Web Analytics
داستان سکسی یک تابستان رویایی
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 50 از 308

موضوع: داستان سکسی یک تابستان رویایی

  1. #1

    داستان سکسی یک تابستان رویایی

    تابستان رویایی قسمت اول


    صدای نفسهای رویا تند شده بود ، سرم رو بیشتر لای پاهاش فرو کردم و با زبونم تند و تند با چوچولش بازی کردم ، یهو سرمو با پاهاش محکم فشار داد ، خودشو به بالا فشار داد و با این کارش تمام کس خوشگلشو تو دهنم جا کرد و بعدش آروم ولو شد ، دستاشو کشید رو سرم و گفت مرسی حمید جون ، خیلی حال داد ، رویا هیجده سالشه و من چهار ماه ازش کوچیکترم ، داستان مال خیلی وقت پیشه که هر دومون هنوز مجرد بودیم ، اونوقتا هنوز چاق نشده بود یکم گوشت به تنش بود ولی اضافه وزن نداشت ، رویا دختر داییمه رنگ تنش برنزه است ، وقتی میخوام سر به سرش بزارم بهش میگم سیاه سوله ، هیچوقت خیلی خوشگل نبود ولی بیریخت هم نبود ، بجاش پر جنب و جوش و باهوش و با سر و زبون بود ، یه جورایی خواهرم محسوب میشد ، انگار وقتی به دنیا اومدم مامانم زیاد شیر نداشته ، این بود که ممه های خوشگل زنداییمو با رویا شریک شده بودم و حالا به هر دوشون محرم بودم ! چه سعادتی ! ، این که چی شد بعد از آمپول بازیهای بچگی دوباره با رویا سکس رو شروع کردیم فک کنم برمیگرده به اینکه هر دوتامون خیلی خون گرم بودیم و واقعا برای این کار استعداد داشتیم ! ، دایی اسد ، بابای رویا ، الان رئیس یه بانک توی شیرازه و زندگیش بدک نیست ، اما تو اون روزگار که من تعریف میکنم کارمند ساده بانک بود ، ولی بابای من توی تهرون کارخونه داشت و وضعش به نسبت خیلی بهتر بود ، داییم توی تبریز درس خونده بود و همونجا عاشق زنداییم شده بود و عروسی کرده بودن ، زندایی سولماز رنگ پوستش سفید سفیده خوشگل و خوش بر و بالا ، بعد این همه سال هنوز یه ذره ته لهجه شیرین ترکی داره ، همیشه جلو خود داییم هم میگه من که راضی نبودم زن اسد بشم ، بابام برید و دوخت نذاشت من حرف بزنم ، اما من همیشه عاشق سولماز بودم ، توی تمام فامیل از خوشگلی تک بود ، همه زنهای فامیل و حتی مامانم که از لحاظ مالی مشکلی نداشت لباسهای بیریخت و پوشیده میپوشیدن ، سولماز لباسهای خوشرنگ و سایز تنش ، شیک و پیک میگشت ، اصلا رو نمیگرفت که هیچ ، اگه هم میشد لباس کوتاه میپوشید ، کلا قید و بند زیادی نداشت که خودشو بپوشونه ، داییم هم سخت نمیگرفت، اگه رویا نصف خوشگلیای سولماز رو داشت خواستگارا پاشنه در خونه داییمو میکندن ! ، شانس بدش قیافه اش به خود داییم کشیده ! ، خلاصه تازه دیپلم گرفته بودیم و باید برای کنکور درس میخوندیم ، با همفکری خانواده ها تصمیم گرفته شد رویا و زنداییم بیان تهران پیش ما ، آخه سولماز دبیر فیزیک بود و میتونست حسابی بهمون کمک کنه ، کلاسهای کنکور هم توی تهران خیلی بهتر از شیراز بودن ، اونوقتا کلاس کنکور هم خیلی مد بود ، جزوه رزمندگان و کلاسهای حلمی ، یادش بخیر ، مامان من هم دوتا داداشهای دوقلوم رو برداشت و برد شیراز پیش مامان بزرگ تصمیم گرفتن تابستونو بمونن که این وروجکها مزاحم درس خوندن ما نشن ، ای جونم ! من و سولماز و رویا و بابام ! راستی ، بابام !! فریدون خان رو نمیشه فراموش کرد ، خداییش بابام خیلی خوشتیپه اونوقتا که داستان من اتفاق افتاد چهل و هفت هشت سالش بود ، با سلیقه و شیک و پیک ، از همه شنیدم که همه زنهای فامیل به خاطر بابام به مامانم حسودی میکنن ، اونوقتا یه بنز دویست و هشتاد قهوه ای متالیک چراغ پهن داشت که من وقتی سوارش میشدم فک میکردم شاهزاده هستم و بقیه رعایای منن ! ، خلاصه ، مامان اینا که رفتن ماجراهای ما شروع شد ، شب اول که مامانم رفت یادمه سولماز یه دامن روی زانو پوشیده بود بدون جوراب ، برای من دیدن سولماز با این لباسها عادی بود خودش همیشه میگفت تو پسرمی ، که البته زیاد هم اشتباه نمیکرد بگذریم که من هیچوقت مامانمو با اینجور لباسها ندیده بودم، سولماز همیشه بود و نبود منو نادیده میگرفت و توی خونه خودشون هم جلوی من با لباسهای کوتاه و ولنگ و باز میگشت منم همیشه عاشق دید زدن تنش بودم ، اما هیچوقت جلوی بابام اینقد راحت نمیگشت ، اونوقتا ما نسبتا بچه محسوب میشدیم و خیلی عقلمون به این چیزا نمیرفت ، هیکل خوشگل سولماز رو میدیدم و تو خیالم باهاش سکس میکردم ، تصور میکردم که دارم به پاهای خوشگلش دست میکشم و کیرم راست میشد ، یادم نمیاد چند بار با فکرش جلق زدم و خودم رو خالی کردم ، خلاصه روز دوم زنداییم یه لباس بدن نمای خوشگل دیگه پوشید و سر شام بابام هم حسابی از لباسش تعریف کرد که سولماز خیلی خرکیف شده بود ، اینجور لباس پوشیدن سولماز کم کم برای ما هم عادی شد ، یه شب با رویا نشستیم مسئله جبر حل میکردیم ، بابام تو اتاق خودشون خوابیده بود و سولماز توی پذیرایی رختخواب انداخته بود و خوابیده بود ، من و رویا هم توی اتاق من مسئله حل میکردیم ، رویا یه دامن کوتاه پوشیده بود با ساپورت و یه تیشرت قرمز ، شاشم گرفت ، رفتم که برم دستشویی ، توی راه گفتم یه نگاه به عشقم بندازم ، سرم رو کردم تو پذیرایی دیدم دامن زندایی سولماز رفته بود بالا و رونهای خوشگل و سفید و گوشتالوش افتاده بیرون ، در یه آن کیرم راست شد ، رفتم توی دستشویی و با کیر راست شاشیدم ! ، وقتی برگشتم رویا روی دفتر خم شده بود و مسئله حل میکرد ، ناخود آگاه به رونش یه دست کشیدم ، هیچ عکس العملی نشون نداد ولی کیر من دوباره راست شد ، طوری که تنم به تنش بچسبه کنارش دراز کشیدم و به مسئله ای که حل میکرد نگاه کردم ولی فکرم جای دیگه بود ، شروع کردم یه جوک سکسی واسش تعریف کردم ، عادت داشت واسش جوک بیتربیتی تعریف کنم ، کلی به جوکم خندید ، پاهامو به پاهاش مالیدم ، واسم ناز کرد و خودشو به دفترش مشغول کرد ، منم بیشتر با پاهاش ور رفتم ، زیرزیرکی میخندید ، دستم رو آروم کشیدم روی رونش ، بیشتر و بیشتر ، نگاهم کرد و من ماچش کردم ، اونم منو بوسید ، بدون یه کلمه حرف داشتیم سکس میکردیم ، دستم رفت سمت کسش که از روی ساپورت بمالمش آروم بهم گفت حمید نکن ، یکی میاد ، گفتم مامانت تو حال خوابه بابام هم اگه توپ در کنی پا نمیشه ، گفت نمیشه ما با هم سکس کنیم ، من دخترم ، گفتم کاری ندارم فقط بازی میکنم ، گفت انگشتت رو نکنی تو ، گفتم باشه مواظبم ، و سکس ما شروع شد ، شب اول اما به دهنمون زهر مار شد تا اومدم برم تو قسمتهای سکسی و خوب از توی هال صدای راه رفتن اومد و سکس ما نصفه موند ، چند ثانیه بعد سولماز در زد و اومد توی اتاق ، دید که ما سخت مشغول مسئله حل کردنیم ، گفت دیگه واسه امشب بسه ، بخوابید ، بقیه اش باشه صبح ، کله منو ماچ کرد و دست رویا رو گرفت از روی دفتر بلندش کرد ، همینکه در اتاق منو بست و شب بخیر گفت منم دفترم رو جمع کردم چراغو خاموش کردم و شیرجه زدم تو رختخواب ، یه دستمال برداشتم و اینقد با کیرم ور رفتم تا هرچی توش بود ریخت تو دستمال کاغذی و من سبک شدم و کیرم خوابید و تونستم بخوابم

  2. #2
    تابستان رویایی قسمت دوم



    ، فرداش با کمک زندایی خوشگلم درسهامون رو بخشبندی کردیم و برای درسهامون زمان بندی کردیم ، من بیشتر حواسم به خود سولماز بود تا به حرفهاش ، بعضی وقتا مجبور میشد دو سه بار صدام کنه ، مخصوصا وقتایی که ، روی کتاب خم میشد که توضیح بده و من ممه های خوشگلشو که از توی یقه باز لباسش بهم چشمک میزد رو با چشمام میخوردم ، موقع درس خوندن گاهی دستم میرفت لای پاهای رویا که البته اونم بدش نمیومد ، یه بار که کسشو از روی لباس میمالیدم بهم گفت حمید ما خواهر برادر رضایی هستیم نباید این کارارو با هم بکنیم ، گفتم قرار که نیست با هم عروسی کنیم ، یه کم شیطونی میکنیم ، همین ، اونم خندید و من بیشتر کسشو میمالیدم ، دیگه حواسمون اصلا به درس نبود ، ولی سولماز خونه بود و نمیشد کاری کرد ، روز بعد هم نتونستم کاری بکنم ، ولی روز بعدش که از کلاس برگشتم هیچ کس خونه نبود ، بابام که میدونستم سر کار هستش ، رویا هم تا یکی دو ساعت بعد کلاس بود ولی سولماز نمیدونم کجا رفته بود ، یه چیزی از تو یخچال برداشتم و خوردم ، یکم با کتابهام ور رفتم و بقول کامبیز که دوست صمیمی من بود مشغول کشتی گرفتن با کتابها بودم که رویا اومد ، بهش گفتم زندایی نیست ، خبر نداری ازش که اونم اظهار بی اطلاعی کرد ، بغلش کردم و شروع کردم باهاش ور رفتن ، بردمش تو اتاق و لباسهاش رو در اوردم و بغلش کردم ، نفس نفس میزدیم ، اون روش نمیشد کاری بکنه ولی خودشو محکم میمالید به من ، دست میکشیدم روی سینه هاش که تازه یکم برجسته شده بود و مثل سنگ سفت بود ، گفت نکن حمید درد میکنه ، شلوارشو کشیدم پایین و از روی شورت با کسش بازی کردم عین الاکلنگ خودشو بالا پایین میکرد ، دوباره گفت مواظب باش من دخترم ، گفتم باشه توش که نمیکنم ، شورتشو در آوردم و شروع کردم با کسش بازی کردن ، حسابی خیس شده بود ، خوابوندمش روی تخت و لخت شدم کنارش ، با احتیاط دستشو دراز کرد سمت کیر من که عین سنگ شده بود و اونو تو دستاش گرفت ، بعد شروع کرد به مالیدن کیرم منم با انگشتام با کسش بازی میکردم ، گفت چیکار کنم گفتم باهاش بازی کن تا آبم بیاد یادمه اینقد تحریک شده بودم که وقتی دو تا تکون داد آبم مثل فواره از نوک کیرم پرید بیرون و شکم رویا و سینه خودمو کثیف کرد ، رویا با کنجکاوی با آبم بازی میکرد ، خودمو تمیز کردم و شروع کردم با نوک انگشت با کوسش بازی کردم ، خیلی هیجان زده بود کیف میکرد ولی هر کاری کردم اونروز ارضا نشد ، بعد از چند دقیقه گفت دیگه بسه حمید دارم اذیت میشم ، منم که خودم ارضا شده بودم بیخیال شدم ، رفتم حمام ، وقتی برگشتم دیدم زندایی خوشگلم اومده و با یه شلوارک کوتاه و بلوز نازک سفید چشم ننه منو دور دیده و داره لخت و پتی تو خونه مامانم جولان میده ، تو دلم گفتم عمرا اگه مامانم بود جرات میکردی اینجوری بگردی ، جرت میداد !، سلام و روبوسی کردم گفتم زندایی کجا بودی ؟ گفت رفته بودم خرید ، گفتم چی خریدی ؟ گفت بچه مگه تو فوضولی ، رفتم لباس زیر خریدم ، همه چیو باید برای تو توضیح بدی ؟ خندیدم ، گفت از درساتون چه خبر گفتم سلام میرسونن ! ، یه مسئله فیزیک دارم که هرچی با رویا روش کار کردیم حل نشد ، همیشه با این مسئله های مقاومت و پتانسیل و مدارهای الکتریکی مشکل داشتم ، خوب شد خلاص شدم بخدا ، یادم که میفته هنوزم آلرژی میگیرم ، خیلی با رویا قاطی شده بودیم ، سکس خیلی ما رو بهم نزدیکتر کرده بود ، اینکه میدونستیم امکان نداره با هم ازدواج کنیم کارمونو خیلی راحت کرده بود ، راحت در مورد همه چی بهم توضیح میدادیم ، درباره اینکه دوست داریم زن یا شوهر رویاهامون چه خصوصیاتی داشته باشه و توی سکس از چی خیلی لذت میبریم یا خیلی چیزای دیگه ، یه روز دل به دریا زدم و راز خودمو بهش گفتم ، گفتم که عاشق اینم که زنم شبیه زنداییم باشه ، انتظار هر عکس العملی رو داشتم ، ولی بجاش رویا زد زیر خنده ، بهش گفتم به چی میخندی ؟ گفت آخه منم عاشق اینم که شوهرم شبیه عمو فریدون باشه ، خیلی خوش تیپه ، تازه مامانم هم خیلی عمو فریدونو دوست داره ، رویا اینو گفت و بعدش لبشو گاز گرفت ، بهش گفتم همه زنهای فامیل از بابام خوششون میاد ، رویا گفت آخه فک کنم عمو فری هم مامانمو دوست داره ، داستان داشت جالب میشد ، تازه رفتارهای زنداییم داشت واسه من توجیه پیدا میکرد ، لباسهای سکسی زنداییم در نبود مامانم و ناز غمزه هاش وقتی که بابام خونه بود و تعریفهای بابام از لباسهای کوتاه و سکسی سولماز ، به رویا گفتم اینا به نظرت با هم رابطه دارن ؟ رویا گفت فک کنم دارن ، یه هیجان تازه وارد زندگیمون شده بود ، در آوردن ته رابطه بابام و سولماز ، فکرای شیطانی مثل فرفره تو مغزم میچرخید ، اون روزها بهترین روزهای زندگیم بودن ، اولین بار تو زندگیم بود که تقریبا هروقت دلم میخواست میتونستم سکس کنم ، زنداییم ، اولین عشق زندگیم تو خونه کنار دستم بود و با لباسهای سکسی و خوشگل جلوم رژه میرفت و کلی هیجان تو زندگیم بود ، تنها نکته تاریک تمام اون دوران درسهای مسخره و مشکل بود که با وجود یه همشاگردی که همیشه بدن سکسیش در دسترس بود و یه معلم خوشگل و سفید و تپل که با دامن کوتاه و لباسهای نازک بهم کمک میکرد این مشکل هم خیلی قابل تحمل تر شده بود ، دردسرتون ندم ، یه روز صبح از خواب پاشدم و خواب آلود رفتم سمت دستشویی ، بابام که طبق معمول ساعت هفت رفته بود کارخونه ورامین و رویا هم اونروز کلاس داشت و خونه نبود در حال شاشیدن به بدن سکسی سولماز فکر میکردم و کیرم به سرعت برق اندازه اش چند برابر شد ، از دستشویی که بیرون اومدم هرچی نگاه کردم سولمازو تو خونه ندیدم ، یکم اینور و اونور سرک کشیدم تا اینکه دیدم صدای آب از تو حموم میاد فقط چند ثانیه طول کشید تا تصمیم بگیرم و بپرم توی آشپزخونه و با یه چهارپایه برگردم ! ، چهارپایه رو گذاشتم کنار در حمام و از پنجره کوچیک بالای در توی حمام رو نگاه کردم ، وای خدایا چی میدیدم انگار خود ونوس لخت و عور توی حمام ما وایساده بود و تن مرمریشو لیف میکشید ، موهای طلایی خیس و بلندش به کمرش چسبیده بود و تا روی باسنش پایین اومده بود ، کون خوشگل و خوش فرمش با کفهای سفید پوشیده شده بود ، پاهای کشیده و سفیدش بهم چشمک میزد و سینه های خوش فرمش گرد و قلمبه آماده مکیده شدن بود ، تا حالا کس به این خوشگلی حتی توی فیلمهای سکسی ندیده بودم از اونجا که من میدیدم کسش یکم مو داشت ، به سرعت برق کیرمو از تو شورتم بیرون کشیدم و همونجور که زن رویاهامو لخت جلوم میدیدم با کیرم بازی میکردم و میمالیدمش ، چند بار داشت آبم میومد ولی دلم نمیخواست این شو سکسی تموم بشه واسه همین هم صبر میکردم و دوباره میمالیدم که بیشتر طول بکشه ، ولی وقتی یکی از پاهای خوشگلشو بالا گذاشت و با یه تیغ ژیلت به جون اون کس خوشگل کوچولوی قلنبه افتاد دیگه طاقتم طاق شد و آبم مثل کوه آتشفشان توی دستم خالی شد یکم دیگه سولمازو دید زدم و سریع رفتم توی دستشویی و دستمو شستم ، وقتی برگشتم که چهارپایه رو وردارم دوباره دلم خواست تن سولمازو نگاه کنم ، داشت خودشو زیر دوش آب گرم میشست دلم میخواست تا صبح نگاهش کنم ، یه لحظه به سمت در حموم برگشت و به پنجره حموم نگاه کرد ، به سرعت برق سرمو دزدیدم ، کم مونده بود از روی چهارپایه پرت بشم پایین ، دلم هری ریخت ، یعنی منو دیده بود؟ فک نکنم ، توی اون نور کم و بخار حموم بعید بود منو دیده باشه ، چهارپایه رو توی آشپزخونه برگردوندم و دلدل میکردم که اتفاق بدی نیفته ، توی آشپزخونه با دلشوره داشتم زور میزدم یه لقمه غذا بخورم که صدای سولماز به خودم آورد داشت صدام میزد ..، حمیییید حمیییید ! به سرعت برق خودمو به حموم رسوندم قلبم داشت از توی دهنم بیرون میزد اینقد استرس داشتم که کم مونده بود سکته کنم ، سر خوشگلشو خیس خیس از لای در بیرون آورده بود و سرشونه و یه قسمتی از پاهای خوش تراش سفیدشو میدیدم ، گفتم جونم زندایی ، به تته پته افتاده بودم ، گفتم الان فحشو میکشه بجونم ، بجاش گفت رویا که نیست ، هست ؟ گفتم نه زندایی کلاس داره ، یکم من من کرد و بعد گفت میتونی بیای یکم کمرمو لیف بکشی ؟ تو هم پسر خودمی دیگه ، تمام ترسم یهو به یه هیجان ناشناخته تبدیل شد ، سولماز رو با لباسهای لختی زیاد دیده بودم ولی لخت توی حمممموووومممم ، وایییی ، گفتم باشه زندایی ، گفت دو دقیقه دیگه صدات میکنم بیا ، گفتم باشه ، در حموم رو بست و من رو پشت در حموم با یه قلب که داشت از تو سینه ام بیرون میپرید و یه کیر راست که میخواست شلوارکمو پاره کنه و بیاد بیرون تنها گذاشت ، مطمئن بودم این کیر راست آبرومو میبره ، کیرمو توی کش شورتم گیر دادم و شلوارکمو روش کشیدم و تیشرتمو ولو کردم روی شلوارک که برجستگی کیرم معلوم نشه ولی با دستم کیرمو از روی لباس میمالیدم ، کم مونده بود آبم بیاد که سولماز صدام کرد بیا حمید جون در رو وا کردم و رفتم توی حموم بخار گرفته ، لبه وان نشسته بود طوری که پشتش به من بود ، کمر خوشگل سفیدش بهم بود یه شورت نازک سفید پاش کرده بود که چاک کون خوشگل و سفیدش چشمامو نوازش میداد ، مثلا یه طوری نشسته بود که من زیاد تنشو نبینم ، ولی اینقد سکسی شده بود که کم مونده بود من از شدت هیجان بیهوش بشم ، دستم میلرزید ، به لیف و صابون اشاره کرد و گفت کمرم چربه دلم نیومد نشورم و بیام بیرون محکم کمرمو بمال ، سوتین نبسته بود و سینه هاش وقتی حرف میزد لمبر میزد حاضر بودم بمیرم ولی سینه هاشو دست بزنم و مک بزنم ، شروع کردم به لیف زدن اون کمر نازش ، هربار یکم از گردن خوشگلش هم لیف میزدم دست لختم رو هم گاهی روی تنش میذاشتم که از شدت هیجان تمام تنمو میلرزوند ، چند بار که کمرشو میمالیدم عمدا یه قسمت از سینه های قشنگشو با لیف میمالیدم ، از بالا تن خوشگلشو ، پاهای لختشو نگاه میکردم ، کم مونده بود بمیرم اینقد که دلم میخواست کیرمو در بیارمو بمالم به تنش ، چند دقیقه قشنگ تنشو لیف کشیدم و از شدت لذت داشتم میمردم ، بعد از چند دقیقه انگار حال خرابمو فهمید و گفت بسه حمید جون مرسی ، خیلی کیف داد دستاتو بشور و برو ، لیف رو تحویل دادم و با دست لرزون توی روشویی حمام دستمو شستم وقتی سمتش برگشتم که بگم دارم میرم کم مونده بود سکته کنم ، رو به من وایساده بود و شورت نازکش لای کسش فرو رفته بود ، لخت وعور با اون سینه های خوشگلش گفت بیا یه بوس بده عزیزم منبعد اگه کسی نبود تو بیا کمرمو بمال ، خیلی خوب میمالی ، صورت خیسشو بوسیدم و خودمو از حموم پرت کردم بیرون ، یه راست رفتم توالت و کیرمو کشیدم بیرون ، نیازی نبود کار زیادی انجام بدم با دو تا تکون اینقد آب غلیظ ازم در اومد که هیچوقت همچین چیزی ندیده بودم !

  3. #3
    تابستان رویایی قسمت سوم



    چند دقیقه بعد سولماز از حمام در اومد ، سرشو با یه حوله بسته بود و با یه حوله دیگه از روی سینه هاش تا یکم پایین تر از کون خوشگلشو پوشونده بود و بقیه تن هوس انگیزش در حالی که هنوز خیس بود برای تماشای چشمای حریص من آزاد بود ، پررویی کردم و گفتم زندایی اگه میخوای کمک کنم موهاتو خشک کنی ، گفت آره عزیزم ، مرسی ، بزار یه چیزی بپوشم و بیا کمکم کن ، صبحونه خوردی ؟ گفتم نه هنوز ، گفت باشه با هم میایم یه چیزی میخوریم ، چند دقیقه بعد یه لباس کوتاه پوشیده بود که بود و نبودش یکی بود و موهای طلایی بلندش تو دستای من بود و با سشوار و برس داشتم واسش خشک میکردم ، یهو گفت زندایی یه وقت از دهنت نپره به مامانت بگی من گفتم بیای توی حموم کمرمو بمالی ، اون مامان اُمُلت روزگارمونو میکنه مثل روزگار سگ ، من این کارارو میکنم که تو مثل ندید پدید ها نباشی که زن ندیدن و یه زن لخت میبینن خودشونو میبازن ، دو روز دیگه میخوای زن بگیری حداقل زن دیده باشی ، مامانت که همچین از همه چی دور نگهت میداره که میترسم وقت زن گرفتنت که بشه مجبور بشن تلفنی بهت بگن فرق زن با مرد چیه ، خم شدم و گونه اش رو بوسیدم ، اونم ماچم کرد و گفت ای قربونت برم ، اگه تو پسر من بودی تا حالا ده تا دوست دختر عوض کرده بودی ، حرفاش اونوقتا برام مثل نسیم بود ، روح و دلمو نوازش میداد ، حرفاش حرف دلم بود ،فکر میکردم کاشکی این مامانم بود ، نه ، کاشکی زنم بود ! ، هیچی بیشتر از این نمیخواستم که بخوابونمش روی تخت و دوباره لختش کنم و کیرمو فرو کنم وسط پاهای خوشگلش ، با هم رفتیم صبحونه مفصلی خوردیم و اون یه لباس قشنگ و مانتو شیک پوشید و از خونه رفت بیرون ، منم رفتم سراغ کتابهام چونکه عشقم ازم خواسته بود یه بخشایی از درسهام رو تموم کنم ، رویا زودتر اومد قبل از اینکه کسی بیاد به سرعت برق و باد لباسهاشو کندم و خوابوندمش روی تختم ، هر کاری دلم میخواست با تن سولماز بکنم روی رویا پیاده میکردم ، رویا هم کیف میکرد ، سرمو لای پاهاش فرو کردم و زبونمو توی کسش میچرخوندم با انگشت با چوچولش بازی میکردم و کون خوشگلشو دست میکشیدم ، کسش خیلی شبیه کس سولماز بود فقط کوچولو بود و سبزه ، مو هم نداشت ، اینقد خوردم و مالیدم تا اینکه نفسهاش تند شد و آبش اومد و یهو تنش شل شد نوبت اون بود که منو ارضا کنه ، سرشو کرد لای پامو چنان با کیرم بازی کرد و مالید و خورد که نفهمیم چطور یهو دهنشو پراز آب کردم .
    روابطم با سولماز وارد مرحله جدیدی شده بود ، دیگه عملا جلو من لخت میگشت ، عاشق دید زدن تن و بدن خوشگل و سفیدش بودم ، شبها وقتی بابام میومد میرفت مثلا خودشو میپوشوند و جوراب پاش میکرد ، اونم چه جورابهایی ، پوست پیاز دو برابر اون جورابها کلفتی داشتن ، جوراب که میپوشید بیشتر تحریک میشدم و کیرم بدتر راست میشد ! ، یه بلوز آستین کوتاه و یه دامن روی زانو ، واقعا سکسی میشد ، بابام همش داشت ازش تعریف میکرد ، اونم سرخ و سفید میشد ، موقع شام معمولا منو بابام کنار هم مینشستیم و رویا و سولماز کنار هم ، یه شب من و رویا زودتر از بقیه رفتیم سر شام و کنار هم نشستیم ، بعدش بابام اومد و روبروی من نشست و بعدش سولماز غذا رو که سرو کرد یه نگاهی به میز انداخت و رفت کنار بابام نشست ، بابا فری هی از دستپخت و لباس سولماز تعریف کرد و سولماز کیف میکرد ، رویا زودتر از سر غذا پا شد و رفت ، چند دقیقه بعد من هم پا شدم برم توی اتاقم ، بشقابم رو گذاشتم توی سینک ظرفشویی و از آشپزخونه بیرون رفتم ، وسط راه یهو تشنه ام شد برگشتم سمت آشپزخونه که آب بخورم ، وارد آشپزخونه که شدم دیدم بابا و سولماز یهو سرشون رو از هم دور کردن و بابام دستشو از وسط پاهای سولماز بیرون کشید ، بروی خودم نیاوردم ، آب خوردم و سریع خودمو به رویا رسوندم ، جریانو واسش تعریف کردم ، دیگه مطمئن بودیم که این دو تا با هم رابطه دارن ، قرار گذاشتیم شب کشیک بکشیم ببینیم کاری میکنن یا نه ، سر شب به سولماز گفتم امروز خیلی خسته ام اگه میشه امشب زودتر بخوابیم ، سولماز تقریبا بلافاصله تایید کرد و گفت آره بهتره امشب زود بخوابید ، هر دوتون احتیاج دارید که یکم استراحت کنید ، ساعت یازده بود که من به بقیه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم که بخوابم ، قرارمون با رویا این بود که نخوابیم ، بیدار بمونیم ببینیم اینا چیکار میکنن ، یکم به اینکه بابام چجوری ترتیب سولمازو میده فکر کردم و تو دلم به بابام حسودی کردم و .....، جمعا یه ربع تونستم خودمو بیدار نگه دارم ، بعدش کلا نقشه یادم رفت وخوابم برد ! .....، یهو با صدای رویا که تکونم میداد و صدام میزد از خواب پریدم اومدم بپرسم چه خبره که دست گذاشت روی دهنم و گفت هیس ! همه چی یادم افتاد ، گفتم چی شد ؟ گفت مامانم توی اتاق مامانت اینا پیش باباته !!،گویا سولماز چند دقیقه قبل اومده بود به من و رویا سر زده بود که مطمئن بشه که خوابیم بعد رفته بود توی اتاق مامانم اینا ، دوباره هشیاری کامل با هیجان زیاد برگشت و یه تن آدرنالین وارد خونم شد ، آروم رفتیم پشت در اتاق مامانم اینا و از سوراخ در شروع کردیم به تماشا ....! ، سکسی ترین صحنه تمام زندگیمو اونروز دیدم ، وقتی که سولماز با یه شورت و سوتین گیپور قرمز و با یه جوراب شیشه ای قرمزرنگ روی تخت مامانم بالای سر بابام وایساده بود و به کون و کپل سفید خودش دست میکشید که بابامو تحریک کنه و بابای هیز من هم دستش رو روی پاهای خوش تراشش میکشید و آروم آروم قربون صدقه اش میرفت ، سولماز دستش رو دو طرف شورتش گذاشت و رو به بابام آروم شورتشو پایین کشید ، بابام نیم خیز شد و سرشو گذاشت روی کس سولماز ، سولماز با دوتا دستش همونجور که وایساده بود سر بابامو به لای پاهای خودش فشار میداد ، کیرم داشت میترکید ، رویا منو کشید چشمامو از روی سوراخ کلید برداشتم ، اشاره کرد که میخواد نیگاه کنه ، جامو دادم به رویا و به جاش کیرمو از تو شلوارک کشیدم بیرون ، همونطوری که رویا میخواست خم بشه که نگاه کنه دستم رو کردم زیر دامنشو شورتشو پایین کشیدم ، آروم خندید کیرم رو که حالا از سنگ سفت تر بود روی کونش کشیدم ، از وسط پاهاش روی کسش میمالیدم ، اما دلم سکس میخواست ، سینه هاشو آروم طوری که درد نگیره توی دستام گرفتم و با یه دست دیگه لای پاهاشو میمالیدم ، سرشو کنار کشید و میخندید ، دوباره نوبت من بود ، سرم رو به سوراخ کلید چسبوندم ، روی سولماز به در بود و چهار دست و پا پشت به بابام بود ، بابام از پشت داشت میکردش ، نمیدونم توی کسش چپونده بود یا توی کونش ، از اون زاویه معلوم نبود ، فقط سینه های درشت سولماز بود که تکون میخورد و موهای خوشگل آویزونش و آروم آروم آه آه کردناش که داشت دیوونه ام میکرد ، دستای رویا رو احساس کردم که رفت سمت کیرم و شروع کرد به بازی کردن ، خیلی احساس خوشایندی بود ، زیاد نمیتونستم دووم بیارم ، به رویا اشاره کردم که زود ممکنه ارضا بشم ، با سر اشاره کرد که بیا ، سولماز پاشد که جاشو عوض کنه ، برای اولین بار تو زندگیم چشمم به کیر بابام افتاد ، خیلی شبیه کیر خودم بود فقط دو سه سانت بزرگتر بود ، دوباره سولماز و لخت لخت دیدم ، با اون کس خوشگلش خوابید و پاهاشو با اون جورابای سکسی از هم باز کرد و بابام کیرشو تا ته فرو کرد توی کسش ، طاقتم طاق شد و آبم رو با فشار خالی کردم تو دست رویا ، رویا بیصدا میخندید ، اشاره کردم که میرم تو اتاق خودم تو هم برو دستشویی دستتو بشور ، خودم رو با شلوارک و شورت آویزون تا اتاقم کشوندم و دو سه تا دستمال کاغذی برداشتم دستمو تمیز کردم و بعدش همرو چپوندم تو شورتم و توک پا توک پا برگشتم بیرون از اتاق ، سرمو چسبوندم به سوراخ کلید ، دیدم که دیر شده و سولماز داره دامنشو میپوشه ، فهمیدم کارشون تموم شده و الانه که از اتاق بیاد بیرون ، سریع رفتم توی اتاق خودمو خدا خدا میکردم که رویا و سولماز سینه به سینه همدیگه نخورن ، توی رختخواب خودمو به خواب زدم و گوشم رو تیز کردم که ببینم چه صداهایی میاد ، چند ثانیه بعد صدای بهم خوردن آروم در دستشویی رو شنیدم ، خدا خدا میکردم که دوباره نره سراغ سوراخ کلید ، بجاش اومد سمت اتاق من ، درو که باز کرد با اشاره بهش گفتم زود برو ، درو انداخت روی هم و رفت سمت اتاق خودش ، چهار پنج دقیقه بعد سولماز از اتاق بابام اینا در اومد و اول رفت سمت رختخواب خودش و وقتی دیده بود همه چی آرومه اول اومد آروم لای در اتاق منو باز کرد و بعد رفته بود به رویا سر زده بود ، با خودم فکر میکردم ای سولماز شیطون ، شبها جای مامانم میخوابی ؟ میدونم چیکارت کنم ، اگه خودم نکردمت تخم اون فریدون خانم باز نیستم !

  4. #4
    یک تابستان رویایی قسمت چهارم



    من یه دوست داشتم به اسم کامبیز ، منو کامبیز خیلی صمیمی بودیم و از جیک و پیک همدیگه خبر داشتیم ، همسن بودیم ولی اون دو برابر من هیکل داشت ، درباره همه چیز با هم صحبت میکردیم ، خصوصا در مورد زنها ، اون اطلاعات خیلی کاملی در مورد زنها و خصوصیات فیزیکی اونها و نقاط تحریک پذیر زنها و اینجور مسائل داشت که واسه نوجوونی به اون سن واقعا عجیب بود ، حتی یادمه یه بار در مورد روزهایی که از نظر نزدیکی برای حاملگی خطرناک محسوب میشن یه چیزایی به من گفت که سالها بعد وقتی از دهن یکی از دوستام که دکتر بود همونها رو شنیدم واقعا تعجب کردم که اینهمه اطلاعات دقیق از کجای کامبیز در میومد ، خونه اونها توی دزاشیب بود و خونه ما توی خیابون فرمانیه ، کلا از خونه اونا تا خونه ما یه ربع پیاده راه بود ولی اونوقتا فک میکردم دزاشیب پایین شهر محسوب میشه و خونه ما بالا شهر ، توهم که حد و مرز نداره والا ! ، بابای کامبیز اول انقلاب رفته بود امریکا ولی دیگه بر نگشته بود ، اینجور که کامبیز میگفت هنوز واسشون پول میفرستاد و به مامان کامبیز هم وکالت داده بود بره طلاق بگیره ولی مامانش اینکارو نکرده بود ، اسم مامانش پروانه بود ، ما بهش میگفتیم پروانه خانوم ، فک کنم کلا چهل و سه چهار سالش بود ، تپل و سفید و خوشگل بود ، با موهایی که از بوری به سفیدی میزد ، اهل ساری و سانتی مانتال بود و لباسهای شیک میپوشید ، من که میرفتم خونشون همیشه لباسهاش نه زیاد پوشیده بود نه زیاد لختی ، نقطه پررنگ بدن پروانه کون گنده خوش فرمش بود ، پروانه زیاد از خونه بیرون نمیرفت ، با خواهرهای خودش رفت و آمد میکرد و چند تا دوست که یکیش ما بودیم ، اونها توی یه خونه باغ زندگی میکردن که از بابای پروانه بهشون ارث رسیده بود ، یه کلفت هم داشتن که گاهی میومد کارهاشونو انجام میداد و شوهرش هم هفته ای یکبار میومد باغبونی میکرد ، یه کادیلاک طلایی هم توی پارکینگشون بود که با اینکه نو نو بود یه وجب خاک روش نشسته بود ، لاستیکاش پوسیده بود و هر چهارتا چرخش پنچر بود ، بابام یه بار به پروانه گفت اگه میخوای من این کادیلاک رو ازت میخرم ، اما پروانه خانم گفت چون سندش به اسم فرید هست نمیشه فروختش ، از وقتی که بابای کامبیز رفته بود امریکا هیشکی به این ماشین استارت هم نزده بود ، صد بار با کامبیز نقشه کشیده بودیم که سال دیگه گواهینامه که گرفتیم درستش کنیم باهاش بریم شمال ! ، خلاصه اینکه کامبیز میدونست عاشق زنداییم هستم و میدونست که رویا رو دستمالی میکنم و حسابی سفارش میکرد که چجوری مواظب باشم و چجوری باهاش سکس کنم که هم حال بده هم کار دست خودم ندم ، وقتی داستان حموم رفتن خودم و زنداییمو واسش تعریف کردم بهم گفت اولا اون دیده که تو نگاهش میکردی ، دوما اینکه بدش نمیاد تو باهاش سکس کنی ، بیشتر زنهای مسن از سکس با پسرهای کم سن خوششون میاد ، بهش گفتم از کجا میگی این حرفارو ، زنداییم از اول هم جلو من لختی پختی میگشت ، یعنی اون از هفت هشت سالگی میخواسته باهام سکس کنه ؟ ، بعدشم ...! ، میخواستم بهش بگم که سولماز عاشق بابامه و با بابام خوابیده ولی جرات نکردم فک کردم شاید جایی از دهنش نشت کنه بدبخت بشم ، بجاش گفتم ، بعدشم من باهاش محرمم ! ، گفت محرم و نامحرم مال آدمهای معتقده تو که میگی این زنداییت نماز هم نمیخونه ، خلاصه از ما گفتن ! من اگه جای تو بودم خودمو میچسبوندم بهش هر جوری شده یه حالی باهاش میکردم سکس با زنهای سن بالا یه حال دیگه میده.

  5. #5
    یک تابستان رویایی قسمت پنجم



    یه روز داشتیم با رویا درس میخوندیم که کامبیز اومد بهمون سر بزنه ، اخمای سولماز رفت تو هم چونکه فکر میکرد کامبیز میاد مزاحم درس خوندنمون میشه ، خلاصه کامبیز اومد و یه ساعتی خونه ما بود ، یه اشکال هم داشت که از سولماز پرسید و رفت ، بعد رفتنش سولماز صدام کرد و گفت این کامبیز پسر خوبیه ، ولی بهش بگو دیگه موقع درس خوندنتون نیاد ، فرداش وقتی کامبیز منو دید بهم گفت خاک تو سرت کنن ، این دختر داییت که خیلی خوشگل و سکسی و بامزه است ، به همین بچسب بیخود خرابش نکن ، گفتم مگه سولماز رو ندیدی ؟ اون که خیلی خوشگل تره ، کامبیز خودش سفید بود ، مامانش هم که عین برف میموند ، بهم گفت من از بس سفید دیدم دلم سبزه میخواد ، این دختر داییت خیلی با نمکه ، اگه غیرتی نمیشی با من دوست نمیشه ؟ تو برو بچسب به همون زنداییت ، گفتم باهاش حرف میزنم اگه دلش خواست با هم آشناتون میکنم ولی اگه فهمید که من بهت گفتم که دستمالی اش کردم خودم از کون دارت میزنم ، خلاصه کامبیز هم قبول کرد ، بهش گفتم موقعی که درس میخونیم اگه یهو پاشیم و بریم یللی تللی سولماز خیلی شاکی میشه ، لطفا قبل اینکه بیای یه زنگ بزن ساعتشو با هم هماهنگ کنیم ، کامبیز که خودش هم بچه درسخونی بود گفت باشه ، بعد زیر لب گفت نمیشد منم بیام با شما درس بخونم ؟ گفتم فکر نکنم سولماز رضایت بده ولی بعدا باهاش حرف میزنم .
    خوب یادمه یه روز دوشنبه ساعت ۱۲.۵ یا ۱ بود که از کلاس برگشتم خونه ، میدونستم که رویا تا ساعت ۵ نمیاد ، بابا فری هم که هیچوقت زودتر از ۶ نمیومد خونه به عشق اینکه با سولماز چهار پنج ساعت تنها هستم هول هولکی از انقلاب یه تاکسی گرفتم تا تجریش و از میدون تجریش تا خود خونه یه سر دویدم ، وقتی در رو باز کردم و رفتم توی خونه هر چی سولمازو صدا کردم جواب نداد ، انگار آب یخی ریخته بودن روی سرم ، عین دیوونه ها شده بودم ، عرق از سرم میومد و از کونم در میرفت ! ، رفتم توی اتاقم و لباسهام رو در آوردم ، یه حوله و یه دست لباس خونه تمیز برداشتم و رفتم چپیدم توی حموم ، آب سرد رو باز کردم روی خودم ، دوش آب سرد خیلی بهم حال میداد ، آرومم میکرد ، توی حال و هوای خودم بودم که یکی در زد گفتم بله ، در حموم باز شد و کله یه حوری بهشتی اومد توی حموم ، سولماز جونم برگشته بود خونه ، گفت ای شیطون از صبح بازار بودم دارم خفه میشم ، گفتم الان میام دوش میگیرم ولی تو که زودتر از من اومدی حموم ، زود بیا بیرون که منم یه دوش بگیرم ، تو اتاق بابام اینا یه حموم جداگانه بود ، دهنمو پر کردم که بهش بگم برو تو اتاق بابا اینا ، ولی یه فکر دیگه به ذهنم رسید ، دل به دریا زدم و گفتم خوب الان بیا زندایی ، یه ثانیه مکث کرد و پرسید رویا تا کی کلاس داره ؟ گفتم پنج ، گفت مطمئنی ؟ نمیخوام وقتی تو حمومم پیداش بهشه ها ، گفتم نه زندایی تا پنج نمیاد ، گفت باشه چند دقیقه دیگه میام ، این چند دقیقه برام مثل یه سال گذشت ، کیرم عین فنر تا شده از جاش پریده بود بیرون فکر لخت شدن سولماز کس خلم کرده بود ، نباید آبروم میرفت ، دوباره دوش آب سردو وا کردم و فکر کامبیز و کادیلاک طلاییش و این چیزا بودم که کیرم آروم آروم خوابید ، دوباره صدای در حموم به خودم آورد و در باز شد و سولماز با یه شورت و سوتین گیپور قرمز اومد تو ، فکر کنم همونایی بود که اونشب که به بابام کس میداد تنش بود و از سوراخ کلید دیده بودم ، تمام جونش معلوم بود ، چاک کس خوشگلش ، حتی نوک سینه هاش ، ایندفعه برعکس شد ، از شدت هیجان کیرم هنگ کرد و خوابید !، آروم آروم خرامید و اومد تو ، پاهای خوشگل سفید و لختش رو یکی یکی بلند کرد و گذاشت توی وان ، پاش خورد به تنم ، تندی پاشو کشید ، گفت وای تو چه یخی ، مگه آب سرده ؟ گفتم نه زندایی من دوش آب سرد میگیرم ، گفت خلی دیگه ، آدم عاقل آب گرمو ول میکنه با آب یخ دوش میگیره ؟ بیا اینور ، خودمو مالیدم به تن لختش و جام رو باهاش عوض کردم خم شد روی شیر آب و کون گنده و سفیدش رو که توی اون شورت توری قرمز صد برابر سکسی تر شده بود و خودنمایی میکرد گرفت سمت من ، هر چی آب سرد ریخته بودم رو سرم در یه ثانیه اثرش از بین رفت کیرم به طرز وحشتناکی راست شد و هیچ جوری هم نمیشد قایمش کرد ، دست خودم نبود ، آب گرم رو وا کرد و رفت زیرش چشماشو بسته بود و چرخید سمت من ، چشمام داشت از حدقه میزد بیرون ، اون کس خوشگلش و حتی یه زره مویی که روش بود از توی شورت گیپورش که خیس شده بود و به تنش چسبیده بود معلوم بود ، آب از روی تنش میریخت پایین ، کیرم از سفتی با چوب هیچ فرقی نداشت ، زبونم بند اومده بود و دست و پام میلرزید ، دستمو گرفت و کشوندم زیر دوش گفت بیا یخ کردی سرما میخوری ننت میکشتمون ، تنم چسبید به تن نازش ، سینه به سینه اش چسبیدم زیر دوش آب گرم ، نا خود آگاه دستم رفت دور کمرشو خودم رو بیشتر چسبوندم بهش ، با چشمای نیم باز لبخند زد و گفت گفتم بیا زیر دوش گرم شو ، نگفتم بچسب به من گرم بشو که ! ، گفتم زندایی تو از دوش آب گرمتری ! ، گفت مردشور زبون شما پدر و پسر چاخانو ببره هر چی آدم میگه یه چیزی زود جواب میدین آدمو خر میکنین ، کیرم از توی شورت مالیده شد به شورتش ، راحت بگم کیرم سوخت !! ، زود خودشو از زیر دوش کشید بیرون و منو هل داد زیر دوش شروع کردم خودمو شستن ، دوباره از زیر دوش اومدم بیرون و گفت سولماز جون بیا زیر آب ، یخ میکنی دوباره خودشو مالید به من و اومد زیر آب لیفو برداشتم و شروع کردم به لیف کشیدن ، گفتم زندایی میخوای بشورمت ؟ گفت آی پدر سوخته میخوای زنداییتو دست مالی کنی ؟ ، آره بذار آبو ببندم ، آبو بست ، صابون زدم به لیف و آروم شروع کردم به لیف کشیدن تن سفیدش ، پوستش نازک و ظریف و سفید بود ولی تنش سفت سفت ، با خنده گفتم زندایی مگه ورزشکاری اینقد تنت سفته ؟ گفت خوب من روزی دو سه ساعت ورزش میکنم ، پشتشو کرد به منو گفت این سوتین رو باز کن ، لیفو انداختم کف حموم و با دستای لرزون و پر از کف سوتینشو باز کردم چرخید سمت من و سوتین رو در آورد انداخت کف وان چشمام روی سینه هاش خشک شده بود گفت میخوای تماشا کنی یا بشوری ؟ گفتم هر دو ! ، با مشت آروم کوبید توی سرم ، صابونو مالیدم به پستونای خوش فرم و خوشگلش ، با دست شروع کردم دستمالی کردن سینه هاش ، دیگه مطمئن بودم حق با کامبیز بوده ، سولماز دلش میخواد با من سکس کنه ، ممه هاشو دستمالی میکردم کیف میکرد ، آروم میخندید ، با نوک سینه هاش بازی میکردم ، گفت مگه اسباب بازیه ؟ قرار بود بشوری ! ، گفتم همشو میشورم ، خندید ، صابونو مالیدم به همه تنش حتی با صابون روی کس خوشگلش هم از روی شورت صابون زدم و با دست مالیدم وقتی دستم از روی شورت به کسش میخورد پاهای خوشگلشو جابجا میکرد و به هم میمالید دوباره لیفو کف مالی کردمو از نوک انگشتای پاهای سفیدش شروع کردم شستن ، گفت بذار بشینم ، نشست لبه وانو پاشو اورد تا نزدیک صورتم نا خود آگاه لبمو به انگشتای پای خوشگلش نزدیک کردم و بوسیدم ، انگشتای پاشو تکون داد و گفت آخ چقد لبت داغ بود ، پام سوخت ، باز بوسیدمش ، بعد شروع کردم با لیف پاهاشو شستم ، گفت پدر سگ چقدر هم وارده ، استعدادتون ارثیه یا پیش آدم حرفه ای دوره دیدی ؟ خندیدم گفتم آدم پپه هم شمارو لخت ببینه حرفه ای میشه زندایی ، خندید و گفت اوف اوف به این زبون شماها ، هرجای تنشو میخواستم صابون بزنم قبلش آروم ماچ میکردم ، اینارو از کامبیز یاد گرفته بودمو ومو به مو اجرا میکردم ، سولماز کیف میکرد ، تنشو تیکه به تیکه صابون میزدم و میبوسیدم ، پاهاشو که شستم رسیدم به شورتش ، از روی شورت خوشگلش کسشو بوسیدم ، خم شد و لبامو بوسید ، با پررویی گفتم اینو در بیارم زیرشو بشورم؟ گفت نه شیطون ، اینو بزار خودم میشورم ! ، کار دیگه هم باهاش دارم ، آرزوهام به باد رفت ، فکر کردم الان دیگه کردمش ، ولی دممو قیچی کرد ، بقیه تنش هم غنیمت بود باز شروع کردم به بوسیدن و شستن شکم خوشگلش ، پهلوهاش که یه ذره قلنبه شده بودن و کمر باریک و خوشگلش ، تیکه به تیکه میبوسیدم و میشستم ، دوباره سینه های خوشگلشو دستمالی کردم و نوکش رو بوسیدم ، گردن سفیدش و صورت نازش همرو تیکه به تیکه شستم ، وقتی کمرشو میشستم عمدا یکم خم شد ، طوری که کیرم درست به چاک کونش چسبید و منم عمدا کیرم رو محکم از روی شورت فرو کردم لای چاک کونش ، حس میکردم داره میخنده و بدتر از من داره کیف میکنه ، گفتم بشین زندایی سرت رو هم بشورم ، نشست کف وان ، یه کف دست شامپو برداشتم و مالیدم به سرش و شروع کردم چنگ زدن ، گفت نکن حمید جون اینجوری دیگه موهام شونه نمیشه ، گفتم چیکار کنم سولماز جون ؟ گفت موهامو آروم تا کن روی هم و یکم بهم بمالیشون کافیه ، طبق دستور شروع کردم به شستن ، از اولی که اومده بود تو حموم تا همون ثانیه کیرم حتی یه لحظه هم نخوابیده بود ، سرشو که شستم آبو باز کردم روی سرش ، موهاشو شست و خودشو آب کشید ، لبامو بوسید و گفت خیلی خوب بود عزیزم ، حالا وایسا من بشورمت ، وایسادم و تنمو لیف کشید ، چند بار خودشو چسبوند بهم و کیرم به تن خوشگلش مالیده شد ، وای داشتم میمردم ، دلم میخواست شورتشو بکشم پایین و کسشو افتتاح کنم ، چقد دلم کس و کونشو میخواست ! ، بالاتنه ام رو که شست نشست جلوی پام ، کیر راستم از توی شورت روی صورتش بود ، یه لحظه بیهوا دو طرف شورتمو گرفت و بدون اخطار قبلی شورتمو کشید پایین پاهامو جمع کردم ولی تکون نخوردم ، کیر راستم تا دهنش فقط یک سانتی متر فاصله داشت آروم دهنشو آورد جلو و نوک کیرمو بوسید ، بعد با لیف و صابون شروع کرد به شستن کیرو خایه و پاهام ، هر لحظه تماس لیف و دستاش با کیرم منو در آستانه ارضا شدن قرار میداد بعدش منو وایسوند زیر دوش و شروع کرد به دست کشیدن به تنم وقتی کف از تنم رفت دوباره نشست کف وان جلوی منو کیرمو گرفت توی دستش و دهن خوشگلشو واکرد و کیرم وکرد توی دهنش گرمای لذت بخشی تمام تنمو گرفت ، با یه دستش خایه هامو گرفت آروم توی دستش میمالید و با یه دستش کیرمو مالش میداد و دوباره کرد توی دهنش ، یعنی اینقد حرفه ای ساک میزد که توی هیچ فیلم سکسی هم همچین چیزی ندیده بودم ، فک کنم به دفعه چهارم نکشید ، آبم عین فواره ریخت روی صورتش و دستاش ، باز با دستاش کیرمو اینقد مالید که مطمئن بشه دیگه از آبم هیچی نمونده ، دوباره کیرمو بوسید با انگشتش یه قطره از آبم رو از روی صورتش برداشت و کرد توی دهنشو مز مزه کرد و قورت داد ، گفت خوشمزه است ، یکم شوره ، پاشد آبو باز کرد ، صورتشو صابون زد و آبهای منو از صورت خودش پاک کرد ، حتی یک کلمه هم در مورد سکس یا کاری که کرده بودیم حرف نزدیم ، من که زبونم کاملا بند اومده بود ، سولماز هم هیچی نگفت ، صورتشو شست و گفت خودتو آب بکش برو بیرون عزیزم منم میام ، عین آدمهای منگ خودم و کیر نیمه آویزونمو آب کشیدم و حوله کشیدم به تنمو لباسامو برداشتمو از حموم بیرون اومدم ، هنوز از اتفاقی که افتاد کاملا منگ بودم ؛ یعنی این سولماز خوشگل بود که با اون دهن نازش واسم ساک زده بود و اون تن لخت و نازش بود که من دست میکشیدم بهش ؟ همه چی مثل خواب و رویا بود !

  6. #6
    یک تابستان رویایی قسمت ششم



    چند دقیقه بعد از حموم اومد بیرون ، لباس پوشیده و با موهای ژل زده دم در منتظرش بودم ، فقط یه حوله دورش بود ، ماچم کرد و گفت چه خوشگل شدی عزیزم ، ناهار خوردی ؟ گفتم نه زندایی ، گفت برو توی آشپزخونه منم لباس میپوشم میام ، عین بچه های دو ساله گفتم چشم ! ، وقتی اومد یه پیرهن سبز کوتاه تنش بود ، مطمئن بودم که سوتین نبسته و پوستش برق میزد ، گفت ببخشید تا یکم لوسیون مالیدم به تنم دیر شد ، غذا گرم کرد و نشستم کنارش ، پاهام مالیده میشد به پاهای لختش و کیرم دوباره راست شده بود ، چند تا لقمه به زور دادم پایین و پاشدم که کس لیسی کنم ظرفارو بشورم ، کله امو ماچ کرد و رفت توی اتاق رویا ، کلا وسایلشون توی اتاق دو قلوها بود که اتاق بزرگی بود ، فقط موقع خواب سولماز میومد توی هال میخوابید ، هول هولکی ظرفارو شستم و دویدم سمت اتاقش ، در زدم ، گفت بیا تو عزیزم دامنشو بالا زده بود و پاهای لخت خوشگلشو کرم میمالید ، کیرم دوباره راست شد ، گفتم سولماز جون میخوای برات پاهاتو ماساژ بدم گفت آره عزیزم ، بیا ، نشستم و شروع کردم به پاهای خوشگلشو مالیدن ، کیف میکرد و هی انگشتای پاشو تکون میداد ، یه بار پاشو آورد بالا و صورتمو با پاش ناز کرد ، کف پاشو ماچ کردم و انگشتای پاشو مالیدم و بوسیدم ، گفت حمید جون تا وقتی واقعا مطمئن نشدی تنها هستیم زیاد سمت من نیا ، وقتی تنهای تنها بودیم بعد بیا ماساژم بده ، منم ماساژت میدم ، یا اینکه توی حموم کمرمو لیف بکش منم تنتو لیف میکشم ، با سر تایید کردم که چشم ، پاهای لختشو که میمالیدم نگاهم به لای پاش بود که گاهی از هم باز میشد ، یه شورت تور سفید پوشیده بود با پای لختش مالید به کیرم و پرسید این چطوره ؟ گفتم خیلی خوبه ، گفت تو که دوباره راست کردی واسه زنداییت ! ، گفتم دست خودم نیست زندایی شما اینقد خوشگلی که تماشا کردنت واسه راست شدن اون کافیه ، حالا که دستم هم داره این پاهای خوشگلو میمالونه ! ، گفت قرار نیست چون من خوشگلم تو واسه زنداییت راست کنی ! ، سولماز گفت من میخوام یه چرت بزنم ، خیلی خسته ام ، تو خوابت نمیاد ؟ گفتم چرا یکم میخوابم ، گفت اگه میخوای بیا پیش من بخواب فقط قبلش برو کلید بزار تو در که کسی سرزده نیاد تو ، گفتم زندایی بابا که تا شیش نمیاد رویا هم کلید نداره که سرزده بیاد تو ، گفت باشه پس یه بالش و پتو بردار بریم توی هال بخوابیم ، گفتم زندایی تخت من بزرگه بریم توی اتاق من ، گفت باشه ، از توی کمد یه بالش برداشتم و دویدم توی اتاق روکش تختمو مرتب کردم ، تخت من یه تخت یه نفر و نیمه بود ، از تخت یه نفره معمولی بزرگتر بود ولی از تخت دو نفره کوچیکتر ، کلا دو نفر راحت کنار هم توش میخوابیدن ، داشتم از هیجان میمردم ، فقط یه ساعت از سکس قبلیم میگذشت ولی کیرم عین چوب شده بود و اصلا خیال خوابیدن نداشت ، سولماز جونم اومد توی اتاق ، یه روبدوشامبر مشکی با گلهای درشت سبز و قرمز تنش بود و یه دمپایی رو فرشی پاش کرده بود ، هنوز هم حس احترام زیادی واسش قائل بودم حتی راستش یکم هم ازش حساب میبردم خیلی هم دوستش داشتم که باعث میشد جرات نکنم بپرم بغلش کنم یا حرف بیربطی بزنم که نکنه ازم برنجه ، کلا الان که درست فکر میکنم حس اینو داشتم که انگار من نوکرشم و اون خانم خونه است ! ، وقتی چیزی میگفت یا چیزی میخواست با تمام وجودم انجام میدادم ، واقعا حس میکردم از من بزرگتر و بالاتره و اگه اتفاقی هم افتاده دلش واسه من سوخته ! ، سولماز اومد و لبه تختم نشست ، روبدوشامبرشو باز کرد و گذاشت لبه تخت ، با یه شورت و سوتین سفید تور نشسته بود و تن ناز و سفیدش بهم میخندید ، یه بالش گذاشت زیر سرشو خزید زیر پتو ، بهم اشاره کرد که اگه میخوام برم کنارش ، در اتاقو بستم و پرده اتاقو کشیدم ، رفتم کنار تخت و میخواستم برم زیر پتو که بهم گفت این لباسهاتو در بیار و بیا ، از خدا خواسته به سرعت برق همه لباسهامو بجز شورتم در اوردم ، آروم پتو رو زدم کنار و رفتم توی رختخواب و پتو رو دادم روم ، چرخید طرفم ، صورتم رو به صورتش بود و از هیجان داشتم میمردم دستشو برد سمت کیرم و از روی شورت شروع کرد باهاش بازی کردن ، عین سنگ شده بود ، دستشو برد توی شورتم و کیرم و گرفت توی دست خوشگلش ، صورتشو به صورتم نزدیک کرد و با لبای داغش لبمو بوسید ، منم لباشو بوسیدم ، اینقد داغ شده بودم که تعجبم چرا پتو آتیش نگرفت ، دوباره لباشو بوسیدم و دستم رفت دور کمر لختش ، دستم رو میمالیدم به تنش ، بهم گفت درش بیار ، شورتمو کشیدم پایین و کیرم که عین فنر بود پرید بیرون ، با دست میمالید و قربون صدقه اش میرفت ، دستم رفت توی سینه هاش ، یکیشو از توی سوتین توری کشیدم بیرون ، عجب خوشگل و باحال بود ، گرد و قلنبه و سفت ! ، بوسیدمش و برای اولین بار نوکشو گذاشتم توی دهنم با دستش سرمو گرفت و به سینه هاش فشار داد ، یاد وقتی افتادم که از سوراخ کلید دیدم بابام کسشو میخورد و اون با دستاش کله بابامو به لای پاهاش فشار میداد ، با زبون با نوک سینه هاش بازی میکردم و با لبام میمکیدم ، من داشتم از خوشی میمردم ، اونم حسابی کیف میکرد ، گاهی که نوک ممه هاشو آروم گاز میگرفتم آروم آه میکرد ، با کیرم بازی میکرد ، دستم آروم رفت سمت شورتش و از روی شورتش به کسش دست زدم ، آه کرد و جابجا شد ولی چیزی نگفت ، پررو شدم و از روی شورت با کسش بازی میکردم ، داغ و خیس بود ، کامبیز گفته بود که وقتی زنها حسابی تحریک میشن کسشون خیس میشه ، این اولین کس زندگیم بود که میخواستم واقعا باهاش سکس کنم ، وقتی با کسش بازی میکردم محکم کیرمو فشار میداد ، دستمو آروم کردم زیر شورتش ، برای اولین بار دستم بیواسطه مالید به کس خوشگلش هیچی مو نداشت ، صاف صاف بود ، معلومه منو که از حموم انداخته بود بیرون موهای کسشو زده بود ، اینبار خودشو قشنگ جابجا کرد ، انگشتم رو کردم لای چاک کسش ، یه صدای ناله بلند ازش در اومد که صد برابر منو تحریک کرد ، انگشتم رو رسوندم به چوچولشو شروع کردم باهاش بازی کردن ، آه و ناله هاش بلند شد و منو به خودش میچسبوند و میفشرد ، پتو رو آروم دادم کنار و رفتم پایین سمت شورت خوشگلش ، خودش سوتین خودشو باز کرد و انداخت کنار ، ممه های خوشگلش روی تنش میلرزید ، آرزوهام همه بر اورده شده بودند ، زندایی خوشگلم با اون تن ناز و سکسی لخت کنارم دراز کشیده بود و من داشتم شورتشو در میاوردم ، دو طرف شورتشو گرفتم و آروم پایین کشیدم ، کون خوشگلشو از زمین بلند کرد که کارم آسون بشه ، شورتشو از روی کون گنده و خوشگلش به پایین سر دادم و بعد از روی کس قلنبه و سفیدش ، چاک کسش معلوم شد و نزدیک بود همونجا روی کسش غش کنم ، شورتشو از پاهاش در اوردم و انداختم کنار سوتینش روی تخت ، سرمو کردم لای پاهاش و با زبونم کسش رو شخم زدم ، یه مزه خاص داشت که واسه من از هر مربایی شیرین تر بود ، با پاهاش فشار میداد و با دست سرمو به لای پاهاش میفشرد ، یه آب لزج بیرنگ از کنار کسش آروم میومد بیرون که هر چی میخوردم تموم نمیشد ! ، آه و اوهش خونه رو برداشته بود ، سرم رو از روی کسش بلند کرد که اگه نکرده بود تا شب کس میخوردم ! ، بهم گفت دلت میخواد زنداییتو بکنی ؟ یعنی اگه میگفت دلت میخواد الان بال در بیاری پرواز کنی اینقد ذوق نمیکردم ، گفت فقط مواظب باش داشتی ارضا میشدی بیارش بیرون آبتو بریز روی شکمم ، من قرص خوردم و خطری نیست ولی باید احتیاط کنیم ، گفت تا حالا با کسی خوابیدی ؟ گفتم نه ! ، گفت آخه خیلی واردی پدر سوخته ! ، گفتم توی فیلما دیدم ! ، گفت ای شیطون ، فیلم دیدن وقتی کسی کنارت نیست که باهاش سکس کنی برای سلامتیت خطرناکه ، وقتی میخوای سکس بکنی اول یکم باهاش به اونجای من بمال که خیس بشه بعد خیلی آروم بکن تو ! ، منم شاگرد خوب رفتم وسط پاهای زندایی قشنگم و کیرمو مالیدم به کس بی مو و سفید و خوشگل زنداییم ! ، کم مونده بود همونجا آبم بیاد ولی اصلا قصد نداشتم قبل از افتتاح کس زنداییم ارضا بشم ، خوب نوک کیرمو با آب کس سولماز خیس کردم و با احتیاط گذاشتم در کسش و فروووو کردم تووووو ! اینقد کیف داد که داشتم میترکیدم ، کیرم که تا اونوقت فقط با پوست کف دستم ارضا شده بود یهو رفت توی یه محیط گرم و لزج و نرم ، کیف تمام دنیا توی نوک کیرم جمع شده بود آروم تا ته فرو کردم ، فقط ناله میکرد ، کشیدم بیرون و دوباره فرو کردم ، دوباره ، دوباره ، دوباره ....، اولین سکس کامل تو زندگیم با اولین عشق زندگیم بود ، بعد از چند دقیقه یهو سولماز هیجان زده شد و با دو تا پاش حلقه کرد دور کمرمو فشارم داد به خودش اینقدر تحریک شدم که کیرم رسید به مرحله ارضا شدن میخواستم طبق دستور کیرمو بکشم بیرون و آبمو بریزم روی شکمش ولی زورم بهش نرسید و همه آبم خالی شد تو کس قلنبه اش و یهو از حال رفتم روش ، پاهاشو شل کرد و گفت ارضا شدی ؟ گفتم آره ، هرچی زور زدم درش بیارم که شما نذاشتی زندایی ! ، خندید و گفت عیبی نداره آخه منم همون لحظه ارضا شدم ، گفتم که قرص خوردم ، طوری نیست ، چند سال بود اینطوری ارضا نشده بودم ، مرسی قربونت برم ، عجب مردی شدی ، بعدش گفت حمید جون ، این اصلا از اون چیزایی نیست که آدم به کسی بگه ، یا درباره اش حرف بزنه ، یادت باشه هرچقدر هم با هر کی صمیمی شدی جون زندایی اصلا به این موضوع هیچ اشاره ای نکنی ، تو خوابم نباید در مورد این مسئله حرفی بزنی ! فهمیدی عزیزم ؟ گفتم بله ! ، گفت هر وقت احتیاج داشتی و موقعیت جور بود بیا پیش خودم ، هر کاری دوست داشتیم میکنیم ، ولی درباره این چیزا حتی با خودم هم حرف نزن ، نیازی به حرف زدن نیست ، اصلا نمیخوام دهنمون عادت کنه درباره این چیزا حرف بزنیم ، گفت حالا اون دستمالو بده به من ، خودشو تمیز کرد و بعدش کیر منم تمیز کرد و نوکشو بوسید ، لبامو ماچ کرد و شورتشو پوشید و خوابید ، ولی من از شدت هیجان خوابم نمیبرد ، آروم رفتم سمتش لباسامو برداشتم و پوشیدم سولمازو آروم بوسیدم و گفتم من میرم بیرون یه هوایی بخورم وزود میام ، سرشو تکون داد یعنی که برو ، اومدم بیرون از خونه و آواز میخوندم و واسه خودم پشتک وارو میزدم ، تو این دنیا نبودم اندازه تمام سهمم از زندگی اونروز کیف کرده بودم ، از وقتی فرق زن و مردو فهمیده بودم و کیرم راست شده بود ، مرده بودم از بس با چشمام تنشو خورده بودم و با یاد تن مرمریش جلق زده بودم ! ، حالا بعد از اون همه سال یهو تمام آرزوهام توی چند دقیقه بر آورده شد ! ، فک کنم اونروز دیگه هیچی از زندگی نمیخواستم ، تا نزدیک خونه کامبیز اینا رفته بودم ، میخواستم این شاهکارمو زود به کامبیز بگم ولی وسط راه پشیمون شدم ، یاد حرفای سولماز افتادم که با التماس ازم میخواست با صمیمی ترین دوستامم از این موضوع حرف نزنم ، تصمیم گرفتم که دیگه بیشتر این موضوعو به کامبیز نگم ، راهمو عوض کردم و رفتم سمت پارک ...! حالا چی شد که تصمیمم عوض شد و دارم به شما میگم خودم هم توش موندم !

  7. #7
    یک تابستان رویایی قسمت هفتم



    فکر کردین دیگه آخرشه و ماجراهای سکسی من تموم شد ؟ خودم هم همینطور فکر میکردم چونکه بزرگترین آرزوم بر آورده شده بود و فکر نمیکردم قرار باشه دیگه ماجرای سکسی دیگه ای به این زودیها توی زندگیم اتفاق بیفته ، ولی اشتباه میکردم ، توی زندگی یه قانون مسخره هست ، یا هیچی نیست و آدم کاملا توی کفه یا وقتی میاد یهو از در و دیوار میباره ، یه سری اتفاقات بعدی باعث شد که من ماجراهای جالب دیگه ای رو هم تجربه کنم که هر کدوم به اندازه این یکی برام جالب و هیجان انگیز بودن !
    از وقتی که با سولماز سکس میکردم دیگه سکسم با رویا به حد قبل نبود ، همدیگه رو دستمالی میکردیم و گاهی هم بیشتر ولی خیلی کم شده بود ، طبق قولی که به کامبیز داده بودم گاهی با رویا درباره کامبیز حرف میزدم و خاطره تعریف میکردم و یه بار بهش گفتم بیا با هم بریم خونه کامبیز اینا ، دو سه ساعتی بین درسامون فاصله بود ، گفت باشه ، راه افتادیم و پیاده رفتیم سمت خونه کامبیز ، توی راه هی درباره کامبیز و خوبیاش خاطره تعریف میکردم ، در خونه کامبیزو که زدم پروانه خانوم آیفونو برداشت گفت کیه ، گفتم حمیدم پروانه خانم ، کامبیز هست ؟ گفت آره عزیزم بیا تو و درو زد ، با رویا رفتیم تو ، پروانه خانوم در عمارتو که باز کرد تو روی من خنیدید و چشمش که به رویا افتاد یکم تعجب کرد و گفت بفرمایید تو ، معرفی کردم و گفتم پروانه خانوم این رویا دختر داییمه ، اینقد تعریف شما رو کردیم دوست داشت شمارو ببینه ، خوش آمد گویی کرد و رفتیم تو ، رویا سر کرد توی گوشم و گفت عجب کون گنده ای داره ، خندیدم و گفتم آره ، به چشم تو هم اومد ، گفت آره ولی زن بامزه ای هستش ، پروانه خانوم یه تی شرت جذب یقه باز سفید پوشیده بود که خط سینه های درشتش حسابی معلوم بود ، با یه شلوار گرم قرمز چسبون که تمام جونش حتی خط شورت و سوتینش هم معلوم بود ، منم با چشمای هیز تماشا میکردم ، پروانه خانم داد زد کامبیز جان حمید اینجاست ، رویا زد تو سرم که کونشو با چشمات خوردی ، چی میخوای ؟ ان میخوای ؟ خندیدم ، کامبیز از توی اتاقش داد زد بیا بالا حمید با رویا رفتیم سمت اتاق کامبیز ، کامبیز با دیدن رویا کلی جا خورد و گل از گلش شکفت ، هی کس شعر میگفت و از همه استعدادش استفاده کرد تا خودشو توی دل رویا جا کنه ، جک میگفت ، ادا در میاورد ، رویای خوش خنده هم غش و ضعف میرفت ، پروانه خانوم واسمون میوه آورد و با دیدن کامبیز که با رویا حسابی فامیل شده بودن یکم اخم کرد و رفت ، کامبیز کارشو خوب بلد بود و خیلی بیشتر و سریعتر از اونی که فکر میکردم با رویا صمیمی شد ، وقتی برمیگشتیم خونه رویا همش از کامبیز تعریف میکرد .
    چند بار بعد از اون سه تایی بیرون رفتیم ، سولماز یه کم به رفت و آمدهای ما مشکوک شده بود ولی به روی خودش نمیاورد ، یه بار که با سولماز خونه تنها بودیم رفتم توی اتاقش ، داشت لاک میزد ، از اون کارهایی که مامانم هیچوقت نمیکرد ، همیشه فکر میکردم خوب اگه منم جای بابام بودم احتمالا هر جایی میشدم ، یه مرد پولدار خوشتیپ جوون که همه زنها واسش جون میدن چرا باید یکی مثل سولماز خوشگل و خوش هیکل و تمیزو ول کنه بچسبه به مامانم که همیشه پاهاش مو داره و لاک و رژ لب براش وسایل اضافه محسوب میشن ، فکر میکردم زنها خودشون تصمیم میگیرن خانم خونه باشن یا کلفت خونه ، متاسفانه انتخاب مامانم کلفتی بود ، نگهداری از بچه ها و رفت و روب و ظرفشویی و بقیه حمالی ها وقتی برای رسیدگی به خودش و بابام نمیذاشت ، گفتم سولماز جون بذار پاهاتو من لاک بزنم ، خندید و گفت باشه بزار دستم تموم بشه ! ، وقتی تموم شد یکم دامنشو بالا زد و نشست لبه تخت و پاهای لختشو به سمت من دراز کرد ، دستمالی اون پاهای خوشگل و خوش ترکیب هنوز هم جزو بهترین فانتزی های منه ، پاهاش خیلی خوش فرم و سفید وانگشتای پاش واقعا خوشگل بودن ، شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش و بوسیدن و بعد واسش لاک زدم ، عاشق این بودم که با پاهای لختش به تنم و صورتم میکشید و نوازش میکرد ، کارم که تموم شد منتظر بود که لاکش خشک بشه ، منم دست میکشیدم به پاهای خوشگل و لختش ، یهو ازم پرسید شما سه تا چیکار میکنید اینقد با هم بیرون میرید ؟ رویا با کامبیز دوست شده ؟ یکم هنگ کردم و من من کردم ، ولی اینقد دوستش داشتم که نمیتونستم بهش دروغ بگم ، واسش تعریف کردم وکلی هم از کامبیز تعریف کردم ، سر تکون داد و گفت باشه عیب نداره ، پاشد و از توی کمد یه جوراب شیشه ای مشکی در آورد و پاش کرد ، خیلی سکسی بود و کیرم فورا راست شد ، اومدم باهاش ور برم و به پاهاش دست بکشم ، گفت اصلا بهم دست نزن ، یکم توی ذوقم خورد بهم گفت لخت شو روی فرش دراز بکش لخت شدم ، اشاره کرد اونم در بیار ، شورتم هم کشیدم پایین و کیر راستم پرید بیرون ، دراز کشیدم روی زمین ، گفت اگه هر کاری کردم بهم دست نزن فکر کن اصلا دست نداری وگرنه لباسامو میپوشم و دیگه امروز درشون نمیارم ، با سر اشاره کردم که باشه ، با دامن و بلوز و جوراب بالای سرم وایساد ، از روی سرم طوری رد میشد که از زیر دامنش شورت توری مشکیشو ببینم ، احتیاجی به این کارا نبود همینجوری هم کیرم داشت میترکید ! ، با پاهای سکسی خوشگلش با جورابای نازک و نازش کیرمو مالید ، پاهاشو مالید توی صورتم ، با همه وجودم دلم میخواست با دست پاهاشو بمالم ولی دستور اکید بود که از دست استفاده نکنم ، نشست لبه تخت و با هر دو پاش کیرم رو گرفت و شروع کرد به مالیدن ، داشتم دیوونه میشدم ، چقد وارد بود و میدونست چطوری یه پسر کس ندیده رو بدبخت خودش کنه ! ، گاهی پاهاش رو میمالید توی صورتم و نوک انگشت پاشو با جوراب میکرد توی دهنم و من مک میزدم ، پاشد وایساد و دامنشو در آورد ، شورتش رفته بود لای کس خوشگلش ، عالیییی بود ، چند بار نزدیک بود آبم بیاد ولی جلوی خودمو گرفتم ، بلوزشو در آورد ، سوتین تنش نبود ، جوووووون ، با یه شورت و یه جوراب نازک مشکی که بود و نبودش یکی بود بالای سرم وایساده بود و من حق نداشتم بهش دست بزنم ، کیرم از بس توش خون جمع شده بود داشت میترکید ، خم شد سمت من و در حالی که سینه هاش آویزون بود اومد بالای سرم ، سعی کردم بلند شم که دهنم به ممه هاش برسه ، با دست هلم داد و دوباره چسبوندم به زمین، فقط میخواست حرصم بده ، اروم خم شد ، با زبون به زور نوک سینه هاشو لیسیدم ، بیشتر خم شد و کل نوک پستونش رفت توی دهنم دوباره پا شد و با پاهاش کیرمو ماساژ داد ، بعد بالای سرم وایساد و شورتشو کشید پایین ، کس قلنبه اش که معلوم شد دست خودم نبود ، دوباره سعی کردم پاشم ، پای سکسیشو گذاشت توی صورتمو دوباره هلم داد و چسبوندم به زمین ، دو تا پاشو گذاشت دو طرف صورتمو نشست روی صورتم ، طوری که انگار میخواد بشاشه توی دهنم ! ، کسش توی دهنم بود ، شروع کردم به لیسیدن و مک زدن و خوردن ، تمام صورتم خیس شده بود ولی حق نداشتم با دستام خودمو پاک کنم وگرنه این شو سکسی تموم میشد ، همونطوری که مشغول لیسیدن کس خوشمزه زنداییم بودم خم شد روی کیرم و شروع کرد به ساک زدن ، زود حالتشو عوض کرد و دوباره با پاهای سکسیش شروع کرد به مالیدن کیرم ، زیاد طول نکشید که اولین فوت فتیش زندگیم با یه ارگاسم شدید روی پاها و جورابهای سکسی زنداییم تموم شد ! ، خندید و پاهاشو که پر از آب من بود مالید توی صورتم ، یکم اخ و پیف کردم و اون میخندید بهم دستمال داد و گفت پاشو خودتو تمیز کن منم برم جورابامو بشورم که تو به گند کشیدی ! ، اونروز باهام سکس نکرد ، فک کنم نقشه داشت که شب با بابام یه کارایی صورت بده ..!

  8. #8
    تابستان رویایی قسمت هشتم



    فردای اونروز وقتی از کلاس برگشتم درو که باز کردم سولماز توی آشپزخونه بود که باهاش سلام علیک کردم ، بی حوصله بنظر میرسید رفتم توی اتاق که با رویا هم سلام علیک کنم که دیدم چشماش قرمز قرمزه و حسابی گریه کرده ، بهش گفتم چی شده ؟ گفت هیچی و اشاره کرد که سولماز بره بهت میگم ، تقریبا مطمئن بودم مربوط به سوالای دیروز سولماز در مورد کامبیزه ، دو سه ساعت بعد سولماز لباس پوشید و از خونه رفت بیرون معمولا میگفت کجا میره ولی اونروز اینقد عصبانی بود که هیچی نگفت و رفت ، در خونه که بسته شد پریدم پیش رویا و پرسیدم چی شده ، گفت هیچی ، جنده خانوم دیوونه شده یکساعته داره خط و نشون میکشه که با کامبیز بیرون نرو ، منم یهو عصبانی شدم و بهش گفتم مگه تو یه شب در میون نصفه شب میری تو اتاق عمو فریدون چهار ساعت اونتو میمونی ساعت دو و سه صبح میای بیرون من میپرسم چیکار میکنید که تو هی واسه من تصمیم میگیری نیم ساعت با پسر عمه ام بیرون نرم ، تازه منکه کاری هم نکردم ! ، بهش گفتم دیوونه این چه کاری بود ، اون چی گفت ؟ گفت هیچی چهارتا انگشتشو یکی کرد و همچی زد تو گوشم که هنوز جاش میسوزه ! ، راست میگفت ، لپ قرمزشو بوسیدم و گفتم طوری نیست ، مادره دیگه نگرانته ، ولی حالا باید ببینیم چی پیش میاد .
    داستان ما داشت به جاهای باریک میرسید ، فردای اونروز باز هم سولماز توی قیافه بود ، مطمئنا روابط دیگه مثل گذشته نمیشد ، یا کلا بهم میریخت یا بهتر میشد ، این دیگه هنر ما بود که بدونیم از موقعیتهای بوجود اومده چطور استفاده کنیم ، خلاصه تو یه موقعیت مناسب خودم موضوعو پیش کشیدم و بی مقدمه گفتم ، زندایی نگران رویا نباش ، اولا که بچه نیست ، دوما که من مثل خواهر خودم مواظبشم که مشکلی پیش نیاد ، بعدشم ، کامبیز خیلی پسر خوبیه و اصلا اهل کار بد یا خلاف نیست و مثل داداشم میمونه ، مطمئنا مشکلی پیش نمیاد ، سولماز گفت باشه ، منکه از اول هم گفتم مشکلی نیست ، این دختره دیوونه است دارم نصیحتش میکنم که مواظب باشه یهو دیوونه شده مزخرف میگه ! ، حمید جون قربونت برم خیلی مواظبش باش ، این دختر بی تجربه و خامه ، مواظب باش حرف بیخودی نزنه کار دستمون بده ، گفتم چشم و لبای خوشگلشو بوسیدم ، خندید و منو بوسید ، ظاهرا که اصلا نگران حرفای رویا نبود ، اونشب بابا فریدون جلوی ما خیلی از سولماز تعریف نکرد ، تا اونجا که من و رویا فهمیدیم شب هم پیش هم نرفتن!
    صبح کلاس داشتم و باید میرفتم وقتی بیدار شدم با کمال تعجب دیدم بابا هنوز خونه است ، توی آشپزخونه با سولماز حرف میزدن ، من رو که دیدن هر دو لبخند زدن ، بابام گفت زود صبحانه بخور لباس بپوش سر راه تو رو هم میرسونم ! ، خیلی مهربون شده بود ، بابام و این کارا ! ، توی راه علت مهربونی بابام معلوم شد ، یهو سر صحبت رو باز کرد وگفت ، حمید جان تو دیگه بزرگ شدی و باید بعضی چیزها رو بدونی ، حقیقت اینه که زندگی مشترک من و مامانت مدتهاست تموم شده ، مامانت دیگه اصلا توجهی به من نداره و تمام فکر و ذکرش شماها هستید و خانواده خودش ، تنها علتی که من هنوز باهاش زندگی میکنم هم سرنوشت شماهاست ، وگرنه مدتها پیش از مامانتون جدا شده بودم ، فعلا من واسه خودم زندگی میکنم و مامانت برای خودش اما چیز دیگه ای که میخوام بدونی اینه که دایی اسدت از مامانت هم بدتره ، اون با کارش ازدواج کرده و اصلا توجهی به زنداییت نداره ، البته تا اونجایی که من خبر دارم این عادت کم توجهی به همسر تو خونوادشون ارثیه !، خلاصه میخوام بدونی که اگه مشکلی برای روابط من و مامانت یا زنداییت و داییت بوجود بیاد تنها کسایی که ضرر میکنن تو و دوقلوها و رویا هستید ، البته بین من و زنداییت اتفاقی نیفتاده ولی یه سو تفاهم کوچیک هم برای بهم خوردن زندگی خیلی ها کافی بوده ، میخوام با رویا حرف بزنی بالاخره شما همسن هستین ، بهش بگو این مزخرفاتی که دیروز به مامانش گفته دیگه تکرار نکنه ، یکم فکر کردم و به بابام گفتم حتی اگه اتفاقی هم بین شما افتاده بود اولا به ما ربطی نداشت ، دوما من درکت میکردم ، اما زنداییم بد جوری به رویا گیر داده اون عصبانی شده یه چیزی گفته ، ولی رویا شما رو خیلی دوست داره اگه شما خودتون ازش دلجویی کنید و از دلش در بیارید هیچ مشکلی پیش نمیاد ، به زنداییم هم بگید کمتر بهش گیر الکی بده ، بابام گفت قربون پسر فهمیده خودم ، منو رسوند دم کلاس و رفت ، بعد از ظهر کامبیزو دیدم ، واسش تعریف کردم که رویا بخاطر اون کتک خورده ولی حواسم بود بقیه قضایا رو بهش نگم ، کلی ناراحت شد و به خودش میپیچید ، بهش گفتم من تا حدودی درستش کردم و فکر کنم دیگه مشکلی نباشه ، کلی ازم تشکر کرد و حسابی حال کرده بود وقتی بهش گفتم که پشت سرش چه حرفایی به سولماز زده بودم ماچم کرد !

  9. #9
    تابستان رویایی قسمت نهم



    از اون روز روابط من با کامبیز خیلی صمیمانه تر شده بود ، دیگه درباره خیلی چیزا با هم حرف میزدیم ، چند بار با رویا و کامبیز بیرون رفتیم و هر بار به یه بهونه ای من یه ساعتی این دو تا رو تنها میذاشتم ، فکر کنم تنها چیزی که بهش نگفته بودم رابطه خودمو سولماز بود که واقعا تصمیم نداشتم بهش بگم ، یه بار کامبیز بهم گفت سولماز جای مامانته ، مگه نه ؟ گفتم آره ، گفت بهش حتی محرمی دیگه ، گفتم آره ، گفت اصلا حس بدی نداری که بخوای باهاش سکس کنی ؟ گفتم نه ! ، اگه میشد که خیلی هم باحال بود ! ، یکم من و من کرد و گفت اگه پا میداد با مامانت هم سکس میکردی ؟ سریع برگشتم که یه چیز کلفتی بارش کنم ، اما حس کردم که کامبیز اصلا نظر بدی نداره و داره یه سوال میپرسه که نظرمو بدونه ، گفتم اخه تا حالا هیچوقت بهش فکر نکردم ، مامانم اصلا سکسی نیست بعدش با خنده گفتم ولی اگه سولماز مامان واقعیم بود باز هم اگه پا میداد با همه وجود میکردمش ! ، بعد بهش پاتک زدم و پرسیدم تو چی ؟ تا حالا فکر کردی با مامانت سکس کنی ؟ تو که موقعیتت خیلی برای این کار خوبه ، تازه مامانت هم سانتی مانتال و باحاله ! ، کامبیز گفت تو از داداشم هم با من صمیمی تری واسه همین هم راستشو بهت میگم ، اگه پا میداد بدم نمیومد این کارو بکنم! ، تقریبا کف کرده بودم که این حرفا رو از کامبیز میشنیدم ، گفتم تو که اینهمه توی نقاط حساس خانوما واردی تا حالا سعی نکردی اینارو روی مامانت امتحان کنی ، کامبیز گفت چرا ، اتفاقا خیلی وقتا خیلی کارارو باهاش میکنم ، عین تو که با زنداییت حموم رفتی تا حالا چندین بار باهاش حموم رفتم ولی نمیشه که نمیشه ! ، کیرم از این حرفا حسابی راست شده بود ، پروانه خانوم رو لخت توی حموم تصور میکردم ، دلم میخواست بدونم چه جور شورتی میپوشه و اون کون گنده چجوری توی شورت زنونه اش جا میشه ! ، اون چاک سینه اش که اینقدر سکسیه به چه مدل ممه هایی وصله ؟! ، دلم میخواست اینارو از کامبیز بپرسم اما میترسیدم با مشت بزنه توی صورتم ، بجاش گفتم میدونی مامانت طبعش گرمه یا سرده ؟ بهش فشار نمیاد بدون شوهر؟ مامانت که خیلی جوونه ، چرا نرفت شوهر کنه ؟ کامبیز گفت والا نمیدونم ، پرسیدم چند بار ولی چرت و پرت میگه ، میگه بخاطر تو هستش و نمیخوام زیر دست یکی دیگه بزرگ بشی و شاید بابات برگرده و از این حرفا ، بعدش دوباره کامبیز بحثو برگردوند سمت مامان من ، گفت مامانت اگه به خودش برسه بنظرم خیلی هم خوشگله ، هم برنزه هم گوشتالو و خوشگله ، حیف از مامانته که از الان خوشو انداخته ! ، بحث مامانها وقتی درباره مامان خودم بود خیلی باب دلم نبود ، گاهی یهو دلم میخواست بزنم فک کامبیزو بیارم پایین ولی تا وقتی درباره مامان اون بحث میکردیم بحث شیرینی بود ! واسه همین مجبور بودم کلا غیرتمو قیچی کنم و بذارم در مورد مامانم نظر بده که منم بتونم در مورد هیکل مامانش حرف بزنم ! ، گفتم آره مامانم به خودش نمیرسه مثلا موهای پاشو خیلی دیر به دیر میزنه ، عوضش سولمازو ببین همیشه پاهاش عین شیشه میمونه ، یا حتی مامان خودت با اینکه شوهر نداره هیچوقت ندیدم که پاهاش مو داشته باشه ، کامبیز گفت مامان من تقریبا دو روز یه بار موهای تنشو میزنه ، یکی دو بار توی حموم خودم موهای پاشو زدم ، مامانم یه دونه مو روی تمام تنش نیست ! ، دوباره هیکل پروانه خانوم رو لخت تصور کردم که کامبیز داره موهای پاشو میزنه و کیرم عین سنگ شد ، گفتم تا حالا واسه پای مامانت لاک زدی ؟ اونروز سولماز داشت لاک میزد رفتم ازش گرفتم و پاهاشو لاک زدم ، گاهی پاهاشو باز میکرد وقتی حواسش نبود شورتشو دید میزدم خیلی حال میداد ، کامبیز گفت من واسه دیدن شورت مامانم که احتیاجی به این کارا ندارم که ، من گاهی به تن مامانم کرم میمالم ، لخت میخوابه روی تخت من بالا تا پایین بدنشو کرم مالی میکنم ، یه شورت تنشه یه سوتین ! ، گفتم سولماز یه شورت توری سفید تنش بود که خیلی سکسی بود ، کامبیز گفت مامان منم همه شورتاش گیپوره ، همیشه با هم میریم توی جکوزی ، همیشه جونشو دید میزنم ، گاهی هم وقتی دارم تنشو چرب میکنم عمدا به کونش دست میکشم ، اونوقتا هنوز اینهمه جم توی تهران نبود و ما وقتی استخر میرفتیم بیشترشون فقط استخر روباز آب سرد بود ، یکی دو تا استخر سرپوشیده آب گرم بود که اونا هم سونا و جکوزی نداشتن ، من دهاتی ندید پدید هم که از اسم جکوزی خنده ام گرفته بود و یاد گوز افتاده بودم با خنده گفتم جاگوزی دیگه چیه ؟ مامانت هیچی نمیگه به کونش دست میزنی ؟ گفت جکوزی یه جور وان حمامه که موتور داره و با فشار آبو میزنه به تنت ماساژ میده ، ما توی حموم یه وان معمولی داریم با یه جکوزی سه نفره ، یه بار بیا با هم بریم توش ، خیلی حال میده ، مامانم وقتی دست به کونش میکشم هیچی نمیگه ، گفتم پس چرا کارو تموم نمیکنی ، بقول خودت همه جوره داره بهت راه میده که ! ، کامبیز گفت ، نه اینطوری نیست ، مامانم از اول جلوم راحت میگشته ، بعدشم راستشو بگم من جرات این کارو ندارم ، گفتم تا حالا با فکر مامانت جق زدی ؟ کامبیز گفت صد بار !! ، دیگه روم باز شده بود گفتم مامانت کونش خیلی خوشگله ، گفت آره ، مخصوصا وقتی لخته ، مجبوره شورتارو اینقد بکشه که اندازه کونش بشن هر چند روز یه بار باید یه شورت نو بخره ، اینکه کامبیز اینقد راحت درباره کس و کون مامانش باهام حرف میزد خیلی واسم جالب و سکسی بود ، تا حالا از این حرفا نزده بود . یکم دیگه درباره کس و کون مامانش صحبت کردیم و بعد یکم درباره رویا و سولماز و رسیدیم سر دو راهی تجریش که باید از هم جدا میشدیم ، بنظرم روابطمون وارد مرحله جدیدی شده بود و خیلی با هم صمیمی شده بودیم ، خداحافظی کردیم و هر کی رفت سمت خونه خودش .
    سولماز و رویا با هم آشتی کرده بودن و رابطه من و سولماز از قبل هم بهتر شده بود ، حالا اون میدونست که من از رابطه اش با بابام خبر دارم ولی در این مورد حرفی نمیزدیم ، دیگه به رویا گیر نمیداد و اگه گاهی میخواست خبری بگیره از من میپرسید ، یه شب بابام وقتی اومد برای رویا یه گردنبند قلب کوچولوی طلا گرفت که خیلی خوشگل بود و رویا کلی از گرفتن اون رشوه و حق السکوت کوچولو ذوق کرد ، بابام رویا رو بوسید و گفت اینم واسه دختر خوشگل خودم ، از اون به بعد رویا همیشه از سر و کول بابام بالا میرفت و سر به سر بابام میذاشت ، دیدن این چیزا واسه من خیلی تازگی داشت ، چونکه بابام خیلی آدم جدی ای بود و معمولا نمیشد باهاش زیاد شوخی کرد ، تماشای سکس بابام و سولماز گاهگاهی تفریح شبهای من و رویا بود ، توی سکس خودم با سولماز هر روز یه روز تازه بود ! ، اصلا نمیذاشت سکسمون تکراری بشه ! سولماز و بابام دیگه رسما تو کون همدیگه بودن و زنداییم عملا توی خونه لخت میگشت ، چه وقتی که بابام بود چه وقتی که نبود ، من و بابام رو تا سرحد مرگ با اون لباسهاش و اداهاش تحریک میکرد و شبها از خجالت بابام در میومد و روزها از خجالت من ! ، اما اتفاقی توی راه بود که زندگی سکسی ما رو توی اون خونه دچار تغییر کرد !

  10. #10
    تابستان رویایی قسمت دهم



    یه روز عصر بابام وقتی اومد خونه یه عالمه خرت و پرت خریده بود و ولو کرد وسط هال ، صدام کرد حمید بیا اینارو ببر تو آشپزخونه به زنداییت کمک کن جاشون بده ، سولماز که با صدای بابام از اتاقشون اومد بیرون از این همه وسیله که بابام گرفته بود خنده اش گرفت و گفت نصف اینارو باید بریزی دور چون جا نداریم ، بابام گفت فردا ناهار فرهاد و خانمش میان خونمون ، مهمون داریم ، خیلی خوشحال شدم چونکه عمو فرهاد خیلی آدم باحالی بود ، عمو فرهاد دوست قدیمی دانشگاهی بابامه که خیلی مرد باحال و بگو بخندیه لاغر مردنی و کوتاه قده و کلا آدم ریزه میزه ای محسوب میشه و زیاد شوخی میکنه ، فرهاد و بابام شریک هستن البته سهم بابام توی کارخونه از عمو فرهاد بیشتر بود ، زنش هم عاطفه است ، عاطفه قد بلند ، برنزه ، گوشتالو و خوشگله و به خودش خیلی میرسه ، اون با بابام و عمو فرهاد همدانشگاهی بودن ، واسه همین هم هر دوشون دوستای قدیمی بابام محسوب میشن ، حتی سه نفری توی زمان مجردی آمریکا هم رفته بودن ، مامانم اصلا از عاطفه خوشش نمیاد ، یه بار که مامان داشت با خاله ام حرف میزد شنیدم که پشت سر عاطفه میگفت این زنیکه جنده است ، اینو ول کنی میخواد همه تهرانو آباد کنه ، واسه همین هم که مامانم از عاطفه خوشش نمیومد ما با عمو فرهاد اینا زیاد رفت و آمد نمیکردیم ، اما من هم عمو فرهادو دوست داشتم هم از زنش عاطفه خیلی خوشم میومد ، معلوم بود حالا که بابام چشم مامانمو دور دیده عمو فرهاد و زنشو دعوت کرده خونه ، ولی عکسی العمل سولماز جالب بود ، انگار هیجان زده شده بود ، نمیدونم از اومدن عمو فرهاد اینا هیجان زده شده بود یا موضوع دیگه ای بود ، اما از کاراش معلوم بود دستپاچه است ، وقتی داشتیم وسایلو توی آشپزخونه جا میدادیم ازم پرسید عمو فرهادت چه جور آدمیه ؟ تعجب کردم ، اما جواب دادم خیلی آدم مهربونیه ، خیلی هم حاضر جوابه ! ، اوهوم...، زنش چی ؟ دوباره گفتم زن عمو عاطفه یکم مثل شماست ، خندید و گفت من چه جوریم مگه ؟ گفتم شما خیلی خوشگلید و آرایش میکنید و بگو بخند هستید و این چیزا ، بعدش گفتم یکم سولمازو چاخان کنم ، ادامه دادم : زن عمو عاطفه از خوشگلی به شما نمیرسه ولی خیلی آرایش میکنه و خیلی هم بگو بخنده ! ، گفت خوب ولی کاملا معلوم بود که دستپاچه است ، خیلی تعجب کرده بودم ، چون نمیفهمیدم یه مهمونی ساده که اینقد دستپاچگی نداره ، اونشب هروقت سولماز بابامو تنها گیر میاورد شروع میکرد باهاش در گوشی پچ پچ کردن و سوال جواب میکرد و بابام هم با خنده آروم جوابشو میداد ، فردا ظهر قبل از اومدن عمو فرهاد اینا سولماز خونه رو آب و جارو کرده بود و به خودش حسابی رسیده بود ، یه لباس خیلی خوشگل کار شده تنش کرده بود با یه دامن نسبتا بلند مشکی و جوراب نازک مشکی و دمپایی پاشنه بلند مشکی هم پاش کرده بود و بقول معروف شاه کُسی شده بود واسه خودش ، هی قربون صدقه اش میرفتم و دم پرش میگشتم ، اما عصبی تر از اون بود که به من توجهی بکنه ، خلاصه ، سر و صدای در حیاط بلند شد و ماشین بابام و پشت سرش هم عمو فرهاد با یه پژو 504 انگوری متالیک که اونوقتا که همه پیکان سوار میشدن برای خودش ماشین حسابی محسوب میشد وارد شدن ، عمو فرهاد از ماشین پیاده شده و یه نگاه به حیاط انداخت و شروع کرد با بابام حرف زدن ، از اون فاصله صداشون درست نمیومد ولی معلوم بود داره درباره درختای حیاط و این چیزا سوال میکنه ، سولماز بدو بدو اومد کنار من و زل زد به عمو فرهاد و بعدش هم به عاطفه که در ماشین رو باز کرد و به بیرون خرامید ، چقد ناز داشت این زن عمو عاطفه ، همه کاراش با ناز و ادا بود ، حتی وقتی میخواست در ماشین رو باز کنه و پیاده بشه طوری این کارو میکرد که انگار یه سوپر استار بزرگه و الان صد تا دوربین دارن پیاده شدنشو ضبط میکنن ، از اون فاصله متوجه شدم که پاهاش لختن ، خیلی تعجب کردم ، چون اونوقتا اینقد بگیر بگیر بود که زنها حتی با جوراب هم جرات نداشتن بیان توی خیابون و حتما شلوار میپوشیدن ، رسیده و نرسیده روسریشو در آورد و پرت کرد توی ماشین ، بعدش هم توی همون حیاط مانتوش رو هم در آورد و روی صندلی ماشین انداخت ، یه لباس خیلی جذب قهوه ای روشن تنش کرده بود با دامن روی زانوی قهوه ای تیره ، با پاهای بدون جوراب ، خیلی خوشتیپ بود ، سولماز زیر لب گفت عقده داره انگار ، خوب میومدی تو لباساتو در میاوردی ! ، خندیدم ، زنداییم گفت این همه عمو فرهاد عمو فرهاد این بود ؟ این که کلا نیم وجبه ! خندیدم و گفتم زندایی فلفل نبین چه ریزه ! کله ام رو ماچ کرد و گفت مردشور زبونتو ببره نیم وجبی !، سر و کله رویا هم پیدا شد و اونم به جمع ما پیوست ، بابام اینا بالاخره تصمیم گرفتن بیان تو ، عمو فرهاد وقتی منو دید لباش گوش تا گوش به خنده وا شد و کلی باهام شوخی کرد و دستم انداخت ، با دیدن سولماز هم سعی کرد مودب باشه و حسابی با زنداییم سلام علیک و خوش و بش کرد ،من هم با عاطفه هم روبوسی کردم و همشون رفتن توی اتاق پذیرایی ، عمو فرهاد طبق معمول مجلس گردان بود و با لطیفه ها و بذله گویی هاش کاری کرده بود حسابی بهشون خوش بگذره ، زود با هم صمیمی شدن و با هم شوخی میکردن و حسابی بهشون خوش میگذشت ، اما من و رویا حوصله امون سر رفته بود ، بهش گفتم میای بریم بیرون ، با اشاره سر بهم گفت آره ، به بابام گفتم من و رویا بریم بیرون ؟ بابام با کمال تعجب خیلی استقبال کرد و گفت آره ، برید ، اگه میخواین برید لونا پارک مینی سیتی ، بعدش هم منتظر جواب من نشد و دست کرد توی جیبش و از توی کیفش پنج تا هزاری سبز در اورد و گفت تاکسی بگیرید و برید پارک مینی سیتی ، منم عموت اینا که رفتن با زنداییت میام دم مینی سیتی دنبالتون ، ساعت 9.5 دم در مینی سیتی باشید که با هم برگردیم ، یادمه که پنج هزار تومن خیلی بود ، من هر بار میرفتم مینی سیتی فوقش 500-600 تومن خرجم میشد ! ، سریع پریدم توی اتاقم و لباس پوشیدم ، یکم معطل رویا شدم و دو نفری زدیم بیرون ، خیلی بهمون خوش گذشت ، اصلا نفهمیدم کی ساعت 9.5 شد ، دم در پارک که اومدیم بابام و سولماز توی ماشین منتظرمون بودن ، اونشب بابام هممونو شام برد لواسون ، بابام و سولماز گاهگاهی با یاد اوری حرفای عمو فرهاد کلی میخندیدن ، مثل یه خونواده صمیمی شام خوردیم و کلی خوش گذروندیم و برگشتیم خونه ! این ماجرا با اینکه زیاد هیجان انگیز نبود توی زندگی ما خیلی تاثیر داشت که بعدا براتون تعریف میکنم .

  11. #11
    تابستان رویایی قسمت یازدهم



    یه روز توی خونه با رویا تنها بودیم و لخت خوابیده بودیم روی تخت من و انگشتمون توی کس و کون همدیگه بود و حرف میزدیم ، یهو برگشت گفت حمییید ، من دلم میخواد با عمو فریدون سکس کنم ، منم بلافاصله گفتم هاهاها....، منم دلم میخواد با سولماز سکس کنم ، رویا گفت نخند مسخره ، آخه فک کنم اگه من بخوام عمو فریدون هم میخواد ! ، آب دهنم پرید توی گلوم و شروع کردم به سرفه کردن ، داشتم خفه میشدم ، وسط سرفه هام پرسیدم چرا اینو میگی ؟ یکم خجالت کشید و حرفشو خورد ، گفتم بگو دیگه از چی خجالت میکشی ؟ مگه کاری مونده که من و تو نکرده باشیم ؟ گفت آخه هروقت میرم تو بغلش و سر به سرش میذارم دست میکشه به کونم ، اگه دامن پام باشه پاهامو میماله و از زیر دامن به کونم دست میکشه ، وقتی روی پاش مینشستم حس میکردم زیرم سفت میشه ، منم چند بار عمدا دست به اونجاش زدم ، سفت سفت میشه ! خوب حتما دلش سکس میخواد دیگه ! ، هنگ کرده بودم ، یعنی بابام واسه اینم راست کرده ؟ خنده ام گرفته بود ، از طرف دیگه اگه این دو تا هم با هم سکس کنن دیگه همه با هم دو به دو خوابیده بودیم و این واسه زندگی سکسولانه امون خیلی خوب بود ! بهش گفتم تو واقعا دوست داری با بابام بخوابی ؟ سرشو پایین انداخت ! ، گفتم بیا جورش کنیم ، امشب یه دامن کوتاه بپوش ، چشم بقیه رو دور دیدی حسابی خودتو بمال به بابام و تحریکش کن ، بذار بابام حسابی دستمالیت کنه ، تا بعد یه نقشه خوب بکشیم و بهت بگم چیکار کنی ، گفت وقتی عمو فریدون دست به تنم میکشه و با اون سبیلاش ماچم میکنه خیلی کیف میده ، اینو گفت و زیر زیرکی خندید ! ، شب که شد طبق نقشه رویا یه دامن کوتاه پوشید با جوراب شلواری کلفت سفید و بلوز خوشگل ، خیلی بهش میومد ، سولماز خندید و گفت مهمونی تشریف میبرید ؟ رویا هم خودشو لوس کرد و گفت این که لباس مهمونی نیست ! ، خلاصه بابام که اومد طبق معمول با هممون سلام علیک کرد و نشست توی آشپزخونه و سولماز که یه بلوز سفید ساده با دامن کوتاه مشکی پوشیده بود با پاهای لخت و دمپایی پاشنه بلند واسش چایی ریخت و با هم میگفتن و میخندیدن ، منم که کیرم هم از کارهای سولماز و هم از لباس رویا راست شده بود هروقت میتونستم انگشتم توی کس و کون رویا بود و واسه خودم حال میکردم ، سولماز از آشپزخونه اومد بیرون و رفت توی هال و تلوزیونو روشن کرد و جلوش ولو شد منم رویا رو فرستادم پیش بابام توی آشپزخونه و خودم رفتم پیش سولماز که یه وقت اگه پاشد بره سمت آشپزخونه من به رویا ندا رو بدم ، به رویا گفتم تا وقتی پیش بابامی بلند بلند حرف بزن که من بفهمم ، منم اگه سولماز پاشد بیاد سمت شما صدات میکنم و میگم بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم ، تو زود خودتو جمع کن ، رویا رفت و با بابام شروع کردن بلند بلند حرف زدن و شوخی کردن ، رفتم آروم پیش سولماز ولو شدم روی کاناپه کنارش ، تا وقتی سر و صدای بابام و رویا از آشپزخونه بلند بود معنیش این بود که اوضاع امنه ، سولماز قشنگم هم یه نگاه به من کرد و آروم ماچم کرد و با دست کیرمو از روی شلوارک مالید ، کیرم هم فورا جواب سلام زندایی رو داد به احترام دستای خوشگل و سفید و لاکهای قرمز و سکسی ایشون سر پا وایساد ، دوباره سر و صدای شوخی های بابام و رویا بلند شد و سولماز دستشو آروم کرد توی شلوارک و کیرم رو گرفت توی دستش و شروع کرد به مالیدن ، حالم حسابی بد شده بود ، بهش گفتم امشب میشه آخر شب بیام پیشت بخوابم ، گفت نه عزیزم گفتم که فقط وقتی تنها هستیم ، بقیه بیدار میشن اونوقت کار دست خودمون دادیم ! ، فردا بعد از ظهر یکی دو ساعت پیش هم میخوابیم ، اگه بخوای همین الان میمالمت تا بیای ، گفتم میشه نازتو بوس کنم ؟ گفت نههههه ...، یکی میبینه ، دستم رو کشیدم روی پاهای لختش و اونم کیرمو میمالید ، دو تا دستمال بهم داد و گفت بچپون توی شورتت که اگه اومدی بریزه روی اینا ، به سولماز گفتم بزار ممه هات دست بزنم ، اشاره کرد که بیا ، دستمو کردم تو یقه باز سولماز و سینه هاشو میمالیدم ، اونم کیرمو هفت هشت دقیقه مالید تا وقتی که یهو حالم بد شد و آبم اومد ، سولماز یکی دو تا تکون دیگه هم به کیرم داد و دستشو که پر از آب من بود از توی شورتم کشید بیرون ، بهم گفت برو توی اتاقت خودتو تمیز کن ، خودش هم رفت سمت دستشویی ، میدونستم با دست پر از آب منی مطمئنا سمت آشپزخونه نمیره ، سریع خودمو تمیز کردم و رسوندم پشت در اشپز خونه دیدم دست بابام توی جوراب شلواری رویاست و داره حسابی کونو کسشو میماله و پشت گردن رویا رو ماچ میکنه ، رویا هم بلند بلند حرف میزد و میخندید ، صدای در دستشویی که بلند شد فهمیدم که سولماز الان میاد و ضایع میشه ، بلند داد زدم رویا میای بریم بیرون یه دوری بزنیم ؟ رویا فوری جواب داد آره بزار برم لباس عوض کنم بریم ، نیم دقیقه بعد رویا در حالی که خوشحالی از سر و روش میبارید از آشپزخونه اومد بیرون منو که دید به پهنای صورتش خندید و گفت بریم ، لباس عوض کردیم و اجازه گرفتیم و از خونه زدیم بیرون ، گفتم تعریف کن ، گفت عمو فریدون حسابی به همه جام دست کشید و وقتی دید که منم دوست دارم و خوشم میاد دامنمو زد بالا و دستشو کرد توی جوراب شلواریمو با کس و کونم حسابی بازی کرد ، حمید دلم میخواد شب پیشش بخوابم ، گفتم نقشه من اینه : اگه دو سه ساعت بیرون بمونیم این دو تا حتما سکس میکنن ، ما هم برمیگردیم و به بهانه درس تا دیروقت بیدار میمونیم ، اونوقت شب سولماز تنها میخوابه ، نصفه شب لباس لختی بپوش پاشو برو توی اتاق پیش بابام ، اونم وقتی نصفه شب یه حوری لخت ببینه که اومده باهاش سکس کنه مطمئن باش نه نمیگه ! ، گفت آخه فک کنم بابات از مامانم میترسه و جرات نمیکنه زیاد بهم دست بزنه ، بهش گفتم اونم راه حل داره ! ، اگه چیزی گفت بهش بگو مامانم هم با حمید سکس داره ! ، رویا گفت حمید جک نگو ، بابات باور نمیکنه ، میدونه دروغ میگم ، چشمامو تنگ کردم و گفتم آخه راسته ! ، چشماش داشت میزد بیرون گفت جون رویا راست میگی ؟ گفتم آره بخدا باهاش یه بار نصفه نیمه سکس کردم ، به همه جاش دست زدم ، عین تو و بابا ، رویا کف کرده بود ، گفت اگه دروغم در بیاد چی ؟ گفتم در نمیاد چون دروغ نیست ، کلی از دستم خندید ، سین جینم کرد تا ببینه تا کجا پیش رفتم با مامانش ، منم دو تا پامو کردم توی یه کفش که فقط دستمالی بوده ، بالاخره قبول کرد ، یه بستنی خوردیم و یه دوری زدیم و دو ساعت بعد برگشتیم خونه ، مطمئن بودم که اینا سکس کردن ، چونکه سولماز لباساشو عوض کرده بود و حالا یه لباس دیگه تنش بود ، بابام هم توی هال جلوی تلوزیون ولو شده بود ، یه نگاه توی اتاق بابام اینا انداختم ، تختشون بهم ریخته بود ، مطمئنا ازش استقاده شده بود ..، یه چشمک به رویا زدم یعنی همه چی ردیفه ! ، شب تا دیروقت درس میخوندیم ، سولماز و بابام خیلی وقت بود خواب بودن ، شبهایی که من و رویا تا دیروقت درس میخوندیم سکس بابام و سولماز هم مالیده بود ، ساعت دو و نیم صبح بود که ما هم چراغو خاموش کردیم و رفتیم توی فاز نقشه ، من رفتم که مطمئن شم سولماز خوابه و رویا رفت توی اتاق که لباساشو در بیاره لباس خواب بپوشه ، سولماز آروم آروم خرخر میکرد ، فک کنم خواب هفت پادشاه میدید ، برگشتم سمت اتاق دیدم رویا تیشرت پوشیده با شورت ، نوک ممه های نورسیده و بیرون زده اش از روی لباس کاملا معلوم بود و دم اتاقش وایساده بود با انگشت شصتم اشاره کردم که اوکی هستش ، گفت آخه میترسم ، گفتم ترس چی ، مگه میشه بابای من که همش دستش توی کس و کونته شب لخت بری پیشش بگه نه ؟ بیدارش کن بگو تنهایی خوابم نمیبره کابوس میبینم ، گفت باشه یکم دست دست کرد بعد ماچم کرد در اتاق باباموباز کرد و رفت توی اتاق ، یکم از سوراخ کلید دید زدم ولی چیزی معلوم نبود ، چراغ خواب اتاق خاموش بود و تو اون ظلمات اونم از تو سوراخ کلید هیچی معلوم نبود ، از هیجان داشتم میمردم ، برگشتم توی اتاقم ، نیم ساعت گذشته بود و رویا هنوز نیومده بود ، یعنی عملیات موفق بوده ، خوابم نمیبرد ، نزدیک یکساعت بعد صدای پای رویا رو شنیدم که سعی میکرد پاورچین بره توی اتاق خودش ، خیالم راحت شد ، خیلی دلم میخواست جزئیات رو بپرسم ولی دیگه خیلی خطرناک بود ، به هر مشقتی بود خوابیدم ..!

  12. #12
    یک تابستان رویایی قسمت دوازدهم



    فرداش وقتی پاشدم هیچ کس خونه نبود ، دلم میخواست با رویا حرف بزنم که ببینم دیشب چه خبر بوده ، اما کلاس داشت و باید تا شب صبر میکردم ، سولماز هم معلوم نبود صبح به اون زودی کجا رفته بود ، تو آشپزخونه چایی هنوز داغ بود ، چایی ریختم و واسه خودم نیمرو درست کردم ، صبحونه ام رو خوردم و نیم ساعتی توی اتاق با کتابهام کشتی گرفتم ، با خودم میگفتم یعنی سولماز کجا رفته بود ؟ ، در اصل باید الان با اولین عشق زندگیم توی خونه تنها باشم ، اما اون ول کرده بود رفته بود بیرون ، حوصله ام سر رفت ، تا ساعت یک ونیم که اولین کلاسم شروع میشد خیلی مونده بود ، به کامبیز زنگ زدم ، جواب نداد ، لباس پوشیدم و زدم از خونه بیرون ، سر خیابون که رسیدم دیدم ماشین بابام بر خیابون پارک شده و خودش نیست! ، کف کردم ، دنبال بابام میگشتم که ببینم کجاست که یهو دیدم با سولماز نشستن توی یه ایستگاه اتوبوس خلوت و گرم بحث کردن هستند ، تقریبا دعوا میکردن ، یکم با خودم یکی به دو کردم و بعد بدون اینکه کسی متوجه بشه آروم رفتم پشت ایستگاه اتوبوس و فالگوش وایسادم ، سولماز داشت میگفت آخه اینا بچه هستن ، معلوم نیست بعدا توی زندگی مشترکشون چه مشکلاتی پیدا میشه ، بابام گفت وقتی داشتی با حمید میخوابیدی فکر نکردی بچه است ؟ سولماز من من کرد و بعد گفت من که صد بار گفتم سکس نکردم با حمید ولی همون هم که بوده هرچی نباشه حمید پسره ولی رویا دختره ، اگه یهو عاشق تو شد چیکارش کنم ؟ بابام گفت نه قربونت برم اینا هیچکدوم دیگه بچه نیستن ، الانم جفتشون میدونن که چه خبره ، کار هم از این حرفا گذشته ، هم تو با حمید خوابیدی هم من با رویا ، رویا هم بزرگ شده ، بالاخره هر کاری بکنی رویا هم یه روز با یکی میخوابید ، حالا با من خوابید ، دیگه به روی خودت نیار اصلا انگار که هیچی نشده ، همونجور که خودت گفتی دیگه درباره اش حرف هم نمیزنیم ، به بچه ها هم گیر نده و اصلا بروت نیار ، سولماز یکم خودشو لوس کرد و لحن صداشو عوض کرد و گفت باشه ، حالا شب کی میای ؟ میخوام برم خرید ، بابام گفت سعی میکنم زود بیام با هم بریم ، پس برنامه ویلای کارخونه با فرهاد و عاطفه ردیفه ؟ بگم میایم ؟ سولماز گفت آخه من فقط یکی دو بار فرهاد رو دیدم ، بابام گفت من سی ساله باهاش دوستم ، خیلی پسر خوبیه ، خیالت راحت ، اگه دوست نداشتی هم زوری که نیست ، برمی گردی پیش خودم ! پاشو بریم دیگه ، دیر شد کلی کار دارم ، فرهاد توی کارخونه منتظره ...!
    زود جیم زدم و پریدم توی یه کوچه و از دور دیدم که بابام رفت سوار ماشینش شد که بره و زنداییم هم رفت سمت خونه ، تا اینجا از حرفای اینا فهمیدم که اولا بابام دیشب با رویا سکس کرده ، دوما اینکه فعلا هیچ خطری نیست و برنامه سکس هیشکی مختل نمیشه ! ، قراره هیچکس کاری نداشته باشه که اون یکی با کی سکس میکنه ! ، خیلی هم عالی ...، بیدون دوشواری ! ، یک یک !! ، فقط نفهمیدم قضیه عمو فرهاد و کارخونه چیه ...، کارخونه بابام اینا نزدیک دماوند هستش و یه باغ بزرگ سیب توش داره ، ته کارخونه وسط باغ سیب یه ویلا دوبلکس درست کردن و یه استخر کوچیک هم جلوش داره ، ما گاهی توی تعطیلات میرفتیم توی اون ویلا .
    حالا که دیگه عشقم خونه بود میتونستم برگردم خونه ، درو باز کردم و رفتم تو ، سولماز رو صدا کردم از توی اتاق جواب داد بیا اینجام حمید جون ، کجا بودی ؟ فکر کردم کلاس داری ..! ، در اتاقو باز کردم ، داشت لباساشو عوض میکرد با یه لباس خواب نازک و شورت وسط اتاق وایساده بود رفتم جلو و از پشت بغلش کردم و گفتم رفتم از یکی از دوستام جزوه شیمی گرفتم ، یکی دو ساعت دیگه میرم برای کلاسم ، تو کجا بودی سولماز جون ؟ گفت رفتم بیرون یه چیزایی از بقالی بخرم ، دستمو بردم سمت کسش و از روی شورت کسشو مالیدم ، دستمو گرفت و فشار داد روی کسش ، گفت دوست داری امشب پیش زندایی بخوابی ؟ یعنی اگه میگفتن الان توی هفته های دویست ملیونی همراه اول تو میلیونر شدی و دویست ملیون جایزه نقد بردی اینقد ذوق نمیکردم ! ، گفتم معلومه که دلم میخواد ، بعد اخمامو توی هم کردم و گفتم پس بابا و رویا اگه بفهمن چی ؟ چشماشو تنگ کرد و نگام کرد ، یهو پرسید شنیدم دیشب نصفه شب رویا رو به زور فرستادی توی اتاق بابات ! ، فوری گفتم نه زندایی بخدا خودش دلش میخواست بره من که هلش ندادم ! دستشو بلند کرد و یکی محکم زد توی سرم گفت من از اول میدونستم تو پدر سوخته خبر داری ، واسه چی به من نگفتی این دختره منگل میخواد چیکار کنه ؟ ، مگه من اینو نسپردم دست تو ؟ ، مگه قراره چیزیو از من پنهون کنی ؟ ، دیگه کاریش نمیشد کرد ، یه دستی زده بود و دو دستی تحویل گرفته بود ، دیگه نمیشد حاشا کرد که من خبر نداشتم ! ، گفتم چیکار کنم زندایی خوب کلی قسمم داد که نگم ، سولماز گفت خوب حالا کاریه که شده دیگه ، بالاخره اونهم باید این چیزا رو یاد بگیره و تجربه کنه ، باز برای یاد دادن این چیزا بابات از غریبه ها بهتره ، بهتره با فریدون بخوابه تا با یه مرد غریبه ، اینجوری خیال منم راحت تره ، بهتره کاری به کارش نداشته باشیم تا تجربه کنه ، فک کنم امشب هم بره پیش فریدون ، وقتی اون رفت تو هم بیا پیش خودم ، فقط لازم نیست سریع بری به رویا خبر بدی که قراره امشب بیای پیشم ، یا میدونی که قراره بره پیش بابات ، درباره این چیزا هر چی آدم کمتر حرف بزنه بهتره ، پریدم و لباشو بوسیدم ، دلم پر پر میزد واسه اینکه شب بشه و بصورت کاملا رسمی و قانونی ! شلوارمو بکشم پایین و لباسهای سولماز رو در بیارم و شب برم توی رختخوابش و تا صبح بککککنننمممششش ! ، دست کشیدم روی کون قشنگ و سفیدش ، لباس خوابشو زدم بالا و کمر نازشو بوسیدم ، زیر لباس خوابش سوتین نداشت ، سینه هاشو با دست مالیدم سینه هاش نه شل بود و نه سفت ، یه چیز توپ ژله مانند کیر راست کن ، نوک سینه هاش کوچولو و هاله دورش صورتی بود ، وقتی دست میمالیدم نوک سینه اش رنگ عوض میکرد و خوشگلتر میشد ، دوباره دستمو کردم توی شورتش ، انگشتم که به چوچولش خورد تنش لرزید ، گفت الان سکس نکنیم ، میخوام شب به جفتمون بیشتر کیف بده ، در حالی که صدام از هیجان میلرزید گفتم زندایی جونم شب تا صبح با هم سکس میکنیم ، الان هم تن قشنگو سفیدتو میخوام ، خندید و گفت من قربون سگ حشریت برم ، بکش پایین اون شورتتو ببینم با چی میخوای ترتیب زنداییتو بدی ! ، بعدش نشست روی زمین جلوی من و کمربندمو باز کرد و بعدش دکمه های شلوارمو ، دو طرف شلوارمو گرفت و با شورتم یکجا کشید پایین ، کیرم عین فنر تا شده پرید بیرون ، با دو تا دستش انگار که یه شیئ مقدسو گرفته باشه کیرمو توی دستاش گرفت و لبهای خوشگل قرمزشو به کیرم نزدیک کرد ، نوک کیرمو بوسید و بعد شروع کرد به ساک زدن ، تا همین امروز هم هیشکیو ندیدم به خوبی زنداییم ساک بزنه ، یعنی استاد مسلم !....

  13. #13
    یک تابستان رویایی قسمت سیزدهم



    بعد از سکس با زندایی خوشگلم ، با هم رفتیم و دوش گرفتیم ، لخت و عور زیر دوش با بهونه و بی بهونه خودمو میمالیدم بهش و از هیکل خوشگلش تعریف میکردم ، اومدیم بیرون و تن همیدیگرو خشک کردیم ، یه تاپ قرمز آستین بندی پوشید که نصف ممه هاش بیرون بود ، بدون سوتین ، با یه دامن کوتاه چین چین سفید با طرحهای بزرگ قرمز رنگ ، با یه شورت سفید تور که کس خوشگلش توش معلوم بود ! ، دلم میخواست کلاسو بپیچونم بیشتر از تنها بودن با زندایی خوشگلم لذت ببرم ، به سولماز گفتم امروز درس نداریم ، استاد میخواد کوئیز بده ، میشه نرم ؟ خندید و گفت همین یه بار ! ، رویا که اومد و مامانشو با اون وضعیت دید خنده اش گرفت ، سولماز از قضیه دیشب خیلی از دست رویا شکار بود ، ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره ، رویا هم که فکر میکرد سولماز خبر نداره کبکش خروس میخوند و حسابی شنگول بود ، واسه اینکه با رویا تنها بشم و بتونم باهاش حرف بزنم دنبال بهونه میگشتم که بهونه خودش زنگ زد ! ، کامبیز بود ، زنگ زده بود که ببینه اگه حوصله دارم با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم ، بهش گفتم بزار با سولماز هماهنگ کنم که اگه گذاشت رویا رو هم بیارم ، کامبیز از خوشحالی زد زیر خنده ، گوشیو قطع کردم و به سولماز گفتم میذاری با رویا و کامبیز بریم یکی دو ساعت بیرون ؟ مطمئن بودم با توجه به قضایای پیش اومده دیگه کار از این حرفا گذشته و به این چیزا گیر نمیده ، سولماز شونه هاشو بالا انداخت و گفت زود برگردید که به درساتون برسید ! ، سریع رفتم و به رویا گفتم ، رویا کف کرد که مامانش به این راحتی رضایت داده با کامبیز بریم بیرون از خدا خواسته سریع لباس پوشید و زدیم بیرون ، از در که رفتیم بیرون سریع تعریف کردم که صبح بابام و سولماز رو دیدم که داشتن سر همخوابی دیشب رویا و بابام دعوا میکردن ، چی گفتن و چی شنفتن ، رویا مثل جن زده ها ساکت بود و از ترس زبونش بند اومده بود ، گفتم نترس بابا به خیر گذشت تموم شد ، اگه سولماز میخواست دعوات کنه که همون موقع که از در اومدی تو جرت میداد ! ، بعدشم به من گفته بروت نیارم و اونم بروت نمیاره ، یکم خیالش راحت شد ، بهش گفتم امشب هم راحت برو پیش بابام ، بزور خندید ولی گفت دیگه نمیرم ، تو مامانمو نمیشناسی ، گفته باشه ولی بعد یه بهونه گیر میاره تیکه و پاره ام میکنه ، الانم معلوم نیست برام چه نقشه ای کشیده ، گفتم نه بابا ، تو برو پیش بابام منم میرم پیش زندایی ! رویا میخندید ، بهش گفتم حالا قشنگ تعریف کن ببینم دیشب چی شد ...، رویا گفت وقتی رفتم توی اتاق عمو فری خواب بود ، اینقد ترسیده بودم که دو سه دفعه میخواستم برگردم بیرون ، ولی وقتی عمو فری رو با شورت توی رختخواب دیدم و یاد سکس کردنش با مامانم افتادم دیگه دل به دریا زدم و رفتم توی رختخواب ، عمو فری برگشت و بغلم کرد و گفت بچه ها خوابیدن ؟، فهمیدم با مامانم اشتباه گرفته ، ولی وقتی بغلم کرد فوری فهمید که من مامان نیستم ، یهو از خواب بیدار شد و چشماش چهارتا شد ، گفت اینجا چیکار میکنی ؟ خودمو لوس کردم و گفتم عمو جون خوابم نمیبره ، خوابهای بد میبینم ، بهم گفت باشه عمو ولی زود برو توی اتاقت ، مامانت اگه بیاد ببینه با این لباسها اومدی اینجا جفتمونو از تهران میندازه بیرون ! ، بعد هم ادامه داد خودم هم خیلی میترسیدم که مامان بیاد ولی زودی گفتم مامانم دو ساعته که خواب خوابه بعدشم تا حالا چند بار هم حمید رفته پیش مامانم خوابیده مگه چه عیبی داره منم پیش شما بخوابم ؟، بابات یکم ساکت شد و بعد پرسید مامانت لخت کنار حمید خوابید ؟ منم گفتم آره ! ، مامان کی لباس پوشیده که بخواد لخت بشه !، اونوقت بابات پتو رو کنار داد و آروم گفت باشه بیا بخواب ولی یکم آروم شدی بعد باید زود بری توی اتاق خودت بخوابیا ! منم شیرجه زدم توی رختخواب کنار بابات ، بابات بغلم کرد و پتو رو کشید روی جفتمون با دستش کشید روی کونم و کمرم و خودشو میمالید بهم ، خیلی دلم میخواست باهاش سکس کنم ، واسه همین هم دستمو کشیدم روی شورتش ، اونجاش از مال تو خیلی بزرگتره ! عین سنگ شده بود ، خودش شورتشو پایین کشید و دستمو گذاشت روش ! ، بعدش هم لباس منو از تنم بیرون کشید وشورتمو در آورد ، آروم پرسید تو هنوز دختری ؟ با سر گفتم آره ، بابات گفت باشه ، با انگشتاش با اونجام بازی میکرد و بعد پتو رو کنار زد و پاهامو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن نازم ، اینقد خورد که صورتش از آبم خیس خیس شد ، بعد انگشتشو خیس کرد و با سوراخ کونم بازی میکرد و چند بار انگشتشو کرد توی کونم که یکم دردم اومد ، بعد دراز کشید و گفت که باهاش بازی کنم ، اونجاشو گرفتم و شروع کردم همونجوری که با تو بازی میکردم باهاش بازی کردم ، بعدش همونجوری که یه بار با تو سکس کردیم چرخیدم روش و نازمو گذاشتم روی دهنشو خودم هم اونجاشو میخوردم ، با زبون با چوچولم بازی میکرد و کسمو لیس میزد منم اونجاشو میخوردم که یهو ارضا شد و آبش همچین پاشید توی صورتم که یه مشتش هم ریخت توی موهام ، صبح هم که نتونستم برم حموم ، هنوزم یه تیکه از موهام نوچه ! بعد موهاشو بهم نشون داد که هنوز یکی دو تا از دسته هاش بهم چسبیده بود و زد زیر خنده ، تقریبا از دیدن آب بابام تو موهای رویا حالم بهم خورد ، ولی به روی خودم نیاوردم ، رویا ادامه داد عمو فری هم انقد با زبون منو لیس زد و با دست مالید که منم آبم اومد ، بعدش ماچم کرد و بهم گفت برو توی اتاق خودت بخواب عزیزم ، دیگه آروم شدی ؟ ، خندیدم و عمو رو ماچ کردم و یواشکی اومدم توی اتاق خودم ! ، داستانش که تموم شد یکم مکث کرد و دوباره پرسید ، حالا واقعا شب دوباره برم پیش عمو ؟ گفتم دوست داری ؟ گفت آره ، خیلی دلم میخواد !، خندیدم و گفتم حالا به کامبیز چی بگیم ؟ اون بدبخت که داره کم کم عاشقت میشه! ، بگیم رویا خانم عاشق شوهر عمه اش شده ؟ ، رویا گفت جون من به کامبیز چیزی نگیا ، منم از کامبیز خوشم میاد ولی عمو فری یه چیز دیگه است ! کلی با هم خندیدیم .

  14. #14
    یک تابستان رویایی قسمت چهاردهم




    رسیدیم دم خونه کامبیز اینا ، زنگ زدم و پروانه خانوم آیفونو برداشت ، گفتم سلام و خودمو معرفی کردم ، گفتم میشه به کامبیز بگید بیاد دم در ؟ پروانه خانوم گفت با رویا خانومی ؟ گفتم آره ، گفت بیاین بالا عزیزم ، یه چایی بخورید و برید ، به رویا نگاه کردم و اون شونه بالا انداخت که یعنی واسش فرقی نداره ، درو باز کردم و رفتیم تو ، کامبیز در حالی که هنوز داشت تیشرتشو میپوشید بدو بدو از تو اتاقش اومد بیرون و با دیدن من و رویا گل از گلش شکفت ، پروانه خانوم از توی آشپزخونه اومد بیرون ، چشام چهارتا شد ، یه شلوارک نازک زرد پاش بود که چسب تنش بود و شکل شورتش از توش کاملا معلوم بود ، شلوارکش اینقد نازک بود که حتی میتونستم تشخیص بدم که شورتش قرمزه ! ، یه تاپ زرد نازک هم تنش بود که رنگ سوتین قرمزش از توش معلوم بود ، الان دیگه میتونستم ببینم که شورتش توی تنش چه شکلی وایمیسته ! ، حرکت عمودی کیرمو از توی شلوارم کاملا حس کردم ، کون و کپل و رونهای تپل و ساقهای سفیدش خیلی چشم نواز بودن ، رویا آروم سرشو کرد توی گوشم و گفت عجب هیزی شدی حمید ، انگار دوست داری با همه سکس کنی ، خندیدم و چشمامو از روی کون پروانه خانوم برداشتم ، پروانه خانوم گفت برید توی آلاچیق وسط حیاط واستون یه چایی بیارم بخورید و برید ، رفتیم توی باغ ، جلوی عمارت توی حیاط وسط چمنها یه آلاچیق چوبی بامزه و قدیمی بود ، دیواره هاشو با برگ نخل بافته بودن که تابستونا روشون آب میریختن ، چمنها رو تازه آب داده بودن و حسابی خنک شده بود ، توی راه که میرفتیم سمت آلاچیق کامبیز سرشو توی گوشم کرد و گفت حالا دیدی چرا شورتاش زود به زود پاره میشن ؟ نگاش کردم و خندیدم ، پس دیده بود که چطوری زل زدم به کون مامانش ! ، نشسته بودیم توی آلاچیق که پروانه خانوم با همون لباسها برامون چایی آورد با چند تا دونه شیرینی کشمشی خونگی ، دوباره شروع کردم به دید زدن تن پروانه خانوم و کون گنده اش و دوباره کیرم راست شد ، خم شد چایی بهم تعارف کنه چاک سینه هاش تا ته معلوم بود ، دلم میخواست شیرجه بزنم وسط ممه هاشو شنا کنم ! ، کامبیز حق داشت که با دیدن تن لخت مامانش چند بار جلق زده بود ، چایی رو خوردیم و زدیم بیرون ، با تاکسی رفتیم سمت پارک سنگی ، یکم نشسته بودیم و حرف میزدیم که دوتا مامور کمیته اومدن بالای سرمون ! ، با اینکه میدونستم که فامیلیمو نمیتونن تخممونو بخورن باز هم ترسیده بودم ، اونوقتا خیلی بگیر بگیر بود ، پرسیدن چیکاره هستید که من گفتم دختر دایی و پسر عمه هستیم ، جدامون کردن و چند تا سوال کس شعر که عمه ات کیه داییت کیه پرسیدن و وقتی مطمئن شدن راست میگم یکیشون بهم گفت از لحاظ شرعی درست نیست که شما با هم تنها بیرون برید ، گفتم مامانش خبر داره اگه میخواین زنگ بزنید خونه و بپرسید ، خلاصه یکم دیگه هم صبر کردن ودیدن از ما ابی واسشون گرم نمیشه دمشونو گذاشتن رو کولشونو گورشونو گم کردن رفتن ، ولی ما که حسابی حالمون گرفته شده بود تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه ، از اون گذشته ما واسه اونشب کلی نقشه داشتیم !

  15. #15
    یک تابستان رویایی قسمت پانزدهم



    وقتی برگشتیم خونه رویا هنوز میترسید ، توی خونه سولماز هنوز همون لباسهای چشم نواز تنش بود ، منو بوسید و دست کشید سرم ، با رویا هم گرم و معمولی سلام علیک کرد که باعث شد ترسش بریزه ، گفت خسته شدین از ولگردی ؟ اگه میشه برید یکم درس بخونید ! ، بابام اونروز خیلی زود اومد خونه ، وقتی که اومد برای اولین بار جلوی ما سولمازو بوسید ، با من دست داد و رویا رو هم بوسید ، میوه و چیزای دیگه خریده بود که برد گذاشت توی آشپزخونه ، به سولماز گفت بخاطر شما زود اومدم ، اگه میخوای بری خرید آماده شو که بریم ، سولماز خوش خوشانش بود و میخندید ! ، هروقت با بابام میرفت خرید حتما یه تیکه طلا یا یه هدیه گرون دیگه گیرش میومد ! ، سولماز به ما حسابی تاکید کرد که درس بخونیم و چند دقیقه بعد با هم رفتن بیرون و من موندم و رویا ، به رویا گفتم بیا بریم توی هال واست یه سورپرایز دارم ! بردمش توی هال و یه فیلم سکسی که از دوستم گرفته بودم گذاشتم توی ویدئو ، رویا که تا اونوقت فیلم سکسی ندیده بود چشماش چهار تا شده بود ، اونوقتا فیلم سکسی خیلی کم پیدا میشد ، کیفیت هاشون هم که واقعا مسخره بود ، یادمه داستان اون فیلم سکسی درباره یه پشه بود که هر کسی رو نیش میزد طرف حسابی حشری میشد و شروع میکرد به سکس ! خیلی بامزه بود و رویا بلند بلند میخندید ! اولش یه دهکده توی افریقا رو نشون میداد که همه خانواده لخت کنار هم خواب بودن ، مرد خانواده دستشو دراز میکرد سمت کس زنه ، زنه هم محکم میزد روی دست مرده و دست یارو رو پرت میکرد اونور ، خلاصه یهو یه صدای وییزز اومد و پشه قصه ما اومد و نشست روی پای زنه و نیششو فرو کرد تو ! ، نیم دقیقه بعد زنه یهو دیوونه شد ، دست مرده رو گرفت و فرو کرد توی کس خودش ، مرده هنوز از کار اول زنه دهنش باز مونده بود که زنه دوباره شیرجه رفت و کیر مرده رو تا ته کرد توی دهنش و جلوی چشمای هاج و واج بچه سیاها که از سر و صدای ننشون بیدار شده بودن نیم ساعت به طرز فجیعی سکس کردن ! ، بعد یهو اثر زهر نیش پشه از بین رفت و زنه هاج و واج سرشو از روی کیر مرده بلند کرد و در حالی که آب منی از سر و صورتش میچکید پایین با تعجب بچه هاشو نگاه کرد که هنوز مات و مبهوت داشتن کارای ننشونو نگاه میکردن ! ، من لای پای رویا مشغول لیس زدن کس دختر داییم بودم و دختر داییم با چشمای خمار و نیم باز فیلم میدید و بلند بلند میخندید ، داستان رسید به اونجا که چند تا جهانگرد میخواستن از افریقا برگردن سمت لندن ، پشه قصه ما همراه جهانگردها سوار هواپیما شد ، هواپیماشون مثل هواپیماهای جنگی صندلی هاش دو ردیف در طول هواپیما و کنار هم بود که هشت تا جهانگرد دو به دو با زنهاشون کنار هم نشسته بودن و همگی یا خواب بودن و یا درحال چرت زدن ، یهو یه صدای وییییزززززز و چند ثانیه بعد یکی از زنها دستشو برد توی شلوار مردی که بغل دستش نشسته بود ، دوباره ویییززز ، ویییزززز و یهو نگاه کردیم و دیدیم همه دارن همدیگه رو میکنن ، رویا ذوق میکرد و میخندید ، کیرمو چپوندم توی دستش ، شروع کرد به مالوندن و خوردن ، اثر نیش پشه از بین رفت و یهو جهانگردا چشماشونو باز کردن و دیدن کیر هر کی توی کس زن اون یکیه یا زنش داره کیر اون یکیو ساک میزنه ! ، خیلی بامزه بود ، رویا روی کیرم چمباتمه زده بود و اب دهنش تمام زیر شکممو خیس کرده بود ، دیگه حسابی وارد شده بود ، نه به اندازه مامان خوشگلش ، ولی وارد بود ، کیرمو تا جایی که میتونست میچپوند توی دهنشو در میاورد دوباره با دست میمالید و تخمامو ماساژ میداد و دوباره با دهن ، فیلم سکسی میدیدم و دختر داییم واسم ساک میزد ، صبح مامانشو کرده بودم واسه همین هم آبم به این سادگیا نمیخواست بیاد ، دلم میخواست همشو تا شب نگه دارم واسه زنداییم ، به رویا گفتم بسه تو بخواب من مال تورو بخورم تا بیای ، دراز کشید و من با انگشت و زبون افتادم به جون چوچول کوچولوش یهو شکمشو داد بالا و کسشو بیشتر و بیشتر مالید به دهنمو بعدش یهو ولو شد ، ویدئو رو خاموش کردم ، با بیحالی گفت پس تو چی ؟ گفتم من صبح سکس کردم ، خندید و پرسید..، با مامانم ؟ خندیدم و گفتم نه ، با بابام !! دو دقیقه میخندید !..، یه متکا زیر سرش گذاشتم و گفتم یکم بخواب ، گفت شورتمو بده ، شورتشو پاش کردم تیشرتشو تنش کرد و دامنشو داد پایین و روی کاناپه ولو شد ، یه پتوی نازک از توی اتاق آوردم و روش دادم و خودم هم توی اتاق ولو شدم و خوابم برد...

  16. #16
    یک تابستان رویایی قسمت شانزدهم




    دو سه ساعت بعد از خواب بیدار شدم ، خواب بعد از ظهر تابستون واقعا میچسبه ، دلم نمیخواست از رختخواب جا کن بشم ، اما صدای آروم حرف زدن سولماز و بابام از اتاق دو قلوها که چسبیده به اتاق من بود وادارم کرد از جام پاشم ، در اتاقمو که آروم باز کردم دیگه صداشونو میتونستم بشنوم ، لای در اتاقشون باز بود ، بابام آروم میگفت این خیلی بهت میاد ، چون پوستت سفیده رنگ زرشکی خیلی بهت میاد ، مایو شنات هم خیلی خوشگل بود ، از سلیقه ات خوشم اومد ، سولماز گفت ولی خودم سفید بیشتر دوست دارم ، اون سفیده شورتش هم خیلی راحت تره ، شورت قرمزه یکم نازمو اذیت میکنه ، بابام گفت درسته که خیلی نازه ولی اسمش کُسه ! ، بیا یکم جلوتر ، آهان ببین کست چه ناز شده تو این شورت زرشکی ! ، جوووووون ، آدم دلش میخواد خام خام بخوره این کس خوشگلو ، پاشو بریم تو اتاق من تا اینا بیدار نشدن بکنمت با این شورت خوشگل ، فرهاد با این ببینتت کس خل میشه ! گوشام یهو تیز شد ، عمو فرهاد چرا باید سولمازو با شورت ببینه ؟ سولماز گفت بچه ها الانه که بیدار بشن ، بعدا سکس میکنیم ، اونروز چشمات در اومده بود عاطفه جلوت موقع رقص لخت شد ، راستی فریدون این برنامه فرهاد اینارو میشه کنسل کنی ؟ من دلشوره دارم ، میترسم خیلی آبروریزی بشه ، بابام گفت من بیست ساله دارم حداقل هفته ای یه بار عاطفه رو میکنمش ، مگه دفعه اوله که لخت ببینمش چشام بزنه بیرون ؟ بعدشم نترس ، هیچی نمیشه ، اگه خیلی میترسی بچه هارو نبریم ، دو تایی بریم ، سولماز گفت نه ، اگه میخوای بری همگی بریم ، اون دامنمو بده بپوشم ، بابام گفت بذار یکم با این کس خوشگلت سلام علیک کنم ، دلش واسه سبیلای من تنگ شده ، جووون ببین چه صاف و صوف کرده ، اوووممم ، به به ، گوشام میشنید ولی مغزم هنگ کرده بود و باور نمیکرد ! ، بابام بقول خودش بیست ساله با زن عمو عاطفه سکس داره ؟! بیخود نبود اونشب اینقد از رفتن من و رویا استقبال کردن ! عاطفه جلوی بابام و شوهرش با شورت رقصیده بوده ؟! ، وای خدا چقدر جای من خالی بوده ! ، لابد حالا قراره سولماز هم جلوی این دوتا لخت برقصه که بابام میگه اگه فرهاد تورو با شورت ببینه چی میشه ! ، به بابام حسودیم میشد ، سولماز خوشگل من لخت تو بغلش بود و باز داشتن درباره سکس حرف میزدن ، سولماز فقط مال منه ، در اتاقم رو بستم و اینبار عمدا با سر و صدا بازش کردم که صداش باعث بشه بابام سرشو از تو کس سولماز جونم بکشه بیرون ! ، از اینکه کاسه کوزه بابامو بهم ریخته بودم ذوق میکردم ، رفتم دستشویی و سرپا شاشیدم ، کیرمو تو روشویی آب کشیدم و با دستمال دلسی خشک کردم و اومدم بیرون از توی هال صدای تلوزیون میومد ، سرک کشیدم ، تلوزیون واسه خودش ونگ ونگ میکرد و رویا تو کاناپه جابجا میشد معلوم بود که بیداره ، چشماشو باز کرد و منو که دید لباش به خنده باز شد و برام سر تکون داد ، بهش چشمک زدم و رفتم سمت آشپزخونه ، سولماز تو آشپزخونه بود ، معلومه تا من دستشویی بودم خودشو رسونده بود به آشپزخونه ، توی روم خندید ، رفتم سمتشو لپشو بوسیدم ، دست کشید روی سرم ، عاشق پاهای لختش بودم وقتی که دامن میپوشید ، ناخونهای لاک زده اش ، پاهای سفید و گوشتالو و خوش فرمش بهم لبخند میزدن ، دنبال یه لیوان میگشتم واسه خودم چایی بریزم ، لیوانو برداشتم و گذاشتم رو میز که صدای بابام از پشت سرم گفت واسه منم بریز حمید جان ، واسه فریدون خان هم چایی ریختم ، با هم شام خوردیم و گپ زدیم و تلوزیون دیدیم ، ساعت یازده و نیم یا دوازده بود و هنوز نمیدونستم قراره چطور پیش زنداییم بخوابم ، بابام اول از همه پاشد و شب بخیر گفت و رفت تو اتاق خودش ، زنداییم گفت شما هم برید بخوابید ، امروز که درس نخوندین ، فردا زودتر پاشید که حداقل یکم بیشتر درس بخونید ، با چشمای پرسشگرم به چشمای خوشگلش زل زدم که پس قرارمون چی میشه ؟ ، اخماشو تو هم کرد و با چشم اشاره کرد که برو تو اتاقت ! ، بلند شدم و دست از پا درازتر راه افتادم سمت اتاقم ، مطمئن بودم این دو تا بیرون که بودن واسه امشب قرار سکس گذاشتن و بابام با هدیه خرش کرده و مارو پیچوندن ، رفتم و ولو شدم توی اتاق ، کیرم راست راست بود ، دلم کس سولمازو میخواست ، از صبح تا حالا واسه امشب نقشه کشیده بودم و با رویا هم سکس نکرده بودم که شب با سولماز بخوابم ، اونهم که اینطوری رید تو کاسه کوزه ام ! ، خیلی شاکی بودم ، چراغ اتاقو خاموش کردم و تو تختم دراز کشیدم ، خوب یادمه داشتم فکر میکردم حالا که ما که همگی با هم دو به دو سکس کردیم ، این قایم موشک بازیها دیگه خیلی بیمزه و بی معنیه تو فکر خودم به سولماز میگفتم اگه میخوای بری تو اتاق بابام خوب برو ! ، حداقل منم تکلیفم معلوم میشه میرم سراغ رویا !، یه ربعی تو رختخواب بودم و هر کاری میکردم خوابم نمیبرد ، صدای آروم باز و بسته شدن در اتاق بابام رو شنیدم و مطمئن شدم که سولماز رفته تو اتاق بابام ، از حرص میخواستم موهای خودمو بکنم ، دیگه امکان نداشت خوابم ببره ، گفتم منتظر میشم از اتاق بابام که اومد بیرون میرم پیشش ، اما باز فکر کردم که حتما عصبانی میشه و دیگه سکس کردن باهاش کلا میماله ، تو رختخواب با کیرم ور میرفتم و فکر کردم برم پیش رویا حداقل با اون حرف بزنم و سکس کنم تا بتونم بعدش بخوابم ، آروم از تو رختخواب پاشدم و لای در اتاقمو باز کردم ، از زیر در اتاق دوقلوها نور میومد ! ، یعنی رویا هنوز بیدار بود ؟؟ ، در اتاقو یواش باز کردم و رفتم تو ، از چیزی که میدیدم خشکم زد ، رویا نبود ، ولی در عوض سولماز خوشگلم نشسته بود لبه تخت و داشت جوراب نازک سفیدشو پاش میکرد ، اونم با دیدن من خیلی تعجب کرد ، انگشتشو روی بینیش گذاشت که یعنی هیس ! ، بعدشم اشاره کرد که برو تو اتاق خودت ، یکم مردد بودم ، اما جرات نداشتم رو حرفش حرف بزنم ، وقتی میگفت برو باید میرفتم ، رفتم توی اتاقمو لبه تختم نشستم ، سعی میکردم توی مغزم بفهمم که اینجا چه خبره ، ولی فکرم به هیچ جا قد نمیداد ، با خودم گفتم ببین داره خودشو خوشگل میکنه بره پیش بابام ، بعد فکر کردم پس رویا کجاست ؟ شاید میخوان دو نفری به بابام حال بدن ، با این فکرا داشتم دیوونه میشدم

  17. #17
    یک تابستان رویایی قسمت هفدهم




    یهو در اتاقم باز شد و فرشته نجاتم اومد توی اتاق ، سولماز خوشگل توپولم با لباس یه دست سفید اومد تو ، یه بلوز سفید که تا روی کونش پایین اومده بود و جورابهای شیشه ای سفید ، نه شلوار پاش بود و نه دامن ، واییییی ، دوباره اشاره کرد که صدام در نیاد ، آروم در اتاقمو روی هم انداخت و کلید رو توی قفل چرخوند شلوار منو از چوب لباسی برداشت و انداخت روی زمین جلوی در که نور بیرون نره و بعد چراغو روشن کرد و چشمم به جمالش روشن شد ! ، واقعا نمیفهمیدم اینهمه احتیاط وقتی که هم بابام و هم رویا میدونستن چه خبره معنیش چیه ! ؛، اومد و بغلم کرد ، دستم رفت لای پاهاش از یقه باز بلوزش سینه هاشو بوسیدم و با دست مالیدم ، سوتین تنش نبود ، بلوزشو بالا دادم و با سینه های درشت و خوش فرمش بازی کردم ، لباسامو در آورد و اشاره کرد که شورتمو در بیارم بلند شدم جلوش وایسادم با دو تادستش دو طرف شورتمو گرفت و پایین کشید ، کیرمو با دست مالید و با لبای قرمز و گوشتالوش بوسید ، مهلت ندادم که برام ساک بزنه ، مطمئن بودم اگه کیرمو بکنه تو دهنش قبل از اینکه بخوام باهاش سکس کنم آبم میاد ! ، از صبح تا حالا صد بار بیشتر راست شده بود و یه ساعت هم رویا واسم ساک زده بود ، الانم با این لباس سکسی اومده بود توی اتاقم و حسابی تحریکم کرده بود ، خم شدم و لبمو گذاشتم روی لبای داغش ، هلش دادم روی تخت و اونم مقاومتی نکرد بلوزشو کامل در آوردم و دست کشیدم به تن گوشتالو و سکسیش ، دو طرف شورت سفیدشو گرفتمو کشیدم پایین ، پاهاشو داد بالا و کمکم کرد که شورتشو در بیارم ، کس خوشگل وسفیدش معلوم شد ، پاهاشو باز کردم ، جورابای سکسیشو در آوردم و لخت مادرزادش کردم بعد با دهن شیرجه زدم لای پاهاش ، حالا لیس نزن و کی لیس بزن ، با دست و زبون با کس و چوچولش بازی میکردم و آب کسشو میخوردم ، با دو تا انگشت فرو کردم توی کسش ، آهش در اومد و شروع کرد ناله کردن ، با دست جلوی دهن خودشو میگرفت و گاهی دست خودشو گاز میگرفت که صداش در نیاد ، بیشتر ذوق میکردمو بیشتر باهاش بازی میکردم پاهای گوشتالوشو حلقه میکرد دور سرو گردنم و سرمو بیشتر به کسش فشار میداد ، دو سه دفعه اشاره کرد که پاشو بکن ، اما من که از حال خودم بهتر خبر داشتم به کار خودم ادامه میدادم ، یهو نفسهاش تند شد و فهمیدم با دو تا تکون دیگه ارضا میشه ، گفتم الان دیگه موقعشه ، انگشتامو از تو کسش در اوردم و پاشدم کیر راستمو با آب کسش خیس کردمو آروم فرو کردم توی کسش ، دوباره آه و ناله هاش بلند شد و منو به خودش میچسبوند ، موقع سکس لبامو چسبوندم به لباش و مکیدم ، با دستام سینه های درشتشو فشار میدادم و با کیرم محکم تر و محکم تر فرو میکردم توی کسش ، از صدای تپ و تپ برخورد شکمم با شکمش ذوق میکردم کیرمو تا مفرق توی کسش فرو میکردم و حال میکردم ، اوضاع اون از منم بدتر بود ، دادش در اومد و یادش رفت که میخواد ساکت باشه بلند بلند آه میکشید و نفساش صدا دار شده بود وقتی که ارضا شد همچین با اون پاهای گوشتالوش دور کمرم حلقه کرد و فشار داد که دردم اومد ، دو تا تکون دیگه دادم و کیرمو کشیدم بیرون و با دست تکونش دادم ، پرش اول آبم تا موهاش پاشید و صورتشو خیس کرد و بقیه آبمو روی کسش ریختم ، بعد از دو سه دقیقه هنوز از نوک کیرم آب میومد ، طوری ارضا شدم که الان که اینارو مینویسم بعد از گذشت این همه سال دوباره لذتش زیر دندونمه و کیرم راست میشه ، خوابیدم روش ، با دو تا دست بغلم کرد و منو چسبوند به خودش ، به خودمون زحمت ندادیم که تمیز کنیم ، تمام سینه من و شکم اون با آب منی من خیس شده بود و بهم چسبیده بود ، فقط آبهای منو از صورت خودش با دست تمیز کرد و مالید به پاهاش ، گفت بهترین کرم واسه پوست من همین آب پر ملات تو هستش ، چند دقیقه همینطور روی هم افتاده بودیم تا نفسهامون به حالت عادی برگشت ، وقتی میخواستم از زندایی جدا بشم صدای جرجر موهای تنم که با منی خشک شده به سولماز چسبیده بود شنیده میشد و جفتمونو به خنده انداخت ، با دستمال کاغذی خودمو تمیز کردم ، ولی وقتی میخواستم تن سولماز رو هم خشک کنم اشاره کرد که نمیخواد ، بجاش آب منو با دستش به تمام تن خودش و سینه های خوشگلش مالید بعد ازم خواست که کسشو با دستمال تمیز کنم ، کس خوشگلشو تمیز کردم و بوسیدم ، هیچکدوم دیگه رمق نداشتیم تن لختشو بغل کردم و کیر خوابیده ام روی تنش و کس خوشگلش مالیده میشد ، چند دقیقه بعد سولماز آروم گفت حمید بیداری ؟ گفتم آره زندایی ، گفت میدونی که قراره پس فردا بریم ویلای کارخونه ؟ خوشحال شدم که بالاخره دهنش وا شد که بهم بگه چه خبره ، گفتم هوم ، گفت فرهاد و عاطفه هم هستن ، دوباره گفتم هوم ..! ، گفت ممکنه یه اتفاق هایی بیفته ، چشمامو وا کردم و ابروهامو بالا انداختم و گفتم چه اتفاقی ؟ یکم من و من کرد و گفت مثلا ممکنه یهو ببینی بابات و زن عموت خیلی بهم نزدیک میشن و شوخی دستی میکنن ، خنده ام گرفت ، گفت جدی میگم ، چرا میخندی ؟ گفتم آخه بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم در اتاقو که باز کردم حرفایی که با بابام میزدین شنیدم ، میدونم بابام با زن عمو سکس دارن ، اخماشو کرد تو همدیگه و با دست زد تو کله ام ، گفت کی تا حالا گوش وایمیستی ؟ بوسیدمش و گفتم بخدا نمیخواستم گوش وایسم به گوشم خورد ، تعجب کردم ، دست خودم نبود ، یکم فکر کرد گفت همشو گوش دادی ؟ گفتم نه زیاد ، بابام کدوم شورت قرمزو میگفت ؟ ، خندید و گفت زهر مار ، مرتیکه بی حیا ، گفتم زندایی تو میخوای با عمو فرهاد سکس کنی ؟ گفت نه ..,واسه چی میگی؟.! ، ولی این از اون نه ها بود که حدس زدم یعنی آره ، حرفو عوض کرد و گفت مثل اینکه دلت میخواد پیش عاطفه بخوابی ؟ ساکت شدم ، گفت ذوق کردی پدر سگ ؟ ، دلم غنج میزد ، ذوق کرده بودم ، ولی قیافه امو متعجب نشون دادم و گفتم : نه..! من فقط با تو دوست دارم بخوابم ، لپمو بوسید و گفت به هر حال اگه دوست داشتی پیشش بخوابی شاید اونجا شرایطش پیش بیاد ، خواب از کله ام پریده بود ، به این فکر میکردم چه چیزایی ممکنه پیش بیاد ، سرمو بین سینه های خوشگل و خوش فرم زنداییم فرو کردم و با دستم کون و کپل خوش فرمشو میمالیدم ، دوباره خواب اومد سراغم ، لباشو بوسیدم و تو بغلش از حال رفتم ! ، تا صبح چند بار از ترس از خواب پریدم ، میترسیدم همه اینا خواب بوده باشه ، اما وقتی بیدار میشدم و سولماز خوشگل رو لخت لخت کنارم میدیدم خیالم راحت میشد و دوباره میخوابیدم ، برای اولین بار تو زندگیم کنار یه زن تا صبح خوابیدم ، اونم چه زنی ، ملکه تمام رویاهام ، زندایی خوشگل و توپولم .

  18. #18
    یک تابستان رویایی قسمت هجدهم



    شیشه ماشینو یکم پایین کشیده بودم وباد خنک توی صورتم میخورد ، با رویا روی صندلی عقب ماشین بابام نشسته بودیم و فریدون خان بنزشو با سرعت به سمت دماوند میروند ، جاجرود و تازه رد کرده بودیم ، یه واکمن سونی داشتم که خیلی باحال بود ، تازه واکمن دو لبه اومده بود و لازم نبود برای گوش کردن اونور نوار برش گردونم ! ، تازه ، به جای یه هدفون دو تا هدفون میخورد یکی دو روز قبل با کامبیز یه نوار سلکشن درست کرده بودیم که خیلی آهنگاش باحال بود ، وقتی میخواستم آهنگ ضبط کنم میرفتم پیش کامبیز ، اون هم سلیقه موسیقی شناسی اش خوب بود هم یه دک دو کاسته داشت که تو اون دوران طلا محسوب میشد ! ، یه هدفون تو گوش من بود و یه هدفون تو گوش رویا ، مدرن تاکینگ تو گوشم ونگ میزد : (وان این د میلیون یو آر ) ، رویا با آهنگ خودشو تکون میداد و با کونش روی صندلی ماشین قر میداد ، سولماز خوشگل و خوش لباس کنار بابام روی صندلی جلو جای مامانم نشسته بود ، یه مانتو خوشرنگ آبی روشن تنش بود که جذب تنش بود و با یه شلوار جین پاچه گشاد برفی ست کرده بود و با صندلهای لختی پاشنه بلند سفید و روسری سفید و کیف دستی سفید ورنی تیپ سکسی خودشو کامل کرده بود ، یادمه اونوقتا هیچکس اهمیتی به کمربند ماشین نمیداد اما سولماز کمربند ماشینو بسته بود ، از همه کاراش خوشم میومد ، عشقم بود ، یکی از گوشیهای واکمن رو از تو گوشم در آوردم و داد زدم بابا بذار من رانندگی کنم ، بابام گفت پلیس تو جاده زیاده ، از اول جاده بی بی زبیده تو رانندگی کن ، از اول دماوند نشستم پشت ماشین و تا دم کارخونه رانندگی کردم ، عشق دنیا رو میکردم ، فریدون رفت عقب پیش رویا نشست و کنار من سولماز جونم نشسته بود که واسش جون میدادم ، سولماز یکم عصبی بود ، فکر میکردم بخاطر رانندگی منه که زیاد اعتماد نداره ، دم در کارخونه که رسیدیم بوق زدم ، کریم آقا نگهبان کارخونه بدو بدو اومد و در رو وا کرد ، وقتی من رو پشت ماشین دید خنده اش گرفت و سر گردوند و بابام رو عقب ماشین کنار رویا دید خیالش راحت شد ، بابام شیشه سمت خودشو کشید پایین و کریم زود خودشو به بابام رسوند ، بابام پرسید مهندس عابدینی (عمو فرهاد ) اومده یا نه ؟ که کریم گفت هنوز نیومده بعد بابام پرسید کی کارخونه است ؟ که کریم گفت فقط آقای سرلک ، که حسابدار کارخونه بود ، بابام به کریم گفت بهش بگو امروز زودتر بره ، حواست باشه کسی دور و بر ویلا پیداش نشه من مهمون دارم ، کریم دستشو رو چشمش گذاشت و گفت چشم آقا مهندس ، اگه چیزی لازم داشتین زنگ بزنین بیارم خدمتتون ، خانمم ویلا رو دیروز آب و جارو کرده آب استخر هم دو روز پیش عوض کردیم مشعلش رو هم صبح روشن کردم ، بابام تشکر کرد و شیشه رو بالا کشید ، از وسط باغ سیب تا ویلا یه خیابون سنگفرش کشیده بودن ، جلوی در ویلا ماشینو پارک کردم و پریدم پایین ، کلید طبق معمول زیر موزاییک لق جلوی در بود ، درو باز کردم و دویدم تو ، هال بزرگ و یه پذیرایی نیمدایره که چسبیده بهش بود ، سمت چپ با یه پله آشپزخونه بود و پشت آشپزخونه یه در به حیاط پشتی ، حیاط پشتی خودش یه نیمچه باغ محسوب میشد با یه استخر نسبتا بزرگ وسطش ، تو اون گرما دلم میخواست با لباس بپرم تو آب ، یه گشتی تو حیاط زدم و برگشتم توی ویلا ، بابام داشت ویلا رو به سولماز و رویا نشون میداد ، گفتم رویا بیا بریم شنا کنیم ، رویا به سولماز نگاه کرد ، گفتم زندایی تو هم بیا ، خیلی خوبه ، بجای سولماز بابام جواب داد منو زنداییت میریم یه سر کارخونه ، میخوام کارخونه رو به زنداییت نشون بدم ، لبخند زدم و با ساکم دویدم طبقه بالا ، اونجا سه تا اتاق داشت ، اولی اتاق عمو فرهاد و عاطفه بود که همیشه درش قفل بود ، روبروی اتاق عمو فرهاد اتاق مهمون بود که دو تا تخت یه نفره و یه کمد دیواری با یه میز کوچیک و دو تا مبل جمع و جور توش داشت ، بیشتر شبیه اتاق هتل بود ، یه راهرو کوتاه و بعدش اتاق سوم که اتاق ما بود ، همیشه کلید روی در بود ولی کسی توش نمیرفت ، درو وا کردم و چپیدم تو فوری لباسهامو کندم و توی ساکم دنبال مایو میگشتم که رویا هم اومد تو ، سمتش رفتم و ماچش کردم ، گفتم مایو بپوش بریم تو آب ، مامانت و بابام رفتن ؟ با سر اشاره کرد که آره ، بغلش کردم و دستم رو بردم لای پاهاش شروع کردم به در آوردن لباسهاش ، یه شورت نخی آبی کمرنگ پاش بود که هول هولکی از پاش کشیدم پایین انگشتم رو روی چوچولش میکشیدم و رویا آه میکشید ، هلش دادم روی تخت بابام اینا و سرم رو کردم لای کسش بایه دست دیگه شورت خودمو در آوردم و پرت کردم کنار رویا با پاهاش با کیرم بازی میکرد ، دیگه وارد شده بود پدر سوخته ..، فکر کنم بابام معلم خوبی بوده ، بلند شدم و از توی میز توالت بلااستفاده مامانم یه کرم پیدا کردم ، کسشو حسابی چرب کردم و خوابیدم روش ، گذاشتم لای پاشو خودمو بالا و پایین میکردم رویا هم داشت خودشو جر میداد عین الاکلنگ بالا و پایین میشد و آه میکشید وقتی موقعش شد که آبم بیاد کیرمو از لای پاش کشیدم بیرون و آبمو پاشیدم روی شیکمش ، قبل از اینکه حس سکس از سرش بیفته با انگشت شصت و اشاره افتادم به جون کس کوچولو و چوچول نازش ..، دو دقیقه نگذشت که اونم نفساش تند شد و ولو شد کنارم ، یکی دو دقیقه استراحت کردیم و بعد مایو پوشیدیم و رفتیم پایین ، جفتمون حسابی داغ کرده بودیم و عرق داشتیم ، از هول سکس یادمون رفته بود کولر بزنیم و حرارتمون رسیده بود به 42 درجه .، رفتیم کنار استخر و پریدم توی آب ، شنای من خوبه ، همون موقع هم خوب بود و توی اون استخر هشت در سه واسه خودم مانور میدادم ، رویا هم چند دقیقه با خودش کشتی گرفت و بالاخره اومد توی آب یه هلک و هلکی میکرد و مثلا شنای قورباغه میرفت ، به نظر من همینقدر که شنا بلد بود و غرق نمیشد خیلی هم خوب بود ، دیگه داشتیم از آب میومدیم بیرون که از توی ویلا سر و صدا اومد معلوم بود یکی اومده ، فکر کردم بابامو سولماز هستن ولی وقتی در باز شد و اول عمو فرهاد با یه پیرهن چهارخونه گشاد با یه شلوار خوش دوخت و پشت سرش عاطفه با یه بلوز نازک قهوه ای و سفید در حالی که مانتو و روسریش توی دستش بود و معلوم بود هول هولکی درشون آورده اومدن کنار استخر فهمیدم اشتباه کردم عمو فرهاد میخندید و نیشش باز بود ، لابد طبق معمول یه موضوعی به نظرش خنده دار بود ، گفت فقط شنا میکردین دیگه ؟ ..! دوزاریم دیر افتاد اما رویا رنگ به رنگ شد ، عاطفه میخندید ، گفت صبر کنید منم مایو بپوشم بیام تو آب ، خفه شدم تا اینجا ، عمو فرهاد سراغ بابامو گرفت گفتم با زنداییم رفته کارخونه ، گفت باشه پس منم یه سر میرم ببینم چه خبره ، رویا گفت میشه صبر کنید منم لباس بپوشم بیام ؟ تا حالا کارخونه رو ندیدم ، عمو فرهاد گفت باشه عزیزم بیا ، چشمش به تن لخت رویا بود که از استخر بیرون اومده بود و آب از تنش میچکید یه حوله برداشت و دراز کرد سمت رویا بیا عزیزم خودتو بپوشون سرما نخوری ، تو دلم میخندیدم و دلدل میکردم زودتر عاطفه بیاد ، تا حالا لخت ندیده بودمش هیکلش گوشتالو و سکسی بود و همیشه از لابلای لباسهای کوتاهی که میپوشید تنشو دید میزدم اما از ته دلم میخواستم تن لختشو ببینم .

  19. #19
    یک تابستان رویایی قسمت نوزدهم



    عمو فرهاد و رویا رفتن توی ویلا صدای صحبت کردن عاطفه و عمو فرهاد رو میشنیدم ولی نمیفهمیدم چی میگن ، چند دقیقه ای باز تنها شنا میکردم ، بابام با یه مشعل و یه دیگ بخار کهنه کارخونه و یه پمپ چاه یه سیستم مسخره ابتدایی برای گرم کردن آب استخر درست کرده بود ولی بهر حال این سیستم کار میکرد و آب استخر خیلی سرد نبود ، رویا در رو باز کرد و کنار استخر اومد یه چشمک به من زد که من معنیشو نفهمیدم ولی واسش لبخند زدم ، پشت سرش عاطفه اومد یه حوله روبدوشامبری پوشیده بود و وقتی رسید حوله رو باز کرد و انداخت روی یکی از صندلیهای کنار استخر ، تازه معنی چشمک رویا رو فهمیدم ، عاطفه خیلی خوش هیکل بود ، پای خوش فرمش رو زد توی آب و پرید تو ، یه مایو نارنجی پوشیده بود که سینه های درشتشو بزور توش جا داده بود ، شروع کرد به شنا کردن از اینور به اونور استخر شنا کردنش خیلی بهتر از رویا بود ، عمو فرهاد رویا رو صدا کرد و صدای بسته شدن در بهم فهموند که با عاطفه توی ویلا تنهام ، شروع کردم به شنا کردن کنار عاطفه ، بهم گفت خیلی شنات خوبه ..، گفتم زن عمو شما هم خوب شنا میکنی اما تماست با آب زیاده ، اگه میخوای سریعتر شنا کنی باید سرت توی آب باشه و روی آب سر بخوری ..، خلاصه بعد از چند دقیقه کارمون کشید به آموزش شنا ، عمق استخر حدود 1 متر و بیست بود ، توی آب وایسادم و بهش کمک کردم روی آب دراز بکشه ، یه دستم روی سینه هاش و یه دستم پایین رونش بود و روی آب نگهش داشته بودم و چشمام از دیدن کون گنده اش سیر نمیشد ، فک کنم کیرم شصت سانت قد کشیده بود ، هیچ سعی نمیکردم کنترلش کنم ، اگر هم میخواستم اصلا نمیتونستم کنترلش کنم ، بعد نفس کشیدن موقع شنا رو بهش یاد میدادم دستم تن خوشگلشو اسکن میکرد و چشمام از پاهای سکسی و کپل های تپلش تا شونه های سکسی و سینه های درشتش عکس یادگاری میگرفت ! ، فک کنم یک ساعتی توی آب بودیم ، بعدش عاطفه ماچم کرد و گفت دیگه بقیه درسو فردا ادامه بدیم ، در حالی که کون خوشگلشو تماشا میکردم از استخر بیرون رفت و حوله رو تنش کرد ، بهم گفت تو نمیای ؟ گفتم من دو سه دقیقه دیگه میام زن عمو ، میخواستم کیر بی صاحابم که داشت مایومو جر میداد بخوابه بعد بیام بیرون ..، عاطفه که رفت جلدی از آب بیرون جستم و حوله رو دور کمرم بستم که کیرمو قایم کنم ..،
    شب توی ویلا کنار استخر یه فرش و یه سفره پهن کرده بودیم و دورش نشسته بودیم ، سولماز جونم با بلوز نخی یقه باز آبی و یه دامن سفید روی زانو با حیا بین بابام و فرهاد نشسته بود و پاهای لختش یه وری روی هم بود ، جووون ، قربون پاهات برم زندایی ، رویا یه پیرهن و شلوار جذب ورزشی پوشیده بود و موهاش رو از پشت دم اسبی بسته بود ، عاطفه جون یه بلوز آستین حلقه ای با شلوارک چسبیده به بابام نشسته بود و برجستگی کسش رو نمایش میداد ، خودم شلوارک پام بود و بابام و فرهاد هر دو با تیشرت و پیژامه ، هوا خوب و خنک بود ، با فریدون خان کلی کباب و جوجه درست کرده بودیم و همه مشغول شکم چرونی بودن ، بابام یه پر کباب میخورد یه قلپ شراب ! ، بقیه هم مشروب میخوردن ولی بابام عین بشکه ای میموند که ته نداشت ! هر چی میخورد سیر نمیشد ، خودش میگفت مست هم نمیشه ، البته ظرفیت بابام برای مشروب خیلی زیاد بود ، اینهمه میخورد ولی هیچوقت سیاه مست نمیشد ، شراب قرمز توی لیوانها میگشت و سینی کباب دست به دست میشد ، یه ساعت نگذشته همه هم مست بودن هم سیر ! ، بابام دستش که بیکار میشد میذاشت روی قسمت لخت پای عاطفه که بهش چسبیده بود ، رویا که حسابی حسودیش شده بود هی نگاه میکرد و با چشم و ابرو بهم میگفت ببین دستای بابات کجای زن عموته ! ، عمو فرهاد هم سعی میکرد خودشو به زنداییم نزدیک کنه ولی سولماز ازش فاصله میگرفت ، عمو فرهاد گفت بیاید یار بگیریم ورق بازی کنیم ، پیشنهادش مورد استقبال واقع شد و بساط ورق بازی پهن شد وسط ، بابام شروع کرد تک انداختن ، مست بود ولی هنوز هم تقلب میکرد ، استاد زیر و رو کشیدن با ورقه ، چند تا از تریکهاش رو به من هم یاد داده ، تک که انداخت خودش با رویا شریک شدن که رویا گوش تا گوش لباش به خنده وا شد ، فرهاد و سولماز شریک شدن من و عاطفه ! ، بازی هم با همین چهار نفر آخر شروع شد ، بابام و رویا منتظر دست بعدی شدن ، بابام رفت و با یه ظرف بزرگ پسته و بادوم شور و تخمه برگشت ، دوباره شروع کرد به مشروب خوری ، عاطفه هم هم پیاله اش شد ، تقریبا نصفه شب که شد عاطفه دیگه کاملا مست بود ، همه پاتیل بودن ولی بنظرم عاطفه دیگه داشت چرت و پرت میگفت ، اشتباه بازی میکرد و وقتی عمو فرهاد دست میگرفت سر عمو فرهاد داد میزد و میگفت که تقلب کرده ، بقیه هم میخندیدن سولماز زودتر از همه پاشد ، فک کنم از داد و بیداد های عاطفه ذله شده بود ، گفت من میرم بخوابم ، شب بخیر گفت رفت که بخوابه دو سه دقیقه بعد رویا هم پاشد و جاشو داد به بابام و گفت منم میرم با اجازه و پشت سر مامانش رفت ، ما هنوز بازی میکردیم ، من و عاطفه بودیم بابام و عمو فرهاد ، بابام روی فرش دراز کشیده بود و با چشمای نیم باز ورق مینداخت زمین ، دعواهای عاطفه و عمو فرهاد ادامه داشت و جدی شده بود ، یه دفعه که عمو فرهاد آس پیک عاطفه رو برید عاطفه آتیش گرفت و ورقاشو پرت کرد تو صورت عمو فرهاد میگفت دستتو رو کن عوضی من خودم تو دستت پیک دیدم ، هفت پیک دستت بود زود رو کن ، عمو فرهاد در حالی که از خنده ریسه میرفت دستشو رو کرد ، عاطفه راست میگفت ، عمو فرهاد هفت پیکش رو قایم کرده بود ، عاطفه داد زد هفت دست باختین ، متقلبای مسخره ، بعد هم با عصبانیت به عمو فرهاد گفت میدونی چیه ، امشب حق نداری بیای توی اتاق همینجا کنار شریک متقلبت بکپ ، من با شریکم میریم توی اتاق میخوابیم در رو هم قفل میکنم پیدات نشه ها ..،بعد رو به من صدا زد : شریکم ..؟ هنگ کرده بودم ، یکم کله ام داغ بود ولی نه اینقد که نفهمم زن عمو داره کس شعر میگه ! ، عمو فرهاد زد زیر خنده گفت باشه ، بهتر من ، منم میرم کنار اون یکی شریکم میخوابم ، منظورش سولماز بود ؟ عین منگ ها داشتم دعوای این دو تا رو تماشا میکردم ، عاطفه گفت از نظر من مشکلی نداره ولی فک کنم اون یکی شریکت به آدم حسابت نمیکنه ، اگه نکپی همینجارو هم از دست میدی بدبخت ، اگه گذاشت برو پیشش بخواب ، فک کردی ندیدم سه ساعت موس موس میکردی تحویلت نمیگرفت ؟، بعد رو به من کرد و گفت پاشو بریم شریک ! ، یکم نگاهم کرد و دید از جام تکون نمیخورم گفت خوب نیا ، میرم تنها میخوابم ، بعدش هم بلند شد و سعی کرد دمپاییش رو پاش کنه ، اما اینقد مست بود که دو بار سعی کرد و نتونست ، کم مونده بود بخوره زمین ، عمو فرهاد شروع کرد به خندیدن ، عاطفه نگاش کرد و با عصبانیت گفت کوفت ، زهر مار ، درد بگیری ، کوتوله مسخره منگول بی خاصیت ناقص !! ، بعد هم به هر مشقتی که بود دمپاییش رو پاش کرد تلو تلو خوران راه افتاد سمت ویلا ، تا وقتی نشسته بود معلوم نبود اینقد مسته ، وقتی پاشد داشت تلو تلو میخورد ، انگار مشروب تازه تو مغزش عمل کرده بود ، عمو فرهاد گفت حمید جون برو کمکش کن بره بالا میترسم بخوره زمین توی راه پله کار دستمون بده ، اگه گیر داد که پیشش بخوابی هم بخواب همونجا ، صبح میام از دستش نجاتت میدم !

  20. #20
    یک تابستان رویایی قسمت بیستم




    دلم غنج میزد ، شاد از این موهبت باد آورده و اجازه عمو فرهاد پاشدم و دمپایی پام کردم و دنبال عاطفه دویدم ...! ، وقتی رسیدم بهش اول پله ها بود منو که دید گفت دیدی این کوتوله واویلا چجوری میخواست با تقلب ببره ؟ حال کردی حقشو گذاشتم کف دستش ؟ تلو تلو خوران تا دم اتاقشون رفتیم دم اتاق که رسیدیم درو باز کردم و عاطفه رو بردم توی اتاق میخواستم برگردم که عاطفه منو کشوند و گفت امشبو همینجا بخواب میخوام کوتوله رو کز بدم ، بعد هم بلند شد در اتاقو قفل کرد و شروع کرد به عمو فرهاد فحش دادن ، ادامه داد : بیییییییسست ساله از دستش حرررص میخورم ، مرتیییکه مریییض ..، در حالی که هنوز فحش میداد تاپش رو جلوی من در آورد و پرت کرد یه طرف با یه سوتین که نصف سینه هاش از توش بیرون زده بود جلوم وایساد ، حال خودشو نمیفهمید ، دکمه و بعدش هم زیپ شلوارکشو باز کرد و جلو چشمای حیرتزده من دو طرف شلوارکشو کشید پایین ، شورتش هم تا نصفه همراه شلوارکش پایین اومد و کس قلنبه اش که حتی یه ذره هم مو نداشت معلوم شد ، در حالی که بلند بلند میخندید دوباره شورتشو بالا کشید ، و شلوارکشو کامل از پاش در آورد ، با نوک پنجه پاش سعی کرد شلوارکشو پرت کنه کنار تاپش ، نزدیک بود بخوره زمین ، دویدم و نگهش داشتم ، تنم به تن لختش میخورد و از هیجان میلرزیدم ، با یه شورت و یه سوتین نصفه نیمه کنارم وایساده بود ، تنش داغ داغ بود و کمی عرق داشت ، بوی عرق تنش با بوی عطر کلوئه قاطی شده بود و مشامو مینواخت ، گفت گیره این سوتینو باز کن برم یه دوش بگیرم ، در حالی که دستم میلرزید گیره سوتینشو باز کردم ، بنداشو از دو طرف دستش آزاد کرد و سوتینشو انداخت روی زمین کنار پاهاش ، سینه هاش از سینه های سولماز کوچیکتر بود اما سفت و سربالا ، رفت سمت دستشویی و حمام اتاقشون ، به در حمام که رسید همونطور که پشتش به من بود شورتش رو هم پایین کشید و با کون برهنه رفت توی حمام ، توی اتاقشون مثل اتاق بابام اینا دستشویی و حمام داشت ، در حمام رو نبست و با در باز واسه خودش آواز میخوند و دوش میگرفت ، میخواستم از اطاق فرار کنم ، فکر میکردم هر لحظه ممکنه عمو فرهاد سر برسه و ببینه که عاطفه لخت مادرزاد کنار منه و کونم بزاره ، اما از طرف دیگه به خودم میگفتم حالا که خودش گفته اگه خواستی تو اتاق ما بخواب بزار بمونم اینو تماشا کنم ، در هم که قفله اگه عمو فرهاد اومد در حمامو میبندم بعد درو باز میکنم ، دیگه فرصت به این خوبی دست نمیده ، شلوارک و شورتمو نصفه کشیدم پایین و در حالی که عاطفه رو لخت مادرزاد تماشا میکردم کیرمو میمالیدم ، داد زد بیا دوش بگیر شریک ، گفتم زن عمو من حوله ندارم ، گفت حوووووله شریکی استفاده میکنیییم ، شررریییکییم دیگگه ، بعدش هم غش غش زد زیر خنده ، بعدش هم ادامه داد : تازه ، حوله اون کوتوله عوووضی هم هست ، بیییییا ، طرز حرف زدنش موقع مستی عوض شده بود بی ادب شده بود و بعضی از کلماتو میکشید و رو بعضیا تاکید میکرد ، بعضی وقتا هم زیر لب با خودش فرانسه حرف میزد ! ، کلا بی تربیت شده بود در حد چال میدون !! ، به خودم گفتم چرا که نه ، بزار از موقعیت استفاده کنم ، لباسامو در آوردم و دم حموم با یکم تردید شورتم رو هم در آوردم و لخت مادر زاد رفتم توی حموم ، کیرم عین آنتن رادیو راست وایساده بود ، با خودم گفتم این که مسته وگرنه اینجوری جلو من لخت نمیشد ، چرا من لخت نشم ، اشاره کرد که بیا ، رفتم کنارش زیر دوش ، خودشو مالید بهم و وقتی کیرم به پاش خورد دست کرد و کیر راستم رو گرفت تو مشتش ، گفت اوخییی ، چه کیری داری پدر سگ ، تو هم ععععععععیییین بابات سگ ححح حشری هستی ، میخوای منو بکککنی ؟ میخوای کسمو بگایی پدر سگ ؟ میخوای کونمو جرررر بدی ؟ ممممرد شدی ارواح خیییک ننه ات ؟ چقد بد دهن شده بود عاطفه ، هیچوقت ندیده بودم اینقد فحش بده ، مست کرده بود و کامل کسش خل شده بود ، گفتم بیا دوش بگیریم بریم بیرون زن عمو ، ترسیده بودم ، گفتم تو عالم مستی یه کاری میکنه صبح پشیمون میشه کون من این وسط پاره میشه ، میگن این مست بود ، نفهمید ، تو که عقلت سر جاش بود چرا ؟ ، گفت مییییریییم حاااالاااا ، تو اول بیا کیییرتتتو بکن تو کسسسم ، بیییا ، بعدش هم پاهاشو از هم باز کرد و با دست لای کسشو از هم باز کرد ، در حالی که از ترس میلرزیدم دستمو بردم سمت کسش و انگشتمو رسوندم به چوچولش ، دست خودم نبود ، گفت آههههاااا ، جوووون زود بااااش بیا کسمو باز کن با کیییرت ، بیا چوچچچچولمو بخووور ، بییا ، دوباره تلنگری خورد و نزدیک بود بخوره زمین ، با دو تا دست دو طرف کون گندشو گرفتم و چسبوندمش به خودم که نیفته سرش رو گذاشت روی شونمو چشماشو بست ، یهو همه وزنشو روی کولم احساس کردم ، خوابش برده بود ، سفت گرفتمش که نیفته کف حموم ، صداش کردم و تکونش دادم ، دوباره چشماشو باز کرد و وایساد دوباره کیرمو گرفت تو مشتش ، بیا اییینو بکننن تو کسسم ، ممیخخخوام آبببتو بخورم ، آبببتتو برییز روی سینه ام میخوام فردا بببدم فرهااد کوتوله آببتووو بخوره ، داشششتی شنا یادم میدادی خوووب کونمو دسسست مالی کردی ححححالا بیا کییییرتو بمال بهش ، بیییا ، با دوش دستی سر تا پاشو آب گرفتم و کشوندمش از حمام بیرون ، داشت میلرزید ، گفتم زن عمو حوله کجاست ؟ ، به یه کمد اشاره کرد ، درشو باز کردم و حوله رو برداشتم زود تنشو خشک کردم و تن خودمو هم همینطور لخت و عور کشوندمش تا تخت و خوابوندمش و پتو رو دادم روش ، پتو رو داد کنار و گفت بیییا ، بییا بکن منو کثافت ، بیا کیر راستتو بکن تووو ، پاهاشو از هم باز کرد و کسشو مالید دل به دریا زدم و تو دلم گفتم کس خار همه ، اگه نفهمیدن چه بهتر ، اگر هم کسی فهمید خودمو میزنم به اون راه ، فوقش میگم منم مست بودم ، پاهاشو گرفتم تو دستم و از هم باز کردم ، سرمو کردم لای پاهاشو کس خیسشو لیسیدم یه مزه ای میداد ، فکر میکردم همه کسها یه بو و مزه داره اما این یه بویی مثل بوی سرکه میداد که اصلا خوشم نیومد ، یاد کس زنداییم افتادم که اینقد خوشبو و خوشمزه بود ، اما عاطفه از لذت آه میکشید لبامو گذاشتم رو لباش و مکیدم ، با دست کیرمو تو مشتش گرفته بود و هر وقت میتونست حرف بزنه فقط فحش میداد ، به من ، به عمو فرهاد ، به بابام و میگفت بکن منو ، کیرمو رو کسش گذاشتم و با یه فشار تا ته کردم تو ، داد زد که کثافت جر خورد کسسسم ، مادر قحبه مممرد شدیا ، بکن ببینم ، بیا جرم بده ، همچین بکککن که کسم جر بخوووره ، زود بااش کثافت ، بکن زن عموتو ، بکککن ببینم تو بهتر میکنی یا بابای کس کشت ، بکککن ، به خودم فحش میداد ، به بابام فحش میداد ، هر چی فحش میداد محکمتر میکردمش ، همچین که صدای تپ و توپ تخما و شکمم که به کسش میخورد توی اتاق میپیچید ، هر چی بدتر میکردم بیشتر فحش میداد و میخواست که بازم محکمتر بکنمش ، منم محکمتر میکردم ، بیست دقیقه دووم آوردم ولی بعدش دیگه داشت آبم میومد ، از بس محکم کرده بودم فک کنم پوست کیرم تو کسش جا موند ، اما از رو نمیرفت ، هر چی لفت میدادم این زن عموی وحشیم هیچ ادای ارضا شدن هم در نمیاورد دو تا تلمبه دیگه زدم و کیرمو کشیدم بیرون طوری از جاش پرید و شیرجه زد سمت کیرم که ترسیدم ، کیرمو کرد تو دهنش و تکون داد تا آبم اومد ، کل آبمو قورت داد ، حتی یه قطره اش هم از دهنش بیرون نریخت ، بعد ولو شد روی تخت و عین مرده خوابید ، یکم این دست و اون دست کردم و گشتم شورتمو پیدا کردم و پوشیدم ، بعد یه جا گوشه تخت کنارش خوابیدم ...

  21. #21
    یک تابستان رویایی قسمت بیست و یکم




    چند ساعت بعد از زور شاش از خواب پریدم ، وقتی کون لخت عاطفه رو کنارم دیدم تازه فهمیدم اتفاقای دیشب خواب نبوده ، رفتم توی حمام اتاق و توی توالت فرنگی سرپا شاشیدم از صدای شرشرش خوشم میومد ، وقتی کارم تموم شد یه خط زرد از توی توالت تا جلوی پای من کشیده شد ، با شلنگ دستشویی شاشها رو شستم و دوباره برگشتم توی اتاق ، از نور پنجره فهمیدم که صبح شده ولی نمیدونستم ساعت چنده ، سعی میکردم اتفاقاتی که افتاده رو توی ذهنم حلاجی کنم ، لباسمو پوشیدم و آروم در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون ، ساعت حدودای هشت صبح بود و ویلا ساکت ساکت بود ، معلوم بود همه خوابن ، روبروی اتاق عموفرهاد در اتاق مهمون بود ، گوش چسبوندم ببینم صدا میاد یا نه اما ساکت ساکت بود ، آروم دستگیره رو چرخوندم و بیصدا لای درو باز کردم روی تخت نزدیک در سولماز جونم با یه لباس نخی نازک کوتاه لیمویی با گلهای آبی کمرنگ خوابیده بود و پتو روی پاش بود روی تخت کنار پنجره رویا با یه شورت سفید و تیشرت قرمز در حالی که پتو رو گلوله کرده بود و بغل کرده بود خواب بود ، در رو دوباره انداختم روی هم بعد از پله ها اومدم پایین ، بابام اومده بود توی ویلا روی کاناپه خوابیده بود و یه پتو روش بود اما عمو فرهاد هنوز کنار استخر بود ، با خودم گفتم پس دیشب فقط من دستم به کس رسیده و این دوتا بی نصیب موندن ، دوباره برگشتم بالا و در اتاق عمو فرهاد رو باز کردم ، عاطفه چشماشو باز کرد بهم لبخند زد و گفت چرا پاشدی ؟ بیا بخواب عزیزم ..، بعد پتو رو داد کنار ، با دیدن خودش که لخت مادر زاد بود مثلا شکه شد و دوباره پتو رو بخودش پیچید ، گفت من کی لخت شدم ؟ گفتم زن عمو منم دیشب مست بودم خیلی یادم نیست ولی فکر کنم وقتی دوش گرفتین بعدش دیگه لباس تنتون نکردید ، گفت پس تو همینجوری کنار من خوابیدی ؟ یکم من و من کردم و گفتم فکر کنم ! ، عاطفه زد زیر خنده و گفت پس حالا که دیگه به اندازه کافی کس و کون منو سیاحت کردی درو قفل کن دوباره بیا پیشم بخواب ، گفتم زن عمو من غلط میکنم دیشب مست بودیم نفهمیدم ، الان عمو فرهاد میاد خیلی عصبانی میشه ، عاطفه زد زیر خنده ..، عمو فرهاد ؟ هاها فک کردی اون غیرت داره ؟ اونو ولش کن عزیزم اگه بفهمه ذوق هم میکنه ، گفتم نه زن عمو من نمیام ، گفت همه خوابن ؟ گفتم آره ، عاطفه گفت پس بزار منم لباس بپوشم با هم بریم تو باغ قدم بزنیم ، حال داری ؟ گفتم آره زن عمو ، پتو رو داد کنار و لخت مادر زاد وایساد جلوم بعد از تو کشو دو سه تا ست شورت و سوتین در آورد و گفت به نظرت کدومو بپوشم زن عمو ؟ یه نگاه به شورت و سوتینها و تن لخت زن عمو انداختم و حرکت عمودی یه چیزی رو تو شورت خودم احساس کردم ، گفتم زن عمو نمیدونم والا اون سفیده قشنگه ، یه نگاهی کرد و گفت راستی من واسه چی باید شورت بپوشم ؟ جمعا دو تا و تصفی مرد تو این خونه هستن که من با همشون خوابیدم دیگه واسه کی خودمو بپوشونم ؟ صورتم از خجالت سرخ شد و یکم عصبانی شدم ، در حالی که به اتفاقات دیشب فکر میکردم که عین سگ کسشو گاییده بودم گفتم زن عمو من دیگه چیکار کنم تا مرد بشم ؟ فوری فهمید منظورم چیه بغلشو باز کرد و همونطور لخت اومد سمت من و بغلم کرد ، گفت عزیییزم من منظورم به تو نبود وقتی گفتم دو تا و نصفی مرد ، منظورم به اون کوتوله مریض بیغیرت بود ، تو و بابات تنها مردای این خونه اید ، فرهاد هم فقط اسم مرد رو یدک میکشه !! ، تو مردی عزیزم بعد هم دوباره دستشو مالید به کیرم که دیگه حالا کاملا راست شده بود ! ، گفت ببین چه حاضر به یراقه ! ، این کیر یه مرد کامله عزیزم ، بعد هم بلند شد لخت مادرزاد روبروی آیینه وایساد و موهاشو برس کشید بعد یه پیرهن تکلای نخی سفید با لکه های درشت قرمز پوشید که خیلی بهش میومد ، نه شورت پوشید و نه سوتین ، پایین ترین کشوی بزرگ دراور زیر میز توالت رو باز کرد و من چشمام در اومد ، تا حالا اینهمه کفش زنونه رنگ وارنگ فقط تو کفش فروشی دیده بودم ، همه رو با نظم و تمیز کنار هم چیده بود ، توی کشو جای سوزن انداختن نبود ، از توش یه دمپایی سفید قشنگ برداشت و پوشید ، گفت ستم قشنگ شد ؟ گفتم خیلی قشنگه زن عمو ، گفت خوب بریم ، ویلا هنوز سوت و کور بود و معلوم بود همه خوابن ، از پله ها که اومدیم پایین صدای خروپف بابام بلند بود ، زن عمو زیر لب گفت "مون امور" ، شاید جمعا ده تا کلمه فرانسه بلد بودم ولی میدونستم مون امی یعنی دوست من ، فک کردم مون امور هم لابد یعنی عشقم ، به بابام حسودی میکردم فک میکردم چه خوبه اینهمه زنهای خوشگل شیک پوش عاشقت باشن ، بیچاره مامانم ، وارد حیاط شدیم عمو فرهاد وقتی آفتاب افتاده بود روش بلند شده بود و فرش رو از کنار استخر برده بود توی سایه پهن کرده بود و دوباره خوابیده بود ، میخواستم زود از کنارش جیم شم که یوقت بیدار نشه ببینه که زن عمو با اون لباس لختی داره با من میره قدم بزنه اما بجاش زن عمو مستقیم رفت سمتش خدا خدا میکردم بیدارش نکنه ، اما عاطفه که به فکرهای من کاری نداشت و اصلا هم به اندازه من از عمو فرهاد حساب نمیبرد با دمپایی قشنگش یه لگد به پهلوی عمو فرهاد زد و گفت تنه لش من دارم با حمید میرم تو باغ قدم بزنم کسی تو کارخونه نیست ؟ عمو فرهاد چشماشو باز کرد و گفت نه عزیزم هیشکی نیست راحت باشید ، عاطفه در مقابل چشمای حیرتزده من دامنشو داد بالا و کس لختشو به عمو فرهاد نشون داد و گفت ببین چه لباس قشنگی پوشیدم ، دیشب که با حمید تو اتاق بودیم همینها تنم بود ، منتظر بودم عمو فرهاد با فحش و لگد بیفته بجون جفتمون اما بجاش لبخند ملیحی زد و گفت آخ چقد این لباسها بهت میاد عزیزم ، خوش گذشت ؟ بعد هم یه نگاه مهربون به من انداخت و گفت بمیرم عزیزم لابد کلی فحش خوردی آره ؟؟ ..، از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم با خودم گفتم پس عاطفه عادتشه که موقع سکس فحش بده ، عاطفه چرخید سمت من و گفت خیالت راحت شد عزیزم این عموی تو کلا یه جو غیرت نداره بیا بریم قدم بزنیم ، به عمو فرهاد گفتم عمو شما نمیاین ؟ گفت نه عزیزم شما برید من یکم دیگه میخوام بخوابم و دوباره سرشو گذاشت روی بالش ، عین بره دنبال زن عمو راه افتادم ، این تابستون لعنتی واسه من چقدر سورپرایز داشت! ، عاطفه گفت بریم سمت استخر باغ سیب لبنانی بچینیم ، سیبهای باغ درشت و خوشگل بودن ولی تا رسیدنشون چند وقتی مونده بود ولی دو تا درخت سیب لبنانی که بابام از یکی از دوستاش گرفته بود زودرس بودن و الان موقع چیدنشون بود ، خیلی خوشمزه و خوشرنگ بودن ، دنبال سر عاطفه میرفتم و دلم میخواست یبار دیگه ترتیب کس بیموشو بدم به لمبر زدن کون گنده و سینه های لختش از توی لباس نازک نگاه میکردم و ساقهای لختشو دید میزدم و وقتی حواسش به من نبود کیر راستمو از روی شلوارک میمالیدم ، اینبار دیگه میدونستم راحت میتونم بدون ترس از عمو فرهاد بکنمش ، کنار جوی آبی که از استخر باغ میومد و درختها رو سیراب میکرد وایساد و گفت من خیلی شاشم گرفته دیشب اینهمه مشروب خوردیم میخوام همینجا بشاشم ، بعد هم منتظر جواب من نشد و حتی فرصت نداد رومو برگردونم ، دامنشو داد بالا و نشست کنار جوی آب ، پشتمو کردم بهش ، گفت دلت میاد نگاه نکنی ؟ شاشیدن یه کار خیلی سکسی هستش منو ببین ، نا خود اگاه دوباره برگشتم رو بهش ، دو طرف لبه های کسشو از هم باز کرد و شروع کرد به شاشیدن ، یهو گفت کثافت دیشب مگه چجوری کسمو گاییدی که هنوز میسوزه ؟ گفتم یادم نیماد زن عمو ، بعد هم بدون اینکه خجالت بکشم از روی شلوارک کیرمو مالیدم گفت درش بیار و بمالش منم کیف کنم ، خجالتو گذاشتم کنار و کیر راستمو از توی شلوارک کشیدم بیرون و در حالی که شاشیدن عاطفه رو نگاه میکردم شروع کردم به مالیدن کیرم ، اونم در حالی که میشاشید شروع کرد به مالیدن چوچولش ، دستش پر شاش شد ، گفت میای کمکم کنی ؟ نزدیک رفتم و گفتم چیکار کنم عاطفه جون ؟ فکر کنم اولین بار بود که بجای زن عمو بهش میگفتم عاطفه جون ، گفت بیا کسمو بمال نشستم کنارش و شروع کردم به مالیدن کسش ، میدونستم کسش هنوز شاشیه واسه همین یکم چندشم میشد ، گفت تو شاش نداری ؟ گفتم چرا ولی وقتی کیرم راسته نمیاد ، گفت یکم زور بزن میاد وقتی یکم سعی کردم نوک کیرم یکم سوخت اما شاش مثل فواره از توش ریخت بیرون دستشو گرفت جلوی شاش منو گفت جوووون با یه دست کیر راستمو توی دستش گرفت و با دست دیگه شاش بازی میکرد ، شاشم که تموم شد کیرمو کرد توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن بعد بلند شد و دستشو زد به یه درخت و دامنشو از پشت داد بالا و گفت دیشب تو ارضا شدی اما من نشدم الان نوبت منه اگه قبل از من ارضا شدی دیگه بهت کس نمیدم اما اگه منو ارضا کردی دیگه اون کیرخوشگلت تو روغنه ، هروقت دلت خواست پیشت میخوابم ، اصلا زن دائمیت میشم ! ، جوووون کون قشنگش از پشت چقدر دیدنی بود پاهاشو یکم از هم باز کرده بود و کسش کاملا معلوم بود گفتم قربونتم میرم عاطفه جون از پشت کونشو تو دستام گرفتم ، یه تف به کیرم زدم و از لای کون گنده و خوشگلش کیرمو هل دادم تو کسش ، دوباره یه آه بلند کشید و گفت مادرقحبه مگه نمیگم میسوزه ، دیشب جرش دادی یواش بکن ، گفتم دست خودم نیست ، بچه حرف گوش کنی هستم گفتی جرش بده جرش دادم بعد هم همه کیرمو با یه فشار تا ته کسش فرو کردم چنان دادی زد که فکر کنم کریم هم صداشو از اتاقک نگهبانیش شنید ، دوباره شروع کرد به فحش دادن منم شروع کردم و بدتر و بدتر میکردمش ، دستمو بردم سمت سینه هاش و در حالی که کون گنده اش به پام میخورد و کیرم تا دسته تو کسش بود سینه هاشو میمالیدم آه و ناله میکرد و فحش میداد ، میگفت حالم از ننه ات بهم میخوره اما عجب چیزی پس انداخته وحشیه وحشی ، جوووون مادرقحبه بکن منو ، توی رفت و برگشت کیرم لای کونش از هم باز میشد و سوراخ کونش معلوم بود قرمز و تنگ ، انگشت شصتمو مالیدم در کونشو فرو کردم تو یه داد دیگه زد و گفت اوفییی ، بخور تا سرد نشده ، مادر قحبه هوس ان کردی ؟ تو کونم دنبال چی میگردی ؟ تو هم مثل بابای کس کشت کون دوست داری ؟ امشب بهت کون هم میدم فقط طاقت بیار تا من بیام کثافت ، محکم و محکمتر میکردمش و اونم هوار میکشید ، وسط سکس حس کردم یه چیزی بین درختای سیب تکون خورد ، سرعتمو کم کردم و گوش تیز کردم ..، عاطفه داد زد چه مرگت شد ؟ بکن دیگه داشتم میومدم ، گفتم زن عمو یه صدایی از بین درختا میومد کسی نیاد؟ از ترسم اسم عمو رو نگفتم ، میترسیدم عمو فرهاد دنبالمون راه افتاده باشه و بیاد در حالی که کیرم تا دسته تو کس زنشه مچمو بگیره ، عاطفه گفت خفه شو لابد گربه بوده بجنب ، دو تا تکون دیگه دادم و کیرم که تقریبا شل شده بود دوباره مثل سنگ شد و محکم فروش کردم دادش در اومد ، هوار میکشید و فحش میداد صداهاش تندتر شد و نفس نفس زدنهاش بیشتر و بیشتر ، فهمیدم که کم کم داره میاد ، چه کمری داشت سه ربع بود که سرپا داشتم میکردمش و تازه میخواست ارضا بشه ، دو سه بار کیرمو کشیدم بیرون و با شدت تا دسته فرو کردم تو کسش ، داد زد و یهو شل شد ، کیرمو که کشیدم بیرون خودم هم ارضا شدم آبم پاشید به کونش و از بغل کپلهاش راه گرفت سمت رونها و ساقهای حشریش ، با دست آبمو از رو کونش برداشت و دستشو کرد تو دهنش ، گفت جووون قربونت برم ، کلی وقت بود اینطوری کس نداده بودم دست میکشید روی کیرمو قربون صدقه اش میرفت ، دوباره صدای خش خش شنیدم و رومو برگردوندم اما چیزی ندیدم ، با عاطفه کنار استخر نشستیم و دو تا سیب کندیم و گاز زدیم

  22. #22
    یک تابستان رویایی قسمت بیست و دوم




    یکم من و من کردم و بعد پرسیدم زن عمو ؟ روشو برگردوند بهم و لبخند زد ، جونم زن عمو ، دوباره خوش اخلاق و مودب شده بود و فحش نمیداد ، گفتم اوم....! ، اولش چی شد تو با بابام سکس کردید ؟ یکم فکر کرد و بعد گفت ، قربون پسر فضولم برم ! ، واست تعریف میکنم اما قول بده دهنت چفت باشه و با هیچکس در این مورد حرف نزنی ، باشه ؟ گفتم قولم میدم زن عمو ، ادامه داد خوب در اصل من اول دوست دختر بابات بودم ، وقتی وارد سوربون شدم تعداد ایرانیها زیاد نبود ، من از بابات خوشم اومد و با بابات دوست شدم ، اون و فرهاد سال سومی بودن و من سال صفری ورودی جدید ! ، من با بابات دوست شدم و اولین سکس زندگیم رو با بابات تجربه کردم ، یه سالی باهاش دوست دختر و دوست پسر بودیم بعد من فکر کردم که با بابات بدرد هم نمیخوریم و باهاش بهم زدم و بابات هم یه هفته نشده با یه دختر فرانسوی ریخت روی هم ، خوشتیپ بود و دخترا براش سر و دست میشکستن ، منم مثل سگ پشیمون شدم ، بعد عموت اومد سراغم ، خوب خیلی پسر باحال و بگو بخندی بود منم باهاش دوست شدم ، تازه با بابات هم همخونه بود و میشد حرص بابات رو هم حسابی در بیارم ! ، بابات هم واسه اینکه لج منو در بیاره وقتی با فرهاد توی خونه بودیم اون دختره ایوا رو با خودش میاورد و توی اتاق ترتیبشو میداد که من بشنوم ، منم از لج اون با فرهاد خوابیدم و کم کم عاشقش شدم ، یکی دو ماه کارمون همین بود و همه چی هم طبیعی بود ، بعد من حس کردم یه چیزی درست نیست ، فرهاد تا وقتی بابات با ایوا سکس نمیکرد دلش سکس نمیخواست یعنی سکس ما شده بود وقتی که ایوا و بابات تو اتاق با هم بودن ، یه بار که تنها بودیم گفتم دلم سکس میخواد ، هر کاری کردم ، لخت شدم ، رقصیدم ، ور رفتم باهاش ، اما راست نمیکرد ، خیلی تعجب کردم ، بعد ازم پرسید فریدون چجوری باهات سکس میکرد ، یکم که براش تعریف کردم راست کرد و باهام سکس کرد ، دیگه کارم شده بود که هروقت میخواستم باهاش سکس کنم براش از سکس خودم و فریدون تعریف کنم ، بعد یه بار موقع سکس بهم گفت بیا فانتزی کنیم ، فک کن من فریدونم باهام مثل فریدون لاس بزن ، گفتم حالم از این کار بهم میخوره ، گفت فقط وانمود میکنیم ، فانتزیه دیگه ، منم شروع کردم باهاش مثل فریدون رفتار کردن و بهش گفتم فری بیا از پشت مثل اونروزی که تو پارک آبی بودیم کیرتو بمال به کونم ..، کیرش مثل فنر پاشد و اومد سراغم و کیرشو مالید به کونم بعد پرسید خوبه عزیزم همینطوری بود ؟ گفتم مگه یادت نیست ؟ شورتمو بکش پایین و کیرتو بذار لای چاک کونم ، آخ فری جون ، نمیخوای دوباره کسمو لیس بزنی مثل اونروز ، مثل سگ افتاد بجون کسمو شروع کرد لیسیدن ، گفتم فری جون کیرتو میخوام ، کیرتو تو کسم میخوام ، بلندم کرد و گذاشت روی میز توالت ، پاهامو داد بالا و شروع کرد به سکس ، خیلی کیف میداد منم هی میگفتم فری جون محکمتر اونم میکرد ، بعد از سکس پیش هم خوابیده بودیم خواستم امتحانش کنم ، گفتم میخوای فریدون اومد برم باهاش لاس بزنم تو تماشا کنی ؟ بجای هر جوابی کیرش مثل آنتن صاف وایساد ، زدم تو سرش و گفتم خاک تو سر بیغیرتت ، گفت عاطفه جونم خیلی دوستت دارم ولی تو سکس اینجوریم ، ربطی به علاقه ام به تو نداره ، اگه با هر کی دوست داری لاس بزن و برام تعریف کن ، من عشق میکنم و بیشتر تحریک میشم ، بهترین سکس من وقتیه که ببینم دو نفر دیگه دارن سکس میکنن ، اونروز یه مقدار ناراحت شدم و میخواستم کلا باهاش بهم بزنم اما بعدا فکر کردم و دیدم بد هم نیست ، چون اون واقعا دوستم داشت و منم دوستش داشتم ، موضوع فقط سکس بود که منم بدم نمیومد راحت باشم ، یه روز که توی خونه بودیم بابات هم بود من شروع کردم جلوی فرهاد با بابات حرف زدن و لاسیدن ، عمدا شروع کردم خاطراتی رو تعریف میکردم که توش با بابات سکس داشتیم ، بابات با تعجب فرهاد رو نگاه میکرد و بعد من رو نگاه میکرد ، منم ادامه میدادم ، فرهاد داشت به خودش میپیچید ، و هی توی کاناپه جابجا میشد ، بابات فکر کرد فرهاد خیلی عصبانیه ، واسه همین گفت خوب همه اینا مال گذشته بوده و الان مثل خواهرم میمونی ، اما من میدونستم اگه فرهاد داره جابجا میشه واسه اینه که داره از لذت میمیره و حسابی تحریک شده ، گفتم آقایی که شما باشی من مطمئن هستم اگه خواهر هم داشتی تا حالا ترتیبشو داده بودی ! ، بابات خیلی عصبی بود و میخواست بره تو اتاق دستشو گرفتم و نشستم پیشش ، گفتم چرا ناراحت شدی ؟ ظرفیت فرهاد خیلی بیشتر از این حرفاست ، مگه نه فرهاد ؟، فرهاد در حالی که از هیجان میلرزید گفت آره آره ، مشکلی ندارم من تازه خوشحال هم میشم شما دوباره با هم صمیمی بشید ، بابات نشست و من شروع کردم به تعریف کردن خاطرات سکسی خودمو بابات ، فریدون با حیرت و فرهاد با هیجان گوش میکردن ، بعد بابات پرسید حالا چرا اینارو تعریف میکنی ؟ گفتم میخوام دوباره باهات سکس کنم ، فریدون که مخش سوت کشیده بود یه نگاه به فرهاد انداخت و گفت آخه نمیشه که ، گفتم چرا نمیشه ، من فرهاد و دوست دارم اونم دوست داره سکس مارو ببینه منم بخاطر اون میخوام باهات بخوابم ، بابات گفت شما کس خل شدید دوتاتون ، من اگر هم میتونستم باهات سکس کنم جلوی فرهاد نمیتونستم این کارو بکنم ، بعدش هم پاشد رفت تو اتاقش ، فرهاد که خیلی هیجان داشت با این وضعیت ریده شد تو حالش و اخماش رفت تو هم ، دنبال بابات رفتم توی اتاق ، بابات نشتسته بود گوشه تختش ، روی اون تخت خیلی باهاش خاطره داشتم ، با همه وجودم دلم میخواست دوباره باهاش بخوابم دامنمو دادم بالا و نشستم کنارش دستمو بردم بین پاهاش ، بهش گفتم بین فری جان رفیقت مریضه ، از اینکه ببینه من و تو با هم سکس میکنیم کیف میکنه ، تک تک خاطرات سکسیمونو از حفظه ، منم خیلی دوستش دارم ، تو هم که دوستش داری ، سکسمون هم که همیشه واسه جفتمون خیلی لذت بخش بوده ، دلم میخواد دوباره باهات بخوابم ، بابات دستشو گذاشت وسط پاهام و گفت منم خیلی دلم میخواد باهات بخوابم ولی واقعا جلو فرهاد نمیتونم ، پاشدم و دامنمو دادم پایین و اومدم از در بیرون بهش گفتم فکر کن هر وقت تونستی تن لخت من دوباره مال تو میشه ، میدونستم که میاد ، رفتم توی اتاق خودمون پیش فرهاد که با هیجان منتظر نتیجه بود ، با هیجان پرسید چی شد چی شد ؟ یه آن دلم میخواست با آباژور بکوبم تو سرش که بمیره ، بهش گفتم خاک تو سر بیغیرت هیشکی اینطوری عاشق سکس دوست دخترش با یکی دیگه شد که تو شدی ؟ پرید بغلم کرد و گفت بخدا عاشقتم اما اینطوریم ، مریضم ، دارم میمیرم ، گفتم فعلا زانو بزن جلوم کسمو بلیس اگه سرتو بلند کردی این سیاهت میکنم ، بعدش هم به یه کابل کامپیوتر که از روی میز برداشته بودم اشاره کردم و باهاش یدونه محکم زدم روی پاش ، فوری خم شد و شروع کرد به لیسیدن ، داشت میمرد از هیجان بعد قنبل کردم و گفتم بیا کونم هم بلیس ، چنان کونمو لیس میزد که انگار یه سال گشنه بوده و الان میخواد شکمشو سیر کنه ، شروع کردم بهش فحش دادن اونم کیف میکرد و بیشتر لیس میزد در حال لیسیدن کونم بود که فریدون در اتاقو زد با کابل یدونه زدم بهش و گفتم بتمرگ رو زمین تا نگفتم حرف نمیزنی فهمیدی ؟ نشست رو زمین به فریدون گفتم بیا تو عزیزم ، مطمئن بودم پیداش میشه در حالی که نامطمئن به نظر میومد اومد تو و به فرهاد که با کون لخت مثل بچه نشسته بود رو زمین نگاه کرد ، گفتم اونو ولش کن عزیزم اون نخودیه ، بیا بغلم بشین ، بابات نشست کنارم و منم دامن و بلوزمو در آوردمو لخت مادرزاد نشستم کنارش بعد به فرهاد گفتم پشتتو بکن به ما فری جونم اینجوری معذبه ، با دلخوری کونشو کرد به ما و نشست ، دست کردم و پیژامه و شورت فریدونو از پاش در آوردم و شروع کردم به ساک زدن کیرش ، دستشو کشید روی تنمو بالاخره دل داد به کار !! ، خوابوندم روی تخت و شروع کرد به کردن ، حواسم به فرهاد بود که داره صدای مارو گوش میده و جق میزنه ، به فرهاد گفتم میتونی بچرخی و ببینی چطوری فری جون داره کسمو میگاد ، فرهاد با هیجان چرخید ، کیر فریدون تو کسم خوابید ، بهش گفتم تکونم بده کثافت ، جرم بده این بیغیرت تماشا کنه ، بابات دوباره شروع کرد به سکس و بعد کیرشو کشید بیرون و آبشو پاشید روی شکمم ، به فرهاد گفتم بیا آب فریدونو لیس بزن از روی شکمم ، اومد جلو ، اخمای بابات رفت توی هم که چرا من اینقد اونو تحقیر میکنم ، اما من که میدونستم فرهاد داره از هیجان میمیره دراز کشیدم و فرهاد آب باباتو با زبون از روی شکمو کسم لیس میزد ، با دیدن این چیزا بابات دوباره راست کرد و اومد سراغم ، اونروز نزدیک دو ساعت با بابات سکس کردم و دفعه دوم فریدونو وادار کردم آبشو بریزه توی کسم و فرهاد تماشا میکرد و جق میزد ، اونم دو بار ارضا شده بود ، بهش گفتم تا آب فری جونم تو کسمه تو هم بیا چند تا تلمبه بزن ، مثل بچه های حرف گوش کن اومد و شروع کرد به سکس ، وحشی شده بود ، اونطوری که من دلم میخواد ، محکم میکرد ، مرد شده بود ، بعد هم آبشو ریخت توی کسم در حالی که آب فرهاد و بابات از کسم بیرون میریخت رفتیم سه تایی حموم ، دیگه رسما زن هر دوشون شده بودم ، بابات بعد از مدت کوتاهی با ایوا بهم زد و سه نفری تو اون خونه زندگی میکردیم تا برگشتیم ایران ، من با فرهاد عروسی کردم و بابات با مامانت اما سکسمون هیچوقت عوض نشد ، هنوز هم وقتی سکس میکنیم هر سه با همیم ، داستانش که تموم شد یه نگاه به کیرم انداخت که دوباره عین چوب راست شده بود و از توی شلوارک خودنمایی میکرد ، با دست مالید و گفت جووون هیچی از بابای سگ حشریت کم نداری میترسم دوباره بهت بدم شب کم بیاری ، بسه دیگه پاشو بریم ویلا ، گفتم زن عمو یه چیز دیگه هم بپرسم ؟ خیلی وقته ذهنم مشغوله ..، گفت بپرس عزیزم ، گفتم چی شد با مامانم دعواتون شد ؟ من یادمه بچه که بودم خیلی میونه تو و مامان خوب بود ..، یکم من و من کرد و گفت : حقیقتش تقصیر بابات بود ، ما از اول قرار گذاشته بودیم وقتی همه پیش همیم و مامانت هم هست بابات سمت من نیاد که مشکلی هم پیش نیاد ، سه چهار سال پیش که همگی توی ویلا بودیم یه روز صبح زود توی آشپزخونه داشتم صبحانه حاضر میکردم که بابات از پشت اومد خودشو مالید به کون من ، یکم زود بیدار شده بود و اومده بود پایین ، نگو مامانت هم پشت سر بابات اومده بود پایین ، وقتی بابات خودشو مالید به کون من مامانت دیده بود ، شانس آوردم که اون لحظه من که غافلگیر شده بودم و وارد شدن باباتو نفهمیده بودم یه جیغ زدم و از جام پریدم ، بعد که مامانتو دیدم داد زدم سر بابات اما مامانت که مطمئن شده بود بین من و بابات یه چیزهایی هست دیگه دست بر نداشت ، میگفت چطور با هیچکس دیگه از این شوخیا نمیکنه ، چرا با تو ؟ ، حالا هر چی که بود دیگه میونه من و مامانت خوب نشد ، وگرنه من مامانتو دوست داشتمو باهاش مشکلی نداشتم، یه سر تکون دادم و مسئله ای که مدتها ذهنمو مشغول کرده بود تا حدودی رفع شد ، چند تا سیب دیگه کندیم و برگشتیم سمت ویلا ...

  23. #23
    یک تابستان رویایی قسمت بیست و سوم



    توی پذیرایی سولماز قشنگم با یه لباس آبی خوشرنگ که دامنش تا روی زانوش رو میپوشوند با آستینهای کوتاه پفدار نشسته بود و یه دمپایی قرمز پوشیده بود و ساقهای سفیدش خودنمایی میکرد ، پشتش به ما بود و اومدن من رو ندید ، ازش خجالت میکشیدم ، رویا توی آشپزخونه پیش بابام بود و مشغول آماده کردن صبحانه بودن ، بابام با دیدن ما نیشش باز شد و گفت سه ساعته همه منتظر شما سه تا هستیم بابا گرسنه ایم ، من با تعجب گفتم ما دو نفریم چرا میگی شما سه تا ؟ بابام گفت فرهاد هم غیب و گور بود ، دو سه دقیقه قبل از شما پیداش شد ، کجا بودید ؟ عاطفه سیبها رو به بابام داد و گفت رفته بودیم سیب بچینیم ، بابام با خنده گفت فکر کردم رفتید درخت سیب بکارید و صبر کنید تا سیب بده ، اگه کل باغو بخوای پیاده بگردی نیم ساعت هم نمیشه الان یک ساعت و نیمه ما بیداریم ، مهمون داریما !!، صدای یه فرشته قشنگ از پشت سرم گفت چیزی نشده که اینقد شلوغش میکنی ، از گرسنگی که نمردی ، سریع برگشتم سمت صدا ، دلم براش یه ذره شده بود ، رفتم سمتش و گفتم سلام زندایی صبح بخیر ، تونستی بخوابی ؟ خم شد سمت منو گونه ام رو بوسید و آروم تو گوشم گفت زن همسایه با شوهرش دعواشون بود فحش و فحش کاری میکردن ، سر و صدا زیاد بود خوابمون نبرد ، از سر تا پا قرمز شدم ، از خجالت رومو برگردوندم ، دلم میخواست آب بشم برم تو زمین ، نمیدونستم چی بگم دست و پامو گم کردم ، حال خرابمو فهمید و آروم گفت شوخی کردم ، صدا زیاد بیرون نمیومد ، من فضولی کردم اومدم گوش دادم که ببینم همه چی مرتبه ، از صدای اون زنیکه فهمیدم حال تو از اون خیلی بهتره ، خیالم راحت شد ..، بعد از آشپزخونه رفت بیرون ، منم دنبالش رفتم ، عاطفه صداش در اومد که شریک منو کجا میبرید ؟ ، سولماز با خنده برگشت سمتش و گفت شبها شریک شماست ، روزها پسر خودمه !! ، عاطفه فکش بسته شد ، انتظار این حاضر جوابی رو از سولماز نداشت ، فکر میکرد چون زیاد حرف نمیزنه پس بی زبونه ، ولی کم نیاورد و گفت خانوم پسرتون خیلی لوتیه ، به خانمهای مست کمک میکنه ، سولماز هم فوری گفت پسرم زرنگه ، جایی نمیخوابه که آب زیرش بره ، حتما به کسی کمک میکنه که کارش بی اجر نمونه ، همه خندیدن جز من که از خجالت رنگم شده بود همرنگ لبو ! ، رفته بودم توی فکر ، از حرفای بابام فهمیده بودم که عمو فرهاد هم توی باغ بوده ، با حرفهایی که عاطفه زد و صداهایی که شنیدم الان دیگه مطمئن بودم که داشته تماشا میکرده و احتمالا جق میزده ، حس علاقه و احترامی که بهش داشتم جای خودشو به یه حس چندش عجیب داده بود ، میخواستم هر جور شده به سولماز بگم ، چون میدونستم اگر اینها رو بشنوه دیگه امکان نداره به فرهاد راه بده ..، چون از دیشب فرهاد خیلی توی نخ زندایی قشنگم بود ، زنداییم هم با شوخیهای عمو فرهاد میخندید و اصلا حس بدی نسبت به عمو فرهاد نداشت ، اما با کاری که دیشب و امروز کرده بودم و دو بار با عاطفه سکس کرده بودم از زنداییم خجالت میکشیدم و اصلا روم نمیشد باهاش در مورد سکس حرف بزنم ، بعد از صبحونه همگی رفتیم توی باغ قدم بزنیم ، توی باغ به سولماز نزدیک بودم وبراش از باغ و درختهاش تعریف میکردم ، بهش میگفتم که کی میوه هاشون میرسه ، بابام و عمو فرهاد با عاطفه و رویا جلوتر میرفتن ، وقتی که رسیدیم به جایی که با عاطفه شاشیده بودیم و سکس کرده بودیم عاطفه قدمهاش رو شل کرد و به ما رسید ، خدا خدا میکردم نگه ما اینجا سکس کردیم اینقد بیحیا بود که اصلا بعید نبود تعریف کنه ، اما با یه لحن خیلی جدی گفت این قسمت باغو من خیلی دوست دارم ، خیلی باصفاست ، سولماز یه نگاهی به دور بر انداخت و دید هیچ چیز خاصی تو اون قسمت نیست ، درختهاش هم از بقیه قسمتهای باغ کم پشت تر هستن ، سری تکون داد و گفت آره خیلی باصفاست ، عاطفه یه دستی به من زد و گفت تو هم اینجارو دوست داری ؟ با یه کمی مکث گفتم آره زن عمو چون جوی آب داره و با صفاست ، عاطفه خندید و سولماز یکم توی هم رفت ، فکر کنم فهمید ، عاطفه رحم کرد و حرف دیگه ای نزد ، بعد خندید و از ما جدا شد و دوباره و به بابام اینا نزدیک شد ، زنداییم گفت چشه این دیوونه ؟ الکی میخنده ، میترسیدم گندش در بیاد و دیگه نتونم تو چشمای سولماز نگاه کنم ، به زنداییم گفتم سولماز جون کاشکی زودتر برگردیم تهران از درسهامون عقب نمونیم ، همش از این دلشوره داشتم که عاطفه باعث بشه رابطه ام با زنداییم بهم بخوره ، گفت به تو که بد نگذشته عزیزم ولی حق با توئه بذار به بابات هم میگم که زودتر برگردیم .

  24. #24
    یک تابستان رویایی قسمت بیست و چهارم



    بعد از ظهر عمو فرهاد دوباره شروع کرد به خود شیرینی ، جوک میگقت و خودشو به سولماز میچسبوند ، سولماز هم بدش نمیومد ، هنوز همون لباس آبی تنش بود اما یه جوراب شیشه ای سورمه ای هم پاش کرده بود که صد برابر سکسی ترش کرده بود ، هیشکی از خوشگلی به پای عشق خودم نمیرسید ، ترک خودم بود ، دایی اسد میگفت سولماز تُرک منه ، من با سولماز قرارداد ترکمان چای امضا کردم ، وقتی میرسم خونه میگم تُرکِ من چای !! ، سولماز هم داد میزنه و میگه کوفت هم برات نمیارم ! ، واسه همینه که قرارداد ترکمانچای اینقد خفت آوره ! ، چند دقیقه بعد عاطفه گفت بریم شیش نفری والیبال بازی کنیم ، سر و صداها دوباره بلند شد ولی تقریبا همه موافق بودن سولماز جونم گفت آخه هوا گرمه ، من همینجوریش هم عرق دارم ، ماها خندیدیم و عاطفه گفت واسه همین میگم بریم والیبال ، ما توی استخر والیبال بازی میکنیم ، یه تور میکشیم وسط استخر و توی استخر بازی میکنیم ، سولماز گفت خوبه ، من هنوز هم توی دبیرستان با بچه ها بازی میکنم ، خلاصه تصویب شد و همه رفتن که مایو بپوشن ، سولماز و رویا رفتن توی اتاق ما و فرهاد و عاطفه توی اتاق خودشون من پشت در اتاق خودمون منتظر نوبتم بودم و بابام طبق معمول که برای هیچ کاری هیجان نداشت هنوز از طبقه پایین تکون نخورده بود ، منتظر بود همه بیان پایین بعد تشریف ببرن سر فرصت لباسشونو عوض کنن و افتخار بدن تشریف بیارن ، رویا تقریبا سی ثانیه بعد از وارد شدن به اتاق با مایو از در اومد بیرون با تمام صورتش میخندید و ذوق داشت میدونستم هوله میخواد تا کسی نیومده زود بره پیش بابام ، یه ماچ به رویا کردم و یه دستی به وسط پاش کشیدم و رویا رفت پایین دنبال بابام ، یکم این دست و اون دست کردم و در زدم و رفتم تو ، عشقم لخت مادر زاد داشت مایوشناشو مرتب میکرد که بپوشه ، منو که دید هم لبخند زد و هم علائم نگرانی تو صورتش پیدا شد که کسی ندید اومدی تو ؟ خیالشو راحت کردم و بدون حرف رفتم از پشت بغلش کردم خودمو چسبوندم به کون گنده سفید و لختش و دستامو از جلو روی شکمش جفت کردم ، سرم رو گذاشتم رو کمر گوشتالو و سفید ولختش ، صورتشو برگردوند و ازش لب گرفتم ، داشتم کمکش میکردم مایوشو بپوشه ، کسشو بوسیدم ، یه بویی میداد که هنوزم که یادم میفته کیرم راست میشه ، کیرم شده بود عین چوب ، دلم کسشو میخواست اما همه پایین منتظر بودن ، سولماز با دلسوزی یه نگاه بهم انداخت و گفت این که باز راسته ! ، میخوای بیارمت یا شب میخوای بری پیش شریکت دوباره ؟ خیلی خجالت کشیدم ، بهم گفت عیبی نداره عزیزم ، یکم تجربه واست بد نیست ، عاطفه هم زن کم تجربه ای نیست ! ، امشب هم اگه دوست داشتی پیشش بخواب فردا برمیگردیم تهران دیگه با همیم ، کمرشو بوسیدم ومایومو پوشیدم ، سولماز یه حوله رو مثل لنگ پیچید دور خودشو از در رفت بیرون .
    توی استخر من و رویا و عاطفه یه تیم بودیم بابام و فرهاد و سولمازجونم یه تیم ، سورپرایز این بازی این بود که بازی سولماز از همه بهتر بود ، یکم طول کشید تا به بازی توی استخر عادت کنه اما اگه توپو میرسوندن به سولماز تا زانو از آب بیرون میپرید و همچین آبشار میزد که دیگه هیچکس نمیتونست جمعش کنه ، عاطفه جون هم تا میومد فیگور بگیره که مثلا توپو بگیره توپ از بین دستاش رد میشد ! ، وسطهای بازی یه سرویس زدم که قرار بود پشت سر سولماز فرود بیاد ، عمو فرهاد به توپ نزدیکتر بود اما سولماز پشتش به فرهاد بود و نمیدید بخاطر همین هم عقب عقب رفت که به توپ برسه ، فرهاد دید که سولماز داره میاد اما نمیدونم واسه اینکه به توپ برسه یا واسه اینکه به تن لخت سولماز جونم دست بکشه اونم اومد سمت توپ ، لحظه ای که سولماز روی آب بلند شد که توپو بزنه فرهاد هم شیرجه زد مثلا سمت توپ اما هدفش کاملا بدن برهنه سولماز جونم بود ، سولماز دستشو برد عقب که توپو بزنه اما دستش ورزیده اش محکم خورد وسط صورت فرهاد ، یه صدای گرومپ اومد و عمو فرهاد از صحنه روزگار محو شد ، همه مونده بودن نگران باشن یا بخندن ، سولماز فوری برگشت و فرهاد رو از توی آب بیرون کشید از دماغش خون میومد اما باز هم حواسش اینقد بود که دستشو حلقه کنه به باسن سولماز ، آی دلم خنک شد که این بلا سرش اومد ، غلط کرد که میخواست عشق منو دست مالی کنه ، عمو فرهاد رو از آب بیرون کشوندن و خوابوندن کنار استخر ، از دماغش خون میومد ، اما من حواسم به جلو مایوش بود که کاملا برجسته شده بود ، دستمالی سولمازقشنگم باعث شده بود راست کنه ، کلا چهار تا قطره خون توی آب ریخته بود اما هم سولماز و هم عاطفه جفتشون گفتن آب کثیفه و دیگه توی آب نیومدن ، البته عمو فرهاد هم دیگه نمیتونست بازی کنه ، خیلی جون داشت ، حالا که دماغش هم خون اومده بود !! ، وقتی هم که دید سولماز من نگرانشه و احساس گناه میکنه یکم هم ناز و ادا چاشنی کرد و هی دماغشو میگرفت که یعنی درد داره ، آی حرص میخوردم از دستش ، سولماز جونم با مایو هی میرفت نزدیک فرهاد و دستشو میذاشت روی بینی عمو فرهاد ، عمو فرهاد هم دستشو میاورد بالا که یعنی من درد دارم و در حالی که مثلا نگاهش پایین بود دستشو میکشید به تن بلوری سولماز جونم ، در حال حرص خوردن از دست فرهاد بودم که یه تن داغ چسبید به تنم ، برگشتم و دیدم عاطفه چسبیده بهم ، خیلی خوش هیکل بود لامصب ، یه مایو دو تیکه پوشیده بود که کاملا فرو رفته بود لای چاک کسش ، فقط دیدنش باعث میشد آدم راست کنه چه رسه به اینکه خودشو بماله بهت ، بدون اینکه کسی ببینه آروم دستمو بردم سمت مایوش و از روی مایو کسشو لمس کردم ، دستم از گرمای کسش گرم شد و نرمی اونو از زیر مایو احساس کردم ، کیرم شروع کرد به راست شدن ، سریع رفتم سمت ویلا که کسی راست شدن کیرمو نبینه ، عاطفه دنبالم اومد ، پای پله ها خفتم کرد ، گفت مرد من خجالت نداره که ، خجالت اونایی باید بکشن که تا یکی دیگه زنشونو نگاد راست نمیکنن ، بیا بریم تو اتاق ما کمکم لباس بپوشم ، پله ها رو دنبالش راه افتادم اما دلم تو حیاط پیش زنداییم بود ، زن عمو در اتاقو قفل کرد و گفت بیا یه دوش بگیریم ، گفتم نه زن عمو من منتظرتون میشم ، گفت هر طور میلته ، گره سوتین منو باز میکنی ؟ گره مایوشو گرفتم و کشیدم ، سوتینشو باز کرد و گفت گره اینم باز میکنی ؟ و به شورت مایوش اشاره کرد ..، گره شورتشو باز کردم ، وقتی داشت شورتشو از روی کسش باز میکرد حس کردم که الانه که کیرم بشکنه تحت فشار ! ، لخت مادر زاد وایساد جلوم و گفت نظرت در مورد دوش با زن عمو عوض نشد ؟ ، نمیتونستم چشم از روی کسش بردارم ، گفتم چرا زن عمو منم میام ! ، گفت شرطش اینه که من لختت کنم ، بعد هم منتظر جواب من نشد و مایومو در آورد ، دست کشید به موهای سینه ام که تازه یکم سیاه شده بودن و جون گرفته بودن ، بعد نوک ممه های کوچولومو با دست نوازش کرد و بعد با زبون باهاش بازی کرد ، بهم گفت دیدی که نوک ممه هات وقتی باهاش بازی میکنم راست میشه ؟ فک کردم دستم انداخته ، اما بی اختیار به ممه های کوچولوم که اطرافشو موهای سیاه کوچیک گرفته بود زل زدم و زن عمو دوباره نوک سینه هام رو لیس زد ، با کمال تعجب دیدم که نوک سینه هام برجسته و راست میشه ! البته من راست شدن یه چیز دیگه رو هم اون پایین حس میکردم ! ، گفت حالا نوبت منه بیا مال منو امتحان کن ، با دو دست سینه درشتشو تو دستم گرفتم و زبونم رو روی نوک سینه اش چرخوندم ، نوک سینه اش که کاملا تخت بود شروع به رشد کرد و نوکش برجسته شد ! ، فک کنم حتی کامبیز هم اینو نمیدونست که نوک سینه زنها و مردها وقتی تحریک میشن بلند میشه ! ، عاطفه نشست جلومو نوک کیر راستمو بوسید ، گفت اگه واسه این کیر آدم جون بده جا داره ! ، وقتی میگم تو مردی اون مرتیکه نیم مرد همینه دیگه ، بیا بریم توی حموم ، دوش آبو باز کرد و با صابون به تنش مالید ، گفت دوست داری تنمو صابون بزنی ؟ بجای جواب صابونو از دستش گرفتم و شروع کردم به دست کشیدن به تنش ، وقتی کسشو میمالیدم پیچ و تاب میخورد و کیف میکرد ، بوی سکس به دماغش خورده بود و زبون بی ادبش شروع به حرکت کرد ! ، گفت مادر قحبه چرا موضعی میشوری ؟ من فقط کس و کون و سینه ام ؟ بقیه هیکلم شستن نمیخواد ؟ کیرمو میمالیدم به بدنشو صابون مالیش میکردم ، گفت کثافت دیشب کجای حموم کسمو گاییدی ؟ گفتم دیشب تو حموم سکس نکردیم که ، گفت خاک تو سرت از دستت رفته ، بیا الان قضاشو بجا بیاریم ، شاشم گرفته بود و این پا اون پا میکردم ، نوک کیرم صابون رفته بود و یکم میسوخت ، رفتم سمت توالت فرنگی که کیرمو بگیرم توش و بشاشم ، مثل بچه ای که آب نباتشو ازش بگیرن داد زد و خودشو پرت کرد سمتم ، گفت چیکار میکنی ؟ گفتم شاش دارم خوب ! ، گفت مگه نمیگم شاشیدن یه کار سکسیه مادر جنده ! بعد هم نشست جلوم و گفت بشاش روم ، مغزم هنگ کرد ، یعنی چی که بشاش روم ! ، اما منم حسابی با این حرفها و یاد آوری کارهای صبح تحریک شده بودم ، کیر راستمو گرفتم طرفشو نشونه گرفتم سمت صورتش ، وقتی میخواستم بشاشم کیرم که صابون رفته بود توش شروع به سوزش کرد که اونم خیلی حال میداد ، با شدت شاشیدم روی سر و صورتش ، چشماشو بست و دهنشو باز کرد ، شاشهای من رو تو دهنش میریخت و دوباره میریخت بیرون همه هیکلش زرد شده بود بعد گفت بخواب کف حموم منم بشاشم ، اصلا تمایلی نداشتم اونم روم بشاشه اما گفتم بزار اینم امتحان کنیم ! ، خوابیدم کف حموم ، در توالت فرنگی رو بست و رفت روی توالت فرنگی نشست پاهاشو از هم باز کرد و لبه های کسشو از دو طرف گرفت و شروع کرد به شاشیدن ، شاشش روی پاهاش وتوالت فرنگی میریخت ، یه مقدارش هم میپاشید روی تن من و کیر راستم ، راست میگفت جنده خانوم ، کثافت کاری موقع سکس خیلی حال میده ! ، دوباره تو حموم کردمش ، سرش رو گذاشت رو در توالت فرنگی و کونشو داد سمت من ، کونشو بغل کردم و کیرمو کردم تو کسش ، حالا نکن و کی بکن ...!

  25. #25
    یک تابستان رویایی قسمت بیست و پنجم




    دوش که گرفتیم برگشتیم پیش بقیه ، از بس تو این یکی دو روز سکس کرده بودم کیرم درد گرفته بود ، وقتی میخواستن تصمیم بگیریم چی بخوریم زن عمو گفت من اسپاگتی درست میکنم که همه خوششون اومد اما من که میونه خوبی با ماکارونی نداشتم اخم کردم ، با خودم گفتم فوقش از کبابهای دیشب که تو یخچاله دو تا پره میخورم که گرسنه نمونم ، اما شب که زن عمو اسپاگتیشو سرو کرد دیدم این با همه ماکارونی هایی که خوردم فرق داره ، بخار پز شده بود و توش خامه و سوس مایونز و گوشت داشت ، خیلی خوشمزه بود ، ته بشقابم رو هم لیسیدم ! ، ساعت هشت شب بود که دیگه از خستگی چشمام وا نمیشد ، دلم میخواست کون عاطفه رو افتتاح کنم اما نه کیر دردناکم دیگه اجازه میداد و نه من جونی واسه این کار داشتم ؛ گفتم من میرم بخوابم ، زن عمو گفت برو تو اتاق ما سر جات بخواب بعد هم انگشت شصتشو به علامت بیلاخ گرفت سمت عمو فرهاد ، فرهاد خندید و شونه هاشو انداخت بالا ، دیگه تره هم واسه عمو فرهاد خورد نمیکردم ، سرمو انداختم پایین و رفتم تو اتاقشون روی تخت افتادم ، نمیدونم کی خوابم برد اما وقتی که میخواستم یه غلط بزنم دستم به تن داغ و لخت عاطفه خورد و از خواب بیدار شدم با یه شورت خوابیده بود و سوتین نبسته بود ، خواب خواب بود ، رفتم توی توالت فرنگی سرپا شاشیدم و به صدای شرشرش گوش دادم ، با خودم گفتم اگه بیدار بود الان شیرجه میزد سمت کیرمو همه جونمونو شاشی میکرد ، برگشتم توی تخت ممه های زن عمو رو توی دستم گرفتم و کیرمو چسبوندم به کون گنده اش و خوابیدم ، عاطفه یه تکونی به خودش داد و زمزمه کرد جووون قربونت برم عزیزم سگ حشری من ، اگر دو ماه پیش به من میگفتین که یه روزی میاد که تو همچین کس لختی رو بغل میکنی و بدون اینکه کیرت راست بشه یا سکس کنی چشماتو میبندی و میخوابی یه ساعت بهتون میخندیدم ، اما بازیهای روزگار خیلی باحاله دفعه بعدی که چشمامو باز کردم افتاب پهن شده بود ، عاطفه هنوز خواب بود شلوارکمو کشیدم به پامو از اتاقشون اومدم بیرون در اتاق مهمون بسته بود و فقط یه صدای شبیه پچ پچ از سمت اتاق بابام اینا میومد اروم سرک کشیدم توی راهرو ، زن دایی سولماز پشتش به من بود با یه نفر توی اتاق ما حرف میزد که من چهره اش رو نمیدیدم اما حدس میزدم بابامه ، سولماز خیلی جدی نگاهش کرد و گفت لطفا دستمو ول کن و دستشو کشید ، سریع سرمو کشیدم چون اون نفری که توی اتاق بود داشت با دست سولماز جونم میومد بیرون ، سولماز دوباره خیلی جدی گفت لطفا دیگه دستمو نگیر ، دنبالم هم نیا ، صدای پاش نشون میداد که داره میاد سمت من ، سریع چپیدم توی اتاق عمو فرهاد چون اگه میدید که دوباره گوش وایسادم واقعا از دستم عصبانی میشد دو ثانیه صبر کردم و دوباره در اتاق عمو فرهاد رو باز کردم و اومدم بیرون ، سولماز همون لحظه داشت در اتاق مهمونو باز میکرد که بره توی اتاق ، سعی کرد بهم لبخند بزنه اما عصبانیت توی چهره بر افروخته اش موج میزد ، بهم گفت خوب خوابیدی ؟ گفتم آره زندایی مثل خرس خوابیدم یه نگاه بهم کرد و گفت آره ارواح خیک عمه ی رویا !!! ، تو گفتی منم باور کردم ، گفتم بخدا خوابیدم زندایی ، خندید و گفت باشه حالا ، در اتاقو باز کرد ودیدم که رویا خوابه ، رفت تو اتاق گفتم میرم یه هوایی بخورم زندایی ، گفت باشه ، احتمالا بعد از ناهار برمیگردیم تهران ، فردا جفتتون هم کلاس دارید ، دو روز یللی تللی واستون بسه ، اومدم از راهرو برم پایین که دیدم عمو فرهاد دم اتاق ما وایساده تعجب کردم پس این عمو فرهاد بود که سولماز بهش ریده بود ؟ تو دلم کلی حال کردم ، فقط نفهمیدم این که دیروز خیلی با عمو فرهاد گرم گرفته بود چی شد امروز اینطوری بهش رید ؟ عمو فرهاد گفت پدر سوخته خوب جای منو گرفتی تخت منو اشغال کردیا ، گفتم ببخشید عمو ، گفت شوخی کردم عزیزم ، راحت باش ، از نرده های راهرو بالا میشد توی هال رو دید بابام باز هم روی کاناپه خوابیده بود ، دلم میخواست بدونم بین زنداییم و فرهاد چی گذشته اما نه از این میتونستم بپرسم و نه از اون ، ناهار چلوکباب داشتیم که کباب چنجه رو بابام و عموفرهاد توی باغ درست کردن و چلو دستپخت سولماز جونم بود ، بعد ناهار من و رویا تنی به آب زدیم و بقیه رفتن که چرت بزنن ، نیمساعت بعد من و رویا هم رفتیم به بقیه پیوستیم و یکساعت خوابیدیم .
    بعدها فهمیدم که اونروز عمو فرهاد از سولماز خواسته بود درباره سکس خودش با داییم و بابام براش تعریف کنه ، زنداییم هم که کلا با این اخلاق حرف زدن در مورد سکس مشکل داشت واسه همین حسابی عصبانی شده بود و ریده بود به عمو فرهاد .
    بعد از ظهر اونروز برگشتیم تهران ، زندگی روال عادی خودشو پیدا کرد و چیزی که حواسمون بهش نبود این بود که دوران خوش زندگی زود سپری میشه ، دو سه هفته بعد با اینکه هنوز یک ماهی از تابستون مونده بود زنداییم که دبیر بود بخاطر امتحانات شهریور باید برمیگشت شیراز ، توی فرودگاه بغضم گرفته بود و خیلی ناراحت بودم ، زنداییم رفت و وقتی برگشتیم خونه اینقد دلم گرفته بود که چند تا قطره اشک هم نا خود آگاه ریختم ، چند روز بعد مامانم و دوقلوها هم برگشتن خونه و زندگی سکسولانه ما کلا مالید ، اون انرژی و هیاهو جای خودشو به سر و صدای دوقلوها داد و بجای زندایی خوشگل باید با قرقر مامان و سختگیریهای بیجاش میساختم ، بابام دوباره دیر تر از همیشه میومد خونه و رویا گرچه گاهگاهی با من پیش کامبیز میومد و روحیه اش عوض میشد از اینکه دیگه نمیتونست به بابام نزدیک بشه حسابی حالش گرفته بود ...، دو هفته ای این وضعو تحمل کردم اما بعد تصمیم گرفتم اوضاع رو بهتر کنم ، بقیه داستان تابستان رویایی داستان ماجراهای بعد از برگشتن مامانم هست .

  26. #26
    یک تابستان رویایی قسمت اول از فصل دوم



    اول از دوستان بخاطر تاخیر عذر میخوام البته گفته بودم که عید پست نمیذارم

    یه روز بعد از کلاس شیمی کامبیز بهم گفت بیا بریم خونه ما با هم یه نوار ضبط کنیم خیلی وقته نوار جدید نزدیم ، توی راه ازم پرسید راستی رفتین ویلا با زنداییت و رویا خوش گذشت ؟ چه خبر بود تعریف نکردی ..، خیلی وقت بود با خودم کلنجار میرفتم که واسه کامبیز تعریف کنم ، اما هی داستانمو تو ذهنم سانسور میکردم که یوقت چیزی در مورد سولماز یا رویا از دهنم نپره ، گفتم رفتیم خونه واست تعریف میکنم ، اینجا نمیشه ، گفت ای دهنتو مگه چیه که نمیتونی تو تاکسی تعریف کنی ؟ گفتم چیزی نیست اما اینجا هم جاش نیست ، گفت باشه ، دم خونشون که رسیدیم کلید انداخت و در رو باز کرد ، با هم رفتیم تو ، خونه کامبیز اینا یه خونه ویلایی قدیمی ساز بود که حالت دوبلکس داشت یعنی دو تا اتاق هم طبقه بالا بود ، وقتی وارد خونه میشدیم یه راهرو بود که یه طرفش جاکفشی و رخت آویز بزرگی توی دیوار در آورده بودن و روی دیوار روبروش یه تابلو خیلی بزرگ از سر یه اسب با رنگ روغن ، بعدش یه هال بزرگ که توش یه فرش بزرگ 12 متری خوشرنگ انداخته بودن و چیز دیگه ای توش نبود اما به یه دیوارش تابلوی قشنگی آویزون کرده بودن که صحنه شکار رو نشون میداد و به دیوار روبروی تابلو دو تا تفنگ قدیمی میخ کرده بودن ، از این تفنگهایی که بنظر میومد شیش متر لوله داره و زیرش هم سنبه داشت بالای این دو تا تفنگ سر یه کل با شاخهای پیچ خورده از توی دیوار بیرون اومده بود ، توی هال سه تا در و یه دکور سرتاسری بزرگ بود ، یکی از درها به آشپزخونه باز میشد و یکی به اتاق پذیرایی و یکی از درها به یه اتاق خواب ، چیزی که من خیلی تو خونه کامبیز اینا دوست داشتم پذیرایی خیلی بزرگش بود که با مبلهای استیل قدیمی و فرشهای قشنگ تزئیین شده بود ، پنجره های بزرگ و پرده های کلفت مخمل قرمز ، سه تا لوستر بزرگ سنگین پر از کریستالهای قشنگ هم به سقف آویزون بود ، کلا خونه شون بوی تاریخ میداد ! ، اگر راهرو رو ادامه میدادی و از هال اول رد میشدی با یه راهرو دیگه وارد یه هال دیگه میشدی و به فضای اندرونی قدم میذاشتی ! ، خونه طوری ساخته شده بود که این دو قسمت که مهمون ازش وارد میشد با بقیه خونه کاملا از هم جدا میشدن ، این هال هم یه در به آشپزخونه داشت و یه در به دستشویی و حمام اما جاییکه اونور دکور بود توی این هال یه راه پله بزرگ بود که به طبقه بالا میرفت که اتاق کامبیز و اتاق مامانش اونجا بود ، در حال حرف زدن وارد راهرو اول شدیم و داشتیم در مورد گروه اسکورپیونز صحبت میکردیم یهو در آشپزخونه باز شد و پروانه خانم اومد بیرون ، گفت کامبیز جون اومدی مامان ؟ چشمام به تن پروانه خانم خشک شد ، پروانه خانم موهای خوشرنگش باز بود و روی شونه هاش ریخته بود اما هیچی جز یه شورت و سوتین تنش نبود ، فکم چسبید ! ، فقط چند ثانیه فرصت کردم تا تن لختشو ، کون گنده شو و شورت توری شو رصد کنم ، چون بلافاصله با دیدن من برگشت توی آشپزخونه و درو بست ، گفت کامبیز مامان ای وای چرا نمیگی مهمون داریم ؟ ، کامبیز میخندید ، گفت حمید که مهمون نیست مامان ، مامانش گفت بله اون درست اما بگو که منم حداقل یه چیزی تنم کنم زشته ، البته حمید هم عین تو میمونه پسر خودمه ، برید بالا براتون یه چایی میارم ، ای جووون خوش بحالت کامبیز کثافت مامانت اینجوری تو خونه میگرده ؟ تو فکر خودم بودم که کامبییز گفت دیدی من واسه دید زدن شورتش نیازی ندارم موقع لاک زدن لای پاشو دید بزنم ؟ سرمو تکون دادم و گفتم خوش بحالت پسر چه حالی میکنی ، یه قیافه ای گرفت که یعنی بله ..، ما اینیم دیگه ، تو اتاقش نشسته بودیم که سر و کله مامانش پیدا شد و برامون دو تا چایی آورد همرنگ عقیق ، کنارش چند تا دونه خرما که روش پودر نارگیل پاشیده بودن و بجای هسته مغز گردو داشت ، پروانه خانم یه لباس نخی بلند پوشیده بود اما من هنوز تو ذهنم لخت میدیدمش ، ساقهای تپل لختشو میدیدم و بقیه بدن لختشو تو مغزم بازسازی میکردم ، کیرم دوباره راست شد ، خوشبختانه شلوار لی پام بود و به این راحتیا آبروم نمیرفت ، پروانه خانم که رفت به کامبیز گفتم همینجوری بهت میرسه که اینقد گنده شدی دیگه ، کلی خندیدیم ، کامبیز گفت تعریف کن بینیم ویلا چه خبر بود ؟ شروع کردم به تعریف کردن ، اول سکس خودمو رویا رو سانسور کردم و گفتم تا رسیدیم رفتیم توی استخر ، بعد اومدن عاطفه و آموزش شنا رو براش تعریف کردم ، کامبیز از روی شلوار داشت کیرشو میمالید ، گفت کثافت خیلی حال کردیا ، بعد داستان ورق بازی و مشروب خوری رو واسش تعریف کردم به اونجا رسیدم که با عاطفه رفتیم توی اتاق و عاطفه لخت شد ، کامبیز داشت میمرد از خوشی گفت یه دقیقه صب کن یه پیژامه راحت بپوشیم بقیشو تعریف کن ، اینجوری کیرم میشکنه توی شلوار لی ، دو تا پیژامه گشاد آورد که پوشیدیم ، گفت بقیشو بگو تنها خور عوضی ، کوفتت بشه ، بقیشو واسش تعریف میکردم و کامبیز دستشو کرده بود توی پیژامه و داشت کیرشو میمالید ، خودم هم راست کرده بودم و داشتم کیرمو میمالیدم و تعریف میکردم ، تا اونجا تعریف کردم عاطفه رو عین سگ کردم و شب پیش عاطفه خوابم برد اما داستانو همونجا تموم کردم گفتم صبح که عاطفه پاشد کلی ترسید که چرا لخته و بعد بلند شد هول هولکی لباس پوشید و رفتیم پیش بقیه ، عاطفه هم دیگه روش نمیشد تو چشمای من نگاه کنه ..!!

  27. #27
    یک تابستان رویایی قسمت دوم از فصل دوم



    داستانم که تموم شد ، کامبیز گفت حمید دهنتو یکم دیگه ادامه میدادی آبم میومد ، بعد ادامه داد میخوام یه داستان واست تعریف کنم که کیرت بترکه ، اما قبلش جون مامانتو قسم بخور که به کسی نگی ! ، قسم خوردم و کامبیز شروع کرد به تعریف کردن ، گفت حقیقتش مامان من از اول تو خونه این جوری نمیگشت ، پارسال یه اتفاقی افتاد که مامانم باهام خیلی صمیمی و راحت شد ، میخوام اونو واست تعریف کنم ، یادته پاشایی برامون صبحها کلاس فوق العاده میذاشت ساعت هفت صبح میکشوندمون مدرسه ؟ آقای پاشایی کلاس سوم دبیرستان معلم زبانمون بود ، گفتم آره ، چطور مگه ؟ ، گفت نمیدونم یادته یا نه یه روز که کلاس فوق العاده داشتیم من کلا غیبت کردم و مدرسه نیومدم ، بعدا بهت گفتم که خواب موندم و بعدش هم رفتم با مامانم خرید ...، یادته ؟ گفتم یه چیزایی یادم میاد ولی نه کاملا ، حالا چطور مگه ؟ گفت اونروز صبح زود بیدار شدم که مثلا بیام مدرسه ، ظهرش هم یادت باشه قرار بود امتحان جبر داشته باشیم ، یهو کاملا یادم افتاد کدوم روز رو میگه چون من اون امتحانو کاملا ریده بودم و بعدش ناظم مدرسه که از قضا رفیق بابام هم بود به بابام زنگ زده بود و آبرومو برده بود ، گفتم خوب خوب ، گفت خوب اونروز من اصلا واسه امتحان آمادگی نداشتم و مدرسه رو پیچوندم ، رفتم سینما ، دو سه ساعت زودتر از همیشه ، تقریبا حدودای ظهر برگشتم خونه ، با خودم گفتم وقتی برگشتم به مامان میگم زود تعطیل شدیم ، درو که باز کردم دیدم دم در یه کفش غریبه و یه جعبه واکسی هست ، تعجب کردم ، رفتم توی خونه دیدم از توی اتاق آخری طبقه پایین ، اون اتاقه که چسبیده به حیاطه ، صدا میاد ، شصتم خبردار شد که احتمالا مامانم مرد آورده خونه ، اولش خواستم برم تو اتاق مچ مامانو بگیرم اما بعد تصمیم گرفتم برم از توی حیاط نگاه کنم ببینم چه خبره ، آروم در حیاطو باز کردم و خودمو رسوندم پشت پنجره اتاق ، دیدم مامانم یه پسره واکسی همسن و سال خودمونو آورده تو خونه ، من که رسیدم مامانم دامنشو داده بود بالا و با شورت نشسته بود لبه تخت ، پسره هم داشت لباساشو در میاورد ، پسره خوش هیکل بود ، شورتشو که کشید پایین به جون خودم یه کیر در آورد به بلندی بازوی من و به این کلفتی ! بعد هم به مچ دستش اشاره کرد ، اولش میخواستم برم تو بزنم خار مادر پسره رو بگام اما بعد گفتم مامانم گناه داره چند ساله سکس نداشته بزار یه حالی بکنه ، منم کیرم از کس دادن مامانم راست شده بود پشت پنجره یواشکی نگاه میکردمو کیرمو میمالیدم جلق میزدم ، مامانم کیر پسره رو که دید اومد جلو گرفت تو دستشو شروع کرد مالیدن و ساک زدن ، منم پشت پنجره جق میزدم واسه خودم ، بعد پسره بلند شد و لباس مامانمو در آورد ، یکم با سینه های مامانم بازی کرد و بعد رفت شورت مامانو کشید پایین ، دست میکشید به کون مامان و میگفت عجب کونی داری خانم ، سرشو کرد لای پای مامانمو شروع کرد به لیسیدن کس مامانم ، یک ملچ ملوچی میکرد که بیا و ببین ! ، بعد لنگای مامانو داد بالا و کیر کلفتشو فرو کرد تو کس مامانم ، مامانم هوار کشید نفهمیدم از درد بود یا لذت ، حالا نکن کی بکن ، کامبیز از کس دادن مامانش تعریف میکرد و من کیرمو میمالیدم ، گفتم کامبیز دستمال بده الان آبم میاد ..! ، گفت عوضی واسه مامانم راست کردی ؟ گفتم کامبیز مامانت خیلی کردنیه ، کثافت میرفتی خفتشون میکردی و بعدش خودت ترتیب مامانتو میدادی ، دستمال کاغذی رو بهم داد و بعد ادامه داد ..، پسره بعد مامانمو چرخوند و یه تف به کیر کلفتش زد و کرد تو کون مامانم ، مامانم شروع کرد به داد زدن اما معلوم بود داره خیلی حال میکنه ، انگار عادت داشت که از کون بده ، پسره ممه های مامانمو میچلوند و کیرشو تو کون مامانم عقب جلو میکرد ، تا اون پسره کس کش ارضا بشه من دو دفعه آبم اومد ، مامانم یه جیغهایی میزد که اگه خونه ما ویلایی نبود تا سه تا همسایه اونطرفتر هم خبر میشدن که مامانم داره کس میده ، حرفهای کامبیز که به اینجا رسید من که دو سه هفته بود سکس نکرده بودم تمام آبی رو که تو این دو هفته تل انبار کرده بودم یکجا خالی کردم روی دستمالهای توی پیژامه ، کامبیز از خنده ریسه رفت ، گفت دیدی گفتم کیرت میترکه از داستان من ؟ با دستمالها کیرمو تمیز کردم و دستمالها رو توی سطل انداختم و گفتم کثافت بقیشو بگو ، گفت پسره کیرشو از تو کون مامانم بیرون کشید و تکون تکون داد و اندازه یه استکان آب منی روی کون مامانم ریخت ، آبش از روی کون و کس مامانم میچکید روی فرش اتاق ، کامبیز ادامه داد بعدش مامانم شروع کرد با یه حوله خودشو تمیز کرد و حوله رو پرت کرد روی تخت ، پسره هم داشت لباسهاشو میپوشید ، مامانم پشتش به پسره بود که من دیدم پسره یه چاقو ضامندار از توی جیبش در آورد و تیغه اش رو کشید بیرون و رفت سمت مامانم ، من که از تعجب چشمام داشت میزد بیرون و هنوز هم مطمئن نبودم که کامبیز راست میگه یا داره از خودش داستان در میاره ، گفتم خوب ...؟؟؟، کامبیز گفت دیدم اگه از تو حیاط داد بزنم تا بیام خودمو برسونم توی خونه و بداد مامانم برسم یارو یه بلایی سر مامانم میاره ، یواشکی سریع برگشتم توی خونه ، سر راه یه تیکه چوب کلفت دیدم و برداشتم به در اتاق که رسیدم یهو بیهوا درو باز کردم و رفتم تو ..، دیدم پسره مامانو نشونده رو زمین و چاقو رو گرفته سمتش ، تهدید میکرد که پول و جواهرات از مامانم بگیره ، منو که دید هول شد برگشت سمت من ، قبل از اینکه به خودش بجنبه با چوب محکم زدم توی فرق سرش ، چاقو از دستش افتاد و سرشو گرفت ، همه صورتش پر خون شد ، تا بیاد به خودش بجنبه با چوب دست و پاشو قلم کردم ، افتاد رو زمین و به خودش میپیچید ، رفتم جلو چند تا لگد به پهلوش زدم ، هی داد میزد و میگفت خودش خواست ، خودش خواست ، منم خودمو میزدم به نشنیدن و بیشتر میزدمش ، دلم که حسابی خنک شد چاقوشو از زمین برداشتم ، بعد فک کردم اگه زنگ بزنم پلیس بیاد آبروی مامانم هم میره منم با چوب و لگد از خونه پرتش کردم وسط کوچه و بساط واکس و بعد هم کفشاشو پشت سرش پرت کردم ، گفتم گورتو گم کن تا زنگ نزدم به پلیس ، یارو هم دمشو گذاشت رو کولشو فرار کرد ، با چشمای باز داستانشو میشنیدم ، تمام حسهای سکسی که باعث شده بود ارضا بشم ازم صد کیلومتر دور شده بودن ، بجاش با تعجب چشمم به دهن کامبیز بود ، البته کامبیز قوی و گنده بود ، اما کلا پسر آرومی بود و این آرتیست بازیها خیلی ازش بعید بود ، واسم جالب بود ، کامبیز گفت وقتی برگشتم مامانم همونطور لخت مادرزاد افتاد تو بغلم و گریه زاری میکرد ، گفت کی اومدی ؟ ، گفتم دو سه دقیقه پیش ، خیالش راحت شد که سکسشو ندیدم و خبر ندارم ، تعریف کرد که اون پسره اومد دم در گفت واکسیه منم گفتم بیاد کفشای تورو واکس بزنه یه پولی بهش بدم گناه داره ، یهو چاقو در آورد و اومد سمتم بزور لباسهام رو در آورد ، خدا رو شکر که تو رسیدی ! ، کامبیز ادامه داد منم خودمو زدم به اون راه و حرفاشو قبول کردم ، از اونروز دیگه مامانم وقتی با همیم تو خونه راحت میگرده ! ، حالا داستان کی باحال تر بود ؟ اعتراف کردم که داستانش واقعا از داستان من باحال تر بود ، دوباره ازم قول گرفت که به هیشکی نگم ، منم قول دادم و از خونشون اومدم بیرون ، شما هم که این داستانو میخونید ، نشنیده بگیرید که یوقت به گوش کامبیز نرسه که من واسه شماها تعریف کردم میترسم از دستم شاکی بشه !

  28. #28
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت سوم



    فرداش توی اتاقم ولو بودم و کتاب هندسه تحلیلی رو تو دستم گرفته بودم و به بدن سولماز جونم فکر میکردم ، تو ذهنم باهاش حرف میزدم و اون با ته لهجه شیرینش جوابمو میداد ، دلم براش خیلی تنگ شده بود ، تنها کسی که از حالم خبر داشت کامبیز بود که خیلی پیشش درد دل میکردم ، با اینکه در مورد سکس با سولماز چیزی بهش نگفته بودم اما میدونست که چقد زنداییمو دوست دارم و چقدر دلم واسش تنگ شده ، تو حال و هوای خودم بودم که مامانم با یه پیرهن رنگ و رو رفته و یه پیژامه گل گلی اومد تو اتاقم و گفت اینقد نشین توی اتاق کله تو بکن تو کتاب پاشو آبی به سر و روت بزن و یه دوری بزن حال و هوات عوض بشه ، بی اختیار یاد زنداییم افتادم که توی خونه با لباسهای شیک و تمیز با پاهای لخت و ناخونهای لاک زده میگشت و با مقایسه اون با مامانم اعصابم بهم ریخت ، گفتم اصلا حال ندارم لطفا شما هم وقتی میخوای بیای تو اتاق من در بزن ، شاید لخت باشم ! ، مامانم که عادت نداشت من جوابشو بدم یکم مردد موند ، بدون اینکه چیزی بگه پشتشو کرد که از اتاق بره بیرون ، ادامه دادم شما اگه بیل زن بودی یه بیل به باغ خودت میزدی ! ، ایندفعه دیگه واقعا تعجب کرد و برگشت رو به من و خیلی محکم گفت چی گفتی ؟ دو ماه پیش اگه اینجوری ازم میپرسید چی گفتی همونجا از ترس تو خودم میشاشیدم ، اما من دیگه همون حمید قبلی نبودم ، یکم ابهتش منو گرفت اما گفتم خوب مامان یه نگاه به خودت بنداز ، لباسهای آسیه خانم از تو شیک تره ! ، آسیه خانم همون خانمی بود که میومد خونه کامبیز اینا کارهاشون رو میکرد ، قیافه خودت عین آدمهای دپرسه بعد به من میگی پاشم هوا بخورم ؟ نمیدونستم که ممکنه این حرفا چقد روی مامانم اثر بذاره ، اومد سمت منو دستشو برد بالا که یه چک بزنه تو گوشم ، خودمو آماده کردم که هفت جد و آبادمو یاد کنم ، اما دستش رو هوا خشکید و یهو بغضش ترکید و گریه کنان از تو اتاقم رفت بیرون ، هیچوقت مامانمو این شکلی ندیده بودم ، عادت داشتم همیشه عین کوه باشه ، فکر نمیکردم ممکنه اینقد ساده بشکنه ، انگار تمام گناههای دنیا رو یکجا رو کولم گذاشتن و من از سنگینی بارش زانوهام خم شد ، دنبالش دویدم و صداش کردم ، مامان ، مامان ، رفت توی اتاقشون یه گوشه نشست و سرش رو بین زانوهاش قایم کرد و شروع کرد ریز ریز اشک میریخت ، بغضم گرفت و همراهش شروع کردم به گریه کردن ، وقتی دید دارم اشک میریزم بغلم کرد و سرم رو به سینه اش چسبوند تو یه لحظه یادم افتاد آرامش یعنی چی ! ، با بغض گفت زندگیمو پای شماها گذاشتم ، جوونیمو پات گذاشتم ، اینجوری جوابمو میدی ؟؟ منو با آسیه خانم مقایسه میکنی ؟ هنوز صدام میلرزید ، گفتم مامان بخدا منظوری نداشتم ، گفتم یکم به خودت برس ، مگه تو چیت از زنهای دیگه کمه که اصلا به خودت نمیرسی ؟ گفت مگه کارهای خونه و شماها میذاره من به فکر خودم باشم ؟ گفتم مامان مگه تو کلفتی که همه کارها رو خودت میکنی ؟ خوب تو هم مثل پروانه خانم یکی رو بگیر تو کارها بهت کمک کنه ، مگه ما کم داریم مامان ؟ زنداییم شوهرش کارمنده دو ماه اینجا بود هر روز یه رنگ میپوشید ، وسط گریه گوشهاش تیز شد ! ، ادامه دادم پروانه خانم دوست خودته شوهر هم نداره ، هر روز لباسهای خوشگل و تمیز میپوشه و به خودش میرسه ، آخه اینا چیه تو میپوشی ؟ ، اما من غلط کردم مامان هر چی دوست داری بپوش ، هر چی بپوشی واسه من قشنگی ، سرم و ماچ کرد و چشماشو پاک کرد ، خیلی تو پرش خورده بود ، منم فک میکردم که چه گهی خوردم ...! ، میخواستم از اتاق بیام بیرون که رویا هم بدو بدو اومد توی اتاقو مامانمو بغل کرد و گفت چی شده عمه ؟ یه نگاه به رویا انداختمو تو دلم گفتم کس پاره رو میبینی چجوری کس لیسی میکنه ، انگار نه انگار تا دو روز پیش شبها میومد تو همین اتاق ور دل شوهر عمه اش میخوابید ، حالا همچین عمه عمه میکنه که بیا و ببین ! ، رویا عصبانی نگاهم کرد ، گفتم من کاری نکردم یه چیزی گفتم مامان هم ناراحت شد ، مامانم گفت طوری نیست رویا جون ، حق با حمیده ، اگر جونتم برای بچه بدی آخرش طلبکاره ! ، گفتم مامان من غلط زیادی کردم ، معذرت میخوام ، از اتاق اومدم بیرون و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون ....
    روزهایی که میخواستیم با رویا بریم پیش کامبیز بیرون قرار میذاشتیم که مامانم نفهمه با هم بیرون میریم ، مامانم ساعت کلاسهای ما رو نمیدونست ، رویا تا ساعت چهار کلاس داشت اما مثلا میگفت تا ساعت هشت کلاس داره بعد با هم قرار میذاشتیم و میرفتیم خونه کامبیز اینا ، یکی دو ساعت مینشستیم و بعد برمیگشتیم خونه ، یه روز که با کامبیز از کلاس پیاده برمیگشتیم بهم گفت حمید یه خواهش ازت دارم ، گفتم بگو ، گفت من خیلی دلم میخواد با رویا سکس کنم ، یکم مکث کردم و بعد گفتم خوب اگه خودش میخواد بکنید چرا به من میگی ؟ گفت هنوز مطمئن نیستم اما خوب شرایطش هم پیش نمیاد که بفهمم ، همیشه هر سه تامون با همیم مامانم هم که خونه است ، گفتم خوب ؟ گفت فردا شب مامانم میره خونه خاله ام ، میشه خواهش کنم فردا بیاید خونه ما اما یه فرصتی به من بدی که ببینم میشه با رویا سکس کنم یا نه ؟؟ رسما ازم تقاضای کس کشی داشت ! ، یکم عصبانی شدم اما صمیمی تر از اون بودیم که بخوام روشو زمین بندازم ، گفتم اگه خودش بخواد که باهات توی خونه تنها بمونه من حرفی ندارم ، بهش میگم و فردا میارمش خونتون ، مامانت چه ساعتی میره و چه ساعتی برمیگرده ؟ گفت خاله هام و چند تا از دوستاشون مهمونی دوره ای دارن ، وقتی میره یا نصفه شب با آژانس میاد یا روز بعد برمیگرده حدود ساعت 5 یا 6 هم از خونه میره بیرون ، بعد هم گفت خیلی باهات رفیقم که همچین خواهشی ازت کردم ، اگر ناراحتی بیخیال شو من رفاقتمونو با دنیا عوض نمیکنم ، دیگه با این هندونه ای که زیر بغلم گذاشته بود همون یه ذره تردید هم از دلم رفت و بهش گفتم باشه باهاش صحبت میکنم و فردا میارمش ...، شب موقع درس خوندن به رویا گفتم فردا شب میای بریم خونه کامبیز اینا ؟ گفت آره بریم ، بهش گفتم مامانش نیست ...، گفت خوب ؟ گفتم منم نیستم !! ، با تعجب نگاهم کرد و گفت خوب پس کجا میخوای بریم ؟ گفتم میخوام برسونمت خونه کامبیز اینا و برم پیش یکی از دوستام دو سه تا فیلم بگیرم ، رویا گفت خوب برو پیش دوستت دو سه تا فیلم بگیر به من چیکار داری ؟ گفتم کامبیز ازم خواسته که با تو چند ساعت تنها باشه ..، چند ثانیه ساکت بود و گفت من از کامبیز خوشم میاد اما هنوز اینقدی ازش مطمئن نیستم که باهاش تنها توی یه خونه بمونم ، اما از صداش میخوندم که بدش هم نمیاد ! ، گفتم تضمین کامبیز منم ، مطمئن باش کاری نمیکنه که ناراحتت کنه فقط میخواد بیشتر باهات صمیمی بشه ، رویا گفت باشه فقط زود بیا دنبالم ، مطمئنش کردم که زود میام دنبالشو قرارمون رو گذاشتیم .

  29. #29
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت چهارم



    اول ممنون از نظر لطف همه دوستان

    رفتم توی آشپزخونه که یه چایی واسه خودم بریزم ، مامانم داشت غذا درست میکرد ، یه بلوز آبی یقه باز تنش بود با یه دامن بلند کلوش مشکی ، مدلش یکم قدیمی بود اما بازم خیلی شیکتر از لباسهای قبلی بود ، بهم لبخند زد و گفت حالا خوبه ؟، گفتم خیلی بهتره ، گفت یعنی هنوز خوب نیست ؟ گفتم مامان اینا مال عهد شاه وزوزک و تیر کمون سنگیه ، یه چیز جدید بخر بپوش ، گفت همینه که هست ، پسره پرروی زبون دراز ، این چه اصطلاحیه ، شاه وزوزک چیه دیگه ، زمان ما میگفتن عهد دقیانوس ، گفتم اصطلاحتون هم مال زمان شاه وزوزکه ، خندید و گفت آخه در مقابل شما منم مال همون زمان دقیانوسم دیگه ، گفتم نه اگه خودت نخوای ، جوون و خوشگلی ، مثلا عاطفه از تو هم بزرگتره اما لباسهاش اینقد شیکه که انگار همین الان از روی جلد بوردا پاشده اومده ، اخماشو توی هم کرد و لبخند زد ، موقعیت رو مناسب دیدم و ادامه دادم مامان چرا از دست زن عمو عصبانی هستی ؟ اون که خیلی دوستت داره ..، یه نگاه بهم کرد و گفت از کجا میدونی دوستم داره ؟ گفتم یه آخر هفته بابام من رو با زنداییم و رویا برد ویلا ، عمو فرهاد و زن عمو هم که نمیدونستن ما اونجاییم فرداش اومدن ، کنار استخر بابام و عاطفه و عمو فرهاد نشسته بودن ، بابام یه ویشگون به دست زن عمو گرفت ، زن عموم هم شروع کرد به داد و بیداد سر بابا ، میگفت همین شوخیهای مسخره ات باعث شد میونه من و شهین بهم بخوره ، اینقد احمقی که فکر نمیکنی ما نه دیگه جوون و دانشجو هستیم نه اینجا فرانسه است نه اینکه ما دیگه مجردیم !! ، راستی مامان مگه بابام چه شوخی با زن عمو کرده که تو عصبانی شدی ؟، مامانم یه آهی کشید و گفت هر چی میکشم از دست بابای هرجاییته ، گفتم مامان تقصیر خودتم هست آخه ..، باز یه نگاه بهم کرد که حساب کار دستم اومد و فوری گفتم ..، غلط کردم همش تقصیر باباست ، خیلی هرجاییه !! ، گفت خفه شو آدم به باباش در بری میگه ؟ گفتم حرف شمارو تکرار کردم ، چشماشو تنگ کرد و گفت تو غلط کردی !، کفگیر و برداشت و اومد سمتم ، منم دستمو دراز کردم یه کتلت کش رفتمو بعدش دممو گذاشتم روی کولمو با سرعت از جلوی چشماش غیب شدم !
    فرداش توی کلاس بعد از ظهر کامبیزو دیدم ، با نگرانی پرسید ردیفه ؟ میاین ؟ گفتم نه رویا گفت نمیاد ، گفت چرا آخه ؟ گفتم گفته خوشش نمیاد با تو تنها باشه ، رفت توی لک ، بعد از چند دقیقه گفت خوب باشه با هم بیاین ، گفتم دیگه باهاش قرار نذاشتم وقتی گفت نمیام دیگه چیکارش کنم ، گفت باشه خوب پس دو تایی بریم خونه ما ، تنهاییم میشینیم یکم تعریف میکنیم ، باشه ؟ گفتم باشه ، اونروز کلاس یکم بیشتر از همیشه طول کشید ، کلاس که تموم شد دو تایی راه افتادیم سمت تاکسیهای انقلاب به تجریش ، با رویا تو میدون تجریش ساعت 6 قرار گذاشته بودم ، ساعتمو نگاه کردم ، 5.5 بود و ما هنوز حتی تاکسی سوار نشده بودیم ، کامبیز گفت بیا یه چیزی بخوریم بعد بریم ، گفتم بیا بریم همون تجریش یه چیزی میخوریم اینجا همه آشغال فروشن ، گفت باشه و سوار تاکسی شدیم ، تا تاکسی پر بشه و راه بیفته ده دقیقه ای طول کشید ، نگران بودم که رویا تنها تو میدون منتظره و فکر میکردم اگه طول بکشه احتمالا میره ، ساعت 6 و بیست دقیقه بود که رسیدیم تجریش ، رفتم سمت ورودی بازار که با رویا قرار گذاشته بودم ، کامبیز گفت پس کجا میری ؟ گفتم بریم یه کاسه آش بزنیم به رگ ، کامبیز در حالی که دنبالم میومد گفت اصلا دلم غذای آبکی نمیخواد ، میخواستم یه ساندویچی چیزی بخورم ، چشمم به رویا افتاد که کلافه داشت این پا و اون پا میکرد ، خیالم راحت شد که هنوز نرفته ، با دست رویا رو به کامبیز نشون دادم و گفتم از این غذاهای آبکی میلت میکشه ؟ یه آه بلند کشید و گفت ای دهنتو سرویس !، سه ساعته ریده شده تو حالم ، مردشورتو ببره چرا از اول نگفتی ؟ گفتم حالش به همینه ، اما دو تا شرط داره ، کامبیز گفت نشنیده قبوله ، گفتم اول اینکه اگه خودش نخواست کاری نکنی البته خیالم از تو راحته اما واسه محکم کاری میگم ، دوم اینکه هر کاری کردی با جزئیات کامل واسه من تعریف میکنی !، کامبیز گفت قبول ، قبول ، رسیدیم به رویا ، باهاش سلام علیک کردم و عذر خواهی کردم ، بهش گفتم تا تاکسی بگیریم و بیایم طول کشید ترافیک هم زیاد بود ، کامبیز هم به نوبه خودش حسابی کس لیسی کرد و خود شیرینی کرد تا اخمای رویا از هم باز شد و اونم خندید ، یکم که پیاده رفتیم به کامبیز گفتم اگه کاری نداری من برم پیش وحید فیلمی چند تا فیلم بگیرم و بیام پیشتون، کامبیز گفت باشه پس ما تو خونه منتظرت میشیم ، رویا نگاهم کرد و یکم با خجالت گفت پس زود بیا حمید ، گفتم باشه و ازشون جدا شدم و رفتم سمت خیابون دربند سراغ وحید فیلمی ...
    اونوقتا اگه فیلم ویدئو ازت میگرفتن حداقل کاری که میکردن این بود که شب تو کمیته میخوابیدی فیلمهات رو هم میگرفتن ، اگر فیلم سکسی بود که دیگه حسابت با کرام الکاتبین بود ، ده تا شلاق رو شاخش بود ، قوانینشون با قوانین داعش همخوانی داشت !! ، فیلمارو از وحید گرفتم و انگار که یه کیلو هروئین همراهمه با ترس رفتم سمت خونه ، مامانم وقتی منو دید گفت دوباره رفتی فیلم گرفتی ؟ مگه تو کنکور نداری امسال ؟ میشینی این چرت و پرت هارو نگاه میکنی مغذت پوک میشه ، یه تابستون دندون سر جیگر بذار ، دانشگاه که قبول شدی هر غلطی دلت میخواد بکن ، گفتم باشه مامان درس هم میخونم ، مگه نمیبینی ؟ بالاخره یکم تفریح هم لازمه دیگه ...، فیلمها رو گذاشتم توی کمد زیر تلوزیون ، مامان یه لباس بلند و قدیمی دیگه تنش کرده بود که واسه زمان خودش لابد خوشگل بوده ، از وقتی اون حرفارو بهش زده بودم سعی میکرد بهتر لباس بپوشه ..، دوباره پرسید میدونی رویا تا کی کلاس داره ؟ دوباره یاد کامبیز و رویا افتادم ..، یعنی الان داشتن سکس میکردن ؟ این کثافتا دارن سکس میکنن و من سه هفته است توی کفم ! ، دستم نا خود آگاه رفت سمت کیرم ، یهو به خودم اومدم و گفتم نه مامان نمیدونم ، لابد تا هشت کلاس داره تا تاکسی بگیره برگرده 9 میرسه خونه ، مامان گفت این دختر امانته دست ما ، کاشکی میرفتی دنبالش ، گفتم مامان پاشم برم انقلاب دنبالش ؟ میاد دیگه ..، والا مامانش هم که اینجا بود 9-9.5 میومد کسی هم دنبالش نمیرفت ، مامان گفت خوب اون مامانشه اختیارشو داره اما من عمه اش هستم و اون امانت پیش ماست ، کاشکی میرفتی دنبالش ، اصلا زنگ میزنم فریدون سر راه که داره میاد خونه بره اونم ورداره و بیاد ، دیدم دیگه داره سه میشه گفتم بابام از ورامین که میاد تا بره میدون انقلاب و برگرده ساعت میشه یازده شب ، باشه خودم میرم دنبالش ، پا شدم و دوباره از خونه رفتم بیرون ، که مثلا برم دنبال رویا ، ساعت هفت هم نشده بود تصمیم داشتم ساعت 8.5 برم دنبالش که هم به کامبیز وقت داده باشم که اگه میخواد کاری بکنه هم بموقع برگردیم خونه که مامانم شک نکنه ..، تو ی خیابون ول میگشتم و فکر میکردم چیکار کنم که اوضاع بهتر بشه ، بقول قدیمیا تا نبیند کودکی که سیب هست ، او پیاز گنده را ندهد زدست ، تا سکس نکرده بودم و تو خونه اینهمه هیجان رو تجربه نکرده بودم میتونستم با اوضاع کنار بیام اما الان دیگه برام سخت بود که بخوام دوباره عقب گرد کنم به عقب ، دلم دوباره هوای سولماز رو کرده بود ، دلم سکس میخواست ، رفتم سمت بازار تجریش که یکم وقت تلف کنم ، دم یه مغازه لوازم صوتی تصویری وایساده بودم و به جنساش نگاه میکردم یهو یه صدای آشنا از پشت سرم گفت آقا اون پارچه قرمزه رو هم بیار ببینم ، مثل برق گرفته ها برگشتم و دیدم پروانه خانم دم مغازه روبرویی وایساده و داره از پارچه فروشی خرید میکنه ، با خودم گفتم اینکه باید الان تو مهمونی دوره ای باشه ...، نکنه زود برگرده خونه و آبروریزی بشه ..، به ساعت نگاه کردم ، 8 بود ؛ سریع رفتم سمت خونه کامبیز اینا ، زنگ زدم ، دو سه دقیقه طول کشید تا کامبیز آیفونو جواب بده ، گفتم منم ، درو زد ، رفتم تو و کفشامو تو کفشکن در آوردم و رفتم تو کامبیز اومد پایین به استقبالم ، به پهنای صورتش میخندید ، تو دلم گفتم باید هم بخندی ، مامان خوشگلت که تو خونه واست لخت میگرده ، اینم از دختر داییم که با دست خودم آوردم تو ترتیبشو بدی ..، تو نخندی کی بخنده داداش ! ، کامبیز گفت چی شد زود اومدی دهن سرویس ، گفتم ننه ات تو بازار تجریش داره خرید میکنه ، مهمونی نیست که دلت خوشه ..، الان پیداش میشه مچتو میگیره ، یکم فکر کرد و گفت باشه ، حالا که اومدی ، بهر حال هم من امروز کار دیگه ای نمیتونستم بکنم ، دخترداییت خیلی سفته ! ، با هم رفتیم بالا ، رویا مانتوشو در آورده بود و با یه بلوز آستین رکابی و شلوار نشسته بود ، روی میز جلوشون آجیل و دو تا پیک مشروب بود ، تا رسیدم کامبیز یه پیک دیگه گذاشت رو میز ، گفتم نمیخورم ، دهنم اگه بوی مشروب بده که مامانم کونم میذاره ..، رویا منو که دید خندید ، گفت دیر کردی ، گفتم تا فیلمارو ببرم بزارم خونه دیر شد ، الان مامانم منو فرستاده انقلاب دم کلاس دنبال تو !! ، رویا پاشد و مانتوشو پوشید و راه افتادیم که بریم ، کامبیز به من گفت با اجازه و لپ رویا رو بوسید ، رویا هم رنگ داد و رنگ گرفت ، راه افتادیم سمت خونه ، رویا سکسکه میکرد و هر بار بوی تند مشروب میومد ، گفتم رویا اگه مامانم اینطوری ببینتت هم کون تو پاره است هم کون من ، خندید و گفت چیکار کنیم ؟ گفتم وارد خونه که شدیم من سر مامانو گرم میکنم تو سریع برو تو اتاق ، دستمو گرفت تو دستشو گفت باشه عزیزم !! ، اونوقتا اصلا عادی نبود که پسر و دختر تو خیابون دست همدیگرو بگیرن ، دیدم هوا خیلی پسه رویا واقعا خیلی مسته ، قدمهام رو سریع کردم تا زودتر برسیم خونه ، رویا دستمو کشید و گفت حمید ...، امشب میای سکس کنیم ؟ دلم خیلی سکس میخواد ..، میدونستم مسته ، گفتم باشه رویا جون تو وقتی رسیدیم برو سریع دست و صورتتو بشور برو بخواب ، نصفه شب میام که سکس کنیم ، خندید و گفت باشه ..، بعد ادامه داد کامبیز خیلی سعی کرد باهام سکس کنه نذاشتم ، اونوقت فک میکنه من جنده ام که جلسه اول بهش بدم ، دهنشو سرویس میکنم بعد باهاش میخوابم ، بعد دوباره سکسکه زد ، نمیفهمید چی میگه ، گفتم مگه چقد مشروب خوردی رویا ؟ گفت من سه چهارتا شات خوردم ، بیشترشو کامبیز خورد ، با خودم گفتم بنده خدا ظرفیتش کمه زود گرفتتش وگرنه یه ته شیشه مشروب که کسی رو اینقد گوز نمیکنه ، به خونه که رسیدیم در نزدم ، کلید انداختم و به رویا گفتم زود برو تو اتاق ، میخواستم مامانم نبینتش ، رویا داد زد عمه سلام ، مامانم هم از تو آشپزخونه با یه پیاز و چاقو توی دستش اومد بیرون و گفت سلام عمه جون خوش اومدی ، تا من برم رویا رو برسونم و برگردونم مامانم لباسشو عوض کرده بود و حالا یه تیشرت و دامن تنش بود !! ، پیشبند بسته بود ، با خودم گفتم والا آخر زمون شده ، مامانم و این کارا ..؟ حتی رویا هم با وجود مستی متوجه شد و گفت عمه چه خوشتیپ شدی ماشالله ، مامانم گفت والا از بچه های این دوره زمونه است ، به لباس پوشیدن آدم هم کار دارن ..، دوباره برگشت تو آشپزخونه ، سر و صدای دوقلوها از توی حیاط میومد ، با رویا رفتم سمت اتاقش ، داشتم میمردم از بس دلم سکس میخواست ، درو بستم و دستمو گذاشتم روی کونش ، مست بود اما نه اینقد که نفهمه این کار الان خطرناکه ، گفت حمید مامانت میاد کونمون میذاره ، گفتم تو آشپزخونه است ، یه دست به کونت بزنم دلم تنگ شده ، منتظر اجازه اش نموندم ، شلوارو شورتشو با هم پایین کشیدم کونشو بوسیدمو چرخوندمش سمت خودم دستم رفت لای چاک کسش ، به اندازه یه دریاچه آب وسط پاش بود ، معلوم نیست کامبیز باهاش چیکار کرده بود که اینقد تحریک شده بود ، کسشو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون ، میترسیدم مامانم بیاد و یه آتیشی به پا کنه که بیا و ببین ..، کیرم داشت میترکید ، سردرد گرفته بودم از بس دلم سکس میخواست ، از وقتی مامان برگشته بود حتی اینقد راحت نبودم که برم تو اتاقم جق بزنم واسه خودم !! ، رفتم توی آشپزخونه ، مامانم کتلت سرخ میکرد ، عاشق کتلتهاش بودم ، یدونه برداشتم و شروع کردم داغ داغ خوردن ، گفت الان شما از لباس پوشیدن من راضی هستین ؟ گفتم بله ، بله ، بعد هم با نهایت پررویی که خودم هم تعجب کردم ادامه دادم اگه یه فکری هم به حال موهای پاتون میکردین بد نبود ، مامانم یه نگاه به ساق لختش که از پایین دامن معلوم بود کرد و با بهت بهم نگاه کرد و گفت مرتیکه بی حیا ..، چشمات کجاها رو میگرده ؟ گفتم مگه این موهای پات که از موی پاهای من بلندتره احتیاجی به گشتن داره ؟ خودشون دارن داد میزنن ...! ، گفت خفه شو مرتیکه مگه آدم با مامانش اینجوری حرف میزنه ؟ گفتم سوال کردی جواب دادم ..، گفت ایراد دیگه ای ندارم ؟ گفتم خوب اگه ابروهات رو هم برداری یکم هم موهاتو مرتب کنی ...، داشتم ادامه میدادم که دیدم دوباره اخماش رفت تو هم گفتم جون مامان اگه میخوای دوباره ننه من غریبم بازی در بیاری من نیستم ، اصلا از من سوال نکن خودت میدونی! ..، گفت من نبودم کسی شما رو چیزخور کرده ؟ چت شده حمید ؟ گفتم هیچی والا طلا بودم الماس شدم ! ، گفت تو هم یه گهی هستی مثل بابات آخر اعتماد به نفس الکی..، گفتم بابام که یه تیکه جواهره ..، گفت مگه اینکه خودتون همدیگه رو تحویل بگیرید وگرنه هیچکدوم هیچ گهی نیستید جز دو تا از خود راضی پرمدعا ..! ، یکی به دو کردنم که با مامان تموم شد دوباره حسهام برگشت ، دلم سکس میخواست ، یکی دو ساعت بعد فریدون خان برگشت ، تو یه فرصت مناسب بهش گفتم بابا پنجشنبه و جمعه منو رویا رو ببر دماوند یکم تنهایی تو سکوت درس بخونیم ! .، بابام یه فکری کرد و گفت حوصله دعوا مرافعه با مامانتو ندارم ، خودت بهش بگو اگه اجازه داد میبرمتون ، با خودم گفتم بالاخره یه نقشه ای میکشم ..

  30. #30
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت پنجم



    خواب میدیدم شیراز بودیم ، دسته جمعی رفته بودیم پیک نیک ، از آشنا و غریبه خیلی آدم دیدم ، عین سیزده بدر که همه شیرازیها میرن دشت ارژنگ !! ، به همون شلوغی ، کنار یه چشمه دستمو کرده بودم لای پاهای سولماز و کسشو میمالیدم ، اونطرف بابام و رویا مشغول ور رفتن به همدیگه بودن ، کامبیز زل زده بود به بابام و رویا و سرشو به علامت تاسف تکون میداد ، پروانه خانم با دایی اسد سرشون رو شونه همدیگه بود ...، مامانم دامنشو داده بود بالا و توی چشمه بود ، علفهای چشمه توی آب میرقصیدن و موهای پای مامانم همراه علفهای آب میرقصیدن موهای پاش از موهای سرش بلند تر شده بودن و مامانم قاه قاه میخندید ..، چند تا مرد غریبه داشتن قربون صدقه پاهای پشمالوی مامانم میرفتن و ازش میخواستن دامنشو بیشتر بده بالا ، اونم ناز میکرد ، سولماز که از مالیدن کسش و آفتاب داشت لذت میبرد یهو قیافه اش قرمز و عصبانی شد و نگاهم کرد ، چشماش از عصبانیت کاسه خون شد ، داد زد تو خجالت نکشیدی من تو اتاق بغلی تنها خوابیدم تو با اون جنده عوضی خوابیدی ؟ تو خواب میدونستم که عاطفه رو میگه ، گفتم نه بخدا فکر کردم میخوای با فرهاد سکس کنی ، گفت حرف مفت نزن فک کردی میتونی منو خر کنی ؟ دستتو بکش هرجایی عوضی ، دستشو بلند کرد و یه چک محکم خوابوند توی گوشم ، دنیا پیشم تیره و تار شد مامانم عین دیوونه ها از توی چشمه بهم میخندید ، کامبیز بهم میگفت حقته عوضی ، عمو فرهاد از دور میدوید سمت من و یه چوب تو هوا تکون میداد ، داد میزد کدوم کثافتی جرات کرد با زن من بخوابه ... و یهو عین جن زده ها از خواب پریدم ، عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم ، به ساعت نگاه کردم ، سه صبح بود ، با خودم گفتم ببین از بی سکسی زده به سرم کس خل شدم ..، رفتم دستشویی و شاشیدم ، وقتی برمیگشتم تو اتاق خودم یادم افتاد که به رویا گفته بودم شب میرم پیشش ، یکم با خودم کلنجار رفتم چون با وجود مامانم خیلی خطرناک بود اما بعد با خودم گفتم چرا که نه (البته اونموقع هنوز ندا برنامه ای به این اسم درست نکرده بود !!) ، پاورچین رفتم سمت اتاق دوقلوها ، دستگیره رو گرفتم و خیلی آروم درو باز کردم ، رویا یه بلوز و دامن پوشیده بود و یه وری روی تخت افتاده بود ، دامنش بالا رفته بود و رونهای سکسیش زیر نور ملایمی که از پنجره میومد معلوم بود ، کنار تخت نشستم و به موهاش دست کشیدم ، نفس بلندی کشید و چشماشو باز کرد ، انگشتمو گذاشتم روی لباش ، لباش به خنده باز شد ، گفت دیوونه ای ؟ عمه شهین هر بار پا میشه بره دستشویی حتما یه سر هم میاد تو اتاق من یه سری به من میزنه و بعد میره ، گفتم خوب بیا دعا کنیم عمه شهین شاشش نگیره چون من دلم سکس میخواد ، رویا گفت منم خیلی دلم میخواد اما خیلی خطرناکه ، بدون اینکه به حرفش توجه کنم شورتشو بیصدا از پاش در اوردم و بعد شلوارک و شورتمو پایین کشیدم و با کیر راست رفتم توی تخت خودمو چسبوندم بهش ، دستمو که یکم به چاک کسش مالیدم دوباره خیس خیس شد ، از پشت بغلش کردم و یه تف به کیرم زدم و شروع کردم بین پاهاش لاپایی تلنبه میزدم ، با یه دستم سینه اش رو گرفته بودم و یه دست دیگه ام وسط چاک کسش بود ، میمالیدمش و تلنبه میزدم ، نفسهای جفتمون صدا دار شده بود و با هیجان ادامه میدادیم ، اینقد آب از کسش اومده بود که دیگه نیازی به خیس کردن نداشت ، لاپایی تلنبه میزدم و اصلا کیرمو احساس نمیکردم ، یه لحظه وسط سکس حس کردم که نوک کیرم رفت توی یه سوراخ تنگ ، اینقد لذت داشت که یه آه بلند کشیدم ، فهمیدم سوراخ کونشه ، رویا هم یه نفس بلند کشید اما چیزی نگفت واسه همین هم فکر کردم دردش نیومده کیرمو کشیدم بیرون و دوباره فرو کردم ، رویا از خوشی داشت میمرد ، حال من از اونم بدتر بود سفت گرفتمشو یه ربع از پشت باهاش سکس کردم ، حال خودمو نمیفهمیدم ، اصلا تو این دنیا نبودم ، محکمتر و محکمتر میکردم ، بخودم گفتم چقدر کون کردن راحته ، من فکر میکردم خیلی درد داره و سخت فرو میره ، رویا خیلی کیف میکرد دستشو از پشت دراز کرده بود و کونمو بخودش فشار میداد ، نفسهاش تند و تندتر شدن و یهو پاهاش و دستاشو فشارداد و تو بغلم و شل شد ، یادمه تو همون حال با خودم فکر میکردم مگه آدم از کون هم ارضا میشه ؟ ، دو تا تکون دیگه دادم و آبم مثل فشفشه پاشید بیرون تمام کون و کمرش از آب من خیس شد ، یه مقدار هم چکید روی ملحفه تخت ، بعد از دو سه هفته بی کسی چه دلی از عزا در آوردم ، چه کون تنگی داشت رویا ، کورمال کورمال دستمالو پیدا کردم و هر دوتامون رو تمیز کردم شورت و شلوارکمو پام کردم ، دستمالها رو برداشتم و گونه رویا رو بوسیدم و پاورچین اتاقشو ترک کردم ، رفتم سمت دستشویی چراغو روشن کردم و دستمالها رو ریختم توی کاسه توالت ، اومدم سیفون بکشم که با دیدن دستمالها خشکم زد ، دستمالها همگی پر از خون بودن ، با ترس و لرز کیرمو از تو شورت بیرون کشیدم و با دیدن باقیمانده خونی که روی کیرم خشکیده بود فهمیدم چه کاری دست خودم دادم و دو دستی توی سر خودم زدم ، سیفونو کشیدم و در حالی که پاهام از شدت ترس و هیجان میلرزید رفتم سمت اتاق خودم ، داشتم درو باز میکردم که یهو صدای مامانم از پشت سرم گفت وقتی نصفه شب جیش میکنی چرا سیفون میکشی همه از خواب میپرن ، با صدای مامانم یه متر از جام پریدم ، طوری که خنده اش گرفت ، بزور یه لبخند زدم و گفتم شاش نبود که وگرنه خودم بلد بودم ..، با یه پس گردنی که مامانم بدرقه راهم کرد رفتم توی اتاقم و درو بستم ، کلا خواب از کله ام پریده بود ، گفتم رویا بفهمه سکته میکنه ، من که پسرم و چیزیم نشده حالم اینه ، اون بدبخت اگه پاشه و ببینه دیگه دختر نیست معلومه چه حالی میشه ، هی تو فکرم دودوتا چهارتا میکردم که بفهمم چه خاکی تو سرم کنم ، تو رختخوابم دراز کشیدم و با خودم گفتم فعلا که نمیدونه ، بزار فردا یه فکری میکنم و بعد کم کم بهش میگم تا سکته نکنه .. با این فکرا کم کم خوابم برد.

  31. #31
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت ششم



    فرداش من تا بعد از ظهر کلاس نداشتم ، رویا صبح زود یه کلاس داشت که رفته بود و وقتی برگشت ساعت حدود یازده بود ، با هم نشستیم توی اتاق من که شیمی بخونیم ، دل تو دلم نبود که اگه بفهمه چه بلایی سرش اومده چطور میخواد عکس العمل نشون بده ، کتابهامون روی میز ولو بود و من جزوه شیمی رو پیدا نمیکردم ، یهو دیدم جزوه ام زیر تخته ، خیلی تعجب کردم ، وقتی درش آوردم دیدم از وسط پاره شده ، از عصبانیت میخواستم موهامو بکنم ، حتما دو قلوها اومده بودن توی اتاقم ، با خودم گفتم الان موقعشه که نقشه ام رو اجرا کنم ، با داد و بیداد از اتاق رفتم بیرون ، مامان توی هال جلوی تلوزیون ولو بود و داشت سریال میدید ، گفت چت شده دیوونه شدی ؟ جزوه شیمی رو نشونش دادم و گفتم ببین چیکار کردن این دو تا توله جن ..! ، از صبح تا شب سر وصداست وقتی هم ساکتن حتما دارن یه گندی میزنن ، اینم جزوه شیمی من ، بنظرت ما چجوری درس بخونیم ؟ مامانم گفت چیکار کنم عزیزم بچه ان دیگه ! ، گفتم من نمیدونم ، دو هفته دیگه هم میموندی شیراز دیگه ، دوباره اخماش رفت تو هم ، گفت برگشتم که تو نمک نشناس گرسنه نمونی یه لقمه غذا درست کنم تو حلق تو بکنم که بعدش دستمو تا مچ گاز بگیری ، بعد هم روشو کرد اونور ، رفتم جلو بوسیدمش گفتم مامان معذرت میخوام اینا دفترمو پاره کرده بودن عصبانی شدم ، ولی واقعا اینجا نمیشه درس خوند ، خیلی سر و صداست ، با اجازه من و رویا فردا با بابام میریم دماوند ، اونجا ساکته ما هم آخر هفته است کلاس نداریم ، زن آقا کریم هم هست واسمون یه چیزی درست میکنه شاید دو کلمه درس خوندیم ...! ، مامانم یکم فکر کرد و گفت خوب باشه ، برید ! ، به همین راحتی اجازمونو گرفتم ! ، برگشتم توی اتاق و به رویا گفتم فردا دوتایی با بابا میریم دماوند ، نیشش به خنده واشد ، مشغول درس خوندن بودیم که حس کردم یه چیزی لای پاهامه ، دستمو بردم و پای رویا رو گرفتم ، با انگشتاش کیرمو از روی شلوارک میمالید و ریز ریز میخندید ، با خودم گفتم اگه بدونه چه خاکی توی سرمون شده دیگه نمیخنده ..، هنوز توی فکرای خودم بودم که رویا دست کرد تو کیفشو یه تیکه پارچه انداخت روی میز نگاه که کردم دیدم شورتشه ، اشاره کرد که بازش کن بازش کردم و دیدم جلوش کاملا خونیه ، با تعجب نگاهش کردم و دیدم هنوز داره میخنده ، گفتم پس دیشب تو فهمیدی ؟ با سر اشاره کرد که آره و باز میخندید ، گفتم پس دفعه اول که فقط نوکش رفت تو چرا هیچی نگفتی ؟ من دیشب تا حالا داشتم سکته میکردم ، نگران نباش، حالا یه فکری واسش میکنیم ، گفت آخه خیلی کیف داد ، حالا هم هیچ فکری نمیخواد بکنی ، بذار موقع ازدواجم بشه بعد یه فکری میکنیم ..، وقتی خونسردی اونو دیدم منم نسبتا خیالم راحت شد ، باز با پاهاش کیرمو ماساژ میداد ، دوباره راست کردم ، میدونستم که احتمالا فردا با خیال راحت توی ویلا باهاش سکس میکنم ، پاهامو از هم باز کردم و گذاشتم با هر دوپاش کیرمو بماله ...، چه حالی میداد !!
    وقتی میخواستم برم کلاس مامانم یه تیکه کاغذ داد دستمو گفت برگشتن سر راهت این لیستو هم خرید کن ، سر کلاس به کامبیز گفتم کونی دیشب چیکار کردی ؟ تا کجا پیش رفتی ؟ گفت کار زیادی نتونستم بکنم اما موقع برگشتن واست تعریف میکنم ، تو راه برگشت کامبیز بهم گفت خیلی بهم حال دادی حمید ، اما رویا خیلی سخت میگیره ، پایه بگو بخند هست ، پایه مشروب خوری هم هست اما وقتی میخوام برم تو مایه های سکس خیلی سخت میگیره ، میذاره یکم دستمالیش کنم اما نمیذاره لباسهاشو در بیارم ، البته خوب طبیعیه ، دختره و دفعه اولشه میترسه ، تو دلم گفتم اگه بدونی چه جونوریه ، نه دختره نه دفعه اولشه فقط واست نقشه داره که جلدت کنه !! ، ، کامبیز ادامه داد وقتی رفتیم خونه بوسیدمش ، اونم خودشو لوس کرد ، فکر کردم دیگه حله ، شروع کردم سر به سرش گذاشتم و بعد بهش گفتم نمیخوای مانتوتو در بیاری ؟ گفت چرا و شروع کرد به باز کردن دکمه هاش ، یکم بهش نزدیکتر شدم و وقتی میخواستم مانتوشو بگیرم دستمو مالیدم به شکمش و سینه اش ، اونم سرشو انداخت پایین و سرخ شد ، منم فکر کردم دیگه کردمش ، اما دیگه هر کاری کردم بلوزشو در بیارم نذاشت ، بهش گفتم مشروب میخوری یکم ناز و نوز کرد ولی وقتی پیکشو پر کردم یه نفس سر کشید ، موقع مشروب خوری واسش جوک میگفتم و اون غش غش میخندید ، دستمو کردم زیر بلوزشو با بند سوتینش بازی کردم ، سرش که گرم شده بود یکم نرمتر شده بود و میذاشت دست بمالم بهش ، اما باز هم نمیذاشت بلوزشو در بیارم ، بغلش کردم و لباشو بوسیدم ، گردنشو ماچ کردم و از روی شلوار کون و کسشو مالیدم ، اما دیگه بیشتر نتونستم ، تو هم که دهنت سرویس زود برگشتی خونه ، گفتم حالیت نیست میگم مامانت تو بازار تجریش بود ؟ گفت مامانم شب خونه خاله پری موند اصلا برنگشت خونه ، خاله پری کامبیز رو زیاد تو خونه شون دیده بودم ، سفید و تپل مپل بود ، شیطنت تو نگاهش موج میزد ، اما بنظرم ماها رو جوجو حساب میکرد و خیلی تحویلمون نمیگرفت ، شوهرش قد بلند و ورزیده بود اما از سیاهی به شوکولات یه سور زده بود ، پونزده روز تهرون بود و پونزده روز خارک ، پری هم از پونزده روزی که شوهرش نبود هفت هشت روز مهمونی بود و هفت هشت روزش رو هم خونه کامبیز اینا پلاس بود واسه همین هم من زیاد میدیدمش ، گفتم کامبیز غیرتی نشیا اما از اون روز که مامانتو لخت دیدم حالم بده ، گفت پس ببین من چه میکشم ، گفتم اون داستانی که گفتی واقعی بود یا از خودت در آوردی کیر منو بشکنی ؟ گفت جون جفتمون واقعی بود ، گفتم پس چرا باهاش سکس نکردی ؟ تو که گفتی بعدش لخت لخت بغلش کردی ..، دیگه میزدی توش میرفت ..، گفت اونروز که اصلا شرایط خیلی خاص بود ، مامانم هم خیلی عصبی بود ، بعدش هم دیگه شرایط پیش نیومد ، گفتم اما معلوم شد دلش سکس میخوادها ، گفت خوب آره ..، اگه میشد یواشکی میبردمت خونه که هرچقد دلت میخواد با شورت و سوتین تماشاشون کنی ، اما نمیشه..، دوباره کیرم راست شد و میخواست از تو شلوار لی بیاد بیرون ..، گفتم تماشاشون کنم ؟ کیارو ؟ گفت پری و مامانمو ، پری از مامانم هم بدتره ! ، هروقت میاد خونه فکر میکنه زمان شاهه و اینجام ساحل متل قو ، تو خونه با لباس شنا میگرده ! ، داشتم از حسادت به خودم میپیچیدم ، وای خدا خوش بحالش ، دو تا کس مثل هلو هر روز جلوت لخت و عور رژه برن و تو تماشاشون کنی و بهشون دست بزنی ..، وای ، کم مونده بود تو خیال خودم ارضا بشم ! ، به تجریش که رسیدیم یاد کاغذ خرید مامانم افتادم گفتم کامبیز بیا بریم من یکم خرید کنم ، با هم رفتیم توی یه مغازه و خرت و پرت هایی که مامانم میخواست رو خریدیم ته لیست خرید مامانم نوشته بود هات وکس ، هر کاری کردم نتونستم درست بخونمش ، به کامبیز نشونش دادم و گفتم کامبیز اینو میتونی بخونی ؟ خندید و به یارو گفت موم داغ دارید ؟ خرید کردیم و اومدیم بیرون ، گفتم کامبیز موم داغ دیگه چیه ؟ گفت مامانت میخواد خودشو خوشگل کنه ، گفتم یعنی چی با موم داغ مگه کسی خودشو خوشگل میکنه ؟ گفت با موم داغ موهای بدنو میکنن ، بعد هم توضیح داد که چطور کار میکنه ، گفت مامانت داره به خودش میرسه ها..، چه خبره ؟ با بابات آشتی کردن ؟ اونم خوب چیزی میشه اگه یکم به خودش برسه ، بعد بحثو عوض کردو گفت حمیید فردا میتونید بیاید خونه ما بلکه من یه سعی دیگه بکنم ؟ گفتم مگه مامانت نیست ؟ گفت چرا هست شاید یجوری پیچوندیمش ، گفتم فردا قراره بریم دماوند ، بلکه یه دو روز درس خوندیم ، اینجا وروجکها دیوونه امون میکنن ، کامبیز اخماشو یکم کرد تو هم و بعد یه آهی کشید و گفت آخ حیف شد . فهمیدم حسودیش شده و میترسه من دوباره برم تو کار رویا کاسه کوزه اش بهم بریزه، خواستم خیالش راحت بشه گفتم رویا از وقتی با تو دوست شده دیگه با من بزور دست میده ! ، چیکارش کردی پسر ؟ نیشش به خنده باز شد و گفت نه بخدا پیش من که همش داره از تو تعریف میکنه و حمید حمیدش به راهه ، گفتم راستی رویا ظرفیت مشروبش خیلی کمه ، جون اون مامان خوشگلت ایندفعه اگه خواستی بهش مشروب بدی کم بده ، وقتی اومده بود خونه کس شعر میگفت ، داد میزد ، آروغ میزد و بوی مشروب همه جا رو برمیداشت ، داشتم یواشکی میفرستادمش تو اتاقش که مامانم نبیندش داد زده و با مامانم سلام علیک میکنه ، شانس آوردم که مامانم دستش بند بود و نتونست بیاد جلو ، کم مونده بود مامانم بفهمه ..، بلند بلند خندید و گفت باشه ، اون دفعه رویا یکی دو تا شات بیشتر نخورد همه شیشه رو خودم خوردم ! ، اینبار فقط یه شات بهش میدم که سرش گرم بشه ، بقیه شیشه رو خودم میخورم که آبم دیر بیاد !! گفتم جون ننه ات کمتر بخور که حواست باشه پرده اش رو نزنی گرفتار بشیم ..، خندید و گفت باشه ، حالا بزار ببینم این دختر دایی سفت و سختت اصلا به من کس میده که من بخوام پرده اش رو بزنم یا نه ..!

  32. #32
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت هفتم



    خریدها رو که به مامانم دادم یه نگاهی بهشون انداخت و یه سری تکون داد ، گفت مرسی عزیزم به پیشونیم یه ماچ کرد ، به تنش نگاه کردم ، کامبیز راست میگفت مامانم هیکل خوبی داشت ، تقریبا همقد من بود و هیکلش عین ساعت شنی بود ، بالاتنه و باسن نسبتا بزرگ و کمر نسبتا باریک ، بازوها و ساقهاش هم گوشتالو و خوش فرم بودن ، اصلا به خوشگلی و ظرافت سولماز جونم نبود اما خوشگل بود ، اگه به خودش میرسید احتمالا از عاطفه هم خوشگلتر میشد ، با اینکه از شنیدن داستانهای سکس بین مادر و پسر خوشم میومد اما مامانم تا اونوقت هیچ جذابیت جنسی واسه من نداشت ، بیشتر دلم میخواست این کارها رو بکنه که با بابام آشتی کنن و وقتی با یکی مثل کامبیز حرف میزنم حس نکنم مامانش خیلی با کلاسه و مامانم در مقابلش مثل دهاتی ها میمونه ، بال بال میزدم زودتر صبح بشه و با بابام بریم دماوند ، میترسیدم یه اتفاقی بیفته و برنامه فردا کنسل بشه ، با اینکه کامبیز واسم تعریف کرده بود که موم داغ چیه و چیکار میکنه با شیطنت از مامانم پرسیدم مامان هات وکس چی بود که نوشتی به فروشنده که گفتم نمیدونست چیه ، مامانم یکم رنگ عوض کرد و دوباره یه نگاه به خریدها انداخت و گفت اما تو که خریدیش ..! ، گفتم من نمیدونستم اما کامبیز به یارو فروشنده یه چیزی گفت اونم داد ولی نفهمیدم چیه ، مامان یکم این پا اون پا کرد و گفت مگه کامبیز کاغذ خریدتو دید ؟ بعد هم زیر لب گفت خیلی زشت شد ..! ، گفتم مگه چیه ؟ گفت هیچی مامان وسایل زنونه است ، دیگه نخواستم بیشتر سر به سرش بزارم ، مکالمه رو کوتاه کردم و رفتم تو اتاق خودم .
    بابام حدود ساعت نه صبح ما رو جلوی ویلا پیاده کرد و رفت کارخونه ، با رویا رفتیم توی ویلا ، هوا خنک و خوب بود ، هنوز توی در بودیم که دستم رفت سمت کون رویا مانتوشو بالا دادم و از روی شلوار شروع کردم به مالیدن کونش ، غش و ضعف میرفت ، توی هال روی یه مبل نشستیم کنار هم و شروع کردیم به ماچ و بوسه دکمه های مانتوشو هول هولکی باز کردم و دستمو کردم زیر تیشرتش ، سینه هاشو از روی سوتین میمالیدم و دستمو دور شکم و کمرش میمالیدم ، دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم و شلوارشو پایین کشیدم ، با شورت و تیشرت وایساده بود جلوم ، شورتشو نصفه پایین کشیدم و سرمو لای پاش فرو کردم ، کس کوچولوش خیس خیس شده بود ، با زبون بالا تا پایینشو لیس میزدم و رویا کیف میکرد ، شلوار و شورتمو با هم پایین کشیدم کیر راستمو تو دستم گرفتم ، نشستم روی کاناپه و رویا خم شد روی کیرم ، حسابی از خجالت کیرم در اومد ، بلندش کردم و بقیه لباسهاشو در آوردم ، جفتمون لخت لخت شدیم و کنار هم نشسته بودیم ، با هیجان بهش گفتم یعنی الان دوباره بکنم توش ؟ سرشو به علامت تایید تکون داد ، خوابوندمش روی کاناپه و دو تا پاشو تو دستام گرفتم و کیرمو یه تف زدم و مالوندم به کسش ، آروم سرشو فرو کردم تو ، یه صدای ناله بلند از خودش در آورد که منو جری تر کرد ، کیرمو کشیدم بیرون و اینبار با فشار بیشتری فرو کردم ، رویا با یه صدای بلند دوباره آه کشید ، کسش تنگ و عالی بود ، گفتم خوبی ؟ گفت عالی عالی ، خندیدم و با فشار بیشتری کیرمو فرو کردم ، اینقد کیف داد که منم با صدای بلند آه کشیدم ، حتی کس مامانش هم به این خوبی و تنگی نبود ، کونشو تو دستم گرفتم و کیرمو تا دسته فرو کردم تو کسش ، دادش در اومد ، سرعت سکسمو بیشتر و بیشتر کردم ، رویا داد میزد و کونشو بالا و پایین میبرد ، بلندش کردم و وادارش کردم که سرشو بزاره روی مبل و کونشو قنبل کنه ، با دو تا دست کون کوچولوشو تو دستم گرفتم وکیرمو فرو کردم توی کسش دوباره شروع کرد به داد زدن ، من با هیجان بیشتری از پشت میکردمش ، از صدای نفسهاش فهمیدم که داره ارضا میشه با شدت بیشتری کارمو ادامه دادم وقتی که با یه داد بلند ارضا شد و با مشتاش کاناپه رو چنگ زد منم چند تا تکون دیگه به کیرم دادم و وقتی داشتم ارضا میشدم کشیدمش بیرون و آبمو روی چاک کونش خالی کردم بعدش هم فوری با دست جلوی چکیدن آبمو روی کسش گرفتم ، هنوز از شوک پاره شدن پرده اش در نیومده بودم واقعا حوصله یه شوک دیگه رو با حامله کردن رویا نداشتم ، وقتی تمیزش کردم و خیالم راحت شد بغلش کردم و کنار هم رو کاناپه ولو شدیم ، بهش گفتم چطور بود ؟ در حالی که صداش به زور در میومد گفت عالی عالییی ..! ، گفتم به منم خیلی حال داد مرسی رویا جون ، ماچش کردم و سرشو گذاشتم روی پام ، دستشو دراز کرد و کیرمو که دیگه حالت نیمه خوابیده داشت توی دستش گرفت و گفت بیخود نبود مامانم عاشق این شده بود ، این خیلی خوبه ..! بعدش هم سرشو به کیرم نزدیک کرد و نوکشو بوسید ، بهش گفتم بیا بریم بالا ، اینطوری لخت افتادیم تو هال یهو بابام یا کس دیگه میاد غافلگیر میشیم ، بریم توی اتاق ، با بی میلی بلند شد لباسهامون رو دستمون گرفتیم و دست تو دست هم لخت و عور از پله ها بالا رفتیم و توی تخت مامان و بابام ولو شدیم ، یک ساعتی خوابیدیم و بعد مثل یه زن و شوهر خوشبخت که تازه رفتن مسافرت ماه عسل در حالی که من فقط یه شورت داشتم و رویا یه تیشرت و شلوارک پاش کرده بود اومدیم پایین و یه صبحونه مفصل خوردیم .
    رویا یه لقمه رو فرو داد و بعدش نگاهم کرد و با یکم من و من گفت حمییید ، در حالی که دهنم پر بود گفتم هوم ؟ گفت مامانم بود خیلی بهمون خوش میگذشت ، نه ؟ با حسرت گفتم آره ..، دلم واسه زنداییم تنگ شده بود ، میدونستم رویا هم دلش واسه همخوابگی با بابام تنگ شده که این حرفو پیش کشید ، گفتم بیا بعدا با هم ازدواج کنیم ، خندید و لقمه پرید تو گلوش ، بریده بریده گفت مسخره..، گفتم فکرشو کن ، خونه خودمونو داشته باشیم ، بعد بابام و زنداییم میان بهمون سر میزنن ، بعد با خنده ادامه دادم خیلی حال میده ، یه اتاق میذاریم واسه اونا یه اتاق واسه خودمون ، بعد هروقت دلمون خواست جاهامونو عوض میکنیم ، رویا هم با لبخند و حسرت چشمش به لبهای من بود ، گفت اوهوم ..، دنباله حرفو منو گرفت و گفت بعد من به مامانم حسودیم میشه ، اگه اون بیاد دیگه من نمیتونم تورو از لای پاهاش بیرون بکشم ، با خنده گفتم نه اینکه اگه بابام باشه تو منو تحویل میگیری ..، خندید و گفت نه..، من تو رو هم خیلی دوست دارم ..، گفتم چهار تایی راحت زندگی میکنیم ، مثل اونوقتی که مامانم هنوز نیومده بود ، ببینم ..، اگه حامله شدی من از کجا بفهمم بچه ات پسرمه یا برادرمه ؟ با خنده گفت حالا از کجا معلوم پسر باشه ؟ گفتم من و بابام اینکاره ایم ، پسر میشه ! ، اگه دختر شد کار کامبیزه ! ، با خنده گفت درد بگیری حمید ، مگه من جنده ام ؟ ، خندیدم و گفتم تا اونوقت لابد کامبیز هم زن گرفته ، میاریمشون خونه خودمون من با زن اون میخوابم اونم با تو بخوابه ..، چه عیبی داره ، اونم دل داره خوب عاشق زن من شده ، اما راستی اگه باهات ازدواج کنم چه کونی ازش میسوزه ، گفت دوست داری زن کامبیز چه شکلی باشه ؟ بدون مکث گفتم خوب معلومه شبیه سولماز ..!، گفت نگفتم اگه مامانم باشه تو سمت منم نمیای ! ، دستشو برد سمت کیرمو از روی شورت مالیدش ، گفت احتمالا فردا دیگه نمیتونیم سکس کنیم ، با تعجب پرسیدم چرا ؟ گفت دلدرد و کمردرد دارم فکر کنم دارم پریود میشم ، میدونستم پریود چیه ، کامبیز برام کامل توضیح داده بود ، اما تا اونروز زن پریود ندیده بودم ، زنداییم وقتی پریود میشد حتی نمیذاشت به پاهاش دست بزنم چه برسه که بخوام شورتشو در بیارم ، با خودم فکر میکردم بزار پریود بشه ببینم چه شکلی خون میاد ..، گفت میخوام یکم دراز بکشم ، اگه میخوای بیا با هم یکم درس بخونیم .، کتاب و دفترامونو باز کردیم و ولو شدیم کف هال و یکم مسئله حل کردیم و تست زدیم ، دستم تو شورتش بود و کونشو ماساژ میدادم ، نصف حواسم به دست چپم بود که تو شورت رویا بود و نصف حواسم به دست راستم که خودکار توش بود و مسئله حل میکردیم ، واسه همین هم هر کاری میکردم این سطح زیر نمودار کوفتی رو در بیارم جوابهام با جواب تست اصلا همخوانی نداشت ، اوضاع رویا از من هم بدتر بود فکر کنم اون قبل از اینکه از کس پریود بشه از مخ پریود شده بود چون وقتی ازش سوال میکردم کاملا کس شعر جواب میداد ، دو سه تا مسئله رو حل نشده ول کردیم و رفتیم سراغ تست بعدی ، اما بعد از یکی دو تا تست آسون باز رسیدیم به یه انتگرال دیگه و جفتی عین منگها زل زدیم به دفترامون ، تصمیم داشتم بهش بگم ولش کن بریم بخوابیم فعلا مغزمون کار نمیکنه که تلفن ویلا زنگ خورد ، گوشی رو برداشتم ، بابام پشت خط بود ، گفت چیزی لازم ندارید ؟ به آقا کریم گفتم براتون ناهار شام بیاره ، چیز دیگه ای نمیخواید ؟ گفتم نه و اومدم گوشی رو بزارم که یهو گفتم بابا ..، گفت جان ، گفتم چیزی از سطح زیر نمودار یادت هست ؟ بابام خندید و گفت نه ، گفتم عمو فرهاد چی ؟ گفت اون که کلا زمان دانشجوییش هم ولمعطل بود حالا که پونزه بیست سال هم گذشته ، باز اگه عاطفه بود یه حرفی ولی اونم تهرانه تا شنبه نمیاد دماوند ، بعد یهو یه فکری کرد و گفت بزار ببینم خانم محمودی بلده یا نه ..، بعد بلند گفت سها میشه خط دو رو برداری ببینی حمید چی میگه ؟ خانم محمودی منشی کارخونه بود و شنیده بودم که تازگی دانشگاه قبول شده ، شوهرش هم مرتضی محمودی گنده ترین عضو کارخونه و گردن کلفت محله توی بخش تولید سر کارگر بود ، خانم محمودی در اصل اسمش سها رنجبر بود اما همه به اسم فامیل شوهرش صداش میکردن خانم محمودی ، سها گوشی رو برداشت و گفت سلام حمید آقا ، سلام کردم و گفتم مسئله های سطح زیر نمودار و انتگرال مشکل داریم گفت انتگرال دوگانه و سه گانه اگه نباشه میتونم کمکتون کنم ، بابام گفت چند دقیقه دیگه میگم علی آقا سها رو بیاره

  33. #33
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت هشتم




    علی آقا یه پسر نسبتا جوون و تحصیلکرده بود که حسابی خودشو تو دل بابام و عمو فرهاد جا کرده بود و تقریبا آچار فرانسه کارخونه شده بود و همه کاری بهش میسپردن از خرید خونه بابام و عمو فرهاد تا رفتن به دارایی و ثبت برند ، بگذریم که بعدها همین علی آقا واسه بابام اینا شاخ شد و بهشون خیانت کرد و اطلاعاتشونو برد واسه رقیب بابام اینا ، اما تو اون زمان چشم و چراغ کارخونه بود ، به رویا گفتم پاشو بریم یه چیزی بپوشیم که سها میاد زشت نباشه ، لباس که پوشیدیم برگشتیم پایین ، رویا دستش رو گذاشت رو دلش و گفت دلم درد میکنه ، فک کنم بخاطر پریوده ، بردمش توی حیاط که حال و هواش عوض بشه یه تاب دو نفره زنگ زده توی حیاط بود که با شمشادهای بلند از بقیه حیاط جدا میشد توی تاب نشسته بودیم و رویا یه دستش روی شکمش بود ، دلم بحالش میسوخت و مستاصل بودم که کاری از دستم بر نمیاد ، در حیاط ویلا باز بود که سها و علی آقا اومدن تو ، ما رو نمیدیدن چون ما توی سایه پشت شمشادها بودیم و اونها توی آفتاب بخاطر همین هم نمیتونستن مارو ببینن ، سها شکمش حسابی برجسته بود ، نمیدونستم که حامله است علی آقا همون دم در سها رو بوسید و یه دستی به شکمش کشید و گفت مواظب دخترمون باش ...! ، بعد هم از ویلا رفت بیرون و سها رفت سمت ویلا ، مغزم داشت منفجر میشد ، یعنی اگه آقای محمودی صحنه ای رو که من دیدم دیده بود احتمالا علی آقا رو هزار تیکه میکرد و هر تیکه اش رو یه جای دماوند آویزون میکرد که مایه عبرت خلق بشه ، احتمالا سها رو هم با بچه اش زنده بگور میکرد ! ، رویا که نمیدونست چه خبره فکر میکرد علی و سها زن و شوهرن ، سها دم در ویلا که رسید صدا زد حمید آقا ..، حمید آقا ، وقتی من از پشت سرش جواب دادم تقریبا با حال سکته زده ها برگشت سمت ما ، گفت آه شما کجا بودید ؟ گفتم رویا دلدرد داشت اومدیم یکم هوا بخوریم ، نفهیمدم که شما اومدین تو ، رویا با حالت استفهامی منو نگاه کرد که ببینه چرا دروغ میگم ، نگاهش رو نادیده گرفتم و ادامه دادم ، مبارک باشه چند ماهشه ؟ خندید و گفت هفت ماهش تموم شده از ماه دیگه با آقا مهندس صحبت کردم دیگه سر کار نمیام ...، با هم رفتیم توی هال ، چشمای فضولش تمام ویلا رو جستجو میکرد ، دو تا مجسمه برنزی بودا کنار در ورودی بود که سها اول رفت سراغ اونا ، بعد بی تعارف رفت سراغ بوفه مامانم و کریستالهاش رو چک کرد و وقتی حسابی از فضولی سیر شد اومد سراغ ما ، از اول هم دختر شیطونی بود ، سها وقتی دید دفتر و کتابمون رو زمین ولو شده گفت من نمیتونم رو زمین بشینم اگه میشه دفتر کتاباتونو بیارید رو میز نهار خوری ، همه رفتیم روی میز و سها شروع کرد به توضیح دادن مسئله ها و من شروع کردم به تماشای سها ! ، سها لاغر بود و شاید در بهترین حالت 60 کیلو بود ، قدش متوسط ، باید اعتراف کنم از آخرین باری که دیده بودمش خیلی خوشگلتر شده بود ، یه بلوز زرد تنش کرده بود و روش یه مانتو که دکمه هاشو نبسته بود ، با یه دامن روی زانو و جورابهای مشکی کلفت..، هر وقت حواسش نبود به شکمش زل میزدم که حسابی گرد و قلنبه شده بود ، یه ساعتی که از درس گذشته بود رویا از جاش بلند شد و گفت من میرم بالا دراز میکشم ، زیاد حالم خوب نیست ، سها گفت چته ؟ رویا سرشو گذاشت توی گوش سها و یه چیزی گفت ، سها سرشو تکون داد و گفت باشه میخوای یه قرص بهت بدم ؟ رویا گفت ممنون امشب خوب میشم ، سها دست کرد توی کیفشو یه قرص به رویا داد و گفت این مفنامیک اسیده اگه دردت زیاد شد یه دونه بخور ، ضرری نداره .... رویا که رفت سها نیمساعت دیگه هم در مورد درسهامون حرف زد و توضیح داد اما من تو مغزم به یه چیزهای دیگه فکر میکردم ، تقریبا توضیحات سها تموم شده بود که یهو بی مقدمه پرسیدم سها تو از آقای محمودی جدا شدی ؟ با حیرت نگاهم کرد و گفت نه ..، چرا میپرسی ؟ گفتم آخه دیدم علی آقا ماچت کرد و دست کشید رو شکمت و گفت مواظب دخترمون باش ...، بعد هم یه قیافه معصومانه به خودم گرفتم و ادامه دادم حالا مگه معلومه که دختره ؟ سها رنگ از رخسارش پرید ..، گفت مم مم مم نهه حتما اشتباه شنیدی ..، گفتم رویا هم اشتباه شنید ؟ اون فکر میکنه تو و علی آقا زن و شوهرید ..، سها دست و پاش به لرزه افتاده بود گفت حمید آقا تو رو خدا چیزی به کسی نگید..، مرتضی منو بچه ام رو میکشه ..، گفتم نه بابا به من چه مربوطه سها جون زندگی خودته ..، بعد در حالی که دستم از هیجان میلرزید بردمش نزدیک سها و گذاشتم روی شکمش ، سها لرزید ، گفتم سها جون من تا حالا شکم زن حامله از نزدیک ندیدم میذاری یه نگاه به شکمت بندازم ؟ دستش میلرزید اما جوابمو نداد ، پر رو شدم دست دیگه ام رو هم روی شکمش گذاشتم ، چیزی نگفت ، سرشو پایین انداخت با دستهام شکمشو میمالیدم و اون ساکت تماشام میکرد تمام خون بدنم جمع شده بود تو کیرم ، طوری راست کرده بودم که کیرم درد گرفته بود ، دستم رفت زیر دامنش ، دستمو گرفت ، نگاهش کردم و گفتم فقط یه نگاه میندازم ..، باشه ؟ دستمو ول کرد و بلند شد وایساد ، ولی چیزی نگفت ، دستمو بردم زیر دامنشو رونشو لمس کردم ، میلرزید ..، دامنشو دادم بالا و شکم ور قلنبیده اش پدیدار شد ، جورابهاش تا بالای زانوش رو میپوشوند و بقیه رونش لخت بود ، رنگ تنش یکم به زردی میزد ..، یه شورت ارزون قیمت نخی ابی کمرنگ پاش بود که روش چند تا قلب کوچولو داشت ، شکمشو بوسیدم و پرسیدم حالا واقعا دختره ..؟ یکم من و من کرد و گفت میگن وقتی مادر زمان حاملگی خوشگل میشه بچه دختره ..! ، گفتم از وقتی امروز دیدمت میخواستم بگم خیلی خوشگلتر شدی اما روم نمیشد ..، یه لبخند زورکی تحویلم داد ...، دستمو میکشیدم به شکم لختش و سرمو چسبوندم به شکمش ، گفتم لگد هم میزنه ؟ سها گفت آره ، خیلی شیطونه ، به تو رفته ..، بلافاصله گفتم چرا به من ، علی آقا هم کم شیطون نیست که !، گفت تورو خدا دیگه اسم اونو نیار ، خندیدم و دوباره شکمشو بوسیدم ، دستم رفت که شورتشم بکشم پایین ، سها دوباره دستمو گرفت ، گفت دیگه بسه ..، گفتم فقط یه نگاه...، دستاش میلرزید ، با خجالت گفت آخه کثیفم ، اصلا اونجامو نمیبینم که تمیز کنم ، گفتم عیب نداره سها جون من فقط میخوام ببینم شکمت از کجا قلنبه شده و در حالی که این حرفو میزدم دو طرف شورتشو گرفتم و پایین کشیدم ، یه گلوله پشم سیاه از تو شورتش بیرون زد ، کسش اصلا معلوم نبود ، ضمنا یه بوی بدی هم میداد که کاملا حالمو بهم زد یه دستی به کونش کشیدم و بعد خط شکمش رو که از بالای کسش قلنبه شده بود تماشا کردم در همون حال به رونهاش دست میکشیدم ، کاملا مشخص بود که حالش بد شده بود و نفسهاش تند شده بود اما با اون بویی که به دماغ من خورده بود و اونهمه پشم سیاه روی کسش دیگه قصد نداشتم از اون جلوتر برم ، میدونستم با این اتفاقاتی که افتاده دیگه سها در دسترسم هست و هروقت بخوام باهاش سکس میکنم ، شورتشو دوباره بالا کشیدم و دامنشو انداختم روش ، پاشدم و لپشو بوسیدم ، گفتم مرسی سها جون خیلی دوست داشتم شکم یه زن حامله رو ببینم ، یه لبخند زد و با خجالت سرشو تکون داد ، گفتم سها جون میخوام پررویی کنم و یه سوال بپرسم ..، گفت تو دیگه چه پررویی میخوای بکنی که تا الان نکردی ؟ خندیدم و گفتم سها چطور میشه با زن حامله نزدیکی کرد ؟ به جنین آسیب نمیرسه ؟ گفت خیلی پررویی حمید ..! ، گفتم بگو دیگه ..، گفت باید خیلی مواظب باشی وگرنه خطرناکه ..، ممکنه کیسه آب پاره بشه و بچه خفه بشه ..، دوباره ماچش کردم ، گفت از اون مهندس دیگه کمتر از این هم انتظار نمیره ، ارث که به زمین نمیمونه ..، کم نذاشتی از شیطونی بابات ..، با شیطنت خندیدم و فکر کردم حتما بابام به اینم یه حالی داده که اینطوری حرف میزنه ، گفتم وقتی زاییدی میای دوباره تو درسها کمکم کنی ...؟ خندید و گفت آره میام .. بعد گفت اگه میشه زنگ بزن علی بیاد دنبالم برگردم کارخونه دیگه کم کم ساعت یک هست و کارخونه تعطیل میشه مرتضی میاد دنبالم ، زنگ زدم به بابام و دوباره رفتم سراغ سها یکم دستمالیش کردم که کیرم دوباره بسرعت راست شد ، چند دقیقه بعد علی اومد دنبال سها ، میخواست دست سها رو بگیره که اون دستشو پس زد و با هم رفتن سوار ماشین شدن که برگردن کارخونه از همونجا قیافه متعجب و حیرون علی رو میدیدم وکیف میکردم ، مونده بود تو این دو ساعت چه اتفاقی افتاده که سها اینطوری شده ، تو دلم ذوق میکردم که اگه علی بفهمه من چی دیدم و چی شنیدم چه حالی میشه و چطور از ترس مرتضی به خودش میرینه ..، برگشتم تو اتاق مامان اینا ، رویا با شکم روی تخت افتاده بود و خواب خواب بود ..، برگشتم پایین و منتطر کریم موندم که برامون ناهار بیاره ..

  34. #34
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت نهم



    یادمه خیلی گرسنه ام بود ، یهو صدای ماشین بابام اومد ، رفتم از پنجره طبقه بالا نگاه کردم و دیدم بجای کریم آقا بابام خودش برامون ناهار آورده ، در ماشین رو بست و از صندوق عقب یه کیسه پلاستیک که توش چند پرس غذا بود در آورد ، سریع رفتم توی اتاق بابام اینا ، دیدم رویا هنوز خوابه ، یه فکر شیطانی تو مغزم میچرخید ، آروم طوری که رویا بیدار نشه رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم ، رویا چشماشو باز کرد ، گفتم رویا بابام برامون ناهار اورده ، چشماش کامل باز شد ، معلوم بود از شنیدن اسم بابام کبکش خروس میخونه ، گفتم جون حمید یه چیزی میگم نه نگو ، گفت باشه چی میگی ؟ گفتم بیا خودمونو بخواب بزنیم ، بابام که اومد همینجا کنار من باهاش سکس کن ! ، رویا گفت خفه شو نمیتونم ، گفتم جون حمید ، خیلی دوست دارم ، صدای در ویلا اومد و بابام صدا زد حمید ..! ، دستمو گذاشتم رو لب رویا و گفتم هیس ... ! و دوباره گفتم جون من ..! ، خندید ..، خوابوندمش کنارم و چشمامون رو بستیم ..، بابام مثل اینکه حدس زد ما خوابیم چون دیگه صدا نزد ، اومد بالا و در اتاقو یواش زد وقتی جواب ندادیم در رو آروم باز کرد ، دید ما خواب خوابیم ! ، برگشت پایین فکر کردم دیگه احتمالا ریده شده تو نقشه ام ..، رویا چشماشو باز کرد و یواش گفت : رفت ..! ، گفتم دو سه دقیقه صبر کن اگه برنگشت تو برو پایین پیشش تو آشپزخونه ولی لای در رو باز بزار که من چند دقیقه دیگه بیام یه دید بزنم ! ، خندید و گفت آخه نمیتونم..! دوباره التماسش کردم تا قبول کرد ، هنوز تو حرفای خودمون بودیم که صدای قدمهای بابام از توی راهرو بلند شد ، جفتمون لبخند زدیم و چشمامون رو بستیم ..، بابام رفته بود غذاها رو گذاشته بود توی آشپزخونه و برگشته بود بالا پیش ما ، صدای لباسهای بابام رو میشنیدم که داشت جورابها و پیرهنش رو در میاورد ، قلبم طوری بلند بلند میزد که صداشو میشنیدم ، خدا خدا میکردم لباسهاش رو که عوض کرد دوباره نره ..! ، اما وقتی تخت زیر تنم تکون خورد فهمیدم که الان توی تخت سه نفر هستیم ! ، دو سه دقیقه هیچ صدایی نبود ، بعدش صدای خش خش لباس بلند شد ، طوری هیجان داشتم که الان دوباره داره ادرنالین تو خونم تزریق میشه ..، آروم لای چشمامو باز کردم و از لای مژه هام دیدم که دست بابام تو سینه رویاست و از پشت بغلش کرده و کونشو چسبونده به کیرش ، روی رویا به من بود و پشتش به بابام ، متوجه شد که من چشمامو آروم باز کردم ، بهم لبخند زد ، بابام تو حال و هوای خودش بود ، دستش از تو سینه رویا رفت روی شکمش و بعد خزید تو شورت رویا ، با دیدن دست بابام که تو شورت رویا بالا و پایین میرفت کیرم داشت شورتو پاره میکرد که بیاد بیرون و شریک حال کردنشون بشه ، اما واقعا همه عشقش به یواشکی دیدنش بود ! ، رویا کونشو میمالوند به کیر بابام ، وقتی بابام حسابی دستمالیش کرد رویا کونشو کرد به منو چرخید سمت بابام ، داشتن ماچ و بوسه میکردن و اینبار دست بابامو میدیدم که تو کون رویا بود و دست رویا که معلوم بود کیر بابام رو داره میماله ..، بعد رویا نیم خیز شد زاویه من طوری بود که صورت بابام رو نمیدیدم ، بخاطر همین هم خیالم راحت بود که اونم صورت منو نمیبینه ..، واسه همین هم چشمامو بازتر کردم و با خیال راحت تماشا میکردم ، رویا کیر راست بابامو از تو شورت در آورد شروع به ساک زدن کرد ، داشتم از خوشی میمردم ، یه لحظه دیدم که بابام رون رویا رو با دستش فشار داد و وقتی رویا سرشو از رو کیر بابام بلند کرد و بهش نگاه کرد با دستش به من اشاره کرد ، رویا یه نگاه به من کرد و بعد رو کرد به بابام و چشماشو بست و اشاره کرد که خواب خوابه ..، بعد دوباره سرشو برد سمت کیر بابامو شروع کرد به ساک زدن ، بابام خیلی خوش خوشانش بود چون هی کونشو روی تخت جابجا میکرد ، بعد رویا رفت روی شکم بابام نشست و میخواست کیر بابامو بکنه تو کسش که بابام دستشو گذاشت زیر کون رویا که نزاره و با اون یکی دستش دیدم داره اشاره میکنه که نکن ..، رویا خم شد روی بابام و در گوش بابام پچ پچ کرد ، مطمئنم داشت بهش میگفت که دیگه دختر نیست ..، بابام یه خنده ای کرد که صداشو شنیدم ، بعد دستشو از زیر کون رویا برداشت و کیرش آروم خزید توی کس رویا ..، رویا کونشو بلند میکرد و دوباره مینشست روی کیر بابام ، کیر گنده بابام توی کس رویا بالا و پایین میرفت و من از هیجان میلرزیدم و تماشا میکردم ، چند دقیقه بعد بابام رویا رو از روی خودش بلند کرد و بهش اشاره کرد که پاشو بریم بیرون ، رویا تو یه لحظه که بابام حواسش نبود بهم نگاه کرد و شونه هاشو بالا انداخت و بعد دنبال بابام از در اتاق بیرون رفت و در رو روی هم انداختن ، همینکه در رو بستن کیرمو که داشت میترکید از توی شورت بیرون کشیدم و با شدت و هیجان شروع کردم به جق زدن ، چند تا تکون که دادم آبم مثل فشفشه از نوک کیرم بیرون پرید ، تنها چیزی که روی تخت دم دست بود شلوار رویا بود ، که وقتی اومده بود بخوابه در آورده بود و پرت کرده بود روی تخت ، اونو جلوی کیرم گرفتم و آبمو روش خالی کردم ، وقتی یکم هیجانم کم شد سریع خودمو جمع کردم که برم اگه بشه بقیه این شو سکسی رو تماشا کنم، لای در رو باز کردم ، هیچ صدایی نبود پاورچین تا لب نرده رفتم و پایین رو نگاه کردم که اگه تو هال یا پذیرایی سکس میکنن از همون بالا تماشا کنم اما اونجا هم نبودن ، پاورچین پاورچین تا دم راه پله رفتم که برم پایین و تو آشپزخونه رو هم چک کنم که یه صدایی از راهرویی که به اتاق عمو فرهاد و اتاق مهمون میرفت شنیدم ، آروم برگشتم و دیدم صدا از اتاق مهمونه که درش هم بسته بود ، سرم رو گذاشتم روی سوراخ کلید و دیدم که رویا خم شده روی تخت و کونش سمت بابامه ، فریدون هم کیرشو میکشید روی کون رویا و یهو از لای کونش فرو کرد تو کس رویا ، صدای آه رویا رو شنیدم ، بابام سرعت تلنبه زدنش رو زیاد کرد و با هر ضربه تمام هیکل رویا تکون میخورد و موهای بلندش عین پاندول عقب و جلو میرفت ، بابام کیرشو بیرون کشید و رویا رو بغل کرد ، رویا دو تا پاشو حلقه کمر بابام کرد و بابام کیر کلفتشو فرو کرد تو کس رویا ، بعد هم با بلند کردن کون رویا و تکون دادنش شروع به سکس کرد ، تا حالا اینجوریشو ندیده بودم ، کیرم دوباره عین آنتن رادیو راست وایساده بود ، دوباره داشتم کیرمو میمالیدم و تماشا میکردم ، بابام رویا رو برگردوند و اینبار در حالی که هنوز با پاهاش به کمر بابام چسبیده بود دستش به لبه پنجره بود و کیر بابام تو کسش ..، تو کف بابام بودم که اینهمه روش سکسی بلده ، داد رویا در اومد و فهمیدم داره ارضا میشه ، رویا با دو تا صدای بلند دیگه ارضا شد ، بابام رویا رو روی تخت خوابوند و کف پاهاشو بهم چسبوند ، بعدش هم کیرشو گذاشت وسط پاهای رویا و شروع به عقب جلو کردن کرد ، چند بار که خودشو عقب و جلو کرد کیرشو از بین دو تا پای رویا بیرون کشید و با دست چند تا تکون داد ، بعدش آب بابام با شدت پاشید روی کف پاهای رویا و یه مقدارش هم ریخت روی فرش ، کارشون که تموم شد سریع برگشتم تو اتاق بابا اینا ، شلوار رویا رو پرت کردم زیر تخت و از تو ساکش یه دامن در آوردم و گذاشتم روی تخت و مثلا دوباره خوابیدم ..!

  35. #35
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت یازدهم



    با صدای رویا بیدار شدم که میگفت حمید پاشو کریم اومده ، خودشو کشت از بس صدات کرد..، بلند شدم اما هنوز نیمه خواب و نیمه بیدار بودم ، از همون بالا داد زدم اومدم آقا کریم ، خواب بودم ، کریم صدای منو که شنید خیالش راحت شد که زنده ایم ، ساکت شد و منتظر من موند ، در ویلا رو باز کردم ، با دو تا قابلمه غذا دم در وایساده بود ، گفت قرمه سبزیه ، خانمم پخته ، اگه دوست ندارین از رستوران براتون غذا میگیرم ، در ظرف خورشتو باز کردم و گفتم وای آقا کریم ، بوش که عالیه ، دستت درد نکنه ..، گفت اگه میخواید به زهرا بگم بیاد ویلا رو رفت و روب کنه و ظرفاتونو بشوره ، گفتم نه آقا کریم ، دو سه تا تیکه ظرفه خودمون میشوریم ، گفت پس اگه چیزی لازم داشتین بگین ، خداحافظی کرد و رفت ..، داد زدم رویا بیا پایین یه چیزی بخوریم جون بگیریم ..، ظرفهای ناهار ظهر رو از روی میز جمع کردم و ریختم توی ظرفشویی ، میز رو یه دستمال کشیدم و دوباره سفره رو چیدم ، کریم اندازه یه گردان برامون غذا آورده بود ، از تو یخچال دو تا شیشه نوشابه زمزم در آوردم ، آخه اونموقع همون نوشابه زمزم هم راحت پیدا نمیشد ، زمزم و پارسی کولا !! ، شام رو خوردیم و رفتیم توی حیاط کنار استخر نشستیم ، پام توی آب بود و رویا با بلوز و شورت کنارم نشسته بود ..، گفتم رویا..! ، هوم ؟ چرا گفتی دایی اسد بیغیرته ؟ یکم اخماش رفت تو هم و گفت همینطوری ..، منظوری نداشتم ، گفتم راستشو بگو مگه ما چیزی رو از هم پنهان میکنیم ؟ روشو برگردوند و چشماشو پاک کرد ، داشت گریه میکرد .، گفتم چته عزیزم ، معذرت میخوام نمیخواد جواب بدی ..، گفت آخه چی بگم حمید تف سربالاست ، گفتم ولش کن اگه نمیخوای بگی خودتو اذیت نکن ، اما تو دلم کنجکاوی داشت منو میکشت ..، گفت اخه گفتنی نیست ، بابام چند سال پیش شبها با دوستاش مینشست و تریاک میکشید ..، با تعجب گفتم چی ؟ دایی اسد ؟ گفت اوهوم ..، بعضی شبها هم تا صبح قمار میکرد ..، ایندفعه دیگه چشمام گشاد شد ..، دایی اسد ؟ اوهوم ..، بعد یهو بغضش ترکید و شروع کرد های های گریه کردن ، بغلش کردم و گفتم چته رویا جون ؟ عزیزم ، نمیخواد تعریف کنی ، ولش کن ، فهمیدم ، آدم قمار باز که دین و ایمون نداره ، حتما اونموقع اذیتتون کرده ولش کن ، نمیخواد تعریف کنی ..، تو حال گریه گفت مردک یه بار سر قمار مامانمو به دوستش باخته بود ..، با شنیدن این حرف طوری از جام پریدم که کم مونده بود بیفتم تو استخر ، حال رویا موقع تعریف این حرف یه جوری بود که مطمئن بودم قضیه جدی بوده ، ولی هنوز نمیتونستم بفهمم که معنی حرفش چیه ، گفتم یعنی چی ؟ گفت مرتیکه بیغیرت یه شب حسابی تریاک کشیده بود و بعد نشسته بود پای قمار نزدیکهای صبح هرچی پول داشته باخته بود ، هیچی نداشته باهاش شرط ببنده رو مامانم شرط بسته بود و اونم باخته بود ..، فرداش اون مرتیکه رفیقش که مامانمو برده بود اومد خونمون ما هم نمیدونستیم چه خبره تا نصفه شب نشستن چرت و پرت گفتن و مشروب خوردن ، مامانم هم پا به پاشون میخورد ، حسابی که مست شده بودن مرتیکه جلو بابام مامانمو کرده بود و همونطوری هم خوابشون برده بود ، صبح من بیدار شدم برم مدرسه دیدم مامانم لخت و عور تو بغل دوست بابام خوابه ، با چشم گریون رفتم مدرسه ، وقتی برگشتم دیدم هیشکی خونه نیست ، شب زن همسایه اومد منو برد خونشون گفت بابات مریض شده مامانت بردتش بیمارستان ، فرداش مامانم اومد خونه ، بند و بساطمونو جمع کرد که بریم تبریز همونوقت بابام رسید ، سرشو باند پیچی کرده بودن ، افتاد به دست و پای مامانم و عذر خواهی و التماس میکرد ، میگفت گه خوردم ، تقصیر این بیصاحاب مشروب کوفتی بود ، مست بودم ، حالیم نبود ، مامانم هم میگفت برمیگردم تبریز بابامو داداشامو میفرستم حالیت کنن ، تیکه پاره ات میکنن مردک کثافت بیغیرت ..، بعدش هم های های گریه میکرد ، منم پا به پاش گریه میکردم ، بابام دوباره به پای مامانم افتاد و غلط کردمهاش شروع شد ، مامانم بالاخره با دیدن گریه های منو التماسهای بابام یکم نرم شد ، سر منو بوسید و گفت فقط بخاطر این میمونم ، اما اگه یبار دیگه سمت من اومدی اینبار دیگه میزنم واقعا ناقصت میکنم ! ، بعدها فهمیدم که مامانم وقتی بیدار شده بود و خودشو تو اون حال دیده بود وافور بابا رو برداشته بود و تو سر بابام و رفیقش که هنوز جفتشون خواب بودن خورد کرده بود و جفتشون رو فرستاده بود بیمارستان ، همسایه ها از سر و صدا ریخته بودن که ببینن چه خبره و وقتی سر و کله خونی بابام و رفیقشو دیده بودن پلیس رو خبر کرده بودن و پلیسها مامانمو برده بودن پاسگاه ، اما چون نه بابام و نه رفیقش از مامانم شکایت نکرده بودن فرداش مامانمو ول کرده بودن ..، بابام از اونروز دیگه تریاک نمیکشه پای رفیقهاش هم از خونمون بریده شد ، اما نه دیگه واسه من بابا شد و نه واسه مامانم شوهر ..، داستانش که به اینجا رسید دوباره شروع به هق هق کرد ، سرشو رو شونه ام گذاشتمو گذاشتم خودشو خالی کنه ، اما تو دلم به داییم یه کینه پیدا کردم و اون احساس گناه که از سکس با زنداییم داشتم به یه حس آزادی و انتقام تبدیل شد و خوشحال بودم که از داییم که اینقد زنداییمو آزار داده بود انتقام گرفته بودم !
    شب نخوابیدیم ، بیهوش شدیم ، وقتی چشمامو باز کردم رویا هنوز با یه شورت کنارم خواب بود ، اومدم پایین و چایی گذاشتم ، ظرفهای دیروز و دیشب رو شستم و نمیرو درست کردم و میز صبحانه رو چیدم و رفتم سراغ رویا ، آروم بیدارش کردم ، ماچ و بوسه کردیم و دست و صورتشو شست و اومدیم پایین ، با دیدن میز صبحانه کلی ذوق کرد و بعد از صبحانه مفصلی که خوردیم رفتیم توی باغ قدم بزنیم ، هیچکدوم حس درس خوندن نداشتیم ، نا خود آگاه به همون سمتی رفتم که توش با عاطفه سکس کرده بودم ، وقتی رسیدیم با یاد آوری شاش بازیهای عاطفه خنده ام گرفت و لبخند زدم ، رویا پرسید به چی میخندی ، گفتم هیچی یه چیزی یادم افتاد..، پاپیچ شد که واسش تعریف کنم و من از زیرش در میرفتم ، گفت آره دیگه ، منم میخواستم یه چیزی در مورد کامبیز بهت بگم اما چون قسمم داده بهت نگم نمیتونم واست تعریف کنم ..، بهتره هر کدوم اسرار کوچولوی خودمونو داشته باشیم ! ، رگ خوابمو میدونست ، میدونست که دیگه فضولی بهم امون نمیده ، گفتم چی بوده حالا ؟ گفت همینطوری یه چیزی گفتم ..، گفتم باشه واست تعریف میکنم حالا بگو ، گفت نه دیگه ..، شما اول تعریف کن ..، درباره سکس با عاطفه شاش بازی توی باغ واسش تعریف میکردم و قاه قاه میخندید ، وقتی بهش گفتم بابام و عاطفه از اول با هم سکس داشتن چشماش چهارتا شده بود ، داستانم که تموم شد بهش گفتم من به کامبیز درباره عاطفه گفتم اما از بیغیرتی عمو فرهاد و چیزهای دیگه چیزی نگفتم ، تو هم به کامبیز چیزی نگو ، حالا تعریف کن بینیم تو چی میخواستی بگی ، گفت شوخی کردم ، کامبیز که چیزی بهم نگفته بود ..، دلم میخواست تو استخر باغ خفه اش کنم ..، وقتی خوب منو کز داد گفت میدونستی خاله کامبیز دوست پسر داره ؟ گوشام تیز شد و گفتم کی ..؟ پری؟ گفت آره مگه میشناسیش ؟ گفتم آره بابا اون همیشه خونه کامبیز اینا پلاسه ، گفت کامبیز قسمم داده به کسی نگم اما تعریف کرد یبار مچشونو موقع سکس گرفته ..، گفتم چی تعریف کرده ؟ گفت ظاهرا شوهر خاله اش بیشتر وقتها خونه نیست و وقتی میره چند روز برنمیگرده ، کامبیز هم گاهی شبها میره پیش خاله اش میمونه ، واسه همین هم به کامبیز کلید داده ، تا اینجا رو میدونستم ، رویا ادامه داد ظاهرا کامبیز یه شب که قرار نبوده بره پیش خاله اش از اونورا رد میشده ، زنگ میزنه و خاله اش جواب نمیده ، کامبیز هم کلید میندازه و میره تو ، میبینه سر و صدا میاد ، فکر میکنه دزد اومده هول هولکی میره تو میبینه بله..، خاله جان لخت مادر زاد خوابیدن و پاهاشون از هم بازه ، یه آقای خوشتیپ هم وسط پاهای خاله مشغول لیس زدن هستن ، نگو وقتی کامبیز زنگ زده خاله فکر کرده کسی سرزده اومده واسه اینکه مزاحم نمیخواسته جواب نمیده و آقا کامبیز که کلید داشته اومده تو ! ، کامبیز وضعیت رو که میبینه درو میبنده و از خونه میاد بیرون و خاله جان لخت و عور یه چادر سرشون میکنه و دنبال کامبیز تو کوچه میدوه ، خلاصه کامبیز رو برمیگردونه خونه و مردیکه رو دک میکنه میره ، بعد زورشو میده به التماس که تورو خدا به کسی نگو ..، رویا گفت کامبیز هم دلش سوخته و دیگه به کسی نگفته ، حالا به من گفت و ازم خواست به تو هم نگم ، میخواستم موهای خودمو از حسادت بکنم ، تصور میکردم که اون خاله شیطون لخت لخت نشسته جلو کامبیز و داره التماس میکنه با ذهنیتی که از کامبیز داشتم فکر میکردم شاید از خیر کس مامانش گذشته باشه اما مسلما از خیر کس خاله شیطونش نمیگذشت خصوصا که از شوهر خاله اش هم اصلا دل خوشی نداشت ، تو فکر خودم کامبیزو میدیدم که کیرشو در آورده و گذاشته لای پای خاله و داره با سینه های پری بازی میکنه و از جلو و عقب ترتیب خاله رو میده ، لابد الان دیگه کیرش تو روغنه ..، اون مرتیکه شوهر سیاه پری پونزده روز نیست و کامبیز هفته ای دو روز میره خونه خاله و تا صبح پیش اون لعبت طناز میخوابه ..، ای خدا چرا به بعضیا اینقد شانس میدی و به بعضیا اینقد بدشانسی ..؟ اینهمه نعمت واسه کامبیز و واسه من اینهمه بد بیاری ، دلم به یه زندایی خوشگل خوش بود که اونم رفت شیراز ور دل شوهر بیغیرتش ...، رویا بلند صدام زد حمیییید ..، گفتم ها ...هان ؟ بدجوری دوباره راست کرده بودم ، گفت چته سه بار صدات زدم اصلا نمیشنوی ..، تو فکر چی هستی ؟ گفتم یاد زنداییم افتادم دلم تنگ شد ، برگشتیم ویلا بهش یه زنگ بزنیم ، گفت باشه حالا .. دو تا سیب آبدار کندیم و توی استخر باغ شستیم و در حال گاز زدن برگشتیم سمت ویلا

  36. #36
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت سیزدهم



    اول ممنون از نظر لطف همه دوستان

    شنبه صبح بعد از صبحانه بابام ما رو با ماشین شرکت فرستاد تهران و رویا مستقیم رفت کلاس ، دوباره خونه دلگیر و جای خالی سولماز و محدودیتهای بیشمار..، اوضاع قابل تحمل نبود ، مامان توی حیاط با دوقلوها مشغول بود ، گوشی رو برداشتم و در حالی که دستم میلرزید زنگ زدم شیراز به خونه دایی اسد ، با هیجان منتظر بودم ببینم کی گوشی رو برمیداره ، وقتی سولماز گوشی رو برداشت کم مونده بود گریه کنم ، سلام کردم ، جوابمو داد سلام عزیزم ، خوبی ؟ گفتم نه زندایی ، دلم خیلی برات تنگ شده ، با یه مکث دو ثانیه ای گفت منم خیلی دلم برات تنگ شده حمید جون ، چه خبر ؟ رویا خوبه ؟ درس میخونید ؟ گفتم آره زندایی همه چی خوبه فقط تو کمی ! ، زنداییم گفت احتمالا اگه بلیط گیرم بیاد آخر هفته میام یکی دو هفته میمونم ، اما اگه اومدم چون مامانت هست لطفا بیش از حد بهم نزدیک نشو که شک کنه و گرفتار شیم ، یاد مامانم افتادم و اخمام رفت توی هم ، گفتم باشه زندایی ، باز هم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ، واقعا دلم واسش تنگ شده بود ، سولماز خوشگلم میومد ..، گفتم بابام چند تا آشنا تو هواپیمایی داره واست بلیط میگیریم ..، کی میتونی بیای ؟ سولماز گفت من سه شنبه بعد از ظهر کارم تمومه ، واسه چهارشنبه میتونم بیام ..، با خوشحالی ازش خداحافظی کردم و قطع کردم ، بعد تلفنو برداشتم و اینبار کامبیزو گرفتم ، پروانه خانم گوشی رو برداشت و باهام سلام علیک و احوالپرسی گرمی کرد و بعد داد زد کامبیز مامان گوشی رو بردار حمید پشت خطه ، کامبیز گوشی رو برداشت و گفت سلام ، اومدید ؟ گفتم آره ، گفت بیاید اینجا ..، گفتم رویا کلاسه تا هشت شب ، تنهام ، گفت پاشو بیا پسر ، دلم تنگ شده واسه حرف مفتی ..، زود بیا .. ، گفتم باشه و تلفنو قطع کردم ، مامانم در حیاط رو باز کرد و اومد تو ، پرسید کی بود مامان ؟ گفتم کامبیز ، یه سر میرم اونجا ، بعد در حالی که سعی میکردم هیجانمو مخفی کنم و صدام نلرزه ادامه دادم زندایی احتمالا چهارشنبه میاد ، گفت اگه بلیط گیرم بیاد ، گفت اه ، کی زنگ زد ؟ ، دیگه نگفتم من زنگ زدم ، گفتم قبل از کامبیز ، صدات کردم میخواست باهات حرف بزنه جواب ندادی ! ، گفت نشنیدم مامان ، گفتم با این سر و صدا خوبه که باز صدای همدیگه رو میشنویم !! ، مامانم یه دامن چین چین گل گلی سفید پاش کرده بود و یه بلوز یقه باز آبی ، خوشتیپ کرده بود ، پاهاشم مثل برف سفید و براق شده بود ، یه اشاره به پاهاش کردم و گفتم آهان ، این شد یه چیزی ! ، مامانم اخماشو کرد تو هم ، بعد انگار از بهشت بهش الهام شده بود که یه حالی بهم بده گفت زنداییت که اومد برید دماوند چند روز بمونید درس بخونید که دو قلوها هم مزاحمتون نباشن ، از خوشحالی داشتم میمردم اما نمیخواستم مامانم بفهمه ، شونه هامو بالا انداختم و گفتم آره فکر کنم اینطوری بهتره ، ببینم کلاسهای رویا کی تموم میشه ، اگه اون کلاس نداشته باشه بهتره بریم ، مامانم پشتشو کرد و رفت سراغ بچه ها .. منم تیر کردم سمت اتاقم که لباس بپوشم و برم سراغ کامبیز .
    آیفون خونه کامبیز اینارو که زدم پروانه خانم درو باز کرد ، وقتی توی کفش کن داشتم کفشامو در میاوردم خودش اومد به استقبالم ، نصف موهای طلاییش جلو روی سینه اش ریخته بود و نصفش پشت کمرش بود ، یه لباس سبز کمرنگ تنش کرده بود که کمربند داشت و یه دامن کوتاه ، بزور یه وجب پایین تر از کون گنده اش رو میپوشوند ، سینه های درشتش میخواستن از توی لباس بپرن بیرون ، دو تا سینه درشت سفید که نصفشون از تو یقه لباسش معلوم بودن ، یه دمپایی پاشنه بلند سبز پاش کرده بود و پاهاش لخت لخت ، گفت سلام حمید جون خوش اومدی ، قبل از اینکه من فرصت کنم دهنمو برای جواب سلام باز کنم کیرم از پایین جواب سلام پروانه خانومو داد و با فشار به زیپ شلوارم داد میزد بزار بیام بیرون درست سلام علیک کنم ، نمیتونستم چشمامو از رونهای سفید و توپولش بردارم ، گفتم سلام ، خوبید ؟ نزدیک شد و گونه ام رو بوسید ، بوی عطرش تمام مشاممو پر کرد ، چشمام تو چاک سینه اش بود و ممه های درشتشو که داشتن سوتین قرمزشو پاره میکردن تماشا میکردم ، حالم بد شده بود ، متقابلا صورتشو بوسیدم ، صدام میلرزید ، گفتم کامبیز هست ؟ بجای پروانه خانم کامبیز از پشت سر مامانش جوابمو داد ، سلام حمید چطوری ؟ سرمو با بی میلی از صورت مامانش برداشتم و گفتم سلام ، خوبی ؟ وقتی با کامبیز به سمت اتاقش میرفتم چشمام روی پاهای لخت مامانش جا موند ، پرسید رویا چطوره ؟ گفتم دلش واسه تو تنگ شده ، گفت دروغ نگو دیگه ..، گفتم خوب نمیگه که دلش تنگ شده ولی وقتی هر یک ساعت اسم تورو میاره لابد دلش تنگه دیگه ..، خوش خوشانش بود و الکی میخندید ، گفت بشین یه آهنگ توپ بزارم ، یه اهنگ از گروه دوران دوران گذاشت و خودش شروع کرد باهاش خوندن ، بعد نشست و گفت بیا حرف مفتی بزنیم ، چایی میخوری یا مشروب ؟ اگه چند ساعت میمونی برم واست مشروب بیارم ، کامبیز اینا تو زیرزمین یه اتاق داشتن که بقول بابام توش گنج خوابیده بود ، هزار و هفتصد هشتصد تا شیشه مشروب به ترتیب تاریخ خریداری شدن یا ساخته شدن ..!!، اینها همه یادگار باباش بود ، باباش یه شیشه میخرید بعد یه شیشه قدیمی میخورد ! ، کامبیز هم به سنت باباش پایبند مونده بود و قبل از اینکه یه شیشه قدیمی مشروب برداره حتما یه شیشه مشروب تازه جایگزین میکرد ، یه آرمیناس ارمنی بود که فک کنم هنوز هم تو تجریش مشروبهاش معروفه هفته ای دو تا شیشه مشروب خوب واسش میاورد ، یه رفیق کرد هم داشت که دو سه هفته یه بار چند تا شیشه مشروب خارجی واسش میاورد و کامبیز به گنجینه باباش اضافه میکرد ..، گفتم تا عصری میمونم پیشت اگه کاری نداری و جایی نمیخوای بری ، خوشحال شد و گفت نه بابا کجا میخوام برم ، بشین برم واست مشروب بیارم ، دو دقیقه بعد از رفتن کامبیز پروانه خانم در زد و اومد تو ، سینی چایی تو دستش و همون لباس چشم نواز تنش بود ، تشکر کردم و باز چشممو دوختم به رونهای سفید و تپلش خم شد که چایی رو بزاره روی میز و چشمای هیز من سینه های درشتشو قورت دادن ، سینه هاش میلرزید و دل منو میلرزوند ، میخواست از در بره بیرون که کامبیز هم با یه شیشه مشروب اومد تو ، مامانش گفت چایی آورده بودم ، کامبیز تشکر کرد و گفت مامان بیا با ما یه پیک بزن و بعد برو ، پروانه خانم گفت چاییتونو بخورید یکساعت دیگه بریم توی الاچیق بشینیم اونجا یه پیک باهاتون میزنم ..، بعد هم چشمای منو تو کف هیکلش گذاشت و رفت ، ناچار به چایی رضایت دادیم و در حال چایی خوردن گفتم کامبیز میدونستی کس زن حامله خیلی بد بو میشه ؟ مطمئن بودم دیگه اینبار اطلاعاتم از کامبیز به روز تره ، در حالی که چاییشو مزه مزه میکرد با تعجب گفت کی گفته ؟ با یه قیافه حق به جانب گفتم خودم دیدم ، چاییشو با هیجان گذاشت پایین و گفت تعریف کن بینیم دهن سرویس کجا دیدی ؟ جریان سها رو واسش با جزئیات کامل تعریف کردم ، من تعریف میکردم و کامبیز کیرشو میمالید ، تموم که شد گفت خیلی باحال بود ، ولی اینطوری نیست ! ، این سها که میگی بهداشت شخصیشو رعایت نکرده کسش بو کرده ، وگرنه اگه خودشو تمیز میکرد و تند تند شیو میکرد کس تو دوران حاملگی بیخودی بو نمیکنه ، گفتم تو از کجا میدونی ؟ یکم فکر کرد و گفت واست تعریف میکنم ..، گفتم جون کامبیز الان بگو دهن سرویس من هرچی میشه زود میام میزارم کف دست تو بعد تو دهن گاییده وقتی میخوای یه چیزی واسم تعریف کنی جونمو میگیری ..، گفت مگه نمیخوای بریم پایین با مامانم مشروب بخوریم ؟ میخوای با کیر راست بری ؟ یاد پروپاچه پروانه خانم افتادم دیدم راست میگه گفتم برگشتیم بالا تعریف میکنیا ..، قول داد تعریف کنه ، گفتم کامبیز من هربار میام اینجا بعدش تا دو سه روز تو کفم ، خندید و گفت واسه مامانم ؟ گفتم آره ، با شیطنت گفت خوب اگه اذیت میشی به مامانم میگم نمیایم پایین مشروب خوری ..، هول هولکی گفتم ننننه ...، بریم بریم !

  37. #37
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت چهاردهم



    پروانه خانم با همون لباسهای چشم نواز پشت به ما توی آلاچیق روی یکی از صندلیهای فلزی سفید نشسته بود و پاهاش روی میز بود ، متوجه اومدن ما نشد ، دامن کوتاهش زیر رونش سفیدش آویزون بود و با باد تکون میخورد ، یه سیب گاز زده توی دستش بود ، موهای طلاییش با باد میرقصیدن و حال من بد و بدتر میشد ، کیرم راستم داشت منو میگایید ، اینقد تحریک شده بودم که اگه فقط دست به کیرم میزد ارضا میشدم ، بجای مامانش دست کامبیز رو روی کیرم حس کردم ، مثل جن زده ها برگشتم سمتش ، لباش گوش تا گوش به خنده باز شده بود و بهم چشمک زد ، خندیدم و باز هم مامانشو دید میزدم ، پروانه بالاخره صدای پای مارو شنید و برگشت سمت ما ، پاهاشو از روی میز برداشت و لبش به خنده باز شد ، رفتیم پیشش ، احوال مامانمو پرسید ، احوال رویا و دوقلوها رو پرسید ، بعدش هم یه پسته شور برداشت و با پوست توی دهنش گذاشت و مکید ، تو ذهنم فکر میکردم اگه بجای پسته الان کیر منو میمکیدی چی میشد ؟ یاد حرفهای کامبیز افتاده بودم وقتی که مامانش داشت به یه پسره واکسی کس میداد ، با خودم میگفتم یعنی من از اون پسره واکسی کمترم ؟ پروانه خانم با ما چند تا پیک مشروب زد و گذاشت تا دلم میخواد سینه هاشو تماشا کنم ، کامبیز کونی گاهگاهی وسط مشروب خوری یه دستی به کیرم میمالید تا مطمئن بشه کیرم یه ثانیه هم نخوابیده ، بعدش هم یه لبخند تحویلم میداد ، میخواستم شیشه مشروبو تو سرش بشکنم ، میدونست چه حالیم و از حال خرابم حال میکرد ، یه دفعه که دستشو دراز کرد سمت کیرم همچین ویشگونش گرفتم که دادش در اومد ، پیک مشروب تو دستش لرزید و یکم ریخت پایین ، گفت آخ ..، این صندلیه انگار سیمش در اومده یهو رفت تو پام ..، اینبار من خندیدم ، کامبیز گفت این مشروبه حیف شد ، مال شونزده سال پیش بود ، مشروبهاش اصلا تند نبودن خوشمزه و عالی ، بابام راست میگفت اون سرداب توش پر گنج بود ، پروانه خانم که سرش حسابی گرم شده بود گفت واسه من دیگه بسه ، میرم اگه خوابم ببره چند دقیقه دراز بکشم ، نیمساعت دیگه پا میشم با هم ناهار بخوریم ، گفتم من دیگه میرم خونه ، کامبیز گفت خفه شو مگه نگفتی تا بعد از ظهر میمونی ؟ پروانه که رفت گفتم کامبیز دهنتو گاییدم ، اینبار اگه من گذاشتم رویا بیاد اینجا از خودت بدترم ، هی منو کز میدی و حشری میکنی بعد رویا رو میکنی و راحت میشی ..، من الان چیکار کنم که اگه برگردم خونه حتی نمیتونم جق بزنم ؟ بجای هر جوابی یه خنده بلند هیستریک تحویلم داد ، دست زدم به کیرم ، درد میکرد ، نزدیک یکساعت راست مونده بود و ارضا نشده بود ، اصلا هم خیال خوابیدن نداشت ، کامبیز گفت میخوام یه شیرینی بهت بدم خودت انتخاب کن ، یه بطری مشروب میخوای به انتخاب خودت یا یه شب شام سه نفره یا چهار نفره ؟ گفتم اول بگو مناسبتش چیه ؟ گفت امتحان رانندگیمو دادم و قبول شدم اما گواهینامه ام سه ماه دیگه با پست میاد فعلا یه گواهی بهم دادن که میتونم باهاش رانندگی کنم ، گفتم هوراااا ، ای ول ، مشروب که خیلی دلم میخواد ازت بگیرم اما میدونی که خونه ما مشروب ممنوعه ، به اضافه اینکه هر وقت دلم بخواد میام اینجا باهات میخورم ، اما شام سه نفره چیه شام چهار نفره کدومه ؟ گفت اگه بخوای سه تایی با رویا میریم ، اگه دلت هم خواست مامانم هم میبریم ، چون شیرینی تو هستش انتخابش هم با خودته که میخوای مامانم هم بیاد یا نه ..!! ، گفتم البته که میخوام مامانت هم بیاد ، بعد هم اخمامو کردم تو هم و ادامه دادم لابد وقتی برگشتیم من با کیر راست میرم خونه و تا صبح به خودم میپیچم تو هم با مامانت میری حموم و بعد هم یه جق میزنی و خلاص میشی دیگه ..، گفت خوب اگه نمیخوای ...، نداشتم جمله شو تموم کنه ، گفتم نه نه باشه ، عیب نداره با مامانت بریم ، باز هم یه خنده هیستریک دیگه جوابم داد ، گفت و اما ....، دهن سرویس هر لحظه یه سورپرایز داشت ، دوباره زل زدم بهش و گفتم هان ..؟ گفت شما که تشریف بردید دماوند بنده بیکار نبودم ، گفتم چیکار کردی مگه ؟ ، گفت تشریف بیارید بهتون بگم ، بعد هم راه افتاد توی حیاط به سمت اون یکی در خونه اشون ، دنبالش راه افتادم و بعد ناگهان با دیدن کادیلاک طلایی باباش چشمام چهارتا شد ، ماشین عین زمانی که از کارخونه در اومده بود برق میزد ، چهارتا لاستیک نو مشکی دور سفید زیرش خودنمایی میکرد ، اگه تو این چند سال خاک خوردن سقف چرمیش یکم ترک ترک نشده بود میشد بجای ماشین صفر کیلومتر فروختش ، حس حسادتم تحریک شده بود اما عین کس خلها بالا و پایین میپریدم و دور ماشین میگشتم ، گفت بریم من لباس بپوشم و بعد بریم دور بزنیم ، در حالی که سر از پا نمیشناختم برگشتیم سمت خونه ، در رو باز کردیم و رفتیم تو از راه پله رفتیم بالا ، قبل از اینکه وارد اتاق کامبیز بشیم کامبیز لای در اتاق مامانشو باز کرد و یه نگاه انداخت ، بعد خندید و به من اشاره کرد که بیا و ببین ، پروانه خانم یه لبه تخت خوابیده بود ، یه پای لختش روی تخت بود و یه پاش روی زمین ، دمپایی هاش یکیش روی تخت بود و یکیش روی زمین هنوز توی پاش ، معلومه همونطوری که افتاده بود بیهوش شده بود ، سریع دستم رفت سمت کیرم که از چشم کامبیز پنهون نموند ، گفت میخوای بریم بالای سرش ؟ با ترس گفتم چی ؟ گفت وقتی میخوابه بیهوش میشه ، الان که مست هم هست ، امکان نداره بیدار بشه ، منتظر جواب من نموند و رفت تو اتاق بالای سر مامانش ، دست کشید به سر و موهای مامانش اما پروانه خانم تکون نخورد ، بهم اشاره کرد دیدی ؟ بیا !! ، با ترس رفتم توی اتاق ، اتاقش خیلی بزرگ بود دو تا پنجره خیلی بزرگ داشت که به حیاط باز میشدن یکیش سمت آلاچیق بود و یکیش سمت اون یکی در خونه که الان ماشین کامبیز توش پارک بود ، یه میز توالت بزرگ چوبی با آیینه قدی خوشگل که روش دو تا شمعدون قدیمی گذاشته بودن و روی میزتوالت پر بود از انواع عطر و لوازم آرایش ، یه تخت دو نفره چوبی خیلی بزرگ همرنگ میز توالت که مامان کامبیز الان توش ولو بود و یه مبل تک نفره ست اتاقو تکمیل میکرد ، به دیوار یه قاب عکس خیلی بزرگ رنگ روغن بود که یه زن لخت در حالی که کونش به تصویر بود توش دراز کشیده بود و صورتشو برگردونده بود و به نقاش زل زده بود ، همه اطاق بوی سکس میداد ، کیرم شصت سانت قد کشیده بود و داشت شلوارمو جر میداد ، کامبیز که بالای سر مامانش وایساده بود اشاره کرد که بیا نزدیکتر ، بوی عطر پروانه خانم همه جا رو پر کرده بود ، کامبیز به وسط پاهای مامانش اشاره کرد ، نگاه کردم و شورت قرمزش و کس قلنبه اش رو دیدم ، کیرمو از روی شلوار میمالیدم ، اشاره کرد درش بیار ، ابروهام رو بالا انداختم و گفتم نه ، سر کرد تو گوشم گفت بدبخت میری خونه شق درد میگیری میمیری ، درش بیار خودتو خالی کن ، بعد هم از روی میز توالت سه تا دستمال کاغذی داد بهم و دوباره گفت درش بیار ، وقتی تردیدم رو دید و دید که روم نمیشه دست کرد توی شلوارکشو کیر خودشو که هنوز نیمه خواب بود و نیمه بیدار بود در آورد ، برای اولین بار چشمام به کیر کامبیز افتاد ، لامصب خوابیده اش هم بزرگ بود ، شروع کرد به مالیدن کیرش بالای سر مامانش ، وقتی این وضعیتو دیدم دیگه ترس و تردید رو کنار گذاشتم و زیپ شلوارمو باز کردم و کیر راستمو در آوردم ، کیرم که داشت توی شلوار لی از شدت فشار میمرد یه نفس راحتی کشید و بعد از دو ساعت خفگی راست وایساد ، کامبیز لبخند زد و دستشو دراز کرد و کیرمو گرفت تو دستش ، تمام تنم لرزید ، کامبیز دستشو دراز کرد و دامن مامانشو آروم از روی پاهاش بلند کرد ، کیرم داشت تو دستم میترکید ، نفسم صدا دار شده بود ، دستم از هیجان میلرزید و چشمام چهارتا شده بود ، شورت گیپور قرمز و پوست سفید تن مامانش که از لای سوراخهای شورتش بهم لبخند میزدن ، چاک کسش کاملا مشخص بود ، کامبیز با دیدن حال من خنده اش گرفت اشاره کرد زود خودتو خالی کن بریم ، واسه اینکه راحتتر باشم پشتشو کرد بهم و من شروع کردم به تکون دادن کیرم که هیجان زده شده بود و تصمیم گرفته بود به این زودی آبش نیاد ، کامبیز سر گذاشت تو گوشم و گفت راحت باش بیدار نمیشه ..، جری تر شدم با خیال راحت کیرمو میمالیدم ، یه لحظه سرمو به لای پاهای مامانش نزدیک کردم و کسشو بو کردم ، بوی خوبی تمام بینیمو پر کرد و همین برام کافی بود تا منو به اوج لذت برسونه ، آبم با شدت خالی شد هرچقدر هم که سریع دستمالو جلوی کیرم گرفتم ولی باز هم یه قطره از آبم پاشید روی رون سفید پروانه خانم ، کامبیز بیصدا ریسه میرفت ، یه دستمال برداشت و ابمو از روی پای مامانش آروم پاک کرد ، از اتاق بیرون اومدیم و کامبیز آروم در رو روی هم انداخت ، از شدت بیحالی داشتم میمردم ، حسابی کوفته بودم ، یه لذت وصف ناشدنی تو تمام وجودم بود ، دستمالها رو توی سطل اتاق کامبیز انداختم ، کامبیز نگاهم کرد و گفت آهای کونی ..! ، بیحساب شدیم ها..! ، منظورش به اونروزی بود که من رویا رو براش آورده بودم ، گفتم دمت گرم ، من هفت هیچ کوت شدم ، گفت بریم بیرون ؟ گفتم بزار دو دقیقه دراز بکشم ، دارم میمیرم ..، خندید و گفت باشه از تو کمد دو تا بالش و یه شلوارک در آورد ، شلوارک و بالشو انداخت سمت من وگفت پاشو لباس راحت بپوش نیمساعت بخوابیم ، شلوارکو پوشیدم و تیشرتمو در آوردم با یه زیرپوش آستین رکابی بالشها رو گذاشتیم زیر سرمون ، چشمامو بستم و تقریبا بلافاصله خوابم برد ..

  38. #38
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت پانزدهم



    وقتی بیدار شدم اتاق خالی بود ، ساعتمو نگاه کردم ساعت 4 بود ، یعنی نزدیک سه ساعت خوابیده بودم ، شکمم قار و قور میکرد ، هنوز ناهار نخورده بودیم ، کله ام منگ بود ، کامبیز درو باز کرد و با دیدن من که نشسته بودم لباش به خنده باز شد ، از همونجا داد زد مامان حضرت اجل بیدار شدن ، غذا رو بکش اومدیم ، دوباره داد زد مامان...! ، مامانش از پایین گفت باشه عزیزم بیاید ، بعد رو کرد به منو گفت دهنتو گاییدم مردم از گرسنگی ، مگه کوه کندی اینطوری بیهوش شدی ؟ میخواستم غذا بخورم مامانم نذاشت گفت زشته بذار حمید بیدار بشه ، خندیدم و پاشدم ، تیشرتمو از روی صندلی برداشتمو تنم کردم ، تو دستشویی طبقه بالا دست و صورتمو آب زدم و با کامبیز رفتیم پایین ، مامانش میزو چیده بود و بوی باقالی پلو خوشمزه همه جا رو برداشته بود ، پروانه خانم یه بلوز شلوار ورزشی جذب پوشیده بود و زیپ بلوزشو تا نصفه باز گذاشته بود ، زیر بلوز ورزشی هیچی نپوشیده بود و همون سوتین قرمزی که صبح تو تنش دیده بودم از تو چاک سینه اش بهم چشمک میزد ، حدس زدم که لابد همون شورتی پاشه که ظهر با دیدنش جق زده بودم ، کیرم از پایین دوباره به احترام خوشگلی پروانه خانم نیم خیز شد ، سلام کردم و بخاطر اینکه گرسنه مونده بودن از مامانش عذر خواهی کردم ، چه باقالی پلویی پخته بود پروانه خانم ، از خوردنش سیر نمیشدم ، با یه عالمه ته دیگ سرخ شده نونی ..، آب دهنم دوباره راه افتاد ، غذا رو که خوردیم ساعت حدود 6 بود ، رفتیم که سوار کادیلاک کامبیز بشیم و یه دور بزنیم ، مامان خوشگلش خیلی سفارش کرد که مواظب باشید و زدیم بیرون ، لامصب عین کشتی میموند ، بیصدا و بی تکون ، در مقایسه باهاش بنز بابام مثل تراکتور صدا و لرزش داشت ، یه ضبط روش انداخته بود که با دیدنش فکم چسبید ! ، تمام دکمه هاش دیجیتال بود و نشاندهنده هاش هم دیجیتال بودن ، تا حالا همچین چیزی ندیده بودم ، اسمش هم عجیب قریب بود ، سن سویی ! ، اونوقتا هنوز سیستم و ساب و این چیزها نیومده بود ، فقط ضبط و باند بود ، باندهایی که انداخته بود هم جی بی ال بود که من تا اونروز نشنیده بودم ، وقتی اسمشو گفت گفتم اشتباه میکنی لابد جی وی سی هستش ، گفت نه بابا تو باند جی بی ال بیضی حرف اولو میزنه ، یه نوار انداخت توی ضبط و بعد بدون اینکه درش بیاره یه نوار دیگه ، اینبار دیگه فکم چسبید ، گفتم این دیگه چه مدلشه ، یه بادی تو غبغب انداخت و گفت دو تا نوار با هم قبول میکنه بعد دکمه پلی نوار 1 رو زد ، کلا تو کف ضبطش بودم ، گفتم اگه نوار پیچید چی ..؟ یه فکری کرد و گفت راست میگی ..، هنوز که نپیچیده ، بذار ببینیم چی میشه ، صداشو زیاد کرد ، دوران دوران داشت خودشو جر میداد ، ایتز ا فاینال کانت داون ..، کم مونده بود گوشم کر بشه ، دوباره صداشو کم کرد و یه دکمه دیگه زد و چند ثانیه بعد آهنگ بعدی شروع به خوندن کرد ، کاملا تو کف بودم ، گفت داشتی ..؟ سر آهنگ خودش قطع میکنه ..! ، حالا کجا بریم ؟ حیف که اونوقتا هنوز مد نبود پسر دخترا برن جردن و نیاورون ، وگرنه میرفتیم جوردن پوز همه رو میزدیم با اون کادیلاک سویل مدل 1978 ! ، بگذریم که اگه الان هم همون کادیلاک با همون وضعیت باشه باز هم پوز همه رو میزنه ...، یه فکری کردم و گفتم میخوای بریم دنبال رویا ؟ لباش به خنده باز شد و گفت آره آره ، بعد هم سر خر رو کج کرد سمت ولیعصر که بندازیم و بریم پایین ، تو راه که میرفتیم گفتم کامبیز ، هان ..؟ ، گفتم امروز خیلی بهم حال دادی ..، گفت چاکریم ..، گفتم یه چیزی در مورد رویا بهت میگم که شاید خودشم ندونه ولی شاید خیلی به کارت بیاد ..، با چشمای پرسشگرش زل زد به لبهام ... ، بگو ..، گفتم دختر نیست ، گفت چی ...؟؟؟ ، گفتم همین ، گفت از کجا میگی ؟ گفتم دو سه سال پیش یه کیست داشت که میخواستن درش بیارن باید معاینه میشد ، دکتر براش گواهی بکارت صادر کرده و بعد کیست رو در آورده ، خلاصه پرده بی پرده ، لباش به خنده باز شد و گفت تو از کجا میدونی ؟ گفتم وقتی زنداییم داشت واسه مامانم تعریف میکرد شنیدم ، حالا شاید خودش هم ندونه ، اما دختر نیست ، کامبیز با دمش گردو میشکست ، گفت دمت گرم حمید ، جبران میکنم واست ، گفتم تو امروز منو هفت هیچ کوت کردی دیگه نمیخواد جبران کنی ، دوباره یاد مامانش افتادم و گفتم ولی عجب هیکلی داره مامانت ..، گفت اوهوم ، راستی مامانت موم داغ استفاده کرد ؟ گفتم آره ، صبح که اومدیم دیدم پاهاشو صیقلی کرده بود ، کامبیز گفت اونم خوب چیزیه ..، از ولیعصر پیچیدیم توی کشاورز و بعد هم انقلاب ، دم کلاس منتظر وایساده بودیم که رویا تعطیل بشه که یه نفر به شیشه سمت کامبیز زد ، وقتی کامبیز شیشه رو پایین کشید یه مردیکه کمیته ای کله نحسشو از توی شیشه آورد تو ..، بوی گند عرق بدنش تمام ماشینو برداشت ، شما برادرها دم موسسه دخترونه چیکار دارید ؟ بجای کامبیز جواب دادم منتظرم دختر داییم تعطیل بشه ببریمش خونه ..، اسم دختر که شنیدن گفتن شما لطفا پیاده شید ، همون موقع دیدم رویا تعطیل شده و داره میره ، در حالی که هنوز با یارو حرف میزدم گفتم شما برادر یه لحظه منتظر بمونید ، بعد هم داد زدم رویا ، رویا برگشت و منو که دید نیشش باز شد ، گفتم این دختر داییمه حالا اگه میخواید زنگ بزنید خونه بپرسید ، این هم شماره خونه ما ، یه نگاهی انداختن و یکیشون به اون یکی گفت مشکلی نیست ، اونم گفت باشه تشریف ببرید ، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه ، رویا بخاطر ماشین چشماش در اومده بود ، خدایی ماشین کامبیز خیلی آس بود ، گفت مبارک باشه آقا کامبیز ، کامبیز گفت ممنون ولی ماشین قدیمیه مال بابامه ، گفتم ولی بابت گواهینامه اش که تازه گرفته قراره بهمون شام بده ..، کامبیز رو به رویا گفت البته انتخابش با شماست ، گفتم ای آدم فروش تا پنج دقیقه پیش انتخابش با من بود ..، کامبیز گفت اون شیرینی تو بود این شیرینی رویا خانم ، نزدیکهای تجریش بودیم که رسیدیم نزدیک خونه وحید فیلمی با خودم گفتم یه حالی به کامبیز بدم ، گفتم کامبیز میشه اینجا نگهداری ؟ کامبیز زد بغل ، گفتم من میرم پیش وحید فیلمی ، تو اگه زحمتت نیست رویا رو برسون من کارم یکم طول میکشه ، کامبیز گفت حالا صبر میکنیم تا بیای ، گفتم نه برید ، کارم طول میکشه ، کامبیز یه چشمک بهم زد و با اون چشمک ازم تشکر کرد ، به رویا گفتم پاشو بیا جلو ، اینطوری کامبیز شکل راننده آژانس ها شده ، رویا گفت حالا کدوم آژانسی ماشین آمریکایی میفرسته ؟ ، به متلک رویا خندیدیم و وقتی جابجا شدن اونا رفتن.
    وحید خودش درو وا کرد ، با خونواده اش تو یه زیرزمین زندگی میکردن ، یه خواهر چادری داشت که یکی دو بار دیده بودمش و مامانش که نسبتا شلخته بود اما ولنگ و واز میگشت ، هر وقت درباره باباش پرسیده بودم میگفت سر کاره ..، حتی شبها ، ولی هیچوقت ندیده بودمش ، وحید با کرایه فیلمها کمک هزینه خونواده رو در میاورد ، تو تمام فیلمی هایی که من میشناختم کیفیت فیلمهاش از همه بهتر بود ، وقتی هم فیلمی کیفیتش بد بود همون موقع بهت میگفت ، فیلمهاش هم نو بودن و مثل بقیه فیلمی ها فیلمهای داغون کرایه نمیداد ، اما بجاش کرایه فیلم همه جا شبی 40 تومن بود وحید شبی 60 میگرفت ..، رفتم پیشش و منو برد تو اتاقش ، اتاق که نه ، کارگاه ! ، دو تا کمد سراسری پر از فیلم بتاماکس داشت ، یادمه اونوقت وی اچ اس (فیلم بزرگ) هم هنوز نیومده بود ، دو تا ویدئو تی سون سونی داشت که بهم وصل کرده بود و باهاشون فیلم کپی میکرد ، با یه تلوزیون 14 اینچ آیوا ..، چشماش قرمز قرمز بود و داشت از کاسه در میومد ، از بس تو اون خونه تاریک تا اله صبح زل میزد تو این تلوزیون چشماش به این روز در اومده بودن ، البته کامبیز میگفت معتاد هم هست ، که اصلا بعید نبود ، همه هنر پیشه ها و کارگردانها رو میشناخت ، میدونست هر فیلمی چه سالی و چند تا اسکار گرفته و هنر پیشه اصلی و بدل و کمکی و نقش سومشون رو هم میشناخت ، وقتی یه هنرپیشه معروف میشد وحید فوری میگفت این قبل معروفیتش تو فلان فیلم و بهمان فیلم بازی کرده ..، کلا اطلاعات در حد فردوسی پور ..!!! ، رفتیم تو اتاق و وحید با توجه به سلیقه من که اونوقتا فیلم اکشن خیلی دوست داشتم چند تا فیلم ردیف کرد که یادمه یکیش اولین خون رامبو بود ..، گفت یه فیلم توپ گذاشتم برات اما کیفیتش زیاد خوب نیست ، تازه اومده ، گفتم فیلم پورنو هم میخوام ، گفت موضوعی میخوای ، یا بکن بکن الکی با زنهای خوشگل ، کلا تو همه چی حرفه ای برخورد میکرد ، گفتم موضوعی ، گفت فول درس ، فوت فتیش ، بیزاری ، یا مثلا فیلم داستانی میخوای یا سکس خانوادگی خوشت میاد ، این آخری رو که گفت دلم میخواست بگم زدی تو خال ، اما بجاش گفتم اون دیگه چیه ..؟ گفت سکسهای داخل خونه ..، گفتم باشه یدونه بده ببینیم ، یه فیلم داد که روش نوشته بود تابو 1 ، گفتم تابو ؟ ، گفت اینو ببین اگه سراغ بقیه اش نیومدی من اسممو عوض میکنم ، کیفیت هم آیینه ..! ، فیلم سکسی رو شبی 100 کرایه میداد ..، گفتم یه تیکه اش رو بزار ببینیم ، فیلمو گذاشت تو ویدئو و روشنش کرد ، یه پسره داشت با یه زن خوشگل مسن سکس میکرد ، گفت این مامانشه ..، بعد فیلمو زد جلو و گفت این دو تا خواهر برادرن ، کیرم بسرعت راست شد ، داشتیم فیلم سکسی میدیدیم که در اتاق باز شد و مامانش با اون لباس نسبتا چروک با پاهای لاغر و لخت و موهایی که نامرتب و شلخته بالای سرش بسته شده بود اومد تو ، منتظر بودم وحید بپره تلوزیونو خاموش کنه ، اما وحید از جاش تکون نخورد ، بجاش من هول کردم و میخواستم تلوزیونو خاموش کنم که وحید دستمو گرفت ، چیه مامان ؟ نمیبینی مهمون دارم ؟ مامانش گفت اومدم بگم من مشتری دارم میرم تو اتاق ، چایی هم حاضره ، اگه میخوای برای خودتو دوستت بریز ، بعد هم رفت ، حتی به فیلمی که پخش میشد نگاه هم نکرد، از تعجب شاخ در آورده بودم ، گفتم وحید مگه مامانت کار میکنه ؟ گفت آره مامانم ماساژوره ، مشتریهاش میان خونه ، اگه خواستی وایسا بعد اون مرده تو رو هم ماساژ بده ..، گفتم مگه مشتریش مرده ؟ گفت آره همه مشتریهاش مرد هستن ، نمیدونم بخاطر فیلم بود یا بخاطر حرفهای وحید اما کیرم خیال خوابیدن نداشت ، گفتم یکم توضیح بده ..، گفت در مورد فیلم ؟ گفتم نه بابا در مورد کار مامانت ، گفت یه ساعت ماساژ میده با روغن نارگیل و اکالیپتوس 700 تومن میگیره ، خیلی پول بود ، مخم آتیش گرفته بود ، زبون اومدم و گفتم خیلیه بابا ، گفت یه بار ماساژ بگیری دیگه مشتریش میشی ...، تمام رگهای بدنتو باز میکنه ، گفتم بابات کاری نداره ؟ گفت اون کس کش فقط دو سه روز یه بار پیداش میشه یه پولی از ما میگیره یه کسی میکنه و میره دوباره گم وگور میشه ، پول تو جیبیش جور باشه کاری به چیزی نداره ، گفتم تو که میگفتی میره سر کار ، گفت چی بگم بابا ، تف سربالاست ، یه نگاه به ساعتم انداختم ، حدود 8.5 بود ، گفتم مشتری مامانت کی میره ، گفت هر مشتری دقیقا یکساعت ، فک کنم حدود سه ربع دیگه میره ، بعدش هم مامانم یه ربع دوش میگیره بعد اگه مشتری داشته باشه مشتری بعدی رو میگیره ، بدم نمیومد از مامانش یه ماساژ بگیرم تو کیفم هم نگاه کردم دیدم دو سه هزار تومن دارم و مشکلی نیست ، اما یه حساب سر انگشتی کردم دیدم اگه بخوام بمونم تا نصفه شب گیر میفتم ، گفتم یه شب دیگه زودتر میام از مامانت یه ماساژ میگیرم ، گفت باشه ..، گفتم چیزی داری فیلمارو بزارم توش بعدا برات بیارم ؟ یه کوله داغون پیدا کرد و گفت بیا با این ببر ..، کوله رو ازش گرفتم و برگشتم خونه .

  39. #39
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت شانزدهم



    رویا خیلی زودتر از من اومده بود و با یه بلوز دامن نخی تو خونه ای داشت توی آشپزخونه به مامانم کمک میکرد و جارو میکشید ، مامانم موهاشو مرتب کرده بود و یه بلوز آبی تنش بود که یقه اش گلدوزی شده بود ، یه دامن چین چین روی زانو هم پاش کرده بود و گذاشته بود پاهای گوشتالو و سفیدش که الان مورچه هم ازش نمیتونست بالا بره هوا بخورن ، از تو یقه بازش خط سینه های درشتش معلوم بود ، اما از بند سوتینش فهمیدم که همون سوتینهای داغون قدیمی تنشه ، با خودم گفتم یه کلمه گفتیم کن فیکون شد ، کاش زودتر گفته بودم ، حیف که نه روم میشد و نه جرئتشو داشتم که بهش بگم بهینه سازی رو از لباسهای زیرش شروع کنه ، یاد شورت و سوتینهای رنگ و وارنگ سولماز افتادم ، دوماه اینجا بود شاید بیشتر از بیست رنگ شورت و سوتین تو تنش دیدم ، یاد سولماز افتادم ، با خودم گفتم یادم باشه بابام اومد بهش بگم بلیط براش ردیف کنه ، منو که دیدن جفتشون لبخند زدن ، سر و صدای دوقلوها از توی حال میومد ، داشتن رو مبل بپر بپر میکردن ، تمام مبلهای ما تو یک سال گذشته فنرهاشون داغون شده بود ، بابام میخواست مبلها رو عوض کنه اما مامانم بهش گفته بود یه شیش ماه دیگه هم صبر کنه که این وروجکها یکم بزرگتر بشن بعد عوض کنیم ، رفتم تو اتاقم و فیلمها رو گذاشتم توی کمدم و لباسهام رو عوض کردم ، یه دستی هم به حمید کوچیکه کشیدم ، گفتم بمیرم برات جوان ناکام ، زندایی خوشگلم افتادم که برای اولین بار تو همین اتاق لختش کردم و ترتیبشو دادم ، رفتم توی تختخوابم و چشمامو بستم و لحظه به لحظه اون صحنه ها رو یاد آوری کردم و کیرمو میمالیدم ، دلم میخواست حداقل تو اتاقم راحت بودم که بشینم واسه خودم جق بزنم و خودمو خالی کنم ، اما حتی اینهم نداشتم ، هر لحظه باید انتظار میداشتم که مامانم یا یکی از وروجکها در رو باز کنن و بیان تو ، البته مامانم از وقتی باهاش دعوا کرده بودم وقتی میخواست بیاد تو در میزد ، اما باز هم فضای خصوصی وجود نداشت ، چند ثانیه برای اینکه حرفام به خودم ثابت بشه یکی در زد ، دستمو از تو شورتم در آوردم ولی از زیر پتو در نیومدم ، بفرمایید ..، رویا در رو باز کرد و اومد تو ، خیلی شنگول بود ، گفت عمدا مارو تنها گذاشتی ، نه ..؟ ، گفتم بهتون حال دادم دیگه ..، خندید و دستشو کرد زیر پتو ، از روی شلوارک حمید کوچیکه رو مالید ، گفت ، اه اینکه راسته ! به چی فکر میکردی ؟ گفتم ..اوممم ... مامانت ! ، خندید و گفت عاشق رک بودنتم ، گفتم رویا ..، هوم ؟ ، به کامبیز گفتم دختر نیستی ..! ، خنده از رو لبش محو شد ..، چی ؟ گفتم نترس بابا ، گفتم بچه که بودی از تو شکمت کیست در آوردن ، دکتر زده پاره کرده ، بهش گفتم که شاید خودت هم خبر نداشته باشی ، دوباره لبخند به لبش برگشت ، این چرت و پرتا از کجا به مغز تو میرسه ؟ ادامه دادم بهش گفتم وقتی مامانت به مامانم میگفته شنیدم ..، گفت خوب باشه ، اما فعلا نمیخوام بهش بدم ! ، گفتم گناه داره اینقد موس موس میکنه ..، گفت بزار تو کف بمونه تو حالیت نیست ، یه مدتی که تو کف بمونه بعد بیشتر قدر میدونه ..، شونه هامو بالا انداختم و گفتم خودت میدونی ..، گفت اوهوم ..! ، مامانم کی میاد ؟ گفتم نمیدونم والا بستگی داره به بابام که کی واسش بلیط بگیره ، خودش گفت از چهارشنبه آزاده ، گفت بمیرم الهی ، سکست هم که مالیده ، عمه ام همش اینجاست .. ، هی هی ! ، گفتم عمه ات گفته میتونیم بریم دماوند سر فرصت درس بخونیم ..، هی هی ! ، خندید و گفت هیچی دیگه شبها من تنها بخوابم شما با مامان دیگه ..! ، گفتم به نظرت اگه کامبیزو ببریم چی میشه ..؟! ، نیم خیز شد و گفت دیوونه بازی در نیاریا .! ، تو مامانمو نمیشناسی من همینجوریش هم مطمئنم یه جا دهنمو سر خوابیدن با عمو فریدون صاف میکنه ، اگه کامبیزو بیاری دیگه دهنمون صافه ، همه کاراشو ول میکنه میشینه منو میپاد ! ، کوفتمون میکنه ..، بعدش هم ... یکم مکث کرد و گفت خوب شاید عمو فریدون هم اومد ..! ، گفتم هاهاها به همین خیال باش که مامانم بزاره بابام بیاد با مامانت تو ویلا و خودش بمونه خونه بچه داری کنه ..، با دست دامنشو دادم کنار و دست مالیدم به شورتش ، نوار بهداشتی قلنبه زده بود بیرون ، گفت نکن حمید پر خونم ، باز دست مالیدم دامنشو داد پایین و گفت پامیشم میرما ..، میگم نکن کثیفم ، اعصابم خورد میشه .. یکم سر به سرش گذاشتم و چند دقیقه بعد رفت ، بابام که اومد حسابی سفارش کردم که واسه زنداییم بلیط گیر بیاره و اونم قول داد که پیگیر بشه ..
    صبح که از خواب بیدار شدم ساعت حدود 9 بود ، حال نداشتم از جام پا شم ، چند دقیقه ای تو رختخواب با خودم کشتی گرفتم که مامانم در اتاقمو زد ، گفتم بله ..، مامانم درو باز کرد و سرشو آورد تو ، حمید جون بیدار شدی ؟ گفتم آره مامان ..، حالا میام واسه صبحانه ، درو باز کرد و اومد تو ، هنوز همون بلوز دامن دیشبی پاش بود ، اگه زنداییم بود محال بود شب و صبح یه لباس یه جور بپوشه ، دست خودم نبود هر لحظه با سولماز مقایسه اش میکردم ، نشست کنار تختم ، خم شد و منو بوسید و منم بوسیدمش ، معلوم نیست چش شده بود ، گفت حمییید ..، هان ..؟ ،گفت حمید جون مامان چت شده ؟ گفتم یعنی چی که چم شده ؟ گفت یه چیزیت میشه ، فرق کردی ، همش توی خودتی ، به لباس پوشیدن من گیر میدی ، حوصله بچه ها رو نداری ..، چی شده مامان ..؟ گفتم هیچی و سرمو انداختم پایین ، با خودم فکر میکردم چی بگم ..، خم شد روی منو دوباره بوسید ، به من نگو هیچی ، من مامانتم میفهمم یه چیزی هست ، گفتم مامان یه کلمه حرف زدم دیدی چه الم شنگه ای راه انداختی ، دوباره اومدی گیر دادی بهم ، دوباره یه چیزی میگم ایندفعه دیگه باید برم از کونم کپی بگیرم ، گفت بیتربیت نشو ، مگه اوندفعه که گفتی من به حرفت گوش ندادم ؟ گفتم چرا مامان مرسی !، بعد با خجالت گفت حتی بیتربیتی کردی در مورد موهای بدنم که اصلا نباید میگفتی اما گفتی منم باز بهت گوش دادم ، لبه تخت که نشسته بود زانوهاش و پاهای لختش معلوم بودن ، پررویی کردم و دست کشیدم به پاهاش و گفتم چه صافی هم کردی ، مرسی مامان ، اما خوب اینا واسه زن تمیزیه ، مگه نه ؟ گفت آره مامان حق با شماست ، گفتم مامان اگه حرف زدم و ناراحت شدی دیگه باهات حرف نمیزنما ، گفت باشه مامان ، شما بی تربیت نشو هرچی دوست داری حرف بزن ، گفتم باشه میگم ، اما نمیدونم چی بگم ، بزار از یه جا شروع کنم ، هان ؟ بعد هم منتظر جوابش نموندم و گفتم مثلا دیروز رفته بودم خونه دوستم که ازش فیلم بگیرم ، مامانش حمام بود ، ما که نشسته بودیم مامانش از حمام صدا زد و دوستم از من عذر خواهی کرد و رفت تو حمام که کمر مامانشو بماله ..، مامانم با دهن باز تماشا میکرد که ببینه منظورم از این حرفا چیه ، قیافه اش رو تماشا کردم که ببینم هنوز میشه حرف زد یا نه ..، اخماشو یکم کرده بود توی هم اما میشد ادامه داد ، گفتم ، چند دقیقه بعد مامانش یه حوله بسته بود دورشو اومد بیرون ، با من سلام علیک کرد و بعد رفت لباس تنش کرد ...، گفت خوب...؟ گفتم خوب هیچی ..، وقتی که از خونه اشون اومدم بیرون داشتم فکر میکردم اون که از دیدن مامانش تحریک نشد ، خیلی هم واسش عادی بود ، کی براش همه چی عجیب بود..؟ من ندید بدید ، شما یه کاری کردی کلا زن ندیده و دختر ندیده شدم ، خودت که همچین تو خونه میگردی که انگار من مرد غریبه ام ..، هر کی هم که یا زنش یا دختراش یکم آزاد باشن و آزاد بگردن دیگه قطع رابطه میکنی و نه میری نه میای ..، نتیجه چی میشه ، نتیجه این میشه که من با دیدن هر زنی که یه وجب از تنش لخت باشه سرم میچرخه !! ، مامانم خیلی ناراحت بود ، گفت آخه من از یه ذره بچه بودم تو خونه بهمون گفتم این بده این خوبه ..، مرد باید زنش براش تازگی داشته باشه ، گفتم مامان خانم اون روزگار خیلی وقته که گذشته ، امروز دوستای من همشون دوست دختر دارن ، بعضیاشون تا حالا چند تا دوست دختر عوض کردن ، حالا اگه من امسال دوست دختر نگیرم سال دیگه میگیرم ..، بعد به تو هم نمیگم چون ظرفیتشو نداری ، بعد یه بار که دختره رو لخت ببینم دیگه مغزم کلا هنگ میکنه و هر چی تو بگی این خانواده اش فلان و بهمان و خودش فلان دیگه تو مغزم نمیره ، اونوقت میخوای چیکار کنی ..؟ گفت اگه همچین کاری کنی دیگه اسمتو نمیارم ..! گفتم بفرمایید خودت جواب خودتو دادی ..! ، نتیجه این رفتارها همین میشه که به یه جایی میرسیم که دیگه ممکنه اسممو نیاری ! ، هر چی زحمت کشیدی و بچه بزرگ کردی همش به باد رفت !! ، گفت حالا پاشو خودتو جمع کن بیا صبحانه بخور ، آدم از پس زبون شماها که بر نمیاد ..، پاشو مامان ! ، بغلش کردم و بوسیدمش ، هنوز هم مثل بچگیهام عاشق گرمای تنش بودم ، وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون گفت حالا این دوستت که رفتی ازش فیلم بگیری کی بود ..؟ مطمئن بودم که میخواد دیگه نزاره سمت خونه اشون برم ..، فوری یه اسم از خودم در آوردم و گفتم علی عربشاهی !! ، گفت باشه و پشتشو کرد به منو رفت !

  40. #40
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت هفدهم




    باز هم رویا تا دیروقت کلاس داشت ، بعد از ظهر شده بود و حسابی حوصله ام سر رفته بود ..، اولش دستم رفت به تلفن که به کامبیز زنگ بزنم و برم پیشش اما با خودم گفتم زشته هر روز اونجا پلاسم ، به بابام زنگ زدم که ببینم واسه زنداییم بلیط گرفته یا نه ..، گفت که هنوز گیرش نیومده اما پیگیر هست ، بعد یهو یاد وحید فیلمی افتادم و زنگ زدم بهش ، گوشی رو خودش برداشت ، باهاش یه سلام علیکی کردم و گفتم میخوام فیلمای قبلی رو با کوله اش بیارم واسش ، بعد یکم این دست و اون دست کردم و گفتم میخوام یه ماساژ هم از مامانت بگیرم ..! ، گفت بزار ببینم کی وقت داره بهت بگم ..، بعد از چند دقیقه برگشت و گفت میتونی ساعت 6 اینجا باشی ؟ گفتم آره ، گفت مامانم میگفت زیر سی سال ماساژ نمیده ، میگفت سنش کمه میره بعد یهو با مامانش برمیگرده باید جواب مامانشو بدیم ..، وحید گفت من باهاش صحبت کردم قبول کرد ولی جون خودت بساط نشه واسمون ..، گفتم چی میگی وحید ؟ نه بابا مگه بچه ام ، گفت باشه بابا ، بیا ، ساعت شیش اینجا باش .
    ساعت شیش دم خونه اشون بودم ، در زدم و وحید درو وا کرد ، کوله رو دادم بهش و باهاش رفتم تو اتاق ، از تو لیستش جلو اسم من فیلمایی که پس آورده بودم رو خط زد ، پونصد تومن بهش بدهکار بودم که بهش دادم ..، بعد گفت بشین به مامان بگم اومدی ، مامانش توی آشپزخونه بود ، داشتم فکر میکردم نکنه مامانش دستمالیم کنه موقع ماساژ راست کنم آبروم بره ، تو همین فکرها بودم که وحید صدام کرد بیا حمید ، مامانش وسط هال وایساده بود ، از همیشه تمیزتر بود ، لباس مرتبی داشت ، یه بلوز آستین کوتاه و دامن با پاهای لخت ..، سینه هاش زیاد بزرگ به نظر نمیومد ، صورتش تکیده بود و بزور لبخند میزد ، گفت بیا حمید آقا ..، باهاش رفتم و وحید برگشت تو اتاقش ، مامانش در اتاق رو باز کرد ، یه تخت بزرگ وسط اتاق بود که دیواره نداشت ، انگار دو سه تا تشک خوشخواب رو بزاری روی هم ، هیچ حاشیه ای نبود ، روی تشک بصورت سرتاسری یه نایلون کلفت کشیده بودن ، مامانش در کمد رو باز کرد ، توی کمد انواع روغن خوشبو و وسایل ماساژ بود ، و توی یه طبقه ملحفه های سفید تمیز تا شده روی هم بودن ، مامانش یه ملحفه تمیز برداشت و روی تخت کشید ..، بهم گفت اونجا لباسهات رو در بیار و بخواب روی تخت ، امتداد انگشت اشاره اش رو ادامه دادم و یه صندلی کوچیک و یه رخت آویز گوشه اتاق دیدم ، رفتم اونجا و لباسهام رو در آوردم ، خجالت میکشیدم ، تا حالا جلوی زن غریبه لخت نشده بودم ، وقتی موقع لخت شدن یه لحظه به مامانش نگاه کردم چشمام در اومد ، اونم داشت لخت میشد ، دامنشو در آورده بود و با یه شورت ارزون قیمت وایساده بود و حالا داشت بلوزشو در میاورد ، هیکلش بد نبود ، گوشت اضافه به تنش نبود ، بقیه لباسهامو هم در آوردم و با شورت وایسادم ، با تعجب تمام دیدم که سوتینش رو هم در آورد و سینه هاش که زیاد هم بزرگ نبودن و یه مقدار هم آویزون بودن پایین افتادن ، حس میکردم کیرم داره راست میشه ، مسلما وقتی راست میشد شورتم نمیتونست آبروداری کنه ..، تو فکر آبرو و این حرفا بودم که دیدم مامانش دو طرف شورتشو هم گرفت و کشید پایین و لخت مادرزاد وایساد جلوم ، بعد به من که حالا دیگه کیرم کاملا راست وایساده بود اشاره کرد و گفت اونم در بیار ..، بعد هم رفت سر کمد که از توش وسیله برداره ، وقتی با دستهای پر برگشت و دید هنوز شورتم پامه وسیله های تو دستشو گذاشت روی یه میز عسلی گوشه تخت و گفت حمید آقا من ساعت هشت یه مشتری دیگه دارم لطفا زود در بیار بخواب رو تخت ، ناچار با حیرت تمام شورتمو کشیدم پایین و رفتم طاقباز دراز کشیدم روی تخت ، کیر راستم به سمت سقف اشاره داشت ! ، مامان وحید گفت بچرخ حمید آقا دمرو بشو هر جور راحتی دراز بکش ، دمرو شدم و بعد مامانش اومد نشست روی کمرم ، چه حال خوبی بود ..، تو فکر این بودم که الان کس لختش روی کمرمه ، حس کردم یه چیز سرد چکیده شد روی کمرم و بعد دو تا دست ورزیده مامانش کمرمو ماساژ میداد ، بوی نارگیل و اکالیپتوس دماغمو پر کرد و مامانش اول با آرامش کمرمو میمالید ، خیلی حال میداد ، بعدش قدرت دستاش زیاد و زیاد تر شد ، دادم در اومد ، مونده بودم اینهمه زور از کجای اون مامان تکیده و قزمیت وحید در میاد ..! ، تکه به تکه تمام عضلات کمرمو میفشرد و دادمو در میاورد ، سرشونه ها و ماهیچه های پشتم دونه به دونه از دستش در امون نبودن ، احساس میکردم که رفتم تو چرخ گوشت ، بعد رفت سراغ رونم ، یه ماهیچه هایی پیدا میکرد که خودم از وجودشون کاملا بیخبر بودم ، وقتی فشارشون میداد جونم میخواست در بیاد ، فقط تو سه چهار دقیقه اول حس سکسی داشتم و کیرم راست بود ، بعدش بسرعت اون حس جای خودشو به درد های عجیب غریب داد و کلا موقعیت رو فراموش کردم ، دیگه مامان لخت وحیدو رو کمرم حس نمیکردم ، بجاش فکر میکردم یه مرد گردن کلفت ته یه کوچه بن بست خفتم کرده و میخواد ترتیبمو بده ! ، چنان محکم فشارم میداد و دادمو در میاورد که فکر میکردم همسایه ها از دست اینا چی میکشن ، مگه میشه یه نفر اینقد داد بزنه و کسی نشنوه ، با خودم گفتم وحید الان تو اتاقش داره بهم میخنده ، مامانش رسیده بود به ساق پام ، با اینکه دوچرخه سواری میکردم و دونده هم بودم و فکر میکردم پاهای ورزیده ای دارم اما مامانش تو ساق پام باز هم عضلات گرفته پیدا میکرد و کاری میکرد عربده بکشم ، آخر سر هم با نوک پنجه پام کارشو تموم کرد ، فکر کردم دیگه تموم شد ، اما مامانش خیال نداشت ولم کنه ، گفت بچرخ ، اینبار طاقباز شدم ، مامانش با کس لخت نشست یکم پایین تر از کیرم ، وقتی کسش به کیرم خورد خود به خود کیرم دوباره راست شد ، بعد روغن نارگیل و اکالیپتوس رو قاطی کرد و ریخت روی سینه من ، بعد هم با کمال تعجب به سینه و شکم خودش هم مالید ، بعد هم خوابید روم و با تمام هیکل لختش منو میمالید ، وقتی با هیکل و ممه ها و کس چربش خودشو به کیرم میمالید یه احساس لذت وصف نشدنی داشتم ، اما خیال نداشت بزاره حالمو بکنم و حس سکسی زیاد تو سرم بمونه شروع به ماساژ صورتم کرد ، دوباره داد و بیدادم در اومد ، اطراف بینی ، پیشونی و چونه و چشمها ، خلاصه دستاشو هرجا میذاشت داد منو در میاورد ، یاد بچه گی هام افتادم که با بچه ها به عنوان تنبیه سبیل آتشین میکشیدیم و پشت لبهامون رو قرمز میکردیم جاش میسوخت ، با این تفاوت که منیژه خانم تمام صورت منو آتیشی کرده بود و همه جاش میسوخت ! ، بعد اومد سراغ دستامو اونارو تیکه به تیکه مالوند و بعد سینه و پهلوهام اما شکممو فقط چرب کرد و خلاف عقربه ساعت با دستش میمالید ، فکر کردم دیگه تموم شد ، چون دیگه همه جامو ماساژ داده بود ، اما تازه رفت سراغ کیرم ، دستشو چرب کرد و بعد روغن نارگیل ریخت روی کیرم و تخمهام ، با دست شروع به مالیدن کرد و بالا تا پایینشو ماساژ میداد ، اما کیرم حالیش نبود که اینا ماساژه فکر میکرد جقه !! ، راست شده بود و با هر رفت و برگشت تمام جونم میخواست در بره ، تازه فهمیدم که جق زدن هم لم مخصوص خودشو داره و اگه بلد باشی یه حال دیگه ای میده ، با خودم گفتم باید سولمازو بیارم پیش این کارآموزی طرح کاد ! ، بعد کیرمو گذاشت لای کس چربشو شروع کرد روی شکمم خودشو عقب جلو کرد ، و کیرم لای چاک کسش میرفت و میومد ، چند بار نزدیک بود خالی بشم ، اما سعی داشتم هرچی میتونم طولش بدم ، بعد رفت پایین تر و کیرمو گذاشت لای سینه هاش که کاملا چرب بود و شروع کرد با ممه هاش کیرمو مالوند ، خیلی وارد بود خارکسه ، ولی باز هم ارضا نشدم فکر کنم خسته شد چون یه نگاهی بهم کرد و گفت میخوای بکنمش تو ؟ با سر گفتم آره ، کونشو از رو شکمم بلند کرد یه وری نشست روی تخت از تو وسایلی که گذاشته بود روی میز عسلی یه کاندوم برداشت و بازش کرد و کشید روی کیرم بعد دوباره نشست روی شکمم و سر کیرمو گرفت و هل داد تو کسش ، اینقدر حال کردم که هرچی بگم وافی به مقصود نیست ! ، کونشو سر کیرم هی بلند کرد و دوباره تو کسش فرو میکرد ، بعد دوباره در همون حالی که کیرم تو کسش بود خوابید روی شکمم و با سینه هاش روی شکمم میکشید و دست میکشید به تنم ، دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم دستمو دراز کردم و ممه اش رو گرفتم بعد هم کونشو با هر دو دست گرفتمو کیرمو تا میشد فرو کردم تو کسش ، با آخرین زوری که تو تنم سراغ داشتم خودمو بهش فشردمو آبم با فشار توی کاندوم خالی شد ، طوری بیحال شدم که حتی چشمامو نمیتونستم باز نگه دارم ، از روم پاشد ، تو گوشم گفت عجب کمر سفتی داری حمید آقا ، خوشم اومد ، معمولا کار به اینجا نمیکشه و مجبور نمیشم به کسی کس بدم تا ارضا بشه ، زورکی یه لبخند تحویلش دادم ، با دو تا دستمال کاندومو گرفت و از روی کیرم که دیگه نیمه خواب و نیمه بیدار بود در آورد و بعد کیرمو با دو تا دستمال دیگه تمیز کرد ، میخواستم بلند شم اما نمیتونستم ، تمام جونمو گرفته بود ، بهم گفت یه ربع دراز بکش بعد بلند شو ، یه ملحفه تمیز دیگه از توی کمد آورد و کشید روم ، از توی اتاق رفت بیرون ، چشمامو بستم و حواسم بود که خوابم نبره ..، اما وقتی منیژه بیدارم کرد فهمیدم که تلاشم موفقیت آمیز نبوده و خوابم برده ، گفت حمید آقا الان نیمساعته خوابی ، پاشو لطفا چون یه ربع دیگه مشتریم میاد ، با بیمیلی از جام بلند شدم ، حالم خیلی بهتر بود ، یه شربت آلبالو غلیظ داد دستم و گفت اینو بخور حالتو خیلی بهتر میکنه ، شربتو لاجرعه سرکشیدم ، واقعا هم خیلی حالمو بهتر کرد ، لباسهام رو پوشیدم و با رضایت کامل یه هزار تومنی سبز از تو کیفم در آوردم و گذاشتم روی تخت مامانش میخواست بقیه پولمو بده ، گفتم باشه منیژه خانم ، خیلی کیف کردم بیشتر از این حرفا میارزید ، قابل شمارو نداره ، ازم تشکر کرد و از اتاق رفتم بیرون ، کسی توی خونه نبود ، خودمو رسوندم به اطاق وحید طبق معمول مشغول کار بود و داشت فیلم کپی میکرد ، منو که دید لباش به خنده باز شد و گفت راضی بودی ..؟ گفتم پسر عالی بود ..! ، گفت دیدی گفتم ..، بعد گفتم اگه میشه زنگ بزن آژانس بیاد ، اصلا نمیتونم پیاده برم ..، خندید و گفت باشه بشین زنگ بزنم ، زنگ زد به آژانس و من هم ولو شدم کنارش ، با خودم فکر میکردم کی تا حالا جندگی اسمش شده ماساژوری ، بعد هم به وحید نگاه کردم که چه راحت با جندگی مامانش کنار میاد و واسه مامانش مشتری پیدا میکنه ..، تو حال و هوای خودم با فکرهای خودم مشغول بودم که وحید گفت راستی سهیلا هم ماساژ میده اما سهیلا خودش میره خونه مشتریهاش اینجا مشتری نمیگیره ، هزار تومن میگیره ..، فقط هم جاهای آشنای مطمئن میره ، مشتری غریبه نمیگیره ، چنان شوکه شدم که حس میکردم عین لکوموتیو داره از گوشهام دود بلند میشه..، آخه خواهرش چنان چادر چاقچوری میکرد که فکر میکردم عمرا جواب سلام پسرها رو بده ، چه برسه که بخواد بره ماساژ و لابد مثل ننه اش کس بده ، وحید ادامه داد اگه خواستی و موقعیتت جور بود زنگ بزن بهم باهاش حرف میزنم سفارشتو میکنم و میفرستمش پیشت ، تا اون وقت خواهرشو حتی بدون روسری هم ندیده بودم ، البته تو اون یکی دو باری که دیده بودمش یا داشت از خونه میرفت بیرون یا تازه رسیده بود خونه ، البته سهیلا سفید بود و چشمهای درشتی داشت و تا اونجا که میشد از روی چادر فهمید گوشتالو هم بود ، فکر اینکه با هزار تومن میخوابه و لخت میشه و کس میده دوباره کیرمو راست کرد ، همونجا تصمیم گرفتم تو اولین فرصتی که خونه خالی شد یه ماساژ از سهیلا بگیرم ، گفتم مگه نگفتی دانشجوه ؟ گفت خوب چرا دانشجوی رشته تربیت بدنیه ، هیکلش بیسته ، خودش خرج دانشگاه خودشو میده ، گفتم آخه خیلی حجابش سفت و محکمه که ، خندید و گفت اینم از بس مارمولکه ! ، اینجوری هیشکی بهش شک نمیکنه و گیر نمیده ، هنوز تو شوک بودم که آژانس اومد ، تو اون یه وجب راه تا برسم خونه خوابم برد ! ، سر کوچه راننده بیدارم کرد و گفت آقا کدوم خونه است ؟ به ته کوچه اشاره کردم و بعد دم خونه پیاده شدم ..، چشمام وا نمیشد ، مامانم منو که دید هول کرد ، گفت چی شدی حمید ؟ گفتم هیچی ، ماساژ گرفتم ، مامانم گفت صورتت شده مثل لبو ، گفتم یه دوش میگیرم میخوابم بهتر میشه ..، رویا دنبالم اومد ، گفت راستشو بگو حمید ، دعوا کردی ؟ کتک خوردی ؟ گفتم بخدا ماساژ گرفتم خیلی خوبم ، فقط خسته ام ..، رفتم حموم و هول هولکی خودمو شستم ، بقول مامانم گربه شور کردم و اومدم بیرون ، یه شورت پام کردم و رفتم توی تخت پتو رو کشیدم روی سرم ..، فکر کنم ساعت هنوز 9 نشده بود اما داشتم بیهوش میشدم ....!

  41. #41
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت هجدهم



    صبح ساعت 7 بیدار شدم ، انگار تمام انرژی کائنات رو به من داده بودن ، اینقدر سرحال بودم که حد نداشت ، یه دوچرخه کورسی پژو داشتم که سه تا خورشیدی جلوش بود و هفت تا دنده هم عقبش داشت ، سوارش شدم و از خونه زدم بیرون ، باهاش رفتم تجریش و بعد انداختم از خیابون دربند رفتم به سمت بالا ، دنده رو سبک کردم و سربالایی رو پا میزدم ، عرق از سر و کونم میریخت ، تا برسم پای مجسمه فکر کنم نیم کیلو وزن کم کردم ، اونوقتا تو مغازه ها آب معدنی نمیفروختن ! ، از یه مغازه نوشابه گرفتم و تکونش دادم تا گازش در رفت ، بعد عین یه شربت خنک سر کشیدم ، چند دقیقه توی سایه نشستم و بعد سوار دوچرخه شدم و با سرعت نور سرازیری رو به سمت پایین حرکت کردم ، باد تو چشمام و گوشم میپیچید ، عشق دنیا رو میکردم ، دم کاخ سعد آباد که رسیدم و میخواستم بپیچم یه پیکان قراضه سفید عین گاو سرشو از تو پارک آورد بیرون امکان تغییر مسیر نداشتم محکم خوردم به سپر جلوش و در حالی که خودم یه طرف و دوچرخه ام یه طرف غلط میزدیم افتادم توی جوی کنار خیابون ، مردم و مغازه دارها جمع شدن و از توی جوی آب درم آوردن ، تمام تنم زخم و زیلی و خیس بود ، دوچرخه ام عین ماربهم پیچیده بود ، اون مردیکه راننده پیکان پیاده شده بود و تو سر خودش میزد ، مغازه دارها هم سرش داد و بیداد میکردن که چرا نگاه نکرده و از تو پارک در اومده ، یکیشون دوچرخه منو انداخت عقب ماشین یارو و منو سوار ماشینش کرد و خودش هم سوار شد ، گفت برو بیمارستان ببینیم بچه مردم طوریش نشده باشه ، منو بردن بیمارستان رضا پهلوی ، که بعدها اسمش شده بود شهدای تجریش ، اما تو اون روزگار هنوز به اسم بیمارستان پهلوی معروف بود ، تو بیمارستان روی یه برانکارد خوابیده بودم و هنوز دکتر نیومده بود ، مغازه داره که چند سالی از خودم بزرگتر بود و اسمش امیر بود هی سر اون مردیکه قر میزد که پاشو برو داد و بیداد کن یه دکتر بیار بالا سر این ، یه چیزیش بشه بدبخت میشی ها ! ، پای چپم روی اسفالت کشیده شده بود و تمام شلوامو پاره کرده بود و پوستش رفته بود ، خیلی میسوخت ، سرشونه راستم هم پیرهنم پاره شده بود و پر خون بود و خیلی درد میکرد ، بالاخره یه دکتر پیداش شد و معاینه م کرد ، گفت خوشبختانه فکر نکنم شکستگی داشته باشه سریع ببرید عکس بگیرید بیارید که پانسمانش کنم ، منو با برانکارد بردن طبقه پایین و نیمساعت بعد با عکس رادیولوژی دوباره فرستادن اورژانس ، دکتر یه نگاهی به عکسها انداخت و گفت همونطوری که حدس میزدم خوشبختانه شکستگی نداره ، پاهاش و سرشونه اش پانسمان میخواد و سرش هم چند تا بخیه میخوره ...، با خودم تکرار کردم سرم ؟ بعد بلند گفتم مگه سرم چشه ؟ گفت بالای ابروت شکافته و چند تا بخیه میخواد ، اسم بخیه تمام تنمو لرزوند ، دکتر فهمید ترسیدم ، گفت نترس دو سه روزه خوب میشی ، بعد هم یه اسپری زایلوکایین پاشید روی زخم سرم و رفت سراغ زخمهای پا و دستم ، دست و پامو که پانسمان کرد اومد سراغ ابروم ، یه دستی بهش زد و وقتی دید حس نمیکنم با سوزن و نخ بخیه افتاد به جون ابرومو بعد هم پانسمان کرد ، تو تمام مدتی که بیمارستان بودیم امیر چند بار گفت شماره خونه رو بده زنگ بزنم یکی بیاد ، اما من که میدونستم مامانم با دوقلوها خونه تنهاست و اگه بفهمه من زخمی شدم از ترس سکته میکنه شماره ندادم ، گفتم بابام دماونده اگه لازم شد بیمارستان بستری بشم اونوقت زنگ میزنم به بابام ، ساعت 1 بعد از ظهر بود که از بیمارستان مرخص شدم ، امیر و اون راننده منو تا دم خونه رسوندن ، امیر گفت وایمستیم تا بری خونه ، گفتم نه شما برید اگه مامانم با این حال منو ببینه خودشو میکشه ماشین این آقاهه رو هم آتیش میزنه ! ، امیر خندید و گفت باشه پس این شماره تلفن منه اینم شماره تلفن این آقاست ، اگه هر هزینه ای بود بگو بیارمش پرداخت کنه ، من میشناسمش ، آدم آبروداریه ، گفتم ما نیازی به پول نداریم ، خداحافظی کردم و زنگ خونه رو زدم ، مامانم که اومد دم در منو خونین و مالین دید فشارش افتاد و همونجا تو در نشست ، نفسش بند اومده بود ، گفتم مامان طوریم نیست که با دوچرخه خوردم زمین زخم و زیلی شدم ، سالم سالمم ..، اوضاع برعکس شده بود ، من که بیمارستان بودم و صد جای تنم باند پیچی داشت داشتم با لباسهای پاره پوره و خونی واسه مامانم آب قند درست میکردم ، یکم که حالش بهتر شد منو برد توی اتاق و لباسهای کثیفمو در اورد و برام لباس راحتی تمیز آورد ، ریز ریز اشک میریخت ، گفتم مامان حالم خوبه بخدا هیچیم نیست فقط زخم و زیلی شدم ، دکتر گفته دو سه روز دیگه خوب میشم بخدا ...، گفت اگه یه بار دیگه دوچرخه سوار شدی خودمو میکشم !! ، گفتم مامان میخوای دیگه کلا از خونه بیرون نرم ؟ شاید رفتم زمین لیز بود خوردم زمین دوباره زخم و زیلی شدم ، شاید رفتم ماشین زد بهم ، نمیشه هیچ کاری نکنم چون ممکنه بلا سرم بیاد که ..، امروز فردا گواهینامه ام رو هم میگیرم لابد نباید سوار ماشین بشم چون ممکنه تصادف کنم ..! ، هان ؟ شهین خانم کونشو کرد به منو بدون اینکه جوابمو بده از اطاق رفت بیرون ..

  42. #42
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت نوزدهم



    یه نیمساعت دراز کشیدم اما بعد حوصله ام سر رفت ، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به کامبیز ، تو چند تا جمله بهش گفتم که چه اتفاقی افتاده ، گفت دهنت سرویس من غریبه بودم یا راهم دور بود که یه زنگ نزدی بیام پیشت ؟ گفتم آخه چیزیم نشده بود چهار پنش تا بخیه و دو تا زخم 10 سانتی که این حرفارو نداره ! ، کامبیز گفت خفه شو بابا ، پس منم اگه کاری داشتم نباید بهت زنگ بزنم دیگه ، گفتم حالا طوریم نیست ، گفت باشه یه نیمساعت دیگه میام پیشت ببینمت ..، بعد قطع کرد .
    زنگ درو که زدن مطمئن بودم کامبیز اومده ، دو سه دقیقه طول کشید تا از کمند مامانم رد بشه و بتونه خودشو به من برسونه ، در اتاقو زد و منتظر جواب من نموند ، درو باز کرد و اومد تو ، پشت سرش به فاصله چند ثانیه پروانه خانم و مامانم هم اومدن تو ، میخواستم بلند شم که کامبیز نذاشت ، گفتم هی میگم چیزیم نیست مامانتو چرا آوردی زحمت شد ..، پروانه خانم اومد و ماچم کرد ، یه مانتو کرم تنش کرده بود اما زیرش یه دامن قهوه ای روشن تنش بود با یه جوراب شیشه ای رنگ پا ، انگشتای خوشگل پاشو قرمز کرده بود ، چشمم به پاهای گوشتالوش بود ، کیرم داشت راست میشد ، گفتم بخدا هیچیم نیست به کامبیز هم گفتم فقط دو سه تا زخم سطحی دارم ، مامانم گفت معلوم نیست چیکار کرده ، لباسهاش همه پاره پوره و خون خالی ، دوچرخه اش رو که دیدم هزار تومن صدقه انداختم ، هیچی از دوچرخه اش نمونده ، معلوم نیست زیر ماشین رفته ، چش شده ، صداش در نمیاد که ، مگه آدم زمین بخوره دوچرخه اش اینطوری داغون میشه ..؟ بعد گفت برم یه چایی بیارم ، پروانه خانم دوباره ماچم کرد و با مامانم از در اتاق رفت بیرون ، کامبیز گفت مامانت عجب چیزی شده حمید ، گفتم اوهوم ، گفت دهن سرویس چیکار کردی راستشو بگو ، گفتم میگم بابا اینطوری شد ، با سرعت از پای مجسمه اومدم پایین دم کاخ شاه میخواستم بپیچم یه کس خلی با پیکان قراضه از پارک اومد بیرون خوردم بهش و بعد پرت شدم تو جوی آب ، کامبیز گفت حالا کس خلی ساعت هفت صبح رفتی دوچرخه سواری ..؟ گفتم صبح که بلند شدم اینقد انرژی داشتم که میخواستم کوه رو بلند کنم ..! کامبیز گفت چت شده بود ؟ حشیش زده بودی ؟ خندیدم و گفتم حشیش چیه سوخت اتمی زده بودم ، میخواستم براش تعریف کنم که مامانم با سینی چایی اومد تو ، حرفمو خوردم ، تو چطوری کامبیز جون ماشالله تو دیگه مرد شدی واسه خودت ، دیدم چشمای کامبیز هم به پاهای سفید و صیقلی مامانمه ، با خودم گفتم چیزی که عوض داره گله نداره ، بزار نگاه کنه ، کم تو کف پاهای خوشگل مامانش موندم ، بزار حالا اون کف کنه ، عیب نداره که ..، مامانم که رفت گفت بگو بینیم سوخت اتمی چیه ؟ گفتم تو اول تعریف کن ببینم کجا کس زن حامله دیدی ؟ گفت اون طولانیه اینبار که اومدی خونمون واست تعریف میکنم ، الان مامانم چند دقیقه دیگه میخواد برگرده خونه باید ببرمش تو فعلا تعریف کن ..، گفتم باشه تو هی منو خر کن ! ، گفت نه جون جفتمون ، واست تعریف میکنم بخدا ، گفتم باشه و جریان مامان وحید رو واسش تعریف کردم ، داستانم که تموم شد دست کشید به کیر راستشو گفت دمش گرم ، خیلی حرفه ای کار کرده ، گفتم آره ، صبح که بیدار شدم خیلی سرحال بودم ، یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ، باید یبار با هم بریم پیشش ، گفت مگه نمیگی سهیلا هم اینکاره است ؟ ، گفتم آره خوب ، گفت مامانم که این هفته رفت مهمونی دوره ای بهت میگم بگو سهیلا بیاد هر دوتامونو ماساژ بده ، خوبه ؟ گفتم آره خوبه .. کامبیز و مامانش که رفتن بعد از یکی دو ساعت رویا اومد و با دیدن حال من رنگش برگشت ، بدو بدو اومد و ماچم کرد ، گفت چه به روز خودت آوردی ؟ دوباره توضیحات کامل دادم ، گفت دیشب کجا ماساژ گرفته بودی ؟ یکم فکر کردم و گفتم مامان دوستم ماساژوره ، گفت میخوای ماساژت بدم منم گفتم بده ، دیگه به مامان نگفتم که حساس بشه ، تو هم چیزی نگو ، هنوز توضیحاتم به رویا کامل نشده بود که فریدون هم پیداش شد در اتاقو باز کرد و اومد تو گفت چیکار کردی ؟ گفتم هیچی با دوچرخه خوردم زمین ، بابام یه نگاهی به پانسمانهای پا و سر شونه و سرم انداخت و یه سری تکون داد و گفت تو تصادف کردی ، به مامانت چرت و پرت میگی ، دیگه سر منو که نمیتونی شیره بمالی ! ، گفتم آره بابا تصادف کردم ، گفت خوب به خیر گذشته منبعد بیشتر احتیاط کن ، راستی بلیط زنداییت نزدیکترین تاریخی که تونستم بگیرم سه شنبه دیگه است ..، گفتم دستت درد نکنه پس خودت بهش میگی ؟ گفت میگم مامانت بهش بگه ..، لبخندی تحویلش دادم و گفتم باشه ..
    فرداش کامبیز بهم زنگ زد و گفت بعد از ظهر میام میبینمت ، گفتم منو یا رویا رو ؟ گفت دهنتو ، میام تو اسکولو ببینم ، رویا که تا هشت و نه نمیاد ، دیگه برنامه کلاسهای رویا رو از من بهتر میدونست ، گفتم کی میای ؟ زودتر بیا حوصله ام بدجوری سر رفته ، گفت زود میام ، ساعت سه و چهار بود که سر و کله اش پیدا شد ، با مامانم سلام علیک گرمی کرد و صورتشو آورد که روبوسی کنه ، مامانم معمولا با هیچ غریبه ای روبوسی نمیکرد ، اما دیگه تو کار انجام شده قرار گرفت و کامبیزو ضایع نکرد ، صورت کامبیزو بوسید و کامبیز هم مامانمو بوسید ، بعد با هم رفتیم تو اتاق من ، در حالی که میخندیدم گفتم کونی تیر کردی واسه مامانم ؟ گفت خوب چیزی شده ، بهت گفتم مامانت به خودش برسه شاه کسی میشه ، گفتم پس دیگه رویا رو بیخیال شدی دیگه ، گفت نه بابا دور بر ندار مامانت که واسه من زن نمیشه ، رویا خیلی خانمه ، دارم روش جدی فکر میکنم ...! ، کف کردم ، گفتم رویای کونی میدونست چی داره میگه وقتی میگفت کامبیز تو کف بمونه بیشتر قدر میدونه ..، رفتیم تو اتاق و من دراز کشیدم روی تخت ، هنوز هم زانوم وقتی خم میموند زخمم میسوخت ، گفت میخوای پتو رو بدی روت ؟ میخوام یه چیزی واست تعریف کنم میترسم مامانت بیاد ببینه کیرت راسته بعد چوب میکنه تو کون من ..! ، نیشم به خنده وا شد ، گفتم ای ول بالاخره جونت در اومد یه چیزی واسه من تعریف کنی ، گفت آره ..، بعد نشست کنارم روی صندلی و گفت اینی که بهت میگم اگه مامانم بفهمه زندگیم رو هواست ، میدونم دهنت چفته اما قضیه خیلی جدیه قول میدی به هیشکی نگی ؟ گفتم آره بابا بگو دیگه کشتی منو ! ، گفت خوب...، خاله پری رو که میشناسی .. ، گفتم خوب ، بعد با خودم گفتم اینهمه کیرمو صابون زدم که داستان بشنوم میخواد داستان تکراری تعریف کنه ، نمیدونه که رویا واسم تعریف کرده ، بعد خودمو خیلی هیجان زده نشون دادم و گفت بگو دهن سرویس پری چی ؟ گفت میدونی که شوهرش خیلی وقتا نیست ، بعضی شبها وقتی تنهاست میرم پیشش میخوابم ، کلید خونه اش رو بهم داده که گاهی دیر و زود میرسم پشت در نمونم ، گفتم خوب خوب ، گفت پیرارسال زمستون بود ، یه شب که قرار نبود برم پیشش اما میدونستم تنهاست ، رفته بودم ونک وسایل شوفاژخونه بخرم برگشتن نزدیک خونه اش بودم گفتم یه سر بهش بزنم ، دم خونه زنگ زدم و کسی جواب نداد ، دو سه بار که زنگ زدم فکر کردم خونه نیست یکم نگران شدم ، کلید انداختم رفتم تو خونه که یه زنگ به مامانم بزنم ببینم خبر داره خاله پری کجاست یا نه ، کلید انداختم ، در درو که باز کردم دیدم از توی اتاق نشیمن چسبیده به پذیرایی صدا میاد ، فکر کردم دزد اومده ، توک پا توک پا رفتم تو آشپزخونه یه کارد بزرگ برداشتم و رفتم تو اتاق نشیمن ، گفتم خوب...! ، گفت هیچی ، چشمام در اومد ، خاله پری لخت مادرزاد روی مبل نشسته بود و دو تا پاشو صد وهشتاد درجه باز کرده بود و یه مرد خوش هیکل حدودا چهل ساله اونم لخت مادرزاد جلوش نشسته بود و کس خاله مارو چنان لیس میزد که بچه دو ساله بستنی قیفی رو اونطوری لیس نمیزنه ، خاله پری هم با هر لیسی میگفت آه ه ه ه ه ...! آه ه ه ه ه ...! ، آقا مارو میگی آب یخی ریختن رو سرم ، چاقو از دستم افتاد ، خاله پری منو که دید پاهاشو جمع کرد و گفت خاک توسرم ..! کامبیز ! ، منم دیدم اوضاع خیلی خرابه سرمو انداختم پایین و از همون راهی که اومده بودم برگشتم ، داشتم میرفتم سر کوچه تاکسی بگیرم برم خونه که دیدم خاله پری یه چادر انداخته سرشو دنبال سرم داد میزنه کامبیز کامبیز ، دیدم خیلی آبروریزیه وایسادم تا رسید بهم ، وقتی رسید دیدم هنوز لخت مادرزاده و فقط همون یه چادر سرشه ، گفت کامبیز جون خاله بیا خونه برات توضیح بدم ، منم گفتم توضیح چی بدی ، اصلا به من چه که واسه من توضیح بدی ، برو واسه اون مرتیکه علی سیاه توضیح بده که الان تو خارک داره نفت بار میزنه !! ، دستمو گرفته بود و میکشید ، گفت بیا خونه برات توضیح میدم خاله ..، خلاصه مارو کشون کشون برد خونه ، با اینکه داستان تکراری بود و قبلا شنیده بودم باز هم کیرم راست شده بود و داشتم میمالیدم ، وسطهای داستان یهو مامانم در زد و اومد تو اتاق ، یه سینی آورده بود چند تا شیرینی توش بود و دو تا استکان و یه قوری چینی چایی ! ، کامبیز حسابی از مامانم تشکر کرد ، چشمای کامبیز تو یقه باز مامانم و چاک سینه اش بود ، با خودم گفتم اون منو برد بالا سر مامانش و دامن مامانشو داد بالا که من جق بزنم ، بزار اینم یه دیدی بزنه از دور بای بای کنه ، چی میشه مگه ..، مامانم که رفت گفت یعنی اگه یه روز من و تو مامانامون تو یه رختخواب بخوابیم عجب روزی میشه ها..! تو شورت مامانمو در بیاری و من چاک کس مامانتو لیس بزنم ..، دستمو زیر پتو ببرم سمت کس مامانم و دستم بخوره به دست تو ، کیرمو میمالیدم و تجسم میکردم که اگه اینطوری میشد چه حالی میداد ..، اما اون رویاها دو هزار کیلومتر دور از دسترس بودن ، گفت خلاصه..، آقایی که شما باشی مارو کشون کشون برد خونه ، تا ما برسیم اون مرتیکه لباسهاشو پوشیده بود و وقتی مارو دید گفت پری خانم من دیگه میرم ، پری هم با سر اشاره کرد که زود گورتو گم کن ..، یارو که رفت خاله پری چادرشو برداشت و جلوی من شورت و سوتینشو تنش کرد ، زیر پتو کیرمو میمالیدم ، اینقد با حرفای کامبیز پاهامو شل و سفت کرده بودم که زخمم آتیش گرفته بود ، گفتم کامبیز اون دستمالو بده ، دستمالو از رو میز بهم داد ، بعد هم دستشو کرد زیر پتو و کیرمو گرفت تو مشتش ، گفت عجب کیری راست کردی ، اگه جای من بودی چیکار میکردی ؟ گفتم شورت پری رو میکشیدم پایین چنان میکردمش که هفت جد و آبادشو یاد کنه ، یه کاری میکردم شوهرش از رو کشتی نفتکش صداشو بشنوه !! ، گفت با همون شورت و سوتین نشست کنارم و بغلم کرد ، گفت خاله جون بزار واست تعریف کنم ، .. ، خوب این چیزا گفتنی نیست ، اما با چیزهایی که تو دیدی دیگه پنهون کردن هم نداره ، ببین کامبیز جون راحت بهت بگم علی اصلا مرد نیست !! ، بهش گفتم منظورت چیه ؟ گفت کل سکس ما در بهترین حالت یه بار در ماهه ، پونزده روز که نیست ، وقتی هم میاد یه هفته جلوش لخت و پتی میگردم و هزار مدل خودمو بهش میمالم تا بلکه یه روزی.... یه زمانی.... یه شبی.... راست کنه و یکبار سکس کنه اون یه بار هم عین خروس هنوز شروع نشده آبش میاد و تموم !! ، تا حالا حتی با اون مرتیکه یه بار هم حتی به ارضا شدن نزدیک هم نشدم ، پسر خوبیه ، منو هم خیلی دوست داره اما مرد نیست ! ، کامبیز گفت از این حرفها کیرم راست شده بود ، دلم واسش سوخت ، گفتم خوب ازش جدا شو ، گفت نمیشه کامبیز جون به این راحتیا نیست ، چند بار بهش گفتم بیا جدا شیم شروع کرد به داد و بیداد و گفت بدبختت میکنم و خودمو میکشم ، بعد رفتم به بقیه گفتم باز هم همه گفتن بمون زندگی کن با این چیزها نمیتونی بری دادگاه طلاق بگیری ، همه حقو میدن به اون ، مامانت هم در جریانه ، مامانت میگفت اگه نخواد طلاقت نمیده اونوقت فقط تو سکه یه پول میشی! ، دیگه نمیدونستم چیکار کنم یکی دو ماه پیش این یارو رو تو مهمونی یکی از دوستام دیدم باهاش دوست شدم ، خودش هم زن داره گاهی شبها یکی دو ساعت میاد اینجا ، این کل داستانه حالا هر کاری دوست داری بکن ، بعد دستشو رو گلوش گذاشت و گفت من دیگه به اینجام رسیده ، فوقش میان میکشنم خلاص میشم ، دیگه از این زندگی بدتر نمیشه که ، بعد هم زد زیر گریه ، کامبیز گفت بغلش کردم و گفتم حالا میگی چیکار کنم خاله ، اینطوری که نمیشه ، همسایه ها میبینن بالاخره یکی به علی میگه بعد دیگه هیچکاری نمیشه کرد ، همین امشب تو کوچه لخت و عور دنبالم کردی و اونطوری صدام زدی بالاخره دو نفر صداتو شنیدن یه نه ؟ گفت نمیدونم دیگه عقلم به هیچ کجا نمیرسه ..، کامبیز گفت دستم دور کمر لختش بود و کیرم راست راست وایساده بود که یهو پری به کیرم که تو شلوار لی قلنبه وایساده بود کرد و گفت تو چرا این شکلی شدی ؟ گفتم تو جلوم سکس کردی ، حالا هم تو بغلم لخت نشستی این چیزا رو تعریف میکنی فکر کردی سیب زمینی هستم ؟ خوب راست میشه دیگه ، پری گفت باشه ، امشب اینجا بمون ، دیگه دیر وقته زنگ میزنم به پروانه میگم خونه مایی ، گفتم باشه ، داشتم کیر راستمو میمالیدم گفتم عوضی بالاخره کردی یا نه ؟ گفت چاییتو بخور سرد شد واست تعریف میکنم ..! ، چاییمو با یه شیرینی خوردم و گتفم بگو دهن سرویس ، گفت شب که میخواستیم بخوابیم پری گفت بیا تو اتاق پیشم بخواب ، منم از خدا خواسته رفتم ، با خودم گفتم انگار این داستان با اونی که به رویا گفته بود فرق داره ..! ای ول ، گفتم خوب..! ، کامبیز گفت پری لباسهاش رو در آورد و رفت تو رختخواب ، منم لباسهام رو در آوردم و با یه شورت رفتم تو رختخوابش ، داستان که به اینجا رسید کیر من عین چوب شده بود ، کامبیز دوباره دستشو کرد زیر پتو و کیرمو گرفت و گفت خوب بمالش الان میرسیم به قسمتهای خوب داستان ، بعد هم بلند شد وایساد و دیدم کیرش توی شلوارش راست راسته ، با دستم کیرشو از رو شلوار مالیدم و گفتم ای ول معلومه داستان قراره به یه جاهای خیلی باحالی برسه ، میخوای شلوارک بدم بهت ؟ گفت نه بابا تو خونه شما نمیشه ، مامانت هی تند تند میاد ، آبرو واسه آدم نمیمونه ، تو حالا مریضی رفتی زیر پتو کسی پتو رو نمیزنه کنار که ببینه راست کردی یا نه ! ، بعد ادامه داد فکر میکردم چطوری پری رو بکنم اما چیزی به فکرم نرسید و خوابمون برد ، صبح هم اومدم خونه و به کسی نگفتم چی شده ، تو هم دهنتو بسته نگهدار ، گفتم دهنتو گاییدم راستشو بگو ، کیرم خوابید ، چیکار کردی ، گفت هیچی !! ، دیگه میخواستم بلند شم بکوبم تو سرش که اینطوری منو سر کار گذاشته ، با خنده گفت بکپ بقیه اش رو بگم ! ، گفتم بنال دیگه اینقد هم به کیرم شوک وارد نکن! ، گفت رفتم تو رختخواب و دیدم هی بالششو بغل کرده و مثلا خوابه خودشو هی تکون میده ، از پشت بغلش کردم ، یه آه بلند کشید و کونشو مالید به کیرم که راست راست وایساده بود ! ، پر رو شدم و دستمو بردم سمت پستونش ، سینه هاش رو گرفتم تو دستم ، تو خواب آه میکشید و کونشو میمالید به کیر راستم ، از روی شورت کسشو مالیدم ، شورتش خیس خیس بود ، داشت میمرد واسه کیر ! ، دستمو کردم تو شورت خاله ام ، یه آه کشید که فکر کنم مامانم هم تو دزاشیب صداشو شنید ، شورتمو کشیدم پایین و کیر لخت و راستمو مالیدم روی شورتش ، دستشو دراز کرد و توی خواب کیرمو گرفت و مالید ، پشت گردنشو بوسیدم و گیره سوتینشو از پشت باز کردم ، در حالی که خواب بود کمکم کرد سوتینشو در بیارم ، پتو رو دادم کنار و طاقباز خوابوندمش ، سینه هاشو گرفتم تو دستمو مالیدم ، بهش گفتم الان اینا دهنی اون مرتیکه است ؟ تو خواب بهم لبخند زد ! ، سینه هاشو مکیدم و خودشو تو خواب عین الاکلنگ بالا و پایین میکرد و آه و ناله هاش خونه رو برداشته بود ، دو طرف شورتشو گرفتم ، کونشو از روی تخت بلند کرد که راحت شورتشو بکشم پایین ، کسشو مالیدم ، پاهاشو از هم باز کردمو کیرمو گذاشتم لای کسش ، یه تف زدم و فرو کردم تو !! ، تا همینجاش واسه من بس بود ، نفسام تند شد و پتو رو زدم کنار و دستمالها رو گذاشتم روی کیرم ، دو تا تکون دادم و آبمو خالی کردم توی دستمالها و یه نفس بلند کشیدم ، کامبیز در حالی که سعی میکرد زیاد بلند نخنده ریسه میرفت ، دستمالها رو از دستم گرفت و انداخت توی سطل زیر میز تحریر ، ادامه داد ، اونشب نزدیک دو ساعت با چشمای بسته میکردمش ، آه میکشید و خودشو میمالید و بالا و پایین میکرد اما چشماشو فقط وقتی پشتش به من بود باز میکرد ، کشوندمش لبه تخت و پاهاشو از هم باز کردم و از پشت کردم تو کسش ، تو خواب یه دادی میزد که بیا و ببین ! ، تا من آبم بیاد سه چهار بار ارضا شد ، دو سه دقیقه صبر میکردم و دوباره میکردمش ، اونم پایه بود و دوباره آه و ناله اش به آسمون بود ، دفعه آخر دمرو خوابونده بودمش روی تخت و کیرمو از پشت فرو کرده بودم توی کسش و خودمو عقب جلو میکردم ، وقتی ارضا شد چنان دادی زد که فکر کنم هم همسایه طبقه بالا شنیدن و هم همسایه طبقه پایینش ، دو سه تا تکون دیگه دادمو آبمو ریختم روی کونش ، بهش گفتم تکون نخور تا تمیزت کنم ، اونم دختر خوب و حرف گوش کن اصلا تکون نخورد ، دستمال آوردم و تمیزش کردم ، دوباره ماچش کردم ، کونشو کرد بهم بالششو بغل کرد و خوابید ، منم کیرمو چسبوندم به کونشو کنارش خوابیدم ، صبح که بیدار شدم صبحانه رو حاضر کرده بود و منتظر من بود ، لبامو بوسید ، گفتم خوب خوابیدی ؟ گفت خیلی خوب خوابیدم خاله الهی قربونت برم من !! ، یه خواب خیلی خوب میدیدم ، کامبیز گفت بهش گفتم خوب دیگه خواهشا تا وقتی خوابهای خوب میبینی دیگه مرد غریبه نیار تو خونه ، گفت نه قربونت برم خیالت راحت باشه ، از بهترین رویاهایی که تا حالا دیده بودم هم بهتر بود ، مگه دیوونه ام وقتی تو خونه طلا دارم برم سراغ مس همسایه ؟؟!! ، داستان کامبیز که به اینجا رسید گفتم دهنتو ، گفت از اونموقع پری وقتی شوهرش نیست هفته ای یکی دو بار خواب میبینه و منم خواب میبینم که دارم پری رو میکنم و تو خواب ارضا میشم !! ، دوباره گفتم دهنتو !! ، گفت حالا فهمیدی از کجا فهمیدم کس زن حامله بو نمیده ؟ یهو یادم افتاد که پری پارسال زاییده بود و الان یه بچه چند ماهه داره ..، مخم سوت کشید ایندفعه جمله رو کامل کردم و گفتم کامبیز دهنتو گاییدم حالا اشکان پسرته یا پسر خاله ات ؟ دلشو گرفته بود و میخندید ، گفت بابا من خیلی حواسم جمعه ، اشکان کار علی سیاهه ! ، نمیبینی به شب یه سور زده ؟ به نظرت اگه به من یا پری میرفت سیاه میشد ؟ خندیدم و گفتم خوب راست میگی دهن سرویس ، گفت دیگه کم کم برم خونه ، تو هم زودتر خوب شو بیا بریم یه شام با مامان و رویا بیرون ! خداحافظی کرد و رفت ، با خودم فکر میکردم اگه من نصف دخترای تهرانو هم بکنم باز میبینم این دهن سرویس یه قدم ازم جلوتره !

  43. #43
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت بیستم



    اول از دوستان تشکر میکنم که داستانو تعقیب میکنن و ممنون از حوصله همتون

    دو سه روز اعصاب خورد کن گذشت و پنجشنبه صبح رفتم بیمارستان پهلوی ، دکتر اورژانس همونی بود که منو پانسمان کرده بود ، گفت چطوری پسر ؟ گفتم خوبم گفت لباسهات رو در بیار بخواب ببینیم چه خبره ، پانسمان پامو باز کرد و گفت خیلی بهتره ، یه ساعت همینجا بخواب هوا بخوره بعد دوباره یه پانسمان سبک میکنم بعد رفت سراغ سرشونه ام و اونم باز کرد ، گفت اینکه دیگه کاملا خوب شده اینم ضد عفونی میکنم یه پانسمان ساده میزارم روش فردا کلا برش دار ، بعد رفت سراغ زخم پیشونیم ، گفت اونم خوشبختانه خوبه دیگه روشو نمیپوشونم ، شنبه بیار بخیه هاشو بکشم ، بعد بهم گفت دراز بکش تا یه ساعت دیگه پانسمانتو عوض کنم و برو ، توی اتاق معاینه دراز کشیده بودم و تو فکر حرفهای کامبیز و خاله پری بودم و پروانه خانم بودم ، بعد یاد سولماز افتادم و دلم خیلی هواشو کرد ، عشقم هفته دیگه میاد ، باهاش میرم دماوند ، چیکار کنم که بتونم شب باهاش راحت بخوابم ..، باید از الان فکرشو بکنم ، رویا هم هست ، بابام هم فکر نکنم بتونه شب بمونه ، اگه بابام شب میموند باهامون دیگه همه چی حل بود ، اما مامانم عمرا بزاره بابام بیاد و شب بمونه ، داشتم فکر میکردم اگه بابام بگه میره سفر کاری ، ..، مثل اونموقع ها که میره دنبال حسابهاش توی یزد یا مشهد و بجاش بیاد پیشمون بمونه خیلی باحال میشه ، اره فکر خوبیه ، بزار شب بیاد بهش میگم ببینم چی میگه ..، تو فکرای خودم بودم که یه خانم پرستار خیلی خوشگل و اخمو اومد تو ، انگار ارث باباشو میخواست ، بدون اینکه حرف بزنه یه پنبه برداشت و با بتادین خیس کرد و شروع کرد زخممو تمیز کردن ، زخمم تا اون موقع خوب بود اما زنیکه همچین پنبه رو محکم میمالید که زخمم شروع به سوختن کرد ، گفتم خانم آرومتر درد داره ، جوابمو نداد و کارشو ادامه داد ، وقتی یه بار دیگه زخممو فشار داد همچین دادم در اومد که یه آخ بلند گفتم و بعد داد زدم سرش ، گفتم چته ...، میگم آروم ، شوهرت کتکت زده تلافیشو سر پای من در میاری ؟ ، پرستاره عصبانی نگاهم کرد و گفت بی ادب ! ، در اتاق معاینه باز شد و دکتر اومد تو ، چی شده خانم فرهی ؟ به جای پرستار من جواب دادم زخمم خوب بود درد نداشت این خانم همچین روشو با فشار مالید که دوباره شروع کرده به سوختن ، هر چی میگم آرومتر حتی جوابم هم نمیده ، دکتر رو به پرستار گفت خانم فرهی من به شما گفتم آروم روشو با پنبه و بتادین تمیز کنید ، چرا صدای مریضو در میارید ؟ پرستاره گفت آخه ...، دکتر گفت آخه نداره خانم امروز این مریض دومه که از شما شکایت داره ..، پرستاره سرشو انداخت پایین و دکتر درو بست و رفت ، گوشه چشمای خوشگل خانم پرستار یه قطره اشک جمع شده بود ، دلم خیلی سوخت ، هم من بهش ریده بودم هم دکتر ، یکم ایندست و اوندست کردم و گفتم خانم من معذرت میخوام ، اما خیلی درد گرفت ، گفت عیبی نداره ، ماها عادت داریم اما شما هم با اینکه سنت کمه زبونت خیلی تیزه ...، چند ثانیه ساکت بود و بعد ادامه داد حالا این دکتره میگه گفتم آروم بمال اما اگه من قشنگ زخمو تمیز نکنم میاد داد و بیداد میکنه آبرومو یه جور دیگه میبره ، دیدم حق باهاشه بیشتر دلم واسش سوخت ، گفت چیکار کردی به این روز افتادی ؟ گفتم موقع دوچرخه سواری تصادف کردم ، یه سری تکون داد و اخماش دوباره رفت توی هم بعد اشاره کرد یه جوری بخوابم که بتونه سرشونه ام رو هم تمیز کنه ، خم شد روی صورتم ، بوی عطر ملایم و خوبی میداد ، حدس زدم باید دیور باشه گفتم دیور زدین ؟ از روم پاشد و با لبخند گفت دیورلا ! ، عجب شامه تیزی داری ..، گفتم ببخشید فضولی میکنم اما دیور ...، بقیه حرفمو خوردم ، خندید و گفت پدر من زمان شاه نمایندگی کلارک رو داشت ، الان هم جزو بازرگانهای بزرگه ، شوهرم هم کارمند پدرم بود ، دوباره گفتم آخخخ ، گفت یکم تحمل کن الان تموم میشه ، گفت خودم دوست دارم کار کنم ، از پرستاری هم خوشم میاد ، وگرنه حق با شماست ، اینجا حقوق یه ماه من از قیمت یه شیشه دیورلا کمتره ..، به سرتاپای هیکلش نگاه انداختم ، علاوه بر اینکه به نظر من خیلی خوشگل بود خیلی هم خوش هیکل بود ، لباس پرستاری تمیز و اتو کشیده تنش بود با جورابهای سفید و کفش سفید ، معلوم بود سینه های خیلی درشتی داره ، باسن بزرگ و پوست لطیف و سفید ...، تو دلم گفتم خوش بحال شوهرش ، بعد با خنده گفتم من اگه زنم بخواد پرستار بشه نمیذارم ...، خندید و گفت حالا کو تا کسی به تو زن بده ! ، بعد اضافه کرد شوهر منم کارمو دوست نداشت ، بعد هم دوباره بغض کرد ، گفتم ببخشید حرف نامربوطی زدم ..، با دست گوشه چشمشو پاک کرد و گفت نه ، یادش افتادم پیرارسال تصادف کرد و فوت کرد..، ازش عذر خواهی کردم که باعث ناراحتیش شدم اما تو دلم داشتم فکر میکردم پس بگو چرا گفتم تصادف کردم اخم کرد ، بعد دوباره فکر کردم کیس خوبیه واسه اینکه باهاش دوست بشم حیف که خیلی از من بزرگتره و حس میکنه من خیلی جوجوام ! ، وقتی اومد سراغ پیشونیم قبل از اینکه بخواد بهم دست بزنه من تنم داشت مور مور میشد ، پنبه رو مالید روی زخمم ، و زخمم سوخت ، دفعه دوم که اومد بماله نا خود آگاه دستشو گرفتم ، دستشو از دستم بیرون نکشید ، دستش گرم و نرم و لطیف بود و یکم عرق داشت ، چند ثانیه دستشو تو دستام نگه داشتم و نگاهش کردم ، از اون اخمای روی پیشونیش و عصبانیتش خبری نبود ، با مهربونی گفت اگه دستمو ول کنی بزاری کارمو تموم کنم خوبه ، دستشو ول کردم و دوباره با پنبه پیشونیمو تمیز کرد ، گفتم اگه همه پرستارا مثل شما بودن آدم دوست داشت هر روز مریض بشه ..، خندید و گفت خوب به بقیه خصوصیاتت باید شیطنت و زبون چرب هم اضافه کنیم ..، کارش که تموم شد از جاش پاشد که بره ، گفتم خانم فرهی من شنبه باید بیام بخیه هامو بکشم ، با لبخند گفت خوبه دیگه پس من نیستم که ازم به دکتر شکایت کنی ، چون من یکشنبه میام ..، جوابمو گرفتم ، با خودم گفتم پس منم یکشنبه میام ...!!! ، چند دقیقه بعد دکتر پیداش شد و پانسمانهای منو عوض کرد و گفت برو شنبه بیا بخیه هاتو بکشم ، سرمو تکون دادم اما با خودم گفتم دکتر جان یکشنبه !! ، یکشنبه !!

  44. #44
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت بیست و یکم



    رسیدم به خونه تلفنو برداشتم و به کامبیز زنگ زدم ، گوشی رو برداشت ، سلام علیکی باهاش کردم و بهش گفتم که تازه برگشتم خونه ، دوباره کلی قرقر کرد که چرا زنگ نزدم با هم بریم ، با خنده بهش گفتم حالا یکشنبه که میخوام برم بخیه هامو بکشم بهش میگم با هم بریم ، کامبیز پرسید برنامه ای واسه شب داری ؟ گفتم نه ، چطور ؟ گفت رویا هم که دیگه کلاسهاش تموم شده ، باهاش صحبت کن شب بریم شام بیرون شیرینیتونو بدم ...، با خنده پرسیدم مامانت هم میاد ؟ گفت آره اگه بخوای ، دستمو کشیدم به کیرمو با خنده گفتم کاش اون شورت و سوتین قرمزشو میپوشید !! ، خندید و گفت اونکه شورتش خدابیامرز شد رفت پی کارش ، کیرم راست شده بود ، فکر هیکل قشنگ پروانه خانم داشت دیوونه ام میکرد ، گفتم با رویا حرف میزنم خبرشو بهت میدم ، رویا تو اتاق خم شده بود روی کتابهاش و سخت مشغول درس خوندن بود ، از اول هم خیلی خرخون تر از من بود..، نمره های درسهای حفظی اش همیشه بیست بود ، در عوض من نمره های ریاضی و فیزیکم بهتر بود ..، گفتم دوست پسرت دست به جیب شده میخواد بهمون شام بده ، از شنیدن کلمه دوست پسر اخماشو تو هم کرد و بعد یهو یادش افتاد که کامبیزو میگم ، لباش به خنده باز شد ، گفت به عمه چی بگیم ؟ گفتم من یه ربع به پنج به مامان میگم میرم پیش کامبیز از خونه میرم بیرون سر کوچه منتظرت میشم ، تو هم ساعت 5 لباس بپوش بگو میرم کلاس ، بیا با هم میریم خونه کامبیز اینا یکی دو ساعت میشینیم بعد میریم لواسون شام میخوریم و میایم ، رویا گفت دیر میشه عمه صداش در میاد ، یه فکری کردم و دیدم راست میگه ، گفتم بگو کلاست تا 9 طول میکشه ، اونوقت منم میگم با کامبیز میایم دنبالت ، دیگه گیر نمیده ، گفت باشه ، از اطاق اومدم بیرون و رفتم توی هال ، سر و صدای بچه ها از توی هال میومد ، اما مامان اونجا نبود ، توی آشپزخونه هم نبود ، صداش کردم ، از توی اتاق خودشون جوابمو داد ، درو باز کردم و رفتم تو ، چشمام داشت در میومد پاهاشو گذاشته بود لبه تخت و داشت لاک میزد !! ، دامنش تا روی شورتش بالا رفته بود ، برای اولین بار رونهای لختشو و حتی میتونم بگم یه لحظه شورت نخی سفیدش رو هم دیدم ، منو که دید دامنشو کشید لای پاهاش که شورتش معلوم نشه ، اما هنوز میتونستم پاهای لختشو تماشا کنم ، یه بلوز نخی آستین کوتاه پوشیده بود و خم شده بود روی انگشتهای پاش ، گفتم به به ، به به ، چه کارها ! ، خندید و پاهاش رو سمت من گرفت و انگشتهاش رو تکون داد و گفت بیا ! ، راضی شدی ؟ پاشو گرفتم و پشت پاشو بوسیدم ، بعد هم بغلش کردم و صورتشو بوسیدم ، گفتم من وقتی راضی میشم که ببینم تو که از همه مامانهای دنیا مهربونتری از همه مامانهای دنیا خوش تیپ تر و خوش لباس تر هم هستی ! ، منو بوسید و گفت باشه عزیزم ، به پروانه گفتم بسپاره ببینه کسی رو پیدا میکنه مثل آسیه مطمئن باشه بیاد خونه روزها کمکم کنه بچه ها رو نگهداره و یکم تو کارهای خونه کمکم کنه شاید منم یکم وقت واسه خودم پیدا کردم ، تو بغل مامانم بودم که رویا در زد و اومد تو ، با دیدن من تو بغل مامانم و پاهای لاک زده مامانم لباش به خنده واشد ، گفت به به عمه سرو و سامونی دادید به خودتون ، مامانم لبخند زد ، رویا ادامه داد عمه من ساعت 5 کلاس دارم اما امروز کلاسم تا 9 طول میکشه ، مامانم گفت اینجوری خیلی دیر میشه ، زنگ میزنم فریدون بیاد دم کلاس دنبالت ، فوری پریدم تو حرف مامانم و گفتم نمیخواد ، منو کامبیز میریم بیرون بگردیم برگشتن میریم دنبالش میاریمش خونه ، مامانم شونه اش رو بالا انداخت و گفت باشه پس خیالم راحت باشه ؟ نزارید شب تنها تو خیابون بمونه ها ..! ، خیالشو راحت کردم و دوباره بوسیدمش و از اتاق اومدم بیرون ، به کامبیز زنگ زدم و اوکی کردم ، خوشحال شد ، وقتی گفتم از ساعت 5 میایم پیشش دیگه بیشتر خوشحال شد ، بعد از ظهر نزدکهای ساعت 4.5 مامانم و دوقلوها خواب بودن و خونه داشت چند دقیقه از سر و صدا استراحت میکرد رفتم توی اتاق رویا ، دیدم تقریبا لخته و چند تا لباس ریخته جلوش میخواد تصمیم بگیره چی بپوشه ، با اشاره گفت عمه ..؟؟ ، گفتم خوابه ، نزدیکش شدم و دستمو بردم زیر بلوزشو کمرشو گرفتم و به خودم چسبوندم ، تو گوشش گفتم خوب قاپ رفیق منو دزدیدی ..، دو سه روز پیش بهم گفت داره در موردت جدی فکر میکنه ..، رویا قرمز شد و لبخند زد ، کونشو به کیرم مالوند و گفت بگو چی گفت ، گفتم همین بخدا ، گفت دارم در مورد رویا جدی فکر میکنم ، ناز کرد و چرخید سمت من ، لبهام رو بوسید و گفت کامبیز همسن منه ، اگر هم من بخوام مامانش نمیزاره که با یکی همسن خودش ازدواج کنه ، گفتم همسن نیستی که تو سه ماه کوچیکتری ..، گفت فرقی نمیکنه همسن محسوب میشیم ، گفتم مامانش دلش هم بخواد تو عروسش بشی ..، دوباره لبهام رو بوسید ، دست کردم توی شورتش و با کسش بازی کردم ، یکم مو در آورده بود ، بهش گفتم آدم با دوست پسرش قرار میزاره ریشهای نازشو میزنه ، کس ریشو زبون کامبیزو اذیت میکنه ، با خنده گفت دوستت غلط کرده به این زودی ناز منو ببینه ، فعلا مال خودتو عمو فریدونه ، شب که برگشتیم براتون تمیزش میکنم ، لبهاش رو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون ، میترسیدم مامانم هر لحظه بیدار بشه و طبق معمول بیاد سراغ رویا ، یه ربع به پنج طبق قراری که با رویا داشتم از خونه زدم بیرون و سر خیابون منتظر شدم ، رویا که اومد پیاده راه افتادیم سمت خونه کامبیز اینا ، رویا زیر مانتو یه بلوز سفید قشنگ پوشیده بود با کفشهای عروسکی و جوراب سفید ست کرده بود ، زنگ آیفونو زدیم و مامانش درو باز کرد و به استقبالمون اومد ، لبهاشو قرمز کرده بود و آرایش ملایمی رو صورتش بود ، موهای طلاییش دسته شده و مرتب روی سرش با یه گل سر قشنگ پاپیونی بسته شده بود ، یه بلوز سفید یقه باز پوشیده بود که اجازه میداد چاک سینه و یه قسمتی از ممه های درشتشو تماشا کنم ، یه سوتین زرد رنگ تنش بود که به رنگ سفید پوستش خیلی میومد ، یه دامن بلند مشکی پاش کرده بود که برجستگی کونش کاملا توش خودنمایی میکرد ، یه جوراب رنگ پای شیشه ای و یه دمپایی پاشنه بلند سفید پاش کرده بود ، یه چاک بلند روی دامنش که تا بالای رونش ادامه داشت ، وقتی که راه میرفت تمام رون سفیدش از توی دامن بیرون میومد و بهم چشمک میزد ، با لبخند به استقبالمون اومد و با هردومون روبوسی کرد وقتی میبوسیدمش چشمام تو چاک سینه اش بود ، دلم نمیخواست لبمو از روی لپش بردارم ، یه بوی عطر ملایم میداد که برام جدید بود، صدای کامبیز که پله ها رو دوتا یکی پایین میومد به گوشم رسید ، ناچار سرمو از لپ پروانه خانم جدا کردمو به استقبال کامبیز رفتم ، کامبیز با من روبوسی کرد و بعد رفت سراغ رویا ، باهاش دست داد و بعد صورتشو بوسید ، فکر میکردم جلو مامانش خجالت میکشه ، اما رفیقم پررو تر از این حرفا بود ..، پروانه خانم گفت کامبیز دوستاتو ببر تو حیاط هوا خنکه ، یه ساعت دیگه بریم ، الان خیلی زوده ، توی حیاط کامبیز مشغول خود شیرینی بود و رویا رو میخندوند ، از تو ساختمون صدای پروانه خانم اومد که میگفت کامبیز جون بیا برای دوستات چایی ببر ..، کامبیز یه نگاهی به من کرد و با نگاهش ازم خواست که بجای اون من برم چایی رو بیارم ، خندیدم و راه افتادم که برم چایی رو بیارم ، از در که رفتم تو چشمم به اتاقی افتاد که کامبیز میگفت واکسی اونجا ترتیب مامانشو داده بود ، در اتاق باز بود ، یه تخت گوشه اتاق بود و یه رخت آویز کنارش ، دو تا پنجره به حیاط داشت ، تو فکر این بودم که کامبیز از کجا کس دادن مامانشو تماشا میکرده ، نا خود آگاه دستم رفت سمت کیرمو با یاد آوری حرفهای کامبیز کیرمو میمالیدم ، دو سه دقیقه تو حال و هوای خودم بودم ، بعد یادم افتاد که برم سمت آشپزخونه ، در زدم ، پروانه خانم گفت بیا مامان ، درو باز کردم و رفتم تو ، چشمام چهارتا شد ، پروانه خانم روی زمین نشسته بود و یه جورابشو در آورده بود و کف پای لختشو با دقت نگاه میکرد ، همونطوری که سرش پایین بود گفت یه چیزی رفته تو پام مامان ، بیا نگاه کن ببین میبینی چیه ؟ گفتم منم پروانه خانم ، سرشو بلند کرد و لبخند زد اما حتی تکون هم نخورد که پاهای لختشو از چشمای هیز من قایم کنه ، گفت یه لحظه دمپاییمو در آوردم یه چیزی رفت تو پام ، نمیتونستم چشمامو از پر و پای سفیدش و رونهای گوشتالوش بردارم ، نزدیکتر شدم نشستم کنارش روی زمین ، گفتم بزارین نگاه کنم ، گفت آخه زشته ، اما پای لختشو نزدیکم کرد ، دستمو دراز کردم و گفتم منم مثل کامبیز ..، و پاشو گرفتم و صورتمو نزدیک کردم ، آروم با دست کف پاش کشیدم ، قلقلکش اومد ، خندیدو جابجا شد ، یه لحظه یه شورت زرد رنگ به چشمم خورد و کیر راستم راست تر شد ، از هیجان دستام میلرزید ، بعد یه لحظه برق یه تیکه شیشه خیلی کوچیکو کف پاش دیدم ، گفتم پروانه خانم یه چیزی دیدم فکر کنم شیشه است ، بزارین درش بیارم ، آروم دو طرف خورده شیشه رو گرفتمو کشیدمش بیرون ، مامان کامبیز یه آهی کشید که کیر راست منو صد برابر راست تر کرد ، از جای شیشه یه قطره کوچیک خون بیرون زد ، طبق عادت خودم که زخمامو میمکیدم بدون اینکه فکر کنم این دست من نیست و پای مامان کامبیزه سرمو به پاش نزدیک کردمو بلافاصله زخمشو مکیدم ، دوباره آه کشید ، سرمو بلند کردمو گفتم ببخشید ، عادتمه ، خندید و گفت عیب نداره حمید جون ، مرسی عزیزم دستت درد نکنه ، پاشو آروم روی زمین گذاشتم ، گفت چایی ریختم براتون ، زحمتشو میکشی ؟ بلند شدم و رفتم سمت سینی چایی ، سینی رو که برداشتم دوباره زیر چشمی پروانه خانمو نگاه کردم ، پای سفید و گوشتالوشو دراز کرده بود و داشت جوراب سکسیشو دوباره میپوشید ، گفت پریروز یه استکان توی آشپزخونه از دستم افتاد هزار تیکه شد ، تا حالا صد بار بیشتر جارو زدم اما باز خورده شیشه پیدا میشه ، حالا هم که یه تیکه اش رفت توی پام ، دلم میخواست کیرمو در بیارمو همونجا تماشاش کنم و کیرمو بمالم ، با سینی چایی و لب و لوچه آویزون برگشتم تو حیاط

  45. #45
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت بیست و دوم



    از دور دیدم که سر رویا رو شونه کامبیز بود ، منو که دید یه چشمک بهم زد و سرشو برداشت ، کامبیز با خنده به استقبالم اومد و چایی رو از دستم گرفت و گفت ببخشید زحمتش افتاد گردن شما ، چقد طولش دادی ؟ ، گفتم یه تیکه شیشه کوچیک رفته بود تو پای مامانت درش آوردم ، اولش ترسید ، بعد که بهش گفتم خیلی کوچیک بود و طوریش نیست خیالش راحت شد و سر گذاشت توی گوشم و گفت لابد الان هم راست کردی طلبشو از من داری دیگه ..، گفتم آخ گفتی ...! ، الان هم اگه ولم کنی خودتو میکنم !! ، نیمساعت بعد با یه کادیلاک طلایی از خیابون منبع آب گذشتیم و وارد جاده لواسون شدیم ، کامبیز پشت ماشین نشسته بود و پروانه خانم جلو کنارش نشسته بود ، منم عقب کنار رویا نشسته بودم ، پروانه خانم یه مانتو مشکی بلند با یه شلوار مشکی ساق کوتاه پوشیده بود و یه قسمتی از پاهای سکسیش که با جوراب نازک مشکی پوشیده شده بود معلوم بود یه کفش پاشنه بلند مشکی و یه روسری پر از گلهای کوچیک سرخ با زمینه سیاه سرش کرده بود ، بنظرم که خیلی واسه زمان خودش خوشتیپ بود ، رویا هروقت میدید که چشمم روی بدن پروانه خانم قفل میشه آروم ویشگونم میگرفت ، به لواسون که رسیدیم کامبیز تو یه کوچه فرعی پیچید و توی یه باغ رستوران بزرگ وایساد ، تا حالا اینجا نیومده بودم ، پرسیدم کامبیز اینجا رو از کجا نشون کردی ؟ گفت صاحبش از دوستای بابامه ، یکی از گارسونها ما رو به یه آلاچیق دنج راهنمایی کرد و برامون منو آورد ، پروانه خانم مانتوشو در اورد و انداخت کنارش ، همون بلوز ساده سفید آستین کوتاه و یقه باز تنش بود و برجستگی سینه های درشتش لباسو تو تنش خیلی خوش فرم نشون میداد ، چشمم به ساق پای لخت و سفیدش بود که از توی شلوار ساق کوتاهش بیرون زده بود ، خیلی هیکلش سکسی بود ، رویا هم وقتی که دید پروانه خانم مانتوشو در آورده پاشد و مانتوشو در اورد و تا کرد و کنارش گذاشت ، کامبیز از رویا چشم بر نمیداشت ، یه جوری عاشقانه رویا رو نگاه میکرد که انگار این یه کامبیز دیگه است ، غذا رو برامون آوردن و سرو کردن ، موقع غذا کامبیز همش حواسش به رویا بود ، اگه رویا مثلا میخواست نوشابه برداره قبل از اینکه رویا دستشو دراز کنه کامبیز سریع براش میاورد ، خلاصه کس لیسی در حد لالیگا ! ، پروانه خانم هم وقتی این کارهای کامبیزو میدید یکم اخم میکرد ، خدایی منم اگه جای اون بودم عصبانی میشدم ، وقتی ببینی اینهمه زحمت کشیدی و پسرت شده قد چنار حالا یه دختر 50 کیلویی از راه رسیده و شده چشم و چراغ اون من اگه بودم همونجا رویا رو سکه یه پول میکردم ، اما پروانه خانم فقط از رویا تعریف میکرد ، وقتی دیدم رویا و کامبیز تو کون هم هستن و من تنها موندم منم شروع کردم کس لیسی پروانه خانم ، واسش نوشابه باز کردم و خودمو چسبوندم بهش ، اونم با لبخند از کارهای من استقبال میکرد ، وقتی که توی سفره خم میشدم عمدا پاهامو میچسبوندم به پاهای سکسی و لاک زده پروانه ، وقتی که دیدم پاهاشو نمیکشه پررو شدم و اینبار کلا طوری نشستم که پام با کف پاش تماس داشت ، خیلی هیجان داشتم و کیرم شصت سانت قد کشیده بود ، کامبیز و رویا چنان تو حال و هوای خودشون بودن که اگه من پروانه رو لخت میکردم و روش میخوابیدم هم متوجه نمیشدن ، داشتم یه پره شیشلیک رو با دندون از استخون جدا میکردم که حس کردم دست پروانه خانم با پام برخورد کرد ، عین برق گرفته ها خشک شدم ، چشمامو آروم چرخوندم و دیدم دست سفید و خوشگلشو گذاشته روی پاش که نزدیک پای منه ، اما گاهی ناخودآگاه !! دستشو به پای من هم میزنه ، یکم جابجا شدم و پامو تقریبا چسبوندم به پاش ، اونم با دستش نوک انگشتای پامو لمس کرد ، اینقد حال کرده بودم که کم مونده بود از شدت خوشی بیهوش بشم ، غذا که تموم شد گارسونها اومدن و سفره رو جمع کردن ، کامبیز یه 100 تومنی در آورد و انعام داد ، گارسونه پولو گرفت و رو پیشونیش گذاشت و تشکر کرد ، کامبیز بهش گفت یه نیمساعت دیگه واسه ما چایی بیارید ولی تا اونموقع بگید کسی سراغ ما نیاد یکم استراحت کنیم ! ، گارسون گفت چشم ، وقتی که گارسون رفت کامبیز یکم اینپا و اونپا کرد و بعد به رویا گفت رویا جون یکم اینورتر بشین ، رویا با لبخند جابجا شد و بعد یهو در مقابل چشمای بهت زده من کامبیز سرشو گذاشت روی پای رویا و گفت با اجازه من یکم اینجا استراحت کنم ، اگه جای کامبیز من بودم و بجای پروانه خانم هم مامان من بود احتمالا مامانم پا میشد و با چک و لگد از من پذیرایی میکرد ، اما پروانه خانم با لبخند کامبیز رو که روی پای رویا ولو شده بود تماشا میکرد و کیف میکرد ، رویا قرمز شد و با خجالت نگاهم کرد ، بهش لبخند زدم و فهموندم که اوکی هستش ، اما دلم داشت از حسودی میترکید ! ، فکر کنم پروانه خانم حالمو فهمید چون بهم گفت حمید جون تو هم بیا روی پای من بخواب ، بعد هم رونهای سکسیش رو یه وری روی هم گذاشت تا من بتونم سرمو روی پاهاش بگذارم ، شاد از این موهبت باد اورده انگار که بال در اورده باشم با خنده مامان کامبیز رو بوسیدم و سرمو به پاهای پروانه نزدیک کردم ، دیدم که کامبیز داره زیر زیرکی میخنده ، سرمو روی رون نرم پروانه گذاشتم و رو به بالا ولو شدم ، مامان کامبیز با دست زخم صورتمو نوازش کرد ، بعد دستشو به صورتم کشید ، وقتی که دستش به نزدیک لبم رسید دستشو بوسیدم ، با دستاش اروم لبمو لمس کرد دوباره دستشو بوسیدم ، بعد با موهام بازی کرد ، کیرم داشت منفجر میشد ، تو رگهام بجای خون آدرنالین میچرخید ، بوی عطر تنش توی بینیم پر شده بود ، تا حالا هیچوقت اینقد به پروانه خانم نزدیک نشده بودم ، پر رو شدم و دستمو دراز کردم سمت پاش ، با دست آروم پاشو لمس کردم ، تنها عکس العملش این بود که انگشتشو بیشتر به لبم فشرد ، دوباره انگشتشو بوسیدم و با دست انگشتهای پاش رو توی دستم گرفتم و آروم فشردم ، انگشتای پاشو تو دستم یکم تکون داد ، من داشتم از شدت هیجان سکس میمردم ، اما حس میکردم پروانه بیشتر حس اینو داره که مثلا پسرش داره انگشتهای پاشو ماساژ میده ..، وقتی خم شد که از تو کیفش یه چیزی برداره سینه هاش از روی لباس مالیده شد به صورتم ، نرم و درشت و سکسی !! ، نیمساعت به سرعت برق و باد گذشت ، با سر و صدای گارسون که داشت واسمون چایی میاورد سرمونو از روی پای رویا و پروانه برداشتیم و نشستیم ، تو یه لحظه که با کامبیز چشم تو چشم شدیم یواشکی بهم چشمک زد ، رویا یه دستش چایی بود و یه دستش روی زمین اما نگاهش کامبیزو تعقیب میکرد ، مامان کامبیز تکیه داده بود و پاهای گوشتالوشو دراز کرده بود ، حس میکردم خیلی بهش نزدیکتر شدم ، واسش چایی ریختم ، با نگاهش و سری که واسم تکون داد ازم تشکر کرد ، نیمساعت دیگه هم نشستیم و از هوای عالی لذت بردیم ، دیگه هوا تاریک شده بود ، رویا هی ساعتشو نگاه میکرد و بعد منو نگاه میکرد ، به کامبیز اشاره کردم که دیگه داره دیر میشه ، کامبیز رفت و حساب کرد و برگشت ، کادیلاک طلایی لمیده بود و منتظرمون بود که برمون گردونه خونه ..، وقتی میخواستیم سوار شیم پروانه خانم به رویا گفت تو برو جلو بشین کنار کامبیز منم با حمید میشینیم عقب ، رویا گفت زشته اما با اصرار پروانه خانم قبول کرد ، وقتی داشتیم برمیگشتیم یه لحظه تو تاریکی دیدم که دست کامبیز رفت سمت پای رویا ، دوباره کیرم راست شد ، به پروانه خانم نگاه کردم که با اون هیکل سکسی یه گوشه کنار پنجره لم داده بود ، بهم اشاره کرد که دوباره بیا روی پام بخواب ، خندیدم و رفتم سمتش ، مانتوشو کنار زد که بتونم روی پاهای گوشتالوش بخوابم ، سرم فقط 5 سانت با کسش فاصله داشت ، اما با اون شلوار کلفت فاصله چقدر زیاد به نظر میومد ، باز با دستاش با سرم بازی کرد ، وقتی به نیاورون نزدیک شدیم سرمو از روی پاهای پروانه برداشتم ، کامبیز مارو رسوند دم خونه ، پروانه رو بوسیدم و با کامبیز دست دادم ، اونشب اندازه دو هفته تحریک شده بودم !! ، کامبیز سرشو نزدیک کرد و آروم تو گوشم گفت یه جوری خودتو خالی کن شق درد نگیری !! ، بعد هم خندید و سوار ماشینش شد و مامان خوشگلشو برداشت و رفت ....!

  46. #46
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت بیست و سوم



    مامانم اومد دم در ، اومدین ...؟ گفتم آره و بوسیدمش ، رویا هم مامانمو بوسید ، مامانم گفت شام کوفته تبریزی درست کردم ...، دست و روتون رو بشورید و بیاید بخورید ...! ، با رویا حیرتزده همدیگه رو نگاه کردیم ..، فکر اینجاشو نکرده بودیم ..! ، دو ثانیه فکر کردم و بعد گفتم مامان..! ، هان ؟ ، ما بیرون غذا خوردیم ، بعد هم ادامه دادم خیلی گرسنه بودم ، هر چی رویا گفت صبر کن بریم خونه من اصرار کردم که یه ساندویچ بخوریم ...، ببخشید دیگه بخدا اگه میدونستم کوفته درست کردی هیچی نمیخوردم ..، فک کردم شام حاضری داریم ..، مامانم تو ذوقش خورده بود اما گفت عیب نداره میذارم فردا ناهار بخورید ...، دستور پخت کوفته رو مامانم از زنداییم یاد گرفته بود اما کوفته هاش از خود زنداییم هم بهتر میشد ..، رویا هم که دید من همه تقصیر ها رو گردن گرفتم پررو شد و گفت آخ...، کوفته ..، چند بار بهت گفتم بیا برگردیم خونه ..؟! ، نگاهش کردم و با شیطنت لبخند زد ، گفت عمه جون من برم یه دوش بگیرم خیلی عرق کردم ، مامانم دوباره بوسیدش و گفت برو عمه جون ، بابام توی آشپزخونه پشت میز نشسته بود و غذاشو میخورد ..، تنها بود ، سلام کردم و پیشش نشستم و گفتم بابا ..، نگاهم کرد و گفت جان ؟ گفتم هفته دیگه نمیخواید برید پیش طرف حسابهاتون تو مشهد ...؟ بابام با تعجب گفت نه ..، مشهد کاری داری ؟ گفتم نه ..، فقط داشتم فکر میکردم حالا که قراره با زندایی و رویا بریم دماوند اگه شما هم پروازتون کنسل بشه و بیاین پیش ما خیلی خوب میشه ها ...، دو سه ثانیه طول کشید تا دو زاریش افتاد و و بعد ناخودآگاه بلند بلند خندید ...، حالا بزار ببینیم چی میشه ..، پاشو برو به کارات برس مردیکه !! ، پاشدم و رفتم توی اتاقم ، عمرا میتونستم راحت بخوابم ، هر ثانیه که یاد مامان کامبیز میفتادم کیرم دوباره راست میشد ..، اولش تصمیم گرفتم جق بزنم خودمو خلاص کنم اما بعد فکر کردم شاید دوباره بتونم برم پیش رویا ...، تقریبا دو سه صبح بود که از خواب بیدار شدم ، دیگه خوابم نمیبرد ، جرات نداشتم برم پیش رویا ، میترسیدم مامانم بیاد و بعد تمام این تابستون رویایی به گه کشیده بشه ، حالا که قراره چند روز دیگه برم با خیال راحت با زنداییم و رویا تنها باشم نباید ریسک میکردم ، شورتمو کشیدم پایین و توی رختخواب کیر راستمو با فکر مامان کامبیز میمالیدم ، صدای در اتاق مامانم اینها اومد ، فهمیدم مامانم شاشش گرفته و الان میره دستشویی ، خوشحال شدم ، صبر کردم که مامانم از دستشویی برگرده ، چند دقیقه بعد صدای آروم پای مامانم اومد ، در اتاقمو باز کرد و وقتی دید خواب خوابم درو دوباره انداخت روی هم و رفت ، چند ثانیه بعد صدای در اتاق دوقلوها بهم فهموند که این سناریو در مورد رویا هم تکرار شده ، وقتی مامانم برگشت تو اتاق خودش دیگه خیالم راحت بود که دیگه به این زودی دوباره نمیاد با خودم فکر کردم بهتره بجای جق زدن از این کس مفت که تو اتاق بغلدستی خوابیده و دل رفیقمو برده استفاده کنم ..، یه ربعی صبر کردم تا مامانم خوابش سنگین بشه ، بعد با یه شورت و زیرپوش از جام پا شدم و پاورچین رفتم سمت اتاق دوقلوها ، درو با احتیاط باز کردم که صداش در نیاد ، اما وقتی وارد اتاق شدم و میخواستم درو ببندم رویا پاشد و منو دید که با کیر راست و شورت تو اتاقم ، لباش گوش تا گوش به خنده باز شد ، پتو رو کنار داد ، فقط یه شورت و بلوز نازک تنش بود ، شورتشو کشید پایین و اشاره کرد بیا ..، شورتمو در آوردم و با کیر راست رفتم کنارش دراز کشیدم ، مهلت نداد ، پرید روی کیرمو چنان میمکید که انگار میخواد همه جونشو بخوره ، سرشو بلند کردمو تو گوشش گفتم بسه دیگه مک نزن ، فوت کن ، اینقد مک زدی پتو رفت تو کونم ، بیصدا میخندید و دوباره خم شد روی کیرم ، دستم توی سینه هاش بود و با پاهام پاهای لختشو میمالیدم ، خوابونمدمش و از پشت بغلش کردم ، مثل اونروزی که پرده اش رو زده بودم کیرمو از لای چاک کونش فرو کردم توی کسش و داشتم با لذت عقب و جلو میکردم ، اروم گفت الان تو فکرت داری مامان کامبیزو میکنی یا مامان خودمو ؟ ، یه پاشو بلند کردمو از پشت کیرمو تا ته تو کسش فرو کردم و گفتم هیچکدوم ، الان دارم زن بهترین دوستمو میکنم ، حالش بیشتره ، در حالی که از لذت داشت آروم آروم آه میکشید لبخند زد گفت آره ، منم الان دارم به شوهرم خیانت میکنم و با بهترین دوستش میخوابم ، چقد حال میده حمید جون نازمو دوست داری ؟ موهاشو برات کوتاه کردم ، دیگه ریشو نیست ، در حالی که از پشت میکردمش با دست کسشو مالیدم و گفتم آره قربون کس صافت برم خیلی خوبه ، کیرمو کشیدم بیرون و پاهاشو از هم باز کردم و با زبون به جون چوچولش افتادم ، پاهاشو باز و بسته میکرد و بیصدا آه میکشید ، بلندش کردم و گفتم روی یه صندلی خم بشه ، از پشت دوباره شروع کردم به کردن ، با هر رفت و برگشت کیرم در آستانه ارضا شدن قرار میگرفتم ، فکر میکردم ، یعنی میشه مامان کامبیزو اینطوری بخوابونم و کون گنده اش رو تو دستم بگیرم و کیرمو تا دسته تو کسش فرو کنم ؟ رویا با اینکه سعی میکرد خیلی بیصدا باشه نفسهاش تند و صدا دار شده بود ، فهمیدم که داره میاد وقتی که ارضا شد سرشو روی صندلی گذاشت اما کیر من هنوز تو کسش بود ، کیرمو در اوردم ، اشاره کرد که ادامه بده تا ارضا بشی ، اما بهش گفتم بخورش ، روی صندلی نشست و خم شد روی کیرم ، با دستاش خایه هام رو میمالید و کیرمو تا جایی که میتونست توی دهنش میکرد و در میاورد ، با خودم فکر میکردم اگه کامبیز هم باهاش ازدواج کنه واسه من بد نمیشه ..، تو فکرم داشتم زن کامبیزو میکردم که آبم تو دهن رویا خالی شد ، دستاشو تکون داد که یعنی الان حالش بهم میخوره ..، بهش دوسه تا دستمال دادم و آبمو از دهنش توی دستمالها خالی کرد ، جفتمون میخندیدیم ، خوابوندمش روی تخت و کس و کونشو که حسابی خیس شده بود با دستمال تمیز کردم و بعد کسشو بوسیدم و بهش شب بخیر گفتم ، دستمالها رو برداشتم و رفتم توی اتاق خودم ...، راحت شده بودم ، احتمالا دیگه میتونستم بخوابم ..

  47. #47
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت بیست و چهارم



    مامانم خوشتیپ کرده بود و تو خونه واسه خودش میرفت و میومد ، وقتی میخواست کار کنه دیگه حواسش بود که ناخونهاش خراب نشه ، وقتی با دامن روی زانو با پاهای لخت و لاک زده تو خونه راه میرفت کیف میکردم ، وقتی هم که فکر میکردم شاید باعث این تغییرات من هستم کلی با خودم حال میکردم ..، روز جمعه بود و دلم میخواست تا لنگ ظهر بخوابم ..، فقط دو سه روز از بلایی که سرم اومده بود گذشته بود اما تو فکر تعمیر دوچرخه ام بودم ، یه نمایندگی پژو تو خیابون مولوی بود ، اما فکر میکردم تا اونجا یه روز راهه !! ، بعدش هم چه جوری این دوچرخه داغونو تا اونجا ببرم ، از همه چی که بگذریم مامانم هم بود ...! ، گذشتن از سد مامان برای تعمیر دوچرخه خودش معضلی بود ، تلفن خونه زنگ خورد و مامانم گوشی رو برداشت ، بعد از دو سه دقیقه گفت اه کی ؟ آخی ، ولی راحت شد ، بعد گفت شماره خونه مامان عاطفه رو بده به من ...، فهمیدم پشت خط بابامه و یه خبری داده که مامانم شماره عاطفه رو میخواد ...، گوشی رو که قطع کرد گفت بابات بود ، مامان عاطفه فوت کرده ..، مامان زن عمو مدت زیادی بود که مریض بود میشنیدم که دیگه کنترل ادرار و مدفوع خودشم نداره ، تو جا افتاده بود و فراموشی هم گرفته بود ، هم خودش زجر میکشید و هم اطرافیانشو زجر میداد ، واسه همین هم فوت کردنش زیاد خبر بدی محسوب نمیشد ، اما باز هم نمیشد فهمید که ممکنه کسی که مادرش مرده چقدر ناراحت شده باشه ، پیش مامانم وایسادم ، داشت به زن عمو زنگ میزد ، بهش گفتم حرف زدی بعد گوشی رو بده به من ، مامانم لبخند زد که یعنی بچه ام چه احساس بزرگی میکنه و چه آداب دان شده ...، تلفن چند تا زنگ خورد بعد یکی گوشی رو برداشت ، ظاهرا غریبه بود چون مامانم گفت میشه با عاطفه خانم صحبت کنم ؟ بعد هم خودشو معرفی کرد و گفت بگین شهین ! ، دو سه دقیقه بعد عاطفه گوشی رو برداشت ، از شنیدن صدای مامانم پشت خط خیلی تعجب کرد ، انتظار نداشت مامانم بهش زنگ بزنه ، مامانم گرم و صمیمی باهاش حرف زد و بهش تسلیت گفت ، بعد ازش پرسید کی این اتفاق افتاد و بعد هم گفت کی میخواید مراسم بگیرید و کجا میگیرید و ساعتشو پرسید ...، بعد هم خیلی صمیمی ازش خداحافظی کرد و گفت حمید هم میخواد تسلیت بگه ، گوشی رو گرفتم و گفتم سلام زن عمو ، تسلیت میگم ، غم آخرتون باشه ، از صداش نمیشد ناراحتی رو فهمید ، صداش معمولی بود ، ازم تشکر کرد و گفت ممنون حمید جون که زنگ زدی ، اگه با مامانت اینا اومدی میبینمت ، اما اگه کار داشتی و درس داشتی خودتو اذیت نکن بعدا همدیگه رو میبینیم ، گفتم نه زن عمو وظیفه است ، حتما میام ...، دوباره تشکر کرد و قطع کرد ، رویا تازه پیداش شده بود و داشت مامانم و سوال پیچ میکرد که چی شده ، مامانم داشت با خودش دوباره میگفت راحت شد بخدا ، خدا هیچکس رو اینجوری ذلیل نکنه ..، گفتم مامان کی براش ختم میگیرن ؟ گفت دیشب فوت کرده ، فردا شب تو خونه خودش ، خوب کاری کردن مسجد نگرفتن ، فردا شب یه سر میریم خونه مامانش ، سری تکون دادم و برگشتم توی اتاقم ، اومد توی اتاقم و گفت حمید جون لباس مشکی شیک ندارم ، بریم اونجا لابد بجای مراسم ختم سالن مده ، باید برم یه لباس خوب بگیرم ، میتونی مواظب برادرهات باشی من یه سر تا کریمخان برم و برگردم ؟ گفتم باشه ..، یکم فکر کرد و گفت شما که صاحبنظر شدین بنظرتون من چی بخرم ؟ گفتم یه بلوز بلند مشکی بگیر با جوراب ، یه مانتو هم از اینا که جلوش دکمه نداره و با یه بند بسته میشه ...، کفشهات هم اگه میشه عوض کن ، کفش مشکی پاشنه بلند بگیر همه جا هم میتونی بپوشی ! ، یه شال حریر مشکی هم بگیر ...، با حیرت داشت منو تماشا میکرد ، که اینهمه اطلاعات در مورد لباس خانمها از کجای من در میاد ..، با تعجب گفت فرمایش دیگه ای نداری ؟ گفتم فرمایشی که روم بشه بگم خیر !! ، دستشو برد بالا و یه پس گردنی بهم زد که از ضربه اش تا رکوع رفتم و برگشتم ، گفتم آخخخخخ ، تو که میخوای آخرش منو بزنی چرا سوال میکنی ؟ گفت آخه اون بابات چه نونی به تو داد خوردی که اینقد بی حیا شدی ؟ گفتم نون سنگک دو آتیشه خاشخاشی !! ، خیلی پررویی حمید ..! ، یکم فکر کرد و گفت امروز رویا کی کلاس داره ؟ گفتم فکر کنم امروز جمعه است مامان خانم !!، کلاس نداره ..، خندید و گفت جمعه شنبه امون هم قاطی شده ، پس میخوای به رویا بگم دوقلوها رو نگهداره تو باهام بیای خرید ، هرچی نباشه شما خیلی صاحب نظر شدین ..، گفتم باشه مامان فقط مغازه ها بنظرت باز هستن ؟ جوابمو نداد و بجاش نصف با خودش و نصف رو به من گفت راستی بابات واسه چی امروز رفته کارخونه ؟ امروز که جمعه است ، گفتم حتما حساب کتاب دارن طبق معمول ، سری تکون داد و گفت پس آماده شو با رویا هماهنگ کنم و بریم ، با خودم گفتم عجب گهی خوردم نظر دادم ، چه دردسری شد ، گفت بزار زنگ بزنم آژانس بیاد دنبالمون ، یکم فکر کردم و گفتم بزار زنگ بزنم اگه کامبیز کار نداره با اون بریم ..، مامانم گفت زشته بچه مگه تاکسی داره که بیاد مارو ببره خرید ..، زنگ میزنم آژانس ، گفتم حالا بزار یه زنگ بزنم نمیگم بیاد دنبالمون اما اگه خودش پیشنهاد داد هم نه نمیگم ..، مامانم راضی شد ، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم خونه کامبیز اینا ، کامبیز گوشی رو برداشت ، باهاش حال و احوال کردم ، گفت پاشو بیا اینجا بشینیم حرف مفتی بزنیم کیرمون راست شه ..، راستی حمید ...، مامانم یکشنبه میره مهمونی دوره ای ، میخوای سهیلا رو ردیف کن بیاد یه حالی به جفتمون بده ، صدای تلفن بلند بود و مامانم هم بغل دستم نشسته بود ، ترسیدم که مامانم حرفهای کامبیز رو بشنوه ، گفتم نمیشه کامبیز جون مامانم اینجا نشسته بغل دستم ، میخوایم بریم لباس بخریم ، وقتی برگشتم خبرت میکنم ، میدونستم از خیر بودن با مامانم نمیگذره ، کامبیز یکم فکر کرد و گفت منم حوصله ام سر رفته ، میخوای بیام با هم بریم ؟ گفتم باشه اگه کار نداری بیا ..، مامانم بهم اشاره کرد که گوشی رو بده به من ، گفتم کامبیز گوشی ، مامانم با کامبیز سلام علیک کرد و گفت عزیزم مطمئنی کار نداری ؟ مزاحمت نباشم ، بعد گفت خوب باشه خاله ، ممنون ، راستی ، مامانت هست ؟ میتونم باهاش حرف بزنم ؟ ، یکی دو دقیقه بعد پروانه خانم از اونور خط سلام کرد و مشغول حرف زدن با مامانم شد ، مامان قضیه عاطفه رو تعریف کرد و بعد شروع کردن به حرفهای مفتی خاله زنکی ..، حوصله ام سر رفت ، از پیش مامانم بلند شدم و برگشتم سمت اتاق خودم ، سر راه گفتم بزار به رویا یه سری بزنم ، در زدم و رفتم تو اتاقش ، طبق معمول داشت خر میزد ..، گفتم چه خبر زن داداش ؟ سرشو بلند کرد و با خنده گفت لقب جدیده ؟ گفتم خوب کامبیز مثل داداشم میمونه ، تو هم الان زن داداشی دیگه ..، خندید ، گفت کجا میخوای برید با عمه ؟ گفتم عمه میخواد لباس بخره ، منو هم به عنوان سرخر میبره ، شما هم زحمت بکشید دو سه ساعت بیبی سیتر بشید ، گفت واقعا هم نمیدونم با این وروجکها چیکار کنم تا شما برگردید ..، اگه جمعه نبود میگفتم کلاس دارم و میرفتم خونه کامبیز اینا ..، گفتم بله دیگه رسما زن و شوهر شدید رفت پی کارش ..، دیگه مستقل شده نمیپرسه من میام ..، نمیام ...، ولی ریدی آبجی ، شوهرت هم با ما میاد ..، گفت راست میگی ؟ سرمو تکون دادم و گفتم اوهوم ..، گفت خوب باشه ...، یه کاریش میکنم دیگه ، تورو خدا زود بیاید ..، گفتم زن داداش یه بوس میدی ؟ صورتشو بهم نزدیک کرد و خندید ، لبشو بوسیدم و گفتم وای زن داداش نظر خواهری عجب تیکه ای هستی ها ! ، گفت نظر خواهری ..! ، هان ؟ ، گفتم آره دیگه ، مثلا خواهرم هستیا ، گفت تو هم که چقد واست مهم بود که ما مثلا خواهر برادریم ..، خندیدم و دوباره لبشو بوسیدم ، مامانم در اتاقو زد ، صورتمو فوری از صورتش دور کردم ، مامانم درو باز کرد و گفت پروانه هم باهامون میاد ، رویا جون ببخشید بخدا ، اگه اذیت میشی حمید بمونه ، رویا گفت نه عمه چه حرفی میزنید ، فوقش یکی دو ساعته دیگه ، نگهشون میدارم ، مامانم رفت که حاضر بشه منم یه لب دیگه از رویا گرفتم و رفتم که من هم حاضر بشم ...

  48. #48
    یک تابستان رویایی قسمت بیست و پنجم



    منو کامبیز جلو نشسته بودیم و مامانم و پروانه خانم عقب داشتن حرف مفتی میزدن ، با ضبط ماشین کامبیز ور میرفتم و آهنگ جلو و عقب میکردم ، بعد از مدتها داشتیم نوار ایرانی گوش میدادیم ، هایده هنوز خدا بیامرز نشده بود و صداش از توی باند ماشین کامبیز واسمون میخوند : سلام من به تو یار قدیمی ..، منم همون هوادار قدیمی ...، منم همراهیش میکردم ..، ولی بی تو سبوی می شکستم ..، همه تشنه لبیم ..، مامان کامبیز از عقب داد زد حمید جون خدا عمرت بده خاله ، بزار همون هایده بخونه ...! ، با خنده گفتم یعنی اینقد صدام بده ؟ پروانه خانم با خنده گفت نه خاله ، گفتم شاید خود هایده بهتر بخونه صدا هم به صدا برسه ، کامبیز و مامانم بلند بلند خندیدن ...، ناچار ساکت شدم و واسه خودم زمزمه میکردم ..، فقط چند تا مغازه باز بودن ، بقیه همه تعطیل بودن ، دم یکیش که از همه بزرگتر بنظر میرسید وایسادیم و رفتیم تو ، مامانم و پروانه خانم مشغول چک کردن لباسها و رگالها شدن و منو کامبیز مشغول حرف مفتی ..، درباره هیکل پری ازش سوال میپرسیدم و اونم یواشکی جوابمو میداد ، میگفت کسش مثل کس دختر سیزده ساله است ، بی مو سفید و کوچولو ، کیرمو حسابی با این حرفها راست کرده بود ، مامانم و پروانه خانم چند تا لباس برداشتن و رفتن سمت اتاق پرو ..، کامبیز میگفت که وقتی پری میخوابه و کامبیز روش تلنبه میزنه سینه هاش مثل ژله میلرزه و حسابی هوس انگیز میشه ، یهو صدای پروانه خانم بلند شد ، حمید جون بیا یه نگاه بنداز ، صدای مامانم از توی اتاق پرو بلند شد ..، نه پروانه زشته با این لباس ، پروانه خانم گفت چی چی زشته ..، پسرته ، تازه میخواستم بگم کامبیز هم بیاد نظر بده ، اینا پسرهای این دوره زمونه هستن ، چشماشون به این چیزها عادت داره ، تازه حواسشون هم خیلی از من و تو جمع تره ..، مامانم ساکت شد ، نزدیک که شدم پروانه خانم در اتاق پرو رو باز کرد ، مامانم با یه بلوز مشکی نازک وایساده بود ، دیگه هیچی تنش نبود ، قرار نبود با دیدن تن لخت مامانم تحریک بشم ، اما مثل اینکه کیرم که از قبل با حرفهای کامبیز راست وایساده بود نظرش با من متفاوت بود ، چون داشت به زیپ شلوار لی فشار میاورد ، میگفت این زیپو باز کن منم بیام بیرون خوب تماشا کنم ، لباسهای زیر مامانم از زیر بلوزش معلوم بود ، مامانم با دیدن من که دارم تن لختشو تماشا میکنم لپاش گل انداخت ، پروانه خانم گفت نظرت چیه خاله ؟ گفتم من جرات ندارم نظر بدم ، مامانم پاشو بلند کرد و خم شد سمت پاش که کفششو در بیاره و پرت کنه سمت من ، پریدم عقب و رو به پروانه خانم گفتم دیدی خاله ....؟ در مورد مامانم نظر بدی بعدش کتکه ! ، پروانه خانم میخندید ، مامانم گفت میبینی پسره بی حیا ..، پروانه خانم گفت منم که بهت گفتم باید لباس زیرت رو هم عوض کنی ، بعد رو به من گفت خاله شما فقط در مورد بلوز نظر بده ، فعلا به بقیه اش کاری نداشته باش ، گفتم خیلی خوشگله ..، پروانه خانم به مامانم گفت بگم کامبیز هم بیاد ..؟ مامانم گفت نه تورو خدا خجالت میکشم ، پروانه خانم گفت هیکل به این خوشگلی که خجالت نداره ، باید کیف کنی که اینقد هیکلت رو فرمه و یه ذره شکم هم نداری ..، مامانم گفت حالا لباسام که کامل شد بعد کامبیز جون هم بیاد نظر بده ، وقتی برگشتم سمت کامبیز دیدم داره سرک میکشه ببینه میتونه از پشت سر من چیزی از هیکل مامانمو ببینه یا نه ، وقتی پیشش رسیدم گفت ما که ندیدیم ، شما که دیدی کوفتت بشه ، گفتم شما هم مامانت همیشه تو خونه لخت میگرده کوفتت بشه ، گفت خوب کسی شده بود نه ؟ یه لحظه دیدم ، دیدی گفتم به خودش برسه خوب چیزی میشه ؟ سر تکون دادم ، چند دقیقه بعد دوباره احضار شدم ، روی اون بلوز یه مانتو کار شده تنش کرده بود و جلوش باز بود ، اما هنوز هم پاهاش لخت بودن ، گفتم خیلی ست قشنگی شده ، فقط یه جوراب مشکی و شال و کفش نو میخواد که کامل بشه ، بزار کامبیزو هم صدا کنم ، مهلت ندادم که مامانم مخالفت کنه ، کامبیزو صدا کردم ، مامانم گفت تو هم بی حیایی رو به آخر رسوندی مامان جان ، فکر نمیکنی زشته کامبیز منو با این لباسها ببینه ؟...، پروانه خانم میخندید ، کامبیز بدو بدو اومد و یه نگاه به مامانم انداخت و گفت خیلی قشنگه خاله ، فقط فک کنم یه دامن کوتاه هم باید بپوشید ..، پروانه خانم هم تایید کرد ، گفت الان پیدا میکنم برات یه دقیقه تو اتاق پرو بمون ، مامانم در اتاقو بست و کامبیزو تو کف گذاشت ، کامبیز یه ویشگون بهم گرفت و گفت عجب چیزیه خدایی ، بابات اینو تو خونه داره دیگه چرا خانم بازی میکنه ؟ گفتم چمیدونم والا ، تنوع طلبه ..، مامانم دو سه بار دیگه هم تو اتاق پرو رفت و ما نظر دادیم ، کامبیز هر بار که مامانم در اتاق پرو رو باز میکرد و میبست یه سری کیرشو میمالید ، مامانم هم دیگه خجالتش ریخته بود و وقتی لباسها رو تنش میکرد میچرخید که ما قشنگ تو تنش ببینیم که خوب وایساده یا نه ..، کامبیز همچین نظرهای کارشناسی میداد که مامانم کاملا توکف مونده بود ، مرتیکه انگار هفت جد و آبادش خیاط بودن ، دو سه تا مغازه دیگه هم رفتیم ، بعد هم رفتیم خیابون ولیعصر و از یه کفش فروشی که آشنای پروانه خانم بود یه کفش مشکی پاشنه بلند خیلی شیک هم گرفتیم ، یادمه یه ده پونزده هزار تومنی خاک تو سر کردیم ، که اونوقتا خیلی زیاد بود..، آخر سر هم تو همون خیابون ولیعصر توی یه مغازه لباس زیر فروشی که منو کامبیزو توش راه ندادن مامانم دو سه تا ست شورت و سوتین خرید ، وقتی سوار ماشین شدن پروانه خانم گفت خریدهاتو نشون بچه ها بده ببینن ، مامانم گفت تو هم خوب بیحیایی هستی پروانه ، پروانه خانم گفت بس کن این امل بازیها رو ، بده ببینم پلاستیکو ، بعد هم شورت و سوتین هارو نشون ما داد ، کیر من که مثل دکل مخابراتی صاف وایساده بود ، مال کامبیزو نمیدونم ، مامانش یه دونه مشکی رو بهم نشون داد و گفت اینو واسه زیر اون لباسش گرفته ، دیگه شما هم راضی میشید ..، با خنده گفتم آره دیگه از اون لباس زیرهای عهد شاه وزوزک که خیلی بهتره ، حرفم هنوز تموم نشده بود که یه پس گردنی محکم خوردم ، نفهمیدم مامانم از کجا و چه جوری دستشو رسونده بود بهم ، کامبیز و مامانش اینقد خندیدن که دلدرد گرفتن ، مامانم وسط خنده های اونا گفت یه دقیقه زبونتو گاز بگیری چرت و پرت نگی میمیری ؟ گفتم کلا امروز هر بار دهنمو باز کردم یا پس گردنی خوردم یا تهدید به حمله با کفش شدم ..، اصلا من تا خونه خفه میشم ..، کامبیز اینقد خندیده بود به خرخر افتاده بود ، گفتم باید هم بخندی ، کتک هاش مال منه خنده هاش مال جنابعالی ، دم در که رسیدیم با اصرار ما اومدن بالا ، پروانه خانم میگفت مزاحم نمیشیم ، اما وقتی من یواشکی تو گوش کامبیز گفتم رویا چشم به راهته کامبیز مامانشو راضی کرد و اومدن بالا ، فکر میکردم الان رویا دیوونه شده و سرسام گرفته ، اما وقتی دیدیم خونه ساکته کاملا شوکه شدیم ، بعد دیدیم که رویا دو قلوها رو خوابونده و داره واسشون قصه تعریف میکنه ..، کامبیز و پروانه چند دقیقه ای پیش ما موندن و بعد رفتن .

  49. #49
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت بیست و ششم



    دوستان ممنون که داستانو تعقیب میکنید و ممنون که با نظرات خوبتون منو به ادامه اون دلگرم میکنید ، هفته آینده مسافرت هستم ، پیشاپیش از همه عذر میخوام

    خونه مامان عاطفه تو طرشت بود ، یه باغ بزرگ با دیوارهای آجری قدیمی و یه عمارت خیلی بزرگ قدیمی وسطش ، بیشتر شبیه موزه بود تا خونه ای که کسی توش زندگی کنه ، تو حیاطش یه جوی آب داشت و یه حوض بزرگ بیشتر شبیه یه استخر کم عمق بود تا حوض ، یه غریبه مارو تا توی خونه همراهی کرد ، حق با مامانم بود ، خونه مامان عاطفه بیشتر به سالن مد شباهت داشت تا مجلس ختم ، همه خانمها با لباسهای شیک مشکی و آقایون تقریبا همگی کت و شلوار مشکی با پیرهن تیره ، با اینکه اونوقتا اگر تو خیابون کراوات میزدی میگرفتنت اما تقریبا بیشتر آقایون کراوات مشکی زده بودن ، ، دم در عمو فرهاد به استقبالمون اومد و ازمون تشکر کرد ، وقتی عمو فرهاد با ما حرف میزد یه خانم 45 ساله خوشگل و قد بلند بهش نزدیک شد ، با چشمام تمام هیکلشو میخوردم ، تو اون همه خانمهای شیک اون واقعا تو چشم بود ، همقد بابام بود ، از سفیدی به برف یه سور زده بود ، یه بلوز مشکی بافت نازک تنش بود که توش زری دوزی کرده بودن و یکم پایین تر از باسنشو میپوشوند و جوراب شلواری نازک مشکی تنش کرده بود و یه کفش پاشنه بلند ساده مشکی ، خیلی خوشگل و خوشتیپ بود ، عمو فرهاد رو به بابام گفت فریبا رو یادته ؟ فرانسه یه بار اومد بهمون سر زد ، بابام گفت آه ...، بعد دستشو دراز کرد سمت فریبا که باهاش دست بده ، فریبا دست بابام رو گرفت و بعد خودشو به بابام نزدیک کرد و با بابام روبوسی کرد ، مامانم اخماش رفت توی هم ، بابام به مامانم اشاره کرد و گفت این خانممه ، شهین ..، فریبا با یه لحجه ای که انگار یه انگلیسی زور میزنه فارسی حرف بزنه گفت ، اوه ...، گود تو سی یو شهین ..، بعد با مامانم دست داد ، مامانم اخماش بیشتر رفت توی هم ، چون منتظر بود فریبا با اون هم روبوسی کنه ، بعد بابام منو معرفی کرد و گفت این حمید پسرمه ، فریبا گفت اوه مگه پسر داری تو..؟ به این بزرگی ؟ واو ، اون هم مثل خودت ایویل هست ؟ بابام به انگلیسی بهش جواب داد و گفت نات لایک می ! ، هی ایز لوسیفر هیمسلف !! ، فریبا خندید و با من هم دست داد و روبوسی کرد ، فکر میکردم خیلی شامه تیزی دارم ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم چه عطری زده ..، وقتی باهام دست میداد دقت کردم و دیدم یه انگشتر دستشه که روش یه تخمه الماس داره اندازه یه نخود درشت آبکشیده ، بعد بابام گفت ایشون فریبا خانم هستن ، خواهر عمو فرهاد ، تقریبا بیست ساله انگلستان زندگی میکنه ، نوازنده است ، مامانم وقتی فهمید فریبا ایران نیست و خطری محسوب نمیشه اخماش از هم باز شد ! ، مامانم سراغ عاطفه رو گرفت ، عمو فرهاد گفت الان میاد با دو سه تا از فامیلاش که سالها ازشون خبر نداشته طبقه بالا هستن ، بعد هم ما رو راهنمایی کرد به یه پذیرایی بزرگ ، کف پذیرایی فرش رو فرش انداخته بودن ، فرشهای دستباف نفیس رو خیلی نا مرتب و بی سلیقه روی هم انداخته بودن ، آدم دلش میسوخت ، هر کدوم از اون فرشها میتونستن به جای زیر پا به دیوار آویزون بشن و خودنمایی کنن ، روی فرشها دور تا دور اتاق مبلهای استیل دوره ویکتوریا چیده بودن جلو هر دوسه تا مبل یه میز کوچیک که توش میوه چیده شده بود ، اتاق پر از زنها و مردهای شیک پوش بود که اروم آروم حرف میزدن و بعضی وقتا بدون اینکه فکر کنن اینجا مجلس عزاست بلند میخندیدن ، بابام رو به ما گفت انگشتر فریبا رو دیدید ؟ قیمتش با قیمت کارخونه من یکیه ! ، مامان اخماشو کرد توی هم و گفت تو هم کم چاخان کن ، بابام گفت چاخان چیه ، الماس صورتی اونم به این درشتی میدونی چند میارزه ؟ تو حرفهای خودمون بودیم که زن عمو اومد ، از دیدن مامانم با اون لباسهای شیک جا خورد ، وقتی هم که مامانم با اون حرارت و صمیمیت باهاش روبوسی کرد و بهش تسلیت گفت بیشتر تعجب کرد ، یه بلوز دامن ساده سیاه پوشیده بود با یه جوراب مشکی نازک و کفشهای پاشنه بلند ، خلاصه که لباسهای خوشگل مامانم از اون خیلی شیک تر بود ، پیش ما نشست و چند دقیقه ای با مامانم حرف زد ، بعد که میخواست بره به بقیه مهمونها سر بزنه رو به من گفت زن عمو میخوای بیای من که با مهمونها حرف میزنم خونه رو هم بهت نشون بدم ؟ من که حوصله ام سر رفته بود با خوشحالی از جام پا شدم ..، زن عمو از جلو و من از پشت سرش راه افتادیم ، با هر کی سلام علیک میکرد منو هم معرفی میکرد و میگفت مثل پسر خودم میمونه ، بعد توی اون خونه پرت افتاده هی مجسمه های قیمتی و کریستالهای نفیس نشونم میداد و تاریخچه هر کدومو واسم تعریف میکرد ، وقتی میخواست طبقه بالا رو نشونم بده توی راه پله ازم پرسید ، مامانت چقد با من مهربون شده ، بابات حتما چیزی بهش گفته ، خندیدم و گفتم نه ، من گفتم ، وسط پله ها وایساد و منو نگاه کرد و گفت چی گفتی ؟ گفتم حالا میگم ، بالای پله ها یه حال کوچیک و یه راهرو و چهار پنج تا در بود که هر کدوم به یه اتاق خواب باز میشدن ، عاطفه اولین درو باز کرد و منو برد توی اتاق ، یه اتاق بزرگ با یه پنجره رو به حیاط ، یه تخت یه نفره قشنگ و یه کم چوبی بزرگ سرتاسری ، یه میز توالت چوبی و یه صندلی جلوش اسباب و اثاثیه اتاقو تشکیل میدادن و یه فرش دستباف خوشرنگ کاشون کف اتاق بود ، عاطفه در اتاقو بست و بعد کلید رو توی در چرخوند ، گفت اینجا اتاق بچگیمه ، حالا بگو بینم به مامانت چی گفتی که اینطوری فرق کرده ، واسش تعریف کردم که گفتم بابامو بخاطر شوخی دستی دعوا کردی ..، بغلم کرد و بلند بلند میخندید ، انگار نه انگار که مثلا مامانش تازه مرده ، بعد لبامو بوسید و گفت حالا چطوری ازت تشکر کنم ؟ دستمو گرفت و از روی دامن گذاشت رو کسش ، گفت از اینا دلت میخواد ؟ بعد هم منتظر جواب من نشد و از روی شلوار کیرمو مالید و گفت من که دلم خیلی از اینا میخواد...

  50. #50
    یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت بیست و هفتم



    هنوز به قسمتهای خوبش نرسیده بودیم که در زدن ، کیرم که با حرفهای زن عمو راست شده بود به سرعت خوابید ، زن عمو داد زد بله ؟ ، عمو فرهاد از پشت در گفت اینجایی عزیزم ؟ مهمونا سراغتو میگیرن ، زن عمو بلند شد و درو باز کرد و با عصبانیت گفت میخوام یه ربع استراحت کنم ، نمیتونی سرشونو گرم کنی ؟ عمو فرهاد با دیدن من توی اتاق نیشش به خنده باز شد و گفت نمیشه منم بیام با هم استراحت کنیم ؟ زن عمو گفت منم بدم نمیاد بیای تماشا کنی حمید چطوری از خجالت زنت در میاد اما هم مهمون داریم و هم نمیدونم حمید جون نظرش چیه بعدش هم رو به من کرد و گفت حمیید ؟..، ساکت وایساده بودم و روم نمیشد چیزی بگم ، اما واقعا خجالت میکشیدم جلو عمو فرهاد دست به عاطفه بزنم ، عاطفه فهمید و گفت دیدی ؟ حالا تا دودولش نخوابیده گمشو بیرون میخوایم استراحت کنیم ...، عمو فرهاد با چک و چیل آویزون رفت ، عاطفه درو قفل کرد و برگشت سمت من ، گفت دوست داری لخت شم یا لختم میکنی تخم سگ ؟ گفتم خودم لختت میکنم زن عمو ..، گفت پس چرا عین سگ کتک خورده اون گوشه کز کردی ؟ پاشو بیا جرم بده ، کلی وقته دور و برم مرد ندیدم ..، رفتم سمتش ، دستشو انداخت وسط پاهامو کیرمو مالید ، گفت بیا بشین رو این صندلی که من بچه بودم روش چسان فسان میکردم ..! ، نشستم و نشست جلوم ، زیپمو باز کرد و در حالی که شلوارو شورتمو با هم پایین میکشید گفت ایندفعه باید جلوی این بیغیرت کوتوله منو بکنیا ..! ، سرمو تکون دادم ، گفت جووون عجب کیر راستی ، دلت کس زن عمو رو میخواد ؟ سرشو به سمت کیرم خم کردم و گفتم الان بیشتر دهن زن عمو رو میخواد ..، گفت تو دیگه چه تخم سگ پرروی مادر قحبه ای هستی ، دهنشو باز کرد و کیرمو مکید ، گفتم جووون عجب عزاداری میکنیم ما ..، یه نوار نوحه هم بزار زن عمو آهنگ متن هم داشته باشیم ، میخندید و برام ساک میزد ، در حالی که ملچ ملوچ میکرد و آب از دهنش میریخت گفت دلت نمیخواد الان عمو فرهادت تماشا میکرد چه جوری برات ساک میزنم ؟ نمیخوای ببینی بابات چه جوری جلو عموت منو از کس و کون میکنه ؟ دلم واقعا میخواست ، گفتم چرا میخوام زن عمو ، گفت پس چرا کوتوله رو دک کردی ؟ گفتم خوب روم نمیشه ، گفت رسما داری زنشو میکنی روت میشه ؟ خوب جلو خودش بکن منم بیشتر کیف کنم ، گفتم باشه زن عمو ، ایندفعه میکنم ، گفت آی قربون اون کیر کلفتت بشم ، جووون ، خوب که کیرمو مکید بلندش کردم و نشوندمش جای خودم روی صندلی ، یه لب ازش گرفتمو یه پاشو بلند کردم و گذاشتم روی میز توالت ، دامنشو دادم بالا و با دست کسشو از روی شورت مالیدم ، آه و ناله اش بلند شد ، گفتم آره زن عمو ، من میخورم تو هم آه و ناله کن همه فک میکنن داری گریه میکنی ..، سرمو فرو کرد تو کسشو گفت بجای زر مفت کسمو بلیس سکس از سرم افتاد ..، شورت توری سفیدشو با دست کنار زدمو با زبون افتادم به جون کس و چوچولش ، آره مک بزن کثافت ، کسمو بخور پدر سگ ، جوون دلت کس زن عموتو میخواد ؟ بکن توش ، جرم بده مادر قحبه ..، کسشو میلیسیدم و اون فحش میداد و سرمو به کسش میچسبوند ، گفت یه روز باید تو و بابای جا کشت جفتتون با هم جلو فرهاد منو بکنید ، تو بکن تو کسم بابات هم کیرشو بکنه تو کونم ، اونروز واقعا عروس میشم ..، در حالی که کسشو میلیسیدم انگشتمو رسوندم به کونش و فرو کردم توی کونش ، داد زد جووون ، بخور ، کون میخوای ؟ بهت میدم ، اما قبلش باید کسمو تیکه تیکه کنی اگه منو ارضا کردی و هنوز ارضا نشده بودی میزارم کونمو بگایی ، الان باید کسمو بخوری و بگایی ، بجنب مادر قحبه ، کونشو از رو صندلی بلند کرد و کسشو قلنبه کرد سمت دهنم ، بیا بخور فعلا ، کسشو میلیسیدم و اون عین تمساح دور خودش میپیچید ، داشت از لذت میمرد ، دو تا انگشتمو یکی کردمو فرو کردم توی کسش دادش در اومد ، انگشتامو میمالیدم توی سقف کسش و در همون حال با انگشت شصت چوچولشو میمالیدم ، اینو تو یه فیلم سکسی دیده بودم ، چنان آه میکشید و نفس نفس میزد که نمیتونست بین نفسهاش فحش بده ، لبه های کسشو از هم باز کردم و چوچولشو لیسیدم موهامو با دو تا دست گرفت و سرمو فشرد به کسش ، بلندش کردم و جلو آیینه وایسوندم ، دستاشو گذاشت روی میز توالت و کونشو سمت من قنبل کرد ، دامنشو دادم بالا ، عجب رونهای سکسی داشت ، دست کشیدم به رونهاش و بعد شورت سفیدشو نصفه پایین کشیدم ، کیرمو مالیدم به لپهای کونش ، پاهاشو از هم باز کرد و گفت بجنب پدرسگ ، کسمو با کیرت بخارون ، کسم میخاره ، کیرمو با آب دهن خیس کردم و از لای پاهاش فرو کردم تو ، آه ه ه ه ه ...، با دستام دو طرف کونشو گرفتم و کیرمو تا ته فرو کردم ، داد زد جر خوردم مادر قحبه ..، کشیدم بیرون و دوباره فرو کردم ، خیلی حال میداد ، کسش داغ و نرم ولزج بود ، تو آیینه قیافه اش رو نگاه میکردم که از شدت خوشی چشماشو بسته بود ، دستمو بردم زیر بلوزش و رسوندم به سینه هاش ، هر جوری بود در حالی که میکردمش سینه اش رو از توی سوتین بیرون کشیدم و با دست میمالیدم ، بعد از چند بار تلنبه زدن کیرمو کشیدم بیرون ، خم شد و گفت دراز بکش روی فرش ، دراز کشیدم ، شورتشو کامل در آورد و در حالی که دو طرف دامنشو بالا گرفته بود بالای سرم اومد و کسشو با کیرم تنظیم کرد و نشست روش ، از شدت لذت آه کشیدم ، گفت قربون آه کشیدنت تخم سگ ، دستمو انداختم تو سینه هاش ، روی کیرم مینشست و بلند میشد و کیرم تا دسته تو کسش فرو میرفت و در میومد و با هر رفت و برگشتی در آستانه ارضا شدن قرار میگرفتم ، دستامو زیر کونش گذاشتم و موقع بلند شدن کمکش میکردم ، خیلی کمرش سفت بود ، هرچی لفت میدادم ارضا نمیشد ، گفتم بیا دیگه زن عمو ، من دارم ارضا میشم ، گفت تو بیا توله سگ ..، مال من طول میکشه ، بعدا کسمو بخور ارضا شم ، بلندش کردم و خوابوندمش روی زمین ، با دست و زبون به جون کسش افتادم ، دوباره نفسهاش تند و صدا دار شد وقتی حس کردم دیگه داره ارضا میشه دوباره کیرمو فرو کردم تو کسش ، با داد و هوار ارضا شد دو سه تا تلنبه محکم زدم و وقتی میخواستم کیرمو بکشم بیرون منو به خودش فشار داد و گفت بریز تو ...، بریز تو تخم سگ ... ، آبم با فشار تو کسش خالی شد ، گفت جووووووون ، چه داغه ، بعد خندید و ولو شد ، کیرمو که هنوز از نوکش آب میومد از تو کسش بیرون کشیدم ، با بیرون اومدن کیرم یه مقدار از آبم از تو کسش بیرون اومد و ریخت روی دامنش که زیر کونش چروک شده بود ، همونطوری که خوابیده بود دستشو دراز کرد و انگشتشو مالید تو آبم که از تو کسش در اومده بود و بعد انگشتشو تو دهنش کرد ، جوووون قربونت برم ، آخرش هم طاقت نیاوردی که کون زن عمو رو زیارت کنی ...، خندیدم و گفتم حالا وقت زیاده ..، گفت اون دستمالو بده ، دستمالو برداشت و دامنشو تمیز کرد و یه گلوله دستمال هم رو کسش گذاشت و شورتشو پوشید ، وقتی خودمو تو آیینه دیدم ترسیدم ، پیرهنم کاملا عرقی و چروک شده بود ، موهام عین جن زده ها و جای رژلب زن عمو روی تمام صورتم بود ..، الان باید به مامانم چی میگفتم ؟ با دستمال به جون صورتم افتادم و تمیز کردم بعد با یه شونه سفید عروسکی که از تو کشوی زن عمو برداشتم موهامو مرتب کردم ، پیرهنمو مرتب کردم اما با چروکها و خیسی اون هیچ کاری نمیشد کرد ، دعا کردم مامانم نفهمه ..، زن عمو قیافه اش خیلی داغون شده بود ، آرایشهاش همه پاک و پخش شده بود و موهاش کاملا نامرتب بود ، هر کی میدید لابد فکر میکرد خیلی واسه مامانش گریه کرده ..!! ، عاطفه هم خودشو جمع و جور کرد و از اطاق بیرون اومدیم

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 3 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 3 مهمان ها)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •