرشون همین بود. تا اینکه روحانی اومد گند زد به هرچی اقتصاده] بعد از قبولی، از همون ترم اول، تموم پسرای ورودیمون، حاضر جوابی های دهاتی وارم رو به چشم آمار دادن میدیدن. ولی همزمان، اینکه نسبت به دوستام توجه بیشتری از طرف پسرا جلب میکردم و باعث حسودیشون میشدم، برام لذت بخش بود.


    _آخرای ترم اول، [تو مجمع هم استانی های دانشگاه] با تو آشنا شدم، ازت خوشم اومد. قیافت به نظر من جذاب بود. هم اینکه همشهری بودیم و از نظر فرهنگی به هم نزدیک، هم اینکه برخلاف خیلی پسرا با طعنه و متلک باهام صحبت نمیکردی. خوشم میومد از اینکه هر وقت با رفیقات بودی، همتون خندون بودین و تنها وقتی که تنها میدیدمت، تو سالن مطالعه دانشکده بود. ولی از روی ذهنیت بیخود دخترا که پیشقدم شدن براشون کسر شانه، هیچوقت مستقیم طرفت نیومدم. ولی همیشه سعی میکردم جلو چشمت باشم. اگه میدیدم نزدیکی، خودم رو به زور مرکز توجه دوستام میکردم تا اگه دیدیم، فک کنی خیلی محبوبم. تو همون چارتا کلاسی که باهم داشتیم، همیشه سعی میکردم تا جای ممکن تو زاویه دیدت بشینم و زیاد با کناریام مزه بریزم که متوجهم باشی، ولی دریغ. [منو بگو که تموم این مدتا سعی میکردم نگاهمو ازش بدزدم که نفهمه همیشه خدا بهش خیره ام!] تا اینکه کم کم دیدم توجهی بهم نمیکنی، بیخیالت شدم و شروع کردم به پا دادن به پسرای دیگه. با یکی دو نفر بودم، دو سه باری رابطه از پشت رو امتحان کرده بودم و خیلی خوشم اومده بود. طوری که هروقت حموم میرفتم، یه خیار همراهم بود که خودم رو از پشت ارضا کنم. میشه گفت معتاد رابطه از پشت بودم، ولی به هر پسری اعتماد نمیکردم. سال آخر یه هم اتاقی متاهل داشتم که شده بود محرم اسرار اتاق. علاقه من به سکس از پشت رو فهمیده بود و بهم گفته بود که همونقدر که رابطه از پشت لذت داره، رابطه از جلو ده برابره لذتش. همزمان، با حمید هم آشنا شده بودم. حمید رو که میشناختی مگه نه؟ [حمید ورودی خودم بود و بومی شهر محل دانشگاه. ازون خرپولای تازه به دوران رسیده ای که عالم رو نوکر خودشون میدونن. تو کل یه ترم، ندیدم این هر کلاس رو بیشتر از 4 بار بیاد. خدا میدونست که آیا برنامه ی برای فارغ شدن داره یا نه. یک آدم نچسب بیخود و بیمزه که سر تا پاش به پهن قاطر نمیارزید، ولی از قِبَل مال پدرش، سرش به آسمون میسایید. دومین آدم نفرت انگیزی بود که تو اون دانشگاه باید کفاره آشنایی باهاشون رو میدادم که البته شکر خدا زیاد مشعوف دیدارش نبودم.]


    _این حمید خیلی باهام مهربون بود. زود خامم کرد. منم بخاطر جوی که از حرفای هم اتاقیم گرفته بودتم، و وعده ازدواج حمید، راضی به رابطه از جلو شدم. تو سکس اول به حرف هم اتاقیم رسیدم. برای بار دوم هیچ جور نمیتونستم صبر کنم و خودم بدجور پیگیر حمید شده بودم که بیاد بکنتم. ولی اونم بعد از سه بار ازم زده شد. فکر میکردم شاید زیاد آویزونش شدم که نسبت بهم سرد شده. یعنی حمید یه جوری رفتار میکرد که این فکر به سرم افتاده بود. افسرده شده بودم، به هم اتاقیم قضیه رو گفتم، اون با پیش آوردن بحث آینده و باکره نبودنم بیشتر ناامیدم میکرد. کار به جایی رسید که حمید جواب تلفنم رو هم نمیداد. بعد فارغ التحصیلیم، برام دوبار خواستگار اومد که به دلایل الکی ردشون کردم. میترسیدم خانوادم بفهمه باکره نیستم. ولی بلاخره، با خواستگار سومی که از فامیلای نه چندان دور بود و مادرم انتظار نداشت بپرونمش، نامزد کردیم و یه دفعه، به خواست خودم که مزه سکس رو هنوز فراموش نکرده بودم، با هم خوابیدیم و اونجا فهمید که باکره نیستم. به دو روز نرسید که مادرم و پدرم و برادرم خبردار شدن. هنوز درد سیلی ای که از پدرم خوردم باهامه و نفرینای مادرم تو گوشم. نهایتا مجبور شدم با همون پسر ازدواج کنم. ولی خونوادش این وضعیت منو گروکشی کردن سر مهریه. خونواده خودم هم کلا پشتم رو خالی کرده بودن. تنها چیزی که تو این ازدواج نصیب من شد، اونم از سر پیگیری های برادرم، حق طلاق بود. ازدواج من به 18 ماه نکشید. شوهرم هر بار توی هر کوچکتین بحثی، جنده صدام میکرد. مادر و خواهراش تو کل خونوادش لقب هرزه رو برام چو انداخته بودن. 18 ماه نشد که طاقتم تاق شد و درخواست طلاق دادم. با کمک برادرم که تو آموزش و پرورش بود، یه شغل تو یه دبیرستان دخترانه گیرم اومد و با همون چس مثقال مهریه و حقوق، تو یکی از مجتمعای آپارتمانی آموزش و پرورش، یه واحد اجاره کردم و زندگیم با حقوق معلمی و کمک خانواده میچرخه.


    _ولی بعد از قضیه طلاقم، کل اعتمادم به مرد جماعت رو از دست داده بودم. میدونستم به سکس اعتیاد دارم، ولی نمیخواستم خودم رو بازم در اختیار مردی بزارم که دیدش بهم در حد سوراخی بیش نیست. برای همین تصمیم گرفتم کلا از سکس و شهوت فاصله بگیرم. پشت دستمو داغ کردم که طرف خود ارضایی هم نرم تا شاید این وسوسه شدید از سرم بیفته. تقریبا هم موفق بودم؛ تا همین یک ماه و نیم پیش که یکی از معاونا، چنتا از دخترای دبیرستان رو در حال تماشای فیلم سوپر از رو گوشی پیدا میکنه و گوشیشون رو میگیره، تو زنگ استراحت، میاد فیلمشو نشون من میده! ازون لحظه، ثانیه ای نشد که نما های اون فیلم از جلو چشمم دور بشن. کرم دوباره به کونم افتاده بود و دلم بجای صبحانه و نهار و شام، فقط کیر میخواست. برای یه معلم، امکان دوست پسر بازی وحود نداره. اگه آموزش و پرورش میفهمید، کونم میذاشت. برا همین تصمیم گرفتم صیغه رو برای یه بار امتحان کنم. مطمئن نبودم روالش چطوریه، ولی فعلا محض امتحان، مشخصاتم رو داده بودم به یه محضرخونه توی دورترین نقطه ممکن از حوضه اون هنرستان. و سپرده بودم که قبل از معرفی کردن من به اونا، نشونی های اونا رو برام بفرستن که یه وقت آشنا نباشه. بعد یک ماه، دوبار بهم خبری داده شد، که اولی رو ترسیدم و دومی آشنا بود. سومی رفیق تو بود که هفت پشت باهام غریبه بود و تقریبا هم سن خودم. ولی اونم منو برا تو میخواست. وقتی اسمتو پشت تلفن بهم گفت، تموم علاقه قبلیم رو به یاد آوردم، ولی میدونستم که عشق و عاشقی تو مدیوم صیغه معنی نمیده. برا همین سعی کردم فراموششون کنم و شیوه راحتی رو باهات در پیش گرفتم. باقیشم که خاطره مشترکه.
    _پس در جواب سوالت، نه دلیل خاصی نداره. میتونی بقول خارجیا اسممو بزاری نیمفو نمیدونم چی چی. من همینجوری، فقط علاقه دارم به سکس. به قول برادر معتاد جوکر، اعتیاد مثل جاذبه اس؛ تنها چیزی که لازمه، یه هول ـه.


    نزدیک پمپ بنزین بودیم و ماشین نیاز به غذا داشت؛ ما هم. بعد صحبتای مریم، دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم. مریم رو نمیدونم، ولی من کل این مدت رو تموما داشتم به داستانش فکر میکردم. به داستان اینکه ظاهر مردم اصلا نمیتونه زندگی قبلیشون رو نشون بده. اینکه زندگی قبلی، چقدر رو الان آدم تاثیر داده؟ اینکه یه انتخاب اشتباه تا کجا میتونه مسیر رو عوض کنه. اینکه اخلاق رو کجای قضاوت باید قرار داد؟ قبل پمپ نگه داشتم و در سکوت غذامون رو خوردیم. صف پمپ خلوت بود، وقتی نگه داشتم برای بنزین زدن، مریم رفت سراغ فعالیت محبوبش (شاشیدن!) و طول کشید تا بیاد. باک رو پر کردم و ماشین رو بردم بیرون لاین. پیاده شدم و تکیه دادم به در ماشین و همچنان به داستان مریم فکر میکردم، که دیدم مریم داره سر پنجه، آهسته میدوه و میاد. شال سفیدش تو باد باز شده بود و از پشت سرش موج بر میداشت و مثل این بود که داره بال میزنه طرفم؛ مثل یه فرشته. وقتی رسید بهم، یه کابل آکس که از یکی از مغازه های همونجا خریده بود انداخت تو بغلم و گفت: «میزاری من برونم تا یه جایی؟» بدون هیچ فکر اضافه ای، سویچ رو پرت کردم تو دستش و در ماشین رو باز کردم و به حالت شوفرای تو فیلما، تعظیم کردم و یه دستم به در و یه دستم از آرنج خم به طرف داخل ماشین، با به لحن دعوت کننده گفتم: «استدعا دارم بانوی من.» مریم یه حالت لوس به چهرش گرفت، پاورچین پاورچین اومد و سوار شد. درشو آهسته بستم و ازونطرف سوار شدم. تصمیم گرفته بودم که مریم رو بهتر از اونی که نشون میده بدونم. تصمیم گرفتم فراموش کنم که گذشتش رو تعریف کرده. تصمیم گرفتم که ازین لحظه مریم اونیه که که من تو این دو روز شناختم، و قبل از اونی وجود نداره. دلم رو یکدل کردم، دستم رو با اشاره به سمت افق روبرو دراز کردم و داد زدم: «LET’S DRIVE BABY» و همزمان فکرم رفت سمت سرنوشت حوله ای که تو حموم مسافر خونه جا گذاشتم.



    Glaciers melting in the dead of night, And the superstars sucked into the super massive
    Glaciers melting in the dead of night, And the superstars sucked into the super massive


    این بیت تو ذهنم روی ریپیت بود که متوجه شدم صدای ترانش داره از باند ماشین میاد. چشام رو باز کردم و تاریکی بیرون اولین چیزی بود که نظرم رو جلب کرد. یه خمیازه خرکی پر سر و صدا کشیدم، صدای مریم از سمت چپم اومد: «خوب خوابیدی شوهر موقت عزیز؟» پرسیدم: «ساعت چنده، کجاییم؟» گفت: «حدود250 کیلومتری تهرون. یکم دیگه میرسیم به یک واحه. موقعیتیست که شب را اطراق کرده، شوخ و خستگی سفر از خود باز شسته و برای ادامه هجرت آذوقه و علیق فراهم آوریم. پایه ای؟» تقریبا یک ساعتی خواب بودم. از خروجی آزادراه وارد شهر شدیم و تو پمپ بنزین اول شهر، مریم نگه داشت که طبق معمول بره دستشویی، من رفتم از یه مغازه دار آدرس مسافرخونه و رستوران خوب شهر رو گرفتم. مریم که اومد، سویچ رو گرفتم ازش و راه افتادیم سمت مسافرخونه. مکان تمیز و بزرگی بود، مثل شهری که توش بودیم. موقع گرفتن اتاق، بعد از هزار جور گیر و گرفت، که یارو پشت پیشخون زنگ بزنه به رئیس مسافرخونه و اون بیاد و عقد نامه رو ببینه و زنگ بزنه به یه یارو ریشداری که شباهت به اشو میداد بیاد و دفترچه رو بگیره و بو کنه و گوشش رو بجوه و برجستگی مهرش رو زیر ذره بین بررسی کنه و گوشش رو بسوزونه ببینه کاغذش نسوزه یا بسوز و تو دستگاه اسپکتروفتومتر عناصر سازندش رو تجزیه و تحلیل کنه و آخر بگه: «حالا نمیشه دوتا اتاق بگیرین؟» و ما بگیم نه و بلاخره راضی شدن که ما محرمیم، گفتن که اتاق یه تخته ندارن و باید دو تخته بگیریم. دستمون تو پوست گردو بود و به شدت کوفته بودم. راضی شدیم و اتاق رو گرفتیم.


    وسایل رو بردیم بالا. من جورابامو در آوردم و رفتم پاهامو شستم، بعد به پشت رو تخت دراز شدم. فکر نمیکردم صندلیای این ماشین اینقد برای مسافتای طولانی ناجور باشن. نمیدونم مریم چجور اینطور انرژی داشت. اومد کنار دستم، خم شد کنار صورتم گفت: «حوصله داری بریم تو شهر یکم دور دور کنیم؟» خیلی دلم میخواست برم و از پیشنهادش خوشحال شدم. گفتم: «خستگی در کنیم، حتما میریم. الان یکم بدنم کوفته اس.» مریم مانتو و شلوارشو در آورد یه تیشرت سفید پوشید، بعد اومد پامو گرفت و کشید که: «بخواب رو زمین ماساژت بدم شوهر.» قبل اینکه سیگنال حرکت از مغز به عضلات برسه و بتونم بلند شم، با زور کشیدن مریم از رو تخت به لگن خوردم زمین و سیاتیکم به گا رفت. آخی از نهاد براوردم که مریم ترسید و پرید عقب. با خنده گفت تلافی امروز صبح!. زیر لب، ولی جوری که بشنوه بهش گفتم شتر. با کمک مریم، پیراهنم رو در آوردم همونطور به شکم خوابیده بودم رو موکت زبر و شکمم داشت زخم میشد. مریم زانوهاش رو گذاشت دو طرف سرم و به اسم ماساژ شروع کرد به مالوندن استخونام و در آوردن ترق و توروقشون. ولی جواب نمیداد. گفتم پاشو با پا زور کن. بلند شد پا راستشو گذاشت زیر کتف راستم، و کسخل گویا قصد داشت اون یکی پاشو هم بزاره اونطرف، که همون یه ثانیه ای که تموم وزنش رو یه پاش بود، حس کردم قفسه سینم خورد شد، انگار ریه راستم ترکید و هوا به فشار اومد بیرون؛ صدای نعرم بلند شد و همزمان سمت چپ بالاتنم اومد بالا. مایل شدن من همانا و سقوط کردن مریم یک پای بی تعادل همانا. به کون افتاد روی پهلوی من. یعنی کونش فرود اومد رو زمین، ولی پاهاش پهلوی چپ من رو گاییدن. اینبار لگن اون خورد شد و از درد اشکش در اومد. من خودم دردمند، اونم رو زمین درحال ناله. به هزار درد، بلند شدم؛ بازوی راستم که بیشتر از ارتفاع سینه هام بالا میومد، درد قفسه سینم کورم میکرد. بغلش کردم و به زور و زاری به شکم خوابوندمش روی یکی از تختا.


    تیشرتشو دادم بالا و با انگشت مهره های دنبالچش رو یکی یکی آهسته فشار میدادم که اگه دردش خیلی ناجوره، ببرمش بیمارستان. مهره آخری زیر شورتش بود. یکم که با انگشت لمسش کردم، مریم یه ناله ریز کرد. پرسیدم درد میکنه؟ گفت برو پایین تر. پایین تر دیگه مهره ای نبود، ولی محض احتیاط انگشتم رو سروندم پایین تر رو استخون لگنش، که متوجه شدم دیگه انگشتم رسما وسط شکاف لمبراشه! همزمان با رسیدن انگشت من به اون ناحیه، آه مریم، اینبار با لحن هوس آلود، ولی از روی مسخرگی مشخص بلند شد. دیدمم داره میخاره، خندم گرفت و دستم رو بردم پایین تر تا انگشتم رسید به سوراخ کونش و ازونجا هم با یه فشار کوچیک گذشتم و رسیدم به کسش. همزمان با پایین رفتن من، مریم هم صداش رو بلند تر میکرد. انگشتم رو که تو کسش فرو کردم، رسما صداش یه مرحله از جیغ پایین تر بود. شرتشو کشیدم پایین و از پاش در آوردم، و با دست باسنشو آوردم بالا و اول یه سیلی رو هرکدوم از لمبرای کونش زدم که شتلق صدا دادن، بعد از پشت شروع کردم به انگشت کردن داخل کس داغش. اونقدر ادامه دادم تا دیدم آبش داشت روون میشد. اونموقع سر پا وایسادم و شلوارم و دادم پایین. کیرم رو گذاشتم لای پاش و یکم بین لبه های کسش جلو عقب کردم که خیس بشه، همین که سرشو گذاشتم رو دهنه کس مریم و چند میلیمتر فرو کردم، مریم ارضا شدن و یه جیغ لرزون کوتاه، ولی با صدای نسبتا بلند کشید و کونش رو انداخت پایین. ارضا شدنش منو حشری تر کرد و رفتم پایین که بخوابم روش و از پشت، خوابیده بکنم تو کسش، که شنیدیم یکی داره با مشت میکوبه به دیوار اتاق!!! بله، گویا همسایه مون شاکی شده بود.


    همونطور که کیرم لای پای مریم بود، افتادم رو مریم، همون نرمه فشار به قفسه سینم، نفسم رو از درد برید. از سرِ درد و سرِ خر همیشه موجود، تو ذهنم داشتم به گور پدر همسایه میریدم، که شنیدم مریم داره خِر خِر میخنده. گفتم: «زهر مار. سوت سوتک قورت دادی که اینقد صدا میدی؟ دور از جون بچه فامیل، آدمو یاد اون میندازی با این صدات. این مرتیکه دیوثم که فازمون رو پروند.» ورش گردوندم رو به خودم، با دستاش صورتشو گرفته بود که مثلا صدای خندش رو خفه کنه. با اون کس لخت و تیشرت نازک آستین کوتاه گشادی که تا پایین سینه هاش مچاله شده بود و موهای فرفری آشفتش و دستای رو صورتش، خوردنی شده بود. خم شدم دهنمو گذاشتم روی نافش و نفسمو با فشار دادم بیرون که صدای گوز بده. به تقلا افتاد که منو بزنه کنار و همزمان جیغش به هوا رفت. سرمو آوردم بالا و با خنده گفتم: «آروم بابا. میخوای بیرونمون کنن؟ اذیت نکن جون عزیزت.» با دست چپ کشیدمش سمت لبه تخت و خودم زانو زدم تا کسش روبروی کیرم قرار بگیره. خواستم بکنم داخل، مریم پرسید: «کاندوم؟» آهسته و با سر پایین گفتم: «دیگه لازم نیست.» گفت: «چرا لازمه. میزنی ایدزمون میدی بیچاره میشیم.» با تردید پرسیدم: «باور کردی اون حرف منو؟» با خنده گفت: «نه، اما حاملمون که میتونی بکنی بیچاره بشم.» دیدم راست میگه. تا از تو کیفش کاندوم پیدا کردم و کیر مبارک رو لباس پوشوندم، مریم هم تیشرت و سوتینش رو در آورد و انداخت گوشه اتاق. اومدم سروقت مریم، پاهاش رو دادم رو شونه هام و کیر رو سر دادم تو کسش. همینکه فرو رفت، چشای مریم هم رفت سمت بالا و سفید شد. چنتا تلمبه که زدم، پاهاش رو چسبوندم به هم انداختم سمت چپ خودم، دستم راستم رو بردم زیر باسنش که بکشونمش سمت خودم و موقعیتش رو مناسب کنم، که فشار اومده به قفسه سینه و کمرم چنان دردی رو روانه وجودم کرد که ناخوداگاه پاهام سست شد و با فریاد از پشت افتادم.


    مریم پا شد و با نگرانی گفت: «خدا مرگم بده، چت شد؟» من با همون نفس بریده بریده گفتم: «خدا مرگت بده. فک کنم دنده هام شکسته. پاشو بریم بیمارستان» مریم زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد و کمک کرد که لباسامو بپوشم (اینبار اطمینان پیدا کردم که کاندوم رو دربیارم!). لنگ لنگان با کمک مریم رفتم پایین و سوار ماشین شدیم. پرسون پرسون اورژانس رو یافتیم، بستری شدم و فرستادنم رادیولوژی که ببینن شکستگیه یا چی. اونجا که معطل بودم، داشتم به این فکر میکردم که نمیدونم این چه طلسم نحسیه سوار زندگی ریدمان من شده بود که اجازه نمیداد یه بارم من ارضا بشم. اون از خونه مریم که دماغم پوکید، اون از توالت عمومی که گوز زنه قیامت به پا کرد، اون از پشت ماشین که آژان اومد دست بسته بردمون، اون از مسافرخونه صبح که همون شروع کار به ریدن افتادم، اینم الان که یبار چوب دیوارای پوست پیازی رو بخورم و یبارم بستری بیمارستان بشم. انگار کائنات با من سر لج دارن. تا نهایتا کارا انجام شد و بر گردوندنم تو بخش، سه رب ساعتی گذشت. قبل از اینکه دکتر بیاد، مریم اومد کنارم و آهسته گفت: «حدس بزن چی خریدم!» چپ چپ نگاش کردم، کیفشو باز کرد و داخلشو نشونم داد و گفت: «قرص ضد بارداری. هاهاهاها» انگار برا منی که ممکنه بستری بشم و کار و زندگیم بمونه رو هوا، حامله شدن این جنده خانوم مهمه. دکتره که قیافش بیشتر شباهت به قصاب میداد تا دکتر، اومد داخل و عکس رادیولوژی من دستش بود. مثل تو فیلما، عکس رو گرفت رو به صفحه نور گوشه اتاق و یه قسمت سفیدی که کاملا هیچ فرقی با اطرافش نداشت رو با انگشت نشون داد و گفت: «همونطور که مستحضرید، بخش نان آرتیکولارِ تیوبرکلِ دنده چهارمتون، احتمالا در اثر فشار ناگهانی، دچار استرس فرکچر جزئی شده و ...» دستمو مثل بچه دبستانیا بردم بالا و گفتم: «معذرت میخوام دکتر میون کلامتون، چیییی!؟» کلا دو تا کلمه دنده و استرس رو بین حرفاش فهمیده بودم و پیش خودم فک میکردم استرس چه ربطی به دنده داره؟ چی بلایی سرم اومده آیا؟ دکتر خندش گرفت و جواب داد: «نگران نباشید، چیز مهلکی نیست. به قول خودمونی، دنده چهارمتون مو برده.» خو قرمدنگ کله کیری، مثل آدمیزاد حرف بزن. جون آدمو بالا میاری. دکتر بعد از یخورده افاضات الکی، اینطور ادامه داد: «الان برای دردتون میتونم مسکن بنویسم، دست راستتون رو هم بهتره آتل بندازید که زیاد تکون نخوره و فرایند ترمیم استخوان سریعتر انجام بشه. برای کاهش درد موضعی، کمپرس یخ میتونه مفید باشه. دوش آب گرم هم برای ریلکس کردن ماهیچه ها و فشار کمتر به دنده، توصیه میکنم. بجز این، چیز دیگه ای نیست. میتونید تشریف ببرید.»


    همین؟ اینطور درد ناجوری، فقط یه عکس میخواست و یه کدئین؟ ای بر پدرت لعنت مریم که اینطور دردسرمون ندی. حوصله آتل نداشتم. یه کمپرس یخ گرفتم، گذاشتم پشتم و تکیه دادم به پشتی صندلی. مریم قبل روشن کردن ماشین، عکس رادیولوژی رو گرفت طرف نور جراغ سقف و گفت: «الان مویی که دکتر میگفت برده، کجاشه و کجا برده؟» گفتم: «تو پشت و رو نگیر عکسو، معلوم میشه»، مریم با حالت گیج به من و عکس نگاه میکرد، با تشر گفت: «این چارتا خط سفید، چپ و روش دقیقا کجاشه که چرند میگی؟» بعد ازونطرفش کرد و دوباره پرسید: «خو الان کو این مو بردگی؟» عکس رو از دستش کشیدم و چشام رو گرد کردم و گفتم: «تو کون آدم فضول. راه بنداز این عنو بریم شام بخوریم ضعف کردم.» بعد شام هم مقداری تو شهر دور دور کردیم و به قیافه ملت خندیدیم. تموم این مدت، مریم یکی دیگه بود. انگار عذاب وجدان گرفته بود از گاییدن کمر من. نه که من از دست اون عصبانی بوده باشم، اتفاق پیش میاد، مثل قضیه دماغم، ولی کلا اخلاقم اینطور هست که یه چیزی رو به ظاهر بزرگ کنم که موقعیتی باشه که بتونم چارتا فحش به زبون بیارم، تازه اونم با لحن شوخی مخصوص خودم. مریم اینو میفهمید. اگرم نه، کسی نبود که اینطور چیزا رو جدی بگیره. در واقع یکی از معدود کسایی بود که لحن شوخی و جدی منو درک میکرد. حتی مادر و پدرم هم اینطور نبودن. با این حال، اونشب عذاب وجدانش رو حس میکردم. دیگه آخرای شب بود که برگشتیم به مسافرخونه. دم ورودی، مسئول پذیرش منو "تنها" نگه داشت که بگه: «خیلی معذرت میخوام، ولی مهمان اتاق کناریتون ازمون خواسته بهتون بگیم یکم مراعات کنید. خانواده ان و بچه باهاشونه» یه بروی چشمی گفتم و معذرتی خواستم و همونجور لنگان لنگان با مریم رفتیم به سمت اتاق. حرف مسئول پذیرش رو که براش تعریف کردم، دوتایی کمی به حماقت خودمون خندیدیم. بعد وسایل حموم برداشتیم و رفتیم که دوش بگیریم. موقع برگشتن از حموم، درد کمرم بسیار بهتر شده بود. تو راهرو قبل اینکه وارد اتاق بشم، داشتم فکر میکردم الان مریم گیر میده که سکس کنیم و این درد دست و کمر من، شقمرگم کرده و جواب اینطور کارا رو نمیتونم بدم. ولی مریم زودتر از من برگشته بود. وقتی وارد اتاق شدم، دیدم دوتا تختو مرتب کرده و با شرتک و همون تیشرت سفید گشاد سرشبش و یه لبخند منتظره من بیام. گفتم: «فکر نکنم ...» که اجازه نداد حرفمو تموم کنم. گفت: «میدونم. بیا دراز بکش. قرار نیست امشب کاری بکنیم.» کمکم کرد تیشرت و شلوارم رو در بیارم، دراز کشیدم و ملافه انداخت روم و چراغ رو خاموش کرد و خودش هم رفت رو اون یکی تخت، شب بخیر گفت و خوابید.


    چند دقیقه ای به تاریکی گوشه سقف خیره بودم به نفسای منظم مریم گوش میدادم و بدون اینکه متوجه باشم، سعی میکردم نفسم رو با نفسش همگام کنم. یکم خودمو جمع تر کردم سمت کناره تخت و آروم صداش زدم و گفتم بیاد این طرف. بی معطلی اومد و خزید زیر ملافه، خودشو رو به من، تو بغلم مچاله کرد. من دست معیوبم رو انداختم رو بدنش و سعی کردم بیشتر تو بغلم جاش بدم. ناخوداگاه متوجه شدم این اولین باریه که یه زن تو آغوشم خوابیده. با خودم فکر کردم که دفعه قبل کی بود که اینقد آسوده بوده باشم؟ جوابش برام اهمیتی نداشت. مهم اون لحظه بود و احساس وجود مریم تو آغوش من. برای همین دماغم رو فرو کردم تو موهاش که بوی سیب میدادن و پیشونیش رو بوسیدم. زیر لب همراه با ملودی ای که از عصر تو ذهنم بود زمزمه میکردم "You set my soul alight".



    ««در قسمت بعد: من به سلمانی فحش میدم / مریم به سلمانی فحش نمیده / سلمانی نشون میده که لایق فحشه»»


    نوشته: The Bitch King

  12. #12
    صیغه پردردسر (۴)

    آنچه گذشت: بعد از بدبختی هایی قابل ذکر، ما مریم رو صیغه کردیم؛ و پس از حوادثی توی خونه مریم، توالت پمپ بنزین، مجتمع رفاهی و یه مسافر خونه چسکی، مریم داستانکی از گذشته خودش تعریف کرد و مثلا توضیح داد که چرا اینقدر با مسائل جنسی راحته. همون شب توی مسافر خونه، بعد از گاییدن کمر من، بنده رو به بیمارستان منتقل کرد و دکتر توضیح داد که چطور دنده چهارم من مو برده. اون شب، شب خاطره انگیزی برای من بود ...



    _ «الو سلام سلمانی جان. احوالات شما؟ {...} چاکرم {...} خواهش میکنم. ببین، من الان اول تهرانم. کجا باید بیام، چکار باید بکنم؟ {........} همون که تو نقشه زده شمال تهران، بین تجریش و سعادت آباد؟ {......} کار نداره، با مسیر یاب پیدا میشه راحت. {.............} معرفی نامه هتل دیگه چه صیغه ایه؟ ینی چی؟ {.......} نه. ینی میگم رئیس گفت هزینه اسکان یک هفته ای تون با شرکته. نگفت اینطوریه. {......} اونطوری برام بهتر بود. به هر حال ممنون. {...} خدا نگهدارت»
    +«داستان چیه؟ سلمانی کیه؟ مگه چی میگه که قیافه اینطوری گرفتی؟
    «هن؟ ... هیچی، سلمانی همین یارو تو بخش بازاریابی شرکته. قبل من با بچه های تدارکات شرکت اومده بوده که غرفه رو بگیره و مواد و مصالح رو بیاره و جا بده و کارای هماهنگی رو بکنه تا من این هفته بیام جاش رو بگیرم ... ببین، من تو مسیریاب نمایشگاهو زدم، این مسیرو داده. همینو برو ببینیم چه خاکی میخوان به سرمون بریزن»
    +«هااان. باشه. خو حالا چی مگه گفت که اخم کردی؟»
    «میگه باید بریم نمایشگاه، از تدارکات اونجا معرفی نامه هتل بگیریم. گویا هتل رزرو کردن برا غرفه دارا.»
    +«خیلی هم خوب. ناراحتیت از چیه؟»
    «چی چی رو خوب؟ اگه هتل رزرو کرده باشن، اتاق یک نفره گرفتن. هیچجور هم نمیشه عوضش کنیم ـ بریدگی رو رد نکنی ـ مگه اینکه هزینه اتاق رو خودمون بدیم.»
    +«شرکت مگه نگفته هزینه هایی که کردی رو پس میده؟»
    «اینطور چیزا رو نه. هزینه ای که از قبل پرداخت شده رو که به کسی که استفاده نکرده پس نمیدن. میگن کون لقش.»
    +«گفتی معرفی نامه باید بگیری. پس اتاق "مخصوص" رزرو نشده برا کسی. شاید قبول کردن اتاق دونفره بهت بدن. اصن شاید اجازه بدن تو همون اتاق یه نفره مهمون ببری و هزینش رو بگیرن. خدا بزرگه. فقط دعا کن هتل 4 _ 5 ستاره نباشه که ناز و اداشون زیاده.»
    «چی بگم. گوشیتو بده یه زنگ بزنم به رئیسم ببینم میتونه جوابی بده یا نه.»
    +«کست خله؟ زشته بابا. نکن اینکارو ...»
    «سسسس. حالا مگه جواب نمیده کسکش ... الو سلام آقای محمودی، بنده پوربهرام ام، توی بخش فروش {...} بله به مرحمت شما {....} بله الان تهرانم، با مهندس هم صحبت کردم، گفتن باید چکار کنم. فقط {.....} بله، فقط گفتن که هتل غرفه دار ها "از طرف نمایشگاه" رزرو شده. شما اینو نگفته بودین. من الان اینطوری برنامم به هم میریزه. {...} نه چیز خاصی نیست، فکر میکردم شرکت بعدا هزینه ها رو برمیگردونه، {........} نه میدونم اینو، بزارین بگم! فک میکردم بعد از اتمام ماجرا شرکت کل هزینه ها رو که هزینه اسکان یکنفر هم جزوشه برمیگردونه. برا همین با هزینه شخصی، یه دوستی رو همراه خودم آوردم که قرار بود هزینه اسکان این یک هفتش با خودم باشه. الان اگه اینطوری باشه، هتل گیر میده که اتاق برا یه نفر رزرو شده و داستان درست میکنن که نمیشه عوضش کرد و من پیش دوستم شرمنده میشم. {.......} درسته. میخواستم بدونم شما احیانا خبر ندارید که سیاستشون چجوریه؟ آیا کسی که نخواد از امکانات نمایشگاه، مثلا همین هتل، استفاده کنه، هزینه هاش به خود طرف یا به شرکت برگردونده میشه یا نه؟ {...} نه، چون میخوام قبل اینکه برسم، بدونم که اگه امکانش بلکل منتفیه، از پیش یه فکر چاره دیگه بکنم. {........} دست شما درد نکنه. از ایشون هم میپرسم. شما هم اگه خبری بگیرید یه دنیا ممنونتون میشم. {...} بازم تشکر. خدانگهدار.» ... «میبینی مریم. اگه دوتا ازین آدما موقع دانشگاه جزء استادام بودن، بازم هیچ گهی نمیشدم. والا»
    +«اونطوری تو حرف میزدی باهاش انگار خیلی رئیس خوبیه. ینی چی پس؟ چی جوابتو داد؟»
    «آدم خوبیه، ولی سپاهیه. لذا کسکشه. ولی ازونایی نیست که نون سپاه رو میخورن و عن سگ میرینن. این یکی عن آدمیزاد میرینه. میگه خبر ندارم سیستمشون چجوریه. ولی پرس و جو میکنم اگه چیزی فهمیدم باهات تماس میگیرم. حالا بشینیم به انتظار تا این پلشت زنگ بزنه. نمیدونم چرا عقلم نرسید از همین سلمانی بشکه بپرسم.» ... «بردار بی پدر ... سلام دوباره سلمانی جان. یه سوالی دارم. شما که اونجایی بهتر میدونی. {...} الان فرض کن من نخوام ازین هتلی که نمایشگاه رزرو کرده برامون استفاده کنم. تکلیف هزینه ای که شرکت داده چی میشه؟ برمیگردونن به خودمون یا به شرکت یا چی؟ {...} چون الان یه هفته اس اونجایی بهتر از من با کاراشون آشنایی. {...........} عجـــب! خو این محمودی هم نمیدونست که. دقیقا کی قراره بدونه؟ {.........} اینشو کار نداشته باش. پس پیگیر خودشون میشم. شاید بازم مزاحمت شدم. {...} فعلا.»
    +«چی شد؟ چرا هروقت با این حرف میزنی اخمات میره تو هم؟»
    «چون کسخله. چون نفهمه. دفعه قبلی یه جور حرف میزد انگار دقیقا همون چیزی که برا اون برقرار بوده، برای منم برقراره. الان میگه این رزرو هتل فقط مال این هفته و برای خود غرفه داراس و من با هزینه شخصی اومدم و شرکت قراره بعدا پولمو بده. ـ نخند حواست به جلوت باشه ـ حالا تو میگی چرا اخم میکنی؟ همین که خیک عنشو پاره نمیکنم خیلیه»
    +«باشه حالا هیجان زده نشو، حرصم نخور اینقد. برا دستت خوب نیست. میرسیم اونجا میفهمی باید چکار کنی. بهتر شدی از دیشب؟»
    «آره. آتله داره جواب میده. همین که دستم تکون نخوره کمتر درد میگره. خدا خوبت کنه که صبح گرفتی اینو. ولی بجز این، همون خواب دیشبم خیلی تو حال امروزم تاثیر داشت. که اونم بخاطر تو بود. لذا تشکر دوباره.»
    +«دیشب بد نبود، ولی شخص من شبای خیلی بهتر از اینم داشتم. خیلی هم داشتم. اینطوری چپ چپ نگا نکن. دست بالا هم نگیر خودتو. چس مثقال تخت بود با تویی که خرناست بغل گوشم نذاشت شب تا صبح چشم رو هم بذارم.»
    «من خرناس میکشم؟ نه که خودت مث زیبای خفته میخوابی. خواب تکواندو المپیک میدیدی دیشب؟ ازبس لگد زدی کمرمو از کار انداختی که صبح از سر عذاب وجدان این آتلو گرفتی برا من»
    +«حرف نباشه. منو کشوندی تو تخت به اندازه کس مارمولک، انتظار داری تا صبح مث مجسمه بخوابم تو بغلت؟ مگه فیلمه؟ خودتو مث سفره ماهی پهن کرده بودی تو تخت، کمترین تکونی میخوردم با اون کمر بیل خوردت، فک میکردی دارم لگد میزنم.»
    «بیل خورده؟ بگو مریم خورده. یادت رفته مث اسب، لگدمالمون کردی دیشب؟ بعدشم، کسی زورت نکرده بود. پا میشدی میرفتی سر جا خودت میخوابیدی.»
    +«اون موقع قلبت میشکست خوب. اونطور که تو التماس کردی بیام پیشت، ول میکردم میرفتم احساس آشغال بهت دست میداد. نمیخواستم به فکر خودکشی بیفتی این وسط.»
    «حالا کی خودشو دست بالا گرفته؟ یه بفرما زدم، تو هم از خدا خواستی. بعدشم من بیفتم بمیرم، اصن آتیش بزنم خودمو. تو رو سننه.»
    +«تو تا مهریه منو ندادی، حق مردن نداری. بعدش خواستی بمیری، بمیر. اصن خودم میکشمت.»
    «یا خود خدا. تازه "میخوای" بکشی؟ یعنی تا حالا سعیشو نمیکردی؟ دماغ و کمرم هنوز معیوبه، تو دستشویی که حبس کردی منو، نزدیک بود زندونمون هم بندازی. سر اون تخم مرغ قارچت هم که مسموم شدم به حال مرگ افتادم. دیگه کشتنت قراره چجوری باشه؟»
    +«اگه بخوام بکشمت خیلی جذابتر از این حرفاست. راستی سکه ما رو کی میدی؟»
    «چیه، میخوای بکشیم؟ هروقت اون سق سیات اجازه داد یه دست، جوری بکنم که حساب بشه.»
    +«منظور؟ باید حتما بچتو بزام که حسابش کنی؟ خودت اون اول تریپ ورداشتی که بدون کاندوم اَخه، بعدم ناز میاری که جای بهداشتی نباشه کیرم اوف میشه. پریروز تو دسشویی و پشت ماشین اونطور گاییدی مارو، حالا میگی حساب نیست؟ جنده رو اونجور میگاییدی قشنگ تلکت میکرد.»
    «میگم سق سیا یعنی همین. کدومشون به سرانجام رسید؟ همرو وسط کار، یه اتفاقی افتاد، یا یکی اومد شقبند کرد مارو. خودت که راحتی. الانم زدی خار دسته رو گاییدی یه جق خشک و خالی هم نتونم بزنم.»
    +«الکی تقصیر من ننداز ـ ای شیر تو این شهر که نه نفر مث آدم توش رانندگی نمیکنه. موتوری دیوثو ببین تو رو خدا ـ تقصیر من ننداز. دیشب کی کارت داشت؟ تا صبح تو بغلت خوابیدم منتظر یه حرکت، مثل خواجه ها ی حرمسرای شاه صفی ندیدم یه لحظه حتی شق کنی. گیریم کمرت گاییده شده، خایه هاتو که کسی نکشیده بود.»
    «خو همینو بگو جنده خانوم. خودت میخاریدی که تا صب موندی تو تخت جا منو تنگ کردی، که الانم بندازی تقصیر احساسات شکننده من. آخه من گناه ندارم؟»
    +«بزا ببینمت ... چرا بخدا، گناه داری. الهی مریم بمیره برات. جلیه نتن ناناسم. جق نمیتونی بزنی، خودم برات میزنم فدات شم.»
    «نکن ... دستتو بکش ... نکن جون عزیزت. حواست به جلوت باشه اینا مث آدم نمیرونن ... نکن میگمآآآآآآآآآآیییییی. آخخخخخارشو گاییدم. آی آی آی آی آی آی آی.»
    +«چی شد باز؟ میگم بهت اینقد زور نزن با دست راستت به گا میدی خودتو آخر. چرا گوش نمیدی؟»
    «اااووو. میگم بهت نکن میزنی به کشتنمون میدی تو شهر غریب. حتما باید یه بلایی سر من بیاد که تو سر عقل بیای؟ آخه وسط اتوبان جای جق زدنه؟ حالا اگه من راننده بودم یه چیزی ... چرا میزنی کنار؟»
    +«مگه نمیگی میخوای بشینی پشت فرمون که من برات جق بزنم؟»
    «خدایا توبه... جون همدیگه اینقد عذاب نده منو. من دست دارم که بخوام فرمون و دنده رو بکار بگیرم؟ گاز بده ظهر شد باید نهارم بخوریم یجایی.»
    +«اَو. راست میگی. عوضش امشب اگه کار هتل درست شد، قشنگ از خجالتت در میام. میخوام به یاد قدیمام کون بدم. نگو که کون کن نیستی! نیستی بگو همین الان بریم ترمینال برگردم خونه.»
    «ژووووون. اتفاقا کون هم میکنیم. کتگوری محبوبمون هم آناله. فک کردی تا حالا همون دو سه تا بار چطور با دوست دخترام بودم؟»
    +«نشون نداده بودی تا حالا؟ همون چندبار نصفه ای که با هم بودیم همیشه با نیزت کس رو نشونه میرفتی؟ تازه داری ذات کون کنت رو رو میکنی»
    «خوبه خودتم میگی نصفه. عقل حکم میکنه آدم اول کس بکنه، سیر که شد بعد بکنه تو کون. تا حالا نذاشتنمون که به اون مرحله برسیم»
    +«عجـــــب. از کی تا حالا سکس رو با عقل میسنجن؟ بذار امشب بشه، جوری بهت بدم که یادت بره یه زمانی عقل داشتی.»
    «یعنی اعتراف میکنی که من الان عقل دارم!»
    +«نه لزوما، ولی همین چارتا نورون نیمبندی که بهشون میگی عقل رو هم از سر کیرت میکشم بیرون. ولی میگم بیا نذر کنیم که کار هتل گیر و گرفت نخوره. تو سبیلاتو، من ابروهامو!»
    _ «بیییخیییااااال. نذاشتن هم کیون لقشون. مگه چی میخود بشه؟ نهایتش اتاق آزاد میگیریم. اصن میریم یه هتل دیگه. بیشتر از این؟ چیزی که تهرون زیاده، هتل. پولشونم بخوره تو سرشون. فدای یه تار سبیلم. فدای پشمای ابروت»


    .
    .
    .


    _ «نگا مریم، همین کاغذه رو بهم داد. خبر نداشت قضیه هتل چجوریه. گفت بریم همونجا بپرسیم.»
    +«خو پس بریم بپرسیم. رفیقتم همونجاست؟ میگفتی بیاد پادرمیونی کنه شاید بهتر جواب دادن»
    «بعید میدونم همچین کاری بکنه. ـ اینجا میگه هتل سر همین خیابونه ـ بذار یه زنگ بزنم بهش» ... «سلام دوباره سلمانی جان. زیاد مزاحمت شدم امروز {...} ببین، من الان نمایشگاه بودم، {.......} چی بگم، متر به متر یا طرح ترافیک بود یا خیابونا رو یکطرفه کرده بودن. پیر شدیم تا رسیدیم. {...} هیچی، معرفی نامه هتل دیاموند رو بهمون دادن {......} هاااان. پس شما هم اونجایی. {......} نه گویا نزدیکه داریم میرسیم بهش. {...............} نه جواب درستی نداد. یه جوونه بود چیز زیادی نمیدونست. برگه رو داد بهم و راهیمون کرد. {.....} چی بگم؟ یه برگه اس که یارو اسم من و شرکت رو روش نوشت، آرم نمایشگاه روشه، مهر نمایشگاه و هتل رو زدن پاش، آدرس هتل هم زیرش نوشته. انگار باید همینو تحویل هتل بدیم. {.....} عه؟ پس میبینمت. فعلا» ... «عجیبه این حاضر شد از اتاقش بیاد بیرون!»
    +«چرا؟ چی شده باز؟ چی گفت؟»
    «میگه منم همین هتلم. میخواد بیاد استقبال ببینه میتونه کمکی بکنه برا مشکل ما یا نه. چطور میخواد زور بزنه بیاد تا پای پذیرش، خدا داند.»
    +«چطور مگه؟ خیلی چاقه؟»
    _ «چاق به اون تعریف که نه، اینطوری بگم، یه بیضی گون در نظر بگیر به طول 2 متر و قطر یک متر، یه توپ بسکتبال بزار روش، میشه این سلمانی ما. فک نکنم تو آسانسور جاش بشه، از پله ها هم که استانداردای عمرانی اجازه نمیدن استفاده کنه ... عه دیاموند همینه. من پیاده میشم میرم سوال کنم، تو پارک کن بعد من بیا ... کو شناسنامه کارت ملیت؟ بده من دستم کار نمیده»


    .
    .
    .


    +«مگه جا پارک پیدا میشه. مجبور شدم دویست متر برم بالا تا جا پارک آدمی برا این ماشین درازت پیدا کردم. تو چه کردی عباس؟ شاد میزنی!»
    «ببین چی دارم!!! کلید اتاقمونه»
    +«بگو بخدا!!! قبول کردن رزروتو عوض کنن؟ دمشون گرم»
    « رزرو چی؟ کشک چی؟ همه بدبختیامون تقصیر این سلمانی نهنگه»
    +«ها راستی، کوش این اعجوبه ای که تعریف میکردی؟»
    «اشاره نمیکنم. پله های پشت سر من، اون حجم پیراهن چارخونه سبزی که داره میره بالا، اگه ببینیش، سلمانی اونه.»
    +« عه اینکه توتورو ـه! ... فک کنم رئیسته زنگ میزنه. بیا جواب بده»
    «الو سلام آقای رئیس {...} خواهش میکنم، اختیار دارید. {......} نه حل شد. {........} درسته {........} درسته، {......} اینجا هم همینو گفتن {.....} بازم تشکر {...} روزتون بخیر، خدانگهدار شما!»
    +«حالا جون میکنی بگی چی شد؟»
    «مهمه؟ مهم اینه که تو توتورو رو میشناسی! بریم ساک چمدونا رو بیاریم، تو راه بهت میگم ... نیگا، نمایشگاه اصن برا کسی هتل رزرو نکرده. گویا اینا یکاری مثل مناقصه کردن برا اسکان غرفه دارا و مدعووین، این هتل و یکی دیگه مثلا فرض کن برنده شدن، که در ازای تخفیف به مهمونای نمایشگاهی، نمایشگاه ملتو بفرسته این دو جا. اون کاغذ هم بیشتر حکم معرفی هتل به ما رو داشت تا معرفی ما به هتل. خدامیدونه کی چی به این سلمانی پچل گفته، این چی شنیده و چی درک کرده و اومده به ما گفته.»
    +«خو یعنی الان اتاق رو با پول خودت گرفتی؟ یعنی باید پولتو بعدا از شرکت بگیری. نه؟»
    «چون اتاق دونفره گرفتم، بعیده شرکت بازی در نیاره. که اونم به چپت. هتل آنچنان گرونی نیست. گرفتن اتاق، عین معمول بود. فقط آخر بار برگه معرفی نامه رو نشون یارو پذیرشی دادم، گفت این برگه 30 درصد تخفیف میده. همین. تا جمعه ظهر اتاق داریم!»
    +«به من گیر نداد؟»
    «گیر چی بده. سیصد تومن پول صیغه نامه دادیم بابت چی پس. زدم دفترچه عقد رو تو صورتش، دیگه هیچی نگفت. فقط میترسم این سلمانی که دید دفترچه رو، دهنش لق باشه و فقط به یه نفر بگه که همه بفهمن»
    +«چی میشه مگه، همه بفهمن. مگه جرمه؟ زن صیغه کردی، اونم زن به این خانومی، جواهری.»
    «ولمون کن خانوم جواهر. اینکه از کسی غیر خودم بشنون زشته. حقیقتش قصد نداشتم به کسی بگم.»
    +«نامرد. رئیست زنگ زد، اون چی میگفت؟»
    «هیچی، همینا رو. از صبح بنده خدا داره پرس و جو میکنه. اصن تو باغچه هم نبود که این نمایشگاه سیستمش چند چنده. خدا فقط لعنت کنه این سلمانی رو. ملتی رو نمود با این مغز نیمسوزش. این عنو کجا پارک کردی هرچی میریم نمیرسیم.»
    +«یکم جلوتره. هتل پارکینگ نداره ببریم ماشینو اونجا؟ میتونی با این دست و کمرت وسایلتو ببری تا هتل؟ میگفتی رفیقت بیاد کمکت.»
    «باکی نیست. الان فقط مستقر بشیم، نهار بخوریم، استراحتی بکنیم، شب بریم بیرون، آخر شب هم تو به قولی که دادی وفا کنی. دیگه بقیش مهم نیست. کو این ماشین پس.»



    یکشنبه


    «دوستت دارم» ـش تو ذهنم تکرار میشد و با خودم میگفتم اگه از ته دل نمیگفت، خودشو ملزم به هیچکدوم ازین کارا نمیکرد. کارایی که شب قبل برام کرده بود. ذهنم رفت تو خاطره دیشبش که بعد از شام برگشتیم اتاق، بعد از یه حموم عشقولانه، مریم از حموم انداخدتم بیرون گفت داخل نیام که «میخوام خودمو برا آقام بسازم». تو نیم ساعت بعدی، من رو تخت نشسته هزار فکر میکردم که قراره چه کنه. ولی واقعیتی که مریم برام ساخت، از هر تخیلی زیباتر بود. اولین چیزی که چشام رو خیره کرد، رژ خونی رنگی بو که به لباش زده بود. بعد متوجه ترکیب هوسناک آرایش نیلی پلک و خط چشمش شدم. چشایی که منو نگاه نمیکرد و خیره به جلوی پاش بود. اولین فکری که کردم اینه که خجالت میکشه، ولی ما مرحله خجالت رو همون روز اول رد کرده بودیم. طرز نگاهش باعث شد چشامو از حالت تله فوتو به واید تغییر بدم و متوجه بشم که تنها چیزایی که تنش ان، یه تاپ زعفرونی رنگ فوق کوتاهه که با تخفیف میشد سوتین حسابش نکنیم، و یه دامن نیمه توری بلند چاکدار به همون رنگ که کل پای راست و کسش هم از چاک بیرون زده بود. پرسیدم: «میخوای رقص شکم بری برام؟» با همون نگاه خجالت زده، دستشو آورد بالا و انگشت شصت و اشاره شو چسبوند به هم و گفت: «اینقده بلدم. اگه قول بدی مسخرم نکنی؟» یه آهنگ عربی با گوشیش گذاشت و شروع کرد رقصیدن و ثابت کردن اینکه همون مقدار کم رو هم بلد نیست! ولی من فقط دوست داشتم بهش خیره بشم. تا آخر آهنگ دووم نیاوردم؛ حمله ور شدم طرفش و بغلش کردم و انداختمش رو تخت، توچشاش نگاه کردم و پرسیدم «هنوز پای حرف صبحت هستی؟» همونطور که نفس نفس میزد، برگشت و کونشو به سمتم قمبل کرد و آهسته گفت «فک میکنی نیم ساعت داشتم تو حموم چکار میکردم!؟» تموم سعیم رو کردم که فکرم به سمت به محتویات راست رودش که تو حموم هتل خالی کرده، نره. دامنشو زدم کنار، کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش که همگام با صدای نفس نفس زدن مریم، دل میزد؛ و با یه فشار ...


    _ «عباس، کجا سیر میکنی برادر. شنیدی مهندس چی داشتن می گفتن؟»


    صدای این سلمانی منو از فکر مریم و خاطره دیشب بیرون آورد و انداخت وسط سالن نمایشگاه. میخواستم کله مثل کلم پیچ این همیشه خرمگس رو له کنم، ولی متاسفانه زورم بهش نمیرسید. از صبح یه لنگه پا منو ازین سر سالن کشونده اونطرف، هزار تا آدم مربوط و غیر و مربوط رو به من معرفی کرده که میدونستم هیچکدوم قرار نیست به کارم بیان. یه کت شلوار سورمه ای هم پوشیده با اون هیکل غولش، هرکی نمیدونست احتمالا فک میکرد این بادیگارد منه. حالا خوبه که این بشر قرار بود اون روز بره خونه، ولی کوچکترین عجله ای نداشت. عوضش من عجله داشتم. عجله اینکه برگردم پیش مریم و فقط کنار اون باشم. میخواستم بگم گور پدر نمایشگاه و شرکت و هر خری که هست، برگردم پیش مریم و اون خنده های عریضی که دنیایی رو توی خودشون جا میدادن. برگردم که فقط خیره بشم به موهای افشون و پر پیچ و خمش. دلم میخواست برگردم و بغلش کنم تا زندگیم فراموشم بشه. برگردم پیشش که بازم بهم بگه دوستم داره. مثل دیشب که بعد از ارضا شدنم تو سوراخ کونش، روش آوار شدم و در گوشش گفتم «قول میدی بازم ازین کارا برام بکنی؟» جواب داد: «قول چرا؟ وظیفمه.» پرسیدم: «رو چه حساب وظیفه آخه؟» و مریم جوابی داد که خودم هم نمیدونستم چقد مشتاق شنیدنشم: «چون شاید دوستت دارم. نه، شاید نه. چون دوستت دارم» کاش منم ...


    _ «خوب پوربهرام عزیز. اینم از نمایشگاه. حالا برو پیش همه بشین، زیرآب منو بزن بگو سلمانی آدم بدیه. کارای سختشو کردم، غرفه مث دسته گل دادم دستت. ببینم چنتا قرارداد جور میکنی برامون. کار دیگه ای اگه نداری، من برگردم هتل، که تا قبل 12 جمع کنم برم خونه.»


    کاش خدا این گاومیش رو از رو زمین برمیداشت که هم شرش کم بشه، هم اکسیژن بیشتری برا بقیه ما باقی بمونه. با اون صدای تخمیش که از هرچی بلای طبیعی و مصنوعی، بدتره. ولی از روی رعایت ادب، بهش دست دادم و تشکر کردم و تا دم ورودی نمایشگاه رفتم بدرقش. بعدم برگشتم که یه سری کارای خورده ریز رو انجام بدم. بلاخره هرجور بود ساعتای 3 کارام تموم شد. قرار بود شب با مریم بریم شهر بازی. اون لحظه، 2.5 کیلومتر بین نمایشگاه تا هتل، طولانی ترین فاصله دنیا بود.



    دوشنبه


    بلاخره بعد از 4 روز سرگردونی، نمایشگاه راه افتاد و بهترین جاش برای من، بجز بودن مریم، دیدن دو تا از همکلاسیای دانشگاهم بود که اونا هم افتاده بودن تو کار سنگ ساختمانی و از قضا اونجا غرفه هم داشتن. تو وقتای بیکاری چه خاطره ها که باز نکردیم با هم احوال از هر کس و ناکسی که میشناختیم گرفتیم. یکیشون گفت استاد اقتصاد مهندسی مون هم همینجاهاست و باید بریم احوال پرسیش، که البته تا فرداش مفتخر به زیارتش نشدم. و بدترین قسمتش این بود که یکی ازین دوتا گفت حمید هم اینجاست. [تو قسمت 4، حمید رو معرفی کردم] من متعجب شدم که این یارو کی وقت کرده فارغ التحصیل بشه؟ دوستان گفتن که این پلشت ارشد مدیریت هم گرفته و با مال پدرش یه شرکت صادرات سنگ ساختمانی هم زده و الان غرفه شرکتش جزء غرفه های شلوغ و بزرگه و ... . دلم خوش بود این اگه رئیس باشه، اینجا ها پیداش نمیشه. بقیه روز رو سرگرم کارای غرفه بودم و سعی میکردم مشتری جور کنم. اکثر ملت فقط تماشا چی یا بازدید کننده های دانشجو بودن، هر از گاهی یه سری عرب کیر کلفت و چینی دول موشی از جلو مون میگذشتن و حتی نگاه نمینداختن که ما اینجا داریم آبگوشت درست میکنیم یا چی. ولی چنتایی دفتر مهندسی ازمون کارت و مشخصات گرفتن که بعدا باهامون تماس بگیرن. در کل روز چندان پرباری نبود. بجز دیدن دوتا رفیقام، اتفاق جالب دیگه ای نیفتاد. برای همین اکثر مواقع ذهنم درگیر رابطه خودم و مریم بود. داشتم سعی میکردم جواب سوالای مهمی رو از شخصیت و ناخوداگاه خودم بیرون بکشم.


    از همون صبح، بعد اینکه مریم درِ اتاق لبامو بوسید و راهی سر و سامون دادن بدبختیام شدم، اکثر روز رو داشتم به این فکر میکردم که معیار تعریف رفتار آدما چیه؟ چی میشه که یکی مثل من، که خیلی سخت به یکی اعتماد میکنم، کسی که روز اول مریم رو فقط به چشم یه همراه میدیدم که تو این یه هفته تنها نباشم، الان برام کسی شده که همین 8 _ 9 ساعت دوریش هم برام سخته. مریمی که روز اول از هر سه کلمه ای که بهم میگفت، دوتاش کنایه و تمسخر بود، الان محبتی از حرفاش میریزه که قبل از اون فقط از زبون مادرم شنیده بودم. چی به سر دوتا آدم توی یه همراهی دو روزه میاد، که باعث میشه قبل از زمان حال، تبدیل به یه خاطره دوردست بشه. داشتم به این فکر میردم که سرچشمه اعتماد، حداقل بین ما دوتا، از کجاست؟ داشتم فکر میکردم که تقدیر چه دست دور و درازی داره. از لحظه بیگ بنگ، تک تک ذرات کائنات چطور نظم و ترتیبی به خودشون گرفتن، که این عالم با این همه عظمت و شگفتی خلق بشه، که برسه به اون لحظه خیال انگیز توی سیاره ای کوچکتر از اونچه که حتی ارزش تفکر داشته باشه، ولی همچنان در خودش دنیایی رو جا داده. دنیای دو نفره من و مریم. چقدر طی این مسیر به انتخاب ما بوده؟ اصن انتخابی وجود داشته یا عالم از روز اول برنامه ریزی شده بوده که برسه به اون لحظه؟ منظورم اون لحظه اس که دیشب بالای چرخ و فلک، بدون توجه به اون جفتی که روبرومون نشسته بودن، لبامون تو لبای هم قفل شده بود. تموم روز از خودم میپرسیدم اگه همون 5 – 6 سال پیش، خجالتم رو میخوردم و میرفتم سراغش، الان کجای این دنیا بودیم. اگه نیم مثقال عقل تو کله م بود و اشاره هاش رو میگرفتم، الان در چه حالی بودیم.


    ولی بحث اینه که دیر زمانی بود که تعریف سرنوشت و تقدیر برا من مشخص بود. مدت زیادی بود که مسئله جبر و اختیار برام حل شده بود. سرنوشت و اراده، هر دوتاش توهم ان. از اون لحظه ای که انرژی عالم شکل ذره به خودش گرفت و چهار نیروی طبیعی به پایداری رسیدن، مختصات مکانی و بردار حرکتی تک تک این ذرات، با توجه به تعاملاتشون در محدوده قوانین فیزیکِ همیشه ثابتِ عالم در طی این 13.8 میلیارد سال، ثانیه به ثانیه آیندشون رو مشخص کردن. ما هم ساختهی تعامل همین ذراتیم. در نتیجه، چیزی که به اسم اختیار و انتخاب به خورد ما دادن، حتی در نزدیک ترین و قابل لمس ترین حالتش، چیزی بیشتر از واکنش به یه سری عوامل محیطی نیست. همه اینا یعنی اینکه با هم بودن یا نبودن من و مریم، چه 5 سال پیش چه الان، نه چیزی بوده که در اختیار من بوده باشه، نه چیزیه مقدر شده توسط قدرت بالاتری. اون لحظه من و مریم بالای چرخ و فلک، و هر لحظه دیگه ای برای هر کس دیگه، نتیجه ی فعل و انفعالاتی در مقیاس زمانی و مکانی کیهانی بودن. یعنی عالم از روز ازل در خدمت ما بوده که نهایتا شب 18 تیر 1396، من و مریم رو بالای چرخ و فلک پارک ارم قرار بده و ثانیه ای رو به وجود بیاره که بطور بلقوه شکل دهنده آینده من باشه. یعنی اون لحظه ای که جرقه فکری تو ذهنم شکل گرفت که فکر میکردم اون سال و ماه ها اصلا طرف من هم نخواهد اومد؛ چه برسه به اینکه اینطور برام جدی باشه. اینکه "من، یکی رو، مریم رو، تو زندگیم کم دارم".
    ساعت نزدیکای 6 بود. وقتش بود غرفه رو ببندیم و برم سراغ محبوبم.



    سه شنبه


    از در پاساژ بیرون اومدم و به دست راستم کادوی مریم و دست چپم هم موبایلم رو رو گوشم گرفته بود به تبریکای رئیس گوش میدادم. داستان این بود که یه گروه از دانشجو های دانشگاه خودمون، به سردستگی استاد اقتصاد مهندسی، کوبیده بودن و اومده بودن که از نمایشگاه دیدن کنن. استاده هم ما رو دید و شناخت و دانشجوهاش رو آورد سر غرفه ما، شروع کردن سوال و جواب از بازار کار فرقه سنگ ساختمانی و درامد و به درد بخوری مدرک و اینطور چیزا. من تا تونستم دانشجو ها رو ترسوندم و ناامید کردم، ولی عوضش تا جایی که زبونم کار میکرد، از استاد پیش دانشجوهاش خوب گفتم و خودشیرینیش رو کردم. اونقدر که دیگه خودش میگفت دست بردار بابا، خایه هام زخم شد. ولی گویا خیلی خوشش اومده بود ازین حرکتم. برا همین بعد از ظهر با یه یارو هندی اومد و مارو بهش معرفی کرد و چندی پیش یارو از شخص من تعریف کرد. نهایتا یه پیشنویس اولیه همکاری تجاری همونجا بستیم و وعده گذاشتیم برا دفتر شرکت و این حرفا. خبرش که تا عصر به رئیس رسید، زنگ زده بود و با همون لحن کتابی و لفظ قلم مخصوصش، فقط نیم ساعت داشت چرندیات میگفت و هندونه زیر بغلم میذاشت. میگفت همین یکی قرارداد اگه به سرانجام برسه، کل هزینه ای که برا غرفه نمایشگاه کردیم رو حلال میکنه.


    منم سر شیرینی همین قرارداد، تصمیم گرفتم اون کفشی که قولشو به مریم نداده بودم رو براش بخرم و مثلا غافلگیرش کنم. سه طبقه پاساژ رو متر گرفتم، تا آخر یه کفش طلایی رنگ پیدا کردم که هم مجلسی حساب میشد و هم روزمره. خعلی ناز بود. ولی موقع خریدن یادم اومد سایز پای مریم رو نمیدونم. نهایتا سایز 41 گرفتم گفتم تنگ نباشه، گشادیش رو یکاری میکنیم (دقیقا برعکس کس!). موقع حساب کردن، رئیسه زنگ زد و منم تو شلوغی پاساژ، مگه میشنیدم چی داره میگه. هروقت متوجه میشدم صداش نمیاد، یه بله ای، درسته ای، حق با شماست ـی، لطف دارید ـی و ازینجور چیزا به خوردش میدادم و اونم موتور صحبتش دوباره روشن میشد. کلهم رو خورد تا بلاخره قطع کرد. پیاده راه افتادم سمت هتل (با تبسی رفته بودم پاساژ). میخواستم به اندازه کافی معطل کنم تا مطمئن باشم وقتی میرسم اتاق، اونجا منتظرم باشه. آخه گفته بود که میخواد بره بیرون تهران گردی کنه تا قبل غروب. داشتم فکر میکردم که سکه مهریش رو هم همون موقع بگیرم، ولی حس میکردم ممکنه فکر اشتباهی در موردم بکنه. بعد از دوسِت دارم سه شب پیشش، رفتارش نه که باهام عوض شده باشه، ولی حس متفاوتی میداد. کمتر تو چشام نگاه میکرد. یه حس خجالت و دورشدگی از رفتار و نگاهش حس میکردم. حتی الان که بیشتر فکر میکردم، به نظرم میومد بوسه عاشقانش بالای چرخ و فلک هم تا حدودی وامدار لحظه و مکان و موقعیت بود. در وهله اول نمیخواستم حتی به این فکر کنم که اصن عوض شده. دیگه بماند اینکه دلیلش ممکنه جوابی باشه که من در برابر دوسِت دارمش دادم. با این حال، سکه رو نخریدم و گذاشتم برای روز آخر. که بدونه نمیخوام به تموم شدن رابطمون فکر کنم.


    وارد اتاق که شدم، مریم لبه تخت نشسته بود و انگار انتظارم رو میکشید. سلام کردم، پاکت هدیه ای که جعبه کفش داخلش بود رو نشونش دادم. پا شد و با خوشحالی و ناز، پاکت رو از دستم گرفت. کفشا رو که از داخلش در آورد، لب و دهنش میخندید، ولی چشاش نه. همونطور که کفشا رو پاش میکرد، بدون اینکه به چشام نگاه کنه، گفت: «عباس، یه چیزی ازت بخوام، نه نمیگی؟» گفتم: «تا چی باشه.» با اخم رو کرد بهم و گفت: «طبیعتا نباید دیالوگت یه چیزی تو مایه های "تو جون بخواه" باشه؟» گفتم: «تو جون بخواه، مشکلی نیست. ولی خودتو نخوای ازم دریغ کنی که نمیتونم قبول کنم» خندید و پاشد ببینه کفشا به پاش راحتن. بعد دوباره غمگین شد و گفت: «از همین میترسیدم.» نگرانیم داشت رنگ واقعیت به خودش میگرفت. پرسیدم حالا بگو چی شده. همونطور که به کفشا خیره بود و با انگشتای دستش بازی میکرد، گفت: «میخواستم اگه بشه، هفته دوم صیغه نامه رو ببخشی ...» همین که اومدم اعتراض کنم، دستامو گرفت و تو چشام خیره شد و با صدای آروم گفت: «تو رو خدا چیزی نگو. فقط بگو باشه. مهریم رو هم بکن نیم سکه. اصن همونم فدای سرت. فقط قبول کن.» با نگرانی پرسیدم: «دلیل خاصی داره که یهو امروز از ناکجا اینو میگی؟» گفت: «دلیلشو نپرس. فقط بگو آره.» نمیخواستم بگم آره. مث اینکه بدجور مریم رو رنجونده بودم. ولی مریم کسی نبود که ازینطور حرفا برنجه. شوخیای منو همیشه درک میکرد. به این فکر کردم که آیا اون لحظه ابراز احساسش چقدر بی دفاع و آسیب پذیر بود که اون دوتا کلمه من اینطور ناراحتش کرده؟ ولی همچنان، لحن این درخواستش هم بیشتر رنگ و بوی علاقه داشت تا پس زدن. گیج بودم و دنیا برام غیرقابل درک شده بود. لبام میلرزید و میخواستم سر مریم فریاد بکشم تا حرفشو پس بگیره و بگه شوخی کردم. ولی نهایتا، نفسی که برای داد زدن حبس کرده بودم، با یه بازدم پرصدا، خالی کردم و تسلیم نگاهش شدم. تا حتی اگرم از دست من ناراحت شده بود که این درخواست رو ازم کرده، بیشتر از این ناراحتش نکنم. با ناراحتی گفتم: «حالا که اینقد اصرار میکنی. باشه.» مریم اومد و دست انداخت دور گردنم و لبام رو بوسید، گفت: «جای عزا گرفتن نداره. هنوز یک روز نیم دیگه از عقدنامه مون مونده. بسی جای خوشگذرونیه. امشب میریم بیرون، شام مهمون منی. شب هم میخوام تلافی تموم هفته بعد رو یکشبه از سرم در بیاری. میخوام این کفشای قشنگمم بپوشم!»


    از تموم اون شب و شامی که مهمون مریم بودم، فقط خنده های مریم یادمه که میخواست من شاد باشم. ولی من لبام میخندید و روحم زار میزد. شب که برگشتیم هتل، همینکه در اتاق رو بستیم، مریم شالشو کند و خودش رو تو بغل من انداخت. از راهرو تا تخت خواب رو لب میگرفتیم و با خشونت لباسای همو در میاوردیم. اولین بار بود که مریم داشت توی سکس وحشی گری در میاورد. همیشه با وجود تموم داغ و تشنه بودنش، اینطور رفتاری نمیکرد. هرزگی از خودش نشون میداد، ولی در تمام مدت سکسامون معقول بود و متین و رام. همونقدری به خودش اهمیت میداد که به لذت بردن من هم. ولی اینبار نه؛ اگه نمیشناختمش، فکر میکردم قصدش آسیب زدن به منه. رفتارش طوری بود که انگار اگه زورش میرسید، منو میبست به تخت و بهم تجاوز میکرد. رفتارش روی منم تاثیر گذاشته بود و منم همپای اون، موقع سکس با سیلی روی بدنش و فشار دادن گلوش، سعی میکردم ازش عقب نمونم. اون انتهای کار، مریم دست دردمند منو کشید و دوتایی غلت زدیم و مریم اومد روی من. همونطور که بالا و پایین میشد، با دوتا دستش گردن منو گرفت فشار داد. کسش رو کیر من میجنبید و من تلاش میکردم برای ذره ای اکسیژن. و این حالت به مدت چندین ثانیه ادامه داشت تا من ارضا شدم.


    اصطلاح تونل نور رو شنیدین؟ مربوط به تجربه نزدیک به مرگه. خیلیایی که این تجربه ها رو داشتن، از تونل نوری صحبت کردن که حس میکردن یکی در انتهاش منتظرشونه. محققا میگن دلیل این اتفاق، آزاد شدن مقدار خیلی زیاد "دوپامین" در لحظه مرگ، در داخل مغزه؛ که باعث میشه حواس و ادراک آدم به هم بریزه و در لحظه مرگ چیزایی رو حس کنه که واقعیت ندارن. از طرف دیگه، میگن مقدار ترشح این ماده در لحظه اورگاسم هم بیشتر از حالت عادیه. هرچقد اورگاسم شدیدتر باشه، ترشح این ماده هم بیشتره. توی بعضی از فرقه های مذهبی هم برای رسیدن به حالتای خلسه و درک فرابعدی، به اورگاسم و رابطه جنسی دست دراز میکنن (مثل چیزی که توی فیلم "چشمان کاملا بسته" کوبریک نشون میداد). اون لحظه ارضای من، درحالی ریه هام در جستجوی ذره ای اکسیژن داشتن منفجر میشدن، دنیای اطراف من برای یک لحظه کاملا سفید شد. سفید از نور. و فقط شمایل مریم رو در برابر اون پس زمینه کور کننده از نور سفید میدیدم. این لحظه با پر شدن ریه هام از هوا، تموم شد، ولی این تجربه و یاداوری لحظه ای چیزایی که بالاتر گفتم، ذهنم رو به این فکر سوق داد که تونل نور من، نه تنها غریبه ای رو در انتهاش به انتظارم نکاشته، که آشنایی در ابتداشه. برای همین، اون لحظه، دستم رو دراز کردم و بدن مریم رو در آغوش گرفتم، بعد از اینکه اعصابم سر جای اولش برگشت، با صدای آهسته ای که ناشی از احساسات درهم اون لحظه ام بود، ولی با قلبی پر از اطمینان پرسیدم: «با من ازدواج میکنی؟»

  13. #13
    صیغه پردردسر (۵ و پایانی)

    لبه تخت نشسته بودم و داشتم گفتگویی که قرار بود با مریم داشته باشم رو به هزار سناریوی مختلف تو ذهنم بازسازی میکردم. منتظر بودم تا بیاد. دوست داشتم سریع تر بیاد تا حرارتم کم نشده. کافی بود لحظه ای پیش خودم بگم که مهم نیست، که ایدش بصورت زنجیره ای تو ذهنم پخش بشه، و واقعا همه چیز اهمیتش رو از دست بده. از من بر میومد. کم کم داشت سناریو ی نهایی، چیزی که میخواستم اتفاق بیفته، جوری که میخواستم گفت و گو رو شروع کنم، تو ذهنم شکل میگرفت. تقریبا مطمئن بوم که اگه مریم بیاد با چه جمله ای باهاش شروع میکنم به حرف زدن. صدای در اومد، مریم بود. شالش رو که داشت به آویز تو راهرو آویزون میکرد، منو دید و با تردید پرسید: «عه! سلام. قرار نبود عصر بیای؟» صورتشو که دیدم، تموم فکرا و تصمیمایی که پیش خودم گرفته بودم، بلکل فراموشم شد و اولین جمله ای که به زبونم اومد این بود: «نگو که بخاطر اونه.» مریم چشاش رو تنگ کرد و پرسید: «بخاطر کی؟» گفتم: «حمید». مریم همونطور با تردید نگام میکرد و انگار تو ذهنش داشت تصمیم میگرفت. انگار داشت دودوتا چارتا میکرد که چرا من امروز زودتر برگشتم و اینطور بحثی رو شروع کردم. و گویا به این نتیجه رسید که انکار جواب نمیده. درحالی نگاهش رو ازم میدزدید، آهسته گفت: «نمیدونم.» گفتم: «جواب سوالم آره یا نه بود. نمیدونم جواب نیست.» مریم با همون حالت و همون لحن، ولی با صدای بلند تر، همون جواب رو داد. گفتم: «دروغ میگی. میدونی. دلیلشم همونه. همین نمیدونم گفتنت یعنی یه درصدی هم دلیل حرفت حمید بوده» مریم آهسته اومد کنارم نشست و دستم رو با دوتا دستش گرفت. آهسته گفت: «امروز مارو دیدی؟» دستم رو کشیدم و پا شدم.


    -«فقط بگو چرا.»
    +«چرا نداره. یه هفته با هم بودیم، ولی اونطوری که دوتامون میخواستیم پیش نرفت. تو هم آخر هفته باید برگردی سر خونه زندگیت. لازم نیست یه هفته دیگه هم ادامش بدیم.»
    -«اونطور که میخواستیم پیش نرفت؟ مگه قرار بود طور خاصی پیش بره؟ اونطوری پیش رفته بود که بگی دوسم داری. چطوریه که الان اینطور فکری میکنی؟ اگه ... »
    +«وقتی در جواب دوست دارم، میگی "چه خوب"، چه فکر دیگه ای باید بکنم؟ وقتی ...»
    -«بابا اونو که به شوخی گفتم خیر سرم.»
    +«اون لحظه، لحظه شوخی نبود. اگه حست نسبت بهم مثل حس من نسبت به تو بود، اون لحظه اونقدر درکم میکردی و اونطور جوابی نمیدادی.»
    -«اینطوری نگو. اگه عاشقت نبودم، دیشب بهت پیشنهاد ازدواج نمیدادم. اگه عاشقت نبودم بعد از دست رد زدنت به سینم، الان اینطور حرص نمیخوردم بخاطرت.»
    +«نگو این چیزا رو. همون دیشب بهت گفتم ازدواج رو فراموش کن دیگه حرفشم پیش نیار. ازت خواستم ...»
    -«نمیخوام فراموش کنم. اگه چیز فراموش شدنی ای بود اصن به زبون نمیاوردمش.»
    +«ازت خواستم هفته دوم عقدمون رو ببخشی، تو هم قبول کردی. دیگه نباید پیشنهاد ازدواج بهم میدادی. دیگه نمیبایست در موردش حرف ... »


    داشت سعی میکرد که بحث رو بپیچونه. برا همین با صدای بلندی که بقیه حرف مریم رو توی خودش گم کرد، گفتم: «منم ازت خواستم که بگی چرا بخاطر حمید؟» دوباره خیره شد به دستاش. جوابی نداشت، یا داشت و نمیخواست یا نمیتونست بده.


    اونروز شانسی مریم رو از دور تو نمایشگاه دیده بودم. نگفته بود که قراره بیاد اونجا. با خوشحالی خواستم برم استقبالش، که دیدم تنها نیست. با یه یارویی داره حرف میزنه که یکی از آخرین کسایی بود که مشتاق دیدنش روی این زمین بودم. همون کسی که فکر میکردم به احتمال زیاد اینجا پیداش نمیشه. همون حمید ی که شده بود رئیس یه شرکت صادرات سنگ ساختمانی و به عنوان رئیس، آخرین کسی بود که باید تو غرفه شون پیداش میشد. برای همین، اون شب توی شهر بازی از دهن خورد شدم در اومده بود که حمید الان کجاست و چکارست. وقتی دوتاشون روبروی هم در حال صحبت دیدم، اول فکر کردم که فقط در حد آشنایی قدیمشون دارن احوال پرسی میکنن. ولی وقتی پا به پای هم راه افتادن به سمت در خروجی، زانو هام سست شد و نتونستم جلوتر برم. با همه اینا، بازم نمیخواستم فکر بد به دلم راه بدم. رفته بودم سمت غرفه شرکتشون، به یارو گفتم که من همشاگردی حمید بودم و قرار بوده امروز ببینمش. گفت که تا همین الان اینجا بوده و با یکی رفته کافیشاپ نمایشگاه و احتمالا تا آخر ساعت باز میاد. پرسیدم که طرف رو میشناختی؟ گفت نه، ولی دیروزم اومده بوده سراغ رئیس رو میگرفت. این رو که گفت، به دلم زد که دلیل اینکه مریم ازم خواسته که هفته دوم رو بیخیال بشیم، ممکنه حمید باشه. وقتی به غرفه برگشتم، حواسم رو نمیفهمیدم و بلاخره بیخیال شدم و برگشتم هتل. که برگردم اینجا و مریم اینطور جوابم رو با سکوت بده. ذهنم قفل کرده بود. به عمرم اینطور درموندگی رو حس نکرده بودم. اگه عصبانیتم بخاطر وجود حمید نبود، اشکم در میومد. ولی توی تموم اون درموندگی و عصبانیت، چیزی که عقلم رو سر جاش نگه میداشت، علاقم به مریم بود. اون لحظه نمیخواستم با یه رفتار در اثر بیفکری، بیشتر ازین از خودم برنجونمش. میدونستم مریم کسی نبود که بخاطر یه شوخی، اینطور نظرش نسبت بهم برگرده. حتما اتفاقی افتاده بوده بین دوتاشون. با همون لحن قبلی، پرسیدم: «تو کافیشاپ بینتون چی گذشت؟» گفت: «اتفاق خاصی نیفتاد. یه قهوه مهمونم کرد، ازم عذرخواهی کرد، یکم هم درمورد قدیما حرف زدیم. اگه باور کنی» تصمیم گرفتم باور کنم. برای همین پرسیدم: «دوسش داری؟» بازم خیره به دستاش، جواب داد: «بحث دوست داشتن نیست.» مغزم فلج شد و داد زدم: «پس بحث چیه لامصب. بابا منم آدمم. دو کلوم جواب آدمی بده بهم بلکه خفه شم دست از سرت بردارم»


    مریم شروع کرد به اشک ریختن. اونقد عصبی بودم که برام مهم نبود گریه کردنش. اولش فکر کردم این واکنش، حداقل از سکوت بهتره. ولی بازم نه، انگار گریه کردنش رو به شکل فراری از پاسخ دادن میدید. خودم چشام خیس شده بود. گفتم: «پس دوسش داری. بخاطر قد و قیافشه که من ندارم؟ بخاطر پولشه که من ندارم؟ بخاطر اخلاقشه که من ندارم؟ بخاطر ...» نذاشت حرفمو تموم کنم. گفت: «تو خبر نداری، نمیفهمی. پس قضاوت نکن.» گفتم: «پس بفهمون بهم. خیلی کار سختیه؟» داد زد: «آره، کار سختیه. تو تموم عمرت رو سوار زندگیت بودی. تموم عمرت هرچی خواستی، دنیا یا خودشو یا راه رسیدن بهشو برات فراهم کرده. هرچقدر هم سختی کشیده باشی که به اینجایی که هستی برسی، همراهی خونواده و دوستات باهات بوده. هر لحظه که بخوای میتونی کل گذشته تو پشت سر بزاری و فراموش کنی، چون نه برای خودت و نه بقیه اهمیتی نداره. چون پسری، چون جای من نبودی و نیستی. اگه قبل ازدواجت با یکی میبودی برات برد حساب میشد، ولی برای من باخت بوده. کسی که برنده اس راحت فراموش میکنه و فراموشش میکنن. ولی بازنده باید باختشو جبران کنه تا خودش و بقیه یادشون بره. فهموندن این چیزا به شما مردا سخته، چون هرچیزی رو میندازین تقصیر انتخاب خودمون. ولی وقتی بحث این باشه که چرا انتخابای ما باید همیشه دو سر باخت باشه، خودتون رو به نفهمی میزنید. اگه این چیزا رو میفهمیدی، این سوالو ازم نمیپرسیدی که چرا.»


    گفتم: «منظورت از جبران چیه؟ چیو میخوای جبران کنی؟ میخوای به خودت ثابت کنی که براش چیزی بیشتر از یه دستمال یه بار مصرف بودی؟ یا میخوای به اون ثابت کنی که اشتباه کرده انداخدتت دور؟» اینبار با جیغ گفت: «اینطور درمورد من حرف نزن» با صدای آروم تر ادامه داد: «چرا درک نمیکنی؟ چرا فک میکنی باید حتما چیزی به کسی ثابت بشه؟ حمید قبل از تو اولین و آخرین کسی بود که بهش گفته بودم دوسش دارم و واقعا هم دوسش داشتم. پریروز که گفتی حمید هم تو نمایشگاس، میخواستم برم پیشش و تف بندازم تو صورتش. فرداشم رفتم ولی نبود. امروز که رفتم دیدم اون آدم سابق نیست ...» گوشام رو گرفتم و رفتم تو راهرو. نمیخواستم بشنوم که اقرار میکنه که اینقدر آدم احمقیه که دوباره خام این آدم شده. وقتی متوجه شدم هنوزم داره صحبت میکنه، برگشتم.


    -«اگه بگی دوباره خامش شدی، یعنی داری به حماقتت اعتراف میکنی» دوباره جیغش بلند شد:
    +«خفه شو و گوش کن بجای اینکه گوشاتو بگیری و حرف مفت بزنی. کی خواست بگه عاشقشه؟ گور پدر خودش و قیافش و مال و اموالش و اخلاقش.»
    -«پس چرا بخاطر اون تصمیم گرفتی از من جدا شی و پسم زدی؟»
    +«من اینو نگفتم. حرف تو دهن من نذار»
    -«چرا. وقتی نمیگی نه، یعنی آره. اصن اینم نه، رفتارت تلویحا همینو میگه. اگه بخاطر اون نیست، پس بگو چرا نمیخوای باهام ازدواج کنی؟»
    +«همون دیشب بهت گفتم.»
    -«نه. دیشب گفتی نمیتونم قبول کنم. نگفتی چرا نمیتونی؛ عیب و ایرادی دارم که خودم خبر ندارم ازش؟ الانم بجای جواب دادن هی بحث فلسفی میبافی برام»


    دوباره دادش بلند شد: «وقتی میگم نمیفهمی یعنی همین. نمیفهمی که گذشته من و تو با هم فرق میکنه. نمیفهمی که برداشتمون از گذشته هم با هم فرق میکنه. نمیفهمی که احساس من نسبت به گذشتم با احساس تو نسبت به گذشتت فرق میکنه. تنها چیزی که تو از من و گذشتم میدونی هموناییه که پریروز برات تعریف کردم. با همین قدر دونستن و سه روز مسافرت، بهم پیشنهاد ازدواج دادی و اینقدر فهم نداری که جواب نه رو قبول کنی. الان گیر دادی که چرا. میخوای بدونی چرا؟ چون اگه تو همونقدر از من میدونستی که این پیشنهاد رو دادی، من همینم ازت نمیدونم. شناخت من ازت در حد همین چند روزه. از کجا بدونم که تو و خونوادت مثل شوهر قبلیم نباشن. وقتی حتی ترسیدی در مورد صیغه کردن من بهشون چیزی بگی. وقتی حتی یه دوسِت دارم رو، حتی فقط بصورت لفظی هم حاضر نیستی به زبون بیاری.»


    الان دیگه از دست خودم هم عصبانی بودم که چرا بهش اجازه دادم منو سیبل کنه. شاید بخاطر عصبانیتم بود که منظورش رو نمیفهمیدم و حس میکردم داره از جواب دادن طفره میره. ولی بلاخره همین عصبانیت کار دستم داد و گفتم: «چکار به خانواده من داری. ازت خواستم با من ازدواج کنی نه خانوادم. منم همینی ام که این چند روز دیدی. معلوم نیس چه ریگی به کفش خودته که اینطور از تعهد میترسی. که تا دیدی داره برای خودت جدی میشه قضیه، تا دیدی یکی داره وابستت میشه، اینقد راحت تصمیم گرفتی که بیخیال همه چی بشی.» مریم چشاشو از کنجکاوی و عصبانیت تنگ کرد و گفت: «منظورت چیه ریگی به کفش منه؟ چی میخوای بگی؟» من دیگه کارم از فهمیدن گذشته بود و فقط میخواستم آزارش بدم، گفتم: «میدونی منظورم چیه. هیچ زن سالمی اینقد راحت پیشنهاد مسافرت راه دور رو با یه غریبه قبول نمیکنه. هیچ زن سالمی اینطور سر مسائل جنسی با یه غریبه راحت نیست هیچ زن سالمی ... » مریم پاشد و شروع کرد به در آوردن لباساش. همزمان گفت: «برای تو چه فرقی میکنه؟ مگه نیتت از اول همین نبود که یکی رو همرات داشته باشی که شب زیرخوابت باشه؟ چرا الان برات مهم شده؟» لباساش رو کامل در آورد و با عصبانیت ادامه داد: «بیا این من، مث همون فاحشه ای که تو ذهنت ازم ساختی، هرقدر و هرطور خواستی ازم استفاده کن و بعد ولم کن تا فکر ازدواج از سرت در بیاد. تا دیگه حس نکنی کسی سرت کلاه گذاشته. به من و خودت ثابت کن هیچ فرقی با حمید و شوهر قبلیم و بقیه حرومزاده های این دنیا نداری.» این رو که گفت، متوجه شدم چه غلطی کردم و چطور دلش رو شکستم. بدن برهنش رو به روم بود، ولی ذره ای حس شهوت توی وجودم پیدا نمیشد. از دست خودم، از دست مریم، از دست حمید، بیشتر از همه از دست این دنیا که خوشیاش رو تا از دماغ آدم بیرون نکشه ول نمیکنه، از دست زمین و زمان عصبانی بودم. ولی عصبانیتم اجازه نمیداد کوتاه بیام. همزمان، دیگه بسم بود هرچی امروز کشیده بودم. همین 10 دقیقه بحث با مریم، به اندازه عمری پیرم کرده بود. برا همین خواستم ته قضیه رو ببندم؛ برای همین چیزی رو بهش گفتم که باید همون اول به خودم میگفتم: «میدونی، دیگه مهم نیست. نه تو، نه گذشتت، نه الانت، نه حمید، نه شوهر قبلیت، نه این بحثمون، نه ابراز علاقت، نه پیشنهاد ازدواج من، نه هیچی؛ هیچکدوم دیگه اهمیتی ندارن. این یه روزی که از عقدمون مونده هم باشه برا خودت. فقط برو ازینجا تا هم خودت راحت بشی هم من. دیگه ازین لحظه من و تو محرم هم نیستیم.» دیدم همینطور وایساده و با بهت خیره اس بهم. خواستم زهر آخرم رو هم بریزم، برا همین گفتم: «چرا وایسادی؟ منتظر مهریه ـتی؟ نترس من حرومخور نیستم. اومدم شهرمون میخرم میام میـ ...» مریم اومده بود جلوی من و یکی محکم خوابوند تو صورتم، برگشت لباساش رو از روی زمین برداشت و رفت سمت کمد دیواری و مشغول پر کردن چمدوناش شد.


    من رو تخت به سمت پنجره نشسته بودم و صورتم رو میمالیدم. وقتی متوجه صدای قدمای مریم شدم، روم برگردوندم طرفش و دیدم که چمدونا و ساکش رو دستش گرفته و میره به سمت در. از انتهای وجود خسته بودم و نه رمقی داشتم برای اینکه جلوش رو بگیرم و نه انگیزه ای. گوشم هم همچنان زنگ میزد، ولی نمیخواستم آخرین چیزی که ازم یادشه، سیلی ای باشه که تو صورتم زده. برا همین قبل اینکه درو باز کنه، با طعنه گفتم: «الان دیالوگت نباید یه چیزی تو مایه های "تو لیاقتت بهتر از منه" باشه؟» و مریم تیر خلاص رو زد: «من دروغگو نیستم»، و درو بست و رفت و جمله «چرا، هستی» من تو دهنم ماسید. همچنان خیره به در بودم که متوجه شدم تلفن اتاق داره زنگ میخوره. پذیرش هتل بود: «معذرت میخوام جناب پوربهرام، دو نفر از مهمانانمون با ما تماس گرفتن و گفتن از اتاق شما و خانومتون صدای دعوا بلنده. آیا مشکلی پیش اومده؟» گفتم: «من معذرت میخوام. مشکل همین الان از در رفت بیرون.»



    تا حالا ازون لحظه ها داشتین که روحتون رو تکون میده؟ ازون لحظه های خودشناسی که نقطه عطف زندگیتون میشه؛ و همون لحظه خود به خود میفهمید که دیگه اون آدم سابق نیستید و نخواهید بود؟ من ازین لحظه ها دو سه تایی داشتم. اولین بار روزی بود که خانوادم، خودم و وسایلم رو جلوی خوابگاه دانشگاه پیاده کردن و رفتن، من رفتم تو اتاق خالی، وسایلم رو باز کردم و پیش خودم گفتم «خوب، حالا چی؟». ولی شدید ترین نوبت، لحظه ای بود که مریم پشت در اتاق هتل ناپدید شد. اون لحظه یه چیزی درونم مرد و صدای جون دادنش رو هم شنیدم. اولین کاری که کردم، زنگ زدن به مادرم بود که شاید صداش آرومم کنه. ولی بعد 5 دقیقه متوجه شدم چقد حرفاش تکراریه. فردای اون روز که روز آخر نمایشگاه بود، تنها کاری که کردم، نشستن بود و انتظار برای پایان روز. انتظار برای اینکه از این شهر بزرگ و خاطره مضخرفش فرار کنم.


    بیابونای کنار جاده از جلوی چشمم میگذشتن. برام سوال بود که از چی جاده و مسافرت خوشم میومده؟ وقتی که 90 درصد جاده های این مملکت رو بیابونای خاکستری و برهوت دربرگرفته؛ وقتی از هر 10 روز سال، 9 روزش آفتابه که مغز آدم رو بخارپز میکنه؛ وقتی که روبروم تا چشم کار میکنه آسفالت سیاهه و اطرافم خاک خاکستری. از خودم میپرسیدم که با صندلی خالی کنار دستم، کو لطف مسافرت. صندلی خالی یادم انداخت که الان مریم کجاست؟ آیا همون موقع برگشت خونه، یا الان همچنان تهرونه؟ راستش دیگه برام مهم نبود. بنزین "مهم نیست" کار خودشو کرد و تموم علاقم به همه چیز رو سوزونده بود. بیابونا از جلو چشمم میگذشتن، روز شب شد و شب روز شد و روز شب شد، و من رسیدم به خونه. خونه ای که اشتباه کردم که رهاش کردم. خونه ای که باید الان برام پناهگاه باشه، ولی نبود. خونه ای که من برای ساکنانش غریبه ام و اونا برای من غریبه تر. نع، دیگه قادر نبودم اونجا رو خونه بدونم. در اولین فرصت، ماشینم رو با یه چیز ساده تر عوض کردم و با بقیه پولش به اضافه پس اندازم و مقداری قرض، پول پیش یه آپارتمان رو جور کردم و زندگیم رو حبس کردم داخلش.


    زندگی ای که تشکیل شده بود از خواب و کار و غذا و خواب. تعاملم با دنیا رو به حداقل رسونده بودم، چون اون دنیا ارزش تلاش برای زندگی کردن نداشت. همین که داخلش زنده بمونم برام بس بود. خانواده و رفقا متوجه تغییر من میشدن، ولی سر از چیزی در نمیاوردن. بجز یونس، کس دیگه ای از مریم خبر نداشت. اونم زیاد پیگیر نبود و فکر نمیکرد بین تغییر من با مریم ارتباطی وجود داشته باشه. همه فکر میکردن این حالت من یه فازه و به زودی رفع میشه و برمیگردم به حالت عادی. ولی حقیقتش، خودم کم کم داشت ازین سبک زندگی خوشم میومد. زندگی ای بدون هیچ نگرانی ای برای هیچی. زندگی بدون مسئولیت، زندگی بدون عذاب وجدان، بدون لذت، بدون زجر، بدون شادی، بدون غم. زندگی ای که صرفا گذروندن زمان باشه و زنده موندن.


    چند ماهی گذشت و خودم و ملت اونقدر عادت کرده بودیم به این حالت جدید، که یادم نمیومد زندگی قبلیم چه شکلی بود. آخرای آذر ماه بود، مادرم برای تولدم یه گوشی بهم داد و گفت: «اگه تا سال دیگه همین موقع زن نگرفته باشی نمیبخشمت.» پوزخندی زدم و گفتم: «زن میخوای برا من، خودت بیفت دنبالش. من نه حوصلش رو دارم، نه انگیزه شو» همین جواب برای مادرم کافی بود که خوشحال بشه و ماچم کنه. ولی من چشمم آب نمیخورد که یکسال دیگه میگذره، ده سال دیگه میگذره، عمری میگذره و من هنوز همینجام و در همین حالت. عصر دو سه تا از رفیقام خودشون رو برای تولدم دعوت کرده بودن به آپارتمانم. یکیشون گوشیم رو گرفت و وقتی پسم داد، روش تلگرام نصب کرده بود. گفت زشته با این سن و شغلت، هنوز ندونی تلگرام چیه. قبل از اون فقط یه زمانی فیسبوک داشتم، ولی وقتی دیدم به درد من نمیخوره، کلا رهاش کرده بودم. هیچوقت نیازی به تلگرام و واتساپ و اینطور پیام رسانا نمیدیدم. اگه چیزی ارزش گفتن میداشت، باید گفته میشد، رو در رو یا نهایتا با تماس نه با پیام. از طرفی، دنیای واقعی هم برام اونقدر کافی بود که نیاز به دنیای مجازی رو حس نکنم. تلگرام رو تا آخر اون شب باز نکردم. چون زیاد ازش سر در نمیاوردم، گذاشتمش برای زمانی که وقت و حوصله داشته باشم که باهاش درگیر بشم. شب که مفت خورا رفتن، یاد گوشی و تلگرامش افتادم. بازش کردم و توش اکانت ساختم. تموم که شد، جلوی چشمم یه صفحه سفید و آبی خالی بود. با خودم گفتم خو حالا که چی؟ الان قراره چکار کنم با این؟ گوشی رو انداختم رو میز و رفتم سراغ یخچال و یه ساندویچ کالباس درست کردم و نشستم جلوی لبتاپ به فیلم دیدن. یک ساعتی گذشته بود که صدای گوشی رو شنیدم. نگاه کردم دیدم پیامی اومده با یک کلمه «سلام». دور و اطراف صفحه رو نگاه کردم، اسم فرستنده رو اون بالا دیدم که یه بخشش کلمه "مریم" بود. یه لحظه قیافش، اون لحظه که خوابوند تو صورتم، اومد جلوی چشمم و ازینکه پاک کنم تلگرامو، منصرفم کرد. به هرحال جواب سلام واجب بود. نوشتم علیک سلام. نوشت: «خودتی عباس؟» نوشتم: «نباید باشم؟» نوشت: «میتونم ببینمت؟» تا فرداش جوابش رو ندارم. تا فرداش فکر میکردم که چی بینمون مونده؟ درمورد چی میخواد حرف بزنه. ولی باید میدیدمش. مهریش رو هنوز نداده بودم و تا همینجا هم زیادی معطل شده بود. بهش گفتم روز جمعه بیاد کجا تا ببینیم همو.


    تا جمعه پول جور کردم و صبح جمعه سکه رو خریدم و رفتم سر قرار. مریم کنار خیابون وایساده بود. هنوز همون قیافه ای رو داشت که ازش یادم میومد. لباس معمولی و بدون آرایش، شاید یکم لاغر تر. کنار پاش که وایسادم، عقب ماشین سوار شد. پرسیدم خوبی؟ جواب نداد. کارت سکه رو از بین دوتا صندلی جلو گرفتم جلوش و گفتم: «شرمنده دیر شد.» نگرفتش و گفتم: «جدا از هر چیزی که بین ما گذشته و هرجور فکری که در مورد هم میکنیم، این یکی حقته. الان نگیری، فردا، نگرفتی، پسفردا. نگرفتی پست میکنم در خونت.» مریم همچنان ساکت بود. سکه رو که نگرفت، گذاشتمش تو داشبورد، ماشین رو راه انداختم تو خیابونا، و گفتم: «به هر حال بخوای یا نخوای، مال توـه. خب چکار داشتی؟» بی مقدمه گفت: «بگو ازم متنفر نیستی.» هنگ کردم با این سوالش. این چه وضع شروع گفت و گو ـه؟ اصن منظورش چیه و چرا باید اینو بپرسه؟ مگه کاری کرده بود که ازش متنفر بشم؟ پرسیدم: «منظورت چیه؟» باز تکرار کرد: «بگو ازم متنفر نیستی» ته وجودم داشت کرمی میلولید که بگم چرا متنفرم ازت. بگم بیچاره کردی منو با اون کارت. بگم زندگیم سر رفتار تو داغون شد. بگم بخاطر تو بود که هرچی بودم رو گذاشتم پشت سرم. ولی، ولی اولا من دیگه اون آدم قبل نبودم که گفتن این چیزا برام اهمیت داشته باشه؛ دوما خودم هم میدونستم ادامه این سبک زندگی بعد از اون چند هفته اول، همونقدر تقصیر دنیاست که پای انتخاب خودم. برای همین خواستم چیزی رو بگم که نه سیخ بسوزه نه کباب. گفتم: «بخاطر سیلی ای که بهم زدی میگی؟» فک کردم الان حرفم رو به شوخی میگیره و میخنده، ولی در کمال تعجب من گفت: «هم اون، هم چیزای دیگه.» بیشتر مطمئن شدم که جدا حرفایی برای گفتن داره. بیشتر مطمئن شدم که واقعا انتظار داره ازش متنفر باشم. توی یه لحظه تموم گفت و گومون تو اون اتاق هتل رو به یاد آوردم، ولی هرچقد بیشتر به اون دعوا فکر میکردم، هرچقد بیشتر روی حرفای خودم و مریم متمرکز میشدم، بیشتر به این نتیجه میرسیدم که مریم بیشتر دلیل داره که از من متنفر باشه تا من از اون. گفتم: «دلیلی ندارم متنفر باشم ازت. مگه کاری کردی که لایق نفرت باشه؟» از تو آینه دیدم که سرشو انداخته پایین. دوباره پرسیدم: «کاری کردی؟» همونطور که سرش پایین بود، آروم گفت: «گفتی متنفر نیستی، دیگه هرچی بگم هم قول میدی نظرت برنگرده؟» فکر نمیکردم امکانش باشه که بخواد چیز آنچنان ناجوری بگه. گفتم آره قول میدم.


    و مریم شروع به تعریف کرد. تعریف کرد که وقتی اون شب توی شهربازی در مورد حمید بهش گفتم، باعث شدم که تموم خاطراتش با حمید رو بیاره جلوی چشمش و ثانیه ثانیه شون رو دوباره زندگی که. باعث شدم که به یاد بیاره که حمید چطور به اعتمادش خیانت کرده. به یاد بیاره که اولین و تنها عشق زندگیش چقدر راحت بهش دروغ گفت و رهاش کرد. به یاد بیاره که زندگی مثل فیلما نیست. به یاد بیاره که دوست داشتن همیشه به معنی دوست داشته شدن نیست. به یاد بیاره که پدر و مادرش چطور بخاطر کار حمید، مقصر دونستنش و پشتش رو خالی کردن. ازدواجش رو به یاد بیاره و زندگی مشترکش رو. تک تک طعنه های شوهرش و خونواده شوهرش. اینکه اون مرد هیچوقتی ذهنیتی که از روز اول ازش داشت رو پشت سر نذاشت و فراموش نکرد. اینکه خانواده شوهرش چطور مورد خطاب قرارش میدادن. اینکه بعد از طلاق، چقدر عدم اعتماد از طرف هر کس و ناکس دید که باعث شد تموم مدت قبل از آشنایی دوبارش با من رو توی بی اعتمادی مطلق به همه، سر کنه. اینکه آشنایی دوبارش با من، به زندگیش معنی جدیدی داده بود. یادآوری تموم این چیزا باعث شد که به کل رابطش با من شک ببره. شک نه از نوعی که توی صداقت رفتار و گفتار من تردید داشته باشه؛ شک در اینکه رابطه من و مریم چطور آینده ای خواهد داشت.
    و این شک اونقدر در وجودش ولوله شدیدی میکنه، که طاقتش تموم میشه. تصمیم میگیره که رابطه من و خودش رو پیش از اونکه حساس تر و عمیق تر بشه تموم کنه تا حداقل فرصتی برای فکر کردن و فراموش کردن برای خودش بخره. ولی چون علاقش به من واقعی بود، نمیخواست طوری با من رفتار بکنه که آزار ببینم. ترجیح میداد که تموم کاسه و کوزه ها سر خودش شکسته بشه. برای همین خودش پیشنهاد اتمام رابطه رو داد. تا باعث نشه که مجبور به کاری بشه که من ناراحت بشم و پیشنهاد به هم زدن رو بدم. ولی دوتا چیزی که پیشبینیشون رو نکرده بود، یکی پیشنهاد ازدواج من بود، و اونیکی این بود که من شاهد گفت و گوش با حمید باشم. پیشنهاد ازدواج من باعث شد که به علاقه من به خودش ایمان بیاره، ولی بازم نمیتونست اون شک و تردیدی که از دو روز پیش به جونش افتاده بود رو بیخیال بشه. ازونطرف، اینکه من گمون کرده بودم که درخواستش از من میتونسته مربوط به حمید باشه، براش روزنه امیدی باز کرده بود که بتونه راحت تر منو ترغیب کنه به فراموش کردنش. ولی فکرش رو نمیکرد که باز شدن پای حمید به بحث، اونطور باعث عصبانیت من بشه. یعنی همون اتفاقی بیفته که مریم از اول سعی داشت که تا جای ممکن ازش اجتناب کنه. به بیراهه رفتن اون بحث، باعث شد مریم کنترلش رو از دست بده و از چیزایی حرف بزنه که نشون دهنده درونیاتش باشن. که البته من الاغ، از سر عصبانیت بیجام، متوجه هیچکدومشون نشدم. و در نهایت، همون لحظه ای که در بهت دقیقا همون اتفاقی بود که نمیخواست بیفته (رنجش من و درخواستم برای رفتنش) با گفتن اون جمله بیفکرانه باعث شدم که دوباره از هم بپاشه و اون سیلی رو به صورت من بنوازه.


    و بعد از اون بحث و برگشتنش به خونه، شروع کنه به فکر کردن به این که من و رابطش با من، چقدر براش عمق و معنی داشته. و تصور این رو بکنه که به هم زدنمون چه تاثیری ممکنه روی خودش و من بزاره. و بعد از اون، فاز خودشناسی بگیره تا بلاخره بتونه به خودش بقبولونه که اولین قدم برای پیشرفت، تغییره. برای همین تصمیم میگیره در اولین مرحله اعتماد کنه در مرحله دوم، جبران. ولی هیچوقت نتونست خودش رو راضی به قرار گرفتن در برابر منی بکنه که احتمال میداد ازش متنفر باشم. برای همین چندین ماه صبر میکنه تا شاید من ازش بگذرم، یا بطور جایگزین، خودش من رو فراموش کنه. تا اون روزی که من تو تلگرام حساب کاربری ساختم و اعلانش برای مریم رفت. اون روز با دیدن اسم من روی صفحه گوشیش، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و به من پیام داد تا فرصت جبران رو به وجود بیاره. تا فرصت بخشیدن و بخشیده شدن رو پیدا کنه. پیام داد، چون نمیخواست من به عنوان یه مایه تنفر ازش یاد کنم.


    متوجه شدم که پشت چراغ قرمز وایسادم و مریم حرفاش تموم شده. مطمئن نبودم کجای شهریم، کله کشیدم که تابلو یا نشونه ای رو بیابم، که چشم به سوپرمارکتی افتاد که با فروشندش آشنا بودم. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم که از مغازه یکم خرت و پرت بخرم؛ نیاز به یکم فکر کردن هم داشتم. موقع پیاده شدن نگام به مریم افتاد توی صندلی عقب. حقیقتش حرفاش زیاد تحت تاثیر قرارم نداده بود، ولی نگاه اون لحظه ش چرا. نگاه خیره و بیتفاوتی که به روبروش، به سمت هیچی خیره بود. نگاهی با چشمای خیس. خلاء خفه کننده ای توی نگاهش بود که منو یاد آخرین باری که قبل از جدا شدنمون دیدمش انداخت. اون نگاه خشمگینی که به دنبالش اون سیلی اومد. و قبلترش، اون نگاه شهوت آلودی که به دنبالش عشق اومد، و قبلترش، نگاه عاشقانه ای که به دنبالش اون بوسه اومد، و قبلتر از همه اونا، نگاه های شادمانی که همراهش صمیمیت میاورد. مقایسه نگت الانش با اون حالات پر احساس قبل برام ترسناک بود. ولی ترسناک تر از این، نگاه اون غریبه ای بود که موقع خروج از مغازه یارو، از توی آینه پشت پیشخون باهاش چشم تو چشم شدم. غریبه ای که به یاد میاوردم زمانی رو که خنده از لبش نمی افتاد؛ غریبه ای که زمانی اهمیت میداد، زمانی شاد بود و زمانی غمگین. زمانی عاشق بود، زمانی اونقدر خودش رو میشناخت که میخواست جای خالی زندگیشو پر کنه. ولی من دیگه الان این آدم پشت آینه رو نمیشناختم. نمیدونستم کیه و چی از زندگیش میخواد. این آدم نمیتونست من باشم؛ نمیبایست من باشم.


    موقع برگشتن به ماشین، اینبار بجای اینکه چهره الان مریم رو با گذشتش مقایسه کنم، یا چهره الان خودم رو با گذشتم، داشتم خودم و مریم رو مقایسه میکردم. فکر میکردم تاثیر اون بحثمون روی مریم، اگه بیشتر از من نباشه، کمتر نبوده. وگرنه اینطور ابراز احساسی رو، یا در واقع اینطور ابراز عدم احساسی که مریم با نگاهش نشون میداد رو، نقش بازی کردنش کار هر کسی نیست. ولی باید تصمیم میگرفتم. باید دلم یک دل میشد که آیا ارزشش رو دارم که باز مسیری رو برم که دفعه قبل تهش برام ریده بودن؟ آیا زندگیم اونقدر بزرگ و ارزشمند هست که بخوام دوباره با بقیه قسمتش کنم؟ سوالای سختی بودن و جوابای سخت تری داشتن. ولی یه چیزی بود که در لحظه، تموم این سوالات رو ازم دور کرد. اونم چشای خیس مریم که تو صندلی عقب ماشین مچاله شده بود. این چشا حیف ان که خیس باشن. نباید اجازه میدادم. اون لحظه دیگه برام سوال و جواب و تصمیم معنی ای نمیداد. نایلون خرت و پرتا رو گذاشتم رو صندلی جلو و دوتا شیشه دلستر از توش کشیدم بیرون و بازشون کردم. در عقب رو باز کردم و سر پا نشستم کنار دست مریم. یکی از دلسترا رو گرفتم طرفش و گفتم: «مریم، یادته یه شب بهم گفتی دوسم داری؟ یادته چی بهت جواب دادم؟» مریم با تردید تو چشام خیره شد. ادامه دادم: «میدونی چرا؟» شیشه دلستر رو از دستم گرفت و با صدای آهسته خشدار بغض آلودش پرسید چرا؟ گفتم: «چون حتی ذره ای احتمال نمیدادم کسی مثل تو لایقم بدونه که عاشقم بشه. اون جمله رو که بهم گفتی، دیگه ذهنم مال خودم نبود که بخوام ...» و بغض مریم با یه خنده چاق و چله ترکید؛ ازون خنده هایی عریض و گشادی که زمانی دلم میخواست خودم رو داخلشون غرق کنم. با دیدن اون خنده در اون لحظه، بعد از چندین ماه حس زنده بودن داشتم. حس میکردم دنیا چیزی رو بهم عرضه کرده که ارزش نگه داشتن و چسبیدن داره. اون لحظه دیگه گذشته ای توی ذهنم وجود نداشت؛ بلکه آینده رو جلوی چشمم میدیدم. اون لحظه مریم و خنده هاش جلوی چشمم بودن.


    ...


    یک روزی مادر گرامی به تهدید رو آورد و حرف آخری رو زد. گرچه بهش گفتم به خودش مربوطه، ولی بازم نمیخواست مثل مادرای تو فیلما، دیکتاتوری عروس راه بندازه. من رو دوست داشت و خیر و صلاحم رو میخواست و میدونست که اونقدر عقل و شعور دارم که خودمو توی چاه نندازم. برای همین با انتخابم هیچ مشکلی نداشت. ولی خودم با دو دو تا چارتا کردنم مشکل داشتم. اینکه سر در بیارم که واقعا توی تموم این مدت چی بهم گذشت که رسیدم به اینجا!؟ زیرپا گذاشتن عزت نفسم و مصاحبه با اون چنتا زن اعجوبه، پیاده شدن اون مبلغ الکی توی محضر برای کاری که با هیچ عقل سلیمی جور در نمیومد، به گا رفتن دماغم، حبس شدنم تو توالت عمومی، آبروریزی مون جلوی اون جماعت و مامورا میون اون مجتمع، سرگردونی اون نصفه شب تو شهر غریب، اون مسمویت و اسهال ناجور، مو بردن دنده ـم، فحش خوردن از مهمونای مسافرخونه، رنده شدن اعصابم به دست اون سلمانی از خدا بیخبر، اون بحث و دعوای توی اتاق هتل، افسردگی بعدش، تغییر سبک زندگیم؛ ... توی اون شب بهاری که داشتم بازم به این چیزا فکر میکردم، فهمیدم که همه و همه ی اینا موهبت بودن. همه شون راهنماهایی بودن توی یه مسیر پر دست انداز، که برسوننم به مقصدی پیش بینی نشده. به اون دردسر اعظمی که اون لحظه، با همون چشای میشی رنگ و با همون ابروهای خفنی که آرایشگر احتمالا نتونسته بود حریفشون بشه، و لباس سفید کنار دستم نشسته بود؛ و منتظر بودم که بگه بله؛ که بتونم دوباره ببوسمش.


    پایان

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •